0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
جمعه 28 اسفند 1394  8:44 PM

جنون از بس قیامت ریخت بر آیینهٔ هوشم

ز شور دل‌،‌گران چون حلقهٔ زنجیر شد گوشم

ندارم چون نگه زین انجمن اقبال تأثیری

به هر رنگی‌که می‌جوشم برون رنگ می‌جوشم

به سعی همت از دام تعلق جسته‌ام اما

نمی‌افتد شکست خود به رنگ موج از دوشم

فضولی چون شرارم مضطرب دارد ازین غافل

که آخر چشم واکردن شود خواب فراموشم

مزاج اعتبار و عرض یکتایی خیالست این

هجوم غیر دارد اینقدر با خود هماغوشم

نم خجلت چو اشک از طینت من‌ کیست بر دارد

ز نومیدی عرق‌گل می‌کنم در هر چه می‌کوشم

فنا در موی پیری‌ گرد آمد آمدی دارد

به‌گوش من پیامی هست از طرف بناگوشم

شناسایی اگر پیداکنم چون معنی یوسف

به جای پیرهن من نیز بوی پیرهن پوشم

به جیب بیخودی تا سرکشم صد انجمن دیدم

جهانی داشت همچون شمع بال افشانی هوشم

مپرس از غفلت دیدار و داغ فوت فرصتها

دو عالم ناله‌ گردد تا به قدر یأس بخروشم

اگر رنگ نفس‌ کوهیست بر آیینه‌ام بیدل

خموشی عاقبت این بار بر می‌دارد از دوشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها