پاسخ به:سرگرمی "یـک شـعـر یـک شـاعـر"
فردوسی
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
غزال خوش صدا توئی ، راسخون
شیرین تر از عسل توئی ، راسخون
بین تموم سایتهای اینترنت
نگین بی بدل توئی ، راسخون
سعدي شيرازي نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
خیام
موری تو و فلک به مثل زنده پیل مست
دارد هگرز طاقت با پیل مست، مور؟
شور است آب او ننشاندت تشنگی
گر نیستی ستور مخور آب تلخ و شور
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
ناصرخسرو با تازیانه های گرانبار جانگداز پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است! جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است این بندگی، که زندگیش نام کرده است
فریدون مشیری
ـــــــــــ
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی، ب روی یکدیگر ویرانه میکردم...
استاد رحیم معینی کرمانشاهی
ناصر خسرو
خواهی که کسی شوی زهستی کم کن
ناخورده شراب وصل مستی کم کن
با زلف بتان دراز دستی کم کن
بت را چه گنه تو بتپرستی کم کن
ابوسعید ابوالخیر
ــــــــ
دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود
عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود
هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک
کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود
خواجوی کرمانی
نبیـــنی خیر از دنیــــا عـــلایی! رســد از آسمــــان بر تو بلایی
تو را کردیم ای گوســاله، مامور نه ماموری که المامور معـــذور
ايرج ميرزا
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم عاشق نميشوي که ببيني چه ميکشم
شهریار
جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم
بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم
به مدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم
کسایی
وی رفت
و آن قوم که محضر ساختند رفتند
و ما را نیز میباید رفت
که روز عمر به شبانگاه آمده است.
ابوالفضل بيهقي
مباد آندل که او سوزی ندارد هوای مجلس افروزی ندارد برو در عشقبازی سر برافراز به کوی عشق نام و ننگ در باز
عبید زاکانی
ـــــــــ
گـــــرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ای اجل! مهمان نوازی کــن کـــــه دیگر تاب نیست بیــن مـــاهی های اقیانـــوس و ماهـــی های تنگ هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!!!
فاضل نظری
قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای
ما را نگذارد که درآییم ز پای
تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای
سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای