0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۷۱
جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM

من درین بحر، نه‌ کشتی نه‌ کدو می‌آرم

چون حباب از بر خود جامه فرو می آ‌رم

حرف او می‌شنوم جلوه او می‌بینم

پیش رو آینه‌ ای چند ازو می آ‌رم

خم تسلیم ز دوشم چو فلک نتوان برد

عمرها شد که در این بزم سبو می آ‌رم

بند بندم‌چونی افسانهٔ دردی دارد

تا کنم ناله قیامت به گلو می آرم

شرم می‌آیدم از طوف درش هیچ مپرس

عرفی چند به احرام وصو می‌ارم

جهتی نیست‌که در عالم دل نتوان یافت

سوی خود روی نیاز از همه سو می آرم

نقش اجناس اشارتکدهٔ بیرنگی‌ست

این من و ما همه از عالم هو می آرم

عمرها شد چو سحر می‌دهم از یاس به باد

جیب چاکی که به امید رفو می آرم

تشنه‌کامی‌ گهر قلزم بیقدری نیست

آبرویی که ندارم به سبو می آرم

چقدر گردن تسلیم وفا باریک است

پیش تیغت سر مو بر سر مو می‌ آرم

نخل شمعم‌ که به‌ گل‌ کردن صد رنگ‌ گداز

می‌شوم آب و نگاهی به نمو می‌آرم

چون‌ گل از حاصل این باغ ندارم بیدل

غیر پیراهن رنگی‌ که به بو می‌آرم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها