0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نظامهای تربیتی در مدرسه وحی

نظامهای تربیتی در مدرسه وحی

بدری نادری
چکیده

تربیّت انسان، جزء از راه فکر میسّر نیست؛ زیرا انسان تا فکرش اصلاح نشود، قابل هدایت نیست. بنابراین جوانان اگر بخواهند هدایت شوند از راه اندیشه و فکر هدایت مى‏شوند و اگر بخواهند منحرف شوند، از همین راه منحرف مى‏شوند. بسیارى از لغزش‏ها و خطاها با تدبّر و عاقبت‏اندیشى پیشگیرى مى‏شوند. شرط موفقیّت در مسیر تربیّت قرآنى، این است که: بر اساس توانایى و استعداد متربّى و با حرکتى تدریجى و مناسب با کمالات الهى انجام گیرد. از آنجا که دوران جوانى دوران سازندگى و طى مسیر کمال براى انسان است و در این سنین هنوز شخصیت انسان شکل ثابتى به خود نگرفته و صفات و خصوصیّات مذموم و عادات زشت در زمینه‏ى روحى انسان رسوخ کامل نیافته است، بنابراین با زحمت کمترى مى‏توان آن عادات مذموم را تضعیف کرد و در جهت تزکیّه به موفقیّت‏هاى شایانى دست یافت. یکى از ارزش‏هایى که نقش بنیادى و اساسى در تربیت جوانان دارد و رمز رستگارى و راز پیروزى انسان در همه‏ى شئون معنوى و مراتب حیات وابسته به آن است، صبر مى‏باشد. حوادث سهمگین و شکست‏هاى سخت زندگى، اغلب روحیه‏ى جوانان را مى‏شکند. اگر جوانى بر اثر تربیت ناپسند خانوادگى و محیط فاسد اجتماعى بار آمده باشد، نمى‏تواند با جامعه سازش کند و براى همیشه آسیب‏زده و شکست خورده خواهد بود.
بنابراین روى آوردن به تربیّت صحیح جوانان، پرداختن به ضرورى‏ترین امور انسان و جامعه انسانى است. سؤال اصلى این است که براى برقرارى ارتباط تربیتى با جوان از دیدگاه قرآن چه مراحل و روش‏هایى را مى‏توان اجرا نمود؟ براى پاسخ به این سؤال، مباحثى به شرح زیر بیان مى‏شود: 1. تربیّت عقلانى 2. تربیّت تدریجى 3. نقش تربیّتى صبر 4. روش‏هاى تربیّتى در قرآن. این نوشتار در پى بررسى روش‏هاى تربیّتى قرآن است که شامل روش الگویى تکریم شخصیّت، روش محبّت و مهرورزى، روش مراقبت و محاسبه، روش تشویق و تنبیه و روش ابتلاء مى‏باشد.

کلید واژه‏ها:

تفکّر، تدبّر، تعقّل، تدریج، صبر، موعظه، تشویق، محبّت، قرآن، تفسیر موضوعى.

مقدمه

این نوشتار در صدد آن است که موضوع شیوه‏هاى تربیت جوانان در قرآن و تفاسیر را مورد بررسى قرار دهد؛ بدان جهت که مکتب تربیت اسلام موافق با مقتضیات فطرت انسانى مى‏باشد و براى تربیت هر قشرى از افراد جامعه، شیوه‏هاى تربیتى را در نظر گرفته و دستورات آن همیشگى و جاویدان مى‏باشد. از آنجایى که خداوند انسان‏ها را با استعدادها و توانایى‏هایى گوناگون آفریده است، جامعه موظف است به شناسایى استعدادها و توانایى‏هاى افراد بکوشد. بنابراین روى کردن به تربیت صحیح جوانان، پرداختن به ضرورى‏ترین امور انسان و جامعه‏ى انسانى است.

تربیت عقلانى

تعقّل و شکوفا نمودن و پرورش عقل از هدف‏هاى اصلى تربیت انبیا بوده است؛ زیرا عقل انسان از راه پرورش به کمال مى‏رسد. در تربیت عقلانى، قواى آدمى تسلیم عقل که همان پیامبر درونى انسان است، مى‏شود و انسان به طریق عقل هدایت مى‏شود. «در تربیت عقلانى این زمینه فراهم مى‏گردد که عقل در قدرت غربال کنندگى شکوفا گردد و بتواند حق را از باطل، خیر را از شرّ، و راه را از بیراهه تمییز دهد و قدرت جدا کردن سخن راست از دروغ و سخن منطقى از غیر منطقى را بیابد و به صفت تمییز و ویژگى جدا کنندگى صحیح از سقیم متّصف شود. بعضى‏ها که تربیت عقلانى در آنها تحقّق نیافته است، خاصیّت ضبط صوت را دارند، و از آنچه دیگران مى‏گویند پر مى‏شوند و در جاى دیگر تحویل مى‏دهند، بدون آنکه تشخیص دهند که آنچه مى‏شنوند صحیح است یا غلط».(1)
شیطان اگر بخواهد در انسان راه پیدا کند، تنها راه نفوذ شیطنت، اندیشه اوست، فرشته اگر بخواهد در انسان راه پیدا کند، تنها عامل نفوذى فرشتگان، راه اندیشه‏ى اوست. خدا اگر بخواهد شیطان را بر یک انسان تبه کار مسلّط کند، از راه افکار و اندیشه‏اش، شیطنت را نسبت به او اغرا مى‏کند، و اگر خواست فرشتگان را به حمایت از مؤمن پارسا اعزام کند، آنها را از راه فکر و اندیشه به حمایت مؤمن وارسته اعزام مى‏کند. انسان را جز قلمرو فکر و فهم و اندیشه راهى براى تکامل نیست. لذا خداى سبحان، تأیید فرشته‏ها را از راه اندیشه بیان مى‏کند و دشمنى شیطان‏ها را هم از راه اندیشه معرّفى مى‏کند، و استدلال‏هاى قرآن کریم را هم ضامن هدایت مردم از راه اندیشه تبیین مى‏کند.(2)
فرشتگان و شیاطین براى انسان ملموس و محسوس نیستند؛ ولى پیوسته در تعامل با انسانند و در تربیت انسان به نحو اقتضا مؤثرند. آنان در سعادت و شقاوت انسان نقش دارند و رابطه‏شان با انسان رابطه طولى است. بدین معنا که چون انسان اراده و فکر شرّ کند، شیاطین در آن امتداد یارى‏اش مى‏کنند.

فضایل عقل

الف. عقل مهم‏ترین منبع شناخت است. رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: خداوند چیزى را با فضیلت‏تر از عقل میان بندگانش تقسیم ننموده است.(3)
ب. عقل از شرایط تکلیف است و کسى که فاقد عقل است، تکلیفى ندارد.
ج. از امام على علیه‏السلام نقل است: جبرئیل بر آدم علیه‏السلام فرود آمد و گفت مأمورم تو را میان سه چیز مخیّر سازم تا یکى را برگزینى و دو تا را واگذارى، آن سه چیز، عقل، حیا و دین‏اند. آدم گفت: عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیا و دین گفت شما برگردید. گفتند: اى جبرئیل ما دستور داریم که همراه عقل باشیم، هر جا که باشد. گفت: اختیار با شما است و بالا رفت.(4)
قرآن کریم و سنت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ما را به تفکّر در خداشناسى، انسان‏شناسى، جهان‏شناسى، تاریخ‏شناسى، آزاداندیشى و گزینش بهترین راه براى حل مسائل مختلف ندگى و رسیدن به سعادت و سیر به سوى نور دعوت مى‏کند.

تربیّت یک واقعیّت تدریجى

اصل تدریج، سنّت الهى در تربیّت و آموزش پیامبران، فرمان جهاد، نزول قرآن، تحدّى یا مبارزه‏طلبىِ قرآن، آفرینش انسان، ارسال رسولان، ابلاغ رسالت پیامبر در اجراى احکام دین و اصلاح فساد، به تدریج انجام گرفته است.
مبارزه با یک صفت مذموم اخلاقى و ترک کامل آن، چه بسا سال‏ها به طول مى‏انجامد. بنابراین نمى‏توان انتظار داشت که با مختصر کوششى به مقام وارستگى و جذبه‏هاى روحى واقعى دست یافت. از آنجا که دوران جوانى بهترین دوران سازندگى و طى مسیر کمال براى انسان است و در این سنین هنوز شخصیّت انسان شکل ثابتى به خود نگرفته است و صفات و خصوصیات مذموم و عادات زشت در زمینه‏ى روحى انسان رسوخ کامل نیافته است، با زحمت کمترى مى‏توان آنها را تضعیف کرد و در جهت تزکیه به موفّقیّت‏هاى شایانى دست یافت.
شرط موفّقیّت در مسیر حق و حقیقت آن است که: بر اساس توانایى و استعداد متربّى و با حرکتى تدریجى و مناسب با کمالات الهى انجام گیرد و در این مسیر ثابت قدم ماندن در سایه‏ى ایمان متکى بر آگاهى و بصیرت، لازمه‏ى اساسى این موفّقیّت مى‏باشد.
شیطان براى رسیدن به هدف خود و گمراه کردن مردم به صورت تدریجى در انسان نفوذ مى‏کند. در سوره‏ى نور آیه‏ى 21 آمده است.
یَا اَیّها الَّذینَ آمنوا لَاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشّیطانِ وَ مَنْ یَتَّبِع خُطُواتِ الشَّیطانِ فَانَّه یَأمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ؛
«اى کسانى که ایمان آورده‏اید، از گام‏هاى شیطان پیروى نکنید، هر کس پیرو شیطان شود [گمراهش مى‏سازد] زیرا او به فحشا و منکر فرمان مى‏دهد.»
«اگر شیطان را به معنى وسیع کلمه، یعنى هر موجود موذى و تبهکار و ویران‏گر، تفسیر کنیم، گستردگى این هشدار در تمام ابعاد زندگى روشن مى‏شود. هرگز یک انسان پاکدامن و با ایمان را نمى‏شود یک مرتبه در آغوش فساد پرتاب کرد، بلکه گام به گام این راه را مى‏پیماید. گام اول: معاشرت و دوستى با آلودگان؛ گام دوم: شرکت در مجلس آنها؛ گام سوم: فکر گناه، گام چهارم، ارتکاب مصادیق مشکوک و شبهات؛ گام پنجم: انجام گناهان صغیره و بالاخره در گام‏هاى بعد گرفتار بدترین کبائر مى‏شود. درست مثل کسى که زمام خویش را به دست جنایتکارى سپرده، او را گام به گام به سوى پرتگاه مى‏برد تا سقوط کند و نابود گردد. آرى این است خطوات شیطان.»(5)
جامعه‏اى که فساد همه‏ى تار و پود آن را فرا گرفته باشد، نمى‏توان یک‏باره اصلاح کرد. قرآن نیز تدریجاً نازل شد تا به خوبى اجرا گردد و جامعه نیز ظرفیت پذیرفتن و اجراى آن را داشته باشد. از این جهت است که تربیت و بازسازى کودکان در همه‏ى رده‏هاى سنى محتاج رعایت همین قاعده است.
خداوند در سوره‏ى اسراء آیه 106 مى‏فرماید:
وَ قُرءَاناً فَرَقناهُ لتَقرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُکثٍ و نَزَّلناهُ تنزیلاً؛
«و قرآنى که آیاتش را از هم جدا کردیم، تا آن را با درنگ بر مردم بخوانى، و آن را به تدریج نازل کردیم.»
مهم‏تر از همه این که نزول تدریجى، ارتباط دائمى پیامبر با مبدأ وحى بود؛ ولى نزول دفعى ارتباطش با مبدأ وحى فقط یکبار بود.
اگر احکام اسلام در مسائل عمیق و ریشه‏هاى اجتماعى این چنین به تدریج نازل نمى‏شد، مردم تاب و تحمّل آن را نداشتند؛ چه رسد به اینکه آن را قبول کرده و عمل نمایند و دل‏هاى‏شان را تسخیر کند.
بسیارى از والدین و مربیان انتظار دارند با یک برخورد و با یک ملاقات و کمى صحبت، فرزندان را دگرگون ساخته، به راه راست دعوت نمایند. در این روش با شتاب‏زدگى موضوع را دنبال مى‏کنند؛ غافل از این که هر نفى و اثباتى، نیازمند مرور زمان و گذشت شب و روز است. همان‏طور که سلامت بدن را نمى‏توان به یکباره به بیمار برگرداند، سلامت روح و روان را نیز نمى‏توان به طور ضربتى در فردى پیاده کرد. بنا بر قول حافظ: «شراب آنگه شود صافى که اربعینى بر آن بگذرد.»

روش‏هاى تربیت جوانان

یکى از ضرورى‏ترین امور در جامعه انسانى، روى آوردن به تربیت صحیح جوانان مى‏باشد. برداشتن موانع تربیت فطرى از سر راه فرزندان و فراهم کردن مقدّمات سیر آنان به سوى کمال مطلق، از وظایف خطیر والدین و مربیان و تمام کسانى است که به نحوى در تربیت جوانان دست دارند.

1. روش الگویى

انسان به اقتضاى فطرت خود که عشق به کمال مطلق است، الگوطلب و الگوپذیر است. به این دلیل یکى از بهترین و کوتاه‏ترین روش‏هاى تربیت، ارائه نمونه و تربیت علمى است. بهترین فایده‏ى این روش آن است که مسائل تربیتى (دینى) از حالت تحمیلى و القایى بیرون آمده، خود شاگرد یا فرزند براى دست‏یابى به کمال به سمت مربّى حرکت مى‏نماید و شیفته و جذب رفتارهاى کمال یافته‏ى معلّم مى‏شود. پس هر چه الگوى ارائه شده از کمال بیشترى و جاذبه فراگیرترى برخوردار باشد، این روش کارایى بیشترى دارد. خداوند در سوره‏ى احزاب آیه21، پیامبر گرامى را به عنوان اسوه و الگوى مسلمانان معرّفى مى‏کند و مى‏فرماید: لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِى رَسولِ اللّه اُسْوةٌ حَسَنةٌ. هیچ یک از مکاتب دنیا، اسوه و نمونه‏اى براى پیروان خود معرّفى نکرده‏اند. این در واقع بزرگ‏ترین تفاوت میان مکتب انبیاء و دیگر مکاتب مى‏باشد؛ زیرا مکتب انبیاء به علمى بودن بیشتر اهمّیّت مى‏دهد و نمونه‏هایى براى پیروى علمى ارائه مى‏دهد که نمونه جامع و کامل در همه وجوه باشد و کسى که از روش آنها پیروى کند، محبوب‏ترین بندگان خدا مى‏باشد.

2. روش تکریم شخصیّت

تمنّاى تکریم و احترام با فرا رسیدن بلوغ در نهاد نوجوانان بیدار مى‏شود. این تمایل یک خواهش ساختگى نیست؛ بلکه یکى از پدیده‏هاى طبیعى است که با سرشت فرزندان بشر آمیخته است. خداوند در مورد تکریم ذاتى انسان‏ها در سوره‏ى اسراء آیه‏ى 70 مى‏فرماید:
و لقد کرَّمنا بَنى آدم و حَمَلناهم فى البَرِّ و البَحرِ و رَزَقْناهم مِن الطیِّباتِ و فضَّلناهُم على کثیرٍ ممَّن خلقنا تفضیلاً؛
«ما آدمى زادگان را گرامى داشتیم و آنها را در خشکى و دریا (بر مرکب‏ها) حمل کردیم و از انواع روزى‏هاى پاکیزه به آنان روزى دادیم، و آنها را بر بسیارى از موجودات که خلق کرده‏ایم، برترى بخشیدیم.
امام زین‏العابدین علیه‏السلام فرموده‏اند:
مُنْ کَرُمَتْ عَلَیهِ نفسه هانَتْ علیه الدّنیا؛(6)
«کسى که از کرامت نفس برخوردار است، دنیا نزد او حقیر و ناچیز است.»

3. محبّت و مهرورزى

خداوند، پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به این روش آراسته بود که تنها با این نیرو توانست تحوّل عظیمى در مردم جاهلیّت به وجود آورد و موجب هدایت کسانى شد که هرگز امیدى به هدایت آنها نمى‏رفت و از مردمى که انواع ظلم و ستم‏ها را روا مى‏دانستند، انسان‏هایى رئوف، دریادل و پارسا ساخته شد. قرآن کریم در سوره‏ى آل عمران آیه 159 مى‏فرماید:
فَبِما رحمةٍ من اللّه لِنتَ لهم و لو کُنتَ غلیظَ القَلبَ لِاَنْفِضُّوا من حولکَ فاعفٌ عنهم و استغفْرِ لَهُم؛
«به [برکت] رحمت الهى، در برابر آنان [مردم [نرم [و مهربان [شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند. پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب.»
بهترین و اساسى‏ترین تربیّت، «روش محبّت» است که بیشترین تناسب را با «فطرت آدمى» و سرشت انسانى دارد.
شهید ثانى در کتاب «منیه المرید» ویژگى مربّى و معلّم خوب را مهرورزى با بیان و اخلاق خوش و نرمى در گفتار دانسته و با استناد به آیات قرآن و روایات نتیجه مى‏گیرد که هر معلّم باید اخلاق خویش را در ارتباط با همه‏ى افراد به ویژه متربیّان نیکو گرداند و بیان مى‏دارد: «مربّى و معلّم همچون طبیب حاذق باید شرایط و موقعیّت‏ها را در نظر گیرد و نوع رفتار و راه و روش تربیتى خود را با توجه به آن شرایط و موقعیّت‏ها انتخاب نمایند.»(7)
در کتاب جاذبه و دافعه‏ى استاد مطهرى، درباره‏ى محبّت آمده است: «شعراى فارسى زبان، عشق را اکسیر نامیده‏اند. کیمیا گران معتقد بودند در عالم، ماده‏اى وجود دارد به نام اکسیر یا کیمیا که مى‏تواند ماده‏اى را به ماده دیگرى تبدیل کند و قرن‏ها دنبال آن مى‏گشتند. شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن اکسیر واقعى که نیروى تبدیل دارد، عشق و محبّت است.»(8)

4. روش موعظه

پند و اندرز، از جمله روش‏هایى است که خداوند براى تربیت انسان‏ها بدان سفارش کرده است و در سوره‏ى یونس آمده آیه‏ى 57 مى‏فرماید:
یا اَیّها الناسَ قَد جائتکُم موعظةً من ربِّکم و شِفاءٌ لِما فِى الصُّدورِ و هدىً و رحمةٌ للمومنین؛
«اى مردم اندرزى از سوى پروردگارتان براى شما آمده است، و درمانى براى آنچه در سینه ماست (درمانى براى دل‏هاى شما) و هدایت و رحمتى است براى مومنان.»
در مجمع البیان در ذیل آیه فوق آمده است: «اى مردم، موعظه‏اى (قرآن) از جانب پروردگارتان نازل شد که شفاى دل‏ها و هدایت و رحمت براى مومنین است.» ملا فتح‏اللّه اشانى در تفسیر منهج‏الصادقین فى‏الزام الخالفین، در ذیل این آیه مى‏نویسید: «بیمارى جهل و نادانى بسیار زیان‏بخش‏تر از بیمارى جسم است و درمانش نیز دشوارتر و طبیب آن نیز کمتر است. به همین جهت شفا از این بیمارى نیز مهم‏تر خواهد بود؛ و سینه هم به خاطر شرافت دل، شریف‏ترین جایگاه بدن است. موعظه باید متناسب با حال و وضع مخاطب و مختصر باشد. زیرا موعظه‏ى طولانى شنونده را خسته مى‏کند.»(9)
4ـ1. موعظه باید به زبانى نرم باشد، تا سبب دقّت و خشیّت شود.
4ـ2. موعظه شونده، باید احساس کند که موعظه‏گر خیرخواه و دوستدار اوست.
4ـ3. موعظه شونده باید به مرحله‏اى از سختى و قساوت دل نرسیده باشد که موعظه در دلش هیچ اثرى نکند؛ زیرا چنین آدمیانى به منزله مردگانى هستند که سخن حق و موعظه‏ى نیکو در آنها تأثیرى ندارد.
در سوره‏ى نمل آیه 80 آمده است: انَّکَ لا تُسمعُ الموتى و لا تُسمع الصُّمَّ الدُّعاءَ إذا ولَّوا مُدبرین؛ «مسلماً تو نمى‏توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى‏توانى کران را هنگامى که روى برمى‏گردانند و پشت مى‏کنند، فراخوان». بنابراین در روش موعظه باید «زمینه پذیرش» آماده گردد؛ زیرا بدون زمینه پذیرش تحوّلى صورت نمى‏پذیرد. گاهى موعظه‏ى مستقیم و صریح در جمع مؤثر است، گاهى موعظه به صورت غیر مستقیم و غیر صریح و گاهى به صورت کنایه.

5. مراقبه و محاسبه

یکى دیگر از روش‏هاى تربیت، روش مراقبه و محاسبه‏ى نفس است. مراقبه به معناى خود را پاس داشتن و مراقب خود بودن(10) و محاسبه یعنى رسیدگى به حساب خویش و حساب خواهى و حساب‏رسى است.(11) خداى رحمان در سوره حشر آیه‏ى 18 فرموده است: اى کسانى که ایمان آورده‏اید [از مخالفت] خدا بپرهیزید، و هر کس باید بنگرد تا براى فردایش چه چیز از پیش فرستاده و از خدا بپرهیزد که خداوند از آنچه انجام مى‏دهید، آگاه است.» در تفسیر المیزان در ذیل آیه‏ى شریفه آمده است: «هدفى که این آیه دنبال مى‏کند، آن است که مؤمنین را وادار مى‏کند به یاد خداى سبحان باشند و خدا را فراموش نکنند و مراقب اعمال خود باشند که چه مى‏کنند. صالح آنها کدام و طالعش کدام است. این روش در تربیت‏هاى دینى و مذهبى وجود دارد، ولى در تربیّت‏هاى غیر دینى وجود ندارد. زیرا اساس تربیت، مسئله خدا و رضایت خدا است و انسان براى حفظ حقیقت خود و ارزش‏هاى والاى انسانى و رهایى از اشتباهات و گمراهى‏ها و تصحیح به موقع رفتارها نیاز به مرزبانى خویش دارد. زیرا هیچ نیرویى، مانند مراقبه و محاسبه براى جلوگیرى از فرو رفتن در غفلت و راهى براى بازگشت از ظلمت به اندازه‏ى مراقبه و محاسبه نفس خویش و به سامان آوردن آدمى مؤثّر نیست. از این‏رو مى‏گویند: مادرِ همه‏ى مسائل تربیتى، اخلاق است.» به منظور اینکه مراقبه و محاسبه به درستى و بر اساس سامانى مناسب صورت گیرد، شرایط و آدابى برشمرده و مراحلى تنظیم نموده‏اند که عبارتند از: 1. مشارطه، 2. مراقبه، 3. محاسبه، 4. معاتبه.
محاسبه: سومین اقدام، روش «محاسبه» مى‏باشد. یعنى انسان، در هر شبانه‏روز وقتى را معیّن کند، که در آن به حساب نفس خویش برسد و کرده‏ها و ناکرده‏ها، طاعت‏ها و معصیت‏ها را رسیدگى و حسابرسى نماید.(12)
معاتبه: چهارمین اقدام، در این روش، معاتبه است، یعنى اینکه پس از محاسبه و در صورت مشاهده‏ى کوتاهى و معصیت در شرط و عهد و پیمان، انسان در مقام تأدیب نماید.

6. تشویق و تنبیه

تشویق به معناى برانگیختن، به شوق آوردن، راغب ساختن و شایق کردن است.(13) و تنبیه یعنى بیدار کردن، آگاه کردن، هشیار ساختن و ادب کردن.(14) قرآن شریف در همه جا بشارت و انذار را با هم آورده و به موازات وعده‏ى پاداش الهى از عذاب خداوند خن گفته است. ولى کَفّه‏ى اجر وظیفه‏شناسى را به مراتب سنگین‏تر از کفّه‏ى مجازات تخلّف معرفى کرده است و پاداش نیکى را چندین برابر کیفر گناه تعیین نموده است.(15)قرآن کریم در این زمینه در سوره‏ى انعام آیه‏ى 16 مى‏فرماید:
مَنْ جاءَ بِالحسنةِ فَلَهُ عَشرُ امثالِها و مَن جاء بالسَّیئةِ فلایُجزى الَّا مِثْلُها؛
«کسى که یک کار نیک انجام دهد، پاداش ده کار نیک به او داده مى‏شود و کسى که مرتکب یک کار بد شود، یک کیفر مى‏بیند.»
در تفسیر المیزان ذیل آیه آمده است: «این آیه، یکى از منّت‏هاى خداوند را که بر بندگان خود نهاده، ذکر مى‏کند و آن این است که خداوند عمل نیک را ده برابر پاداش مى‏دهد و عمل زشت و گناه را جز به مثل تلافى نمى‏کند.(16)»

آداب تشویق و تنبیه

1. باید حد و اندازه آن به درستى رعایت گردد؛ در غیر این صورت اثر رشددهنده و بازدارنده ندارد.
2. هنگام تشویق و تنبیه باید علّت آن بر شخصى که تشویق یا تنبیه مى‏شود، روشن باشد و این کار به گونه‏اى صورت بگیرد که شخص خود را مستحق آن ببیند و از تأیید درونى وى برخوردار باشد. به هیچ وجه تنبیه نباید براى رضاى خود و یا انتقام‏گیرى باشد.
3. از بین بردن بدى‏ها به وسیله‏ى تشویق خوبى‏ها. تشویق صالحان و قدردانى از آنها بهترین روش براى زدودن بدى‏ها و رشد دادن خوبیهاست و باید قبل از آن که در پى مجازات بود، در صدد قدردانى برآمد که این خود عامل اساسى در تربیّت است: ازجر المُسى‏ءَ بثوابِ المُحسن؛ «گناه‏کار را به وسیله‏ى پاداش دادن به نیکوکار، تنبیه کن.»(17)

روش ابتلا و امتحان

این روش یکى از روش‏هایى است که براى شناخت گوهر آدمى و شکوفا نمودن استعدادهاى انسان در مسیر تکامل مى‏باشد. انسان‏ها باید در معرض ابتلا و امتحان قرار گیرد تا چیزهایى را که شایسته هستند، کسب کنند. لیاقت‏ها با شعار اثبات نمى‏شود، بلکه با پیروزى در امتحانات الهى ثابت مى‏گردد.
در سوره‏ى کهف آیه‏ى 7 مى‏فرماید:
«انّا جَعَلَنا ما على الارض زینةً لها لِنَبلوَهُم ایُّهم احسنُ عملاً؛
«ما آنچه را روى زمین است، زینت قرار دادیم تا آنها را بیازماییم تا کدام‏شان بهتر عمل کنند.»
سخن پایانى آن‏که کلیه روش‏ها و برنامه‏هاى تربیتى در صورتى نقش رهبرى خود را در تربیت و رشد انسان‏ها به سوى کمال ایفا مى‏کند که تابع اعتدال باشد. میانه‏روى و پرهیز از هرگونه افراط و تفریط در کلّیّه روش‏هاى تربیتى از مسائل مهم و اساس در هدایت جوانان مى‏باشند. تربیت فطرى یک تربیت معتدل و بدور از هرگونه افراط و تفریط است. روش‏هاى تربیتى ذکر شده که باید طبق اصول تربیت در جهت اهداف مطلوب به کار گرفته شوند زمانى نتیجه مى‏دهند و به کمک آنها مى‏توان صفات باطنى را اصلاح کرد که در اثر تکرار و تمرین اعمال صالحه متناسب با صفات اخلاقى در روح انسان نقش ببندد. زیرا بر اثر تکرار عمل در هر مورد امکان تثبیت آن بیشتر خواهد بود. تکرار و استمرار خود به خود سبب یادگیرى درست، سرعت عمل و کسب مهارت در هر زمینه‏اى مى‏شود.

پى‏نوشت‏ها

* کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث.
1 . مطهرى، مرتضى، جاذبه و دافعه‏ى على(ع)، انتشارات حسینیه ارشاد، تهران: 1371، ص38-39.
2 . مکارم شیرازى، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، دارالکتب الاسلامیه، تهران: 1376، ج4، ص103.
3 . کلینى، ابوجعفر محمدبن یعقوب، الکافى، دارالکتب الاسلامیة، تهران: 1388 ه.ق، ج1، ص16.
4 . نهج‏البلاغه، حکمت 273.
5 . مکارم شیرازى، تفسیر نمونه، پیشین، ج1، ص412.
6 . ابن شعبه الحرانى، تحف العقول عن آل الرسول، مکتبة بصیرتى، ص362.
7 . شهید ثانى، منیة المرید فى آداب المفید و المستفید، مجمع‏الذخائر الاسلامیه، ص192-194.
8 . مطهرى، مرتضى، جاذبه و دافعه‏ى على(ع)، پیشین، ص41.
9 . کاشانى، مولى فتح‏اللّه، منهج‏الصادقین فى الزام المخالفین، انتشارات علمیه اسلامیه، ج11، ص314.
10 . معین، محمد، فرهنگ معین، تهران: امیرکبیر، ج3، 3984.
11 . همان، ص3888.
12 . طوسى، نصیرالدین، «اوصاف الاشراف» انتشارات امام، مشهد 1361 ش، ص88.
13 . معین، محمد، فرهنگ معین، ج1، ص1088.
14 . همان؛ 1148.
15 . فلسفى، محمدتقى، «جوان از نظر عقل و احساسات» تهران، دفتر نشر معارف اسلامى، 1344، ج1، ص194.
16 . طباطبایى، محمدحسین، «تفسیر نمونه»، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1392ق، ج7، ص595.
17 . نهج‏البلاغه، ترجمه‏ى فیض‏الاسلام، حکمت 177.
سه شنبه 4 مهر 1391  12:59 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهبردهاي قرآني تربيت ديني

راهبردهاي قرآني تربيت ديني

محمد قطبي*

 

چكيده:

انجام فعاليت‎هاي تربيتي الزاماً بايد از يك پيوستگي و جهت‎گيري معيني برخوردار باشد تا بتواند رسالت عظيم تربيت و ربوبي‎سازي را به‌درستي انجام دهد. ازاين‎رو، يكي از اساسي‎ترين مسأله‎ها شناخت راهبردها و جهت‎گيري‎هاي دين اسلام در تربيت انسان است. بر اين‌اساس، با بررسي قرآن كريم چهار راهبرد تعظيم، تكريم، تبيين، و تبشير و تحذير را به دست آورديم كه تعيين كنندة جهت‎گيري فعاليت‎ها و اقدامات تربيتي هستند. ما در اين مقاله اين اهداف راهبردي را با عناوين خاص مورد توجه و بررسي قرار داده‌ايم كه عبارت‌اند از: 1. اختبار 2. اعتبار 3. التزام 4. اعتدال.
سپس به شرح و تبيين هركدام پرداخته و به اين نتيجه رسيده‌ايم كه سِير تربيت انسان از ديدگاه قرآن، با رعايت ترتيب اين چهار گام صورت خواهد پذيرفت.

كليد واژه‌ها:

راهبرد، تربيت، اختبار، اعتبار، التزام، اعتدال.

مقدمه

انسان در وجود خود، از دو گونه دارايي برخورداراست؛ دارايي‌هاي مادي و دارايي‌هاي معنوي. همچنين، آنچه انسان از بيرون با تعليم، آموزش، تفكر، مشاهده و... دريافت مي‌كند، مي‌تواند با دو نگاه دنبال شود؛ يكي نگاه معنوي و ديگري نگاه مادي. هرگاه دريافت‌هاي انسان با نگاه مادي دنبال شود، دارايي‌هاي ماديِ انسان تحريك شده، اين دو از درون و بيرون با تلاقيِ يكديگر سِير تصاعديِ حركت انسان به‌سمت ماديّت و هواي نفس را به وجود ‌مي‌آورد. همچنين، اگر دريافت‌هاي انسان با نگاه معنوي دنبال شود، بر اثر تلاقي دريافت‌ها و دارايي‌هاي معنوي، حركت تصاعديِ انسان به سمت معنويت و خدامحوري شكل خواهد گرفت.
ابتدا، بشر نيازمند دريافت‌هاي بيروني است تا دارايي‌هاي دروني‌اش تحريك شده و به‌حركت درآيد، تا جايي‌كه به درجه‌اي از رشد برسدو خودانگيخته و مستقل شود؛ در اين‌صورت، عنان را به‌دست‌گرفته و ازهمان زاويه‌اي كه به آن شكل گرفته است ادامة راه را دنبال مي‌كند؛ خواه اين گرايش مادي باشد و خواه معنوي، همان سِير را دنبال خواهد كرد. اگرچه عقل هميشه و در همه‌حال چراغ روشن‌گري است براي اينكه انسان، گرايش مادي به خود نگيرد، ولي در بسياري از مواقع، شدت گرايش مادي در دريافت‌هاي اوليه و شدت تحريك دارايي‌هاي مادي از درون، سايه بر عقل افكنده، تا مدت‌ها و يا براي هميشه، انسان را از روشناييِ عقل محروم خواهد ساخت؛ ازاين‌رو، مي‌توان گفت پيش از رسيدن انسان به بلوغ فكري و تشكيل شاكله در وي ـ كه در افرادِ متفاوت، مختلف است ـ جهت‌گيري و نگاه حاكم در دريافت‌ها، عامل مؤثر در تربيت خواهد بود و پس از اين مرحله، عقل مهم‌ترين عامل در اصلاح و تكميل راه است و شواهد بيروني نيز، همياري عقل را برعهده خواهد داشت. در اصطلاح ديني، به اين همياري، «تذكّر» گفته مي‌شود و هر لحظه مي‌تواند عقل را بيدار و انحراف انسان را گوشزد كند.
با توجه به آنچه كه مطرح شد، مي‌توان گفت:
1. داده‌هاي بيروني، به ويژه پيش از شكل‌گيري شاكلة انسان، بر تربيت انسان اثرگذارند؛
2. نگاه حاكم در اين داده‌ها، نقش تعيين‌كننده در هدايت انسان دارد؛
3. دارايي‌هاي دروني انسان در برابر داده‌هاي همتاي خود تحريك مي‌شوند؛
4. تلاقي داده‌ها و دارايي‌هايِ همتا، حركت تصاعدي در انسان ايجاد مي‌كند؛
5. اين سِير، تا سرحدّ تشكيل شاكلة انسان ادامه خواهد يافت؛
6. شاكلة انسان، با يكي از دو نگاه (معنوي؛ مادي) شكل خواهد گرفت؛ حتي اگر نزاع اين دو نگاه سال‌ها به طول بينجامد.
7. در ادامة راه و پس از شكل‌گيري شاكله، عنان در اختيار هندسه و گرايشي كه در انسان به‌وجود‌آمده، خواهد بود؛
8 . عقل مهم‌ترين چراغ هدايت براي انسان به‌شمار مي‌آيد كه حتي پس از شكل‌گيري هندسة فكري انسان (شاكله)، تلاش مي‌كند از روشن‌گري خود نكاهد؛
9. شواهد بيروني به‌گونة تذكر، مرتّب و بارها انسان را براي هدايت، راهنمايي مي‌كنند.

شاكله

واژة «شاكله» در قرآن كريم اشاره به موضوعي دارد كه مي‌توان از آن به هويت و شخصيت تعبير كرد: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدي سَبِيلاً (اسرا:84 )؛ تو به خلق بگو كه هركس برحَسَب ذات و طبيعت خود، عملي انجام خواهد داد و خداي شما بر آنكه راه هدايت يافته، از همه كس آگاه‌تر است.

چيستي شاكله

علامه‌طباطبايي شاكله را به روحي كه در بدن ساري است و در اعضا و جوارح، و اعمال انسان تَمثُّل مي‌يابد، تشبيه كرده و بيان مي‌كند كه در اين آية كريمه، عمل انسان مُترتِّب بر شاكله شده است؛ به اين معنا كه؛ عمل انسان مناسب و موافق شاكلة اوست.

چگونگي تشكيل شاكله

علامه در پاسخ به اين پرسش بيان مي‌كند كه «نوعي ارتباط بين اعمال، ملكات، اوضاع و احوال انسان، و عوامل خارج از ذات انسان در ظرف حيات و محيط زندگي او وجود دارد؛ مثل آداب، سنن، رسوم و عادات تقليدي؛ اين عواملِ خارج از ذات، انسان را به‌سمت آنچه با آن موافق باشند دعوت مي‌كنند و به‌سوي آن مي‌كشانند و او را از آنچه با آن مخالف باشند، مُنزجِر ساخته و دور مي‌سازند». در اين بيان، علامه تصريح دارد كه شاكله، از دريافت‌هاي بيروني اثر گرفته و تشكيل مي‌شود.

تأثير شاكله بر انسان

علامه پس از بحث دربارة چيستي و چگونگي شكل‌گيري شاكله، دربارة تأثير آن بر انسان مي‌فرمايد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلي شاكِلَتِهِ، يعني اينكه عمل شما از شاكلة شما و مطابق با آن صادر مي‌شود؛ پس هركس داراي شاكلة عادله باشد، هدايتش به حق و حقيقت و عمل صالح آسان است و از دعوت حق نفع خواهد برد و هركس شاكلة او ظالمه باشد، واداشتن او به قول حق و عمل صالح سخت است و از شنيدن دعوت حق، غير از خسارت، چيز ديگري نصيبش نمي‌شود».
براين‌اساس، مي‌توان گفت: شاكله، جوهره‌اي است كه پس از ورود دريافت‌هاي بيروني و تلاقي آن با برخورداري‌هايي دروني در وجود انسان شكل مي‌گيرد و تمام تصميم‌گيري‌ها و رفتارهاي انسان را از اين پس، مديريت مي‌كند؛ به‌گونه‌اي‌برمبناي يك خطِ مشي مشخص، حركت كند.
دارايي‌هاي دروني انسان، از وجود او ريشه مي‌گيرد و چون وجود انسان، هم جنبة مادي و خاكي دارد و هم جنبة فطري و الهي ، ازاين‌رو، انسان داراي هردو ويژگي است. دريافت‌هاي بيروني او نيز كه به شكل‌هاي مختلفي، از جمله ديدن، خواندن، شنيدن، فكركردن، تحليل كردن و الهام نصيب انسان مي‌شوند، از هردو جنبة مادي و معنوي برخوردارند.
به‌عبارت‌ديگر، انسان، هم قابليت گرايش به شاكلة مادي را دارد و هم قابليت گرايش به شاكلة معنوي. اين موضوع به زاوية دريافت‌هاي انسان كه از بيرون هدايت مي‌شود بستگي دارد.

مَجراي دريافت

قرآن كريم در آية «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً»(اسرا: 36) «سمع و بصر» يعني دو مَجراي عمدة دريافت‌هاي انسان را حسّاس دانسته و انسان را در برابر آنچه مي‌بيند و آنچه مي‌شنود مسئول مي‌داند؛ ولي فقط به اين دو عنصر حياتيِ دريافت‌ها بسنده نكرده و «فؤاد» را نيز در كنار آنها و پس از ذكر اين دو، همچنان حسّاس و مورد سؤال برشمرده است؛ اين امر نشان دهندة آن است كه آنچه ديده و شنيده مي‌شود بايد با ميزان و معيار عقل سنجيده و تحليل شود تا بينشي كه در وراي آن نصيب انسان مي‌شود، گمراه‌كننده نباشد. فؤاد يا همان قلب، حلقة پيوند داده‌ها و دارايي‌هاست؛ به‌تعبيري، نگاهبان دارايي‌هاي دروني انسان است و پس از دريافت داده‌ها با تحليل و طبقه‌بندي آن، سمت‌وسوي تلاقي داده و دارايي را مشخص مي‌كند و هرگز اجازه نمي‌دهد داده‌ها به‌صورت ضربدر و غيرهمتا، دارايي‌ها را تحريك كنند.
فؤاد را مي‌توان با گرايشي خاص تربيت كرد تا به‌گونه‌اي شكل بگيرد كه از ورود داده‌هاي غيرهمگرا جلوگيري كند و همچون پاسباني، ورود نااهل را به درون انسان ممنوع سازد و به‌طور كلي، مي‌توان فضايي ايجاد كرد تا انساني كه تحت آموزش و دريافت‌هاي مختلف قرار دارد، به‌جاي كنترل از بيرون، خود از درونِ خويش توسط فؤاد، كنترل‌گر دريافت‌هاي خويش باشد. در عصر كنوني كه كنترل داده‌ها از بيرون در همة شرايط محيطي توسط بشر، تقريباً ناممكن است، لازم است براي تربيت انسان‌ها شرايطي را فراهم كرد كه از همان ابتدا، فؤاد به‌گونة ملكه‌اي، پاسبان كندوي دارايي‌هاي انسان باشد.
از آية «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» (ابراهيم: 37) مي‌توان فهميد كه فؤاد در درون خود، كششي دارد كه مي‌تواند انسان را به‌سمتي خاص بكشاند؛ و همچنين، مي‌تواند به شكل جمعي و به‌گونة افئد‌ة الناس، تجلّي يابد كه دراين‌صورت، ريشة شكل‌گيري فرهنگ توحيدي در جامعه خواهد بود. فؤاد، گرايش ذاتي انسان است كه به مرور زمان شكل مي‌گيرد و در مقام كنترل دريافت‌هاي انسان برمي‌آيد.
همچنين، قرآن در جاي ديگر تأكيد دارد كه: « الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ»(زمر: 18) اين آيه نيز به برگزيدن سخن نيكو از ميان همة شنيده‌ها اشاره دارد و نه پذيرش بدون شرطِ هرآنچه به‌گونة صُوت، گوش انسان را نوازش مي‌دهد و آنچه به‌گونة تصوير، بر پيش چشم انسان نمايان مي‌‌شود.
بدين‌ترتيب، نيروي تشخيص شنيده‌ها، ديده‌ها و دريافت‌ها «فؤاد» است كه درصورت خطا كردن، خود نيز مؤاخذه مي‌شود؛ چراكه آن هم مسئول است. « كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً...»(اسرا: 36).

ادراك و شناخت

با توجه به آنچه بيان شد، مرحلة ادراك و شناخت از اهميت ويژه‌اي برخوردار است؛ چراكه ارائة داده‌ها به انسان با سمت‌وسوي توحيدي و با نگاه جهان‌پديداري الهي، «بينش توحيدي»، و همچنين، عرضة داده‌ها با سمت‌وسوي غيرالهي و غيرتوحيدي و با نگاه ماده‌گرايي و انسان‌محوري، «بينش مادي» به انسان مي‌بخشد. بنابراين، بستر و شرايط تربيت انسان، زاوية ديد تعليم‌دهنده، و آنچه براي دريافت به انسان عرضه مي‌شود، در تعيين بينش و قوّة انتخاب‌گري انسان تأثير دارد؛ اگرچه از درون نيز خِرَد و فطرت، چراغ هدايت را در قلب انسان روشن مي‌كنند تا به انتخاب‌گريِ درست نزديك‌تر باشد.
براين‌اساس، انسان در مرحلة ادراك و شناخت، با توجه به تمام آنچه آموخته و دريافت كرده است، هندسة فكري به‌دست مي‌آورد كه «شاكله» ناميده مي‌شود و شاكله، ارزش‌هاي معنوي و رفتاري را تعريف مي‌كند و بدين‌صورت، در سطح انتخاب و اختيار، انسان را به‌سمت رفتارهاي خاصي به‌عنوان ارزش، رهنمون مي‌سازد.

راهبردهاي تربيتي

راهبردهاي تربيتي، در تدوين، ارائه و هدف‌دار كردن برنامه‌هاي تربيتي بسيار مؤثرند. اين راهبردها جهت‌گيري اساسي و اصلي برنامه‌هاي تربيتي انسان را به‌سمت دريافت‌هاي معنوي هدايت مي‌كند.
در اين پخش، اساسي‌ترين راهبردهاي تربيتي را از منظر قرآن بررسي مي‌كنيم و بر اين باوريم كه اگر برنامه‌ها و فعاليت‌هاي تربيتي مبتني بر اين راهبردها تنظيم و ارايه شود، به تشكيل و تقويت هويت ديني انسان‌ها خواهد انجاميد؛ همان چيزي كه قرآن كريم آن را شاكله ناميده است؛ چراكه اين راهبردها تعيين‌كنندة جهت معنويِ حيات بشريت‌اند و دريافت‌هاي انسان را در جهت معنوي تنظيم مي‌كنند.
اين بدان معنا نيست كه از دنياي صنعت و فنّاوري بهره نگيريم؛ بلكه معنايش آن است كه زاوية ديد انسان به هستي بايد الهي باشد تا موجب نهادينه شدن شاكله و هويت انساني و ديني در وي شود.
در يك بررسي اجمالي مي‌توان اين راهبردها را چنين ترسيم كرد:
1. راهبرد تعظيم؛ 2. راهبرد تكريم؛ 3. راهبرد تبيين؛ 4. راهبرد تبشير و تحذير.

1. راهبرد تعظيم (مرحلة ايجاد معرفت و اختبار انسان از حقايق هستي)

« وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَي الْقُلُوبِ»(حج: 32)؛ ترجمه: «هركس شعائر الهي را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواي دلهاست».
برنامة تربيتي، نخست بايد دربردارندة پيام تعظيم باشد؛ باور به عظمت خداوند بلندمرتبه، شريعت و شعاير اسلامي، نبوت ، قرآن و...؛ تا زماني كه فرد به عظمت خداوند بلندمرتبه و شريعت و ارزش‌هاي اسلامي باور نداشته باشد و اين امور برايش مقدّس جلوه نكنند، هرگز به دستورات آن تن نخواهد داد و اگرچه در ظاهر نيز به آنها عمل كند، ولي در عمق جان و با رضايت‌خاطر نخواهد پذيرفت.
شهيد مطهري اين موضوع را تحت عنوان راز دعوت آورده و اين چنين فرموده است:
اوّلين دغدغة مسئوليت كه پيامبران به‌وجود مي‌آورند، دغدغة مسئوليت در برابر كلّ آفرينش و هستي است. دغدغة مسئوليت اجتماعي، جزئي است از دغدغة مسئوليت در برابر هستي و آفرينش. قبلاً اشاره كرديم كه سوره‌هاي مكيه كه در سيزده سال اوّل بعثت رسول اكرم نازل شده است، كمتر مطلبي جز تذكر مبدأ و معاد در آنها هست.»
عظمت حضرت حق و دين و شريعت او را مي‌توان از راه‌هاي مختلفي به انسان منتقل ساخت؛ برخي از اين شيوه‌ها و راه‌ها عبارت‌اند از:

الف) عظمت هستي

ـ تذكر و توجه به نظام آفرينش: « أَ وَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(اعراف: 185)
ـ تبيين ربوبيّت حضرت رب العالمين: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما» (دخان: 82)
ـ توجه به عالم آفاق و انفس:«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ»(فصلت: 52)

ب) بزرگواري خالق هستي

ـ تبيين مهرباني و بزرگي خداوند متعال: « سَلامٌ قَوْلاً مِنْ رَبٍّ رَحِيمٍ»(يس: 58)
ـ تذكر و توجه انسان به نعمت‌هاي خالق هستي؛ «وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها»(نحل: 18)
ـ و...كه در قرآن كريم در مواضع مختلفي از اين شيوه‌ها استفاده شده است.
همان‌‌گونه كه اشاره شد، توجه به عظمت و حقيقت پنهانِ هستي، انسان را براي دريافت معرفت نسبت به واقع، آماده‌تر خواهد ساخت. انسان پيش از آنكه از راه استدلال‌هاي فلسفي و كلامي، خدا را درك كند، مي‌تواند از درون خويش وجودِ اين حقيقت بي‌‌پايان را دريابد. ازاين‌رو، بيشتر استدلال‌هاي قرآن كريم و اهل‌بيت‌عليهم‌السلام معطوف به تذكرها و استدلال‌هاي فكري و حسي است. در برنامه‌هاي تربيتي مي‌توان زواياي پنهان اين حقيقت را كه در اطراف زندگي بشر و در جاي‌جاي هستي وجود دارد، به انسان‌ها نماياند و ايشان را از راز و رمز هستي باخبر ساخت. اين توجه و تذكر نسبت به هستي در عميق‌ترين حالت خود، انسان را متوجه استدلال‌هاي عقلي و منطقي در خصوص اثبات وجود و حقانيت خداوند متعال خواهد ساخت.
تفكر و تدبر در آفاق (طبيعت) و انفس (وجود انسان) در شكل‌گيري بينش توحيدي، بسيار مؤثر است و در قرآن بسيار برآن تأكيد و به آن دعوت شده است، و نوعي راه كسب شناخت است كه در آن، بدون واسطه‌گري، «دريافت» صورت مي‌پذيرد و رمز آن نيز در اين است كه انسان با تفكر و تدبر در آفاق و انفس، دچار حيرت و سردرگمي در برابر عظمت آفريدگار هستي مي‌شود و چون فطرت انسانْ خداجوي است، هرگاه مَدار تفكر او در خلقت بسته شود، گو اينكه پنجره‌اي به‌سمت روشنايي گشوده شده، حس مطلق‌گرايي انسان را تحريك مي‌كند و او را به سوي حقيقتي حقيقي كشانده و با خود مي‌برد.
پيچيده كردن مباحث در حوزة شناختِ خداوند، هيچ كاري از پيش نخواهد برد و بايد ساده و روان، و با اشاره به زواياي دقيق و پنهان هستي، انسان را به عظمت آفريدگار يكتا، و حكمت و عدالت او و رأفت و رحمتش آگاه ساخت. هنگامي كه در بيان ظرافت‌هاي موجودات ريزي همچون اتم، سلول و مولكول، و همچنين در تشريح بدنِ موجودات، به ويژه انسان، دقت و نظم، و حكمت موجود در آفرينشِ آنها مورد توجه قرار مي‌گيرد و آن‌گاه كه در آموختنِ گونه‌هاي حيواني، گسترة جغرافياي عالم، شناخت كهكشان‌ها و ...، هزاران نكتة دقيق و ظريف در پيش روي انسان قرار مي‌گيرد، توجه به حقيقت پنهان آفريدگار حكيمِ يكتايِ رحيم نيز با آن همراه مي‌شود؛ در‌اين‌صورت، مي‌توان انتظار داشت كه انسان، بدون نياز به حفظ كردن برخي اطلاعات و تلاش براي گرفتن نمره و امتياز، به باور و معرفت ديني دست يافته و در وجود خويش،خضوع و خشوع در برابر عظمت خداوند را احساس كند.
مطالعة هستي حتي با ساده‌ترين نگاه‌ها نيز مي‌تواند بينش انسان را به سمت وجود آفريدگار و يكتايي او پيش ببرد. هستي، متنِ هميشه در پيشِ روي انسان و كتاب گشودة خداشناسي است؛ اين متن، گواهي بر وجود خدا، يكتايي او، حكمت و قدرت او، صفات او و ... است. به‌هر‌حال، هستي، آفريدة زيباي خداست و جاي‌جاي آن، به زيبايي آفريدگار خويش اعتراف كرده و به آن شهادت مي‌دهد. پيدايش عرفان‌هايي كه عارفان اسلامي در قالب مثنوي و ... عرضه كرده و به توصيف هستي و زيبايي‌هاي آن پرداخته‌اند و با اين توصيف، با خدا عشق‌بازي كرده‌اند، از همين زاويه‌اي كه هستي را گواهي بر حقايق پنهان دانسته‌اند، نشأت گرفته است.
اگر ثمرة هويت ديني را اطاعت و بندگي در پيشگاه حضرت حق بدانيم، بايد بپذيريم كه راه رسيدن به آن، محفوظات و يادگيري براي نمره و معدل نيست؛ بلكه بهترين راه رسيدن به آن، ارائة دركي درست از عالم هستي و آفريدگار حكيم و خبير آن است. انسان تا هنگامي كه به دقت و ظرافت، عظمت و بزرگي، سادگي و پيچيدگي، جلال و جبروت، شوكت و صولت، نظم و هماهنگي، لطافت و نرمي، كامل و جامع بودن، سازگاري با نياز‌هاي انسان، قابليت كشف و صَرف بودن، تبديل‌پذيري و هزاران ويژگي ديگرِ عالم هستي پي نبرد، هرگز به آفريدگار حكيم، عليم، رحيم، ودود، عظيم، اعلي، عادل، مالك و ربِّ هستي پي نخواهد برد و در وجودش او را نخواهد يافت. همچنين، توجه دادن انسان به نعمت‌هاي بي‌كراني كه در اختيار او قرار گرفته است، به‌دليل عظمت دروني هر نعمت، عظمت خالق را در ذهن و روان انسان مجسم خواهد ساخت.
قرآن كريم براي دستيابي به بصيرت و نگاه درست، انسان را به سِير در عالم آفاق و انفس دعوت مي‌كند. نعمت‌ها، همگي نشانه‌هاي خداوند عالم‌اند و توجه به آن، روحية تعظيم و كرنش در برابر آفريدگار هستي را به انسان مي‌بخشد. يكي از روش‌هاي قرآن كريم براي ايجاد معرفت در انسان، برشماري نعمت‌ها و توجه به عظمت آنهاست. هرگاه انسان از مسير حق منحرف شود، توجه دادن او به نعمت‌هايي كه در اختيارش قرار گرفته و تضمين‌كنندة زندگي اوست، روحي تازه به او مي‌بخشد و ايمانش را باز مي‌آفريند. وجود مخلوقات، ارتباط تنگاتنگ و يكدستي در نظام هستي، تأمين شدن همة نيازهاي انسان در نظام هستي، حكيمانه بودن اين نظام، رابطةعلت و معلولي و يك‌پارچگي آن، عظمت و شگفتي عناصر پديدآورندة آن و ... همه‌و‌همه، از دلايل عظمت خداوند و عامل ايجاد روح توحيدي در انسان است.
قرآن كريم، گاه با تشريح عظمت عالم، گاه با توجه دادن انسان به عظمت شگفت‌انگيز خودش، گاه با پرسش و گاه با بازخواست از اينكه چرا به آفريده‌هاي شگرف الهي نمي‌نگري و... شگفتي نظام آفرينش را به انسان مي‌نماياند. قرآن به‌صراحت، انسان را به تفكر در عوالم هستي ـ اعم از آفاقي و انفسي ـ دعوت و با تأكيد فراوان، او را به اين سمت تشويق مي‌كند.
درحقيقت، مي‌توان گفت پيشرفت صنايع و فنّاوري، پيش از اينكه اختراع به‌شمار آيد، اكتشاف است؛ كشف عظمت هستي و قدرت پديدآورندة آن؛ چراكه هستي به‌خودي‌خود، اين همه قابليت نداشته و خداوند اين قابليت‌ها و ويژگي‌ها را در آن به‌وجود آورده است. اگر خداوند، الكتريسيته را در طبيعت قرار نمي‌داد، نه‌تنها اديسون، كه صدها دانشمند ديگر هم توان آفرينش آن را نداشتند؛ ولي اكنون كه آفريده شده و هست، آن را كشف كرده‌اند.
توجّه دادن انسان به حقيقت پيدا ـ و نه پنهان هستي ـ از مهم‌ترين راهبرد‌هاي تربيتي است و هرگز نبايد به‌آن بي‌مهري و بي‌توجهي كرد؛ ازاين‌رو، برنامه‌هاي تربيتي بايد به دقت دنبال ايجاد روح تعظيم در مخاطبين باشند و به‌گونه‌اي تدوين و ارائه شوند كه انسان، از پنجرة عظمت، به هستي و آفريدگار آن بنگرد.
هرگاه بتوانيم عظمت خداوند را با بهره‌گيري از روش‌ها و قالب‌هاي مختلفي به انسان بنمايانيم ـ نه اينكه فقط بياموزيم ـ ، در‌آن‌صورت، گام نخست را در هويت‌بخشي به او برداشته‌ايم. همة هستي، از خاك تا خورشيد، از آب تا آسمان، از باد تا باران، از درخت تا دريا، از شير تا شتر، از كوه تا كهكشان، از نان تا نمك، از چشم تا چشمه، و... ، همه‌وهمه، پيام‌آور عظمت هستي و آفريدگار اويند.
هستي لايه‌هاي مختلفي دارد كه توجه به آنها انسان را به سوي يكتانگري آفريدگار خويش مي‌كشاند. برخي از اين لايه‌ها عبارت‌اند از:
ظاهر هستي: اين ظاهر تشكيل‌يافته از عناصري مثل رنگ، حجم، بُعد، حالت و شكل است و انسان از منظر زيبايي‌شناسي به آن مي‌نگرد.
توازن هستي: توازني است كه با دقت بيشتر به عناصر ظاهر هستي، مي‌توان به آن آگاهي يافت. اين توازن در دو سطحِ «ارتباط اجزا با يكديگر» و «پيوند وجودي آنها با يكديگر» قابل دسته‌بندي است و از منظر علّت و معلولي به آن نگريسته مي‌شود. در سطح اول، انسان به اصل ارتباط ميان اجزاي هستي پي مي‌برد، و در سطح دوم، رابطة علّت و معلولي آن را درك خواهد كرد.
مركزيت ارتباط: با دقت و توجه بيشتر به رابطة بين عناصر هستي، مي‌توان به مركزيت اين پيوستگي‌ها و هم‌بستگي‌ها دست يافت؛ به‌گونه‌اي‌كه انسان در اين مرحله درمي‌يابد كه نظام آفرينش با همة پيچيدگي و گستردگي‌هايش، مركزيت واحدي دارد و چنانچه دو كانون آفرينش در عالم، وجود داشت، دست‌كم برخي از اين رابطه‌ها در عالم ناپديد و يا به تخريب و فساد كشيده مي‌شد. در اين مرحله، انسان به علت‌العلل و آفريدگار يكتاي عالم توجه خواهد كرد و مفهوم توحيد در خلقت را خواهد فهميد.
كمال هستي: گام بالاتر در ادامة اين توجه و دقت اين است كه انسان درخواهد يافت كه هستي، همگي معلول يك علت واحد، يعني همان آفريدگار متعال است و براي انسان و زندگي او هيچ كاستي وجود نداشته و گسترة آفرينش، تأمين‌كنندة همة نيازهاي اوست. هستي، كامل، و آفريدگار آن كامل‌ترين‌هاست؛ نه در قدرت كاستي دارد و نه در حكمت؛ هرچيز به قدر خود و در جاي خود آفريده شده است.
اين مرحله مي‌تواند انسان كاوشگر را به توحيد افعالي متوجه كرده و بسياري از مراتب اين توحيد را براي او آشكار سازد. به همين شكل مي‌توان در ادامه، انسان را متوجّه توحيد در صفات و ذات خداوند كرد.

2. راهبرد تكريم (مرحلة احترام به انسان و اعتبار بخشي به او)

انسان پس از توجه به هستي و عظمت خلقت و خالق آن، بايد شأنيّت و جايگاه خود در هستي آگاه شود. بايد بداند كه او برترين آفريدگان و اشرف جنبندگان است و همة هستي براي او و به‌خاطر او آفريده شده است. بايد توجه داشته باشد كه در كانون هستي قرار گرفته و تمام عالم و آفريدگان، پيرامون او حلقه زده‌اند. انسان بايد به‌دقت دريابد كه خداوند او را جانشين خود در روي زمين قرار داده و او را به برترين جايگاه در عالم هستي فراخوانده است. بهترين آفريدگان را به سجده بر او واداشته و فرشتگان را به‌دليل اعتراض بر آفرينش او نكوهش كرده است. بايد اين انسانِ خوش‌سعادت بداند و بفهمد كه تمام نظام آفرينش با آن همه عظمتش، درصورتي ارزش دارد كه در ميان آن، انسان قرار گيرد. بايد باور كند كه خداوند بهترين نعمت‌هاي الهي، يعني عقل و ادب، ايمان و اخلاص، فكر و ذهن و... را تنها به او داده و با همين برجستگي‌ها، در مقام كرامت و بزرگواري نشانده است. او را از زمين و زمان روزي داده، برايش بهشت و فردوس برين آفريده و او را بر سرنوشت خويش و عالم وجود مؤثر قرار داده است.
نظام آفرينش با همة پيچيدگي‌ها و عظمتش به وجود انسان افتخار مي‌كند؛ زيرا در ميان آفريدگان، تنها اوست كه به مقام عبوديت و بندگي رسيده و مسير كمال و سعادت، پيش رويش گشوده شده است.
انسان اگر خود را در چنين جايگاه باعظمتي ببيند و درك كند كه او والاترين آفريدة خداوند است، به كرامت و شأنيت خويش افتخار كرده، هرگز تن به پَستي نمي‌دهد و بر خود ناپسند مي‌داند كه با چهارپايان و حيوانات هم‌سنخ و هم‌نشين شود كه دراين‌صورت، از آنان پست‌تر خواهد بود.
شهيد مطهري پس از اشاره به نخستين دغدغة پيامبران الهي؛ يعني مسئوليت انسان در برابر هستي و آفرينش، اين‌گونه بيان مي‌كند: «در تعليمات اسلامي، آگاهي‌هاي انساني ديده مي‌شود، يعني توجه دادن انسان به كرامت ذات و شرافت ذات خودش، توجه دادن به عزّت و بزرگواري ذاتي خودش. انسان در اين مكتب، نه آن حيواني است كه دليل وجودش اين است كه در طول صدها ميليون سال كه در آغاز، هم‌دوش و هم‌پاية ساير جانوران بوده، در صحنة تنازع بقا آن‌قدر خيانت كرده، تا امروز به اين پايه رسيده؛ بلكه موجودي است كه در آن، پرتوي از روح الهي است؛ فرشتگان به او سجده برده‌اند؛ او را از كنگرهة عرش صفير مي‌زنند. در پيكر اين موجود، علي‌رغم تمايلات حيواني به شهوت و شر و فساد، جوهر پاكي است كه بالذات با بدي، خون‌ريزي، دروغ، فساد، زبوني، پستي، حقارت و تحمل زور و ظلم، ناسازگار است؛ مظهر عزت كبرايايي است».
در آموزه‌هاي ديني دستورات و برنامه‌هاي متعددي يافت مي‌شود كه انسان را به ارزش‌نهادن به خود و ديگران فرامي‌خواند و احترام به خود و ديگران، و خدمت به ايشان را ارزشي متعالي مي‌شمارد. براي نمونه، به فرهنگ عمل صالح و سفارش‌هاي قرآن كريم به آن، اشاره مي‌شود:
صالح‌نگري و خير‌انديشي يكي از محورهاي اساسي در بُعد تكريم است كه در قرآن كريم و سيرة پيامبر گرامي اسلام‌صلي‌الله‌عليه‌وآله به‌طور جدّي به‌آن توجه شده است. قرآن كريم در بيش از هفتاد مورد، ايمان و عمل صالح را كنار هم قرار داده و بدين‌سان، ارج نهادن به خود و ديگران را در قالب فرهنگ خدمت‌رساني، صالح‌نگري و خير‌انديشي ترويج كرده است. عمل صالح كه در سطوح مختلفي قابل انجام است، موجب مي‌شود انسان‌ها احساس نزديكي و احترام به يكديگر داشته باشند و به‌گونه‌ا‌ي محسوس تقرب، معنويت و بندگي را در حد خود احساس كنند.
«يكي از نتايج مؤثر و «لاينفكّ» عمل صالح كه بُعد اجتماعي آن، در خدمات و تعاون عمومي مجسّم مي‌شود، توجه عواطف انسان و علايق قلبي مردم به آن گروه از افراد است كه در خدمت جامعه بوده و براي آنان كار صورت مي‌دهند. هيچ‌كس نمي‌تواند اين حقيقت را انكار كند كه نتيجة مستقيم خدمت خالصانه به جامعه، جلب عواطف و رسوخ در قلوب مي‌باشد. همگان مي‌دانيم كه پيامبران و آموزگاران الهي، مورد احترام جامعه‌ها بوده و در جهان، هيچ شخصيتي مانند حضرت مسيح‌عليه‌السلام و حضرت محمد‌صلي‌الله‌عليه‌وآله عواطف انسان‌ها و بشر را جلب نكرده است».
يكي از دقيق‌ترين مصاديق شادي از منظر اسلام، انجام عمل صالح است. يك رفتار، وقتي به‌معناي دقيق، شادي‌بخش و فرح‌انگيز است كه افزون بر اينكه در زمان انجام، براي انسان نشاط و شعف ايجاد مي‌كند، هنگام يادآوري و مرور خاطرة آن نيز شادي و نشاط قبلي را بازآفريند و احساس مسرّت و شادكامي را در جان انسان بنشاند. عمل صالح اين‌گونه است؛ يك شادي زودگذر و فراموش شدني نيست، بلكه شادي و نشاطي مستمر و پايدار است. هر انسان در بازخواني زندگي خود، از برخي رفتارها و اعمالش خُرسند است و از آنها به نيكي ياد مي‌كند و با ياد‌آوري دوبارة آنها، خُرسندي و مسرّت را حس مي‌كند. اين رفتارها و اعمال، جز اعمال صالح و آنچه انسان براي رضاي خدا انجام داده است، نيستند. هرچه فرهنگِ عمل صالح در جامعه گسترش يابد، رضامندي و احساس خوشبختي و اميدواري در انسان‌ها بيشتر خواهد شد. نه‌تنها انجام عمل صالح، ماية نجات و سعادت بشر خواهد شد، بلكه سلامت‌‌روان انسان را نيز به‌دنبال خواهد داشت. نگارنده بر اين باور است كه مي‌توان از اين لطف الهي براي درمان بسياري از آشفتگي‌ها و تلاطم‌هاي روحي كمك گرفت. آن‌گاه كه افراد در انجام خوبي‌ها از يكديگر پيشي بگيرند و بكوشند تا توان و قوّت خود را صَرف عمل صالح كنند، از بند بسياري از مشكلات روحي و رواني‌ها خواهند شد و به دامن آرامش باز خواهند گشت. فعاليت‌هاي تربيتي، يكي از بهترين راه‌هاي گسترش فرهنگ عمل صالح به‌شمار مي‌رود. پوشيده نيست كه عمل صالح فقط در خدمت‌رساني خلاصه نمي‌شود و گونه‌هاي ديگري نيز دارد. رساترين و در دسترس‌ترين نوع عمل صالح، خدمت‌رساني و انجام فعاليت‌هاي فيزيكي و كمك‌رساني است. برخي ديگر از گونه‌هاي عمل صالح عبارت‌اند از: هدايتي، از مانند: تبليغ، امربه‌معروف و نهي‌ازمنكر، مشاوره و راهنمايي، بناي سنت حسنه، خوش‌بيني و اميدواري، الگوي رفتاري صحيح، تشويق و ترغيب به علم و دانش، دين و دينداري، و...؛ جوششي، همچون: اخلاق خوب و رفتار صالحانه، تحمل بدرفتاري‌ها، هم‌دردي و هم‌دلي با مردم، برخورد دوستانه، مودت و محبت، صلة رحم، عيادت بيمار، تسلي مصيبت‌ديدگان، مردمي زيستن، احترام و تكريم ديگران، مساوات و مواسات و...؛ معنوي، مانند: نماز، دعا، نيايش، زيارت، ذكر، تلاوت قرآن و...؛ و خدمتي، همچون: عمران، مجاهدت، دفاع و مبارزه، خدمات آموزشي و فرهنگي، خدمات اقتصادي، فعاليت‌هاي فرهنگي و تفريحي، اعانات و صدقات، قرض‌الحسنه و...برنامه‌هاي تربيتي با تنوع و تكثر فعاليت‌هايي كه در خود جاي‌داده، مي‌تواند هدايت‌گر انسان به سمت صالح‌نگري و خيرانديشي باشد. در راستاي عمل‌صالح و خدمت‌رساني، «فرهنگ سپاس و تقديري» نيز از جمله محورهاي مهم در تكريم شمرده مي‌شود؛ تقدير از تلاش‌ها و خدمات ديگران و سپاس از زحمات آناني كه هستيِ خود را فداي رشد و شكوفايي ما كرده‌اند، از بارزترين مصاديق تكريم است و محيط‌هاي فرهنگي و برنامه‌هاي تربيتي بايد پيام‌آور فرهنگ سپاس باشند. خداوند عالم، مبناي افزايش نعمت خود را قدرداني و قدرشناسي از نعمت‌هاي پيشين قرار داده است و انسان را به سوي سپاس و تشكر سوق داده و به او گوشزد كرده است كه مبادا در برابر نعمت‌هاي بي‌شماري كه در اختيارش قرار گرفته، ناسپاسي كند كه موجب از كف‌رفتن آن نعمت مي‌شود: « لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِي لَشَدِيدٌ»(ابراهيم: 7) شكر نعمت، نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند.
آنچه در اين مقام مورد ستايش است، انسانيت و كرامت انسان است كه از سوي حضرت حق به‌امانت در اختيار انسان قرار گرفته است. ازاين‌رو، عبور از صورت و درك سيرت، پشت سر گذاشتن كالبد و توجه به سرشت انسان، و در يك كلام، جسم را فداي جان كردن و تعالي بخشيدن به جان و انسانيت، همه‌وهمه، از مراحل رسيدن به كرامت‌اند.
براين‌اساس، مراحل دست‌يابي به مقام كرامت بدين‌صورت ترسيم مي‌شود كه انسان ابتدا نوع بشر را داراي شأنيت انساني دانسته و انسانيت را ستايش كند، سپس به ايشان علاقه‌مند بوده و دوستي به ديگران را سرلوحة عمل خويش قرار دهد؛ درپي‌آن، خدمت كردن به ديگران را راه كسبِ كرامت دانسته و نهايتاً، آن‌قدر براي انسانيتِ محبوب و مخدوم خويش ارج و ارزش قايل باشد كه بتواند از خود عبور كرده و فداي او شود. اين مقام در اسلام، «استشهاد» نام دارد؛ يعني جايگاهي كه فرد در آن فراتر از هستي، ناظر بر هستي خواهد بود و مقام رضا را به دست خواهد آورد.
بنابراين، بايد انسان را به شأن و جايگاه والا و واقعي خويش آگاه ساخت و از بند غفلتي كه در آن گرفتار شده و مادي و مادي‌گرايي را مهم‌ترين وجهة همّت خويش قرار داده‌است، رهانيد؛ بايد او را از كرامت خويش آگاه ساخت و به او حسّ فداكاري و خدمت‌رساني بخشيد؛ بايد او را از شأنيتي كه وي را از همه‌چيز و همه‌كس بالاتر و والاتر مي‌داند، آگاه ساخت.
آنچه امروزه بشر را به لِئامت و پستي كشانده، دوري از چنين مقامي است كه همه ازسر ناداني و ناآگاهي و بي‌توجّهي است. آن كس كه مقام انسان را نشناخته، او را حيواني پيشرفته مي‌پندارد و آن كس كه اين كرامات را درك نكرده، با معادلات مادي و دنيايي با او برخورد مي‌كند. براي نمونه، به يك حديث اشاره مي‌كنيم كه توجه به كرامت را موجب دوري از پستي و شهوت‌پرستي مي‌‌داند؛ قال علي‌عليه‌السلام : «مَن كرمَت نَفسه عَليه هانَت عَليه شَهوَته».

3. راهبرد تبيين (مرحلة آگاهي از مسئوليت و التزام‌بخشي به انسان)

پس از اينكه انسان نگاه خويش را به هستي اصلاح كرد و جايگاه و شأن واقعي خود را دريافت، مي‌توان انتظار داشت كه چنين انساني به فراگيري و تمسك به ارزش‌هاي اخلاقي پايبند بوده و در درون خود پايبندي به آنها را به‌وجود آورد.
انسان هرچه از مسئوليت خود آگاه‌تر باشد، پايبندي بيشتري به آن خواهد داشت؛ به‌گونه‌اي كه بر خود لازم مي‌داند به آن عمل كند. بديهي است آگاهي وقتي مي‌تواند التزام‌آور و تعهد بخش باشد كه پس از رسيدنِ انسان به سرحدّ تعظيم در برابر آفريدگارش و تكريم در برابر خويش، به‌دست آمده باشد. براين‌اساس، در گام سوم، نوبت به راهبرد تبيين معارف و ارزش‌هاي ديني مي‌رسد.
انسان هرچه از قوانين و اصول حاكم بر خويش آگاه‌تر باشد، به آن پايبندتر خواهد بود. همان‌گونه كه رانندة اتومبيل هرچه قوانين راهنمايي و رانندگي را دقيق‌تر بداند، التفات و پايبندي بيشتري براي عمل به آنها خواهد داشت. انسان حق دارد از حقايق هستي آگاه باشد و وظيفه و تكليف خود را بداند تا بدان پايبند باشد.
قرآن افزون بر بخشيدن روح تعظيم و تكريم به انسان، در جاي خود به تبيين معارف ديني و تكاليف بشر پرداخته و حقايق هستي و اصول و قوانين حاكم بر انسان‌ها را به وي يادآوري كرده است. آنچه در دين بيان مي‌شود، چه از نوع تأكيد و چه از نوع تأسيس، همه در راستاي آگاه‌سازي انسان است؛ بنابراين، بايد پس از شكافتن ذهن مخاطب و قرار دادن دو روح تعظيم و تكريم در وجود انسان، او را از مسئوليت خويش آگاه ساخت.
معارف و ارزش‌هاي ديني بايد به‌صورت كاملاً شفاف و روان براي انسان بيان شوند. داشتن دقت و حساسيت در تبيين معارف و توجه به روش‌ها و قالب‌هاي نوين و متنوع، و عنايت به روحيات لطيف جوانان و نوجوانان موجب مي‌شود، انسان به‌درستي با معارف و ارزش‌هاي ديني آشنا شود. زاوية ديد در بيان مفاهيم ديني و معارف اسلامي نقش بسزايي دارد. اگر بتوانيم اين معارف و ارزش‌ها را با همان زيبايي و شيريني كه دارد بيان كنيم، مسلّماً راه عمل به آن را هموار كرده‌ايم؛ همان‌گونه‌كه حضرت امام رضا‌عليه‌السلام فرمودند: «اگر مردم شيريني كلام ما را مي‌دانستند، به‌يقيق از ما پيروي مي‌كردند».
شفافيت، روشني، سادگي، زيبايي، لحن آرام، بيان دوستانه، رعايت وقار، دقت، حوصله و... از جمله شرايط تبيين معارف براي مخاطبين است. تبيين‌گري بايد ساده و روان باشد؛ كشاندن مباحث ديني به سمت محفوظات، كافي نيست و فضا، متون، روش‌ها و قالب‌ها بايد به‌گونه‌اي تنظيم و تدوين شوند كه به‌همراه انتقال دانش‌ديني به انسان، حِسّ ديني و بينش ‌ديني را نيز در وي به‌وجود آورند؛ تا پيش از آنكه بخواهد با استدلالِ منطقي و علمي، وجود خدا را ثابت كند، با حِسّ و معرفت، خدا را بيابد و نداي فطرت خود را با بندگي، لبيك گويد.
هويت، نه‌تنها آموختني، بلكه باور‌كردني و عمل‌كردني است. هرگاه در برنامة تربيتي، خداشناسي را در راستاي خداباوري قرار دهيم، به خداپرستي خواهد انجاميد؛ ولي اگر خداشناسي را صرفاً براي انباشتن انبوهي از اطلاعات و دانش در ذهن انسان برشماريم و به اندازة‌پاسخ‌گوييِ او به پرسش‌هايي كه از اطلاعات او جويا مي‌شويم، به او امتياز و نمره بدهيم و دين‌داري او را تنها در فراگيري بدانيم، هرگز نخواهيم توانست هويت مثبت و اثربخش را برايش رقم بزنيم. ازاين‌رو، بايد با بازآفريني روش‌ها و مدل‌هاي آموزشي، به اهداف راهبردي قرآن كريم و سيرة پيامبر گرامي اسلام‌صل‌الله‌عليه‌وآله توجه كرده و سمت‌وسوي برنامه‌هاي تربيتي و فرهنگي را در جهت اين راهبردها قرار دهيم. درآن‌صورت، هويت علمي و عملي در گروه‌هاي هدف شكل خواهد گرفت و هويت ديني جامعه بازآفريده خواهد شد.

4. راهبرد تبشير و تحذير (مرحلة ايجاد اميد و خوف در انسان و ايجاد اعتدال در وِي)

تشويق و ترغيب ِمخاطب براي عمل به آموزه‌هاي ديني، از جمله راهبردهاي اساسي در تربيت انسان‌هاست. تمجيد مخاطب و زيبا جلوه دادن خوبي‌ها، بيان نتايج و وعده‌هاي حضرت حق، و اشاره به ثمرات دنيوي و اُخروي و فردوس برين، از جمله راه‌هاي تشويق و تبشير است. همچنين، «امربه‌معروف» كه از اصول مهم تعبد‌مداري است، راهبرد تشويق شمرده مي‌شود و از واجباتي است كه فراوان مورد تأكيد قرآن و سنّت قرار گرفته است.
در مقابل نيز بايد انسان از بدي‌ها ترسان باشد. اشاره به پيامدهاي ناگوارِ زشتي‌ها و آلودگي‌هايي كه در پسِ بدي‌ها وجود دارد نيز مي‌تواند مانع بزرگي بر سر راه گمراهي باشد؛ آسيب‌هايي كه در دنيا دامان انسان را مي‌گيرند و زندگي انسان را خاكستر مي‌كنند و همچنين، عواقبي كه در آخرت ماية سرافكندگي و عذاب انسان خواهند شد. اصل «نهي‌ازمنكر» و ايجاد ترس از پيامدهاي ناگوار زشتي‌ها، در «نظام نظارت همگاني و كنترل اجتماعي» نقش اساسي ايفا مي‌كند.
نتيجة رعايت اين راهبردهاي پنج‌گانه، ايجاد روحية «خضوع» در برابر عظمت و بزرگي خداوند، «سپاس» در برابر نعمت‌هايش، «احترام» به خلق خدا، «آشنايي» با اوامر الهي و تكليف بشر، همراه با «علاقه» به انجام دستورات حضرت حق و «ترس» از ترك آن در انسان است.

پيوستگي راهبردها

اهداف راهبردي ياد شده به هم پيوسته‌اند و يك نظام واحد را تشكيل مي‌دهند. مي‌توان پذيرفت كه تا انسان مرحلة تعظيم را طي نكند و مرحلة تكريم در او شكل نگيرد، مرحلة سوم يعني تبيين، برايش حجّيت ندارد و فراگيري معارف را صِرفاً نوعي اطلاعات مي‌داند، نه باور ديني كه بايد بدان عمل كرد. همچنين، مرحلة پاياني، يعني تبشير و تحذير، همراه و همگام باهم، مي‌توانند موجب تعادل در رفتار آدمي شوند.
زماني معارف ديني در جامعه به مرحلة پذيرش و باور تبديل مي‌‌شود كه دو راهبرد اوليه، يعني «تعظيم» و«تكريم»، در انسان شكل گرفته و دين و معارف الهي، به‌درستي براي انسان «تبيين» شده باشند. آن‌گاه با «تشويق»، انسان به‌سمت عمل حركت خواهد كرد و با «تحذير»، از عواقبش پرهيز خواهد كرد.

نتيجه گيري

سرحلقة حركت آدمي سرسپردن به عقل است؛ عقلي كه به عظمت هستي و آفريدگار آن پي‌برده و انسان را داراي شأني والا و باكرامت مي‌شناسد؛ عقلي كه تلاش مي‌كند حقيقت را شناخته و به‌دنبال آن حركت كند و در اين طي مسير به ترغيب‌‌ها و هشدارها توجه كرده و هدف را گم نمي‌كند. ازاين‌رو، مراحل تحقق اين نظام اين‌گونه است:
1 . اختبار: زماني يك برنامة تربيتي درزمينة توسعة ارزش‌هاي ديني در جامعه موفق است كه در فرايند تربيت، ابتدا با اختبار و آگاهي انسان از عظمت هستي، در وجود او تعظيم و كرنش به‌وجود بياورد.
2. اعتبار: در ادامه‌بايد انسان را تا سرحدّ كرامت و تكريم شخصيت خويش پيش برد. تنها در چنين صورتي است كه انسان حاضر مي‌شود تن به ارزش‌هاي اخلاقي داده و به آنها عمل كند.
3. التزام: پس از ايجاد روح تعظيم در انسان و نگاه كريمانه در او، مي‌توان با بيان حقايق و ارزش‌هاي مورد انتظارِ خداوندِ متعال، در او التزام ايجاد كرد و وي را به عمل به آن ارزش‌ها پايبند ساخت.
4. اعتدال: آدمي پس از آگاهي از حقايق، پذيرش و عمل به آنها، به‌طور مدام نيازمند تعديل در محرك‌هاي بازدارنده و پيش‌برنده، و ايجاد تعادل در خود است؛ ازاين‌رو بايد با توجه به راهبرد قرآني «اعتدال» و با بهره‌گرفتن از روش تبشير و تحذير، انسان را در مسير تعادل قرار داد و از انحراف او پيش‌گيري كرد.

 

سه شنبه 4 مهر 1391  12:59 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تأثیر آموزه های قرآنی و روائی بر اوقات فراغت نوجوانان و جوانان

دریافت فایل pdf

 

 

روش شناخت تعلیم توحید در قرآن؛ کاربرد روش الگویی در آموزش توحید

دریافت فایل pdf

 

 

نگاهي به الگوهاي مثبت و منفي در قرآن

دریافت فایل pdf

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الگوهاى تربيتى در قرآن

الگوهاى تربيتى در قرآن

رضا رستمى زاده
چكيده

خداوند حكيم امكانات لازم را در دنيا به گونه اى در اختيار بشر قرار داده، كه انسان قادر است جهان درون و برون خويش را به شايستگى بشناسد، و شرايط مساعد و مناسب براى زندگى و بقاى خود را شناسايى و فراهم كند، و چنانچه در اين كار تعلّل ورزد و استعدادهاى خود را كشف نكند، مسلماً نمى تواند در جهت بارورى آن برنامه ريزى كند; و در نتيجه، زندگى پرمشقت و رنج آورى خواهد داشت. مهم ترين و كاربردى ترين نوع شناخت و يادگيرى در همه دوران زندگى، «سرمشق گيرى و الگوپذيرى» است. در اين نوشتار، به اختصار به شيوه الگو سازى قرآن اشاره شده، و نكات مهم و كليدى را كه خداوند متعال ذيل الگوى هاى عبرت آموز متذكر گشته است، به اجمال ذكر شده اند. در ادامه فهرستوار نمونه هايى از الگوهاى تربيتى قرآن و اهداف كلى ذكر شده است و در پايان به بهترين الگوى تربيتى از نظر قرآن، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، كه خداوند متعال به آن مباهات مى كند، اشاره شده است. خلاصه آن كه اسلام در ترسيم برنامه روزانه مسلمانان، پيوسته روش «الگوپذيرى» را متذكر شده، و آنان را به حضور مستمر و به موقع در جايگاه الگوهاى شايسته الهى فرا مى خواند و از الگوهاى ناشايست برحذر مى دارد.

مقدّمه

مى توان گفت: سازندگان اصلى هر جامعه بزرگان و سردمداران آن جامعه هستند. بنابراين، يكى از شيوه هاى ايجاد محيط تربيتى مساعد، پديد آوردن الگوهاى شايسته در آن محيط و جامعه و طرد الگوهاى ناشايست است. وجود الگوهاى محبوب در جامعه به خودى خود، افراد آن محيط را به سوى آنان سوق مى دهد و الگوبردارى از مكارم اخلاقى ايشان را ترغيبت مى كند.
مهم ترين نوع يادگيرى انسان «سرمشق گيرى» است. فرد با انتخاب يك الگو يا سرمشق، به تقليد رفتار او مى پردازد. علاوه بر الگوهاى زنده، كه محيط تربيتى مساعد را ايجاد مى كنند، اسوه هاى اخلاقى و انسانى باقى مانده از گذشته، مردم را حيات مجدّد مى بخشند و از لحاظ بار عاطفى، برجستگى و ارزش كاربردى در سرمشق بودن، نقش عظيمى در سازندگى انسان ها ايفا مى كنند. ترسيم چهره دقيق و كاربردى و در عين حال، محبوب و دوست داشتنى اسوه ها براى همگان مى تواند جاى خالى الگوهاى موردنياز را در محيط و ذهن و روحشان پر كند تا بتوانند به تدريج با آنان همانندسازى كنند.
در اين مقاله، به فراخور توان، به شيوه الگو سازى قرآن در قالب داستان سرايى اشاره شده، و فهرستوار الگوهاى تربيتى مذكور در قرآن و اهداف كلى آن ها ذكر شده اند. اميد است اين پژوهش مختصر بتواند بسترى مناسب براى فعاليت مربيان دلسوز فراهم آورد.

شيوه هاى الگوسازى قرآن

قرآن كريم در استفاده از شيوه الگوسازى، دست كم دو نكته مهم تربيتى را مورد توجه قرار داده است:
نخست آن كه چهره هاى محبوب را گاه به طور كلى و با عناوين عام معرّفى كرده است; از جمله: توّابين، پاكان (متطهّرين) پرهيزگاران (متقين)، صالحان، صابران، محسنين (نيكوكاران)، و مجاهدان; و گاه نيز به طور خاص و به اسم ـ در مورد پيامبران و غير آنان ـ از ايشان ياد نموه است. اما چهره هاى منفور و مطرود از نظر قرآن به طور عمده ـ بجز در موارد استثنايى، مثل ابولهب ـ با توصيف عناوين كلى آنان، مثل تجاوزگران (معتدين). اسراف كنندگان (مسرفين)، خودپسندان (متكبرين)، كافران، ستمگران (ظالمين)، و منافقان بيان شده اند. بنابراين، ما بايد از اين روش نيكوى قرآنى پى روى كرده، در شناساندن فضايل اخلاقى و تربيتى همراه با ذكر عناوين كلى، نام صاحبان آن فضايل را نيز ياداور شويم و در موارد منفى، حتى المقدور از بيان نام اشخاص پرهيز كنيم.
دوم انتخابگرى در الگوهاست. قرآن با طرح چهره هاى محبوب و منفور در كنار هم، جامعه انسانى را به گزينش آگاهانه الگوهاى موردنظر خويش دعوت مى كند، حتى در مورد پدران و گذشتگان نيز هشدار مى دهد كه بدون آگاهى با پى روى كوركورانه از آنان زندگى خود را تباه نكنند: «گفتند: ما پدران خود را بر آيينى يافته ايم و ما هم از ايشان پى روى مى كنيم. گفت: هرچند هدايت كننده تر از آنچه پدران خود را بر آن يافته ايدبراى شمابياورم؟»(زخرف:23و24)
به هر صورت، قرآن كريم براى بهره بردارى از اين شيوه بسيار غنى است، به ويژه آن كه غالب الگوهاى قرآنى كه در قالب داستان آمده اند، نو و تأثير گذارند. قرآن كريم از داستان در جهت تربيت اخلاقى انسان ها بيش از 122 مورد استفاده كرده است. داستان در همه مراحل سنّى مفيد و مورد توجه است و محتواى داستان هاى قرآنى متناسب با سطح اطلاعات خوانندگان و شنوندگان است. خداوند در مورد اهداف قصه گويى خود در قرآن مى فرمايد: «بى ترديد، در بيان داستان آنان عبرتى براى صاحبان خرد است. داستان هاى قرآنى سخنى به افترا نيست، بلكه تصديق كننده است همه آنچه را پيش روى او (از كتب آسمانى پيشين) قرار دارد; و بيانگر هر چيزى و هدايتگر و رحمت آور براى گروهى كه ايمان مى آورند.»(يوسف:111)
انبان تاريخ سرشار از وجود كسانى است كه بار خطايى به دوش گرفته و در مسير ناصواب پيش رفته اند. تأمّل در آثار به جاى مانده از گذشتگان (بنا به توصيه قرآن) ما را متقاعد مى كند كه براى كناره گرفتن از هر خطايى لازم نيست حتماً خود به تجربه بنشينيم و كيفر ببينيم. «آيا در زمين نگرديده اند تا ببينند سرانجام كسانى كه پيش از آن ها زيسته اند، چگونه بوده است؟ آن ها از ايشان نيرومندتر (بوده) و آثار در زمين گذاشتند. با اين همه، خدا آن ها را به كيفر گناهانشان گرفتار كرد، و در برابر خدا حمايتگرى نداشتند.» (مومن: 21)
پس، ذكر داستان زندگى گذشتگان مى تواند عبرت آموز باشد. در داستان هاى قرآنى هرچند عبرت گيرنده، خود در صحنه هاى واقعى و آثار گذشتگان حضور نمى يابد، ولى تأمّل در واقعيت ها و فرجام هايى كه دامنگير گذشتگان بوده، ازنظر عبرت آموزى بسيار راهگشاست. حضرت على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «از حال فرزندان اسماعيل، فرزندان اسحاق و فرزندان يعقوب عبرت بگيريد! چه قدر حالات ملت ها با هم مشابه و صفات و افعالشان شبيه يكديگر است. در تشّتت و تفرق آنان دقت كنيد، زمانى كه كسراها و قيصرها مالك آن ها بودند....»1
و در جايى ديگر مى فرمايد: «فرزندم، درست است كه من به اندازه همه كسانى كه پيش از من زيسته اند عمر نكرده ام، اما در كردار آن ها نظر افكندم و در افكارشان و اخبارشان تفكر كردم و در آثار آن ها به سير و سياحت پرداختم تا بدان جا كه همانند يكى از آن ها شدم، بلكه گويا در اثر آنچه از تاريخ آنان به من رسيده با همه آن ها از اول تا آخر بوده ام.»2
در شيوه تربيتى قرآن براى ارائه الگوهاى عبرت آميز، دو نكته قابل توجه است:
نخست آن كه عبرت آموزى مستلزم داشتن چشمى بين3و عقلى شگرف و درون ياب4، و دلى بيدار5 است. به همين دليل، بدون نظر عميق عقلانى، عبرت آميزى ممكن نيست. از اين رو اميرمؤمنان مكرّر مى فرمود: «عبرت ها چقدر فراوان و عبرت گيرنده چه اندازه اندك است.»6
ديگر آن كه جهت گيرى عبرت آموزى در قالب داستان هاى قرآنى و آيات الهى حركت در جهت دست يابى به اين نتايج است: عصمت و پاك دامنى، بى رغبتى به دنيا، كاهش لغزش و خطا، شناخت خويشتن، كوتاه شدن طمع، فهم و درك شايسته، اهل تقواشدن.7
در داستان هاى قرآنى، علاوه بر تحريك عواطف، پرورش تعقّل و خردمندى نيز وجود دارد. قصص قرآن، روابط اخلاقى و تربيتى ميان انسان ها را به وضوح ترسيم مى كند و در نهايت، اين فضايل اخلاقى هستند كه بر پستى هاو فرومايگى ها چيره مى گردند.
داستان هاى هابيل و قابيل،8 موسى و فرعون،9 موسى و قارون،10 موسى و عبد صالح،11 آدم و حوا،12گاو بنى اسرائيل،13 ابراهيم و اسماعيل،14 يوسف و برادران،15 لوط و قومش،16 و موارد ديگر داراى نكات تربيتى فراوانى هستند. نكته اى كه در داستان هاى قرآنى جلب توجه مى كند اين است كه به پرورش و اشباع تمايلات پست نمى پردازند و در داستان هاى مربوط به روابط زن و مرد، حريم حيا را نگه مى دارند17 و با اجتناب از ذكر جزئيات پرده درى نمى كنند. استفاده متناسب و به موقع از داستان، به ويژه از داستان هاى قرآنى، (يا داستان هاى مربوط به ائمّه طاهرين(عليهم السلام) و بزرگان دين) آن هم به زبان ساده و امروزى تأثير حيرت انگيزى در مقبوليت سخنان ايجاد مى كند.

نمونه هايى از الگوهاى تربيتى قرآن

به رغم وجود عوامل محدودكننده انسان مانند وراثت، طبيعت و جامعه انسان مى تواند به اراده خود مسير خويش را برگزيند و از حصار عوامل محدودكننده در اطراف خود بيرون آيد; حتى اين توانايى را پيدا مى كند كه سرنوشت جديدى را براى جامعه و تاريخ خود رقم زند. براى نمونه:
قرآن، همسر فرعون و حضرت مريم را به عنوان الگوهايى براى مؤمنان ذكر مى كند. آنان با وجود محيط ناسالم، طريق صلاح و رستگارى را برگزيدند.18
قرآن به تأثيرپذيرى انسان از محيط و شرايط گوناگون اذعان دارد و او را نسبت به تأثيرات آن ها هشدار مى دهد. در مورد فرزند حضرت نوح(عليه السلام)خداوند به صراحت مى فرمايد: او از اهل تو نيست; زيرا به دليل متأثر شدن از عوامل محيطى ناصالح، از مسير صلاح و درستى خارج شده است.19 ـ خداوند به ستايش از جوانان اصحاب كهف مى پردازد كه با هجرت از محيط فاسد، خود را از عوامل محيطى ناسالم دور ساختند و ايمان خويش را حفظ كردند.20
مى توان گفت: اقدام شجاعانه سحره فرعون در زير پا گذاشتن موقعيت اجتماعى خود و ايمان آوردن به حضرت موسى(عليه السلام)الگوى توبه حقيقى براى ديگران مى شود.21
به اجمال، چند نمونه از الگوهاى قرآنى را ذكر مى كنيم:
يوسف، قهرمان مقاومت در مقابل شهوت;22
جوانان كهف، اسوه هاى مهاجرت در راه خدا براى رشد و هدايت;23
اسماعيل، نماد تسليم در مقابل فرمان خدا;24
ابراهيم، الگوى فطرت جويى، عادت گريزى و بت شكنى;25
نوح، الگوى پايدارى و استقامت در تبليغ دين;26
ايّوب، قهرمان صبر و تحمّل در شدايد روزگار;27
داود جوان، نمونه شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.28
قرآن در همه اين موارد مى فرمايد: «... اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است، پس به هدايت آنان اقتداكن...»29

بهترين الگوى تربيتى قرآن

قرآن كريم حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را سرمشق و الگوى مطلق در همه ابعاد زندگى براى همه خداجويان و كسانى كه اعتقاد به رستاخير دارند، معرفى مى كند: «بى ترديد، براى شما در همه ابعاد (چه در صبر و مقاومت و چه در ديگر اوصاف و افعال نيكو) اسوه و الگوى نمونه در (اقتداى به) رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است. براى آن كه به ثواب خدا و روز قيامت اميدوار باشد و ياد خدا بسيار كند.»30
آرى، پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) به سبب «خُلق عظيم»31 و «رحمة للعالمين»32 بودن، آينه مكارم اخلاقى براى همگان است، تا آن جا كه بارها مى فرمودند: «من فقط براى تكميل و تمام كردن مكارم اخلاق مبعوث گشته ام.»33 و در آيه ذيل، خداوند در اوجى تماشايى، رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شكيبايى با مؤمنان مى ستايد و به حبيب مهربانش، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، مباهات مى كند: «بى ترديد، پيامبرى (حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)) از ميان خودتان (از پيكره خودتان) به سوى شما آمده است كه رنج هاى شما بر او به غايت ناگوار است. او به هدايت شما حريص و بر مؤمنان بسيار دلسوز و مهربان است.34 نگاه معنادار پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه از سر عشق و علاقه به انسان ها برمى خيزد، كافى است انسان را به حركت درآورد و در صف بلال و سلمان بنشاند.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد: «پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) هر روز يكى از مكارم اخلاقى خود را براى من آشكار مى ساخت و مرا به پى روى از آن امر مى كرد.»35

سخن پايانى

اسلام در ترسيم برنامه روزانه يك مسلمان، از روش «الگوگيرى و الگوپذيرى» مدد مى جويد و او را به حضور مستمر و به موقع در جايگاه الگوهاى شايسته فرامى خواند و از جايگاه الگوهاى ناشايست برحذر مى دارد. اين تغيير موقعيت، خود نوعى هجرت است كه نشاط و طراوت اخلاقى و تربيتى به فرد مى بخشد و او را از محيط يكنواخت، و چه بسا نامساعد روزانه جدا مى سازد. سير و سياحت در زمين و ترغيب قرآن بر دقت نمودن در آثار گذشتگان و زيارت اهل قبور و تأمّل در حالات كسانى كه روى زمين گردن كشى مى كردند و اكنون بدون حركت در خاك جاى گرفته اند، انسان را آرام مى كند، تكبّرها و نخوت ها را به فروتنى بدل مى سازد و به آدمى اين فرصت را مى دهد كه خود را دريابد و در عاقبت خود بينديشد.

پى‌نوشت‌ها

1. نهج البلاغه، قاصعه، 192
2 نهج البلاغه، نامه 31
3 آل عمران: 13
4 يوسف: 111.
5 نازعات: 26.
6 نهج البلاغه، حكمت 297.
7 ر.ك: محمدمحمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 6، ص 38و 39.
8 مائده: 27ـ38.
9 قصص: 3ـ43 / طه: 9ـ101.
10 قصص: 76،79/عنكبوت:39/غافر: 24.
11 كهف: 60ـ82.
12 اعراف: 22ـ 27 / طه: 121ـ123 / اعراف: 189.
13 بقره: 51ـ55و 60 و 61و 67و 87و 92و 108 تا 136.
14 ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43، 51ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
15 يوسف: 1ـ101.
16 هود:77ـ89 / شعرا:160ـ175/ نمل:54ـ58/ صافات: 133ـ 138.
17 قصص: 24ـ43.
18 تحريم: 11و 12.
19 هود: 42و46.
20 كهف: 9ـ26.
21 اعراف: 113و 120 / يونس: 80 به بعد / شعراء: 38ـ46.
22 يوسف: 21ـ56.
23 كهف: 9ـ26.
24ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43،51 ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
25 ابراهيم: 35ـ 41 / حج: 26، 42، 43، 51ـ 58 / شعراء: 69ـ92 / صافات: 83ـ113.
26 اعراف: 59ـ64 / يونس: 71ـ73 / نوح: 1ـ27 / هود: 25ـ49 / صافات: 75ـ82.
27نساء: 163 / انعام: 84 / انبيا: 83و84 / ص: 41ـ44.
28سبأ: 4ـ13 / ص: 17ـ 26 / انبيا: 78ـ80 / بقره: 251.
29 انعام: 90.
30 احزاب: 21.
31 قلم: 4.
32 انبيا: 107.
33 حاج شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ج 1، ص 410.
34 توبه: 128.
35 نهج البلاغه، خطبه 192.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اُسوه

اُسوه: الگو، پيروى و اقتدا، خصلت و روش شايسته پيروى

اسوه، اسم ثلاثى مجرّد است كه معناى مصدرى نيز از آن فهميده مى‌شود[1] و از ريشه «ا‌ـ‌س‌ـ‌و» و اسا به معانى مداوا، اصلاح[2]، اندوه، مداواى جراحت و صبر[3] آمده است.
كلمه اسوه در لغت به معناى سرمشق، پيشوا
[4]، پيشوا در مهمّات، خصلتى كه شخص بدان لايق مقتدايى شود[5]، آنچه بدان شخص اندوهگين تسلى يابد[6]، حالت و روشى كه شايسته پيروى است[7] و حالت پيروى انسان از ديگران آمده است; خواه پيروى، نيك و سودمند يا بد و زيانبار باشد.[8] در فرهنگ اسلامى، اسوه به معناى پيروى نيك و سودمند است. كاربرد اسوه در قرآن با وصف «حسنه» و در برخى از روايات بدون وصف حسنه در پيروى از الگوهاى شايسته، مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌تواند گواه بر اين معنا باشد چنان‌چه در روايتى از امام حسين(عليه السلام) نقل شده: «لى و لكلّ مسلم برسول الله اُسْوه».[9]
واژه اسوه در قرآن‌كريم سه بار آمده است: يك بار در آيه 21 احزاب/33 در مورد پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) و دو بار در آيات 4 و 6 ممتحنه/60 درباره ابراهيم*خليل(عليه السلام) و همراهان‌او.
برخى واژه‌هاى متقارب و مرتبط با اسوه در قرآن كريم عبارت است از: «اقتدا»، «امام»، «شهيد»، «مثل». واژه «اقتدا» كه از امر به آن در آيه 90 انعام/6 امر به تأسى فهميده مى‌شود
[10] به مفهوم اسوه نزديك است. در اين آيه خداوند پس از نام بردن از چند پيامبر و برشمارى صفات و ويژگيهاى آنان، به رسول گرامى خويش مى‌فرمايد: به هدايت آنان اقتدا كن. افزون بر عنوان اسوه و اقتدا در برخى موارد از عناوين ديگرى مفهوم اسوه برداشت مى‌شود; مانند: «امام» (بقره/2، 124; انبياء/21، 73) كه در مورد حضرت ابراهيم و انبيا به‌كار رفته است و به مقتدا و پيشوا بودن آنان اشاره دارد[11] و «شهيد» (نحل /16، 89; بقره/2، 143) كه به يك معنا بر الگو اطلاق شده است، چنان كه معناى ديگر آن گواه است[12] و نيز مواردى كه خداوند متعالى افرادى را به عنوان مَثَل و نمونه براى مؤمنان معرفى مى‌كند. (تحريم/66،11‌ـ‌12)

راز ارائه الگو:

ارائه الگو به انسانها مى‌تواند رازهاى گوناگونى داشته باشد:
1. با توجه به اينكه حيات انسان از آغاز تا انجام با رنج و مشقت آميخته است: «لَقَد خَلَقنَا الاِنسـنَ فى كَبَد» (بلد/90،4)، «اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ» (انشقاق/84،6) ارائه الگويى موفق كه در مسير زندگى بر مشكلات فائق آمده و راه سعادت را پيموده باشد مى‌تواند مايه تأسى و موجب آرامش خاطر انسان شده و روح تلاش و كوشش را در او تقويت كند، چنان‌كه بررسى سياق آياتى كه در آنها واژه اسوه به‌كار رفته و سخن از سختيها و ناملايمات جنگ و پيامدهاى ناشى از بيزارى جستن از كافران به ميان آمده مى‌تواند مؤيد اين راز‌باشد.
2. طبق آيه 12 ليل/92: «اِنَّ عَلَينا لَلهُدى» و آيه 9 نحل/16: «وعَلَى اللّهِ قَصدُ السَّبيلِ» خداوند سبحان هدايت انسانها و ارائه راه راست به آنان را بر عهده گرفته است و معرفى الگوى هدايت شده و راهنماى راه يافته مى‌تواند از عوامل مؤثر در جهت هدايت انسانها محسوب گردد.
3. خصلت تأثيرپذيرى انسان از عوامل تأثيرگذار نيز مى‌تواند راز ديگرى جهت ارائه الگو براى او باشد، چنان‌كه قرآن كريم پشيمانى حسرتبار گروهى از ستمكاران را از عدم همراهى با رسول خدا(صلى الله عليه وآله): «يــلَيتَنِى اتَّخَذتُ مَعَ الرَّسولِ سَبيلا» (فرقان/25،27) و از دوستى با انسانهاى ناشايست: «لَيتَنى لَم اَتَّخِذ فُلانـًا خَليلا» (فرقان/25،28) متذكر مى‌شود. از نظر تربيتى نيز معرفى الگو از بهترين روشهاى عملى تربيت به شمار مى‌آيد كه برخى اثر بخشى آن را از سخنان زيبا فزون‌تر مى‌دانند.
[13]

الگوهاى شايسته:

خداوند هدايت انبيا را كه همان هدايت* خاص الهى است مقتداى رسول خويش دانسته و او را به اقتداى به اين هدايت خاص مأمور كرده است[14]: «اُولـئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدهُمُ اقتَدِهُ...» (انعام/6،90) و در جاى ديگر انبيا را «ائمه» به معناى الگو براى امتهايشان قرار داده است[15]: «وجَعَلنـهُم اَئِمَّةً يَهدونَ بِاَمرِنا...» (انبياء/21، 73) و در مورد ديگر راجع به انبيا مى‌فرمايد: «يَومَ نَبعَثُ فى كُلِّ اُمَّة شَهيدًا عَلَيهِم مِن اَنفُسِهِم» (نحل/16،89) يكى از معانى «شهادت» در اين آيه اين است كه پيامبر اسوه و قدوه مردم است; يعنى مردم او را مى‌بينند و به او تأسى مى‌كنند[16]; ليكن تنها درباره دو تن از انبيا به سبب ويژگيهاى خاص ايشان واژه اسوه حسنه به صراحت به‌كار رفته است.

1. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله):

خداوند در آيه 21 احزاب/33 درباره اسوه بودن پيامبر* اسلام مى‌فرمايد: «لَكُم فى رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ= شما را در (خصلت و گفتار و رفتار) پيامبر خدا نمونه و سرمشق نيكو و پسنديده‌اى است». معرفى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عنوان الگو و اسوه نيكو، بدون هيچ قيد و استثنا دليل اعتبار و حجيت همه افعال آن حضرت در تمام حالات است كه از صدر اسلام به عنوان سنّت مورد استناد بوده است، چنان‌كه در روايات از اعمال عبادى و غير عبادى پيامبر(صلى الله عليه وآله)با تعبير اسوه ياد شده است.[17] البته برخى احكام، مانند جواز ازدواج دائم با بيش از 4 همسر و‌... ويژه شخص رسول خداست.[18] درباره حكم اولىِ تأسى به رسول خدا نظرات گوناگونى است; برخى حكم اولى را وجوب تأسى به آن حضرت و پيروى از روش و منش ايشان دانسته‌اند. مگر آنكه دليلى برخلاف آن، يا بر استحباب وارد شده باشد و برخى حكم اولى را استحباب تأسى دانسته‌اند، مگر دليلى بر وجوب آن اقامه شود و گروهى ديگر قائل به تفصيل شده و تأسى به ايشان را در امور دينى واجب و در امور دنيايى مستحب مى‌دانند.[19] اصوليان نيز ضمن استناد به آيه مذكور براى حجيت افعال پيامبر(صلى الله عليه وآله)معتقدند اصل عمل معصوم تنها بر اباحه فعل، و استمرار آن بر استحباب فعل دلالت‌مى‌كند.[20]

2. حضرت ابراهيم(عليه السلام) و همراهان او:

آيات 4 و 6 ممتحنه/60 به اسوه نيكو بودن ابراهيم و همراهان او تصريح مى‌كند: «قَد كانَت لَكُم اُسوَةٌ حَسَنَةٌ فى اِبرهيمَ والَّذينَ مَعَهُ...* لَقَد كانَ لَكُم فيهِم اُسوَةٌ حَسَنَةٌ». شخصيت ابراهيم(عليه السلام)مورد پذيرش همه ملل است[21]، تا آنجا كه اهل كتاب ابراهيم(عليه السلام)را منسوب به خود و خود را پيرو او مى‌دانستند.[22]اين اعتقاد اهل كتاب در آياتى از قرآن گزارش و به تعبيرهاى متفاوتى نفى شده است. در آيات 67‌ـ‌68 آل‌عمران/3 و 135 و 140 بقره/2 بر حنيف و مسلم بودن ابراهيم(عليه السلام) و عدم انتساب او به يهود و نصارا و مشرك نبودن وى تصريح و تأكيد شده است. راز معرفى ابراهيم(عليه السلام)به عنوان الگويى نيكو از سوى قرآن با نگاهى به برجستگيهاى زندگى الهى او روشن مى‌شود.
نشان دادن ملكوت آسمانها به وى، عدم پرستش بتها و اجرام آسمانى، بت‌شكنى و احتجاج با بت‌پرستان و تسليم كامل او در برابر فرمانهاى الهى از نشانه‌هاى روشن زندگى توحيدى آن حضرت به شمار مى‌آيد.
قرآن ابراهيم را امتى تسليم در برابر خدا شناسانده است: «اِنَّ اِبرهيمَ كانَ اُمَّةً قانِتـًا لِلّهِ». (نحل/16،120) با توجه به اينكه ادامه آيه 4 ممتحنه/60 به وعده استغفار ابراهيم براى آزر اشاره مى‌كند: «اِلاّ قَولَ اِبرهيمَ لاَِبيهِ لاََستَغفِرَنَّ لَكَ» برخى از مفسران با اعتقاد به پيوند اين جمله با ابتداى آيه برآن‌اند كه استغفار ابراهيم براى آزر از محدوده اسوه بودن وى استثنا شده است
[23]، بر اين اساس اسوه بودن ابراهيم(عليه السلام)با اسوه بودن رسول خاتم(صلى الله عليه وآله) متفاوت است، زيرا هيچ موردى از گفتار و رفتار رسول گرامى اسلام از محدوده تأسى استثنا نشده است. در برابر نظر ياد شده برخى ديگر از مفسران، اسوه بودن ابراهيم را شامل همه اعمال وى دانسته‌اند. اين گروه بر اين باورند كه جمله استثنا به صدر آيه و اسوه بودن وى ارتباطى ندارد[24] و وعده استغفار براى آزر به سبب روشن و قطعى نبودن كفر او براى ابراهيم و اميد به ايمان وى بوده است، ازاين‌رو هنگامى كه كفر و دشمنى او با خدا براى ابراهيم روشن شد از او بيزارى جست. (توبه/9، 114) درباره كسانى‌كه به همراه ابراهيم(عليه السلام) در آيه 4 ممتحنه/60 اسوه دانسته شده‌اند سه احتمال مطرح شده است: 1. انبيا. 2.‌ايمان آورندگان به ابراهيم در همان زمان. 3.‌همراهان ايمانى ابراهيم در هر عصر.[25]
شايان ذكر است كه گرچه اسوه بودن پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله) و ابراهيم(عليه السلام) با توجّه به جهانى بودن رسالتِ ايشان، براى گروهى خاص نيست; ليكن براساس آنچه در ادامه دو آيه 21 احزاب /33 و 6 ممتحنه/ 60 آمده است:«لِمَن كانَ يَرجُوا اللّهَ واليَومَ الأخِرَ...» تنها كسانى از دو الگوى يادشده بهره‌مند مى‌شوند كه به خدا و روز واپسين اميدوار باشند، چنان كه بهره‌مندى از هدايت قرآن كريم ويژه پرواپيشگان است: «هُدًى لِلمُتَّقين» (بقره/‌2،‌2)، با اينكه قرآن كتاب هدايت همه مردم است: «هُدًى لِلنّاسِ» (بقره/ 2، 185) در آيه 21‌احزاب /33 ويژگى ذكر فراوان خداوند: «وذَكَرَ اللّهَ كَثيرا» نيز به اميدوارى به خدا و روز واپسين افزوده شده است.[26] افزون بر آياتى كه ابراهيم(عليه السلام)را اسوه دانسته، وى براى مردم از سوى خداوند «امام» به معناى مقتدا نيز قرار داده شده است[27]:«اِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ اِمامـًا». (بقره/2، 124)

3. امامان شيعه:

ائمه* اهل‌بيت(عليهم السلام)مصداق كامل اسوه حسنه‌اند، زيرا از يك سو اين آيه كه نزديك‌ترين مردم به ابراهيم(عليه السلام)را پيروان او مى‌داند: «اِنَّ اَولَى النّاسِ بِاِبرهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ...» (آل‌عمران/3،68) بر امامان شيعه تطبيق شده است[28] و از سوى ديگر «والَّذينَ مَعَهُ» در آيه 4 ممتحنه / 60 كه اسوه حسنه دانسته شده‌اند بر مؤمنان به ابراهيم و پيروان وى تطبيق شده است.[29] امت* وسط نيز كه در آيه 143 بقره/ 2 الگو دانسته شده: «و كَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ» بر امامان‌شيعه تطبيق گرديده است[30] و چون امامان‌شيعه از مقام عصمت برخوردار و از خطا مصون‌اند گفتار، رفتار و اخلاق آنها حجت بوده و بدون استثنا الگو و سرمشق كاملى براى همگان هستند. در روايات نيز به اسوه بودن امامان(عليهم السلام)تصريح شده‌است.[31]

4. مريم*(عليها السلام):

وى كه در سراسر زندگى پاك خويش محل ظهور آيات و معجزات الهى قرار گرفته و منزلت مادرى عيسى(عليه السلام) را به خود اختصاص داده است در آيات 11‌ـ‌12 تحريم/66 براى مردم مؤمن نمونه قرار گرفته است:«و‌ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ ءامَنوا...* ومَريَمَ ابنَتَ عِمرنَ الَّتى اَحصَنَت فَرجَها...».

5. آسيه* همسر فرعون:

او با وجود نزديكى به فرعون و برخوردارى از زندگى اشرافى، با ايمان به موسى(عليه السلام)و بردبارى در برابر دشواريهاى زندگىِ مؤمنانه مَثَل و نمونه‌اى براى مؤمنان شد: «و‌ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ ءامَنوا امرَاَتَ فِرعَونَ...». (تحريم/66،11) در آيه 10 همين سوره از همسر نوح و همسر لوط به عنوان كسانى كه به رغم فراهم بودن همه زمينه‌هاى ايمان، از آن امتناع ورزيده و بيراهه كفر را در پيش گرفتند به مذمت ياد شده است: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امرَاَتَ نوح وامرَاَتَ لوط».

6. امت اسلامى:

قرآن امت اسلامى را امتى متعادل، به دور از افراط و تفريط و الگو براى همه معرفى كرده است[32]: «وكَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ» (بقره/ 2، 143)، زيرا زندگى جمعى مسلمانان تابع احكام و دستورات اجتماعى است كه اگر عملى شود مى‌تواند الگوى متعادل و جامعى براى جوامع بشرى باشد، درحالى‌كه جوامع كوچك و بزرگ قبل از اسلام يا در ماديگرايى و گرايش به ماديات افراط كرده‌اند يا در ورطه تفريطِ پرداختن به روح و ترك ماديات‌غلتيده‌اند.

منابع

الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، مفيد; اصطلاحات الاصول و معظم ابحاثها; اصول الفقه، مظفر; اعراب القرآن و صرفه و بيانه; بحارالانوار; التبيان فى تفسير‌القرآن; تفسير احسن الحديث; تفسير البصائر; تفسير‌المراغى; تفسير المنار; تفسير موضوعى قرآن كريم; تفسير نمونه; تفسير نور الثقلين; جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; سيرى در تربيت اسلامى; شمس العلوم و دواء كلام العرب من الكلوم; الفرقان فى تفسير القرآن; فلسفة التربية فى القرآن الكريم; القاموس المحيط; لسان العرب; لغت‌نامه; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; المصباح‌المنير; معجم مقاييس اللغه; مفردات الفاظ القرآن; من هدى القرآن; الميزان فى تفسير القرآن.
سيدمحسن سادات فخر




[1]. اعراب القرآن، ج‌21‌ـ‌22، ص‌146.
[2]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌105، «اسو»; لسان العرب، ج‌1، ص‌146‌ـ‌147، «اسا».
[3]. لسان العرب، ج‌1، ص‌146‌ـ‌147; شمس العلوم، ج‌1، ص‌262; القاموس المحيط، ج‌2، ص‌1654، «اسا».
[4]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌147، «اسا»; المصباح، ج‌1، ص‌15، «اسوه»; مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌105، «اسو».
[5]. لغت نامه، ج‌2، ص‌2196، «اسوه».
[6]. لغت‌نامه، ج‌2، ص‌2196، «اسوه»; القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1654، «اسا».
[7]. التحقيق، ج1، ص90‌ـ‌91; الكشاف، ج3، ص531.
[8]. مفردات، ص‌76، «اسا».
[9]. الارشاد، ج‌2، ص‌94; بحارالانوار، ج‌45، ص‌3.
[10]. تفسيرموضوعى، ج‌6، ص‌84.
[11]. الميزان، ج‌1، ص‌270‌ـ‌272.
[12]. تفسير موضوعى، ج‌6، ص‌111.
[13]. فلسفة التربية فى القرآن، ص‌217; سيرى در تربيت اسلامى، ص‌243.
[14]. تفسيرموضوعى، ج‌6، ص‌84.
[15]. الميزان، ج‌1، ص‌270‌ـ‌272.
[16]. تفسيرموضوعى، ج‌6، ص‌111.
[17]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌583; روح المعانى، مج‌12، ج‌21، ص‌252; الفرقان، ج‌21، ص‌75‌ـ‌76.
[18]. روح المعانى، مج‌12، ج‌21، ص‌253.
[19]. التبيان، ج‌8، ص‌328; تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌102‌ـ‌103; البصائر، ج‌32، ص391.
[20]. اصول‌الفقه، ج2، ص324ـ325; اصطلاحات‌الاصول، ص‌142.
[21]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌106; التبيان، ج‌8، ص‌520.
[22]. تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌70.
[23]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌406; التبيان، ج‌9، ص‌580.
[24]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌81; تفسير قرطبى، ج18، ص38‌ـ‌39; احسن‌الحديث، ج11، ص122.
[25]. التبيان، ج‌9، ص‌579; البصائر، ج‌45، ص‌373.
[26]. من هدى القرآن، ج‌10، ص‌297; البصائر، ج‌45، ص‌373.
[27]. الميزان، ج‌1، ص‌270.
[28]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌353.
[29]. البصائر، ج‌45، ص‌373.
[30]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌415.
[31]. بحار الانوار، ج‌48، ص‌261.
[32]
. تفسير المنار، ج‌2، ص‌4; نمونه، ج‌1، ص‌488.

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الگوهای تربیتی در قصص قرآن کریم

الگوهای تربیتی در قصص قرآن کریم

رضا رستمی‏زاده

 

مقدمه:

در این مقاله به فراخور وسعت و توان،به شیوهء الگوسازی قرآن در قالب داستان‏سرایی اشاره شده و فهرست‏وار،الگوهای تربیتی مذکور در قرآن و اهداف کلی‏ آن‏ها ذکر شده است.امید است این پژوهش مختصر بتواند بستری مناسب برای فعالیت مربیان دلسوز فراهم کند.

الگوسازی در قرآن

قرآن کریم برای بهره‏برداری از شیوهء الگوسازی بسیار غنی است.به‏ویژه آن‏که اغلب.الگوهای قرآن‏که درقالب‏ داستان آمده‏اند،جوان و تأثیرگذارند.قرآن کریم از داستان در جهت تربیت اخلاقی انسان‏ها،ار بیش از 122 مورد استفاده‏ کرده است.
داستان،در همهء مراحل سنی مفید و مورد توجه است و محتوای داستان‏های قرآنی متناسب با سطح اطلاعات‏ خوانندگان و شنوندگان می‏باشد.خداوند درمورد اهداف‏ قصه‏گویی خود در قرآن می‏فرماید:«بی‏تردید در بیان داستان‏ آنان عبرتی برای صاحبان خرد است و داستان‏های قرآنی‏ سخنی به افترا نیست،بلکه کتاب‏های آسمانی مانند خود را تصدیق کرده،هرچیزی را مفصل بیان می‏کند و برای اهل‏ ایمان هدایت و رحمت خواهد بود.»1
انبان تاریخ،سرشار از وجود کسانی است که بار خطایی‏ را به دوش گرفته و در مسیر ناصواب پیش رفته‏اند.تأمل در آثار به‏جای مانده از گذشتاگان(بنا به توصیهء قرآن)ما را متقاعد می‏کند که برای کناره گرفتن از هر خطایی لازم نیست‏ حتما خود به تجربه بنشینیم و کیفر ببینیم.«آیا مردم در روی‏ زمین سیر و سفر نمی‏کنند تا عاقبت کار پیشینیان خود را ببینند؟آنان که بسیار از اینان قوی‏تر و اثر وجودی‏شان بیش‏تر بود،سرانجام خدا به کیفر گناهانشان گرفتار کرد و دربرابر قهر خدا حمایت‏گری نداشتند.»2پس داستان زندگی‏ گذشتگان می‏تواند عبرت‏آموز باشد.در داستان‏های قرآنی و چند عبرت گیرنده در صحنه‏های واقعی و آثار گذشتگان به‏ عینه حضور نمی‏یابد،ولی با تأمل در واقعیت‏ها و فراز و نشیب‏های گذشتگان،ازنظر عبرت‏آموزی بسیار نزدیک به‏ آن‏هاست.حضرت علی-علیه السلام-در این باره می‏فرماید: «از حال فرزندان اسماعیل،فرزندان اسحاق و فرزندان‏ یعقوب عبرت گیرید،چقدر حالات ملت‏ها مشابه و صفات و افعالشان شبیه یکدیگر است.در تشتت و تفرق آنان دقت کنید،زمانی‏که کسراها و قیصرها مالک آن‏ها بودند...»3 و در جایی دیگر می‏فرماید:«فرزندم،درست است که من به‏ اندازهء همهء کسانی‏که پیش از من زیسته‏اند،عمر نکرده‏ام اما در کردار آن‏ها نظر کرده‏ام و در افکار و اخبارشان تفکر کرده‏ام و در آثار آن‏ها به سیر و سیاحت پرداخته‏ام،تا بدان جا که همانند یکی از آن‏ها شده‏ام،بلکه گویا در آثار آن‏چه از تاریخ آنان به من رسیده با همهء آن‏ها از اول تا آخر بوده‏ام.»4

شیوهء تربیتی قرآن برای ارائه الگوهای عبرت‏آموز

در شیوهء تربیتی قرآن برای ارائهء الگوهای عبرت‏آموز دو نکته قابل توجه است.
نخست آن‏که عبرت‏آموزی مستلزم داشتن چشمی بینا5 عقلی شگرف و درون‏یاب‏6و دلی بیدار7است.به همین‏ جحهت بدون نظر عمیق عقلانی،عبرت‏آموزی ممکن نیست.از این‏رو امیر مؤمنان مکرر می‏فرمود:«چقدر عبرت‏ها فراوان و عبرت گیرنده اندک است.»8
دیگر از آن جهت‏گیری عبرت‏آموزی در قالب‏ داستان‏های قرآنی و آیات الهی حرکت در جهت دست‏یابی‏ به این نتایج است:عصمت و پاکدامنی،بی‏رغبتی به دنیا، کاهش لغزش و خطا،شناخت خویشتن،کوتاه شدن طمع، فهم و درک شایسته و اهل تقوا شدن.9
در داستان‏های قرآنی،علاوه‏بر تحریک عواطف، پرورش تعقل و خردمندی نیز وجود دارد.قصص قرآن، روابط اخلاقی و تربیتی میان انسان‏ها به‏وضوح ترسیم‏ می‏کند و درنهایت این فضایل اخلاقی است که بر پستی‏ها و فرومایگی‏ها چیره می‏گردند.
داستان‏های هابیل و قابیل‏10،موسی و فرعون‏11،موسی و قارون‏12،موسی و عبد الصالح‏3،ادم و حوا14،گاو بنی اسرائیل‏15،اباهیم و اسماعیل‏15،یوسف و برادران‏17،لوط و قومش‏18،و...دارای نکات تربیتی فراوانی است.که به‏ پرورش و اشباع تمایلات پست نمی‏پردازد و در داستان‏های‏ مربوط به روابط زن و مرد،حریم حیا را نگه می‏دارد19و با اجتناب از ذکر جزئیات،پرده‏دری نمی‏کند.استفادهء متناسب و به‏موقع از داستان،به‏ویژه داستان‏های قرآنی(یا داستان‏های‏ مربوط به ائمهء طاهرین و بزرگان دین)به زبان ساده و امروزی،تأثیر حیرت‏انگیزی در مقبولیت سخنان بر جای‏ می‏گذارد

نمونه‏هایی از الگوهای تربیتی قرآن

به‏رغم وجود عوامل محدودکنندهء انسان مانند وراثت، اسکن‏ خداوند به ستایش از جوانان اصحاب کهف‏ می‏پردازد که با هجرت‏ از محیط فاسد خود را از عوامل محیطی‏ ناسالم دور ساختند و ایمان خویش را حفظ کردند.
طبیعت،جامعه و...انسان می‏تواند به ارادهء خود مسیر خویش‏ را برگزیدند و از حصار عوامل محدودکننده در اطراف خود بیرون آید.حتی این توانایی را پیدا می‏کند که سرنوشت‏ جدیدی برای جامعه و تاریخ خود رقم بزند،به‏عنوان نمونه: -قرآن،همسر فرعون و حضرت مریم را به‏عنوان‏ الگوهایی برای مؤمنان ذکر می‏کند.آنان باوجود محیط ناسالم،طریق صلاح و رستگاری را برگزیدند.20
-قرآن به تأثیرپذیری انسان از محیط و شرایط مختلف‏ اذعان دارد و او را نسبت به تأثیرات آن‏ها هشدار می‏دهد.در مورد فرزند حضرت نوح-علیه السّلام-خداوند صریحا می‏فرماید:او از اهل تو نیست،زیرا به دلیل متأثر شدن از عوامل محیطی ناصالح از مسیر صلاح و درستی خارج شده‏ است.21
-خداوند به ستایش از جوانان اصحاب کهف می‏پردازد که با هجرت از محیط فاسد خود از عوامل محیطی ناسالم‏ دور ساختند و ایمان خویش را حفظ کردند.22
-می‏توان گفت از اقدام شجاعانهء سحرهء فرعون در زیر پا گذاشتن موقعیت اجتماعی خود و ایمان آوردن به موسی‏ الگوی توبهء حقیقی برای دیگران می‏شود.23
به‏طور اجمالی می‏توان گفت که الگوهای قرآنی‏ می‏توانند در مواردی از قبیل نمونه‏های زیر باشند:
-یوسف،قهرمان مقاومت درمقابل شهوت.24
-جوانان کهف،اسوه‏های مهاجرت در راه خدا برای‏ رشد و هدایت.25
-اسماعیل،نماد تسلیم درمقابل فرمان خدا.26
-ابراهیم،فطرت‏جو،عادت‏شکن و بت‏شکن.27
-نوح،الگوی پایداری و استقامت در تبلیغ دین.28
-ایوب،قهرمان صبر و تحمل در تشدید روزگار.29
-داوود جوان،نمونهء شهامت و شجاعت در مبارزه با طاغوت.30
قرآن در همهء این موارد می‏فرماید:...اینان کسانی‏اند که‏ خدا هدایتشان کرده است،پس به هدایت آنان اقتدا کن...31
قرآن کریم حضرت محمد-صلّی اللّه‏ علیه و آله و سلّم-را سرمشق و الگوی‏ مطلق در همهء ابعاد زندگی برای‏ همهء خداجویان و همهء کسانی‏که‏ اعتقاد به رستاخیز دارند،معرفی‏ می‏کند:«بی‏تردید برای شما در همی ابعاد(چه در صبر و مقاومت و چه در دیگر اوصاف و افعال نیکو)اسوه و الگوی نمونه، رسول خدا-صلی اللّه علیه و آله و سلّم-است،برای آن‏کس‏ که به ثواب خدا و روز قیامت امیدوار باشد و یاد خدا بسیار کند.»32
آری پیامبر گرامی اسلام به‏خاطر خُلْق عظیم و رحْمة لِلعالمین‏34بودنشان،آینهء مکارم اخلاقی برای همگان‏اند،تا آن‏جا که بارها می‏فرمودند:منحصرا برای تکمیل و تمام‏ کردن مکارم اخلاق مبعوث گشته‏ام،35و در آیهء زیر خداوند در اوجیی تماشایی،رسولش را به داشتن چشم محبت و رحمت و لطف همراه با شکیبایی با مؤمنان می‏ستاید و به‏ حبیب مهربانش یعنی حضرت محمد،صلی اللّه علیه و آله)از میان خودتان(از پیکرهء خودتان)سوی شما آمده است که‏ رنج‏های شما بر او به‏غایت ناگوار است.او به هدایت شما حریص و بر مؤمنان بسیار دلسوز و مهربان است.»36
نگاه معنادار پیامبر(ص)که از سر عشق و علاقه به‏ انسان‏ها برمی‏خیزد کافی است انسانی را به حرکت درآورد و در صف بلال و سلمان نباشد.
امیر مؤمنان علی-علیه السّلام-فرموده است:«پیامبر گرامی-صلی الله علیه و آله و سلم-هر روز یکی از مکارم‏ اخلاقی خود را برای من آشکار می‏ساخت و مرا به پیروی از آن امر می‏کرد.»37
سخن پایانی
اسلام در ترسیم برنامهء روزانهء یک‏ مسلمان پیوسته از روش الگوگیری و الگوپذیری مدد می‏جوید و او را به‏ حضور مستمر و به‏موقع در جایگاه‏ الگوهای شایسته فرا می‏خواند و از جایگاه الگوهای ناشایست برحذر می‏دارد.این تغییر موقعیت،خود نوعی هجرت است که نشاط و طراوت‏ اخلاقی و تربیتی به فرد می‏بخشد و او را از محیط یکنواخت‏ و چه‏بسا نامساعد روزانه جدا می‏سازد.سیروسیاحت در و ترغیب قرآن به دقت کردن در آثار گذشتگان و زیارت اهل قبور و تأمل در حالات کسانی‏که روی زمین‏ گردنکشی‏ها می‏کردند و اکنون بدون حرکت در خاک جای‏ گرفته‏اند،انسان را آرام بلکه رام می‏کنند،تکبرها و نخوت‏ها را به فروتنی بدل می‏نماید و به آدمی این فرصت را می‏دهد که خود را دریابد و در عاقبت خود بیاندیشد.

پی‏نوشت‏ها:

(1)-سورهء یوسف،آیهء 111.
(2)-سورهء مؤمن،آیهء 21.
(3)-نهج البلاغه،خطبهء قاصعه،192.
(4)-نهج البلاغهء صبحی صالح،نامهء 31.
(5)-سورهء آل عمران،آیهء13.
(6)-سورهء یوسف،آیهء 111.
(7)-سورهء نازعات،آیهء 26.
(8)-نهج البلاغهء صبحی صالح،حکمت 297.
(9)-میزان الحکمه،ج 6،ص 38 و 39.
(10)-قرآن کریم،سورهء مائده،آیات 27 تا 38.
(11)-قرآن کریم،سورهء قصص،آیات 3 تا 4،طه؛9 تا 101 و...
(12)-قرآن کریم:سورهء قصص،آیات 76 تا 79،عنکبوت:39، غافر:24.
(13)-قرآن کریم:سورهء کهف،آیات 60 تا 82.
(14)-قرآن کریم:سورهء اعراف،آیات 22 تا 27،طه:121 تا 123،اعراف:189.
(15)-قرآن کریم:سورهء بقره،آیات 51 تا 55،60 و 61 و 67 و 87 و 92 و 108 تا 136.
(16)-قرآن کریم:سورهء ابراهیم:35 تا 41،حج:26،42،43،51 تا 58،شعراء:69 تا 92،صافات:83 تا 311.
(17)-قرآن کریم:سورهء یوسف،آیات 1 تا 101.
(18)-قرآن کریم:سورهء هود،آیات 77 تا 89 و شعراء:160 تا 175،نمل:54 تا 58،صافات:133 تا 138.
(19)-قرآن کریم:سورهء قصص،آیات 24 تا 43.
(20)-قرآن کریم:سورهء تحریم آیات 11 و12.
(21)-قرآن کریم:سورهء هود،آیهء 42 و 46.
(22)-قرآن کریم:سورهء کهف،آیات 9 تا 26.
(23)-قرآن کریم:سورهء اعراف،آیات:113 و 120،یونس:80 به بعد،طه،شعرا:38 تا 46
(24)-قرآن کریم،سورهء یوسف،آیات:21 تا 56.
(25)-قرآن کریم:سورهء کهف،آیات 9 تا 26.
(26)-قرآن کریم:آیات و سوره‏های مذکور در شمارهء 17.
(27)-قرآن کریم:آیات و سوره‏های مذکور در شمارهء 17.
(28)-قرآن کریم:سورهء اعراف،آیات 59 تا 64،یونس:71 تا 73،نوح:1 تا 27،25 تا 49،صافات:75 تا 82.
(29)-قرآن کریم:سورهء نساء،آیهء 163،انعام:84،انبیاء 83 و 84،ص:41 تا 44.
(30)-قرآن کریم:سورهء سباء:4 تا 13،ص 17 تا 26،انبیاء:78 تا 80،بقره:251.
(31)-سورهء انعام،آیهء 90.
(32)-سورهء احزاب،آیهء 21.
(33)-سورهء قلم،ایهء 4.
(34)-سورهء انبیاء،آیهء 107.
(35)-سفینة البحار،ج 1،ص 410.
(36)-سورهء توبه،آیهء 128.
(37)-نهج البلاغه،192.

منابع:

-قرآن کریم،ترجمهء الهی قمشه‏ای،شرکت تعاونی ناشران‏ قم.
-نهج البلاغه،به تصحیح صبحی صالح،ترجمهء محمد دشتی، مؤسسهء چاپ الهادی،پاییز 79.
-سفینة البحار،شیخ عباس قمی،انتشارات بیتا-بیچا،قم.
-میزان الحکمه،محمد محمدی ری‏شهری،حوزهء علمیهء قم، دفتر تبلیغات اسلامی،قم 1362.
-عبد الباقی:محمد فواد:المعجم المفهرس لاالفاظ القرآن‏ الکریم،انتشارات اسماعیلیان،تهران 1364.
-دیلمی،احمد و آذربایجانی:اخلاق اسلامی،نشر معارف، قم 1380.

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الگوها و ضدالگوها

الگوها و ضدالگوها

يوسف يعقوبي فر

يكي از روش هاي تربيتي، روش ارائه الگو است. در اين روش انسان هاي پاك و موفق و كامل، به عنوان نمونه معرفي شده و ديگران مي توانند از رفتار آنها سرمشق گرفته و مثل آنها شوند. نويسنده كوشيده است درخصوص اهميت اين روش نكاتي را مطرح كند. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

الگوها و ضدالگوها

اخلاق و ارزش هاي اخلاقي به ويژه در حوزه خانواده از مباحثي است كه به طور مستقيم با روان شناسي اجتماعي ارتباط تنگاتنگي دارد. برخي اخلاق را به احساس گناه در برابر تخلف از اصول و احساس سرزنش و بازخواست دروني تعريف مي كنند، از اين روست كه با وجدان ارتباط مي يابد. انسان هايي كه از فطرت سالم و شخصيت متعالي برخوردار مي باشند نسبت به رفتارهايي كه بيرون از اصول ارزش هاي اجتماعي، عقلي، حقوقي و قانوني است واكنش هاي دروني نشان مي دهند كه از آن به احساس گناه مي شود. بنابراين ميان احساس گناه كه امري دروني است با اخلاق ارتباط تنگاتنگي است. وجدان شخص به عنوان نيروي بازدارنده و هدايت كننده قوي است كه در ضمير شخص جاي گرفته و بر رفتارهاي وي حاكم است.
از اين جاست كه ميان عمل اجتماعي و اخلاق و وجدان شخصي نيز ارتباطي مي توان يافت؛ زيرا شخص نسبت به واكنش هاي ديگران به ويژه ديگري مهم و يا ديگران مهم كه الگوهاي وي را تشكيل مي دهند حساسيت دارد و سلامت خود و درستي رفتار خويش را نسبت به الگو مي سنجد و هرگاه آن را مخالف الگوي خويش يافت احساس گناه مي كند و و جدان وي به عنوان داور وي را محكوم مي كند.
شخصيت انسان ها به يك معنا در آغاز نه بد است و نه خوب و به گونه اي از اعتدال برخوردار مي باشد. در انسان ها هر دو نوع كشش به خوبي ها و زشتي ها نهاده شده است. اين مسئله را قرآن به شكل الهام تقوا و فجور در آغاز سوره شمس بيان كرده است. براساس اين ديدگاه انسان ها هم داراي فطرتي هستند كه آنها را به سوي خير و تقوا هدايت مي كند و هم نيرو و غريزه طبيعي كه آنها را به سوي فجور و گناه مي كشاند. از اين رو اين گونه نيست كه از آغاز انسان در وضعيتي چون بدذاتي ويا پاك نهادي باشد؛ بلكه درحالتي از اعتدال ميان بد و خوب دست و پا مي زند و اين انسان است كه با اراده و اختيار خويش به سوي يكي ا ز دو گزينه گرايش و تمايل مي يابد. البته شخصيت معتدل شخصيتي است كه بتواند قواي غريزي خويش را مهار و به شكل تقوا در مسير تكاملي فطرت قرار دهد. البته مهار به معناي نابودي غرايز نيست بلكه به معناي استفاده درست و در مسير و راستاي تكامل است. از اين رو سخن گفتن از غرايز طبيعي و بهره گيري از آن ها در مسير تكاملي همان اندازه مهم و ارزشي است كه سخن گفتن از فطرت و الهام تقوايي كه شخص را در مسير تكاملي سوق مي دهد.
هركسي مي كوشد تا در يك فرآيند طبيعي كه از آن به زندگي دنيوي ياد مي شود شاكله و شخصيت وجودي خود را تكميل كند و به يك نوع مقام و ثبات برسد. اين امر در بسياري از انسان ها در چهل سال نخست زندگي اتفاق مي افتد و از اين روست كه چهل سالگي را زمان بقا و ثبات شخصيتي فرد برمي شمارند و اين مسئله از باب غلبه و عموميت است و مي تواند در حوزه هاي خاصي تغيير كند. با اين همه شخصيت فرد زماني كه به ثبات و كمال برسد دگرگوني در آن ناشدني ويا سخت شدني است. از اين روست كه در قرآن بر اين نكته تأكيد شده است كه : كل يعمل علي شاكلته؛ هر كسي بر اساس شاكله و شخصيت وجودي كه به آن تكامل و شكل يافته عمل مي كند و رفتارهاي وي بر پايه آن است.
شخص در سال هايي كه به ثبات شخصيتي دست نيافته است در پي الگوهايي است كه از آن براي سامان دهي به وجود و شخصيت خود بهره مي گيرد. الگوها ديگري مهم و يا ديگران مهمي هستند كه وجدان وي را تحت تأثير قرار مي دهد و هرگاه برخلاف الگوها عمل كند خود را سرزنش مي كند و احساس شرم و گناه در خود مي يابد.
نياز انسان به الگوها امري طبيعي است و از نظر روان شناسي شخصيت و روان شناسي اجتماعي ثابت شده است كه هر كسي براي ساخت خود از الگوهايي خاص به شكل ديگري مهم و يا ديگران مهم استفاده مي كند. اين ديگري مهم مي تواند هر كسي در داخل گروه و يا بيرون گروه باشد. گاه ديگري مهم صنف و يا طبقه خاصي است كه شخص مي كوشد تا با همانندسازي خود با آن ها شخصيت خود را كامل كند. از نظر وي ممكن است طبقه بازاريان و يا استادان دانشگاه ديگري مهم باشد و هرگاه خود را برخلاف ايشان يافت نكوهش و سرزنش مي كند و احساس گناه در وي تقويت مي شود.
الگوي گيري براساس تقليد در همه حوزه هاي بينشي و نگرشي و رفتاري انجام مي شود. قرآن با توجه به اين نياز طبيعي بشر در حوزه زندگي و جامعه پذيري تأكيد بسياري بر الگوها مي كند. از اين روست كه در هر حوزه اي از حوزه هاي زندگي الگوها را به عنوان الگوهاي برتر مطرح و معرفي مي كند. پيامبران با تعدد و تنوع رفتاري و اخلاقي و مسايل پيش رو الگوهايي براي كساني هستند كه مي كوشند تا در هر زمينه اي الگوي مناسبي را بيابند.
اين الگوها در حوزه رفتارهاي خانوادگي و اجتماعي و سياسي و نيز در حوزه بينشي و نگرشي مي باشد و حتي گاه در مسايل ريز نيز الگوهايي را مطرح مي سازد.
البته از آن جايي كه قرآن همواره به دو جنبه مثبت و منفي هر چيزي توجه مي دهد و براساس اصل بيان متضادها عمل مي كند؛ از اين روست كه هم به وعده و هم به وعيد و هم به بشارت و هم انذار توجه دارد؛ در بيان الگوها نيز بر اين پايه و اساس عمل كرده و به بيان الگوها و ضدالگوها مي پردازد.

الگوهاي قرآني

در حوزه خانوادگي الگوي بهترين خانواده را در چند سوره به ويژه سوره هل اتي (الانسان) مطرح و خانواده امير مومنان(ع) را بهترين خانواده براي سرمشق انسان ها برمي شمارد. اين ها خانواده كاملي هستند كه در همه زمينه هاي بينشي و نگرشي و اعتقادي و رفتاري خانوادگي و سياسي و اجتماعي مي توانند سرمشق باشند. سخن از اين خانواده و الگوهاي رفتاري را در نوشتاري ديگر پي مي گيريم.
آن چه در اين نوشتار مطرح است بيان الگوها و ضدالگوهاست. در حوزه الگوها اگر به حضرت موسي(ع) و خضر(ع) به عنوان كساني كه علم خويش را در مسير كمالي بهره گرفته اند به بلعم باعورا به عنوان كسي كه علم خويش را در راه تباهي به كار گرفته است اشاره مي كند.
درباره كساني كه در قدرت بوده و از قدرت در راستاي تكامل جامعه سود جسته به حضرت داود(ع) و حضرت سليمان(ع) و نيز يوسف(ع) اشاره مي كند و در سوءاستفاده از قدرت به فرعون به عنوان ضدالگو توجه مي دهد و مردمان را از عمل فرعوني و طاغوتي باز مي دارد.
در مسئله اخلاق جنسي به يوسف(ع) براي پاكدامني اشاره مي كند و در همين حوزه به رفتار زشت زن عزيز مصر و اشراف قوم قبطي در سوره يوسف اشاره و ضدالگوها را معرفي مي كند كه چسان مي توانند موجبات تباهي جامعه اي را فراهم آورند. در همين حوزه با اشاره به اخلاق جنسي مثبت دختران شعيب اشاره كرده و در مقابل نيز با بيان ضدالگو مردان و زنان قوم لوط كه به هم جنس گرايي رو آورده اند مي كوشد تا زشتي رفتار اخلاق جنسي ايشان و خروج آنان را از اعتدال تبيين و تحليل كند. نكته جالب در داستان قوم لوط اين است كه آن حضرت براي دعوت به ميان ملتي رفت كه همگان از هم جنس بازان بوده اند و چنان كه قرآن بيان مي كند تنها خانواده لوط بودند كه از اين عمل شنيع به دور بوده اند. آن حضرت مدتي در ميان ايشان زيست و آنان را به تقوا و اعتدال در عمل جنسي فراخواند ولي آنها بر رفتار خويش پافشاري كردند و حتي زني از زنان لوط نيز در اين محيط جنسي آلوده گرفتار مي شود ،كه خود گواه ديگري بر تأثير محيط بر رفتار اجتماعي و اخلاقي انسان است.
نكته ديگر در اين داستان اين است كه آن حضرت افزون بر نهي از منكر به بيان قانون جايگزين وحتي تعيين مصاديق براي عمل مباح و معروف اقدام مي كند؛ زيرا با آن كه وي مردمان را از هم جنس بازي باز مي دارد به آنان قانون ديگري به عنوان بهره برداري از جنس مخالف را بيان مي كند و حتي مصاديق عيني را دراختيار ايشان مي گذارد. اين بدان معناست كه هر گرايش طبيعي و غريزي مي بايست در انسان موردتوجه قانون گذار باشد و براي هر منكر و قانون بازدارنده اي معروف و قانون جايگزيني مطرح كند و حتي مصاديق معروف را در اختيار و در دسترس همگان قرار دهد. اگر كسي را از منكري بازمي دارد معروفي را نشان دهد و حتي در اختيار ايشان قرار دهد.
به هرحال الگوها مي بايست به گونه اي باشند كه قابليت پيروي داشته باشند. اين الگوها از طبقات اجتماعي و فرهنگي مختلف معرفي مي شوند.
در سوره تحريم آيات 10 تا 12 به چهار نفر به عنوان الگو و ضدالگو در حوزه هاي مختلف بينشي ونگرشي اشاره مي كند. در اين آيات خداوند در حوزه كفرستيزي به دو ضدالگو اشاره مي كند كه با آن كه در خانواده پيامبران بودند و از همه امكانات علمي و عملي بهره مند بودند ولي راه كفر و فسق را پيمودند. در اين آيات زن نوح و زن لوط به عنوان دونفر از كساني كه مسير ضدتكاملي را طي كرده اند اشاره مي شود. هرچند در اين آيات علت آن را به وضوح بيان نمي كند و تنها با اشاره به اين كه آنان همسران دو تن از پيامبران بزرگ بودند و به آنان خيانت كرده اند بسنده كرده است. اين خيانت هرچند كه درباره زن لوط به گونه اي در آيات ديگر بيان مي شود ولي درباره زن نوح هيچ اشاره واضحي نمي شود؛ به نظر مي رسد كه علت پوشيده نگه داشتن مسئله خيانت زنان لوط و نوح آن بوده است كه عدم طرح مسايل نابهنجار اخلاقي بهتر است تا ديگران به طور كلي با مسئله مواجه شوند. البته باتوجه به دو الگو مخالف مي توان دريافت كه چرا ضدالگوها مطرود بوده اند. در ادامه اين آيات به زن فرعون و مريم دختر عمران(س) اشاره مي شود كه در آيات سوره آل عمران و مريم به خوبي توضيح داده شده است كه علت گزينش اين دو چه بوده است. مريم(س) با عفت و حيا و خودداري از اعمال زشت و پاك دامني به مقامي بلند دست مي يابد. در آيه 12 سوره تحريم به مسئله نگه داشت خود از گناه زنا اشاره مي كند و مي گويد: التي احصنت فرجها؛ به اين معنا كه زن خوب آن است كه در حوزه جنسي به خود و يا شوهرش خيانت نكند و فرج خويش را حفظ كند؛ بنابراين مي توان دريافت كه زنان لوط و نوح دست كم در اين حوزه اخلاق جنسي را نسبت به شوهر مراعات نكرده اند. البته اين احتمال نيز وجود دارد كه زن نوح در ايمان و بينش دچار گمراهي بود و خيانت وي درحوزه اعتقادات بوده است؛ زيرا كه مسئله الگو بودن آسيه زن فرعون به جهت بعد اعتقادي است.
به هرحال قرآن با بيان الگوها و ضدالگوها مي كوشد تارفتار انسان ها را براساس آن تنظيم و سامان دهد. اين الگوها كساني هستند كه به جهت همانند مي توان از آنان در زندگي بهره برد و با همسان سازي از موفقيت هاي آن ها بهره برد.

سه شنبه 4 مهر 1391  1:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الگوهاى تربيت

الگوهاى تربيت

غلامي، فاطمه
اشاره

اگرچه در تربيت انسان، عوامل مختلفى تأثيرگذار هستند و هر يك به نوعى در شكل دهى شخصيت او نقش ايفا مى كنند، اما تأثير الگوهاى انسانى در تربيت بسيار حايز اهميت است. در اين مقاله به بررسى برخى از اين نوع الگوها مى پردازيم و نقش هر يك را در تكامل دينى و اخروى انسان يادآور مى شويم.

1. خانواده

با توجه به آنكه كودك چند سال نخست زندگى خود را در محيط خانه با پدر و مادر و ساير افراد خانواده سپرى مى كند، به طور قطع هر آنچه را كه از آنان مى بيند الگوبردارى مى كند و خصوصيات اخلاقى، عقيدتى، شخصيتى و ديگر گرايش ها را از آنان مى آموزد. اينكه مردم در قضاوت هاى خود، رفتارهاى مختلف كودك را به حساب پدر و مادر كودك مى گذارند، حاكى از واقعيتى است كه از مطالعات فراوان به دست آمده است.[1]
پدر و مادر اولين و آشناترين چهره هايى هستند كه كودك با آنها برخورد مى كند. به تدريج به موقعيت حساس پدر و مادر و نياز شديد خود به آنان پى مى برد و متقابلاً به آنان علاقه مند مى گردد و به همين جهت والدين خود را بهترين و خيرخواه ترين و با نفوذترين اشخاصى مى داند كه مى توانند آنان را سرمشق يا الگوى زندگى قرار دهند و از رفتارشان پيروى نمايند.[2] قرآن بر نقش كليدى پدر و مادر توجه داشته و در آياتى چند به اين مسأله پرداخته است. حضرت نوح با اشاره به نقش والدين به خداوند عرضه مى دارد: «وَ لاَ يَلِدُوا إِلاَّ فَاجِرًا كَفَّارًا;[3 ]اينان جز فاجر و كافر نمى زايند.» به اين معنا كه نتيجه تربيتى قوم نوح جز فرزندانى با اين خصوصيات نيست.
بنابراين، خانواده در سازندگى يا ويرانى شخصيت كودك و نوجوان نقش اساسى دارد و كودك از محيط خانواده اوصافى چون: زبان گفتار، آداب معاشرت، محبت و مهرورزى به ديگران، قاطعيت و اقتدار و انضباط را مى آموزد.
بعد از پدر و مادر، برادران و خواهران هستند كه در خانواده بيشترين تأثير را بر روى طفل مى گذارند، به ويژه زمانى كه طفل داراى برادر يا خواهرى بزرگ تر بوده و تفاوت سنى شان نيز زياد باشد. خواهر بزرگتر براى كودك نقش مادر، و برادر بزرگ تر نقش پدر را ايفا مى كند. كودك براى دور ماندن از شرّ آنها و نيز همرنگ ساختن خود با ايشان، سعى مى كند رفتار خود را براساس خواسته آنها تطابق دهد.[4] از اين رو، چنانچه والدين بتوانند فرزند بزرگ تر را خوب تربيت كنند، تقريباً در تربيت بقيه بچه ها موفق ترند زيرا فرزند بزرگ تر نسبت به كوچكتر نقش الگويى دارد و در تربيت و سازندگى كوچكتر تأثير به سزايى دارد.
بنابراين ريشه اخلاق و رفتار انسان از خانه است و به همين نظر از ميان نهادهاى متعدد اجتماعى خانواده اهميت بيشترى در تربيت كودك دارد.[5]

2. معلمان

پس از والدين و اعضاى خانواده، مربيان و معلمان و اعضاى مدرسه بيشترين تأثير را در تربيت كودكان دارند. كودكان در سنين پايين تحت تأثير والدين خود هستند، اما وقتى وارد مدرسه مى شوند از معلمان خود اثر مى پذيرند. معلمان بايد بدانند كه افكار، رفتار و گفتار آنان سرمشق دانش آموزان است.
معلم بعد از پدر و مادر با نفوذترين افراد، در امر تربيت كودك و نوجوان است. دانش آموزان بويژه دانش آموزان دوره ابتدايى، شديداً تحت تأثير معلم خود قرار دارند و رفتار او را الگو قرار مى دهند. معلم با روح و جان دانش آموز سر و كار دارد و به همين جهت به عنوان يك الگوى محبوب و مطاع پذيرفته مى شود. دانش آموزان همه اعمال و رفتار معلمان و مدير و حتى مستخدم مدرسه را زير نظر دارند و از طرز برخورد آموزگاران با مدير، معلمان با يكديگر، معلمان با خدمتكاران مدرسه و معلمان با دانش آموزان درس مى گيرند.[6]
فضاى تعليم و تربيت زير پوشش عناصر گوناگونى قرار دارد كه همه آنها مى توانند براى شاگردان، الگو و سرمشق باشند، مانند حياط مدرسه، فضاى كلاس، معلم، مدير، ناظم، شاگردان و همه پديده هايى كه در مدرسه به چشم مى خورد با شاگردان مدرسه پيوند و تماس دارند. اما هيچ عنصرى در مدرسه همانند معلم و به اندازه او نمى تواند الگوساز باشد. خواجه عبدالله انصارى مى گويد: «دود از آتش نشان ندهد و خاك از باد، كه ظاهر از باطن و شاگرد از استاد».[7]
مغز كودك، نوجوان و جوان مانند دوربين عكاسى است. كودكان در دوران كودكى خود از عقل پيروى نمى كنند بلكه تابع احساسات و تقليد هستند. آنان در اين سنين قيافه، تُن صدا، بى ادبى يا ادب در كلام و بالاخره همه گفتار و كردار بزرگ ترها را به طور ناخودآگاه تقليد مى كنند. از آن جا كه كودكان بيشتر وقت خود را در خانه و يا مدرسه سپرى مى كنند، پدر و مادر و معلم مى توانند با كردار و گفتار خود، آنها را تحت تأثير قرار دهند و شخصيت كودك را بسازند.
جاحظ درباره تقليد شاگرد از معلم مى نويسد:«عقبة بن ابى سفيان به آموزگار فرزندانش گفت: نخستين وظيفه تو در اصلاح فرزندانم اين است كه قبلاً خويشتن را اصلاح كنى; زيرا چشمان آنها به تو دوخته است و رفتار و كار نيك در نظر آنها، رفتارى است كه تو آن را نيك مى دانى و رفتار زشت از ديدگاه آنها رفتارى است كه تو آن را زشت تلقى مى كنى».[8]

3. دوستان

گروه ديگرى كه مى توانند تأثير زيادى بر روان كودكان، نوجوانان و جوانان باقى بگذارند، دوستان، معاشران و همسالان مى باشند. قرآن به نقش اين گروه توجه مى دهد و با يادكرد سخنان افرادى كه به جهت دوستى با افراد فاسق و كافر گرفتار آتش دوزخ شده اند مى كوشد تا افراد را ترغيب نمايد كه در انتخاب و گزينش دوستان دقت لازم را به عمل آورند; زيرا همين دوستان هستند كه با تأثيرگذارى بر شخصيت آنان خوشبخت و يا بدبخت مى كنند. گروهى كه به جهت دوستى با دوستان ناباب خويش از راه به در رفته اند در قيامت مى گويند: «يَـوَيْلَتَى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَنًا خَلِيلاً;[9] اى كاش فلانى را دوست خود نمى گرفتم»
كودك، بخش قابل توجهى از رفتار و كيفيت معاشرتش را از دوستان و معاشران خود نيز مى آموزد و اين تبعيت بدان خاطر است كه به تناسب سن همگام با دوستان و انديشه هايش هماهنگ با آنهاست كودكان به كارهاى جديد رغبت بسيارى نشان مى دهند و هنگامى كه با آن مواجه مى شوند سعى مى كنند از دوستان خود تقليد نمايند. پيداست كه هر كودكى داراى روش و منشى خاص است كه معمولاً از محيط اجتماعى خود فراگرفته است و كودك ديگر در تماس با او از همان ها پيروى مى كند.[10]
به بيان ديگر، در كودكان و نوجوانان حالت تشابه جويى و همانندسازى وجود دارند و سعى دارد خود را همانند ديگران به ويژه آنان كه مورد علاقه و تأييد آنان هستند بسازند. كودكان تا حدود 7 سال اول زندگى بيشتر از هر كسى به والدين خود علاقه دارند اما كم كم با ورود به اجتماع، به خاطر تناسب در سن و رفتار و گفتار جذب دوستان و همسالان خود مى شوند و از آنها تقليد مى كنند. آنان معمولاً مبانى اخلاقى، ارزش هاى اجتماعى، نظام حكومتى، آداب و رسوم، نوع روابط و نوع اعمال خود را از معاشران مى آموزند.[11]
در منابع اسلامى آيات و روايات فراوانى وجود دارد كه بيانگر تأثيرات ژرف همنشينى با دوستان خوب و بد مى باشد. در قرآن كريم در مورد همنشينِ خوب فرمود: «وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَ لاَ تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا;[12] همراه با كسانى باش كه هر صبح و شام پروردگارشان را مى خوانند و خشنودى او را طلب مى كنند و نبايد به خاطر پيرايه هاى زندگى دنيا چشمان تو از آنان منصرف شود.»
و يا در مورد دورى گزيدن از غافلان مى فرمايد: «فَأَعْرِضْ عَن مَّن تَوَلَّى عَن ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا;[13 ]پس تو نيز از كسى كه از (سخن) ما رويگردان مى شود و جز زندگى دنيا را نمى جويد، اعراض كن».
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) در اين باره مى فرمايد: «ألْمَرءُ على دينِ خليله فَلْيَنْظُرْ أحَدُكُم مَن يخالِلْ;[14] آدمى تحت تأثير رفيق خودش است. پس بايد هر يك از شما ببيند كه با چه كسى طرح دوستى مى ريزد».
از حضرت سليمان(صلى الله عليه وآله) روايت شده كه ايشان فرمودند: «لا تَحكُمُوا على رَجُل بشىء حَتّى تَنْظُرُوا إلى مَنْ يُصاحِبْ فَانَّما يُعرف الرَّجُلُ بِاَشكاله و أقرانه و يُنسَبُ إلى أصحابِه و أخلانِهِ;[15] درباره كسى به نيكى يا بدى قضاوت نكنيد تا رفقايش را ببينيد چه آن كه آدمى از امثال و اقرانش شناخته مى شود و به صفات همنشينان و دوستان صميمى اش توصيف مى گردد».
ائمه اطهار و معصومين(عليهم السلام) نيز طى سخنان خود، خطرات رفاقت هاى گمراه كننده را خاطرنشان كرده و پيروان و ياران خود را از همنشينى با افراد فاسد و تبهكار بر حذر داشته اند. امام على(عليه السلام) در نامه 69 نهج البلاغه به حارث همدانى توصيه كرده اند: «از رفاقت با كسانى كه افكارشان خطا و اعمالشان زشت و ناپسند است بر حذر باش! همانا دوست را به وسيله دوستش مى شناسند».[16]
همسالان از راه هاى منحصر به فرد و عمده اى در شكل گيرى شخصيت، رفتار اجتماعى، ارزشها و نگرش هاى يكديگر دخالت دارند. كودكان از طريق سرمشق دهى، اعمال قابل تقليد، تشويق يا تنبيه، پاسخ هاى خاص و ارزشيابى فعاليت هاى يكديگر و باز خوردى كه به هم مى دهند، در يكديگر تأثير مى گذارند.[17]
در حقيقت، علت اساسى گرايش شديد كودكان نسبت به همديگر را بايد در «مشابهت» جستجو كرد. فلاسفه در اين باره مى گويند: «مشابهت»، علت جذب و دوستى و عشق است و شاعر در اين باره گفته است:[18]
كبوتر با كبوتر، باز با باز *** كند همجنس با همجنس پرواز
چه بسا كودكانى كه در خانه تربيت نيكو پيدا كرده اند; ولى در مدرسه و در نزد معاشران و دوستان فاسد و بداخلاق دچار انحراف شده اند. بسيارى از كج خلقى ها، انحراف ها و ناسازگارى ها براساس تأثيرى است كه دوستان و معاشران فرزندان ما، در مدرسه يا محيط خارج بر آنها گذارده اند. از اين رو، نظارت بر معاشرت كودكان بسيار ضرورى مى نمايد.

4. چهره هاى ورزشى و هنرى

در عصر حاضر كه نگاه جوانان و نوجوانان و حتى بزرگ سالان به طور گسترده اى به مقوله هنر و ورزش دوخته شده است به يقين از نقش مهم و تأثيرگذار اين طيف وسيع نمى توان غافل بود.
جوانان و نوجوانان با علاقه اى كه به هنرپيشه يا بازيكن ورزشى خاصى دارند به طور مستقيمى تحت تأثير رفتارهاى ديگر او نيز قرار گرفته و از آن ها الگوگيرى مى نمايند. نظر به اهميت اين عنصر مهم تربيتى است كه اكنون سردمداران تهاجم فرهنگى توجه خود را به اين حوزه معطوف نموده و بسيارى از اهداف خود را در قالب هنر و شخصيت هاى ورزشى پياده مى كنند.
امروزه به روشنى بسيارى از جوانان را شاهديم كه در سخن گفتن، مدل لباس و مو، نحوه رفتار و... به طور مستقيمى تحت تأثير اين چهره قرار گرفته اند.
از اين رو برنامه ريزى و سرمايه گزارى جهت اصلاح و تهذيب و تربيت شايسته اين گروه مى تواند نقش مهمى در الگوسازى ويژه جوانان و نوجوانان داشته باشد.

5. حاكمان

الگو شدن در اخلاق و عمل و نقش اساسى آن در تربيت، دايره اى وسيع دارد، كه از جمله آنها مى توان حاكمان و مسؤولان حكومتى را نام برد.
اگر مجريان و مسؤولان حكومت، مردمانى صالح و متعهد باشند، از باب «النّاس، على دين مُلُوكِهِم» مردم به تدريج اصلاح مى شوند، ولى چنانچه آنان در تربيت و مراقبت از نفس خود سستى كنند و به دنياگرايى روى آورند، آرام آرام جامعه نيز لباس صلاح را از تن بيرون كرده و رو به تباهى خواهد گذاشت. آنگاه نصيحت ناصحان بى اثر مى ماند و صالحان امت تضعيف و منزوى مى گردند و افراد ناشايست و تهى از ارزش هاى انسانى ميدان دار خواهند شد.[19] قرآن با اشاره به سرنوشت خفت بار قوم فرعون به نقش تأثيرگذار حاكمان اشاره داشته و مى فرمايد: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ...;[20] فرعون قومش را خوار و سبك شمارد و آنان وى را پيروى و اطاعت كردند» همين اطاعت و پيروى از حاكمان فاسد است كه جامعه و تمدن ايشان را به فساد كشانيد و در نهايت خود نيست و نابود شدند.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين مورد مى فرمايد: «فَلَيْسَتْ تَصْلُحُ الرَّعِيَّةُ إِلاّ بِصَلاحِ الُولاةِ;[21] پس رعيت اصلاح نمى شوند، جز آنكه زمامداران اصلاح گردند».
و يا در فرازى ديگر فرموده: «مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ للنّاسِ إماماً فَلْيَبْدَأ بِتَعْلِيمِ نَْفسِهِ قَبْلَ تَعْلِيم غَيْرِهِ، وَلْيَكُنْ تأديُبُه بسيرتِهِ قَبْلَ تَأديبِهِ بِلسانِهِ و مُعَلِّمُ نَفْسِهِ و مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالاْجلالِ مِنْ مُعَلِّمِ النّاسِ و مؤدّبِهِم;[22] آن كه خود را پيشواى مردم سازد، پيش از تعليم ديگرى بايد به ادب كردن خويش بپردازد، و پيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد، بايد به كردار ادب نمايد، و آنكه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد، شايسته تر به تعظيم است از آن كه ديگرى را تعليم دهد و ادب آموزد.»
اين موضوع در حكومت هاى دينى كه متوليان، زمامداران آن اهل دين مى باشند، از اهميت و حساسيت بيشترى برخوردار است. چرا كه صلاح و فساد جوامع به شدت متأثر از عملكرد اينان مى باشد.[23]
از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روايت شده است كه: «صِنْفانِ مِن أُمَّتى إذا صَلُحَا صَلُحَتْ أُمَّتى، و إذا فَسَدا فَسَدَتْ أمَّتى. ]قيل: يا رسول الله وَ مَنْ هُما؟ قال:[ الفُقَهاءُ و الأُمراءُ;[24] دو گروه از امت من، هر گاه صالح گشتند، همه امتم صالح مى گردد و چون فاسد شوند، همه امتم فاسد مى شوند ]عرض كردند: اى رسول خدا، آن دو طايفه كدامند؟ فرمود:[ دانشمندان دينى و فرمانروايان».

6. عالمان دين

از جمله الگوهاى انسانى، عالمان و متوليان دين هستند. رفتار و گفتار عالمان و فقها در مردم و جامعه اثر فراوان دارد. اگر عالمى صالح باشد، جامعه را به صلاح و رستگارى مى كشاند، و چنانچه عالمى فاسد باشد، جامعه را به فساد مى كشاند. قرآن در بيان تأثير عالمان با اشاره به هدايت پذيرى نصارا مى فرمايد: «ذَ لِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لاَ يَسْتَكْبِرُونَ;[25] اين هدايت پذيرى آنان به جهت آن است كه در ميان ايشان كشيشان و رهبانان عالى هستند كه استكبار نمىورزند.[26]
امام على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «زَلَّةُ العالِمِ كانكِسارِ السَّفينَةِ تَغْرَقُ و تُغْرِقُ مَعَها غَيْرُها;[27] لغزش عالِم همچون شكستن كشتى است، غرق مى شود و ديگران را هم با خودش غرق مى كند».
عملكرد تمام كسانى كه به عنوان متوليان دين شناخته مى شوند، در نوع سلوك دينى و ديندارى و مردمان نقش و تأثيرى اساسى دارد، اساساً انسان بيش از آن كه از قول و سخن و تبليغ متوليان دين تأثير بپذيرد، از رفتار و سلوك و عملكرد آنان متأثر مى شود، و به همين سبب عملكرد متوليان دين، به ويژه عالمان دين در تقويت جايگاه دين يا تضعيف آن در ميان مردمان بسيار مهم است و صلاح و فساد آنان با توجه به مراتب و حوزه عملشان جامعه را نيز در بر مى گيرد.[28]
قرآن كريم كسانى را كه به گفته هاى خويش عمل نمى نمايند مورد سرزنش قرار داده و مى فرمايد: «لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ;[29] چرا مطالبى را كه بدان عمل نمى كنيد بازگو مى كنيد»
از نگاه اميرمؤمنان(عليه السلام) دعوت مردم به دين و ديندارى زمانى تأثيرگذار خواهد بود كه دعوت كنندگان ابتدا خودشان به آنچه كه مى گويند عمل نمايند: «فَإنّ العالِمَ العامِلَ بغيرِ عِلْمِهِ كَالجاهِلِ الحائِرِ الّذى لا تَستَفيقُ مِنْ جَهْلِهِ، بل الحُجَّةُ عَلَيْهِ أَعْظَمُ، و الحَسرَةُ لَهُ ألْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ ألْوَمُ;[30] همانا عالمى كه به غير علم خود عمل كند، چونان جاهل سرگردانى است كه از بيمارى نادانى شفا نخواهد گرفت، بلكه حجّت بر او قوى تر و حسرت و اندوه بر او استوارتر و در پيشگاه خدا سزاوارتر به نكوهش است».
بنابر آنچه گفته شد مسؤوليت عالمان و متوليان دين، بسيار خطير است، چرا كه رفتار و كردار آنان الگو و سرمشقى براى ساير افراد جامعه مى باشد.

7. امامان معصوم(عليهم السلام)

الگوهايى كه تاكنون از آنها بحث شد شايستگى اين را دارند كه خوب و يا بد باشند، كه در هر دو صورت آثار مثبت يا منفى بر روى ديگران مى گذارند; اما الگوهايى كه در اين قسمت بررسى مى شود، الگوهايى هستند كه بدى در آنها راه ندارد. از اين رو مطمئن ترين الگوها به شمار مى روند.
به همين خاطر قرآن كريم با پذيرش اين اصل مهم و تكيه بر آن همواره طريقه زيستن پيامبران و تربيت يافتگان مكتب آنان را براى مؤمنان در زمينه هاى مختلف بازگو مى كند تا مسلمانان با تأسّى از شيوه زندگى شان زمينه زندگى توأم با سعادت را براى خويشتن فراهم سازند.[31]
يكى از اين الگوها و اسوه هاى حسنه كه در قرآن از آن ياد شده، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى باشد. در سوره مباركه احزاب مى خوانيم: «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَْخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا;[32] به درستى كه پيامبر براى شما الگوى خوبى است براى كسى كه اميد به خدا و روز آخرت دادر و خداوند را بسيار ياد مى كند».
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) انسان كامل و نمونه كامل عرفان، زهد، عشق، تقوا و شجاعت است. هر زاويه اى از زندگى او الگويى تام از همان زاويه است و نمونه شايسته و كامل از يك پدر، شوهر، دوست و انسان مى باشد.
حضرت على(عليه السلام) در مورد الگوپذيرى از رسول گرامى اسلام مى فرمايد: «فَتَأسَّ بِنَبيِّكَ الاطيب الأطهَرِ(صلى الله عليه وآله) فَإنَّ فيهِ أسْوَةٌ لِمَنْ تَأَسّى، و عَزَاءً لِمَنْ تَعَزّى و أحَبُّ العبادِ إلى اللهِ المتأسّى بِنَبيِّه;[33] پس به پيامبر پاكيزه و پاكت اقتدا كن، كه راه و رسم او الگويى است براى الگوطلبان، و مايه فخر و بزرگى است براى كسى كه خواهان بزرگوارى باشد، و محبوب ترين بنده نزد خدا كسى است كه از پيامبرش پيروى كند، و گام بر جايگاه قدم او نهد».
قرآن كريم درباره تأسف و حسرت گروهى كه با غير پيامبر(صلى الله عليه وآله) همگام و همراه شدند، مى فرمايد: «وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَــلَيْتَنِى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يَـوَيْلَتَى لَيْتَنِى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَنًا خَلِيلاً;[34] و روزى كه ستمگر دست هاى خود را مى گزد و مى گويد اى كاش با پيامبر راهى را گرفته بودم. اى واى بر من! اى كاش فلانى را دوست نمى گرفتم.»
پس از پيامبران الهى كه به عنوان الگوهاى نمونه يا اسوه هاى حسنه معرفى شده اند، ائمه معصوم(عليهم السلام) نيز مى توانند اسوه هايى نيك براى انسان ها خاصه نوجوانان و جوانان باشند.
البته در الگوپذيرى از آن بزرگان بايد به دو نكته مهم و اساسى توجه كنيم. اول اين كه ارزش هاى انسانى داراى دو جنبه مى باشد، يكى ثابت و ديگرى متغير. چهره ثابت آن، همان جنبه اى است كه به انسانيت مربوط مى شود و صورت متغير آن قالب و لباسى است كه آن ارزش در آن متجلى مى شود. عنصر زمان و مكان فقط مى تواند در مورد دوم تأثير گذار باشد و آن را دستخوش تغيير و تحولات كند ولى اصل و حقيقت آن ارزش، هرگز بر اثر تغييرات زمان و مكان متحول نخواهد شد.
به عنوان مثال، برخى از رفتارهاى امام على(عليه السلام) اختصاص به آن زمان داشته و بعضى ديگر عمومى است و در هر زمان و مكان قابل عمل مى باشد. نمونه نخست مثل لباسى كه حضرت مى پوشيدند كه تنها در روزگار خودش قابل پياده شدن بود، اما اگر هم اكنون آن لباس ها را بپوشيم مورد اعتراض مردم قرار خواهيم گرفت.
و نمونه دوم مانند رفتارهايى كه زمان و مكان نمى شناسند و همواره براى الگوگرفتن مناسب و ارزشمند است، مانند: كار و توليد، بازسازى و عمران، جهاد و شهادت طلبى، كمك به فقراء و محرومان و ساير كارهايى انسانى و معنوى.[35]

پى‏نوشتها:

1 . دفتر همكارى حوزه و دانشگاه و ديگران، روان شناسى رشد با نگرشى به منابع اسلامى، ج 2، چاپ اول، تهران، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، 1375، ص 855.
2 . ابراهيم امينى، اسلام و تعليم و تربيت، ج دوم، چ چهارم، تهران، انجمين اولياء و مربيان جمهورى اسلامى ايران، 1376، ص 100.
3 . نوح/ 27.
4 . على قائمى، زمينه تربيت، چ چهارم، تهران، انتشارات اميرى، 1365، ص 129.
5 . على قائمى، تربيت و سازندگى، پيشين، صص297 و 298.
6 . ابراهيم امينى، اسلام و تعليم و تربيت، پيشين، صص 102 و 103.
7 . خواجه عبدالله انصارى، به نقل از محسن شكوهى يكتا، تعليم و تربيت اسلامى (مبانى و روش ها)، صص 110 و 111.
8 . عمر و بن بحر جاحظ، البيان و التبيين، ج 2، ص 63، به نقل از در آمدى بر نظام تربيتى اسلام، پيشين، ص 152.
9 . فرقان/ 28.
10 . همان، ص 143.
11 . ر.ك: همان، صص 52 و 140.
12 . كهف/ 28.
13 . نجم/ 29.
14 . مستدرك، ج 2، ص 62، به نقل از الحديث، ج 2، ص 48.
15 . مستدرك، ج 2، ص 62، به نقل از جوان از نظر عقل و احساسات، ج 2، آقاى محمد تقى فلسفى، ص 322.
16 . محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، پيشين، ص 611.
17 . دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، روان شناسى رشد با نگرشى به منابع اسلامى، پيشين، ص 895.
18 . محمد على كريمى نيا، الگوهاى تربيت اجتماعى، چاپ اول، قم، انشتارات پيام مهدى، 1377، ص 320.
19 . سيد مهدى موسوى كاشمرى، روش هاى تربيت، پيشين، ص 148.
20 . زخرف/ 54.
21 . محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، پيشين، خطبه 216، ص 243.
22 . محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، پيشين، حكمت 73، ص 639.
23 . ر.ك: مصطفى دلشاد تهرانى، رهزنان دين، آسيب شناسى دين و ديندارى در نهج البلاغه، چاپ اول، تهران، انتشارات دريا، 1379، ص 238.
24 . ابى جعفر محمدبن على بن الحسين بابويه قمى، الخصال، ترجمه سيد احمد فهرى زنجانى، ج 1 ـ 2، قم، انتشارات علميه اسلامى، بى تا، ص 41.
25 . مائده/ 82.
26 . در اين زمينه رجوع كنيد به الميزان ذيل همين آيه.
27 . عبدالواحد آمدى، غرر الحكم و دررالكلم، ج اول، محمدعلى انصارى، قم انتشاراد دار الكتاب، بى تا، ص 426.
28 . ر.ك: مصطفى دلشاد تهرانى، رهزنان دين، پيشين، صص 237 و 238.
29 . صف/ 2.
30 . محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، خطبه 110، پيشين، ص 211.
31 . شكرالله جهان مهين، تربيت و اخلاق، پيشين، ص 201.
32 . احزاب/ 21.
33 . محمد دشتى، ترجمه نهج البلاغه، خ 160; همان، ص 300.
34 . فرقان/ 27 و 28.
35 . ر.ج: محمد دشتى، الگوهاى رفتارى امام على(عليه السلام) و مباحث تربيتى، پيشين، ص 13.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اهميت انتخاب الگو در نظام تربيتى قرآن

دریافت فایل pdf

 

رسول الله(صلى الله عليه وآله)اسوه حسنه بشرى

دریافت فایل pdf

 

موعظه و نصيحت در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

كيستي عالمان در قرآن كريم

كيستي عالمان در قرآن كريم

دكتر هادي عظيمي گرگاني
چكيده

هدف آيات الهي از تكريم و ارزش‌گذاري عالم،بيشتردر فراواني بعد تربيتي اوست و بدين لحاظ دو واژه‌ي تعليم و تربيت در محاوره‌ها و نوشتارها در كنار هم قرار گرفته‌اند و در برخي از موارد به اشتباه، به جاي يكديگر به كار رفته‌اند. بيشترين ويژگي‌هاي يك عالم وارسته را بايد در خود او جستجو كرد تا پس از آن، از طريق الفاظ و عبارات و يا نوشته‌ها و كلمه‌ها به مخاطبين او منتقل گردد و آنان نيز به نوبه‌ي خود متأثر شوند. اولين مأخذ براي اين پژوهش،كتاب آسماني بوده و در مراحل بعدي، تلاش شده از لسان اخبار و روايات به عنوان مؤيد و مفسر بهره‌برداري شود و به دليل رعايت اختصار و ايجاز و پرهيز از حشو و زوايد، سمت و سوي اين تحقيق علم و عالم بوده و از پرداختن به خصوصيات جهّال و پيامدهاي آن در جامعه پرهيز شده است. عالم راستين كسي است كه دانش او در خدمت جامعه و مردم بوده و علم او مايه وزر و وبال او نيست و بدين لحاظ هيچ‌گاه قصد تفوق طلبي بر ديگران نداشته، خاضع و بي‌پيرايه است.
محوراين گفتار كيستي علما از منظر قرآن كريم است هرچند از چيستي علم غفلت نشده و از باب تفهيم اصل مبحث، دست مايه‌هايي نيز از آن مورد بررسي قرار گرفته است. عالم واقعي بايد مؤمن، متقي و اهل ورع باشد تا خود نخستين كسي باشد كه تجلي عيني كلمات و سخنانش باشد. عالم راستين بايد حليم و بردبار باشد، سعه صدر داشته باشد تا عقايد ديگران را تحمل كند و عاقل باشد تا خود بسنجد و متناسب با شأن و توان مخاطب، سخن بگويد. عالمان حقيقي كساني هستند كه خود مزين به نور علم‌اند و با انوارخود به تعميق اعتقادات مردم مي‌پردازند.

كليد واژه‌ها:

علم و ايمان، تعليم و تربيت، تفسير موضوعي، ويژگي‌هاي عالمان در قرآن.

مقدمه

ارزش علم و دانش به اندازه‌اي است كه خداوند متعال به قلم و آنچه مي‌نويسد سوگند خورده است. آنقدر دانش در اسلام ارزشمند است كه اميرالمؤمنين ميان آن و ثروت، به هفت دليل علم و دانش را انتخاب مي‌نمايد. اين همه مزيت و اعتبار، براي معرفتي است كه هم رساننده و هم بازدارنده باشد و علمي باشد كه از طريق ثواب، به دست ما رسيده باشد هدف قرآن كريم تشويق مردم به تحصيل علم و تعميق در اعتقادات و تعهد آنها است تا ايماني راسخ و استوار به دنبال داشته باشد.
اعتبارو ارزشي كه قرآن كريم براي علم و عالم قائل شده است آنرا براي هيچ موجودي روا نداشته و جاهل را به منزله‌ي نابينايي مي‌داند كه راه را نمي‌شناسد و به سرمنزل مقصود نمي‌رسد. حال بايد ببينيم علم چيست و عالم كيست و هدف همه‌ي مزايا و ارزش‌ها به سمت كدام علم و عالم است؛ آيا هر دانشي رهگشا و تأمين‌كننده‌ي سعادت بشري است و آيا هر دانشمندي، چراغي فرا روي حرمان و جهالت انسان‌ها و نجات‌بخش آنان از بزهكاري‌ها و ناهنجاري‌هاست يا برعكس، در مواردي زمينه‌ساز تخريب فطرت و از بين برنده‌ي سعادت انسان است.
آيا دانشي كه به شخص غيرمهذب رسيده است مي‌تواند در خدمت جامعه قرار گيرد و آيا احاد مردم، از پرتو انوار او استفاده مي‌كنند؟ آيا بشر در سايه علم و تمدن و صنعت و تكنولوژي پيشرفته‌ي امروزي، به صلح و صفا و امنيت رواني رسيده است و مي‌تواند آسايش خيال و صلاح خود را ارمغان علم بداند؟ ما در اين نوشتار درصدد آنيم كه به تعريف دانش و دانشمند بپردازيم و ارزش و مقام علم را از منظر قران كريم ترسيم نماييم.

مفهوم علم

«علم درلغت به معناي نشان‌دار كردن و علامت گذاشتن است و درك كردن و به حقيقت چيزي رسيدن نيز معنا شده است. در قرآن كريم آمده است: «... لا تعلمونهم الله يعلمهم...» (انفال، 60) يعني شما به آنها آگاه نيستيد، خداوند به آنها آگاه است و «... فأن علمتموهنّ مؤمنات ...» (ممتحنه، 10)؛ يعني هرگاه آنها را از زنان مؤمنه‌اي يافتيد». (راغب اصفهاني، 1378ش، ص856)
درك كردن حقيقت چيزي، بر دو نوع است: يكي درك كردن ذات شيء است و ديگري حكم كردن بر شيء به وجود چيزي كه آن براي آن شيء موجود است، يا نفي چيزي كه نافي از آن شيء است. بنابر معناي اول با يك مفعول متعدي مي‌شود، مانند آيه‌ي گذشته (انفال، 60) و دومي با دو مفعول متعدي مي‌شود، مانند آنچه در آيه‌ي سوره‌ي ممتحنه گذشت و علم از حيث ديگري نيز به دو گونه تقسيم شده است: نظري و عملي، علم نظري همان است كه با دانستن، كامل مي‌شود مثل علم به موجودات هستي و علم عملي كامل نمي‌شود مگر اينكه بدان عمل شود، مانند علم به عبادات.
«دانشمنداني چون سقراط تنها راه معارف را عمل دانسته و براي آن ارزش نامحدودي قائل شده و حقيقت علم را مدركات عقلاني پنداشته‌اند و كليه اعمال نيك را مبتني بر عمل دانسته‌اند. حصول علم مطلق ممكن است و علم حقيقي عبارت است از علم به مثل و حقايق اشيا و اين گروه، مدركات عقلي را، اصل دانسته و معتقدند همانطور كه ماده و ماديات پرتوي از عوامل روحاني و معنوي هستند علمي كه از راه حواس حاصل مي‌شود نيز علم حقيقي نبوده و تنها علم حقيقي مخصوص به مدركات عقل است كه براثر اتصال آن با عقل فعال، حقايق عالم را درمي‌يابد». (حسيني دشتي، 1379، ج 7، ص435)
البته علم صفتي است كه موجب تمايز اشياء مي‌شود و عبارت از ادراك مطلق يا حصول صوراشياء نزد عقل است و شامل صور يقيني يا وهمي يا شكلي مي‌گردد و علامه طباطبايي علم را به حصولي و حضوري تقسيم نموده و معتقد است در علم حصولي، ماهيت نزد عالم معلوم است، در حالي كه در علم حضوري وجود نزد عالم معلوم است. (طباطبايي، 1368ش، ص97) البته علم انسان داراي حقيقتي نوري الذات و مجرد است كه به نفس و روح انسان افاضه مي‌شود و اين حقيقت از حقيقت نفس متمايز است و ذاتاً نور، خودش را معرفي مي‌كند و چيز ديگر را نيز روشن مي‌سازد.
البته علم،به مطلق دانش و معرفت نيز اطلاق مي‌شود چه از طريق عقل تحصيل شود (مانند علم رياضي) و يا از راه تجربه (مانند علم فيزيك و يا شيمي).

اهتمام قرآن كريم به علم و دانش

قرآن كريم در آيات فراواني، انسان‌ها را به فراگيري علم و دانش و شناخت رازهاي هستي و اسرار عالم آفرينش دعوت مي‌كند و دربرابر ديدگان مردم افق تازه‌اي مي‌گشايد و شناخت و معرفت را يك وظيفه‌ي قطعي قلمداد مي‌كند و جالب اينجاست كه اين دعوت زماني انجام مي‌گيرد كه ابرهاي جهل و تاريكي افق جامعه را پوشانده و مردم را به خوابي عميق فرو برده است.
خداوند متعال در 27 مورد در قرآن كريم با لفظ «اعلموا» مردم را به صورت آشكار، به فراگيري و شناخت دعوت نموده است مانند آيات 203، 209، 223، و 231 سوره بقره.
از نظر قرآن قوام و پايداري دين بر اساس تعليم و آموزش است و انتقال اندوخته‌هاي علمي به ديگران از اهم عبادات است. قرآن كريم در مواردي بر لزوم تعليم و تعلم توصيه نموده و مردم را به دليل ترك تفقه سرزنش كرده است؛ «چرا از هرگروهي، طائفه‌اي از آنان كوچ نمي‌كنند تا در دين آگاهي يابند و به هنگام بازگشت به سوي قوم خود آنها را انذارنمايند تا شايد از مخالفت فرمان الهي حذرنمايند». (توبه، 122) قرآن علم را بصيرت و بينايي و جهل را كوري و ظلمت مي‌داند؛ «... هل يستوي الأعمي والبصير ...» (رعد، 16). از نظر قرآن كريم علم و دانش منشأ ايمان و تقوي است؛ چنانكه مي‌فرمايد:«آنها كه پيش از اين علم و دانش دريافت داشته‌اند هنگامي كه قرآن بر آنها تلاوت مي‌شود به خاك مي‌افتند و سجده مي‌كنند و مي‌گويند: پروردگار ما منزه است زيرا وعده‌هايش قطعاً انجام شدني است» (اسرا، 107-108).
همچنين درجاي ديگر مي‌فرمايد: «و راسخان در علم مي‌گويند: ما به همه آيات الهي ايمان آورده‌ايم همه از سوي پروردگار ماست و تنها صاحبان عقل متذكر مي‌شوند» (آل عمران، 7). علم و دانش در همه ابعاد افتخارآفرين است و منشأ قدرت و پيشرفت‌هاي مادي مي‌شود «ما به داود و سليمان علم و دانش فراوان بخشيديم و آنها گفتند: سپاس خداوندي را كه ما را بر بسياري از بندگان مؤمنش برتري بخشيده سليمان وارث داوود شد و گفت: اي مردم! سخن گفتن پرندگان به ما تعليم داده شده است و از هرچيزي هم به ما عطا گرديده كه اينها خود فضيلت آشكاري است» (نمل، 16-15).
زماني كه قوم موسي عليه‌السلام قارون ثروتمند و مغرور را نصيحت كردند كه از مكنت خود جامعه را اشباع كن پاسخ داد: «اين ثروت را به وسيله دانشي كه نزد من است به دست آورده‌ام»؛ (قصص، 78) و خداوند متذكر مي‌شود كه ثروتمندان و نيرومندان ديگري نيز هلاك شده‌اند «آيا او نمي‌دانست كه خدا اقوامي را پيش از او به هلاكت رساند كه از او نيرومندتر و ثروتمندتر بودند» (قصص، 77). قرآن كريم درك اسرار هستي را ويژه دانشمندان مي‌داند و مي‌فرمايد: «از نشانه‌هاي او آفرينش آسمان‌ها و زمين و تفاوت زبان‌ها و رنگ‌هاي شماست و اينها نشانه‌هايي براي دانشمندان است»(روم، 1). و در جاي ديگر كه نعمات الهي برشمرده مي‌شود مي‌فرمايد: «اين مثال‌ها را براي مردم مي‌زنيم و جز عالمان آن را درك نمي‌كنند»(عنكبوت، 43).
از نظر قرآن هرچه ايمان بالاتر باشد بنده خدا مقرب‌تر است و درحديثي از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند: «پاداش هركس به اندازه عقل و دانش اوست».(مجلسي، بي‌تا، ج1، ص84). علامه طباطبايي با استناد به آيه‌ي «هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون انما يتذكراولوالالباب»(زمر،9) معتقد است كه در آيه فوق علم داشتن و نداشتن هر دو مطلق آمده،ولي مراد از آن برحسب مفاد آيه،علم به خداست، چون علم به خداست كه آدمي را به كمال مي‌رساند و به حقيقت معناي كلمه نافع است و نبود آن ضرر مي‌رساند؛ ولي علوم ديگر مانند مال هستند كه تنها نافع زندگي دنيوي است و با فناي دنيا فاني مي‌گردد. پس مؤمنان دو دسته‌اند مؤمنان عالم و مؤمنان غيرعالم كه گروه اول رجحان و برتري دارند(طباطبايي، 1368ش، ج9، ص226).
قرآن كريم درمقام اهتمام به صاحبان علم مي‌فرمايد: «...يرفع الله الذين ءامنو منكم والذين أوتوا العلم درجات والله بما تعملون خبير» (مجادله،11)؛ خداوند رتبه‌ي كساني از شما را كه ايمان آورده‌‌ايد و كساني را كه دانشمندند به درجات بالا ارتقا داد و خداوند به آنچه مي‌كنيد آگاه است. درتفسير منهج الصادقين آمده است: «اينكه صاحبان علم نام برده شده‌اند با آنكه از جمله مؤمنان هستند دلالت بر رفعت درجات و شايستگي آنها دارد» (كاشاني، 1385ق، ج9، ص210). همچنين در سوره علق آمده است: « أقرأ باسم ربک الذي خلق*خلق الانسان من علق*اقرا و ربک الاکرم*الذي علم بالقلم *علم الانسان ما لم يعلم». (علق، 5-1). كه در اين آيه نازل‌ترين و عالي‌ترين مرتبه وجودي انسان ذكر شده است. برترين مراتب علم است، از آن جهت كه خداوند كريم پس از صفت كريم و كرامت (كه هستي همه چيز به واسطه اين صفت ذات اقدس است) صفت تعليم علم را به خود منتسب نموده است و از طرف ديگر در مقابل علم،علقه را قرار داده كه نازلترين مراتب وجود است پس قوس صعودي كمال انسان حركت به سمت علم است. (مديرشانه چي، 1354 ش، ص180)
در حديثي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نيزآمده است: «وقتي كه عالم و عابد در روز قيامت بر صراط اجتماع كنند به عابد گويند به بهشت در آي و از عبادت خويش بهره‌مند شو و به عالم گويند كه اينجا بمان و از هر كسي كه مي‌خواهي و دوست داري شفاعت نما زيرا هركه را تو شفاعت كني پذيرفته خواهد شد، پس عالم در مقام پيامبران مي‌ايستد و از دوستان و ياران خويش تا آنجا كه مي‌تواند شفاعت مي‌نمايد. زيرا در قيامت سه گروه شفاعت مي‌كنند: پيامبران، دانشمندان و شهدا» (پاينده، بي‌تا، ج1،ص24).

نكوهش جهل در قرآن كريم

درقرآن كريم آمده است:«بدترين جنبندگان نزد خداوند افراد كرولالي هستند كه تعقل نمي‌كنند»(انفال، 22). و نيز مي‌فرمايد: «ما بسياري از جن و انس را براي دوزخ آفريديم آنها دل‌هايي دارند كه با آن انديشه نمي‌كنند و نمي‌فهمند و چشماني كه با آن نمي‌بيند و گوش‌هايي كه با آن نمي‌شنوند آنها همچون چهارپايانند،بلكه گمراه‌ترند. آنها همان غافلان هستند» (اعراف، 179).
قرآن جهل را سرچشمه‌ي كفر و عاملي براي شكست مي‌داند: «ما بني اسرائيل را سالم از دريا عبور داديم و در مسير خود به جمعيتي رسيدند كه اطراف بت‌هايشان گرد آمده و عبادت و خضوع مي‌كردند بني اسرائيل به موسي گفتند: تو نيز براي ما معبودي همانند آنها قرار ده، حضرت موسي گفت: شما قومي جاهل هستيد» (اعراف، 138).
قرآن معتقد است جهل نابينايي است: «آيا كسي كه مي‌داند آنچه از سوي پروردگارت بر تو نازل شده حق است همانند كسي كه نابيناست. تنها صاحبان عقل متذكر مي‌شوند» (رعد 19). و نيز مي‌فرمايد: «نابينا و بينا، تاريكي و روشنايي، سايه آرام‌بخش و باد داغ سوزان، هرگز مساوي نيستند؛ همانگونه كه مردگان و زندگان هرگز يكسان نيستند» (فاطر، 19-22).
از نظر قرآن كريم كساني كه در جهل و ناداني به سر مي‌برند و بهره‌اي از علم و دانش نبرده‌اند، عمر طولاني آنها از بدترين عمرهاست، زيرا انسان بايد موجودي مبارك و نافع باشد؛ «و بعضي آنقدر عمرشان طولاني مي‌شود كه به بدترين مرحله زندگي و پيري مي‌رسند آنچنانكه چيزي ازعلوم خود را به خاطر نخواهند داشت» (حج، 5)؛ ارذل العمر به معناي بي‌ارزش‌ترين روزهاي عمر است و كنايه از آن است كه انسان در سنين كهولت حافظه‌ي خود را از دست مي‌دهد و معلومات خود را فراموش مي‌كند، پس بهترين ساعات عمر،روزهاي تحصيل علم و معرفت‌آموزي است. پيامبراكرم صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «كسي كه ساعاتي تن به زحمت تعليم ندهد تا ابد در ذلت و زحمت جهل باقي مي‌ماند» (احسان بخش، 1370ش، ج13، ص 480) و حضرت علي عليه السلام مي‌فرمايد: «جهل در انسان زيان و ضررش از مرض خوره بيشتر است» (انصاري، بي‌تا، ج1، ص574). امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: «مردم سه گروهند: دانشمند، دانشجو و خاشاك روي آب كه هر لحظه آب او را به جايي مي‌برد» (كليني، 1348ش، ج1، ص54).
جهل منشأ بي‌ادبي است، چنانچه قرآن انسان‌هايي را مثال مي‌زند كه از روي ناداني وقت و بي‌وقت پشت در خانه پيامبر او را با صداي بلند مي‌خواندند و براي رسول خدا مزاحمت‌هايي ايجاد مي‌كردند و پيامبرسكوت مي‌كرد تا اينكه آيه نازل شد «كساني كه از پشت حجره‌ها تو را بلند صدا مي‌زنند اكثرشان نمي‌فهمند» (حجرات، 4). پس هرجا علم باشد ادب هم بايد باشد و نيزدرجاي ديگر چنين مي‌گويد: «اي مومنين اگر فاسقي براي شما خبري آورد درباره‌ي آن تحقيق كنيد،مبادا به سبب ناداني آسيبي برسانيد و ازعمل خود پشيمان شويد» (حجرات، 6).

اولين مخلوق خداوند

آنچه از آيات و روايات استظهار مي‌شود اولين آفريده‌ي خداوند عقل است؛ كه از آن تعريف و تمجيد شده است (مجلسي، بي‌تا، ج1، ص92). و «عقل تابع محض خداوند بود و خطاب به آن فرمود: به عزت و جلالم سوگند كه آفريده‌اي بهتر از تو كه نزد تو محبوب‌تر باشد ندارم و تو را به كساني كه دوستشان دارم به طور كامل عطا نمودم و همانا امر و نهي و كيفر و پاداشم متوجه توست» (كليني، بي‌تا، ج1، ص11). هرچند در پاره‌اي از احاديث به نقل از رسول اكرم صلي الله عليه و آله روايت شده كه اولين آفريده خداوند نور وجود ايشان مي‌باشد كه به حديث طينت مشهور است. (طباطبايي، 1367ش، ج1، ص156).
مقصود نهايي خداوند حكيم از خلقت انسان، استفاده از نعمت عقل بود تا انسان در پرتو آن به كمال برسد و وجه مميزه‌ي انسان بر ساير موجودات نيز همين است و زماني كه خداوند فرمود: «...اني جاعل في الارض خليفة »؛ (بقره، 29)؛ مي‌خواهم موجودي در زمين بيافرينم كه جانشين من باشد؛ فرشتگان گفتند:«آيا موجودي خلق مي‌كني كه در زمين فساد و خونريزي مي‌كند؟ و خداوند فرمود:«... قال اني اعلم ما لا تعلمون ».(بقره، 30) پس اگر انسان از عقل خود بهره جويد و آن را بر اميال غريزي تفوق دهد جانشين خداست و اين همان برترين مقام علم و تعقل است و به همين دليل احسن‌الخالقين و اشرف مخلوقات است زيرا بار مسئوليتي كه آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها از پذيرش آن سرباز زدند پذيرفت و اين امانت چيزي جز خرد و عقل نبود.
زماني كه خداوند حضرت آدم را آفريد تمام اسماء و حقايق را به او آموخت «و علم ءآدم الاسماء کلها» (بقره، 31) و چون جمع محلي به الف و لام مفيد عموم است، پس تمام حقايق به آدم آموزش داده شد. (طباطبايي، 1367ش، ج1، ص155). علمي كه خداوند به حضرت آدم آموخت توأم با كشف حقيقت بود و همين علم بود كه انسان را شايسته مقام خلافت و جانشيني نمود و دليل آنكه اين اسماء، حقايقي هستند كه علم آن نزد خداوند است اين آيه است: «هيچ چيز درجهان نيست جز آنكه منابع سرشار و نامحدود و تمام نشدني آن نزد ما خواهد بود و ما به اندازه و قدرمشخصي از آن را نازل مي‌كنيم»(حجر، 21) (صدوق، بي‌تا، ج1، ص248).

علت تقدم انسان بر ملائكه

تفوق انسان بر ملائكه به دليل علم و عقل بود و انسان به دليل استعداد و قابليت، توانست آموزش ببيند و قواي خود را به فعليت برساند. ولي ملائكه در برابر اين آزمايش فرو ماندند؛ زيرا علم آنها در برابر ظرفيت آنها محدود است درحالي كه انسان به خاطرنامحدود بودنش، هرچه بخواد فرا مي‌گيرد و حد و مرزي ندارد. پس خلافت انسان به دليل عبادت نبود، بلكه از جهت استفاده از نعمت عقل و علم بود. از همه اين مباحث استنتاج مي‌شود كه اگر جزعلم چيز ديگري نزد خداوند حكيم ارزش و مقامي داشت او را به انسان ارزاني مي‌داشت و اين خود نشان‌دهنده شرافت و فضيلت علم است. از ديدگاه قرآن علم آنقدر ارزشمند است كه خداوند به قلم سوگند مي‌خورد؛ «بخوان به نام پروردگارت كه از همه گرامي‌تر است كسي كه به وسيله‌ي قلم تعليم داد و آنچه را كه انسان نمي‌دانست به او آموخت» (علق، 1). پس نخستين جرقه‌هاي وحي بر قلب پيامبر از طريق ابزارعلم آغاز شد و اين دلالت بر شرافت و قداست علم دارد. (شاه عبدالعظيمي، بي‌تا، ج 14، ص278). و نيز در قرآن آمده است: «خداوند قرآن را تعليم داد، انسان را آفريد و سخن گفتن را به او آموخت» (الرحمن، 4-1). منظور از بيان، تعليم، هر چيزي است كه شامل نطق و سخن و كتابت و خط و انواع استدلالات عقلي و منطقي مي‌شود. در حديثي از امام صادق عليه‌السلام نيز روايت شده كه «منظور از بيان، همان اسم اعظم خداست كه به وسيله آن همه چيز دانسته مي‌شود»(مكارم شيرازي، 1375ش، ج 23، ص 104).

علم سودمند و حقيقي كدام علم است (چيستي علم)؟

در لسان آياتي كه از عالم تمجيد شده و براي او اعتبار و ارزش فراواني قائل شده، بايد بررسي شود متعلق اين علم چيست و منظور ازعلم كدام دانش است؟ در حديثي به نقل از امام صادق عليه السلام به نقل از پدرش از قول پيامبر خدا گفته شده است كه شخصي نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و در مورد چيستي علم از آن حضرت سؤال نمود؟ حضرت در جواب فرمودند: علم يعني سكوت كردن در مقابل آن و سپس گوش فرا دادن به آن و سپس حفظ نمودن و مراقبت از آن و سپس عمل نمودن به آن و در پايان ترويج و منتشر ساختن آن (كليني، 1348ش، ج 1، ص 62). در حديثي از اميرالمؤمنين عليه الاسلام نيز آمده است: «خير العلوم ما اصلحك»، (انصاري، بي‌تا، ص46) بهترين علوم آن است که تو را اصلاح کند .همچنين درحديثي ديگر از حضرت چنين آمده است :«الزم العلم بک ما دلک علي صلاح دينک و ابان لک عن فساده »؛(انصاري ،بي تا،46)دانشي را فراگير كه تو را از نظر ديني و اعتقادي هدايت و ارشاد كند و فساد و باطل را براي تو روشن و آشكار سازد.
پس هرعلم و دانشي سزاوار آموختن نيست بلكه منظور علومي است كه اعتقادات جامعه را راسخ سازد و ايمان آنها را محكم كند و سعادت دنيوي و اخروي را تضمين كند. همچنين در حديثي ديگر از حضرت علي عليه السلام نيز آمده است: «از هر علم بهترين آن را ياد بگيرد زيرا زنبور عسل از هرگلي زيباترين آنرا مي‌خورد، سپس دو جوهر با ارزش از آن متولد مي‌شود كه در يكي از آن دو شفا براي مردم است و از ديگري (موم) براي روشنايي مي‌گيرند» (انصاري، بي‌تا، ص46).
البته ذكراين نكته لازم است كه تعليم و يادگيري سايرعلوم هم لازم است علومي كه حرفه‌ها و صنايع، وابسته به آن است و بدون آن،امرار معاش ممكن نيست، واجب كفايي است ولي تفقه در دين و فراگيري اصول اعتقادي واجب عيني است(مدير شانه‌چي، 1354 ش، ص177). منظور از وجوب كفايي اين است كه اين علم، مقدمه يك واجب ديگراست. فراگيري علوم ديني واجب است و فراگيري علومي كه به وسيله‌ي آن، انسان مي‌تواند به وظايف ديني خود عمل كند واجب ديگري است؛ علومي كه اجراي دين متوقف به آن است. به عنوان مثال در قرآن كريم آمده است: «واعدوا لهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدو الله و عدوکم » (انفال، 60)؛ استطاعت و توانايي در يادگيري فنون نظامي و جنگ‌افزارها و سلاح و مهمات به اندازه‌ي «ترهبون به عدو الله و عدوكم» لازم است. واجب است كه مسلمانان نيز مهارت‌هاي لازم در توليد و استفاده از جنگ‌افزارهاي مدرن را تحصيل كنند تا بتوانند از كيان جامعه‌ي اسلامي مراقبت نمايند.
البته منظور از علوم حقيقي (كه اطلاقات كتاب و سنت قطعاً شامل آنها مي‌شود) علوم انبيا و رسولان و معصومين عليهم‌السلام است كه از طريق وحي و الهام از خداوند مي‌گيرند كه ذاتاً نور و مظهر غير است و مصاديق ديگر آن معرفت رب است كه فطري است و هرچه آشنايي انسان نسبت به حقايق ديني و آيات آفاقي و انفسي بيشتر شود معرفت، نسبت به رب، افزايش مي‌يابد. البته صرف يادگيري الفاظي از محكمات قرآن و روايات متواتره از مصاديق علم حقيقي نيست بلكه بايد به آموخته‌هاي خود يقين قلبي داشته باشند و به آنها عمل نمايند. در حديثي از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به انواع علم اينگونه اشاره شده است: «انما العلم ثلاثه: آيه محكمه او فريضه عادله او سنه قائمه» (كليني، 1348ش، ج1، ص38). منظور از «آيه محكمه» همان اصول عقايد است زيرا براهين آن آيات جهان و قرآن كريم است و در قرآن دلايل مبدأ و معاد به لفظ «آيه و آيات» فراوان ذكر شده است و «فريضه عادله» اشاره به علم اخلاق است كه خوبش از لشگرعقل و بدش از لشگر جهل است و بر انسان لازم است كه از لشگر جهل تهي باشد و عدالت آن، كنايه از حد وسط ميان افراط و تفريط است و «سنه قائمه» اشاره به احكام شريعت و حلال و حرام دارد.

كيستي علما در قرآن كريم

ارزشمندي علم و عالم در قرآن كريم امري مفروغ عنه است و مجد و عظمتي كه اين كتاب آسماني براي عالم قائل است بي‌نظير است. اين همه تأكيد و تشويق قرآن جهت تعليم، شامل هرعالمي نمي‌شود بلكه شخص عالم بايد شرايط و ويژگي‌هايي داشته باشد تا مشمول حكم قرآن شود:
1. عالم واقعي در تحصيل علم هيچ دريغ نمي‌كند و براي دانش خود، حد و مرزي قائل

نيست و خواهان علم بيشتري بوده و هيچ محدوديت مكاني نمي‌شناسد.

علم پيامبران لدني است و از جانب خداوند است، به هيچ مكتبي نرفته‌اند و تلمذ نكرده‌اند، ولي باز از خداوند درخواست علم بيشتري مي‌كنند؛ «... ربِّ زدني علما» (طه، 114). پس در تحصيل علم، شخص محوري ملاك نيست، چنانچه مرز جغرافيايي ندارد: «اطلبوا العلم و لو بالصين» (كليني، 1348ش، ج1، ص36)؛ يعني تحصيل علم كن هرچند در چين و نقاط دور باشد.

2. عالم بايد به هدايت جامعه بپردازد و مردم را از علمش منتفع سازد.

حضرت موسي عليه السلام لقب كليم الله گرفت و زير نظر يك معلم الهي به نام شعيب تعليم ديد و زماني كه يك معلم توانا شد خداوند او را به پيامبري برگزيد و مأموريت او را ابلاغ كرد. «إذهب الي فرعون انه طغي» (طه، 24). هدف از بعثت انبياء نيز تعليم و تربيت است. مربي و معلم آنها خداوند حكيم است و آنها نيز بايد هاديان جامعه باشند. زماني كه حضرت ابراهيم عليه السلام و حضرت اسماعيل عليه السلام به فرمان الهي خانه كعبه را ساختند،حضرت ابراهيم پس از پايان كار به خداوند عرض كرد: «پروردگارا، در ميان نسل فرزندانم پيامبري مبعوث نما تا آيات تو را براي مردم بخواند و آنها را كتاب و حكمت بياموزد و از نظر اخلاقي آنها را پاكيزه نمايد ...» (بقره، 129) خداوند نيز خطاب به پيامبر مي‌فرمايد كه به مردم ابلاغ نمايد همانطوري كه با تغييرقبله نعمت را بر شما كامل كرديم رسولي را هم از ميان شما و از نوع خودتان فرستاديم تا آيات ما را براي شما بخواند و شما را تزكيه نمايد و كتاب و حكمت و آنچه را كه پيش از اين نمي‌دانستيد به شما ياد دهد. (بقره، 159) از اين آيات و نيز آيات دوم سوره جمعه و آيه 164 آل عمران نمايان مي‌شود كه تعليم و هدايت مردم از اهداف اساسي انبيا و عالمان ديني و از نيازهاي اساسي جامعه بشري است.
انبيا ازجنس خود مردم بودند تا زبان آنها را بفهمند و درد آشنا باشند و بهتر بتوانند به ارشاد آنها بپردازند. عارف وارسته و فرهيخته كسي است كه در پرتو انوار الهي راه را به مردم بنماياند و از اندوخته‌هاي خود، مردم را بهره‌مند سازد و چيزي از آنها دريغ نكند. ثمره‌ي عملي علم نيز همين است و به همين دليل، كساني كه دانش خود را از جامعه مضايقه مي‌كنند علمشان غير نافع است. تعليم مردم همراه با تزكيه و تربيت نوعي حيات و زندگي است «... ومن احياها فکانما احيا الناس جميعاً...» (مائده، 32). و تربيت و تعليم يك فرد آنقدر ارزشمند است كه با حيات جامعه برابري مي‌كند.

3.عالم واقعي بايد ظرفيت و توانايي داشته و صبور و بردبار باشد.

حضرت موسي عليه السلام به فرمان الهي به منظور آموختن علم از شهر و ديار خود هجرت نمود و به منظور زيارت استاد خود رنج‌ها و مشقت‌ها را بر خود هموار نمود ولي هنگام ملاقات استاد با لحني خاشعانه و توأم با نزاكت عرض كرد: «اي بنده‌ي صالح، آيا ممكن است كسي را كه براي ملاقاتت سختي‌ها كشيده از درياي علم خود و آنچه را كه به تو تعليم داده شده به او چيزي ياد بدهي و از نور هدايت پرتوي بر او بيفكني؟»(كهف، 66-67) و حضرت خضر در پاسخ فرمود: «همانا شما استطاعت و صبر و تحمل آنچه را كه به تو تعليم مي‌دهم نداري ... چگونه مي‌تواني در برابرعملي كه از رموزش آگاه نيستي شكيبا باشي؟» (كهف، 68) و حضرت موسي پاسخ داد: «اگر مرا به عنوان شاگردي بپذيري،به خواست خداوند از جمله‌ي صبركنندگان خواهم بود...» (كهف، 69) و حضرت خضرفرمودند: «پس اگر مي‌خواهي از من اطاعت كني بايد تعهد دهي كه در مسير تعليم و تعلم اعتراض نكني و خود را براي حزم و ضبط نفس آماده سازي...».(كهف، 70)
از محاورات ميان اين دو پيامبر روشن مي‌شود كه علم به باطن امور ندارد عنان از كف داده و اعتراض مي‌كند. (طباطبايي، 1367 ش، ج 13، ص580) ولي استادي كه خداوند او را آگاه ساخته نسبت به اعتراض شاگرد بي‌تفاوت است و با اطمينان خاطر و آرامش كامل به كار خويش ادامه مي‌دهد و عجيب‌تر آنكه حضرت موسي با وجود مناصب و مدارج رفيع با تواضع شگرفي كه نمايانگر عظيم‌ترين مدارج فروتني است در برابر استاد خود موضع‌گيري مي‌كند (شهيد ثاني، 1359، صص312-309) و اين نشان‌دهنده‌ي ضرورت صبر و بردباري در وجود عالم است.
عالم واقعي بايد از ويژگي‌هايي چون سعه‌ي صدر،حسن خلق، رأفت و مهرباني، امانتداري و احترام به ديگران برخوردار باشد تا بتواند به نحو احسن ايفاگر مسئوليت خود باشد. در قرآن كريم از ميان همه اوصاف و خوبي‌هايي كه خداوند به پيامبر خود ارزاني داشته، به خاطر اين صفت، بر پيامبر خود منت گذاشته است: «أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» ( انشراح،1)؛ و اين خود اهميت اين صفت را در انجام رسالت مشخص مي‌كند، زيرا اگر فاقد چنين وصفي بود مردم از اطراف او پراكنده مي‌شدند.
حضرت موسي براي آنكه مأموريت خود را به نحو احسن انجام دهد از خداوند چند چيز را مي‌خواهد: آسان شدن كارها، زباني گويا و نافذ كه در برابر فرعون و درباريان به راحتي سخن گويد و مردم نيز به راحتي سخن او را بفهمند و نيز سعه صدر؛ «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي » (طه، 25-26) ابزار عالم واقعي به منظور انتقال دانش سينه‌اي فراخ داشتن، صبور بودن و كلامي نافذ داشتن است و نيز خداوند همين ابزارها را در متعلميني كه صلاحيت داشتند عنايت نمود. (انعام، 125) از ديگر اوصاف عالم واقعي حسن خلق با مردم است. آموزگار بزرگ هستي خطاب به پيامبر مي‌فرمايد: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ » (قلم، 4). پيامبر با مردم بسيار مهربان و رئوف بود و از لغزش‌ها و خطاهاي آنها چشم‌پوشي مي‌كرد و اگر در پيامبر گذشت و دلسوزي نبود و نسبت به مردم رفتاري خشن و سخت داشت نه تنها مردم جذب او نمي‌شدند بلكه از اطراف او پراكنده مي‌شدند. «... وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ ...» (آل عمران، 159). پيامبر به عنوان يك عالم ديني، بسيار دلسوز بود تا جائي كه وقتي مي‌ديد آنها از ارشادات و تعاليمش متأثر نمي‌شوند ناراحت مي‌شد و خداوند مي‌فرمايد: «فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ * لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ» (غاشيه، 21-22)؛ اي پيامبر تذكرده چونكه تو فقط تذكردهنده هستي و تسلطي بر آنها نداري.

4.عالم بايد پيش از همه خود عامل باشد.

عالم بدون عمل مانند درخت بدون ثمره است. مهمترين و عالي‌ترين اثر علم، عملي شدن آن در نفس عالم است كه در اين صورت، اثرآن در ديگران به مراتب بيشتر است. عالم نبايد در حالي به هدايت ديگران مشغول باشد كه خودسازي نكرده باشد و خود را وارسته و فرهيخته ننموده باشد.
در قرآن كريم آمده است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف، 2) اي مؤمنين چرا سخني را مي‌گوييد كه خود به آن عمل نمي‌كنيد؟ و نيز در جايي ديگر مي‌فرمايد: «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ »؛ (بقره، 44) آيا مردم را به انجام خوبي و نيكي فرمان مي‌دهيد و خودتان را فراموش مي‌كنيد؟ دنيا براي عالم بايد ابزاري براي رسيدن به كمال روحي و معنوي باشد تا زاد و توشه‌ي خويش را فراهم كند. در زندگي بايد اعتدال و ميانه‌روي را الگو قرار دهد و در برابر دشنام ديگران آرام باشد. عالمي كه دست در دنيا دارد، از آن سير نخواهد شد؛ زيرا تمايلات حد و مرزي ندارد و چنين شخصي حقير و فرومايه است. عالم بايد معارف را بياموزد تا طبق آن عمل كند و هدف از تحصيل، تنها در آموزش به ديگران خلاصه نشود، كه دراين صورت خويشتن را تباه ساخته و خود را از نور هدايت بي‌بهره ساخته است. (شهيد ثاني، 1359ش، ص124)

5. عالم واقعي بايد پيش از آنكه معلم باشد، مربي باشد.

سخن درمورد تعليم و تربيت فراوان است و در قرآن مجيد در چهار موردي كه مسأله تعليم و تربيت را يكي از اهداف بعثت پيامبران ذكر نموده است در سه مورد تربيت را مقدم بر تعليم شمرده است: «...وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ ...»؛ (بقره، 151؛ آل عمران، 164؛ جمعه، 2) و تنها در يك مورد تعليم را بر تربيت برتري داده است: «وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ ...»؛ (بقره، 129) اما تقدم تعليم اشاره به وضع طبيعي آن است كه تربيت بايد به وسيله‌ي تعليم انجام شود و تا تعليمي نباشد تربيتي محقق نمي‌شود ولي تقدم تربيت به خاطر هدفمند بودن تعليم است، هدف تعليم چيزي جز تربيت نيست و تا انساني مهذب نگردد و وجودش از رذايل و زشتي‌ها پاك نگردد بذر علم در وجود او بلا اثراست.
عالم واقعي بايد در مسأله تربيت، پيامبر بزرگ اسلام را سرلوحه‌ي كار خود قرار دهد: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ...». (احزاب، 21) تربيت به معناي ساختن افرادي صالح و شايسته و مفيد به حال جامعه، كه مزين به اعمال نيك و فضايل اخلاقي هستند مي‌باشند. (طباطبايي، 1367ش، ج19، ص535) «حكمت به معناي رسيدن به حق با علم و عقل است پس حكمت خداوند به معناي شناسايي اشيا و ايجاد آنهاست و حكمت انسان به معناي شناختن موجودات و انجام نيكي‌ها و خيرات است». (راغب اصفهاني، 1378 ش، ج2، ص552) چنانچه قرآن درباره‌ي انسان مي‌فرمايد: «وَلَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ ...» (لقمان، 12) و در مورد خداوند نيز آمده است: «أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ » (تين،8).

6-شخص عالم بايد قدرشناس علم و موقعيت‌شناس باشد.

معلمي شغل پيامبران است و هدف از بعثت پيامبران چيزي جز آموزش و پرورش نبوده و اين هدف آنقدر مهم است كه خداوند به خاطر آن بر بشريت منت گذاشته است؛ «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ» (آل عمران، 164).
عالم بايد قدر و منزلت خويش را بشناسد و احساس مسئوليت كند تا جامعه را متحول كند و حتي قانون طبيعت را تغيير دهد. (مانند قانون وراثت در عمربن عبدالعزيز) كه وقتي وي با همسالان خود مشغول بازي بود و طبق روال، به اميرالمؤمنين سب نمود استاد با بي‌اعتنايي از كنار او عبور كرد و بعدها چون علت را جويا شد استاد براي او توضيح داد. وي هرچند در خانواده‌اي ناپاك و غيرصالح رشد كرد ولي زماني كه به حكومت رسيد دستور جمع‌آوري تمام منابري را داد كه خطيب بر روي آن لعنت مي‌كرد.
عالم بايد قدر و منزلت خود را بداند و ارزشي كه خداوند براي دانش او در نظر گرفته است بشناسد، «...يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ ...» (مجادله، 11) تا كلامش تأثيرگذار باشد. عالم زماني مي‌تواند صاحب نفوذ باشد كه زاهد و تارك دنيا و همچنين خداترس باشد؛ «...إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاء ...»؛ (فاطر، 28) عالم وقتي مي‌تواند جامعه را متحول كند كه پيش از آن، تهذيب نفس كرده باشد وحب دنيا را از دل بيرون كرده و به خدا و رسول و كتابش ايمان كامل داشته باشد و همه‌ي آيات الهي را از جانب پروردگار بداند؛ «...والرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ...». (آل عمران، 7)

7. شرط تعليم، اخلاص در نيت

ارزش عالم به قصد و نيت او بستگي دارد. عالم بايد در مسير تعليم و تربيت از مسير اخلاص خارج نشود و هدفش منافع مادي و ارزش‌هاي دنيوي نباشد. قرآن كريم مي‌فرمايد: «مَّن كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاء لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلاهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا* وَمَنْ أَرَادَ الآخِرَةَ وَسَعَى لَهَا سَعْيَهَا وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِكَ كَانَ سَعْيُهُم مَّشْكُورًا » (اسراء؛ 18-19)
هركه طالب دنيا باشد چنانچه بخواهيم، كالا و متاع دنيا را به او مي‌دهيم ولي در عالم آخرت دوزخ را نصيب او مي‌كنيم كه با نكوهش و مردودي وارد آن شود و هر كه طالب زندگي آخرت باشد و با ايمان در راه آن تلاش كند،البته تلاش آنها مورد پذيرش خواهد بود. پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «اگر كسي همگام با افزايش علم، علاقه و دلبستگي خود را به دنيا افزايش دهد به همان اندازه از خداوند فاصله گرفته است». (احسان بخش، 1370ش، ج 13، ص480) همچنين فرمودند: «هركه براي خدا تحصيل علم كند و براي رضاي خدا به ديگري بياموزد عمل او در ملكوت آسمان‌هاي بزرگ نوشته شده و ثبت مي‌گردد». (احسان بخش، 1370ش، ج 13، ص481)

8.عالم واقعي كسي است كه خشيت داشته باشد.

درمنطق قرآن، كساني كه مغزشان صندوقچه‌ي آرا و افكار باشد و از قوانين و فرمول‌ هاي علمي انباشته شده باشد و زبانشان گوياي اين مسائل باشد و روز و شب خود را به تدريس در حوزه‌ها و دانشگاه‌ها و كتابخانه‌ها سپري مي‌كند عالم اطلاق نمي‌شود؛ بلكه علما كساني هستند كه وجودشان به وسيله علم و دانش به نورخدا و ايمان و تقوا منور شده و نسبت به وظايفشان احساس مسئوليت مي‌كنند و از همه پايبندترند. (مكارم شيرازي، 1375 ش، ج 18 ، ص 248)
منظور از علما در آيه‌ي «... إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمواء» (فاطر، 28) دانشمنداني است كه از روي علم و دانش، (نه تقليد) به خدا ايمان آوردند و با استدلال و برهان (نه شك و ترديد) نسبت به او معرفت پيدا كرده‌اند. همچنين عالم به منزلت خود كسي است كه مقهور هواهاي خود نگشته، واجبات از او فوت نمي‌شود و خوف از او جدا مي‌گردد و اينجاست كه علماي خداشناس خائف‌ترين مردم نسبت به خشم و ابهت الهي و اميدوارترين مردم نسبت به فضل و بخشش او هستند و منظور از علما، «علماء بالله» هستند؛ يعني كساني كه شناسايي تام نسبت به اسماء و صفات و افعال الهي دارند و بدينوسيله دل‌هاي آنها آرام مي‌گيرد و لكه‌هاي شرك و دودلي از نفوسشان زايل گذشته و آثار آن در اعمالشان هويدا مي‌گردد (طباطبايي، 1367 ش، ج17، ص59).
پس، ازمنظر قرآن كريم، كساني كه علمشان ترس و پروا‌زا نباشد، جاهل‌اند هرچند خود را عالم بخوانند؛ زيرا جهل به معناي ناداني و بي‌سوادي نيست و چه بسا انسان‌هايي كه به ظاهر عالمند ولي درحقيقت، بهره‌اي از علم و دانش نبرده‌اند.
از خطبه‌ي 86 هج‌البلاغه؛ چنين مي‌توان دريافت نمود كه هرجا در قرآن كريم سخني از جاهل به ميان آمده است منظور افردي هستند كه در كسوت و هيئت غير اهل علم درآمده و با تزكيه و مخالفت نفس سرو كاري ندارند. آنان صرفاً عبارات و كلماتي را از نادان آموخته‌اند و در جامعه، خود را با آن مزين كرده‌اند. در آيه‌ي مورد بحث، از تأخير فاعل و ادات حصر انما چنين برداشت مي‌شود كه خشيت از خداي تعالي منحصر به علماست و براي جاهلان مرتبه‌ي خشيت، محقق نمي‌شود و هر چه دانش انسان فزوني يابد، بايد خشيت او فراوان‌تر گردد و پاداش چنين افرادي را در اين آيه گوشزد مي‌كند: «جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِكَ لِمَنْ خَشِيَ رَبَّهُ» (بينه، 8) پاداش آنها نزد خداوند باغ‌هاي بهشت عدن است كه زير درختانش نهرها جاري است و در آن بهشت جاويدان متنعم‌اند و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خداوند راضي هستند و اين بهشت،مخصوص كسي است كه از خداوند بترسد.
از اين رو، از انضمام دو آيه معلوم مي‌شود كه بهشت جاويدان و مقامات منيعه‌ي اخروي كه بالاتر و والاترين آنها مقام رضا است خاص علما مي‌باشد. (مديرشانه‌چي، 1354ش، ص179) به نظرعلامه طباطبايي نيزخشيت، همان خشيت حقيقي است كه به دنبالش خشوع باطني و خضوغ ظاهري پيدا مي‌شود. (طباطبايي، 1367ش، ج 17، ص59) «ترس از مسئوليت بايد توأم با درك عظمت پروردگار باشد اين حالت خشيت، مولود سير در آيات انفسي و آفاقي و آگاهي از علم و قدرت پروردگار، هدف آفرينش است. خشيت به معناي ترس آميخته با تعظيم است و غالباً در مواردي به كار مي‌رود كه از علم و آگاهي به چيزي ناشي شده باشد». (مكارم شيرازي، 1375 ش، ج 18 ، ص 247) به همين دليل در قرآن اين مقام مخصوص عالمان شمرده شده است و عالمان واقعي آنهايي هستند كه در برابر وظائف خود احساس مسئوليت شديد دارند و به تعبير ديگراهل علم‌اند نه سخن؛ زيرا علم بي‌عمل دليل بر عدم خشيت است. دليل خشيت، بزرگ شمردن و تمسك خالصانه و اطاعت از دستورات الهي و ترس و پرهيزاست و دليل اين دو نيز، علم است.

9.رابطه علم با ايمان و حلم و عقل

روشنفكرنماهاي بي‌دين و مخالف اعتقادات مذهبي، مدعي هستند كه هيچ رابطه‌اي ميان علم و ايمان نيست و اساساً اعتقادات مذهبي ضد علم است. براين اساس هرجا مذهب باشد علم مجالي براي اظهار وجود و رشد پيدا نمي‌كند. از نظر اسلام ميان علم و ايمان پيوندي ناگسستني است. اصولاً ايمان ميوه‌ي علم است و عالم مؤمن است. قرآن كريم اين حقيقت زيبا را اين چنين بيان مي‌كند: «وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الحق...»؛ (سبا، 6) دانشمندان آنچه را كه پروردگارت بر تو فرو فرستاده حق مي‌بينند. در جاي ديگري نيز فرموده است: «وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ ...»؛ (حج، 54) تا دانشمندان بداند كه قرآن حق است و از جانب پروردگار توست و به آن ايمان آورند. علم نور است و نور مخصوص مؤمن است و قرآن كريم پيامبر را «...وَسِرَاجًا مُّنِيرًا»؛ (احزاب، 46) چراغي روشنگر معرفي مي‌كند. بنابراين به اين واقعيت دست مي‌يابيم كه آن علمي كه مؤمن در پي و تشنه‌ي آن است در نزد ائمه‌ي هدي عليهم‌السلام مي‌باشد. امام علي عليه‌السلام نيز در توصيف پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: «سراج لمع ضوؤه و شهاب سطح نوره و زند برق لمعه». (فيض‌الاسلام، 1351ش، ص279) او چراغي است كه پرتو آن درخشان است و ستاره‌اي كه نور آن تابان و آتش‌زنه‌اي است كه روشني آن درخشش دارد. ائمه هدي نيز مصداق بارز «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِي أَنزَلْنَا ...» (تغابن 8) مي‌باشند و امام علي عليه‌السلام نيز فرموده‌اند: «و بالصالحات يستدل علي الايمان و بالايمان يعمر العلم؛ (فيض‌الاسلام، 1351ش، ص489) به سبب كردارهاي شايسته به ايمان راهنمايي مي‌گردد و به سبب ايمان، علم و دانايي آباد مي‌گردد. علم با حلم نيز مرتبط است و شخص عالم بايد صبور، متحمل و حليم باشد، سخنان ديگران را به آرامي بشنود و در اظهار علم و دانش شتابزدگي نكند. حضرت علي عليه‌السلام فرموده‌اند: «يمزج الحلم بلعلم والقول بالعمل». (فيض‌الاسلام، 1351ش، ص616) اين ويژگي از گرانقدرترين كارهاي بزرگان است كه به رغم دانستن اسرار ديگران، خود را به بي‌خبري مي‌زنند. پس شخص عالم حليم، با وجود همه اطلاعات و آگاهي كه نسبت به ديگران دارد، يا درصدد راهنمايي آنها بر مي‌آيد و يا اينكه با آنها زندگي مسالمت‌آميز دارد. «يكي از شانه‌هاي پرهيزكاران آن است كه آنها را در امر دين توانا و در نرمي و خوشخويي دورانديش و در ايمان با يقين و در طلب علم حريص و در بردباري دانا مي‌بيني». (فيض‌الاسلام، 1351ش، ص618) علم با عقل نيز مرتبط است و شخص عالم بسيار متفكر است زيرا تعلم، آموختن و فراگيري و تحصيل مواد خام است و تعقل، تفكر و استنتاج و تجزيه و تحليل. در قرآن كريم نيز آمده است: «وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ». (عنكبوت، 43) امام صادق عليه‌السلام در حديثي خطاب به هشام مي‌فرمايد: «يا هشام ان العقل مع العلم» و سپس آيه را تلاوت نموده در ادامه مي‌فرمايد: «يا هشام نصب الحق لطاعه الله و لا نجاه الا بالطاعه و الطاعه بالعلم و العلم بالتعلم و التعلم بالعقل يعتقد و لا علم الا من عالم رباني و معرفه العلم بالعقل». (كليني، 1348ش، ج 1، ص17) اي هشام براي فرمانبرداري از خدا، حق به پا داشته شد و جزاز راه اطاعت نجاتي در كار نيست و اطاعت به وسيله‌ي علم و دانش محقق مي‌شود و علم با آموزش به دست مي‌آيد و تعلم وابسته به عقل است و علم جز از دانشمندان الهي به دست نيايد و شناختن علم به وسيله‌ي عقل است. پس اگر تعلم فقط از راه تعقل نتيجه‌‌بخش باشد و نيز تحصيل علم بايد فقط از طريق عالم رباني باشد تا به وسيله‌ي آن خدا اطاعت شود. در نتيجه شناخت آن علم و مأخذ و منبع آن جز با عقل ميسر نخواهد شد و هر اندازه مأخذ براي تعقل قابل اعتمادتر باشد فرآورده‌ي آن مطمئن‌تر و سالم‌تر خواهد بود. زيد در مورد اين آيه «فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ » (عبس، 24) از امام باقر عليه‌السلام سؤال مي‌كند كه منظور از طعام چيست؟ امام عليه‌السلام مي‌فرمايد: «علمه الذي يأخذه عمن يأخذه». (كليني، 1348ش، 63/1) علمي را كه فرا مي‌گيرد نظر كند از كه فرا مي‌گيرد. بهترين مأخذ علم «اولوالالباب» هستند كه در قرآن از آنها ياد شده است: «...إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ ». (رعد، 19)

نتيجه

با بررسي‌هاي به عمل آمده از آيات قرآن كريم،اين كتاب آسماني اهتمامي كه براي علم و دانش قائل است براي هيچ چيز ديگري قائل نيست و اين ميزان ارزشمندي علم و دانش را در دين مبين اسلام نشان مي د‌هد. از منظر قرآن كريم عالمان حقيقي فرهيختگاني هستند كه خود به نور علم منور هستند و جامعه را نيز به پرتو انوار دانش خود مزين مي‌كنند و مردم از ارشادها و راهنمايي‌هاي آنها منتفع و سودمند مي‌شوند. هدف قرآن از مدح و ستايش علم، تعميق اعتقادات ديني مسلمانان است زيرا علم پشتوانه‌ي مناسبي براي عبادت است و از رهگذر آن انسان به يقين قلبي مي‌رسد. علم در حوزه‌ي دينداري چراغ هدايت و نجات دهنده‌ي انسان‌ها از ضلالت و گمراهي است و افق جديدي فراسوي مردم مي‌گشايد و شناختي متقن و ارزنده به انسا‌ن ها عرضه مي‌كند.
ازلسان قرآن كريم جهل، ظلمت و تاريكي است و شخص جاهل از جهل خويش فرار مي‌كند و منشأ كفر نيز ناداني است. سرچشمه‌ي رذايل اخلاقي و بزهكاري و ناهنجاري‌هاي اجتماعي ناداني است و هرچه پرده‌هاي جهل از مقابل ديدگان انسان كنار رود بر باور و يقين او افزوده مي‌شود و كردارش صالح‌تر و شايسته‌تر مي‌گردد. از ميان همه‌ي علوم، دانشي برتر است كه انسان را اصلاح كند و سعادت او را تضمين نمايد و يادگيري علم بر شخص مسلمان فريضه است، ولي آموزش علم دين اولاً و بالذات واجب است و آموزش ساير علوم وجوب مقدمي دارد زيرا بدون دسترسي به آنها انجام فرايض و تكاليف ناممكن است.
عالم راستين انساني است كه در تحصيل علم و دانش براي خود حد و مرزي نمي‌شناسد و همواره در طلب دانش است و آموخته‌هاي او براي او حجاب اكبر نمي‌سازد و علمش غرورآفرين نيست و تكبر و نخوت به دنبال ندارد. عالم راستين انساني است كه زكات علمش را مي‌پردازد و در هدايت و ارشاد مردم مضايقه نمي‌كند و در شر و توسعه دانش بخل نمي‌ورزد.
دانشمند واقعي سعه‌ي صدر دارد، صبور و بردباراست و درگوش دادن به انديشه‌هاي مخالف، حلم را سرلوحه‌ي خود قرار مي‌دهد و به نرمي و سهولت به بحث و مباحثه مي‌پردازد و در صورت جدال، احسن آن را برمي گزيند. ثمره‌ي علم عمل است پس عالم حقيقي خود بايد پيش از ديگران عامل به واجبات و ترك محرمات باشد و در ميدان عمل،خود پيش‌كسوت باشد و گوي سبقت را از ديگران بربايد.
هدف اساسي از تعليم، تربيت است. رسالت تمام انبيا و اولياي الهي هدايت و ارشاد جامعه بوده است. پيامبرگرامي اسلام پيش از آنكه معلم باشد مربي بود و اثري كه مربي دارد معلم ندارد؛ زيرا مربي در دل و جان مخاطبين خود نفوذ كرده و آنها را با خود هم‌نوا مي‌سازد در حالي كه مخاطبين معلم فقط اذهان و انديشه‌هاست. بنابراين هر عالمي بايد خود تربيت شده باشد تا بتواند مربي خوبي باشد.
عالم واقعي كسي است كه هدفش از تعليم، فقط امرار معاش و جلب منفعت دنيوي نباشد بلكه به خاطر خدا بياموزد و براي رضاي او ارشاد كند و همه اعمالش رنگ خدايي داشته باشد.
ساير ويژگي‌هايي كه علماي راستين و فرهيختگان بايد داشته باشند به صورت اجمال عبارتند از: مردم را به رحمت خداوند اميدوار نمايد و از عذاب الهي بترساند، مخاطب خود را بشناسد و با او به اندازه توان و ظرفيت علمي او سخن بگويد و ميزان گفتگو را نيز بسنجد، قدر و منزل علم را بشناسد و آنرا به ثمن بخس نفروشد، در برابر اهل دانش فروتني كند و در مقابل مردم خضوع نموده آنها را به تواضع در برابر پروردگار جهان فرا خواند، دانش و آگاهي او با روح يقين درآميخته باشد و در شناخت خود دچار شك و دودلي نشود، به مجهولات و ندانسته‌هاي خود آگاهي داشته باشد و معلومات او، وي را فريفته و مغرور نكند، براي كسب علم و آگاهي عطش روزافزون داشته باشد و براي تعلم خود مرزي قرار ندهد، خطا و اشتباهات خود را بپذيرد و به صحت آن، اصرار نورزد. آري چنين عالماني رهروان راه سعادت و ضامن بقا و دوام جامعه و پيشكسوتان عرصه علم و اجتهاد هستند و فضاي جامعه را به نور علم تقدس مي‌بخشند و مردم نيز از شمع وجودشان استفاده مي‌كنند.

كتابنامه

1. احسان بخش، صادق، (1370ش)، آثار الصادقين، گيلان: ستاد نماز جمعه.
2. اصفهاني، راغب، (1378 ش)، تفسير مفردات الفاظ قرآن، با تحقيق و ترجمه سيد غلامرضا خسروي حسيني، تهران: مرتضوي.
3. انصاري، محمدعلي، (بي‌تا)، غرر الحكم و درر الكلم، قم: دارالكتاب.
4. پاينده، ابوالقاسم، (بي‌تا)، نهج‌الفصاحه، سخنان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله، تهران: انتشارات علمي.
5. حسيني دشتي، محمد، (1379 ش)، معارف و معاريف، تهران: مؤسسه‌ي فرهنگي آرايه.
6. شاه عبدالعظيمي، حسين بن احمد،، (بي‌تا)، تفسيراثني عشري، تهران: ميقات.
7.شهيد ثاني، زين‌الدين، (1359 ش)، آداب تعليم و تعلم در اسلام، مترجم سيد محمد باقر حجتي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
8. صدوق، ابوجعفر محمد، (بي‌تا)، معاني الاخبار، ترجمه عبدالعلي محمدي شاهرودي، تهران: دارالكتب اسلاميه. ،
9. طباطبايي، سيد محمدحسين، (1367 ش)، تفسيرالميزان، تهران: بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي.
10. ___، ____، (1368 ش)، اصول فلسفه و روش رئاليسم، قم: انتشارات صدرا.
11. فيض‌الاسلام، علي نقي، ، (135 ش)، ترجمه و شرح نهج‌البلاغه، قم: مشرقين.
12. كاشاني، مولي فتح‌اله، (1385 ق)، منهج‌الصادقين في الزام المخالفين، تهران: علميه اسلاميه.
13. كليني، ابوجعفر محمد بن يعقوب، (1348 ش)، اصول كافي، تهران: دفتر نشر فرهنگ اهل البيت (ع).
14.مجلسي، محمدباقر، (بي‌تا)، بحارالانوار، بيروت: دارالمصطفي.
15. مدير شانه‌چي، كاظم، (1354 ش)، علم الحديث، قم: دفتر انتشارات اسلامي.
16. مكارم شيرازي، ناصر، (1375 ش)، تفسير نمونه، قم: مدرسه اميرالمومنين. منبع:مشريه مجموعه مقالات قرآن و علم

سه شنبه 4 مهر 1391  1:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارزش علم آموزي و تربيت از منظر قرآن کريم

ارزش علم آموزي و تربيت از منظر قرآن کريم

دکتر سيد عبدالوهاب طالقاني
قرآن پژوه و استاد دانشگاه و عضو هيئت تحريريه فصلنامه قرآني کوثر
چکيده:

همين ارزش براي علم کافي است که خداوند معلم نخست است. در سوره ي علق، نخستين سوره ي قرآن مي فرمايد:
بخوان به نام پروردگارت که آفريد(1) او انسان را از علق (خون بسته شده) آفريد (2) بخوان و درياب که پروردگارت از همه گرامي تر و بزرگوارتر است(3) همان پروردگاري که با قلم آموخت(4) به انسان آموخت آن چه را نمي دانست(5)
و در سوره ي بقره، آيه ي 31 مي خوانيم: (و همه نام ها را به آدم آموخت و سپس آن معاني را به فرشتگان عرضه داشت و گفت نامهاي اينها را به من خبر دهيد اگر راستگوئيد و گفتند تو از هر نقص و عيبي منزهي، ما را دانشي جز آنچه خود به ما آموخته اي نيست)
و در سوره الرحمن (آيات اول تا چهارم)، خداي عزوجل، خود را تعليم دهنده ي قرآن مي داند و پس از آفرينش انسان، بيان را به او آموخته است:
خداوند پيامبران را براي همين اصل اساسي رسالت داده تا آنچه را مردم نمي دانند به آنها ياد دهند و بر اين اصل انبياء را پس از خداوند، معلم حقيقي مي دانيم:
در سوره بقره آيه 151 آمده است:
(همان طور که در ميان شما پيامبري از خودتان فرستاديم که آيات ما را براي شما مي خواند و شما را پاک و پيراسته مي گرداند و به شما کتاب و حکمت مي آموزد و چيزهايي را که از پيش نمي دانستيد، يادتان مي دهد) (بقره 151/2).

نکته:

براي ارزش علم همين کافي که چون انسان را بدون علم معرفي کنيم و بحث از خوردن باشد، انسان در کنار چهارپايان ذکر مي شود:
از آنها بخوريد و دام هايتان را بچرانيد که به راستي در اين نظام آفرينش براي خردمندان و انديشمندان نشانه ها و آيات فراواني است (طه 54/20)
اما چون اين انسان به زيور علم آراسته گردد و از او به «اوتوالعلم» تعبير شود، او را کنار ذات کبريايي حق تعالي و ملائکه مي بينيم:
خداوند که برپا دارنده ي عدل است گواهي مي دهد که جز او معبودي شايسته ي پرستش نيست و فرشتگان و دانشمندان نيز گواهي مي دهند. آري هيچ معبودي شايسته ي پرستشي جز او نيست همان که توانمند است و کارهايش هدف دار و حکيمانه است. (آل عمران 18/3)
و نيز خداوند به هرکس حکمت و دانش عنايت فرمايد از آن به خير کثير تعبير مي فرمايد:
و خلقت همه ي جهان آفرينش بر اين اصل استوار است که انسان ها عالم شوند و حقايق را دريابند. (بقره 269/2)
خدا همان است که هفت آسمان را آفريد و از زمين نيز مثل آن ها را آفريد؛ و فرمان او در ميان آن ها (ميان آسمان و زمين يا ميان آسمان ها و ميان زمين ها) فرود مي آيد تا بدانيد که خداوند بر هرچيزي تواناست و اين که خدا دانشش همه چيز را فراگرفته است (طلاق 12/65)

نکته:

دانايي، ناداني در اصطلاح قرآن و شرع مقدس، عالم مقابل جاهل قرار نمي گيرد بلکه پيوسته از لغت منفي علم استفاده مي شود. در آيه 30 سوره ي بقره مي خوانيم:
(.... قال اني اعلم مالا تعلمون)
نمي فرمايد «ماتجهلون» و در آيه ي 32 همين سوره مي خوانيم:
( قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا ...)
سوال : آيا کلمات « جهاله، جاهلون، تجهلون» که در قرآن آمده چگونه بايد تعبير شود؟ و مورد استعمال آنها کجاست؟
پاسخ: شما در اول اصول کافي مي خوانيد: « کتاب العقل و الجهل» و پس از آن کتاب «فضل العلم» مي آيد و اولين حديث با اين عبارات شروع مي شود: قال رسول الله: ( ... عن ابي عبدالله عليه السلام قال)
« طلب العلم فريضه علي کل مسلم الا ان الله يحب بغاه العلم»
فرا گرفتن علم برهر مسلماني واجب است آگاه باشيد خداوند طالبان علم را دوست مي دارد.
نفرموده است « کتاب العلم و الجهل» بلکه جهل برابر عقل قرار گرفته است. توضيح آنکه : برابر روايت سوم «کتاب العقل و الجهل» عقل را اينچنين مي يابيم : قال: قلت له ما العقل، قال « ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان» آنچه در پرتو آن خداوند عز اسمه عبادت مي شود و به وسيله ي آن بهشت حاصل آيد، آن را «عقل» نامند، لذا آنچه انسان را از حقايق و تعالي الي الله دورکند « جهل» ناميده مي شود گرچه عالم به علوم ظاهر مي باشد.
اين آيات، مؤيد اين فرق است:
( انما التوبه علي الله للذين يعملون السوء بجهاله ... )
جز اين نيست که پذيرش توبه برخداوند براي کساني است که از روي ناداني کار ناپسند انجام مي دهند و بعد پشيمان شده، زود توبه مي کنند. آنانند که خداوند توبه شان را مي پذيرد، چه آن که خدا دانا و حکيم است. (نساء 17/4).
( و اذا جاءک الذين يومنون بايتنا فقل سلام عليکم ...)
و چون آنان که به آيات و نشانه هاي ما ايمان آورده اند نزد تو آيند، بگو: سلام عليکم ( سلام و سلامت بر شما باد) پروردگارتان مهرباني و رحمت را بر خويش نوشته و لازم نموده است. نوشته است که هر کس از شما مومنان از روي ناداني کار بدي انجام دهد و پس از آن پشيمان شده و گذشته را اصلاح کند، او را ببخشايد و بر او رحمت آورد چرا که خداوند بسيار بخشاينده و مهربان است (انعام 54/6)
در داستان حضرت يوسف (ع) و برادرانش مي خوانيم:
( قل هل علمتم ما فعلتم بيوسف و اخيه و اذا انتم جاهلون)
يوسف گفت آيا دانستيد که در گذشته آن
گاه که نادان بوديد، با يوسف و برادرش چه کرديد؟ (يوسف 89/12)
برادران يوسف به همه چيز علم داشتند اما از حقيقت عقل و عبوديت و اکتساب بهشت و اجتناب از گناه به دور بودند، از اين جهت آنها را جاهل مي نامند.
اصولاً جاهل در قرآن به کسي گفته مي شود که راه ضلال به پيمايد و از راه مستقيم و تقرب الي الله دور باشد:
الف) (قالوا يا موسي اجعل لنا الهاً کما لهم ءالهه قال انکم قوم تجهلون)
... گفتند: اي موسي! براي ما هم خدايي قرار بده همچنان که براي اينان خداياني است. موسي گفت: بي ترديد شما قومي هستيد که ناداني مي کنيد. (اعراف 138/7)
ب) (ائنکم لتأتون الرجال شهوتاً من دون النساء بل انتم قوم تجهلون)
آيا شما از روي شهوت و تمايل جنسي به سوي مردان مي رويد (هم جنس بازي مي کنيد) و زنان را وا مي نهيد؟ بلکه شما مردمي هستيد که سخت ناداني مي کنيد. (نمل 55/27)
ج) ( قل افغيرالله تأمروني اعبد ايها الجاهلون)
پس بگو: اي نادانان! آيا به من فرمان مي دهيد که غير خدا را بپرستم؟ (زمر 64/39)
علم تا آنجا ارزش دارد که در جهت تعليم، پيامبر اولوالعزم الهي مأمور مي شود. آن عبد صالح که از علم لدني بهره مند شده است را بيابد و کسب علم کند. مشروح داستان را از سوره کهف در قرآن مي شنويم:
در آن جا بنده اي از بندگان ما را يافتند که ما از نزد خود او را رحمتي خاص داده و از جانب خود دانشي به او آموخته بوديم. موسي به او گفت: آيا در پي تو بيايم تا آن چه تو را آموخته اند به من بياموزي تا مرا مايه ي رشد و هدايت باشد؟! او گفت: تو هرگز نمي تواني هم راهي مرا تحمل کني و صبور باشي (و آن چه را مي بيني بپذيري، چرا که ملاک کار من آن علم و درايت برتر است). و چگونه مي تواني بر آنچه دانش تو بر آن احاطه ندارد (ريشه و حکمت آن را نمي شناسي) صبر و تحمل کني؟ موسي گفت: اگر خدا بخواهد مرا صبور و اهل تحمل خواهي يافت و در هيچ امري تو را نافرماني نخواهم نمود.
وقتي موسي قول مي دهد که در برابر پيش آمد مسايل صابر باشد، عبد صالح به پيامبر الهي در حال تعليم مي گويد:
او گفت: بنابراين اگر همراه من آمدي نبايد از من چيزي بپرسي تا خود از آن سخني براي تو بازگويم (و راز و اسرار کار را بداني)، (سوره کهف آيات 65 تا 70)
اکنون که مقام علم و ارزش آن شناخته شد، به بينيم آيا مطلق علم ما را به مقصد مي رساند يا مقدمه است براي عمل؟ مسلماً علم هرگاه با عمل توأم شد، فلاح و فوز عظيم را نصيب صاحبش مي کند والا وبالي بيش نيست. حال با آيات قرآن، توضيح بيشتر داده مي شود:
بهترين خلق و بدترين خلق را از زبان قرآن مي شناسيم:

جايگاه علم و عمل در قرآن:

(در سوره بينه آيات 6و7 آمده است: بي ترديد کساني که به اسلام کفر ورزيدند از اهل کتاب و مشرکان در آتش جهنم جاودانه خواهند بود. آنها بدترين مخلوقاتند و آنان که ايمان آورده و عمل هاي شايسته انجام داده اند بهترين مخلوقات هستند.)
در اين آيات از کفار و مشرکين « بدترين مخلوق» و مومناني که اهل عمل صالح هستند. «بهترين مخلوق» تعبيرشده است. علت را با بررسي برخي از مفاهيم قرآن مي يابيم: در سوره
الشمس در آيات نخستين بعد از يازده سوگند مي فرمايد: (قد افلح من زکاها* و قد خاب من دساها* ...)
سوگند به خورشيد و پرتو روشن آن(1) و به ماه، هنگامي که به دنبال خورشيد درآيد (2) و به روز، آن هنگام که آن را (زمين را) خوب روشن گرداند (3) و به شب، آن هنگام که آن را (زمين را) خوب روشن گرداند (3) و به شب، آن هنگام که آن را فرا گيرد(4) و به آسمان و آن که آن را برافراشت (بناکرد) (5) و به زمين و آن که آن را گسترانيد (6) و به جان و آن که آن را آراسته و سامان داده است (7) آن گاه بدي ها و خوبي هايش را به آن الهام نموده است(8) و به همه ي اين ها سوگند که هرکس جان را پاک کرد، قطعاً رستگار شد(9) و آن که جان را پليد و آلوده کرد بي گمان زيان ديد (10) (سوره شمس، آيات 1تا10)
فلاح و رستگاري، هدايت و سعادت جاودانه در پرتو تزکيه و پاک نمودن نفس حاصل مي شود اما زيانباري و سوء عاقبت، نتيجه ي آلوده کردن نفس خواهد بود.
پس ملاک در سعادت، نفس و تزکيه نفس و ملاک در شقاوت، آلوده ساختن نفس معرفي شده است و از اين جهت در آيات فراوان ديده مي شود که خداوند متعال آدميان را بر مراقبت از نفس هشدار داده است.
( يا ايها الذين آمنوا عليکم انفسکم لا يضرکم من ضل اذا اهتديتم ...)
هان اي کساني که ايمان آورده ايد! بر شما باد که خود را مراقبت کنيد هرگاه شما هدايت يافته باشيد کساني که گمراه شده اند به شما زياني نمي رسانند. بازگشت همه ي شما به سوي خداست، پس شما را به آنچه عمل مي کرديد آگاه خواهد ساخت (مائده 105/5)
اين آيات را در کنار آيات 15و16 سوره مائده قرار مي دهيم و با هم آنها را با دقت مي خوانيم:
( يا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا يبين لکم کثيراً مما کنتم تخفون من الکتاب...)
اي اهل کتاب! همانا فرستاده ي ما به سوي شما آمد، او بسياري از چيزهايي را که از کتاب آسماني پنهان مي کرديد براي شما بيان مي کند و از بسياري در مي گذرد، به راستي از طرف خداوند براي شما نوري و کتابي آشکار آمده است (15)
خداوند با آن کتاب کساني را که خشنودي او را دنبال مي کنند به راه هاي سلامت هدايت مي کند و آنان را به اذن خود از تاريکي ها به سوي روشني بيرون مي برد و به راهي راست هدايتشان مي کند(16)
هدايت و راه يابي به راه هاي امن (ايمن) خروج از پليدي ها و تاريکي هاي جهل و نفاق و گناه و راه يافتن به روشنايي مطلق و هدايت به راه مستقيم، تماماً در سايه ي آگاهي بر معارف حقه و پيروي از آنها است.
يعني علم به حقايق و معارف الهي و عمل به وظايف و اجتناب از محارم و معاصي، سعادت انسان را تأمين مي کند و او را «خير البريه» معرفي مي نمايد.
براي توضيح بيشتر، بايد توجه داشت که آگاهي بر حقايق اعتقادي را «علم» مي ناميم و عمل به اخلاق حسنه و تداوم وظايف را، «تربيت» نام مي گذاريم.
يعني آنگاه که علم آمد، نوبت عمل مي رسد. نفس که شناخته شد، وظايف اخلاقي و عملي آن شناخته مي شود و عمل به آنها واجب مي گردد.
براي توجه بيشتر به اين مقدمه، آيات سوره ي رعد را با هم مرور مي کنيم.(از آيه ي 19 تا 22)
(افمن يعلم انما انزل اليک من ربک الحق کمن هو اعمي انما يتذکر اولوا * الذين يوفنون بعهدالله....)
آيا آن کس که مي داند آن چه از سوي
پروردگارت بر تو فرو فرستاده شده، سراسر حق و درست است؛ چون کسي است که نابيناست و نمي داند؟ تنها خردمندان متذکر مي شوند و پند مي گيرند.
پس علم در درجه ي اول معارف قرار دارد و درجه دوم، عمل به مسائل اخلاقي و انجام تکاليف الهي، يعني اتيان واجبات و ترک محرمات است که از آن هم خردمندان آگاهند.
خردمند در مقام عمل کيست؟
آنکه :
(1) آنانکه به پيمان خدا پايبندند و به آن وفا مي کنند و پيمان شکني ندارند (20)
(2) و هم آنانکه آن چه را خداوند دستور فرموده که پيوند داده شود، پيوند مي دهند.
(3) و از پروردگارشان مي ترسند
(4) و از بدي و سختي حساب آخرت هراس دارند.
(5) و هم آنانکه براي بدست آوردن رضاي پروردگارشان، صبر و تحمل مي کنند.
(6) و نماز را برپا داشتند (و اقاموا الصلوه)
(7) و از آن چه به آنان روزي داده ايم، پنهان و آشکارا به ديگران انفاق کردند.
(8) و با کارهاي نيک، بدي ها را دور مي کنند. فرجام نيکوي آن خانه پاياني (و آرامش ابدي) براي آنان است. (و يدرء ون بالحسنه السيئه...)

نکته ي مهم نهايي:

وراثت يا محيط کداميک يا هر دو؟
از قديم الايام بين متخصصين فن، يک مسئله ي اساسي و ريشه اي، مورد بحث و استدلال بوده است که آيا کدام يک از اين دو اصل، در مسئله ي تربيت، نقش بيشتري دارد.
آيا بنياد (يعني وراثت) و داشتن زمينه مساعد ذاتي در تعليم و تربيت، نقش مهم را ايفا مي کند و يا آنکه بنياد و وراثت در برابر تأثير محيط و اکتساب، ناچيز است و محيط نامناسب است که شرايط را دگرگون مي سازد، بدين معني : محيط خوب، خوبان را تحويل مي دهد و محيط بد، بدان را مي سازد. در ميان گذشتگان علم و ادب، سعدي شيرازي، از همه بيشتر در حکايات گلستان خود به اين مسئله پرداخته و داستان ها ساخته و از هر دو عامل، زيرکانه طرفداري کرده و مشخصاً نظر نداده که کدام يک موثرترند؛ گرچه در بعضي موارد، بنياد و وراثت را بيشتر اهميت داده است.
ما از بين داستان هاي تربيتي گلستان، به حکايت سوم از باب اول (سيرت پادشاهان) اکتفا مي کنيم.
طايفه ي دزدان عرب بر سر کوهي نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکائد ايشان مرغوب و لشکر سلطان مغلوب ... مدبران نظر داشتند که مقابله با اين مزاحمان نوپا، به مراتب آسان تر است تا وقتي که از قدرت بيشتري برخوردار شوند و اصولاً اقدام به تربيت قبل از شکل گيري، آسان است ولي چون شکل گرفت و قدرت يافت، کاري است بس مشکل.
درختي که اکنون گرفتست پاي
به نيروي مردي بر آيد زجاي
ورش همچنان روزگاري هلي
بگردونش از بيخ برنگسلي
سرچشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گرفتن به پيل
عده اي دلاور را اعزام داشتند که در کوه پنهان شوند و شبانگاه که دزدان خسته بر مي گردند و به خواب مي روند، به آنها حمله نمايند و دستگيرشان نمايند و به نزديک سلطان برند، نقشه عمل شد، دزدان را به نزد شاه آورند. شاه دستور داد همه کشته شوند، در ميان دزدان، جواني بود که يکي از وزرا (سنبل طرفدار محيط سالم و تربيت صحيح) شفاعت کرد که از گناه او در گذرد و کشته نشود تا به تربيت او اقدام نمايد. شاه که سنبل طرفداري از بنياد و وراثت است و تربيت محيط براي اينگونه افراد در نظر او نقشي ندارد مي گويد:
پرتو نيکان نگيرد هر که بنيادش بد است
تربيت ناهل را چون گردکان بر گنبد است
او معتقد است نسل و تبار آنها از بيخ منقطع بايد گردد، به دليل آنکه:
ابر اگر آب زندگي بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخوري
با فرومايه روزگار مبر
کرني بوريا شکر نخوري
وزير در برابر شاه سکوت مي کند ولي سرانجام اظهار مي دارد: اما بنده اميدوار است که به صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد، که هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبر آمده است:
« کل مولود يولد علي الفطره فابواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه»
با بدان يار گشت همسر لوط
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزي چند
پي نيکان گرفت و مردم شد
عاقبت با وساطت ندما، شاه از کشتن او گذشت و گفت: بخشيدم گرچه مصلحت نديدم
اما وزير، به تربيت او اهتمام کامل نمود و چون آثار فلاح در او ظاهر گشت، تعريف او را به نزد سلطان نمود و گفت: تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او به در برده اما ملک در پاسخ گفت:
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمي بزرگ شود
سالي دو بر اين برآمد و اوباش محلت در او پيوستند و عقد مراقبت بستند تا به وقت فرصت، وزير و هر دو پسرش بکشت و نعمتي با قياس برداشت و در مغاره ي دزدان به جاي پدر نشست و عاصي شد. ملک (طرفدار وراثت و بنياد) گفت:
شمشير نيک از آهن بد چون کند کسي
ناکس به تربيت نشود اي حکيم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شور بوم خس
زمين شوره سنبل بر نيارد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نکويي با بدان کردن چنان است
که بد کردن بجاي نيک مردان
شأن تربيتي انسان در قرآن کريم:
قرآن کريم، شأن انسان را از موجودات ديگر، جدا مي داند و خداوند متعال، انبياء بيشمار را با تعليمات آسماني و ملکوتي بسيار، براي تربيت انسان فرستاده است و اگر عقيده و تئوري : « پرتو نيکان نگيرد هر که بنيادش بد است» را بپذيريم، بعثت انبياء عظام، عبث و بيهوده خواهد بود و در ترجمه و فهم آياتي از قبيل :
(1) ( و ان ليس للانسان الا ما سعي )(نجم 93/35)
(2) (و من اراد الاخره و سعي لها سعيها و هو مومن فاولئک کان سعيهم مشکورا) (اسراء 91/71)
(3) (کل نفس بما کسبت رهينه ) ( مدثر 83/47)
(4) (کل امريء بما کسب رهين) (طور 12/25)
(5) (و لمثل هذا فليعمل العاملون) (صافات 16/73)
حيران خواهيم گشت. جز آنکه اعتراف کنيم همگان مسئول هستند و بايد پذيراي تعاليم الهي باشند.

توضيح بيشتر:

ما در مورد غيرانسان، در قرآن چنين مي خوانيم :
اوست آنکه بادها را مژده دهندگاني پيشاپيش رحمتش (باران) مي فرستد تا چون ابرهاي سنگين را برداشتند آنها را به سوي سرزميني که از بي آبي مرده و بي گياه است، گسيل کنيم و از آنها آب فرو ريزيم و با آن آب، از هرگونه محصولي برآوريم؛ مردگان را هم اين چنين زنده مي کنيم و از گورها بيرون مي آوريم (تجديد حيات گياهان را يادآور شديم) شايد شما متذکر شده (زنده شدن دوباره ي آدميان را در قيامت) در يابيد.
سرزمين پاک و حاصل خيز، روئيدني آن (به تمامي) با اذن پروردگارش بر مي آيد و سرزميني که آلوده گشته است، گياهش جز به سختي، آنهم آلوده و پليد، نمي رويد. اين چنين آيات و نشانه ها براي مردمي که سپاس گزارند، روشن و گوناگون بيان مي کنيم (سوره اعراف، آيات 57و58)
شعر سعدي در داستان گذشته (باران که در لطافت طبعش خلاف نيست) اشاره به مضمون همين آيه است و دقيقاً از همين آيه الهام گرفته است. اما اينجا مسئله ي خاک است و گياه که با تقويت خاک و يا تعويض خاک و تغيير شرايط، مي توان بستري مناسب براي باغ ديگري آماده نمود ولي با انسان چه کنيم؟
انسان در مسئله ي تعليم و تربيت، با ديگر مخلوقات مقايسه نمي شود. آن خود جهاني ديگر دارد با مسائلي پيچيده که حکمت ارسال انبياء، هدف پروردگار را در تعليم و تربيت مشخص مي دارد. اولاً خداوند، انبياء را براي همه ي مردم فرستاده و آنان وظيفه دار تعليم و تربيت همگان هستند.
(1) (و ما ارسلناک الا کافه للناس بشيراً و نذيراً)( سباء 82/43)
(2) (و ارسلناک للناس رسولاً و کفي بالله شهيداً ) (نساء 97/4)
(3) ( و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين ) ( کهف 65/81)
پيامبر، همه را موعظه مي کند:
( قل انما اعظکم بواحده ان تقوموالله مثني و فرادي ) (سباء 64/43)
انبياء با اجراي دستورات الهي، در جهت نجات بشر، گاه با گروهي مواجه مي شوند که صريحاً به پيامبراظهار مي داشتند: چه موعظه کني و چه موعظه نکني، ما پذيراي شما نيستيم؛ براي مثال:
حضرت هود پيامبر، صريحاً به مردم خود اعلام مي دارد. (اني اخاف عليکم عذاب يوم عظيم...)
ولي مردم در جواب گويند: (قالوا سواء علينا اوعظت ام لم تکن من الواعظين)
(شعراء 135/26 و 136)
من بر شما از عذاب آن روزگار بزرگ (قيامت) مي ترسم
آن مردم گفتند: براي ما فرقي نمي کند که ما را پند و اندرز بدهي يا از واعظان نباشي (ما گوش نمي دهيم)
ولي برخي طوايف، پذيراي حرف حق نيستند و خداوند صريحاً مي فرمايد:
ولي خداوند هرگز امتي را هلاک نمي کند تا آنکه از سوي خود، پيامبراني بفرستد و آنها را آگاه کند، اگر پس از آگاهي، با عناد، نپذيرفتند آنگاه زمان هلاک آنها فرا مي رسد. (بقره 6/2)
بنابراين هلاکت و گمراهي و يا هدايت و نجات ابدي و پذيرش حق، تماماً از روي دليل و برهان و پس از اتمام حجت، انجام مي پذيرد. (قصص 59/28)
(... ليهلک من هلک عن بينه و يحيي من حي عن بينه) ( انفال 24/8)
... تا آن کس که بر اثر کفر و شرک نابود مي شود پس از روشن شدن حق نابود گردد و آن کس که بر اثر پيروي حق، حيات مي يابد دانسته و از روي دليلي روشن پيروي کند و حيات يابد.

سخن پاياني ما:

از نظر آيات قرآن، محيط و تربيت و نقش تربيتي انبياء، سهم بسزايي دارد و از وراثت هم نبايد چشم پوشيد، آن هم سهمي دارد و اين جا است که دستورات خاص تربيتي براي زمينه سازي مسائل تربيتي، نقش خود را خوب ايفا مي کند و براي کم کردن نقش وراثت دستورات سازنده اي به شرح زير صادر مي شود تا مولودي با بنيادي شايسته و بايسته به جامعه عرضه شود:
(1) براي ازدواج،از خانواده ي صالح، متقي و شجاع، همسر انتخاب شود.
(2) افراد اعم از زن و مرد، پيوسته مراقب خوراک و رفتار روزانه ي خود باشند.
(3) براي بچه دارشدن، مواقع خاص شرع مقدس با دستورات مربوطه، به هنگام هم بستر شدن، رعايت گردد.
(4) همسر به هنگام بارداري، در خورد و خوراک و طهارت و ساير سفارشات، تقيد خود را حفظ کند.
(5) همسر به هنگام شيرخوارگي فرزند، طبق دستورات دقيق شرع عمل کند.
(6) از روزهاي نخست، مراقب هم بازي هاي وي باشند و در تعليم و تربيت او طبق موازين شرعي و علمي، بکوشند و صدها مطلب ديگر که در کتاب هاي تربيتي به تفصيل آمده است.

تذکر:

دستوراتي را که در بهسازي محيط و تأثير تربيت، نقش بسزايي دارد و در اين موارد، بنياد و وراثت سهمي ندارد، ذيلا به اختصار بيان مي شود:
(1) در حالي که در انجام خوبي ها اعم از عملي و اخلاقي کوتاهي نمي کني،از امر به معروف به ديگران دريغ مدار.
(2) درحالي که خود از گناهان و بدي ها، چه اخلاقي و چه کرداري، به دور هستي از نهي منکر جامعه کوتاهي مکن.
(3) از معاشرت و مصاحبت اخيار و نيکان، در ارتقاء تربيت خود، استفاده کن.
(4) از معاشرت با بدان، حتماً اجتناب نما که آثار سوء آن، آدمي را فاسد مي کند. آنگاه که جهنمي ها، يکي از علل دوزخي شدن خود را اظهار مي دارند مي گويند: (و کنا نخوض مع الخائضين* و کنا نکذب بيوم الدين) (مدثر 45/74و46)
(5) در مجلسي که، مجلس گناه ناميده
مي شود، شرکت مکن.
(6) اگر در مجلسي وارد شدي که ديدي اهل گناه هستند، اگر مي تواني با منکر مبارزه کن و موجب ترک گناه شو، و اگر نمي تواني تو خود جلسه را ترک کند که محيط فاسد به تو زيان مي رساند.
(7) در انتخاب غذا حتماً سعي کن غذا حلال و پاک باشد.
(8) از مواد غذايي حرام و نجس بپرهيز.
(9) هرگز گناه را حقير مشمار و از آن اجتناب کن.
(10) هرگاه به گناه آلوده شدي، بلادرنگ استغفار کن که توبه تأثير تربيتي عجيبي دارد.

منابع

1-قرآن کريم، ترجمه آيت الله محمد يزدي قم، 1387.
2-حجتي، باقر، تعلم و تربيت (ترجمه منيته المريد)
3-سعدي شيرازي، گلستان
4-طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، تهران، بنياد علمي و فکري علامه طباطبائي، چاپ پنجم، 76.
5-کليني، محمدبن يعقوب، اصول کافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه.
منبع:نشريه کوثر ،شماره 32

 

سه شنبه 4 مهر 1391  1:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جايگاه علم و آموزش در قرآن و روايات

جايگاه علم و آموزش در قرآن و روايات

حسين سيف‌الهي

امروزه اهميت علم و دانش بر بشريت مخفي نيست، همه مكاتب بشري و اديان آسماني بر كسب علم و دانش تأكيد دارند و پيشرفت و ترقي در مسير علم را افتخار آميز مي‌شمرند. لكن بدون ترديد دين مبين اسلام بيش از هر دين و آيين ديگري به علم بها داده و انسان‌ها را به تعليم و تعلّم فراخوانده است.
ده‌ها آيه در قرآن كريم و صدها حديث در مجموعه ارزشمند سخنان اهل بيت عصمت (عليهم السلام) در بيان اهميت علم، جايگاه، تعريف، اقسام، شرايط و مسائل علم و آموزش و نيز مذمت جهل و آثار آن آمده است. با نگاهي گذرا به اين مجموعه گرانسنگ و مقايسه آن با ديگر مكاتب، مي‌توان دريافت كه هيچ مكتبي اين همه توصيف و تأكيد، آن هم با اين مضامين بلند و نوراني در باره علم ندارند.

تعريف علم

نكته اي كه نبايد از آن غفلت ورزيد اين است كه تعريف علم در مكاتب مختلف متفاوت است هر چند كه وجه مشتركي نيز بين همه آن ها وجود دارد؛ وجه مشترك آن ها اين است كه همه به دانستن چيزي كه انسان قبلا نمي دانست، علم مي گويند، اما اسلام تنها دانشي را علم مي نامد كه جهت توحيدي داشته و بر خوف و خشيت او بيافزايد. لذا قرآن كريم در آيه 28 سوره فاطر مي فرمايد: «إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ؛ از ميان بندگان خدا، تنها عالمان از او مى‏ترسند.»1 و در روايات متعددي از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «كَفَى بِخَشْيَةِ اللَّهِ عِلْما؛ علم براي خشيت و ترس از خدا كافي است.»2
بنابر اين تفاوت عمده اسلام با مكاتب بشري در تعريف علم اين است كه اسلام علم را به عنوان يك واژه مقدس در جهت رشد، تعالي و سعادت بشر به خدمت مي گيرد و لذا جهت گيري الهي را در آن شرط مي داند و مطلق دانستن را علم نمي شمارد. از اين رو اسلام علم را نوري مي داند كه خدا در قلب بندگانش قرار مي دهد؛ «العِلْمُ نورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ في قَلْبِ مَنْ يَشاء»3 به همين دليل است كه خداوند متعال در قرآن كريم، تعليم سحر و جادو را شيطاني و باطل معرفي كرده است؛ «وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ»4 زيرا سحر انسان ها را در مسير توحيد پيش نمي برد و از نورانيت الهي برخوردار نيست و دانشي شيطاني است.
نكته بسيار جالب توجهي كه در آموزه هاي ديني ما به چشم مي خورد اين است كه اسلام دو نوع جهل و ناداني معرفي كرده است: يكي جهلي كه در برابر علم است و ديگري جهلي كه در برابر عقل است؛ در روايت معروف و مفصلي كه امام صادق (ع) جنود عقل و جهل را بر شمرده و ضديت آن ها بيان فرمودند، علم را از جنود عقل شمرده و ضد آن را جهل دانستند و در عين حال ضد عقل را نيز جهل شمردند.5 بنابر اين اگر چه ندانستن جهل است، لكن مهم تر از آن اين كه خلاف عقل نيز جهل است. بنابر اين علم در صورتي جهل نيست كه مخالف عقل و شرع نباشد.
در نهج‌البلاغه، اميرمؤمنان (ع) علم را به دو قسم مطبوع و مسموع تقسيم كرده است؛6 علم مطبوع يعني علمي كه در طبيعت، سرشت و فطرت انسان نهاده شده است و علم مسموع يعني علمي كه با شنيدن به دست مي آيد. علما و مفسران اسلامي نيز، علم را به دو قسم موهبتي يعني خدادادي و اكتسابي تقسيم مي كنند7 و علم موهبتي را مصون از خطا و اشتباه مي دانند و علوم انبيا را از اين قسم به حساب مي آورند، ولي علم اكتسابي را مصون از خطا نمي دانند. اين تقسيم نيز به جهاتي مشابه آن تقسيم است. لكن آن چه مهم است اين است كه از ديدگاه اهل بيت (عليهم السلام) هر علمي كه بتوان از نگاه اسلامي علم ناميد، نوري است جانب خداوند متعال كه به روشن‌گري مؤمن مي انجامد، حتي اگر اين القاي الهي به واسطه كسب و تلاش بنده مؤمن باشد و با هواس ظاهري به دست آمده باشد.
تفصيل و توضيح اقسام علم و يژگي هاي هريك، بحث مستقل و مفصلي است كه مجالي ديگر مي طلبد لذا ما در اين نوشتار در صدد تطبيق تعريف مذكور و ويژگي هاي ياد شده با اقسام علوم و علوم روز نيستيم و تنها سعي بر آن است كه جايگاه علم و آموزش را از ديدگاه قرآن و روايات اهل بيت عصمت (عليهم السلام) بكاويم. لذا طبيعي است كه فضائل و مقاماتي كه براي علم و علما در اين نوشتار مورد بحث قرار مي گيرد، مربوط به علم با تعريف اسلامي آن است كه به برخي ويژگي هاي آن اشاره كرديم.

برتري علما

قرآن كريم در آيه 11 سوره مجادله اين آيه شريفه بر اهميت علم، برتري علما و رفعت مقام آنان تصريح نموده و فرموده است: يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ‏؛8 خداوند كسانى را كه ايمان آورده‏اند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مى‏بخشد.9
واژه «دَرَجاتٍ‏» كه مطلق و بدون تعيين حد خاص براي آن به كار رفته است، در ادبيات قرآن كريم حاكي از عظمت و بزرگي آن است. در تفسير اين آيه شريفه، ابوذر (رحمه الله) گويد پيامبر (صلّي الله عليه و آله) فرمود: ‏اي اباذر طالب علم را خدا و ملائکه و پيامبران دوست مي‏دارند. و علم را دوست نمي‏دارد مگر انسان با سعادت، پس خوشا به حال طالب علم، روز قيامت. و کسي که از خانه اش خارج شود تا دري از علم را به روي خود بگشايد، خداوند متعال به هر قدمش ثواب شهيدي از شهداي بدر را مي‏نويسد و طالب علم حبيب خدا است. و کسي که علم را دوست داشته باشد، بهشت بر او واجب مي‏شود و صبح و شام در رضاي خدا به سر مي‏برد و از دنيا خارج نمي‏شود مگر آن که از کوثر مي‏نوشد و از ميوه بهشت مي‏خورد و در جنت رفيق حضرت خضر (ع) خواهد بود. سپس حضرت فرمود: همه اين فضيلت ها، تحت اين آيه قرآن است که فرمود: «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ‏».10
ترديدي نيست كه مقام علما نزد خداوند، همچون ساير مردم نيست و هرچه انسان عالم‌تر باشد، مقام و منزلت او نزد او بيشتر است. قرآن كريم علاوه بر آيه فوق در سوره زمر نيز به اين مطلب مهم اشاره فرموده: « هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ؛11 آيا كسانى كه مى‏دانند با كسانى كه نمى‏دانند يكسانند؟!» و امام صادق عليه السلام نيز فرموده است: «فَضْلُ الْعَالِمِ عَلَى الْعَابِدِ كَفَضْلِ الْقَمَرِ عَلَى سَائِرِ النُّجُومِ لَيْلَةَ الْبَدْر؛12برتري عالم بر عابد مانند برتري ماه شب چهارده بر ديگر ستارگان است.
علامه طباطبايي (ره) در تفسير آيه فوق مي‌نويسد: «در اين معنا هيچ ترديدى نيست كه لازمه ترفيع خدا درجه بنده‏اى از بندگانش را باعث زيادتر شدن قرب او به خداى تعالى است، و اين خود قرينه و شاهدى است عقلى بر اينكه مراد از اينهايى كه موهبت علمشان داده‏اند، علمايى از مؤمنين است. بنا بر اين، آيه شريفه دلالت مى‏كند بر اينكه مؤمنين دو طايفه هستند، يكى آنهايى كه تنها مؤمنند، دوم آنهايى كه هم مؤمنند و هم عالم، و طايفه دوم بر طايفه اول برترى دارند، هم چنان كه در جاى ديگر فرموده: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ»13

علم و خلافت الهي

قرآن كريم در سوره بقره، آيات 31 تا 35 جريان خلقت حضرت آدم (ع) و مقام خليفة اللهي او را بيان كرده است كه در اين آيات، نكات بسيار مهمي در زمينه جايگاه علم و علم آموزي و مقام معلم و متعلم وجود دارد. ابتدا نگاهي به آيات و ترجمه آن مي‌كنيم و سپس به برخي نكات مهم آن اشاره مي‌كنيم:
«وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30) وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (31) قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (32) قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ (34) »14
«( (به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمين، جانشينى [نماينده‏اى‏] قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا!» آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم.» پروردگار فرمود: «من حقايقى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.» (30) سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!» (31) فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم تو دانا و حكيمى.» (32) فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن.» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را ميدانم؟! و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداشتيد!» (33) و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده و خضوع كنيد!» همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى و تكبرش) از كافران شد. ‏...»15

1- علم لازمه خلافت و جانشيني خداوند

خلافت و جانشيني خدا در بين خلق، صرفا يك مقام تشريفاتي نيست، بلكه خليفه خدا كسي اولاً از اوامر و نواهي الهي آگاه باشد و ثانياً توان اجراي آن در بين خلق را داشته باشد. لذا كسي كه نه عرفان كامل به خداوند و اسماي او دارد و نه شناخت كافي به مخلوقات و افعال خداوند دارد، نمي‌تواند جانشين خدا در بين خلق باشد. از اين رو مي‌بينيم خداوند متعال وقتي مي‌خواهد خليفه بيافريند، همه اسما يعني هر علمي كه لازمه خليفة اللهي است، به او مي‌آموزد: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»16.
كسي كه مي‌خواهد جانشين خدا باشد، بايد از همه چيز آگاه باشد؛ مثلا رسولان خدا و مقامات و اهداف آن‌ها را بداند تا بر خلاف ساير انبيا حركت نكند و تضاد در بين آنان پيش نيايد و بايد مؤمنان را از كفار بازشناسد تا در ارشادات و تشويق‌ها و تهديد‌ها و بشارت و انذار، دچار خطا نشود، و نيز بايد همه موجودات و نياز‌هاي آنان را بشناسد تا بتواند، جانشين خدا و حكم او حكم خدا باشد. بدين رو در برخي17 احاديث اهل بيت عصمت (عليهم السلام) اسماء در آيه شريفه به اسماي انبيا، ائمه، شيعيان و دشمنان و در برخي ديگر18 به اسماي زمين ها، كوه ها، رود ها، نباتات، درختان و حيوانات تفسير شده است. و نيز در حديثي امام صادق عليه السلام كه در پاسخ به سؤال از آيه شريفه با دست خود به آن سو و اين سو اشاره كرده و همه چيز را مصداق تعليم خداوند به حضرت آدم (ع) دانستند.19 همه اين احاديث نشان‌گر جامعيت علم آدم (ع) است كه لازمه جانشني خدا است.

2- علم، سبب برتري جانشينان خدا

ترديدي نيست كه خليفه و جانشين خداوند در عالم خلقت بايد بر ساير مخلوقات شرافت و برتري داشته باشد، و اگر نه ترجيح بلا مرجح مي‌شود كه از ديد حكمت لغو است و لغو در افعال خداوند متعال راه ندارد. بنابر اين انبيا و ائمه (عليهم السلام) كه خلفا و جانشينان خدا بر خلق هستند، بايد بر ساير مخلوقات برتري داشته باشند. اكنون اين سؤال مطرح مي‌شود كه وجه برتري خلفاي خدا بر ديگر مخلوقات چيست؟
از ديدگاه قرآن كريم، اين «علم» است كه سبب برتري و بزرگي خلفا و جانشينان خدا است؛ هر مخلوقي كه نسبت به اسما و صفات و نيز افعال خداوند، عالم‌تر باشد، و از مخلوقات او آگاهي داشته باشد، برتر و در نتيجه جانشين خدا بر خلق است. لذا خداوند متعال كه در سوره بقره، طي آيات 31 تا 35 جريان خلقت حضرت آدم به عنوان خليفه خدا در زمين را گزارش نموده، علم حضرت آدم را دليل برتري او بر ملائكه دانسته و با آنان احتجاج نموده و فرموده است: «أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ؛20اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد!»
و ملائكه نيز در پاسخ به عدم علم خود در برابر علم آدم (ع) كه همان علم الهي بود، اقرار كرده و راه تواضع را پيش گرفته و گفتند: «سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيمُ؛21 منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم تو دانا و حكيمى.»

3- علم سبب وجوب اطاعت و تواضع ديگران

نكته ديگري كه در آيات فوق وجود دارد و حاكي از بلندي جايگاه علم و تعليم و تعلم است، سجده ملائكه بر آدم (ع) به سبب برتري او از حيث علم است. بعد از آن كه خداوند متعال علم اسما يعني تمام علوم لازم براي خليفة اللهي را به حضرت آدم (ع) آموخت و از ملائكه خواست كه از آن علوم و اسما خبر دهند و آنان گفتند: «ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم‏»22 خداوند به حضرت آدم (ع) دستور داد كه از آن علوم به ملائكه بياموزد: «قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ؛ 23 فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) آگاه كن.»
و حضرت آدم (ع) در مقام معلمي ملائكه از آن اسما به ملائكه آموخت و در نتيجه عالم‌تر بودن آدم (ع) از ملائكه به اثبات رسيد، لذا خداوند به ملائكه دستور داد بر آدم (ع) سجده كنند: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرينَ؛24 و (ياد كن) هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: «براى آدم سجده و خضوع كنيد!» همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد، و تكبر ورزيد، (و به خاطر نافرمانى و تكبرش) از كافران شد. ‏...»
سجده بالاترين مظهر تواضع و تسليم است. يعني ملائكه موظف شدند كه تسليم آدم (ع) باشند و طبق آيات قبل مكلف شدند علم را از حضرت آدم (ع) علم بياموزند. لذا خدا همه انبيا را معلم بشر دانسته25 و بر تمام بشر واجب كرده كه آنان علم و حكمت بياموزند و از دستورات آنان اطاعت كنند تا به سعادت دنيوي اخروي نايل شوند كه در بحث بعدي بدان مي پردازيم.

علم آموزي، هدف بعثت انبيا

از جمله نكاتي كه اهميت فوق العاده علم و علم آموزي را از ديدگاه قرآن كريم اثبات مي‌كند، اين است كه تعليم بشر توسط پيامبران را هدف بعثت آنان ذكر كرده است:
«لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفي‏ ضَلالٍ مُبينٍ»26
«خداوند بر مؤمنان منت نهاد [نعمت بزرگى بخشيد] هنگامى كه در ميان آنها، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آيات او را بر آنها بخواند، و آنها را پاك كند و كتاب و حكمت بياموزد هر چند پيش از آن، در گمراهى آشكارى بودند.»27
بشر بدون تعليم از سوي پروردگار متعال در جهالت است و تنها خالق هستي است كه به همه خير و شرها، صلاح و فسادها، سعادت و شقاوت ها، و ... عالم است. و بر او است كه دست آفريده‌هاي خود را از جهالت خارج كند و به سوي حق و سعادت رهنمود شود. بي ترديد خداوند متعال بدون كوچك‌ترين اهمال، هدايت و تعليم بشر را به بهترين وجه ممكن انجام داده است: «الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَيانَ؛28 خداوند رحمان، قرآن را تعليم فرمود، انسان را آفريد، و به او بيان را آموخت.»
لكن خدواند متعال برخي را خود تربيت نموده و آنان را رسولان خود قرار داده و ديگر انسان‌ها را به دست انبياي خود تعليم داده است. لذا خداوند متعال در آيه فوق؛ «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» و آيات مشابه29 تعليم بشر توسط پيامبران را يكي از اهداف بعثت ذكر كرده است.

وجوب علم آموزي

آيات كريمه اي كه در بحث قبل بدان اشاره شده و مانند آن ها، علاوه بر بلندي جايگاه علم و علم آموزي، گوياي آن است كه تعليم بر انبيا و آموختن علم بر امت هاي آنان واجب است. زيرا وقتي كه علم آموزي هدف بعثت باشد، اگر پيامبران از اين امر كوتاهي كنند، به وظيفه رسالتشان عمل نكرده‌اند و چنين تقصيري در باره انبيا محال است زيرا آنان معصوم بوده و ابداً از انجام رسالت الهي خود كوتاهي نمي‌كنند.
علاوه اين كه چنين اهمالي، اگر ممكن باشد، _نستجير بالله_ نشانگر ضعف خدا در انتخاب رسولان مي‌باشد و اين نيز محال است. لذا بر پيامبران واجب است كه آن چه مورد نياز بشر و تأمين كننده سعادت آنان است، به آنان تعليم نمايند. بر انسان‌ها نيز واجب است كه از پيامبران (ع) علم بياموزند و به مقتضاي آن عمل كنند، زيرا اگر آموختن بر آنان واجب نباشد، وجوب تعليم بر انبيا لغو مي‌شود و خداوند حكيم كار لغو نمي‌كند. لذا خداوند انسان‌ها را نيز به آموختن علم از انبيا و حجت‌هاي او لازم شمرده و فرموده است: «وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ إِلاَّ رِجالاً نُوحي‏ إِلَيْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏؛30 ما پيش از تو، جز مردانى كه به آنان وحى مى‏كرديم، نفرستاديم! پس اگر نمى‏دانيد، از آگاهان بپرسيد»31
در احاديث اهل بيت (عليهم السلام) نيز بر وجوب طلب علم تأكيد بسيار شده است. پيامبر اعظم (صلّي الله عليه و آله) مي‌فرمايد: «علم آموزي بر هر مسلماني واجب است»32 چنين تأكيدي بر آموزش علم در حد فريضه‌اي ديني، نشانگر اهتمام ويژه اسلام به علم و دانش و زدودن جهل وناداني از مردم است. بدين مضمون روايات متعددي در منابع بسياري نقل شده است؛ در برخي از اين احاديث، اضافاتي آمده است كه نكات قابل توجهي در آن‌ها نهفته است؛ به سه نكته اشاره مي‌كنيم:

1- حد نداشتن علم

در ادامه حديث فوق، پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله) فرمود: «أَلَا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ بُغَاةَ الْعِلْمِ؛33آگاه باشيد كه خداوند كساني كه بيش از حد طلب علم مي‌كنند را دوست دارد.» «بغاة» جمع بغي به معناي «طلب توأم با تجاوز از حد»34 است. بديهي است كه تجاوز از حد در هر چيزي مذموم است مگر در علم آموزي. منظور اين است كه علم حد بردار نيست و ايستايي در آن راه ندارد و هيچگاه نمي‌توان به نهايت و پايان علم دست يافت؛ ز گهواره تا گور دانش بجوي. بنابر اين اگر چه هر مقدار كه علم آموزي محبوب خداوند است ولي قطعا كساني كه تلاش بيشتري در اين مسير دارند، محبوب‌ترند.

2- علم آموزي زنان

هر چند كه تعبير «كُلِّ مُسْلِمٍ» اعم از زن و مرد را شامل مي‌شود، با اين حال در برخي از روايات مذكور، به وجوب علم آموزي زنان نيز تصريح شده است: «طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَة؛35 علم آموزي بر هر مرد و زن مسلمان، واجب است.»
آري در مكتب همه انبيا، به خصوص اسلام، علم آموزي به جنس، گروه يا نژاد خاصي اختصاص ندارد. بلكه هر انساني در مسير علم و عمل به آن و دور شدن از جهل و ناداني، بايد گام بردارد. زيرا بديهي است كه عدم حركت در اين مسير افتادن به منجلاب جهل است و هدف بعثت پيامبران نيز نجات انسان‌ها از جهالت است. بنابر ترديدي نيست كه همه انسان‌ها اعم از زن، مرد، پير و جوان، كاسب، تاجر، كشاورز، همه و همه بايد در كسب علم و دانش كوشش كنند، چون پيامبران معلمان تمام بشريت‌اند و نجات بشر در گرو علم است.

3- تفسير علم واجب

در ادامه برخي از روايات ياد شده چنين آمده است: «أَيْ عِلْمِ التَّقْوَى وَ الْيَقِين‏»36«يعني علمِ تقوا و يقين است كه طلب آن بر زن و مرد واجب است نه هر چيزي كه علم ناميده شده باشد. و نيز در آياتي كه تعليم را هدف بعثت بر شمردند، قيد كتاب و حكمت آمده است: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ».
بنابر اين معناي وجوب طلب علم بر همگان اعم از زن و مرد و پير و جوان، آموختن هر آن چيزي كه بشر علم ناميده، نيست، بلكه مقصود علومي است كه سعادت بشر در گرو دانستن آن‌ها است. بدين رو است كه در آيات و روايات قيودي مانند علم تقوا و يقين و نيز قيد كتاب و حكمت آمده است. چنين علومي است كه كسب آن‌ها بر همگان واجب است و كسي از ترك آن ها، معذور نيست.
امام صادق عليه السلام در پاسخ به سؤال كسي كه در باره آيه شريفه «فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَة؛ دليل رسا (و قاطع) براى خدا است»37 سؤال كرد، فرمود: «خداوند متعال روز قيامت به بنده مي‌گويد: آيا عالم بودي؟ اگر بگويد: بله، مي‌فرمايد: پس چرا عمل نكردي به آن چه مي‌دانستي؟! و اگر بگويد جاهل بودم، مي‌فرمايد: چرا ياد نگرفتي تا عمل كني؟! پس اين گونه با او احتجاج مي‌كند و اين است حجت [تام ] و بالغه خدا»38
اسلام هم به دنيا نظر دارد و هم به آخرت و خواهان حُسن هر دو است؛ «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً»39 لكن از اين دو آخرت را برتر و اصل مي‌داند و دنيا را زمينه آباداني آخرت معرفي مي‌كند: «وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ 40؛ آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا، هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه (و مقام) خوبى به آنها مى‏دهيم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند!». در آيه ديگر مي فرمايد: «وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقينَ 41؛ و سراى آخرت بهتر است و چه خوب است سراى پرهيزگاران»،
البته كسب علوم بشري و تجربي نيز ممكن است گاه به صورت كفايي واجب گردد؛ رفع نيازهاي روز مره و توسعه اجتماع انساني اسلامي و رسيدن به استقلال و بي نياز از كفار و سد كردن راه تسلط كفار بر مسلمانان، از جمله ادله اي هستند كه مي‌تواند، كسب برخي علوم را بر عده اي به اندازه رفع نياز واجب كند. لكن وجوب مطلق و بي قيد و شرط، تنها بر علوم الهي و كسب معرفت تعلق دارد و همگان موظف اند، براي دريافت پيام انبياي الهي، تمام تلاش خود را به كار بندند.
البته اين بدين معنا نيست كه همه بايد، دست از كار و زندگي بكشند و براي كسب علم به محضر پيامبران و يا ائمه (عليهم السلام) و يا امروزه مثلا در حوزه‌هاي علميه در محضر علما خاضر شوند، بلكه هر كس به هر طريقي كه مي‌تواند، بايد اين وظيفه الهي را سامان بخشد.
قرآن كريم در اين باره بهترين فرمول قابل اجرا و حكيمانه اي را ارائه كرده است. از منظر قرآن كريم لازم نيست عموم مردم کوچ کنند و براي کسب علم به نزد پيامبر (صلّي الله عليه و آله) يا جانشينان او بروند، لکن واجب است عده‏اي هجرت علمي کنند و از ايشان كسب علم نمايند و سپس باز گشته و به ديگران برسانند؛ «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون‏»42
بنابر اين امروزه بر عده اي واجب است كه اولا علوم اسلامي را از راه تلمذ در پيشگاه علماي عصر بياموزند و در مرحله بعد براي تبليغ دين به اقصي نقاط جهان هجرت كنند، و بر مردم است كه از ارشادات اسلامي آنان بهره لازم را ببرند. همچنين امروزه با وجود سيستم‏هاي پيشرفته اطلاع رساني، كار تعليم و تعلم نيز آسان شده است و بر انديشمندان اسلامي است كه با استفاده بهينه از اين امكان ايجاد شده، بيش از پيش در تبليغ پيام قرآن كريم و رسولان خدا اقدام نمايند.

پی نوشت ها:

1. (35)فاطر28
2. بحارالأنوار، ج2، ص27
3. مصباح‏الشريعة، ص16
4. (2)البقرة102
5. الكافي، ج1، ص20، ح14
6. نهج‏البلاغة، ص534، حكمت 338
7. الميزان في تفسير القرآن، ج‏11، ص: 220
8. المجادلة(58)/ آيه11
9. ترجمه مكارم، ص543
10. بحارالأنوار، ج1، ص178, جامع‏الأخبار، ص37
11. الزمر(39)/ آيه9
12. الكافي، ج1، ص34، ح1
13. ترجمه الميزان، ج‏19، ص327، ر.ك الميزان في تفسير القرآن، ج‏19، ص188
14. البقرة(2)/ آيه30- 32
15. ترجمه مكارم، ص6
16. البقرة(2)/ آيه31
17. تفسيرالإمام، ص216، بحارالأنوار، ج11، ص117
18. تفسيرالعياشي، ج1، ص32 و 33، ح11-12، بحارالأنوار، ج11، ص146، ح16-19
19. تفسيرالعياشي، ج1، ص32 و 33، ح13، بحارالأنوار، ج11، ص146، ح20
20. البقرة(2)/ آيه31
21. همان32
22. همان 32
23. همان 33
24. همان34
25. (2)البقرة129
26. آل‏عمران‏(3)/ آيه 64
27. ترجمه مكارم، ص72
28. الرحمن(55)/ آيه‏1-4
29. به آيات 2 از سوره جمعة و 129 سوره بقرة مراجعه شود.
30. الأنبياء(21)/ آيه7، به آيه النحل(16)/آيه‏43 نيز رجوع شود.
31. ترجمه مكارم، ص322
32. الكافي، ج1، ص30، ح1، وسائل‏الشيعة، ج27، ص26، ح33115، بحارالأنوار، ج1، ص172، ح 26
33. همان
34. قاموس قرآن، ج‏1، ص207
35. عوالي‏اللآلي 4 70، ح36، مصباح‏الشريعة، ج 13، بحارالأنوار 1 177، ح54، و ج2 31، ح20
36. مصباح‏الشريعة، ص13، بحارالأنوار ج2، ص31، ح20
37. الأنعام(6)/ آيه‏149
38. الأمالي‏للمفيد، ص227، ح6، بحارالأنوار، ج1، ص177، ح58
39. البقرة(2)/ آيه201
40. النحل‏(16)/ آيه41
41. همان‏30
42. التوبة(9)/ آيه 122

 
سه شنبه 4 مهر 1391  1:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علم و عمل(دانستن، مقدمه انجام است)

علم و عمل(دانستن، مقدمه انجام است)

محمد نوري
اشاره

انسان دردمندي كه انبان بزرگ ابهام‌هاي خود را گشوده و چشم انتظار دستورالعمل است، از اين دستورالعمل‌ها چه بهره‌اي در نظر دارد؟ آيا جز اين است كه مي‌خواهد پس از يافتن راه، حركت كند و پس از گرفتن دستور، اجرا نمايد؟ اگر اين گونه نيست و قصد عمل وجود ندارد، آگاهي از اين بيهوده است. كسي كه آهنگ حركت ندارد،‌چرا بي‌جهت، وقت و فكر و نشاط خود را صرف يافتن و آموختن نقشه مسير كند؟ همان بهتر كه در بي‌خبري بماند؛ زيرا دانستن، مقدمه انجام دادن است و عمل، نتيجه علم.

1. دانستن براي عمل

امام اميرالمؤمنين فرمود:
)ثَمَرَه العِلمِ العَمَلُ بِهِ (؛1
ميوه دانش، به كار بستن آن است.
عالم رباني، حضرت آيت الله بهجت در اين باره مي‌فرمايد:
جماعتي هستند كه وعظ و خطابه و سخنراني را كه مقدمه عمليّات مناسبه مي‌باشند، با آن‌ها معامله ذي المقدمه مي‌كنند؛ ]آن را هدف نهايي مي‌دانند، نه مقدمه هدف[ كانّه دستور اين است كه بگويند و بشنوند؛ براي اينكه بگويند و بشنوند، و اين اشتباه است. تعليم و تعلّم، براي عمل مناسب است و استقلال ندارند.2
اين هشدار اوّليه، ‌از آن رو است كه گمان نشود «علم» به تنهايي كافي است. به دست آوردن علم و شناخت نقشه مسير، آغاز راه است نه پايان راه، بنابر اين هر كس بايد تصميم بگيرد «آنچه ياد مي‌گيرد، انجام دهد» و بر اين تصميم، صادق و استوار باشد.

2. مي‌داني؛ عمل كن

كسي كه بنا دارد با يافتن دستور عمل، برنامه زندگي خود را تنظيم كرده و پيش برود، در معرض اين سؤال قرار مي‌گيرد: آيا در مواردي كه به وظيفه آگاهي داشته‌اي و «به يقين» مي‌دانستي چه چيز تو را به سمت كمال پيش مي‌برد، عمل كرده‌اي كه اكنون در پي دستور جديد هستي؟ «گزاره‌هاي يقيني ما» براي آغاز حركت كافي است و عمل به همين گزاره‌ها، صداقت ما را در ادعايمان و تصميممان روشن مي‌كند. نقل شده است نقش انگشتر مبارك امام حسين عليه السلام اين جمله بود:
عَلِمتَ فَاعمَل3
دانستي؛ پس عمل كن.
اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايد:
عَلَي العالِمِ أَن يَعمَلَ بِما عَلِمَ، ثُمَّ يَطلُبَ تَعلُّمَ ما لَم يَعلَم4
بر عالم است آنچه را مي‌داند به كار بندد، سپس به دنبال دانشي رود كه نمي‌داند.
انّكُم إلَي العَمَلِ بِما عَلِمتُم أَحوَجُ مِنكُم إلي تَعَلُّمِ ما لَم تَكونوا تَعلَمون
شما به عمل كردن آنچه مي‌دانيد، نيازمندتريد، تا آموختن آنچه نمي‌دانيد.
باز، سخني از حضرت آيت الله بهجت را از نظر مي‌گذرانيم:
آقاياني كه طالب مواعظ هستند، از ايشان سؤال مي‌شود: آيا به مواعظي كه تا به حال شنيده‌ايد، عمل كرده‌ايد يا نه؟.... آيا اگر عمل به معلومات – اختياراً – ننمايد، شايسته است توقّع زيادتي معلومات؟5
هر كس براي آينده تصميم گرفته است آنچه ياد مي‌گيرد، انجام دهد، به گذشته بازگردد كه تاكنون چه ياد گرفته‌ است و به همان عمل كند. هر كس اعتراف دارد كه علم، مقدمه عمل و عمل، نتيجه علم است، انبوه مقدمات بي‌نتيجه‌اي را كه فراهم آورده است، به نتيجه برساند.
راه خداوند است (يا مَن سَبيلُهُ واضِحٌ لِلمُنيبين)6 نبايد توقع داشته باشيم استادي خبير، توصيه ويژه‌اي براي ما صادر كند كه هيچ پيامبر و امام و عالمي آن را بيان نفرموده و در هيچ كتاب و دفتري سابقه نداشته است.

3. فقط هر چه مي‌داني عمل كن؛ نمي‌داني، عمل نكن

بزرگان علم و عمل توصيه كرده‌اند آدميان براي حركت خود، مسيري مطمئن و مستحكم انتخاب نمايند و همه عمل خود را بر مدار «علم و يقين» تنظيم كنند؛ يعني تا هنگامي كه از «صحت» و نيز «فايده يا ضرورت» كاري مطمئن نشده‌اند، به آن اقدام ننمايند. اقدام به كار، بدون ايمان و اطمينان به آن، زبانه‌هاي تزلزل، ترديد و دودلي را در وجود ما شعله‌ورتر مي‌سازد؛ پس هر چه مي‌دانيم «صحيح و مفيد» است و فقط هر چه مي‌دانيم «صحيح و مفيد» است عمل كنيم.
امام صادق عليه السلام:
العامِلُ عَلي غَيرِ بَصيرَه كَالسّائِرِ عَلي غَيرِ الطَّريقِ، فَلايزيدُهُ سُرعَه السَّيرِ إلّا بُعداً ؛ 7
كسي كه بدون بينش عمل كند،‌همچون كسي است كه در بيراهه رود، چنين كسي هر چه تند رود، از راه دورتر مي‌افتد.
رسول اكرم صلي الله عليه و آله:
مَن عَمِلَ عَلي غَيرِ عِلمٍ، كانَ ما يُفسِدُ أكثَرَ مِمّا يُصلِح؛8
كسي كه بدون علم، عمل كند، آنچه خراب مي‌كند، بيش از آن است كه درست مي‌كند.
باز هم سخناني از عالم بزرگوار حضرت آيت الله بهجت: آنچه را كه دانستيم، عمل نماييم و آنچه را كه ندانستيم، توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود، هرگز پشيماني و خسارت در ما راه نخواهد داشت. اين عزم، اگر در بنده ثابت و راسخ باشد، خداي بزرگ، أولي به توفيق و ياري خواهد بود.9
خداوند، توفيق مرحمت فرمايد كه آنچه را مي‌دانيم، زير پا نگذاريم و آنچه نمي‌دانيم توقف و احتياط نماييم تا معلوم شود؛ نباشيم از آن‌ها كه گفته‌اند:
پي مصلحت مجلس آراستند*** نشستند و گفتند و برخاستند10
خداشناس، مطيع خدا مي‌شود و سر و كار با او دارد. آنچه مي‌داند موافق رضاي اوست، عمل مي‌نمايد، و در آنچه نمي‌داند، توقف مي‌نمايد تا بداند. و آن به آن، استعلام مي‌نمايد و عمل مي‌نمايد يا توقف مي‌نمايد. عملش، از روي دليل، و توقّفش، از روي عدم دليل.11
ملتفت باشيد. خيلي احتياط بكنيد. احتياط شما هم فقط در همين است كه از يقين تجاوز نكنيد.12

4. عمل كني، مي‌يابي

«عمل به آنچه مي‌دانيم»، يك تأثير بسيار مهم و شگفت‌انگيز به دنبال دارد و آن «روشن شدن مجهولات و مشتبهات» ‌ما است.
همان گونه كه مطالعه، مباحثه و حضور در مجلس درس، از راه‌هاي تحصيل علم محسوب مي‌شوند، يكي از راه‌هاي كسب و افزايش علم، «عمل به معلومات» است. در آيات و روايات، به صراحت و با زبان‌هاي مختلف، بر اين واقعيّت تأكيد شده است كه: عمل، نور دانشي جديد فرا راه انسان مي‌تاباند و مسير حركت او را روشن مي‌كند.
در قرآن كريم آمده است:
)يا أيُّهَا الَّذين آمنَوا، إن تَتَّقُوا اللهَ يَجعَل لَكُم فُرقاناً(13؛
اي مؤمنان! اگر تقواي الهي پيشه كنيد، خداوند براي شما فرقان ]=قدرت تشخيص حق از باطل[ قرار مي‌دهد.
)وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا(14؛
كساني كه در راه ما مجاهدت و كوشش نمايند، محقّقاً به راه‌هايمان هدايتشان مي‌كنيم.
)اتَّقُوا اللهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ الله(15؛
تقواي الهي پيشه كنيد و خداوند شما را مي‌آموزاند.
)وَ إن تُطيعوهُ تَهتَدوا(16
اگر خدا را اطاعت كنيد، هدايت خواهيد يافت.17
روايات نوراني پيشوايان معصوم عليهم السلام نيز اين حقيقت درخشان را چنين بيان داشته است:
امام صادق عليه السلام:
العِلمُ مَقرونٌ إلَي العَمَلِ، فَمَن عَلِمَ عَمِلَ، وَ مَن عَمِلَ عَلِمَ؛18
علم و عمل به هم بسته شده‌اند؛ هر كس بداند، عمل كند و هر كس عمل كند، بداند.
رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
مَن عَمِلَ بِما يَعلَمُ وَرَّثَهُ (عَلَّمَه) اللهُ عِلمَ ما لَم يَعلَم؛19
هر كس به آنچه مي‌داند عمل كند، خداوند،‌آنچه را ندانسته به او مي‌آموزد.
امام صادق عليه السلام: مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ كُفِيَ ما لَم يَعلَمُ؛20
هر كس به آنچه مي‌داند عمل كند، از آنچه نمي‌داند كفايت شود.
رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
ما أَخلَصَ عَبدٌللهِ عزَّوَجَلَّ أَربَعينَ صَباحاً إلاّ جرت يَنابيعُ الحِكمه مِن قَلبِهِ عَلي لِسانِهِ ؛ 21
هيچ بنده‌اي براي خدا چهل روز خالص نگردد، مگر آنكه چشمه‌هاي حكمت از قلبش بر زبانش جاري شود.
عارف رباني، حضرت آيت الله بهجت در دستورالعمل‌هاي خود به طالبان حقيقت بر اين قانون الهي بسيار تأكيد مي‌ورزد:
آيا مي‌دانيد كه هر كه عمل كرد به معلومات خودش، خداوند مجهولات او را معلوم مي‌فرمايد؟
آن چيزهايي را كه مي‌داند اگر عمل كند، آن چيزهايي را كه نمي‌داند مي‌فهمد... وقتي به آن‌ها عمل كردي، روشن مي‌شود. به همان دليلي كه اين‌ها را براي شما روشن كرد، آن‌هاي ديگر را هم روشن مي‌كند.22 استاد، علم است و معلّم، واسطه است. عمل به معلومات بنماييد و معلومات را زير پا نگذاريد، كافي است.23
براي درك بهتر از اين واقعيت شگرف، راننده‌اي را در نظر بگيريم كه قصد دارد در تاريكي شب به مسافرت رود. لامپ‌هاي اتومبيل، تنها مسافت بيست متريِ پيش روي او را روشن كرده و راننده فراتر از اين مسافت، ديد ندارد. اگر اين شخص، به بهانه اين كه تمام مسير جاده در معرض ديد او نيست از حركت باز ايستد، آيا در نظر خردمندان محكوم نمي‌شود؟
روش عاقلانه اين است كه با استفاده از همين روشنايي حركت كند و پيش رود. اگر اين مسير روشن را طي كند، بيست مترِ بعدي براي او معلوم مي‌شود. از اوّل نمي‌توان انتظار داشت كل مسير، روشن و تابناك باشد و حركت را نمي‌توان متوقف بر چنين انتظاري نمود. حركت را بايد با مقدار مسلّم آغاز كرد.
كسي كه آدرس منطقه‌اي دور دست را مي‌پرسد، نبايد توقّع داشته باشد تا پايان راه را قدم به قدم براي او ترسيم كنند. جاده اوّليه را نشانش مي‌دهند و به او مي‌گويند: «پيش رو، به دو راهي كه رسيدي، آن جا بپرس يا تابلوهاي نصب شده بر سر دو راهي، مسير حركت آينده تو را روشن مي‌كند». در هر صورت، اين مرحله نخست را بايد طي كني تا مرحله دوم را بيابي، و مرحله دوم را بايد طي كني تا توان درك مرحله بعد را داشته باشي.
بله؛ اگر از ابتدا براي تو معلوم نيست كه اين جاده تو را به هدف مي‌رساند يا نه، نبايد در آن پا بگذاري؛ ولي اگر اطمينان داري از همين جاده، بايد رفت، و نمي‌داني پس از رسيدن به دو راهي چه بايد كرد، اين مقدار معلوم را طي كن، به دو راهي كه رسيدي، براي تو معلوم خواهد شد.
مجهولات ما هر چند فراوان و چشمگير، به منزله نيمه خالي ليوان است و نبايد تمام توجه ما را به خود جلب كند. بخشي از اين ليوان پر است كه بايد از آن بهره جست. اين، كليد زرّين نجات از سرگرداني و تحيّر است. تزلزل و ترديد، توقف ايجاد مي‌كند و در مقابل، ايمان، حركت و نشاط، مي‌آفريند. با دانستن اين حقيقت تابناك، به دارايي علمي و يقين موجود خود توجه مي‌كنيم و با نهايت ايمان و اطمينان پيش مي‌رويم، نه اين كه با تمركز در كانون مجهولات و مشتبهات، به تحيّر و توقّف مبتلا شويم. انسان (با استفاده از سرمايه علمي خود) مي‌تواند در صعود به قله كمال يك لحظه هم متوقّف نشود؛ به شرط اين كه از اين دارايي علمي استفاده كند:
علم 1 ß عمل 1 ß علم 2 ß عمل 2ß علم 3 ß عمل 3

5. عمل نكني، نمي‌يابي

كسي كه بناي عمل ندارد، بايد بداند كه قابليت هدايت ندارد. كسي كه نمي‌خواهد برود، نمي‌تواند نقشه كل مسير را درك كند. علم و آگاهي، يكباره حاصل نمي‌شود. نبايد براي به دست آوردن همه مجهولات، اصرارِ بيهوده ورزيد. تربيت و تكامل انسان، تدريجي و وابسته به عمل است. با عمل كردن و پيش رفتن ظرفيت انسان براي فهم افزايش مي‌يابد24 امام صادق عليه السلام فرمود:
العَمَلُ وِعاهُ الفَهمِ ؛25
عمل، ظرف (و زمينه‌ساز) فهم است.
بنابر‌اين كسي كه عمل نمي‌كند، نبايد توقع فهم و هدايت داشته باشد؛ زيرا ظرفيت لازم را ندارد.26 آنچه مي‌دانيد عمل كنيد، و در آنچه نمي‌دانيد احتياط كنيد تا روشن شود، و اگر روشن نشد، بدانيد كه بعضي معلومات را زير پا گذاشته‌ايد. طلب موعظه از غير عامل، محل اعتراض است. قطعاً مواعظي را كه شنيده‌ايد و مي‌دانيد، عمل نكرديد وگرنه روشن بوديد.27 اگر ديد باز هم توقف دارد، بداند – به طور يقين – بعضي از معلومات را زير پا گذاشته است. كفشش ريگ دارد؛ خوب دقت نكرده كه اين ريگ را خارج كند.28
پس قاعده هدايت الهي اين گونه است: كسي كه عمل كند، حتماً هدايت مي‌شود؛ ولي كسي كه بناي عمل ندارد، هدايت نمي‌شود.

6. خطر از دست دادن يافته‌ها

كسي كه عمل نمي‌كند، علاوه بر اين كه از به دست آوردن علم محروم مي‌شود، با يك خطر سهمگين نيز مواجه است كه از دست دادن يافته‌ها است. همان طور كه با عمل به يقينيات امور مشتبه يقيني مي‌شود عمل نكردن به يقيني‌ها امور يقيني مشتبه مي‌گردد. آن كس كه به حقيقتي دست يافته است، بايد با عمل خود، شكرگزار اين نعمت باشد وگرنه آن را از دست خواهد داد. آنكس كه عمل نمي‌كند، در وجود خود، ابهام و ظلمت مي‌آفريند؛ يعني پس از اين كه به صحت،‌ حقانيت يا فايده كاري يقين يافت، دوباره در آن ترديد مي‌كند.
اين فرايند را مي‌توان اين گونه بيان كرد: كسي كه مي‌داند و خلاف دانسته خود عمل مي‌كند از دلخواه خود پيروي كرده است. او در حقيقت نتوانسته است از هواي نفس خود دست بردارد و «خوب» را بر «خوش» ترجيح دهد. اين ضعف و ناتواني در مخالفت با خواهش نفس، بسيار ناموجّه و در نظر شخص، بي‌درنگ محكوم است. انسان، براي نجات از اين محكوميت، به توجيه حركت خود مي‌پردازد و با فلسفه بافي و استدلال‌تراشي، در حق جلوه‌دادن تصميم خود و نجات از عذاب وجدان مي‌كوشد. همين تلاش نامبارك، آرام آرام چهره حقيقت را غبارآلود كرده و ترديد مي‌آفريند. در اين موقعيت، شخص، بافته‌هاي خود را باور و يافته‌هاي خود را از دست داده و از مسير هدايت گمراه شده است.
)وَ لاتَتّبِعِ الهَوي فَيُضِلَّكَ عَن سَبيلِ الله( ؛29
از خواسته دل پيروي مكن كه تو را از راه خدا گمراه مي‌كند.
اميرالمؤمنين عليه السلام:
من اتبع هواه اعماه و أصمه و أذله و أضله ؛30
هر كس از دلخواه خود متابعت نمايد، ]اين متابعت يا هواي نفس[ او را كور و خوار و گمراه مي‌كند.
آفه العقل الهوي31
آفت عقل، هواي نفس است.
بر پايه روايات، پيروي از خواهش‌هاي نفس و عمل نكردن به حق، ابزار ادراكي و قدرت تشخيص آدمي را از كار مي‌اندازد. همين هشدار – گويا و صريح – در نهج البلاغه چنين آمده است.
لاتجعلوا علمكم جهلاً و يقينكم شكّا، اذا علمتم فاعملوا، و إذا تيقنتم فأقدموا32
علم خود را به جهل، و يقين خود را به شك تبديل نكنيد. هر گاه دانستيد، عمل كنيد و هر گاه يقين كرديد، اقدام نماييد.
دانستن و عمل نكردن، گونه‌اي از نفاق است كه به از دست دادن باور مي‌انجامد. با از دست دادن باور و فراهم آمدن ترديد، استحكام و اطمينان زندگي از بين مي‌رود و انسان در صحنه‌اي سراسر حيرت و ظلمت قرار مي‌گيرد.
ذهب الله بنورهم و تركهم في ظلمات لايبصرون33
خداوند، نور منافقان را مي‌زدايد و آن‌ها را در تاريكي‌ها چنان رها مي‌كند كه هيچ نمي‌بينند.
يخرجونهم من النور الي الظمات34
]خدا[ آنان را از نور، به سوي تاريكي‌ها بيرون مي‌برد.
يادآوري: توجّه فراوان به مجهولات و بزرگ‌نمايي گزاره‌هاي متزلزل، اغلب برخاسته از كوتاهي و ناتواني در انجام وظايف مسلّم و مسؤوليت‌هاي قطعي است. كسي كه به وظايف خود پايبند نيست، براي توجيه سستي و كوتاهي خود به دنبال بهانه مي‌گردد، و چه بهانه‌اي بهتر از «نمي‌دانم» ؟ با اين بهانه، تا مدتي مي‌توان در پيشگاه خود و جامعه سرافراز باشد. سيد شهداي انقلاب اسلامي، آيت الله بهشتي مي نويسد:
تمايل به بي‌بندوبار زيستن، زمينه قبول هر مطلب جدي را – هر قدر هم روشن و مستدل باشد – در ما ضعيف كرده يا از بين برده است. گويي دوست داريم همواره در حال شك باقي بمانيم، مبادا گرفتار وظيفه شويم.. اين بيماري واگير يعني رواج سفسطه و وسواس در يك جامعه، كه نتيجه مستقيم آن، رواج شك‌هاي بي‌هدف و غير تحققي است، جامعه را با خطر بزرگي روبه‌رو مي‌كند؛ خطر بي‌مسلكي. در چنين جامعه‌اي، به زحمت مي‌توان چهارتا آدم هم فكر پيدا كرد. به محض اين كه چهار نفر دور هم جمع شدند، آن قدر از اين طرف و آن طرف، در كارشان وسواس و سفسطه و شك‌هاي بي‌اساس نفوذ مي‌كند كه قابل توصيف نيست. در اين چنين جامعه‌اي، ديگر نه وحدتي پيدا مي‌شود و نه مسلكي پا مي‌گيرد. وقتي جامعه‌اي بي‌مسلك شد، به راحتي و بدون مقاومت قابل توجه، برده ديگران مي‌شود، به همين سبب، يكي از برنامه‌هاي مؤثر استعمارگران در سرزمين‌هاي استعمار زده، شك پراكني و مبارزه با ايمان به هر نوع مسلك سازنده و مؤثر است.35
پس استقبال از شكّ و سؤال پيش از پرداختن به آگاهي‌ها و باورها، اغلب براي رهايي از قيد تعهد و فرار از سختي مسؤوليت است. كسي كه بناي انجام وظيفه و اداي تكليف دارد، از مسلّمات آغاز مي‌كند و در ميانه امواج سهمگين ترديد، به گزاره‌هاي يقيني چنگ مي‌زند.
انسان، هميشه مكلّف است، هر چند ميان انبوه مجهولات قرار گيرد و نمي‌تواند از دايره مسؤوليت خارج شود، هر چند محدوديت‌هاي فراوان او را احاطه كند. اين امانت سنگين بر دوش او باقي است؛ زيرا خدا او را صاحب اختيار و اراده آفريده است.

آيت الله بهجت:

ما از عهده تكليف خارج نمي‌شويم؛ بلكه بايد از عمل نتيجه بگيريم و محال است عمل ما بي‌نتيجه باشد و نتيجه، از غير عمل حاصل شود.36
«علم»، «توان» و «توجّه» سه شرط عمده تكليف است. كسي كه «نمي‌داند»، «نمي‌تواند» يا «توجه ندارد»، تكليف ندارد؛37 امّا خداوند ساختار وجودي انسان را چنان قرار داه است كه بهانه‌ اي براي فرار از تكليف در دست نداشته باشد.
اكنون به بررسي شروط سه گانه تكليف مي‌پردازيم:

شرط اوّل: علم

انسان، در تراكم شديد سؤال‌ها و ابهام‌ها نيز از علم تهي نمي‌شود. ما گاهي تصور مي‌كنيم مشكل عمده ما در پيمودن مسير كمال، «جهل» است و بايد اين ناآگاهي‌ها و سرگرداني‌ها برطرف شود تا مسير حركت ما هموار گردد؛ ولي چنين نيست و ما هميشه به اندازه لازم براي حركت، آگاهي داريم. گزاره‌هاي يقيني ما براي آغاز راه كافي است و بهانه كمبود علم، از ما پذيرفته نمي‌شود. انسان در هر موقعيّت و شرايط، به اوّلياتِ وظايف خود آگاه است.
«فَأَلهَمَها فُجورَها وَ تَقواها»38
«قَد تَبَيَّنَ الرُشدُ مِنَ الغَيِّ»39
خداوند شر و خير انسان را به او الهام كرد. راه هدايت از گمراهي، تبيين و روشن شده است.
اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است:
إِنَّ لَكُم عِلماً فَاهتَدوا بِعِلمِكُم؛
علم ]هميشه[ براي شما هست؛ پس به علم خود، هدايت جوييد.40

آيت الله بهجت:

هيچ كس نيست كه بگويد هيچ چيز نمي‌دانم. ]اگر بگويد[، دروغ مي‌گويد. هر كسي – غير معصوم – بعضي چيزها را مي‌داند و بعضي چيزها را نمي‌داند؛ آن چيزهايي را كه مي‌داند، اگر عمل كند، آن چيزهايي را كه نمي‌داند، مي‌فهمد.41

شرط دوّم: ‌توان و اختيار

يكي ديگر از شرايط تكليف، توان است؛ يعني نمي‌توان كسي را كه بر انجام كاري قدرت ندارد، به آن كار تكليف يا توصيه كرد. با زوال قدرت، تكليف هم ساقط مي‌شود، بنابراين، مسؤوليت ما هميشه در دايره توانايي‌ ما محصور است. مراد از قدرت در اين جملات، تنها نيروي بازو و قدرت بدني نيست؛ نيروي فكري، عادات و توانمندي‌هاي روحي، ابزار و وسايل، همكار و همراه (نيروي انساني)، قوانين و فرهنگ عمومي، و خلاصه مجموعه امكانات مادي و معنوي، در «اختيار» ما در انجام يك كار تأثير دارد.
دردآور و تأسف‌انگيز اين كه ما هميشه با محدوديت مواجهيم. بسياري از كارهايي را كه لازم مي‌دانيم، به سبب نداشتن سرمايه مالي، و امور ديگري را به سبب نداشتن ابزار و وسايل كافي نمي‌توانيم انجام دهيم. گاهي عادات گذشته ما مانع از انجام يك عمل مي‌شود. گاهي فرهنگ عمومي و شرايط اجتماعي، اجازه حركت به ما نمي‌دهد. گاهي نياز به همكاري ديگران داريم و هيچ كس ياري نمي‌كند. گاهي فرصت كافي براي عمل باقي نمي‌ماند. گاهي سرزنش ديگران، روحيّه ما را خرد و انگيزه ما را سست مي‌كند. گاهي خستگي شديد بر ما فشار مي‌آورد. گاهي سر و صداي محيط، تمركز ما را بر هم مي‌زند، و خلاصه درگيري با انواع محدوديت‌ها و جبرها ما را به ستوه مي‌آورد. در چنين شرايطي چه بايد كرد؟

7. تو مي‌تواني

اين درست است كه انواع محدوديت‌ها و ناكامي‌ها ما را احاطه كرده و اجازه فعاليت‌هايي از ما سلب شده است؛ ولي نمي‌توان انكار كرد كه در بدترين شرايط و با وجود بالاترين حجم محدوديّت، انسان از اختيار و توان تهي نمي‌شود و هميشه توان و اختياري – هر چند اندك – واجازه فعاليّت‌هايي – هر چند كوچك- براي او باقي مي‌ماند. همين توان اندك، محدوده مسؤوليت ما را مشخص مي‌كند. هميشه و در همه جا «ما مي‌توانيم»، و به همان اندازه كه مي‌توانيم وظيفه‌منديم؛ پس هيچ وقت بدون تكليف نمي‌مانيم.
مهم‌ترين وجه امتياز انسان از حيوان، همين اختيار و آزادي او است. انسان، در بدترين شرايط «مي‌تواند» بهترين باشد و در بهترين شرايط، «مي‌تواند» بدترين شود. كمبود امكانات و بدي شرايط، بهانه پذيرفته‌ شده‌اي براي فرار از مسؤوليت نيست.
اگر از ما درباره كافر نمونه و الگوي كفر بپرسند، به احتمال قوي يكي از سردمداران كفر، مثل ابوسفيان را معرفي مي‌كنيم. ولي قرآن كريم، همسر نوح و همسر لوط را نمونه اعلاي كفر مي‌شناسد؛ زيرا آن‌ها تحت نظر دو پيامبر خدا و دو بنده صالح او بودند و بالاترين دارايي براي رشد معنوي را در اختيار داشتند، امّا كمترين بهره را نبردند؛ يعني با اختيار خود همه اين امكانات را ضايع كردند. در مقابل، آسيه همسر فرعون را مؤمنِِ ايده‌آل نمونه و ضرب المثل ايمان معرفي مي‌كند؛ زيرا در بدترين شرايطِ رشد معنوي و در فقر شديدِ امكانات، ارتباط خود را با خدا حفظ مي‌كند و بيشترين بهره انساني را براي خود فراهم مي‌آورد:
)ضرَب اللهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَاَه نُوحٍ وَ امْرَأَه لُوطٍ كانَتَا تحْت عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صلِحَينِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنهُمَا مِنَ اللهِ شيْئاً وَ قِيلَ ادْخُلا النَّارَ مَعَ الدَّخِلِينَ * وَ ضرَب اللهُ مَثَلاً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا امْرَأَت فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَت رَب ابْنِ لى عِندَك بَيْتاً فى الْجَنَّه وَ نجِّنى مِن فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظلِمِينَ‏( 42
خدا براى كسانى كه كفر ورزيده‏اند، زن نوح و زن لوط را مَثَل آورده [كه‏] هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند، و كارى از دست [شوهران‏] آنها در برابر خدا ساخته نبود، و گفته شد: «با داخل شوندگان داخل آتش شويد. »
و براى كسانى كه ايمان آورده‏اند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده، آنگاه كه گفت: «پروردگارا، پيش خود در بهشت خانه‏اى برايم بساز، و مرا از فرعون و كردارش نجات ده، و مرا از دست مردم ستمگر بِرَهان. »
قرآن كريم در وصف فرعون مي‌گويد:
)فَاستَخَف قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ‏( 43
قومش را ذليل و زبون داشت و آنان همه مطيع او شدند.
پس از بيان اين جمله قرآن به جاي اين كه به عتاب و ملامت فرعون بپردازد، قوم او را محكوم مي‌كند:
)إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فَاسِقِينَ‏(
آن‌ها مردمي فاسق و نابكار بودند.
يعني در شرايط سختي كه فرعون براي مردم پديد آورده بود، قدرت و اختيار مردم و مسؤوليت آن‌ها ساقط نشد. پس هيچ كس نبايد براي شانه خالي كردن از بار تكليف، شرايط اجتماعي را بهانه كند؛ زيرا در تراكم انبوه مشكلات و محدوديت‌ها، باز هم «مي‌توان» و به قدر همان توان «مي‌بايد» حركت كرد.
توجه دائم به نيمه پر ليوان (توانايي‌ها) و اعتقاد راسخ به امكان حركت، ايمان و اميد را در دل ما زنده مي‌كند و حركت مي‌آفريند. اين اعتقاد راسخ، اگر با آلودگي به شبهات و توجه به كمبود‌ها و محدوديت‌ها و تكرار آيه يأس، آسيب ببيند و ايمان و اميد، به شك و ترديد بدل شود، باعث توقف حركت مي‌گردد. بايد بدانيم تا در اين دنيا هستيم، دست به گريبان كاستي‌ها و محدوديت‌ها خواهيم بود، و هيچ وقت نمي‌توانيم همه امكانات مطلوب خود را فراهم آوريم. بايد باور كنيم در اين عالم، به شرايط ايده‌آل و صد در صد رضايت بخش، دست نخواهيم يافت و همه آرزوهاي ما برآورده نخواهد شد. هميشه آرمان‌هاي ما با واقعيّت موجود فرسنگ‌ها فاصله دارد؛ زيرا طبعِ بي‌نهايت طلبِ انسان، به حدِّ مشخصي قانع نيست و به محدود، رضايت نمي‌دهد.
بنابر اين توقّع داشته باشيم تمام شرايط و امكانات آماده شود تا به راه افتيم، هيچ وقت از جاي خود حركت نمي‌كنيم. بايد از امكانات موجود بهره گرفت و در حيطه اختيار، مسؤوليت خود را انجام داد. تأمين شرايط ايده‌آل و امكانات كامل، آرزويي دست نايافتني است كه نبايد منتظر تحقيق نشست و عمل را به تأخير انداخت. بايد هميشه اين گونه فكر كرد كه: «من مي‌توانم و مسؤوليت دارم».

شرط سوّم: توجّه

يكي از مهم‌ترين شرايط تكليف «توجّه» است. انسان در حين غفلت، تكليف ندارد، و به شرطي كه اسباب غفلت را خود فراهم نكرده باشد، آدمي در برابر عمل اشتباه خود بازخواست نمي‌شود؛ امّا چنين نيست كه هميشه بي‌توجّه و غافل باشد. توجّه و تذكر در مواردي وجود دارد و در همان موارد انسان وظيفه‌مند است. در لحظه‌اي كه غفلتِ انسان به توجه تبديل مي‌شود، در همان لحظه تكليف بر عهده او مي‌آيد.َ
) إِمَّا يُنسِيَنَّك الشيْطنُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكرَى مَعَ الْقَوْمِ الظلِمِينَ‏(
و اگر شيطان از ياد تو برد، پس از تذكر با گروه ستمگران منشين.
)وَ الَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَحِشه أَوْ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ ذَكَرُوا اللهَ فَاستَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ ...... وَ لَمْ يُصرُّوا عَلى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏(44
آنان كه چون كار زشتي كنند يا بر خود ستم روا دارند، خدا را به ياد مي‌آورند و براي گناهانشان آمرزش مي‌خواهند... و بر آنچه مرتكب شده‌اند – در حالي كه مي‌دانند – پافشاري نمي‌كنند.
هيچ كس حق ندارد به بهانه غفلت در يك مورد، در همه موارد، از عمل دست بكشد. به محض از بين رفتن عارضه غفلت، انسان مكّلف مي‌شود برابر توجّهِ خود،‌عمل كند.
حضرت آيت الله بهجت مي‌فرمايد:
يك دقيقه خود را در ياد خدا ديديد، اختياراً خود را منصرف ننماييد. و به انصراف و غفلت غير اختياري اهميّت ندهيد.45
به اين ترتيب روشن شد راه حركت انسان براي قدم اوّل هميشه باز است. انسان مجموع امكانات لازم، شامل «آگاهي»، «توانايي» و «توجّه» را براي پيمودن قدم اوّل در اختيار دارد. اين امكانات هميشه از حد نصاب، بالاتر است و انسان را از عذر و بهانه خلع سلاح مي‌كند، پس مشكل عمده ما در راهِ عمل، ندانستن يا نتوانستن نيست. مشكل اصلي ما سستي و كوتاهي است و نا آگاهي، ناتواني يا غفلت، تنها در جايگاه پوششي براي مخفي نگاه داشتن آن به كار مي‌رود.

8. بركت استفاده از سرمايه

اگر انسان از سرمايه علم، توان و توجّه خود به خوبي بهره گيرد، سرمايه او افزايش مي‌يابد و دايره اختيار او وسيع‌تر مي‌شود. اين وعده ضمانت شده الهي و قانون هستي است. اگر انسان، آن جا كه مي‌داند و مي‌تواند و توجّه دارد عمل كند، بهره دانش و توان و توجه او افزون‌تر مي‌شود.
)وَ مَن يَتَّقِ اللهَ يجْعَل لَّهُ مِنْ أَمْرِهِ يُسراً( 46
هر كس تقوا ورزد، خداوند به فرمان خود براي او گشايش و سهولت قرار دهد.
تقوا عبارت است از انجام وظيفه. و وظيفه به علم و قدرت و توجه مشروط است؛ بنابر اين تقوا يعني آن‌جا كه مي‌داني و مي‌تواني و توجّه داري، عمل كني. بر پايه اين آيه مبارك، اگر چنين كني، خداوند گستره امكانات و اختيار تو را بيشتر مي‌كند؛ يعني سرمايه آگاهي، توان و توجّه تو را افزايش مي‌دهد و تو را از بن‌بست‌ها و محدوديت‌ها خارج مي‌كند.
)وَ مَن يَتَّقِ اللهَ يجْعَل لَّهُ مخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْث لا يحْتَسِب( 47
هر كس تقوا ورزد، خداوند براي او محل خروج ]از مشكلات[ قرار مي‌دهد و او را از جايي كه گمان نمي‌برد، روزي مي‌بخشد.
)إِن تَنصرُوا اللهَ يَنصرْكُمْ وَ يُثَبِّت أَقْدَامَكمْ‏ (48
اگر خدا را ياري كنيد، خدا شما را ياري مي‌كند و ثابت قدمتان مي‌گرداند.
تمام آنچه به نظر ظاهري از روي تصادف، براي انسان پيش مي‌آيد، بر اساس حساب و كتاب و برنامه دقيقي است كه خداوند متعال طراحي آن را بر عهده دارد.
اين حساب و كتاب و برنامه دقيق، به پشتوانه اعمال اختياري انسان است؛ يعني هر كس بايد ببيند آن جا كه مي‌دانسته و مي‌توانسته و توجه داشته، چه كرده كه براي او چنين امري – خير يا شر – مقدّر شده است؟
گاهي انسان با دست يافتن بر كتابي يا آشنايي با شخصي يا شنيدن مطلبي، از خطر بزرگي رهايي مي‌يابد و سرنوشت آينده‌اش بيمه مي‌شود. ما اين حادثه را يك اتّفاق يا شانس مي‌بينيم؛ در حالي كه اين مقدّرات، به اعمال اختياري ما گره خورده و برخاسته از عمل ما است. در مقابل، گاهي انسان از قرار گرفتن در محيطي يا آشنايي با شخصي يا مشاهده منظره‌اي يا شنيدن سخني،‌ در معرض آسيبي سخت قرار مي‌گيرد. نعمت‌ها و بلاها، توفيق‌ها و گمراهي‌ها و خلاصه انواع مقدّرات ما،‌ بي‌سبب و بدون محاسبه بر ما وارد نمي‌شوند. حوادث ريز و درشت جهان هستي، از دست كارگردان حكيم خارج نمي‌شود. اين رخدادهاي به ظاهر تصادفي، در پشت پرده هستي به تناسب عمل ما تهيه و توليد شده و تنها با تغيير روّيه ما، تغيير مي‌كند.
)إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏( 49
خداوند، حال هيچ قومي را دگرگون نمي‌كند، تا خود آن قوم، حالشان را تغيير دهند.

پی‌نوشت‌ها:

1 . غرر الحكم، ح4624.
2 . به سوي محبوب، ص35.
3 . ارشاد القلوب، ص151.
4 . غرر الحكم، ح6196.
5 . به سوي محبوب، ص39.
6 . مصباح كفعمي، ص257؛ مفاتيح الجنان، دعاي جوشن كبير.
7 . امالي صدوق، 343.
8 . محاسن، 324.
9 . به سوي محبوب، ص23.
10 . همان، ص 40.
11 . همان، ص46.
12 . همان، ص72.
13 . سوره انفال: 29.
14 . سوره عنكبوت: 69.
15 . سوره بقره: 282.
16 . سوره نور: 54.
17 . اين آيات نيز به اين مضمون اشاره دارد: «وَ مَن يُؤمن بِاللهِ يَهدِ قَلبَه» (سوره تغابن: 6)، «ذلِكَ الكِتابُ لاريبَ فيه هُديً للمتقين» (سوره بقره: 2) «وَاعبُد رَبَّكَ حتّي يَأتِيك اليَقينُ» (سوره حجر: 99)، «فَأَمّا مَن أعطي وَ اتَّقي وَ صَدَّقَ بِالحُسني فَسَنُيَسِّرُهُ لِليُسري... إنَّ عَلَينا لَلهُدي» (سوره ليل: 5-12) ؛ لَئِن شَكَرتُم لأزيدَنَّكُم» (سوره ابراهيم: 7). «وَ مَن يَتّقِّ اللهَ يجعل لَهُ مَخرجاً وَ يَرزُقهُ مِن حَيثُ لايَحتَسِب» (سوره طلاق: 2 و 3)؛ «وَالَّذينَ اهتَدَوا زادَهُم هُدي» (سوره محمد: 17)؛ «اتَّقُوا اللهَ و آمِنوا بِرَسولِهِ يُؤتِكُم كِفلَينِ مِن رَحمَتِه وَ يَجعَل لَكُم نوراً تَمشونَ بِهِ» (سوره حديد: 28)؛ «إنَّ الَّذينَ آمنوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ يَهديهِم رَبُّهُم بِإيمانِهِم.» (سوره يونس: 9)؛ «فَليَستَجيبوا لي وَ ليُومِنوا بي لَعَلَّهُم يَرشُدونَ (سوره بقره: 186).
18 . منيه المريد، ص181.
19 . حليه الاولياء،‌ج10؛ اعلام الدين، ص301.
20 . توحيد، ص416؛ ثواب الاعمال، ص161.
21 . ميزان الحكمه، ح4805
22 . به سوي محبوب، ص39.
23 . همان، ص56.
24 . شبيه اين قانون در آموزش فنون، هنرها و حرفه‌ها نيز وجود دارد؛ تا هنگامي كه آموخته‌هاي تئوري به عمل، تجربه و تمرين‌ گره نخورد، دريافت كاملي از آن‌ها به دست نمي‌آيد.
25 . اعلام الدين، ص96.
26 . مربيان بزرگ، بر اساس همين قاعده در تربيت انسان به نحو تدريجي اقدام مي‌كنند. آيت الله بهجت مي‌فرمايد: «بعضي‌ها مي‌خواهند معلّم را تعليم نمايند كيفيت تعليم را از متعلّمين ياد بگيريد!» (به سوي محبوب، ص35).
27 . به سوي محبوب، ص28.
28 . همان، ص78.
29 . سوره ص: 27.
30 . غرر الحكم، ح9168.
31 . غرر الحكم، ح3925.
32 . نهج البلاغه، ح274.
33 . سوره بقره: 17.
34 . سوره بقره: 257.
35 . ايدئولوژي اسلامي، ص13.
36 . به سوي محبوب، ص37.
37 . رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم: وُضِعَ عَن أُمَّتي... الخَطاءُ وَ النّسيانُ وَ ما لايَعلَمونَ وَ ما اضطُرّو إلَيهِ وَ ما استُكرِهوا عَلَيه؛
]تكليف، در[ اين موارد از امّت من برداشته شده است: اشتباه، فراموشي، آنچه ندانند، آنچه توانش را ندارند، آنچه بدان ناچارند، آنچه بدان مجبور شوند... (كافي، ج2،ص463).
در اين حديث، عنوان اوّل به شرطيت «توجه»، عنوان دوّم و سوّم به شرطيت «علم» و عناوين بعد، به شرطيت «توان» اشاره دارد.
«قدرت» عبارت است از امكان انجام و ترك. كسي كه امكان انجام عملي را ندارد «عاجز» و نيز كسي كه امكان ترك عملي را ندارد «مجبور و مضطر» است و داراي قدرت نيست.
38 . سوره شمس: 8.
39 . سوره بقره: 256.
40 . نهج البلاغه، خطبه 176.
41 . همان، ص78.
42 . سوره تحريم: 10-11.
43 . سوره زخرف: 54.
44 . سوره آل عمران: 135.
45 . به سوي محبوب، ص57.
46 . سوره طلاق: 4.
47 . سوره طلاق: 2 و 3.
48 . سوره محمد: 7.
49 . سوره رعد: 11.

 
سه شنبه 4 مهر 1391  1:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آموزش علوم، اولين فرمان خداوند در قرآن مجيد

آموزش علوم، اولين فرمان خداوند در قرآن مجيد

دكتر رضا نيازمدن
حضرت محمد(ص) قبل از اين‌كه از طرف خداوند به رسالت مبعوث شوند، برخي شب‌ها، هنگام غروب آفتاب يا اوايل شب، به غار حرا كه بالاي كوهي مشرف به خانه كعبه بود مي‌رفتند و ساعاتي را به تفكر درباره خالق عالم و آدميان و رموز خلقت مي‌گذراندند. يكي از شب‌هاي ماه رمضان، حالتي بين خواب و بيداري به ايشان دست داد و يكباره صدايي ايشان را به خود آورد كه مي‌گفت: «اقرأ» يعني بخوان. آن‌گاه نوشته‌اي در آسمان بنظر ايشان رسيد كه در آن آمده بود:
«اقرأ‌باسم ربك الذي خلق؛بخوان، به نام پروردگارت كه خلق كرده.»
«خلق الإنسان من علق؛خلق كرده انسان را از نطفه.»
«اقرأ و ربك الأكرم؛ بخوان كه پروردگارت بسي گرامي است….»
سپس خداوند درباره خود فرمود:
«الذي علّمَ بالقلم. عََلّم الانسان ما لَم يعلم؛ [بخوان به نام ] آن خداي كه با قلم، چيزي را كه انسان نمي‌دانست به او آموخت….»1
بدين ترتيب، خداوند اولين كلمه و اولين فرماني كه به حضرت محمد(ص) (حتي قبل از بعثت ايشان) فرمود، خواندن، يعني آموختن علم است و اولين توصيفي كه خداوند از خود براي حضرت محمد(ص) فرمود، اين است كه« آن خداوندي كه به انسان آنچه را نمي‌دانست با قلم (يعني از طريق نوشتن ) آموخت». در اين توصيف دوم، آنچه مورد توجه است، اين است كه خداوند اولين معلم انسان است و آنچه را انسان نمي داند، با قلم به او مي‌آموزد.
دستورات و فرمان‌هايي كه خداوند در قرآن مجيد به رسولش داده، فرمان‌هايي است كه از طريق ايشان به همه مسلمانان مؤمن داده شده است. لذا خواندن و نوشتن، يعني آموزش، اولين فرمان الهي است كه هر مسلمان بايد از آن اطاعت كند و اين بزرگ‌ترين افتخار مسلمانان است.
خداوند در قرآن مجيد، حدود شصت بار براي پيامبر خود سوگند ياد كرده است. اين سوگندها، يكي از ديگري زيباتر و شاعرانه‌تر است؛ مانند:«سوگند به طاق بلند آسمان، قسم به ماه تابان، سوگند به روز، چون روشن شود، قسم به شفق و روشني اول غروب، قسم به قرآنِ روشن بيان، قسم به صبحگاه، قسم به شب، هنگامي كه به روز روشن مي‌شود»؛ ولي زيباترين و آموزنده‌ترين اين سوگند‌ها، اولين سوگندي است كه خداوند براي حضرت محمد(ص) ، فقط چند روز بعد ازاولين آيات نازله ياد كرده و فرموده است: « ن و القلم و ما يسطرون؛2 سوگند به قلم و آنچه مي‌نويسد.»
فرمان خواندن و سوگند به قلم، در هيچ يك ازكتب مقدس مذاهب، اعم از مذاهب ابراهيمي و يا مذاهب ديگر، نيامده واين بزرگ‌ترين افتخار مسلمانان و اولين وظيفه آنان، خصوصاً مسلمانان جوانان است كه در خواندن و نوشتن (يعني آموزش علوم) كوشا باشند؛ اما در گذشته، پيروي از اين فضيلت و اطاعت از اولين فرمان الهي، آن طور كه بايد و شايد به جوانان تبليغ نشده و حتي برخي از بزرگان مسلمان، به جاي تشويق مردم به اجراي اين فرمان باري تعالي و كوشش درتوسعه تعليم و تحصيل علوم و آشنايي به رموز طبيعت وخلقت و شايد از ترس بي‌ديني، مسلمانان را از فراگيري «علم با قلم» (جز علوم ديني) بر حذر داشته‌اند. عده‌اي از گذشتگان، تا اوايل قرن پنجم هجري، بدين باور بودند كه علوم جديد موجب بي‌ديني مي‌شود.
غافل از اين كه دين يك مسلمانِ دانشمند و آگاه به علوم طبيعي، داراي پايه‌هاي عقلي محكم‌تري است از دين يك مسلمانِ بي‌دانش كه منحصراً تعبدي است و بر پايه عقل و دانش استوار نيست. دانشمندي كه اطلاعاتي درباره كهكشان دارد يا از نيروهاي عظيم داخل ذرات اتم باخبر است، دانشمندي كه به ميليون‌ها ژن ناشناخته در داخل هر سلول جانداري آشنايي دارد، مي‌داند كه همه اين علوم از خداوند ناشي شده، و خدا و دين را معقول‌تر و مقبول‌تر و مستدل‌تر مي‌شناسد. تجربه قرون گذشته نشان داد كه پيروان ساير اديان كه تمام كوشش خود را به كسب علوم و خواندن و نوشتن و تبليغ و تعليم آن صرف كردند، نه تنها دين خود را از دست ندادند، بلكه پايه‌هاي آن را محكم‌تر هم كردند.
پاورقيها:

1. علق (96) آيه 1 ـ 5.
2. قلم (68) ايه 1.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گفتاري موجز در باب: قلم، دانش و كتابت از منظر قرآن كريم و حديث اهل‏بيت (ع)

گفتاري موجز در باب: قلم، دانش و كتابت از منظر قرآن كريم و حديث اهل‏بيت (ع)

حجت‏الاسلام سيدكاظم صدرالسادات دزفولي
مفسرين معتقدند كه اولين آياتي كه بر پيامبر گرامي اسلام (ص) نازل شده اين آيات شريفه در اول سوره علق مي‏باشند.
بِسمِ‏اللّه الرّحمنِ الرّحيم
«اِقْراْ بِاسْمِ رَبِّكَ اَلَّذي خَلَق. خَلَقَ‏اْلاِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرأ وَ رَبُّكَ الاكْرَمُ. اَلَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ‏اْلاِنْسانَ مالَمْ يَعْلَمْ.» (آيات 1-5 از سوره علق)
«بخوان بنام پروردگارت كه مخلوقات را آفريد، و انسان را از خون بسته‏اي ايجاد كرد، بخوان و بدان كه پروردگار تو كريمترين كريمان است، آن خدايي كه انسان را علم نوشتن آموخت بسبب قلم، تعليم داد، و آنچه را نمي‏دانست به او آموخت.»
و يا در سوره قلم مي‏فرمايد:
ن وَاْلقَلَمِ وَ ما يَسْطرُونَ. (سوره قلم آيه 1)
ن، سوگند به قلم، و آنچه را با قلم مي‏نويسند.
چه سوگند عجيبي! در واقع آنچه به آن در اينجا سوگند ياد شده است، ظاهرا موضوع كوچكي است: يك قطعه ني، و يا چيزي شبيه به آن و كمي ماده سياه رنگ، و سپس سطوري كه بر صفحه كاغذ ناچيز رقم زده مي‏شود.
اما در واقع اين همان چيزي است كه سرچشمه پيدايش تمام تمدن‏هاي انساني و پيشرفت و تكامل علوم و بيداري انديشه‏ها و افكار و شكل گرفتن مذهبها و سرچشمه هدايت و آگاهي بشر است، تا آنجا كه دوران زندگي بشر را به دو دوران تقسيم مي‏كند «دوران تاريخ» و «دوران قبل از تاريخ». دوران تاريخ بشر از زماني شروع مي‏شود كه خط اختراع شد و انسان توانست ماجراي زندگي خود را بر صفحات نقش كند يا به تعبير ديگر دوراني است كه انسان دست به قلم گرديد، و از او «مايسطرون» يادگار ماند.
از مهمترين رويدادهاي زندگي بشر نقش قلم در حيات انسانها مي‏باشد، چونكه گردش قلم بر صفحه كاغذ، سرنوشت بشر را رقم مي‏زند، لذا پيروزي و شكست جوامع انساني به نوك قلمها بستگي دارد.
«قلم» حافظ علوم و دانشها، پاسدار افكار انديشمندان، حلقه اتصال فكري علما، و پل ارتباطي گذشته و آينده بشر است، و حتي ارتباط آسمان و زمين نيز از طريق لوح و قلم حاصل شده است.
قلم، انسانهايي را كه از نظر زمان و مكان جدا از هم زندگي مي‏كنند پيوند مي‏دهد، تو گويي همه متفكران بشر را در تمام طول تاريخ، و در تمام صفحه روي زمين در يك كتابخانه بزرگ جمع مي‏بيني!
قلم، رازدار بشر، و خزانه‏دار علوم، و جمع‏آوري‏كننده تجربيات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند ياد مي‏كند به همين دليل است زيرا هميشه سوگند به يك امر مهم و بسيار عظيم و پرارزش ياد مي‏شود و در بعضي از روايات داريم كه «أنَ اوّل ما خلق اللّه القلم» نخستين چيزي را كه خدا آفريد قلم بود،
درباره علم هم از آيات شريفه قرآن زياد داريم
«شَهِدَاللّهُ اَنَّهُ لااِلْهَ اِلاّ هُوَ والملائِكَةُ وَ اوُاالْعِلمَ قائِما بِالْقِسطِ.»(سوره آل عمران آيه 18)
سه گروه به يگانگي خدا شهادت مي‏دهند، اول خود خدا، دوم ملائكه، سوم دانشمندان و علماء.
و يا مي‏فرمايد: «قُلْ هَلْ يَسْتَوي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَاَلَّذينَ لا يَعْلَمُونَ اِنَّما يَتَذَكَّرُ اوُلوااْلاَلبابِ.»
(سوره زمر آيه 9)
بگو آيا دانايان با نادانان يكسانند همانا خردمندان متذكر اين معني مي‏گردند كه دانشمند (عالم) با جاهل يكسان نيست.
و يا مي‏فرمايد: «يَرْفِعِ اللّهُ اَلَّذين آمَنوُا مِنْكُمْ وَ اَلَّذينَ اُوتُوا العِلْمَ دَرَجاتٍ»(سوره مجادله آيه 11)
خداوند عالم به سبب ايمان و علم، درجه و مقام صاحبان آنها را بلند قرار داده است، پس ايمان وعلم كه موجب عظمت و بلندي درجه در نزد خدا است از همه چيز شريفتر و بهتر است و اگر چيزي از ايمان به خدا و دانش و تقوي بهتر مي‏بود خداوند از آن تعريف مي‏كرد.
آن را كه علم و دانش و تقوي مسلم است
هرجا قدم نهد قدمش خير مقدم است
كس را بمال نيست بر اهل كمال فخر
علم است آنچه مفخر اولاد آدم است
جاهل اگرچه يافت تقدّم مؤخّر است
عالم اگرچه گشت مؤخّر مقدّم است
جاهل به روز فتنه ره چاره گم كند
عالم چراغ جامعه و چشم عالم است
در پيشگاه علم مقامي عظيم نيست
از هر مقام و مرتبه‏اي علم اعظم است
رسول گرامي اسلام (ص) فرمود:
«داناترين مردم كسي است كه دانش ديگران را بر دانش خود بيفزايد، و با ارزش‏ترين مردم كسي است كه دانش او از ديگران بيشتر باشد، و كم ارزش‏ترين مردم كسي است كه دانش او از ديگران كمتر باشد.» (سفينة‏البحار - جلد 2 - صفحه 219).
امام صادق عليه‏السلام مي‏فرمايد:
«روز قيامت هنگامي كه خداوند عالم تمام مردم را در عرصه محشر جمع نمود و ترازوي عدل الهي برقرار شد خون شهداء را با مركب و مداد علماء مي‏سنجند، مداد و مركب علماء و دانشمندان بر خون شهداء زيادت و برتري پيدا مي‏كند.»
امام باقر(ع) مي‏فرمايد:
«عالم ينتفع بعلمه افضل من سبعين الف عابد.» (اصول كافي باب فضل العلماء)
ابي حمزه گويد: امام محمد باقر عليه‏السلام فرمود: عالم و دانشمندي كه مردم از دانش او بهره‏برداري كنند بهتر است از هفتاد هزار عابد.
صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار كردي از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش بدر مي‏برد ز موج
وين سعي مي‏كند كه بگيرد غريق را
قال رسول الله (ص): «من اكرم عالما فقد اكرمني، و من اهان عالما فقد اهانني.»
پيامبر گرامي اسلام (ص) فرمود: هركس عالمي را اكرام كند مرا اكرام كرده، و هركس عالمي را اهانت كند هرآينه به من اهانت كرده است.
حضرت سيدالساجدين زين العابدين امام چهاردهم عليه‏السلام فرمودند:
كه خدا به دانيال نبي (ع) وحي فرمود كه بدترين مردم و پست‏ترين بندگانم در نزد من آدم ناداني است كه به علماء و دانشمندان اهانت كند و به آنان اقتداء نكند و از آنان پيروي ننمايند.
مرحوم امام راحل رضوان‏الله‏تعالي عليه فرمودند: نگوييد آخوندها مرتجع هستند، اين حرفها خيانت به اسلام است. هركس به اسلام علاقه دارد، به روحانيت علاقه دارد، چون روحانيّين كارمندان اسلام هستند. من در خدمت شما هستم، و روحانيت در خدمت همه.
سه شنبه 4 مهر 1391  1:04 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها