0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۱

بیدلان چند خیال گل و شمشاد کنید

خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید

کو فضایی که توان نیم تپش بال افشاند

ای سیران قفس خدمت صیادکنید

ما هم از گلشن دیدار گلی می‌چیدیم

هرکجا آینه بینید ز ما یادکنید

یار را باید از آغوش نفس‌ کرد سراغ

آنقدر دور متازید که فریاد کنید

گرد آرام درین دشت تپش‌خیز کجاست

تا به پایی برسید آبله بنیادکنید

وضع نامنفعلی سخت خجالت دارد

کاش از هرزه دویها عرق ایجاد کنید

موجم از مشق تپش رفت به توفان‌گداز

یک‌گهر معنی افسردنم ارشادکنید

عمرها شد عرق‌آلود تلاش سخنم

به نسیم نفس سوخته‌ام یاد کنید

بوی‌ گل تا نشوم ننگ رهایی نکشم

نیستم سرو که پا در گلم آزاد کنید

صورت ناوکش از دل نکشد جرأت من

به تکلف اگرم خامه ‌ی بهزاد کنید

نرگس یار به حالم چه نظرهاکه نداشت

معنی منتخبم برسرمن صادکنید

من بیدل سبق مدرسهٔ نسیانم

هرچه کردید فراموش مرا یاد کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:54 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۲

کو رنگ‌، چه بو؟ جلوهٔ یارست ببینید

گل نیست همان لاله‌عذارست ببینید

زبن برگ ‌گلی چند که آیینهٔ رنگند

آن دست‌ که بیرون نگارست ببینید

آفاق به عرض اثر خویش اسیرست

صیّاد همین گرد شکارست ببینید

بر صفحهٔ آتش‌زدهٔ عمر منازبد

فرصت چقدر سبحه‌ شمارست ببینید

این دشت که جولانگه صد رنگ تمناست

ای آبله‌پایان همه خارست ببینید

خونگرمی عشق آینه‌پرداز ‌بهارست

کو غنچه چه‌گل‌بوس و کنارست ببینید

یک سجده نپیمود طلب بی‌عرق شرم

پیشانی ما آبله‌دارست ببینید

آن رنگ کز اندیشه برون است خیالش

دیگر نتوان دید بهارست ببینید

عمری‌ست تماشاکدهٔ شوخی نازیم

آیینهٔ ما با که دچارست ببینید

بیدل ز نفس آینه‌ام یأس خروش است

کای دیده‌وران این چه غبارست ببینید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۳

چینی هوسان عبرت مستور ببینید

رسوایی موی سر فغفور ببینید

دام است پراکنده و صیدی به نظر نیست

هنگامه‌ ی این سلسله‌ ی کور ببینید

بی‌پرده عیان است چه دنیا و چه عقبا

در بستن مژگان همه را عور ببینید

خلقی است درین عرصه جنون‌تاز تعین

کر و فرآثارپر مور ببینید

این سال و مه عیش ‌که دیدید ز احباب

تا حشر همان عبرت عاشور ببینید

روزی دو تماشای حلاوتگه هستی

از روزنهٔ خانهٔ زنبور ببینید

اشکال درین دشت و در آثار سیاهی است

نزدیکی هر جلوه ز خود دور ببینید

صد فاید در پرده اخلاق نهان است

مرهم شده بر هیأت ناسور ببینید

الفتکدهٔ انجمن‌آرایی مستان

در یکدلی از خوشهٔ انگور ببینید

ذرات جهان چشمهٔ انوار تجلی است

هرسنگ‌که آید به نظرطورببینید

تمییز بد و نیک درین بزم حجاب است

تا هست نگه مایهٔ مقدور ‌ببینید

آن جلوه ‌که در عالم امکان نتوان دید

در آینهٔ بیدل معذور ببینید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۷

ای هوس آوارگان چند تک و پو کنید

سعی نفس آب شد سوی عرق رو کنید

آینه‌دار حضور غیب پرستد چرا

حاصل تحقیق چیست‌ گر من و ما او کنید

مخمل و دیبا همه باب مساس هواست

نقش نی بو‌ریا زینت پهلو کنید

صنعت پرگار عشق حیف بود ناتمام

سر به هوا می‌دود توأم زانو کنید

جهد کماندار وهم صید تسلی نکرد

رم همه وقتش رم است دشت و درآهوکنید

پیش غرور فلک عجز بشر روشن است

مرد کمان نیستید نوحه به بازو کنید

گردن تسلیم عشق خط امان است و بس

بر دم تیغ قضا تکیه به این مو کنید

عالم یکتایی‌اش مغرض تمثال نیست

ششجهت آیینه است آینه یکسوکنید

از چمنی می‌رسیم باخته رنگ نگاه

گز سر سیر گلی‌ست حیرت ما بو کنید

ماه ز وضع هلال یافت عروج ‌کمال

بوی جبین برده‌اید پیشهٔ ابرو کنید

ذره موهوم را شرم نسنجد به هیچ

بیدل ما را همین سنگ ترازو کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید

خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید

در فرامش ‌خانهٔ هستی عدم گم کرده‌ام

یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید

از خیالش در دلم ارژنگها خون می‌خورد

یک سر مو کاش سر در کلک بهزادم دهید

نغمهٔ دردی به صد خون جگر پرورده‌ام

گر دماغی هست ‌گاهی دل به فریادم دهید

زین تهی‌دستی ‌که بر سامان فقر افزوده‌ام

صفر اعداد کمالم منصب صادم دهید

خون مشتاقان نباید بی‌تامل ریختن

زان مژه نیش جگرکاوی به فصادم دهید

فرصت سعی فنا ذوق وصال دیگر است

جان‌کنی‌ گر رخصتی دارد به فرهادم دهید

تا نخندد از غبارم تهمت آزادگی

بعد مردن هم‌کف خاکم به صیادم دهید

نیست چون آیینهٔ دل پردهٔ ناموس حسن

شیشه مقداری به یاد آن پریزادم دهید

پُر فرامش رفته‌ام دور از طربگاه وفاق

گر به یاد کس رسم از حال من یادم دهید

سرمه‌ام‌، پیش که نالم‌، شرم آن چشمم‌گداخت

خامشی هم بی‌تظلم نیست‌گر دادم دهید

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم

کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۸

گر آرزوی رستن از این دامگه‌کنید

آرایش بساط پر و بال ته‌کنید

چندان دماغ جهد ندارد شکست رنگ

از دست سوده نقش دو عالم تبه‌کنید

آزاده است نور دل از اقتباس غیر

قطع نظر ز منت خورشد و مه‌ کنید

کمفرصتی خجالت سعی‌کروفر است

از حرص عذرخواهی تخت وکله‌ کنید

شب پرده‌دار صبح قیامت نمی‌شود

موی سپید چند به صنعت سیه‌کنید

پیش از اجل تهیهٔ مردن‌ کمال ماست

آن به‌که فکربیگه خود را پگه‌کنید

زبن پارساییی‌که سر و برگ خجلت است

طاعت‌کجاست‌،‌کاش دو روزی‌گنه‌کنید

گر خامشی چراغ فروزد در این بساط

چون شخص سرمه خورده نفس را نگه‌کنید

دیر و حرم به سیر گریبان نمی‌رسد

در عالمی‌که بار هوس نیست ره‌کنید

شایستهٔ قبول عدم عرض نیستی‌ست

رویی که نیست جانب آن بارگه‌ کنید

ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلست

بیدل‌گداست‌، شرمی از آن پادشه کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۱

دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید

این آینه در شغل چه‌کار است ببینید

زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد

آن شعله که امروز شرار است‌ ‌ببینید

در بحر چو گوهر نتوان چشم گشودن

امروز که‌ گوهر به کنار است ببینید

بر نسخهٔ هستی مپسندید تغافل

هرچند خطش جمله غباراست ببینید

حرفیست به نقش آمده نیرنگ دو عالم

دیگر به شنیدن چه مدار است ببینید

سرمایهٔ هر ذره ز خورشید مثالیست

این قبافله‌ها آینه‌بار است ببینید

ازکثرت آیینهٔ رعنایی آن ‌گل

هر بلبل ازین باغ هزار است ببینید

از حلقهٔ زنجیر تحیر نتوان جست

هر ششجهت آیینه دچار است ببینید

از جلوه چه لازم به خیال آینه چیدن

ای غیرپرستان همه یار است ببینید

هرگه مژه برهم رسد این باغ خزان است

تا فرصت نظاره بهار است ببینید

هرجا نم اشکی بتپد در کف خاکی

ای خوش‌نگهان بیدل زار است ببینید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۲

غافلان چند قبادوزی ادراک کنید

به گریبانی اگر دست رسد چاک کنید

صد نفس بال‌فشان سوخت به زنگدانه خاک

یک سحر، سیر پریخانهٔ افلاک‌کنید

چند باید دهن از خبث بانبارد کس

یک دو روزی نفس سوخته مسواک‌کنید

صید خلق از نفس سوخته‌، پر بیخردی است

ا-‌نقدر رشته متابید که فتراک‌کنید

دید معنی نشود مایل تحقیق کسان

بینش آن است‌که در چشم حسد خاک‌کنید

چشمهٔ‌خضر در این‌دشت سراب هوس است

تشنه‌کامان‌، طلب دیدهٔ نمناک کنید

تلخی حادثه قند است به خرسندی طبع

نام افیون گوارا شده‌، تریاک کنید

ساغر آبلهٔ ما ز ادب سرشار است

جادهٔ وادی تسلیم رگ تاک کنید

هیچکس منفعل طینت بی‌درد مباد

مژه‌ای را به نم آرید و عرق پاک‌کنید

تا نگردید در این عرصهٔ تشویش هلاک

همچو بیدل حذر ازکوشش بی باک کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۹

ای ساز بر و دوش تو پیراهن‌کاغذ

تا چند به هر شعله زنی دامن‌کاغذ

کس نیست‌ که بر خشکی طبعت نستیزد

گر آتش وگر آب بود دشمن‌کاغذ

بی‌کسب هنر فیض قبولی نتوان یافت

تا حفظ نماید نتوان خواندن کاغذ

هر نامهٔ بی‌مطلب ما جای رقم نیست

قاصد نفسی سوخته در بردن کاغذ

گر آگهی‌، آیینه‌ات از زنگ بپرداز

ای علم تو مصروف سیه کردن ‌کاغذ

سهل است به هر شیشه دلی تیغ ‌کشیدن

دارد نم آبی شرر خرمن‌ کاغذ

هر نقطه‌که از شوخی خال تو نویسند

آرام نگیرد چو شرر بر تن ‌کاغذ

از راه تو آسان نرود نقش جبینم

خط پنجهٔ دیگر زده در دامن کاغذ

تسلیم من از آفت‌ گردون نهراسد

بر هم نخورد حرف به پیچیدن‌کاغذ

ثبت است جواب خط عاشق به دریدن

درباب صریر قلم از شیون‌ کاغذ

فریادکه در مکتب بیحاصل امکان

یک نسخه نیرزید بگرداندن‌ کاغذ

بیدل دل عاشق به هوس رام نگردد

اخگر نشود تکمهٔ پیراهن‌ کاغذ

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۲۲

صبح شد در عرصهٔ‌گردون مگو خندان سفید

کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید

تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق

بحر هم در خورد گوهر می‌کند دندان سفید

جاده‌پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود

این ره خوابیده شد از لغزش‌ مژگان سفید

شبههٔ تحقیق نقشی می‌زند بر روی آب

جز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید

زنگ دارد جوهر آیینهٔ عرض کمال

درکلف خوابید هرجا شد مه تابان سفید

تا نگردد سخت‌جانی دستگاه انفعال

استخوان در پیکر ما می شود پنهان سفید

زیرگردون چون سحردریک نفس‌گشتیم پیر

می‌شود موی اسیر‌ان زود در زندان سفید

راه غربت یک قدم رنجش کم از صد سال نیست

اشک را از دیده دوری‌کرد تا مژگان سفید

بزم می‌گرم است از دمسردی واعظ چه باک

برف‌نتواند شدن در فصل تابستان سفید

انتظار تیغ نازش انفعال آورد بار

چون‌عرق‌گردیدآخر خون‌مشتاقان سفید

می‌نوشتم نامه‌ای بی‌مطلب قربانیان

جوش نومیدی ز بس‌کف‌کرد شد عنوان سفید

کاروان انتظار آخر به جایی می‌رسد

بیدل از چشم ترم راهی‌ست تاکنعان سفید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۴

چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید

مگر به یاد تو خون‌گرید و چمن‌گوید

زبان حیرت دیدار سخت موهوم است

نفس در آینه‌ گیریم تا سخن‌ گوید

به عشق عین طلب شوکه دیدهٔ یعقوب

سفید ناشده سهل است پیرهن‌ گوید

تمیز کار محبت ز خویش بیخبری‌ست

وفا نخواست که پروانه سوختن گوید

کسی ندید درین دیر ناشناسایی

برهمنی‌ که بتش نیز برهمن ‌گوید

به حرف راست نیاید پیام مشتاقان

مگر تپیدن دل بی‌ لب و دهن‌ گوید

زحرف و صوت به آن رنگ محو معنی باش

که جان به‌ گوش خورد گرکسی بدن‌ گوید

بهانه‌جوست جنون درکمینگه عبرت

مباد بیخبری حرفی از وطن ‌گوید

ز لاف عشق حذرکن فسانه بسیار است

چه لازم است‌کسی حرف خون شدن‌گوید

قبای ناز نیرزد به وهم عریانی

که چشم از دو جهان پوشد وکفن‌گوید

مآل‌کار من و ما خموشی است اینجا

ز شمع می‌شنوم آنچه انجمن‌ گوید

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل

به یاد خویش‌ کنم ناله هرکه من‌ گوید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۷

یاران در این بیابان از ما اثر مجویید

گمگشتگی سراغیم ما را دگر مجویید

رنگی ‌کزین‌ چمن جست‌،‌با هیچکس نپیوست

گرد خرام فرصت از هر گذر مجویید

خفّت زکفهٔ ما معراج بی‌ وقاری‌ست

خود سنج انفعالیم سنگ از شرر مجویید

در پیری از سر حرص مشکل بود گذشتن

زین تیغ زنگ فرسود آب اینقدر مجویید

پا را جدا ز دامن تمکین چه احتمال است

در خانه آنچه ‌گم شد بیرون در مجویید

رنگ پریده‌ای هست فرصت کمین وحشت

پرواز مقصد ما زین بال و پر مجویید

بی دستگاه تحقیق پوچ است ناز فطرت

گر مغز معنیی نیست جز مو به سر مجویید

عقل و دلایل علم پامال برق عشقند

شب ‌را به شمع و مشعل‌ پیش سحر مجویید

چون شمع‌، شرم مقصد بر خاک دوخت مژگان

سر رفته رفته باشد زین بیشتر مجویید

هرجا نفس فروماند بر دل فتاد بارش

گم‌گشتن پی موج جز در گهر مجویید

جایی‌که یأس بیدل نالد ز بینوایی

نم از مژه مخواهید آه از جگر مجویید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۳۵

یاران‌، چو صبح‌‌‍‌‍، قیمت وحشت‌گران کنید

دامان چیده را به تصنع دکان ‌کنید

جهد دگر به قوت ترک طلب‌ کجاست

کاری کز آرزو نگشاید همان کنید

معراج سعی مرد همین استقامت است

لنگی است هر قدر هوس نردبان‌کنید

بی‌حرف و صوت‌، معنی تحقیق روشن است

آیینهٔ خود از نظر خود نهان‌کنید

توفیق فکر خویش به هرکس نمی‌دهند

گر جیب نیست رو بسوی آسمان‌ کنید

نقص وکمال و، پست و بلند جهان یکی است

نقش جبین و نفس قدم امتحان‌ کنید

مزد تلاش علم و عمل خجلت است و بس

از عالم کرم طلب رایگان کنید

عالم همه به نیک و بد خود مقابل است

آیینه را ز حسن ادب مهربان‌ کنید

چون شمع‌ گر به معنی راحت رسیدن است

درس نشستن پی زانو روان کنید

پهلوی لاغری‌که قناعت نشان دهد

در نقش بوریای تجرد نهان‌ کنید

از شیشهٔ دل آنچه تراود غنیمت است

قلقل اگر نماند ترنگی عیان‌ کنید

خورشید در تلافی سودای همت است

گر یک دو دم چو صبح ز هستی زیان‌کنید

روزی دو از نم عرق شرم زندگی

خاکی که باد می‌برد آخرگران کنید

در زبر پاست خاک مراد غرور عجز

ای غافلان تلاش همین آستان‌کنید

هنگامهٔ دل است چه دنیا چه آخرت

بیدل شوید و ترک غم این و آن ‌کنید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۵

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر

شاخ‌گل شمشیر خون‌آلودم آید در نظر

دست جرأتها به چین آستین ‌گردد بدل

تا تواند حلقه گردیدن به آن موی ‌کمر

تا کند روشن سواد مصرع ابروی او

می‌نویسد مدّ بسم‌الله ماه نو به زر

بر ندارد دست زنگار از کمین آینه

هر که را ذوق نمایش بیش‌ ، ‌کلفت بیشتر

در تمیز آب و رنگ سرو و گل عاری مباش

لفظ موزون دیگر است و معنی رنگین دگر

عالم امکان نمی‌ارزد به چندین جستجو

زین ره آخر می‌بری خود را دگر زحمت مبر

محو شوقم‌ ، تهمت‌آلود فسردن نیستم

در گریبان تأمل قطره‌ها دارد گهر

قصه‌ ها محو است در آغوش بخت تیره‌ام

شام من جای نفس عمریست می‌دزدد سحر

اندکی پیش آ ، ‌که حیرت نارسای جرأت است

چشم از آیینه نتوان داشت بردارد نظر

دل نه ‌تنها بیدل از برق تمنا سوختیم

دیده هم از مردمک دارد گل رعنا ثمر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۵۳

چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بی‌حس بی‌خبر

ز پری پیامی اگر بری به دکان شیشه‌گران مبر

در اعتباری اگر زنی مگذر ز ساز فروتنی

که به‌کام حاصل مدعا به تلاش ریشه رسد ثمر

به وداع قافلهٔ هوس‌، دل جمع ناقه‌کش تو بس

نگذشته محمل موج‌کس‌، ز محیط جز به پل‌گهر

نگهی ‌که در چمن ادب‌، هوس انتظار چه عبرتی

چو سحر ز چاک دل آب ده‌، به‌ گلی ‌که خنده زند به سر

چو سرشک تا نکشی تری‌، مگذر ز جادهٔ خودسری

ستم است رنج قدم بری به خرام آبله درنظر

به‌شمار عیب‌گذشتگان‌، مگشا ز هم لب تر زبان

اگر از حیا نگذشته‌ای به فسانه پردهٔ ‌کَس مَدر

سر و برگ فرصت ‌آگهی همه سوخت غفلت‌ گفتگو

چو چراغ انجمن نفس به فسانه شد شب ما سحر

غم بی‌تمیزی عافیت نشود ندامت هوش‌ کس

به چه سنگ‌ کوبم از آرزو سر ناکشیده به زبر پر

هوس حلاوت این چمن نسزد به جبهه‌ گره زدن

به هوا چه خط ‌که نمی‌کشد تری از طبیعت نیشکر

نرسید دامن همتی به تظلم غم بیکسی

زده‌ایم دست بریده‌ای به زمین چو بهلهٔ بی‌کمر

به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشان

فکند جنون‌گذشتگی سربیدل از همه پیشتر

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها