0

غزلیات بیدل دهلوی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵
جمعه 28 اسفند 1394  6:55 PM

خوش‌خرامان داد طبع سست‌بنیادم دهید

خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید

در فرامش ‌خانهٔ هستی عدم گم کرده‌ام

یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید

از خیالش در دلم ارژنگها خون می‌خورد

یک سر مو کاش سر در کلک بهزادم دهید

نغمهٔ دردی به صد خون جگر پرورده‌ام

گر دماغی هست ‌گاهی دل به فریادم دهید

زین تهی‌دستی ‌که بر سامان فقر افزوده‌ام

صفر اعداد کمالم منصب صادم دهید

خون مشتاقان نباید بی‌تامل ریختن

زان مژه نیش جگرکاوی به فصادم دهید

فرصت سعی فنا ذوق وصال دیگر است

جان‌کنی‌ گر رخصتی دارد به فرهادم دهید

تا نخندد از غبارم تهمت آزادگی

بعد مردن هم‌کف خاکم به صیادم دهید

نیست چون آیینهٔ دل پردهٔ ناموس حسن

شیشه مقداری به یاد آن پریزادم دهید

پُر فرامش رفته‌ام دور از طربگاه وفاق

گر به یاد کس رسم از حال من یادم دهید

سرمه‌ام‌، پیش که نالم‌، شرم آن چشمم‌گداخت

خامشی هم بی‌تظلم نیست‌گر دادم دهید

واگذاریدم چو بیدل با همین یاس و الم

کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها