0

غزلیات انوری

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۶

مرا دانی که بی‌تو حال چونست

به هر مژگان هزاران قطره خونست

تنم در بند هجر تو اسیرست

دلم در دست عشق تو زبونست

غم عشق تو در جان هیچ کم نیست

چه جای کم که هر ساعت فزونست

به وجهی خون همی بارم من از دل

که در عشق توام غم رهنمونست

اگر بخشود خواهی هرگز ای جان

بر این دل جای بخشایش کنونست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:41 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۱

ای برادر عشق سودایی خوشست

دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست

در بیابان رهروان عشق را

زاب چشم خویش دریایی خوشست

غمگنان را هر زمان در کنج عشق

یاد نام دوست صحرایی خوشست

با خیال روی معشوق ای عجب

جام زهرآلود حلوایی خوشست

عمرها در رنج چون امروز و دی

بر امید بود فردایی خوشست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:41 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۳۷

جمالت بر سر خوبی کلاهست

بنامیزد نه رویست آن که ماهست

تویی کز زلف و رخ در عالم حسن

ترا هم نیم شب هم چاشتگاهست

بسا خرمن که آتش در زدی باش

هنوزت آب خوبی زیر کاهست

پی عهدت نیاید جز در آن راه

کز آنجا تا وفا صد ساله راهست

ز عشوت روز عمرم در شب افتاد

وزین غم بر دلم روز سیاهست

پس از چندی صبوری داد باشد

که گویم بوسه‌ای گویی پگاهست

شبی قصد لبت کردم از آن شب

سپاه کین چشمت در سپاهست

به تیر غمزه مژگانت انوری را

بکشتند و برین شهری گواهست

لبت را گو که تدبیر دیت کن

سر زلفت مبر کو بی‌گناهست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:42 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۵

ز عشق تو نهانم آشکارست

ز وصل تو نصیبم انتظارست

ز باغ وصل تو گل کی توان چید

که آنجا گفتگوی از بهر خارست

ولی در پای تو گشتم بدان بوی

که عهدت همچو عشقم پایدارست

دلم رفت و ز تو کاری نیامد

مرا با این فضولی خود چه کارست

چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا

کرا فردای گیتی در شمارست

به بند روزگارم چند بندی

سخن خود بیشتر در روزگارست

به عهدم دست می‌گیری ولیکن

که می‌گوید که پایت استوارست

ترا با انوری زین گونه دستان

نه یکبار و دوبارست و سه بارست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:42 PM
تشکرات از این پست
khodaeem1
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۲۳

حسن را از وفا چه آزارست

که همه ساله با جفا یارست

خود وفا را وجود نیست پدید

وین که در عادتست گفتارست

از برون جهان وفا هم نیست

کاثرش ز اندرون پدیدارست

چه وفا این چه ژاژ می‌گویم

که ازو حسن را چه آزارست

تا مصاف وفا شکسته شدست

علم عافیت نگونسارست

عشق را عافیت به کار نشد

لاجرم کار عاشقان زارست

دست در کار عافیت نشود

هر کجا عشق بر سر کارست

عشق در خواب و عاشقان در خون

دایه بی‌شیر و طفل بیمارست

آرزو می‌پزیم چتوان کرد

سود ناکرده سخت بسیارست

اینکه امروز بر سر گنجی

پای فردات بر دم مارست

انوری از سر جهان برخیز

که نه معشوقهٔ وفادارست

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۰

یار با من چون سر یاری نداشت

ذره‌ای در دل وفاداری نداشت

عاشقان بسیار دیدم در جهان

هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت

جان به ترک دل بگفت از بیم هجر

طاقت چندین جگرخواری نداشت

تا پدید آمد شراب عشق تو

هیچ عاشق برگ هشیاری نداشت

دل ز بی‌صبری همی زد لاف عشق

گفت دارم صبر پنداری نداشت

بار وصلش در جهان نگشاد کس

کاندرو در هجر سرباری نداشت

درد چشم من فزون شد بهر آنک

توتیای از صبر پنداری نداشت

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:42 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۶

مرا با دلبری کاری بیفتاد

دلم را روز بازاری بیفتاد

مسلمانان مرا معذور دارید

دلم را ناگهان کاری بیفتاد

قبای عشق مجنون می‌بریدند

دلم را زان کله واری بیفتاد

دلم سجادهٔ عشقش برافشاند

از آن سجاده زناری بیفتاد

دلم با عشق دست اندر کمر زد

بسی کوشید و یکباری بیفتاد

مرا افتاد با بالای او کار

نه بر بالای من کاری بیفتاد

جهان را چون دل من بر زمین زد

کنون از دست دلداری بیفتاد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷

هرکس که ز حال من خبر یابد

بدعهدی تو به جمله دریابد

بر من غم تو کمین همی سازد

جانم شده گیر اگر ظفر یابد

عشقت به بهانه‌ای دلم بستد

ترسم که بهانهٔ دگر یابد

خواهم که دمی برآورم با تو

بی‌آنکه زمانه زان خبر یابد

دی بنده به دل خرید وصل تو

امروز به جان خرد اگر یابد

زان می‌ترسم که هر متاعی را

چون نرخ گران شود بتر یابد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۷

هرکس که ز حال من خبر یابد

بدعهدی تو به جمله دریابد

بر من غم تو کمین همی سازد

جانم شده گیر اگر ظفر یابد

عشقت به بهانه‌ای دلم بستد

ترسم که بهانهٔ دگر یابد

خواهم که دمی برآورم با تو

بی‌آنکه زمانه زان خبر یابد

دی بنده به دل خرید وصل تو

امروز به جان خرد اگر یابد

زان می‌ترسم که هر متاعی را

چون نرخ گران شود بتر یابد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۵۹

در دور تو کم کسی امان یابد

در عشق تو کم دلی زبان یابد

خود نیز نشان نمی‌توان دادن

زان‌کس که ز تو همی نشان یابد

وصل تو اگر به جان بیابد دل

انصاف بده که رایگان یابد

تنها تو همه جهانی و آن کس

کو یافت ترا همه جهان یابد

در آینه گر جمال بنمایی

از نور رخت خیال جان یابد

ور سایهٔ تو بر آفتاب افتد

منشور جمال جاودان یابد

از روز عیان‌تری و جوینده

از راز دلت همی نهان یابد

روی تو که دل نیاردش دیدن

دیده که بود که روی آن یابد

نشگفت که در زمین تویی چون تو

ماهی تو و مه بر آسمان یابد

زین قرن قرین تو کی آید کس

تا چون تو یکی به صد قران یابد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۰

حسنت اندر جهان نمی‌گنجد

نامت اندر دهان نمی‌گنجد

راز عشقت نهان نخواهد ماند

زانکه در عقل و جان نمی‌گنجد

با غم تو چنان یگانه شدم

که دل اندر میان نمی‌گنجد

طمع وصل تو ندارم ازآنک

وعده‌ات در زبان نمی‌گنجد

آخر این روزگار چندان ماند

که دروغی در آن نمی‌گنجد

روی پنهان مکن که راز دلم

بیش از این در نهان نمی‌گنجد

گویی از نیکویی رخ چو مهم

در خم آسمان نمی‌گنجد

چه عجب شعر انوری را نیز

معنی اندر بیان نمی‌گنجد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۱

یار گرد وفا نمی‌گردد

حاجتی زو روا نمی‌گردد

ما به گرد درش همی گردیم

گرچه او گرد ما نمی‌گردد

یک زمان صحبت جدایی یار

از بر ما جدا نمی‌گردد

هیچ شب نیست تا ز خون جگر

بر سرم آسیا نمی‌گردد

مبتلاام به عشق و کیست که او

به غمش مبتلا نمی‌گردد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:43 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۳

یار دل در میان نمی‌آرد

وز دل من نشان نمی‌آرد

سایه بر کار من نمی‌فکند

تا که کارم به جان نمی‌آرد

وز بزرگی اگرچه در کارست

خویشتن را بدان نمی‌آرد

کی به پیمان من درآرد سر

چون که سر در جهان نمی‌آرد

روز عمرم گذشت و وعدهٔ وصل

شب هجرش کران نمی‌آرد

عمر سرمایه‌ایست نامعلوم

تاب چندین زیان نمی‌آرد

به سر او که عشق او به سرم

یک بلا رایگان نمی‌آرد

به دروغی بر انوری همه عمر

گر سر آرد توان نمی‌آرد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۵

زلف تو تکیه بر قمر دارد

لب تو لذت شکر دارد

عشق این هر دو این نگار مرا

با لب خشک و چشم تر دارد

پرس از حال من ز زلف خبر

زانکه از حالم او خبر دارد

آنکه روی تو دید باز از عشق

نه همانا که خواب و خور دارد

خاک پای ترا ز روی شرف

انوری همچو تاج سر دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:44 PM
تشکرات از این پست
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

غزل شمارهٔ ۶۶

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد

نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد

هم دست کامرانی دل از عنان گسسته

هم پای زندگانی جان در رکیب دارد

پندار درد گشتم گویی که در دو عالم

هرجا که هست دردی با من حسیب دارد

بفریفت آن شکر لب ما را به عشوه آری

بس عشوه‌های شیرین کان دلفریب دارد

 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 6 بهمن 1394  6:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها