0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۷
جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM

زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم

در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم

چون موج‌گهر پای من و دامن حیرت

سعی طلبی بود که‌ کرد آبله پوشم

تغییر خیالی دهم و بگذرم از خویش

بر رنگ سواد است جنون تازی هوشم

خرسندی اوهام ز اسرار چه فهمد

آنسوی یقین مژده رسانده‌ست سروشم

مجبور ترددکدهٔ وهم چه سازد

روزی دو نفس بال فشان است به‌گوشم

چیزی ز من و ما بنمایم چه توان‌ کرد

گرم است دکان آینه داری بفروشم

زبن بزم به جز زحمت عبرت چه ‌کشد کس

طنبور تقاضای همین مالش گوشم

چون دیدهٔ آهو رمی افروخت چراغم

کز دامن صحرا نتوان کرد خموشم

دور است به مژگان بلند تو رسیدن

من سرمه نگشتم چه‌کنم‌گر نخروشم

بیدل چو خم می چقدر دل به هم آید

تا من به ‌گداز آیم و با خویش بجوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها