پاسخ به:سرگرمی "یـک شـعـر یـک شـاعـر"
جنگی نمانده مگر جنگ زرگران
خو کرده دست تیغ به نقش و نگارها
**********
ما مانده ایم و چشم و دلِ رو به قبله ای
ای قبله قبیله چشم انتظارها!
شاید این جمعه بیاید، شاید
محمد مهدی سیار
چه می کند بدو چشم شب فراق تو ماه که این ستاره شماران ستاره بارانند
مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد در این بهار که بر سبزه میگسارانند
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
شهریار
چو ماهوی گنج خداوند خویش بیاورد بیرنج و بنهاد پیش
چوآگنده شد مرد بیتن به چیز مرا خود تو گفتی ندیدست نیز
فردوسي
سر مقصود را مراقبه کن! نقد اوقات را محاسبه کن! باش در هر نظر ز اهل شعور! که به غفلت گذشته یا به حضور!
غزال خوش صدا توئی ، راسخون
شیرین تر از عسل توئی ، راسخون
بین تموم سایتهای اینترنت
نگین بی بدل توئی ، راسخون
آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند
شایان مصلح
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست
سعدی
بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست
هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست
خاقاني
گفتی به کوی عاشقان بیمار کیستی من عاشق تو ام تو بگو یار کیستی؟
بستی میان به فتنه کشیدی ز غمزه تیغ جان ها فدایت در پی آزار کیستی؟
جامی
جانا به هلاک بنده مستیز و بیا رنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا
ای مکر در آموخته هرجائی را یک مکر برای من درانگیز و بیا
سنایی غزنوی
آراسته ست ظاهر رنگین کمان، ولی چون ابرها گذر کن از این هفت رنگ ها
علیرضا بدیع
علم بالست مرغ جانت را
بر سپهر او برد روانت را
علم دل را به جای جان باشد
سر بیعلم بدگمان باشد
اوحدی
ای رفعت و شان فروترین پایه تو خوبی یکی از هزار پیرایهٔ تو
از بهر خدا سایه زمن باز مگیر ای سایهٔ رحمت خدا سایهٔ تو
وحشي بافقي
گر من از عشق غزالی غزلی ساخته ام
شیوه تازه ای از مبتذلی ساخته ام
مثل خود در جهان کجا بینی که در آیینه بنگری و در آب
آرزو میکند مرا با تو گوشه خلوت و شراب و کباب