0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۱۹۹
جمعه 28 اسفند 1394  8:43 PM

باز از جهان حسرت دیدار می‌رسم

آیینه در بغل به در یار می‌رسم

خوابم بهار دولت بیدار می‌شود

هر چند تا به سایهٔ دیوار می‌رسم

زین یک نفس‌ متاع‌ که‌ بار دل است و بس

شور هزار قافله در بار می‌رسم

میخانهٔ حضور خیال نگاه‌کیست

جام دماغ دارم و سرشار می‌رسم

نازم به دستگاه ضعیفی‌که چون خیال

در عالمی‌که اوست من زار می‌رسم

ای رنگهای رفته به مژگان غلو کنید

از یک گشاد چشم به‌گلزار می‌رسم

غافل نی‌ام ز خاصیت مژدهٔ وصال

می‌بالم آنقدرکه به دلدار می‌رسم

هر چند نیست چون ثمرم پای اختیار

راهم به منزلی‌ست‌که ناچار می‌رسم

جسم‌ فسرده‌ را سر و برگ طلب‌ کجاست

دل آب می‌شود که به رفتار می‌رسم

شبنم به غیر سجده چه دارد به پای‌گل

من هم در آن چمن به همین کار می‌رسم

بیدل چنانکه سایه به خورشید می‌رسد

من نیز رفته رفته به دلدار می‌رسم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها