0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۰

نمی‌باشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرم

زهستی تا عدم پیچیده است آواز زنجیرم

چو خاکستر شوم‌، داغم به مرهم آشنا گردد

گداز خویش دارد چون تب اخگر تباشیرم

جبین از آستان سینه صافان برنمی‌دارم

چو حیرت آب این آیینه‌ها کرده‌ست تسخیرم

چرا صیاد چیند دامن ناز از غبار من

که چون آب‌گهر رنگی ندارد خون نخجیرم

دم پیری سواد ناامیدی کرده‌ام روشن

غبار زندگی چون مو نمودارست ازین شیرم

ببینم تا کجا تسکین رسد آخر به فریادم

درین محفل نفس عمری‌ست از دل می‌کشد تیرم

غباری هم ز من پیدا نشد در عرصهٔ امکان

جهان آیینه و من مردهٔ یک آه تاثیرم

فلک صد سال می‌باید که خم بر گردنم بندد

به این فرصت که تا سر در گریبان برده‌ام سیرم

ز بس دارد دماغ همتم ننگ گرفتن‌ها

اگرتا حشر گم باشم سراغ خود نمی‌گیرم

دم عیسی سحر در آستین کلک نقاشی

که پرواز نفس دارد به یادش رنگ تصویرم

فنای جسم می‌گوبند حشری درکمین دارد

خجالت مزد ناکامی به مردن هم نمی‌میرم

تب و تاب نفس صید کشاکش داردم بیدل

گرفتارم نمی‌دانم به دست کیست زنجیرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۲

ز سودای چشم تو تا کام ‌گیرم

دو عالم فروشم دو بادام گیرم

شهید وفایم ز راحت جدایم

نه مردم به ذوقی که آرام گیرم

سیه مست شهرت نی‌ام ورنه من هم

چو نقش نگین صبح در شام گیرم

ز بس همتم ننگ تزویر دارد

محالست اگر دانه در دام گیرم

چنین‌ کز طلب بی‌نیاز است طبعم

گدا گر شوم ترک ابرام گیرم

چوشبنم چه لافم به سامان هستی

مگر از عرق صورتی وام گیرم

درین انجمن مشرب غنچه دارم

زنم شیشه بر سنگ تا جام‌گیرم

زمانی شود خواب عیشم میسر

که چون نقش پا سایه بر بام گیرم

کمند نفس حرص صیاد عنقاست

به ‌این نارسایی مگر نام گیرم

جهان نیست جز اعتبار من و تو

تو تحقیق دان‌ گر من اوهام‌ گیرم

تجاهل سر و برگ هستی است بیدل

همه گر وصالست پیغام گیرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۹

به حیرت خویش را بیگانهٔ ادراک می‌سازم

جنون ناتوانم جیب مژگان چاک می‌سازم

تماشاهاست نیرنگ تحیرگاه الفت را

تو با آیینه و من با دل غمناک می‌سازم

به چندین آرزو می‌پرورم یک آه نومیدی

نهال شعله‌ای سیراب ازین خاشاک می‌سازم

ندارد پنجهٔ آفت کمین جیب عریانی

چو گل جرم لباسست اینکه من با خاک می‌سازم

همای لامکان پروازم و از بی‌پر و بالی

به پسی مانده‌ام چندانکه با افلاک می‌سازم

به چندین نشئه بودم محو مژگان سیه مستی

کنون با سایه‌واری از نهال تاک می‌سازم

خیال از چین ابرویی تبسم می‌کند انشا

به ناموس محبت زهر را تریاک می‌سازم

غرور اعتبار از قطره‌ام صورت نمی‌بندد

به تدبیر گهر آبی‌ که دارم خاک می‌سازم

شکار افکن چو خون صیدم از ره برنمی‌دارد

ز نومیدی به خود می‌پیچم و فتراک می‌سازم

در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم

ز من تا آستینی هست مژگان پاک می‌سازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۳

چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام می‌گیرم

جنونها می‌کند خمیازه تا یک جام می‌گیرم

به این‌ گوشی ‌که معنی از تمیزش ننگ می‌دارد

طنین پشه‌ای‌ گر بشنوم الهام می‌گیرم

ز فهم مدعا پر دورم افکنده‌ست موهومی

همه با خویش اگر دارم سخن پیغام می‌گیرم

کمینگاه دو عالم غفلتم از قامت پیری

امل هر جا پرد در حلقهٔ این دام می‌گیرم

هوای‌ کعبهٔ شوقی به شور آورد مغزم را

که چون شمع استخوان را جامهٔ احرام می‌گیرم

به یاد چشم او چندان جنون آماده است اشکم

که هر مژگان فشردن روغن از بادام می‌گیرم

ضعیفی‌ گر به این اقبال بالد پایهٔ نازش

به زیر سایهٔ دیوار چندین بام می‌گیرم

به ذوق پای‌بوست هیچ جا خوابم نمی‌باشد

همین در سایهٔ برگ حنا آرام می‌گیرم

چو موی ‌کاسهٔ چینی اگر بالد شکست من

شبیخون می‌زنم بر چین و راه شام می‌گیرم

ز خاموشی معاش غنچه‌ام تا کی‌ کشد تنگی

لبی وا می‌کنم‌ گل می‌فروشم جام می‌گیرم

به آسانی دل از بار تعلق وا نمی‌گردد

ز پیمان جنون‌کیشان‌ گسستن وام می‌گیرم

تمتع چیست زبن بیحاصلانم چون نگین بیدل

زبانم می‌خراشدگرکسی را نام می‌گیرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۲

چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم

چو شمع از سرکشی در بزم دل نازبدنت نازم

همه موج شکفتن می‌چکد از چین پیشانی

گلستان حیا در غنچگی پیچیدنت نازم

گهی از خنده کاهی از تغافل می‌بری دل را

دقایقهای ناز دلبری فهمیدنت نازم

به بازار تمناگوهر بحر تغافل را

به میزان عیاری هر زمان سنجیدنت نازم

زبان شانه می‌گوید به زلف فتنه پیرایت

که با این سرکشیها گرد سر گردیدنت نازم

ز شبنم اشک می‌ریزد صبا ای غنچه بر پایت

به حال‌گریهٔ آشفتگان خندیدنت نازم

به دست مردمان دیده صبح وصل او بیدل

گل حیرت ز گلزار تماشا چیدنت نازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۵۷

مقیم وحدتم هر چند در کثرت وطن دارم

به دریا همچو گوهر خلوتی در انجمن دارم

نفس می‌سوزم و داغی به حسرت نقش می‌بندم

چراغی می‌کنم خاموش و تمهید لگن دارم

حریف وحشت من نیست افسون زمینگیری

که در افسردگی چون رنگ صد دامن شکن دارم

کدام آهو به بوی نافه خوابانده‌ست داغم را

که تا یاد سویدا می‌کنم سیر ختن دارم

نفس تا هست سامان امیدم کم نمی‌گردد

تخیل مشربم می در خم و گل در چمن دارم

ز درس ما و من بحث جنونی غالب است اینجا

که هر جا لفظ پیداییست بر معنی سخن دارم

قفس پروردهٔ رنگم به این ساز است آهنگم

چه عریانی چه مستوری همین یک پیرهن دارم

بیا ای شوق تا از خاک گشتن سر کنم راهی [؟؟]

در آن کشور قماش نیستی باب است و من دارم

ز اسبابم رهایی نیست جز مژگان به هم بستن

در این محفل به چندین شمع یک دامن زدن دارم

حجاب آلود موهومی‌ست مرگ و زندگی بیدل

ازین کسوت ‌که دیدی گر برون آیم کفن دارم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۵

اگر ساقی ز موج با ده بندد رشتهٔ سازم

رساند قلقل مینا به رنگ رفته آوازم

عروج خاکساران آنقدرکوشش نمی‌خواهد

چوگرد از جنبش پایی توان کردن سرافرازم

مباش ای آرمیدن ازکمین وحشتم غافل

کف خاکسترم بی‌بال و پر جمع‌ست پروازم

نگاه چشم عبرت جوهر آیینهٔ یأسم

گسستنها ز پیوند جهان تاریست از سازم

نفس تا بال بر هم می‌فشاند ناله می‌گردد

ز استغنای نومیدی بلند افتاده اندازم

ز اسرار محبت صافی آیینه‌ای دارم

که نتواند به جز حیرت نمودن چشم غمازم

قدح پیمایی الفت ندارد رنج مخموری

ز بس گردیده‌ام گرد سر او نشئهٔ نازم

کمال من عروج پایهٔ دیگر نمی‌خواهد

همان خورشید خواهم بود اگر از ذره ممتازم

وبال عشرتم یارب نگردد قید خود داری

که من با لغزش پا همچو طفل اشک ‌گلبازم

هوای نارسا را نیست جز شبنم‌گریبانی

ز خجلت آشیان ساز عرق‌ گردیده پروازم

به سامان شکست رنگ من خندیدنی دارد

به رنگی ناله سر کردم‌ که‌ کس نشنید آوازم

نی‌ام چون موج‌، جولان جرأت آزار کس بیدل

شکستن دارم و بر روی خود صد رنگ می‌تازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۷۱

من درین بحر، نه‌ کشتی نه‌ کدو می‌آرم

چون حباب از بر خود جامه فرو می آ‌رم

حرف او می‌شنوم جلوه او می‌بینم

پیش رو آینه‌ ای چند ازو می آ‌رم

خم تسلیم ز دوشم چو فلک نتوان برد

عمرها شد که در این بزم سبو می آ‌رم

بند بندم‌چونی افسانهٔ دردی دارد

تا کنم ناله قیامت به گلو می آرم

شرم می‌آیدم از طوف درش هیچ مپرس

عرفی چند به احرام وصو می‌ارم

جهتی نیست‌که در عالم دل نتوان یافت

سوی خود روی نیاز از همه سو می آرم

نقش اجناس اشارتکدهٔ بیرنگی‌ست

این من و ما همه از عالم هو می آرم

عمرها شد چو سحر می‌دهم از یاس به باد

جیب چاکی که به امید رفو می آرم

تشنه‌کامی‌ گهر قلزم بیقدری نیست

آبرویی که ندارم به سبو می آرم

چقدر گردن تسلیم وفا باریک است

پیش تیغت سر مو بر سر مو می‌ آرم

نخل شمعم‌ که به‌ گل‌ کردن صد رنگ‌ گداز

می‌شوم آب و نگاهی به نمو می‌آرم

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل

غیر پیراهن رنگی‌ که به بو می‌آرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۷

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم

لب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم

چو تمثالم نهان از دیده‌های اعتبار اما

همان آیینهٔ بی اعتباربهاست غمازم

نفس‌ گر می‌کشم قانون حالم می‌خورد بر هم

چو ساز خامشی با هیچ آهنگی نمی‌سازم

خیالی می‌کشد مخمل‌ کدامین راه و کو منزل

سوار حیرتم در عرصهٔ آیینه می‌تازم

درین گلشن‌ که سامان من و ما باختن دارد

چو گل سرمایه‌ای دیگر ندارم رنگ می‌بازم

ز شمع‌ کشته داغی هم اگر یابی غنیمت دان

نگاه حیرت انجامم تماشا داشت آغازم

ندارد ذرهٔ موهوم بی‌خورشید رسوایی

تو کردی جلوه و افتاد بر رو تختهٔ رازم

شدم خاک و فرو ننشست توفان غبار من

هنوز از پردهٔ ساز عدم می‌جوشد آوازم

ز درد سعی ناپیدای تصویرم چه می‌پرسی

سرا پا رنگم اما سخت بیرنگ است پروازم

بنازم خرمی های بهارستان غفلت را

شکستن فتنه توفانست و من بر رنگ می‌نازم

به رنگ چشم مشتاقان ز حیرت بر نمی‌آیم

همان یک عقده دارم تا قیامت‌ گر کنی بازم

ند‌انم عذر این غفلت چه خواهم خواستن بیدل

که حسنش خصم تمثالست و من آیینه پردازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۴

قیامت‌ کرد گل در پیرهن بالیدنت نازم

جهان شد صبح‌ محشر زیر لب خندیدنت نازم

در آغوش نگه‌ گرد سر بیتابی‌ات‌ گردم

به تحریک نفس چون بوی‌ گل‌ گردیدنت نازم

عتاب بحر رحمت جوش عفوی دیگر است اینجا

گناه بیگناهی چند نابخشیدنت نازم

تغافل در لباس بی‌نقابی اختراع است این

جه‌انی را به شور آوردن و نشنیدنت نازم

تحیر عذرخواهست از خیال ‌گردش‌ چشمی

که با این‌ سرگرانی‌گرد دل گردیدنت نازم

نبود ای اشک این‌ دشت ندامت قابل جولان

در اول‌ گام از سر تا قدم لغزیدنت نازم

نفس در آینه بیش از دمی صورت نمی‌بندد

درین وحشت سرا چون حسرت آرامیدنت نازم

متاع‌ کاروان ما همین یک پنبهٔ‌ گوش است

اثر دلال عبرت چون جرس نالیدنت نازم

نفس در عرض وحشت ناز آزادی نمی‌خواهد

قبا عریانی و آنگاه دامن چیدنت نازم

کی‌ام من تا بنازم بر خود از اندیشهٔ نازت

به خود نازیدنت نازم به خود نازیدنت نازم

عتاب از چین پیشانی ترحم خرمنست اینجا

تبسم‌ کردن و تیغ غضب یازیدنت نازم

تکلم اینقدر الفت پرست خامشی تا کی

قیامت در نقاب برگ گل دزدیدنت نازم

رموز قطره جز دریا کسی دیگر چه می‌داند

دلت دردست و از من حال دل پرسیدنت نازم

تغافل صد نگه می‌پرسد احوال من بیدل

مژه نگشوده سوی خاکساران دیدنت نازم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۹

باز از جهان حسرت دیدار می‌رسم

آیینه در بغل به در یار می‌رسم

خوابم بهار دولت بیدار می‌شود

هر چند تا به سایهٔ دیوار می‌رسم

زین یک نفس‌ متاع‌ که‌ بار دل است و بس

شور هزار قافله در بار می‌رسم

میخانهٔ حضور خیال نگاه‌کیست

جام دماغ دارم و سرشار می‌رسم

نازم به دستگاه ضعیفی‌که چون خیال

در عالمی‌که اوست من زار می‌رسم

ای رنگهای رفته به مژگان غلو کنید

از یک گشاد چشم به‌گلزار می‌رسم

غافل نی‌ام ز خاصیت مژدهٔ وصال

می‌بالم آنقدرکه به دلدار می‌رسم

هر چند نیست چون ثمرم پای اختیار

راهم به منزلی‌ست‌که ناچار می‌رسم

جسم‌ فسرده‌ را سر و برگ طلب‌ کجاست

دل آب می‌شود که به رفتار می‌رسم

شبنم به غیر سجده چه دارد به پای‌گل

من هم در آن چمن به همین کار می‌رسم

بیدل چنانکه سایه به خورشید می‌رسد

من نیز رفته رفته به دلدار می‌رسم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۸۱

چه دولت است که من نامت از ادب گیرم

ز شرم دست تهی دامنی به لب‌گیرم

به عشق اگر همه تن غوطه‌ام دهند به قیر

چوداغ لاله سحرها به طوف شبگیرم

به این زبان که چو شمعم دماغ می‌سوزد

خموش‌ا اگر نشوم انجمن به تب‌گیرم

خمار اگر نشود ننگ مجلس آرایی

به مستی حلب شیشه‌گر حلب‌گیرم

غم وراثت آدم نخورده‌ام چندان

که راه خلد به امید این نسب‌ گیرم

ندارم این همه رغبت به لذت دنیا

که ننگ آتشک از بوی این جلب گیرم

چو موی چینی از اقبال من چه می‌پرسی

عنان به شام شکسته‌ست سعی شبگیرم

خوشست چشم بپوشم ز نقش‌کار جهان

هزار نسخه به این نقطه منتخب‌گیرم

ز طرف مشرب مستان خجل شوم بیدل

دمی‌که هفت فلک برگی از عنب‌گیرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۷

آمد ز گلشن ناز آن جوهر تبسم

دل درکف تغافل‌ گل بر سر تبسم

خط جوش خضر دارد بر چشمهٔ خیالش

یا خفته خاکساری سر بر در تبسم

مستی ادب طرازست یا چشم نیم بازست

یا ناتوان نازست بر بستر تبسم

شمع کدام بزمی ای نسخهٔ تغافل

صبح کدام شامی ای پیکر تبسم

از غنچهٔ عتابت گلچین التفاتیم

ای جبههٔ تو از چین روشنگر تبسم

زنهار جرعهٔ ناز از رنگ پا نگیری

خون می‌کنی چو مینا در ساغر تبسم

آورد خط نازی بر قتل بیگناهان

یک مهر بوسه باقیست بر محضرتبسم

ای آه خفته در خون چاک دلت مبارک

آن غنچهٔ تغافل دارد سر تبسم

گربرق خونفشان شد یا شعله خصم جان شد

بسمل نمی‌توان شد بی‌خنجر تبسم

عرض طرب وبال است در عشق ورنه من هم

چون غنچه‌ام سراپا بال و پر تبسم

آن به ‌که شبنم ما زین باغ پرفشاند

چون اشک پر غریبیم درکشور تبسم

از صبح باغ امکان غافل مباش بیدل

بی‌گرد فتنه‌ای نیست این لشکر تبسم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۰۰

از ضعف بسکه در همه جا دیر می‌رسم

تا پای خود چو شمع‌ به شبگیر می‌رسم

وهم علایق از همه سو رهزن دل است

پا درگل خیال به صد قیر می‌رسم

برنقش پای شمع تصور حنا مبند

من رنگها شکسته به تصویر می‌رسم

رنگ بنای صبح ز آب وگل فناست

بر باد می‌روم ‌که به تعمیر می‌رسم

از کام حرص لذت طفلی نمی‌رود

دندان شکسته باز پی شیر می‌رسم

بگذار چون سحر فکنم طرح فرصتی

گرد رمی ز دور نفس‌گیر می‌رسم

خواب عدم فسانهٔ هستی‌شنیده است

شادم‌کزین بهانه به تعبیر می‌رسم

چون شمع رنگم از چه بهارآفریده است

کز هر نگه به صد گل تغییر می‌رسم

از نارسایی ثمر خام من مپرس

تا رنگ زرد نیز همان دیر می‌رسم

آسان نمی‌رسد به تسلی جنون من

چون ناله رفته رفته به زنجیر می‌رسم

ای قامت خمیده دو گام آرمیده رو

من هم به تو همین که شدم پیر می‌رسم

همدم چو فرصت از دو جهان قطع‌ الفت است

بر هر چه می‌رسم دم شمشیر می‌رسم

بیدل همین قدر اثرم بس که گاهگاه

بر گوش ناسخن شنوان تیر می‌رسم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۷۶

نی سر تعمیر دل دارم نه تن می‌پرورم

مشت خاکی را به ذوق خون شدن می‌پرورم

با نگاه دیدهٔ قربانیانم توأمی است

بی‌نفس عمری‌ست خود را درکفن می‌پرورم

صبر دارم تا کجا آتش به فریادم رسد

تخم نومیدی سپندم سوختن می‌پرورم

سایه وار آسودگیهایم همان آوارگی‌ست

تیره روزم شام غربت در وطن می‌پرورم

پیرم و شرمم نمی‌آید ز افسون امل

عبرتی در سایهٔ نخل‌کهن می‌پرورم

بسته‌ام دل را به یاد چین‌ گیسوی‌ کسی

در دماغ نافه‌ای فکر ختن می‌پرورم

اختیار گوشهٔ خاموشیم بیهوده نیست

قدردان معنی‌ام ربط سخن می‌پرورم

بی‌تماشایی نمی‌باشد تعلق زار جسم

در قفس زین مشت پرگل در چمن می‌پرورم

اشک مجنون آبیار انتظار عبرتی‌ست

می‌دمد لیلی نهالی را که من می‌پرورم

بیدل این رنگی ‌که عریانی ز سازش‌ کم نبود

در قیاس ناز آن‌ گل پیرهن می‌پرورم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها