0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۷

دوش‌کز دود جگر طرح شببشان‌کردیم

شرری جست ره ناله چراغان‌کردیم

دهر توفانکدهٔ شوق سراسر زدگی است

گرد دل داشت به هر دشت‌که جولان‌کردیم

لغزشی داشت ره عشق‌که درگام نخست

طوف آسودگی آبله پایان کردیم

صبح این میکده‌ گم بود درآغوش خمار

ما هم از شوخی خمیازه‌ گریبان‌ کردیم

وسعت عیش جهان در خور خرسندی بود

عالمی را ز دل تنگ به زندان‌ کردیم

بی‌تویک غنچهٔ آسوده درتن باغ نماند

هر چه همرنگی دل داشت پریشان ‌کردیم

هر نفس چاک گریبان بهاری دارد

در جگر بوی گل کیست که پنهان کردیم

حاصل سینه برآتش زدن ما چو سپند

اینقدر بود که یک ناله به سامان کردیم

همچو مژگان ز تماشاکدهٔ عالم رنگ

حاصل‌ این بود که خمیازه به دامان‌ کردیم

هیچ عیشی به تماشای دل حیران نیست

به خیال آینه چیدیم و چراغان کردیم

به تنزل عرق سعی ندامت‌گل‌کرد

آنچه‌ گم‌ شد ز جبین بر مژه تاوان‌ کردیم

فکر خوبش است سرانچام دو عالم بیدل

همه کردیم اگر سر به گریبان کردیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۴

از زندگی به جز غم فردا نمانده‌ایم

چیزی که مانده‌ایم درینجا نمانده‌ایم

روزی دو چون حواس به وحشت سرای عمر

بی‌سعی التفات و مدارا نمانده‌ایم

چون سایه خضر مقصد ما شوق نیستی است

از پا فتاده‌ایم ولی وا نمانده‌ایم

سر بر زمین فرصت هستی درین بساط

زان رنگ مانده‌ایم که گویا نمانده‌ایم

زین خاکدان برون نتوان برد رخت خویش

حرفیست بعد مرگ به دنیا نمانده‌ایم

مجبور اختبار تعین‌ کسی مباد

گوهر شدیم لیک به دریا نمانده‌ایم

سرگشتگی هم از سر مجنون ما گذشت

جز نام گردباد به صحرا نمانده‌ایم

محو سراغ خویش برآمد غبار ما

بودیم بی‌نشان ازل یا نمانده‌ایم

دود چراغ بود غبار بنای یأس

بر سر چه افکنیم ته پا نمانده‌ایم

بر شرم کن حواله جواب سلام ما

تا قاصدت رسد بر ما، ما نمانده‌ایم

چون مهره‌اى ‌که شش درش افسون حیرت است

ما هم برون شش‌در این خانه مانده‌ایم

بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن

جزوی به غیر لایتجزا نمانده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۴

گر در هوای او قدمی پیش رفته‌ایم

مانند شبنم از گره خویش رفته‌ایم

قید جهات مانع پرواز رنگ نیست

از حیرت اینقدر قفس اندیش رفته‌ایم

آنجاکه نقش جبههٔ تسلیم جاده است

آسوده‌ایم اگر همه در نیش رفته‌ایم

تا لب‌گشوده‌ایم به دریوزهٔ امید

چون آبرو ز کیسهٔ درویش رفته‌ایم

زاهد فسون زهد رها کن‌ که عمرهاست

ما هم چو شانه از ته این ریش رفته‌ایم

دنیا و صد معامله عقبا و صد خیال

ما بیخودان به چنگ چه تشویش رفته‌ایم

غواص درد را به محیط‌گهر چه‌کار

اخگر صفت فرو به دل ریش رفته‌ایم

در آفتاب سایه سراغ چه می‌کند

از خویش تا تو آمده‌ای پیش رفته‌ایم

با هیچ ذره راست نیاید حساب ما

از بس که در شمار کم و بیش رفته ایم

بیدل نشاط دهر مآلش ندامت‌ست

چون‌گل ازبن چمن همه تن ریش رفته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۹

چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیم

از مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم

وحدت آغوش وداع اعتبارات است و بس

فرع تا با اصل جوشد شیشه بر خارا زدیم

ذوق آزادی قسم بر مشرب ما می‌خورد

خاک ما چندان پریشان شد که بر صحرا زدیم

نسخهٔ اسباب از مضمون دل بستن تهی است

انتخابی بود نومیدی کزین اجزا زدیم

حیرت‌آباد است اینجا کو قدم برداشتن

اینقدرها بس که دامان مژه بالا زدیم

بوی می صد شعله رسوا شد که با صبح الست

یک شرر چشمک به روی پنبهٔ مینا زدیم

بسکه بی‌تعداد شد ساز مقامات کرم

چون نوای سایلان ما نیز بر درها زدیم

هیچ آشوبی به درد غفلت امروز نیست

شد قیامت آشکار آن دم‌ که بر فردا زدیم

ای تمنا نسخه‌ها نذر توّهم‌ کن‌ که ما

مسطری بر صفحه از موج پر عنقا زدیم

حسرت اسباب و برق بی‌نیازی عالمیست

دل تغافل آتشی افروخت بر دنیا زدیم

پیشتر ز آشوب‌ کثرت وحدتی هم بوده است

یاد آن موجی ‌که ما بیرون این دریا زدیم

شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعور

بسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۳

فرصت‌کمین پرواز چون نالهٔ سپندیم

چندان که سر به جیبیم چین گشتهٔ کمندیم

طاقت به زیر گردون خفت شکار پستی است

هرگاه پر شکستیم زبن آشیان بلندیم

پرواز خاک غافل در دیده‌ها غبار است

عمری‌ست از فضولی ردیم ناپسندیم

امروز هیچکس نیست شایستهٔ ستودن

مضمون تهمتی چند با ناقصان چه بندیم

از بس رواج دارد افسانه‌های باطل

چون حرف حق درین بزم تلخیم گرچه قندیم

نامحرمان چه دانند شان عسل چه دارد

در خانه‌ها حلاوت بیرون در گزندیم

ظلم است مرهم لطف از ما دربغ‌کردن

چون داغ سوزناکیم چون زخم دردمندیم

از اشک شمع گیرید معیار عبرت ما

آن سر که می‌کشیدیم آخر به پا فکندیم

شیرینی هوسها فرهاد کرد ما را

فرصت به جانکنی رفت دل از جهان نکندیم

آفاق کسوت شور تا کی به وهم بافد

ماتم خروش عبرت زین نیلگون پرندیم

بیدل درین ستمگاه از درد ناامیدی

بسیار گریه ‌کردیم اکنون بیا بخندیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۳

یاد آن فرصت‌ که ما هم عذر لنگی داشتیم

چون شرر یک پر زدن ساز درنگی داشتیم

دل نیاورد از ضعیفی تاب درد انتظار

ورنه ما هم شیشه‌واری نذر سنگی داشتیم

عافیت چون موج شست از نقش ماگرد نمود

تا شکست دل پر افشان بود رنگی داشتیم

یأس گل‌کرد از نفس آیینهٔ ما صاف شد

آرزو چندانکه می‌جوشید رنگی داشتیم

خودنمایی هر قدر باشد تصور همتست

نام تا آیینهٔ ما بود ننگی داشتیم

عشق نپسندید ما را هرزه صید اعتبار

ورنه در کیش اثر عبرت خدنگی داشتیم

نالهٔ ما گوش ‌کردن صرفهٔ یاران نکرد

در نفس با این ضعیفیها تفنگی داشتیم

جز فرو رفتن به ‌جیب عجز ننمودیم هیچ

همچو شمع آیینه درکام نهنگی داشتیم

حیرت آن جلوه ما را با خود آخر صلح داد

ورنه تا مژگان بهم می‌خورد جنگی داشتیم

تا سپند ما به حرف آمد خموشی دود کرد

بیتو در محفل نوای سرمه رنگی داشتیم

هر قدر واگشت مژگان دلبر از ما دور ماند

چشم تا پوشیده بود آغوش تنگی داشتیم

زندگی بیدل دماغ خلق در اوهام سوخت

ما هم از هستی همین معجون بنگی داشتیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۰

نشنیده حرف چند که ما گوش‌ کرده‌ایم

تا لب گشوده‌ایم فراموش کرده‌ایم

درد دلیم ء‌مور دو عالم غبار ماست

اما زیارت لب خاموش کرده‌ایم

تسلیم ما قلمرو جولان ناز کیست

سیر نُه آسمان به خم دوش کرده‌ایم

آفات دهر چاره‌گرش یک تغافلست

توفان به بستن مژه خس پوش کرده‌ایم

شوری دگر نداشت خمستان اعتبار

خود را چو درد می سبب جوش‌کرده‌ایم

حیرت سحر دماندهٔ طرز نگاه ماست

صد چاک سینه نذر یک آغوش‌کرده‌ایم

طاووس رنگ ما ز نگاه ‌که می‌کش است

پرواز را به‌ جلوه قدح نوش کرده‌ایم

بر وضع ما خطای جنونی دگر مبند

کم نیست این که پیروی هوش کرده‌ایم

مردم به دستگاه بقا ناز می‌کنند

ما تکیه بر فنای خطا پوش کرده‌ایم

بیدل حدیث بیخبران ناشنیدنی است

بودیم معنیی که فراموش کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:58 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۵

چون غنچه در خیال تو هرگاه رفته‌ایم

محمل به دوش بیخودی آه رفته‌ایم

پاس قدم به دشت جنون حق سعی ماست

عمری به دوش آبله‌ها راه رفته‌ایم

راه سفر اگر همه ابروست تا جبین

از ضعف چون هلال به یک ماه رفته‌ایم

از ساز منزل و سفر عاجزان مپرس

چون داغ آرمیده و چون آه رفته‌ایم

محمل طراز کشمکش دهر عبرتیست

ماییم خواه آمده و خواه رفته‌ایم

امروز سود ما غم فردای زندگی است

اندیشه‌ای که در چه زیانگاه رفته‌ایم

عجز و غرور هر دو جنون‌تاز وحشتند

زین باغ اگر گلیم و اگر کاه رفته‌ایم

لاف صفا ز طبع هوس موج می‌زند

ای هوش غفلتی ‌که پر آگاه رفته‌ایم

فرصت ز رنگ ماست پرافشان نیستی

غافل ز ما مباش که ناگاه رفته‌ایم

عنقا نشان شهرت گمنامی خودیم

کو بازگشتنی که به افواه رفته‌ایم

بانگ دراست قافلهٔ بیقرار ما

یک‌ گام ناگشوده به صد راه رفته‌ایم

بیدل به بند نی‌ گرهی نیست ناله را

آزاده‌ایم اگر همه در چاه رفته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۰

سایه‌وار از نارسایان جهان غربتیم

شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم

عجزبینش جوهر ما را به خاک افکنده است

یک مژه‌ گر چشم برداریم‌ گرد فطرتیم

دامن افشاندن ز اسباب جهان بی‌مدار

آنقدرها نیست اما اندکی بی‌جرأتیم

هیچکس چون شمع داغ بی‌تمیزیها مباد

سر به جیب و پا به دامن درتلاش راحتیم

حرص بر خوان قناعت هم همان خون می‌خورد

میهمانان غناییم و فضولی قسمتیم

زبن وبالی‌ کز وفاق حاضران‌ گل می‌کند

همچو یاد رفتگان آیینه‌دار عبرتیم

رفت ایامی‌ که عزلت آبروی ناز داشت

این زمان از اختلاط این و آن بی‌حرمتیم

همچو مینایی نمی از جبههٔ ما کم نشد

آب می‌گردیم اما انفعال خجلتیم

با همه نومیدی اقبال سیه‌بختان رساست

چون شب عصیان ز مشتاقان صبح رحمتیم

خواه عالم نقش بند و خواه عنقاکن خیال

در دماغ خامهٔ نقاش موی صورتیم

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۲

عشق هویی زد به صد مستی جنون باز آمدیم

باده شورانگیخت بیرون خم راز آمدیم

آینه صیقل زدن بی صید تمثالی نبود

سینه در یادت خراشیدیم وگلباز آمدیم

جسم خاکی گر نمی‌بود اینقدر شوخی که داشت

بیشتر زین سرمه باب چشم غماز آمدیم

چون سحر زین ‌یک تبسم قید نیرنگ نفس

با همه پرواز آزادی قفس ساز آمدیم

آشیان پرداز عنقا بود شوق بی‌نشان

گفت‌وگوی رنگ بالی زد به پرواز آمدیم

دوری آن ‌مهر تابان نور ما را سایه ‌کرد

بهر این روز سیه زان عالم ناز آمدیم

لب گشودن انحراف جادهٔ تسلیم بود

شکر هم‌گر راهبر شد شکوه پرداز آمدیم

نغمهٔ ما برشکست ساز محمل می‌کشد

سرمه رفتیم آنقدر از خودکه آواز آمدیم

از کفی خاک این‌قدر گرد قیامت حیرت است

بی تکلف سحر جوشیدیم و اعجاز آمدیم

اول و آخر حسابی از خط پرگار داشت

چون بهم پیوست بی‌انجام و آغاز آمدیم

فرعها را از رجوع اصل بیدل چاره نیست

راهها سر بسته بود آخر به خود باز آمدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۵

جز حیرت ازین مزرعه خرمن ننمودیم

عبرت نگهی ‌کاشت ‌که آیینه درودیم

در زیر فلک بال نگه وا نتوان ‌کرد

عمریست ‌که واماندهٔ این حلقهٔ دودیم

فریاد که درکشمکش وهم تعلق

فرسود رگ ساز و جنونی نسرودیم

عبرتکدهٔ دهر غبار هوسی داشت

ما نیز نگه‌واری ازین سرمه ربودیم

پیدایی ما کَون و مکان از عدم آورد

جا نیز نبوده‌ست به جایی‌ که نبودیم

آیینه جز آرایش تمثال چه دارد

صفریست تحیر که بر آن جلوه فزودیم

از شور دل‌گمشده سرکوب جرس شد

دستی ‌که به یاد تو درین مرحله سودیم

از جادهٔ تسلیم گذشتن چه خیال است

چون شمع ز سر تا قدم احرام سجودیم

فرداست‌ که باید ز دو عالم مژه بستن

گر یک دو سه روزی به تماشا نغنودیم

بیدل چه خیالست ز ما سعی اقامت

دیریست چو فرصت به ‌گذشتن همه زودیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۱

قابل بار امانتها مگو آسان شدیم

سرکشیها خاک شد تا صورت انسان شدیم

در عدم جنس محبت قیمت‌ کونین داشت

تا نفس واکرد دکان همچو باد ارزان شدیم

ای بسا نقشی‌که آگاهی به یاد ما شنید

تاکنون زیب تغافلخانهٔ نسیان شدیم

گفتگو عمری نفسها سوخت تا انجام کار

همچو شمع ‌کشته در زیر زبان پنهان شدیم

سود اگر در پرده ‌خون می‌شد زیانی هم نبود

چون مه از عرض ‌کمال آیینهٔ نقصان شدیم

پیکر ما را چوگردون بی سبب خم‌کرده‌اند

در میان گویی نبود آندم ‌که ‌ما چوگان شدیم

غنچهٔ ما عرض چندین برگ گل در بار داشت

یک گرببان چاک اگر کردیم صد دامان شدیم

هرکسی‌ ویرانهٔ خود را عمارت می‌کند

ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم

آینه‌ در زنگ‌ مژگانی‌ بهم‌ آورده‌ بود

چشم تا وا شد به روی نیک‌ و بد حیران‌ شدیم

بی تمیزی داشت ما را نازپرورد غنا

آخر از آدم شدن محتاج آب و نان شدیم

زین لباس سایگی کز شرم هستی تیره است

نور او پوشید ما را هر قدر عریان شدیم

اینقدرها حسرت آغوش هم می‌بوده است

هرکه شد چشم تماشای تو ما مژگان شدیم

هیچ نتوان بست نقش خجلت ازکمفرصتی

رنگ ما پیش از وفا بشکست‌ اگر پیمان شدیم

پشت دستی هم نشد ریش از ندامتهای خلق

طبع ما وقتی پشیمان شد که بی‌دندان شدیم

بیدل از ما عالمی با درس معنی اشناست

ما به فهم خود چرا چون حرف و خط نادان شدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۴

یاد آن فرصت‌ که عیش رایگانی داشتیم

سجده‌ای چون آستان بر آستانی داشتیم

یاد آن سامان جمعیت‌که در صحرای شوق

بسکه می‌رفتیم از خود کاروانی داشتیم

یاد آن سرگشتگی‌کز بستنش چون‌گردباد

در زمین خاکساری آسمانی داشتیم

یاد آن غفلت‌که ازگرد متاع زندگی

عمر دامن چیده بود و ما دکانی داشتیم

گرد آسودن ندارد عرصهٔ جولان هوش

رفت آن کز بیخودی ضبط عنانی داشتیم

دست ما و دامن فرصت که تیر ناز او

در نیستان بود تا ما استخوانی داشتیم

ذوق وصلی‌ گشت برق خرمن آرام ها

ورنه ما در خاک نومیدی جهانی داشتیم

ای برهمن بیخبر ازکیش همدردی مباش

پیش ازین ما هم بت نامهربانی داشتیم

هر قدر او چهره می‌افروخت ما می‌سوختیم

در خور عرض بهار او خزانی داشتیم

در سر راه خیالش از تپیدنهای دل

تا غباری بود ما بر خود گمانی داشتیم

دست ما محروم ماند آخر ز طوف دامنش

خاک نم بودیم گرد ناتوانی داشتیم

روز وصلش باید از شرم آب ‌گردیدن ‌که ما

در فراقش زندگی ‌کردیم و جانی داشتیم

خامشی صد نسخه آهنگ طلب شیرازه بست

مدعا گم بود تا ساز بیانی داشتیم

شوخی رقص سپند آمادهٔ خاکستر است

سرمه سایی بود اگر ذوق فغانی داشتیم

جرات پرواز هرجا نیست بیدل ور نه ما

در شکست بال‌، فیض آشیانی داشتیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۹۰

باز بیتابانه ایجاد نوایی می‌کنم

مطلب دیگر نمی‌دانم دعایی می‌کنم

مدعای صبح زین باغ امتحان فرصت است

تا نفس پر می‌زند کسب هوایی می‌کنم

ناامید عالم اقبال نتوان زیستن

استخوان نذر مدارای همایی می‌کنم

دامن دیگر نمی‌یابم درین حرمان ‌سرا

عذر بیکاری‌ست بیعت با حنایی می‌کنم

چون نفس کارم به تعمیر دل افتاده‌ست لیک

طرح بنیادی ز آب و گل جدایی می‌کنم

زور بازوی توکٌل ناخدای دیگر است

بی‌غم ساحل درین دریا شنایی می‌کنم

هر کجا باشم درین وحشت دلیل کاروان

جاده‌ها را محمل بانگ درایی می‌کنم

کو جوانی تا توانم عذر طاقت خواستن

پیرگشتم خدمت قد دوتایی می‌کنم

پیش یارانم دل بی‌آرزو شرمنده کرد

جام خالی ‌گر قبول افتد حیایی می‌کنم

از تصنع ننگ دارم ورنه من همچون سحر

می‌درم جیبی دماغ دلگشایی می‌کنم

یک سر مو گر برون آیم ز فکر نیستی

یا قیامت می‌نمایم یا بلایی می‌کنم

ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگی‌ست

رشته‌ها می‌تابم و بند قبایی می‌کنم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۰

بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیم

دور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم

عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیم

ریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم

جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست

از چه یارب تشنهٔ این درد بی‌درمان شدیم

راحتی ‌گر بود در کنج خموشی بوده است

بر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم

بی‌حجاب رنگ نتوان دید عرض نوبهار

پیرهن‌کردیم سامان هر قدر عریان شدیم

مشت خاک تیره را آیینه‌کردن حیرت است

جلوه‌ای‌کردی‌که ما هم دیدهٔ حیران شدیم

از چراغ ما ز هستی دامنی افشاند عشق

بی‌زبان بودیم داغ شکر این احسان شدیم

آتش ما از ضعیفی شعله‌ای پیدا نکرد

چون چراغ حیرت از آیینه‌ها تابان شدیم

در عبادتگاه ذوق نیستی مانند اشک

سجده‌ای‌کردیم و با نقش قدم یکسان شدیم

دردسرکمتر چه لازم با فنون پرداختن

عالمی سودای دانش پخت و ما نادان شدیم

بسکه ما را شعلهٔ درد وداع از هم‌گداخت

آب گشتیم و روان از دیدهٔ یاران شدیم

در تماشایت علاج حیرت ما مشکل است

چشم چون آیینه تا واگشت بی‌مژگان شدیم

احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت است

همچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها