0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آواى قرآن و كاهش اضطراب

آواى قرآن و كاهش اضطراب

مرتضى شيرودى

آدمى به عنوان پيچيده‏ترين و در هم تنيده‏ترين موجود، داراى نيازهاى متعدد و متنوعى است. او سر پا نيازمند آفريده شده و همه زندگى او را نياز دربرگرفته، و «دين‏» به تعبير آلپورت گل سر سبد نيازهاى اوست. ريشه احساس نياز به دين، ژرف و عميق است واين احساس يك وابستگى مطلق است. به ديگر سخن، انسان گرايش و كشش‏هاى دائمى به سوى آفريدگار خويش دارد و كوشش‏ها، زمزمه‏ها، طلب‏ها، راز و نيازهايش نيز برخاسته از آن كشش‏هاست. عبادت، تجلى خواست روحى بشر است و منظومه عبادات نيز شكل دادن و قالب ساختن براى آن حقيقت و تجلى فطرى است كه در عمق فطرت انسان وجود دارد. آدمى قادر نيست از قلمرو راز و نياز بگريزد و خود را نيازمند خداوند احساس نكند. اگر احساس كرد كه در زندگى او خدايى نيست، مثل مگس‏هاى خشك پاييزى مى‏شود كه به محض اين كه به شيشه مى‏خورد، بى‏صدا مى‏ميرد. يكى از نيازهاى بشر، گوش دادن به كلام خداوند است. آواى دلنشين قرآن حتى دردهاى او را تسكين مى‏دهد و نيازش را برمى‏آورد.
مقاله حاضر، از چكيده سه تحقيق پزشكى سخن مى‏گويد كه در هر يك از آنها، تاثير آواى قرآن كريم در كاهش استرس و اضطراب بيماران، مورد مطالعه قرار گرفته است.
1. بررسى ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصى و درمانى.
در چكيده تحقيق فوق كه در دانشگاه علوم پزشكى اصفهان، سال 1376 صورت گرفت، آمده است: «اضطراب پديده شايع عصر ماست; اما پيشينه‏اى به طول تمامى تاريخ دارد، و از اين رو، همواره مورد توجه بوده است. با اين وصف، اضطراب كم، براى حيات و زندگى روزمره لازم است، ولى قطعا اضطراب زياد، آثار و زيان‏هاى جدى بر جسم و روان و روابط اجتماعى مى‏گذارد، و در نتيجه، كنترل و مهار آن هميشه توصيه شده است. شايد به اين علت در سال‏هاى اخير، پژوهشگران تاكيد و توجه زيادى بر روش‏هاى غير دارويى كاهش اضطراب دارند، و در اين راستا، در تحقيقات فراوان، تاثير انواع موسيقى بر كاهش اضطراب، ارزيابى شده است. يكى از اقسام موسيقى، موسيقى ناشى از تلاوت آيات قرآن كريم است. اين موسيقى عرفانى و دلپذير، يكى از باشكوه‏ترين ابعاد اعجاز بيانى قرآن مجيد است.»
هدف تحقيق، بررسى تاثير آواى قرآن بر وضعيت استرس بيماران، قبل و بعد از اقدامات درمانى است. فرضيه تحقيق عبارت است از: آواى قرآن بر كاهش شدت اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصى و درمانى، مؤثر است. اين طرح تحقيقاتى، يك مطالعه نيمه‏تجربى به شمار مى‏رود كه جامعه آمارى آن را، كليه بيماران بخش‏هاى داخلى و جراحى بيمارستان امام حسين (ع) و امام خمينى (ره) اصفهان تشكيل مى‏داد. اين بيماران قرار بود تحت‏يك نوع پروسيجر تهاجمى قرار گيرند. حجم نمونه در اين مطالعه 80 نفر بوده‏اند كه به طور تصادفى در دو گروه آزمون و شاهد قرار داده شدند. در اين تحقيق، براى كاهش اضطراب گروه آزمون، از 20 دقيقه آواى قرآن كريم با صداى اساتيد بزرگ مصرى و ايرانى كه از بين آيات و سوره‏هاى مختلف انتخاب شده بود، استفاده گرديد، و از طريق هدفون به استماع واحدهاى بيمارستانى رسانده شد. اطلاعات به دست آمده با استفاده از نرم‏افزار EPL6 مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت، و نتايج زير به دست آمد:
در مرحله اول، كاهش اضطراب در دو گروه شاهد و آزمون محسوس نبود; در حالى كه در گروه آزمون در مراحل دوم و سوم - قبل و بعد از انجام پروسيجر ميزان اضطراب كاهش يافته بود; اما اين كاهش در گروه شاهد مشاهده نشد. و نيز، در بررسى علائم حياتى در گروه آزمون، ميزان فشار خون سيستول و تنفس تعديل يافته، ولى تعداد نبض، و ميزان فشار خون دياستول در مقايسه با گروه شاهد، تغيير معنادارى نداشت. همچنين، عوامل ديگرى مثل سابقه انجام پروسيجر، نوع عمل، سن، جنبش، سابقه استماع به موسيقى يا تلاوت آيات قرآن، تشخيص پزشكى و... بررسى گرديد، كه هيچ كدام ارتباط معنادارى با كاهش سطح اضطراب نشان ندادند. بنابراين، نتايج تحقيق نشان داد كه فرضيه تحقيق درست و قابل اثبات است; يعنى آواى قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب بيماران قبل و بعد از انجام تشخيصى و درمانى تاثير دارد.
2. ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحى در بيمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.
تحقيق مذكور نيز نيمه‏تجربى بود كه به منظور بررسى ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحى قلب صورت گرفت. اين پژوهش، در بخش جراحى قلب بيمارستان امام خمينى (ره) تهران انجام يافت. هدف كلى پژوهش، تعيين ميزان تاثير آواى قرآن كريم بر اضطراب بيماران قبل از عمل جراحى بود. ابزار مورد استفاده در پژوهش را، سياهه حالت فرم اضطراب اسپيل برگر، پرسش‏نامه اطلاعات فردى، چك‏ليست ثبت علائم حياتى، برگه ثبت تعداد دفعات و مدت زمان گوش كردن به آواى قرآن تشكيل مى‏داد. تعداد 80 نفر از بيماران با توجه به مشخصات نمونه انتخاب شدند. از اين تعداد، 50 نفر در گروه آزمون، از بعد از ظهر روز قبل، دو بار و هر بار 15 دقيقه به آواى قرآن كريم گوش كردند، و 30 نفر در گروه شاهد قرار گرفتند، كه تحت تاثير دخالت و مداخله پژوهشگر قرار نداشتند، و تنها از مراقبت‏هاى معمول بخش جراحى استفاده مى‏كردند. اضطراب بيماران در دو گروه با بعد از ظهر روز قبل از عمل و صبح عمل با پرسش‏نامه اضطراب اسپيل برگر و چك ليست ثبت علائم حياتى سنجيده شد، و در پايان نمونه‏گيرى، ميزان كاهش اضطراب گروه آزمون و شاهد مقايسه گرديد. تجزيه و تحليل يافته‏هاى آزمون آمارى نشان از آن داشت كه ميزان اضطراب بيماران قبل از عمل جراحى، به تاثير از آواى قرآن، كاهش يافته است.
3. بررسى تاثير آواى قرآن كريم بر ميزان اضطراب بيماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ويژه قلبى يكى از بيمارستان‏هاى منتخب تهران در سال 1376.
پژوهش مذكور، يك مطالعه نيمه‏تجربى بود كه با هدف مطالعه تاثير آواى قرآن كريم بر ميزان اضطراب بيماران بسترى در بخش‏هاى مراقبت ويژه قلبى يكى از بيمارستان‏هاى منتخب شهر تهران انجام شده است. تعداد نمونه‏هاى اين پژوهش 60 نفر بودند كه به صورتى تصادفى و با استفاده از قرعه‏كشى در دو گروه آزمايش كنترل قرار گرفتند. جهت گرد آورى داده‏ها، از پرسش‏نامه دو قسمتى استفاده شد. قسمت اول پرسش‏نامه مربوط به اطلاعات فردى و سؤالاتى در مورد موسيقى‏هاى مذهبى بود، و بخش دوم، شامل پرسش نامه استاندارد اسپيل برگر بود. در اين پژوهش براى گروه آزمايش با صداى استاد عبدالباسط، آيات 10 تا 23 سوره يوسف با استفاده از ضبط صوت مجهز به هدفون به مدت 20 دقيقه پخش شد. قبل و بعد از پخش آواى قرآن كريم، در دو گروه آزمايش و كنترل فرم اضطراب اسپيل برگر توسط واحدها تكميل و جهت تعيين ميزان اثر بخش آواى قرآن كريم، اختلاف نمرات اضطراب قبل و بعد از مداخله، محاسبه گرديد. براى تجزيه و تحليل داده‏ها از آزمون‏هاى آمارى تى، فيشر، كاى اسكوئر و كوكران استفاده شد. نتايج‏حاصل از پژوهش نشان داد كه استماع آواى قرآن كريم باعث كاهش اضطراب بيماران مى‏شود.

نتيجه

در سال‏هاى آغازين قرن بيست و يكم نيز توجه و گرايش به معنويت مهم‏ترين پديده زمان ماست، و ديگر همانند گذشته، جدال با معنويت و خداوند، جدالى ترقى‏خواهانه به نظر نمى‏رسد. از يك طرف علم در پاسخ به سؤالات انسان اظهار عجز و ناتوانى مى‏كند و به قول سارتر (1971) علم مرده است، و از طرف ديگر احساس تنهايى، ناامنى، پوچى و وانهادگى او را سخت مى‏آزرد. راه نجات از اين بحران در آميختن معنويت و عقلانيت است كه يك پاى آن وحى و پاى ديگرش عقل است.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و راهكارهاي برونرفت از مشكلات

قرآن و راهكارهاي برونرفت از مشكلات

خلیل منصوری

انسان در دنياي تضاد ها ، گرفتار مشكلات فردي و جمعي ويا رواني و جسماني بسيار است. كسي را نمي توان يافت كه از مشكلات و معضلات سخن نگويد و يا از آن ننالد. از اين رو ، شناخت و يافتن راهكارهايي براي برونرفت از اين مشكلات ، دغدغه هر انساني است. حتي كساني كه از راهكارهاي موفقيت، سخن مي گويند و طرح ها و پيشنهادهايي را در اين زمينه ارايه مي دهند ، در حقيقت به نوعي سخن از راه هاي برونرفت از مشكلات و دشواري هايي مي كنند كه مانع عمده در سر راه تحقق آرماني است كه از آن به عنوان موفقيت ياد مي كنند.
برخي از مشكلات و دشواري ها به گونه اي است كه انسان حتي با عقل جمعي و مشاوره با ديگراني چون استادان آگاه و كارشناسان نمي تواند راهي براي بيرون آمدن از آن بيابد. مواردي كه به حق مي توان گفت كه انسان در آن حالت از همه كس و همه چيز نوميد مي شود و همه درهاي رهايي را به سوي خود بسته مي بيند. در اين گونه موارد است كه پاي رمالان و دلالان باز مي شود تا با سركيسه كردن مردم راه برونرفت را در اختيار ايشان بگذراند. راه هايي چون فال قهوه و پيش گويي و ورد و جادو و جفر و اسطرلاب از روش هاي كساني است كه وامانده و نوميد از يافتن راهي معقول و معمول براي رهايي از مشكلات خود هستند. برخي نيز در اوج مشكلات به جهت سستي بنيادهاي بيشني و گرايشي دست به خودكشي مي زنند. در حقيقت به جاي حل و فصل مشكلات مي كوشند تا با پاك كردن صورت مساله يعني خويشتن خويش، از رنج مشكلات و گرفتاري ها برهند . اين اوج نوميد و ياس است كه خداوند از آن به قنوط تعبيرمي كند و در قرآن مي فرمايد: اذا مسه الشر فيؤس قنوط( فصلت آيه 49) ؛ هنگامي كه به آنان شر و بدي مي رسد ( و گرفتار مشكلات و ناملايمات زندگي مي گردند پس مايوس و نوميد مي گردند . در جايي ديگر اين افراد و اشخاص را انسان هايي گمراه مي شمارد كه حق و راه درست را نشناخته و بدان سو نمي روند: ومن يقنط من رحمة ربه الا الضالون( حجر آيه 56) ؛ و جز گمراهان كسي از رحمت پروردگارش مايوس و نوميد نمي شود.
نوميدي و بريدن از حق و رحمت واسع و گسترده او به عنوان گناهي كبيره و بزرگ شمرده شده است كه هر مومني به خدا و رستاخيزمي بايست از آن پرهيز كند،( زمر آيه 39) و از اين كه دچار گرفتارهايي و مشكلات و بدي ها مي شود نمي بايست از خدا و رحمت او نوميد شود.( روم آيه 36)

علوم غريبه و راهكارهاي پيشنهادي آن

برخي با توجه به تاييد علوم و دانش هايي كه در اصطلاح از آن به علوم غريبه ياد مي كنند مي كوشند با استمداد و ياري از آن مشكلات خود را كه از طرق عادي و معمولي و اسباب ظاهري و طبيعي قابل حل و فصل نيستند ، حل نمايند. در برخي از آيات و حتي روايات از توانمندي هاي برخي از افراد چون هاروت و ماروت ( بقره آيه 102) و جنيان كه داراي قدرت فوق العاده اي بوده اند(نمل آيه 39 و 40 نيز جن آيات 6 و7) سخن رفته است. سحر و جادو در برخي موارد تاييد شده و اين دانش ها به عنوان علومي ياد شده است كه توانمندي هاي خاصي براي انسان فراهم مي آورد . از اين رو هر چند كه برخي از رفتارها و استفاده ها و يا سوء استفاده ها مورد نكوهش و سرزنش قرار گرفته است ولي اصل آن مورد ترديد نيست. از اين رو برخي بر اين باورند كه مي توان با استفاده مشروع از اين علوم و دانش ها به مقصد و مقصود رسيد و مشكلات را از پيش رو برداشت . اما ناگفته نماند كه اين علوم و دانش ها در اختيار هر كسي نيست و افزون بر دور بودن از دسترسي توده مردم ، موجبات سوء استفاده نيز در آن فراوان است. اين راه ها نه تنها در اختيار همگان نيست بلكه دغل كاران در اين عرصه زياد هستند . افزون بر اين كه اين علوم و دانش ها به گونه نيست كه عموم مردم بتوانند از آن بهره گيرند. بنابراين بهترين راهكار آن است كه انسان با استفاده از كوتاه ترين و مناسب ترين و درست ترين و كم هزينه ترين راه كه در اختيار همگان است به مقصد و مقصود دست يابد. اين راه همان چيزي است كه ما از آن به راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات و معضلات دنيايي و اخروي ، مادي و معنوي ياد مي كنيم.

نگره قرآن به علل مشكلات

قرآن براي مشكلات و دشواري ها و بدي هايي كه انسان بدان گرفتار مي شود عللي را بيان مي كند. شناخت اين علل مي تواند براي درك و فهم بهتر راهكارهايي كه قرآن براي برونرفت از مشكلات ارايه مي دهد مفيد و سازنده باشد؛ زيرا بدون شناخت علت هاي پيدايي مشكلات نمي توان به راهكارهاي برونرفت دست يافت و يا اگر راهكارهايي ارايه مي شود بدان اعتماد و عمل كرد. به عنوان نمونه كساني كه به سوي رمل و جفر و اعداد كشيده مي شوند ميان مشكلات و راهكارهايي كه اين دسته افراد و اشخاص ارايه مي دهند نوعي رابطه علي و معلولي مي يابند و مي كوشند تا با برطرف كردن ( دفع و يا رفع) آن بتوانند از مشكلات برهند و به موفقيت دست يابند. اين دسته افراد دست كم به رابطه همبستگي ميان مشكلات و مثلا رمل اعتقاد دارند و بر اين باورند كه رمل مي تواند اين دسته از مشكلات را بردارد. ايجاد محبت يا دشمني با ورد و يا دعاي خاص به معناي باور به نوعي همبستگي ميان دو پديده است. اين باور است كه فرد را به سوي دعانويس و يا رمال مي كشاند .
بنابراين براي فهم درست راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات و معضلات ، شناخت عللي كه قرآن براي مشكلات بيان مي كند مي تواند مفيد باشد. از اين رو مي بايست پيش از بيان راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات مختلف و متعدد ، به بيان عللي بپردازيم كه قرآن آن ها را به عنوان علل مشكلات به صورت صريح وبي پرده و يا در قالب مثال و غير مستقيم بيان و مطرح كرده است.
يكي از عللي كه قرآن براي ايجاد مشكلات بيان مي كند طبعيت دنياست. دنيا به عنوان مكان تضاد به گونه اي است كه نمي تواند براي همگان يكسان عمل كند. اگر براي كسي كه خشت مي زند ، آفتاب مفيد و سازنده است براي ديگري كه كشت و زرع دارد باران امري مفيد شناخته مي شود. از اين رو براي فردي بارش باران موفقيت آور و سازنده است ولي براي ديگري مشكل آفرين و مضر شناخته مي شود.
از علل ديگري كه مي توان براي براي مشكلات بيان داشت ، آزموني بودن دنياست. دنيا براي انسان به عنوان مكان تكليف و بروز استعدادها و ظرفيت ها عمل مي كند. انسان تا دچار مشكلات و معضلات نگردد نمي تواند ، ظرفيت هاي و توانمندهاي سرشته در خود را آشكار و آزاد سازد. ظرفيت ها و توانمندي هايي كه قرآن از آن به اسما و جعل اسما مي كند( بقره 32) هر نام و اسمي كه در انسان سرشته و نهاده شده است يك توانمندي و قدرتي است كه مي تواند با آن بر خود و جهان سيطره كند و به عنوان آفريننده و پروردگار عمل نمايد. اين توان از آن رو در انسان سرشته شده است كه انسان خليفه خدا در زمين و هستي است و زمين و دنيا به عنوان قرارگاه موقت او عمل مي كند تا در يك فرآيند به نسبت طولاني خود را آن چنان كه هست بشناسد و نشان دهد.( مستقر و متاع الي حين) از اين رو دنيا را آزمايشگاه انسان سازي دانسته اند كه در ميان تضادها و اختلافات و مشكلات مي تواند ظرفيت هاي خود را آزاد ساخته و به فعليت رساند. مشكلات و دشواري ها يي كه پيش روي بشرقرار مي گيرد ، موجب مي شود تا انسان براي رهايي از آن به تفكر و ابتكار و ابداع و اختراع دست زند و مشكلات را به خرد و عقل و ايمان خود به موفقيت تبديل و تغيير نمايد. به همين علت گفته اند كه نياز و احتياج مادر اختراع و ابتكاراست. نياز در حقيقت چهره ديگري از مشكلات است كه انسان با آن رو به روست. وقتي مشكلي ايجاد مي شود نيازي پديد مي آيد و انسان براي رفع اين نياز و مشكل مي كوشد تا راهكاريي را بيابد و اين هنگام است كه خلاقيت و تخيل دست به دست هم مي دهند و راهي براي نياز و مشكل پيدا مي كنند .
از علل ديگري كه قرآن آن را به عنوان علل مشكلات بيان مي كند ، نوع رفتار انسان با خود و طبيعت است. برخي از گرفتارهايي انساني برآيند و نتيجه اعمال و رفتاري است كه انسان نسبت شخصيت خود و يا نسبت به ديگران ويا جامعه و يا زمين انجام مي دهد. قرآن در اين باره مي فرمايد: ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس( روم آيه 41) ؛ فساد و مشكلات درخشكي و دريا به جهت دستاوردهاي مردم پديدار شد. به اين معنا كه برخي از دستاوردهاي بشر و مردم چيزي جز فساد در محيط زيست نيست. اين گونه دستاوردهاي زيانبار انساني است كه محيط زيست را به فساد و تباهي مي كشاند و در نتيجه آن براي آدمي مشكلاتي پديدار مي گردد. در آيه ديگري نيز مشكلات فردي را كه ازآن به سئيات و بدي ها تعبير مي كنيم ، به اعمال انساني و دستاوردي از آن به شمار آورده مي فرمايد: و ان تصبهم سيئه بما تقدمت ايديهم اذا هم يقنطون(روم آيه 36) و هرگاه بدي به جهت آن چه دست هايشان پيش فرستاده بدان ها مي رسد در اين هنگام نوميد و مايوس مي شوند.
اين گونه مشكلات و بدي هايي كه به انسان به جهت اعمال و رفتارنادرست فردي و يا جمعي به خود و يا جامعه و حتي محيط زيست مي رسد ، بدي هايي هستند كه مي بايست انسان خود را سرزنش كند ولي با اين همه نوميد نگردد؛ زيرا خداوند حتي براي اين گونه مشكلات كه بازتاب عمل خودمان مي باشد ، راهكارهاي برونرفتي را ارايه داده است.

راهكارهاي برونرفت از مشكلات از نگره قرآني

قرآن براي برونرفت از همه مشكلات حتي آن هايي كه بيرون از اراده و اختيار ماست و در حقيقت مي توان آن را مشكلات طبيعي دنيا دانست راهكارهايي را ارايه داده است. اين راهكارها ، افزون بر راهكارهايي است كه قرآن به عنوان راهكارهاي عادي و معمولي و از طريق بهره گيري از ابزار و اسباب دنيوي ارايه مي دهد. به اين معنا كه انسان براي رهايي از مشكلات مي تواند از سازوكارهايي استفاده كند كه وي را از مشكلات رهايي مي بخشد. اين راه ها را مي توان در حوزه هاي مختلف و با بهره گيري از پيامبرباطني يعني خرد وعقل و ديگر اسباب به دست آورد. چنان كه گفته شده است كه براي هر دردي مادي درماني است. استفاده از دارو و پزشك و مانند آن در درمان بيماري ها از راه هايي است كه خرد بشري به آن مي رسد. در برخي از روايات معتبر اسلامي آمده است كه : ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها؛ اين كه خداوند پرهيز دارد كه امور دنيا به جز از راه سبب ها جريان پيدا كند. به اين معنا كه براي هر مساله اي راه و سببي ماده و تكويني و طبيعي قرار داده است. اما سخن اين است كه وقتي انسان در از اين اسباب به هر دليلي بهره نتواند بگيرد و يا به سختي و دشواري از آن ها استفاده كند و يا در مقام نوميدي از اسباب قرار گيرد چه راه كاريي را قرآن براي اين مرحله و مرتبه قرار داده است؟ آيا اصولا سازوكاري براي اين مرتبه و مرحله است؟ اگر راهكاري وجود دارد آن چيست؟ آيا رمل و جفر و پناه بردن به سحر و جادو و ديگري شيوه و علوم كه در اصطلاح به آن علوم غريبه گفته اند امري درست است. اگر اين راه كار نادرست و يا براي عموم قابل دسترسي نباشد آيا اسلام و قرآن راهكاري عام و كلي و براي همگان قرار داده است ؟ آن راهكار پيشنهادي و سازوكاري قرآني براي برونرفت از چنين مشكلاتي و همه مشكلات چيست؟ در اين نوشتار كوشش مي شود تا روش و يا روش هاي برونرفتي كه قرآن بدان اشاره كرده را و بسيار بر آن تاكيد داشته و در آيات بسياري بدان پرداخته و به عنوان اصل كلي به انسان تعليم داده است، شناسايي و بيان شود.
نخست: استغفار : يكي از مهم ترين راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات استغفار است. استغفار به معناي درخواست پوشش و گذشت و آمرزش است . ( مفردات راغب ) به اين معنا كه انسان از خدا مي خواهد كه وي را ببخشد و درحق وي گذشت نمايد و او را به رحمت خود پوشش دهد. اين واژه در اصطلاح قرآني به معناي درخواست زباني يا عملي آمرزش و پوشش گناه از خداوند به هدف مصونيت از آثار بدگناه و عذاب است. ( كشف الاسرار ج 2 ص 46 و نيز التحرير و التنوير ج 4 ص 92) . استغفار با توبه اين تفاوت را دارد كه استغفار آمرزش خواهي از گناهان براي پيراستن روح است و توبه اقدام براي آراستن روح به صفات پسنديده اي چون توحيد مي باشد.( الميزان ج 10 ص 140 ) و يا استغفار درخواست آمرزش از گناهان پيشين و توبه پشيماني و بازگشت به خدا درباره گناهاني است كه امكان دارد در مقام عمل انجام دهد.( تفسير كبير فخر رازي ج 17 ص 181) ايات بسياري درقرآن به مساله استغفار پرداخته است وارزش و جايگاه و اهميت آن را نشان داده است. ( 68 بار) در آياتي از قرآن به پيامبر با آن كه اهل عصمت و طهارت است مي فرمايد كه به سوي خداوندت استغفار كن. ( ) در آياتي نيز به مومنان دستور مي دهد كه استغفار كنند () و يا اين كه اهل استغفار در سحرگاهان باشند. () پس از بيان اهميت و ارزش استغفار به بيان اين راهكاربراي برونرفت از مشكلات و معضلات فردي و جمعي اشاره كرده و مي فرمايد: دو عامل اصلي و كلي است كه حتي عذاب هايي طبيعي و غير طبيعي چون سيل و زلزله و جنگ و عذاب استيصالي و از ميان بركن را از انسان دور مي سازد. يكي وجود پيامبر (ص) است و ديگري استغفار مي باشد.(انفال آيه 33) حضرت اميرمومنان (ع) مي فرمايد: در روي زمين دو وسيله و ابزارامنيت از عذاب الهي وجود داشت: يكي از آن دو وجود پيامبر(ص) بود كه با رحلت آن حضرت برداشته شد و انسان ها از آن محروم شدند ولي ديگري كه استغفار است همواره براي همگان تا قيامت وجود دارد . پس بدان تمسك جوييد و چنگ زنيد و آن گاه آيه 33 سوره انفال را خواند.( نهج البلاغه حكمت 88) استغفار تا آن اندازه مهم و ارزشمند نشان داده شده است كه حتي عذاب يعني كيفر اعمالي كه در دنيا انسان به جهت تكوين و يا تشريعي بدان مبتلا و گرفتار مي گردد ، از وي و يا جامعه بر داشته مي شود. انسان با استغفار مي تواند از اين دسته عذاب هاي دنيوي و اخروي كه به جهت بازتاب و واكنش طبيعي اعمال گريبان گير او مي شود رهايي يابد. از مهم ترين آثار استغفار كه در آيات قرآن بدان اشاره شده مي توان به پيشگيري از عذاب الهي ( انفال آيه 33) ، آمرزش گناهان( نوح آيه 10) افزايش روزي ( نوح آيه 11) ، ازدياد فرزندان( نوح آيه 12) رفاه و عمر طولاني ( هود آيه 3) نام برد. قرآن بيان مي دارد كه بهترين زمان استغفار سحرگاهان است (ذاريات آيه 18 و نيز آل عمران آيه 17 و نيز يوسف ايه 98 ) زيرا حالات و موقعيت هاي مختلف زماني و مكاني نقش اقتداري( مزمل آيه 6) و ويژه اي برخوردار است چنان كه درباره ليله القدر گفته شده است و (قدر آيه 1) و در مقاله اي بدان پرداخته شده است . شمارآن چنان كه در قرآن آمده است مي بايست كثير باشد تا اسم مستغفر در سحرگاهان بر او صدق كند و از مصاديق آن گردد. (ذاريات آيه 18) كثير در آيات قرآن به معناي بيش از هفتاد آمده است . در تفسيري از علي بن محمد الهادي (ع) درباره معناي كثير آمده است كه قرآن به پيامبر (ص) فرموده است كه خداوند تو را در «مواطن كثير» (توبه آيه 25) ياري داده است و آن حضرت بيان مي دارد كه شمار غزوات و سراياي آن حضرت بيش از هفتاد تا هشتاد بوده است؛ بنابراين «كثير» به معناي بيش از هفتاد است. از اين رو كسي كه مي خواهد استغفار نمايد، مي بايست در سحرگاهان و بيش از هفتاد بار به طور استمراري استغفار كند تا مصداق اهل استغفار شود. اما پيش از اين كه به اين روايات تفسير تمسك شود ، قرآن خود به صراحت به عدد هفتاد اشاره كرده است: استغفر لهم او لاتستغفر لهم ان تستغفرلهم سبعين مره فلن يغفرالله لهم ( توبه آيه 80) چه برايشان آمرزش بخواهي و يا نخواهي يكسان است حتي اگر برايشان 70 بار آمرزش بخواهي خدا آنان را نمي آمرزد. در اين آيه به صراحت از عدد 70 ياد شده است كه مي رساند 70 عدد مطلوبي است كه مومن مي تواند با آن خود را در شمار مستغفران قرار دهد و از گناهان و مشكلات دنيوي و اخروي و نيز مادي و معنوي برهاند.
دوم: توبه : ديگر راهكار قرآن براي برونرفت از مشكلات دنيوي ، توبه است. حضرت آدم پس از گرفتاري به دست ابليس به درگاه خداوند توبه كرد و با بيان توبه خود را از بسياري از بازتاب و پيامدهاي عمل برهاند.(بقره آيه 37) حضرت يونس (ع) پس از گرفتاري در شكم ماهي كه خداوند از آن به ظلمات تعبير مي كند با بيان توبه و اقرار به گناهان( البته مي تواند اقرار به گناه در پيشگاه الهي به عنوان يك راهكار جداگانه مطرح گردد، چنان كه حضرت موسي (ع) و برخي ديگري از پيامبران با اين روش از مشكلات و پيامدهاي طبيعي رفتار و اعمال خود رهايي يافتند) در پيشگاه الهي توانست از پيامدهاي رفتار خود برهد كه در ميان مردم از آن جمله به ذكر يونسي ياد مي شود. قرآن اين ذكر را اين چنين بيان مي دارد: لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين ؛ جز الله خدايي نيست ، پاك و منزه هستي، و من از ستمكارانم. (انبياء آيه 88) قرآن از مشكلي كه يونس بدان گرفتار شده بود ، به ظلمات ياد مي كند كه نشان دهنده شدت و تعدد مشكلي بود كه آن حضرت به جهت اعمال و رفتار خود بدان گرفتار شده بود.
سوم: توسل و شفاعت: گاه از اين راهكار به وسيله نيز ياد مي شود.( وابتغوا اليه الوسيله ؛ مائده آيه 35 و نيز اسراء آيه 57) وسيله و يا عروه الوثقي(بقره آيه 256 و نيز لقمان آيه 22) و يا كلمات(بقره آيه 37) هر چيزي است كه انسان با قرار دادن آن به عنوان واسطه مي كوشد تا از مشكلاتي كه بدان گرفتار آمده است رهايي يابد. انساني كه خود از جايگاهي برخوردار نيست و نمي تواند به طور مستقيم اقدام كند به كمك افراد و اشخاصي كه در نزد خداوند از وجاهت و مقام خاصي برخوردارمي باشند كمك و ياري مي جويد تا آنان واسطه شوند و به كمك كنند تا بتواند از مشكلاتي كه به جهت رفتار و يا اعمال و يا حتي به طور طبيعي به عنوان آزمون و يا طبيعت تضادي دنيا بدان گرفتا ر آمده است رهايي يابد. اين افراد مي توانند شهيدان و افراد صديق و صالحان و پيامبران باشند ؛ يعني كساني كه خداوند به آنان نعمت خاص بخشيده است و جزو منعمان درگاه ايزدي هستند(نساء آيه 69) كساني كه ما هر روز در نماز و نيايش خويش از خدا مي خواهيم ما را در راه آناني قرار دهد كه در راه مستقيم و صراط الهي هستند. اين افراد كساني هستند كه مي توانند به عنوان شفيعان عمل كنند و ما را از مشكلات برهانند. كساني كه در نماز شب از آنان به عنوان شيفع ياد مي شوند تا پس از استغفار و توبه دست ما را گرفته و دستگير ما باشند( عروة الوثقي ) . در قرآن همه اينان به عنوان شفعيان مطرح شده اند. ولي با اين همه مي توان گفت كه در اين ميان آناني كه پيامبران و اين شفيعان در هنگام گرفتاري و مشكلات به دامن ايشان چنگ مي زدند از جايگاه و مقام برتري برخوردارند كه مي بايست به عنوان شفيعان بدان ها رجوع كرده و از آنان ياري و كمك خواست. اينان كلمات نوري هستند كه بسياري از مقربان درگاه ايزدي به آنان توسل جسته و شفاعت ايشان را خواستار شدند. اگر ما توبه را به عنوان اصلي جداگانه فرض كرديم و يا استغفار را به عنوان اصلي ديگر و مستقل بيان كرديم مي توانيم بگوييم كه از نظر جايگاه به مقام شفاعت ايشان نمي رسد؛ زيرا كسي كه به مقام ايشان باور داشته باشد مانند كسي است كه تمام را در اختيار دارد . به سخني ديگر چون كه صد آمد نود هم پيش ماست. كسي كه قايل به مقام و جايگاه اين انوار و كلمات ربوبي و الهي باشد مي داند كه با چه كسي سخن مي گويد و از چه كسي كمك و ياري مي جويد . در شفاعت هم توبه نهفته است و هم استغفار و از اين رو گفته اند كه صلوات بر محمد و آل محمد(ص) در حكم استغفار و توبه و شفاعت است ؛ و گفته اند كه صلوات از فرشتگان استغفار است و از سوي خدا بخشش و آمرزش است و اين همه دراين آيه آمده است كه: ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما(احزاب آيه 56) ؛ خداوند و فرشتگان بر پيامبر صلوات و درود مي فرستند . اي كساني كه ايمان آورده ايد شما بر او درود بفرستيد و بر او به سلامي تسليم باشيد. بنابراين بهترين راهكارقرآني براي برونرفت از مشكلات توسل و تمسك به پيامبر و خاندان طاهر و پاكش است كه خداوند آنان را مطهر گردانيده است و جايگاه ويژه اي بخشيده است(احزاب آيه 33) و شفاعت ايشان را راهي براي بسيار بلكه همه مشكلات دانسته است. از اين رو حضرت آدم زماني توبه كرد و توبه اش پذيرفته شد كه توانست به آن كلمات تمسك جويد . كلماتي كه از خداوند تلقي كرده است.(بقره آيه 37) اين كلمات تنها استغفار و توبه نبود، بلكه كلمات نوري و وجودي بوده است. اين كه اين كلمات وجودي بودند نه لفظ و كلمات معمولي از آن جا دانسته مي شود كه ضمير « هم » كه نشان جمع مذكر است بدان ارجاع داده شده است. در قرآن كلمه به معناي امور وجودي به كار رفته است . از اين رو از عيسي بن مريم (ع) به كلمه تعبير شده است (نساء آيه 171) و يا از موجودات دنيا به كلمات ياد شده است كه با جوهر شدن دريا هاي نمي توان همه آن كلمات وجودي را نگاشت و آمار و احصا كرد(كهف آيه 109 و نيز لقمان آيه 27)
چهارم: تقوا: در نگره قرآني به عنوان يك راهكار نه براي رفع بلكه دفع مشكلات اشاره شده است. به اين معنا كه برخي از راهكارها و سازوكارهايي كه بدان اشاره شده مي تواند در زماني به كار رود كه انسان دچار مشكلات شده و راه حلي براي برون از آن نيافته است و همه اسباب و عوامل و علل طبيعي ناركارآمدي خود را نشان داده است، در آن زمان مي توان با بهره گيري از يكي از آن ها از دام آن مشكلات رها شد؛ ولي برخي از اين راهكارها افزون بر آن مي توانند موجب شوند تا مشكلاتي از اين دست پديد نيايند. يعني افزون بر رفع بلايي كه واقد شده است مي تواند بلا و يا بلايايي را دفع كرده و نگذارد صورت واقعيت و تحقق به خود گيرد. قرآن تقوا را به عنوان راهكاري براي هردو جنبه بيان مي كند. در آيه : ان تتقواالله يجعل لكم فرقانا(انفال آيه 29) بيان مي كند كه چه سان مي توان از بلايي واقعي رهيد ( و نيز زمر آيه 61 و نيز فصلت آيه 18) و گناهان انجام شده بخشيده و پوشش داده مي شود( مائده آيه 65 و نيز طلاق آيه 5) و در آيه ديگري بيان مي كند كه چه سان با تقوا مي توان از پديد آمدن بلايي جلوگيري به عمل آورد و از بيماري هاي روحي ورواني نجات يافت( اعراف آيه 35)؛ يا براي مشكلاتي كه راه چاره اي نمي يابد براي آن راهكاري قرار مي دهد تا از بن بست رهايي يابد ( طلاق آيه 2) و كارهايي كه سخت و دشوار است و به سادگي به سامان نمي آيد به سادگي و آساني حل نمايد.( طلاق آيه 4 و نيز ليل آيه 5) قرآن يكي از روش هاي كسب نعمت هاي الهي و وفور آن را بهره گيري از عامل تقوا بر مي شمارد و مي فرمايد: ولو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض...( اعراف آيه 96)؛ اگر اهل آبادي ها ايمان آورند و پرهيزگاري و تقوا پيشه كنند ما بركات آسمان و زمين را بر ايشان مي گشوديم. چنان كه تقوا عاملي براي رهايي از مكر و كيد دشمنان آدمي است به گونه اي كه مكر و فريب ايشان هيچ كارگر نيافتد.( آل عمران آيه 120) چنان كه با تقوا مي توان از شر جنون و ديوانگي و افسردگي هايي كه عامل آن انساني و يا غير انساني است رهايي يابد و نجات پيدا كند(اعراف آيه 201) و تلاش زباني و بيمار دلان بي اثر خواهد شد.( احزاب آيه 32)
آن چه بيان شد مهم ترين راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلاتي است كه به طرق عادي و اسباب معمولي نمي توان از آن ها رهايي يافت.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آواي قرآن و آرامش دل ها

آواي قرآن و آرامش دل ها

مرتضي شيرودي

آدمي به عنوان پيچيده ترين موجود، داراي نيازهاي متعدد و متنوعي است. او سراپا نيازمند آفريده شده و همه ي زندگي او را نياز دربرگرفته، و دين گل سرسبد نيازهاي اوست. ريشه ي احساس به دين، ژرف و عميق است واين احساس يك وابستگي مطلق است. به ديگر سخن، انسان گرايش و كشش هاي دائمي به سوي آفريدگار خويش دارد و زمزمه ها، طلب ها، راز و نيازهايش نيز برخاسته از آن كشش هاست. عبادت تجلي خواست روحي بشر است و منظومه ي عبادات نيز شكل دادن و قالب ساختن براي آن حقيقت و تجلي فطري است كه در عمق فطرت انسان وجود دارد. آدمي قادر نيست از قلمرو راز و نياز بگريزد، انسان ممكن نيست كه خود را نيازمند خداوند احساس نكند. اگر احساس كرد كه در زندگي او خدايي نيست، مثل مگس هاي خشك پاييزي مي شود كه به محض اين كه به شيشه مي خورد، بي صدا مي ميرد. يكي از نيازهاي بشر، گوش دادن به كلام خداوند است. حتي آواي دل نشين قرآن نيز دردهاي او را تسكين مي دهد و نيازش را برمي آورد.
مقاله ي حاضر، از چكيده ي سه تحقيق پزشكي سخن مي رود كه در هر يك از آن ها، تأثير آواي قرآن كريم در كاهش استرس و اضطراب بيماران مورد مطالعه قرار گرفته است.
1 - بررسي ميزان تأثير آواي قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصي و درماني.
در چكيده ي تحقيق فوق كه در دانشگاه علوم پزشكي اصفهان و به سال هزارو سي صدو هفتادو شش صورت گرفت، آمده است: اضطراب، پديده ي شايع عصر ماست، امّا پيشينه اي به طول تمامي تاريخ دارد، و از اين رو، همواره مورد توجه بوده است. با اين وصف، اضطراب كم، براي حيات و زندگي روزمره لازم است، ولي قطعا اضطراب زياد، آثار و زيان هاي جدي بر جسم و روان و روابط اجتماعي مي گذارد، و در نتيجه، كنترل و مهار آن هميشه توصيه شده است. شايد به اين علت در سال هاي اخير، پژوهش گران تأكيد و توجه زيادي بر روش هاي غير دارويي كاهش اضطراب دارند، و در اين راستا، در تحقيقات فراوان، تأثير انواع موسيقي بر كاهش اضطراب، مورد ارزيابي قرار گرفته است. يكي از اقسام موسيقي، موسيقي ناشي از تلاوت آيات قرآن كريم است، اين موسيقي عرفاني و دلپذير، يكي از باشكوه ترين ابعاد اعجاز بياني قرآن مجيد است.
هدف تحقيق، بررسي تأثير آواي قرآن بر وضعيت استرس بيماران، قبل و بعد از اقدامات درماني است. فرضيه ي تحقيق عبارت بود از اين كه آواي قرآن بر كاهش شدت اضطراب قبل و بعد از انجام اقدامات تشخيصي و درماني، مؤثر است. اين طرح تحقيقاتي، يك مطالعه نيمه تجربي به شمار مي رفت كه جامعه ي آماري آن را كليه بيماران بخش هاي داخلي و جراحي بيمارستان امام حسين ( عليه السلام ) و امام خميني ( رحمه الله ) اصفهان تشكيل مي داد. اين بيماران قرار بود تحت يك نوع پروسه تهاجمي قرار گيرند. حجم نمونه در اين مطالعه هشتاد نفر بوده اند كه به طور تصادفي در دو گروه آزمون و شاهد قرار داده شدند. در اين تحقيق، براي كاهش اضطراب گروه آزمون، از بيست دقيقه آواي قرآن كريم با صداي اساتيد بزرگ مصري و ايراني كه از بين آيات و سوره هاي مختلف انتخاب شده بود، استفاده گرديد، و از طريق هدفون به استماع واحدهاي بيمارستاني رسانده شد. اطلاعات به دست آمده با استفاده از نرم افزار EPL6 مورد تجزيه و تحليل قرار گرفت، و نتايج زير به دست آمد:
در مرحله ي اول، كاهش اضطراب در دو گروه شاهد و آزمون محسوس نبود، در حالي كه در گروه آزمون در مراحل دوم و سوم ـ قبل و بعد از انجام پروسيجرـ ميزان اضطراب كاهش يافته، امّا اين كاهش در گروه شاهد مشاهده نشد و نيز، در بررسي علائم حياتي در گروه آزمون، ميزان فشار خون سيستول و تنفس تعديل يافته، ولي تعداد نبض، و ميزان فشار خون دياستول در مقايسه با گروه شاهد، تغيير معنا داري نداشته است. هم چنين، عوامل ديگري مثل سابقه ي انجام پروسيجر، نوع عمل، سن، جنبش، سابقه ي استماع به موسيقي يا تلاوت آيات قرآن، تشخيص پزشكي و... بررسي گرديد، كه هيچ كدام ارتباط معني داري با كاهش سطح اضطراب نشان ندارند. بنابراين، نتايج تحقيق نشان داد كه فرضيه ي تحقيق درست و قابل اثبات است، يعني اين كه آواي قرآن كريم بر كاهش سطح اضطراب بيماران قبل و بعد از انجام تشخيصي و درماني تأثير دارد.
2 - ميزان تأثير آواي قرآن كريم بر كاهش ميزان اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحي در بيمارستان هاي منتخب تهران در سال هزارو سي صد و هفتادو شش.
تحقيق مذكور نيمه تجربي بود كه به منظور بررسي ميزان تأثير آواي قرآن كريم بر اضطراب بيماران، قبل از عمل جراحي قلب صورت گرفت. اين پژوهش، در بخش جراحي قلب بيمارستان امام خميني( رحمه الله ) تهران انجام يافت. هدف كلي پژوهش، تعيين ميزان تأثير آواي قرآن كريم بر اضطراب بيماران قبل از عمل جراحي قلب بود. تعداد هشتاد نفر از بيماران با توجه به مشخصات نمونه انتخاب شدند. از اين تعداد، پنجاه نفر در گروه آزمون تحت تأثير متغير مستقل گوش كردن به آواي قرآن كريم، از بعد از ظهر روز قبل، دو بار و هر بار پانزده دقيقه به آواي قرآن كريم گوش كردند، و سي نفر در گروه شاهد قرار گرفتند، كه تحت تأثير دخالت و مداخله ي پژوهشگر قرار نداشتند، و تنها از مراقبت هاي معمول بخش جراحي استفاده مي كردند. اضطراب بيماران در دو گروه با بعد از ظهر روز قبل از عمل و صبح عمل با پرسش نامه ي اضطراب اسپيل برگر و چك ليست ثبت علائم حياتي سنجيده شد، و در پايان نمونه گيري، ميزان كاهش اضطراب گروه آزمون و شاهد مقايسه گرديد. تجزيه و تحليل يافته هاي آزمون آماري نشان از آن داشت كه ميزان اضطراب بيماران قبل از عمل جراحي به تأثير از آواي قرآن كاهش يافته است.
3 - بررسي تاثير آواي قرآن كريم بر كاهش ميزان اضطراب بيماران بستري در بخش هاي مراقبت ويژه ي قلبي يكي از بيمارستان هاي منتخب شهر تهران در سال هزارو سي صد و هفتادو شش.
پژوهش مذكور، يك مطالعه ي نيمه تجربي بود كه با هدف مطالعه ي تأثير آواي قرآن كريم بر ميزان اضطراب بيماران بستري در بخش هاي مراقبت ويژه ي قلبي يكي از بيمارستان هاي منتخب شهر تهران انجام شده است. تعداد نمونه هاي اين پژوهش شصت نفر بوده اند كه به صورتي تصادفي و با استفاده از قرعه كشي در دو گروه آزمايش كنترل قرار گرفتند. جهت گرد آوري داده ها، از پرسش نامه ي دو قسمتي استفاده شد. قسمت اول پرسش نامه مربوط به اطلاعات فردي و سؤالاتي در مورد موسيقي هاي مذهبي بود، و بخش دوم، شامل پرسش نامه ي استاندارد اسپيل برگر بود. در اين پژوهش براي گروه آزمايش با صداي استاد عبدالباسط، آيات ده تا بيست و سه سوره ي يوسف با استفاده از ضبط صوت مجهز به هدفون به مدت بيست دقيقه پخش شد. قبل و بعد از پخش آواي قرآن كريم، در دو گروه آزمايش و كنترل فرم اضطراب اسپيل برگر توسط واحدها تكميل و جهت تعيين ميزان اثر بخش آواي قرآن كريم، اختلاف نمرات اضطراب قبل و بعد از مداخله، محاسبه گرديد. نتايج حاصل از پژوهش نشان داد كه استماع آواي قرآن كريم باعث كاهش اضطراب بيماران مي شود.

نتيجه

در سال هاي آغازين قرن بيست و يكم نيز توجه و گرايش به معنويت مهم ترين پديده زمان ماست، و ديگر همانند گذشته جدال با معنويت و خداوند، جدالي ترقي خواهانه به نظر نمي رسد. از يك سو، علم در پاسخ به سئوالات انسان اظهار عجز و ناتواني مي كند و به قول سارتر (1971) علم مرده است، و از سوي ديگر، احساس تنهايي، ناامني، پوچي و وانهادگي او را سخت مي آزرد. راه نجات از اين بحران در آميختن معنويت و عقلانيت است كه يك پاي آن وحي و پاي ديگر عقل است.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بهداشت روانی اعتقادی در گستره جهانی از منظر قرآن

دریافت فایل pdf

 

بررسی تأثیر مثبت اندیشی از دیدگاه قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خودشناسي و بازتاب هاي تربيتي آن براساس بينش قرآني

خودشناسي و بازتاب هاي تربيتي آن براساس بينش قرآني

علي نقي فقيهي*
فاطمه رفيعي مقدم**


چكيده

براساس ديدگاه قرآن، آدمي داراي نوعي آفرينش و فطرت رواني خاص به خود است كه او را از ديگر مخلوقات متمايز مي سازد. اين تفاوت در توانايي ها، نياز ها، اهداف و ويژگي هاي رواني است و در تمام افراد انساني، به صورت مشترك وجود دارد و زمينه را براي رشد و تكامل آنها فراهم مي كند. اين زمينه سازي، به ميزان شناخت آدمي از خود بستگي دارد. اگر خودشناسي به صورت همه جانبه تحقق نيابد، تكامل و نيل به اهداف تربيتي نيز به صورت كامل ميسر نخواهد بود. هدف اين مقاله، بررسي بازتاب هاي تربيتي خودشناسي اي است كه در قرآن كريم بدان تأكيد شده است.
در اين مقاله، با شيوه توصيفي، تحليلي، آيات قرآن در زمينه ابعاد رواني آدمي، توصيف، و نقش مؤثر آن در تعليم و تربيت بررسي شده است. نتايج حاصل از اين بررسي، بيانگر آن است كه در بينش قرآني، انسان توانمندي هايي دارد كه زمينه هاي مساعدي براي تربيت است. خودشناسي نيز راهي براي تقويت اين توانمندي هاست. آسيب هايي نيز دارد كه با شناخت از خود، فرد مي تواند بر آنها فائق آيد. از ديگر آثار تربيتي شناخت خويشتن (توانمندي ها و آسيب پذيري ها)، البته شناخت هدف زندگي و انتخاب صحيح، خداشناسي، شكل گيري صحيح نظام فكري، ارتقاي روابط همه جانبه، تسهيل حركت به سوي كمال، ايجاد تحول دروني در فرد و ارائه جهت دهي عملكردي فرد به منظور رشد فطري است.

كليدواژه ها:

خودشناسي، توانمندي رواني، آسيب پذيري رواني، تعليم و تربيت.

مقدمه

«خود» از ديدگاه قرآن ساختاري فطري دارد كه در اصل آفرينش، قابليت ها، توانمندي ها، زمينه هاي تحول و كسب ويژگي هاي شناختي، عاطفي و رفتاري گوناگون در آن سرشته شده است و بايد با شناخت توانمندي ها و ضعف هاي خويش، استعداد ها را پرورش دهد و براي نيل به اهداف عالي تربيتي كوشش كند. توانمندي هاي «خود» ابعاد گوناگون شناختي، عاطفي، فردي، اجتماعي، اخلاقي و معنوي دارد. شناخت، پرورش و بارور كردن همه آنها در جهت هدف آفرينش است. انسان در رشد و ارتقاي خود نقش اساسي و محوري دارد و چنين نيست كه محكوم شرايط اجتماعي باشد. «خود» به صورت طبيعي خير است و به سوي امور خير گام برمي دارد؛ مي تواند بر عوامل عارضي و تحميلي كه او را به انحراف مي كشاند فائق آيد و در جهت اهداف تربيتي فعال عمل كند و به خوشبختي جاويد برسد.1 مهم ترين چيز را در امر تربيت خويشتن شناسي مي داند و معتقد است2 حس باطن و تمركز در خود، بهترين راه براي خويشتن شناسي است.
در نگرش انسان شناختي قرآن، خودشناسي و توجه همه جانبه به وجود طبيعي و ويژگي هاي فطري، امكان پذير است و هر فرد نسبت به خودشناسي مسئول است و از اين جهت قابل احتجاج براي همه افراد مي باشد.
از چند راه خودشناسي ميسر است: يكي از راه توجه و مطالعه درون كه با دو نوع آگاهي و شناخت حضوري فطري و آگاهي و شناخت حصولي عقلي تحقق مي يابد. در شناخت فطري، خودشناسي خلقتي است؛ يعني شناخت توانمندي ها و استعداد هاي به كار رفته در آفرينش انسان كه فرد بدون هيچ ترديدي در خود مي يابد. در اين نوع شناخت، يافتن حقايق هستي خويش مستقيم و بدون به كارگيري هرگونه مفهوم و تصوير ذهني است؛ زيرا واقعيت هاي وجود خود را مي يابد، نه اينكه تصويري از آنها را ادراك كند؛ اما در شناخت حصولي، عقل با به كارگيري مفاهيم و استدلال ـ به همان صورت كه به اشياي ديگر آگاهي پيدا مي كند ـ ويژگي ها و توانمندي هاي خودش را مي شناسد.
راه ديگر اين است كه با مطالعه عقلي در آفاق و گستره گيتي و مقايسه آفرينش موجودات با انسان و ملاحظه رابطه مخلوقات ديگر با آدمي، جايگاه انسان در بين موجودات جهان هستي به دست مي آيد. همچنين از توانمندي هاي او درباره تصرف در مخلوقات ديگر و جانشين خدا بودن در زمين و توانمندي هاي گسترده ديگر آدمي كه موجب برتري و كرامت او نسبت به مخلوقات ديگر است، آگاه مي شود.( اسراء: 70) در اين مطالعه نيز آدمي با مفاهيم و استدلال عقلي سروكار دارد و به شناخت حصولي و مفهومي از توانمندي ها، تمايلات، نياز ها و خواسته هاي آدمي (به عنوان مورد شناسايي) آگاه مي شود؛ اما چه بسا واقعيت آنها در خويش احساس نمي شود. همه اين راه ها براي اين است كه انسان خود را به طور جامع بشناسد و مقام و جايگاه واقعي خويش را در عالم وجود درك كند 3 و زمينه پرورش استعداد ها براي رسيدن به اهداف هدايتي و تربيتي او فراهم شود. يكي ديگر از راه هاي خودشناسي، مطالعه كلام خداوند به صورت تكويني در زمينه انسان و نيز داستان هاي قرآني است كه فرد مي تواند از طريق آن به شناخت عمقي نوع انسان و در نتيجه خود، دست پيدا كند.
در اين مقاله، منظور از خودشناسي، مطالعه آدمي از درون خويش(فصلت: 53) و شناخت همه جانبه فطرت خود است و شامل شناخت همه جنبه هاي گوناگون خويشتن آدمي است؛ آن طور كه هست و آن طور كه مي تواند بشود. با اين وصف، خودشناسي شامل امور ذيل است:
1. شناخت سرمايه هاي وجودي خويشتن كه سرشت طبيعي، فطري و هستي اصيل انسان بدان هاست. اين سرمايه ها دو دسته اند: يك دسته ويژگي هاي فطري چون كمال خواهي، خداجويي، خداشناسي، خداپرستي و حقيقت جويي كه بالفعل در فرد وجود دارند، و دسته ديگر توانمندي ها و استعداد هايي مانند رشد نامحدود و نيل به سعادت و لذت جاويد كه از توان بالقوه شخص حكايت دارند.
2. شناخت اموري مانند معرفت نسبت به منشأ وجودي خود، شناخت هدف و سرنوشت خويشتن و آگاهي از مسير كمالي خويش كه به نحوي خارج از وجود او و در عين حال مرتبط با او است.
3. شناخت نقاط قوت و ضعف خويشتن و ادراك اينكه از چه توانمندي هايي در رسيدن به اهداف عالي تربيتي مي تواند بهره مند شود و زمينه هاي انحراف از طبيعت و گمراهي از مسير حقيقت را نيز در وجود خويش تشخيص دهد.
با توجه به آنچه بيان شد، اين مقاله در پي آن است كه با بيان ابعاد رواني انسان (توانمندي ها و آسيب پذيري ها) در بينش قرآني، بازتاب هاي تربيتي شناخت اين ابعاد از سوي انسان را تبيين كند.
توانمندي ها و ويژگي هاي رواني انسان
انسان توانمندي هاي رواني فراواني دارد. در بينش قرآني، براي انسان توانمندي ها و ويژگي هاي رواني ذيل مطرح شده است:

1. توانايي شناخت خويشتن

قرآن با اشاره به اين توانمندي مي فرمايد: «الْإِنْسانُ عَلي نَفْسِهِ بَصِيرَه؛ انسان بر خودش آگاه است».(قيامت: 14) بصيرت در اصطلاح قرآن به مفهوم بينش صحيح است. آيه در مقام اين است كه آدمي استعداد و توانمندي اي دارد كه مي تواند به صورت مستقيم يا با راهنمايي پيامبران الاهي شناخت جامعي از خويشتن داشته باشد. از اين روي، در تفسير آيه گفته شده است بصيرت بينش صحيح دروني و ادراك قلبي است و آيه حاكي از آن است كه انسان داراي بصيرت و شناخت جامعي نسبت‏ به خودش مي باشد.4

2. توان شناسايي فضيلت و رذيلت

قرآن تصريح دارد كه توانمندي درك خوبي ها و بدي ها (بديهيات اخلاقي) به آدمي داده شده است: «خدا فجور و تقوا را به انسان تفهيم كرده است»(شمس: 8) يعني انسان را طوري آفريده كه ذاتاً خوب و بد و صلاح و فساد را مي فهمد.5

3. قدرت يادگيري نا محدود

انسان مي‏تواند چيزي را كه نمي‏داند ياد بگيرد و جهل خود را كم كند و دامنه علم او هم محدود نيست؛ ‏بلكه مرتب مي‏تواند از جهالت و ناداني‏ هاي خود بكاهد و به حل مسائلي كه پيش رو دارد، بپردازد و به رشد و كمال علمي بالاتري برسد. قرآن در اين باره مي گويد: «خدا زمينه آموختن آنچه را كه انسان نمي داند فراهم كرده است». (علق: 5) بعضي از مفسران تصريح كرده اند كه مراد از تعليم خدا، آماده سازي نفس آدمي براي آموختن و درك معاني است.6

4. توانمندي تبيين

خداوند زمينه هاي جسمي و رواني توانمندي و مهارت بيان را فراهم ساخته است و او را از توانمندي تبيين پديده هاي مورد مشاهده و آنچه مي انديشد و احساس مي كند، برخوردار كرده است. قرآن مي فرمايد: «خدا به انسان بيان را آموزش داد»(رحمن: 4). در تفسير اين توانمندي گفته اند: منظور كشف است و اعم از سخن گفتن است.7 بنابراين، علاوه بر سخن گفتن، توانمندي هاي خواندن، نوشتن، فهميدن و فهماندن را نيز دربر مي گيرد؛ به گونه اي كه آنچه را مي گويد و آنچه براي او گفته مي شود، بتواند بشناسد و براي ديگران تبيين كند.

5. توانايي انديشيدن

از جمله توانمندي هاي رواني انسان توانايي انديشيدن و خردمندي است. انسان به گونه اي آفريده شده است كه مي تواند بينديشد. قرآن انسان را خردمند و متفكر معرفي كرده است و دامنه تفكر او را تمام جهان آفرينش و از جمله خودش دانسته است و درباره كساني كه اين توانمندي را بارور ساخته اند (اولي الالباب) مي فرمايد: «آنان در خلقت آسمان ها و زمين مي انديشند»(آل عمران: 191). يا به منظور شكوفايي اين توانمندي و كشف هدف مندي نظام آفرينش و آگاهي از تدبير خداوند در خلقت، آدميان را به تفكر دروني خويش درباره آسمان ها و زمين و همه آنچه وجود دارد، دعوت كرده است: «آيا در درون خود نمي انديشيد كه خدا آسمان ها و زمين و آنچه را بين آنهاست، بدون هدف نيافريده است»(روم: 8).

6. برخورداري از كرامت

در قرآن دو نوع كرامت براي آدمي معرفي شده است:
الف) كرامت تكويني كه بيانگر برتري تكويني او نسبت به مخلوقات ديگر است: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلي كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِيلاً؛(اسراء: 70) محور اين نوع كرامت از منظر قرآن، توانمندي تصرف در هستي است. توانمندي تصرف در زمين (خشكي و دريا)، آسمان ها و بهره برداري از آنها موارد ذكر شده در آيه مزبور و آيات ذيل است: «هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَه تَلْبَسُونَها...»؛(نحل: 14) «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ»؛(لقمان: 20) «وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ‏».(الرحمن: 10)
براساس اين آيات، آنچه در آسمان‏ ها و زمين است، مانند خورشيد، ستارگان، معادن، دريا ها، گيا هان و حيوانات، همه تحت تصرف آدمي و در خدمت انسان گماشته شده است.
ب) كرامت ارزشي كه با سير صعودي در معرفت، ارتقاي ايمان، تزكيه، عمل صالح و تقوا متصف به درجاتي از قرب وجودي و صفات كمالي پروردگار مي شود و به سعادت و خوشبختي جاويد مي رسد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ»(حجرات: 13) آياتي كه در آنها از مقربان، اصحاب يمين، اهل بهشت در مراتب گوناگون آن و انسان هاي كامل سخن گفته شده است نيز همه از اين توانمندي حكايت دارند؛ مانند: «السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»؛(واقعه: 11ـ10) و «أَصْحابُ الْيَمِينِ ما أَصْحابُ الْيَمِينِ».(واقعه: 27)

7. جاودانه ماندن

انسان توانمندي جاودانه ماندن را دارد. اين توانمندي در ميل فطري او به حيات جاودان متبلوراست و مي خواهد زندگي اش هيچ پاياني نداشته باشد. قرآن ضمن توجه به تحقق حتمي اين ميل، تصريح دارد كه انسان زندگي اخروي جاودانه خواهد داشت. آيات مربوط به خلود آدمي در بهشت و تنعم جاودانه بهشتيان مانند «وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً»؛(توبه: 100) «فِيها ما تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ وَ أَنْتُمْ فِيها خالِدُونَ»؛(زخرف: 71) و آيات خلود جهنميان «فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها أَبَداً»(جن: 23) بيانگر زندگي جاودانه آدمي است.

8. قدرت انتخاب

از ديدگاه قرآن، انسان موجودي مختار و داراي اراده است و مي تواند آزادانه انتخاب كند. توجه به اين توانمندي موجب مي شود فرد با تمام وجودش احساس كند در انتخاب مسير ها، انجام افعال و تحقق سرنوشت خويش، آزاد است و مي تواند بر اساس خواسته ها و تصميمات خود اقدام كند. از اين روي، افراد با هم تفاوت هاي اساسي دارند؛ برخي شاكر و برخي كفور مي باشند؛ برخي دنيا را انتخاب مي كنند و برخي آخرت را برمي گزينند. اين ويژگي در آدمي زمينه تكليف و هدايت را فراهم كرده است. خداوند مي فرمايد: «ما راه را نشان داديم، اين انسان است كه انتخاب مي كند هدايت را و خدا را شكرگذار است و يا آنكه انتخاب نمي كند و خدا را ناسپاس است».(انسان: 3) همچنين مي فرمايد: «شما آدميان، با اراده خود، برخي دنيا را و برخي آخرت را انتخاب مي كنيد».(آل عمران: 52)

9. ارتباط با خدا

آدمي به طور فطري خداشناس است و گرايش به پروردگارش دارد. قرآن مي فرمايد: «توجه ات را به دين(خدا) پيوسته كن؛ در حالي كه بدان مايلي، پيروي كن از فطرت خدايي كه بشر را بر آن آفريده است»(روم: 30).8
آدمي به صور گوناگون مي تواند با خدا ارتباط برقرار كند؛ مانند:
1. از طريق پيامبران و اولياي الهي؛ (ارتباط پيامي و شنيداري) همان طور كه قرآن مي فرمايد: «اي فرزندان آدم! چون پيامبراني از جنس شما بيايند و آيات مرا براي شما بيان كنند».(اعراف: 35) (اينكه خداوند از ميان انسان‏ ها پيامبراني را انتخاب كرده است، نشان دهنده اين است كه انسان يك شرافت ذاتي دارد كه در موجودات ديگر چنين شأنيتي وجود نداشته است)
2. از طريق دعا، مناجات و توكل بر قدرت، رحمت و لطف پروردگار.( ارتباط كلامي و قلبي). همان طور كه خداوند فرموده است: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(غافر: 60) وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَه الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ».(بقره: 186)
3. از طريق عاطفي و دوست شدن با او؛ ارتباط قلبي وعاشقانه و ايجاد دلبستگي ايمن با او «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ».(مائده: 54)
4. از طريق اتصاف به صفات خداوندي (ارتباط وجودي و كمالي) و حركت در جهت كمال انساني. اين گونه ارتباط در قرآن، به خليفه خدا در روي زمين تعبير شده است: «پروردگار فرشتگان را فرمود: من در زمين خليفه خواهم گماشت‏»(بقره: 30). بزرگ ترين امتياز انسان اين است كه اين ظرفيت و توانمندي را دارد كه مي تواند جانشين و نماينده خداوند در روي زمين شود. البته به فعليت رساندن اين توانمندي براي كسي است كه تلاش فراوان كند تا قله هاي بلند كمال را فتح كند و لياقت نمايندگي بي نهايت كمال خداوندي را پيدا كند.
5. انجام مناسك و عبادات و تقرب جويي از طريق عبادات؛ مانند انجام مناسك حج، قرباني كردن و زمزمهٔ كردن حوادث گذشته در اعمال حج.(بقره: 21)
6. از طريق احسان و نيكي به مردم و مخلوقات خدا و هرگونه عمل صالح كه موجب رضايت خداوند مي شود.(مائده، 13) اين طريق از دو جهت ارتباط فرد را با خدا برقرار مي سازد. يكي از بعد عاطفي كه خدا را دوست دارد و فرد هم از اين دوستي، احساس رضايت مي كند و ديگر از اين جهت كه با عملكرد نيكو متصف به كمال مي شود. فرد بدين ترتيب متصف به كمال مي شود و از طريق اين اتصاف كمالي، به خدا نزديك مي شود و رابطه وجود كمالي با خدا پيدا مي كند.(اعراف: 56)

10. توانايي ارتباط با ساير انسان ها

هر فرد در ارتباط با انسان هاي ديگر، به طور طبيعي تمايل دارد بر اساس مودت، نيكي، عدالت و تعاون عمل كند: «عَسَي اللَّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّه وَ اللَّهُ قَدِيرٌ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ؛ لا يَنْهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ...»؛(ممتحنه: 8ـ7) «تَعاوَنُوا عَلَي الْبِرِّ وَ التَّقْوي وَ لا تَعاوَنُوا عَلَي الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»؛(مائده: 2) همچنين بايد نسبت به مؤمنان؛ افزون بر آن روابط، رابطه اخوت، همياري و رحمت كه رابطه اي بسيار عميق تر است، داشته باشند: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَه فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(حجرات: 10) و «رُحَماءُ بَيْنَهُمْ».(فتح: 29)

آسيب هاي رواني

قرآن براي دستيابي بشر به خودشناسي واقعي و پيشگيري از شناخت نادرست در اين زمينه، ظرفيت هاي آسيب زا، ضعف ها، حالات رواني، ويژگي ها و رفتار هاي نقصي آدمي را نيز به او شناسانده است و توجه داده است كه اين ظرفيت ها نه تنها با طبيعت و فطرت اوليه آدمي هماهنگ نيستند؛ انحراف از فطرت است و بعضي با سوءانتخاب خويش و تحت تأثير عوامل عارضي (دروني و بيروني) اين حالات را در خويش پديد مي آورند و آنها را مي پرورانند، و چه بسا جزو ويژگي هايشان مي شوند و حتي طبيعت ثانويه شري براي آنان پديد مي آورند، نه تنها آن توانمندي هاي فطري را پرورش نمي دهند، آنها را در جهت آن طبيعت ثانوي خود به كار مي گيرند. در حقيقت، قرآن به منظور برنامه ريزي تربيتي و هدايتي براي بشر، او را متوجه منشأ انحراف از فطرت كرده است تا با بهره برداري درست از امكانات و توانمندي هاي خدادادي و ارزيابي افكار، باور ها، احساس ها و عملكرد هايش به صورت مستمر، از انحراف و ايجاد ظرفيت ها، ويژگي ها و رفتار هاي نامطلوب در خويش پيشگيري كند تا در مسير شقاوت و بدبختي قرار نگيرد. از نظر قرآن برخي از اين آسيب ها عبارتند از:

انتخاب شرّ

فرد با گزينش هاي نادرست زمينه هاي شر و بدي در خويش را فراهم مي سازد: «وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ»؛(اسراء: 10) انسان با شوق و رغبتي كه خير خود را مي‏جويد، چه بسا به ناداني با همان شوق و رغبت،‏ شر و زيان خود را مي‏طلبد».

2. خود و خدا را فراموش كردن

«خدا را چون فراموش كردند خود را فراموش كردند»(حشر: 19).
از اين آيه مي‏توان دريافت كه توجه به نفس با توجه به خدا، يك نوع ملازمت دارد؛ چنان كه نسيان و فراموشي نفس با فراموش كردن خدا ملازمت دارد؛ زيرا توجه و گرايش به خدا در وجود آدمي است و با توجه به آن، به محور اصلي وجود خود توجه مي كند و با غفلت و فراموشي آن، محور اصلي وجود او فراموش مي شود. در حقيقت، انساني كه خدا را فراموش مي كند، بعدي از ابعاد وجودي خود را فراموش كرده است كه جنبه اساسي وجود خويشتن است.

3. تصميم گيري و رفتار عجولانه

رفتار عجولانه به معناي طلب و جست وجوي شي‏ء قبل از رسيدن وقت آن است. قرآن مي فرمايد: «انسان عجول و شتابگر است».(اسراء: 11) منظور اين است كه انسان تا هوايش به چيزي تعلق گرفت، آن را طلب مي‏كند و اي بسا گاهي آن شر است و به ضرر انسان مي‏باشد. البته بايد توجه داشت كه اين شتابزدگي و عجول بودن آدمي، ويژگي اي نيست كه خداوند آن را در سرشت طبيعي اولي پديد آورده باشد؛ بلكه وقتي فرد با اختيار خود افعالي را شتابگرانه انجام مي دهد، ويژگي عجول بودن بر وي صادر مي شود. به عبارت ديگر، بعد از انحراف از فطرت اوليه و انجام افعال عجولانه، آدمي متصف به عجول بودن است و نه قبل از آن. از اين روست كه در تعليم و تربيت، از ديدگاه اسلام بايد با اين صفت مذموم مقابله كرد و خود را به صفت صبور بودن متصف ساخت.

4. جدال كثير

جدال كثير فعل مذمومي است كه با انحرافي از طبيعت اوليه براي آدمي رخ مي دهد؛ زيرا در سرشت اوليه آدمي كه بر خير است، جدال كثير وجود ندارد. از اين روي، در قرآن آدمي را نسبت به اين انحراف و ارتكاب اين فعل مذموم هشدار مي دهد: «آدمي زياد به مشاجره و منازعه كلامي مي پردازد».(كهف: 54)

5. طغيان گري و ستمگري

طغيانگري و ظلم و تجاوز از حدود فطرت است و چون امكان تحقق اين تجاوز براي آدمي ، به ويژه در شرايط استغنا وجود دارد، قرآن براي تربيت و هدايت انسان را به اين امر متنبه مي سازد: «او آنگاه كه خود را مستغني مي‏بيند، طغيان مي‏كند»؛(علق: 7) «او بسيار ستمگر است».(احزاب: 72)

6. حماقت، ناداني و تدبير نابخردانه

آدمي عاقل آفريده مي شود؛ ولي چه بسا از عقل خود خوب بهره نبرد و تدبير مناسبي كه او را در هدايت به كمال مطلوب ياري مي رساند، با مشكل روبه رو شود و در حقيقت دچار نابخردي و حماقت شود و همين ويژگي او را به تجاوزگري زياد بكشاند. قرآن براي توجه آدمي، اين ضعف را متذكر شده است: «او بسيار تجاوزگر نادان است».(احزاب: 72)

7. ناسپاسي كردن

ناديده گرفتن نعمت هاي الاهي و درست به كار نگرفتن آنها و بهره مند نشدن از آنها در راستاي اهداف تربيتي و سعادت خويش، انحراف از فطرت است. قرآن توجه انسان را به اين انحراف جلب كرده است تا از خود مراقبت ويژه كند: «او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است».(حج: 66)

8. عدم تحمل سختي

از جمله آسيب هاي رواني آدمي آن است كه چه بسا تحملش را در كار هاي سخت و دشوار از دست مي دهد و بي تابي خود را آشكار مي سازد: «إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً».(معارج: 20)

9. انتظار هاي زياد بدون تلاش

از جمله اموري كه در مسير زندگي هدايتمندانه مانع ايجاد مي كند، آرزو هاي تحقق نايافتني و انتظاراتي است كه آدمي توقع دارد بدون تلاش به آنها برسد. قرآن به اين مانع هدايت آدمي توجه مي دهد: «آيا براي آدمي هر چه آرزو مي‏كند حاصل مي‏شود».(نجم: 24)

10. حرص ورزي

چه بسا آدمي از خواسته هاي طبيعي پا فراتر گذارد و به طمع و حرص مبتلا شود و آن را وصف خود سازد و بدين وسيله هلوع بودن، خلقت ثانويش شود. قرآن در اين باره هشدار مي دهد: «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً».(معارج: 19)

11. بخل ورزي

انسان با ويژگي محبت، نيكي، همكاري و كمك به ديگران آفريده شده است؛ ولي يا انحراف از فطرت، چه بسا از كمك به ديگران و گذشتن از مال دست بر دارد. توجه آدمي به اين ضعف مي تواند او را از چنين انحرافي بازدارد. قرآن مي فرمايد: «انسان بخيل و ممسك مي‏باشد»(اسرا: 100)؛ «وَ إِذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنُوعاً»؛(معارج: 21) انسان به گونه اي مي شود كه همه چيز را براي خود مي‏خواهد و نمي خواهد كه به ديگران بدهد.

12. علمي نينديشيدن و پيروي از گمان

حقيقت جويي و ميل به تفكر براي كشف واقعيات، به صورت فطري آدمي را به اين سمت سوق مي دهد تا علمي و استدلالي بينديشد و از حدس و گمان بپرهيزد. در صورتي كه آدمي به مادون علم رو بياورد و از حدس و گمان پيروي نكند، نمي تواند مسير زندگي و هدايت خود را بيابد. از اين روي، قرآن به انديشيدن علمي و پرهيز از تبعيت از گمان توصيه مي كند: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»؛(اسراء: 36) «وَ ما يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً».(يونس: 36)

13. ضعف در برخورداري از همه توانمندي ها

آدمي با ويژگي هاي عالي و نقاط قوت بسيار آفريده شده است؛ ولي گذشته از آسيب هاي رواني و ضعف هاي مذبور از ضعف هاي ديگري نيز دارد كه آيه «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً»(نساء: 28) از آنها حكايت دارد و انسان را به ضعف كلي اش متوجه مي سازد تا در تربيت به آن توجه كند و بفهمد كه براي آدمي، امكان انحراف از فطرت وجود دارد و چه بسا خردمندانه و با قدرت در رشد و كمال انساني به پيش نرود.

بازتاب هاي تربيتي خودشناسي

در اين نوشتار، به توانمندي هاي آدمي به اختصار اشاره شد؛ از جمله توانايي شناخت خويشتن، فضيلت شناسي و گرايش به خير، قدرت يادگيري، توانايي انديشيدن، برخورداري از كرامت، زيستن جاودانه، توانايي انتخاب مسير، ارتباط با خدا، ارتباط با ساير انسان ها. همچنين به آسيب هاي رواني انسان نيز اشاره شد كه خود و خدا را فراموش كردن، رفتار عجولانه، جدال كردن، طغيان گري و ستم، ناسپاسي كردن، ناداني، بي صبري و عدم تحمل سختي ها، حرص ورزي، پيروي از گمان، از جمله اين آسيب ها مي باشند. تركيب اين ويژگي هاي رواني انسان را مجسم مي كند كه از يك طرف تمايل به خير دارد و از طرف ديگر موانعي در مسير پيمودن كمال انساني برايش مصور است. خودشناسي و شناخت توانمندي ها و نيز موانع مذكور به فرد كمك مي كند تا چگونگي پرورش يافتن و به سوي كمال حركت كردن را دريابد و اينكه چگونه با موانع مواجه شود و تحت تأثير آنها قرار نگيرد و يا بر آنها فائق آيد؛ همچنين بتواند به تجهيز نيرو هاي مثبت و كنترل نيرو هاي منفي و بازدارنده انسان براي رسيدن به كمال بپردازد.
لازم به ذكر است كه برخي از انسان ها، آسيب هاي رواني را به ديگران، شيطان، و يا نيرو هاي منفي در طبيعت فرافكني مي كنند؛ همين امر موجب مي شود كه نتوانند خود را بشناسند. لازمه شناخت واقعي خود به منزله يك انسان، باور به جنبه هاي مثبت و پيش گيري از بروز جنبه هاي منفي است.
بازتاب هاي تربيتي كه از خودشناسي بر اساس بينش قرآني نشأت مي گيرد، بسيار گسترده و وسيع است و ميسر نيست همه آنها تبيين شود. در زير به مهم ترين آنها مي پردازيم:

 

1. شناخت هدف زندگي و انتخاب صراط مستقيم

از جمله بازتاب هاي تربيتي اين است كه متربي با توجه به اينكه به شناخت خويش و تمايلش به زندگي جاويد و راهنمايي عقلش به هدايت پذيري از آشنايان به زندگي سعادتمندانه ابدي نائل آمده است، در سايه اين محرك هاي دروني و آموزه هاي رسولان الهي، با هدف زندگي و انتظاراتي كه بايد از خود داشته باشد، آشنا مي شود.(احقاف: 3) همچنين از سعادت و خوشبختي خويش و مسير منتهي به آن، آگاه مي شود و راه صحيح مسير زندگي را كه مطابق با ساختمان وجودي اش باشد، حق تشخيص مي دهد.(بقره: 26) و آن را به عنوان صراط مستقيم نيل به سعادت كه همان مسير هدايت قرآن است، برمي گزيند. با اين شناخت از پيمودن در مسير هايي كه با ساختار وجود اصيل و فطريش هماهنگ نيست، خودداري مي كند. همان طور كه خداوند مي فرمايد: «اين راه (فطرت و قرآن) راه مستقيم من است؛ از آن پيروي كنيد و راه هاي ديگر را نرويد كه آنها شما را از راه خداوند بازمي دارد، اين توصيه خدا به شماست تا متقي شويد».(انعام: 153) در اين بازتاب، فرد هدف تعليم و تربيت را هدفي كمالي و واقعي، و نه تنازلي، خيالي و اعتباري تلقي مي كند و بدان دل بسته مي شود. به همين دليل، در قرآن نمود سعادت و كمال را در بهره مندي از نعمت هاي مادي و معنوي پروردگار در بهشت تبيين، و توجه مردم را به آن جلب كرده است؛ از جمله:
«اهل سعادت تا آسمان و زمين باقي است در بهشت خالدند؛ مگر آنكه خدا نخواهد. آنها از عطاي ابدي و نامقطوع پروردگار استفاده مي كنند»(هود: 108)؛ «شما و همسرانتان شادمان وارد بهشت شويد (و جزء بهشتيان شويد؛ بهشتياني كه) جام هاي زرين و ظرف هاي بلورين، مملو از خوراكي ها و آشاميدني هاي لذيذ را براي آنها دور بگردانند. در آنجا آنچه دل به آن تمايل داشته باشد و مايه لذت چشم باشد وجود دارد و شما در آنجا هميشه خواهيد بود».(زخرف: 70)
براي نشان دادن واقعي بودن كمال و زنده كردن عشق به آن در متربي، قرآن به خيالي نبودن كمال و سعادت و خوشبختي واقعي اشاره مي كند و از آثار آن، ورود به بهشت، بهره مندي از عطا هاي غير منقطع الاهي و آماده بودن وسايل پذيرايي هر آنچه فرد بخواهد و برايش لذت آور باشد و ... را برمي شمارد و سپس به رابطه واقعي هدف و كمال با اعمال و كردار مي پردازد و سعادت فرد را نتيجه واقعي كردار خويش بيان مي كند: «جز آنچه عمل كرده ايد، مجازات نمي شويد».(صافات: 39)
متربي بايد به سعادت جاويد بينديشد و اهداف مقدماتي را در جهت آن هدف و سعادت هميشگي انتخاب؛ و بدان ها عمل كند. در قرآن در موارد زيادي به ابديت كمال و آثار آن كه به صورت جنّات جلوه مي نمايد، اشاره شده است؛ «پاداش آنها در نزد پروردگار، بهشت هاي عدن است كه نهر ها در آن جاري است و هميشه در آن خواهند بود».(بينه: 8)
در قرآن از پيامبران الاهي و انسان هاي كامل كه به خويشتن شناسي پرداخته اند و از اين طريق، با انتخاب هدف زندگي، در اين مسير استعداد هاي خود را رشد داده اند، به منزله اسوه هاي تربيت9 ياد مي شود. داستان زندگي آنان در قرآن،10 فراهم سازي زمينه انديشه ورزي11 و شناخت عمقي آنان به خود و هموارسازي راه شناخت خدا و انتخاب طريق هدايت و صراط مستقيم12 و پيمودن اين راه به سوي كمال و سعادت است. اينكه در قرآن به داستان هاي انبياء اشاره شده و گاه برخي از داستان ها چندين بار تكرار شده است، ممكن است بدين دليل باشد كه به حق، نقش آموزشي و تربيتي بر روي مردم دارند.13 بنابراين، با خواندن داستان هاي انبياء و مطالعه زندگي آنان، خودشناسي افراد بهتر در خداشناسي و پيمودن مسير كمال نمود پيدا مي كند.

 

2. نيل به خداشناسي

خودشناسي كه پايه تعليم و تربيت صحيح است، به خداشناسي مي انجامد. از ديدگاه ديني، خودسازي منوط به خداشناسي است و خداشناسي در پرتو خودشناسي قابل تبيين است. بر اساس ديدگاه قرآن، از جمله نتايج شناخت نفس در كنار ادراك آيات آفاقي، پي بردن به حق بودن پروردگار مطرح است؛ «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛(فصلت: 53) درباره اين آيه بايد توجه داشت كه شناخت آيات آفاقي و انفسي هر دو انسان را به شناخت خداوند و اسماء و صفاتش راهنمايي مي كنند و در نتيجه ما را به چنگ زدن به دين حق، تعليم و تربيت صحيح، اصلاح نفس و اتصاف به فضايل اخلاقي هدايت مي كنند؛ اما شناخت نفس و قواي روحي و بدني و حالات گوناگون آن و شناخت ملكه هاي فاضله و رذيله و سعادت و شقاوت آن، جداي از شناخت مرض ها و درمان هاي آن نيست. با اين شناخت ها، انسان به طور عادي و مستقيم تر مسير درست تعليم و تربيت را پيدا مي كند و به اصلاح نفس و رسيدن به سعادت حقيقي مي پردازد.14

 

3. شكل گيري صحيح نظام فكري

معرفت نفس و پي بردن به ابعاد وجودي و از جمله كمال خواهي نامحدود در خويش، انسان را ملزم به تأمين سعادت جاويد و زندگي جاويد اخروي مي كند؛ يعني شناخت خويش او را به اينكه به طور فطري به سعادت نامحدود گرايش دارد، سوق مي دهد. در آيه 108 سوره هود، مصداق اين سعادت نامحدود، بهشت بي انتهاي الاهي در آخرت بيان شده است. البته آگاهي از نامحدود بودن زندگي فرد، به همراه ادراك مختار بودن او و سير اختياري و انتخابي به كمال و سعادت، نياز به هدايت و تعليم و تربيت انبياء و باور به نبوت و امامت و رهبري را موجب مي شود. بايد توجه داشت كه تربيت و هدايت همه جانبه در گرو عقايد و باور هاي درست و نظام فكري صحيح است.(بقره: 132) به همين دليل پايه اساسي تعليم و تربيت انبياء «دين قيم» است15 كه محور آن، توحيد، معاد و نبوت است. از اين روي، خويشتن شناسي با زمينه سازي شكل گيري صحيح شخصيت فكري و اعتقادي آدمي در تعليم و تربيت صحيح و همه جانبه نقش اساسي را ايفا مي كند. در قرآن هدف انبياء و نزول قرآن، تعليم و تربيت مطرح شده است؛ ولي بيشتر آموزه ها و هدايت هاي انبياء و همچنين بيشتر آيات قرآن به تبيين عقايد صحيح و تمايز باور ها و افكار درست از نادرست اختصاص يافته است.) بقره: 256( به همين دليل، اهميت ويژه و نقش محوري ايمان و باور هاي اعتقادي در تعليم و تربيت است، كه شناخت خود مهم ترين عامل تسهيل كننده آن است.

 

4. هماهنگي پرورش با فطرت

از آنجا كه خويشتن شناسي فرد را از يك سو، متوجه اهداف كمالي مي كند و از سوي ديگر، از تمايلات، توانمندي ها و استعداد هاي فطري خويش آگاه مي سازد، انگيزه شكوفايي و پرورش باور ها، تمايلات، احساسات، عواطف و رفتار ها، هماهنگ با فطرت انساني در او پديد مي آيد. چنين فردي خلق و خوي اجتماعي اش، ادب الهي اش، بروز احساساتش و تمام رفتار هايش صالح، ارزشي و مثبت، و مصداق خيرالبريه(بينه: 7) مي شود و مراقب است تا از ناحيه او هيچ گونه آسيبي نه به خود (در همه جنبه ها)، نه به ديگران، و نه به طبيعت، وارد نشود و عامل فساد براي خويش و جامعه نباشد.(اعراف: 58) چنين كسي در موارد تزاحم، عقل گرايي و تعهدات معنوي و الهي اش، اولويت هاي رفتاريش را معين مي سازد.

 

5. ارتقاي روابط همه جانبه

خودشناسي به صورت همه جانبه و توجه به جنبه هاي گوناگون خويش، موجب شفاف سازي تمايلات طبيعي خود نسبت به خدا، خويش، ديگران و جهاني است كه در اختيار و در تصرف اوست. با اين شفاف سازي، فرد مي فهمد كه با هر يك از آنها چه نوع رابطه اي بايد برقرار سازد و چگونه در صدد استحكام و تعالي اين روابط برآيد. از اين روي، به ميزان دستيابي به خودشناسي مجموعه روابط فرد با خدا، خود، مردم و طبيعت تصحيح و ارتقا مي يابد و از اختلال و انحراف در اين روابط پيشگيري مي شود. همچنين زندگيش در مسير طبيعي و هدايتي، هماهنگ با هدف آفرينش به پيش برده مي شود و به سعادت جاويد مي رسد. به طور كلي، هر فرد با اين نگرش مي تواند در جهت رشد و شكوفايي استعداد هاي طبيعي، و در مسير هدايت و شكوفايي همه جانبه وجود خويش و رسيدن اهداف عالي انساني به ويژه قرب الهي، رشد و تكامل يابد.16 همچنين اثر شناخت خود را هدايت يافتن، حركت در مسير حق، كنترل قواي شهوي و غضبي و در نهايت رسيدن به سعادت مطرح كرده است.

 

6. استمرار تلاش براي صعود به مراتب كمال

از آنجا كه متربي با خودشناسي به درجاتي بودن و نامحدود بودن مراتب كمال و سعادت توجه مي كند و پي مي برد كه حدي براي رشد و تعالي او وجود ندارد، انگيزه فعاليت گسترده اش در صعود به مراتب كمالي افزايش مي يابد و با انگيزه و تلاش مستمر براي دستيابي به مراتب بالاتر، دچار بي حوصلگي و نااميدي نمي شود؛ زيرا با اين شناخت مطمئن مي شود كه به هر درجه اي برسد، درجه ٔ بالاتري وجود دارد. چنين اطميناني، به فعاليت هاي تربيتي متربي استمرار مي بخشد و انگيزه اي در او ايجاد مي كند كه او هرگز از عمل باز نايستد. در اين وضعيت، انگيزه فرد براي پرورش تمامي اميال فطريش افزايش مي يابد و تقويت مي شود و در صدد بر مي آيد همه آنها را عملياتي سازد و پاسخ واقع بينانه به همه نياز ها و سائقه هاي وجودي و خداداديش دهد.(نحل: 36) و در اين زمينه از هيچ كوشش و تلاشي دريغ نورزد.(حج: 78) قرآن به منظور افزايش انگيزه براي كوشش همه جانبه به رابطه واقعي اعمال و نتايج آن اشاره، و بيان مي كند كه هر چه عمل در كيفيت و كميت بهتر و بيشتر باشد، درجات و مراتب اهداف كمالي بالاتر و بيشتر خواهد بود: «هر فردي به ميزان عملي كه انجام داده است، داراي درجات بهشتي مي شود»(احقاف: 19)؛ «آنان در پيش خدا درجاتي دارند و خدا به آنچه آنها عمل مي كنند، آگاه است».(آل عمران: 163)
اين درجات با تعابير گوناگون در مورد هدف نهايي مانند «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»، (فرقان: 10) «جَنَّاتِ عَدْنٍ؛(طه: 76) فردوس(كهف: 107) «جَنَّاتِ النَّعِيمِ؛(صافات: 43) «رِضْوانَ اللَّهِ؛ (آل عمران: 15) و عالي ترين مقام قرب يعني مقام عنديت(قمر: 55) بيان شده است.

 

7. پيدايش تحول دروني در متربي

خودشناسي و توجه به واقعيت كمال خواهي خويش كه با ميل رسيدن به آن همراه است، برنامه ريزي و كوشش تربيتي را براي تحول دروني و تغيير واقعي از نقص به كمال در پي دارد؛ زيرا مي خواهد از طبيعت خود نقص، نداري و نيازش كاسته شود و قدم به قدم دارائيش بيشتر شود و به كمال برسد. روشن است كه دارا شدن و كمال يافتن ( به معني واقعي و فلسفي اش) بدون تحول وجودي امكان پذير نيست. اين تحول، تحول خودِ اصيل و متداوم است؛ تحول نفس است كه هويت و اصالت شخص به آن است. آنكه مي شناسد، باور مي كند فاعل حقيقي اعمال است (و حتي در برخي از فعاليت هايش بدن را هم به استخدام در مي آورد) و آينده اش رهين كردار اوست «هركس در گرو آن است كه خود كسب مي كند. آن كه فنا نمي پذيرد و هدايت و سعادت جاويد يا ضلالت و شقاوت ابدي دارد»(مدثر: 38)؛ «شما مؤمنان مراقب خود باشيد مادامي كه شما بر هدايتيد، گمراهي ديگران شما را زيان نمي رساند». (مائده: 105)
متربي با خودشناسي در يافته است كه در رشد و كمال، تحول نفس اصل است. بايد او به فكر تكامل دروني باشد و به اصلاح و رشد باطن همت گمارد؛ روح را صفا دهد و آن را از آلودگي ها پاك سازد كه با صفا و پاكي روح است كه مي تواند خوبي ها و بدي ها را به خوبي بشناسد و به درجات بالاي قرب راه يابد. متربي مي تواند در سير تكاملي به نفس مطمئنه تحول يابد و در كمال قرب ربوبي بار يابد و به مقام رضا برسد و به صف بندگان خالص حضرتش بپيوندد و از جنت محبت او برخوردار شود: «اي نفس مطمئنه! به سوي پروردگارت بازگرد در حالي كه از او راضي هستي و او هم از تو راضي است. پس در زمره بندگان خاصّم درآي و وارد بهشت ويژه ام بشو».(فجر: 30ـ28)

 

8. تقويت حق مداري

فطرت انسان، حق جو و حق مدار است. يكي از ابعاد خويشتن شناسي آدمي، آگاهي از اين حق جويي و تمايل به حقيقت و دوري از باطل است. توجه به اين موضوع موجب مي شود فرد اطلاعات خود را ارزيابي كند و به بازشناسي حق از باطل اقدام كند و آنچه را با فطرت خود هماهنگ مي يابد، تشخيص مي دهد و آنچه را در مسير سعادت مي شناسد برگزيند و از انحراف باز ايستد. به عبارت ديگر، احساس نياز براي رسيدن به كمال واقعي، جست وجوگري براي شناسايي مسير رسيدن به آن را در فرد زنده مي سازد و او را به مكتب شناسي رسولان الاهي هدايت مي كند و باور به رشدآفريني و كمال بخشي آموزه هاي پيامبران آسماني را در فرد مي پروراند و مسير حق آنان را از مسير هاي ديگر باز مي شناسد. و نسبت به آنچه رشد و رشدآفرين است، سر تسليم فرود مي آورد. قرآن مي فرمايد: «جنيان گفتند ما قرآن شگفت انگيز را كه به راه رشد هدايت مي كند شنيديم و به آن ايمان آورديم»(جن: 2)؛ «(موسي به خضر گفت:) آيا به دنبال تو بيايم تا به من راه رشدي را بياموزي كه خود فراگرفته اي؟» (كهف: 66)

نتيجه گيري

در فلسفه، روان شناسي و تعليم و تربيت، «خويش» يا «خود» از موضوع هاي مهم است و ديدگاه هاي مختلفي چون ديدگاه هاي اجتماعي، شناختي و اجتماعي تحليلي نيز ابراز شده است.17 ژيل بوندكر18 مي نويسد: «خود آن زمينه اي از دانش است كه افراد در مورد آنچه در دنيا به آن عمل مي كنند و در پاسخ به پرسش من كيستم ساخته اند». همچنين وي از استرولو19 نقل مي كند. «خود ساختار رواني است كه از خلال تجربيات فرد شكل، ويژگي، سازمان و تداوم پيدا مي كند».
ويليام جيمز «خود» را داراي دو جنبه اساسي «من» موضوعي يا مفعولي و «من» عامل يا فاعلي دانسته است: «من موضوعي عبارت است از مجموعه ويژگي هاي بدني، اجتماعي و رواني معنوي كه فرد مي تواند آنها را از آن خود بداند. منظور از من عامل كه نقش سازماندهي و تفسير تجربيات را ايفا مي كند، چيزي است كه از اختيار، تمايز، انديشه، تجربيات شخصي و تداوم وجود خويش، آگاهي دارد»؛20 در صورتي كه از نظر ديمون و هارت21 ( 1982) مفهوم يا ادراك «خود» دربرگيرنده دانش فرد نسبت به ويژگي ها و توانايي هاي شخصي و نيز انديشه بر آن است. وي همانند ويليام جيمز معتقد است ادراك «خود»، در برگيرنده خود موضوعي و خود فاعلي و انديشمند است و بر اين تأكيد دارد كه خود ساختاري اجتماعي دارد و ادراك خود نيز يك مفهوم شناختي اجتماعي است. بنابراين، توانمندي ها سرشتي نيست، بلكه اكتسابي است (ديمون و هارت، 1982 و 1991، هارت و زامانسكي22، 1988)؛ در صورتي كه در ديدگاه قرآني، اين توانمندي ها، سرشتي و فطري است. در اين ديدگاه ها، برخلاف ديدگاه قرآن، جنبهٔ معنوي، ارتباط با خدا، فضيلت خواهي و حق طلبي به مثابه ابعاد وجودي و سرشتي خود، كمتر توجه شده است.
خودشناسي، شامل شناخت همه جنبه هاي گوناگوني است كه خويشتن آدمي آن را داراست يا مي تواند دارا شود. با اين وصف، خودشناسي شامل شناخت توانمندي ها و آسيب پذيري هاي رواني است و آگاهي نسبت به اينكه هر يك از توانمندي هايش را در جهت نيل به كدام اهداف تربيتي مي تواند به كار گيرد و زمينه هاي انحراف از طبيعت را نيز در وجود خويش شناسايي كند. ساختار «خود» از ديدگاه قرآن به صورت مجموعه اي از توانمندي ها و خصوصيات رواني از يك سو و آسيب پذيري هاي رواني از سوي ديگر مطرح است كه با شناخت آنها، افراد به خودشناسي نائل مي شوند.
خودشناسي براي هر فرد ضروري است؛ زيرا انسان با خودشناسي به قابليت ها، توانمندي ها، تحولات و ويژگي هاي فطري و غيرفطري خود پي مي برد ، و ضعف ، فقر، نيازمندي و تعلق به قدرت لايتناهي پروردگار را در خود حس مي كند و اين مقدم هاي براي سلوك عملي و رفتن به سوي خدا، اهداف عالي تربيتي و كمال مطلوب است خود شناسي يا معرفت نفس، زيربناي سعادت بشر در همه شئون مادي و معنوي است. آدمي در پرتو خودشناسي از نياز هاي دروني و بروني خود آگاه مي شود و توانمندي ها و ناتوانمندي هاي خود را ارزيابي مي كند. از اين روي، خودشناسي در تعليم و تربيت جايگاه ويژه اي دارد ويژه اي دارد و بالاترين و باارزش ترين شناخت به شمار مي آيد.23 و همواره به عنوان گام نخست در پرورش استعداد هاي انساني، دستيابي به مباني، اصول و اهداف تربيتي مطرح مي شود؛ زيرا اگر كسي خود را نشناسد و از امكانت وجودي و توانمندي هاي خويش آگاه نباشد و واقعيت هاي هستي خود را نشناسد، نمي داند به دنبال چه هدف هايي در زندگي باشد و بر چه اصولي رفتار خويش را استوار سازد.
خودشناسي در ابعاد مختلف آن براي همگان امكان پذير است؛ زيرا افراد انساني از علم وجداني فطري و عقل خدادادي برخوردارند. از اين روي، و به منظور هدايت بشر به مسير درست تربيتي، همهٔ افراد مؤمن و كافر را به تفكر و شناخت وجود خويش سفارش و تحريك مي كند و مي فرمايد: «وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»؛(ذاريات: ۲۱) از دلايل توجّه خاص قرآن كريم به خودشناسي همين است كه آدمي به تربيت و هدايت خويش اهميت بدهد و گمراهي ديگران او را از هدايت باز ندارد: «به تربيت و هدايت خويشتن بپردازيد؛ اگر هدايت يافتيد گمراهي ديگري به شما زيان نمي رساند».(مائده: 105)
در نگرش قرآني، آدمي توانمندي هاي گسترده اي دارد كه موجب برتري و كرامت او نسبت به مخلوقات ديگر است؛ در عين حال، داراي استعداد هاي رواني است كه برخي تحت تأثير عوامل دروني و بيروني و با بهره مندي از قدرت انتخاب و هر گونه تصميم گيري، زمينه هاي سقوط به دايره حيواني را در خويش فراهم مي سازند و از حيث تربيتي نه تنها با رشد و پرورش استعداد هايشان مسير اهداف عالي را نمي پيمايند، بلكه با فرو رفتن در بدي ها و امور شيطاني به اوج شقاوت نائل مي شوند.
خويشتن شناسي بر اساس نگرش قرآن، در مجموعه روابط فرد با خدا، خود، مردم و طبيعت، افزون بر پيشگيري از اختلال و انحراف، تأثير تصحيحي و ارتقايي مي گذارد تا او به اهداف عالي انساني، به ويژه قرب الاهي نائل آيد.24 نيز با توجه به نگرش قرآني، اثر شناخت خود را هدايت يافتن، حركت در مسير حق، كنترل قواي شهوي و غضبي و در نهايت رسيدن به سعادت مطرح كرده است.
شخص متربي با خودشناسي، به هدف تعليم و تربيت به منزله امري كمالي و واقعي، و نه امري تنازلي، خيالي و اعتباري نگاه مي كند.25 به همين دليل، به جست وجوگري براي شناسايي مسير منتهي به كمال از طريق مكتب انبياء اقدام مي كند؛ همچنين برانگيخته مي شود تا فعاليت گسترده اي را در صعود به مراتب كمالي داشته باشد و به موجودي بدون انگيزه، بي حوصله و نااميد تبديل نشود؛ بلكه با توجه به ادراك واقعيت كمال خواهي خويش، براي تحول دروني و تغيير واقعي از نقص به كمال، برنامه ريزي و تلاش جدي خواهد كرد؛ زيرا سرنوشت مطلوبش به ميزان كوشش و جديتش بستگي دارد. قرآن مي فرمايد: «سرنوشت هر كسي در گرو تلاش و اكتساب خود اوست».(مدثر: 38) بنابراين از نظر 26پي بردن به توان جسمي، قدرت فكري، علاقه ها، استعداد ها و توانمندي خود در فعاليت ها و خوب به كار گرفتن آنها در عمل هاي تربيتي، از مهم ترين بازتاب هاي خويشتن شناسي است.
مربي در هدايت افراد مورد هدايت (متربي) با در نظر گرفتن نقاط قوت و ضعف افراد، محيط را به گونه اي تغيير مي دهد كه رفتار ها و حالات مناسب با فطرت پاك انساني شكوفا شوند. افزون بر تنظيم محرك هاي محيطي، مربي با استدلال و بيدارسازي افراد و تسهيل پرورش معنوي، افراد را در جهت كمال معنوي هدايت مي كند. در حقيقت، كسي كه به مطالعه درون مي پردازد و با هدايت الهي27 و راهنمايي هاي انبياء به خودشناسي مي پردازد در خويش مي يابد كه رابطه ناگسستني شناختي، گرايشي و عاطفي با پروردگار دارد؛ كمال خواه و ارتقاطلب و آزادي خواه است و تمايل به ر هايي از هرگونه قيد و بند و موانع نيل به كمال در او وجود دارد؛ به خير و خوبي و فضيلت خواهي گرايش دارد وحق پذير است؛ حقيقت جو است و دوست دارد از هر چيزي آگاه شود و امكان ادراك صحيح واقعيت را در خود مي يابد؛ زيبايي را دوست دارد؛ جاويدخواه است و سعادت و خوشبختي هميشگي را جست وجو مي كند؛ داراي حب ذات است و دوست دارد به ديگران نيز محبت كند؛ عزت خواه، و نوع دوست، لذت خواه و آرامش طلب است و از درد و الم، اضطراب و ناراحتي فرار مي كند. مختار، انتخاب گر و مسئوليت پذير است. استقلال خواه است و وابستگي به ديگران را دوست ندارد. تمايل به خود فعالي دارد و تنبلي و سستي را دوست ندارد. تمايل به خود شكوفايي، تربيت، تغيير و هدايت پذيري را در خود احساس مي كند. خود را عاقل، متفكر، خلاق، منطقي و داراي توانمندي مي داند؛ خود را براي كسب تجربه توانمند مي بيند؛ چندبعدي بودن خويش را ادراك مي كند؛ در مي يابد كه هويت واقعيش به روح او است؛ براي خويش نسبت به جمادات و حيوانات كرامت قائل است و توانمندي كرامت اكتسابي را در خود مي يابد. بر تأثيرپذيري از بيرون خود و تاثيرگذاري بر محيط، هر دو واقف است. مي فهمد شخصيتش به تدريج و در طول زمان شكل مي گيرد. خوبي و بدي را از يكديگر كاملاً تشخيص مي دهد، و اينها همه بازتاب هاي تربيتي خودشناسي است.
حال با توجه به دستاورد هاي مقاله حاضر و مطرح شدن بازتاب هاي تربيتي كلي خودشناسي، به نظر مي رسد بررسي آثار تربيتي شناخت و هر يك از توانمندي هاي انساني به صورت جزئي و كاربردي به منظور استفاده در برنامه هاي تربيتي، در پژوهش هاي ديگر، ضروري به نظر مي رسد.

منابع

قرآن كريم، ترجمه فولادوند، محمدمهدي، تهران، دارالقرآن الكريم، دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامي، 1376.
ابن سينا، ابوعلي، الاشارات و التنبيهات، به همراه شرح خواجه نصيرالدين طوسي، تهران، الكتاب، 1403ق.
ابن سينا، ابوعلي، تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، كوشش نقدي، جعفر، بغداد، الرشد، 1347ق، 1929م.
بهشتي، محمد، و همكاران، آراء دانشمندان مسلمان در تعليم و تربيت و مباني آن، ج 4، تهران، سمت، 1380.
راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات في غريب القرآن، تحقيق محمد سيد گيلاني، تهران، المكتبه المرتضويه، 1332.
طباطبائي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1394ق.
فقيهي، علي نقي، «اصول تعليم و تربيت اسلامي»، تعليم و تربيت، ش47، ص29، 1375.
قريشي،سيدعلي اكبر، قاموس القرآن، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372.
كليني، محمد بن يعقوب، الاصول الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1334.
محسني، نيك چهره، ادراك خود «از كودكي تا بزرگ سالي»، تهران، بعثت، 1375.
نراقي، ملا احمد، معراج السعاده، تهران، رشيدي، 1362.
مطهری، مرتضی، فطرت، قم، صدراء، 1373.
مصباح یزدی، محمدتقی، انسان شناسی، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، 1379.
تميمي آمدی، عبدالواحد، غررالحكم و دررالكلم، ترجمه خوانساری، تهران، دانشگاه تهران، 1372.

Caire, Gill Bond, Toward a Science of the Self: The self as a cognitive Model, European Society for study of cognitive system. Leuven, Belgium, 1992.
Damo,W, and Hart,D, The development of self- understanding from infancy through adolescence, Child Development, 52,pp 314-864, 1982.
Damo,W, and Hart,D, Self- understanding in childhood and adolescence, Cambridge studies in social and Emotional Development.University of Cambridge press, 1991.
Zamansky, Shorin and Hart, Daniel, psychotherapeutic implications of) the development of self- understanding, in cognitive development and psychotherapy. Shirk, S(Ed) plenum press, 1988. Pp 161-185.
پی نوشت ها:

* دانشیار دانشگاه قم an-faghihi@qom.ac.ir
** کارشناسی روان شناسی دريافت: 6/3/89 ـ پذيرش: 19/10/89
1. ابوعلي سينا، تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، کوشش جعفر نقدي، ص14.
2. ابوعلي سينا، الاشارات و التنبيهات، به همراه شرح خواجه نصيرالدين طوسي، ج 2، ص 292.
3. مطهری، مرتضی، فطرت، ص 27.
4. سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 192.
5. سيدعلي اكبر قريشي، قاموس قرآن، ج 6، ص 211.
6. راغب اصفهانی، المفردات، تحقیق محمد سیدگیلانی، ص 343.
7. همان، ص 69.
8. سيدعلي اكبر قريشي،قاموس قرآن، ج5، ص195.
9. ممتحنه: 6-4.
10. هود: 120؛ نساء، 164.
11. اعراف: 176.
12. انعام: 87.
13. آل عمران: 62.
14. محمدتقی مصباح یزدی، انسان شناسی، ج1 - 3، ص 321.
15. روم، 30؛ توبه،36.
16. ملااحمد نراقي،معراج السعاده، ص7-8.
17. نيك چهره محسني، ادراک خود «از کودکي تا بزرگ سالي»، ص 19 و 26.
18. Gill Bond cair
19. Strolo
20. Jaims,1961,p44 &p 63.
21. Damon &Hart ,1991,p 6.
22. Zamansky Shorin
23. عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي، غررالحکم و دررالکلم، ترجمه خوانساری، ج 3، ص 386.
24. ملا احمد نراقي، معراج السعاده، ص7-8.
25. علي نقي فقيهي، «اصول تعليم و تربيت اسلامي»، تعليم و تربيت، ص29.
26. ابوعلي سينا،تدابيرالمنازل اوالسياسات الاهليه، کوشش جعفر نقدي، ص 40.
27. فصلت:53.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنون در آموزه های قرآن

جنون در آموزه های قرآن

خلیل پورمنصوری
بيماري تماس با شيطان آنچه درباره جنون بايد بدانيم

اشاره : در جهان امروز افراد بي شماري را مي توان يافت كه دچار بيماري افسردگي هستند. برخي از انديشمندان غربي و روان شناسان بر اين باورند كه در جهان امروز بيش از 75 درصد مردم به نوعي از بيماري افسردگي و به سخن ديگر از ديوانگي رنج مي برند. اين بدان معناست كه بيماري روحي و رواني بيشترين شمار مردمان را دربر مي گيرد و انسان بيش از آن كه دچار بيماري هاي جسمي و بدني باشد از بيماري هاي روحي و رواني رنج مي برد.
به نظر مي رسد كه برخلاف باورهاي روان شناسان، اين بيماري ها تنها به حوزه روان مرتبط نباشد و ارتباط تنگاتنگي با حوزه بيماري هاي روحي داشته باشد. به اين معنا كه مي بايست ميان بيماري هاي روحي و بيماري هاي رواني تفاوت و تمايزي محسوس قائل شد؛ چنان كه ميان بيماري هاي جسمي و رواني اين دسته بندي انجام شده است .
بيماري هاي رواني به آن دسته از بيماري هايي گفته مي شود كه با روان يعني نفس مرتبط با جسم مرتبط مي باشد و متاثر از عالم فيزيك و طبيعت بشري است و مي توان آن را در حوزه نرم افزاري جسم جست وجو كرد. به سخن ديگر روان عبارت است از عالم برزخ ميان جسم و روح. در اين عالم و نشاه كه برخي از خصوصيات روح و برخي از خصوصيات جسم در آن ديده مي شود، نشانه هايي از هر دو بعد انساني را مي توان يافت. از اين روست كه مي توان با ابزارهاي فيزيكي ولي نرم همانند تعبير قدرت نرم از آن آگاه شد و به شناخت و آگاهي نسبي آن دست يافت.
به سخن ديگر روان نرم افزاري فيزيكي و جسمي است كه در عالم برزخ قرار مي گيرد و روان شناسان مي توانند آن را با ابزارهاي نرمي بررسي و بيماري هاي آن را معالجه و درمان كند.
اما روح مقامي برتر و از حوزه فرامادي است و چنان كه قرآن تعبير مي كند از عالم خلق بيرون در مجموعه عوامل امر داخل مي باشد. از اين روست كه خداوند مي فرمايد: و يسالونك عن الروح قل الروح من امر ربي؛ از تو درباره روح مي پرسند بگو آن از امر پروردگار من است.
بيماري هاي انساني از اين رو به دو دسته بيماري هاي روحي و بيماري هاي رواني دسته بندي مي شود. بيماري روحي بيماري هايي است كه روح را از سلامت فطري بيرون مي برد و وضعيت كلي بشر را از حوزه بشريت و ماهيت بشري بودن خارج مي سازد. گاه از آن به پليدي ذاتي نيز ياد مي شود. اين دسته از بيماري ها در اين مقاله و نوشتار مورد نظر نيست و مجال ديگري را مي طلبد.
اما بيماري هاي رواني را مي توان به دو دسته تقسيم كرد؛ زيرا عوامل موثر در آن مي تواند عواملي در حوزه بيماري هاي مرتبط با جسم و فيزيك باشد و يا مرتبط به عقايد و بينش و نگرش. به اين معنا كه عوامل موثر آن مي تواند برخاسته از وضعيت جسمي فرد و متاثر از آن باشد كه با درمان هاي غذايي و دارويي قابل درمان است و يا مي تواند برخاسته از بينش و نگرش فردي باشد كه در حوزه روان شخص اثر گذاشته و امكان درمان از راه دارو نيست و مي بايست تنها با استفاده از درمان هاي عقيدتي آن را بازسازي كرد.
از اين روست كه به نظر مي رسد كه ميان افسردگي برخاسته از جسم و يا ديوانگي برخاسته از جنون و جن زدگي تفاوت گذاشت. به اين معنا كه اسكيزوفرني و يا شيزوفرني بيماري هاي رواني هستند كه مي تواند برخاسته از عوامل جسمي و يا اعتقادي باشد.
قرآن به هر دو دسته از عوامل جسمي و اعتقادي توجه داشته است. در ادبيات اسلامي و فرهنگ قرآني با بيماري هايي مواجه هستيم كه از آن به بيماري جنون ياد مي شود. هر چند كه اين تعبير فراگير است و به گونه اي با آن رفتار شده كه گويي بيماري هاي رواني برخاسته از عوامل جسمي را نيز شامل مي شود ولي در حقيقت در گذشته تنها به بيماري هايي اطلاق مي شد كه برخاسته از عوامل اعتقادي بوده است؛ زيرا در طب و پزشكي كهن از بيماري هاي رواني با خاستگاه جسم به ماليخوليا ياد مي كردند.
جنون از ماده جن در اصل به معناي پنهان ماندن چيزي از حس است. (مفردات راغب ص 203) به انسان ديوانه ازاين جهت مجنون مي گويند كه چيزي ميان عقل و نفس او مانع مي شود و عقل او را مي پوشاند.(همان ص205)
مقصود از جنون و ديوانگي در اين نوشتار معناي دوم آن است كه در آيات قرآني به شكل جنه و مس الشياطين و سعر و مجنون و مفتون و جملاتي چون يتخطبه الشيطان و استهوته الشياطين بدان اشاره شده است.

عوامل جنون

قرآن عامل اين بيماري رواني را تماس با شيطان مي داند و براين نكته تأكيد مي ورزد كه كساني كه از آموزه هاي وحياني قرآن دوري مي ورزند و خود را تحت مديريت شيطان و ابليس قرار مي دهند درمدتي زماني گرفتار وي مي شوند و شيطان مديريت روان وي را به عهده گرفته و او را به جنون دچار مي سازد. قرآن برخي از عواملي كه موجب مي شود تا شيطان امكان و قدرت چنين تصرفي را در انسان بيابد مورد تأكيد و توجه قرار مي دهد تا انسان با دوري از آن ها خود را از شر شيطان و جنون رها سازد. از مهم ترين عوامل مي توان به رباخواري اشاره كرد كه زمينه تصرف شيطان را فراهم مي آورد. درحقيقت حرام خواري و رباخواري زمينه بسيار مساعدي براي جنون است. (بقره آيه 275) در حقيقت انديشه و بينش خاص موجب مي شود تا اين گونه درمعرض خطر جنون قرار گيرد.
شيطان با نفوذ بر عقايد وانديشه هاي افراد و وسوسه كردن آنان زمينه تحير و جنون افراد را فراهم مي آورد و نمي گذارد تا شخص در سلامت شخصيت خود باقي بماند. (انعام آيه 71)

نشانه هاي جنون

براي جنون نشانه هايي است كه افسردگي يكي از آن هاست. شخصي كه دچار جنون است در حالت عادي به سر نمي برد. تحير و سرگرداني در كارها و انتخاب ها از نشانه هاي ديگر آن است (انعام آيه 71) و پريشاني خاطر وي را رنج مي دهد (همان) گفتن سخنان ياوه و بيهوده و انتساب و ارتباط با موجودات فرابشري از نشانه هاي ديگري است كه قرآن بيان مي دارد. البته برخي از اين نشانه ها را قرآن خود به مجانين نسبت مي دهد و برخي ديگر را كافران به پيامبران نسبت مي دهند و براين باورند كه پيامبران نيز دچار جنون شده و رفتارهاي انسان هاي روان پريش و يا مجنون را درپيش مي گيرند. بنابراين از جهت تشابهي كه ميان رفتارهاي پيامبران و مجانين وجود دارد آنان نيز متهم به جنون مي شوند.
به هرحال باتوجه به اين دو دسته آيات مي توان به نشانه هايي كه براي مجانين گفته شده است دست يافت كه به برخي از آنان اشاره شده است.
البته تفاوت هايي ميان سفيه (نادان) و مجنون وجود دارد كه برخي آن را ناديده گرفته و اهل سفيه و يا سفيهان را همان مجانين دانسته اند. درحالي تفاوت ميان مجانين و سفيهان به روشني در رفتار آنان مشخص و معلوم است. شخص سفيه مي تواند به بيماري خاصي دچار شده و يا به ارث بيماري را از والدين خود بگيرد ولي جنون اين گونه نيست و شخص به جهاتي كه گفته شد تحت تأثير عواملي خاص به آن دچار مي شود. از اين رو ميان احكام مجنون و سفيه در برخي موارد مي توان تفاوت هاي محسوسي را جست و جو كرد هرچند در برخي ديگر از احكام مشترك مي باشند.
همواره دشمنان براي گمراه كردن ديگران با اتهام جنون مي كوشند عقايد و انديشه هاي ناسازوار با انديشه هاي خويش را از ميدان به در كنند. اين گونه است كه همواره پيامبران متهم به جنون مي شدند و به جهت اختلاف عقايدي با مشركان و كافران از جامعه طرد مي شدند.
توجه به آيات قرآن و اتهام هايي كه به پيامبران از سوي مشركان و كافران زده مي شد مي توان به اين نكته توجه داد كه جنون ارتباط تنگاتنگي با حوزه بينش و نگرش اعتقادات انساني دارد و بيان گفته ها و انديشه هايي كه بيرون از ساختار عادي فكر بشر است مي تواند به عنوان مهم ترين نشانه جنون از آن ياد كرد. جنون و ديوانگي امري در حوزه عقايد و بينش و نگرش است كه در برخي از رفتارها نيز نمود مي يابد. اين رامي توان از اتهام كافران و مشركان به دست آورد. به اين معنا كه شخص مجنون مي بايست كسي باشد كه باورها و عقايدهاي خاصي را مطرح مي سازد كه به نظر تحت تأثير موجودات جني است.
درحقيقت انسان هرگاه تحت تأثير موجودات جني و فرابشري قرارگيرد از عقايد وافكار و بينش هاي خاصي برخوردار مي شود كه بيرون از انديشه ها و باورهاي عادي بشر است. مشركان از آن جايي كه پيامبران را با عقايد و باورهاي بيرون بشري مي ديدند به اين باور رسيده بودند كه پيامبران تحت تأثير موجودات جني بوده و مجنون مي باشند.
قرآن بيان مي دارد كه علت اختلاف عقايدي همين طور كه ممكن است تحت تأثير موجودات جني به ويژه شيطان باشد مي تواند تحت تأثير آموزه هاي وحياني خداوند باشد و تفاوت ميان پيامبران و مجانين در اين است كه رفتارها و گفتارهاي پيامبران از و يژگي عقل پسندي و هنجاري برخوردار مي باشد و بيرون از دايره تحير و سرگرداني و اختلاف و تضاد است. اما كساني كه دچار جنون مي شوند سخنان ياوه و بيهوده و رفتارهاي نابهنجار و غيرعادي دارند و از تعادل شخصيتي و روحي و رواني نيز برخوردار نمي باشند.

راه درمان جنون

جنون به جهت آن كه بيماري است كه در طول مدت و در يك فرآيند پيچيده پديدار مي شود به سادگي قابل درمان نيست؛ زيرا عواملي چون رفتارهاي ضدآموزه هاي وحياني مانند رباخواري و ارتباط با عقايد فساد و ضدبشري موجب مي شود تا شخص در تماس با شيطان و عوامل وي قرار گيرد و مجنون شود. براي رهايي اين اشخاص مي بايست نخست عقايد و بينش هاي آنان تغيير يابد و نگرش سالمي جايگزين نگرش فاسد شود. ازاين روست كه نمي توان به سادگي به درمان آنان پرداخت. البته كساني را كه از جنون ساده برخوردار مي باشند مي توان به كمك برخي از راه هايي كه در روايات بيان شده درمان كرد.
به هرحال ميان اقسام و انواع بيماري رواني و افسردگي مي بايست تفاوت گذاشت و براي درمان هر بيماري خاص از روش خاصي استفاده كرد. از آن جايي كه روان شناسان همه انواع و اقسام جنون و ديوانگي و افسردگي را يكسان تلقي مي كنند تنها از روش خاصي سود مي برند. از اين روست كه گاه درباره شخصي درمان سازنده و مفيد واقع مي شود و در شخص ديگر نه تنها سودي نداشته بلكه بر بيماري شخص مي افزايد.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عوامل ايجاد و سلب آرامش

عوامل ايجاد و سلب آرامش

علي جواهردهي

آن چه پرسش اين نوشتار را تشكيل مي دهد، اين مطلب است كه چرا آدمي پس از اين همه تلاش و كوشش كه به آسايش مي رسد آن را به سرعتي باورنكردني از دست مي دهد. چه علل و عوامل دروني و بيروني سبب مي شود كه آسايش از آدمي و يا جامعه اي سلب شود؟ در نهايت ديدگاه قرآن درباره علل و عوامل سلب آسايش چيست؟ مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

اهداف و مقاصد رفتاري انسان

انسان هماره دغدغه خوشبختي و سعادت دارد. تفسيري كه از اين كلمه از سوي همه فرهيختگان داده شده بيانگر آن است كه اگر براي انسان انگيزه هاي حركتي متعددي فرض شود كه به عنوان اهداف و مقاصد وي مورد نظر است، دو امر سرلوحه اين اهداف و مقاصد تلاش بشر است كه عبارتند از آرامش و آسايش است. از اين روست كه مقصد هر تلاشي و كوششي در وهله نخست دست يابي به امنيت هاي روحي و رواني و جسمي و جاني و مالي و در سطح بالاتر امنيت ملي و جهاني و در افق و كرانه اي دورتر امنيت و آرامش جاودانه در دنيا و آخرت است. در گام دوم انسان مي كوشد تا همه ابزارهاي آسايش خويش را فراهم آورد و از نظر غذايي و خورد وخوراك و خواب شرايطي را فراهم آورد كه بي رنجي يا در كم ترين رنجي همه آن چه نيازهاي جسمي او را برآورده مي سازد تامين باشد.
بر اين اساس است كه تمام ذهن و برنامه و تلاش هاي بشر مصروف فهم و درك و تحقق اين دو عنصر حياتي در زندگي است. محدوديت هاي دنيوي و عوامل متعدد دروني و بيروني همواره اين دو مقصد آدمي را حتي پس از دست يابي به آن مورد تهديد جدي قرار مي دهد. بسياري از انسان ها پس از دست يابي به آرامش و آسايش ناگهان دچار بحران مي شوند و آن چه را عمري براي آن تلاش كرده اند به يك باره از دست مي دهند.
مشكل مهم تر و اساسي تر اين است كه ظرفيت زندگي در دنيا به آدمي فرصت اين را نمي دهد تا درباره مفهوم آسايش و آرامش مطلق بينديشد؛ زيرا مرگ همه آن چه فراهم آورد به يك باره از وي سلب مي كند و او را به ديار نيستي مي برد. اين گونه است كه آدمي در حالتي از تضاد تلاش و بيهودگي دست و پا مي زند. از سويي خواسته اساسي و اصلي هر حركت و انگيزه تمام تلاش و كوشش بشر دست يابي به آسايش و آرامش و خوشبختي است كه پايدار نيست و در نهايت چيزي كه نصيب و بهره آدمي مي شود، اموري نسبي است كه از ثبات برخوردار نمي باشد و هر دم و آني ممكن است كه به تندباد رخدادها و حوادث طبيعي و غيرطبيعي از وي گرفته شود؟ ازاين روست كه انديشه جهان پايدار ديگر در آدمي تقويت شد و آموزه هاي وحياني پيامبران (ع) اين معنا را تشديد كرد. اين گونه است كه آدمي افزون بر طلب خوشبختي در دنيا در انديشه خوشبختي و سعادت پايدار در جهان ديگر فرو رفت و چاره جويي براي دست يابي به آن را هدف خويش قرار داد.

علل ايجادي آسايش

پيش از بيان علل و عوامل زوال آسايش و سلب آن، به نظر مي رسد كه لازم است تا نگاهي هر چند تند و گذرا به علل و عوامل ايجاد آن شود؛ زيرا يكي از علل و عوامل يا مجموعه آن ها ارتباط تنگاتنگي با علل ايجادي آن دارند؛ چون براي تحقق هر چيزي افزون بر عدم مانع وجود شرايط و مقتضيات ايجادي نيز لازم است. شايد علل ايجادي آرامش در آن اندازه نبوده است كه موجب بقاي آن در مراحل نهايي زندگي آدمي باشد. از اين روست كه در اين بخش نخست به خوانش تحليل قرآن درباره علل و عوامل ايجادي و تحقق آسايش پرداخته مي شود.

احسان و نيكوكاري

خداوند در آيه 58 سوره بقره و نيز 85 سوره مائده احسان و نيكوكاري به ديگري را از مهم ترين علل و عوامل دست يابي شخص و يا جامعه به آسايش برمي شمارد.
به نظر مي رسد كه هرجامعه در زماني به آسايش دست مي يابد كه بتواند سرمايه تلاش هاي خويش را به شكلي فراتر از توزيع عادلانه دراختيارديگري بگذارد و همگان از تلاش فردي وجمعي سود و بهره ببرند. در تفسيري كه قرآن براي احسان بيان مي كند به اين نكته توجه داده مي شود كه احسان و نيكوكاري به معناي بخشيدن هر نعمت و چيزي است كه ديگري بدان نياز دارد و بخشي از خواسته هاي مادي و معنوي او را برآورده مي سازد بلكه احسان در تحليل قرآني شامل هر نوع كمك و ياري رساندن به ديگري نيز مي شود. از اين رو مي توان گفت كه احسان به عنوان مهم ترين عامل همبستگي اجتماعي مورد توجه قرآن است و خداوند با تاكيد براحسان مي كوشد تا اين مفهوم را القا كند كه جامعه بدون احسان و نيكوكاري نمي تواند تحقق يابد واگر عنصر احسان ازجامعه اي سلب شود، اين عمل موجب مي شود جامعه از درون فرو پاشد؛ زيرا بي ياري و كمك و احسان ديگري جامعه نمي تواند نيازهاي خود را برطرف سازد و هر كسي به سويي مي رود كه با منافع جمعي و يا فردي ديگري در تضاد مي باشد.
عدالت در همه اشكال آن هرچند كه مي تواند تعادلي را ميان مردمان يك جامعه ايجاد كند ولي هرگز نمي تواند الفت و همبستگي و همدلي دروني جامعه را ايجاد و يا تضمين نمايد. نقش عدالت ولو عدالت قسطي كه عدالت مشهود و محسوس است مي تواند جامعه را در حالت تضاد منافع و درگيري هاي براساس قواعد عقل و حقوق از تشتت و درگيري حفظ نمايد ولي آن چه جامعه را به سوي همدلي و انسجام سوق مي دهد احسان است كه نوعي گذشت از حق و حقوق و رعايت حال ديگري وكمك و ياري به او بي چشم داشت چيزي است.
آيات بسياري بر احسان به سبب اين نقش و كار كرد مهم وتاثير گذار در فرآيند همدلي و انسجام اجتماعي تاكيد مي كنند و احسان و نيكوكاري و انجام كارهاي پسنديده به عنوان مهم ترين عمل از اعمال آدمي مورد توجه و ترغيب و تشويق قرار مي گيرد.
به هرحال گسترش احسان و نيكوكاري در سطح جامعه موجب مي شود تا همه افراد جامعه با تفاوت هاي طبيعي و غيرطبيعي درزندگي از يك آسايش نسبي برخوردار شوند. از اين روست كه خداوند احسان و نيكوكاري را براي دست يابي به آسايش فردي و جمعي به عنوان يكي از علل و عوامل مهم شناسايي و بيان مي كند.
خداوند در آيه 161 سوره اعراف با بيان اين كه كمك و ياري و احسان به ديگران نه تنها موجب كاهش توانايي هاي مادي و مالي شخص نمي شود بلكه باعث افزايش توان و قدرت مالي و مادي احسان كننده مي گردد مي كوشد تا مردم را به احسان ترغيب و تشويق نمايد؛ از اين رو در پايان آيه بر اين نكته تاكيد مي كند كه احسان و نيكوكاري به ديگران موجب مي شود تا خداوند بر احسان كنندگان از هر جهتي بيافزايد و بهره ايشان را افزايش دهد.
همين معنا نيز در آيه 26 سوره يونس با بيان پاداش عمل نيك بيان شده و توضيح داده شده كه شخص افزون بر پاداش احسان و بهره مندي از آن با بهره اضافي نيز مواجه و روبه رو خواهد بود كه آن فضل و عنايتي از سوي خداوند به نيكوكاران است.
خداوند در آيه 56 سوره يوسف مكنت و حكومت و قدرت يوسف را نتيجه احسان وي بر مي شمارد و با اشاره به داستان بني اسرائيل در آيه 6 و 7 سوره اسراء دست يابي به قدرت و شوكت جامعه يهودي را در زماني ريشه در احسان و نيكوكاري ايشان مي داند.
آيات بسياري چون آيه 89 سوره نمل و 34 سوره زمر و همچنين آيات 41 تا 44 سوره مرسلات براين نكته تاكيد و توجه مي دهد كه كاركرد احسان را درحوزه دست يابي فرد و يا جامعه به آسايش نمي بايست از نظر دور داشت؛ زيرا خداوند به نيكوكاران توجه ويژه اي داشته و آنان را به خواسته هايشان مي رساند به گونه اي كه با عنوان پاداش نيكوكاري هر آن چه را بخواهند خداوند براي آنان فراهم مي آورد.

پرداخت زكات

آيه 156 سوره اعراف يكي ديگر از علل و عوامل دست يابي به آسايش را پرداخت حقوق مالي از سوي مردم مي شمارد و با تاكيد بر واژه زكات بيان مي كند كه اگر فرد و يا جامعه اي بخواهد به آسايش دست يابد مي بايست افزون بر احسان و نيكوكاري به حقوق مالي ديگران در مال خويش كه خداوند به وديعت نهاده است توجه كند. خداوند در هر مالي زكاتي براي ديگران گذاشته است كه دست كم اين حق به شكل حقوق شرعي نسبت به سائلان و محرومان بارها تاكيد شده است. افزون بر اين حق عمومي نوعي ماليات بر اموال وضع شده است تا انسان ها با پرداخت آن ديگران را از فوايد نعمتي كه به آنان داده شده است بهره مند سازند. از اين روست كه خداوند پرداخت حقوق مالي از سوي شخص و يا افراد جامعه را عامل مهمي براي آسايش فردي و جمعي مي شمارد.
اين مطلب كه پرداخت حقوق مالي از علل و عوامل دست يابي به آسايش فردي و جمعي است بركسي پوشيده نيست. در پژوهش هاي ميداني كه از سوي جامعه شناسان غربي انجام شده اين معنا مورد تاكيد قرار گرفته است كه يكي از علل طغيان ها و شورش هاي اجتماعي شكاف عميق ميان دارا و ندار است. براين مبنا اگر دارندگان و سرمايه داران بخش كوچكي از اموال خويش را به فقيران و محرومان جامعه دهند هم خود به آسايش دست مي يابند و هم مردمان فقير و بينوا به نوايي مي رسند و از آسايش در سطح خود بهره مند مي گردند.
خداوند در آيه 55 سوره نور عمل صالح در كنار ايمان را زمينه ساز برخورداري انسان از خلافت الهي در زمين مي شمارد كه به معنا و مفهوم برخورداري وي به شكل جمعي از آرامش و امنيت در كنار آسايش است.

اعمال صالح

در تفسير قرآني عمل صالح هركار نيك و پسنديده اي است كه نقص و فسادي را بردارد. واژه صلاح در برابر فساد به اين معنا خواهد بود كه شخص با اين گونه كارها فساد و نقصي را مي زدايد و كاري خوب و تمامي را انجام مي دهد. براين اساس دستگيري مستمندان و نيازمندان جامعه به معناي جلوگيري از نقص و فسادي است كه در زندگي آنان راه يافته است. بنابراين با ازميان رفتن شرايط طغيان در افراد فقير و بينوا هم شخص به آسايش دست مي يابد و هم جامعه از فساد و گسترش آن جلوگيري به عمل مي آورد و شرايط عمومي براي آسايش جمعي فراهم مي آيد. اين معنا را مي توان از آيات ديگري چون 127 سوره انعام و 97 سوره نحل و 37 سوره سبا و 21 تا 24 سوره حاقه نيز به دست آورد هرچند كه اين آيات ناظر به نتايج اخروي دست يابي انسان به آسايش و آرامش ابدي در بهشت و آخرت است ولي به خوبي نشان مي دهد كه آثار و كاركردهاي آن به گونه اي است كه آسايش و آرامش ابدي و مطلقي را براي آدمي فراهم مي آورد. پس امري كه چنين تاثيرات شگرفي در بلند مدت دارد بي گمان در كوتاه مدت نيز مي بايست داراي آثار باشد كه آسايش فردي و جمعي اجتماع در جهان مادي دنيا نيز يكي از آن هاست.

ايمان و تقوا

خداوند در آيات 96 و 156 سوره اعراف و نيز 112 سوره مائده و 2 تا 4 سوره طلاق توضيح مي دهد كه يكي از راه هاي جلب محبت و رحمت الهي به سوي خود، داشتن تقوا و ايمان است. كسي كه اهل تقوا باشد از پلشتي ها و نابهنجاري ها پرهيز مي كند و در عمل انساني هنجاري و پاك و سالم است. اين افراد با چنين تفكر و نگرش و منش خود مي كوشند تا به گونه اي عمل كنند كه ديگران نيز از نعمت هاي خداوندي سود برند. با اين همه نفس تقوا و ايمان ايشان خود موجب جلب رحمت خاص مي شود و آسايش به سوي شخص بلكه جامعه جلب و جذب مي شود.
در آيات 21 سوره يونس و نيز 75 سوره مومنون و 50 سوره فصلت جلوه رحمت خداوندي را در زندگي بشر برخورداري از آسايش مي شمارد كه اين مطلب خود بيانگر آن است كه آدمي اگر بخواهد به اين جلوه رحمت الهي دست يابد بايد در زندگي اهل ايمان و تقوا باشد.

امنيت و آرامش

حضور امنيت و آرامش در جامعه از ديگر علل و عوامل جلب و جذب آسايش به سوي آن است كه در آيه 126 سوره بقره و نيز 112 سوره بقره و آيه 57 قصص بدان اشاره و تاكيد شده است. هيچ كسي درباره نقش مهم امنيت در جلب سرمايه گذاري ها و تلاش هاي فردي و جمعي شك و ترديدي ندارد ازاين رو به همين مقدار بسنده مي شود.
البته از آن جايي كه بسياري از مشكلات آدمي براساس تحليل و تفسير قرآن، به نوع بينش و نگرش او بازمي گردد و اين كه گناه و خطا و اشتباهات آدمي پيامدهاي خطرناكي براي او در زندگي دنيوي و اخروي دارد آيات بسياري نيز به نقش توبه (هود آيه 3) و استغفار و درخواست آمرزش از گناه و خطا و اشتباه (هود آيه 3 و نوح آيه 10 تا 12) اشاره مي كند؛ زيرا جامعه اي كه گناه در آن رواج دارد و يا شخصي كه گرفتار گناهي است مي بايست اميد اين را كه از آسايش برخوردار باشد از خود سلب كند؛ زيرا گناه موجبات خشم الهي را فراهم مي آورد و شخص را از نعمت و رحمت خداوندي محروم مي سازد. بنابراين يكي از راه هاي دست يابي به آسايش و آرامش آن است كه شخص و جامعه از گناه پرهيز و در صورت ارتكاب از آن توبه و استغفار نمايد و از خداوند بخواهد كه گناهان و خطاها و اشتباهات وي را بپوشاند.

علل و عوامل سلب آسايش

براساس آن چه بيان شد مي توان دريافت كه از علل و عوامل سلب آسايش همان اموري است كه موجب تحقق آسايش مي شود.
براين اساس هرگونه ظلم و ستمي موجب سلب آسايش فرد و يا جامعه مي شود و گرفتاري ها و سختي هاي مختلفي آنان را دربرمي گيرد. خداوند در چند آيه با گزارش از وضعيت سخت و دشواري كه بني اسرائيل به آن دچار مي شوند مي كوشد به تاثير مخرب و زيانبار ظلم و ستم در سلب آسايش توجه دهد. (بقره آيات 58 و 59 و نيز اعراف آيات 160 و 162) همين مشكل را قوم سبا با اعمال زشت و ستم هاي خويش ايجاد كردند كه خداوند در آيات 15 تا 19سوره سبا با گزارش آن بيان مي كند كه چگونه اين مردم با ستم خويش موجبات سلب نعمت هاي فراوان را از جامعه خويش فراهم آوردند.

ظلم

آيات 19تا 24سوره اعراف ظلم به نفس را موجب محروميت حضرت آدم(ع) و همسرش از نعمت هاي بهشتي و آسايش آن دانسته است و در آيات 11تا 14 سوره انبيا توضيح مي دهد كه ستمگري اقوام و جوامع مختلف در طول تاريخ موجب زوال نعمت و آسايش از آنان شده است.
خداوند در آيات 49 سوره بقره و نيز 141 سوره اعراف و 6سوره اعراف و همچنين 30و 31 سوره دخان توضيح مي دهد كه وجود حاكمان مستبد و ديكتاتور جامعه را به سمت سويي مي برد كه آسايش و آرامش از آن سلب مي گردد و جامعه دچار بحران هاي مختلف مي شود.

فسق و فجور

افزايش فسق و فجور در جامعه چون زنا و خودفروشي و هم جنس بازي و ناديده گرفتن قوانين و زيرپا نهادن حدود الهي و مانند آن موجبات سلب و زوال آسايش و آرامش مي باشد كه در آيه16 سوره اسراء بدان توجه داده مي شود.
گزارش قرآن از علل و عوامل سقوط جامعه بني اسرائيل پس از دست يابي به آسايش به خوبي روشن مي سازد كه در تحليل قرآني فسق چگونه مي تواند جامعه را دچار بحران فقدان آسايش و آرامش كند و از هم بپاشاند. (بقره آيات58و 59)

كفر

كفر (اعراف آيه130و 131 و نيز كهف آيات 32تا 43 و نيز شرك (همان) از مهم ترين علل و عوامل سلب آسايش و آرامش است؛ زيرا آن چه مردم را به سوي كنش هاي نابهنجار و ضداخلاقي سوق مي دهد و آدمي را به تجاوز از حدود عقلي و عقلايي و شرعي مي كشاند، بينش و نگرش آنان است كه موجب مي شود تا به اعمالي چون استبداد و ظلم و ستم و فسق و فجور روي آوردند و زمينه هاي سلب آسايش را فراهم كنند.

كفران نعمت

كفران نعمت به اشكال مختلف نيز از ديگر علل و عوامل سلب نعمت و آسايش است كه انسان آن را با كارهاي خوب فراهم آورده بود. خداوند در آيات 112 سوره نحل و نيز 15تا 17 سوره سبا به اين علل و عوامل اشاره مي كند و از مردم مي خواهد كه با بهره گيري درست از نعمت ها و شكر و سپاس آن زمينه هاي بقاو استمرار آسايش را فراهم آورند.
اين ها نمونه هايي از علل و عوامل سلب آسايش در تحليل قرآني است. اگر موارد ديگري نيز مي باشد كه در اين نوشته به آن اشاره نشده است به يكي يا چند عامل پيش گفته باز مي گردد از اين رو ضروري دانسته نشده است كه به ذكر جداگانه آن توجه شود. از جمله مسئله دعا و نيايش است كه به شكلي به يكي از مطالب پيش گفته باز مي گردد. باشد با بهره گيري از علل و عوامل ايجادي و دوري از علل زوال و مانع بقاي آسايش همواره از آرامش و آسايش در سطح فردي و اجتماعي برخوردار باشيم.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحير

تحير : سردرگمى و سرگشتگى

تحير، مصدرباب تفعّل از ريشه «ح - ى - ر» است كه به معناى خجالت، دهشت[1]، بهت[2]، وَلَه و شيدايى[3]، گمراهى[4]، سردرگمى[5] و ترديد در
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 357
امور[6] به كار رفته است. مصدر ثلاثى مجرد آن، «حيرت» نيز به همين معناست.[7] در فارسى به معناى سرگشتگى، سرگردانى، آشفتگى، دهشت، تعجب و شگفتى به كار رفته است.[8]
از اين خانواده تنها صفت مشبهه «حَيران» يك بار در قرآن به كار رفته (انعام/6، 71) و به معناى كسى است كه در گرفتارى خود سرگشته شده، راه حلى براى برون رفت از آن نمى‌يابد[9]، افزون بر آن برخى مفردات‌ديگر قرآنى مانند نظر (شورى/42، 45؛ اعراف/7، 198)[10]، ضلال به معناى گمراهى (فرقان/25، 9)[11]، بهت (بقره/2، 258)[12]، تيه به معناى سرگردانى (مائده/5، 26)[13]، عَمَه به معناى ترديد در امرى (بقره/2، 15)[14] و ابلاس به معناى تحير و فقدان حجت و دستاويز (روم/30، 12)[15] در مواردى به معناى تحير يا معنايى نزديك و ملازم آن به كار رفته‌اند.
مفهوم تحير در زبان عربى بيشتر داراى بار منفى و در خصوص افراد سرگشته و گمراه و در برابر مفهوم هدايت و راه‌يافتگى به كار مى‌رود. كاربردهاى اين كلمه در اشعار عرب قبل و معاصر اسلام نيز همين را تأييد مى‌كند.[16] تحير در وصف حالات فراق و دورى از معشوق نيز در زبان عربى به كار رفته است.[17] در قرآن نيز تحير به معناى منفى آن بيشتر مورد توجه بوده و پيامد ضلالت در برابر هدايت تلقى شده، خود نيز نقطه مقابل هدايت قرار گرفته است.[18] در آيه اصلى بحث خداوند از پيامبر مى‌خواهد تا به كافران بگويد كه آيا جز خدا، ديگرى را بخوانيم كه نه سودى از او به ما مى‌رسد و نه زيانى و با اين كار خود، پس از هدايت گرفتار واپسگرايى مى‌شويم: «قُل اَنَدعوا مِن دونِ اللّهِ ما لا يَنفَعُنا ولا يَضُرُّنا ونُرَدُّ عَلى اَعقابِنا بَعدَ اِذ هَدنَا اللّهُ» و به‌سان كسى گرديم كه شيطانها او را فريفته و در زمين سرگشته و حيران شده و در همان حال يارانش او را به هدايت فرا مى‌خوانند: «كالَّذِى استَهوَتهُ الشَّيـطينُ فِى الاَرضِ حَيرانَ لَهُ اَصحـبٌ يَدعونَهُ اِلَى الهُدَى ائتِنا قُل اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 358
الهُدى».(انعام/6،71)[19] اين آيه شرح حال مؤمنان و كافران است كه هر يك راهى جدا داشته[20] و كافران به اندرز مؤمنان توجهى نمى‌كنند[21]، به ويژه آنان كه خود ابتدا با اهل ايمان بودند و سپس از دوستان دوره ايمان جدا شده، به اندرزهايشان پشت مى‌كنند.[22] آنان كه در گمراهى سرگشته و حيران‌اند، بصيرت و عزيمت را از كف داده و راه بهتر و مطمئن را ترك كرده، در بين شياطين به درّه هلاك و سقوط معنوى سرازير مى‌شوند.[23]
تعبير «استَهوَتهُ» در مواردى به كار مى‌رود كه چيزى از بلندى رها شود و سقوط كند[24]؛ گويا شياطين به‌سان پرندگانى شكارى‌اند كه انسان را از زمين در ربوده، به آسمان مى‌برند و ناگاه رهايش مى‌كنند. شبيه اين تعبير در آيه‌31‌حجّ/22 درباره مشركان چنين آمده كه انسان مشرك به‌سان كسى است كه هنگام سقوط از آسمان، پرنده‌اى شكارى او را مى‌ربايد يا تند بادى او را در مكانى دور مى‌افكند: «ومَن يُشرِك بِاللّهِ فَكَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخطَفُهُ الطَّيرُ اَو تَهوى بِهِ الرّيحُ فى مَكان سَحيق».[25]حالت سرگشتگى كافران و مشركان كه در قالب مفهوم «سقوط از آسمان» در اين آيات به آن توجه شده، در آيه نخست به شيطان نسبت داده شده و در آيه 275 بقره/2 نيز چنين آمده كه رباخواران مانند جن‌زدگان به هنگام برخاستن، تعادل خود را از دست داده، گاه بر زمين مى‌افتند و گاه برمى‌خيزند: «لايَقومونَ اِلاّ كَما يَقومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيطـنُ مِنَ المَسِّ». از نظر برخى مفسران در اين آيات به اين عقيده عرب جاهلى ارجاع داده شده كه شياطين و جنيان گاه تماسهايى با انسان داشته و بر‌اثر آن بر وى چيره شده، او را ديوانه و سرگشته مى‌سازند[26] يا آنكه در بيابان براى گمشدگان دامهايى گسترده، آنان را شكار مى‌كنند.[27] در اين صورت اين تعبير صرفاً جنبه تمثيلى دارد و بدين معناست كه هركس از اسلام رويگردان و به دعوت مسلمانان بى‌توجه باشد، به‌سان كسى است كه در دام جنيان افتاده باشد.[28]
در گروهى ديگر از آيات، مفهوم تحير از تعابيرى ديگر به قرينه سياق آيات يا تحليل مفهومى واژگان استفاده مى‌شود كه مفسران نيز به آنها توجه كرده‌اند؛ در آيه 17 بقره/2 حيرت ناشى از گمراهى منافقان به حالت كسى تشبيه شده كه در دل تاريكى آتشى بر مى‌فروزد و به محض آنكه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 359
نور مى‌افشاند، خدا آن را خاموش و در تاريكى رهايشان مى‌كند: «كَمَثَلِ الَّذِى استَوقَدَ نارًا فَلَمّا اَضاءَت ما حَولَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنورِهِم و تَرَكَهُم فى ظُـلُمـت لايُبصِرون».[29]در اين آيه نيز سخن از كسانى است كه به رغم شناخت حق از آن روى برتافته، به كفر خويش باز مى‌گردند، از اين رو ايمان آنها همانند آتشى است كه به محض برافروختن درجا خاموش شده، به صاحبش سودى نمى‌رساند و روشن است كه سرگردانى و سردرگمى چنين كسى بيش از فردى است كه از آغاز در تاريكى بوده است.[30] از آنجا كه منافقان در زندگى دنيوى خود نه حقيقتاً اهل ايمان‌اند و نه صراحتاً با اهل كفر همراهى مى‌كنند، به نوعى سرگردان و حيران‌اند: «مُذَبذَبينَ بَينَ ذلِكَ لا اِلى هـؤُلاءِ و لا اِلى هـؤُلاء».(نساء/4،143)[31]
تعبير «يَعمَهون» در آيات ديگرى چون «و نَذَرُهُم فى طُغيـنِهِم يَعمَهون»(انعام/6،110) نيز گوياى سردرگمى و سرگشتگى مشركان است.[32] آنان كه خداوند بر چشم و گوششان مهر زده است در بيراهه‌هاى كفر، حيران و سرگردان در جست‌و‌جوى راه رهايى‌اند.[33] دلهاى آنان آلوده به‌شك و ترديد و سرگردان بين حق و باطل است: «وارتابَت قُلوبُهُم فَهُم فى رَيبِهِم يَتَرَدَّدون».(توبه/9،45)[34] اين حيرت، در تكبر، زياده‌خواهى و حق ستيزى آنان نمود يافته، سبب گرفتارى به سنت استدراج و خذلان مى‌شود[35]، در حالى كه كردارشان را زيبا و پسنديده شمرده، به آن دل‌بسته و هدف خود را در ميان راه گم مى‌كنند.[36] آنان چون خود حجت خويش را از كف داده‌اند[37]، در برابر استدلال و حجت محكم مؤمنان نيز حيران و بهت‌زده مى‌شوند كه ماجراى گفت و گوى ابراهيم و نمرود، نمونه‌اى از آن است. (بقره/2،258)[38]
نزول عذاب الهى بر آنان نيز آن چنان ناگهانى است كه آنان را شگفت‌زده و حيران مى‌سازد: «بَل‌تَأتيهِم بَغتَةً فَتَبهَتُهُم فَلا يَستَطيعونَ رَدَّها و لا هُم يُنظَرون». (انبياء/21،40)[39] شدت عذابْ آنها را چنان دچار دهشت و از خود بى‌خود مى‌كند كه گويا مست و لايعقل‌اند: «و تَرَى النّاسَ سُكـرى و ما هُم بِسُكـرى و لـكِنَّ عَذابَ اللّهِ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 360
شَديد».(حجّ/22،2)[40]
بنابر آنچه گذشت، تحير در شبكه معنايى خود با مفاهيم بنيادى ديگرى در حوزه هدايت و گمراهى پيوند مى‌يابد؛ حيرت در واقع بيانگر حالت گمراهى (ضلال) در انسان بى‌ايمان است؛ ضلال به معناى گم كردن راه و خارج شدن از راه درست است كه گاه با همين توضيح در آيات آمده: «ضَلَّ سَواءَ السَّبيل»(بقره/2،108) و همان مفهوم سرگردانى و سردرگمى را تداعى مى‌كند[41]، از همين‌رو در آيه 71 انعام/6 در نقطه مقابل حيرت از هدايت (متضاد ضلال) ياد شده است: «اِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الهُدى».
مفهوم ظلمت در قرآن نيز به ظرف حيرانى و سرگشتگى كافران اشاره دارد كه بر اثر آن راه درست را از كف مى‌دهند.[42] مفهوم كورى نيز كه در برخى آيات قرآن (براى نمونه ر. ك: رعد/13،19) در وصف گمراهان آمده به حيرت آنان و نيافتن راه درست اشاره دارد.[43]
در نگاهى ديگر به مفهوم تحير در قرآن، به گونه مثبت آن بر مى‌خوريم. در آيات گوناگونى به انديشه و تأمل در آيات آفاقى و انفسى توصيه شده كه بر اثر آن شگفتى و حيرتى بر انسان چيره مى‌شود: «اِنَّ فى خَلقِ السَّمـوتِ والاَرضِ واختِلـفِ الَّيلِ والنَّهارِ لاَيـت لاُِولِى الاَلبـب * اَلَّذينَ يَذكُرُونَ اللّهَ قِيـمـًا وقُعودًا وعَلى جُنوبِهِم ويَتَفَكَّرونَ فى خَلقِ السَّمـوتِ والاَرضِ رَبَّنا ما خَلَقتَ هـذا بـطِلاً سُبحـنَكَ فَقِنا عَذابَ النّار».(آل عمران/3،190 ـ 191) اين تحير بر خلاف گونه پيشين، ناشى از تفكر و تأمل صحيح و نتيجه ايمان، توحيد و تقواست.[44]
همچنين يكى از نظريه‌ها در تفسير واژه «اِله» آن است كه اين كلمه از ريشه «وَلَه» به معناى تحير است.[45] البته اله به معناى ذاتى و نه وصفى از اين ريشه بوده و به آن اشاره دارد كه عقول و اذهان در شناخت او متحيّرند و خردها در كنه عظمتش سردرگم شده[46]، به آگاهى كاملى دست نمى‌يابند[47] و اذهان در شناخت ذات معبود مدهوش و سرگردان مى‌شوند.[48] (=> اله) زمخشرى سعى كرده اين مفهوم از تحير را با مفهوم منفى پيشين اين‌گونه پيوند دهد كه تحير در شناخت و ادراك صحيح و بى‌پيرايه از خدا زمينه گمراهى و سردرگمى پديد آورده و انديشه استوار در اين بين فراوان نيست. [49]
به مفهوم تحير در شاخه‌هاى گوناگون انديشه اسلامى توجه و درباره آن بحث شده است؛ در
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 361
دانش كلام، خرد آدمى از ادراك ژرفاى ذات خداوند ناتوان و تفكر در ذات موجب تحير و امرى نكوهيده شمرده شده است.[50] در اخلاق از شك و حيرت به ناتوانى از تحقيق حق و ابطال باطل تعبير شده و آن را از رذايل قوه ناطقه شمرده‌اند كه در برابر فضيلت يقين قرار دارد.[51] در عرفان، حيرت مورد اشاره قرآن به حيرت برخى آدميان در اوهام و تخيلات نفسانى خويش تفسير شده است[52]، افزون بر آن به گونه مثبت تحير نيز توجه و مرتبه‌اى از مراتب سلوك عملى شمرده شده[53] كه به هنگام مشاهده انوار ذات الهى و اشراقات درخشان ربانى و حجابهاى نورانى رخ مى‌دهد[54] و انسان محبّ با مشاهده جمال محبوب از همه آفريدگان و از خود نيز غافل و حيران مى‌شود.[55]

منابع

الاصفى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، الاعلام الاسلامى، 1418‌ق؛ الانصاف فيما تضمنه الكشاف، ابن المنير الاسكندرى (م.‌683‌ق.)، مصر، مكتبة مصطفى البابى، 1385‌ق؛ بحر المعارف، عبدالصمد الهمدانى، به كوشش استاد ولى، تهران، حكمت، 1423‌ق؛ البليغ فى المعانى والبيان والبديع، احمد امين الشيرازى، فروغ قرآن، 1422‌ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م.‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التسهيل لعلوم التنزيل، محمدبن احمد جزى الغرناطى (م.‌741‌ق.)، لبنان، دارالكتاب العربى، 1403‌ق؛ تفسير الجلالين، جلال‌الدين المحلى (م.‌864‌ق.)، جلال الدين السيوطى (م.‌911‌ق.)، بيروت، النور، 1416‌ق؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1418‌ق؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير عبد الرزاق، عبدالرزاق الصنعانى (م.‌211‌ق.)، به كوشش مصطفى مسلم، رياض، مكتبة الرشد، 1410‌ق؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمد كاظم، قم، زاهدى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القرآن الكريم، محى‌الدين بن عربى (م.‌638ق.)، به كوشش عبدالوارث محمد على، بيروت، دارالكتب العلمية، 1422‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ توحيد الاماميه، محمد باقر الملكى، به كوشش البيابانى و الملكى، وزارة الثقافة والارشاد، 1415‌ق؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م.‌1209‌ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405ق؛ جمهرة اشعار العرب، ابوزيد القرشى، به كوشش عمر فاروق، بيروت، دار الارقم؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م.‌875‌ق.)، به كوشش عبدالفتاح و ديگران، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1418‌ق؛ خدا و انسان در قرآن، توشيهيكو ايزوتسو، ترجمه: احمد آرام، تهران، فرهنگ اسلامى، 1374‌ش؛ رياض السالكين، على‌خان الحسنى المدنى، به كوشش الحسينى، قم، نشر اسلامى، 1409‌ق؛ زادالمسير، جمال‌الدين الجوزى (م.‌597‌ق.)،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 362
به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407‌ق؛ شرح الاسماء الحسنى، هادى السبزوارى (م.‌1289ق.)، قم، مكتبة بصيرتى، چاپ سنگى؛ الصحاح، الجوهرى (م.‌393‌ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ فتح القدير، الشوكانى (م.‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ فصل المقال فى شرح الامثال، ابى عبيد البكرى، به كوشش احسان عباس و عبدالمجيد، بيروت، الرسالة، 1391‌ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م.‌538‌ق.)، مكتبة مصطفى البابى، 1385‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، قم، الادب الحوزه، 1405‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415‌ق؛ محاضرات الادباء، الراغب (م.‌425‌ق.)، به كوشش عمر الطباع، بيروت، دارالقلم، 1420‌ق؛ المحرر الوجيز، ابن عطيه الاندلسى (م.‌546‌ق.)، به كوشش عبدالسلام، لبنان، دارالكتب العلمية، 1413‌ق؛ مدارك التنزيل، النسفى (م.‌701‌ق.)، دارالفكر؛ مشارق الانوار، قاضى عياض (م.‌544‌ق.)، المكتبة العتبقه و دارالتراث؛ معالم التنزيل، البغوى (م.‌510‌ق.)، به كوشش خالد عبدالرحمن، بيروت، دارالمعرفه؛ معانى القرآن، النحاس (م.‌338‌ق.)، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409‌ق؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م.‌395ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412‌ق؛ المغرب فى ترتيب المعرب، ناصربن المطرزى (م.‌610‌ق.)، بيروت، دارالكتاب العربى، 1999 م؛ مفردات، الراغب (م.‌425‌ق.)، نشر الكتاب، 1404‌ق؛ المفضليات، الفضل بن محمد الضبى، به كوشش احمد شاكر و عبدالسلام، بيروت؛ الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز، الواحدى (م.‌468ق.)، به كوشش صفوان داوودى، بيروت، دارالقلم ـ دارالشامية، 1415‌ق.
مهدى احمدپور




[1]. الصحاح، ج4، ص‌1682؛ لسان العرب، ج‌11، ص‌200؛ مجمع البحرين، ج‌1، ص‌624، «خجل».
[2]. لسان العرب، ج‌2، ص‌13؛ تاج العروس، ج‌3، ص‌19، «بهت».
[3]. الصحاح، ج6، ص‌2256؛ لسان العرب، ج‌13، ص‌516؛ مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌553، «وله».
[4]. تاج العروس، ج‌6، ص‌324، «حير»؛ مشارق الانوار، ج‌1، ص‌331.
[5]. الفروق‌اللغويه، ص445؛ تاج‌العروس، ج19، ص68، «عمه».
[6]. الصحاح، ج6، ص2241؛ لسان العرب، ج‌12، ص‌430، ج‌13، ص‌519؛ مفردات، ص‌348، «عمه».
[7]. المغرب، ص‌134، «الحيره».
[8]. لغت‌نامه، ج‌6، ص‌9250، «حيرت».
[9]. غريب القرآن، ص‌237.
[10]. مفردات، ص‌813، «نظر».
[11]. مشارق الانوار، ج‌1، ص‌331.
[12]. لسان العرب، ج‌2، ص‌13؛ تاج العروس، ج‌3، ص‌19، «بهت».
[13]. الفروق اللغويه، ص‌445.
[14]. تفسير نسفى، ج‌1، ص‌22؛ تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌209؛ الميزان، ج‌15، ص‌49.
[15]. التبيان، ج‌7، ص‌385، ج‌8، ص‌235؛ ج‌9، ص‌216.
[16]. فصل‌المقال، ج‌1، ص‌509؛ المفضليات، ج‌1، ص‌296؛ جمهرة اشعار العرب، ج‌1، ص‌214.
[17]. محاضرات الادباء، ج2، ص74؛ البليغ فى‌المعانى، ص‌277.
[18]. معانى القرآن، ج‌1، ص‌100؛ التبيان، ج‌1، ص‌118؛ خدا و انسان در قرآن، ص‌179 ـ 182.
[19]. ر.ك: التبيان، ج‌4، ص‌169؛ مجمع البيان، ج‌4، ص‌85.
[20]. ر.ك: تفسير ابن كثير، ج‌2، ص‌150.
[21]. تفيسر عبدالرزاق، ج‌2، ص‌212.
[22]. جامع البيان، ج‌7، ص‌306.
[23]. الميزان، ج‌7، ص‌144.
[24]. التبيان، ج‌4، ص‌169؛ مجمع البيان، ج‌4، ص‌84.
[25]. ر.ك: التفسير الكبير، ج‌23، ص‌32.
[26]. الكشاف، ج‌2، ص‌320؛ تفسير الصافى، ج‌2، ص‌130؛ الاصفى، ج‌1، ص‌328.
[27]. الوجيز، ج‌1، ص‌361؛ تفسير بغوى، ج‌2، ص‌106؛ تفسير‌نسفى، ج‌1، ص‌330.
[28]. جوامع الجامع، ج‌1، ص‌582؛ مجمع البيان، ج‌4، ص‌85 قس: الانصاف، ج‌2، ص‌28.
[29]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌34؛ التفسير الكبير، ج‌2، ص‌73.
[30]. التبيان، ج‌1، ص‌87 ـ 88.
[31]. همان، ج‌3، ص‌366؛ تفسير ابن كثير، ج‌1، ص‌582؛ زاد المسير، ج‌2، ص‌211.
[32]. ر.ك: معانى القرآن، ج‌1، ص‌98؛ تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌66؛ فتح القدير، ج‌2، ص‌152.
[33]. جامع البيان، ج‌1، ص‌197؛ تفسير ابن كثير، ج‌1، ص‌55؛ فتح القدير، ج‌1، ص‌45.
[34]. جامع البيان، ج‌10، ص‌185.
[35]. فتح القدير، ج‌2، ص‌428 ـ 429.
[36]. التبيان، ج‌8، ص‌75؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌363؛ الميزان، ج‌15، ص‌340.
[37]. الميزان، ج‌8، ص‌349.
[38]. التبيان، ج‌2، ص‌318؛ زاد المسير، ج‌1، ص‌269؛ تفسير جلالين، ص‌46.
[39]. جامع‌البيان، ج17، ص39؛ تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌290؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌188.
[40]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌78؛ الميزان، ج‌14، ص‌339.
[41]. الميزان، ج‌1، ص‌29.
[42]. ر.ك: جامع البيان، ج‌1، ص‌209.
[43]. تفسير ابن عطيه، ج‌3، ص‌309؛ التسهيل، ج‌2، ص‌176؛ تفسير ثعالبى، ج‌3، ص‌487.
[44]. التفسير الكبير، ج‌9، ص‌134 ـ 135.
[45]. زاد المسير، ج‌1، ص‌9.
[46]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌52؛ الميزان، ج‌1، ص‌18.
[47]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌486.
[48]. الكشاف، ج‌1، ص‌6.
[49]. الكشاف، ج‌1، ص‌6.
[50]. توحيد الاماميه، ص‌200؛ رياض السالكين، ج‌5، ص‌26 ـ 28.
[51]. جامع السعادات، ج‌1، ص‌152 ـ 154.
[52]. تفسير ابن عربى، ج‌1، ص‌229.
[53]. شرح الاسماء الحسنى، ج‌1، ص‌162.
[54]. بحرالمعارف، ج‌3، ص‌809.
[55]. تفسير ابن عربى، ج‌1، ص‌346.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از خودبيگانگى و بحران هويت - قسمت اول

از خودبيگانگى و بحران هويت - قسمت اول

رسول جوانى

اين مقاله ابتدا تعريفى كامل از هويت فردى و اجتماعى و نيز از خودبيگانگى ارائه مى دهد و در ادامه به پيشينه تاريخى موضوع مورد بحث، نظر قرآن در رابطه با آن و نيز نظريات برخى انديشمندان و صاحب نظران در اين باب مى پردازد.

چكيده

اين مقاله ابتدا تعريفى كامل از هويت فردى و اجتماعى و نيز از خودبيگانگى ارائه مى دهد و در ادامه به پيشينه تاريخى موضوع مورد بحث، نظر قرآن در رابطه با آن و نيز نظريات برخى انديشمندان و صاحب نظران در اين باب مى پردازد. سپس با مقدّمه قرار دادن اين مباحث، بحران هويت را به دو قسم فردى و اجتماعى تقسيم نموده، علل هر يك را بيان مى كند. در مبحث علل بحران هويت فردى، عوامل درونى (ضعف ذاتى انسانى، خودفراموشى و خدافراموشى) و عوامل بيرونى (گروه هم سالان و نقش والدين) مورد بررسى قرار گرفته است. در خاتمه نيز علل بحران هويت اجتماعى در موضوعات: تصميم سازان، گروه هاى الگو، فردگرايى، سكولاريسم، تسامح و تساهل اخلاقى، اخلاق سكولار، و تهاجم فرهنگى به بحث گذاشته شده است.

كليدواژه ها:

هويت، هويت ملّى و اجتماعى، از خودبيگانگى، خدافراموشى، تصميم سازان، تساهل و تسامح اخلاقى، فردگرايى، سكولاريسم، اخلاق سكولار.

مقدّمه

افراد در طول زندگى خود با سؤالاتى مانند: «من كيستم؟»، «از كجا آمده ام؟»، «سرانجامم چه خواهد شد؟» و «زندگى چيست و چه جايگاهى در آن دارم؟» مواجهند. با پاسخ گويى به اين سؤالات شاكله هويت فرد شكل مى گيرد.
مفهوم هويت در حوزه هاى گوناگون از جمله روان شناسى، جامعه شناسى و علوم سياسى مورد بررسى و مطالعه قرار مى گيرد. مى توان گفت: هويت، موضوعى ميان رشته اى نسبى است كه فرد بين عوامل ذهنى خود و واقعيت برقرار مى كند.1 مقوله هويت حاكى از پيشينه تاريخى، سرزمينى، ويژگى هاى فرهنگى و دينى، نژاد و زبان قوم يا ملّتى است كه به وسيله آن در ميان ديگران شناخته مى شود. «هويت، شناخت خود با توجّه به بنيادهاى خاص و شناساندن خود بر اساس آن بنيادها به ديگران است.»2
براى اينكه بتوان مفهوم هويت و بى هويتى را به طور دقيق تر بيان كرد، بايد به اين نكته توجّه داشت كه انسان در وجود خود داراى نفخه الهى است كه از آن به عنوان «من» يا «خود» ياد مى شود. انسان علاوه بر «من اصيل» يا «من ملكوتى»، يك «من حيوانى» يا «من طبيعى» نيز دارد.
البته «من» يا «خود» يكى بيش نيست; يعنى آدمى فقط داراى يك «من» است، با مراتب گوناگون. كثرت مراتب به يك معنا اعتبارى است. آنجا كه «من» شرافت دارد، در مرتبه عالى قرار گرفته، اما آنجا كه جنبه حيوانى پيدا كرده، همان «من» است كه بر اثر سقوط به مرتبه پايين فرو افتاده است. توجه به ساحت هاى گوناگون وجود انسان و آگاهى او نسبت به شئون و مراتب مختلف نفس، اين امكان را براى او فراهم مى سازد كه با التزام عملى به اين
علم و آگاهى، در جهت مبارزه با «ناخود» اهتمام ورزد و به مهار و كنترل آن بپردازد و در مقابل، «خود» را پرورش دهد و آن را به كمال و تعالى رساند.3 بر همين اساس، بحران هويت نيز از نفى «خود» و پذيرش «ناخود» و به تعبير ديگر، با بيگانگى از «خود» آغاز مى شود.

هويت فردى و اجتماعى

براى هويت معانى و تعاريف متعددى ذكر شده است; اما در مجموع، هويت را مى توان ويژگى يا كيفيتى دانست كه موجب تمايز و شناسايى فرد، قوم، يا جامعه اى از يكديگر شود.
در واقع، هويت، عامل يا عواملى است كه فرد را از افراد ديگر و گروهى را از گروه هاى ديگر مجزّا مى كند و نوعى پيوست و دل بستگى و نيز تعلّق خاطر مى باشد.
هويت عبارت است از مجموعه خصايصى كه احساس درونى شخص را تأييد مى نمايد و از طرفى، احساس هويت خود از مجموعه احساس ها تركيب مى شود; مانند: احساس وحدت، همسازى، تعلّق، استقلال و... .4
هويت به دو قسم «فردى» و «اجتماعى» تقسيم مى شود. براى شناخت هويت فردى، كه بيشتر در علم روان شناسى كاربرد دارد، يك شخص با ويژگى هاى فردى مورد بررسى قرار مى گيرد; ولى در هويت اجتماعى، بيشتر با يك جامعه سر و كار داريم.5
هويت فردى، مربوط به احساس فرد نسبت به خود و تمايزاتى است با مؤلفه هايى همچون اسم، مليت و قوميت و يا تمايلات شخصىِ فكرى، ارزشى و يا ايدئولوژيكى، كه هويت يك فرد را از ديگرى تمايز مى دهد.
در مقابل، هويت اجتماعى به احساس مشترك يك جمع مثل پناهندگان، اقليت هاى قومى ـ دينى يا گروه هاى كوچك و بزرگ اجتماعى و مانند آن بازمى گردد. اين احساس مشترك همه افراد آن هويت را به هم وصل مى كند.
بنابراين، ويژگى هويت در سطح فردى اين است كه بحث فرد را مطرح و بر احساس «چه كسى بودن» تأكيد مى نمايد; ولى در هويت جمعى بر «ما» تأكيد دارد. در واقع، هويت جمعى شناسه آن حوزه و قلمروى از حيات اجتماعى است كه فرد با ضمير «ما» خود را متعلق و مديون به آن مى داند و در مقابل آن احساس تعهد و تكليف مى كند.6
مفهوم «از خودبيگانگى» (بحران هويت) كه در زبان انگليسى با واژه «Alienation» از آن ياد مى شود، مفهومى جامعه شناختى، انسان شناختى، فلسفى و حتى مفهومى ارزشى و اخلاقى است كه در علوم انسانى از آن سخن به ميان آمده است. دايره اين مفهوم گاه آن قدر توسعه مى يابد كه شامل انسان نابسامان دوركيم، دوگانگى شخصيت در روان شناسى و مانند آن مى شود و گاه بر اين نكته تأكيد مى گردد كه نبايد مفهوم از خودبيگانگى را با اين مفاهيم به هم آميخت.
واژه «Alienation» كه در زبان لاتين براى بيان مفهوم از خودبيگانگى از آن سود مى جويند، در اصل به معناى جن زدگى است و مى توان گفت: استفاده از اين واژه براى اداى چنين مقصودى بدان لحاظ است كه از حاكميت موجودى نامرئى و مسلّط حكايت مى كند. انسان به صورت ناخودآگاه تسليم اوست و به انديشه و رفتار انسان شكل و جهت مى دهد.7
ريشه هاى اوليه مسئله از خودبيگانگى را بايد در تعاليم اديان آسمانى جستوجو كرد. اين اديان بيش و پيش از هر تفكّر و مكتبى مسئله را با بيان هاى گوناگون مطرح نموده، نسبت به آن هشدار داده اند و براى پيش گيرى و درمان آن، راه حل هاى عملى ارائه كرده اند.

بحران هويت

بحران هويت در واقع همان از خودبيگانگى است، منتها با توجه به گستره اجتماعى كه در بحران مدّنظر است، به آن بحران هويت اطلاق مى شود. وقتى در يك جامعه از خودبيگانگى گسترش يافت و در افراد بيشترى بروز و نمود پيدا كرد، در اين حالت جامعه در حالت بحران هويت به سر مى برد; يعنى شيوع فراگير از خودبيگانگى را بحران هويت مى گويند.

پيشينه تاريخى

معمولا مبدأ جعل مفهوم از خودبيگانگى را هگل، فيلسوف معروف آلمانى، مى دانند. با وجود اين، براى يافتن تاريخچه معنايى كه در وادى اين مفهوم قرار دارد بايد بسى دورتر رفت و تاريخ انديشه و دانش را از دوره هاى دورتر كاويد. به تعبير ديگر، از آن زمانى كه تعبير «انسان آرمانى» در ذهن و زبان آدمى روييد و انسان براى رسيدن به زندگى ايده آل، تفاوت و تمايز وضع موجود را با موقعيت ايده آل مجسم كرد، به حالت دورافتادگى و غربت و «از خود به در شدن» رسيد.8
به اعتقاد هگل، از خودباختگى نتيجه ناتوانى ما در فهم اين نكته است كه واقعيت عميقاً با افكار انسانى مرتبط است. وى با رد اين عقيده واقع گرايان كه واقعيت از ذهن انسان مستقل است، چنين استدلال مى كرد كه در «از خودبيگانگى» روح نسبت به خود بيرون پندارى دارد. اين بيگانگى زمانى رخت برمى بندد كه مردم به اين خودآگاهى برسند كه آنها موجوداتى متفكّرند و واقعيت جنبه اى از اين خودآگاهى است; اينكه اساساً واقعيت «عينى» مثل فرهنگ و محيط انسانى، افاضه هاى روح هستند.
هگل تأكيد داشت كه واقعيت را مى توان از طريق جدل، كه نظامى منطقى و سهوجهى (تز، آنتى تز و سنتز) دارد، درك كرد. اين نظام تناقض هاى منطقى را از بين مى برد; در نهايت، توافق بر سر مثال مطلق (= روح) حاصل مى شود. زمانى كه يك نفر به مقوله اى مثل طبيعت فكر مى كند، مجبور است به ضد آن يعنى تاريخ نيز بينديشد. با مطالعه درباره افزايش تنش ميان طبيعت و تاريخ در هر دوره زمانى، شخص متفكّر به دوره بعدى هدايت مى شود. موقعيت طبيعى آنچه را كه در تاريخ محقّق مى شود، شكل مى دهد و فعاليت هاى انسانى كه تاريخ را به وجود مى آورد، اوضاع طبيعى را تغيير مى دهد. سنتز انديشه درباره طبيعت و تاريخ هر عصرى سرآغاز عصرى جديد است.9
از نظر هگل، اين بيگانگى، به ويژه نسبت به انسان و به عنوان جزئى از طبيعت، در اصل «گناه» (آدم و حوا) بيان مى شود. انسان به عنوان روح جزئى در طبع ذاتى خود از روح كلّى (خدا) بيگانه و جداست. جزئى بودن و پايان پذير بودن انسان وجه افتراق او از خداست. اصل گناه، اعتقاد به شرّ ذاتى انسان است كه حقيقتى ژرف تر از باور مردم امروزى به نيكى ذات اوست; زيرا شرّ چيزى نيست، مگر جزئيت. من هنگامى دست به كارهاى بد مى زنم كه به جاى هماهنگى با غايات كلّى و معقول، در پى غايات جزئى و شخصى خود باشم. شرارت و بيگانگى انسان از خدا به دليل روح پايان پذير و جزئى اوست. پس اين بيگانگى در واقع امر، جزء مفهوم انسان و حقيقتى بيرون از زمان است، ولى داستان «گناه» مانند داستان آفرينش، آن را به صورت واقعه اى كه روى داده است باز مى نمايد. بر حسب مفهوم صورت معقول، بيگانگى انسان از خدا، بازگشت او را به خدا لازم مى گرداند. اين نيز نه واقعه عملى، بلكه حقيقتى بيرون از زمان است. پس ذهن آدمى در عين جدايى از خدا، با او يكى است; زيرا انسان تنها روح جزئى و پايانى نيست، بلكه روح كلى و پايان ناپذير هم هست10 و اين بازگشت در عروج مسير ظاهر مى شود. وقتى هگل به رفع از خودبيگانگى خداوند به سبب كلّيت يافتن روح از طريق بازگشت مسيح اشاره مى كند، مراد او نفى تاريخ زمين نيست، بلكه با اين بازگشت، زمين و آسمان دوباره آشتى مى كنند; خدا و انسان و زندگانى روح مطلق باهم متّحد مى شوند. اين زندگانى، فعاليت منطقى هگلى است و نتيجه اى در قالب قضيه اى در منطق سنّتى. خدا براى اينكه واقعاً خدا شود، انسان مى شود. خدا و انسان، وحدت در عين كثرتند و يا حقيقت روحانى «واحد»ى اند كه خود را در استمرار كل، متكثّر مى سازند.11
يكى از نكات تعجب آور اين است كه دو نهضت مهم ضد دينى قرن نوزدهم در عقايد خود از هگل استفاده كرده اند: مكتب لودويگ فوئرباخ و مكتب كارل ماركس، كه هر دو به نحوى موضوع از خودبيگانگى را مطرح نموده اند.
فوئرباخ شاگرد هگل بود، اما برخلاف او ديدگاهى كاملا مادّى و ملحدانه داشت. او نظريه «از خودبيگانگى» هگل را اقتباس كرد و آن را بر اصل الوهيت و اعتقاد به خدا تطبيق نمود. فوئرباخ به خدا اعتقاد نداشت و انديشه خدا و دين را زاييده طبيعت انسانى مى دانست:
هستى همانا جوهر انسان است. لحظه حسّاس تاريخ هنگامى خواهد بود كه انسان آگاه شود كه تنها خداى انسان، خود انسان است.12
هگل تمام حقيقت را مظهرى از روح مطلق مى دانست، اما فوئرباخ معتقد بود كه اين روح همان طبيعت است و طبيعتْ منشأ انسان. از اين رو، با شلاير ماخر13 هم عقيده بود كه اصل مهم در دين عبارت است از: احساس توكّل محض; اما در عين حال، معتقد بود كه
آنچه انسان به آن اتكا دارد و خود را به آن متّكى مى داند چيزى غير از طبيعت نيست.14
وى به جاى آنكه همچون هگل، آگاهى انسان را بازنمود خدا بداند، بر اين باور بود كه در انسان هيچ چيزى سواى خود انسان وجود ندارد; آنچه خداآگاهى ناميده شده است، چيزى غير از خودآگاهى انسان نيست. از اينجا روشن مى شود كه الهيّات، همان انسان شناسى است: «علم خدا همان علم انسان است، به خود و وجودش.» فوئرباخ با اين نظريه، واقعيت جهان مادّى را مجدداً مورد تأييد قرار داد و انسان شناسى را علمى جامع شمرد:
انسان، خود مقياس همه امور، و ميزان هر واقعيتى است.15
به اعتقاد فوئرباخ، ريشه دين بايد در همان فصل ماهوى ميان انسان و حيوان باشد، اما تنها فصل انسان، «خودآگاهى» اوست نسبت به طبيعت و ذات خويش، و چون متعلّق اين خودآگاهى فقط اوست، پس مى گويد: خدا، مقصود واقعى اش انسان است. خدا بشر را به صورت خويش نيافريده، بلكه بشر خدا را به صورت خود آفريده است. بنابراين، ماهيّت دين عبارت است از: پرستش انسان به نام پرستش خدا.16
خدايان آرزوهاى بشرى اند كه به صورت موجودات واقعى جلوه داده شده اند. خدا چيزى نيست جز اشتياق انسان به سعادتى كه در تخيّل به آن رسيده اند.17
فوئرباخ در تلقّى دين به عنوان «تصويرى طراحى شده» از طبيعت اصيل انسان، از دين و الهيّات انتقاد مى كند. دين متضمّن از خودبيگانگى افراد از حقيقت راستين و گونه هاى وجودى خاصّشان است. وى معتقد است كه براى شناخت گوهر راستين دين و تقليل الهيّات به مردم شناسى (انسان شناسى) اين امر ضرورى است.18 طبق نظر فوئرباخ، نتيجه اجتناب ناپذير انسانى كردن خدا بايد تصديق به اين امر باشد كه خداى مطلق چيزى بيش از فرافكنى اميال و آرمان هاى انسانى نيست. مرحله نهايى در روند و جريان انسانى كردن خدا بايد اذعان به اين امر باشد كه موضوع و متعلّق دين خود انسان است. فوئرباخ مى نويسد:
انسان قبل از آنكه طبيعت خود را در خود بيابد، آن را ابتدا همچون يك امر خارج از خود درك مى كند و او در اولين وهله، طبيعت خاص خود را به صورت طبيعت وجود ديگر مشاهده مى كند.19
از ديدگاه شلاير ماخر، ماهيّت خودآگاهى دينى به گونه اى است كه وجود رهايى بخش را مى توان از آن استنتاج كرد; اما به نظر فوئرباخ، اين از خودآگاهى چيزى نيست، مگر تقريباً همان آگاهى آدميان از خودشان. اين تجربه خود است نه خدا:
خداآگاهى تنها همان خودآگاهى است نه مقوله اى متفاوت در باب تجربه بشرى.20
كارل ماركس كه وارث اصلى فوئرباخ است، نظريه انسان گرايانه فوئرباخ را پذيرفت، اما آن را راديكال كرد. به نظر او، دين فرافكنى انسانى در عالم خيال است و هيچ تحققى در عالم خارج ندارد. «دين آهِ مخلوقات رنج كشيده است» و سازگار شدن ايشان با محروميتشان. «دين افيون مردم است»21 و از اين رو، «به عنوان يك خوش بختى توهّمى و غيرواقعى براى خوشبخت كردن حقيقى مردم لازم است.»22
همان گونه كه گذشت، ماركس نيز همانند فوئرباخ پيرو هگل بود، حتى پس از اينكه از هگل جدا شد تا نظام خاص خود را صورت بندى كند، عميقاً تحت تأثير وى بود. ماركس ايده آليسم هگل را رد كرد، اما مفهوم از خودبيگانگى و ايده حركت تاريخ به وسيله فرايند وسيع تضاد را رد نكرد، بلكه اين دو ايده را در ماترياليسم خود گنجاند و آنها را در كانون نظريه خويش درباره انسان قرار دارد. وى بر آن است كه تاريخ در واقع صحنه بزرگى از تضاد است و هگل در اينكه «از خودبيگانگى» را در كانون تاريخ قرار داده، بر حق است، ولى او نتوانست تشخيص دهد كه از خودبيگانگى و پيشرفت تاريخى، ريشه عميقى نه در ايده ها، بلكه در واقعيت هاى اساسى مادّى زندگى دارند.23
گرچه ماركس، تحليل فوئرباخ در مورد انديشه خدا و از خودبيگانگى انسان را پذيرفت و حتى وى را در حد يك «منجى» مورد ستايش قرار مى داد،24 با اين حال، تحليل فوئرباخ را ناتمام مى دانست. فوئرباخ نشان داده بود كه ايده و انديشه خدا نوعى جدايى و از خودبيگانگى در آگاهى انسان است; يك فرافكنى از طبيعت خود انسان به آسمان ها. اما ماركس احساس كرد كه فوئرباخ به نحو كافى اين مسئله را بررسى نكرده است; چراكه اين از خودبيگانگى رخ داده است. پاسخ اين سؤال براى ماركس ـ كه در اين زمان طراحى نظريه اش را در باب مبناى اساسى اقتصادى فرهنگ انسانى شروع كرده بود ـ آشكار بود: از خودبيگانگى، علل اجتماعى داشت.25 براى نمونه، ماركس در كتاب تزهايى درباره فوئرباخ چنين مى نويسد:
فوئرباخ كارش را از خودبيگانگى مذهبى و تقسيم جهان به دو جهان مذهبى و تخيّلى و جهان واقعى، آغاز مى كند. كار فوئرباخ جهان مذهبى را بر مبناى تحليل بنيادهاى دنيوى اش فرو مى ريزد. ولى او اين واقعيت را ناديده مى گيرد كه تازه پس از تكميل اين كار، كار اصلى مى ماند كه بايد انجام گيرد; زيرا اين واقعيت كه بنياد دنيوى از خودش جدا مى شود و به عنوان يك قلمرو مستقل در آسمان ها استقرار مى يابد تنها با انشقاق نفس و با خود تناقض داشتن اين پايه دنيوى، قابل تبيين است. اين مبناى دنيوى نخست بايد در تناقض هاى درون خودش شناخته آيد و سپس با يك عمل انقلابى اين تناقض از ميان برداشته شود.26
نقد و بررسى: با تأمّل در ديدگاه هاى هگل، فوئرباخ و ماركس روشن مى شود كه وجه مشترك آنها درباره دين و از خودبيگانگى آن است كه هر سه، دين را موجب از خودبيگانگى بشر مى دانند و بر اين باورند كه تنها زمانى انسان مى تواند خويشتن خويش را بيابد كه دين را كنار بگذارد. البته هگل در آثار خود به دو نوع دين اشاره مى كند: نخست دينى كه انسان را مقهور و ذليل مى كند و به پاى خدايان قربانى نمايد; مانند يهوديت، و ديگرى دينى كه انسان را احيا و بزرگ مى كند. وى دين از نوع اول را موجب از خودبيگانگى مى داند، ولى خصوصيات دين نوع دوم بر اديان الهى منطبق نيست. همچنين گرچه هگل از خدا و روح مطلق سخن مى گويد، اما خداى هگل به كلى با خداى اديان كه دين داران به آن معتقدند متفاوت است.27
در ميان متفكران مزبور، ماركس بيش از ديگران مسئله از خودبيگانگى را مطرح كرده است. در انديشه وى از خودبيگانگى دينى انسان، همچون ساير جنبه هاى از خودبيگانگى انسانى، ريشه در شرايط زندگى اجتماعى و تضادهاى طبقاتى دارد كه آن نيز به نوبه خود وابسته به روابط توليدى و زيربناى اقتصادى جامعه است. بر اساس تحليل ماركس، دين محصول تعارض هاى طبقاتى است و طبيعتاً نمى تواند در دوره اشتراكى اوليه وجود داشته باشد. اما اين امر با شواهد و دلايل تاريخى موافقت ندارد; زيرا بررسى هاى انجام شده در تاريخ اديان، به ويژه اديان ابتدايى، نشان مى دهد كه آثار پرستش و نوعى اعتقاد دينى از قديمى ترين ايام زندگى بشر وجود داشته است.28 بنابراين، شواهد تاريخى ديدگاه ماركس را نقض مى كند. شايد بتوان گفت كه اشكالات ماركس در باب دين، ريشه در تحويل گرايى اقتصادى وى دارد كه بر اساس آن، دين از اقتصاد نشأت گرفته است.

قرآن و از خودبيگانگى

بررسى مسئله از خودبيگانگى از ديدگاه اديان گوناگون، فرصت و مجالى بس وسيع تر و تحقيقى گسترده و عميق تر مى طلبد. پرداختن به همه آنچه در معارف اسلامى در اين خصوص آمده است نيز از حوصله اين بحث كوتاه بيرون است. اما براى اينكه گامى كوچك به سوى طرح مسئله برداشته و نقطه شروعى براى بررسى آن، از ديدگاه اسلام داشته باشيم، با نظر به برخى از آيات قرآن كريم اين مسئله را پى مى گيريم.
طرح مسئله از خودبيگانگى بستگى تام به تصويرى دارد كه مكتب هاى گوناگون از انسان و حقيقت و هويت او ارائه داده اند. در بينش قرآنى، حقيقت انسان را روح جاودانه او تشكيل مى دهد و انسان هويتى از اويى (اناللّه و انا اليه راجعون) دارد و زندگى واقعى او سراى آخرت است كه با تلاش مخلصانه و همراه با ايمان خود در اين دنيا آن را بنا مى نهد.
در قرآن مجيد، بارها به مسئله غفلت از خود و سرسپردگى انسان نسبت به غير خدا هشدار داده شده و از بت پرستى، پيروى از شيطان و هواى نفس و تقليد كوركورانه از نياكان و بزرگان نكوهش شده است. سلطه شيطان بر انسان و هشدار نسبت به آن نيز بارها در قرآن مطرح شده و در خصوص انحراف انسان در اثر وسوسه شياطين انس و جن هشدار داده شده است.
مفاهيم ياد شده در فرهنگ بشرى و بينش اسلامى مفاهيمى آشنا و قابل هضم و درك هستند، هرچند اگر به آنها از زاويه مسئله از خودبيگانگى نگريسته شود جلوه تازه اى مى يابند. اما مفاهيمى همچون خودفراموشى، خودفروشى و خودزيانى از جمله مفاهيمى هستند كه درك آنها مستلزم تأمّل و دقت بيشتر انسان مى باشد. مگر مى شود انسان از خود غافل شود يا خود را بفروشد؟ مگر خودزيانى هم ممكن است؟ زيان كردن انسان به معناى از دست دادن امكاناتى است كه در اختيار دارد، ولى «خود زيانى» چه مفهومى مى تواند داشته باشد و چگونه انسان در ذات خويش دچار زيان مى شود؟ قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد:
(وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ)(حشر: 19); و همانند آنان نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم آنان را نسبت به خودشان دچار فراموشى كرد.
و باز در جاى ديگر مى فرمايد:
(بِئْسَمَا اشْتَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ) (بقره: 90); بگو آنچه را كه به آن خود را فروختيد بد چيزى است.
همچنين در آيه دوازدهم و بيستم سوره انعام مى فرمايد:
(الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ); آنان كه دچار خودزيانى شدند پس آنان ايمان نمى آورند.
مى توان آيات ياد شده را به معناى فراموشى، فروختن و زيان انسان به لحاظ امورى كه به انسان تعلّق دارد تلقّى كرد تا با برداشت هاى رايج در تفاهم عرفى سازگار گردد. ولى اگر خود حقيقى انسان را در نظر بگيريم و از زاويه «از خودبيگانگى» به آن نظر بيفكنيم، اين تعابير با همان ظاهر خود معنا و مفهوم مى يابند. بسيارى از انسان ها، يا خود حقيقى شان را فراموش كرده و از آن غافل شده اند، يا آن را فروخته اند و در ذات خويش دچار زيان گرديده اند. انسانى كه ديگرى را خود پنداشته، خود حقيقى اش را فراموش كرده يا مورد غفلت قرار داده است و غفلت از خود حقيقى، رشد ندادن، بلكه انحطاط بخشيدن به آن (خودزيانى) است و آن كسى كه اين عمل را ـ براى مثال ـ به بهاى مطامع و مشتهيات حيوانى انجام مى دهد دچار خودفروشى شده است و خود را با حيوانيت مبادله كرده است. البته در بينش قرآنى، خودزيانى و خودفراموشى به صورت مطلق، منفى تلقّى مى شود، ولى نكوهش از خودفروشى به لحاظ آن است كه انسان خود را به بهاى اندك دنيا بفروشد.
نكته شايان توجه، تفاوت اساسى مسئله از خودبيگانگى در بينش قرآنى با بينش نام برداران اين نظريه (فوئرباخ، هگل و ماركس) است. همان گونه كه گذشت، در اين سه نظريه، دين يكى از عوامل از خودبيگانگى به شمار مى آيد و راه نجات بشر از اين مسئله، زدودن دين از زندگى انسان دانسته مى شود. اما در بينش قرآنى، مسئله دقيقاً عكس اين قضيه است; انسان تا به سوى خدا حركت نكند خود را نيافته، گرفتار از خودبيگانگى است. به هر حال، از خودبيگانگى در منظر قرآن يك حالت روانى ـ فكرى و داراى لوازم، نمودها و آثار مخصوص به خود است. انسان از خودبيگانه كه ديگرى را خود مى پندارد، به طور طبيعى، هويت ديگرى را هويت خود مى پندارد و اين هويت ديگر هرچه باشد، انسان از خود بيگانه تصويرى مناسب با آن از خود خواهد داشت. اين هويت و تصوير ديگر، در اغلب موارد هويت و تصويرى است كه بر اساس جهان بينى انسان از خودبيگانه شكل گرفته است.29

علل بحران هويت فردى

در بررسى علل بحران هويت فردى، مى توان به عوامل درونى و بيرونى اشاره نمود و هر يك را جداگانه مورد بررسى قرار داد و به بيان راه كارهاى درمان هر يك پرداخت.

الف. عوامل درونى

در ذيل به مهم ترين علل درونى بروز بحران هويت فردى اشاره مى گردد:
1. ضعف ذاتى انسان: انسان از لحاظ بعد حيوانى، ضعيف، ستمگر، عجول، خودپسند و كم صبر است، ولى با توجّه به جوهره انسانى اش، مى تواند به عالى ترين مراتب كمال دست يابد و خود را از اين گونه تاريكى ها و كاستى ها رهانيده، به غنى مطلق متصل شود.30 او به وسيله اختيارى كه از طرف خالق خويش دريافت كرده، مى تواند خود را به قلّه هاى سعادت برساند و از ضعف و كوچكى برهد.31
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد:
البته ما آن امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، پس آنها از تحمل آن امتناع كردند و ترسيدند و انسان آن را حمل كرد; چراكه انسان بسيار ظالم و جاهل است.32
در توضيح اين آيه نورانى مى توان گفت: منظور از امانت الهى، داشتن اعتقاد حق و تلبّس به اعمال صالح و در يك كلام، رسيدن به مقام رفيع ولايت الهى است و اگرچه انسان ظلوم و جهول است، اين استعداد را دارد كه به آن مقام برسد و خود را از ظلمت و جهالت برهاند و به صفاتى همچون عدالت و علم اتصاف يابد.33
2. خودفراموشى و خدافراموشى: انسان، هويتى مستقل از آفريدگار خويش ندارد و هويت او وابستگى شديدى به خداوند دارد. انسانى كه خدا را فراموش كند و بخواهد به گمان خويش، مستقل باشد، خود را فراموش كرده و ديگر، خود نخواهد بود.34 او در اين حالت، موجودى پوچ و بى هويت است و هميشه در حال پريشانى خواهد زيست و اينچنين زيستى به مردن شبيه تر است.
قرآن كريم در بيان اين حقيقت مى فرمايد:
همانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و در نتيجه آن، به فراموشى خويش و بى هويتى و پوچى مبتلا شدند.35
در ادامه اين فراز قرآنى آمده است:
اصحاب آتش و بهشت با هم برابر نيستند; اصحاب بهشت فقط رستگارانند.36
خداوند متعال با اين بيان مى فهماند كه اصحاب آتش، فراموش كنندگان خدا هستند و اصحاب بهشت آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند. آنان كه در ياد خدا بوده و مراقب رفتار خود باشند و او را به فراموشى نسپارند، به سعادت ابدى خواهند رسيد. قرآن پيوسته مردم را به اين گروه فرا مى خواند.37 مهم ترين و كارسازترين درمان اين بيمارى، تفكّر است كه موجب فهم و درك آثار قدرت خدا در موجود و جهان هستى مى شود و در نتيجه، انسان، عزم را جزم مى كند تا سعادت را از آن خويش سازد.38

دوشنبه 3 مهر 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

از خودبيگانگى و بحران هويت - قسمت دوم ر

از خودبيگانگى و بحران هويت - قسمت دوم

رسول جوانى

اين مقاله ابتدا تعريفى كامل از هويت فردى و اجتماعى و نيز از خودبيگانگى ارائه مى دهد و در ادامه به پيشينه تاريخى موضوع مورد بحث، نظر قرآن در رابطه با آن و نيز نظريات برخى انديشمندان و صاحب نظران در اين باب مى پردازد.

ب. عوامل بيرونى

از جمله علل بيرونى بحران هويت فردى، مى توان به گروه هم سالان و والدين اشاره كرد:
1. گروه هم سالان: تأثيرى كه دوستان در اخلاق و رفتار همديگر و حتى در امورى مانند نحوه لباس پوشيدن مى گذارند، انكارناشدنى است، تا آنجا كه مى توان به واسطه دوستان به شخصيت افراد راه يافت. از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) روايت شده است:
آدمى بر آيين دوست خود است، پس هر يك از شما مواظب باشد كه با چه كسى دوستى مى كند.39
آن حضرت همچنين فرمودند:
مردم را به دوستانشان بيازماييد; زيرا آدمى با كسى كه از رفتارش خوشش بيايد، دوستى مى كند.40
دوستى هايى كه بر پايه هويت انسانى بنا شده و از رنگ مطامع دنيايى پيراسته است، پايدار خواهد بود; چراكه موجبات رشد و تعالى هويت متقابل را فراهم مى سازد و حتى در بعد از مرگ نيز، مشاهده عينى اين رشد، به رضايت مندى پايدار از يكديگر مى انجامد.
خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد:
همه دوستى ها در آخرت به دشمنى حقيقى خواهد انجاميد، مگر دوستى پرهيزگاران.41
آرى، يگانه عامل وحدت، رسيدن به هويت حقيقى است. از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)نيز نقل شده كه فرمودند:
مؤمنان (نه بنى آدم) اعضاى يك اندامند، هرگاه عضوى به درد آيد، با تب و بى خوابى با او همدردى مى كنند.42
با اين بيان بلند، فقط بايد مؤمنان را داراى هويت واحد انسانى دانست.43 بنابراين، اگرچه انتخاب دوست آسان است، بايد با دقّت تمام و امتحان صورت پذيرد. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:
هيچ كس را به دوستى مشناس، مگر آنكه در سه چيز او را بيازمايى: او را به خشم آورى و ببينى كه آيا اين خشم او را از حق به باطل مى كشاند، در درهم و دينار (امور مالى) و در سفر كردن با او.44
2. والدين: پدر و مادر نقش بسزايى در شكل گيرى هويت فرزندان خويش دارند، ولى خود فرد، عامل تعيين كننده و نهايى است. قرآن كريم با وجود تأييد تأثير والدين، اختيار اشخاص را عامل نهايى مى داند و در اين باره توبيخ خود را مستقيم متوجّه افراد مى كند:
هنگامى كه به آنها گفته شد از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد، گفتند ما فقط از آنچه پدرانمان را بر آن يافتيم پيروى مى كنيم. ]خدا مى فرمايد [آيا اگرچه پدرانشان هيچ نمى فهمند و گمراهند؟!45
خداوند متعال فرمان بردارى از والدين را در كنار اطاعت از خويش بيان كرده است.46 احاديث ما نيز از ترغيب به احترام پدر و مادر و اطاعت از آنها سرشار است.47 با وجود اين، انسان بايد دريابد كه پدر و مادر، مرجع تقليد او نيستند و خيرخواهى آنان، نمى تواند ضعف فكرى و كاستى آگاهى را جبران كند.
والدين از ابتداى تولد فرزند خويش تمام افكار و عقايد خود را در وى اجرا مى كنند. اگر فرزندى در خانواده اى بت پرست به دنيا بيايد، بت پرست مى شود; اگر در خانواده اى شيعى به دنيا بيايد، مذهب والدينش را اختيار مى كند و اگر در خانواده اى با افكار ديگر به دنيا بيايد، از افكار و انديشه هاى والدين خود تأثير مى گيرد. به همين دليل، اگر در دنيا بيش از يك ميليارد مسلمان وجود دارد، در قبال آنها تعداد زيادى مسيحى، يهودى و پيرو ساير اديان زندگى مى كنند. آيا اين افراد با اختيار خود آن دين ها را اختيار كرده اند؟ قطعاً جواب منفى است. قريب به اتفاق آنها از روى تقليد و از راه تربيت والدين به آن افكار تن در داده اند و آنها را تلقّى به قبول كرده اند.48 از اين رو، مى توان گفت: نقش والدين در هويت سازى يا هويت سوزى فرزندان از جايگاه بى بديلى برخوردار است.
چنان كه در آيات فراوانى به هويت سوزى والدين و نقش برجسته آنها در اين خصوص تصريح شده كه براى نمونه به دو آيه اشاره مى شود.
ـ اى كسانى كه ايمان آورده ايد، پدران و برادران خود را ـ اگر كفر را بر ايمان برگزيدند ـ دوست و ياور خود مگيريد، و هر كس از شما آنها را دوست و ياور گيرد آنها همان ستم كارانند (زيرا دوستى را در غير محل خود مصرف نموده اند.)49
ـ (پيامبرشان) گفت: آيا هر چند من براى شما آيينى هدايت بخش تر از آنچه پدرانتان را بر آن يافته ايد بياورم (باز هم پيرو آنانيد)؟ گفتند: بى ترديد ما به آنچه شما بدان فرستاده شده ايد كافريم.50
و از سويى، نقش والدين به طور مستقيم در هدايتگرى فرزندان به سوى هويت يابى در مراحل تربيتى پيش از دوران جوانى نهفته است. اگر آنها بتوانند در اين مراحل، كودك را به گونه اى پرورش دهند كه از نظر جنبوجوش دوران طفوليت، كاملا ارضا شود و در دوره بعدى مطيع والدين باشد و در مرحله سوّم به عنوان مشاور از او در مسائل فكرى بهره گيرند، فرزند خواهد توانست فكرى منسجم براى انتخاب و اختيار داشته باشد.

عوامل بحران هويت اجتماعى

گذشته از بحران فردى، هويت آدمى دچار بحران اجتماعى نيز مى شود كه مهم ترين علل آن را مى توان در موارد ذيل جست:

تصميم سازان

«تصميم ساز» اصطلاح عامى است كه شامل گروه هاى بسيارى از مسئولان رسمى و ساير افراد جامعه مى شود. تصميم سازان معمولا در پشت پرده قضايا هستند و با تأثيرى كه بر مسئولان مى گذارند، مى توانند هويت يك جامعه را تا اندازه اى به طرف دلخواه خويش سوق دهند.
رسانه هاى گروهى همچون صدا و سيما، مطبوعات، احزاب و گروه هاى سياسى از جمله تصميم سازان هستند. رسانه ها مى توانند در تصويرسازى هويتى و تسريع در اين امر، خدمات فراوانى به جامعه ارائه دهند و يا به عكس، نقش مهمى در تشويق بى هويتى و تشديد بحران هويت و ايجاد آن داشته باشند. در سال هاى اخير برخى از روزنامه ها، كتاب ها و نشريات با آزادى غيرمنطقى كه به آنها داده شد، در تخريب باورهاى دينى و ارزش هاى اجتماعى مردم، كه در واقع سنگ بناى هويت هستند، از هيچ كوششى دريغ نورزيدند و مقدّس ترين باورها ـ از خدا گرفته تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اوليا و علماى بزرگ ـ از تير زهرآلود قلم آنها مصون نماند.51 به فرموده مقام معظّم رهبرى، «دشمنان، بعضى از مطبوعات ما را براى خودشان پايگاه قرار داده اند»52 و «كارى كه بى. بى. سى يا راديو آمريكا بايد بكند، اينها انجام مى دهند.»53 آرى، اينها همه از بى هويتى ها و پوچى هايى سرچشمه مى گيرد كه از سوى برخى افراد به جامعه تزريق مى شود.بديهى است بيان برخى مسائل در گستره عموم، نه تنها شايسته نيست، بلكه موجب تشويش اذهان نيز مى شود. از اين رو، مى توان مسائلى را كه به نوعى در فضاى انديشه عموم ايجاد شبهه مى كند، در مجامع علمى به صورت منطقى مورد بحث قرار داد.

گروه هاى الگو

ورزشكاران، به ويژه قهرمانان ورزشى، هنرپيشه هاى تلويزيونى و نخبه هاى علمى و فرهنگى، از جمله «گروه هاى الگو» در جامعه به شمار مى آيند.
البته گروه هم سالان (دوستان) ـ كه در بخش عوامل بيرونى بحران هويت فردى آورده شده ـ غير از گروه هاى الگو مى باشد و رابطه اين دو، عموم و خصوص مطلق مى باشد نه تساوى. علاوه بر اين، در بحث عوامل فردى كه از گروه هم سالان به عنوان عامل بحران هويت ياد شده است، با توجه به تأثير فردى دوستان در همديگر بوده; چراكه ميدان تأثيرگذارى در گروه هم سالان بسيار محدود بوده و فقط حوزه فردى را دربر مى گيرد; حال آنكه در مورد گروه هاى الگو گروه هايى مطرح است كه تأثيرگذارى آنها اجتماعى بوده و حوزه تأثير آنها بسيار گسترده است; همانند ورزشكاران و بازيگران سينما.
در روند تقليد و الگوگيرى، ممكن است سه اشتباه پيش آيد كه تأثير عميق و شگرفى در هويت شخص و جامعه به دنبال خواهد داشت. اشتباه نخست در تعيين مصداق «كمال» است كه انسان ها همگى خواهان آنند.54 اگر كسى ثروت را كمال پندارد، ثروتمندان را الگوى خويش قرار مى دهد و به بينوايان جامعه به ديده حقارت خواهد نگريست. به همين دليل، هنگامى كه حضرت نوح(عليه السلام) قوم خود را به پيروى از خدا و پيوستن به هويت يافتگان حقيقى فراخواند، يكى از اعتراض هاى آنها اين بود كه جز فرومايگان و پابرهنگان كسى از تو پيروى نمى كند، و اين را توجيهى بر پيروى نكردن از آن حضرت و نيز نشانه بطلان آيين ايشان مى دانستند.55 همين اشتباه از زبان برخى افراد دوران پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز نقل شده است.56
اشتباه دوم در تعيين مصداق «كامل» به وجود مى آيد. براى نمونه، اگر دانش، مصداق «كمال» باشد، باز جاى اين اشتباه هست كه دانشمندان غيرواقعى را دانشمند و كامل بپنداريم.
اشتباه سوم اين است كه كسى را كه در زمينه اى لايق الگو بودن است، در ديگر زمينه ها هم به صورت الگو بپذيريم و يا شخصى را كه در برخى مسائل متخصص نيست، در زمينه هاى مناسب ديگر الگو قرار ندهيم. چه بسا از ورزشكار يا هنرپيشه محترمى كه مى توان در برخى از مسائل مربوط به حوزه فعاليتش الگو گرفت، ديگر رفتارها و نوع لباس و طرز زندگى وى به صورت غيرمنطقى الگو قرار مى گيرد.57 اشتباه در هر يك از مراحل، الگوپذير را به گمراهى سوق مى دهد. قرآن از زبان كافران جهنمى مى گويد:
پروردگارا! ما بزرگان خويش را فرمان برديم و آنان ما را گمراه ساختند.58

فردگرايى

فردگرايى يكى از بنيادها و مؤلفه هاى اصلى مدرنيسم و اصلاح گرى غربى و به تعبيرى، از مهم ترين شالوده هاى فكرى دنياى جديد محسوب مى شود. اين واژه از نظر لغوى و اخلاقى، يعنى خودخواهى و خودپسندى و از نظر فلسفى، يعنى كسى كه به اصالت فرد در جامعه معتقد باشد و منافع شخصى را بر منافع جمع ترجيح دهد. بر اساس اين اصل، فرد از جامعه واقعى تر و بر آن مقدّم است و پيش از ورود به جامعه داراى حقوقى است كه بايد رعايت شود. در نظرگاه ارزشى، تقدم فرد به اين معناست كه ارزش اخلاقى فرد مقدم و والاتر از جامعه و هر گروه و جمعى ديگر است. از اين رو، ارزش و اخلاق به فرديت گره مى خورد و فردگرايى مبناى اخلاق و حقيقت مى شود.
فردگرايى در حوزه دين و مذهب، به طور مشخص در جنبش اصلاح مذهبى (رفرماسيون) و سرانجام در فرقه پروتستانتيزم تجلّى كرد. اين جنبش با تأكيد بر وجدان فردى به عنوان معيار تشخيص خوب و بد و آزادى وجدان، و نيز ارتباط بدون واسطه با خداوند و حق تفسير متون مذهبى، فردگرايى را به حوزه مذهب گسترش داد. بدين سان، حقايق و ارزش هايى كه توسط كليسا و نهادهاى بيرونى ارائه مى شد، ديگر به هيچ وجه قابل اعتماد نبودند. آنچه در اين نگاه مورد توجه و تأكيد است صداى وجدان آزاد افراد است كه از آن حتى به صداى خداوند تعبير مى شود; صدايى كه به تعداد انسان ها متعدد خواهد بود. و سرانجام، حقايق و آموزه هاى عام و كلان مذهبى در وجدان گسيخته افراد و اميال آنان گم مى شوند و به وادى فراموشى ره مى سپارند.59

سكولاريسم

به طور كلى، مى توان سكولاريسم را به تفكيك و جداسازى حوزه دين از حوزه دنيا، بخصوص از سياست، تعريف كرد. ويلسون در مقاله «جداانگارى دين و دنيا» مى نويسد:
اگر بخواهيم جداانگارى دين و دنيا را به اجمال تعريف كنيم، مى توانيم بگوييم: فرايندى است كه طى آن وجدان دينى، فعاليت هاى دينى، و نهادهاى دينى اعتبار و اهميت اجتماعى خود را از دست مى دهند و اين بدان معناست كه دين در عملكرد نظام اجتماعى به حاشيه رانده مى شود و كاركردهاى اساسى در عملكرد جامعه، با خارج شدن از زير نفوذ و نظارت عواملى كه اختصاصاً به امر ماوراى طبيعى عنايت دارند، عقلانى مى گردد.60
بى ترديد، بحران دينى ناشى از جنبش مدرن دينى، راه به سكولاريسم مى پويد. اكنون در انديشه انسان غربى اين توهّم بى جا رسوخ كرده است كه نقطه عزيمت تحولات عظيم و بنيادين فرهنگى انديشه اى و علمى صنعتى غرب را بايد در عصيان عليه مذهب و يا اصلاحات مذهبى از يك سو، و انقلاب علمى و صنعتى از سوى ديگر، جستوجو كرد. انسان غربى بر اين باور است كه هر يك از اين تحولات و يا اصلاحات دينى و علمى سير صعودى و پيش رونده داشته و به شكل عميق، سريع و فراگير جوانبى از حيات اروپاييان را تحت الشعاع نفوذ و سيطره خود درآورده است.
در مدتى نه چندان طولانى، غرب از يك سو، از جنبه معرفت شناسى دينى به جدايى دين از سياست و به انزوا كشاندن دين و آموزه هاى دينى تن داد و از سوى ديگر، بر اساس ميل زايدالوصف به نوآورى و اكتشافات و اختراعات و به پشتوانه نگرش منفعت طلبانه خود، زمينه اى مناسب را براى رشد انديشه هاى علمى و تجربى و استفاده از دستاوردهاى فكرى و صنعتى فراهم آورد. اين دو مقوله، مقارن با يكديگر تحقق يافت و همزمان، دوشادوش هم به جلو رفت، تا آنجا كه به اشتباه چنين تلقّى شد كه دست كشيدن از دين و سنّت رايج دينى، به عنوان برترين عامل زمينه ساز، غرب را از منجلاب ظلمانى قرون وسطايى نجات داد و موجب پيشرفت غرب در زمينه علوم تجربى و صنعتى شد!
از سوى ديگر، در اذهان عمومى غربى ها به واسطه فعاليت هاى فرهنگى دگرانديشان نوگرا، از طريق انتشار روزنامه ها و مجلات و تدوين مقالات و كتاب ها چنين وانمود شد كه اين تقارن ناميمون دين و حاكميت دينى با ظلمت و جهالت قرون وسطا بود كه موجب گرديد از اين دوران به عنوان سال هاى تاريك و ظلمانى ياد شود. نيز بسيارى از شبهات و اشكالات دينى در اذهان مردم مغرب زمين رسوخ كرده بود كه دين مداران غربى و روحانيان كليسا از عهده پاسخ به آنها برنمى آمدند و گويا اصلا براى آنها پاسخ روشنى جز توصيه جانبدارانه و متعصبانه نمى يافتند. علاوه بر اين، خرافه ها و اسطوره هاى نفوذ يافته در دين، ساختار دين را از درون آسيب پذير ساخته و راه را براى انكار مفاهيم و آموزه هاى دينى گشوده بود. اين مسئله، زمينه را براى اختراع دين دنيوى و سازگار با بينش و نگرش روشن فكران غربى فراهم آورد.61
سكولاريسم به مفهوم اخص و دقيق كلمه چيزى نبود كه به طور اتفاقى و در اندك زمان ممكن پديد آيد. بذر سكولاريسم را از ديرباز اصلاح گران دينى و آزادانديشان سده هاى ميانه به قصد بيرون راندن مذهب از متن زندگى سياسى و اجتماعى غرب، بر پهنه فرهنگ و تاريخ مغرب زمين افشاندند و زمينه را براى حاكميت انديشه هاى ماترياليستى در غرب فراهم آوردند.
اينك غرب درصدد ارائه اين الگوى ناميمون خود به دنياى اسلام برآمده، مى كوشد آنها را به اين منجلاب و توهّم بكشاند و غربگرايان خيال پرداز نيز از اين تحفه فرنگى همچون وحى منزلى جانبدارى كرده و آن را نسخه اى شفابخش و نوش داروى دردهاى اجتماعى و... معرفى نموده و تبليغ مى كنند.

تساهل و تسامح اخلاقى

تساهل اخلاقى در معناى جديد آن، عبارت است از عدم دخالت و جلوگيرى از باورها و رفتارهاى اخلاقى و گروه هاى مختلف و محترم شمردن اين باورها. بنابراين، هر كس مى تواند داراى هر نوع باور و رفتار اخلاقى باشد و ديگران نه تنها نبايد براى او مزاحمتى ايجاد كنند، بلكه بايد اين گوناگونى و تفاوت را تشويق و توصيه نيز بنمايند.62 نتيجه چنين ديدگاهى، بى تفاوتى در برابر هجوم انديشه هاى مخالف فضايل اخلاقى است كه با تفكر دينى اسلامى در تعارض بوده، موجب بحران هويت مى شود.
البته تساهل اخلاقى به دليل نقش برتر و تأثيرگذارى عميق آن نقش فوق العاده اى در مورد بحران هويت دارد.

اخلاق سكولار

فقدان اخلاق دينى بر رواج اخلاق سكولار از ديگر عوامل بى هويتى است. بر اساس اخلاق سكولار، مرجعيت وثاقت هيچ منبعى، جز خود انسان پذيرفته نيست. عقل خودبنياد بشر مرجع نهايى ارزش گذارى اخلاقى است. در حالى كه در اخلاق دينى براى شناسايى آرمان ها و غايات بشر و رسيدن به آنها به متون مقدّس دينى مراجعه مى شود، در اخلاق سكولار فقط از عقل بشر استفاده مى شود.
آنچه در پهنه تاريخ رخ داده گوياى آن است كه اخلاق جوامع بشرى همواره تا عصر نوزايى (رنسانس)، اخلاقى دينى بوده است. تنها در اين پنج قرن اخير است كه عملا اخلاق سكولار به تدريج به جوامع انسانى راه يافته63 و موجب از خودبيگانگى انسان شده است.
در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه از نظر برخى، مداخله دين در اخلاق موجب از خودبيگانگى انسان مى شود; زيرا دين به چيزى غير از شهودها و دريافت هاى شخصى انسان فرمان مى دهد و اگر انسان به فرمان هاى دين عمل كند به چيزى غير از شهود شخصى خود عمل كرده است و اين موجب از خودبيگانگى انسان مى شود.64 نمونه بارز فرمان هاى خلاف عقل دينى، دستور قتل فرزند به حضرت ابراهيم(عليه السلام)است; با وجود آنكه شهود شخصى حضرت ابراهيم و هر انسانى ديگر، قتل نفس محترمه را جايز نمى داند، اما دين به آن فرمان داد.
البته بايد توجه داشت كه فرمان خداوند به حضرت ابراهيم(عليه السلام)، فرمانى آزمايشى بود براى تعيين ميزان بندگى و تسليم شدن حضرت ابراهيم(عليه السلام) و فرزندش و بيش از آن خواسته نشده بود; به دليل «أسلمنا و صدّقت» در آيه (فَلَمَّا أَسْلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ وَ نَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا... .) (صافات: 103ـ105)
بر فرض كه تسليم شدن به چنين فرمان آزمايشى ـ كه ظاهراً خلاف وجدان و شهود شخصى است ـ موجب از خودبيگانگى انسان شود، آيا مى توان حكم يك مورد را به تمامى موارد سرايت دارد؟ داورى درباره يك نظريه يا يك مكتب، هيچ گاه بر اساس موارد استثنايى صورت نمى گيرد. اينكه آيا اخلاق دينى موجب از خودبيگانگى انسان مى شود يا نه، بستگى به اين دارد كه اصول و قواعد اخلاق دينى چه اقتضايى دارند; يك مورد استثنايى موجب از خودبيگانگى متدينان نمى شود.65 همچنين بايد توجه داشت كه اخلاق يك بُعد و جنبه دين به شمار مى رود; دين ـ همان گونه كه دين پژوهان متذكر شده اند ـ ابعاد گوناگونى مانند بُعد اجتماعى، عقيدتى، شعائرى و مانند آن دارد كه در بررسى دين بايد به همه آنها توجه داشت.
البته ديگر مبانى ليبراليسم نيز قطعاً موجبات از خودبيگانگى را فراهم آورده اند كه فقط چند نمونه در اينجا ذكر گرديد.

تهاجم فرهنگى

دشمنان خارجى پس از تجربه هاى ناموفق جنگ تحميلى و تحريم هاى گوناگون، اكنون درصدد ضربه زدن به فرهنگ اسلامى اين مرز و بوم برآمده اند تا با دگرگونى مذاق عمومى به صورت نامرئى، جامعه را از درون تهى كنند. با نگاهى گذرا به فيلم ها و مجموعه هاى تلويزيونى پخش شده، درخواهيم يافت كه در برخى از آنها به صورت غيرمستقيم و گاه مستقيم، هرزگى، شهوترانى، خشونت و روابط ناسالم دختر و پسر تبليغ مى شود; مسائلى كه با هويت انسانى اسلامى كاملا در تضاد است.
بنابر پژوهشى كه در آمريكا صورت گرفته بود، بازدهى تحصيلى در مراكزى كه دختر و پسر از هم جدا هستند، بيشتر است. به همين دليل، طرحى براى جداسازى دختران و پسران از يكديگر ارائه كرده بودند.66 آرى، اين مسائل در غرب اتفاق مى افتد; چراكه آنها با تجربه اين را آموخته اند. اما متأسفانه با وجود تأكيد اسلام عزيز، اين مسائل تا زمانى كه نشانه هايى از زيان آن در غرب گزارش نشود، در داخل اجرا نخواهد شد!
از ديگر موارد آسيب هاى فرهنگى مى توان به هويت بخشى غير حقيقى به زن اشاره كرد. زن در غرب به هويتى نامشخص تبديل و در جامعه مردان ادغام شده است. متأسفانه در كشور اسلامى ما نيز در پوشش هويت بخشى واقعى به زن، او را به كارهاى غير متناسب با روحياتش گمارده اند كه آثار جبران ناپذيرى در اجتماع و روحيه خود زن بر جاى مى نهد.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايند:
كارهاى سخت و فشارهاى روانى حاصل از آن موجب مى شود كه آسايش روانى زن و زيبايى او از بين برود; زيرا زن بسان گلخانه اى است ]كه بايد با ظرافت حفاظت شود.[67
زن به جاى پرداختن به كارهايى همچون مهندسى معدن، راه و ساختمان، مكانيكى، رانندگى ترانزيتى و كارمندى بانك كه با روحيه او تناسبى ندارد، مى تواند در شغل هاى متناسب با وضعيت جسمانى و روانى خود مشغول به كار شود; كارهايى مانند مامايى، پرستارى و جراحى زنان.
تناسب نداشتن برخى شغل ها باعث مى شود كه هر روز بر شمار مردان بيكار كه نان آور زنان و خانواده هستند افزوده شود و مسئولان مربوطه هم با شادى فراوان، آمارهاى ازدياد كارمندان زن را معيارى براى پيشرفت كشور اعلام مى كنند.
بى هويتى فردى و اجتماعى، پيامدهاى ديگرى همچون پوچى، از خودبيگانگى، تنهايى و افسردگى نيز دارد كه بحث از آنها مجالى گسترده مى طلبد.
بديهى است علل بحران هويت فرد و جامعه در يكديگر تأثير متقابل دارند و براى رسيدن به كشورى آباد و اسلامى، مسئولان و متوليان فرهنگى بايد با شناخت هرچه بيشتر به درمان آنها همّت گمارند.

نتيجه گيرى

به دليل آنكه بحران هويت يك واقعيت ملموس و مشكل واقعى جامعه است و اطلاق بحران نيز بيانگر اين واقعيت مى باشد و كشور نيز از اين موضوع صدمه مى بيند; زيرا موجب به هم خوردگى روابط اجتماعى و يأس و نااميدى و جهت دهى غلط مى شود، از اين رو، بر متوليان امر فرض است تا با توجه به علل بحران، در رفع و حل اين بحران و تبديل آن (با توجه به پتانسيل نيروى جوان) به يك توان بالفعل بكوشند; چون ـ همان گونه كه روشن شد ـ بيشتر علل و يا تمام علل بحران (بخصوص با توجه به تأثير متقابل هويت اجتماعى و فردى) مربوط به كاركرد و نوع نگرش مسئولان ذى ربط فرهنگى است.

پى نوشت ها

1ـ افسانه جوادزاده شهشهانى، «تفكر انتقادى و دين دو عامل اساسى مهم در شكل گيرى هويت و مقابله با بحران هاى روانى و اجتماعى»، مجله حوزه و دانشگاه، ش 41 (1375)، ص 58 و 59.
2ـ عبدالحسين حجت زاده، «بنيادهاى فرهنگى و هويتى انقلاب اسلامى»، پژوهش نامه متين ش 26 (1384)، ص 22 / ر.ك. حميد احدى، «هويت ملّى ايرانى در گستره تاريخ»، فصلنامه مطالعات ملّى، ش 121 (1384)، ص 84.
3ـ مهناز توكلى، «خود و ناخود در انديشه حكيمان»، مجله آينه معرفت، ش 2 (1383)، ص 103.
4ـ داور شيخ آوندى، ناسيوناليسم و هويت ايرانى، تهران، مركز بازشناسى اسلام و ايران، 1381، ص 90.
5ـ محمّد منصورنژاد، دين و هويت، تهران، تمدّن ايرانى، 1386، ص 31.
6ـ همان، ص 175.
7ـ محمود رجبى، انسان شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1380، ص 55.
8ـ حسن كاجى، تأمّلات ايرانى، تهران، روزنه، 1378، ص 453.
9ـ هوارد اوزمن و سوئل كراور، مبانى فلسفى تعليم و تربيت، ترجمه گروه علوم تربيتى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1377، ص 500.
10ـ والتر ترنس استيس، فلسفه هگل، ترجمه حميد عنايت، تهران، اميركبير، ج 2، ص 714.
11ـ سيدحميد طالب زاده، «روشن انديشى در نگاه هگل»، مجله سروش انديشه، ش 3ـ4 (1381)، ص 24.
12ـ محمّد محمّدرضايى و ديگران، جستارهايى در كلام جديد، قم، اشراق، 1381، ص 20.
13ـ فردريك شلايرماخر، پدر الهيات جديد و يكى از مهم ترين بنيان گذاران پروتستانتيسم ليبرال است.
14ـ كالين بروان، فلسفه و ايمان مسيحى، ترجمه طاطاوس مائيليان، تهران، علمى و فرهنگى، 1374، ص 133.
15ـلئوجى الدرز، الهيات فلسفى توماس آكوئيناس، ترجمه شهاب الدين عباسى، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، 1380، ص 54. سخن فوئربخ درباره مقياس بودن انسان، يادآور ديدگاه انسان معيارى پروتاگوراس (شكاك معروف يونان باستان) است: «انسان مقياس همه چيزهست. مقياس هستى چيزهايى كه هست و مقياس نيستى چيزهايى كه نيست» (فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ج 1، ص 106.)
16ـ اتيس ژيلسون، نقد تفكّر فلسفى غرب از قرون وسطى تا اوايل قرن حاضر، ترجمه احمد احمدى، تهران، سمت، 1381، ص 220.
17ـ به نقل از: ايان باربور، علم و دين، ترجمه بهاءالدين خرّمشاهى، تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1384، ص 293.
18ـ برايان موريس، مطالعات مردم شناختى دين، ترجمه سيدحسين شرف الدين و محمّد فولادى، قم، زلال كوثر، 1383، ص 37.
19ـ نينيان اسمارت، تجربه دينى بشر، ترجمه محمّد محمّدرضايى، و ابوالفضل محمودى، تهران، سمت، 1383، ج 2، ص 342.
20ـ آليسترمگ گراث، درنامه الهيات مسيحى: شاخصه ها، منابع و روش ها، ترجمه بهروز حدادى، قم، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، 1385، ص 377.
21ـ مسعود ميرجلالى، درآمدى به جامعه شناختى دين و آراء جامعه شناسان بزرگ درباره دين، تهران، نشر مركز، 1378، ص 151.
22ـ جولى اسكات و آيرين هال، دين و جامعه شناسى، ترجمه افسانه نجاريان، آبادان، 1382، ص 26.
23ـ انيل پالس، هفت نظريه در باب دين، ترجمه محمدعزيز بختيارى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1382، ص 202.
24ـ آتين ژيلسون، نقد تفكّر فلسفى غرب، ص 221.
25ـ نينيان اسمارت، پيشين، ص 343.
26ـ ملكم هميلتون، جامعه شناسى دين، ترجمه محسن ثلاثى، تهران، تبيان، 1381، ص 141.
27ـ محمود رجبى، پيشين، ص 55.
28ـ محمّد محمّدرضايى و ديگران، پيشين، ص 1و 2 و 205.
29ـ محمود رجبى، پيشين، ص 57ـ58.
30ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه سيد محمّدباقر موسوى همدانى، چ يازدهم، قم، اسلامى، 1378، ج 16، ص 526.
31ـ ر.ك. سيد على اكبر قرشى، قاموس قرآن، چ يازدهم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1372، ج 1، ص 133.
32ـ احزاب: 72.
33ـ ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ص 524ـ531.
34ـ ر.ك. مرتضى مطهّرى، سيرى در نهج البلاغه، چ بيستوچهارم، تهران، صدرا، 1379، ص 291ـ297.
35ـ حشر: 19.
36ـ حشر: 2.
37ـ ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 19، ص 379.
38ـ ر.ك. امام خمينى، شرح چهل حديث، چ چهارم، قم، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره)، 1372، ص 6ـ8.
39ـ محمّد محمّدى رى شهرى، ميزان الحكمة، ترجمه حميدرضا شفيعى، قم، دارالحديث، 1377، ج 6، ص 3008.
40ـ همان.
41ـ زخرف: 67.
42ـ ر. ك. مرتضى مطهّرى، مجموعه آثار، چ پنجم، تهران، صدرا، 1373، ج 2، ص 316.
43ـ براى توضيح بيشتر ر.ك. همان، ص 311ـ317.
44ـ ر.ك. محمّد محمّدى رى شهرى، پيشين، ص 3013.
45ـ بقره: 170.
46ـ اسراء: 23.
47ـ ر.ك. محمّدبن يعقوب كلينى، كافى، تحقيق على اكبر غفارى، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ص 6.
48ـ حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، چ هشتم، سمت و طه و مركز جهانى علوم اسلامى، 1385، ص 212ـ215 و 218.
49ـ توبه: 23.
50 زخرف: 24 و نيز ر.ك. بقره: 170/ مائده: 104/ اعراف: 28/ يونس: 78/ انبياء: 53 / شعراء: 74/ لقمان: 21/ زخرف: 22و23/ مؤمنون: 68.
51ـ پيام هاجر، ش 296، 3 آذر 1379 / روزنامه عصر آزادگان، 28 فروردين 1379/ ميزان، زمستان 1359 و بهار 1360/ براى توضيح بيشتر ر. ك. محمّدتقى مصباح، آذرخشى ديگر از آسمان كربلا، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1379، ص 99ـ 181.
ـ بيانات مقام معظّم رهبرى در اجتماع جوانان (مصلاى تهران)، 1 ارديبهشت 1379.
53ـ ر.ك. محمّدتقى مصباح، پيشين، ص 220.
54ـ ر.ك. ره عشق (نامه عرفانى حضرت امام)، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره)، 1368، ص 24.
55ـ ر.ك. سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 10، ص 299ـ304، آيه 27 هود.
56ـ بقره: 13 / احقاف: 111.
57ـ ر.ك. محمّدتقى مصباح، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، چ پنجم، تهران، سازمان تبليغات اسلامى، 1380، ص 221ـ227.
58ـ احزاب: 67.
59ـ عبدالرسول بيات و ديگران، فرهنگ واژه ها، قم، مؤسسه انديشه و فرهنگ دينى، 1380، ص 398.
60ـ ميرچا الياده، فرهنگ و دين، هيأت مترجمان، تهران، طرح نو، 1376، ص 129.
61ـ سيداحمد رهنمايى، غرب شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1382، ص 141ـ142.
62ـ محمود فتحعلى، تساهل و تسامح اخلاقى، دينى و سياسى، قم، طه، 1379، ص 44.
63ـ هادى صادقى، «اقتراح درباره دين و اخلاق»، مجله قبسات، ش 13 (1378)، ص 21.
64ـ همو، درآمدى بر كلام جديد، قم، كتاب طه، 1382، ص 278.
65ـ محمّد محمّد رضايى و ديگران، پيشين، ص 279.
66ـ هفته نامه پرتو سخن، ش 225، ارديبهشت 1383، ص 2.
67ـ حسن بن شعبه حرانى، تحف العقول، ترجمه محمّدباقر كوه كمره اى، چ ششم، تهران، كتابچى، 1376، ص 83.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  11:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ناخودآگاه روحی و خلأ وجودی از دیدگاه قرآن و روانشناسی جدید

ناخودآگاه روحی و خلأ وجودی از دیدگاه قرآن و روانشناسی جدید

علی حیدری
«سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتی یتبین لهم أنّه الحق… » فصلت /53
به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان خواهیم داد تـا برای آنان آشكار گردد كه او حق است….
این یكی ازمعجزات علمی قرآن است كه خبر می دهد دانشهای انسان درباره جهان و جهان درون خود انسان، می تواند انسان را به شناخت خدا و ایمان به او نزدیك تر كند.
برخی از نظریه پردازان جدید درباره تفسیر قرآن براین نظرند كه بویژه استفاده از جامعه شناسی و روان شناسی در تفسیر قرآن (و شناخت آیات حق) بسیار مفید، ضروری و لازم است.
امین الخولی، در مقاله خود با عنوان تفسیر در «دائرة المعارف الاسلامیة» بر این موضوع تأكید می كند كه تفسیر قرآن بـا بهره جویی از داده هـای روان شنـاسی بسیـار
راهگشاست. امین الخولی در واقع پیشوای برخی از نواندیشان در فهم متون و تفسیر قرآن است، (از جمله عایشه بنت الشاطئ و ابوزید و… ) و همان مقاله دائرة المعارف، درحقیقت به منزله «منشور» این حركت قرارگرفت صرف نظر از بررسی كلی آن نظریه، تأكید آن بر این جنبه مهم است.
امین الخولی می نویسد:
«تفسىر روان شناختی آیات قرآن، یكی از این نظر لازم است كه علوم بلاغت با روان شناسی رابطه ای محكم دارد، (داده های مشترك هر دو) زمینه را برای اعتقاد به اعجاز قرآن در زمینه روان شناسی آماده كرده است. و دیگر به این دلیل كه دریافت و تفسیر قرآن در آیاتی كه از اسرار فعالیتهای نفس (= روان) در چارچوب دعوت خود سخن می گوید (تنها) با داده های این دانش ممكن است…. بدون در نظر گرفتن داده های روان شناسی معنای برخی از آیات (درست فهمیده نمی شود و) به صورتی بسیار ساده و پیش پا افتاده جلوه می كند كه دل انسان با آن گونه دریافت ها آرام نمی گیرد، و چنان برداشتهای ساده ای نمی تواند مقصود قرآن باشد.»1
در این نوشتار ما خواسته ایم با نگاهی به داده های روان شناسی جدید (روان شناسی نیروی سوم) یك نكته از قرآن را بهتر درك كنیم. به همین دلیل به نظریه «ناخودآگاه روحی» در نظریه ویكتور فرانكل نگاهی اجمالی انداخته ایم. از این دانشمند پركار كه او را در شمار روان شناسان نیروی سوم، در برابر دو مكتب دیگر روان شناسی، یعنی رفتارگرایی و روان كاوی فرویدیسم قرار داده اند، دو كتاب به فارسی ترجمه شده است؛ یكی «انسان در جست وجوی معنی» از سوی دكتر علی اكبر معارفی (و ترجمه ای، از مترجمی دیگر) و كتاب «خدا در ناخود آگاه» ترجمه ابراهیم یزدی.
در كتاب های تاریخ روان شناسی نیز دیدگاه او نقل و بررسی شده است، و روش او در روان درمانی در اروپا و آمریكا مورد توجه جدی قرار گرفته است، روش او به «لوگوتراپی» معروف است. در كتاب «روان شناسی كمال» از دوآن شولتس نیز دیدگاه های او بطور خلاصه نقل و نقد شده است.
دیدگاهی كه در اینجا مورد نظرماست، محور كتاب او به نام «خدا درناخودآگاه» است. روان شناسی به شناخت انسان كمك فراوانی كرده است، اما حقیقتی را نیز نمی توان انكار كرد: دانشها در روند زمان تكامل پیدا می كند. امروز دیگر «روان شناسی رفتارگرا» به عنوان تنها پاسخگوی پرسشهای انسان درباره خودش تلقی نمی شود، اگر چه هنوز بخشهایی از بیهاوریسم (رفتارگرایی) می تواند سودمند و پذیرفتنی باشد. امروز دیگر روان كاوی فروید تنها میدان دار عرصه روان درمانی نیست كه انسانها را موجوداتی دارای چند عقده روانی بداند و تقریباً همه انسانها را دارای درجاتی از بیماری روانی بپندارد و عقده جنسی اساس نظریه او در تلقی عامه قرار گیرد، اگر چه كشف فروید درباره «ناخودآگاه» هنوز كشفی مهم تلقی می شود.2 اما پیروان او به تدریج اصلاحاتی را درباره عناصر روانی و بیماری ها و سلامتی روانی اعمال كردند، و آدلر و یونگ اولین كسانی بودند كه راه خود را از تفكر محدود فروید جدا كردند، روان كاوی و روان درمانی امروز به افقهای گسترده تری دست یافته و از آن دیدگاه محدود و نومید كننده فروید درباره انسان رها شده است.
درباره ناخودآگاه نیز یونگ، فروم، فرانكل و دیگران دیدگاه های جالبی مطرح كرده اند و یكی از مهم ترین سخنان درباره «ناخودآگاه» سخن دكتر ویكتور فرانكل اتریشی است كه معتقـد است در انســان عـلاوه بر «نـاخود آگـاه روانی» (غریزی) (Instinctual Uonscious ) «ناخودآگاهی روحی» روحانی (Spiritual Unconscious) نیز وجود دارد.3
او معتقد است با سركوب چیزی كه در سطح ضمیر آگاه قرار دارد، آن چیز به ناخودآگاه رانده می شود، و بر عكس، با برداشتن سركوب، آن چیز كه در ناخودآگاه است به سطح آگاه می رسد.4 اما او با اشاره به نظر فروید درباره «ناخودآگاه» می نویسد:
«او (فروید) همزمان با نادیده گرفتن بعد روحی درناخودآگاه و غریزی دیدن آن، «ناخودآگاه» را بد نام كرد.» 5
وقتی كه دو نوع «ناخودآگاه» وجود داشته باشد، طبیعی است كه دو نوع سركوب هم وجود دارد.
«تحلیل وجودی6 با كشف ناخودآگاهی روحی از مخاطره ای كه روان كاوی در آن در غلتیده بود، یعنی «ایده» سازی ناخودآگاه، اجتناب ورزید. معنی درمانی بر اساس تحلیل وجودی با تكیه بر مفهوم ناخودآگاه روحی، از هر نوع روشنفكرگری و خردگرایی یك جانبه در نظریه اش نسبت به انسان پرهیز نمود… حال در مرحله سوم توسعه، تحلیل وجودی، از دینداری ناخودآگاه در درون ناخودآگاه روحی پرده برداشته است. این دینداری ناخودآگاه كه با تحلیل پدیدارشناسانه ما آشكار گردید، باید به عنوان یك رابطه پنهان با تعالی، كه فطری انسان است فهمیده شود. اگر كسی ترجیح می دهد می تواند این رابطه را در چهارچوب روابط بین «خودِ ذاتی» یا «فطری» (Immenent Self) و یك «تو» ی متعالی درك نماید. اما اگر كسی بخواهد آن را قاعده مند كند، ما با چیزی رو به رو می شویم كه من دوست دارم آن را «ناخودآگاه متعالی» به عنوان بخشی و قسمتی درناخودآگاه روحی بخوانم. این مفهوم، معنایی جز این ندارد كه انسان همیشه برای ارتباط ارادی یا تعمدی با متعالی، حتی اگر فقط در سطح ناخودآگاه باشد، ایستاده است.
اگر كسی مرجع مختار یك چنین رابطه ناخودآگاه را «خدا» بخواند، مناسب است كه از یك «خدای ناخودآگاه» [یعنی خدا در ناخودآگاه] سخن بگوید. اما این هیچ وجه به این معنی نیست كه خدا برای خودش نیز ناخودآگاه است، بلكه به این معنی است كه خدا ممكن است برای بشر ناخودآگاه باشد، و اینكه روابط بشر با خدا ممكن است ناخودآگاه باشد.»7
البته او تكیه می كند كه «ناخودآگاه روحی و حتی بیشتر از آن، موضوعات مذهبی آن، یعنی آنچه را كه ما ناخودآگاه متعالی خوانده ایم، یك عامل وجودی است، و نه یك فاكتور غریزی. این چنین واقعیتی به وجود روحی تعلق دارد، نه به واقعیت روان ـ فیزیكی.»8
و این می رساند كه فرانكل چقدر به نظریه قرآنی فطری بودن اعتقاد به خدا و دین نزدیك است، و این كشف روان كاوانه او می تواند حتی به درك ما از عالم «الست» كمك كند، كه خداجویی در وجود انسان است… .
اكنون با پذیرش ناخودآگاه روحی، و وجود در ناخودآگاه روحی كسانی كه حس دینداری را درخود سركوب كرده اند، یا دیگران این حس را در آنها سركوب كرده اند ـ زیرا برای كسانی كه خداوند را می پذیرند و دینداری در خودآگاه شان وجود دارد، دیگر حس دینداری به ناخودگاه رانده نمی شود ـ چه اتفاق می افتد؟ این همان نقطه مهم در نظریه فرانكل است كه مطالب گذشته را برای درك این قسمت نقل كردیم. او می نویسد:
«بنابراین، هر آنچه كه درمورد ناخودآگاه به طور عام درست است (كه شخص با راندن امور غریزی با سركوب، به ناخودآگاه روان رنجوری پیدا می كند) در مورد دینداری ناخودآگاه نیز به طور خاص صدق می كند؛ یعنی سركوب به روان رنجوری می انجامد.»9
او با نقل و نقد نظریه فروید درباره روان رنجوری عملی می نویسد:
«روان رنجوری (عملی) ممكن است یك دینداری وجودی بیمار شده باشد. در واقع، شواهد بالینی حاكی است كه ضعیف و سست شدن و تحلیل رفتن احساس مذهبی در انسان موجب اختلال در ادراكات مذهبی او می گردد.
یا به بیانی كمتر بالینی، به محض این كه فرشته درون سركوب می گردد تبدیل به یك دیو می شود؛ حتی در سطح اجتماعی ـ فرهنگی ما مشابه آن را داریم؛ در بسیاری از مواقع مادیده ایم و شاهد بوده ایم كه چگونه مذهب سركوب شده به خرافات مذهبی تغییر و تحول پیدا می كند. در قرن ما خدا شدن خرد و عقل و فن آوری خود بزرگ بین، ابزارهای سركوب گری هستند كه در پای آنها احساس مذهبی قربانی شده است. این واقعیت بخش عمده ای از وضعیت كنونی بشر را شرح می دهد، كه در واقع تجسم همان گفته فروید است كه مذهب روان رنجوری وسواسی (عملی) جهان شمول بشریت است.
ـ بیشترین وضعیت كنونی بشر؟
ـ بله… با یك استثناء: مذهب.»10
و نتیجه گیری می كند كه:
«در جمع بندی این فصل ممكن است به خود جرأت بدهیم و بگوییم خدا در واقع یك خدای منتقم است، زیرا وجود روان رنجورانه در بعضی موارد به نظر می رسد كه خراج یا جریمه ای است كه بشر به خاطر روابط فلج شده اش با تعالی (خدا) می پردازد.»11
او این بیماری را همان گونه كه خواندیم، معلول «احساس مذهبی سركوب شده و ناخودآگاه می داند و می نویسد:
«ما دیده ایم كه نه تنها لیبدو یا انرژی جنسی ناخودآگاه و سركوب شده وجود دارد، كه فروید آن را مطرح كرده، بلكه (احساس) مذهب سركوب شده نیز وجود دارد.»12
توجه داشته باشید كه آنچه نقل شد نظر یك عالم دینی، روحانی یا كشیش نیست، نظریه یك روان درمانگر معروف اروپایی است كه خود بنیان گذار نظریه ای نوین در روان كاوی یعنی (لوگوتراپی ـ Logtherapy ـ (معنی درمانی) است و طرفدارانی بسیار دارد كه بطور تجربی و مطالعه بالینی بیماران روانی و آمارهای متعدد این دیدگاه را تأیید كرده اند.
اكنون بنگرید كه قرآن این حقیقت را چگونه روشن و موجز بیان كرده است. قرآن كریم در آیه ای فراموش كردن خدا را سبب خود فراموشی می داند ـ كه یكی ازمهم ترین انواع بیماری روانی است ـ:
«ولاتكونوا كالذین نسوا الله فأنساهم أنفسهم… » حشر/19
درآیه ای دیگر فراموش كردن یاد خدا را سبب زندگی سخت و دشوار می داند:
«و من أعرض عن ذكری فإنّ له معیشة ضنكاً و نحشره یوم القیامة أعمی. قال ربّ لم حشرتنی أعمی و قد كنت بصیراً.قال كذلك أتتك آیاتنا فنسیتها و كذلك الیوم تنسی»
طه /124 ـ 126
در آیه اول، فراموش كردن خدا، و در آیه دوم فراموش كردن آیات الهی (و دین خدا) مطرح است. خود فراموشی و زندگی سخت و دشوار كه پیامد روان رنجوری شدید است از «فراموش» كردن خدا و اعراض از یاد او ریشه می گیرد. این زندگی سخت و دشوار به معنای زندگی در فقر و تنگدستی نیست، وگرنه هیچ غیرمؤمنی در رفاه مادی نمی بود، بلكه منظور همان روان رنجوری و احساس تهی بودن است كه شخص ممكن است در عین رفاه كامل مادی و داشتن ثروت، خانه، زن زیبا، تحصیلات عالی وحتی سلامت جسمی دچار آن شود.
راه درمان خلأ روحی

فرانكل راه درمان این بیماری را مانند بیماری های روانی می داند، یعنی آنچه را كه به وسیله سركوب از سطح خودآگاه به سطح ناخودآگاه رانده شده، بار دیگر به خود آگاه شخص بیاوریم:
«تحلیل وجودی حتی از این هم جلوتر و تا ورای نظر فروید درباره مذهب پیش رفته است. دیگر تأمل و غور درباره «آینده یك توهم» (نام كتابی است از فروید درباره مذهب) ضروری نیست، اما افكار ما پیرامون ظاهراً بی زمانی یك واقعیت، در اطراف این واقعیتِ همیشه حاضر، كه دینداری درونی انسان، بودن خود را آشكار ساخته است دور می زند.
این یك واقعیت به معنای دقیق تجربه گرایی پدیدار شناختی می باشد. تأكید می شود كه این واقعیتی است كه می تواند یا مجدداً ناخودآگاه بشود، یا فرونشانده و سركوب گردد. دقیقاً در چنین مواردی وظیفه معنی درمانی (یا لوگوتراپی؛ نام مكتب و یا روش پیشنهادی فرانكل) این است كه به بیمار، دینداری ناخودآگاهش را یادآور شود، و این یعنی این كه بگذارد این (دینداری) بار دیگر به ذهن آگاهش برگردد. بعد از همه اینها این وظیفه و نقش معنی درمانی بر اساس تحلیل وجودی است كه وجه روان رنجوری بودن را تا زمینه نهایی آن ردیابی كند. بعضی اوقات زمینه وجود روان رنجوری باید در یك كمبود دیده شود، در اینكه ارتباط شخص با تعالی فرونشان و سركوب شده است. اگر چه تعالی سركوب شده در ناخودآگاه متعالی پنهان شده است، اما نمایان می گردد و خود را به صورت یك «ناآرامی در قلب» نشان می دهد.13
بنگرید كه تا چه اندازه این تعبیر با تعبیر قرآن شباهت دارد:
معیشة ضنكاً = زندگی سخت، دشوار و غیرقابل تحمل
گمان می كنم قرآن نیز برای به سطح خودآگاه آوردن خدا از سطح ناخودآگاه روحی مشركان بود كه از آنها به گونه ای پرسش می كرد كه آنان ناگزیر از اعتراف به وجود خدا و خالق بودن او می شوند.
قرآن كریم درباره كسانی كه به كتب الهی كفر می ورزیدند و بر تقلید از پدران خویش اصرار داشتند و در شرك و كفر غوطه ور بودند، می فرماید:
«ولئن سألتهم من خلق السموات و الأرض لیقولنّ الله قل الحمد للّه بل اكثرهم لایعلمون» لقمان/25
واگر از آنها بپرسی: چه كسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ هرآینه خواهند گفت: «خدا» بگو: «ستایش از آن خداست»، ولی بیشترشان نمی دانند.
در اصل هدف انبیا نیز همین بود كه آن میثاق فطری انسانها را به یادشان بیاورند، و به تعبیر روان درمانی ازناخودآگاه روحی شان به سطح خودآگاه بیاورند.
امام علی(ع) درباره هدف دعوت انبیاء و روش كاری آنان می فرماید:
«فبعث فیهم رسله، و واتر الیهم انبیاءه، لیستأدوهم میثاق فطرته، و یذكّروهم منسی نعمته.»14
پس پیامبران را به میان ایشان فرستاد و آنان را به سوی ایشان روانه كرد، تا از مردم بخواهند كه آن پیمان را كه خلقتشان بر آن سرشته به جای آرند و نعمت او را كه از یاد برده اند فرایاد آورند…
باید دانست «فطرت» همان بخش ناخودآگاه روحی یا روحانی كه فرانكل مطرح می كند نیست؛ فطرت قسمت مهمی از سرشت انسان است كه خداخواهی و خداجویی در آن نهاده شده است، كه هرگاه خواسته او برآورده نشود و سركوب شود، به ناخودآگاه روحی فرستاده می شود، یعنی فطرت چیزی است كه می تواند خواسته اش در سطح خودآگاه روحی ارضا شود، و یا سركوب شود و در سطح ناخودآگاه پناه گیرد. بنابراین فطرت شامل هر دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه روحی می شود.
در صورت سركوب حس مذهبی و خداجویی این نیاز فطرت به ناخودآگاه سپرده شده و شخص دچار بیماری می شود، قرآن نیز راه درمان آن را به یاد آوردن میثاق فطرت و به خودآگاه آوردن اعتقاد و رابطه با آفریدگار هستی می داند، و چنین كسانی را ازبیم و هراس و نومیدی و خلأ وجودی رها و آزاد می داند:
«ان الذین قالوا ربّنا الله ثمّ استقاموا فلاخوف علیهم و لاهم یحزنون» احقاف/13
به تحقیق كسانی كه گفتند: «پروردگار ما خداست» سپس [در این راه] ایستادگی كردند، بیمی بر آنان نیست و غمگین نخواهند شد.

 

پی نوشت‌ها:

1. گروهی از مستشرقان، دائرة المعارف الاسلامیة، 5/373.
2. شولتس، دوآن، روان شناسی كمال، الگوهای شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، تهران، نشر نو، 1369.
3. فرانكل، ویكتور، خدا در ناخودآگاه، ترجمه ابراهیم یزدی، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1375.
4. همان، 44.
5. همان، 46.
6. همان، 100.
7. همان.
8. همان، 105.
9. همان، 108.
10. همان، 110.
11.همان، 111.
12. همان، 79.
13. همان، 107.
14. سید رضی، نهج البلاغه، خطبه اول.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

از خودبیگانگی: مقایسه ای از دیدگاه هگلیان جوان و برخی مفسران قرآن

دریافت فایل pdf

 

بررسی تأثیر آموزش مهارت های زندگی با رویکرد قرآنی بر افسردگی دانشجویان

دریافت فایل pdf

 

حزن در عرفان اصیل اسلامی

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و روان درمانى افسردگى

قرآن و روان درمانى افسردگى

محمدتقى صرفى

در سال هاى اخير كوشش هاى زيادى در زمينه ى روان درمانى افرادى كه دچار اضطراب هاى شخصيتى و بيمارى هاى روانى هستند، انجام شده است. در اين زمينه روش هاى مختلفى براى روان درمانى پديد آمده است; امّا هيچ كدام موفقيت مورد انتظار را درباره از ميان بردن و يا پيشگيرى از بيمارى هاى روانى به دست نياورده است. برخى از پژوهش ها نشان مى دهد ميانگين درمان در مورد بيمارانى كه با روش روانكاوانه معالجه و درمان مى شوند بين 60 تا 64 درصد در نوسان است و اگر توجّه كنيم كه ميانگين بيمارانى كه بدون معالجه به روان درمانگران از عوارض اين گونه بيمارى ها رهايى مى يابند ميان 44 تا 64 درصد در نوسان است، متوجه مى شويم كه ميانگين فوق درصد رضايت بخشى را تشكيل نمى دهد. وانگهى حال گروهى از بيماران پس از معالجات روان درمانگران بدتر هم شده است.
در پژوهش ديگرى روشن شده است كه شمار بيماران درمان يافته از يك گروه مورد مطالعه كه تحت مداواى درمانگران قرار نداشتند با تعداد بيمارانى كه از طريق روان درمانى معالج شدند برابر بوده است. اين پژوهش نشان داده است كه حال برخى از بيماران معالجه شده توسط روان درمانگران وخيم تر هم شده است.
اين گونه پژوهش ها نشان مى دهد كه ميانگين درمان ناشى از روان درمانى هنوز به ميزان رضايت بخشى نرسيده است.
هر انسانى در روند زندگى خود با موانعى روبرو مى شود زيرا در مقابل هر نوشى ،نيش ودر مقابل هر خوشى،ناخوشى وجود دارد.اين موانع ومشكلات براى انسان ايجاد دلهره مى كند.در هنگام گرفتاريها دچار اضطراب و سپس افسردگى مى شود.البته نوع مشكلات وشخصيت افراد وزمان ومكان در طولانى بودن ويا كوتاه بودن اين اضطرابها ـ كه اگر درمان نشود به افسردگى منجر مى شود ـ دخالت دارند.
هر چند وجود دلهره واضطراب در حد عادى براى آدمى لازم است; زيرا باعث گرفتن حالت تدافعى شده وانسان را به عكس العمل واداشته وسعى در رفع مشكل مى كند; اما اگر فردى بى خيال وبى تفاوت بوده وهيچ گونه اضطرابى نداشته باشد ـ بجز ائمه معصومين(ع)و بعضى از اولياء خدا ـ براى ديگران عيب ومريضى حساب شده كه در روانشناسى آن را مرض «پسى كوپاتى»مى نامند.

افزايش افسردگى واضطراب در جهان امروز

در جهان كنونى بيمارى افسردگى بسيار زياد شده است بطوريكه عده اى از مردم كشورهاى صنعتى با دارو بخواب رفته وبا دارو بيدار مى شوند. به طور مثال با هم گزارشى درباره پديده افسردگى و علل و آثار آن در ايالات متحده آمريكا مى خوانيم:
به عقيده روان شناسان ،افسردگى بيماريى ناشى از مدرنيسم و فشارهاى جانبى آن است و جوانان به ويژه در آمريكا كه سرعت نوآورى در آن جا بيش از ساير نقاط جهان است در سنين پايين تر در دام اين بيمارى گرفتار مى آيند.
در سال 2002 افسردگى پس از بيمارى هاى قلبى ،گسترده ترين بيمارى دامن گير بشر خواهد بود.به نوشته اين مجله:
دكتر ارنست برنت و همكارانش از انستيتو تكنولوژى ماساچوست آمريكا برآورد كرده اندكه هزينه هاى مربوط به بيمارى افسردگى در آمريكا سالانه بالغ بر 44ميليارد دلار يعنى تقريبا برابر هزينه هاى بيمارى هاى عروقى است و اين بدان معنا است كه هر آمريكايى سالانه 6هزاردلار بابت بيمارى افسردگى پرداخت مى كند.
اين مجله مى افزايد: هزينه هاى مربوط به درمان بيمارى افسردگى به 12 ميليارد و400ميليون دلار بالغ مى شود و خودكشى مبتلايان به افسردگى 7 ميليارد و 500 ميليون دلار به اين رقم مى افزايد كه خسارت ناشى از دست رفتن نيروى انسانى در آن به حساب نيامده است.
اكونوميست مى نويسد: در اين ميان،بازار داروهاى ضد افسردگى بسيار گرم است.طبق برآورد انستيتو تكنولوژى ماساچوست ارزش بازار جهانى اين داروها بالغ بر 7 ميليارد دلار است كه انتظار مى رود در پنج سال آينده 50%رشد داشته باشد!
مشهورترين داروى درمان بيمارى افسردگى كه امروزه به ويژه در آمريكا رواج دارد «پروژاك»است كه شركت سازنده آن «الى ليلى»سالانه 2ميليارد و600ميليون دلار به جيب سهامداران خود سرازير مى كند.» «الوين تافلر،نويسنده و نظريه پردازِ معروف امريكايى: در سراسر كشورهاى مرفه فرياد عجز و لابه هاى آشنا به گوش مى رسد. ميزان خودكشى نوجوانان رو به افزايش است.الكليسم بيداد مى كند.افسردگى روانى همه گير شده است،بربريت و جنايت مُد روز گرديده است!
در ايالات متحده اتاق هاى اورژانس بيمارستان ها مملوّ از معتادان به مارى جُوانا و ديوانه هاى سرعت و دسته هاى اراذل و اوباش و معتادان به كوكائين و هرويين و بالاخره افرادى كه گرفتار بحران شديد عصبى شده اند.
مددكارى اجتماعى و بهداشت روانى در همه جا به سرعت رو به گسترش گذاشته است،در واشنگتن يك كميسيون بهداشت روانى وابسته به دفتر رياست جمهورى اعلام مى دارد كه به طور كامل شهروندان ايالات متحده از نوعى فشار عصبى رنج مى برند.و روان شناسى از مؤسسه ملى بهداشت روانى ادعا مى كند كه تقريبا هيچ خانواده اى بدون نوعى ناهنجارى روانى وجود ندارد و اعلام مى كند روان پريشى ،جامعه آمريكا را كه آشفته و پريشان و متفرق ونگران آينده است،فرا گرفته است!»
تافلر مى افزايد:زندگى روزمره واقعاًبه طرزافتضاح آميزى كيفيت خود را از دست داده است و اعصاب همه خورد وداغان است، دست به يقه شدن وتيراندازى در مترو يا صفهاى بنزين نشانگر اين واقعيت است كه كنترل اعصاب از دست افراد خارج شده است و ميليون ها نفر از مردم به آخرين حد از ظرفيتشان رسيده اند.
بى ترديد علت اين افسردگى ها فرو رفتن در ماديات و دورى از مذهب، معنويات و فراموشى خدا مى باشد.
سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه چگونه اين افسردگى ها واضطرابها را درمان نمائيم؟

علامتهاى افسردگى:

افسردگى داراى نشانه هايى است كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:
1-احساس تنهائى و بى پناهى
2-وحشت واضطراب از آينده مجهول
3-دلهره از عدم موفقيت در شؤن مختلف زندگى از جمله در تحصيل،،شغل،نحوه كار،انتخاب همسروزندگى مشترك و نحوه زندگى خانوادگى،وضعيت تحصيل فرزندان و آينده آنان و...
چنانچه بتوان از راه صحيح با اين دلهره ها برخورد نمود،زندگى سعادتمندانه هر انسانى تضمين شده است.

راههاى درمان افسردگى

1. ايمان و توكل: اولين راهى كه اسلام براى مسئله اضطراب و دلهره ها پيشنهاد مى كند، ايمان و توكل به خداست. تكيه بر خالقى كه قادر است.از همه چيز خبر دارد وبندگانش را دوست دارد.تكيه گاهى هميشگى كه همه مى ميرند ولى او باقى است.همه دچار مشكل مى شوند ولى او هميشه قهار ومسلط وحاكم بر همه چيز است.
على(ع)فرمود:كسيكه توكل كند،سختى ها بر او آسان و اسباب آسانى برايش فراهم مى شود.
پرفسور كارل يونگ مى گويد:بى مذهبى باعث پوچى و بى معنا بودن زندگى مى شود و داشتن مذهب به زندگى مفهوم ومعنا مى بخشد. دكتر پول ارنست متخصص دانشگاه پنسيلوانيا درباره نقش ايمان مى نويسد:مهمترين عامل شفاى مريض،ويتامين ها،داروها،معدنيت و جراحى و..نيست.بلكه اميد وايمان است. من به اين نكته پى برده ام كه از اين پس بايد جسم مريض را با بكاربردن وسايل طبى و جراحى و روح وى را با تقويت ايمانش نسبت به خدا معالجه كرد.
در روايات آمده كه مؤمن مانند كوه استوار است و سختى ها اورا تكان نمى دهد.مانند حضرت ايوب كه در مقابل بدترين مصيبت ها ايستاد دومقاومت كردوعاقبت به رستگارى دوجهان رسيد.
2. ياد خدا: دومين راهى كه قرآن كريم با يك جمله به ما نشان مى دهد ياد خدا است. آرى ياد خداست كه ترس از مرگ را به آرامش تبديل مى نمايد و ترس از هجوم مشكلات وگرفتاريها را از بين مى برد.ياد خدا دلهره ها و ترسهاى ناشى از بى اعتمادى به آينده را كاهش مى دهد.
خداوند در قرآن درباره تأثير ياد خدا در آرامش و رهايى از اضطراب و افسردگى مى فرمايد: «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم الا بذكر الله تطمئن القلوب; آنانكه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام است.آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى يابد.»
اهميت ياد خدا: ذكر خدا يعنى پذيرش حضور دائم و نزديك بودن آن وجود مطلق در همه جا و در همه زمان ها; چون كه خدا به رگ هاى گردن شما نزديك تر و حايل ميان انسان و جان و قلب اوست. اين نزديكى و حضور دائمى كه برخاسته از ارتباط و فقر ذاتى همه آفريده هاست مى تواند اين زمينه را فراهم آورد كه هيچ چيزى بيرون از دائره علم، قدرت و حكمت او نيست. بنابراين اطمينان مى يابد كه همواره خدا با اوست و در همه حال رفيق و همراهش است. براى ذكر در مقامات اخلاقى ـ عرفانى مراتبى گفته اند از جمله ذكر لفظى وذكر قلبى است.كه بالاترين ذكر،نماز است. اگرچه خداوند از تسبيح و تحميد مخلوقاتش مخصوصاًانسان بى نياز است ولى اين ذكرها مايه معرفت وتكامل انسان شده و او را در رسيدن به معرفت الهى يارى مى كند.
در عرف عرفا و اولياء خدا انسانهاى عاقل و فهيم كسانى هستند كه هميشه به ياد خدا بوده وهيچ چيز حتى اشتغالات روزمره آنهارا از اين امر باز نمى دارد. خداوند در آياتى چندى به اين مسأله اشاره دارد از آن جمله:
«انسانهاى مؤمن كسانى هستند كه تجارت وخريد وفروش آنهارا از ياد خدا مشغول نمى كند.» ; «آنانكه در حالت ايستاده ونشسته وخوابيده بذكر خدا مشغول بوده ودر خلقت آسمانها وزمين تفكر كرده ومى گويند:اى خداى ما!اينهارا باطل وبيهوده نيافريده اى.تو از هر نقصى منزّهى .پس مارا از جهنم دور نگه دار.» ; «اى مؤمنين!مبادا مال ومنال شما را از ياد خدا غافل كند كه در اين صورت زيان كرده است» ; «خدارابسيار ياد كنيد شايد رستگارشويد»
ياد كردن خدايى كه از همه زيباتر، از همه عظيمتر، از همه مهربانتر، از همه بخشنده تر، به اسرار آشناتر، از همه نزديكتر است; براى انسان صاحب معرفت از همه چيز لذت بخش تر است. به همين جهت پيامبران وامامان واولياء خدا، شبانه روز به ذكر خدا و به ويژه به نماز مشغول مى شدند. رسول خدا(ص) آنقدر شبهارا به نماز گذراند كه خدا به فرمود:«اى پيامبر!ما قرآن را نازل نكرديم تا تو به زحمت بيفتى.»
على(ع)شبى هزار ركعت نماز مى خواند.امامان و اولياء الهى نيز بسيارى از اوقات عمر خود را به نماز و ذكر الهى مى گذراندند. و شاعر چه زيبا سروده است:
خوشا آنان كه الله يارشان بى *** بحمد وقل هوالله كارشان بى
«باباطاهر»
از سيره عبادى انسانهاى برگزيده چنين به دست مى آيد كه در ذكر و نماز، بايد منافع و اثرات بسيار مهمى باشد كه آنگونه به آن اهميت داده مى شود.به عكس، از اهميت ندادن انسانهاى فاسد به نماز وذكر الهى به اين نتيجه مى رسيم كه يكى از عوامل سقوط اين افراد فراموش كردن خالق خود مى باشد. كسى كه مربّى اصلى و تربيت كننده و بزرگ كننده خود را فراموش كند، غافل ترين انسان است.
ياد خدا در همه جا فضيلت دارد. به ويژه در موارد زير:
هنگام جهاد با دشمنان، برخورد با گناه، مشاهده جلوه هاى دنيا اعم از كاخها، قصرها، ثروتمندان، دنياطلبان، زنهاى زيبا، باغها، آسمانخراشها، زرق و برقهاى ظاهرى و...
آثار دورى از ياد خدا: كسانى كه از ذكر و ياد خدا غافل باشند، دچار ضررهاى مختلف دنيوى و اُخروى مى شوند از جمله: الف. سختى در زندگى و نابينايى در محشر: «هركس از ذكر من دورى كند، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور مى كنيم! مى گويد: «پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى؟ من كه بينا بودم!» مى فرمايد: «آن گونه كه آيات ما براى تو آمد، و تو آنها را فراموش كردى» امروز نيز تو فراموش خواهى شد!».» ; ب. همنشينى شيطان:«كسيكه از ذكر خداى رحمن دورى كند، شيطان را همراه او مى كنيم.» ; ج. قساوت قلب: «خدا به موسى گفت: اى موسى!مرا در هيچ حالى فراموش نكن كه فراموشى من دلهارا قسى مى كند.»
د. خود فراموشى: «مانند كسانيكه خدا را فراموش كردند نباشيد، كه خدا هم يادِ خودشان را از خودشان بُرد.»
3. صبر و تحمل: افراد صبور ماندنى تر و موفق تر مى باشند.
«اصمعى وزير خليفه عباسى در بيابان به خيمه اى رسيد. زنى جوان و صاحب جمال درخيمه بود. اصمعى از او آب طلبيد. زن گفت: شوهرم نيست و اجازه ندارم به شما آب بدهم. ولى اجازه شير اين بز بدست خودم است. زن از شير به اصمعى داد. در اين موقع يك سياهى از دور پيداشد. زن گفت: شوهرم است كه از صحرا برمى گردد. وقتى شتر سوار رسيد، زن باستقبال او رفت و بر او سلام كرد، پاهاى او را شست و...ولى هر چه زن محبّت مى كرد، مرد كه قيافه زشتى داشت و يك پايش لنگ بود، با بداخلاقى به او جواب مى داد. تا اينكه مرد وارد خيمه شد و نگاه غضبناكى به اصمعى نمود و به آخر خيمه رفت. اصمعى به زن گفت: حيف نيست شما با اين امتيازات، با همچو مردى زندگى مى كنى؟ زن گفت: من از شما كه وزير خليفه هستى تعجب مى كنم كه مى خواهى بين من و شوهرم جدائى بيافكنى! اگر من با اين مرد زندگى مى كنم براى اين است كه مى خواهم به روايت پيامبر(ص)عمل كرده باشم كه فرمود:ايمان دو نيمه است. نيمه اى شُكر و يك نيمه اش صبر است. من خدا را بر نعمتهايش شكر گفته و بر سختى هاى زندگى صبر مى نمايم. و اميد به پاداشهاى آخرت دارم.»
4. معالجات فردى: از قبيل: 1. بازگو كردن عقده ها با محرم اسرار مانند والدين،حضور در زيارتگاهها ومناجات هاى سحرگاهى; 2. توبه و طلب آمرزش : برخلاف مسيحيت كه مى گويد يكشنبه ها به كليسا برويد! اسلام هرزمان و هر مكانى را براى ارتباط با خداوند و توبه كردن وطلب آمرزش مناسب مى داند; 3. جستجوى راههاى موفقيت: علاوه برهمت بلند و تلاش، در بسيارى از موارد كليد حل مشكل بدست ما است. مثلا شخصى كه در خانه نشسته واز خدا روزى مى خواهد،دعايش مستجاب نمى شود!يا كسيكه از دست همسرش به تنگ آمده واز خدا فرج وگشايش مى خواهد دعايش مستجاب نمى شود زيرا باز كردن گره بدست خودش است و آن طلاق است. (اگر راه ديگرى نمانده است.)و... 4. اقتصاد در معاش، چنان كه على(ع)فرمود: هركه مراعات اقتصاد كند من ضمانت مى كنم كه فقير نگردد. ; 5.اهميت ندادن به عشقهاى كذائى 6. راضى بودن به رضاى الهى; 7.سرگرميهاى سالم همانند سفر پيامبر(ص) مى فرمايد: «به سفر برويد تا سالم وتندرست بمانيد.» ; 8. توجه به نعمتهايى خداى متعال در اختيار ما قرار داده است. و در مسائل مادى به پايين تر از خود نگاه كنيم نه بالاتر.; 9. مأيوس نشدن از رحمت الهى، خداوند در قرآن مى فرمايد: «لاتيأسوا من روح الله انّه لاييأس من روح الله الاّالقوم الكافرون» ; 10. رعايت اعتدال در تمام امور حتى در گوش كردن نوارهاى روضه وعزادارى.متأسفانه عده اى خيال مى كنند علامت حزب اللهى بودن آن است كه ساعت ها نوار مداحان مشهور را گوش دهند كه البته زياده روى در اين امر موجب افسردگى مى گردد.

پانوشت ها:

1. ريچارد. ام. شاين، روان شناسى بيمارى هاى روحى و عقلى، ص 864، به نقل از قرآن و روان شناسى، دكتر محمد عثمان نجاتى، ترجمه عباس عرب، ص 364.
2. برخى مسائل زندگى ساز عصرما(مؤسسه در راه حق)ص8
3. مجله اكونوميست، ژانويه 1999، شماره اول.
4 . عصر امام خمينى (مير احمد رضا حاجتى)ص158
5. خوبيها وبديها
6. برخى مسائل زندگى ساز عصرما ش4ص10
7. اثبات وجودخدا ص249
8. رعد/ 28.
9. نور/ 37.
10. آل عمران/ 191.
11. منافقون/ 9.
12. جمعه/ 10.
13. طه/ 1.
14. طه/ 124.
15. زخرف/ 36.
16. حديث قدسى.
17. حشر/ 19.
18. خوبيها وبديها
19. وسائل ج12ص42
20. مستدرك ج2ص22
21. يوسف 87
دوشنبه 3 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه رهایی از اندوه در آموزه های قرآن

راه رهایی از اندوه در آموزه های قرآن

خليل منصوري

اندوه و افسردگی، یکی از عوامل مهم مرگ و میر در میان مردمان است. شاید انسان تنها موجودی در هستی باشد که گرفتار مساله ای به نام اندوه می شود. اندوه ، حالتی نفسانی است که شخص را در خود فرو می برد و قدرت تحرک و تفکر را از وی می گیرد. نشانه های اندوه در چهره به صورت از دست دادن بشاشت و تازگی بروز می کند. چهره در هم می رود و رنگ رخسار به زردی می گراید. گوشه گیری و کز کردن و چمباتمه زدن از علایم و نشانه های رفتار انسان اندوهگین است. شدت فشار روحی و روانی تا آن اندازه بالا می رود که گاه اختیار خود را از کف می دهد. زود رنجی و خستگی از دیگران و پاسخ های نامربوط و بی ربط دادن از دیگر نشانه های حزن و اندوه است. اگر حزن و اندوه شدت یابد و به مهار نگردد در بلند مدت شخص را به انواع بیماری جسمی چون زخم معده و قلبی و ناراحتی اعصاب دچار می سازد. اگر ریشه های اندوه شناسایی نشود و به درمان و در از میان بردن عوامل و علل ایجادی آن اقدام جدی صورت نگیرد ، بی گمان فرجام آن جز مرگ زودرس و هنجاری هیجانی و شتاب آلودی چون اقدام به خودکشی نمی توان تصویری به دست داد.
به نظر می رسد که ریشه های حزن هر چه باشد در حوزه اعصاب و روان تاثیر می گذارد و تغییرات منفی در گردش خون و تولید برخی از آنزیم ها ایجاد می کند. تغییراتی که موجب می شود تا نشانه های آن در بدن و جسم ظاهر و نمودار شود. به این معنا که تفاوتی میان ریشه ها و عوامل ایجادی حزن نیست. اگر ریشه حزن را فقدان شخص و یا چیزی بدانیم و یا ناتوانی از دست یابی به شخص و یا چیزی ارزیابی کنیم، در هر صورت، پایداری اندوه به معنای به جا گذاری آثار و پیامدهای نامطلوب خواهد بود. بنابراین شناسایی عوامل و انگیزه های پدیداری اندوه تنها از آن رو مفید و سازنده است که امکان درمان را بهتر و آسان تر فراهم می آورد و درمانگر می تواند با ریشه زدایی از عامل و علل، حالت طبیعی را به شخص بازگرداند. این بدان معنا خواهد بود که اندوه و حزن در هر حالت آن، حالتی غیر سازنده و زیان بار است؛ هر چند که در تحلیل کلی بتوان مدعی شد که این حالت نیز از حالات طبیعی و غریزی انسان است که به علت تحقق عوامل پدیدار می شود.
به سخن دیگر ، حزن و اندوه، حالتی روانی و هیجانی و عاطفی است که می بایست مهار و کنترل شود و عوامل ایجادی آن تحت نفوذ و قدرت فرد در آید و یا بر آن چیره گردد. هر چند که این حالت همانند دیگر واکنش ها و حالات انسانی امری غریزی و طبیعی به شمار می آید و انسان به طور طبیعی نسبت به علل و عوامل واکنش هایی نشان می دهد که حالت حزن و اندوه یکی از آن حالات و واکنش هاست؛ ولی این بدان معنا نیست که می بایست پایدار بماند و علل و عوامل ایجادی آن تغییر و یا تعدیل و یا از میان بر داشته نشود؛ زیرا بقا و پایداری حزن و اندوه در انسان موجب می شود که انسان از حالت طبیعی بیرون آید. شخصیت سالم کسی است که نسبت به حالت های خود در حد امکان کنترل و مدیریت دارد و آن را مهار و تعدیل می کند و نسبت به هر حالتی ، خود را آماده و مهیا می سازد. شخصیت سالم هر چند که در برابر علل و عوامل ایجادی حزن و اندوه مانند مرگ دوستان و خویشان واکنش نشان می دهد و عواطف خود را به شکل اندوه باز نمایی می کند ولی با این همه توانایی و اقتدار آن را دارا می باشد که آن را مدیریت و مهار کند.
قرآن با اشاره به آفرینش انسان و حالاتی که بر وی عارض می شود، به بررسی علل و عوامل اندوه پرداخته و با تحلیل و تبیین علل و عوامل ایجادی اندوه و آثار و پیامدهای آن به بیان راه های رهایی از آن می پردازد و سازوکارهایی را برای رهایی از آن به طور مشخص بیان می کند. در این نوشتار به صورت گذرا به برخی ازعلل و عوامل ایجادی و آثار و راه های برونشد از اندوه از زبان قرآن پرداخته می شود.

علل ایجادی اندوه

علل ایجادی حزن و اندوه را می توان به چند دسته بخش کرد. علل و عواملی مادی دنیوی ؛ علل و عوامل عاطفی و روانی دنیوی و یا علل و عوامل معنوی و اخروی .
از علل و عوامل مادی دنیوی که به طور طبیعی انسان را دچار حالت اندوه می کند و طراوت و شادابی را از وی می ستاند، می توان به فقدان کمالی در خود و ایجاد نقص اشاره کرد. این کمال هر چند از منظر هر شخصی متفاوت است و کسی چیزی را کمال می داند که دیگر آن را عین نقص می شمارد ولی در این جا آن چه مهم است زاویه دید شخصی است که به مساله می نگرد و به عنوان فاعل شناسایی عمل می کند . در نتیجه آن واکنش و حالتی از خود بروز می دهد که از آن به اندوه یاد می شود.
در نظر بگیرد که شخصی ، غنایم جنگی را به عنوان یک کمال و ارزش مادی بر می شمارد و از این که توانسته است در جنگی غنمیتی کسب کند و مالی را از دشمنی برباید خوشحال می شود. چنین شخصی اگر غنمیتی را به دست نیاورد اندوهگین می شود. در حالی که در نظر شخص دیگر به دست آوردن غنمیت نه تنها ارزش نیست بلکه ضد ارزش است. به نظر شخص دوم تنها عامل خوشحالی و سرور وی پیروزی در میدان جنگ است ، چنین شخصی حتی اگر غنمیتی به دست نیاورد شادان است و اندوهگین نمی شود. (آل عمران آیه 153)
بنابراین زاویه نگرش و دید هر کسی نسبت به شخص دیگر می تواند تاثیر مهمی در ایجاد اندوه و یا عدم آن داشته باشد. با این همه ، همه مردمان از یک مساله اندوهگین می شوند و آن فقدان و از دست دادن کمالی و یا ایجاد نقصی در خود و یا پیرامون است. این نقص و فقدان می تواند در امور مادی دنیوی باشد و یا در امور عاطفی و روانی و یا امور معنوی و اخروی صورت پذیرد.
در آیات قرآن به مصادیق و موارد این گونه امور اشاره شده و تبیین می گردد که چگونه ایجاد نقصی و فقدان کمالی در نظر هر شخصی می تواند به عنوان عامل اندوه عمل کند. به عنوان نمونه در باره اشخاصی سخن می گوید که به جهت ضرر مالی و از دست دادن مالی ، دچار اندوه شده اند و بر سرخود می زنند. قرآن از باغدارانی سخن به میان می آورد که بوستان های بزرگ و پرباری را داشتند ولی فرآورده ها و بار بوستان به آتشی بسوخت و از میان رفت و همین مساله موجب شد تا گرفتار اندوه و حزن شوند.(قلم آیه 18 تا 31)
گاه به علت نقصی در بدن و جان خویش، شخصی دچار اندوه و حزن می گردد و به گوشه ای می خزد و خود و هستی را سرزنش می کند که چرا گرفتار چنین نقصی در بدن شده است و کمبودی در وی پدید آمده است. بیماری موجب شده است که کور شود و یا ناتوان از راه رفتن گردد و نقصی در وی ایجاد شود و کمالی را از دست دهد. این نیز یکی از مواردی است که قرآن بدان اشاره می کند و در حوزه مصداقی و موردی از دست دادن کمال مادی دنیوی آن را دسته بندی می کند.
از دیگر موارد و مصادیق آن می توان به زمانی اشاره کرد که شخصی نعمتی را از دست می دهد. این نعمت می تواند مادی و معنوی باشد. از آن جمله می توان به نعمت سلامت تن و یا ثروت و مال اشاره کرد. از دست دادن نعمت می تواند موجب اندوه در شخص شود و فرد را دچار حزن نماید.( حدید آیه 23)
در حوزه روانی نیز می توان به مواردی چون اندوه پدید آمده از استهزا و تمسخر دیگران اشاره کرد. بسیار دیده شده است که شخصی که مورد استهزا و تمسخر قرار می گیرد حتی اگر به صورت لطیفه و طنز مطرح شود ولی در نهایت وقتی به گوشه ای می خزد خود را خوار و ذلیل می یابد و همین مساله موجب می شود که شادابی و خوش حالی خود را از دست دهد و دچار اند وه شود.(حجر آیه 95 تا 97)
یاوه گویی و افترا و تهمت نیز موجب می شود که فرد از نظر روانی حالت طبیعی خویش را از دست بدهد و دچار یاس و اندوه شود. (انعام آیه 33 و یونس آیه 65) دلتنگی هایی که از این جهت در جوامع پدیدار می شود سطح بالایی را تشکیل می دهد. بسیاری از افراد از ترس آن متهم می شوند دچار دل تنگی و حزن می شوند و از مشارکت و حضور در اجتماع خود داری می ورزند. بنابراین یکی از عوامل روانی حزن و اندوه ، رفتارهای نابهنجار افراد اجتماع است که موجب می شود تا اشخاص حالت طبیعی خود را از دست بدهند و دچار اندوه و حزن گردند. در این جا نیز شخص چنین احساس می کند که نقصی را دارا می باشد و یا کمالی را از دست داده است. فقدان از دست دادن کمال و یا وجود نقص و ناتوانی از رهایی از آن نقص موجب می شود که فرد دچار افسردگی و حزن شود.
در حقیقت از علل و عوامل اصلی حزن و اندوه در اشخاص، رفتار ناپسند و ناهنجار اجتماعی است که از سوی برخی از افراد جامعه انجام می شود. برخوردهای ناشایست موجب می شود که شخص خود را ناقص یابد و یا کمالی را در خود نبیند. این گونه است که به طور طبیعی واکنشی احساسی و عاطفی از خود بروز می دهد و دچار اندوه و حزن می شود.(یوسف آیه 69)
قرآن توضیح می دهد که بسیاری از موارد و مصادیقی که اندوه را سبب می شوند، ریشه و خاستگاه اجتماعی دارند. به این معنا که رفتارهای نابهنجار اشخاص موجب می شود که شخصی در خود احساس فقدان کمالی بکند و یا نقصی را در خود بیابد. رفتارهای نادرست و زشت و زننده افراد اجتماع موجب می شود که آدمی احساس تحقیر کند. از آن جمله می توان به رفتار زشت و ناهنجار افراد و گروه های اجتماعی اشاره کرد که آدمی را در تنگنا های اخلاقی قرار می دهند. رفتاری که از سوی قوم لوط در باره مهمانان لوط انجام می شود جدا از دیگر رفتارهای ناشایست ایشان ، از علل عمده اندوه و حزن آن حضرت (ع) معرفی و تبیین می شود. به این معنا که جدا از لواط و هم جنس بازی که در میان این مردمان وجود داشته و موجبات حزن آن حضرت را فراهم می آورد؛ یکی از علل اصلی حزن حضرت زمانی بود که خود را با افرادی مواجه دید که به مهمانان وی اهانت کرده و رفتاری ناشایست نسبت به آنان در پیش گرفتند.( هود آیه 77 و 78 و نیز عنکبوت آیه 33)
بنابراین جامعه ای انسان در آن احساس امنیت نداشته باشد و رفتارهای زشت و ناشایست از آن بروز می کند برای انسان سالم و کامل اندوهبار است و موجب می شود که دچار اندوه و حزن گردد.
اجتماع و همدلی و همگرایی اجتماعی در آن اندازه است که در صورت فقدان آن آدمی دچار حزن می شود. انسان به طور طبیعی به علت ذاتی و علل ذاتی گرایش به اجتماع دارد و بسیاری از نیازهای روحی و روانی خود را از راه اجتماع برآورد می سازد. در صورتی که به عللی نتواند خود را در اجتماع قرار دهد و با آنان ارتباط طبیعی و عادی داشته باشد، دچار حزن و اندوه می شود. از این رو گفته شده است که از علل و عوامل اساسی ایجادی حزن ، تنهایی است. کسی که به عللی از اجتماع دور افتاده باشد دچار اندوه می شود.
در آموزه های دستوری قرآن برای تنبیه برخی از رفتارهای ناشایست، دستور داده شده است که افراد و اشخاص بزهکار را در حالتی از طرد اجتماعی قرار دهند. طرد اجتماعی به عنوان عامل تنبیهی در آیات قرآن مورد تاکید و سفارش است. این شیوه و روش نسبت به اشخاصی که از حضور در جنگ تخلف می ورزیدند و به همراهی با اجتماع و اهداف آن نمی پرداختند ، به کار رفته است. هدف از به کارگیری این روش از سوی خداوند ، آن بود تا اشخاص بزهکار و مجرم ، دچار اندوه شده و تنبیه گردند.(توبه ایه 118)
البته انسان های که حس مسئولیت و جامعه پذیری و وظیفه شناسی در آنان افزایش یافته در هنگام که ناتوان از عمل به انجام وظیفه و مسئولیتی باشند دچار حزن و اندوه می شوند که نمونه آن را می توان در گزارش قرآن در باره واکنش پیامبر (ص) مشاهده کرد. آن حضرت از این که نتوانسته است به خوبی به وظیفه و مسئولیت خود در دعوت عمل کند ، دچار دل تنگی شده و اندوه و ناراحتی وی را در بر گرفت تا جایی که قرآن وی را از چنین واکنشی تند و شدید باز می دارد.(هود آیه 12)
بازماندن از انجام مسئولیت های اجتماعی نیز برای کسانی که احساس مسئولیت و وظیفه می کنند ، از علل و عوامل ایجادی اندوه است. از این رو می بینیم کسانی که نتوانسته اند به حکم وظیفه و تعهد اجتماعی در میادن جهاد در راه خدا حاضر شوند ، دچار اندوه و حزن می شوند و خود را سرزنش می کنند که چرا امکاناتی برای حضور در جبهه و انجام وظایف اجتماعی خود فراهم نیاورده و به جهت فقدان امکانات و نبود آن از حضور در آن بازمانده اند.(توبه آیه 92)
چنان که ترس از آبروریزی نیز چیزی شبیه احساس مسئولیت است. انسان به جهت آن که نسبت به خویش احساس مسئولیت می کند ، دوست نمی دارد که آبرویش ریخته شود. بنابراین هرگاه احساس کند که آبرویش در معرض خطر است اندوهگین می گردد.(مریم آیه 24)
از موارد روانی و عاطفی نیز می توان به حسادت اشاره کرد. حسادت بر خلاف غبطه موجب می شود تا فرد از تحرک مثبت باز ایستد و به جای عمل و حرکت خود را سرزنش کند و دچار اندوه و حزن گردد. هنگامی که فرد خود را از رسیدن به کمالی که در دیگری می یابد ناتوان می بیند، حسادت وی را به سوی سرزنش از خود سوق می دهد و به جای آن که وجود کمال دیگری انگیزه و عاملی برای تحرکت مثبت برای به دست آوردن آن کمال گردد ، وی را به سرزنش و یا رفتار ناشایست نسبت به دارنده کمال می کشاند و در نهایت به جهت عدم دسترسی و عدم امکان آن کمال در خود ، گرفتار اندوه و حزن می شود.(آل عمران آیه 120 و توبه آیه 50)
از همین دسته است درخواست های بی جا( هود آیه 12) از کسی که ناتوان از به جا آوردن آن است. شخصی که نمی تواند آروزی زن و بچه و یا پدر و مادر خویش را برآورده سازد، دچار اندوه می شود. بنابراین نباید از شخص توقع و انتظاری بیش از اندازه داشت و از او چیزهایی خواست که در توان او نیست تا دچار اندوه نگردد. دشمنان پیامبر (ص) با درخواست های نابه جا خویش بسیار او را می آزردند و موجبات اندوه وی را فراهم می آوردند که خداوند در این آیه و آیات دیگر وی را از این گونه واکنش ها باز می دارد و از وی می خواهد که دچار اندوه نشود ؛ زیرا چیزی که آنان از وی می خواهند بیرون اراده و توان پیامبر است.
از علل و عوامل دیگر ایجاد اندوه در برخی اشخاص می توان به مساله تولد نوزدان اشاره کرد. در بسیاری از جوامع امور و مسایلی کمال دانسته می شود که کمال نیستند ولی از آن جایی که هر کس به پایه معیارها و بینش و نگرش خود به مسایل می نگرد و نسبت به امور واکنش نشان می دهد ، نمی توان حکم واحدی را در این مساله داد. به هر حال ، تولد نوزاد دختر برای کسی که نوزاد پسر را کمال می یابد و از داشتن دختر دچار اندوه و حزن می گردد.(نحل آیه 58 و نیز زخرف آیه 16 و 17)
گرفتارهای روزانه زندگی و مشکلات و بلایای طبیعی و اجتماعی از علل و عواملی است که افراد و اشخاص را دچار اندوه می کند. ریشه این مساله نیز باید در فقدان کمالی و یا وجود نقصی جست. (شورا آیه 48 و یونس آیه 22)
از دیگر مصادیق و مواردی که قرآن به عنوان مصادیق اندوهبار یاد می کند می توان به عجز و ناتوانی از انجام عملی (مائده آیه 31) ، روشن شدن برخی از حقایق (مائده آیه 101) ، کردار زشت و نابهنجار افراد اجتماع ( هود آیه 13) ، فراق فرزند( طه آیه 39 و 40 و نیز یوسف آیه 84 و 86) قتل (طه آیه 40) ، کفر ( عبس آیه 40) گناه و بزهکاری ( زخرف آیه 74 و 75) ظلم وستم ( صافات آیه 114 و 116) ترس از کیفر و مجازات ( انعام آیه 42 و 44 و نیز مومنون آیه 74 تا 77) نجوا و درگوشی در جمع سخن گفتن ( مجادله ایه 10) مشاهده رفتارهای ناشایست و نابهنجار اجتماعی ( اعراف آیه 148 تا 150) شکست ( آل عمران آیه 153) مشاهده کیفر و عذاب ( کهف آیه 49) اشاره کرد.

راهکارهای قرآنی رهایی از اندوه

همه این موارد در حقیقت بیان فقدان کمالی و یا وجود نقصی و یا ترس از فقدان کمال و یا ایجاد نقص است. بنابراین انسانی که دچار اندوه می شود به یکی از موارد پیش گفته واکنش نشان می دهد در حالی که بر این باور است که کمالی را از دست داده است و یا نقصی را در خود می یابد و یا این که می ترسد که در آینده دچار نقصی شود و کمالی را از دست دهد. بنابراین ریشه همه آن ها را می بایست در نوع نگرش انسان به هستی و کمال دید.
از این رو قرآن برای رهایی از اندوه و حزن به بازسازی بینش و نگرش انسان نسبت به هستی و کمال اقدام می ورزد. در این بازسازی تلاش می کند که با تقویت توحید به ویژه توحید افعالی بیان کند که در ورای همه این مسایل خداست و اوست که مشیت و اراده اش به هر چیزی تعلق بگیرد همان می شود و هیچ کس و یا چیزی بیرون از اراده و مشیت او عمل نمی کند.
در بخش دیگر می کوشد تا به بازسازی مساله کمال نگری توجه دهد. به این معنا اموری را که برخی کمال دانسته امری غیر کمالی بر می شمارد و اموری را که نقص دانسته می شود امری کمالی و یا بی ارتباط به اراده و مشیت الهی بر نمی شمارد. این گونه است که با تغییر در بینش و نگرش افراد می کوشد تا ریشه های اندوه و حزن را از میان برداشته و یا تعدیل و تغییر دهد.
از این روست که نخست با توجه به توحید افعالی بیان می دارد که منشا همه حزن و اندوه بشر ، خداوند است . اوست که عوامل ایجادی آن را فراهم می آورد و زمینه بروز آن را ایجاد می کند و اوست که حزن را بر می دارد و عوامل آن را نابود و یا تعدیل می کند.( انعام آیه 64 و طه آیه 36 و 40 و انبیاء آیه 87 و 88 و آل عمران آیه 153)
عقیده به قضا و قدر الهی موجب می شود که انسان در ورای و فرای هر مساله و رویدادی خدا را ببیند و او را در همه امور دخیل انگارد.( حدید آیه 22 و 23) کسی که بر این باور است که خداوند به همه امور علم و آگاهی دارد ( یونس آیه 65) و شنوایی مطلق است ( همان ) می تواند به سادگی این مساله را بپذیرد که هر عملی در جهان بیرون از اراده و مشیت و قضا و قدر او نیست.
چنان که علم آدمی به سنت های الهی که در جهان و جامعه جریان دارد، موجب می شود که آدمی هنگامی که در برابر بلایا و مشکلات واقع شود دچار حزن و اندوه نگردد.( آل عمران آیه 139 و 140)
وقتی انسان به این باور برسد که خداوند هر کس را عزیز و گرامی می دارد و یا خوار و ذلیل می کند درباره رفتار نابهنجار و زشت دیگری خود را نمی بازد و دچار افسردگی و اندوه نمی شود.(یونس آیه 65) چنان که توجه به معاد و بازخواست و محاکمه کافران و دشمنان و افراد بزهکار در روز قیامت موجب می شود که در برابر کسانی که در حق وی ظلم و ستم می کند و ناتوان از بازخواست آن هاست خود را نمی بازد و به امید خداوند و معاد از اندوه و افسردگی رهایی می یابد.( لقمان آیه 23)
به هر حال آن چه به عنوان ریشه حل مشکلات اندوه و حزن شمرده شده است ، امید به خدا و توحید و قدرت و عزت اوست . البته برای رهایی از اندوه روش هایی نیز قرآن به کار می برد که به مواردی چون تسبیح و ستایش خداوند (حجر آیه 97 و 98) طلب آمرزش (فاطر آیه 34) سجده ( حجر آیه 97 و 98) نماز (همان ) دعا و نیایش (انبیاء آیه 76 و صافات آیه 75 و 76) اشاره کرد.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

شادی های نکوهیده در قرآن کریم و روایات

دریافت فایل pdf

 

شادی در اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها