0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۲۱۶
جمعه 28 اسفند 1394  8:45 PM

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم

به رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم

جنونی در گره دارم به ذوق سرمه ‌گردیدن

سپند بیقرارم ناله خواهدکرد خاموشم

حضور بوریای فقر عرض راحتی دارد

سزد گر بستر مخمل شود خواب فراموشم

نم اشک زمینگیرم‌، مپرس از سرگذشت من

شکست ‌دل ز مژگان تا چکیدن داشت بر دوشم

ز تشریف ‌کمال آخر قبای یأس پوشیدم

به رنگ چشمهٔ آیینه جوهرکرد خس پوشم

محبت پیش ازبن داغ خجالت برنمی‌دارد

ز وصلت چند باشم دور و با خود تاکجا جوشم

کمند صید نازم هرقدر از خود برون آیم

به رنگ شمع‌، رنگ رفته می‌پردازد آغوشم

چو تمثال لباسی نیست‌ کز هستی بپوشاند

مباد از حیرت آیینه تنگ آید برو دوشم

به بی‌دردی بیابان هوس تا چند طی‌کردن

درای محمل شوقم‌،‌ کجا شد دل‌ که بخروشم

به احوال من بیدل ‌کسی دیگر چه پردازد

ز بس بیحاصلم از خاطر خود هم فراموشم

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها