0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳۵۴
جمعه 28 اسفند 1394  9:00 PM

تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیم

خورشید عیان‌ گشت مثالی ‌که نمودیم

خون در جگر از حسرت دیدار که داریم

آیینه چکید از رگ آهی‌ که‌ گشودیم

امروز به یادیم تسلی چه توان ‌کرد

ماییم ‌که روزی دو ازین پیش تو بودیم

رنگی ننمودیم کزو یأس نخندید

چون غیب خجالت‌کش اوضاع شهودیم

نتوان طرف نیک و بد اهل جهان بود

از سیلی اوهام چو افلاک کبودیم

تا در دل از اندیشه غبار نفسی هست

یک دهر قیامتکدهٔ ‌گفت و شنودیم

یکتایی و آرایش تمثال چه حرفست

گفتند دل است آینه باور ننمودیم

زین بیش خجالت‌کش غفلت نتوان زیست

ای شبهه‌پرستان عدم است اینکه چه بودیم

بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشی‌ست

ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها