0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن، نشاط و شادی (2)

قرآن، نشاط و شادی (2)
ناهید طیبی

در تفسیر «صافی» از امام باقر (ع) روایت شده است که: «فضل الله» رسول خدا (ص) است و «رحمت» او علی‌بن ابیطالب (ع) و در تفسیر قمی به این مطلب اضافه شده است «پس شیعیان ما به این شاد هستند و این بهتر از طلا و نقره‌ای است که به دشمنان بخشیده شود.»(1)
این فرح و نشاط حاصل از فضل الهی، در سوره آل عمران به گونه‌ای مصداقی‌تر مطرح شده است. در این آیه شریفه سخن از شهدا است و مقام آنان که در بخشی از آن می‌خوانیم: «… فرحین بما اتاهم الله من فضله»(2)
]شهدا[ نسبت به آنچه که خداوند از فضل خود به آنان عطا فرمود شادمان و مسرور هستند.
در صدر همین آیه از «احیاء» و «ارتزاق عندالله» به عنوان نعمت‌هایی که به شهدا اختصاص دارد، یاد شده است. وچنین است که چهره آنها در روز قیامت خندان و شاد است و روشن و درخشان.
«وجوه یومئذ مسفره ضاحکه مستبشره»(3)
در آن روز، چهره‌هایی درخشان هستند خندان ]و[ شادانند.
در واقع می‌توان گفت از آنجا که نشاط آنان در دنیا، صادق و حقیقی بوده است در روز قیامت هم باطن این نشاط آشکارا می‌گردد و درخشندگی چهره وخندان بودن نشانگر آن نشاط است. لازم به ذکر است که در بخش دوم (نشاط کاذب)‌ از نوعی نشاط که در برابر نوعی رحمت الهی است، سخن خواهیم گفت.

ب) نشاط و شادمانی از یاری خدا

نوع سوم از نشاط حقیقی آنجا است که فرد به خاطر نصرت الهی شادمان باشد. در سوره روم این فرح از نصرت خدا چنین بیان شده است:
«یومئذ یفرح المؤمنون بنصرالله»(4)
در آن روز است که مؤمنان از یاری خدا شادمان می‌شوند.
در مورد تفسیر این آیه شریفه اقوال گوناگون است که برخی از آنها وجیه نیست و به تعبیر علامه (ره) بعید است صحیح باشد. علامه، هم «یومئذ» و هم «بنصرالله» را متعلق به «یفرح» می‌داند و در مورد علت شادمانی مؤمنان با وجود این که غلبه روم محقق شده است می‌فرماید:
«مردم خوشحال می‌شوند، چرا که می‌بینند پیش‌گویی برای غلبه روم در خارج محقق شد، پس نصرت و یاری خداوند نیز که وعده دیگری است از ناحیه خدا به وقوع خواهد پیوست.» (5)
بنابراین مؤمنان، به خاطر امید به نصرت و یاری خدا همواره با نشاط هستند زیرا باور دارند که «ان الله علی نصرهم لغدیر»(6) و می‌دانند که خداوند هرکس را بخواهد یاری می‌کند و با یاری خویش او را تأیید می‌نماید «والله یؤید بنصره من یشاء» همچنان که به رسول خود وعده داده است که او را با یاری خود و مؤمنان تأیید کند.

نشاط کاذب از منظر قرآن

در مباحث پیش‌گفته، بیان شد که نشاط کاذب در ظاهر، نشاط و شادمانی است اما در باطن غم و اندوه است وچهره قیامتی این نشاط، غبار غم و تاریکی چهره و پریشانی است. در قرآن کریم این نوع نشاط هم با واژه «فرح» که مقید به «غیرالحق» شده است می‌آید و هم با «مرح» و عموماً از این پدیده روانی نهی شده است. شاید بتوان گفت صریح‌ترین آیه در این مورد در سوره غافر است که:
«ذلکم بما کنتم تفرحون فی‌الارض بغیر الحق و بما کنتم تمرحون.»(7)
این ]عقوبت[ به سبب آن است که در زمین به ناروا، شادی و سرمستی می‌کردید و بدان سبب است که افراط در شادمانی داشتید.
ذلکم در آیه فوق اشاره به آیه قبل دارد که عقوبت کافران در آن مشخص شده است (یضل الله الکافرین) و در واقع علت این عذاب را، نشاط کاذب و شادمانی غیرحق آنان بیان می‌کند.
تنها در این آیه شریفه است که «فرح» و «مرح» در کنار هم ذکر شده‌اند و این عظمت مسأله را می‌رساند. حاصل آیه مذکور به نقل از علامه (ره) این است که کافران به خاطر احیای باطل خود و از بین بردن حق و کوبیدن آن فرح و مرح می‌کردند(8) از این‌رو عاقبت کار آنان به ضلالت (البته ضلالت کیفری) ختم می‌شود. در واقع این ضلالتی که خداوند به عنوان عذاب برای آنان مقرر فرموده است، کیفر فراموشی وظیفه آنان از سوی خودشان است و بی‌توجهی به نعمت‌های الهی و نه ضلالت تکوینی – العیاذبالله – در یک نگاه نشاط کاذب و غیرحقیقی را می‌توان در موارد زیر به تصویر کشید:

الف) نشاط برای حیات دنیا

در آیات فراوانی حقیقت دنیا به تصویر کشیده شده است. تعبیراتی چون، جیفه، لهو، لعب، حباب، سراب و… حکایت از کم ارزشی دنیا می‌کند و افزون بر این تعبیرها، آیاتی هست که مستقیماً قلیل بودن و ناچیز بودن دنیا را بیان می‌فرماید. در سوره رعد آمده است که:
«الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر و فرحوا بالحیوه الدنیا و ماالحیوه الدنیا فی الاخره الامتاع»(9)
خداوند روزی را برای هر که بخواهد گشاده یا تنگ می‌گرداند ولی ]آنان[ به زندگی دنیا شاد شده‌اند و زندگی دنیا در برابر آخرت جز بهره‌ای ]ناچیز[ نیست. و چه زیبا حضرت علی (ع) بی‌ارزشی دنیا و شادی جهت آن را بیان می‌فرمایند که:
«مابالکم تفرحون بالیسر من الدنیا تدرکونه و لایحزنکم الکثیرمن الاخره تحرمونه»
شما را چه شده است که با به دست آوردن متاعی اندک از دنیا شادمان می‌شوید و از متاع بسیار آخرت که از دست می‌دهید، اندوهگین نمی‌شوید. (10)
انسان‌هایی که به مال و حیات دنیا شاد می‌شوند طبعاً هنگامی که این نعمت‌ها را نداشته باشند غمگین می‌شوند و این با ویژگی‌های انسان کامل سازگاری ندارد. در سوره شوری اشاره‌ای به همین افراد شده است که:
«… وما چون رحمتی از جانب خود به انسان بچشانیم، به آن شاد می‌شود و سرمست و چون به سزای دستاورد پیشین آنها، به آنان بدی رسد ناسپاسی می‌کنند.» (11)
در واقع، این غفلت دنیازدگان است که مورد سرزنش قرار می‌گیرد نه نفس شادی و غم آنها. مرحوم علامه می‌فرماید:
«توبیخ خدا از این انسان‌ها به عنوان فرد سرگرم به دنیا است. چون طبع چنین انسانی غفلت از خدا است و هرچه هم نعمت‌ها را به یاد او آورند خوشحالی از نعمت نمی‌گذارد به یاد خدا باشد و هرچه عذاب و مصیبتی که ثمره کارهای او است به یاد وی آورند باز طبع کفران‌گرش نمی‌گذارد به یاد پروردگار (صاحب نعمت‌ها) باشد.» (12)
نکته مهم دیگری وجود دارد و آن این است که گاهی خداوند نعمت‌های زیادی را به بنده‌اش عطا می‌کند تا آنان را آزمون کند و در این مورد است که شاد شدن به نعمت و رحمت الهی از آنجا که یأس به ناداری را دنبال دارد،‌ مذموم است و جزء نشاط کاذب محسوب می‌شود. در آیات 36 و 37 سوره روم با استفهام انگاری به این حقیقت اشاره شده است:
«واذا اذقناالناس رحمه فرحوا بها و ان تصبهم سیئه بما قدمت ایدیهم اذاهم یقیظون . اولم یروا ان الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر ان فی ذلک لایات لقوم یؤمنون.» (13)
(و چون مردم را رحمتی بچشانیم به آن شاد می‌گردند وچون به سزای دستاورد گذشته آنان صدمه‌ای به ایشان برسد، بناگاه نومید می‌شوند.
آیا ندانسته‌اند که ]این[ خدا است که روزی را برای هر کس بخواهد فراخ یا تنگ می‌گرداند؟ قطعاً در این ]امر[ برای مردمی که ایمان می‌آورند عبرت‌ها است.)
در سوره انعام نیز با تعابیر دیگری این حقیقت بیان شده است که فراموشی آنها باعث گشودن درهای نعمت‌ها می‌شود و سپس وقتی شاد شدند به این نعمت‌ها ناگهان، گریبان آنها را می‌گیریم و یکباره نومید می‌شوند. (14)
بنابراین اگر خداوند را مالک هستی بدانیم و به این باور برسیم که او «یبسط الرزق» و «یقدرالرزق» است هرگز از بودن نعمت شاد نمی‌شویم و از نبودن آن اندوهگین و در هر حالت نشاط خواهیم داشت، که او بر ما حکمفرماست و فیض اتم و اکمل او به ما می‌رسد و ناداشته‌ها و فقدان‌ها را با قاعده حکمت الهیه به راحتی برای خویش حل می‌کنیم. اینجا است که می‌فرماید: «الا ان اولیاء الله لاخوف علیهم ولاهم یحزنون»
حضرت علی (ع) که امیر کلام است چه زیبا در نامه‌ای به عبدالله بن‌عباس می‌نویسد:
«همانا انسان از به دست آوردن چیزی خشنود می‌شود که هرگز آن را از دست نخواهد داد و برای چیزی اندوهناک است که هرگز به دست نخواهد آمد، پس بهترین چیز نزد تو در دنیا رسیدن به لذت‌ها یا انتقام گرفتن نباشد، بلکه خاموش کردن باطل و یا زنده کردن حق باشد.»(15)

ب) نشاط برای باورهای نادرست خود.

درچند آیه تعبیر «کل حزب بما لدیهم فرحون» آمده است و در این آیات تقطیع و گروه گروه شدن و دلخوش داشتن به آنچه که در حزب و گروه خودشان است را مذمت کرده‌اند. این ویژگی مربوط به مشرکان است. در سوره مؤمنون خداوند متعال خطاب به کلیه پیامبران خود می‌فرماید: «در حقیقت این امت شماست که امتی یگانه است و من پروردگار شمایم؛ پس از من پروا دارید آنها کار ]دین[ شان را میان خود قطعه قطعه کردند و دسته دسته شدند. هر دسته‌ای به آنچه نزدشان بود، دل‌خوش کردند. پس آنها را در ورطه گمراهی‌شان تا چندی واگذار!» (16)
در تفسیر صافی به نقل از قمی آمده است که:
«کل من اختار لنفسه دیناً فهو فرح به» هر یک (از این‌ها) دینی را برای خود اختیار کرده‌اند و شادمان به آن هستند. (17)
مرحوم ملامحسن فیض‌کاشانی معتقد است که این افراد دین‌های متفرقه‌ای را برای خویش به‌وجود آوردند و هر یک معتقد بودند که فقط خودشان برحق هستند و دیگران از مدار حق خارج هستند. و نیز در آیه‌ای دیگر آمده است که:«از مشرکان مباشید با کسانی که دین را قطعه قطعه کردند و فرقه، فرقه و هر حزبی به آنچه پیش آنها بود دل‌خوش کردند.» (18)
در آیه مذکور صریحاً مشرک بودن چنین افرادی را بیان می‌فرماید. قطعاً دلیل شرک آنان این است که به جای اینکه نشاط آنان «لدی اللهی» باشد و از آنچه خداوند عطا فرموده خوشحال باشند، از آنچه خود دارند خرسندند و دلخوش. انسان‌های وارسته خدا را مالک می‌دانند «لله الملک» و عزت را از آن خدا می‌دانند «العزة الله» و خود را همچون دیگر مخلوقات از جنود خدا محسوب می‌کنند که «لله جنود السموات والارض» پس چیزی از ناحیه خود ندارند و نمی‌دانند که به آن دلخوش باشند همه چیز از آن خداست و بس.

ج) نشاط برای اعمال خود

برخی از افراد از رفتار و اعمال خود شاد و مسرور هستند. البته خطاب قرآن به اهل کتاب است اما صفات مذکور در آیات به دیگران هم منطبق می‌شود. در سوره آل‌عمران از عهد‌شکنی اهل کتاب و کتمان کردن حقایق دینی آنها و معامله‌ای که کردند و آنها را به بهایی ناچیز از دست دادند سخن رانده شده است و سپس خداوند متعال می‌فرماید:
«البته گمان مبر کسانی که به آنچه کرده‌اند شادمانی می‌کنند و دوست دارند به آنچه نکرده‌اند مورد ستایش قرار گیرند، قطعاً گمان مبر که برای آنان نجاتی از عذاب است ]که[ عذابی دردناک خواهند داشت.» (19)
بنابراین در درون این نشاط، عذاب الیم و دردناکی نهفته است که در قیامت گریبانگیر آنان خواهد شد. مؤمنان به آنچه خداوند عطا می‌کند و به اطاعت از او شادمانند و مشرکان و کافران به آنچه خود عمل می‌کنند.

د) نشاط برای علم اندک خود

گاهی افراد گمان می‌کنند که به مسایل معنوی شادمانند و حال آن که در این مورد سخت در اشتباه هستند. هنگامی که پیامبر وحی را بر مردم ابلاغ نمود برخی از آنان که علم بشری داشتند و ارزش این وحی را درک نمی‌کردند خوشحال شده و گمان کردند که همان علم خودشان برای آنان کفایت می‌کند و طولی نکشید که غرور و خودپسندی به سراغ آنان آمد و آنها را در خود فرو برد و به علم ناقص و اندک خودشان شاد شدند.
«فلما جاءتهم بالبینات فرحوا بما عندهم من العلم»(20) و چون پیامبرانشان دلایل آشکار برای آنها آوردند، به آن چند ]مختصری[ از دانش که نزدشان بود خرسند شدند و ]سرانجام[ آنچه به ریشخند می‌گرفتند آنان را فرو گرفت.
این افراد وقتی عذاب الهی را دیدند گفتند که ایمان می‌آورند، اما ایمان آنها دیگر سودی نداشت و این سنت خداست که قابل تغییر و تبدیل نیست. در آیات قرآن به صراحت بیان شده است که «ما اوتیتم من العلم الا قلیلاً» ما از علم مقدار اندکی را به شما دادیم. ذکر این مسأله شاید برای این است که عالمان به علم کم خود مغرور نشوند و خودپسندی و عجب آنها را در برنگیرد و بدانند که خدا «علیم» و «خبیر» است و آنها تنها ذره‌ای از این علم را دارند.
البته موارد دیگری چون «خوشحالی برای شرکت نکردن در جهاد و حفظ جان به خاطر همراهی نکردن پیامبر در جنگ‌ها» و «شادی به خاطر ناگواری‌ها و پیش‌آمدهایی که به پیامبر گرامی اسلام رسید» و «خوشحالی پس از تمام شدن غم و محنت و گفتن این که (گرفتاری‌ها از ما دور شد!) توسط آنان» از دیگر موارد نشاط کاذب است که در آیات قرآن کریم به آنها اشاره شده و عاقبت این رفتارها وحالات و انفعالات روانی مشخص شده است.
در پایان متذکر می‌شویم که نقطه مقابل «فرح و نشاط صادق» و همسو با نشاط کاذب، افسردگی است. افسردگی بیماری نگران‌کننده عصر ما است که درمان آن نه از طریق دارودرمانی و نه از طرق دیگر به آسانی میسر نخواهد بود. از نظر علمی، افسردگی «پاسخ طبیعی انسان به فشارهای زندگی» تعریف شده است و نظریه پردازان در زمینه روان‌شناسی و روان‌درمانی با رویکردهای گوناگونی همچون نظریه‌های روان‌کاوی که افسردگی را واکنش در برابر فقدان می‌دانند و رویکردهای یادگیری که این بیماری را ناشی از عدم تقویت مثبت از سوی محیط دانسته و حتی نظریه‌های زیست‌شناختی که معتقدند دیدگاه افراد در باره خود و جهان اطراف، عامل افسردگی است نه اعمال او، از افسردگی سخن گفته‌اند.
به نظر می‌رسد اگر نشاط حقیقی و عوامل آن برای افراد و به ویژه جوانان تبیین شود و آنها به این باور برسند که بسیاری از ابزار نشاط و شادمانی که اینک در پی آن هستند، جز سراب نیست و آب در جایی است که اهل بیت، ما را به آن رهنمون می‌شوند، این بیماری درمان شود.
شناخت نشاط کاذب و غیرحقیقی و تشخیص آن از نشاط حقیقی در سایه تعالیم دینی خواهد بود و به گفته مفسر بزرگ معاصر، آیت‌الله جوادی آملی، همان‌گونه که صبح صادق و کاذب را یک منجم می‌تواند تشخیص دهد، نشاط صادق و کاذب را هم وحی و حاملان وحی و اهل بیت (ع) مشخص می‌کنند. (21) حسن ختام نوشتار را سخنی از امیرالمومنین (ع) قرار می‌دهم که فرمود: «سرور المؤمن بطاعه ربه و حزنه علی ذنبه.» (22)
نشاط مؤمن در اطاعت پروردگارش است و اندوه او به خاطر گناهش.

پی‌نوشت‌ها:

1-کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 756.
2-آل عمران، آیه 170.
3-عبس، 38 و 39.
4-روم، 4.
5-المیزان فی تفسیر القرآن، ج 16، ص 155.
6-حج، 39.
7-غافر، 75.
8-المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، 352.
9-رعد، 26.
10-نهج‌البلاغه، خطبه 113.
11-شوری، 48.
12. المیزان فی‌تفسیر القرآن، ج 18، ص 67.
13-روم، 36 و 37.
14-انعام ، 44.
15-نهج‌البلاغه، نامه 66.
16-مؤمنون، 52-54.
17-کتاب الصافی فی تفسیر القرآن، ج 2، ص 143.
18-روم، 31.
19-آل‌عمران، 188.
20-غافر (مؤمن)، 83.
21-ر.ک: درس تفسیر آیت‌الله جوادی آملی، 3/3/82، مسجد اعظم قم.
22-میزان الحکمه، ج 4، ص 436.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شوخي و تفريح با چاشني حرمت شكني

شوخي و تفريح با چاشني حرمت شكني

علي رضايي
شوخي، ابزاري مفيد و كارآمد عليه ستمگران

شوخي ابزاري براي تفريح و شادماني است. مزاح امري است كه از ديرباز به اشكال مختلف وجود داشته و گزارش هاي بسياري از آن در كتب تاريخي و ادبي آورده شده است. شوخي با كلمات و اشارات امري متداول در جوامع بشري است.
اين مسئله تا جايي كه حرمت ها را نشكند و احترام و عزت و شرافت و كرامت شخص يا گروه هاي قومي و يا زباني را زير پا نگذارد امري مفيد و سازنده است. در بسياري از اين شوخي ها لطايف زباني و هنرهاي كلامي وجود دارد كه آموزش آن براي بيان مطالب به شكل كوتاه و كنايي مي تواند امر تفهيم و تفاهم را غنا بخشد. چنان كه ابزاري كارآمد در دست ناتوانان و مستضعفان در برابر سركشان و ستمگران نيز به شمار مي رود.
اين شيوه در اشعار هجوآميز به شدت به كار مي رفته و همانند قدرت نرم در برابر قدرت سخت زورگويان به مقاومت و ايستادگي مردمي منجر مي شده است. كتاب هايي چون موش و گربه و يا طنزها و لطايف عبيد زاكاني ابزاري در توده هاي مردم بود تا در برابر سركشان و ستمگران دولتي بايستند و سخن خويش را بر زبان آورند.
اما برخي از روش ها هر چند مي تواند موجبات خنده و تفريح و شوخي توده مردم را فراهم آورد ولي آسيب هاي جدي نيز به امنيت روحي و رواني جامعه وارد مي سازد و زمينه هاي افزايش تنش ها و درگيري هاي قومي و زباني را موجب مي شود.
اين روش نه تنها سازنده نيست بلكه زيانبار است و بسياري از دشمنان گروه هاي مذهبي و زباني و قومي مي كوشند تا با بهره گيري از آن به تضادها و اختلافات دامن بزنند و مردم را از هم بيزار ساخته و طوائف را به جان هم اندازند تا بتوانند با افزايش پراكندگي و دور شدن از هم و واگرايي، بر منابع آنان مسلط شده و يا آنها را در راستاي اهداف پليد خويش به كار گيرند.
يكي از اين روش ها كه قرآن به عنوان ابزاري نادرست و زيانبار با كاركردهاي منفي در حوزه اجتماعي و واگرايي مردمي از آن ياد مي كند استهزاء و تمسخر به اشكال مختلف است.

اشكال و نمودهاي تمسخر

شيوه هايي كه در اين روش براي تمسخر و استهزاي ديگران به كار مي رود به اشكال زير نمود مي يابد: اشاره با چشم (مطففين آيه 29 و 30) دروغ گو جلوه دادن (انعام آيه 4 و 5 و شعراء آيه 5 و 6) اجراي حركاتي با سر و بدن (اسراء آيه 51) كه از آن به انغاض و استنغاض ياد مي شود، سوت و كف زدن (ابراهيم آيه 9) عيب جويي از رفتارها و كردارهاي ديگران (توبه آيه 79 و حجرات آيه 11 و همزه آيه 1) كه اين عمل گاه همراه با تقليد از رفتار و كردار و گفتار ديگران و شكلك در آوردن انجام مي شود، استفاده از كنايات تمسخرآميز (نساء آيه 46 و نيز هود آيه 38)، نام گذاري با القاب زشت و زننده (حجرات آيه 11) كه اين عمل هم نسبت به افراد و هم گروه ها و قوميت هاي نژادي و زباني انجام مي شود.
خداوند در آيات مختلف به علل و انگيزه هاي اين گونه شوخي ها و تمسخرها مي پردازد و جهل و ناداني اشخاص مسخره كننده را از جمله اين علل برمي شمارد و مي فرمايد: اين گونه رفتارها چيزي جز رفتار جاهلانه نيست. (بقره آيه 67) چنان كه خودبرتر بيني عامل ديگري است كه موجبات تمسخر ديگري را فراهم مي آورد.
افراد وقتي خود و يا گروه هاي قومي و زباني خود را برتر مي بينند قوميت ها و زبان هاي ديگري را به تمسخر مي گيرند.(حجرات آيه 11)
دنياطلبي و ايجاد تفرقه در ميان مردم براي دست يابي به منافع مادي و پست دنيوي از ديگر عوامل و علل ايجادي تمسخر كردن است كه آيه 212 سوره بقره بدان اشاره مي كند.
نابخردي و عدم تعقل در گفتار و رفتار خود از ديگر عوامل تمسخر ديگران است كه قرآن در آيه 57 و 58 سوره مائده بدان اشاره كرده است و به اين طريق از مردم خواسته تا در كارها و كردارها و گفتار خود تعقل كنند و با نابخردي، ديگران را به تمسخر نگيرند.
نفاق و دورويي از ديگر علل و عوامل اصلي دست اندازي و تمسخر گروه هاي قومي و زباني و يا مردم است كه خداوند به شدت از آن نهي مي كند. (بقره آيه 14 و نيز توبه آيه 64 و 65)
از نظر قرآن گناهكاران متمايل به اين هستند كه ديگران را دست بياندازند و به تمسخر آنان بپردازند. (حجر آيه 11 و 12 و نيز روم آيه 10) از اين رو براي جلوگيري از گسترش تمسخرگرايي از سوي اين افراد، حكم به جواز تمسخر به عنوان مقابله به مثل داده است البته به شرطي كه به دام گناه نيافتند و يا زمينه براي جسارت هاي ديگران فراهم نياورند.
اين مطلب را مي توان از آيات مختلف به دست آورد. آيه 38 سوره هود و نيز 29 و 34 سوره مطففين اشاره اي به جواز مقابله به مثل دارد.
پرهيز از هرگونه تمسخر ديگران، اصلي اساسي است كه حتي مي توان آن را عاملي براي جلوگيري از عدم مقابله به مثل برشمرد مگر آن كه شرايط را رعايت كند و يا زمينه براي تأثيرگذاري و دست برداشتن مسخره كنندگان را فراهم ارزيابي كند.
به هر حال براي دست يابي به تفريح و شادي و لذت جويي نمي بايست از هر روش و ابزاري استفاده كرد كه برخي از اين روش ها و شيوه ها نه تنها مجاز نيست بلكه گناه مي باشد كه شخص در دنيا و آخرت بايد به عنوان جرم و يا گناه پاسخ گو باشد

دوشنبه 3 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شادى و غم در قرآن

شادى و غم در قرآن

محمد تقی مصباح یزدی
اشاره

آنچه مى خوانيد، خلاصه يكى از سخنرانى هاى حضرت آية اللّه مصباح پيرامون شادى و غم در قرآن است كه پس از اندكى ويرايش تقديم حضورتان مى گردد.
معرفت

مقدّمه

ما طلبه ها معمولا وقتى مى خواهيم وارد بحثى بشويم، اول معنى و محدوده موضوع مورد بحث را روشن مى كنيم تا اينكه مخاطب ما سردرگم نشود و مقصود ما را به خوبى درك كند. مفهوم «شادى» چيست؟ اگر براى هر چيزى احتياج به تعريف باشد، آنچه را در درون خودمان با علم حضورى مى يابيم، احتياج به تعريف ندارد. اگر گفته مى شود مفاهيمى بديهى هستند و احتياج به تعريف ندارند، علت آن است كه ما مصداق آن ها را در درون خودمان مى يابيم; يعنى مفهومى كه در بيرون به آن اشاره مى كنند با آنچه در درون مى يابيم منطبق است و محتاج تعريف نيست. ولى به دليل اينكه الفاظ مشابهى هستند كه معانى آن ها اندكى با هم تفاوت دارند، كسانى درصدد برآمده اند بين شادى، شادمانى، شادابى، سرور، خرّمى و نظاير اين ها تفاوت هايى قايل شوند كه به لغت شناسى مربوط مى شود; نه در تخصص بنده است كه وقت شما را بگيرم، نه چندان آن بحث در مقابل بحث هاى قرآنى ارزش طرح دارد; ما اجمالا همه اين مفاهيم را در يك طيف قرار مى دهيم.
آنچه مربوط به يك حالت روانى است، اين است كه ما وقتى حالات روانى خودمان را ملاحظه مى كنيم دو جور است: يك وقت حالتى است كه از آن خوشمان مى آيد و مطلوب و مطبوع است; براى اين حالت، مفاهيمى از قبيل سرور، شادى، شادمانى، طراوت، خرّمى و امثال اين ها به كار مى رود. گاهى در مقابلش، غم، اندوه، نگرانى، دلواپسى، اضطراب و امثال اين هاست. آيا اين مفاهيم از قبيل احساسات، عواطف و هيجانات هستند؟ اين از جمله بحث هايى است كه روان شناسان مطرح مى كنند و طبق اصطلاحاتى كه كم و بيش با هم در آن ها اختلاف و توافق دارند، بحث هايى در اين زمينه ها مى كنند. از اين ها هم مى گذريم; زيرا ما مى خواهيم ببينيم آنچه انسان در خود احساس مى كند كه شاد، خوش، خوشوقت، خوش حال و خوش بخت است و در مقابلش، احساس نگرانى، اندوه، غم و غصه، اضطراب، دلواپسى، و مانند اين ها پيدا مى كند، از ديدگاه اسلام و قرآن چه موقعيتى دارند.

شادى، مطلوب فطرى

شكى نيست كه همه ما به طور فطرى طالب حالات مطلوب، مطبوع و خوشايند هستيم و اگر بگوييم بايد اثبات كنيم كه شادى چيز مطلوبى است، اين برمى گردد به يك نوع توتولوژى; اصلا شادى همان چيزى است كه مطلوب است. نيازى نيست به اينكه ما تعريف كنيم، بلكه اين نوعى تحليل است. البته ممكن است در مفاهيم اندكى تصرف كنيم، يك بارى به آن ها اضافه يا از آن ها كم كنيم، ولى در همه اين ها، آن حالت مطلوبيت نهفته است و آدم دلش مى خواهد آن را پيدا كند و به دست بياورد. بنابراين، هم مفهوم تصورى و هم مفهوم تصديقى اش كه آدم بايد شاد باشد، معلوم است; گو اينكه «بايد» شاد باشد يا شاد «هست» قدرى فرق دارد و در زمينه معرفت شناسى در اين باره بحثى وجود دارد كه رابطه بين «هست» و «بايد» چيست. ]هرچند اينجا محل آن بحث نيست، ولى به يك معنا، بازگرداندن «بايد» به «هست» صحيح است، خواه به صورت ضرورت بالغير يا ضرورت بالقياس.[ به هر حال، همه ما در درون خودمان، احساس مى كنيم كه مى خواهيم شاد باشيم; يعنى بايد شاد باشيم. اين «بايد» همان است كه از آن حالت فطرى و علاقه اى كه به خوش بودن در زندگى داريم، حكايت مى كند. پس اين ها براى ما چندان مسئله اى نيستند كه درباره مفهومشان بحث كنيم، يا درباره اثبات اينكه شادى امر مطلوبى است.

شادى دنيوى در قرآن

قرآن كريم وقتى مى خواهد مردم را به كارهاى نيك، خودسازى، اصلاح و تهذيب نفس، انجام كارهاى خير، عدالت، مبارزه با ظلم و ستم و با ناپاكى و امثال آن دعوت كند، وعده مى دهد كه روزى مى آيد كه شما خيلى شاد خواهيد بود. خداوند در سوره «هل أتى» پس از اينكه از اهل بيت ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ تعريف مى كند; (و يُطعِمونَ الطَّعامَ على حُبِّه مِسكيناً وَ يتيماً و اسيراً اِنّما نُطعِمُكُم لِوجهِ اللّهِ لانُريدُ مِنكم جزاءً و لا شُكوراً اِنّا نَخافُ مِن رَبّنا يوماً عَبوساً قَمطريراً فوَقاهُم اللّهُ شَرَّ ذلكَ اليومِ)، بعد مى فرمايد: (وَ لَقّاهم نضرةً و سُروراً.)(انسان: 8ـ11) اين ها شايسته ترين بندگان خدا هستند، الگوهاى انسانيتند كه اسلام معرفى مى كند، ديگر بالاتر از اين ها كسى نداريم: پيامبر اكرم، اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا و حسنين ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ اين ها مصداق اين آيه هستند، اين آيه در شأن آن ها نازل شده است. مى فرمايد: ما آن ها را از سختى ها و بدى هاى آن روز واپسين حفظ كرديم و به آن ها شادابى و شادى بخشيديم. اين را براى چه ذكر مى فرمايد؟ براى تشويق ديگران كه آن ها هم چنين كارى بكنند، اگر مى خواهند يك شادابى نهايى داشته باشند. وقتى قرآن كريم ياد مى كند از بعضى بندگان شايسته اى كه در مسير زندگى گرفتار حالات نگران كننده و سختى شده اند ـ كه اگر ما درست آن حالات را مشخص كنيم خواهيم فهميد كه واقعاً چقدر حالات به طور طبيعى بحران زا بوده اند ـ آنجا خدا مى فرمايد: بر آن ها منّت گذاشتيم و اندوه آن ها را از بين برديم، چشمشان را روشن و شادشان كرديم. شادى پس از غم مادر حضرت موسى(عليه السلام) و حضرت مريم(عليها السلام) از اين قبيلند.
پس از مدت ها، مادر حضرت موسى(عليه السلام) در كشور فرعون، كه بنى اسرائيل را به بيگارى گرفته بود و حكم برده داشتند، در پنهانى حامله شد. چون پسر بچه هاى بنى اسرائيل را سر مى بريدند، مادر موسى در پنهانى وضع حمل كرد، نگران اين بود كه هر لحظه گماشتگان فرعون برسند و سر از تن اين بچه جدا كنند. در يك حالت نگرانى شديد ـ كه ما مردها نمى توانيم آن حالت را تصور كنيم ـ خداوند مى فرمايد: به مادر موسى الهام كرديم: (اَلاّ تَخافي و لاتَحزني اِنّا رادّوُه اِليكِ و جاعلوهُ مِن المُرسلينَ.) (قصص: 7) ما اين بچه را به تو بر مى گردانيم، نگران نباش، غم مخور، شاد باش. به چه چيزى؟ به همين وعده اى كه به تو مى دهيم، كه بچه ات را دوباره بر مى گردانيم; نه تنها بچه ات بر مى گردد، بلكه يكى از پيامبران بزرگ خواهد شد. اين پيام بشارت دل مادر موسى را آرام كرد، (فَرددناهُ اِلى اُمِّه كَى تَقرَّ عينها و لاتحزن) (قصص: 13); بچه اش را برگردانديم تا چشمش روشن شود و اندوه از دلش برود، و چند آيه قرآن راجع به اين داستان با همين تعبيرات ياد شده اند. پس وقتى خدا مى خواهد بر بنده شايسته اش، خانم وارسته اى مانند مادر حضرت موسى(عليه السلام) منّت بگذارد، اندوه را از دلش مى برد و شادش مى كند. اگر اين شادى چيز مطلوبى نبود، قرآن اين را منّت نمى گذاشت كه يك چنين خدمتى به مادر موسى كرديم.
نظيرش داستان مادر حضرت عيسى(عليه السلام)است; وقتى حضرت مريم(عليها السلام) بدون اينكه همسرى داشته باشد، حامله شد و زمان ولادت حضرت عيسى(عليه السلام)رسيد. اين وضع براى حضرت مريم(عليها السلام) بسيار نگران كننده بود كه در معرض تهمت هاى سخت قرار گيرد; خانمى كه در جهان، از اول آفرينش تا پايان نمونه عفّت است، چنين كسى مورد تهمت قرار بگيرد، بسيار سخت و اندوه آور است. قرآن وقتى از اين حالت حضرت مريم(عليها السلام)ياد مى كند، از قول او مى فرمايد: اى كاش مرده بودم و چنين روزى را نديده بودم! افراد مؤمن ساده هم به زودى از خدا طلب مرگ نمى كنند، مى دانند حيات نعمت بزرگى است، اگر
طلب مرگ كنند ناسپاسى مى شود. پس بايد به انسان بسيار سخت بگذرد كه بگويد: خدايا! مرگ مرا برسان، چه رسد به حضرت مريم(عليها السلام)كه فرمود: (يا ليتنى مِتُّ قبلَ هذا و كنتُ نسياً منسياً) (مريم: 23); اى كاش پيش از اين مرده و فراموش شده بودم. اى كاش اصلا كسى يادى از مريم نمى كرد، تا بگويند اين بچه را از كجا آورده است. در چنين حالى، به او خطاب شد: (اَلاّ تَحزني.)(مريم: 24) مبادا غمگين شوى، برو زير آن درخت خرما، پيش پايت چشمه آبى است، درخت خرما را بتكان، بر تو رطبى مى ريزد، از آن تناول كن. بعد مى فرمايد: (و كُلي و اشربي و قرّي عيناً.)(مريم: 26) از ميوه آن درخت خرما تناول كن، آبى بنوش و چشمت روشن باد! شايد با همين الهام الهى، تصرّفى در روح حضرت مريم(عليها السلام) شد و چشمش با كلام خدا روشن گرديد تا نگرانى هايش رفع شدند و روانش شاد گرديد. بعد فرمود: اگر آمدند و گفتند كه اين بچه را از كجا آورده اى، بگو: از خودش بپرسيد... بچه به سخن در آمد، نوزاد در گهواره گفت: (اِنّى عبدُاللّهِ آتانىَ الكِتابَ و جَعَلنى نبيّاً.)(مريم: 30) منظورم اين نكته است كه در چنين حالت اضطراب و نگرانى شديد و حالتى بحرانى، اين دو خانم از طرف خدا مورد لطف قرار گرفتند، حزنشان برطرف شد و چشمشان روشن گرديد; (كى تَقَرّ عينَها و لاتَحزن.)

شادى اخروى در قرآن

شادى، هم در دنيا نعمت بزرگى است، هم در آخرت. وقتى خدا مى خواهد در آخرت به مؤمنان وعده خوب اخروى بدهد، مى فرمايد: چشمتان روشن مى شود: (فَلا تَعلَمُ نفسٌ ما اُخفِىَ لَهُم مِن قُرّةِ اَعيُن.)(سجده: 17) آن بندگانى كه سحرگاهان پيشانى به آستان الهى مى سايند، (تَتجافَا جُنوبُهم عَنِ المَضاجِع) (سجده: 16)، آن ها را خدا بشارت مى دهد و مى فرمايد: هيچ كس نمى داند، به هيچ ذهنى خطور نمى كند كه خدا چه چشم روشنى اى براى آن ها تهيه كرده است; يك چشم روشنى پنهانى و محرمانه، رازى بين عاشق و معشوق، كه هيچ كس ديگرى نمى فهمد; (فَلا تَعلمُ نفسٌ مَا اُخفِىَ لَهُم مِن قُرّةِ اَعيُن.)
در جاى ديگر مى فرمايد: (تَعرِفُ في وُجوهِهم نَضرةَ النَعيمِ)(مطففين: 24)، يا (وُجوهٌ يومئذ ناضرةٌ.) (قيامة: 22) «ناضرة» يعنى خرّم و شاداب. در مقابلش آمده است: (وُجوهٌ يومئذ باسرة)(قيامة: 24) «باسرة» يعنى عبوس، گرفته، چروكيده، سياه، خشمگين. پس شادى و شادابى، هم در آخرت مطلوب است و وعده اى است كه خدا به مؤمنان مى دهد، هم در دنيا نعمتى است كه خدا بر بندگان شايسته اش منّت مى گذارد به اينكه اندوهشان را برطرف كند و چشمشان را روشن گرداند.
وقتى انسان هاى مؤمن مى خواهند از اين دنيا بروند، خداوند فرشته ها را مى فرستد، به آن ها بشارت مى دهند: (اَلاّ تَخافُوا و لاتَحزنُوا و اَبشِروا بِالجِنّةِ الّتي كُنتم تُوعدونَ)(فصلت: 30)، نه بيمى بر شماست و نه اندوهى خواهيد داشت. در آن حال، همه ترس ها، واهمه ها و نگرانى ها از اينكه پس از اين چه خواهد شد، از دل بندگان زدوده مى شوند. پس اجمالا در سراسر زندگى، مطلوب اين است كه آدم شاد باشد. اين يك نعمت بزرگى از سوى خداست.

نسبيت ارزش شادى و غم

حال با توجه به مطالب فوق، چند تا سؤال مطرح مى شود: شادى يك امرى مطلوب و فطرى است، مطلوبيتش، خوبى اش، ارزشش مورد تصديق قرآن است اما وقتى به قرآن مراجعه مى كنيم، تعبيرات برخى آيات، موهم خلاف اين است. يك سؤال اين است كه آيا واقعاً براى انسان ميسّر است كه در اين زندگى هميشه شاد باشد؟ اگر ميسّر است، به چه قيمتى؟ آيا به هر قيمتى شد، بايد شاد بود؟ آيا شادى حد و مرزى دارد، يا بى نهايت است؟ يعنى هر قدر انسان شادتر باشد ـ به هر قيمتى باشد، از هر راهى تأمين شود ـ مطلوب است؟
اينجا بحث زياد است، ولى اجمالا عرض كنم: در اين دنيا، ما هيچ چيز از شئون زندگى دنيا را نمى توانيم به طور مطلق ارزش يابى كنيم. فرض كنيد اگر انسان در زندگى نمى دانست درد چيست، احساس دردى نمى كرد، فكر مى كنيد زندگى خوبى داشت؟ نه، اولين ضررش اين بود كه وقتى مرضى، يا ناخوشى پيش مى آمد در پى معالجه نمى رفت و آن مرض او را مى كشت. پس اولين فايده احساس درد اين است كه به انسان هشدار مى دهد كه اختلالى در بدن او وجود دارد تا به معالجه فكر كند. اين از نظر سلامتى بدنى. عين اين مسئله در امور روانى و اجتماعى هم هست، در امور اخلاقى هم هست. كسانى كه خودخواه، مغرور، خودپسند و بى دردند، درد ديگران را هم درك نمى كنند، درصدد كمك به ديگران هم بر نمى آيند. خود درد، هرچند، چيز نامطلوبى است، اما زندگى اين دنيا طورى است كه ما بى درد به سامان نمى رسيم.
اما در آخرت اين گونه نيست: (لاَ يَمسُّهم فيها نَصَبٌ و ما هم مِنها بِمُخرَجين.) از فوايد زندگى اخروى اين است كه در آنجا هيچ دردى وجود ندارد، خستگى هم وجود ندارد، احساس گرسنگى هم نيست. انسان از خوردن و آشاميدن لذّت مى برد، اما نه به خاطر رفع گرسنگى و تشنگى، بلكه چون خودش مطلوب است. سردرد هم نمى گيرد، خستگى هم ندارد، (لاَ يَمسُّهم فيها نَصَبٌ); خسيسى و خستگى در كار نيست. اما اينجا آن طور نيست، اينجا براى هر انسانى كه شعور انسانى داشته باشد، راحتى بى رنج، و لذت بى درد وجود ندارد، چنين چيزى امكان ندارد.
پس اين واقعيتى است در درون انسان، چه در ساختمان بدنى اش و چه در ساختمان روانى اش و چه در ارتباط با بعد روان ـ تنى، كه واقعيت هايى در آن وجود دارد. همان گونه كه آدم مى تواند بخندد، گريه هم مى تواند بكند. گريه هم مال آدميزاد است. همان گونه كه آدم خنده دارد، گريه هم دارد; يك جايى هم بايد گريه كرد. اگر آدم به موقع گريه نكند سلامتى بدن و سلامتى روانش تأمين نمى شود. خنده و گريه هر دو براى آدميزادند; همان طور كه درد و راحتى هم هر دو مال آدميزادند. آدم بايد درد هم بكشد، گاهى، احساس درد هم بايد داشته باشد. درست است كه خنده خيلى فوايد دارد، اما گاهى هم بايد گريه كرد. انسانى كه گريه نكند در انسانيتش نقصى هست. پس مرز داريم; اين ها هيچ كدامشان مطلق نيستند. اگر از شادى و شادمانى تمجيد مى كنيم، اگر روان شناسان و روان پزشكان تأكيد مى كنند كه هميشه در زندگى لبخند داشته باشيد، اين معنايش آن نيست كه اين ارزشش مطلق است; چون آن ها سر و كارشان با روان پريشان و بيماران است، به عنوان معالجه افراد مريض و بيمار توصيه مى كنند بخنديد، شاد باشيد. درست هم هست، خنده داروى خوبى است. اما افراد سالم چه؟ افراد سالمى كه مبتلا به افسردگى نيستند يا بيمارى روان ـ تنى ندارند، آيا آن ها هميشه بايد بى رگ باشند؟ هيچ احساس ناراحتى، دلواپسى، نگرانى، غمى و غصّه اى نداشته باشند؟ اين يك سؤال جدّى است. حقيقت اين است كه هيچ كدام از اين ها مطلق نيستند; همان گونه كه غضب و خشم چيز نامطلوبى است، آثار بسيار بدى دارد، موقع خشمگين شدن، هم بدن دچار اختلالاتى مى شود، هم روان، هم از لحاظ اجتماعى مشكلاتى پيش مى آيد، هم از لحاظ اخلاقى; اما از سوى ديگر آدمى كه خشم نداشته باشد كمبودى دارد، آدمى كه هر چه ببيند ـ به قول معروف ـ «مثل سيب زمينى باشد»، تجاوز به حقوقش بكنند، عين خيالش نباشد، تعرض به ناموسش بكنند باكش نباشد، به فرزندش، به ميهنش، به دينش، به ايمانش، به سرمايه اش، به هستى اش، به فرهنگش، به آبرويش هر تجاوزى بشود بى تفاوت باشد، آيا چنين آدمى «انسان كامل» است؟ اگر علم و بردبارى مطلوبند، به جاى خودش، اما در جاى خودش هم خشم بايد كرد. در روايتى داريم: «كسانى كه از ديدن گناه قيافه در هم نمى كشند، آتش جهنم صورت آن ها را چروكيده خواهد كرد!» آدم ببيند ديگران مشغول گناه هستند، مشغول ظلم و ستم هستند، با روى باز با آن ها مواجه شود تشويقشان كند، اين آدم خوبى است؟ بله، ممكن
است روان پزشكان نگويند اين آدم مريضى است، اما از لحاظ اخلاقى، آدم سالمى نيست. در عراق، افغانستان، فلسطين و جاهاى ديگر روزى چندين نفر را بى گناه مى كشند، كسى كه خم به ابرو نياورد، نه نگران شود، نه غصه بخورد، نه خشم بگيرد، آدم مطلوبى نيست. آدم بايد به جاى خودش خشمگين هم بشود، حتى رنگ صورتش برگردد، رگ هاى گردنش درشت شوند.
پس جواب اين سؤال كه آيا ارزش شادى مطلق است يا نه، اين است كه نه، ما تا وقتى در اين دنياى محدود هستيم، هيچ چيز مطلق نيست. ارزش همه اين ها محدود است. اگر ما بخواهيم يك ارزش مطلقى معرفى كنيم، آن «تكامل واقعى انسان» است كه در سايه بندگى خدا حاصل مى شود و حدّ و مرزى ندارد. هرقدر انسان بنده تر باشد، ارزشش بيشتر است، اما هيچ چيز ديگرى اين جور نيست. حال كه اين جور است، پس ارزش شادى هم مطلق نيست.
سؤال بعدى اين است كه آيا به هر وسيله اى شادى حاصل شد، مطلوب است و حتى با استعمال داروهاى مخدّر و مسكر، حتى به قيمت فراموش كردن همه ارزش ها و وظايف انسانى؟ آيا اين مطلوب است؟ يا نه، از راه خاصى و با ابزار صحيحى اگر شادى حاصل شود مطلوب است و نه از هر راهى؟ شايد نتوانيم در عالم كسى را پيدا كنيم كه بگويد اگر انسانى تمام عمر خود را با مسكرات و مخدّرات شاد نگه دارد خوب است. شما پيدا مى كنيد كسى را كه اين جور حرفى بزند؟ فكر نمى كنم. ممكن است برخى بگويند در يك حالت بحرانى يا در بيمارى، گاهى خوب است از بعضى مخدّرات استفاده كرد، اما اينكه هميشه آدم خودش را به وسيله مخدّرات شاد نگه دارد، فكر نمى كنم هيچ انسانى چنين نسخه اى بپيچد. پس شادى، كه از راه صحيح حاصل شود خوب است. حال سؤال بعدى اين است كه آن راه چيست؟ چه چيزى راه هاى صحيح شادى آفرينى را تعيين مى كند؟ از كجا بفهميم شادى از چه راهى حاصل شود صحيح است و از چه راهى حاصل شود صحيح نيست؟ اجمالا همه مى دانيم كه شاد شدن با هروئين و امثال آن چيز صحيحى نيست. پس مرزش چيست؟ قانونش چيست؟
جواب تفصيلى اش بحث هاى عميقى مى خواهد، شايد من هم از عهده آن بر نيايم، ولى اجمالا آنچه مى توان گفت اين است كه وقتى در دنيا، هر چيزى در معرض تزاحم است، بايد بين دو امر متضاد مقايسه كرد و ارزشمندتر و طولانى تر را برگزيد. البته بايد گفت هرچند طولانى تر بودن مدت شادى يك ارزش است، ولى اين تنها كافى نيست. گاهى مى بينيم بعضى از شادى ها هستند كه يك لحظه شان به يك عمر مى ارزد. عاشق دل باخته اى كه چندين سال فراق محبوب كشيده است، يك لحظه ديدار محبوب برايش چقدر مى ارزد؟ با يك عمر شادى هاى ديگر برابرى مى كند. پس شدت و ضعف هم معيارى است كه بايد سنجيد و روى آن حساب كرد. اگر ما همه دركمان اين است، صرف نظر از مسلمان و غير مسلمان، پس صحيح نيست كه لحظه اى خود را با استعمال بعضى مخدّرات شاد كنيم و به دنبالش مدت ها بيمار گرديم، افسرده شويم، سست شويم، هم از لحاظ بدنى دچار اختلال گرديم، هم از لحاظ روحى، عقل و خرد را هم از دست بدهيم، سلول هاى مغزمان را هم بكشيم. چرا اين كار صحيح نيست؟ براى اينكه يك لذت محدودى است، يك لحظه است، نيم ساعت است، يك ساعت است، ولى پس از آن، چند ساعت و چند روز گاهى يك عمر بلا و ناراحتى خواهد بود. به اين دليل، مى گويند: اين شادى ارزش ندارد، لذت كوتاهى است كه دنبالش نگرانى طولانى خواهد بود. لذت هاى لحظه اى كه به دنبالشان ناراحتى ها و نگرانى هاى طولانى خواهد بود، به حكم عقل مطلوب نيستند. اگر شادى به دنبالش عوارضى نباشد، بسيار خوب است، اما اگر به دنبالش ناراحتى داشت، يا بايد ناراحتى را تحمّل كرد و يا شادى را كنار گذاشت. ولى به هر حال اين را همه مى فهمند كه براى يك لحظه شاد شدن نمى ارزد كه يك عمر بدبختى بكشيم.
در همه اديان آسمانى، اگر بنا شد امر داير شود ميان شادى ما در يك عمرِ هفتاد، هشتاد ساله و يك شادى بى نهايت ابدى، كدام اولى است؟ چطور در آنجا خوب مى فهميديم كه يك لحظه شادى با يك روز يا يك هفته يا يك سال ناراحتى قابل مقايسه نيست، اينجا نمى توانيم بفهميم كه هفتاد سال، هشتاد سال شادى با بى نهايت عذاب ارزش ندارد؟ نمى فهميم؟ اينجا كه نسبت خيلى روشن تر است. هيچ عددى با نامتناهى قابل نسبت نيست. پس اگر ما در دنيا تمام عمرمان هم به شادى بگذرد ـ كه هرگز نخواهد شد، براى هيچ كس نشده، بعد از اين هم نخواهد شد ـ اما شادى اى كه به دنبالش يك عذاب ابدى باشد، عقل آدميزاد مى گويد اين شادى خواستنى نيست، ارزش ندارد. البته اين يك فرض است. عكسش را هم اگر فرض كنيم كه عمرى را به سختى و ناكامى بگذرانيم، اما به دنبالش بى نهايت شادى باشد، آيا مى ارزد يا نمى ارزد؟ مى بينيم كه مى ارزد. پس ما بايد مقايسه كنيم بين دو جايى كه شادى و اندوه در تزاحم هستند.

مذمّت قرآن از شادى!

قرآن در مواردى از شادى مذمّت كرده است. چرا؟ از جمله دو نمونه را عرض مى كنم: قارون آمد زينت هاى عظيمش را به نمايش گذاشت، كأنّه نمايشگاهى باز كرد، تمام خزانه ها را،
زينت هايى كه در آن روز بى نظير بودند، همه را به نمايش گذاشت. مردم به او گفتند: (لاَ تَفرَحْ اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُ الفَرِحينَ.) (قصص: 76) خيلى شادى نكن، خدا چنين آدم هايى را دوست ندارد. اين سرّش چيست؟ مگر سرور بد بود؟ يا در سوره «انشقاق» از كسانى نقل مى كند كه روز قيامت خيلى گرفته اند و وضعشان بد است; مى فرمايد: (اِنَّه كانَ في اَهلِهِ مسروراً) (انشقاق: 13); او قبل از اين سرورهايى داشت، امروز بدبخت شده است. مگر سرور بد بود؟ در مقابلش مى فرمايد: (يَنقَلبُ اِلى اهلِه مسروراً.)(انشقاق: 9) كسانى هم از آن به بعد در ميان خانواده شان و كسانشان سرور خواهند داشت، در مقابل كسانى كه قبلا سرور داشتند و بعد از آن نخواهند داشت. علت چيست؟
برخى توهّم مى كنند كه ديد اسلام اين است كه آدم در دنيا بايد غمگين و گرفتار و افسرده باشد، تا در آخرت شاد باشد; تصور مى كنند نظر اسلام اين است. اما اين دروغ است. اسلام هرگز نگفته است در دنيا بايد غمگين باشيد تا در آخرت شاد باشيد; گفته است شادى را بايد از مسير صحيح به دست بياوريد. اگر شادى از مسير صحيح به دست بيايد، هم در دنيا مطلوب است، هم در آخرت; هيچ مذمّتى هم ندارد، نعمتى است از جانب خدا، به واسطه آن منّت مى گذارد كه من به شما چنين شادى دادم، چشم روشنى دادم و شما را از اندوه و غم رها كردم. در بعضى از آيات، قرآن از كسانى ياد مى كند كه در روز قيامت به آن ها گفته مى شود: وارد جهنم شويد و الى الابد در آنجا خواهيد ماند; مى فرمايد: (ذلكم بِما كُنتم تَفرحونَ فِى الارضِ بِغيرِ الحقِّ و بِما كنتم تَمرحونَ)(غافر: 75) اين عذاب ابدى شما مال آن شادى هاى ناحقى است كه در دنيا داشتيد. اگر فرح به غير حق باشد و انسان از راه ستم به ديگران شاد شود، از راه هاى خِرَدكش، استعمال مخدّرات و مسكرات و امثال اين ها باشد، اين نوع شادى نامطلوب و موجب ناشادى آخرت خواهد بود.
ما شادى هايى داريم كودكانه; مثل بچه هايى كه با اسباب بازى شاد مى شوند. آيا صحيح است انسان هميشه خودش را مثل يك كودك پنج ساله نگه بدارد تا فقط به اسباب بازى اش شاد باشد؟ يا وقتى جوان شد اين طور وسيله شادى اش را تأمين كند؟ اسلام مى گويد: تو بايد بفهمى بهترين شادى در «قرب به خدا» و بندگى خدا و خدمت به خلق خداست. اين شادى هم در دنيا مطلوب است، هم در آخرت. اين شادى دنيايى سر سوزنى به شادى آخرتت لطمه نمى زند; چون شادى بر حق است. اما شادى اى كه از راه غصب حقوق ديگران، ستم به ديگران، يا ستم به خود، اينكه آدم عقل خودش را از بين ببرد، وقتش را بيهوده تلف كند ـ وقتى كه مى بايست صرف تكامل انسانى و خدمت به جامعه اسلامى بشود، بيهوده صرف كند ـ سرگرمى هاى غفلت زا، خِرَدكش، سكرآور، مستى آفرين و مانند اين ها از نظر اسلام مطلوب نيستند; اما شادى هاى عقل پسند، خدا پسند، در جهت سلامتى بدن و روان خود و در جهت خدمت به خلق خدا و جامعه خدايى، چنين شادى هايى از نظر اسلام مطلوبند و هيچ ضررى هم به سعادت آخرت نمى زنند. ان شاءالله كه خداوند ما را در دنيا و آخرت شاد بگرداند.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شادی و سرور در قرآن

شادی و سرور در قرآن

خلیل منصوری

علل شادى و سرور

انسان هرگاه به خواسته ى خود برسد و به چيزهاى مورد علاقه ى خويش مانند مال، قدرت، نفوذ، موفقيت، علم، ايمان و تقوا دست يابد، در خود حالتى از شادى و سرور احساس مى كند. بنابراين، شادى امرى نسبى و مبتنى بر اهداف انسان در زندگى او است; مثلا اگر هدف كسى در زندگى جمع آورى مال و دست يابى به قدرت و نفوذ و مقامات دنيوى ديگر باشد، موفقيت در تحقق اين اهداف، سبب شادى و سرور او خواهد شد; امّا كسى كه هدف زندگى اش تمسّك و پايبندى به ايمان و پرهيزكارى و عمل صالح براى دست يابى به خوشبختى اخروى باشد، همين مسايل مايه و منشأ آرامش، امنيت و شادى وى خواهد شد.
قرآن هر دو نوع اين شادى را ذكر نموده است; مثلا شادى كفار به هنگام دستيابى متاع زندگى دنيا را چنين توصيف مى كند.«فَرِحُواْ بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ مَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا فِى الاَْخِرَةِ إِلاَّ مَتَـعٌ;[1] و (اين مردم كافر) به زندگانى و متاع دنيا دل شادند در صورتى كه دنيا در قبال آخرت متاع ناقابلى بيش نيست».
و شادى مؤمنان را آن گاه كه آيات قرآن بر آن ها خوانده مى شود، ذكر كرده است، قرآنى كه آن ها را به حق راهنمايى مى كند و در آن شفاى درد آنان و هدايت و رحمت است:«اى مردم، نامه اى كه همه پند و اندرز و شفاى دل هاى شما و هدايت و رحمت بر مؤمنان است، از جانب خدا براى نجات شما آمد. اى پيامبر! به خلق بگو كه شما بايد منحصراً به فضل و رحمت خدا شادمان شويد كه آن بهتر و مفيدتر از ثروتى است كه براى خود مى اندوزيد.»[2]
در صورتى كه منشأ شادى و خوشحالى كسى متاع دنيا باشد كه بيشتر مردم نيز چنين هستند، اين شخص در حقيقت از يك زندگى آرام بخش و با ثباتى بهره مند نخواهد بود; زيرا وقتى خداوند به او نعمت تندرستى و وسعت روزى و مال بسيار عطا كند، احساس شادى و خوشبختى مى كند و اين نعمت ها و متاع هاى دنيا او را از ياد خدا و شكر خدا باز مى دارد و هر گاه ضرر يا بلايى به او برسد و برخى از نعمت هايى را كه از آن بهره مند بوده از دست بدهد، يأس و نوميدى بر او چيره مى شود و نعمت هاى ديگرى را نيز كه هنوز از آن بهره مند است انكار مى كند. به اين ترتيب، چنين انسانى دايماً در اضطراب و نوسان، ميان احساس خوشبختى و احساس نوميدى، به سر مى برد، قرآن در اين باره واكنش آنان را چنين توصيف مى كند:« و اگر ما بشر را در دنيا از نعمت و رحمتى برخوردار كرديم تا سپاسگزارى كند سپس چون كفران كرد آن نعمت را از او باز گرفتيم، سخت به خوى نوميدى و كفران در افتد; و اگر آدمى را به نعمتى پس از محنت و رنجى مى رسانيم مغرور و غافل شود كه ديگر روزگار زحمت و رنج من سر آمده است و سرگرم شادمانى و مفاخرت شود».[3]
اگر منشأ شادى و خوشحالى كسى، ايمان به خدا، تقوا، عمل صالح و پيروى از روش الهى در زندگى باشد، چنين شخصى در واقع احساس خوشبختى حقيقى و هميشگى مى كند و اين كلام خداى متعال در اين مورد، صادق است: «هر كس از مرد و زن كار نيكى به شرط ايمان به خدا به جاى آورد ما او را در زندگانى خوش و با سعادت زنده ابد مى گردانيم و اجرى بسيار بهتر از عمل نيكى كه كرده است، به او عطا مى كنيم.»[4]
قرآن هم چنين خوشحالى مؤمن را در روز قيامت، آن گاه كه خداى متعال او را از شرّ آن روز نجات مى دهد و از روى لطف و رحمت، داخل بهشت نعيم مى كند، چنين توصيف مى فرمايد: خدا هم از شر و فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنان روز خندان و دل شادمان عطا مى كرد.[5]
در برابرى شادى، اندوه است كه حالت انفعالى ضد شادى و سرور است، و وقتى پيش مى آيد كه انسان شخص عزيز يا چيز گران بهايى را از دست بدهد، يا حادثه اى برايش اتفاق بيفتد و يا اين كه در آنجا كارى مهم دچار شكست شود.

معناى لغوى و اصطلاحى فرح

در زبان عربى واژه «فرح» به معناى لذت زودگذر به كار رفته و بيشترين كاربرد آن نيز در لذت هاى بدنى و جسمى است.[6] در حقيقت ريشه و خاستگاه اين حالت انفعالى را بايد در نيروى شهوانى انسان جست.
در قرآن اين واژه به دو صورت مطلق و مقيد به كار رفته و صورت مطلق آن همواره به صورت مذمت بوده است[7] چنان كه مقيد آن نيز كه در ارتباط با دنيا بوده مورد ذم قرار گرفته است[8] و تنها يك صورت آن، كه در ارتباط با فضل در رحمت خداوند است، پسنديده شمرده شده است.[9]
واژه ديگرى كه در زبان عربى درباره شادى و خوشحالى به كار رفته واژه «سرور» است. اين واژه در جايى به كار مى رود كه حالت انفعالى همراه با آرامش قلبى باشد. كاربرد اين واژه در تازى نشان مى دهد كه سرور تنها در جايى به كار مى رود كه نفع و لذتى حقيقى در ميان باشد در حالى كه «فرح» گاهى در جايى كاربرد دارد كه نفع و لذت در ميان نيست و تنها شادمانى بدون منفعت و لذت است مانند شادمانى كودكانه كه با رقص و دوندگى و شنا و مانند آن پديد مى آيد.[10]
به نظر مى رسد كه «فرح» بيشتر در مواردى كه شادى مذموم و كودكانه باشد به كار مى رود و برخاسته از انگيزه هاى شهوانى است در حالى كه سرور بيشتر در شادى و امور ممدوح و برخاسته از انگيزه هاى عقلانى و فكرى است. از اين رو، گفته شده است كه حزن ضد سرور، و غم ضد فرح است.
به هر حال آن چه از قرآن بر مى آيد آن است كه شادى كه با انگيزه هاى عقلانى و فضل الهى باشد فوايد و ثمراتى چون شكر و سپاس را در پى خواهد داشت و نشانه اى از ايمان و موجب افزايش دوستى ميان مؤمنان است، چنان چه نمايانگر رضايت خداوند است، شادى و سرور نه تنها يك ابزار كارآمد در درمان بيمارى هاى روحى و روانى است بلكه توجّه به آن نشانگر پيروى از پيامبر(ص) نيز است، چون كسى مسرور است كه رضايت خدا و قرب او را به دست آورده است رفتار و منش او مورد تأييد الهى است. از آثار اين حالت در جامعه قرآنى افزايش دوستى و پيوندها و تقويت روابط اجتماعى جامعه است.
خوشرويى و سرور در نظر قرآن امرى ممدوح است چنان كه اندوه و حزن و ترشرويى امرى مذموم و ناپسند به شمار مى آيد و در همين رديف فرح و شادى كه برخاسته از انگيزه هاى شهوانى است نيز مذموم است.

آثار سرور در انسان

وقتى انسان دچار حالت انفعالى مى شود از نظر جسمانى و بدنى تغييرات زيادى در بدنش رخ مى دهد، چنان كه در شكل ظاهرى بدن و خطوط چهره اش نيز دگرگونى هايى نمايان مى شود. در ميان اين تغييرات كه به هنگام انفعال رخ مى دهد مى توان از شدت ضربان قلب و انقباض مويرگ هاى خونى امعاء و احشا و گسترده تر شدن مويرگ ها در سطح بدن نام برد. اين گستردگى مويرگ ها خود باعث ورود مقدار زيادى خون به قلب مى شود و پر شدن قلب از خون، موجب افزايش حجم آن و در نتيجه اتصالش به ناى مى شود; زيرا از نظر فيزيولوژى تشريحى، قلب در حدود يك و نيم سانتيمتر زير يكى از نايچه ها قرار دارد. قرآن تپش قلب را در حالت انفعالى مورد توجّه قرار داده است.[11]
يكى از نمونه هاى تغييرات جسمى كه همراه انفعال رخ مى دهد، تغيير خطوط چهره است به طورى كه انسان مى تواند حالت انفعال را از تغييراتى كه در خطوط چهره شخص منفعل رخ مى دهد ملاحظه كند. قرآن در بسيارى از آيات به اين پديده اشاره مى كند[12]
خنده نيز يكى ديگر از آثارى است كه در پى شادى و سرور درونى در انسان پديد مى آيد. بشارت به يك امر، عاملى است كه سرور و بروز خنده در انسان را موجب مى شود[13] و در پى آن از خوشحالى و شگفتى فرياد مى كشد و دست مى زند و به صورت خويش و ديگر اعضايش مى زند و به طور طبيعى از خود واكنش هاى رفتارى بروز مى دهد; چنان كه ساره همسر حضرت ابراهيم(ع) پس از شنيدن بشارت و مژده بچه دار شدن خنديد و از خوشحالى فرياد كشيد و به صورت خويش زد.[14]
بنابراين بروز احساسات مانند كف زدن، فرياد كشيدن و خودزنى امرى عادى و واكنشى طبيعى است كه قرآن به نمونه هاى آن اشاره دارد. پس نبايد گمان كرد كه «خنديدن» به دليل سرزنش قرآن از آن در آياتى چون 82 سوره توبه، امرى زشت و رفتارى ناهنجار و دور از آداب متشرعان است; زيرا اين آيات درباره منافقانى است كه از حق و حقيقت و ايمان دور شده و با رفتار و كردار خويش مؤمنان را مسخره كرده و آنان را دست مى اندازند و پس از آن به منش و كنش خود مى بالند و واكنش هايى را از روى شادى بروز مى دهند. قرآن با توجه به اين شيوه رفتارى و شادى ها و خنده هاى ايشان بيان مى دارد كه خنده هاى تمسخرآميز ايشان در امروز جز گريه در روز قيامت و رستاخيز برايشان بهره اى نخواهد داشت. اگر آنان به درستى به حال و روز خود بنگرند مى بايست بر حال و روز خود بگيرند، نه آن كه بخندند. افزون بر آن كه خنده و گريه امرى طبيعى و حالتى است كه خداوند در انسان قرار داده است و اوست كه به عوامل و اسبابى مى خنداند و مى گرياند.[15] اين حالت انفعالى حتى در پيامبران نيز وجود دارد و ممكن است آنان از ديدن و شنيدن امرى شگفت زده و به طور طبيعى منفعل شده و بخندند، چنان كه حضرت سليمان «ع» از شنيدن گفتار ملكه مورچگان خنديد.[16]
خنده و شادى در عبادت و پرستش انسان ها نيز خود رانشان مى دهد. همواره انسان ها براى بيان سپاس و شكر نعمت به جشن و شادى مى پرداختند. قرآن در آياتى چند به اين شيوه سپاسگزارى اشاره دارد. بيرون رفتن قوم ابراهيم «ع» براى سپاسگزارى از اين دست است. البته قرآن اين شيوه از عبادت را به دو دسته تقسيم مى كند; برخى را پسنديده و برخى را ناپسند بر مى شمارد. به اين معنا كه هرگاه اين جشن، شادى و سرور انسان را به ياد خدا اندازد امرى پسنديده است، چنان كه عيد از سوى خدا مورد توجه قرار گرفته است و شادى و سرور در آن روز مورد تاييد است و ما نيز در اين مقاله به اين مسأله خواهيم پرداخت. اما اگر اين شيوه انسان را از خدا دور سازد و انسان را از حق و حقيقت جدا گرداند بسيار ناپسند است. قرآن به اعمالى كه بت پرستان در كنار كعبه و به عنوان نماز انجام مى داده اند خرده مى گيرد و آن را نه تنها نماز و عبادت بر نمى شمارد بلكه بازيچه اى گمراه كننده مى داند تا حقيقت آن چنان كه بايد نمايان نگردد. اين دست زدن و شادى و سرور و فرياد و هياهو كه به عنوان نماز و عبادت و سپاس انجام مى گرفت نه تنها بت پرستان را به خدا نزديك نمى ساخت بلكه از حقانيت قرآن و توحيد نيز باز مى داشت. قرآن در توصيف اين نحوه نادرست عبادت و سپاس مى فرمايد كه نمازشان جز سوت زدن و كف زدن نيست.[17]
به هر حال خنده، فرياد، هياهو، كف زدن و ديگر واكنش هاى رفتارى از آثار طبيعى سرور و شادى در انسان است، چنان كه وقتى انسان از چيزى نفرت پيدا كرد نه تنها آثار آن در خطوط چهره فرد مانند سياه شدن[18] آشكار و ظاهر مى شود، بلكه واكنش هاى تند رفتارى را چون مشت زدن و حمله با خشونت[19]، از خود بروز مى دهد.
در قرآن آيات فراوانى وجود دارد كه حالت هاى انفعالى غم و اندوه، شادى و خوشبختى را كه مردم در روز قيامت احساس مى كنند و هم چنين تغييراتى كه بر چهره شان نمايان مى شود و منعكس كننده حالت انفعالى آنهاست، توصيف مى كند.[20]
قرآن حالت خوشحالى و خوشبختى را كه در روز قيامت بر چهره ى مؤمنان نمايان است و با رخسارى خندان و شاداب در انتظار ورود به بهشت هستند چنين توصيف مى كند: آن روز گروهى رخسارشان چون بامدادان فروزان است و خندان و شا دمانند[21] و يا مى فرمايد: به راستى نيكوكاران در بهشت ابد متنعم هستند. آن جا بر تخت هاى عزت تكيه زنند و نعمت هاى خدا را بنگرند و در رخسارشان نشاط و شادمانى نعيم بهشتى پديدار است.[22] و يا مى فرمايد: جمعى ديگر به نعمت هاى بهشتى رخسارشان شادمان و خندان است و از سعى و كوشش خود در طاعت خدا خشنود هستند و در بهشت بلند مرتبت مقام عالى يافته اند[23] و يا مى فرمايد: آن روز رخسار طايفه اى از شادى برافروخته و نورانى است و به چشم دل جمال حق را مشاهده مى كنند.[24]
هنگام دچار شدن انسان به حالت انفعالى تمام شكل بدن به طور كلى دگرگون مى شود. مثلا در حالت شادى و سرور با نشاط، راست قامت، سربلند، فراخ سينه به نظر مى رسد و در حالت ننگ و احساس گناه، خوار، سرافكنده و فرو رفته در خود ديده مى شود. اين تأثيرات حالت درونى ظاهر انسان وقتى خود را نشان مى دهد موجب جذب و دفع افراد به خود مى شود. پيامبر(ص) كه با حالتى از سرور و تبسم با مردم رو به رو مى شد باعث مى شد كه ارتباط بيشترى با او برقرار كرده و با ديدن او به آرامش برسند. به نظر مى رسد كه سرور و شادمانى عقلانى از نظر قرآن نه تنها بد نيست بلكه نشانگر نعمت خشنودى و رضايت خداست كه بايد آن از نعمت سخن گفت و شكر نعمتش را به جا آورد: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّث»[25]

عوامل شادى آفرين

در قرآن به عوامل مسرت بخش و شادى آفرين اشاره شده است. از نظر قرآن بنياد شادى ها و خاستگاه اصلى آن ايمان، رضايت و خشنودى خداوند است. بنابراين ديگر عوامل را بايد در اين منشأ اصلى جست.[26] وقتى انسان در مى يابد كه خداوند از او خشنود است، شاد مى گردد، و در باطن و ظاهر مسرور و شاد مى گردد. انسانى كه قرآن مى خواند و كلام خدا را به گوش جان مى شنود، در آرامش و شادى فرو مى رود ; زيرا خود را سزاوار آن مى يابد كه خدا با او سخن مى گويد. كسانى كه با قرآن خواندن آرامش و شادى را در خود مى يابند نوعى رابطه نزديك با خدا را در خود حس مى كنند كه نشان دهنده خشنودى محبوب مطلق است. از اين رو قرآن نيز به عنوان يك عامل شادى آفرين مطرح است.[27]
يكى از عوامل طبيعى شادى آفرين از نظر قرآن رنگ زرد است: «صَفْرَآءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّـظِرِين;[28] رنگ زرد خالص روشن شادى آفرين است و بينندگان را شادمان مى گرداند»
خداوند، سرور و شادى اى را كه موجب تكبّر و فخرفروشى مى شود ناشايست دانسته آن را امرى دور از شأن مؤمن بر مى شمارد.[29] انسان بايد بداند كه اين حالات رفاه و آسايش و عواطف انفعالى متأثر از آن پايدار نيست زيرا با كوچكترين و كمترين تغييرى دستخوش دگرگونى مى شود. بنابراين بايد در شادى و غم و در رفاه و تنگدستى همواره به ياد خدا بود كه او دهنده و گيرنده نعمت ها و نقمت هاست.
يكى از عوامل سرورانگيز و شادى آفرين از ديدگاه قرآن زيبايى هاى طبيعى گياهان و جانداران است. از نظر قرآن بردن دام ها در بامدادان به چرا و بازگرداندن آنان در پايان روز آن چنان تأثير شادى آفرين در انسان دارد كه قابل توصيف نيست. اين منظره با شكوه انسان را شاد و خرسند مى گرداند.[30] خداوند از اين رو از انسان مى خواهد تا از زيبايى هاى طبيعى بهره برد و غريزه خواهى خويش را به اين وسيله ارضا نمايد.[31]
يكى ديگر از عوامل شادى و سرور از نظر قرآن، علم و دانش انسان است كه موجب مى شود در انسان شادى و سرور حقيقى پديد آيد.[32]
يكى از عوامل مؤثر در سرور و شادى انسان، سخن گفتن فرزندان است. سخن گفتن حضرت عيسى(ع) با مادر خود و تأمين آب و غذا به صورت خارق العاده، زمينه هاى مسرّت و چشم روشنى مريم(س) در رفع نگرانى او از آينده را فراهم آورد.[33]
تفسير راهنما بر اين برداشت است كه تبريك و شادباش گفتن در روحيه مادر تأثير مثبتى به جاى مى گذارد و زن پس از زايمان افزون بر نيازهاى جسمى مانند تغذيه مناسب، نياز شديدى به آرامش روحى و تسلى خاطر دارد كه با سخن گفتن مى توان به اين مهم رسيد.[34]
در انتها بايد تأكيد كنيم كه به نظر قرآن، از آن جايى انسان ها، شخصيتى تأثيرپذير و انفعالى دارند.[35] دل خوش شدن به مظاهر مادى دنيا به هنگام برخوردارى از آن ها و مأيوس شدن از رحمت خدا با از دست دادن امكانات آنان را به سرعت از يك حالت انفعالى (شادى) به حالت انفعالى ديگر (اندوه) منتقل مى كند; و اين انتقال به روشنى در رفتار و واكنش هاى آنان خود را ظهور و بروز مى دهد. در حالى كه شادى و يأس بى جهت، به هنگام برخوردارى و يا تنگنا با توجّه به خدادادى بودن امكانات، بى معناست[36] زيرا تقدير معيشت و روزى انسان ها در اختيار خداوند است، پس نبايد به هنگام برخوردارى از اندك رحمتى، شادمان و به هنگام مواجهه با كمى ناگوارى، مأيوس و نوميد شد.[37]
شادمانى ناحق و سرمستى گسترده در جامعه از سوى كافران سبب گرفتارى انسان در آخرت است.[38] مَرَح به معناى سرور و شادمانى افراطى و بيش از حدّ و اندازه است به آن گونه كه سبب غرور و سرمستى گردد. اين گونه شادمانى افراطى و زندگى سرمستانه زمينه ساز غفلت از حقايق و معارف الهى و انكار و تكذيب آنها مى گردد.[39]

پی نوشت ها:

شماره 1رعد/ 26.
شماره 2 يونس / 57.
شماره 3 هود/ 9 و 10.
شماره 4 نساء/124.
شماره 5 انسان/ 11.
شماره 6 مفردات راغب اصفهانى.
شماره 7 قصاص/76 و هود/ 10.
شماره 8 انعام/ 44.
شماره 9 يونس/ 58 و آل عمران/ 170.
شماره 10 الفروق اللغويه، ص 219ـ220.
شماره 11 احزاب/ 10 و 11.
شماره 12 حج/ 72 و زخرف/ 17.
شماره 13 هود/ 7.
شماره 14 الذاريات / 29.
شماره 15 نجم / 42.
شماره 16 نمل/19.
شماره 17 انفال / 35.
شماره 18 زخرف / 17.
شماره 19 حج/ 72.
شماره 20 زمر/ 60 و قيامت/ 24 و 25.
شماره 21 عبس/ 38 و 39.
شماره 22 مطففين/ 22 ـ 24.
شماره 23 غايشه/ 8 ـ 10.
شماره 24 قيامت/ 22 و 23.
شماره 25 ضحى / 11.
شماره 26 فاطر/ 31.
شماره 27 زمر/ 23.
شماره 28 بقره/ 69.
شماره 29 هود/ 10.
شماره 30 نحل/ 6.
شماره 31 همان.
شماره 32 نحل/16.
شماره 33 مريم/ 26.
شماره 34 تفسير راهنما، ج 10، ص 607.
شماره 35 روم/ 36.
شماره 36 روم/ 37.
شماره 37 روم/ 31.
شماره 39 غافر/ 75.
شماره 40 غافر/ 75.
اين مقاله پيش از اين در گلستان قرآن شماره 172 فروردين سال 1383 و نيز در كيهان چاپ شده است.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و راهكارهاي رهايي از اندوه

قرآن و راهكارهاي رهايي از اندوه

خليل منصوري
اندوه، حالتي عاطفي است كه در هنگام از دست دادن نعمت و يا فرصتي به انسان دست مي دهد. در اين حالت نشاط و سرور از دل انسان بيرون مي رود، خوشحالي، گشاده رويي و طراوت از سيماي آدمي رخت برمي بندد، رنگ چهره از شادابي به زردگي مي گرايد. (نحل آيه 58 و زخرف آيه 16 و 17) ، اشك بر گونه ها روان مي شود (توبه آيه 92) تنگي شگفتي دل را مي فشارد و دنيا با همه گشادگي اش براي انسان تنگ و كوچك مي شود، زمان از سرعت باز مي ماند و ساعت به كندي مي گذرد. به گونه اي كه آرزوي مرگ مي كند (مريم آيه 16 تا 23) و فشار روحي فزاينده اي، اختيار و زمام امور نفس را از عقلش مي گيرد و رازهاي نهفته را آشكار مي سازد. (قصص آيه 7 و 10) جسمش از شدت حزن و اندوه مي فرسايد و ناتوان و رنجور مي گردد. (يوسف آيه 84 تا 86 و مزمل آيه 17) هرچه در خود فرو مي رود و اندوهش را در خود مهار و كتمان مي كند جانش بيمارتر و تنش رنجورتر مي گردد. (يوسف آيه 84) گاه از شدت اندوه نور و روشنايي از چشمانش مي رود و سياهي حدقه چشمانش به سپيدي مي گرايد. (يوسف آيه 84) اگر اندوه افزايش يابد و شخص آن را اظهار نكند و در خود فرو خورد جانش را مي گيرد و به هلاكت مي رسد. (يوسف آيه 85 و 86 و نيز كهف آيه 6 و شعراء آيه 3).
اين ها بخشي از آثار زيانبار اندوه و حزن است كه آدمي مي بايست خود را از آن ها دور نگه دارد و تنها چاره و راهكار رهايي از آن اين است كه خود را از شر عوامل ايجادي آن نجات دهد. رهايي از عوامل ايجادي حزن و اندوه به معناي آن است كه عوامل ايجادي سرور و شادي را در خود برانگيخته است.
از آن جايي كه انسان آگاهي كاملي از عوامل ايجاد كننده اندوه ندارد و گاه گمان مي كند كه چيزي، عامل است در حالي كه از عامليت برخوردار نيست و يا برعكس چيزي را كه عامليت دارد ناديده مي گيرد؛ و نيز از آن جايي كه خداوند به عنوان آفريدگار انسان در قرآن همه خصوصيات بشري و عوامل ايجادي روحيات و حالات وي را بيان كرده، بهتر آن است كه با توجه به آيات قرآني به تحليل علل و عوامل بوجود آمدن اندوه و راه هاي رهايي از آن ها بپردازيم. اين نوشتار تلاشي است براي رسيدن به اين هدف كه با هم آن را مي خوانيم. عوامل ايجادي اندوه
عوامل ايجادي اندوه به دو گونه در قرآن مطرح شده است. عواملي كه موجبات حزن و اندوه شخص را فراهم مي آورد و در حقيقت آثار آن به خود شخص باز مي گردد و عواملي كه موجبات اندوه در ديگري را فراهم مي آورد و شخص ديگري از عمل و رفتار عامل، اندوهگين مي گردد و دچار حزن مي شود.
كساني كه به فعل ديگري اندوهگين مي شوند افرادي هستند كه مي توان آنان را اهل درد شمرد؛ زيرا انسان به طور طبيعي از نقص و زشتي در خود و ديگري ناخشنود است. كساني كه در فطرت خود باقي مانده و يا در انسانيت خود به كمال رسيده اند، هنگامي كه ديگري را داراي نقصان و يا زشتي مي يابند و يا رفتار زشت و نقصان گراي ايشان را مي بينند به درد مي آيند و از فرصت سوزي آنان در راه رسيدن به كمال و رهايي از نقص، اندوهگين مي شوند.
همه پيامبران نسبت به امت هاي خويش اين گونه بودند و از رفتار ضد كمالي آنان به درد آمده و اندوهگين مي شدند.
قرآن در پاره اي از آيات به اين مساله پرداخته و علت اندوه و غم پيامبران را تبيين و تحليل مي كند. از اين رو استاد مطهري با توجه به آموزه هاي انساني بر اين باور است كه انسان كامل، انسان صاحب درد است و از نقصان ديگري اندوهگين مي شود و به رنج مي افتد. چنان كه پيامبر (ص) نسبت به امت خويش اين گونه بود و خود را براي ايمان آوري ايشان به رنج مي افكند.
به نظر مي رسد كه اين نوع اندوه، اندوه مثبت و سازنده اي است؛ زيرا كساني دچار اين گونه اندوه مي شوند كه اهل كمال و از اوليا هستند و در مقام انسانيت خود مانده و يا به كمال رسيده اند؛ اما با اين همه به نظر مي رسد كه اين گونه اندوه نيز امري مثبت و كمالي نيست و بر روح و روان، آثاري زيانبار دارد. صاحب درد بودن به عنوان نشانه انسانيت امري است و اندوهي كه به دنبال آن پديد مي آيد امر ديگري است.
انواع عوامل ايجادي اندوه

به هرحال عوامل ايجادي اندوه را مي توان به دو دسته عوامل ايجادي در شخص و يا ديگري دسته بندي كرد؛ چنان كه مي توان آنها را به دو دسته عوامل ايجادي اندوه در دنيا و يا در آخرت بخش كرد.
قرآن به 44مورد از عوامل ايجاد كننده اندوه در شخص و يا ديگري اشاره مي كند. اين عوامل را مي توان به جهت ديگري به دو دسته بخش كرد. دسته نخست عواملي هستند كه به عنوان عوامل اصلي و كلي مي توان از آن ها ياد كرد. اين دسته از عوامل در قرآن به صورت انتزاعي بيان شده است؛ دسته دوم عواملي هستند كه مي توان از آن ها به عنوان عوامل فرعي و يا حتي مصداقي ياد كرد. به اين معنا كه برخي از اين عوامل در حقيقت نمونه و مصداقي از همان كلي است كه خداوند براي بيان و عينيت بخشي به صورت جداگانه در آياتي ياد كرده است؛ زيرا قرآن كتاب آموزشي و تعليمي صرف و انتزاعي نيست و هدف آن هدايت انسان به سوي كمال با بيان مصاديق عيني و حقيقي است؛ از اين رو همواره با بيان مصاديق عيني و داستان هاي واقعي از امت هاي پيشين به امر هدايت گري خود مي پردازد. به اين جهت است كه در برخي از آيات تنها به بيان كلي عوامل بسنده شده ولي در بسياري از آيات ديگر بيان عوامل همراه با بيان موضوعات و يا مصاديق عيني مي باشد كه خداوند با آن به توضيح همان كلي پرداخته كه پيش از اين بدان ها اشاره كرده بود. به عنوان نمونه يكي از عوامل اصلي ايجاد اندوه در دنيا براي انسان هاي كامل و پيامبران، كفر امت به خداوند است (عبس آيه 40و 42).
قرآن با بيان برخي از مصاديق در داستان امت ها نشان مي دهد كه چگونه مصداقي از كفر عيني، موجبات اندوه مؤمنان را فراهم آورده است.
در آيه 184 و 150 سوره اعراف قرآن به داستان گوساله پرستي قوم يهود اشاره مي كند كه چگونه موجبات حزن و اندوه انسان كاملي را فراهم آورده و حضرت موسي(ع) را از گوساله پرستي امت اندوهگين كرده است.
ارتداد مؤمنان و بازگشت آنان از ايمان و كمال به كفر و نقصان يكي از عوامل ايجادي اندوه در انسان كامل و مؤمنان واقعي در دنياست؛ از اين روست كه حضرت موسي(ع) از اين كه مؤمنان امتش در هنگام حضور وي در كوه طور و گرفتن تورات، به دست سامري مرتد شده و به جاي خداپرستي، گوساله پرستي را شيوه خود قرار داده بودند، اندوهگين مي گردد و آثار خشم و غضب در سيماي مباركش هويدا مي شود. (اعراف آيه 148و 150 و طه آيات 85و 86)
حق ناپذيري مشركان عامل اندوه پيامبرگرامي(ص) بود به گونه اي كه خداوند از وي مي خواهد كه بخاطر اين رفتار ناپسند مشركان، خود را اندوهگين نسازد و دل تنگ نگردد. (نحل آيه127و نمل آيه70و لقمان آيه23)
از ديگر مواردي كه مي توان در بخش نخست از آن ياد كرد، اندوه انسان كامل و مؤمنان واقعي از افترا و تهمت هاي كافران (انعام آيه 33 و يونس آيه 65) و استهزاي ايشان است. (حجر آيه 95 و 97)
برخوردهاي ناپسند دوستان و آشنايان دل هاي مؤمنان و انسان هاي كامل را مي شكند و اندوهگين مي سازد؛ زيرا از ايشان انتظار چنين رفتاري را نداشته و نمي پسندند كه آنان رفتاري دور از كمال و ادب داشته باشند. (يوسف آيه 69)
به هرحال رفتارهاي دور از كمال و ادب و تجاوز به حريم خصوصي و ناديده گرفتن اصول و ارزش هاي انسانيت، دل هاي انسان كامل را به رنج مي آورد و اندوهگين مي سازد. (هود آيه 77 و 78 و عنكبوت آيه 33) در حقيقت ترك وظيفه انساني و انسانيت، امري است كه اندوه انسان هاي صاحب درد را برمي انگيزد (هود آيه 12) چنان كه سلطه ستمگران و ظالمان برجامعه و جان و مال مردمان اين اندوه را تشديد مي كند. (صافات آيه 114 و 116)
اين ها بخشي از عوامل ايجادي حزن و اندوه در انسان هاي صاحب درد است كه قرآن با بيان آن ها نشان مي دهد كه اين اندوه دنيايي انسان هاي كامل براي آن است كه دوست مي دارند همگان به كمال دست يابند و اين به معناي محبت و عشق بيش از اندازه پيامبران و انسان هاي كامل به بشر و نوع دوستي ايشان است.
دسته دوم از عواملي كه در قرآن به آن ها اشاره شده است، عواملي هستند كه موجبات اندوه عده اي از انسان ها را در دنيا فراهم مي آورد. اينان كساني هستند كه يا ايمان ندارند و يا سست ايمان هستند؛ از اين رو به كوچك ترين ضرر و زيان دنيوي اندوهگين مي شوند و خود را به رنج مي افكنند. اينان شايد به آفريدگاري خداوند ايمان داشته باشند ولي به پروردگاري و مالكيت مطلق و قدرت و حكمت تام و تمام خداوند ايمان و باور نداشته باشند و چه بسا در اثر مسايلي كه مبتلا مي شوند اندوهگين مي شوند و گاه ايمان خود را به آفريدگار نيز ازدست مي دهند.
قرآن بيان مي دارد كه برخي با زوال نعمتي اندوهگين مي شوند، چنان كه با آمدن نعمتي شاد مي گردند درحالي كه اين آمدن و رفتن دردست خدا و از روي حكمت است. (حديد آيه 23) از اين رو هنگامي كه بلايي بر ايشان وارد شود اندوهگين شده و خود را از كساني برمي شمارند كه مورد اهانت قرارگرفته اند. (شورا آيه 48 و يونس آيه 22) ضرر و زيان جاني (آل عمران آيه 139 و 140 و 153) و زيان مالي (قلم آيات 18 تا 31) از ديگر عوامل ايجادي اين چنين اندوهي در انسان است.

اندوه واقعي

قرآن اندوه واقعي را اندوه در قيامت برمي شمارد و اندوه دنيايي با اين همه آثار وحشتناكش را اندك و در برابر اندوه آخرت هيچ مي داند. از اين رو به مؤمنان واقعي بشارت مي دهد كه در قيامت از اين اندوه رها هستند و در بهشت شادمان مي زيند.
قرآن به مردمان پيشنهاد و سفارش مي كند كه براي رسيدن به شادي واقعي و رهايي از اندوه واقعي در قيامت، از عوامل ايجادي اندوه قيامتي دوري كنند و لذا مهم ترين عوامل ايجادي آن را با مصاديقش بيان مي كند و نسبت به انجام آنها هشدار مي دهد.
كفر يكي از مهم ترين عوامل حزن در قيامت است كه قرآن از آن در آيات چندي ياد مي كند. (عبس آيه 40 و 42 و آل عمران آيه 176) گناه مجرمان و اعمال زشت (يونس آيه 27 و هود آيه 36) و قتل (طه آيه 40) از ديگر عوامل ايجادي اندوه شمرده شده است.
فراق فرزند (طه آيه 39 و 40) عدم مساوات در خانواده (احزاب آيه 51) كم آبي و مشكلاتي از اين دست (روم آيه 48 و 49) كيفر و عقوبت (انعام آيه 42 و 43) حسادت (آل عمران آيه 120 و توبه آيه 50) تولد دختران (نحل آيه 58) شكست در جنگ و يا ديگر امور زندگي (آل عمران آيه 139) و عوامل ديگري از اين دست را قرآن به عنوان عوامل اندوه در دنيا و آخرت و در خود و يا ديگري برشمرده است.

راهكارهاي رهايي از اندوه

قرآن براي رهايي از اندوه راهكارهايي را بيان مي كند كه انسان با عمل به آن ها مي تواند از اندوه دنيا و آخرت رهايي يابد. از مهم ترين اين راه ها مي توان به توجه به خدا (انعام آيه 64) ايمان به قضا و قدر الهي (حديد 22 و 23) توجه به عزت خدا و شنوايي و توانايي مطلق وي (يونس آيه 65) توجه به علم و دانش وي (همان) توجه به معاد و آخرت (لقمان آيه 23) توجه به برتري مؤمنان بر كافران (آل عمران آيه 139 و 140) و امداد غيبي او (توبه 40) دوستي خدا (يونس آيه 62) سنت هاي الهي (آل عمران 139 و 140) و مانند آن كه در حوزه بينشي جاي دارد اشاره كرد.
در حوزه عمل نيز مي توان به سجده (حجر آيه 97 و 98) نماز (همان) دعا و نيايش و راز و نياز (انبياء آيه 76) تسبيح خدا (حجر آيه 97و 98) و طلب آمرزش و استغفار (فاطر آيه 34) اشاره كرد.
عوامل طبيعي مانند بارندگي (روم آيه 48 و 49) و خواب (آل عمران آيه 154) نيز به عنوان عوامل زوال اندوه مورد توجه قرآن قرار گرفته است.

راههاي مصونيت از اندوه

قرآن افزون بر اين ها راهكارهاي ديگري را نيز بيان مي كند كه در حكم مصونيت سازي عمل مي كنند و نمي گذارند اندوه و حزن به سراغ انسان آيد. در آيات قرآني از افرادي چون مخلصان، اولياءالله، بهشتيان، متقين، مجاهدان، محسنان، مصلحان و مؤمنان واقعي به عنوان كساني ياد شده اند كه گرفتار حزن و اندوه در دنيا و آخرت نمي گردند. از اين جا مي توان گفت كه رفتار آنان مي تواند به عنوان سلوك و عاملي براي دفع اندوه مطرح باشد.
بر اين اساس مي توان از احسان (بقره آيه 112) اخلاص (همان) استقامت (فصلت آيه 30) اصلاح (اعراف آيه 35) انفاق (بقره آيه 1620) انقياد (بقره آيه 112) ايمان (آل عمران آيه 139) تقوا (اعراف آيه 35) اطاعت از خدا و رسول و دستورهاي ايشان (بقره آيه 38 و 277)، توجه به قضاي الهي (حديد آيه 22 و 23) توكل (مجادله 10) شهادت (آل عمران آيه 169) عبوديت (زخرف آيه 68) عمل صالح (بقره آيه 62) و ولايت الهي (يونس آيه 62 و 63) به عنوان عوامل دفع و مصونيت يافتن از اندوه در دنيا و يا آخرت ياد كرد؛ زيرا برخي از اين عوامل موجب رهايي انسان از اندوه در دنيا وبرخي ديگر در آخرت است.
لینک مطلب به کیهان : http://www.kayhannews.ir/860308/6.htm خلیل منصوری ( با نام حسين رحماني منتشر شد)

دوشنبه 3 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تبليغات و جنگ روانى - قسمت دوم

تبليغات و جنگ روانى - قسمت دوم

محمد كاويانى

تبليغات و جنگ روانى، در روان‏شناسى اجتماعى از اهميت به سزايى برخوردار است. در اين مقاله، ابتدا مفهوم تبليغات و جنگ روانى از ديدگاه روان‏شناسى مورد كنكاش قرار گرفته و پس از آن ديدگاه قرآن ارزشيابى شده است.
آنچه بيان شد فقط بعضى از شيوه‏هاى جنگ روانى است. شيوه‏هاى ديگرى از قبيل: موج روى موج ايجاد كردن و مطلبى را تحت‏الشعاع قرار دادن، جعل مصاحبه‏هاى دروغين و نسبت دادن آن به اسرا و يا متهمان زندانى، استراق سمع به شيوه‏هاى مختلف، كنار هم گذاشتن چند تصوير و مونتاژ كردن تصوير واحد و استفاده تبليغى كردن از آن، مصاحبه‏هاى جهت‏دار با بعضى مسؤولان و به اصطلاح مچ‏گيرى از آنان، دادن اطلاعات اضافى (مخاطبين) به مخاطب، به‏گونه‏اى كه در انبوه اطلاعاتِ مربوط به يك موضوع، مخاطبين دچار نوعى سردرگمى شوند وجود دارند كه ذكر همه آنها در حوصله اين مقال نيست.
به هرحال صحنه جنگ روانى را مى‏توان به بازى شطرنج تشبيه كرد؛ بازيگر حتى‏المقدور چند حركت احتمالى خود و حريف را در ذهن دارد و بر اساس آن تصميم مى‏گيرد و حركت مى‏كند. گاهى لازم است به طور ناشناس تيرى به تاريكى بيندازد، تا اگر نتايج مثبت به بار آورد، آن را برعهده بگيرد و اگر نتايج منفى به بار آورد، خودش نيز به دنبال مقصر بدود؛ مثل دزدى كه در حال فرار است، اما براى راه گم كردن مرتب فرياد مى‏زند: آى دزد، آى دزد.
گاهى بايد آشكارا تبليغ كند، مثل آن جا كه كسى مى‏خواهد حزب تشكيل دهد و عضو رسمى و هوادار بگيرد. گاهى نيز لازم است تبليغات به طور كامل و هميشه مخفى باشد، مثل اينكه كشورى همواره در تلاش است تا منابع اقتصادى كشور ديگرى را به سود خود مصادره كند، كه در اين صورت نه‏تنها هدف و نيّت خود را آشكار نمى‏سازد بلكه بسيار پيچيده و در لفافه عمل مى‏كند و حتى اگر افشا شود، باز آن را انكار مى‏كند و ... .

تبليغات و جنگ روانى در قرآن

در قرآن به شيوه‏هاى متعددى از جنگ روانى(9) و تبليغات(10) اشاره شده است. بعضى از آن‏ها به مؤمنان و محتواى ايمانى آنان اختصاص دارد. بعضى به غيرمؤمنان اختصاص دارد و بعضى نيز مشترك است.
تفاوت مهم جنگ نظامى با جنگ روانى اين است كه در جنگ نظامى، معمولاً فرصت مقابله به مثل و عقب راندن دشمن وجود دارد، اما در بسيارى از شيوه‏هاى جنگ روانى كسى كه حركت اول را انجام بدهد و ضربه اول را بزند پيروز است. از اين رو، اسلام عمده‏ترين كار در جنگ روانى را، اقدامات پيشگيرانه و مقاوم‏سازى مؤمنان در مقابل تبليغات و جنگ روانى دشمن مى‏داند كه به بعضى از آنها اشاره مى‏شود.
آنچه تحت عنوان شيوه‏ها ذكر مى‏كنيم، هركدام در شرايط و زمينه فرهنگى ـ اجتماعى خاصى كاربرد دارند، اما مواردى نيز وجود دارد كه در تمام شرايط و زمينه‏ها و در تمام شيوه‏هاى جنگ روانى، مؤثر است. آن‏ها را نيز به صورت جداگانه و تحت عنوان اصول جنگ روانى و تبليغات اسلامى مى‏آوريم.

الف. اصول تبليغات و جنگ روانى

1. ضرورت تبليغ و جنگ روانى: اسلام پيروان خود را به تبليغ و دفاع از حريم اسلام فرامى‏خواند و مى‏فرمايد: «چرا از هر فرقه‏اى از مؤمنان، دسته‏اى كوچ نمى‏كنند تا در دين، آگاهى عميق يابند و پس از بازگشت، قوم خود را بيم دهند، تا شايد آنان از كيفر الهى بترسند؟» (توبه، آيه 122). «شما اى مؤمنان براى مبارزه با كافران همه نيرو و توان خود را آماده كنيد و در حد امكان آذوقه، تسليحات، آلات جنگى و اسبان سوارى براى ترساندن دشمنان خود و دشمنان خدا فراهم سازيد» (انفال، آيه 60). «بعضى از شما مسلمانان بايد مردم را به خير دعوت كنند، آنان را به نيكوكارى دستور دهند و از كارهاى بد باز دارند» (آل‏عمران، آيه 104).
2. توحيد كلمه، حول كلمه توحيد: قرآن مؤمنان را به وحدت دعوت مى‏كند و مى‏فرمايد: «به‏ياد داشته باشيد زمانى را كه دشمن [يكديگر [بوديد وخداوند ميان دل‏هاى شما الفت انداخت و به لطف او با هم برادر شديد» (آل‏عمران، آيه 103).
3. توجه به ارزش انديشه و تفكر حتى در ميدان جنگ: از نظر قرآن حتى در موقعيت‏هاى بسيار حساس و خطرناك مثل جنگ نيز اگر كسى از مشركان امان بخواهد تا كلام خداوند را بشنود، نه‏تنها بايد به او پناه داد، بلكه لازم است او را پس از شنيدن و تأمل كردن، به مكان امن خودش رساند تا كسى در بين راه مزاحم او نگردد. چون آنان قومى نادانند و دانستن حق آن‏هاست (توبه، آيه 6).
4. صبر و استقامت و سعه صدر: حضرت موسى(ع) وقتى پيامبر شد، از خداوند سعه صدر خواست (طه، آيه 25). خداوند پيامبر اسلام(ص) را به صبر و استقامت فرامى‏خواند و مى‏فرمايد: «از كسانى كه به زبان ايمان مى‏آورند و در عمل، در كفر از يكديگر سبقت مى‏گيرند غمگين مباش» (مائده، آيه 41) و «از زخم زبان‏ها و طعنه‏هاى منكران غمگين مشو» (يونس، آيه 65). «آنها را دعوت كن و در اين راه همان‏گونه كه امر شده‏اى استقامت بورز» (شورى، آيه 15) و «بر آنچه مى‏گويند صبر پيشه كن» (مزمل، آيه 10)، «آن‏چنان صبر پيشه كن كه پيامبران اولوالعزم صبر پيشه مى‏كردند» (احقاف، آيه 35).
5. توجه به افكار عمومى: قرآن افكار عمومى را معيار ارزش نمى‏داند، ولى در مقام تبليغ، در حد امكان، به افكار عمومى نيز توجه دارد. و اگر لازم باشد در برابر ديدگان مردم، با مخالفان خود مبارزه مى‏كند. فرعون ساحران را دعوت كرد كه با موسى مبارزه كنند و گفت: «موعد شما روز جشن باشد كه مردم پيش از ظهر گرد مى‏آيند» (طه، آيه 59) و كوشيد كه مردم را متقاعد كند كه اين‏ها ساحرند و مى‏خواهند شما را از سرزمين خود بيرون كنند. و موسى نيز از همان موقعيت بيشترين بهره را برد (طه، آيه 4ـ63).
6. همسانى قول و فعل و عقيده: اگر انسان سخنى بگويد كه خود بدان معتقد نباشد و به آن عمل نكند، اين نوعى نفاق است. يكى از شيوه‏هاى تبليغ، شيوه الگويى است، يك مبلغ زمانى نظر مخاطبان را جلب خواهد كرد كه آنها قول و عمل و اعتقاد او را منطبق برهم ببينند، و اگر خلاف اين را احساس كنند، تأثيرپذيرى‏شان بسيار كم خواهد شد. قرآن مؤمنان را نكوهش مى‏كند كه «چرا چيزى مى‏گوييد كه انجام نمى‏دهيد؟ اين كار نزد خداوند سخت ناپسند است» (صف، آيه 2و3). هم‏چنين خطاب به اهل كتاب مى‏گويد «آيا مردم را به‏نيكى فرمان مى‏دهيد و خود را فراموش مى‏كنيد» (بقره، آيه 44).

ب. شيوه‏هاى تبليغى و جنگ روانى ويژه غيرمؤمنان

1. ظاهرسازى و نفاق: منافقان بر باطل خود تأكيد مى‏كنند و آن را حق جلوه مى‏دهند. به خدا و قيامت ايمان ندارند، ولى مى‏گويند ايمان داريم. فساد مى‏كنند، ولى مى‏گويند فقط ما اصلاحگريم. خود را عاقل و مؤمنان را سفيه مى‏دانند. قرآن مى‏فرمايد: «آگاه باشيد، اينها همان مفسدانند» (بقره، آيات 12 و 11). مؤمنان امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند، ولى منافقان به نام امر به معروف، امر به منكر مى‏كنند و به نام نهى از منكر، نهى از معروف مى‏كنند (توبه، آيه 67)؛ البته فرياد نمى‏زنند كه اى مردم كار بد بكنيد بلكه كار بد را خوب جلوه مى‏دهند، و آنگاه مى‏گويند انجام دهيد. چنان‏كه كار خوب را بد جلوه مى‏دهند و از آن نهى مى‏كنند. مسجد مى‏سازند، اما قصدشان نه عبادت، بلكه تفرقه‏افكنى است و «قسم مى‏خورند كه جز خدمت و نيكى، قصدى نداشته‏ايم» (توبه، آيات 110 ـ 107).
2. ايجاد تزلزل در باورها و ايمان مردم: يهوديان مدينه براى متزلزل كردن ايمان مسلمانان از هر وسيله‏اى استفاده مى‏كردند. يكى از راههاى ايجاد ترديد در مؤمنان اين بود كه عده‏اى از آنان در آغاز روز به ظاهر ايمان آوردند و در پايان آن روز از ايمان خود برگشتند تا بدين‏وسيله در ايمان ديگران ترديد افكنند و مؤمنان را دلسرد نمايند (آل‏عمران، آيه 72).
3. شايعه‏پراكنى: افراد منافق يا ضعيف‏الايمان هرگاه خبرى از پيروزى يا شكست مسلمانان به آنها رسد، آن را بدون تحقيق شايع مى‏سازند؛ در حالى كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان خود كه قدرت تشخيص كافى دارند ارجاع دهند، آنان را از ريشه‏هاى آن مسائل آگاه خواهند كرد (نساء، آيه 83).
تهمتى كه به يكى از زنان پيامبر زده شد، نيز در قالب شايعه بود. خداوند عده‏اى را سرزنش مى‏كند به اين كه: چرا وقتى آن را شنيديد نگفتيد ما حق نداريم آن را به زبان آوريم... خداوند شما را اندرز مى‏دهد كه هرگز چنين كارى را تكرار نكنيد (نور، آيات 17 و 16).
براى اين‏كه شايعه مؤثر واقع نشود، مسلمانان بايد به گونه‏اى تربيت شوند كه تنها به مطالب قطعى ترتيب اثر دهند و بدانند كه از تمام اعضاى انسان، از جمله چشم و گوش و دل، سؤال خواهد شد (اسراء، آيه 36). قرآن مى‏فرمايد اگر شخص فاسقى براى شما خبرى آورد، درباره آن تحقيق كنيد، مبادا از سرِ نادانى و تحت تأثير آن خبر، به گروهى آسيب برسانيد و از كرده خود پشيمان شويد (حجرات، آيه 6).
4. تهمت و افترا: در زمان پيامبر شخص بى‏گناهى را به عمل منافى عفت متهم كردند (نور، آيه 11). از قراين به دست مى‏آيد كه او در جامعه آن روز شخص مهمى به شمار مى‏آمد.(11) گروهى از منافقان و به ظاهر مسلمانان مى‏خواستند از اين حادثه، به نفع خويش و به زيان جامعه اسلامى بهره‏بردارى بكنند. آن‏گاه آياتى نازل شد و با قاطعيت زن‏ها و مردهاى مؤمن را سرزنش كرد كه چرا هنگام شنيدن اين تهمت نسبت به خود (و كسانى كه مثل خود شمايند) گمان خير نبرديد؟ چرا نگفتيد اين يك دروغ بزرگ و آشكار است؟ چرا چهار شاهد بر آن نياوردند؟ اكنون كه چنين شاهدانى نياورده‏اند از دروغ‏گويانند (نور، آيه 12).
5. ايجاد تفرقه بين مؤمنان: مشركان از اتحاد مسلمانان و از بين رفتن نزاع‏هاى قبل از اسلام خشمگين بودند. يكى از يهوديان به نام شاس بن قيس كه پيرمردى تاريك‏دل بود، زمانى كه طايفه اوس و خزرج را در دوستى ديد، تصميم گرفت دوباره آنان را به جنگ وادارد، از اين رو جنگ‏ها و خونريزى‏ها و اختلافات گذشته را براى آن‏ها يادآورى كرد. اتفاقا اين نقشه كارساز شد و آن‏ها دوباره با هم اختلاف كردند، و نزديك بود با يكديگر بجنگند كه خبر به پيامبر رسيد و آياتى نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه اگر از اهل كتاب اطاعت كنيد شما را دوباره به كفر باز مى‏گردانند (آل‏عمران، آيه 100).

ج. شيوه‏هاى برخورد قرآن با تبليغات و جنگ روانى مخالفان

1. دعوت به هماوردى: پيامبر و مؤمنان كه به حقانيت خود اطمينان دارند، گاهى دشمن را به «تحدّى» و مبارزه فرهنگى دعوت مى‏كنند. يكى از اين موارد درباره حقانيت قرآن است. خداوند مى‏فرمايد: اگر درباره آنچه بر بنده خود (پيامبر) نازل كرده‏ايم، ترديد داريد يك سوره همانند آن بياوريد و اگر اين كار را نكرديد ـ كه هرگز نخواهيد كرد ـ پس بترسيد از آتشى كه هيزم آن گناهكارانند ... (بقره، آيات 4ـ23).
نمونه ديگرى از اين مبارزه‏طلبى، «مباهله»(12) است. مسيحيان نجران، ادعا مى‏كردند عيسى (ع) فرزند خداست و بعد از علم به مطلب حق، باز هم با پيامبر به مجادله برخاستند و از قبول حق طفره رفتند، آنگاه آيه نازل شد كه اى پيامبر! به آنان بگو بياييد ما با زنان و فرزندان و نفوس خود و شما نيز با زنان و فرزندان و نفوس خود مباهله كنيم، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار بدهيم تا معلوم شود كه خداوند دعاى كدام يك از ما را مستجاب مى‏كند (آل‏عمران، آيه 61). مقدمات مباهله فراهم شد و مسيحيان نجران فهميدند كه زيان خواهند ديد و از انجام آن سرباز زدند و به قبول جزيه تن در دادند.
2. تقويت روحيه مؤمنان با امداد غيبى: در جنگ بدر مؤمنان از نظر نيروى انسانى و امكانات با كافران بسيار نابرابر بودند، مسلمانان در ميدان جهاد، از درگاه الهى تقاضاى يارى كردند و خداوند براى شادى و اطمينان قلبى آنان، هزار فرشته را به ياريشان فرستاد (انفال، آيات 10و9). در آن شب خواب آرام‏بخش آنان را فراگرفت، بارانى از آسمان باريد و آنان را پاك كرد و پليدى‏هاى شيطان را از آن‏ها زدود و دل‏هاى آنان را محكم و گام‏هايشان را استوار گرداند (انفال، آيه 11). در قلوب كافران رعب انداخت و مؤمنان را به مبارزه جدى‏تر تشويق كرد (انفال، آيه 12).
3. تعظيم شعائر(13) الهى: خداوند مى‏فرمايد: «بزرگ داشتن شعائر الهى نشانه تقواى دل است» (حج، آيه 32). اين شعائر شامل سرفصل‏هاى آيين الهى و برنامه‏هاى كلى است. بعضى از مصاديق شعائر الهى در قرآن عبارتند از: قربانى كردن شترهاى فربه، (حج، آيه 36) سعى بين صفا و مروه (بقره، آيه 158)، ولى شعائر الهى منحصر به اينها نيست. بزرگداشت شعائر دينى مخصوصا به صورت جمعى نوعى تبليغ و مقابله با جنگ روانى محسوب مى‏شود.

د. شيوه‏هاى تبليغى مشترك بين مؤمنان و غيرمؤمنان

1. استفاده از مثل و تشبيه و كنايه: اين شيوه در قرآن فراوان به كار رفته است. براى مثال كسانى را كه دوستانى غير از خدا اختيار كرده‏اند، به عنكبوت مثل مى‏زند كه سست‏ترين خانه‏ها را براى خود مى‏سازد (عنكبوت، آيه 41). و نيز مى‏فرمايد: رفتارهاى خوب كسانى كه به خدا كافر شدند، مانند آن است كه تند بادى در روزى طوفانى بر خاكسترى بوزد و همه آن را با خود ببرد كه صاحبان آن هيچ بهره‏اى از آن نبرند (ابراهيم، آيه 18). هم‏چنين منافقان را تشبيه مى‏كند به كسانى كه آتشى افروخته‏اند، همين كه نور مى‏دهد، خدا نورشان را مى‏برد و آن‏ها را در ميان تاريكى رها مى‏كند و آنان در آن حالت، كر و لال و كورند (بقره، آيات 18ـ17).
2. افشاگرى: كفار انگيزه‏هايى دارند، ولى گاهى آن را بيان نمى‏كنند، قرآن درباره آن‏ها و انگيزه‏هايشان افشاگرى مى‏كند و مى‏گويد آنان نمى‏خواهند ايمان بياورند؛ هرگاه پيامبرى چيزى را كه خوشايند آنان نيست برايشان آورد، كبر ورزيدند، گروهى را دروغگو خواندند و گروهى را كشتند و از سرِ استهزا گفتند دل‏هاى ما در غلاف است (بقره، 88ـ87). اينان اصلاً ايمان ندارند، اما مى‏گويند ما به آنچه بر پيامبرمان نازل شده ايمان داريم. قرآن مى‏گويد اگر مؤمن بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران را مى‏كشتيد؟ (بقره، آيه 91). به مؤمنان مى‏گويد انگيزه كفار اين است كه مى‏خواهند شما هم مثل آن‏ها كافر شويد (بقره، آيه 109).
3. دعوت دشمن با نگاه به آينده: قرآن درباره سختى وضع كافران در قيامت مى‏فرمايد: «به يقين كسانى كه كافر شدند اگر تمام آنچه را كه روى زمين است و همانند آن مال آنها باشد و همه آن را براى نجات از كيفر روز قيامت بدهند از آنان پذيرفته نمى‏شود (مائده، آيه 36). باز مى‏فرمايد: بى‏گمان كسانى كه با خدا و فرستاده او مخالفت مى‏كنند ذليل خواهند شد، همان‏گونه كه پيش از ايشان نيز ذليل شدند (مجادله، آيه 5).
4. اميد به آينده‏اى روشن: اميد بخشيدن به مؤمنان در مقابل غيرمؤمنان از شيوه‏هاى بسيار متداول قرآنى است. مى‏فرمايد: سستى نكنيد و غمگين نشويد، كه شما برتريد اگر مؤمن باشيد. اگر به شما آسيبى رسيد، به آنان نيز آسيبى نظير آن رسيده است. ما اين روزهاى شكست و پيروزى را به نوبت ميان مردم مى‏گردانيم تا از آن پند گيرند و خداوند مؤمنان واقعى را معلوم سازد (آل‏عمران، آيات 140ـ139). به پيامبر مى‏گويد ما تو را پيروزى بخشيديم؛ چه پيروزىِ آشكارى. (فتح، آيه 1) اوست كه در دل‏هاى مؤمنان آرامش فرو مى‏فرستد و بر ايمان آنان مى‏افزايد و سپاهيان آسمان‏ها و زمين از آنِ خداست ... (فتح، آيه 4).
5. بى‏اعتنايى به خصم: كفار براى آزار پيامبر و مؤمنان، سخنان لغو و بيهوده‏اى درباره قرآن مى‏گفتند و اگر مسلمانان در مجالس آن‏ها شركت مى‏كردند و به سخنان آنان گوش مى‏دادند، آن‏ها بر اين كار تشويق مى‏شدند؛ سپس آيه نازل شد كه هرگاه كسانى را مشاهده كردى كه آيات ما را استهزا مى‏كنند، از آن‏ها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند (انعام، آيه 68).
6. تمسخر و تضعيف روحيه: برخى عجله داشتند كه چرا يارى خداوند به پيامبرش، زودتر فرا نمى‏رسد. قرآن پاسخ داد كه هركس گمان مى‏كند كه خدا پيامبرش را در دنيا و آخرت يارى نخواهد كرد، ريسمانى به سقف خانه خود بياويزد و خود را از آن آويزان كند و نَفَس خود را قطع كند ... (حج، آيه 15).
گاهى دشمنان پيامبر از سر تمسخر، از آن حضرت تقاضاى عجله در عذاب داشتند، قرآن به آرامى و بدون رفتار واكنشى، پاسخ مى‏دهد كه وعده خدا هرگز تخلف‏بردار نيست (حج، آيه 47). قرآن انسان‏هاى پرنخوت و مغرور را مسخره مى‏كند و مى‏گويد: در روى زمين به نخوت گام برندار، چرا كه هرگز زمين را نتوانى شكافت و از نظر بلندى نيز هرگز به كوه‏ها نتوانى رسيد (اسراء، آيه 37).

ه . پيشگيرى و مقاوم‏سازى مؤمنان در مقابل جنگ روانى غيرمؤمنان

1. توجه دائمى به زمينه‏هاى فرهنگى ـ اجتماعى: هيچ شيوه جنگ روانى در زمينه نامناسب، استمرار و توفيق نمى‏يابد. زمينه‏هاى فرهنگى ـ اجتماعى را مى‏توان به چتر امنيتى بزرگى تشبيه كرد كه بر سر ما سايه گسترده است و با هر خطا و كم‏توجهى سوراخى در آن ايجاد مى‏شود. هر قدر اين خطاها و كم‏توجهى‏ها بيشتر باشد، اين سوراخ‏ها بيشتر مى‏شود و ناگهان متوجه مى‏شويم كه اين چتر آن قدر سوراخ شده است كه ديگر در مقابل دشمن، قدرت حمايت از ما را ندارد. اگر اعتقادات دينى موردنظر را به جامعه آموزش ندهيم، اگر حرف ما با عملِ ما متفاوت شد، اگر از توجه به نسل جوان غافل شديم و ...، با هر كدام از اين‏ها ضربه‏اى هولناك به اين چتر وارد مى‏شود، و در نهايت، اگر اخلاق عمومى به سوى اخلاق بدون معنويت پيش برود، ديگر نبايد سخن از چتر حمايتى براى دينداران گفت.
2. تأكيد بر همبستگى و هماهنگى: اسلام بر وحدت و همبستگى تأكيد زيادى دارد. اين مطلب نه در حد يك شعار، بلكه به عنوان يك استراتژى بايد شناخته شود. اگر اين هماهنگى در جامعه ضربه ديد، گويا آن چترِ حمايتى پاره شده است و اگر اين ناهماهنگى‏ها به صورت تقابل و رودررويى درآيد، نه تنها قدرت حمايت ندارد، بلكه خود باعث ناآرامى مى‏شود. در قرآن آيات متعددى بر اين موضوع دلالت دارد:
خداوند كسانى را كه مثل بنيانى آهنين در راهِ او پيكار مى‏كنند دوست دارد (صف، آيه 4). با نصرت خود و با ايجاد الفت بين مؤمنان، پيامبرش را تقويت مى‏كند و الفتى كه پيامبر با صرف كردن همه اموال روى زمين هم نمى‏توانست آن را ايجاد كند (انفال، آيه 63). هم‏چنين خداوند مؤمنان را برادر مى‏داند (حجرات، آيه 10).
3. حفظ آمادگى و بسيج نيروها: اين آمادگى ممكن است آمادگى نظامى، اقتصادى، سياسى، فرهنگى و ... باشد. همان‏گونه كه در زمينه‏هاى نظامى، آمادگىِ كامل لازم است (انفال، آيه 60). و در زمينه‏هاى فرهنگى هم اين آمادگى ضرورى است. جامعه اسلامى بايد از حيث علمى، به قدرى توانمند باشد كه مهاجم احساس خطر كند و درصدد هجوم برنيايد.
4. آگاه كردن مردم از شيوه‏هاى جنگ روانى: بايد مردم از ترفندهاى تبليغى و روانى دشمن آگاه كرد، تا به آسانى فريب نخورند. اگر شايعه و ابزارها و اهداف آن براى مردم روشن شود، ديگر اين حربه، مؤثر نخواهد بود.
به همين جهت روشن و شفاف نمودن هدف نهايى ايمان و كفر، (صف، آيات 5 و 4) غلو نكردن در دين، (نساء، آيه 171) تذكر به اين كه همواره بايد مواظب شيطان باشيم و بدانيم كه او دشمن آشكار انسان است (يوسف، آيه 5) از جمله مواردى است كه باعث پيشگيرى و مقاوم‏سازى مردم در مقابل جنگ روانى دشمن مى‏شود.

منابع فارسي

ـ آتكينسون و ديگران، زمينه روان‏شناسى، ترجمه براهنى و ديگران، تهران: رشد، 1368.
ـ آلپورت، گردون، روان‏شناسى شايعه، ترجمه ساعد دبستانى، 1374.
ـ ابى‏جعفر محمد ابن الحسن ابن على الطوسى، المبسوط فى فقه الاماميه، تهران: المكتبة المرتضويه، 1363.
ـ ارونسون، روان‏شناسى اجتماعى، ترجمه حسين شكركن، تهران: رشد، 1366.
ـ العوينى، محمدعلى، ترجمه محمدسپهرى، امپرياليزم تبليغى با تبليغات بين‏المللى، تهران: سازمان تبليغات اسلامى، 1369.
ـ بركويتس، لئونارد، روان‏شناسى اجتماعى، ترجمه محمدحسين فرجاد، تهران: اساطير، 1372.
ـ حالتى كى. جى. تبليغات و نقش آن در سياست خارجى، ترجمه حسين حسينى، 1372.
ـ حرالعاملى، محمد ابن الحسن، وسايل الشيعه، تهران: كتابفروشى اسلاميه، 1403.
ـ حسينى، حسين، مجموعه مقالات همايش جنگ روانى، تهران: دانشگاه امام حسين، 1377.
ـ حيدرى، احمدرضا، خلاصه مقالات تبليغ و تبليغات (مندرج از مطبوعات ايران، 67ـ59)، تهران: سازمان تبليغات، 1371.
ـ خندان، محسن، تبليغ اسلامى و دانش ارتباطات اجتماعى، تهران: سازمان تبليغات، 1374.
ـ دستغيب شيرازى، سيدعبدالحسين، گناهان كبيره، تهران: انتشارات جهان، چاپ ششم.
ـ زين‏الدين بن على العاملى، مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، قم: مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1413.
ـ سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، خط توطئه، تهران: 1366.
ـ شجاع، سيدمظفر، مجموعه مقالات همايش جنگ روانى، تهران: دانشگاه امام حسين، 1377.
ـ طباطبايى، محمدحسين، تفسير الميزان، ترجمه محمدباقر موسوى همدانى، قم: جامعه مدرسين، 1374.
ـ طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن، بيروت: دارالمعرفه، 1408.
ـ عبدالوهاب كميل، نگرشى بر جنگ روانى در صدر اسلام، ترجمه محمدتقى رهبر، تهران: بعثت، 1374.
ـ فولادوند، محمدمهدى، ترجمه قرآن مجيد، تهران: دارالقرآن الكريم، 1373.
ـ قرائتى، محسن، قرآن و تبليغ، 1372.
ـ قمى، عباس، مفاتيح الجنان، تهران: كتابچى، 1370.
ـ كريمى، يوسف، مجموعه مقالات همايش جنگ روانى، تهران: دانشگاه امام حسين، 1377.
ـ كلاين برگ، روان‏شناسى اجتماعى، ج2، ترجمه على‏محمد كاردان، تهران: انديشه، 1346.
ـ كلينى، محمد ابن يعقوب، اصول كافى، بيروت: دارالاضواء، 1413.
ـ گنجى، حمزه، روان‏شناسى عمومى، تهران: بعثت، 1372.
ـ متولى، كاظم، روابط عمومى و تبليغات، تهران: بهجت، 1372.
ـ مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار، بيروت: دارالاضواء، 1413.
ـ محمود عويس ـ منصور محمد، جنگهاى روانى پيامبر، ترجمه احمد باكوبه و ديگران، تهران: جهاد دانشگاهى، 1368.
ـ مطهرى، مرتضى، داستان راستان، ج1، قم: صدرا، 1366.
ـ مكارم شيرازى، ناصر، ترجمه قرآن كريم، قم: اميرالمؤمنين، 1378.
ـ مكارم شيرازى، ناصر، تفسير نمونه، تهران: دارالكتب الاسلاميه، 1371.
ـ منصور و دادستان، ديدگاه پياژه در گستره تحول روانى، تهران: بعثت، 1374.
ـ نصيرالدين طوسى. اخلاق ناصرى، تصحيح مينوى و مدرسى، تهران: خوارزمى، 1369.
ـ ويليام داقرتى، جنگ روانى، ترجمه حسين حسينى، 1372.

منابع انگليسي

Aronson, Elliot, (1991) The Social Animal 6thed, Newyork.
Arthur & Reber, (1985) Dictionary of Psychology.
Baron, R. P. & Byrne, (1997) Social Psychology, Boston.
Hewstone, Miles etal,(1997) Blackwell Reader in Social Psychology. oxford.
Sabini, John ,(1994) Social Psychology, 2th, Newyork.
Malim, Tony,(1997) Social Psychology, 2th, Houndmills, Macmillan press.
Pines, Ayala. etal,(1993) Experiencing Psychology 3th, Newyork, Mcgraw - Hill.
1 عضو هيئت علمى پژوهشكده حوزه و دانشگاه.
2 . Brain washing.
3 . Hypnosis.
4 . Terence Qualter.
5. Yuong. K.
6. براى توجه بيشتر به گستره مباحث تبليغات و جنگ روانى، ر.ك:
ـ حيدرى، احمدرضا، خلاصه مقالات تبليغ و تبليغات مندرج در مطبوعات ايران (67ـ59).
ـ العوينى، محمدعلى، امپرياليزم تبليغى يا تبليغات بين‏المللى، ترجمه محمد سپهرى، 1369.
ـ متولى، كاظم، روابط عمومى و تبليغات، 1372.
ـ خندان، محسن، تبليغ اسلامى و دانش ارتباطات اجتماعى، 1374.
ـ آلپورت گُردُن و لئوپُسمَن، روان‏شناسى شايعه، ترجمه ساعد دبستانى، 1374.
7 . روشن است كه نگاه به انگيزه‏هاى جامعه در حيطه‏هاى اقتصاد و فرهنگ و سياست، بسيار پيچيده‏تر از نگاه به انگيزه‏هاى فرد است؛ فقط منظور اين است كه در جامعه هم ترتب‏انگيزه‏ها وجود دارد.
8 . البته اين سخن بدين معنا نيست كه هركسى از زنان و جوانان و حقوق استيفا نشده آنان سخن گفت، قصد سوء استفاده دارد.
9. معمولاً مؤمنان جنگ روانى را شروع نمى‏كنند، بلكه ابتدا تبليغ مى‏كنند. اين تبليغ نقش پيشگيرى و مقاوم‏سازى در مقابل جنگ روانى دشمن را دارد.
10. اصولاً تبليغات مورد نظر قرآن از نوع «Propagation» و به معنى اشاعه و ترويج و تكثير است.
11 . در اين كه آن فرد چه كسى بوده است، اختلاف هست؛ دو شأن نزول (در مورد عايشه و ماريه كه از همسران پيامبر بودند) براى آيه ذكر شده است.
12. مباهله يعنى نفرين طرفينى به يكديگر.
13 . شعائر جمع شعيره و به معنى علامت و نشانه است.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و راهكارهاي غلبه بر مشكلات روحي و رواني

قرآن و راهكارهاي غلبه بر مشكلات روحي و رواني

علي رحيمي

انسان در دنياي تضادها، گرفتار مشكلات فردي و جمعي و يا رواني و جسماني بسيار است. كسي را نمي توان يافت كه از مشكلات و معضلات سخن نگويد و يا از آن ننالد. از اين رو، شناخت و يافتن راهكارهايي براي برونرفت از اين مشكلات، دغدغه هر انساني است. حتي كساني كه از راهكارهاي موفقيت، سخن مي گويند و طرح ها و پيشنهادهايي را در اين زمينه ارايه مي دهند، در حقيقت به نوعي سخن از راه هاي برونرفت از مشكلات و دشواري هايي مي كنند كه مانع عمده در سر راه تحقق آرماني است كه از آن به عنوان موفقيت ياد مي كنند. مقاله حاضر در صدد تبيين راهكارهاي قرآن جهت برون رفت از مشكلات روحي و رواني است كه با هم آنرا از نظر مي گذرانيم .

چگونگي مواجهه با مشكلات

برخي از مشكلات و دشواري ها به گونه اي است كه انسان حتي با عقل جمعي و مشاوره با ديگراني چون استادان آگاه و كارشناسان نمي تواند راهي براي بيرون آمدن از آن بيابد. مواردي كه به حق مي توان گفت كه انسان در آن حالت از همه كس و همه چيز نوميد مي شود و همه درهاي رهايي را به سوي خود بسته مي بيند. در اين گونه موارد است كه پاي رمالان و دلالان باز مي شود تا با سركيسه كردن مردم راه برونرفت را در اختيار ايشان بگذراند. راه هايي چون فال قهوه و پيش گويي و ورد و جادو و جفر و اسطرلاب از روش هاي كساني است كه وامانده و نوميد از يافتن راهي معقول و معمول براي رهايي از مشكلات خود هستند. برخي نيز در اوج مشكلات به جهت سستي بنيادهاي بيشني و گرايشي دست به خودكشي مي زنند. در حقيقت به جاي حل و فصل مشكلات مي كوشند تا با پاك كردن صورت مساله يعني خويشتن خويش، از رنج مشكلات و گرفتاري ها برهند. اين اوج نوميد و ياس است كه خداوند از آن به قنوط تعبير مي كند و در قرآن مي فرمايد: اذا مسه الشرفيؤس قنوط (فصلت آيه 49)؛ هنگامي كه به آنان شر وبدي مي رسد (و گرفتار مشكلات و ناملايمات زندگي مي گردند پس مايوس و نوميد مي گردند. در جايي ديگر اين افراد و اشخاص را انسان هايي گمراه مي شمارد كه حق و راه درست را نشناخته و بدان سو نمي روند: و من يقنط من رحمه ربه الا الضالون (حجر آيه 56)؛ و جز گمراهان كسي از رحمت پروردگارش مايوس و نوميد نمي شود.
نوميدي و بريدن از حق و رحمت واسع و گسترده او به عنوان گناهي كبيره و بزرگ شمرده شده است كه هر مومني به خدا و رستاخيز مي بايست از آن پرهيز كند، (زمر آيه 39) و از اين كه دچار گرفتارهايي و مشكلات و بدي ها مي شود نمي بايست از خدا و رحمت او نوميد شود. (روم آيه 36)

علوم غريبه و راهكارهاي پيشنهادي آن

برخي با توجه به تاييد علوم و دانش هايي كه در اصطلاح از آن علوم غريبه ياد مي كنند مي كوشند با استمداد و ياري از آن مشكلات خود را كه از طرق عادي و معمولي و اسباب ظاهري و طبيعي قابل حل و فصل نيستند، حل نمايند. در برخي از آيات و حتي روايات از توانمندي هاي برخي از افراد چون هاروت و ماروت (بقره آيه 102) و جنيان كه داراي قدرت فوق العاده اي بوده اند (نمل آيه 39 و 40 نيز جن آيات 6 و 7) سخن رفته است. سحر و جادو در برخي موارد تاييد شده و اين دانش ها به عنوان علومي ياد شده است كه توانمندي هاي خاصي براي انسان فراهم مي آورد. از اين رو هر چند كه برخي از رفتارها و استفاده ها و يا سوء استفاده ها مورد نكوهش و سرزنش قرار گرفته است ولي اصل آن مورد ترديد نيست. از اين رو برخي بر اين باورند كه مي توان با استفاده مشروع از اين علوم و دانش ها به مقصد و مقصود رسيد و مشكلات را از پيش رو برداشت. اما ناگفته نماند كه اين علوم و دانش ها در اختيار هر كسي نيست و افزون بر دور بودن از دسترسي توده مردم، موجبات سوء استفاده نيز در آن فراوان است. اين را ه ها نه تنها در اختيار همگان نيست بلكه دغل كاران در اين عرصه زياد هستند. افزون بر اين كه اين علوم و دانش ها به گونه اي نيست كه عموم مردم بتوانند از آن بهره گيرند. بنابر اين بهترين راهكار آن است كه انسان با استفاده از كوتاه ترين و مناسب ترين و درست ترين و كم هزينه ترين راه كه در اختيار همگان است به مقصد و مقصود دست يابد. اين راه همان چيزي است كه ما از آن به راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات و معضلات دنيايي و اخروي، مادي و معنوي ياد مي كنيم.

نگاه قرآن به علل مشكلات

قرآن براي مشكلات و دشواري ها وبدي هايي كه انسان بدان گرفتار مي شود عللي را بيان مي كند. شناخت اين علل مي تواند براي درك و فهم بهتر راهكارهايي كه قرآن براي برونرفت از مشكلات ارايه مي دهد مفيد وسازنده باشد؛ زيرا بدون شناخت علت هاي پيدايي مشكلات نمي توان به راهكارهاي برونرفت دست يافت و يا اگر راهكارهايي ارايه مي شود بدان اعتماد و عمل كرد. به عنوان نمونه كساني كه به سوي رمل و جفر و اعداد كشيده مي شوند ميان مشكلات و راهكارهايي كه اين دسته افراد و اشخاص ارايه مي دهند نوعي رابطه علي و معلولي مي يابند و مي كوشند تا با برطرف كردن (دفع و يا رفع) آن بتوانند از مشكلات برهند و به موفقيت دست يابند. اين دسته افراد دست كم به رابطه همبستگي ميان مشكلات و مثلا رمل اعتقاد دارند و بر اين باورند كه رمل مي تواند اين دسته از مشكلات را بردارد. ايجاد محبت يا دشمني با ورد و يا دعاي خاص به معناي باور به نوعي همبستگي ميان دو پديده است. اين باور است كه فرد را به سوي دعانويس و يا رمال مي كشاند.
بنابراين براي فهم درست راهكارهاي قرآني براي برون رفت از مشكلات و معضلات، شناخت عللي كه قرآن براي مشكلات بيان مي كند مي تواند مفيد باشد. از اين رو مي بايست پيش از بيان راهكارهاي قرآني براي برون رفت از مشكلات مختلف و متعدد، به بيان عللي بپردازيم كه قرآن آن ها را به عنوان علل مشكلات به صورت صريح و بي پرده و يا در قالب مثال و غيرمستقيم بيان و مطرح كرده است.
يكي از عللي كه قرآن براي ايجاد مشكلات بيان مي كند طبيعت دنياست. دنيا به عنوان مكان تضاد به گونه اي است كه نمي تواند براي همگان يكسان عمل كند. اگر براي كسي كه خشت مي زند، آفتاب مفيد و سازنده است براي ديگري كه كشت و زرع دارد باران امري مفيد شناخته مي شود. از اين رو براي فردي بارش باران موفقيت آور و سازنده است ولي براي ديگري مشكل آفرين و مضر شناخته مي شود.
از علل ديگري كه مي توان براي مشكلات بيان داشت، آزموني بودن دنياست. دنيا براي انسان به عنوان مكان تكليف و بروز استعدادها و ظرفيت ها عمل مي كند. انسان تا دچار مشكلات و معضلات نگردد نمي تواند، ظرفيت ها و توانمندي هاي سرشته در خود را آشكار و آزاد سازد. ظرفيت ها و توانمندي هايي كه قرآن از آن به اسما و جعل اسما مي كند (بقره 32) هرنام و اسمي كه در انسان سرشته و نهاده شده است يك توانمندي و قدرتي است كه مي تواند با آن برخود و جهان سيطره كند و به عنوان آفريننده و پروردگار عمل نمايد. اين توان از آن رو در انسان سرشته شده است كه انسان خليفه خدا در زمين و هستي است و زمين و دنيا به عنوان قرارگاه موقت او عمل مي كند تا در يك فرآيند به نسبت طولاني خود را آن چنان كه هست بشناسد و نشان دهد. (مستقر و متاع الي حين) از اين رو دنيا را آزمايشگاه انسان سازي دانسته اند كه درميان تضادها و اختلافات و مشكلات مي تواند ظرفيت هاي خود را آزاد ساخته و به فعليت رساند. مشكلات و دشواري هايي كه پيش روي بشر قرار مي گيرد، موجب مي شود تا انسان براي رهايي از آن به تفكر و ابتكار و ابداع و اختراع دست زند و مشكلات را به خرد و عقل و ايمان خود به موفقيت تبديل و تغيير نمايد. به همين علت گفته اند كه نياز و احتياج مادر اختراع و ابتكار است.
نياز در حقيقت چهره ديگري از مشكلات است كه انسان با آن رو به روست.
وقتي مشكلي ايجاد مي شود نيازي پديد مي آيد و انسان براي رفع اين نياز و مشكل مي كوشد تا راهكارهايي را بيابد و اين هنگام است كه خلاقيت و تخيل دست به دست هم مي دهند و راهي براي نياز و مشكل پيدا مي كنند.
از علل ديگري كه قرآن آن را به عنوان علل مشكلات بيان مي كند، نوع رفتار انسان با خود و طبيعت است. برخي از گرفتاري هاي انسان برآيند و نتيجه اعمال و رفتاري است كه انسان نسبت شخصيت خود و يا نسبت به ديگران و يا جامعه و يا زمين انجام مي دهد. قرآن دراين باره مي فرمايد: ظهر الفساد في البر و البحر بما كسبت ايدي الناس (روم آيه 41)؛ فساد و مشكلات در خشكي و دريا به جهت دستاوردهاي مردم پديدار شد. به اين معنا كه برخي از دستاوردهاي بشر و مردم چيزي جز فساد در محيط زيست نيست. اين گونه دستاوردهاي زيانبار انساني است كه محيط زيست را به فساد و تباهي مي كشاند و در نتيجه آن براي آدمي مشكلاتي پديدار مي گردد. در آيه ديگري نيز مشكلات فردي را كه از آن به سيئات و بدي ها تعبير مي كنيم، به اعمال انساني و دستاوردي از آن به شمار آورده مي فرمايد: و ان تصبهم سيئه بما تقدمت ايديهم اذا هم يقنطون (روم آيه 36) و هرگاه بدي به جهت آن چه دست هايشان پيش فرستاده بدان ها مي رسد دراين هنگام نوميد و مايوس مي شوند.
اين گونه مشكلات و بدي هايي كه به انسان به جهت اعمال و رفتار نادرست فردي و يا جمعي به خود و يا جامعه و حتي محيط زيست مي رسد، بدي هايي هستند كه مي بايست انسان خود را سرزنش كند ولي با اين همه نوميد نگردد؛ زيرا خداوند حتي براي اين گونه مشكلات كه بازتاب عمل خودمان مي باشد، راهكارهاي برون رفتي را ارايه داده است.

راهكارهاي برون رفت از مشكلات از نگاه قرآني

قرآن براي برون رفت از همه مشكلات حتي آنهايي كه بيرون از اراده و اختيار ماست و در حقيقت مي توان آن را مشكلات طبيعي دنيا دانست راهكارهايي را ارايه داده است. اين راهكارها، افزون بر راهكارهايي است كه قرآن به عنوان راهكارهاي عادي و معمولي و از طريق بهره گيري از ابزار و اسباب دنيوي ارايه مي دهد. به اين معنا كه انسان براي رهايي از مشكلات مي تواند از سازوكارهايي استفاده كند كه وي را از مشكلات رهايي مي بخشد. اين راه ها را مي توان در حوزه هاي مختلف و با بهره گيري از پيامبر باطني يعني خرد و عقل و ديگر اسباب به دست آورد. چنان كه گفته شده است كه براي هر دردي مادي درماني است. استفاده از دارو و پزشك و مانند آن در درمان بيماري ها از راه هايي است كه خرد بشري به آن مي رسد. در برخي از روايات معتبر اسلامي آمده است كه: ان الله يابي ان تجري الامور الا باسبابها؛ اين كه خداوند پرهيز دارد كه امور دنيا به جز از راه سبب ها جريان پيدا كند. به اين معنا كه براي هر مسئله اي راه و سببي ماده و تكويني و طبيعي قرار داده است. اما سخن اين است كه وقتي انسان از اين اسباب به هر دليلي بهره نتواند بگيرد و يا به سختي و دشواري از آنها استفاده كند و يا در مقام نوميدي از اسباب قرار گيرد چه راه كاري را قرآن براي اين مرحله و مرتبه قرارداده است؟ آيا اصولا سازوكاري براي اين مرتبه و مرحله است؟ اگر راهكاري وجود دارد آن چيست؟ آيا رمل و جفر و پناه بردن به سحر و جادو و ديگري شيوه و علوم كه در اصطلاح به آن علوم غريبه گفته اند امري درست است. اگر اين راه كار نادرست و يا براي عموم قابل دسترسي نباشد آيا اسلام و قرآن راهكاري عام و كلي و براي همگان قرارداده است؟ آن راهكار پيشنهادي و سازوكاري قرآني براي برونرفت از چنين مشكلاتي و همه مشكلات چيست؟ در اين نوشتار كوشش مي شود تا روش و يا روش هاي برونرفتي كه قرآن بدان اشاره كرده را و بسيار بر آن تأكيد داشته و در آيات بسياري بدان پرداخته و به عنوان اصل كلي به انسان تعليم داده است، شناسايي و بيان شود.
1- استغفار: يكي از مهم ترين راهكارهاي قرآني براي برونرفت از مشكلات استغفار است. استغفار به معناي درخواست پوشش و گذشت و آمرزش است. (مفردات راغب) به اين معنا كه انسان از خدا مي خواهد كه وي را ببخشد و در حق وي گذشت نمايد و او را به رحمت خود پوشش دهد. اين واژه در اصطلاح قرآني به معناي درخواست زباني يا عملي آمرزش و پوشش گناه از خداوند به هدف مصونيت از آثار بدگناه و عذاب است. (كشف الاسرار ج2 ص46 و نيز التحرير و التنوير ج4 ص92). استغفار با توبه اين تفاوت را دارد كه استغفار آمرزش خواهي از گناهان براي پيراستن روح است و توبه اقدام براي آراستن روح به صفات پسنديده اي چون توحيد مي باشد. (الميزان ج10 ص140) و يا استغفار درخواست آمرزش از گناهان پيشين و توبه پشيماني و بازگشت به خدا درباره گناهاني است كه امكان دارد در مقام عمل انجام دهد. (تفسير كبير فخر رازي ج17 ص181) آيات بسياري در قرآن به مسئله استغفار پرداخته است و ارزش و جايگاه و اهميت آن را نشان داده است. (68بار) در آياتي از قرآن به پيامبر با آن كه اهل عصمت و طهارت است مي فرمايد كه به سوي خداوندت استغفار كن. در آياتي نيز به مؤمنان دستور مي دهد كه استغفار كنند. و يا اين كه اهل استغفار در سحرگاهان باشند. پس از بيان اهميت و ارزش استغفار به بيان اين راهكار براي برونرفت از مشكلات و معضلات فردي و جمعي اشاره كرده و مي فرمايد: دوعامل اصلي و كلي است كه حتي عذاب هايي طبيعي و غيرطبيعي چون سيل و زلزله و جنگ و عذاب استيصالي و از ميان بركن را از انسان دور مي سازد. يكي وجود پيامبر(ص) است و ديگري استغفار مي باشد. (انفال آيه33) حضرت اميرمؤمنان(ع) مي فرمايد: در روي زمين دو وسيله و ابزار امنيت از عذاب الهي وجود داشت: يكي از آن دو وجود پيامبر(ص) بود كه با رحلت آن حضرت برداشته شد و انسان ها از آن محروم شدند ولي ديگري كه استغفار است همواره براي همگان تا قيامت وجود دارد. پس بدان تمسك جوييد و چنگ زنيد و آن گاه آيه 33سوره انفال را خواند. (نهج البلاغه حكمت88) استغفار تا آن اندازه مهم و ارزشمند نشان داده شده است كه حتي عذاب يعني كيفر اعمالي كه در دنيا انسان به جهت تكوين و يا تشريعي بدان مبتلا و گرفتار مي گردد، از وي و يا جامعه برداشته مي شود. انسان با استغفار مي تواند از اين دسته عذاب هاي دنيوي و اخروي كه به جهت بازتاب و واكنش طبيعي اعمال گريبان گير او مي شود رهايي يابد. از مهم ترين آثار استغفار كه در آيات قرآن بدان اشاره شده مي توان به پيشگيري از عذاب الهي (انفال آيه33)، آمرزش گناهان (نوح آيه10) افزايش روزي (نوح آيه11)، ازدياد فرزندان (نوح آيه12) رفاه و عمر طولاني (هود آيه3) نام برد. قرآن بيان مي دارد كه بهترين زمان استغفار سحرگاهان است (ذاريات آيه18 و نيز آل عمران آيه17 و نيز يوسف آيه98) زيرا حالات و موقعيت هاي مختلف زماني و مكاني نقش اقتداري (مزمل آيه6) و ويژه اي برخوردار است چنان كه درباره ليله القدر گفته شده است و (قدر آيه1) و در مقاله اي بدان پرداخته شده است. شمار آن چنان كه در قرآن آمده است مي بايست كثير باشد تا اسم مستغفر در سحرگاهان بر او صدق كند و از مصاديق آن گردد. (ذاريات آيه18) كثير در آيات قرآن به معناي بيش از هفتاد آمده است. در تفسيري از علي بن محمد الهادي(ع) درباره معناي كثير آمده است كه قرآن به پيامبر(ص) فرموده است كه خداوند تو را در مواطن كثير ياري داده است و آن حضرت بيان مي دارد كه شمار غزوه و سرايا آن حضرت بيش از هفتاد تا هشتاد بوده است بنابراين كثير به معناي بيش از هفتاد است. از اين رو كسي كه مي خواهد استغفار نمايد مي بايست در سحرگاهان و بيش از هفتاد بار به طور استمراري استغفار كند تا مصداق اهل استغفار شود. اما پيش از اين كه به اين روايات تفسير تمسك شود، قرآن خود به صراحت به عدد هفتاد اشاره كرده است: «استغفر لهم او لاتستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرده فلن يغفرالله لهم (توبه آيه80) چه برايشان آمرزش بخواهي و يا نخواهي يكسان است حتي اگر برايشان 70بار آمرزش بخواهي خدا آنان را نمي آمرزد. در اين آيه به صراحت از عدد70 ياد شده است كه مي رساند 70عدد مطلوبي است كه مؤمن مي تواند با آن خود را در شمار مستغفران قرار دهد و از گناهان و مشكلات دنيوي و اخروي و نيز مادي و معنوي برهاند.
2- توبه: ديگر راهكار قرآن براي برونرفت از مشكلات دنيوي، توبه است. حضرت آدم پس از گرفتاري به دست ابليس به درگاه خداوند توبه كرد و با بيان توبه خود را از بسياري از بازتاب و پيامدهاي عمل برهاند. (بقره آيه 37) حضرت يونس(ع) پس از گرفتاري در شكم ماهي كه خداوند از آن به ظلمات تعبير مي كند با بيان توبه و اقرار به گناهان (البته مي تواند اقرار به گناه در پيشگاه الهي به عنوان يك راهكار جداگانه مطرح گردد چنان كه حضرت موسي(ع) و برخي ديگري از پيامبران با اين روش از مشكلات و پيامدهاي طبيعي رفتار و اعمال خود رهايي يافتند) در پيشگاه الهي توانست از پيامدهاي رفتار خود برهد كه در ميان مردم از آن جمله به ذكر يونسي ياد مي شود. قرآن اين ذكر را اين چنين بيان مي دارد: لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين؛ جز الله خدايي نيست، پاك و منزه هستي، و من از ستمكارانم. (انبياء آيه 88) قرآن از مشكلي كه يونس بدان گرفتار شده بود به ظلمات ياد مي كند كه نشان دهنده شدت و تعدد مشكلي بود كه آن حضرت به جهت اعمال و رفتار خود بدان گرفتار شده بود.
3-توسل و شفاعت: گاه از اين راهكار به وسيله نيز ياد مي شود. (وابتغوا اليه الوسيله؛ مائده آيه 35 و نيز اسراء آيه 57) وسيله و يا عروه الوثقي (بقره آيه 652 و نيز لقمان آيه 22) و يا كلمات (بقره آيه 37) هر چيزي است كه انسان با قراردادن آن به عنوان واسطه مي كوشد تا از مشكلاتي كه بدان گرفتار آمده است رهايي يابد. انساني كه خود از جايگاهي برخوردار نيست و نمي تواند به طور مستقيم اقدام كند به كمك افراد و اشخاصي كه در نزد خداوند از وجاهت و مقام خاصي برخوردار مي باشند كمك و ياري مي جويد تا آنان واسطه شوند و كمك كنند تا بتواند از مشكلاتي كه به جهت رفتار و يا اعمال و يا حتي به طور طبيعي به عنوان آزمون و يا طبيعت تضادي دنيا بدان گرفتار آمده است رهايي يابد. اين افراد مي توانند شهيدان و افراد صديق و صالحان و پيامبران باشند؛ يعني كساني كه خداوند به آنان نعمت خاص بخشيده است و جزو منعمان درگاه ايزدي هستند (نساء آيه 69) كساني كه ما هر روز در نماز و نيايش خويش از خدا مي خواهيم ما را در راه آناني قرار دهد كه در راه مستقيم و صراط الهي هستند. اين افراد كساني هستند كه مي توانند به عنوان شفيعان عمل كنند و ما را از مشكلات برهانند. كساني كه در نماز شب از آنان به عنوان شفيع ياد مي شوند تا پس از استغفار و توبه دست ما را گرفته و دستگير ما باشند (عروه الوثقي). در قرآن همه اينان به عنوان شفيعان مطرح شده اند. ولي با اين همه مي توان گفت كه در اين ميان آناني كه پيامبران و اين شفيعان در هنگام گرفتاري و مشكلات به دامن ايشان چنگ مي زدند از جايگاه و مقام برتري برخوردارند كه مي بايست به عنوان شفيعان بدان ها رجوع كرده و از آنان ياري و كمك خواست. اينان كلمات نوري هستند كه بسياري از مقربان درگاه ايزدي به آنان توسل جسته و شفاعت ايشان را خواستار شدند. اگر ما توبه را به عنوان اصلي جداگانه فرض كرديم و يا استغفار را به عنوان اصلي ديگر و مستقل بيان كرديم مي توانيم بگوييم كه از نظر جايگاه به مقام شفاعت ايشان نمي رسد؛ زيرا كسي كه به مقام ايشان باور داشته باشد مانند كسي است كه تمام را در اختيار دارد. به سخني ديگر چون كه صد آمد نود هم پيش ماست. كسي كه قايل به مقام و جايگاه اين انوار و كلمات ربويي و الهي باشد مي داند كه با چه كسي سخن مي گويد و از چه كسي كمك و ياري مي جويد. در شفاعت هم توبه نهفته است و هم استغفار و از اين رو گفته اند كه صلوات بر محمد و آل محمد(ص) در حكم استغفار و توبه و شفاعت است؛ و گفته اند كه صلوات از فرشتگان استغفار است و از سوي خدا بخشش و آمرزش است و اين همه در آيه: ان الله و ملائكته يصلون علي النبي يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما (احزاب آيه 56)؛ خداوند و فرشتگان بر پيامبر صلوات و درود مي فرستند. اي كساني كه ايمان آورده ايد شما بر او درود بفرستيد و بر او به سلامي تسليم باشيد. بنابراين بهترين راهكار قرآني براي برونرفت از مشكلات توسل و تمسك به پيامبر و خاندان طاهر و پاكش است كه خداوند آنان را مطهر گردانيده است و جايگاه ويژه اي بخشيده است (احزاب آيه 33) و شفاعت ايشان را راهي براي بسيار بلكه همه مشكلات دانسته است. از اين رو حضرت آدم زماني توبه كرد و توبه اش پذيرفته شد كه توانست به آن كلمات تمسك جويد.
كلماتي كه از خداوند تلقي كرده است. (بقره آيه 37) اين كلمات تنها استغفار و توبه نبود، بلكه كلمات نوري و وجودي بوده است. اين كه اين كلمات وجودي بودند نه لفظ و كلمات معمولي از آن جا دانسته مي شود كه ضمير «هم» كه نشان جمع مذكر است بدان ارجاع داده شده است. در قرآن كلمه به معناي امور وجودي به كار رفته است. از اين رو از عيسي بن مريم(ع) به كلمه تعبير شده است (نساء آيه 171) و يا از موجودات دنيا به كلمات ياد شده است كه با جوهرشدن درياها نمي توان همه آن كلمات وجودي را نگاشت و آمار و احصا كرد (كهف آيه 109 و نيز لقمان آيه 27)
4-تقوا: در نگره قرآني به عنوان يك راهكار نه براي رفع بلكه دفع مشكلات اشاره شده است. به اين معنا كه برخي از راهكارها و سازوكارهايي كه بدان اشاره شده مي تواند در زماني به كار رود كه انسان دچار مشكلات شده و راه حلي براي برون از آن نيافته است و همه اسباب و عوامل و علل طبيعي ناركارآمدي خود را نشان داده است، در آن زمان مي توان با بهره گيري از يكي از آنها از دام آن مشكلات رها شد؛ ولي برخي از اين راهكارها افزون بر آن مي توانند موجب شوند تا مشكلاتي از اين دست پديد نيايند.
يعني افزون بر رفع بلايي كه واقع شده است مي تواند بلا و يا بلايايي را دفع كرده و نگذارد صورت واقعيت و تحقق به خود گيرد. قرآن تقوا را به عنوان راهكاري براي هر دو جنبه بيان مي كند. در آيه: ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (انفال آيه 29) بيان مي كند كه چه سان مي توان از بلايي واقعي رهيد (و نيز زمر آيه 61 و نيز فصلت آيه 18) و گناهان انجام شده بخشيده و پوشش داده مي شود (مائده آيه 65 و نيز طلاق آيه 5) و در آيه ديگري بيان مي كند كه چه سان با تقوا مي توان از پديدآمدن بلايي جلوگيري به عمل آورد و از بيماري هاي روحي و رواني نجات يافت (اعراف آيه 35)؛ يا براي مشكلاتي كه راه چاره اي نمي يابد براي آن راهكاري قرار مي دهد تا از بن بست رهايي يابد (طلاق آيه 2) و كارهايي كه سخت و دشوار است و به سادگي به سامان نمي آيد به سادگي و آساني حل نمايد. (طلاق آيه 4 و نيز ليل آيه 5) قرآن يكي از روش هاي كسب نعمت هاي الهي و وفور آن را بهره گيري از عامل تقوا بر مي شمارد و مي فرمايد: ولو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض... (اعراف آيه 96)؛ اگر اهل آبادي ها ايمان آورند و پرهيزگاري و تقوا پيشه كنند ما بركات آسمان و زمين را بر ايشان مي گشوديم. چنان كه تقوا عاملي براي رهايي از مكر و كيد دشمنان آدمي است به گونه اي كه مكر و فريب ايشان هيچ كارگر نيافتد. (آل عمران آيه 120) چنان كه با تقوا مي توان از شر جنون و ديوانگي و افسردگي هايي كه عامل آن انساني و يا غيرانساني است رهايي يابد و نجات پيدا كند (اعراف آيه 201) و تلاش زباني و بيمار دلان بي اثر خواهد شد. (احزاب آيه 32)
● منبع: روزنامه - کیهان

دوشنبه 3 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راههاى مبارزه با فشارهاى روانى از منظرقرآن

راههاى مبارزه با فشارهاى روانى از منظرقرآن

مهدى سلطانى رنانى
مقدّمه

فشار روانى يكى از رايج‏ترين بيماريهاى زمان معاصر است، به‏گونه‏اى كه طبق برآورد كارشناسان سازمان بهداشت جهانى حدود شش درصد كلّ جمعيّت جهان از بيماريهاى روانى رنج مى‏برند و شروع هشتاد درصد از بيماريهاى جسمى با فشار روانى همراه بوده است. روان‏شناسان راهكارهايى را براى مقابله با فشار روانى مطرح نموده‏اند و اسلام نيز در طى قرون متمادى موفّق شده است ميليونها نفر را در مناطق مختلف جغرافيايى و از نژادهاى گوناگون به خود جذب كند و با تغيير سبك زندگى آنها، براى زندگى اجتماعى و فردى آنان قوانين مطلوبى وضع نمايد. بى‏شك دين مبين اسلام از روشهايى تبعيّت نموده كه حتّى اگر عنوان سازمان و نظام روان‏شناسى بدان ندهيم، داراى يك دستگاه روان‏شناسى مخصوص به خود است كه خاستگاه نخستين آن قرآن كريم است. لذا توجّه به قرآن در ريشه‏كنى اين نوع بيماريها مى‏تواند به عنوان مؤثرترين شيوه به شمار آيد و اين خود بُعدى فراگير از عظمت قرآن كريم، اعجاز و اثرگذارى آن در امور خدماتى و درمانى را نمايان مى‏سازد(1).
اميد است راهكارها و شيوه‏هاى بررسى شده در اين مقاله زمينه‏ساز تحقيقات بيشترى در اين مسائل بوده، باعث اُنس بيشتر با قرآن كريم گردد.

بازگشت به فطرت

اوّلين مسئله و نخستين شيوه مقابله با فشارهاى روانى از نظر قرآن كريم، بازگشت به فطرت است كه اساس آرامش روانى مى‏باشد. فطرت، اصلى واقعى، طبيعى و جهانشمول است كه مربوط به انسان و زمان و مكانى خاص نيست، بلكه مرتبط به همه انسانهاست. از ديدگاه قرآن، انحرافات روانى ريشه در انحراف از فطرت دارد؛ از اين رو بازگشت به فطرت در بهداشت روانى از نظر اسلام مورد عنايت قرار گرفته است و در آن مباحث ذيل قابل بررسى است:
مدار فطرت و شهوت؛ جريان فطرت؛ فطرت راه انحصارى آرامش روانى؛ پيامدهاى خروج از فطرت؛ جهاد اكبر (كنترل شهوات).
در اين نوشتار به بررسى برخى از مسائل ياد شده كه ارتباط بيشترى با موضوع دارند مى‏پردازيم.

الف ـ مدار فطرت و شهوت

در مكتب اسلام، از سير صعودى و تكاملى به سوى نفس مطمئنه، به جريان عقل‏مدارى يا فطرت و قلب سليم، و از سير نزولى و حركت به طرف نفس امّاره، به جريان شهوت و قلب مريض يا هواى نفس تعبير مى‏شود و ميان اين دو جريان، نوعى تضاد و تصادم تا پايان عمر وجود دارد. در هر صورت، هيچ يك از جريانهاى مذكور به كلّى از بين نمى‏رود، بلكه گاه تضعيف مى‏گردد و با تغيير وضع ممكن است در موقعيّت مناسب، مجددا رشد يابد. بايد توجّه داشت كه هر كدام از دو جريان، در تمام عمر انسان به مقتضاى خود عمل مى‏نمايد و تنها قدرت و ضعف هر يك و ميزان هماهنگى عقل و اراده بين آنها، موجب بروز آثار مختلف روانى و اخلاقى مى‏گردد. مى‏توان با اين اظهارات، عقل را همچون صاحب‏خانه‏اى فرض كرد كه چون خانه را از آنِ خويش مى‏پندارد و طبق قوانين فطرت آن را به دست آورده است، با آرامش و آسايش در آن مى‏خوابد و هواى نفس مانند دزدى است كه قصد دستبرد و تسلّط بر خانه را دارد و همواره مترصّد فرصتى است تا به هدف خود برسد. بر اين اساس امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«الهوى يقظان و العقل نائم»(2).
هواى [نفس] همواره بيدار، ولى عقل در خواب است.
امام على عليه‏السلام نيز در حالى كه بين مبادى عقل و شهوت مقايسه مى‏كند، در توضيح آنها چنين مى‏فرمايد:
«الا و انّ الخطايا خيل شمس حُمل عليها اهلها و خلعت لجمها الا و ان التقوى مطايا ذلل حُمِلَ عليها اهلها و اعطوا اَزمتها»(3).
خطايا كه همان شهوت است همچون اسب سركشى است كه سواركار بر آن نشسته و افسارش از اختيار وى خارج شده و تقوا (عقل) همانند مركبى آرام و مطيع است كه سواركار بر آن نشسته و زمامش به او سپرده شده است.
بدين‏سان فطرت، جزء سرشت انسان و امرى تكوينى بوده، مشتمل بر امور انسانى و ماوراى حيوانى است و براى اوّلين بار در قرآن، به عنوان يك جريان روانى ثابت و مشترك مورد تأكيد قرار گرفته است(4):
خداوند به هستى نعمت وجود بخشيد و به راه كمالشان هدايت كرد(5)؛ هر چيز را قدر و اندازه داد و به كمال هدايت نمود(6)؛ به انسان آنچه را نمى‏دانست الهام كرد و آموخت(7) و راه كمال و هدايت را بر او سهل و آسان ساخت(8).
در اين مسير، راه هدايت و ضلالت براى همگان باز است، چنان كه مى‏فرمايد:
«كُلاًّ نُّمِدُّ هآؤُلاَآءِ وَ هآؤُلاَآءِ»(9)
ما به هر دو فرقه از دنياطلبان و آخرت‏طلبان به لطف خود مدد مى‏رسانيم.
نيز در آيه ديگر مى‏فرمايد:
«فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدّينِ حَنيفًا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْديلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ * مُنيبينَ اِلَيْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ اَقيمُوا الصَّلوةَ وَ لاَ تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكين»(10).
آرى، زمانى كه انسان از فطرت منحرف شد و تقواى دينى را مراعات ننمود، تعادل قواى داخلى او يعنى شهوت، غضب، محبّت و كراهت به هم مى‏خورد و عملكرد قواى ادراكى وى مختل مى‏گردد(11).
از دين فطرت يا حنيف در قرآن به دين ابراهيمى ياد شده و پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز بر آن آيين بود(12).
بر اساس بينش قرآن، خروج از فطرت و انحراف از دين حنيف ابراهيمى، نوعى بيمارى روانى به شمار مى‏آيد:
«وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ اِبْرهيمَ اِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»(13).
چه كسى جز افراد سفيه و نادان، از آيين ابراهيم، روى‏گردان خواهد شد.
علاّمه طباطبايى اعراض از ملّت ابراهيم را از حماقت نفس و تميز ندادن ضرر و نفع خويش دانسته است(14).

ب ـ فطرت، راه انحصارى آرامش روانى

از نظر بهداشت روانى، تنها تكيه بر يك يا چند دستور الهى كافى نيست، بلكه انسان موظّف است براى رشد خود، تمام آموزشهاى الهى را به كار برد(15). در قرآن كريم از اين مدار به صراط مستقيم تعبير شده است(16) كه همان راه مشترك فطرت، عقل و شرع است. انسان ابتدا بايد بصيرت داشته باشد تا از طريق مستقيم (صراط مستقيم) منحرف نشود(17)؛ زيرا رفتن از راههاى ديگر به گمراهى مى‏انجامد و راه راست راه ميانه و معتدل است(18). مجموعه آموزشهاى قرآن كريم، به عنوان «ذكراللّه‏» مطرح شده‏اند، كه توجّه و كاربرد آنها، موجب آرامش، اطمينان روانى و ايجاد ظرفيّت گسترده روانى و دستيابى به رشد و قرب الهى مى‏گردد(19).
در مقابل اين طريق، انحراف از فطرت باعث دلتنگى است، گويا شخص مى‏خواهد بلندپروازى نموده، از زمين تا فراز آسمان صعود كند(20).
اينجاست كه قرآن كريم مى‏فرمايد:
«انسانها در خسارت و زيانكارى هستند مگر اينكه به خدا ايمان آورده، عمل صالح به جا آورند و به درستى (حق) و پايدارى (صبر) در دين همديگر را سفارش كنند»(21).
از اين رو بايد گفت: اگر بتوان سيستمهاى ارتباطى و فعّاليّت انسان را در فعل و انفعالات روانى خود با محيط خويش، به صورت مدارهايى نشان داد، مدارهاى زير قابل طرح هستند:
1ـ مدار ارتباطى انسان با خدا؛
2ـ مدار ارتباطى انسان با خود؛
3ـ مدار ارتباطى انسان با خانواده؛
4ـ مدار اجتماعى انسان كه همان ارتباط آدمى با اجتماع است؛
5ـ مدار انسان با طبيعت (مدارى كه به روابط انسان با طبيعت مرتبط مى‏باشد).
تمام مدارهاى مذكور در اسلام هنگامى مى‏توانند ارتباط و فعّاليّت انسان را در محيط خويشتن و با آن مفيد گردانند و در فعل و انفعالات روانى او تأثيرات مطلوبى بر جاى گذارند كه بر محور و جهت قرب به سوى خداوند متعال بوده، به گونه‏اى پايه‏ريزى شوند كه به زندگى بشر رنگ الهى بدهند: «صِبْغَةَ اللّه‏ِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّه‏ِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ»(22).

ج ـ پيامدهاى خروج از فطرت

انسان خارج شده از مدار فطرت به سان عنكبوتى است كه با تنيدن تار به دور خويش، هر چه فعّاليتش بيشتر شود اضطرابش فزون‏تر خواهد شد(23). بر همين اساس قلب او محجوب، نفسش معيوب و روانش مخدوش گشته، داراى عقلى مغلوب و هوايى غالب مى‏گردد(24). بيماريهاى چنين انسانى به صورتهاى ذيل است:

1ـ زنگار قلب

امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«انسان به واسطه معصيت، نقطه‏هاى سياهى در قلب سفيد خويش ايجاد مى‏كند و با ادامه دادن، وقتى همه صفحه سفيد قلب سياه شد، دچار زنگ‏زدگى قلب مى‏شود، آن‏گونه كه خداوند در قرآن فرمود:
«اين حرفها بهانه است، علّت اصلى اين است كه بر اثر اعمال زشتشان دلهايشان زنگار گرفته است»(25).

2ـ حجاب قلب

حجاب قلب مانع از ديدن واقعى اشياست. چنين انسانى از ديدن حقايق محروم شده(26)، به آشفتگيهاى روانى دچار مى‏شود. چشم سرش باز، ولى چشم دلش نابيناست(27) و بر قلب او نيز مهر زده شده، همانند كر و لالها از درك عميق بى‏بهره مى‏گردد(28).

3ـ ترس شديد

بشر خارج شده از فطرت مانند كسى است كه در تاريكى رعد و برق سرانگشت خويش را از بيم مرگ در گوشش نهد تا مبادا از شدت صاعقه بميرد(29) و او دچار حيرت مى‏گردد، مانند انسانهايى كه ترس در دلشان لانه كرده، بر جنگ با ديگران جمع نمى‏شوند مگر با دشمنى، مكر و حيله و جاسوسى(30)، به طورى كه كارزار بين خودشان نيز سخت است. شما آنها را جمع و متّحد گمان مى‏كنيد، ولى قلوبشان سخت پراكنده و از هم دور است(31). ايشان داراى ظاهرى آراسته و شگفت‏انگيزند، ولى در باطن همانند چوب خشك تكيه بر ديوارند كه هر صدايى بشنوند، مى‏پندارند به ضرر آنان است(32).

د ـ كنترل جريان شهوت (جهاد اكبر)

پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بهترين راه شكوفايى فطرت در نهاد آدمى و تثبيت آرامش روانى را كنترل جريان شهوت و هواى نفس و آن را به مثابه جهاد اكبر در مقابل جنگ با كفّار مى‏داند(33). برخى از روشهاى كنترل شهوت عبارت‏اند از:
1ـ صبر و مقاومت در برابر شهوات(34)؛ 2ـ خوار شمردن شهوت به وسيله تقويت عقل(35)؛ 3ـ فراموش كردن شهوات با ايجاد شوق به بهشت(36)؛ 4ـ غلبه بر تمايلات شهوانى قبل از نيرومند شدن آنها(37)؛ 5ـ توجّه به كرامت نفس؛ 6ـ سعى در دستيابى به خواسته شهوانى از راه حلال.

تحليل فشار روانى به وسيله خود

براى تحليل فشار روانى به وسيله خود در قرآن كريم راهكارهايى مطرح گرديده است:
خداوند بر انسان ناظر است و رويدادها تصادفى نيستند(38).
در اسلام مبدأ حركت و انرژى از آنِ خداست(39).
مبدأ ربوبيت جهان و جهانيان اوست(40).
تفهيم اين نكته كه اموال و اولاد(41)، خير و شرّ(42)، و حيات و مرگ(43) همه ابزار آزمون الهى هستند.
با اين زمينه‏هاست كه مؤمن در برابر مصيبت اظهار مى‏دارد: «اِنَّا لِلَّهِ و اِنَّا اِلَيهِ رَاجِعُونَ»(44) و مى‏داند هر كجا كه باشد خداوند با اوست(45) و از رگ گردن آدمى به او نزديك‏تر است(46).
همچنين درست است كه آمى اختيار دارد، ولى مشيّت الهى بر جهان حاكم است(47). پس مؤمنان بايد به جاى اضطراب و فشار روانى، به خداوند توكّل كنند و بدانند تصميمهاى بشرى تا به تقدير الهى نرسد عملى نخواهد شد(48).
با توجّه به راهبردهاى مذكور، انسان درمى‏يابد كه:
1ـ گر چه زندگى نوعى ميدان مسابقه است، ولى بجز علل عادى، راههاى ديگرى نيز ممكن است براى انسان گشوده شود.
2ـ هر انسان خود را در محضر خدا مى‏بيند و مى‏داند كه «عالم محضر خداست و نبايد در محضر خدا معصيت نمايد»، پس خود را كنترل مى‏كند.
3ـ در مقابل بلاها صبور بوده، احساس شكست نخواهد كرد.
4ـ انسان مى‏فهمد كه نقشه‏هاى وى صددرصد پياده نخواهد شد و در موقع شكست احساس اضطراب و ناآرامى نمى‏كند، لذا خود را مكلّف به وظيفه مى‏بيند نه رسيدن به نتيجه(49).
5ـ از طريق ايجاد توكّل نوعى سرپرستى خداوند را در زندگى خويش حاكم نموده، شكست را احساس نخواهد نمود(50).

استراحت و خواب

يكى ديگر از راههاى مبارزه با فشار روانى از ديدگاه قرآن، استراحت و خواب مى‏باشد كه عامل مهمّى براى ايجاد آرامش روانى است. طبق يافته‏هاى دانش پزشكى خواب در شب اثربخش‏تر است، ولى براى رسيدن به خواب مؤثّر نبايد به خواب شب اكتفا كرد، چرا كه از آيات الهى خواب شب و روزتان است(51). همچنين قرآن كريم خواب را وسيله آسايش معرّفى نموده، آنجا كه مى‏فرمايد:
«هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فيهِ وَ النَّهَارَ مُبْصِرًا»(52).
او خداوندى است كه براى شما شب را قرار داد تا در آن بياراميد و روز را روشن [گردانيد].
در آيه ديگرى آمده است:
«وَ جَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا * وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِبَاسا»(53).
خواب را براى شما (مايه) قوام حيات و استراحت قرار داديم و پرده سياه شب را به مثابه لباس (مايه استراحت).
خواب عامل درمان اضطراب و ترس و رنج شديد مى‏باشد؛ زيرا سلّولهاى بدن، پس از خواب و استراحت، شادابى جديد خود را باز مى‏يابند و مشكلات را در شرايط نشاط حل مى‏كنند و از اضطراب و استرس درونى مى‏كاهند(54).

نظام حمايتى خانواده

يكى از راههاى مؤثّر و مورد نظر قرآن كريم در كاهش فشار روانى نظام خانواده است؛ زيرا خانواده يكى از اركان آرامش در جامعه و مهم‏ترين منبع حمايت عاطفى در لحظات و مواقع فشار روانى است. تعبير قرآن كريم در اين باب بسيار جالب توجه و آموزنده است:
«وَ مِنْ ايَاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ اَنفُسِكُمْ اَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوآ اِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً»(55)
اين آيه آشكارا مى‏رساند كانون خانواده براى سكونت و آرامش است، و مسلمانان به ويژه دو همسر بايد اين توصيه را از آفريدگار حكيم به جان بپذيرند و براى مسائل و اختلاف سليقه‏هاى جزئى «سكون» را به «تلاطم» و «تضاد» تبديل نكنند. مهم‏تر اينكه بدانند و باور كنند كه زوج مسلمان بايد مودّت و محبت بينشان حاكم باشد، تا نه تنها تحت تأثير فشارهاى روانى قرار نگيرند، بلكه چنان‏كه در آيه آمده، رحمت الهى شامل حال آنان و فرزندانشان شود. روان‏شناسان با استناد به آيات مُبين قرآنى معتقدند كه نظام حمايتى خانواده به شيوه‏هاى ذيل مى‏تواند در فشار و اضطراب روانى بسيار مؤثّر باشد:
1ـ شناخت و كنترل اعضاى خانواده: بهترين نمونه آن در قرآن شناخت حضرت يعقوب عليه‏السلام از حسد فرزندان خويش است، از اين رو به حضرت يوسف عليه‏السلام سفارش مى‏كند:
«لاَ تَقْصُصْ رُءْيَاكَ عَلىآ اِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْدًا»(56)
زنهار، خواب خود را بر برادرانت حكايت مكن كه براى تو نيرنگى مى‏انديشند.
2ـ حمايت از پدر و مادر و احترام به آنها: در چند آيه از قرآن كريم، پدر و مادر به عنوان استوانه‏هاى زندگى و خانواده معرّفى شده‏اند؛ از جمله:
«وَ قَضى رَبُّكَ اَلاَ تَعْبُدُوآ اِلاَّآ اِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ اِحْسَانًا»(57)
خداى تو حكم فرموده جز او هيچ كس را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد.
3ـ حمايت از اعضاى خانواده: نمونه آن در قرآن، عفو حضرت يوسف عليه‏السلام است كه پس از جفا و تهمت و ستم برادرانش گفت: «امروز خجل و متأثّر نباشيد كه من شما را عفو كردم»(58).

به وضع موجود نگريستن

يكى از زمينه‏ها و راههاى مهمّ كاهش فشار روانى و مبارزه جدّى با آن، به وضع موجود نگريستن است. قرآن كريم با آيات «وَ عَسى اَنْ تَكرَهُوا شَيئا وَ هُوَ خَيرٌ لَّكُمْ»(59) و «فَعَسى اَنْ تَكْرَهُوا شَيئا وَ يَجْعَلَ اللّه‏ُ فيهِ خَيْرا كَثيرا»(60) به وضوح نگاه محدود به وضع فعلى و اينكه انسان تمام خير و شرّ را در آن بداند، رد مى‏كند.
در فقه اسلامى هم قاعده‏اى هست معروف به قاعده ميسور كه همان نگريستن به وضع موجود است؛ بدين معنى كه انسان بايد به دنبال تكليف و وظيفه كنونى خود باشد؛ زيرا با ناآرامى چيزى حل نمى‏شود(61).
از حضرت على عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود: «الميسور لا يَسقُط بالمعسور»؛ مقدار ممكن تكليف به واسطه جنبه‏هاى مشكل آن ساقط نمى‏گردد(62).
اين اصل، نشانه آن است كه اگر براى انسان، در زندگى به هر دليلى مانع و مشكلى پيش آيد، براى رفع اضطراب و فشار روحى و رسيدن به آرامش روانى بايد دست به كار شده، با انطباق با وضع موجود و موقعيّت جديد، اضطراب را كاهش دهد. در حقيقت، پيام مهم اين اصل عبارت از انعطاف‏پذيرى انسان در برنامه‏ريزى زندگى، جهت كاستن از فشار روانى و حركت در مسير زندگى طبيعى و بازگشت به حالت طبيعى است(63).

بيان هيجانها و توسل به نيايش و دعا

نيايش در تسكين و آرام‏بخشى انسان اثرى اعجاب‏انگيز دارد و بيان هيجانها، اعتراف و دعا به مثابه شيوه‏هاى برون‏ريزى مطرح هستند؛ علاوه بر اينكه از روح حق‏شناسى نيز حكايت دارند و مسيرى صحيح و مطلوب براى صيقل دادن دل با ذكر خدا به شمار مى‏آيند؛ چنان كه فرمود:
«... اَلاَ بِذِكْرِ اللّه‏ِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»
آگاه باشيد كه با ياد خدا فقط دلها آرام مى‏گيرد (تنها ياد خدا آرامبخش دلهاست)(64).
انسان علاوه بر ذكر زبانى، با ذكر قلبى و با تمام وجود نيز بايد متوجّه عظمت خداى متعال باشد و احساس نمايد كه هر لحظه در محضر خداست.
يكى از راههاى تداوم ذكر خدا در نهاد انسان، تلاوت دائمى قرآن و گوش فرادادن به آواى دلنشين آن است؛ زيرا انسان را از خاك و جهان مادى به مبدأ بى‏چون متّصل مى‏سازد و هنگامى كه دريچه دل با ياد خدا و قرائت آيات الهى و استماع به آنها باز شد، شيرينى صبر را مى‏چشد، احساس فرومايگى از پناه بردن به غير خدا مى‏كند و نفس او نه تنها حالت رضا مى‏يابد، بلكه جمال و زيبايى خدا را در توكّل به ساحت مقدّس او مى‏بيند. از لحاظ جسمانى نيز علائم فيزيولوژيكى ناشى از اضطراب و فشارهاى روانى در درون كاهش مى‏يابد(65).
انسان وقتى در حالت دعا به ياد خدا باشد، احساس مى‏كند كه خداوند هم به ياد اوست(66). و اگر از ياد خدا اعراض كند، زندگى را سخت مى‏بيند و خود را در تنگاتنگ حوادث و مصيبتهاى نابهنجار مشاهده مى‏نمايد، چنان‏كه فرمود:
«وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكرِى فَاِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكًا»(67).
انسان با ذكر و ياد خدا، به جاى سرگرم شدن به هوسها، به حالت رضايت درون مى‏رسد، وقتى دچار معصيت شد، احساس گناه مى‏كند، با ياد خدا اين احساس به او دست مى‏دهد كه خدا او را مى‏بخشايد و پناهگاهى در اختيار دارد(68). بر همين اساس مى‏توان گفت: نماز انسان را از نادرستيها و زشتيها نهى مى‏كند و ياد خدا از هر ذكرى بالاتر است(69).
ذكر دسته جمعى نيز تصميم و اراده انسانى را تقويت نموده، موجب مى‏شود كه آدمى در كنار همنوعان مؤمن خود، احساس تنهايى ننمايد. تسبيح و ذكر خدا پس از نماز و دعاى دسته جمعى هم نوعى آرامش‏بخشى به مؤمنان است(70).
بر اساس بينش قرآن، عامل افزايش اضطرابهاى روانى و فشارهاى سرسام‏آور روحى، اعراض از ذكر خداست؛ زيرا موجب هم‏نشين شدن با شيطان و ابتلا به وسوسه‏هاى بى‏حد و حصر او مى‏گردد(71). آدمى نيز با اين حال، در همين حيات دنيوى خود را محدود نموده و هدف ديگرى جز آن نخواهد داشت(72)

فراتر از زنده ماندن(انسان در جست و جوى معنى)

ويكتور فرانكل روان شناس اروپايى مى‏گويد: انسانى كه چرايى دارد، مى‏تواند هر چگونه‏اى را تحمّل كند، وى سپس گامهاى نُه‏گانه‏اى را براى تحمّل فشار روانى مطرح مى‏كند(73).
قرآن كريم نيز در اين مسير چهره‏هايى مصمّم و شكست‏ناپذير از پيامبران و اولياى الهى ترسيم مى‏كند كه تندباد حوادث نه تنها آنها را از پاى درنمى‏آورد، بلكه ايشان را مصمّم‏تر مى‏سازد(74).
به عنوان نمونه به پيامبرش مى‏فرمايد:
«فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ اُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ»(75).
اى رسول ما! تو هم مانند پيامبران اولوالعزم صبور باش و بر امّت بر عذاب تعجيل مكن.
سپس سفارش مى‏كند: در مقابل سخنان تهمت‏انگيزشان مقاومت داشته باش(76).
انسان مؤمن از نقصان خير و ثواب و از احاطه رنج و خوف بر خود بيمناك نيست(77). اصولاً اولياى خداوند هيچ ترس و اندوهى به دل خود راه نمى‏دهند(78). ايشان در حالت ايستاده، نشسته و خفته متفكّرانه و در حال خضوع مى‏گويند: ما از خداييم و به سوى خدا باز مى‏گرديم(79).
تفاوت اساسى ديدگاه مادى و الهى نيز بر همين مبناست كه در ديدگاه الهى اگر انسان در اين جهان مادى به خواسته‏هاى خود نرسيد و دست نيافت، در عالم معنى و در سراى آخرت جبران خواهد شد، ولى بر اساس بينش مادى كه به خدا و عالم معنى و آخرت ايمان ندارند، از عنصر جبران خبرى نيست، لذا در هنگام مواجه شدن با مشكلات، بيشتر دچار فشار روانى و يأس از زندگى شده، چه بسا تن به خودكشى مى‏دهند. پس در مسئله هدفدارى و جست و جوى معنى، مى‏توان گفت كه مؤمن در زندگى خود متوقّف نمى‏شود و در هر شرايطى انعطاف‏پذير بوده روحيّه خود را بر محيط منطبق مى‏سازد؛ زيرا زندگى كنونى خود را مقدّمه زندگى جاودانه بهشت و رسيدن به رضوان الهى مى‏داند(80).

اعتقاد راسخ به قضا و قدر و تصادقى نبودن رويدادها

يكى از راهكارهاى مهمّ مبارزه با فشار روانى از ديدگاه قرآن كريم، اعتقاد به اصل قضا و قدر است؛ يعنى امور جهان تصادفى نيست و تحت نظارت و تدبير خداوند انجام مى‏پذيرد. بر اين اساس، يك مسلمان، در حالى كه معتقد به جبر نيست و از زير بار مسئوليت شانه خالى نمى‏كند، به عنوان توحيد افعالى، مبدأ هر حركت و انرژى را از خداوند مى‏داند(81) و خداوند را مربّى جهان و جهانيان مى‏شناسد.
به هر حال فوايد مهمّ اعتقاد به اين اصل والا و عظيم در كاهش و يا زدودن فشار روانى و اضطرابهاى ناشى از آن را مى‏توان چنين برشمرد:
1ـ حكيمانه ديدن نظام جهان: كسى كه به حاكميت تقدير خداوند حكيم بر كلّ جهان معتقد است، نظام جهان را نظامى حكيمانه مى‏يابد؛ نظامى كه مبتنى بر حساب دقيق بوده، در مجموع، متوجّه مصالح عالى است. چنين بينش و اعتقادى موجب مى‏شود كه انسان تنها به انديشه و تدبير خويش متّكى نبوده، هر كارى را كه مى‏كند به مشيّت الهى ارجاع دهد(82).
2ـ اعتقاد به علل معنوى و مأيوس نشدن از نارسايى علل مادى: از نتايج مهمّ چنين باورى در سايه عقيده به قضا و قدر الهى آن است كه انسان با مشاهده نارسايى عوامل ظاهرى، دچار يأس و نوميدى نمى‏شود، بلكه روح اميد همواره در او زنده مى‏ماند. چنين شخصى هيچ وقت احساس شكست نمى‏كند، چرا كه هميشه در انتظار يكى از دو نيكى است؛ پيروزى يا شهادت(83).
3ـ جلوگيرى از حزن و سرخوردگى: با اعتقاد به قضا و قدر الهى، انسان در لابلاى همه امور دست خدا را مى‏بيند؛ لذا تحمّل سختيهاى زندگى بر او آسان شده، در برابر حوادث ناگوار خود را نمى‏بازد و هر مصيبتى را به اذن پروردگار مى‏داند. هميشه شعار وى نيز اين است:
«اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَيهِ رَاجِعُونَ»(84).
چنين فردى احساس مى‏كند كه هيچ گاه راه به رويش بسته نيست، حتّى اگر در اين جهان از رنج و فشار نجات نيافت، مى‏داند كه قيامت خانه ثواب است(85). او هرگز اجازه نمى‏دهد كه بى‏تابى و بى‏قرارى ـ كه از آثار ضعف روحى و فشارهاى روانى ناگوار است ـ بر او چيره شود. به تعبير زيباى مولا على عليه‏السلام :
«تذلّ الامور للمقادير، حتّى يكون الحتف فى التّدبير»(86).
كارها پيرو قضا و قدر و تدبير الهى است، به طورى كه گاهى تباهى و مرگ انسان در تدبير و هوشيارى اوست.
4ـ جلوگيرى از غرور و سرمستى: اعتقاد به قضا و قدر الهى و تصادفى نبودن امور سبب مى‏شود كه انسان از خوشيها و شاديهاى زندگى سرمست نشده، به موفّقيّت و كاميابيها مغرور نگردد. كسى كه در برابر سختيها خود را مى‏بازد، غالبا در برابر پيروزيها نيز سرمست و مغرور مى‏شود؛ زيرا توفيقات را به خود نسبت داده، بر خويشتن مى‏بالد، امّا كسى كه موفّقيّتها را نعمت خدا مى‏داند و فضل و احسان او در حقّ خود مى‏شمرد، دستخوش غرور نمى‏شود، بلكه از راه حق‏شناسى و شكرگزارى بر خضوع او افزوده مى‏شود تا آنجا كه حتّى ناكاميهاى ظاهرى را هم وسيله‏اى براى خير و پيشرفتهاى ديگر مى‏داند(87).

اصل توكّل و اعتقاد به آن

يكى ديگر از راههاى سودمند و نتيجه‏بخش غلبه بر فشارهاى روانى باور به «توكّل» است كه بر اساس اعتقاد راسخ به قضا و قدر الهى و توحيد افعالى در آدمى شكل مى‏گيرد. توكّل اعتماد به خداست و بدين معنى است كه انسان در پيمودن راه حق تزلزل به خود راه ندهد، تنها به تدبير خود متّكى و مغرور نباشد و بداند كه اگر در زندگى هدفى صحيح و خداپسندانه برگزيند و فعّاليّت خود را متوجّه آن كند و نتيجه كار خود را به خدا وا گذارد، خداوند او را تحت حمايت خود قرار مى‏دهد؛ لذا در اين صورت نه تنها احساس فشار روحى و استرسهاى روانى نمى‏كند، بلكه تقدير الهى را در امور خود در نظر گرفته، آن را نوعى مصلحت‏انديشى و خيرخواهى خداوند براى خويشتن مى‏داند و هميشه ندا مى‏دهد:
«اُفَوِّضُ اَمْرىآ اِلَى اللّهِ اِنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالْعِبَادِ»(88).
با اين وصف، دانستن اين نكته هم ضرورى است كه توكّل به معناى اين نيست كه بشر تماشاگر باشد و تمام امور را به اين اصل ارجاع دهد؛ زيرا هر كسى به ميزان سعى خود بهره مى‏برد(89) و درست است كه انسان موجودى مختار است، ولى اختيار او در طبيعت و تاريخ در مسير سنّت الهى است و سنّت خداوندى تبديل و تغييرناپذير است(90).

ايجاد تحوّل روحى و تكيه‏گاه معنوى ايمان

از جمله روشها و راههاى مقابله با فشار روانى ايجاد تحوّل روحى و تكيه‏گاه معنوىِ ايمان يا اخلاق مذهبى است؛ زيرا انسان به واسطه احساس ايمان به خدا و بازگشت به خويش، قدرتى فوق تصوّر مى‏يابد. تحليل روانى ايمان چنين است: كسى كه به خداوند ايمان دارد احساس مى‏كند تكيه‏گاهى محكم دارد و همه امورش تحت نظارت خداوند است و تمام عوامل سلب آرامش را پشت سر مى‏گذارد؛ زيرا روزى‏دهنده و صاحب قوّت را خداوند مى‏داند(91). همچنين احساس مى‏كند كه مرگ حتمى براى همه است(92) و نمى‏توان گريزى از آن داشت(93). انسان مؤمن بر اين باور است كه طول عمر هر كسى در علم محفوظ الهى ثبت است(94). و در هر حال از رحمت خداوند مأيوس نمى‏گردد(95). اين است كه مى‏داند اگر از خداوند چيزى بخواهد اجابت مى‏گردد(96) و غم و شادى نيز از اوست(97). در باور انسان مؤمن، خداوند هم هدايت‏كننده است و هم سيراب‏گرداننده و هم در موقع مرض شفادهنده(98). از همه مهم‏تر اينكه هميشه احساس مى‏كند بزرگ‏ترين مدافع انسان خود خداست(99) و اين تفكّر صحيح است كه در مشكلات انسان را يارى نموده، او را ثابت قدم مى‏سازد(100).
بنابراين به هر اندازه كه آرامش انسان كمتر باشد، به همان اندازه ايمانش ضعيف شده است.
از نمونه‏هاى تحوّل روحى در قرآن كريم مى‏توان به داستان ساحران فرعون اشاره كرد(101) و همچنين ماجراى آسيه همسر فرعون را نام برد كه از كاخ فرعونى و عزّت دنيوى براى حركت در مسير رضاى حق گذشت و گفت:
«رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيْتًا فِى الْجَنَّةِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ»(102).
پروردگارا، خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و كار او نجات ده.

تلقّى مرگ به عنوان ادامه مسير تكامل

تلقّى انسان از مرگ، يكى از محورى‏ترين راهكارها و روشهاى غلبه بر فشار روانى از منظر قرآن كريم است. مسلمانى كه مى‏داند مرگ به مفهوم فنا و نابودى نيست، بلكه خروج از نشئه‏اى و دخول در نشئه‏اى ديگر است(103)، هيچ گاه احساس نااميدى نمى‏كند و اين جهان را منزلگه اصلى خود نمى‏داند. مرگ به جاى اينكه در مؤمن ايجاد فشار كند، اطمينان قلبى مى‏آفريند؛ زيرا انسان با مرگ به لقاءاللّه‏ و اعتماد درونى مى‏رسد، در اين حال هم خودش راضى است و هم خداوند از او خشنود است و هم به ملاقات بندگان مخلص خدا دست مى‏يابد(104).
توجّه به اين مقوله انسان را هر چه بهتر و بيشتر به لازمه جهان‏بينى الهى آگاه و آشنا مى‏نمايد و آن عبارت از هدفدار بودن جهان آفرينش است كه با حكمت الهى نيز سازگارى اصيل دارد؛ يعنى «ما آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آنهاست به بازيچه نيافريديم»(105). پس هر موجودى بر اساس برنامه‏اى سنجيده و حسابشده به اين جهان گام مى‏نهد و خود را به سوى هدف حكيمانه‏اى كه رسيدن به لقاءاللّه‏ و سفر به سراى ابدى يا جنّت رضوان الهى است، رهنمون مى‏شود. اين است كه با اعتماد قلبى و اطمينان درونى كامل، آرامش روانى را براى خويش در وجود و نهاد خود تثبيت مى‏گرداند و گرفتار فشارهاى روانىِ ناشى از پوچ‏گرايى، يأس و نااميدى از زندگى در اين جهان و ترس از مرگ نمى‏گردد.

انسان مأمور به وظيفه است نه نتيجه

بر اساس اين بينش و طبق معارف اسلامى، در صورتى كه انسان به واسطه قدرت نداشتن يا تقدير الهى در كارى موفق نشد، مى‏گويد من به وظيفه خود عمل نمودم، پيروزى و شكست و عزّت و ذلّت، همه دست خداست. درست است كه انسان در مقابل اعمالش مسئول است(106) و بر اساس عملكردش مجازات مى‏شود(107) و به اندازه سعى و كوشش خود بهره مى‏گيرد(108) و آنچه بكارد مى‏درود(109)، ولى مسئوليّت او به اندازه توان عملى و قدرت اوست(110)، پس انسان مأمور به وظيفه است، نه نتيجه. مطابق اين ديدگاه و با تقويت آن در درون، اكثر فشارهاى روانى و اضطرابها كاهش مى‏يابد. بنابراين بهترين راه براى آرامش داشتن همان ايمان به خدا و ذكر اوست كه بحث آن گذشت.

نتيجه‏گيرى

با توجّه به مباحث مربوط به اين موضوع بايد يادآور شد كه تمام شيوه‏ها و راهكارهاى مهمّ مبارزه با فشار روانى را «ايمان به خدا و ذكر دائم او» تأمين مى‏كند. با ايمان يك تكيه‏گاه روحى مطمئن در نهاد آدمى ايجاد مى‏شود و باعث ايمنى و نجات او در جنگ با سختيها، مشكلات و نارساييهاى زندگى مى‏گردد:
«الَّذينَ امَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوآ ايمَانَهُمْ بِظُـلْمٍ اُولـئِكَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَهُمْ مُهْتَدُونَ»(111)
آنان كه ايمان به خدا آوردند و ايمانشان را به ظلم و ستم نيالودند در دو عالم ايمنى براى آنهاست و هم ايشان به حقيقت هدايت يافته‏اند.
اين آيه به وضوح مى‏رساند كه امنيّت و هدايت در سايه ايمان عملى مى‏شود و آرامش حقيقى از ايمانِ بدون ظلم به دست مى‏آيد.
به هر حال، توجّه به قرآن كريم و راهكارهاى مطرح شده آن در سايه‏سار ايمان به خدا بهترين تدبير و والاترين و مطلوب‏ترين شيوه مبارزه و غلبه بر فشار روانى، استرسهاى درونى و اضطرابهاى ناشى از آنهاست. اميد آنكه با اُنس هر چه بيشتر و التفات روزافزون همه قشرهاى جامعه اسلامى به قرآن كريم، نااميدى، فشار روانى و اضطرابهاى درونى ناشى از مشكلات، شكستها و سختيهاى طاقت‏فرسا از زندگى آنها رخت بر بندد؛ ان شاءاللّه‏.

منابع و مآخذ

1 ـ استورا، تنيدگى يا استرس، ترجمه پريرخ دادستان، چاپ دوم: تهران، انشارات رشد، 1377ش.
2 ـ بستانى، محمود، اسلام و روان‏شناسى، ترجمه محمود هويشم، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1373ش.
3 ـ پاول، فشار روانى، اضطراب و راههاى مقابله با آن، ترجمه عباس بخشى‏پور و حسن صبورى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1377ش.
4 ـ حسينى، سيد ابوالقاسم، اصول بهداشت روانى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1374ش.
5 ـ حسينى، سيد ابوالقاسم، بررسى مقدماتى اصول روان‏شناسى اسلامى، انتشارات آستان قدس رضوى، 1364ش.
6 ـ حسينى كوهسارى، سيد اسحاق، «راهكارهاى مقابله با فشار روانى در قرآن»، قم، مجلّه مجتمع آموزش عالى قم (فصلنامه تخصّصى علوم انسانى)، سال سوم، شماره نهم، بهار و تابستان 1380ش.
7 ـ شرقاوى، حسن محمّد، گامى فراسوى روان‏شناسى، ترجمه دكتر سيد محمّد باقر حجّتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365ش.
8 ـ شفر، مارتين، فشار روانى، ترجمه پروين بلورچى، تهران، انتشارات پاژنگ، 1367ش.
9 ـ طباطبايى، سيد محمّد حسين، الميزان، بيروت، مؤسّسه اعلمى، 1393ق.
10 ـ مجلسى، محمّد باقر، بحارالأنوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403ق.
11 ـ فولادوند، محمّد مهدى، ترجمه قرآن كريم، قم، انتشارات دفتر مطالعات تاريخ و معارف اسلامى، 1377ش.
12 ـ كلينى، محمّد بن يعقوب، اصول كافى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1388ق.
13 ـ لو، پى ير ـ لو، هنرى، استرس دائمى، ترجمه عباس قريب، مشهد، انتشارات درخشش، 1371ش.
14 ـ محمدى رى‏شهرى، محمّد، ميزان الحكمه، قم، انتشارات دارالحديث، 1416ق.
15 ـ مجيدى، سيد على، «نقش آواى قرآن در كاهش اضطراب بيماران»، اصفهان، فصلنامه قرآنى كوثر، سال سوم، شماره هفتم و هشتم، زمستان 1381 و بهار 1382ش.
16 ـ مطهرى، مرتضى، فطرت، چاپ دهم: تهران، انتشارات صدرا، 1377ش.
17 ـ مكارم شيرازى، ناصر، القواعد الفقهيه، قم، انتشارات هدف، 1363ش.
18 ـ مولا على عليه‏السلام ، نهج البلاغه، گردآورى سيد رضى، ترجمه مرحوم محمّد دشتى، قم، انتشارات مشرقين، 1379ش.
19 ـ نجاتى، محمّد عثمان، قرآن و روان‏شناسى، ترجمه عباس عرب، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1376ش.
20 ـ نيكبخت، عليرضا، استعانت از قرآن كريم در شفاى جسمانى، تهران، انتشارات قبله، 1378ش.

پی نوشت ها:

1 ـ عليرضا نيكبخت، استعانت از قرآن كريم در شفاى جسمانى، ص 57-50؛ همچنين بنگريد به: محمّد عثمان نجاتى، قرآن و روان‏شناسى، ترجمه عباس عرب، ص 58-10.
2 ـ علامه مجلسى، بحارالأنوار، ج 18، ص 424.
3 ـ نهج البلاغه، خطبه 16.
4 ـ مرتضى مطهّرى، فطرت، ص 29.
5 ـ طه / 50.
6 ـ اعلى / 3.
7 ـ علق / 5.
8 ـ اسراء / 40-8 و عبس / 20.
9 ـ اسراء / 20.
10 ـ روم / 30 و 31.
11 ـ محمّد حسين طباطبايى، الميزان، ج 16، ص 178.
12 ـ انعام / 161.
13 ـ بقره / 130.
14 ـ علاّمه طباطبايى، الميزان، ج 1، ص 300.
15 ـ بقره / 85.
16 ـ زخرف / 43.
17 ـ محمّد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 43.
18 ـ نهج البلاغه، خطبه 16.
19 ـ سيد ابوالقاسم حسينى، اصول بهداشت روانى، ص 56-55.
20 ـ انعام / 126-125.
21 ـ عصر / 3-1.
22 ـ بقره / 138. بنگريد به: سيد ابوالقاسم حسينى، بررسى مقدماتى روان‏شناسى اسلامى، ص 286-282؛ همو، اصول بهداشت روانى، ص 52-50.
23 ـ عنكبوت / 41.
24 ـ دعاى صباح مولا على عليه‏السلام : «الهى قلبى محجوب و نفسى معيوب...».
25 ـ بنگريد به: تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 103-101 و ج 6، ص 153.
26 ـ اسراء / 46-45 و كهف / 57.
27 ـ حج / 46، طه / 126-124.
28 ـ بقره / 18.
29 ـ بقره / 19.
30 ـ انعام / 71.
31 ـ حشر / 2، 13، 14.
32 ـ «كاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَة»، منافقون / 4.
33 ـ شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ماده جهاد.
34 ـ غرر الحكم، ج 2، ص 72.
35 ـ همان، ج 5، ص 255.
36 ـ همان، ص 328.
37 ـ بنگريد به: سيد اسحاق حسينى كوهسارى، «راهكارهاى مقابله با فشار روانى در قرآن»، ص 206-205.
38 ـ تغابن / 11.
39 ـ كهف / 39.
40 ـ حمد / 1.
41 ـ تغابن / 15.
42 ـ انبياء / 35.
43 ـ ملك / 2-1.
44 ـ بقره / 157-156.
45 ـ حديد / 4.
46 ـ قآ / 16.
47 ـ «قُلْ لَنْ يُصيبَنَآ اِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلينَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» توبه / 51.
48 ـ «وَ لاَ تَقُولَنَّ لِشَاىْ‏ءٍ اِنّى فَاعِلٌ ذلِكَ غَدًا * اِلاَّآ اَنْ يَشَآءَ اللّهُ...» كهف / 22 و 23.
49 ـ بنگريد به: سيد اسحاق حسينى كوهسارى، «راهكارهاى مقابله با فشار روانى در قرآن»، ص 208-207.
50 ـ «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَآ اِلآَّ اِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ» توبه / 52.
51 ـ «وَ مِنْ آيَاتِهِ مَنَامُكُمْ بِاللَّيلِ وَ النَّهارِ» روم / 23. بنگريد به: سيد ابوالقاسم حسينى، اصول بهداشت روانى، ص 91-86؛ مارتين شفر، فشار روانى، ترجمه پروين بلورچى، ص 107-106؛ پاول، فشار روانى و اضطراب، ترجمه عبّاس بخشى‏پور و حسن صبورى، ص 200-197.
52 ـ يونس / 67، غافر 61 و نمل / 86.
53 ـ نبأ / 9-8 و فرقان 47.
54 ـ بنگريد به: محمود بستانى، اسلام و روان‏شناسى، ترجمه محمود هويشم، ص 320-307.
55 ـ روم / 21.
56 ـ يوسف / 5.
57 ـ اسراء / 23.
58 ـ يوسف / 92.
59 ـ بقره / 216.
60 ـ نساء / 19.
61 ـ بنگريد به: مكارم شيرازى، القواعد الفقهيه، ج 3، ص 170-169.
62 ـ همان، ج 3، 184-169، قاعده ميسور.
63 ـ بنگريد به: سيد ابوالقاسم حسينى، اصول بهداشت روانى، ص 197-195 و همچنين سيد اسحاق حسينى كوهسارى، «راهكارهاى مقابله با فشار روانى در قرآن»، ص 213-212.
64 ـ رعد / 28. بنگريد به: استورا، تنيدگى يا استرس، ترجمه پريرخ دادستان، ص 96-95؛ پى‏ير لو ـ هنرى لو، استرس دائمى، ترجمه عباس قريب، ص 223-222؛ محمّد عثمان نجاتى، قرآن و روان‏شناسى، ترجمه عباس عرب، ص 47-40.
65 ـ بنگريد به: عليرضا نيكبخت، استعانت از قرآن كريم در شفاى جسمانى، ص 59-55؛ همچنين بنگريد به: «تأثير شگرف آواى وحى بر اضطراب بيماران»، سيد على مجيدى، ص 22-21.
66 ـ «فَاذْكُرُونى اَذْكُرْكُمْ» بقره / 152.
67 ـ طه / 124.
68 ـ كهف / 28 و آل عمران / 135؛ حسن محمّد شرقاوى، گامى فراسوى روان‏شناسى، ترجمه دكتر سيد محمّد باقر حجّتى، ص 376-374.
69 ـ «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشَاء وَ الْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللّه‏ِ اَكْبَر» عنكبوت / 45.
70 ـ بنگريد به: حسن محمّد شرقاوى، گامى فراسوى روان‏شناسى، ترجمه دكتر سيد محمّد باقر حجّتى، ص 356-355.
71 ـ «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرينٌ» زخرف / 36.
72 ـ نجم / 30-29.
73 ـ بنگريد به: ويكتور فرانكل، انسان در جست و جوى معنى، ص 42-38.
74 ـ آل عمران / 146.
75 ـ احقاف / 35.
76 ـ قآ / 39 و مزّمل / 17.
77 ـ جن / 13.
78 ـ يونس / 63.
79 ـ بقره / 156.
80 ـ بنگريد به: محمود بُستانى، اسلام و روان‏شناسى، ترجمه محمود هويشم، ص 193-192؛ همچنين بنگريد به: مارتين شفر، فشار روانى، ترجمه پروين بلورچى، ص 253-227؛ همچنين ويكتور فرانكل، انسان در جست و جوى معنى، ص 46-45.
81 ـ كهف / 39.
82 ـ كهف / 23.
83 ـ توبه / 52.
84 ـ بقره / 156-155 و توبه / 51.
85 ـ تغابن / 11.
86 ـ نهج البلاغه، حكمت 16.
87 ـ «لِكَيْلاَ تَاْسَوْا عَلى مَا فَاتَكُمْ وَلاَ تَفْرَحُوا بِمَآ ءاتيكُمْ» حديد / 23.
88 ـ مؤمن (غافر) / 44.
89 ـ نجم / 39.
90 ـ فاطر / 43 و فتح / 23.
91 ـ ذاريات / 58.
92 ـ آل عمران / 158.
93 ـ احزاب / 16.
94 ـ فاطر / 11.
95 ـ زمر / 53.
96 ـ انبياء / 89-87.
97 ـ نجم / 43.
98 ـ شعراء / 81-78.
99 ـ حج / 38.
100 ـ ابراهيم / 27.
101 ـ طه / 76-63.
102 ـ تحريم / 11.
103 ـ آل عمران / 185.
104 ـ «يَا اَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * اِرْجِعى اِلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيّة» فجر 28-27. براى اطلاعات بيشتر بنگريد به: ابوالقاسم حسينى، اصول بهداشت روانى، ص 76-74.
105 ـ انعام / 73؛ آل عمران / 191؛ انبياء / 16 و 17.
106 ـ «كلّكم راع و كلّكم مسؤول عن رعيّته». محمّد محمّدى رى‏شهرى، ميزان الحكمة، ج 4، ص 327.
107 ـ مدّثّر / 38.
108 ـ نجم / 39.
109 ـ زلزله / 9-7.
110 ـ بقره / 286.
111 ـ انعام / 82.
دوشنبه 3 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

روان شناسی رنگ ها در قرآن و حدیث

دریافت فایل pdf

 

شگفتي هاي رواني در آيات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روانشناسي رنگ در قرآن

روانشناسي رنگ در قرآن

بهاءالدين خرمشاهي

خوانندگان جوان كه با قرآن كريم مأنوس هستند، اطلاع دارند سوره بقره (گاو ماده) در بردارنده داستاني است كه يكي از اركان آن پيدا كردن گاوي با ويژگيهاي خاص و رنگ مخصوص است. سپس كشتن آن گاو و زدن بخشي از آن را به بدن كسي كه به ناحق كشته شده بود تا زنده شود و قاتل را معرفي كند.
همچنين مي‌دانند كه اصطلاحي به نام بهانه هاي بني‌اسراييلي داريم. اين اصطلاح به همين داستان ربط دارد كه علاوه بر قرآن كريم در كتاب مقدس هم در دو سه جا آمده است. نگارنده اين سطور در يكي از «نكات قرآني» كه در نشريه «بينات» نوشته است، اشارات مفصل‌تري به آن دارد. داستان گاو در ميان قوم بني اسراييل يعني يهوديان قديم در حدود عصر حضرت موسي (ع) رخ داده است. خداوند به پيامبر بني اسراييل كه وحي صريح و قاطع مي فرستد كه بايد گاوي ذبح كنند. بني اسراييل، شايد تحت تأثير فشارهاي پنهاني قاتل و همدستانش زير بار ذبح گاو، كه مي‌توانست هر گاوي باشد، نمي‌رفتند و مي‌پرسيدند: اين گاو بايد پير باشد يا جوان؟ كاري باشد يا از كار افتاده؟ چه رنگي باشد؟ و غيره.
پيامبر هم از طريق دريافت وحي به آنان جواب مي داد تا اينكه سرانجام وصف كاملي از آن به دست داد و به اين بهانه‌هاي بني‌اسراييلي خاتمه داد.
آنچه به بحث حاضر ارتباط دارد آيه 69 سوره‌بقره است كه در ميانه‌گيرو دار پاسخ دهي به بهانه‌هاي بني‌اسراييلي است:‌« قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يبَينْ لَنا ما لَوْنُها قالَ اِنَّهُ يقُولُ اِنَّها بَقَرَة صَفْراءُ فاقِع لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِينَ؛ گفتند از پروردگارت بخواه براي ما روشن كند كه رنگ آن چيست؛ گفت: او مي‌فرمايد آن گاوي زرد است كه رنگش زرد روشن است [و] بينندگان را شاد مي‌كند.»
بحث ما در عبارت «صَفْراءُ فاقِع لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِينَ؛ گاوي است زرد، كه رنگش زرد روشن است[و] بينندگان را شاد مي‌كند.» است.
همه ما به حس و عيان، بعضي گاوها يا آهوها يا اشياء زرد خوشرنگ را ديده‌ايم كه ديدن آنها حال و حالت خوشي در انسان ايجاد مي كند. اينكه رنگها هر كدام معناي خاص و اثر خاص دارند از مسلّمات فرهنگي و يافته‌هاي علمي است. در قديم و از قديم في المثل رنگ سفيد را نشانه‌صلح و صفا و تسليم مي‌شمردند و سياه را نشانه عزا يا وقار چنانكه رنگ سياه شعار عباسيان بود. يا سبز را نشانه‌معصوميت مي‌انگاشتند (چنانكه شعار بني هاشم يا سادات بود)، يا سرخ كه نشانه انقلابي‌گري و خونخواهي بود.
اين مسأله در ذيل دو مقوله بررسي مي‌شود يكي سمبوليسم رنگها (نماد پردازي و معناي كنايي رنگها) و ديگري روانشناسي رنگ. بحث ما مربوط به روانشناسي رنگ است. از زماني كه قرآن مجيد رنگ زرد روشن را شاد كننده بينندگان شمرد تا زماني كه روانشناسي رنگها در روانشناسي (و حتي نقاشي) مورد بحث و فحص علمي قرار گرفت، بيش از 12 ـ 13 قرن گذشته است.
امروزه روانشناسان به ارزش رواني گوناگون رنگها توجه و در آنها تحقيق دارند. مثلاً رنگ اتاق و اثاثيه آسايشگاههاي رواني را زرد روشن مي‌گيرند؛ زيرا اين رنگ را شاد و شادكننده يافته‌اند كه اثر آرامش دهنده و تسكين دهنده بر اعصاب و روان بيماران حسّاس و نازك طبع و زود رنج دارد. البته تأثير اين رنگ فقط بر بيماران رواني نيست، بلكه بر همه انسانهاست.
چيزي كه مسلّم است اين بينش و برداشت راجع به رنگها و اين رنگ خاص در فرهنگ زمانه‌وحي و نزول قرآن نمي گنجد و فقط وحي الهي مي‌توانسته است بيش از يك هزار سال بر پژوهش علمي رنگها سبقت بگيرد.

دوشنبه 3 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي پايه‌هاي روان‌شناختي و نشانگان صبر در قرآن

بررسي پايه‌هاي روان‌شناختي و نشانگان صبر در قرآن

نجيب الله نوري*
چكيده

اين مقال به بررسي پايه‌هاي روان‌شناختي و نشانگان صبر از منظر قرآن مي‌پردازد. هدف از اين پژوهش بيان اين مسئله است که در افراد خويشتن‌دار چه سازه‌هاي روان‌شناختي وجود دارد که آنان را قادر مي‌سازد تا در موقعيت‌هاي دشوار خودمهارگري مهارگيري نشان دهند. با عنايت به آيات قرآن کريم بايد به اين سوال پاسخ داد که، چه نشانه‌هايي را مي‌توان براي افراد صبور ارائه داد. همچنين در اين پژوهش به اهميت روان‌شناختي صبر، تعريف صبر، مفاهيم مشابه آن در روان‌شناسي اشاره و هفت مبناي روان‌شناختي براي صبر مطرح شده است.

كليد واژه‌ها:

خويشتن‌داري، خود مهارگري، خودگرداني، كنترل تكانه، سرسختي، تحمل.

مقدّمه

بشر امروز در دنيايي به سر مي‌برد كه از رويدادهاي تنيدگي‌هاي گوناگون اجتماعي، محيطي، شغلي، خانوادگي، ناكامي‌ها و... رنج مي‌برد. اين در حالي است كه رفاه حاصل از پيشرفت فناوري، افزايش روحيه راحت‌طلبي و كاهش ظرفيت تحمل را در او موجب شده است. در چنين شرايطي، برخورداري از ويژگي صبر توان دروني انسان را ارتقا مي‌بخشد؛ زيرا خويشتن‌داري مستلزم مديريت و مهار احساسات است و افراد خويشتن‌دار از ثبات هيجاني بيشتري برخوردار خواهند بود. اين امر كارايي آنان را در حيطه‌هاي گوناگون زندگي افزايش مي‌دهد. با توجه به كارايي‌هاي گوناگون صبر در زندگي معنوي و مادي انسان، پژوهش در مورد آن ضروري مي‌نمايد. به رغم اينكه در منابع ديني، صبر جايگاه بزرگي دارد، اما چون با رويكرد روان‌شناختي بدان پرداخته نشده، كاركردها و پايه‌هاي روان‌شناختي آن مورد پژوهش قرار نگرفته است. از اين‌رو، نقش صبر در سلامت روان، رهايي از تنيدگي، موفقيت در عرصه‌هاي مختلف، و... بحث نشده است. اين مقاله بدين هدف نگارش يافته است تا نقطه آغازي باشد در مطرح كردن بحث گسترده صبر با رويكرد روان‌شناسي. اين نوشتار به دنبال پاسخ به اين سؤال است كه چه سازه‌هاي شناختي و عاطفي در برخي افراد وجود دارد كه آنان را در موقعيت‌هاي گوناگون صبور مي‌سازد و افراد ديگر به خاطر فقدان يا كمبود اين سازه‌ها نمي‌توانند خويشتن‌داري نشان دهند؟ پاسخ به سؤال مزبور را با تجزيه و تحليل آيات قرآن مورد بررسي قرار داده‌ايم.

مفهوم شناسي صبر

مفهوم «صبر» از چهار زوايه قابل توجه است: نخست اينكه چه معادل‌هايي در روان‌شناسي براي صبر مي‌توان يافت. دوم اينكه در منابع اسلامي چه تعاريفي براي صبر ارائه شده است. سوم، با توجه به تعاريف گوناگون اخلاقي و آموزه‌هاي ديني، چه تعريفي انتخاب مي‌شود. چهارم، رابطه صبر با مفاهيم ديگر اسلامي چگونه است.

الف. واژه‌هاي معادل صبر در روان‌شناسي

همان‌گونه كه برخي از نويسندگان اذعان نموده‌اند[245] در زبان انگليسي نمي‌توان واژه‌اي پيدا كرد كه معادل دقيق صبر به حساب آيد. شايد در زبان فارسي نيز هيچ‌كدام از واژه‌هاي «شكيبايي»، «خويشتن‌داري» و... نتواند آن معناي عميق و گسترده صبر در فرهنگ اسلامي را منتقل سازد. از اين‌رو، بايد براي اقسام گوناگون صبر در روان‌شناسي به دنبال واژه‌هاي جداگانه گشت. صبر در معصيت، به مهار تكانه‌هاي جنسي، پرخاشگري، تكانه‌هاي خوردن، شهوت سخن گفتن، گرايش‌هاي قدرت و ثروت مربوط مي‌شود. صبر در طاعت، به معناي انجام كارهاي دشوار و ادامه دادن به هدف حتي هنگام مواجهه با مشكلات است. اين دو نوع صبر را در روان‌شناسي مي‌توان به مفهوم «خودگرداني»[246] نزديك دانست. «خودگرداني زماني رخ مي‌دهد كه افراد به منظور كسب نتيجه‌اي يا اجتناب از پيامدي، كنش‌ها، گفتارها و نگرش‌هايي را انجام داده يا ترك كنند، يا فرد به گونه‌ي خاص باشد يا نباشد».[247] در اين تعريف، انجام كار مي‌تواند ناظر به «صبر در طاعت» و ترك آن ناظر به «خويشتن‌داري در ترك گناه» باشد. اما مفهوم خودگرداني در ادبيات روان‌شناسي و فلاسفه غربي ريشه در «اصل لذت»[248] دارد. به اعتقاد روان‌شناسان، فرد زماني عملي را انجام مي‌دهد يا كاري را ترك مي‌كند كه اين تلاش لذتي را براي او به ارمغان آورد يا رنجي را از او دور سازد.[249] ولي مفهوم ديني صبر نمي‌تواند تابع اصل لذت باشد؛ زيرا در مفهوم صبر ترك گناه و دوري از لذت‌گرايي نهفته است، مگر اينكه ترك گناه را به خاطر لذت قرب به خدا يا نعمت‌هاي بهشتي در نظر بگيريم. در اين صورت، مي‌توان مفهوم صبر را نيز تابع اصل لذت دانست، اما اصل لذت معناي فراتر از مقصود روان‌شناسان خواهد داشت.
برخي از منابع روان‌شناسي مفهوم «خودگرداني» را با «خود مهارگري»[250] و «كنترل تكانه»[251] الفاظ مترادف و ناظر به يك معنا ذكر كرده‌اند.[252] اما ديگران خودگرداني و خودمهارگري را دو نوع كنترل و داراي سه تفاوت دانسته‌اند.[253] نخست آنكه افراد خودگردان[254] قصد و تعمد[255] بيشتري نسبت به افراد خودمهارگر دارند. دوم اينكه خودگرداني با هيجانات مثبت همراه است، در حالي‌كه خودمهارگري با هيجانات منفي پيوند بيشتر دارد. سوم اينكه خودگرداني انتقال آموزش را بيشتر از خودمهارگري ميسر مي‌سازد.[256]
همچنين صبر در برابر شهوت‌ها و گرايش‌هاي جنسي را مي‌توان در روان‌شناسي تحت عوان مفهوم «خويشتن‌داري»[257] مطرح كرد، هرچند اين واژه در روان‌شناسي به دو معناي كنترل ادرار و كنترل تكانه‌هاي جنسي به كار برده مي‌شود.[258]
اين نوع صبر را در روان‌شناسي مي‌توان تحت عنوان «سر سختي»[259] جست‌وجو كرد. همچنين صبر در مصيبت را كه مستلزم تحمل ناملائمات و رويدادهاي ناخوشايند است، مي‌توان تحت عنوان «تحمل»[260] بررسي نمود، هرچند واژه تحمل در روان‌شناسي به دو معنا به كار رفته است: 1. ميزان تحمل افراد به مواد روان‌گردان؛ 2. توانايي مقاومت در برابر تنيدگي، درد و فشار رواني ناشي از رويدادهاي تنش‌زا.[261]
صبر در منابع اسلامي معناي وسيع‌تر از موارد مزبور دارد. علاوه بر سه قسم صبر كه مربوط به موقعيت‌هاي ناخوشايند و ناراحت كننده مي‌باشد، صبر در موقعيت‌هاي آسايش و راحتي نيز مطرح است.[262] در روايتي آمده است: «الصَّبْرُ عَلَي الْعَافِيَةِ أَعْظَمُ مِنَ الصَّبْرِ عَلَي الْبَلَاءِ»؛[263] صبر بر سلامتي دشوارتر از صبر در برابر سختي‌هاست. اين گستردگي معناي صبر در منابع اسلامي، مسئله معادل‌يابي آن را در روان‌شناسي دشوارتر مي‌سازد.

ب. تعاريف صبر در منابع ديني

غزالي و خواجه عبدالله انصاري صبر را يك منزل و مقام در سير و سلوك مي‌دانند و گفته‌اند: مقام و منزل از سه چيز شكل مي‌گيرد: معارف، احوال و اعمال.[264] معارف و شناخت‌ها اصل و ريشه هستند كه سبب به وجود آمدن حال مي‌شوند و حال سبب پيدايش عمل مي‌شود. شناخت‌ها مانند درختان، حال‌ها مانند شكوفه‌ها و اعمال مانند ميوه‌ها هستند. از نظر آنان، صبر مركب از معرفت و حال است كه عمل نتيجة آن است.[265]
لغت‌نامه‌ها معناي لغوي «صبر» را «حبس» دانسته‌اند: «و اصل الصبر: الحبس».[266] همچنين «حبس» را «المنع من الانبعاث»[267] و «ضدّ التخلية»،[268] يعني جلوگيري از تحريك شدن و تخليه معنا كرده‌اند. در روايت نيز «صبر» به معناي حبس به كار رفته است: «و نُهي عن صبر ذي الروح»؛[269] يعني از زنداني و حبس كردن موجودات جاندار منع شده است.
اما در اصطلاح، تعاريف تقريباً مشابهي از صبر ارائه شده است كه معناي لغوي را در آن لحاظ كرده‌اند؛ از جمله: «و الصَّبْرُ حبس النّفس علي ما يقتضيه العقل و الشرع»؛[270] صبر، كنترل نفس بر طبق خواسته شرع و عقل است. خواجه‌نصير الدين طوسي نيز مي‌گويد: «صبر نگاه‌داري نفس است از بي‌تابي نزد مكروه».[271] خواجه عبدالله انصاري در منازل السائرين مي‌نويسد: «صبر نگاه‌داري نفس است از شكايت بر جزع مستور». (همان) وي معناي كنترل و نگه‌داري نفس و همچنين ضد صبر يعني جزع را در تعريف لحاظ كرده است.

ج. تعريف منتخب

با توجه به اينكه معناي لغوي صبر به معناي «حبس» و «نگه‌داري» است، و دانشمندان اخلاق نيز در تعريف اصطلاحي صبر اين معنا را لحاظ كرده‌اند، صبر را اين‌گونه تعريف مي‌كنيم: «صبر نگه‌داري و كنترل نفس در حالت خاصي است كه سبب پايداري در انجام كارهاي سخت، تحمل سختي‌ها و مشكلات و كنترل تكانه‌هاي شهواني و پرخاشگري مي‌شود».
چرا اين تعريف را مطرح كرديم؟ چون اين تعريف مطابق معناي لغوي صبر و هماهنگ با تعاريف علماي اخلاق است كه پيش‌تر بيان شدند.
علاوه بر آن، صبر در روايات به سه قسم تقسيم شده است:[272] صبر هنگام مصيبت، (تحمل سختي‌ها)، صبر بر طاعت (پايداري در انجام كارهاي دشوار)، و صبر در معصيت (كنترل تكانه‌هاي جنسي و پرخاشگري). تنها معناي جامعي كه اين سه قسم را شامل مي‌شود «نگه‌داري نفس بر حالت خاص» است. اين حالت خاص را شايد بتوان «سعه صدر» دانست، زيرا در قرآن «ضيق صدر» به عنوان نقطه مقابل صبر ذكر شده است: )وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ في‏ ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُون( (نحل: 127) در واقع، وقتي كه سينه انسان تنگ شد، حوصله و صبر انسان تمام مي‌شود، ولي وقتي كه سينه مانند دريا وسيع باشد مشكلات را در خود هضم مي‌كند. تعاريف برخي علماي اخلاق اين مسئله را تأييد مي‌كند: «صبر عبارت است از ثبات نفس .... به نحوي كه سينه او تنگ نشود و خاطر او پريشان نگردد و گشادگي و طمأنينه كه پيش از حدوث آن واقعه است زوال نپذيرد».[273] پس نقطه جامع بين تمام موارد صبر، نگه‌داري و حفظ يك حالت رواني خاصي است كه نتيجة آن پايداري در انجام كارهاي سخت، تحمل مشكلات، و كنترل تكانه‌ها مي‌شود.
با ارائه اين تعريف، رابطه صبر با مفاهيم ديگر به خوبي روشن مي‌شود.

د. رابطه صبر با مفاهيم مشابه

براي روشن شدن معناي صبر بايد رابطه آن را با مفاهيمي مانند «شرح و سعه صدر»، «استقامت: پايداري»، «حلم: بردباري»، «كظم غيظ: كنترل خشم» و «عفت: كنترل شهوت» روشن سازيم. برخي از مفسّران و علماي اخلاق صبر را يك مفهوم وسيع در نظر گرفته و هر كدام از مفاهيم و ملكات ديگر را يك قسم و نوعي از صبر دانسته‌اند: « براي صبر اقسامي است كه هر كدام به اسم خاص گفته مي‌شود؛ مثلاً صبر از شهوات نفساني عفت است، صبر بر كظم غيظ، حلم است، صبر از فضول عيش، زهد است، صبر بر حفظ اسرار، كتمان سرّ است، صبر بر انجام تكاليف شرعي طاعت است، صبر در ميدان جنگ، شجاعت است».[274]
اما مي‌توان اين رابطه را به نوعي ديگر بيان كرد كه شرح صدر و سعه صدر «حالت رواني خاص» و صبر «عمل و فرايند نگه‌داري نفس بر اين حالت» است نه خود آن حالت. ولي پايداري هنگام مواجهه با مشكلات، مهار خشم و شهوت، و تحمل فعاليت‌هاي دشوار نتيجه و ثمره آن حالت رواني خاص است. به عبارت ديگر، وقتي فردي به دلايل انگيزشي خاص نفس خود را در آن حالت حفظ كرد و نگه داشت، پايداري، حلم و عفت در او به وجود مي‌آيد.
نمودار (1): رابطه صبر با مفاهيم مشابه: مفاهيم ديگر اقسامي از صبر يا نتايج حالت رواني سعه صدر

كاركردهاي صبر در زندگي

صبر در چهار زمينه نقش قابل توجه دارد:
Tasvir001

1. مقابله با فشار رواني (تنيدگي)

الف. توازن بين منابع دروني و محيطي: برخي از روان‌شناسان فشار رواني را اين گونه تعريف كرده‌اند: «فشار رواني شرايطي است كه در نتيجة تعامل ميان فرد و محيط به وجود مي‌آيد و موجب ايجاد ناهماهنگي ـ چه واقعي و چه غير واقعي ـ بين توانايي‌هاي زيستي، رواني، و اجتماعي فرد با پيامدهاي يك موقعيت مي‌گردد».[275]
در اين تعريف، توازن بين منابع دروني و الزامات محيط در نظر گرفته شده است؛ يعني استرس زماني ايجاد مي‌شود كه فشار موقعيتي بيش از منابع دروني فرد باشد. اما اگر تعادل برقرار باشد، يعني در عين اينكه فشار موقعيتي زياد است، ولي فرد منابع دروني (بردباري) كافي در اختيار داشته باشد، فشار رواني به وجود نمي‌آيد.[276] بنابراين، اگر فردي صبور باشد كمتر به فشار رواني مبتلا مي‌شود.
ب. تيپ شخصيتي A (ناشكيبا) و شيوع فشار رواني: دانشمندان افراد را از نظر ابتلا به فشار رواني به دو تيپ شخصيتي A و B تقسيم كرده‌اند. افرادي كه تيپ شخصيتي A دارند بيشتر در معرض گرفتار شدن به فشار رواني هستند. در ذيل، به برخي از ويژگي‌هاي شخصيتي اين افراد كه بسيار شبيه افراد ناشكيبا مي‌باشد، اشاره مي‌شود:
ـ از ماندن در ترافيك يا صف بانك كلافه مي‌شوند.
ـ اگر كسي سر قرار نيايد بيش از حد بر افروخته مي‌شوند.
ـ نسبت به كساني كه وقت را تلف يا آهسته كار مي‌كنند خشمگين مي‌شوند.
ـ مي‌خواهند بيشترين نتايج ممكن را در حد اقل زمان به دست آورند.
ـ ستيزه جو هستند و زود درگير مي‌شوند.
ـ رقابت طلب هستند.
ـ احساس مي‌كنند براي انجام كارها بايد فوراً اقدام كرد (تكانشي عمل مي‌كنند).
ـ خصومت با ديگران در آنها به راحتي بر انگيخته مي‌شود.
ـ تحرك بيش از حد دارند.
ـ مي‌خواهند در يك زمان چندين كار را انجام دهند.
ـ بيشتر اوقات عصبي و ناشكيبا هستند.
ـ با صداي بلند و شتابزده سخن مي‌گويند.
ـ زود احساساتي مي‌شوند.
پژوهشگران رفتار نوع A را از عوامل عمده بيماري قلبي در كنار كلسترول، فشار خون و وراثت مي‌دانند.

2. موفقيت در تحصيل، شغل و روابط اجتماعي

تحقيقات نشان مي‌دهد افرادي كه «خود مهارگري»[277] بيشتر دارند در تمامي زمينه‌ها موفق‌تر از افرادي هستند كه تكانشي و بدون «خود مهارگري» عمل مي‌كنند. در روان‌شناسي ريشه خويشتن‌داري را به كنترل تكانه مربوط مي‌دانند؛ يعني هرچه فرد بتواند در برابر تكانه‌هاي جنسي، پرخاشگري، و فيزيولوژيكي مهار داشته باشد، صبر او بيشتر خواهد بود. مطالعه طولي والتر ميشيل نشان داد افرادي كه در كودكي خويشتن‌دار بودند، در نوجواني از نظر اجتماعي صالح‌تر، كارآمدتر و داراي قدرت ابراز وجود بودند؛ بهتر مي‌توانستند با ناكامي‌هاي زندگي دست و پنجه نرم كنند؛ كمتر دچار فشار رواني‌ مي‌شدند؛ در رويارويي با مشكلات به جاي كنار كشيدن خود به استقبال چالش‌ها مي‌رفتند؛ در طرح‌ها و كارها از خود خلاقيت بيشتري نشان مي‌دادند.[278]
آيات قرآن كريم و نيز روايات متعدد (تنها 30 روايت در كتاب غررالحكم) نشان مي‌‌دهد كه موفقيت (ظفر) نتيجة صبر است.

3. مهار هيجان خشم و غريزه جنسي

از ديدگاه روان‌تحليلگراني كه نخستين بار مسئله «خود مهارگري» را مطرح كردند، افرادي كه بتوانند دو غريزه پرخاشگري و جنسي را كنترل كنند، افراد «خود مهارگر[279]» تلقّي مي‌شدند. در اسلام نيز صبر در معصيت يكي از اقسام صبر است كه پايه اول آن بر مهار شهوات و هواهاي نفساني استوار است. از اين‌رو، اگر كسي واجد صفت صبر شود و بتواند اين غرايز را مهار كند صبر اهميت خاصي پيدا مي‌كند.

4. دين‌داري

از پيامبر اكرمˆ نقل شده است كه مي‌فرمايد: نصف ايمان صبر و نصف ديگر آن شكر است. به اين معنا كه انسان در زندگي، يا در آسايش است، كه بايد در آن حال شكرگزار باشد، يا در حال سختي و گرفتاري است كه بايد صبور باشد. از سوي ديگر، «صبر بر طاعت»، «صبر در معصيت» و «صبر در مصيبت» تقريباً تمامي رفتارهاي ديني را پوشش مي‌دهد. كسي كه مي‌خواهد ديندار خوبي باشد بايد از صفت صبر برخوردار باشد.

پايه‌هاي روان‌شناختي صبر
1. مشخص بودن هدف (رضايت خداوند)

اگر هدف مشخص نباشد، فرد نمي‌داند چرا و به چه دليلي بايد سختي‌ها را تحمل كند، در نتيجه نمي‌تواند صبر كند. از اين‌رو، در قرآن به هدف صبر اشاره شده است: )وَ الَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَي الدَّارِ( (رعد: 22) از نظر يك مؤمن بالاترين هدف، جلب رضايت پروردگار است. صبر مانند هر رفتار ديگر نياز به انگيزه دارد. اولين چيزي كه ايجاد انگيزه مي‌كند هدف است. روان‌شناسان بسياري به نقش هدف در رفتار اشاره داشته‌اند؛ از جمله آدلر با مطرح كردن عنوان «غايت نگري تخيلي»[280] مي‌گويد: «افراد براي زندگي هدف‌هاي خيالي مي‌آفرينند و طوري عمل مي‌كنند كه گويي هدف‌هاي شخصي آنها مقصود نهايي زندگي هستند... اگر كسي معتقد باشد كه زندگي عالي پاداشي براي پرهيزگار بودن است كه در بهشت مي‌تواند آن را به دست آورد،... زندگي او شديداً تحت تأثير تلاش براي اين هدف قرار مي‌گيرد. اين هدف‌هاي خيالي علت ذهني رويدادهاي رواني هستند».[281] پيامبران بزرگ الهي كه پيش‌قراولان صبر بودند، هدف مشخصي براي صبر خود داشتند. قرآن در مورد پيامبر گراميˆ نيز به اين هدف صبر اشاره كرده مي‌فرمايد: )وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاَّ بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ( نحل: 127) شكيبايي پيشه كن و اين شكيبايي تو جز براي خدا نمي‏تواند باشد.
در آزمايش بندورا و ميشل (1965) در مورد تأخير ارضا، كودكان از پاداش فوري به خاطر پاداش در آينده چشم پوشي كردند.[282] در واقع، اين كودكان به هدف صبر يعني پاداش بهتر در آينده توجه داشتند و به خاطر همان توانستند صبر كنند و از ارضاي فعلي چشم بپوشند.
نمودار (2): پايه‌هاي روان‌شناختي صبر (الگوي پيشنهادي)
Tasvir002



 

2. ارزشمند بودن هدف (ارزشمندي زندگي اخروي)

فرد زماني مي‌تواند صبر كند، سختي‌ها را تحمل نمايد، و در راه رسيدن به هدف سخت تلاش كند كه آن هدف در نظرش ارزشمند باشد. قرآن هدف صبر را «جلب رضايت خداوند» بيان مي‌كند و ارزشمندي اين هدف را اينگونه نشان مي‌دهد: )ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذِينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ(. (نحل: 96) از آن‌رو كه خداوند متعال خود روان بشر را سرشته و مي‌داند كه انسان تنها به خاطر «هدف ارزشمند» مي‌تواند صبر پيشه كند، در اينجا به فناي داشته‌هاي انسان و بقاي عطاياي خود اشاره نموده و ارزشمندي آنها را نشان مي‌دهد. در انتهاي آيه نيز به ارزشمندي پيامد صبر اشاره دارد. در آيات متعدد ديگر، به ارزشمندي عطاياي الهي به دليل پايداري آنها اشاره مي‌كند؛ از جمله مي‌فرمايد: )فَما أُوتيتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقي‏ لِلَّذينَ آمَنُوا وَ عَلي‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ( (شوري: 36)؛ آنچه به شما عطا شده متاع زودگذر دنياست، ولي پاداش‌ها و مواهبي كه نزد خداست بهتر و پايدارتر است‏.[283] افرادي كه صبر ندارند به متاع دنيا توجه دارند، ولي افراد صبور به پاداش‌هاي اخروي خداوند توجه دارند كه ارزشمندي و ماندگاري آنها صبر را براي آنان امكان پذير مي‌سازد. در آزمايش ميشل، كودكان بدان خاطر خواسته نفس خود را مهار مي‌كردند كه به جاي يك شيريني دو شيريني دريافت كنند.[284] يعني ارزشمندي دو شيريني، خويشتن‌داري و تأخير ارضا را براي آنان امكان پذير مي‌ساخت. نگاهي‌گذرا به زندگي پيامبران الهي، نشان مي‌دهد كه آنان به منظور «هدايت مردم» دردناك‌‌ترين شكنجه‌ها و تهمت‌ها را تحمل‌ مي‌كردند و سخت‌ترين تلاش‌ها را انجام مي‌دادند؛ زيرا براي هدفشان يعني «هدايت مردم» ارزش فراواني قايل بودند. اما كسي كه فقط به فكر خودش است و كوچك‌ترين اهميتي به هدايت و ضلالت ديگران نمي‌دهد، امكان ندارد كه يك صدم آن زحمت‌ها را متحمل شود. در روان‌شناسي نظريه‌هاي «انتظار ـ ارزش»، به نقش ارزشمندي هدف در بروز رفتار تأكيد دارند. براي مثال، لوين مي‌گويد: يك موضوع جذاب مي‌تواند نيازها و تنيدگي‌‌هاي فرد را تغيير دهد. اتكينسون ارزش تشويقي موفقيت را يكي از عواملي مي‌داند كه رفتار فرد را تحت تأثير قرار مي‌دهد.[285]

3. اشتياق رسيدن به هدف (دست‌يابي به پاداش‌هاي دنيوي و اخروي)

اگر كسي مشتاق رسيدن به چيزي باشد، سختي‌هاي رسيدن به آن را تحمل خواهد كرد. اين اشتياق لازمه ارزشمندي واقعي هدف نيست. ممكن است هدفي در واقع ارزشمند باشد ولي فرد اشتياقي به رسيدن آن نداشته باشد؛ در نتيجه، دشواري‌هاي رسيدن به آن را تحمل نخواهد كرد. حضرت اميرالمؤمنين† يكي از پايه‌هاي صبر را اشتياق مي‌داند: «فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِكَ عَلَي أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَي الشَّوْقِ ... فَمَنِ اشْتَاقَ إِلَي الْجَنَّةِ سَلَا عَنِ الشَّهَوَاتِ»[286] در اين حديث، امام علي† به صورت واضح و روشن يكي از پايه‌هاي روان‌شناختي صبر را شوق و رغبت دانسته است. قرآن كريم مكرراً آثار و پيامدهاي دنيوي و اخروي صبر را بيان فرموده است. توجه انسان به اين پيامدها شوق و رغبت انسان را برمي‌انگيزد: )إِنَّما يُوَفَّي الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِساب( (زمر: 10)؛ بي‌ترديد پاداش شكيبايان بدون حساب و به طور كامل داده مي‌شود. علامه طباطبايي ذيل آية )يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبرِْ وَ الصَّلَوةِ(. (بقره: 153) مي‌فرمايد: به دست آوردن ملكات اخلاقي مانند صبر و شجاعت تنها از راه انجام مكرر آنها امكان‌پذير است، و فرد زماني مي‌تواند آنها را تكرار كند كه به فوايد دنيوي يا اخروي آنها توجه داشته باشد.[287] به دليل آنكه خداوند مي‌داند بشر اگر به پيامدهاي صبر توجه داشته باشد به سوي آن مشتاق مي‌شود، اين آثار را براي صبر ذكر كرده است: )وَ بَشِّرِ الصَّابرِِينَ...أُوْلَئكَ عَلَيهِْمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(. (بقره: 157) در اين آيه، صلوات خداوند، رحمت خداوند، و هدايت از پيامدهاي صبر بيان شده است. پس يكي از پايه‌هاي روان‌شناختي صبر اين است كه فرد اشتياق به هدف داشته باشد. در موارد ديگر نيز قرآن كريم از پاداش ارزشمند صابران سخن به ميان مي‌آورد: )ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ وَ لَنَجْزِيَنَّ الَّذينَ صَبَرُوا أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ(. (نحل: 96) كساني كه شكيبايي مي‌ورزند پاداش نيكوتر از عملشان دريافت مي‌دارند.

4. ترس از شكست (ترس از عذاب جهنم)

از آموزه‌هاي اسلامي اين ايده به دست مي‌آيد كه شوق به تنهايي انسان را به مسيري سوق نمي‌دهد، بلكه ترس نيز لازم است. مثلاً درباره رابطه انسان با خدا بايد تعادل بين خوف و رجاء را در نظر داشت. ترس مطلق از خداوند به نااميدي و رها كردن عمل مي‌انجامد و اميدواري مطلق به خداوند بي‌خيالي و رهاكردن عمل را در پي دارد. خويشتن‌داري و تحمل مشكلات زماني به راحتي براي انسان امكان‌پذير است كه نه تنها رسيدن به هدف مزايايي براي انسان در پي داشته باشد، بلكه نرسيدن به آن انسان را با مخاطراتي مواجه سازد. حضرت علي† به روشني هيجان ترس را از پايه‌هاي روان‌شناختي صبر برشمرده است:«فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِكَ عَلَي أَرْبَعِ شُعَبٍ علي الاشفاق مَنْ أَشْفَقَ مِنَ النَّارِ رَجَعَ عَنِ الْمُحَرَّمَاتِ»؛[288] صبر داراي چهار شعبه است كه يكي از آنها ترس است... كسي‌كه از آتش بترسد از محرمات دوري مي‌ورزد. در قرآن كريم قريب يكصد مورد كلمه «النار» تكرار شده و خداوند مردم را از عذاب جهنم ترسانده است. اين بدان روي است كه ترس تأثير زيادي در وادار كردن مردم به عمل دارد. پيامبران خود را بشير و نذير مي‌دانستند: )إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذير.( (فاطر: 24) زيرا ساختار رواني برخي افراد به گونه‌اي است كه علاقه‌مندي به چيزي آنان را به عمل وامي‌دارد و برخي ديگر فقط ترس زيربناي رفتار آنان را شكل مي‌دهد. در فرد واحد نيز برخي رفتارها ممكن است به دليل علاقه و رغبت و برخي ديگر به دليل ترس انجام گيرد. جان اتكينسون در نظرية انگيزشي خود مي‌گويد: با اينكه اكثر مردم براي رسيدن به موفقيت تلاش مي‌كنند، اما گرايش رسيدن به موفقيت در برخي افراد موثر نيست، بلكه گرايشي ديگري به نام «گرايش اجتناب از شكست»[289] آنان را برمي‌انگيزد و به سوي موقعيت‌هاي مربوط به پيشرفت سوق مي‌دهد.

5. بي‌رغبتي به امور منافي هدف (زهد و رهايي از هوس‌ها)

اگر فردي تمام حالت‌هاي قبل را داشته باشد؛ يعني هم هدفش مشخص و در نظرش ارزشمند باشد و هم به آن علاقه داشته باشد، ولي در عين حال به چيزهايي علاقه‌مند باشد كه منافي هدف است، در اين صورت، نمي‌تواند سختي‌هاي رسيدن به هدف را تحمل كند. چنين فردي به كسي مي‌ماند كه ارزش قبولي در كنكور را مي‌داند و به قبولي در آن هم علاقه دارد ولي به خوش‌گذراني اشتياق بيشتر دارد و نمي‌تواند از شهوات خود بگذرد، از اين‌رو، نمي‌تواند در برابر سختي‌هاي درس خواندن صبر كند. حضرت علي† به زيبايي به اين واقعيت اشاره كرده است: «فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِكَ عَلَي أَرْبَعِ شُعَبٍ عَلَي ...الزُّهْدِ... مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا هَانَتْ عَلَيْهِ الْمُصِيبَات».[290] قرآن كريم در موارد متعدد يكي از علل انحراف و در نتيجه، بي‌صبري بشر را علاقه‌مندي به دنيا مي‌داند. )كلاََّ بَلْ تحُِبُّونَ الْعَاجِلَةَ، وَ تَذَرُونَ الاَْخِرَةَ( (قيامه: آيه 21ـ20)؛ چنين نيست كه انسان نتواند به خاطر خدا سختي‌ها را تحمل نكند، بلكه در حقيقت شما اين دنياي زود گذر را دوست داريد، و به همين دليل آخرت را رها مي‏كنيد.» در داستان حضرت يوسف نقش بي‌رغبتي به شهوات را در صبر به خوبي مشاهده مي‌كنيم.)قَالُواْ أَ ءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصْبرِْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(. (يوسف: 90) در اين آيه به صبر يوسف† اشاره شده است. امام صادق† در حديثي صبر يوسف را ناشي از حريت و آزادي دروني و عدم وابستگي او مي‌داند: «إِنَّ الْحُرَّ حُرٌّ عَلَي جَمِيعِ أَحْوَالِهِ إِنْ نَابَتْهُ نَائِبَةٌ صَبَرَ لَهَا ...كَمَا كَانَ يُوسُفُ الصِّدِّيقُ الْأَمِينُ لَمْ يَضْرُرْ حُرِّيَّتَهُ أَنِ اسْتُعْبِدَ وَ قُهِرَ وَ أُسِرَ وَ لَمْ تَضْرُرْهُ ظُلْمَةُ الْجُبِّ وَ وَحْشَتُهُ وَ مَا نَالَهُ ... وَ كَذَلِكَ الصَّبْرُ يُعَقِّبُ خَيْراً فَاصْبِرُوا».[291] فرد آزاد در همه حالات آزاد است، و اگر مصيبتي دامنگير او شود در برابر آن صبر مي‌كند. همان‌طور كه اسارت، شكست و تبعيد به آزادي يوسف صديق امين و در نتيجه صبر او آسيبي نرساند، تاريكي و وحشت زندان نيز شكيبايي را از او سلب نكرد.

6. ضرورت پيمودن اين مسير براي رسيدن به هدف (لزوم انجام واجبات و ترك محرمات، آزمون بودن سختي‌ها)

انجام واجبات و ترك واجبات نيازمند صبر است. از سوي ديگر، خداوند ترك گناهان و انجام واجبات را لازم و ضروري دانسته است. اين نشان مي‌دهد كه براي رسيدن به هدف، يعني رضايت خداوند، پيمودن اين مسير لازم است و راه ديگري وجود ندارد. معمولاً اگر براي رسيدن به هدف غير از راه دشوار راه‌هاي ديگري نيز وجود داشته باشد، انسان به تحمل مشكلات تن نخواهد داد. پس انحصاري بودن مسير و لازمي بودن آن يكي از پايه‌هاي روان‌شناختي صبر است.
قرآن مي‌فرمايد: راه بهشت از ميان سختي‌ها و دشواري‌ها عبور مي‌كند، پس اين تنها راه رسيدن به هدف است: )أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي‏ نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ( (بقره: 214)؛ آيا گمان كرده‏ايد كه بدون امتحاناتي كه پيش از شما بر گذشتگان آمد به بهشت داخل مي‌شويد؟ آنان به رنج‌ها و سختي‌ها آزموده شدند. پس گرفتار شدن به بأساء (رنج ناشي از جهاد و مانند آن) و ضراء (سختي ناشي از بيماري، فقر و مانند آن) شرط لازم براي رسيدن به هدف يعني دخول بهشت است. نيز مي‌فرمايد: )أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرين‏( (آل‌عمران: 142)؛ آيا گمان مي‌بريد كه تا خداوند صبر و جهاد را در شما نيازموده است وارد بهشت مي‌شويد؟ پس صبر يك گام لازم براي ورود به بهشت است.
اگر انسان سختي‌ها را پله‌اي براي صعود و يا آزموني براي قبول شدن بداند، در آن صورت، نه‌تنها مشكلات او را آزرده نمي‌سازد، بلكه شايد با آغوش باز به استقبال آنها برود و به راحتي آنها را تحمل كند. قرآن مكرراً به ما گوشزد كرده كه سختي‌ها براي ابتلا و امتحان بندگان است: )وَ لَنَبْلُوَنَّكُم بِشي‏ْءٍ مِّنَ الخَْوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابرِِينَ(. (بقره: 155) آزمايشي بودن يك راه به اين معناست كه براي رسيدن به هدف بايد آن را پيمود. مثلاً يك دانشجو براي رسيدن به دانشگاه از مسير كنكور بايد بگذرد و در نتيجه، مشكلات و دشواري‌هاي آن را مي‌پذيرد.

7. احتمال رسيدن به هدف (موقتي بودن سختي‌ها، پايان يافتن فرصت‌ها)

اگر فردي هدفش مشخص و ارزشمند باشد، علاقه‌مند به دست‌يابي به هدف هم باشد، از شكست بترسد، به امور منافي هدف رغبت نشان ندهد، و تحمل سختي‌ها را تنها راه رسيدن به هدف بداند، ولي در موقعيت كنوني در نظرش احتمال رسيدن به هدف ضعيف باشد، يعني سختي‌ها را دايمي و خارج از توان خود بداند، در اين صورت، نمي‌تواند سختي‌ها را به خاطر رسيدن به هدف تحمل كند. چنان‌كه اين مسئله را در مورد امت‌هاي پيشين مي‌بينيم. قرآن كريم مي‌فرمايد: )مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي‏ نَصْرُ اللَّهِ، أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ(. (بقره: 214) وقتي سختي‌ها و مشكلات آنان مدتي طول مي‌كشيد، آنان احتمال رسيدن به هدف را كم‌رنگ مي‌ديدند و متزلزل مي‌شدند: «زلزلوا»، بعد مي‌گفتند: «متي نصر الله». خداوند براي اينكه احتمال موفقيت از بين نرود و مؤمنان اميدشان را از دست ندهند، مي‌فرمايد:)أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ( همانا ياري خداوند نزديك است.
براي اينكه مؤمنان در برابر سختي‌ها درمانده نشوند و صبرشان را از دست ندهند، قرآن رنج‌ها را موقتي و پايان‌پذير مي‌داند: )فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا، إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا( (انشراح: 5 ـ 6)؛ همراه با هر سختي گشايشي است. يك گام بالاتر از اين، موقت دانستن كل دنيا و جهان است كه در اين صورت، انسان ايده بزرگ‌تر و جامع‌تر پيدا مي‌كند كه سختي و آسايش را پايدار نداند. دايمي دانستن راحتي به خاطر ايجاد تنبلي، انسان را از عمل دور نگه مي‌دارد و مستمر دانستن رنج‌ها به دليل درماندگي، توان عمل را از انسان مي‌گيرد.
اميرالمؤمنين† يكي از پايه‌هاي صبر را انتظار مي‌داند. انتظار در اينجا به معناي سرآمدن مدت و پايان يافتن مهلت است: «فَالصَّبْرُ مِنْ ذَلِكَ عَلَي أَرْبَعِ شُعَبٍ علي ... التَّرَقُّبِ... مَنْ رَاقَبَ الْمَوْتَ سَارَعَ إِلَي الْخَيْرَات‏»؛[292] كسي كه منتظر مرگ است، مدت زمان زندگي خود را در دنيا زودگذر و موقتي مي‌داند و به انجام كارهاي درست مي‌شتابد.
حضرت علي† انتظار مرگ را از پايه‌هاي صبر به شمار آورده است. به فكر مرگ بودن، پايان يافتن فرصت‌ها را نيز گوشزد مي‌كند. وقتي فرد متوجه شود كه وقتش رو به اتمام است، حاضر مي‌شود سخت‌ترين كارها را براي رسيدن به موفقيت انجام دهد. پس مي‌توان توجه به كم بودن زمان را نيز از پايه‌هاي صبر به شمار آورد. آن حضرت در كلام ديگري نيز رابطه صبر و زمان اين‌گونه بيان مي‌كند: «الصبر علي المضض يؤدي إلي إصابة الفرصة»؛[293] شكيبايي بر رنج‌ها به درك فرصت‌ها مي‌انجامد. پس اگر ما به كم بودن زمان توجه داشته باشيم، توان صبر بر سختي‌ها را پيدا مي‌كنيم.

تعميم الگو به رفتارهاي غير معنوي

پايه‌هايي كه براي صبر ـ هرچند با استفاده از قرآن در امور معنوي ـ مطرح شد، اما مي‌توان در تمامي امور آنها را تعميم داد. مثلاً، كسي كه مي‌خواهد در يك امتحان كنكور قبول شود و دشواري‌هاي درس خواندن را تحمل كند، بايد هدفش مشخص باشد (قبولي در كنكور)، هدف ارزشمند باشد (رفتن به دانشگاه در نظرش ارزش قابل ملاحظه داشته باشد)، هدف، مورد علاقه او باشد (رفتن به دانشگاه در عين حال كه ارزش دارد، مورد علاقه فرد هم باشد)، از قبول نشدن در كنكور هراس داشته باشد، بتواند از امور منافي هدف مثل خوش‌گذراني دل بكند، موفقيت و رسيدن به هدف تنها از اين طريق ميسر باشد (تنها كنكور)، احتمال بدهد كه در كنكور قبول مي‌شود و درس خواندن براي كنكور سال‌ها به طول نكشد.

نشانگان صبر

در اين قسمت به برخي از نشانگان صبر اشاره مي‌شود:
1. فرد صبور از اشتباهات و ظلم ديگران مي‌گذرد و اهل گذشت است. آيات پيشين در مورد حق‌خواهي مظلوم بودند، اما قرآن كريم در آيه‌اي مي‌فرمايد:
)وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُور( (شوري: 43)؛ كسي كه صبر كند و ببخشد كار بزرگي انجام داده است.
2. فرد صبور هنگام مصيبت‌ها و مشكلات، خداوند را به ياد مي‌آورد: )... و بشّر الصابرين الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ(. (بقره: 155 ـ 156)
3. در موقعيت‌هاي جهل و خشونت، با حلم و مدارا برخورد مي‌كند: )وَ لَا تَسْتَوِي الحَْسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتي هِي أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلي‏ٌّ حَمِيمٌ وَ مَا يُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبرَُواْ وَ مَا يُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ(. (فصّلت: 34ـ35). معناي «ادفع بالتي هي احسن» اين است كه هنگام مواجه شدن با سيئه، با حسنه برخورد كن. علامه طباطبائي در الميزان مي‌فرمايد: «ادفع بحلمك جهلهم و بعفوك إساءتهم».[294]
4. افرد صبور در كارها مقاومت بيشتري دارند و هر فرد صبور كار چندين نفر غير صبور را انجام مي‌دهد: )يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنينَ عَلَي الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ(. (انفال: 65)
5. فرد صبور اگر به درستي كاري اطمينان داشته باشد، به گفته‌هاي بي اساس ديگران توجه نمي‌كند: )إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُوا بِها وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطٌ(. (آل‌عمران: 120)
6. در برابر زخم زبان، تهمت و ناسزاي افراد جاهل با بردباري برخورد مي‌كنند: )وَ اصْبِرْ عَلي‏ ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً(. (مزمل: 10)
7. موقع دزديده شدن، مفقود شدن يا از بين رفتن اموالش برخورد منطقي دارد: )وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ(. (بقره: 155)
8. موقع از دست دادن شغل خود، از خود خويشتن‌داري نشان مي‌دهد و توكل به خدا مي‌كند: )وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ(. (بقره: 155) )الَّذينَ صَبَرُوا وَ عَلي‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُون‏(. (نحل: 42)
9. موقع عبادت خداوند بي‌حال نيست و مي‌تواند مدت طولاني به عبادت بپردازد: )رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَ اصْطَبِرْ لِعِبادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا(. (مريم: 65) )وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلاةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها لا نَسْئَلُكَ رِزْقاً نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوي(. (طه: 132)
10. هنگام از دست دادن عزيزان، بيش از حد بي‌تابي نمي‌كند: )وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ(. (بقره: 155)
11. هنگام بيماري خويشتن‌داري خود را از دست نمي‌دهد: )وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ(. (بقره: 177)
12. هنگام فقر و تنگ‌دستي متانت و خويشتن‌داري خود را حفظ مي‌‌كند و جزع و بي‌تابي نمي‌كند: )وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ(. (بقره: 177) تفسير آلاء الرحمن «بأساء» را به معناي فقر و مانند آن دانسته است.[295]
13. در برابر نيازهاي فيزيولوژيك، خودكنترلي بيشتري از خود نشان مي‌دهد: )لَنْ نَصْبِرَ عَلي‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها(. (بقره: 61)
14. در موقعيت‌هاي ترس و خوف خويشتن‌داري از خود نشان مي‌دهد:
)وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرينَ(. (بقره: 155)
15. در ميدان جنگ شجاع‌تر از ديگران است: )وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَي الْقَوْمِ الْكافِرينَ(. (بقره: 250)
16. در موقعيت‌هاي تنش‌زا مي‌تواند خشم خود را كنترل كند: )الَّذِينَ يُنفِقُونَ في السَّرَّاءِ وَ الضرََّّاءِ وَ الْكَظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يحُِبُّ الْمُحْسِنِين‏(. (آل‌عمران: 134) كظم غيظ نوعي كنترل هيجان است كه مستلزم صبر مي‌باشد.
17. در برابر غريزة جنسي خويشتن‌داري بيشتري دارد: )قَالُواْ أَ ءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا إِنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصْبرِْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِين(‏. (يوسف: 90) حضرت يوسف† كه فردي صبور شناخته شده، يكي از صبرهايش كنترل غريزه جنسي بود.

نتيجه

صبر يك ويژگي رواني و ثبات دروني است كه نتيجة آن مديريت احساسات و هيجانات، توان تحمل سختي‌ها و سخت كوشي در كارهاست. صبر در زندگي انسان كاركردهاي گوناگوني دارد؛ از جمله: انسان را در مقابله با تنيدگي‌ها ياري مي‌دهد، موفقيت در تحصيل، شغل و روابط اجتماعي را تسهيل مي‌كند، در برخورد با هيجانات و احساسات دروني توانمندتر مي‌سازد و در زمينه دين‌داري انسان را ياري مي‌دهد. با توجه به تحليل برخي از آيات قران و نيز روايات، هفت نوع سازه روان‌شناختي به عنوان پايه‌هاي روان‌شناختي صبر مي‌توان به دست آورد. مشخص بودن هدف، ارزشمند بودن هدف، اشتياق رسيدن به هدف، ترس از شكست، بي رغبتي به امور منافي هدف، ضرورت پيمودن اين مسير براي رسيدن به هدف، و احتمال فاعلي رسيدن به هدف به عنوان پايه‌هاي روان‌شناختي صبر قابل پيشنهاد است.
* كارشناس ارشد روان‌شناسي باليني مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره).

دوشنبه 3 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی روانشناسی تربیتی از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

شیوه های تقویت نگرش مثبت از دیدگاه قرآن و روایات

دریافت فایل pdf

 

بررسی ملکوت اعمال و تأثیر آن در رفتار از دیدگاه روان شناسی اسلامی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی ارتباط غیرکلامی در قرآن و آموزه های روانشناسی

دریافت فایل pdf

 

 

جستجوي درونمايه هاي يك نظريه اجتماعي كجرودي براساس آموزه هاي قرآني

دریافت فایل pdf

 

چالش قهر و مهر در قرآن و روان شناسی

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معيارهاى رفتار سالم از ديدگاه اسلام

معيارهاى رفتار سالم از ديدگاه اسلام

على ابوترابى
مقدّمه

«بهنجارى و نابهنجارى»1 از بنيادى ترين موضوعات دانش روان شناسى است كه قلمرو وسيعى از اين علم را تحت تأثير خويش دارد. فلسفه روان شناسى پايه اى ترين و روان درمانى كاربردى ترين موضوعى است كه متأثّر از رويكردهاى خاص در بهنجارى و نابهنجارى و ملاك هاى اين دو مى باشد. آنچه معمولا در نوشته ها و آثار آكادميك مورد بحث قرار گرفته، بيشتر سازوكار و چگونگى بهنجارى و نابهنجارى، آن هم در سطح شخصيت است. از اين رو، جاى بحث درباره تعريف بهنجارى و نابهنجارى، ملاك هاى شخصيت سالم و ناسالم و ملاك هاى رفتار بهنجار همچنان باقى است و البته ديدگاه روان شناسان در زمينه هاى مذكور، هرچند كاملا مورد تصريح نمى باشد، اما نگرش هايشان از منابع و آثار علمى آنان قابل استنباط است و طبيعتاً همگى آن ها نيز داراى وحدت نظر نيستند; زيرا در نهايت درباره انسان ديدگاه يكسانى ندارند و در حقيقت، تغييرات حاصل در طرز فكر روان شناسانه از تغييرات وسيع تر در نگرش نسبت به انسان و جهان متأثّر مى گردد.2
در اين ميان، نگرش متمايز و متفاوت اسلام نسبت به جهان و انسان، سبب شده تا تعريف بهنجارى و نيز ملاك هاى رفتار بهنجار از نظر اسلام متمايز از ديدگاه هاى روان شناسان باشد. البته ناگفته نماند كه در ميان روان شناسان نيز اتفاق نظر بر مفهوم بهنجارى و يا ملاك رفتار بهنجار وجود ندارد; مثلا، در حالى كه به نظر رفتارگرايان، رفتار كاملا سازگارانه ارگانيسم با محيط به سبب دريافت تقويت بيشتر، رفتارى كاملا بهنجار است، اما اين ملاك از سوى انسان گرايان مورد حمله قرار مى گيرد. يا به عنوان نمونه اى ديگر، زمانى كه رعايت هنجارها و آداب اجتماعى توسط بسيارى از روان شناسان به عنوان ملاكى براى رفتار بهنجار به حساب مى آيد، به نظر پرلز (نظريه پرداز گشتالت درمانى)، رعايت هرگونه «نُرم» و يا آداب و قوانين اجتماعى كه ارضاى اميال طبيعى را با تعويق و تعطيل مواجه سازد، خود رفتار نابهنجار و غلط است. (شولتز، 1977) در هر صورت، آنچه در اين مقاله مورد نظر است فقط بيان ملاك هاى رفتار بهنجار از نظر دين مبين اسلام مى باشد.
به عنوان درآمدى بر بحث مناسب است تعريف «بهنجارى و نابهنجارى» و نيز تعريف رفتار بهنجار از نظر اسلام را به گونه اى گذرا مورد اشاره قرار دهيم و همان گونه كه گفته شد، تعريف «بهنجارى» از اين منظر، كاملا مرتبط و متأثّر از تعريف انسان مى باشد و بر اين اساس، با توجه به شناخت صحيح و عميق اسلام از انسان و ابعاد وجودى و فطرى او و گستره زندگى و نيز كمال و سعادت انسانى اش بايد گفت: بهنجارى عبارت است از: «دريافت درست از ابعاد وجودى خويشتن و واقعيت هاى
هستى و حداكثر بهره بردارى از استعدادها و ظرفيت هاى خود و محيط در جهت كسب كمال و شكوفايى فطرت و نيل به سعادت انسان كه در واقع، همان دست يابى به لذت هاى برتر و پايدار اخروى است.» بر اين اساس، شخصيتى بهنجار است كه حقايق و واقعيت هاى هستى و جهان و خويشتن را بشناسد و نسبت به گستره وجودى خود و مقصد و هدف از آفرينش خويش آگاهى يافته و با ظرفيت ها و محدوديت هاى خود و جهان در جهت نيل به پايدارترين و حقيقى ترين لذت ها، كه همان سعادت ابدى است، سازگارى ايجاد كرده، پيوسته فطرت و سرشت خود را شكوفاتر سازد. به موازات اين تعريف بايد گفت: «رفتار بهنجار عبارت است از: هر رفتارى (درونى و بيرونى) كه ما را در رسيدن به مفهوم مزبور از بهنجارى نزديك نمايد.» اما سؤال اساسى اين است كه به واسطه چه معيار و ملاك هايى مى توان رفتار بهنجار را از نابهنجار متمايز ساخت؟ اين مقاله پاسخى است به اين سؤال اساسى.

فطرت

در درون انسان، نسبت به رفتار بهنجار و نابهنجار هدايتى سرشتى وجود دارد. اين هدايت در فطرت انسان قرار دارد. فطرت نيز عبارت است از: «مجموعه كمالات و استعدادهاى خاصى كه در سرشت انسان نهاده شده و نوع و مرتبه او را از ساير موجودات متمايز مى سازد.»3
استاد مطهّرى در كتاب فطرت خود،دربحث از ويژگى هاى فطرى انسان، آن ها را به دو دسته كلى تقسيم كرده است:
1. ويژگى هاى شناختى;
2. ويژگى هاى عاطفى.4
تمامى شناخت هاى غير اكتسابى انسان در عنصر شناختى فطرت يعنى «عقل» جاى مى گيرند. عقل ابزار بسيارى از تشخيص هاى انسانى در مقوله بهنجارى و نابهنجارى است (كه در ملاك بعدى مورد بررسى قرار مى گيرد.) در باره عنصر گرايش ها و ويژگى هاى عاطفى بايد گفت: انسان در درون خود، نسبت به اين گرايش هاى فطرى نوعى قداست قايل است. اين گرايش هاى متعالى مافوق عواطف حيوانى اند. اين گرايش ها بنابر نظر استاد مطهّرى، در پنج مقوله جاى مى گيرند.5
1. مقوله حقيقت جويى;
2. مقوله خير اخلاقى;
3. مقوله زيبايى;
4. مقوله خلّاقيت و ابداع;
5. مقوله عشق و پرستش.
اين گرايش ها به دو صورت با رفتارهاى بهنجار مرتبط مى گردند:
1. بين اين گرايش ها6 و انتخاب رفتارى خاص نوعى جاذبه معنوى وجود دارد; يعنى آن رفتار تجلّى چنين گرايش هايى است و مصداق اين گرايش ها قرار مى گيرد; مثلا، در مورد گرايش حقيقت جويى، مى توان گفت: بر اساس اين تمايل، برخى رفتارها بهنجار و برخى ديگر نابهنجارند.
2. اين گرايش هاى عاطفى مى توانند انسان را به سوى انتخاب يك رفتار كلى هدايت كنند. لازمه پذيرش اين رفتار كلى پذيرش رفتارهاى ديگرى است كه بر اساس آن موضوع كلى، بهنجار شناخته مى شوند; مثلا، انسان بر اثر گرايش به پرستش خدا، به انبيا نيز ايمان مى آورد. آن گاه فرد مؤمن دستوراتى را كه بر اساس دين بهنجار شناخته شده اند، مى پذيرد.
در قرآن و روايات نيز به وجود چنين استعدادى در سرشت و فطرت انسان اشاره شده است. از مشهورترين آيات در اين مورد، آيه 8 سوره شمس مى باشد. خداوند متعال در اين آيه مى فرمايد: (فَأَلهَمَها فُجُورَها و تَقويها); خداوند پس از تنظيم قوا و جسم و جان آدمى، فجور و تقوا (خير و شر) را به او الهام كرد.
اين آيه به يكى از مهم ترين مسائل مربوط به آفرينش انسان اشاره دارد و مى فرمايد: هنگامى كه خلقت انسان تكميل شد و هستى او تحقق يافت، خداوند «بايدها و نبايدها» را به او تعليم داد. «الهام به معناى القاى مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى است.»7
منظور از «فجور» و «تقوا» هم عواملى است كه انسان را به آلودگى و يا خيرات و نيكى ها مى كشانند. به عبارت ديگر، خداوند مسير سعادت و بهنجارى و گرايش به رفتار درست و نادرست را در وجود انسان قرار داده است.
مى توان گفت: اين آيه هم بر بعد شناختى و هم بر گرايش و بعد عاطفى فطرت اشاره دارد. در مقوله عاطفى نيز مى توان گفت: فطرت انسانى علاوه بر آنكه عاشق كمال است، از نقص و بدى نيز انزجار دارد. در هر صورت، ظاهراً اين آيه هم ناظر به مقولات پنج گانه عاطفى است و هم به تشخيص هاى عقلانى، كه بعد شناختى فطرت محسوب مى گردند.
امام صادق(عليه السلام) در تفسير آيه مزبور مى فرمايد: «بيّن لها ما تأتى و تترُك»;8 آنچه را (انسان) بايد انجام دهد يا ترك كند، (خداوند) برايش بيان داشته است.
يكى ديگر از آياتى كه مى توان اين مفهوم را از آن برداشت كرد، آيه 3 سوره انسان است: (انّا هديناهُ السّبيلَ امّا شاكراً و امّا كفوراً); ما راه را به انسان نشان داديم، خواه شاكر باشد
(و پذيرا گردد) يا كفران كند. ارائه راه و هدايت در اين آيه، مفهوم عام و گسترده اى دارد كه شامل هدايت فطرى و هدايت توسط انبيا مى شود. به عبارت ديگر، هم شامل هدايت تكوينى است و هم هدايت تشريعى. هدايت تكوينى به اين معناست كه خداوند در اعماق فطرت انسان، عشق به پيمودن اين راه را قرار داده و از طريق الهامات فطرى، مسير را به او نشان داده است.
لازم است در اين مورد، آيه اى ديگر از قرآن كريم مورد بررسى قرار گيرد; (و هديناهُ النّجدَينِ)(بلد: 10); و او را به خير و شر هدايت كرديم. واژه «نجد» از نظر لغوى به معناى بلندى يا سرزمين بلند است و در اينجا، منظور راه «خير» و راه «شر» است.
در حديثى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «يا ايّها النّاس! هُما نجدانِ: نَجدُ الخَير و نجدُ الشّر، فَما جُعِلَ نجدُ الشّرِ أحَبّ اليكُم مِن نَجد الخَير»;9 اى مردم، دو سرزمين مرتفع وجود دارد: سرزمين خير و سرزمين شر، و هرگز سرزمين شر نزد شما محبوب تر از سرزمين خير قرار داده نشده است.
همان گونه كه ذكر شد، آگاهى به خوبى و بدى از دو طريق حاصل مى شود: 1. طريق وحى; 2. طريق فطرت.
فطرت نيز داراى دو بعد است، الف. بعد شناختى و عقل; ب. بعد عاطفى و گرايشى.
منظور از «هدايت» در اينجا هر دو رقم است و اين حديث شريف نيز به تمايل فطرى انسان به رفتار بهنجار و نفرت فطرى انسان از نابهنجارى اشاره دارد. بر اين اساس، فطرت انسان مى تواند بسيارى از رفتارهاى بهنجار را به او بشناساند.
در روايت ديگرى نيز وارد شده است كه وقتى شخصى از رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) در مورد معيار رفتار درست و غلط پرسيد، حضرت به وى فرمود: «اِستَفتِ نفسَك، البرُّ ما اطمَأنَّ اليه القلبُ و اطَمأنّت اليه النفسُ، و الاثمُ ما حاكَ فىِ القلبِ و تَردّدَ فى الصّدرِ»;10 از قلب و درون خويش نظرخواهى كن، برّ و خوبى آن چيزى است كه قلب و روحت بدان اطمينان داشته باشد و گناه و بدى چيزى است كه در درون مورد ترديد باشد.
در اين روايت، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) براى رفتار بهنجار، به «گرايش فطرى» انسان استناد كرده اند. بر اساس اين حديث شريف، انسان به طور فطرى به رفتار بهنجار گرايش دارد و از رفتار نابهنجار متنفّر است. نكته جالب در اين روايت آن است كه رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)اين گرايش را در كنار وحى و عقل به عنوان ملاكى براى رفتار بهنجار قرار داده اند. در اين رابطه با ملاك فطرت، چند نكته لازم به ذكرند:
1. چون مدار فطرت سير به كمال است، در صورت انحراف از اين مسير و يا توقّف در مسير، فطرت حالت سرزنش به خود مى گيرد كه در قرآن، از عامل آن به «نفس لوّامه» تعبير شده است. فطرت با ساز و كار سرزنش، سعى مى كند انسان را به مسير اصلى خود برگرداند.11 قرآن كريم در دومين آيه از سوره قيامت به اين حقيقت اشاره دارد: (و لا أُقسِم بالنّفسِ اللّوامة); سوگند به وجدان بيدار انسان و نفس ملامت كننده. البته فطرت انسان به هنگام انجام كار نيك نيز روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند.12
2. ممكن است فطرت انسان بر اثر گناه و غفلت، كارايى خود را از دست داده، ظلمت معصيت عامل فطرت را همچنان خام و ناشكوفا باقى بگذارد و از اين رو، فرد نتواند از عامل فطرت در تشخيص رفتار بهنجار از نابهنجار استفاده نمايد. برخى از آيات قرآن نيز گواه بر اين مطلبند; از جمله: (لَهم قُلوبٌ لا يَفقَهون بِهَا) (اعراف: 179); براى آن ها دل هايى است كه به واسطه زيادى گناه، محجوب و ظلمانى اند.
3. هرچند گرايش هاى فطرى تمام موارد رفتار بهنجار را تشخيص نمى دهند، اما فطرت به امورى گرايش دارد كه آن امور هنجارهاى بسيارى را به ما معرفى مى نمايند. خداوند متعال در مورد گرايش فطرت به دين مى فرمايد: (فَاقِم وجهَك للدّينِ
حنيفاً فطرةَ اللّهِ الّتى فطر الناس علَيها لا تبديلَ لَخلقِ اللّهِ ذلكَ الدّينُ القيّمُ و لكنّ اكثَر النّاس لا يعلَمون)(روم: 30); پس رو به دين معتدل آور; فطرتى (دينى) كه خداوند انسان ها را بدان فطرت آفريد. براى آفرينش خدا تبديلى نيست. اين است دين باقى خداوند، ولى بيشتر مردم نمى دانند.
بر اساس اين آيه، انسان و فطرت او به توحيد گرايش دارند و بر اساس توحيد و ايمان به انبياى الهى و وحى بسيارى از هنجارها و رفتارهاى بهنجار توسط دين مشخص مى شوند.

عقل

همان گونه كه گفته شد، رفتارى كه باعث تكامل حقيقى انسان شده، او را به سعادت مى رساند، بهنجار محسوب مى گردد. براى تعيين مصداق رفتار بهنجار مى گوييم: چنانچه عقل تشخيص دهد كه رفتارى خاص ما را به اين هدف (سعادت) نزديك مى سازد، آن رفتار بهنجار است. در اينجا لازم است عقل را بشناسيم و ميزان توانايى آن را براى تشخيص بهنجار بودن رفتار مورد بررسى قرار دهيم.
در بحث فطرت بيان شد كه فطرت انسان داراى دو بعد شناختى و عاطفى است كه بعد شناختى آن، «عقل» ناميده مى شود و «تمامى شناخت هاى غير اكتسابى انسان در عنصر شناختى (عقل) جاى دارد.»13 عقل قوّه و نيرويى خدادادى در وجود انسان است كه مى تواند رفتار وى را جهت داده و با در نظر گرفتن كل جهان و هستى، مشخص كند كه راه سعادت و كمال راهى به جز تقرّب به خدا نيست. عقل است كه با درك جهان بينى حقيقى، قادر است تا درست را از نادرست و نابهنجار را از نابهنجار تفكيك كند.14 در اسلام، براى هدايت انسان ها و رسيدن به سعادت و تعالى آن ها بيشترين تأكيد بر تعقّل و به كارگيرى عقل شده و از مؤمنان و هدايت يافتگان و انسان هاى بهنجار به عنوان صاحبان خرد و انديشه (اولوالالباب) و اهل تعقّل ياد شده است.15 از كفّار و انسان هايى هم كه مسير انحطاط را مى پيمايند، به عنوان انسان هايى نام برده شده است كه با وجود برخوردارى از فطرت و عقل، از آن بهره نمى گيرند.16 در هر صورت، عقل يكى از مهم ترين ملاك هاى رفتار بهنجار و نابهنجار است و در روايات نيز به اين مسئله اشاره شده است:
يكى از مشهورترين روايات در اين مورد (عقل)، حديث «جنود عقل و جهل»17 است. در اين حديث، عقل به عنوان سرچشمه رفتارهاى بهنجار تلقّى گرديده، به موازات آن، ويژگى هاى شخصيت كاملا بهنجار و داراى عقل كامل نيز توصيف شده و ايمان به عنوان اولين نيرو و ياور عقل18 تلقّى گشته است. پس از آن، از 72 صفت ديگر نيز به عنوان ساير نيروهاوياوران عقل (صفات بهنجارى)سخن به ميان آمده است.
عقل در نگرش دينى، همسنگ نبوّت تلقّى گرديده است و همان گونه كه وحى ملاك بسيارى از رفتارهاى بهنجار مى باشد، عقل نيز به عنوان ملاك و حجتى براى رفتارهاى انسان به حساب مى آيد: «اِنَّ لِلّهِ علَى النّاسِ حُجَّتَينِ: حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ و حُجَّةٌ باطِنَةٌ. فَأَمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ و الأَنبياءُ و الأَئِمَّةُ ـ عَلَيهمُ السَّلامُ ـ وَ أَمَّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ»;19 خداوند بر بندگان خويش دو حجّت دارد: حجتى ظاهرى و حجتى باطنى. حجت ظاهرى پيامبران و ائمه(عليهم السلام) هستند و اما حجّت درونى (حجّت باطنى)، عقل است.
از اين روايت استفاده مى شود كه عقل در بسيارى از رفتارها ملاك بهنجارى و نابهنجارى است. از اين رو، در يكى از سخنان امير مؤمنان(عليه السلام)چنين آمده است: «كَفاكَ مِن عَقلِكَ ما أَوضَحَ لَكَ سُبُلَ غَيِّكَ مِن رُشدِك»;20 آن مقدار از عقلت تو را كفايت مى كند كه راه هاى گم راهى را از راه سعادت برايت روشن سازد.
آن حضرت در حديث ديگرى، در توصيف پويندگان راه خدا و (تكامل و سعادت) مى فرمايند: «سالِكُ الطَّريقِ الى اللّهِ قَد أحيا عَقلَهُ و أماتَ نفسَه»;21 پوينده راه خدا عقلش را زنده ساخته و شهوتش را ميرانده است.
همچنين در روايتى از امام صادق(عليه السلام)، آن حضرت منظور از عقل را حقيقتى دانسته اند كه انسان را به بهنجارى و سعادت كه همان بندگى و قرب الى الله است رهنمون سازد: «العقلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمنُ وَ اكتُسِبَ بِهِ الجِنان»;22 عقل آن امرى است كه خدا را به آن بندگى كنند و بهشت را به وسيله آن به دست آورند. از آن حضرت سؤال شد آنچه نزد معاويه بود، چه بود؟ فرمودند: «آن شيطنت بود و آن شبيه عقل است و عقل نيست.»23
از تمامى اين روايات استفاده مى شود كه عقل بهنجارى را تا آخرين مراتبش براى انسان به ارمغان مى آورد، اين امر به دو صورت انجام مى پذيرد:
1. رفتارهاى بهنجار را از نابهنجار تشخيص مى دهد;
2. انسان را به امورى كلى همانند دين و اطاعت از انبيا رهنمون مى گرداند.
درباره مورد نخست، علاوه بر مطالبى كه تاكنون گفته شد، بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه يكى از ملاك هايى كه در نظام فقهى و حقوقى اسلام براى رفتار بهنجار از نابهنجار (حكم فقهى) مورد استفاده قرار مى گيرد، حكم عقل است، تا جايى كه حتى يكى از مباحث مهم فقهى بررسى اين قاعده كلى است كه «كلّما حَكَم بِهِ العقلُ حَكَمَ بِهِ الشَّرعُ»; هرچه عقل بدان حكم مى كند، شرع نيز بدان حكم مى كند در مورد موضوع دوم نيز بايد
گفت: اساساً اطاعت از انبيا و پذيرش دين به واسطه حكم عقل صورت مى گيرد.
اين حقيقت را مى توان در يكى از سخنان اميرالمومنين(عليه السلام)جستوجو كرد. آن حضرت مى فرمايند: «جبرئيل بر حضرت آدم(عليه السلام) نازل شد و به او گفت: اى آدم، من دستور دارم كه تو را بين انتخاب يكى از سه چيز مخيّر سازم. اكنون تو از آن سه چيز يكى را انتخاب كن و دو تاى ديگر را رها ساز. آدم به او گفت: آن سه چيز كدامند؟ جبرئيل پاسخ داد: عقل، حيا و دين. آدم گفت: من عقل را انتخاب كردم. در اين هنگام، جبرئيل(عليه السلام) رو به حيا و دين كرد و گفت: شما بازگرديد و او را واگذاريد. آن دو به جبرئيل گفتند: يا جبرئيل، ما مأموريم كه عقل هر كجا باشد با او باشيم.»24
از اين روايت دو موضوع قابل استفاده است: اول آنكه پذيرش دين نيز به واسطه عقل است; و دوم آنكه خود عقل نيز علاوه بر انتخاب دين، مى تواند رفتارهاى بهنجار را برگزيند و ملاك براى رفتارهاى بهنجارى همچون حيا محسوب گردد.
از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه همان گونه كه عنصر عاطفى فطرت بر اثر گناه، كارايى خود را از دست مى دهد، عقل نيز بر اثر گناه، كارايى خود را از دست خواهد داد. از اين رو، براى سلامتى عقل، بايد از هواى نفس دورى كرد.25 البته همان گونه كه به واسطه گناه كارايى عقل كم مى شود، با طاعت و عبادت، تحصيل علم و كسب تجربه، بر كارايى عقل در تشخيص رفتار بهنجار و نابهنجار افزوده مى گردد.26

وحى

درباره ملاك هاى رفتار بهنجار به ملاك فطرت و عقل اشاره شد. فطرت به بهنجارى و رفتارهاى بهنجار گرايش دارد، اما اين گرايش معمولا يك گرايش كلى است و جز در برخى موارد، قادر به تشخيص رفتار بهنجار نيست. احكام عقل نيز در مواردى، بسيار كلى و عام هستند. اما در مواردى نيز كه عقل برخى رفتارهاى بهنجار را معيّن مى كند، به سبب محدود بودن دانش انسان، عقل نمى تواند همه آثار و عواقب مثبت و منفى، دنيوى و اخروى، فردى و اجتماعى رفتارهاى گوناگون را ببيند. در اينجاست كه خود عقل حكم مى كند كه بايد بهنجارى و نابهنجارى رفتارها توسط شخصى مطلع و مطمئن، كه آگاهى كامل به تمام ابعاد وجودى انسان داشته و نيز از مصلحت و سعادت او با خبر باشد، تعيين شوند.
از مطلب مزبور چنين استفاده مى شود كه منبعى بايد هنجارهاى رفتارى را براى انسان مشخص كند كه داراى شرايط ذيل باشد:
الف. از تمامى ابعاد وجودى انسان، شامل ابعاد روحى و روانى، جسمانى، استعدادها، نيازها و قواى فطرى او آگاهى كامل داشته باشد.
ب. از گستره زندگى انسان، ادامه وجودش و وضعيت و شرايط او در زندگى پس از مرگ اطلاع كامل داشته باشد.
ج. نسبت به كل عالم هستى و تمام عناصر آن در ارتباط با انسان، دانش كامل و دقيق داشته باشد.
د. با اطلاع از تمامى موارد فوق، مصلحت انسان را از مفسده او و سعادت و خوش بختى وى را از شقاوتش باز شناسد.
هـ. راستگو، قابل اعتماد و نسبت به انسان، دلسوز و با محبت باشد، و براى اين منظور، چه كسى از خداوند داناتر، آگاه تر،27قابل اعتمادتر و راستگوتر است؟28
از اين رو، نياز به وحى و دين در تعليم احكام و بيان دقيق ارزش ها روشن مى شود و نيز معلوم مى گردد كه هر قدر اين احكام جزئى تر و دقيق تر بوده شرايط لازم براى پاسخ گويى به نيازهاى دايم انسان ها بيشتر فراهم شده باشد، آن دين كامل تر است. خداوند در اين باره مى فرمايد: (انّا هدَيناهُ السَّبيلَ امّا شاكراً و اِمّا كفوراً) (انسان: 3); ما راه را به انسان نموديم، خواه سپاس گزارد يا ناسپاسى كند. بنابراين، مهم ترين ملاك و معيار رفتار بهنجار، دين و وحى است. دستورات دينى تأمين كننده سلامت و سعادت انسانى هستند و او را تا بالاترين مراحل بهنجارى رشد و تعالى مى دهند.

ملاك سازگارى براى رفتار بهنجار

پيش از اين در تعريف «بهنجارى»، در مورد «سازگارى» به عنوان يكى از مهم ترين شاخصه هاى بهنجارى (در مكاتب گوناگون روان شناسى) صحبت شد و در اينجا نيز به عنوان مكمّل بحث قبل و به عنوان ملاك رفتار بهنجار مورد بررسى قرار مى گيرد. لازم به ذكر است كه ملاك سازگارى براى رفتار بهنجار ملاكى در عرض ملاك هاى فطرت، عقل و وحى تلقّى نمى شود، بلكه در طول آن هاست و عمدتاً در طول ملاك وحى قرار مى گيرد.
«رفتار سازگارانه» رفتارى است كه در مواجهه با موانع رشد و سعادت، به نحوى اصطكاك با آن ها را كاهش داده تا مزاحمت و مانع بودن آن ها به حداقل برسد و بيشترين زمينه هاى سعادت و بهنجارى را در پى داشته باشد. طبيعى است كه اين مفهوم از «سازگارى» به معناى تسليم شدن در مقابل خواسته هاى غريزه و يا خواسته هاى محيط نيست، بلكه در تعامل با چنين خواسته هايى بايد هدف را، كه همان كسب سعادت است، پيوسته در نظر گرفت. به عبارت ديگر، خواسته ها و نيازهاى
طبيعى فرد و همچنين انتظارات محيط، او را تحت فشار قرار مى دهند و در اين موقعيت، رفتارهايى كه بتوانند نه تنها مانع بودن اين نيازها و خواسته ها را كاهش دهند بلكه از اين گونه موقعيت ها براى رسيدن به هدف بهره ببرند، رفتارهايى سازگارانه محسوب مى شوند و هرقدر ميزان استفاده آن ها از اين موقعيت بيشتر باشد، رفتار سازگارتر است و طبعاً بهنجارتر محسوب مى شود و اگر از طرف فرد رفتارهايى بروز داده شوند كه در اثر آن ها بر سر راه سعادت و تأمين بهنجارى انسان مانعى پديد آيد، اين رفتارها ناسازگارانه و نابهنجارند و هر قدر اين مانع شديدتر باشد، اين رفتارها ناسازگارتر و در نتيجه، نابهنجارترند.

خواسته هاى غريزى29

غرايز و كشش هاى طبيعى، انسان را به سوى ارضاى اين تمايلات مى كشانند و معمولا حالتى آمرانه دارند و شرايط و ضوابط عقلى، شرعى و فطرى را رعايت نكرده، محدوديتى نيز نمى شناسند. در بحث از اين غرايز طبيعى، دو موضوع را بايد از يكديگر تفكيك كرد:
1. اصل خواسته هاى غريزى; 2. سيرى ناپذيرى غرايز در ارضا و اشباع.
در رابطه با اين دو موضوع، بايد گفت: اصل خواسته هاى غريزى و ارضاى آن ها در اسلام به رسميت شناخته شده است. در واقع چنين خواسته ها و گرايش هايى زمينه اختيار انسان را فراهم مى آورند و در نتيجه، زمينه كمال او را مهيّا مى كنند.30اما اسلام آن ها را در محدوده و ضوابط خاص عقلى و شرعى و عرفى محدود كرده است تا نه تنها با كمال و سعادت انسان تعارض و منافاتى نداشته باشند، بلكه او را در راه رسيدن به كمال و بهنجارى يارى دهند و به طور كلى، در اسلام، ارضاى غرايز در ارتباط با نيل به سعادت مورد ملاحظه و ارزيابى قرار مى گيرد.
الف. غريزه گرسنگى: در قرآن كريم، در مورد ارضاى اين غريزه (گرسنگى) آيات فراوانى به چشم مى خورد; از جمله:
(كُلُوا و اشرَبوا و لا تُسرِفوا) (اعراف: 31); بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف نكنيد.
(و كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حلالا طَيِّباً) (بقره: 173); از چيزهاى حلال و پاكيزه اى كه خداوند به شما روزى داده است، بخوريد.
(كُلُوا مِن طَيِّباتِ ما رَزَقناكُم) (طه: 81); از چيزهاى پاكيزه اى كه به شما روزى كرده ايم، بخوريد.
همان گونه كه از ظاهر اين آيات كريمه پيداست، اصل خوردن رفتارى بهنجار به حساب آمده، ولى همواره براى آن محدوديت هايى نيز بيان شده است; قيدهايى همچون خوردن چيزهاى حلال و پاكيزه و عدم اسراف. اين ها مرز رفتارهاى بهنجار و نابهنجار در زمينه ارضاى غريزه گرسنگى را مشخص مى سازند.
ب. غريزه جنسى: توجه اسلام به ازدواج به گونه اى خاص و ويژه است. اين نگرش، ازدواج را مايه آرامش انسان دانسته31و اين موضوع را سبب تكامل و تعالى شخص مى داند. تشويق و
ترغيب به ازدواج، و نكوهش نسبت به ترك و تأخير در آن نشانگرنقش بااهميت اين غريزه دربهنجارى و نابهنجارى است.
اسلام نگرش برخى اديان در مورد كناره گيرى از رفتار جنسى را سرزنش و با تعبيرى خاص، ترك ازدواج را نوعى رفتار غيرصحيح مى داند. از سوى ديگر، چون افسار گسيختگى اين غريزه سبب بروز نابهنجارى هاى شديدى در فرد و اجتماع مى شود. اسلام براى آن حدودى تعيين كرده كه در فقه اسلامى به آن ها اشاره شده است. در اين زمينه، تنها به برخى از آيات و روايات بسنده مى شود:
(وَ مِن آياتِهِ أَن خَلَقَ لَكُم مِن أَنفُسِكُم أَزواجاً لِتَسكُنُوا اِلَيها و جَعَلَ بَينَكُم مَوَدَّةً وَ رَحمةً إنّ فى ذلكَ لآيات لقوم يتَفَكَّرون) (روم: 21); از نشانه هاى قدرت اوست كه براى شما از جنس خودتان همسرانى آفريد تا به ايشان آرامش يابيد و ميان شما دوستى و محبت نهاد. در اين امر نشانه اى است براى انديشمندان.
در مورد فضيلت ازدواج، رسول گرامى اسلام مى فرمايند: «اِذا تَزَوَّجَ العَبدُ فَقَد استَكمَلَ نِصفَ الدّينِ، فَليَتَّقِ اللّهَ فى النِّصفِ الباقى»;32 هرگاه شخصى ازدواج كند، نصف دين خود را كامل كرده، پس بر اوست كه در نصف ديگر تقوا پيشه كند.
ج. نياز به خواب و آرامش: نياز به خواب و استراحت نيز همانند غريزه گرسنگى و جنسى، از نيازهايى است كه اسلام به ارضاى آن توصيه مى كند. در اين باره، قرآن كريم مى فرمايد:
(وَ جَعَلنا نَومَكُم سُباتاً) (نبأ: 9); و خواب را مايه آسايش شما قرار داديم.
(وَ مِن آياتِهِ مَنامُكُم بِاللَّيلِ و النَّهارِ و ابتِغاؤُكُم مِن فضلِهِ) (روم: 23); و از نشانه هاى قدرت او خوابيدن شما در شب و روز و به طلب روزى برخاستن شماست.
از امام رضا(عليه السلام) نيز نقل شده است: «إنَّ النَّومَ سُلطانُ الدِّفاعِ وَ هُوَ قِوامُ الجَسَدِ و قُوَّته»;33 خواب قدرت دفاعى (بدن) و باعث استقامت جسم است.
البته هيچ گاه اسلام به اشباع غرايز توصيه نمى كند، بلكه آن را مضر مى داند. در زمينه نياز انسان به آرامش، توصيه اسلام به خواب نيم روز و اجتناب از عبادت بيش از حد از مواردى است كه آرامش لازم را براى انسان تأمين مى كند و در هر صورت، بيان شرايط و محدوديت هايى براى ارضاى هر نيازى در اسلام، نشانه سازگارى با اين نيازها براى كسب سعادت انسان است.
د. نياز به ارتباط اجتماعى: اين نياز نيز كه از نيازهاى طبيعى انسان است، در اسلام مورد توجه قرار گرفته و سعى شده است با روابط اجتماعى اين نياز ارضا شود. توصيه به صله ارحام، ارتباط با همسايگان، حضور در عزا و شادى مردم، ديدار و عيادت از بيمار، حضور در عبادات اجتماعى و حضور در فعاليت هاى عمومى، همه از مواردى هستند كه اين نياز را تأمين مى كنند، و اصالتاً اسلام توجه به امور مردم و ارتباط با آنان را از امور لازم مى شمرد و انسان مؤمن را در قبال مردم مسئول مى داند.
قرآن كريم در اين باره مى فرمايد: (وَ لا تَكُونُوا كالذَّينَ تَفَرَّقوا و اختلفوا مِن بعدِ ما جاءَهُم البَيِّناتُ و اُولئِكَ لَهُم عذابٌ عظيمٌ) (آل عمران: 105) مانند كسانى نباشيد كه پس از آنكه آيات روشن خدا بر آن ها آشكار شد، (باز هم) پراكنده شدند و با يكديگر اختلاف ورزيدند. البته براى اينان عذابى بزرگ است.

انواع رفتارهاى بهنجار و نابهنجار در ارتباط با غرايز انسانى

اين گونه رفتارها از نظر اسلام، به پنج صورت قابل تصورند:
1. رفتارهايى كه صد در صد نابهنجارند و انسان را به سقوط و انحطاط مى كشند و گاه او را از حداقل بهنجارى نيز خارج مى كنند. از اين رفتارها معمولا در فقه اسلام با عنوان «حرام» ياد مى شود كه البته آن ها نيز از نظر شدت ناسازگارى، مراتبى دارند و به هر صورت، نابهنجار تلقّى مى شوند; همانند خوردن غذاى حرام و يا ارضاى غريزه جنسى به صورت نامشروع.
2. رفتارهايى كه زمينه بهنجارى در انسان را كاهش داده، ممكن است انسان را به مرز نابهنجارى نزديك و از مرزهاى بهنجارى دور سازند. چنين رفتارهايى معمولا در فقه اسلامى عنوان «مكروه» به خود مى گيرند و هرچند بر انجام آن ها عذاب الهى مترتّب نيست، اما به واسطه آنكه انسان را از سعادت و بهنجارى دور مى سازند، رفتارهايى ناسازگار و نابهنجار تلقّى مى شوند; همانند خواب زياد، پرخورى و يا افراط در رفتار جنسى مشروع.
3. رفتارهايى كه نيازهاى طبيعى انسان را برطرف مى سازند. از اين رو، اين نيازها ديگر مانعى بر سر راه بهنجارى محسوب نمى گردند و از اين جهت، زمينه رشد و تعالى و نيل به بهنجارى فراهم مى شود. اين رفتارها سازگار به حساب آمده، در مجموع، بهنجار تلقّى مى شوند. از چنين رفتارهايى در فقه اسلامى با عنوان «مباح / حلال» تعبير مى شود.
4. رفتارهايى كه به علل گوناگون زمينه هاى نيل به مراتب برتر بهنجارى را در انسان افزايش مى دهند و نه تنها ارضاى خواسته هاى غريزى و طبيعى را كنترل مى كنند، بلكه آن ها را در مسير بهنجارى و رشد قرار مى دهند. چنين رفتارهايى نيز سازگارانه تلقّى شده، رفتارهايى بهنجار به حساب مى آيند.
اين گونه رفتارها در فقه اسلامى، عنوان «استحباب» دارند. انسان بهنجار مى تواند با نيت و قصد تقرّب و نزديك شدن به خدا، تمامى رفتارهاى طبيعى خود را به چنين رفتارهايى تبديل كند.
5. از ديگر رفتارهاى سازگارانه در رابطه با ارضاى غريزه، رفتارى است كه ترك آن موجب نابهنجارى شده، زمينه آن را فراهم مى كند; مثلا، اصل ازدواج براى كسى كه احتمال مى دهد در گناه بيفتد، رفتارى است سازگارانه و بهنجار، و ترك آن موجب گناه و نقص ايمان و حتى محو ايمان. چنين رفتارى در فقه اسلامى، به عنوان «واجب» شناخته مى شود. و بر خلاف دو رفتار سازگارانه قبلى، ترك آن موجب نابهنجارى است. بنابراين، چنين رفتارى در مراتب بالاى بهنجارى است. در مجموع، بايد گفت: روش اسلام در برخورد با نيازهاى انسان، به گونه اى است كه بهترين سازگارى را با چنين امورى به منظور بهنجارى تدارك مى بيند و در نتيجه، موضوعاتى اين چنين نه تنها مانع بهنجارى نيستند، بلكه خود، سبب تعالى و رشد و بهنجارى انسان ها مى شوند.

رفتارهاى سازگارانه در مقابل نيازهاى محيط و جامعه

همانند نيازهاى طبيعى خود انسان، نيازهاى جامعه و انتظارات محيط نيز مى تواند مانعى بر سر راه بهنجارى تلقّى شوند يا وسيله اى براى ترقّى و رشد و سعادت انسان گردند. از اين رو، اسلام در مورد جامعه و انتظارات آن و نيازهاى آن تأكيد بسيارى كرده و اساساً اسلام دينى اجتماعى است و انسان در قبال جامعه مسئول.
در اين نگرش، جامعه بر فرد حقوقى دارد كه اين حقوق ابعاد گوناگون زندگى اجتماعى فرد را در برمى گيرد كه از جمله آن هاست: ايجاد صلح و آرامش ميان مردم،34 دورى از جنگ و دشمنى بين مسلمانان،35 روابط نيكو با مردم و تودّد و مهربانى با آن ها،36 ارتباط مطلوب در جامعه،37 مشورت با جامعه و مشورت دادن به ديگران،38 صله رحم،39 انفاق، صدقه و كمك به ديگران،40 پرداخت حقوق مادى و واجب اجتماع همانند خمس و زكات،41 امانت دارى،42 حفظ آبروى مردم و اجتناب از تهمت43 و برخى موارد ديگر كه اسلام هر فرد مؤمنى را ملزم به رعايت آن ها كرده است. روشن است كه عمل به اين موارد بهنجارترين و سازگارانه ترين رفتارهايى را موجب مى شود كه فرد و جامعه را به سوى سعادت رهنمون مى سازد، اما در كنار تمامى امور مزبور، يكى از خواسته هاى محيط، همنوايى فرد با جامعه است.

همنوايى و سازگارى

«همنوايى» شامل مواردى همچون رعايت مدها و سبك هاى اجتماعى در جنبه هاى گوناگون زندگى همانند نحوه پوشش، امرار معاش، ارتباطات كلامى، رعايت قوانين و مقررات اجتماعى و حفظ و مراعات آداب و رسوم اجتماعى مى شود. آنچه در اين مورد، پيش از هر چيز بايد متذكر شد، آن است كه اسلام با رعايت اصل سعادت فرد و جامعه در قياس با ساير مكاتب بيشترين پويايى را در درون خود داراست. از اين رو، در موارد گوناگون اجتماعى، احكام متفاوتى را بيان مى دارد; مثلا، رفتارهاى سازگارانه براى يك انسان مؤمن در كشور اسلامى و غير اسلامى متفاوتند، و يا در برخى موارد، حفظ سعادت فرد و جامعه وابسته به رعايت همنوايى است و در مواردى ديگر، نه تنها نبايد همنوايى كرد، بلكه اعلام مخالفت با جامعه يك واجب شرعى به حساب مى آيد.
بنابراين، در يك جمع بندى كلى، مى توان گفت: رعايت همرنگى و همنوايى و انطباق محيطى تنها در قلمرو آداب و رسومى است كه اسلام حكم خاصى در مورد آن معيّن نكرده و آن را به آداب و رسوم و فرهنگ عمومى واگذار كرده است. البته منظور از اين قلمرو، تنها آن مقدار از فرهنگ عمومى جامعه است كه اسلام آن را به عنوان موارد آداب و رسوم به رسميت شناخته و تعيين رفتار سازگارانه آن را به عرف مردم واگذار كرده است; مثلا، اصل پوشش قسمت هايى از بدن را با شرايط خاصى براى زن و مرد واجب دانسته است، ولى شيوه آن را تا جايى كه با مرز احكام شرعى اصطكاك پيدا نكند، مربوط به آداب و فرهنگ اجتماعى مى داند.
اسلام پويايى و تغيير در زمينه آداب را نه تنها مى پذيرد، بلكه آن را امرى مطلوب مى داند. اميرمؤمنان على(عليه السلام) در يك بيت شعر خطاب به فرزند بزرگوار خويش مى فرمايد:
«حسينٌ اذا كُنتَ فى بَلدة *** غريباً فَعاشِرْ بِآدابِها»;44
فرزندم، حسين! هرگاه در شهر ديگرى بودى، با آداب مردم آن منطقه زندگى كن.
از اين سخن حضرت معلوم مى شود كه آن بخش از فرهنگ عمومى، كه با عنوان «آداب اجتماعى» معرفى مى شود، در جوامع متفاوت تغييرمى كند ومطلوب است كه افراد تازه وارد نيز علاوه بر آن كه به آن، احترام مى گذارند، در عمل نيز از آن ها پيروى كنند.
اين شيوه سازگارى نه تنها در رعايت آداب هر منطقه و جامعه اى است، بلكه يك جامعه نيز در زمان هاى گوناگون، داراى آداب و رسوم متفاوتى است كه در هر زمان، رعايت آداب همان دوره، رجحان دارد. در اين مورد نيز امام مؤمنان حضرت على(عليه السلام) در توصيه به والدين مى فرمايد: «لا تَقسِرُوا اَولادَكُم
على آدابِكُم، فانّهُم مَخلُوقُونَ لزمان غير زمانكم»;45 به فرزندان خود آداب خود را تحميل مكنيد; زيرا ايشان براى زمان شما آفريده نشده اند.
اين گونه روايات سازگارى و رفتار بهنجار را در زمينه دايره آداب و رسوم، رعايت همنوايى و همراهى با مردم مى دانند.
شهيد مطهّرى در اين زمينه، به آداب و رسوم مهمانى مثال زده، خاطرنشان مى كند كه در برخى مناطق، به صورت ايستاده غذا مى خورند و اگر انسان در اين مناطق رفت، بايد ايستاده غذا بخورد.46
از نظر اسلام، مطلوبيت همنوايى در برخى موارد، به حدّ وجوب شرعى مى رسد; مثلا، اگر عدم تبعيّت از آداب و رسوم اجتماعى موجب انگشت نما شدن فرد شود و زمينه تمسخر و يا سرزنش اجتماعى وى را فراهم كند، تبعيّت به حدّ وجوب رسيده، ترك آن حرام محسوب مى شود. براى مثال، مى توان گفت: اگر كسى در آداب لباس پوشيدن، به گونه اى زمينه تمسخر ديگران را نسبت به خود فراهم سازد، اين رفتار وى از نظر اسلام،ناسازگارانهونابهنجارتلقّى مى شودوازنظرفقهى حرام است.
در اينجا تذكر مكرّر اين نكته ضرورى است كه اين موضوع منحصر به آداب و رسوم است، وگرنه جايى كه حكم شرعى ثابتى برايش وجود داشته باشد، مشمول اين موضوع نيست. براى نمونه، اصل «حجاب» هيچ گاه تابع رسوم اجتماعى قرار نمى گيرد و اگر جامعه اين هنجار شرعى را رعايت نكند، همنوايى با آن رفتارى است كه در جهت كسب سعادت انسان، ناسازگار و نابهنجار تلقّى مى شود. در همين جا، اين موضوع قابل توجه نيز مطرح مى شود كه برخى از روان شناسان تبعيّت از اكثريت اجتماعى را نوعى سازگارى دانسته و چنين امرى را يكى از مهم ترين ملاك هاى بهنجارى مى دانند. از اين رو، لازم است درباره ملاك اكثريت و رفتار بهنجار نيز بحثى ـ هرچند مختصر ـ مطرح گردد.

اكثريت و ملاك رفتار بهنجار

در نگرش اسلامى، اكثريت اجتماعى ملاكى براى رفتار بهنجار و تعيين هنجارها تلقّى نمى گردد. صرف رفتار اكثريت هيچ نشانى از بهنجارى ندارد و هرگاه رفتار اجتماعى بر اساس ملاك هايى همچون عقل، فطرت و يا وحى باشد، رفتارى بهنجار است و در غير اين صورت، نابهنجار.
در قرآن و سنّت نيز در رابطه با تعيين بهنجارى توسط اكثريت، آيات و روايات قابل توجهى وجود دارند. خداوند متعال در قرآن كريم مى فرمايد: (قُل لا يَستوى الخبيثُ و الطَيِّبُ و لَو اعجَبَكَ كثرةُ الخبيثُ) (مائده: 100); بگو پليد و پاكيزه (خوب و بد) يكسان نيستند، هرچند كثرت و فراوانى پليد تو را به تعجب آورد.
اين آيه بر اين مطلب دلالت دارد كه ملاك بهنجارى و نابهنجارى ربطى به تعداد افراد انجام دهنده آن ندارد، هرچند تعداد افراد انجام دهنده بسيار و يا در اكثريت باشند و انجام عمل پليد جامعه را فرا بگيرد. پليدى و پاكيزگى و يا به عبارت ديگر، بهنجارى و نابهنجارى تابع ملاك هاى ثابتى است كه در جاى خود بيان شده است، خواه اكثريت تابع آن باشند يا نباشند. اين تأثيرى در بهنجار بودن و نبودن آن نخواهد گذاشت.
امام موسى بن جعفر(عليه السلام) در توصيه اى خطاب به يكى از ياران خود مى فرمايد: «اى هشام، اگر در دستت گردويى باشد و مردم بگويند: درّى است، تو را كه مى دانى گردوست سودى نمى رساند. و اگر در دستت درّى باشد و مردم بگويند گردوست، تو را كه مى دانى درّ است زيانى نمى رساند.»47 اين حديث نيز با تشبيه معقول به محسوس، ملاك اكثريت را براى تعيين بهنجارى و نابهنجارى مورد انكار قرار مى دهد.
از سوى ديگر، علاوه بر آنكه رفتار اكثريت ملاكى براى بهنجارى رفتار نيست، در بسيارى از مواقع، اكثريت مسيرى غلط مى پيمايند و رفتارى نابهنجار دارند. قرآن كريم در آيات بسيارى با كاربرد واژه «اكثر» به اين حقيقت اشاره كرده است.
عدم شناخت نسبت به خداوند و ايمان نياوردن به خداوند و دين حق،48 شكرگزار نبودن،49 كفر ورزيدن و گم راهى و فسق،50 عدم تعقّل،51 اعتقاد نداشتن به قيامت،52آگاهى نداشتن از سنّت ها و قوانين الهى53 از جمله مواردى هستند كه در قرآن به اكثريت نسبت داده شده اند. هرچند برخى
آيات ناظر به مردم زمان نزول آيه اند، اما بسيارى از آيات نيز محصور به چنين قيد و زمانى نيستند.54 در هر صورت، آنچه از قرآن و روايات برمى آيد، آن است كه ملاك اكثريت آمارى براى هنجارها و رفتارهاى بهنجار، اعتبارى ندارد.

ممنوعيت همنوايى

از نظر اسلام، نه تنها در برخى موارد همنوايى امرى مذموم است، بلكه اعلام مخالفت با برخى رفتارهاى فراگير در اجتماع نيز لازم و ضرورى است و همرنگى، سكوت و عدم اظهار مخالفت با رفتار نابهنجار مردم، خود از بزرگ ترين رفتارهاى نابهنجار محسوب مى گردد; چه آنكه اگر رفتارى غلط و نابهنجار به صورت علنى انجام گيرد، چه بسا به تدريج فراگير شود و سپس به صورت يك هنجار اجتماعى درآيد و افراد را به صورت دسته جمعى به سوى نابهنجارى بكشاند. درچنين شرايطى، افرادِ اندكى كه خواهان انجام رفتارهاى بهنجار باشند نيز در معرض فشارهاى روانى شديد اجتماعى و گاهى سرزنش اجتماعى قرار مى گيرند. در هر صورت، اسلام نه تنها در اين گونه موارد، همنوايى را جايز نمى داند، بلكه اعلام مخالفت را از ضرورى ترين رفتارها مى شمرد كه معمولا از آن با عنوان «امر به معروف و نهى از منكر» ياد مى شود.
البته اين واجب مهم منحصر به مواردى نيست كه رفتارهاى نابهنجار به صورت رفتار بيشتر مردم درآيد، بلكه هر انسان مؤمنى بايد به محض ديدن يك رفتار غلط، به شيوه مطلوب از آن جلوگيرى به عمل آورد.
از اين رو، بايد گفت: اگر رفتار اكثريت و يا رفتارى كه در جامعه معمول و عادى شمرده مى شود رفتارى نابهنجار باشد، نه تنها همنوايى با آن ممنوع و حرام است، بلكه مخالفت با آن از نظر اسلام لازم و ضرورى است.
در آيات و روايات زيادى از برترين رفتارهاى بهنجار و از نشانه هاى انسان هاى بهنجار «امر به معروف» و «نهى از منكر» و مخالفت با همنوايى و مقابله با رفتار نابهنجار مردم عنوان شده55 و همراهى با اهل فسق و فجور و همرنگى با آن ها از بزرگ ترين گناهان و در واقع، نوعى حماقت و نابهنجارى به شمار آمده است.56

حدّ وسط و تعادل

معمولا «حد وسط» ملاكى براى رفتار بهنجار، و «تعادل» ملاكى براى شخصيت بهنجار تلقّى مى شوند و چون در نگرش اسلامى اين دو مفهوم، جايگاه خاصى را دارند، مناسب است درباره آن ها بحث شود:

جايگاه بحث «تعادل» در روان شناسى

در ميان نظريه ها و مكتب هاى روان شناسى، فرويد بيش از ديگران «تعادل» را به عنوان ملاك بهنجارى دانسته است. تبيين نظريه فرويد در مورد تعادل و بهنجارى، در جاى خود بايد مورد بحث مفصّل قرار گيرد، در اينجا به اين جمله بسنده مى شود كه اگر در بين سه پايگاه «نهاد»، «من» و «فرامن» توازن و تعادل برقرار گردد، شخصيت بهنجار است و در حقيقت، اين «من» است كه بايد بين خواست هاى «نهاد» و «فرامن» اعتدال برقرار كند تا هيچ يك از اين دو، شخصيت را با مشكل مواجه نسازند. البته بايد توجه داشت: هيچ گاه منظور فرويد اين نبوده است كه من نيمى از خواست هاى «نهاد» و نيمى از خواست هاى «فرامن» را محقق كند، بلكه وظيفه يك «منِ» تحوّل يافته آن است كه بيشترين خواست هاى «نهاد» را با كمترين كارشكنى هاى «فرامن» فراهم سازد كه البته اين نگرش فرويد به هيچ وجه صحيح به نظر نمى رسد و در جاى خود بايد مورد نقد و بررسى قرار گيرد.

بررسى مفهوم «تعادل»

انسان در درون خود، داراى اميال، گرايش ها، نيازها و خواست هاى متفاوت و گاه متضادى است كه از هماهنگى و تعادل بين آن ها، رشد و بهنجارى حاصل مى شود.57
اسلام هيچ يك از نيازهاى فطرى و يا طبيعى انسان را بيهوده و عبث نمى داند و هيچ يك از آن ها را بدون پاسخ نمى گذارد. بهنجارى و كمال از نظر اسلام نيز از همين رهگذر حاصل مى شود و به عبارت ديگر، اسلام همانند برخى اديان ديگر، دينى تك بعدى نيست و از تمام ابعاد خواسته ها و گرايش هاى روانى، جسمانى، فطرى و غريزى، فردى و اجتماعى، دنيوى و اخروى و يا حتى از ميان صفات متضاد اخلاقى همانند غرور و تواضع، «حدّ وسط» را برمى گزيند و منظور از آنچه در احاديث و منابع اسلامى با عنوان «حدّ وسط» آمده، همين ايجاد اعتدال و تعادل است.58
مرحوم ملّا احمد نراقى در كتاب مشهور معراج السعادة درباره تعادل و بهنجارى مى گويد: «نهايت كمال و غايت سعادت از براى هر شخصى، اتّصاف اوست به صفت عدالت و ميانه روى در جمع صفات و افعال ظاهره و باطنه، خواه طورى باشد كه مخصوص ذات او (خود او) و متعلّق به خود باشد يا امرى باشد كه ميان او و ديگرى بوده يا باشد.»59 اصل و اساس بهنجارى و راه تأمين سعادت در ايجاد تعادل، در روان و رفتار انسان است. از سوى ديگر، گفته شد كه مرز بهنجارى، ايمان و رفتار درست است. پس بايد بين اعتدال و ايمان
رابطه اى باشد. براى اين منظور، دو آيه از قرآن كريم مورد بررسى قرار مى گيرند.
1. (وَ كَذلِكَ جَعَلناكُم أُمَّةً وَسَطاً) (بقره: 143); بدين سان، شما امّت اسلام را امّتى معتدل و ميانه رو قرار داديم. از اين آيه استفاده مى شود كه اساس اسلام و ايمان برپايه اعتدال قرار داده شده است و دستورات دينى، كه از جمله ملاك هاى رفتار بهنجار مى باشند، به دور از هرگونه ميل و انحراف است.
2. (أَقِم وَجهَكَ للدّينِ حنيفاً فِطرتَ اللّهِ الَّتى فَطَرَ النّاس عَلَيها) (روم: 30); و به دين معتدل رو آور; فطرتى (دينى) كه خداوند انسان ها را بدان فطرت آفريد.
از اين آيه استفاده مى شود كه فطرت هاى سالم به دين حنيف گرايش دارند. «حنيف» از ريشه «حنف» مى باشد و «و الحنفُ ميلُ القدمينِ اِلى الواسطِ و المرادُ بِه الاعتدالُ»;60حنف يعنى گرايش قدم هاى انسان به وسط و منظور از وسط، رعايت اعتدال است و دين حنيف يعنى دينى كه رعايت اعتدال مى كند.
به عبارت ديگر، دين اسلام و دستورات آن حدّ اعتدال را رعايت نموده اند و چون فطرت به چنين دينى گرايش دارد، در حقيقت دين اسلام با فطرت هماهنگى داشته و سبب شكوفايى فطرت است. پس معلوم مى شود كه فطرت نيز به اعتدال و تعادل گرايش دارد. از سويى ديگر، بنابر ديدگاه اسلام، بهنجارى، در ايمان و كسب سعادت واقعى است و از تمامى اين گزاره ها چنين نتيجه گيرى مى شود كه «بهنجارى» يعنى اعتدال روان انسان و در واقع، هنگامى كه انسان اعتدال خويش را از دست دهد. بهنجارى و سلامت خويش را نيز از دست داده است. پس به عبارت ديگر، سلامتى و بهنجارى همان رعايت اعتدال و تعادل بين همه گرايش ها و اميال، سائق ها، نيازها و خواست هاى روانى و جسمانى است.

اعتدال شخصيتى و تعادل رفتارى

شخصيت و رفتار هر دو متصف به تعادل و اعتدال مى شوند. در اسلام نيز از هر دو مقوله سخن به ميان آمده است و در هر صورت، منظور همان است كه توضيح داده شد; يعنى شخصيت سالم و متعادل داراى رفتار متعادل مى باشد و اين تعادل روانى و شخصيتى است كه سبب انتخاب حدّ وسط رفتارى مى باشد.
امام حسن عسگرى(عليه السلام) درباره رفتار متعادل مى فرمايند: «هشيارى را حدّى است كه چون از آن بگذرد، تباهى است و... شجاعت را حدّى است كه چون از آن تجاوز كند، تهوّر است.»61
در روايتى ديگر نيز در مورد رفتار متعادل و بهنجار چنين آمده است: «مِنَ المُنجياتِ كلمةُ العدلِ فى الرّضا و السّخط»;62 اعتدال بين خشم و گذشت از مواردى است كه سبب نجات انسان مى شود.
از تأكيدهاى فراوان آيات قرآنى و روايات در مورد رعايت اعتدال و حدّ وسط چنين استفاده مى شود كه چه بسا انسان از سر غفلت و يا فهم نادرست مفاهيم اخلاقى و دينى، راه انحراف در پيش گيرد. تأكيد اسلام در اين مورد، به گونه اى است كه در برخى كتب روايى، فصلى راجع به حدّ اعتدال در رفتار و روان انسان تخصيص يافته و يكى از محورهاى اصلى كتب و آثار اخلاقى، موضوع «اعتدال» است.
از آن رو كه ممكن است برخى چنين پندارند كه رفتارهاى مطلوبى همچون انفاق و كمك به ديگران حدّ وسط نداشته و در هر صورت و به هر ميزان خير و بهنجار است، قرآن كريم نسبت به چنين پندارى تذكر داده و درباره صفات انسان هاى بهنجار چنين مى فرمايد: (وَ الّذينَ إذا أَنفَقوا لَم يُسرِفوا و لَم يقتُروا وَ كانَ بينَ ذلكَ قِواماً) (فرقان: 67); ]پرهيزگاران [كسانى هستند كه به وقت انفاق، اسراف و زياده روى نمى كنند و نيز بخل نمىورزند، بلكه ميان اين دو حالت در وضعى معتدل مى كوشند.
از اين آيه و برخى آيات ديگر63 چنين استفاده مى شود كه حتى در امورى همانند انفاق و كمك به ديگران نيز نبايد از حدّ اعتدال خارج شد.
از آنچه تاكنون گفته شد، چنين استفاده مى شود كه رعايت اعتدال در تمامى رفتارها بايد در نظر گرفته شود. نبى گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) خطاب به مؤمنان مى فرمايند:«يا ايُّها الناسُ عليكم بالقصد، عليكم بالقصد، عليكم بالقصد»;64 اى مردم، بر شما باد به اعتدال، بر شما باد به اعتدال، بر شما باد به اعتدال.

ملاك تعيين حدّ وسط

هرچند تا اينجا در مورد تعادل و حدّ وسط نكاتى تذكر داده شد، اما جاى اين سؤال همچنان باقى است كه منظور از «حدّ وسط» چيست؟ به عبارت ديگر، چگونه حدّ وسط تعيين مى شود؟ مثلا، تعادل و هماهنگى بين گرايش هاى فطرى و غريزى با چه معيارى مشخص مى شود و يا براى درك حدّ وسط بين خشم و گذشت، بايد از چه محك و ملاكى بهره جست؟
در پاسخ بايد گفت: آنچه تاكنون بيان شد تنها تبيين اهميت اعتدال و فراگير بودن آن در سطح شخصيت و تمامى نيازها بود، ولى براى تبيين ملاك آن لازم است به اين نكته در تعريف «تعادل» اشاره شود كه تعادل بين اميال مختلف و ابعاد گوناگون وجودى انسان در جهت كمال و رشد و كسب سعادت صورت مى پذيرد و اكنون اگر اين هدف را مدّنظر قرار دهيم،
ملاك حدّ وسط و راه معتدل و مستقيم وضوح بيشترى مى يابد.
به عبارت ديگر، انسان در مسير زندگى خود، هدفى دارد كه اين هدف همان «سعادت» است. او بايد براى كسب بهنجارى بيشتر ،به سوى اين هدف حركت كند. اما نيل به اين هدف، مستلزم حركتى معتدل و مستقيم است و هرگونه گرايش به چپ و راست، او را از رسيدن به مقصد بازمى دارد.65 بنابراين، تعيين مسير واقعى و حدّ وسط بر اساس يك تقسيم آمارى و رياضى صورت نمى گيرد; يعنى به گونه اى نيست كه براى دو نياز متفاوت، سهمى مساوى وجود داشته باشد; مثلا، اگر گفته مى شود: در رفتارها بايد حدّ وسط ميان توجه به دنيا و آخرت در نظر گرفته شود به اين معنا نيست كه توجه به دنيا و آخرت بايد درست به يك اندازه و به صورت مساوى باشد، بلكه اعتدال آن است كه به هر يك از طرفين، به آن اندازه توجه شود كه تأمين كننده رشد و سعادت انسان باشد; زيرا هدف از اعتدال تأمين سعادت انسانى است.
از مطلب مزبور، چنين استفاده مى شود كه تعيين حدّ وسط به عنوان رفتارهاى متعادل و بهنجار، كار آسانى نيست. مرحوم ملاّ احمد نراقى، از دانشمندان مشهور علم اخلاق، در كتاب معراج السعادة به اين مهم اشاره كرده، مى گويد: «شكى نيست كه اين امور (رعايت اعتدال در رفتار) و دانستن طرف افراط و تفريط و علم به آن در همه امور، در نهايت اشكال است... و موقوف است به ميزانى عدل كه به واسطه آن زياده و نقصان شناخته شود.»66
پس از تبيين اين موضوع، نوبت به پاسخ به اين سؤال مى رسد كه با توجه به اينكه تعيين حدّ وسط و رعايت اعتدال نيازمند ملاك و ميزان است، اين ملاك چيست؟ در پاسخ، ابتدا بايد به اين موضوع اشاره كرد كه مفهوم «اعتدال» به عنوان ملاكى در كنار ملاك هايى كه براى رفتارهاى بهنجار برشمرده شد، تلقّى نمى گردد، بلكه رفتار بهنجار رفتارى متعادل است; حال توسط هريك از ملاك ها تعيين شود، تفاوتى نمى كند. از اين مقدّمه نتيجه گرفته مى شود كه ميزان و ملاك تعادل، همان ملاك هاى فطرت، عقل و وحى است. مرحوم نراقى در دو فراز، اين موضوع را شرح مى دهد. «حقيقت عدالت ]تعادل[ يا لازم آن، اين است كه عقل (كه) خليفه خداست، غالب شود بر جميع قوا، تا هر يكى را به كارى كه بايد و شايد بدارد.»67 اين فراز به ملاك بودن عقل در تعيين حدّ وسط اشاره مى كند.
وى در جاى ديگرى چنين مى گويد: «ميزان عدل در دانستن وسط هر امرى نيست، مگر شريعت حقّه الهيه و طريقه سنيّه نبويّه كه از سرچشمه وحدت حقيقيه صادر شده است. آن ميزان عدل ]تعادل[ است در جميع چيزها.»68 اين جملات نيز ناظر به ملاك بودن وحى و شرع براى تعيين رفتارهاى بهنجار مى باشند.
در پايان، بايد اين موضوع را خاطر نشان كرد كه برخى منحنى گوس69 را حدّ وسطى دانسته اند كه مى تواند ملاكى براى بهنجارى و رفتار بهنجار تلقّى گردد كه در اين مورد، بايد گفت: منحنى گوس در مواردى كه موضوع بررسى آمارى رفتارهاى جامعه باشد، رأس منحنى نشان دهنده بيشترين فراوانى است و حدّ وسط را نشان نمى دهد كه البته رفتار اكثريت نيز ملاكى براى رفتار بهنجار تلقّى نمى گردد، و اگر منحنى گوس صفات طبيعى انسان همانند قامت و يا هوش وى را مورد بررسى قرار دهد، هرچند رأس منحنى بيشترين فراوانى را در حدّ وسط آن (منحنى) نشان مى دهد و معمولا اين حدّ وسط نيز بهنجار تلقّى مى گردد، اما اولا، صفات طبيعى ربطى به رفتار اختيارى انسان ندارند تا موضوع رفتار بهنجار تلقّى گردد و ثانياً، معناى بهنجارى در اين مورد، به معناى طبيعى و عادى بودن است و ربطى به مفهوم سلامت و سعادت انسانى ندارد. از سوى ديگر، هرگز نمى توان كسانى را كه در طرف بالاى مقياس منحنى واقع شده اند، نابهنجار به معناى «ناسالم» دانست; مثلا، نمى توان كسانى را كه داراى هوش بالا هستند، افرادى نابهنجار تلقّى كرد. در نتيجه، بايد گفت: منحنى گوس هيچ حقيقتى در رابطه با ملاك بهنجارى بيان نمى كند و تنها يك سنجش آمارى از برخى عناصر و عوامل طبيعى موجود در افراد جامعه است.

پى نوشت ها

1. Normality & abnormality.
2ـ دوان پى شولتز و سيدنى آلن (1987)، تاريخ روان شناسى نوين جلد 1و 2، ترجمه على اكبر سيف و ديگران، چ دوم، تهران، رشد.
3ـ سيد هاشم هاشمى ركاوندى، تربيت و شخصيت انسان، قم، دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 1375، ج 1، ص 171.
4ـ از ويژگى هاى عاطفى فطرت، بيشتر با عنوان گرايش هاى فطرى و يا خواسته هاى فطرت ياد مى شود.
5ـ ر.ك: على اصغر احمدى، روان شناسى شخصيت از ديدگاه اسلامى، تهران، اميركبير، 1374.
6ـ از اين گرايش فطرى به «فطرت اخلاقى» نيز تعبير شده است. ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 27، ص 47.
7ـ ناصر مكارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 27، ص 47.
8ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 163.
9ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 27، ص 23.
10ـ رضا فرهاديان، مبانى تعليم و تربيت در قرآن و احاديث، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ص 37، به نقل از: جلال الدين سيوطى، الدّر المنثور، ج 1، ص 255.
11ـ سيداسحاق حسينى كوهسارى، «آرامش و فشار روانى در قرآن»، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1378.
12ـ ناصر مكارم شيرازى، پيشين، ج 25، ص 275.
13ـ على اصغر احمدى، پيشين، ص 105.
14ـ عقل در فلسفه معنايى خاص دارد. در فلسفه عقل را مدرك كلى مى دانند. آن گاه كه ادراك حسى از تمام تعلّقات (تجزيه از ماده و تمام صفات آن و حتى صفت اضافه به ماده) پيراسته شود، ادراك عقلى صورت مى پذيرد. ادراكات كلى، اعم از تصورات و تصديقات، در اعتقاد فلاسفه، توسط عقل صورت مى پذيرند. (على اصغر احمدى، پيشين، ص 117.)
15ـ زمر: 18 و 17 / طلاق: 10 / بقره: 269 / رعد: 19 / آل عمران: 191 و 190.
16ـ يونس: 100 و 42 / ملك: 10 / انفاق: 22 / بقره: 171 / مائده: 103 و 58 / يس: 60 و 62.
17ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 1، ص 159.
18ـ شايد با استفاده از اين حديث بتوان گفت: ايمان اولين ثمره عقل است كه سطح پايين (حداقل) بهنجارى از ديدگاه اسلام تلقّى مى شود.
19ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 1، ص 137.
20ـ نهج البلاغه، قصارالحكم 421.
21ـ همان، خطبه 220.
22ـ ر.ك: محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 1.
23ـ سيد مصطفى حسينى دشتى، معارف و معاريف، قم، صدر، ج 7، واژه «عقل».
24ـ على اصغر احمدى، پيشين، ص 118.
25ـ «مخالفة الهوى شفاءُ العقل»; سلامتى عقل در مخالفت با هواى نفس است. (رضا فرهاديان، مبانى تعليم و تربيت در قرآن و احاديث، ص 57)
26ـ «اعونُ الاشياء على تزكية العقل، التَّعليم»; آموختن علم، بهترين كمك براى رشد عقل است. (همان، ص 53.)
27ـ «قل ءأنتم اعلم ام الله» (بقره: 140); بگو آيا شما داناتريد يا خداوند؟
28ـ «وَ مَن أَصدقُ مِنَ اللّهِ حديثاً» (نساء: 87) و چه كسى از خداوند راست گفتارتر؟
29ـ «غريزه در انسان در معنايى اخص، در مورد تمايلاتى به كار مى رود كه مشترك بين انسان و حيوانات ديگرند و به عبارت ديگر، تمايلات حيوانى، كه در انسان نيز وجود دارند «غريزه» ناميده مى شوند. اين خصوصيت يعنى داشتن غريزه... يكى از نقاط افتراق جانداران از جمادات به حساب مى آيد. (احمد
ابوترابى، «در طريق معرفت به علوم فطرى»، پايان نامه كارشناسى ارشد، قم، مؤسسه امام خمينى (ره)، 1376، ص 118.)
30ـ اگر خواسته هاى متضاد براى انسان وجود نداشتند، طبعاً براى اراده انسانى يك راه بيشتر نمى بود و در نتيجه، رفتار او از ارزش چندانى برخوردار نبود و زمينه انتخاب و اختيار و كمال از انسان سلب مى شد.
31ـ روم: 21.
32ـ محمدباقر مجلسى، پيشين، ج 100، ص 219.
33ـ همان، ج 62، ص 316.
34ـ انفال: 1 / حجرات: 10.
35ـ انفال: 46 / شورى: 42.
36ـ آل عمران: 159 / نمل: 90.
37ـ اسراء: 53 / نساء: 86.
38ـ شورى: 38.
39ـ نحل: 90 / محمّد: 22 / بقره: 83.
40ـ بقره: 215 / بقره: 273.
41ـ بقره: 43 / فصّلت: 6ـ7 / انفال: 41.
42ـ نساء: 58.
43ـ نساء: 112.
44 مصطفى زمانى، ديوان منسوب به امام على(عليه السلام)، قم، پيام اسلام، 1369، ص 49.
45ـ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 267.
46ـ مرتضى مطهرى، اسلام و مقتضيات زمان، قم، صدرا، 1365، ج اول، چ دوم، ص 282.
47ـ ابن شعبه حرّانى، تحف العقول، ص 406.
48ـ بقره: 100 / هود: 17 / انعام: 111 / روم: 30.
49ـ بقره: 243 / اعراف: 17 / يونس: 60.
50ـ اسراء: 89 / فرقان: 50 / انعام: 116 / مائده: 59.
51ـ مائده: 103.
52ـ جاثيه: 26.
53ـ غافر: 57 / سبأ: 36.
54ـ بقره: 243 / يوسف: 38 / غافر: 59.
55ـ آل عمران: 104، 110، 114 / توبه: 67ـ112 / حج: 141 / لقمان: 17.
56ـ «مِن اَعظم الحُمق مؤاخاةُ الفُجّار»; از بدترين حماقت ها همراهى و برادرى با اهل فجر و گناه است» (محمد محمدى رى شهرى، ميزان الحكمه، ج 2، واژه «حمق».
57ـ «اعتدال» از ريشه «عدل» و به معناى ايجاد توازن بين دو چيز و به عبارت ديگر، اعتدال عبارت است از وسط و ميانگينى كه منظور از آن موازنه و قسط و تناسب مى باشد. (محمدحسن شرقاوى، گامى فراسوى روان شناسى اسلامى، ترجمه سيد محمدباقر حجتى، چ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1368.)
58ـ امام كاظم(عليه السلام): «خير الامور أوسطها»; برترين امور حد وسط آن هاست. (ميزان الحكمه (چهار جلدى) ج 1، ص 846.)
59ـ ملااحمد نراقى، معراج السعادة، ص 70.
60ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 16، ص 178.
61و62ـ سيدمصطفى حسينى دشتى، پيشين،ج9، ص 742 / ج 7.
63ـ اسراء: 29.
64ـ علاءالدين على ابن حسام، كنزالعمّال، حلب، التراث الاسلامى، ج 3، ص 28.
65ـ قال على(عليه السلام): «اليمينُ و الشمالُ مضلةٌ و الطريقُ الوسطى هى الجادة» «انحراف به چپ و راست گم راهى است و حدّ وسط و معتدل مسير حقيقى است. (نهج البلاغه، خطبه 16.)
66الى 68ـ معراج السعادة، ص 66 / ص 73 / ص 66.
69. Guase.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  11:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهبردهاي روان‌شناختي حفظ قرآن

راهبردهاي روان‌شناختي حفظ قرآن

هادي حسين‏خاني*

 

چكيده

تا كنون در خصوص شيوه‏هاي حفظ قرآن، آثار متعددي نگاشته شده؛ ولي به اصول روان‌شناختي حفظ قرآن توجه كمتري شده است. اين نوشتار در پي استفاده از يافته‏هاي روان‌شناسي براي تسهيل كار حافظان قرآن و ماندگاري بيشتر آيات حفظ شده در ذهن آنان است. در اين تحقيق، موضوعات روان‌شناختي دانش، انگيزش، اراده، تكرار و مرور، بسط و گسترش، سازماندهي و رعايت بهداشت و تغذيه مناسب مورد توجه قرار گرفته است.
در موضوع، دانش آگاهي از علوم پيش‏نياز وروش اصولي حفظ قرآن و نيز شناخت خود و سبك يادگيري مطمح نظر قرار گرفته است. اموري كه انگيزش فرد را براي حفظ قرآن افزايش مي‏دهد، ذيل عنوان انگيزش بررسي شده است. عبور از موانعي كه مانع تداوم فعاليت حافظ مي‏شود، تحت عنوان اراده مطرح شده است. تكرار و مرور و تاكتيك‏هاي آن به صورت عامل مؤثر در حفظ، موضوع پنجم راتشكيل مي‏دهد. سازماندهي آياتي كه مي‏خواهيم آنها را حفظ كنيم و روش‌هاي آن ششمين موضوع و نكات مربوط به رعايت بهداشت تغذيه مطلوب محور آخر اين نوشتار است.

كليد واژه‌ها:

قرآن، روان‌شناسي، انگيزش، فراشناخت، حفظ قرآن.

مقدمه

به لطف نهضت اسلامي مردم ايران، امروزه رويكرد مردم به ويژه جوانان و نوجوانان به حفظ قرآن كريم فزوني يافته و گروه‏هاي فراواني از مردم به حفظ اين وديعه الاهي و ثقل اكبر او همت گماشته‏اند. با وجود اين، تعداد قابل توجهي از كساني كه به حفظ قرآن مي‏پردازند، به تداوم راه و حفظ كامل قرآن موفق نمي‏شوند. علل گوناگوني باعث شده است تا اين تعداد توفيق نيل به اين هدف را از دست بدهند. براي پيشگيري از اين ريزش‏ها، برخي از افرادي كه اين مسير را تا آخر ادامه داده‏اند، تجارب خود را نگاشته و در اختيار علاقه‏مندان قرار داده‏اند؛ اما در اين ميان كمتر از يافته‏هاي روان‌شناسي حافظه و يادگيري استفاده شده است. نوشتار حاضر درصدد است با بهره‏گيري از يافته‏هاي روان‌شناسي و تطبيق آن با تجارب حافظان قرآن كريم، راهبردهايي را به دوستداران حفظ قرآن ارائه كند كه با توجه به كارگيري آنها بتوانند اين مسير پرفراز و نشيب را بپيمايند و در زمره حافظان پيام الاهي درآيند. در اين نوشتار، راهبردهايي همچون دانش، انگيزش، اراده، تكرار و مرور، بسط و گسترش، سازماندهي و رعايت بهداشت و تغذيه مناسب مطرح و به ابعاد آن پرداخته شده است.

أ. دانش

براي آنكه فرد بتواند به طور خودجوش به حفظ قرآن اقدام كند، نيازمند دانش درباره علوم پيش‏نياز، روش اصولي حفظ قرآن و شناخت خود و سبك يادگيري خويش است. بدون آگاهي از موارد پيش‏گفته، امر حفظ قرآن بسيار دشوار يا ناممكن مي‏شود. در اينجا به توضيح موارد پيشين مي‏پردازيم:

1. رفتار ورودي

رفتار ورودي يا هدف ورودي به آمادگي‏هاي فرد براي يادگيري هدف‌هاي آموزشي (نهايي و بين راه) اشاره مي‏كند؛ يعني آنچه را يادگيرنده پيش‏تر آموخته كه براي يادگيري مطالب تازه، پيش‏نياز به‏شمار مي‏رود و همچنين كليه تجارب مثبت و منفي حاصل از آموخته‏هاي پيشين او را كه بر يادگيري مطلب تازه مؤثرند، رفتارهاي ورودي او مي‏ناميم. علت نامگذاري اين آمادگي به رفتار ورودي آن است كه يادگيرنده در روز نخست يادگيري موضوع تازه، با آن آمادگي وارد كلاس درس مي‏شود.
آشنايي پيشين فرد با علومي كه ياد گرفتن آنها پيش‏نياز حفظ قرآن به‏شمار مي‏رود، گام مقدماتي در مسير حفظ قرآن است. برخي از دانش‏هاي پيش‏نياز حفظ قرآن عبارت است از:

روخواني و روان‏خواني قرآن

شرط اساسي حفظ قرآن، مهارت در روخواني و روان‏خواني آن است. هرچند ممكن است افرادي بتوانند صرفاً با شنيدن آيات قرآن آنها را حفظ كنند، اين امر اولاً در مورد تمام قرآن به ندرت اتفاق مي‏افتد و ثانياً بنا به نظريه رمز دوگانه، اطلاعاتي كه قابلرمزگرداني به هر دو صورت تصويري و كلامي هستند، آسان‏تر آموخته مي‏شوند و شايد به همين دليل است كه توضيح كلامي مطالب همراه با شكل و نمودار به يادگيري و يادآوري مطالب، بيشتر كمك مي‏كند؛ پس براي آنكه بتوان آيات قرآن را به صورت تصويري رمزگرداني كرد، لازم است فرد توانايي روخواني و روان‏خواني قرآن كريم را داشته باشد.

تجويد قرآن

علم تجويد در حفظ كردن صحيح قرآن خيلي مؤثر است و باعث مي‏شود تا حافظ راحت‏تر قرآن را حفظ كند. كساني كه با تجويد آشنا هستند، موقع خواندن ديگر مكث نمي‏كنند كه آيا اين آيه «اخفاء» دارد يا «ادغام» بلكه به طور ناخودآگاه و به دليل تكرار، بر قواعد تجويد مسلطند.
تسلط بر قواعد تجويد باعث مي‏شود تا فرد در مرحله بازيابي، توان خود را فقطصرف يادآوري مطالب ذخيره شده در حافظه كرده، از صرف آن در دقت در رعايت تجويد پيش‏گيري كند.

صرف و نحو

يكي از مواردي كه در حفظ كردن قرآن بايد مورد توجه گيرد، به خاطر سپردن اِعراب و حركات حروف (نحو) است. بر كساني كه در حفظ قرآن فعاليت كرده‏اند پوشيده نيست كه برخي اشكالات، در حفظ كردن اين كلمات پيش مي‏آيد؛ مانند:
اعراب حرف «راء» در كلمات: اَمْرِكُمْ، اَمْرُكُمْ، اَمْرَكُمْ
و يا اعراب حرف «تاء» در كلمات: جنّاتٌ، جنّاتٍ
و همچنين اعراب «باء» در كلمات: رَبُّنا، رَبِّنا، رَبَّنا
و يا تفاوت در ساختمان كلمات (صرف)، مانند:
«لَنْ يَتَمَنَّوْهُ» با «لا يَتَمَنَّوْنَهُ»
«و ما اللّه‏ُ بِغافل عمّا تعملون» با «و ما اللّه‏ُ بغافل عمّا يعملون»
با يادگيري مختصري از قواعد صرف و نحو عربي به راحتي مي‏توان بر همه اين موارد احاطه كامل يافت بدون اينكه لازم باشد تك‏تك آنها را به ذهن سپرد. به كمك اين عامل مي‏توان از فشار وارد بر نيروي حافظه كاسته، مقداري از بار حفظ را به ديگر عوامل محوّل كرد.

2. آشنايي با فرآيندهاي شناختي حافظه

به طور طبيعي، حفظ قرآن كريم نيز همچون ساير مطالب حفظ كردني متوقف بر آشنايي با فرايندهاي حافظه است.
از لحظه‏اي كه تأثرات حسّي به وسيله گيرنده‏ها دريافت مي‏شوند تا زماني كه از حافظه كوتاه‏مدت مي‏گذرند و به حافظه درازمدت منتقل مي‏شوند و يادگيري كامل مي‏شود، فرايندهاي مهمي جريان مي‏يابند. از آنجا كه اين فرايندها به دانستن يا شناخت مربوط مي‏شوند، به آنها فرايندهاي شناختي حافظه مي‏گويند. اين فرايندها را مي‏توان در سه دسته تكرار يا مرور، بسط يا گسترش و سازماندهي قرار داد.
عدم آشنايي افراد با فرايندهاي شناختي حافظه باعث مي‏شود كه فرد با وجود كوشش و صرف كردن وقت بسيار، احساس كند كه پيشرفت قابل ملاحظه‏اي در اين امر ندارد و اين خود باعث دلسردي و رها كردن بقيه كار مي‏شود. با توجه به اهميت اين فرايندها، در ادامه اين نوشتار آنها را بررسي خواهيم كرد.

3. فراشناخت

اصطلاح فراشناخت، «به دانش ما درباره فرايندهاي شناختي خودمان و چگونگي استفاده بهينه از آنها براي رسيدن به هدف‌هاي يادگيري گفته مي‏شود».
دمبو (1994) مي‏گويد: دانشِ فراشناخت به سه چيز اشاره مي‏كند:
1.دانش مربوط به خود يادگيرنده (مانند آگاهي از رجحان‏ها، علاقه‏ها، نقاط قوت، نقاط ضعف، و عادت‏هاي مطالعه)؛
2.دانش مربوط به تكليف يادگيري (از جمله اطلاعات مربوط به دشواري تكاليف گوناگون و مقدار كوشش مورد نياز براي انجام تكاليف تحصيلي)؛
3.دانش مربوط به راهبردها (استراتژي‏ها)ي يادگيري و چگونگي استفاده از آن‏ها.
بر اين اساس، فردي كه به حفظ قرآن اقدام مي‏كند، بايد دانشِ فراشناخت داشته باشد تا: اولاً نقاط قوت و ضعف خود را در حفظ كردن بشناسد؛ عادت‏هاي خود را در مطالعه تشخيص دهد و بداند كه به طور مثال در چه زماني از روز آمادگي بيشتري براي مطالعه و حفظ قرآن دارد. ترجيح مي‏دهد از چه نوع قرآن و با چه خطي براي مطالعه و حفظ قرآن استفاده كند. علاقه دارد قرآن را به سرعت يا با تأني و در طول زمان بيشتري حفظ كند و... .
ثانياً سوره‏هاي آسان و دشوار را براي حفظ قرآن از يك‏ديگر تميز داده، بداند كه براي حفظ هر يك به چه ميزان كوشش نيازمند است.
ثالثاً با راهبردهاي شناختي حفظ قرآن همچون تكرار و مرور، سازماندهي و... آشنا شده، بداند كه چگونه مي‏تواند با استفاده از آنها قرآن را به گونه‏اي درست‏تر و بادوام‏تر حفظ كند.

ب. انگيزش

اصطلاح انگيزش را مي‏توان عامل نيرودهنده، هدايت كننده، و نگهدارنده رفتارتعريف كرد. گيج و برلايز (1984) انگيزش را به موتور و فرمان اتومبيل تشبيه كرده‏اند. يادگيرندگان خودجوش و باانگيزه، بسياري از تكاليف خود را جالب توجه مي‏دانند؛ چون آنها براي نفس يادگيري ارزش قائلند، نه اينكه كاري را صرفاً در مقابل ديگران خوب انجام دهند؛ اما حتي اگر آنان به طور ذاتي براي انجام تكليفي مشخص برانگيخته نشوند، براي استفاده بردن از آن تكليف جديّت به خرج مي‏دهند. آنان خود مي‏دانند كه چرا مطالعه مي‏كنند؛ بنابراين، رفتارها و گزينش‏هاي آنان جنبه آگاهانه دارد و از سوي ديگران تعيين نمي‏شود؛ بنابراين، فردي كه در وادي حفظ قرآن گام مي‏نهد،بايد انگيزش سطح بالايي داشته باشد تا نيروي لازم را براي پيمودن اين مسير كسب، و آن را در جهت نيل به خواسته خود صرف كند و مطالبي را كه در طول زمان حفظ كرده، در حافظه خود نگهدارد.
توجه به امور ذيل مي‏تواند انگيزش فرد را در جهت حفظ قرآن افزايش داده، نيروي او را براي پيمودن اين مسير دشوار تأمين كند:

1. اهميت حفظ قرآن

نخستين عاملي كه انگيزه فرد را براي حفظ قرآن تقويت مي‏كند، اين است كه بداند براي چه قرآن را حفظ مي‏كند. اگر او از اين راز آگاه نباشد، ممكن است با زمزمه‏هايي همچون:
با وجود انواع قرآن و نرم‏افزارهاي گوناگون قرآني چه نيازي به حفظ قرآن احساس مي‏شود؟
مسير حفظ قرآن مسيري طولاني است؛ بهتر نيست وقت گرانبها صرف اموري ارزشمندتر شود؟
پس از حفظ قرآن ممكن است دچار فراموشي شويم؛ بنابراين، بهتر است از آغاز وارد اين عرصه نشويم و...
كه از سوي خود فرد يا ديگران مطرح مي‏شود، انگيزه خود را از دست بدهد و كار را آغاز نكند يا ناتمام رها سازد.
بر اين اساس، در آغاز بايد بدانيم حفظ قرآن چه اهميتي دارد تا خود را بدان ملزم سازيم.
موارد ذيل نشان‏دهنده گوشه‏اي از اهميت حفظ قرآن كريم است:
اهتمام معصومان‌عليهم‌السلام به حفظ قرآن
اين موضوع كه رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله و امامان معصوم‌عليهم‌السلام براي حفظ قرآن اهميت قائل مي‏شدند، از مهم‏ترين نشانه‏هاي اهميت آن است. خداوند متعال در آيه 6 سوره اعلي نگراني فرستاده خويش را از فراموش كردن قرآن برطرف ساخته، مي‏فرمايد:
«سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسي؛ هرگز نگران فراموش كردن آيات الاهي مباش»، آن كس كه اين آيات بزرگ را براي هدايت انسان‌ها بر تو فرستاده، هم او نگهبان آنها است. آري او نقش اين آيات را در سينه پاك تو ثابت مي‏دارد؛ به طوري كه هرگز گرد و غبار نسيان بر آن نخواهد نشست.حضرت نيز آيات الاهي را بر اميرمؤمنان‌عليه‌السلام قرائت مي‏كرد و از خداوند عزوجل مي‏خواست كه فهم و حفظ آيات را به علي نيز بياموزد. آن امام نيز هيچ‏يك از آيات را فراموش نكرد.
امام علي‌عليه‌السلام نيز ديگران را به قرائت و حفظ قرآن وا مي‏داشت. در روايتي نقل شده كه حضرت بر مردي گذشت كه به ديگران لگد مي‏زد. فرمود: اي جوان! اگر قرآن قرائت مي‏كردي براي تو بهتر بود. گفت: دوست دارم چيزي از قرآن را به خوبي بياموزم؛ ولي ناتوانم. حضرت فرمود: به من نزديك شو. آن‌گاه به آهستگي سخني به گوش او خواند؛ پس خداوند همه قرآن را در قلب او تصوير، و او نيز همه آن را حفظ كرد.
اهتمام اولياي دين به حفظ قرآن نشان‏دهنده آن است كه قرآن بايد به جان انسان نفوذ كند تا تأثير لازم را پديد آورد. به قول اقبال:
چون كه در جان رفت، جان ديگر شود
جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود
بي‏توجهي به حفظ قرآن به اين دليل كه مي‏توان به قرآن و نرم‏افزارهاي قرآني مراجعه كرد، به اين استدلال مي‏ماند كه فردي درباره رشته تخصصي خود هيچ نمي‏داند و ادّعا مي‏كند كه براي يافتن هر مطلب، كتاب‏هاي بسياري موجود است و مي‏توان به آنها مراجعه كرد.

درخواست توفيق حفظ قرآن از خدا

دعا و درخواست از خداوند براي توفيق در حفظ قرآن نشانه ديگري از اهميت به يادسپاري كلام الاهي است. معصومان‌عليهم‌السلام دعاهايي را براي توفيق در اين امر خطير به ما آموزش داده‏اند كه به طور نمونه به يك مورد اشاره مي‏شود:
«... اسألك يا اللّه‏ يا رحمان بجلالك و بنور وجهك ان تلزم قلبي بحفظ كتابك كما علّمتني...»
«... اي اللّه‏ و اي رحمان! به حق جلال و نور رويت از تو درخواست مي‏كنم همان‏گونه كه كتابت را به من آموختي، دلم را نيز به حفظ آن ملزم فرمايي...»
خداوند متعالي نيز دعاي چنين افرادي را كه افزون بر دعا، به قرائت مداوم قرآن نيز اهتمام مي‏ورزند، اجابت، و حفظ آن را بر ايشان آسان مي‏كند:
«... يحفظه امته فيقرؤه قياماً و قعوداً و مشاةً و علي كل الاحوال يسهّل اللّه‏ حفظه عليهم...»
«... امت او (پيامبر‌صلي‌الله‌عليه‌وآله ) قرآن را حفظ، و در حال ايستاده و نشسته و در حركت و در هر حال آن را قرائت مي‏كنند. خداوند نيز حفظ آن را بر ايشان تسهيل مي‏كند...»

اجر فراوان حافظ قرآن

در نظر گرفتن پاداش فراوان براي به ياد سپاري آيات قرآن تأييدي ديگر بر اهميت حفظ قرآن است. امام صادق‌عليه‌السلام محشور شدن با ابرار را نتيجه تلاش فرد براي حفظ و عمل به كتاب الاهي مي‏داند. «الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة».
«حافظ قرآن كه به آن عمل كند، با فرستادگان بزرگوار الاهي و نيكان خواهد بود». حتي در بيان معصومان‌عليهم‌السلام حفظ هر سوره، پاداش مخصوص به خود را دارد و فراموشي هر سوره نيز مايه سلب درجه‏اي به شمار آمده است.
ابي‏بصير از امام صادق‌عليه‌السلام نقل مي‏كند كه فرمود: «كسي كه سوره‏اي از قرآن را فراموش كند، آن سوره (در قيامت) براي او به شكلي زيبا و درجه‏اي رفيع ظاهر مي‏شود؛ آن‌گاه كه آن را مي‏بيند مي‏گويد: تو كيستي؟ چه زيبا هستي! اي كاش براي من بودي! پاسخ مي‏دهد: مرا نمي‏شناسي؟ من آن سوره هستم (كه فراموشم كردي). اگر فراموشم نمي‏كردي، تو را به اين مكان رفعت مي‏بخشيدم».
خداوند بزرگ، تفاوت‏هاي فردي و نقاط ضعف افراد را در حفظ قرآن از نظر دور نمي‏دارد و براي كساني كه با زحمت به حفظ قرآن همت مي‏گمارند، پاداشي دو چندان در نظر گرفته است:
«عن الفضيل قال سمعت اباعبداللّه‏‌عليه‌السلام يقول ان الذي يعالج القرآن ليحفظه بمشقه منه و قلّه حفظ له اجران؛ كسي كه با قرآن ممارست داشته باشد تا آن را حفظ كند و دشواري حافظه اندك را تحمل كند، از دو پاداش بهره‏مند مي‏شود».
بر اين اساس، فردي كه عزم حفظ قرآن كرده، از اين حقيقت آگاه است كه گام در مسير رسول خدا و اولياي الاهي نهاده و در مسير نيل به پاداش بيكران خداوند حركت مي‏كند. اين توجه عزم او را براي پيمودن راه تا آخر مصمّم‏تر خواهد ساخت.

2. احساس كاميابي

مشوّق‏ها و تقويت‏كننده‏ها به دو دسته كلي بيروني و دروني تقسيم مي‏شوند. تقويت‏كننده‏هاي بيروني كه مبناي انگيزش بيروني را تشكيل مي‏دهند، به انواعپديده‏ها، اشيا و رويدادهايي كه خارج از فرد قرار دارند، مانند غذا، نمره، جايزه، پول، و... گفته مي‏شود. در مقابل، تقويت‏كننده‏هاي دروني كه اساس انگيزش دروني بهشمار مي‏آيند عواملي هستند كه كنترل آنها در دست خود فرد است و از احساس رضاي حاصل از كسب توفيق در رسيدن به هدف ناشي مي‏شوند؛ به‏طور نمونه، وقتي كه يادگيرنده احساس مي‏كند در موضوعي كه براي يادگيري آن بسيار كوشيده، پيشرفت داشته است احساس غرور، اعتماد به نفس، و شايستگي مي‏كند كه اين احساس، پيامدهاي انگيزشي دارد و براي او در يادگيري بيشتر نقش مشوّق را ايفا مي‏كند. اين‏گونه انگيزش به هيچ نوع منبع تقويت از بيرون فرد نياز ندارد و خود يادگيرنده سرچشمه آن به شمار مي‏آيد؛ از اين رو، در حفظ قرآن نيز بايد مشوق‏ها جنبه دروني يابد و فرد با احساس رضا از توفيق، انگيزه لازم را براي ادامه كار به دست آورد. به اين منظور لازم است گام‏هاي آغازين در حفظ قرآن به گونه‏اي برداشته شود كه از همان آغاز، كاميابي در آن احساس شود؛ پس بايد در آغاز نكات ذيل را مورد توجه قرار داد:

تنظيم برنامه حفظ از ساده به دشوار

آغاز حفظ قرآن از مطالب ساده به دشوار باعث مي‏شود كه فرد ابتدا در حفظ مطالب ساده به اندازه كافي توفيق به دست آورد. اين كسب توفيق اوليه انگيزش يادگيرنده را براي يادگيري‏هاي بيشتر افزايش مي‏دهد و بر آمادگي او مي‏افزايد؛ بنابراين، بهتر است در ابتدا از آيات و سوره‏هايي با سطح دشواري پايين‏تر آغاز كنيد.

آغاز از زمان‏هاي كوتاه

حفظ قرآن را از زمان‏هاي كوتاه آغاز كرده، به تدريج بر زمان آن بيفزاييد تا دچار خستگي و دلزدگي نشويد.

آغاز از سوره‏هاي كوچك

در حفظ قرآن بايد از كم و سوره‏هاي كوچك آغاز كرد؛ چون سوره‏اي مانند بقره به سبب طولاني بودنش ممكن است براي خيلي‏ها خستگي و ملامت آورد و خداي ناكرده ايشان را از ادامه راه منصرف كند؛ بنابراين، بايد از جزء سي‏ام كه سوره‏هاي كوچك دارد و به خاطر سپردنشان آسان است، آغاز كنيم كه البته خود تمريني براي روي آوردن به سوره‏هاي بزرگ و بزرگ‏تر است.

آغاز از داستان‏هاي قرآن

آيات قصص همواره موضوع معيّن و در عين حال مطبوع و شيريني را دنبال مي‏كند و سرانجام به نتيجه و سرانجام داستان منتهي مي‏شود؛ بدين جهت، حافظ ترغيب مي‏شود حفظ آيات را دنبال كند تا داستان به اتمام برسد و اين پيگيري خود عامل مهمي در حفظ قرآن است؛ بنابراين، اگر ابتدا تعدادي از داستان‏هاي قرآن براي حفظ برگزيده شود، افزون بر اينكه حافظ تا حدودي به روش‌هاي اجمالي حفظ آشنا مي‏شود، باعث تشويق، ترغيب و دلگرمي او در جهت تحفيظ بقيه آيات نيز خواهد شد؛ البته بايد توجه داشت كه پراكنده حفظ كردن اصولاً مطلوب نيست؛ بلكه اين فقط مقدمه‏اي براي حفظ منظم و حساب‏شده از اول قرآن است؛ زيرا هنگامي مي‏توان برنامه منظمي براي حفظ قرآن در نظر گرفت كه از اول قرآن آغاز شود و به آخر آن پايان پذيرد.
نكته ديگري كه لازم است براي احساس كاميابي مورد توجه قرار گيرد، آن است كه اصلاً به حجم كار توجه نكنيد و انتظار نداشته باشيد كار حفظ قرآن را يكشبه يا چندشبه به اتمام برسانيد. بسياري از حفاظ قرآن در ابتداي فعاليتشان شايد مطمئن نبودند روزي موفق به حفظ تمام قرآن كريم خواهند شد (اگرچه قصد اين كار بزرگ را داشتند) ولي آنها به جاي در نظر گرفتن وسعت زياد كار و در نتيجه، مأيوس شدن، با اميدواري و علاقه بسيار و با توكل بر خداوند متعالي، آيات تعيين شده براي هر روز را اگرچه زياد هم نبوده باشد، حفظ كرده، مشتاقانه در انتظار فرارسيدن روزي ديگر براي حفظ كردن آيات جديد بودند و با همت و پشتكار و مداومت بر اين حال، سرانجام كار را با كاميابي به پايان رساندند.

تسهيل اجتماعي

انجام عمل در حضور ديگران و به همراه آنان به‏طور معمول باعث برانگيختگي و درنتيجه افزايش عملكرد افراد مي‏شود. در مطالعه آلپورت (1920)، هنگام انجام وظيفه آزمودني‏ها در حضور ديگران، نه‏تنها مباحث بيشتري به ذهنشان خطور مي‏كرد، بلكه كيفيت اين مباحث نيز عميق‏تر بود. بر اين اساس، مناسب است فرد به فعاليت حفظ قرآن خود جنبه اجتماعي نيز بخشيده، به اين ترتيب، عملكرد خود را تقويت كند. راه‏هاي ذيل مي‏تواند به بهبود عملكرد از طريق برانگيختگي اجتماعي بينجامد:

مباحثه

در صورتي كه بتوانيد چند نفر دوست براي بازگويي و مرور آيات حفظ شده داشته باشيد و در ساعتي معين مباحثه كنيد، برانگيختگي شما براي حفظ قرآن بيشتر خواهد شد. با انجام دادن اين كار، هر صفحه از قرآن تكرار و بازگويي مي‏شود و در تصحيح آيات حفظ شده و ثبات و نگهداري آنها در ذهن و حافظه شما تأثير مثبت مي‏گذارد.
روش ديگر اين است كه اگر مثلاً صفحه‏اي از قرآن داراي 6 آيه است، آيه اول را نفر اول، و آيه دوم را نفر دوم، و آيه سوم را نفر سوم، و دوباره آيه چهارم را نفر اول و آيه پنجم را نفر دوم و آيه ششم را نفر سوم از حفظ بخواند يا دو آيه اول و دوم را نفر اول و دو آيه سوم و چهارم را نفر دوم و دو آيه پنجم و ششم را نفر سوم از حفظ بخواند؛ البته نبايد از قبل مشخص كنيد كه چه كسي كدام آيه را بايد از حفظ بخواند. اين بدان جهت است كه هر سه نفر مقيد شوند تمام صفحه را به طور كامل و از قبل حفظ كنند.

بازگويي براي ديگران

در صورتي كه نتوانيد براي بازگويي و مرور آيات حفظ شده و تصحيح اشتباهات آن، هم‏مباحثي بيابيد، بكوشيد محفوظات قرآني خود را نزد شخص ديگري مانند پدر، مادر، برادر، خواهر، معلم يا دوستتان كه با روخواني قرآن آشنا باشد، از حفظ بخوانيد و بازگوييد. اين امر نيز زمينه تهييج و توجه و آمادگي بيشتر شما را فراهم مي‏سازد.

حضور در جلسات قرآني

مناسب است به طور مداوم در جلسات قرآني حضور يابيد ـ گرچه يك بار در هفته باشد ـ و بكوشيد با حضور در برابر مردم و خواندن قرآن، كم‏كم روحيه خجالت و كم‏جرأتي را در خود نابود كنيد؛ البته توجه به اين نكته لازم است كه شركت در اين‏گونه جلسات و قرائت قرآن در آن، در صورتي عملكرد را تسهيل مي‏كند كه فرد در انجام تكليف مورد نظر، مهارت لازم را داشته باشد. در غير اين صورت، حضور در چنين جلساتي نتيجه عكس داده، به عملكرد آسيب مي‏رساند.
بر اساس نظريه كشاننده در تسهيل اجتماعي حضور ديگران در موقعيت‏هايي كه افراد در انجام تكليف مورد نظر، داراي مهارت فراواني باشند، عملكرد را تسهيل مي‏كند؛ زيرا در اين وضعيت، پاسخ‏هاي غالب فرد درست است. در مقابل، در موقعيت‏هايي كه افراد در انجام تكليف مورد نظر مهارت ندارند، حضور ديگران به عملكرد آسيب مي‏رساند و در اين حالت بيشتر پاسخ‏هاي فرد احتمالاً نادرست خواهد بود.

3. اِسناد

بنابر نظريه اِسناد يا نظريه نسبت دادن، چگونگي تفكر (ادراك و تفسير) افراد دربارهعلت‏هاي پيروزي و شكستشان تعيين كننده‏هاي اصلي انگيزش پيشرفت آنان به شمار مي‏آيد، نه تجارب تغييرناپذير دوران نخستين زندگي به‏طور معمول، فردي كه حفظ قرآن را آغاز مي‏كند، همواره طعم پيروزي را نمي‏چشد؛ بلكه گاه نمي‏تواند به گونه‏اي مطلوب آيات قرآن را حفظ يا بازيابي كند. چنين فردي ممكن است در امتحان حفظ قرآن يا مسابقات حفظ قرآن امتياز لازم را كسب نكند يا در جمع، توفيق تلاوت صحيح آيات را نيابد. افرادي كه بين كاميابي‏ها و اعمال خود رابطه نزديكي نمي‏بينند، شكست خود را به فقدان توانايي نسبت مي‏دهند. اين اعتقاد كه نتايج اعمال آنها مستقل از اعمال آنها است، به درماندگي آموخته شده مي‏انجامد.درماندگي آموخته شده به حالت يادگيرندگاني اشاره مي‏كند كه كوشش را با پيشرفت مرتبط نمي‏دانند. آنها يادگيرندگاني هستند كه گمان مي‏كنند هر كاري بكنند، توفيق به دست نمي‏آورند. اين نوع اسنادها ناسازگارند و بايد آنها را تغيير داد؛ بنابراين، روند ذيل بايد تغيير كند:
شكست Å فقدان توانايي Å احساس عدم شايستگي Å كاهش عملكرد
و به روند زير تبديل شود:
شكست Å فقدان كوشش Å احساس گناه يا شرمساري Å افزايش عملكرد
البته گاه ممكن است فرد به رغم كوشش بسيار شكست بخورد. در چنين مواردي مقتضاي ديدگاه صحيح آن است كه فرد به دنبال شناخت عامل عدم كاميابي خويش برآمده و با برطرف كردن آن، راه را براي كاميابي‏هاي بعدي هموار سازد. او بايد بداند كه هيچ دري نيست كه با تلاش انسان گشوده نشود؛ چنانكه اميرمؤمنان‌عليه‌السلام مي‏فرمايد:
«متي تكثر قرع الباب يفتح لك؛ هرگاه بر كوبيدن دري اصرار ورزي، سرانجام به رويت باز خواهد شد».
و همچنان كه مولانا سروده است:
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري
عاقبت زان در برون آيد سري
بررسي موقعيت افراد بزرگي كه حافظه و استعداد لازم را براي يادگيري نداشتند، ولي با تلاش بسيار بر مشكلات فايق آمده، شكست را به پيروزي بدل كردند، برانگيختگي ما را در راه حفظ قرآن بيشتر خواهد كرد.

ج. اراده

تاكنون به نقش دانش و انگيزش در حفظ قرآن اشاره كرده‏ايم؛ اما براي پيمودن اين مسير دشوار، دانش و انگيزش به تنهايي كافي نيست. افزون بر اين دو عامل، اراده يا خويشتن‏داري نيز براي كاميابي لازم است. انگيزه، دلالت بر تعهد و التزام، و اراده، دلالت بر عبور از موانع و تداوم كار تا آخر دارد؛ به‏طور مثال، فرد بااراده مي‏داند كهچگونه خود را از حواس‏پرتي باز دارد و آن‌گاه كه احساس اضطراب، خواب‏آلودگي يا سستي مي‏كند، چگونه از عهده كار خويش برآيد. او مي‏داند كه هنگام وسوسه شدن براي متوقف ساختن كار و پرداختن به استراحت چه بايد بكند.
با توجه به طولاني بودن كار حفظ قرآن، در طول زمان، موانع متعددي بر سر راه حافظ قرآن قرار مي‏گيرد. عبور از اين موانع و به پايان رساندن كار مستلزم عزمي راسخ است و بدون آن، توفيق نهايي حاصل نخواهد شد؛ بنابراين، لازم است خصوصيات فرد بااراده را مورد توجه قرار داده، آن را با فعاليت حفظ قرآن تطبيق دهيم.
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

ويژگي‏هاي فرد با اراده

فردي كه اراده استوار دارد، در حقيقت داراي خصوصيات ذيل است:

أ. اداره خود

كاربرد اصول يادگيري رفتاري براي تغيير دادن رفتار خود، اداره خود ناميده مي‏شود. به ياد سپاري قرآن كريم نيازمند توانايي شخص در اداره خود است. اداره خود طي چندين گام ميسر خواهد شد:

ب. چينش اهداف

برخي تحقيقات نشان مي‏دهد كه چينش اهداف خاص و آشكارسازي آنها احتمالاً عنصري اساسي در برنامه‏هاي اداره خود به شمار مي‏رود؛ به‏طور مثال، اس.سي.هيز و همكارانش دانشجوياني را كه در مطالعه مشكل جدي داشتند، شناسايي كرده، به آنها چگونگي چينش اهداف مطالعه را آموزش دادند. دانشجوياني كه اهداف را مشخص كرده، آنها را براي آزمايش‏گران به زبان آورده بودند، به گونه‏اي معنادار بهتر از دانشجوياني كه اهداف را به طور خصوصي چيده و هرگز آنها را به كسي نگفته بودند، آزمون مربوط به مطلب مطالعه شده را انجام دادند.
بر اين اساس، مطلوب است فرد طبق توانايي‏هاي خود هدف روزانه، ماهيانه و ساليانه خود را براي حفظ قرآن مشخص و به ديگران اعلام كند؛ براي مثال معيّن سازد كه روزانه يك صفحه از قرآن با خط عثمان طه در ماه 30 صفحه از آن و تا پايان سال 360 صفحه از آن را حفظ خواهد كرد.

ج. گزارش و ارزيابي پيشرفت

پس از آنكه كار آغاز شد، فرد بايد گزارشي از كار خود تهيه، و فعاليت‏هاي انجام شده را ارزيابي كند؛ براي مثال، بايد ساعاتي را كه به حفظ كردن اختصاص داده، ساعاتي را كه طبق برنامه عمل نكرده و تعداد صفحاتي را كه حفظ كرده يادداشت كند. خودارزيابي از خودگزارش‏گري ساده دشوارتر است؛ چون به داوري درباره كيفيت نياز دارد؛ اما به نظر مي‏رسد كه افراد مي‏توانند ارزيابي رفتار خود را با دقت منطقي ياد بگيرند. ضمنآنكه مي‏توان ارزيابي خود را با ارزيابي افراد صاحب‏نظر مقايسه كرد و بدين‏وسيله توانايي داوري خويش در مورد كيفيت كار حفظ را افزايش داد.

د. تقويت خود

پس از ارزيابي از كار و احراز كاميابي از انجام كار مشخص، فرد مي‏تواند خود را تشويق كند و بدين وسيله امكان توفيق بيشتر در انجام بقيه كار را براي خود فراهم سازد؛ به‏طور مثال مي‏تواند مقرر كند در صورتي كه برنامه حفظ روزانه را به درستي انجام دهد، امكان ديدار دوستان، رفتن به مهماني، تماشاي برنامه تلويزيوني خاص و... براي او ايجاد شود؛ البته در صورتي نيز كه فرد وظيفه مشخص خود را انجام ندهد مي‏تواند با استفاده از روش‌هاي ذيل رفتار نامطلوب كم‏كاري خويش را حذف كند يا كاهش دهد:

1. محروم كردن از تقويت

روش محروم‏كردن يعني فرد به دليل رفتار نامطلوب (كم‏كاري در حفظ روزانه قرآن)براي مدتي از تقويت‏هاي مورد علاقه محروم شود؛ براي مثال، فرد به دليل كوتاهي در حفظ هر صفحه، خود را از تماشاي برنامه تلويزيوني مورد علاقه محروم سازد.

2. جريمه كردن

جريمه‏كردن، برداشتن مقدار مشخصي از يك تقويت كننده، مشروط به وقوع رفتار مشكل‏آفرين است. جريمه، زماني كه به كاهش در احتمال بعدي رفتار مشكل‏آفرين مي‏انجامد، شيوه تنبيهي منفي است؛ به‏طور مثال اگر فرد با خود قرار بگذارد هرگاه برنامه روزانه حفظ قرآن را اجرا نكرد، خود را جريمه كرده، مبلغي پول به عنوان صدقه بپردازد، احتمال بسيار كمي وجود دارد كه پس از نخستين بار جريمه، باز هم برنامه روزانه حفظ قرآن را به تعويق اندازد.

جبران كردن

در اين روش، فرد با خود قرار مي‏گذارد كه در صورت تخلف از برنامه حفظ قرآن، آن را در نخستين زمان ممكن جبران كند. اگر افزون بر جبران تخلف، قرار شود به انجام اعمال اصلاحي ديگر نيز بپردازد، براي مثال افزون بر آنكه صفحه را حفظ كند، آيات آن را نيز بنويسد، به روش مورد استفاده، جبران اضافي مي‏گويند.

3. تمركز حواس

در موارد بسياري، با اينكه طبق برنامه روزانه به حفظ قرآن مي‏پردازيم، پس از صرف زمان متوجه مي‏شويم كه يادگيري صورت نگرفته و افكار پراكنده، ما را به سوي خود جلب كرده و نتوانسته‏ايم بر روي مطالعه و حفظ آيات قرآن كريم متمركز شويم. در اين صورت، در توجه به مطلب و متمركز ساختن حواس در مورد آن مشكل داريم. تمركز حواس، ما را توانا مي‏سازد به يك تكليف جذب شده، به رغم وجود عوامل حواس‏پرتي، آن تكليف را ادامه دهيم؛ از اين رو تمركز حواس به ويژه عملي دفاعيضد تاخت و تاز افكار خارجي است.
ز فكر تفرقه باز اي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد
دقت در امور ذيل مي‏تواند ما را براي رسيدن به تمركز بيشتر ياري رساند:

محيط مناسب

اگر بايد حواس خود را براي مطالعه متمركز كنيد، لازم است نخست خود را از دنياي خارج مجزا سازيد و محيط مناسبي را براي مطالعه برگزينيد. چنين محيطي بايد آرام و روشن و داراي گرمايي طبيعي و ساكت باشد. هيچ چيزي به اندازه سر و صدا، به ويژه سر و صداهاي مكرر و خسته كننده، براي تمركز حواس زيان‏بخش نيست. اين محيط كار به دو دليل اهميت دارد: نخست به اين دليل كه نمي‏توانيد حواس خود را متمركز ساخته، مطالعه كنيد، مگر اينكه شرايط آرامش و راحتي ذكر شده مورد توجه قرار گرفته باشد؛ سپس به اين دليل كه شما هر بار كه خود را در وضعيت مادي يكساني در مطالعه قرار مي‏دهيد، بازتابي شرطي از تمركز را ايجاد مي‏كنيد. هنگامي كه بدن هميشه در موقعيت مادي يكسان قرار گيرد، ذهن به خودي خود حالتي بيدار و دقيق و متمركز به خود خواهد گرفت.
با توجه به اهميت نقش اكسيژن بر روي سلول‏هاي مغزي و در نتيجه، فعاليت‏هاي فكري، بايد از حفظ كردن قرآن در مكان‏هايي كه داراي هواي آلوده و دودآلود و يا دم كرده هستند، پرهيز كرد و حتي‏الامكان از محيط‏هايي كه داراي هواي سالم و آزاد هستند، بهره برد.

حذف علل مادي پريشان حواسي

پس از استقرار در محيط انتخاب شده ديگر نبايد علت و موجبي براي تفريح فكر داشته باشيد؛ پس بايد هرچه را كه در اطراف شما مي‏تواند باعث عدم تمركز شود، خارج كنيد. اسناد و مدارك، نقشه راه‏ها، روزنامه‏ها و مجله را در محلي دور از نظر قرار دهيد.
جلو پنجره اتاق قرار نگيريد. يكي به اين علت كه نور را از مقابل دريافت خواهيد كرد و ديگر، اينكه ممكن است از پنجره موضوعي را مشاهده كنيد كه توجه شما را به خود جلب كند و تمركز حواس شما را به هم زند.
به علل پيش‏گفته بكوشيد هنگام راه رفتن يا هنگامي كه سوار اتومبيل، اتوبوس و مانند آن هستيد، به قرائت و مطالعه و حفظ آيات از روي قرآن نپردازيد. در اين حالت‏ها بهتر است آياتي را كه پيش‏تر حفظ كرده‏ايد، تكرار و تمرين و آنها را در ذهن خود مرور كنيد.

انتخاب بهترين لحظات

به طور كلي از همان ساعات اول بيداري، مغز آماده است و بيشتر از ساير اوقات انرژي ذهني دارد. آزمايش‏هاي بسياري روي محصلان انجام شده تا درجه خستگي فكري ايشان در ساعات گوناگون روز مشخص شود. همچنين مشاهده شده در جريان كلاس‏هاي صبح، دانش‏آموزان اشتباهات املايي كمتري دارند؛ سريع‏تر محاسبه مي‏كنند و حساسيت لامسه ايشان بيشتر است؛ در نتيجه امكانات بيشتري در اختيار دارند. يك گروه از دانش‏آموزان كه صبح قبل از آغاز كلاس 40 غلط املايي داشته‏اند، تعداد اشتباهاتشان پس از گذشت يك ساعت از كلاس به 70 غلط، پس از دو ساعت به 160 غلط و پس از سه ساعت به 190 غلط رسيده است.
نتيجه اين مشاهدات مشخص مي‏كند كه براي يادگيري مسأله‏اي اساساً بايد اين عمل را در ساعات اوليه صبح انجام داد. در عين حال چون ضمير ناخودآگاه نقش بسيار مهمي در رابطه با يادگيري دارد، بهتر است شب‏ها قبل از خوابيدن، موضوع مورد مطالعه صبح را به سرعت بررسي كنيد. اين اصل كه شامل يادگيري هنگام صبح است، مطمئناً بدون استثنا نيست. افرادي كه عادت دارند تا ديروقت شب كار كنند، اغلب، صبح‏ها خسته بوده، در نتيجه براي اين كار آمادگي ندارند؛ پس ساعات بعدازظهر و شب براي آنها جهت به خاطر سپردن و كارهاي حفظي بهتر است.
ضمناً بهتر است زمان به صورت متراكم به حفظ قرآن اختصاص داده نشود؛ بلكه زمان به صورت پراكنده و متناوب باشد. تأثير «توزيع و زمانبندي» به تحقيقاتي اشاره دارد كه نشان مي‏دهد زماني اطلاعات بهتر يادآوري مي‏شود كه مطالعات فرد به صورت متراكم انجام نگرفته؛ بلكه پراكنده و متناوب باشد؛ چون مطالب در مطالعه توزيع شده، در مقايسه با مطالعه متراكم، بيشتر و كامل‏تر پردازش مي‏شود.
به طور كلي زمان مطالعه را طوري در نظر بگيريد كه بتوانيد حتي‏الامكان قبل و بعد از آن كمي استراحت كنيد.

انتخاب قرآن مناسب

انتخاب نوع قرآن نيز عاملي مؤثر در جهت تمركز يا عدم تمركز حواس است. قرآن مورد استفاده بايد ساده و داراي خطي زيبا و كاملاً خوانا، همراه با اعراب‏گذاري دقيق، كم‏زرق و برق و در عين حال بي‏غلط باشد و كلمات و حروفش در هم و بر هم نگاشته نشده باشند و در ضمن داراي ترجمه زيرنويس سليس و روان باشد. معتبر بودن شماره آيات قرآن مورد نظر مهم است.
از قرآن‏هايي كه زمينه صفحات رنگارنگ و مزين دارند، حتي‏الامكان استفاده نشود. به‏كار بردن قرآن‏هايي كه زمينه صفحات آن كاملاً سفيد است، باعث خستگي چشم مي‏شود. در طول مدت حفظ قرآن از قرآن‏هاي گوناگون استفاده نشود؛ زيرا در اين صورت به تدريج براي ذهن مشكلاتي ايجاد مي‏شود و تصوير آيات و صفحات از قرآن‏هاي گوناگون در ذهن با يك‏ديگر اختلاط خواهند يافت و در نتيجه ممكن است برخي آيات محل مشخص خود را در صفحه ذهن نيابند؛ پس آيات فقط از يك نوع قرآن حفظ شود؛ البته مناسب است چندين جلد از قرآن مورد نظر خود را در قطع‏هاي گوناگون جيبي و وزيري تهيه كنيد تا بتوانيد افزون بر اينكه در منزل حفظ مي‏كنيد، در محيط بيرون نيز با استفاده از قرآن جيبي، از وقت خود به طور كامل بهره ببريد.

ه‍. آمادگي جسمي ـ رواني

آمادگي جسمي ـ رواني شرط ديگر تمركز حواس به شمار مي‏رود؛ بنابراين، عواملي چون گرسنگي و تشنگي، خستگي و كسالت، خواب‏آلودگي، اضطراب، عجله، دل‏مشغولي و... باعث آن مي‏شود كه هنگام حفظ قرآن، آرامش و تمركز لازم را نداشته باشيم و نتوانيم قرآن را به دقت حفظ كنيم. بر اين اساس، بهتر است ابتدا آمادگي لازم را به دست آورده، برنامه حفظ قرآن خود را به زمان مناسب ديگري موكول كنيم.

و. كاستن از بار حافظه

بهتر است ذهن خود را از پر شدن دور كنيد؛ زيرا در اين صورت، حافظه خود را با اين انديشه كه كارهاي كوچك متعدد روزانه ضرورتاً بايد در زمان خاصي انجام شوند، انباشته خواهيد كرد. آن‌گاه كه مجبور شويم بسياري از موضوعات كوچك و پيش پا افتاده را به خاطر بسپاريم، توانايي خود را در جهت تمركز حواس براي حفظ قرآن به حداقل ممكن كاهش داده‏ايم. براي اينكه مانع از فشار اين موضوعات به ذهن شويم، پيشنهادهاي ذيل توصيه مي‏شود:
كارهايي را كه بايد انجام شود، با سرعت انجام دهيد تا ديگر به آنها فكر نكنيد.
از توجه به افكار بي‏ارزش، بيهوده، تصاوير نامناسب، متون بي‏محتوا و جزئيات گنگ خوداري كنيد. براي اين كار كافي است هر چيزي را در همان وهله اول حفظ نكنيد.
موضوعات روزمره را كه هنگام حفظ قرآن به ذهن خطور مي‏كند، بي‏درنگ در يك دفتر يادداشت، يادداشت كرده، بدين‏وسيله حافظه خود را درگير آن نكنيد.
بكوشيد موضوعات كم‏ارزش و جزئي را كه در كار حافظه اخلال ايجاد مي‏كند، به فراموشي بسپاريد.

ز. تكرار و مرور

در نظريه خبرپردازي يادگيري، نظام ياد به سه مرحله اصلي حافظه حسي، حافظه كوتاه مدت و حافظه درازمدت تقسيم شده است. ابتدا محرك‏هاي محيطي به وسيله گيرنده‏هاي حسي دريافت، و وارد حافظه حسي مي‏شوند. بعد اطلاعاتي كه به حافظه حسّي وارد شده‏اند اگر مورد دقت يا توجه قرار گيرند، وارد حافظه كوتاه‏مدت مي‏شوند؛ سپس اطلاعات وارد شده به حافظه كوتاه‏مدت مربوط به اطلاعات پيشين موجود در حافظه درازمدت رمزگرداني شده، به اين حافظه وارد مي‏شوند و جزو آموخته‏هاي فرد در مي‏آيند. اطلاعات به كمك سه فرايند شناختي عمده با نام‏هاي تكرار يا مرور، بسط يا گسترش و سازمان‏دهي به حافظه درازمدت انتقال مي‏يابند.
وقتي مطلبي از حافظه كوتاه‏مدت وارد حافظه درازمدت شد، گفته مي‏شود كه آن مطلب ياد گرفته شده است.
بنابر آنچه گفته شد، يكي از راه‏هاي انتقال اطلاعات از حافظه كوتاه‏مدت به حافظه درازمدت، تكرار مطالب است. تكرار و مرور، راهبردي مؤثر در حفظ آيات قرآن به شمار مي‏رود و لازم است فردي كه در اين جهت گام بر مي‏دارد، تاكتيك‏هاي ذيل را براي تسهيل در يادگيري و حفظ قرآن در نظر داشته باشد:

1. مكررخواني

براي حفظ كردن هر آيه از قرآن بايد آن را چندين بار و هر بار با توجه تمام به هر حرف و كلمه موجود در آن، تلاوت كرد؛ البته دفعات تكرار با توجه به قدرت حافظه هر شخص و نيز به نسبت سخت يا آسان بودن آيات فرق مي‏كند. برخي شايد با 3 بار خواندن يك آيه نه چندان طولاني آن را به خاطر بسپارند؛ ولي برخي ديگر به تمرين بيشتري نياز دارند. به‏طور طبيعي با چندين بار خواندن آيه، مقدار فراواني از كلمات آن در ذهن جاي مي‏گيرد؛ اما هنوز آيه مزبور به‏طور كامل جاي خود را در ذهن نيافته است. حال بايد آيه را بدون استفاده از قرآن و با كمك گرفتن از حافظه بخوانيد. احتمالاً در اين هنگام به اشكالاتي بر خواهيد خورد و تعدادي از كلمات و حروف را به ياد نخواهيد آورد؛ زيرا هنوز بر تمام كلمات احاطه نيافته‏ايد. در هر قسمتي كه متوقف شديد و نتوانستيد كلمه مورد نظر را در ذهن خود بيابيد، به قرآن رجوع كنيد؛ آن كلمه را بجوييد و به ذهن بسپاريد و به همين ترتيب براي بقيه آيه عمل كنيد تا بتوانيد آيه را به طور كامل و به راحتي از حفظ بخوانيد. حال آيه را دست‏كم 5 بار از حفظ تلاوت كنيد تا مطمئن شويد آن را خوب به خاطر سپرده‏ايد. مهم اين است كه قادر باشيد آيه محفوظه را روان و راحت قرائت كنيد، نه با دشواري و بروز اشكالات. توصيه مهم اين است كه بكوشيد هنگام مرور، آيات را تلاوت كنيد و فقط از ذهن نگذرانيد.

2. بخش به بخش حفظ كردن

در اين روش، مقدار فراواني از اطلاعات به چند بخش تقسيم و اين بخش‏ها به نوبت آموخته مي‏شوند. انتقال اطلاعات به حافظه درازمدت به كوشش فراوان نياز دارد. وقتي مقدار بسياري اطلاعات به چند بخش كوچك‏تر تقسيم مي‏شود و آن بخش‏ها به‏طور جداگانه آموخته مي‏شوند، انتقال آنها به حافظه درازمدت آسان‏تر انجام مي‏گيرد. در مورد حفظ كردن آيات متوسط يا طولاني، بايد هر چند كلمه از آيه مثلاً هر 3 يا 4 كلمه را جدا از قسمت‏هاي ديگر حفظ؛ سپس هر قسمت را به قسمت‏هاي قبل از آن وصل كرد تا آيه تمام شود؛ به طور مثال، در آيه 23 از سوره مباركه جاثيه:
)أَفَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ...(.
ابتدا قسمت اول را به وسيله تكرار و همراه با دقت و تمركز كافي حفظ مي‏كنيم:
حال به قسمت بعدي مي‏رسيم:
)وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ...( (تكرار) تا اينكه حفظ شود.
حال قسمت اول و دوم را چندين بار با يك‏ديگر مي‏خوانيم:
)أَفَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍِ( (تكرار)
اكنون قسمت سوم: )وَخَتَمَ عَلَي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ...( (تكرار)
قسمت سوم را به بخش‏هاي قبلي وصل و تكرار مي‏كنيم.
حال قسمت چهارم:
)وَجَعَلَ عَلَي بَصَرِهِ غِشَاوَةً... ( (تكرار)
اين قسمت را به بخش‏هاي قبل متصل و آن را تكرار مي‏كنيم.
قسمت پنجم،
)فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ... ( (تكرار)
حال به قسمت‏هاي پيش وصل و تكرار شود.
قسمت آخر: )أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ( (تكرار)
حال همه آيه را مي‏توانيم به راحتي از حفظ تلاوت كنيم.

3. درنگ و تمرين پراكنده

موضوعي كه در بحث تكرار و تمرين هميشه مورد سؤل بوده، چگونگي تمرين و تكرار حوادث است. آيا تمرين و تكرار حوادث به صورت پشت سر هم و متوالي هنگاميادگيري، عملكرد حافظه و يادآوري را افزايش مي‏دهد يا تمرين و تكرار حوادث به صورت پراكنده و با فاصله يادآوري بهتري به همراه خواهد داشت؟
ملتون (1970) مطالعات مهمي را در زمينه مقايسه بين تمرين پراكنده و تمرينمتوالي و اهميت اثر درنگ گزارش داده است. او در يكي از آزمايش‏هاي خود نشان مي‏دهد كه هرچه مدت زمان ارائه براي هر كلمه طولاني‏تر شود، عملكرد حافظه و يادآوري بهتر مي‏شود.
در تمرين پراكنده، يادگيرنده به جاي اينكه بكوشد يكباره و در يك نوبت، مقدار فراواني اطلاعات را حفظ كند، وقتش را تقسيم، و چندين بار آن اطلاعات را مرور مي‏كند. اين كار باعث مي‏شود تا از خستگي و از بين رفتن انگيزه فرد جلوگيري شود. اگر يادگيرنده چندين نوبت صرف مطالعه كند، آنچه را در نوبت قبل فراموش كرده، در نوبت بعد به سرعت مي‏آموزد؛ بنابراين اگر به‏طور مثال، روزي 2 ساعت براي حفظ قرآن وقت صرف كرده‏ايد، اين 2 ساعت به هم‏پيوسته و يكباره نباشد؛ بلكه آن را به 3 وقت 40 دقيقه‏اي و يا به 2 زمان 60 دقيقه‏اي با فاصله زماني مناسب بين آنها تقسيم كنيد.

4. مكرّر شنيدن

گاهي اوقات انسان توانايي بهره‏گيري مناسب و مستقيم از حافظه را براي مرور آيات ندارد. اينجا براي اينكه هم از وقت موجود استفاده شود و هم ذهن فشار بسياري را متحمل نشود، بسيار مناسب است كه از نوار ترتيل قرآن استفاده كنيد به اين صورت كه نوار آيات مورد نظر را كه به روش ترتيل تلاوت شده به دقت گوش دهيد و آنها را همزمان با قرائت قاري از ذهن بگذرانيد. بديهي است كه موارد اشتباه به‏وسيله نوار در همان لحظه برطرف مي‏شود. به طور تجربي مي‏توان ادعا كرد كه اين كار فشار كمتري را بر نيروي حافظه انسان وارد مي‏سازد؛ ولي روش مرور از طريق گوش‏دادن به صورت شيوه اصلي توصيه نمي‏شود؛ زيرا:
اولاً، با اين كار، قوه حافظه، تنبل و ضعيف مي‏شود؛
ثانياً، خيلي ديرتر به نتيجه مطلوب مي‏توان رسيد؛
ثالثاً، محفوظات استحكام چنداني نخواهند داشت.
ضمناً در صورت استفاده از نوار بكوشيد از نوارهاي ترتيل كُند كه داراي سرعت كمتري در مقايسه با ترتيل معمول است استفاده كنيد.

5. تكرار بيشتر آيات مشابه

آيات بسياري را مي‏توان سراغ گرفت كه با هم شباهت دارند يا عينِ همند؛ براي مثال، آيه 58 بقره با آيات 161 آل‏عمران، 5 انعام، 6 شعراء، 10 نمل، و 31 قصص همانند است و آيه 89 سوره آل عمران همان آيه 5 سوره نور است.حال توصيه مي‏شود كه در حفظ اين‏گونه آيات كوشش و تكرار بيشتري كنيد. اگر آيه‏هاي غير همانند براي حفظ بايد ده مرتبه تكرار شوند، اين آيات را لازم است بيست مرتبه تكرار كرد تا خوب در ذهن جاي گيرند. اين همانندي، در پايان بعضي از آيات نيز وجود دارد؛ مثل )إِنَّ اللّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً( و )كانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً(، يا )إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً( و )وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ(.

6. پُرآموزي

پرآموزي جلو تداخل در يادگيري را مي‏گيرد. پرآموزي يعني تكرار مطالب و يادگيري تا حد اشباع. براي اين منظور، پس از آنكه يادگيرنده به حد دلخواه به يادگيري يا عملكرد دست يافت، باز هم براي مدتي بيشتر به تمرين و تكرار ادامه مي‏دهد. زماني گفته مي‏شود كه مهارتي به حد پرآموزي آموخته شده است كه تمرين اضافي ديگر نتواند آن را بهبود بخشد.
توصيه بسيار مهم ما اين است كه تا آيه‏اي را به صورت كاملاً متقن و مستحكم حفظ نكرده‏ايد، هيچ گاه سراغ آيه بعدي نرويد. عدم رعايت اين نكته حتماً مشكلاتي را ايجاد خواهد كرد.

ح . گسترش

گسترش به معناي افزودن معنا به اطلاعات جديد از طريق پيوند آن با دانش پيشين است.
به عبارت ديگر، ما از طرحواره‏هايمان و از دانش موجود خود استفاده مي‏كنيم تا معناي اطلاعات تازه را درك كنيم. يادگيرنده به كمك راهبرد گسترش، بين آنچه ازپيش مي‏دانسته و آنچه قصد يادگيري‏اش را دارد، پل ارتباطي ايجاد مي‏كند. اين كار از راه افزودن جزئيات بيشتر به مطلب تازه، خلق مثال‏ها و مواردي براي آن، ايجاد تداعي بين آن و انديشه‏هاي ديگر، و استنباط كردن درباره آن، انجام مي‏شود. اينجا به اختصار برخي از راهبردهاي مربوط به گسترش، و كاربرد آنها را در حفظ قرآن ارائه مي‏كنيم.

1. سر واژه

اگر شما نيازمنديد اطلاعات را براي زماني طولاني به ياد داشته باشيد، يك «سرواژه» يا «سرنام» شيوه مناسبي است. سرواژه كلمه‏اي به شكل مختصر است كه از حرف اول هر كلمه در يك فراز تشكيل شده است. مانند كلمه (ناجا) كه از حروف اول (نيرويانتظامي جمهوري اسلامي ايران) تشكيل يافته. با استفاده از سرواژه مي‏توان حروف آغازين چند آيه قرآن را به هم پيوند داد و با ساختن كلمه‏اي، امكان يادآوري آيات را تسهيل كرد؛ به‏طور مثال، با پيوند دادن حروف اول سه آيه 12 تا 14 سوره نساء كه مشتمل بر يك صفحه قرآن، با رسم‏الخط عثمان‏طه است مي‏توان كلمه «وتو» را ساخت و به اين ترتيب آيات را يادآوري كرد. اين روش براي پرهيز از اشتباه آيات مشابه نيز بسيار مؤثر است؛ براي مثال، در آخر آيه 3 آيه متوالي از سوره آل‏عمران يعني آيات 176 تا 178 سه جمله شبيه به هم وجود دارد كه فقط در يك كلمه به ترتيب ذيل اختلاف دارند:
آيه 176 )ولهم عذاب عظيم(
آيه 177 )ولهم عذاب اليم(
آيه 178)ولهم عذاب مهين(
حفظ كردن ترتيب اين سه جمله قدري وقت‏گير است. اگر بخواهيم ترتيب درست اين جملات را در هر آيه به خاطر بسپاريم مي‏توانيم به حروف اول سه كلمه «عظيم، اليم و مهين» توجه كرده، كلمه «عام» را كه به معناي سال است، به دست آوريم. حال حافظ قرآن مي‏تواند هنگام خواندن اين آيات با به ياد آوردن كلمه رمز متوجه ترتيب آنها شود.

2. يادداشت‏برداري

منظور از يادداشت‏برداري، انتخاب و ثبت نكات مهم مطلب شنيداري يا نوشتاري است. در صورتي مي‏توان يادداشت‏برداري را در رديف راهبردهاي گسترش معنايي قرار داد كه به يادگيرنده كمك كند اطلاعات جديد را سازمان دهد و بين آنها و دانش موجود خود پيوند برقرار سازد.
براي رفع اشتباه در حفظ آيات مشابه، بهترين روش، يادداشت‏برداري و نوشتن اين موارد و علامت‏گذاري و مقايسه بين آنها است. بدين ترتيب حافظ مي‏تواند كنار هر آيه (به وسيله مداد) موارد مشابه آن را (شماره آيه و نام سوره) يادداشت كند.
در مورد اهميت يادداشت‏برداري در حفظ مطالب، ابوبصير از امام صادق‌عليه‌السلام نقل مي‏كند كه فرمود: «اكتبوا فانكم لا تحفظوا حتي تكتبوا؛ بنويسيد؛ زيرا شما ياد نمي‏گيريد مگر اينكه بنويسيد».

3. تصويرسازي ذهني

منظور از تصويرسازي ذهني يعني برقراري ارتباط معنادار بين مطالب از طريق ايجاد رابطه ذهني بين آن‏ها... . اين تدبير آموزشي يادگيري دانش‏آموزان را بهبود مي‏بخشد.
با استفاده از اين شيوه مي‏توان محتوا و مضمون يك آيه را به يك تصوير ذهني پيوند زد و با يادآوري آن تصوير، محتواي آيه را به ياد آورد؛ به‏طور مثال، در داستان ورود فرشتگان به صورت ميهمان بر حضرت ابراهيم‌عليه‌السلام كه از آيه 69 به بعد در سوره هود آمده مي‏توان محتواي آيه را با اين تصوير ذهني تداعي كرد كه مردي گوساله‏اي بريان شده را به سوي ميهمان مي‏برد. مضمون آيه 70 با اين تصوير تداعي مي‏شود كه ميهمانان از تناول آن گوساله امتناع مي‏كنند. محتواي آيه 71 را مي‏توان به شكل زني در حال خنده تصوير كرد و محتواي آيه 72 را با تصوير يك زوج سالخورده و با علامت تعجب بر فراز آنها و... .

4. روش مكان‏ها

يكي ديگر از راه‏هاي بسط معنايي، روش مكان‏ها است. در روش مكان‏ها كه روش قديم براي حفظ كردن اطلاعات است، يادگيرنده، هنگام يادگيري و يادآوري مطالب، مكان اشيا را در ذهن خود مجسّم مي‏كند. براي استفاده از اين روش، يادگيرنده ابتدا به ترتيب موقعيت يا مكان اشيا را مي‏آموزد، يعني نقشه آنها را به خاطر مي‏سپارد، و هنگام يادآوري، با طي اين مراحل ذهني، آنها را به ياد مي‏آورد.
شما نيز مي‏توانيد مثال ذيل را در كارهاي خود به نحو مؤثري به كار ببريد:
ابتدا ده مكان را در خانه خود برگزينيد. آنها را به نحوي انتخاب كنيد كه توالي حركت از يك مكان به مكان ديگر روشن و بديهي باشد؛ براي مثال، در ورودي تا هال، آشپزخانه، اتاق خواب و... . مطمئن شويد كه اين ده مكان را به آساني و به ترتيب بتوانيد تصور كنيد. حال 10 گزينه را در نظر بگيريد و آنها را در يكي از اين ده مكان قرار دهيد. بدين‏وسيله شما مي‏توانيد جايگاه هر آيه را در يكي از مكان‏هاي خانه قرار داده، با ورود ذهني به هر مكان، آيه‏اي را كه از آن مكان تداعي مي‏شود، به ياد آوريد.
بكوشيد جاي هر آيه در صفحه قرآن را كاملاً به خاطر بسپاريد تا آسان‏تر بتوانيد آيه حفظ شده را به خاطر آورده، ارائه كنيد.

ط. سازمان‏دهي

سازمان‏دهي بهترين و كامل‏ترين نوع راهبرد بسط معنايي است با اين تفاوت كه يادگيرنده در استفاده از راهبرد سازمان‏دهي، براي معنادار ساختن يادگيري، به مطالبي كه قصد يادگيري آنها را دارد، نوعي چارچوب سازماني تحميل مي‏كند؛ اما چنين عملي در راهبردهاي گسترش الزامي نيست. ساده‏ترين شكل سازمان‏دهي اين است كه اطلاعات را در دسته‏هايي قرار دهيم تا آنها را آسان‏تر ياد بگيريم و راحت‏تر به ياد آوريم.
وقتي ماده‏هاي متعدد يادگيري را دسته‏بندي مي‏كنيم، از بار حافظه فعال خود مي‏كاهيم و قدرت تمركزمان را بيشتر مي‏كنيم. همين امر، علت اصلي تسهيل يادگيري از راه دسته‏بندي اطلاعات است. در واقع ما از مقدار اطلاعاتي كه مي‏خواهيم ياد بگيريم كم نمي‏كنيم؛ بلكه از راه تقطيع، ماده‏هاي اطلاعاتي را محدود مي‏سازيم.
روش‏هاي ذيل مي‏تواند ما را براي سازمان‏دهي اطلاعات و حفظ و يادگيري بهتر آنها ياري رساند:

1. دسته‏بندي مطالب

دسته‏بندي محض مطالب به مقوله‏ها يا طبقات بيشتر براي جلوگيري موضوعات ساده يا پايه مفيدند. براي حفظ كردن يك سوره متوسط و به‏ويژه طولاني خوب است ابتدا آن سوره را به چند دسته از آيات تقسيم، و هر دسته از آيات را جداگانه حفظ و به دسته آيات پيشين متصل كنيد؛ البته لازم نيست آيات مربوط به يك دسته را به‏طور كامل در يك جلسه حفظ كنيد. مهم اين است كه در ذهن خودتان آنها را در يك دسته و مجموعه قرار دهيد. با اين كار حجم سوره كمتر به نظر مي‏رسد و حافظ تسلط و احاطه كامل‏تري بر آن سوره خواهد داشت. تا جايي كه امكان دارد بكوشيد آن دسته آياتي را كه براي حفظ برگزيده‏ايد، به هم مربوط باشند؛ به‏طور مثال براي حفظ كردن سوره مباركه نبأ مي‏توان آن را به 3 گروه از آيات تقسيم كرد. بدين ترتيب كه آيه اول تا آيه شانزدهم كه اغلب بيان پديده‏هاي طبيعي است در دسته اول، و آيات هفدهم تا سي‏ام كه در وصف قيامت و وضعيت اهل عذاب است در دسته دوم و سرانجام آيات سي و يكم تا آخر سوره در دسته سوم قرار مي‏گيرند.

2. تهيه سرفصل مطالب

از جمله راهبردهاي سازمان‏دهي براي تكاليف پيچيده يادگيري مي‏توان به تهيه سرفصل‏هاي يك كتاب درسي نظير آنچه در فهرست مطالب اين‏گونه كتاب‏ها ديده مي‏شود، اشاره كرد. براي اين منظور يادگيرنده بايد انديشه‏هاي اصلي و فرعي را به اختصار و با استفاده از كلمات و عبارات مهم به دنبال هم بنويسد؛ به طور مثال سرفصل‏هاي ذيل را مي‏توان براي سوره مباركه مرسلات تهيه كرد:
1. سوگندهايي در مورد قيامت و حوادث سخت رستاخيز (آيات 1 تا 15)؛
2. سرگذشت غم‏انگيز اقوام گنهكار پيشين (آيات 16 تا 19)؛
3. گوشه‏اي از ويژگي‏هاي آفرينش انسان و طبيعت (آيات 20 تا 28)؛
4. سرنوشت تكذيب‏كنندگان قيامت (آيات 29 تا 40)؛
5. اشاره‏اي به وضع پرهيزكاران و تكذيب‏كنندگان در قيامت (آيات 41 تا 50).
ضمناً مي‏توان براي هر يك از سرفصل‏هاي پيش‏گفته، انديشه‏هاي فرعي را نيز در نظر گرفت؛ به‏طور مثال مي‏توان عناوين فرعي ذيل را براي وضع پرهيزكاران در قيامت تهيه كرد:
سايه‏ها و چشمه‏ها
ميوه‏ها
خوردن و آشاميدن
جزاي نيكوكاران

3. تهيه نقشه مفهومي

راهبرد سازماندهي ديگر، تبديل متن به طرح يا نقشه است. براي اين منظور، يادگيرنده ابتدا انديشه يا مفهوم اصلي متن را مشخص، و بعد انديشه‏ها يا مفاهيم فرعي وابسته به مفهوم اصلي را مشخص مي‏كند؛ سپس اين انديشه‏هاي فرعي را به مفهوم اصلي مي‏پيوندد. نتيجه يك طرح يا نقشه است كه مفهوم اصلي در بالا يا وسط و انديشه‏هاي فرعي در زير يا پيرامون آن قرار مي‏گيرند. نقشه مفهومي به يك بازنمايي تصويري و كلامي از مفاهيم و روابط مهم ميان آنها گفته مي‏شود. هدف نقشه مفهومي اين است كه به يادگيرنده كمك كند تا بازنما يا تصوير روشني از آنچه قرار است آموخته شود، درست كند.
به‏طور مثال نقشه مفهومي ذيل را مي‏توان براي سوره مباركه طور در نظر گرفت:

رعايت بهداشت و تغذيه مناسب

افزون بر عوامل پيش‏گفته، برخي عوامل فيزيولوژيك نيز همچون نوع تغذيه بر چگونگي حافظه حافظ تأثيرگذار است.
برخي از تحقيقات پژوهشگران حاكي از تأثير نوع تغذيه در عملكرد حافظه است؛ به طور نمونه، مانينگ و همكاران (1990) در مطالعه خود از آزمودني‏هاي سالمند و جوان خواستند تا ناشتا به آزمايشگاه حافظه بيايند. در آنجا قبل از انجام تكاليف حافظه به گروهي از آزمودني‏ها نوشابه‏اي حاوي گلوكز و به گروه ديگر نوشابه‏اي كاذب بدون شكر و داراي ساكارين داده شد. سالمندان گروه اول در دو تكليف حافظه كلامي بلندمدت (يادگيري فهرست كلمات و حفظ يك پاراگراف) به طور معناداري از سالمندان گروه دوم بهتر عمل كردند. اندازه‏گيري گلوكز خون آنان نشان داد كه آزمودني‏هايي كه گلوكز بيشتري داشتند، عملكرد حافظه آنها بهتر بود. در منابع ديني نيز مصرف برخي غذاها و رعايت برخي از امور بهداشتي مؤثر در تقويت حافظه دانسته شده كه به تعدادي از آنها اشاره مي‏شود:

1. عسل

امام كاظم‌عليه‌السلام عسل را مايه شفاي امراض مختلف دانسته و فرموده است: خوردن مقداري عسل به صورت ناشتا ذهن را صفا بخشيده، حافظه را تقويت مي‏كند.

2. كرفس

رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله فرمود: كرفس را مصرف كنيد كه غذاي پيامبران الاهي، الياس و يسع و يوشع بوده است و روايت شده است كه باعث تقويت حافظه مي‏شود.

3. كندر

رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله در وصيتي به اميرمؤمنان‌عليه‌السلام فرمود: اي علي! سه چيز است كه حافظه را زياد و بيماري را برطرف مي‏سازد: كندر و مسواك‏زدن و قرائت قرآن.

4. كشمش قرمز

خوردن 21 عدد كشمش قرمز به صورت ناشتا حافظه را فزوني مي‏بخشد.

5. مسواك زدن

رسول خدا‌صلي‌الله‌عليه‌وآله به امام علي‌عليه‌السلام فرمود: اي علي! مسواك از سنّت است... و حافظه را افزايش مي‏دهد.

6. روزه گرفتن

همچنانكه مصرف برخي غذاها نقش مؤثري در تقويت حافظه دارد، زياده‏روي در تغذيه نيز عامل مهمي براي فراموشي و ضعف حافظه است؛ به همين جهت در برخي روايات، روزه گرفتن عامل مؤثر در تقويت حافظه به شمار آمده است. امام صادق‌عليه‌السلام در روايتي از اميرمؤمنان‌عليه‌السلام سه چيز را باعث برطرف شدن بلغم و تقويت حافظه دانسته است:

مسواك‏زدن، روزه و قرائت قرآن.

همچنين قابل توجه است كه در روايات معصومان‌عليهم‌السلام مصرف بعضي غذاها سبب نسيان و فراموشي دانسته شده؛ همچون:
سيب ترش، پنير، گشنيز و خيارچنبر و نيز برخي رفتارها زمينه‏ساز ضعف حافظه به شمار آمده است.

منابع

ـ آذربايجاني، مسعود و ديگران، روان‌شناسي اجتماعي با نگرش به منابع اسلامي، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1382.
ـ پرهيزگار، شهريار، چگونه قرآن را حفظ كنيم، تهران، نمايندگي ولي فقيه در نيروي مقاومت بسيج، 1371.
ـ توكه، روبرت، چگونه حافظه برتر داشته باشيم، ترجمه ساعد زمان، تهران، ققنوس، 1379.
ـ حافظ، شمس‏الدين‌محمد، ديوان حافظ، به اهتمام حسن اعرابي، قم، رواق انديشه، 1379.
ـ رضايي، محمدمهدي، «چند تذكر درباره حفظ قرآن كريم»، مجله صحيفه مبين، ش 11، 1376.
ـ سادات، «20 نكته براي حفظ قرآن»، سايت جامعة القرآن الكريم، 16/12/1384.
ـ چگونه آيات متشابه را حفظ كنيم؟ سايت جامعة القرآن الكريم، 15/5/1386.
ـ سيف، علي‏اكبر، روان‌شناسي پرورشي (روان‏شناسي يادگيري و آموزش)، تهران، آگاه، 1380.
ـ عباسي، مهدي، «در حفظ قرآن نبايد شتابزده عمل كرد»، گلستان قرآن، ش 31.
ـ عبدالكريم قريب، 57 درس براي تقويت حافظه، تهران، اختران، 1380.
ـ رضا كُرمي نوري، روان‌شناسي حافظه و يادگيري: با رويكردي شناختي، تهران، سمت،1383.
ـ كليني، محمد بن يعقوب، اصول كافي، ترجمه و شرح سيدجواد مصطفوي، تهران، مسجد چهارده معصوم‌عليهم‌السلام.
ـ گلاور، جان اي راجر اچ. برونينگ، روان‌شناسي تربيتي اصول و كاربرد آن، ترجمة علينقي خرازي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1378
ـ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404.
ـ مرتضوي‏زاده، سيدحشمت‏الله، روان‌شناسي تمركز، تهران، روان‏سنجي، 1383.
ـ مطهري، مرتضي، داستان راستان، تهران، صدرا، 1367.
ـ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1373.
ـ موگهي، عبدالرحيم، «چگونه قرآن را حفظ كنيم؟»، صحيفه مبين 35 و 36.
ـ ميلتن برگر،. ريموند، شيوه‏هاي تغيير رفتار، ترجمه علي فتحي آشتياني و هادي عظيمي آشتياني، تهران، سمت، 1381.
-Bieler.R.F. & snow man, Psychology applied to teaching (7th ed), Houghton Mifflin, (1993).
-Terry page.G, jB thomas, A R marshall, international dictionary of education, London , kogan

دوشنبه 3 مهر 1391  11:55 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها