0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۰۸

تا می ز جام همت بد مست می‌کشم

جز دامن تو هر چه ‌کشم دست می‌کشم

عنقا شکار کس نشود گر چه همت است

خجلت ز معنیی‌که توان بست می‌کشم

قلاب امتحان نفس در کشاکش است

زین بحر عمرهاست همین شست می‌کشم

ممتاز نیست عجز و غرورم ز یکدگر

چون آبله سری‌ که‌ کشم پست می‌کشم

دل بستنم به‌گوشهٔ آن چشم صنعتی است

تصویر شیشه در بغل مست می‌کشم

خاکستر سپند من افسون سرمه داشت

دامان ناله‌ای ‌که ز دل جست می‌کشم

جز تحفهٔ سجود ندارم نیاز عجز

اشکم همین سری به کف دست می‌کشم

چون صبح عمر هاست درین وادی خراب

محمل بر آن غبار که ننشست می‌کشم

بیدل حباب‌وار به دوشم فتاده است

بار سری‌که تا نفسی هست می‌کشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۲

جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشم

ز شور دل‌،‌گران چون حلقهٔ زنجیر شد گوشم

ندارم چون نگه زین انجمن اقبال تأثیری

به هر رنگی‌که می‌جوشم برون رنگ می‌جوشم

به سعی همت از دام تعلق جسته‌ام اما

نمی‌افتد شکست خود به رنگ موج از دوشم

فضولی چون شرارم مضطرب دارد ازین غافل

که آخر چشم واکردن شود خواب فراموشم

مزاج اعتبار و عرض یکتایی خیالست این

هجوم غیر دارد اینقدر با خود هماغوشم

نم خجلت چو اشک از طینت من‌ کیست بر دارد

ز نومیدی عرق‌گل می‌کنم در هر چه می‌کوشم

فنا در موی پیری‌ گرد آمد آمدی دارد

به‌گوش من پیامی هست از طرف بناگوشم

شناسایی اگر پیداکنم چون معنی یوسف

به جای پیرهن من نیز بوی پیرهن پوشم

به جیب بیخودی تا سرکشم صد انجمن دیدم

جهانی داشت همچون شمع بال افشانی هوشم

مپرس از غفلت دیدار و داغ فوت فرصتها

دو عالم ناله‌ گردد تا به قدر یأس بخروشم

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل

خموشی عاقبت این بار بر می‌دارد از دوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۳

چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم

تمنای کناری دارم و توفان آغوشم

به شور فطرت من تیره بختی برنمی‌آید

زبان شعله‌ام از دود نتوان ‌کرد خاموشم

قیامت همتم مشکل‌که باشد اطلس‌گردون

دو عالم می‌شود گرد عدم تا چشم می‌پوشم

خوشم ‌کز شور این دربا ندارم‌ گرد تشویشی

دل افسرده مانند صدف شد پنبه درگوشم

هوس مشکل‌که بالد از مزاج بی نیاز من

درین محفل همه گر شمع ‌گردم دود نفروشم

خیال‌گل نمی‌گنجد ز تنگی درکنار من

مگر چون غنچه نگشاید شکست رنگ آغوشم

مرادی نیست هستی را که باشد قابل جهدی

ندانم اینقدرها چون نفس بهر چه می‌کوشم

به هر جا می‌روم از دام حیرت بر نمی‌آیم

به رنگ شبنم از چشمی‌که دارم خانه بر دوشم

به حیرت خشک باشم به‌که در عرض زبان سازی

به رنگ چشمهٔ آیینه جوهر جوشد از جوشم

ز یادم شبهه‌ای در جلوه آمد عرض هستی شد

جهان تعبیر بود آنجاکه من خواب فراموشم

شکستن اینقدرها نیست در رنگ خزان بیدل

دربن وبرانه‌گردی کرده باشد رفتن هوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۶

حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم

در آینه جوهر شکند نغمهٔ سازم

چون غنچه سر زانوی تسلیم‌که دارم

صد جبهه به خون می‌تپد از وضع نیازم

وسعتگر انداز تغافل چه فسون داشت

بر روی دو عالم مژه ‌کردند فرازم

زان پیش که آیینه شود طعمهٔ زنگار

بگذار که چندی به خیال تو بنازم

زین عرصهٔ شطرنج جنون تازی هوشست

چیزی نتوان برد اگر رنگ نبازم

تا سجده به همواری خاکم نرساند

دارد گره ابروی محراب نمازم

خواب عدم افسانهٔ تعبیر ندارد

آیینهٔ خاکم چه حقیقت چه مجازم

آزادی من عرض گرفتاری شوقیست

چون دیدهٔ حیرت‌ زدگان عقدهٔ بازم

چون شعله ‌که آخر به دل داغ نشیند

در نقش قدم ریخت هجوم تک و تازم

زبن بیش غبارم تپش شوق نگیرد

چون اشک به صد بوته دویده‌ست‌ گدازم

شبنم ز هوا تا چقدر گرد نشاند

عمریست ز خود می‌روم و آبله سازم

بیدل امل اندیشی‌ام از عجزرسایی‌ست

واماندگی افکند به این راه درازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۶

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم

به رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم

جنونی در گره دارم به ذوق سرمه ‌گردیدن

سپند بیقرارم ناله خواهدکرد خاموشم

حضور بوریای فقر عرض راحتی دارد

سزد گر بستر مخمل شود خواب فراموشم

نم اشک زمینگیرم‌، مپرس از سرگذشت من

شکست ‌دل ز مژگان تا چکیدن داشت بر دوشم

ز تشریف ‌کمال آخر قبای یأس پوشیدم

به رنگ چشمهٔ آیینه جوهرکرد خس پوشم

محبت پیش ازبن داغ خجالت برنمی‌دارد

ز وصلت چند باشم دور و با خود تاکجا جوشم

کمند صید نازم هرقدر از خود برون آیم

به رنگ شمع‌، رنگ رفته می‌پردازد آغوشم

چو تمثال لباسی نیست‌ کز هستی بپوشاند

مباد از حیرت آیینه تنگ آید برو دوشم

به بی‌دردی بیابان هوس تا چند طی‌کردن

درای محمل شوقم‌،‌ کجا شد دل‌ که بخروشم

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد

ز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۱

به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم

که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم

سپند مجمر یأسم نداشت سرمهٔ دیگر

تپید ناله به‌ کیفیتی‌ که‌ کرد خموشم

ز بس به درد تپیدن‌ گداختم همه اعضا

توان شنید چو موج ازشکست رنگ خروشم

چه ممکنست‌ کسی پی برد به شوخی حالم

نشانده است تحیر به آب آینه جوشم

خوشم به حاصل تردامنی چو اشگ ندامت

نه ‌گوهرم‌ که شوم خشک و آبرو بفروشم

ز آفتاب‌ کشم ناز خلعت زرین

گلیم بخت سیه بس بود چو سایه به دوشم

نوید عافیتی دارم از جهان قناعت

صدای‌ بی‌نفس موج‌ گوهر است سروشم

تغافلست ز عالم لباس عافیت من

حباب‌وار ندانم به غیر چشم چه پوشم

چمن طرازی ناز است سیر بیخودی امشب

صدای پای که دارد غبار رفتن هوشم

شرار نیم نگه فرصت نمود ندارد

در انتظار که باشم به آرزوی چه‌ کوشم

درین چمن به چه‌ گل آشنا شوم من بیدل

مگر چو لاله دو روزی به داغ یأس بجوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۴

ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم

چو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم

زبان نالهٔ من نیست جز نگاه تحیر

چو شمع تا مژه برهم رسیده است خموشم

نوای شوق نماند نهان به ساز خموشی

بلند می‌شود از سرمه چون نگاه خروشم

به سعی حیرت ازین بزم‌ گوشه‌ای نگرفتم

همان چو آینه از چشم خویش خانه بدوشم

ز دور ساغر کیفیتم مپرس چو شبنم

گداخت گوهر دل آنقدر که باده فروشم

سر از اطاعت آوارگی چگونه بتابم

چو گردباد ز سرگشتگی است ساغر هوشم

سپند جز تپش دل مدان فسانهٔ خوابش

به ناله نشئه فروش شکست ساغر هوشم

غرور حسن دلیل‌ست بر تظلم عاشق

شنیده‌اند به قدر تغافل تو خروشم

ز فرق تا به قدم عرض حیرتم چه توان کرد

هوای عالم دیدار کرد آینه پوشم

سیاه‌بختی من سرمهٔ گلو شده بیدل

به رنگ حلقهٔ زنجیرزلف سخت خموشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۸

گهی در شعله می‌غلتم گهی با آب می‌جوشم

وطن آوارهٔ شوقم نگاه خانه بر دوشم

درپن محفل امید و یأس هر یک نشئه‌ای دارد

خوشم کز درد بی‌کیفیتی کردند مدهوشم

سراغم کرده‌ای آمادهٔ ساز تحیر باش

غبار گردش رنگم دلیل غارت هوشم

چه سازد گر به حیرانی نپردازد حباب من

ز بس عریانم از خودکسوت آیینه می‌پوشم

به رنگی ناتوانم در خیال سرمه‌گون چشمی

که چون تار نظر آواز نتوان بست بر دوشم

ندارد ساز هستی غیر آهنگ گرفتاری

ز تحریک نفسها شور زنجیر است درگوشم

به آن نامهربان‌، یارب که خواهد گفت حال من

ز یادش رفته‌ام چندانکه از هر دل فراموشم

خمستان وفا رنگ فسردن بر نمی‌دارد

جنون شوق او دارم مباد از خود برون جوشم

ز خوبان سود نتوان برد بی سرمایهٔ حیرت

خریداری ندارد دل مگر آیینه بفروشم

ز گل تا غنچه هر یک ظرف استعداد خود ‌دارد

درین ‌گلشن بقدر جلوهٔ خود من هم آغوشم

نفس عمری تپید و مدعای دل نشد روشن

چراغی داشتم بی مطلبیها کرد خاموشم

به ‌کنج عالم نسیان دل‌ گمگشته‌ام بیدل

ز یادم نیست غافل هرکه می‌سازد فراموشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲۰

نه مضمون نقش می‌بندم نه لفظ از پرده می‌جوشم

زبانم گرم حرف کیست کاین مقدار خاموشم

به چندین شعله روشن نیست از من پرتو دوری

چراغان خیالم کسوت فانوس می‌پوشم

چه خواهم کرد اگر آیینه گردد برق دیدارش

تحیر مژده‌ای دارد که من نشنیده مدهوشم

چو صبحم زین چمن یک گل به کام دل نمی‌خندد

ندانم اینقدر بهر چه واکردند آغوشم

نواهای بساط دهر نذر ناشنیدنها

به شور اضطراب دل‌ که سیمابی‌ست درگوشم

دل از من شوخی عرض من و ما بر نمی‌دارد

درین آیینه باید بود چون تمثال خاموشم

خرام تیر می‌سازد کمان را حلقهٔ شیون

به هنگام وداعت ناله می‌جوشد ز آغوشم

حریف درد دل جز با ضعیفی بر نمی‌آیی

چو چنگ آخر خمیدن بست بار ناله بر دوشم

تپیدنهای ناکامیست مضراب خروش من

به جام آرزو خون می‌خورم چندانکه می‌جوشم

فزود ازگردش رنگم غرور مستی نازت

نگاهت می‌زند ساغر به قدر رفتن هوشم

به قاصد گر نگویم درد دل ناچار معذورم

زمانی یاد توست آندم فراموشم فراموشم

چه حسرت‌ها که در خاکسترم خون می‌خورد بیدل

سپند شوقم و از ناله خالی‌گشته آغوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۰۷

تا جلوه‌ات پر افشاند از آشیانهٔ چشم

روشن حباب دارد بنیاد خانهٔ چشم

آیینه‌ها ز جوهر بال نگه شکستند

از حیرت جمالت در آشیانهٔ چشم

خاک در فنا شو با جلوه آشنا شو

بی سرمه نیست ممکن تعمیر خانهٔ چشم

در عالم تماشا ایمن نمی‌توان بود

زین برق عافیت سوز یعنی زبانهٔ چشم

مژگان یار دارد مضراب صد قیامت

در سرمه هم نهان نیست شور ترانهٔ چشم

در جلوگاه نازش بار نگه محالست

دیگر چه وا نماید حیرت بهانهٔ چشم

خلوتگه تحیر بر بوالهوس نشد باز

مژگان چه دارد اینجا غیر از کرانهٔ چشم

سرمایهٔ نشاطم زبن بحر قطره اشکیست

بالیده‌ام چوگوهر از آب و دانهٔ چشم

شاید به سرفشانم‌گرد ره نگاهی

افتاده‌ام چو مژگان بر آستانهٔ چشم

بر هر چه وارسیدم جز داغ دل ندیدیم

نظاره سوخت ما را آتش به خانهٔ چشم

در پردهٔ تحیر شور قیامتی هست

نشنیده است بیدل‌ گوشت فسانهٔ چشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲۲

ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشم

مباد از بستر مخمل رباید خواب خرگوشم

شنیدن شد دلیل اینقدر بی‌صرفه‌ گوییها

زبان هم لال می‌گردید اگر می‌بود کر گوشم

حدیث عشق سر کن ‌گر علاج غفلتم خواهی

که این افسانه آتش دارد و من پنبه درگوشم

نواها داشت ساز عبرت این انجمن اما

نگردید از کری قابل تمیز خیر و شر گوشم

به رنگ چنبر دف آنقدر از خود تهی ‌گشتم

که سعی غیر می‌بندد صدای خویش درگوشم

سفیدی می‌کند از پنبه اینجا چشم امیدی

نوای عالم آشوبی ‌که دارد در نظر گوشم

به ذوق مژده وصل آنقدر بیتاب پروازم

که چون گل می‌تواند ریخت رنگ بال و پر گوشم

به درس بی‌تمیزی چند خون سعی می‌ریزم

چو شور عشق باید خواند افسونی به هرگوشم

ز ساز هر دو عالم نغمهٔ دلدار می‌جوشد

کدامین پنبه سیماب تو شد ای بیخبر گوشم

مگر آواز پایی بشنوم بیدل درین وادی

به رنگ نقش پا در راه حسرت سر بسر گوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲۴

قفای زانوی پیری مقیم خلوت خویشم

کشیده پیکر خم درکمند وحدت خویشم

صفای آینه می‌پرورم به رنگ طبیعت

چراغ در ته دامان‌ گرفته ظلمت خویشم

هزار زلزله دارم ز پیچ و تاب تعین

به هرنفس‌که‌کشد صبح من قیامت خویشم

غبار هرزه‌ دویهای آرزو که نشاند

به‌گل فرو نبرد گر نم خجالت خویشم

فضول دعوی عرفان سراغ امن ندارد

به زینهار چو سبابه از شهادت خویشم

چو شمع چندکشم ناز پایداری غفلت

به باد می‌روم و غرهٔ اقامت خویشم

مگر عرق برد از نامه‌ام سیاهی عصیان

بر آستان حیا سایل شفاعت خویشم

چو شبنمم بگذارید عذر خواه تردد

چه سازم آبله پای تلاش راحت خویشم

به پیری‌ام ز حوادث چه ممکن است خمیدن

نفس اگر نکشد زیر بار منت خویشم

ز آبروی حبابم ‌کسی عیار چه گیرد

جز این‌ نیم نفس انفعال مهلت خویشم

می‌ام‌ کم است دماغم فروغ محو ایاغ است

گلی ندارم و، باغ و بهار حیرت خویشم

ز خاک راه قناعت‌ کجا روم من بیدل

به این غبار که دارم سراغ عزت خویشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۷

زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم

در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم

چون موج‌گهر پای من و دامن حیرت

سعی طلبی بود که‌ کرد آبله پوشم

تغییر خیالی دهم و بگذرم از خویش

بر رنگ سواد است جنون تازی هوشم

خرسندی اوهام ز اسرار چه فهمد

آنسوی یقین مژده رسانده‌ست سروشم

مجبور ترددکدهٔ وهم چه سازد

روزی دو نفس بال فشان است به‌گوشم

چیزی ز من و ما بنمایم چه توان‌ کرد

گرم است دکان آینه داری بفروشم

زبن بزم به جز زحمت عبرت چه ‌کشد کس

طنبور تقاضای همین مالش گوشم

چون دیدهٔ آهو رمی افروخت چراغم

کز دامن صحرا نتوان کرد خموشم

دور است به مژگان بلند تو رسیدن

من سرمه نگشتم چه‌کنم‌گر نخروشم

بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید

تا من به ‌گداز آیم و با خویش بجوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲۵

چراغ خامشم حسرت نگاه محفل خویشم

سپند پای تا سر داغم اما بر دل خویشم

نفس آخر شد و من همچنان زندانی جسمم

ندارم ریشه و دلبسته ی آب و گل خویشم

ز خود برخاستن اقبال خورشید است شبنم را

در آغوشست یار اما همین من مایل خویشم

نمی‌خواهم‌که پیمان طلب باید شکست از من

وگرنه هرکجا ازپا نشستم منزل خویشم

به چشم آفرینش نیست چون من عقدهٔ اشکی

چکیدنها اگر دستم نگیرد مشکل خویشم

خجالت بایدم چون‌گل کشید از دامن قاتل

که من واقف ز جرأت های خون بسمل خویشم

چه شد تخمم درین مزرع پر و بال شرر دارد

به صحرای دگر خرمن طراز حاصل خویشم

اگر صد عمر گردد صرف پروازم درین‌ گلشن

همان چون‌گل قفس پروردهٔ چاک دل خویشم

ز دریای قناعت سیر چشمی‌گوهری دارم

همه‌ گر قطره باشم قلزم بیحاصل خویشم

غم و شادی مساوی‌کرد بر من بی‌تمیزیها

به دام و آشیان ممنون صید غافل خویشم

دم تیغم ز یاد انتقام خصم می‌ریزد

مروت جرأتی دارم‌ که ‌گوی قاتل خویشم

عبارتهاست اینجا حاصل مضمون چه می‌پرسی

دو عالم عرض حاجت دارم اما سایل خویشم

به خلوتخانهٔ تحقیق غیر از حق نمی‌گنجد

من بی‌کار در رفع خیال باطل خویشم

سراغ رفتن عمری‌ست عرض هستی‌ام بیدل

چو صبحم تا نفس باقی‌ست‌ گرد محمل خویشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۲۱

در عالم حق شهرت باطل چه فروشم

جنسم همه لیلی‌ست به محمل چه فروشم

کفرست فضولی به ادب‌گاه حقیقت

در خانهٔ خورشید دلایل چه فروشم

قانون ادب غلغل تقریر ندارد

دف نیستم افسون جلاجل چه فروشم

نقد همه پوچ است چه دانا و چه نادان

در مدرسهٔ وهم مسایل چه فروشم

بر نقد هنرکیسهٔ حاجت نتوان دوخت

ملا نی‌ام اجزای رسایل چه فروشم

جمعیت دل شکوهٔ‌ کوشش نپسندد

گردی ز رهم نیست به منزل چه فروشم

عمریست که بازارکرم گرد کسادست

اینجا به‌جز آب رخ سایل چه فروشم

آیینهٔ تحقیق ز تمثال مبراست

حیران خیالم به مقابل چه فروشم

سودایی اوهام تعلق نتوان زیست

ای هرزه خیالان همه جا دل چه فروشم

بی‌مایگی رنگ اثر منفعلم کرد

خونم همه آب است به قاتل چه فروشم

در بحر به آبی گهرم را نخریدند

خشکم ز تحیرکه به ساحل چه فروشم

اظهار قماش همه کس نقص و کمالی‌ست

آیینه ندارم من بیدل چه فروشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها