0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلامت و بهداشت روانی در قرآن

سلامت و بهداشت روانی در قرآن

خلیل منصوری
در قرآن كريم آيات بسياري وجود دارد كه فطرت وجودي انسان و حالات گوناگون روان او را متذكر شده علل و عوامل انحراف و بيماري ها و همچنين راه هاي تهذيب و تربيت و درمان روان انسان را نشان داده است.
آياتي كه در خصوص روان انسان در قرآن كريم وجود دارند نشانه هايي هستند كه انسان براي شناختن خود و خصلت هاي گوناگونش مي تواند از آن ها راهنمايي بجويد و براي دست يابي به روشي درست به منظور تهذيب و تربيت نفس خويش، توسط آيات مزبور ارشاد شود. ما به طور كامل مي توانيم به كمك حقايقي كه در قرآن درباره انسان و صفات و حالات رواني او آمده است، به ترسيم چهره اي درست از شخصيت انساني راهنمايي شويم و نيز انگيزه هاي اصلي محرك رفتار انسان و عواملي را كه در هماهنگ كردن شخصيت و تكامل و ايجاد بهداشت رواني او تاثير به سزايي دارند، بشناسيم تا «روان شناسي قرآن» به صورت هماهنگ و منسجم در اختيار ما قرار گيرد.
روان شناسان جديد به دليل اين كه در پرتو پژوهش هاي خويش روش علوم تجربي را به كار مي گيرند، خود را تنها در چارچوب بررسي آن بخشي از پديده هاي رواني كه امكان مشاهده و بررسي موضوعي آنها وجود دارد، محصور مي كنند و از پژوهش و كاوش درباره بسياري از پديده هاي مهم رواني كه از محدوده مشاهده و آزمون تجربي نمي گنجند، دوري مي كنند. از اين رو، كار بررسي در مورد «نفس» را از حوزه پژوهش هاي خود كنار گذاشتند، چون «روان» چيزي نيست كه بتوان آن را ديد و يا به آزمايش گذاشت. به همين دليل، اين ها بررسي هاي خود را تنها به آن بخش از «رفتار» انسان كه قابل مشاهده و ارزيابي است، محدود مي كنند؛ حتي برخي از روان شناسان معاصر پيشنهاد كرده اند كه نام «روان شناسي نوين» به «رفتارشناسي» تغيير يابد؛ زيرا روان شناسان كنوني بيشتر به بازتاب هاي رفتاري انسان توجه دارد نه به خود روان؛ از اين رو نمي توان آن را دانش روان شناسي دانست.
يكي از پيامدهاي گرايش به تطبيق روش هاي علوم تجربي در حوزه پژوهش روان شناسي اين بود كه تنها به پديده هاي رواني ناشي از فعاليت هاي فيزيولوژيك بسنده شد و بعد معنوي و حقيقت انسان در پژوهش ها به دست فراموشي سپرده شد؛ از اين رو از تحقيق درباره مساله عشق، محبت و مانند آن بازماندند و از بحث در مورد كيفيت هماهنگي ميان شخصيت انسان از طريق ايجاد توازن ميان جنبه هاي مادي و معنوي او و موضوعات ديگري از اين دست كنار گذاشته شد.
البته در سال هاي اخير كوشش هايي از سوي روان شناسان در جهت شناخت روان آغاز شده است و توجه بيشتري نيز به ساز و كارها و عوامل سازنده واكنش ها و غرايز انسان و به پديده هاي اصلي رواني چون محبت، عقل، شعور، آگاهي و ارزش هاي ديگر انساني مبذول شده است ولي با اين همه هنوز در آغاز راهي بس دشوار و دراز هستند.
انگيزه هاي رفتار در قرآن

انگيزه ها نيروهاي محركي هستند كه در موجود زنده حالتي از نشاط و فعاليت برمي انگيزد و رفتارش را آشكار مي سازند و او را به سوي هدف يا هدف هاي مشخصي راهنمايي مي كنند. انگيزه ها وظايف ضروري و مهمي براي موجود زنده انجام مي دهند. در واقع اين انگيزه ها هستند كه انسان را به برآوردن نيازهاي اساسي و ضروري زندگي و ادامه آن وا مي دارند؛ و نيز او را به انجام بسياري از كارهاي مهم ديگر كه در هماهنگ كردن انسان با محيط زندگي مفيد هستند، بر مي انگيزند.
اين انگيزه ها يا جسمي يا رواني هستند. انگيزه هاي جسماني براي حفظ نفس و بقاي فرد و نوع مهم است، مانند گرسنگي، تشنگي، خستگي، گرما و سرما، درد و تنفس و انگيزه هاي جنسي. اما انگيزه هاي رواني، انگيزه هايي هستند كه به طور مستقيم نمي توان آنها را به حالت فيزيولوژيك بدن كه نتيجه نيازهاي جسماني هستند برگرداند ولي ارتباط با آنها دارند مانند عشق و محبت كه در نتيجه تاثير و تاثر مهارت ها و عوامل رشد اجتماعي فرد به وجود مي آيند. البته همه روان شناسان به وجود «عناصر فطري» در انگيزه هاي رواني اذعان دارند. در حقيقت انگيزه هاي رواني و نيازهاي روحي، نيازهاي فطري و اساسي در سرشت انسان هستند كه قابل فراگيري و اكتساب از محيط اجتماعي نيست، مانند نياز به پيوستگي به ديگران، نياز به بزرگي و ارجمندي، نياز به هويت، و نيازهاي ديگر.
پس اگر نيازهاي معنوي در برگيرنده جنبه هاي معنوي نيازهاي انسان هستند؛ مانند: عدالت خواهي، نيكي، زيبايي، نظم و اتحاد، اين نوع نيازهايي كه فطري هستند موجب تكامل، رشد و بالندگي شخصيت فرد مي شود و انسان را از حيوان جدا مي سازد. انگيزه هاي ديگري در انسان وجود دارد كه بررسي آنها نشان مي دهد كه برخي از آن ها فطري و برخي ديگر اكتسابي هستند و يا آن كه محيط تاثير به سزايي در تكامل و رشد آن انگيزه وجود دارد.
الف: انگيزه مالكيت؛ اين انگيزه از آن دسته انگيزه هاي رواني است كه انسان آن را در جريان رشد اجتماعي مي آموزد؛ زيرا انسان از طريق فرهنگ محيط خود كه در آن پرورش مي يابد و نيز از راه مهارت ها و آگاهي هاي شخصي، عشق به تصاحب پول و مستغلات و اراضي و اموال ديگر را مي آموزد. به نظر او، اين عوامل باعث مي شوند تا در برابر فقر احساس امنيت كند؛ چرا كه به دست آوردن نفوذ و مقام و قدرت اجتماعي به او كمك مي كنند. قرآن در بسياري از آيات ، به انگيزه مالكيت اشاراتي دارد:
به طور فطري و غريزي حب و كشش به شهواتي چون زن و فرزند و كيسه هاي زر و سيم و اسب هاي نشاندار نيكو و چارپايان و مزارع و املاك زيبا و دلفريب نشان داده شد. اين متاع زندگاني دنياست. همين انگيزه مالكيت يكي از دو انگيزه مهمي است كه شيطان آن را در نفس آدم(ع) برانگيخت و باعث شد تا از فرمان خدا سرپيچي كند.
خداوند مي فرمايد: پس شيطان او را وسوسه كرد(1) و گفت: اي آدم! آيا ميل داري تو را به درخت ابديت و ملك جاوداني راهنمايي كنم.
به نظر مي رسد كه مالكيت نوعي غريزه در انسان باشد و وسوسه شدن آدم توسط شيطان كه او را به «ملكي پايدار» راهنمايي مي كند مي توان نتيجه گرفت كه انگيزه مالكيت در آدم و فرزندانش فطري يا غريزي است؛ هرچند برخي بر اين باورند كه شايد اين انگيزه را شيطان در انسان برانگيخت و به فعليت درآورد؛ با اين همه سخن نقص گفتار و برداشت ما نيست، چون تا به طور «بالقوه» در انسان چنين چيزي وجود نداشت، شيطان نمي توانست آن را برانگيزد. پس اين انگيزه در انسان به طور بالقوه يعني غريزي يا فطري در او وجود داشته و ابليس تنها كاري كرد اين بود كه آدم آن را از قوه به فعليت درآورد.
ب: انگيزه پرخاشگري و تجاوز؛ انگيزه پرخاشگري در رفتار تجاوزگرانه انسان در برابر ديگران با هدف آزار آنها ظاهر مي شود. اين انگيزه نيز غريزي و يا فطري است چنانچه فرشتگان به اين مسئله اشاره دارند:
به ياد آور هنگامي كه پروردگارت به فرشتگان فرمود من در زمين خليفه خواهم گماشت: آنها گفتند: آيا مي خواهي كساني را بگماري كه در زمين فساد مي كنند و خونها مي ريزند وصال آن كه ما خود تو را تسبيح و تقديس مي كنيم.» خداوند فرمود: من چيزهايي را از اسرار آفرينش مي دانم كه شما نمي دانيد.(2)
اين انگيزه سپس در داستان فريب و اخراج خود را به خوبي نشان مي دهد: «و گفتيم كه از بهشت فرود آييد كه برخي از شما برخي را دشمن هستيد.»(3) و پس از مدتي اين دشمن، پرخاشگري و تجاوز خود را به صورت تجاوز قابيل نسبت به برادرش هابيل بروز كرد: «آنگاه هواي نفس او را به كشتن برادرش ترغيب كرد تا او را به قتل رسانيد.»(4)
قرآن بيان مي دارد كه اين انگيزه غريزي چگونه در رفتار و گفتار مانند غيبت، تهمت، ناسزا و تمسخر ديگران ظاهر مي شود.(5)
اين انگيزه در نظر قرآن يك ابزار دفاعي و لازم براي انسان است تا در برابر تجاوز حيوانات و به ويژه ابليس از خود دفاع كند ولي ابليس با بهره گيري از اين غريزه در جهت ضدتكامل استفاده و به كار گيرد.
عوامل چندي در اين تغيير كاربري مؤثر است، بررسي ها نشان مي دهد كه رفتار پرخاشگرانه متأثر از نحوه بينش، نگرش و تربيت و شرايط اجتماعي و فرهنگي دگرگون مي شود و از يك ابزار كارآمد تكاملي به يك بيماري و ابزار در دست دشمن تبديل مي شود: « ما راه خير و شر را نشان داديم.»(6)
ج: انگيزه رقابت؛ رقابت آن دسته انگيزه هاي رواني است كه انسان آن را از محيط رشد فرهنگي خود فرا مي گيرد و تربيت فرد او را به جنبه هاي مثبت و خوب رقابت در جهت پيشرفتش براساس ارزش هايي كه جامعه به آن پاي بند است، هدايت مي كند؛ مثلا گاهي فرد از فرهنگ جامعه خويش رقابت اقتصادي، سياسي، علمي، و يا انواع ديگر رقابت را كه در ميان مردم در فرهنگ هاي مختلف بشري رواج دارد، مي آموزد.
قرآن مردم را به رقابت در تقواي خدا و كار نيك و پاي بندي به ارزش هاي والاي انساني و پيروي از روش الهي در زندگي تشويق مي كند(7)
د: انگيزه دينداري؛ انگيزه دينداري نيز يك انگيزه رواني است كه ريشه فطري در سرشت انسان دارد؛ در اعماق انسان انگيزه اي است كه احساس مي كند نيازمند آفريدگار و پناه بردن به او است. اصولاً انسان امنيت و آرامش خويش را در پناه جويي به خدا مي يابد. انگيزه دينداري نيز يك انگيزه فطري است: «پس روي به جانب آيين پاك اسلام آور.»(8) همان فطرتي كه خداوند مردم را بر آن آفريده است فطرتي كه در آن تبدل نيست.

برخورد با انگيزه ها و درگيري رواني

انگيزه هاي انسان بسيار متنوع و متعدد است. اين تنوع و تعدد گاه باعث مي شود كه برخي از انگيزه ها با هم درگير شوند؛ مثلاً انگيزه اي انسان را به يك سو و انگيزه اي ديگر به سوي مقابل مي كشاند. در اين صورت به انسان حالتي دست مي دهد كه احساس سرگرداني و ترديد مي كند و از تصميم گيري درباره تعيين سمت حركت و شيوه عمل خود ناتوان مي شود. چنين حالتي را درگيري رواني مي گويند، قرآن اين درگيري رواني را كه اشخاصي در برابر ايمان موضعي مشكوك و ترديدآميز دارند و از آن رنج مي برند به خوبي تصوير مي كند. اين گونه افراد كساني هستند كه نه كاملاً به سوي ايمان مي آيند و نه به طول كامل به طرف كفر مي روند بلكه در انتخاب حق و باطل مردد هستند و نمي توانند تصميم نهايي را اتخاد كنند. (انعام/ 71) در اين آيه حالت درگيري رواني و سرگرداني و ترديد ناشي از آن به خوبي توصيف شده است. در آيات ديگري چون توبه/45 و نساء/142 نيز به اين حالت اضطراب و ترديد اشاره شده است.

ايجاد تعادل ميان انگيزه ها

قرآن مي كوشد تا ميان انگيزه هاي متنوع و متعدد تعادل ايجاد كرده و انسان را از اضطراب و درگيري هاي رواني رهايي دهد. قرآن همه انگيزه ها را مي پذيرد و آن را به عنوان غرايز يا فطرت مورد توجه قرار مي دهد. سپس با بيان آموزه ها و دستورهايي مي كوشد تا انسان با به كارگيري آنها توازن و تعادل شخصيتي را در خود ايجاد نمايد.
قرآن از بشر مي خواهد كه تعادل در انگيزه ها را مورد اهتمام قرار دهد، نه آن كه آنها را سركوب يا انكار نمايد. در حقيقت قرآن، خواهان ايجاد تعادل و كنترل نه سركوب انگيزه هاست. ميان اين دو روش تفاوت هاي محسوس است.
ايجاد تعادل و كنترل به معناي بازداشتن ارادي يك انگيزه يا تمايل و مقاومت در برابر اشباع آن در شرايط نامناسب است و به معناي انكار يا نپذيرفتن آن نيست؛ اما سركوب يك انگيزه در حقيقت به معناي انكار، پست شمردن و نپذيرفتن آن است. قرآن به شدت با سركوب انگيزه ها مخالفت مي كند زيرا سركوب انگيزه چيزي جز ايجاد بحران در تعادل شخصيتي انسان نيست. به طور كلي سركوب انگيزه ها و بيرون راندن آن از حوزه آگاهي به سوي ضمير ناخودآگاه فراهم كردن زمينه هاي بروز بيماري هاي رواني است. چون با سركوب آن، انگيزه از دايره آگاهي و شعور دور شده و در اعماق ضمير ناخودآگاه انسان مدفون گشته، اما از آن جايي كه به طور كلي نابود شده است، همواره خود را به صورتي ديگر مطرح مي كند و همين مسأله موجب پيدايش عوارض گوناگوني مي شود كه اضطراب، تزلزل و ديگر بيماري ها را در رفتار و جان آدمي پديد مي آورد.
قرآن نمي گويد انگيزه هاي فطري را سركوب كنيم بلكه از ما مي خواهد آنها را كنترل كنيم و بر آنها تسلط يابيم و طوري هدايتشان كنيم كه تعادل شخصيتي حفظ شود. خداوند مي فرمايد: «اي مردم از آنچه در زمين است حلال و پاكيزه را تناول كنيد.»(9) و نيز مي فرمايد: «اي اهل ايمان حرام نكنيد خوراك هاي پاكيزه اي كه خدا براي شما حلال كرده است و ستم مكنيد(10).» و نيز مي فرمايد: «مردان بي زن وزنان بي شوهر و كنيزكان و بندگان خود را به نكاح يكديگر درآوريد.»(11) و يا مي فرمايد: «آن كس از زنان را به نكاح خود درآوريد كه براي شما نيكو ومناسب با عدالت است.»(12)
آيات فوق و آيات ديگري از قرآن به روشني بيان مي دارد كه نه تنها انسان نبايد انگيزه هاي فطري و غريزه هاي خود را سركوب كند بلكه بايد در ارضاي آن از راه حلال بكوشد ولي هرگز نبايد از حدود بگذرد. از اين رو در همه آيات سخن از تقوا، عدم تجاوز و ظلم رفته است كه نشانگر خروج از حالت تعادل است. سركوب هر يك از اين غرايز و انگيزه هاي فطري درگيري رواني و اختلالات روحي در پي دارد. همان گونه كه افسارگسيختگي و افراط در راه ارضاي اين انگيزه ها باعث خروج ازحد اعتدال و در نتيجه بحران روحي و رواني است.
حتي قرآن براي رسيدن به اين سلامت رواني برنامه ها و راهكارهاي پيشگيرانه اي را نيز به عنوان بهداشت رواني مطرح ساخته است تا انسان با به كارگيري آن از سلامت رواني در همه شرايط برخوردار گردد.
قرآن در راستاي بهداشت رواني فرد و جامعه و رسيدن و يا حفظ سلامت رواني در شرايط نامساعد براي ازدواج راهكارهاي پيشگيرانه اي را بيان مي دارد تا فرد باتسلط بر غريزه جنسي آن را تا مدت محدودي به كنترل درآورد و آنان كه وسيله نكاح نمي يابند بايد عفت پيشه كنند تا خدا آنها را به لطف خود بي نياز گرداند.»(13)
قرآن جوانان مسلمان را به زندگي در جامعه و محيطي تشويق مي كند كه در غلبه بر انگيزه جنسي به آنها كمك كند و آنها را در معرض چيزهايي قرار ندهد كه سبب برانگيختن و تحريك غريزه جنسي شوند. ازاين رو، قرآن ازمردان مسلمان مي خواهد كه از نگاه نامشروع خودداري كنند و از زنان مي خواهد زينت و آرايش و زيبايي هاي جسمي خويش را آشكار نكنند و آن را بپوشانند.(14) و از والدين مي خواهد كه زمينه هاي برانگيختن جنسي را فراهم نسازند و فضاي خانواده را (15) طوري فراهم سازند كه فسادبرانگيز نباشد.(16) بلوغ زودرس جنسي از آثار نادرستي فضاي خانواده و جامعه است كه بهداشت رواني كودك و جوان را به مخاطره مي اندازد.
قرآن به بهداشت رواني كودك توجه داشته و از علني و آشكار شدن و در نتيجه بلوغ زودرس جنسي باز مي دارد و از خانواده و جامعه به شدت مي خواهد تا فضاي سالم را براي كودكان آورد.(17)
لینک به کیهان:http://www.kayhannews.ir/831027/6.htm
خلیل منصوری(با نام مستعار فرشته محيطي سواد كوهي چاپ شده است.)

دوشنبه 3 مهر 1391  11:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پيش‏نيازهاى بهداشت روانى در سوره مباركه يوسف

پيش‏نيازهاى بهداشت روانى در سوره مباركه يوسف

حجة الاسلام دكتر عباسعلى شاملى

چكيده:

مرور بر سوره مباركه يوسف و بررسى ديدگاه‏هاى تفسيرى ذيل آن، به برداشت‏هايى (۱) در اين مقاله، نويسنده كوشيده است‏با به كارگيرى شيوه تحليل محتوا×( روان‏شناسانه دست‏يابد.اين برداشت‏ها در راستاى كشف و اصطياد پيام‏هاى مربوط به بهداشت روانى خانواده، با پيگيرى روابط و رفتارهاى اجتماعى حضرت‏يعقوب‏عليه السلام و فرزندان، حضرت يوسف و پدرعليه السلام و حضرت يوسف‏عليه السلام و برادران پردازش شده‏اند.
نگارنده به عنوان يك پژوهشگر مسلمان، بر اين باور است كه گذشته از خطاناپذير بودن محتواى قرآن، حضور دو پيامبر مى داده‏ها و اطلاعات ارائه شده در اين داستان قرآنى معتبر و بى‏خطا هستند.با معصوم و تشابه وقوع حوادث داستان به پژوهش‏هاى دراز مدت، (۲) اين پيش فرض، هرگونه خطاپذيرى به پردازش و تفسير نويسنده باز مى‏گردد.پس از مرور داستان، برخى از حوادث كه حاوى پيامى روان‏شناختى، به ويژه در ارتباط با پيش‏گيرى از آسيب‏هاى مربوط به رفتار و روابط خانوادگى بوده‏اند، جمع‏آورى و سامان‏دهى شده‏اند.چه بسا توجه به يافته‏هاى اين پژوهش، راه را براى پژوهش‏هاى كامل‏تر در آينده هموارتر و اميد به دستيابى به موضع‏گيرى‏هاى وحيانى به شكلى مطلوب و درخور را پابرجاتر كند. پيش درآمد از نگاه تمامى مسلمانان، قرآن كريم هماره بى‏بديل‏ترين و محورى‏ترين منبع شناخت، دانش و معارف اسلامى بوده است.با به‏كارگيرى رويكردهاى گوناگون مى‏توان به دل اين اقيانوس بيكران زد و به استنطاق، پردازش و سامان‏دهى موضع‏گيرى‏ها، ديدگاه‏ها، مدل‏ها و نظريه‏هاى وحيانى، كه ناظر به جهت‏دهى و هدايت رفتارهاى اختيارى و آگاهانه انسان است، نائل آمد.
از ميان رويكردهاى موضوعى در مطالعات قرآنى، رويكرد داستان‏شناختى (۴) از چشمگيرترين رويكردها در قلمرو تعليم و تربيت و روان‏شناسى تربيتى است.جالب توجه است كه در سراسر قرآن، تنها اين سوره يوسف است كه تماميت منسجم و درهم تنيده يك داستان را با جزئيات و ريزه‏كارى‏هاى آن (۵) دربرگرفته است.ديگر داستان‏هاى قرآنى به گونه چشمگيرى كوتاه‏تر و مشتمل بر محورها و پيام‏هاى گوناگون است.مهم‏تر آن‏كه محتواى داستانى اين سوره توسط خود قرآن به عنوان بهترين داستان (احسن القصص) (يوسف: ۳) شناسانده شده است.
از اين‏رو، اولين سؤالى كه ذهن هر جست‏وجوگرى را به خود مشغول مى‏دارد اين است كه چه شاخصى در اين داستان وجود دارد كه آن را به عنوان بهترين داستان‏ها مطرح مى‏كند؟ مفسران به فراخور ديدگاه‏هاى خود، پاسخ‏هاى گوناگونى به اين سؤال داده‏اند كه به برخى اشاره خواهيم داشت: از بين شخصيت‏هاى اين داستان قرآنى، حضرت يوسف‏عليه السلام برجسته‏ترين نقش را ايفا مى‏كند.اين نقش برجسته، در عهد باستان، سفر تكوين، (۶) و آيات ۳۷ - ۵۰ نيز تقريبا به همين صورت توصيف شده است. (۷) با اين تفاوت كه سفر تكوين، داستان يوسف را در چارچوب داستان‏هاى مربوط به خاندان حضرت ابراهيم و حضرت اسحاق‏عليهما السلام و در آغاز داستان حضرت يعقوب‏عليه السلام قرار مى‏دهد، در حالى كه، در قرآن كريم اين داستان به عنوان بخشى از يك تاريخ مستمر مطرح نشده است.داستان يوسف‏عليه السلام پيش از آن‏كه تمامى سوره دوازده به پايان برسد، تمام مى‏شود و از نقطه نظر محتوا به ظاهر ارتباطى با سوره‏هاى پيش و پس از خود ندارد. (۸)
سوره مباركه يوسف ۱۱۱ آيه دارد.دو آيه اول اين سوره، مربوط به وحيانى بودن قرآن و اهميت فهم عقلانى آن است.سومين آيه بر نقش خداوند در وحى قرآن و آسمانى بودن داستان و چه بسا راز بهترين بودن آن تاكيد مى‏ورزد.اين سه كريمه، كه به ظاهر از كليت داستان جدا و بيرون به نظر مى‏آيد، از نقطه نظر روش‏شناسى به كليت اطلاعات مطرح شده در داستان اعتبار وحيانى مى‏بخشد.ضريب اعتبار داده‏ها در هر مورد بسته به اتقان منابع اطلاعات يا روش جمع‏آورى داده‏هاست.از منظر يك پژوهشگر مسلمان، بالاترين ضريب اعتبار به داده‏هايى مربوط مى‏شود كه از منبع وحى سرچشمه گرفته باشد. سوره يوسف همانند ساير سوره‏هاى قرآنى، داراى پيام‏هاى متعددى است كه همگى گرد يك محور دور مى‏زند.اين پيام‏ها در جاى جاى داستان و در گذر حوادث آن عرضه مى‏شوند.
به گمان نويسنده، مهم‏ترين پيام در اين سوره، پيام توحيد و تربيت توحيدى است كه به گونه‏اى جالب و در اوج داستان هنگامى كه حضرت يوسف در زندان به سر مى‏برد، از زبان خود او بيان شده است: بر ما (خاندان ابراهيم) روا نبوده است كه هرگز چيزى را با خدا شريك گردانيم.اى هم بندان! آيا خدايان متعدد و پراكنده بهتر است‏يا خداوند يكتا، قاهر و قدرتمند؟ ! (آيه ۳۸ - ۳۹) تاكيد اين دو آيه بر محوريت توحيد در اوج داستان، هنگامى كه شخصيت اصلى به سنگين‏ترين آزمايش‏ها دچار شده است، حكايت از اين دارد كه در نظام تربيتى قرآن هماره جهت‏دهى تربيتى به سوى توحيد و خدامحورى است.
از اين‏رو، اگر در قلمرو بهداشت روانى خانواده هم، از اين سوره مجموعه اصول و هنجارهايى به دست آيد، نوعى مجموعه بهداشت روانى توحيد محور خواهد بود; چرا كه توحيد محورى مرز اوليه تفكيك يك نظام تربيتى قرآنى از نظام غيرقرآنى است. ساير محورهاى مهم‏تر سوره عبارت است از: رؤياها، طبقه‏بندى رؤياها، تحليل و تعبير آن‏ها، اهميت و ويژگى پيراهن حضرت يوسف در بازگرداندن بينايى به حضرت يعقوب‏عليه السلام، روابط و رفتارهاى اجتماعى شخصيت‏هاى داستان، كه داراى پيام‏هاى تربيتى، بهداشت روانى و روان‏شناختى است، استمرار و تداوم نبوت در ميان نياكان حضرت يوسف‏عليه السلام، راز بهترين داستان بودن و رابطه بين پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و حضرت يوسف‏عليه السلام در اين داستان.هر يك از اين محورها و ساير موضوعات مطرح در اين آيه، نيازمند پژوهش مستقل است.
شخصيت‏خود حضرت يوسف به عنوان برترين چهره‏ى داستان، موضوع بسيارى از متون دينى مسيحى و يهودى بوده است.برخى از پژوهشگران علاقمند به پژوهش‏هاى تطبيقى مايلند اين شخصيت را در متون گوناگون دينى رديابى و شناسايى كنند تا از اين رهگذر، به نقاط مشترك و جدايى در اين متون دست‏يابند.در اين پژوهش، نويسنده كوشيده است‏با تكيه بر داده‏هاى قرآنى روابط بين حضرت يوسف‏عليه السلام و ساير شخصيت‏هاى داستان را با رويكردى تربيتى و روان‏شناختى مطالعه و تحليل كند.روش اصلى در اين مطالعه، روش تحليل محتوا در بستر قرآن‏پژوهى همراه با استفاده از داده‏ها و مفاد احاديثى است كه پيرامون آيات مورد بحث، از امامان معصوم‏عليهم السلام رسيده است.در اين رهگذر ديدگاه‏هاى برخى از مفسران مسلمان نيز، مورد توجه قرار گرفته است.به هدف آشنايى با برخى از يافته‏هاى مطالعات برون دينى مستشرقين و نقد آن‏ها، به برخى از ديدگاه‏هاى اين پژوهشگران نيز اشارت رفته است.
داستان‏شناسى در قرآن داستان‏هاى قرآن كريم را مى‏توان از منظرهاى گوناگون مورد مطالعه قرار داد. برخى با هدف كشف سنن و قوانين الهى حاكم بر تاريخ و جامعه اين داستان‏ها را مرور و مطالعه كرده‏اند (۹) و برخى نيز ممكن است‏با رويكردهاى تربيتى و روان‏شناختى اين داستان‏ها را مرور كنند.روان‏شناسان يادگيرى، داستان را يكى از ابزارهاى مناسب براى تحقق و تثبيت فرايندهاى يادگيرى و همانندسازى با شخصيت‏هاى برتر داستان دانسته‏اند.برخى، از داستان به عنوان ابزارى براى روان‏درمانى در كودكان و نوجوانان بهره جسته‏اند.در اين موارد، روان‏شناس درمانگر، با دادن زمينه‏هاى ايفاى نقش به درمان‏جو، مى‏كوشد تا ناكامى‏هاى وى و نيز ريشه‏هايى را كه به آسيب‏روانى خاصى منجر شده‏اند، شناسايى و درمان كند.اين روش، به ويژه در مورد كودكانى كه در يك بازى قصه‏گويى، ايفاى نقش و ابراز آرزو و يا حكايت ناكامى‏ها مى‏كنند، كارآيى چشمگيرى دارد.
كارشناسان در روان‏شناسى تربيتى ممكن است از داستان براى ارائه آموزه‏هاى اخلاقى، تربيتى و يا عرضه مدل و الگويى كه نقش‏هاى رفتارى متربى و فراگير را تصحيح يا تعديل مى‏كند، استفاده كنند.گاهى مربى ترجيح مى‏دهد راه‏هاى صحيح و مؤثر مقابله با يك بحران يا ناهنجارى را در قالب ايفاى نقش شخصيت‏ها و چهره‏هاى موفق يك داستان به فراگير آموزش دهد.در اين موارد، فراگير داستانى را مرور مى‏كند كه نقش‏هاى مورد نظر در آن برجسته و مورد توجه قرار گرفته‏اند. داستان‏ها همچنين مى‏توانند داراى كاربرد مؤثرى در آموزش و پرورش باشند.گاهى مربيان مى‏كوشند در چارچوب مواجه ساختن فراگيران با داستان‏ها، ارزش‏هاى (۱۹۹۵) و تاپان و برون (۱۱) (۱۹۹۱) در مقالات خود به نمونه‏هايى از اين كاربردهاى داستان اشاره داشته‏اند. تاپان و برون همچنين افزوده‏اند كه بازگويى و مطالعه داستان‏ها مى‏تواند فرايند رشد اخلاقى و تربيت اخلاقى كودك و نوجوان را تسهيل و هموار كند.بهره‏گيرى از داستان براى مواجه‏سازى فراگير با يك بحران تنش‏زاى اخلاقى روشى بود كه لورنس كلبرگ از آن كمك‏مى‏گرفت‏تافرايندومقطع‏رشداخلاقى نوجوانان را توصيف و اندازه‏گيرى كند. (۱۲)
بهترين داستان‏ها چنانچه گذشت، اولين سؤالى كه ذهن هر تلاوتگر سوره مباركه يوسف را به خود مشغول مى‏دارد اين است كه چه شاخص و معيارى، داستان اين سوره را به عنوان بهترين داستان‏ها مطرح كرده است؟ در سومين كريمه اين سوره مى‏خوانيم: «با وحى اين قرآن، ما بهترين داستان‏ها را بر تو (اى محمد) باز مى‏گوييم‏».
سؤال اين‏جا است كه چه ويژگى از اين داستان بهترين‏ها را ساخته است؟ پى‏گيرى پاسخ اين سؤال در خود قرآن، نشانگر اين است كه چه بسا "احسن القصص" (بهترين داستان‏ها) ، نقطه مقابل "اساطير الاولين" (افسانه‏هاى پيشينيان) باشد.واژه دوم، نه بار در قرآن تكرار شده است.براى نمونه، در آيه ۹۵ سوره انعام آمده است: «كسانى كه كفر ورزيده‏اند مى‏گويند اين قرآن چيزى بيش از افسانه پيشينيان نيست‏».
امروزه در برخى از رشته‏هاى علوم تربيتى (آموزش و پرورش ارزش‏ها) مطالعه اسطوره‏ها و افسانه‏ها از جايگاه ويژه‏اى برخوردار است.برخى از مربيان اسطوره‏شناسى را نقطه مقابل رويكرد مطالعه داستان (۱۴) تلقى مى‏كنند.از اين منظر، ممكن است اسطوره‏ها، تنها ارزش سرگرم‏كنندگى براى كسانى داشته باشد كه به ايده‏آل و آرمان مستحكمى در زندگى دست نيافته‏اند.در مقابل، يك اسطوره نيز به ايده‏آل و آرمانى اشاره دارد كه فرد به طور اختيارى براى رسيدن به آن تلاش مى‏كند.تلقى اين آرمان‏ها به عنوان اسطوره، تنها به اين دليل است كه نقش اهداف دست‏نايافته براى فرد را بازى مى‏كند. (۱۵)
پيش از اين يادآور شديم كه، به رغم صراحت قرآن بر "احسن القصص" بودن سوره يوسف، دو گروه از خوارج، كه داراى افكار و گرايشات افراطى بوده‏اند، اين سوره مباركه را اسطوره‏وار و رمان‏گونه تلقى‏كرده‏اند. (۱۶) اسطوره‏انگارى يا احسن القصص بودن داستان، به نوع تلقى و برداشت از پيام‏هاى داستان باز مى‏گردد.داستان‏هاى‏قرآنى‏جملگى در بافت كلى هدايتى و تربيتى انسان معنا مى‏يابند و با افسانه‏هايى، كه صرفا بار ارزشى سرگرم‏كنندگى دارند، قابل مقايسه نيستند.
اولين نشانه بهترين داستان بودن، مفاد كريمه سوم اين سوره است كه صراحتا داستان را به خداوند نسبت مى‏دهد، به ويژه وجود ضماير جمع (نحن، نا) و فعل حاكى از مشاركت جمع (نقص) دخالت عناصر غيبى و در راس آنان خداوند را برجسته‏ترمى‏كند.چنين سرنخ‏هايى، كليت داستان را از ابتدا به برجسته‏سازى پيام تربيتى‏وخدامحورى‏داستان‏متوجه‏مى‏سازد. گروهى، معيار بهترين بودن اين داستان قرآنى را در سبك و روش بيان آن مى‏دانند. از اين منظر، داستان حضرت يوسف‏عليه السلام به دليل فشردگى و اشاره‏اى بودن، اقتصاد قصه‏گويى (۱۷) را به اوج خود رسانده است.بسيار مهم است كه داستان در قالبى كوتاه اما جذاب، مخاطب را به سرعت و با اطمينان به اهداف اصلى مورد نظر منتهى كند.
در داستان حضرت يوسف‏عليه السلام، با آن كه بسيارى از جزئيات با ابهام مطرح شده است، خواننده بدون سردرگمى و خستگى، حوادث را رديابى و سرانجام به فرودگاه‏هاى تربيتى و جهت‏دهنده، كه همه چيز بر محور تقوا و توحيد تمام مى‏شود، فرود مى‏آيد.اين قلم بر اين باور است كه ويژگى ايجاز در داستان‏هاى قرآنى همانند ايجاز در ساير موارد، يك ويژگى ممتاز قرآنى است كه مى‏تواند حكايت از ضرورت وجود ترجمان مطمئن و بدون خطا (معصوم‏عليه السلام) براى تفسير و تبيين نقاط كور، مبهم و ناگفته باشد. البته، تذكر اين نكته نيز مهم است كه چه بسا ابعاد فروگذار شده در توصيف حوادث داستان راهى براى جلب توجه به ابعاد مهم‏تر و كليدى داستان است.
براى نمونه، بسيارى از مكان‏ها، توقف‏گاه‏ها، هنگامه‏ها و نام شخصيت‏ها و حتى نام كاروان و كاروانيانى كه يوسف را از چاه نجات دادند به ابهام گذاشته شده تا توجهات و حساسيت‏هاى مخاطبان به موضوعات محورى و كليدى كشانده شود.اين ايجاز، در كريمه ۹۴ نيز به گونه‏اى ديگر رخ نموده است و مخاطب نمى‏داند كه در اين مقطع داستانى، طرف گفت‏وگوى حضرت يعقوب‏عليه السلام، آن‏گاه كه برادران يوسف همراه با كاروان راهى مصر بودند، چه كسانى هستند؟ ! اين شيوه ابهام‏گذارى در موارد ديگرى مثل بيان نام و ويژگى‏هاى برادر بزرگ‏تر يوسف‏عليه السلام، پادشاه مصر، عزيز و همسرش، شاهد ماجراى اتهام بزهكارى يوسف، و دراهمى چند كه بهاى خريد يوسف بود، قابل بررسى است. (۱۸)
اقتصاد قصه‏گويى و ايجازگويى در اين داستان چنان چشمگير است كه برخى از مفسران همانند زمخشرى در تفسير خود بيش‏تربه‏برجسته‏سازى و توضيح احتمالى نكات به ظاهر فروگذار شده داستان پرداخته‏اند تا تفسير محتواى خود سوره! به گمان نويسنده، به اقتضاى شيوه تربيتى قرآن، به جز مواردى كه حاوى پيامى اخلاقى است، قرآن، به تشريح و تفصيل ريز برجستگى‏ها و صفاتى كه شيوه معمول داستان‏سرايى‏ها، به ويژه رمان‏پردازى‏هاست، نپرداخته است.يك چشم‏انداز كلى بر اين سوره، حاكى از آن است كه تاكيد قرآن كريم هماره بر نكات اخلاقى و هدايت‏گر است.مثلا در اين داستان، قرآن به جاى تصويرسازى و پردازش زيبايى‏هاى ظاهرى يوسف‏عليه السلام همانند آنچه در سفر تكوين (۶: ۳۹) آمده است، به برجسته‏سازى ويژگى‏هاى نبوى وى، همانند حكم و علم، پرداخته است.
جالب اين كه حتى آن‏گاه نيز كه قرآن درصدد تصويرپردازى جذابيت‏خيره‏كننده حضرت يوسف برمى‏آيد، در فرازى شگفت‏انگيز اما اخلاقى مى‏فرمايد: «اين (موجود) آدم نيست، اين يك فرشته بزرگوار است.» (آيه ۳۱) برخى نيز بر اين باورند كه اين داستان بخشى از قرآن يعنى فرازى از كلام خداى متعال است و در اين صورت، ممكن نيست كه در ميان آدميان كسى از اين بهتر حرف بزند.بنابراين، راز بهترين بودن اين داستان كلام خدا بودن است. (۱۹) ناگفته نماند كه توجيه فوق، در حقيقت توجيه بهترين بودن خود قرآن و به يك واسطه، توجيه بهترين بودن داستان حضرت يوسف است.برخى ديگر از مفسران، بهترين بودن اين داستان را در واقعى بودن (ساختگى و خيالى نبودن) و جهت‏گيرى چشمگير اخلاقى آن مى‏دانند.
بيضاوى، زمخشرى، ابن كثير و به ويژه غزالى در كتاب بحرالمحبه فى تفسير سوره يوسف، از اين گروه‏اند.اهميت و برجستگى اين نكته زمانى آشكار مى‏شود كه كسى موضع‏گيرى تند و طردكننده قرآن كريم را در موردافسانه‏ها و اسطوره‏هاى خيال‏انگيز مورد توجه و بررسى قرار دهد. (۲۰) ثعلبى ويژگى و راز برجستگى اين داستان را در اين مى‏داند كه در پيوند حوادث داستان، پيامبران، فرشتگان، شياطين، جنيان، آدميان، حيوانات، پرندگان، حكمرانان، كارگزاران و شهروندان هر يك در گوشه‏اى به ايفاى نقش پرداخته‏اند. (۲۱)
سورآبادى از ديگر مفسران ، معتقد است‏بهترين بودن اين داستان به اين دليل است كه حوادث ناهمگون و متعارض، به طرز جالب توجهى، در يك بافت داستانى به هم پيوند مى‏خورند.داستان به شيوه‏اى بسيار حيرت‏انگيز زندانيان را در كنار پادشاهان، دانشمندان را در برابر نادانان، عشق را در كنار نفرت، عصمت رامشرف بر بزهكارى، ثروت را در حاشيه فقر، اميد را در بستر نااميدى، وحدت رادر زمينه از هم پاشيدگى و بالاخره آزادى را در رديف بندگى، اسارت و بردگى مطرح مى‏كند! اين تنوع و پيچيدگى خيره‏كننده كه با تنوع، پيچيدگى و در هم تنيدگى فضاى روانى انسان همگون است، خواننده را به دنبال كردن و پى‏گيرى كليت داستان ترغيب مى‏كند. (۲۲)
رابطه يوسف با پدر در نگرش قرآنى، از آن‏جا كه حضرت يعقوب و يوسف‏عليهما السلام هر دو پيامبر معصومند، بازتاب گفتار، كردار و روابط آن دو در اين سوره الگو و معيار رفتار درست است.هم از اين‏رو است كه در اين سوره، داستان به اين پيام ختم شده است كه در قصه زندگى اين پيامبران براى اهل انديشه و خردپندگيرى و درس‏آموزى است. (آيه‏۱۱۱)
حكايت داستان‏هاى هر يك از انبيا در قرآن كريم، گذشته از ارتباط آنان با قوم و ملت‏خاصى، مى‏تواند براى تمامى صاحبان خرد و انديشه در طول عصرها و نسل‏ها درس‏آموز و پندگير باشد.داستان حضرت يوسف‏عليه السلام در اين سوره، با يك رؤيا و پيش‏گويى آغاز مى‏شود كه ايشان در گفت‏وگو با پدر خود به شيوه رمزگونه به موقعيت و منزلت‏برتر و نهايى خود اشاره مى‏كند.در اين زمان حضرت يعقوب‏عليه السلام، كه از موهبت غيبى تعبير رؤيا برخوردار است، يوسف را از درستى و واقعيت اين رؤيا با خبر كرده و از وى مى‏خواهد كه اين ماجرا را با برادران خود در ميان نگذارد! نكته جالب توجه اين‏كه، اگر چه يوسف در سنين كودكى، رؤياى خود را با پدر در ميان مى‏گذارد و از وى مى‏خواهد كه او را در فهم محتواى آن يارى دهد، اما بعدها موهبت تعبير رؤيا از جانب خداى متعال به خود وى اعطا مى‏شود و اين هديه، نشانه‏اى از رحمت‏خاص خداوند بر نبوت و پيامبرى وى مى‏باشد: «و تعبير رؤياى تو اين است كه پروردگارت تو را برمى‏گزيند و دانش تاويل رؤياها را به تو مى‏آموزد». (۲۳)
كتمان، اولين شيوه مؤثر در بهداشت روانى خانواده دنباله ماجرا حاكى از اين است كه برادران يوسف، تحمل پذيرش برجستگى وى را نداشته و از اين‏كه يوسف از سهم بيش‏ترى از محبت پدرى برخوردار بود، رنج مى‏بردند.پس از آن‏كه تلاش خود در دست‏يابى به عواطف ويژه پدرى و يا تساوى تقسيم توجه و حمايت وى را ناكام مى‏يابند، مى‏كوشند بحران احساس ناكامى و نابرابرى را از راهى ديگر فرو نشانند.
از نخستين محرك‏هاى بروز رفتار نفرت‏آميز و كينه‏توزانه در بين اعضاى يك خانواده احساس نابرابرى و ناكامى است. برادران و خواهران در يك خانواده دوست دارند كه از توانايى‏ها و امكانات يكسان و مساوى برخوردار باشند.خواهران و برادران متمايلند تا والدين احساسات عاطفى خود را به صورت مساوى بين فرزندان خود تقسيم كنند.اگر احساس نابرابرى فرزندان با رفتار تبعيض‏آميز يكى از والدين تاييد شود، بحران، تنش‏آميزتر خواهد شد. در اين داستان، حضرت يعقوب‏عليه السلام، به يوسف ابراز محبت‏بيش‏ترى مى‏نمود و وى را بر ديگر پسرانش ترجيح مى‏داد. برخى از مفسران در توجيه اين رفتار حضرت يعقوب معتقدند كه در اين زمان يوسف و برادر تنى وى از ساير پسران يعقوب خردسال‏تر و نيازمند عواطف بيش‏تر و مايت‏بيش‏ترى بودند. (۲۴) چه بسا اين ابراز عاطفه بيش‏تر، نه برخاسته از صرف عاطفه پدر - فرزند، كه به دليل ويژگى‏هايى بود كه حضرت يعقوب‏عليه السلام در يوسف سراغ داشت; زيرا پس از آن‏كه حضرت يعقوب‏عليه السلام از رؤياى يوسف باخبر مى‏شود، با مهربانى از وى مى‏خواهد كه رؤيايش را با برادران در ميان نگذارد.
آن‏گاه مى‏افزايد كه بازگويى رؤيا، كينه و نيرنگ آنان را بر خواهد انگيخت: «پس (برادران) درصدد كيد و نيرنگ تو بر خواهند آمد».(آيه ۵) مفاد اين آيه، نشانگر اين است كه كتمان، مى‏تواند شيوه‏اى براى دست‏يابى به بهداشت روانى در تنظيم روابط اجتماعى، حفظ نعمت‏هاى الهى و تسهيل رسيدن به منزلت‏ها باشد و چه بسا به همين دليل بود كه حضرت يعقوب‏عليه السلام از يوسف چنين درخواست كرد: «پسرم! از رؤياى خود با برادران چيزى در ميان مگذار، نكند در انديشه نيرنگى برآيند.» (همان) اهميت توجه به شيوه كتمان ويژگى‏ها، نعمت‏ها و حتى برنامه‏ها در پاره‏اى از روايات معصومين‏عليهم السلام نيز مورد توجه و گوشزد قرار گرفته است.
براى نمونه، پيامبر بزرگ اسلام‏صلى الله عليه وآله در روايتى فرمودند: «براى دست‏يابى به نيازمندى‏ها، بر شما باد به مكتوم داشتن آن‏ها، به درستى كه هر صاحب نعمتى مورد رشك ديگران قرار مى‏گيرد.» (۲۵) حضرت يعقوب‏عليه السلام به روشنى از حسد و احساسات منفى برادران نسبت‏به يوسف خبر داشت.وى بسيار خشنود بود كه مى‏ديد خط نبوت و رسالت در خاندان او از طريق فرزندش يوسف تداوم مى‏يابد.از اين‏روى، احساسات و عواطف خود را بر اين مبنا شكل و جهت مى‏داد.حتى وقتى مى‏شنود فرزند ديگرش بنيامين، كه برادر تنى يوسف بود، در مصر از كاروان بازمانده و به فلسطين باز نخواهد گشت، احساس اندوه و رنج كنونى را هم با ياد يوسف ابراز مى‏نمايد: «و از آنان روى برگردانيد و گفت افسوس بر يوسف‏» (آيه ۸۴).وابستگى و عشق يعقوب به يوسف به اندازه‏اى شديد بود كه در فراق او بينايى خود را از دست داد (آيه‏هاى ۸۴ و ۸۵).
يعقوب‏عليه السلام زمانى از فرزندش بنيامين ياد مى‏كند كه از پسران مى‏خواهد به مصر رفته و در جست‏وجوى برادران گمشده‏شان برآيند (آيه ۸۷). نقش والدين در ابراز عواطف پيام اصلى اين بخش از داستان قرآنى، ضرورت توجه والدين به تقسيم درست و عادلانه عواطف در بين اعضاى خانواده است.بسيارى از اختلالات در رفتار اعضاى يك خانواده، ناشى از برخورد و رفتار نادرست والدين است. حضرت يعقوب‏عليه السلام، علاوه بر ايفاى نقش و تربيت نبوى، يك پدر هم هست و بايد عواطف پدرى خود را به فراخور شايستگى‏ها و نيز با توجه به اقتضاى فرايند رشد فرزندان ابراز كند.در تصوير قرآنى رفتارهاى احساسى و عاطفى حضرت يعقوب‏عليه السلام به گونه‏اى است كه از او يك پدر نگران به وجود آورده است.اين نگرانى و اضطراب وقتى آشكار مى‏شود كه وى مى‏ترسد از يوسف جدا شود و يا گرگ‏ها فرزندش را بدرند (آيه ۱۳) ، بنابراين، در پاسخ درخواست‏برادران مايل نيست‏يوسف با آنان همراه شود.
نكته جالب توجه اين است كه اگرچه حضرت يعقوب‏عليه السلام به شدت به يوسف وابسته است و وى را به دليل ويژگى‏ها يا قابليت‏هاى نبوى‏اش احترام مى‏گذارد، در عين حال مى‏كوشد تا با تحمل بحران‏هاى روحى در هنگامه فراق و جدايى به تدريج فرزندان را به آگاهى و شناخت لازم براى درك بهتر يوسف كمك كند.اين رفتار حضرت يعقوب‏عليه السلام، حاكى از آن است كه تنها راه تضمين بهداشت روابط خانواده اين نيست كه والدين، فرزندان را در هر شرايط و با هر ويژگى به يك چشم بنگرند.در عين حال، مهم اين است كه فرزندان راز تفاوت‏واكنش‏والدين را به درستى دريابند.دراين‏داستان‏زمانى كه حضرت يعقوب‏عليه السلام متوجه بروز رفتار خصمانه برادران نسبت‏به يوسف مى‏شود، بار ديگر آنان را هشدار مى‏دهد كه رفتارشان نابهنجار و به گونه چشمگيرى متاثر از انگيزه‏هاى شيطانى است: «اين امر زشت را نفس‏هاى شما برايتان زيبا جلوه داده، پس در برابر آن به نيكويى‏شكيبايى‏مى‏ورزم‏» (آيه‏هاى‏۱۸و۸۳) به هر حال حضرت يعقوب‏عليه السلام فرزندان و رفتار تنش‏زاى آنان را تحمل مى‏كند و در برابر اين رفتارهاى خصمانه آنان مى‏فرمايد: «فصبر جميل‏».
بيضاوى در تفسير «صبر جميل‏» از مفاد روايتى كمك مى‏گيرد و مى‏گويد زيبايى اين صبر به اين است كه فرد درگير با بحران، مشكل و ناكامى خود را به هيچ مخلوقى بازنگرداند و او را مقصر نداند. (۲۶) با اين تلقى، حضرت يعقوب‏عليه السلام هيچ‏يك از فرزندان را سرزنش نكرد و خود را به خدا سپرد.اين برخورد متين و سازنده، سرانجام برادران يوسف را به خطاى خود متوجه كرد، به گونه‏اى كه از پدر درخواست نمودند كه برايشان از خداوند درخواست مغفرت كند (آيه ۹۷).شيوه شناخت درمانى و رفتار درمانى حضرت يعقوب‏عليه السلام در برابر رفتار نابهنجار فرزندان به گونه‏اى بود كه آنان سرانجام به خود آمده و دو بار به خطا و اشتباه خود آشكارا اعتراف كردند: «به درستى‏كه مادراشتباه‏بوديم‏».(آيه‏هاى ۹۱ و ۹۷) پس از دور شدن يوسف، يعقوب همچنان براى برادر تنى يوسف - بنيامين - نگران بوده و به فرزندان خود نمى‏تواند اعتماد كند (آيه ۶۶).
روش قرآنى بهداشت روانى در برخورد با بحران‏ها حضرت يعقوب‏عليه السلام هنگام مواجهه با بحران، فرزندان را سرزنش و محكوم نكرد و با شيوه‏اى مؤثر و از طريق شناخت درمانى، آنان را به درك خطاى خود هدايت نمود.برخورد اول حضرت زمانى رخ داد كه برادران، يوسف را در چاه انداخته و شب هنگام، كار خود را در برابر پدر وارونه جلوه دادند.اين رفتار كينه‏توزانه موجب شدكه‏حضرت‏يعقوب‏عليه السلام‏براى‏ساليان‏درازى از فرزندش يوسف دور بماند و بالاخره به آنچه از آن مى‏ترسيد، گرفتار آيد.برخورد دوم نيز زمانى رخ نمود كه بنيامين در مصر گروگان بود و اطرافيان در توجيه اين گروگان‏گيرى به يعقوب گفتند كه پسرت در مصر به اموال مردم دست‏يازيد، و به همين دليل او را گرو گرفته‏اند.در اين دو موقعيت تنها واكنش حضرت يعقوب اين بود: «بلكه نفس‏هاى شما اين كار را براى شما زيبا جلوه نمود و من در برابرآن به نيكويى شكيبايى مى‏ورزم‏». (آيه‏۱۸و ۸۳) واكنش‏هاى افراد در هنگامه بحران برخى هنگام برخورد با يك بحران، به ويژه در بحران‏هاى سنگين، به سادگى خود را تسليم كرده و به طور طبيعى توانايى‏هاى خود را نيز معطل مى‏گذارند.واكنش اين افراد، انفعالى و تسليم شونده است و معمولا بحران‏زده قربانى فشارها و خطرات برخاسته از بحران مى‏شود.
گروه ديگرى در چنين موقعيت‏هايى، با بحران درگير شده و خود را در يك دايره معيوب فكرى و رفتارى قرار مى‏دهند.ناكامى‏ها و شكست‏هاى ناشى از بحران فرد را نسبت‏به توانايى‏ها و قابليت‏هايش مشكوك و به وى‏ذهنيتى شكست‏پذيرمى‏دهد.دسته‏سوم نيز، با مهارت و زبردستى خاصى بحران را كنترل نموده و با قدرت يا بر آن سوار مى‏شوند و يا از كنار آن با شكيبايى مى‏گذرند. به شهادت دو آيه فوق حضرت يعقوب‏عليه السلام در برخورد با اين بحران‏هاى شكننده، راه سوم را برمى‏گزيند و بدون اين‏كه هيچ‏يك از فرزندان خود را متهم كند يا اشتباه آنان را به رخ آنان بكشد، ايشان را متوجه‏نقش ناخودآگاه انگيزه‏ها و گرايشات منفى درونى‏شان نموده و در واكنش به آنان مى‏گويد: «شما درگير انگيزه‏هاى شيطانى‏نفس‏هاى خود هستيد.» جالب اين‏جاست كه حضرت، نابهنجارى رفتارى و انگيزشى فرزندان را با رفتار نابهنجار ديگرى پاسخ‏نمى‏دهد، بلكه به آنان فرصت مى‏دهد كه به اشتباه و انحراف خود پى ببرند و خود به آن اعتراف كنند.
از اين‏رو، فقط به آنان مى‏گويد: «فصبر جميل‏». اين‏برخورد، شبيه برخوردى است كه تاريخ‏از پيامبر بزرگوار اسلام‏صلى الله عليه وآله در ارتباط با آزاردهندگان مكى در اولين روزهاى معرفى اسلام به دست مى‏دهد.حضرت در برابر آزارها، شكنجه‏ها و بى‏حرمتى‏ها مكرر مى‏فرمود: «خداوندا! قوم مرا بيامرز و از آنان درگذر; چه، آنان هنوزبه‏شناخت و معرفت لازم دست نيافته‏اند.» (۲۷) وقتى پيامبرصلى الله عليه وآله ريشه كجروى‏هاى قوم خود را جهل و نادانى آنان مى‏بيند، مى‏كوشد ريشه اين نابهنجارى رفتارى را بخشكاند و آنان را در راه رسيدن معرفت لازم براى درك پيامبر و راه و پيام او يارى دهد. نمودهاى تعامل روانتنايى (۲۸) در داستان عشق عميق حضرت يعقوب‏عليه السلام به يوسف در دو جاى سوره به خوبى ابراز شده است: مورد اول جايى است كه يوسف در اوان كودكى به سر مى‏برد و به شدت نيازمند حمايت و عشق پدرى است (آيه ۱۳).مورد دوم هنگامى است كه برادران از مصر باز مى‏گردند و بنيامين را در مصر باز مى‏گذارند (آيه ۸۴ - ۸۵).
فراق يوسف، آثار شكننده و مهيبى بر تن و روان حضرت يعقوب‏عليه السلام بر جاى گذارد تا سرانجام‏به اختلالات روانتنايى مى‏انجامد! حضرت يعقوب عليه السلام هماره از يوسف مى‏گويد و آه مى‏كشد. اين فرايند سوختن و ساختن تا آن‏جا پيش مى‏رود كه پيامبر پير داستان ما، چشمان خود را از دست مى‏دهد! (آيه‏هاى‏۸۴-۸۶).نكته‏كليدى روان‏شناختى و درمان‏گرايانه كه منشا خاص فيزيولوژيك (۳۰) نداشته باشد، پس از شناخت دقيق و درست علت روانى و معكوس كردن آن، مى‏تواند به راحتى و گاهى به سرعت درمان‏پذير باشد.عشق و اشتياق دو سويه و بى‏نظير پدر و پسر به يكديگر چنان عميق و نافذ است كه اين دو مى‏توانند آن‏راهر طور و هر جا كه بخواهند به كار گيرند، اگرچه اطرافيان نتوانند آن را باور كنند.از اين‏رو، يوسف به طور شگفت‏انگيزى از برادران مى‏خواهد كه پيراهنش را با خود ببرند و بر چهره پدر بيفكنند تا او بينايى‏اش را باز يابد (آيه ۹۳).
دلبستگى دو سويه يوسف و پدر چنان محكم و قابل اعتماد است كه يوسف تنها از بوى پيراهن خود براى بازگرداندن بينايى به پدر بهره مى‏گيرد و بى‏درنگ به برادران مى‏گويد: شما پيراهن مرا بر چهره پدر بيفكنيد، خواهيد ديد كه او از آن پس بينايى خود را باز مى‏يابد! حكايت همين طور هم مى‏شود! با آن كه يوسف در مصر به سر مى‏برد، همين كه كاروان از مصر بيرون مى‏زند، يعقوب در فلسطين بوى پيراهن فرزند را استشمام مى‏كند (آيه ۹۴).
اطرافيان يعقوب با شنيدن كلام وى، او را به كودنى و از كارافتادگى ذهنى متهم مى‏كنند.آنان مى‏پنداشتند كه يعقوب در اثر كهولت‏سن توانايى‏هاى شناختى خود را از دست داده است.تا اين‏كه فردى از راه مى‏رسد و پيراهن يوسف رابر چهره يعقوب مى‏افكند و ناگهان چشمان پيامبر پير به راحتى بينايى خود را مجددا باز مى‏يابد.عشق پدر و فرزند چنان صميمى و عميق است كه كورى يعقوب را از بين مى‏برد.اين كار يوسف نشانگر اين است كه عواطف و احساسات دوسويه‏اى همانند عشق و شيدايى‏ممكن است‏براى درمان اختلالات تنى كه ريشه روان‏شناختى دارد، به كار آيد. بى‏ترديد، اين تاكيد نويسنده به معنى نفى اين احتمال نيست كه چه بسا اين بازيابى در داستان ما نتيجه اعجازآميز بودن پيراهن يوسف باشد.
مرحوم طبرسى‏رحمه الله با استناد به روايتى شيعى ابراز مى‏دارد كه اين پيراهن توسط جبرئيل از بهشت‏آورده شده‏بودوحضرت يعقوب‏عليه السلام بوى يوسف را از اين پيراهن بهشتى شنيد! (۳۱) .با اين احتمال، برداشت روان‏شناختى و درمان‏گرايانه ما به دليل اعجازآميز بودن پيراهن قوت خود را از دست مى‏دهد.اين برداشت‏يك مؤيد درون قرآنى هم به همراه دارد و آن اين‏كه در آيه ۹۳، پيراهن با واژه «هذا» همراه شده است; يعنى يوسف از برادران خواست كه پيراهن خاصى از پيراهن‏هاى وى را با خود به فلسطين ببرند. سورآبادى نيز خاطرنشان مى‏سازد كه پيراهنى كه يوسف براى پدر فرستاد، پيراهنى بود كه وى از حضرت ابراهيم به ارث برده بود و پيش از اين ابراهيم را از آتش نمرود رهانيده بود! به اعتقاد اين مفسر نيز پيراهن از بهشت آورده شد و رازشفابخش بودنش، بهشتى بودن آن بود. (۳۲)
بر خلاف ديدگاه اين مفسران، مرحوم علامه طباطبايى‏رحمه الله بر اين باور است كه اعتبار رواياتى كه بر بهشتى و آسمانى بودن اين پيراهن تاكيد مى‏ورزند، به شدت زير سؤال است.ايشان با بيان فرازى از كتاب تفسير عياشى با وى همراه شده و گويى در اين صددند كه ثابت كنند كه پيراهن فرستاده شده معمولى بوده است.تنها مى‏افزايند كه ويژگى اين پيراهن اين بود كه يوسف با آن پيراهن اشك چشمان‏خودپاك‏مى‏كرد!. (۳۳)
به‏نظرمى‏رسد، تنها با تكيه بر اين برداشت مى‏توان تحليل روان‏شناختى و درمان‏گرايانه‏اى را كه پيش از اين يادآور شديم پذيرفت. روابط يوسف با برادران مرحله‏بندى روابط يك نگاه اجمالى بر كليت داستان حضرت يوسف‏عليه السلام در قرآن كريم، خواننده را به اين باور مى‏رساند كه پس از بررسى روابط يوسف با پدر، روابط ديگرى كه در بحث پيش‏نيازهاى بهداشت روانى قابل استفاده است، وجود دارد و آن ارتباطى است كه حضرت يوسف با برادران خود داشته است.با مرور بر آيات مربوط، روابط حضرت يوسف با برادران خود را به دو دسته مى‏توان تقسيم كرد: در مرحله اول، ايفاى نقش حضرت بيش‏تر انفعالى است.
اما در مرحله دوم و به موازات آن‏كه حضرت‏به‏قدرت‏آسمانى و زمينى (معنوى و مادى) دست مى‏يابد، نقش‏ها فعالانه و تاثيرگذار مى‏گردند.از اين پس مى‏كوشيم اين‏دونوع‏نقش را بازنگرى و تحليل نماييم. روابط انفعالى يوسف با برادران به شهادت آيات داستان سوره يوسف، در نخستين مرحله برادران در نقش دشمنانى كينه‏توز و توطئه‏گر بازى مى‏كنند.با آن‏كه بر اساس اطلاعات قرآنى معلوم نيست كه آيا بالاخره يوسف رؤياى خود را با برادران در ميان گذاشته يا نه، اما آيه‏هاى ۸ - ۹ حاكى از اين است كه وقتى برادران دريافتند كه پدرشان به يوسف محبت‏بيش‏تر مى‏ورزد، درصدد توطئه و انتقام برآمدند.آنان تصميم گرفتند كه براى جلب توجه پدر به خود، مانع خيالى را برداشته و يوسف را به هر قيمتى كه شده از پدر جدا كنند.اين احساس و تصميم خصمانه، ناشى از آن بود كه برادران باورشان نمى‏شد يا نمى‏دانستند چرا، به رغم آن‏كه تعداد آنان بيش‏تر بود، پدر به يوسف و برادر تنى‏اش بنيامين عشق بيش‏ترى مى‏ورزد! به استناد مفاد ضمنى اين دو آيه، رفتار حضرت يعقوب‏عليه السلام با يوسف و برادر تنى، متفاوت با ساير فرزندانش بوده است.
چه بسا آن حضرت به كمك امدادهاى غيبى دريافته بود كه يوسف بر ساير فرزندانش برترى دارد يا مى‏ديد كه يوسف و برادر تنى‏اش به دليل كوچكى سن نيازمند محبت و عاطفه بيش‏ترى هستند.با اين حال، همواره تلاش مى‏كرد كه اين موضوع حساسيت و خشم برادران را نسبت‏به برترى يوسف برنينگيزد.هم از اين روى بود كه پس از شنيدن ماجراى رؤياى يوسف، از وى خواست‏به هيچ وجه برادران را از راز رؤياى خود باخبر نكند.وقتى يعقوب - به شهادت قرآن - فرزند را به مكتوم داشتن رؤيا توصيه مى‏كند، خود نيز مى‏بايست در برخورد با فرزندان و پرهيز از رفتار تبعيض‏آميز به شدت محتاط باشد.با اين حال، برادران يا از فقدان محبت پدر و يا از تبعيض در تقسيم محبت وى رنج مى‏بردند.
مرحوم طبرسى‏رحمه الله ذيل آيه «ان ابانا لفى ضلال مبين‏» (آيه ۸) ، مى‏گويد: برادران يوسف، پدر خود را به اين خاطر بريده از واقعيت‏ها و گمراه مى‏پنداشتند كه با آنان به طور نابرابر رفتار مى‏كرد. (۳۴) اين احساس تبعيض، آنان را به آنجا كشاند كه كوشيدند محبت و علاقه پدر را دربست در اختيار خود قرار دهند: «تا اين‏كه محبت پدر تماما به شما اختصاص يابد» (آيه ۹) وقتى ذهنيت دور ساختن يوسف از پدر به منظور جلب انحصارى محبت او در آنان تثبيت‏شد، نزد پدر آمده و از وى خواستند كه يوسف را براى هواخورى و تفريح در حومه شهر با آنان همراه سازد.حضرت يعقوب‏عليه السلام در پاسخ آنان فرمود: «به درستى كه من آزرده و اندوهگين مى‏شوم كه او را با خود ببريد و از من جدايش كنيد» (آيه ۱۳) بنابراين، يعقوب چنان به يوسف دلبسته بود كه‏حتى‏نمى‏توانست‏براى يك نيمروز هم او را نبيند! مرور بر آيات قرآن و دقت در چگونگى وقوع حوادث اين قسمت از داستان نشانگر اين پيام است كه بهداشت روانى روابط فرزندان در درون يك خانواده به طور چشمگيرى بسته به نوع روابط والدين است.آنان بايد به دقت مراقب رفتار و نقش‏هايى باشند كه در معرض ديد فرزندان قرار دارد.
هر رفتار تبعيض‏آميز يا هر نقشى كه تبعيض‏آميز تلقى شود، انسجام خانواده را از بين مى‏برد و موجب بروز احساسات كينه‏توزانه و نفرت‏انگيز در بين فرزندان مى‏شود.وقتى فرزندان نتوانند از راه بهنجار و معمولى حمايت و توجه والدين را جلب كنند، به طور ناخودآگاه ست‏به رفتارهاى جايگزين نابهنجار و غيرطبيعى مى‏زنند.نمود اين اصل بهداشت روانى در اين داستان، هنگامى است كه برادران تصميم مى‏گيرند يا يوسف را بكشند و يا او را به جايى ببرند كه براى هميشه از پدر دور باشد.قرآن از زبان آنان مى‏گويد: «يا يوسف را بكشيد و يا او را به سرزمينى دور دست‏ببريد تا اين‏كه توجه و محبت پدر دربست در اختيار شما باشد.» (آيه ۹) پى‏جويى از عوامل دخيل در ايجاد جو ناامنى در درون خانواده پيام ديگر نهفته در اين بخش داستان قرآنى اين است كه والدين بايد بدانند رفتار تبعيض‏آميز آنان در برابر فرزندان سرانجام به ايجاد يك فضاى ناامن و غيرقابل اعتماد در خانواده خواهد انجاميد.شاهد اين مدعا، دقت در نحوه درخواست‏برادران از حضرت يعقوب‏عليه السلام است.برادران از پدر پرسيدند: چرا به آنان اعتماد نمى‏كند و يوسف‏راباآنان همراه نمى‏سازد؟ آيه يازده از زبان برادران مى‏گويد: «گفتند: اى پدر! چه فكر مى‏كنيد كه در رابطه با يوسف به ما اعتماد نمى‏كنيد، در حالى كه ما خيرخواه او هستيم؟ » اين درخواست و بالاخره برخورد نابهنجار برادران با يوسف از رابطه خاص عاطفى حضرت يعقوب‏عليه السلام با يوسف ناشى مى‏شود.
به رغم تاكيد بر پرهيز از داشتن رفتار تبعيض‏آميز، تذكر اين نكته ضرورى است كه اگر والدين، هر نوع برترى يا قابليت ويژه‏اى در يك يا برخى از فرزندان ببينند، بايد از راه‏هاى مناسب و احتياط‏آميز كه به انگيختن حساسيت ديگران نينجامد آن را تقويت نمايند; چرا كه هر حالت مطلوب و يا هرگونه رفتار درست و دلخواه از طريق به كارگيرى اصل تقويت، (۳۵) تثبيت و توسعه مى‏يابد و متقابلا در اثر ناديده‏انگارى يا بى‏تفاوتى مربى يا والدين افول كرده و خاموش مى‏شود.از اين روى، چنين نيست كه بهترين شكل رفتار منطبق با اصول بهداشت روانى والدين در خانواده، رفتارى باشد كه طى آن تمامى فرزندان به يك چشم نگريسته شوند.با توجه به اين نكته، به نظر مى‏رسد كه چه بساتوجه عاطفى و محبت‏بيش‏تر حضرت يعقوب‏عليه السلام نسبت‏به يوسف به اين انگيزه بوده كه ساير برادران را سبت‏به بازشناسى و به رسميت‏شناختن ويژگى‏هاى آسمانى يوسف متوجه و به آن ترغيب نمايد.
روش آگاهى‏بخشى و شناخت درمانى اما نكته روش‏شناختى مربوط به بهداشت روانى خانواده در چنين مواردى اين است كه والدين بايد به فرزندان خود، كه شاهد تفاوت واكنش و برخورد آنان هستند، اطلاعات و آگاهى لازم و كافى را كه توجيه‏گر تفاوت رفتارى آنان باشد، بدهند. از سويى، فرزندان و اعضاى خانواده حق دارند علت واقعى رفتار متفاوت والدين را به درستى بدانند و از ديگر سوى، اين مسؤوليت والدين است كه تفاوت‏هاى رفتارى خود را براى فرزندان توجيه و آنان را نسبت‏به منشا تفاوت در برخورد با فرزندان آگاه سازند. لازم است در تاكيد بر اين اصل در فرايند بهداشت روانى يا شيوه نافذ شناخت درمانى، به سخن در خور و قابل توجه فيلسوف برزيلى معاصر در تعليم و تربيت آقاى پولو فرير (۳۶) اشاره شود.از جمله دستاوردهاى مهم وى در حوزه جامعه‏شناسى تعليم و تربيت‏يا آسيب‏شناسى آموزش ستمديدگان، (۳۷) تاكيد وى بر اصل آگاهى بخشى (۳۸) ستمديدگان است.وى، كه اين سخن را در توجيه تحول مفهوم نوين اهداف در هضت‏سوادآموزى بيان مى‏كند، مدعى است‏بر خلاف آنچه تاكنون تصور مى‏شده، هدف نهايى در نهضت‏سوادآموزى آگاهى بخشى فراگيران به منظور كمك به آنان براى باور خويشتن و شناخت امكانات و محدوديت‏هاى محيط سياسى و اجتماعى اطراف خود است. وى با ارائه اين ديدگاه، تاكيد مى‏كرد كه ديگر نمى‏توان مثل گذشته آرمان نهايى در نهضت‏سوادآموزى را فقط پيدا كردن توانايى خواندن و نوشتن دانست. (۳۹)
به نظر نويسنده، اصل يا روش آگاهى بخشى چنان فراگير و گسترده است كه در قلمرو بهداشت روانى و شناخت درمانى نيز كاربرد دارد.از جمله كابردهاى تعليم و تربيت در شكوفاسازى قابليت‏ها و كارآمد ساختن (۴۰) فراگيران، استفاده از اصل يا شيوه آگاهى بخشى است.آگاهى بخشى يكى از عواملى است كه فراگيران را از درگيرى به ظنين شدن، توهمات وسواسى - اجبارى (۴۱) و عواطف و احساسات منفى نسبت‏به اطرافيان باز مى‏دارد. دقت در معناى هشتاد و نهمين آيه از سوره يوسف، نشانگر اين است كه عامل اصلى رفتار خصومت‏آميز برادران نسبت‏به يوسف اين بود كه برادران از ويژگى‏هاى برتر يوسف نسبت‏به خود غافل بودند و او را برادرى همانند و در سطح خود مى‏پنداشتند. از اين روى، وقتى به قابليت‏هاى ويژه يوسف پى بردند كه در برابر او ايستاده بودند.
يوسف از آنان پرسيد: آيا فهميديد كه در زمان جهالت‏خودبايوسف وبرادرش چه‏كرديد؟ (آيه‏۸۹) اين سؤال يوسف حاكى از اين است كه رفتار نابهنجار برادران با وى، به ناآگاهى آنان باز مى‏گشته است.اما بين كسانى كه به تفسير آيات مربوط به اين قسمت داستان پرداخته‏اند، اختلاف نظر جدى وجود دارد.اين اختلاف نظر حاكى از اين است كه چه بساواكنش‏برادران‏نسبت‏به‏يوسف، پيش و پس از آگاهى از رؤياى او و منزلت ويژه‏اش نزد حضرت يعقوب‏عليه السلام فرقى نكرده است. برخى از مفسران بر اين باورند كه برادران يوسف پيش از پى بردن به رؤياى يوسف، واقعا به وى مهر مى‏ورزيدند و او را احترام مى‏كردند.اين رفتار و واكنش، درست همانند رفتار و واكنشى بود كه مكيان و به ويژه خويشان و نزديكان پيامبر بزرگوار اسلام‏صلى الله عليه وآله پيش از ماموريت آسمانى با ايشان داشتند.
مشكلات از زمانى شروع شد كه برادران يوسف با شنيدن خبر رؤيا به ويژگى و برترى آسمانى يا زمينى وى پى بردند.برخى ديگر ادعا كرده‏اند كه حتى پيش از پى بردن به رؤيا هم برادران از يوسف نفرت داشتند و در انديشه كشتن او بودند. (۴۲) راهكار استفاده از مكانيزم دفاعى فرايند روابط نفرت‏آميز و نابهنجار اين‏گونه تداوم مى‏يابد كه به هر حال، برادران يوسف موفق مى‏شوند پدر را راضى كنند كه يوسف را به همراه آنان به دشت و صحرا بفرستد.برادران در برابر پدر چنان وانمود كردند كه به شدت مراقب يوسف بوده و او را از جان خود عزيزتر دارند.اما همين كه از شهر دور شدند، همه چيز عوض شد. نمى‏دانستند عقده خود را چگونه خالى كنند و چه بلايى بر سر او بياورند.هر كسى چيزى مى‏گفت.تا اين‏كه همگى توافق كردند يوسف را به قعر چاهى كه در سر راه خود ديدند، بيندازند.
شب همان روز وقتى نزد پدر بازگشتند، در جست‏وجوى عذرى (تلاش براى پيدا كردن مكانيزم دفاعى) بودند كه با آن رفتار خود را توجيه كنند.از گفته‏هاى صبح هنگام خود پدر كمك گرفتند.درست همان‏طور كه پدر گفته بود: «مى‏ترسم در حالى كه شما از يوسف غافليد، گرگ او را بخورد! » ، (آيه ۱۳) ، عذر تراشيدند! شب‏هنگام، وقتى پسران از دشت‏بازگشتند، اشك در چشمانشان حلقه زده بود و آه و ناله كنان گفتند: پدر از همان كه مى‏ترسيدى بر سرمان آمد، يوسف را گرگ دريد; ما مشغول بازى و دويدن بوديم كه ناگه در يك گوشه دشت‏با پيراهن خونين يوسف مواجه شديم.چشمان پر اشكشان خبر از دريده شدن و از بين رفتن يوسف مى‏داد، اما پدر آنان را باور نمى‏كرد.براى اين گفته خود در جست‏وجوى شاهد صدقى بودند.پيراهن يوسف را در راه به خونى آغشته نموده بودند كه بگويند يوسف واقعا به وسيله گرگى دريده شده است.چون پيراهن پاره نشده و تنها خونين شده بود، پدر نمى‏توانست آنان را باور كند.
در برابر اين شاهد ساختگى پيامبر پير ما فرمود: «نفس‏هاى شما اين كار را به دروغ برايتان‏آراسته‏است‏» گويى پدر مى‏خواست‏به آن‏ها بگويد كه راست نمى‏گويند. اين آيات نشانگر اين است كه برادران يوسف براى توجيه رفتار نابهنجار خود نيازمند نوعى مكانيزم دفاعى بودند.كشيدن آه عميق به نشانه تاسف و اندوه جانكاه، بى‏تقصير جلوه دادن خود از اين راه كه يوسف در زمانى طعمه گرگ شد كه آنان به مسابقه‏اى پر شور و رقابت‏انگيز مشغول بوده‏اند، و آوردن پيراهن خونين (البته آلايش ساختگى) مكانيزم‏هايى بوده‏اند كه برادران براى خود دست و پا كرده بودند. از يك چشم‏انداز روان‏تحليلى، آدمى هنگامى دست‏به تدارك و ارائه اين مكانيزم‏ها مى‏زند كه رفتار و واكنش‏هايش خالى از حقيقت‏باشد.البته، سوره مباركه اين جلوه از رفتار را در چارچوب آسيب‏شناسى روابط بين اعضاى خانواده مطرح نموده است. والدين به عنوان الگوى همانندسازى فرزندان نكته ديگر روان‏شناختى و در ارتباط با بهداشت روانى خانواده از آيه ۱۳ قابل اصطياد است.
در اين آيه آمده است كه حضرت يعقوب‏عليه السلام درپاسخ‏به درخواست فرزندان براى همراه ساختن يوسف فرمود: «مى‏ترسم گرگ او را بخورد».بايد توجه داشت كه فرزندان هميشه والدين را در تمام جهات الگوى رفتار خود قرار مى‏دهند; چرا كه آنان بهترين مدل رفتارى در دسترس فرزندان هستند.شيوه رفتارى والدين، نوع برخوردها و واكنش‏ها، نوع توجيهات عرضه شده براى هر رفتار و حتى نحوه ابراز احساسات و عواطف آگاهانه يا ناخودآگاه، توسط فرزندان جذب و دنبال مى‏شود. در آيه مزبور مكانيزم دفاعى به كار گرفته شده نزد حضرت يعقوب‏عليه السلام توسط برادران يوسف، شب هنگام، همانى بود كه هنگام صبح پدر، خود در پاسخ به درخواست فرزندان به كار گرفته بود.مرحوم طبرسى‏رحمه الله با تكيه بر روايتى از پيامبر بزرگ اسلام‏صلى الله عليه وآله مى‏گويد: «فرزندان يعقوب نمى‏دانستند گرگ ممكن است انسان را بدرد مگر وقتى كه پدرشان (در لابه‏لاى توجيه واكنش خود) به آنان چنان پيشنهاد نمود» آن‏گاه پيامبرصلى الله عليه وآله چنين نتيجه مى‏گيرند كه فرزندان، دروغ‏گويى را از لابه‏لاى چنين رفتارهايى برگرفته و دنبال مى‏كنند.
از اين‏رو است كه والدين بايد به شدت مراقب باشند كه با گفتن چنين توجيهاتى، فرزندان را در معرض آموزش و جذب دروغ‏هاى پيشنهادى قرار ندهند.بسيار اتفاق مى‏افتد كه والدين با يك توجيه ساختگى، راه دست‏يازى به رفتار يا گفتارى نابهنجار براى كودكان خود باز مى‏گشايند. از ديگر نكات كليدى مربوط به بهداشت روانى روابط درون خانواده، سرنخ‏هايى است كه آيه در ارتباط با چگونگى پيدايش جو عدم اعتماد به دست مى‏دهد.بر اساس مفاد آيه‏هاى ۱۱ و ۲۷ برادران يوسف دو بار از پدر پرسيدند كه چرا پدر در فرستادن يوسف، به آنان اعتماد نمى‏كند.اين بى‏اعتمادى پدر مى‏بايست ريشه در رفتار مشكوك برادران داشته باشد.اين آيات نشانگر اين است كه چگونه فضاى اعتماد درون خانواده به سادگى با رفتار مشكوك و نامطمئن برخى از اعضا درهم مى‏ريزد.مرور و بازنگرى آيه‏هاى چهارم تا هفدهم بيانگر اين حقيقت است كه ريشه موقعيت‏بحرانى عدم اعتماد اين بود كه برادران يوسف واقعا نمى‏دانستند چرا پدرشان به يوسف ابراز محبت‏بيش‏ترى مى‏كند.
البته، پدر پيش از اين تلاش خود را براى پيشگيرى از ايجاد جو عدم اعتماد نموده بود، اما اقدام او مؤثر نيفتاد.هنگامى كه يوسف از رؤياى خود نزد پدر سخن مى‏گفت و پدر به نشانه‏هاى برترى يوسف پى برده از او خواست كه از اين راز با برادران چيزى نگويد.اين درخواست و توصيه پدر به اين دليل بود كه نمى‏خواست‏بدين وسيله خشم و نفرت برادران برانگيخته شود.ممكن است پرسيده شود كه چرا پدر با پاسخ منفى به درخواست‏برادران (آيه ۱۳) ، آنان را حساس نموده و به فضاى بى‏اعتمادى دامن زد؟ يكى از پاسخ‏ها اين است كه چه بسا پدر، يوسف را بسيار كوچك‏تر مى‏دانسته كه بتواند همراه برادران راهى دشت و دمن شود و از خود در برابر خطرات احتمالى دفاع كند.وقتى بالاخره برادران، يوسف را از پدر جدا كرده و او را در اندوه فراق طولانى فرو گذاردند، باز پدر رفتارى سازنده و جهت‏دهنده داشت.تنها پاسخ پدر در برابر اين رفتار چاره‏سوز اين بود: «در برابر اين اندوه به نيكويى شكيبايى خواهم ورزيد.» بدين ترتيب، پدر از تثبيت احساس حسادت و واكنش نفرت‏بار آنان جلوگيرى كرده و اندوه فراق بر دل خود ريخت.
توجه به اين نكات ضمنى، تاييدكننده اين برداشت است كه رفتار نابهنجار برادران ريشه در كج فهمى يا ناآگاهى خود آنان داشت نه در نوع رفتار و واكنش پدر. روابط مسلط و فعال يوسف با برادران چنانچه خاطرنشان شد، رفتار و واكنش يوسف در برابر برادران در مرحله اول داستان، بيش‏تر انفعالى و اجتناب‏ناپذير بود.مشابه همين حالت در سال‏هاى بعد و تا هنگامى كه يوسف به شكوفايى و قدرت نرسيده است تكرار مى‏شود.يوسف حتى وقتى در خانه ذليخا گرفتار مى‏آيد نمى‏تواند چنانچه بايد به تاثيرگذارى و ايفاى نقش فعال بپردازد.و شاهد اين رفتار انفعالى اين بود كه به رغم اثبات بى‏گناهى، به زندان كشيده شد.
يوسف در مرحله دوم زندگى خود، به تدريج قابليت‏ها و توانش‏هاى آسمانى و زمينى‏اش را بروز مى‏دهد.آغاز اين روابط فعال و تاثيرگذار از هنگامى است كه يوسف موفق مى‏شود توجه و نظر فرعون مصر را به خود جلب نمايد.آيه ۵۴ به دست دهنده اين آغاز مبارك است: «همين كه پادشاه با او سر سخن باز كرد، به وى گفت كه از اين پس تو در نزد ما امين و داراى منزلت‏خاصى هستى.» مفاد آيه ۵۶ اين اقتدار و تحول در نقش را آسمانى و برخاسته از تاييد غيبى مى‏داند: «و اين چنين ما امكانات را در زمين براى يوسف فراهم آورديم و وى را به منزلت و اقتدار رسانديم.»
تاكيد بر اين نكته توحيدى در اين فراز از داستان يا همانند هميشه، اقتضاى روش ويژه قرآن در تربيت توحيد محور است; به اين معنا كه فرد در وراى همه تحولات كه با پاى اختيار خود در آن قدم مى‏نهد، دست تربيت و تاثيرالهى را ببيند.احتمال ديگر هم اين است كه اين فراز ايفاى نقش جديد يوسف را اقتضاى فرايند عمومى رشد وى (همانند هر فرد ديگر) ندانسته و مستقيما آن را به تقدير خداوند نسبت مى‏دهد.در هر دو صورت، ويژگى‏خاص‏تربيت قرآنى كه همان تقويت روح توحيد افعالى و ديدن دست‏خدا در سراسر زندگى است، برجسته شده است. از اين پس يوسف بايد چنان چاره‏انديشى كند كه انسجام از دست رفته خاندان يعقوب را ترميم و بازسازى كند.مفاد آيه ۶۲ حاكى از اين است كه يوسف با به‏كارگيرى يك شيوه الهام شده و آسمانى تلاش مى‏كند انسجام از دست رفته خاندان يعقوب را بازگرداند و آنان را در مصر گرد هم آورد: «چه بسا خاندان يعقوب (به مصر) باز گردند.» بى‏هيچ زمينه آگاهانه قبلى، برادران به هدف جمع‏آورى گندم با يوسف در مصر ملاقات مى‏كنند.برادران، يوسف را به جا نمى‏آورند، اما يوسف از آنان مى‏خواهد كه اگر بار ديگر به اين سرزمين آمدند، بهتر است‏برادر ناتنى كوچك‏ترى (بنيامين) را هم كه دارند با خود بياورند تا با ضميمه سهم او به ميزان بيش‏ترى از گندم دست‏يابند (آيه ۵۹). بنا به مفاد كريمه ۶۹ روابط يوسف و برادران هنوز خصمانه و نفرت‏آلود است; برادران، با بنيامين همان مى‏كنند كه با يوسف كردند.شاهد اين فضاى تنش‏زا پاسخ منفى پدر به درخواست‏برادران براى به همراه داشتن بنيامين است.آيه‏هاى ۶۳ - ۶۴ حاكى از اين است كه حضرت يعقوب‏عليه السلام به برادران اجازه نمى‏داد كه بنيامين را به همراه داشته باشند.
براى پيشگيرى از ارائه مجدد توجيه و استفاده از مكانيزم دفاعى، پدر، از فرزندان خواست كه اگر مى‏خواهند بنيامين را به همراه ببرند، بايد وثيقه‏اى الهى نزد پدر بسپارند و متعهدشوندكه‏بى‏ترديد وى را بازگردانند: «هرگز او را با شما نمى‏فرستم تا اين كه به خداوند عهد و قسم ياد كنيد (وثيقه‏اى بياوريد) كه وى را بازخواهيد گرداند.» به رغم تدارك عهد و قسم، احساس و گرايش درونى برادران همچنان خصمانه و نفرت‏آلود است.آيه ۷۷ از اين احساس مكتوم چنين پرده برمى‏دارد كه وقتى برادران در مصر مواجه با اتهام دزدى بنيامين شدند با استفاده از مكانيزم دفاعى فرافكنى به بازرسان مصرى گفتند: «اگر اين پسرك چيزى دزديده است همان كرده كه برادر ديگرش پيش از اين مى‏كرد! » البته شيوه رفتار و واكنش فعال و تاثيرگذار يوسف، بازخورد ناخودآگاه رفتارهاى نابهنجار برادران به هدف انتقام يا مقابله به مثل نبود.يوسف در اين انديشه بود كه با استفاده از قدرت خود به برادران تلنگرى بزند و آنان را به شناخت لازم براى رفتار بهنجار برساند.رفتار يوسف و يعقوب‏عليه السلام چنان هدايت‏گر و حساب شده بودكه پيش ازاين‏بزرگ‏ترين‏برادررابه‏خطاى رفتارى خود متوجه كرده بود.
به شهادت كريمه ۸۰، بزرگ‏ترين برادر به سايرين گفت: «مى‏دانيد كه پيش از اين با يوسف چه كرديد؟ ! » بالاخره برادران به خود مى‏آيند و ابراز مى‏كنند كه اگر چه پيش از اين به راز برترى يوسف پى برده بوده‏اند، اما گويى نمى‏توانسته‏اند اين برترى را به خود بقبولانند، از اين روى، به بيراهه و خطا رفته‏اند.پيام آيه ۹۱ مؤيد اين برداشت است; چه، برادران گفتند: «به خدا سوگند! كه خداوند تو را بر ما برگزيد اگرچه ما در خطا و اشتباه بوده‏ايم.» جالب اين‏كه وقتى برادران به راه آمدند و به خطاى خود پى بردند، يوسف از موقعيت‏خاص تربيت پذيرى برادران بهره گرفته و آنان را مخاطب ساخت و گفت: «امروز هيچ جرم و گناهى بر شما نيست (من از شما گذشته‏ام) و خداوند شما را مى‏بخشد.» (آيه ۹۲) با اين سخن يوسف، هر نوع ذهنيت منفى و پيشينه شرم‏آلود برادران ناديده انگاشته مى‏شود و راه براى تربيت‏پذيرى و دايت‏برادران گشوده مى‏شود. پايان داستان بالاخره داستان با همه فراز و نشيب‏ها و چالش‏ها و تنش‏هايش به پايان مى‏رسد، اما قرآن همانند ساير موارد غيرداستانى، ماجرا را به پيام‏هاى تربيتى ويژه خود ختم مى‏كند.مثلا اين داستان قرآن، به اين پيام منتهى مى‏شود كه در همه حوادث سرانجام نيك، با شكيبايى تقوا محور است (آيه ۹۰) و جالب‏تر اين‏كه يوسف در وراى نقش‏هاى فعال و در بلنداى موفقيت‏خود در بازگرداندن انسجام خاندان يعقوب به نقش بى‏بديل تقدير اختيارساز الهى اشاره كرده و مى‏گويد: «همانا خداوند به من نيكى كرد كه مرا از زندان رهانيد و شما را از بيابان به شهر كشاند و گرد هم جمع نمود.» (آيه ۱۰۰) جمع‏بندى و نتايج پيشنهادى از نخستين نكات قابل توجه در داستان حضرت يوسف‏عليه السلام اين است كه بر خلاف ساير داستان‏هاى قرآنى، اين داستان، تنها داستان قرآنى است كه تك تك ماجراهاى آن تماما در يك سوره گرد هم آمده است.
به شهادت كتب آسمانى و از جمله قرآن كريم، اين داستان واقعى است و وقوع آن سال‏ها به درازا كشيده است.شخصيت‏هاى فراوانى در مقاطع و به صورت‏هاى گوناگون در داستان به تعامل، ترابط و ايفاى نقش پرداخته‏اند.هر تلاوت‏گرى به فراخور علايق، زمينه‏هاى علمى و چشم‏اندازها مى‏تواند اين داستان را به گونه‏هاى متفاوتى مطالعه كند.اين‏گونه‏ها بر نگرش‏ها و رويكردهاى گوناگونى متكى است.در اين تحقيق، تلاش نويسنده اين بوده كه داستان را با رويكردى روان‏شناختى، داستان‏شناختى (تعليم و تربيتى) و يا بهداشت روانى تحقيق كند. گذشته از وحيانى بودن تماميت‏سوره و قرآنى بودن كليت داستان، از آن‏جا كه دو تن از شخصيت‏هاى داستان از جمله پيامبران معصوم هستند، رفتارها و روابط دو سويه آنان از هر جهت، به ويژه از نقطه نظر بهداشت روانى، در چارچوب روابط درون خانواده و ساير تعاملات اجتماعى مى‏تواند الگوبخش و جهت‏دهنده باشد.نويسنده كوشيده است‏به سرنخ‏ها و تناسباتى در اين زمينه دست‏يابد.
علاوه بر ويژگى وحيانى داده‏هاى داستان كه راز خطاناپذيرى آن است، زمان‏مند بودن روابط و رفتارهاى شخصيت‏هاى درگير در داستان، اعتبار يافته‏ها را همانند يافته‏هاى به دست آمده از پژوهش‏هاى بلند مدت بالا مى‏برد.گويى قرآن همانند يك شاهد همراه كه تفاصيل حوادث را مشاهده و ثبت مى‏كند، از آغاز تا انجام، ماجراها را رديابى و توصيف نموده است. تاكيد بر تربيت توحيد محور در جاى جاى حوادث داستان، نقش داستان در فرايند رشدشناختى، آسيب‏شناسى و روان‏درمانى از طريق تعاملات روانتنايى، راز بهترين داستان بودن، رفتار اجتماعى كه در قالب روابط خانوادگى در آيه مطرح شده و جنبه بهداشت روانى، آسيب‏شناسى و روان‏درمانى پيدا نموده، تصاوير متنوعى از جلوه‏هاى گوناگون رفتار اجتماعى است كه در داستان برجسته شده است.روابط بين پدر و فرزندان، روابط بين خود فرزندان، رفتار يك فرزند خوانده در خانواده ميزبان، اتهام بزهكارى، شيوه‏هاى اثبات بزهكارى يا بى‏گناهى، توصيف و ارزيابى رفتار نابهنجار همانند رفتار در بحران اجتماعى (مثل خشكسالى و قحطى) ، جنبه‏هاى روان‏تحليلى در داستان (تحليل رؤياهاى صادق) ، چگونگى استفاده از مكانيزم‏هاى دفاعى و دريافت امدادهاى غيبى از طريق رؤياها، موضوعاتى هستند كه ممكن است از يك چشم‏انداز روان‏شناختى، بهداشت روانى و تعليم و تربيتى مطالعه شوند.
در خصوص تحليل رؤيا، تذكر اين نكته ضرورى است كه در قرآن رؤياها به صادق و كاذب (اصغاث احلام) تقسيم شده‏اند.رؤياهاى كاذب ممكن است‏بروز محتواى ناخودآگاه، ناكامى‏ها، خواسته‏هاى سركوب شده يا تراوش توهمات مرضى و آسيب‏شناختى باشند. اما رؤياهاى صادق وسيله و ابزار الهام‏ها و انتقال اطلاعات غيبى به فرد صاحب رؤيا است.نكته قابل توجه در باب رؤياهاى صادق، تفسير و تعبير درست آن‏ها است كه يا بايد وحيانى (تاويل الاحاديث) و يا متكى بر اصول قطعى روان‏شناختى و روان‏كاوى باشد.

پى‏نوشت‏ها:

× دكتراى علوم تربيتى و فلسفه تعليم و تربيت از دانشگاه مك‏گيل كانادا، دپارتمان علوم تربيتى، سال ۱۹۹۹/۱۳۷۸
×× مقاله ارائه شده در دومين همايش مشاوره از ديدگاه اسلامى، دانشگاه آزاد اسلامى ميبد - يزد، ۱۱ - ۱۲ آبان ماه ۱۳۷۹.از محورهاى اين همايش شيوه‏ها و اصول دخيل در بهداشت روانى بود كه اين مقاله به آن پرداخته بود.
۱- Storiological or narrative approach
۲- توجه به اين نكته ضرورى است كه هيچ‏يك از داستان‏هاى قرآنى به شيوه معمول داستان‏نويسان و با توجه به ارائه تمامى جزئيات و تفاصيل حوادث عرضه نشده است. اگر چه داستان‏نويسان با تكيه بر اهداف و رويكرد خاص خود به توصيف و برجسته‏سازى بخش‏هاى خاصى از يك داستان مى‏پردازند، اما داستان‏هاى قرآنى تفصيل حوادث را تا آن‏جا دنبال نموده است كه در راستاى هدايت و تربيت قرآنى ضرورى باشند.
۳- Genesis
۴- تفاوت‏هاى بين نگرش قرآنى و نگرش موجود در دو عهد باستان و جديد، به طور شيوايى در مقاله يوسف‏عليه السلام در دائرة المعارف اسلام، The Encyclopedia of Islam گزارش و توصيف شده است.شگفت آن‏كه نويسنده اين مقاله بدون ارائه هيچ نوع مدركى ادعا مى‏كند كه شيعه، دوازدهمين سوره (سوره يوسف) را از قرآن نمى‏داند! در حالى كه به شهادت اسناد تاريخى در دست، تنها دو گروه از خوارج يعنى اجارده و ميمونيه، به اين دليل كه اين سوره، داستان‏وار و رمان‏گونه است، آن را از جمله سوره‏هاى قرآن به حساب نمى‏آورند! (ر.ك.به: (Hameen-Anttila ۱۹۹۱,vol., ۶۸, p. ۸, Footnotes No.۱۰ يك مطالعه تطبيقى جامع‏تر كه نگرش‏هاى سه‏گانه برآمده از قرآن و متون دينى مسيحى و يهودى را در مورد داستان حضرت يوسف به دست مى‏دهد، مقاله آقاى مك دونالد است.(ر. ك.به: (Macdonald, John, (۱۹۵۶) "joseph." in the Quran and Muslim Commentary: A comparative Study. The Muslim World. Vol. ۴۶. Pp. ۱۱۳-۱۳۱ & ۲۰۷-۲۲۴.
۵- Abdel Hateem, M.A.S. (۱۹۹۰). "The Story of Joseph in the Quran and the ldTestament."Islam and Christian Muslim Relations. Vol. ۱. No. ۲. Pp. ۱۷۱-۱۹۱.
۶- محمدتقى مصباح، جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، تهران، مركز چاپ و نشر سازمان تبليغات اسلامى، ص ۱۴۹ و ۴۲۵.
۷- Witherell, C. (۱۹۹۵). :Narrative landscape and the moral imagination. Taking the story to heart." In: K. Egan & H. McEwon (Eds.). Narrative in teaching, learning and research. Toronto: Teachers College Press, Pp ۳۹-۴۹.
۸- Tappan, M. & Brown, L. M. (۱۹۹۱). "Storise told & lesson learned: Toward a narrative approach to moral education." In: C. Witherell & N. Noddings (Eds.) Stories lives tell: Narrative & dialogue. in education, New York: Teachers College Press. ۱۷۱-۹۲.
۹- Morris, R. M. (۱۹۹۴), "Lawrence Kohlberg|s theory of moraldevelopment." V Sexuality Education. Lanham, Maryland: The University of America, Pp. ۳۱-۳۵, ۳۹-۴۳.
۱۰- Values education
۱۱- Narrative Approach
۱۲- Keen, S. (۱۹۸۹). "Preface." In: S. Keen, & Valley-Fox. eds. Your mythic Los Angeles: Jeremy P. Tarcher. ix-xix.
۱۳- Hameen-Anyyila, Jakko. (۱۹۹۱). "We Will Tel You the Besrt of Stories: A Sura XII" Studia Orientalia. Vol. ۶۷.Pp. ۷-۳۳.
۱۴- Economy of the narratione
۱۵- Heller, Bernard. (۱۹۸۷). "Joseph." First Encyclopedia of Islam.
۱۶&۱۷- Hameen Anttila, Jakko, Ibid, P. ۲۸-۲۹. Baidawis Commentary on Surah ۱۲ of theQUran. (۱۹۷۸). Trans. Beeston, A.F.L. At the Clarendon Press.
۲۳- Baidawi|s, Ibid. P. ۱۰.
۲۵- Psychosomatic interrelationships
۲۶- Psychosomatic symptoms
۲۷- Physiological causes
۳۲- Reinforcement
۳۳- Paulo Freire
۳۴- Pedagogy of the oppressed
۳۵- Conscientization
۳۶- Freire . P. (۱۹۹۶). Pedagogy of the Oppressed: New Revised ۲۰th Annivers Edition. New York: The Continuum Publishing company. Greenspahn, F.E. (۱۹۸۷). " Joseph". The Encyclopedia of Religions.
۳۷- Empowerment
۳۸- Obssesive-compulsive illusions
۳۹- Hameen Anttila, Jakko, Ibid, P.۲۳.
۴۱- Atkinson, R. L., et al. (۱۹۸۳). Intruduction to Psychology. New York: HB حجة الاسلام دكتر عباسعلى شاملى
دوشنبه 3 مهر 1391  11:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

قرآن و بهداشت روان (1)

دریافت فایل pdf

 

قرآن و بهداشت روان (2)

دریافت فایل pdf

 

بهداشت روان از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

دوشنبه 3 مهر 1391  11:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نقش خانواده در بهداشت روانی از دیدگاه قرآن

نقش خانواده در بهداشت روانی از دیدگاه قرآن

خليل منصوري
مفهوم بهداشت روانى‏

روان ‏پزشكان فردى را از نظر روانى سالم مى ‏دانند كه تعادلى ميان رفتارها و كنترل او در مواجهه با مشكلات اجتماعى وجود داشته باشد. از اين ديدگاه انسان و رفتارهاى او در مجموع يك دستگاه در نظر گرفته مى ‏شود كه براساس كيفيات تأثير و تأثر متقابل عمل مى ‏كند. با اين نگاه ملاحظه مى‏شود كه چگونه عوامل متنوع زيستى انسان بر عوامل روانى - اجتماعى او اثر گذاشته و يا برعكس از آن اثر مى ‏پذيرد؛ به سخنى ديگر در بهداشت و تعادل روانى، انسان به تنهايى مطرح نيست بلكه آن چه مورد بحث قرار مى ‏گيرد، پديده ‏هايى است كه در اطراف او وجود دارند و بر جمع نظام او تأثير مى ‏گذارند و از آن متأثّر مى ‏شوند.
برخى بهداشت روانى را عبارت از پيشگيرى از پيدايش بيمارى ‏هاى روانى و سالم‏سازى محيط روانى و اجتماعى دانسته ‏اند تا افراد جامعه بتوانند با برخوردارى از تعادل روانى با عوامل محيط خود رابطه و سازگارى صحيح برقرار كرده تا بتوانند به هدف ‏هاى اعلاى تكامل انسانى برسند.
به سخنى ديگر از آن‏جايى كه انسان تركيبى از خير و شر، ماده و معنويت و تن و جان است همواره در حالت كشمكش درونى است. از اين‏ رو، هر لحظه در معرض بحران ‏هاى شخصيتى و خروج از تعادل است. براى حفظ تعادل شخصيتى، قرآن دستورها و آموزه ‏هايى را بيان نموده است كه در سايه آن شخصيت انسانى از تعادل لازم برخوردار خواهد شد.
بهداشت روانى عبارت است از ايجاد تعادل شخصيتى در درون، ميان آن‏چه فطرت و غريزه ناميده مى ‏شود؛ و در بيرون، ميان آن‏چه تعادل ارتباطى ميان فرد و محيط را بر هم مى‏زند.
قرآن تأكيد مى‏ كند كه خداوند آفريدگار انسان از يک غناى ذاتى برخوردار است و انسان به عنوان يک آفريده همواره گرفتار فقر ذاتى است؛(1) از اين ‏رو هرگاه به علت عواملى اين ارتباط خود را در هر جا نشان ندهد، آن بخش با اختلال مواجه خواهد شد، هر چند كه اين اختلال هيچ گاه به نيستى و نابودى نخواهد انجاميد ولى در زندگى دنيوى و اخروى دچار تنگنا مى ‏شود.
خداوند مى ‏فرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا»(2) هر كس از ياد خدا و ارتباط با او اعراض كند در زندگى دچار تنگنا خواهد شد. اين تنگنا عبارت از همه مواردى مى ‏شود كه انسان را از حالت تعادل شخصيتى بيرون مى ‏برد و دچار بحران‏ هاى جسمى و روحى مى ‏نمايد. بنابراين تنها با بهره‏ گيرى از توحيد و ياد خداست كه بهداشت روانى و تعادل درونى و بيرونى در انسان پديد خواهد آمد.

راهكارهاى قرآنى در بهداشت‏ روانى‏

مناسب‏ ترين راه حل مشكل تضاد ميان جنبه ‏هاى جسمانى و روانى انسان، ايجاد هماهنگى ميان آن‏دو است. به اين معنا كه انسان در حدود شريعت نيازهاى جسمانى خود را ارضا كند و همزمان با آن به ارضاى نيازهاى روانى خويش نيز بپردازد. اگر انسان در زندگى به ميانه ‏روى و اعتدال و دورى از زياده ‏روى و افراط در ارضاى انگيزه ‏هاى جسمانى و روانى ملتزم باشد، ايجاد هماهنگى ميان نيازهاى جسم و روح كاملاً امكان‏ پذير است. خداوند در اين‏ باره مى‏ فرمايد: «وَ ابْتَغِ فِيمَآ ءَاتَكَ اللَّهُ الدَّارَ الْأَخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا»(3) در آن‏چه خدا به تو داده سراى آخرت را جستجو كن و بهره ‏ات را از دنيا فراموش مكن.
با برقرارى تعادل ميان جسم و روح، ماهيت انسان به طور حقيقى و كامل شكل مى ‏گيرد. تعادل جسم و روح در شخصيت انسان، نمايانگر توازن عمومى است. هر كس كه بخواهد از اين تعادل برخوردار باشد بايد به آموزه‏ ها و دستورهاى قرآن توجه نمايد، زيرا نه تنها ايمان به آن گزاره‏ ها و عمل به آن آموزه‏ ها و دستورها موجب تحقق بهداشت روانى است بلكه بهداشت جسمى بشر و سعادت دنيوى و اخروى او را نيز فراهم مى ‏آورد.
از نظر قرآن تعادل شخصيتى و شخصيت بهنجار در صورتى حاصل مى ‏آيد كه جسم و روح در آن متعادل باشد و نيازهاى هر يك به خوبى ارضا شود. انسانى كه داراى شخصيت بهنجار است، به جسم و سلامت و نيرومندى آن اهميت مى ‏دهد و نيازهاى آن را در حدود شرع مقدس روا داشته و برآورده مى‏ سازد.
از آن‏جا كه اسلام و قرآن بنيادش بر محوريت توحيد است، تعادل شخصيتى و عدم تعادل را بر پايه عقيده به آن ترسيم و تصوير مى ‏كند. قرآن مردم را بر اين اساس به سه نوع مؤمن، كافر و منافق دسته ‏بندى مى‏نمايد. به نظر قرآن مؤمن كسى است كه از تعادل شخصيتى برخوردار است و كافر و منافق دچار عدم آن و نابهنجار هستند؛ زيرا به نظر قرآن كفر و نفاق بيمارى است كه مى ‏بايست درمان شوند و در حقيقت اين افراد از چنين تعادلى برخوردار نمى‏باشند. آموزه‏ ها و دستورهاى قرآنى در راستاى ايجاد تعادل و درمان اين بيمارى است؛ از اين‏رو قرآن خود را به عنوان دارو و درمانگر معرفى مى‏كند: «وَشِفَآءٌ لِّمَا فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِين»(4)؛ «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِين»(5)
بر اين پايه بهداشت روانى از نظر اسلام يعنى ايجاد زمينه براى بروز ايمان به توحيد و عمل به آن‏چه او را به توحيد مى ‏رساند و تعادل شخصيتى درونى و بيرونى را پديد مى ‏آورد.

نقش خانواده در ايجاد تعادل شخصيتى‏

اسلام براى پيشگيرى و بهداشت روانى در دوران مختلف، آموزه ‏هاى دستورى و ارشادى دارد نخست به دوره جنينى پرداخته زيرا سهم عوامل ارثى و مادرزادى در ايجاد اختلالات روانى بيش از ساير عوامل است؛ از اين‏رو اسلام به اين دوره توجه ويژه مبذول داشته است. ما بسيارى از صفات خود را از پدر و مادر به ارث مى ‏بريم. رنگ چشم و مو، قد، وزن و شكل صورت و ساير اندام‏هاى ظاهرى از جمله صفاتى هستند كه از والدين به فرزندان به ارث مى ‏رسند. اين انتقال صفات از پدر و مادر به فرزندان، وراثت نام دارد. اين صفات از طريق ژن‏هاى موجود در كروموزوم، از طريق لقاح به فرزندان منتقل مى‏شوند. ژن‏هاى نگهدارنده ‏هاى خصلت‏هاى اصلى هر موجود زنده هستند. به اين ترتيب، مى ‏توان به منشأ بسيارى از فعاليت‏هاى حياتى و همين طور اختلالات جسمى و روحى و روانى انسان پى برد كه ريشه در وراثت دارد.
دكتر كارل مى ‏گويد: مستى زن يا شوهر در لحظه آميزش، جنايت واقعى است؛ زيرا كودكانى در اين شرايط به وجود مى ‏آيند اغلب از عوارض عصبى يا روانى درمان ‏ناپذير رنج مى‏ برند.(6)
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: هر زنى شوهر شراب خوار خود را اطاعت كند و با او همبستر شود گناهانش به اندازه ستارگان آسمان است و هر فرزندى كه از او بزايد پليد.(7)
چنان‏چه پاكى پدر و مادر تأثير بسزايى در سلامتى روح و روان كودك دارد و اثرات آن پس از بلوغ نيز در ابعاد مختلف خود را نشان مى ‏دهد. قرآن مى‏فرمايد: «وَ أَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى الْمَدِينَةِ وَ كَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَ كَانَ أَبُوهُمَا صالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبْلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَ يَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّك؛(كهف/ 82) آن ديوار مال دو بچه يتيم در شهر بود و زير آن گنجى براى آن دو و پدرشان مرد صالحى بود. خدا مى ‏خواست آن دو بزرگ شوند و گنج خود را استخراج نمايند و اين رحمتى از سوى پروردگار توست».
آيه تأييد مى‏ كند كه نتيجه اخلاق و رفتار انسان تنها متوجه خود او نمى ‏شود بلكه به فرزندان او نيز مى‏رسد.
در دوره كودكى توجه به شخصيت كودک او را از بحران‏ هاى روحى و روانى در امان مى ‏دارد و تأكيد اسلام به آن است كه كودك را انسانى با شخصيت و مستقل بار آورد. در اين ميان نقش مادر به مراتب مهم‏تر از نقش پدر است او ماه ها طفل را در رحم با شيره جانش و پس از تولد ماه ها از مجراى سينه ‏اش پرورش مى ‏دهد. در اين مدت پدر و مادر وظيفه دارند كه رعايت قوانين بهداشتى جسم و محيط زندگى خود را سالم نگه دارند، زيرا اگر آنها سلامت جسمى خود را به خطر اندازند طفل را گرفتار خطرات غير قابل اغماضى مى‏ كنند و اثرات آن در آينده به صورت اندوه، افسردگى و اضطراب بروز مى ‏كند.
دوره بلوغ از مهم‏ترين دوره‏ هاى رشد انسان است كه ويژگى ‏هاى خاص خود را دارد و توجه به آن مى ‏تواند در بهداشت روانى فرد بسيار مؤثر باشد.
اين دوره از نظر فيزيكى و روانى تحولات بسيار عميق و ژرفى در فرد ايجاد مى‏كند. در اين دوره شرايط ناخوشايند جديدى در زندگى فرد بيدار مى ‏شود كه آرامش روانى او را مختل مى‏ سازد.
تحكيم مبانى خانواده و فرهنگ آن به عنوان يكى از ساز و كارهاى مهم در جهت پيگيرى و بهداشت روانى مورد توجه اسلام است. با تحكيم مبانى خانواده و بالا بردن فرهنگ آن مى ‏توانيم در تأمين بهداشت روانى انسان گام‏ هاى مؤثرى را برداريم. توجه به روابط ظريف زوجين و توجه آنان در زمينه ‏ى نقش‏ ها و وظايفى كه نسبت به يكديگر عهده ‏دار هستند و نيز نقش هر يك در تأمين سلامت روانى طرف مقابل و ارضاى كامل نيازهاى يكديگر و آموزش آن ها به خانواده‏ ها، نقش تعيين كننده‏اى در حفظ سلامت روانى آحاد اجتماع دارد. خانواده با تأثير قطعى بر ساخت شخصيت كودكان مى ‏بايد از لحاظ آشنايى با نظام تعليم و تربيت اسلامى و با تأثيرات گوناگون رفتارها بر روى شكل‏ گيرى شخصيت كودک آشنا شود. توجه به مراحل رشد كودك و وظايف والدين در هر يك از مراحل، آشنا شدن با تنبيه و تشويق و چگونگى اعمال آن، توجه به تفاوت ‏هاى روانى - تربيتى دختر و پسر و بسيارى از ظرايف ديگر از اهم وظايف خانواده در رابطه با تأمين سلامت روانى براى فرزندان خود به شمار مى ‏آيد، خانواده از ديدگاه اسلام اهميت به سزايى در حفظ عفت و حدود اجتماع دارد. مرزهايى كه لذت ‏طلبى ‏ها را در خود حفظ كرده و اجتماع را از آلودگى محفوظ دارد. خداوند در اين‏باره در بُعد آموزش عفت خانوادگى و حفظ مسايل زناشويى در چارچوب زن و مرد مسأله اذن پيش از ورود به اتاق در زمان‏هايى كه احتمال تنها شدن زن و مرد مى ‏رود را مطرح مى‏ سازد و دستور مى ‏دهد، كه هرگز فرزندان نمى ‏بايست بدون اذن پدر و مادر به خوابگاه ايشان وارد شوند.« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لِيَسْتَْذِنكُمُ الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمَنُكُمْ وَ الَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُواْ الْحُلُمَ مِنكُمْ ثَلَثَ مَرَّ تٍ مِّن قَبْلِ صَلَوةِ الْفَجْرِ وَ حِينَ تَضَعُونَ ثِيَابَكُم مِّنَ الظَّهِيرَةِ وَ مِن بَعْدِ صَلَوةِ الْعِشَآءِ ثَلَثُ عَوْرَاتٍ لَّكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَلَا عَلَيْهِمْ جُنَاحُ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُم بَعْضُكُمْ عَلَى‏ بَعْضٍ كَذَ لِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْأَيَتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ ؛ (نور/ 58) اى مؤمنان بايد كه مُلك يمينتان و كسانى از شما كه هنوز به حد بلوغ نرسيده ‏اند، سه بار پيش از نماز صبح و هنگامى كه در ظهر لباس‏هايتان را در مى ‏آوريد و پس از نماز شام كه سه هنگام برهنگى شماست، از شما براى شما ورود به اتاقتان ا
جازه بگيرند و پس از آن سه هنگام نه بر شما و نه بر ايشان گناهى نيست، چرا كه در پيرامون شما در گردش‏اند و با هم در حشر و نشر هستيد. بدين سان خداوند آيات خويش را براى شما روشن مى‏ گرداند و خداوند داناى فرزانه است»

نقش بهداشت جنسى در بهداشت روانى‏

قرآن درباره حفظ فروج و عفت آن به عموم مؤمنان دستور مى‏دهد كه چگونه بهداشت جنسى را رعايت نمايند؛ زيرا يكى از پيامدهاى ناهنجارى در بهداشت جنسى، بحران ‏هاى روحى و روانى در افراد جامعه است: «وَ قُل لِّلْمُؤْمِنَتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى‏ جُيُوبِهِنَّ وَ لَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ ءَابَآهِنَّ أَوْ ءَابَآءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَآهِنَّ أَوْ أَبْنَآءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِى إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِى أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسَآهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَنُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِى الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُواْ عَلَى‏ عَوْراتِ النِّسَآءِ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَ تُوبُواْ إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّها الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون ؛(نور/ 31)
به زنان با ايمان بگو چشم از نگاه مردان اجنبى فرو بندند و فرج‏ هاى خويش را حفظ كنند و زينت خويش را جز آن چه آشكار است هويدا نسازند. بايد كه مقنعه و روپوش‏ هاى خويش را به گريبان ‏ها افكنند و زينت خويش نمايان نسازند جز براى شوهرانشان يا پدران، يا پدر شوهران يا پسران و يا پسر شوهران يا برادران يا خواهرزادگان و يا برادرزادگان يا زنان و يا آن‏چه مالک آن شده‏ اند و يا مردانى كه ديگر هوس زن ندارند و طفل خانواده ‏اند و يا كودكانى كه از اسرار زنان خبر ندارند. زنان نبايد پاى بر زمين بكوبند تا زينت‏ هايشان كه نهان است آشكار نشود.»
قرآن در اين آيات و آياتى ديگر براى پيشگيرى از بحران‏ هاى روانى و نابهنجارى ‏هاى اجتماعى از كارها و اعمالى كه باعث مى ‏شود بهداشت روانى جامعه به خطر افتد، بازداشته است. قرآن با بيان اين مطالب و آموزه‏ هاى دستورى و ارشادى پيشگيرى را بر معالجه و درمان مقدم داشته است.
آنچه مهم است اين است كه اسباب و وسايل تحريك جنسى و هيجان شهوى كودكان فراهم نشود. از اين روى اسلام بوسيدن دختر شش ساله براى مرد و بوسيدن پسر هفت ‏ساله را براى زن ممنوع كرده است.(8) زيرا اين‏گونه كارها افزون بر اينكه موجب انحراف جنسى نوجوانان مى ‏شود موجب بلوغ زودرس آنان نيز مى ‏گردد. همچنين اسلام دستور داده است تا كودكان پس از شش سالگى جدا از يكديگر بخوابند.(9) و در رابطه با آميزش جنسى پدر و مادر دستور مى ‏دهد تا كارى نكنند كه فرزندان به مسائل اين چنينى اطلاع يابند. پيامبر اكرم(ص) مى‏ فرمايد: به خدا سوگند اگر مردى با همسر خود در آميزد و در خانه كودكى بيدار باشد كه آن ها را بنگرد و سخن آن‏ ها را بشنود و صداى نفس‏ هاى آنها را احساس كند هرگز آن كودك رستگار نگردد، اگر پسر باشد يا دختر زناكار مى ‏شود.
روان‏شناسان بر اين باورند كه بايستى ريشه بيشتر بيمارهاى روانى و اختلال‏ هاى رفتارى را در محيط خانواده فرد در دوران كودكى و محيط اجتماعى وى جستجو كرد. در مراحل ابتدايى زندگى و در خانواده است كه فرد با رفتارهاى متضادى رو به رو مى ‏شود كه ناتوان از جمع ‏بندى بين خوب و بد، هنجار و نابهنجار، درست و نادرست ميان آنها مى ‏شود. بنابراين به تضاد شخصيتى گرفتار مى‏ شود. در حالى كه بخشى از او رفتارهايى را مى ‏شناسد كه با آن در محيط خانواده انس گرفته است و بخشى ديگر رفتارى را مى ‏يابد كه جامعه آن را نادرست مى ‏شمارد؛ پس دچار ناتوانى در تبيين و تركيب مى‏شود و از درك درست و نادرست باز مى‏ ماند. در پى اين تضاد رفتارى ميان الگوهاى خانوادگى و اجتماعى است كه شخصيت وى دچار تزلزل روانى مى ‏شود و بازتاب ‏هاى آن را در رفتار نشان مى ‏دهد.

نقش بهداشت فردى در بهداشت اجتماع‏

از آن جايى كه توجه هر جامعه به مسايل بهداشت روانى، رابطه مستقيمى با رشد و اعتلاى اجتماعى آن جامعه دارد، از اين رو ارايه خدمات بهداشت روانى كه هدف آن سالم سازى محيط روانى است، از اهميت بسيارى برخوردار است. بهسازى محيط از انحرافات و نابهنجارى مختلف و گوناگون مى ‏تواند انسان را از گرفتار شدن به تضاد رفتارى و تناقض روانى باز دارد. تصحيح گفتار و رفتار و هماهنگى ميان آن‏ها كه از سوى الگوها به افراد جامعه ‏پذير (كودك تا جوان) القا مى ‏شود مى ‏تواند كمك شايانى در بهداشت روانى جامعه ايفا كند. هرگاه ميان گفتار و رفتار الگوها تضادى مشاهده شود كودك و نوجوان از نظر روانى خود را در ميان تضادى گرفتار مى‏ بيند كه برايش قابل هضم نيست. افزايش اين تضادها همراه با سرزنش از سوى الگوهاى خانوادگى و اجتماعى مى‏ تواند فرد جامعه ‏پذير را دچار بحران ‏هاى روانى و شخصيتى و دوگانگى آن نمايد. از اين ‏رو، اسلام همواره درباره هماهنگى ميان گفتار و رفتار تأكيد ورزيد و آن را به عنوان عامل مهم در صحت و سلامت روانى فرد و جامعه و يا بيمارى‏هاى روحى فرد و جامعه مطرح ساخته است؛ خداوند درباره تضاد رفتارى و گفتارى و تأثيرات سوء آن مى‏فرمايد: «لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ *كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفْعَلُون؛(صف/ 3) چرا آن چه مى‏ گوييد عمل نمى‏ كنيد بسيار گناه بزرگى است كه بگوييد آن چه را خود عمل نمى ‏كنيد».

پی نوشت ها:

1) أَنتُمُ الْفُقَرَآءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/5).
2) طه/ 124.
3) قصص/ 77.
4) يونس/ 57.
5) اسراء/ 82.
6) راه و رسم زندگى، آلكسيس كارل، ص 81.
7) لآلى الاخبار، ص 267.
8) روضة المتقين، ج 8، ص 357.
9) همان.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

نقش رفتارهای دینی در بهداشت روانی (1)

دریافت فایل pdf

 

 

دين و بهداشت روان (2)

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن روانشناسی و علوم تربیتی؛ روان درمانی در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برخی از شاخصه های سلامت روانی از دیدگاه قرآن کریم

برخی از شاخصه های سلامت روانی از دیدگاه قرآن کریم

خليل منصوري

واژه سلامت رواني معمولا زماني به كار مي رود كه فرد با مشكلي روبه رو گردد نتواند رفتار متعادل و مناسبي را از خود بروز دهد. كسي كه در برخوردهاي عادي روزمره از خود رفتار مناسبي بروز ندهد مي گوييم كه او روان رنجور و يا بيمار رواني است و از سلامت رواني برخوردار نيست. در حقيقت با توجه به ناهنجاري رفتاري، او را محكوم به روان رنجوري مي كنند.
سلامت رفتار انسان معمولا به معناي هماهنگي با محيطي است كه فرد در آن زندگي مي كند و اين كه در برابر چيزهايي كه سلامت جسم و جانش را تهديد مي كند موضع گيري مناسبي از خود بروز مي دهد، مثلا وقتي با حيوان درنده اي مواجه مي شود حالت انفعالي و تدافعي گرفته از آن مي ترسد و آماده حمله يا مقابله با آن خطر مي شود. اين گونه رفتار نشان دهنده سلامت رواني فرد است؛ اما اگر فردي در برابر خطر از خود واكنش مناسبي بروز ندهد و يا در برابر يك حيوان اهلي و بي خطر چون گربه خانگي واكنش هاي انفعالي يا تدافعي تندي از خود ظاهر سازد آن را يكي از نشانه هاي اختلال رواني و روان رنجوري به شمار آورده و متهم به عدم تعادل و سلامت رواني مي كنيم.
در حقيقت واكنش و رفتار مناسب دربرابر محرك هاي دروني و بيروني و برخوردهاي معمولي چنان چه ديگران از خود به طور طبيعي بروز مي دهند نشانگر سلامت رواني از نظر مردم است.
چنين نگرشي نيز از سوي روان شناسان تجربي درباره مفهوم و معنا سلامت رواني بيان شده است كه در نتيجه شاخصه هاي سلامت رواني نيز از اين منظر مورد توجه ايشان قرار مي گيرد. روان شناسان با نگرش رفتارشناسي و با توجه به روش هاي علم تجربي سلامت رواني به سلامت رفتاري بازگردانده اند. در حقيقت آنان هرگز نتوانسته اند تعريفي جامع و مانع به دست دهند. تعريف هاي از اين دست در حقيقت از زاويه بسته رفتارشناسي انجام شده است نه روان شناسي.
به نظر مي رسد اين نگرش نادرست است و روان شناس را در جايگاه واقعي نمي نشاند بلكه او را به يك رفتارشناس فرو مي كاهد. امري كه شايد روان شناسان تجربي گرا از اين نسبت خرسند شوند، زيرا علوم انساني به جهت مفهوم علم بودن و گرايش هاي روش تجربي توجه خاص و ويژه اي به كاركردهاي علم دارند.
روان شناسان تجربه گرا آن چه را در دانش روان شناسي مورد تحليل و بررسي قرار مي دهند سلامت رفتاري است. هر چند كه سلامت و بيماري در سلوك و رفتار خود نشان دهنده سلامت و بيماري روان است ولي توجه به معلول جهت تبيين علت ناكافي و نادرست است؛ از اين رو بايد توجه را به سلامت رواني مبذول داشت نه به سلامت رفتاري كه بخشي از معلول است.

تعريف سلامت رفتار

پيش از بيان سلامت رواني تعريفي از سلامت رفتار چنانچه روانشناسان به دست داده اند خواهيم پرداخت. روانشناسان براي سلامت رفتاري دومعناي عمده به دست داده اند كه يكي از معاني اثباتي و ديگري سلبي است. دومعناي عمده براي سلامت رفتاري كه ازسوي آنان بيان شده است عبارت است از: 1- سلامت رفتاري، سلامت از نشانه هاي بيماري عقلي و رواني است. اين تعريف، كه ازسوي بسياري از روانشناسان پذيرفته شده است از اشكال و نواقص چندي رنج مي برد؛ زيرا درحالي كه تعريف، مفهوم سلامتي را در فقدان بيماري بر مي شمارد؛ در حالي كه بسياري ازافراد فاقد بيماري هاي رواني و عقلاني وجود دارند كه در رفتار خويش ناتوان از واكنش هاي مناسب و متعادل روحي و رواني مي باشند. بي گمان اين افراد از سلامت رواني و رفتاري برخوردار نيستند هرچند كه نشانه هاي آن در رفتار آنان بروز نمي كند. (1)
2- معناي ديگر «سلامت رفتاري» را سلامت رفتار، برخورد با محيط و اجتماع دانسته به طوري كه فرد اگر رفتاري مناسب و تعامل درستي با خود و جامعه از خود بروز دهد ازسلامت رواني برخوردار است. در حقيقت «سلامت رواني» عبارت از توازن و اعتدال در رفتار درهمه شرايط و اوضاع و واكنش هاي مناسب در مواجهه با محرك هاي دروني و بروني.
بنابراين «سلامت رفتاري» حالت به نسبت هميشگي است كه فرد مي كوشد تا با توازن وتعادل با خود و جامعه كنار بيايد و احساس خوشبختي نمايد و بتواند خواسته هاي خويش را برآورده ساخته و درحد امكان از توانايي ها و امكانات بهره گرفته و دربرابر مشكلات زندگي بايستد و در راه رشد و تعالي شخصيت خود بكوشد.

سلامت روان در قرآن

قرآن فردي را سالم و سليم النفس مي داند كه با تكيه بر فطرت توحيدي از ايمان درقلب برخوردار بوده و در رفتار با ايجاد تعادل ميان قواي متضاد دروني و نيز تقابلات بيروني و دروني برخاسته از غرايز و محيط، بهترين شيوه را در دستيابي به خوشبختي و قرب الي الله برگزيند. ازنظر قرآن كساني كه درعقيده كفر و درعمل نفاق را برگزيدند ازسلامت رواني برخوردار نبوده و دچار بيماري رواني هستند. «في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» (بقره/ 10) روان رنجوري تنها در رفتار نيست بلكه درعقيده و ايمان نيز راه مي يابد. از آنجايي كه تعادل شخصيت يعني تعادل فرد در ايمان به خدا و عمل صالح پس عدم تعادل درهريك از آن دو موجب «روان رنجوري» فرد بوده و فرد از سلامت رواني برخوردار نخواهدبود.

نشانه هاي سلامت روان

«سلامت روان» آن چنان كه پيش از اين گفته شد، تنها سلامت در رفتار نيست بلكه يكي از نشانه هاي سلامتي رواني سلامتي رفتاري است. بنابراين كساني كه از توحيد و ايمان درستي برخوردار نيستند همانند كافران و منافقان و حتي مؤمنان ضعيف الايمان، از رنجوري روان برخوردارند. اين رنجوري خود را در مظاهر بيروني و رفتاري و واكنش هاي عملي به خوبي نشان مي دهند. وجود اضطراب، ترس، نگراني، وسوسه و افسردگي همه نشانه اي از روان رنجوري فرد دارد. اين نشانه ها خود را در دوصورت فردي و اجتماعي بازتاب مي دهد. ما در اينجا به برخي از نشانه هاي سلامت رواني از منظر قرآن اشاره مي كنيم تا افزون بر يافتن نشانه هاي منفي به نشانه هاي اثباتي سلامت رواني دربرابر رنجوري آن اشاره اي داشته باشيم.
الف- آرامش روحي: آرامش زماني درانسان پديد مي آيد كه به واجب ديني؛ نفسي و اجتماعي خود عمل كرده باشد. در صورتي كه انسان هريك از اين موارد را ناديده گيرد دچار بيماري هاي روحي گشته و روان رنجور مي گردد. اعراض از ياد خدا و دستورهاي او يا عدم ايمان به خدا مي تواند فرد را دچار بيماري نمايد و سلامت رواني اش را درمعرض خطر قرار دهد؛ چنان كه ياد خدا موجب آرامش دل ها و آرامش روحي مي گردد. (رعد/ 28) و همراهي و پذيرش ولايت او، ترس، خوف، غم واندوه را از دلها مي زدايد. (يونس/ 62-64) و به آينده اميدوار مي سازد؛ چون ترس از آينده همواره هرگونه آرامش و آسايش را از انسان سلب مي نمايد. وقتي انسان همواره از آينده مبهم و نامعلومي دررنج باشد آسايش و آرامش كنوني براو سخت و دشوار مي گردد و از وي سلب مي-شود درحالي كه ايمان به آينده او را اميدوار و توانايي بهره گيري از لذت هاي حال را در او افزايش مي دهد. (فصلت/ 30)
آرامش روحي درسه چيز نمودار مي شود: 1- توانايي دربرخورد با بحران ها؛ و اين به توانايي فرد در استواري و بردباري و مقاومت دربرابر رنج ها، مصيبت ها، سختي ها و شكست هاي گوناگون برمي گردد، بدون آن كه تعادل رواني سلامت روحي خود را از دست دهد. اين حالت جز با اين باور تحقق نخواهد يافت كه هرچه انسان بدان دچار مي شود به قضاي الهي و از باب آزمايش و ابتلا اوست؛ و اين كه تنها او قادر به دفع شر وضرر است و بايد به خداوند اتكا نمايد؛ چه بسا آن شر و مصيبت دريچه اي به سوي خير وسعادت ابدي او باشد.(بقره/ 156و 216). .2توانايي برشكيبايي و سختي ها؛ زيرا صبر و شكيبايي دربرابرسختي ها نشان دهنده سلامت رواني انسان است. انسان صابر به اين درجه از كمال دست يافته است كه همه اين سختي ها براي رهايي و آزاد سازي توانايي هاي بالقوه اي است كه دراو نهاده شده است؛ و اين توان و قدرت نهان جز به هنگام بروز شدايد و سختي ها آشكار نمي شود. پس سختي ها را ابزاري براي خروج توانمندي ها از قوه به فعليت مي بيند و اين كه با اين شيوه توان و تعقل و خردش فزوني يافته و استعدادهاي نهفته اش آشكار مي شود (بقره /155) درحقيقت صبر و شكيبايي دربرابر شدايد و سختي ها نشان دهنده سلامتي ايمان و تعادل شخصيتي اوست كه با به كارگيري از توان وقدرت نهفته مي تواند راه كار مناسبي براي برون رفت ازآنها يافته و عمل صالح و درستكاري نيم ديگر از ايمان خويش را آشكار سازد؛ زيرا ايمان كامل درسلامت عقيده و عمل صالح است كه صبر و شكيبايي نشانگر بخش نخست يعني سلامت عقيده و نيز عمل صالح و درست درحل مشكل نشان دهنده كمال ايمان اوست. 3- توانايي و درك درست آينده و خوش بيني به آن؛ زيرا كسي كه از سلامت روان برخوردار است و آينده اميدوار است و هدف از زندگي را تلاش براي درك محبوب و لقاء الله مي بيند؛ از اين روسختي ها را ابزاري براي رسيدن به آينده اي روشن مي يابد كه «ان مع العسر يسرا» (انشراح /4) با هر رنجي آساني است و پايان شبه سيه سپيد است.
ب- خودكفايي و استقلال درفعاليتها و بهره گيري از نتايج: يكي ديگر از نشانه هاي اثباتي سلامت و روح و روان آدمي، خودكفايي و استقلال دركارها و بهره گيري از نتايج درست آن است، به اين معنا كه برپايه آنچه تواناييهاي فرد و امكانات و مهارت هايش اجازه مي دهد در كار خويش استقلال را حفظ نمايد. از راه كار و استقلال درعمل فرد مي تواند به اهداف حياتي خويش دست يابد.(يس/ 35).
ج- خشنودي از خود و ديگران: يكي ديگر از نشانه هاي سلامت روان آن است كه انسان از خود، استعداد، امكانات و توانايي هاي خدادادش خرسند و خشنود باشد و شكر و سپاس آن را به جاي آورد. سپاس و خرسندي ازاين نعمت ها بهره گيري درست و كامل از آنهاست. كسي كه از خود و نعمت هايش خرسند وخشنود نباشد همواره در آرزوي چيزي خواهد بود كه گاه برون از توان اوست، از اين رو دچار حسد، افسردگي و مانند آن مي گردد. كسي كه از خود و نعمت هاي خود خشنود و خرسند است نه تنها سپاس گزار آن مي شود بلكه اعتماد و عزت نفس در او افزايش مي يابد كه اين مسايل موجب آرامش وي مي شود. اعتماد و عزت نفس موجب اين مي شود كه همكاري و تعامل با ديگران نيز در او شدت يافته و از ديگران بيش از آنچه هستند متوقع نباشد.
د- توانايي بر كنترل نفس: كسي كه از تعادل رواني و سلامت روحي برخوردار است، مي تواند بر كشش ها و گرايش هاي شهواني كنترل داشته باشد و آنها را در جهت اهداف عالي خود بكار گيرد. نه تنها غرايز خويش را سركوب نمي كند بلكه با كنترل و هدايت آنها به بهترين شيوه آن قوا و غرايز را به خدمت خود درمي آورد. و غرايز نفساني را نعمت هاي دنيايي براي تكامل و رشد خود مي يابد.
(آل عمران/ 14)
هـ- توانايي بر پذيرش مسئوليت: توانايي براي پذيرش مسئوليت ها يكي از مهمترين نشانه هاي سلامت رواني فرد از ديدگاه قرآن است. (حجر/ 92 و 93؛ نحل/ 93) پس هر فردي كه مسئوليت انديشه، عقيده، رفتار و گفتارش را بپذيرد، داراي سلامت رفتار است.
و - توانايي بر فداكاري و ايثار: از آنجايي كه انسان متعادل در ايمان و عمل ازسلامت رواني برخوردار است و به اصول توحيد در همه امور اعتقاد دارد و به آن پايبند مي باشد؛ در مقام عمل اين توان و قدرت را دارا مي باشد تا با بذل و بخشش به ديگران كمك نمايد و نيزاز جان و مال خود براي تكامل فردي واجتماعي جامعه ايماني اش بكوشد و در اين راه جانفشاني نمايد. (توبه/ 111؛ صف 10).
ز- توانايي بر ايجاد ارتباط درست با ديگران: كسي كه از سلامت روان برخوردار است به راحتي و آساني مي تواند با ديگران ارتباط برقرار نمايد و در رفع نيازهاي خود و ديگران با آنان همكاري كند. (مائده/ 2 و حجرات 10)، زيرا انسان همواره نيازمند به ديگران است. اين ارتباط و تعامل وهمكاري بايد بر پايه دوستي و اعتماد متقابل باشد.
ح- گزينش اهداف واقعي: يكي از شرايط سلامت رواني آن است كه فرد بتواند هدف واقعي و حقيقي را تشخيص داده و انتخاب نمايد و در انتخاب هدف دچار گمراهي نگردد از اين رو هدف هاي زودگذر را اصل قرار مي دهد. «انما الحيوه الدنيا لعب و لهو» (محمد/ 36)
ط- احساس به خوشبختي و سعادت: يكي از نشانه هاي بارز صحت و سلامت روان آن است كه فرد احساس خوشبختي و سعادت نمايد. (رك: علم النفس المعاصر في ضوءالاسلام، دكتر محمد محمود محمد، دارالشروق، جده، 1416، چاپ سوم؛ و نيز علم النفس الاسلامي العام و التربوي، دراسه مقارنه، دكتر محمد رشاد خليل، دارالقلم، كويت، 1407، چاپ اول)

پي نوشت:

1-اصول كلي بهداشت روان در اسلام، سيدابوالقاسم حسيني، 1374؛ بهداشت روان؛ جعفر بوالهري، نشر بشري، .1373
لینک به کیهان:http://www.kayhannews.ir/831024/6.htm
خلیل منصوری(با نام مستعار علي آقاخاني در کیهان چاپ شده است.)
دوشنبه 3 مهر 1391  11:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

قرآن و بهداشت روان

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن و علوم روز در حوزة روان‌شناسي (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

بنیادهای بهداشت روانی در رهنمودهای قرآن کریم

دریافت فایل pdf

دوشنبه 3 مهر 1391  11:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بهداشت رواني در قرآن

بهداشت رواني در قرآن

سيد على مرعشى*
مباحث بهداشت روانى در قرآن به نحو بسيار گسترده اى مطرح شده اند. اين مباحث شامل موضع قرآن نسبت به مقوله بهداشت روان , روان شناسى شخصيت سالم (psychology of healthy personality), انحراف از سلامت روانى و مكانيسم هاى بروز و روش هاى اصلاح آن, و نيز شيوه هاى ارتقاء سلامت روانى (mental health promotion) و رشد عاطفى و عقلانى است.
در اين مقاله عنوان اول يعنى موضع قرآن نسبت به بهداشت روان, و عنوان دوم; يعنى روان شناسى شخصيت سالم در قرآن, به استناد آيات كريمه و با استفاده از تفاسير معتبر مورد بحث قرار گرفته اند.
موضع قرآن نسبت به مقوله بهداشت روانى

حتى يك نگاه اجمالى و سطحى به آيات قرآن نشان مى دهد كه سلامت روانى انسان يك موضوع بسيار اساسى در سراسر اين كتاب الهى است. اما براى اثبات اين كه هدف گيرى اصلى قرآن, بهداشت روانى است لازم است به نكات زير توجه شود:

1 . شرط رستگارى اخروى بهداشت روانى است:

ييوم لا ينفع مال ولا بنون الا من اتى الله بقلب سليم (شعراء:89); روز جزا آن روزى است كه مال و فرزندان سودى نمى بخشد و تنها آن كس كه با سلامت روانى به نزد خدا آمده باشد اين امر به حال او فايده خواهد داشت.
ييا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضيه مرضيه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى(فجر: 27 تا30 ); اى روان آرام به سوى پروردگار خود بازگرد در حالى كه راضى هستى و از تو رضايت وجود دارد و به جمع بندگان خاص من و به بهشت من داخل شو.
قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها (شمس: 9و10); هركس كه جان خود را از انحراف پيراست رستگار شد و هركس كه آن را بيالود زيان كار شد.
2 . قرآن فلسفه ايمان و هدف آن را (رشد عاطفى و عقلانى) معرفى مى كند و خلاف آن را قرين عقب افتادگى عاطفى و عقلانى مى داند:
فليستجيبوا لى و ليؤمنوا بى لعلهم يرشدون(بقره:186); بندگان بايد مرا اجابت كنند و به من ايمان بياورند تا رشد يابند.
و من يرغب عن مله ابراهيم الا من سفه نفسه(يقره: 130); چه كسى از آيين ابراهيم روگردان مى شود جز آن كه جان خود را به ورطه بى خردى انداخته باشد.
3 . سرشت انسان الهى است, لذا به پرستش خداوند نياز دارد و اين نياز در طول زمان تغيير نمى كند, ناديده گرفتن نيازهاى سرشتى نيز به سلامت روانى آسيب مى زند. از اين رو فلسفه پرستش خدا پاسخ به يك نياز سرشتى و حفظ و ارتقاء بهداشت روانى است:
فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله(روم: 30); پيوسته رو به سوى دين پاك خداوند داشته باش كه انسان ها را بر آن سرشته است و خلقت خدا مبدل نخواهد شد.
4 . حتى دستوراتى مانند بخشش به ديگران نيز داراى فلسفه بهداشت روانى است:
الذين ينفقون امولهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتاً من انفسهم(بقره: 265); آنان كه اموال خود را براى خشنودى خدا و ثبات روانى خويش انفاق مى كنند.
5 . از آن جا كه انسان و حيات او يكى از محورهاى اساسى بحث در قرآن كريم است, لذا نمى تواند نسبت به روان شناسى و بهداشت روانى انسان فاقد موضع باشد. در واقع قرآن را بايد كاتالوگ انسان دانست كه از سوى خالق انسان فراهم شده است. به زبان علوم بهداشتى, اين كتاب يك راهنماى اسلوب زندگى (life style) براى دست يابى به سلامتى به طور اعم و سلامت روانى به طور اخص مى باشد:
لقد انزلنا اليكم كتاباً فيه ذكركم افلا تعقلون (انبياء:10); به واقع كتابى را به سوى شما فرو فرستاديم كه ياد شما در آن است آيا تعقل نمى كنيد؟
6 . علم به كليه حقايق در نزد خداست و اگر مبحث بهداشت روانى شاخه اى از علوم و معارف است لاجرم به طور اكمل و به نحو صحيح در نزد خدا موجود است:
قل انما العلم عند الله و انما انا نذير مبين(ملك:26 ); بگو حقيقت آن است كه تمامى دانش در نزد خداست و من ترساننده اى هستم و بس.

روان شناسى شخصيت سالم در قرآن

اساساً ويژگى هاى شخصيتى را در سه بخش مى توان مطالعه كرد:
1. ويژگى هاى شناختى (cognitive)
2. ويژگى هاى عاطفى (emotional)
3. ويژگى هاى رفتارى (behavioral)
ويژگى هاى شناختى شامل نگرش ها, اعتقادات, جهان بينى, و اصول تفكر هستند. ويژگى هاى عاطفى كه بر مبناى ويژگى هاى شناختى پديد مى آيند شامل عواطف, هيجانات, احساسات, گرايش ها, و دلبستگى ها مى باشند. ويژگى هاى عاطفى به نوبه خود زمينه و علت بروز ويژگى هاى رفتارى و الگوهاى عمل كرد هستند. اينك ويژگى هاى شناختى, عاطفى و رفتارى شخصيت سالم را از نظر قرآن بررسى مى كنيم.

1 . ويژگى هاى شناختى

اين مبحث را مى توان در چهار قسمت كلى بررسى كرد: ويژگى هاى شناختى و شيوه هاى استنباط, نوع شناخت نسبت به مبداء جهان, نوع شناخت نسبت به محيط (جهان پيرامون), و نوع شناخت نسبت به خود.

الف. ويژگى هاى شناختى و شيوه هاى استنباط

ـ پيرو ظن و گمان نيست: ان الظن لايغنى من الحق شيئا (يونس:36 ); و لا تقف ما ليس لك به علم(سراء :36).
ـ از بدگمانى پرهيز مى كند و پارانوئيد نيست: يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم (حجرات:12).
ـ اهل تعقل, تحليل, و استنتاج منطقى است: قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا ( سباء:46 ); و يريكم اياته لعلكم تعقلون (بقره:73 ); ان شر الدواب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون ( انفال:22).
ـ اهل تحقيق, بحث, تضارب آراء و گفت وگوى سالم به منظور كشف حقيقت است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب (زمر:18).
ـ به حق اصالت مى دهد نه به اكثريت: و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون ( انعام:116 ); انه الحق من ربك و لكن اكثر الناس لايؤمنون( هود:17).

ب. نوع شناخت نسبت به مبدأ جهان

ـ به بيان قرآن, شخصيت سالم جهان را داراى منشاء واحدى مى داند كه نه تنها آن را به وجود آورده: الله خالق كل شىء (زمر:62), بلكه به طور لايزال آن را اداره مى كند: وهو على كل شىء وكيل (زمر:62 ); و هو رب كل شىء (انعام:164).
ـ به اين منشاء مى توان اتكاء كرد, اما به غير او نمى توان: و توكل على الله وكفى بالله وكيلا (نساء:81).
ـ او مظهر قدرت و مهربانى است, لذا مى توان بر او اعتماد كرد: و توكل على العزيز الرحيم (شعراء:217).
ـ او درستى را بر نادرستى ترجيح مى دهد در نتيجه اگر فرد درستى پيشه كند خدا او را موفق مى كند: انى توكلت على ربى و ربكم ما من دابه الا هو اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم ( هود:65).
ـ او بر چنين كارى قادر است, زيرا سررشته همه كارها در دست اوست: ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير :(ممتحنه:4 ); الا الى الله تصير الامور (شورى:53 ); ولله غيب السموات والارض و اليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغافل عما تعملون (هود:123).
ـ تسلط او به جهان چنان است كه حد و مقدار هر چيز را او تعيين مى كند :و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم (حجر:21 );انا كل شىء خلقناه بقدر ( قمر:49).
ـ او فعال بلامنازع است: ان الحكم الا لله عليه توكلت و عليه فليتوكل المتوكلون (يوسف:67 ); ويفعل الله ما يشاء (ابراهيم:27).
ـ در افعال خود به كسى حساب پس نمى دهد, اما همه بايد حساب كارهاى خود را به او پس دهند :لايسئل عما يفعل و هم يسئلون (انبياء:23).
ـ اما اين همه قدرت او موجب خودكامگى و هوس بازى و انحراف از حق نيست و به كسى ستم نمى كند: ان ربى على صراط مستقيم (هود:56 ); ان الله لا يظلم مثقال ذره ( نساء:40 );و لا يظلم ربك احدا (كهف:49).
ـ در حقيقت او مهربانى را بر خود واجب كرده است: كتب على نفسه الرحمه (انعام:12).
ـ درخواست بندگانش را مى پذيرد و به آنها نزديك است: و اذا سئلك عبادى عنى فانّى قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان (بقره:186).
ـ از بسيارى از جرائم بندگان مى گذرد: او يوبقهن بما كسبوا و يعف عن كثير (شورى:34).
ـ او توبه پذير و مهربان است و كسانى كه در صدد جبران بدى هاى خود برآيند مشمول گذشت و پذيرش او مى شوند: الا الذين تابوا واصلحوا و بيّنوا فاولئك اتوب عليهم و انا التواب الرحيم ( بقره:160).
ـ با اين حال او در كمين ستم كاران است: انّ ربك لبالمرصاد (فجر:14).
ـ و خيانت كاران را موفق نمى كند: و ان الله لا يهدى كيد الخائنين (يوسف:52).
ـ در او غفلت, خواب, فراموشى, اشتباه, زوال, و هر آن چه بوى عدم دهد, راه ندارد: فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغافل عما تعملون ( هود:123); الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنه و لا نوم (بقره:255 ); و ما كان ربك نسيّا (مريم:64 ); لا يضل ربى و لا ينسى ( طه:52 ); و توكل على الحى الذى لا يموت (فرقان:58).
ـ و بالاخره او برى از هر زشتى: سبحن الله عما يصفون (صافات:159); و منشاء هر زيبايى است: الحمدلله رب العالمين (حمد:2).

ج. نوع شناخت نسبت به محيط

ـ شخصيت سالم مجموعه جهان و وقايع آن را پوچ و باطل و بى هدف نمى داند: الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموت والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار (آل عمران:191).
ـ دنيا را محل تلاش و كار و بهره بردارى صحيح مى داند: ومن رحمته جعل لكم الليل والنهار لتسكنوا فيه ولتبتغوا من فضله ولعلكم تشكرون (قصص:73 ); واخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل الله (مزمل:20 ); وابتغ فيما اتيك الله الدار الاخره ولا تنس نصيبك من الدنيا ( قصص77).
ـ اما دنيا را شايسته دلبستگى نمى داند, زيرا مرحله اى موقتى بوده و در مقايسه با آخرت ناچيز است :ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخره فما متاع الحيوه الدنيا فى الاخره الا قليل (توبه:38 ); ان الذين لايرجون لقاءنا ورضوا بالحيوه الدنيا واطمأنوا بها والذين هم عن ايتنا غافلون ( يونس:7 ); المال والبنون زينه الحيوه الدنيا والبقيت الصلحت خير عند ربك ثوابا و خير املا ( كهف:46).
ـ او بلايا را عامل امتحان و تكامل مى داند: واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمت فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما ( بقره:124 ); ولنبلونكم بشىء من الخوف والجوع ونقص من الاموال والانفس والثمرات وبشر الصابرين ( بقره:155).
ـ ارزيابى او از رويدادها به آرامش روانى وى آسيب نمى زند, زيرا مى داند كه چه بسا وقايع ناخوشايند كه خير هستند و چه بسا امور دوست داشتنى كه شرّند. به علاوه هيچ مصيبتى رخ نمى دهد مگر آن كه قضاى الهى آن را از پيش مقدر كرده باشد: وعسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم ( بقره:216 ); ما اصاب من مصيبه فى الارض و لا فى انفسكم الا فى كتاب من قبل ان نبرأها ان ذلك على الله يسير ( حديد:22).
ـ مشكلات و سختى ها را قرين و مقدمه آسايش و گشايش مى داند و همواره اميدوار است: ان مع العسر يسرا ( شرح:6 ); سيجعل الله بعد عسر يسرا ( طلاق:7 ); و لا تيأسوا من روح الله انه لا ييأس من روح الله الا القوم الكفرون ( يوسف:87).
ـ نيايش و دعا را در رويدادهاى جهان مؤثر مى داند: وقال ربكم ادعونى استجب لكم ( غافر:60 ); امن يجيب المضطر اذا دعاه ويكشف السوء ( نمل:62).
ـ ثروت و امكانات مادى را به خودى خود عامل خوش بختى نمى داند: فلا تعجبك امولهم ولا اولدهم انما يريد الله ليعذبهم بها فى الحيوه الدنيا و تزهق انفسهم وهم كفرون ( توبه:55).
ـ نژاد و قوميت را عامل برترى نمى داند: يا ايها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم ان الله عليم خبير ( حجرات:13).

د. نوع شناخت نسبت به خود

ـ محدوديت هاى خود را مى پذيرد و از خود به اندازه توانش انتظار دارد و همين ديدگاه را نيز نسبت به ديگران دارد: لاتكلف نفس الا وسعها (بقره:233).
ـ در عين حال خود و هر انسان ديگر را مسئول اعمال خويش مى داند: الا تزر وازره وزر اخرى وان ليس للانسان الا ما سعى ( نجم:38 و39).
ـ خود را مبرى از عيوب نمى داند و نقاط ضعف خود را مى پذيرد: وما ابرىء نفسى ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحيم ( يوسف:53).
ـ در عين حال به ارزش وجودى خود احترام مى گذارد و خود را جانشين خداوند در زمين مى داند. خود و ساير هم نوعان خود را موجودات تصادفى ندانسته, بلكه موجوداتى ارزش مند, انتخاب شده, برگزيده, و داراى رسالت مى داند: انى جاعل فى الارض خليفه (بقره:30).
ـ خودشناسى داشته و ويژگى هاى خود را شناسايى مى كند و دچار خود فراموشى و از خود بيگانگى نمى شود: و فى الارض ايات للموقنين و فى انفسكم افلا تبصرون ( ذاريات:20 و21 ); ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفسقون ( حشر:19 ); يا ايها الذين امنوا عليكم انفسكم ( مائده:105).
ـ حيات خود را هدف مند مى داند و نه پوچ و بى هدف و رنج و تعب را به عنوان امور اجتناب ناپذير زندگى مى پذيرد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ( انشقاق:6).
ـ او مرگ را پايان زندگى نمى داند, بلكه آن را يك مرحله طبيعى و اجتناب ناپذير از زندگى محسوب مى كند و معتقد است كه مرگ به دنبال يك زندگى سالم چيز ترسناكى نيست: كل نفس ذائقه الموت ثم الينا ترجعون ( عنكبوت:57 ); اينما تكونوا يدرككم الموت ولو كنتم فى بروج مشيّده ( نساء:78 ); ولئن قتلتم فى سبيل الله او متّم لمغفره من الله و رحمته خير مما يجمعون. ولئن متّم او قتلتم لالى الله تحشرون ( آل عمران: 157 و158 ); ايجب الانسان الّن نجمع عظامه بلى قادرين على ان نسوى بنانه ( قيامه:3و4 ); كيف تكفرون بالله وكنتم امواتا فأحيكم ثم يميتكم ثم يحييكم ثم اليه ترجعون ( بقره:28).

2 . ويژگى هاى عاطفى

ـ شخصيت سالمى كه مورد نظر قرآن كريم است شرط شاد بودن را نداشتن مشكل نمى داند, اما در عين حال چيزى او را ذوق زده و مغرور نمى كند به عبارت ديگر از دست دادن و به دست آوردن او را چندان دچار استرس نمى كند: لكيلا تأسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما اتيكم والله لا يحب كل مختال فخور ( حديد:23 ); فلمّا جائهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم وحاق بهم ما كانوا به يستهزئون ( غافر:83).
ـ سرخوش و ذوق زده و مانياك (manic) نيست لذا تفكر بزرگ منشى و فخرفروشى ندارد: اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين ( قصص:76 ); انه لفرح فخور ( هود:10 ); لاتحسبن الذين يفرحون بما أتوا و يحبون ان يحمدوا بما لهم يفعلوا فلا تحسبنهم بمفازة من العذاب و لهم عذاب اليم ( آل عمران:188 ); والله لا يحب كل مختال فخور (حديد:23).
ـ افسردگى و اضطراب ندارد: فإما يأتينكم منى هديً فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( بقره:38 ); بلى من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عند ربه و لا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( بقره:112 ); و ما نرسل المرسلين الا مبشرين و منذرين فمن أمن و اصلح فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ( انعام:48 ); الا ان اولياء الله لا خوف عليهم ولا هم يحزنون ( يونس:62).
ـ در مجموع از احساس امنيت و آرامش برخوردار است: الذين امنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ( انعام:82).
ـ مهار تمايلاتش را در دست دارد: و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ( نازعات:40).
ـ لذا مى تواند خشم خود را خاموش كند, از خشونت بپرهيزد, از بدى هاى ديگران بگذرد و حتى در مقابل, به آنها نيكى كند و كينه در دل نگيرد: و الكاظمين الغيظ والعافين عن الناس والله يحب المحسنين ( آل عمران:134).
ـ حسادت نمى كند و كمال گرا و برترى طلب نيست: ام يحسدون الناس على ما اتيهم من فضله ( نساء:54 ); ولا تتمنوا ما فضل الله به بعضكم على بعض ( نساء:32 ); و ان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ( يونس:83).
ـ تملق پذير نيست: يريدون ان يحمدوا بما لم يفعلوا ( آل عمران:188).
ـ احساس گناه (guilt feeling) از نوع تخريبى ندارد, زيرا راه جبران اشتباهات را مسدود نمى داند, لذا احساس گناه او از نوع سازنده و در جهت جبران خطاها است: و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصرّوا على ما فعلوا و هم يعلمون ( آل عمران:135 ); ان الحسنات يذهبن السيئات ( هود:114 ); قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه هو الغفور الرحيم ( زمر:53).
ـ به توانايى ها و امكانات خود مغرور نيست و احتمال عدم موفقيت را در نظر مى گيرد: ولا تقولن لشىء انى فاعل ذلك غدا الا ان يشاء الله ( كهف: 23 و24).
ـ اگر چيزى را فراموش كرد مضطرب يا اندوهناك نمى شود: لايكلف الله نفسا الا وسعها لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت ربنا لاتؤاخذنا ان نسينا او اخطأنا ( بقره:286 ); واذكر ربك اذا نسيت و قل عسى ان يهدين ربى لاقرب من هذا رشدا ( كهف:24 ) كه بر طبق برخى از تفاسير اين آيه نيز به همين معنا است.
ـ احساس حقارت ندارد, بلكه احساس ارزش مند بودن دارد, ارزيابى وى از خود (self steam) مثبت است و در نتيجه به خود و ديگران احترام مى گذارد: لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم ( تين:4 ); ثم انشأناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين ( مؤمنون:14 ); انى جاعل فى الارض خليفه ( بقره30).
ـ اما اين احساس ارزش مند بودن منجر به خود بزرگ بينى نمى شود: انه لا يحب المستكبرين ( نحل:23 ); ساصرف عن اياتى الذين يتكبرون فى الارض بغير الحق ( اعراف:146 ); كذلك يطبع الله على كل قلب متكبر جبار ( غافر:35 ); ان الذين يجادلون فى ايات الله بغير سلطان اتيهم ان فى صدورهم الا كبر ما هم ببلغيه فاستعذ بالله انه هو السميع البصير ( غافر:56).
ـ به طور كلى ديگران را دوست دارد و مهربان, خيرخواه و خوش نيت است: وتواصوا بالمرحمه (بلد:17 ); رحماء بينهم ( فتح:29 ); ولو كنت فظا غليظ القلب لانفظوا من حولك ( آل عمران:159).
ـ به خدا اعتماد و توكل دارد: و ما عندالله خير وابقى للذين امنوا وعلى ربهم يتوكلون ( شورى:36).
ـ خداوند را به شدت دوست دارد: والذين امنوا اشد حبا لله ( بقره:165).
ـ با پديده سوگ (grief reaction) كنار مى آيد: الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون ( بقره:156).
ـ مسئله مرگ براى او حل شده و در او اضطراب ايجاد نمى كند :ولئن متم او قتلتم لالى الله تحشرون ( آل عمران:158).

3 . ويژگى هاى رفتارى

ـ از اظهارنظر درباره چيزى كه نمى داند پرهيز مى كند: اذ تلقونه بالسنتكم و تقولون بافواهكم ما ليس لكم به علم و تحسبونه هيناً و هو عندالله عظيم ( نور:15 ); فلم تحاجّون فيما ليس لكم به علم ( آل عمران:166 ); و ما لهم به من علم ان يتبعون الاّ الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئاً ( نجم:28 ); و قالوا ما هى الاّ حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الاّ الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الاّ يظنون ( جاثيه:24).
ـ تشنه آموختن به منظور رشد (self actualization) است: قال له موسى هل اتبعك على ان تعلمن مما علّمت رشدا ( كهف:66).
ـ پيش داورى نمى كند و اهل تحقيق است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ( زمر:18).
ـ حق را مخفى نمى كند و مى گويد حتى اگر بر عليه خود يا نزديكانش باشد: ولا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق وانتم تعلمون ( بقره:42 ); يا ايها الذين امنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله و لو على انفسكم او الوالدين والاقربين ( نساء:135); و اذا قلتم فاعدلوا ولو كان ذا قربى ( انعام:152).
ـ رفتار وى با شناخت و عواطف او هماهنگى و سازگارى دارد لذا دو رنگى, ريا و نفاق ندارد. رو راست و راست گو است: ليجزى الله الصادقين بصدقهم ( احزاب:24 ); يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون كَبُر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون ( صف:2و3 ); يقولون بافواههم ما ليس فى قلوبهم والله اعلم بما يكتمون ( آل عمران:167).
ـ اهل رعايت حد و مرزها و قوانين است: ان الله مع الذين اتقوا والذين هم محسنون ( نحل:128 ); و لو اَنّ اهل القرى امنوا واتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء والارض ( اعراف:96).
ـ حتى اگر در تنگنا بيفتد دست به ستم يا قانون شكنى نمى زند: ومن يتق الله يجعل له مخرجا ( طلاق:2).
ـ در مشكلات وقار و صبر خود را از دست نمى دهد: والصابرين فى البأساء والضراء و حين البأس ( بقره:177 ); فصبر جميل ( يوسف:18 ); فاصبر صبرا جميلا ( معارج:5).
ـ ضمن سازگارى با محيط در حد توان به رفع اشكالات محيط مى پردازد: ان اريد الا الاصلاح ما استطعت ( هود: 88).
ـ براى جبران اشتباهاتش تلاش مى كند: انما التوبه على الله للذين يعملون السوء بجهاله ثم يتوبون من قريب ( نساء:17).
ـ رفتار متكبرانه ندارد: ولا تصعّر خدّك للناس ولا تمش فى الارض مرحا ان الله لايحب كل مختال فخور ( لقمان:18).
ـ در حفظ حريم و احترام ديگران كوشا است, لذا غيبت, تمسخر, عيب جويى, و هرزه زبانى نمى كند حتى به بهانه شوخى: ولا تجسسوا ولا يغتب بعضكم بعضا ( حجرات:12 ); يا ايها الذين امنوا لايسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم ( حجرات:11 ); ولا تلمزوا انفسكم و لا تنابزوا بالالقاب ( حجرات:11).
ـ آن چه از ديگران انتظار دارد خودش عمل مى كند: اتأمرون الناس بالبر وتنسون انفسكم ( بقره:44).
ـ در تعامل با ديگران منصف است: و يا قوم اوفوا المكيال والميزان بالقسط ولا تبخسوا الناس اشيائهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين ( هود:85).
ـ كم فروشى يا كم كارى نمى كند: ويل للمطففين الذين اذا اكتالوا على الناس يستوفون و اذا كالوهم او وزنوهم يُخسِرون ( مطففين: 1تا3).
ـ مردم آزار و ضد اجتماعى (antisocial) نيست, از خشونت پرهيز مى كند و رفتار نرم و توأم با مهربانى دارد: والذين يؤذون المؤمنين والمؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتانا و اثما مبينا ( احزاب:58 ); فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفظوا من حولك ( آل عمران:159 ); والكاظمين الغيظ ( آل عمران:134).
ـ آرام سخن مى گويد و آرام رفتار مى كند: واقصد فى مشيك واغضض من صوتك ان انكر الاصوات لصوت الحمير ( لقمان:19).
ـ آسايش ديگران را بر آسايش خود ترجيح مى دهد: ويؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة ( حشر:9).
ـ سخاوت مند و دست و دل باز است: و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون ( حشر:9).
ـ اما از حق خود دفاع مى كند: لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان الله سميعا عليما ( نساء:148 ); ولمن انتصر بعد ظلمه فاولئك ما عليهم من سبيل ( شورى:41 ); لاتَظلِمون ولا تُظلَمون ( بقره:279 ); اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير ( حج:39 ); والذين اذا اصابهم البغى هم ينتصرون ( شعر:ا39).
ـ و اگر نتواند حق خود را بگيرد, از جايگاه ظلم بيرون مى رود (هجرت): والذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنيا حسنه و لاجر الاخره اكبر لو كانوا يعلمون ( نحل:41).
ـ از مظلوم دفاع مى كند: وما لكم لاتقاتلون فى سبيل الله والمستضعفين من الرجال والنساء والولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنك وليا واجعل لنا من لدنك نصيرا ( نساء:75).
ـ اگر به او بدى شود حداكثر به همان اندازه پاسخ مى دهد نه بيشتر: فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ( نحل:126).
ـ اما ترجيحا از بدى ديگران مى گذرد:ولئن صبرتم لهو خير للصابرين ( نحل:126 ); ولمن صبر و غفر ان ذلك من عزم الامور ( شورى:43).
ـ و در حالت بهتر بدى را با خوبى پاسخ مى دهد: و يدرءون بالحسنة السيئة ( رعد:22 و قصص:54).
ـ به ديگران نيكى مى كند و نيكى آنان را با نيكى پاسخ مى دهد: ان الله يأمر بالعدل والاحسان ( نحل:90 ); هل جزاء الاحسان الا الاحسان ( رحمن:60).
ـ و ترجيحاً نيكى ديگران را با نيكى بالاترى پاسخ مى دهد: و اذا حيّيتم بتحيّة فحيّوا باحسن منها او ردّوها ان الله على كل شيئ حسيبا ( نساء:86).
ـ اگر به كسى نيكى كرد او را با منت نمى آزارد: يا ايها الذين امنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن والاذى ( بقره:264 ); ولا تمنن تستكثر ( مدثر:6).
ـ براى افزايش احساس ارزش مندى خود, ديگران را تحقير نمى كند: فاستخف قومه فاطاعوه ( زخرف:54).
ـ رفتار نمايشى ندارد: و لا تكونوا كالذين خرجوا من ديارهم بطرا و رئاءالناس ( انفال:47 ); الذين هم يرائون ( ماعون:6).
ـ اجتماعى است و تك روى و انزوا ندارد: واعتصموا بحبل الله جميعا ولا تفرقوا ( آل عمران:103).
ـ به نحو مؤثر ارتباط برقرار مى كند و يك شنونده فعال (active listener) است: الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه ( زمر:18) جالب آن است كه در اين آيه به جاى كلمه يسمعون (شنيدن) از كلمه يستمعون (گوش دادن) استفاده شده است كه نشان دهنده شنيدن فعال (active listening) مى باشد.
ـ جا را براى حضور اجتماعى ديگران تنگ نمى كند: يا ايها الذين امنوا اذا قيل لكم تفسّحوا فى المجالس فافسحوا يفسح الله لكم ( مجادله:11).
ـ استقلال فكرى دارد: و لا تتبع اهوائهم عما جائك من الحق ( مائده48: ); و ان تطع اكثر من فى الارض يضلوك عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن وان هم الا يخرصون ( انعام:116 ); و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و كبراءنا فاضلونا السبيلا ( احزاب:67 ); اذ تبرأ الذين اتُّبعوا من الذين اتَّبعوا و رأوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب ( بقره:166).
ـ در عين حال استبداد رأى ندارد و از مشورت ديگران بهره مند مى شود: و امرهم شورى بينهم ( شورى:38).
ـ رفتار برترى جويانه ندارد: تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا والعاقبه للمتقين ( قصص:83 ); وان فرعون لعال فى الارض و انه لمن المسرفين ( يونس:83).
ـ نسبت به امانت و قول خود متعهد است: وهم لاماناتهم وعهدهم راعون ( مؤمنون:8 و معارج:22 ); واوفوا بالعهد ان العهد كان مسئولا ( اسراء:34 ); بلى من اوفى بعهده و اتّقى فان الله يحب المتقين ( آل عمران:76 ) والموفون بعهدهم اذا عاهدوا ( بقره:177).
ـ خيانت نمى كند: و ان الله لا يهدى كيد الخائنين ( يوسف:52).
ـ براى خودكفايى مالى تلاش مى كند: و هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه و اليه النشور ( ملك:15 ); لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون ( نحل:14 ); و اخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل الله ( مزمل:20).
ـ اما بيش از حد مال اندوزى نمى كند (عامل استرس): والذين يكنزون الذهب والفضة ولا ينفقونها فى سبيل الله فبشرهم بعذاب اليم ( توبه:34 ); الهيكم التكاثر ( تكاثر:1).
ـ براى خود محدوديت هاى ساختگى و من درآوردى قائل نمى شود و خود را از نعمت هاى پاكيزه دنيا محروم نمى كند: يا ايها الذين امنوا لا تحرّموا طيبات ما احل الله لكم ( مائده:87 ); قل من حرّم زينة الله التى اخرج لعباده والطيبات من الرزق (اعراف:32).
ـ هدف اصلى او در بهره گيرى از نعمات دنيوى سعادت اخروى است: وابتغ فيما اتيك الله الدار الاخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا ( قصص:77).
ـ در غذاى مصرفى خود دقت مى كند و هر چيزى را نمى خورد: يا ايها الذين امنوا كلوا من طيبات ما رزقناكم واشكروا لله ان كنتم اياه تعبدون ( بقره:172).
ـ به خصوص از مصرف موادى كه انديشه را مختل مى كنند (مانند الكل) خوددارى مى كند: انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة والبغضاء فى الخمر والميسر ويصدكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل انتم منتهون ( مائده:91).
ـ پرخورى و شكم بارگى نمى كند: و كلوا واشربوا ولاتسرفوا انه لا يحب المسرفين ( اعراف:31).
ـ روابط جنسى تنظيم شده و كنترل شده اى دارد: والذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فانهم غير ملومين فمن ابتغى وراء ذلك فاؤلئك هم العادون ( مؤمنون: 5 تا8).
ـ چشم چرانى نمى كند (يك انحراف شناخته شده روانى): و قل للمؤمنين يغضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم ان الله خبير بما تصنعون و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن ( نور:30و31).
ـ متقابلاً از خودنمايى تحريك آميز هم پرهيز مى كند: و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها وليضربن بخمرهن على جيوبهن ( نور:31 ); ولا يضربن بارجلهن لعلكم ما يخفين من زينتهن ( نور:31 ); فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض ( احزاب:32).
ـ از مزاياى روانى تشكيل خانواده بهره مند مى شود: و من اياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها وجعل بينكم مودة و رحمة ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون ( روم:21).
ـ براى كنترل احساسات جنسى خود از مكانيسم هاى دفاعى (defense mechanisms) مانند سركوب (repression) استفاده نمى كند, بلكه مكانيسم هاى تطابق (coping mechanisms) را به كار مى بندد; يعنى در صورت امكان اين غريزه را به طريق سالم ارضا مى كند (حل مسئله با مكانيسم تطابقى تسلط و مهارت) و در غير اين صورت, از مكانيسم هاى تطابقى ديگرى مانند تصعيد و تعليه (sublimation) و دين گرايى (religious coping) استفاده مى كند (وانكحوا الايامى والصالحين من عبادكم وامائكم ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله والله واسع عليم وليستعفف الذين لايجدون نكاحا حتى يغنيهم الله من فضله (نور: 32 و33 ); ومن يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لايحتسب و من يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيئ قدرا ( طلاق:2و3).
ـ اما با غير هم مسلك خود ازدواج نمى كند (به دليل عوارض روانى براى زوجين و فرزندان كه در جاى خود اثبات شده است): ولا تنكحوا المشركات حتى يؤمنّ ( بقره:221 ); ولا تنكحوا المشركين حتى يؤمنوا ( بقره:221).
ـ به نظافت و بهداشت فردى اهميت مى دهد: و ثيابك فطهر. والرجز فاهجر ( مدثر:4و5 ); ويحب المتطهرين ( بقره:222).
ـ سحرخيز است: والمستغفرين بالاسحار ( آل عمران:17).
ـ رفتارهاى خودتخريبى, خودآزارى, و خودكشى ندارد: ولاتقتلوا انفسكم ( نساء:29).
ـ از آثار روانى انفاق بهره مند مى شود: و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتا من انفسهم ( بقره:265).
ـ براى منابع ارزش قائل است و آنها را ريخت و پاش نمى كند: و لاتبذر تبذيرا ان المبذرين كانوا اخوان الشياطين ( اسراء: 26و27).
ـ در طول روز ساعاتى را به تمركز فكرى معنوى (transendental meditation) و نيايش مى گذراند: اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى و اقم الصلوه لذكرى ( طه:14).
ـ در اكثر حالات به ياد خداست: واذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون ( جمعه:10).
ـ اهل اتلاف وقت, لغو و بيهودگى نيست و از امور بى محتوى و بى نتيجه پرهيز مى كند: والذين هم عن اللغو معرضون ( مؤمنون:3 ); والذين لايشهدون الزور و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراما ( فرقان:72).
ـ از بى كارى پرهيز مى كند, اما هم زمان به كارهاى متعددى نمى پردازد (زيرا هر دو منبع استرس هستند) لذا با اتمام هر كار كار جديدى را آغاز مى كند: فاذا فرغت فانصب (انشراح:7).

نتيجه

شخصيتى با ويژگى هاى فوق بدون شك شخصيتى محبوب و دوست داشتنى خواهد بود و الگوى عينى آن در معصومين(ع) قابل مشاهده است. اين نكته در سوره مريم آيه96 بيان شده است. در اين آيه به طور فشرده از ويژگى هاى شناختى و رفتارى شخصيت سالم تحت عنوان ايمان و عمل صالح نام برده شده است (ان الذين امنوا وعملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن وُدّا; آنان كه ايمان آورده و اعمال شايسته داشته باشند به زودى خداوند آنان را محبوب دل ها خواهد ساخت).

پاورقيها:

* عضو افتخارى دفتر مطالعات اسلامى در بهداشت روان انستيتو روان پزشكى تهران و مركز تحقيقات بهداشت روان.
 
دوشنبه 3 مهر 1391  11:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عوامل ايجاد و سلب آرامش

عوامل ايجاد و سلب آرامش

علي جواهردهي

آن چه پرسش اين نوشتار را تشكيل مي دهد، اين مطلب است كه چرا آدمي پس از اين همه تلاش و كوشش كه به آسايش مي رسد آن را به سرعتي باورنكردني از دست مي دهد. چه علل و عوامل دروني و بيروني سبب مي شود كه آسايش از آدمي و يا جامعه اي سلب شود؟ در نهايت ديدگاه قرآن درباره علل و عوامل سلب آسايش چيست؟ مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

اهداف و مقاصد رفتاري انسان

انسان هماره دغدغه خوشبختي و سعادت دارد. تفسيري كه از اين كلمه از سوي همه فرهيختگان داده شده بيانگر آن است كه اگر براي انسان انگيزه هاي حركتي متعددي فرض شود كه به عنوان اهداف و مقاصد وي مورد نظر است، دو امر سرلوحه اين اهداف و مقاصد تلاش بشر است كه عبارتند از آرامش و آسايش است. از اين روست كه مقصد هر تلاشي و كوششي در وهله نخست دست يابي به امنيت هاي روحي و رواني و جسمي و جاني و مالي و در سطح بالاتر امنيت ملي و جهاني و در افق و كرانه اي دورتر امنيت و آرامش جاودانه در دنيا و آخرت است. در گام دوم انسان مي كوشد تا همه ابزارهاي آسايش خويش را فراهم آورد و از نظر غذايي و خورد وخوراك و خواب شرايطي را فراهم آورد كه بي رنجي يا در كم ترين رنجي همه آن چه نيازهاي جسمي او را برآورده مي سازد تامين باشد.
بر اين اساس است كه تمام ذهن و برنامه و تلاش هاي بشر مصروف فهم و درك و تحقق اين دو عنصر حياتي در زندگي است. محدوديت هاي دنيوي و عوامل متعدد دروني و بيروني همواره اين دو مقصد آدمي را حتي پس از دست يابي به آن مورد تهديد جدي قرار مي دهد. بسياري از انسان ها پس از دست يابي به آرامش و آسايش ناگهان دچار بحران مي شوند و آن چه را عمري براي آن تلاش كرده اند به يك باره از دست مي دهند.
مشكل مهم تر و اساسي تر اين است كه ظرفيت زندگي در دنيا به آدمي فرصت اين را نمي دهد تا درباره مفهوم آسايش و آرامش مطلق بينديشد؛ زيرا مرگ همه آن چه فراهم آورد به يك باره از وي سلب مي كند و او را به ديار نيستي مي برد. اين گونه است كه آدمي در حالتي از تضاد تلاش و بيهودگي دست و پا مي زند. از سويي خواسته اساسي و اصلي هر حركت و انگيزه تمام تلاش و كوشش بشر دست يابي به آسايش و آرامش و خوشبختي است كه پايدار نيست و در نهايت چيزي كه نصيب و بهره آدمي مي شود، اموري نسبي است كه از ثبات برخوردار نمي باشد و هر دم و آني ممكن است كه به تندباد رخدادها و حوادث طبيعي و غيرطبيعي از وي گرفته شود؟ ازاين روست كه انديشه جهان پايدار ديگر در آدمي تقويت شد و آموزه هاي وحياني پيامبران (ع) اين معنا را تشديد كرد. اين گونه است كه آدمي افزون بر طلب خوشبختي در دنيا در انديشه خوشبختي و سعادت پايدار در جهان ديگر فرو رفت و چاره جويي براي دست يابي به آن را هدف خويش قرار داد.

علل ايجادي آسايش

پيش از بيان علل و عوامل زوال آسايش و سلب آن، به نظر مي رسد كه لازم است تا نگاهي هر چند تند و گذرا به علل و عوامل ايجاد آن شود؛ زيرا يكي از علل و عوامل يا مجموعه آن ها ارتباط تنگاتنگي با علل ايجادي آن دارند؛ چون براي تحقق هر چيزي افزون بر عدم مانع وجود شرايط و مقتضيات ايجادي نيز لازم است. شايد علل ايجادي آرامش در آن اندازه نبوده است كه موجب بقاي آن در مراحل نهايي زندگي آدمي باشد. از اين روست كه در اين بخش نخست به خوانش تحليل قرآن درباره علل و عوامل ايجادي و تحقق آسايش پرداخته مي شود.

احسان و نيكوكاري

خداوند در آيه 58 سوره بقره و نيز 85 سوره مائده احسان و نيكوكاري به ديگري را از مهم ترين علل و عوامل دست يابي شخص و يا جامعه به آسايش برمي شمارد.
به نظر مي رسد كه هرجامعه در زماني به آسايش دست مي يابد كه بتواند سرمايه تلاش هاي خويش را به شكلي فراتر از توزيع عادلانه دراختيارديگري بگذارد و همگان از تلاش فردي وجمعي سود و بهره ببرند. در تفسيري كه قرآن براي احسان بيان مي كند به اين نكته توجه داده مي شود كه احسان و نيكوكاري به معناي بخشيدن هر نعمت و چيزي است كه ديگري بدان نياز دارد و بخشي از خواسته هاي مادي و معنوي او را برآورده مي سازد بلكه احسان در تحليل قرآني شامل هر نوع كمك و ياري رساندن به ديگري نيز مي شود. از اين رو مي توان گفت كه احسان به عنوان مهم ترين عامل همبستگي اجتماعي مورد توجه قرآن است و خداوند با تاكيد براحسان مي كوشد تا اين مفهوم را القا كند كه جامعه بدون احسان و نيكوكاري نمي تواند تحقق يابد واگر عنصر احسان ازجامعه اي سلب شود، اين عمل موجب مي شود جامعه از درون فرو پاشد؛ زيرا بي ياري و كمك و احسان ديگري جامعه نمي تواند نيازهاي خود را برطرف سازد و هر كسي به سويي مي رود كه با منافع جمعي و يا فردي ديگري در تضاد مي باشد.
عدالت در همه اشكال آن هرچند كه مي تواند تعادلي را ميان مردمان يك جامعه ايجاد كند ولي هرگز نمي تواند الفت و همبستگي و همدلي دروني جامعه را ايجاد و يا تضمين نمايد. نقش عدالت ولو عدالت قسطي كه عدالت مشهود و محسوس است مي تواند جامعه را در حالت تضاد منافع و درگيري هاي براساس قواعد عقل و حقوق از تشتت و درگيري حفظ نمايد ولي آن چه جامعه را به سوي همدلي و انسجام سوق مي دهد احسان است كه نوعي گذشت از حق و حقوق و رعايت حال ديگري وكمك و ياري به او بي چشم داشت چيزي است.
آيات بسياري بر احسان به سبب اين نقش و كار كرد مهم وتاثير گذار در فرآيند همدلي و انسجام اجتماعي تاكيد مي كنند و احسان و نيكوكاري و انجام كارهاي پسنديده به عنوان مهم ترين عمل از اعمال آدمي مورد توجه و ترغيب و تشويق قرار مي گيرد.
به هرحال گسترش احسان و نيكوكاري در سطح جامعه موجب مي شود تا همه افراد جامعه با تفاوت هاي طبيعي و غيرطبيعي درزندگي از يك آسايش نسبي برخوردار شوند. از اين روست كه خداوند احسان و نيكوكاري را براي دست يابي به آسايش فردي و جمعي به عنوان يكي از علل و عوامل مهم شناسايي و بيان مي كند.
خداوند در آيه 161 سوره اعراف با بيان اين كه كمك و ياري و احسان به ديگران نه تنها موجب كاهش توانايي هاي مادي و مالي شخص نمي شود بلكه باعث افزايش توان و قدرت مالي و مادي احسان كننده مي گردد مي كوشد تا مردم را به احسان ترغيب و تشويق نمايد؛ از اين رو در پايان آيه بر اين نكته تاكيد مي كند كه احسان و نيكوكاري به ديگران موجب مي شود تا خداوند بر احسان كنندگان از هر جهتي بيافزايد و بهره ايشان را افزايش دهد.
همين معنا نيز در آيه 26 سوره يونس با بيان پاداش عمل نيك بيان شده و توضيح داده شده كه شخص افزون بر پاداش احسان و بهره مندي از آن با بهره اضافي نيز مواجه و روبه رو خواهد بود كه آن فضل و عنايتي از سوي خداوند به نيكوكاران است.
خداوند در آيه 56 سوره يوسف مكنت و حكومت و قدرت يوسف را نتيجه احسان وي بر مي شمارد و با اشاره به داستان بني اسرائيل در آيه 6 و 7 سوره اسراء دست يابي به قدرت و شوكت جامعه يهودي را در زماني ريشه در احسان و نيكوكاري ايشان مي داند.
آيات بسياري چون آيه 89 سوره نمل و 34 سوره زمر و همچنين آيات 41 تا 44 سوره مرسلات براين نكته تاكيد و توجه مي دهد كه كاركرد احسان را درحوزه دست يابي فرد و يا جامعه به آسايش نمي بايست از نظر دور داشت؛ زيرا خداوند به نيكوكاران توجه ويژه اي داشته و آنان را به خواسته هايشان مي رساند به گونه اي كه با عنوان پاداش نيكوكاري هر آن چه را بخواهند خداوند براي آنان فراهم مي آورد.

پرداخت زكات

آيه 156 سوره اعراف يكي ديگر از علل و عوامل دست يابي به آسايش را پرداخت حقوق مالي از سوي مردم مي شمارد و با تاكيد بر واژه زكات بيان مي كند كه اگر فرد و يا جامعه اي بخواهد به آسايش دست يابد مي بايست افزون بر احسان و نيكوكاري به حقوق مالي ديگران در مال خويش كه خداوند به وديعت نهاده است توجه كند. خداوند در هر مالي زكاتي براي ديگران گذاشته است كه دست كم اين حق به شكل حقوق شرعي نسبت به سائلان و محرومان بارها تاكيد شده است. افزون بر اين حق عمومي نوعي ماليات بر اموال وضع شده است تا انسان ها با پرداخت آن ديگران را از فوايد نعمتي كه به آنان داده شده است بهره مند سازند. از اين روست كه خداوند پرداخت حقوق مالي از سوي شخص و يا افراد جامعه را عامل مهمي براي آسايش فردي و جمعي مي شمارد.
اين مطلب كه پرداخت حقوق مالي از علل و عوامل دست يابي به آسايش فردي و جمعي است بركسي پوشيده نيست. در پژوهش هاي ميداني كه از سوي جامعه شناسان غربي انجام شده اين معنا مورد تاكيد قرار گرفته است كه يكي از علل طغيان ها و شورش هاي اجتماعي شكاف عميق ميان دارا و ندار است. براين مبنا اگر دارندگان و سرمايه داران بخش كوچكي از اموال خويش را به فقيران و محرومان جامعه دهند هم خود به آسايش دست مي يابند و هم مردمان فقير و بينوا به نوايي مي رسند و از آسايش در سطح خود بهره مند مي گردند.
خداوند در آيه 55 سوره نور عمل صالح در كنار ايمان را زمينه ساز برخورداري انسان از خلافت الهي در زمين مي شمارد كه به معنا و مفهوم برخورداري وي به شكل جمعي از آرامش و امنيت در كنار آسايش است.

اعمال صالح

در تفسير قرآني عمل صالح هركار نيك و پسنديده اي است كه نقص و فسادي را بردارد. واژه صلاح در برابر فساد به اين معنا خواهد بود كه شخص با اين گونه كارها فساد و نقصي را مي زدايد و كاري خوب و تمامي را انجام مي دهد. براين اساس دستگيري مستمندان و نيازمندان جامعه به معناي جلوگيري از نقص و فسادي است كه در زندگي آنان راه يافته است. بنابراين با ازميان رفتن شرايط طغيان در افراد فقير و بينوا هم شخص به آسايش دست مي يابد و هم جامعه از فساد و گسترش آن جلوگيري به عمل مي آورد و شرايط عمومي براي آسايش جمعي فراهم مي آيد. اين معنا را مي توان از آيات ديگري چون 127 سوره انعام و 97 سوره نحل و 37 سوره سبا و 21 تا 24 سوره حاقه نيز به دست آورد هرچند كه اين آيات ناظر به نتايج اخروي دست يابي انسان به آسايش و آرامش ابدي در بهشت و آخرت است ولي به خوبي نشان مي دهد كه آثار و كاركردهاي آن به گونه اي است كه آسايش و آرامش ابدي و مطلقي را براي آدمي فراهم مي آورد. پس امري كه چنين تاثيرات شگرفي در بلند مدت دارد بي گمان در كوتاه مدت نيز مي بايست داراي آثار باشد كه آسايش فردي و جمعي اجتماع در جهان مادي دنيا نيز يكي از آن هاست.

ايمان و تقوا

خداوند در آيات 96 و 156 سوره اعراف و نيز 112 سوره مائده و 2 تا 4 سوره طلاق توضيح مي دهد كه يكي از راه هاي جلب محبت و رحمت الهي به سوي خود، داشتن تقوا و ايمان است. كسي كه اهل تقوا باشد از پلشتي ها و نابهنجاري ها پرهيز مي كند و در عمل انساني هنجاري و پاك و سالم است. اين افراد با چنين تفكر و نگرش و منش خود مي كوشند تا به گونه اي عمل كنند كه ديگران نيز از نعمت هاي خداوندي سود برند. با اين همه نفس تقوا و ايمان ايشان خود موجب جلب رحمت خاص مي شود و آسايش به سوي شخص بلكه جامعه جلب و جذب مي شود.
در آيات 21 سوره يونس و نيز 75 سوره مومنون و 50 سوره فصلت جلوه رحمت خداوندي را در زندگي بشر برخورداري از آسايش مي شمارد كه اين مطلب خود بيانگر آن است كه آدمي اگر بخواهد به اين جلوه رحمت الهي دست يابد بايد در زندگي اهل ايمان و تقوا باشد.

امنيت و آرامش

حضور امنيت و آرامش در جامعه از ديگر علل و عوامل جلب و جذب آسايش به سوي آن است كه در آيه 126 سوره بقره و نيز 112 سوره بقره و آيه 57 قصص بدان اشاره و تاكيد شده است. هيچ كسي درباره نقش مهم امنيت در جلب سرمايه گذاري ها و تلاش هاي فردي و جمعي شك و ترديدي ندارد ازاين رو به همين مقدار بسنده مي شود.
البته از آن جايي كه بسياري از مشكلات آدمي براساس تحليل و تفسير قرآن، به نوع بينش و نگرش او بازمي گردد و اين كه گناه و خطا و اشتباهات آدمي پيامدهاي خطرناكي براي او در زندگي دنيوي و اخروي دارد آيات بسياري نيز به نقش توبه (هود آيه 3) و استغفار و درخواست آمرزش از گناه و خطا و اشتباه (هود آيه 3 و نوح آيه 10 تا 12) اشاره مي كند؛ زيرا جامعه اي كه گناه در آن رواج دارد و يا شخصي كه گرفتار گناهي است مي بايست اميد اين را كه از آسايش برخوردار باشد از خود سلب كند؛ زيرا گناه موجبات خشم الهي را فراهم مي آورد و شخص را از نعمت و رحمت خداوندي محروم مي سازد. بنابراين يكي از راه هاي دست يابي به آسايش و آرامش آن است كه شخص و جامعه از گناه پرهيز و در صورت ارتكاب از آن توبه و استغفار نمايد و از خداوند بخواهد كه گناهان و خطاها و اشتباهات وي را بپوشاند.

علل و عوامل سلب آسايش

براساس آن چه بيان شد مي توان دريافت كه از علل و عوامل سلب آسايش همان اموري است كه موجب تحقق آسايش مي شود.
براين اساس هرگونه ظلم و ستمي موجب سلب آسايش فرد و يا جامعه مي شود و گرفتاري ها و سختي هاي مختلفي آنان را دربرمي گيرد. خداوند در چند آيه با گزارش از وضعيت سخت و دشواري كه بني اسرائيل به آن دچار مي شوند مي كوشد به تاثير مخرب و زيانبار ظلم و ستم در سلب آسايش توجه دهد. (بقره آيات 58 و 59 و نيز اعراف آيات 160 و 162) همين مشكل را قوم سبا با اعمال زشت و ستم هاي خويش ايجاد كردند كه خداوند در آيات 15 تا 19سوره سبا با گزارش آن بيان مي كند كه چگونه اين مردم با ستم خويش موجبات سلب نعمت هاي فراوان را از جامعه خويش فراهم آوردند.

ظلم

آيات 19تا 24سوره اعراف ظلم به نفس را موجب محروميت حضرت آدم(ع) و همسرش از نعمت هاي بهشتي و آسايش آن دانسته است و در آيات 11تا 14 سوره انبيا توضيح مي دهد كه ستمگري اقوام و جوامع مختلف در طول تاريخ موجب زوال نعمت و آسايش از آنان شده است.
خداوند در آيات 49 سوره بقره و نيز 141 سوره اعراف و 6سوره اعراف و همچنين 30و 31 سوره دخان توضيح مي دهد كه وجود حاكمان مستبد و ديكتاتور جامعه را به سمت سويي مي برد كه آسايش و آرامش از آن سلب مي گردد و جامعه دچار بحران هاي مختلف مي شود.

فسق و فجور

افزايش فسق و فجور در جامعه چون زنا و خودفروشي و هم جنس بازي و ناديده گرفتن قوانين و زيرپا نهادن حدود الهي و مانند آن موجبات سلب و زوال آسايش و آرامش مي باشد كه در آيه16 سوره اسراء بدان توجه داده مي شود.
گزارش قرآن از علل و عوامل سقوط جامعه بني اسرائيل پس از دست يابي به آسايش به خوبي روشن مي سازد كه در تحليل قرآني فسق چگونه مي تواند جامعه را دچار بحران فقدان آسايش و آرامش كند و از هم بپاشاند. (بقره آيات58و 59)

كفر

كفر (اعراف آيه130و 131 و نيز كهف آيات 32تا 43 و نيز شرك (همان) از مهم ترين علل و عوامل سلب آسايش و آرامش است؛ زيرا آن چه مردم را به سوي كنش هاي نابهنجار و ضداخلاقي سوق مي دهد و آدمي را به تجاوز از حدود عقلي و عقلايي و شرعي مي كشاند، بينش و نگرش آنان است كه موجب مي شود تا به اعمالي چون استبداد و ظلم و ستم و فسق و فجور روي آوردند و زمينه هاي سلب آسايش را فراهم كنند.

كفران نعمت

كفران نعمت به اشكال مختلف نيز از ديگر علل و عوامل سلب نعمت و آسايش است كه انسان آن را با كارهاي خوب فراهم آورده بود. خداوند در آيات 112 سوره نحل و نيز 15تا 17 سوره سبا به اين علل و عوامل اشاره مي كند و از مردم مي خواهد كه با بهره گيري درست از نعمت ها و شكر و سپاس آن زمينه هاي بقاو استمرار آسايش را فراهم آورند.
اين ها نمونه هايي از علل و عوامل سلب آسايش در تحليل قرآني است. اگر موارد ديگري نيز مي باشد كه در اين نوشته به آن اشاره نشده است به يكي يا چند عامل پيش گفته باز مي گردد از اين رو ضروري دانسته نشده است كه به ذكر جداگانه آن توجه شود. از جمله مسئله دعا و نيايش است كه به شكلي به يكي از مطالب پيش گفته باز مي گردد. باشد با بهره گيري از علل و عوامل ايجادي و دوري از علل زوال و مانع بقاي آسايش همواره از آرامش و آسايش در سطح فردي و اجتماعي برخوردار باشيم.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

باورهاي آخرت‏نگرانه و رابطه آنها با سلامت روان

باورهاي آخرت‏نگرانه و رابطه آنها با سلامت روان

ابوالفضل ابراهيمي*
چكيده

مذهب به عنوان يكي از عوامل اصلي در زندگي انسان، موضوع تحقيقات و بررسي‏هاي فراوان، بخصوص در ارتباط با مفاهيم روان‌شناختي، بوده است. از آن رو كه تعاليم ديني از سوي خالق انسان كه عالم بر تمام صلاح و مصلحت اوست براي سعادت انسان آمده‏اند، بهره‏گيري از اين تعاليم مي‏تواند كمك اساسي به علم روان‌شناسي نمايد. يكي از موضوعات مهم مورد بررسي در روان شناسي، سلامت و بهداشت روان انسان است كه آموزه‏هاي مكتب اسلام در اين زمينه مي‏تواند پاسخ‏هاي مطمئن‏تري به اين علم بدهد.
اين مقاله كوشيده است، رابطه يكي از بخش‏هاي اساسي دين، يعني آخرت‏نگري، را با سلامت روان مورد بررسي قرار دهد. از اين رو، پس از توضيح اجمالي مفاهيم آخرت نگري و سلامت روان، رابطه اين دو را به لحاظ نظري تبيين نموده است. اين بحث مي‏تواند به عنوان مقدّمه‏اي براي پژوهش‏هاي ميداني و تجربي مورد استفاده واقع شود.

كليد واژه‏ها:

آخرت‏نگري، باور به معاد، سلامت روان، بهداشت روان.

مقدّمه

در سال‏هاي اخير دين به عنوان يكي از عمده‏ترين متغيرهاي مؤثر بر رفتار و حالات رواني مورد توجه بسياري از متخصصان و روان‏شناسان قرار گرفته است. پژوهش‏هاي متعدد نشان داده‏اند كه آنچه انسان امروزي را بيشتر رنج مي‏دهد خلأ وجودي و احساس بي‏هدفي و بي‏معنايي در زندگي است (علمي، 1380). همين احساس پوچي و بي‏هدفي كه در واقع، ناشي از فراموشي خدا به عنوان مبدأ و مقصد زندگي است، سبب شده انسان امروزي هنگامي كه به پايان زندگي مي‏انديشد آينده را تاريك و مبهم ببيند و از آن هراسان گردد. حال آنكه دين با فراهم نمودن يك نظام فكري و عقيدتي منسجم در چهارچوب مبدأ و معاد، واقعيت‏هاي زندگي را براي انسان قابل فهم كرده و باعث مي‏شود كه فرد احساس هدفمندي و معناداري در اين جهان داشته باشد.
تأثير ارزش‏ها و عقايد مذهبي در سلامت رواني افراد در پژوهش‏هاي گوناگون مورد بررسي قرار گرفته است. در يك مطالعه نشان داده شد كه عقايد مذهبي قوي‏تر باعث ايجاد يك اثر مثبت رواني مي‏شود كه در ارتقاي بهداشت روان مؤثر است (كونيگ و همكاران، به نقل از خسروپور و ساردوئي، 1380). همچنين اعتقادات مذهبي باعث افزايش سلامت افراد شده و رابطة مستقيمي بين مذهب و قدرت انطباق با محيط وجود دارد (خسروپور و ساردوئي، 1380).
در پژوهشي كه آرين (1380) ارائه كرده است مشخص شد كه بين دين‏داري با رضامندي و خشنودي كه از مؤلفه‏هاي روان‏درستي محسوب مي‏شوند نيز همبستگي مثبت و معنادار وجود دارد و همچنين دين‏داري با افسردگي همبستگي منفي و معنادار دارد. مطالعات متعددي نيز بر تأثير سازه‏هاي دين بر سلامت روان تأكيد دارند. در يك مطالعة بين گروه‏هاي دانشجويي با توكل بالا و توكل پايين، تفاوت معناداري از لحاظ اضطراب خصيصه‏اي ملاحظه گرديد. دانشجوياني كه ميزان توكل آنها در سطح بالا بود، از گروه ديگر به مراتب اضطراب كمتري را تجربه مي‏كردند. (غباري بناب وخداياري فرد، 1380) در مطالعة ديگري، همبستگي مثبت و معناداري بين روزه و سلامت روان مشاهده شد كه روزه‏داري باعث كاهش علايم اضطراب، افسردگي و بهبود عملكرد اجتماعي افراد شده بود. (قهرماني و ديگران، 1380)
دين‏داري از راه‏هاي گوناگون مي‏تواند شرايط بهزيستي رواني را فراهم آورد؛ از جمله: ايجاد سبك زندگي صحيح، جلب حمايت‏هاي اجتماعي، انجام رفتارها و مناسك مذهبي، دادن انسجام به عقيده و فكر انسان، و دادن معنا به زندگي. علي‏رغم وجود مطالعات فراوان از نقش مذهب و فعاليت‏هاي مذهبي در سلامت و بهداشت رواني، مطالعة نقش آخرت و معاد به عنوان يكي از سازه‏هاي اصلي مذهب مورد غفلت واقع شده است. هدف مقالة حاضر بررسي نقش باورهاي آخرت‏نگرانه و التزام به آنها بر سلامت روان مي‏باشد.

باورهاي آخرت‏نگرانه

باورهاي آخرت‏نگرانه برگرفته شده از اصل ايمان به معاد و حيات پس از مرگ است. اين مفهوم به اين حقيقت نظر دارد كه از ديدگاه دين اسلام، هدف نهايي، حيات جاودان آخرت است و زندگاني، تنها مقدّمه‏اي است براي آن: «الدنيا خلقت لغيرها و لم تخلق لنفسها»؛ دنيا براي رسيدن به آخرت آفريده شده، نه براي رسيدن به خود.
بدون شك، اين باورها نه تنها در حوزة بينش و شناخت تأثير قاطع دارند، بلكه بر عملكرد و رفتارهاي فردي و گروهي نيز فوق‏العاده مؤثرند. در اين انديشه، نگاه استقلالي به دنيا و جهت‏گيري رفتارها در اين جهت، نمي‏توانند بشر را به سرمنزل مقصود برسانند، بلكه هنگامي سعادت انسان دست يافتني خواهد بود كه جهت‏گيري تمام افكار و انديشه‏ها و رفتارها و عواطف او در اين دنيا در جهت رسيدن به تكامل اخروي باشد:
وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَلَلدَّارُ الآخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ؛ و زندگي دنيا جز بازي و سرگرمي نيست و قطعاً سراي بازپسين براي كساني كه پرهيزگاري مي‏كنند بهتر است. آيا نمي‏انديشيد؟
از ديدگاه ديني، دنيا نه همة هستي است و نه همة حيات انسان محدود به اين دنياست، بلكه دنيا تنها قطعه‏اي از حيات آن هم به عنوان مقدّمه و زمينه‏ساز حيات اصيل و پايداراست: «الدنيا مزرعة الآخرة»؛ دنيا كشتزار آخرت است.
در اين ديدگاه، دنيا و مواهب آن پاسخي است به نيازهاي مادي و دنيوي، و آخرت و حقايقش پاسخي هستند به نيازهاي اصيل انسان.
قرآن كريم علاوه بر اشاره به اصل معاد و زندگي ابدي انسان در آيات متعدد، از انسان‏ها مي‏خواهد اين حقيقت را در دنيا به عنوان يكي از محورهاي اصلي جهت‏گيري‏هاي خود در نظر داشته باشند. در اين زمينه، به شكل‏هاي مختلف سعي در انتقال اين مطلب به انسان شده است. قرآن كريم با اشاره به اصل مرگ و مفهوم آن، بر اين حقيقت تأكيد مي‏كند كه مرگ نيستي و فنا نيست، بلكه انتقال از جهاني به جهان ديگر و از نشئه‏اي به نشئه ديگر است كه در آن حيات و زندگي انسان به گونه‏اي ديگر ادامه مي‏يابد:
كُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ هر جانداري
چشنده [طعم] مرگ است و همانا روز رستاخيز پاداش‏هايتان به طور كامل به شما داده مي‏شود.
خداوند متعال اصالت را به زندگي جهان آخرت مي‏دهد و دنيا را تنها به عنوان مقدّمه براي آن به حساب مي‏آورد و آن را به عنوان متاعي ناچيز و بي‏ارزش مي‏شمارد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَي الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ؛ اي كساني كه ايمان آورده‏ايد، شما را چه شده است كه چون به شما گفته مي‏شود در راه خدا بسيج‏شويد كندي به خرج مي‏دهيد. آيا به جاي آخرت، به زندگي دنيا دل خوش كرده‏ايد؟ متاع زندگي دنيا در برابر آخرت جز اندكي نيست.
در بسياري ديگر از آيات قرآن، انسان به پذيرش آخرت و زندگي پس از مرگ تشويق شده است. در اين آيات براي تقويت روحية آخرت‏نگرانه، دنيا با آخرت مقايسه شده و سپس چنين نتيجه گيري شده كه آخرت از دوام و بقاي بيشتري برخوردار است:
بَلْ تُؤثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا، وَالْ‏آخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَي؛ ليكن [شما] زندگي دنيا را برمي‏گزينيد، با آنكه [جهان] آخرت نيكوتر و پايدارتر است.
همچنين خداوند متعال به انسان‏ها هشدار مي‏دهد كه به طور كامل به جزاي اعمال خود خواهند رسيد:
يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ؛ اي پسرك من! اگر [عمل تو] هم وزن دانه خردلي و در تخته‏سنگي يا در آسمان‏ها يا در زمين باشد خدا آن را مي‏آورد كه خدا بس دقيق و آگاه است.
نيز قرآن كريم به اقامه برهان بر قيامت مي‏پردازد و مي‏فرمايد:
قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ؛ بگو همان كسي كه نخستين‏بار آن را پديد آورد و اوست كه به هر [گونه] آفرينشي داناست.
براي تقويت باورهاي آخرت‏نگرانه، قرآن كريم گاه به بيان پاداش نيكوكاران مي‏پردازد و گاه با پرهيز از عذاب و بيان عاقبت سوء دنياگرايان وارد مي‏شود:
و َبَشِّرِ الَّذِين آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقاً قَالُواْ هَذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ؛ و كساني را كه ايمان آورده‏اند و كارهاي شايسته انجام داده‏اند مژده ده كه ايشان را باغ‌هايي خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جوي‏ها روان است. هر گاه ميوه‏اي از آن روزي ايشان شود مي‏گويند اين همان است كه پيش از اين [نيز] روزي ما بوده و مانند آن [نعمت‌ها] به ايشان داده شود و در آنجا همسراني پاكيزه خواهند داشت و در آنجا جاودانه بمانند.
وَاتَّقُواْ يَوْماً لاَّ تَجْزِي نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ تَنفَعُهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ؛ و بترسيد از روزي كه هيچ كس چيزي [از عذاب خدا] را از كسي دفع نمي‏كند و نه بدل و بلاگرداني از وي پذيرفته شود و نه او را ميانجيگري سودمند افتد و نه ياري شوند.
با توجه به معارف قرآني و ديني مي‏توان گفت: در انسان‏هاي آخرت‏نگر، محور افكار و انديشه‏ها، رفتارها و نگرش‏ها رسيدن به صلاح اخروي و ابدي مي‏باشد، بر خلاف اهل دنيا كه همه توجه و تعلقشان به لذت‏ها ونعمت‏هاي دنيوي است.

سلامت روان

سازمان جهاني بهداشت (1946) در تعريف سلامت آورده است: سلامتي حالتي از رفاه جسماني، ذهني و اجتماعي و نبود بيماري و ناراحتي است. در بخش اول اين تعريف، با رويكرد مثبت به سلامتي نگريسته مي‏شود (وجود يك كيفيت مثبت مثل رفاه) و در بخش دوم آن، وجه سلبي مورد نظر است (فقدان بيماري يا ناراحتي). (كرتيس، 2000 به نقل از حبي، 1380).
آلورت (1937) سازمان شخصيت و نياز به وحدت بخشيدن به اصول در زندگي، و فرويد (1925) رهايي از اضطراب،نگراني و گناه را شاخص‏هاي مهم سلامت رواني مي‏دانند (به نقل از ساجدي، 1387).
انگل (1977) مدل زيستي ـ رواني ـ اجتماعي را در بحث سلامت رواني مطرح كرد كه در آن، سلامت رواني به عنوان برايندي از تعامل عوامل زيستي‏شناختي، رواني و اجتماعي مد نظر قرار مي‏گيرد. به عبارت ديگر، عوامل زيست‌شناختي (بررسي و آسيب‏هاي بافتي و...) در تعامل با عوامل روان‏شناختي (نگرش، باور، رفتار و...) و عوامل اجتماعي (موقعيت اجتماعي، شغل، اخلاق و...) سلامت رواني شخص را تعيين مي‏كنند (به نقل از حبي، 1380). گلدشتاين (به نقل از حبيبي، 1380) سلامت روان را در تعادل ميان اعضا و محيط در رسيدن به خود شكوفايي مي‏داند (همان).
در سال‏هاي اخير، انجمن كانادايي بهداشت روان، سلامت رواني را در سه بخش تعريف كرده است:
بخش اول: نگرش‏هاي ناظر به خود؛ مانند: تسلط بر هيجان‏هاي خود، آگاهي از ضعف‏هاي خود و رضايت از خوشي‏هاي ساده.
بخش دوم: نگرش‏هاي ناظر به ديگران (راحت بودن با ديگران)؛ مانند: علاقه به دوستي‏هاي طولاني و صميمي، احساس وابستگي به يك گروه و احساس مسئوليت در مقابل محيط انساني و مادي.
بخش سوم: نگرش‏هاي ناظر به زندگي (رويارويي با الزام‏هاي زندگي)؛ مانند: پذيرش مسئوليت‏ها، ذوق گسترش امكانات و دلبستگي‏هاي خود، توانايي گرفتن تصميم‏هاي شخصي و ذوق خوب كار كردن.
به باور اين انجمن، بهداشت روان خوب شرايطي دارد؛ از جمله: روبه‏رو شدن با واقعيت، سازگار شدن با دگرگوني‏ها، گنجايش داشتن براي اضطراب‏ها، كم‏توقع بودن، احترام قايل شدن براي ديگران، دشمني نكردن با ديگران و كمك رساندن به مردم (به نقل از ساجدي، 1387).

رابطه باورهاي آخرت‏نگرانه و التزام به آنها با سلامت روان

همان‏گونه كه پيش‏تر اشاره شد، در آموزه‏هاي ديني مسئله معاد و آخرت، يكي از مسائل محوري به شمار مي‏آيد و مي‏توان ادعا كرد كه شريعت بدون اصل معاد نمي‏تواند دين الهي باشد؛ اين دنيا مقدمه‏اي است براي صلاح آخرت و اصالت از آنِ آخرت است و دنيا هيچ اصالت و ارزش ذاتي براي خود ندارد. با توجه به اين مقدمات، مي‏توان گفت: انساني كه دنياي مادي انتهاي زندگي او باشد و ظرف ديگري براي زندگي خود تصور نكند مرتكب يك خطاي اساسي در زندگي شده است و در اين صورت، فرد با كج‏فهمي نسبت به زندگي و خواسته‏هاي آن، زندگي و انتظارات از آن را به درستي درك نمي‏كند. چنين فردي از زندگي مادي انتظاراتي خواهد داشت كه هيچ وقت عملي نيست و اين خود باعث سرخوردگي و ناكامي‏هاي پي در پي مي‏گردد؛ چراكه در اين صورت، بين انتظارات فرد با واقعيت زندگي ناهماهنگي به وجود مي‏آيد و اين ناهماهنگي موجب ناكامي مكرر مي‏شود (پسنديده، 1386). در حالي كه انسان با توجه به مباني هستي‏شناسانه و انسان‏شناسانه اسلام مي‏تواند با كل هستي، ابديت و ماوراء ماديات پيوند منطقي پيدا كند و براي زندگي خود مفهوم و غايت و به طور خلاصه، معنايي بيابد و از اين طريق، از آسيب‏هاي سخت و شديد رواني مصون گردد.
از عواملي كه به سلامت رواني افراد آسيب مي‏زند «تنيدگي» است. تنيدگي به عنوان راه‏انداز هيجان‏هاي منفي، ترس و بيماري‏هاي بدني و رواني شناخته شده مي‏شود (خداپناهي، 1380). به طور كلي، با اتكا به مجموعه پژوهش‏هايي كه تاكنون صورت گرفته است مي‏توان گفت كه بين ميزان تنيدگي و سلامت روان، ارتباط منفي معنادار وجود دارد و هر چه تنيدگي كمتر باشد، سلامت روان بيشتر است (توكلي، 1377). در موقعيت تداوم تنيدگي، برخي از واكنش‏هاي هورموني و خودمختار افزايش پيدا كرده و فعاليت نظام ايمني بدن با ادامه فعاليت كورتيكواستروئيد كاهش مي‏يابد كه در نتيجه، بيماري‏هاي روان‏تني آشكار مي‏شود (آنتلمن ،1984 به نقل از خداپناهي، 1380). از آن‏رو كه چگونگي ارزيابي و ادراك شخص از موقعيت، تعيين كنندة پيامدها و عوارض تنيدگي است و عملاً با تغيير اين ادارك مي‏توان به تغيير عوارض و پيامدهاي تنيدگي توفيق يافت (توكلي، 1377)، باورهاي آخرت‏نگرانه از اين حيث نيز مي‏توانند در سلامت روان مؤثر باشند؛ چراكه يكي از علل بي‏تابي در برابر سختي‏ها اين است كه انسان بهره دنيا را بسيار زياد و مهم بشمارد كه در اين صورت، به خاطر به دست نياوردن و يا از دست دادن آن به شدت اندوهگين يا هيجان‏زده مي‏گردد. اميرالمؤمنين علي? مي‏فرمايند:
الزهد كله بين الكلمتين من القرآن قال الله سبحانه و تعالي: لكيلا تأسوا علي ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتاكم و من لم يأس علي الماضي و لم يفرح بالآتي فقد اخذ الزهد بطرفيه؛ زهد بين دو كلمه از قرآن است كه خداي سبحان فرمود: بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد و به آنچه به شما رسيده شادمان مباشيد. كسي كه بر گذشته افسوس نخورد و بر آينده شادمان نباشد، همه جوانب زهد را رعايت كرده است.

انگيزه در زندگي و نجات از پوچي

يكي از اثرات ارزشمند ايمان و اعتقاد به معاد، نجات انسان از سردرگمي در زندگي دنياست. كساني كه حيات انسان را در زندگي دنيا خلاصه مي‏كنند در واقع، انگيزه و تفسيري براي زندگي دنيا بجز كارهايي همچون خوردن و خوابيدن و كار كردن ندارند و به عبارتي، زندگي مي‏كنند تا كار كنند. همين امر باعث مي‏شود احساس پوچي كرده و حتي در مواردي خودكشي را بهترين راه نجات از زندگي تكراري و رهايي از درد و رنج و مشكلاتشان بدانند. اما كساني كه اعتقاد به حيات پس از مرگ دارند، تلخي و مشكلات زندگي دنيا را براي رسيدن به اهداف عالي‏تر و حيات جاويد با جان و دل مي‏پذيرند. اينان بر اين باور و اعتقاد هستند كه ثمره و محصول عبادت و بندگي را در عالم پس از مرگ دريافت خواهند كرد. از اين‏رو، زندگي را هدف‏دار، و هدف را خير و سعادت اخروي انسان مي‏دانند كه به زندگي‏شان معنا و مفهوم داده و آنها را از پوچي نجات مي‏دهد؛ چراكه اينان همة وقايع و تحولات را در مسير هدفي متعالي مي‏بينند كه از ارزش والايي برخوردار است و آن هدف به تمام حركات و رفتارهاي فرد در اين دنيا ارزش مي‏دهد.

كاهش ترس از مرگ

انگيزة بقا يكي از بنيادي‏ترين انگيزه‏هاي انسان است. در انسان به صورت فطري اين انگيزه وجود دارد كه مي‏خواهد باقي باشد و حيات دايمي داشته باشد. (شجاعي، 1385) به همين خاطر، ترس و نگراني از مرگ يكي از عوامل ناراحت كننده او در طول زندگي‏اش مي‏باشد. اين سؤال ذهن بسياري از روان‏شناسان را به خود مشغول داشته كه چگونه مي‏توان ترس و نگراني از مرگ را از ذهن انسان زدود تا بتواند راحت و با آرامش زندگي كند. هر چند روان‏شناسان و دانشمندان علوم اجتماعي سعي كرده‏اند پاسخ‏هاي متفاوتي به اين پرسش بدهند ولي به نظر مي‏آيد اين تبيين‏ها قانع كننده نيستند؛ چراكه با همه اين تلاش‏ها، ترس و اضطراب از مرگ خود و نزديكان خود، به عنوان يكي از شايع‏ترين اضطراب‏ها در جوامع امروز است و بنا بر آمارها 50 تا 75 درصد افراد سنين بالا در جوامع غربي از ترس و نگراني در مورد مرگ رنج مي‏برند. (گابريوم ، 1973 به نقل از كوئينيگ، 1994)
آنچه در اين زمينه مي‏تواند راه‏گشا باشد اين است كه نگرش افراد به مرگ و مردن را اصلاح نموده، و تبيين كنيم كه با مرگ زندگي انسان به پايان نمي‏رسد. خودشناسي و نوع جهان‏بيني فرد در نحوة جهت‏گيري ميل به بقا از اهميت برخوردار است. اگر انسان پذيرفت كه از يك حقيقت غير مادي برخوردار است و زندگي‏اش منحصر در زندگي دنيوي نيست، انگيزة بقا و ميل به جاودانگي، جهت طبيعي و فطري خودش را پيدا خواهد كرد و علاقة وي متوجه زندگي ابدي خواهد شد.
بنابراين، انسان باورمند به معاد، زندگي را محدود به زندگي دنيوي نمي‏داند. اسلام به او مي‏آموزد كه زندگي دنيا به منزلة مقدمه‏اي براي حيات اخروي است. باور به يك وجود دايمي پس از مرگ و پايان زندگي مادي، اولاً، منجر به ارضاي صحيح انگيزة بقا مي‏شود و ثانياً، ترس از مرگ را كاهش مي‏دهد كه هر دوي آنها در سلامت روان انسان مؤثر خواهد بود.

نقش معاد در مقابله با داغ‏ديدگي و پيامدهاي آن

از انگيزه‏هاي مهمي كه در روان انسان نقش اساسي دارد دلبستگي به ديگران است و از تلخ‏ترين رويدادهاي زندگي هر فرد، از دست دادن عزيزانش مي‏باشد كه به آن «داغ‌ديدگي» مي‏گويند. بر اساس نظريات شناختي، يك واقعه خود به خود عامل بالقوه تحريك است و ارزيابي فرد در اين ميان نقش اساسي دارد. واكنش در مقابل داغ‏ديدگي هم مي‏تواند تحت تأثير ارزيابي‏هاي فرد از آن واقعه باشد و از اين‏رو، ممكن است يك واقعة داغ‏ديدگي در يك فرد اثرات بلند مدتي گذاشته و در فرد ديگر اينچنين نباشد. مطالعات نشان داده‏اند كه داشتن اعتقادات ديني قوي مي‏تواند فرايند سازش يافتگي با داغ‏ديدگي را تسهيل كنند. (كوئينيگ، 1994) مطالعه ديگري بر روي يك نمونه 188 نفري در كانادا كه همسرانشان را از دست داده بودند، نشان داد كه دين‏داري يكي از عوامل مؤثر در بهزيستي رواني افراد بود. (فري، 2001 به نقل از موريرا و ديگران، 2006)
فرد معتقد به زندگي پس از مرگ، هم از اين حيث كه مرگ را پايان زندگي نمي‏داند و هم به خاطر مسئله پاداش و جزا در آن جهان كه سختي‏هاي اين جهان را جبران مي‏كند، يك احساس مثبت در مورد فرد از دنيا رفته پيدا مي‏كند و همين سبب مي‏شود كه سختي داغ‏ديدگي كاهش يابد. (ووتنو و ديگران، 1980)
در اين زمينه، دين مقدس اسلام با ارائه روش‏هايي سعي دارد بازماندگان را در فرايند سوگ ياري دهد تا سلامت جسمي و رواني خود را حفظ كنند. در اين ميان، تغيير شناخت نسبت به مرگ و موضوع پاداش يكي از عوامل مهم است:
وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ، الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ، أُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ؛ و قطعاً شما را به چيزي از [قبيل] ترس و گرسنگي و كاهشي در اموال و جان‏ها و محصولات مي‏آزماييم و مژده ده شكيبايان را، [همان] كساني كه چون مصيبتي به آنان برسد مي‏گويند ما از آن خدا هستيم و به سوي او باز مي‏گرديم. بر ايشان درودها و رحمتي از پروردگارشان [باد] و راه‏يافتگان [هم] خود ايشانند.
اگر انسان‏ها به اين واقعيت برسند كه در يك مسيري كه ابتدا و انتهاي آن خداست گام بر مي‏دارند و داراي وجودي دايمي هستند و به خاطر امتحانات الهي به پاداش خواهند رسيد، قطعاً نگرش خود را به مرگ تغيير خواهند داد.

آرامش در برابر مشكلات

زندگي در اين دنيا، در كنار خوشي‏ها و شيريني‏ها، رنج‏ها و شكست‏هايي نيز دارد. برخي از حوادث جهان قابل تغيير توسط انسان نيستند و انسان را رنج مي‏دهند. اين حوادث زماني انسان را بيشتر متأثر خواهند كرد كه انسان ارزش تحمل سختي‏ها را ندانسته و به جهاني كه اين سختي‏ها در آن پاداش داده خواهند شد معتقد نباشد. براي چنين فردي، ارزش آن چيزهايي كه از دست مي‏دهد بيش از ارزش واقعي آنهاست و همين مسئله او را به ناراحتي‏هاي طولاني مبتلا خواهد كرد.
مذهب مي‏تواند از طريق تجهيز افراد به گنجينه‏اي از راهبردهاي مقابله‏اي تأثيرگذار، در مهار ناراحتي‏ها و هيجانات منفي ناشي از مشكلات به انسان كمك كند و در اين جهت، اعتقاد به زندگي پس از مرگ، معناي رنج و سختي اين جهان را تغيير داده، نيرو و مقاومت انسان را در برابر سختي‏ها و مشكلات افزايش مي‏دهد؛ زيرا انسان مؤمن به معاد يقين دارد كه اعمال خوب و بد او در دستگاه آفرينش دقيقاً محاسبه مي‏گردد:
فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ، وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ؛ پس هر كه هم‏وزن ذره‏اي نيكي كند [نتيجه] آن را خواهد ديد، و هر كه هم‏وزن ذره‏اي بدي كند [نتيجه] آن را خواهد ديد.
و هيچ كدام بي‏پاداش نمي‏ماند: «... إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ»؛ خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمي‏كند. و حتي اگر فردي كار خوبي كرد چندين برابر پاداش خواهد ديد:
مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَن جَاء بِالسَّيِّئَةِ فَلاَ يُجْزَي إِلاَّ مِثْلَهَا وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ»؛ هر كس كار نيكي بياورد ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت و هر كس كار بدي بياورد جز مانند آن جزا نيابد و بر آنان ستم نرود.
از سوي ديگر، انسان معتقد به معاد، به امور دنيوي به اندازه ارزش آنها توجه دارد و به دليل آنكه هيچ‏يك از سختي‏هاي دنيا در مقابل پاداش‏هاي آخرت ارزش زيادي ندارند، در صورت از دست دادن چيزي يا ابتلا به مصيبتي، راحت‏تر از فردي كه چنين اعتقادي ندارد سازش مي‏يابد.

نقش معاد در برطرف كردن فشارهاي رواني ناشي از ظلم ديگران

شخص آخرت‏نگر، باور دارد كه عالم آخرت روز حساب و جزاست و در آن روز به اعمال افراد رسيدگي مي‏شود؛ اگر به كسي در اين دنيا ظلم شده و حقش پايمال گرديده است و يا هر گونه ستمي به او شده كه در اين دنيا نتوانسته است با آن مقابله نمايد، در روز قيامت مي‏تواند حق خود را استيفا كند. و اين خود مي‏تواند تسلي خاطر براي فرد باشد؛ چراكه اين حق از دست رفته، در روز قيامت كه بيشتر به آن احتياج دارد به او داده مي‏شود و حق خود را از ظالم پس مي‏گيرد. براي مثال، فردي كه حقي از او را ضايع كرده‏اند و او در اين دنيا نتوانست آن را احيا كند، به دو نحو مي‏تواند برخورد نمايد:
1. هميشه حقوق خود را به ياد آورد و از اينكه نمي‏تواند مالش را پس بگيرد خشمگين و عصباني باشد. اين فرد در نهايت، دچار اختلالات رواني و جسمي مي‏گردد؛ چراكه نمي‏تواند از لحظات عبور كرده و در زمان حال زندگي كند.
2. چنانچه فرد تمام سعي و كوشش خود را به كار انداخت ولي به نتيجه نرسيد، به‏جاي نگراني و بيمارشدن، با خود بينديشد كه اين مال و اموال امانتي است از طرف خداوند كه نزد ماست، و اگر فلان شخص حق مرا تصرف كرده است، گرچه من چند روزي در اين دنيا سختي مي‏كشم ولي اميدوارم كه در روز قيامت خداوند حق من را از ظالم استيفا كند و در آنجا بهتر از مال را به من بدهد و اين شخص ظالم را به سزاي اعمال خود برساند. با چنين نگرشي، فرد روان خود را از اثرات آن فكر رها خواهد كرد و مهم‏تر از اين، براي رسيدن به پاداش بزرگ‏تر، اقدام به عفو و بخشش خواهد كرد. بنا بر پژوهش‏هاي تجربي، عفو و بخشش با برخي بيماري‏هاي رواني از جمله افسردگي رابطه منفي دارد. (غباري بناب و ديگران، 1380)

جهت‏دهي به رفتارها و انجام رفتارهاي صحيح

بسياري از بيماري‏ها به رفتارها و سبك زندگي انسان‏ها بستگي دارند و نوع رفتارها و چگونگي انجام آنها مي‏تواند اثرات زيادي بر سلامت يا بيماري ما داشته باشد. (موريرا، 2006) برخي از مشكلات رواني ناشي از رفتارهاي پرخطري است كه در دين به عنوان فعل حرام شمرده شده‏اند؛ رفتارهايي همچون الكليسم، اعتياد، و ظلم و تعدي به حقوق ديگران.
حال اگر فردي معتقد به آخرت باشد و بداند كه نتيجة كارهاي خوب و بد و خير و شر را خواهد ديد دقت بيشتري در انجام رفتارهايش خواهد كرد كه اين به جهت‏دهي رفتارها در مسير سلامت خواهد انجاميد.

محبت و دلبستگي به دنيا و سلامت روان

دنياگرايي و دلبستگي به زرق و برق زندگي مادي، يكي از بزرگ‏ترين عوامل اضطراب و نگراني انسان‏هاست. اشتغال به امور دنيا به خودي خود باعث هجوم نگراني‏ها و تفكرات منفي به انسان شده، آرامش را از او سلب خواهد كرد. دل‏بستن به دنياي ناپايدار، گاه به خاطر نگراني از فرداي نامعلوم، انسان را دچار اضطراب مي‏كند و گاه به خاطر گرفتاري وارد شده، انسان را اندوهگين مي‏سازد و گاهي به خاطر گذشته ناموفق، انسان را به حسرت و افسوس مي‏افكند. (پسنديده، 1386) رسول خدا? مي‏فرمايند: «الرغبة في الدنيا تكثر الهم و الحزن»؛ دلبستگي به دنيا بر حزن و اندوه مي‏افزايد.
اميرالمؤمنين مي‏فرمايد:
وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْيَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلاَثٍ: هَمِّ لاَ يُغِبُّهُ، وَ حِرْصٍ لاَ يَتْرُكُهُ،
وَ اءَمَلٍ لاَ يُدْرِكُهُ...؛ و هر كه دلش شيفته دنياست، سه چيز بر قلبش چيرگي
دارد: اندوهي كه از او دست بر ندارد و حرصي كه رهايش نكند و آرزويي كه به او نرسد.
در مقابل، دل گسستن از دنيا مي‏تواند عوامل آرامش را براي انسان فراهم آورد. رسول خدا? مي‏فرمايند: «الزهد في الدنيا يريح القلب و البدن»؛ زهد در دنيا قلب و بدن انسان را آسوده مي‏كند.
نكته مهم چگونگي كاركرد دلبستگي نداشتن به دنيا و تأمين آسودگي زندگي است. فراز و فرود و فقدان از ويژگي‏ها و واقعيت‏هاي دنياست كه مي‏تواند موجب تنيدگي در انسان شود. اما اگر انسان رابطة عاطفي و رواني خود را با اين عامل پر فراز و فرود قطع كند و دلبسته آن نشود، از فراز و فرود آن رها گشته، هر چند از مواهب آن نيز بي‏بهره نخواهد بود. (پسنديده، 1386) رسول خدا? مي‏فرمايند: «من زهد في الدنيا هانت عليه المصيبات»؛ هر كس به دنيا بي رغبت گردد مصيبت‏ها بر او آسان مي‏گردد.
آخرت‏نگري از اين جنبه نيز مي‏تواند در سلامت روان مؤثر باشد؛ چراكه اميرالمؤمنين علي? مي‏فرمايند: «كيف يزهد الدنيا من لايعرف قدر الآخرة»؛ چگونه به دنيا بي رغبت مي‏شود كسي كه ارزش آخرت را نمي‏داند؟
و در جاي ديگر مي‏فرمايند: «اصل الزهد حسن الرغبة فيما عند اللّه»‏؛ ريشه زهد، رغبت نيكو داشتن به آنچه نزد خداوند متعال است.
پس در نظر گرفتن آخرت و شناخت آن نقش اساسي در دل نبستن به دنيا دارد.

نتيجه‏گيري

بنابراين با توجه به تحقيقات فراوان مي‏توان گفت: دين مي‏تواند به عنوان يكي از عوامل اصلي در پيش‏بيني و ارتقاي سلامت روان به شمار آيد و همچنين باورهاي آخرت‏نگرانه و التزام به آنها، به عنوان يكي از عناصر اصلي اديان الهي از جوانب مختلف مي‏تواند به سلامت و بهزيستي رواني افراد كمك كند. باورهاي آخرت‏نگرانه با اين پيش فرض كه هدف نهايي از زندگي انسان، حيات اخروي اوست و زندگي دنيا تنها مقدمه و كشتزاري براي آن زندگي جاودان است از سويي، در دادن معنا و مفهوم به زندگي انسان و نجات او از پوچي و از سوي ديگر، با تغيير شناخت انسان از مرگ و ارضاي صحيح انگيزه بقا و نيز با ارائه مفهوم پاداش و جبران سختي‏ها مي‏تواند در بهزيستي رواني فرد و جامعه نقش مؤثري داشته باشد.
باورهاي آخرت‏نگرانه و التزام به آنها با جهت‏دهي به رفتارهاي انسان و با دادن بينش صحيح نسبت به دنيا، از سويي، باعث مي‏شود تا انسان از اقدام به رفتارهاي پرخطر كه سلامت جسمي و رواني فرد و جامعه را تهديد مي‏كند پرهيز نموده و از سوي ديگر، با كاستن از تنيدگي‏ها و ناكامي‏ها، به آرامش رواني دست يابد. با توجه به پيش‌بيني‏هاي نظري مزبور، پيشنهاد مي‏شود با مطالعه معارف ديني، مقياسي براي سنجش افراد آخرت‏نگر ساخته شده و اين موضوع به صورت تجربي نيز مورد بررسي قرار گيرد.

منابع

ـ آرين، خديجه، «رابطه دين‏داري و روان درستي»، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران، 1380.
ـ پسنديده، عباس، رضايت از زندگي، قم، دار الحديث، 1386، چاپ پنجم.
ـ توكلي، مهين، تأثير شيوه‏هاي مقابله با تنيدگي بر سلامت روان در دانش آموزان دبيرستان‏هاي تهران، پايان نامه كارشناسي ارشد، تهران، دانشگاه تهران، دانشكده روان شناسي و علوم تربيتي، 1377.
ـ حبي، محمدباقر، «سلامت رواني در چشم‏اندازي گسترده‏تر»، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 41، زمستان 1383.
ـ خدا پناهي، محمد كريم، روان شناسي فيزيولوژيك، تهران، سازمان تهيه و تدوين كتب علوم اسلامي (سمت)، 1380.
ـ خسروپور، فرشيد و ساردوئي، غلامرضا، «بررسي تأثير ارزش‏هاي مذهبي در طول مدت درمان بيماران مبتلا به افسردگي»، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران. 1380.
ـ ساجدي، ابوالفضل، «دين و بهداشت روان»، فصلنامه روان شناسي در تعامل با دين، شماره اول؛ قم، بهار 1387.
ـ شجاعي، محمدصادق، ديدگاه‏هاي روان‏شناختي آيت‏اللّه‏ مصباح‏يزدي، قم، مؤسسه امام خميني(ره)، 1385.
ـ عطايي، محمدآصف، بررسي تأثير باور به معاد در جهان بيني و زندگي پيش از مرگ،
http://www.iran-newspaper.com/1387/870211/html/quran.htm
ـ علمي، قربان، «نقش دين و اعتقادات ديني در بهداشت روان»، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران، 1380.
ـ غباري بناب، باقر و خداياري فرد، محمد، رابطه توكل به خدا با اضطراب و صبر و اميدواري در شرايط ناگوار، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران، 1380.
ـ غباري‏بناب، باقر و خداياري فرد، محمد و فقيهي علي نقي، «وحدت تربيتي شادي، رابطه عفو و گذشت و سلامت روان در والدين كودكان عادي و عقب مانده ذهني»، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران، 1380.
13. قهرماني، محمد و ديگران، «بررسي تأثير روزه داري بر وضعيت سلامت رواني»، مجموعه چكيده مقالات همايش نقش دين در بهداشت روان، تهران، دانشگاه علوم پزشكي و خدمات بهداشتي درماني ايران، 1380.
14. مطهري، جمشيد، «به سوي سلامت روان»، فصلنامه معرفت، شماره 46، مهر 1380.
15. كولينز، جي.آر؛ وودز، تي.اي، «روان شناسي دين و نقش دين در سلامت جسم و روان»، ترجمه مجتبي حيدري، فصلنامه معرفت، شماره 75 ؛اسفند 1382.
1. Alexander Moreira; Francisco lotufoneto; Harold G. Koenig; A review; Sao Paulo; Jstore; 2006.
2. Harold G. Koenig; Aging and God; The Haworth press; New York; London; Norwood; 1994.
3. Robert Wuthnow; Kevin Christiano; John Kuzlowski; Religion and Bereavement:A conceptual framework; Journal for the scientific study of religion;1980;19, 804 – 224.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

امید و نقش آن در سلامت و بهداشت روان

دریافت فایل pdf

 

 

بهداشت روانی اعتقادی در گستره جهانی از منظر قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

بهداشت روانی اقتصادی در اجتماع از منظر قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

قرآن و راهکارهای معنوی جهت تأمین بهداشت روانی انسان ها

دریافت فایل pdf

 

 

 

تأمین بهداشت روانی اقتصاد و تقویت آن از منظر آموزه های دینی

دریافت فایل pdf

 

بررسی تأثیر مثبت اندیشی از دیدگاه قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نیایش و توکل، عوامل آرامش روح انسان

نیایش و توکل، عوامل آرامش روح انسان

خلیل سلطان القرائی

 

عوامل آرامش روح انسان

در گستره هستی، انسان والاترین مقام را با مقدس‏ترین روح صاحب گشت، و تعهد نگهداری این مقام و منزلت را با خدای خویش بست و با اقرار به پروردگاری وی پاسداری از حریم مقدس انسانی را نمود و علم خود را در بوته عمل از صافی گذراند و ایمان خویش را با نیایش صفا و جلا داد و با توتیای عبادت دیدگان خود را نور بصیرت بخشید و بدینوسیله از تنگنای بی‏پناهی و تنهائی نجات یافت و در پناه ذات اقدس الهی که جاودانه و همیشگی است مأمن گزید. در اینجاست که رابطه عبد و معبود مطرح، و مقوله عبادات گشوده می‏شود و باب گفتگو از مسایل عبادی و دینی در ارتباط با روانشناسی باز می‏گردد. در این مقاله به دو عامل دعا و نیایش و توکّل در حدّ حوصله یک مقاله اشاره می‏شود و بیاری خداوند ارتباط آنها را با مسایل روانی انسان بیان خواهیم کرد.

1ـ دعا و نیایش

در لغت، به معنی میل دادن چیزی و متوجه نمودن چیزی به خود با کلام و صدا است. معنی واضح آن طلب کردن است. در اصطلاح بدین معنی است که یک فرد نیازمند و فرودست از فرد برتر با خضوع و خشوع چیزی را بخواهد، در متون اسلامی این عمل از بهترین اعمال شناخته شده است که در کتب دینی به تفصیل به آن اشاره شده است.
دعا و نیایش، نیاز هر انسان رشدیافته است. به عبارت دیگر نیاز در برابر بی‏نهایت بزرگ، نیازی است که همیشه با آدمی همراه است و آدمی را با شوق و شعور به دعا می‏خواند. یعنی دعا و نیایش بدون شعور و ژرف‏اندیشی نیست. بلکه‏طلبی است که از منشاء بصیرت و شناخت سرچشمه می‏گیرد. برای اینکه به بزرگی و عظمت صاحب نیایش پی برده و خود را در مقابل عظمتش و آستان مقدسش نیازمند دانسته است. نماز طریقه‏ای از نیایش و عالیترین نحوه سپاسگزاری است. اگر ما به دعوت خداوندی نسبت به روح نیایش (نماز) توجّه کنیم، خواهیم دید که شرایط و جهت و هدف آن توجه به یک مبدأ است یعنی توحید، بگونه‏ای که نظر انسان را از همه جا بریده و بسوی خود جلب می‏کند بطوریکه خداوند در قرآن مجید سوره طه آیه 14 می‏فرماید (نماز را در جهت و برای یاد من بپا دار). این ندا آدمی را به عین خلوص دعوت می‏کند روی همین اصل قرآن مجید در سوره المنافقون آیه 9 اهل ایمان را برحذر می‏دارد که مال و اولادتان شما را از ذکر و یاد خدا بازندارد و شما را از اقیانوس ابدیت جدا نسازد، چون جدا شدن از آنجا آدمی را به خسران می‏اندازد. ایمان و اعتقاد و بطور کلی دین‏گزینی یعنی آرامش دل. در قرآن مجید سوره رعد آیه 28 می‏فرماید: «آنها که به خداوند ایمان آورده و دلهایشان به یاد خدا آرام می‏گیرد، آگاه باشید که با یاد خدا، دلها آرامش می‏یابد». از فواید دعا و نیایش (نماز)، زدودن غم دلهاست و درد دل کردن با خالق خویش. چون انسان همواره نیازمند است که گرفتاری‏ها و دردهای خویش را به دیگری بازگو نماید در غیر اینصورت انسان قادر به حیات نمی‏شود، قدرت زندگیش از دست می‏رود و با مشکلات روانی مواجه می‏گردد و اگر ذکر خدا (نماز و دعا) برای انسان اعتماد و اطمینان قلبی و آرامش جان و دل نیاورد شاید مصداق فرمایش حضرت علی(ع) را مشمول خواهیم شد که فرمود «کَمْ مِن قائمٍ لَیس له قیامه الا السهر و العنا». و یا به مصداق مفهوم آیات کریمه سوره الماعون می‏فرماید: «وای بر نمازگزارانی که دل از یاد خدا غافل دارند و از حقیقت و روح آن غفلت کنند آنها که همانا ریا و خودنمایی می‏کنند»:
شاعر شهیر تبریزی، صائب می‏فرماید:
سر را به زمین چرا نهی بر نماز*** آن را به زمین بنه که در سر داری
اگر با سعه‏صدر بیشتر به مطلب نگاه کنیم درمی‏یابیم که اگر از دعا و نیایش (نماز)سخن بمیان می‏آید نباید منحصراً به یک دین بخصوص، مثلاً دین مبین اسلام اختصاص یابد بلکه همه ادیان الهی این خصوصیات را دارا می‏باشند. یعنی تمام ادیان الهی در مقابل رستگاری بشر و سعادت وی مسئولیت سترگ دارند و یکی از این مسئولیتهای دینی اعتلای بُعد معنوی و سلامت روحی و بهداشت روانی است که در همه ادیان ملاحظه می‏شود و کاملترین صورتش در دیانت مقدس اسلام تجلی کرده است. بطوریکه در دین مبین اسلام دعا و نیایش عبادت محسوب شده و عبادات را سکینه دلها به حساب آمده است.
طی تحقیقاتی روشن شده است که برای اسکیزوفرنیای حادّ و حملات مانیک، در موارد قصد خودکشی، واکنش مرگ، جامعه‏ستیزی و الکلیسم درمان بوسیله دعا و نیایش در حدّ بسیار بالایی مؤثر می‏باشد. 49% آزمودنی‏ها معتقد بودند که عقاید مذهبی، آنان را از سقط جنین، همجنس‏بازی و یا تجارب جنسی پیش از ازدواج بازمی‏دارد و 28% دیگر که مذهبی نبودند اظهار داشتند که به وسیله دعا و نیایش از این رفتار دوری گزیدند. (مجله روانشناسی و دین، صفحه 76)

2ـ توکّل

یکی دیگر از مسایل مهم که تحقیقات و بررسی‏های چشمگیری در مورد آن انجام گرفته است موضوع توکل به خداست. در قرآن مجید مشتقات توکّل در 48 آیه از 28 سوره و 70 بار آمده است. هشت آیه وجود دارد که صراحتاً رابطه ایمان و توکل را مطرح می‏فرماید و تأثیر مستقیم ایمان بر توکّل را نشان می‏دهد: آیات مبارکه 119 از سوره آل عمران، 52 از سوره التّوبه، 15 از سوره مائده، 12 از سوره مجادله، 16 و 15 از سوره ابراهیم، 14 از سوره تغابن و 64 از سوره الانفال و آیات دیگر شاهد این مدعا هستند.
علمای بزرگ و اهل فن مانند ملا محسن فیض کاشی در محجة‏البیضاء در باب توکل می‏گوید «آگاه باش که توکل از درهای ایمان است و تمام درهای ایمان منظم نمی‏شوند مگر به «علم، حال، عمل» یعنی منظم شدن توکّل به علم می‏باشد که ثمره آن عمل و منظور از حال توکل می‏باشد.
می‏توان این سه اصل یعنی علم و حال و عمل را تحت عنوان ابعاد شناختی، عاطفی ورفتاری مورد مطالعه قرار داد یعنی در قالب روانشناختی، در حیطه‏شناختی، حیطه عاطفی، و حیطه رفتار مطالعه نمود.
الف ـ حیطه شناختی توکل: این حیطه به ادراک رابطه مخلوق با خالق خود، جهان و پدیده‏های هستی ارتباط پیدا می‏کند. حالت توکل در روح انسان، آدمی را به این اعتقاد سوق می‏دهد که فاعل مؤثری جز خدا و قدرتی بالاتر از او نیست. به عبارت دیگر حکمت خدا بالاترین حکمتهاست و تمام موجودات تحت لوای قدرت وی و تسبیح‏گوی اوست. معنای کلامی توحید را اگر ملاحظه کنیم به این معنی می‏رسیم که بیش از یک اصل فاعلی در جهان موجود نیست و مابقی اسباب هستند. چنین کسی ضمن استفاده از اسباب، مسبب‏الاسباب را فراموش نمی‏کند فرد متوکل ضمن اینکه برای رسیدن به موفقیت تلاش می‏کند خواست خدا را هم در نتیجه آن مؤثر می‏داند و به او اعتماد دارد. چنین فردی اگر در کارها حتی موفق هم نشد احساس یأس و اضطراب نمی‏کند و اگر هم موفق شد دچار غرور و خودخواهی نمی‏گردد. یعنی اسناد امور را به خداوند متعال وامی‏نهد، اسناد امور به خدا عبارت است از اعتقاد به اینکه تمام اتفاقات با علم و خواست خداوند در عالم رخ می‏دهد و هیچ اتفاقی نمی‏افتد مگر با خواست و علم خداوند متعال (غباری 1377) اسناد کارها و اتفاقات به خواست خدا در آرامش روحی و سکینه قلبی طبعاً اثر می‏گذارد و در طمأنینه و آرامش انسان بی‏نهایت مؤثر است، توکل، اضطراب و تشویش را در فرد متوکل از بین می‏برد. در حقیقت اشخاص متوکّل به پناهگاهی پناه می‏برند که باب آن بسوی امیدواری گشوده شده و بطرف ناامیدی بسته است.
«افراد متوکل در مشکلات به حصار توکل روی آورده‏اند که فردی را یارای پیروزی بر آن نیست لذا اضطراب و خوف برای آنان معنی ندارند» (غباری 1377).
بالاخره می‏توان گفت افراد متوکل به پیش‏آمدها معنایی غیر از معنای ظاهری می‏دهند. اگر اتّفاقی پیش آید خواست و اراده خداوندی را در آن دخالت می‏دهند و به مضمون آیه کریمه قرآن مجید متوسل می‏شوند «چه بسا ناخوش دارید چیزی را در حالیکه خیری در آن باشد و چه بسا چیزی را خوش‏آیند بدانید در حالیکه بدی در آن است. خداوند می‏داند در حالیکه شما نمی‏دانید» (سوره البقره آیه 216).
ب ـ بُعد عاطفی توکل: یکی دیگر از حیطه‏های توکل حیطه عاطفی است. در امرتوکل، انسان با اعتماد و اطمینان به قدرت و شفقت خداوند در درون خود آرامش و اطمینان قلبی احساس می‏کند و در اثر این آرامش و اطمینان به لطف و یاری خدا بیشتر امیدوار می‏شود. برخی از مواردی که در حیطه عاطفی توکّل می‏توان مطرح کرد جزو نتایج توکل نیز می‏توانند باشند. به عنوان مثال:
1ـ آرامش و اطمینان قلبی. آیه 28 سوره مبارکه رعد، به این موضوع اشاره می‏کند «آنان که ایمان آورده‏اند دلهای آنان، با یاد خدای متعال از اطمینان و آرامش برخوردار است» افراد با ایمان در درون خود آرامش و اطمینان احساس می‏کنند آرامشی که افراد دیگر چه بسا آن را ندارند و فرد متوکل در درون خود در اثر ایمان این آرامش را دارد. البته میزان آرامش هر کس متناسب با میزان توجه او به خداست دلهائی که توجه به خدا دارند خود را به اقیانوس قدرت روحی و معنوی متصل کرده‏اند.
2ـ امیدوار بودن به خداوند. از دیگر ابعاد توکل در حیطه عاطفی، امیدواری به لطف و رحمت خداوند است. سوره زمر آیه 52 به این مضمون اشاره دارد: «بگو به بندگان من، بندگانی که بر خویشتن فزون از حدّ ضرر و زیان رساندید، از رحمت خداوند، ناامید نشوند».
و یا در سوره مبارکه حجر آیه 56 می‏فرماید «کیست که از رحمت پروردگارش ناامید گردد مگر آنکه از گمراهان باشد».
3ـ رضا و خشنودی. یکی دیگر از ابعاد توکل به خدا در حیطه عاطفی رضا و خشنودی است، یعنی تسلیم شدن در مقابل خواست خداوند و خرسندی از آن‏چه خداوند برای او مقرر داشته است. خشنودی و رضایت از آنچه خدا به انسان داده است یکی از هدایا و پاداش‏های خداوند برای انسان است. از حضرت مولای متقیان علی(ع) در بحارالانوار ج 68 الف منقول است که: مَنْ رَضیَ مِن الله بما قَسَمَ لَهُ اِسْترح بدنه ـ هرکس به آن چه خداوند برایش نصیب کرده است راضی باشد، راحت و آسوده می‏گردد.
ج ـ بعد رفتاری توکل: توکل منافی اقدام و عمل نیست یعنی متوکل به خدا کسی است که ضمن تلاش و عمل و تدبیر از این نیروی باطنی استفاده می‏کند. خواجه‏نصیر طوسی در کتاب اخلاق ناصری می‏گوید «توکل حالتی است قلبی و سعی و کوشش و عمل مجموعه حرکات بدنی است و بدیهی است که حالت قلبی و حرکات بدنی غیرقابل جمع نیستند». در صفحه 85 همین کتاب می‏گوید «توکل آن بود که در کارهایی که حواله آن به قدرت و کفایت بشری نبود و رأی و رویّت خلق را در آن مجال تصرفی صورت نبندد، زیاده و نقصان و تعجیل و تأخیر نطلبد و به خلاف آنچه باشد میل نکند».
در اینجا از توکل در مقام عمل، تحت عنوان حیطه رفتاری یاد می‏شود. فرد متوکل چون غیر از خود به یک ذات توانا و دانا متکی است از شکست نمی‏هراسد و ترس و اضطراب را به خود راه نمی‏دهد و به قول معروف شکست را مقدمه موفقیت می‏داند به همین لحاظ در جهت رسیدن به هدف کوشش می‏کند. بعضی از ابعاد توکل را در حیطه رفتاری این چنین می‏توان تقسیم‏بندی کرد:
1ـ داشتن نقش فعال در زندگی. در ترجمه تفسیر المیزان ج 4 ص 115 چنین آمده است: «بشر برای موفقیت در زندگی مادی احتیاج به دو گونه اسباب دارد یکی اسباب مادی و طبیعی و دیگر اسباب روحی و معنوی، انسانها برای رسیدن به هدف خویش پس از آن که علل و اسباب طبیعی آن را مهیا کرد دیگر مانعی در راه وصول او بهدف جز مهیا نبودن عوامل روحی از قبیل اندوه و ترس، سستی اراده، بی‏خردی، غفلت، سفاهت، بدبینی و غیر اینها نیست و آنگاه که قلب خود را با سیم‏های نامرئی اتکا و توکل، به دریای قدرت و عظمت الهی متصل کرد اراده و سایر صفات روحی او آن چنان قوی و نیرومند می‏شود که مغلوب دیگری نشده و در نتیجه به موفقیت قطعی نایل می‏گردد».
در آیات مختلف قرآن مجید در احادیث و روایات ائمه معصومین(ع) بارها امّت اسلامی به توکّل سفارش شده است. توکل در کارها و فعالیت‏ها به فرد متوکل نیروی قلبی و امیدواری می‏دهد نه اینکه از کار کردن جلوگیری کند. یعنی توکل عین کار و کوشش است «توکل پسندیده که قرآن مجید آن را به عنوان صفت برجسته انبیاء و مؤمنین ستوده است هرگز با کوشش منافاتی ندارد بلکه عین کوشش است» (غباری 1377).
مولوی می‏فرماید:
گفت پیغمبر به آواز بلند*** با توکّل زانوی اشتر ببند
و یا خواجه حافظ می‏گوید:
تکیه بر تقوی و دانش درطریقت‏کافریست*** راه رو گر صد هنر دارد توکل بایدش
2ـ مقاومت و نیرومندی. توکل در حیطه رفتاری، آدمی را نیرومند می‏کند و قدرت مقاومت در مقابل سختی‏ها و مشکلات می‏دهد چنانچه در سوره مبارکه یونس آیه 71 در احوال حضرت نوح این چنین آمده است: «اگر درنگ من در میان شما و یادآوری آیات خدا بر شما گران می‏آید من بر خدا توکل می‏کنم.»
از حضرت باقر(ع) مجلسی در جلد 67 بحارالانوار ص 151 نقل می‏کند که «هر کس بر خدا توکّل کند مغلوب نمی‏شود و هرکس بر خدا اتّکا کند از میدان جنگ و جهاد نمی‏گریزد». هرکس می‏خواهد قویترین مردم باشد، لازم است بر خدا توکل داشته باشد.
بنابراین مقاومت در برابر دشمنان، صرفنظر از اسباب مادی به یک حالت روحی خاصّ نیز نیاز دارد آن که وضع روحی در سایه توکل بدست می‏آید. «یعنی دل انسان تا رو به درگاه خدا نکند از وحشت و اضطراب نجات نمی‏یابد. درگاه الهی پناهگاه امن بندگان خداست. چون دست نیاز و التجاء به سوی او دراز کند، به امنیتی که هیچ خوف و اضطرابی به آن آمیخته نیست دست می‏یابد و از اندوه نگرانی رها می‏شود» (محمدعلی سادات ـ اخلاق اسلامی 1368).
3ـ جرأت داشتن و شجاعت. جرأت داشتن یعنی تشخیص حق و با اعتماد کامل دفاع نمودن از حق بدون ملاحظات شخصی. لازمه جرأت و شجاعت داشتن احساس نیرومندی درونی است. به عبارت روشن بدون اتکا به خدا این امر ممکن نیست، در آیه 48 سوره مبارکه احزاب به رسول خدا گفته می‏شود که «از کافران و منافقان طاعت مبر و از جور و آزارشان درگذر که خداوند بر کفالت امور خلق کافی است».
می‏توان چنین گفت که استفاده از نیروی معنوی توکل به خدا، باعث می‏شود تا حتی در صورت کمی اسباب مادی، انسان به لطف و مرحمت خداوند امیدوار باشد و جرأت و شهامت در سعی و کوشش و در کارها داشته باشد.
البته تمام اعمال عبادی با قدرت معنوی همراه هستند و برای انسان فضیلت محسوب شده و با نقش‏آفرینی درونی و معنوی همگام می‏باشند و به ارتقای روحی و معنوی انسان منجر می‏شوند. برای مثال:
«در طی تحقیقی، آدلر 1987، تأثیر مذهبی بودن [که توام با اعمال و احساسات دینی است] را بر افسردگی مورد مطالعه قرار داده است و نتایج این تحقیق بیانگر آنست که افسردگی در مردان و زنانی که به کلیسا می‏روند و مردانی که نیایش می‏کنند، کاهش می‏یابد. پارک و همکاران در سال 1990 به این نتیجه رسیدند که مذهبی بودن اثر وقایع غیرقابل کنترل را در زندگی، و افسردگی و اضطراب را برای افراد پروتستان سد می‏کند. از نظر پرگامنت و پارک 1995، فرآیند اساسی دیگر که در سلامت روانی افراد مذهبی نقش دارد آن است که آنان قادرند وقایع را به صورت مثبت ارزیابی و تفسیر کنند» (میرنسب ص 116، 1379).
حتی در بعضی از تحقیقات نقش مقابله مذهبی در سلامت روانی انسان مورد مطالعه قرار گرفته است. مقابله، تلاش برای اداره کردن موقعیتی است که ما آن را بالقوه خطرناک می‏دانیم و مقابله مذهبی به عنوان قلمروی تعریف می‏شود که در آن افراد باورهای اعمال مذهبی را مورد استفاده قرار می‏دهند تا به خود در مقابله با (مشکلات) کمک کنند (همان منبع، 1997، ص 117).
پرگامنت و همکاران 1999، در یک پژوهش دیگر، نقش مثبت مذهب را در دستیابی به حسّ کنترل شخصی در موقعیتهایی که احساسهای درماندگی و آسیب‏پذیری را فرامی‏خوانند مطالعه کردند.
در نهایت می‏توان چنین نتیجه گرفت که فرد متوکل دارای کنترل درونی و بیرونی می‏باشد و چنین فردی در حدّ توان خود تلاش می‏کند ولی در امور کنترل‏ناپذیر، به خدا پناه می‏برد. بنابراین می‏توان مرزی را بین تلاش شخص و توکل او به خدا ترسیم کرد و این همان مرزی است که بین وقایع قابل‏کنترل و غیرقابل‏کنترل می‏توان در نظر گرفت.

منابع

قرآن مجید
1ـ لغت‏نامه ـ شماره 192 علی‏اکبر دهخدا و فرهنگ معین ـ محمد معین، ج 2.
2ـ روانشناسی و دین، یونگ کال گوستاو، ترجمه فوأد روحانی، چاپ دوم، شرکت سهامی کتابهای جیبی 1354.
3ـ روانشناسی تربیتی، شریعتمداری، علی، انتشارات امیرکبیر، 1367.
4ـ راز درون، مقدم، علی، چاپ دوم، 1347.
5ـ صحیفه سجادیه، دعای مکارم اخلاق.
6ـ مقدمه‏ای بر روانشناسی یونگ، ترجمه میربها ـ مسعود سازمان انتشارات اشرفی، 1346.
7ـ پراگماتیسم، ترجمه رشیدیان ـ عبدالکریم، تهران، 1370.
8ـ روانکاوی و دین، ترجمه نظریان آرسن، چ سوم، تهران، 1356.
9ـ مجله روانشناسی دینی، سال اول، شماره 2، 1379، مقاله صادقی جهانبهان ـ محمود، ص 46.
10ـ همان منبع، شماره 3، ص 55، مقاله نجم عراقی ـ لعیا.
11ـ مجله روانشناسی، سال اوّل، شماره سوم، ص 76، مقاله اصغری طبری ـ ترانه.
12ـ فصلنامه قبسات، غباری ـ باقر،1377، سال سوم، شماره دوم.
13ـ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، لبنان، مؤسسه الوفا، ج 68 الف.
14ـ طوسی، خواجه‏نصیر، اخلاق ناصری، انتشارات جاوید، 1346.
15ـ طباطبائی، محمدحسین، ترجمه تفسیر المیزان، کانون انتشارات محمدی، 1361.
16ـ سروش، عبدالکریم، اوصاف پارسایان، چ چهارم، مؤسسه فرهنگی صراط، 1375.
17ـ سادات، محمدعلی، اخلاق اسلامی، چ ششم، سمت، 1368.
18ـ میرنسب، میرمحمود، پایان‏نامه کارشناسی ارشد، 1379.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

حجاب و بهداشت روان در اجتماع از منظر قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

حفظ قرآن و تأثیر آن بر مولفه های سلامت روان

دریافت فایل pdf

 

نقش نیازها در بهداشت روان

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی تأثیر شرکت در کارگاه انس با قرآن بر سلامت روان پرستاران بیمارستان های آموزشی دانشگاه علوم پزشکی اراک

دریافت فایل pdf

 

 

بررسی روش های حفظ سلامت روان از منظر قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

تبیین تجارب تلاوت قرآن در زندگی اساتید، دانشجویان و کارمندان دانشگاه علوم پزشکی اراک

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها