پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
در مجلس عشاق قراری دگر است
وین بادهٔ عشق را خماری دگر است
آن علم که در مدرسه حاصل کردند
کار دگر است و عشق کاری دگر است
«مولوی»
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
به تو مشغول و با تو همراهم
مرغ خوش خوان که کند شرح گلستان تکرار
زو همه وصف گل روی شما می شنوم
منم که یک سر مویت به عالمی ندهم
ولی تو دادهای آسان ز کف مرا ای دوست
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
وصل است رشته سخنم با جهان راز زان در سخن نصیبه ام از راز می دهند
در شعر تخلص به تو کردم که وجود نظمی است که از روی تو مطلع دارد
دوشست دیدم یار جدایی جویان
با من به جفا و کین جدا شو گریان
امروز چنانم که جدا گشته ز جان
رخساره خود به خون فرقت شویان
مولوی
ناگاه شنیدم از فلک پیغامی
کز زخم زوال نوش بادت جامی
یاد تو کنم میان یادم باشی
لب بگشایم در این گشادم باشی
گر شاد شوم ضمیر شادم باشی
حیله طلبم تو اوستادم باشی
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هر چند در این عـهد خریدار ندارد
درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی
یا رب،تو بدین قوت سهلی که مراست
وین کوتهی مدت مهلی که مراست
حسن عمل از من چه توقع داری؟
با عیب قدیم و ظلم و جهلی که مراست
اوحدی مراغه ای
تو آمدی و روشنی روز و شب شدی از جنس نور بودی و زهرا نسب شدی در قامتت اگرچه قيامت ظهور داشت الگوی بندگی و وقار و ادب شدی
یار کو رفته به قهر از سر ما هم ز سر مهر
شرط یاری که به پرسیدن یار آمده باشد