پاسخ به:سرگرمی "یـک شـعـر یـک شـاعـر"
امير خسرو دهلوي
غزال خوش صدا توئی ، راسخون
شیرین تر از عسل توئی ، راسخون
بین تموم سایتهای اینترنت
نگین بی بدل توئی ، راسخون
حميد سبزواري
به شب مجره میچکد طرب ز تیغ جوشنم سپیده عشوه میدهد طلوع تیغ روشنم
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
حافظ شيرازي تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را. هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را
فریدون مشیری
ـــــــــــــ
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
فاضل نظری
مثل درخت تازهنشانده، جوان بمان دور از هجوم و حمله باد خزان بمان طبع بهاری تو، زمستان ندیده است ای باغ پر شکوفه! همیشه جوان بمان
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
نتوانی ای نگارین گفتن مرا که تو از بندگان خویش مرا کم نواختی گویا حدیث ما و تو گفت، ای بت، آنکه گفت «ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی
محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
پروین اعتصامی
جانم به فغان چو مرغ شب می آید
وز داغ تو با ناله به لب می آید
آه دل ما از آن غبار آلود است
کاین قافله ازدیار شب می آید
رهی معیری
خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست
راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست
من در این جای همین صورت بی جانم و بس
دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست
سعدي شيرازي
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا ! زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز. شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
گویند دل آیینهٔ آیین عجبست
دوری رخ شاهدان خودبین عجبست
در آینه روی شاهدان نیست عجب
خود شاهد و خود آینهاش این عجبست
ابو سعید ابوالخیر
علی معلم دامغانی
چو گوهر سلک دیگری شد
آسایش تاج سروری شد،
پیوسته ز کار خود خجل بود
وز عاشق خویش منفعل بود
جامي
زبان را نگهدار باید بدن
نباید روان را به زهر آژدن
که بر انجمن مرد بسیار گوی
بکاهد به گفتار خود آبروی