0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۶

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

داغ می‌خواهی بنه چون لاله درکهسار سر

تا مگر در بزمگاه عشق پروازت دهند

همچو پروانه به موج شعله‌ای بسپار پر

تو درون خانه مست خواب و در بیرون در

در غمت از حلقه دارد دیدهٔ بیدار در

دشمن مشق رسایی نیست جزنفس لعین

کوش، آن دارد که ‌گشت از مکر این مکارکر

هر سحرگه غوطه‌ها در اشک بلبل می‌زند

نیست از شبنم چمن را جامه و دستار تر

از غبار خاطر من جوهری آرد به‌کف

بگذرد تیغ خیالش از دل ‌افگارگر

غیر بار عشق‌هر باری که‌هست‌افکندنی‌ست

بیدل ار باری بری‌، باری به دوش این باربر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۰

ای شعله نهال از قلمت‌ گلشن ‌کاغذ

دود از خط مشکین تو در خرمن‌ کاغذ

خط نیست‌که‌گل‌کرد از آن‌کلک‌گهربار

برخاسته از شوق تو مو بر تن‌ کاغذ

با حسرت دل هیچ نپرداخت نگاهت

کاش آینه می‌داشت فرستادن کاغذ

لخت جگرم سد ره ناله نگردید

پنهان نشد این شعله به پیراهن کاغذ

از وحشت آشوب جهان هرچه نوشتم

افشاند خط از خویش پر افشاندن کاغذ

سهل است به این هسی موهوم غرورت

آتش نتوان ریخت به پرویزن کاغذ

با تیغ توان شد طرف از چرب‌زبانی

در آب چو روغن نبود جوشن کاغذ

بر فرصت هستی مفروشید تعین

گو یک دو شرر چین نکشد دامن کاغذ

چون خامه خجالت‌کش این مزرع خشکیم

چیدیم نم جبهه به افشردن کاغذ

بیدل سر فوارهٔ این باغ نگون است

تاکی به قلم آب دهی گلشن کاغذ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۹

شبی‌که شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر

چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر

سراغ صبح مهیای ساز گم شدن‌ست

نموده‌اند مرا در شکست رنگ اثر

سبکروان فنا با نفس نمی‌سازند

ز دود ریشه ندارند دانه‌های شرر

کمال سوختگان پیچ و تاب نومیدی‌ست

فتیله آینهٔ داغ را بود جوهر

به محفلی‌که نگاهش تغافل‌آلودست

به گرد حلقهٔ ماتم تپد خط ساغر

به وصف صبح بناگوش او چه پردازد

ز رشته است نفس خشک در دل گوهر

مناز بر هنر ای ساده‌دل که آینه‌ها

ز دست جوهر خود خاک کرده‌اند به سر

فروغ محفل بی‌آبروی عمر هواست

به جز نفس نتوان رفتن از بساط سحر

تپش‌ کدورتم از طبع منفعل نرود

نمی‌رود به فشردن غبار دامن تر

خروش اهل حیا پرده‌دار خاموشی‌ست

صدای‌ کاسهٔ چشم است پیچ و تاب نظر

گرفتم آنکه به خود وارسی چه خواهی دید

چو عکس بر در آیینه احتیاج مبر

به سلک نظم رسید آبروی ما بیدل

گهر به رشته کشیدیم از خط مسطر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۱۹

آخر ز سجده‌ ام عرق جبهه سر کشید

غواصی محیط ادب این‌ گهر کشید

چندانکه شور صبح قیامت شود بلند

امروز پنبه بایدم از گوش کر کشید

از بی‌بضاعتی به گدایی مثل شدم

چون‌حلقه ‌کاسهٔ تهی‌ا‌م دربه‌در کشید

جام‌ و شراب ‌محفل اسرار خامشی‌ است

خود را نهنگ حوصلهٔ شمع درکشید

هنگامهٔ تمتع این باغ فتنه داشت

سرو و چنار دست به جای ثمر کشید

عرض کمال رونق بازار ما شکست

جوهر ز آب آینه موج خطر کشید

روشن نشد که از چه بیابان رسیده‌ایم

باید چو شمع خار قدم تا سحر کشید

گردن کشان به‌ عرصهٔ تقدیر چون هلال

تیغی کشیده‌اند که خواهد سپر کشید

نقاشی صنایع‌ پرداز سحر داشت

طاووس رنگها بهم آورد و پرکشید

هر گوهری به ‌سنگ دگر قدر داشته است

خورشید اشک شبنم ما را به زر کشید

ای غنچه‌ها ز ترک تکلف چمن شوند

سر نیست آنقدر که توان دردسر کشید

از بیکسی چو شمع‌ درین عبرت‌ انجمن

رنگ پریده بود که ما را به بر کشید

طاقت رمید بسکه به‌وحشت قدم زدیم

بید‌ل شکست دامن ما تا کمر کشید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۸

ستمکش تو به قاصد اگر دهد کاغذ

به سیل اشک زند دست و سر دهدکاغذ

ز نقطه تخم امیدم دماند ریشه به خط

چه دولت است‌که ناگه ثمر دهدکاغذ

چسان صفای بناگوش اوکنم تحریر

اگر نه مطلع فیض سحر دهدکاغذ

سیاه‌کرد فلک نامهٔ امید مرا

برای آن‌که به هر بی‌بصر دهدکاغذ

ز دود کلفت دل رنگ نامه‌ام ابری‌ست

مگر به او خبر از چشم تر دهدکاغذ

به هر دلی رقم داغ عشق مایل نیست

بگو به لاله‌که خوش رنگتر دهدکاغذ

چه دود دل‌که نپیچیده‌ای به پردهٔ خط

عجب مدارکه بوی جگر دهد کاغذ

هزار نقش ز هر پرده روشن است امّا

به بی‌سواد چه عرض هنر دهدکاغذ

نفس مسوزبه پرواز لاف ما و منت

به شعله تا چقدر بال و پر دهدکاغذ

به مفلسی نتوان لاف اعتبارگرفت

که عرض قدر به افشان زر دهدکاغذ

تهی زکینه مدان طینت تنکرویان

ز سنگ عرض شرر بیشتر دهدکاغذ

به دست غیر تو آیینه دادم و خجلم

چو قاصدی‌که بجای دگر دهد کاغذ

قلم به حسرت دیدار عجز تحریر است

بیاض دیده به مژگان مگر دهد کاغذ

سفینه در دل دریا فکنده‌ام بیدل

مگر ز وصل‌ کناری خبر دهد کاغذ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۲

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

وضع بیکاری دلیل انفعال کس مباد

تا ز سعی ناخنت ‌کاری‌ گشاید سر مخار

پرفشانیهاست ساز اعتبار، آگاه باش

غیر رنگ و بو چه دارد کسوت رنگ بهار

سرو اگر باشد به این دلبستگی آزادیش

ناله خواهد شد ز طوق قمریان فتراک‌وار

فرق نتوان یافتن در عبرت‌آباد ظهور

اشک شمع انجمن تا گریهٔ شمع مزار

در چمن هر جا مهیای پرافشانی است رنگ

غنچه می‌گوید قفس تنگ است پاس شرم دار

راه صحرای عدم طی‌کردنت آسان نبود

تا نفس سر می‌زند بنشین و خار از پا برآر

عالمی را طینت بی‌حاصلم بیکار کرد

بر حنا می‌چربد این رنگی که من دارم به کار

هرکجا پا می‌نهم از تیرگی پا می‌خورم

چون نفس هرچند دارم راه در آیینه‌زار

وعدهٔ دیدار در خاکم نشاند و پیر کرد

شد سفید آخر ز مو‌یم‌ کوچه‌های انتظار

ظرف وصلم نیست اما در کمینگاه امید

رفتن رنگم تهی‌کرده‌ست یک آغوش‌وار

حرص آسان برنمی‌دارد دل از اسباب جاه

عمرها باید که گردد آب درگوهر غبار

گرد جاه از آشیان فقر بیرون رانده‌ام

خورده است این نقد هم ازتنگی دستم فشار

بیخودی بیدل فسون شعلهٔ جواله داشت

رنگ گرداندن ‌کشید آخر به گرد من حصار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۲۵

زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید

انتخاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید

چند چون‌ گرداب باید بود محو پیچ و تاب

بر امید ساحلی چون موج دست و پا زنید

بر فروغ شمع بیداد نفس تیغ است و بس

چند چون زنگار بر آیینهٔ دلها زنید

شورتوفان حوادث بر محیط افتاده است

بعد ازین چون موج می بر کشتی صهبا زنید

باز آغوش دم تیغی مهیاکرده‌ایم

خنده‌ ای از بخیه می‌ باید به زخم ما زنید

جلوه در کار است غفلت چند ای بیحاصلان

چشم خواب‌آلود خود را یک دو مژگان پا زنید

راحتی ‌گر هست در آغوش ترک مدعاست

احتیاج آشوبها دارد به استغنا زنید

سیر نیرنگ جهان وقف تغافل خوشتر است

نعل واژونی به پای دیدهٔ بینا زنید

شعله‌سان چند از رک‌گردن علم افراشتن

سکهٔ افتادگی بک ره چو تقش پا زنید

بستن مژگان به چندین شمع دامن می‌زند

یک شبیخون برصف اندیشهٔ دنیا زنید

از پر عنقا صدایی می‌رسد کای غافلان

موج بسیار است اگر بیرون این درم‌با زنید

معنی آرام بیدل می‌توان معلوم‌کرد

گر به رنگ موج بر قلب ‌تپیدن‌ها زنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۹

چو فقر دست دهد ترک عز و جاه‌کنید

سر برهنه همان آسمان‌ کلاه‌ کنید

اگر گل هوس‌ کهکشان زند به دماغ

اتاقهٔ سر تسلیم برگ کاه‌کنید

سراغ یوسف مطلب درین بیابان نیست

مگر ز چاک ‌گریبان نظر به چاه ‌کنید

خضاب ماتم موی سفید داشتن است

ز مرگ پیش دو روزی ‌کفن سیاه ‌کنید

حریف سرو بلندش نمی‌توان گردید

به هر نهال‌کز این باغ رست آه‌کنید

به برق جلوهٔ حسنش کراست تاب نگاه

غنیمت است اگر سیر مهر و ماه‌ کنید

درین قلمرو عبرت ‌کجا امید و چه یاس

ز هر رهی‌که بجایی رسید راه‌کنید

به یک قسم که ز ضبط دو لب بجا آید

زبان دعوی صد بحث بی‌گوا‌ه کنید

زساز معبد رحمت همین نواست بلند

که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید

ندیده‌اید سرانجام این تماشاگه

به چشم نقش قدم سوی هم نگاه‌کنید

سواد آینهٔ شمع روشن است اینجا

چوخط به نقطه رسد نامه را سیاه ‌کنید

به عالمی‌که همین عمرو و زید جلوه‌گرست

خیال بیدل ما نیز گاه‌گاه ‌کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۶

چیست هستی به آن همه آزار

گل چشمی و ناز صد مژه خار

عیش مزد خیال نومیدی‌ست

حسرتی خون کن و بهار انگار

نیست امروز قابل ترجیح

حلقهٔ صحبتی به حلقهٔ مار

در ترش‌رویی انفعالی هست

سرکه ناچار عطر آرد بار

دم پیری ز خود مشو غافل

صبح را نیست در نفس تکرار

شاید آیینه‌ای ببار آید

تخم اشکی به یاد جلوه بکار

حیرتت قدردان این چمن است

رنگ ما نشکنی‌، مژه مفشار

چون قلم عندلیب معنی را

بال پرواز نیست جز منقار

سرکشی سنگ راه آزادی‌ست

کوه‌، صحراست‌،‌گر شود هموار

نوسواد کتاب امیدم

غافلم زانچه می‌کنم تکرار

خلوت بی‌تکلفی دارم

که اگر وارسم ندارم بار

بیدل این باغ حیرت‌ آبادست

هر گل آنجاست پشت بر دیوار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۴

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

عیش این‌گلشن دلیل طبع‌ خرسند است و بس

ورنه ازکس بیدماغی برنمی‌داردبهار

طاقت خودداری از امواج دریا برده‌اند

داد ما را عشق در بی‌اختیاری اختیار

همنوایی کو که از ما واکشد درد دلی

آب هم در ناله می‌آید به ذوق کوهسار

دیده نتوان یافتن روشن سواد جلوه‌اش

تا غبارت برنمی‌خیزد ز راه انتظار

دل به ذوق وصل نقشی می‌زند بر روی آب

ای هوس آیینه بشکن سخت بیرنگ است یار

بی‌نگاه واپسینی نیست از خود رفتنم

چون رم آهوست گرد وحشتم دنباله‌دار

عشرت گلزار بیرنگی مهیا کرده‌ام

در خزانم رنگهای رفته می‌آید به‌کار

نخل آهم‌، آبیار من‌گداز دل بس است

بحر رحمت‌گو مجوش و ابر احسان‌گو مبار

تا نباشم خجلت‌آلود زمینگیری چو سنگ

محمل پرواز من بستند بر دوش شرار

سر متاب از چاک جیب و دامن دیوانگی

شانه‌ای در‌کار دارد ریشخند روزگار

برق راحتهاست بیدل اعتبارات جهان

نعل درآتش ز جوش رنگ می‌گردد بهار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۸

سعی نفس‌ کفیل ‌توست زحمت جستجو مبر

ربشه دواندنش بس‌ست پای رسیدن ثمر

درخط مرکز وفا ننگ بلند و پست نیست

سر به طواف پا بریم‌ گر نرسد قدم به سر

داغ فسون هستی‌ام معنی دل ز ما مپرس

آینه را نفس زدن برد به عالم دگر

شرکت انفعال خلق جوهر نشئهٔ حیاست

بر نم جبهه‌ام فزود دامن هرکه‌گشت تر

عمرگذشت و می‌کشد ساز ادب ترانه‌ام

ناله‌ای از میان او یک دو عدم به پرده‌تر

دل به ادبگه وفا داشت سراغ مدعا

شاهد پردهٔ حیا گفت همان برون در

درخور عرض راز دل بخیه‌گشاست زخم لب

تا ندرند پرده‌ات پردهٔ هیچکس مدر

طور ز آه بیدلی سینه به برق داد و سوخت

عشق گر این پیام اوست وای به حال نامه‌بر

آینه زنگ خورد و رفت‌ صیقل‌ ما چه ممکن است

از شب ما سلام گوی شام تو گر شود سحر

عجز به سر نمی‌کشد غیر کدورت از صفا

سیر پری ز سنگ کن بی‌نفس است شیشه‌گر

طاقت یک جهان طلب در دل بی‌دماغ سوخت

راه هزار موج زد آبله‌پایی‌گهر

بیدل اگر نشسته‌ایم راه هوس نبسته‌ایم

دامن ماست زیر سنگ نی سر ما به زیر پر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

خاک ما نامه‌ها به جانب یار

می‌نویسد ولی به خط غبار

خون شو ای دل‌ که بر در مقصود

کوشش ناله‌ام ندارد بار

ذوق آیینه‌سازیی داریم

از عرقهای خجلت دیدار

شوق مفت است ورنه زین اسباب

ناامیدی ندارد اینهمه کار

دل گرفتار رشتهٔ امل است

مهره از دست کی گذارد مار

پیرگشتی چه جای خودداری‌ست

نیست در خانهٔ کمان دیوار

حیرت ما سراسری دارد

صبح آیینه کرده است بهار

هستی ‌آفت شمر چه موج‌ و چه‌ بحر

کم ما هم مدان‌ کم از بسیار

منعم و آگهی چه امکان است

مخمل از خواب‌ کی شود بیدار

بگذر از سرکشی‌که شمع اینجا

از رگ گردن است بر سر دار

طایر گلشن قناعت ما

دانه دارد ز بستن منقار

سخت نتوان‌گرفت دامن دهر

بیدل از هرچه بگذری بگذار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۹

ای ابر! نی به باغ و نه در لاله‌زار بار

یادی ز اشک من‌ کن و درکوی یار بار

قامت به جهد، حلقه شد، اما چه فایده

ما را نداد دل به در اختیار بار

آیینهٔ وصال ندارد غبار وهم

بندد اگر ز کشور ما انتظار بار

از درد زه برآکه در این انجمن هنوز

ننهاده است حاملهٔ اعتبار بار

ای شمع گریهٔ تو دل انجمن گداخت

ای اشک شعله‌بار به خاک مزار بار

درد شکست دل همه را در زمین نشاند

یک شیشه کرده‌اند بر این کوهسار بار

هرچند آستان کرم تشنهٔ وفاست

آب رخ طلب نتوان ریخت بار بار

گر در مزاج جوش غنا کسب پختگی‌ست

دیگ شعور را نسزد ننگ و عار بار

ناموس یک جهان غم از این دشت می‌بریم

پیری تو هم به دوش من از خم‌ گذار بار

گلچینی حدیقهٔ تسلیم آگهی‌ست

باغ بهار خیره‌سری گو میار بار

بیدل ز هر دو کَون فراموشیت خوش است

زین بیش نیست‌ گر همه‌ گویم هزار بار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۶۸

در هوس گاه عالم بیکار

اگرت ناخنیست سر میخار

مگذر از عشرت برهنه‌سری

پای ‌پیچ است پیچش دستار

فرصتی نیست نقد کیسهٔ صبح

ای هوا مایه‌ات نفس بشمار

فکر جولان مکن ‌که روی زمین

از هجوم دل است آبله‌ زار

چون نگین بهر سجدهٔ نامی

بسته‌ایم از خط جبین زنار

سیر مجمل‌، مفصلی دارد

دانه مهریست بر سر طومار

چیست معمورهٔ فریب جهان

دل بنای شکستگی معمار

شش جهت از دل دو نیم پر است

خاطرت خوش که گندم است انبار

غره منشین به حاصل دنیا

نیست جز مرگ نقد کیسهٔ مار

کینه‌ خیز است طبعهای درشت

سنگ باشد زمین تخم شرار

چون ‌گهر کسب‌ عزت ‌آسان نیست

سر به‌کف ‌گیر و آبرو بردار

بیدل افسانه بشنو و تن زن

شب دراز است وگفت ‌و گو بیکار

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۱

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بسته‌ام محمل به دوش یأس و از خود می‌روم

بال پروازی ندارد صبح جز چاک جگر

خدمت موی میانت تاکه را باشد نصیب

گلرخان را زین هوس زنار می‌بندد کمر

چون‌گهر زین پیش سامان سرشکی داشتم

این زمانم نیست جزحیرت سراغ چشم تر

وحشت حسرت به این کمفرصتی مخمورکیست

صورت خمیازه دارد چین دامان سحر

عالمی را از تغافل ربط الفت داده‌ایم

نیست مژگان قابل شیرازه بی‌ضبط نظر

این تن‌آسانی دلیل وحشت سرشار نیست

هرقدر افسرده گردد سنگ می‌بندد کمر

گر فلک بی‌اعتبارت‌ کرد جای شکوه نیست

بر حلاوت بسته‌ای دل چون‌ گره در نیشکر

فکر فردا چند از این خاک غبار آماده است

هم‌ تو خواهی بود صبح خویش یا صبح دگر

سیر رنگ و بو هوس داری زگل غافل مباش

شوخی پرواز نتوان دید جز در بال و پر

چند باید شد هوس‌فرسود کسب اعتبار

سر هم ای غافل نمی‌ارزد به چندین دردسر

منزل سرگشتگان راه عجز افتادگی‌ست

تا دل خاک است بیدل اشک را حد سفر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها