پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
آینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آئینه شکستن خطاست
تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
سعدی
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام
چشم پوشیدن بساط آرایی خواب من است
تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی
که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت
تا برسر دیده جا دهندت مردم
چون مردم دیده ترک خود بینی کن
نمانده پشت سر من پلی که برگردم
خراب کردهام آقا خودت درستش کن
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد
دستم بگیر زندگیام رو به راه کن
من آرزوم همین است شوم مهزیار تو
وقتی که پرسشی کنی اصحاب درد را
چون من شکسته دل ترم اول مرا بپرس
سحر نوید دهد صبح نور نزدیک است
زمان غم به سر آمد سرور نزدیک است
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
یا صاحبالزمان و زمین موعود، دانای هر که آمد و هر چه بود
گمنامم و تویی تو، که میدانی، تنها به نام سبز تو مینازم
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
نه کوفی بیوفائیم، نه اهل مکر و ریائیم ما
بنده تحت امریم، تو صاحبُ الاختیاری
یا رب، نگاه کس، به کسی آشنا مکن
گر میکنی، کرم کن و از هم جدا مکن