0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۸

از چاک گریبان به دلی راه نکردیم

کار عجبی داشت جنون آه نکردیم

دل تیره شد آخر ز هوایی ‌که به سر داشت

این آینه را از نفس آگاه نکردیم

فرصت‌شمری‌های نفس بال امل زد

پرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم

هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغ

پرواز طرب جز به پر کاه نکردیم

چون شمع ‌که از خویش رود سر به ‌گریبان

نقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم

صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکن

خاکی به سر از دوری آن راه نکردیم

ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوم

از گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم

در وصل ز محرومی دیدار مپرسید

شب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم

چون سایه به حرمانکدهٔ فرصت هستی

روز سیهی بود که بیگاه نکردیم

بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیق

ماییم‌ که خود را ز خود آگاه نکردیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۶

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم

که خلل در صف جمعیت مژگان ‌کردیم

بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست

مژه را هم رقم خواب پریشان ‌کردیم

غیر وحشت نشد از نشئهٔ‌ تحقیق بلند

می به ساغر مگر از چشم غزالان ‌کردیم

زبن دو تا رشته‌که هر دم نفسش می‌خوانند

مفت ما بود که چون صبح‌ گریبان ‌کردیم

خاک خجلت به سرچشم چه طاعت چه‌گناه

هر چه کردیم درین کلیهٔ ویران کردیم

عرصهٔ‌ کون و مکان وسعت یک گام نداشت

چون نگه بیهده اندیشهٔ جولان کردیم

رهزنی داشت اگر وادی بی‌مطلب عشق

عافیت بود که زندانی نسیان کردیم

موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند

بحر عجزیم‌ که در آبله توفان ‌کردیم

سوختن انجمن آرای هوس بود چو شمع

داغ را مغتنم دیدهٔ حیران کردیم

حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن

اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم

تازه‌رویی ز دل غنچهٔ ما صحرا ریخت

آنقدر جبهه گشودیم که دامان کردیم

عشق در عرض وفا انجمن معشوقست

چشم‌بندی‌که به این پیکر عریان کردیم

بیدل از بسکه تنک مایهٔ دردیم چو شمع

صد نگه آب شد و یک مژه‌گریان‌کردیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۵

جبههٔ فکر ز خجلت عرق افشان ‌کردیم

در شبستان خیال که چراغان کردیم

دل هر ذر‌هٔ ما تشنهٔ دیدار تو بود

چشم بستیم و هزار آینه نقصان ‌کردیم

هرکه از سعی طلب دامنی آورد به‌ دست

ما به‌فکر تو فتادیم و گریبان کردیم

یارب آیینهٔ دیدار نماید خرمن

تخم اشکی ‌که به یاد تو پریشان ‌کردیم

گل وارستگی از گلشن اسباب جهان

خاکساریست‌ که چون دست به دامان ‌کردیم

وسعت‌آباد جنون وحشت شوقی می‌خواست

دامنی چند فشاندیم و بیابان کردیم

هر چه‌ گل‌ کرد ز ما جوهر خاموشی بود

همچو شمع از نفس سوخته توفان‌ کردیم

اشک تا آبلهٔ پا همه دل می‌غلتید

آه جنسی که نداریم چه ارزان کردیم

آشیان در تپش بسمل ما داشت بهار

رنگها ریخت ز بالی ‌که پر افشان ‌کردیم

عجز رفتار ز ما اشک دمانید چو شمع

صد قدم آبله آرایش مژگان کردیم

در بساطی ‌که سر و برگ طرب سوختن است

فرض کردیم که ما نیز چراغان کردیم

بیدل از کلفت مخموری صهبای وصال

چون قدح از لب زخم جگر افغان‌کردیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۶

یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کرده‌ایم

سعی‌ها شد خاک تا آرام پیدا کرده‌ایم

تیره بختی نیز مفت دستگاه عجز ماست

روز اگر گم‌ گشت باری شام پیدا کرده‌ایم

مقصد عشاق رسوایی‌ست ما هم چون سحر

یک گریبان جامهٔ احرام پیدا کرده‌ایم

شهره واماندگی‌هاییم چون نقش نگین

پای تا بر سنگ آمد نام پیدا کرده‌ایم

قطرهٔ اشکیم ما را جهد کو جولان‌ کدام

از چکیدن تهمت یک گام پیدا کرده‌ایم

ای‌ شرر زین بیش برآیینهٔ‌ فطرت مناز

ما هم از آغاز خویش انجام پیدا کرده‌ایم

چشم حیران درکفیم از نشئهٔ دیدار و بس

بیخودی وقف تماشا جام پیدا کرده‌ایم

عمرها شد با خیال جلوهٔ او توأم است

بی نگه چشمی که چون بادام پیدا کرده‌ایم

خامشی‌ خلوتگهٔ وصلست و ما نامحرمان

از لب غفلت نوا پیغام پیدا کرده‌ایم

عمر زندانخانهٔ چندین تعلق بوده است

در غبار خود سراغ دام پیدا کرده‌ایم

خاک ما امروزگرم آهنگ پرواز فناست

ای هوس کسب هواها بام پیدا کرده‌ایم

عالم موهومه‌ای اسباب صورت بسته است

آنچه بیدل از خیال خام پیدا کرده‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:59 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۶

تا حسرت سر منزل او برد ز جایم

منزل همه چون آبله فرسود به پایم

مهمان بساط طربم لیک چه حاصل

چون شمع همان پهلوی خویشست غذایم

در پردهٔ هستی نفسی بیش نداریم

تا چند ببالد قفس اندود نوایم

پیداست ز پرواز غباری چه گشاید

ای ‌کاش خم سجده خورد دست دعایم

جیب نفسی می‌درم و می‌روم از خویش

کس نیست بفهمد که چه رنگیست قبایم

کونین غباریست‌ کز آیینهٔ من ریخت

کو عالم دیگر اگر از خویش برآیم

از صنعت مشاطگی یأس مپرسید

کز خون مراد دو جهان بست حنایم

گیرایی من حیرت و رفتار تپیدن

از جهد مپرس آینه دست مژه پایم

قانون ندامتکدهٔ محفل عجزیم

آهسته‌تر از سودن دست است صدایم

تحقیق ز موهومی سازم چه نماید

تمثالم و وانیست به هیچ آینه جایم

حسرت چه فسون خواند که از روز وداعت

بر هر چه نظر می‌فکنم رو به قفایم

بیدل به مقامی‌ که تویی شمع بساطش

یک ذره نی‌ام ‌گر همه خورشید نمایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۴

تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیم

خورشید عیان‌ گشت مثالی ‌که نمودیم

خون در جگر از حسرت دیدار که داریم

آیینه چکید از رگ آهی‌ که‌ گشودیم

امروز به یادیم تسلی چه توان ‌کرد

ماییم ‌که روزی دو ازین پیش تو بودیم

رنگی ننمودیم کزو یأس نخندید

چون غیب خجالت‌کش اوضاع شهودیم

نتوان طرف نیک و بد اهل جهان بود

از سیلی اوهام چو افلاک کبودیم

تا در دل از اندیشه غبار نفسی هست

یک دهر قیامتکدهٔ ‌گفت و شنودیم

یکتایی و آرایش تمثال چه حرفست

گفتند دل است آینه باور ننمودیم

زین بیش خجالت‌کش غفلت نتوان زیست

ای شبهه‌پرستان عدم است اینکه چه بودیم

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست

ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۳۹

عمری‌ست در نظرها اشک عرق نقابیم

از شرم خودنمایی خون دلیم و آبیم

جوشیده‌ایم از دل با صد خیال باطل

دود همین سپندیم اشک همین ‌کبابیم

خلقی ز ما نمودار ما پیش خود شب تار

خفاش نور خویشیم هر چند آفتابیم

مستان این خرابات هنگامهٔ جنونند

از ظرف ما مپرسید دریاکش سرابیم

دانش خیال ظرفست فطرت به وهم صرفست

از آگهی چه حرفست هذیان سرای خوابیم

سامان پر زدنها در آشیان عنقاست

یکسر شرار سنگیم‌ کاش اندکی بتابیم

افسانه‌ها نهفته‌ست در دل ولی چه حاصل

می‌خواند آنکه داند ما یک قلم کتابیم

هرگام باید اینجا بر عالمی قدم زد

چون ناله‌های زنجیر یک پا و صد رکابیم

دل مرکز سویداست خطش همان معماست

از نقطه‌کس چه خواند جز این‌که انتخابیم

کاش آبروی هستی با مهلتی شود جمع

زین فرصت عرقناک دردسر حبابیم

از خلق تا قیامت جز حق نمی‌تراود

با ما نفس مسوزید یک ‌حرف بی‌جوابیم

بی‌دانشی چه مقدار نامحرم قبول است

بیدل دعا نداریم چندانکه مستجابیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۴۱

هیچ می‌دانی مآل خود چرا نشناختیم

سر به پیش پا نکردیم از حیا نشناختیم

غیرت یکتاییش از خودشناسی ننگ داشت

قدر ما این بس که ما هم خویش را نشناختیم

عالمی را معرفت شرمندهٔ جاوید کرد

خودشناسی ننگ ‌کوری شد ترا نشناختیم

دل اگربا خلق‌کم جوشید جای شکوه نیست

از همه بیگانه بودیم آشنا نشناختیم

چشم پوشیدن جهان عافیت ایجاد کرد

غیر کنج دل برای امن جا نشناختیم

در گلستانی که رنگش پایمال ناز بود

خون ما هم داشت رنگی از حنا نشناختیم

چشم‌بندی بی‌تمیزی را نمی‌باشد علاج

حسن عریان بود ما غیر از فنا نشناختیم

جهل موج و کف به فهم راز دریا روشن است

عشق مستغنی است ‌گر ما و شما نشناختیم

عالم از کیفیت رد و قبول آگاه نیست

چون نفس یکسر برو را از بیا نشناختیم

فهم واجب نیست ممکن تا ابد از ممکنات

اینکه ما نشناختیمت از کجا نشناختیم

بی‌نیازی از تمیز عین و غیر آزاده است

جرم غفلت نیست بی‌بود که ما نشناختیم

صبر اگر می‌بود ابرام طلب خجلت نداشت

ما اجابت را دو دم پیش از دعا نشناختیم

زین تماشا بیدل از وحشت عنانیهای عمر

دیده و دانسته بگذشتیم یا نشناختیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۰

نه تنها ناامید وصل یارم دورم از دل هم

زبس حرمان نصیبم پیش من لیلی‌ست محمل هم

حضور عافیت از فکر خویشم برنمی‌آرد

درین بحر جنون آشوب گردابست ساحل هم

بهار عشق گلگلشت به خون غلتیدنی دارد

شهادت گر نباشد می‌توان گردید بسمل هم

چه لازم تهمت آلود حنای بیغمی بودن

اگر مطلوب آرام است دارد پای درگل هم

مباد افسردنی دامان جولان طلب گیرد

درتن وادی بیا منشین ‌که در راه است منزل هم

خوشت باد ای تمنا بسمل پرواز بیرنگی

ا‌گر همت پر افشانست مشکل نیست مشکل هم

غبار غیر رنگی بود ازگلزار یکتایی

ز حیرتگاه حق بیرون نبردم راه باطل هم

نگه را ربط عینک مانع جولان نمی‌باشد

گذ‌شتن‌گر بود منظور مهمیزی‌ست حامل هم

ز بی آرامی ساز نفس آواز می‌آید

که جای یکنفس راحت ندارد گوشهٔ دل هم

من و آن مطلب نایاب‌ کز جوش تقاضایش

خروشی می‌گشاید لب‌ که آگه نیست سایل هم

ترحم نیست غافل بیدل از یاد شهید من

ز جوهر در عرض خفته‌ست اینجا تیغ قاتل هم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۵

شب وصل است از بخت اندکی توقیر می‌خواهم

به قدر یک دو دور صبح محشر دیر می‌خواهم

ز تیغ ناز او در خون تپم چندان که دل‌گردم

جهان‌گرکیمیا خواهد من این اکسیر می‌خواهم

به رنگ غنچه امشب دیده‌ام خواب پریشانی

ز چاک سینه یک آه سحر تعبیر می‌خواهم

به چشم اعتبار بیخودی عمری جنون کردم

کنون چون اشک یک افتادگی زنجیر می‌خواهم

درین گلشن خم تسلیم هر شاخی گلی دارد

به ذوق سجده خود را در جوانی پیر می‌خواهم

دو عالم نیست جز آیینهٔ زنگار پروردی

منم‌کانجا ز آه بی‌نفس تاثیر می‌خواهم

ندارد دشت امکان آنقدر میدان آزادی

نگاه آهوم ناچار پا در قیر می‌خواهم

ز رمز جستجوها غافلم لیک اینقدر دانم

که چون خورشید زیر خاک هم شبگیر می‌خواهم

درین گلشن سلامت باب جمعیت نمی‌باشد

چو رنگ گل شکستی عافیت تعمیر می‌خواهم

سفید از گریه شد چشم و همان مست تماشایم

به هربیحاصلیها روغنی زین شیر می‌خواهم

من و دلبر بهم نقشی ببستیم از هماغوشی

ز نقاش ازل زین رنگ یک تصویر می‌خواهم

چسان آید ز شمع‌ کشته بیدل محفل آرایی

زبان در سرمه خوابیده‌ست و من تقریر می‌خواهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۲۰

چون سبحه یک دو روز که با هم نشسته‌ایم

از یکدگر گسسته فراهم نشسته‌ایم

باز است چشم ما به رخ انجمن چو شمع

اما در انتظار فنا هم نشسته‌ایم

هر چند طور عجز به غیر از صواب نیست

زحمت‌کشی خیال خطا هم نشسته‌ایم

دود سپند مجلس تصویر حیرت است

هر چند گل کنیم صدا هم نشسته‌ایم

غافل نه‌ایم از غم درماندگان خاک

چندی چو آبله ته پا هم نشسته‌ایم

نا قدردان راحت عریان تنی مباش

گاهی برون بند قبا هم نشسته‌ایم

خواب غرور مخمل و دیبا ز ما مخواه

بر فرش بوریای گدا هم نشسته‌ایم

دارد دماغ تخت سلیمان غبار ما

بی پا و سر به روی هوا هم نشسته‌ایم

دود چراغ محفل امکان بهانه‌جوست

در راه باد ما و شما هم نشسته‌ایم

آسایشی به ترک مطالب نمی‌رسد

در سایه‌های دست دعا هم نشسته‌ایم

گر التفات نقش قدم شیوهٔ حیاست

بر خاک آستان تو ما هم نشسته‌ایم

بیدل به رنگ توأم بادام ما و تو

هر چند یک دلیم جدا هم نشسته‌ایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۱۹

رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایم

جسته‌ایم از قفس خویش و گرفتار توایم

خاک ما جوهر هر ذره‌اش آیینه‌گر است

در عدم نیز همان تشنهٔ دیدار توایم

مرکز دیده و دل غیر تمنای تو نیست

از نگه تا به نفس یک خط پرگار توایم

اشک و آه است سواد خط پیشانی شمع

همه وا سوختهٔ سبحه و زنار توایم

پیش ازین ساغر الفت چه اثر پیماید

می‌رویم از خود و در حیرت رفتار توایم

دامن عفو حمایتکدهٔ غفلت ماست

خواب راحت نفس سایهٔ دیوار توایم

جنس موهوم هوس شیفتهٔ ارزش نیست

قیمت ما همه این بس‌ که به بازار توایم

مست‌ کیفیت نازیم چه هستی چه عدم

هر کجاییم همان ساغر سرشار توایم

خرده بر بیش و کم ذره نگیرد خورشید

ای تو در کار همه ما همه بیکار توایم

ناله سامان جبین سایی اشک است اینجا

بیدل عجز نوای ادب اظهار توایم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۰۴

ز دل چون غنچه یک چاک‌ گریبانگیر می‌خواهم

گشاد کار خود بی‌ناخن تدبیر می‌خواهم

نی‌ام مخمور می‌ کز قلقل مینا به جوش آیم

سیه مست جنونم غلغل زنجیر می‌خواهم

به‌ کوثر گر زند ساغر ندارد بسملم سیری

دم آبی اگر می‌خواهم از شمشیر می‌خواهم

بنایم ننگ ویرانی‌ کشید از دست جمعیت

غبار دامن زلفی پی تعمیر می‌خواهم

ز آتش‌ کاش احرام جنون بندد سپند من

به وحشت جستنی زین خانهٔ دلگیر می‌خواهم

به هر مویم هجوم جلوه خوابانده‌ست مژگانها

ز شوقت جنبشی چون خامهٔ تصویر می‌خواهم

به بوی غنچه نسبت‌ کرده‌ام طرز کلامت را

زبان برگ گل در عذر این تقصیر می‌خواهم

درین صحرا جنون هرزه فکر دامها دارد

دو عالم جسته است از خویش و من نخجیر می‌خواهم

لب سوفارم از خمیازه‌های بی‌پر و بالی

ز گردون مقوس همتی چون تیر می‌خواهم

حصول مطلب از ذوق تمنا می‌کند غافل

زمان انتظار هر چه باشد دیر می‌خواهم

به رنگ من برون آید کسی تا قدر من داند

به این امید طفلی را که خواهم پیر می‌خواهم

ز حد بگذشت بیدل مستی شور جنون من

به چوب‌ گل چو بلبل اندکی تعزیر می‌خواهم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:01 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۶

خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم

در عالمی‌که هستیم شادیم و شاد بودیم

درکوه آتش سنگ‌، در باغ جوهر رنگ

با این متاع موهوم در هر مزاد بودیم

چاک جگرکجا بود مژگان تر کرا بود

با داغ این هوسها در اتحاد بودیم

اجزای ما ز شوخی ناکام رفت بر باد

گر می‌نشست این‌گرد نقش مراد بودیم

عشق مقام ما را با خود خیالها بود

در نرد اعتبارات خال زیاد بودیم

رسم حضور و غیبت‌کم داشت محفل انس

فارغ ز خیر مقدم تأخیر باد بودیم

بستیم ازتعلق بر دوش فطرت آخر

افسردنی که گویی یکسر جماد بودیم

فطرت ز ما جنون خواند تحقیق چشم خواباند

چون نقش بال عنقا پر بی‌سواد بودیم

گر از فرامشانیم امروز شکوه ازکیست

زین پیش هم کسی را ما کی به یاد بودیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:02 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۷

درکارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیم

امروز از تو باغیم دی خاک هم نبودیم

از ما چه خواهد انصاف جز عرض بی‌نشانی

آیینهٔ سکندر یاجام جم نبودیم

نی دیرجای ما شد نی‌کعبه متکا شد

در هرکجا رسیدیم ثابت قدم نبودیم

همت چه سر فرازد اندیشه بر چه نازد

اینجا صمد نگشتیم آنجا صنم نبودیم

پرواز تاکجاها شهرت طرازد از ما

در آشیان عنقا طبل و علم نبودیم

شایستهٔ هنر را کس از وطن نراند

در ملک نیستی هم پر محتشم نبودیم

در عرصهٔ تخیل‌ گرد حدوث تا کی

ای غافل اینقدرها ننگ قدم نبو‌دیم

اکنون به قدر امواج باید قلم به خون زد

تا چشمه درنظربود عبرت رقم نبودیم

نام طلوع خورشید شهرت نمای صبحست

تا او نکرد شوخی ما متهم نبودیم

ناقدردانی از ما پوشید چشم یاران

هر چند خاک بودیم از سرمه‌ کم نبودیم

تا در خیال جاکرد تمییز آب وگوهر

بیدل من و تو گویا هرگز به هم نبودیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  9:02 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها