0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رشد

رشد

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، رشد، اجتماع، فرد، عوامل و موانع رشد
"رشد" در لغت به معنی راه یافتن به مقصد است.[1] و در اصطلاح قرآنی به معنی هدایت یافتن به سوی خیر و صلاح است؛ در مقابل "غیّ" که به معنی انحراف از حقیقت میباشد.[2]
واژهی "رشد" در قرآن 19 بار با صیغههای مختلفی مانند: رشد، رشاد، مرشد، راشدون و رشید استعمال شده که در مقابل واژههای غیّ، ضرّ و شرّ  قرار گرفته است.

رشد از منظر قرآن

از آنجا که انسان فطرتاً موجودی کمالطلب است، یکی از  بزرگترین آرزوهای او  رسیدن به نهایت مرزهای پیشرفت بوده و در این راه خستگی ناپذیر است:
«لا يَسْأَمُ الْإِنْسانُ مِنْ دُعاءِ الْخَيْرِ وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُوسٌ قَنُوطٌ»[3]
«انسان هرگز از تقاضاى نيكى (و نعمت) خسته نمى‏شود و هر گاه
شرّ و بدى به او رسد، بسيار مأيوس و نوميد مى‏گردد!»
اما به دلیل محدودیت دایرهی آگاهیها و نیز عجول بودن در رسیدن به خیرات، رشد طلبیِ فطریِ او، از مسیر واقعی خود منحرف شده و حتی به اشتباه، کمال را در جایی غیر از محل و مسیر آن جستجو مینماید؛ لذا قرآن، این نیاز بشر را بهطور شفاف به او معرفی نموده و بهترین برنامهها را جلوی دید وی قرار داده است؛ تا در این راه، آسانتر به رشد واقعی نائل شده و گرفتار رشدهای کاذب نگردد:[4]
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدي لِلَّتي‏ هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ الَّذينَ
يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبيراً»[5]
«اين قرآن، به راهى كه استوارترين راه‏هاست، هدايت مى‏كند و به
مؤمنانى كه اعمال صالح انجام مى‏دهند، بشارت مى‏دهد كه براى
آنها پاداش بزرگى است.»

اقسام رشد

از آنجا که انسان دارای دو بُعد فردی و اجتماعی است؛ رشد او نیز در این دو مقوله متصور بوده که قرآن، برای روشن ساختن راه انسان در هر دو بُعد فردی و اجتماعی، از افراد رشد یافته و کامل یاد نموده و جوامعی که از نظر مادی به رشد نسبی دست یافته بودهاند، نیز اشاره میکند. در این نوشتار به اختصار به برخی از آنها میپردازیم:

1.    رشد فردی:

قرآن، در مورد افراد رشد یافته، از ابرهیم (ع) یاد نموده و دربارهی او میفرماید:
«وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمينَ»[6]
«ما، وسيله رشد ابراهيم را از قبل به او داديم و از (شايستگىِ)
او آگاه بوديم.»
این آیهی شریفه از ابراهیم، به عنوان یک شخصیت رشد یافته یاد کرده؛ چرا که او به صورت فطرى و تام، ‏به سوی توحید و معارف حقه هدایت یافته بود. و اضافهی رشد به ضميرى كه به ابراهيم بر مى‏گردد (رُشْدَهُ)، اختصاص رشد را به وى مى‏رساند؛ که بر اساس لیاقت و استعدادش به او عطا شده بود.[7]

2.    رشد اجتماعی:

در طول تاریخ جوامعی وجود داشته که از ابعاد مختلف به مراحل بالایی از رشد و تکامل دست یافتهاند؛ قرآن کریم، جامعهی سبا را به عنوان یک جامعهی رشد یافته و پیشرفته معرفی نموده که با دقت نظر در آیاتی که در توصیف این قوم وارد شده، میتوان به شاخصههای رشد در این جامعه پی برد. برخی از این شاخصهها از این قرارند:

3.    رشد اقتصادی:

یکی از شاخصههای رشد در جوامع بشری رشد اقتصادی بوده که جامعهی سبا از آن در حدّ بالایی برخوردار بوده است:
«لَقَدْ كاَنَ لِسَبَإٍ فىِ مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌ  جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَ شِمَالٍ
كلُُواْ مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُواْ لَهُ  بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُور»[8]
«براى قوم "سبا" در محل سكونتشان نشانه‏اى (از قدرت الهى) بود:
دو باغ (بزرگ و گسترده) از راست و چپ (رودخانهی عظيم با
ميوه‏هاى فراوان و به آنها گفتيم:) از روزى پروردگارتان بخوريد
و شكر او را بجا آوريد، شهرى است پاك و پاكيزه،
و پروردگارى آمرزنده (و مهربان)!»
جامعهی سبا، از صنعت کشاورزی و اقتصادی، در حدّ بالایی قرار گرفته بود؛ چون، دو مزرعهی سرسبز در دو طرف این شهر وجود داشته که بواسطهی حاصلخیزی، تمام اقتصاد این شهر را اداره مینمود؛ اما بعد از جاری شدن سیل، این رشد نیز از بین رفت.[9]

4.    رشد امنیت:

رشد امنیت در جامعه از دیگر شاخصههای رشد یافتگی، در جوامع بشری است. قرآن در این رابطه به میزان خیلی بالا، رشد امنیت در جامعهی سبا را مطرح نموده و میفرماید:
«... وَ قَدَّرْنَا فِيهَا السَّيرَْ  سِيرُواْ فِيهَا لَيَالىِ‏َ وَ أَيَّامًا ءَامِنِين‏»[10]
«... و سفر در ميان آنها را بطور متناسب (با فاصله نزديك)
مقرّر داشتيم (و به آنان گفتيم:) شبها و روزها در اين
آباديها با ايمنى (كامل) سفر كنيد!»
قرآن بیانگر مسافرتهای شبانهروزی این قوم، با قریههای نزدیک میباشد که در امنیت کامل صورت میگرفته است.[11]

5.    رشد سیاسی:

از مهمترین شاخصه های رشد یافتگی در جوامع بشری رشد سیاسی است که بنابر گزارش قرآن، قوم سبا از آن برخوردار بودهاند؛ که جریان مشورت ملکهی سبأ با بزرگان را اینگونه بیان میکند:
«قَالَتْ يَأَيهَُّا الْمَلَؤُاْ أَفْتُونىِ فىِ أَمْرِى مَا كُنتُ قَاطِعَةً أَمْرًا
حَتىَ‏ تَشهَْدُون‏»[12]
«گفت: اى اشراف (و اى بزرگان)! نظر خود را در اين امر مهمّ
به من بازگو كنيد، كه من هيچ كار مهمّى را بدون حضور
(و مشورت) شما انجام نداده‏ام!»
ادارهی جامعهی سبا با تکیه بر نظام مشورتی، نشانگر رشد و بلوغ سیاسی در آن میباشد. جملهی «حَتىَ‏ تَشهَْدُون» حكايت از مشورت ملكهی سبأ با بزرگان قوم خود در تمام امور بوده و بدون نظرخواهی از آنان کاری انجام نمیداده است. این مسئله در زمانی که اکثر حکومتها به صورت استبدادی اداره میشده، بسیار قابل توجه است.[13]

عوامل و زمینههای رشد

علیرغم فطری بودن رشد طلبی انسان، دستیابی به رشد قرآنی، نیازمند عواملی است؛ تا انسان را در این راستا یاری نماید. برخی از آنها عبارتند از:

1.    دعا:

یکی از عواملی که زمینههای رشد انسان را فراهم میسازد، دعا به درگاه خداوند احدیت است:
«وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِى عَنىّ‏ِ فَإِنىّ‏ِ قَرِيبٌ  أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ
فَلْيَسْتَجِيبُواْ لىِ وَ لْيُؤْمِنُواْ بىِ لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُون‏»[14]
«و هنگامى كه بندگان من، از تو در بارهی من سؤال كنند، (بگو:)
من نزديكم! دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى‏خواند،
پاسخ مى‏گويم! پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند،
تا راه يابند (و به مقصد برسند)!»
در حقیقت، دعا، نوعی ایجاد ارتباط با خداست که کمال مطلق و منبع رشد اوست؛ و چه رشدی بالاتر از این که بندهی ناچیز با خداوند عالمیان رابطهای نزدیک داشته باشد.[15]

2.    کسب علم:

کسب علم و آگاهی از مهمترین عوامل رشد و غذای روح است؛ لذا، هر چه بیشتر به تحصیل علم پرداخته شود، موجب رشد و تغذیهی بیشتر روح میگردد.[16]قرآن گفتگوی حضرت موسی با همراهش (خضر) را اینگونه بازگو میکند:
«قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدا»[17]
«موسى به او گفت: آيا از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم
داده شده و مايه رشد و صلاح است، به من بياموزى؟»
آیه در حقیقت درخواست موسی از خضر را بیان میکند که جهت دستیابی به رشد، از ایشان درخواست آموزش و تعلیم نمود.[18]

3.    عبرت از گذشتگان:

بیان قصههای گذشتگان یکی از مواردی است که خداوند از آنها برای رشد انسانها در قرآن به کار برده است:
«لَقَدْ كانَ في‏ قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ ما كانَ حَديثاً يُفْتَرى‏
وَ لكِنْ تَصْديقَ الَّذي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصيلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدىً
وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ»[19]
«در سرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه بود!
اينها داستان دروغين نبود؛ بلكه، (وحى آسمانى است، و)
هماهنگ است با آنچه پيش روى او قرار دارد و شرح هر چيزى
و هدايت و رحمتى است، براى گروهى كه ايمان مى‏آورند!»
قصص قرآنی از آنجا که افسانه سرایی نبوده؛ بلکه، واقعیات تاریخی را به گونهای عبرت آموز بیان میکند؛ برای کسانی که طالب رشد و هدایت هستند، بسیار لازم، مفید و راهگشا میباشد.[20]

4.    توجّه به معاد:

توجّه دادن انسانها به مسألهی معاد و روز جزا، تأثیر بسیاری در رشد آنها دارد:
«وَ قَالَ الَّذِى ءَامَنَ يَاقَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ يَاقَوْمِ
إِنَّمَا هَذِهِ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا مَتَاعٌ وَ إِنَّ الاَْخِرَةَ هِىَ دَارُ الْقَرَارِ»[21]
«كسى كه (از قوم فرعون) ايمان آورده بود گفت: اى قوم من! از من
پيروى كنيد تا شما را به راه درست هدايت كنم. اى قوم من!
اين زندگى دنيا، تنها متاع زودگذرى است و
آخرت سراى هميشگى است!»
برای اینکه مؤمن آلفرعون ثابت کند که راه او منجر به رشد و رستگاری میگردد، جهت نفوذ بیشتر در سخنان خود، به مسألهی معاد اشاره میکند؛ چون، عقیده به ناپایداری زندگی دنیا و ابدی بودن زندگی پس از مرگ، انسان را به خود میآورد؛ تا برای زندگی ابدی خود نیز اندیشهای نموده و نیروهای خود را در این راستا به تحرک وادارد.[22]

موانع رشد

طی کردن راه رشد و کمال، برای انسان بسیار دشوار و با موانعی همراه است و تا زمانیکه، این موانع از وجود انسان زدوده نشده و سد راهش قرار گرفته، امکان رشد و تکامل برای انسان قابل تصور نیست. دو نمونه از اهم آن موانع را اشاره میکنیم:

1.    تکبّر:

تکبر ورزیدن در برابر خدای متعال و حقایق الهی، طی رشد و تکامل را از انسان گرفته  و به ضلالت و بدبختی میکشاند؛ زیرا، با اینکه انسان راه رشد و گمراهی را میبیند، اما تکبر و غرور او، از ایمان آوردن به آیات الهی و واردشدن در راه هدایت و سعادت ممانعت میکند و با قرار گرفتن در مسیر لجاجت، راه رشد و هدایت را رها مینماید:[23]
«سَأَصْرِفُ عَنْ ءَايَاتىِ‏َ الَّذِينَ يَتَكَبرَُّونَ فىِ الْأَرْضِ بِغَيرِْ الْحَقّ‏ِ
وَ إِن يَرَوْاْ كُلَّ ءَايَةٍ لَّا يُؤْمِنُواْ بهَِا وَ إِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الرُّشْدِ
لَايَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَ إِن يَرَوْاْ سَبِيلَ الْغَىّ‏ِ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا»[24]
«بزودى كسانى را كه در روى زمين بناحق تكبّر مى‏ورزند، از
(ايمان به) آيات خود، منصرف مى‏سازم! آنها چنانند كه اگر هر
آيه و نشانه‏اى را ببينند، به آن ايمان نمى‏آورند؛ اگر راه هدايت
را ببينند، آن را راه خود انتخاب نمى‏كنند و اگر طريق گمراهى
را ببينند،آن را راه خود انتخاب مى‏كنند!»

2.    همنشین ناسالم:

همنشینی و مباشرت با افراد ناسالم یکی از موانع بزرگ در مسیر رشد و هدایت انسان است؛ چرا که این افراد، انسان را به غفلت گرایش داده و از یاد خدا باز میدارند:
«وَ إِخْوانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ في‏ الغَيِّ ثُمَّ لا يُقْصِرُون‏»[25]
«و (ناپرهيزگاران را) برادرانشان (از شياطين) پيوسته
در گمراهى پيش مى‏برند، و باز نمى‏ايستند!»
آیه بیانگر اینست که مشرکان توسط برادران ناباب خود به سوی گمراهی کشیده میشوند و آنها را در مسیر انحراف یاری میرسانند.[26]

پی نوشت ها:

[1].  فراهیدی، خلیل بن أحمد؛ العين، انتشارات هجرت، قم ، 1410ق، چاپ دوم، ج‏6، ص242.
[2]. مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران،بنگاه ترجمه ونشر کتاب، 1360 ش ج‏4، ص140؛ راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات في غريب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ یکم، 1412ق، ص 354.
[3]. فصلت/49.
[4]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374 ش، چاپ اول، ج‏12، ص 36.
[5]. إسرا/9.
[6]. أنبیاء/51.
[7]. طباطبائی(علامه)، سیّد محمد حسین؛ تفسیر الميزان، قم، دفترانتشارت اسلامی جامعۀ مدرسین، 1417ق، چاپ پنجم، ج‏14، ص 296و 297.
[8]. سبأ/ 15.
[9]. تفسیر الميزان، ج‏16، ص 365.
[10]. سبأ/ 18.
[11]. تفسير نمونه، ج‏18، ص 64.
[12]. نمل/ 32.
[13]. تفسیر الميزان، ج‏15، ص 359و 360.  
[14]. بقره/186.
[15]. قرشى، سيد على اكبر،تفسير أحسن الحديث، بنياد بعثت‏، 1377ش، تهران ، چاپ سوم،، ج‏1، ص 338.
[16]. طيب، سيد عبد الحسين؛ أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، انتشارات اسلام، 1378 ش، چاپ دوم، ج‏13، ص 396.
[17]. کهف/66.
[18]. تفسیر الميزان، ج‏13، ص 342.
[19]. یوسف/111.
[20]. تفسير نمونه، ج‏10، ص 101.
[21]. غافر/38- 39.
[22].تفسیر الميزان، ج‏17، ص 332.
[23]. تفسير نمونه، ج‏6، ص 367.
[24]. أعراف/146.
[25]. أعراف/202.
[26]. تفسیر الميزان، ج‏8، ص381.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مبانى رشد و لوازم آن در قرآن كريم

مبانى رشد و لوازم آن در قرآن كريم

محمد كاظم شاكر

 

چكيده :

قرآن نوشتارى را كه در پيش روى داريد تفسيرى است از مبانى رشد و احكام‏و مسائل آن كه بيشتر با تكيه بر آيات قرآن كريم و در برخى موارد بااستشهاد به روايات فراهم آمده است.
نويسنده معتقد است كه جامع‏نگرى، انتخاب احسن و خردورزى ازلوازم رشد فردى و اجتماعى است. در اين مقاله رابطه بين اطاعت‏ ، ولايت‏ و رشد به اين صورت ترسيم شده كه اين سه بسان هرمى هستندكه رشد در راس آن و اطاعت و ولايت در قاعده آن است. بنابراين ولى غيررشيد، ولايتش ساقط است و اطاعت از اوامر غير رشيد هيچ وجه شرعى وعقلى ندارد.
نويسنده ملاكهاى رشد را شرع، عقل و رويه عقلا معرفى كرده‏است. وى بر آن است كه استفاده از روش آزمايش و خطا براى رسيدن به‏رشد، امرى لازم است. نيز تاكيد كرده است كه پذيرش لوازم رشد، با پذيرش‏برخى آسيب‏هاى فردى و اجتماعى همراه است.
بنابراين نبايد به خاطر برخى آسيب‏ها، راه رشد و لوازم آن را سد كرد ورهروان را به درجازدن و گرد خود چرخيدن و بى‏راهه رفتن واداشت.

1) مقدمه

در بسيارى از واژه‏ها و مفردات قرآن كريم مفاهيمى فراهم آمده كه ويژه كاربردهاى‏خاص وحيانى است. از اين رو براى دستيابى به مراد خداوند، علاوه بر توجه به معناى‏وضعى و كاربردى الفاظ در كلام عرب، بايد به ادبيات خاص قرآنى نيز توجه كرد. توجه‏به مصاديق و نيز سياق آيات، مى‏تواند دريچه‏اى براى راهيابى به فرهنگ و ادبيات قرآن‏كريم باشد.
در اين نوشتار برآنيم تا فهم خود را از معنا و مصداق رشد و رشيد در فرهنگ دينى وقرآنى بيان كنيم. در آغاز، معناى لغوى رشد در زبان عربى و فارسى و تفاوت مصداق‏رشيد را در كاربردهاى اين دو زبان حكايت‏خواهيم كرد. آن گاه با استناد به آيات قرآن ،تعريفى از رشد ارايه خواهيم داد. سپس به لوازم، احكام و مسائل مربوط به رشدخواهيم پرداخت.

2) معناى لغوى رشد

ابن فارس (ت 395 ق) مى‏نويسد: سه حرف ر ش د بر راستى راه دلالت دارد وبه مقاصد راهها، مراشد گفته مى‏شود [1]. اين واژه در مقابل واژه غى است و غى دراصل به معناى فرو رفتن در جهل است‏ [2].
برخى از معاجم باتوجه به معناى وضعى و كاربردى رشد، آن را اينگونه تعريف‏كرده‏اند: رشد عبارت است از رسيدن به حقيقت امر. رشيد نيز به كسى گفته مى‏شود كه‏تدابير او در بسترى استوار به غايت و كمال مطلوب رسد[3].
در زبان فارسى رشد كردن به معنى نمو كردن است[4] و رشيد به معناى شجاع و دليراست. نيز در فارسى رشيد را به معنى خوش قد و قامت استعمال كنند، چنانكه گويند:فلان كس جوانى است زيبا و رشيد. در عربى به جاى آن رشيق‏ گويند و مصدر آن نيزرشاقت است[5]. خليل مى‏نويسد: پسر يا دخترى را كه از نظر اندام متعادل باشد، رشيق‏گويند [6] .
در متون اسلامى نيز رشد به معناى جسمانى به كار نرفته است، لذا در توصيف‏برخى از افرادى كه به رشد نرسيده‏اند، گفته شده است: ... كبيرة غير رشيدة‏ [7].

3) معانى رشد در ادبيات قرآنى

آنچه مسلم است رشد در قرآن به معناى رشد جسمانى نيست. واژه رشد در فرهنگ‏قرآنى از واژه‏هاى حوزه عقل و فكر انسان است. رشد، كمال عقل است ، از اين رو نمى‏توان كسى را كه عاقل است، رشيد ناميد.
با نظر در آيات قرآن كريم مى‏توان گفت: سه عنصر در مفهوم رشد نهفته است ،جامع‏نگرى، انتخاب احسن، خردورزى و اقامه برهان. با اين بيان، رشيد كسى را گويندكه اولا عقلى جامع‏نگر داشته باشد، ثانيا از ميان راههاى مختلف، قادر به انتخاب احسن‏باشد، ثالثا انتخابش مبتنى بر حجت و برهان باشد. اكنون به بيان مستندات قرآنى هريك‏از اين سه عنصر مى‏پردازيم.

1-3) جامع‏نگرى

از آيات سوره كهف در داستان خضر و موسى‏عليهما السلام فهميده مى‏شود كه لازمه رشد درهر امرى، احاطه فرد به جوانب مختلف آن امر است. خداوند در آيه 65 سوره كهف‏مى‏فرمايد: ما به خضر دانشى خاص آموختيم‏ . در آيه بعد اين دانش ملازم يا زمينه‏سازرشد معرفى شده است، (1) آنجا كه موسى‏عليه السلام به خضرعليه السلام مى‏گويد: هل اتبعك على ان‏تعلمن مما علمت رشدا ، (آيا تو را پيروى كنم بر اينكه مرا از آنچه به تو آموخته‏اندبياموزى تا به رشد راه يابم) و از آيه 68 همين سوره فهميده مى‏شود كه يكى از لوازم ‏رشد، احاطه خبرى‏ به موضوعاتى است كه مورد تصميم‏گيرى است. خضرعليه السلام دراستدلال بر اين كه چرا موسى‏عليه السلام نمى‏تواند در همراهى با او شكيبا باشد مى‏گويد: كيف‏تصبر على مالم تحط به خبرا [كهف‏68] ، (چگونه بر آنچه كاملا آگاه نيستى، شكيبايى‏كنى).
دايره اطلاعات خضرعليه السلام فراتر از اطلاعات موسى‏عليه السلام بود، لذا او از امورى آگاه بودكه موسى‏عليه السلام آگاهى نداشت و همين باعث‏شده بود، كه خضرعليه السلام در هر مورد عملى‏رشيدانه انجام دهد ، اما موسى‏عليه السلام كه از آن اطلاعات بى‏بهره بود، آن عمل را ناپسند وقبيح بداند. به طور مثال وقتى خضرعليه السلام كشتى را سوراخ كرد، موسى‏عليه السلام آن را با اين‏عبارت تقبيح كرد: لقد جئت‏شيئا امرا [كهف‏71] ، (براستى كارى ناپسند انجام دادى).
بنابراين روشن شد كه وقتى انسان از همه جوانب كارى كه مى‏خواهد انجام دهد،اطلاع نداشته باشد، ممكن است كارى صحيح را قبيح و يا كار قبيحى را نيكو بشمرد.پس اولين ركن رشد يافتگى، داشتن تصور صحيح از جوانب و عواقب امور است. تاكيدقرآن و سنت‏بر تدبر و عاقبت انديشى در امور نيز به همين رو است. گاهى انتخاب راه‏ورود در امرى، مستلزم ديدن راههاى خروجى است. در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده‏است: نزد هر كارى درنگ كن تا راه ورود آن را از راه خروجش بشناسى ، پيش از آنكه‏بدان دست‏بيازى و پشيمان شوى‏ [9].

2-3) انتخاب احسن

خداوند در آيه ششم سوره نساء پس از آنكه همگان را از سپردن اموال به دست‏سفيهان باز داشته است، مى‏فرمايد: وابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح فان آنستم منهم‏رشدا فادفعوا اليهم اموالهم‏ (و يتيمان را تا وقتى كه به [سن] نكاح مى‏رسند، بيازماييد!اگر آنان را رشيد يافتيد، مالهايشان را به آنان برگردانيد).
طبق ظاهر اين آيه، تاز مانى كه يتيم به رشد نرسيده، نمى‏توان اموالش را در اختيارش‏گذاشت تا در آن تصرف كند. اما براى رسيدن به جواب اين سؤال كه چه وقت مى‏توان‏گفت: او به رشد رسيده است و مى‏تواند در اموالش تصرف كند، كافى است‏به وظيفه‏ولى يا قيم نظرى بياندازيم كه اموال يتيم به او سپرده شده است. او موظف است درتداول مال يتيم، بهترين شيوه ممكن را برگزيند تا منافع او را به نحو احسن تامين كند.خداوند مى‏فرمايد: ولا تقربوا مال اليتيم الا بالتى هى احسن‏ [انعام 152] ، (به مال يتيم‏نزديك مشويد، جز به گونه‏اى كه بهتر باشد). پس مى‏توان از اين دو آيه چنين نتيجه‏گرفت كه وقتى يتيم خود بتواند مال خود را از ميان راههاى مختلف در راه صحيح‏تر بكاربندد، به رشد رسيده است. بنابراين انتخاب احسن‏ ركن ديگر رشد است كه در همه‏امور، چه در حوزه انديشه و يا در حوزه گفتار و رفتار بايد ملاك عمل باشد.

3-3) خردورزى و اقامه برهان

چنانچه كسانى در راه صحيح قدم بردارند، اما اگر از آنها پرسيده شود كه چرا در اين‏راه گام برمى‏داريد، جوابى قانع كننده ارائه ندهند، اينگونه افراد را نمى‏توان رشيد ناميد.بنابراين داشتن حجت و برهان از لوازم رشد است. به تعبير قرآن ، كسانى كه به اقوال‏مختلف گوش فرا مى‏دهند و از بهترين آنها پيروى مى‏كنند، اولواالالباب هستند ، پس‏انتخاب رشيدانه آن است كه به عقلى خالص، جامع‏نگر و پخته (لب) متكى باشد.
در قرآن آمده است كه، وقتى جوانان رشيدى به نام اصحاب كهف از حسن انتخاب‏پروردگار خود به قاطعيت‏سخن گفتند كه: ربنا رب السموات والارض لن ندعوا من دونه‏الها [كهف 14] ، (پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است ما جز او خدايى رانمى‏خوانيم)، در ادامه، سوء انتخاب قوم خود و حجت نداشتن آنها را اينگونه بيان‏كردند: هؤلاء قومنا اتخذوا من دونه آلهة لولا ياتون عليهم بسلطان بين‏ [كهف 15] ، (اينان‏قوم ما هستند. خدايانى جز خداى يگانه را برگزيدند ، در حالى كه دليلى روشن بر آن‏ندارند).
سلطان بين‏ دليلى است كه بتواند بر ادعاهاى مخالف آن غلبه و برترى پيدا كند. پس‏بايد بر انتخاب گزينه‏ها در هر زمينه‏اى كه باشد حجت داشته باشيم. اگر خضر عليه السلام راهى‏را انتخاب كرد كه موسى‏عليه السلام در نظر اول آن را تقبيح نمود، در نهايت‏با بيان دليل محكم وخلل ناپذير خود، موسى عليه السلام را قانع كرد. بنابراين رشيد كسى است كه بتواند:
اولا، راههاى مختلف را در نظر بگيرد و جوانب و عواقب هركارى را ببيند ،
ثانيا: راه بهتر را برگزيند .
ثالثا: آن راه صحيح را با حجت و برهان قاطع به اثبات برساند ، لذا نمى‏توان انديشه وعملى را پيش خود برتر دانست و با تحكم بر ديگران تحميل كرد كه چه بسا برتر بودن آن‏خيالى بيش نباشد ، چنانكه خداى متعال درباره گروهى مى‏فرمايد: يحسبون انهم‏يحسنون صنعا [كهف 104] (مى‏پندارند كه كارى نيك مى‏كنند) و يا در جايى ديگرمى‏فرمايد: افمن زين له سوء عمله فرآه حسنا [فاطر 8] ،(پس آيا آنكه كار بدش آراسته‏شده و آن را نيك مى‏بيند).

4) ابراهيم عليه السلام، اسوه رشد

يكى از نمونه‏هاى بارز رشد، حضرت ابراهيم‏عليه السلام است كه خداوند او را به عنوان‏اسوه معرفى كرده است[ممتحنه 4] . خداوند درباره او مى‏فرمايد: و لقد آتينا ابراهيم‏رشده من قبل‏ [انبياء 51] ، (و ما پيش از اين ابراهيم را رشد داديم).
نمونه‏اى از موارد رشد ابراهيم عليه السلام، جدال احسن او با كفار و مشركان است. اويكايك خدايان دروغين چون ستاره و ماه و خورشيد را كه قومش مى‏پرستيدند، مطرح‏مى‏كند و با حجت و برهان رد مى‏كند: تلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه‏ [انعام 83] ،(آن حجت ماست كه به ابراهيم داديم تا بر قومش اقامه كند) و در نهايت، با قاطعيت‏اعتقاد احسن را اينگونه بيان مى‏كند كه: انى وجهت وجهى للذى فطرالسموات والارض‏حنيفا و ما انا من‏المشركين‏ [انعام 79] ، (من رويم را حق‏گرايانه به سوى كسى گردانيدم كه‏آسمانها و زمين را آفريد و من از شرك آورندگان نيستم).

5) احكام و مسائل رشد

با غور و وارسى در آيات كريمه قرآن و نظر به ارتباطهاى موجود بين رشد وموضوعات ديگر، مى‏توان احكام و مسائلى را از قرآن كريم استنباط كرد كه در اينجا به‏برخى از آنها مى‏پردازيم.

1-5) ارتباط رشد با اطاعت و ولايت

از آيات قرآن كريم به خوبى استفاده مى‏شود كه فقط امر رشيد مورد اطاعت قرارمى‏گيرد. ولايت تنها براى كسى محقق است كه رشيد باشد. به عبارتى مى‏توان گفت كه‏رشد در راس هرم اطاعت و ولايت قرار دارد.
در سوره هود مى‏خوانيم :
ولقد ارسلنا موسى بآياتنا و سلطان مبين الى فرعون و ملائه‏فاتبعوا امر فرعون و ما امر فرعون برشيد [هود 97 و 98] ، (و ما موسى را با آيات خود وحجتى روشن به سوى فرعون و اشراف قومش فرستاديم. اما فرمان فرعون را پيروى‏كردند و حال آنكه فرمان فرعون رشد يافته نبود).
ملاحظه مى‏كنيم كه خداوند پيروى قوم فرعون از دستورهاى او را تخطئه مى‏كند، به‏اين جهت كه امر فرعون رشيد نبوده است. بنابراين از امرى مى‏توان تبعيت كرد كه برمبناى رشد باشد و اين مطلب در جميع مراتب اطاعت و لايت‏حاكم است. در اسلام‏اطاعت از پدر و مادر واجب شناخته شده است، اما اين امر منوط به آن است كه آنهافرزند را به راه رشد دعوت كنند، ولى اگر راهى را نشان دهند كه به طور مسلم خلاف راه‏خداست، نبايد اطاعت كرد. خداوند با همه تاكيدهايى كه بر احترام و احسان به پدر ومادر دارد، در اينگونه موارد صريحا انسان را از اطاعت پدر و مادر نهى مى‏كند. در سوره‏لقمان مى‏فرمايد: و ان جاهداك على ان تشرك بى ما ليس لك به علم فلا تطعهما [آيه 15] ،(و اگر كوشند كه آنچه را بدان آگاه نيستى، شريك من قرار دهى، از آنان اطاعت مكن).
اطاعت زن از شوهر نيز در فقه اسلامى در همين چارچوب پذيرفتنى است. يعنى اگرطبق آيه الرجال قوامون على‏النساء (2) [نساء 34]، مديريت‏خانواده را بر عهده مرد گذاشته‏است،اطاعت زن از او در مواردى است كه دستورهاى او بر خلاف رشد نباشد.
اطاعت دختران از پدر و جد پدرى در ازدواج نيز در همين چارچوب قابل توجيه‏است ، با اين توضيح كه دختران معمولا كمتر از پسران در اجتماع حضور دارند ، درنتيجه، بسيارى از دسيسه‏ها را تجربه نمى‏كنند ، لذا ممكن است‏با كم توجهى به جوانب‏امر خطير ازدواج، ناخودآگاه در دام افراد شياد گرفتار آيند ، به همين جهت استفاده ازتجربه و خيرخواهى پدر و جد پدرى در اين مورد در راستاى رشد است ، اما اگر پدر ياجد پدرى بخواهد بدون دليل او را از ازدواج با فرد صالح و دلخواه خودش باز دارند،دادگاه صالح اين حق را از آنها سلب خواهد كرد و به دختر اجازه ازدواج بدون اذن آنها راخواهد داد (3) و اين امر در فتاوى فقهاى ما نيز آمده است[10].

2-5) ملاكهاى رشد

رشد داراى ملاكهايى است كه مى‏توان هر امرى را با آن سنجيد. به نظر نگارنده‏ملاكهاى عمده رشد عبارتند از: شرع، عقل و سيره عقلاء. در اينجا هريك را به اختصارتوضيح مى‏دهيم.

الف) شرع:

بى شك آيينى كه از جانب خدا نازل شده، عين رشد است و مخالفت‏باآن نشانه سفاهت. خداى تعالى فرمود: من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه‏نفسه‏ [بقره‏130] ، (هيچكس از آيين ابراهيم روى نگرداند، مگر آنكه نابخرد باشد).
قرآن ، سنت رسول الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، گفتار و رفتار معصومان‏عليهم السلام همگى ملاك رشدمحسوب مى‏شوند و اين نكته در آيات و روايات مورد تاكيد است. موارد ذيل از آن‏جمله است:
- انا سمعنا قرآنا عجبا يهدى الى الرشد [جن 2] ، (ما قرآنى شگفت را گوش داديم كه‏به رشد راه مى‏نمايد).
- على‏عليه السلام درباره رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: سيرته القصد و سنته الرشد [11] ، (سيره‏او ميانه روى و سنت او رشد است).
- در زيارت جامعه كبيره آمده است كه: كلامكم نور و امركم رشد [12] ، (سخن‏شما نور و فرمان شما رشد است).
بنابراين امرى كه به طور قطع خلاف شرع باشد، خلاف رشد نيز خواهد بود ، به طورمثال، پدر يا مادر نمى‏تواند فرزند خود را از نماز خواندن باز دارد يا در زمانى كه دفاع ازكيان اسلام و كشور واجب است، او را از آن باز دارد.

ب) عقل:

يكى ديگر از معيارهاى اصلى رشد عقل است. مراد از عقل در اينجا آن‏است كه به عنوان يكى از منابع فقه به شمار مى‏آيد. همان كه گفته شده است: كلما حكم‏به العقل حكم به الشرع‏ (4) . از اين عقل به قوه تشخيص حسن و قبح تعبير مى‏شود. در متون‏روايى بر اين ملاك نيز تاكيد شده است:
- على عليه السلام مى‏فرمايد: كفاك من عقلك ما اوضح لك سبيل غيك من رشدك‏ [13] ،(خردمندى تو همين بس كه برايت راه سرگردانى را از رشد باز شناساند).
- در احاديث معصومان‏عليهم السلام آمده است: اصاب العاقل بالرشد [14] ، (خردمند بارشد يافتن به راه درست مى‏رود) . استرشدوا العقل ترشدوا [15] ، (از خرد رشدبخواهيد، تا رشد يابيد). لا تسترشد الى الحزم بغير دليل العقل‏ [16] ، (بدون راهنمايى‏خرد به دور انديشى رهنمون نمى‏شوى).
بنابراين اگر كسى بر خلاف عقل حكم كند، امر او رشيد نيست و در نتيجه مطاع نيزنخواهد بود. به طور مثال، اگر پدر يا مادر فرزند خود را به كارى امر كند كه آن كار،تكليف فوق طاقت‏به شمار مى‏آيد، امر آنها غير رشيد است.

ج) سيره عقلا:

روش عقلا در خصوص موضوعى مطرح است كه نه شرع درباره آن‏دستور خاصى دارد و نه آن از موارد حسن و قبح عقلى است. در اينگونه امور، رشد درعدم مخالفت‏با روش عقلاست. بديهى است كه روش عقلا نبايد با شرع مخالف باشد.به نظر ما رواياتى كه مشورت با عقلا را از مصاديق رشد دانسته، بر پيروى از روش عرفى‏و عقلايى تاكيد مى ورزد ، مانند موارد ذيل:
- مشاورة العاقل الناصح رشد و يمن و توفيق من الله، فاذا اشار عليك الناصح العاقل‏فاياك‏والخلاف فان فى ذلك العطب‏ [17] ، (مشورت با عاقل خيرخواه، رشد و بركت‏وتوفيقى از جانب خداست. پس اگر او به تو راهى را نشان داد، از مخالفت‏با آن برحذرباش، زيراكه هلاكت در پى دارد).
از ظاهر اين روايات استفاده مى‏شود كه مراد از عقل در اينجا، عقل كلامى و فلسفى‏نيست.
حضرت امام خمينى(ره) در موضوع اذن پدر يا جد پدرى براى ازدواج دختر باكره‏مى‏فرمايد: چنانچه پدر يا جد پدرى دختر را از ازدواج با كسى كه از نظر شرع و عرف‏ كفو اوست، باز دارند، كسب اجازه آنها لزومى ندارد [18].
ملاحظه مى‏كنيم كه در اين جا تشخيص كفو بودن به عرف واگذار شده است. خلاصه‏آنكه، چنانچه انسان همه جوانب امور را بسنجد و عقل و شرع و عرف عقلا را ميزان‏سنجش قرار دهد و خودخواهى و استبداد راى را كنار بگذارد، قطعا در راه رشد حركت‏خواهد كرد.
على‏عليه السلام در وصيت‏به محمدبن حنفيه فرمود: من لم يعط نفسه شهوتها اصاب‏رشده‏ [19] ، (هر كه خواهش نفس را برنياورد، به رشدش خواهد رسيد) و در حديثى‏آمده است: الرشد فى خلاف الشهوة‏ [20] ، (رشد در مخالفت‏با خواهش نفس است).

3-5) ارتباط رشد با آزمايش و خطا

همه انسانها مانند حضرت خضر عليه السلام يا پيامبران و اولياء نيستند كه به شيوه علم‏لدنى‏به‏رشد و كمال برسند، بلكه نوع افراد انسانى بايد با ورود تدريجى در امور، قدرت وتوانايى تشخيص خوب از بد و احسن از غير احسن را بدست آورند.
خداوند درباره يتيم به ما دستور مى‏دهد كه آنها را از قبل از بلوغ مورد آزمايش قراردهيد: و ابتلوا اليتامى حتى اذا بلغوا النكاح (5) [نساء 6]. ابتلاى يتيم به اين معناست كه به‏تدريج‏به او امكانات و اختيار معاملات كوچك داده شود و خطاهاى او اصلاح شود تاآنكه بعد از بلوغ، به حدى برسد كه خود صلاح و فساد خويش را به نحو احسن تشخيص‏دهد و اموال خود را در راه باطل مصرف نكند. اين امر به يتيم و معاملات و عمليات مالى‏و اقتصادى اختصاص ندارد و مهمترين راه رسيدن به رشد در همه زمينه‏ها ابتلا وآزمايش و اصلاح خطاهاست. اگر مى‏خواهيم جوانانى رشيد در صحنه‏هاى مختلف‏سياسى، اجتماعى و فرهنگى داشته باشيم، بايد به فرزندانمان در كودكى و نوجوانى به‏فراخور سن و ديگر تواناييها و استعدادهايشان، اختيارات و مسؤوليتهايى بدهيم و آنها راآزاد بگذاريم تا خود انتخاب كنند. البته نبايد فراموش كرد كه والدين و مربيان در فرآيندآزمايش و خطا و اصلاح خطاهاى رفتار و عمل آنها داراى نقش ممتازى هستند.

4-5) نقش مشورت در رشد

همان‏طور كه گفتيم اولين ركن رشد، جامع‏نگرى است. مشورت در اين زمينه‏مى‏تواند ياور انسان باشد. محدوديتهاى فكرى در هر انسانى، مانع از آن مى‏شود كه‏بتواند همه جوانب امور را به روشنى بنگرد ، لذا استفاده از عقول ديگران باعث مى‏شودكه زواياى تاريك امور روشن شود (6) و آنگاه با روشن شدن همه جوانب مى‏توان به‏انتخاب احسن دست زد. همان طور كه قبلا گذشت مشورت با خردمندان خيرخواه مايه ‏رشد است.
نتيجه آنكه، جامعه‏اى كه فرهنگ استبداد راى بر افراد آن حاكم باشد، خصوصا اگراين‏امر در بخشهاى مختلف مديريتى از مديريت‏خانواده تا مديريتهاى كلان باشد، رشديافتگى آن را چندان نمى‏توان اميد داشت.

5-5) نقش آموزش خوبيها و بديها در فرآيند رشد

گرچه در تعليم و تربيت‏بايد اصل را بر آموزش خوبيها گذاشت، اما در بسيارى ازموارد لازم است كج راهه‏ها نيز شناسانده شود تا راه رشد از راه غى به خوبى تفكيك‏شود. خداوند مى‏فرمايد: [شمس 8] و نيز مى‏فرمايد: و هديناه‏النجدين‏ (8) [بلد10]. على‏عليه السلام مى‏فرمايد: اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد حتى تعرفوا الذى‏تركه‏ [22] ، (بدانيد تا رشد نيافته را نشناسيد، رشد را نخواهيد شناخت).
لازم است‏بر اين نكته تاكيد كنيم كه گاهى ممكن است آموزش بديها و معرفى بدان،بدآموزى داشته باشد، ولى ايجاد زمينه‏هاى رشد و انتخاب احسن، اقتضاى معرفى وآموزش اين امور را نيز دارد. به طور مثال، اگر فرزند خردسال يا نوجوان در محيطى قراردارد كه افرادى در آن محيط، سخنان ناشايست‏بر زبان جارى مى‏كنند يا اعمال ناپسندى‏را انجام مى‏دهند، بايد براى جلوگيرى از آلوده شدن او، آن سخنان و اعمال ناپسند را به‏او معرفى كرد و علت قبح و ناپسندى آنها را تبيين نمود. اگر چنين كنيم، احتمال آلودگى اوبسيار كم خواهد بود. حتى در مواردى فرد آموزش ديده، با گفتار و رفتار بد مخالفت‏كرده، بدكردار را به گفتار و رفتار نيك رهنمون مى‏كند. اما چنانچه چنين آموزشى به‏فرزندمان ندهيم، در مقابل آن سخنان و اعمال ناشايست، حالت انفعالى به خود خواهدگرفت. در اين صورت، دور كردن او از آن رفتارهاى بد، بسيار مشكل خواهد بود.

6) نتيجه

با توجه به بحثهاى قبلى، به نكاتى چند دست مى‏يابيم:

نكته اول:

در تعريف رشد بيان شد كه لازمه رشد، انتخاب احسن است. قرآن كريم‏بر احسن بودن قول و فعل و انديشه تاكيد مى‏ورزد. خداوند كه ولى مرشد است، بندگان‏را به نيكوترين وجه آفريده و به بهترين دين و حكم و شريعت و قول و عمل راهنمايى‏كرده است:
- لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم‏ [تين 4] ، (انسان را در بهترين شكل آفريديم).
- و من احسن من الله حكما [مائده 50] ، (و كدام حكم از حكم خدا بهتر است).
- الله نزل احسن الحديث‏ [زمر 22] ، (خدا بهترين سخن را نازل كرده است).
- نحن نقص عليك احسن القصص‏ [يوسف 3] ، (ما بهترين داستانها را بر تومى‏خوانيم).
در مقابل، خداوند از بندگان خود مى‏خواهد كه به لازمه رشد كه انتخاب احسن است‏توجه كنند و قول و فعل و انديشه خويش را بر اين مبنا استوار سازند:
- قل لعبادى يقولوا التى هى احسن‏ [اسراء 53] ، (به بندگانم بگو: سخنى كه بهتر است‏بگويند).
- وجادلهم بالتى هى احسن‏ [نحل 125] ، (و با آنان به گونه‏اى كه بهتر است، جدال‏كن).
- ولاتجادلوا اهل الكتاب الا بالتى هى احسن‏ [عنكبوت 46] ، (با اهل كتاب تنها به‏گونه‏اى كه بهتر است، جدال كنيد).
- ليبلوكم ايكم احسن عملا [ملك 2] ، (تا بيازمايد كه كدامتان نيكوكارتريد).
- فبشر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏ [زمر 18] ، (بندگانى را كه سخن رامى‏شنوند و از بهترش پيروى مى‏كنند، مژده ده).

نكته دوم:

ورود هركسى در هر كارى به بهترين صورت مستلزم اين است كه قبلا همه‏راههاى ممكن را سنجيده باشد و اين نيازمند دو امر مهم است ، يكى از آن دو مربوط به‏افراد است و ديگرى مربوط به حكومت و نهادهاى حكومتى و اجتماعى است.
آنچه مربوط به افراد است اين است كه اولا، به همه جوانب و عواقب و نتايج كارتوجه كنند. ثانيا، با مشاوره از ديدگاههاى ديگران بهره برند و آنچه مربوط به جامعه وحكومت است اين است كه اولا، در هر زمينه‏اى اطلاعات كافى در اختيار افراد جامعه‏قرار دهند. به طور مثال بايد در زمينه هريك از رشته‏هاى تحصيلى دانشگاهى اطلاعات‏كافى در اختيار دانش آموزان و اولياء آنها قرار داد تا بتوان انتظار داشت كه آنان بهترين‏رشته مناسب با وضعيت‏خود را انتخاب كنند. ثانيا، حكومت و نهادهاى وابسته به آن‏بايد فضايى را ايجاد كنند كه در هر زمينه‏اى، همه ديدگاهها مطرح شود. بايد صاحبان‏انديشه بى هيچ دغدغه‏اى و براحتى بتوانند حاصل انديشه خود را به جامعه عرضه كنند.اگر به عده‏اى فرصت اظهارنظر داده نشود يا امكانات لازم براى عرضه ديدگاههايشان دراختيارشان قرار نگيرد يا به گونه‏اى عمل شود كه به جهت ملاحظاتى از اظهار نظرخوددارى كنند و يا احساس كنند كه تصميم گيرندگان به اظهار نظر ديگران كارى ندارند، چگونه مى‏توان انتظار داشت كه قانون گذاران و مديران و مجريان هريك در حوزه‏فعاليت‏خود به بهترين شكل عمل كنند.
البته ممكن است جامعه و حكومت در ايجاد چنين فضايى دچار آسيب‏هايى شود.اما نبايد از اين آسيب هاى جزئى بيم داشت و امر مهم ترى را از دست داد. پذيرش‏بسيارى از امور ارزشى مستلزم پذيرش برخى آسيب هاى فردى يا اجتماعى است ، امابايد آنها را با همه لوازمشان پذيرفت. به طور مثال ،مشورت يكى از امور ارزشى است كه‏در دين بر آن تاكيد شده است.
اما گاهى با كسى مشورت مى‏كنيم و نظر او را بر نظر خودترجيح مى‏دهيم. ولى بعدا مى‏فهميم كه اگر به نظر خودمان عمل مى‏كرديم نتيجه بهترى‏مى‏گرفتيم. روشن است كه اين امر نمى‏تواند مجوزى باشد تا ما از آن پس مشورت را به‏كنارى گذاريم و استبداد راى را سرلوحه كار خود قرار دهيم. پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم در جنگ احد باافرادى مشورت كردند و نهايتا به نظر آنها عمل كردند و نتيجه آن شد كه مسلمانان درجنگ شكست‏خوردند. با وجود اين بعد از جنگ احد آياتى از قرآن كريم نازل شد وخداوند پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم را به مشورت با مردم مامور كرد: فاعف عنهم واستغفرلهم وشاورهم فى‏الامر [آل عمران 159] ، (از آنان درگذر و برايشان آمرزش خواه و با آنان دركارها مشورت كن).
بنابراين نبايد نتيجه سوءبرخى مشورت‏ها سبب شود، اصل مشورت مخدوش گردد ،زيرا مشورت عليرغم برخى آسيب‏هاى احتمالى، يك ارزش است.

نكته سوم:

رشد در عموم انسانها با ابتلاء حاصل مى‏شود. بنابراين بايد افراد را درهرزمينه‏اى تمرين داد. رشد سياسى افراد منوط به تمرين دادن آنها در امور سياسى‏است. بايد به آنها فرصت اظهار نظر داد و نيز بايد نظرهايشان را عالمانه و حكيمانه نقد واصلاح كرد تا روز به روز بر اتقان انديشه و عملشان افزوده شود. اگر مى‏خواهيم‏فرزندانمان اجتماعى باشند، بايد با نظارتى خردمندانه از ابتدا به تدريج‏به آنها فرصت‏دهيم تا در اجتماع و نهادهاى اجتماعى حضور يابند و به دلخواه وانتخاب خود، با افرادارتباط برقرار كنند. اجتماعى شدن امرى نيست كه در يك روزحاصل شود.

نكته چهارم:

اطاعت و تبعيت، رفيق راه رشد هستند. اگر راهى را از نظر عقل يا شرع‏يا عرف‏عقلا، راه رشد تشخيص داديم، به گام نهادن در آن مجازيم و گرنه، وظيفه ديگرى‏داريم. اگر راه غى است‏بايد مخالفت كنيم و اگر ترديد داريم، بايد تحقيق كنيم. (9)
در روايات فراوانى از رسول گرامى اسلام و ائمه اطهارعليهم السلام بر اين امر تاكيد شده است. به‏عنوان نمونه، امام صادق عليه السلام فرمود: انما الامور ثلاثة: امر بين رشده فيتبع، و امر بين غيه‏فيجتنب و امر مشكل يرد علمه الى الله و الى رسوله‏ [23] ،(كارها سه نوع‏اند: يكى آنكه‏مايه رشد بودنش روشن است، پس در خور پيروى است و ديگر آنكه گمراه‏كنندگى‏اش‏آشكار است، پس بايد از آن دورى كرد و ديگر آنكه تشخيص آن دشوار است و بايددرباره آن از [كتاب] خدا يا [سنت] پيامبرش راهنمايى گرفت).

نكته پنجم:

يكى از ثمرات رشد، ثبات امر است. وقتى تصميم گيرندگان همه راههاى‏ممكن را ملاحظه نكرده و صلاح و فساد هريك را با موازين صحيح نسنجيده باشند، هرروز نظرى را برمى‏گزينند و با اين كار امور مهم را دچار نوسان و تشتت مى‏كنند. اما وقتى‏در آغاز به همه راهها توجه داشته باشند، در نهايت نظرى را برمى‏گزينند كه كمتر دچارتغيير و نوسان مى‏شود.در پايان، اين مقال را با كلامى از رسول رشد و كمال، حضرت محمد مصطفى‏صلى الله عليه وآله وسلم‏بسان ختامى مسك خاتمه مى‏دهيم.
آورده‏اند كه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در نمازش اين دعا را مى‏خواند: اللهم انى اسالك‏الثبات فى الامر و العزيمة على الرشد [24] (خدايا از تو ثبات در كار و عزم بر رشد مى‏خواهم).
منابع
1) احمدبن فارس، معجم‏مقاييس اللغة، بيروت، الدارالاسلاميه، 1410 ه . ق، ج 2، ص 398.
2) ر. ك، همان، ج 4، ص 399 و احمدبن محمدفيومى، المصباح‏المنير، قم، مؤسسه دارالهجرة، 1405 ه ق. ص 457.
3) مجمع‏اللغة العربيه، معجم الفاظ القرآن الكريم. تهران، انتشارات ناصر خسرو، چاپ دوم، 1363 ه ش. ج‏1، ص 482.
4) على‏اكبر دهخدا، لغت‏نامه، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جديد، 1373 ه. ش. ج‏7 ، ص 10642.
5) همان، ص 10649.
6) خليل‏بن احمد فراهيدى، ترتيب كتاب العين، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1414 ه.ق. ج‏1، ص 680 و نيز ر.ك. اسماعيل‏بن حماد جوهرى الصحاح، بيروت، دارالعلم للملايين، چاپ سوم، 1404، ه . ق. ج 4، ص 1482 ابن منظور، لسان العرب، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ اول، 1408 ه . ق. ج 5، ص 221
7) محمدبن حسن حرعاملى، وسايل الشيعه، ج 14، ص 213.
8) ر.ك. احمدبن يوسف حلبى (ت 756 ق)، الدرالمصون فى علوم الكتاب المكنون، دمشق، دارالقلم، 1411 ه. ق. ج‏7، ص 525، محى‏الدين درويش، اعراب القرآن الكريم و بيانه، دمشق، دارابن كثير، 1408 ه. ق. ج 5، ص 631 و ج 5، ص 631.
9) ميرزا حسين نورى ، مستدرك الوسائل، چ 2، بيروت، مؤسسة آل البيت لاحياءالتراث، 1408ق، ج 11، ص 306.
10) ر.ك. امام خمينى، تحريرالوسيله، ج 2، ص 392.
11) نهج‏البلاغه، خطبه 94.
12) ر. ك. محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 22، ص 616، ج 36،ص 100، ج 102، ص‏132.
13) نهج‏البلاغه، قصارالحكم 421.
14) محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 1، ص 118.
15) همان، ج 1، ص 96.
16) همان، ج 78، ص 7.
17) محمدبن حسن حرعاملى، پيشين، ج 8، ص 426.
18) امام خمينى، تحريرالوسيله، ج 2، ص 392.
19) محمدبن حسن حر عاملى، پيشين، ج 11،ص 199.
20) نهج‏البلاغه، خطبه 147.
21) همان، قصارالحكم 161.
22) محمدباقر مجلسى ، پيشين، ج 17، ص 371.
23) همان، ج 2، ص 221 و 258، ج 72، ص 206، ج 77، ص 127 و 131 و 181 ج 78، ص 47 و ج 104، ص 262.
24) نسائى، سنن، كتاب السهو، حديث 1287 و ر.ك: سنن ترمذى، كتاب الدعوات، حديث‏3329.

پى‏نوشتها:

1) در مورد نقش نحوى رشدا اختلاف نظر وجود دارد. برخى آن را مفعول دوم براى فعل ان‏تعلمن‏ دانسته‏اند و برخى آن را مفعول‏له براى فعل اتبعك‏ گرفته‏اند و نيز برخى آن را تمييز دانسته‏اند[8].البته هيچ كدام از اين نظرها به اصل استدلال ما خدشه‏اى وارد نمى‏كند.
2) مردان بر زنان سلطه دارند.
3) ماده 43 قانون مدنى چنين است: نكاح دختر باكره اگرچه به سن بلوغ رسيده باشد، موقوف به اجازه پدر يا جد پدرى اوست و هرگاه پدر يا جد پدرى بدون علت موجه از دادن اجازه مضايقه كند، اجازه او ساقط و در اين صورت دختر مى‏تواند با معرفى كامل مردى كه مى‏خواهد با او ازدواج نمايد و شرايط نكاح و مهرى كه بين آنها قرار داده شده، پس از اخذ اجازه از دادگاه مدنى خاص به دفتر ازدواج مراجعه و نسبت‏به ثبت ازدواج اقدام نمايد [اصلاحى 14/8/70].
4) هر چه را عقل بدان حكم دهد، شرع بدان حكم خواهد داد.
5) و يتيمان را تا وقتى به [سن] زناشويى برسند، بيازماييد.
6) على عليه السلام فرمود: من شاور الرجال شاركها فى عقولها [21]: (هر كه با اشخاص مشورت كند، با آنان در خردهايشان شريك شود).
7) خداوند به جان آدمى بديهايش و راه پرهيز از آنها را الهام كرد.
8) و ما به او راههاى خوب و بد را نشان داديم.
9) گاهى ممكن است، تشخيص فردى با مصالح اجتماعى معارضت داشته باشد. در اين صورت بديهى است، راه رشد آن است كه به اقتضاى مصالح اجتماعى عمل شود.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

جستجوی مباحث روان شناختی در آیات قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

شخصیت المؤمن و عناصر تکوینها

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر و قرآن كريم

بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر و قرآن كريم

اعظم پرچم*
زهرا محققيان**


چكيده

داشتن اميد به آينده يكى از موضوعات اساسى براى ايجاد آرامش و بهبود زندگى نابسامان آدمى است. در روان شناسى مثبت نگر، اعتقاد بر آن است كه سازه هايى همچون اميد، مى تواند از افراد در برابر رويدادهاى استرس زاى زندگى حمايت كند. از سوى ديگر، با توجه به تأثير جهان بينى هر فرد در جهت گيرى و چگونگى زندگى آدمى، نمى توان از نقش دين در پيدايش اميد چشم پوشيد.
مقاله حاضر به روش تطبيقى سعى دارد پس از بيان و تحليل موضوع اميد و راه هاى ايجاد و افزايش آن از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر، آن را بر قرآن عرضه نمايد تا ضمن استخراج نظر قرآن در اين باره و بيان نقاط اشتراك و افتراق اين دو حوزه، راه كارهاى مناسبى را براى ايجاد و افزايش اميد در افراد بشر با استفاده از آموزه هاى قرآنى ارائه نمايد. از نتايج بارز اين پژوهش، آن است كه بسيارى از اين راه كارها، در قرآن نيز موجود است و ميان يافته هاى بشرى و آموزه هاى وحيانى در اين موضوع، اشتراكات بسيارى وجود دارد.

كليدواژه ها:

اميد، راه كارهاى قرآنى افزايش اميد، روان شناسى مثبت نگر، ريچارد اسنايدر.

مقدّمه

بشر در قرن اخير به پيشرفت هاى چشم گيرى در زمينه فناورى و صنعت دست يافته است، ولى در كنار اين دستاوردها، در ميان عموم مردم، بخصوص جوانان، اميد به آينده و فرداى روشن رو به كاهش است. در نيم قرن اخير، همواره تلاش روان شناسان بر درمان كمبودها و رفع ناتوانى ها بوده است، اما امروزه جنبش نوظهور روان شناسى مثبت نگر، تنها تمركز بر بيمارى ها و ضعف ها ندارد، بلكه بيشتر به دنبال افزايش شادى و سلامت روانى افراد است؛ چراكه اگر فرد، مهارت هاى لازم براى مقابله با چنين مسائلى را كسب نكرده باشد، در معرض خطر بيشترى براى ابتلا به اختلالات روانى از جمله افسردگى است.1
بيش از 40 سال پيش، اثر جروم فرانك2 (1968ـ1975)، اميد را فرايندى مفهوم سازى كرد كه در تمام رويكردهاىروان درمانى مشترك است. كارل منينجر3 (1959) نيز، به عنوان رئيس انجمن روان شناسى آمريكا، اولين بار در يك سخنرانى در محفل روان شناسان آمريكا، با اشاره به «اميد» به عنوان نقطه قوت در درمان جويان، همكارانش را تشويق كرد كه به بررسى جدى تر نقش اميد در فرايند درمان بپردازند و قدرت اميد به خود و قدرت اميد به بيمارانشان را در فهم و درمان بيمارى روانى به رسميت بشناسند.4 در همين دوره، بسيارى از محققان در رشته هاى مختلف (از پرستارى گرفته تا روان شناسى) نظريه هايى در مورد اميد ارائه نمودند (همان گونه كه اغلب در مورد يك حيطه جديد رخ مى دهد.) اين افراد از كار يكديگر آگاه نبودند. از اين رو، يك ديدگاه واحد يا نظريه منسجم وجود نداشت تا در مورد آن تحقيق و بررسى صورت گيرد. اسنايدر5 (روان شناس آمريكايى) نيز از جمله افرادى بود كه به درخواست منينگر6 اين سازه رامورد بررسى علمى قرار داد. وى در سال 1990 نظريه خود تحت عنوان «نظريه اميد» را مطرح كرد و پس از آن، اين سازه مورد توجه محققان و متخصصان قرار گرفت.7 لازم به ذكر استتاكنون نظريه پردازان بسيارى پيرامون موضوع اميد، اظهارنظر نموده اند، اما از آن رو كه نظريه اسنايدر در اين زمينه، از جامعيت بيشترى برخوردار است، اين پژوهش تنها به بررسى نظريه او پرداخته است.8
از سوى ديگر، تأثير دين و آموزه هاى دينى در زندگى انسان بسيار مهم، بلكه تعيين كننده است. به اعتقاد انديشمندانى مانند شهيد صدر، رسالت جهانى اسلام، پاسخ گويى به نيازهاى روز و رفع شبهات است. از اين رو، موضوعات مورد بررسى در دين، بايد در عالم خارج بررسى شود تا از تجارب و راه حل هاى بشرى استفاده گردد.9 در حقيقت، از آن رو كه پژوهش در علوم انسانى (به منظور شناخت، برنامه ريزى، ضبط و مهار پديده هاى انسانى) در راستاى سعادت واقعى بشر، ضرورتى انكارناپذير است و استفاده از عقل و آموزه هاى وحيانى در كنار داده هاى تجربى و عينى، شرط اساسى پويايى، واقع نمايى و كارآيى اين گونه پژوهش ها در هر جامعه است،10 به همين دليل، اين انديشمند، معتقد است در تفسير موضوعات قرآنى، بايد يافته ها و تحقيقات دانشمندان علوم انسانى را بر قرآن عرضه نمود و ضمن بهره گيرى از آنها، به پاسخ گويى سؤالات و شبهات روز پرداخت؛ چراكه در گفت وگوى با قرآن نتايجى حاصل مى گردد كه علاوه بر آنكه پاسخ گوى نيازها و سؤالات بشرى است، مى تواند حقايق بلند قرآنى را در صحنه اجتماع به طور ملموس آشكار نمايد.11 تنها در اين صورت است كه رهيافت هاى بشرى استفاده بهينه اى دارد و قابليت آن را دارد كه بشر را در بُعد معرفتى به سمت تكامل معنوى خويش سوق داده و در مقابل عوامل بازدارنده، مصونيت بخشد.
اما تاكنون نظريه ها و تحقيقات بسيارى، معنويت را به عنوان يك منبع بالقوّه كه مى تواند بر افزايش اميد آدمى تأثير گذارد، معرفى كرده اند.12 سرچشمه اين تحقيقات به سال هاى 1880 تا 1930 برمى گردد و بررسى علمى آن به پايان قرن بيستم. بسيارى از روان شناسان همچون ويلهم ونت،13 ويليام جيمز،14 استنلى هال،15 كارل يونگ16 مربوط مى شودكه در طى تحقيقات خويش به اين نتيجه رسيدند كه آدمى بايد از مذهب براى افزايش اميد خويش استفاده كند.17 روبرت18 در تحقيقات جامع خود پيرامون نيازهاى اعتقادى انسان ها، قرن بيست ويكم را قرن معنويت خواند و بهترينراه ايجاد اميد را، رابطه با خداوند معرفى كرد.19 امروزه نيز، باورهاى دينى و معنوى مراجعان، نه تنها كارآمد و غيرمنطقى و به عنوان راهكارى ضعيف در ايجاد و غنى سازى اميد آدمى تلقّى نمى شوند، بلكه به عنوان منبعى تأثيرگذار و قدرتمند براى بهبود و درمان بيماران نااميد نيز در نظر گرفته مى شوند. علاوه بر اينكه در بسيارى موارد، مشكل مراجعان با مسائل مذهبى آميخته گرديده و بدون مداخله معنوى، درمان كامل نمى شود.20
همان گونه كه در قبل نيز اشاره كرديم، تاكنون روان شناسان بسيارى درباره اميد اظهارنظر نموده اند، اما از آنجايى كه تنها نظريه اسنايدر در اين زمينه جامعيت دارد و او نيز در نظريه خويش نسبت به معنويت و رويكرد دينى ساكت است، به همين دليل پژوهش حاضر سعى دارد (در حد گنجايش خويش) تنها در پرتوى بررسى نظريه او و در راستاى انديشه يك عالِم بزرگ شيعه، به روش تطبيقى، به بررسى راه كارهاى تازه براى ايجاد و افزايش اميد آدمى در حوزه روان شناسى و دين بپردازد تا روشن شود كه آيا مى توان برخى از نيازهاى بشر حاضر را از طريق علم روان شناسى كاوش نمود و سپس به تطبيق آن در مفاهيم قرآنى پرداخت؟ مشتركات و مفترقات حاصل از اين تطبيق تا چه حد راه گشا و مفيد است؟ به همين دليل، پس از معرفى اجمالى نظريه اسنايدر، به واكاوى آموزه هاى الهى پيرامون اين موضوع پرداخته و پس از تطبيق رهيافت هاى بشرى بر داده هاى وحيانى، نقاط اشتراك و افتراق اين دو حوزه، در موضوع فوق را بيان نموده است.

1. نظريه اميد در روان شناسى

از نظر اسنايدر، اميد عبارت است از «ظرفيت ادراك شده براى توليد مسيرهايى به سمت اهداف مطلوب و انگيزه ادراك شده براى حركت در اين مسيرها.»21 از اين رو، اميد يعنى: انتظار مثبت براى دست يابى به اهداف. انتظار مثبتداراى دو مؤلفه «عامل»22 و «گذرگاه»23 است.24
در حقيقت، در نظريه اميد اسنايدر، سه مؤلفه وجود دارد: تفكر هدف (هر چيزى كه خود فرد مايل است بدان دست يابد، آن را انجام دهد يا تجربه يا ايجاد كند)، تفكر عامل (يك مؤلفه انگيزشى براى به حركت در آوردنِ فرد، در مسير راه هاى درنظر گرفته شده براى رسيدن به هدف) و تفكر گذرگاه (توانايى ادراك شده فرد براى شناسايى و ايجاد مسيرهايى به سمت هدف).25
اين سه مؤلفه بر يكديگر اثر متقابل دارند. تعيين اهداف مهم، منجر به افزايش انگيزه مى شود و اين انگيزه برانگيخته شده، به نوبه خود ممكن است به يافتن گذرگاه كمك كند.26
براى داشتن تفكر اميدوارانه، بايد ياد بگيريم كه چطور با موانع برخورد كنيم. به طور كلى، افراد داراى اميد بالا، هنگام برخورد با موانع به دليل ايجاد راه هاى جانشين و جديد براى رسيدن به هدف يا استفاده از اهداف جانشين، پاسخ هاى هيجانى سازگارترى ارائه مى دهند.27 به اين ترتيب، هنگام مواجهه با مانع، انعطاف پذير بوده و به دنبال هدف ديگرىمى روند يا بر ديگر حيطه هاى زندگى خود تأكيد مى كنند.

 

1ـ1. مراحل اميددرمانى در كار با مراجع

اميددرمانى، به منظور افزايش تفكر اميدوارانه و غنى سازى فعاليت هاى مربوط به تعقيب اهداف، طراحى شده و از دو مرحله اصلى تشكيل گرديده است كه هريك شامل دو گام مى باشند. مرحله اول، القاى اميد28 است كه مشتمل بر دو گام اميديابى29 و پيوند يا تحكيم اميد30 مى باشد و مرحله دوم، افزايش اميد31 است كه آن هم مشتمل بر دو گام غنى سازىاميد32 و ابقاى اميد33 مى باشد.34

 

1ـ1ـ1. مرحله اول: القاى اميد يا اميدسازى:

گام اول. يافتن اميد: در اين گام، درمانگر به منظور كمك به مراجع براى يافتن اميدى كه در گذشته آن را تجربه كرده، از او مى خواهد تا داستان زندگى اش را تعريف نمايد. در حقيقت، طى فرايند بيان داستان زندگى، درمانگر متوجه مى شود كه چگونه اميد، در زندگى فرد ايجاد شده، كاهش يافته يا راكد مانده است. طى اين فرايند، آنها نسبت به افكار يا رفتارهاى مخرب اميد، آگاه مى شوند.35
گام دوم. تحكيم اميد: در اين مرحله، درمانگر به الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه مى پردازد و بدين ترتيب، تفكر عامل و گذرگاه را در مراجع افزايش مى دهد. توانايى درمانگر در الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه، ممكن است در اثربخشى درمانى، نقش مؤثرى داشته باشد؛ چراكه به واسطه آن، مى توان انگيزه مراجع و نيز گذرگاه هاى رسيدن به هدف را افزايش داد.36

 

1ـ1ـ2. مرحله دوم: اميدافزايى:

گام اول. غنى سازى اميد: در اين مرحله، درمانگر از طريق ارائه راه كارهايى كه به ايجاد هدف، توسعه گذرگاه و افزايش عامل در فرد منجر مى شود، به غنى سازى اميد مراجع خويش مى پردازد.37 اين راه كارها عبارتند از:

 

الف) راه كارهايى براى ايجاد هدف:

فن 1. فراهم كردن ساختارى براى اهداف روشن: اين فن، به مراجع كمك مى كند تا با ايجاد فهرستى از ابعاد جارى زندگى كه برايش اهميت دارند، به بررسى اهداف مختلف زندگى خود بپردازد و در مورد ميزان رضايت خود از هريك از آنها بحث كند.38
فن 2. طرح اهداف روشن و عملى: وقتى حيطه هاى مهم شناسايى شدند، درمانگر و مراجع، بايد در گسترش اهداف روشن و عملى با هم همكارى كنند. براى اينكه كاملاً بتوانيم مؤثر باشيم، اهداف بايد مشخص و متمركز، همچنين در قالب جملات مثبت باشند.39

 

ب) راه كارهايى براى توسعه و تقويت افكار گذرگاه:

غالب مشكلات در يافتن مسيرى درست براى رسيدن به هدف به وجود مى آيند. يك رويكرد مناسب در اين مورد، اين است كه به مراجع ياد دهيم گذرگاه هاى خود را به مجموعه اى از گام هاى كوچك بشكند. هرقدر اين گام هاى متوالى، خاص و روشن باشند، مؤثرترند.40
فن 3. ايجاد يك فيلم درونى: افراد مى توانند بياموزند كه گام هاى خود به سمت هدف را، به صورت ذهنى اجرا كنند، به گونه اى كه گويى مشغول تماشاى خود در يك فيلم سينمايى هستند. در پايان نيز اين فيلم را بازنگرى كنند و بدين ترتيب، براى كار كردن به سمت اهداف، طبق يك برنامه روزانه قدم هاى مشخصى بردارند.41

 

ج) راه كارهايى براى ايجاد و حفظ عامل:

فرد ممكن است اهداف و گذرگاه هاى عملى توليد كند، اما اهداف همچنان تحقق نيافته باقى بمانند. براى تكميل اين فرايند نيازمند انگيزه هستيم. يك راه حل كليدى براى افزايش انگيزه، كمك به مراجع براى خودشناسى است تا بتواند انگيزش شخصى خود را افزايش دهد. سؤالاتى مانند «من در گذشته چگونه بر انگيخته مى شدم؟ و...» مى تواند بسيار مفيد باشد.42
فن 4. جست وجوى داستان هاى اميدآفرين: يك فن خاص براى ايجاد داستان هاى اميدآفرين كه مى تواند براى اشاره به اراده و انگيزه به كار رود، فن تجسم مثبت43 است.44 اين رويكرد بسيار شبيه به خلق يك فيلم درونى است. در تجسممثبت، از مراجع خواسته مى شود كه داستان شخصى و خوش بينانه اى را درباره مفهوم سازى هدفى، شروع كار به سمت آن هدف، و سپس عبور موفقيت آميز از آن و غلبه بر موانع براى دست يابى نهايى به هدف بگويد.45
فن 5. نيمرخ سازى: در اين مرحله، درمانگر از مراجع مى خواهد داستان هاى كوتاهى درباره پيگيرى هاى قبلى و فعلى هدف، طبق چارچوب خاصى بنويسد تا اميد را كه جزئى از تركيب روان شناختى فرد است، آشكار سازد. نوعا 5 داستان حداقل 2 تا 5 صفحه اى با بيان جزئيات تعقيب هدف در حيطه هاى مختلف زندگى، راه ها و اراده موردنياز ذى ربط در تعقيب اميدوارانه را آشكار مى سازد. همچنين مراجع، زبان اميد را با شناسايى تفكر هدفمند، تفكر عامل و تفكر گذرگاه (اراده مند) منتسب در داستان هايش ياد مى گيرد.46
فن 6. يافتن پوشش نقره اى (يافتن روزنه اميد): گاهى افراد نمى توانند يك داستان اميدوارانه در زندگى خود پيدا كنند و بيان مى دارند كه هيچ چيز مثبتى در زندگى شان رخ نداده است. در چنين مواردى، جست وجوى داستان هاى اميدوارانه شخصى براى استفاده به عنوان نقطه شروع، بسيار دشوار است. البته بايد مراجع را تعقيب كرد تا راه هاى مختلف را امتحان كند. براى مثال، در اين مورد يك نقطه شروع ديگر، مى تواند اين باشد كه از او بخواهيم به يك عنصر مثبت در موقعيت هاى مختلفى كه در طول روز رخ مى دهد، بينديشد. در اين فن، از فرد خواسته نمى شود كه همه جنبه هاى مثبت يك موقعيت را مشخص نمايد، بلكه از او خواسته مى شود كه فقط يك جنبه مثبت را پيدا كند.47
فن 7. الگوى ABC سليگمن:48 گاهى اوقات مشكل اصلى اين است كه فرد نمى تواند بر موانع غلبه كند. در چنينشرايطى، بايد تشخيص داد كه آيا موانع، حقيقى و حاصل حقايق تلخ و غيرقابل تغيير زندگى هستند يا حاصل افكار منفى؟ در مواردى كه موانع، حقيقى هستند، اهداف و گذرگاه ها بايد تغيير يابند. اما در مواردى كه موانع، حاصل افكار منفى هستند، افكار بايد تغيير يابند. براى مبارزه با اين افكار غيرمولّد، فرد نيازمند مهارت هايى است. مراجع مى تواند با استفاده از فنونى، نظير الگوى ABCسليگمن، راه هايى براى افزايش افكار مثبت و به چالش كشاندن افكار منفى بياموزد. در اين الگو، از فرد خواسته مى شود تا رويداد فعال كننده را به عنوان يك مشاهده گر بيرونى توصيف كند (A)، سپس همه باورهاى خود را در مورد آن واقعيت بنويسد (B) و در نهايت، در مورد پيامدهاى خوب و بد اين باورها به بحث بپردازد (C).49
گام دوم. حفظ و ابقاى اميد: اين راه كار، مراجع را ترغيب مى كند كه از طريق شناخت افكار هدف و افكار مانع، خود، عامل افزايش اميد در خود باشد. عنصر كليدى فرايند حفظ اميد، توانايى شناخت افكار هدف و افكار مانع است.50

2. اميد در قرآن

مسئله اميد و اميدوارى به آينده، در قرآن به دفعات متعدد و به شيوه هاى مختلف، بيان گرديده است. به طور كلى، مفهوم اميد در لايه مثبت و منفى، در قرآن كريم، از راه كليدواژه هايى همچون رجاء (انتظار امرى محبوب و پسنديده كه اكثر اسباب آن محقق باشد)، طمع (تمايل نفس از روى حرص و آرزوى شديد، به چيزى خارج از دسترس)، أمل (آرزويى كه انتظارى طولانى در آن وجود دارد) و تمنى (ميل به حصول امرى همراه با تقدير و اندازه گيرى آن) قابل پيگيرى است.51 از ميان واژگان فوق، تنها در واژه «رجاء» است كه فرد اميدوار در راه رسيدن به اميدش، كار و تلاش مى كند و موجبات رسيدن به امر محبوب را فراهم مى آورد.52
با بررسى آيات مشتمل بر واژگان اميد، مى توان بدين نكته دست يافت كه گرچه اميد، ماهيتى مثبت و پسنديده دارد، اما از آن رو كه عوامل پديدآورنده آن و موانع به هم زننده آن، ممكن است ماهيتى حقيقى و يا كاذب داشته باشند، مى توان به تنويع و تقسيم آن به صورت زير پرداخت:
الف) اميد مطلوب، صادق و حقيقى: اين نوع اميد، مربوط به امورى است كه در جهت رضاى الهى و هماهنگ با واقعيت وجودى انسان است و به دو گونه در قرآن مطرح گرديده: اميد به آخرت و برخوردارى از رحمت الهى كه عموم مؤمنان چنين اميدى دارند، و اميد به لقاى خدا كه مؤمنان خاص و انسان هاى كامل، از آن برخوردارند. اين نوع در قالب واژگانى همچون رجاء ممدوح و پسنديده، و طمع مثبت و پسنديده بيان شده است.
ب) اميد نامطلوب، كاذب و مجازى: اين نوع، مربوط به امورى است كه رضاى الهى در آن لحاظ نمى گردد و حاصل وسوسه هاى نفس يا القائات شيطان است: «وَلأُمَنِّيَنَّهُمْ.»(نساء: 119) اين نوع اميد در قالب واژگان رجاء مذموم و ناپسند، طمع منفى و ناپسند، أمل، و تمنّى بيان گرديده است.
بدون ترديد، اميد صادق و كاذب تأثير بسيار زيادى در زندگى آدمى دارد و تنها اميد صادق و حقيقى است كه انسان را به ياد خداوند انداخته و همواره وجود او و حاضر و ناظر بودن او را به انديشه آدمى مخاطره مى نمايد. به همين دليل، در اين قسمت، در پرتو معرفى محورهاى اميدبخش قرآن كريم، به شرح و تفصيل سيماى الگوى پسنديده اميد در قرآن پرداخته شده است.
به طور كلى، مفهوم اميد در قرآن كريم، در دو محور اعتقادى و رفتارى قابل بررسى و پيگيرى است؛ چراكه قرآن افزون بر بيان راه كارهايى اعتقادى و فردى براى القاى اميد و رسيدن به آرامش نسبى در دنيا، به ارائه راه كارهاى رفتارى و اجتماعى فراوانى براى تقويت و افزايش اين نياز اصيل بشرى نيز پرداخته است. در بُعد اعتقادى، به تقويت پايه هاى معرفتى و اعتقادى افراد پرداخته شده كه مهم ترين اصول اعتقادى اسلام، ايمان و عقيده به توحيد، نبوت و معاد مى باشند؛ زيرا اين سه اصل، پايه و اساس دريافت اسلام را تشكيل مى دهند و ساير آموزه هاى اسلام، معنابخشى خود را از اين سه اصل دريافت مى نمايند و نياز به اين آموزه ها، براى ايجاد اميد و روحيه اميدپرورى در آدمى، از آن روست كه چون انسان سالم و كامل، داراى شخصيتى مى باشد كه به طور طبيعى در زندگى فردى و اجتماعى خود را نشان مى دهد، به همين دليل، اگر از نظر شخصيتى نسبت به آينده اميدوار نباشد، به طور طبيعى، رفتارى بيرون از عرف طبيعت انسانى از خود بروز مى دهد كه در جهت دادن جامعه به سمت نااميدى و افسردگى بى تأثير نخواهد بود. در بُعد رفتارى نيز، قرآن كريم براى افزايش اميد آدمى در زندگانى دنيوى و نيز پرورش روح اميد در جامعه، در قالب راه كارهاى رفتارى به تقويت روح اميد در جامعه پرداخته است. مهم ترين راه كارهاى رفتارى قرآن در حوزه فردى عبارتند از: ذكر، تهجّد، نماز، و تلاوت قرآن، و در حوزه اجتماعى عبارتند از: انفاق، احسان، عفو و بخشش، امر به معروف و نهى از منكر و وفاى به عهد.
بنابراين، همان گونه كه گفته شد، در فرهنگ قرآن، مسئله اميد و اميدوارى از جهات مختلف و به زبان هاى گوناگون مورد تأكيد و ترغيب واقع شده كه در ادامه، تفصيل هريك بيان گشته است و اگر آدمى به مفهوم واقعى اين محورها و زيرمجموعه هاى آن به صورت عمقى و نه سطحى پى ببرد، طبعا بخش عمده اى از چگونه زيستن را خواهد آموخت.

 

2ـ1. راه كارهاى اعتقادى (معرفتى) قرآن براى ايجاد و القاى اميد

مقصود از راه كارهاى اعتقادى، روش هاى شناختى براى افزايش و تقويت اميد در آدمى است كه به ديدگاه و اعتقاد فرد نسبت به هستى، آغاز و فرجام جهان و نقش انبيا و اولياى الهى مى پردازد و از سوى ديگر، تأثير آن را در افزايش يا كاهش اميد صادق و حقيقى در آدمى، مورد ارزيابى قرار مى دهد.
الف) اعتقاد به توحيد و تأثير آن در ايجاد اميد: اعتقاد به توحيد و يگانه بودن خداوند، موجب مى شود به جاى آنكه انسان پيوسته به عوامل متعدد مؤثر در زندگى خويش بينديشد و از آنها بيم به دل راه داده و يا به آنها اميد ببندد، به مرجع و ملجأى واحد چشم بدوزد.53 كمترين تأثير چنين نگرشى، انسجام و تعادل بين شناخت ها، عواطف و اعمال در بسيارى از بخش هاى زندگى است. به ديگر بيان، توحيد و يگانه پرستى است كه عناصر نفس و روان آدمى را همبستگى بخشيده و روند قواى فكرى او را براى دريافت و شناخت به طرف يك منبع، متحد و هماهنگ مى سازد و از اين رهگذر، يك اثر تركيبى سازنده در شخصيت انسان بارور مى گرداند. بعكس، تعدّد آلهه و شرك و يا به عبارت ديگر تعدّد منابع ترس و نفع و ضرر، منجر به تشتّت و ازهم پاشيدگى روان انسانى و تفرق و تقسيم قدرت آگاهى او به جهات متعدد مى شود.54 و سرانجام نيز، به ازهم گسيختگى پيوندهاى شخصيت آدمى و ايجاد اختلالات روانى در او مى انجامد. بنابراين، از مجراى توحيد است كه انسان مسئله پناه بردن به خداوند را درك مى نمايد. چنين انسانى همواره به ياد خدا بوده و قلبش كاملاً آرام است: «الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ... .» (رعد: 28)
از اين رو، در قرآن كريم، اميد حقيقى در ارتباط با «اللّه» است؛ چراكه هيچ مفهوم عمده اى جداى از خدا، در قرآن وجود ندارد. به ديگر بيان، اميد در راستاى تكامل انسان است و تكامل انسان در قرآن، به سوى خليفه اللّه: «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً»(بقره: 30) و مظهر تجلّى اسماى الهى است. از اين رو، اميد نيز در راستاى تجلّى صفات الهى نهادينه شده در وجود بشر مى باشد و آدمى بدين وسيله مى تواند از آشفتگى هاى روانى و نابسامانى هاى فكرى رهايى يابد.
ب) اعتقاد به نبوت و تأثير آن در تحكيم اميد: بشر براى داشتن زندگى سالم در اين دنيا، به فرستادگانى از جانب خالق يكتا نيازمند است و اميد به حيات اخروى نيز از همين رهگذر ميسر است. به طور كلى، انبيا و اديان الهى مى توانند نويدبخش اميد به آينده در سايه ايمان، پرهيزگارى، تزكيه روح و جسم و عمل صالح باشند و تنها ايشانند كه مى توانند به مؤمنان نويد آينده اى روشن در پرتو ايمان به خداوند بدهند.
از سويى ديگر، همان گونه كه پيش تر نيز بيان شد، اميد در راستاى تجلّى اسماى الهى است كه اين تجلّى طبق آيات قرآن كريم، از مسير نبوت و ولايت اولياى الهى صورت مى گيرد. به ديگر بيان، از آن رو كه انسان مظهر خليفه اللّه است،55 اين آموزه در پرتو رهنمودهاى انبيا به آدمى القا مى گردد: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء» (بقره: 31) و از اين طريق، تربيت اسمايى بشر تحقق مى يابد. از اين رو، اعتقاد به نبوت انبيا و اولياى الهى به آدمى اين اميد را بشارت مى دهد كه مى تواند با پيروى از اين الگوهاى بشرى و بخصوص از طريق اسوه حسنه، به طور كامل مظهر اسماء و تجلّى صفات پروردگارى قرار گيرد و به اميد حقيقى خويش راه يابد: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.» (احزاب: 21) پس بر كسى كه مدعى اميد حقيقى است، واجب است از فرستادگان او پيروى كند تا اين پيروى اش، به اميد راستين منتهى شود: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»(آل عمران: 31) و تنها در اين صورت است كه اميد به آينده، اميدى واقعى و سرشار از حقيقت جلوه مى كند و آدمى مى تواند از توابع آن، كه همان دورى از انواع گناهان است و نتيجه اى جز پشيمانى، نااميدى و نگرانى ندارد، مصون ماند:56 «ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّهُمْ لَن يُغْنُوا عَنكَ مِنَ اللَّهِ شَيئا وإِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ» (جاثيه: 18ـ19)
بعد از انبيا نيز، آدمى به پيروى از امامان و ائمّه معصوم عليهم السلام كه حضورى نبى گونه دارند، سفارش شده كه اين پيروى از امام على عليه السلام آغاز و به وجود مبارك خاتم الانبيا حجه بن الحسن ـ عجل اللّه تعالى فرجه ـ ادامه مى يابد. در عصر حاضر نيز، شناخت وجود مبارك امام زمان عليه السلام و آشنايى با سيره و رفتار او، بى ترديد معبر و گذر از جاهليت به سوى حياتى معقول و باورى اميدبخش است و هيچ گاه نخواهد گذاشت بارقه اميد در دل هاى شيعيان خاموش گردد.
ج) اعتقاد به معاد و تأثير آن در تحكيم اميد: ايمان به معاد، ريشه يأس ها و نااميدى ها را كه آفت جان انسان هاست، مى سوزاند و انسان را اميدوار مى سازد كه هيچ يك از اعمال نيك او از صفحه هستى پاك نمى شود و مصائب و ناكامى هايش در اين دنيا، بى پاسخ نخواهند ماند. شخص معتقد به معاد عقيده دارد كه زندگى به اين جهان ماده خلاصه نمى گردد، بلكه انسان پس از مرگ، زندگى ديگرى در پيش دارد و در آنجا به بسيارى از خواسته ها و آرزوهاى مناسب خود نايل مى شود. از نظر قرآن نيز، حيات باقيه و زندگانى جاويد و سعادت ابدى در آخرت است57 و در آنجا آسايش، آرامش و امنيت مطلق وجود دارد.58 از اين رو، هيچ گونه كمبودى احساس نمى گردد و اگر هم انسان در اين دنيا محروميتى احساس مى كند، با يادآورى نعمت هاى عالم آخرت بر طرف مى گردد؛ چراكه شخص مؤمن، اميدوار است كه در آن جهان از نعمت هاى الهى برخوردار شود.

 

2ـ2. راه كارهاى رفتارى قرآن براى افزايش و تقويت اميد در آدمى

مقصود از راه كارهاى رفتارى، روش هاى عملى براى افزايش و تقويت اميد در آدمى است؛ راه كارهايى كه به رفتار و عملكرد آدمى براى افزايش اميد صادق و حقيقى مى پردازد. اين راه كارها در فرهنگ قرآن، در دو قالب فردى و اجتماعى مطرح گرديده اند تا آدمى علاوه بر غنى ساختن اميد در درون خويش، به افزايش اميد در جامعه نيز كمك نمايد؛ چراكه يكى از ويژگى هاى دين اسلام اين است كه آيين تك روى و تك مسئوليتى نيست و جامعه اى كه در آن، اصول اجتماعى و پيوندهايى نظير انفاق، احسان و امثال آن وارد شوند و اجرا گردند، بدون شك مى تواند تضمين گر آرامش و امنيت و همچنين تقويت كننده روحيه اميد و اميدوارى در تمامى انسان ها باشد.
لازم به ذكر است كليه عبادات و اعمال دينى در فروزانى و تقويت چراغ اميد در دل، نقش دارند، اما نقش راه كارهاى زير، به عنوان اساسى ترين و فراگيرترين آموزه ها، به مراتب اثربخش تر و جاودانه تر است:

 

1ـ2ـ2. راه كارهاى فردى:

الف) ذكر خداوند: علت اصلى اضطراب ها و آشفتگى هاى روانى و روحى انسان معاصر، غفلت از ياد خداست. به طور كلى روح انسان، ربّانى است59 و تا با خدا پيوند نداشته باشد، آرام و قرار نمى گيرد. پيوند روح و دل انسان با خدا، به وسيله ذكر خدا پديد مى آيد و برقرار مى ماند؛ پيوندى ناگسستنى و استوار: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.» (بقره: 152) در سايه اين پيوند، آدمى شيرينى و گوارايى اتصال خود را با خداوند، حس مى كند و توانايى آن را مى يابد كه از عادات نامأنوس و خلق وخوى هاى نادرست برهد و قوانين طبيعت و خواسته هاى نفسانى را مقهور خود سازد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ.» (اعراف: 201) به همين دليل، براى آرامش دل بايد به ذكر و ياد خدا روى آورد: «أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.» (رعد: 28)
ب) ترس از خدا (ترس اميدآفرين): خداوند در آيات بسيارى تأكيد مى ورزد كه آدمى بايد تنها از او بترسد و اين ترس همواره بايد در او موجود باشد: «فَلاَ تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ» (آل عمران: 175)؛ چراكه اين نوع ترس، در صورت نفوذ در ژرفاى درونِ انسان، او را از ارتكاب اعمال مهلك باز داشته و به كار نيك و پيشتازى در عرصه فضيلت وامى دارد و در حقيقت، ترسى است اميدآفرين كه سبب تحكيم پايه هاى اميد در آدمى مى گردد. به همين دليل، در بسيارى از آيات مربوط به اميد، اين نوع ترس در كنار واژه طمع استفاده شده است.60
ج) توبه و انابه به سوى خداوند: توبه و انابه به سوى پروردگار، راهى است كه خدا در برابر انسان ها قرار داده است تا از يأس و نااميدى بپرهيزند و بدانند آفريدگارشان پذيرنده افراد عاصى است: «وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَعْفُو عَنِ السَّيِّئَاتِ.» (شورى: 25) از اين رو، انسان گنهكار كه با انجام گناه دچار عصيان گرديده و اميدش را در زندگى از دست داده، با انابه مى تواند آرامش خود را باز يابد و اميد خويش را تحكيم نمايد: «يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ.» (رعد: 27ـ28)
د) تهجّد و شب زنده دارى: خداوند در سوره «زمر»، شب زنده داران و متهجّدان را «اميدوار» خوانده و نماز شب و شب زنده دارى را از عوامل اميدبخش معرفى كرده است: «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدا وَقَائِما يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ» (زمر: 9)؛ چراكه در دل شب و به هنگام فرو نشستن غوغاى زندگى مادى و آرامش روح و جسم انسان پس از قدرى استراحت، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه در عين بى نظير بودن، فوق العاده روح پرور، تكامل آفرين و اميدبخش است. در چنين زمانى، اميدواران حقيقى با تمام وجود، رو به درگاه معبود مى آورند و سر بر آستان معشوق مى سايند و با بيم و اميد او را مى خوانند.
ه.) هجرت و جهاد در راه خدا: طبق آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أُوْلَـئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ» (بقره: 218)، اميد به لطف و رحمت پروردگار، مشروط به ايمان، هجرت و جهاد است و مكلفى كه بر پايه معرفت دينى، از ايمان به خدا و روز قيامت برخوردار شده و براى حفظ دين و تبليغ آن و مصونيت دادن به سلامت معنوى خود و خانواده اش، از ديار كفر به سرزمين ايمان، هجرت نموده است و با مال و جان به جهاد در راه خدا برخاسته، شايسته رحمت خدا، مغفرت و آمرزش اوست. از اين رو، هجرت و جهاد در راه خداوند، سرچشمه هاى اميدى پايدار و پويا هستند و در پرتو افزايش روح اميد و اميدوارى در آدمى، زمينه ساز طلوع رحمت و مغفرت از افق زندگى انسان مى باشند.

 

2ـ2ـ2. راه كارهاى اجتماعى:

الف) انفاق: يكى از مهم ترين آثار انفاق، از بين بردن تنش هاى اجتماعى و افسردگى هاى ناشى از فقر است؛ چراكه انفاق خالصانه سبب تطهير و تزكيه نفس است: «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا»(توبه: 103) و نه تنها نفس انسان را از پليدى بخل و خودخواهى نسبت به فقرا پاك مى گرداند، بلكه سبب رشد آن و اعتلا بخشيدن خيرات و بركات اخلاقى و فضايل انسانى در درون آدمى مى شود تا جايى اين صفات در درون جان تثبيت مى گردد: «الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَتَثْبِيتا مِنْ أَنفُسِهِمْ» (بقره: 265) و آرامش حقيقى و ثبات روحى بر آدمى حاكم مى شود. اما افرادى كه انفاقشان، همراه با اذيت و يا از روى ريا و خودنمايى است، دايم در حال بى ثباتى، ناآرامى، نگرانى، اضطراب و تضاد روحى به سر مى برند.61
ب) امر به معروف و نهى از منكر: امر به معروف و نهى از منكر، نشانه علاقه به سلامتى جامعه و وجود روح نشاط و اميدوارى ميان مردم جامعه است. به واسطه امر به معروف و نهى از منكر، اجتماع از صورت يك جامعه مُرده و فاقد تحرك بيرون آمده، به يك جامعه زنده و پويا تبديل مى گردد. همچنين ترك امر به معروف، زمينه ساز كفر است62 و كفر نيز يكى از علل نااميدى و يأس مى باشد: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُوْلَئِكَ يَئِسُوا مِن رَّحْمَتِي.» (عنكبوت: 23) بنابراين، براى افزايش و تقويت روحيه اميد در خود و ساير افراد، بايد به اين فريضه مهم پرداخت تا يأس و نااميدى را ريشه كن نمود.
ج) احسان: از نظر قرآن، شخص محسن و نيكوكار، انسانى است اميدوار به لطف و عنايت خداوند و معتقد به وعده هاى او. از اين رو، هر كس اميدوار به رحمت الهى مى باشد، بايد نيكوكار گردد.63
د) عفو و گذشت: عفو و صفح، از مصاديق احسان است: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»(مائده: 13) و رحمت خداوند كه مؤمنان همواره در اميد و انتظار آن به سر مى برند64 و آرزوى رسيدن به آن را در دل مى پرورانند، به محسنين و نيكوكاران نزديك است: «إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.» (اعراف: 56) بنابراين، مؤمنان و اميدواران به رحمت الهى از طريق عفو و بخشش ديگران، مى توانند به اميد و آرزوى خود، كه همان دريافت رحمت الهى و پاداش هاى او مى باشد، دست يابند و به آرامش حقيقى نايل شوند.
ه.) وفاى به عهد: قرآن كريم، يكى ديگر از ويژگى ها و خصوصيات افراد باايمان را، كه در پرتو اميد به لقاى الهى، بهشت را به ارث مى برند، وفاى به عهد مى داند.65 بديهى است انسانى كه به وقوع روز جزا اميد دارد و فرارسيدن آن را در دل آرزو مى كند، همواره به اين مهم توجه دارد و آن را در سرلوحه زندگانى خويش قرار خواهد داد.66

3. بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى و قرآن

 

1ـ3. تعريف اميد

بر اساس آنچه در محور اول مقاله آمد، اميد در روان شناسى عبارت است از: ظرفيت ادراك شده براى توليد مسيرهايى به سمت اهداف مطلوب و انگيزه ادراك شده براى حركت در اين مسيرها.67
اميد در لغت عرب و فرهنگ قرآن، به معناى انتظار امرى محبوب و پسنديده است كه اكثر اسباب و موجبات آن امر محبوب نيز محقق باشد. اين واژه در زبان عربى مترادف با «رجاء» است.68

 

2ـ3. نظريه اميد

نظريه اميد در روان شناسى، يك نظريه شناختى ـ رفتارى است؛ چراكه مراجع از طريق آگاهى و شناخت خويشتن، به اصلاح رفتارهاى خود براى رسيدن به اهداف مى پردازد.69 مؤلفه هاى اميد در اين نظريه عبارتند از: الف) تفكر هدف؛ب) تفكر گذرگاه: توانايى طراحى گذرگاه هايى به سوى هدف هاى مطلوب به رغم موانع موجود؛ ج) تفكر عامل: توانايى ايجاد انگيزه براى شروع و تداوم حركت در اين گذرگاه ها.70
در قرآن نيز، اميد مطلوب و پسنديده، به عنوان يك نظريه جامع كه داراى ابعاد شناختى ـ رفتارى است، مطرح گرديده؛ زيرا خداوند با بيان راه كارهاى اعتقادى، به اصلاح ديدگاه و اعتقاد فرد مى پردازد و از طريق راه كارهاى رفتارى، درصدد اصلاح رفتارهاى انسان برمى آيد.71 از منظر قرآن نيز، مؤلفه هاى اميد عبارتند از: الف) تفكر هدف: خليفه اللهى و مظهر تجلّى اسماء الهى بودن. ساير اهداف (دنيوى)، بايد در ارتباط با اين هدف اساسى باشند. ب) تفكر عامل: انگيزه يا انرژى روانى لازم براى تعقيب هدف، ايمان و افزايش روح معنوى است. قرآن درباره افرادى كه به خداوند ايمان كامل داشتند و از دشمنان نهراسيدند، مى فرمايد: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدىً» (كهف: 13) كه افزودن «هدايت» به سبب داشتن روحيه معنوى ايشان است. ج) تفكر گذرگاه: مجموع تلاش هاى آدمى براى نيل به اهداف دنيوى و اخروى خويش؛ البته با فرض رعايت تقوا و اخلاص در انجام امور و به طور كلى، انجام كليه كارهايى كه موجب خشنودى خدا و پيامبرش مى شود. همچنين پرهيز از ارتكاب معاصى و گناهان و هر آنچه كه موجب خشم خدا و رسول او مى گردد.72

 

3ـ3. راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد

همان گونه كه بيان گرديد، اميددرمانى در روان شناسى از دو مرحله اصلى تشكيل گرديده است: القاى اميد و افزايش اميد.73 قرآن نيز، در قالب راه كارهاى اعتقادى و رفتارى، به القاى اميد و افزايش آن در انسان مى پردازد. در حقيقت، خداوند از طريق بيان راه كارهاى اعتقادى به القاى اميد، و از طريق بيان راه كارهاى رفتارى، به افزايش اميد در نهاد آدمى پرداخته است.

 

1ـ3ـ3. راه كارهاى ايجاد اميد:

الف) گام اول. يافتن اميد: در اين گام، درمانگر به منظور كمك به مراجع براى درك اميدى كه تاكنون دارا بوده و در گذشته آن را تجربه كرده است، از او مى خواهد داستان زندگى اش را تعريف نمايد تا بدين ترتيب، ديدگاه مثبت ترى نسبت به آينده خويش پيدا كند.74
قرآن، به يادآورى نعمت هاى الهى در زندگى فردى و مسيرى كه آدمى تاكنون پيموده دستور داده است: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ.» (فاطر: 3) علاوه بر آن، خود خداوند نيز به منظور پيدايش روح اميد در مسلمانان، به بيان داستان هاى اميدبخش در زندگى آنان پرداخته است. براى نمونه، در ماجراى جنگ احد كه مسلمانان هنگام مشاهده سپاهيان دشمن، به دليل تأثير پذيرفتن از وسوسه هاى شيطان و نيز هواى نفس خويش، دچار نااميدى و افسردگى گشتند، خداوند با تعريف نمودن داستان جنگ بدر و يادآورى نقش و تأثير خود در آن ميدان، به اميدسازى و القاى روح اميد در آنان پرداخت75 و به آنان گوشزد نمود تا زمانى كه تمامى اميد آدمى، معطوف به خالقش باشد، هيچ گاه نااميدى و شكست در او نفوذ نمى نمايد: «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ.» (آل عمران: 139) از اين رو، بهترين راه براى يافتن اميد، يادآورى نعمت ها و امدادهاى الهى در گذشته است.
ب) گام دوم. تحكيم اميد: در اين مرحله، درمانگر به الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه مى پردازد و بدين ترتيب، تفكر عامل وگذرگاه رادرمراجع افزايش مى دهد.76
قرآن كريم نيز براى تحكيم اميد انسان، او را به سوى اعتقاد به نبوت و معاد سوق مى دهد و بدين ترتيب، به افزايش عامل و گذرگاه در او كمك مى كند. به ديگر بيان، علاوه بر سفارش آدمى به الگوگيرى از انبيا و اولياى الهى به عنوان مصداق انسان هاى كامل و اميدواران حقيقى، سعى مى نمايد در پرتو اعتقاد به معاد و ايجاد نگرش مثبت نسبت به مرگ، خانه اميد آدمى را استحكام بخشد.
در بيان وجه اشتراك و اختلاف قرآن و روان شناسى پيرامون تحكيم اميد، مى توان گفت كه در هر دو، توجه به الگو سبب تحكيم اميد در فرد مى شود، البته با اين تفاوت كه الگو در بينش قرآن، پيامبران و اولياى الهى اند (انسان هاى كامل و اميدواران حقيقى) كه نسبت به الگوهاى موجود در روان شناسى، از جايگاهى بسيار عظيم و والا برخوردارند. وجه اختلاف نيز آن است كه قرآن حيات اخروى را هدف و مقصود حيات دنيوى مى داند و دنيا را پلى به سوى آخرت مى شمارد. به همين دليل، از طريق تقويت انديشه اعتقاد به معاد و بيان ويژگى هاى حيات اخروى، به تحكيم اميد در افراد مى پردازد. همچنين ميزان اعتبار انديشه اعتقاد به معاد در قرآن، بدان حدّ است كه كفر يا انكار آن، بستر مناسبى براى پيدايش ويروس يأس و نااميدى شمرده شده است. به ديگر سخن، قرآن كريم مهم ترين عامل نااميدى و يأس را فراموشى آخرت و يا انكار آن مى داند. به همين دليل، در بينش قرآن، اعتقاد به معاد، اهميت بسيار زيادى براى تحكيم روح اميد در آدمى دارد و اين در حالى است كه نظريه اميد در روان شناسى، نسبت به اين بحث ساكت است؛ چراكه اولاً، نوع هدف دنيوى يا اخروى را تعيين ننموده و ثانيا، اهداف دنيوى نيز، براساس نگرش و جهان بينى افراد مادى گرا يا معناگرا تعريف مى گردند. بنابراين، راه كارهاى قرآن، بسيار بيشتر از راه كارهاى روان شناسى به تحكيم اميد در آدمى كمك مى نمايند.

 

2ـ3ـ3. راه كارهاى افزايش اميد:

گام اول. غنى سازى اميد: در اين مرحله، درمانگر روان شناسى از طريق ارائه راه كارهايى كه به ايجاد هدف، توسعه گذرگاه و افزايش عامل در فرد منجر مى شود، به غنى سازى اميد مراجع خويش مى پردازد.77 قرآن كريم نيز براى غنى سازى اميد در انسان، به ارائه راه كارهايى رفتارى در حوزه فرد و اجتماع پرداخته است. اما راه كارهاى روان شناسى در مقايسه با راه كارهاى قرآن، از چند جهت قابل بررسى هستند:
1. راه كارهايى كه نظريه اميد براى افزايش و غنى سازى اميد ارائه نموده، به گونه اى است كه مراجع، خود بايد به تنهايى يا دست كم با كمك درمانگر به ايجاد آنها (ايجاد هدف و عامل و توسعه گذرگاه) بپردازد. در حالى كه راه كارهاى قرآنى، بر خلاف نظريه اميد، همگى از سوى خداوند از قبل تعيين شده اند؛ چراكه خداوند در قرآن، بارها از طريق بيان هدف خلقت، هدف زندگانى آدمى را نيز مشخص و بيان نموده: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات: 56) و گذرگاه هاى رسيدن به آن را نيز تعيين كرده است: «فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدا.» (كهف: 110) همچنين انگيزه لازم براى به اجرا درآوردن اين راه كارها را نيز مشخص كرده تا آدمى را در طول اين مسير حفظ نمايد78 و آدمى موظف است از طريق گذرگاه هاى تعيين شده از سوى خداوند، يعنى عمل صالح توأم با اخلاص و با انگيزه بهره مندى از رحمت الهى يا رسيدن به لقاى او و نيز در راستاى هدف خلقت خويش، به تعيين و تعريف ساير اهداف دنيوى خويش بپردازد. به همين دليل، مى توان گفت كه راه كارهاى قرآن براى غنى سازى اميد در آدمى، بسيار كامل تر از راه كارهاى روان شناسى در اين حوزه است و علاوه بر تقويت گذرگاه، عامل و هدف اصلى را نيز تعيين و بر آن تأكيد مى كند. مهم ترين راه كارهاى قرآن در اين بخش در حوزه فردى عبارتند از: ذكر، نماز و تهجّد و... و در حوزه اجتماعى نيز عبارتند از: انفاق، احسان، عفو و... .
2. راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد در روان شناسى، عمدتا جنبه فردى دارند و نسبت به جنبه اجتماعى ساكت اند، در حالى كه در قرآن، خداوند علاوه بر ارائه راه كارهاى فردى، به ارائه راه كارهاى رفتارى در حوزه اجتماع نيز پرداخته است تا آدمى علاوه بر غنى ساختن اميد در درون خويش، به افزايش اميد در جامعه نيز كمك نمايد؛ چراكه اسلام، جامعه را يك خانواده بزرگ ناميده است كه در آن، تمامى افراد در برابر يكديگر داراى وظايفى مى باشند. بنابراين، راه كارهاى اسلام براى افزايش اميد، بر راه كارهاى روان شناسى برترى دارد.
گام دوم. حفظ اميد: در اين مرحله،مراجع ترغيب مى شود كه از طريق شناخت افكار هدف و افكار مانع، ضمن حفظ اميد، بتواند خود، عامل افزايش اميد در خود باشد.79
در قرآن نيز خداوند براى حفظ و ابقاى اميد انسان، همواره از او خواسته است به شناسايى هدف اصلى زندگانى خويش بپردازد80 و از طريق شناسايى افكار مانع و مخرب، به مبارزه با آمال و آرزوهايى برخيزد كه او را از هدف اصلى خويش دور مى سازند. قرآن كريم درباره اين نوع افكار مانع و آرزوهاى بى حاصل كه حاصل هواهاى نفس يا وسوسه هاى شياطين است، چنين هشدار داده است: «وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ.» (ص: 26)

نتيجه گيرى

با توجه به يافته هاى اين پژوهش، مى توان بدين نكته دست يافت كه تلاش هاى روان شناسان، تلاشى است در خور توجه و شايسته ستايش، و به ميزان قابل توجهى توانسته است دستاوردهاى گران بهايى را در اختيار افراد قرار دهد و شباهت زيادى نيز با مفاهيم قرآنى موجود در اين حوزه دارد. از اين رو، پيرامون موضوع فوق در حوزه روان شناسى و قرآن، يافته هاى بشرى بسيار شبيه به آموزه هاى قرآنى است. درذيل،به برخى ازمشتركات اين دوحوزه اشاره مى شود:
ـ اميد به معناى انتظار براى دست يابى به هدف همراه با تلاش و عمل است.
ـ اميددرمانى از دو مرحله اصلى تشكيل شده است: القاى اميد و افزايش اميد.
ـ يادآورى داستان هاى اميدآفرين و تمركز بر موفقيت هاى گذشته، باعث ايجاد اميد در آدمى مى گردد.
ـ شناخت هدف ومانع،سبب حفظ اميد در آدمى مى شود.
ـ تفاوت هاى اين دوحوزه نيزدرامورزيرمشاهده مى گردد:
ـ نظريه اميد در قرآن، برخلاف روان شناسى براساس هدف خلقت بشر و در راستاى تكامل اوست و اساس و شالوده آن، ايمان به خداوند سبحان است.
ـ الگوهاى موجود در قرآن براى تحكيم اميد (پيامبران و اولياى الهى) نسبت به الگوهاى موجود در روان شناسى، از جايگاهى بسيار عظيم و والا برخوردارند.
ـ راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد در روان شناسى براى افزايش اميد، عمدتا جنبه فردى دارند، در حالى كه قرآن كريم، علاوه بر ارائه راه كارهاى فردى، به ارائه راه كارهاى رفتارى در حوزه اجتماع نيز پرداخته است.
ـ راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد، توسط مراجع و با كمك درمانگر تعيين مى شود، اما در قرآن، از قبل به طور كامل از سوى خداوند تعيين و تعريف گشته اند.

منابع

• ـ ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغه، دمشق، مكتب الاعلام الاسلامى، 1404ق.
• ـ ابن منظور، محمدبن مكرم، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار صادر، 1414ق.
• ـ اعتمادى، عذرا، «ايمان و معنويت در مشاوره و روان درمانى»، تازه هاى روان درمانى، ش 35، 1387، ص 131ـ146.
• ـ بهارى، فرشاد، مقايسه تأثير مشاوره زناشويى متمركز بر اميد و مدل تركيبى بخشودگى و اميد بر تحريف هاى شناختى بين فردى و تعارضات زناشويى زوج هاى مراجع به مراكز مشاوره شهر اصفهان، پايان نامه دكترى، گروه مشاوره، اصفهان، دانشكده علوم تربيتى و روان شناسى دانشگاه اصفهان، 1388.
• ـ راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، تحقيق صفوان عدنان داودى، بيروت، دارالعلم الدارالشاميه، 1412ق.
• ـ صدر، سيد محمدباقر، سنت هاى اجتماعى و فلسفه تاريخ در مكتب قرآن، بى جا، رجاء، 1369.
• ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.
• ـ طيب، سيد عبدالحسين، اطيب البيان،چ دوم،تهران،اسلام،1378ق.
• ـ عزيزى ابرقويى، مريم، بررسى اثربخشى معنويت درمانى بر ميزان اميد و كيفيت زندگى دانشجويان دانشگاه اصفهان، پايان نامه كارشناسى ارشد گروه روان شناسى، اصفهان، دانشكده علوم تربيتى و روان شناسى دانشگاه اصفهان، 1389.
• ـ علاءالدينى، زهره، بررسى اميددرمانى گروهى بر دانشجويان دانشگاه اصفهان، پايان نامه كارشناسى ارشد گروه روان شناسى، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1387.
• ـ فراهيدى، خليل بن احمد، العين، چ دوم، قم، هجرت، 1410ق.
• ـ فقيهى، على نقى، جوان و آرامش روان: مشكلات، مشاوره و درمانگرى با نگرش اسلامى، چ ششم، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1389.
• ـ گنابادى، سلطان محمد، تفسير بيان السعاده فى مقامات العباده، چ دوم، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1408ق.
• ـ مصطفوى، حسن، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360.
• ـ وست، ويليام، روان درمانى و معنويت، ترجمه شهريار شهيدى و همكاران، تهران، رشد، 1383.
• - Snyder, C. R., The Psychological of HOPE: You can get there from here, New York, Free Press, 1994.
• - Snyder, C.R., Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, (ed.byC.R.Snyder),USA,Acaemic Press, 2000.

پی نوشت ها:

* استاديار گروه الهيات، دانشگاه اصفهان. azamparcham@gmail.com
** كارشناس ارشد الهيات، دانشگاه اصفهان z.mohaghegh89@yahoo.com دريافت: 11/7/89 ـ پذيرش: 10/3/90.
• 1ـ مريم عزيزى ابرقويى، بررسى اثربخشى معنويت درمانى بر ميزان اميد و كيفيت زندگى دانشجويان دانشگاه اصفهان، ص 40.
• 2 Jerom Frank.
• 3 Carl Menninger.
• 4ـ فرشاد بهارى، مقايسه تأثير مشاوره زناشويى متمركز بر اميد و مدل تركيبى بخشودگى و اميد بر تحريف هاى شناختى بين فردى و تعارضات زناشويى زوج هاى مراجعه كننده به مراكز مشاوره شهر اصفهان، ص 53.
• 5. Snyder.
• 6 Maninger.
• 7 C. R. Snyder, Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, (ed. by C.R. Snyder), p. 6.
• 8ـ لازم به ذكر است كه اسنايدر 23 كتاب در زمينه روان شناسى مثبت به چاپ رسانده كه 6 مورد از آنها پيرامون نظريه اميد است.
• 9ـ سيد محمدباقر صدر، سنت هاى اجتماعى و فلسفه تاريخ در مكتب قرآن، ترجمه سيدجمال موسوى همدانى، ص 25.
• 10ـ على نقى فقيهى، جوان و آرامش روان: مشكلات، مشاوره و درمانگرى با نگرش اسلامى، ص 5.
• 11ـ سيد محمدباقر صدر، همان، ص 49ـ50.
• 12ـ على نقيى فقيهى، همان، ص 47ـ48.
• 13 Wilhelm Wudnt.
• 14. William James.
• 15. Stanly hall.
• 16. Carl Jung.
• 17ـ مريم عزيزى ابرقويى، همان، ص 40.
• 18 Robert.
• 19ـ ويليام وست، روان درمانى و معنويت، ترجمه شهريار شهيدى و همكاران، ص 15.
• 20ـ عذرا اعتمادى، «ايمان و معنويت در مشاوره و روان درمانى»، تازه هاى روان درمانى، ش 35، ص 134.
• 21C. R. Snyder, Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, p.5
• 22Parthway.
• 23. Agency.
• 24. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 6.
• 25ـ زهره علاءالدينى، بررسى اميد درمانى گروهى بر دانشجويان دانشگاه اصفهان، ص 6.
• 26. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 13.
• 27. C. R. Snyder, The Psychological of HOPE: You can get there from here, p. 65.
• 28. Instilling hope.
• 29. hope-finding.
• 30. hope-banding.
• 31. increasing hope.
• 32. hope-enhancing.
• 33. hope-reminding
• 34ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 36.
• 35ـ فرشاد بهارى، همان، ص 112.
• 36ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 43، به نقل از: بوردين، 1976.
• 37ـ فرشاد بهارى، همان، ص 115، به نقل از:
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 46.
• 38. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 27.
• 39ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 46، به نقل از: پدروتى و ديگران.
• 40ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 47.
• 41ـ فرشاد بهارى، همان، ص 117؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 49.
• 42ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 43. positive visualization technique.
• 44ـ فرشاد بهارى، همان، ص 118، به نقل از: ريسكين و ديگران، 1996.
• 45ـ همان، ص 119.
• 46ـ فرشاد بهارى، همان، ص 120، به نقل از: لوپز و ديگران، 2003؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 50.
• 47ـ فرشاد بهارى، همان، ص 121، به نقل از: ريسكين و ديگران، 1996؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 48. Activating event, Belifs, Consquences.
• 49. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 42.
• 50ـ فرشاد بهارى، همان، 128، به نقل از:
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 51ـ ابن منظور، لسان العرب؛ ابن فارس، معجم مقاييس اللغه؛ اسماعيل بن حمّاد جوهرى، الصحاح؛ حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن؛ خليل بن احمد فراهيدى، العين؛ راغب اصفهانى، المفردات، ذيل ريشه كلمه.
• 52ـ عبدالحسين طيب، اطيب البيان، ج 5، ص 344؛ رشيدالدين ميبدى، كشف الاسرار، ج 3، ص 462؛ محمدجواد مغنيه، الكاشف، ج 3، ص 341؛ محمد گنابادى، بيان السعاده، ج 2، ص 189؛ عبدالرحمن بن محمد ثعالبى، جواهرالحسان فى تفسيرالقرآن، ج 3، ص 40.
• 53ـ ر.ك: توبه: 118.
• 54ـ ر.ك: يوسف: 39.
• 55ـ ر.ك: بقره: 30.
• 56ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 3، ص 158ـ159.
• 57ـ ر.ك: غافر: 39.
• 58ـ ر.ك: انعام: 127.
• 59ـ ر.ك: اسراء: 65.
• 60ـ ر.ك: اعراف: 57.
• 61ـ ر.ك: بقره: 264.
• 62ـ ر.ك: مائده: 77ـ78.
• 63ـ ر.ك: اعراف: 56.
• 64ـ ر.ك: بقره: 218.
• 65ـ ر.ك: مؤمنون: 8.
• 66ـ ر.ك: اسراء: 34.
• 67. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 5.
• 68ـ احمدبن فارس، همان، ذيل ريشه كلمه.
• 69. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 5.
• 70ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 3، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 71ـ ر.ك: شورى: 40.
• 72ـ ر.ك: توبه: 71.
• 73ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 36، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 74ـ فرشاد بهارى، همان، ص 112، به نقل از: مك درموت و ديگران، 1999.
• 75ـ ر.ك: آل عمران: 123ـ127.
• 76ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 42، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 77ـ فرشاد بهارى، همان، ص 115؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 45.
• 78ـ ر.ك: نساء: 56ـ57.
• 79ـ فرشاد بهارى، همان، ص 128؛
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 54.
• 80ـ ر.ك: مؤمنون: 115.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تحلیل رؤیا روشی برای شناخت و درمان از نگاه قرآن و روان شناسی

دریافت فایل pdf

 

شناخت روح و نفس در قرآن و تأثیر آنها بر شخصیت انسان

دریافت فایل pdf

 

بررسی رفتار شناسی مجرمان از دیدگاه قرآن (بخش دوم)

دریافت فایل pdf

دوشنبه 3 مهر 1391  11:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خودشناسي و بازتاب هاي تربيتي آن براساس بينش قرآني

خودشناسي و بازتاب هاي تربيتي آن براساس بينش قرآني

علي نقي فقيهي*
فاطمه رفيعي مقدم**


چكيده

براساس ديدگاه قرآن، آدمي داراي نوعي آفرينش و فطرت رواني خاص به خود است كه او را از ديگر مخلوقات متمايز مي سازد. اين تفاوت در توانايي ها، نياز ها، اهداف و ويژگي هاي رواني است و در تمام افراد انساني، به صورت مشترك وجود دارد و زمينه را براي رشد و تكامل آنها فراهم مي كند. اين زمينه سازي، به ميزان شناخت آدمي از خود بستگي دارد. اگر خودشناسي به صورت همه جانبه تحقق نيابد، تكامل و نيل به اهداف تربيتي نيز به صورت كامل ميسر نخواهد بود. هدف اين مقاله، بررسي بازتاب هاي تربيتي خودشناسي اي است كه در قرآن كريم بدان تأكيد شده است.
در اين مقاله، با شيوه توصيفي، تحليلي، آيات قرآن در زمينه ابعاد رواني آدمي، توصيف، و نقش مؤثر آن در تعليم و تربيت بررسي شده است. نتايج حاصل از اين بررسي، بيانگر آن است كه در بينش قرآني، انسان توانمندي هايي دارد كه زمينه هاي مساعدي براي تربيت است. خودشناسي نيز راهي براي تقويت اين توانمندي هاست. آسيب هايي نيز دارد كه با شناخت از خود، فرد مي تواند بر آنها فائق آيد. از ديگر آثار تربيتي شناخت خويشتن (توانمندي ها و آسيب پذيري ها)، البته شناخت هدف زندگي و انتخاب صحيح، خداشناسي، شكل گيري صحيح نظام فكري، ارتقاي روابط همه جانبه، تسهيل حركت به سوي كمال، ايجاد تحول دروني در فرد و ارائه جهت دهي عملكردي فرد به منظور رشد فطري است.

كليدواژه ها:

خودشناسي، توانمندي رواني، آسيب پذيري رواني، تعليم و تربيت.

مقدمه

«خود» از ديدگاه قرآن ساختاري فطري دارد كه در اصل آفرينش، قابليت ها، توانمندي ها، زمينه هاي تحول و كسب ويژگي هاي شناختي، عاطفي و رفتاري گوناگون در آن سرشته شده است و بايد با شناخت توانمندي ها و ضعف هاي خويش، استعداد ها را پرورش دهد و براي نيل به اهداف عالي تربيتي كوشش كند. توانمندي هاي «خود» ابعاد گوناگون شناختي، عاطفي، فردي، اجتماعي، اخلاقي و معنوي دارد. شناخت، پرورش و بارور كردن همه آنها در جهت هدف آفرينش است. انسان در رشد و ارتقاي خود نقش اساسي و محوري دارد و چنين نيست كه محكوم شرايط اجتماعي باشد. «خود» به صورت طبيعي خير است و به سوي امور خير گام برمي دارد؛ مي تواند بر عوامل عارضي و تحميلي كه او را به انحراف مي كشاند فائق آيد و در جهت اهداف تربيتي فعال عمل كند و به خوشبختي جاويد برسد.1 مهم ترين چيز را در امر تربيت خويشتن شناسي مي داند و معتقد است2 حس باطن و تمركز در خود، بهترين راه براي خويشتن شناسي است.
در نگرش انسان شناختي قرآن، خودشناسي و توجه همه جانبه به وجود طبيعي و ويژگي هاي فطري، امكان پذير است و هر فرد نسبت به خودشناسي مسئول است و از اين جهت قابل احتجاج براي همه افراد مي باشد.
از چند راه خودشناسي ميسر است: يكي از راه توجه و مطالعه درون كه با دو نوع آگاهي و شناخت حضوري فطري و آگاهي و شناخت حصولي عقلي تحقق مي يابد. در شناخت فطري، خودشناسي خلقتي است؛ يعني شناخت توانمندي ها و استعداد هاي به كار رفته در آفرينش انسان كه فرد بدون هيچ ترديدي در خود مي يابد. در اين نوع شناخت، يافتن حقايق هستي خويش مستقيم و بدون به كارگيري هرگونه مفهوم و تصوير ذهني است؛ زيرا واقعيت هاي وجود خود را مي يابد، نه اينكه تصويري از آنها را ادراك كند؛ اما در شناخت حصولي، عقل با به كارگيري مفاهيم و استدلال ـ به همان صورت كه به اشياي ديگر آگاهي پيدا مي كند ـ ويژگي ها و توانمندي هاي خودش را مي شناسد.
راه ديگر اين است كه با مطالعه عقلي در آفاق و گستره گيتي و مقايسه آفرينش موجودات با انسان و ملاحظه رابطه مخلوقات ديگر با آدمي، جايگاه انسان در بين موجودات جهان هستي به دست مي آيد. همچنين از توانمندي هاي او درباره تصرف در مخلوقات ديگر و جانشين خدا بودن در زمين و توانمندي هاي گسترده ديگر آدمي كه موجب برتري و كرامت او نسبت به مخلوقات ديگر است، آگاه مي شود.( اسراء: 70) در اين مطالعه نيز آدمي با مفاهيم و استدلال عقلي سروكار دارد و به شناخت حصولي و مفهومي از توانمندي ها، تمايلات، نياز ها و خواسته هاي آدمي (به عنوان مورد شناسايي) آگاه مي شود؛ اما چه بسا واقعيت آنها در خويش احساس نمي شود. همه اين راه ها براي اين است كه انسان خود را به طور جامع بشناسد و مقام و جايگاه واقعي خويش را در عالم وجود درك كند 3 و زمينه پرورش استعداد ها براي رسيدن به اهداف هدايتي و تربيتي او فراهم شود. يكي ديگر از راه هاي خودشناسي، مطالعه كلام خداوند به صورت تكويني در زمينه انسان و نيز داستان هاي قرآني است كه فرد مي تواند از طريق آن به شناخت عمقي نوع انسان و در نتيجه خود، دست پيدا كند.
در اين مقاله، منظور از خودشناسي، مطالعه آدمي از درون خويش(فصلت: 53) و شناخت همه جانبه فطرت خود است و شامل شناخت همه جنبه هاي گوناگون خويشتن آدمي است؛ آن طور كه هست و آن طور كه مي تواند بشود. با اين وصف، خودشناسي شامل امور ذيل است:
1. شناخت سرمايه هاي وجودي خويشتن كه سرشت طبيعي، فطري و هستي اصيل انسان بدان هاست. اين سرمايه ها دو دسته اند: يك دسته ويژگي هاي فطري چون كمال خواهي، خداجويي، خداشناسي، خداپرستي و حقيقت جويي كه بالفعل در فرد وجود دارند، و دسته ديگر توانمندي ها و استعداد هايي مانند رشد نامحدود و نيل به سعادت و لذت جاويد كه از توان بالقوه شخص حكايت دارند.
2. شناخت اموري مانند معرفت نسبت به منشأ وجودي خود، شناخت هدف و سرنوشت خويشتن و آگاهي از مسير كمالي خويش كه به نحوي خارج از وجود او و در عين حال مرتبط با او است.
3. شناخت نقاط قوت و ضعف خويشتن و ادراك اينكه از چه توانمندي هايي در رسيدن به اهداف عالي تربيتي مي تواند بهره مند شود و زمينه هاي انحراف از طبيعت و گمراهي از مسير حقيقت را نيز در وجود خويش تشخيص دهد.
با توجه به آنچه بيان شد، اين مقاله در پي آن است كه با بيان ابعاد رواني انسان (توانمندي ها و آسيب پذيري ها) در بينش قرآني، بازتاب هاي تربيتي شناخت اين ابعاد از سوي انسان را تبيين كند.
توانمندي ها و ويژگي هاي رواني انسان
انسان توانمندي هاي رواني فراواني دارد. در بينش قرآني، براي انسان توانمندي ها و ويژگي هاي رواني ذيل مطرح شده است:

1. توانايي شناخت خويشتن

قرآن با اشاره به اين توانمندي مي فرمايد: «الْإِنْسانُ عَلي نَفْسِهِ بَصِيرَه؛ انسان بر خودش آگاه است».(قيامت: 14) بصيرت در اصطلاح قرآن به مفهوم بينش صحيح است. آيه در مقام اين است كه آدمي استعداد و توانمندي اي دارد كه مي تواند به صورت مستقيم يا با راهنمايي پيامبران الاهي شناخت جامعي از خويشتن داشته باشد. از اين روي، در تفسير آيه گفته شده است بصيرت بينش صحيح دروني و ادراك قلبي است و آيه حاكي از آن است كه انسان داراي بصيرت و شناخت جامعي نسبت‏ به خودش مي باشد.4

2. توان شناسايي فضيلت و رذيلت

قرآن تصريح دارد كه توانمندي درك خوبي ها و بدي ها (بديهيات اخلاقي) به آدمي داده شده است: «خدا فجور و تقوا را به انسان تفهيم كرده است»(شمس: 8) يعني انسان را طوري آفريده كه ذاتاً خوب و بد و صلاح و فساد را مي فهمد.5

3. قدرت يادگيري نا محدود

انسان مي‏تواند چيزي را كه نمي‏داند ياد بگيرد و جهل خود را كم كند و دامنه علم او هم محدود نيست؛ ‏بلكه مرتب مي‏تواند از جهالت و ناداني‏ هاي خود بكاهد و به حل مسائلي كه پيش رو دارد، بپردازد و به رشد و كمال علمي بالاتري برسد. قرآن در اين باره مي گويد: «خدا زمينه آموختن آنچه را كه انسان نمي داند فراهم كرده است». (علق: 5) بعضي از مفسران تصريح كرده اند كه مراد از تعليم خدا، آماده سازي نفس آدمي براي آموختن و درك معاني است.6

4. توانمندي تبيين

خداوند زمينه هاي جسمي و رواني توانمندي و مهارت بيان را فراهم ساخته است و او را از توانمندي تبيين پديده هاي مورد مشاهده و آنچه مي انديشد و احساس مي كند، برخوردار كرده است. قرآن مي فرمايد: «خدا به انسان بيان را آموزش داد»(رحمن: 4). در تفسير اين توانمندي گفته اند: منظور كشف است و اعم از سخن گفتن است.7 بنابراين، علاوه بر سخن گفتن، توانمندي هاي خواندن، نوشتن، فهميدن و فهماندن را نيز دربر مي گيرد؛ به گونه اي كه آنچه را مي گويد و آنچه براي او گفته مي شود، بتواند بشناسد و براي ديگران تبيين كند.

5. توانايي انديشيدن

از جمله توانمندي هاي رواني انسان توانايي انديشيدن و خردمندي است. انسان به گونه اي آفريده شده است كه مي تواند بينديشد. قرآن انسان را خردمند و متفكر معرفي كرده است و دامنه تفكر او را تمام جهان آفرينش و از جمله خودش دانسته است و درباره كساني كه اين توانمندي را بارور ساخته اند (اولي الالباب) مي فرمايد: «آنان در خلقت آسمان ها و زمين مي انديشند»(آل عمران: 191). يا به منظور شكوفايي اين توانمندي و كشف هدف مندي نظام آفرينش و آگاهي از تدبير خداوند در خلقت، آدميان را به تفكر دروني خويش درباره آسمان ها و زمين و همه آنچه وجود دارد، دعوت كرده است: «آيا در درون خود نمي انديشيد كه خدا آسمان ها و زمين و آنچه را بين آنهاست، بدون هدف نيافريده است»(روم: 8).

6. برخورداري از كرامت

در قرآن دو نوع كرامت براي آدمي معرفي شده است:
الف) كرامت تكويني كه بيانگر برتري تكويني او نسبت به مخلوقات ديگر است: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلي كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً؛(اسراء: 70) محور اين نوع كرامت از منظر قرآن، توانمندي تصرف در هستي است. توانمندي تصرف در زمين (خشكي و دريا)، آسمان ها و بهره برداري از آنها موارد ذكر شده در آيه مزبور و آيات ذيل است: «هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَه تَلْبَسُونَها...»؛(نحل: 14) «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ»؛(لقمان: 20) «وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ‏».(الرحمن: 10)
براساس اين آيات، آنچه در آسمان‏ ها و زمين است، مانند خورشيد، ستارگان، معادن، دريا ها، گيا هان و حيوانات، همه تحت تصرف آدمي و در خدمت انسان گماشته شده است.
ب) كرامت ارزشي كه با سير صعودي در معرفت، ارتقاي ايمان، تزكيه، عمل صالح و تقوا متصف به درجاتي از قرب وجودي و صفات كمالي پروردگار مي شود و به سعادت و خوشبختي جاويد مي رسد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»(حجرات: 13) آياتي كه در آنها از مقربان، اصحاب يمين، اهل بهشت در مراتب گوناگون آن و انسان هاي كامل سخن گفته شده است نيز همه از اين توانمندي حكايت دارند؛ مانند: «السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»؛(واقعه: 11ـ10) و «أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ».(واقعه: 27)

7. جاودانه ماندن

انسان توانمندي جاودانه ماندن را دارد. اين توانمندي در ميل فطري او به حيات جاودان متبلوراست و مي خواهد زندگي اش هيچ پاياني نداشته باشد. قرآن ضمن توجه به تحقق حتمي اين ميل، تصريح دارد كه انسان زندگي اخروي جاودانه خواهد داشت. آيات مربوط به خلود آدمي در بهشت و تنعم جاودانه بهشتيان مانند «وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً»؛(توبه: 100) «فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ»؛(زخرف: 71) و آيات خلود جهنميان «فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها أَبَداً»(جن: 23) بيانگر زندگي جاودانه آدمي است.

8. قدرت انتخاب

از ديدگاه قرآن، انسان موجودي مختار و داراي اراده است و مي تواند آزادانه انتخاب كند. توجه به اين توانمندي موجب مي شود فرد با تمام وجودش احساس كند در انتخاب مسير ها، انجام افعال و تحقق سرنوشت خويش، آزاد است و مي تواند بر اساس خواسته ها و تصميمات خود اقدام كند. از اين روي، افراد با هم تفاوت هاي اساسي دارند؛ برخي شاكر و برخي كفور مي باشند؛ برخي دنيا را انتخاب مي كنند و برخي آخرت را برمي گزينند. اين ويژگي در آدمي زمينه تكليف و هدايت را فراهم كرده است. خداوند مي فرمايد: «ما راه را نشان داديم، اين انسان است كه انتخاب مي كند هدايت را و خدا را شكرگذار است و يا آنكه انتخاب نمي كند و خدا را ناسپاس است».(انسان: 3) همچنين مي فرمايد: «شما آدميان، با اراده خود، برخي دنيا را و برخي آخرت را انتخاب مي كنيد».(آل عمران: 52)

9. ارتباط با خدا

آدمي به طور فطري خداشناس است و گرايش به پروردگارش دارد. قرآن مي فرمايد: «توجه ات را به دين(خدا) پيوسته كن؛ در حالي كه بدان مايلي، پيروي كن از فطرت خدايي كه بشر را بر آن آفريده است»(روم: 30).8
آدمي به صور گوناگون مي تواند با خدا ارتباط برقرار كند؛ مانند:
1. از طريق پيامبران و اولياي الهي؛ (ارتباط پيامي و شنيداري) همان طور كه قرآن مي فرمايد: «اي فرزندان آدم! چون پيامبراني از جنس شما بيايند و آيات مرا براي شما بيان كنند».(اعراف: 35) (اينكه خداوند از ميان انسان‏ ها پيامبراني را انتخاب كرده است، نشان دهنده اين است كه انسان يك شرافت ذاتي دارد كه در موجودات ديگر چنين شأنيتي وجود نداشته است)
2. از طريق دعا، مناجات و توكل بر قدرت، رحمت و لطف پروردگار.( ارتباط كلامي و قلبي). همان طور كه خداوند فرموده است: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(غافر: 60) وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَه الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ».(بقره: 186)
3. از طريق عاطفي و دوست شدن با او؛ ارتباط قلبي وعاشقانه و ايجاد دلبستگي ايمن با او «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ».(مائده: 54)
4. از طريق اتصاف به صفات خداوندي (ارتباط وجودي و كمالي) و حركت در جهت كمال انساني. اين گونه ارتباط در قرآن، به خليفه خدا در روي زمين تعبير شده است: «پروردگار فرشتگان را فرمود: من در زمين خليفه خواهم گماشت‏»(بقره: 30). بزرگ ترين امتياز انسان اين است كه اين ظرفيت و توانمندي را دارد كه مي تواند جانشين و نماينده خداوند در روي زمين شود. البته به فعليت رساندن اين توانمندي براي كسي است كه تلاش فراوان كند تا قله هاي بلند كمال را فتح كند و لياقت نمايندگي بي نهايت كمال خداوندي را پيدا كند.
5. انجام مناسك و عبادات و تقرب جويي از طريق عبادات؛ مانند انجام مناسك حج، قرباني كردن و زمزمهٔ كردن حوادث گذشته در اعمال حج.(بقره: 21)
6. از طريق احسان و نيكي به مردم و مخلوقات خدا و هرگونه عمل صالح كه موجب رضايت خداوند مي شود.(مائده، 13) اين طريق از دو جهت ارتباط فرد را با خدا برقرار مي سازد. يكي از بعد عاطفي كه خدا را دوست دارد و فرد هم از اين دوستي، احساس رضايت مي كند و ديگر از اين جهت كه با عملكرد نيكو متصف به كمال مي شود. فرد بدين ترتيب متصف به كمال مي شود و از طريق اين اتصاف كمالي، به خدا نزديك مي شود و رابطه وجود كمالي با خدا پيدا مي كند.(اعراف: 56)

10. توانايي ارتباط با ساير انسان ها

هر فرد در ارتباط با انسان هاي ديگر، به طور طبيعي تمايل دارد بر اساس مودت، نيكي، عدالت و تعاون عمل كند: «عَسَي اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّه وَ اللَّهُ قَدِيرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ؛ لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ...»؛(ممتحنه: 8ـ7) «تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي وَ لا تَعاوَنُوا عَلَي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»؛(مائده: 2) همچنين بايد نسبت به مؤمنان؛ افزون بر آن روابط، رابطه اخوت، همياري و رحمت كه رابطه اي بسيار عميق تر است، داشته باشند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَه فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(حجرات: 10) و «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ».(فتح: 29)

آسيب هاي رواني

قرآن براي دستيابي بشر به خودشناسي واقعي و پيشگيري از شناخت نادرست در اين زمينه، ظرفيت هاي آسيب زا، ضعف ها، حالات رواني، ويژگي ها و رفتار هاي نقصي آدمي را نيز به او شناسانده است و توجه داده است كه اين ظرفيت ها نه تنها با طبيعت و فطرت اوليه آدمي هماهنگ نيستند؛ انحراف از فطرت است و بعضي با سوءانتخاب خويش و تحت تأثير عوامل عارضي (دروني و بيروني) اين حالات را در خويش پديد مي آورند و آنها را مي پرورانند، و چه بسا جزو ويژگي هايشان مي شوند و حتي طبيعت ثانويه شري براي آنان پديد مي آورند، نه تنها آن توانمندي هاي فطري را پرورش نمي دهند، آنها را در جهت آن طبيعت ثانوي خود به كار مي گيرند. در حقيقت، قرآن به منظور برنامه ريزي تربيتي و هدايتي براي بشر، او را متوجه منشأ انحراف از فطرت كرده است تا با بهره برداري درست از امكانات و توانمندي هاي خدادادي و ارزيابي افكار، باور ها، احساس ها و عملكرد هايش به صورت مستمر، از انحراف و ايجاد ظرفيت ها، ويژگي ها و رفتار هاي نامطلوب در خويش پيشگيري كند تا در مسير شقاوت و بدبختي قرار نگيرد. از نظر قرآن برخي از اين آسيب ها عبارتند از:

انتخاب شرّ

فرد با گزينش هاي نادرست زمينه هاي شر و بدي در خويش را فراهم مي سازد: «وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ»؛(اسراء: 10) انسان با شوق و رغبتي كه خير خود را مي‏جويد، چه بسا به ناداني با همان شوق و رغبت،‏ شر و زيان خود را مي‏طلبد».

2. خود و خدا را فراموش كردن

«خدا را چون فراموش كردند خود را فراموش كردند»(حشر: 19).
از اين آيه مي‏توان دريافت كه توجه به نفس با توجه به خدا، يك نوع ملازمت دارد؛ چنان كه نسيان و فراموشي نفس با فراموش كردن خدا ملازمت دارد؛ زيرا توجه و گرايش به خدا در وجود آدمي است و با توجه به آن، به محور اصلي وجود خود توجه مي كند و با غفلت و فراموشي آن، محور اصلي وجود او فراموش مي شود. در حقيقت، انساني كه خدا را فراموش مي كند، بعدي از ابعاد وجودي خود را فراموش كرده است كه جنبه اساسي وجود خويشتن است.

3. تصميم گيري و رفتار عجولانه

رفتار عجولانه به معناي طلب و جست وجوي شي‏ء قبل از رسيدن وقت آن است. قرآن مي فرمايد: «انسان عجول و شتابگر است».(اسراء: 11) منظور اين است كه انسان تا هوايش به چيزي تعلق گرفت، آن را طلب مي‏كند و اي بسا گاهي آن شر است و به ضرر انسان مي‏باشد. البته بايد توجه داشت كه اين شتابزدگي و عجول بودن آدمي، ويژگي اي نيست كه خداوند آن را در سرشت طبيعي اولي پديد آورده باشد؛ بلكه وقتي فرد با اختيار خود افعالي را شتابگرانه انجام مي دهد، ويژگي عجول بودن بر وي صادر مي شود. به عبارت ديگر، بعد از انحراف از فطرت اوليه و انجام افعال عجولانه، آدمي متصف به عجول بودن است و نه قبل از آن. از اين روست كه در تعليم و تربيت، از ديدگاه اسلام بايد با اين صفت مذموم مقابله كرد و خود را به صفت صبور بودن متصف ساخت.

4. جدال كثير

جدال كثير فعل مذمومي است كه با انحرافي از طبيعت اوليه براي آدمي رخ مي دهد؛ زيرا در سرشت اوليه آدمي كه بر خير است، جدال كثير وجود ندارد. از اين روي، در قرآن آدمي را نسبت به اين انحراف و ارتكاب اين فعل مذموم هشدار مي دهد: «آدمي زياد به مشاجره و منازعه كلامي مي پردازد».(كهف: 54)

5. طغيان گري و ستمگري

طغيانگري و ظلم و تجاوز از حدود فطرت است و چون امكان تحقق اين تجاوز براي آدمي ، به ويژه در شرايط استغنا وجود دارد، قرآن براي تربيت و هدايت انسان را به اين امر متنبه مي سازد: «او آنگاه كه خود را مستغني مي‏بيند، طغيان مي‏كند»؛(علق: 7) «او بسيار ستمگر است».(احزاب: 72)

6. حماقت، ناداني و تدبير نابخردانه

آدمي عاقل آفريده مي شود؛ ولي چه بسا از عقل خود خوب بهره نبرد و تدبير مناسبي كه او را در هدايت به كمال مطلوب ياري مي رساند، با مشكل روبه رو شود و در حقيقت دچار نابخردي و حماقت شود و همين ويژگي او را به تجاوزگري زياد بكشاند. قرآن براي توجه آدمي، اين ضعف را متذكر شده است: «او بسيار تجاوزگر نادان است».(احزاب: 72)

7. ناسپاسي كردن

ناديده گرفتن نعمت هاي الاهي و درست به كار نگرفتن آنها و بهره مند نشدن از آنها در راستاي اهداف تربيتي و سعادت خويش، انحراف از فطرت است. قرآن توجه انسان را به اين انحراف جلب كرده است تا از خود مراقبت ويژه كند: «او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است».(حج: 66)

8. عدم تحمل سختي

از جمله آسيب هاي رواني آدمي آن است كه چه بسا تحملش را در كار هاي سخت و دشوار از دست مي دهد و بي تابي خود را آشكار مي سازد: «إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً».(معارج: 20)

9. انتظار هاي زياد بدون تلاش

از جمله اموري كه در مسير زندگي هدايتمندانه مانع ايجاد مي كند، آرزو هاي تحقق نايافتني و انتظاراتي است كه آدمي توقع دارد بدون تلاش به آنها برسد. قرآن به اين مانع هدايت آدمي توجه مي دهد: «آيا براي آدمي هر چه آرزو مي‏كند حاصل مي‏شود».(نجم: 24)

10. حرص ورزي

چه بسا آدمي از خواسته هاي طبيعي پا فراتر گذارد و به طمع و حرص مبتلا شود و آن را وصف خود سازد و بدين وسيله هلوع بودن، خلقت ثانويش شود. قرآن در اين باره هشدار مي دهد: «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً».(معارج: 19)

11. بخل ورزي

انسان با ويژگي محبت، نيكي، همكاري و كمك به ديگران آفريده شده است؛ ولي يا انحراف از فطرت، چه بسا از كمك به ديگران و گذشتن از مال دست بر دارد. توجه آدمي به اين ضعف مي تواند او را از چنين انحرافي بازدارد. قرآن مي فرمايد: «انسان بخيل و ممسك مي‏باشد»(اسرا: 100)؛ «وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً»؛(معارج: 21) انسان به گونه اي مي شود كه همه چيز را براي خود مي‏خواهد و نمي خواهد كه به ديگران بدهد.

12. علمي نينديشيدن و پيروي از گمان

حقيقت جويي و ميل به تفكر براي كشف واقعيات، به صورت فطري آدمي را به اين سمت سوق مي دهد تا علمي و استدلالي بينديشد و از حدس و گمان بپرهيزد. در صورتي كه آدمي به مادون علم رو بياورد و از حدس و گمان پيروي نكند، نمي تواند مسير زندگي و هدايت خود را بيابد. از اين روي، قرآن به انديشيدن علمي و پرهيز از تبعيت از گمان توصيه مي كند: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛(اسراء: 36) «وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً».(يونس: 36)

13. ضعف در برخورداري از همه توانمندي ها

آدمي با ويژگي هاي عالي و نقاط قوت بسيار آفريده شده است؛ ولي گذشته از آسيب هاي رواني و ضعف هاي مذبور از ضعف هاي ديگري نيز دارد كه آيه «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً»(نساء: 28) از آنها حكايت دارد و انسان را به ضعف كلي اش متوجه مي سازد تا در تربيت به آن توجه كند و بفهمد كه براي آدمي، امكان انحراف از فطرت وجود دارد و چه بسا خردمندانه و با قدرت در رشد و كمال انساني به پيش نرود.

بازتاب هاي تربيتي خودشناسي

در اين نوشتار، به توانمندي هاي آدمي به اختصار اشاره شد؛ از جمله توانايي شناخت خويشتن، فضيلت شناسي و گرايش به خير، قدرت يادگيري، توانايي انديشيدن، برخورداري از كرامت، زيستن جاودانه، توانايي انتخاب مسير، ارتباط با خدا، ارتباط با ساير انسان ها. همچنين به آسيب هاي رواني انسان نيز اشاره شد كه خود و خدا را فراموش كردن، رفتار عجولانه، جدال كردن، طغيان گري و ستم، ناسپاسي كردن، ناداني، بي صبري و عدم تحمل سختي ها، حرص ورزي، پيروي از گمان، از جمله اين آسيب ها مي باشند. تركيب اين ويژگي هاي رواني انسان را مجسم مي كند كه از يك طرف تمايل به خير دارد و از طرف ديگر موانعي در مسير پيمودن كمال انساني برايش مصور است. خودشناسي و شناخت توانمندي ها و نيز موانع مذكور به فرد كمك مي كند تا چگونگي پرورش يافتن و به سوي كمال حركت كردن را دريابد و اينكه چگونه با موانع مواجه شود و تحت تأثير آنها قرار نگيرد و يا بر آنها فائق آيد؛ همچنين بتواند به تجهيز نيرو هاي مثبت و كنترل نيرو هاي منفي و بازدارنده انسان براي رسيدن به كمال بپردازد.
لازم به ذكر است كه برخي از انسان ها، آسيب هاي رواني را به ديگران، شيطان، و يا نيرو هاي منفي در طبيعت فرافكني مي كنند؛ همين امر موجب مي شود كه نتوانند خود را بشناسند. لازمه شناخت واقعي خود به منزله يك انسان، باور به جنبه هاي مثبت و پيش گيري از بروز جنبه هاي منفي است.
بازتاب هاي تربيتي كه از خودشناسي بر اساس بينش قرآني نشأت مي گيرد، بسيار گسترده و وسيع است و ميسر نيست همه آنها تبيين شود. در زير به مهم ترين آنها مي پردازيم:

 

1. شناخت هدف زندگي و انتخاب صراط مستقيم

از جمله بازتاب هاي تربيتي اين است كه متربي با توجه به اينكه به شناخت خويش و تمايلش به زندگي جاويد و راهنمايي عقلش به هدايت پذيري از آشنايان به زندگي سعادتمندانه ابدي نائل آمده است، در سايه اين محرك هاي دروني و آموزه هاي رسولان الهي، با هدف زندگي و انتظاراتي كه بايد از خود داشته باشد، آشنا مي شود.(احقاف: 3) همچنين از سعادت و خوشبختي خويش و مسير منتهي به آن، آگاه مي شود و راه صحيح مسير زندگي را كه مطابق با ساختمان وجودي اش باشد، حق تشخيص مي دهد.(بقره: 26) و آن را به عنوان صراط مستقيم نيل به سعادت كه همان مسير هدايت قرآن است، برمي گزيند. با اين شناخت از پيمودن در مسير هايي كه با ساختار وجود اصيل و فطريش هماهنگ نيست، خودداري مي كند. همان طور كه خداوند مي فرمايد: «اين راه (فطرت و قرآن) راه مستقيم من است؛ از آن پيروي كنيد و راه هاي ديگر را نرويد كه آنها شما را از راه خداوند بازمي دارد، اين توصيه خدا به شماست تا متقي شويد».(انعام: 153) در اين بازتاب، فرد هدف تعليم و تربيت را هدفي كمالي و واقعي، و نه تنازلي، خيالي و اعتباري تلقي مي كند و بدان دل بسته مي شود. به همين دليل، در قرآن نمود سعادت و كمال را در بهره مندي از نعمت هاي مادي و معنوي پروردگار در بهشت تبيين، و توجه مردم را به آن جلب كرده است؛ از جمله:
«اهل سعادت تا آسمان و زمين باقي است در بهشت خالدند؛ مگر آنكه خدا نخواهد. آنها از عطاي ابدي و نامقطوع پروردگار استفاده مي كنند»(هود: 108)؛ «شما و همسرانتان شادمان وارد بهشت شويد (و جزء بهشتيان شويد؛ بهشتياني كه) جام هاي زرين و ظرف هاي بلورين، مملو از خوراكي ها و آشاميدني هاي لذيذ را براي آنها دور بگردانند. در آنجا آنچه دل به آن تمايل داشته باشد و مايه لذت چشم باشد وجود دارد و شما در آنجا هميشه خواهيد بود».(زخرف: 70)
براي نشان دادن واقعي بودن كمال و زنده كردن عشق به آن در متربي، قرآن به خيالي نبودن كمال و سعادت و خوشبختي واقعي اشاره مي كند و از آثار آن، ورود به بهشت، بهره مندي از عطا هاي غير منقطع الاهي و آماده بودن وسايل پذيرايي هر آنچه فرد بخواهد و برايش لذت آور باشد و ... را برمي شمارد و سپس به رابطه واقعي هدف و كمال با اعمال و كردار مي پردازد و سعادت فرد را نتيجه واقعي كردار خويش بيان مي كند: «جز آنچه عمل كرده ايد، مجازات نمي شويد».(صافات: 39)
متربي بايد به سعادت جاويد بينديشد و اهداف مقدماتي را در جهت آن هدف و سعادت هميشگي انتخاب؛ و بدان ها عمل كند. در قرآن در موارد زيادي به ابديت كمال و آثار آن كه به صورت جنّات جلوه مي نمايد، اشاره شده است؛ «پاداش آنها در نزد پروردگار، بهشت هاي عدن است كه نهر ها در آن جاري است و هميشه در آن خواهند بود».(بينه: 8)
در قرآن از پيامبران الاهي و انسان هاي كامل كه به خويشتن شناسي پرداخته اند و از اين طريق، با انتخاب هدف زندگي، در اين مسير استعداد هاي خود را رشد داده اند، به منزله اسوه هاي تربيت9 ياد مي شود. داستان زندگي آنان در قرآن،10 فراهم سازي زمينه انديشه ورزي11 و شناخت عمقي آنان به خود و هموارسازي راه شناخت خدا و انتخاب طريق هدايت و صراط مستقيم12 و پيمودن اين راه به سوي كمال و سعادت است. اينكه در قرآن به داستان هاي انبياء اشاره شده و گاه برخي از داستان ها چندين بار تكرار شده است، ممكن است بدين دليل باشد كه به حق، نقش آموزشي و تربيتي بر روي مردم دارند.13 بنابراين، با خواندن داستان هاي انبياء و مطالعه زندگي آنان، خودشناسي افراد بهتر در خداشناسي و پيمودن مسير كمال نمود پيدا مي كند.

 

2. نيل به خداشناسي

خودشناسي كه پايه تعليم و تربيت صحيح است، به خداشناسي مي انجامد. از ديدگاه ديني، خودسازي منوط به خداشناسي است و خداشناسي در پرتو خودشناسي قابل تبيين است. بر اساس ديدگاه قرآن، از جمله نتايج شناخت نفس در كنار ادراك آيات آفاقي، پي بردن به حق بودن پروردگار مطرح است؛ «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛(فصلت: 53) درباره اين آيه بايد توجه داشت كه شناخت آيات آفاقي و انفسي هر دو انسان را به شناخت خداوند و اسماء و صفاتش راهنمايي مي كنند و در نتيجه ما را به چنگ زدن به دين حق، تعليم و تربيت صحيح، اصلاح نفس و اتصاف به فضايل اخلاقي هدايت مي كنند؛ اما شناخت نفس و قواي روحي و بدني و حالات گوناگون آن و شناخت ملكه هاي فاضله و رذيله و سعادت و شقاوت آن، جداي از شناخت مرض ها و درمان هاي آن نيست. با اين شناخت ها، انسان به طور عادي و مستقيم تر مسير درست تعليم و تربيت را پيدا مي كند و به اصلاح نفس و رسيدن به سعادت حقيقي مي پردازد.14

 

3. شكل گيري صحيح نظام فكري

معرفت نفس و پي بردن به ابعاد وجودي و از جمله كمال خواهي نامحدود در خويش، انسان را ملزم به تأمين سعادت جاويد و زندگي جاويد اخروي مي كند؛ يعني شناخت خويش او را به اينكه به طور فطري به سعادت نامحدود گرايش دارد، سوق مي دهد. در آيه 108 سوره هود، مصداق اين سعادت نامحدود، بهشت بي انتهاي الاهي در آخرت بيان شده است. البته آگاهي از نامحدود بودن زندگي فرد، به همراه ادراك مختار بودن او و سير اختياري و انتخابي به كمال و سعادت، نياز به هدايت و تعليم و تربيت انبياء و باور به نبوت و امامت و رهبري را موجب مي شود. بايد توجه داشت كه تربيت و هدايت همه جانبه در گرو عقايد و باور هاي درست و نظام فكري صحيح است.(بقره: 132) به همين دليل پايه اساسي تعليم و تربيت انبياء «دين قيم» است15 كه محور آن، توحيد، معاد و نبوت است. از اين روي، خويشتن شناسي با زمينه سازي شكل گيري صحيح شخصيت فكري و اعتقادي آدمي در تعليم و تربيت صحيح و همه جانبه نقش اساسي را ايفا مي كند. در قرآن هدف انبياء و نزول قرآن، تعليم و تربيت مطرح شده است؛ ولي بيشتر آموزه ها و هدايت هاي انبياء و همچنين بيشتر آيات قرآن به تبيين عقايد صحيح و تمايز باور ها و افكار درست از نادرست اختصاص يافته است.) بقره: 256( به همين دليل، اهميت ويژه و نقش محوري ايمان و باور هاي اعتقادي در تعليم و تربيت است، كه شناخت خود مهم ترين عامل تسهيل كننده آن است.

 

4. هماهنگي پرورش با فطرت

از آنجا كه خويشتن شناسي فرد را از يك سو، متوجه اهداف كمالي مي كند و از سوي ديگر، از تمايلات، توانمندي ها و استعداد هاي فطري خويش آگاه مي سازد، انگيزه شكوفايي و پرورش باور ها، تمايلات، احساسات، عواطف و رفتار ها، هماهنگ با فطرت انساني در او پديد مي آيد. چنين فردي خلق و خوي اجتماعي اش، ادب الهي اش، بروز احساساتش و تمام رفتار هايش صالح، ارزشي و مثبت، و مصداق خيرالبريه(بينه: 7) مي شود و مراقب است تا از ناحيه او هيچ گونه آسيبي نه به خود (در همه جنبه ها)، نه به ديگران، و نه به طبيعت، وارد نشود و عامل فساد براي خويش و جامعه نباشد.(اعراف: 58) چنين كسي در موارد تزاحم، عقل گرايي و تعهدات معنوي و الهي اش، اولويت هاي رفتاريش را معين مي سازد.

 

5. ارتقاي روابط همه جانبه

خودشناسي به صورت همه جانبه و توجه به جنبه هاي گوناگون خويش، موجب شفاف سازي تمايلات طبيعي خود نسبت به خدا، خويش، ديگران و جهاني است كه در اختيار و در تصرف اوست. با اين شفاف سازي، فرد مي فهمد كه با هر يك از آنها چه نوع رابطه اي بايد برقرار سازد و چگونه در صدد استحكام و تعالي اين روابط برآيد. از اين روي، به ميزان دستيابي به خودشناسي مجموعه روابط فرد با خدا، خود، مردم و طبيعت تصحيح و ارتقا مي يابد و از اختلال و انحراف در اين روابط پيشگيري مي شود. همچنين زندگيش در مسير طبيعي و هدايتي، هماهنگ با هدف آفرينش به پيش برده مي شود و به سعادت جاويد مي رسد. به طور كلي، هر فرد با اين نگرش مي تواند در جهت رشد و شكوفايي استعداد هاي طبيعي، و در مسير هدايت و شكوفايي همه جانبه وجود خويش و رسيدن اهداف عالي انساني به ويژه قرب الهي، رشد و تكامل يابد.16 همچنين اثر شناخت خود را هدايت يافتن، حركت در مسير حق، كنترل قواي شهوي و غضبي و در نهايت رسيدن به سعادت مطرح كرده است.

 

6. استمرار تلاش براي صعود به مراتب كمال

از آنجا كه متربي با خودشناسي به درجاتي بودن و نامحدود بودن مراتب كمال و سعادت توجه مي كند و پي مي برد كه حدي براي رشد و تعالي او وجود ندارد، انگيزه فعاليت گسترده اش در صعود به مراتب كمالي افزايش مي يابد و با انگيزه و تلاش مستمر براي دستيابي به مراتب بالاتر، دچار بي حوصلگي و نااميدي نمي شود؛ زيرا با اين شناخت مطمئن مي شود كه به هر درجه اي برسد، درجه ٔ بالاتري وجود دارد. چنين اطميناني، به فعاليت هاي تربيتي متربي استمرار مي بخشد و انگيزه اي در او ايجاد مي كند كه او هرگز از عمل باز نايستد. در اين وضعيت، انگيزه فرد براي پرورش تمامي اميال فطريش افزايش مي يابد و تقويت مي شود و در صدد بر مي آيد همه آنها را عملياتي سازد و پاسخ واقع بينانه به همه نياز ها و سائقه هاي وجودي و خداداديش دهد.(نحل: 36) و در اين زمينه از هيچ كوشش و تلاشي دريغ نورزد.(حج: 78) قرآن به منظور افزايش انگيزه براي كوشش همه جانبه به رابطه واقعي اعمال و نتايج آن اشاره، و بيان مي كند كه هر چه عمل در كيفيت و كميت بهتر و بيشتر باشد، درجات و مراتب اهداف كمالي بالاتر و بيشتر خواهد بود: «هر فردي به ميزان عملي كه انجام داده است، داراي درجات بهشتي مي شود»(احقاف: 19)؛ «آنان در پيش خدا درجاتي دارند و خدا به آنچه آنها عمل مي كنند، آگاه است».(آل عمران: 163)
اين درجات با تعابير گوناگون در مورد هدف نهايي مانند «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»، (فرقان: 10) «جَنَّاتِ عَدْنٍ؛(طه: 76) فردوس(كهف: 107) «جَنَّاتِ النَّعِيمِ؛(صافات: 43) «رِضْوانَ اللَّهِ؛ (آل عمران: 15) و عالي ترين مقام قرب يعني مقام عنديت(قمر: 55) بيان شده است.

 

7. پيدايش تحول دروني در متربي

خودشناسي و توجه به واقعيت كمال خواهي خويش كه با ميل رسيدن به آن همراه است، برنامه ريزي و كوشش تربيتي را براي تحول دروني و تغيير واقعي از نقص به كمال در پي دارد؛ زيرا مي خواهد از طبيعت خود نقص، نداري و نيازش كاسته شود و قدم به قدم دارائيش بيشتر شود و به كمال برسد. روشن است كه دارا شدن و كمال يافتن ( به معني واقعي و فلسفي اش) بدون تحول وجودي امكان پذير نيست. اين تحول، تحول خودِ اصيل و متداوم است؛ تحول نفس است كه هويت و اصالت شخص به آن است. آنكه مي شناسد، باور مي كند فاعل حقيقي اعمال است (و حتي در برخي از فعاليت هايش بدن را هم به استخدام در مي آورد) و آينده اش رهين كردار اوست «هركس در گرو آن است كه خود كسب مي كند. آن كه فنا نمي پذيرد و هدايت و سعادت جاويد يا ضلالت و شقاوت ابدي دارد»(مدثر: 38)؛ «شما مؤمنان مراقب خود باشيد مادامي كه شما بر هدايتيد، گمراهي ديگران شما را زيان نمي رساند». (مائده: 105)
متربي با خودشناسي در يافته است كه در رشد و كمال، تحول نفس اصل است. بايد او به فكر تكامل دروني باشد و به اصلاح و رشد باطن همت گمارد؛ روح را صفا دهد و آن را از آلودگي ها پاك سازد كه با صفا و پاكي روح است كه مي تواند خوبي ها و بدي ها را به خوبي بشناسد و به درجات بالاي قرب راه يابد. متربي مي تواند در سير تكاملي به نفس مطمئنه تحول يابد و در كمال قرب ربوبي بار يابد و به مقام رضا برسد و به صف بندگان خالص حضرتش بپيوندد و از جنت محبت او برخوردار شود: «اي نفس مطمئنه! به سوي پروردگارت بازگرد در حالي كه از او راضي هستي و او هم از تو راضي است. پس در زمره بندگان خاصّم درآي و وارد بهشت ويژه ام بشو».(فجر: 30ـ28)

 

8. تقويت حق مداري

فطرت انسان، حق جو و حق مدار است. يكي از ابعاد خويشتن شناسي آدمي، آگاهي از اين حق جويي و تمايل به حقيقت و دوري از باطل است. توجه به اين موضوع موجب مي شود فرد اطلاعات خود را ارزيابي كند و به بازشناسي حق از باطل اقدام كند و آنچه را با فطرت خود هماهنگ مي يابد، تشخيص مي دهد و آنچه را در مسير سعادت مي شناسد برگزيند و از انحراف باز ايستد. به عبارت ديگر، احساس نياز براي رسيدن به كمال واقعي، جست وجوگري براي شناسايي مسير رسيدن به آن را در فرد زنده مي سازد و او را به مكتب شناسي رسولان الاهي هدايت مي كند و باور به رشدآفريني و كمال بخشي آموزه هاي پيامبران آسماني را در فرد مي پروراند و مسير حق آنان را از مسير هاي ديگر باز مي شناسد. و نسبت به آنچه رشد و رشدآفرين است، سر تسليم فرود مي آورد. قرآن مي فرمايد: «جنيان گفتند ما قرآن شگفت انگيز را كه به راه رشد هدايت مي كند شنيديم و به آن ايمان آورديم»(جن: 2)؛ «(موسي به خضر گفت:) آيا به دنبال تو بيايم تا به من راه رشدي را بياموزي كه خود فراگرفته اي؟» (كهف: 66)

نتيجه گيري

در فلسفه، روان شناسي و تعليم و تربيت، «خويش» يا «خود» از موضوع هاي مهم است و ديدگاه هاي مختلفي چون ديدگاه هاي اجتماعي، شناختي و اجتماعي تحليلي نيز ابراز شده است.17 ژيل بوندكر18 مي نويسد: «خود آن زمينه اي از دانش است كه افراد در مورد آنچه در دنيا به آن عمل مي كنند و در پاسخ به پرسش من كيستم ساخته اند». همچنين وي از استرولو19 نقل مي كند. «خود ساختار رواني است كه از خلال تجربيات فرد شكل، ويژگي، سازمان و تداوم پيدا مي كند».
ويليام جيمز «خود» را داراي دو جنبه اساسي «من» موضوعي يا مفعولي و «من» عامل يا فاعلي دانسته است: «من موضوعي عبارت است از مجموعه ويژگي هاي بدني، اجتماعي و رواني معنوي كه فرد مي تواند آنها را از آن خود بداند. منظور از من عامل كه نقش سازماندهي و تفسير تجربيات را ايفا مي كند، چيزي است كه از اختيار، تمايز، انديشه، تجربيات شخصي و تداوم وجود خويش، آگاهي دارد»؛20 در صورتي كه از نظر ديمون و هارت21 ( 1982) مفهوم يا ادراك «خود» دربرگيرنده دانش فرد نسبت به ويژگي ها و توانايي هاي شخصي و نيز انديشه بر آن است. وي همانند ويليام جيمز معتقد است ادراك «خود»، در برگيرنده خود موضوعي و خود فاعلي و انديشمند است و بر اين تأكيد دارد كه خود ساختاري اجتماعي دارد و ادراك خود نيز يك مفهوم شناختي اجتماعي است. بنابراين، توانمندي ها سرشتي نيست، بلكه اكتسابي است (ديمون و هارت، 1982 و 1991، هارت و زامانسكي22، 1988)؛ در صورتي كه در ديدگاه قرآني، اين توانمندي ها، سرشتي و فطري است. در اين ديدگاه ها، برخلاف ديدگاه قرآن، جنبهٔ معنوي، ارتباط با خدا، فضيلت خواهي و حق طلبي به مثابه ابعاد وجودي و سرشتي خود، كمتر توجه شده است.
خودشناسي، شامل شناخت همه جنبه هاي گوناگوني است كه خويشتن آدمي آن را داراست يا مي تواند دارا شود. با اين وصف، خودشناسي شامل شناخت توانمندي ها و آسيب پذيري هاي رواني است و آگاهي نسبت به اينكه هر يك از توانمندي هايش را در جهت نيل به كدام اهداف تربيتي مي تواند به كار گيرد و زمينه هاي انحراف از طبيعت را نيز در وجود خويش شناسايي كند. ساختار «خود» از ديدگاه قرآن به صورت مجموعه اي از توانمندي ها و خصوصيات رواني از يك سو و آسيب پذيري هاي رواني از سوي ديگر مطرح است كه با شناخت آنها، افراد به خودشناسي نائل مي شوند.
خودشناسي براي هر فرد ضروري است؛ زيرا انسان با خودشناسي به قابليت ها، توانمندي ها، تحولات و ويژگي هاي فطري و غيرفطري خود پي مي برد ، و ضعف ، فقر، نيازمندي و تعلق به قدرت لايتناهي پروردگار را در خود حس مي كند و اين مقدم هاي براي سلوك عملي و رفتن به سوي خدا، اهداف عالي تربيتي و كمال مطلوب است خود شناسي يا معرفت نفس، زيربناي سعادت بشر در همه شئون مادي و معنوي است. آدمي در پرتو خودشناسي از نياز هاي دروني و بروني خود آگاه مي شود و توانمندي ها و ناتوانمندي هاي خود را ارزيابي مي كند. از اين روي، خودشناسي در تعليم و تربيت جايگاه ويژه اي دارد ويژه اي دارد و بالاترين و باارزش ترين شناخت به شمار مي آيد.23 و همواره به عنوان گام نخست در پرورش استعداد هاي انساني، دستيابي به مباني، اصول و اهداف تربيتي مطرح مي شود؛ زيرا اگر كسي خود را نشناسد و از امكانت وجودي و توانمندي هاي خويش آگاه نباشد و واقعيت هاي هستي خود را نشناسد، نمي داند به دنبال چه هدف هايي در زندگي باشد و بر چه اصولي رفتار خويش را استوار سازد.
خودشناسي در ابعاد مختلف آن براي همگان امكان پذير است؛ زيرا افراد انساني از علم وجداني فطري و عقل خدادادي برخوردارند. از اين روي، و به منظور هدايت بشر به مسير درست تربيتي، همهٔ افراد مؤمن و كافر را به تفكر و شناخت وجود خويش سفارش و تحريك مي كند و مي فرمايد: «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»؛(ذاريات: ۲۱) از دلايل توجّه خاص قرآن كريم به خودشناسي همين است كه آدمي به تربيت و هدايت خويش اهميت بدهد و گمراهي ديگران او را از هدايت باز ندارد: «به تربيت و هدايت خويشتن بپردازيد؛ اگر هدايت يافتيد گمراهي ديگري به شما زيان نمي رساند».(مائده: 105)
در نگرش قرآني، آدمي توانمندي هاي گسترده اي دارد كه موجب برتري و كرامت او نسبت به مخلوقات ديگر است؛ در عين حال، داراي استعداد هاي رواني است كه برخي تحت تأثير عوامل دروني و بيروني و با بهره مندي از قدرت انتخاب و هر گونه تصميم گيري، زمينه هاي سقوط به دايره حيواني را در خويش فراهم مي سازند و از حيث تربيتي نه تنها با رشد و پرورش استعداد هايشان مسير اهداف عالي را نمي پيمايند، بلكه با فرو رفتن در بدي ها و امور شيطاني به اوج شقاوت نائل مي شوند.
خويشتن شناسي بر اساس نگرش قرآن، در مجموعه روابط فرد با خدا، خود، مردم و طبيعت، افزون بر پيشگيري از اختلال و انحراف، تأثير تصحيحي و ارتقايي مي گذارد تا او به اهداف عالي انساني، به ويژه قرب الاهي نائل آيد.24 نيز با توجه به نگرش قرآني، اثر شناخت خود را هدايت يافتن، حركت در مسير حق، كنترل قواي شهوي و غضبي و در نهايت رسيدن به سعادت مطرح كرده است.
شخص متربي با خودشناسي، به هدف تعليم و تربيت به منزله امري كمالي و واقعي، و نه امري تنازلي، خيالي و اعتباري نگاه مي كند.25 به همين دليل، به جست وجوگري براي شناسايي مسير منتهي به كمال از طريق مكتب انبياء اقدام مي كند؛ همچنين برانگيخته مي شود تا فعاليت گسترده اي را در صعود به مراتب كمالي داشته باشد و به موجودي بدون انگيزه، بي حوصله و نااميد تبديل نشود؛ بلكه با توجه به ادراك واقعيت كمال خواهي خويش، براي تحول دروني و تغيير واقعي از نقص به كمال، برنامه ريزي و تلاش جدي خواهد كرد؛ زيرا سرنوشت مطلوبش به ميزان كوشش و جديتش بستگي دارد. قرآن مي فرمايد: «سرنوشت هر كسي در گرو تلاش و اكتساب خود اوست».(مدثر: 38) بنابراين از نظر 26پي بردن به توان جسمي، قدرت فكري، علاقه ها، استعداد ها و توانمندي خود در فعاليت ها و خوب به كار گرفتن آنها در عمل هاي تربيتي، از مهم ترين بازتاب هاي خويشتن شناسي است.
مربي در هدايت افراد مورد هدايت (متربي) با در نظر گرفتن نقاط قوت و ضعف افراد، محيط را به گونه اي تغيير مي دهد كه رفتار ها و حالات مناسب با فطرت پاك انساني شكوفا شوند. افزون بر تنظيم محرك هاي محيطي، مربي با استدلال و بيدارسازي افراد و تسهيل پرورش معنوي، افراد را در جهت كمال معنوي هدايت مي كند. در حقيقت، كسي كه به مطالعه درون مي پردازد و با هدايت الهي27 و راهنمايي هاي انبياء به خودشناسي مي پردازد در خويش مي يابد كه رابطه ناگسستني شناختي، گرايشي و عاطفي با پروردگار دارد؛ كمال خواه و ارتقاطلب و آزادي خواه است و تمايل به ر هايي از هرگونه قيد و بند و موانع نيل به كمال در او وجود دارد؛ به خير و خوبي و فضيلت خواهي گرايش دارد وحق پذير است؛ حقيقت جو است و دوست دارد از هر چيزي آگاه شود و امكان ادراك صحيح واقعيت را در خود مي يابد؛ زيبايي را دوست دارد؛ جاويدخواه است و سعادت و خوشبختي هميشگي را جست وجو مي كند؛ داراي حب ذات است و دوست دارد به ديگران نيز محبت كند؛ عزت خواه، و نوع دوست، لذت خواه و آرامش طلب است و از درد و الم، اضطراب و ناراحتي فرار مي كند. مختار، انتخاب گر و مسئوليت پذير است. استقلال خواه است و وابستگي به ديگران را دوست ندارد. تمايل به خود فعالي دارد و تنبلي و سستي را دوست ندارد. تمايل به خود شكوفايي، تربيت، تغيير و هدايت پذيري را در خود احساس مي كند. خود را عاقل، متفكر، خلاق، منطقي و داراي توانمندي مي داند؛ خود را براي كسب تجربه توانمند مي بيند؛ چندبعدي بودن خويش را ادراك مي كند؛ در مي يابد كه هويت واقعيش به روح او است؛ براي خويش نسبت به جمادات و حيوانات كرامت قائل است و توانمندي كرامت اكتسابي را در خود مي يابد. بر تأثيرپذيري از بيرون خود و تاثيرگذاري بر محيط، هر دو واقف است. مي فهمد شخصيتش به تدريج و در طول زمان شكل مي گيرد. خوبي و بدي را از يكديگر كاملاً تشخيص مي دهد، و اينها همه بازتاب هاي تربيتي خودشناسي است.
حال با توجه به دستاورد هاي مقاله حاضر و مطرح شدن بازتاب هاي تربيتي كلي خودشناسي، به نظر مي رسد بررسي آثار تربيتي شناخت و هر يك از توانمندي هاي انساني به صورت جزئي و كاربردي به منظور استفاده در برنامه هاي تربيتي، در پژوهش هاي ديگر، ضروري به نظر مي رسد.

منابع

قرآن كريم، ترجمه فولادوند، محمدمهدي، تهران، دارالقرآن الكريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامي، 1376.
ابن سينا، ابوعلي، الاشارات و التنبيهات، به همراه شرح خواجه نصيرالدين طوسي، تهران، الكتاب، 1403ق.
ابن سينا، ابوعلي، تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، كوشش نقدي، جعفر، بغداد، الرشد، 1347ق، 1929م.
بهشتي، محمد، و همكاران، آراء دانشمندان مسلمان در تعليم و تربيت و مباني آن، ج 4، تهران، سمت، 1380.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، تحقيق محمد سيد گيلاني، تهران، المكتبه المرتضويه، 1332.
طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1394ق.
فقيهي، علي نقي، «اصول تعليم و تربيت اسلامي»، تعليم و تربيت، ش47، ص29، 1375.
قريشي،سيدعلي اكبر، قاموس القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372.
كليني، محمد بن يعقوب، الاصول الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1334.
محسني، نيك چهره، ادراك خود «از كودكي تا بزرگ سالي»، تهران، بعثت، 1375.
نراقي، ملا احمد، معراج السعاده، تهران، رشيدي، 1362.
مطهری، مرتضی، فطرت، قم، صدراء، 1373.
مصباح یزدی، محمدتقی، انسان شناسی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، 1379.
تميمي آمدی، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه خوانساری، تهران، دانشگاه تهران، 1372.

Caire, Gill Bond, Toward a Science of the Self: The self as a cognitive Model, European Society for study of cognitive system. Leuven, Belgium, 1992.
Damo,W, and Hart,D, The development of self- understanding from infancy through adolescence, Child Development, 52,pp 314-864, 1982.
Damo,W, and Hart,D, Self- understanding in childhood and adolescence, Cambridge studies in social and Emotional Development.University of Cambridge press, 1991.
Zamansky, Shorin and Hart, Daniel, psychotherapeutic implications of) the development of self- understanding, in cognitive development and psychotherapy. Shirk, S(Ed) plenum press, 1988. Pp 161-185.
پی نوشت ها:

* دانشیار دانشگاه قم an-faghihi@qom.ac.ir
** کارشناسی روان شناسی دريافت: 6/3/89 ـ پذيرش: 19/10/89
1. ابوعلي سينا، تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، کوشش جعفر نقدي، ص14.
2. ابوعلي سينا، الاشارات و التنبيهات، به همراه شرح خواجه نصيرالدين طوسي، ج 2، ص 292.
3. مطهری، مرتضی، فطرت، ص 27.
4. سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 192.
5. سيدعلي اكبر قريشي، قاموس قرآن، ج 6، ص 211.
6. راغب اصفهانی، المفردات، تحقیق محمد سیدگیلانی، ص 343.
7. همان، ص 69.
8. سيدعلي اكبر قريشي،قاموس قرآن، ج5، ص195.
9. ممتحنه: 6-4.
10. هود: 120؛ نساء، 164.
11. اعراف: 176.
12. انعام: 87.
13. آل عمران: 62.
14. محمدتقی مصباح یزدی، انسان شناسی، ج1 - 3، ص 321.
15. روم، 30؛ توبه،36.
16. ملااحمد نراقي،معراج السعاده، ص7-8.
17. نيك چهره محسني، ادراک خود «از کودکي تا بزرگ سالي»، ص 19 و 26.
18. Gill Bond cair
19. Strolo
20. Jaims,1961,p44 &p 63.
21. Damon &Hart ,1991,p 6.
22. Zamansky Shorin
23. عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي، غررالحکم و دررالکلم، ترجمه خوانساری، ج 3، ص 386.
24. ملا احمد نراقي، معراج السعاده، ص7-8.
25. علي نقي فقيهي، «اصول تعليم و تربيت اسلامي»، تعليم و تربيت، ص29.
26. ابوعلي سينا،تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، کوشش جعفر نقدي، ص 40.
27. فصلت:53.
سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هنجارها و ناهنجارى هاى شخصيت

هنجارها و ناهنجارى هاى شخصيت

سيد محمد رضا ابطحى
چكيده:

در اين بحث ابتدا به شناخت مفهوم شخصيت توجه كرده و سپس به بررسى عوامل اختلال در شخصيت و تشخص‏طلبى و آنگاه معرفى شخصيت قوى و بيان بيمارى شخصيت و علل تزلزل شخصيت رسيدگى نموده و داستانى ذكر كرده‏ايم و علل احساس شكست و اختلال سرشتى شخصيت را آورده‏ايم و اختلال در صفات شخصيت و شخصيت نورتيك را مورد تحليل قرار داده‏ايم و به معالجه نورز و پسيكونورز اشاره نموده و به شخصيتهاى پسيكوتيك و مسئله فقر شخصيت اشاره نموده و چهار شرط ضرورى براى داشتن شخصيتى قوى را ارائه داده‏ايم و به بررسى ويژگى هاى مردم بى قيد و بند پرداخته و صفات شخصيتهاى متضاد را بررسى نموده‏ايم و آنگاه يك جامعه آزاد و مرفه واقعى را معرفى كرده، به رشد شخصيت، عوامل سقوط و رشد و تكامل شخصيت اشاره كرده‏ايم و افراد نيكبخت و داراى شخصيت كامل و برجسته را معرفى نموده و سپس نتيجه‏گيرى كرده‏ايم.

مقدمه:

انسان داراى دو بُعد جسد (شخص) و روح (شخصيت) است كه گاهى دچار ناهنجارى هائى در هر يك مى‏شود و ما به بررسى آن مى‏پردازيم.
ديل كارنگى، انسان روح است يا جسد، ولى اسلام مى‏گويد: انسان هم روح است، هم جسد.
شخصيّت را به صورتهاى گوناگون تعريف كرده‏اند: اوّل: عبارت است از حاصل تمامى رفتار و اعمال شخص در سازگارى هاى اجتماعى خود، دوّم: عبارت است از مجموع نفسانيّات.
شخصيت انسان: 1. ارزش انسان به خواسته‏هاى اوست. 2. تشخص‏طلبى خصوصاً در نوجوانان و جوانان. 3. عوامل تشخص‏طلبى چيست؟. 4. بى شخصيتى و مشكلات آن. 5 . درمان بى شخصيتى
اختلالات شخصيّت يا Personality Disorder نتيجه دو چيز است: يكى توارث و ديگرى محيط.
كسى كه در كار خود داراى شخصيّتى قوى است: اوّلاً: اصرار مى‏ورزد. ثانياً: كوشا و پرتلاش است. ثالثاً: داراى روحيه سازگارى و مدارا نمودن است. رابعاً: داراى ثبات در عزم و تصميم‏گيرى است.
بيمارىِ شخصيّت زمانى است كه: اوّلاً: شخص به علل گوناگون سازگارى خود را از دست مى‏دهد. ثانياً: شغل و حرفه خود را رها مى‏كند.
معمولاً شخصيّت به سه صورت دچار اختلال مى‏شود: اوّل تزلزل شخصيّت، دوّم تعدّد شخصيّت، سوّم فساد شخصيّت.

احساس شكستها در اثر:

1. نگرانى از آداب اجتماعى 2. بى حوصلگى 3. بى تجربگى. 4. نداشتن الگو براى آشنائى با مردم. 5. ضعف اراده. 6. ترس از قبول مسئوليت است. 7. ترس از همانند سازى با ديگران است.

اختلال سرشتى شخصيّت:

انسان داراى خَلْق و خُلْق است و تغيير هريك خطى بزرگ خواهد بود و انسانرا دچار اختلال مى‏كند.
در اين نوع از اختلالات شخص بيمار داراى وضعيّت خاصّى است:
1. با وجود اينكه داراى هوش و تعليم و تربيت است، قادر نيست تا خود را با جامعه تطبيق دهد. 2. مهربان است. 3. راحت طلب است. 4. نالايق است. 5. بى ابتكار است. 6. گاهى اوقات منزوى و گوشه نشين مى‏شود. 7. گاهى بى‏احساس مى‏شود. 8. در حالات وى از نظر اخلاقى نوساتى ديده مى‏شود. 9. زمانى افسرده و زمانى ديگر پرجوش و خروش است. 10. گاهى به همه سوء ظن دارد. 11. حسّ حسادت در او ديده مى‏شود.

اختلال صفات شخصيّت:

در اين حالت بيمار در تطابق اجتماعى دچار اختلال مى‏شود و بيمار به انواع و اقسام انحرافات گرفتار مى‏گردد.
شخصيّت بهنجار و نابهنجار: 1. در اين حالت شخص از لحاظ اجتماعى هدفى پسنديده دارد. 2. فعّاليّت هاى او متوجّه رسيدن به هدفى است كه دارد. 3. از دنبال نمودن آن بسيار خرسند مى‏شود. 4. از زندگى خود راضى و خوشنود است.
در حالى كه درست عكس همه اين حالات، در بيمارانى ديده مى شود كه دچار حالت ناهنجارى شخصيّت هستند، كه آنرا نابهنجار مى‏گويند.
شخصيّت نِوْرُوتيك: نِوْرُوزها بيمارى هاى روانى نسبتاً خفيف هستند، و نشانى‏هاى اين بيمارى: اوّل: خستگى مفرط و بيش از حد، دوّم: دردها و آلام بدنى و جسمانى، سوّم: كم شدن حافظه، چهارم اختلال در حس و حركت، پنجم: اضطراب غير طبيعى است. - اين اختلالات موجب ناسازگارى هاى شخص بيمار مى‏گردد - ششم: در بعضى از موارد نورزها ترديد و عدم توانائى در تصميم‏گيرى فوق العاده و غير طبيعى است.
پِسيكُوتْراپى نِوْرُوزْها: معالجه بيماران روانى با وسائل روانشناسى را پِسيكُوتْراپى مى‏گويند و داراى مراحل گوناگون و جالبى است كه مى‏تواند بعضى از علائم بيمارى را از ميان بردارد: اوّل: گوش دادن به سخنان بيمار، دوّم: همدردى نمودن با بيمار، سوّم: پند و نصيحت دادن و موعظه بيمار، چهارم: تلقين در خواب »هيپنوتيزم«.
معالجه پِسيكُونِوْرُوزْها: امروز پِسيكاناليزْ شايع‏ترين راه معالجه پِسيكُونِوْرُوزْها مى‏باشد، كه از اين راه بيمار:
1. آنچه به ذهنش مى‏آيد نقل مى‏كند.
2. رؤياهاى بيمار در روشن كردن انگيزه‏هاى نهانى وى كمك بزرگى مى‏كند.
3. آشناشدن بيمار با انگيزه‏هاى واقعى خود در درمان بهتر بيمار بسيار مؤثّر است.

شخصيّتهاى پِسيكُوتيك:

اختلالات شديد روحى را پِسيكُوزْ و گرفتاران اين نوع از اختلالات را پِسيكُوتيكْ مى‏گويند، شخصيّت بيمار در حالتهاى پسيكوتيك دچار توهّم و پندار و خيال مى‏شود، به طوريكه:
1. رابطه خود را با جهان اطراف خود كاملاً قطع كرده است.
2. اطمينان دارد كه آنچه مى‏پندارد واقعيّت است.
3. فكر مى‏كند همه مردم جهان در خطاء و گمراهى هستند.

فقر شخصيّت:

آيا انسان با شخصيّت و با فضيلت چه كسى است؟ و شخصيّت عالى كدام است؟ به اين سؤال پاسخهاى مختلفى مى‏توان داد، ولى دارا بودن چهار شرط مهم لازم و ضرورى به نظر مى‏آيد، تا بتوانيم كسى را داراى شخصيّتى قوىّ و عاقل بدانيم:

چهار شرط مهم:

أول: در زندگى خود به ميزانها و اصولى صحيح معتقد و مؤمن باشد. زيرا در هر جامعه‏اى ميزانها و اصولى وجود دارند كه بايد با آنها زندگى كرد و از وجود آنها بهره‏مند شد، و اگر مورد بى توجّهى قرار بگيرند نظام اجتماعى در هم مى‏ريزد، مانند نظام خانواده، و تشكيل خانواده بر اساس ميزانهائى خاص، و اصولى كه بسيار مورد احترام هستند، مانند:
1. اصل تفاهم
2. اصل مدارا و سازگارى
3. اصل احترام متقابل
4. اصل عشق و علاقه و دوستى
5. اصل همدلى
6. اصل همدردى
7. اصل گذشت و ايثار
8. اصل فداكارى
9. اصل همراهى و...
دوّم: عاقل و خردمند باشد. زيرا هركارى كه بر اساس عقل و خرد شكل بگيرد به انجام مى‏رسد و نتيجه مى‏دهد.
سوّم: در تحقق آمال و اهداف خويش داراى اراده‏اى محكم و استوار باشد. زيرا براى تحقّق بخشيدن به آمال و آرزوها و هدفهاى خويشتن به آن نيازمند است.
چهارم: واجد تمامى فضائل اخلاقى باشد. سرمايه اخلاق سرمايه‏اى بى‏نظير و ارزشى بى بديل است، و دارا بودن آن بهترين كمالات انسانى محسوب مى‏شود. البته فقدان هريك از اين اصول چهارگانه، دليلى واضح و روشن براى تنزّل و انحطاط شخصيّت انسانها است.
اوّلين ميزان شخصيّت، پاى بندى به ميزانها و اصول صحيح
دوّم، عقل و خردمندى
سوّم، داشتن اراده‏اى قوى
چهارم، دارا بودن فضائل اخلاقى است.
محمد فريد وجدى مى‏گويد: تربيت عقلانى را غير از تربيت روحانى دانسته و مى‏گويد، ممكن است كسى دانا و بصير و خردمند و باهوش باشد، و لكن اعمالش مبتنى بر اصول اخلاقى نباشد، و پليدى روحش سبب بروز كارهاى زشت و ناپسند گردد.
براى آنكه ملّت و جامعه‏اى آزاد و مرفّه زندگى كند، و از هوش و استعداد و كفايت و لياقت افراد خود حدّاكثر استفاده را بنمايد، بايد:
1. آزادى قلم و بيان داشته باشد.
به چند مطلب توجه كنيد:
اوّل: آزادى چيست؟
دوّم: اثرات آزادى چيست؟
سوّم: حريت و آزادى آرزوى ديرينه بشر است.
چهارم: مبارزه براى كسب آزادى.
پنجم: برده دگران مباش.
ششم: موانع آزادى چيست؟
2. بايد به افراد ايمان داشته باشد.
3. بايد به شخصيّت افراد احترام بگذارد.
4. با گسترش عدالت اجتماعى و امنيّت قضائى نبايد بگذارد شخصيّت افراد به آسانى دستخوش هوى و هوس متصدّيان امور واقع شوند.
5. نبايد اجازه دهد كسانى كه داراى فكر و عقيده صحيح هستند به زنجير كشيده مى‏شوند.
6. نبايد بگذارد متملّقان و فرومايگان، جاى صاحبان فكر و عقده را بگيرند. كه در اين صورت علم و تقوا و شرافت، موجب عقب ماندگى و محروميّت، و پستى و فرومايگى موجب ترقّى و پيشرفت معرّفى خواهد شد.

رشد شخصيّت:

بر اثر تجربيّات سودمندى است كه در زندگى به دست مى‏آيد، زيرا در زندگى به هرچه برخورد كنيم در ما مؤثّر واقع مى‏شود، با اين تفاوت كه بعضى وقايع اثرى ناچيز در ذهن ما به جاى مى‏گذارند، و برخى ديگر شديداً ما را تحت تأثير خود قرار مى‏دهند.
وارونه شدن ارزشها عامل سقوط جامعه است، نه حاصل صعود.
دوازده راه سبب رشد و تكامل شخصيّت انسان مى‏شود:
اوّل: حسّ سلوك با ديگران.
دوّم: نهراسيدن از ناكامى
سوّم: سازگارى با ديگران
چهارم: دورى از رنج و غصّه
پنجم: بخنديد و بر جدّيت و پشتكار خود بيفزاييد
ششم: زود رنج نباشيد
هفتم: مشكلات را عاقلانه و با اراده‏اى محكم از ميان برداريد
هشتم: سعى كنيد قوه خيال باعث رشد شما باشد
نهم: به گذشته پناه بردن
دهم: پناه نبردن به گذشته
يازدهم: دورى از پرخاشجوئى و لاف زنى و گزافه گوئى و مسخرگى و خشونت و بى‏ادبى و گوشه‏نشينى و به بيمارى پناه بردن
دوازدهم: هميشه در زندگى هدفى عالى و انسانى داشته باشيد، و در نيل به آن هدف كوشش و مجاهده نمائيد، و بدانيد كه خوشبخت‏ترين مردم، زيباترين يا متموّل ترين و يا مقتدرترين افراد نيستند، بلكه آن مردمى نيكبخت و كامران هستند كه چهار صفت مهم را دارا باشند:
نيكبختان و كامرانان
اوّل: همّت مردانه و دل پر مهر و خُلق خوش دارند
دوّم: پيوسته در صدد اصلاح خويشند
سوّم: ناملايمات را به آسانى تحمّل مى‏كنند
چهارم: همه را دوست مى‏دارند و به درد دل آنها توجّه مى‏كنند.
براى آنكه به يك شخصيّت كامل و برجسته نائل شويد، بايد صفات زير را دارا شويد:
اوّل: مردم را دوست بداريد و با آنان همكارى داشته باشيد
دوّم: از خودخواهى بپرهيزيد و با ملاحظه و مؤدّب باشيد
سوّم: از نظر وضع ظاهر خوش رو و خوش بيان و خوش لباس باشيد
چهارم: قسمتى از وقت خود را صرف مطالعه كتابهاى مفيد و علمى كنيد، و در عين حال از فعّاليّت جسمى و ورزش‏هاى صحيح و تفريحات سالم غافل نباشيد
پنجم: به شغل خود علاقه‏مند باشيد و در راه آن كوشش فروان نمائيد
ششم: از زندگى ترس و واهمه نداشته باشيد، و اگر كارى مطابق ذوق شما صورت نگرفت به خود اعتماد داشته باشيد و عصبانى نشويد.

روايات:

قال على عليه السلام: المرء مخبوء تحت لسانه. شخصيت مرد زير زبان او مخفى است.[29]
توضيح: (وابسته به گفتار اوست).
قال على عليه السلام: من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته. كسى كه خود را گرامى دارد، هوا و هوس را خوار شمارد.[30]
توضيح: (آنكه براى شخصيت خود ارزش قائل باشد خود را اسير هوى و هوس نمى‏كند)
ضرب المثلها و داستان:
أحْمَقُ مِنْ حَبَنَّقِهْ
داستان حبنّقه

اشعار:

تن آدمى شريف است به جان آدميت = نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى = چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

نتيجه:

با شناخت واقعى از شخصيت انسانى مى‏توان از وجود خود بهره بردارى بيشترى نمود.

فهرست مطالب

چكيده
خلاصه
مقدمه
ناهنجارى هاى شخصيّت
تعريف شخصيّت
تعريف اوّل
تعريف دوّم
شخصيت انسان
اختلالات شخصيّت
داستانها
احساس شكستها در اثر
اختلال سرشتى شخصيّت
اختلال صفات شخصيّت
شخصيّت بهنجار و نابهنجار
شخصيّت نِوْرُوتيك
پِسيكُوتْراپى نِوْرُوزْها
معالجه پِسيكُونِوْرُوزْها
شخصيّتهاى پِسيكُوتيك
فقر شخصيّت
چهار شرط مهم
ويژگى هاى مردم بى قيد و بند (اعضاء حزب باد)
محمد فريد وجدى مى‏گويد
به چند مطلب توجه كنيد
رشد شخصيّت
عوامل سقوط جامعه
عوامل رشد و تكامل شخصيّت
دوازده راه سبب رشد و تكامل شخصيّت انسان مى‏شود
نيكبختى و كامرانى
شخصيت كامل و برجسته
روايات
ضرب المثلها
اشعار
نتيجه
پاورقى ها
منابع

مقاله:
مقدمه
انسان داراى دو بُعد جسد (شخص) و روح (شخصيت) است كه گاهى دچار ناهنجارى هائى در هر يك مى‏شود و ما به بررسى آن مى‏پردازيم[]. ديل كارنگى، انسان روح است يا جسد.
اسلام مى‏گويد: انسان هم روح است و هم جسد.
ناهنجارى هاى شخصيّت [1].

تعريف شخصيّت:

شخصيّت را به صورتهاى گوناگون تعريف كرده‏اند:

تعريف اوّل:

شخصيّت عبارت است از حاصل تمامى رفتار و اعمال شخص در سازگارى هاى اجتماعى خود [2].

تعريف دوّم:

شخصيّت عبارت است از مجموع نفسانيّات [3].

شخصيت انسان:

1. ارزش انسان به خواسته‏هاى اوست.
2. تشخص‏طلبى خصوصاً در نوجوانان و جوانان
3. عوامل تشخص‏طلبى چيست؟
4. بى شخصيتى و مشكلات آن.
5. درمان بى شخصيتى

اختلالات شخصيّت [4]

شخصيّت نتيجه دو چيز است: يكى توارث و ديگرى محيط.
كسى كه در كار خود داراى شخصيّتى قوى است:
اوّلاً: اصرار مى‏ورزد.
ثانياً: كوشا و پرتلاش است.
ثالثاً: داراى روحيه سازگارى و مدارا نمودن است.
رابعاً: داراى ثبات در عزم و تصميم‏گيرى است.
مانند حضرت موسى عليه السلام كه خدا مى‏فرمايد:
اذْهَبْ إلى فِرْعَوْنَ إنَّهُ طَغى[5]
به سوى فرعون برو كه او سر به طغيان برداشته است.
و حضرت موسى عليه السلام با قدرت خطاب به فرعون مى‏فرمايد:
حَقيقٌ عَلى أنْ لا أقُولَ عَلَى اللَّهِ إلاَّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَني إسْرائيلَ[6]
سزاوار است كه به خداوند جز سخن حق نسبت ندهم، به راستى كه معجزه‏اى از سوى پروردگارتان برايتان آورده‏ام، پس بنى اسرائيل را همراه من بفرست.
بيمارىِ شخصيّت زمانى است كه:
اوّلاً: شخص به علل گوناگون سازگارى خود را از دست مى‏دهد.
ثانياً: شغل و حرفه خود را رها مى‏كند.
معمولاً شخصيّت به سه صورت دچار اختلال مى‏شود:
صورت اوّل تزلزل شخصيّت:
در اين حالت بيمار بين شخصيّت گذشته و شخصيّت فعلى خود اختلاف عميقى احساس مى‏كند، مانند فرزند ديروز و همسر امروز.
صورت دوّم تعدّد شخصيّت:
در اين حالت براى بيمار شخصيّت جديدى به وجود مى‏آيد، و رفتار و افكار و روش مخصوصى پيدا مى‏كند و دچار دوگانگى شخصيّتى مى‏شود، و دچار دوگانگى شخصيت مى‏گردد.
صورت سوّم فساد شخصيّت:
در اين حالت بيمار بكلّى خود را فراموش مى‏كند و ديگرى را به جاى خويشتن فرض نموده و مثلاً در مقام گفتار خود را با سوّم شخص مفرد به كار مى‏برد. اين نوع اختلال شخصيّت در فلج عمومى مشاهده مى‏شود.

داستانها:

أحْمَقُ مِنْ حَبَنَّقِهْ
حبنّقه: فردى كند ذهن بود كه حتّى گاهى نام خود را نيز فراموش مى‏كرد، لذا مادرش نام وى را بر پوسته كدوئى نوشته و با نخى به گردن وى آويخت، تا خود را فراموش نكند، روزى در گوشه‏اى خوابش برد، رندى از آنجا مى‏گذشت او را ديد، با ملايمت نخ را از گردن وى باز نموده و به گردن خود بست و مقابل او نشست، طولى نكشيد بيدار شد، چون پوسته كدو را به گردن خود نديد و به گردن ديگرى ديد، با خود مى‏گفت: اگر من منم، پس اون كيه، و اگر اون منه، پس من كيم.

احساس شكستها در اثر:

1. نگرانى از آداب اجتماعى است.
2. بى حوصلگى است.
3. بى تجربگى است.
4. نداشتن الگو براى آشنائى با مردم است.
5. ضعف اراده است.
6. ترس از قبول مسئوليت است.
7. ترس از همانند سازى با ديگران است.

اختلال سرشتى شخصيّت

انسان داراى خَلْق و خُلْق است و تغيير هريك خطى بزرگ خواهد بود و انسانرا دچار اختلال مى‏كند.
در اين نوع از اختلالات شخص بيمار داراى وضعيّت خاصّى است:
1. با وجود اينكه داراى هوش و تعليم و تربيت است، قادر نيست تا خود را با جامعه تطبيق دهد.
2. مهربان است.
3. راحت طلب است.
4. نالايق است.
5. بى ابتكار است.
6. گاهى اوقات منزوى و گوشه نشين مى‏شود.
7. گاهى بى‏احساس مى شود.
8. در حالات وى از نظر اخلاقى نوساتى ديده مى‏شود.
9. زمانى افسرده و زمانى ديگر پرجوش و خروش است.
10. گاهى به همه سوء ظن دارد.
11. حسّ حسادت در او ديده مى‏شود.
خداوند متعال در مورد اينگونه افراد مى‏فرمايد:
لهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجيبُونَ لَهُمْ بِشَيْ‏ءٍ إلاّ كَباسِطِ كَفَّيْهِ إلَى الْماءِ لِيَبْلُغَ فاهُ وَ ما هُوَ بِبالِغِهِ وَ ما دُعاءُ الْكافِرينَ إلاّ فى ضَلالٍ[7]
فراخواندن راستين او راست، و كسانى كه [مشركان] به جاى او مى‏خوانند [و مى‏پرستند] به آنان هيچ گونه پاسخى نمى‏دهند، مگر همانند كسى كه گشاينده دستان خويش به سوى آب است، تا آن را به دهانش برساند و آن رسنده به آن نيست، و دعاى كافران جز بيراه نيست.

اختلال صفات شخصيّت

در اين حالت بيمار در تطابق اجتماعى دچار اختلال مى‏شود و بيمار به انواع و اقسام انحرافات گرفتار مى‏گردد [8].

شخصيّت بهنجار و نابهنجار

1. در اين حالت شخص از لحاظ اجتماعى هدفى پسنديده دارد.
2. فعّاليّت هاى او متوجّه رسيدن به هدفى است كه دارد.
3. از دنبال نمودن آن بسيار خرسند مى‏شود.
4. از زندگى خود راضى و خوشنود است.
در حالى كه درست عكس همه اين حالات، در بيمارانى ديده مى شود كه دچار حالت ناهنجارى شخصيّت هستند، كه آنرا نابهنجار مى‏گويند.
اين مطلب را در قرآن به روشنى مى‏بينيم، آنجا كه مى‏فرمايد:
و لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ [9]
و چون با جالوت و سپاهيانش رو در رو شدند گفتند پروردگارا بر ما [باران] صبر فرو ريز و گامهاى ما را استوار بدار و ما را بر خدانشناسان پيروز گردان.

شخصيّت نِوْرُوتيك

نِوْرُوزها بيمارى هاى روانى نسبتاً خفيف هستند، و نشانى‏هاى اين بيمارى:
نشانى اوّل: خستگى مفرط و بيش از حد
نشانى دوّم: دردها و آلام بدنى و جسمانى
نشانى سوّم: كم شدن حافظه
نشانى چهارم اختلال در حس و حركت
نشانى پنجم: اضطراب غير طبيعى است.
اين اختلالات موجب ناسازگارى هاى شخص بيمار مى‏گردد.
نشانى ششم: در بعضى از موارد نورزها ترديد و عدم توانائى در تصميم‏گيرى فوق العاده و غير طبيعى است.
خداوند در مورد آنان اينگونه مى‏فرمايد:
فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ [10]
در دلهايشان بيمارى‏اى هست و خداوند بر بيماريشان بيفزايد، و به كيفر دروغى كه مى‏گفتند عذابى دردناك [در پيش] دارند.

پِسيكُوتْراپى نِوْرُوزْها

معالجه بيماران روانى با وسائل روانشناسى را پِسيكُوتْراپى مى‏گويند و داراى مراحل گوناگون و جالبى است كه مى‏تواند بعضى از علائم بيمارى را از ميان بردارد:
مرحله اوّل: گوش دادن به سخنان بيمار
مرحله دوّم: همدردى نمودن با بيمار
مرحله سوّم: پند و نصيحت دادن و موعظه بيمار
مرحله چهارم: تلقين در خواب »هيپنوتيزم«.

معالجه پِسيكُونِوْرُوزْها

امروز پِسيكاناليزْ شايع‏ترين راه معالجه پِسيكُونِوْرُوزْها مى‏باشد، كه از اين راه بيمار:
1. آنچه به ذهنش مى‏آيد نقل مى‏كند.
2. رؤياهاى بيمار در روشن كردن انگيزه‏هاى نهانى وى كمك بزرگى مى‏كند.
3. آشناشدن بيمار با انگيزه‏هاى واقعى خود در درمان بهتر بيمار بسيار مؤثّر است.

شخصيّتهاى پِسيكُوتيك [11]

اختلالات شديد روحى را پِسيكُوزْ و گرفتاران اين نوع از اختلالات را پِسيكُوتيكْ مى‏گويند.
شخصيّت بيمار در حالتهاى پسيكوتيك دچار توهّم و پندار و خيال مى‏شود، به طوريكه:
1. رابطه خود را با جهان اطراف خود كاملاً قطع كرده است.
2. اطمينان دارد كه آنچه مى‏پندارد واقعيّت است.
3. فكر مى‏كند همه مردم جهان در خطاء و گمراهى هستند [12].

فقر شخصيّت

كمبود شخصيت يكى از مسائلى است كه انسان را دچار مشكلات فراوان مى‏كند، با اين كه خداوند بشر را ارزشمند آفريده و در قرآن مى‏فرمايد:
ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى.
سپس خون بسته‏اى بود كه [خداوندش] آفريد و بسامان كرد.
فجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ اْلأُنْثى.
و از آن جفتى نرينه و مادينه پديد آورد[13].
الَّذى خَلَقَ فَسَوّى.
همانكه آفريد و سامان بخشيد.
وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى.
همان كسى كه اندازه‏آفرينى و رهنمايى كرد[14].
لَقَدْ خَلَقْنَا اْلإِنْسانَ فى احْسَنِ تَقْويمٍ.
به راستى كه انسان را در بهترين قوام آفريده‏ايم.
ثُمَّ رَدَدْناهُ اسْفَلَ سافِلينَ.
سپس او را به فرودين فرود بازگردانديم.
إلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ اجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ.
مگر كسانيكه ايمان آورده‏اند و كارهاى شايسته كرده‏اند، كه ايشان را پاداشى ناكاسته [بى‏منت] است[15].
وَ قالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأتِهِ أكْرِمى مَثْواهُ عَسى أنْ يَنْفَعَنا أوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى اْلأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ اْلأَحاديثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أمْرِهِ وَ لكِنَّ أكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ.
و كسى كه اهل مصر بود و او را خريده بود، به همسرش گفت قدر او را بدان، چه بسا به ما سود رساند، يا به فرزندى بگيريمش، و بدينسان يوسف را در آن سرزمين تمكن بخشيديم، تا سرانجام به او تعبير خواب بياموزيم، و خداوند سررشته كار خويش را در دست دارد، ولى بيشتر مردم نمى‏دانند[16].
فقر شخصيّت را در جامعه‏هائى بيشتر مى‏توان ديد كه از جهات گوناگونى عقب افتاده به حساب مى‏آيند و در اين گونه جوامع اكثراً افراد فاقد شخصيّت هستند، و از خود فكر و اراده و ايمان به هدفى عالى و برجسته‏اى ندارند[11].
خداوند مى‏فرمايد:
إيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فى بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلُّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً.
هر جا كه باشيد - و لو در دژهاى استوار سر به فلك كشيده - مرگ شما را فراخواهد گرفت، و چون به ايشان خيرى برسد مى‏گويند اين از سوى خداوند است، و اگر شرى به ايشان برسد مى‏گويند اين از سوى توست، بگو همه از سوى خداوند است، اين گروه را چه مى‏شود كه به نظر نمى‏رسد سخنى دريابند[17].
حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد:
لافقر كالجهل، و لا غنى كالعقل و لا ميراث كالادب [18].
آيا انسان با شخصيّت و با فضيلت چه كسى است؟ و شخصيّت عالى كدام است؟
به اين سؤال پاسخهاى مختلفى مى‏توان داد، ولى دارا بودن چهار شرط مهم لازم و ضرورى به نظر مى‏آيد، تا بتوانيم كسى را داراى شخصيّتى قوىّ و عاقل بدانيم:

چهار شرط مهم:

شرط أول: در زندگى خود به ميزانها و اصولى صحيح معتقد و مؤمن باشد.
زيرا در هر جامعه‏اى ميزانها و اصولى وجود دارند كه بايد با آنها زندگى كرد و از وجود آنها بهره‏مند شد، و اگر مورد بى توجّهى قرار بگيرند نظام اجتماعى در هم مى‏ريزد، مانند نظام خانواده، و تشكيل خانواده بر اساس ميزانهائى خاص، و اصولى كه بسيار مورد احترام هستند، مانند:
1. اصل تفاهم
2. اصل مدارا و سازگارى
3. اصل احترام متقابل
4. اصل عشق و علاقه و دوستى
5. اصل همدلى
6. اصل همدردى
7. اصل گذشت و ايثار
8 - اصل فداكارى
9. اصل همراهى و....
شرط دوّم: عاقل و خردمند باشد.
زيرا هركارى كه بر اساس عقل و خرد شكل بگيرد به انجام مى‏رسد و نتيجه مى‏دهد.
شرط سوّم: در تحقق آمال و اهداف خويش داراى اراده‏اى محكم و استوار باشد.
زيرا براى تحقّق بخشيدن به آمال و آرزوها و هدفهاى خويشتن به آن نيازمند است.
خداوند متعال در داستان حضرت طالوت از قول مؤمنان نقل مى‏فرمايد كه:
قالُوا رَبَّنا أفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينْ[9].
گفتند خدايا به ما صبر عطا فرما، و گامهاى ما را استوار بدار، و ما را بر قوم كافران غالب گردان[19].
شرط چهارم: واجد تمامى فضائل اخلاقى باشد.
سرمايه اخلاق سرمايه‏اى بى‏نظير و ارزشى بى بديل است، و دارا بودن آن بهترين كمالات انسانى محسوب مى‏شود.
البته فقدان هريك از اين اصول چهارگانه فوق، دليلى واضح و روشن براى تنزّل و انحطاط شخصيّت انسانها است.

پاى بند نبودن به قيد و بندها

اوّلين ميزان شخصيّت، پاى بندى به ميزانها و اصول صحيح:
اوّلين ميزان شخصيّت را پاى بندى به ميزانها و اصول صحيح مى‏دانيم زيرا: بسيارى از افراد جامعه هستند كه به هيچ گونه قيد و بندى، اعمّ از:
دين، آزادگى، اخلاق، حياء، جوانمردى، انصاف، نوع دوستى و غيره پاى بند نيستند.
مسلّم است كه ما به ارزش بالاى ميزانهاى ذكر شده كارى نداريم، ولى يادآور مى‏شويم كه اينها نيروهاى نگهدارنده‏اى هستند كه ما را در برابر تمايلات ناشايست و هواهاى نفسانى باطل نگه مى‏دارند، و نمى‏گذارند كه تمايلات پست كه از خود خواهى محض ريشه مى‏گيرند، وجود ما را محلّ تاخت و تاز قرار داده، و تحت سيطره و نفوذ خود قرار دهند.

ويژگى هاى مردم بى قيد و بند (اعضاء حزب باد)
ويژگى اوّل:

داراى رنگى خاص نيستند، زيرا هر رنگى كه زمان بپسندد به خود مى‏گيرند.

ويژگى دوّم:

در جائى كه نفع و مصلحت در دين دارى باشد متديّن مى‏شوند، و آنجائى كه مجلس و محفل بى دينان باشد ملحد و كافر مى‏شوند.

ويژگى سوّم:

اگر ديكتاتورى و وطن فروشى خيانت به مصالح جامعه و مملكت خريدار داشته باشد، به نوكرى و سر سپردگى تن مى‏دهند، و به اين خوى ننگين فخر و مباهات هم مى‏كنند.

ويژگى چهارم:

اگر دستگاهى از حريّت و مليّت تبعيّت كند آزادى خواه و دوست مى‏شوند.
(خلاصه عضو حزب باد هستند)
خداوند متعال در باره اخلاق آنها چنين مى‏فرمايد:
وُ إذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إذا خَلَوْا إلى شَياطينِهِمْ قالُوا إنَّا مَعَكُمْ إنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِئُون.
و چون با مومنان روبه‏رو شوند، گويند ايمان آورده‏ايم، و چون با پيشوايان خويش تنها شوند، گويند ما با شما هستيم، ما فقط ريشخند مى‏كنيم [20].
يا مى‏فرمايد:
و لِيَعْلَمَ الَّذينَ نافَقُوا وَ قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فى سَبيلِ اللَّهِ أوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاَتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أقْرَبُ مِنْهُمْ لِْلإيمانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ.
همچنين منافقان را، كه چون به آنان گفته شد بياييد در راه خدا كارزار كنيد يا به دفاع برخيزيد، گفتند اگر مى‏دانستيم جنگى خواهد بود، حتماً از شما پيروى مى‏كرديم، اينان در چنين روزى خود به كفر نزديك‏تر بودند تا به ايمان، به زبانشان چيزى مى‏گويند كه در دلهايشان نيست و خداوند به آنچه نهان مى‏دارند، داناتر است [21].
و حضرت على عليه السلام به كميل بن زياد نخعى مى‏فرمايد:
... اتباع كل ناعق، يميلون مع كل ريح، لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء.
... بدنبال هر صدائى مى‏روند، با همراه باد حركت مى‏كنند، نه اينطرفى هستند، نه آنطرفى.
دسته‏اى ديگر ممكن است در يك زمان طرفدار دو يا چند عقيده ى مختلف باشند، اين دسته را داراى شخصيّتهاى متضاد مى‏ناميم و داراى صفاتى خاص هستند:

صفت اوّل:

با اصول متباين و هدفهاى متغاير خود را وفق مى‏دهند، و به قول معروف زرنگ، فرصت طلب و اهل زد و بند هستند، و با سرسپردگى به جناحهاى متضاد به نفع خود بهره مى‏گيرند، و به اصطلاح همه را بازى مى‏دهند.

صفت دوّم:

فقط به فكر ارضاى منافع شخصى خود هستند، و به هرچيز و هركس از ديدگاه منافع خود مى‏نگرند.

صفت سوّم:

ارزش اشياء و امور، بسته به ميزان انتفاعى است كه از آنها مى‏برند.

صفت چهارم:

موازين انسانى و اخلاقى در نظر آنان واهى و بى اساس است.
بدبختانه وجود اين دسته فراوان از مردمِ زبونِ بى شخصيّتِ فاقدِ فضائلِ اخلاقى، در جامعه، بلائى خانمانسوز مى‏باشد، و بسيار كم هستند كسانى كه يك عقيده ى صحيح و منطقى را انتخاب كنند، و در تمام عصر و عمر فكر و قلم و قدم و خلاصه وجود و هستى خود را در راه تحقّق آن آرمانهاى ملّى و وطنى صرف نمايند.
دوّمين ميزان شخصيّت، عقل و خردمندى
دوّمين ميزان شخصيّت را عقل و خردمندى مى‏دانيم زيرا:
هيچ فضيلت اخلاقى بدون عقل و خردمندى نمى‏تواند سودمند و مفيد واقع گردد، و چه بسا سبب تباهى شود.
مثلاً انسانى كه به زيور سخاوت و بخشش آراسته است و داراى چنين فضيلت اخلاقى است، چنانچه عاقل و خردمند نباشد ممكن است مال خود را تباه سازد، و به فقر و مسكنت بيفتد، اضافه بر اينكه وجود فضيلت اخلاقى بدون علم و خردمندى تقريباً غير ممكن است، زيرا تشخيص خير و شر و خطا و صواب و زشت و زيبا، از وظايف قوّه ى عاقله‏ى انسان است.
سوّمين ميزان شخصيّت، داشتن اراده‏اى قوى
سوّمين ميزان شخصيّت را داشتن اراده‏اى قوى مى‏دانيم، زيرا:
با دارا بودن صفت اراده است كه مى‏توان فهميد، شخص تا چه ميزان در راه مقاصد و اهداف خود ثابت قدم است؟ آيا به كوچكترين چيزى هراسان مى‏شود و قدرت و ابتكار عمل را از دست مى‏دهد؟ و يا آنكه چون كوه بر جاى مى‏ايستد و با مشكلات مبارزه مى‏كند.
پيامبران بزرگوار الهى اينگونه بوده‏اند، لذا خدا خطاب به پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله مى‏فرمايد:
فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إلاَّ الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ (46احقاف/35)
پس همان‏گونه كه پيامبران نستوه، صبر كردند، صبر كن، و براى آنان [عذاب را] به شتاب مخواه.[زيرا] روزى كه آنچه وعده‏شان داده شده است، بنگرند، گويى آنان جز ساعتى از يك روز به سر نبرده‏اند، [اين] پيامى است، پس آيا [قومى] جز قوم ستمكار [مشرك] به نابودى كشانده مى‏شوند[22].
و به رسول گرامى اسلام مى‏فرمايد:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِى اْلأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ (3آل عمران/159)
به لطف رحمت الهى با آنان نرمخويى كردى، و اگر درشتخوى سخت دل بودى بيشك از پيرامون تو پراكنده مى شدند، پس از ايشان درگذر و برايشان آمرزش بخواه و در [اين] كار با آنان مشورت كن، و چون عزمت را جزم كردى بر خداوند توكل كن، كه خدا اهل توكل‏را دوست دارد[23].
چهارمين ميزان شخصيّت، دارا بودن فضائل اخلاقى:
چهارمين ميزان شخصيّت را شرط دارا بودن فضائل اخلاقى مى‏دانيم، زيرا:
چه بسا انسانهائى كه دانا و با اراده هستند، امّا اين دانائى و اراده را در راه اعمال و افعالى به كار مى‏برند كه به حال فرد و جامعه مضرّ و زيانبخش است و به اصطلاح شاعر، دزدى هستند كه با چراغ مى‏آيند و در نتيجه كالاهاى گزيده‏ترى مى‏برند.
محمد فريد وجدى مى‏گويد:
تربيت عقلانى را غير از تربيت روحانى دانسته و مى‏گويد، ممكن است كسى دانا و بصير و خردمند و باهوش باشد، و لكن اعمالش مبتنى بر اصول اخلاقى نباشد، و پليدى روحش سبب بروز كارهاى زشت و ناپسند گردد.
التّربية الرّوحيّة غير التّربية العقليّة فقد يكون الإنسان قوىّ العقل صائب الرّاى بصير بالعواقب و هو معذالك عالم حكيم مطّلع على علم الأخلاق إجمالاً و تفضيلاً و لكنّه خبيث النّفس نزوع الى الشّر ردىّ الطّونيّة سباق الى غايات السّوء خواصّ فى لجج الأباطيل [24].
بسيارند كسانى كه شايد خوب بفهمند امّا فهم خود را پايمال مى‏كنند و تن به پستى و فرومايگى مى‏دهند.
بنابراين عقل و خرد تنها ملاك و ميزان انسانيّت نيست، بلكه دارا بودن فضائل اخلاقى نيز شرط اساسى آن است.
چه كنيم تا جامعه‏اى آزاد و سالم و در عين حال مرفّه داشته باشيم؟
براى آنكه ملّت و جامعه‏اى آزاد و مرفّه زندگى كند، و از هوش و استعداد و كفايت و لياقت افراد خود حدّاكثر استفاده را بنمايد، بايد:
1. آزادى قلم و بيان داشته باشد [25].
خداوند متعال مى‏فرمايد:
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ.
ن [نون]، سوگند به قلم و آنچه نويسند[26].
كه اگر اين آزادى نباشد جهان پر از بدعت مى‏شود، لذا رسول گرامى اسلام مى‏فرمايد:
اذا ظهرت البدع فللعالم أن يظهر علمه و الاّ فعليه لعنة الله.
وقتى گذاشتن بدعت در دين خدا آشكار گرديد، وظيفه عالم است كه علمش را ظاهر كند، و گرنه لعنت خدا بر او باد.
به چند مطلب توجه كنيد:
مطلب اوّل: آزادى چيست؟
مطلب دوّم: اثرات آزادى چيست؟
مطلب سوّم: حريت و آزادى آرزوى ديرينه بشر است.
مطلب چهارم: مبارزه براى كسب آزادى
مطلب پنجم: برده دگران مباش زيرا حضرت على عليه السلام به فرزندنش امام مجتبى عليه السلام مى‏فرمايد:
و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرّا.
برده ديگران مباش، زيرا خدا تو را آزاد آفريده است [27].
مطلب ششم: موانع آزادى چيست؟
2. بايد به افراد ايمان داشته باشد.
3. بايد به شخصيّت افراد احترام بگذارد.
4. با گسترش عدالت اجتماعى و امنيّت قضائى نبايد بگذارد شخصيّت افراد به آسانى دستخوش هوى و هوس متصدّيان امور واقع شوند.
5. نبايد اجازه دهد كسانى كه داراى فكر و عقيده ى صحيح هستند به زنجير كشيده مى‏شوند
6. نبايد بگذارد متملّقان و فرومايگان، جاى صاحبان فكر و عقده را بگيرند.
كه در اين صورت علم و تقوا و شرافت، موجب عقب ماندگى و محروميّت، و پستى و فرومايگى موجب ترقّى و پيشرفت معرّفى خواهد شد.
قال رسول الله صلّى الله عليه و آله:
يأتى على الناس زمان... عالمهم منافق و قاريهم ممازق... .
پيامبر اسلام مى‏فرمايد:
زمانى بر مردم مى‏آيد كه:... دانشمندانشان منافق اند و قاريان قرآن چاپلوس كنندگان...

رشد شخصيّت:

قال على عليه السلام: العلماء هم المرابطون فى الثغر الذى يلى على ها ابليس و عفاريته.
رشد شخصيّت بر اثر تجربيّات سودمندى است كه در زندگى به دست مى‏آيد، زيرا در زندگى به هرچه برخورد كنيم در ما مؤثّر واقع مى‏شود، با اين تفاوت كه بعضى وقايع اثرى ناچيز در ذهن ما به جاى مى‏گذارند، و برخى ديگر شديداً ما را تحت تأثير خود قرار مى‏دهند.

عوامل سقوط جامعه:

وارونه شدن ارزشها عامل سقوط جامعه است، نه حاصل صعود

عوامل رشد و تكامل شخصيّت:

دوازده راه سبب رشد و تكامل شخصيّت انسان مى‏شود:

راه اوّل:

ما در اجتماع زندگى مى‏كنيم و زندگى در اجتماع مستلزم حسّ سلوك با ديگران است، اين حسّ سلوك با مشق و تمرين و تعليم انجام مى‏گيرد، زيرا حسّ سلوك هنرى است و مثل ساير هنرها چون نقّاشى و غيره نيازمند تعليم و تمرين است.

راه دوّم:

چنانچه نتوانيم با اعمال نيك و شايسته، طرف توجّه و مورد تحسين ديگران واقع شويم و يا در هيچ كار موفّق نشويم و خلاصه نتوانيم با مردم اجتماع سازش و همكارى داشته باشيم، ملول و آزرده و ناكام مى‏شويم و ناكامى مايه افسردگى و بدبختى و بيمارى و دردمندى ما مى‏شود.

راه سوّم:

ناسازگارى ما با ديگران از اين رو است كه نه از منشأ رفتار آنان خبر داريم و نه به علل رفتار خود پى برده‏ايم.

راه چهارم:

از آن دسته مردمى نباشيد كه براى خود رنج و غصّه ذخيره كنيد.

راه پنجم:

به جاى آنكه از جواب سلام نشنيدن و نامرادى، متأثّر و غمگين شويد، بخنديد و بر جدّيت و پشتكار خود بيفزاييد.

راه ششم:

اگر فردى زود رنج هستيد، بدانيد كه روحتان گرفتار ناتوانى است و خاطرات تلخ در شعور باطن شما پنهان شده، و اين دشمنان پنهان، شما را به زود رنجى و كينه توزى وبدكارى مى‏كشانند.

راه هفتم:

اگر با مشكلى روبرو شديد آن را عاقلانه و با اراده‏اى محكم از ميان برداريد، نه اينكه از مشكل فرار كنيد، زيرا فرار از مشكلات بدون آگاهى، شما را به گوشه‏گيرى و مسخرگى وشوخى و بدگوئى و ايرادگيرى وادار مى‏كند، و همه اين صفات مايه تنزّل و ناكامى ونامرادى شما خواهد شد.

راه هشتم:

سعى كنيد قوّه ى خيال، محرّك شما در ترقّى و پيشرفت باشد، نه اينكه شما را به درون خود بكشاند و مغز و اعصابتان را تخدير كرده در زندگى زبون و ناكام گرداند.

راه نهم:

يكى از راههائى كه براى گريز از حلّ معمّا و اصلاح خويشتن انتخاب مى‏كنيد، به گذشته پناه بردن است.

راه دهم:

پناه بردن به گذشته، موقّتاً ممكن است خاطر دردمند شما را تسلّى دهد، امّا درد شما را علاج واقعى نمى‏كند.

راه يازدهم:

پرخاشجوئى و لاف زنى و گزافه گوئى و مسخرگى و خشونت و بى‏ادبى و گوشه‏نشينى و به بيمارى پناه بردن نيز يكى از راههاى ديگرى است كه براى فرار از مشكلات انتخاب مى‏كنيد، در حالى كه هيچ كدام دل دردمند شما را تسكين نمى‏دهد، بلكه بايد اقرار به وجود مشكل كنيد، و عاقلانه در حلّ آن كوشش به خرج دهيد.

راه دوازدهم:

هميشه در زندگى هدفى عالى و انسانى داشته باشيد، و در نيل به آن هدف كوشش و مجاهده نمائيد، و بدانيد كه خوشبخت‏ترين مردم، زيباترين يا متموّل ترين و يا مقتدرترين افراد نيستند، بلكه آن مردمى نيكبخت و كامران هستند كه چهار صفت مهم را دارا باشند:

نيكبختان و كامرانان

صفت اوّل: همّت مردانه و دل پر مهر و خُلق خوش دارند.
صفت دوّم: پيوسته در صدد اصلاح خويشند.
صفت سوّم: ناملايمات را به آسانى تحمّل مى‏كنند.
صفت چهارم: همه را دوست مى‏دارند و به درد دل آنها توجّه مى‏كنند.

شخصيت كامل و برجسته

براى آنكه به يك شخصيّت كامل و برجسته نائل شويد، بايد صفات زير را دارا شويد:
صفت اوّل: مردم را دوست بداريد و با آنان همكارى داشته باشيد.
صفت دوّم: از خودخواهى بپرهيزيد و با ملاحظه و مؤدّب باشيد.
صفت سوّم: از نظر وضع ظاهر خوش رو و خوش بيان و خوش لباس باشيد.
صفت چهارم: قسمتى از وقت خود را صرف مطالعه كتابهاى مفيد و علمى كنيد، و در عين حال از فعّاليّت جسمى و ورزش‏هاى صحيح و تفريحات سالم غافل نباشيد.
صفت پنجم: به شغل خود علاقه‏مند باشيد و در راه آن كوشش فروان نمائيد.
صفت ششم: از زندگى ترس و واهمه نداشته باشيد، و اگر كارى مطابق ذوق شما صورت نگرفت به خود اعتماد داشته باشيد و عصبانى نشويد.
و لذا در بحث كرامت انسان اين موضوع مهم قابل توجه است كه خداوند متعال مى‏فرمايد:
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِى الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً.
و به راستى كه فرزندان آدم را گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا [بر مركب مراد]روانه داشتيم و به ايشان از پاكيزه‏ها روزى داديم و آنان را بر بسيارى از آنچه آفريده‏ايم، چنانكه بايد و شايد برترى بخشيديم[28].

روايات:

قال على عليه السلام: المرء مخبوء تحت لسانه. شخصيت مرد زير زبان او مخفى است.[41]
توضيح: (وابسته به گفتار اوست).
قال على عليه السلام: من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته. كسى كه خود را گرامى دارد، هوا و هوس را خوار شمارد.[42]
توضيح: (آنكه براى شخصيت خود ارزش قائل باشد خود را اسير هوى و هوس نمى‏كند)

ضرب المثلها:

احمق من حبنّقه، به كسى گفته مى‏شود كه از لحاظ شخصيتى وابسته به ديگران است و از ارزشهاى خويش غافل.

اشعار:

تن آدمى شريف است به جان آدميت = نه همين لباس زيباست نشان آدميت
اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى = چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

توضيح:

براى بررسى بيشتر به منابع زير مراجعه شود:
1. تفسير نمونه كه 274 مورد بحث پيرامون موضوع شخصيت دارد، خصوصاً جلد 1، صفحات 13 و 80 و 95 و 99 و 118 كه پيرامون تقوا و شخصيت و تمركز و دوگانگى و چندگانگى شخصيت (وحدت يا چندگانگى) فقدان شخصيت و روياروئى با حوادث، افتتاح‏ها توسط شخصيت و ارتباط با آن آغاز مى‏شود و ميزان شخصيت و روى كار آمدن افراد بى شخصيت، نادان و چاپلوس و نتيجه آن و صدها موضوع ديگر سخن دارد.
تذكر: كدهاى ارائه شده زير در وب سايت ام الكتاب در بخش جستجو در منابع قابل شناسائى و دسترسى هستند.
2. كد 11277، صفحات 49 و 52 و 63 در موضوع: گناه نگفتن، و سوره منافقون، آيه 21 و بقره، 169 و 268 و توبه، 67 و 71 و مدثر، 38 و اسراء 7 آمده است.
3. كد 0217، صفحات 41 تا 88، فرويد و شخصيت آدمى.
4. كد 0305، صفحه 17، شخصيت پرستى و بردگى فكرى.
5. كد 0310، صفحه 108، ويژگيهاى مشخص و شخصيتى پدر و مادر.
6. كد 0403، صفحه 137، معيار شخصيت انسان.
7. كد 0404، صفحه 121، بچه‏ها را تشويق كنيد با شخصيت‏ها همانند سازى كنند.
8. كد 0409، صفحه 90، كمروئى بر رشد و تحول مطلوب شخصيت اجتماعى چه تاثيرى دارد؟.
9. كد 0414، صفحه 64، شخصيتها، اصحاب، قبايل، حيوانات، مكانها و... .
10. كد 0702، صفحه 175، عوامل موثر در شكل‏گيرى و تحول شخصيت.
11. كد 0914، صفحه 69، شير و تاثير آن در شخصيت فرزند.
12. كد 1188، صفحه 38، شخصيت زن از ديدگاه قرآن.
13. كد 1197، صفحه 34، شخصيت مستقل زن.
14. كد 11221، صفحه 38، نخستين سنگ زير بناى شخصيت انسان.
15. كد 11271، صفحه 22، حفظ شخصيت ديگران از نظر اسلام.
16. كد 11284، صفحه 13، نقش شخصيتهاى آفرينشگر.
17. كد 11292، صفحه 56، ترور شخص يا شخصيت.
18. كد 3027، صفحه 37، شخصيت حضرت محمد صلى الله عليه و آله پيش از بعثت
19. كد 11365، صفحه ؟؟؟ پيامبر صلى الله عليه و آله پرنفوذترين شخصيت.
20. كد 11455، صفحه 71، شخصيت و سيرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله.
21. كد 11451، صفحه 26، يگانگى در شخصيت امام على عليه السلام.
22. كد 2401، ابعاد گوناگون شخصيت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها.
23، كد 2924، صفحه 64، شخصيت ممتاز سالار شهيدان عليه السلام
24. كد 11473، صفحه 70، جدول شخصيتها.
25. كد 11474، صفحه 96، جدول شخصيتها.
26. كد 1310، صفحه 67، كاهش شخصيت و مقام زن.
27. كد 1323، صفحه 91، دانشمندان در معرفى هويت و شخصيت زن گفته‏اند.
28. كد 1326، صفحه 140، بخش ششم، طرز تشكيل وجدان و شخصيت زن.
29. كد 1804، صفحه 56، اختلاف كثيرى كه مسيحيها در شخصيت لوقا دارند كه قطعا از حواريين نبوده.
30. كد 2410، صفحه 49، اثاث خانه ى با شخصيت‏ترين عروس و داماد بشريت.
31. كد 2413، صفحه 227، شخصيت.
32. كد 2905، صفحه 114، شخصيت اجتماعى زن.
33. كد 2907، صفحه 21، حق شخصيت.
34. كد 1131، صفحه 22، دورنماى شخصيت وى (خواجه نصير الدين طوسى).
35. كد 1121، صفحه 62، شخصيت جهانى آيت الله بروجردى.
36. كد 2930، صفحه 77، ...كننده پيشرفت كامل عشق و ترقى شخصيت اوست.
37. كد 2935، صفحه 49، كودكستان و اثرات آن در اينده و شخصيت كودك.
38. كد 2940، صفحه 37، معلم سرمشق شخصيت.
39. كد 3304، صفحه 126، وقتى سفر مى‏كنيد شخصيت حرفه‏اى خود را حفظ نمائيد.
40. كد 3022، صفحه 239، با شخصيت واقعى عايشه آشنا شويم.

نتيجه:

آنچه از اين بحث مى‏توان نتيجه‏گيرى نمود در حقيقت شناخت انسان و شخصيتهاى گوناگون موجود در اوست تا با اين شناخت اختلالهاى شخصيتى و عوامل آنها معلوم گردد و راههاى مبارزه با آنها نيز بررسى شود و در نهايت انسان به يك شخصيت برجسته و ممتاز دسترسى پيدا كند، و اين همان چيزى است كه اسلام از انسان مى‏طلبد.

فهرست منابع

1. قرآن كريم
2. تعريف و علل و اقسام بيماريهاى روانى.
3. تمله، ويدا، اسلام و آزادى اجتماعى. سياسى
4. جلالى، دكتر مهدى، روانشناسى پرورشى
5. دكتر صناعى، اصول روانشناسى، ترجمه، صفحه 168 تا 175 باختصار.
6. دكتر فرّخ، روانپزشكى، جلد 2
7. روانشناسى از لحاظ تربيت
8. غرر الحكم
9. گلستانى، دكتر سيد هاشم، بيمارى هاى روانى، معلول و علل روحى
10. وجدى، فريد، دائرة المعارف، چاپ دوّم، جلد 2

پاورقى ها:

1. دكتر سيد هاشم گلستانى، بيمارى هاى روانى، معلول و علل روحى
2. دكتر مهدى جلالى، روانشناسى پرورشى، صفحه 461
3. روانشناسى از لحاظ تربيت، صفحه 488
4. پِرْسُوناليتى ديزُورْدِرْ، Personality Disorder
5. طه، آيه 24
6. اعراف، آيه 105
7. رعد، آيه 14
8. روانپزشكى، تأليف آقاى دكتر فرّخ، جلد 2، صفحه 292
9. بقره، آيه 250
10. بقره، آيه 10
11. دكتر صناعى، اصول روانشناسى، ترجمه، صفحه 168 تا 175 باختصار
12. PsychoPatic
13. قيامه، آيات: 38 و 39
14. اعلى، آيات: 2 و 3
15. تين، آيات: 4 تا 6
16. يوسف، آيه 21
17. نساء، آيه: 78
18. غررالحكم
19. بقره، آيه 250
20. بقره، آيه 14
21. آل عمران، 167
22. احقاف، آيه 35
23. آل عمران، آيه 159
24. فريد وجدى، دائرة المعارف، چاپ دوّم، جلد 2، صفحه 475
25. براى توضيح بيشتر به كتاب اسلام و آزادى اجتماعى، سياسى، تاليف: ويدا تمله و سيد محمد رضا ابطحى، و نيز به موضوع آزادى از فيش‏هاى منبر اين حقير مراجعه شود.
26. قلم، آيه 1
27. ويدا تمله، اسلام و آزادى اجتماعى سياسى
28. اسراء، آيه 70
29. دشتى محمد، نهج البلاغه.
30. دشتى محمد، نهج البلاغه، حكمت 449.

 
سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شناخت انواع شخصيت ها

شناخت انواع شخصيت ها

زهرا حقيقت

در قرآن، توصيف شخصيت انسان و خصوصيات علمي آن كه باعث تمايز انسان از ديگر مخلوقات خداوند است آمده است، چنانكه برخي از مدل ها و نمونه هاي عمومي شخصيت انسان كه با برخي از ويژگي هاي اساسي مشخص هستند، نيز وصف شده است.
مردم، معمولاً به شخصيت ازجهت تأثيري كه فرد در ديگران ايجاد مي كند و يا مهمترين تأثيراتي كه در ديگران باقي مي گذارد، مي نگرند. مثلاً او را شخصي پرخاشگر يا مسالمت جو مي دانند. اما روانشناسان، به هنگام بررسي «شخصيت» به آن به عنوان مركز ساختمانها و عمليات رواني ثابت، مي نگرند كه سازمان دهنده مهارتهاي فرد و موجب كنشها و واكنشهاي او در محيط زندگي كه مايه تمايزش از ديگران است، مي باشد. به عبارت ديگر، شخصيت، نوعي سازماندهي دنياي دستگاهها و سيستمهاي بدني و رواني فرد است كه سرشت و فطرت ويژه او را در سازگاري با محيط، مشخص مي سازد.
بنابراين روانشناسان، وقتي شخصيت را مورد مطالعه قرار مي دهند به فرد به عنوان مجموعه اي كه داراي كنش و واكنش است مي نگرند درست مانند يك مجموعه به هم پيوسته كه كليه دستگاه هاي جسمي و رواني آن در يكديگر تأثير و تأثر متقابل دارند و رفتارها و واكنش هاي فرد را طوري مشخص مي كند كه او را از ديگران متمايز مي سازد.
در قرآن، توصيف شخصيت انسان و خصوصيات علمي آن كه باعث تمايز انسان از ديگر مخلوقات خداوند است آمده است، چنانكه برخي از مدل ها و نمونه هاي عمومي شخصيت انسان كه با برخي از ويژگي هاي اساسي مشخص هستند، نيز وصف شده است.
روانشناسان معاصر، به هنگام تحقيق پيرامون عوامل شخصيت ساز، معمولاً عوامل بيولوژيك، اجتماعي و فرهنگي را مورد بررسي قرار مي دهند و در بررسي عوامل بيولوژيك، به مسئله تأثير وراثت و ساختمان بدني و ماهيت ساختاري سيستم فرض و اعصاب و دستگاه غددي اهميت مي دهند.
بنابراين عوامل مشخص كننده شخصيت، را مي توان به دو گروه اصلي تقسيم كرد: عوامل وراثتي، يعني عاملي كه از ساختمان طبيعي خود فرد منبعث مي شود و عوامل محيطي، يعني عواملي كه از محيط اجتماعي- فرهنگي خارج از وجود انسان، نشأت مي گيرد. روانشناسان به هنگام بحث درباره خصوصيات شخصيت منبعث از طبيعت ساختمان خود فرد، تنها به مطالعه عوامل جسمي- بيولوژيك توجه مي كنند و جنبه رواني انسان را به فراموشي مي سپارند و از آن غافل مي مانند.
البته عذر روانشناسي كه در پژوهشهاي خود، از روش تجربي پيروي مي كنند و متعرض جنبه معنوي انسان نمي شوند تا اندازه اي پذيرفته است، زيرا نمي دانند چگونه از راه پژوهشي علمي، به انسان دست يابند. اما ناتواني آنان دررسيدن به جنبه معنوي انسان از طريق كاوش علمي نبايد باعث شود كه به هنگام كوشش براي درك شخصيت و علل رفتار او اعم از بهنجار و ناهنجار، از اين جنبه معنوي به طور كامل غفلت ورزند.
«اريك فروم»روانكار معروف، قصور و عجز روانشناسي جديد را در خصوص شناخت صحيح انسان كه ناشي از عدم توجه به بررسي جنبه رواني انسان است، مشاهده كرده است. او چنين مي گويد: «... سنتي كه روانشناسي را علم بررسي روح انسان، آن هم با توجه به فضايل و خوشبختي او مي شمرد اكنون كاملاً به كناري گذاشته شده است. بدون شناخت ماهيت انسان و عوامل تعيين كننده شخصيت، اعم از عوامل مادي و معنوي، درك روشن و كامل شخصيت انسان، امكان پذير نيست. اصولاً اكتفا كردن به بررسي عوامل جسمي- بيولوژيك و ناديده گرفتن جنبه رواني انسان، طبيعتاً تصويري مبهم و غيردقيق از شخصيت، به دست مي دهد.

الف) آفرينش انسان:

قرآن، كيفيت خلقت انسان ازماده و روح را بيان كرده است. براساس بيان قرآن، خداوند از روح خود در خاك، البته پس از طي مراحل مختلف تكوين آن وتبديل مثل به گل، گل سياه گنديده و گل كوزه گري دميد و او را آفريد.
«به خاطر بياور هنگامي را كه پروردگارت به ملائكه گفت: من بشري را از گل مي آفرينم، هنگامي كه آن را نظام بخشيدم و از روح خودم در آن دميدم، براي او سجده كنيد.»(سوره زمل، 71،72)
كلمه «روح» در قرآن، معاني متعددي دارد. روحي كه در آيات مربوط به خلقت آدم(ع) آفريده است، به معناي «روحي» از خداوند است كه انسان را آماده دريافت صفات عالي و عشق ورزيدن نسبت به حق مي كند و نيز روح به معناي «عنصر علوي» است كه انسان را آماده تحقق اموري والا و كسب صفاتي مقدس و... مي سازد و او را براي ارتقا به مقامي بالاتر از حيوان، شايسته مي گرداند و هدف و غايت والا و خطوط اصلي زندگي آن را برايش مشخص و ترسيم مي كند. علاوه براين، بر گرايش او بر منشأ ارزشها و معارفي كه حقيقت وجود انسان براي تحقق آنهاست، نيز مي افزايد.
به همين دليل، ساختار وجودي انسان با ساير مخلوقات تفاوت دارد. اجمالاً مي توان گفت كه وجه تمايز انسان از حيوان، درواقع وجود همين بارقه روح خداوندي در انسان است كه فقط او (و نه موجودي ديگر) را آماده شناخت خداوند ايمان به او و عبادت ذات حق و كسب علوم و بهره گيري از آن به منظور ايجاد تمدن در روي زمين و پايبندي به ارزشها و اخلاقيات والا در رفتارهاي فردي و اجتماعي كرده است.

ب) تضاد رواني:

انسان از نظر شخصيت، داراي يك سلسله خصوصيات حيواني است، كه در نيازهاي جسماني متبلور هستند و اين نيازها به خاطر حفظ ذات و بقاي نوع، بايد ارضا شوند. او همچنين داراي صفات ملكوتي است كه در اشتياق روحي، نسبت به شناخت خداوند متعال و ايمان به او و عبادت و تقديس و تنزيه داراي مقامي متبلور هستند. گاهي ميان اين دو نوع خصوصيات شخصيتي انسان، تعارض پيش مي آيد و خود انسان نيز اين نزاع دروني بين اين دو جنبه شخصيتي را احساس مي كند. قرآن به حالت نزاع ميان جنبه هاي جسماني و رواني انسان چنين اشاره مي فرمايد:
«پس هركس از حكم خدا سركش و طاغي شد و زندگي دنيا را برگزيد، دوزخ جايگاه اوست و هركس از حضور در پيشگاه ربوبيت بترسيد و از هواي نفس دوري جست، همانا بهشت، منزلگاه اوست.» (سوره نازعات، آيات 37 تا 41)
شايد مشيت خداوندي چنين اقتضا داشته باشد، كه انسان، در ميان سختيهاي ديگر زندگي، از تضاد در اين خواسته هاي جسماني و رواني نيز رنج ببرد. «ما نوع انسان را به حقيقت در رنج و مشقت آفريديم.» (سوره بلد، آيه4)
و نيز شايد مشيت الهي بر اين، قرارگرفته باشد كه روش انسان در حل اين مشكل، همان آزمايش حقيقي و اساسي باشد كه خداوند در اين دنيا براي انسان مقرر فرموده است. كساني كه بتوانند جنبه هاي معنوي و مادي شخصيت را در خود جمع كنند و حتي الامكان بيشترين هماهنگي و تعادل را ميان آنها برقرار سازند، از اين آزمايش، موفق و سربلند بيرون مي آيند و شايسته پاداش خوشبختي دنيا و آخرت مي شوند. «به حقيقت، اموال و فرزندان شما اسباب فتنه و امتحان شما هستند (چندان به آنها دل نبنديد) و (بدانيد) كه نزد خدا اجر عظيم (بهشت ابد) خواهد بود.» (تغابن، آيه15)
شايد مقتضاي حكمت و رحمت خداوند متعال، اين است كه انسان را با كليه امكانات لازم، براي حل اين تضاد و عبور از مرحله اين آزمايش مشكل، كمك كند. از اين رو براي تميز و تشخيص خير و شر و حق و باطل، به انسان، عقل عطا فرموده است. همچنين به او آزادي اراده و انتخاب داده است تا بتواند در اين درگيري تصميم بگيرد و هر راهي كه خود براي حل اين تضاد مي پسندد انتخاب كند. اصولاً پايه و زيربناي مسئوليت و حسابرسي انسان را همين آزادي اراده و انتخاب راه حل اين تضاد، تشكيل مي دهد: «راه خير و شر (حق و باطل، بهشت و دوزخ) را به او ننموديم؟ (بلد، آيه10)
بنابراين، ساختمان وجودي انسان( فطرت) هم استعداد انجام كارهاي زشت و پيروي از هواي نفس و شهوات جسماني و غرق شدن در لذتهاي ملموس و تمايلات دنيوي را دارد و هم آمادگي ارتقا به اوج فضيلت و تقوا و اخلاقيات عالي انسان و عمل صالح و پيامدهاي آن را، يعني رسيدن به آرامش رواني و خوشبختي معنوي.
اگر انسان در زندگي خود، لذتهاي دنيوي را انتخاب كند و دنباله رو هواي نفس و شهوات باشد و خدا و روز جزا را فراموش كند، از عقل خود كه فاصله ميان او و حيوان است استفاده نكرده است. انساني كه اين گونه زندگي مي كند فاقد شخصيتي رشد يافته است. چنين، درست مانند كودكي است كه به جز تمايلات و نيازهاي خود، هيچ چيز برايش اهميتي ندارد و در واقع، هنوز اراده اش قوي نشده و كيفيت و حاكميت بر هواي نفس و خواسته دل را نياموخته است. از اين رو، همواره دنباله رو خواسته و تسليم وسوسه هاي «نفس اماره به سوء» است.
من هرگز نفس خويش را تبرئه نمي كنم كه نفس (سركش) بسيار به بديها ا مر مي كند، مگر آنچه را كه پروردگارم رحم كند. پروردگارم غفور و رحيم است.» (يوسف، آيه53)
وقتي انسان، به درجه بالاتري از رشد و كمال برسد، وجدانش بيدار مي شود و سستي اراده و پيروي از هواها و شهوات نفس و لذتهاي دنيا را كه موجب لغزش و گناهش هستند، محكوم مي كند و ضمن احساس گناه، نفس خود را به سبب افراط در گناه، سرزنش مي كند و با طلب بخشش و توبه به سوي خدا روي مي آورد، در اين حالت، او تحت تأثير نفس «لوامه» قرار دارد.
«قسم به روز بزرگ (قيامت) و قسم به نفس پر حسرت و ملامت (يعني نفس انسان كه در قيامت، خود را بر تقصير و گناه بسيار ملامت مي كند.)» (قيامت، آيات1،2)
اگر انسان، در توبه و تقرب به خداوند متعال، از طريق انجام عملي صالح و دوري از موجبات خشم خدا، اخلاص داشته باشد و به طور كامل بر هواي نفس و خواسته هاي جسماني خود حاكم باشد، نوعي تعادل همه جانبه ميان خواسته هاي جسماني و روحاني خويش به وجود آورده است. در اين صورت مي توان گفت: فرد به بالاترين مرحله رشد و تكامل بشري نايل آمده است. يعني مرحله اي كه نفس انسان در آرامش و اطمينان و قادر به سر مي برد، آنگاه صفت «مطمئنه» كاملاً بر آنها منطبق خواهد شد.
آن هنگام، به اهل ايمان خطاب لطف رسد كه اي نفس قدس مطمئن و دل آرام (به ياد خدا)، امروز به حضور پروردگارت بازآي كه تو خشنود (به نعمتهاي ابدي او) و او راضي (از اعمال نيك) تو است. باز آي و در صف بندگان خاص من در آي و در بهشت من داخل شو.» (فجر، آيات27، 30)
اين مفاهيم سه گانه نفس، يعني نفس اماره به سوء، نفس لوامه و نفس مطمئنه را مي توان حالتهايي تصور كرد كه شخصيت انسان در سطوح مختلف رشد، به آن متصف مي شود و شخصيت انسان در جريان تضاد دروني ميان جنبه هاي مادي و معنوي ماهيت ساختاري خويش، آنها را پشت سر مي گذارد.
زماني كه شخصيت انسان در پايين ترين سطح، قراردارد به طوري كه هواها و شهوات و لذتهاي جسماني و دنيوي بر او مسلط اند، در واقع تحت حاكميت نفس اماره مي باشد و هنگامي كه به بالاترين درجه رشد و كمال بشري مي رسد تا آن جا كه تعادل كامل ميان خواسته هاي جسماني و رواني او برقرار مي شود، آنگاه به مرحله اي رسيده است كه صفت نفس مطمئنه بر آن تطبيق مي كند.
حد وسط ميان اين دو مرحله، مرحله اي است كه انسان، نفس خود را نسبت به خطاهايي كه مرتكب شده است به محاسبه مي كشد و از ارتكاب كارهايي كه موجب خشم خدا و سرزنش وجدان مي شوند جدا امتناع مي ورزد.
لازم به تذكر است كه پس از گذشت چهارده قرن از نزول قرآن، زيگموند فرويد مؤسسه روانكاوي، در خصوص شخصيت، نظريه اي ارائه داد و براساس آن نفس را به سه بخش متمايز تقسيم كرد كه شباهتهايي به مفاهيم نفس اماره و لوامه و مطمئنه در قرآن دارد. فرويد، معتقد است كه نفس انسان داراي سه بخش «او»، «من» و «من برتر» است. انواع شخصيت هايي كه در قرآن مطرح شده اند عبارتند از :

الف ) مومنان

1-خصوصيات عقيدتي: ايمان به خدا، پيامبران، كتب آسماني، فرشتگان، روز قيامت- روز رستاخيز و حساب بهشت و دوزخ، غيب و قدر.
2-خصوصيات عبادي: عبادت خدا و انجام فرايض از قبيل نماز، روزه، زكات، حج، جهاد در راه خدا، ذكر دائم خدا و...
3-خصوصيات مربوط به روابط اجتماعي: رفتار خوب با مردم، وجود احسان، تعاون و همكاري، اتحاد و همبستگي، امر به معروف و نهي از منكر و اجتناب از كارهاي بيهوده.
4-خصوصيات مربوط به روابط خانوادگي: نيكي به والدين و خويشاوندان، حسن معاشرت همسران نسبت به يكديگر، سرپرستي خانواده و پرداخت نفقه به آنها.
5-خصوصيات اخلاقي، صبر، بردباري، صداقت، عدالت، پاكدامني، اعمال شدت در گرفتن حق و در راه خدا و...
6-خصوصيات عاطفي و انفعالي: خدادوستي، ترس از عذاب خدا، اميد به رحمت خدا و... 7-خصوصيات عقلاني و شناختي: تفكر در هستي و آفرينش خدا، طلب شناخت و دانش، عدم پيروي از گمان، جستجوي حقيقت، آزادي فكر و عقيده.
8-خصوصيات مربوط به زندگي عملي و حرفه اي: اخلاص در عمل و خوب كار كردن، تلاش فعالانه و مجدانه براي كسب روزي.
9-خصوصيات بدني: نيرومندي، سلامت، پاكيزگي، طهارت.
اگر به مجموعه اين خصوصيات كه قرآن، مؤمنان را به آن توصيف كرده است بينديشيم، مي توانيم تصوير دقيق و پر از نشاط زندگي مؤمن را در ذهن خود مجسم كنيم. تصويري كه قرآن از مؤمن ارائه مي دهد تصوير انسان كامل در حدود امكانات بشري است و آنچه كه خدا از ما مي خواهد تلاش همه جانبه براي وصول به اين كمال است.
خصوصيات مزبور در شخصيت مؤمن مستقل از هم نيستند، بلكه در همديگر تأثير و تأثر دارند و مكمل يكديگرند و نيز مشتركا رفتار مؤمن را در كليد زمينه هاي زندگي جهت مي دهند. به همين دليل، رفتار مؤمن چه در ارتباط با پروردگار يا ارتباط با مردم و يا با خود، هماهنگ است بديهي است كه گروه مؤمنان از نظر تقوا يكسان نيستند و درجات مختلف دارند كه قرآن سه درجه را براي آنان ذكر كرده است:
مؤمناني كه به خود ظلم مي كنند، مؤمناني كه ميانه رو هستند و مؤمنان پيشتاز خير.
«سپس اين كتاب آسماني را به گروهي از بندگان برگزيده خود به ميراث داديم، (اما) از ميان آنها عده اي بر خود ستم كردند و عده اي ميانه رو بودند و عده اي به اذن خدا در نيكيها از همه (پيشي) گرفتند و اين فضيلتي بزرگ است. «سوره فاطر، آيه 32»
«ابن كثير» در تفسير اين آيه مي گويد: «ظالم به نفس، يعني كسي كه در انجام برخي از واجبات، كوتاهي مي كند و مرتكب برخي از محرمات مي شود و ميانه رو كسي است كه واجبات را انجام مي دهد و محرمات را ترك مي گويد اما گاهي هم برخي از اعمال مستحب را انجام نمي دهد و يا مرتكب برخي از مكروهات مي شود و پيشتاز در امر خير كسي است كه واجبات و مستحبات را انجام مي دهد و محرمات و مكروهات و حتي برخي از اعمال مباح را ترك مي كند.»

ب)كافران:

قرآن در آيات زيادي به كافران اشاره مي كند و پاره اي از خصوصيات ويژه و اصلي براي آنها نام مي برد.
1-خصوصيات عقيدتي: عدم ايمان به يگانگي خدا، پيامبران، روز قيامت و رستاخيز و حساب.
2-خصوصيات عبادي: به جز خدا چيزهايي را مي پرستند كه نه سودي براي آنان دارد و نه زياني.
3-خصوصيات مربوط به روابط خانوادگي: ظلم: كافران، در رفتارشان با مؤمنان متجاوز هستند. آنها را مورد تمسخر قرار مي دهند و به حقوقشان تجاوز مي كنند و نيز امر به منكر و نهي از معروف مي نمايند.
4-خصوصيات مربوط به روابط اجتماعي: قطع رابطه با خويشاوندان.
5-خصوصيات اخلاقي: پيمان شكني، فسق و فجور و پيروي از هواي نفس و شهوات و غرور و تكبر.
6-خصوصيات انفعالي و عاطفي: نفرت و كينه نسبت به مؤمنان و حسادتشان به مؤمنان در نعمتهايي كه خداوند به آنها عطا فرموده است.
7-خصوصيات عقلاني و شناختي: جمود فكري و ناتواني در ادراك و تعقل، مهرزدگي بر دلهاي آنها، تقليد كوركورانه از عقايد و سنتهاي پدران و فريب دادن خود.
شخصيتهاي كافر از ديد قرآن، دچار جمود فكري اند و از ادراك حقيقت توحيد كه اسلام، مردم را به آن فرا مي خواند عاجز هستند. به همين دليل قرآن آنها را اين گونه توصيف مي كند:«خدا بر دلها و گوشهاي آنها مهر زده و بر چشمهاي آنها پرده افكنده شده...»(بقره، آيه 7)

ج)منافقان:

منافقان مردمي با شخصيتي ضعيف و متزلزل بودند كه نمي توانستند موضع آشكاري در برابر ايمان اتخاذ كنند. قرآن خصوصيات مشخص كننده آنها را يادآور شده و آنها را به شديدترين عذاب تهديد كرده است.
«زيرا منافقان در پايين ترين درجه و مرحله دوزخ قرار دارند و هرگز ياوري براي آنها نخواهي يافت (بنابراين از طرح دوستي با دشمنان خدا كه نشانه نفاق است بپرهيزيد). «نساء آيه 145».
مهمترين خصوصيات اخلاقي منافقان را كه در قرآن آمده است- مي توان به شرح زير خلاصه كرد:
1-خصوصيات عقيدتي: عدم اتخاذ موضعي شخصي در برابر توحيد، اظهار ايمان در ميان مسلمانان و اظهار شرك در ميان مشركان.
2-خصوصيات عبادي: عبادات را از روي ريا و بدون اعتقاد انجام مي دهند و با تنبلي و بي حالي به نماز مي ايستند.
3-خصوصيات مربوط به روابط اجتماعي: امر به منكر و نهي از معروف مي كنند و در ميان مسلمانان، از طريق پخش شايعات، فتنه بر مي انگيزند، تمايل به فريب مردم دارند، براي باوراندن سخنان خود، بسيار سوگند مي خورند و از نظر ظاهر و قيافه و لباس در ميان مردم آراسته اند تا جلب توجه كنند.
4-خصوصيات اخلاقي: عدم اعتماد به نفس، پيمان شكني، ريا، ترس، دروغ، بخل، سودجويي، فرصت طلبي و پيروي از هواي نفس.
5-خصوصيات انفعالي و عاطفي: ترس: منافقان هم از مؤمنان و هم از مشركان و همچنين از مرگ، هراس دارند و همين باعث تخلف آنها از رفتن به جنگ همراه ديگر مسلمانان مي شود. از مسلمانان، نفرت دارند و به آنها كينه مي ورزند.
6-خصوصيات عقلاني و شناختي: ترديد و شك و عدم توانايي در قضاوت، تصميم گيري و تفكر درست. به همين دليل، قرآن منافقان را به عنوان كساني كه بر دلهايشان مهر نهاده شده، توصيف كرده است. منافقان با توجيه كارهاي خود مي كوشند از خود دفاع كنند.

 

سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بهداشت رواني در قرآن

بهداشت رواني در قرآن

سيد على مرعشى*
مباحث بهداشت روانى در قرآن به نحو بسيار گسترده اى مطرح شده اند. اين مباحث شامل موضع قرآن نسبت به مقوله بهداشت روان , روان شناسى شخصيت سالم (psychology of healthy personality), انحراف از سلامت روانى و مكانيسم هاى بروز و روش هاى اصلاح آن, و نيز شيوه هاى ارتقاء سلامت روانى (mental health promotion) و رشد عاطفى و عقلانى است.
در اين مقاله عنوان اول يعنى موضع قرآن نسبت به بهداشت روان, و عنوان دوم; يعنى روان شناسى شخصيت سالم در قرآن, به استناد آيات كريمه و با استفاده از تفاسير معتبر مورد بحث قرار گرفته اند.
موضع قرآن نسبت به مقوله بهداشت روانى

حتى يك نگاه اجمالى و سطحى به آيات قرآن نشان مى دهد كه سلامت روانى انسان يك موضوع بسيار اساسى در سراسر اين كتاب الهى است. اما براى اثبات اين كه هدف گيرى اصلى قرآن, بهداشت روانى است لازم است به نكات زير توجه شود:

1 . شرط رستگارى اخروى بهداشت روانى است:

ييوم لا ينفع مال ولا بنون الا من اتى الله بقلب سليم (شعراء:89); روز جزا آن روزى است كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد و تنها آن كس كه با سلامت روانى به نزد خدا آمده باشد اين امر به حال او فايده خواهد داشت.
ييا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى(فجر: 27 تا30 ); اى روان آرام به سوى پروردگار خود بازگرد در حالى كه راضى هستى و از تو رضايت وجود دارد و به جمع بندگان خاص من و به بهشت من داخل شو.
قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (شمس: 9و10); هركس كه جان خود را از انحراف پيراست رستگار شد و هركس كه آن را بيالود زيان كار شد.
2 . قرآن فلسفه ايمان و هدف آن را (رشد عاطفى و عقلانى) معرفى مى كند و خلاف آن را قرين عقب افتادگى عاطفى و عقلانى مى داند:
فليستجيبوا لى و ليؤمنوا بى لعلهم يرشدون(بقره:186); بندگان بايد مرا اجابت كنند و به من ايمان بياورند تا رشد يابند.
و من يرغب عن مله ابراهيم الا من سفه نفسه(يقره: 130); چه كسى از آيين ابراهيم روگردان مى شود جز آن كه جان خود را به ورطه بى خردى انداخته باشد.
3 . سرشت انسان الهى است, لذا به پرستش خداوند نياز دارد و اين نياز در طول زمان تغيير نمى كند, ناديده گرفتن نيازهاى سرشتى نيز به سلامت روانى آسيب مى زند. از اين رو فلسفه پرستش خدا پاسخ به يك نياز سرشتى و حفظ و ارتقاء بهداشت روانى است:
فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله(روم: 30); پيوسته رو به سوى دين پاك خداوند داشته باش كه انسان ها را بر آن سرشته است و خلقت خدا مبدل نخواهد شد.
4 . حتى دستوراتى مانند بخشش به ديگران نيز داراى فلسفه بهداشت روانى است:
الذين ينفقون امولهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتاً من انفسهم(بقره: 265); آنان كه اموال خود را براى خشنودى خدا و ثبات روانى خويش انفاق مى كنند.
5 . از آن جا كه انسان و حيات او يكى از محورهاى اساسى بحث در قرآن كريم است, لذا نمى تواند نسبت به روان شناسى و بهداشت روانى انسان فاقد موضع باشد. در واقع قرآن را بايد كاتالوگ انسان دانست كه از سوى خالق انسان فراهم شده است. به زبان علوم بهداشتى, اين كتاب يك راهنماى اسلوب زندگى (life style) براى دست يابى به سلامتى به طور اعم و سلامت روانى به طور اخص مى باشد:
لقد انزلنا اليكم كتاباً فيه ذكركم افلا تعقلون (انبياء:10); به واقع كتابى را به سوى شما فرو فرستاديم كه ياد شما در آن است آيا تعقل نمى كنيد؟
6 . علم به كليه حقايق در نزد خداست و اگر مبحث بهداشت روانى شاخه اى از علوم و معارف است لاجرم به طور اكمل و به نحو صحيح در نزد خدا موجود است:
قل انما العلم عند الله و انما انا نذير مبين(ملك:26 ); بگو حقيقت آن است كه تمامى دانش در نزد خداست و من ترساننده اى هستم و بس.

روان شناسى شخصيت سالم در قرآن

اساساً ويژگى هاى شخصيتى را در سه بخش مى توان مطالعه كرد:
1. ويژگى هاى شناختى (cognitive)
2. ويژگى هاى عاطفى (emotional)
3. ويژگى هاى رفتارى (behavioral)
ويژگى هاى شناختى شامل نگرش ها, اعتقادات, جهان بينى, و اصول تفكر هستند. ويژگى هاى عاطفى كه بر مبناى ويژگى هاى شناختى پديد مى آيند شامل عواطف, هيجانات, احساسات, گرايش ها, و دلبستگى ها مى باشند. ويژگى هاى عاطفى به نوبه خود زمينه و علت بروز ويژگى هاى رفتارى و الگوهاى عمل كرد هستند. اينك ويژگى هاى شناختى, عاطفى و رفتارى شخصيت سالم را از نظر قرآن بررسى مى كنيم.

1 . ويژگى هاى شناختى

اين مبحث را مى توان در چهار قسمت كلى بررسى كرد: ويژگى هاى شناختى و شيوه هاى استنباط, نوع شناخت نسبت به مبداء جهان, نوع شناخت نسبت به محيط (جهان پيرامون), و نوع شناخت نسبت به خود.

الف. ويژگى هاى شناختى و شيوه هاى استنباط

ـ پيرو ظن و گمان نيست: ان الظن لايغنى من الحق شيئا (يونس:36 ); و لا تقف ما ليس لك به علم(سراء :36).
ـ از بدگمانى پرهيز مى كند و پارانوئيد نيست: يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم (حجرات:12).
ـ اهل تعقل, تحليل, و استنتاج منطقى است: قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا ( سباء:46 ); و يريكم اياته لعلكم تعقلون (بقره:73 ); ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون ( انفال:22).
ـ اهل تحقيق, بحث, تضارب آراء و گفت وگوى سالم به منظور كشف حقيقت است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب (زمر:18).
ـ به حق اصالت مى دهد نه به اكثريت: و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون ( انعام:116 ); انه الحق من ربك و لكن اكثر الناس لايؤمنون( هود:17).

ب. نوع شناخت نسبت به مبدأ جهان

ـ به بيان قرآن, شخصيت سالم جهان را داراى منشاء واحدى مى داند كه نه تنها آن را به وجود آورده: الله خالق كل شىء (زمر:62), بلكه به طور لايزال آن را اداره مى كند: وهو على كل شىء وكيل (زمر:62 ); و هو رب كل شىء (انعام:164).
ـ به اين منشاء مى توان اتكاء كرد, اما به غير او نمى توان: و توكل على الله وكفى بالله وكيلا (نساء:81).
ـ او مظهر قدرت و مهربانى است, لذا مى توان بر او اعتماد كرد: و توكل على العزيز الرحيم (شعراء:217).
ـ او درستى را بر نادرستى ترجيح مى دهد در نتيجه اگر فرد درستى پيشه كند خدا او را موفق مى كند: انى توكلت على ربى و ربكم ما من دابه الا هو اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم ( هود:65).
ـ او بر چنين كارى قادر است, زيرا سررشته همه كارها در دست اوست: ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير :(ممتحنه:4 ); الا الى الله تصير الامور (شورى:53 ); ولله غيب السموات والارض و اليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغافل عما تعملون (هود:123).
ـ تسلط او به جهان چنان است كه حد و مقدار هر چيز را او تعيين مى كند :و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (حجر:21 );انا كل شىء خلقناه بقدر ( قمر:49).
ـ او فعال بلامنازع است: ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون (يوسف:67 ); ويفعل الله ما يشاء (ابراهيم:27).
ـ در افعال خود به كسى حساب پس نمى دهد, اما همه بايد حساب كارهاى خود را به او پس دهند :لايسئل عما يفعل و هم يسئلون (انبياء:23).
ـ اما اين همه قدرت او موجب خودكامگى و هوس بازى و انحراف از حق نيست و به كسى ستم نمى كند: ان ربى على صراط مستقيم (هود:56 ); ان الله لا يظلم مثقال ذره ( نساء:40 );و لا يظلم ربك احدا (كهف:49).
ـ در حقيقت او مهربانى را بر خود واجب كرده است: كتب على نفسه الرحمه (انعام:12).
ـ درخواست بندگانش را مى پذيرد و به آنها نزديك است: و اذا سئلك عبادى عنى فانّى قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان (بقره:186).
ـ از بسيارى از جرائم بندگان مى گذرد: او يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير (شورى:34).
ـ او توبه پذير و مهربان است و كسانى كه در صدد جبران بدى هاى خود برآيند مشمول گذشت و پذيرش او مى شوند: الا الذين تابوا واصلحوا و بيّنوا فاولئك اتوب عليهم و انا التواب الرحيم ( بقره:160).
ـ با اين حال او در كمين ستم كاران است: انّ ربك لبالمرصاد (فجر:14).
ـ و خيانت كاران را موفق نمى كند: و ان الله لا يهدى كيد الخائنين (يوسف:52).
ـ در او غفلت, خواب, فراموشى, اشتباه, زوال, و هر آن چه بوى عدم دهد, راه ندارد: فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغافل عما تعملون ( هود:123); الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنه و لا نوم (بقره:255 ); و ما كان ربك نسيّا (مريم:64 ); لا يضل ربى و لا ينسى ( طه:52 ); و توكل على الحى الذى لا يموت (فرقان:58).
ـ و بالاخره او برى از هر زشتى: سبحن الله عما يصفون (صافات:159); و منشاء هر زيبايى است: الحمدلله رب العالمين (حمد:2).

ج. نوع شناخت نسبت به محيط

ـ شخصيت سالم مجموعه جهان و وقايع آن را پوچ و باطل و بى هدف نمى داند: الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموت والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار (آل عمران:191).
ـ دنيا را محل تلاش و كار و بهره بردارى صحيح مى داند: ومن رحمته جعل لكم الليل والنهار لتسكنوا فيه ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون (قصص:73 ); واخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل الله (مزمل:20 ); وابتغ فيما اتيك الله الدار الاخره ولا تنس نصيبك من الدنيا ( قصص77).
ـ اما دنيا را شايسته دلبستگى نمى داند, زيرا مرحله اى موقتى بوده و در مقايسه با آخرت ناچيز است :ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخره فما متاع الحيوه الدنيا فى الاخره الا قليل (توبه:38 ); ان الذين لايرجون لقاءنا ورضوا بالحيوه الدنيا واطمأنوا بها والذين هم عن ايتنا غافلون ( يونس:7 ); المال والبنون زينه الحيوه الدنيا والبقيت الصلحت خير عند ربك ثوابا و خير املا ( كهف:46).
ـ او بلايا را عامل امتحان و تكامل مى داند: واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمت فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما ( بقره:124 ); ولنبلونكم بشىء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات وبشر الصابرين ( بقره:155).
ـ ارزيابى او از رويدادها به آرامش روانى وى آسيب نمى زند, زيرا مى داند كه چه بسا وقايع ناخوشايند كه خير هستند و چه بسا امور دوست داشتنى كه شرّند. به علاوه هيچ مصيبتى رخ نمى دهد مگر آن كه قضاى الهى آن را از پيش مقدر كرده باشد: وعسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم ( بقره:216 ); ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير ( حديد:22).
ـ مشكلات و سختى ها را قرين و مقدمه آسايش و گشايش مى داند و همواره اميدوار است: ان مع العسر يسرا ( شرح:6 ); سيجعل الله بعد عسر يسرا ( طلاق:7 ); و لا تيأسوا من روح الله انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكفرون ( يوسف:87).
ـ نيايش و دعا را در رويدادهاى جهان مؤثر مى داند: وقال ربكم ادعونى استجب لكم ( غافر:60 ); امن يجيب المضطر اذا دعاه ويكشف السوء ( نمل:62).
ـ ثروت و امكانات مادى را به خودى خود عامل خوش بختى نمى داند: فلا تعجبك امولهم ولا اولدهم انما يريد الله ليعذبهم بها فى الحيوه الدنيا و تزهق انفسهم وهم كفرون ( توبه:55).
ـ نژاد و قوميت را عامل برترى نمى داند: يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم ان الله عليم خبير ( حجرات:13).

د. نوع شناخت نسبت به خود

ـ محدوديت هاى خود را مى پذيرد و از خود به اندازه توانش انتظار دارد و همين ديدگاه را نيز نسبت به ديگران دارد: لاتكلف نفس الا وسعها (بقره:233).
ـ در عين حال خود و هر انسان ديگر را مسئول اعمال خويش مى داند: الا تزر وازره وزر اخرى وان ليس للانسان الا ما سعى ( نجم:38 و39).
ـ خود را مبرى از عيوب نمى داند و نقاط ضعف خود را مى پذيرد: وما ابرىء نفسى ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ( يوسف:53).
ـ در عين حال به ارزش وجودى خود احترام مى گذارد و خود را جانشين خداوند در زمين مى داند. خود و ساير هم نوعان خود را موجودات تصادفى ندانسته, بلكه موجوداتى ارزش مند, انتخاب شده, برگزيده, و داراى رسالت مى داند: انى جاعل فى الارض خليفه (بقره:30).
ـ خودشناسى داشته و ويژگى هاى خود را شناسايى مى كند و دچار خود فراموشى و از خود بيگانگى نمى شود: و فى الارض ايات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون ( ذاريات:20 و21 ); ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفسقون ( حشر:19 ); يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم ( مائده:105).
ـ حيات خود را هدف مند مى داند و نه پوچ و بى هدف و رنج و تعب را به عنوان امور اجتناب ناپذير زندگى مى پذيرد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ( انشقاق:6).
ـ او مرگ را پايان زندگى نمى داند, بلكه آن را يك مرحله طبيعى و اجتناب ناپذير از زندگى محسوب مى كند و معتقد است كه مرگ به دنبال يك زندگى سالم چيز ترسناكى نيست: كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون ( عنكبوت:57 ); اينما تكونوا يدرككم الموت ولو كنتم فى بروج مشيّده ( نساء:78 ); ولئن قتلتم فى سبيل الله او متّم لمغفره من الله و رحمته خير مما يجمعون. ولئن متّم او قتلتم لالى الله تحشرون ( آل عمران: 157 و158 ); ايجب الانسان الّن نجمع عظامه بلى قادرين على ان نسوى بنانه ( قيامه:3و4 ); كيف تكفرون بالله وكنتم امواتا فأحيكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون ( بقره:28).

2 . ويژگى هاى عاطفى

ـ شخصيت سالمى كه مورد نظر قرآن كريم است شرط شاد بودن را نداشتن مشكل نمى داند, اما در عين حال چيزى او را ذوق زده و مغرور نمى كند به عبارت ديگر از دست دادن و به دست آوردن او را چندان دچار استرس نمى كند: لكيلا تأسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما اتيكم والله لا يحب كل مختال فخور ( حديد:23 ); فلمّا جائهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم وحاق بهم ما كانوا به يستهزئون ( غافر:83).
ـ سرخوش و ذوق زده و مانياك (manic) نيست لذا تفكر بزرگ منشى و فخرفروشى ندارد: اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين ( قصص:76 ); انه لفرح فخور ( هود:10 ); لاتحسبن الذين يفرحون بما أتوا و يحبون ان يحمدوا بما لهم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب و لهم عذاب اليم ( آل عمران:188 ); والله لا يحب كل مختال فخور (حديد:23).
ـ افسردگى و اضطراب ندارد: فإما يأتينكم منى هديً فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( بقره:38 ); بلى من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( بقره:112 ); و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين فمن أمن و اصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( انعام:48 ); الا ان اولياء الله لا خوف عليهم ولا هم يحزنون ( يونس:62).
ـ در مجموع از احساس امنيت و آرامش برخوردار است: الذين امنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ( انعام:82).
ـ مهار تمايلاتش را در دست دارد: و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ( نازعات:40).
ـ لذا مى تواند خشم خود را خاموش كند, از خشونت بپرهيزد, از بدى هاى ديگران بگذرد و حتى در مقابل, به آنها نيكى كند و كينه در دل نگيرد: و الكاظمين الغيظ والعافين عن الناس والله يحب المحسنين ( آل عمران:134).
ـ حسادت نمى كند و كمال گرا و برترى طلب نيست: ام يحسدون الناس على ما اتيهم من فضله ( نساء:54 ); ولا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض ( نساء:32 ); و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ( يونس:83).
ـ تملق پذير نيست: يريدون ان يحمدوا بما لم يفعلوا ( آل عمران:188).
ـ احساس گناه (guilt feeling) از نوع تخريبى ندارد, زيرا راه جبران اشتباهات را مسدود نمى داند, لذا احساس گناه او از نوع سازنده و در جهت جبران خطاها است: و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصرّوا على ما فعلوا و هم يعلمون ( آل عمران:135 ); ان الحسنات يذهبن السيئات ( هود:114 ); قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ( زمر:53).
ـ به توانايى ها و امكانات خود مغرور نيست و احتمال عدم موفقيت را در نظر مى گيرد: ولا تقولن لشىء انى فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله ( كهف: 23 و24).
ـ اگر چيزى را فراموش كرد مضطرب يا اندوهناك نمى شود: لايكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ربنا لاتؤاخذنا ان نسينا او اخطأنا ( بقره:286 ); واذكر ربك اذا نسيت و قل عسى ان يهدين ربى لاقرب من هذا رشدا ( كهف:24 ) كه بر طبق برخى از تفاسير اين آيه نيز به همين معنا است.
ـ احساس حقارت ندارد, بلكه احساس ارزش مند بودن دارد, ارزيابى وى از خود (self steam) مثبت است و در نتيجه به خود و ديگران احترام مى گذارد: لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ( تين:4 ); ثم انشأناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين ( مؤمنون:14 ); انى جاعل فى الارض خليفه ( بقره30).
ـ اما اين احساس ارزش مند بودن منجر به خود بزرگ بينى نمى شود: انه لا يحب المستكبرين ( نحل:23 ); ساصرف عن اياتى الذين يتكبرون فى الارض بغير الحق ( اعراف:146 ); كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار ( غافر:35 ); ان الذين يجادلون فى ايات الله بغير سلطان اتيهم ان فى صدورهم الا كبر ما هم ببلغيه فاستعذ بالله انه هو السميع البصير ( غافر:56).
ـ به طور كلى ديگران را دوست دارد و مهربان, خيرخواه و خوش نيت است: وتواصوا بالمرحمه (بلد:17 ); رحماء بينهم ( فتح:29 ); ولو كنت فظا غليظ القلب لانفظوا من حولك ( آل عمران:159).
ـ به خدا اعتماد و توكل دارد: و ما عندالله خير وابقى للذين امنوا وعلى ربهم يتوكلون ( شورى:36).
ـ خداوند را به شدت دوست دارد: والذين امنوا اشد حبا لله ( بقره:165).
ـ با پديده سوگ (grief reaction) كنار مى آيد: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون ( بقره:156).
ـ مسئله مرگ براى او حل شده و در او اضطراب ايجاد نمى كند :ولئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون ( آل عمران:158).

3 . ويژگى هاى رفتارى

ـ از اظهارنظر درباره چيزى كه نمى داند پرهيز مى كند: اذ تلقونه بالسنتكم و تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيناً و هو عندالله عظيم ( نور:15 ); فلم تحاجّون فيما ليس لكم به علم ( آل عمران:166 ); و ما لهم به من علم ان يتبعون الاّ الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئاً ( نجم:28 ); و قالوا ما هى الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الاّ الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الاّ يظنون ( جاثيه:24).
ـ تشنه آموختن به منظور رشد (self actualization) است: قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علّمت رشدا ( كهف:66).
ـ پيش داورى نمى كند و اهل تحقيق است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ( زمر:18).
ـ حق را مخفى نمى كند و مى گويد حتى اگر بر عليه خود يا نزديكانش باشد: ولا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق وانتم تعلمون ( بقره:42 ); يا ايها الذين امنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله و لو على انفسكم او الوالدين والاقربين ( نساء:135); و اذا قلتم فاعدلوا ولو كان ذا قربى ( انعام:152).
ـ رفتار وى با شناخت و عواطف او هماهنگى و سازگارى دارد لذا دو رنگى, ريا و نفاق ندارد. رو راست و راست گو است: ليجزى الله الصادقين بصدقهم ( احزاب:24 ); يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون كَبُر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون ( صف:2و3 ); يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم والله اعلم بما يكتمون ( آل عمران:167).
ـ اهل رعايت حد و مرزها و قوانين است: ان الله مع الذين اتقوا والذين هم محسنون ( نحل:128 ); و لو اَنّ اهل القرى امنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ( اعراف:96).
ـ حتى اگر در تنگنا بيفتد دست به ستم يا قانون شكنى نمى زند: ومن يتق الله يجعل له مخرجا ( طلاق:2).
ـ در مشكلات وقار و صبر خود را از دست نمى دهد: والصابرين فى البأساء والضراء و حين البأس ( بقره:177 ); فصبر جميل ( يوسف:18 ); فاصبر صبرا جميلا ( معارج:5).
ـ ضمن سازگارى با محيط در حد توان به رفع اشكالات محيط مى پردازد: ان اريد الا الاصلاح ما استطعت ( هود: 88).
ـ براى جبران اشتباهاتش تلاش مى كند: انما التوبه على الله للذين يعملون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب ( نساء:17).
ـ رفتار متكبرانه ندارد: ولا تصعّر خدّك للناس ولا تمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور ( لقمان:18).
ـ در حفظ حريم و احترام ديگران كوشا است, لذا غيبت, تمسخر, عيب جويى, و هرزه زبانى نمى كند حتى به بهانه شوخى: ولا تجسسوا ولا يغتب بعضكم بعضا ( حجرات:12 ); يا ايها الذين امنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم ( حجرات:11 ); ولا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب ( حجرات:11).
ـ آن چه از ديگران انتظار دارد خودش عمل مى كند: اتأمرون الناس بالبر وتنسون انفسكم ( بقره:44).
ـ در تعامل با ديگران منصف است: و يا قوم اوفوا المكيال والميزان بالقسط ولا تبخسوا الناس اشيائهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين ( هود:85).
ـ كم فروشى يا كم كارى نمى كند: ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم او وزنوهم يُخسِرون ( مطففين: 1تا3).
ـ مردم آزار و ضد اجتماعى (antisocial) نيست, از خشونت پرهيز مى كند و رفتار نرم و توأم با مهربانى دارد: والذين يؤذون المؤمنين والمؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا ( احزاب:58 ); فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفظوا من حولك ( آل عمران:159 ); والكاظمين الغيظ ( آل عمران:134).
ـ آرام سخن مى گويد و آرام رفتار مى كند: واقصد فى مشيك واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير ( لقمان:19).
ـ آسايش ديگران را بر آسايش خود ترجيح مى دهد: ويؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة ( حشر:9).
ـ سخاوت مند و دست و دل باز است: و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون ( حشر:9).
ـ اما از حق خود دفاع مى كند: لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعا عليما ( نساء:148 ); ولمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل ( شورى:41 ); لاتَظلِمون ولا تُظلَمون ( بقره:279 ); اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير ( حج:39 ); والذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون ( شعر:ا39).
ـ و اگر نتواند حق خود را بگيرد, از جايگاه ظلم بيرون مى رود (هجرت): والذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنيا حسنه و لاجر الاخره اكبر لو كانوا يعلمون ( نحل:41).
ـ از مظلوم دفاع مى كند: وما لكم لاتقاتلون فى سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء والولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا واجعل لنا من لدنك نصيرا ( نساء:75).
ـ اگر به او بدى شود حداكثر به همان اندازه پاسخ مى دهد نه بيشتر: فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ( نحل:126).
ـ اما ترجيحا از بدى ديگران مى گذرد:ولئن صبرتم لهو خير للصابرين ( نحل:126 ); ولمن صبر و غفر ان ذلك من عزم الامور ( شورى:43).
ـ و در حالت بهتر بدى را با خوبى پاسخ مى دهد: و يدرءون بالحسنة السيئة ( رعد:22 و قصص:54).
ـ به ديگران نيكى مى كند و نيكى آنان را با نيكى پاسخ مى دهد: ان الله يأمر بالعدل والاحسان ( نحل:90 ); هل جزاء الاحسان الا الاحسان ( رحمن:60).
ـ و ترجيحاً نيكى ديگران را با نيكى بالاترى پاسخ مى دهد: و اذا حيّيتم بتحيّة فحيّوا باحسن منها او ردّوها ان الله على كل شيئ حسيبا ( نساء:86).
ـ اگر به كسى نيكى كرد او را با منت نمى آزارد: يا ايها الذين امنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى ( بقره:264 ); ولا تمنن تستكثر ( مدثر:6).
ـ براى افزايش احساس ارزش مندى خود, ديگران را تحقير نمى كند: فاستخف قومه فاطاعوه ( زخرف:54).
ـ رفتار نمايشى ندارد: و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاءالناس ( انفال:47 ); الذين هم يرائون ( ماعون:6).
ـ اجتماعى است و تك روى و انزوا ندارد: واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ( آل عمران:103).
ـ به نحو مؤثر ارتباط برقرار مى كند و يك شنونده فعال (active listener) است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ( زمر:18) جالب آن است كه در اين آيه به جاى كلمه يسمعون (شنيدن) از كلمه يستمعون (گوش دادن) استفاده شده است كه نشان دهنده شنيدن فعال (active listening) مى باشد.
ـ جا را براى حضور اجتماعى ديگران تنگ نمى كند: يا ايها الذين امنوا اذا قيل لكم تفسّحوا فى المجالس فافسحوا يفسح الله لكم ( مجادله:11).
ـ استقلال فكرى دارد: و لا تتبع اهوائهم عما جائك من الحق ( مائده48: ); و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن وان هم الا يخرصون ( انعام:116 ); و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا ( احزاب:67 ); اذ تبرأ الذين اتُّبعوا من الذين اتَّبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب ( بقره:166).
ـ در عين حال استبداد رأى ندارد و از مشورت ديگران بهره مند مى شود: و امرهم شورى بينهم ( شورى:38).
ـ رفتار برترى جويانه ندارد: تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقين ( قصص:83 ); وان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ( يونس:83).
ـ نسبت به امانت و قول خود متعهد است: وهم لاماناتهم وعهدهم راعون ( مؤمنون:8 و معارج:22 ); واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا ( اسراء:34 ); بلى من اوفى بعهده و اتّقى فان الله يحب المتقين ( آل عمران:76 ) والموفون بعهدهم اذا عاهدوا ( بقره:177).
ـ خيانت نمى كند: و ان الله لا يهدى كيد الخائنين ( يوسف:52).
ـ براى خودكفايى مالى تلاش مى كند: و هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه و اليه النشور ( ملك:15 ); لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ( نحل:14 ); و اخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل الله ( مزمل:20).
ـ اما بيش از حد مال اندوزى نمى كند (عامل استرس): والذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم ( توبه:34 ); الهيكم التكاثر ( تكاثر:1).
ـ براى خود محدوديت هاى ساختگى و من درآوردى قائل نمى شود و خود را از نعمت هاى پاكيزه دنيا محروم نمى كند: يا ايها الذين امنوا لا تحرّموا طيبات ما احل الله لكم ( مائده:87 ); قل من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق (اعراف:32).
ـ هدف اصلى او در بهره گيرى از نعمات دنيوى سعادت اخروى است: وابتغ فيما اتيك الله الدار الاخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا ( قصص:77).
ـ در غذاى مصرفى خود دقت مى كند و هر چيزى را نمى خورد: يا ايها الذين امنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم واشكروا لله ان كنتم اياه تعبدون ( بقره:172).
ـ به خصوص از مصرف موادى كه انديشه را مختل مى كنند (مانند الكل) خوددارى مى كند: انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء فى الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون ( مائده:91).
ـ پرخورى و شكم بارگى نمى كند: و كلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لا يحب المسرفين ( اعراف:31).
ـ روابط جنسى تنظيم شده و كنترل شده اى دارد: والذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين فمن ابتغى وراء ذلك فاؤلئك هم العادون ( مؤمنون: 5 تا8).
ـ چشم چرانى نمى كند (يك انحراف شناخته شده روانى): و قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم ان الله خبير بما تصنعون و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن ( نور:30و31).
ـ متقابلاً از خودنمايى تحريك آميز هم پرهيز مى كند: و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها وليضربن بخمرهن على جيوبهن ( نور:31 ); ولا يضربن بارجلهن لعلكم ما يخفين من زينتهن ( نور:31 ); فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ( احزاب:32).
ـ از مزاياى روانى تشكيل خانواده بهره مند مى شود: و من اياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ( روم:21).
ـ براى كنترل احساسات جنسى خود از مكانيسم هاى دفاعى (defense mechanisms) مانند سركوب (repression) استفاده نمى كند, بلكه مكانيسم هاى تطابق (coping mechanisms) را به كار مى بندد; يعنى در صورت امكان اين غريزه را به طريق سالم ارضا مى كند (حل مسئله با مكانيسم تطابقى تسلط و مهارت) و در غير اين صورت, از مكانيسم هاى تطابقى ديگرى مانند تصعيد و تعليه (sublimation) و دين گرايى (religious coping) استفاده مى كند (وانكحوا الايامى والصالحين من عبادكم وامائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم وليستعفف الذين لايجدون نكاحا حتى يغنيهم الله من فضله (نور: 32 و33 ); ومن يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيئ قدرا ( طلاق:2و3).
ـ اما با غير هم مسلك خود ازدواج نمى كند (به دليل عوارض روانى براى زوجين و فرزندان كه در جاى خود اثبات شده است): ولا تنكحوا المشركات حتى يؤمنّ ( بقره:221 ); ولا تنكحوا المشركين حتى يؤمنوا ( بقره:221).
ـ به نظافت و بهداشت فردى اهميت مى دهد: و ثيابك فطهر. والرجز فاهجر ( مدثر:4و5 ); ويحب المتطهرين ( بقره:222).
ـ سحرخيز است: والمستغفرين بالاسحار ( آل عمران:17).
ـ رفتارهاى خودتخريبى, خودآزارى, و خودكشى ندارد: ولاتقتلوا انفسكم ( نساء:29).
ـ از آثار روانى انفاق بهره مند مى شود: و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتا من انفسهم ( بقره:265).
ـ براى منابع ارزش قائل است و آنها را ريخت و پاش نمى كند: و لاتبذر تبذيرا ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين ( اسراء: 26و27).
ـ در طول روز ساعاتى را به تمركز فكرى معنوى (transendental meditation) و نيايش مى گذراند: اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوه لذكرى ( طه:14).
ـ در اكثر حالات به ياد خداست: واذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون ( جمعه:10).
ـ اهل اتلاف وقت, لغو و بيهودگى نيست و از امور بى محتوى و بى نتيجه پرهيز مى كند: والذين هم عن اللغو معرضون ( مؤمنون:3 ); والذين لايشهدون الزور و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما ( فرقان:72).
ـ از بى كارى پرهيز مى كند, اما هم زمان به كارهاى متعددى نمى پردازد (زيرا هر دو منبع استرس هستند) لذا با اتمام هر كار كار جديدى را آغاز مى كند: فاذا فرغت فانصب (انشراح:7).

نتيجه

شخصيتى با ويژگى هاى فوق بدون شك شخصيتى محبوب و دوست داشتنى خواهد بود و الگوى عينى آن در معصومين(ع) قابل مشاهده است. اين نكته در سوره مريم آيه96 بيان شده است. در اين آيه به طور فشرده از ويژگى هاى شناختى و رفتارى شخصيت سالم تحت عنوان ايمان و عمل صالح نام برده شده است (ان الذين امنوا وعملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن وُدّا; آنان كه ايمان آورده و اعمال شايسته داشته باشند به زودى خداوند آنان را محبوب دل ها خواهد ساخت).

پاورقيها:

* عضو افتخارى دفتر مطالعات اسلامى در بهداشت روان انستيتو روان پزشكى تهران و مركز تحقيقات بهداشت روان.
 
سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روان شناسى شخصيت مستكبران

روان شناسى شخصيت مستكبران

خليل منصوري

از ويژگى هاى بارز قرآن، عينى گرايى و ملموس سازى، اصول و مفاهيم نظرى و كلى است. بسيارى از اصول و سنت هايى كه خداوند در سراسر قرآن، به صورت كلى، تجرّدى و انتزاعى بيان مى كند، در داستان و قصه هاى قرآنى نمونه هاى عينى آن تبيين و ترسيم مى شود.
به شكل كلى تر مى توانيم بگوييم كه قرآن تنها به صورت كلى، انتزاعى و عمومى مسايل توجه نمى كند، بلكه آنها را به صورت مجسّم و عينى بيان مى كند و سيماهاى مجسم و ملموس مطالب و مفاهيم را از نظر دور نمى دارد. گاه نخست به انديشه هاى كلى، انتزاعى و مجرد اشاره و سپس آنها را در اشكال جزيى ترسيم مى كند; و گاه ديگر نخست به چيزهاى محسوس و ملموس اشاره مى كند و گام به گام بالا مى رود تا آن را در يك قالب كلى بيان كند كه در اصطلاح «سنت هاى الهى» ناميده مى شود.
بنابراين در شناخت بينش و ديدگاه هاى قرآن پيرامون و درباره هر مسأله اى مى توان به هر دو دسته از آيات توجه كرد. رويكردى كه قرآن در بيان خويش برگزيده، بر اين روش استوار است كه مسايل را ملموس، عينى و قابل درك و فهم عمومى نمايد. گرايش به تجسيم و عينيت بخشى اصول و مفاهيم، قرآن را از يك كتاب ساده علمى و يا مانيفست مكتبى به كتاب هدايت تبديل مى كند; رويكردى كه از اصول بنيادين روش و شيوه هاى تبليغ دين در انزال كتاب ها و ارسال رسولان است; زيرا خداوند در همه موارد توجه اين مطلب داشته است كه فرستادگان از نوع، قوم و همزبان با مردمى باشد كه به سوى آنان فرستاده مى شوند. اين هماهنگى ها موجب مى شود تا ارتباط ميان فرستادگان بسيار آسان تر و استوارتر صورت گيرد.
در روان شناسى شخصيت مستكبران نيز توجه به اين اصول و رويكردهاى قرآنى لازم و ضرورى است. از اين رو ما در شناخت اين روحيه به آياتى توجه مى كنيم كه نمونه هاى عينى شخصيت هاى مستكبران در آن تحليل و تبيين شده است. آيات بسيارى در تجزيه و تحليل شخصيت هاى ايشان وارد شده است تا در نهايت تبيين درستى از آنان به دست دهد.
نگاهى به آيات و سوره هاى قرآن نشان مى دهد كه قرآن به دو نمونه عينى از شخصيت هاى استكبارى توجه داشته و به تجزيه و تحليل شخصيتى، رفتارى، كنش ها و واكنش هاى آنها پرداخته تا تصوير درست و كاملى از آنان در اختيار خوانندگان خويش قرار دهد. اين دو نمونه بسيار كامل ابليس و فرعون است.
همانندى هايى كه ميان انسان و جن وجود دارد; موجب مى شود تا شناخت ابليس به عنوان يك مستكبر كامل و عينى، ما را در شناخت مستكبران و انديشه ها و رفتارهاى ايشان يارى كند; از اين رو مى بايست در شناخت و تصوير و ترسيم كامل از مسأله استكبار و مستكبران اين نمونه را ناديده نگرفت; بلكه به تجزيه و تحليل شخصيت ابليس و انديشه ها و رفتارها و كنش ها و واكنش هايش به طور جدى توجه كرد تا در رسيدن به تبيين درست از راه درست و روش راستين استفاده و بهره برده باشيم.
نمونه ديگرى كه قرآن از شخصيت مستكبران ارايه مى دهد، فرعون است. نگاهى به آيات و سوره هاى قرآن به اهتمام فراوان قرآن، تبيين فرعون و آل فرعون از زواياى گوناگون را نشان مى دهد تا نمونه عينى كاملى از مستكبران ارايه داده باشد; از اين رو حضور اطرافيان و ملأ و مُترفان قوم در كنار فرعون، موضوعيت ويژه اى مى يابد و در مواضع گوناگون از اعمال، انديشه ها و بينش هاى ايشان پرده بر مى دارد تا بدين وسيله شناخت و تبيين كاملى از مستكبران و روش هاى فردى و جمعى آنان ارايه شود.
از آن جايى كه فرعون به عنوان يك شخصيت استكبارى به نوع انسان نزديك تر و تصوير پردازى از چهره، انديشه و رفتار او براى جامعه انسانى مفيدتر و ملموس تر است وجستار توان و كشش تحليل همه زواياى شخصيت هاى فوق را ندارد، در اين جا تنها به شخصيت فرعون و آل او توجه مى شود تا به تبيين از شخصيت هاى استكبار و ويژگى هاى ايشان نزديك شويم.
در قرآن از كسانى كه بر گرد فرعون كار گزار و هم انديشه وى بودند، با تعابير قوم، ملأ، جند، جنود و آل فرعون ياد كرده كه مفهوم متقارب و مصداق واحدى دارند.

اخلاق و رفتار مستكبران

اخلاق زشت و رفتار ناهنجار مستكبران در قرآن گزارش و زواياى آن به صورت تفصيل تبيين شده است. نقش اين گونه رفتارها در انحطاط و سرانجام شوم جامعه ها و ملت ها از علل اهتمام قرآن به بررسى و تبيين اعمال و سرنوشت آنان است.
1 ـ اصولاً مستكبران در رفتارشان، هيچ گونه ادب، اصول اخلاقى و هنجارهاى شناخته شده را رعايت نمى كنند; در گفتگوها، مخاطب خويش را خوار مى دارند و به اصول ارزشى او اهانت مى كنند; اين رفتار زشت و زننده را حتى در مواردى كه در تنگنا و فشار هستند و دست نياز به سوى مخاطب دارند، اعمال مى كنند. اين ويژگى برخاسته از خصلت استكبارى و خود بزرگ بينى و خود برترى ايشان است. به عنوان نمونه فرعون با آن كه نياز شديد به حضرت موسى(عليه السلام) دارد تا عذاب هاى الهى را از ايشان و قوم او بردارد با غرور و حالت استكبارى مى گويد: (يَـمُوسَى ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ)[1] اى موسى! پروردگارت را به عهدى كه نزد تو دارد براى ما بخوان!
2 ـ انكار و عناد از ديگر ويژگى ها و خصلت هاى مستكبران است; از اين رو با آن كه به حقانيت چيزى رسيده اند با اين همه از روى لجاجت، از در انكار وارد مى شوند و حقيقت را فداى لجاجت و عناد خود مى كنند. خداوند درباره فرعون مى گويد كه با آن كه فرعون و گروه او از موقعيت والاى موسى(عليه السلام) و قدرت مندى خدا آگاه و به تجربه و كرّات آن را دريافته بودند; با اين حال در لجاجت با وى كوتاهى نمى كردند; (فَلَمَّا جَآءَتْهُمْ ءَايَـتُنَا مُبْصِرَةً قَالُواْ هَـذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ* وَجَحَدُواْ بِهَا وَ اسْتَيْقَنَتْهَآ أَنفُسُهُمْ ظُـلْمًا وَ عُلُوًّا فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَـقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ * وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُدَ وَ سُلَيْمَـنَ عِلْمًا وَ قَالاَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِى فَضَّلَنَا عَلَى كَثِير مِّنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ )[2]. پس هنگامى كه آيات روشن گر ما به سوى آنان آمد گفتند: اين سحرى آشكار است و با آن كه دل هايشان بدان يقين داشت، آن را از روى ستم و تكبّر انكار كردند. پس بنگر كه فرجام فسادگران چگونه بود.
3 ـ خودپسندى; از ديگر خصلت هاى شخصيت مستكبران است. اين ويژگى بنيادى ترين خصوصيت اخلاقى ايشان را شكل مى دهد; چون بسيارى از رفتارهاى ناهنجار فردى و اجتماعى در اين خصوصيت و ويژگى ايشان ريشه دارد. خاستگاه رفتارهاى ضد ارزشى ايشان چيزى جز خود بزرگ بينى و خود پسندى نيست. همين خصلت است كه موجب مى شود تا نعمت هاى خدا داد را از آن خويش بر شمارند و فراوانى نعمت و بركت را بر پايه وجودى خود بدانند; رشد اقتصادى و فراوانى نعمت هايى كه گاه به عنوان عذاب به آنان و جامعه ارزانى مى شود تا به امهال و استدراج گرفتار آيند و در رفاه به سختى گرفته شوند، همه آن را در خود جستجو مى كنند و به خويشتن مى بندند: (فَإِذَا جَآءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُواْ لَنَا هَـذِهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُواْ بِمُوسَى وَمَن مَّعَهُ أَلآَ إِنَّمَا طَــِرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ)[3] اگر فراوانى و نعمت به آنان مى رسيد، آن را حق خود دانسته نه اين كه از جانب خدا بدانند و مى گفتند: فراوانى نعمت هماره در كشور ما بود، حق ما است و آن را از جانب خدا نمى دانستند تا سپاس آن را به جاى آورند.[4] و هرگاه به ايشان عذاب هايى مانند خشك سالى نازل مى شد، موسى و قوم وى را به بد يمنى و بد شگونى متهم مى كردند.[5]
4 ـ كاخ سازى و خوش نشينى: از آيه 137 اعراف بر مى آيد مستكبران از نظر شخصيت چنان هستند كه همواره مى كوشند برترى خويش را به رخ ديگران بكشند و به هر نحوى شده آن را به ديگران نشان دهند. از اين رو از همه ابزارهايى كه چنين امكانى را فراهم مى آورد استفاده مى كنند; يكى از ابزارهاى «خودنمايى» ايشان، كاخ سازى و برپايى بناها و ساختمان هاى بى نظير و بلند و باشكوه است تا با نمايش چنين شكوهى، خود بزرگ بينى خود را ارضاع كنند; خوش نشينى از ويژگى هاى شخصيتى مستكبران است خداوند در قرآن مى فرمايد: (يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُو وَمَا كَانُواْ يَعْرِشُونَ)[6] فرعون و قومش كاخ خاى بزرگ و باشكوه مى ساختند.
5 ـ رفتارهاى اجتماعى ايشان نيز كم تر از رفتارهاى ناهنجار فردى ايشان ندارد; از اين رو در رفتار اجتماعى نيز كه برخاسته از خوى و خصلت استكبارى ايشان بود، به هر نحوى خوى و خصلت باطنى و استكبارى خويش را آشكار مى ساختند.
بهره كشى و استضعاف ديگران: وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُواْ يُسْتَضْعَفُونَ مَشَـرِقَ الأَْرْضِ وَمَغَـرِبَهَا الَّتِى بَـرَكْنَا فِيهَا وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنَى عَلَى بَنِى إِسْرَ ءِيلَ بِمَا صَبَرُواْ وَ دَمَّرْنَا مَا كَانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُو وَمَا كَانُواْ يَعْرِشُونَ [7]
شكنجه و نسل كشى: وَإِذْ نَجَّيْنَـكُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ وَ فِى ذَ لِكُم بَلاَءٌ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌ [8]
پيمان شكنى: فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفَادِعَ وَالدَّمَ ءَايَـت مُّفَصَّلَـت فَاسْتَكْبَرُواْ وَكَانُواْ قَوْمًا مُّجْرِمِينَ * وَلَمَّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قَالُواْ يَـمُوسَى ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ لَـلـِن كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنِى إِسْرَ ءِيلَ [9]
اختناق و مبارزه با حق و عدالت خواهى: مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلاَ يُجْزَى إِلاَّ مِثْلَهَا وَ مَنْ عَمِلَ صَــلِحًا مِّن ذَكَر أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَـلـِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيهَا بِغَيْرِ حِسَاب [10]
تهمت و افترا به ديگران: وَ قَالُواْ يَـأَيُّهَ السَّاحِرُ ادْعُ لَنَا رَبَّكَ بِمَا عَهِدَ عِندَكَ إِنَّنَا لَمُهْتَدُون [11]
اصلاح طلبى دروغين و اتهام ديگران به استبداد و فساد: وَقَالَ الْمَلأَُ مِن قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِى الأَْرْضِ وَيَذَرَكَ وَ ءَالِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَآءَهُمْ وَنَسْتَحْىِ نِسَآءَهُمْ وَإِنَّا فَوْقَهُمْ قَـهِرُون [12]
استهزاء و تمسخر حق طلبان: فَلَمَّا جَآءَهُم بِـَايَـتِنَآ إِذَا هُم مِّنْهَا يَضْحَكُونَ [13] از ديگر خصوصيات اخلاق اجتماعى مستكبران است كه قرآن به توضيح و تبيين آن پرداخته است.
قرآن با بيان نمونه هاى ملموس از زندگى فرعون و آل فرعون شخصيت استكبارى ايشان را به نقد و بررسى مى نشيند و تأثيرات سوء رفتارى و بينشى ايشان بر جامعه و فرجام بد ملّت يادآورى مى كند.

پی نوشت ها:

[1] . الاعراف(7)، 134.
[2] . نمل(27)، 13 و 14.
[3] . الاعراف(7)، 131.
[4] . مجمع البيان، ج4، ص 719.
[5] . كشف الاسرار، ج 3، ص 710.
[6] . الاعراف(7)، 137.
[7] . اعراف(7)، 137.
[8] . بقره(2)، 49.
[9] . اعراف(7)، 134 و 135.
[10] . غافر(40)، 40.
[11] . زخرف: 49.
[12] . اعراف(7)، 127 و نيز 110.
[13] . زخرف(43)، 47.
سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رفتار شناسي شخصيت مستكبران

رفتار شناسي شخصيت مستكبران

خليل منصوري

در قرآن ، فرعون و ابليس به عنوان دو نماد از شخصيت مستكبران مورد تحليل شخصيتي قرار گرفته اند. (سوره بقره آيه 34 و سوره قصص آيه 74 و نيز سوره مومنون آيه 46) قرآن مي كوشد تا با گزارشي به نسبت كامل و جامع اي از اين دو شخصيت ، تمام زوايا هويدا و نهان اين دسته را به خوبي بنماياند. گزينش ابليس از جنيان و فرعون از مردمان از اين رو انجام گرفت كه آنان از هر نظر شخصيت هاي ممتاز و نمونه در اين حوزه مورد بحث و شاهدي خوب براي ارزيابي و تحليل بودند.
پيش از اين در گزارشي بخشي از شخصيت ايشان از ديدگاه و نگرش قرآن مورد بررسي قرار گرفت. در اين نوشتار مي كوشيم تا بخشي ديگر از زواياي شخصيتي آنان با توجه به گزارش و تحليل قرآن مورد توجه قرار گيرد. نگره قرآن به اين مساله مي تواند راهنمايي براي شناخت شخصيت هاي استكباري و واكنش درست در برابر ايشان باشد. در اين جا تنها شخصيت استكباري فرعون با توجه به رفتار و منش وي نسبت به حوزه اي خاص (عقيده) مورد تحليل قرار مي گيرد و كوشش مي شود تا با توجه به اطلاعات و داده ها ي قرآن آن را با موضوعات امروزي تطبيق و به صورت مقايسه اي ارزش گذاري شود.
شخصيت انسان كه برآيندي ازعقيده و عمل شخص است ، شاكله وجودي فرد را تشكيل مي دهد. شخصيت امري به نسبت ثابت است و به آساني تغيير نمي يابد. به اين معنا كه انسان در فرايندي طولاني به شكل اكتسابي شخصيت خود را مي سازد به گونه اي كه بازسازي آن گاه غير ممكن ارزيابي مي شود و آن را جزو ثابتات و ذاتيات قرار مي دهد. هر چند كه جزو ذاتيات نيست ولي به جهت نوع ثبوت و پايداري كه در آن يافت مي شود در حكم ذاتيات و ثابتات قلمداد مي شود. از اين رو در سخني از اميرمومنان (ع) آمده است كه العاده طبيعه ثانويه، يعني عادت طبيعت دوم بشر است. اين از آن جهت است كه امري كه انسان بدان عادت كرده باشد مانند ذاتيات دوم انسان مي باشد و از پايداري نسبت قوي اي برخوردار مي شود. تغيير اين عادات و ثابتات استوار به شكلي غير ممكن مي شود كه برخي آموزش و بازپروري را درباره اين افراد بيرون از دايره قدرت ارزيابي كرده و حاضر به سرمايه گذاري در اين بخش نمي شوند. آن چه در يك فرايند طولاني شكل مي گيرد به عنوان شخصيت انساني از پايداري و استواري برخوردار مي شود كه مي توان گفت هر فردي در قيامت بر پايه اين كارنامه اعمال و عقايد بر انگيخته مي شود . كودكي كه بي نقش جز نقش فطرت است در يك فرايند آموزشي مستقيم و غير مستقيم ، هويدا و نهان آن چنان نقش استواري مي يابد كه بي هيچ عنوان امكان دگرگوني آن نيست.
فرعون نيز براي خود در يك فرايند طولاني شخصيتي ساخت كه قرآن از آن به شخصيت استكباري تعبيرمي كند. اين شخصيت داراي گونه اي از رفتار و منش و كنش است كه شناسايي آن راهي براي تشخيص و تعيين مولفه هاي شخصيت هاي مستكبر واستكباري است. يكي از ويژگي هاي رفتاري شخصيت هاي استكباري ، ديكتاتوري است. اين افراد همان گونه كه نقدناپذيرند افرادي هستند كه مي كوشند تا در هر زمينه اي دستوري بدهند و ديگران بدون بررسي و چون و چرا بدان عمل نمايند.
شخصيت استكباري ايشان چنان در ايشان ريشه مي دواند به طوري كه مردمان را به خاطر پذيرش امري قلبي مواخذه مي كنند و خواهان هماهنگي و همراهي مردم با عقايد خود مي شوند . به گونه اي كه اگر كسي بر خلاف و پيش از هماهنگي با ايشان به مطلب و موضوعي ديگري عقيده پيدا كرد بايد مواخذه و مجازات گردد.
در داستان ايمان آوري ساحران قرآن گزارش مي كند كه فرعون ساحران را به جهت عدم هماهنگي با وي مجازات مي كند. بدين معنا كه مستكبران و حكومت هاي استكباري مردمان را به جهت عقيده مخالف يافتن مواخذه و مجازات مي كنند. ( اعراف آيه 123 و طه آيه 71 و نيز شعراء 49)
نمونه امروزي اين شيوه رفتاري را مي توان درباره مساله هلوكاست يافت. هلوكاست چه افسانه و چه پديده اي بزرگ نمايي شده ، امروز در كشورهاي استكباري به عنوان عقيده حكومت در آمده است. حكومت هاي غربي آن را به عنوان يك اصل و باور پذيرفته و در مدارس ديكته و آموزش مي دهند. هر كس با آن به عنوان يك مساله بر خورد كند و بخواهد تحقيقاتي درباره و يا پيرامون آن انجام دهد به جرم عبور از خطوط قرمز مواخذه و مجازات مي شود. در حقيقت بدون اجازه و اذن مستكبران نمي توان عقيده اي را پذيرفت و مستكبران بر اين باورند كه همگان مي بايست حتي در عقايد و امور باطني خود تابع ايشان باشند. بازداشت هر كسي كه متعرض يك پديده اي تاريخي شود كه خود را به جاي عقايد ثابت قرار داده است امري است كه به نظر مي رسد دور از آزادي عقيده و بياني باشد كه به عنوان اصول اساسي و پايه اي حقوق بشر و انسان مورد تاييد و تاكيد ظاهري ايشان قرار گرفته است. اما رفتار ايشان دراين مساله و حوزه به خوبي هويدا مي كند كه شخصيت استكباري ايشان اجازه نمي دهد تا كسي بدون هماهنگي ايشان و اذن و اجازه عقيده اي مخالف ايشان اتخاذ نمايد.

سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رفتار شناسی مجرمان در قرآن

رفتار شناسی مجرمان در قرآن

خليل منصوري
جستارگشايي

جهان امروز فاقد نظم و تعادل دقيق در زيست فردي و اجتماعي است، چنانچه انسان امروز نيز از عدم تعادل جسمي و رواني رنج مي برد و از تعادل شخصيتي برخوردار نيست. هم اكنون بشر از اين بابت غرامت سنگيني مي پردازد. اثر اين نابساماني و عدم تعادل به صورت هاي گوناگوني در فرد وجامعه و به گونه بيماري هاي روحي و رواني از سويي و جرايم مختلف از سويي ديگر خود را نشان مي دهد.
هزينه هاي بسياري كه ساليانه به منظور جلوگيري از جرايم و جنايات و يا تعقيب مجرمان و محكوميت و كيفر آن ها جامعه صرف مي كند و يا براي درمان افسردگي ها، اضطراب ها و ديگر بيماري هاي روحي و رواني پرداخته مي شود، رقم سرسام آوري را تشكيل مي دهد، افزون برآن كه جامعه انساني را از هدف اصلي دور ساخته و موجب مي شود تا فرد و جامعه از محيط سالم برخوردار نبوده و در سير كمال خويش با بحران هاي متعددي مواجه گردد.
پرخاشگري، بي اعتنايي در روابط انساني، بي حسي روزافزون وجدان هاي اخلاقي، قساوت و انواع صفات رذيله و بزهكاري كه به صورت هاي مختلف از فرد بروز مي كند؛ نيازمند درمان است.
برخورد تنگ نظرانه با اين گونه منش ها و كنش ها و واكنش هامي تواند نه تنها درد را درمان نسازد بلكه بر تداوم و افزايش آن نيز تأثير سوء بگذارد. برخي براين گمان هستند كه اين گونه رفتار فردي و جمعي نشانگر باطن خبيث و ذات ناپاك انسان مي باشد كه به وراثت به فرد منتقل شده و جز به تيغ مجازات قابل درمان نيست؛ درحالي كه وقتي به دقت اين مسائل مورد بررسي قرارگيرد آشكار مي گردد علل ديگري كه در پس اين مسايل وجود دارد بايد موردشناسايي و تحليل قرار گرفته و درنهايت با ارايه راهكاري با آن ها مقابله شود.
قرآن به علل و عوامل اين مسايل توجه داشته و آن را با تحليل دقيق مورد شناسايي قرارداده و سپس با بيان راهكارهايي به مقابله به آن برخاسته است. به نظر قرآن اين امور را بايد در «دسته » بيماري ها قرارداده و با افرادي از اين دست به عنوان «بيمار» نيازمند درمان، برخورد كرد. پيش از بيان علت و نحوه درمان قرآن به مفهوم شخصيت در قرآن، بيماري هاي اعتقادي و جسمي و رواني و نمونه هايي از رفتارهاي مجرمانه پرداخته و سپس روش هاي درماني را در قرآن جستجو مي كنيم.

مفهوم شخصيت

درتعريف شخصيت حتي روان شناسان هم،اتفاق نظر ندارند. با اين حال منظور اغلب آن ها ازشخصيت، الگوهاي معيني از رفتار وشيوه هاي تفكر است كه نحوه سازگاري شخص را با محيط تعيين مي كنند.
به سخني ديگر، تفكر به اضافه رفتار، مساوي است با شخصيت بنابراين، به همان نسبتي كه تفكرات آدم ها متفاوت است، شخصيت آدم ها هم متفاوت است و رفتار آن ها درشرايط يكسان با هم فرق دارد.
از اين رو، ما انسان ها را مثلا به پرخاشگر ومسالمت جو، تقسيم مي كنيم. تقسيم مردم از نظر شخصيت به انواع مختلف-كه هر نوع آن شامل افراد دارنده خصوصياتي مشابه باشد- در واقع كوششي است براي توصيف مردم و رفتار آنان.
قرآن مردم را نه براساس تشابه هاي جسمي تقسيم مي كند و نه برپايه رفتارها و واكنش هاي روحي و رواني، بلكه تقسيم قرآن بر پايه «تفكر» است. به اين معنا كه قرآن رفتارها و واكنش هاي انساني را برخاسته از نوع تفكر و بينش و نگرش آنان مي داند؛ از اين رو اهتمام خود را در تقسيم بندي اشخاص، به تفكر، بينش و نگرش آنان مبذول داشته است. قرآن مردم را بر اين اساس به سه نوع تقسيم كرده است: مؤمنان، كافران و منافقان. اين تقسيم بندي نشان دهنده اهميت عقيده درساختار شخصيت انسان و تشخيص خصوصيات متمايز كننده اوست و نيز رفتار انسان رابه شكلي خاص ومشخص كه موجب تمايز او ازديگران شود، جهت مي دهد. اين تقسيم بندي هم چنين نشان مي دهد كه عامل اصلي ارزشيابي شخصيت از نظر قرآن عقيده است.
از نظر قرآن، شخصيت متعادل آن است كه داراي عقيده توحيدي و فطرت خداخواه وكمال جو باشد؛ درغير اين صورت داراي شخصيت نامتعادل است. اين عدم تعادل كه درمراتب عالي تر به صورت كفر و نفاق عقيدتي خود را نشان مي دهد، در رفتار و واكنش ها نيز بروز و ظهور پيدا مي كند.
اصولاً هركس از فطرت خود دور شود ازتعادل بيرون خواهد رفت؛ اين دور شدن از آن جايي كه داراي شدت و ضعف و مراتب تشكيكي است، متفاوت، متعدد و متنوع خواهد بود. دربرخي اين دوري بسيار كم است و برهمين اساس ما اصطلاحاً آن را «ضعيف الايمان» مي شماريم. ضعف ايمان در رفتار و واكنش هاي جسمي و روحي فرد نيز خود را بروز مي دهد.
افسردگي، اضطراب، پرخاشگري، خشونت طلبي، بزهكاري، قتل و جنايت و مانند آن همه نشان دهنده آن است كه مؤمن درچه درجه اي از ايمان و تعادل شخصيتي قراردارد.
ترديد در امور دين و واكنش نادرست نشانگر سستي درايمان است. كاهلي در به جا آوردن نماز و ديگر مناسك عبادي و تسامح دربرابر اصول بنيادين و شالوده دين نيز بيانگر دوري از تعادل است. اين سستي و عدم تعادل نسبي درمراحل عالي تر خود را به صورت نفاق و كفر نشان مي دهد. يعني اين دوري از فطرت اگر زيادتر شود به حد نفاق و سپس به كفر مي انجامد.
اين افراد از نظر قرآن، چون از فطرت دور و از تعادل برخوردار نيستند جزو «بيماران» قرارمي گيرند، از آن جايي كه تفكر و عقيده بنياد شخصيت انسان است و عقيده فطري نيز نشان دهنده تعادل شخصيت است، پس هركس از عقيده فطري برخوردار نباشد فردي بيمار است. بنابراين بيماران عقيده، يعني افراد سست ايمان، منافق و كافر از تعادل شخصيت برخوردار نيستند. ازنظر قرآن آناني كه بر دين اسلام، دين فطرت توحيد نيستند. بيمار هستند. اين بيماران اعتقادي به جهت دين در قلب هايشان و بهم ريختگي فطرت از تعادل بيرون رفته اند. ]بقره /10/مائده/52، توبه /125[قرآن اين حالت را به خوبي تصوير مي سازد: اي پيامبر! بگو كه ما چرا خدا را رها كرده و چيزي را مانند بتان كه هيچ قادر بر نفع و ضرر ما نمي باشند به خدايي بخوانيم و باز به خوي جاهليت، پس ازآن كه ما را هدايت كرده، برگرديم تا مانند كسي كه فريب و اغواي شيطان او را در زمين سرگردان ساخته شويم؟ از سويي ديگر، اين شخص ياراني دارد كه او را به هدايت مي خوانند و مي گويند به سوي مابيا! ] انعام/71[
دراين آيه به حالتي ازرفتار انسان اشاره شده است كه در اصطلاح روان شناسي «درگيري رواني» ناميده مي شود؛ زيرا فرد در بيان برخي از انگيزه هاي متضادگرفتار آمده است. انگيزه اي او را به يك سو و انگيزه اي ديگر به سويي ديگر مي خواند. در اين صورت به انسان حالتي ازسرگرداني و ترديد دست مي دهد و نمي تواند تصميم درستي اتخاذ كند و خود را درتعيين سمت حركت و شيوه عمل ناتوان مي يابد. درحقيقت خدا وايمان، او را به سويي و انگيزه هاي نفساني و شيطاني به سويي ديگر مي خوانند و او را درميان دو دسته متضاد سرگردان مي كنند. ] نساء/90[
قرآن همين حالت درگيري ميان كفر و ايمان، هدايت و ضلالت را نيز دربرخي از مسلمان ها سراغ مي گيرد: تنها آناني كه ايمان به خدا و روز قيامت نياورده و دل هايشان درشك و ريب است و از تو اجازه فعاليت از جهاد مي خواهند و آنان پيوسته درتيرگي، ترديد و شك هستند.[ توبه/41]

سازو كارها و مكانيزم هاي دفاعي انسان

ساز وكارهاي انسان عبارت از يك سلسله رفتارهاي دفاعي است كه براي حفظ خود از احساس نگراني و اضطرابي كه به او دست مي دهد درصورت شناخت انگيزه هاي واقعي نهان در نفس، به آنها پناه مي برد و مي كوشد اين گونه انگيزه را با توسل به مكانيزم هاي عقلي پنهان سازد.
ويژگي شخصيت هاي بيماران به ويژه بيماران اعتقادي و منافقان، شك و ترديد، عدم اعتماد به نفس و ترس ازافشاي هويت واقعي آنان است. اين دسته مي ترسند كه توسط ديگران شناخته شوند و جايگاه اجتماعي آنان درمعرض خطر قرار گيرد.
وجود چنين ماهيتي درشخصيت آنان موجب مي شود تا به يك سري راهكارهاي عقلي به عنوان ساز وكار دفاعي پناه ببرند.
قرآن به چهار نوع مكانيزم و ساز وكار رفتاري عقل ايشان اشاره دارد؛ پرخاشگري،فرافكني، دليل تراشي يا توجيه و واكنش سازي:
1) «پرخاشگري »؛ نوعي رفتاري نابهنجاراست منظور روان شناسان از پرخاشگري، يك ساز وكار و مكانيزم دفاعي است.
انسان ها وقتي با نگراني و استرس هايي روبه رو مي شوند كه آنها را درشرايط اضطراب آور قرار مي دهد، واكنش هاي متفاوتي براي مقابله با آن اضطراب ها از خود بروز مي دهند كه ماهيت اين واكنش ها مثل شخصيت آدم ها متفاوت است. پرخاشگري يكي از آن واكنش هايي است كه جزو «مكانيزم هاي دفاعي نابالغ» محسوب مي شود. مكانيزم هاي دفاعي نابالغ، انواع و اقسام ديگري هم دارد. مثلا «برون ريزي» يكي از همين اقسام است.
آدم هايي را كه وقتي به دليلي عصباني مي شوند، در را محكم به هم مي زنند و با مشت به شيشه مي كوبند. اين ها همان هايي هستند كه مي كوشند به شيوه «برون ريزي» با استرس و اضطراب ناشي از عصبانيت مقابله كنند. بعضي ديگر هم هستند كه وقتي درمحيط كار با رئيس يا همكارشان دعوا و مرافعه مي كنند، به خانه مي آيند و تمام بغض هاي فروخورده در محيط كارشان را بر سر اهل منزل آوار مي كنند. اين جماعت هم ازنظر «روان شناسان» و «روانپزشكان» شخصيت نابالغي دارند، چون مكانيزم دفاعي آن ها نابالغ است.
قرآن به رفتار پرخاشگرانه اي كه گاهي در تعبيرات كلامي از قبيل غيبت و تهمت و يا ناسزاگويي و تمسخر نسبت به ديگران ظاهر مي شود، اشاره مي كند. آيات زير نمونه هاي خوبي براي اين مسئله است: اي اهل ايمان از غير هم دينان خود دوست صميمي همراز نگيريد؛ چه آن كه آنان كه به غير دين اسلام هستند از خلل و فساد در كار شما ذره اي كوتاهي نكنند. آنان هميشه مايل هستند كه شما در رنج و سختي باشيد، دشمني شما را بر زبان هم آشكار سازند درصورتي كه محققا آن چه در دل پنهان مي دارند، بيش از آن است كه بر زبانشان آشكار مي شود؛ ما آيات خود را براي شما به خوبي بيان كرديم اما عقل و انديشه به كار بنديد (آل عمران/ 118) و نيز مي فرمايد: هرگاه آنها بر شما تسلط يابند بازهمان دشمن ديرين هستند، اينك هم هرچند بتوانند به دست و زبان بر عداوت شما مي كوشند و چقدر دوست مي دارند كه شما باز كافر شويد (ممتحنه/2) و نيز مي فرمايد: حيات عاريت و متاع دنيوي در نظر كافران جلوه كرد كه اهل ايمان را فسوس و مسخره مي كنند. (بقره/ 212) و همچنين بيان مي دارد: آن كساني كه ازفرط بخل و بدنفسي عيب جويي مي كنند، از آن مؤمناني كه ازفرط سخاوت افزون بر واجبات به صدقات مستحب نيز بينوايان را دستگيري مي كنند، همچنين مسخره مي كنند مؤمناني را كه اندك چيزي كه مقدر آنهاست در راه خدا مضايقه نمي كنند (توبه/ 79)
روانشناسان و روانكاوان درخصوص مسئله«پرخاش» كه آيا انگيزه اي فطري است يا اكتسابي؟ اختلاف نظر دارند. برخي چون فرويد معتقدند كه تجاوز يك انگيزه فطري است. اما روانشناسان ديگر اين نظريه را نمي پذيرند، زيرا به نظر آنان پذيرش اين مسئله به معناي داشتن نگرشي منفي و بدبينانه نسبت به سرشت و ذات انسان است. دراين نگرش و بينش، انسان به طور ذاتي و فطري متمايل به زشتي و تجاوزگري و آزار ديگران است و نمي توان با ترتيب و آموزش تغيير و دگرگوني در آنان پديد آورد.
پژوهش هاي نوين تجربي اين موضوع را روشن كرده است كه رفتار پرخاشگرانه در كودكان خردسال از هنگامي بروز مي كند كه حركات جسمي آنان مقيد و محدود شود. اين محدوديت حركات، باعث پيدايش حالت ناكامي و احساس محروميت در آنان شده و درنتيجه رفتار تجاوزگرانه شان ظاهر مي شود. درجريان رشد كودك انواع موانع بازدارنده ديگر از قبيل موانع و محدوديت هاي اجتماعي، قانوني، اقتصادي، سياسي و رواني كه مسبب ايجاد حالت ناكامي هستند، افزايش مي يابد. نتيجه برخي از تحقيقات ديگر، اين مسئله را ثابت كرده است كه حالت ناكامي به طور لزوم به رفتار پرخاشگرانه نمي انجامد، بلكه گاهي باعث بروز انواع ديگر رفتار مانند درخواست كمك و ياري از ديگران، منزوي شدن و پناه بردن به موادمخدر و شراب نيز مي شود.
دراين باره مي توان از عوامل بسياري ياد كرد كه مربوط به تربيت كودك و رابطه و پيوندش با والدين و مهارت هاي شخصي گذشته وي هستند. اين عوامل به او مي آموزند كه با رفتار تجاوزگرانه درمقابل ناكامي ها بايستند. به همين دليل بسياري از روان شناسان، رفتار پرخاشگرانه را حداقل دربخشي از آن اكتسابي به شمار مي آورند. اين نظريه مطابق قرآن است كه مي فرمايد: ما راه خير و شر، حق و باطل را به او نمايانديم. (بلد/10) درحقيقت انسان ميان دو نوع رفتار مخير است نه مجبور؛ از اين رو، مي تواند هريك را به اختيار خود برگزيند و آزادانه رفتاري بد يا خوب را درپيش بگيرد. رفتار نابهنجار و شرورانه و پرخاشگرانه ذاتي نيست بلكه خود آن را به عوامل چندي از محيط و والدين و اطرافيان كسب مي كند، چنان كه رفتار هنجار و قانونگرايانه نيز اكتسابي است نه جبري و ذاتي.
2) «فرافكني» ؛ هم يكي ديگر از همين انواع مكانيزم دفاعي درمقابل ناكامي است كه به وسيله آن،
فرد ناكام مي كوشد ويژگي هاي ناخوشايندش را به شكل اغراق آميزي به ديگران نسبت دهد تا وقتي به وجود آنها درخودش اعتراف كرده كمتر احساس گناه كند؛ مثلا دانش آموزي كه خودش در امتحان تقلب مي كند اما ادعا مي كند كه همه دانش آموزان تقلب مي كند. فرافكني نوعي چاره جويي عقلي است كه فرد با نسبت دادن حالت هاي نفساني و انگيزه ها و عيوب و اشتباهات خود به ديگران از آن استفاده مي كنند؛ يعني او اين مقوله ها را به جاي خود در ديگران احساس مي كند؛ مثلا كسي كه در درون خود نسبت به كسي دشمني دارد، اين دشمني را به او نسبت مي دهد و چنين احساس مي كند كه اين آن فردي است كه با او رفتاري خصمانه دارد، و يا منافقان نسبت به مسلمانان به طور پنهاني دشمني داشتند و كينه و نفرت خود را پنهان مي كردند، اما اين احساس دشمني را به مسلمانان نسبت مي دادند و گمان مي كردند كه مسلمانان قصد نابودي آنان را دارند. قرآن آنجا كه منافقان را وصف مي كند، اين مطلب را به گوياترين شكل ترسيم كرده است و مي فرمايد كه آن ها هر صدايي را كه از مسلمانان مي شنوند بر ضد خود مي پندارند (منافقون/ 4) اين امر ناشي از احساس دشمني آنها نسبت به مسلمانان است كه آن را از خود دور و به مسلمانان نسبت مي دهند. در حقيقت منافقان با مسلمانان دشمن هستند و اين كه صداهاي شنيده شده را عليه خود احساس مي كنند چيزي جز توهم نيست كه از آثار بيماري رواني است؛ زيرا ازنظرقرآن منافقان بيماران رواني هستند و از تعادل شخصيت برخوردار نمي باشند. (بقره/10) از اين رو به فرافكني دست مي زنند و مشكل خويش را به ديگران نسبت مي دهند.
3) دليل تراشي و توجيه؛ توجيه و دليل تراشي، نوعي رفتار دفاعي عقل است و انسان مي كوشد با استفاده از آن، انگيزه ها و اعمال ناپسند خود را توجيه كند، يعني تفسير قابل قبولي از آن ها ارايه دهد. بيماران رواني و نامتعادل به اين سازوكار پناه مي برند تا رفتارشان را به نحو قابل قبولي تفسير كنند؛ وقتي كاري را برخلاف اصول عقلايي و حكمت و رفتارهاي هنجاري جامعه انجام مي دهند در مقام توجيه، آن را معقول و مقبول دانسته و ديگران را ناتوان از درك درستي ها برمي شمارند. قرآن در بيان اين سازوكار بيان مي دارد كه چگونه انسان هاي نامتعادل چون كافران و منافقان در روي زمين فساد مي كردند و مي گفتند قصدشان اصلاح است؛ و به اين ترتيب به توجيه و دليل تراشي معقول و مقبولي از كارهاي خود دست مي زدند. قرآن دليل تراشي منافقان را چنين توصيف مي كند:«و هنگامي كه به آن ها گفته شود در زمين فساد نكنيد، مي گويند ما فقط اصلاح كننده ايم. آگاه باشيد اين ها همان مفسدانند ولي نمي فهمند و احساس نمي كنند.» (بقره11-12)
چاره جويي عقلاني و حيله گري، رفتارهايي هستند كه انسان به طور ناخودآگاه به آن ها دست مي زند؛ زيرا وقتي احساس دشمني خويش را به ديگري نسبت مي دهد، در واقع اعتقاد دارد كه شخص مزبور پنهاني با او دشمن است و بدون اين كه خود اطلاع داشته باشد به عمل فرافكني دست زده است. هم چنين فرد وقتي به توجيه كارهايش مي پردازد خود نمي داند كه مشغول دليل تراشي است، بلكه برعكس عملا اعتقاد دارد كه كارهاي زشت و ناهنجارش، مفيد، خوب و يا دست كم قصد وي خير و اصلاح است. قرآن در آيه فوق به جنبه ناخودآگاه چاره جويي و حيله هاي عقلي با جمله «درحالي كه نمي فهمند و آگاه نيستند» اشاره مي كند. اين سخن كه «آن ها احساس نمي كنند و نمي فهمند» اشاره به عدم آگاهي آنان به اين مطلب است كه كارهايشان جنبه افساد دارد نه اصلاح.
4) واكنش سازي؛ واكنش سازي نوعي رفتار دفاعي عقل است كه فرد در جريان آن رفتاري در پيش مي گيرد كه دقيقاً متضاد رفتاري است كه قصد پنهان كردن آن را دارد؛ مثلا انسان گاهي در برخورد با فرد معيني، با احترام زياد و تعارف و ادب- به عنوان وسيله اي دفاعي كه نفرت و احساس خصمانه خود را به اين وسيله از او پنهان سازد- رفتار مي كند. شخصيت نامتعادل به اين وسيله براي پنهان كردن حقيقت خود بهره مي گيرد. منافقان نيز براي پنهان كردن احساس نفرت و دشمني خود نسبت به مسلمانان به اين دفاع و سازوكار عقلاني متوسل مي شدند. به همين دليل هنگام سخن گفتن با آن ها خوب حرف مي زدند و با پوشاندن نفرت و دشمني خود به مسلمانان اظهار محبت مي كردند و كارهايشان را تحسين و تقدير مي كردند ولي در باطن آن ها را تمسخر مي كردند؛ قرآن درباره رفتار دوگانه آن ها مي گويد: بعضي از مردم كساني هستند كه گفتار آن ها در زندگي دنيا مايه اعجاب تو مي شود و خداوند بر آن چه در دل پنهان دارند گواه است درحالي كه آنان سرسخت ترين دشمنان تو هستند زيرا هنگامي كه روي برمي گردانند و از نزد تو بيرون مي روند، در راه فساد در زمين كوشش مي كنند و كشاورزي و دامداري را نابود مي سازند. ]بقره/204 و 205[
اين تصويري روشن از انسان هاي نامتعادلي است كه قرآن به ما مي نماياند. در حقيقت ريشه و خاستگاه اين نوع برخورد و سازوكار دفاعي، دوري از توحيد حقيقي است. انسان اگر از توحيد حقيقي دور شود از نظر شخصيتي از حالت تعادل خارج مي شود و رفتاري در پيش مي گيرد كه خداوند در تبيين منافقان به روشني تصويرسازي كرده است. انسان هاي توحيدي خواه چون توحيدي نشده اند و هنوز ريشه هاي شرك و كفر در آن ها وجود دارد گاه از نظر رفتاري عدم تعادل را از خود بروز مي دهند. براي درمان اين عدم تعادل تنها راه چاره تقويت پايه هاي ايماني و توحيدي است.
از نظر قرآن انسان «بد» و «جاني بالفطره» وجود ندارد تنها «مريض» و «بيمار» وجود دارد. اين افراد بيماران عقيده هستند كه اثر آن در رفتارشان نيز آشكار مي شود. خست، حسادت، ترس، چاره جويي، فرافكني، واكنش سازي، اجحاف، اسراف، تلون، خلق و خوي، بي انصافي و صدها عيب ديگر همه اين ها نشانگر آزارها و بيماري هاي روحي و رواني است. قرآن بخل و غيبت و ده ها صفت بد و نابهنجاري را در عدم تعادل شخصيتي جستجو مي كند. اين بيماري هاي روحي و رواني از هر جهت قابل درمان و علاج است. پس اشخاصي كه ما آنان را «بد» و رذل و شرور مي شناسيم، آدم هايي هستند كه دچار بيماري رواني و عدم تعادل هستند كه مي توان با شيوه ها و روش هاي پيشنهادي قرآن آنان را درمان و علاج نمود و به آدم سالم و طبيعي بدل ساخت.
انسان هرگز با سرمايه جنايت كاري متولد نمي شود. در ساختمان وجود هر انساني نيرويي نهفته است كه او را به جانب نيكي جذب مي كند و هرگاه از مسير اصلي خود منحرف گردد به سوي حالت نخستين خود بازمي گرداند چون هر چيزي كه در طبيعت به «قسر تحميلي» گرفتار مي شود ميلي براي بازگشت به حالت طبيعي دارد.
قرآن مجيد اعلام مي دارد كه علاقه و ميل به ايمان و همچنين نفرت از گناه و نافرماني در نهاد بشر قرار دارد و نه تنها خداوند سرشت آدمي را با عقيده به مبدأ آميخته و خداخواهي و كمال جويي در نهان او سرشته است بلكه قلوب و دل هاي آدميان را به خوبي ها آراسته و فطري بودن انزجار از عصيان و فسق و بدي را در انسان تأكيد دارد به طوري كه به طور ناخودآگاه روح انساني به سوي فضايل جذب مي شود. ]حجرات/7[
در حقيقت انسان در كمال عصمت است و اين آموزش و تربيت خانواده و جامعه است كه او را دگرگون مي سازد و از حالت عصمت و پاكي برده و به انحراف مي كشاند. اين معصوميت از دست رفته را مي توان با تربيت و آموزش تغيير داد.
پيامبراكرم(ص) مي فرمايد: هر نوزادي با فطرت پاك و بي آلايش زاييده مي شود و اين پدر و مادرند كه او را يهودي و يا نصراني بار مي آورند و تربيت مي كنند و در لوح نقش پذير او عقايد مذهبي و روش فكري والدين اثر مي گذارد. و اميرمؤمنان (ع) خطاب به فرزندش مي فرمايد: دل جوان مانند زميني است كه خالي از هر گياهي باشد، هر بذري كه در آن افشانده شود مي پذيرد. فرزندم! از دوران كودكي ات در پرورش تو اقدام كردم، پيش از آن كه قلب نقش پذيرت سخت شود و عقلت را مسايل مختلفي اشغال نمايد. ]نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 31[
بنابراين انسان برپايه فطرت پاك و سلامت رواني به دنيا مي آيد و حالات فساد، پليدي و ديگر بيماري هاي روحي و رواني دراو عارضي وغير اصيل است. عدول از راه اصلي طبيعي و واپس زدگي يا تحريف غرايز، نه تنها به پيدايش بيماري هاي رواني مي انجامد بلكه راه سياله رواني را به واسطه عقده هاي خاص مي بندند وگرنه تمايل اصلي انسان يا امكان را دارد كه او را به سوي كمال خود سيردهد؛ از اين رو اساس دعوت پيامبران برفطرت توحيد و اخلاق فطري است. درهر انسان بيماري هنوز فطرت در ضمير ناخودآگاه او جاي دارد هرچند به جهت عوامل بيروني و محيطي از ضمير خود آگاه به پس رانده شده است.يعني تمايلات فطري درشرايط و موقعيت هاي خاصي و دراثر عوامل گوناگوني دروجود بشر كم فروغ مي گردد ولي هيچ گاه واقعيت فطري او نابود نمي شود بلكه درگوشه اي از نهاد او نهان مي گردد. اين فطرت را بايد بيدار كرد؛ زيرا قرآن همه انسان ها را داراي فطرت پاك و كمال خواه مي داند كه برخي از آن ها به علل مختلف تربيتي دچار بحران روحي و رواني شده اند. اين بحران خود را به صورت هاي مختلف نشان مي دهد. ترديدي نيست كه مجرمان و بزهكاران اجتماعي نيز ازجمله اين بيماران هستند. اينان به نحوي دچار كسالت ها و بيماري هاي روحي و رواني هستند وجرمهاي آنان از همين بيماري و كسالت هاي كم عمق رواني سرچشمه مي گيرد يا در نتيجه معاشرت با افراد بي بند و بار و محيط ناسالم اجتماعي دچار چنين حالتي شده اند.
به طوركلي تنها واكنش هاي شديد و فشار براي مبارزه با جرايم نمي تواند سبب ريشه كن شدن بزهكاريها شود. كيفر مجرم كه به منظور رعايت فرد و اجتماع بر او وارد مي شود لازم است ولي كافي نيست، چون هرچند كه درنهايت مجازات و كيفر نتيجه طبيعي و بازده عمل خود مجرم است تا توازن و عدالت درجامعه انساني و حيات اجتماعي به خطر نيفتد ولي لازم تر آن است تا در تربيت مجرمان بازنگري شود. پيش از هر چيز بايد درراستاي تغيير بينش و نگرش آنان به هستي و زندگي تلاش كرد؛ چون بسياري از اعمال مجرمانه و بزهكاري ريشه در عدم درك درست مفهوم هستي و زندگي دارد؛ انسان وقتي درك درستي ازآفرينش، هدف آن و هدف از زندگي نداشته باشد به راحتي مرتكب بزهكاري مي شود.

ضرورت تغيير در بينش و نگرش بيماران رواني

براي ايجاد تعديل يا تغييرشخصيت ورفتار فرد، ضرورت دارد تا ابتدا درباره تعديل يا تغيير افكار و گرايش هاي فكري آن ها اقدام شود، چرا كه رفتار انسان به مقدار زيادي تحت تأثير افكار وگرايش هاي او قراردارد. به همين دليل هدف اساسي روان درماني، دگرگوني و تغيير نوع تفكرات بيماران رواني درباره خودشان، مردم، زندگي و مشكلاتي است كه پيش از اين از مقابله با آن ها عاجز بودند و همين موجب اضطراب ايشان مي شده است. اما بيمار رواني، با تغيير افكاري كه در اثر درمان حاصل مي كند، دربرابر مشكلات و حل آن ها توانا مي شود و غالباً پس از درمان درك مي كند، مشكلاتي كه درگذشته سبب اضطراب و بيماري اش مي شدند به آن اندازه اي كه او تصور مي كرد، حايز اهميت نبوده و درواقع دليل موجهي براي اضطراب شديدش به خاطر آن ها وجود نداشته است.
اساساً يادگيري عملي است كه درجريان آن، افكار، گرايش ها، عادت ها و رفتارهاي انسان تعديل مي شود و تغيير مي يابد. كار روان درماني دراصل، تصحيح يادگيري هاي نادرست گذشته است كه بيماردرجريان آن با افكار اشتباه يا اوهامي درباره خدا، هستي، خود و ديگران درزندگي و مشكلات اضطراب انگيزي مواجه بوده است. بيمار شناخت درست تري از مفهوم هستي و نقش توكل و تكيه بر خدا و نيز روش هاي مشخصي از رفتار دفاعي را مي آموزد تا دربرابر مشكلات مقاوم شود و راه حل آن ها را بيابد و از شدت اضطرابش كم شود.
روان درمانگر مي كوشد افكار بيمار را تصحيح كند و او را وادارد كه به مفهوم زندگي، خود و مردم و مشكلات خويش با ديدي واقع بينانه و درست بنگرد و هم به جاي فرار از مشكلات با آن ها مقابله نمايد و به جاي ادامه دادن حالت درگيري رواني در جهت حل آن ها بكوشد. اين تغيير نگرش نسبت به خدا، خود،مردم و زندگي، بيمار را درمقابله با مشكلات و حل آن ها توانا مي سازد و به اين ترتيب از درگيري رواني و اضطراب رهايي مي بخشد و زندگي اش را همراه با نشاط، طراوت، رضايت و خشنودي و خوشبختي قرين مي سازد.
قرآن به منظور تغيير افكار و گرايش ها و رفتارهاي مردم هدايت آن ها به صلاح و ايجاد افكاري تازه درباره ماهيت و رسالت انسان و ارزش هاي اخلاقي روش هايي درپيش گرفت كه قرين موفقيت بوده و شخصيت مسلمانان را انساني، كامل، متعادل، آرام و مطمئن قرارداد.

منابع:

1- قرآن و روان شناسي، دكتر محمد عثمان نجاتي، ترجمه: عباس عرب، بنياد پـژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي، چاپ دوم، 1369 مشهد.
2-رسالت اخلاق درتكامل انسان، سيد مجتبي موسوي لاري بوستان كتاب دفتر تبليغات، چاپ چهارم، 1376، قم.
لینک همین مطلب به کیهان:http://www.kayhannews.ir/840218/6.htm

سه شنبه 4 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول و مباني راهنمايي و مشاوره از ديدگاه اسلام(1)

اصول و مباني راهنمايي و مشاوره از ديدگاه اسلام(1)

محمدرضا مطهري
چكيده

«اصل» واصول به معناي بن، ريشه، اساس، زيربنا، قاعده و يا قانون است. اصول راهنمايي ماهيت عمل راهنمايي را روشن مي‌سازد و به فعاليت راهنما جهت مي‌بخشد. در اين مقاله، تلاش شده است كه اصول راهنمايي و مشاوره از ديدگاه اسلام، برگرفته از آيات قرآن، روايات و سيره معصومان(ع)و نظريات دانشمندان اسلامي، تبيين گردد. اصول و مباني در هر علم از اهميت بسزايي برخوردار بوده و به منزله زيرساخت آن علم است.فعاليت‌ها و روش‌هاي راهنمايي و مشاوره بر اصول آن علم استوار است. در واقع، اصول و مباني اين علم به فعاليت‌ها، روش‌ها و فنون مشاوره جهت مي‌دهند و نقش بنيادي و اساسي در فعاليت‌هاي راهنمايي و مشاوره دارند.

اصول  هدايت و راهنمايي در اسلام

اصول هدايت و راهنمايي در اسلام مبتني بر اصولي است كه به ذكر مهم‌ترين آن‌ها در اين نوشتار مي پردازيم:

1. اصل كرامت

احترام به شخصيت آدمي از اصولي است كه در راهنمايي بايد رعايت شود. خداوند متعال نيز بني آدم را تكريم كرده است. خداوند هيچ موجودي را برتر از انسان نيافريده است. قرآن كريم  مي‌فرمايد: «ما فرزندان آدمي را گرامي داشتيم و آنان را بر مركب‌هاي برّي و بحري سوار كرديم و از غذاهاي پاكيزه روزيشان داديم و آنان را بر بسياري از مخلوقات، برتري ]خاصّي [بخشيديم.» 1 از اين آيه درمي يابيم كه خداوند بر نوع بشر منّت نهاده و به او دو چيز عطا كرده است: يكي كرامت و ديگري برتري بر ساير مخلوقات. منظور از «تكريم» انسان، اعطاي خصوصياتي به اوست كه در ديگران نيست.2 «تكريم» معنايي است نفسي، ارتباطي با ديگران ندارد، تنها شخص كريم مورد نظر است كه داراي شرافت گردد. مراد از «تفضيل» و برتري نيز اعطاي خصوصياتي به انسان است كه با آن در ديگران شريك است، ولي انسان به نحو اكمل برخوردار است; يعني هر كمالي كه در ساير موجودات هست، حدّ اعلاي آن در انسان مي باشد.3 انسان داراي دو نوع كرامت است: كرامت ذاتي، كرامت اكتسابي.

  كرامت ذاتي

انسان بر همه موجودات و بر فرشتگان برتري دارد. به عبارت ديگر، انسان از اين جهت داراي زمينه واستعدادي است كه هيچ موجودي اين امتياز را ندارد. در اين باره، قرآن كريم مي فرمايد: «و لَقَد كرَّمنا بني آدم»4 مقصود اين است كه، خداوند در خلقت و آفرينش، انسان را مكرّم قرار داد; كرامت و شرافت و بزرگواري را در سرشت و آفرينش او نهاد. اصلاً كرامت و عزّت و بزرگواري جزئي از سرشت انسان است.5 اگر انسان مانند ساير موجودات از خاك خلق مي شد، كرامت براي او ذاتي يا وصف اوّلي نبود، ولي انسان داراي فرع و اصل است; فرع او به «خاك» برمي گردد و اصل او به «الله» منصوب است. پس انسان في نفسه كريم است. ممكن است گرايش هايي به عالم خاكي داشته باشد، اما روحاً و فطرتاً به سمت كرامت متمايل است. 6  از همين رو، خداي متعال در زمينه خلقت انسان مي فرمايند: «فَتَباركَ اللّه أحْسَنُ الخالقين»7 از اين جمله به دست مي آيد كه «مبارك بودن خدا» به لحاظ افاضه جسم انسان يا نشئه نباتي او نيست، بلكه مربوط به مقام انسانيت اوست و اين مقام انسانيت است كه مايه سجود فرشتگان است، في نفسه گرامي است و نسبت به ديگر آفريدگان برتري دارد.

  كرامت اكتسابي

كرامت اكتسابي انسان وابسته به‌تقوا واعمال نيك انسان است. خداوند در قرآن كريم، تقوا را تنها محور كرامت مي‌شمارد. تقوا خود محصول معرفت و عمل صالح است. بنابراين، فقط انسان آگاه به قوانين الهي و وارسته از زشتي ها و آراسته به زيبايي‌هاي خداي كريم است. در اهميت مقام كرامت، همين بس كه اولين آيه‌اي كه بر قلب مطهّر رسول اكرم(ص) نازل شد، آيه كرامت بود و آخرين آيه نيز درباره تقوا، كه محور كرامت است. خداوند معيار برتري انسان را تقوا معرفي مي‌كند: «يا ايُّها النّاسُ انّا خَلَقْناكُم مِنْ ذَكَر و اُنْثي... اِنَّ اكْرَمَكُمْ عِنْداللّه اَتْقيكُمْ.»8 اي مردم، ما شما را مذكر و مؤنث آفريديم اما مذكر و مؤنث بودن ارتباطي با كرامت ندارد، كرامت صفت روح انسان است و روح انسان نه مذكّر است و نه مؤنث، روح انسان مجرّد است و همه فضايل اخلاقي به روح او برمي گردد. بنابراين، نه ذكور بودن مايه فخر است و نه مؤنث بودن مانع كرامت. اين آيه معيار كرامت را در تقوا منحصر نموده و جز تقوا، هر معيار ديگري را نفي مي‌كند. انسان با تقوا كريم است. در نتيجه، فرد  اتقي، اكرم است.
  از اين رو، از اين كه خداي متعال مي فرمايد «ما به بني آدم كرامت داديم»، به دست مي آيد كه فطرت انسان، كريم است و كرامت او رهين روح انساني اوست. اين روح بالفعل، در همه افراد انسان موجود نيست، بلكه انسان بايد بكوشد تا اين روح به فعليت برسد وكرامت بالقوّه خود را به فعليت برساند. و اگر در جهت عكس حركت كند، استعداد كرامت خويش را دفن كرده است. بنابراين،كساني كه كرامت نفس و شرف معنوي دارند، براي حفظ اين گوهر گرانبها، هرگز پيرامون گناه و نادرستي نمي‌گردند. در مقابل، افرادي كه در خود احساس زبوني و فرومايگي مي‌كنند، در ارتكاب گناهان، بي باك و به هر پستي و ذلتي تن مي دهند.
  حضرت علي(ع) درباره اثر كرامت مي فرمايند: «آنان كه شرافت نفساني دارند، خويشتن را به خواهش‌هاي پست آلوده نمي‌كنند.»9 و در جاي ديگر درباره نتايج زبوني و حقارت شخصيت مي فرمايند: «آن كس كه خويشتن را پست و فرومايه بداند، به خير و نيكي اش اميدوار نباش.»10 امام هادي(ع) نيز مي فرمايند: «كسي كه خود را كوچك بداند و در خود احساس حقارت كند، خويشتن را از شرش در امان مدان».11  اميرمؤمنان(ع) درهمين زمينه مي فرمايند: «زبان مردم فرومايه و بي شخصيت بر آنان حكومت مي كند، هر چه مي خواهند مي‌گويند و از گفته هاي نارواي خود، به دليل حقارت نفس، احساس شرمساري نمي كنند».12
  بنابراين، در راهنمايي و مشاوره لازم است كه به فرد احترام نموده و سعي نماييم كرامت بالقّوه شخص را به سمت بالفعل شدن سوق دهيم و او را متوجه ارزش وجودي خويش سازيم.

2. اصل اختيار

انسان به اقتضاي فطرت الهي خود، و به دليل اين كه موجودي چند بعدي است و به اعتبار كرامتي كه خداوند براي او مقرّر فرموده، موجودي مختار است، و كرامت خود را بايد با اختياركسب كند. در واقع، از ديدگاه اسلام، انسان موجودي است كه داراي ميل ها و جاذبه هاي معنوي است كه ساير موجودات فاقد آن مي باشند. اين جاذبه ها به انسان امكان مي دهند كه دايره فعاليت خويش را از حدود ماديات توسعه دهد و تا افق عالي معنويات بكشاند. انسان همچنين قادر است در برابر ميل‌هاي دروني خود مقاومت و فرمان آن ها را اجرا نكند يا به بعضي از آنها پاسخ گويد و بعضي ديگر را مهار نمايد، يا از آنها در جهتي خاص استفاده كند. اين توانايي انسان، به حكم نيرويي است كه آن را «اراده» مي نامند و تحت فرمان عقل عمل مي نمايد. اين توانايي بزرگ از مختصات انسان است و بر اساس اين توانايي است كه انسان يك موجود آزاد، انتخاب گر و صاحب اختيار مي باشد.13
  از جمله معيارها و ملاك هاي ارزش انسان و تفاوت او با حيوانات، نيروي اختيار او است. زيربناي اخلاق و حقوق مسأله اختيار است و اگر انسان مجبور باشد، ارزش هاي اخلاقي، معنا پيدا نمي كنند. علاوه بر اين، اصل «اختيار» از نظر تربيت نيز اهميت فراواني دارد; زيرا اگر شكلي از جبرگرايي در انسان وجود پيدا كند و معتقد شود در كارهايش از خود اختياري ندارد و محكوم عوامل جبري بيروني است، طبعاً در تلاش‌هاي خود سست مي شود و احساس مسئوليت از او سلب مي گردد.14
  انسان‌هاي تنبل فعاليت ندارند، به خود زحمت نمي دهند،  معمولاً يك نحو گرايش جبري پيدا مي كنند و رفتار خود را به يك عامل جبري نسبت مي دهند. براي مثال مي‌گويند: «محيط مرا چنين بار آورده است»، «من تقصيري ندارم». و يا مي‌گويند: «همه كارها دست خداست و ما كاره اي نيستيم»; و يا قضا و قدر را بهانه مي‌كنند. در حقيقت، ريشه رواني اين پاسخ‌ها در تنبلي و راحت طلبي انسان است. قرآن بدون آن كه تأثير عوامل نامبرده را نفي يا فاعليت الهي را انكار كند، مسؤوليت كار انسان را به عهده خود او مي گذارد. و در برابر افرادي كه كوشيده‌اند با توسّل به قدرت و نيرويي مافوق خود، خويشتن را معذور بدارند، موضع مي‌گيرد. گروهي به مشيّت مطلق خدا متوسّل شدند و گفتند: «اگر خدا مي خواست، ما مشرك نمي‌شديم.»15 در پاسخ اين گروه گفته شده است: هر چند اگر خدا مي خواست مي توانست طرحي دراندازد كه هيچ انساني به شرك نگرايد، اما خداوند چنين انسان دست بسته‌اي را نخواسته و شرك، خود دليل اختيار انسان است. خداوند علاوه بر اين كه، مشيّت خود را از اين كه به هدايت يا شرك انسان‌ها تعلّق بگيرد بر كنار داشته، سلطه نيروهاي سماوي و ارضي را نيز از انسان منتفي مي‌داند. ملائكه مي‌توانند بر انسان مؤثر باشند، اما به طريقه «الهام» نه به نحو «الزام»; چنان كه شياطين تنها قادر به «وسوسه»اند و ياراي «گمراهي» ندارند. در شمار نيروهاي ارضي، مي‌توان از حكّام در نظام‌هاي حكومتي، فرهنگ اجتماعي، چهره‌ها و شخصيت‌هاي نافذ جامعه، نظام خانواده و توارث نام برد كه در قرآن، بر اضطرار انسان در برابر هيچ يك از نيروها صحّه نگذاشته است. گرچه تأثيرگذاري هر يك از نيروها بر انسان آشكار است، اما آنچه در وراي آنها قرار گرفته است و محور مسؤوليت انسان را تشكيل مي‌دهد، «خواست» اوست و خواست او مورد «خواست» خداوند بوده است.16
  قرآن در برخي آيات، آزادي و اختيار انسان را مطرح مي سازد: «هر فردي در گرو اعمالي است كه آن را كسب كرده است.» 17 در جاي ديگر مي فرمايد: «راه راست را به او (انسان) نشان داديم، خواه شكرگزار باشد يا كفران ورزد.»18همچنين مي فرمايد: «پس هركه مي خواهد ايمان بياورد و هر كه مي‌خواهد كفر بورزد.»19 اين كه انسان مي تواند انتخاب كند، اراده نمايد، تصميم بگيرد و راه را برگزيند،از بزرگ ترين امتيازاتي است كه خداوند به انسان عطا كرده است.
  اسلام بر خلاف ساير مكاتب، كه انسان را مجبور و تابع شرايط محيطي و اقتصادي و سياسي و عوامل غريزي و وراثتي مي دانند، انسان را موجودي مختار، صاحب اراده و انتخاب كننده مي داند. ولي بايد توجه داشت كه اختيار انسان بي حدّ و حصر نيست; چنان كه امام صادق(ع) مي فرمايند: «نه جبر است و نه تفويض (اختيار)، بلكه امري است ميان اين دوامر.»
  اصل «مختار بودن انسان» دلالت بر اين مي‌كند كه روش تعليم و تربيت در اسلام كوركورانه و تعبّدي نيست، بلكه تفقّهي و استدلالي است تا شخص اختيار گزينش داشته باشد. خداوند  مي فرمايد: «پس بندگان را بشارت ده كه چون سخني را بشنوند، نيكوترِ آن را پيروي كنند(عمل نمايند.)» 20
  بنابراين، از آنجايي‌كه، انسان داراي اختيار است و خود در سرنوشت خويش مؤثر است، بايد از طريق راهنمايي و مشاوره، شرايط و امكانات لازم فراهم گردد و موقعيت‌ها به فرد شناسانده شوند و راه هاي متعدد بررسي گردند تا افراد بتوانند با ميل و رغبت خود، آگاهانه تصميم بگيرند و راه زندگي خويش را مشخص سازند. در واقع، انگيزه‌هاي حقيقت‌گرايي در آنان پرورش يابد، نه آن كه آنها قالبي بار آيند و فقط تكراركننده مسائل و مطالب يا رفتارهايي باشند كه به آنان القا مي شود. چنين روشي در خور بردگان است و از پرورش و شكوفايي جنبه هاي خلاّقيت و ابتكار انسان، كه از ابعاد فطري الهي اوست، جلوگيري مي نمايد.

3. اصل مسئول بودن انسان

از منظر اسلام، انسان به حكم برخورداري از جوهر روحاني مستقل و اراده اي‌كه از ذات روحاني او سرچشمه مي‌گيرد، مختار و آزاد است و هيچ جبر و ضرورتي، آزادي و اختيار را از او سلب نمي‌كند. از اين رو، در برابر خداي متعال مسئول است و بر اساس همين مسئوليت، وظايفي‌درقبال خود، خانواده، جامعه و طبيعت دارد.21  در ميان تمام موجودات، فقط انسان داراي ويژگي خاص تكليف پذيري است. در صورتي كه، موجودات ديگر چنين لياقتي ندارند. جمادات و نباتات چون علم و ادراك و اراده ندارند، شايسته تكليف نيستند و در برابر اعمالشان مسئوليت ندارند. حيوانات با اين‌كه، نسبت به اعمالشان شعور، احساس و اراده دارند، اما چون فاقد عقل هستند، نمي‌توانند در آثار و عواقب كار خود بينديشند و غرايز و اميال خود را مهار كنند. به همين دليل، استعداد پذيرش تكليف را ندارند. همچنين ملائكه چون داراي مسئوليت مشخص هستند، عصيان و تخلّف در آنها تصور نمي شود، لياقت تكليف پذيري ندارند.22 خداوند درباره آنها مي فرمايد: «هرگز نافرماني نخواهند كرد و به دستورهايش عمل خواهند نمود.»23  اما انسان از آنجايی که، از آفرينش ويژه اي برخوردار است، مي تواند مورد تكليف و امر و نهي قرار گيرد و مسؤوليت پذير باشد. از يك سو، موجودي مادي است و برخوردار از روح نباتي و حيواني است و از سوي ديگر، داراي روح مجرّد ملكوتي و عقل انساني است كه به وسيله آن مي تواند در عواقب و آثار كارهاي خود بينديشد و از اين طريق، اميال نفساني خويش را مهار كند. همچنين موجودي است آزاد و مختار كه مي تواند راه سعادت و كمال خويش را بيابد و با علم و اراده و اختيار آن را برگزيند و دنبال كند. مسئول بودن انسان موضوعي است مسلّم، و پيامبران مبعوث شده اند تا اين مسؤوليت بزرگ را به انسان‌ها بنمايانند و در انجام آن يار و مددكارشان باشند.24
  قرآن كريم انسان را مسئول سرنوشت خود دانسته، مي‌فرمايد: «هرگز از چيزي كه نسبت به آن علم نداري، پيروي مكن، كه گوش و قلب و چشم، همگي مورد بازخواست اند.»25 در جاي ديگر مي فرمايد:«مسلّماً در برابر آنچه مي‌كنيد مسئول هستيد و مورد سؤال قرار مي گيريد.»26
  سخن پيام آوران الهي اين است كه،  انسان جز آنچه كرده بهره‌اي نمي برد. قرآن دراين باره مي فرمايد: «هيچ كس، بار گناه ديگري را به دوش نخواهد گرفت; زيرا بار سنگين را صاحب عمل بايد به دوش بكشد و چنين نيست كه بار انسان را ديگري براي انسان حمل كند.» 27 اسلام انسان را به اين متذکر می‌شودكه سرنوشت وي در گرو عمل اوست.  قرآن درباره اين طرز تفكر واقع بينانه و منطقي و منطبق با ناموس خلقت، مي فرمايد: «وَ اَنْ لَيْسَ لِلْانسانِ اِلاّ ما سَعي«؛ براي بشر جز آن چه كوشش كرده، نيست. 28  يعني: سعادت بشر در گرو عمل اوست.
  با استناد به آيات قرآن كريم و آموزه های دينی، كه انسان به دليل مختار بودن مسئول اعمال خويش است، راهنما و مشاور بايد بستر و زمينه‌اي را فراهم كند كه مراجعان با واقعيت‌ها روبه رو شوند و مسئوليت رفتار خويش را بپذيرند و بدانند تا مسئوليت رفتار خويش را به عهده نگيرند، تغييري در وضع آنان صورت نخواهد گرفت و مشكلشان برطرف نخواهد شد.

4. اصل توجّه به تمام ابعاد وجودي انسان

انسان موجودي چند بعدي است كه در وجود او، ابعاد مادي و معنوي، فكري و عاطفي، فردي و اجتماعي، اخلاقي و هنري، فرهنگي و اقتصادي و مانند آن وجود دارند. در تربيت انسان كامل،  لازم است بر همه ابعاد و جنبه‌هاي وجودي او توجه شود و اين ابعاد به صورت هماهنگ و متعادل رشد و تكامل يابند تا انسان حقيقي پرورش يابد و انسانيت او تحقق پيدا كند.29  عدم توجه به همه ابعاد وجودي انسان و يا توجه بيش از حد به يك بعد و ناديده گرفتن ساير ابعاد، جامعيت وجود آدمي را ناديده گرفته، انسان يك بعدي و تك ساحتي مي سازد و اگر انسان را فقط در يك بعد ببينيم و او را در همان بعد تربيت كنيم، در حقيقت، موجبات مرگ و نابودي شخصيت انساني او را فراهم آورده و موجب توقف و ركود او در سير و حركت به سوي «اللّه» شده ايم.30
  در واقع، يك بعد وجودي انسان، همان جنبه مادي اوست كه از گل بدبوي تيره رنگ ايجاد شده كه در قرآن كريم آمده است: «و ما انسان را از گل خشكيده اي كه از گل بد بوي تيره رنگ گرفته شده است، آفريديم»31  و در جاي ديگر، مي فرمايد:«خداوند آفرينش انسان را از گل آغاز كرد و آن گاه، ازدياد نسل را از قطره اي آب پست مقرّر داشت»32 بعد ديگر انسان، بعد معنوي انسان مي باشد كه به عنوان روح منسوب به خدا از آن ياد شده است. قرآن می‌فرمايد: «سپس به آفرينش او (انسان) پرداخت و از روح خود در او دميد و براي شما گوش و چشم و دل آفريد; اندكي از شما سپاسگزاري مي كنند.»33 يا مي فرمايد:  «هنگامي كه او را آفريدم و در او از روح خود دميدم، در برابر او سجده كنان قرار گيريد.» 34 از اين بيان قرآن بر مي آيد که، اين گونه نيست که خداوند جزئي از وجود خود را وارد بدن انسان کرده باشد، بلكه بيان شرافت و والايي روح انسان است; يعني روح انسان آن قدر ارزش وجودي دارد كه خداوند آن را به خودش نسبت دهد.
  پرورش بعد روحي و نفساني انسان در كنار پرورش ابعاد ديگر، از منزلتي شايان توجه برخوردار است; زيرا از نظر اسلام، حقيقت وجود انسان و شخصيت او همان روح يا نفس است، نه آن كه نفس جزئي از شخصيت انسان باشد و جزء ديگر آن بدن. جسم آلت و وسيله‌اي در دست نفس است و اداره آن به عهده نفس مي باشد. آيه ذيل نشان مي‌دهد كه قرآن شخصيت انسان را همان نفس مي داند: «بگو فرشته مرگ،كه مأمور قبض روح شماست، شما را به طور كامل مي گيرد. پس به سوي پروردگارتان بازگشت خواهيد كرد.»35 در اين آيه، با توجه به اين كه ملك الموت روح انسان را قبض مي كند نه جسم را، روشن مي‌شود كه حقيقت وجود انسان نفس اوست، نه بدن. در آيه ‌ديگر مي‌فرمايد:«خداوند است كه هنگام مرگ ارواح خلق را مي گيرد.»36 بنابراين، آنچه گرفته مي شود نفس يا روح است و آن تمام حقيقت وجود انسان را تشكيل مي‌دهد.
  اما با اين حال، توجه به همه ابعاد انسان بايسته است.از اين رو،تعاليم اسلامي همه پيروان خود را موظّف به نگاهباني دقيق از جسم و بدن مي‌داند و به هيچ كس اجازه نمي‌دهد به بدن و تن خود لطمه و خدشه‌اي وارد سازد، وگرنه مورد بازخواست الهي قرار مي‌گيرد.
  بسياري از اعمال عبادي از قبيل روزه، حج، جهاد، وضو و امثال آنها، در صورتي‌كه، به سلامتي جسم و اندام انسان، لطمه‌اي وارد سازد و يا شخص از نظر جسماني قادر به انجام آنها نباشد، ضرورت اجراي خود را از دست مي‌دهند. پيامبر اكرم(ص)مي‌فرمايند:«تن و بدن تو بر تو حقي دارد»37 كه بايد وظيفه خود را در اداي آن حق، ايفا نمايي. اداي حق بدن ايجاب مي كند كه انسان در نگاهباني و تأمين حوايج آن بكوشد و از تندرستي خويش پاسداري كند.
  مكتب حياتبخش اسلام، به همه نيازهاي انسان، اعم از مادي و معنوي، توجه دارد; يعني از نظر اسلام، هيچ بعدي در وجود انسان بيهوده نيست و خداوند حكيم هرچه آفريده خير و نيك است. انسان هايي كه خود را منحصراً در بهتر زيستن از ديد بعد مادي و در حد و مرز درست كاركردن اعضا و اندام و كام‌جويي‌هاي بدني قانع سازند و جسم و بدن را به عنوان خادم و ابزاري براي پرورش روح و جان به كار نگيرند و نيروهاي جسماني را در مسير خدمت به جهات والاي خويش به كار نيندازند، از ديدگاه قرآن كريم در سطح گله و رمه چهارپايان و جانوران و بلكه گمراه‌تر و فروتر از آنها معرفي مي‌شوند:«لَهُمْ قُلُوبُ لا يَفْقَهُونَ بِما، وَ لَهُمْ اَعْيُنُ لايُبْصروُنَ بِما وَ لَهُمْ آذانُ لايَسْمَعوُنَ بِها اوُلئِكَ كَالْانعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ، اوُلئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ.»38
  يكي ديگر از ابعاد وجودي انسان، عقل و انديشه است كه قرآن آن را از عناصر سازنده انسان يا بال‌هاي تكامل وي مي‌داند. قرآن‌ کريم دراين باره مي‌فرمايد: «(اي پيامبر) بگو آيا نابينا با بينا برابر است؟ چرا تفكر نمي‌كنيد؟»39 از نظر قرآن كريم، انسان به وسيله عقل و انديشه خود مي‌تواند به مبدأ آفرينش پي برده، هدف‌داري جهان هستي را درك كند. «آيا در خود نينديشيده‌اند.» كه خداوند آسمان‌ها و زمين و آنچه را در آسمان‌هاست به حق آفريده؟»40
  قرآن کريم يكي از وظايف انبيا را تعليم مي‌داند. انبيا به وسيله تعليم، مردم را به سوي خدا فرا مي‌خواندند. ايشان در جهت رشد صحيح عقل و انديشه بشر تلاش بسيار مي‌كردند و در كنار بيدارسازي ديگر ابعاد انسان، از اين بعد هيچ گاه غافل نبودند:«از ميان شما، پيغمبري از جنس خودتان فرستاديم تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را تزكيه كند و كتاب و حكمت بياموزد و شما را بر آنچه نمي‌دانستيد آگاه سازد.»41 رهنمودهاي اسلام در تقويت و پرورش اين بعد، به قدري دقيق و عميق و گسترده است كه بدون اغراق و گزافه‌گويي نسبت به تمام فرهنگ‌هاي بشري، بي‌نظير است. تعاليم اسلام همه لحظه‌ها را در پرورش اين نيرو مي‌يابد، كاربرد نيروي عقل از ديدگاه تعاليم اسلامي، به‌گونه‌اي است كه نيك‌بختي فرد و جامعه در امر دين و دنيا را زير چتر حمايت خود مي‌گيرد. انسان در منطق تعليم و تربيت اسلامي، اگر حتي يك لحظه كوتاه، دست‌اندركار تمرين و ورزش بعد عقلي خود گردد; يعني بينديشد، ارزش اين انديشيدن از ارزش عبادت يك ساله و حتي شصت ساله او فزون‌تر و پربارتر است: «يك لحظه تفكر از عبادت شصت ساله او فزون‌تر و پربارتر است: «يك لحظه تفكر از عبادت شصت سال بهتر است.»42
  قرآن كريم همان گونه كه به عقل توجه داشته و افراد را بر آن مي دارد كه از انديشه و تفكر غافل نباشند، به دل نيز، كه كانون عواطف است، توجه دارد و پرورش اين بعد وجودي انسان از ديدگاه اسلام، در كنار پرورش ابعاد ديگر از منزلت شايان توجه برخوردار است. از اين رو، خداي متعال رستگاري و كام‌يابي انسان از خويشتن را در گرو تزكيه و تهذيب اين بعد گران‌قدر امكان‌پذير مي‌داند:«كسي كه (قلب خود را از آلودگي‌ها) پاك نگه‌داشت رستگار شد.» 43 قرآن دل را مركز آرامش و اطمينان مي‌داند. در آيات بسياري، اطمينان خاطر و آرامش روان به قلب و دل نسبت داده شده است:«كساني كه ايمان آوردند و دل‌هايشان با ذكر خدا اطمينان يافته است. آگاه باشيد كه با ياد خدا دل‌ها آرامش مي يابد.»44 در جاي ديگر مي‌فرمايد:«او كسي است كه آرامش را بر دل‌هاي مؤمنان فرستاد تا بر ايمانشان افزوده شود.»45
همان گونه كه، بدن و عقل انسان دست‌خوش انحراف و بيماري مي‌گردد، قلب و دل انسان نيز كه كانون احساس است، دچار بيماري و قساوت گشته، نمي‌تواند احساس‌هاي لطيف و ظريف را در خود بپذيرد. در همين زمينه قرآن مي فرمايد: «سپس دل‌هاي شما قساوت گرفت و مانند سنگ يا سخت‌تر از آن گشت; چرا كه «برخي سنگ‌ها مي‌شكافند و از آنها نهر جاري مي‌شود.»46 همچنين مي‌فرمايد: «واي بر آنها كه بر اثر قساوت قلب ياد خدا (در آنها اثر نمي‌كند)!»47
  براي خوديابي و خدايابي، موفقيت انسان، عاملي كه به كار مي‌آيد و مي‌تواند انسان را بر ارزش‌هاي موجود در او واقف و آگاه سازد تا از اين طريق، كوشش‌ها و تلاش‌هاي او به سعادت منتهي شود و از آن در روز قيامت بهره‌مند گردد، قلب سليم و پاكيزه از آلودگي‌هاي نفساني است:«روزي كه مال و فرزند نفعي ندارند و تنها كسي در آن روز نفع مي‌برد كه با قلبي سليم به سوي خدا آمده باشد.»48؛ «کسي كه به خدا ايمان بياورد(خدا) قلب او را هدايت مي‌كند و خداوند بر هر چيزي داناست.»49
  دو كانون عقل و دل به هيچ وجه نبايد از يكديگر جدا شوند، بلكه اين دو به ياري يكديگر در سايه رهنمودهاي اسلام همچون دو بال نيرومند و كارامدي هستند كه مي‌توانند انسان را به اوج اهداف و قلّه‌هاي رفيع آفرينش به پرواز درآورند و انسان با ايجاد نيروي كافي در آنها در معراج خود، آن‌چنان اوج گيرد كه فرشته از صعود به اين قلّه‌ها احساس ناتواني كند. به طور كلي، بايد دانست كه در مكتب توحيد، سلامت قلب مقدّم بر سلامت عقل اوست; زيرا در صورت عدم سلامت قلب، عقل سالم در خدمت قلب سالم قرار گرفته و وسايل برآوردن حاجات و آرزوهاي نادرست آن را فراهم مي‌كند.
  بنابراين، بايد گفت: چون خداوند متعال حكيم است و جهان و ابعاد آنها را بي‌جهت و عبث نيافريده، پس بايد با توجه به حكمت الهي در آفرينش انسان، تمامي ابعاد وجودي انسان را مدّنظر قرار داد و هيچ يك از آنها را جدا و گسسته از يكديگر پرورش نداد; همه به طور هماهنگ و متوازن بايد در جهت ارزش‌هاي اسلامي مورد توجه قرار گيرد و شكوفايي اين ابعاد در برنامه كار مشاوره و راهنمايي لحاظ شود. با توجه به بررسي ابعاد مزبور، ملاحظه مي‌شود كه راهنمايي و مشاوره با رشد همه جانبه و متعادل فرد در ابعاد فكري، اخلاقي و اجتماعي و نيز با تكامل و تعالي روحي و معنوي انسان ارتباط دارد. انسانيت انسان در گرو شكوفايي اين ابعاد است كه منطبق با فطرت و طبيعت انسان مي‌باشد و بايد از طريق راهنمايي و مشاوره، زمينه‌اي فراهم كرد كه تمام ابعاد و استعدادهاي انسان در جهت ارزش‌هاي اسلامي به‌طور هماهنگ و متعادل پرورش يابند تا روح انسان، كه همان حقيقت وجود انسان است، كمال يابد و رستگار شود.
 ادامه دارد.

پي نوشت‌ها 

1. اسراء:70
2. ر. ك: عبدالله نصري، مباني انسان شناسي در قرآن، (تهران: فيض کاشاني، 1372)
3. سيدمحمدحسين طباطبائي، تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، (قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم،1363)،  ج25، ص 265 و 266
4.  اسراء:70
5. مرتضي مطهري، تعليم و تربيت اسلامي،(تهران: صدرا، 1367)، ص 14
6. عبدالله جوادي آملي، كرامت در قرآن، ص 42 و 62
7. مؤمنون: 14
8 . حجرات: 13
9. آمدي، غررالحكم، ص 669
10. همان، ص 712
11. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار،(تهران: دارالکتب الاسلاميه،1362)، ج 17، ص 214
12. نهج البلاغه، ترجمه علينقي فيض الاسلام،(تهران: فقيه، 1367)، ص 1079
13. فصلنامه تعليم و تربيت، ش. 1، بهار 65، ص 25
14.  عبدالله نصري، پيشين، ص 130 و 131
15. انعام: 198
16. محمدتقي مصباح، اخلاق در قرآن، به قلم علي شيرواني، (قم: پارسايان، 1377)، ص 14 تا 16
17. مدّثّر: 38
18. انسان: 3
19. كهف: 29
20. زمر: 17 و 18
21. محمد محمدي اشتهاردي، داستان هاي مثنوي،(تهران: پيام آزادي، 1369)،  ج 4، ص 45
22. فصل نامه تعليم و تربيت، سال دوم، ش. 1، بهار 56، ص 27
23. تحريم: 6
24.  ابراهيم اميني، اسلام و تعليم و تربيت، ج 1، ص 48 و 49
25. اسراء: 36
26. نحل: 93
27. نجم: 38-40
28. نجم: 39
29. ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج 10، ص 145
30 . فصل نامه تعليم و تربيت، ش. 1، بهار 65، ص 16
31. حجر: 26
32. سجده: 7و8
33. سجده:7ـ9
34. حجر: 29
35. سجده: 11
36. زمر: 42
32 حسينعلي منتظري، درس‌هايي از نهج البلاغه،( قم: دفتر انتشارات اسلامي،بي تا)،  ج 1، ص 56 و 58
38. اعراف: 179
39. انعام: 50
40. روم: 8
41. بقره: 151
34 فخرالدين طريحي، مجمع البحرين 278، چاپ سنگي، 1314 هـ. ق
43. شمس: 9 ـ 10
44. رعد: 28
45. فتح: 4
46. بقره: 74
47. زمر: 22
48. شعراء: 88 ـ 89
49. تغابن: 11
سه شنبه 4 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول و مباني راهنمايي و مشاوره از ديدگاه اسلام(2)

اصول و مباني راهنمايي و مشاوره از ديدگاه اسلام(2)

محمدرضا مطهري
چكيده

اين مقاله نيم نگاهي به اصول و مباني مشاوره از منظر دين مبين اسلام دارد. در بخش نخست،‌ چند اصل از اصول هدايت و راهنمايي از جمله اصل کرامت انسان، اصل اختيار، اصل مسئول بودن انسان‌، اصل توجه به تمام ابعاد وجودي انسان را از منظر خوانندگان گرامي گذرانديم. در اين بخش نيز اصول ديگري از هدايت، راهنمايي و مشاوره را بيان مي کنيم. توجه به اصل کمال جويي و کمال خواهي و نيز توجه به تفاوت هاي فردي در ارائه راهنمايي و مشاوره از اصول مورد توجه در مکتب حياتبخش اسلام است.

5. اصل كمال جويي انسان

اصول و مباني راهنمايي و مشاوره برآنند كه انسان موجودي است داراي استعدادها و توانايي هاي گوناگون،كه با اختيار و انتخاب خويش  مي تواند كرامت هاي وجودي خود را تحصيل نمايد و فطرت الهي خويش را در بستر حيات مادي خود شكوفا سازد. اين امر بر اثر وجود حقيقتي به نام «روح» در وجود اوست كه توانايي كسب صفات الهي را دارد. از اين رو، انسان موجودي است كمال طلب. در واقع، مي توان گفت: هر موجودي كه داراي استعدادهاي بالقوّه است مي تواند تكامل يابد و از قوّه به فعل برسد. از اين رو، همه موجودات بالقوّه، كمال طلبند و به سبب هدايت تكويني وجودي كه دارند، به سوي كمال نوعي خود در حركتند. كمال حقيقي هر موجود عبارت است از: صفت يا اوصافي كه فعليت آن موجود اقتضاي واجد شدن آن ها را دارد، و امور ديگر در حدّي كه براي رسيدن به كمال حقيقي آن مفيد باشند، كمال مقدّمي آن خواهند بود. بنابراين، تكامل و حركت استكمالي يك موجود عبارت است از: تغييرات تدريجي كه براي آن حاصل مي شود، و بر اثر اين تغييرات تدريجي، استعدادي كه براي رسيدن به يك صفت وجودي دارد، به فعليت مي رسد. اين تغييرات به وسيله نيروهايي كه در سرشت موجود كمال پذير، به وديعت نهاده شده و با استفاده از شرايط و امكانات خارجي انجام مي پزيرند; مثلاً، يك دانه گندم وقتي زير خاك قرار گرفت و آب و هوا و حرارت و نور و ديگر شرايط فراهم آمد، شكافته مي شود و سپس، ساقه و برگ در مي آورد و خوشه مي كند و سرانجام، هفتصد دانه از آن پديد مي آيد. تغييراتي كه از آغاز در دانه گندم ظاهر مي شود تا به پيدايش هفتصد دانه كامل مي انجامد، در اصطلاح، «حركت استكمالي» ناميده مي شود، و نيروهايي كه در دانه مزبور وجود دارد و به وسيله آن ها، مواد لازم جذب و مواد زيان بار دفع مي گردند و اجزاي جذب شده با فعل و انفعالات خاصي به صورت دانه هاي مشابهي درمي آيد، «عوامل تكاملي» و آب و هوا و نور ديگر لوازم بيروني «شرايط تكامل» نام گذاري مي گردند.1

كامل اختياري و غيراختياري

تكامل گاهي به محض اجتماع شرايط لازم موجودي كه واجد نيروي كافي براي تكامل ويژه اي است خود به خود و بدون اراده حاصل مي شود و گاهي متوقّف بر اِعمال اراده و اختيار است. هرگاه تمام عوامل و شرايط لازم براي رسيدن به كمال در موجودي فراهم شود، به محض اجتماع شرايط لازم، به تكامل مورد نظر خود به خود و بدون اراده حاصل مي شود. اين نوع تكامل را اصطلاحاً «تكامل غيراختياري» مي نامند; يعني با فراهم بودن عوامل و شرايط، موجود اراده و نيرويي براي نرسيدن به كمال ندارد و خواه ناخواه به كمال خواهد رسيد. اين نوع تكامل شامل حال تمام موجودات غير از انسان مي شود.
  اما گاهي اين تكامل علاوه بر جمع آمدن شرايط ويژه متوقّف بر اِعمال اراده و اختيار نيز مي شود كه بدون اراده و خواست آن موجود، حاصل نخواهد شد. اين نوع تكامل را اصطلاحاً «تكامل اختياري» مي نامند. انسان از هر دو نوع تكامل برخوردار است; تكامل جسمي و فيزيكي انسان در اختيار خودش نيست و با فراهم آمدن كليه شرايط و مهيا بودن عوامل تمامي اعضا به رشد و نمو خود ادامه مي دهند و تكامل جسمي حاصل خواهد شد. اما تكامل معنوي انسان علاوه بر جمع شدن شرايط و فراهم بودن عوامل، مستلزم اراده و تمايل و خواست نيز هست كه اگر خواست، به كمال مي رسد و اگر نخواست، به كمال نخواهد رسيد.

معيار وملاك كمال انسان

آيا تشخيص كمال انسان از كمال هر چيز ديگر دشوارتر است؟ از جمله مجهولات انسان درباره انسان، همين مسأله است. براستي  كمال انسان به چيست؟ كمال در هر موجودي متفاوت است. كمال در هر موجودي متفاوت است; مثلاً، انسان كامل غير از فرشته كامل است; زيرا همان كساني كه ما را از وجود فرشتگان آگاه كرده اند، به ما گفته اند كه فرشتگان موجوداتي هستند كه از عقل محض و انديشه محض و از فكر محض آفريده شده اند; يعني در آن ها جنبه هاي خاكي، مادي، شهواني و غير اين ها وجود ندارد; همانند حيوانات. حيوانات صرفاً خاكي هستند و از آنچه قرآن آن را روح خدايي دانسته و معرفي مي كند، بي بهره اند. اما انسان موجودي است مركّب از آنچه در فرشتگان وجود دارد و از آنچه در خاكيان هست. انسان موجودي است هم «علوي» و هم «سفلي».2
  در اين باره، مولوي حديثي از اصول كافي را كه دربردارنده اين مضمون است، به صورت شعر درآورده است:
در حديث آمد كه خلاّق مجيد خلق عالم را سه گونه آفريد:
يك گروه را جمله عقل و علم و جود آن فرشته است و نداند جز سجود
نيست اندر عنصرش حرص و هوا  نور مطلق زنده از عشق خدا
يك گروه ديگر از دانش تهي همچو حيوان از علف در فربهي
او نبيند جز كه اصطبل و علف  از شقاوت غافل است و از شرف
و آن سوم هست آدميزاد و بشر از فرشته نيمي و نيمش ز خر
نيم خر خود مايل سفلي بود  نيم ديگر مايل علوي بود
تا كدامين غالب آيد در نبرد زين دوگانه تا كدامين برد نرد.3
  تفاوت كمال انسان با ساير موجودات به دليل همان تركيب ذاتي اش مي باشد كه در قرآن آمده است: «ما انسان را از يك نطفه آفريديم كه در اين نطفه، مخلوط زيادي از استعدادهاي گوناگون هست. او به مرحله اي رسيده است كه ما او را مورد آزمايش قرار مي دهيم; يعني به حدي از كمال رسيده كه ما او را آزاد و مختار آفريده ايم و لايق و شايسته تكليف گشته است. ما او را در معرض آزمايش قرار مي دهيم به همان دليل امشاج، ولي ديگر موجودات چنين شايستگي را ندارند.»4
  با توجه به مطالب ذكر شده و اين حقيقت كه سير تكاملي انسان از حيوانيت آغاز مي شود و به سوي انسانيت كمال مي يابد و انسان در آغاز وجود خويش، جسمي مادي است كه با حركت تكاملي جوهري به روح يا جوهر روحاني تكامل مي يابد،5 كمال نهايي انسان مربوط به روح او بوده و جنبه جسماني ندارد; زيرا حقيقت انسان روح اوست و تكامل انساني وي در گرو تكامل استعدادهاي روحي او مي باشد. رشد جسماني وي نيز تا اندازه اي كه لازمه تكامل روحي اوست، ارزش دارد و به هيچ عنوان كمال نهايي او نيست. بر اين اساس، هدف و مطلوب رشد و تكامل و تعليم و تربيت انسان در مكتب اسلام كيفي است، نه كمّي. هر چند در راه رسيدن به اين كمال كيفي، از كميّت ها به دور نيست و از امكانات مادي حيات به عنوان وسيله در راه رسيدن به اين كمال كيفي بهره مند مي شود.
  از سوي ديگر، انسان موجودي است مختار و در حركات اختياري او، ميزان پيشرفت و تكامل بستگي به اراده و اختيار وي دارد; يعني تكامل انسان علاوه بر استعدادهاي وجودي او و شرايط و عوامل محيطي، به اراده و اختيار شخص نيز بستگي دارد. پس حركت اختياري انسان در جهت كمال، موكول به علم و آگاهي و شناختن هدف و مسير حركت مي باشد.6
  از اين نظر، حركت استكمالي انسان، يعني حركت آگاهانه و ارادي، در جهت هدف و مسيري كه گرايش هاي فطري انسان بدان جهت تمايل دارند، و چون تمايلات فطري انسان همگي او را به سوي بي نهايت سوق مي دهند، ارضاي كامل آن ها جز با رسيدن به مقام قرب الهي و پيوستن به جهان ابدي ميسّر نيست.

طاعت و معصيت، سعادت و شقاوت

حال اين بحث مطرح مي شود كه آيا همان گونه كه نسبت انسان به طاعت و معصيت يكسان است، نسبت به نتيجه اطاعت، كه سعادت است، و نتيجه معصيت، كه شقاوت است، نيز يكسان است؟ آيا هر دو براي انسان كمال وجودي محسوب مي شوند يا خير؟ اگر نسبت سعادت و شقاوت به انسان مساوي باشد و هر دو براي وي كمال وجودي به شمار آيند، در آن صورت، به انتهاي هر كدام كه برسد به كمالش رسيده است. اما از سعادت بودن يكي از دو راه و شقاوت بودن ديگري، معلوم مي شود كه انسان هر چه در اطاعت و عصيان آزاد است، ولي گرايش او، سرمايه او و راه اوليه او به يك طرف متمايل است; يعني جهت روح و چهره انسان فقط به سمت كمال آفريده شده است، گرچه مي تواند صورتش را از آن برگرداند و راه انحرافي طي كند. ولي او سر دو راهي، خلق نشده، بلكه در مسير راهي است كه كمال وجودي باشد و اگر از آن برگردد، در مسير انحراف قرار مي گيرد. پس انسان بين رفتن به سوي كمال و برگشتن از كمال قرار دارد، نه بين رفتن به سوي دو كمال. اگر هر دو منتهاي سير كمالي بودند و انسان به طور يكسان، استعداد فطري هر دو را داشت، پس هر دو براي وي كمال وجودي بودند، نه آن كه يكي كمال باشد و يكي نقص.7
  انسان استعداد تعالي جويي دارد. خداوند در نهاد انسان استعداد سير به سوي خود را قرار داده است. قرآن كريم در اشاره به اين موضوع مي فرمايد: «اي انسان، تو سخت كوشايي به سوي پروردگارت، پس با او ديدار خواهي كرد.» (انشقاق: 6) آيه مزبور شأن انسان را حركت و كوشش به سوي خدا مي داند و اگر انسان بخواهد، مي تواند خود را به سوي مبدأ وجود خود سير دهد و به لقاي او نايل آيد. شاعر اين مضمون را به صورت شعر درآورده است:
چه گويمت كه به مي خانه دوش مست و خراب  سروش عالم غيبم چه مژده ها داده است!
كه اي بلند نظر شاه باز سدره نشين نشيمن تو به اين كنج محنت آباد است
تو را ز كنگره عرش مي زنند صفير  ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است؟
  قرآن كريم اشاره به والاترين مرحله كمال انسان مي كند و مي فرمايد: «اي نفس ملكوتي به سوي پروردگارت بازگرد، در حالي كه هم تو از او خوشنود باشي و هم او از تو. داخل در زمره بندگان خاص من شو و وارد بهشت من گرد» (فجر: 27-30) آيه مزبور نشانگر اين معناست كه در انسان، استعداد رسيدن به والاترين مراحل كمال تا آن جا كه موجودي ملكوتي شود، وجود دارد. مولوي در اشاره به اين مرحله از كمال مي گويد:
مرغ باغ ملكوتم ني ام از عالم خاك  چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم.

كمال نهايي انسان

پس كمال حقيقي انسان، همان قرب الهي است و ساير كمالات بدني و روحي نيز مقدمه و ابزاري براي رسيدن به چنين مقامي هستند. بدين لحاظ، تنها با هدف قراردادن خداوند متعال است كه همه استعدادهاي فطري انسان فعليت پيدا مي كنند، به طوري كه همه استعدادهاي انساني مكمّل يكديگر مي شوند و همه آن ها در يك مسير واحد براي رسيدن به كمال مطلق قرار مي گيرند. بر اين اساس، قرآن كريم مي فرمايد: «بگو نماز و عبادت و زندگي و مرگ من، همه از آنِ پروردگار جهانيان است.» (انعام: 162) كمال نهايي انسان، در رسيدن به قرب الي اللّه است، و آمدن انسان به اين جهان براي تحصيل آمادگي لازم براي وصال به حق. مراد از «قرب الي اللّه»، كه غايت آمال مؤمنان و هدف آرماني در نگرش اسلامي است، قطعاً قرب مكاني و مادي و زماني نيست; چرا كه به فرموده قرآن، «در هر جا كه باشيد او با شماست» (حديد: 4) و مي فرمايد: «ما از رگ گردن به او (انسان) نزديك تريم.» (ق: 16) پس منظور نوعي قرب معنوي و روحي است كه بندگان شايسته و مخلص و دوستان برگزيده خدا با عبادت و مرتبه وجودي خويش، آن را در خود مي يابند. هر كس به اختيار خود و كوشش خود به مقام قرب رسيده باشد، مورد عنايت خاص الهي قرار مي گيرد و حالتي پيدا مي كند كه رابطه اش از همه چيز گسسته و فقط با خدايش پيوسته است; حالتي مي يابد كه همه درخواست هايش به اجابت مي رسد.
  روح و همه موجودات عالم، عين ارتباط و تعلّق تكويني به خدايند. آيات متعدد قرآن يادآور اين نكته است كه همه موجودات عالم، كه مخلوق خداي متعال و نيازمند به اويند و استقلالي از خود ندارند، در مقابل او مطيع و تسليمند: «تسليم و مطيع اوست هر آنچه در آسمان ها و زمين است.» (آل عمران:83) همچنين مي فرمايد: «هر آنچه در آسمان ها و زمين است، سجده خداي تعالي مي كند.» (نحل: 49) انسان نيز از اين قاعده مستثنا نيست و تكويناً بندگي خدا مي كند. او به تدرج، سير معنوي را به سوي حق آغاز و دل خويش را متوجه خدا مي سازد و با اختيار و انتخاب آزادانه، تلاشي آگاهانه براي يافتن ارتباط خود با خدا انجام مي دهد و به نياز و عجز و ذلّت و سرانجام، به فقر و فقدان ذاتي خود اعتراف مي كند و اين سير همچنان ادامه مي يابد تا «عبد خالص» گردد.
  در پرتو پرستش الله و بندگي كردن در برابر اوست كه انسان نفي استقلال و مالكيت از خود مي كند، بنده مي شود، مملوك مي گردد، خود را بي نهايت كوچك در مقابل بي نهايت بزرگ مي بيند، بلكه اصلاً خودي نمي بيند. از اين رو، تمام مساعي تعليم و تربيتي انسان بايد در جهت تحصيل اين آمادگي و كسب شايستگي براي رسيدن به حضور خداوند متعال باشد.

غايت راهنمايي و مشاوره

با توجه به مشخص شدن كمال نهايي انسان، كه همان «قرب الي اللّه» است، راهنمايي و مشاوره بايد هدف غايي و نهايي در درمان مراجع را «قرب الي اللّه» بداند و هدف هايي مانند حفظ سلامت، پيشرفت تحصيلي و حل مشكلات رواني، اجتماعي و شغلي و خانوادگي مراجع را بر محور اين هدف قرار دهد، به طوري كه هر كدام مقدّمه اي لازم براي حصول به هدف نهايي باشند، وگرنه به سبب تعارض با كمال نهايي او  نامطلوب خواهند بود.
  ضرورت دارد كه راهنمايي و مشاوره امكانات و شرايط لازم براي رشد و تكامل توانايي اي وجودي انسان را در مسير كمال نهايي او (قرب الي اللّه) فراهم آورد. اين شرايط بايد در هر مرحله از رشد و تكامل انسان، متناسب با استعدادها و توانايي هاي وجودي او بوده، ويژگي هاي وجودي او را در آن مرحله مورد نظر داشته باشند، رشد و تكامل آن ها را در جهت كمال نهايي انساني فراهم آورند.

6. اصل تفاوت‌هاي فردي

گرچه آدميان در گوهر وجود هم ريشه اند، اما امكانات دروني و بيروني به طور مساوي تقسيم نشده اند. به همين دليل، آنها دراين ويژگي مشتركند كه هيچ يك همانند ديگري نيست و هر كس در پايه و جايگاه معيّني قرار گرفته و از ويژگي هاي دروني و بيروني خاص برخوردار است. به طور قطع، مي توان گفت: نه تنها هيچ دو انساني را در همه افراد نوع بني آدم نمي توان پيدا كرد كه از همه جهات و خصوصيات مثل هم باشند، بلكه حتي جمادات نيز از همه جهات و خصوصيات يكي نيستند. اين قاعده اي كلي است كه «هر چيزي با خصوصيات منحصر به فرد خود، در زنجيره وجود قرار مي گيرد.» به ادعاي فيزيك دانان «حتي دو الكترون پيدا نمي شوند كه در تمام خصوصيات يكي باشند.» همين كه وجود آنها تحقّق پيدا كرد، دست كم از نظر فضايي كه هر يك اشغال كرده است و از نظر خصوصيتي كه در علت به وجود آورنده هر يك بوده، مرزي براي خود تعيين كرده، در جريان مي افتند.8 شكي نيست كه تفاوت هاي بين افراد ناشي از حكمت الهي است و همين تفاوت ها انسان و اجتماع را به سوي تكامل مستمر سوق مي دهد، به طوري كه اگر بشر مانند زنبور عسل، يك نواخت خلق شده بود، حسّ برتري جويي و بلندپروازي در نهاد انسان وجود نداشت و در آن صورت، انسان بر ساير مخلوقات برتري نداشت.

قرآن و فلسفه تفاوت هاي فردي

قرآن در موارد متعددي، به تفاوت‌هاي موجود در مردم اشاره كرده است: «هيچ چيز نيست، مگر آن كه خزانه هاي آن نزد ماست و آن را نازل نمي كنيم، مگر به اندازه و مشخصات معيّن.» (حجر: 21) اين آيه در رابطه با انسان، هم به تفاوت هاي نوعي و هم به تفاوت هاي فردي اشاره دارد; يعني هم به آنچه افراد بشري را از ساير انواع (همچون انواع حيوانات و گياهان) ممتاز مي كند و هم به آنچه كه خود افراد بشري را از يكديگر متمايز مي سازد. «او كسي است كه شما را جانشينان در زمين قرار داد و بعضي را بر بعضي ديگر، درجاتي داد تا شما را در آنچه در اختيارتان قرار داده است بيازمايد.» (انعام: 165) در اين آيه، به اختلاف استعدادها و تفاوت مواهب جسماني و روحي مردم و هدف از اين اختلاف و تفاوت اشاره شده است.

تفاوت‌هاي فردي و عدالت

نمي توان انكار كرد كه هر قدر هم اصول عدالت در جامعه انساني رعايت شود، باز همه انسان‌ها از نظر استعداد و هوش و فكر و انواع ذوق ها و سليقه ها و حتي از نظر ساختمان جسماني يكسان نخواهند بود. ولي آيا وجود اين گونه اختلافات، مخالف با اصل «عدالت» است يا به عكس، عدالت ـ به معناي واقعي ـ يعني هر چيز را به جاي خود قرار دادن، ايجاب مي كند كه همه يكسان نباشند؟ اگر درست به اندام يك گياه نگاه كنيد، ريشه هاي محكم و خشن، با ساقه هاي ظريف تر، اما نسبتاً محكم، و شاخه هاي لطيف تر و بالاخره برگ ها و شكوفه ها و گلبرگ هايي كه هر كدام از ديگري ظريف تر است، دست به دست هم داده و يك بوته گل زيبا ساخته اند و سلول هاي هر يك به تفاوت مأموريتش، و استعدادش و به تناسب وظايفش با ديگري متفاوت است. همين موضوع در جهان انسانيت ديده مي شود: افراد انسان ـ روي هم رفته ـ نيز يك درخت بزرگ و بارور را تشكيل مي دهند كه هر دسته، بلكه هر فردي رسالت خاصي در اين پيكره بزرگ بر عهده دارد، متناسب با ساختمان مخصوص به خود.

آزمايش؛ فلسفه تفاوت‌ها

 از منظر قرآن كريم، آزمايش فلسفه تفاوت‌هاست.  قرآن مي فرمايد: اين تفاوت ها وسيله آزمايش شماست; زيرا ـ همان گونه كه گفته شد ـ «آزمايش» در مورد برنامه هاي الهي مصداق «تربيت و پرورش» است.9
  «و از آيات او، آفرينش آسمان ها و زمين و تفاوت زبان ها و رنگ هاي شماست. در اين، نشانه هايي است براي عالمان.» (روم:22) بي شك، زندگي اجتماعي بشر بدون شناخت افراد و اشخاص ممكن نيست. از اين رو، براي سازمان يافتن اجتماع بشر، خداوند صداها و رنگ ها را گوناگون قرار داده است.
  «ببين چگونه بعضي را بر بعضي ديگر برتري بخشيده ايم.» (اسراء: 21) «... و از انسان‌ها و جنبندگان و چهارپايان انواعي با الوان مختلف. (آري) چنين است ...» (فاطر: 28) در اين آيه، به مسأله تنوع الوان در انسان‌ها و جانداران اشاره شده است. انسان‌ها با اين كه همه از يك پدر و مادرند، داراي نژادها و رنگ‌هاي كاملاً متفاوتند. گذشته از چهره ظاهري، رنگ هاي باطني آنها و خُلق و خوي ايشان و صفات و ويژگي‌هاي آنان و استعدادها و ذوق هايشان كاملاً متنوع و متفاوت است، تا مجموعاً يك واحد منسجم با تمام نيازمندي ها را به وجود آورد.
  «آيا آن ها رحمت پروردگارت را تقسيم مي كنند؟ ما معيشت آن ها را در حيات دنيا، در ميان آنان تقسيم كرديم و بعضي را بر بعضي برتري داديم تا يكديگر را تسخير و با هم تعاون كنند...» (زخرف: 32)
  آيات مزبور گوياي اين مسأله است كه، تفاوت هاي فردي ناشي از عوامل وراثتي و محيطي هستند. اين قسمت از سخن خداوند كه مي فرمايد: «برخي از شما را بر بعضي ديگر، در درجاتي برتري داديم»، شامل همه انواع تفاوت هاي فردي، اعم از وراثتي، اكتسابي، جسماني، رواني وعقلاني و همچنين تفاوت در داشتن ثروت و نفوذ اجتماعي مي شود و آنجا كه مي‌فرمايد: «تا يكديگر را تسخير و با هم تعاون كنند» در واقع، به تفاوت مردم از نظر ثروت و علم و شغل اشاره مي كند.
  همچنين مردم از نظر علم و حكمت با هم تفاوت هايي دارند و اين شامل تفاوت هاي عقلاني و هوشي آن ها مي شود. اين موضوع از مضمون آيات قبل فهميده مي شود. در آيه ذيل نيز به طور صريح و قابل فهمي بدان اشاره شده است.10 هر كس را بخواهيم به مراتب والا  مي رسانيم (تا مردم بدانند) فوق هر دانشمندي، دانشمندتري وجود دارد (تا به خدا منتهي شود) و تنها خدا در همه اوصاف و كمالات «فوق همه موجودات است.» (يوسف: 76) ابن كثير در تفسير اين آيه مي نويسد: «حسن بصري مي‌گويد: هيچ دانشمندي وجود ندارد، مگر اين كه بالاتر از او دانشمندي است و اين سلسله همچنان ادامه دارد تا به خدا منتهي شود.»11
  از آن جا كه مردم از نظر استعدادها، توانايي ها، شرايط اجتماعي و فرهنگي و مهارت هاي شخصي با هم فرق دارند، طبيعتاً وجود تفاوت هاي فردي، در رفتارهايشان قابل انتظار است: «بگو هر كس طبق روش و (خُلق و خوي) خود عمل مي كند.» (اسراء: 84)
  خداوند هم، خود در وسع مخاطبان سخن گفته و تكليف كرده است; چنان كه قرآن را لفظاً و معناً نازل نموده و از مردم همان قدر «طلب كرده» كه به آنان داده است. «خداوند كسي را تكليف نمي‌كند، مگر به قدر آنچه به او داده است.» (طلاق: 7) و رسولان خود را به چنين مواجهه‌اي با مردم امر كرده است; چنان كه رسولان همواره به زبان مردم خويش سخن گفته اند و اين زبان، نه تنها زبان ملفوظ، كه زبان معقول نيز بوده است. پيامبر اكرم(ص) مي فرمايد: «ما گروه پيامبران فرمان يافته ايم كه با مردم به قدر عقل آنان سخن بگوييم.»12 مولوي به مضمون همين حديث اشاره مي كند و مي گويد:
پست مي گويم به اندازه عقول  عيب نبود اين، بود كار رسول

توجه به تفاوت هاي فردي در تربيت كودكان

 اسلام در مورد رشد و تربيت كودكان نيز اصل «تفاوت هاي فردي» را مورد تأكيد و اهميت قرار داده و آن را يكي از صفات خوب والدين به حساب مي آورد و كسي را مربّي شايسته مي داند كه تدابير اصلاحي خويش را در تعليم و تربيت متربّي خود، بر اساس توانايي هاي او تنظيم كند و هيچ گاه بيش از قدرت و امكانات وي بر او تحميل ننمايد. پيامبر اكرم (ص) در اين مورد مي فرمايند: «خداي رحمت كند كسي را كه در نيكي، به فرزند خود كمك كند.» پرسيدند: چگونه فرزند خود را در نيكي ياري دهد؟ حضرت در جواب، چهار دستور دادند: «الف. آنچه انجام آن براي كودك سنگين و طاقت فرساست، از او نخواهد; ب.آنچه را كودك در توان داشت و انجام داد از او بپذيرد; ج. او را به گناه و طغيان وادار نكند; د. به او دروغ نگويد و به طغيان واندارد.»13
  قرآن كريم موضوع تفاوت هاي فردي را با تمثيلي لطيف و عالي چنين بيان مي كند: قرآن به آب باران، كه از بالا مي ريزد و به تدريج سيل مي گردد و در بستر نهرها و جويبارها و رودخانه ها قرار مي گيرد، مثل مي زند و مي فرمايد: «خداوند از آسمان آبي فرود آورد وهر رودخانه اي به قدر ظرفيت خودش سيلان يافت.» (رعد: 17)؛ يعني: رحمت پروردگار هيچ موجود مستعدي را محروم نمي سازد، ولي استعداد و ظرفيت موجودات، همه يكسان نيست. استعدادها متفاوتند; هر ظرفي به قدري كه گنجايش دارد از رحمت خدا لبريز مي گردد.14 در اين زمينه، حضرت علي(ع)مي فرمايند: «مردم مانند معادن طلا و نقره اند (و طبيعتاً با يكديگر متفاوتند.)» تجزيه و تحليل حديث مزبور روشن مي سازد كه هدف و شيوه آموزش اسلامي به كار انداختن، رهبري و راهنمايي استعداد و هوش افراد است.  افراد داراي استعدادهاي متفاوتي هستند كه بايد مانند معادن استخراج شوند. از اين حديث، دو نكته مهم استفاده مي شود:
  الف. افراد داراي استعدادهاي گوناگوني هستند كه هر يك به نوبه خود، داراي ارزش مستقل و غيرقابل انكاري هستند; زيرا معادن، هم متفاوت و هم مفيدند.
  ب. استعداد، هوش و خرد افراد بايد استخراج، رهبري و راهنمايي شود؛ چون افراد خود از استعداد پر هستند، بايد از آن ها بهره برداري شود، نه اين كه افراد ظروفي خالي باشند كه بايستي از معلومات پر شوند; معادن استخراج مي شوند و از آن ها بهره برداري مي شود، نه اين كه پر شوند.
  حضرت علي(ع) درباره تفاوت هاي فردي مي فرمايند: «مردم همواره در خير و خوبي به سر مي برند تا وقتي كه با يكديگر متفاوتند، و اگر يكسان شوند، هلاك خواهند شد.»15در جاي ديگر، مي فرمايند: «مردم همانند درختان هستند كه خورد و خوراكشان يكسان، ولي ثمره و نتيجه آن ها متفاوت است.»16

تفاوت‌هاي فردي و مشاوره شغلي

راهنمايي و مشاوره شغلي از ملاك تفاوت هاي فردي براي بهبود بخشيدن به انتخاب هاي حرفه اي و شغلي استفاده مي كند، به گونه اي كه با انجام اين عمل، گماردن هر فرد به شغلي متناسب با استعداد و توانايي اش امكان پذير خواهد بود.17 رسول اكرم(ص) در زمينه رعايت تفاوت هاي فردي هنگام گزينش حرفه و كار و كوشش چنين مي فرمايند: «همه كار و كوشش كنيد، ولي آگاه باشيد كه افراد كاري را به آساني انجام مي دهند كه براي آن آفريده شده اند.»18 بوعلي سينا رعايت تفاوت هاي فردي و طبيعت و ذوق و سليقه افراد را در برنامه ريزي آموزشي اصل مهمي مي داند كه نبايد از آن غفلت كرد. وي پس از بيان واقعيت تفاوت هاي فردي در زمينه هاي گوناگون، چنين مي گويد: «بدين لحاظ، (يعني تفاوت هاي ذوقي و هوشي افراد) شايسته است كه مربّي كودك، هنگام گزينش حرفه يا دانش خاص طبيعت كودك را آزموده، ذوق و سليقه وي را سنجيده و ميزان هوش او را بيازمايد و بر اين پايه، حرفه يا دانش مناسب را براي كودك برگزيند.»19
  ابن مسكويه با ملاحظه تفاوت هاي فردي، كه از ديدگاه وي يك اصل خلل ناپذير است، مربّي برنامه ريز تربيتي را به رعايت تفاوت ها و تمايزهاي استعدادي افراد توصيه مي كند و چنين مي گويد: «شايسته است كه بدين نكته عنايت شود كه هر انساني براي فضيلت خاصي آماده شده است كه بدان نزديك تر است ... به همين سبب، بر رهبران و مربيّان لازم است كه هر كسي را به سوي سعادت ويژه وي رهنمون شوند. پس همّت خود را به دو كار مصرف سازد: نخست مجهّز كردن افراد جامعه به دانش هاي عقلي و فكري و دوم راهنمايي آن ها براي برگزيدن مشاغل و حرفه ها ...»20
  خواجه نصيرالدين طوسي مي گويد: «اولي آن بود كه در طبيعت كودك نظر كنند و از احوال او به طريق فراست و كياست، اعتبار گيرند تا اهليت و استعداد چه صناعت و علم بر او مفطور است، او را به اكتساب آن نوع مشغول گردانند; كه همه كس مستعد همه صناعتي نبود، والا همه مردمان صناعت اشرف مشغول شدندي و در تحت اين تفاوت و تباين، كه در طبايع مستودع است، سرّي غامض و تدبيري لطيف است كه نظام عالم و قوام بني آدم بدان منوط تواند بود، "ذلك تقدير العزيز العليم." «و هر كه صناعتي را مستعد بود، او را بدان متوجه گردانند; چه زودتر ثمره آن بيابد و به هنري متجلّي شود، والا تضييع روزگار و تعطيل عمر او كرده باشند.»21
  شيخ زين الدين عاملي (شهيد ثاني) گويد: معلم براي تشخيص شاگردان با استعداد و كم استعداد، بايد آنان را امتحان كند و اصرار دارد تا به هنگام تعليم موضوع، امتيازات هوش و استعداد افراد را در نظر گيرد. وي مي‌گويد: اگر معلم از طريق آزمون و امتحان، استعداد شاگرد را دريافت كه او در علم و فني كه سرگرم تحصيل است، توفيقي به دست نخواهد آورد، بايد او را دستور دهد كه آن علم و فن را ترك گفته و به فن ديگر اشتغال ورزد; فن ديگري كه «موافق ذوق و استعداد» و درخور شايستگي و آمادگي ذهني اوست.
  از اشارات قرآن كريم و احاديث به وجود تفاوت هاي فردي، درمي يابيم كه يكي از اصول اساسي راهنمايي و مشاوره در اسلام، پاسخ گويي به تفاوت هاي فردي است.
  تفاوت هاي افراد از نظر استعداد و هوش و منشأ فطري و ارثي آن عاملي است كه راهنمايي تحصيلي و حرفه اي را بر اساس آن مي توان تبيين نمود و از آن به عنوان يكي از معيارهاي مهم استفاده نمود. در راهنمايي و مشاوره تحصيلي، توجه به ملاك تفاوت هاي فردي در استعدادها و توانايي ها را مي توان براي تنظيم مسائل آموزشي استفاده نمود، به نحوي كه هر فرد به آموزشي كه متناسب با استعداد و توانايي اش مي باشد، راهنمايي و ارشاد شود. زرنوچي در كتاب تعليم المتعلم به دانشجويان توصيه مي كند تا در گزينش رشته تحصيلي و موضوع درسي، به خود تكيه نكنند، بلكه اين كار را به استادي واگذارند كه تجربه او در راه نمايي آنان بسي كاري خواهد افتاد.
  همچنين راهنمايي و مشاوره شغلي‌ از ملاك‌ تفاوت‌هاي فردي براي بهبود بخشيدن به انتخاب هاي حرفه اي و شغلي استفاده مي كند، به طوري كه با انجام اين عمل، گماردن هر فرد به شغلي متناسب با استعداد و توانايي اش امكان پذير خواهد بود.

تفاوت‌هاي فردي و مشاوره خانوادگي

راهنمايي و مشاوره خانوادگي با آگاهي از تفاوت هاي فردي به ارائه روش هاي صحيح تربيتي و ايجاد تعادل و رابطه سالم و سازنده بين اعضاي خانواده اقدام مي كند و به راهنمايان و والدين اجازه مي دهد تا توقّعات خود را بر امكانات افراد انطباق دهند; چنان كه پيامبر گرامي(ص) درباره نيكي به فرزندان مي فرمايند: «فرزند خود را در نيكي ياري دهيد; انجام آنچه را براي كودك سنگين و طاقت فرساست از او نخواهيد و آنچه را كودك در توان داشته و انجام داد، از او قبول كنيد.»22
  شناخت تفاوت‌هاي فردي توسط راهنمايان در زمينه هاي هوش، استعداد، علايق، شخصيت و سوابق تحصيلي، موجب خواهد شدكه راهنمايي با توفيق بيش تري همراه گردد و حداكثر توافق ممكن بين حضايص فرد مورد راهنمايي و شرايط بعدي حاصل آيد.

همکاري و کمک در  راهنمايي

اساس دعوت اسلام بر مبناي اختيار و همكاري است، نه اجبار و اكراه. قرآن كريم بارها اين مطلب را بيان كرده كه انسان در انتخاب راه خويش، مختار است و كسي او را مجبور به هدايت نخواهد كرد. سيره حضرت رسول(ص) نيز بر همين مبنا و اساس كارشان دعوت بود. درباره عدم اجبار در هدايت، قرآن كريم مي فرمايد: «خداوند اگر بخواهد، همه شما را (از طريق اجبار) هدايت مي كند (ولي چون هدايت اجباري بي ثمر است اين كار را نمي كند.)» (انعام: 142)
  خداوند در آيه‌اي ديگر با همين مضمون، مي فرمايد: «اگر مي خواستيم، به هر انساني (از روي اجبار) هدايت لازمش را مي داديم (ولي آن ها را آزاد گذارده ايم.)» (سجده: 13)
  در آيه‌اي ديگر مي فرمايد: «و اگر خدا مي خواست، همه آن ها را امّت واحدي قرار مي داد (و به اجبار هدايت مي كرد، ولي هدايت اجباري فايده اي ندارد.» (شوري: 8) آيات مزبور اشاره به اين مطلب دارند كه براي خدا امكان دارد همه انسان ها را به اجبار هدايت كند; آن چنان كه هيچ كس را ياراي مخالفت نباشد، ولي در اين صورت، نه چنان ايماني ارزش دارد و نه اعمالي كه در پرتو اين ايمان اجباري انجام مي گيرد.23 اراده خداوند بر اين تعلّق گرفته است كه، نوع انسان را به اين افتخار نايل كند كه مختار باشد و راه تكامل را با پاي خويش بپيمايد.
  آيات قرآن سرشار است از دلايل اختيار و آزادي اراده انسان. اصولاً امتياز انسان از جانداران ديگر در همين مسأله است و اگر آزادي انسان از او گرفته شود، در حقيقت، انسانيت از او گرفته شده است. اين بزرگ‌ترين امتيازي است كه خداوند به او داده و راه تكامل را به صورت نامحدود به روي او گشوده است. اين سنّت غيرقابل تغيير الهي است.24 اسلام  مي‌گويد: تو مي تواني انتخاب كني و ما برايت چراغ راهنما نيز قرار داده ايم (رسول فرستاده ايم)، دستت را هم گرفتيم و برايت هدف و راه هم تعيين كرديم، اما تو را در اين راه مجبور نساخته ايم: «در امر دين هيچ گونه اكراهي نيست; زيرا هدايت و گمراهي به وضوح از هم متمايز شده اند.» (بقره:256) يعني: اي پيامبر، وظيفه تو تبيين بود، تبيين كردي; ديگر جاي اكراه و جاي انتخاب كردن به جاي مردم وجود ندارد; كار تو بيان است، توضيح است، تشبيه است، ابلاغ است، انذار است، بشارت است; كار تو اجبار نيست كه به جاي مردم بخواهي انتخاب كني و آن ها را وادار نمايي.25 آيات مزبور اشاره به اين مطلب دارند كه خداوند «بايد»هايي را فرا روي انسان نهاده است كه تخطّي از آن ها مجازات در پي خواهد داشت. اما اين «بايد»ها در عين حال، منطق پذير و قابل دفاع هستند و از اين رو، در پيروي از آن ها، نيازي به اكراه و اجبار نيست.
سيره پيامبر(ص) در تبليغ، مطابق تعبير قرآن، «بلاغ مبين» است; به اين معنا كه پيام الهي را به طور واضح و آشكار به مردم مي رساند و ابداً اكراه و اجباري در كار وي نيست; خود را وكيل و حفيظ و مسلّط بر مردم نمي داند و همان گونه كه خداوند متعال به او و به مردم فرموده است، عمل مي كند: «پس بدانيد كه بر رسول ما، جز آن كه حكم خدا را ابلاغ كند. تكليفي نيست.» (مائده: 92)
  «اگر اعراض كردند، ديگر تو را نگهبان آن ها نفرستاديم; بر تو جز ابلاغ رسالت تكليفي نيست.» (شوري 43)
  بنابراين، اساس كار پيامبر(ص) دعوت به حق و حقيقت بوده، و در اين دعوت، افراد آزادي داشته اند كه به نداي پيامبر(ص) لبيك بگويند يا به نداي شيطان. خداوند در قرآن به پيامبر(ص) مي فرمايد: «پس به يادشان آور. همانا تو فقط به يادآورنده اي; بر انسان ها سيطره و سلطه نداري.» (غاشيه: 22)
  در روز حساب، كه به اعمال رسيدگي شد و اهل فضيلت به پاداش رسيدند و تبهكاران گرفتار كيفر شدند و حكم صادر گرديد، شيطان به آن ها مي گويد: من هيچ وقت بر شما مسلّط نبودم; فقط در حد يك پيشنهاد، شما را دعوت كردم. شما مختار بوديد، مي خواستيد نياييد.26 از سوي ديگر، خدا و پيامبر هم شما را به حق دعوت كردند و به وعده حق وعده دادند. من وعده باطل دادم و فقط شما را دعوت كردم. سلطه من فقط در اين حد بود كه به شما پيشنهاد بدهم، مي خواستيد نپذيريد و نياييد. اجباري در كار نبود و قدرت من بر شما فقط در حد يك دعوت بود، ولي شما دعوت مرا اجابت كرديد. مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد; زيرا اين شما بوديد كه بين دو راهي قرار گرفتيد و عملاً راه باطل را انتخاب كرديد. كسي بر شما مسلط نبود.27 مولوي در اين باره مي گويد:
از جهان دو بانگ مي آيد به ضد  ***  تا كدامين را تو باشي مستعد
آن يكي بانگش نشور اتقيا      ***   وان دگر بانگش فريب اشقيا
  از اشارات قرآن كريم، درمي يابيم كه راهنمايي و مشاوره در اسلام، بر مبناي همكاري و كمك است، نه تحكّم و اجبار; يعني راهنمايي نبايد تحميل گردد; زيرا راهنمايي براي رشد فرد، براي شناختِ توانايي ها و محدوديت هايش و تصميم گيري مناسب مي باشد. بايد به مراجعان اجازه داده شود كه خودشان انتخاب كننده باشند و علاقه به راهنمايي و مشاوره داشته باشند، وگرنه اهداف مورد نظر راهنمايي و مشاوره عملي نخواهد شد.

پي نوشت ها

1. محمدتقي مصباح يزدي، خودشناسي براي خودسازي، ص 10، 13، 14
2. مرتضي مطهري، انسان كامل، ص 25 و 26
3. جلال الدين محمد رومي، مثنوي معنوي، ص 316
4. اشاره به سوره انسان، آيه 72
5.  مرتضي مطهري، انسان و ايمان، ص 17
6. خودشناسي براي خودسازي، ص 16، 41 و 59
7. عبدالله جوادي آملي، پيشين، ص 100 و 101
8.  محمدتقي جعفري، تفسير نهج البلاغه، ج 2، ص 174
9. ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 1، ص 71 ـ 69
10 محمد عثمان نجاتي، قرآن و روان شناسي، ترجمه عباس عرب، ص 318 و 319
11. مختصر تفسير ابن كثير، ج 2، ص 257 و 258
12.  شيخ عباس قمي، سفينة البحار، ج 2، ص 204
13.  محمد بن يعقوب كليني، پيشين، ج 6، ص 50
14. مرتضي مطهري، عدل الهي، ص 152
15. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 17، ص 101
16.  آمدي، غررالحکم، ، ج 1، ص 96
17. عثمان نجاتي، پيشين، ص 321
18. شيخ عباس قمي، پيشين، ماده «يسر»، ص 732
19.  دفتر همكاري حوزه و دانشگاه، فلسفه تعليم و تربيت، ج 1، ص 281
20.  ابن مسكويه، تهذيب الاخلاق و طهارة الاعراق، ص 34
21. خواجه نصيرالدين طوسي، اخلاق ناصري، ص 227، 228
22.  محمد بن يعقوب كليني، اصول کافي،‌ ج 6، ص 50
23 الي25.  ناصر مكارم شيرازي و ديگران، پيشين، ج 6، ص 25 / ج 20، ص 360
26.  اشاره به سوره ابراهيم، آيه 22
27.  عبدالله جوادي آملي، تفسير موضوعي قرآن، ص 429 و 430
سه شنبه 4 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روان شناسی اسلامی در قرآن

روان شناسی اسلامی در قرآن

رمضانی، ربابه

 

چکیده :

از دیدگاه قرآن، انسان، ترکیبی است از روح و جسم، ماده و معنی و روح، پدیده‌ای است الهی و فناناپذیر. انطباق قوانین مترقی اسلام با فطرت الهی انسان‌، ایدئولوژی اسلامی را به عنوان مهم‌ترین شاخه علم روان‌شناسی معرفی می‌کند. انسان، معاصر با وجود پیشرفت‌های عظیم علمی و تکنولوژیکی، با مشکلات عدیده‌ای روبروست. بسیاری مشکلات روحی و روانی انسان را، مهم‌ترین دغدغه علم روان‌شناسی دانسته‌اند. دیدگاه مادی روان‌شناسی غرب، ناکارآمدی این شاخه از علم را در از میان بردن مشکلات روحی انسان، به اثبات رسانده است. اینک، آن چه بیش از پیش رخ می‌نماید، تمسک به قوانین مترقی و پیشرفته اسلام و تفکر در ذات باری تعالی به عنوان تنها مرجع حل مشکلات روحی، روانی انسان می باشد.

کلمات کلیدی :

روان انسان، فطرت، نفس، روان‌شناسی اسلامی

مقدمه

روان‌شناسی به عنوان یک علم سازمان یافته به مفهوم کنونی و مصطلح، دارای سابقه‌ای طولانی نیست.1 ولی روان انسان از کهن‌ترین و پرسابقه‌ترین موضوعاتی است که از دیرباز مورد تحقیق و مطالعه قرار گرفته است. منظور از روان، مجموعه پدیده ها و حالات روانی و افکار و تداعی هاست که در ظرف آگاهی‌های انسان، وجود دارد. ورود روان‌شناسی عمومی به جرگه علوم طبیعی، یک رویداد تازه است که در اواخر قرن نوزدهم و در اثنای قرن بیستم میلادی اتفاق افتاد. روان‌شناسی، آخرین شاخه علوم و دانش‌هایی است که طی قرن بیستم از شجره فلسفه جدا گشت و علی رغم پیشرفت‌های عظیمی که نصیب آن شده است، هنوز نمی‌توان ادعا کرد که به مراحل پایانی خودش رسیده است چون روان انسان، بی‌اندازه مرموز و پیچیده است.
بی‌تردید، می‌توان امام محمد غزالی را در میان جمع دانشمندان اسلامی اعم از فارابی و ابن سینا، بنیانگذار روان‌شناسی اسلامی در قرن پنجم به حساب آورد. وی برای نخستین بار به عنوان یک دانشمند روانشناس، پایه‌های روان‌شناسی اسلامی را طرح‌ریزی کرد. غزالی در کتاب احیاء علوم الدین، با رعایت اصول و مبانی روانی، کار خود را آغاز کرد. بحث و تحقیق غزالی در مراحل سه گانه محرکهای روانی، پدیده‌های روانی و تعادل روان و رفتار انسانی در سایه نور ایمان و یقین و معرفت الهی، وی را در رده دانشمندان جدید روان‌شناسی و به خصوص در زمره روانشناسان قرن نوزدهم قرار می‌دهد. در واقع، غزالی طرحی نو و تازه در این باب درافکند که او را بنیانگذار روان‌شناسی اسلامی، لقب داد. در عصر حاضر، تفکر اسلامی که اندیشه‌ای هدایت‌کننده و قابل انطباق با تمام شؤون حیاتی و همگام با فطرت معتدل و متوازن و هماهنگ با عقل پیشرفته و قلب سلیم می‌باشد، بهترین و تازه‌ترین روش برای شناسایی و درمان مشکلات روحی و روانی انسان قرن معاصر است. در این مقاله، سعی شده است تا به مفاهیم کلی هم چون روح و روان و فطرت آدمی، پرداخته شود و با استناد به آیات مبارکه قرآنی تنها راه حصول به آرامش روحی و روانی، تمسک به قرآن و مفاهیم عمیق آن معرفی گردد.
هر علم، دارای طریقه و روش ویژه ای در تحقیقات مربوط به خود است. چنان چه،‌ درصد بالایی از ظهور طرح‌های نو و نوآوری‌های تازه به همان اسلوب و شیوه تحقیق، مربوط می‌شود. برای روشن شدن موضوع علم روان‌شناسی، ابتدا باید به این سؤال پاسخ داد که هدف از روان یا نفس انسان چیست؟ حکمای قدیم، روان انسان را لطیفه‌ای می دانستند که سوار جان شده، دانا و مدرک بوده و از عالم امر نازل شده و بشر از ادراک ماهیت آن عاجز است. افلاطون به بقای روح پس از مرگ معتقد بود و روح را مستقل از جسم می‌دانست.2
ارسطو در تعریف نفس می‌گوید: «نفس، جوهری است به معنی صورت،‌ یعنی، ماهیت، جسمی است که دارای کیفیت معینی است. مثلاً، فرض می‌کنیم که آلتی مثل تبر، جسم طبیعی باشد. ماهیت تبر، جوهر آن و نفس آن خواهد بود زیرا که اگر جوهر، جدا از تبر بود، دیگر تبری جز به اشتراک اسمی وجود نداشت3.
در واقع، ارسطو معتقد است: تبر بودن یا بریدن نسبت به تبر مانند نسبت نفس است به بدن. سقراط خود را آبی از دریای وحدت و الوهیت می‌دانست که در سبوی جسم قرار گرفته است و چون سبو بشکند، آب به دریا خواهد پیوست. ابوعلی سینا معتقد بود که خداوند، انسان را از ترکیب سه چیز «تن و جان و روان» آفریده است4.
کندی نیز در این باب، پیرو آرا فلاسفه یونان مانند افلاطون و ارسطوست. از نظر کندی، نفس، جاوید است و سعادت آن، در آن چه می‌بیند و می‌آموزد، پس از مفارقت از تن و ماده صورت می‌بندد. نفس، آن چه را که خدا می‌داند در می‌یابد. دانایی نفس به کمال نمی‌رسد مگر آن که از شهوت و غضب اعراض کند و پاک و پالوده شود.5
دکارت ، عقیده داشت بین حیات نفسانی و جسمانی یا میان روان و تن، پیوند نزدیکی برقرار است و این دو متقابلاً در یک دیگر تاثیر می کنند. ماتریالیست‌ها می‌گویند تفکر یک کار بدنی است و حالات روانی، نتیجه کلی و حاصل زندگی بوده و مربوط به ماده است. «کانت» می‌گوید: «به خاطر مصالح اجتماعی و اصل اخلاقی، بقای روح را باید اضطراراً پذیرفت»6 فارابی در احصاء العلومش، روان‌شناسی را در ضمن علوم طبیعی می‌آورد که البته خالی از پیوند و ارتباط با علوم الهی نیست7.
تعریف غزالی از نفس همانند تعریف ارسطو و ابن سینا، البته با تفصیل و توضیح بیشتر است. وی در تقسیم نفس و تقسیم‌بندی و ترتیب آن متأثر از افلاطون و ارسطوست.8 «فروید» به عنوان مؤسس و رهبر مکتب تحلیل روانی معتقد بود آن چه درباره انسان گفته می‌شود باید از طریق علمی مورد بررسی قرار گیرد.
فروید، موضوع و روش روان‌شناسی را تغییر داد و در مورد روان‌شناسی به جای بحث درباره وراثت، تفکر و هوش به مطالعه و بررسی جریان‌های روانی مربوط به قسمت ناخودآگاه ذهن پرداخت.9
در نزد صوفیه، تعاریف فراوانی برای نفس یاد شده است. قشیری می‌گوید: «منظور از نفس از نظر صوفیه عبارت از وجود قالب و کالبد نیست. بلکه منظور از آن، عبارت از حالتی بیمارگونه و ابعاد نکوهیده اخلاق و اوصاف انسان است.»10
نفس از نظر صوفیه، شر محض و کانون خوی‌های ناستوده و ناپسند و جایگاه نظر خلق است.
در قرآن کریم و احادیث، کلمه نفس بسیار به کار رفته است ولی درباره آن تعریف مشخصی به چشم نمی‌خورد. در قرآن کریم، نفس با قالب‌های مفرد و جمع11 و به ضرورت اضافه به کار رفته است12 و اغلب مفهوم آن به معنای موجود زنده آمده است، موجودی که عامل تولید نسل و دارای نیروی کسب و طلب و شادی و غضب است. او باید در انتظار نتیجه اعمال خوب و بدش باشد. البته مفاهیم دیگری از نفس در قرآن به معنای جوهر و حقیقت انسان و عین چیز و یا ذات الهی، آمده است:
آیات متعددی در قرآن هست که کلمه نفس در آن ها به مفهوم انسان به کار رفته است13 و گاهی به مفهوم ذات الهی آمده است14 و گاهی نمونه‌هایی از استعمال کلمه نفس به مفهوم ابعاد خاصی در درون انسان ارائه می‌کند15. و معانی و مفاهیم دیگری که در قرآن برای نفس آورده شده است. بنابراین، کلمه نفس در قرآن کریم، عموماً بر ذات، دلالت می‌کند و این دلالت، غالباً، توأم با اشاره به عنصر محرک‌ها و جنبش‌های حیاتی و کم‌ تر بر مفهوم انسان به عنوان یک وجود مدرک و متفکر دلالت می‌کند. بنابراین، واژه نفس در قرآن، واژه عام و فراگیری است که بر تمام ابعاد وجود انسان، دلالت دارد و مفهوم آن محدود به ذات مدرک و متفکر نمی باشد.16
به طور کلی، عقاید و موارد ذکر شده را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:
1 - به نظر الهیون و ایده‌‌آلیست‌ها، روان، یک لطیفه معنوی و شعاعی از آفتاب روح است که سوار بر تن و جان شده و منشأ فیزیکی یا الهی دارد و با مرگ فانی نمی‌شود. آن چه با مرگ از میان می رود فقط تن و قسمتی از نفس حیوانی یا جان است.
2 - به عقیده ماتریالیست‌ها ، روح، محصول عالی ماده بوده و عبارت از آثار و واکنش‌ها و اوضاع بدن است.
3 - از دید دانشمندان معاصر، مطالعه روح و جسم از هم جدا نیست و باید به موازات یک دیگر، مورد مطالعه قرار گیرند.17
متفکران اسلامی درباره اصل روح یا به عبارتی نفس و ریشه آن اختلاف نظر دارند چرا که قرآن کریم در این باره، نظریه مشخصی ارائه نکرده و نسبت به آن سکوت کرده است،18 اما ادله حدوث نفس بسیار است19 و در واقع، قرآن کریم جاودان بودن روح را تایید کرده اما درباره طبیعت و مختصات آن، چیزی به میان نیاورده است.
بنابراین، انسان در جهان بینی اسلامی، جایگاه عظیمی دارد. انسانی که در اسلام مطرح است موجودی است بسیار ژرف و عمیق و مرموز. روان انسان، جهان وسیعی است که شامل مادیات و اقتصادیات و مشاعر و غریزه‌های جسمی و لطایف روحی می‌شود.
انسان، موجودی است مرکب از جسم و عقل و روح، بنابراین، مجموع جسم و عقل و روح و روان، انسان را تشکیل می‌دهد. قرآن کریم، عالی‌ترین مدح‌ها و ستایش‌ها و بزرگترین سرزنش‌ها و مذمت‌ها را متوجه انسان کرده است. از نظر قرآن ، انسانی موجودی است که توانایی تسخیر یا به کار گرفتن تمامی زمین و آسمان را داراست20 و می‌تواند به اعلی علیین و یا اسفل السافلین برسد. در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی که در جماد و گیاه و حیوان وجود دارد، عنصری ملکوتی و الهی هست. در واقع، انسان ترکیبی از ماده و معناست21 او تنها، به دنبال ماده و مادیات نیست بلکه به دنبال اهدافی عالی و آرمان‌هایی متعالی برای رضای آفریننده‌اش است.22
در قرآن، موارد بسیاری مبنی بر خودشناسی انسان، آمده است: « خودشناسی به این معنی است که انسان مقام واقعی خویش را در عالم وجود درک کند، بداند خاکی محض نیست، پرتوی از روح الهی در او هست، بداند که در معرفت می‌تواند بر فرشتگان پیشی بگیرد23.
آن چه تاکنون آمد، مبنی بر روشن شدن مفهوم روح و روان و نفس، تا حدودی بر لزوم دستیابی به اعمال روان‌شناسانه انسان برای شناخت هرچه بیشتر رفتارهای بشری، صحه می‌گذارد.
اکنون، بایستی قدری بر هدف روان‌شناسی اسلامی و ویژگی های آن، بپردازیم. روان‌شناسی به طور کلی دارای دو ویژگی عمده است: 1 - معرفتی بودن 2 - جامعیت24
در واقع هدف کلی از روان‌شناسی اسلامی در حدیث معروفی از پیامبر گرامی اسلام به خوبی آشکار است که می‌فرماید:25من عرف نفسه فقد عرف ربه و یا در کلامی که از قول امیرالمؤمنین امام علی(ع) نقل شده، هدف اصلی از روان‌شناسی به خوبی و به وضوح آمده است. ایشان می فرماید: انفع المعارف معرفة النفس26 این دو حدیث در واقع روشنگر هدف اصلی و کلی ما از روان‌شناسی است.
به عبارت دیگر ما در روان‌شناسی اسلامی به دنبال معرفت هستیم و براساس حدیث شریف،‌ معرفت نفس در اسلام باید به گونه‌ای باشد که ما را به معرفت رب برساند.
بنابراین، هدف غایی و نهایی روان‌شناسی اسلامی، معرفت خداوند است.
1 - معرفتی بودن : در این نگرش، هرچه انسان را در این مسیر به کار نیاید به دور ریخته می‌شود و هر آن چه یاور او در طی مسیر باشد، با قدرت دنبال خواهد شد. حدیث مذکور به عنوان مطلع القصیده در میان روان‌شناسان اسلامی در تحقیقات و مطالعاتشان به کار خواهد آمد. این ویژگی با الهام از حدیث رسول گرامی اسلام(ص) ویژگی معرفتی بودن روان‌شناسی نام خواهد گرفت.
2 - جامعیت: روان‌شناسی در عصر حاضر، ‌انسان را مشابه سایر پدیده‌های مادی جهان با روش علمی مورد مشاهده و مطالعه قرار می دهد.
این نوع مطالعه و تحقیق از جنبه های غیرمادی انسان، غافل بلکه عاجز مانده است. انسان، موجودی است دو بعدی که در وجود و طبیعت به ماورا طبیعت، فیزیک و متافیزیک و جسم به جان مرتبط می‌شود. به عبارتی دیگر در انسان، فیزیک به متافیزیک منتهی می‌شود. در روان‌شناسی کلاسیک، ناچار محدوده این علم بسیار محدود و روانشناس محدودنگر به صورت تک بعدی به مطالعه انسان می‌پردازد. لیکن از آن جا که اسلام که معتقد به دو بعدی بودن انسان است لذا در روان‌شناسی اسلامی این دو بعد، کاملاً درنظر گرفته می‌شود.27
انسان در راستای حصول معرفت خویش، ناگزیر باید به تفکر در خلقت خود بپردازد. خلقت انسان در اسلام و یا در کتب ابراهیمی که قرآن مکمل آن است، چگونه توجیه می‌شود؟ در قرآن از بررسی کیفیت خلقت آدم که سمبل انسان است، می‌توان فهمید که انسان در نظر خدا و در نظر ادیان و دین اسلام چگونه است. داستان خلقت آدم در قرآن به زبان سمبلیک بیان شده که امروزه پس از گذشت 14 قرن و بعد از پیشرفت علوم انسانی و طبیعی هم چنان نو و تازه باقی مانده است. در دیدگاه اسلام، خلقت انسان عبارتست از این که، خداوند، خطاب به فرشتگان اعلام می‌کند که می خواهم جانشین برای خودم در زمین خلق کنم.
در واقع، رسالت انسان از نظر اسلام با اولین خطاب خداوند روشن می شود. یعنی، رسالتی که خداوند در کاینات دارد انسان در روی زمین باید به نمایندگی خدا انجام دهد. فرشتگان، فریاد بر می‌آورند که باز می‌خواهی در روی زمین کسی را بیافرینی که به خون‌ریزی و انتقام و جنایت و کینه بپردازد؟28 خداوند می‌فرماید من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.
در قرآن، سه جا آمده که انسان از چه آفریده شده است. انسان از گل خشک29 و لجن بدبو، آفریده شده است.30 پس انسان از گل یا لجن با دمیده شدن روح خداوند در او آفریده شده است.
این انسان که نماینده خداوند است از لجن و یا گل رسوبی آفریده شده و از عالی‌ترین و متعالی‌ترین و مقدس‌ترین موجود، روح خداوند در آن دمیده شد. انسان دو بعدی پدید آمد. یک بعدش، میل به لجن و پستی دارد. سرشت و خمیرمایه‌اش، تمایل به رسوب شدن، ماندن و توقف کردن دارد و از طرف بعد دیگرش یعنی روح الهی، میل به تعالی دارد. پس، انسان از دو متناقض آفریده شده: لجن و روح خدا، عظمت انسان به این است که دو بعد او فاصله‌اش از گل تا روح خداست بنابراین، اراده او قدرت تعقل اوست که می‌تواند تصمیم بگیرد. به سوی قطب لجنی و رسوبی خود برود و یا قطب صعودی و خدایی و روح خدایی و این کوشش و جنگ، همواره در درون انسان هست تا یکی از دو قطب را برای سرنوشت خود انتخاب کند31
بدین ترتیب، قدمت روان‌شناسی الهی با تاریخ خلقت انسان بر روی زمین آغاز می شود. تمامی قوانین و اصول مدون اسلامی براساس نیازهای انسان، شکل گرفته است. این اصول و قوانین همگی عقلانی و فطری هستند و به عنوان کلیدهای اصلی حل مشکلات انسان در دسترس او قرار دارند. به عبارتی دیگر، تمامی قوانین و آموزش‌های اسلامی را می‌توان به عنوان گرانبهاترین و دقیق‌ترین قوانین و آموزش‌های روان‌شناسی انسان، پذیرفت. در حقیقت، قرآن کریم، بالاترین مرجع32 حل مشکلات بشر امروزی است.
قرآن کریم در سوره مبارکه روم، دین را امری فطری معرفی کرده و انسان را صاحب فطرتی می‌داند که دین نیز براساس آن فطرت، بنا نهاده شده است، یعنی دین، بیان کننده طبیعی‌ترین قوانین وجود بشری است.
اوامر و نواهی دین اسلام، دقیقاً منطبق بر مسیر شکوفایی فطرت بشری است. همگی این‌ها، دستوراتی است که در آن ویژگی‌های روانی خاصی نهفته است.
باید دانست که بحث نظری پیرامون فطرت و حدود و ثغور آن، انسان را به شناخت صحیح فطرت نمی‌رساند. خداوند متعال برای رفع این نقیصه، الگوهایی مجسم و عینی برای انسان قرار داده تا او بتواند مفهوم فطری بودن را متجلی ببیند. خداوند در این زمینه می فرماید: لقد کان لکم فی رسول‌الله اسوة حسنة33 انسان اسلام، رسول خداست و اسلام نیز دین فطرت و فطرت انسان نیز خواسته‌ها و نیازهای نیمه خدایی اوست به نیمه لجنی و متعفنی که او را، از نیمه خدایی جدا می‌کند. فطرت پاک بشری در وجود پیامبر گرامی اسلام و ائمه معصومین(ع) متجلی است. بنابراین، تنها مقیاس تشخیص جنبه‌های روانی و فطرت پاک انسان از نظر روان‌شناسی اسلامی، وجود پاک و مطهر رسول گرامی و خانواده معصوم اوست.
بر همین اساس، روان‌شناسی اسلامی، بررسی سیر تحول و تکامل انسان از بدو خلقت او را تا زمان مرگ فرا می‌گیرد. حتی اگر بخواهیم فراتر رویم روان‌شناسی اسلامی قبل از تولد انسان را نیز فرا می‌گیرد.
حقیقت مطلب آن است که روان‌شناسی غربی با وجود پیشرفت‌های بسیار و با وجود داشتن مکتب تجربی مختلف و تعریف های گوناگونی که برای «شخصیت انسان» آورده است هنوز تعریفی جامع و مانع درباره شخصیت انسان» ارائه نکرده است. نتایجی که این روان‌شناسی بدان رسیده است عبارتست از اینکه چرا معدل بهبودی بیماران روانی در طول سالیان متمادی با پیشرفت های چشمگیری که در این شاخه از علم به دست آمده، ثابت و یکنواخت مانده است.34
تفاوت شخصیت هر انسان نسبت به دیگری، امری بدیهی و روشن است که همین امر، باعث شده، تاکنون بیش از ده‌ها تعریف در این باره ارایه شود که هیچ یک نتوانسته بیانگر شخصیت واقعی انسان باشد. این مشکل از آن جا، ناشی می‌شود که روان‌شناسان غربی به رسالت و معارف الهی در زمینه شناخت نفس و درمان آن، توجهی نکرده و فقط به تطبیق معیارها و روش‌های مادی و عقلی پرداخته‌اند.
از سوی دیگر، بحث‌های روان‌شناسی دقیق و علمی که از آیات مبارکه قرآنی، استنباط شده، همه دال بر این قضیه است که انسان، موجودی است آفریده خداوند، دارای دو نیمه پست و خدایی، لجن عفن و گندیده و بدبویی که خداوند از روح لطیف و مقدسش بر آن دمیده و او را انسان ساخته است. بنابراین، انسان، جمع دو ضد است. نیمه‌ای الهی و نیمه‌ای خاکی و هر آن کس که در جهت نیمه الهی گام بردارد طبیعتاً نتیجه‌ای الهی در برخواهد داشت. این جاست که اهتمام انسان به خودشناسی،‌ زمینه‌ای برای خداشناسی انسان فراهم می کند. منظور از مطالعه و بررسی نفس، صرفاً معرفت آن و یا وصول از طریق معرفت آن به معرفت خدا نیست، بلکه هدف اساسی، اصلاح رفتار و تعدیل اخلاق است:
«اعرفکم بنفسه اعرفکم بربه» آن که از معرفتی افزون‌تر نسبت به خویشتن برخوردار است، دارای معرفتی بیشتر نسبت به پروردگار خود می‌باشد و این، همان است که مبنای روان‌شناسی اسلامی، نام گرفته است. پس مایه‌های اصلی روان‌شناسی اسلامی برگرفته از قرآن کریم و احادیث است. روان‌شناسی اسلامی، آیات خداوندی را در فهم سلوک و منش رفتار انسان، روشنگر راه خویش می‌یابد و مشکلات و مبهمات روان انسان را به مدد شریعت الهی از سر راه برمی‌دارد و بر حالات و صفات پسندیده و نکوهیده رفتار انسانی آگاهی یافته و با علم الهی به مدد دستورات قرآن کریم در صدد حل مشکلات و ایجاد خط مشی دقیق متعالی در جهت صعود و کمال انسان گام بر می‌دارد.
بدین‌سان، انگشت اشاره روان‌شناسی اسلامی به سوی حقیقت انسان و رفتار اوست، فطرت و طبیعت و روان او را به وصف کشیده و جوانب و ابعاد مختلف نفس را مورد توجه قرار می‌دهد.
در واقع، این روان‌شناسی نوین یا خمیرمایه اسلامی، ما را از بسیاری از کتب جدید روان‌شناسی بی‌نیاز می‌کند.
آن چه اخیراً می‌توان گفت این که میان توحید الهی و روان انسان رابطه‌ای مستقیم وجود دارد. چنین به نظر می‌رسد در جهان کنونی، تلقین مبانی اخلاقی و غرس ارزش‌های انسانی باید عملاً مورد توجه قرار گیرد، آن چه که در روان‌شناسی غربی بدان توجه نشده و به معیارها و روش‌هایی مادی پرداخته شده است. فرهنگ و آزادی و پیشرفت مدل جهان وقتی سامان می‌یابد که اخلاق انسانی و ارزش‌های متعالی اخلاقی الهی بر آنها حاکم شود.
روان‌شناسی اسلامی در صدد تجویز نسخه‌های موسمی و مقطعی برای بیماری‌های روانی نیست بلکه هدف آن، رسوخ در روان پیچیده و مرموز آدمی و هدایت او به سوی فطرت طبیعی است. در واقع، روش ایده‌آل و مطلوب در عصر حاضر ذکر و یاد خدا و تفکر درباره خداوند است:35 آن چه که در روان‌شناسی جدید غربی، اساس روان درمانی قرار نگرفته و چیزی که تنها راه حل درمان‌های روانی در عصر حاضر از سوی صاحب نظران علم روان‌شناسی اسلامی معرفی گردیده است.
در وانفسای عصر حاضر، انطباق قوانین اسلام با تمام شئوون حیاتی انسان و همگام بودن آنها با فطرت الهی انسانی و هماهنگی آن با عقل پیشرفته آدمی، قدرت و توانایی و آمادگی آن را برای رویارویی با مشکلات فزاینده کنونی انسان در جهان علم و تکنولوژی بیش از هر زمان،‌ اثبات می‌کند و ما را او می‌دارد تا بیش از هر زمان به تفکر در این باره بپردازیم.

پی‌نوشت‌ها:

1 - دانشمند آلمانی «ویلهلم وونت» در سال 1879 م روان‌شناسی را به عنوان رشته مستقلی از علوم تأسیس کرد. (مقدمه روان‌شناسی، دکتر علی شریعت‌مداری، انتشارات مشعل، اصفهان، ص26)
2 - راز درون، دکتر علی مقدم، انتشارات ققنوس، ص43
3 - ترجمه و تحشیه روان نفس ارسطو، انتشارات حکمت، ص80
4 - راز درون، ص44، 43
5 - کندی، فیلسوف بزرگ جهان اسلامی، یوحنا قمیر، ترجمه محمدصادق سجادی، انتشارات فلسفه، ص25.
6 - راز درون، ص 45 - 44.
7 - احصاء‌العلوم، فارابی، ترجمه حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی، صص 97 - 95.
8 - راز درون، ص61.
9 - مقدمه روان‌شناسی، ص30.
10 - الرساله القشیریة، عبدالکریم بن هوازن القشیری، انتشارات علمی و فرهنگی، ص226.
11 - البقره: 48، البقره: 233، آل عمران: 145، الطلاق: 7، المنافقون: 11، الکهف: 74 ،‌ 11 - النجم: 23 ، الزخرف: 71، الزمر: 42، النحل: 7
12 - البقره: 281، آل عمران: 25، البقره: 44، آل عمران: 61، النساء: 65.
13 - البقره: 233 - 123 - 48 ، التحریم: 6، الزخرف: 71.
14 - آل عمران: 30، طه : 41، المائده: 116، الانعام: 12.
15 - القیامه: 2، الفجر: 27، النازعات: 40.
16 - روان‌شناسی از دیدگاه غزالی، عبدالکریم عثمان، ترجمه دکتر سیدمحمدباقر حجتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص93
17 - راز درون، ص46.
18 - الاسراء: 85.
19 - الزمر: 62، الصافات: 96، الاعراف: 11.
20 - الجاثیه: 11 و 10.
21 - السجده: 9 و 7.
22 - الفجر: 28.
23 - انسان در قرآن، شهید مطهری، انتشارات صدرا، ص29.
24 - فطرت بیان روان‌شناسی اسلامی، علی اصغر احمدی، انتشارات امیرکبیر، ص137.
25 - الله شناسی، سیدمحمدحسین حسینی طهرانی، انتشارات علامه طباطبایی، مشهد مقدس ص55.
26 - روان‌شناسی از دیدگاه غزالی، ص38.
27 - فطرت، بنیان روانشناس اسلامی، صص 138-137
28 - البقره: 30.
29 - الرحمن، 54.
30 - الحجر: 15، آل عمران: 53.
31 - انسان، مجموعه آثار، دکتر علی شریعتی، انتشارات الهام صص8 - 4
32 - الروم: 30.
33 - الاحزاب: 21 .
34 - گامی فراسوی روان‌شناسی اسلامی، دکتر سیدمحمدباقر حجتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، صص51 - 47
35 - الا بذکر الله تطمئن القلوب. الرعد: 28.

 
سه شنبه 4 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها