پاسخ به:سرگرمی "یـک شـعـر یـک شـاعـر"
سنايي
دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
غزال خوش صدا توئی ، راسخون
شیرین تر از عسل توئی ، راسخون
بین تموم سایتهای اینترنت
نگین بی بدل توئی ، راسخون
اخوان ثالث
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
حافظ
ای دیر به دست آمده بس زود رفتی آتش زدی اندر من و چون دود رفتی
آهنگ به جان من دل سوخته کردی چون در دل من عشق بیفزود برفتی
انوری
نور او در دیدهٔ بینا خوشی دیدیم ما نور مردم را به نور چشم او دیدیم ما
شخص و سایه دو نماید در نظر اما یکیست دو کجا بینیم چون از اهل توحیدیم ما
شاه نعمت اله ولی
ــــــــــ
دل من دیر زمانی ست که می پندارد: « دوستی » نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان "سنگدل" است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را -دانسته- بیازارد!
فريدون مشيري
قطران تبریزی
زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده وندر گل سرخ ارغوان پیچیده
در هر بندی هزار دل در بندش در هر پیچی هزار جان پیچیده
رودكي
بابا طاهر عريان گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازو نگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا جهان را برترین جایست زیر پایهٔ تختش چنانچون برترین برجست مر خورشید را جوزا
فرخی سیستان
ـــــــــــــــــ
سر مقصود را مراقبه کن! نقد اوقات را محاسبه کن! باش در هر نظر ز اهل شعور! که به غفلت گذشته یا به حضور!
جامی
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست او در این معبر پرحادثه عابر بوده است
ناصر بقائی
مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست
به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ها
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
فاضل نظري
رفتم نزديك: چشم ، مفصل شد. حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق. سايه بدل شد به آفتاب.
سهراب سپهری
ــــــــــــ
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود...