پاسخ به:سرگرمی "یـک شـعـر یـک شـاعـر"
سنائی
عقل ز دست غمت دست به سر میرود
بر سر کوی تو باد هم به خطر میرود
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
عافیت از راه بم زود بدر میرود
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
خاقاني
من بر سر صلحم تو چرا جنگ گزینی
من بر سر مهرم تو چرا بر سر کینی
گویی دگری گیر مها شرط نباشد
تو یار نخستین من و باز پسینی
کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد
فردوسی
ای قـوم بــه حج رفتـه کجایید کجایید معشــوق همیــن جـاست بیایید بیایید
غزال خوش صدا توئی ، راسخون
شیرین تر از عسل توئی ، راسخون
بین تموم سایتهای اینترنت
نگین بی بدل توئی ، راسخون
مولوي
ای جهانی ز تو به آزادی
بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا
از دل بیوفای تو شادی
فرخی
دلا باز آشفته کاری مکن
چو دیوانگان بیقراری مکن
گرت نیست دردی، غنیمت شمار
ورت هست فریاد و زاری مکن
عبيد زاكاني
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
شهریار
ـــــــ
نمی بینم ز مردم آشنایی نمی آید ز کس بوی وفایی مده فایز ب وصل گلرخان دل ک آخر می کشندت از جدایی
فائزه دشتی
اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی
در مسخره پیچانده رویای رسیدن را
تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد
تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را
علیرضا آذر
جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني من وتو يكي دهانيم كه به همه آوازش به زيباتر سرودي خواناست. من و تو يكي ديدگانيم كه دنيا را هردم در منظر خويش تازهتر ميسازد.
احمد شاملو
ــــــــــ
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
فاضل نظری
این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیـــم خسوف و تیـرگـــی مـــاه می رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده ، به اکــراه می رود
آبستن عزای عظیمی است کاین چنین
آسیـمه سر نسیـــم سحــرگاه می رود
قيصر امين پور
بیا تا دست ازین عالم بداریم بیا تا پای دل از گل برآریم
بابا طاهر عريان دل پاکیزه، بکردار بد آلوده مکن تیرگی خواستن، از نور گریزان شدن است طائری کز آشیان، پرواز بهر آز کرد کیفرش، فرجام بال و پر بخون آلودن است