پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
دیدمش فرش از ابریشم خون می گسترد
در سراپرده چشمان خود آن چشم به راه
تویی یوسف، که در هر کوی وبرزن
هزاران پیرکنعان داری ای دوست
تو جان نخواهی
جان دهی
هر درد را درمان دهی
مرهم نجویی زخم را
خود زخم را
دارو شوی
مولوی
یا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آید
بنشسته سر راهش، شاید ز سفر آید
در هوای تو چو بلبل ز دمی نعره شوق
که به گلزار لطافت گل خندان بودی
جان به آواز دلاویز تو دادم بر باد
که به وقت سحرم مرغ خوش الحان بودی
یوسف زهرا! تو شاهد باش، عمر ما گذشت
پیر گردیدیم در حال و هوای انتظار
رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما
چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت
کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
اشک زمزم، چار رکن کعبه و فریاد حجر
سنگ های مروه و کوه صفا گوید بیا
استخوان سر فرهاد فرو ريخت ز هم
ديده اش در ره شيرين نگران است هنوز
ز مغروری کلاه از سر شود دور
مبادا کس به زور خویش مغرور
بسا دهقان که صد خرمن بکارد
ز صد خرمن یکی را برندارد
شیخ بهایی
در محافل حاضری، در دیده پیدا نیستی
از نظرها غایبی و انجمن آرا شدی
یا رب چه باشد لذت حرف وفا و مهر از او
چو طعم شکر می دهد ،لعل لبش دشنام را
عاشق اصفهانی