0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استراتژي قرآن براي مبارزه با صهيونيسم

استراتژي قرآن براي مبارزه با صهيونيسم

حامد عبداللهي

قرآن كريم در وصف صهيونيست ها با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود». به طور قطع دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را يهود (صهيونيست) خواهي يافت. اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد.
جنايات اخير صهيونيستها در غزه و لبنان برگ ننگين ديگري از خصلت هاي ددمنشانه و تجاوزكارانه آنان را آشكار ساخت، به گونه اي كه ديگر هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه اين جماعت به ظاهر متمدن، بويي از انسانيت برده و اعتقادي به اصول، منطق و رفتار انساني داشته باشند. اين همان روحيه اي است كه قرآن كريم در وصف يهودي هاي صهيونيست با تعبير دشمن ترين مردمان نسبت به مؤمنين از آن ياد مي كند. «و لتجدن اشدالناس عداوه للذين امنوا اليهود»(سوره مائده آيه82). به طور قطع دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان را، يهود (صهيونيست) خواهي يافت. اين مطلب در آيات ديگر قرآن به صورت تفصيلي بيان شده كه در نوشتار حاضر مي توان به برخي از زوايا و ابعاد آن پي برد. اميد است مورد استفاده خوانندگان محترم قرار گيرد.

1- آيات صريح قرآن درباره رويكرد آينده بني اسرائيل

¤ وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن في الأرض مرتين ولتعلن علوّا كبيرا (الاسراء4)
و در كتاب آسماني {شان} به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه: «قطعاً دو بار در زمين فساد خواهيد كرد، و قطعاً به سركشي بسيار بزرگي برخواهيد خاست. »
¤ فاذا جاء وعد أولاهما بعثنا عليكم عبادا لنا أولي بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا(الاسراء5)
پس آنگاه كه وعده {تحقق} نخستين آن دو فرا رسد، بندگاني از خود را كه سخت نيرومندند بر شما مي گماريم، تا ميان خانه ها{يتان براي قتل و غارت شما} به جستجو درآيند، و اين تهديد تحقق يافتني است.
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم و أمددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا(الاسراء6)
پس {از چندي} دوباره شما را بر آنان چيره مي كنيم و شما را با اموال و پسران ياري مي دهيم و {تعداد} نفرات شما را بيشتر مي گردانيم.
¤ ان احسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها فاذا جاء وعد الآخره ليسوءوا وجوهكم وليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره و ليتبروا ما علوا تتبيرا (الاسراء7)
اگر نيكي كنيد، به خود نيكي كرده ايد، و اگر بدي كنيد، به خود{بد نموده ايد}. و چون تهديد آخر فرا رسد{بيايند} تا شما را اندوهگين كنند و در معبد{تان} چنانكه بار اول داخل شدند{به زور} درآيند و بر هر چه دست يافتند يكسره{آن را} نابود كنند.

2- كليد واژه هاي آيات بالا را كه با عنوان اين نوشته مرتبط است مي توان بدين ترتيب مورد توجه قرار داد.

¤ قضينا: حكم قطعي
¤ لتفسدن في الأرض: فساد جهاني
¤ مرّتين: تكرار اين فساد
¤ لتعلن علوّا كبيرا: سركشي بسيار بزرگ
¤ بعثنا عليكم عبادا لنا: مأموريت بندگان خاص خدا و تسلط بر اين گروه
¤ فجاسوا خلال الديار: جستجوي خانه به خانه
¤ ثم رددنا لكم الكره عليهم: بازگشت دوباره قدرت بني اسرائيل.
¤ ليسوءوا وجوهكم: روسياهي در سركشي دوم
¤ ليدخلوا المسجد: فتح مسجد براي دومين بار

3- نكته هاي قابل دريافت

¤ آنچه كه در كتاب تورات يا لوح محفوظ ثبت شده وعده اي شدني است: وقضينا... كان وعدا مفعولا
¤ سياق آيه خبر از فساد اين گروه (بني اسرائيل) در آينده دارد: وقضينا الي بني اسرائيل في الكتاب لتفسدن
¤ اين فساد و سركشي در دو مرحله بروز خواهد كرد: لتفسدن في الأرض مرتين
¤ اين دو رويداد، جهاني و گسترده خواهد بود: لتفسدن في الأرض مرتين و لتعلنّ علوا كبيرا
¤ در وعده اول گروهي از بندگان ويژه خدا بر اين گروه مأمور و مسلط مي شوند: بعثنا عليكم عبادا لنا
¤ صلابت و نيرومندي بالا از ويژگي هاي لشكر مأمور است: أولي بأس شديد
¤ اين اقدام و عمليات، به جستجوي خانه به خانه براي يافتن بني اسرائيل مي انجامد: فجاسوا خلال الديار
¤ بازگشت قدرت به بني اسرائيل بدون اشاره به علت آن يا دليل شكست گروه مقابل: ثم رددنا لكم الكرّه عليهم
¤ توانمندي دوباره اين دسته به وسيله افزايش اموال، پسران و نفرات است: امددناكم بأموال و بنين و جعلناكم أكثر نفيرا
¤ علت بروز حادثه دوم عملكرد بد خود بني اسرائيل (و چه بسا قدرنشناسي) است: ان أحسنتم أحسنتم لأنفسكم و ان أسأتم فلها
¤ نتيجه سركشي دوم روسياهي اين گروه به دست نيروهاي ويژه است: فلها فاذا جاء وعدالآخر. ليسوءوا وجوهكم.
¤ لشكر بندگان ويژه خدا براي دومين بار وارد مسجد خواهند شد: ليدخلوا المسجد كما دخلوه أول مره -
¤ نابودي آن چناني هرگونه آثار به جامانده از بني اسرائيل: ليتبروا ما علوا تتبيرا

4- نكته هاي تفسيري:

¤ مراد از «المسجد» به قرينه آيه اول سوره اسراء و مسجدالاقصي مي باشد: سبحان الذي أسري بعبده ليلا من المسجدالحرام الي المسجد الأقصي.
¤ عبارت «عبادا لنا» حاكي از ويژگي مخلص بودن اين نيروها دارد چون با عبارت عبد، عباد و عبادنا متمايز است. برگزيدگي اين بندگان در تركيب زيباي عباد+لنا نهفته است.
¤ جالب اينجاست كه عبارت «عبادا لنا» تنها يك بار در قرآن به كار رفته و عبارت «عبادنا» نيز تنها براي پيامبران ذكر شده:
حضرت يوسف: انه من عبادنا المخلصين (يوسف24)
خضر نبي(قول برخي تفاسير): فوجدا عبدا من عبادنا اتيناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما(الكهف65)
حضرت نوح: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات81)
حضرت ابراهيم: انه من عبادنا المؤمنين(الصافات111)
حضرت موسي و هارون: انهما من عبادنا المومنين (الصافات 122)
حضرت الياس: انه من عبادنا المومنين (الصافات 132)
پيامبران: و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين (الصافات 171)
حضرت ابراهيم، اسحاق و يعقوب: واذكر عبادنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب (ص 45)
حضرت نوح و لوط: امراه نوح و امراه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين (التحريم10)
همچنين ذكر اين بندگان بدين صورت آمده است:
تلك الجنه التي نورث من عبادنا من كان تقيا (مريم 63)
اين همان بهشتي است كه به هر يك از بندگان ما كه پرهيزگار باشند به ميراث مي دهيم.
ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا (فاطر 32)
سپس اين كتاب را به آن بندگان خود كه {آنان} را برگزيده بوديم، به ميراث داديم.
ولكن جعلناه نورا نهدي به من نشاء من عبادنا (الشوري 52)
ولي آن را نوري گردانيديم كه هر كه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مي نماييم.
قال رب بما اغويتني لازينن لهم في الارض و لاغوينهم اجمعين، الا عبادك منهم المخلصين، قال هذا صراط علي مستقيم (الحجر 39، 40 و 41)
گفت: «پروردگارا، به سبب آنكه مرا گمراه ساختي، من {هم گناهانشان را} در زمين برايشان مي آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را. » فرمود: «اين راهي است راست{كه} به سوي من {منتهي مي شود}.
- با توجه به عبارت «... فجاسوا خلال الديار... و... ليسوءوا وجوهكم وليد خلوا المسجد كما دخلوه اول مره» اين حوادث پيرامون مسجدالاقصي و فلسطين رخ خواهد نمود.
- در تاريخ بني اسراييل چنين فتنه هايي با ويژگي جهاني بودن، گستردگي و سركوب توسط نيروهاي الهي وجود ندارد. آنچه كه در داستان «بخت النصر» و «طرطيانوس» و سركوبي يهود نقل شده، با ويژگي هاي پيش گفته همگوني ندارد؛ چرا كه يا مسئله جهاني نبوده يا يهود در آن موقعيت، بر حق بوده و مهم تر آنكه طغيان گري از جانب مشركان بوده نه قوم خداپرست يهود.
- به نظر مي رسد فتنه اخير اين قوم كه در قالب صهيونيسم و تشكيل كشور اسراييل با داعيه از نيل تا فرات به وقوع پيوسته، مي تواند با حادثه اول پيش بيني شده در آيات قرآن تطبيق داشته باشد كه البته در اين زمينه نبايد با قطع سخن گفت اما نشانه هاي بسياري در آن ديده مي شود.
- نكته مهم تر اين كه نتيجه حادثه دوم، كه قلع و قمع نهايي اين گروه است به نظر اشاره به يك واقعه نهايي و جهاني دارد. همان واقعه بزرگ موعود كه اتفاقا يهوديان، مسيحيان و مسلمانان و به ويژه شيعيان در انتظار آن هستند.

5- چند نكته تكميلي

- نبايد از نظر دور داشت آنچه در قرن اخير و در سرزمين هاي اشغالي فلسطين روي داده، نسبتي با آموزه هاي راستين حضرت موسي(ع) ندارد و حتي باورهاي ساختگي صهيونيستي، ميان جامعه يهود نيز كليت و مقبوليت ندارد چه اين كه گروه هاي يهودي هستند كه با اين رژيم مخالفند. شايد بتوان صهيونيسم در يهود را به وهابيت در اسلام تشبيه كرد.
- مقاومت اسلامي حزب الله در لبنان، كه در مسير مكتب اهل بيت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و صراط مستقيم عبادالله، حركت مي كند و به پيروزي هاي چشم گيري نيز دست يافته، رايحه اي از پيروزي بزرگ نويد داده شده را در خود دارد.
- از آن جا كه بندگان ويژه خدا نمي توانند از هر گروه و قومي و با هر هدف به ظاهر اسلامي، يك حركت جهادي مخلصانه را ترتيب داده و به نصر الهي پيروز شوند، بايد در شناخت جريان هاي گوناگون و عملكرد آنان دقت نظر داشت و از ارتباطات پشت پرده شان با مستكبران نبايد غافل شد. شايد اگر همه ادعاهاي مطرح شده صحيح بود امروز بايد القاعده را در رويارويي با اسراييل مي ديديم.
- با توجه به گستردگي جنايان صهيونيست ها و گذشت سال ها از اين جريان، چه بسا وعده نصرت الهي دور نباشد و به زودي با ظهور مردان با صلابت و استوار قدم، شاهد سرنگوني اين رژيم غاصب و آزادي قدس شريف باشيم.
- روايات بسياري از اقامه نماز جماعت حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه الشريف به همراه حضرت عيسي عليه السلام در بيت المقدس خبر مي دهد. اين مسئله با لحاظ محل ظهور كه از مكه و كنار كعبه خواهد بود، به معناي پايان قدرت شيطانيان و طاغوتيان و آغاز حكومت الهي وعده داده شده است.
نريدان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين (القصص 5)
و خواستيم بركساني كه در آن سرزمين فرو دست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان {مردم} گردانيم، و ايشان را وارث {زمين} كنيم.
اميد كه توفيق بندگي مخلصانه خدا را داشته باشيم و روزگاري نه چندان دور در بيت المقدس به امامت پيشواي منتظر به نماز بايستيم (ان شاءالله)

دوشنبه 3 مهر 1391  3:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گوشه ای از سیاست خارجی اسلام

گوشه ای از سیاست خارجی اسلام

نعمت الله صالحی نجف آبادی

انتظار نداشته باشید که این مقاله تمام مواد مربوط بسیاست خارجی اسلام را بررسی کند چون مباحث زیادی در سیاست خارجی اسلام هست که هرکدام بحث مفصلی دارد.
هر یک از،روابط فرهنگی و اقتصادی و دیپلماسی و یا پیمانهائی‏ که با دیگران بسته میشود از قبیل پیمان عدم تعرض و پیمان‏ دفاعی نظامی و گفتگو دربارهء دولتهائی که از نظر اسلام میتوان‏ با آنها بعضی ازاین‏روابط یا همهء آنها را برقرار کرد هریک‏ از اینها موضوع مستقلی است که بحث طولانی و در عین حال زنده‏ و ارزنده‏ای دارد که شایستهء مقالهء جداگانه‏ایست.
این مقاله فقط به بعضی از مواد مربوط بسیاست خارجی‏ اسلام از قبیل:طرفداری از صلح و استقلال در رهبری‏ سیاسی اشاره میکند.
گرچه بحث دربارهء نظر اسلام راجع به پیمانهای‏ نظامی و دفاعی و شرائطی که در بستن این نوع پیمانها باید
مراعات شود بسیار ضروری و لازم است،و همچنین فرق بین‏ پیمان دفاعی نظامی که با یک کشور مسلمان بسته میشود و پیمانی که با یک کشور غیر مسلمان منعقد میگردد،و شرائطی‏ که در هریک از این دو نوع پیمان نظامی از نظر قوانین سیاسی‏ اسلام باید ملحوظ گردد بسیار لازم و متناسب با وضع زمان‏ است.
ولی با همی اینها نظر به کمی وقت و فرصت و موانع دیگری‏ که در کار هست از این بحث بسیار حساس و ارزنده خودداری‏ میکنیم.
امید است در فرصت دیگر و در شرائط مساعدتر و آمادگی بیشتر و محیط مناسب‏تری دربارهء این موضوعات‏ گفتگو شود و نظر اسلام در این‏باره روشن گردد.
*** بدیهی است:اسلام که خود را دین عمومی و ابدی معرفی کرده‏ و در همهء شؤن حیاتی بشر دخالت نموده و برای کوچک‏ترین عمل،حکم‏ و قانون آورده است نمیتواند راجع بروش سیاسی حکم و قانون نداشته‏ باشد و خطمشی معینی دربارهء سیاست داخلی و خارجی تعیین ننموده‏ باشد.
بلکه پس از آنکه برای اولین بار در تاریخ بشریت کشور اسلامی‏ بدست پیغمبر اسلام صلی اللّه علیه و آله بوجود آمد و خود را مستقل و آزاد اعلام کرد از نظر سیاست داخلی و خارجی برنامهء خود را بطور صریح و روشن بیان نمود و همان برنامه بدست رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و تحت رهبری وی اجرا شد از لحاظ سیاست خارجی دو مطلب در ردیف مطالبی استکه از نظر اسلام‏ خیلی مهم و قابل توجه است.

اسلام و صلح

1-مطلب اول صلح‏طلبی و پرهیز از جنگ و خونریزی است؛ اسلام هرگونه قیام مسلحانه و تجاوزکارانه را محکوم کرده و در مقابل، دعوت بصلح و مسالمت نموده است در عین حال که به پیروان خود دستور داده است:نیروهای دفاعی خود را تا سر حد امکان تقویت کنند و تجهیزات‏ جنگی را بمقتضای روز برای مقابلهء با دشمن آماده سازند و هیچگاه از دسیسه و توطئه دشمن غافل نباشند ولی هیچگاه اجازه نداده استکه این‏ نیروها در راه تجاوز و تعدی بدیگران بکار برود
راجع به تقویت نیروهای دفاعی و آمادگی برای مقابلهء با دشمن‏ در سورهء 8 از قرآن آیهء 62 آمده است:
«و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون‏ به عدو الله و عدوکم»
یعنی:برای مقابلهء با دشمنان آنچه در قدرت و اختیار دارید نیرو تهیه‏ کنید که دشمنان از قدرت شما بترسند.
از اینکه دستور داده است دشمن را از نیروی خود بترسانید(ترهبون‏ به عدو اللّه و عدوکم)معلوم میشود اسلام میخواهد از یک نکتهء روانی‏ بنفع صلح استفاده کند یعنی میخواهد ارتش اسلام منتهای قدرت را داشته باشد تا قدرتهای تجاوزکار و جنگ‏طلب از نیروی اسلام بترسند و دست باقدامات جنگ‏طلبانه نزنند و بشریت را بخطر نیندازند و در نتیجهء این سیاست خردمندانه ملتها در سایه صلح و مسالمت زندگی کنند پس تهیهء نیرو را برای استقرار صلح خواسته است نه برای جنگ و خونریزی.
علاوه بر اینکه در خود آیه فوق بنکتهء نامبرده اشاره شده است، در آیهء بعد بلافاصله فرموده است:
«و ان جنجوا للسلم فاجنح لها و توکل علی الله»
یعنی: اگر دشمنان قصد تجاوز ندارند و مایل بصلح شدند تو هم-ای پیغمبر- صلح و سازش را انتخاب نما و بر خدا توکل و اعتماد کن.از این آیه بطور صریح معلوم میشود که یکی از پایه‏های سیاست خارجی اسلام کوشش‏ در استقرار صلح و سازش و ایجاد امنیت عمومی و جهانی است.
این برنامه دربارهء صلح و جنگ از مترقی‏ترین و عاقلانه‏ترین‏ برنامه‏هاست و از این جهت استکه همهء ملت‏های زنده و حکومت‏های‏ بزرگ جهان همیشه میکوشند خود را طرفدار صلح و حافظ امنیت جهانی‏ معرفی کنند حتی قدرتهای تجاوز کار آنجا که ملتی را در میان آتش‏ و خون نابود میکنند سعی دارند خود را حافظ صلح جلوه بدهند و از اینرو دستگاههای تبلیغاتی آنها میگوید ما بخاطر تحکیم مبانی صلح جنگ‏ کردیم و این مقدار خونریزی برای جلوگیری از جنگ بزرگ‏تر و خونریزی بیشتر اجتناب‏ناپذیر بود این برای آنستکه در مقابل افکار روشن‏ و مغزهای خردمند محکوم نشوند!!.
خلاصه برنامهء طرفداری از صلح و سازش در سیاست خارجی از خردمندانه‏ترین و مترقی‏ترین برنامه‏هاست و اسلام همین برنامه را اتخاذ کرده و تقویت نیرو را فقط بخاطر استقرار صلح و پرهیز از جنگ و در موقع اضطرار برای دفاع خواسته است.

استقلال سیاسی

مطلب دوم:استقلال کامل در تدبیر و رهبری کشور است. بدون تردید جهان اسلام نمیتواند در تنهائی و انزوا بماند و با جهان خارج هیچگونه رابطه‏ای نداشته باشد بلکه بحکم ضرورت‏ ناچار است رابطهء فرهنگی و اقتصادی و سیاسی و هرگونه همبستگی که‏ یا جلب نفع کند یا دفع ضرر یا هر دو،با بیگانگان داشته باشد و بعدا اشاره‏ خواهیم کرد که اسلام از حساسترین رابطه یعنی رابطهء سیاسی و عهد و پیمان جلوگیری نکرده بلکه خود پیغمبر اسلام(ص)بآن عمل‏ کرده است در اینصورت مسلم است که از روابط مالی و علمی و سایر روابط جلوگیری نخواهد کرد.
جهان اسلام اگر بخواهد با سایر ملل رابطه نداشته باشد و تک‏ و تنها بحیوة خود ادامه دهد عینا مثل این استکه یک فرد در میان اجتماع‏ بخواهد تنها زندگی کند و تمام حوائج خود را خودش تأمین نماید همانطور که یک فرد نمیتواند در محیط کوچک زندگی فردی با هیچ‏ فرد دیگر رابطه نداشته باشد جهان اسلام هم نمیتواند در محیط وسیع‏ حیوة یک اجتماع بزرگ از سایر ملل،بیگانه بماند و هیچگونه ارتباطی‏ با دیگران برقرار نکند علاوه بر اینکه غیر ممکن است جهان اسلام‏ در حال تنهائی و انزوا بماند اساسا تنهائی و انزوای ملت مسلمان با هدف‏ اسلام موافق نیست.
همه می‏دانند اسلام پیشرفت خود را بر پایهء تبلیغات صحیح و منطقی و براساس نفوذ در دیگران از راه علم و استدلال قرار داده است، اسلام کوشش کرده است که قوانین و مقررات خود و علم و منطق خود و هدف و مقصد خود را بهمهء جهانیان برساند در اینصورت چگونه ممکن‏ است بدون رابطه داشتن با سایر ملل صدای خود را بگوش جهان خارج‏ برساند؟.
اینها مطالبی است بسیار ساده و روشن و احتیاجی بتوضیح و تفصیل‏ ندارد مطلب مهم و قابل ملاحظه در اینجا این استکه:جهان اسلام‏ نباید تدبیر و رهبری خود را بدست بیگانگان بسپارد.
مسلم است که دایه دلش بیش از مادر نمیسوزد،بیگانگان که‏ بحکم احتیاج با ملت مسلمان رابطه پیدا میکنند بدون شک نفع خود را بر نفع جهان اسلام مقدم می‏دارند،جهان اسلام برای آنان بیگانه‏ است و طبعا آن صمیمیت و خیرخواهی که با ملتهای خود دارند با مسلمانان ندارند و بسیاری از آنها برای جلب نفع یا دفع ضرر از خود از هیچگونه فساد و خرابکاری و تحریف افکار و تبلیغات سوء نسبت‏ بمردم مسلمان خودداری نمیکنند و حاضرند تا سرحد نابودی مسلمین‏ بنفع خود فعالیت کنند و چیزی که بیش از همه چیز در نظر آنها مهم و باارزش است در دست گرفتن رهبری سیاسی جهان اسلام است چون‏ می‏دانند و همه کس می‏داند-که با در دست گرفتن تدبیر و رهبری‏ مسلمین میتوانند بهمه چیز آنان مسلط شوند،خوی استعمار در طبیعت‏ بشر هست بهمان دلیل که انسان حیوان زبان بسته را تسخیر میکند و ازآن بهره‏برداری مینماید اگر دستش برسد انسانها را هم برای بهره‏برداری‏ و استثمار بزنجیر میکشد و هر قدرتی که از این منظورش جلوگیری‏ کند اگر بتواند میکوبد و نابود میکند.
این نکتهء حساس که غفلت از آن ممکن است بقیمت حیوة و موجودیت ملتی تمام شود از نظر قرآن کریم مخفی نمانده و به پیروان‏ خود بیدارباش زده و یادآوری کرده استکه باید جهان اسلام در بر خورد با بیگانگان و معاشرت با آنان بی‏اندازه هشیار باشد که آنان‏ را صاحب سرّ خود قرار ندهد و از رازهای سیاسی خود آگاه نسازد.
که مبادا با اطلاع از خفایای امور مسلمین راه تسلط و استعمار را باز کنند و رهبری سیاسی مسلمانان را در دست گیرند و ملت مسلمان را اسیر خود سازند.
در سورهء 3-آیه 114-از قرآن کریم آمده است:
«یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا بطانة من دونکم لا یألونکم خبالا و دوا ما عنتهم قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر قد بینالکم الایات ان کنتم تعقلون»
یعنی:ای مسلمانان باایمان هیچ بیگانه‏ای را محرم اسرار خود نسازید و بر رازهای پنهانی خویش آگاه نکنید-زیرا-آنان از هیچ‏ گونه فعالیتی برای سقوط شما کوتاهی نمی‏کنند،بیچارگی و نابودی‏ شما آرزوی آنان است-دلیلش این استکه-از لابلای سخنانشان کینه و دشمنی‏ ظاهر شده-و مسلم است-کینه‏ای که در دل دارند بیشتر و بزرگتر است‏ از آنچه ظاهر کرده‏اند ما این آیات را-برای ارشاد شما-بیان کردیم اگر خردمندانه فکر کنید.«بطانة»که در آیهء شریفه ذکر شده کسی را گویند که انسان باو اطمینان کامل داشته باشد و اسرار خود را با او در میان بگذارد و هیچگونه رازی را از او پنهان ندارد.
دستور آیهء شریفه این استکه از بیگانگان هیچکس را محرم اسرار خود قرار ندهید چون آنها بالاخره بیگانه هستند،و در تضعیف و کوبیدن‏ شما کوتاهی نمیکنند،زیرا ضعف و زبونی و سقوط شما کمال آرزوی‏ آنهاست-بعلت اینکه هرچه ضعیف‏تر باشید بهتر میتوانند از شما بهره‏ برداری کنند و از تسلط شما بیشتر در امان هستند-
(قد بدت البغضاء من‏ افواههم)
در طول معاشرت با آنان مطالبی از دهنشان شنیده شده و میشود که معلوم میشود آنان دوست صمیمی شما نیستند بلکه در باطن دشمن شما هستند و کینهء باطنی که در دل دارند و بزبان نیاورده‏اند بیشتر است از آنچه اظهار کرده‏اند.
تجربه در زمانهای گذشته و حال ثابت کرده است:همان ملت‏هائی‏ که در موقع صلح از مسلمین بهره‏مند میشوند و چه بسا خود را خیلی به‏ ملت‏های اسلامی نزدیک میکنند در موقع جنگ حاضر هستند کشوری‏ را که سالها از او بهره‏برداری کرده‏اند برای نفع خود اشغال نظامی‏ کنند و احیانا بمباران نمایند و بخاک و خون بکشند،و در وقتیکه تصمیم‏ میگیرند کشوری را بنفع خود ساقط نمایند و بزنجیر بکشند دیگر انسانیت‏ و شرافت و فضیلت و بشردوستی و نوع‏پروری در میان نیست بلکه منطق‏ آنان در آنموقع منطق نفع‏طلبی و تجاوز و اجحاف است و در آن هنگام‏ همهء دوستی‏ها و صمیمیت‏های دروغی سابق را فراموش میکنند؛همین ایران عزیز از طرف دولتهائی که منافع فراوان از آن برده بودند با کمال‏ قساوت و بیرحمی در 22 سال پیش اشغال نظامی شد که هنوز فشار و تلخی‏ آنرا ملت احساس میکند قرآن کریم میگوید
(قد بدت البغضاء من‏ افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر)
از سخنان آنان دشمنی ظاهر شده‏ و آن کینه‏ای که در دل دارند بیشتر است از آنچه ظاهر کرده‏اند.
معمولا در مواقع عادی رجال بیگانه با رجال اسلام با یک نوع‏ نزاکت سیاسی برخورد میکنند و در ضمن ملاقات‏ها از روابط سابقه‏دار و صمیمانه سخن میگویند و این‏طور اظهارات عادی و طبیعی است و نمیتواند غیر از این باشد و باین معنی ایرادی نیست چون اگر گرمی و دوستی‏ ظاهری در کار نباشد روابط قطع میشود چنانچه سابقا اشاره شد و ملل‏ مسلمان نمیتوانند با بیگانگان روابط نداشته باشند.
چیزی که از نظر سیاسی بسیار مهم است این است که آنان سعی‏ میکنند در طی ملاقاتهای بظاهر دوستانه بر اسرار محرمانه و رازهای‏ پنهانی کشورهای اسلامی واقف گردند،و کوشش دارند زیر سرپوش‏ نزاکت سیاسی افکار رجال اسلام و رهبران ممالک اسلامی را تسخیر کنند،و تا اعماق دل آنان نفوذ نمایند،و اگر بتوانند دستگاههای رهبری‏ سیاسی مسلمین را تحت نظارت خود درآورند و در تمام مراحل چرخهای‏ کشورهای اسلامی را با رهبری خود بحرکت درآورند؛تا در آن جهتی‏ حرکت کند که بنفع آنان باشد،و در حقیقت طبعا بفکر این هستند که فکر مستقل و تدبیر مستقل و رهبری مستقل و آزاد را از رجال‏ اسلام سلب نمایند،و خود نقش راهنما و پیشوا را ایفا کنند.
بدیهی است اگر بتوانند این نقشه را درست اجرا کنند نتیجهء مستقیم آن تسلط کامل بر ملل اسلامی خواهد بود و بتعبیر بهتر نتیجه‏ اش اسارت و بندگی و گاهی نابودی ملت‏های مسلمان خواهد بود.
قرآن کریم باین نکته بسیار حساس توجه کامل داشته و بمسلمین‏ بیدارباش زده و آنان را از این معنی آگاه کرده و برحذر داشته است.
قرآن کریم در عین حال که از روابط اقتصادی و فرهنگی با بیگانگان جلوگیری نکرده و هرگونه قرارداد مالی و علمی و بلکه‏ پیمان‏های دیگری را که بنفع ملت مسلمان باشد مجاز دانسته است بلکه‏ وفاداری باین پیمانها را لازم شمرده و جزء تقوی دانسته است،ولی این‏ مطلب بسیار مهم را هم تذکر داده که مسلمانان نباید بیگانگان را محرم اسرار خود قرار دهند که غفلت از این نکته ممکن است بقیمت‏ هستی و موجودیت آنان تمام شود.
اشتباه نشود،اسلام با خوشرفتاری و دلسوزی نسبت به بیگانگان‏ مخالف نیست بلکه مسلمانان را از نظر اخلاق به بشر دوستی و نوع‏ پروری و حسن عمل با سایر ملل دعوت کرده است و همین خوشرفتاری‏ و نزاکت اخلاقی را باعث پیشرفت اسلامی دانسته،در خبر وارد شده‏ است که:
«کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم»
مردم را با عمل نه‏ با زبان،باسلام دعوت کنید حتی در موقع جنگ از لحاظ بشردوستی‏ هر گونه مراعات ممکن را که بضرر اسلام نباشد درباره دشمن توصیه‏ کرده؛و پس از جنگ نسبت بدشمن شکست‏خورده منتهای دلسوزی‏ و خوش‏رفتاری را سفارش کرده و معمول داشته است.
علاوه بر این از نظر حقوقی حقوق سایر ملل را محترم شمرده و وفاداری به پیمانهای بین المللی را لازم دانسته،خلاصه از نظر حقوق‏ و اخلاق تمام جوانب امر را ملاحظه کرده و نسبت به بیگانگان با کمال‏ دلسوزی و بشردوستی رفتار نموده است.
ولی در عین حال دستور داده است که ملتهای مسلمان باید کاملا آگاه و بیدار باشند و اسرار سیاسی خود را با بیگانگان در میان نگذارند و از مکر آنان برحذر باشند و بهیچوجه رهبری سیاسی خود را به بیگانگان‏ نسپارند؛و بالاتر از این اسلام بپیروان خود دستور داده است که از فکر افراد منافق و دورو که با بیگانگان سر و سری دارند استفاده نکنید و از آنان در امور سیاسی پیروی ننمائید چون آنان دشمن داخلی و خانه‏ زاد هستند و در لباس دوست کار دشمن را انجام میدهند و از پشت با سلام‏ خنجر میزنند.
در قرآن کریم سورهء 33 آیهء 48 فرموده است:
«و لا تطع‏ الکافرین و المنافقین ودع اذاهم»
یعنی از بیگانگان و منافقان- افراد دورو-پیروی نکن ولی از آزار آنان نیز خودداری کن.
این آیه در عین حال که دستور داده است:دربارهء مردم کافر و منافق باید مراعات اصول انسانیت بشود و نباید هیچگونه آزاری‏ بدون علت بآنان وارد گردد ولی از پیروی آنان هم جلوگیری کرده‏ و ملت مسلمان را از مکر آنان برحذر داشته است.
نکتهء شایستهء تذکر این است:غالبا بیگانگان که میخواهند در داخله کشوری نفوذ کنند و فکر رهبران ملتی را تسخیر نمایند با بعضی از افراد منافق که با مقامات سیاسی نزدیک هستند طرح دوستی‏ میندازند و آنان را با تبلیغ و تطمیع برمیانگیزند که هرچه میتوانند برهبران سیاسی نزدیک شوند و آنقدر تماس بگیرند و اظهار دوستی‏ و خدمتگذاری بلکه نوکری و غلامی و چاکری کنند که رهبران اطمینان‏ بدوستی و دلسوزی و صمیمیت آنان حاصل کنند که در امور سیاسی و رهبری‏ کشور از عقل و تدبیر آنان استفاده نمایند و این افراد منافق را بمنزلهء عقل منفصل خود بدانند.بدیهی است این افراد دورو که از خارج‏ الهام میگیرند تا آنجا که میتوانند بنفع بیگانگان هرچند بضرر مسلمانان باشد اقدام میکنند،و گاهی بآسان‏ترین وجهی وسیله سقوط ملت مسلمان را فراهم مینمایند.
نکتهء دیگری که شایسته ذکر است و مربوط است بآیهء 114 از سورهء 3 این است.در آخر آیهء نامبرده که سابقا ذکر شد میفرماید:
«قد بینالکم الایات ان کنتم تعقلون»
یعنی این آیات را ما برای شما توضیح دادیم،اگر عاقلانه فکر کنید،چنین بنظر میرسد که جملهء
(ان کنتم تعقلون)
اشاره باین است:دستوریکه راجع به پیروی نکردن‏ از بیگانگان دادیم یک دستور تعبدی و بی‏دلیل نیست که شما چشم و گوش‏ بسته بدون قید و شرط قبول کنید،بلکه اگر عقل و خرد خود را درست‏ بکار اندازید و زیر و روی مطلب را بدقت مطالعه نمائید تصدیق خواهید کرد که این ارشاد و راهنمائی برای حفظ سعادت و سیادت شما و نگهداری‏ آبرو و استقلال شما و برای تحکیم مبانی رشد و تکامل شماست،و این دستور خردمندانه برای آنست که بیگانگان نتوانند با اطلاع از رازهای پنهانی شما و تسخیر نیروی فکر و تعقل شما رهبری سیاسی شما را در دست‏ بگیرند و نتوانند ملت‏های مسلمان و کشورهای اسلامی را بسوی هدفی‏ که خود میخواهند سوق بدهند.
این برنامه‏ایست که همهء کشورهای غیر اسلامی نسبت برهبران‏ سیاسی کشورهای مسلمان معمول میدارند،هیچگاه رهبران سیاسی‏ کشورهای بیگانه حاضر نیستند رهبران مسلمان را باسرار محرمانه و رازهای پنهانی خود واقف سازند و بکمک فکر آنان کشورهای خود را در مسیرهای سیاسی هدایت کنند؛چون میدانند که رجال کشورهای‏ اسلامی نسبت بآنان بیگانه هستند،و همیشه نفع خود را بر نفع آنان‏ ترجیح میدهند-در این صورت آیا شایسته است ملت‏های مسلمان بیگانگان‏ را بر اسرار سیاسی خود واقف سازند؛و در رهبری کشور از فکر آنها الهام بگیرند؟البته نه،قرآن کریم در آیهء 114 از سورهء 3 همین برنامهء مترقی و سعادت‏بخش را گوشزد کرده و عقل و خرد مسلمانان را برانگیخته‏ و در عمل کردن باین دستور از مغزهای خردمند و تعقل و تفکر صحیح ملت‏ مسلمان استمداد نموده است
(ان کنتم تعقلون).
این بود چند نکته راجع بسیاست خارجی اسلام که با ذکر شواهدی چند بیان شد و خلاصهء آنچه گفته شد از اینقرار است:
1-طرفداری از صلح و پرهیز از جنگ و کوشش در راه استقرار امنیت عمومی و صلح جهانی
2-با حفظ اصول انسانیت و خوشرفتاری با بیگانگان،بر حذر بودن‏ از مکر آنان و پنهان داشتن اسرار محرمانهء سیاسی از آنان و دخالت ندادن آنان را در رهبری کشور،و خلاصه استقلال کامل کشورهای‏ اسلامی در تدبیر امور و رهبری سیاسی ملت‏های مسلمان.
اینها از پایه‏های اساسی سیاست خارجی اسلام است،ولی مطلب‏ دوم بیش از مطلب اول از نظر اسلام حساس و مهم است زیرا با استقلال سیاسی‏ است که میتوان فرهنگ و اقتصاد را که دور کن بزرگ حیوة اجتماع‏ است در مسیر ترقی ملت انداخت و اجتماع را رو بتکامل برد تکامل‏ ملت بسته بتکامل فرهنگ و اقتصاد است،و رشد و تکامل فرهنگ و اقتصاد بسته برهبری صحیح سیاسی است و رهبری صحیح سیاسی بسته باستقلال‏ کامل سیاسی است.
اگر ملت‏های مسلمان از نظر تدبیر امور و رهبری کشورهای خود تکیه به بیگانگان نداشته باشند آنوقت استکه مغزهای خردمند رهبران‏ اجتماع میتوانند مسلمانان را در مسیر تکامل واقعی خودشان بحرکت‏ درآورند و چرخهای فرهنگ و اقتصاد را آنطور که اسلام خواسته است‏ در راه سعادت و تکامل سریع ملت بگردش اندازند.

نظر روحانیت.

بد نیست در اینجا قدری راجع به نظر روحانیت درباره سیاست‏ خارجی گفتگو کنیم پیدا استکه نظر روحانیت درباره سیاست خارجی‏ همان برنامه و نظر اسلام است و جز این نمیتواند نظری داشته باشد، و نمیتواند هم نظری در این باره نداشته باشد زیرا در خبر وارد شده استکه؛
«من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم»
هر کس که هر روز بفکر امور مسلمانان نباشد مسلمان نیست؛چه امری است مهم‏تر و حساس‏تر از امر رهبری سیاسی مسلمانان؟روحانیت‏ میگوید بحکم «کلکم راع و کلکم مسؤل عن رعیته»1همهء مردم‏ مسلمان و بالاخص روحانیت مسؤل امور سیاسی و اجتماعی و عمومی‏ مسلمانان هستند،یعنی باید مراقبت کامل داشته باشند که ملت‏های‏ مسلمان در مسیر ترقی و تکامل واقعی سیر نمایند..و همانطور که اسلام‏ خواسته است از نظر مادی و معنوی آنقدر رشد و تکامل پیدا کنند که رهبر سایر ملتها باشند و پیشروان کاروان تمدن شوند.
روحانیت گرچه عملا قدرت مادی در دست ندارد ولی تاریخ گذشته‏ نشان میدهد که رجال برجستهء روحانی همیشه حکومتها و دولتها را راهنمائی و ارشاد میکرده و از هیچگونه خیرخواهی و دلسوزی در حق‏ ملت و دولت دریغ نمیکرده‏اند،و گاهی باتکای نیروی معنوی و نفوذ عمیقی که در مردم داشته‏اند از برنامه‏های صحیح حکومتها پشتیبانی‏ کامل مینموده،و احیانا از تندرویها جلوگیری میکرده‏اند و از قرائن‏ چنین استنباط میشود که در هر دو حال روحانیت منظوری بجز خیرخواهی‏ و دلسوزی نداشته؛و انگیزهء او جز میل شدید بتکامل و سعادت و سیادت‏ ملت نبوده است.
تاریخ سیاسی خواجه نصیر الدین طوسی قدس سره و راهنمائیهای‏ پرارزش ایشان،و فداکاریهای کم نظیر این شخصیت روحانی در راه‏ ارشاد دولت مغول و سوق دادن حکومت را در راه خدمت بخلق و تأمین‏ (1)همه شما سرپرست هستید و در مقابل افراد ملت که تحت سرپرستی‏ شما هستند مسئولیت دارید
سعادت مردم یکی از نمونه‏های این استکه روحانیت در امور سیاسی بی‏ نظر نبوده و همیشه نقش راهنما و پیشوا را بعهده داشته است.
بحکم قرائن موجود چیزیکه قابل انکار نیست این استکه:در پشتیبانی‏ها و راهنمائیها و احیانا جلوگیریها و مخالفتهائی که روحانیت‏ نسبت بدستگاه حاکمه داشته است هیچگاه سوء نیت و منظور مادی‏ در کار نبوده است،ناگفته پیداست که رجال روحانی چون یک نوع تربیت‏ دینی و مذهبی ریشه‏داری دارند هر نوع کاری انجام میدهند طبق سلیقهء دینی و روش مذهبی است،زعمای روحانیت و رجال علمی و مراجع تقلید از نظر معیشت مثل طبقه متوسط یا پائین‏تر،زندگی میکنند.
افرادیکه مرجع تقلید بوده‏اند با اینکه از طریق وجوه شرعی‏ پول بیحساب در اختیارشان بوده و هیچکس از آنان حساب پس نمیخواسته‏ است وقتیکه از این جهان در گذشته‏اند یا اندوخته‏ای نداشته‏اند یا اندوخته‏ آنان مقداری قرض بوده است؛همین پاکی و حسن سابقه باعث شده‏ است که:نفوذ زیادی در افکار مردم پیدا کرده و از این راه توانسته‏اند تا حدود زیادی در راه ترویج دین و تحکیم اصول مذهب و در راه خدمت‏ بخلق پیش بروند و قدمهای مؤثری بردارند.
از مطلب دور نشویم،خلاصه نظر روحانیت دربارهء سیاست خارجی‏ همان نظر اسلام است؛و جز این نمیتواند نظری داشته باشد،و نمیتواند هم در این‏باره نظری نداشته باشد،ولی نکته‏ای که لازم است تذکر داده شود این است:از مجموع قرائن موجود چنین بدست میآید که:
روحانیت راجع به رهبری سیاسی ملت مسلمان خیلی حساسیت دارد،استقلال سیاسی در نظر روحانیت مسئله‏ای بسیار مهم و حساس است‏ زیرا با استقلال سیاسی و عدم تبعیت از بیگانگان استکه جهان اسلام‏ میتواند روی پای خود بایستد،و دربارهء سرنوشت خود تصمیم بگیرد، و میتواند تمام امکانات را در جهت منافع مسلمانان بکار اندازد؛کشوریکه‏ در داخل مرزهای خود خط مشی خود را تعیین کند،و از روح اسلامیت و میل و شوق بتکامل الهام بگیرد میتواند سیاست داخلی خود را براساس‏ عدالت اجتماعی و رشد و تکامل فرهنگ و توازن اقتصاد و ترقی صنعت‏ و استقلال قضائی و خلاصه براساس سعادت و سیادت مردم قرار دهد ولی‏ بعکس؛اگر رهبری سیاسی کشوری بدست بیگانگان باشد؛و سرنوشتش‏ در خارج از مرزهای آن کشور تعیین گردد مسلم استکه در اینصورت باید در سیاست داخلی بهمان راهی برود که مغزهای هدایت‏کنندهء آن کشور میخواهند،در این صورت فرهنگ و اقتصاد و صنعت و سایر مظاهر تمدن‏ ملت باید در جهت منافع دیگران سیر کند نه در راه منافع مردم،از این جهت استکه قرآن کریم دربارهء این مسئله خیلی حساس است و میگوید:
«قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر»
دشمنی‏ بیگانگان از گفتارشان هویدا است،و آنچه در دل مخفی میدارند بزرگتر است در سورهء چهل و هشت آیه 29 آمده است:
«محمد رسول‏ الله و الذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم»
محمد فرستادهء خداست و مردمی که با او هستند در برابر بیگانگان محکم و خشن و نسبت بملت خود مهربان و دلسوز هستند؛و در سورهء 58 آیه 12 آمده است:
«لا تجد قوما یؤمنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حاد الله و رسوله و لو کانوا آبائهم او اخوانهم او عشریتهم»
هیچ ملت باایمانی‏ را نمی‏یابی که با دشمنان خدا و رسول او دوستی کنند؛گرچه پدران یا برادران قبیله و فامیل آنان باشند
روحانیت که تعلیم و تربیت خود را از قرآن گرفته و علاقه و و ایمان بقرآن در اعماق روح و قلب او نفوذ کرده و با شر اندرون شده‏ و با جان بدر شود:نمیتواند سیاستی را غیر از سیاست قرآن بپسندد البته چنانچه اشاره شد پیروی از این برنامه چشم و گوش بسته و بطور تعبد نیست،بلکه دلیلش این است که اگر کادر رهبری سیاسی از بیگانگان الهام نگرفت و در تعیین سرنوشت ملت مسلمان از خود ملت‏ و از مغزهای خردمند ملت و از روح سیاست اسلامی و قرآنی پیروی کرد میتواند در سیاست داخلی تصمیمات قاطع اتخاذ کند و به پشتیبانی مرم‏ و تأیید افکار عمومی مملکت را در تمام شئون حیوتی و مظاهر تمدن‏ بجلو ببرد،و چون مجبور نیست هرچه دیگران خواستند عمل کند میتواند فرهنگ و صنعت و اقتصاد و پایه‏های اصلی حیوة اجتماع را با برنامه‏های مترقی و سعادت‏بخش برپایه‏های محکم و همآهنگ با پیشرفت‏ تمدن استوار کند و کشور را در راه تکامل و ترقی که مایهء سربلندی‏ و آبرومندی است بیندازد.
روی همین حساب است که اگر روحانیت احساس کند رهبران‏ ملت مسلمان از مسیر سیاست مترقی و سعادت‏بخش قرآن منحرف شده‏ یا میخواهند منحرف شوند در راه ارشاد و هدایت آنان از هیچگونه‏ کوشش و جدیت دریغ نمیکند و گاهی اگر احساس خطر بیشتری کرد ممکن است تا سر حدّ جانبازی پیش برود و هستی خود را در این راه‏ فدا کند،تا هستی و موجودیت اسلام را حفظ نماید زیرا در نظر روحانیت‏ اسلام بزرگترین سرمایهء معنوی و بهترین برنامهء حیوة اجتماع است‏ اعتقاد بدین و علاقهء بمذهب در مردم و بالاخص مردم کشورهای‏ شرقی از اصیلترین و ریشه‏دارترین علائق روحی و معنوی است،و مردم‏ مسلمان شاید در مورد عاطفه مذهبی حساس‏تر از سایر ملل باشند حسّ مذهبی‏ غدهء دردناکی!است که با اندک فشار تحریک و با مختصر ضربه جریحه‏ دار میگردد و اگر فشار زیاد و ضربه سخت باشد خیلی زود بطغیان و عصیان عمومی منتهی میشود.
و بعکس اگر این احساس مذهبی و عاطفهء دینی مردم ارضاء و اشباع گردد تا حدود زیادی بنظم و آرامش و هماهنگی اجتماع و تنسیق‏ و تمشیت امور کمک میکند.
دستگاههای حاکمه اگر دارای مغزهای خردمند و افکار ورزیده‏ باشند،و بروح اجتماع واقف شوند و قدرت مذهب را درست ارزیابی کنند میتوانند با احترام باحساسات مذهبی و ارضای عاطفهء دینی از عظیمترین‏ نیروهای ملی استفاده کنند و بکمک آن کشور را در راه تکامل پیش ببرند بدیهی است که راه مستقیم اشباع عواطف مذهبی مردم راضی نگاه داشتن‏ رهبران مذهبی اجتماع با اجرای اصول دین است چون علاوه بر اینکه رجال‏ روحانی خودداری رقیق‏ترین و حساس‏ترین و عمیق‏ترین روح مذهبی‏ و عاطفه دینی هستند،زمام افکار دینی مردم در دست آنان است.
بنابراین اگر رهبران سیاسی از راه صحیح و عاقلانه و از روی حقیقت و صمیمیت روحانیت را نسبت بحفظ قوانین دینی مطمئن سازند و در ترویج مذهب بکوشند میتوانند نیروهای مذهبی مردم را متشکل سازند و از قویترین و نافذترین و بادوام‏ترین قدرت اجتماعی مفت و مجان‏ بنفع پیشبرد اجتماع استفاده نمایند.
ولی بعکس اگر پیشوایان مذهبی را دربارهء خود بدبین کنند؛ و نسبت بقوانین دینی بیعلاقگی یا انحراف و سوء نیت نشان دهند افکار عمومی و مذهبی مردم و در رأس آنها عواطف دینی روحانیت را بر ضد خود تحریک میکنند،آنوقت است که برای سرکوب کردن عصیان‏ و طغیان ملت علاوه بر صرف وقت زیاد و بودجهء هنگفت تمام سرمایهء معنوی‏ یعنی حیثیت و آبرو و ارزش اجتماعی خود را از دست میدهند،و هر چه یک درجه بفشار بیفزایند یک قدم بعقب برمیدارند!و این روش برای‏ اجتماع بغیر از زیان چیزی نخواهد داشت

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

وعی العلاقات الانسانیة الجدل و الصراع

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن و جنگ نرم

دریافت فایل pdf

 

 

پرورش جامعه اسلامی بر فرهنگ نیرومندی، مقاومت عزت

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

روابط خارجی دولت اسلامی از دیدگاه قرآن کریم؛ جنگ یا صلح؟

دریافت فایل pdf

 

جنگ و صلح از منظر علامه طباطبایی (ره)

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

در محضر خورشيد درسهايي از تفسير سوره نور«قسمت سيزدهم»

در محضر خورشيد درسهايي از تفسير سوره نور«قسمت سيزدهم»

سيدضياء مرتضوي

«يَوْمَئذٍ يُوَفِّيهِمُ اللّه‏ُ دينَهُمُ الحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ اَنَّ اَللّه‏َ هُوَ الحقُّ المُبينُ
* ألخبيثاتُ لِلْخبيثينَ و الخبيثُونَ لِلْخبيثاتِ و الطَّيِّباتُ للطَّيِّبين و الطَّيِّبُونَ لِلطّيّباتِ
اُولئك مُبَرَّؤُونَ مِمّا يَقُولُونَ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَريمٌ».«آيات 25 و 26»

بيان كلي

اين دو آيه آخرين بخش از مجموعه آيات شانزده‏گانه است كه به دنبال و در ارتباط جريان افك نازل شده است. جرياني كه از يك اتفاق ساده آغاز شد و به سرعت تبديل به يك شايعه عمومي و زمينه سوء استفاده منافقان و تلاش براي هتك حيثيت پيامبر اكرم(ص) و خانواده او گرديد. جرياني كه گروهي همداستان به هدف ضربه زدن به جايگاه والاي رسول خدا(ص) و خدشه‏دار ساختن شخصيت آن حضرت(ص) در گسترش آن تلاش كردند و جمعي از ساده‏دلان و كساني كه توجه به عمق جريان نداشتند، گرفتار اين دام گشتند و در گسترش و قوت گرفتن بيشتر اين شايعه شركت جستند. و ديديم كه آيات گذشته چگونه به افشاي اين جريان و نكوهش بانيان و تابعان آن پرداخت. دو آيه قبل كه در قسمت پيش گذشت، متضمن اين معنا بود كه آن دسته از كساني كه به زنان پاكدامن مسلمان نسبت ناروا مي‏دهند در دنيا و آخرت نفرين شده‏اند و مورد لعنت مي‏باشند و عذاب بزرگي در انتظار آنان است. عذاب در روزي كه زبان و دست و پاي آنان عليه آنان نسبت به رفتاري كه داشته‏اند گواهي خواهند داد. اينك، نخست در تكميل بيان وضعيت اينان در آخرت، اشاره به جزاي بي‏كم و كاست آنان مي‏كند، و آنگاه آخرين آيه اين مجموعه، به تفكيك ميان پاكان و ناپاكان و تناسب ميان هر گروه با دسته خود مي‏پردازد كه شرح آن خواهد آمد.

نكات ادبي:

«يُوَفّي» از ريشه «وفاء» است كه مصدر آن از باب تفعيل «توفيه» مي‏شود و فعل يادشده، مضارع اين باب مي‏باشد. «توفيه» به معناي اداي كامل و پرداخت تمام، مي‏باشد. لذا «يوفّيهمُ اللّه‏ُ» يعني خداوند به صورت كامل و بدون كم و كاست، به آنان پرداخت خواهد كرد.
«دِين» كه در اينجا مفعول دوم فعل «يوفّي» مي‏باشد، يا به معناي جزاست و يا به همان معناي معروف كه عقيده و سنت حيات باشد.
«خبيث» و «طيّب» كه در آيه شريفه از نظر اِعراب و مذكر و مؤنث بودن و حالت جمعي، در حالات مختلف قرار گرفته‏اند، دو وصف مقابل هم مي‏باشند. «خُبث» به معناي آلودگي و ناپاكي و «طِيْب» به معناي گوارايي و پاكي مي‏باشد.

شرح تفصيلي

يومَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللّه‏ُ دِينَهُمُ الحقَّ
در آيه پيش خوانديم كه تهمت‏زنندگان به زنان پاكدامن، در قيامت گرفتار عذابي بزرگ مي‏شوند و اعضاي بدن آنان به ضررشان گواهي خواهند داد. اينك در اين آيه و با عنايت به كلمه «يومئذٍ» كه اشاره به همان روز، يعني روز قيامت دارد، تأكيد شده است كه خداوند در آن روز جزاي بحق اين دسته افراد را بدون كم و كاست خواهد داد. اگر با توجه به ظاهر آيه و با عنايت به كلمه «يومئذٍ» و ضميرهاي «هم»، اين آيه را كه شرح فراز دوم آن خواهد آمد متصل و مرتبط به آيه قبل بدانيم، كلمه «دين» به معناي «جزا» خواهد بود. يعني خداوند جزاي كامل و بي‏هيچ كم و كاست آنان را در آن روز خواهد داد. جزايي كه حق آنان است و آنان سزاوار آنند. اين همان معنايي است كه در نگاه نخست به نظر مي‏رسد، و صفت «حق» نيز كه براي جزا آمده، براي بيان اين نكته است كه جزاي آنان، جزايي بحق و منطبق بر اعمالشان مي‏باشد و ريشه در افكار و رفتار خود آنان دارد.
ولي با يك نگاه استقلالي به خود آيه،
چنان كه علامه طباطبايي نيز فرموده، ممكن است معناي دقيق‏تر و بالاتري را از آن يافت؛ بويژه كه اين معنا با فراز دوم آيه نيز تناسب بيشتري خواهد داشت. معناي دوم بر اين اساس است كه «دين» را به همان معناي معروف كه عبارت از عقيده و سنت حيات است بگيريم. در اين صورت معناي آيه، برگشت به موضوع مهم ظهور حقايق براي انسان در روز قيامت مي‏كند و در واقع «دين حق» كه در بر دارنده همه حقايق هستي است، در آن روز تماما براي انسان آشكار مي‏شود و آن روز است كه مردم كاملاً آن را در مي‏يابند.و يَعْلَمُونَ اَنَّ اَللّه‏َ هُوَ الحقُّ المُبينُ
فراز دوم آيه در بر دارنده معنايي والا و ارزشمند در معرفت خداوند است و درخشندگي ويژه‏اي را به آيه شريفه داده است. مفاد آن اين است كه خداي تعالي حق است و آشكار و به هيچ وجه و در هيچ فرضي نهان و مخفي نيست. از اين‏رو وجود مطلق او از بديهي‏ترين بديهيات است كه هيچ گونه جهل و ناپيدايي به او تعلق نمي‏گيرد. البته چه بسا كه امري كاملاً بديهي و آشكار، مورد غفلت ديگران قرار گيرد و از آن غافل بمانند. ترجمه اين جمله با توجه به جمله قبل اين است كه در آن روز اين را نيز خواهند دانست كه خداوند، وجود حق و آشكار است. اگر خداوند را هيچ خفا و ناپيدايي در او راه ندارد، پس علم پيدا كردن و معرفت يافتن به او، در واقع چنان كه اشاره شد، همان از ميان رفتن ديوار غفلت در انسان است كه پس از آن، متوجه اين حقيقت مطلق و آشكار خواهد شد. همين رفع غفلت است كه گاه از آن تعبير به «علم» مي‏شود و آنچه كه در قيامت به وقوع مي‏پيوندد، همين مرتفع شدن و كنار رفتن پرده غفلت از مقابل ديدگان است كه موجب مي‏شود حاضران در قيامت بدانند خداوند حق مبين و هويداست. به عبارت ديگر، اينان در دنيا به خداوند تعالي جاهل نيستند بلكه از او غافلند. به همين حقيقت اشاره دارد آنجا كه قرآن كريم خطاب به انسان در قيامت مي‏فرمايد:
«لَقَدْ كُنْتَ في غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»؛(1)
«تو در دنيا نسبت به اين قيامت در غفلت به سر مي‏بردي ولي ما پرده و حجابت را از تو كنار زديم؛ نتيجه اينكه امروز ديده‏ات تيزبين است.»
آيه مورد بحث را اگر در فضاي آيات گذشته و به دنبال آنها بدانيم، مفاد آن اين است كه آناني كه به زنان پاكدامن نسبت ناروا
فراز دوم آيه در بر دارنده معنايي والا و ارزشمند در معرفت خداوند است و درخشندگي ويژه‏اي را به آيه شريفه داده است. مفاد آن اين است كه خداي تعالي حق است و آشكار و به هيچ وجه و در هيچ فرضي نهان و مخفي نيست.
مي‏دهند علاوه بر آنچه گذشت، در روز قيامت خداوند، جزاي كامل و بحق آنان را به آنها خواهد داد و خواهند دانست كه خداوند حق و آشكار است. و اگر نگاهي مستقل به آيه داشته باشيم، معنايي فراتر از اين خواهد داشت كه همان مسأله ظهور و بروز حقايق براي انسان در روز قيامت است. در آن روز دين حق كه متضمن همه حقايق است، كاملاً براي انسان آشكار مي‏شود و نيز همه خواهند دانست كه خداوند وجود حقي است كه هيچ خفا و مستوري ندارد. و به قول شيخ محمود شبستري:
حق اندر وي ز پيدايي‏ست پنهان جهان، جمله فروغ نور حق دان
ناگفته نماند آن كس كه در همين جهان به معراج مي‏رود و ملكوت و حقايق هستي به او نشان داده مي‏شود و شيطان از نزول جبرئيل بر او به ناله مي‏افتد چنين نيست و آن وجود نازنين و برگزيده خداوند كه قرآن در باره‏اش مي‏فرمايد: «ثُمَّ دَنا فَتَدلّي فكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أوْ اَدْني»(2) و تا آنجا اوج مي‏گيرد كه جبرئيل نيز راه به آن ندارد و عذر مي‏آورد كه اگر يك سرانگشت نيز نزديكتر شوم خواهم سوخت و به قول شيخ محمود شبستري:
چه جاي گفتگوي جبرئيل است در آن موضع كه نور حق دليل است
نگنجد در مقام «لي مَعَ اللّه‏» فرشته گرچه دارد قرب درگاه
او در انتظار كشف حقايق نيست و يا آن وجود مباركي كه مي‏فرمايد:
«لَوْ كُشِفَ الغِطاءُ ما ازْدَدْتُ يقينا»(3)؛ اگر پرده نيز كنار رود چيزي بر يقين من افزوده نمي‏گردد. و يا مي‏فرمود:
«ايّها الناسُ! سَلُوني قَبْلَ أن تَفْقِدُوني، فَلاَءنا بِطُرُقِ السماءِ أعْلَمُ مِنّي بِطُرُقِ الارْضِ»(4)؛ اي مردم! پيش از آنكه مرا از دست دهيد از من پرسش كنيد؛ چرا كه من به راههاي آسمان آگاهتر از راههاي زمين هستم.
او از حالت انتظار براي كشف حقايق در قيامت و پي بردن به اينكه خداوند پيداي پيداست، به دور است. اين بزرگواران، حقايق را و آن حقيقت مطلق را در همين جا دريافته‏اند. و باز به قول شبستري:
ز هر چيزي كه ديد اول خدا ديد دلي كز معرفت نور و صفا ديد
عارضه غفلت و ابتلاي به بي‏معرفتي نسبت به پيشگاه خداي تبارك و تعالي از آنِ گروه مردمي است كه اميرالمؤمنين(ع) در باره‏اشان فرمود:
«الناسُ نِيامٌ؛ فَاذَا ماتُوا اِنْتَبَهُوا»(5)؛
«مردم اينك در خوابند؛ آنگاه كه مردند بيدار مي‏شوند.»
اما آن وجود ملكوتي كه مي‏فرمود:
«أَنَا عِلْمُ اللّه‏، و أنا قلبُ اللّه‏ِ الواعي، و لسانُ اللّه‏ِ الناطِقُ، و عَيْنُ اللّه‏ِ، و جَنْبُ اللّه‏، و أنَا يَدُ اللّه‏ِ»(6)؛
«من علم خداوندم، من قلب آگاه و هشيار خداوندم، من زبان گوياي خداوند و چشم خدا و پهلوي خداوندم، من دست خداوندم»
و نيز مي‏فرمود:
«أنَا حُجةُ اللّه‏ِ، و أنَا خليفةُ اللّه‏ِ، و أنَا صِراطُ اللّه‏ِ، و أن بابُ اللّه‏ِ، و أنَا خازِنُ عِلْمِ اللّه‏ِ، و أنَا المؤتَمَنُ علي سِرِّ اللّه‏ِ، و أنَا اِمامُ البرّيةِ بَعْدَ خَيْرِ الخليقةِ محمدٍ نبيّ الرحمةِ(ص)»(7)؛
«منم حجت خدا، و منم خليفه خدا، و منم صراط الهي، و منم باب خداوند، و منم خزانه‏دار علم خدا، و منم امين سرّ الهي، و منم پيشواي آدميان پس از بهترين خلق خدا يعني محمد(ص) كه پيامبر رحمت است»؛
آيا چنين انساني، نيز دچار غفلت است كه نتواند حقيقت مطلق و نور مطلق را نظاره كند. چه رسد به آن وجود برگزيده‏اي كه امير مؤمنان(ع) يعني گوينده سخنان فوق در باره‏اش فرمود:
«أنا عبدٌ مِنْ عبيدِ محمّد(ص)»؛(8)
من بنده‏اي از بنده‏هاي محمد(ص) هستم.
روشن است كه اين برگزيدگان خداوند از آنچه گفته شد بيرونند و روي سخن با ديگران است. به هر حال، در قيامت اين پرده‏ها كنار مي‏رود «و يَعْلَمُونَ اَنَّ اللّه‏َ هُوَ الحقُّ المبينُ»؛ و خواهند دانست كه خداوند حقيقتي آشكار است. از پيامبران الهي نيز كه در قرآن كريم از آنان به عنوان «مذكِّر» و يادآورنده نام برده مي‏شود در اشاره به همين حقيقت است چرا كه آنان مي‏خواهند انسان غافل و فراموش‏كار و
بي‏توجه را به خود آورند تا به نداي فطرتش از درون و به پيام‏آفريده‏ها گوش فرا دهد كه خداوند حقيقتي مطلق و انكارناپذير است و آدمي حتي اگر بتواند خود را انكار كند اما نمي‏تواند آن وجود مطلق را انكار نمايد.
«سَنُريهِمْ آياتِنا في الآفاقِ وَ في اَنْفُسِهِمْ حتّي يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الحقُّ أوَ لَم يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ علي كلِّ شيء شهيدٌ»(9)؛
«نشانه‏هايمان را در آفاق و در خودشان نشانشان خواهيم داد تا براي آنان آشكار شود كه او حق است؛ آيا نسبت به پروردگارت همين بس نيست كه او بر هر چيزي گواه است.»
آيات متعددي اشاره به نكته يادشده دارد كه قرآن مايه ذكر، و كار پيامبر تذكر و يادآوري است. از جمله به اين آيات توجه شود:
فَذَكِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَكِّرٌ(10)
فَذَكِّرْ بِالْقرآنِ مَنْ يخافُ وَعيدِ(11)
هذا ذِكْرٌ مبارَكٌ أنزلْناه أَفَاَنْتُمْ لَهُ مُنْكِروُن(12)
وَ اِنَّهُ لَذِكْرٌ لَكَ و لِقَوْمِكَ وَ سَوْفَ تُسْأَلُون(13)
اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ(14)
آيات بسيار ديگري در اين زمينه وجود دارد كه به همين مقدار بسنده مي‏شود.
«الخبيثاتُ لِلْخَبيثينَ وَ الخبيثُونَ لِلْخبيثاتِ و الطّيِّباتُ للطّيِّبينَ و الطّيِّبُونَ للطّيِّباتِ»
اين فراز بخش اول آخرين آيه‏اي است كه به دنبال جريان إفك و در سياق آن آيات نازل شده است و موضوع إفك را به پايان مي‏برد و مي‏تواند تأكيدي بر آيات گذشته و بيان يك اصل كلي باشد كه شرح آن خواهد آمد. كلمات بكار رفته در اين فراز، هر چند از نظر مفهوم و معنا واضح است ولي تعيين مصاديق آن از دو جهت مورد بحث است. با روشن شدن اين دو جهت مي‏توان به منظور آيه نيز پي برد:
1ـ كلمات يادشده كه شكلهاي مختلفي از كلمه «خبيث» و «طيّب» است، اوصافي مي‏باشد كه طبعا هر كدام موصوفي را مي‏طلبد. موصوف آنها چيست و اينها وصف براي چه هستند؟
2ـ خُبث و طِيْب چنان كه اشاره شد از نظر معنا ابهامي ندارند ولي در اينجا شامل چه مصاديقي مي‏گردند؟
مصاديق طيبات و خبيثات
كلمات مذكر در فراز مورد بحث، يعني خبيثون، خبيثين، طيّبون و طيّبين را همه پذيرفته‏اند كه منظور مردان خبيث و مردان طيّب مي‏باشند. اما در خصوص بقيه كلمات كه مؤنث‏اند، ديدگاه يكساني وجود ندارد. برخي منظور از آنها را سخنان آلوده و سخنان پاك شمرده‏اند؛ به اين معنا كه از مردان خبيث، گفتار ناپسند و آلوده سر مي‏زند و مناسب حال آنهاست، و از مردان طيّب، سخنان پاك و نيك صادر مي‏شود. احتمالاً منشأ اين گفته، آيات گذشته است كه در زمينه نكوهش تهمت و افتراست و نيز ادامه همين آيه كه در باره تبرئه پاكان نسبت به تهمتهايي كه به آنان زده مي‏شود مي‏باشد. روشن است اين گفته نمي‏خواهد موضوع يادشده را منحصر به مردان كند و طبعا ذكر مردان، يا به حسب مورد است و يا از باب غلبه الفاظ مذكر در موارد مشترك.
برخي نيز منظور از تعابير يادشده را كارهاي شايسته و كارهاي ناشايست دانسته‏اند. به اين بيان كه رفتار ناشايست و كردار آلوده به خباثت، از آنِ مرداني با همين وصف است و رفتار پسنديده و پاك از انسانهاي پاك و طيّب صادر مي‏شود.
شيخ محمود شبستري:
چه جاي گفتگوي جبرئيل است در آن موضع كه نور حق دليل است
نگنجد در مقام «لي مَعَ اللّه‏» فرشته گرچه دارد قرب درگاه

ارزيابي دو گفته يادشده

هر يك از دو گفته يادشده را هر چند برخي مفسران معتقد شده و بيان كرده‏اند ولي به قرايني كه بيان خواهد شد بايد گفت اينها حداكثر دو احتمال هستند و نمي‏توان آنها را به صورت قطعي پذيرفت. آنچه درست‏تر به نظر مي‏رسد اين است كه منظور از «خبيثات» و «طيبات» زنان خبيث و زنان طيب مي‏باشند و نه گفتار يا كردار. زيرا:
نخست اينكه؛ قرينه مقابله ميان دو تعبير مؤنث و دو تعبير مذكر، اين گمان را قوت مي‏بخشد كه منظور زنان و مردان داراي دو وصف يادشده‏اند.
ديگر اينكه؛ ادامه آيه كه از تبرئه پاكان از تهمتهايي كه زده مي‏شود مي‏گويد، و انسانهاي پاك و طيب را از آلودگي مبرّا مي‏شمارد حاكي از همين معناست و از همين‏رو است كه آيه را جزء آيات مربوط به جريان افك و متصل به آن مي‏دانيم. مردان و زنان پاك، فراور حال يكديگرند و از حرفهاي ناروايي كه در باره‏اشان گفته مي‏شود منزه مي‏باشند.
سوم اينكه؛ در سخني كه از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نقل شده آمده است كه اين آيه مشابه آيه «الزاني لا يَنْكِحُ الاّ زانيةً أوْ مُشْرِكَةً» مي‏باشد كه در آغاز سوره گذشت. برخي مي‏خواستند با زنان آلوده به زنا يا شرك ازدواج كنند ولي خداوند آنان را از اين كار باز داشت.(15) در اينجا نيز مردان و زنان آلوده و ناپاك را متناسب با هم، و مردان و زنان پاك و طيّب را فراخور هم شمرده است.
قراين ديگري نيز گفته‏اند كه به همين سه مورد بسنده مي‏شود. نتيجه اينكه، در اينجا صف زنان و مردان آلوده و پاك از يكديگر جدا شده است و افراد هر گروه، مناسب همان دسته معرفي شده‏اند. آنچه گفته شد در شرح نخستين جهت مورد نظر در تعيين منظور و مصداق آيه مورد بحث بود.

منظور از خُبث و طيْب

نكته دوم در شرح آيه شريفه، اين است كه منظور از خبث و طيب چيست؟
پاسخ به اين پرسش مي‏تواند هدف از تفكيك ميان «خبيث» و «طيب» را نيز روشن نمايد. توضيح اينكه، در شرح آيه «الزّاني لا يَنْكِحُ الاّ زانيةً» اين پرسش مطرح شد كه آيا آيه مذكور در صدد بيان يك امر طبيعي و اشاره به اين واقعيت است كه مرد زناكار نوعا تمايل به ازدواج با كسي چون خود دارد و بالعكس، يا آيه، حكم شرعي عدم جواز ازدواج با زنان و مردان آلوده را بيان مي‏كند؟ نظير آن پرسش در آيه مورد بحث نيز وجود دارد. تسانخ و همخواني ميان زنان و مردان خبيث، و زنان و مردان پاك كه در آيه آمده، آيا در اشاره به امري طبيعي و تكويني و در حقيقت بيان واقعيت خارجي است، و يا حكم شرعي ازدواج ميان اين دو گروه را بيان مي‏كند؟
توضيحي كه در باره نكته دوم مي‏دهيم پاسخ به سؤال يادشده را نيز در بر خواهد داشت.
پيامبران الهي در قرآن كريم از آنان به عنوان «مذكِّر» و يادآورنده نام برده مي‏شود در اشاره به همين حقيقت است چرا كه آنان مي‏خواهند انسان غافل و فراموش‏كار و بي‏توجه را به خود آورند تا به نداي فطرتش از درون و به پيام‏آفريده‏ها گوش فرا دهد كه خداوند حقيقتي مطلق و انكارناپذير است و آدمي حتي اگر بتواند خود را انكار كند اما نمي‏تواند آن وجود مطلق را انكار نمايد.
به هر روي، اينكه «خُبث» و «طيب» در آيه مورد بحث، شامل چه مواردي و چه چيزهايي مي‏شود، احتمالاتي وجود دارد.

احتمال نخست:

يك احتمال اين است كه اطلاق خود آيه مورد توجه قرار گيرد؛ در نتيجه شامل هر نوع پاكي و ناپاكي، اعم از فكري، عملي و زباني مي‏شود. بر اين اساس، مفاد آيه را مي‏توان اين گونه بيان كرد كه مردان و زناني كه داراي آلودگي فكري و عملي هستند از آنِ يكديگرند، و آناني كه در انديشه و عمل و گفتار پاكند و از آلودگي دو رند نيز با يكديگر همخواني دارند و از آنِ هم‏اند. با توجه به اين احتمال، ديگر اين گفته كه آيه مورد بحث در صدد بيان حكم
تشريعي ازدواج پاكان و ناپاكان است، ضعيف خواهد بود.

احتمال دوم:

با توجه به آيات گذشته و نيز به قرينه برخي روايات، مي‏توان اين احتمال را داد كه منظور از خبث و طيب، همان مسايل زناشويي در دايره ازدواج است كه در آيات گذشته نيز از آن سخن رفت و ادامه آيه نيز كه پاكان را از تهمتهايي كه در باره‏اشان بر زبان اين و آن رانده مي‏شود، مبرّا و پاك مي‏شمارد، مي‏تواند شاهد اين احتمال باشد. بر اين اساس، آيه مورد بحث، ظاهرا ناظر به همان آيه سوم يعني «الزاني لا ينكح الاّ زاينة او مشركة» است كه حكم شرعي ازدواج با زنان و مردان آلوده و مشرك را بيان مي‏كرد؛ در نتيجه، بر خلاف احتمال نخست، اين گفته را قوّت خواهد بخشيد كه آيه مورد بحث، حكم شرعي ازدواج زنان و مردان «خبيث» و زنان و مردان «طيّب» را بيان مي‏كند؛ چرا كه در آنجا، به عنوان قدر مسلم اشاره شد كه زنان و مرداني كه معروف به زنا هستند و حدّ خورده و هنوز توبه نكرده‏اند، كسي از مؤمنان حق ازدواج با آنها را ندارد. شاهد اين گفته، چنان كه به اشاره گذشت، همان سخني از امام باقر(ع) و
تسانخ و همخواني ميان زنان و مردان خبيث، و زنان و مردان پاك كه در آيه آمده، آيا در اشاره به امري طبيعي و تكويني و در حقيقت بيان واقعيت خارجي است، و يا حكم شرعي ازدواج ميان اين دو گروه را بيان مي‏كند؟
امام صادق(ع) است كه در شرح شأن نزول آيه نقل شده و پيشتر آورديم. البته اين احتمال با ظاهر روايتي كه از امام حسن مجتبي(ع) به نقل از كتاب احتجاج خواهيم آورد، چندان همخواني ندارد؛ زيرا آن روايت عنوان «خبيث» را منطبق بر معاويه و اطرافيان و پيروان او شمرده و مصداق «طيّب» را اميرالمؤمنين علي(ع) و اصحاب و شيعيان آن حضرت(ع) معرفي كرده است. از اين‏رو بايد به گونه‏اي ميان اين دو روايت را جمع كرد. از جمله اين سخن كه مفهوم و معناي آيه مورد بحث، هر چند محدود به مسايل زناشويي و پاكي و آلودگي در اين خصوص است، اما ملاك و معيار آن، امري فراگير است و شامل موارد مشابه نيز مي‏شود. آن وقت مي‏توان افزود كه طبق اين گفته اين آيه، هر چند در صدد بيان امري تشريعي در زمينه ازدواج يعني عدم همخواني شرعي ميان طيّب و خبيث است، اما فلسفه و علت قرار دادن چنين حكمي، امري طبيعي و تكويني است كه عبارت از وجود سنخيّت ميان افراد هر گروه مي‏باشد. چنان كه گفته شده است: كبوتر با كبوتر باز با باز، كند هم‏جنس با هم‏جنس پرواز. از اين‏رو آيه اختصاص به حكم شرعي ازدواج ندارد و مصاديق ديگر را نيز شامل مي‏گردد.

ديدگاه علامه طباطبايي:

مفسّر ارجمند، علامه طباطبايي، در شرح منظور آيه از خبث و طيب، نظر ديگري دارد. ايشان با توجه به آيات گذشته معتقد است كه وصف طيب و خبث، اشاره به ايمان و كفر دارد. توضيح اينكه: آنچه موجب تبرئه و منزه داشتن فرد از تهمت ناروا مي‏شود، آن معنا و حقيقتي است كه به ايمان و احصان وي باز مي‏گردد. مؤمنان با داشتن وصف ايمان و وصف احصان، پاك و طيب به شمار مي‏روند. بنابراين آنچه به آنان پاكي و طيب مي‏بخشد عبارت است از ايمان و پاكدامني (احصان) آنان، و با اين اوصاف است كه با يكديگر تسانخ و همخواني دارند. ايمان و احصان آنان است كه آنان را شرعا از تهمت بي‏دليل مصون و منزه مي‏دارد. بنابراين، آنچه ميان مؤمنان سنخيت ايجاد مي‏كند همان «ايمان» آنان مي‏باشد.
از سوي ديگر، منظور از «خبث» همان حالت آلودگي و ناپاكي ناشي از اتصاف به «كفر» مي‏باشد، و همين است كه زنان و مردان خبيث را متجانس و مختص يكديگر مي‏سازد، و همين آلودگي است كه باعث مي‏گردد آنها مبرّاي از ارتكاب فحشا نباشند؛ البته پرواضح است اين به معناي محكوم ساختن آنان به ارتكاب فحشا نيست. بنابراين، آنچه ميان «خبيثان» پيوند برقرار مي‏كند، همان «كفر» است كه مايه آلودگي آنان مي‏باشد.
با اين حساب، و بر اساس اين ديدگاه، اين گفته نيز قوّت خواهد گرفت كه آيه مورد بحث در صدد بيان حكمي شرعي در زمينه ازدواج است؛ چرا كه كافر «كفو» و هم‏سنخ با مؤمن نيست و ازدواج مؤمنان با زنان و مردان غيرمسلمان به جز موارد خاصي كه در فقه آمده، حرام است؛ لكن اين امر منافاتي با اين موضوع ندارد كه منشأ اين حكم، امري طبيعي، يعني علاقه‏مندي و تمايل افراد هر گروه با افراد همان گروه باشد.
اولئك مُبَرَّؤُونَ مِمّا يَقُولُونَ، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كريمٌ
اين جمله، فراز دوم آيه و در واقع پايان‏بخش آياتي است كه در باره جريان افك و به تناسب آن نازل شده است. مؤمنان از آنجا كه ايمان دارند و از احصان (پاكدامني)
برخوردارند، طيّب و پاك مي‏باشند؛ از اين‏رو، از نسبتهاي ناروايي كه ديگران بدون بيّنه و دليل شرعي متوجه آنان مي‏كنند، پاك و مبرّا مي‏باشند. ايمان، آنان را مشمول مغفرت الهي مي‏سازد چرا كه ايمان، مايه مغفرت است. چنان كه فرمود: «وَ آمِنُوا يَغْفِرْ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُم»(16). مؤمنان، هم از آن نسبتها و گفته‏هاي ناروا مبرّايند و هم مشمول مغفرت الهي، و هم از رزقي با كرامت برخوردارند. «رزق كريم» آنان عبارت است از حيات طيبه و پاك در دنيا و پاداش نيك و عاقبت خوش در آخرت. و اين حقيقتي است كه در آيه‏اي ديگر آمده است:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ اَوْ أُنْثي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ لَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلوُنَ»؛(17)
هر كس از مردان و زنان عمل صالحي كند در حالي كه انسان مؤمني است، ما قطعا او را به حياتي پاك و طيب زنده مي‏داريم و پاداش آنان را به بهتر از آنچه مي‏كردند مي‏دهيم.
كلمه «اولئك» در فراز مورد بحث، اشاره به «طيّبات» و «طيّبون» است كه در جمله پيش آمده است، ولي كلمه «يَقُولُون» اشاره به كساني دارد كه بهتان مي‏زنند و افترا مي‏بندند. يعني اين افراد طيب و پاك از حرفهايي كه ديگران مي‏زنند مبرّا مي‏باشند. يكي از مصاديق روشن اين موضوع افرادي بودند كه در جريان افك مورد تهمت و نسبت نارواي
طبق اين گفته، اين آيه، هر چند در صدد بيان امري تشريعي در زمينه ازدواج يعني عدم همخواني شرعي ميان طيّب و خبيث است، اما فلسفه و علت قرار دادن چنين حكمي، امري طبيعي و تكويني است كه عبارت از وجود سنخيّت ميان افراد هر گروه مي‏باشد.
برخي توطئه‏گران همداستان، و جمعي مردم ساده‏لوح قرار گرفتند. بنابراين آيه شريفه اين موضوع را به صورت كلي بيان مي‏كند و منحصر در قضيه «افك» نيست.

دوشنبه 3 مهر 1391  3:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهى به اصول روابط بين الملل اسلامى

نگاهى به اصول روابط بين الملل اسلامى

سيداحمد حسينى

پيش از ورود به بحث, چند اصل را به بوته بررسى مى نهيم, تا موضوع مورد بحث, به خوبى روشن شود.
1 . اصل زندگى اجتماعى و داشتن ارتباط با همنوعان, از گرايشها, علاقه ها و آرزوهاى ديرين بشر بوده است.
از اين روى, حكيمان و فيلسوفان اجتماعى انسان را موجودى اجتماعى دانسته اند: (الانسان مدنى بالطبع) با همه گوناگونى ديدگاهها كه ميان حكيمان و فيلسوفان در تفسير مدنى بودن انسان و سرچشمه اين گرايش بشرى وجود دارد, اصلِ وجود چنين واقعيتى در زندگى بشر, ديد همگانى است و همه حكيمان بر اين باورند.1
2 . لازمه زندگى اجتماعى, پيوندها و پيوستگيهاى اجتماعى, اقتصادى, سياسى, فرهنگى و… با همنوعان است.
امروزه, پيشرفت علم و صنعت و گسترش تكنولوژى و ارتباطهاى جمعى از گونه راديو, تلويزيون, ماهواره و… مرزهاى جغرافيايى و محدوديتهاى زمانى و مكانى را در هم نورديده و فاصله هاى بسيار دور را نزديك و بسيارى از ناشدنيهاى دورانهاى پيشين را عملى و امكان هرگونه پيوندى را براى بشر فراهم ساخته است.
امروز, ديگر سخن قاره ها و كشورها و آن سوى و اين سوى مرزها, به يك معنى مطرح نيست, سخن از دهكده جهانى و خانواده بزرگ بين المللى در ميان است كه اعضاى آن پيوندى تنگاتنگ و بسيار نزديك دارند و از داده هاى گوناگون فرهنگى, فكرى وتجربه هاى تجارى صنعتى و بهداشتى يكديگر بهره مى برند و از رخدادهاى گوناگون سياسى, اقتصادى, اخلاقى و… يكديگر خواسته و ناخواسته اثر مى پذيرند.
اين پيوندها و بستگيها, در پرتو ابزار و تواناييهاى بسيار مدرن و پيشرفته صنعتى و فراگيرى رسانه ها و گسترش تكنولوژى, بويژه وارد شدن ماهواره در زندگى بشر معاصر, چنان گسترده و ژرف است كه ديگر جايى و مجالى براى عزلت گزينى و كناره گيرى از خانواده بين المللى نمانده است و در دنياى كنونى, كناره گيرى و انزوا, نه جايز است و نه ممكن.
3 . اسلام, آيينى است, جامع, فراگير, جاودانه و… مخاطبان احكام اسلامى و قوانين قرآنى, نژاد و گروه خاصى در زمانى و مكانِ ويژه اى نيستند, بلكه همه مردم, از هر نژاد و مليتى, با هر زبان و فرهنگى و داراى هر عقيده و مرامى, در سراسر گيتى و در هميشه تاريخ, مخاطب پيامها و مشمول احكام و آيينهاى اسلام و قرآن عزيزند.
بنابراين, از ديد اسلام, همه مردم در همه دنيا, اعضاى خانواده بزرگ اسلام به شمار مى آيند و پيامبر اسلام(ص) به عنوان آخرين سفير و فرستاده پروردگار, براى همه جهانيان به پيامبرى برانگيخته شده و بر همگان رهبر است و بشير و نذير و رحمت.
اكنون, به چند آيه از قرآن مجيد كه بر جهان شمولى اسلام و فراگيرى خطابها و احكام آن دلالت دارند, اشاره مى كنيم:
قرآن, همه انسانها را به توحيد و پرهيزگارى و ديگر اصول فرا مى خواند:
* (يا ايها النّاس اعبدوا ربَّكم.)2
اى مردم! پروردگارتان را بپرستيد.
* (يا ايها الناس كلوا مما فى الارض حلالاً طيّبا ولاتتبعوا خطوات الشيطان انّه لكم عدوّ مبين.)3
اى مردم! از آن چيزهاى حلال و پاكيزه كه در زمين است, بخوريد و پا جاى پاى شيطان مگذاريد كه دشمن آشكار شماست.
* (يا ايها النّاس قد جاءتكم موعظة من ربكم وشفاء لما فى الصدور و هديً ورحمة للمؤمنين.)4
اى مردم! براى شما از جانب پروردگارتان, موعظه اى آمد و شفايى براى آن بيماريى كه در دل داريد و راهنمايى و رحمتى براى مؤمنان.
* (وما ارسلناك الاّ كافّة للناس بشيراً ونذيراً….)5
تو را به پيامبرى نفرستاديم, مگر بر همه مردم مژده دهنده و بيم دهنده….
* (يا ايها النّاس انى رسول اللّه اليكم جميعاً.)6
اى مردم! من فرستاده خدا بر همه شمايم.
* (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ليكون للعالمين نذيرا.)7
بزرگ است و بزرگوار آن كس كه اين فرقان را بر بنده خود فرو فرستاد, تا جهانيان را بيم دهنده اى باشد.
* (ان هو الاّ ذكر للعالمين.)8
قرآن, جز اندرزى بر مردم جهان نيست.
* (قل يا ايها الناس انما انا لكم نذير مبين.)9
بگو: اى مردم! من براى شما, بيم دهنده آشكارم.
از اين آيات شريف قرآن, به روشنى به دست مى آيد مخاطبان قرآن, همه جهانيانند, بدون هيچ گونه قيد و شرط و ويژگى زمانى, زبانى, مكانى, نژادى, فرهنگى و اعتقادى.
قرآن, براى همه جهانيان پيام دارد و رسالت پيامبر, فراگير است.
4 . اسلام, دين رحمت, و سلم و صلح است و اين كه شمارى از مستشرقان قلم بمزد, نوشته اند: اسلام دين شمشير و جنگ است و پيامبر اسلام, آيين خود را با زور و قدرت بر ملتها تحميل كرده, احكام اسلام, خشك و دست وپا گير و ارتجاعى است, مسلمانان مردمانى خشن هستند و اسلام آيين ضدآزادى, مخالف ترقى, ناقض حقوق بشر و مسلمانان براى پيمانهايى كه مى بندند, هيچ ارزشى و اعتبارى قائل نيستند و… از روى كينه بوده است و توطئه عليه اسلام و مسلمانان.
اين همه را گفته اند و تبليغ كرده اند تا جلوى گسترش دين رحمت و صلح و انسان دوست را بگيرند و بهتر بتوانند به چپاول ملتهاى مظلوم بپردازند.
آرى, مهم ترين اهرمى كه دشمنان اسلام, با تكيه بر آن, در پى ايجاد بدبينى به اسلام بوده اند و بدين وسيله تلاش ورزيده اند جلوى شناخت اسلام را بگيرند و جامعه هاى اسلامى را از شناخت قانونهاى مترقى, عقلى و منطقى اسلام بازدارند و نگذارند اسلام جهان گستر شود, معرفى كردن اسلام به جهانيان, به عنوان دين شمشير و جنگ بوده است.
اين سخن نادرست را استعمارگران ساختند و نويسندگان قلم بمزد آنان پرداختند و با قلمهاى شوم خود اين جا وآن جا نگاشتند و نشر دادند.
دربرابر اين حركت ويران گر, شمارى از عالمان روشن انديش مسلمان, دست به كار شدند و آثار روشن گر, قوى و ماندگارى از خود به جاى گذاشتند. از جمله شيخ محمد حسين كاشف الغطاء, دو اثر ارزشمند نگاشت به نامهاى: المثل العليا فى الاسلام لافى بحمدون; الدين والاسلام او الدعوة الاسلاميه.
5 . اسلام, اصول استوار و ارزشهاى مسلمى دارد كه پيروان آن, ناگزير بر حفظ آنها و پاى بندى به آنهايند.
اسلام, هرگونه ارتباط و پيوستگى را با غيرمسلمانان, براساس حاكميت آن اصول و ارزشها مشروع مى داند. اسلام, ضمن اجازه به داشتن ارتباط با كشورها و دولتها, بى هيچ گونه ملاحظه كارى و ابهام و اجمالى با قاطعيت تمام, اعلام مى كند:
* (ان الدين عند اللّه الاسلام.)10
همانا تنها دين [پذيرفته شده] در نزد خداوند, اسلام است.
* (من يتبع غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه.)11
هر كس غير از اسلام, دينى را برگزيند, هرگز از او پذيرفته نمى شود.
اسلام, به گونه اى دقيق, بين قاطعيت, بى هيچ گونه ملاحظه كارى سياسى و ابهام در موضع گيرى و تساهل و تسامح و سعه صدر در رفتار و ارتباط با ديگران, جمع كرده است.
اسلام, ضمن پسنديده خواندن و سفارش جدّى به نيك رفتارى و نگهداشت عدالت در روابط اجتماعى و انسانى, حتى با كافران و مشركان كه در آيات زير خواهيد ديد, هيچ گاه, بر باورها و عقايد آنان, نه با صراحت و نه با سكوت, صحه نگذاشته است:
* (وقولوا للناس حُسنا….)12
و به مردمان, سخن نيك گوييد.
* (لاينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوهم و تقسطوا اليهم ان اللّه يحب المقسطين.)13
خدا شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن با آنان كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند, باز نمى دارد. خدا كسانى را كه به عدالت رفتار مى كنند, دوست دارد.
* (… لايجرمنكم شنئان قومٍ على ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوي….)14
دشمنى با گروهى ديگر, وادارتان نكند كه عدالت نورزيد.
عدالت ورزيد كه به تقوا نزديك تر است و از خدا بترسيد….
اسلام, شرك و كفر را بيمارى و پليدى و باطل و ظلم مى داند:
* (ان الشرك لظلم عظيم.)15
همانا شرك, ظلمى است بزرگ.
* (… ومن يشرك باللّه فكانما خَرَّ من السماء فتخطفه الطير او تهوى به الريح فى مكان سحيق.)16
… هر كس به خدا شرك آورد, چونان كسى است كه از آسمان فرو افتد و مرغ او را بربايد, يا او را به مكانى دور افكند.
* (يا ايها الذين آمنوا انما المشركون نجس….)17
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, مشركان پليدند.
با اين حال, اسلام بر اين نظر نيست كه بايد با اينان ارتباط نداشت, بلكه بر اين نظر است كه بايد با اينان بر اساس منطق و استدلال, ارتباط برقرار كرد و آنان را از اين مهلكه رهايى بخشيد.
اين كه مى فرمايد:
(لكم دينكم ولى دين.)
مقصود اين نيست كه ديگر با شما كارى نداريم, بلكه نوعى قهرِ تهديدآميز است از نوع:
(وسيرى اللّه عملكم ورسوله.)18
ييعنى حال كه به پندها و اندرزها و خيرخواهيهاى ما گوش فرا نمى دهيد, هركارى دلتان مى خواهد انجام دهيد, در انتظار پيامدهاى خطرناك دنيوى و اخروى آن باشيد.
اكنون كه با اصول كلى اسلام در برخورد با غير مسلمانان آشنا شديم, به مباحث مورد نظر, در دو بخش مى پردازيم:
1 . اصل مسأله ارتباط
2 . اصول حاكم بر روابط
اصل داشتن ارتباط با دولتهاى غيرمسلمان را اسلام پذيرفته و بر آن تأكيد كرده است; زيرا:
الف . انسان موجود اجتماعى است و به گونه فطرى نياز دارد كه در اجتماع و در كنار همنوع بزيد و از ديگر سوى, اسلام, آيين فطرت و برابر با نيازهاى حقيقى و پاسخ گوى نيازهاى انسان است; از اين روى, به اين خواست فطرى انسان پاسخ داده و داشتن ارتباط با ديگر انسانها از هر نژاد و كيش را روا دانسته است.
ب . اسلام, داعيه جهانى دارد و برنامه خود را, سعادت آفرين براى همه ملتها, گروهها, نژادها و… مى داند و بر اين باور است كه بايد پيام قرآن سراسر گيتى را در بر بگيرد.
قرآن, به عنوان متن استوار اسلامى, همه انسانها را به توحيد فراخوانده و اين مهم, بدون ارتباط و تماس و معاشرت با ملتها و پيروان ديگر اديان ميسور نيست:
(ادع الى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنه و جادلهم بالتى هى احسن.)19
اى [پيامبر] مردم را با حكمت و اندرز نيكو, به راه پروردگارت بخوان و با بهترين شيوه, با آنان مجادله كن.
دعوت به توحيد و جدل و مناظره, بدون داشتن روابط, امرى است غيرممكن. بنابراين, لازمه دعوت عمومى به پذيرش اسلام و ارائه حقايق قرآنى به مردم, ايجاد روابط با همه نژادها, گروه ها, ملتها در سطح بين المللى است.
بر اين اساس, اصل اولى از نظر قرآن عزيز, مشروع بودن داشتنِ روابط با همه ملتهاست:
(قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا وبينكم الا نعبد الا اللّه ولانشرك به شيئاً ولايتخذ بعضنا بعضاً اربابا من دون اللّه.)20
بگو اى اهل كتاب, بياييد از آن كلمه اى كه پذيرفته ما و شماست, پيروى كنيم: آن كه جز خداى را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او نسازيم و بعضى از ما, بعضى ديگر را سواى خدا, به پرستش نگيرد.
ج . آيات, روايات و سيره و روش پيامبر و پيشوايان دين, به روشنى بر اصل مشروع بودن روابط بين المللى دلالت دارند:
* (لاينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبرّو هم و تقسطوا اليهم ان اللّه يحب المقسطين.)21
خداوند, شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن با آنان كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند, باز نمى دارد. خداوند كسانى را كه به عدالت رفتار مى كنند, دوست دارد.
درنگ در آيات نخست سوره مباركه ممتحنه كه ترسيم كننده سياست خارجى مسلمانان با كافران و مشركان و پيروان ديگر اديان الهى است, بسيار روشن گر خواهد بود.
* (يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودّة و قد كفروا بما جاءكم من الحق. يخرجون الرسول واياكم ان تؤمنوا باللّه ربكم.)22
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, دشمن من و دشمن خود را به دوستى و سرپرستى بر نگزينيد. شما با آنان طرح دوستى مى ريزيد و حال آن كه ايشان به سخن حقى كه بر شما آمده است, ايمان ندارند و بدان سبب كه به خدا, پروردگار خويش, ايمان آورده بوديد, پيامبر و شما را بيرون راندند.
آن گاه خداوند, به ماجراى حضرت ابراهيم و دورى جستن وى از خويشان و نزديكان خود اشاره مى كند, بدان سبب كه دشمن خدا بودند.
شايد از اين دستور (دورى جستن از كافران) كه در اين آيه شريفه آمده, برخى بپندارند كه هرگونه ارتباط با كافران, بدين دليل كه كافرند, نارواست, در حالى كه چنين نيست خداوند, از نيكى و عدالت ورزيدن به كافر, به خاطر كفرش باز نمى دارد, بلكه از دوستى با كافران باز مى دارد كه ستم پيشه كنند و تجاوز كار باشند:
(انما ينهاكم اللّه عن الذين قاتلوكم فى الدين واخرجوكم من دياركم وظاهروا على اخراجكم أن تولَّوهم و من يتولَّهم فاولئك هم الظالمون.)23
جز اين نيست كه خدا از دوستى ورزيدن با كسانى كه با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند, يا در بيرون راندنتان همدستى كرده اند, شما را باز دارد. هر كه با آنان دوستى ورزد, از ستمكاران خواهد بود.
* حضرت رسول(ص) از همان آغاز تشكيل حكومت اسلامى در مدينه, گروههاى تبليغى و سياسى به اطراف و اكناف دنيا مى فرستاد و سران كشورها را در جريان هدفها و برنامه ها و پيام آسمانى خويش قرار مى داد. حضرت, به پادشاه حبشه, قيصر روم, صاحب مصر, بزرگ فارس و… نامه ارسال فرمود و ضمن احترام به آنان, اسلام را عرضه داشت و از آنان خواست كه به اسلام بگروند.24
حضرت, افزون بر فرستادن گروههاى تبليغى و ارسال نامه, پيكهاى ويژه اى نيز به سوى سران كشورهاى بزرگ آن روز فرستاد.25
از سيره حضرت به دست مى آيد كه مهم ترين برنامه هاى حكومتى و سياسى دولت اسلامى به رهبرى آن حضرت, ايجاد ارتباط با دولتهاست براى پديد آوردن دنيايى به دور از شرك, جنگ و ستم, بلكه ايجاد جامعه اى نو در سايه عدالت.
* مسأله زندگى مسالمت آميز و داشتن روابط حسنه براساس قسط و عدل و احسان, با همه دولتها و ملتهايى كه در پى فتنه انگيزى, تجاوز و ستم نباشند, برنامه حكومت امير(ع) است:
(ولا تكوننَّ عليهم سبعاً ضارياً تغتنم أكلهم فانهم صنفان: امّا اخ لك فى الدين وامّا نظير لك فى الخلق.)26
و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى! چه رعيّت دو دسته اند: دسته اى برادر دينى تو اند و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند.
بنابراين, نگهداشت حقوق, احترام به شخصيت وحفظ كرامت ذاتى انسانها , آزادى, عدالت و… از آيينها و قانونهاى بين المللى اسلام به شمار مى آيند و ويژه گروه و ملتى نيستند.
كافران, تا آن گاه كه به اذيت, ستم و تجاوز به حقوق مسلمانان دست نيازند, از احترام مسلمانان برخوردار خواهند بود.
* امام خمينى, با شناخت ژرف و همه سويه اى كه از اصول و مبانى سياسى و حكومتى اسلام داشت و با تكيه بر اين باورها جمهورى اسلامى را بنا نهاد و معمارى كرد, در باب سياست خارجى و چگونگى ارتباط با دولتهاى بيگانه و غير مسلمان, سخنان و ديدگاههاى راه گشايى دارد كه هر فرهيخته و صاحب نظر و محقق و انديشه ورى را در بررسى و مطالعه سياست خارجى اسلام به كار مى آيد و در عرصه فقه نيز كاربرد دارد همان گونه كه ديدگاههاى فقهى و اصولى شيخ انصارى در فقه و اصول كاربرد دارند.
از اين روى, شايسته مى نماد, انديشه ها و ديدگاههاى معمار بزرگ انقلاب اسلامى, در باب سياست خارجى و روابط بين المللى, به گونه دقيق و همه جانبه به بوته بررسى نهاده شود, تا به شناخت درستى از سياست خارجى اسلام دست يابيم.
امام خمينى در تاريخ 57/8/15 در نوفل لوشاتو, در مصاحبه با كانال 2 تلويزيون آلمان در پاسخ خبرنگار كه پرسيده بود:
حضرت عالى پس از اين كه حكومت اسلامى در ايران به قدرت برسد, در برخورد با كشورهاى بزرگ دنيا, چگونه خواهيد بود.
مى گويد:
(تمام كشورها, اگر احترام ما را حفظ كنند, ما هم احترام متقابل را حفظ خواهيم كرد و اگر كشورها و دولتها بخواهند به ما تحميلى بكنند, از آنها قبول نخواهيم كرد. نه ظلم به ديگران مى كنيم و نه زيربار ظلم ديگران مى رويم.)27
اين همان اصلِ روشن قرآنى (لاتظلمون و لاتظلمون)28 است كه امام, بدون هيچ گونه ابهام و ملاحظه كارى سياسى اعلام مى كند.
در همان تاريخ در پاسخ خبرنگار تلويزيون سى بى اس آمريكا كه مى پرسد:
رابطه دولت اسلامى و دولت آمريكا چگونه خواهد بود؟
امام مى گويد:
(بايد ببينيم آمريكا خودش در آينده چه نقشى دارد. اگر آمريكا بخواهد همان طور كه حالا با ملت ايران معامله مى كند, با ما رفتار كند, نقش ما با او خصمانه است. و اگر چنانچه آمريكا به دولت ايران احترام بگذارد, ما هم با همان احترام متقابل عمل مى كنيم و به طور عادلانه, كه نه به او ظلم كنيم و نه به ما ظلم كند, رفتارخواهيم كرد و اشكالى پيش نمى آيد.)29
امام, در بيانى ديگر مهم ترين اصول سياست خارجى دولت اسلامى را چنين ترسيم مى كند:
(الآن از قرارى كه من شنيدم, شيطنت ديگرى مى كنند و آن اين كه: ما چرا با دولتها رابطه داشته باشيم؟ ما مى رويم سراغ ملتها و با دولتها, هيچ كارى نداريم. كه اين, يك نقشه اى است كه اخيراً تعقيب مى شود. ابرقدرتها و آمريكا خيال مى كردند كه ايران, به واسطه انقلابى كه كرده است و مى خواهد استقلال و آزادى را, كه يك مسأله تازه و برخلاف رويّه همه حكومتهاست, به دست بياورد, و به ناچار منزوى خواهد شد.
وقتى كه منزوى شد, زندگى نمى تواند بكند كه ديدند نشد و ايران روابطش با خارجيها زيادتر گرديد. حالا به دنبال اين مطلب افتادند كه ما چه كار داريم به دولتها, اينها همه ظالم و كذا هستند و ما بايد با ملتها روابط داشته باشيم كه اين هم نقشه تازه و مسأله بسيار خطرناك و شيطنت دقيقى است.
ما بايد, همان گونه كه در زمان صدر اسلام, پيامبر سفير به اين طرف و آن طرف مى فرستاد كه روابط درست كند, عمل كنيم و نمى توانيم بنشينيم, بگوييم كه: با دولتها چه كار داريم. اين, برخلاف عقل و برخلاف شرع است و ما بايد با همه رابطه داشته باشيم. تنها چندتا استثناء مى شود كه الآن با آنها رابطه نداريم.
اما اين, معنايش اين نيست كه با هيچ دولتى نبايد رابطه داشته باشيم, هيچ عقل و هيچ انسانى آن را نمى پذيرد; چون معنايش شكست خوردن و فنا و مدفون شدن است, تا آخر. و ما بايد با ملتها و دولتها رابطه پيدا كنيم. آنها را كه مى توانيم ارشاد كنيم, با همين روابط ارشاد كنيم و از آنهايى كه نمى توانيم ارشاد كنيم, سيلى نخوريم.
بنابراين, من به شما سفارش مى كنم كه: در هركجا و در هر كشورى كه هستيد, رابطه تان را محكم كنيد و رفت وآمد داشته باشيد.)30
چنانكه ملاحظه مى كنيد, امام, در اين سخنان, به مهم ترين و اساسى ترين مسائل سياست خارجى اسلام و ضرورت و شرايط و حدود حاكم بر روابط و هدف از برقرارى روابط با دنيا, به بهترين و دقيق ترين بيان, اشاره كرده است.
محمد حسين كاشف الغطاء, عالم آگاه و زمان شناس و فقيه برجسته شيعه, از موضع اسلام در برابر بيگانگان به خوبى دفاع مى كند و سياست خارجى اسلام را چنين مى نماياند.
(الاسلام عقيدة. قد غلط وركب الشطط من قال ان الاسلام نشر دعوته بالسيف والقتال. فان الاسلام ايمان وعقيده والعقيدة لاتحصل بالجبر والاكراه و انما تخضع للحجة والبرهان والقرآن المجيد ينادى بذلك فى عدة آيات منها. لااكراه فى الدين والاسلام انما استعمل السيف وشهر السلاح على الظالمين الذين لم يقنعوا بالآيات والبراهين. استعمل القوة فى سبيل من وقف حجر عثرة فى سبيل الدعوة الى الحق. أجهز السلاح لدفع شر المعاندين لا الى ادخالهم فى خطيرة الاسلام.)31
حقيقت و گوهر اسلام, ايمان و عقيده است, و اشتباه مى كند كسى كه مى گويد: اسلام با شمشير و جنگ بر ملتها چيره شده و پيام خود را نشر داده است. اسلام ايمان و عقيده است و عقيده و ايمان, با جبر و اكراه به دست نمى آيد, بلكه تنها در برابر حجت و برهان تسليم مى شود.
قرآن مجيد, در شمارى از آيات خود اين را اعلام مى دارد: هيچ گونه اكراه و اجبارى در دين وجود ندارد.
اگر اسلام, شمشير به كار مى برد براى درهم كوباندن ستمگران و برداشتن شر آنها از سر ملتهاست, همان ستمگرانى كه به نشانه ها و حجتها گردن نمى نهند. اسلام از زور براى برداشتن بازدارنده ها از سر راه آگاهى و آزادى ملتها استفاده مى كند.
ايشان درباره معيارهاى رفتار با دولتهاى خارجى و غيرمسلمانان مى نويسد:
(الميزان المعدل الذى وضعه لنا فى معاملتنا مع الدول الخارجيه و الامم الاجنبيه حيث يقول عز شأنه: لاينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوهم و تقسطوا اليهم ان اللّه يحب المقسطين.
انما ينهاكم اللّه عن الذين قاتلوكم فى الدين واخرجوكم من دياركم و ظاهروا على اخراجكم. ان تولَّوهم و من يتولَّهم فاولئك هم الظالمون.)32
ملاك واقع بينانه اى كه قرآن كريم در چگونگى رفتار و روابط با دولتهاى خارجى و ملتهاى بيگانه قرار داده چنين است:
خدا شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن با آنان كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند, باز نمى دارد.
خدا كسانى را كه به عدالت رفتار مى كنند, دوست دارد. جز اين نيست كه خدا از دوستى ورزيدن, با كسانى كه با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خود بيرونتان رانده اند, يا در بيرون راندنتان, همدستى كرده اند, شما را باز دارد و هر كه با آنان دوستى ورزد, از ستمكاران خواهد بود.
شهيد مرتضى مطهرى, درباره چگونگى ارتباط با پيروان اديانى كه ريشه توحيدى دارند, كافران و مشركان مى نويسد:
(از نظر اسلام, مسلمانان مى توانند در داخل كشور خود با پيروان اديان ديگرى كه ريشه توحيدى دارند, از قبيل: يهود و نصارى و مجوس, هر چند بالفعل از توحيد منحرف باشند, تحت شرايط معين, همزيستى داشته باشند. ولى نمى توانند در داخل كشور اسلامى همزيستى كنند. مسلمانان مى توانند براساس مصالح عاليه اسلامى, باكشورهاى مشرك, قرارداد صلح و عدم تعرض منعقد نمايند و يا در موضوع خاص, پيمان ببندند.)33
در جاى ديگر مى نويسد:
(محدوديتهايى كه اسلام در روابط مسلمانان با غيرمسلمانان قرارداده است, مانند آنچه در باب نكاح مسلمانان و غيرمسلمانان و يا ذبيحه مسلم, يا نجاست كافر قائل شده است, و به عبارت ديگر, حقوق و وظائف بين المللى اسلامى از موضوعاتى است كه عده اى را ناراحت كرده است و اينها را عامل عقب ماندگى خود از قافله تمدن محسوب مى دارند.)34
به نظر شهيد مطهرى, باور به اين اصول, از ايجاد روابط با غير مسلمانان باز نمى دارد. مسلمانان مى توانند با حفظ اصول و پاى بندى به آنها, با ديگران ارتباط داشته باشند:
(امّا هيچ يك از آنها [كيد كافران, فتنه انگيزى مشركان و…] ايجاب نمى كند كه مسلمانان با غيرمسلمانان به كلى قطع ارتباط كنند. روابط اجتماعى و اقتصادى و احياناً سياسى نداشته باشد.
البته همه مشروط است كه منطبق با مصالح كلى جامعه اسلامى بوده باشد.)35
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران كه حاصل مدتها تلاش عالمانه و دقيق عالمان, دانشوران و فرهيختگان آشناى به مبانى اسلامى و معيارهاى فقهى و آگاه به انديشه هاى سياسى و حكومتى است, در باب مسأله روابط بين الملل اسلامى در اصل چهاردهم آمده است:
(به حكم آيه شريفه: (لاينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين ولم يخرجوكم من دياركم ان تبروهم و تقسطوا اليهم ان اللّه يحب المقسطين.) دولت جمهورى اسلامى ايران و مسلمانان موظفند نسبت به افراد غيرمسلمان, با اخلاق حسنه و قسط و عدل اسلامى عمل نمايند و حقوق انسانى آنان را رعايت كنند. اين اصل, در حق كسانى اعتبار دارد كه بر ضد اسلام و جمهورى اسلامى ايران توطئه و اقدام نكنند.)
در اصل يكصد و پنجاه و دوم آمده است:
(سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران, براساس نفى هرگونه سلطه جويى و سلطه پذيرى, حفظ استقلال همه جانبه و تماميت ارضى كشور, دفاع از حقوق همه مسلمانان و عدم تعهد دربرابر قدرتهاى سلطه گر و روابط صلح آميز متقابل با دول غيرمحارب استوار است.)
كوتاه سخن: بايستگى و روشن گرى انديشه ها و مواضع سياسى, اجتماعى و حكومتى اسلام, با توجه به شرايط ويژه فكرى, فرهنگى و سياسى جهان و بيدارى وجدان عمومى جهانيان و حس حقيقت جويى و اسلام گرايى, بيش از هر روزگار ديگر, خود را مى نماياند و احساس مى شود; از اين روى بايد براى حضور در چنين جهانى و نماياندن حقيقت ناب براى حقيقت جويان آماده شد و به بررسى دقيق معارف اسلامى و اصول كلى آن پرداخت و آنچه را كه حضور ما را درجهان قوى, ژرف, ماندگار و عزت مندانه مى كند, از قرآن و متون اسلامى در آورد و به زبان روز عرضه كرد.
اگر ما بتوانيم با حفظ ارزشها و اصول خود در جامعه امروز جهان گام بگذاريم و در برخورد با آنها, نه سلطه بپذيريم و نه سلطه گرى كنيم. نه ستم كنيم و نه ستم ببينيم, بلكه انديشه ناب خود را ترويج كنيم و پيام دين خود را عرضه بداريم, به سيره پيامبر عظيم الشأن اسلام و حضرت على(ع) جامه عمل پوشانده ايم و از سود سرشار مادى آن نيز بهره برده ايم.
روشن است, جانبدارى از سياست درهاى بسته به همان اندازه زيانبار است كه جانبدارى از سياست درهاى باز.
ايجاد ارتباط با دولتهاى غيراسلامى, بدون معيار و ميزان, فاجعه آفرين است.
گسترش روابط با همه ملتها و دولتها, با نگهداشت دقيق موازين اسلامى و با حفظ اصول ارزشها, سازگار با روح شريعت است.
به بركت واقع بينى و روابط قانون مند و پرهيز از موضع گيريهاى نابخردانه در سياست خارجى صدر اسلام بود كه اسلام گسترش يافت و در جان انسانهاى شيفته, جاى گرفت و ماندگار شد و روز به روز برگستره و ژرفاى آن افزوده شد و اكنون ميليونها انسان در سراسرجهان, براساس فرهنگ و آداب و اخلاق و معارف اسلامى زندگى مى كنند. در اصل, همه كسانى كه در باب موفقيتهاى اسلام و مسلمانان و عوامل مؤثر در گسترش و نفوذ اسلام در دنيا به بحث و بررسى پرداخته اند, ارتباط مسلمانان را با جهانيان و ارائه فرهنگ و آداب و اخلاق اسلامى از سوى مسلمانان به غيرمسلمانان را از مهم ترين انگيزه هاى گسترش و پيشرفت اسلام در جهان دانسته اند.
اگر در برهه اى كم رنگ شد اين تأثير گذارى مسلمانان بر غيرمسلمانان, بويژه بر دنياى غرب, از مهم ترين انگيزه هاى آن, پيشرفت شگفت انگيز غربيان در صنعت و فاصله بسيار آنان از جوامع اسلامى بود از يك سوى; و عمل نكردن ما مسلمانان به اصول و ارزشهاى اسلامى بود از ديگر سوى.
اكنون كه مسلمانان به خود آمده اند و تا اندازه اى رمز واپس ماندگى خود را شناخته اند و غربيان نيز فهميده اند كه بدون معنويت نمى توان به سعادت رسيد, صنعت و تكنولوژى بدون معنويت راه به رهى نمى برد, بكوشيم با ارتباط صحيح و قانون مند, بار ديگر تمدن نوين اسلامى را پايه گذارى كنيم و مجد و عظمت از دست رفته خود را باز يابيم.

پى نوشتها:

1 . (جامعه و تاريخ), مرتضى مطهرى 13/ ـ 14, صدرا; (السياسة المدنية), فارابى39/; (آراء اهل المدينة الفاضلة) 117/; (اللهيات شفا) 441/; (طبيعيات شفا), ج181/2; (اشارات), بوعلى, ج371/3; (اخلاق ناصرى), و خواجه نصيرالدين طوسى 252/; (مقدمه) ابن خلدون 40/; (الميزان), ج117/2; (روش رئاليسم), ج2, مباحث پايانى; (قرآن در اسلام), علامه طباطبايى 78/ ـ 79.
2 . سوره (بقره), آيه 21.
3 . سوره (بقره), آيه 168.
4 . سوره (يونس), آيه 57.
5 . سوره (سبأ), آيه 28.
6 . سوره (اعراف), آيه 158.
7 . سوره (انبيا), آيه 107.
8 . سوره (ص), آيه 78.
9 . سوره (حج), آيه 94.
10 . سوره (آل عمران), آيه 19.
11 . سوره (آل عمران), آيه 85.
12 . سوره (بقره), آيه 83.
13 . سوره (ممتحنه), آيه 8.
14 . سوره (مائده), آيه 8.
15 . سوره (لقمان), آيه 94.
16 . سوره (حج), آيه 31.
17 . سوره (توبه), آيه 38.
18 . سوره (توبه), آيه 94.
19 . سوره (نحل), آيه 125.
20 . سوره (آل عمران), آيه 64.
21 . سوره (ممتحنه), آيه 8.
22 . سوره (ممتحنه), آيه 1.
23 . سوره (ممتحنه), آيه 9.
24 . (الوثائق السياسيه); (مكاتيب الرسول); (دراسات فى ولاية الفقيه), ج705/4 ـ 708.
25 . (التراتيب الادارية); (دراسات فى ولاية الفقيه), ج128/4 ـ 138.
26 . (نهج البلاغه), صبحى صالح, ترجمه سيد جعفر شهيدى, نامه 53, انقلاب.
27 . (صحيفه نور), ج31/3, وزارت ارشاد.
28 . سوره (بقره), آيه 31.
29 . (صحيفه نور), ج33/3.
30 . همان مدرك, ج73/19.
31 . (المثل العليا فى الاسلام لافى بحمدون), محمد حسين كاشف الغطاء46/, دارالغديرللطباعه, بيروت.
32 . همان مدرك48/.
33 . (وحى ونبوت), شهيد مطهرى 162/ ـ 163, صدرا.
34 . (انسان و سرنوشت), شهيد مطهرى, چهارده, صدرا.
35 . (ولاءها و ولايتها), شهيد مطهرى17/ ـ 19, صدرا.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول سياست‏خارجى در قرآن

اصول سياست‏خارجى در قرآن

سيد عبد القيوم سجادى دكترى روابط بين‏الملل دانشگاه شهيد بهشتى

قرآن كريم در زمينه مسائل سياسى در حد بيان كليات و چارچوب‏هاى كلان سياست‏خارجى بسنده كرده‏است، اين كليات را اصول سياست‏خارجى ناميديم و تحت چهار عنوان «اصل نفى سبيل‏» ، «اصل دعوت يا جهاد» ، «اصل عزت دينى‏» و «اصل پاى‏بندى به معاهدات بين المللى‏» درباره آنها به بحث پرداختيم . ياد آور شديم اين اصول چارچوب كلان سياست‏گذارى خارجى دولت اسلامى را سامان مى‏دهند و دولت اسلامى نمى‏تواند در سياست‏خويش آنها را نديده انگارد .

مقدمه

مطالعه و بررسى اصول سياست‏خارجى اسلام از ديدگاه قرآن كريم بر مفروضات چندى استوار است، كه بدون توجه به آنها بحث از سياست‏خارجى اسلامى ناتمام به نظر مى‏رسد، مهم‏ترين اين مفروضات را در محورهاى زير مى‏توان تلخيص كرد:
1 . طرح اصول سياست‏خارجى اسلام از منظر قرآن مستلزم آن است كه رابطه دين و سياست مفروض انگاشته شود . در چارچوب انديشه جدايى دين و سياست زمينه‏اى براى طرح اين بحث‏باقى نخواهد ماند .
2 . سياست‏خارجى يكى از بخش‏هاى اساسى سياست در معناى كلان آن است، بنابراين اگر دين در مسائل سياسى انديشه نموده طبيعتا در مسائل سياست‏خارجى نيز انديشيده است .
3 . سياست‏خارجى مجموعه‏اى از مسائل سياسى مرتبط به حوزه خارجى است و از دو بخش نسبتا ثابت و متغير برخوردار مى‏باشد . قسمت ثابت آن، بيانگر چارچوب كلى سياست گذارى خارجى است كه خط مشى‏ها و استراتژى‏هاى سياست‏خارجى در درون آن تنظيم مى‏گردد; اين بخش عمدتا مبتنى بر آموزه‏هاى نظرى و نظام ارزشى و ايدئولوژى حاكم است . عناصر متغير سياست‏خارجى ناظر به خط مشى‏هايى است كه متناسب با اوضاع و شرايط تنظيم و تدوين مى‏گردند .
4 . اسلام دو بخش ثابت و متغير دارد: ثابتات آن ناظر به اصول و مبانى كلى رفتار دينداران است و در طول زمان بقا و ماندگارى دارد، اما جنبه متغير آن از عرف و ضرورت‏هاى زمانه تاثير مى‏گيرد . بخش متغير سياست‏خارجى به اين جنبه برمى‏گردد، چرا كه در شرايط و مقتضيات زمانه تغيير مشى مى‏دهد; بنابراين انديشه دينى در مورد مسائل سياسى و مديريت اجتماعى در حيطه طرح كليات و اصول محدود مى‏گردد .
5 . مسائل روابط بين الملل و سياست‏خارجى به شكل امروزى و در قالب يك سيستم اكادميك و منسجم محصول قرون اخير به خصوص دوره پس از جنگ جهانى دوم است; اما برخى مسائل آن، نظير مراودات خارجى و مسائل جنگ و صلح به قدمت تاريخ بشر سابقه دارد . چنين نگرشى طرح بحث‏سياست‏خارجى اسلامى را تبيين مى‏كند، زيرا به گفته «هالستى‏» اگر يكى از مهم‏ترين مسائل روابط بين الملل را مطالعه دو پديده جنگ و صلح بدانيم، مطالعه مسائل بين الملل به دوره‏هاى قبل از ميلاد باز مى‏گردد و اثر تاريخى «توسيديد» در مورد جنگ‏هاى «پلوپونز» از قديمى‏ترين متون اين رشته محسوب مى‏گردد . (2)
6 . با توجه به نكات مذكور مى‏توان از اصول سياست‏خارجى اسلام در قرآن ياد كرد . اين اصول ناظر به چارچوب كلى و كلان رفتار خارجى دولت اسلامى است و روابط خارجى مسلمانان با جوامع غيراسلامى را تنظيم مى‏كند . قرآن كريم مشتمل بر مسائل اعتقادى و اجتماعى و سياسى است و از برخى آيات آن مى‏توان اصول سياست‏خارجى اسلام را استخراج كرد .

اصول سياست‏خارجى اسلام

همان‏گونه كه اشارت رفت، مقصود از اصول سياست‏خارجى مجموعه‏اى از آموزه‏هاى دينى است كه چارچوب كلان سياست‏خارجى دولت اسلامى را شكل مى‏دهد . اين مجموعه از نوعى خصلت ثبات و ماندگارى برخوردار است و از نظر تفسيرى بر ديگر مسائل سياست‏خارجى حكومت دارد . يكى از پژوهشگران مسلمان در تعريف اصول سياست‏خارجى مى‏گويد: مقصود از اصول ياست‏خارجى، مبادى و اساس روابط خارجى دولت اسلامى است كه منابع دينى آنها را به عنوان چارچوب و اساس تنظيم روابط خارجى مطرح مى‏كند . (3)
با عنايت‏به تعريف مزبور مى‏توان اين اصول را از مجموع آيات قرآنى ناظر به روابط خارجى به دست آورده و در محورهاى زير مطرح كرد:
1 . اصل دعوت يا جهاد;
2 . اصل ظلم ستيزى و نفى سبيل;
3 . اصل عزت اسلامى و سيادت دينى;
4 . اصل التزام و پاى‏بندى به پيمان‏هاى سياسى .
البته برخى پژوهشگران در كنار اصول مزبور عناوين ديگرى نظير «تولى و تبرى‏» ، «تاليف قلوب‏» و «امر به معروف‏» را نيز مطرح كرده‏اند، اما به نظرمى رسد اصول چهارگانه فوق اين عناوين را نيز دربرمى‏گيرد و به ذكر مستقل و مجزاى آنها نيازى نيست . درباره تاليف قلوب گفتنى است هر چند از آن در ذيل اصول سياست‏خارجى اسلام بحث كرده‏اند، اما از فلسفه تشريع اين حكم و موارد اعمال آن مى‏توان استظهار نمود كه تاليف قلوب بيشتر با ابزارهاى سياست‏خارجى همخوانى دارد تا اصول، چون تاليف قلوب با آنچه امروزه ذيل ابزارهاى اقتصادى سياست‏خارجى و كمك‏هاى بشر دوستانه مطرح مى‏گردد شباهت‏بيشترى دارد . در واقع دولت اسلامى براى جلب جوامع غيرمسلمان يا كاهش خصومت‏ها از سهم «مؤلفة القلوب‏» استفاده مى‏كند، براى مثال پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جنگ طايف به اشراف و بزرگانى كه تازه اسلام آورده بودند يا مشركانى كه به حضرت يارى رسانيده بودند، از سهم مؤلفة القلوب بخشيد تا نظر آنان و قبايلشان را به اسلام جلب كند . (4)

1 . اصل دعوت يا جهاد

شايد از ميان اصول سياست‏خارجى اسلام، اين اصل بيش از همه حايز اهميت‏بوده و بيشتر از ديگر محورها مورد بحث و مناظره قرار گرفته است . احتمالا يكى از جهات اهميت اين اصل، آن است كه ماهيت روابط خارجى از ديدگاه اسلام را تبيين مى‏كند . مناظرات دامنه‏دار درباره اصل دعوت و جهاد سبب شد از هر دو اصل تحت‏يك عنوان ياد كنيم، زيرا آن گونه كه برخى از پژوهشگران مسلمان گفته‏اند اگر تنها به ذكر عنوان دعوت اكتفا گردد، ديدگاه‏هاى موجود درباره اصل جنگ يا صلح در روابط خارجى اسلام ناديده انگاشته مى‏شود و اگر اصل را بر جهاد و جنگ مشروع بگذاريم طرح عنوان اصل دعوت ناتمام خواهد ماند .
تفصيل اين بحث را با يك پرسش اساسى ناظر به ماهيت روابط خارجى از ديدگاه اسلام پى‏مى‏گيريم كه آيا اسلام در روابط خود با جوامع غيراسلامى اصل را بر جنگ مى‏گذارد يا صلح; به عبارت ديگر، آيا صلح يك قاعده است و جنگ، ضرورت يا بالعكس؟ اگر اصل جهاد را به عنوان يكى از اصول سياست‏خارجى اسلام مورد تاكيد قرار دهيم به زعم برخى انديشمندان مسلمان و عموم خاورشناسان اصل در روابط خارجى اسلام جنگ محور است و صلح ناظر به حالات خاص و استثنا از قاعده مى‏باشد، اما اگر اصل را بر دعوت بگذاريم قضيه فرق خواهد كرد . دقيقا با عنايت‏به همين مساله است كه با دو نوع روش رو به رو مى‏گرديم: (5)
الف) روش خاورشناسان كه در قالب «انتشار الاسلام بالسيف‏» مطرح مى‏گردد و بر مفاهيمى چون ارهاب، اصولگرايى، الاسلام المسلح، التطرف تاكيد مى‏شود . در اين رويكرد آيات جهاد به خصوص آيه سيف به عنوان مستند مورد توجه قرار مى‏گيرد;
ب) روشنفكران مسلمان كه در قالب «تنظيف وجه الاسلام‏» يا پيراستن اسلام از هر نوع خشونت و جنگ به تحليل مى‏پردازند و بر مفاهيمى چون; سلام و تسامح و تعايش و رافت تاكيد مى‏كنند .
در حالى‏كه دسته نخست فقط به تحليل آيات جهاد مى‏پردازد و آيات صلح و سلم را از نظر دور مى‏دارند، دسته دوم با تاكيد بر آيات صلح و مسالمت، به آيات جهاد بى‏توجهى مى‏كنند . روش اعتدال روشى است كه بتواند ميان هر دو دسته آيات جمع زند . اكثر مفسران و فقهاى اسلام در اين‏باره انديشيده‏اند كه از مجموع اين گفته‏ها و اظهارات مى‏توان به جمع‏بندى و نتيجه نهايى نايل آمد .
بدون ترديد يكى از مهم‏ترين و احتمالا هدف اصلى فرستادن انبيا دعوت است . آيات متعدد قرآن كريم پيامبران را دعوتگران دينى معرفى مى‏كند . بر اين‏اساس، نخستين وظيفه پيامبر و رهبران دينى همانا دعوت بشر به تعاليم و ارزش‏هاى وحيانى است . از طرف ديگر، جهاد و جنگ با مشركان و طغيان‏گران بى‏ترديد يكى از وظايف اساسى مسلمانان و رهبران دينى محسوب مى‏گردد . آنچه در مورد جهاد و جنگ حايز اهميت است فلسفه تشريع اين پديده است كه جهاد براى چيست و چه زمانى انجام مى‏پذيرد .
با تحليل و موشكافى اين نكته احتمالا بتوان رابطه دعوت و جهاد و اصل در روابط خارجى دولت اسلامى را به دست آورد .
اگر جهاد براى كشور گشايى باشد، احتمالا بر ديدگاه خاورشناسان مبنى بر جنگ محورى اسلام صحه مى‏گذارد، اما اگر فلسفه تشريع جهاد براى دعوت به تعاليم وحيانى و ارزش‏هاى اسلامى باشد نه سلطه جويى و كشور گشايى، ادعاى مذكور ناتمام و غرض آلود خواهد بود . اين نوشتار ادعا دارد اصل در روابط خارجى اسلام بر صلح استوار است و جنگ حالت استثنايى است كه بنابر ضرورت تجويز مى‏گردد . عصاره استدلال ما براين فرضيه آن است كه جهاد اسلامى يكى از مراحل دعوت به شمار مى‏رود و براى ترويج ارزش‏هاى دينى صورت مى‏گيرد . اين دقيقا گفته يكى از محققان است كه «توحيد اساس جهاد و جهاد براى توحيد» است .
بحث را با طرح اهميت دعوت در آيات قرآن به عنوان يكى از اصول روابط خارجى دنبال مى‏كنيم و در پى آن آيات مربوط به جهاد را مورد مطالعه و تحليل قرار خواهيم داد . آيات متعددى اولين و مهم‏ترين وظيفه پيامبر را دعوت به خير و صلاح مى‏داند . خداوند سبحان پيامبران خود را مبلغان پيام خود و مظهر رحمت‏خويش و اصلاح و تزكيه بشر معرفى مى‏كند . (6)
در برخى آيات، خداوند آنچنان به ابلاغ پيام خود و دعوت بشر به ارزش‏هاى اسلامى اهميت مى‏دهد كه وعده مى‏كند تا زمانى كه رسولى را به اداى اين وظايف نگمارد كسى را مجازات نخواهد كرد . (7)
در روابط خارجى اسلام نيز اصل دعوت به عنوان يكى از اصول اساسى مورد توجه و تاكيد قرار مى‏گيرد . خداوند در يكى از آيات خطاب به پيامبر اين اصل را چنين معرفى مى‏كند:
بگو اى اهل كتاب، به كلمه‏اى روى آوريد كه ميان ما و شما يكسان است، جز خداى واحد را نپرستيم و چيزى را شريك حضرتش قرار ندهيم و غير از خداوند كسى را ارباب و فرمانروايمان ندانيم . (8)
اين آيه و نظاير آن به خوبى بيانگر آن است كه پيامبر اسلام در روابط خارجى خويش قبل از هر امرى موظف است آنان را به خداى واحد بخواند . در سيره پيامبراكرم صلى الله عليه و آله نيز اين اصل پيش از هر امرى به چشم مى‏آيد، حضرت تا دعوت نكرده دستور جهاد نمى‏داد . (9)
در روايتى حضرت على عليه السلام مى‏فرمايد: زمانى كه پيامبر مرا به سوى يمن مى‏فرستاد، فرمود يا على اگر خداوند يك نفر را به دست تو هدايت كند بهتر از تمام آن چيزى است كه آفتاب بر آن مى‏تابد . (10)
ابويعلى و طبرى و ديگران به نقل از ابن عباس مى‏گويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله هرگز با هيچ قومى نجنگيد مگر اين‏كه آنها را به اسلام فرا خواند . (11)
پيامبر اسلام چنان به مساله دعوت اهميت مى‏دهد كه در همه جنگ‏ها ابتدا به دعوت مى‏پردازد، حتى مردمانى را كه قبلا دعوت كرده مجددا به اسلام مى‏خواند . با وجود آن‏كه اهالى خيبر به دعوت عالم بودند، پيامبر سه روز سفيران و دعوتگران خويش را به نزد آنان مى‏فرستد تا آنان را به اسلام رهنمون باشند . (12)
از مجموع آيات ناظر به دعوت و روايات و سيره پيامبر اسلام و رهبران دينى به دست مى‏آيد كه دعوت، يكى از اصول اساسى در روابط خارجى اسلام با جوامع غيراسلامى است و چنان اهميتى دارد كه جهاد غيرمسبوق به دعوت را از مشروعيت‏خارج مى‏سازد و بيشتر فقهاى شيعه و سنى بر اين امر اجماع نظر دارند . (13)
آيا اصل در روابط خارجى اسلام بر جنگ استوار است‏يا صلح؟ بر اساس محوريت آيات دعوت، اصل صلح و سلم مورد تاكيد قرار مى‏گيرد . اما سؤال اين است كه آيات جهاد را چگونه مى‏توان تفسير كرد . عمده مستند كسانى كه اصل را بر جنگ استوار مى‏دانند آياتى است كه مسلمانان را به قتل و كشتار كفار و مشركان فرمان مى‏دهد و جهاد را يك وظيفه و تكليف شرعى مطرح مى‏سازد . «قتلوا المشركين كافة‏» (14) ، «قتلوهم حتى لاتكون فتنة‏» ، (15) «فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم‏» (16) از جمله آياتى است كه براى ترسيم ماهيت جنگ محورى اسلام در روابط خارجى به آنها استدلال شده است . صرف نظر از مباحث تفسيرى موجود در اين زمينه، ذكر دو نكته اهميت دارد:
1- آيات جهاد را به طور كلى در دو دسته مى‏توان طبقه بندى كرد: اول آيات مقيد كه جهاد را بر وجود فتنه و ظلم و آغاز جنگ از سوى غيرمسلمانان مبتنى مى‏سازد; اين دسته از آيات عمدتا بيانگر ماهيت جهاد و جنگ دفاعى است و با اشكال و محذور خاص روبه رو نيست، زيرا دفاع حق مشروع تمام جوامع و انسان‏هاست; دوم آيات مطلق كه به طور مطلق به قتل كفار و مشركان دستور مى‏دهد، اشكال عمده ناظر به اين دسته آيات است و طرفداران ديدگاه جنگ - محور نيز به اين دسته آيات استدلال مى‏كنند .
2- فلسفه جهاد چيست؟ آيا جهاد براى كشورگشايى و قتل و اذهاق نفوس است‏يا ماهيت اصلاحى و دعوتگرانه دارد؟ در صورت دوم جهاد خود به يكى از مراحل دعوت تبديل مى‏شود و به تعبير برخى از مفسران حالت دفاعى به خود مى‏گيرد . بيشتر مفسران و فقهاى شيعه و سنى جهاد را داراى ماهيت اصلاحى و در جهت دعوت اسلامى دانسته‏اند . از ديدگاه آنان جنگ‏هاى سلطه طلبانه و توسعه جويانه نه فقط مشروعيت ندارد، بلكه از نظر متون اسلامى به شدت مورد نكوهش و نفى قرارمى‏گيرد; بنابراين جهاد خود دعوت به سوى خدا و به منظور اعتلاى كلمة الله و امحاى باطل است . (17)
علامه طباطبايى معتقد است اساسا جهاد داراى ماهيت تدافعى است . او مى‏نويسد: قتال در راه خدا، چه دفاعى و چه ابتدايى، در حقيقت دفاع از حق انسانيت است و آن حق همان حق حيات است، زيرا شرك به خداى سبحان هلاك انسانيت و مرگ فطرت و خاموشى چراغ در درون دل‏هاست و قتال كه همان دفاع از حق انسانيت است اين حيات را بر مى‏گرداند و بعد از مردن آن حق را دوباره زنده مى‏سازد . (18)
وى در ادامه به تبيين ماهيت دفاعى جهاد در پاسخ اشكال خاورشناسان پرداخته و مى‏نويسد: قرآن اسلام را مبتنى بر فطرت معرفى مى‏كند و اين فطرت حكم مى‏دهد توحيد تنها اساس و پايه‏اى است كه قوانين فردى و اجتماعى بشر بر آن تضمين مى‏شود و دفاع از چنين اساس و انتشار آن در ميان جامعه و نگهبانى از آن، حق مشروع بشر است و بشر بايد حق خود را استيفا كند به هر وسيله كه ممكن باشد . . . قرآن نخست اين حق را با دعوت مى‏طلبد و در مرحله دوم با دفاع از مسلمانان و بيضه اسلام و در مرحله سوم با جنگ و قتال ابتدايى كه هر چند به ظاهر قتالى است ابتدايى، لكن در حقيقت، دفاع از حق‏انسانيت و كلمه توحيد و يكتاپرستى است و اسلام هرگز قبل از دعوت به زبان خوش و اتمام حجت جنگ را آغاز نكرده است‏» . (19)
لزوم دعوت قبل از جهاد و مشروع نبودن جهادى كه به دعوت نپرداخته از امور مورد اتفاق ميان فقها و مفسران است، از جمله شيخ بهايى مى‏فرمايد: «قبل از جهاد واجب است دعوت كردن، زيرا جايز نيست ابتدا به قتال كردن با كفار مگر بعد از دعوت‏» . (20)
علامه حلى نيز دعوت را مرحله‏اى پيش از جهاد مى‏داند و جهاد را يكى از مراحل دعوت بر مى‏شمرد . (21)
در مجموع از ديدگاه اين انديشمندان جهاد همواره داراى ماهيت دفاعى است و بيانگر اصل جنگ - محورى اسلام نيست . استاد مطهرى در اين زمينه ماهيت دفاعى جهاد را چنين تبيين مى‏كنند:
اگر توحيد را جزء حقوق انسان‏ها دانستيم، ممكن است اگر مصلحت انسانيت ايجاب بكند و اگر مصلحت توحيد ايجاب كند با قوم مشرك بتوانيم بجنگيم نه به خاطر اين‏كه توحيد را به آنها تحميل كنيم، چون توحيد و ايمان تحميل شدنى نيست، با مشركين مى‏توانيم بجنگيم به خاطر اين‏كه ريشه فساد را اساسا بكنيم . (22)
متفكران اهل سنت نيز ضمن بررسى آيات دعوت و جهاد، اصل صلح را در روابط خارجى اسلام مورد توجه قرار داده‏اند . در اين ميان از معاصران مى‏توان به ديدگاه‏هاى محمد رشيد رضا، محمود شلتوت و محمد ابوزهره، عبدالوهاب خلاف، عبدالله بن زيد آل محمود و ديگران اشاره كرد . (23)
برخى از پژوهشگران ضمن اذعان بر ماهيت صلح - محور بودن روابط خارجى اسلام، جهاد را از لوازم استقرار عدالت اجتماعى و رفع ظلم در جوامع بشرى عنوان مى‏كنند . اسلام در اين تقرير اصل را بر صلح - محورى مى‏گذارد: «ادخلوا فى السلم كافة‏» . (24)
اما به دليل آن‏كه صلح استقرار نمى‏يابد مگر در پرتو عدالت، اسلام نمى‏تواند به لوازم و ابزارهاى استقرار عدالت‏بى‏توجه باشد; بنابراين نوعى تلازم و رابطه دو سويه ميان استقرار صلح و عدالت وجود دارد و عدالت نيز در بيشتر موارد با موانع جدى روبه روست كه رفع آن جز از طريق جهاد امكان‏پذير نيست . (25)
بنابراين فلسفه تشريع جهاد - آن‏گونه كه برخى پنداشته‏اند - نه نابودى انسان‏هاست و نه سلطه‏جويى، بلكه جهاد در جهت دعوت جنبه دينى مى‏يابد و خود بذاته هدف نيست . اسلام به جنگ براى نشر خود رو نياورده است، بلكه جنگ تطور طبيعى است كه دعوت و آماده سازى ظروف و زمينه‏ها مستلزم آن مى‏باشد . (26)

2 . اصل نفى سبيل

عنوان نفى سبيل برگرفته از نص آيه قرآن است:
لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا; (27) خداوند سبيل و طريقى براى كافران بر مؤمنان قرار نداده است .
مفسران در تفسير اين آيه اقوال مختلفى را ذكر كرده‏اند، بعضى «سبيل‏» را به مفهوم حجت و دليل گرفته و آيه را چنين معنا كرده‏اند: خداوند كافران را با حجتى برتر در مقابل مؤمنان قرار نداده است . عده‏اى گفته‏اند مقصود از نفى سبيل، نفى سلطه كفار بر مؤمنان در قيامت است . در اين ميان ابن‏عربى با ضعيف شمردن هر دو احتمال مزبور، مى‏گويد سه احتمال در آيه مباركه وجود دارد: (28)
1- كافران هرگز توان محو و انهدام دولت مؤمنان و امحاى بيضه اسلام را ندارند;
2- خداوند زمينه سلطه كافران بر مؤمنان را فراهم نكرده است، اين خود مسلمانان هستند كه با فاصله گرفتن از تعاليم اسلامى زمينه چنين امرى را فراهم مى‏كنند;
3- خداوند سبيل شرعى براى كفار بر مؤمنان قرار نداده است .
يكى ازمفسران در تفسير اين آيه مى‏فرمايد: بيشتر علما به اين آيه بر منع و عدم جواز فروش عبد مسلمان به كافر استدلال كرده‏اند، زيرا اين امر موجب مسلط شدن كافر بر عبد مسلمان و خوارى او مى‏گردد . (29)
بنابراين اگر بيع عبدمسلمان به كافر جايز نيست، چون موجب استيلاى كافر مى‏گردد، هر چيزى كه سبب سلطه كفار بر مؤمنان و مسلمانان شود ممنوع و غيرقابل تحمل خواهد بود . استدلال به اين آيه بر حرمت چنين معامله‏اى زمانى تمام خواهد بود كه كلمه «سبيل‏» را به مفهوم سلطه و سلطنت‏بگيريم و نه حجت و برهان . بر اين اساس آيه نفى سبيل به عنوان اساس روابط خارجى دولت اسلامى مطرح مى‏گردد وحتى به قول برخى از پژوهشگران بر ساير آيات حاكم است; (30) براى نمونه اگر دولت اسلامى با غيرمسلمانان عهد و پيمانى را منعقد كند به حكم صريح قرآن مبنى بر وجوب وفاى به عهد «اوفوا بالعهد» (31) لازم است كه دولت اسلامى به ميثاق و پيمان منعقد شده پاى‏بند باشد، اما اگر اين پيمان موجب استيلاى سياسى و نظامى و فرهنگى كفار بر مؤمنان گردد فاقد اعتبار است و از ذيل وجوب وفاى به عهد خارج خواهد شد; بنابراين روابط خارجى اسلام با غيرمسلمانان مى‏بايد به‏گونه‏اى تنظيم گردد كه زمينه‏هاى سلطه و برترى كفار بر مسلمانان را فراهم نياورد، در غير اين حالت چنين روابطى نامشروع و غير شرعى خواهد بود .
به هر حال بر اساس اصل‏نفى سبيل، راه هر نوع نفوذ و سلطه كفار بر جوامع اسلامى در حوزه‏هاى مختلف سياسى و نظامى و اقتصادى و فرهنگى بايد مسدود گردد . (32)
از نظر سياسى نپذيرفتن تحت الحمايگى، نفى ظلم و استبداد و استعمار، جايز نبودن مداخله بيگانگان در امور داخلى كشور اسلامى و تصميم‏گيرى‏هاى سياسى مورد تاكيد است و از نظر نظامى نيز تسلط بر مقدرات و تدابير نظامى مدنظر مى‏باشد، در ضمن عدم وابستگى اقتصادى و جلوگيرى از نفوذ فرهنگى ومنع استشاره و مشورت در حوزه‏هاى فرهنگى و نظامى در روابط خارجى مورد توجه است; بنابراين قاعده نفى سبيل بيانگر دو جنبه ايجابى و سلبى است كه جنبه سلبى آن ناظر بر نفى سلطه بيگانگان بر مقدرات و سرنوشت‏سياسى و اجتماعى مسلمانان است و جنبه ايجابى آن بيانگر وظيفه دينى امت اسلامى در حفظ استقلال سياسى و از ميان برداشتن زمينه‏هاى وابستگى است . (33)
از ميان فقهاى شيعى بنيان‏گذار جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى در برخى موارد ضمن تاكيد بر استقلال همه جانبه امت اسلامى، براى نفى سلطه بيگانگان به اين قاعده استدلال كرده‏اند:
قرآن مى‏گويد هرگز خداى تبارك و تعالى سلطه‏اى براى غيرمسلم بر مسلم قرار نداده است، هرگز نبايد يك همچو چيزى واقع شود، يك تسلطى، يك راهى، اصلا يك راه نبايد پيدا كند: «لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلا» . اصلا راه نبايد داشته باشند مشركين و اين قدرت‏هاى فاسد . . . بر مسلمين . (34)
همچنين علاوه بر آيه فوق به ساير آياتى كه مؤمنان را از پذيرش و قبول ولايت كافران بر حذر مى‏دارند و يا به عواقب منفى و زيانبار آن هشدار مى‏دهند استدلال شده است . (35)
برخى از مفسران براى نفى سلطه كفار و عدم جواز آن به آيه 118 سوره آل عمران استدلال كرده‏اند . در اين آيه خداوند سبحان مؤمنان را از دوستى با بيگانگان نهى مى‏كند: «اى اهل ايمان غير را به بطانه نگيريد» . (36)
گفته‏اند مقصود از بطانه، دوستى و قرابت است; بنابراين مسلمانان نبايد كافران را دوست و هم راز شان و صاحب اسرارشان بدانند، (37) چون اين امر موجبات سلطه آنان بر مسلمانان را فراهم مى‏سازد .
اصل نفى سبيل علاوه بر اين‏كه در مباحث‏سياسى و روابط خارجى مورد توجه بوده، در عرصه عملى نيز با نمودها و جلوه‏هاى خاصى همراه بوده است; فتواى تاريخى ميرزاى شيرازى در تحريم تنباكو و فتواى امام خمينى‏قدس سره در مورد قرار داد كاپيتالاسيون، از نمونه‏هاى نفى سبيل عملى در تاريخ معاصر است . حضرت امام خمينى با اهتمام جدى بر اين اصل، هر نوع روابط و قرارداد بين‏المللى كه منجر به نقض اين اصل و ناديده انگاشتن آن گردد بى‏اعتبار دانسته و انعقاد چنين معاهداتى را تحريم مى‏كند; بنابراين ايشان فراتر از يك نظريه سياسى، اصل نفى سبيل را امرى لازم الاجرا در روابط خارجى فرض مى‏كند و به آن فتوا مى‏دهد . (38)

3 . اصل عزت اسلامى

اصل عزت در روابط خارجى دولت اسلامى بيانگر علو و برترى تعاليم اسلامى و بالتبع برترى جوامع اسلامى است . آيات دال بر عزت مؤمنان و مسلمانان و همچنين حديث مشهور اعتلا (الاسلام يعلو و لايعلى عليه) (39) از مستندات فقهى اين اصل محسوب مى‏گردد . (40)
اصل عزت اسلامى در روابط خارجى ناظر به جامعيت، كمال و مقبوليت دين اسلام است، كه خداوند اين دين آسمانى را كامل‏ترين و برترين دين دانسته و به صراحت‏بر مقبول نبودن ديگر دين‏ها تاكيد دارد . (41)
بنابراين دولت اسلامى در روابط خارجى خود نبايد به گونه‏اى سياست‏گذارى و رفتار كند كه اين اصل مخدوش و يا كم رنگ شود . برخى آيات قرآن كريم اتكاى مسلمانان به كافران و دولت‏هاى غيراسلامى را براى دست‏يابى به عزت و شوكت دنيوى زشت‏شمرده و يادآور شده‏اند كه عزت همه از آن خدا و رسول و مؤمنان است، در آيه‏اى آمده است:
منافقان را به عذابى سخت‏بشارت ده، كسانى كه كافران را دوست گرفتند و مؤمنان را رها ساختند، آيا در همنشينى آنان عزت مى‏جويند [نادرست انديشيده‏اند]، عزت همه از خداست . (42)
برخى از مفسران ضمن تحليل جهاد با اين معيار گفته‏اند جهاد زمانى مشروعيت مى‏يابد كه براى تحقق عزت دينى و سيادت اسلام باشد . اين برداشت احتمالا ناظر به تعليلى است كه در برخى آيات جهاد بدان اشاره شده، آن جا كه مى‏فرمايد: «جهاد كنيد تا كلمة الله اعتلا يابد و كلمه كفر محو شود» . (43)
اصل عزت اسلامى و سيادت دينى در سيره و گفتار پيشوايان معصوم نيز مبناى سياست‏گذارى خارجى است; براى نمونه امام على عليه السلام ضمن آن‏كه به حسن معاشرت و رفتار مسالمت‏آميز با غيرمسلمانان سفارش مى‏كند، تامين عزت دينى و سيادت اسلامى را نيز ناديده نمى‏گيرد:
بايد در رفتارتان احتياج و بى‏نيازى را درهم آميزيد و ميان حسن معاشرت و نرمى در گفتار با عزت و نزهت دينى پيوند زنيد . (44)
بدين ترتيب اصل عزت اسلامى همانند اصل نفى سبيل، بر معاهدات و رفتار خارجى دولت اسلامى حاكميت دارد، به گونه‏اى كه اگر رفتار سياست‏خارجى دولت اسلامى موجب عزت كفار و ذلت جامعه اسلامى شود غيرمجاز و ممنوع است .

4 . اصل التزام به پيمان‏هاى سياسى

اصل وفاى به عهد و پيمان يكى از دستورهاى مؤكد اسلام است كه آيات بسيارى به آن توصيه كرده‏اند . (45)
وفاى به عهد در زمره اصول سياست‏خارجى دولت اسلامى قرار دارد . دولت اسلامى موظف است‏بر اساس آن به كليه معاهدات و پيمان‏هاى سياسى و نظامى بسته شده با ديگر جوامع با ديده احترام بنگرد و التزام و پاى‏بندى خويش را حفظ كند . در برخى آيات قرآن به طور مطلق به رعايت پيمان‏ها اشاره شده، و برخى ديگر التزام به پيمان را يك تكليف و مسؤوليت عنوان مى‏كنند; همچنين برخى آيات ضمن تاكيد بر وفاى به عهد و التزام به پيمان‏ها پيامدهاى زيانبار نقض پيمان را هم گوشزد مى‏كنند . اصل وجوب وفاى به عهد و التزام به پيمان‏ها مورد اتفاق مفسران است و همگان به وجوب وفاى به عهد و حرمت‏خيانت و غدر در حق مسلمان و غيرمسلمان اذعان كرده‏اند . (46)
از نظر صغروى و تطبيق اين اصل و همچنين حوزه شمول و ابعاد آن، تفاسير و ديدگاه‏هاى متفاوتى ارائه گرديده است . آيا وجوب وفاى به عهد كليه عهدها، اعم از پيمان‏هاى مكتوب و شفاهى را در بر مى‏گيرد يا اختصاص به پيمان‏هاى رسمى و مكتوب دارد؟ عده‏اى از مفسران با استناد به مطلق بودن «عهد» ، پيمان شفاهى و مكتوب را مشمول آن مى‏دانند . برخى بالاتر از اطلاق، ادعاى عموم لفظ «عهد» را مطرح كرده و آن را شامل كليه مواثيق و تعهدات مى‏دانند و مى‏گويند: اين حكم از نظر حوزه شمول به معاهدات ميان مسلمانان اختصاص ندارد، بلكه مربوط به تمام افراد و كليه پيمان‏ها مى‏گردد، البته با رعايت‏حلال و حرام الهى; بنابراين لفظ عهد، عام و شامل كليه عقود و پيمانى است كه مطابق ديانت در مسائل اقتصادى (بيع) و اجتماعى و سياسى منعقد گرديده است . (47)
از مجموع آياتى كه به وجوب وفاى به عهد اشاره دارند، چند نكته برداشت مى‏شود:
1 . اصل بقاى معاهدات و اعتبار آن تا زمان انقضاى مدت;
2 . جايز نبودن خدعه و غدر با طرف مقابل و وجوب وفاى به عهد تا زمان انقضاى مدت;
3 . وقتى قرارداد بسته شد از نظر قرآن تحت هيچ شرايطى نبايد آن را شكست، مگر آن‏كه طرف مقابل آن را نقض كند و به غدر و خدعه روى آرد . (48)
بيشتر مفسران، چنان كه اشاره شد، با استناد به اطلاق يا عموم لفظ عهود و عقود آن را شامل كليه مواثيق و پيمان‏هاى كتبى و شفاهى مى‏دانند; همچنين اطلاق مزبور، از نظر حوزه و گستره، كليه پيمان‏ها اعم از پيمان‏هاى اقتصادى و امنيتى و سياسى را در برمى‏گيرد; بنابراين مقصود از «اوفوابالعهد» و «اوفوا بالعقد» كليه عقود و پيمان‏هايى است كه مردم يا براى برقرارى صلح يا مسائل مالى و بيع و شرا و اجاره و غيره با طرف مقابل مى‏بندند . (49)
در سيره عملى رهبران معصوم به خصوص پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نيز اين اصل در چارچوب كلى رفتار خارجى دولت اسلامى با غيرمسلمانان قرار مى‏گيرد . احاديث متواترى از رسول اكرم در اين زمينه وجود دارد كه حضرت مسلمانان را از لزوم پاى‏بندى به پيمان‏ها و حرمت نقض پيمان آگاه مى‏سازد . (50)
سيره عملى حضرت نيز به‏خوبى اين مطلب را تاكيد مى‏كند كه برجسته‏ترين آن، التزام و پاى‏بندى حضرت به مفاد صلح حديبيه است كه پيامبر با ناخشنودى افراد تازه مسلمانى را كه از شكنجه و آزار قريش به سوى مدينه هجرت كرده بودند باز مى‏گرداند . (51) امام على عليه السلام نيز در نهج‏البلاغه لزوم وفاى به عهد و التزام به پيمان‏هاى سياسى و نظامى را آن‏چنان مهم مى‏خواند كه شكستن آن را صلاح نمى‏داند، امام مى‏فرمايد:
اگر ميان تو و دشمنت پيمانى بسته شد و يا تعهد كردى كه به وى پناه دهى، جامه وفا را بر عهد خويش بپوشان و تعهدات خويش را محترم بشمار و جان خويش را سپر تعهدات خويش قرار ده، زيرا هيچ يك از فرايض الهى نيست كه همچون وفاى به عهد و پيمان مورد اتفاق مردم جهان - با همه اختلاقى كه دارند - باشد، حتى مشركان زمان جاهليت آن را مراعات مى‏كردند، زيرا عواقب پيمان‏شكنى را آزموده بودند; بنابراين هرگز پيمان شكنى مكن و در عهد خود خيانت روا مدار، (52) هرگز نبايد در تنگناها، كه تو را به پيمان شكنى مى‏خوانند، به نقض پيمان روى آورى، زيرا شكيبايى در تنگناها، كه اميد گشايش و پيروزى در عاقبت آن دارى، بهتر از پيمان شكنى و خيانتى است كه مجازات الهى را در پى‏دارد . (53)
بنابراين از نظر اسلام التزام به پيمان و وفاى به عهد يك سياست استراتژيك و بلند مدت است كه تحت هيچ شرايطى مجوزى براى نقض آن وجود ندارد . از مجموع آيات و روايات در اين قسمت چنين استفاده مى‏شود هنگامى كه مسلمانان يا حكومت اسلامى با دولت‏يا مردمانى كه مسلمان نيستند، با رعايت‏ساير اصول، معاهده‏اى را امضا كردند يا با مؤسسات تجارى و خدماتى آنان قراردادى بستند، جز در صورت تخلف طرف مقابل، نقض آن به هيچ وجه جايز نيست و وفاى آن به حكم عقل و شرع لازم است . (54)

پى‏نوشت‏ها:

1) دانش آموخته حوزه علميه قم و دانشجوى دكترى روابط بين‏الملل دانشگاه شهيد بهشتى .
2) ر . ك: كى . جى . هالستى، مبانى تحليل سياست‏بين الملل، ترجمه بهرام مستقيمى (تهران: دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، 1376 .)
3) ناديه محمود مصطفى، المدخل المنهاجيه فى العلاقات الدولية فى الاسلام (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م .)
4) ابن هشام، السيرة النبويه، تحقيق محى الدين عبدالمجيد (مطبعة السعاده) ج‏2، ص‏314 .
5) براى مطالعه مبسوط اين دوگونه برخورد با آيات جهاد و صلح ر . ك: سيف الدين عبدالفتاح، القران و نظير العلاقات الدوليه فى الاسلام; ناديه محمود مصطفى، المدخل المنهاجيه فى العلاقات الدولية فى الاسلام (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م) ص 15- 89 .
6) از جمله آيات ناظر به اصل دعوت ر . ك: سورهاى: انبياء (21) آيه 107 و بقره (2) آيه 151 و اسراء (17) آيه 15 و مائده (5) آيه 19 و نساء (4) آيه 165 و مزمل (73) آيه 15 و احزاب (33) آيه 45، 46 و الحاقه (69) آيه 10 و توبه (9) آيه 128 و . . . .
7) و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا» - «اسراء (17) آيه 15» .
8) قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لانشرك به شيئا . «آل عمران (3) آيه 64» .
9) نمونه‏هاى متعددى از سيره پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بيانگر اين نكته است . از جمله صلح حديبيه، ارسال پيام و سفير به دربار امپراتورى ايران و رم و غيره . براى مطالعه مبسوط در مورد سيره پيامبر در اين زمينه ر . ك: وهبة‏الزحيلى، آثار الحرب فى الاسلام (دمشق: دارالفكر، 1992م) ص 320- 323 .
10) ر . ك: محمد تقى جعفرى، ترجمه و شرح نهج البلاغه، ج‏10، ص 174- 176 .
11) متقى هندى، كنزالعمال (بيروت: مؤسسة الرسالة، 1979م) ج‏4، ص‏483 .
12) ابن هشام، السيرة النبويه (القاهره: مكتبة الكليات الازهريه، 1978م) ج‏3، ص 216 .
13) ر . ك: ناديه محمود مصطفى، العلاقات الدوليه فى الاسلام وقت الحرب (المعهد العالمى للفكر الاسلامى، 1996م) ص 27 .
14) سوره توبه (9) آيه 36 .
15) سوره انفال (8) آيه 39 .
16) سوره توبه (9) آيه 5 .
17) ر . ك: ابوالاعلى مودودى، الجهاد فى سبيل الله، ص‏41; سيد قطب، فى ظلال القرآن، ص‏1432 .
18) محمد حسين طباطبايى، تفسير الميزان (قم: انتشارات اسلامى، 1368) ج‏2، ص 66 .
19) همان، ص‏67 .
20) شيخ بهايى، جامع عباسى، كتاب الجهاد ص‏155 (چاپ سنگى .)
21) حسن بن يوسف حلى، تبصرة‏المتعلمين، ص‏80 (چاپ نجف .)
22) مرتضى مطهرى، جهاد (تهران: صدرا، 1368) ص‏29 .
23) ر . ك: عبدالله بن ابراهيم بن على الطريقى، الاستغاثه بغيرالمسلمين فى الفقه الاسلامى (مؤسسة الرسالة، چاپ دوم، 1414 ق) ص 107 به بعد .
24) بقره (2) آيه 208 .
25) ر . ك: رمضان البواطى، جهاد فى الاسلام كيف نفهمه و كيف نمارسه؟ (دمشق: دارالفكر، چاپ دوم، 1995م) ص‏227 .
26) وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الاسلام (دارالفكر، چاپ چهارم، 1992م) ص‏78 .
27) سوره نساء (4) آيه 141 .
28) ابن عربى، احكام القرآن (بيروت: دارالكتاب العربى، 1421ق) ج‏1، ص‏554 .
29) حافظ عماد الدين ابى‏الفداء، تفسيرالقرآن العظيم (بيروت: دارصادر، 1999م) ج‏2، ص‏114 .
30) رك: ابوالفضل شكورى، فقه سياسى، ج‏2، ص‏384 .
31) اسراء (7) آيه 34 .
32) براى مطالعه بيشتر در مورد مستندات فقهى اين اصل ر . ك: بجنوردى، القواعد الفقهيه، ج‏1، ص 157- 161 .
33) براى توضيح بيشتر ر . ك: محمد رضا دهشيرى، اصول و مبانى ديپلماسى اسلامى در: مجموعه آثار امام خمينى و حكومت اسلامى، ج‏6، ص‏63 .
34) امام روح الله خمينى، صحيفه نور، ج‏3، ص‏4 .
35) از جمله به آيات زير استدلال شده است: سوره نساء (4) آيه 138، 139 و انفال (8) آيه 73 و مائده (5) آيه 55، 65 .
36) يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونكم‏» - «آل عمران (3) آيه 118» .
37) فالمقصود بالبطانة اذن المقربون لدى الشخص فالمسلمون لايجوز لهم اتخاذ الكافر . سواء كان فردا ام جماعة ام دولة، بمنزلة صاحب السر، بحيث‏يقرب و يعظم و يرجع اليه فى عظام الامور و مهامها و يفضى اليه باسرار المسلمين‏» - «ر . ك: ابن عربى، احكام القران ، ج‏4، ص 1783» .
38) امام روح الله خمينى، تحرير الوسيله، ج‏1، ص‏485، مسائل 4، 5 و 6 .
39) بجنوردى، پيشين، ج‏1، ص 159 .
40) از جمله ر . ك: سوره نساء (4) آيه 138 و منافقون (63) آيه 8 .
41) ان الدين عندالله الاسلام‏» و «و لن يقبل غيرالاسلام دينا» .
42) و بشر المنافقين بان لهم عذاب اليم الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين ايبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا» - نساء (4) آيه 138» .
43) انفال (8) آيه 39 .
44) محمد محمدى رى‏شهرى، موسوعة الامام على عليه السلام (دارالحديث، 1379) ج‏4، ص 337 .
45) از جمله آياتى كه وجوب وفاى به عهد و التزام و پيمان‏ها را مورد تاكيد دارد عبارتند از:
اسراء (17) آيه 34 و البقره (2) آيه 177 و مؤمنون (23) آيه 8 و معارج (70) آيه 32، مائده (15) آيه 1 و آل‏عمران (3) آيه 76 .
46) ناديه محمود مصطفى، پيشين، ج‏6، ص‏103 .
47) ر . ك: قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج‏10، ص 169; علامه طباطبايى، تفسير الميزان، ذيل آيه «اوفوا بالعهد» .
48) ر . ك: به ناديه محمود مصطفى، پيشين، ص‏96 .
49) و اوفوا بالعهد - اوفوا بالعقد الذى تعاقدون الناس فى الصلح بنى اهل الحرب و الاسلام و فيما بينكم ايضا و البيوع و الاشربه و الاجارات و غير ذلك من العقود» . «عبدالله بن ابراهيم بن على الطريقى، الاستغاثه بغير المسلمين فى الفقه الاسلامى (موسسة الرساله، 1414ق)، ص 48، به نقل از: تفسير الطبرى، ج‏15، ص 61» .
50) براى مطالعه برخى احاديث‏به نقل از كتب روايى اهل سنت ر . ك: وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى، ص 350 به بعد . از منابع فقهى شيعى نيز مى‏توان گفته‏هاى حكيمانه امام على در نهج البلاغه و به خصوص نامه 53 (عهدنامه مالك اشتر) را مورد ملاحظه قرار داد .
51) براى توضيح بيشتر در اين زمينه ر . ك: ابن هشام، السيرة النبوية (القاهره: مكتبة الكليات الذهبى، 1978م) ج‏3، ص 204 و ابن اثير، الكامل، ج‏2، ص‏90 . همچنين براى مطالعه سيره حضرت ر . ك: وهبة الزحيلى، آثار الحرب فى الفقه الاسلامى، ص 345- 367 .
52) نهج البلاغه، نامه 53 .
53) همان .
54) رك: حسينعلى منتظرى، مبانى فقهى حكومت اسلامى (دراسات فى ولاية الفقيه) (نشر تفكر، 1374) ج‏5، ص‏258 .
دوشنبه 3 مهر 1391  3:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

استعانت از كفار در مذاهب اسلامى

دریافت فایل pdf

 

 

بازپردازی مفهوم انضباط کارکنان: رویکردی قرآنی

دریافت فایل pdf

 

مديريت قرآنى

دریافت فایل pdf

دوشنبه 3 مهر 1391  3:54 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آمادگى نظامى

آمادگى نظامى: توانمندى مادّى و معنوى براى رويارويى نظامى با دشمن

قرآن كريم، در آيات 246 بقره/2؛ 121، 172 و 200 آل‌عمران/3؛ 71، 94، 102 و 104 نساء/4؛ 15، 16 و 60 انفال/8‌؛ 41، 46، 47 و 123 توبه/9؛ 80 انبياء/21 و 10 سبأ/34 به صراحت يا اشاره، به موضوع آمادگى نظامى پرداخته و مباحث متنوعى را در ميان مفسّران پديد آورده است كه مهم‌ترين آن‌ها عبارت است از: الف. هدف و آثار آمادگى نظامى؛ ب. اهمّيّت آمادگى نظامى؛ پ.‌ابعاد آمادگى نظامى، شامل تهيّه و ساخت سلاح* و ادوات جنگى، آموزش فنون رزم‌آورى، آماده‌سازى روحى و معنوى رزمندگان، تأمين و گردآورى اطلاعات، برگزارى رزمايش‌هاى نظامى، تخصيص بودجه‌هاى نظامى و مرزبانى*.
برجسته‌ترين واژگان شناساى اين مدخل در قرآن، عبارت است از: 1. إعداد: فراهم آوردن تفصيلى و دقيق هر چيز.[31] اين واژه، در آيه 60 انفال/8 آمده و مؤمنان را به گردآورى همه امكانات نبرد فراخوانده است: «وَ‌أعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّة» . 2. حِذْر:پرهيز همراه با خوف و اضطراب.[32] اين واژه در آيات 71 و 102 نساء/4 آمده و مؤمنان، مأمور برگرفتن «حِذْر» (جنگ‌افزار) شده‌اند: «يـأيُّهَا الَّذِينَ ءامَنُوا خُذُوا حِذرَكُم» (نساء/4، 71)، «وَليَأخُذُوا حِذرَهُم وَ أسلِحَتَهُم...». (نساء/4، 102) 3. رَبْط:محكم بستن و پيوند دادن چيزى براى ثابت ماندن بر حالت نخستين.[33] مشتقّات اين واژه، در آيه 60 انفال/8 و 200 آل عمران/3 به مفهوم مرزبانى آمده است:«يـأيُّها الَّذينَ ءامَنوُا اصبِروا وَ صابِروُا وَ رابِطوُا و اتّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُم تُفلِحُون». (آل‌عمران / 3،200) مفسّران، در دلالت واژه‌هاى حذر و اعداد و نيز واژه رباط در آيه 60 انفال/8 بر آمادگى نظامى اتّفاق نظر دارند؛ امّا درباره دلالت واژه رباط بر آمادگى نظامى در آيه 200 آل‌عمران/3 دو گونه سخن گفته‌اند كه يكى از آن‌ها دربرگيرنده همين مفهوم است.[34]

هدف وآثارآمادگى‌نظامى:

جوامع انسانى براساس نيازهاى مشترك پديد آمده‌اند و تضاد منافع، بروز جنگ ميان آنان را ناگزير ساخته است؛ از اين رو، آمادگى نظامى از ضروريّات حيات اجتماعى به شمار رفته، پذيرفته‌ترين هدفِ آن، حفاظت از منافع مادّى و معنوىِ فردى و اجتماعى است. اين معنا مورد پذيرش قرآن است: «تُرهِبونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّكم = تا دشمنان خدا و خودتان را بترسانيد». (انفال/8‌، 60) از آن‌جا كه «رُهب» يا «رَهبَة» ترس* همراه با دورى از خطر است،[35] اين ترس، نقش بازدارنده داشته، از تجاوز دشمنان به مرزهاى مادّى و معنوىِ مسلمانان جلوگيرى مى‌كند و روشن است كه متجاوز را جز با نماياندن سرانجام تجاوز، نمى‌توان هشدار داد. برخى گفته‌اند: كاربرد حرف «لام» درعبارت «وَأعِدُّوا لَهُم» به جاى «على» بيان‌گر آن است كه آمادگى نظامى مسلمانان براى دفاع است و رويارو نشدن دشمنان با مسلمانان يقيناً به نفع خودشان خواهد‌بود؛[36]هم‌چنين عبارت «و‌ءاخَرينَ مِنْ دُونِهِم» در آيه ياد شده، بر ضرورت آمادگى براى رويارو شدن با دشمنان ناشناخته تأكيد دارد كه موجب پيش‌گيرى از غافل‌گيرى نيروهاى مسلمان شده، طمع ايشان بريده خواهد شد.[37] برخى مفسّران، دشمنان ناشناس را منافقانى كه دشمنى‌شان را پنهان ساخته‌اند، دانسته و گروهى ديگر، آن‌ها را دشمنانى خارجى كه خصومتشان را آشكار نكرده‌اند، مى‌دانند؛[38] ولى آيه مى‌تواند همه آن‌ها را در بربگيرد؛ بنابراين، هدف از آمادگى مستمر نظامى، جلوگيرى از تجاوز دشمنان شناخته شده و ناشناس به حريم مادّى و معنوى اسلام و مسلمانان است. موارد ذيل را نيز از آثار آمادگى نظامى برشمرده‌اند: رفع موانع براى ايمان آوردن انسان‌هاى مستعد،[39] جلوگيرى از هم‌دستى برخى از جوامع با دشمنان اسلام،[40] زمينه‌سازى براى پيمان‌هاى نظامى اهل‌كتاب با مسلمانان، ايجاد ضمانت اجرايى آن و پرداخت جزيه به حكومت اسلامى.[41]

اهمّيّت آمادگى نظامى:

شمارى از آيات با تعابير گوناگون به نقش برجسته اين موضوع پرداخته‌اند:

1. وجوب آمادگى نظامى:

قرآن در آيه 60 انفال/8 به آمادگى نظامى: «وَ‌أعِدُّوا لَهُم مَا‌استَطَعتُم مِن قُوَّة» و در آيه 41 توبه/9 به بيرون رفتن از وطن كه از مصاديق آمادگى است، فرمان داده است: «انفِروُا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ‌جـهِدوُا بأمولِكُم و أنفُسِكُم فِى سَبيلِ اللّهِ ذلِكُم خيرٌ لَكُم إن كُنتُم تَعلَمُون». گروهى از فقيهان و مفسّران، آمادگى نظامى را واجب عينى[42] و گروهى ديگر، واجب كفايى دانسته‌اند؛[43] از اين رو، آمادگى نظامى از نظر وجوب و اهمّيّت در حكم جهاد* است.[44]

2. اهتمام پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله):

عزيمت رسول خدا در آستانه جنگ اُحد براى استقرار مجاهدان در پاى‌گاه‌هاى جنگى: «وَ إذ غَدوتَ مِن أَهلِكَ تُبَوِّئُ المُؤمِنينَ مَقـعِدَ لِلقِتالِ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ» (آل‌عمران/3،121) نشانه اهتمام خاص پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آمادگى نظامى است كه برخى، آن را از اين آيه برداشت كرده‌اند.[45]

3. اهتمام ساير پيامبران:

پاسخ مثبت پيامبرى از بنى‌اسرائيل به درخواست مردم و تعيين فرمانده كه از ضروريّات آمادگى نظامى است: «أَلَم‌تَرَ إلَى المَلاَ مِن بَنى‌إسرءيلَ مِن بَعدِ مُوسى إذ قالوا لِنَبىّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِكاً نُقـتِلْ فى سَبيلِ‌اللّهِ... * و قالَ لَهُم نَبِيُّهُم إنَّ اللَّه قَد بَعَث لَكُم طالُوتَ مَلِكاً» (بقره/2، 246 و 247) نمونه‌اى از اهتمام ساير پيامبران است. از ديگر نمونه‌هاى آن، زره*سازى حضرت داوود است كه در آيات 80 انبياء/21؛10 و 11 سبأ/34 به اين موضوع و كاربرد دفاعى زره پرداخته است.

4. آمادگى نظامى نشانه ايمان:

از ديد مفسّران، نكوهش خداوند از منافقان كه ساز و برگ جنگى را پيش از نبرد فراهم نياورده‌اند: «وَلو أرادُوا الخُرُوجَ لأَعَدّوا لَهُ عُدَّةً وَلكِن كَرِهَ اللَّهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهُم وَ قيلَ اقعُدوا مَع القـعِدين» (توبه/9، 46) از نشانه‌هاى نفاق و باعث سلب توفيق جهاد از آنان است.[46]

5‌. ستايش از مجروحان آماده رزم:

قرآن در آيه 172 آل‌عمران/3 به ستايش از مجروحانى پرداخته كه پس از زخمى شدن در نبرد اُحد، با رساندن خود به جبهه جنگ، آمادگى‌شان را اعلام كرده‌اند[47]:«اَلَّذينَ استَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِن بَعدِ ما أصابَهُمُ القَرحُ لِلَّذينَ أحسَنُوا مِنهُم وَاتَّقَوا أجرٌ عَظِيمٌ».

6‌. لزوم حفظ آمادگى نظامى در نماز:

نماز*، بر ساير عبادت‌ها برترى دارد؛ امّا نمى‌تواند مانع از آمادگى نظامى شده، مسلمانان را از رويارويى با دشمن باز دارد؛ از اين رو خداوند دستور داده است كه مجاهدان، جنگ افزارهاى خود را در حال نماز برگيرند: «وَإِذا كُنتَ فِيهِم فَأقَمتَ لَهُمُ الصَّلوةَ فَلتَقُم طائِفَةٌ مِنهُم مَعَكَ وَليَأخُذُوا أسلِحَتَهُم فَإِذا سَجَدُوا فَليَكُونُوا مِن وَرائِكُم وَلتَأتِ طائِفَةٌ أُخرى لَم‌يُصَلُّوا فَليُصَلُّوا مَعَكَ وَليَأخُذُوا حِذرَهُم وَأَسلِحَتَهُم وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَو تَغفُلُونَ عَنْ أسلِحَتِكُم وَأَمتِعَتِكُم فَيَمِيلُونَ عَلَيكُم مَيلَةً وحِدَةً». (نساء/4،102) در اين آيه، نمازِ خوف* تشريع شده است. در نماز خوف، رزمندگان دو گروه مى‌شوند و با حفظ آمادگى نظامى به نوبت نماز مى‌گزارند. مفسّران و فقيهان در چگونگى اين نماز اختلاف دارند؛ امّا همگى بر لزوم حفظ آمادگى نظامى در نماز خوف متّفقند.

ابعاد آمادگى نظامى

1. تهيه و ساخت سلاح و ادوات جنگى:

برخى مفسّران در تفسير آيه 60 انفال/8 آمادگى نظامى را به ادوات جنگى رايج در صدر اسلام منحصر دانسته‌اند. آنان به ظاهر رواياتى از رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)تمسّك جسته‌اند كه فرموده: مقصود از قوّه در آيه مزبور، همان شمشير يا تيراندازى* يا‌سپر است؛[48] امّا مفسّران متأخر، با توجّه به ادلّه‌اى، بر اين باورند كه حكم اين آيه، كلّى و عمومى است و به تناسب مقتضيات زمان و مكان، همه سلاح‌هاى روز را شامل مى‌شود.[49] عبارتِ «مَا‌استَطَعتُم = هرچه در توان داريد» و نكره آمدن كلمه «قوّة» ، در عموميّت آيه صراحت دارند و جاودانگى احكام قرآن، مقتضى چنين برداشتى است. برخى از روايات نيز به عموميّت هرگونه سلاحى تصريح مى‌كنند؛[50] بنابراين، روايات پيش گفته، فقط به ادوات جنگى زمان نزول آيات نظر داشته، در هر عصرى، سلاح‌هاى پيشرفته زمينى، هوايى و دريايى متناسب با زمان، از مصاديق «قوّة» به شمار مى‌رود.[51] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)نيز به گردآورى و ساخت سلاح‌هاى پيشرفته روزگار خود اهتمام ويژه‌اى داشت؛ چنان‌كه براى تأمين نياز تسليحاتى سپاه اسلام در ايام جنگ حنين*، زره‌هايى را از صفوان بن اميّه قرض گرفت[52] و در غزوه خيبر*، با بهره‌گيرى از اطلاعات يك يهودىِ اسير، به انبار سلاح دشمن دست يافت و مسلمانان براى نخستين بار، «منجنيق» (بزرگ‌ترين سلاح جنگى آن روزگار براى پرتاب سنگ) و «دبابه» (اتاقكى چوبى، پوشيده از چرم كه در آن پنهان شده و براى رخنه در ديوار قلعه به آن نزديك مى‌شدند) را به كار گرفتند.[53] پيامبر، «عروة‌بن‌مسعود» و «غيلان بن سلمه» را به جُرَش (واقع در يمن) فرستاد تا ساخت منجنيق و «عراده» (وسيله‌اى كوچك‌تر از منجنيق) را بياموزند؛[54] بنابراين، با توجّه به دستور عامّ آيه و سيره پيامبر، مسلمانان نه تنها بايد پيشرفته‌ترين سلاح‌هاى هر عصر را به دست آورند، بلكه خود بايد آن‌ها را بسازند تا از وابستگى به بيگانگان رهايى يابند؛[55] چنان‌كه قرآن در اين باره به حضرت داوود فرمان مى‌دهد كه زره‌هاى فراخ بسازد و حلقه‌ها را اندازه‌گيرى كند: «أَنِ اعمَل سـبِغـت وَقَدِّر فِى السَّردِ...» (سبأ/34، 11) و چون نيروهاى فراهم آمده بايد دشمنان را بترساند، ضرورت دارد كه جنبه هراس‌انگيزى سلاح‌ها نيز رعايت شود.[56] گروهى از مفسّران، «حِذر» را در آيه‌71 نساء/4 سلاح و ادوات جنگى دانسته‌اند؛ زيرا انسان در پرهيز همراه با هراس، براى دفاع از خويش سلاح برمى‌گيرد؛[57] امّا بسيارى ديگر از مفسّرانِ متأخر، حِذر را عام‌تر از سلاح دانسته و‌آن را به هر چيزى كه انسان در پرهيز از خطر به كار مى‌بندد، تفسير كرده‌اند[58] كه در‌اين‌صورت، افزون بر تهيه سلاح، شامل آگاهى از نقاط ضعف و قوّت دشمن يا امور دفاعى ديگر نيز مى‌شود.

2. آموزش فنون رزم‌آورى:

برخى، با استفاده از عمومِ حكم آيه 60 انفال/8 و روايات و سيره پيامبر، مباحث مهمّى را به آموزش جهادگران اختصاص داده‌اند. رواياتى از حضرت‌رسول(صلى الله عليه وآله)در تفسير اين آيه آمده كه «قوّه» را به تيراندازى تفسير كرده و به مسلمانان دستور داده است تا به فرزندانشان فنون رزم‌آورى، چون تيراندازى و اسب‌سوارى را بياموزند؛ چنان‌كه خود حضرت نيز اهتمام خاصّى به آموزش‌هاى نظامى داشته، ضمن شركت در مسابقه‌هاى تيراندازى، مى‌فرمود: اى فرزندان اسماعيل! تيراندازى كنيد كه پدرتان هم تيرانداز بوده است.[59] از پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره تداوم آموزش‌هاى نظامى نيز چنين روايت شده است: هركس تيراندازى بياموزد، سپس آن را رها و فراموش كند، از امر من سرپيچى يا نعمتى را ناسپاسى كرده است.[60] از مهم‌ترين نشانه‌هاى اهتمام رسول‌خدا به آماده‌سازى نيروهاى رزمى، آن است كه او خود مسابقه‌هاى اسب‌سوارى و تيراندازى برگزار مى‌كرد و برد و باخت مالى را در آن روا مى‌شمرد. اين حكم، همواره نزد فقيهان (در باب سبق و رمايه) مسلّم شمرده شده است.[61] مفسّران، از آيه 71 نساء/4 چگونگى حركت نيروها را برداشت كرده‌اند؛ به اين صورت كه نيروها به تناسب شرايط محيطى و موقعيّت دشمن، به شكل دسته‌هاى پراكنده يا به صورت گروهى به سوى دشمن رهسپار شوند.[62] خداوند، در آيات 15 و 16 انفال/8 شيوه عقب‌نشينى تاكتيكى را به مسلمانان مى‌آموزد؛ بدين‌سان كه آنان فقط براى غافل‌گيرى دشمن، با حركت به اطراف ميدان نبرد يا يارى بخش‌هاى ديگر سپاه، اجازه عقب‌نشينى دارند. اداره 65 غزوه و سريّه به وسيله پيغمبر در حكومت ده ساله،[63] برخى را بر آن داشته تا بگويند: حضرت، كوشش خويش را در تمام سال، مصروف تمرين سپاه براى نبرد مى‌كرد.[64] نمونه روشن بهره‌گيرى مسلمانان از روش‌هاى نظامى، حفر خندق در نبرد احزاب است كه براى جلوگيرى از ورود دشمن به مدينه، با پيشنهاد سلمان فارسى و دستور پيامبر براى نخستين بار، انجام و دشمن با شكست رو به رو شد.[65]استتار (استفاده از موانع طبيعى و غير طبيعى براى پنهان ماندن از ديد دشمن) يكى ديگر از تاكتيك‌هاى جنگى است كه مواردى از سيره[66] و نيز شأن نزول سوره عاديات به آن اشاره دارد.[67] رسول‌خدا اين شيوه را به امام على فرمانده گروه اعزامى آموخت كه روزها پنهان، و‌شبان‌گاهان با بهره‌گيرى از تاريكى شب به دشمن نزديك شوند؛ در نتيجه، پيروزى چشم‌گيرى نصيب مسلمانان شد.[68] موارد ديگرى كه از آيات 60 انفال/8 و 71نساء/4 و رواياتِ آموزش فنون رزم‌آورى و نظامى برداشت شده، عبارت است از: تأسيس آموزشكده‌ها و پادگان‌هاى نظامى براى تربيت نيروى رزمنده قوى و كارآزموده،[69] تأسيس آموزش‌گاه‌هاى ساخت سلاح‌هاى جنگى پيشرفته و صنايع وابسته،[70] آموزش علوم مرتبط با دانش‌هاى نظامى مانند: رياضيات، جغرافيا، شيمى، الكترونيك و...،[71] آموزشِ به كارگيرى سلاح‌ها و ادوات پيشرفته نظامى.[72] از برخى آيات، لزوم آموزش‌هاى همگانى نظامى نيز استفاده مى‌شود. (انفال/8‌، 60)[73]

3. آماده‌سازى روحى رزمندگان:

از آيات برمى‌آيد كه توان‌مندى روحى و معنوى رزمندگان اسلام، از ابعاد مهمّ آمادگى نظامى است. مفسّران، در ذيل آيات 60 انفال/8‌؛ 200 آل‌عمران/3 و 46 توبه/9 به اين موضوع پرداخته‌اند.[74] عموميّت آيه 60 انفال/8 كه به فراهم آوردن همه توان‌مندى‌ها فرمان داده است، آمادگى روحى و معنوى نيروهاى رزمنده را نيز دربرمى‌گيرد. در تفسير آن آيه، روايتى آمده كه يكى از مصاديق «قوّه» را مشكين‌فام كردن محاسن رزمندگان دانسته[75] و اين تغيير چهره، در تقويت روحيّه نيروهاى خودى و تضعيف روحيّه دشمن كارساز بوده است. از آيه 44 تا 46 توبه/9 برمى‌آيد كه عدم آمادگى روحى و معنوى منافقان در اثر عدم تقوا و ايمان، آن‌ها را از شركت در جهاد بازداشته است؛[76] از اين رو، در بهره‌گيرى از رزمندگان، بايد به اخلاص، تقوا و كارآيى آن‌ها توجّه داشت؛[77] چنان‌كه در نبرد بدر، شمار اندك مسلمانان، بر شمار بسيار كافران غلبه يافت و به تصريح قرآن، شركت نيروهاى ناكار آمد و سست‌بنياد، نه تنها سودى براى مسلمانان نخواهد داشت، بلكه سرچشمه فساد و فتنه در سپاه حق نيز خواهد بود: «لَو خَرَجوا فِيكُم مازَادوكُم إِلاَّ خَبالا ولاَوضَعوا خِلـلَكم يَبغونَكم الفِتنَةَ و فيكُم سَمـّعون لَهم و اللّهُ عَليمٌ بِالظّـلمينَ». (توبه/9، 47) از مهم‌ترين نكاتى كه مفسّران، از آيه 200 آل‌عمران/3 استفاده كرده‌اند، موضوع پايدارى و مقاومت رزمندگان اسلام در برابر سختى‌ها و گرفتارى‌ها است.[78] در آماده‌سازى نيروها، بايد به اين درس مهمّ قرآنى توجّه داشت كه جنگ، همزاد و همراه دشوارى‌ها بوده، مؤمنان در سختى‌ها و ناملايمات، نصرت الهى را در خواهند يافت. مفسّران، با استفاده از فعل «صابِروا» كه از باب «مفاعله» و براى افعال طرفينى است، گفته‌اند: رزمندگان، دست كم بايد به اندازه پايدارى دشمنان، در جنگ شكيبا بوده، پايدارى كنند[79] و اين خود، نيازمند آمادگى روحى قبلى است؛ چنان‌كه خداوند، در آيه 104 نساء/4 با يادآورى همانندى رنج و اندوه كافران و مسلمانان در نبرد، و‌اميدوارى مسلمانان به خداوند (به صورت عامل برترى آنان) به افزايش توان روحى رزمندگان پرداخته است: «و‌لاتَهِنوا فى ابتِغاءِالقَومِ إن تَكونوا تَألَمون فَإِنّهُم يَألَمون كَما‌تَألَمون و تَرجونَ مِن‌اللّهِ ما لايَرجون و كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً».

4. تأمين و گردآورى اطلاعات:

از آياتى كه ضرورت ايجاد تشكيلات اطّلاعاتى از آن برداشت مى‌شود، آيه 94 نساء/4 است: «يـأيّها الَّذين ءامَنوا إذا ضَرَبتُم فى سَبِيل اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا...». اگرچه شأن نزول آيه، دقّت در تشخيص مؤمن از كافر در سفر جهاد است، برخى با توجّه به اطلاق امر «فتبيّنوا» آن را متعلّق به همه امور وابسته به جنگ مى‌دانند.[80] آيه ديگر، 71نساء/4 است كه مؤمنان را به برگرفتن «حذر» مأمور ساخته و از لوازم مصونيّت از آسيب دشمن، شناخت موقعيّت جغرافيايى استقرار دشمن و نيروى جنگى او و هم‌چنين آگاهى از نقاط اختلاف و اتّفاق دشمنان متعدّد است.[81] از سيره رسول(صلى الله عليه وآله)استفاده مى‌شود كه، به يكى از شيوه‌هاى ذيل به گردآورى اطّلاعات و خنثاسازى فعّاليّت‌هاى جاسوسى* دشمن اقدام مى‌كرد: الف. اعزام جاسوس به درون اردوگاه‌هاى دشمن براى آگاهى از موقعيّت جغرافيايى، شمار نيروهاى دشمن و توان رزمى آن‌ها، چنان‌كه در نبرد خندق*، براى آگاهى از واپسين تحوّلات اردوى نظامى دشمن، «حذيفة‌بن‌يمان» را به سوى آنان گسيل داشت و او نيز با زيركى ويژه‌اى، در جمع بزرگان قريش و در نشست سرّى خيمه فرماندهى آنان حضور يافته، اطلاعات ارزشمندى را به حضرت رساند.[82] ب. خبريابى از نيروهاى محلّى در نقاط گوناگون، چنان‌كه خبر توطئه منافقان در خانه سويلم يهودى را جاسوسان به حضرت اطلاع دادند و پيامبر دستور آتش زدن خانه او را صادر كرد.[83] پ.‌تشكيل گروه‌هاى توان‌مند ضدّ اطلاعات، به‌طور مثال پيش از فتح مكّه، يكى از جاسوسان قريش، نامه‌اى را حاوى اطلاعاتى از نيروهاى اسلام براى دشمن مى‌بُرد كه به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)و به دست‌على(عليه السلام)، دست‌گير و عوامل توطئه شناسايى‌شدند.[84]

5‌. رزمايش‌هاى نظامى:

يكى از ضرورترين ابعاد آمادگى نظامى كه در آمادگى روحى و رزمى نيروها مؤثّر است و قدرت مسلمانان را به دشمن نشان مى‌دهد، رزمايش‌هاى نظامى و نمايش قدرت است. نيروهاى نظامى نه تنها بايد در كاربرد همه سلاح‌ها و فنون رزمى مهارت داشته باشند، بلكه بايد اين توان را به نمايش گذاشته، با ايجاد رعب و هراس در دل دشمن، فكر تجاوز را از ذهن او بيرون آورند. اين نكته‌اى است كه برخى مفسّران، از آيه 123 توبه/9 كه به خشونت در برابر كافران دستور داده،استفاده كرده‌اند: «يـأيّهَا الّذينَ ءامَنُوا قـتِلُوا الَّذينَ يَلُونَكُم مِن‌الكُفّار وَ ليَجِدُوا فيكم غِلظَةً وَاعلَمُوا أنَّ اللّه مَعَ المُتَّقينَ» . به نظر برخى، عبارت «وَليَجِدوا فِيكم غِلظَةً» به ضرورتِ نمايش قدرت و روحيّه جنگاورى سپاهيان اسلام و رزمايش اشاره دارد[85] و شايد بتوان رزمايش نظامى را از آن‌چه قرآن درباره سان ديدن سليمان از اسب‌هاى جنگى بيان كرده، استفاده كرد: «إذ عُرض عليه بالعشىِّ الصـّفنـتُ الجِيادُ». (ص/38، 31) در سيره رسول‌خدا نيز اين مورد از جاى‌گاهى ويژه برخوردار بوده است. پس از صلح حديبيه كه مسلمانان فرصت يافتند كعبه را زيارت كنند، پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مسلمانانى كه در اطراف كعبه طواف مى‌كردند، فرمود: با سرعت و شدّت گرداگرد كعبه بگردند تا بدين وسيله، آمادگى روحى و رزمى خود را به كافران نشان دهند.[86] پيامبر در ماجراى فتح مكّه، نيز دستور داد كه مسلمانان، شبان‌گاه در بيابان آتش بيفروزند تا مردم مكّه با عظمت ارتش اسلام آشنا شوند[87] و فرمان داد تا ابوسفيان، بزرگ مكّه را در گوشه‌اى نگه دارند و ارتش نيرومند اسلام در برابر او رژه برود.[88] همين نمايش قدرت، موجب شد كه در دل كفار هراس افتاده، فكر هرگونه مقاومتى از ذهن آنان رخت بربندد؛ در نتيجه، مركز كفر و شرك، صبح‌گاهان، بدون خون‌ريزى به تصرّف سپاه اسلام درآمد.

6‌. تخصيص بودجه‌هاى نظامى:

به يقين، همه ابعاد آمادگى نظامى، نيازمند پشتيبانى مالى است. آيه60 انفال/8 پس از دستور آماده‌باش نظامى به انفاق در راه خدا پرداخته است: «...وَ ما تُنفِقُوا مِن شَىء فىِ سَبيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إليكم وَ أنتمُ لاتُظلَمون» . در بسيارى از آيات قرآن، سخن از انفاق* آمده؛ امّا به طور مسلّم يكى از موارد اساسى انفاق، اختصاص بودجه‌هاى نظامى است؛ به ويژه كه در آيه پيشين، پس از امر «آماده‌باش نظامى» دستور انفاق داده شده است. از جمله«و‌أَنتُم لاتُظلَمونَ» نيز برداشت كرده‌اند كه با تجهيز نيروهاى مسلّح، در دل دشمنان رعب ايجاد شده، در نتيجه، توانايى ستم به مسلمانان را نخواهند داشت.[89] برخى از مفسّران، با توجّه به تقديم «اموال» بر «أنفس» در آيه 41 توبه/9  (...‌و‌جـهِدوا بِأمولِكم و أنفُسِكم‌...) آن را نشان از برترى اين نوع جهاد دانسته[90] و در اهمّيّت آن گفته‌اند: بدون جهاد مالى، اصل جهاد صورت نمى‌پذيرد.[91] با توجّه به همين آيات، برخى از عالمان مذاهب اسلامى (مالكى‌ها) به جواز وقف اسبان و ادوات جنگى تصريح كرده‌اند.[92] تأمين بودجه نظامى، از وظايف حكومت اسلامى است؛ امّا هنگام نياز، بر دوش يكايك مسلمانان نيز نهاده شده است. برخى، اين مطلب را از آيه «جـهِدوا بِأمولِكم و أنفُسِكم» برداشت كرده‌اند.[93]

7. مرزبانى:

از برجسته‌ترين نشانه‌هاى آمادگى نظامى، هوشيارى در حراست از مرزها است. بيش‌تر مفسّران، در تفسير جمله «وَ‌رابِطوا» در آيه 200 آل‌عمران/3 و عبارت «مِن رِباطِ الخَيلِ» در آيه 60 انفال/8‌، مرابطه را همان مرزبانى دانسته و به مباحث گسترده‌اى از‌جمله اهمّيّت مرزبانى و فضيلت آن پرداخته‌اند. به پايدارى در راه خدا «رباط»، و‌به پاس‌داران مرزهاى اسلامى، از آن رو كه همواره در مرزها براى حفاظت از سرزمين اسلامى آماده بودند، «مرابط» گفته مى‌شود.[94] گروهى درباره جاى‌گاه مرزبانى معتقدند كه هدف نهايى از آمادگى نظامى، جز با «مرزبانى» كامل نخواهد شد[95] و مرزبانى را از نشانه‌هاى تقوا شمرده‌اند.[96] روايات پيشوايان معصوم(عليهم السلام)نيز بر اين مسأله تأكيد دارد؛ چنان‌كه رسول‌خدا ثواب يك شبانه روز مرزبانى در راه خدا را از عبادت هزار سال افزون‌تر دانسته است.[97] مرزبانى، از «باقيات الصالحات» شمرده شده كه ثواب آن پس از مرگ نيز به مرزبان خواهد رسيد.[98] مفسّران، در توضيح اين روايات گفته‌اند: اگر مرزهاى سرزمين اسلامى حفاظت نشود، هيچ كار نيكى در جامعه صورت نمى‌پذيرد.[99] مهم‌ترين فايده مرزبانى، رسيدن سريع اخبار و اطلاعات از تحرّكات دشمن به مركز حكومت اسلامى است و عبارت «وَ مِن رِباط الخَيْل = اسبان جنگى آماده نگه داشته شده در مرزها» بيان‌گر نقش اين حيوان در انتقال سريع اطلاعات است.[100]

منابع:

احكام‌القرآن، ابن‌العربى؛ ادب الحرب والسلم فى سورة الأنفال؛ الامالى، طوسى؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ بيان‌المعانى؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التحقيق فى كلمات‌القرآن الكريم؛ تفسير راهنما؛ تفسيرالقمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسير المراغى؛ تفسيرالمنار؛ التفسيرالمنير؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الجواهر فى تفسيرالقرآن؛ جواهرالكلام؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رسالة الاسلامى؛ روح‌المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ السيرة النبويّه، ابن‌كثير؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فروغ ابديّت؛ فقه القرآن، يزدى؛ فى ظلال القرآن؛ الكشّاف؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المحررالوجيز؛ المغازى؛ مفاهيم القرآن فى‌معالم الحكومه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ من لايحضره الفقيه.
تقى صادقى ـ رضا خراسانى‌نژاد




[31] التحقيق، ج‌8‌، ص‌51‌، «عدّ».
[32] همان، ج 2، ص 182، «حذر».
[33] همان، ج‌4، ص‌28، «ربط».
[34] جامع‌البيان، مج3، ج4، ص292 و 293؛ مجمع‌البيان، ج2، ص‌918.
[35] مفردات، ص‌366، «رهب».
[36] الفرقان، ج‌9 و 10، ص‌275.
[37] نمونه، ج‌7، ص‌228.
[38] جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌41؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌853‌.
[39] التفسيرالكبير، ج‌15، ص‌186؛ فى ظلال، ج‌3، ص‌1543.
[40] التفسير الكبير، ج 15، ص 186؛ مراغى، مج 4، ج‌10، ص‌25.
[41] التفسير الكبير، ج‌15، ص‌186؛ بيان المعانى، ج‌5‌، ص‌306.
[42] احكام‌القرآن، ج‌2، ص‌954 و 955؛ التفسير الكبير، ج‌15، ص185.
[43] التفسير الكبير، ج‌16، ص‌72.
[44] فى ظلال، ج‌3، ص‌1543.
[45] راهنما، ج‌3، ص‌40.
[46] المنير، ج‌10، ص‌237.
[47] نمونه، ج3، ص176؛ راهنما، ج3، ص‌178‌و‌179.
[48] جامع‌البيان، مج6‌، ج10، ص‌39 و 40؛ الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌83 86‌؛ البرهان، ج‌2، ص‌706 و 707.
[49] المنار، ج10، ص‌61‌ـ‌63‌؛ مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌24 و 25؛ بيان‌المعانى، ج‌5‌، ص‌304‌ـ‌306.
[50] قمى، ج‌1، ص‌277؛ جامع البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌40.
[51] فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌254.
[52] المغازى، ج‌3، ص‌890‌.
[53] همان، ج‌2، ص‌647 و 648‌.
[54] المغازى، ج‌3، ص‌924؛ سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌478؛ ادب‌الحرب، ص‌184.
[55] المنار، ج10، ص62‌؛ مراغى، مج4، ج10، ص‌24.
[56] المنير، ج‌10، ص‌51‌.
[57] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌227؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌112.
[58] المنار، ج‌6‌، ص‌250و251؛ مراغى، مج‌2، ج‌5‌، ص‌87و88‌.
[59] الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌87‌.
[60] همان، ص‌86‌.
[61] جواهرالكلام، ج 28، ص 212.
[62] مراغى، مج‌2، ج‌5‌، ص‌88‌.
[63] رسالة الاسلامى، ص‌536‌.
[64] همان، ص‌541‌.
[65] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌91 و 92؛ يعقوبى، ج‌2، ص‌50‌.
[66] المغازى، ج3، ص897 و ج1، ص‌11؛ سيره‌ابن‌كثير، ج‌2، ص‌165؛ فروغ ابديت، ج‌1، ص‌496 ـ 498.
[67] قرطبى، ج‌20، ص‌107و108.
[68] الامالى، ص‌407؛ نمونه، ج‌27، ص‌244.
[69] جامع البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌40؛ الكشّاف، ج‌2، ص‌232؛ مراغى، مج‌2، ج‌5‌، ص‌88‌.
[70] المنار، ج 10، ص 62؛ مراغى، مج 4، ج 10، ص 24.
[71] المنار، ج 5، ص 251.
[72] همان.
[73] مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌24.
[74] تفسير الجواهر، مج‌1، ج‌2، ص‌198؛ نمونه، ج‌7، ص‌434؛ راهنما، ج3، ص268.
[75] من لايحضره الفقيه، ج‌1، ص‌123.
[76] المنير، ج‌10، ص‌237‌ـ‌239.
[77] نمونه، ج‌7، ص‌434.
[78] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌4، ص‌273.
[79] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌918؛ التفسير الكبير، ج‌9، ص‌155.
[80] راهنما، ج‌3، ص‌523‌؛ الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌257.
[81] المنير، ج‌5‌، ص‌151؛ المنار، ج‌5‌، ص‌250.
[82] المغازى، ج 2، ص 488 و 489؛ مفاهيم‌القرآن، ج2، ص 550.
[83] سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌517‌.
[84] همان، ص‌398 و 399؛ مفاهيم‌القرآن، ج‌2، ص‌555‌.
[85] نمونه، ج‌8‌، ص‌197.
[86] المغازى، ج‌2، ص‌735 و 736؛ سيره‌ابن‌هشام، ج‌4، ص‌371؛ سيره‌ابن‌كثير، ج3، ص‌147.
[87] المغازى، ج‌2، ص‌814‌.
[88] همان، ج2، ص‌818‌؛ سيره ابن‌هشام، ج4، ص404.
[89] نمونه، ج‌7، ص‌229.
[90] مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌26.
[91] قرطبى، ج‌8‌، ص‌143.
[92] المنير، ج‌10، ص‌51 و 52‌.
[93] مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌124.
[94] المحرّر الوجيز، ج‌1، ص‌560‌.
[95] مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌24 و 25.
[96] راهنما، ج‌3، ص‌268.
[97] قرطبى، ج 4، ص 334.
[98] احكام القرآن، ج‌2، ص‌873.
[99] قرطبى، ج‌4، ص‌334.
[100] مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌25.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

پیامبر اسلام الگوی مدیریت موفق

دریافت فایل pdf

 

 

اصول سازماندهى پيامبر اعظم در مديريت; از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شايسته سالاري در حكومت ديني

شايسته سالاري در حكومت ديني

سيد صمد موسوي

مجلس شوراي اسلامي ركن قوه مقننه در نظام جمهوري اسلامي ايران است كه از نمايندگان منتخب مردم تشكيل شده و مصوبات آن پس از طي مراحلي براي اجرا به قوه مجريه و قوه قضائيه ابلاغ خواهد شد.[1]
يكي از اصول اساسي و مهم در گزينش ها مسئله «شايسته سالاري» است؛ چرا كه هر كدام از ما با انتخاب نماينده اي مجرب، متعهد، توانمند و شايسته مي توانيم، سلامت و كارآمدي سيستم تصميم گيري و نظارت كشورمان را تضمين نموده، و شاهد پيشرفت و تعالي هر چه بيشتر كشورمان باشيم.
در اين نوشتار تلاش مي شود ضمن بررسي مفهوم شايسته سالاري، ديدگاه قرآن و سيره پيامبر(ص) و حضرت امير(ع) را در اين خصوص بيان كنيم. مطلب را از نظر مي گذرانيم:
¤¤¤

واژه شناسي

شايسته سالاري [2] يا شايسته محوري مفهومي رايج و شناخته شده در علوم سياسي و حكومت داري مي باشد. شايستگي به معناي داشتن توانايي، مهارت، دانش، لياقت و صلاحيت است.[3]
شايسته سالاري،اولين بار توسط «مايكل يانگ»، جامعه شناس بريتانيايي به كار برده شد. او در تعريف شايسته سالاري مي نويسد: «شايسته سالاري سيستمي است كه رهبري به واسطه نخبگان را مهيا مي سازد.»[4] شايسته سالاري بنا به تعريف او سيستمي است كه نقش هاي اجتماعي را به افراد براساس توانايي آنها، بدون لحاظ هر مزيت ديگري از قبيل: ثروت، طبقه اجتماعي، نژاد، اصل و نسب و... واگذار مي كند.
در شايسته سالاري، هدف اين است كه افراد شايسته و برگزيده مشغول در پست هاي فرماندهي و مديريت در سلسله مراتب شوند و تصميم گير و الگوساز باشند.
در مقدمه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران نيز تأكيد شده: «در ايجاد نهادها و بنيادهاي سياسي كه خود پايه تشكيل جامعه است، براساس تلقي مكتبي، صالحان عهده دار حكومت و اداره مملكت مي گردند.»[5] شايسته سالاري اصلي است كه با فطرت انساني سازگار و در تمامي فرهنگ ها و مكتب هاي بشري مورد اتفاق است. اگر اختلافي در اين زمينه وجود داشته باشد، به تشخيص معيار صلاحيت و شايستگي مربوط است كه اقوام گوناگون هر كدام معيار خاصي براي آنها در نظر مي گيرند. در فرهنگ اسلام همچون ديگر فرهنگ هاي اصيل، معيار شايستگي، برخورداري افراد از تخصص و تعهد به يك باره است؛ به طوري كه فرد افزون بر برخورداري از تخصص و توانايي لازم در انجام مسئوليت هاي محوله خود را به حفظ حدود و مقررات تعيين شده موظف بداند. رعايت اين اصل، به ويژه در سپردن مسئوليت هاي مهم و كليدي از اهميت به سزايي برخوردار است.

شايسته سالاري در قرآن

در منطق قرآن كريم منصب ها و مسئوليت ها، امانت هايي به شمار مي آيند كه بايد به اهلش واگذار شوند؛ چنان كه مي فرمايد: «ان الله يامركم ان تودو الامانات الي اهلها؛[6] همانان خداوند شما را امر مي كند كه امانت ها را به اهل آن واگذار كنيد.»
بديهي است كه رهبري امت اسلامي و منصب حكومت نيز از مهم ترين امانت هايي است كه تكليف ما در برابر آن بسيار خطير و سنگين است. [7 ]در آيه 105 سوره مباركه انبيا نيز تأكيد شده است كه حكومت و سروري بر زمين، ميراث بندگان صالح و شايسته خداوند است: «ان الارض يرثها عبادي الصالحون» با توجه به كلمه صالحون در اين آيه كه معناي گسترده و وسيعي دارد، همه شايستگي ها به ذهن مي آيد؛ شايستگي از نظر عمل و تقوا، شايستگي از نظر علم و آگاهي، شايستگي از نظر قدرت و قوت و شايستگي از نظر تدبير و نظم و درك اجتماعي. هنگامي كه بندگان با ايمان اين شايستگي ها را براي خود فراهم سازند، خداوند نيز كمك و ياري مي كند تا آنها بيني مستكبران را به خاك بمالند، دست هاي آلوده شان را از حكومت زمين كوتاه كنند و وارث ميراث هاي آنها گردند.[8]
در قرآن موارد و نمونه هاي بسياري وجود دارد كه به شايستگي و اهليت كارگزاران دلالت دارد كه در اين مختصر به بعضي از آنها اشاره مي شود.
گفت وگوي خداوند با حضرت ابراهيم(ع) به روشني از لزوم رعايت شايستگي و اهليت در واگذاري مسئوليت ها به افراد حكايت دارد: «هنگامي كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود و او به خوبي از عهده آزمايش ها برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را پيشوا و رهبر مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: آيا از دودمان من نيز چنين خواهند بود؟ فرمود: پيمان من به ستمكاران نمي رسد.» [9]در اين آيه لزوم آزمون و احراز شايستگي افراد، قبل از انتخاب آنان براي مديريت و رهبري جامعه بيان شده است. [10]
نمونه ديگر زماني است كه بني اسرائيل از پيامبر خود به نام «اشموئيل»(ع) درخواست فرماندهي كردند تا به همراه او با ستمگران بستيزند. او نيز به دستور خداوند طالوت را به فرماندهي آنها برگزيد؛ ولي بني اسرائيل به خاطر كمي ثروت طالوت به پادشاهي او معترض بودند. در اين زمان پروردگار حكيم، علم و نيروي بدني فراوان طالوت را به آنها گوشزد نمود و او را شايسته زمامداري اعلام كرد و فرمود: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و [قدرت] جسم، وسعت بخشيده است. خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مي بخشد.» [11] با توجه به اين آيه برتري توانايي هاي علمي (اعلميت) و جسمي فرد، ملاك شايستگي او براي زمامداري جامعه مي باشد و وجود همين توانايي هاي علمي و جسمي فراوان در طالوت، ملاك انتخاب وي از جانب خداوند براي زمامداري بني اسرائيل بوده است و به همين دليل امتيازات طبقاتي و ثروت، ملاك شايستگي براي زمامداري نيست.[12]
شاهد ديگر اين مسئله هنگامي بود كه حضرت يوسف(ع) سرفرازانه از زندان آزاد شد و عزيز مصر درصدد واگذاري مسئوليتي به وي گرديد. او گفت: «قال اجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم؛[13] مرا بر خزانه هاي اين سرزمين بگمار؛ زيرا من نگهباني دانا هستم.» در اين آيه جمله «اني حفيظ عليم» علاوه بر اينكه حاكي از توان و دانش يوسف(ع) است، دلالت بر اين نيز دارد كه در اين آيه دانش و توان، دو شرط اساسي براي مديريت و تصدي امور ذكر شده و همچنين نشان مي دهد كه تعهد بدون تخصص و دانش، و نيز تخصص بدون تعهد، كارساز نيست[14] و همه اين موارد همان معناي شايسته سالاري را به خوبي بيان كرده است.

شايسته سالاري در سيره پيامبر اعظم(ص)

در بيان و سيره پيامبر اعظم(صل الله عليه و آله) نيز به گونه اي شفاف و گويا، توجه به اين اصل مشاهد مي شود؛ چنان كه در بياني شيوا مي فرمايند: «من استعمل عاملا من المسلمين و هو يعلم ان فيهم من هو اولي بذلك منه و اعلم بكتاب الله و سنه نبيه، خان الله و رسوله و جميع المسلمين؛ هر كس كارگزاري از مسلمين را به كار بگيرد و حال آن كه مي داند در بين مسلمانان كسي هست كه از او شايسته تر و داناتر به كتاب خدا و سنت رسولش است، به خداوند و رسول او و تمام مسلمانان خيانت كرده است.»[15]
تأكيد رسول خدا(ص) بر معيار لياقت و شايستگي افراد و برخورداري آنان از تعهد همراه با تخصص و توانايي در انجام مسئوليت هاي محوله تا اندازه اي بود كه اگر فردي هرچند باايمان و متعهد، از تخصص و توانايي لازم در انجام يك مسئوليت بي بهره بود، از واگذاري آن منصب به وي خودداري مي كردند. روزي ابوذر، صحابي بزرگ و وفادار رسول خدا(ص) از ايشان درخواست كرد تا منصبي به وي واگذار كنند. رسول خدا(ص) افزون بر دل جويي از وي فرمودند: «اي ابوذر! تو را دوست دارم و هر آنچه براي خود مي پسندم، براي تو نيز مي خواهم. [اما مسئوليت ها و امانت هايي هستند كه اگر انسان به نحو شايسته از عهده آن ها برنيايد، مايه خواري و پشيماني وي در قيامت خواهند شد. ]من تو را در مديريت ضعيف مي بينم؛ پس هيچگاه مسئوليت و حكومت بر حتي دو نفر را نيز قبول نكن!»[16]
پس از فتح مكه نيز هنگامي كه به سوي حنين در حركت بودند، جوان 21 ساله اي به نام عتاب بن اسيد را در مقام فرماندار مكه برگزيدند و فرمودند: «اگر براي اداره مكه بهتر از تو كسي را مي شناختم، او را برمي گزيدم.» و پاسخ ايشان به اعتراض برخي كه تصور مي كردند شايستگي به سن و سال يا جاه و مقام است، چنين بود:
نبايد هيچ يك از شما به خاطر كمي سن و سال، با او مخالفت كند؛ زيرا هر كه سن بيشتري دارد، [لزوماً] برتر نيست، بلكه كسي برتر است كه بزرگ تر باشد.[17]
در روايتي ديگر تعهد و تخصص را به منزله دو شرط لازم در مديريت و رهبري مي دانند و مي فرمايند: «رهبري و امانت امت، صلاحيت ندارد، جز براي كسي كه از سه ويژگي برخوردار باشد:
پارسايي تا او را از معصيت بازدارد؛
بردباري تا بتواند با آن خشمش را كنترل كند؛
مديريت نيكو بر مجموعه تحت مديريتش تا براي آنان همانند پدري مهربان باشد.»[18]

شايسته سالاري در گفتار سيره علوي (ع)

امام علي(ع) هم در گفتار و هم در رفتار خويش بر اين ويژگي تأكيد خاصي داشتند. آن حضرت در سخني شرط رهبري را توانايي و دانايي دانسته، با اشاره به لزوم رعايت اهليت در منصب خلافت مي فرمايند: «ايها الناس ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه؛ [19] اي مردم! همانا سزاوارترين مردم به امر خلافت و رهبري امت تواناترين بر اداره آن و داناترين به فرمان خداوند در فهم مسائل مي باشد.»
در سخني ديگر نيز شرط رهبري را اين گونه ذكر فرموده اند: «من احسن الكفايه استحق الولايه ؛[20] آن كس كه درست از عهده اداره امور برآيد، شايستگي رهبري بر امت را دارد.»
اين گونه روايات نشان مي دهند كه آن حضرت توجه خاصي به اين اصل داشته اند و از ميان آموزه هاي فراوان در سيره حكومتي آن امام نيز مي توان به دقت و حساسيت بالايشان در انتخاب كارگزاران و صاحب منصبان اشاره كرد.
ايشان پس از پذيرش منصب خلافت دليل آن را نبود شخص شايسته اي براي حكومت دانسته، در نامه اي خطاب به كوفيان فرمودند: «خداوند آگاه است كه چاره اي جز پذيرش حكومت نداشتم و اگر شايسته تر از خود را مي يافتم، هرگز بر او پيش قدم نمي شدم.»[21]
در عهدنامه معروف مالك اشتر نيز به وي مي فرمايند: «سپس در امور كارگزارانت بنگر، آنها را آزموده و بعد به كار گير! محور گزينش تو، ميل و گرايش شخصي نباشد؛ زيرا كه اين دو كانوني از شعبه هاي جور و خيانت است و از ميان آنها افرادي كه با تجربه تر، پاك تر، اصيل تر و پيشگام تر در اسلام اند، برگزين؛ زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاك تر است و افرادي كم طمع و در سنجش عواقب امور بيناترند.»[22]

ويژگي هاي كارگزاران

با توجه به اين نامه از نگاه آن حضرت، زمامداران بايد از ويژگي هاي ذيل برخوردار باشند:
1- توانمندي و كارآمدي: «بزرگي كار، وي را از پا درنياورد و قدرت تصميم گيري را از او نربايد.»
2- تجربه و آزمودگي: «اهل تجربه باشد.»
3- سلامت روحي: «اهل حيا و عفت باشد.»
4- اصالت خانوادگي: «از خانواده اي اصيل و درست كردار باشد.»
5- ديانت پايدار: «از پيشگامان در گرايش به اسلام و دينداري باشد.»
اميرالمؤمنين(ع) در تمام شئون حكومت خويش نيز، حق محوري را بر مصلحت انديشي ترجيح داده، در نصب كارگزاران حكومتي نيز چنين رفتاري داشت و جز صالحان و شايستگان را به امارت منصوب نمي كرد؛ بدين معنا كه موقعيت اجتماعي و خانوادگي افراد و امتيازهاي گوناگون، به جز تقوا و كارداني، در انتصاب آنان به مقام هاي ديواني بي اثر بود؛ چنان كه «ابن عبدالبر آندلسي» در اين باره مي نويسد: «و لايخص بالولايات الااهل الديانات و الامانات.»[23]
ايشان پس از برگزيده شدن توسط مردم و عهده دار شدن خلافت، بلافاصله به عزل واليان فاسد و بدنام دوران گذشته پرداخت و در اين راه هيچ نرمي و مدارايي به خرج نداد. حتي نصحيت برخي عقلا و سياست مداران آن روزگار براي باقي گذاشتن بعضي از واليان بانفوذي مثل معاويه را نيز نپذيرفت.
مشهور است «مغيره بن شعبه » در نخستين روزهاي خلافت علي(ع) نزد ايشان رفته و به زعم خود، از سر نصيحت و خيرخواهي به آن حضرت پيشنهاد مي دهد برخي واليان و به خصوص معاويه را از كار بركنار نكند و تا تثبيت اوضاع و اعلام بيعت همه شهرها در انتظار بماند. حتي درباره معاويه يادآور مي شود كه وي منصوب خليفه دوم است و توسل به اين موضوع مي تواند دليل موجهي براي ابقاي او در انظار عمومي باشد؛ اما اميرمؤمنان(ع) در پاسخ وي و ديگراني همچون ابن عباس كه چنين نظراتي داشتند، فرمود: «به خدا قسم! در كار دينم به خوشامد كسي كار نمي كنم و در كار خود ريا نمي ورزم.»[24] درباره معاويه نيز فرمود: «به خدا قسم كه معاويه را دو روز هم به حكومت وانمي گذارم.»[25]
با توجه به مطالب فوق، منطق قرآن و احاديث نشانگر اين مطلب است كه ملاك برتري و گزينش ها بايد فقط براساس توانايي هاي افراد، به علاوه لياقت، پاكدامني و تعهد باشد و بايد پذيرفت كه در يك نظام شايسته سالار، انتخاب ها در تمام مراحل مديريتي بايد بر همين ملاك ها صورت گيرد و ما هم شايسته است به شكرانه موقعيتي كه پيش آمده و سرنوشتمان به دست خودمان رقم خواهد خورد، بهترين گزينه ها را انتخاب كنيم و افرادي را براي قانون گذاري انتخاب كنيم كه از توانايي هاي بالايي برخوردار باشند. (مركز فرهنگ و معارف قرآن كريم)

پي نوشت ها:

[1]. قانون اساسي جمهوري اسلامي به همراه نظرات شوراي نگهبان، سيدمحمد مهدي هزاه ئي، تهران، انتشارات محسن، چاپ اول، ص 58، اصل .58
[2]. Meritocracy
[3]. فرهنگ آنندراج، محمد پادشاه متخلص به «شاد»، ج 4، ص .2577
[4]. در كتابي تحت عنوان «در پيدايش شايسته سالاري» (1958).
[5]. قانون اساسي جمهوري اسلامي به همراه نظرات شوراي نگهبان، ص .20
[6]. النساء: 58
[7]. ر. ك: الميزان في تفسير القرآن، سيدمحمد حسين طباطبايي، قم، انتشارات دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ پنجم، 1417 ق، ج 4، صص 385- .378
[8]. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازي، تهران، انتشارات دارالكتب الاسلاميه ، چاپ اول، 1374 ش، ج 13، ص 517 و .518
[9]. و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لاينال عهدي الظالمين؛ بقره. .124
[10]. تفسير راهنما، اكبر هاشمي رفسنجاني و جمعي از محققان، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي، چاپ اول، تابستان 1375، ج 1، ص .286
[11]. قال ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطه في العلم و الجسم و الله يوتي ملكه من يشاء؛ بقره. .247
[12]. تفسير راهنما، ج 2، ص: 146 و .147
[13]. سوره يوسف، آيه .55
[14]. تفسير راهنما، ج8، ص: .382
[15]. الغدير، عبدالحسين اميني، دارالكتب العربي، بيروت، ج 8، ص 291 و سنن كبري، احمد بيهقي، بيروت، دارالفكر، ج 10، ص .118
[16]. بحار الانوار محمدباقر مجلسي، بيروت، انتشارات بي تا، ج 22، ص 406 و ج 72، ص 342- صحيح مسلم، ابي الحسين مسلم بن حجاج قشيري، بيروت، انتشارات دارالكتاب العربي، موسسه عزالدين، 1407 ق، ج 3، ص .1457
[17]. ناسخ التواريخ، محمدتقي سپهر، تهران، كتابفروشي اسلاميه، 1363 ش، حضرت رسول (ص) ص 387- اسدالغايه، عزالدين بن الاثير بيروت، دارالاحياء التراث العربي، 1409 ق، ج 3، ص .358
[18]. اصول كافي، ابو جعفر محمدبن يعقوب بن اسحق رازي كليني، تصحيح و تعليق علي اكبر غفاري، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388ق، ج 1، ص .407
[19]. نهج البلاغه، خطبه .173
[20]. غرر الحكم و درر الكلم، عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، 1366 ش، ص 341، حديث، .779
[21]. الجمل، شيخ مفيد، قم، انتشارات كنگره جهاني شيخ مفيد، 1413 هجري قمري، ص .259
[22]. نهج البلاغه، نامه 53
[23]. الاستيعاب في معرقه الاصحاب، ابن عبدالبر آندلسي، بيروت، دارالجيل، 1412 هجري- 1992 م، ج 3، ص .1111
[24]. مروج الذهب، مسعودي، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، علمي و فرهنگي، 1374، ج 1، ص3- .711
[25]. الكامل، ابن اثير، بيروت، دار صادر، 1399 ه.ق- 1979 م، ج 3، ص .19
دوشنبه 3 مهر 1391  3:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خصوصیات یک مدیر لایق و شایسته از دیدگاه اسلام

خصوصیات یک مدیر لایق و شایسته از دیدگاه اسلام

زینب مشتاق*
عضو هیأت علمی دانشنامه بزرگ فارسی

 

چکیده

از آنجا که انسان موجودی الهی و اجتماعی است‏ برای اداره امور جامعه نیازمند افرادی است که دارای علم‏ و هنر مدیریت و برنامه‏ریزی،رهبری و نظارت بر فعالیت‏های مختلف برای شکوفا شدن استعدادهای او در جهت رشد و کمال باشد.این علم و هنر در متعالی‏ترین‏ شکلش در سیره نبی مکرم اسلام(ص)و ائمه هدی(ع) متجلی شده و مدیریتی الهی و مبنای شناخت‏ حقیقت وجود انسان است که با حکومت بر دل‏ها تحقق‏ می‏یابد.در این مقاله سعی شده با استفاده از آیات قرآن‏ کریم و سیره نبی اکرم اسلام(ص)و ائمه بزرگوار(ع)و احادیث و روایات،صفات و خصوصیاتی که یک مدیر باید داشته باشد و روش‏هایی که باید اعمال کند تا بتواند جامعه را اداره کند،تبیین و تحلیل شود.
امیر مؤمنان علی علیه السلام می‏فرماید:
«زمامدار مانند رودخانه پهناوری است که رودهایی کوچک از آن جاری می‏شود،پس اگر آب آن‏ رودخانه پهناور،گوارا باشد،آب درون رودهای کوچک گوارا خواهد بود،و اگر شور باشد آب درون‏ آنها شور خواهد بود».
شرح ابن ابی الحدید،ج 20،279
اگر انسان‏ها در مسیر توحید قرار گیرند صاحب همه ارزش‏های الهی و همه کرامت‏ها می‏شوند

مقدمه

مدیریت علم و هنر برنامه‏ریزی،هماهنگ کردن،رهبری و نظارت بر فعالیت‏های گوناگون به منظور دستیابی به هدفی‏ مشخص است.این علم و هنر در سیره نبی اکرم اسلام(ص)و ائمه‏ هدی(ع)در متعالی‏ترین و زیباترین شکلش تجلی یافته که‏ مدیریت الهی و بر مبنای شناخت حقیقت وجود انسان است.این‏ مدیریت،مدیریتی است که با حکومت بر قلب‏ها محقق می‏شود و هدف آن شکوفا نمودن استعدادهای انسان در جهت رشد و کمال و وارد کردن او در نور به اذن خداوند است.
خداوند متعال در سوره ابراهیم آیه 1 می‏فرماید:«این کتابی‏ است که بر تو نازل کردیم تا مردم را به اذن پروردگارشان از ظلمت‏ها خارج کرده و به سوی نور ببری،به راه خداوند عزیز و ستوده بینا» پس بزرگ‏ترین رسالت انبیا،از بین بردن موانع و مشکلات و فراهم نمودن زمینه رشد و شکوفایی استعدادهای انسان در جهت‏ رشد و کمال است.آنها آمده‏اند تا این موجود طبیعی را از مرتبه‏ طبیعت به مرتبه عالی مافوق طبیعت،مافوق جبروت برسانند.
آنان آمده‏اند با مدیریتی الهی انسان‏ها را که امانت الهی‏اند به‏ سوی حقیقت‏شان سوق دهند.زیرا اگر انسان‏ها در مسیر توحید قرار گیرند صاحب همه ارزش‏های الهی و همه کرامت‏ها می‏شوند. انسان،باایمان و عمل صالح واجد همه ارزش‏ها و بدون آن‏ موجودی خون‏ریز و تباه‏کننده و در خسران و اسفل سافلین است.
«به تحقیق ما انسان را در مقام احسن تقویم،نیکوترین صورت‏ در مراتب وجود آفریدیم،پس به کیفر کفر و گناهانش به‏ اسفل سافلین برگرداندیم مگر آنان که به خداوند ایمان آورده و نیکوکار شوند که به آنها پاداش دائمی،بهشت ابد را اعطا کنیم». (قران کریم،سوره مبارکه تین،آیات 6-4).
بدین ترتیب مدیریت در ایجاد اداره و سرپرستی والاترین امانت‏ الهی یعنی انسان است.
هدف پژوهشگر در این مقاله این است که با مدد از آیات‏ کریمه الهی و سیره و سنت نبی اکرم اسلام(ص)و امامان(ع)از یک سو روش‏ها و عملکردهایی را برای اداره کردن جامعه بیابد که‏ در راستای هدف انبیا یعنی فراهم آوردن زمینه رشد و کمال انسان، این اشرف مخلوقات و خلیفه خدا باشد،و از سوی دیگر دریابیم‏ کسی که می‏خواهد این رسالت مهم را عهده‏دار شود چه صفات و خصوصیاتی باید داشته باشد،و چگونه باید عمل کند تا از عهده‏ این مهم برآید.در سوره مبارکه«نساء»آیه 58 خداوند می‏فرماید: «خداوند فرمان می‏دهد که امانت‏ها را به صاحبان‏شان برگردانید و وقتی که میان مردم حکم می‏کنید،به عدالت حکم کنید».
ملاحظه می‏شود طبق این آیه کریمه،حاکم و سرپرست و مدیر جامعه«امین»و«نگهبان»جامعه است و حکومت عادلانه هم نوعی امانت است که به وی سپرده شده و باید آن را ادا کند.به علاوه‏ در 247 سوره مبارکه بقره در مورد انتخاب جالوت برای فرماندهی دو خصوصیت را بیان می‏کند:یکی داشتن علم و دیگری جسمی‏ نیرومند.«او را خداوند برگزیده و در دانش و قوت جسم فزونی‏ بخشیده...»زیرا برای حکومتی و مدیریتی که در آن هر فردی باید به کمال شایسته خود برسد نباید کسی و چیزی مانع این کمال شود و برای چنین حکومتی و مدیریتی داشتن دو سرمایه،اول علم به‏ تمامی مصالح و مفاسد حیات جامعه،دوم داشتن توانایی جسمی‏ برای اجرای آنچه که صلاح جامعه است،لازم است.
حضرت امیر المؤمنین علی(ع)به اشعث‏بن قیس کارگزار آذربایجان می‏نویسد:«کاری که در دست توست طعمه و شکار نیست که به چنگت افتاده باشد(ترا حکومت و مدیریت نداده‏اند تا آنچه بیابی از آن خود دانسته بخوری)بلکه امانت و سپرده‏ای‏ است بر گردن تو(که بایستی از آن مراقبت کرده و در راه آن قدمی‏ برخلاف دستور دین برنداری)و باید به فرمان آن کس که بالاتر از توست،حق آن امانت پاس بداری و نگهبان آن باشی(زیرا تو زیر دست امیری هستی که تو را حافظ و نگهبان قرار داده،و ولایتی‏ به تو سپرده که آن را از جانب او انجام دهی)تو را نرسد که به‏ استبداد و دلخواه خود،میان مردم رفتار کنی یا به کاری دست بزنی‏ که به آن فرمان نیافته‏ای،ترا نمی‏رسد که متوجه کار بزرگی شوی مگر به اعتماد امر و فرمانی که به تو رسیده باشد و در دست‏های تو مال‏ و دارایی از مال خداوند بزرگ قرار دارد و تو یکی از خزانه‏داران من‏ هستی تا آن را به من سپاری...»(نهج البلاغه،نامه 5).
ملاحظه می‏شود بدین ترتیب حاکمان و مدیران جامعه،امانتی‏ سنگین بر دوش دارند که باید آن را خوب حفظ نموده و به مقصد برسانند.امام صادق(ع)از پیامبر اعظم(ص)روایت نموده که: «از ما نیست کسی که به امانت پشت کند»(الکافی،ج 5،ص‏ 133)ابوحمزه ثمالی از امام سجاد(ع)نقل می‏کند که به شیعیان‏ خود می‏فرمود:«بر شما باد ادای امانت.به خدایی که‏ محمد(ص)را به حق به پیامبری مبعوث کرد اگر قاتل پدرم حسین‏ بن علی(ع)به من اعتماد کند و شمشیری که پدرم را با آن کشته نزد من امانت گذارد،بدون شک آن را به او برمی‏گردانم»شو به امانت‏ خیانت روان نمی‏دارمش.(وسائل الشیعه،ج 13،ص 225)در جای دیگر می‏فرماید:«به طولانی بودن رکوع و سجود فرد نگاه‏ نکنید،زیرا به آن عادت کرده و اگر ترک کند دچار وحشت می‏شود، ولی به راستگویی و ادای امانت او نگاه کنید».(الکافی،ج 2،ص‏ 105)علاوه بر این‏ها خداوند به ما می‏فرماید که ما باید از چه‏ کسانی در تمام امور الگو و سرمشق بگیریم و چگونه عمل نماییم. در سوره احزاب آیه 21 می‏فرماید:«اقتدا به رسول خدا(ص)اسوه‏ و الگوی شایسته‏ای است برای کسی که به ثواب خداوند در روز قیامت امیدوار باشد و یاد خدا را بسیار کند.در قاموس و چارچوب‏ چنین مدیریتی انتظار می‏رود که مدیران لایق از صفات ذیل‏ برخوردار باشند:
1-داشتن ایمان و ارتباط با خداوند
2-داشتن مهر و عطوفت نسبت به مردم
3-داشتن سعه صدر
4-داشتن صبر و شکیبایی در برخورد با مسائل‏ 5-داشتن شایستگی و لیاقت در انجام امور
6-ریاست‏طلب و خودکامه نبودن
7-اطاعت نمودن کارگزاران از مدیر در جایگاه حق سنت الهی این گونه است که هر اندازه رابطه‏ میان انسان و خدا اصلاح شود به همان اندازه‏ رابطه انسان با عالم اصلاح می‏شود
8-تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی،کنترل و نظارت
9-شور و مشورت با افراد صالح و شایسته
10-وفای به عهد
11-عدم احتجاب و احتراز از فاصله گرفتن از مردم
12-عدم سوء استفاده مدیر و وابستگان از امکانات
13-داشتن روحیه انتقادپذیری
14-برقراری عدالت
15-قضاوت و داوری
در اینجا به تفضیل هر یک از صفات و ویژگی‏ها تبیین و تحلیل می‏شود.

صفات و ویژگی‏های مدیر لایق و شایسته از دیدگاه اسلام:

 

داشتن ایمان و ارتباط با خداوند

این مدیریت اصل بر اصلاح رابطه مدیر با خداوند، رابطه‏ای از حق به سوی خلق استوار است و مدیر همه چیز را از این‏ منظر می‏نگرد و بر مبنای آن به اداره امور می‏پردازد.سنت الهی‏ این گونه است که هر اندازه رابطه میان انسان و خدا اصلاح شود به‏ همان اندازه رابطه انسان با عالم اصلاح می‏شود و انسان به هر مرتبه‏ای که در اصطلاح رابطه خود دست یابد به تناسب‏ همان مرتبه به توان اداره عالم می‏رسد و به اندازه تقوای الهیش توان‏ اداره می‏یابد.این توان تابع مراتب قرب الهی و بندگی حق است. میان«عبودیت»و«ربوبیت»رابطه‏ای مستقیم وجود دارد.انسان‏ به میزانی که در مسیر عبودیت گام برمی‏دارد در ساحت ربوبیت بالا می‏رود،هر چه از خود می‏گذرد به توانایی‏های بیشتری می‏رسد و مالک امور می‏شود.
امام صادق(ع)می‏فرماید:«بندگی(حقیقی)جوهره‏ای است‏ که اساس و ذات آن ربوبیت است پس آنچه از مقام عبودیت کم و ناپیدا شود در مقام ربوبیت پیدا و هویدا می‏شود و هر مقداری‏ که از مراتب صفات ربوبیت مخفی و پوشیده شود در مراحل عبودیت جلوه‏گر و آشکار شود.»(مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه،ص 454-453)
انسان فطرتا طالب کمال مطلق بوده و همیشه خواهان آن است‏ که بر خود و جهان تسلط یابد و مدیر مدبر خود و خارج از خود شود،به همین دلیل راه‏های مختلفی را طی کرده و آزموده است؛اما هیچ راهی چون بندگی که راه تذلل،خضوع و فنا در برابر حق که‏ نتیجه آن عزت،قدرت و بقاست،نیست.با رسیدن به مقام بندگی‏ حق،انسان حاکم وجود خویش شده و مدیری لایق نسبت به دایره‏ وجود خود شده و رب خویش می‏شود در ادامه این سیر به امری‏ فراتر از وجود خود،به ربوبیتی فراگیر دست می‏یابد.انسان با بندگی حقیقی خداوند به او نزدیک می‏شود و به سبب همین‏ نزدیکی عنایت‏های خاصی شامل حلش می‏شود،استعدادهای‏ ملکوتیش شکوفا،و در نتیجه این عنایت‏ها به اداره درست خود و خارج از خود نائل می‏شود،چشم و گوش و زبان او الهی می‏شود و با قدرت الهی می‏بیند،می‏شنود،می‏گوید و اداره می‏کند.
آیات 5 تا 10 سوره مزمل می‏فرماید:«ما به تو سخنی دشوار را القا خواهیم کرد،البته نماز شب بهترین شاهد اخلاص(و صفای‏ قلب)قلب و دعوی صدق ایمان است.که کارهای تو در روز بسیار است.و نام پروردگارت را یاد کن و از همه ببر و به او بپیوند. پروردگار مشرق و مغرب،هیچ خدایی جز او نیست.او را کار ساز خویش برگزین و آنچه می‏گویند صبر کن و به وجهی پسندیده از ایشان دوری جوی»
اهل تفسیر ذیل این آیات شریفه نکاتی را آورده‏اند که همگی‏ دال بر همین معنای مذکور است.خداوند مسئولیت سنگین تبلیغ حقیقت این است که توانایی اداره قلب‏ها به میزان‏ توانایی مدیریت انسان بر خودش است و میزان‏ پذیرش مدیر و نفوذ قدرت وی از خدا ترسی او منشأ می‏گیرد
رسالت و پیامدهای آن بر دوش پیامبر(ص)گذاشت که لازمه بر داشتن چنین مسئولیت خطیری عبادت شبانه،جهاد با نفس و ترک‏ آسایش و راحتی است،زیرا شب هنگام از خواب برخاستن‏ هماهنگی دل و زبان را بیشتر و بیان را محکم و استوار می‏سازد. پیامبر(ص)این گونه به پا خاست و 23 سال با بندگی الهی به‏ اصلاح جامعه و اداره آن همت گماشت.این سنت الهی است که‏ انسان از بندگی به مقام ربوبی دست یابد.حضرت علی(ع) می‏فرماید:«هر کس رابطه میان خود و خدا را اصلاح کند خدا رابطه میان او و مردم را اصلاح فرماید و هر کس کار آن جهان را به‏ صلاح آورد خدا کار این جهان را اصلاح کند.»(نهج البلاغه‏ حکمت 89)امام علی(ع)همین طور می‏فرماید:«تقوا کلید صلاح است».(غرر الحکم،ج 1،ص 46)
کسی که به اصلاح رابطه میان خود و خدا توفیق یابد،مقرب‏ درگاه حق شده و به کلیدی دست می‏یابد که گشاینده دل‏ها و بر طرف کننده موانع و مشکلات و اصلاح امور است.مدیر الهی که‏ بر قلب‏ها حکم می‏کند برای جذب دیگران به ریا و ظاهر سازی، فریب و دروغ و تطمیع و تحمیق نیازی ندارد و به تهدید و تجبر و استبداد هم توسل نمی‏جوید.
حقیقت این است که توانایی اداره قلب‏ها به میزان توانایی‏ مدیریت انسان بر خودش است و میزان پذیرش مدیر و نفوذ قدرت‏ وی از خدا ترسی او منشأ می‏گیرد.
پیامبر(ص)با تحول و تغییر جهان بینی و بینش اجتماعی‏ انسان و با دگرگون کردن انسان و اصلاح رابطه او با خداوند که‏ اصلاح روابط او با دیگران نیز هست،مدیریتی خاص و نظمی نو برقرار کرد و مناسبات اجتماعی و مدیریت جامعه را دگرگون نمود. سیر نزول سوره‏های مکی شاهدی استوار بر تحقق این امر است: تأکید بسیار بر اصلاح رابطه انسان با خداوند به منظور تحقق کامل‏ رسالت.اولین سوره‏ای که بر پیامبر(ص)نازل شد،سوره علق این‏ جهت گیری را در برنامه حضرتش مشخص می‏کند.اساس همه‏ اصلاحات،اصلاح رابطه انسان با خداوند و تحول به اسم رب‏ است.امام خمینی(ره)در بیان این آیات می‏فرماید:«اگر برای هر دولتی برنامه‏ای هست،می‏شود گفت که برنامه رسول اکرم(ص) همان سوره‏ای است که در اول نازل شده است...برنامه را هم که آیه‏ شریفه به حسب اعتبار و به حسب احتمال تعیین می‏فرماید،به‏ خود رسول اکرم(ص)خطاب است لکن خطابات قرآن،آن هم که‏ به خود رسول اکرم(ص)است غالبا علم است.از اول که قرائت‏ شروع می‏شود تعیین می‏فرماید که قرائت چه جور باشد،به اسم رب‏ باید باشد،تمام قرائت‏ها،...همه چیز با اسم رب چیز است.همه‏ آغازها از خداست و عالم با اسم رب شروع شده است و با اسم رب‏ ختم می‏شود.شما هم باید با اسم رب شروع کنید و با اسم رب ختم‏ کنید.»پیامبر اسلام(ص)کارگزارانش را به این سو جهت می‏داد که کارها را با نام خدا و برای خدا و در راه خدا و بر آئین رسول خدا و با اخلاص انجام دهند تا عزت و سعادت حقیقی و یاری خداوند شامل حالشان گردد.
پیامبر(ص)زمانی که«معاذبن جبل»را به عنوان فرماندار به‏ یمن فرستاد در دستور العملی به او فرمود«و تو را بدین امور سفارش‏ می‏کنم:تقوای الهی،صداقت در گفتار،وفای به عهد،ادای‏ امانت،ترک خیانت،نرمی گفتار،پیشی گرفتن در سلام،حفظ حقوق همسایه،مرحمت به یتیمان،خوب انجام دادن کار،کوتاه‏ کردن آرزو،توجه و علاقه به آخرت،ترس از حساب،ملازمت بر ایمان،تفقه و تدبر در قرآن،فرو خوردن خشم،ملایمت و رحمت به‏ مردم،توجه بیشتر به نماز که پس از اقرار به دین،نماز سر اسلام محبت بهترین عامل برای اصلاح و اداره و رهبری و هدایت مردم است است»(تحف العقول،ص 19)
حضرت علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر(نهج البلاغه،نامه‏ 53)ابتدا او را به تقوا و ترس از خداوند،ایثار و فداکاری در راه‏ طاعتش و پیروی از آنچه که خدا در قرآن به آن امر نموده است، فرمان می‏دهد و به او می‏فرماید که دین خدا را با قلب و دست و زبان‏ یاری کند زیرا خداوند یاری کسی‏دین که او را یاری کند،تکفل‏ کرده است و کسی که او را عزیز بدارد عزیز می‏دارد و نیز به او می‏فرماید که خواسته‏های نابجا نداشته باشد و هنگام وسوسه‏های‏ نفسانی خویشتنداری کند زیرا نفس اماره همواره انسان را به بدی وا می‏دارد مگر این که رحمت الهی شامل او شود
امام خمینی می‏فرماید:«بکوشید پیش از آن که وارد جامعه‏ گردید خود را اصلاح کنید،مهذب سازید...آن روز که اجتماع به‏ شما روی آورد دیگر نمی‏توانید خود را اصلاح کنید...خدا نکند انسان پیش از آنکه خود را بسازد جامعه به او روی آورد و میان مردم‏ نفوذ و شخصیتی پیدا کند که خود را می‏بازد و خود را گم می‏کند... اگر در کارها نیت خالص نباشد انسان را از درگاه ربوبی دور می‏کند.»(نامه‏ای از امام موسوی کاشف الغطاء(ولایت فقیه)، جهاد اکبر245-244
امیرمؤمنان در نهج البلاغه حکمت 70 می‏فرماید:«کسی که‏ خود را در مقام پیشوایی مردم قرار دهد باید پیش از آن که به تعلیم‏ دیگران بپردازد به تعلیم خویش بپردازد و باید تأدیب کردنش پیش‏ از آن که به زبان باشد به رفتار و عمل باشد.با اصلاح رابطه خود و خدا،مدیریت بر قلب به دست می‏آید»

داشتن مهر و عطوفت نسبت به مردم

در قرآن کریم سوره آل عمران،آیه 159 می‏فرماید:»به موجب‏ لطف و رحمت الهی برایشان نرم دل شدی که اگر تندخو و سخت‏دل‏ بودی از پیرامونت پراکنده می شدند پس از آن درگذر و برایشان‏ آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن.»
خداوند سبحان پیامبر اکرم(ص) را این گونه توصیف می‏کند که ایشان در هدایت و رهبری و اداره مردم از نرمی و ملایمت و مدارا برخوردار بوده است که توانسته به وسیله آن موانع و مشکلات‏ عدیده جامعه را رفع و زمینه رشد کمال را فراهم نماید.
«نیروی محبت از نظر اجتماعی نیروی عظیم و مؤثرتری است و بهترین اجتماع،آن اجتماعی است که با نیروی محبت اداره شود. محبت زعیم و زمامدار به مردم و محبت و ارادت مردم به زعیم و مردم،علاقه و محبت زمامدار عامل بزرگی برای ثبات و ادامه حیات‏ حکومت است،تا عامل محبت نباشد رهبر نمی‏تواند و یا بسیار دشوار است که اجتماعی را رهبری کند و مردم را افراد منضبط و قانونی تربیت کند ولو این که عدالت و مساوات را در آن اجتماع‏ برقرار کند.مردم آنگاه قانونی خواهند بود که از زمامدارشان علاقه‏ ببینند و این علاقه‏هاست که مردم را به پیروی و اطاعت می‏کشاند» (مرتضی مطهری،جاذبه و دافعه علی(ع)62 61)
نظام هستی بر اساس رحمت،برنامه‏ریزی شده و بر اساس‏ رحمت اداره می‏شود،پیامبر(ص)نیز پیام‏آور رحمت و محبت‏ است.«و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستاده‏ایم»(سوره‏ انبیاء،107)و جامعه را با قدرت رحمت و محبت اداره کرد و مردم را به سوی کمال سوق داد.زیرا محبت بهترین عامل برای‏ اصلاح و اداره و رهبری و هدایت مردم است.به همین دلیل پیامبر اکرم(ص)طبق آیه‏23 سوره شورا و آیه 47 سوره سبا دوستی‏ اهل بیت خود را مزد رسالت خویش قرار می‏دهد،زیرا دوستی آنان‏ کارسازترین عامل در تربیت امت حضرتش است.
امام صادق(ع)به عماربن احوص می‏فرماید:«بر مردم فشار نیاورید.آیا نمی‏دانی که حکومت داری و روش اداره امور بنی امیه‏ به زور شمشیر و فشار و ستم بود ولی حکومت‏داری و روش اداره مدیری که سعه صدر دارد اهل تدبر و عاقبت‏اندیش بوده و ظاهربین نیست و نسبت به‏ همه انصاف دارد
امور ما به نرمی و متانت و تقیه و حسن معاشرت و پاکدامنی و کوشش است پس کاری کنید که مردم به دین شما و مسلکی که دارید رغبت پیدا کنند»(وسائل الشیعه، ج 7،ص 430)
در آیه کریمه 31 سوره آل عمران می‏فرماید:«اگر شما خدا را دوست دارید،مرا اطاعت کنید(رسول خدا)خدا هم شما را دوست می‏دارد و گناهانتان را می‏آمرزد».زیرا محبت الزام آور و تعهد آور است.کسی که خدا را دوست دارد باید پیامبر را دوست‏ داشته باشد،باید وصی او را دوست داشته باشد.باید کسی که‏ مظهر صفات و کمالات اوست دوست داشته باشد.البته این فقط در قلب باقی نمی‏ماند بلکه در فکر و اندیشه،در اعضا و جوارح، رفتار و کردار و موضع‏گیری‏های او تأثیر می‏گذارد.این کارسازترین‏ عامل تربیتی امت رسول خداست چه این که مزد رسالت حضرتش‏ نیز محبت اهل بیت ایشان است.

داشتن سعه صدر

یکی دیگر از ویژگی‏های ضروری مدیریت،داشتن سعه صدر برای مدیر است،سعه صدر داشتن ظرفیت بسیار و تحمل و حوصله‏ زیاد است.پیامبر اکرم(ص)با سعه صدری شگفت انگیز در اداره‏ و رهبری مردم پایداری نمود و همین مسئله زمینه خروج انسان‏ها از ظلمت و ورود به نور را هموار نمود.کسی که سعه صدر ندارد کم کم کار را بر خود و دیگران آن قدر تنگ می‏کند که زمام کار از دست رفته و اساس کار در هم می‏ریزد.حضرت علی(ع) می‏فرماید:«سعه صدر ابزار ریاست است»(نهج‏البلاغه،حکمت‏ 167).فرد کم حوصله و عصبانی و زود رنج و کسی که زود از کوره‏ در می‏رود نمی‏تواند مدیر باشد.کسی می‏تواند مدیر باشد و دیگران‏ را اداره کند که بر خود حاکم باشد و بتواند خود را نظارت کند.
کسی می‏تواند حافظ حقوق مردم شود که حافظ نفس خود باشد و کسی می‏تواند حافظ دین و حدود الهی در جامعه باشد که با هوای نفس خود مخالفت کند و دین خود را حفظ کند.کسی که‏ خلق را با نظر خلق می‏بیند سعه وجودی پیدا می‏کند و همین سبب‏ عزت نفس و بزرگواری و سعه صدر می‏شود و از خودبینی و خودخواهی و تنگ‏نظری آزاد می‏شود و روح تملق دوستی و تکلف پسندی و نفع‏طلبی و بدبینی در او از بین می‏رود.خداخواهی‏ به او سعه وجودی داده و موجب می‏شود که در مشکلات و سختی‏ سکون و آرامش خود را از دست ندهد در مقابل نعمت‏ها و راحتی‏ها شکر گزار باشد.سعه صدر موجب گشاده‏رویی و نرم‏خویی می‏شود و در نتیجه چنین فردی در مدیریت خود به هیچ وجه با تحقیر و کوچک کردن دیگران کار را پیش نمی‏برد و هرگز در جستجوی‏ لغزش‏ها و عیب‏های مردم نیست.کسی که سعه صدر دارد به دنیا دلبستگی ندارد و آزاد است و این آزادگی در مدیریت او به شکل‏ بردباری و شکیبایی و ظرفیت داشتن بسیار،تجلی می‏یابد. دلبستگی به دنیا و تعلق خاطر دل را تنگ کرده و موجب تباه شدن فرد می‏شود.یکی از عوامل تباه‏کننده مدیرت بر قلب،میل به ماندن و ترس از رفتن است.کسی که تنگ نظر است مسئولیت را طعمه‏ می‏داند و مدیریت را نه امانت که مایملک خود می‏داند.مدیر که‏ سعه صدر دارد تدبر و عاقبت اندیش بوده و ظاهربین نیست و نسبت به همه انصاف دارد.امیر المؤمنین(ع)در نهج البلاغه‏ کلام 244 می‏فرماید:
«چگونه به کسی ستم روا دارم آن هم برای جسمی که‏ تار و پودش به سرعت به سوی کهنگی پیش می‏رود و مدت‏های‏ طولانی میان خاک‏ها می‏ماند.»
زمامدار و مدیر باید بیش از دیگران عیب پوش باشد و بتواند کینه‏ها،بدبینی‏ها و تنگ نظریهایی که محیط را ناسالم می‏کند با سعه صدر برطرف کند.
کسی که می‏خواهد مسئولیتی را بپذیرد باید شایستگی‏های لازم برای آن مسئولیت را داشته‏ باشد
حضرت علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر(نهج البلاغه نامه‏ 53)می‏فرماید:«باید کسانی که نسبت به مردم عیب‏جوترند از تو دورتر باشند زیرا مردم عیب‏هایی دارند که والی در پوشاندن آن‏ عیب‏ها از همه سزاوارتر است.در پی آن نباش که عیب پنهان آن‏ را پیدا کنی بلکه وظیفه تو آن است که آنچه برایت آشکار شده‏ اصلاح کنی و آنچه از تو پنهان است خدا درباره آن حکم می‏کند. بنا بر این تا جایی که توانایی داری عیب‏های مردم را پنهان کن تا خداوند عیوبی را که دوست نداری برای مردم فاش شود، پنهان کند.»
فردی که سعه صدر دارد هرگز پرده در نمی‏شود و کسی را رسوا نمی‏کند و تا جا که‏ ممکن است عذر مردم را می‏پذیرد و رفتار آنان را حمل بر درستی می‏کند. تا آنان که شایسته هدایت‏ و تربیت‏اند هدایت و تربیت شوند.امیر مؤمنان‏ علی(ع)در نامه 50 نهج البلاغه می‏فرماید: «سزاوارتر است کارفرما را که فزونی یافته و نعمتی که به آن رسیده سبب تغییر حال او بر رعیت‏ و مردم شود و نعمت‏هایی که خدا به او داده او را به بندگان خدا نزدیک و بر برادرانش مهربانی کند.»

داشتن صبر و شکیبایی در برخورد با مسائل

یکی دیگر از مهم‏ترین صفاتی که در مدیریت ضروری است؛ بردباری و شکیبایی است که بدون آن کار انجام نمی‏شود.از امام‏ حسن(ع)سؤال شد که بردباری چیست؟حضرت فرمود: «فرو خوردن خشم و اختیار خود داشتن»(تحف العقول،158).در مدیریت الهی،خشم به موقع و به جا اعمال می‏شود و هرگز برای‏ مسائل شخصی و وسیله تحقیر و ترساندن مردم نیست،بلکه فقط برای احیاء دین خدا و برداشتن مانع هدایت مردم است.یکی دیگر از ضروریات مدیریت که فقط در سایه سعه صدر حاصل می‏شود انصاف داشتن است.کسی که سعه صدر ندارند و تنگ نظر است‏ نمی‏تواند عدالت و راستی و صداقت داشته باشد،نمی‏تواند احقاق حق کند و برای حق استقامت نماید.امیر المؤمنین علی(ع) در عهدنامه مالک اشتر(نهج البلاغه،نامه 53)می‏فرماید:«در مورد حق خدا و حقوق مردم و شخص خویش و خاندانت و کسانی‏ از مردم که به آنان مهر می‏ورزی،انصاف را رعایت کن،اگر چنین کسی که شایستگی و توانایی‏های لازم را برای‏ پذیرفتن مسئولیت دارد نباید خود را کنار بکشد
نکنی ستم کرده‏ای و هر که به بندگان خدا ستم کند،خدا به جای‏ بندگان خود با او درافتد»
امام صادق(ع)می‏فرماید:رسول خدا(ص)نگاه‏های خود را میان اصحابش تقسیم می‏کرد.به این و آن به طور مساوی‏ می‏نگریست.امیر المؤمنین علی(ع)در نهج البلاغه نامه 46 به یکی‏ از کارگزاران خود می‏فرماید:«در نگاه و اشاره و تحیت و درود میان‏ مردم مساوات را رعایت کن تا زورمندان در تبعیض طمع نورزند و ضعیفان از عدالت تو ناامید نشوند».همه این‏ها در سایه سعه‏ صدر است،زیرا عدم آرامش اضطراب در اداره امور و همین طور سبکی گفتار و رفتار،توان مدیر را در اداره امور از بین برده و هیبت‏ او را به ذلت مبدل می‏کند.عدالت برای تأمین آرامش و اطمینان‏ دل‏هاست و اگر در جامعه‏ای عدالت نباشد افراد آن احساس امنیت‏ و آسایش نخواهد کرد و در نتیجه دچار وحشت می‏شوند و دل‏های وحشت‏زده هرگز به نظام وحشت‏زا گرایش نمی‏یابند. امام سجاد(ع)در بیان حقوق متقابل والی و رعیت،مدیر و حاکم و مردم و ملت می‏فرماید:«حق مردم بر والی آن است که والی باید بداند این نعمت،یک آزمایش است که خداوند سبحان به او دیگر مسئولین داده است.لذا باید عدالت را درباره مردم رعایت کند و نسبت به آنها مانند پدر مهربان باشد و از نادانی‏های بعضی بگذرد و فورا مبادرت به عقوبت آنها نکند»(من لا یحضره الفقیه؛ج 2،ش‏ 3214).امیر المؤمنین علی(ع)به محمد بن ابی بکر(تحف العقول، 119)می‏فرماید:«با مردم به نرمی و ملایمت رفتار کن و همه را به‏ یک چشم نگاه کن و خویش و بیگانه را در حق برابر شمار و میان‏ مردم به عدالت رفتار کن و داد را میان آنان بر پا دار.»

داشتن شایستگی و لیاقت در انجام کار

یکی دیگر از مهم‏ترین مسائل مدیریت،انتخاب فرد شایسته و بالیاقت و سپردن کارها به آنان است یعنی کسی که می‏خواهد مسئولیتی را بپذیرد باید شایستگی‏های لازم برای آن مسئولیت را داشته باشد.در قرآن کریم سوره بقره آیه 124 می‏فرماید خداوند سبحان حضرت ابراهیم را پس از آزمایش‏های بسیار به مقام‏ پیشوایی مردم منصوب نمود.به علاوه شایستگی افراد باید از روی‏ عملکردشان باشد نه از روی گفتار و حرف،زیرا در میدان عمل‏ است که انسان صفات واقعی خویش را آشکار می‏کند.هم‏چنین در آیات 246-247 سوره بقره خداوند«علم»و«قدرت»را دلیل‏ شایستگی طالوت برای مدیریت و فرماندهی قوم می‏دانند.در سوره‏ نساء آیه 58 نیز می‏فرماید:«خداوند به شما امر می‏کند که امانت‏ها را به اهلش بسپارید و چون میان مردم داوری می‏کنید،به عدالت‏ داوری کنید.»از ظاهر آیه مذکور چنین برمی‏آید که مفهوم‏ «الامانات»در آیه مفهومی عام است که شامل همه امانت‏ها،اعم‏ از مالی و غیر مالی میان مردم و امانت‏های خداوند بر بندگانش اعم‏ از قرآن و سایر اوامر و نواهی و امانت‏های الهی که بر عهده زمام‏داران‏ است،می‏شود.رهبری و پیشوایی نیز امانتی است الهی و زمام‏داران‏ موظفند حقوق رعیت را ادا کنند و عدالت را میان مردم جاری سازند و با آنان از سر لطف و مهربانی رفتار کنند و بر اساس دین و شریعت‏ اسلام آنان را رهبری و حقوق آنان را از صدقات و غنائم بپردازند. پس وقتی مدیریت هم امانتی است سنگین،باید به اهلش سپرده‏ شود.کسانی که بدون داشتن شایستگی‏های لازم در جایگاه اداره‏ امور قرار می‏گیرند و یا آنان که اداره کارها را به افرادی فاقد شایستگی‏های لازم هستند،می‏سپارند مرتکب بالاترین خیانت‏ها می‏شوند که بدون شک مایه هلاکت خود و دیگران شده و در دنیا و آخرت مغضوبند.
البته سپردن مسئولیت و دادن اختیار به افراد بدون سنجیدن و آزمودن آنها از ضعف و بی‏بصیرتی مدیر به حساب می‏آید.در یک نظام کارآ سپردن‏ مسئولیت پس از شناخت افراد و توانایی آنها بر اساس‏ اختیار است.زیرا توانایی انسان‏ها در زمان آزمودن، مشخص می‏شود. در نامه 53 نهج البلاغه به‏ امیر المومنین علی‏ (ع)به مالک‏ می‏فرماید:«پس در کارهای کارگزارانت‏ دقت کند و آنان را با آزمایش و امتحان به‏ کار گمار و آنان را به‏ میل خود و از روی‏ استبداد رأی(بدون مشورت)به کار نگمار،زیرا استبداد و پیروی‏ از میل خود،شاخه‏ای از شاخه‏های ستم و خیانت است و از میان‏ آنان افرادی را که باتجربه‏تر و پاک‏تر و پیشگام‏تر در اسلامند برگزین زیرا اخلاق ایشان بهتر و خانواده آنها پاک‏تر و طمع‏شان‏ کم‏تر و در سنجش عواقب کارها بیناترند.»
به علاوه امام می‏آموزد که برای سپردن کارها به افراد،آزمون‏ صحیح افراد لازم است و انسان اصلا نباید تنها به زیرکی و دانایی‏ خود اکتفا کند و ضوابط را زیر پا بگذارد و دچار خوش‏بینی و غفلت‏ شده و دچار ظاهربینی شود و بدون بررسی و آزمون با خوش‏خدمتی‏ افراد و تظاهر به داشتن توانایی لازم،یا بر اساس روابط،آنان را به‏ کار گمارد.(نهج البلاغه،نامه 53)
امیر المؤمنین علی(ع)در نامه‏ای به قاضی منصوب از سوی‏ خویش در اهواز(دعائم الاسلام،ج 2،531)می‏نویسد:«بدان ای‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) رفاعه که این حکومت،امانتی است که هر کس به آن خیانت کند لعنت خدا تا روز قیامت بر او باشد و هر کس خائنی را استخدام کند و بر سر کار نهد،محمد(ص)از او در دنیا و آخرت بیزار است». کاری که در دست توست شکار و طعمه نیست که به چنگت افتاده‏ باشد،بلکه امانتی است بر گردن تو(نهج البلاغه،نامه 5).امام(ع) هم‏چنین در خطبه 172 نهج البلاغه می‏فرماید:«ای مردم! سزاوارترین کس به خلافت،قوی‏ترین مردم نسبت به آن و داناترین‏ آنان به فرمان‏های خداست».در نتیجه در هر مدیریتی،و در اداره‏ هر کاری باید فرد شایسته و اهل آن را یافت و کار را به او سپرد. پذیرفتن مسئولیتی بدون داشتن صلاحیت‏های لازم آن،بزرگ‏ترین‏ ضربه را به یک نظام می‏زند.کسی باید مسئولیت قبول کند که از نظر مدیریت قوی‏ترین،مدبرترین،شجاع‏ترین،تواناترین،و قاطع‏ترین،عالم‏ترین افراد در دین باشد.زمانی که افراد ناشایسته کسانی که فرعون وجودشان،حاکم وجودشان‏ شود،این تفرعن را به صورت برتری جویی و ریاست‏طلبی در مدیریت خود آشکار می‏کنند
در مصدر امور قرار می‏گیرند،خیر و برکت را می‏برند،اموال مردم را به خود و خویشان اختصاص می‏دهند و موجب گمراهی و ضلالت می‏شوند،پیوندهای میان مردم را می‏گسلند و نیازهای به‏ حق مردم را تأمین نمی‏کنند و بیت المال را حیف و میل می‏کنند و به‏ ناحق بعضی را بر بعضی دیگر ارجح می‏دارند و در اقامه حق‏ کوتاهی می‏کنند و سیره و سنت پیامبر(ص)را به تعطیلی‏ می‏کشانند.(برگرفته از خطبه 131 نهج البلاغه).مدیران و مسئولان‏ نظام اسلامی نباید چشم‏تنگ و حریص و ستمکار و سست‏اندیش‏ و طرفدار قدرتمندان و ثروتمندان باشند.مسئولین نباید کسانی‏ باشند که برای مستکبران کرنش و به مستضعفان ظلم کنند.به علاوه‏ مؤمن و اهل ایمان خود را با پذیرفتی مسئولیتی که شایستگی آن را ندارد،خوار نمی‏کند.امام صادق(ع)می‏فرماید:«سزاوار نیست‏ که مؤمن خود را ذلیل کند.سؤال شد چگونه خود را ذلیل می‏کند؟ فرمود پذیرفتن کاری که در عهده و طاقت و توانایی او نیست. (وسائل الشیعه،ج 11،ص 425).از سوی دیگر کسی که شایستگی‏ و توانایی‏های لازم را برای پذیرفتن مسئولیت دارد نباید خود را کنار بکشد و نباید بگذارد کاری معطل مانده و خطری متوجه اسلام و جامعه اسلامی و مسلمانان شود.مدیر باید کسی باشد که کارهای‏ بزرگ و مهم،او را درمانده نکند و کار بسیار،مسائل و مشکلات،او را خسته و آشفته نسازد.امام علی(ع)در نهج البلاغه نامه 53 (عهدنامه مالک اشتر)می‏فرماید:«برای هر کاری کسی را انتخاب‏ کن که کارهای مهم،او را مغلوب و درمانده و کثرت کارها او را پریشان و خسته نکند».یکی از اساسی‏ترین و اصلی‏ترین‏ ضعف‏های مدیران ناتوانی در شناخت شایسته‏ترین افراد و به کار گماردن آنان است که موجب می‏شود افرادی‏بر مصدر کار قرار گیرند که توان اداره امور را ندارند.البته عواملی از قبیل رقابت‏های‏ نادرست،دشمنی و خیانت نیز موجب کنار زده شدن افراد شایسته‏ می‏شود.گاهی مسئولان از روی حسادت توان دیدن افراد شایسته را ندارد و از سر نفسانیت خویش،شایسته‏ترین‏ها را کنار می‏گذارند، زیرا آنان از روی کار آمدن انسان‏هایی تواناتر از خود می‏ترسند. بدین ترتیب چنین مدیرانی تنها افرادی را می‏پسندند که ضعیف و مطیع باشند تا حقارت نفسانی‏شان اشکار نشود.به علاوه مناسبات‏ و روابط ناسالم اجتماعی و سیاسی و مدیریتی،نفوذ فرصت‏طلبان‏ نیز موجب کنار گذاشته شدن و کناره‏گیری افراد شایسته مشود.
رسول مکرم اسلام(ص)فرمود:«هر کس کارگزاری از مسلمان‏ را به کار گمارد و بداند که میان ایشان،افرادی شایسته و داناتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبرش هست،به خدا و پیامبرش و همه‏ مسلمانان خیانت کرده است»(القضاه،ج 68،1)
امیر المؤمنین علی(ع)می‏فرماید:«چهار چیز نشانه تیره‏بخشی و ادبار دولت‏هاست:واگذاردن کارهای اصلی و اساسی و پرداختن به‏ امور فرعی،به کار گرفتن افراد پست و کنار زدن صاحبان فضل» (غرر الحکم،ج 2،376)
گماردن افراد ضعیف و ناشایست و کوچک،بر کارهای بزرگ و گماردن افراد توانا و لایق و بزرگ بر کارهای کوچک موجب از بین‏ رفتن اقتدار نظام و تباهی و فروپاشی آن می‏شود.

ریاست‏طلب و خودکامه نبودن

در نظام اسلامی و حق،کسی حق قدرت‏طلبی و خودمحوری‏ ندارد و حق ندارند از سر نفسانیت و به دلخواه خود رفتار کند.در نظام اسلامی مدیران خواستار سلطه و تجبر نبوده و رفتار تصنعی و ریاکارانه را نمی‏پسندند و از شنیدن حق و عدل نمی‏هراسند و خود را بالاتر و برتر از دیگران نمی‏دانند.نزد آنان کسانی جای دارند و ارزشمندند که در گفتن حق صریح‏تر از همه هستند و حق را یاری رفتار هیچ مسئولیتی را از دید مسئول بالاتر نباید پنهان بماند،بر کارها باید نظارتی دقیق‏ صورت گیرد
می‏کنند،و افراد تملق گو و چاپلوس و بله قربان گو نزد آنان جایی‏ ندارند.
بدین ترتیب مردم آنان را با جان و دل دوست داشته و اطاعتشان‏ می‏کنند،زیرا ملاک اطاعت،حق بودن فرمان است.امیر مؤمنان‏ علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر می‏فرماید:«سخنش را بشنوید و فرمانش را آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید.»
زاذان نقل کرده است که امیر مؤمنان علی(ع)در دوران‏ خلافتش شخصا در بازارها گردش می‏کرد و گمشده‏ها را راهنمایی‏ می‏نمود و ضعیفان را کمک می‏کرد و از کنار فروشندگان و کاسبان رد می‏شد و آیه 84 سوره قصص را می‏خواند(«سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می‏دهیم که اراده برتری جویی و فساد در زمین را ندارند و عاقبت برای تقوا پیشگان است»)و می‏فرمود:«این آیه‏ درباره زمامداران عادل و متواضع و هم‏چنین سایر مردم صاحب‏ قدرت نازل شده است».بدین ترتیب آن حضرت به همه نشان‏ می‏داد که مدیران و مسئولان پیرو سیره پیامبر چگونه‏اند،آنان‏ حکومت و قدرت و مسئولیت را وسیله برتری جویی و ریاست‏طلبی‏ نمی‏دانند.(رجال البرقی،ص 2)
قدرت و حکومت آزمایش الهی است.ریاست‏طلبی و ریاست‏دوستی،انسان را به نافرمانی حق سوق می‏دهد زیرا ریاست‏دوستی و ریاست‏طلبی از با خدادوستی در یک جا جمع‏ نمی‏شود.به فرموده پیامبر اکرم(ص)(بحار الانوار،ج 73،153) یکی از خصلت‏هایی که موجب می‏شود که انسان گناه کند، ریاست‏طلبی است.کسانی که فرعون وجودشان،حاکم وجودشان‏ شود،این تفرعن را به صورت برتری‏جویی و ریاست‏طلبی در مدیریت خود آشکار می‏کنند.(کسی به موسی ایمان نیاورد جز فرزندان قبیله او آن هم با ترس و خوف از فرعون و اتباعش که مبادا در صدد فتنه و قتل‏شان برآید که فرعون در زمین بسیار غلو و سرکشی داشت و سخت متعدی و ستمکار بود.سوره یونس،آیه‏ 83).چنین فردی همه حد و مرزها را زیر پا می‏گذارد و خود و پیروان خود را هلاک می‏کند(آنگاه فرعون اراده کرد که موسی و قومش را از زمین مصر براندازد ما هم او و همدستانش همگی را در دریا غرق کردیم.سوره اسراء 103).امام صادق(ع)می‏فرماید: «هیچ انسانی گردن‏فرازی یا خودکامگی نکرد مگر به سبب ذلت و حقارتی که در درونش دارد»(کافی،ج 2،312).

1.طاعت نمودن کارگزاران از مدیر در جایگاه حق

امام علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر می‏فرماید:«مبادا بگویی‏ من اکنون بر آنان مسلطم،از من فرمان دادن است و از آنان اطاعت‏ کردن که عین راه یافتن فساد در دل و خرابی دین و نزدیک شدن‏ تغییر و تحول(در قدرت)است.»
البته نباید فراموش کرد که هیچ نظام و سازمانی بدون‏ فرمانبرداری درست،نمی‏تواند اداره شود و نافرمانی موجب‏ تعطیل شدن بهترین برنامه‏ها و تدابیر می‏شود.حضرت علی(ع)در نهج البلاغه خطبه 4 می‏فرماید«و اما حق من بر شما این است که‏ در تبعیت خود با من وفادار باشد و در آشکار و نهان خیر خواهی را از دست ندهید چون شما را بخوانم،اجابت،و چون فرمانتان دهم‏ اطاعت کنید.»«تدبیر کسی که فرمان،برده نمی‏شود سود نمی‏بخشد»(شرح غرر الحکم،ج 2،414).
اما از آن سو قرآن کریم اجازه نمی‏دهد که مردم چشم و گوش‏ بسته از رهبران خود اطاعت کنند زیرا چنین کاری موجب نابودی‏ زندگی دنیوی و اخروی می‏شود(سوره بقره،170).در سیره‏ پیشوایان الهی هم،اطاعت کورکورانه محکوم است.ابوحمزه‏ ثمالی گوید:امام صادق(ع)فرمود:«از ریاست‏طلبی و دنباله‏روی‏ شخصیت‏ها بپرهیز».به امام(ع)عرض کردم«فدایت شوم مقصود شما را در مورد ریاست‏طلبی فهمیدم ولی منظور شما را در مورد دنباله‏روی نکردن از شخصیت‏ها را نفهمیدم،زیرا دو سوم‏ آنچه که تحصیل کرده‏ام در نتیجه دنباله‏روی از شخصیت‏ها بوده‏ است».امام(ع)فرمود:«منظورم از دنباله‏روی شخصیت‏ها آنچه‏ گمان کرده‏ای نیست،بلکه پرهیز از این که،بدون اجازه عقل و بدون دلیل،شخصی را به عنوان رهبر انتخاب کنی و هر چه گفت‏ بدون چون و چرا و چشم و گوش بسته،بپذیری و تسلیم او شوی». (کافی،ج 2،298)
بنا بر این در عین رعایت این امر که ضامن سلامت هر نظام‏ سازمانی است،جایی که زمامداران و مدیران بر اساس اصول و در چارچوب موازین و ضوابط کار می‏کنند به هیچ وجه نباید نافرمانی‏ صورت گیرد که در این صورت با نافرمانی رعیت آن نظام از درون‏ می‏پاشد و تواناترین مدیران در اداره امور به بن‏بست می‏رسند. حضرت علی(ع)در نهج البلاغه خطبه 27 می‏فرماید:«...به‏ سبب نافرمانی و بی‏اعتنایی به من رأی و تدبیرم را تباه ساختید...».

تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی،نظارت‏ و کنترل

از عوامل دیگر اداره امور و از سنت‏های الهی، تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی و پاسخگویی است. خداوند سبحان پس از آزمون بندگان شایسته خود در بندگی،به آنان مسئولیت می‏داد و بر اساس‏ اختیاری که به آنان می‏داد،مسئولیت‏ می‏خواست.هر چه میزان اختیار بیشتر باشد،میزان‏ مسئولیت‏خواهی نیز بیشتر می‏شود.این مسئله آن قدر بااهمیت‏ است که خداوند رسول گرامیش را که در رسالت صادق است و جای هیچ‏گونه شک و تردیدی هم در آن نیست تهدید می‏کند که اگر در انجام رسالت کوتاهی کند،با او معامله‏ای سخت خواهد کرد(و اگر محمد(ص)به ما سخنانی می‏بست محققا ما او را به دست‏ راست(به قهر و انتقام)می‏گرفتیم و رگ و تینش را قطع می‏کردیم و شما هیچ یک بر دفاع از او قادر نبودید سوره حاقه 47-44). مسئولیت‏خواهی خداوند این گونه است که در مورد برترین‏ فرستادگانش این گونه تهدید می‏کند تا همه بدانند که در انجام دادن‏ مسئولیت‏ها جای هیچ‏گونه خیانتی نیست.مسلم است که پیامبر اکرم(ص)هیچ اراده‏ای جز اراده حق نمی‏کند و خداوند خود در آیات قبل از آیات مذکور بر این امر صحه می‏گذارد:«این‏[قرآن‏] گفتار فرستاده‏ای بزرگوار است...فرو فرستاده‏ای از پروردگار جهانیان»(سوره حاقه 44-40).این آیات علاوه بر محو هرگونه‏ تردید در مورد قرآن کریم رسول گرامی اسلام،درسی است در مورد اصل تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی.داستان حضرت‏ موسی و سپردن مسئولیت قوم به برادرش هامون،هنگام میقات، غیابش و بازگشتش از میقات و مؤاخذه برادرش هارون در مورد قومش و مسئله سامری،همین مسئله را یعنی تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی را به خوبی نشان می‏دهد،در نتیجه رفتار هیچ‏ مسئولیتی از دید مسئول بالاتر نباید پنهان بماند،بر کارها باید نظارتی دقیق صورت گیرد و هر مدیری باید رفتار و عملکرد رده‏های‏ پایین از خود را با جدیت پی‏گیری،و مؤاخذه مناسب و هدایت‏ کند.حضرت علی(ع)در برنامه به امام حسین(ع)(نهج البلاغه،نامه‏ 31)می‏نویسد:«برای هر یک از خدمتگزاران و کارکنان خود،کاری‏ معین کن که او را در قبال آن مسئول بدانی،زیرا این باعث می‏شود کارها را به یکدیگر واگذار نکنند».یکی دیگر از ویژگی‏های مهم‏ یک مدیر توانا و تابع اصول و ضوابط،سپردن مسئولیت به افراد واجد شرایط و شایستگی و سپس مراقبت و پی‏گیری عملکرد آنان و مسئولیت‏خواهی از آنان است.
لازمه مدیریت اصول‏گرا،رعایت اصل شایسته‏سالاری در سپردن کارهاست،اما کافی نیست،بلکه باید به طور دائم بر عملکرد و رفتار کارگزاران،نظارت و مراقبت داشت زیرا سلامت هر نظام در گرو نظارت و مراقبت کامل کارهاست.
البته این به معنای بی‏اعتمادی به کارگزاران نیست.انسان‏ نیازمند مراقبت است نه تنها از درون باید مراقبت کند بلکه باید احساس کند که مراقبتی هم از بیرون وجود دارد که او هر طور خواست نمی‏تواند عمل کند.امام علی(ع)در برنامه 53 نهج البلاغه‏ هم،چنین می‏فرماید:«هرگز نباید افراد نیکوکار و بدکار در نظر تو یکسان باشند زیرا این کار موجب می‏شود که افراد نیکوکار در نیکی کردن بی‏رغبت و بدکاران در عمل بدشان تشویق شوند هر یک‏ را مطابق کارشان پاداش ده».
سیره پیامبر(ص)و امیر مؤمنان این بود که برای مراقبت و نظارت بر رفتار و عملکرد کارگزارانشان«چشم‏های مخفی»قرار می‏دادند تا گزارش رفتار و عملکرد آنان را بدهند(سیره نبوی، 310).این امر از مهم‏ترین مسائل مدیریت اسلامی و از عواملی‏ است که مدیریت را مستقیم و کارآمد می‏کند،زیرا گماردن افراد سالم و شایسته بر سر کارها کافی نیست بلکه رسیدگی دقیق به‏ مسئولیت‏ها و حسابرسی به کار آنان باعث می‏شود که در انجام‏ مسئولیت و امانتداری کوتاهی نکنند و اگر کوتاهی کردند مورد مؤاخذه و در صورت لزوم مجازات شوند.سیره پیامبر(ص)و امام‏ علی(ع)نیز چنین بود.
از دیگر مسائل مهم در مدیریت الهی و اصول‏گرا مداومت در امور است نه صرفا شروع کردن کارها.در یک مدیریت منضبط وبا مشورت،عقل‏ها و تجربیات و دیدگاه‏های‏ گوناگون به کمک هم می‏آیند تا مسائل به طور کامل پخته و با نقص کم‏تر و از لغزش و اشتباه‏ دور باشد
جدی با تلاشی همه‏جانبه و همگانی برنامه‏ها آغاز می‏شود و به‏ درستی ادامه می‏یابد و به انجام می‏رسد.مدیر توانمند طوری‏ برنامه‏ریزی می‏کند که کارها در مسیر رسیدن به هدف ادامه یابد و مداومت بر کارها جوهره افراد و مدیریت‏ها را اشکار می‏کند.رسول‏ خدا(ص)می‏فرماید:«ارزش کار به پایان آن است و ملاک عمل‏ خاتمه آن است»(سیره نبوی،351).یک مدیریت کارآمد همه‏ توان و نیرو را در جهت به پایان رساندن برنامه‏ها به کار می‏گیرد و اجازه نمی‏دهد که بی‏انظباتی و عدم جدیت موجب نیمه کاره ماندن‏ برنامه‏ها شود زیرا ارزش،در تمام شدن کار است.سستی و تنبلی از بزرگ‏ترین آفت‏های انضباط و جدیت است.چیزی که مدیریت‏ توانا را ممتاز می‏کند شور و نشاطی است که در مجموعه‏ تحت اداره‏اش جریان دارد و افراد را جدی و منضبط می‏کند،زیرا نشاط،سستی و تنبلی را از بین می‏برد.امام باقر(ع)می‏فرماید: «کسالت و تنبلی به دین و دنیا هر دو زیان می‏زند» (تحف العقول،220)

شور و مشورت با افراد صالح و شایسته

«در کارها با آنان مشورت کن اما زمانی که تصمیم گرفتی‏ (قاطع باش)و بر خدا توکل کن زیرا خداوند متوکلان را دوست‏ دارد»(سوره آل عمران،159).در انجام کارها،تصمیم‏گیری در شرایط مختلف دارای اهمیت بسیاری است.اگر تصمیم‏گیری بر اصول درستی استوار نباشد نظام امور به هم می‏ریزد یا دچار خودمحوری‏ها و استبداد رأی می‏شود.برای تصمیم‏گیری،ابتدا باید به طور دسته‏جمعی مسائل را از همه جوانب مورد مطالعه و بررسی قرار داد و پس از رسیدن به نتیجه و تصویب آن،اراده‏ واحدی باید آن را اجرا کند،در غیر این صورت هرج و مرج به وجود می‏آید.در تصمیم‏گیری‏ها نباید تابع احساسات و یا ملاحظات‏ غیر صحیح اجتماعی و سیاسی شد بلکه باید حق را لحاظ کرد.در سوره اسراء آیه 36 می‏خوانیم:«و در پی آنچه بدان علم نداری، مرو».سیره رسول خدا(ص)این گونه بود که افرادی به نام‏ «عریف»و«نقیب»منصوب می‏کردند تا با گرفتن گزارش‏های لازم‏ از آنان و با اطلاعات کافی،تصمیم‏گیری کند.البته ایشان در تصمیم‏گیری‏هایشان مشورت می‏کردند زیرا مشورت و تبادل نظر در کارها موجب دوری از خودرأیی و استبداد می‏شود.
مشورت در اداره درست یک جامعه،مهم‏ترین مسئله است.با مشورت،عقل‏ها و تجربیات و دیدگاه‏های گوناگون به کمک هم‏ می‏آیند تا مسائل به طور کامل پخته و با نقص کم‏تر و از لغزش و اشتباه دور باشد.لازم به ذکر است که انسان با هر کس نمی‏تواند مشورت کند،باید با کسی مشورت کند که به خداترسی،تقوای‏ الهی،خرد،تجربه،صداقت،رازداری،خیرخواهی،فهم و شجاعت و امثال این‏ها متصف باشد و ترسو،بخیل،حریص، دروغگو،نادان و احساساتی و احمق نباشد و صلاح و فساد امور را به خوبی بفهمد و در زمینه‏ای که با او مشورت می‏کنند،دارای علم‏ و آگاهی باشد.یکی دیگر از اساسی‏ترین مسائل در تصمیم‏گیری‏ دوراندیشی و آینده‏نگری و توجه به عواقب و نتایج کارهاست زیرا موجب می‏شود که از فرو رفتن در مهلکه‏ها و اقدام به کارهایی که‏ نتیجه ندارد جلوگیری و مانع از بین رفتن نیروهای مادی و معنوی و انسانی و اقتصادی شود.
پیامبر(ص)می‏فرماید:«من به تو سفارش و توصیه می‏کنم که‏ هر زمان تصمیم به انجام کاری گرفتی در عاقبت آن کار بیندیش پس‏ اگر عاقبت آن رشد بود انجام بده و اگر گمراهی بود.انجام نده» (کافی،ج 2،149)
احتجاب مدیر و زمام‏دار و دوری کردن از مردم،موجب می‏شود که وی برای اداره امور و حل مشکلات مردم اطلاعات لازم را در اختیار نداشته باشد
یکی دیگر از مسائلی که در اتخاذ بهترین تصمیم مؤثر است، استفاده از تجربه‏های گوناگون است که خود منبعی برای شناخت و فهم بهتر مسائل است و کسی که در تصمیم‏گیری‏هایش از تجربه‏های خود و دیگران به طور صحیح استفاده کند،کم‏تر دچار اشتباه می‏شود.حضرت علی(ع)می‏فرماید:«هر که با تجربه‏ها [تصمیم خود را]استوار سازد از تباهی‏ها دور می‏شود» (غرر الحکم،ج 1،169).تواناترین مدیر کسی است که بهترین و مناسب‏ترین راه را برای رسیدن به اهداف پیدا کند زیرا عدم‏ انتخاب راه درست و مناسب،با وجود تلاش بسیار،موجب‏ سرخوردگی و خستگی و شکست و هدر دادن منابع ارزشمند انسانی‏ و اقتصادی می‏شود.
حضرت علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر(نهج البلاغه،نامه‏ 53)می‏فرماید:«کاری که بیش از هر کار باید دوست داشته باشی‏ میانه‏روی در حق و همگانی کردن آن در برابری و دادگری است که‏ بیشتر سبب رضایت رعیت(توده مردم)می‏شود(در هر کار آن را اختیار کن که به صلاح حال همه باشد هر چند بر خواص گران آمده‏ از آن راضی نباشند)زیرا خشم همگان رضایت خواص را از بین‏ می‏برد،و خشم چند تن در برابر خشنودی همگان اهمیت ندارد و از رعیت هیچ کس بر حکمران،هنگام رفاه و آسانی گران‏بارتر،و در گرفتاری کم‏یاری کننده‏تر و در انصاف و برابری ناراضی‏تر،و در خواهش پراصرارتر،و موقع بخشش کم‏سپاس‏تر،و هنگام رد دیر عذر پذیرنده‏تر،و در پیشامد سختی‏های روزگار در شکیبایی‏ سست‏تر از خواص نیست،و ستون دین و انبوهی از مسلمانان و آماده برای جلوگیری از دشمنان،همگان از مردم هستند.»در اینجا امام به صراحت می‏فرمایید که چیزی که به نفع مردم و مدیریت‏ است به دست آوردن رضایت عامه مردم است،هر چند،خواص و خویشان و اطرافیان را ناراضی کند،زیرا اساس هر نظامی بر دوش‏ توده مردم است و آنان هستند که دین و جامعه را حفظ می‏کنند. خردمندی نیست که خشنودی گروهی خاص را بر خشنودی مردم‏ مقدم بداریم.

وفای به عهد

«به عهد و پیمان خود وفا کنید که از آن پرسش می‏شود» (سوره اسراء،34)
پای‏بندی به عهد و پیمان از عمده‏ترین اصول مدیریت است، زیرا اساس روابط انسانی و مناسبات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بسته به عهد و پیمان‏هاست و در صورت متزلزل شدن آنها این روابط و مناسبات متزلزل شده و بی‏اعتمادی جایگزین اعتماد، و هرج و مرج جایگزین نظم،و سستی جانشین استواری می‏شود.با از بین رفتن پای‏بندی به عهد و پیمان‏ها پیوند میان مردم و مدیران‏ گسسته می‏شود،زیرا پای‏بندی به عهد و پیمان،عین صداقت و صداقت موجب نفوذ به قلب‏هاست.به علاوه نخستین چیزی که با شکسته شدن عهد و پیمان‏ها شکسته می‏شود عدالت اجتماعی‏ است که انسان از استعمار و استثمار بدان پناه می‏برد.امیر مؤمنان‏ علی(ع)می‏فرماید:«بنیاد دینداری،امانت را به جا آوردن و پای‏بندی به عهد و پیمان است»(غرر الحکم،ج 1،88).در عهدنامه مالک اشتر فرمود:«از این که به مردم وعده دهی‏ و سپس تخلف کنی پرهیز کن زیرا خلف وعده موجب‏ خشم خدا و خلق است»

عدم احتجاب و احتراز از فاصله گرفتن از مردم

احتجاب مدیر و زمام‏دار و دوری کردن از مردم،موجب می‏شود
که وی برای اداره امور و حل مشکلات مردم اطلاعات لازم را در اختیار نداشته باشد و همین مسئله رابطه قلبی میان او و مردم را سست می‏کند.حضرت در عهدنامه مالک اشتر می‏فرماید: «هیچ‏گاه خود را در مدت زمان طولانی از رعیت پنهان مکن!زیرا دور بودن زمام‏داران از چشم رعایا خود موجب نوعی محدودیت و بی‏اطلاعی نسبت به امور است و این چهره پنهان داشتن زمام داران، آگاهی ایشان را درباره مسائل نهانی از بین می برد.»
امام تأکید می‏کنند که مدیر با مردم ارتباط زیاد داشته باشد و طوری عمل کند که افراد مختلف مردم،بتوانند با او تماس بگیرند و مسائل‏شان را بی‏پرده بگویند.میان مردم بودن مدیر،موجب الفت‏ و دوستی می‏شود.حضرت علی(ع)در نامه‏ای به قثم بن عباس‏ فرماندار مکه می‏فرماید«صبح و شام برای رسیدگی به امور مردم‏ بنشین و...میان تو و مردم نباید واسطه و سفیری جز زبانت و حاجب و پرده‏ای جز چهره‏ات باشد،افرادی را که با تو کار دارند از ملاقات خود محروم مساز!»

نفی سوء استفاده مدیر و وابستگانش‏ از امکانات

از اصول مدیریت،صحیح بستن راه‏های سوء استفاده افراد، به‏خصوص اطرافیان و بستگان است.اگر زمام‏دار و مدیر در جهت‏ منافع شخصی خود گام بردارد دیگر هیچ چیز مانع سوء استفاده‏ اطرافیان و وابستگان نخواهد شد و این مسئله موجب انهدام‏ نظام‏هاست.
نهج البلاغه،نام 53:«بپرهیز از امتیازخواهی و این که چیزی‏ را به خود مخصوص داری که همه مردم در آن یکسانند...»
امام علی(ع)پیوسته می‏فرمود:«ای مردم کوفه،اگر من از شهر شما با چیزی بیشتر از مرکب و بار و بنه مختصر خود و غلامم‏ فلانی،بروم خائن خواهم بود»(شرح ابن ابی الحدید،ج 200،2، سیره نبوی،500)
حضرت امیر(ع)در عهدنامه مالک اشتر می‏فرماید که مدیر باید راه تعدی اطرافیان و وابستگانش را به مردم ببندد و اجازه ندهد که به دلیل نزدیکی وابستگی امتیازی خاص بگیرند و از امکانات‏ عمومی برای منافع شخصی خود استفاده کنند و از نیروی کار و امکانات جامعه به اتکای وی استفاده کنند.مدیر باید ریشه‏ این گونه سوء استفاده‏ها را قطع کند که در غیر این صورت سودش‏ برای آنان و عیب و ننگش در دنیا و آخرت برای مدیر باقی می‏ماند. حضرت علی در نهج البلاغه نامه 41 به یکی از خویشاوندانش که‏ کارگزار ایشان بود و در امانت حکومت خیانت کرده و دست تعدی‏ به بیت المال برگردان که اگر نکنی و خدا به من امکان دهد وظیفه‏ را در برابر خداوند درباره تو انجام خواهم داد و با این شمشیرم که‏ هیچ کس را با آن نزدم مگر این که داخل دوزخ شد بر تو خواهم زد و به خدا سوگند اگر حسن(ع)و حسین(ع)این کار را کرده بودند هیچ پشتیبان و هواخواهی از جانب من نداشتند و در اراده من تأثیر نمی‏گذارند تا آن که حق را از آن بستانم و باطلی را که به ستم‏شان‏ پدید آمده بود،نابود شود.»این نمونه‏ای از برخورد امام و ولی‏ مسلمین است.حضرت علی(ع)پس از بیعت با مردم،برنامه خود را برای اصلاح امور اعلام کرد تا همه نسبت به هدف و برنامه و راه‏ آن حضرت توجیه باشند:عزل کارگزاران ناسالم و آنان که بدون‏ شایستگی در پست‏های بالا قرار گرفته بودند سپردن کارها به افراد صالح و شایسته‏ای که با داشتن شایستگی کنار گذاشته شده بودند؛ مقابله جدی با چپاولگران و فاسدان و آنان که با حق و عدل به ستیز برخیزند و بازگشت به سیره نبی مکرم سلام،بازگرداندن اموال به غارت رفته از بیت المال،اصلاح نظام نظام مالی و قطع مقرری‏ها و بخشش‏های ظالمانه،اصلاح نظام حقوقی و تساوی همگان در برابر قوانین الهی،تقسیم مال به مساوات و غیره.زمام‏دار و مدیر باید مردم را توجیه کند،در غیر این صورت ظلمی به خود او و مردم‏ است زیرا توجیه در امر مدیریت اساس باز کردن گره‏ها و برداشتن‏ موانع و مشکلات،روی کردن دل‏هاست که با توجیه و بیان برنامه‏ها و کارها به وجود می‏آید.

داشتن روحیه انتقادپذیری

وجود روحیه انتقاد و نصیحت و در یک مجموعه،نشان دهنده‏ سلامت مجموعه و مدیرت صحیح است.وجود این روحیه‏ موجب می‏شود که کژی‏ها،و نابسامانی،و ضعف‏ها آشکار شود و توانمندی‏ها و قوت‏ها میدان رشد یابند.بدین ترتیب از انحرافات‏ جلوگیری و راه برای خیرخواهان باز و برای چاپلوسان و خیانتکاران‏ بسته می‏شود.حضرت علی(ع)با آن که معصوم و از هرگونه اشتباه‏ و خطا مصون است؛اما راه نصیحت و انتقاد را باز می‏گذارد تا همگان نیز بیاموزند.در نهج‏البلاغه خطبه 216 می‏فرماید:«از گفتن سخن حق و یا مشورت عدالت‏آمیز خودداری نکنید زیرا من‏ (به‏عنوان یک انسان)خویشتن را بالاتر از آن نمی‏دانم که اشتباه‏ نکنم و از آن در کارهایم ایمن نیستم مگر این که خداوند مرا حفظ کند.شنیدن حق را برای من سنگین نپندارید و نمی‏خواهم مرا بزرگ‏ انگارید زیرا کسی که شنیدن حق برای او سنگین باشد یا نشان دادن عدالت برای او دشوار باشد عمل به حق و عدالت‏ برای او دشوارتر است»
به علاوه امام از مردم می‏خواهند که با ایشان صریح و دور از ملاحظه‏کاری و محافظه‏کاری‏های رایج با زمام‏داران و مدیران‏ ستمگر و مستبد سخن گویند و در رفتار و کردار خود تکلف و تصنع‏ نداشته باشند.
اگر در سازمانی نصیحت و انتقاد با خلوص نیت و خیرخواهی‏ اصل شود،گرمی و نشاط و محبت در آنجا حاکم می‏شود و بدون‏ تردید سلامت و صلابت آن سازمان تضمین می‏شود.حضرت‏ امیر المؤمنین علی(ع)در عهدنامه مالک اشتر می‏فرماید:«باید برگزیده‏ترین ایشان نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق به تو بسیار گوید،و کم‏تر ترا در گرفتار و کردارت که خدا برای دوستانش‏ نمی‏پسندد بستاید اگر چه سخن تلخ و کم‏تر ستودن خواهش و آرزوی تو،موجب دلتنگی‏ات شود.خود را به پرهیزگاران بچسبان‏ و آنان را وادار و بیاموز که بسیار ترا نستایند،و از این که نادرستی‏ به جا نیاورده‏ای ترا شاد نگردانند(تا تو را به خود متوجه سازند)زیرا بسیاری اصرار در ستایش،شخص را خودپسند ساخته و سرکش‏ می‏سازد».

برقراری عدالت

امیر مؤمنان علی(ع)در نهج‏البلاغه کلام 131 می‏فرماید: «پروردگارا تو می‏دانی آنچه ما انجام دادیم نه برای این بود که ملک‏ و سلطنتی به‏دست آوردیم و نه برای این که از متاع پست دنیا چیزی‏ تهیه کنیم به خاطر این بود که نشانه‏های از بین رفته دینت را بازگردانیم و اصلاح را در شهرهایت آشکار سازیم تا بندگان‏ ستمدیده‏ات در ایمنی قرار گیرند و قوانین و مقرراتی که به دست‏ فراموشی سپرده شده بار دیگر عملی شود.»
از این کلام به خوبی معلوم می‏شود که هدف از تشکیل‏ حکومت،برپایی حق و عدالت است که بدین وسیله دین،حاکم‏ می‏شود،کارها اصلاح و امنیت و آسایش برای ستمدیدگان فراهم و قوانین الهی جاری و حاکم می‏شود.
در یک مدیریت صحیح اصل بر پیشگیری است و نه درمان.باید تلاش کرد عواملی که موجب‏ می‏شود افراد به خلاف روی آوردند از بین برود
«عدل نظام‏بخش حکومت است»(غرر الحکم،ج 1،40)
به‏علاوه هدف نزول کتاب‏های آسمانی،از بین بردن اختلاف‏ ناشی از بغی و ستم در جامعه بشری است و این که هر صاحب حقی‏ به حقش برسد و روابط افراد با یکدیگر عادلانه باشد(المیزان،ج‏ 2،117).حضرت رسول(ص)در عهدنامه عمرو بن حزم‏ می‏فرماید:«همانا پیشینیان شما هلاک شدند زیرا اگر فردی بزرگ‏ از ایشان دزدی می‏کرد رهایش می‏کردند و اگر فردی ضعیف‏ دزدی می‏کرد بر وی حد جاری می‏کردند؛سوگند به آن که‏ جانم به‏دست اوست اگر فاطمه دختر محمد(ص)دزدی کرده‏ بود دست او را می‏بریدم»(سیره ابن هشام،ج 4،266-265).امیر مؤمنان علی(ع)در نهج البلاغه نامه 59 به اسود بن قطبه فرماندار حلوان می‏نویسد:«اما بعد،هرگاه میل و خواست زمام‏دار[نسبت‏ به همه‏]یکسان نباشد این روش اغلب او را از عدالت باز می‏دارد. پس باید کار مردم‏[خویش و بیگانه،بالادست و زیردست،توانگر و ناتوان‏]در حق،نزد تو یکسان باشد،زیرا هیچ‏گاه جور و ستم‏ جانشین عدالت نخواهد شد پس از آنچه برای خویش‏ نمی‏پسندی اجتناب کن»

قضاوت و داوری

یکی دیگر از اموری که مدیر و حاکم،همیشه با آن برخورد دارد،داوری و قضاوت و فرمان دادن است،پس باید آداب قضاوت‏ و داوری را بداند و رعایت کند.
یکی از چیزهایی که موجب قضاوت و داوری نادرست‏ می‏شود،عجله و شتاب در داوری است.برای یک داوری صحیح‏ باید مسائل را در تمام جوانب مورد بررسی و دقت قرار داد و دلایل‏ طرفین را شنید و از عجله هم پرهیز کرد.عجله در حکم کردن از بی‏مسئولیتی،غفلت و از روی حدس و گمان و شایعات،ستم بزرگی‏ بر مردم و نابود کننده مدیریت است.به علاوه از حکم کردن در زمان‏ خشم،غم،ترس،دلتنگی و هر حال دیگری که انسان را از فکر کردن صحیح دور می‏کند،باید خودداری کرد.از ام سلمه روایت‏ شده است که گفت شنیدم رسول خدا(ص)می‏فرمود:«کسی که‏ مسئولیت قضاوت میان مسلمانان را پذیرفت باید در نگاه و جایگاه‏ نشستن و اشاره میان آنان مساوات را رعایت کند و نباید صدای خود را بر یک طرف نزاع بلندتر از دیگری کند»(اخبار القضاه،ج 1،31 و سیره نبوی،589).در اداره امور برای به پا داشتن حق و عدل بیش‏ هر چیز انصاف لازم است که بدون آن نه می‏توان حقی به پا کرد و نه عدالتی را جاری کرد.امام باقر(ع)از امیر مؤمنان(ع)نقل‏ می‏کند:«انصاف مایه پایداری مدیریت و عزتمندی آن است. بدانید که هر که از خود به مردم انصاف دهد خدا جز عزتش نیفزاید» (کافی،ج 2،144).اقتدار هر مدیر،بستگی به میزان انصافی دارد که در مدیریت رعایت می‏کند.بی‏انصافی،دوستان را رنجیده‏خاطر و پراکنده می‏کند و حمایت لازم و شور و شوق تلاش را از بین می‏برد.«انصاف‏کننده دارای یاوران و دوستان بسیار است» (شرح غرر الحکم،ج 2،143)
در یک مدیریت صحیح اصل بر پیشگیری است و نه در درمان. باید تلاش کرد عواملی که موجب می‏شود افراد به خلاف روی‏ آورند از بین برود.یکی از مهم‏ترین اصول در مدیریت‏ تأمین نمودن افراد به شکلی درست است.زمانی که زندگی افراد تأمین شود زمینه خلاف برای آنها از بین می‏رود.در صورت‏ تأمین نبودن،فقط کسانی خیانت می‏کنند که طماع و حریص باشند که در این صورت باید بدون هیچ‏گونه سهل‏انگاری و تسامح‏ مجازات شوند تا دیگر کسی جرأت خیانت به خود ندهد.
امیر المؤمنین(ع)در نهج البلاغه نامه 53 می‏فرماید:«پس روزی آنان را فراخ دار که فراخی روزی،نیروشان دهد تا در پی‏ اصلاح خود برآیند و بی‏نیازی‏شان بود تا دست به مالی که در اختیار دارند نگشایند و...»زیرا اگر کارگزاران،بی‏نیاز باشند،ستم‏ نمی‏کنند،رشوه نمی‏گیرند و در امانت خیانت نمی‏کنند.

نتیجه‏گیری:

با توجه به مطالب گفته شده می‏توان این گونه نتیجه گرفت که‏ نوع نگاه به کار مسئولیت از مسائل مهم بنیادی در شکل گیری این‏ اخلاق مطلوب در مدیریت و اداره امور است.کسی که مسئولیت‏ و کار را امانت بداند و آن را وسیله عزت و شکوفایی خویش بداند از کار کردن لذت می‏برد.از دید حضرت علی علیه السلام انسان با کار کردن نه تنها نقش اقتصادی و اجتماعی ایفا می‏کند بلکه خود را می‏سازد و رشد می‏دهد.مدیر نه تنها کار را وسیله‏ای برای شکوفایی‏ و بالندگی خود و دیگران بلکه خدمت به بندگان خدا که عیال او هستند،وسیله تقرب به پروردگار می‏داند.
امام علی علیه السلام در عهدنامه خویش به مالک اشتر در مورد رابطه والی و رعیت،مدیر و مردم چنین می‏فرماید:«دلت را نسبت‏ به رعیت پر از لطف و رحمت نما،نسبت به آنان مانند درنده‏ آزارکننده مباش که خوردن آنان را غنیمت شماری»،زیرا محبت، دل‏ها را به یکدیگر نزدیک و پیوند میان آنها را محکم‏تر می‏سازد. امکانات و قدرتی که در دست مدیر است هرگز نباید او را از حیطه انسانیت خارج کند و به سمت حیوانیت سوق دهد که مانند حیوانی درنده نسبت به گله گوسفندان شود که آنها را بدرد زیرا مردم،رعایای او هستند،و او حافظ و نگهبان جان و مال و حقوق و آزادی‏های آنان است.پیامبر اکرم(ص)می‏فرماید:«پیشوا و بزرگ‏ هر قومی خدمتگزار آنان است».این که بدانیم و فراموش نکنیم که‏ همه ما انسان هستیم و خالق همه ما یکی است و همه ما با یک‏ آفرینش خلق شده‏ایم و نیازها و خواسته‏های ما یکسان است و همه‏ ما خواهان رشد و کمال و سعادت هستیم و همگی به یکدیگر نیازمندیم،بهتر عمل کنیم.
پرورش یافتگان مکتب وحی،امانتداران والاترین امانت‏ها یعنی انسان‏ها؛تلاش می‏کنند تا آنان را به مقصدی که برای آن خلق‏ شده‏اند،هدایت کنند و این راه را با مدیریتی الهی که مدیریت بر قلب‏ها که مدیریتی عقلانی و بر اساس پیوند و ارتباط بر قلب‏هاست می‏توان طی نمود،زیرا در مدیریت بر بدن‏ها که‏ مدیریتی غیر الهی است،اداره امور بر استکبار،استبداد، استخفاف،ارعاب و ترس،خودنمایی و فضل فروشی،و ایجاد ابهت دروغین و دوری کردن استوار است.این مدیریت زمانی‏ توانمند است و کارآیی دارد که از آفات خراب‏کننده دل و قلب به‏ شدت دوری کند.در غیر این صورت نمی‏تواند درست عمل کند. بدین ترتیب در نظام اسلامی،مدیریت،با ایمان و ارتباط با حضرت‏ حق آزاد می‏شود و از همان جا هم حرکت به سوی جامعه الهی و اسلامی،جامعه‏ای رشید و بالنده،با افرادی بصیر،آگاه،دانا، خدوم،خیرخواه،ایثارگر،مؤمن،صالح و در یک کلمه بنده خداوند نضج می‏گیرد.با متخلف شدن مدیر به اخلاق الهی و حاکم شدن‏ چنین اخلاقی در کار و در مدیریت است که نه فقط کار کردن‏ لذت‏بخش که عین عبادت می‏شود،و همه استعدادهای عالی‏ بشری و تمامی توان او در راستای رشد و کمال و سیر إلی‏ا...قرار می‏گیرد و همه آحاد مردم دست به دست هم می‏دهند ویده واحده‏ می‏شوند و با عشق و علاقه،برای پیاده کردن برنامه‏ها و پیشرفت‏ کارها و آبادی دنیایشان تلاش می‏کنند و بدین ترتیب دنیای‏ دیگرشان را هم آباد می‏کنند.از همه این‏ها مهم‏تر کسب رضا و خشنودی خالق است که موجب بارش رحمت و برکات الهی‏ می‏شود.چیزی که هر کس و در هر رده شغلی و بالاخص مدیران‏ باید بدانند و باور کنند این است که اولا اولین ناظر و کسی که در همه حال ناضر و شاهد و حاکم بر او و پرسش‏کننده از اوست، خداوند متعال است که«آیا او ندانست خداوند می‏بیند»(سوره‏ علق،آیه 14)،دوما بداند که این موقعیت برای او دائمی و همیشگی‏ نیست بلکه فرصتی است که به او داده شده که از آن؛با خدمت به‏ بندگان خدا برای تقرب الهی استفاده کند که«...این روزگار را با اختلاف،میان مردم می‏گردانیم که مقام اهل ایمان با امتحان معلوم‏ شود تا از شما مؤمنان هر که ثابت در دین است را گواه دیگران کند
و خدا ستمکاران را دوست ندارد»(سوره آل عمران،آیه 140). علاوه بر این‏ها خداوند می‏فرماید اگر در راه خدا تلاش و کوشش‏ نکنید،ما کسانی را می‏آوریم که در راه او و به خاطر او کار و تلاش‏ می‏کنند و او را دوست دارند و خدا هم آنان را دوست دارد و خدا متقین را وارثان و حاکمان زمین قرار می‏دهد.
پس با عمل به دستورات الهی و پیروی از معصومین(ع)که به‏ فرموده خدا بهترین اسوه و الگو برای ما هستند نه تنها زمینه این‏ سعادت را می‏توانیم فراهم کنیم بلکه مبلغان خوبی برای مکتب‏ اسلام شده و رضای خالق را در سایه رضایت بندگانش به دست‏ آورده و نام نیکی هم از خود بر جای می‏گذاریم،که این نام نیک‏ است که همیشه زنده می‏ماند.
خلاصه این که مدیر لایق و شایسته از دیدگاه اسلام حداقل‏ باید این ویژگی‏ها را داشته باشد:ایمان و ارتباط با خداوند،مهر و عطوفت نسبت به مردم،سعه صدر،صبر و شکیبایی در برخورد با مسائل،شایستگی و لیاقت در انجام امور،ریاست‏طلبی و خودکامه‏ نبودن،تفویض اختیار و مسئولیت‏خواهی،مراقبت و نظارت، مشورت با افراد صالح و شایسته،وفای به عهد،عدم احتجاب و احتراز از فاصله گرفتن از مردم،عدم سوء استفاده خود و وابستگان‏ از امکانات،داشتن روحیه انتقادپذیری،برقراری عدالت،قضاوت‏ و داوری بر اساس حق و عدالت.

منابع:

-مطهری،مرتضی،«جاذبه و دافه علی علیه السلام»،انتشارات‏ حسینیه ارشاد،تهران،1341
-دلشاد تهرانی،مصطفی سیره نبوی«منطق علمی»دفتر سوم، سیره مدیریتی،سازمان و چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،چاپ اول،زمستان 1373
-دلشاد تهرانی،مصطفی،ارباب امانت،اخلاق‏داری در نهج البلاغه،انتشارات دریا،چاپ ششم،1379
-جوادی آملی،عبدا...،اخلاق کارگزاران در حکومت اسلامی، تهران،مرکز نشر فرهنگی رجا،چاپ اول،1366
-الکلینی،ابو جعفر محمد بن یعقوب،الکافی،صححه و علق‏ علیه علی اکبر الغفاری،دار الکتب الاسلامیه،طهران،1388 ق.
-فیض الاسلام،نهج البلاغه،چاپ آفتاب،تهران
-عبد الواحد التمیمی الامدی،غرر الحکم و درر الحکم،مؤسسه‏ الاعلمی المطبوعات،بیروت،1407 ق.
-ابی شعبه الحرانی،ابو محمد الحسنه بن علی بن الحسین، تحف القول عن آل الرسول(ص)،مکتبه بصیرتی،قم،1394 ق.
-شرح ابن ابی الحدید
-خوانساری،جمال الدین محمد،شرح غرر الحکم،انتشارات‏ دانشگاه تهران،1360
-محمد بن الحسن الحر العاملی،وسائل الشیعه،إلی تحصیل‏ مسائل الشریعه،به تصحیح و تحقیق و تذبیل عبد الرحیم الربانی‏ شیرازی،دار الحیا التراث العربی،بیروت
-مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه،موسسه الاعلمی‏ المطبوعات،بیروت 1400 ق.حسن مصطفوی،ترجمه و شرح، انتشارات قلم،1363 ش.
-نامه‏ای از امام موسوی به کاشف الغطا(ولایت فقیه)، جهاد اکبر
-ابو جعفر محمد بن الحسین بن بابویه القمی(الشیخ‏ الصدوق)،من لا یحضره الفقیه،صححه و علق علیه علی اکبر الغفاری،الطبعه الثانیه،منشورات جماعه المسدرین،قم
-دعائم السلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام، تحقیق آصف بن علی اصغر فیضی،دار المعارف،القاهره،1389 ق. -رجال البرقی
-وکیع،محمد بن خلف بن حیان،اخبار القضاه، عالم الکتب،بیروت
-محمد باقر المجلسی،بحار الانوار الجامعته العلوم الأعمه‏ الأطهار،الطبعه الثالثه،داراحیا التراث العربی،بیروت،1403 ق.
-سیره ابن هاشم

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مقايسه توصيفى نظام‏هاى مديريت‏سازمانى با نظام مديريت اسلامى

مقايسه توصيفى نظام‏هاى مديريت‏سازمانى با نظام مديريت اسلامى

عباس شفيعى

 

اشاره

در اين مقاله، ابتدا روند كلى نظريه‏ها، مسير پيدايش و نضج آن‏ها وظهور الگوى ساختار ماشينى از نظريه‏پردازى سنت‏گرايان (كلاسيك‏ها) وساختار اساسى از نظريه‏پردازى سنت‏گرايان جديد (نئو كلاسيك‏ها) موردبررسى قرار گرفته، سپس نظام‏هاى مديريت ماشينى (مكانيكى) واندام‏وار (ارگانيكى) به طور مختصر معرفى شده و با ارائه تعاريفى‏از اين نظام‏ها و نظام مديريت اسلامى، به مقايسه توصيفى بين آن‏ها دربرخى شاخص‏ها پرداخته شده است.
لازم به ذكر است كه مقايسه مزبور ابتدا درباره نگرش كلى مدير به‏هويت انسان، به كار و به كاركنان در هر يك از نظام‏ها بوده، سپس‏مهارت‏هاى مورد نياز يك مدير از ديدگاه‏هاى گوناگون بررسى گرديده،آنگاه جهت‏گيرى ذهنى نسبت‏به عامل كليدى سازمان و عملكرد آن درنظام‏ها شناسايى شده، برخى از ويژگى‏هاى روانى افراد با نگرش‏هاى‏متفاوت مورد ارزيابى قرار گرفته و چگونگى تعامل مديران با كاركنان‏پى‏جويى شده است در ادامه، به انگيزش و عوامل برانگيختگى درنظام‏هاى موجود، كاربرى و شيوه تصميم‏گيرى در هر كدام پرداخته وفرايند تصميم‏گيرى اسلامى در روايات مورد بحث قرار گرفته و درنهايت، به فن‏آورى در نظام‏ها اشاره شده و به عنوان متغيرى قلمدادگرديده است كه انسان مى‏تواند با قدرت خدادادى، آن را به كار گيرد.
شايان ذكر است كه در بحث‏ها، بيش‏تر به نظام مديريت اسلامى توجه شده‏و اغلب درصدد شناخت آن، مقايسه انجام گرفته است.

مقدمه

بشر از ديرباز درصدد يافتن راه‏هاى خوشبختى و سعادت خود در جهان‏هستى بوده است و در اين رهگذر، به اهميت تعامل با ديگران پى برده‏و در جست و جوى روش‏ها و الگوهايى برآمده تا در جهت رسيدن به كمال،از آن‏ها يارى طلبد.
از اين‏جا بود كه حوزه‏هاى فكرى بشرى در پژوهش‏هاى متعدد از جمله‏حوزه مديريت و سازمان به تلاش در راه ارائه روشى معقول و منطقى به‏بشر برآمدند و هر كدام از نقطه نظر تفكرات خويش، الگوهايى پيشنهادنمودند تايلور (1) و ديگران به بررسى سازمان با نگرش ماشينى‏پرداختند و نظريه‏پردازان سنت‏گرا را در اين مسير هدايت كردند.
سنت‏گرايان جديد به روشى ديگر انديشيدند و در اين عرصه، به انسان وروحيات او بهاى بيش‏ترى دادند، اما در هر كدام از روش‏هاى مزبور،نقطه‏هاى كور فراوانى مشاهده شد و نظريه‏هاى موجود، اعم از علمى،ادارى و رفتارى، هيچ‏كدام نتوانست‏خلا انسانى موجود در جامعه وروابط بين انسان‏ها را بهبود بخشد; زيرا ذهن بشرى توان ارائه سبكى‏كامل و بى‏عيب براى نيك بختى جوامع انسانى نداشت.
اين عجز فكرى ما را بر آن داشت تا در جست و جوى تفكرى باشيم كه‏منشا آن، ذهن محدود انسان‏ها نيست، بلكه سرچشمه آن كلام وحى بوده واز رايحه كلام الهى بهره برده باشد.
در اين زمينه به دين آن هم دين اسلام متمسك شده و به كتاب‏آسمانى و كلمات مفسران وحى استناد گرديده تا شايد از اين رهگذر،به نظامى برتر يعنى: نظام مديريت اسلامى رهنمون شويم كه متكفل‏نگرشى الهى به انسان‏ها و راهنمايى آن‏ها به سوى تكامل، رشد و نموجوامع بشرى است.
اما توجه به اين نكته نيز ضرورى است كه اين مختصر گنجايش پرداختن‏به تمام زواياى نظام مزبور را ندارد.
اما درباره برخى از شاخص‏هاى موجود در نظام‏هاى ديگر بحث‏خواهد شد ومقايسه‏اى توصيفى بين آن‏ها و نظام مديريت اسلامى انجام خواهد گرفت‏تا بتوان تصويرى از مديريت اسلامى ارائه داد.

نظريه‏هاى سنتى و سازمان ماشينى (2)

به طور كلى، نظريه‏هاى سنتى در سه مسير تحول يافته‏اند كه در هر يك‏از آن‏ها، ساختار ماشينى همچون چترى گستره وسيع سازمان را در برمى‏گيرد به عبارت ديگر، روش ماشينى در هر يك از نظريه‏هاى‏ديوان‏سالارانه (بوروكراتيك)، ادارى و مديريت علمى به وضوح قابل‏مشاهده است و اين معنا در تعريفى كه نظريه‏پردازان سنت‏گرا ازسازمان ارائه كرده‏اند هويداست.
آن‏ها بر اين باورند كه سازمان ساختارى از روابط قدرت، اهداف،نقش‏ها، فعاليت‏ها، ارتباطها و عوامل ديگرى است كه بين افرادى كه بايكديگر به صورت گروهى كار مى‏كنند، وجود دارد. (3) لازم به ذكر است كه هر سه جريان ديوان‏سالارانه، نظريه ادارى ومديريت علمى در چهارچوب مكتب سنت‏گرايان، همين نقطه نظر را ازتعريف سازمان دارند.
اين سه جريان در يك مقطع زمانى (1900 1950) رشد و توسعه پيداكرده‏اند.
اما اين نكته جالب است كه آن‏ها به وسيله سه گروه جدا از هم ودرعين حال، هم‏مسلك گسترش يافته‏اند.
ديوان سالارى عمدتا توسط جامعه‏شناسان مورد توجه قرار گرفته، درحالى كه نظريه‏هاى مديريت علمى و ادارى به وسيله افرادى علاقه‏مند به‏كاربردهاى عملى بررسى شده است.
آن‏ها على‏رغم نظر گروه اول (جامعه شناسان) تنها به توصيف سازمان‏نپرداختند، بكله اصولى براى بهبود عملى سازمان به كار بردنددر مقايسه با وبر، (4) آنها مصمم بودند كه ديوان‏سالار شدن را نشان‏دهند و توان خود را براى تشخيص اصول جزئى و روش‏هاى مشخص اين نوع‏سازمان صرف كنند. (5) مورگان بر اين باور است كه همين روش مديران‏علمى، بسيارى ازاصول ماشينى را در اذهان ما وارد ساخته است. وى‏مى‏گويد: «در حالى كه نظريه‏پردازان مديريت‏سنتى بر طراحى كل‏سازمان تاكيد دارند، مديران علمى بر طراحى و مديريت‏شغل‏هاى فردى‏اصرار مى‏ورزند و از طريق تفكرات اين نظريه‏پردازان است كه مقدارزيادى اصول ماشينى از سازمان در افكار روزانه ما تثبيت‏يافته است‏» (6) قابل ذكر است كه اين تفكر ابتدا به وسيله جامعه‏شناس آلمانى،ماكس وبر، مطرح شد. وى تشابه بين ماشينى شدن صنعت و تنوع شكل‏هاى‏ديوان‏سالارى از سازماندهى را نشان داد. در كار وى، ما ابتدا تعريف‏جامعى از ديوان‏سالارى به عنوان شكلى از سازمان مى‏يابيم كه براساس‏دقت، سرعت، وضوح، قانون و كارايى به دست آحده و بر خلاقيت، تقسيم‏كار ثابت، سلسله مراتب سرپرستان، روش‏ها و قوانين مشخص تاكيدمى‏كند (7) . وبر به عنوان يك جامعه‏شناس، به نتايج اجتماعى ازديادديوان سالارى علاقه نشان مى‏داد. او دريافت كه چنين نگرش ظرفيتى براى‏تكرار و ماشينى نمودن هر جنبه از زندگى انسان فراهم مى‏نمايد، درحالى كه روح انسانى را براى فعاليت‏خودجوش فرسوده مى‏كند. (8)
معمولاوقتى درباره سازمان مى‏انديشيم، در ذهن ما وضعيتح از رحابط ح منظم‏و مشخص بين بخش‏ها تداعى مى‏شود كه از يك ترتيب منطقى خاص برخورداراست و از اين ديدگاه، زمانى كه سازمان را مورد مطالعه قرار مى‏دهيم‏«به عنوان نتيجه، انتظار داريم سازمان‏ها همانند ماشين عمل كنند:
در يك روش تكرارى، كارا، واقع‏بينانه و قابل پيش‏بينى‏» (9) .
از اين‏رو، در شرايط معينى سبك ماشينى مى‏تواند در قالب اين نظام‏مديريت، پايه و اساس عمليات مؤثر قرار گيرد.
اما در نظر برخى، روش مزبور مى‏تواند پيامدهاى ناگوارى نيز در پى‏داشته باشد. بنابراين، فهميدن اين‏كه چگونه و چه موقعى درگير تفكرماشينى شويم و چگونه نظريه‏هاى پذيرفته شده سازمان اين نگرش راحمايت مى‏كند، اهميت دارد; زيرا ايراد عمده‏اى كه به بسيارى ازسازمان‏هاى جديد وارد است جايگزين نمودن اين نوع نگرش با ايده‏هاى‏جديد است.
از آنچه ذكر گرديد، فهميده مى‏شود كه نظريه‏هاى سنتى هر كدام به‏فراخور خود، سهم بسزايى در ديوان‏سالارانه نمودن سازمان دارد و نظام‏مديريت ماشينى را موجب كارايى و بالا رفتن سطح توليد مى‏داندلازم به يادآورى است كه اين گرايش در ويژگى‏هاى منحصر به فرد اين‏نظريه‏ها تبلور پيدا كرده است، هر چند نمى‏توان ادعا كرد كه‏نظريه‏هاى مزبور نكات منفى در بر نداشته و هيچ‏گونه محدوديتى ندارداز اين‏رو در جدول ذيل، هم به ويژگى‏ها و هم به محدوديت‏ها، به‏گونه‏اى‏مقايسه‏اى، اشاره شده است:

نظريه‏هاى سنت‏گرايان جديد و سازمان اندام‏وار (10)

ظهور حركت‏سنت‏گرايان جديد با پيدايش نهضت روابط انسانى، (11) سرآغاز فصلى جديد در عرصه نظريه‏پردازى گشت، به طورى كه جنبش جديد،انسان را با نگاه «انسان‏» نگريسته و دريچه‏اى نو براى نظريه‏هاى‏رفتارى باز نموده است.
بى‏شك، پيدايش مكتب روابط انسانى، انقلابى بزرگ در رفتار سازمانى ومديريت‏بود، به گونه‏اى كه پس از ظهور روش جديد اداره سازمان‏ها،بشر گام‏هاى بلندى براى دستيابى به اهداف انسانى و بر آوردن‏نيازهاى روانى برداشت.
در سال 1924 ميلادى، متخصصان برنامه‏اى تحقيقى براى مطالعه «اثرات‏روشنايى بر قدرت توليد» طراحى كردند كه با اجراى آن و مطالعات‏بعدى، در واقع نشو و نماى تحولى عظيم در دنياى مديريت آغاز گشت كه‏اين بررسى‏ها بعدها به مطالعات هاثورن (12) شهرت يافت.
آنچه مسلم است آن‏كه اين تحقيقات با پديده‏اى نوظهور مواجه بود كه‏با روند پژوهش‏هاى گذشته تفاوت فاحشى داشت; بدين معنا كه جنبه‏هاى‏انگيزشى و روانى انسان‏ها چهارچوب اساسى اين مطالعات را تشكيل‏مى‏داد و در واقع، پيچيدگى رفتارى انسان‏ها و برخوردارى آن‏ها ازعواطف و شخصيت‏هاى متفاوت، موجب پديد آمدن حوادثى همچون واقعه دهه‏1930 بود.
در دهه 1920 و اوايل 1930 نهضت روابط انسانى، كه ابتكار التون ميوو همكارانش بود، در نيمه‏هاى كار، راه را بر روش تايلور بست‏عقيده اين نظريه‏پردازان اين بود كه علاوه بر يافتن بهترين روش‏هاى‏فن‏آورى براى بازده بالاى كار، نفع مديريت در آن است كه به شوون‏انسانى نيز توجه كند.
ادعاى آنان اين بود كه مراكز واقعى قدرت در سازمان‏ها، ارتباطات ومناسباتى است كه ميان انسان‏ها در درون واحدهاى كارى به وجود مى‏آيدمطالعه اين روابط براى مديريت و تجزيه و تحليل سازمان مهم‏ترين‏مساله بود.
سازمان بايد در كنار كارگران توسعه پيدا مى‏كرد و احساسات وگرايش‏هاى انسانى را در نظر مى‏گرفت. (13) نظريه‏هاى سنت‏گرايان جديد با توجه به گرايش‏هاى انسانى، پژوهش‏هاى‏رفتارى ديگرى را دنبال كرد كه ساختارى اندام‏وار را در سازمان‏توصيه مى‏كرد. جنبش روابط انسانى اگرچه جهشى در اين زمينه داشت وتا حدى از نگرش ماشينى تهى بود، اما همچون نظريه‏هاى سنتى جزءنگربود به عبارت ديگر، هم نظريه‏پردازان مناسبات انسانى و هم‏سنت‏گرايان، گرايشى جزءنگرانه داشتند; يعنى: يكى به درون افرادمى‏نگريست و از جنبه‏هاى بيرونى و محيطى غافل بود و ديگرى به جنبه‏ماشينى توجه مى‏نمودو به درون افراد وقعى نمى‏نهاد.
شايان ذكر است كه سنت‏گرايان در بعضى از اصول، به جنبه انسانى‏تصريح نموده‏اند، اما در عمل، به ساختار ماشينى بيش‏تر توجه كرده‏انداز اين‏رو، نقطه اشتراك هر دو گروه از نظريه‏ها، جزءنگر بودن آن‏هاست‏و براى آن‏ها، نوعى نقصيه و محدوديت محسوب مى‏شود كه در ادامه روندتكميلى نظريه‏ها، پژوهشگران با نگرشى نظام‏مند به سازمان، اين نقصيه‏را را، كه كل‏نگر است، مطرح‏ساخته‏اند «نظريه سيستمى‏»، كه برتالنفى (15) متبكر آن بود، درتجزيه و تحليل سازمان به تمام عوامل محيطى مؤثر، توجه داشت و چون‏تفكر نظام‏مند در آن حاكم بود و با ديدى باز سازمان را مورد بررسى‏قرار مى‏داد، در آن نظام مديريت اندام‏وار از اهميت ويژه‏اى برخورداربود; زيرا شيوه بازخورد (16) در آن قابل بازيافت‏بود و نگرشى پويابه همراه داشت.
اما آنچه از دريچه نقادى مى‏توان بر اين نظريه مطرح ساخت اين‏كه‏اولا، در نظر گرفتن تمام عوامل و شاخص‏ها در سازمان و آثار آن‏ها رانسبت‏به همديگر سنجيدن، بسيار مشكل و امكان عملى آن، به خصوص درجوامع در حال توسعه و بالاخص در توسعه پايدار، بسيار كم است.
ثانيا، اين ديدگاه تنها يك نگرش كلى است و در زمينه روش، هيچ چيزتازه‏اى ارائه نمى‏دهد.
در واقع، شعارش اين است كه به محيط اطراف خوب نگاه كن، سپس به مددمتخصصان و با بهره‏گيرى از مديريت علمى و روابط انسانى، مديريت كن‏از اين‏رو، ضعف‏هاى موجود اين نظريه محققان را بر آن داشت كه‏نظريه‏اى نو، كه بتواند در تمامى موسسات منشا تحولات گردد، ارائه‏كنند سرانجام پس از مطالعات بسيار، روشى به نام «اقتضايى‏» (17) ابداع كردند.
اقتضايى و شرطى به معناى آن است كه يك چيز به چيزهاى ديگر وابسته‏است‏يا ويژگى يك سازمان به كل وقعيت‏بستگى دارد; چيزى كه در يك‏محيط مؤثر واقع مى‏شود در محيط ديگرى نمى‏تواند مؤثر واقع شود; راه‏منحصر به فردى كه بهترين باشد وجود ندارد.
معناى نظريه اقتضايى اين است: «آن بستگى دارد. » (18) نكته‏اى كه‏قابل ذكر است اين‏كه بر اساس اين نظريه، گاهى روش ماشينى مؤثر است‏و گاهى روش اندام‏وار; يعنى: برخى از سازمان‏ها در محيطهايى ثابت وبا فن‏آورى يكنواخت و در نتيجه، مهار ديوان‏سالارى و وظيفه‏مدارى‏اداره مى‏شوند و نظامى همچون مديريت ماشينى را مى‏طلبند و در برخى‏ديگر، محيط نامطمئن و فن‏آورى ناهمگن موجب فقدان كاربرى و ارتباطات‏رسمى نخواهد شد و خاستگاهشان نظامى ماشينى است

الگوى ماشينى (19) و الگوى اندام‏وار

همان‏گونه كه اشاره شد، هر نوع ساختارى در قالب يكى از دو نظام (20) قرار گرفته كه ماشينى و اندام‏واربودن مشخصه آن‏هاست.
اگر در هر سازمانى متغيرهاى محتوايى و محيطى ثابت و فن‏آورى‏يكنواخت و با هدف كارايى بالا وجود داشته باشد و فرهنگ حاكم بر آن،ابزارى بودن كاركنان را ترويج نمايد، نظام مديريت ماشينى بهترين‏الگوى ساختارى راارائه خواهد داد.
لازم به يادآورى است كه اين نوع ساختار طى دهه‏هاى 1950 و 1960 نشرو گسترش پيدا كرده، بسيار پيچيده و رسمى و داراى يك شبكه محدوداطلاعاتى‏است كه معمولا از بالا به پايين جريان دارد.
همچنين افراد رده پايين در تصميم‏گيرى‏ها هيچ نقشى ندارندآنچه مسلم است اين‏كه يك ساختار هرمى شكل، كه در آن وظايف به صورتى‏انعطاف‏ناپذير و دقيق معين شده‏اند، مى‏تواند نمونه‏اى از اين نظام‏باشد از اين‏رو، به طور خلاصه، مى‏توان ويژگى‏هاى ساختار ماشينى راچنين‏برشمرد:
1- واحدها در سطح افقى پراكنده‏اند
2- روابط بسيار دقيق و انعطاف‏ناپذير است
3- شرح وظايف مشخص است
4- كارها رسمى و مشخص است
5- مجارى ارتباطى رسمى است
6- نظام تصميم‏گيرى متمركز است (21) يكى ديگر از ساختارها، ساختار اندام‏وار است كه از نظر پيچيدگى ورسمى بودن در سطح بسيار پايينى قرار دارد و داراى يك شبكه اطلاعاتى‏وسيع است در فرايند تصميم‏گيرى مشاركت مى‏نمايد.
لازم به توضيح است كه الگوى اندام‏وار در خلال دهه‏هاى 1980 و 1990رشد و گسترش پيدا كرده است.
نكته مهمى كه وجود دارد اين است كه در طراحى سازمان، اگر متغيرهاى‏محتوايى و محيطى نامطمئن، فن‏آورى ناهمگن، و هدف در آن اثربخشى‏بوده و فرهنگ حاكم بر آن در كانون توجه قرار دادن كاركنان باشد،نظام مديريت اندام‏وار بهترين ساختار را پيشنهاد مى‏دهد.
بديهى است كه ذكر خصوصيات چنين ساختارى در ارائه تصوير روشن‏ترى ازآن سهم بسزايى دارد.
از اين‏رو، به طور خلاصه، مى‏توان گفت كه ويژگى‏هاى الگوى اندام‏وارشامل موارد ذيل است:
1- پراكندگى در سطح افقى اندك است
2- همكارى و اشتراك مساعى (هم افقى و هم عمودى) زياد است
3- وظايف انعطاف‏پذير است
4- وظايف كاملا رسمى و مشخص نيست
5- ارتباطات غير رسمى است
6- نظام تصميم‏گيرى غير متمركز است (22)
بايد توجه داشت كه در چنين نظامى، ساختار غير متمركز، شيوه مهارقومى و طايفه‏اى، ارتباط چهره به چهره و تصميم‏گيرى به صورت آزمون‏وخطاست.
در اين‏جا، ذكر اين مطلب مهم است كه بدانيم كدام‏يك از دو الگو وروش‏مزبور بهتر و مؤثرتر است.
از اين‏رو، در يك ارزيابى كلى از مباحث مزبور، مى‏توان اظهار داشت‏كه نظام‏هاى مديريت ماشينى و اندام‏وار در مقايسه با يكديگر، هركدام در جايگاه ساختارى خود، بسيار مؤثر و كارآست، اما از نظرمقام و شان نظرى، هر يك در ظرف زمانى خاص با ويژگى‏هاى مخصوص خودمورد استفاده قرار مى‏گيرد.
به عبارت واضح‏تر، اگر بتوانيم طيفى از نظريه‏ها را در نظر بگيريم‏كه نظريه‏هاى سنتى در يك طرف طيف و نظريه‏هاى سنت‏گرايان جديد در طرف‏ديگر باشد، مى‏توانيم بگوييم كه «ماشينى‏» ساختارى مناسب براى‏سنت‏گرايى و «اندام‏وار» ساختارى مناسب براى سنت‏گرايان جديد است.
در نظريه اقتضايى هم شيوه منحصر به فردى كه بهترين باشد وجودندارد; يعنى: بستگى به كل موقعيت دارد.
اكنون كه تا حدى با شرايط ساختارى (23) نظام‏هاى علمى مديريت آشناشديم، مقايسه آن‏ها با نظام مديريت اسلامى، به درك بيش‏تر نظام‏ها، به‏ويژه مديريت اسلامى، كمك مى‏كند.

مقايسه نظام‏هاى مديريت ماشينى و اندام‏وار با نظام مديريت اسلامى

اگر بخواهيم نگرش‏هاى مربوط به هر دوره زمانى از نظريه‏ها را در نوع‏نظام و چگونگى ساختار هر كدام به تصوير بكشيم، بدون شك، مقايسه‏نظام مديريت ماشينى يا اندام‏وار چاره‏ساز خواهد بود.
اما در اين مقاله، غرض مقايسه توصيفى نظام‏هاى مزبور با نظام‏مديريت اسلامى است و بيش‏ترين تاكيد بر شاخص‏هاى مهم در نظام مديريت‏اسلامى است‏به همين دليل، ابتدا تعاريفى از هر يك از اين نظام‏هاارائه مى‏شود، سپس به اجمال، اين سه روش از ابعاد گوناگون بررسى‏مى‏گردد:مديريت ماشينى شيوه‏اى از مديريت است كه سازمان را در حال‏ماشينى و ايستا نگاه مى‏دارد و ساختار آن را تحكيم مى‏بخشد.
مديريت اندام‏وار شيوه‏اى است كه كليه افراد سازمان را به صورت‏واحدهاى زنده و متاثر از يكديگر در نظر مى‏گيرد.
اما مديريت اسلامى شيوه‏اى از مديريت است كه تمامى افراد سازمان رابه صورت انسان‏هاى مسوول و متاثر از ارزش‏ها با جهت‏دهى نظام ارزشى‏اسلام در كل سازمان مى‏بيند.
چنان‏كه از تعاريف فهميده مى‏شود، وجه تمايز مديريت اسلامى از ديگرنظام‏ها در نظام ارزشى است كه نشات گرفته از جهان‏بينى الهى‏مى‏باشد; كل جهان هستى را به صورت مجموعه‏اى هماهنگ و هدفدار مى‏بيندكه سنت‏هاى ربوبى بر آن حاكم است.
از سوى ديگر، در اين نوع اداره جامعه، شرافت انسانى مد نظر است وقواى نباتى و حيوانى در واقع، زمينه‏ساز رشد انسانى و كمال معنوى وابزارهايى براى رسيدن به درجات بلند و سعادت جاودانى است‏بنابراين، بايد در تعيين اهداف و خط مشى‏هاى سازمان، اصالت را به‏ارزش‏هاى معنوى داد; بدين معنا كه اسلامى بودن سازمان اقتضا دارد كه‏در حيطه فعاليت آن، اهداف معنوى و هنجارهاى مربوط به آن رعايت‏گردد و نه تنها تامين منافع مادى موجب پايمال كردن مصالح انسانى‏نشود، بلكه حتى‏المقدور سعى بر اين باشد كه منافع مادى در جهت‏مصالح انسانى و مقدمه‏اى براى توسعه و تعميق بينش‏هاى الهى و ترويج‏شعاير اسلامى قرار گيرد. از آنچه بيان گرديد، فرق بين بينش اسلامى‏در نگرش مديريتى با تفكرات‏ديگر تا حدى آشكار گرديد.
شكى نيست كه يكى از راه‏هاى شناخت هر الگويى مقايسه آن باديگرالگوهاست.
آنچه مسلم است اين‏كه موضوع مزبور در اين‏جا نيز چنين وضعيتى دارداز اين‏رو، مقايسه نظام‏هاى مديريتى با نظام مديريت اسلامى بسيارمفيد است.بديهى است‏بررسى تمام جوانب نظام‏ها مقدور نيست.
لذا، تنها مقايسه توصيفى برخى از شاخص‏هاى مهم توجه مى‏شود(تجزيه و تحليل زواياى ديگر آن‏ها به مجال بيش‏ترى نياز دارد)
1 -نگرش كلى مدير
الف نگرش به هويت انسان:
در نظام مديريت ماشينى، نگرش با هويت‏سخت‏افزارى و در نظام‏هاى‏مديريت اندام‏وار و اسلامى، نگرش با هويت نرم‏افزارى است، با اين‏تفاوت كه در مديريت اسلامى، نگرش الهى نيز وجود دارد; يعنى: به‏انسان با اين ديد نگريسته مى‏شود كه وى لايق كرامت انسانى بوده ومستعد رسيدن به قرب الهى و نيل به مقام جانشينى خداست، چنان‏كه ازمفهوم جانشينى در قرآن كريم فهميده مى‏شود; آن‏جا كه مى‏فرمايد: «واذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفه‏» (بقره: 30); به‏يادآر آنگاه كه پروردگار تو فرشتگان را فرمود: من در زمين خليفه‏اى(از بشر) خواهم گماشت ناگفته پيداست كه اين احتمال نيز وجود داردكه انسان خود را در مسيرى قرار دهد كه به بيراهه بينجامد و به جاى‏تكامل، به سير قهقرايى كشانده شود، ولى از آن‏جا كه هدف مديريت‏اسلامى هدايت و رشد انسان‏هاست، مدير اسلامى به فراخور افراد سازمان‏خويش، پيوسته در پى آن است كه همگام با پيشرفت مادى موسسه خود وفراهم شدن امكانات مادى براى كاركنان، به رشد و تعالى معنوى افرادسازمانش بينديشد لازم به ذكر است كه بين آيه مزبور و آيه پيش از آن(آيات‏29 و 30 بقره)ارتباط نزديكى وجود دارد; زيرا خداوند از قبل، امكانات زندگى رافراهم كرده، سپس انسان را آفريده است، چنان‏كه ابتدا فرمود: «خلق‏لكم‏ما فى الارض جميعا»;تمام آنچه را در زمين است‏براى شما آفريد سپس فرمود: «انى جاعل‏فى الارض خليفه...»; در زمين جانشينى از نوع بشر خواهم گماشت.
آمادگى زمين براى آفرينش انسان نكته‏اى است كه مى‏توان از ارتباطميان دو آيه مزبور فهميد: همچنان‏كه حضرت امير(ع) در نهج‏البلاغه‏مى‏فرمايد:
«فلما مهد ارضه و انفذ امره اختار آدم‏»; (24) همين كه زمين راگسترد و فرمانش را نافذ قرار داد، انسان را آفريد.
از اين رو، با توجه به ارتباط اين دو آيه، بعضى از مفسران چنين‏استنباط كرده‏اند كه امكانات مادى شايسته است كه در اختيار انسان‏قرار گيرد و بايد ابزارى براى رشد معنوى و تكامل انسانى واقع گرددحال از آن‏جا كه در نظام مديريت اسلامى، رشد و تعالى بشر تنها درگرو پيشرفت اقتصادى نيست، بلكه رشد اقتصادى همسو با پويايى معنوى‏است، پس نياز انسان الهى نيز با نياز انسان مادى متفاوت خواهد بوداز اين‏رو، نگرش مدير اسلامى به نياز انسان تنها تنكردى(فيزيولوژيكى) زيستى (بيولوژيكى) نيست، (25) بلكه هر دو جنبه‏مى‏باشد و در اين نظام، انسان در سازمان مى‏كوشد در سايه تلاش مادى،به بركات‏معنوى نيز دست‏يازد.
ب نگرش كار و كاركنان:
در نظام‏هاى موجود، ديدگاه‏هاى كلى مديران به كار و كاركنان متفاوت‏است.
در نظام اسلامى، نظر كلى مدير مفروضات نظريه ج نيست، اگرچه به‏مفروضات نظريه چ نزديك است. (26) اما نظريه‏هاى مزبور هر كدام از ديدگاه خاص خود، فقط جنبه‏اى ازابعاد انسان را به تصوير كشيده و طبيعى است كه نمى‏تواند سرشت‏انسان‏آگاه و مسووليت‏پذير را تبيين كند.
در نظام مديريت اسلامى، انسان مسوول اعمال خويش است: «كلكم راع وكلكم مسوول‏»; (27) همه شما همچون چوپان و همه شما مسووليدمدير اسلامى مسووليت را شخصى نمى‏داند، آن را الهى تلقى مى‏كند، درحالى كه در نظام‏هاى ديگر، بسان حربه‏اى تلقى مى‏گردد كه به انسان‏قدرت مى‏دهد تا در عرصه تمايلات شخصى‏خويش‏كوشش‏نمايدو به‏اهداف‏شخصى‏وسازمانى‏خود دست‏يابد.
نمودار ذيل در بردارنده نگرش كلى مدير به هويت انسان، نياز انسان‏و كار و كاركنان در سه نظام مديريت است:
2- مديريت‏ها و توانايى‏هاى مدير
مهارت‏ها و شاستگى‏هايى مديران در تامين موفقيت‏آميز هدف‏ها تاثيربسزايى دارد، همچنين مى‏توان يكى از شاخص‏هاى سنجش عملكرد مديران‏راتوانايى‏هاى آنان به شمار آورد. رابرت كتز (28) مهارت‏هاى لازم براى‏مديران را به سه دسته تقسيم مى‏كند: فنى، انسانى و ادراكى (تحليلى)
1- مهارت فنى: (29)
عبارت است ازتوانايى مدير در كاربرد تخصصى يا تخصص‏هاى ويژه (30) .
2- مهارت انسانى: (31) عبارت است از توانايى در كاركردن، درك نمودن و ايجاد انگيزش درفرد يا گروه. (32) بعضى از مردم از نظر فنى مهارت بسيار بالايى دارند، ولى از نظرروابط انسانى، شايستگى لازم را ندارند; مثلا، امكان دارد كسى تحمل‏شنيدن سهن ديگران را نداشته باشد; از اين‏رو، نمى‏تواند ديگران رادرك نمايد «از آن‏جا كه مديران كارها را مجزا و به وسيله ديگران‏انجام مى‏دهند، بايد از نظر ايجاد ارتباط، ايجاد انگيزه و تفويض‏اختيارات، از مهارت انسانى بالايى برخوردار باشند» (33) .
3- مهارت تحليلى:مديران بايد به گونه‏اى باشند كه بتوانند مسائل و مشكلات پيچيده راتجزيه و تحليل و آن‏ها را شناسايى كنند و در هنگام تصميم، بديل‏هاى‏حل مساله را پيش‏بينى و در نهايت، بهترين راه حل ممكن را انتخاب‏نمايند. مهارت‏هايى كه براى مدير شمرده شد در هر يك از نظام‏ها بانوع نگرش آن‏ها سنجيده مى‏شود و جهت‏گيرى تفكر در هر كدام بر عوامل‏تعيين كننده‏مهارتى مؤثر مى‏باشد. از اين‏رو، ميزان توانايى‏هاى مديردر هر نظام با ديگر نظام‏ها متفاوت است.
مهارت‏ها در نظام مديريت ماشينى عبارت است از:
1- فنى
2-اداركى
3- روابط انسانى
براى مدير ماشينى مهارت فنى بيش‏ترين اهميت را دارداو مهارت ادراكى را در مرحله دوم قرار مى‏دهد و مهارت روابط انسانى‏برايش كم‏ترين بها را دارد.
در نظام مديريت اندام‏وار، مهارت روابط انسانى، بيش‏تر مد نظر است،توانايى تحليلى در مرحله دوم قرار دارد و به مهارت فنى كم‏ترين‏ارزش‏داده مى‏شود.
اما در نظام مديريت اسلامى، بيش‏ترين اهميت‏به مهارت ارتباط با خداداده مى‏شود كه در اصطلاح، «تقوا» ناميده مى‏شود. حتى ارزش و مقام‏هر كس با تقوا ارزيابى مى‏گردد و با ارزش‏ترين افراد با تقواترين‏آن‏ها شمرده مى‏شود، همچنان‏كه قرآن مى‏فرمايد: «ان اكرمكم عندالله‏اتقيكم‏» (حجرات:13); گرامى‏ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
قابل ذكر است كه اگر مدير مهارت ارتباط با خدا را داشته باشد خروج‏از مشكلات برايش آسان و سهل مى‏گردد و بهتر مى‏تواند از مشكلات رهايى‏يابد و اين همان مفهومى است كه از بيان آيات الهى مستفاد مى‏شود:
«من يتق الله يجعل له مخرجا» (طلاق: 2); هر كس پرهيزگار باشد خداراه بيرون شدن (از بلاها و حوادث ناگوار و مشكلات) را بر اومى‏گشايد.
در جاى ديگر مى‏فرمايد:
«من يتق الله يجعل له من امره يسرا» (طلاق:4)هر كس متقى و خداترس باشد، خدا مشكلات كار او را آسان مى‏گرداندروابط انسانى مرحله بعدى مهارهاست كه ارتباط نزديكى با مهارت‏هاى‏مرحله اول دارد; زيرا پس از ارتباط بنده با مولاى خود، رابطه وى بابندگان خدا و مشى در حوايج آن‏ها، موجب رضاى پروردگار است و اين به‏يك معنا، بر عموميت مهارت اول تاييد دارد.
با اين وصف، انسان در آينه ارتباط، هم نيازمند رابطه با خداست وهم خلق خدا.
مديران نيز در هرم سازمان اسلامى نياز به هر دو مهارت دارندروشن است كه مدير با داشتن مهارت دوم،مى‏تواند استعدادها و منابع‏انسانى را جذب نمايد و موجب حل معضلات اجتماعى گردد.
با توجه به برقرارى ارتباط و وابستگى قوام اجتماع به آن، دارابودن توانايى انسانى براى مديران ضرورى است.
آنچه از كلمات ائمه اطهار: فهميده مى‏شود مهر تاييدى بر اين مطلب‏است.
امام صادق(ع) مى‏فرمايد: «انه لابد لكم من الناس ان احدا لا يستغنى‏عن الناس حياته و الناس لابد لبعضهم من بعض‏»; (34) ناگزير، شما به‏مردم نياز داريد; چون هيچ‏كس در زندگيش از مردم بى‏نياز نيست و بعضى‏از افراد به برخى ديگر محتاجند.
در فرازى از حديث امام سجاد(ع) نيز چنين آمده است: «انما الناس‏بالناس...»; (35) همانا قوام مردم به مردم است.
نياز به مردم، اصلى است كه يك مدير بايد پيوسته بدان توجه نمايد وطورى عمل كند كه بتواند از امكانات آن‏ها بهره‏ورى نمايد; چرا كه‏مديريت كاركردن يه كمك ديگران ميسر است.
ساير مهارت‏ها نيز با اندك تفاوتى در مراحل بعدى قرار مى‏گيرند، اگرچه بعضى مواقع به مهارت فنى اهميت داده مى‏شود و گاهى نيز مهارت‏ادراكى بها پيدا مى‏كند.
مهارت‏هاى لازم در نظام مديريت اسلامى در نمودار فوق نشان داده شده‏است.
3- جهت‏گيرى ذهنى در نظام‏ها
ابتدا بايد بيان كرد كه جهت‏گيرى ذهنى نسبت‏به عامل كليدى سازمان‏در نظام مديريت ماشينى، فن‏آورى، ابزارهاى صنعتى و برنامه‏ريزى است;يعنى: فن‏آورى و برنامه‏ريزى و ابزارهاى صنعتى عواملى مهم در نظام‏مديريت ماشينى‏اند. اين در حالى است كه در نظام مديريت اندام‏وار،انسان و كاركنان تحت اختيار، عامل كليدى سازمان قرار دارند.
در نظام مديريت اسلامى نيز اگرچه انسان محور است، اما فقط انسان‏عامل كليدى نيست، بلكه رضايت عموم مردم، اعم از افراد درون موسسه‏يا اشخاص مرتبط با آن نيز عامل كليدى سازمان به حساب مى‏آيدبه ديگر سخن، رضاى حق‏تعالى، كه در خشنودى رعيت نهفته شده، عامل‏بسيار مهمى است كه در بستر جامعه بايد بدان انديشيداميرالمؤمنين على(ع)، در سفارش‏هاى مهم خود به مالك اشتر نخعى،رضايت عموم و ترجيح آن را بر تمايلات گروه اندك (خاص) مورد تاكيدقرار داده‏اند: «...وليكن احب الامور اليك... اجمعها لرضى الرعيه‏فان سخط العامه يجحف برضى الخاصه و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضى‏العامه‏»; (36) بايد محبوب‏ترين كارها نزد تو كارى باشد كه با رضايت‏توده مردم هماهنگ‏تر است; زيرا خشم توده مردم، خشنودى خواص رابى‏اثر مى‏سازد، اما ناخشنودى خاصان با رضايت عموم جبران‏پذير است.
حال اگر بخواهيم جهت‏گيرى ذهنى را در آينه عملكرد سازمان در هر يك‏از نظام‏ها بنگريم، چنين به نظر مى‏رسد كه اين جهت‏گيرى در نظام‏ماشينى، نتيجه‏گرايى و در مديريت اندام‏وار، فرايندگرايى است.
با اين وصف، در مديريت اسلامى، تكليف‏گرايى مطرح است; بدين معنا كه‏مدير يا كاركنان وظيفه‏اى را كه به عهده مى‏گيرند، به گونه‏اى‏مسوولانه انجام مى‏دهند و اين انجام كار نه بدان دليل است كه منجربه نتيجه شود، بلكه آنان از دريچه اداى تكليف به كار مى‏نگرند.
آن‏ها خود را مكلف به اداى تكليف مى‏دانند و همين احساس تكليف دربسيارى از مواقع، مشكل‏گشاست.
به عبارت ديگر، زمانى تمام اسباب‏هاى مادى براى حركت‏دهى انسان به‏سوى انجام فعاليتى نمى‏تواند وى را به سوى انجام هر كار مشكلى سوق‏دهد و به كارايى و اثربخشى سازمان كمك نمايد.
احيا كننده اين نگرش را مى‏توان معمار بزرگ انقلاب اسلامى در قرن‏حاضر يعنى: امام خمينى(ره) دانست كه با ايجاد تفكر اداى تكليف درجنگ هشت‏ساله، ملت‏شريف ايران را به پويايى كشاند و خمودگى ناشى‏از جنگ را مبدل به عاشقانه مردن و نهراسيدن از هر قدرتى نمود كه‏در نهايت، منجر به در دست گرفتن ابتكار عمل در ميادين كارزار شد.
در اين نوع نگرش، قدرت برانگيختگى تا حدى است كه نوجوان سيزده‏ساله بسيجى با همين بينش، نارنجك به خود مى‏بندد و تانك دشمن رامنهدم مى‏سازد و موجب رعب و وحشت در صفوف خصم مى‏گردد.
4- بعضى از ويژگى‏هاى روانى و رفتارى
در مديريت ماشينى، نگرانى مدير براى توليد است.
او انعطاف‏پذيرى كمى دارد، عجول و كم صبر است و تمام قواى خود رابر انجام كار متمركز كرده و با بسيج امكانات، كار را زود به پايان‏مى‏رساند.
براى وى بسيار ناگوار است كه بپذيرد اشتباه كرده است‏اما در نظام مديريت اندام‏وار، نگرانى مدير براى كاركنان بوده ومدير از انعطاف بالايى برخوردار است، در مشكلات صبور مى‏باشد، درحالى كه در نظام مديريت اسلامى، نگرانى مدير بيش از همه، اداى‏تكليف است و رضايت‏خداوند قادر متعال مهم جلوه مى‏كند، با اذعان به‏اين‏كه كاركنان و شخصيت انسانى آن‏ها و ارزشيابى هويت افراد، توجه‏مدير را به خود معطوف مى‏دارد. مدير در چنين نظامى منعطف، صبور وشكيباست.
شكيبايى را از اولياى الهى به ارث برده و در مشكلات و مصايب به صبرو نماز متوسل مى‏گردد، چنان‏كه در قرآن نيز استعانت‏به صبر و نمازدر خور توجه قلمداد شده و خشوع كنندگان بدان‏ها توصيف گرديده‏اند:
«و استعينوا بالصبر و الصلوه فانها لكبيره الا على الخاشعين‏»(بقره: 45); از صبر و نماز يارى جوييد و اين كار جز براى خاشعان،گران و سنگين است لازم به ذكر است كه صبر و نماز دو اهرم نيرومنددر برابرمشكلات است نماز با توجه، انسان را به ياد قدرت بى‏نهايت‏مى‏اندازد و غير او را هر چه باشد، كوچك جلوه مى‏دهد، مهر او را دردل زياد مى‏گرداند، روحيه توكل را تقويت مى‏نمايد و از وابستگى‏هاى‏مادى انسان مى‏كاهد همه اين آثار در برابر مشكلات، براى انسان‏كارساز است ناگفته نماند كه فرشتگان به دليل مقاومت و پايدارى اهل‏بهشت‏به آن‏ها سلام مى‏كنند: «سلام عليكم بما صبرتم‏» (رعد: 24);درود بر شما كه صبر پيشه كرديد.
دليل اين مطلب آن است كه اگر مقاومت نباشد نه جهاد وجود خواهدداشت، نه حج، نه زكات و ... .
خداوند متعال حتى رسيدن به رهبرى را در سايه صبر و پايدارى ميسرمى‏داند، چنان‏كه مى‏فرمايد: «جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لماصبروا» (سجده: 24); بعضى از آنان را به مقام رهبرى رسانيديم; چون‏صبر و پشتكار داشتند.
يكى ديگر از ويژگى‏هاى مدير اسلامى اين است كه وى تمام قواى خود رابراى استحكام كار مصروف داشته و معتقد به تعقل و هدفمند بودن دركار است.
اميرالمؤمنين(ع) ضمن حديثى با به صورت افقى و در جوى باز انجام‏مى‏گيرد.
به عبارت ديگر، ارتباطات چهره به چهره و به صورت غيررسمى‏مى‏باشد (37) تاكيد بر تدبر، ضرورت انديشه در كار را گوشزد نموده،آن را مستدل به آيه 92 سوره نحل مى‏نمايد كه مى‏فرمايد: «و لاتكونواكالتى نقضت غزلها من بعد قوه انكاثا» (نحل:92); و در مثل مانندزنى كه رشته خود را پس از تابيدن محكم، واتابيد مباشيد.
يكى ديگر از اوصاف مدير در چنين نظامى، اعتقاد وى به‏پذيرش اشتباه‏است.
براى مدير اسلامى سخت نيست كه بگويد: «من اشتباه كرده‏ام‏»چنين مديرى راه بازگشت را به روى خويش و كاركنان باز مى‏بيند ومعتقد است كه ديگران مى‏توانند به وى باز خورد دهند.
البته مدير اسلامى در قبال خطاى ديگران نيز با اذعان به تذكار،چنان پوششى بر گناه آنان مى‏نهد كه آن‏ها در موضع انفعالى قرارمى‏گيرند و از كرده خويش نادم مى‏گردند.
با وجود اين، مدير از عفو و بخشش خود پشيمان نمى‏گردد، همان‏گونه كه‏مولاى متقيان، على(ع)، مالك اشتر را به آن توصيه نموده‏اند: «و لاتندمن على عفو» (38) هرگز از عفو و گذشتى كه نموده‏اى پشيمان مباش‏5 برقرارى ارتباط با كاركنان‏ارتباط با كاركنان مقوله‏اى است كه هر نظامى از دريچه تفكر خودبدان نگريسته و نوع برخورد و تعامل با ديگران را ترسيم نموده است‏از اين‏رو، در نظام مديريت ماشينى نوع برقرارى ارتباط در يك نظام‏بسته و نيمه‏بسته صورت مى‏پذيرد.
مدير در چنين نظامى اولين برخورد خود را با سوءظن آغاز مى‏نمايد واز دادن اطلاعات به كاركنان پرهيز مى‏كند.
او معمولا متكلم وحده بوده و نسبت‏به علايق و روحيات افراد بى‏توجه‏يا كم توجه است و حتى در نوع برخورد، فقط به صورت ابلاغ وظايف عمل‏مى‏كند در اين نظام، شرح وظايف مشخص است، (39) اما در نظام مديريت‏اندام‏وار، برقرارى ارتباط در يك نظام باز صورت مى‏پذيرد و اطلاعات‏به راحتى در اختيار كاركنان قرار مى‏گيرد.
مدير اندام‏وار به روحيات كاركنان علاقه نشان مى‏دهد و ارتباط به‏صورت افقى و در جوى باز انجام مى‏گيرد.
به عبارت ديگر، ارتباطات چهره‏به‏چهره و به صورت غيررسمى مى‏باشد (40) در نظام مديريت‏اسلامى نيزبرقرارى ارتباط در يك نظام باز صورت‏مى‏پذيرد، اما اصل جاذبه و دافعه براى مدير به طور متعادل از اهميت‏زيادى برخوردار است.
مدير اسلامى اولين برخورد خود را با حسن ظن آغاز مى‏نمايد، اماهيچ‏گاه در گزينش كارمندان و مستخدمان برخوش بينى تكيه نمى‏كندامام على (ع) به مالك اشتر چنين توصيه مى‏كنند: «ثم لا يكن اختبارك‏اياهم على‏فراستك‏واستنامتك‏وحسن‏الظن‏منك‏»; (41) سپس در انتخاب‏آن‏هاهرگزبه فراست وخوش‏بينى وخوش‏گمانى خود تكيه مكن.
با مطالعه اين بخش از عهدنامه، روشن مى‏شود كه امام(ع) علاوه براين‏كه به كارگزار دستور مى‏دهند پس از شناخت كامل، عمل كند، مالك‏را از سه چيز بر حذر مى‏دارد:
الف- اعتماد بر هوشيارى خود
ب- چشم‏پوشى و سهل‏انگارى
ج- خوش‏بينى و خوش‏گمانى
از اين‏رو، مدير اسلامى حتى در دادن اطلاعات و اسرار سازمان به‏افراد، رعايت احتياط را نموده و با توجه به اصل مصلحت‏انديشى،اطلاعات را فقط در اختيار كاركنان قرار مى‏دهد و طبيعى است كه دربعضى مواقع، با توجه به همان اصل، حتى كاركنان را نيز در جريان‏برنامه‏هاى سرى سازمان قرار نمى‏دهد.
در اين نظام، مدير خوب گوش مى‏دهد، كم‏تر حرف مى‏زند و اگر سخنى برزبان مى‏راند يا وعده‏اى مى‏دهد، بدان عمل مى‏كند; زيرا قرآن‏بى‏انديشه‏گى را به افرادى نسبت مى‏دهد كه مردم را به نيكى دعوت‏مى‏كنند و خود را فراموش مى‏نمايند:«اتاءمرون الناس بالبر و تنسون‏انفسكم افلا تعقلون‏» (بقره: 44) آيا مردم را به نيكى دعوت مى‏كنيدو خودتان را فراموش مى‏نماييد.
هيچ انديشه نمى‏كنيد؟از حضرت على(ع) نقل شده است كه فرمود: «سوگندكه من شما را به كارى دعوت نمى‏كنم، مگر آن‏كه خودم پيشگام باشم واز كارى نهى نمى‏كنم، مگر اين‏كه خودم قبل از شما آن را ترك كرده‏باشم‏» (42) البته مدير اسلامى علاوه بر پيراستن خود، همواره در پى تذكارديگران است و «يادآورى‏» را ارمغانى سودمند براى كاركنان مى‏داندخداوند نويدبخش منفعت مومنان از تذكار است، آن‏جا كه مى‏فرمايد: «وذكر فان الذكرى تنفع المؤمنين‏» (ذاريات: 55); و امت را پند وتذكر ده كه پند و يادآورى، مومنان را سودمند افتد.
مطلب ديگر اين‏كه نوع برخورد با كاركنان و مردم در چنين ساختارى برپايه شورا و جلب مشاركت مردمى استوار است و مدير، مردم را وارثان‏واقعى تلقى مى‏نمايد و خود را خدمتگزارى بيش نمى‏داند، همان‏گونه كه‏امام راحل خود را رهبر نمى‏خواند، بلكه خدمتگزار امت مى‏دانست‏6 ايجاد انگيزش در كاركنان‏انگيزه‏ها، چراهاى رفتارند. آن‏ها باعث‏بروز فعاليتند و جهت كلى‏رفتار را تعيين مى‏كنند از اين‏رو، انگيزه‏ها يا نيازها دلايل پشت‏پرده رفتارند. همه افراد داراى صدها نيازند كه تمامى آن‏ها براى‏گرفتن عنان رفتارهاى افراد با هم در رقابتند.
برخى بر اين باورند كه قوى‏ترين احتياج انسان‏ها، تعيين كننده نوع‏رفتار آن‏ها در لحظات خاص است.
بنابراين، ادارك مديران از آنچه معمولا مهم‏ترين احتياجات افراد به‏شمار مى‏رود، از اهميتى خاص برخوردار است.
طرح جالبى كه در تشريح قدرت نيازها، ما را يارى مى‏كند به وسيله‏آبراهام مزلو (43) تكوين شده است.
طبق نظر وى، احتياجات بشرى در قالب سلسله مراتبى منظم قرار گرفته‏كه نيازهاى تنكردى در راس هرم نيازها قرار دارد. (44) مديران بايد كوشش كنند سازمان‏هايى به وجود آيد كه بتوانند جومناسب را براى برانگيختن مردم در تمام سطوح پديد آورنداز اين‏رو، نظام‏ها در پى يافتن محرك‏هايى براى ايجاد انگيزش در بين‏كاركنان يك سازمان است.
در نظام مديريت ماشينى، ايجاد انگيزش بر مبناى نيازهاى اوليه است‏و بر پاداش‏هاى برون ذاتى تكيه دارد، در حالى كه در نظام مديريت‏اندام‏وار بر مبناى نيازهاى ثانوى بوده و نيازهاى زيستى مد نظر است‏اما در نظام مديريت اسلامى، ايجاد انگيزه فقط بر اساس نيازهاى‏اوليه نيست و نيز نمى‏توان ادعا نمود كه بر مبناى نيازهاى ثانوى‏صرف است، ولى مى‏توان گفت: هم نيازهاى تنكردى وهم‏احتياجات‏زيستى‏مى‏تواندازشاخص‏هاى‏مهم‏باشد.
قابل ذكر است كه داشتن صبغه الهى در كارها، شاخصى تعيين كننده درانگيزش افراد در نظام مديريت اسلامى است; بدين معنا كه سازمان‏اسلامى بايد به گونه‏اى باشد كه انسان‏ها در آن به كارى بيش‏تربرانگيخته شوند كه آن فعاليت رنگ الهى به خود گرفته است.
نمونه بارز آن در صحنه عمل، مجموعه‏اى از انسان‏ها بود كه در دفاع‏مقدس حماسه آفريدند و اعضاى بى‏بديل سازمانى اسلامى به شمار مى‏آمدندكه در طول هشت‏سال، ثمرات گران‏سنگى براى انقلاب به ارمغان آوردنداين‏همه بدان دليل بود كه عضويت افراد در آن سازمان، فقط به‏واسطه‏رنگ الهى آن بود.
رنگ الهى با فطرت انسان سازگارتر است و آن بهترين رنگ‏هاست‏قرآن مى‏فرمايد: «صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له‏عابدون‏» (بقره: 138); رنگ آميزى خداست (كه به ما رنگ فطرت ايمان‏و توحيد بخشيده) و چه رنگى خوش‏تر از ايمان به خدا. و ما او راپرسش مى‏كنيم.
ناگفته پيداست كه ارزش هر كس به رنگى است كه از زندگى به خودمى‏گيرد; چرا كه انسان در زندگى خويش، بايد رنگى را بپذيرد از ميان‏آن‏ها، رنگ الهى بهتر است.
بديهى است كه تا رنگ نژاد، قبيله و هوس‏ها را كنار نگذاريم، رنگ‏وحدت، برابرى و تسليم امر خدا بودن را انتخاب نخواهيم كردبنابراين، تا زمانى كه انجام وظيفه در سازمان به دليل رنگ‏هاى‏متعدد و گيج‏كننده مادى و هوا و هوس‏هاى زودگذر است، رنگ شفاف وبى‏آرايش الهى خود را نشان نخواهد داد و اين مهم وظيفه مدير است كه‏سازمان خود را به سوى پذيرش فرهنگ الهى سوق دهد و با آموزش و دادن‏بينش اسلامى به افراد، نگرش آن‏ها را عوض نمايد و در نتيجه، موجب‏تغيير در رفتار و كنش كاركنان گردد.
7 كاربرى و شيوه تصميم‏گيرى‏نحوه كابرى و ارزيابى در نظام مديريت ماشينى، عمدتا عملياتى،متمركز و منطبق با نمونه‏هاى رسمى است و شيوه تصميم‏گيرى به گونه‏اى‏متمركز و با استفاده از اختيارات رسمى مدير، محدود به سطوح عالى‏است (45) و تام برنز و استالكر (46) پژوهشگرانى هستند كه روى بيست‏شركت صنعتى انگلستان تحقيق كرده و به اين نتيجه رسيده‏اند كه محيطخارجى با نوع ساختار مديريت داخلى سازمان رابطه مستقيم دارد.
در مواردى كه محيط خارجى مطمئن و پايدار، مقررات دقيق، سلسله‏مراتب اختيارات مشخص و سازمان به صورت رسمى و متمركز بود و بيش‏ترتصميمات به وسيله مقامات عالى مديريت گرفته مى‏شد و در محيطهايى كه‏به سرعت تغيير مى‏كرد سازمان‏ها ساختارهاى دقيق نداشت.
آن‏ها انعطاف و پويايى داشتند، ولى سلسله مراتب ادارى مشخص نبود ونظام تصميم‏گيرى به صورت غيرمتمركز بود.
پژوهشگران مزبور چنان ساختارى را «نظام مديريت ارگانيك‏» ناميدند (47) علاوه بر آن، در نظام مديريت اندام‏وار نحوه ارزيابى عمدتا به‏طور كلان بوده و شيوه تصميم‏گيرى غير متمركز و بر اساس توافق جمعى،در سطوح گروه‏هاى كارى است.
نظام مديريت اسلامى در مقايسه با ديگر نظام‏ها، محتوايى انگيزشى ودر عين حال، لطيف دارد.
در اين نظام، هر كس ابتدا بايد با خود بستيزد و به تعادل درون بابيرون دست‏يازد.
به عبارت ديگر، فرد انعكاس غرايز را در حالت‏برابرى مى‏بيند وخويشتندارى رهاورد چنين ستيزى است و همين معناى «تقواى فردى‏»مى‏باشد كه در متون اسلامى بدان اشاره شده است.
از اين‏رو، مبناى انگيزش براى مهار و ارزيابى، در نظام مديريت‏اسلامى مفهومى غيرقابل انكار است.
قابل ذكر است كه استعدادها و ظرفيت‏هاى افراد در نحوه ارزيابى، اثربسزايى دارد و اين‏تاثيربه حدى‏است‏كه‏ظرفيت‏انسان‏ها، ملاك‏تكليف كردن‏قرارمى‏گيردوسنجش‏وظيفه‏باتوانايى‏انسان‏هاگره‏مى‏خوردوخواستن كارى كه‏بالاتر از توانايى افراد است تحكم قلمداد مى‏گردد، چنان‏كه‏قرآن‏مى‏فرمايد: «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» (بقره: 286); خداوندهيچ‏كس را جز به اندازه توانايى‏اش، تكليف نمى‏كند.
تصميم‏گيرى در نظام مديريت اسلامى:
نحوه تصميم‏گيرى در نظام اسلامى به‏صورت اقتضايى و مشاركتى است و اصل مهم «شور» در اين نظام مبناقرار مى‏گيرد.
ذكر اين نكته مهم ضرورى است كه گفته شود مدير اسلامى پس از رايزنى‏و به مشورت گذاردن مسائل و تجزيه و تحليل آن‏ها و پس از مؤثردانستن عنصر توكل، خود تصميم مى‏گيرد.
بديهى است كه ذكر فرايند تصميم‏گيرى اسلامى در اينجا به ارائه تصويرروشنى از موضوع كمك مى‏نمايد و از اين رهگذر، دستيابى به الگويى دراين زمينه آسان مى‏گردد.
از اين‏رو، اگر مديران يا رهبران در اتخاذ تصميم‏گيرى، به روندمزبور در فرايند توجه نمايند، از درجه خطرپذيرى كم‏ترى در جريان‏كار برخوردار خواهند شد.

فرايند تصميم‏گيرى در نظام مديريت اسلامى

همان‏گونه كه اشاره شد،مدير اسلامى پس از تجزيه و تحليل مسائل و رايزنى با خبرگان و پس ازتوكل بر قدرت الهى، با عزمى راسخ، اقدام به كار يا اخذ تصميمى‏مى‏كند از اين‏رو، فرايند تصميم‏گيرى اسلامى را مى‏توان به اين شرح‏بيان كرد:

الف كسب اطلاعات

درباره هر مساله‏اى انسان بايد تصميم بگيرد و نيازمند اطلاعات است‏دو نقش از مهم‏ترين نقش‏هاى مديران در سازمان عبارت از نقش اطلاعاتى‏و تصميم‏گيرى است.
معمولا براى تجزيه و تحليل مسائل، بايد نسبت‏به سازمان، نظام‏ها،روش‏ها، شكل‏ها، حجم كار، تقسيم كار، وسايل، مكان و مانندآن اطلاعات‏درست و دقيق داشته و منابع جمع‏آورى اطلاعات موثق باشد.
قرآن كريم بر اخذ اطلاع و علم، تاكيد مى‏كند و مى‏فرمايد: «لاتقف ماليس لك به علم ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه‏مسوولا» (اسراء:36); از آنچه به آن علم ندارى پيروى مكن.
به راستى كه گوش و ديده و دل همه مسوولند.

ب مشورت

مدير در مواقع لازم، با دعوت از همكاران متعهد و مورد اعتماد، مطلب‏را با آنان در ميان مى‏گذارد كه اين كار سبب مى‏شود افراد يك سازمان‏احساس كنند كه در تصميمات شريكند و همكارى آن‏ها در پيشبردبرنامه‏ها مؤثر است و از اين جهت، احساس رضايت مى‏كنند.
البته در مشورت، بايد به ويژگى‏هاى ثبوتى و سلبى مشاوران ومستشاران توجه خاص گردد.
به عبارت ديگر، مشاور بايد برخى صفات مثبت را دارا بوده و از برخى‏صفات منفى به دور باشد; مثلا، در صفات مثبت، بايد عاقل، حليم،ناصح، با تجربه و با تقوا باشد و در صفات منفى، نبايد بخيل، ترسو،حريص، سست‏خرد، لجوج و نادان باشد (48) .
ج پالايش انديشه‏هاى متفاوت پس از رايزنى
همان‏گونه كه وقتى چغندرقند را از مزرعه به كارخانه مى‏آورند، براى‏اين‏كه قند خوبى به دست آورند، يك سلسله عمليات روى آن انجام‏مى‏دهند، سپس آن را پالايش مى‏كنند، در اين‏جا نيز پس از آن‏كه مدير باكاركنان به رايزنى نشست، افكار و انديشه‏هاى افراد را پالايش‏مى‏نمايد و انديشه خوب را از بد جدا مى‏كند.
قرآن نيز به كسانى كه نيكوترين سخن و انديشه را برگزيده‏اند و ازآن پيروى مى‏كنند، بشارت داده است و آنان را انديشمند مى‏خواند،آن‏جا كه مى‏فرمايد: «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏اولئك هم اولوالالباب‏» (زمر: 17 و 18); پس مژده بده بندگان مرا;آنان كه سخن را مى‏شنوند و از نيكوترين سخن پيروى مى‏كنند. آنانندخردمندان.

د- دوربينى و دورانديشى

در هر تصميمى، آينده نيز بايد لحاظ گردد; زيرا آينده‏نگرى ماننددريچه‏اى است كه در آن حوادث غير منتظره قابل رويت است.
در حقيقت، آينده‏نگرى درجه اطمينان ما را بالا مى‏برد و همچون دريچه‏اطمينانى است كه ديگ بخار را از انفجار نجات مى‏دهد.
اگر در تصميم آينده‏نگرى شود و مساله از زواياى گوناگون موردتجزيه و تحليل قرار گيرد مدير سازمان نسبت‏به انجام آن مصمم‏ترمى‏گردد; چه اين‏كه عاقبت‏انديشى او را از خطرات موجود در راه آگاه‏مى‏سازد اگر كار نيكى بوده و خير و رشد در آن باشد، نسبت‏به آن‏ترغيب مى‏گردد و اگر كار بدى باشد و مديريت و كاركنان سازمان از آن‏متضرر شوند، از آن پرهيز مى‏كند، چنان‏كه امام باقر(ع) فرمود: «اذاهممت‏بامر فتدبر عاقبته فان يك خيرا فاسرع اليه و ان يك شرا فانته‏عنه‏»; (49) هنگامى كه نسبت‏به كارى اهتمام كردى، به عاقبت آن‏بينديش اگر خير بود در انجام آن سرعت‏بگير و اگر شر بود از آن‏پرهيز كن.

ه- پشت‏گرمى

در اين مرحله، تصميم‏گيرنده از خود سؤال مى‏كند كه در صورت اخذ چنين‏تصميمى، آيا از حمايت كاركنان و مافوقان برخوردار هستم يا نه؟
استظهار و دل‏گرمى براى هر كس كه بخواهد تصميمى بگيرد، عامل مهمى‏به شمار مى‏آيد، اما نوع به‏كارگيرى آن در نگرش افراد متفاوت است‏بعضى تصميم مى‏گيرند و تنها حمايت كاركنان برايشان موجب پشت‏گرمى‏است‏برخى تنها به حمايت مديران عالى بسنده مى‏كنند.
در نظام مديريت اسلامى، اگرچه مدير حمايت مردم، كاركنان يا مديران‏عالى را مهم مى‏شمارد، ولى وى بهترين پشت‏گرمى و دل‏گرمى را از جانب‏خداوند متعال مى‏داند و حمايت عناصر فوق را نيز در ساير منويات شرع‏جست و جو مى‏كند.
به همين دليل، اگر تصميم به كارى بگيرد كه رضاى حق‏تعالى در آن‏باشد هرچند با مخالفت كاركنان، مردم و ديگران روبه رو گردد بدان‏اقدام مى‏كند; چرا كه مى‏داند يارى خداوند را در پى دارد، همچنان‏كه‏قرآن مى‏فرمايد: «ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم‏» (محمد:
7); اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى خواهد كرد و قدم‏هاى شما رااستوار خواهد ساخت.

و- عزم

دراين مرحله، مديراراده مى‏كند وتصميم‏مى‏گيرد.دراين‏جا، مدير بااراده‏اى قوى به سوى انجام كارمى‏رود. عزم و اراده صفت جدانشدنى‏اولياى الهى بوده و قرآن اين صفت را به پيامبر اسلام(ص) نسبت‏مى‏دهد،چنانچه‏اين‏خصلت راحضرت سليمان نيزدارا بوده است، آن‏جا كه بااراده محكم به بلقيس مى‏نويسد: «انه من سليمان وانه بسم الله‏الرحمن الرحيم الاتعلوا على واتونى مسلمين »(نمل::(3130»ز- توكل
آخرين مرحله از فراگرد تصميم‏گيرى در نظام مديريت اسلامى، توكل برخداوند قادر و متعال است.
واژه «توكل‏» از جمله اصطلاحاتى است كه در فرهنگ اسلامى، جايگاه‏ويژه‏اى دارد و شايد بتوان گفت: بار معنايى اين واژه و گستردگى‏محتوايى آن در هيچ فرهنگى به قدر فرهنگ اسلام نيست.
حوزه مديريتى آن از اهميت فوق العاده‏اى برخوردار مى‏باشد و اين‏بدان دليل است كه در قرآن پس از عزم، به توكل بر خداوند عزيز وتوانا امر شده است: «فاذا عزمت فتوكل على الله ان الله يحب‏المتوكلين‏» (آل‏عمران:159); پس هنگامى كه تصميم گرفتى به خداى‏بزرگ توكل كن كه خداوند توكل كنندگان را دوست مى‏دارد.
اين نمودار فرايند تصميم‏گيرى در مديريت اسلامى را نشان مى‏دهد:

8- فن‏آورى (50)

فن‏آورى عبارت است از ابزار، روش و عملياتى كه براى تبديل اقلام‏مصرفى به محصول (داده به ستاده) مورد استفاده قرار مى‏گيرد (51) فن‏آورى همان فرايند توليد است كه در برگيرنده ماشين‏آلات، شيوه‏هاو روش‏هاى انجام كار مى‏شود.
از اين‏رو، در سازمان، فن‏آورى با مواد اوليه شروع شده، كاركنان باآن كار مى‏كنند تا تغييرات و تبديلاتى را در آن‏ها ايجاد نمايند وبدان وسيله، مواداوليه‏به صورت كالاى ساخته شده در مى‏آيد.
بنابراين، فن‏آورى شامل موارد ذيل است: مواد اوليه كه وارد فرايندمى‏شود، فرايند تبديل كه ارزش آن اقلام را بالا مى‏برد، و محصول ياخدمت نهايى كه به مشتريان ارائه مى‏گردد.(52)فن‏آورى از جمله متغيرهايى است كه جايگاه آن در هر نظامى وابسته‏به‏نوع تفكر در آن است.
در نظام مديريت ماشينى، فن‏آورى يكنواخت و همگن است‏در نتيجه، محيط باثباتى را مى‏طلبد; چون جنبه سخت‏افزارى آن غالب‏است، ولى در نظام مديريت اندام‏وار، فن‏آورى غير يكنواخت و ناهمگن‏است‏به همين دليل، محيطى متلاطم به همراه دارد و مدير در چنين‏نظامى، ناگزير از بده و بستان با محيط است.
شايان ذكر است كه يك جامعه‏شناس انگليسى در يك تحقيق ميدانى بر روى‏صد شركت توليدى، با توجه به رابطه ساختار و فن‏آورى سازمان‏ها،ميزان موفقيت‏بازرگانى آن‏ها را مشخص نمود و دريافت كه سازمان‏هاى‏موفق، آن‏هايى هستند كه از نظر فن‏آورى و ساختار، تكميل كننده باشندنتيجه ديگرى كه از تحقيق مزبور به دست آمد اين بود كه مى‏توان‏سازمان‏ها را برحسب ويژگى‏هاى ساختارى به نظام‏هاى اندام‏وار و ماشينى‏طبقه‏بندى كرد; سازمان‏هايى كه دسته‏هاى كوچك محصول توليد مى‏كردند وفرآيند مستمر داشتند ساختارشان اندام‏وار و آن‏ها كه توليد انبوه‏داشتند ساختارشان ماشينى بود. (53)اما در نظام مديريت اسلامى، انسان محور اساسى است و فن‏آورى بسان‏چرخه‏اى گرداننده‏اش نوع بشر است.
روشن است كه فن‏آورى يكى از دستاوردهاى علمى است كه خداوند قدرت‏تسخير و بهره‏ورى از آن را به انسان‏ها عطا فرموده است.
قرآن مقام و منزلت انسان را شايسته تسخير و بهره‏گيرى از چيزهاى‏ديگر مى‏داند.
مى‏فرمايد: «هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا» (بقره:29); اوخدايى است كه آنچه در زمين وجود دارد براى شما آفريده.
در تفسير نور، ذيل آيه مزبور آمده است: «انسان مى‏تواند از نظرعلمى به جايى برسد كه از تمام مواهب طبيعى بهره‏گيرى كند و اسرارهستى را كشف و آن را تسخير نمايد.»(54)آرى، انسان موجودى است كه مى‏تواند اسرار هستى را در استخدام‏خود بگيرد، چنانچه بشر امروزى با استفاده از يافته‏هاى علمى به‏جايى رسيده است كه مى‏تواند با چشم مسلح به اعماق آسمان‏ها نظرافكند و يا در بعد ارتباطات، شبكه‏هاى اطلاعاتى وسيعى به راه‏بيندازد و ده‏ها خدمات فنى را از راه دور به كار گيرد.
علامه طباطبائى در كتاب شريف الميزان، ذيل آيه‏29 سوره بقره، به‏مجهز بودن انسان به فكر و ادراك، كه موجب تصرف در طبيعت وبهره‏گيرى از آن مى‏شود، اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد: «از آن‏جا كه[انسان] مجهز به فكر و ادراك است، تصرفاتى عجيب‏تر نيز دارد كه‏ساير موجودات آن‏گونه تصرفات را ندارند.
آرى، او ساير موجودات را تجزيه مى‏كند و اجزايش را از هم جدامى‏سازد و از تركيب چند موجود طبيعى، چيزها درست مى‏كند، موجوددرستى را فاسد و فاسد را درست مى‏كند، به طورى كه هيچ موجود نيست،مگر آن‏كه تحت تصرف انسان قرار مى‏گيرد.»(55)ايشان در ادامه با تاكيد بر بهره‏گيرى انسان از مواهب مادى‏مى‏فرمايد: «انسان براى هر غرضى كه دارد، از هر چيزى استفاده‏مى‏كند و لايزال، گذشت زمان هم اين موجود عجيب را در تكثير تصرفات وعميق‏تر ساختن نظريه‏هايش تاييد مى‏كند تا آن‏كه خداوند با كلمات‏خود، حق را محقق سازد و صدق كلام عزيزش را نشان دهد كه فرمود:
«سخر لكم ما فى السموات و ما فى الارض جميعا منه‏» (جاثيه:13)براى شما آنچه در آسمان‏ها و آنچه را در زمين است مسخر كرد، درحالى كه همه‏اش از اوست از آنچه بيان گرديد، روشن مى‏شود كه فن‏آورى‏يكى از مواهب الهى است كه انسان مى‏تواند آن را به خدمت گيرد.
اما همگن بودن آن (كه در مديريت ماشينى مطرح بود) يا ناهمگن بودن‏آن (كه در نظام مديريت اندام‏وار طرح شد) در نظام مديريت اسلامى‏بستگى به شرايط و مقتضيات انسان دارد.
به عبارت ديگر، در نظام اسلامى، مى‏توان به فن‏آورى به صورت اقتضايى‏نگريست.

نتيجه‏گيرى كلى

روند كلى نظريه‏ها در مديريت از اواخر قرن نوزدهم به بعد، همواره‏در تكاپوى يافتن روش و الگوى مناسب ساختارى براى تمام موسسات‏دولتى و خصوصى بوده است.
بر اين اساس، ابتدا سنت‏گرايان در قالب نظريه‏هاى مديريت علمى،ادارى و ديوان‏سالارى، الگوى مناسب تمام سازمان‏ها را روش ماشينى‏تشخيص داده و نظام مديريت ماشينى را به عنوان نظام جارى در تمام‏سازمان‏ها ارائه دادند، در حالى كه نظريه‏پردازان بعدى يعنى:
سنت‏گرايان جديد با وجود اختلاف نظراتشان، ساختار اندام‏وار راپيشنهاد كردند آنچه مسلم است اين‏كه دو الگوى ساختارى دو طرف يك‏طيف هستند و هر كدام در جايگاه خود، داراى كارايى و اثربخشى است.
ترديدى نيست كه در نظام ماشينى، مقام و شان انسانى افراد بى‏رنگ‏يا كم‏رنگ گرديد و انسان به عنوان ابزار ماشينى تلقى شد و در نظام‏اندام‏وار، اگرچه شعار «انسان سازمانى‏» به «سازمان انسانى‏»تغيير يافت، اما نتوانست غبار از روح انسانى بزدايد.
هم‏اكنون نيز فرسودگى روح بشرى و كاستى‏هاى معنوى در بدنه اصلى‏مديريت امروز، خلا موجود را در سازمان‏ها نمايان ساخته و نياز به يك‏نظام برتر و نگرشى نوين در عرصه مديريت، نظامى را مى‏طلبد كه عزت،شرافت و كرامت انسان‏ها و به فعليت رسيدن استعدادهاى درونى آنان ورشد و تعالى مادى و معنوى را نويد مى‏دهد و مديران را به يك نگرش‏انسانى الهى سوق مى‏دهد تا جهت‏گيرى ذهنى آنان را از اسارت بينش‏هاى‏ابزارى و خودمحورى آزاد نمايد و اداى تكليف را به عنوان خطمشى‏موفق براى انگيزش كاركنان پيشنهاد دهد.
نظام مزبور جز نظام مديريت اسلامى نيست كه در قلمرو سازمان، به‏ويژگى‏هاى روانى و رفتارى افراد و نوع تعامل آن‏ها با يكديگر در جوى‏صميمانه بها مى‏دهد و مدير را به پيراستگى از آلودگى‏ها براى خود وجهت‏دهى و رنگ الهى دادن به سازمان توصيه كرده و آن‏ها را ازپرخاشگرى به شخصيت افراد و تصميم‏گيرى مستبدانه براى كاركنان وسهيم نكردن آن‏ها را در فرايند كار پرهيز مى‏دهد.
از اين‏رو، مشورت با مستشاران متعهد را تضمينى براى ثمردهى‏برنامه‏ها و دورانديشى مديران و كار براى خدا و توكل بر ذات‏بارى‏تعالى را منشا امدادهاى غيبى و موفقيت‏برنامه‏ها و موجب رشدسازمان مى‏داند مخفى نماند كه در اين نظام، نه به جنبه سخت‏افزارى‏فن‏آورى و نه تلاطم محيطى آن وقعى نهاده، بلكه محور اساسى، هويت‏بخشى‏به شخصيت انسان است كه بر اساس نگرش اقتضايى سنجيده شده است

پى‏نوشت‏ها:

1-Frederick.W. Taylor
2- Classical Theories And Mechanistic organication
3 ر. ك. به: هربرت.جى. هيكس سى. رى گولت; نظريه‏هاى سازمان ومديريت، ترجمه گوئل كهن، ص 120
4- Max Webe.
5- C. F. Morgan Gareth Images of Organization P. 25
6-7-8-9-IbidP. 25 / P. 22.
10- Orgamic Organization.
. 11- Human Relationship
-12 Hathorn Studies
13-Paul HerseyKen Blan Chard Management lf orgenizational Bhavior p.87
14- System Theory
15- Burtalanfy
16-Feed back Mechanizm
17-Contingency Theory
18- ر. ك. به: ريچارد. ال.رفت، تئورى سازمان و طراحى ساختار،ترجمه على پارسائيان و محمداعرابى، ج 1، ص‏39.
19-Mechanistic Model
20- Organic Model
21 و22- ر. ك.به: استيفن رابينز، مديريت رفتار سازمانى، ترجمه على‏پارسائيان و محمد اعرابى، ج‏3، ص 811; ص‏812.
23-Structural Conditions
24- نهج‏البلاغه، صبحى صالح، خطبه 91.
25 ؟.
26- در نظام مديريت ماشينى، نگرش مدير به نياز انسان ناظر به‏نيازهاى تنكردى يا نيازهاى اوليه و در نظام مديريت اندام‏وار، نگرش‏مدير ناظر به نيازهاى زيستى يا ثانويه است.
27- در نظريه ج انسان پست و فرومايه تلقى مى‏شود، به دنبال مسووليت‏نمى‏رود و تنبل قلمداد مى‏گردد. مدير ماشينى چنين نگرشى به انسان‏دارد.
ولى مدير اندام‏وار، انسان را مسووليت‏پذير مى‏داند و انسان همواره‏در فكر كار و تلاش است و از آن فرار نمى‏كند.
اين‏ها مفروضات نظريه چ است.
28- Robert Katze
29-Technical Skill
30- ر. ك.به: استيفن رابينز، پيشين، ج 1، ص‏7.
31- Human Skill
32- همان، ص 10.
33- همان، ص 10.
34- شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 8، ص‏399.
35- ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص 201.
36- نهج‏البلاغه، نامه‏53.
37- همان.
38- ر. ك. به: استيفن رابينز، پيشين، ج‏3، ص 811.
39- همان، ص 812.
40- نهج‏البلاغه، فرازى از نامه‏53.
41- همان، خطبه 175.
42- Abraham Maslow Blanchard
. 43-C.F.Paul Hersey KenManagement lf Organizational Behavior PP 32 41
44- ر.ك .به: استيفن رابينز، پيشين‏7 ج‏3، ص 811.
45 -Tom Burns and G M Stalker
46- ر.ك.به: ريچارد.ال. دفت، پيشن، ج 1، ص 163162.
47- براى توضيح بيش‏تر، ر.ك. به: نهج‏البلاغه، نامه‏53.
48- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج‏77، ص 130.
49-Technology
50- ر.ك. به: ريچارد.ال.دفت، پيشين، ج 1، ص 218.
51- همان، ص 225.
52- همان، ص 225.
53- محسن قرائتى، تفسير نور، ج 1، ذيل آيه‏29 بقره.
54- ر.ك.به: محمدحسين طباطبائى، الميزان، ترجمه محمدباقر موسوى‏همدانى، ج‏17 ص 215.
ساير منابع‏1- مهدى پروا، روانشناسى صنعتى و مديريت، تهران، شركت‏سهامى‏انتشار، 1370.
2- جمعى از علما، نگرشى بر مديريت در اسلام (مجموعه مقالات ارائه‏شده در چهارمين سمينار بين‏المللى مديريت اسلامى)، تهران، مركزآموزش مديريت دولتى، 1375.
3- على رضائيان، اصول مديريت، تهران، سازمان مطالعه و تدوين كتب‏علوم انسانى دانشگاهها (سمت)، 1372.
4- على فايضى، كاربرد اصول مديريت در جوامع يا جهت‏گيرى اسلامى،شهررى، موسسه انتشارات فطرت، 1375.
5- هرولد كونتز و همكاران، اصول مديريت، ترجمه محمدعلى طوسى وديگران، تهران، مركز آموزش مديريت دولتى، 1370.
6-Dictionary of organizational Behavior Advisory editors:Randall schuler & Andrewh.Van deved encycl opedia.edotors:Professorcry Cooper andProfessor Chris arguris;(Blak well Publishes inc 1995)
7-Stephen P Robbins Organization Theory:StructureDesign and
APPlicationsed2th (Prentice Hall inc.Englewood eliffs N G 1987)

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ملاكهاى گزينش كارگزاران در حكومت علوى(ع)

ملاكهاى گزينش كارگزاران در حكومت علوى(ع)

محمد رحمانى

جايگاه و اهميت مديريت و ضرورت بررسى ملاك و معيار گزينش مديران، بر كسى پوشيده نيست. اين مقوله، در دنياى صنعتى، از تاريخ درازى برخوردار نيست، اما مديريت و رهبرى در اسلام، افزون بر تاريخ طولانى، با آنچه در غرب مطرح است، تفاوتهاى زيادى دارد.
محور اصلى رهبرى و مديريت در اسلام، انسان ـ به عنوان موجودى خليفة الله و ابدى ـ است و هدف اساسى، رشد و تعالى ارزش هاى معنوى اوست. اين اختلاف، سبب شده تا ملاك و ارزشهاى گزينش مديران در اسلام و غرب در بسيارى موارد فرق كند.
پيش از آغاز بحث، يادآورى نكاتى سودمند خواهد بود:
1ـ در منابع اسلامى در باره ارزشها و ملاك هاى گزينش مديران و زمامداران، مطالب زيادى وجود دارد، ولى در اين نوشته، محور بحث، سخنان حضرت على(ع) است، هرچند گاهى از قرآن و روايات ديگر نيز سود جسته است.
2ـ از آنجا كه مطالب حضرت؛ در اين موضوع، فراوان است، لذا آنچه آمده، گزينشى از سخنان آن حضرت است.
3ـ ممكن است برخى از عناوين، از جهتى تداخل داشته باشد، ولى از جهات ديگرى مختلفند.
4ـ در پايان نوشته به فهرست بعضى از ملاك هاى گزينش كه در عهدنامه آمده اشاره اجمالى مى شود.
5ـ مطالب اين نوشته، از جهات معيارهاى شايستگى، اخلاق مديريت، ويژگيهاى مدير، عوامل موفقيت، شؤون مديريت، آفات آن، قابل بحث است، ولى براى دورى از طولانى شدن بحث، تنها برخى از معيارهاى گزينش، به طور مختصر بحث مى شود.

آگاهى

امام على(ع) در موارد فراوانى، دانش و آگاهى از ارزشهاى دينى و آموزه هاى الهى را از جمله شرايط لازم براى يك مدير دانسته است. آن حضرت، در مقام تبيين ويژگيهاى رهبران دينى مى فرمايد:
«أيّها الناس! إنَّ أحق الناس بهذاالأمر ... و أعلمهم بأمر الله فيه؛[1]
اى مردم! سزاوارترين اشخاص بر خلافت، ... و كسى است كه داناتر از ديگران به دين خدا باشد.»
محقق خويى در مقام توضيح اين فراز، آياتى را به عنوان شاهد آورده است. او، گفته است، اين واقعيت، در آياتى مورد اشاره واقع شده؛ در داستان انتخاب طالوت از سوى اشموئيل پيامبر به عنوان مدير و فرماندهِ مبارزه با جالوت، پس از اعتراض مردم بر عدم شايستگى او ـ چون مال و ثروت ندارد ـ اشموئيل، او را به ويژگى علم و آگاهى توصيف مى كند:
«قال لهم نبيّهم إنَّ الله قد بعث لكم طالوت مَلِكاً قالوا أنّى يكون له الملك علينا و نحن أحقّ بالملك منه و لم يُؤتَ سعةً من المال قال إنَّ الله اصطفاه عليكم و زاده بسطةً فى العلم ...؛[2][3]
پيامبرشان به آنان گفت: «خداوند، طالوت، را براى زمامدارى شما مبعوث كرده است.». گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند با اينكه ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد؟». گفت: «خدا، او را بر شما برگزيده و او را در علم، وسعت بخشيده است.».»
اهميت و جايگاه آگاهى و دانش نسبت به حوزه كارى، در گزينش مديران و مسؤولان تا آنجاست كه ناديده انگاشتن آن، خيانت به خدا و رسول او و تمامى مسلمانان به شمار آمده است. رسول خدا(ص) در اين باره مى فرمايد:
«مَن اِسْتُعْمِلَ عاملاً عن المسلمين و هو يعلم أنَّ فيهم مَنْ هو أوْلى بذلك منه و أعلم بكتاب الله و سنَّةِ نبيّه، فقد خان الله و رسوله و جميع المسلمين؛[4]
هر كس، از ميان مسلمانان، كارگزار (مدير) گردد، در حالى كه مى داند ديگرى نسبت به او در اين كار، اولى و آگاه تر به كتاب خدا و سنت رسول اوست، به خدا و پيامبر و تمامى مسلمانان خيانت كرده است.»
اين حقيقت، به بيانات و عبارات گوناگونى در جوامع روايى شيعه و سنّى گزارش شده است:
«قال رسول الله(ص): «مَنْ تَقَدّمَ على المسلمين و هو يرى أنَّ فيهم مَنْ هو أفضل منه، فقد خان الله و رسوله و المسلمين؛[5]
كسى كه بر مسلمانان كارگزار گردد، در حالى كه مى بيند در ميان آنان كسى شايسته تر از او وجود دارد، به خدا و پيامبر و مسلمانان خيانت كرده است.»
لازم به يادآورى است كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى گويد، سزاوارتر بودن خلافت براى شخص آگاه تر، با مبناى مكتب معتزلى، يعنى تقديم مفضول بر فاضل و صحّت خلافت خلفاى پيشين،[6] منافات ندارد.
محقق خويى، در پاسخ، مطالب فراوانى دارد. از جمله مى گويد، جمله «أحقّ» در اينجا، به معناى افعل التفضيل نيست، بلكه به معناى حقانيّت است. بنابراين، معناى عبارت اين است كه مفضول، در برابر فاضل، حق حكومت كردن و رهبر شدن را ندارد.
او، آن گاه آيه «أُولوا الأرحام بعضهم أولى ببعض» را شاهد مى آورد و مى گويد، واژه «أوْلى» در اينجا، معناى افعل تفضيل را ندارد.[7]
در جاى ديگر، امير بيان(ع) در باره اهميت علم و آگاهىِ زمامدار و مدير جامعه اسلامى مى فرمايد:
«لا يحمل هذا العَلَم إلّا أهل البصر و الصبر و العلم بمواضعِ الحق، فامضوا لما تُؤمرون به وقفوا عند ما تنهون عنه؛[8]
اين پرچم (زمامدارى و مديريت جامعه) را جز افراد آگاه و با استقامت و عالم به جايگاه حق، به دوش نمى كشند. [وقتى چنين كسى، مديريت را به دست گرفت]، بايد كه آنچه فرمان داده مى شويد را انجام دهيد و آنچه را نهى مى شويد، ترك كنيد.»
آن حضرت، در حديثى، از جمله اوصاف و شرايط مسؤولان و كارگزاران امور مسلمانان را آگاهى بيشتر از احكام و معارف اسلامى دانسته است:
«... و أنْ يكونَ أعلم الناس بحلال الله و حرامه و ضروب أحكامه و أمره و نهيه و جميع ما يحتاج إليه الناس؛[9]
كارگزار (جامعه اسلامى) بايد داناترين مردم به حلال و حرام خدا و احكام گوناگون و امر و نهى الهى و هر آنچه را كه مردم بدان نيازمندند، باشد.»
از مجموع آنچه گفته شد، استفاده مى شود كه از جمله ويژگيها و شرايط گزينش مديران و مسؤولان در جوامع اسلامى از نگاه امام على و ديگر ائمه عليهم السلام آگاهى است، حال، اين مدير، مدير ارشد نظام اسلامى باشد و يا مديران بدنه نظام اسلامى.
البته، قدر متيقِّن از اين ويژگى، علم و دانش در حوزه كارى است كه در اصطلاح امروز، از آن با عنوان، «تخصص» ياد مى شود. افزون بر اين، آگاهى از مكتب و آموزه هاى دينى نيز در برخى ديگر از كلمات آمده كه مى توان آن را از شرايط كمال به شمار آورد.

بينش سياسى

از جمله ملاكهايى كه در روايات، بويژه در فرمايشهاى امام على(ع) براى تعيين كارگزاران بيان شده است، آشنايى با مسايل سياسى است. در اين قسمت، چند نمونه از اين بيانات، گزارش مى شود:
«آفةُ الزُعماء ضعفُ السياسة؛[10]
آفت رهبرى و مديريت، ناتوانى در بينش سياسى است.»
در جاى ديگر مى فرمايد:
«سوءُ التدبير سبب التدمير؛[11]
سياست نادرست، موجب نابودى است.»
در قسمت ديگر مى فرمايد:
«حسن السياسة قوام الرعاية؛[12]
سياست نيكو، موجب استوارى جامعه است.»
«مَنْ حسنتْ سياسَتُهُ دامتْ رياسته؛[13]
زمامدارى كه سياستش نيكو است، رياستش پيوسته است.»
«الملك السياسة؛[14]
فرمانروايى، سياست است.»
از اين گفتارها استفاده مى شود كه حسن تدبير و بينش سياسى از شرايط لازم مديران و زمامداران است؛ چه اينكه بدون بينش سياسى صحيح، بويژه در شرايطى كه دنيا از نظر اطلاع رسانى همانند دهكده اى كوچك مى ماند، ممكن است مديران در گرداب سياست بازى و جناح بندى ها گرفتار و نابود گردند.

ايمان در هدف

امام امير مؤمنان(ع) در حديثى كه سيدرضى تحت عنوان «غرايب كلام» آنها را گرد آورده، در باره جايگاه و اهميت ايمان به هدف در مديران و كارگزاران مى نويسد:
«كنّا إذا احمَرَّ البأسُ اتَّقَيْنا برسول الله، صلى الله عليه و آله، فلمْ يكنْ أحد منّا أقرب إلى العدوِّ منه؛[15]
هر گاه آتش جنگ شعله كشيد، ما به رسول خدا(ص) پناه مى برديم كه در آن لحظه، كسى از ما، همانند پيامبر(ص) به دشمن نزديك تر نبود.»
از اين كلام مولا على(ع) ـ كه گزارش قطعه اى كوتاه از تاريخ مبارزات رسول خدا(ص) است ـ مطالب فراوانى را مى توان فهميد، از جمله اينكه رهبران و مديران جامعه دينى، بايد همانند رسول خدا(ص) به راه و هدف خويش ايمان و اعتقاد راسخ داشته باشند و به گونه اى آن را حق بدانند كه حاضر باشند تمام هستى و جان خويش را براى دفاع و پيروزى آن اهدا كنند.
در باره ايمان و اعتقاد راسخ رسول خدا(ص) آيات و روايات فراوانى رسيده، از جمله گزارش شده كه رسول خدا(ص) در پاسخ پيشنهاد مخالفانِ عقيده و مرام آن حضرت، مى فرمود:
اگر خورشيد را در كف دست راست و ماه را در كف دست چپم بگذاريد، هرگز از راه و عقيده ام دست برنخواهم داشت.
مولاى متقيان، در مقام تبيين ويژگيهاى مالك اشتر، به عنوان يك مدير نمونه، ايمان و اعتقاد راسخ او به عقيده و خسته نشدن از دفاع از آن را، از جمله آنها برشمرده مى فرمايد:
«فإنَّه سيف من سيوف الله لا كليلُ الظُبَّةِ و لا نابيِ الضريبة؛ فإنْ أمركم أنْ تنفروا فانْفِروا و إنْ أمَرَكم أنْ تُقيموا فأقيموا، فإنَّهُ لايُقْدِمُ و لايُحْجم و لايؤخِّر و لايقدِّم إلّا عن أمري؛[16]
او، شمشيرى از شمشيرهاى خداست كه نه تيزىِ آن كند مى شود و نه ضربت آن بى اثر است. اگر شما را فرمان كوچ كردن داد، كوچ كنيد و اگر گفت بايستيد، بايستيد كه او در پيشروى و عقب نشينى و حمله، بدون فرمان من اقدام نمى كند.»
واضح است كه از اين جملات استفاده مى شود كه مالك اشتر، آن چنان به راه و مرامش عقيده داشته كه لحظه اى از دفاع آن خسته نمى شده است.
از جمله ويژگيهاى ياران حضرت سيدالشهدا امام حسين(ع) نيز همين ايمان به عقيده گزارش شده، به گونه اى كه آنان، افزون بر پيشى گرفتن در شهادت طلبى، آرزو مى كرده اند اى كاش هفتاد جان مى داشتند و آن را در راه امام و مولايشان هديه مى كردند.
مى توان گفت، ايمان به هدف و خودباورى، مادر و سرچشمه صفات و شرايط لازم در مديران و زمامداران به شمار مى آيد؛ زيرا، اعتقاد راسخ و خلل ناپذير، سبب مى شود، صفات ديگر، مانند شجاعت، سعه صدر، ... انسان شكوفا و بروز كند. از اين رو مى بينيم كه مولا على(ع) به اين ويژگى افتخار مى كند و در مقام تبيين ملاك و معيارهاى لازم در رهبران جوامع دينى مى فرمايد:
«ماشككْتُ في الحق مُذْ أُريتُهُ لم يُوجِسْ موسى(ع) خيفةً على نفسه، بل أشفَقَ من غلبة الجهّال و دُوَلِ الضلال! اليوم توافَقْنا على سبيل الحق و الباطل، مَنْ وثق بماءٍ لم يَظْمَأ؛[17]
از روزى كه حق، به من نشان داده شد، هرگز در آن شك و ترديد نكردم! كناره گيرى من، مانند كناره گيرى حضرت موسى(ع) در برابر ساحران است كه بر خويش بيمناك نبود، بلكه ترس او، براى اين بود كه مبادا جاهلان پيروز شده و دولت گمراهان حاكم گردد!
امروز، ما و شما، بر سر دو راهى حق و باطل قرار گرفته ايم [پس بدانيد كه] آن كس كه به وجود آب اطمينان دارد، تشنه نمى ماند.»

امانت دارى

مولا امام على(ع) در سخنى خطاب به اشعث بن قيس (استاندار آذربايجان) در تاريخ شعبان سال سى و شش، از كوفه، مسؤوليت و منصب پذيرى را، نوعى امانت دارى تفسير كرده، نوشته است:
«و إنَّ عملك ليس لك بَطُعْمَةٍ و لكنَّهُ في عنقك أمانةٌ و أنت مسترعىً لمَنْ فوقك ... و في يديك مالٌ من مال الله تعالى و أنت من خزّانه حتّى تُسلِّمه إلىَّ. و لَعَلّي ألّا أكونَ تَشَّر ولاتك لك؛[18]
همانا، پُست استاندارى، براى تو، وسيله آب و نان نبوده، بلكه امانتى در گردن توست. بايد كه از فرمانده و امام خويش پيروى كنى ... در دست تو، مالى از ثروتهاى خداى بزرگ و عزيز است و تو خزانه دار آنى، تا به من بسپارى. اميدوارم براى تو، بدترين زمامدار نباشم.»
علامه ابن ميثم در شرح و تفسير اين نامه، مطالبى را يادآور شده از جمله:
1ـ به هنگام پذيرفته شدن خلافت از سوى امير مؤمنان، اشعث بن قيس، استاندار عثمان در آذربايجان بود.
2ـ در اين نامه، مولا على(ع)، قياسى را به شكل اول تشكيل داده است. قياس، چنين است كه منصب و مسؤوليت، راه درامد امور دنيايى نيست و بايد از امام خود اطاعت كنى و هر كس چنين باشد، حق ندارد از پيش خود استبداد و خودرأيى داشته باشد.
3ـ در پايان نامه، يكى از مواردى را كه نبايد استبداد داشته باشد، گوشزد كرده و آن، بيت المال است كه نبايد در مصرف آن، خودرأى باشد، بلكه او، خزانه دار است و وظيفه خزانه دار، تنها امانت دارى است.
اين معيار و ملاك مديريت، در ديگر فرمايشهاى آن حضرت، با عبارات مختلف تبيين شده است، مانند نامه اى كه خطاب به مخنف بن سليم (استاندار اصفهان) در باره قبح خيانت در امانت دارى مى نويسد:
«و مَن استهان بالامانة و رتع في الخيانة و لمْ يُنزِّه نفسَه و دينَه عنها، فقد أحل بنفسه الذُلَّ و الخزيَ في الدنيا و هو في الآخرة أذل و أخزى. و إنَّ أعظم الخيانة خيانةُ الأمنة و أفظعُ الغش غش الائمة؛[19]
كسى كه امانت الهى را خوار شمارد و دست به خيانت آلوده كند و خود و دين خود را نسبت به آن، پاك نسازد، درهاى خوارى را در دنيا به روى خود گشوده و در قيامت خوارتر و رسواتر خواهد بود. همانا، بزرگ ترين خيانت، خيانت امينان و رسواترين دغلكارى، دغلبازى رهبران است.»
آية الله حسن زاده، در مقام تفسير اين قسمت از كلام مولا، مطالبى را متذكر شده است، از جمله:
1ـ از تعبير امام (و رتَعَ في الخيانه) استفاده مى شود، خيانتكار، همانند حيوانى است كه در چراگاه مى چرد و در فكر اينكه اين آب و غذا از چه كسى است و عاقبت اين عمل چه مى شود، نيست.
2ـ جمله (فقد أحَلّ بنفسه) اشاره به اين است كه پيامد و آثار خيانت خائن، به شخص او برمى گردد؛ چون، هر انسانى، در گروِ همان چيزهايى مى باشد كه انجام مى دهد.
3ـ در باره اينكه چرا بزرگترين خيانت، عبارتست از خيانت به امت، مى نويسد:
«زيرا خيانت، فى نفسه، قبيح و بد است، هرچند نسبت به كسانى كه به آنها اعتماد نشده باشد و اما خيانت به كسانى كه به آنان اعتماد شده، بدتر است.».[20]
مولا على(ع) در مقام توبيخ و سرزنش يكى از كارگزاران كه مسؤوليتش را انجام نداده، تحت عنوان «خيانت در امانت» از كار او ياد مى كند و مى فرمايد:
«أمّا بعد. فقد بلغني عنك أمرٌ إنْ كنتَ فَعَلْتَهُ فقد أسْخَطْتَ ربَّك و عصيْتَ إمامَك و أخْزَيْتَ أمانتَك! بلغني أنّك جَرّدْتَ الأرض فاخذْتَ ما تحتَ قدميكَ و أكلْتَ ما تحت يديْك! فارفع إلىَّ حسابك ...؛[21]
پس از ياد خدا و درود، [مى گويم:] از تو خبرى رسيده كه اگر چنان كرده باشى، پروردگار خود را به خشم آورده و امام خود را نافرمانى و در امانت خود خيانت كرده اى! به من خبر رسيده كه كشت زمينها را برداشته و آنچه را كه مى توانستى گرفته و آنچه در اختيار داشتى به خيانت خورده اى! پس هرچه زودتر، حساب اموال را براى من بفرست!»
ابن ابى الحديد در شرح اين بخش، پس از توضيح و تفسير، مواردى را از وصيّت و سفارش بزرگانى در اين باره آورده و برخى از آثار اهميت امانت دارى را برشمرده است.[22]
همين مضمون، در نامه عتاب آميز آن حضرت به عبدالله بن عباس آمده است:
«امّا بعد. فإنّي كنتُ أشركتُك في أمانتي ... و لَمْ يكنْ رجلٌ من أهلي أوثق منك في نفسي لمؤُاساتي و موازرتي و أداء الأمانة؛[23]
پس از ياد خدا و درود. همانا، من، تو را در امانت خود شريك دادم ... و هيچ يك از خاندانم را براى يارى و مددكار و امانت دارى، چون تو مورد اعتماد قرار ندادم.»
علامه ابن ميثم، نسبت به اينكه مخاطب نامه، عبدالله بن عباس باشد، ترديد مى كند و مى گويد اين قول، مستندى ندارد، كمااينكه استناد نامه به عبيدالله وجهى ندارد.[24]
نسبت به اين ملاك و معيار گزينش، آياتى نيز دلالت دارد، از جمله:
«إنَّ الله يأمركم أنْ توْدوا الأمانات إلى أهلها و إذا حكمتم بين الناس أنْ تحكموا بالعدل؛[25]
خداوند، به شما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش بدهيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى كنيد، به عدالت داورى كنيد.»
روايات زيادى كه در باره اين آيه وارد شده، دلالت دارد كه مقصود از «امانات» ـ كه بايد به اهلش واگذار شود ـ عبارت است از مناصب و مسؤوليتها، از جمله ولايت و امامت. در تفسير كنزالدقائق و بحرالغرائب، نزديك به پانزده روايت در اين رابطه گزارش كرده[26] و در تفسير برهان نيز رواياتى را نقل كرده كه مقصود از «امانت»، «ولايت» است.[27]
مفسّران شيعه و سنّى نيز «امانات» را اعم از امانتهاى مالى و معنوى دانسته پستها و مناصب را مصاديق آن به شمار آورده اند. تفسير قرطبى،[28] زمخشرى،[29] علامه طباطبايى،[30] مجمع البيان،[31] از اين قبيل است.
در هر صورت، از نگاه مكتب مقدس اسلام، مسؤوليت پذيرى، رياست پذيرى نيست، بلكه امانت پذيرى است، از اين رو، مديران و كارگزاران، بايد بدانند قبل از هر چيز، بار امانتى را بر دوش مى كشند و براى حفظ اين امانت، بايد نهايت تلاش و كوشش خويش را به كار گيرند تا مبادا به امانتِ در دست آنان، خيانت شود.

عدالت خواهى

عدالت، از واژه هايى است كه در فرهنگ اسلامى، بيشترين تقدّس و كاربرد را دارد تا آنجا كه بسيارى از مسؤوليت و منصبهاى اجتماعى و فردى، مشروط به عادل بودن شده است. مفهوم كاربردى اين عنوان، هرچند در موارد مختلف تفاوت مى كند و لكن ريشه و روح تمامى موارد، يكى است.
اميرالمؤمنين(ع) كه خود شهيد راه عدالت است، بيشترين تأكيدات و سفارش ها را در باره عدالت و دادگرى كرده تا جايى كه نهج البلاغه را، به حق، «كتاب عدالت» ناميده اند. آن حضرت، در موارد زيادى اهميت اين مطلب را گوشزد كرده و بر آن تأكيد ورزيده است. گزارش تمامى آنها، از اين مختصر خارج است، از اين رو به نقل چند نمونه بسنده مى شود.
در مقام توبيخ و سرزنش كسانى كه به او توصيه كرده اند تا جهت استمرار حكومت، از ستم و جور يارى جويد، مى فرمايد:
«أتأمرونّى أنْ أطلبَ النصرَ بالجور فيمن وُلِّيتُ عليه؟! و الله! لا أطورُ به ما سَمَرَ سميرٌ و ما أمَّ نَجْمٌ في السماءِ نجماً؛[32]
آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود، از جور و ستم در باره امت اسلامى ـ كه بر آنان ولايت دارم ـ بهره جويم؟! به خدا سوگند! تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى كنند، هرگز چنين كارى نخواهم كرد.»
علامه خويى در ذيل اين بخش از خطبه، مطالب فراوان و غم انگيزى را گزارش كرده است از جمله:
مرحوم علامه مجلسى مى فرمايد، بيشتر گرفتاريها و فتنه هايى كه براى جهان اسلام و مسلمانان در طول تاريخ پيش آمده، ناشى از بدعت تبعيض در تقسيم بيت المال و بى عدالتى بوده است؛ زيرا، اگر عدالت و صرف بيت المال به گونه مساوى، رعايت مى شد، طلحه و زبير پيمان شكنى نمى كردند و جنگ جمل و خلافت معاويه و استقرار حكومت بنى اميه و خون ريزى هاى بسيار و شهادت فرزندان رسول خدا(ص) همراه با ناسزاگويى به امير مؤمنان و انتقال حكومت به بنى عباس، اتفاق نمى افتاد.[33]
ابن ميثم، در شأن و سبب ايراد اين سخنان مى نويسد:
هدف امام على(ع) از ايراد اين سخنان، تبرّى از ظلم و ستمگرى بوده است و آنچه سبب شده تا امام مطالب را ايراد كند، عبارت است از اينكه فردى به محضر آن حضرت آمد و هديه اى را تقديم كرد و درخواست بخشش از بيت المال را كرد. و چون هديه، جهت دريافت وجهى از بيت المال بود، امام، هديه را نپذيرفت و اين مطالب را ايراد كرد.[34]
علامه شوشترى، در شرح اين خطبه، روايات و احاديث فراوانى را گزارش كرده از جمله:
«الظلم في الدنيا هو الظلمات في الآخرة؛[35]
ستمگرى در دنيا، تاريكى آخرت است.»
شارح معتزلى نهج البلاغه، ابن ابى الحديد در شرح و تفسير اين حكمت مى نويسد:
رياست، به امورى نيازمند است، از جمله جود و شجاعت و سعه صدر. و اين، خيلى اهميت دارد؛ زيرا، منصب و رياست، بدون آن دوام ندارد و چون معاويه، سعه صدر داشت،[36] در رياست به آنچه خواست رسيد.
لازم به يادآورى است كه آنچه معاويه داشت، سعه صدر نبود، بلكه نفاق و نيرنگ بود؛ زيرا، بزرگترين سعه صدر، بر اساس فرمايش امام صادق(ع)[37] عبارت است از: «تحمل شنيدن حق، هرچند عليه او باشد، و تسليم در برابر آن».
اين صفت والاى انسانى، در حدى از اهميت و ارزش است كه پيامبران الهى(ع) آن را با تضرع و التماس، از درگاه ايزد منّان خواسته اند.
آن حضرت، در باره قبح ظلم و ضرورت عدالت از سوى تمامى افراد، بويژه كارگزاران، مى فرمايد:
«و الله! لَإنْ أبيتَ على حَسَكِ السُعدان مَسَهَّداً أو أُجَرَّ في الأغلالِ مُصَفَّداً، أحبُّ إلىَّ من أنْ ألقى اللهَ و رسولَهُ يومَ القيامةِ ظالماً لبعضِ العباد و غاصباً لشيي ءٍ من الحُطام! و كيف أظْلِمُ أحداً لنفسٍ يُسْرِعُ إلى البِلى قُفُولُها و يَطُولُ في الثرَى حُلُولُها؟
سوگند به خدا! اگر تمام شب را بر روى خارهاى سَعدان[38] به سر ببرم و با غل و زنجير به اين سو يا آن سو كشيده شوم، خوشتر دارم تا خدا و پيامبرش را در روز قيامت، در حالى ملاقات كنم كه به بعضى از بندگان ستم، و چيزى از اموال عمومى را غصب كرده باشم! چگونه بر كسى ستم كنم براى نفس خويش كه به سوى كهنگى و پوسيده شدن پيش مى رود و در خاك زمانى طولانى اقامت كند؟»
در جاى ديگر، خطاب به مالك اشتر مى فرمايد:
«إنَّ أفضل قرة عين الولاة استقامةُ العدل في البلاد و ظهورُ مودَّةِ الرعيّة؛[39]
بهترين چيزى كه مايه روشنى چشم زمامداران و مسؤولان است، همانا گسترش عدل و داد در بلاد و شهرها و آشكارى درستى و علاقه به مردم است.»
از اين روايات و آيات، جايگاه ويژه اين صفت در مسؤولان، به خوبى نمايان مى شود و در اهميت آن همين بس كه بسيارى از بزرگان و رهبران دينى و در رأس آنان امام على(ع) در راه عدالت خواهى به شهادت رسيده اند و از اين رو ضرب المثل شده كه «قتل عليٌ لشدة عدالته؛ على(ع) به جهت شدت عدالتش شهيد شده است.».

احترام به نظر كارشناسان

خرد انسانها، محدود است و نمى تواند تمامى حقايق و راه حل مشكلات را بفهمد. از ديرباز، انسانهاى خردمند، جهت جبران اين كاستى، از تجربيات و آموخته هاى ديگران كمك مى جسته اند. اين امر فطرى و عقلايى، در آموزه هاى دينى نيز مورد تأكيد و اصرار واقع شده، بويژه براى كسانى كه مسؤوليت اداره جامعه و نهادهاى اجتماعى را بر عهده گرفته اند. در اين قسمت، چند نمونه از فرمايشهاى مولا على(ع) را در اين باره گزارش مى كنيم.
آن حضرت، خطاب به محمد بن حنفيه مى فرمايد:
«أضممْ آراء الرجال بعضها إلى بعض، ثم اختر أقربَها من الصواب و أبعدَها من الإرتياب؛[40]
نظر مردان (اهل فكر و خرد) را، برخى را با برخى ديگر، ضميمه كن و سپس نزديكترين آنها را به حقيقت و دورترين آنها را از شك و ترديد، انتخاب كن.»
آن حضرت، در موارد زيادى، زمامداران و مسؤولان را بر بهره مندى از فكر و خرد ديگران توصيه و از استبداد رأى نكوهيده است، از جمله مى فرمايد:
«لاتستبدّ برأيك؛ فَمَنْ استبد برأيه هلك؛[41]
خودرأى مباش، زيرا، هر كس مستبد در رأى باشد، نابود مى شود.»

سعه صدر

امير مؤمنان على(ع) سعه صدر را يكى ديگر از معيار ملاكهاى گزينش كارگزاران دانسته و در مواردى بر آن تأكيد كرده، از جمله در يكى از كلمات قصار و پندآموز مى فرمايد:
«آلةُ الرياسة سعة الصدر؛[42]
بردبارى و تحمل سختى ها، ابزار رياست است.».
آية الله حسن زاده، در شرح اين جمله كوتاه كه دربردارنده دنيايى از معنا و مطلب است، مى نويسد:
منصب و رياست، چه از نوع الهى مانند منصب نبوت و امامت و آنچه در اين شبكه قرار مى گيرد و چه از نوع بشرى كه با انتخابات و يا با قهر و غلبه به دست مى آيد، نيازمند حلم و بردبارى زيادى است؛ زيرا، با اين بردبارى، مى توان مشكلات و خصومات و نيازهاى مردم را پاسخ مثبت داد. افزون بر اين، رياست و قدرت، منشأ درگيرى و جنگ و خونريزى است و با بردبارى، مى توان اين گونه مسائل را با كمترين هزينه حل كرد.
در ارتباط با اينكه سعه صدر يكى از ضوابط و معيارهاى گزينش كارگزاران است، آيات و روايات فراوانى بر اين حقيقت دلالت دارد، از جمله:
«اذهب إلى فرعون إنَّه طغى* قال ربَّ اشرح لى صدرى* و يسِّرْلى أمرِى؛*[43]
به سوى فرعون برو كه او طغيان كرده است. (موسى) گفت: «پروردگارا! سينه ام را گشاده كن و كارم را برايم آسان گردان!».»
اين آيات، در ارتباط با اجراى دستور و فرمان الهى نسبت به مبارزه با فرعون نازل شده و موسى(ع) جهت قدرت و توانايى بر اجراى اين امر مهم، از خداوند، امورى را درخواست كرده، از جمله شرح صدر كه در واقع همان سعه صدر است.
بسيارى از مفسران، اين شرح صدر را جزء عوامل و شرايط لازم براى موفقيت اهداف مى دانند. علامه طباطبايى در اين باره مى نويسد:
از ظاهر آيه پيداست كه موسى(ع) آنچه را درخواست كرده، وسايل و عواملى بوده كه در امر رسالتش به آن نيازمند بوده، نه امر نبوت. وى، رسالتى را كه خداوند بر دوش او نهاده بود، بزرگ شمرد؛ چون، از شوكت و قوّت قبطيان، بويژه فرعونِ طاغى ـ كه در رأس آنان قرار داشت ـ آگاه بود، نيز از ضعف و اسارت بنى اسرائيل باخبر بود و مى دانست چه اندازه جاهل و كوتاه فكرند و گويا مى دانست كه دعوت اش چه مشكلاتى را به بار مى آورد، به همين جهت، از خدا درخواست كرد كه براى تحمل مصيبتها و حل مشكلات، به او سعه صدر بدهد.[44]
سعه صدر، آن چنان از اهميت و جايگاه والايى برخوردار است كه خداوند، هر كس را بخواهد هدايت كند، به او شرح صدر مى دهد. خداوند در اين باره فرموده است:
«فمَنْ يرد الله أنْ يهديَهُ يَشْرَحْ صدره للإسلام و مَنْ يُرِدْ أنْ يُضلَّهُ يجعلْ صدره ضيّقاً حرجاً؛[45]
آن كس را كه خداوند بخواهد هدايت كند، سينه اش را براى (پذيرش) اسلام گشاده مى سازد و آن كس را كه (به خاطر اعمال خلافش) بخواهد گمراه سازد سينه اش را تنگ قرار مى دهد.»
از رسول خدا(ص) پرسيده مى شود: «مقصود از شرح صدر چيست؟». آن حضرت مى فرمايد:
«نور يقذفه الله في قلب مَنْ يشاء فينشرح له صدره و ينفسخ؛[46]
شرح صدر، نورى است كه خداوند در قلب هر كس بخواهد، مى افكند تا در پرتوِ آن درخشش معنوى، سينه اش گشاده و وسيع گردد.»
در جاى ديگر، خداوند، از جمله صفتهايى كه موجب موفقيت و پيروزى رسول خدا(ص) شد، شرح صدر او را برمى شمارد و مى گويد:
«ألَمْ نشرح لك صدرك؛[47]
آيا سينه تو را گشاده و فراخ نگردانيديم؟»

شجاعت

بى گمان، از جمله شرايط و اوصاف لازم كارگزاران و مديران، شجاعت و نترس بودن در ارتباط با انجام دادن وظايف دينى و آنچه در قلمرو مسؤوليت او قرار دارد، است.
مولا امام على(ع) نيز بر اين مهم در جاى جاى كلماتش تأكيد كرده، از جمله در باره معيارهاى گزينش فرماندهان، خطاب به مالك اشتر مى فرمايد:
«فولِّ من جنودك ... أهل النجدةِ و الشجاعة؛[48]
براى فرماندهى سپاه ... افرادى را از خاندان پارسا و داراى سوابق نيكو و دلاور و سلحشور انتخاب كن!»
مولاى متقيان، براى افرادى كه طرف مشورت قرار مى گيرند، شرايط و اوصافى را در نظر گرفته، از جمله اينكه ترسو نباشند، بنابراين حال كه شخص ترسو، قابليت مشورت ندارد، به يقين، نمى تواند مدير و كارگزار جامعه دينى نيز باشد. آن حضرت در اين باره مى فرمايد:
«و لا تدخلنَّ في مشورتك ... و لا جباناً يضعفك عن الأُمور؛[49]
راه مده در مشورت ... افراد ترسو را! زيرا، در انجام دادن كارها، روحيه تو را سست مى كنند.»
بى گمان، موفقيت رهبران و مديران بزرگ، مرهون شجاعت آنان است؛ زيرا، شجاعت، در حالات و شرايط گوناگونى، سرنوشت ساز است، از جمله:
الف) در پذيرش اصل مسؤوليت و مديريت؛
ب) در مقابله با حوادث غير منتظره و ناخواسته؛
ج) در پذيرش اشتباه و خطا و جبران آثار آن؛
د) در برابر وسوسه هاى قدرتهاى بزرگ و ارعاب آنان براى وابسته شدن؛
ه…) در ميدانهاى جنگ و نبرد گرم و سرد با دشمنان گوناگون بشريت.

قاطعيت

از جمله ويژگيهاى لازم و ضرورى در مديران و زمامداران جوامع اسلامى، قاطعيت در مقام تصميم گيرى و اجراست. نقش و تأثير جدى بودن مسؤولان جامعه در تمام ايام، بويژه در حالات بحرانى و در مقابل آفات، و ضررهاى شك و دودلى آنان، بر كسى پوشيده نيست. از اين رو يكى از ملاكهاى انتخاب مدير و زمامدار، در فرهنگ و علوم مربوط به مديريت، قاطعيت به شمار مى رود.
اين حقيقت، از نگاه ائمه معصوم(ع) پنهان نمانده و در اين باره مطالب فراوانى را بيان كرده اند. در اينجا، پاره اى از سخنان امام على(ع) گزارش مى شود:
«و لكنَّ اللهَ سبحانَهُ، جعل رُسُلَهُ أُولي قوَّةٍ في عزائمهم و ضَعْفَةً فيما ترى الأعينُ فى حالاتِهِم مع قناعةٍ تَمْلَأُ القلوبَ و العيونَ غنىً؛[50]
خداوند، پيامبران را با عزم و اراده اى قوى، گرچه با ظاهرى ساده و فقير، مبعوث كرد، با قناعتى كه دلها و چشمها را پر سازد.»
آن حضرت، در مقام توصيف مالك اشتر، به عنوان يك مدير شايسته، يكى از ويژگيهاى برتر او را «قدرت تصميم گيرى» برمى شمارد:
«اما بعد. فقد بعثتُ إليكم عبداً من عباد الله لا ينام أيّام الخوف و لا يَنْكُلُ عن الأعداءِ ساعاتِ الروع، أشدَّ على الفجار من حريق النار، و هو مالك بن الحارث أخو مَذحج. فاسمعوا له و اطيعوا أمرَه فيما طابق الحق! فإنَّه سيف من سيوف الله لا كليل الظُبَّة و لا نابي الضَريِبَةِ؛[51]
پس از ستايش پروردگار. من، بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم كه در روزهاى وحشت نمى خوابد و در لحظه هاى ترس از دشمن، روى نمى گرداند و بر بدكاران، از شعله هاى آتش تندتر است. او مالك، پسر حارث مذحجى است. آنجا كه با حق است، سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد! او شمشيرى از شمشيرهاى خداست كه نه تيزى آن كُند مى شود و نه ضربت آن بى اثر است.»
در مورد قدرت تصميم گيرى، و نكوهشِ دودلى و ترديد مديران، مى فرمايد:
«لا تجعلوا علمكم جهلاً و يقينكم شكاً! إذا علمتم فاعملوا و إذا تيقنتُم فاقدموا![52]
دانش خويش را نادانى، و يقين خود را شك مپنداريد! آن گاه كه به علم دست يافتيد، عمل كنيد و آن گاه كه به يقين رسيديد، اقدام كنيد!»
لازم به يادآورى است كه كلمه «قاطعيت» از ريشه «قطع» به معناى «بريدن و جدا كردن» است و انتخاب چنين واژه اى، از آن رو است كه افراد قاطع، مشكلات را مى بُرَند و گره ها را مى گشايند.
متأسفانه، برداشت غلط، سبب شده كه برخى، هر گونه بى گدار به آب زدنها و بى دقتى ها و تصميمهاى عجولانه را قاطعيت بنامند!
خداوند متعال، وصف قاطعيت را براى رهبران و پيامبران، لازم دانسته و به رسول خدا(ص) دستور مى دهد، پس از مشاورت و رايزنى هاى لازم، شك و دودلى را كنار گذاشته و با عزمى راسخ تصميم بگيرد و بر خدا توكل كند:
«و شاورهم فى الأمر فإذا عزمتَ فتوكَّلْ على الله إنَّ الله يحب المتوكلين؛[53]
در كارها، با آنان مشورت كن. اما هنگامى كه تصميم گرفتى (قاطع باش و) بر خداوند توكل كن؛ زيرا، خداوند، متوكلان را دوست دارد.»

پيشگامى در عمل

مردم، در هميشه تاريخ، الگوپذير بوده اند و با پيروى از اسوه هاى انتخابى خويش، اعمال و حركات خود را تعيين كرده اند و مى كنند و واضح است كه زمامداران و عالمان هر جامعه اى، در اين باره، بيشترين اثر و نقش را دارند. از اين رو، پيشگامى آنان در انجام دادن كارهاى خير و سودمند، سبب مى شود تا مردم و رعيّت، از آنان پيروى كنند و در پى آنان، به دنبال اعمال شايسته حركت كنند.
در آيات و روايات، به اين مطلب توجه كافى شده است. مولا امام على(ع) نيز بارها به اين حقيقت اشاره كرده است، از جمله:
«من حقِّ الملك أنْ يؤّمِن نفسه قبل جنده؛[54]
بر زمامدار است كه خودش را آماده پذيرش (حقايق و اعمال خير) پيش از افراد (لشكريان) كند.»
ابن ابى الحديد در شرح و تفسير اين حكمت مى گويد:
فرع، هميشه، تابع و پيرو اصل است و اگر اصل، منحرف باشد، محال است كه فرع، مستقيم باشد. و نيز ضرب المثلى عربى مى گويد: «آيا سايه مى تواند راست باشد در حالى كه عود (صاحب سايه) كج است؟». بنابراين، كسى كه خودش را امام (مدير) جامعه كرده و شرايط و آداب لازم را نياموخته، مانند كسى است كه ادعاى صياغت (انگشترسازى) و نجارى كند و بر ساختن انگشتر و يا تخته اى توان نداشته باشد و اين، نوعى از ديوانگى به شمار مى رود، بلكه ديوانگى محض است.[55]
در جاى ديگر، پيشگامى در خودسازى و كارهاى خير را از وظايف لازم هر مدير و زمامدارى دانسته، مى فرمايد:
«مَنْ نصب نفسه للناس إماماً فعليه أنْ يبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره؛[56]
هر كس خودش را رهبر مردم قرار داده، بايد پيش از آموزش ديگران، به آموزش خودش بپردازد.»
مولا على(ع) نه تنها در بُعد نصيحت و تبيين شرايط و ملاكهاى مديران، بر اين مطلب پاى فشرده كه در مقام عمل نيز چنين رفتار كرده است:
«أيها الناس! إنّي ـ و الله! ـ ما أحثكم على طاعةٍ إلا أسبقكم إليها و لا أنهاكم عن معصيةٍ إلّا انتهي قبلكم عنها؛[57]
اى مردم! سوگند به خدا! شما را به چيزى توصيه نمى كنم، مگر اينكه پيشگام شما هستم در عمل به آن و شما را از چيزى برحذر نمى دارم، مگر اينكه پيش از شما، خودم برحذر مى شوم.»
در قرآن، در آيات فراوانى، مديران و زمامدارانى كه مردم را به كارهاى پسنديده و خير فرا مى خوانند، بى آنكه خودشان پيشگام در انجام دادن آنها باشند، مورد سرزنش و توبيخ واقع شده اند:
«أتأمرون الناس بالبر و تنسون أنفسكم؛[58]
آيا مردم را به كارهاى نيك فرا مى خوانيد، در حالى كه خود شما، آن را فراموش كرده ايد؟»

فروتنى

از جمله اوصاف و ملاك لازم در گزينش مديران، فروتنى و دورى از تكبر و خودخواهى است؛ چه اينكه با فروتنى، زمامداران، در دل و روان زيردستان جاى مى گيرند و آنان را با تمام وجود دوست و عزيز مى دارند و بى گمان، محبوبيت رهبران و مديران، از بزرگترين عوامل موفقيت و پيروزى آنان به شمار مى آيد. از اين رو، در آيات و روايات، بر اين مطلب تأكيد زيادى شده است.
مولا على(ع) نيز از جمله ملاكها و معيارهاى لازم در انتخاب افراد جهت مسؤوليت، اين ويژگى را برشمرده و در مواردى به آن اشاره كرده است. وى، خطاب به مالك اشتر مى فرمايد:
«و اخْفِضْ للرعيّة جناحك و ابْسُطْ لهم وجهك و ألِنْ لهم جانبك و آسِ بينهم في اللَحْظَةِ و النظرة و الإشارة و التحيّة حتّى لا يطمَعَ العظماءُ في حيفك و لا يَيْأسَ الضُعفاء من عدلك؛[59]
پر و بالت را برابر رعيت بگستران و با مردم گشاده روى و فروتن باش و در نگاه و اشاره چشم، در سلام كردن و اشاره كردن، با همگان، يكسان باش، تا زورمندان در ستم تو طمع نكنند و ناتوانان از عدالت تو مأيوس نگردند.»
در اين بخش از نامه، به چهار وصف و شرط لازم در مديران اشاره شده كه مهمترين آنها، فروتنى و رعايت عدالت و تساوى است.
آن حضرت، در نامه به محمد بن ابى بكر، به هنگامى كه زمامدار مصر بود، توصيه و تذكراتى را به عنوان شرايط و اوصاف لازم بيان كرده است كه چون شبيه آن چيزى است كه در نامه به مالك اشتر مطرح شد، تكرار نمى كنيم.[60]
امير مؤمنان(ع) براى تواضع، بركات و ثمرات فراوانى را برشمرده كه از جمله آنها ايجاد محبت است كه از بزرگترين عوامل پيروزى مديران است. آن حضرت مى فرمايد:
«ثمرةُ التواضع المحبة؛[61]
ثمره فروتنى، محبت است.».
خداوند، در قرآن كريم، بر لزوم اين ويژگى براى رهبران الهى و مديران، اصرار و در مواردى به آن اشاره كرده، از جمله به رسول خدا(ص) به عنوان الگو قرار گرفتن براى ديگر زمامداران و رهبران، فرمان مى دهد كه در ارتباط با مردم فروتن و متواضع باشد.
«و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين؛[62]
بال و پر از (مهر و عطوفت) خويش را براى مؤمنانى كه از تو پيروى كرده اند، بگستران.»

نبود سوء پيشينه

امير بيان على(ع) از جمله معيار و ملاك را در گزينش مديران و كارگزاران، گذشته درخشان و نداشتن سوء پيشينه دانسته و در مواردى به اين مهم اشاره كرده است. در نامه به مالك اشتر، افزون بر طرح اصل مطلب، به آثار و نتايج آن نيز اشاره كرده است:
«إنَّ شرَّ وزرائك مَنْ كان للأشرار قبلك وزيراً و مَنْ شرِكهم في الاثام فلا يكوننّ لك بِطانَةً؛ فإنَّهم أعوانُ الأثمة و إخوانُ الظلمة و أنت واجدٌ منهم خيرَ الخلفِ ممَّن له مثلُ آرائهم و نفاذهم و ليس عليه مثل آصارهم و أوزارهم و آثامِهم ممَّنْ لمْ يعاونْ ظالماً على ظلمه و لآاثماً على إثمِهِ أوْلائك أخفُّ عليك مؤونةً و أحسن لك معونةً؛[63]
بدترين وزيران تو كسى است كه پيش از تو، وزير بدكاران بوده و در گناهان آنان شركت داشته باشد. پس مبادا چنين افرادى، محرم راز تو باشند! زيرا كه آنان، ياوران گناهكاران و يارى دهندگان ستمكارانند. تو بايد جانشينانى بهتر از آنان داشته باشى كه قدرت فكرى امثال آنان را داشته، اما گناهان و كردار زشت آنان را نداشته باشند، كسانى كه ستمكارى را بر ستمى يارى نكرده و گناهكارى را در گناهى كمك نرسانده باشند، هزينه اين گونه افراد، بر تو سبك تر و ياريشان بهتر ... است.»
شارح معتزلى، در شرح و تفسير اين قسمت، مطالبى را بيان كرده است، از جمله:
علت اينكه امير بيان، مالك اشتر را از گزينش افرادى كه سوء سابقه (همكارى با ظالمان) داشته اند، منع كرده، عبارت است از اينكه گناه و ستم، براى چنين افرادى، ملكه شده و امكان ترك آن خيلى دور است.
آية الله حسن زاده، در توضيح اين بخش، بر اين باور است كه مولا على(ع) در سه مرحله سخن گفته است. سپس مى گويد:
وزير، به معناى معاون است. اين مفهوم، در قرآن نيز در ارتباط ميان موسى و عمران (و اجعل لى وزيراً من اهلى[64]) آمده است و چون وزير، آمادگى بيشترى دارد تا با مردم تماس حاصل كند و نيز بيشتر مى تواند با والى و حاكم جديد ارتباط برقرار و كسب موقعيت كند ـ زيرا از تجربه و اطلاعات بيشترى برخوردارند ـ از اين رو، كمتر والى جديدى پيدا مى شود كه بتواند از دست چنين افرادى خلاصى پيدا كند، ولى مولا على(ع) بر اين حقيقت اصرار ورزيده و تأكيد كرده كه بايد از شر اين افراد رهايى پيدا كنى.[65]
بنابراين، يكى از صفات لازم در مديران و زمامداران، نبود سوء پيشينه آنان است؛ چه اينكه سوء پيشينه، سبب مى شود تا او، فاقد محبوبيت لازم در ميان مردم باشد و نيز چه بسا عادات و حالت سويى كه داشته، به صورت ملكه در او رسوخ كرده باشد و با به دست گرفتن مسؤوليت و قدرت، آن صفات ناشايسته، خودش را نشان دهد.

توانايى (جسمى و روحى)

قدرت و توان مندى از ديگر ملاكهاى گزينش مديران و مسؤولان سازمانها و نهادهاى مملكت است؛ زيرا، بدون توانايى جسمى، شخص، نمى تواند به انجام دادن وظايف خويش اقدام و بار سنگين مسؤوليت مديريت را بر دوش كشد و آن را به سرمنزل مقصود برساند.
ائمه، صلوات الله عليهم، بويژه امام على(ع) در جا جاى كلمات خويش، بر اين واقعيت تأكيد كرده اند. در اينجا، برخى از فرمايشهاى امام على(ع) گزارش مى شود.
آن حضرت، خطاب به مالك اشتر براى تعيين و گزينش مسؤولان و كارگزاران مى فرمايد:
«و اجعل لرأس كلِّ أمرٍ من أُمورك رأساً منهم لا يقهرهُ كبيرها و لا يَتَشَتَّتُ عليه كثيرها؛[66]
اى مالك! براى هر يك از كارهاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى خود، مدير و رييسى را تعيين كن، مديرى كه داراى دو ويژگى باشد: بزرگى و عظمت كار، او را ناتوان و مغلوب نسازد و زيادى و تراكم كار، رنجورش نكند.»
مولاى متقيان، در مقام تبيين اوصاف لازم مديران و رهبران دينى، در خطبه اى كه در شهر مدينه ايراد فرموده اند، گفته اند:
«أيها الناس! إنَّ أحق الناس بهذاالأمر أقواهم عليه؛[67]
اى مردم! سزاوارترين اشخاص به خلافت، آن كسى است كه در تحقق حكومت (و اهداف آن)، نيرومندتر از ديگران باشد.»
آن حضرت، در نامه اى خطاب به محمد بن ابى بكر، جهت دلجويى و توضيح اينكه چرا او را از استاندارى مصر برداشته و استاندارِ مكان ديگرى قرار داده، به اين نكته اشاره كرده است كه اداره استان مصر، خارج از توان و قدرت او بوده است:
«امّا بعد. فقد بلغني مَوْجِدَتك من تَسْرِيحِ الأشتر إلى عملك و إنّي لمْ أفعل ذالك استبطاءً لك في الجهد و لا ازدياداً لك في الجِدّ. و لو نزعتُ ما تحت يدك من سلطانك، لولَّيْتُك ما هو أيْسر عليك مؤونةً؛[68]
پس از ياد خدا و درود. به من خبر داده اند كه از فرستادن اشتر به سوى محل استاندارى ات، ناراحت شده اى. اين كار را به دليل كُند شدن و سهل انگاريت و يا انتظار كوشش بيشترى از تو انجام ندادم، بلكه اگر تو را از استاندارى مصر عزل كردم، استاندار جايى قرار دادم كه اداره آنجا بر تو آسانتر است.»
امام على(ع) در نامه به قثم بن عباس فرماندار مكه، او را از توطئه اى كه فريب خوردگان معاويه، در ايام حج طراحى كرده بودند، آگاه مى سازد و سپس او را توصيه مى كند كه قدرت و توان خود را نشان دهد:
«فاقم على ما في يديك قيام الحازم الصليب ... و لا تكن عند النَّعماءِ بطراً و لا عند البأساء فشلاً؛[69]
در برابر توطئه خائنانه اى كه از طرف دشمن طراحى شده، بايد در مسند مديريت مكه، مقاوم و پايدار باشى ... نه به هنگام نعمتها، شاد، و نه به هنگام مشكلات، سست و ناتوان باشى.»
امام(ع) خطاب به مالك اشتر نيز مسأله قدرت و توان مندى مدير و زمامدار را گوشزد مى كند و مى نويسد:
«ثم أمور من أمورك لابد لك من مباشرتها منها إجابة عمالك بما يعىا عنه كتابك و منها إصدار حاجات الناس عند ورودها عليك بما تخرج صدور أعوانك؛
اى مالك! در ميان كارهاى گوناگون و فراوان، كارها و مسائلى است كه بايد شخصاً انجام دهى. مثلاً آنجا كه كارمندان دفاتر از انجام آن عاجزند و يا كارهايى همانند خواسته هاى مهم مردم كه دستيارانت قادر به انجام آن نيستند.»
از اين بيانات، اهميت و جايگاه قدرت و توانايى مدير نسبت به قلمروِ مسؤوليت و مأموريتش، به خوبى روشن مى گردد و مى توان گفت، مدير، نه تنها قدرت جسمى بايد داشته باشد، بلكه قدرتهاى ديگرى كه براى انجام دادن مسؤوليت لازم است، مانند قدرت نوآورى و ابداع (ابتكار) و قدرت تبيين مسائل و مشكلات و نيازمنديها و قدرت بسيج و هدايت نيروهاى انسانى و قدرت تصميم گيرى و قدرت پذيرش حق و تسليم در برابر آن را بايد داشته باشد.
خداوند متعال، در قرآن كريم، يكى از ويژگيهاى لازم در مسؤولان و مديران نهادهاى مملكتى را، توانايى و قدرت آنان برشمرده است.
در باره شايستگى هاى حضرت موسى(ع) براى استخدام و قبول مسؤوليت، از زبان دختران حضرت شعيب، قوت و امانتدارى را به شمار آورده است:
«قالت إحداهما يا ابت استئجرهُ إنَّ خير من استئجرت القوىّ الأمين؛[70]
يكى از آن دو (دختر) گفت: «پدرم! او را استخدام كن؛ زيرا بهترين كسى را كه مى توانى استخدام كنى، آن كسى است كه قوى و امين باشد.».»
در بعضى تفاسير، اين پرسش مطرح شده كه «با توجه به اينكه دختران شعيب، براى بار نخست، موسى(ع) را مى ديدند، از كجا به قوت و توانايى او پى بردند؟».
در پاسخ گفته شده، آنان، ديدند كه چگونه موسى با قدرت، چوپانان را از كنار چاه دور كرد تا آنان بتوانند از آب استفاده كنند. همين مطلب، در ضمن روايتى از على بن ابراهيم نيز آمده است.[71]
در مقام توصيف حضرت لوط(ع) و تبيين ويژگيهاى لازم رهبرى جامعه، قدرت بدنى از امتيازات وى به شمار آمده است:
«قال إنَّ الله اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم؛[72]
پيامبر (آن گروه معترض) گفت: «خدا، او را بر شما برگزيده و او را در علم و جسم (قدرت)، وسعت بخشيده است.».»
با توجه به اينكه اين بخش از آيه، در مقام پاسخگويى به اعتراض كسانى كه لوط(ع) را شايسته رهبرى نمى دانستند ـ چون شرايط لازم از جمله ثروت را ندارد ـ بيان شده، از اين رو بى گمان اوصافى كه لوط بدان ها توصيف شده، از ويژگيها و شرايط لازم مديران و زمامداران جوامع اسلامى خواهد بود.

پى نوشت ها:

1 ـ خطبه 173، بخشى از اين خطبه، در رساله نقض العثمانية ـ از محقق اسكافى ـ نيز آمده است.
2 ـ بقره، 247.
3 ـ منهاج البراعة، ميرزا حبيب الله خويى، ج10، ص159.
4 ـ سنن بيهقى، ج10، ص11.
5 ـ الحياة، محمدرضا حكيمى و ديگران، ج2، ص315.
6 ـ شرح نهج البلاغه، ج9 ـ 10، ص216.
7 ـ منهاج البراعة، ج10، ص159.
8 ـ خطبه 173.
9 ـ بحارالانوار، ج25، ح165.
10 ـ غررالحكم، 3931.
11 ـ همان، 5571.
12 ـ همان، 4818.
13 ـ همان، 8438 .
14 ـ همان، 17.
15 ـ نهج البلاغه، قصار 9.
16 ـ همان، نامه 38، اين نامه را، غير از سيدرضى، طبرسى در جلد ششم تاريخ اش در حوادث سال سى و هشت گزارش كرده است.
17 ـ نهج البلاغه، خطبه 4.
18 ـ همان، نامه 5، اين نامه را، افزون بر سيدرضى، ابن مزاحم در كتاب صفين، ص20، گزارش كرده است.
19 ـ همان، نامه 26، قاضى نعمان در دعائم الإسلام، ج1، ص252، آن را آورده است.
20 ـ منهاج البراعة، ج19، ص52.
21 ـ نهج البلاغه، نامه 40، ابن عبد ربّه نيز آن را در عقد الفريد، ج4، ص355، نقل كرده است.
22 ـ شرح ابن ابى الحديد، ج15 ـ 16، ص314.
23 ـ نهج البلاغه، نامه 41.
24 ـ شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج5، ص90.
25 ـ نساء، 58.
26 ـ كنزالدقائق، ك3، ص434.
27 ـ تفسير برهان، ج1، ص380، ح10.
28 ـ الجامع لأحكام القرآن، ج3، ص221.
29 ـ الكشاف، ج1، ص523.
30 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج4، ص387.
31 ـ مجمع البيان، ج3، ص112.
32 ـ نهج البلاغه، خطبه 126.
33 ـ منهاج البراعة، ج8، ص185.
34 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ميثم، ج4 ـ 3، ص84.
35 ـ نهج الصباغه، ج6، ص520.
36 ـ شرح نهج البلاغه، ج17 ـ 18، ص432.
37 ـ بحارالانوار، ج78، ص223، ح93. در اين حديث آمده است: «إذا لم يرد الله بعبدٍ خيراً وَ كَّلهُ إلى نفسه و كان صدرُه ضيقاً حرجاً. فإنْ جرى على لسانه حقٌ، لمْ يعقد قلبه عليه و إذا لم يعقد قلبُهُ عليه، لم يسقط الله العمل به.»
38 ـ خارى سه شعبه كه خوراك شتران است و سخت گزنده است.
39 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
40 ـ وسائل الشيعة، ج8 ، ص429.
41 ـ غرر، ج6، ص296.
42 ـ قصار، 176.
43 ـ طه، 24 ـ 26.
44 ـ الميزان، ج20، ص359.
45 ـ انعام، 125.
46 ـ مجمع البيان، ج3، ص190.
47 ـ انشراح، 1.
48 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
49 ـ همان.
50 ـ نهج البلاغه، خطبه 192.
51 ـ همان، نامه 38. اين نامه را افزون بر سيدرضى، طبرى در جلد ششم تاريخ اش، حوادث سال سى و هشت، گزارش كرده است.
52 ـ همان، قصار 274.
53 ـ آل عمران، 159.
54 ـ غرر الحكم، ج6، ص25.
55 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج17 ـ 18، ص328.
56 ـ نهج البلاغه، قصار 70.
57 ـ همان، خطبه 175.
58 ـ بقره، 41.
59 ـ نهج البلاغه، نامه 46.
60 ـ همان، نامه 27.
61 ـ غررالحكم.
62 ـ شعراء، 215.
63 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
64 ـ طه، 28.
65 ـ منهاج البراعة، ج20، ص187.
66 ـ نهج البلاغه، نامه 53.
67 ـ همان، خطبه 173. لازم به يادآورى است كه اين فراز، در مبحث آگاهى نيز مطرح شد.
68 ـ همان، نامه 34. اين نامه را، طبرى، در حوادث سال سى و هشت و بلاذرى در انساب الاشراف گزارش كرده اند.
69 ـ همان، نامه 33.
70 ـ قصص، 26.
71 ـ تفسير نورالثقلين، ج4، ص123.
72 ـ بقره، 247.
دوشنبه 3 مهر 1391  3:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهميت و ارزش تحقيق در زمينه «مديريت اسلامى‏»

اهميت و ارزش تحقيق در زمينه «مديريت اسلامى‏»

على‏اكبر بخشى

 

مقدمه

در عصر كنونى، آهنگ تنوع، رشد و پيچيدگى اطلاعات و ارتباطات چنان شتاب گرفته است كه نظريه‏پردازان را بر آن داشته تا از مطالعه ويژگى‏هاى دهكده جهانى فراتر روند و در آن‏سوى انديشه بررسى ساز و كارهاى مديريت اين دهكده جهانى، فرازهاى بلند «تمدن نوين بشرى‏» را بسرايند. ولى با اين همه، شاهديم كه جهان با مشكلاتى روزافزون دست و پنجه نرم مى‏كند و فاجعه‏هايى مصيبت‏بار چهره زيباى انسانيت را تيره و تار ساخته است.
به نظر مى‏رسد ريشه اين مسائل را بايد در انديشه حاكم بر جوامع بشرى جست‏وجو كرد كه بر اساس اصول خويشتن‏گريزى به جاى‏خودشناسى، انسان‏مدارى به جاى خدامحورى و دنياطلبى به جاى آخرت‏گرايى بنياد نهاده شده و تمدنى براى انسان‏ها به ارمغان آورده كه محصولش استحاله ماهوى انسانيت و توليد و تنظيم هر چه بيش‏تر امور مادى جهان است، به گونه‏اى كه جلوه‏هاى جذاب زندگى نوين و تمدن مادى، علم و صنعت و سخت‏افزار و نرم‏افزار را براى افزايش سود و رفاه ظاهرى، به خدمت‏خودگرفته و به قيمت‏سقوط حيات معنوى و روابط اصيل انسانى، در سايه افزايش علم و توان مادى خود، داعيه ايجاد جهانى «فرامدرن‏» را در سر مى‏پروراند.
بدين روى، مديريت نيز در چنين نظام‏هايى از راه‏يابى و نفوذ به اعماق روابط انسانى عاجز است و با وجود برخوردارى روز افزون از امكانات تمدن مادى، از ارائه تمدن آرمانى بشر ناكام مانده تا جايى كه برخى متفكران، آينده روند كنونى تمدن بشرى و اداره جهان را خطرناك‏تر از عواقب وقايع هولناكى همچون جنگ جهانى سوم مى‏شمرند. البته در گوشه و كنار و در ميان برخى نظريه‏پردازان، انديشه‏هايى بلند و سخنانى در راستاى كشف برخى حقايق متعالى وجود داشته، اما گويى قلب‏ها از درك آن و گوش‏ها از شنيدن و چشم‏ها از مشاهده آن محروم بوده‏اند، به علاوه كه آن نداهاى فطرى و بشر دوستانه نيز چون بيش‏تر بر بسترى مادى طنين افكن بوده، نتوانسته است دل و چشم و گوش انسان‏هاى مسخ شده را به كار اندازد و از اين‏رو، كاروان بشرى طى قرون متمادى، همچنان در فراق نداى ملكوتى به سر برده است كه از بستر الهى به گوش رسد.
در چنين دورانى، انقلاب شكوهمند اسلامى در ايران به وقوع پيوست. اين انقلاب با آزاد كردن اندكى از انرژى نهفته در منبع وحيانى، چنان زلزله‏اى در جهان درافكند كه تار و پود بسيارى از نظريات مطرح روز را در هم پيچيد و سرفصل جديدى بر آغاز حركت‏بشر در مسير سعادت گشود و با افكندن پرتوى عظيم بر انتهاى مسير حركت كاروان بشرى، جايگاه رفيع و شايسته او را به وى نشان داد; زيرا در واقع، در استمرار خط نبوت و امامت، رسالت اصلى اين انقلاب نيز ارائه برنامه جامع زندگى، سازمان‏دهى و بسيج و به كارگيرى بهينه منابع مادى و انسانى براى نجات انسان‏ها از سلطه استكبار و يوغ استضعاف و هدايت آن‏ها در مسير عبوديت الهى (1) براى نيل به كمال انسانى و سعادت واقعى بوده است; رسالت و مسؤوليتى كه همواره در اساسى‏ترين شعارهايش همچون «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى‏»، جلوه‏گر بوده و مورد تاكيد قرار گرفته است.
به اين دليل، بحث و بررسى درباره ابعاد گوناگون مديريت، به ويژه اداره منابع انسانى، از مسؤوليت‏هاى اساسى پژوهش‏گران، مديران و رهبران جامعه اسلامى شمرده مى‏شود. در اين مقاله نيز سعى شده است اين مساله - يعنى: ضرورت، اهميت و ارزش مطالعه و تحقيق درباره مسائل اساسى مديريت از ديدگاه اسلام - تا حدى روشن شود.

موضوع اساسى مديريت

اكنون در حوزه علوم انسانى، بالندگى دانش مديريت‏بدين‏جا رسيده كه در سايه مطالعات و تحقيقات وسيع دانشمندان، حوزه‏هاى جديدى در آن كشف گرديده و هر كدام جايگاهى خاص يافته و به عنوان شاخه‏اى جديد از ساير وظايف متمايز گرديده است. (2) گرچه هنوز درباره ماهيت واقعى، نقش و وظيفه برخى از اين حوزه‏ها - از قبيل مديريت منابع انسانى - ابهامات بسيارى وجود داد، اما آنچه مسلم است اين‏كه چون موضوع اساسى مديريت، انسان و رفتارهاى اوست، از اين‏رو، هر گونه بحث و تجويزى در اين عرصه، متوقف بر شناخت انسان و ملاحظه نقش ارزش‏ها و خصلت‏هاى انسانى در ابعاد گوناگون مديريتى است.
به عبارت ديگر، اثربخشى و كارايى هرگونه برنامه‏ريزى، سازمان‏دهى، هدايت و كنترل در عرصه مديريت، متوقف بر آن است كه پيش از همه، دو گام اساسى برداشته شود:
نخست‏بررسى و مطالعه موضوعات اساسى در زمينه انسان‏شناسى (3) ، كه عموما بين رشته‏اى بوده، در كليه علوم انسانى به گونه‏اى مورد بحث، كنكاش و استفاده قرار مى‏گيرد، اما با مباحث مديريت، ارتباطى شديدتر دارد و به گونه‏اى با مسائل مديريتى درآميخته كه موجب گرديده است‏حل بسيارى از مسائل اساسى مديريت در گرو طرح و بررسى آن‏ها باشد. و درست‏به همين دليل است كه بررسى اين موضوعات، به ويژه در دو حوزه روان‏شناسى (4) و فلسفه اخلاق، از پيش‏نيازهاى اساسى مديريت‏شمرده مى‏شود. (5)
دوم آن‏كه پس از شناخت ويژگى‏هاى انسان و ارزش‏هاى انسانى، نقش آن‏ها در ابعاد گوناگون مديريتى از جمله برنامه‏ريزى، هدايت و كنترل نيروى انسانى، بهره‏ورى و توسعه سازمانى بررسى شود.
به عنوان مثال، نخست ماهيت و ويژگى‏هاى اساسى انسان مورد بحث و شناسايى دقيق قرار مى‏گيرد و سپس بر اساس نتايج‏به دست آمده، ثابت مى‏شود كه درونى كردن ارزش‏ها در افراد - جداى از اين‏كه به خودى خود، به عنوان يك هدف ارزشى در نظام مديريتى مطرح است - مهم‏ترين ابزار موفقيت مديريت در نيل به اهداف سازمانى نيز مى‏باشد. آن‏گاه در مرحله بعد، از اين بحث‏خواهد شد كه براى تحقق اين هدف و ايجاد حس مسؤوليت و تعهد واقعى در افراد، براى انجام صحيح و شايسته وظايف محوله در سازمان، چه مراحلى بايد طى گردد; از جمله اين‏كه انگيزه‏هاى واقعى، فعال و كارساز انسان شناسايى شود، سپس روش‏هاى ايجاد انگيزه بررسى و براى اعمال روش‏هاى صحيح ايجاد انگيزه تلاش گردد.
آنچه در اين‏جا، از اهميت ويژه‏اى برخوردار مى‏باشد توجه به اين مطلب است كه از يك‏سو - چنان كه اشاره شد - طرح موضوعات اساسى درباره مديريت، ارتباط تنگاتنگى با مباحث انسان‏شناسى و ارزش‏شناسى دارد و از سوى ديگر، اسلام جامع‏ترين نظريات در زمينه شناخت ابعاد مختلف وجودى انسان و نيز كامل‏ترين نظام ارزشى (6) را ارائه نموده است. حال وقتى اين دو مطلب در كنار يكديگر ملاحظه گردد و نتايج انبوه تجربيات دانش بشرى در يك تحليل جامع به كار گرفته شود، اين قضيه اساسى حاصل مى‏شود كه دست‏يابى به نتايجى جامع و مطمئن در هر دو گام مذكور، علاوه بر استفاده از دانش بشرى - كه به طور عمده، در غرب و در قالب رشته‏هاى مختلف علمى ارائه شده - متوقف بر بهره‏گيرى از معارف يقينى است كه از سوى خالق انسان عرضه گرديده است. به عبارت ديگر، بررسى تاثير جهان‏بينى و نظام ارزشى اسلام، در هر دو گام، شرط اساسى ارائه نظرياتى جامع، ارزشمند، مفيد و كارآمد در زمينه مديريت‏خواهد بود.
در راستاى توضيح و تكميل آنچه ذكر شد، موضوع مقاله - يعنى: اهميت و ارزش طرح مباحث مديريتى از ديدگاه اسلام - از منظرهاى متفاوت مورد بررسى قرار مى‏گيرد:

اهميت‏بحث درباره مديريت اسلامى

 

الف - از منظر كلى با بررسى رسالت‏اساسى‏انقلاب‏اسلامى

گفته مى‏شود كه هرگونه تحول اجتماعى و انقلابى به خودى خود، اقتضا دارد كه آرمان‏هايش را در همه نهادهاى جامعه متبلور سازد و از اين‏رو، ساده‏ترين و طبيعى‏ترين حق انقلاب اسلامى و كشور ما اين است كه ارزش‏ها و آرمان‏هايش در همه نهادهاى جامعه متبلور شود و اصولا انقلاب اسلامى به اين معناست كه تمام نهادهاى جامعه، از خانوداه گرفته تا آموزش و پرورش، اقتصاد، سياست و... و به ويژه مديريت و نيز ارگان‏هاى تحقق بخش اين نهادها، در راستاى تحقق اهداف انقلاب، جلوه‏گاه ارزش‏هاى اسلامى شود.
علاوه بر اين، انقلاب اسلامى بر اساس مبانى عقيدتى و ارزشى خود، داعيه ايجاد تمدن اصيل الهى بر پايه عبوديت و بندگى خداوند را دارد و اصولا اين همان چيزى است كه انقلاب اسلامى را از ساير انقلاب‏ها متمايز مى‏كند. از اين‏رو، حضرت امام خمينى(ره) به عنوان بنيانگذار و رهبر چنين تحولى عظيم، با اشاره به ماهيت و ويژگى‏هاى انقلاب اسلامى مى‏فرمايد: «بنابراين، نبايد شك كرد كه انقلاب اسلامى ايران از همه انقلاب‏ها جداست; هم در پيدايش و هم در كيفيت مبارزه و هم در انگيزه انقلاب و قيام.» (7) و درست در راستاى تبيين آرمان‏هاى بلند اين انقلاب اصيل و مكتبى و ضرورت تداوم آن، رهبر فرزانه انقلاب، حضرت امام خامنه‏اى - مدظله - مى‏فرمايد: «مساله ما اين نيست كه زندگى خودمان را نجات دهيم و فقط گليم خود را از آب بيرون بكشيم، مساله اين است كه ملت ايران همچنان كه در شان اوست، در حال پديد آوردن يك تمدن است. پايه تمدن بر صنعت و تكنولوژى و علم نيست، پايه اصلى تمدن بر فرهنگ و بينش و معرفت و كمال انسانى است. اين است كه همه چيز را براى يك ملت فراهم مى‏كند و علم را براى او به ارمغان مى‏آورد. ما در اين صراط و جهت هستيم.» (8)
بر اين اساس، آنچه در چنين جامعه‏اى توجه همه اقشار را به خود جلب مى‏كند اين است كه چگونه تمام سعى و تلاش خود را در جهت كمال انسانى و تحقق بندگى خداوند به كار گيرند و انديشه و گفتار و رفتارشان صبغه الهى داشته باشد و در يك كلام، علم، اخلاق، فن‏آورى، صنعت و هنر، همه رنگ و بوى الهى به خود گيرد (صبغة الله و من احسن من الله صبغة) (9) و استقلال دينى در همه جوانب جامعه حاكم شود و بر اين اساس براى ايجاد تمدن راستين الهى و نيل به سعادت واقعى، تلاش گردد.
خلاصه آن‏كه از زاويه نگرش تحليلى نسبت‏به ماهيت و رسالت انقلاب، گفته مى‏شود: به دو دليل، طرح و بررسى مباحث درباره مديريت اسلامى - آن هم از ديدگاهى كه زمينه‏سازى براى ارائه نظريات و الگوهاى مديريتى جديد و اصيل را مورد توجه ويژه قرار مى‏دهد - ضرورت‏يافته، جايگاهى خاص در مباحث نظرى مى‏يابد:
اول. انقلاب اسلامى - به معناى واقعى - چيزى جز اين نيست كه تحولى شگرف در همه نهادهاى جامعه، به ويژه نهاد مديريت - كه ارتباط تنگاتنگى با ساير نهادهاى جامعه داشته، به نحوى در آن‏ها ظهور و بروز دارد - (10) رخ دهد; به اين معنا كه ارزش‏هاى اسلامى در آن‏ها جلوه‏گر شود.
دوم. انقلاب اسلامى بر اساس مبانى خود، كه نشات گرفته از مبدا، معاد و بعثت نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله است، رسالت ايجاد تمدن اصيل الهى بر پايه عبوديت و بندگى خداوند را دارد.
دو دليل مذكور علاوه بر آن‏كه انقلاب اسلامى را از ساير انقلاب‏ها متمايز مى‏كند، ضرورت حكومت اسلامى و سرپرستى الهى و جايگاه و نقش آن را نيز روشن مى‏سازد. ولى از آن‏جا كه اعمال اين سرپرستى جز از طريق سرپرستى اجتماعى ممكن نيست، ناگزير در الگوى اسلامى نيز بايد به ابعاد گوناگون سرپرستى اجتماعى از جمله «مديريت‏» و «رهبرى‏» نيز پرداخت تا چگونگى و راه‏كارهاى تجلى ارزش‏ها و اصلاح امور جامعه و امت اسلامى و تحقق اهداف انقلاب و حكومت اسلامى و ايجاد تمدن الهى روشن گردد.

ب - از منظر خاص با تحليل موضوع اساسى مديريت

همچنان كه قبلا اشاره شد، موضوع اصلى مديريت «انسان‏» و رفتارهاى او است. به علاوه گفته مى‏شود هيچ رفتار انسانى وجود ندارد كه پايه ارزشى نداشته باشد; يعنى: هر رفتارى، چه خودآگاهانه و صريح باشد و چه ناآگاهانه و مبهم، چه فردى باشد و چه سازمانى و اجتماعى، به طور طبيعى، مبتنى بر يك سلسله اصول ارزشى است. بنابراين، مى‏توان گفت:
طرح بحث ارزش‏ها در مديريت‏به اين مناسبت است كه كيفيت تاثيرگذارى ارزش‏ها بر آن بررسى شود، و به جاى نظر دادن در مورد «روش‏هاى كاربردى‏» و طرح مشكلات كنونى و ارائه راه حل فورى، «بحث‏بنيادى‏» ريشه‏هاى مؤثر بر اين تغييرات مطرح گردد تا سرانجام با نظر به آن‏ها در عمل، گره بسيارى از مشكلات اجتماعى باز گردد. اين شيوه بحث در واقع، جهت دادن به مديريت و تبيين چرايى، هدف و معيارهاست. (11)
از سوى ديگر، چون در همه علوم انسانى، موضوعات و مباحث ارزشى از جايگاهى اساسى برخوردار است، پيش‏بينى مى‏شود مطالعاتى كه در حوزه مديريت‏بر محور نظام ارزشى ارائه مى‏گردد نيز مى‏تواند براى ادامه پژوهش‏هاى نظرى و هم‏چنين فراهم آوردن مقدمات تحقيقات كاربردى مترتب بر آن در زمينه‏هاى اجتماعى، به ويژه مديريت، مفيد باشد.
از اين‏رو، گفته مى‏شود طرح بحث ارزش‏ها و نقش آن‏ها در مديريت از اساسى‏ترين و مهم‏ترين مباحث مديريت محسوب مى‏شود و از جايگاه و فلسفه‏اى دقيق برخوردار است. روشن است كه اين اهميت در مورد مكتبى همچون اسلام و جوامعى همچون ايران - كه ادعا مى‏شود داراى جامع‏ترين نظام ارزشى است - افزون‏تر مى‏گردد. و به همين دليل است كه اكنون از سوى صاحب‏نظران و پژوهش‏گران در مراكز علمى حوزوى و دانشگاهى، نياز شديدى به انجام يك سلسه مباحث تحقيقى جديد در حوزه مديريت احساس شده و ضرورت طرح اين مباحث‏به صورت گسترده و عميق مطرح گرديده است.

ارزش تحقيق درباره مديريت اسلامى و اعتبار نتايج آن

شرط نخست‏براى اين‏كه يك مطالعه و نتايج‏حاصل از آن ارزشمند و معتبر باشد، آن است كه مبانى اساسى و نيز اهداف اصولى آن مطالعه از اصالت، اتقان و اعتبار لازم برخوردار باشد، افزون بر اين‏كه بايد روش تحقيق و جمع‏آورى اطلاعات و تجزيه و تحليل آن‏ها نيز داراى اين ويژگى‏ها باشد.
از آن‏جا كه در تحقيقات مديريت اسلامى نيز پژوهش‏گر به دنبال اين است كه بر اساس انديشه دينى - يعنى: مبانى و مفروضات اساسى اسلام - و با استناد به منابع اصيل اسلامى و طبق روش خاص و معتبر (12) به قضايا و نظرياتى در حوزه مورد مطالعه دست‏يابد; بنابراين، نتايجى كه بر اساس مبانى و روش مذكور حاصل مى‏شود، از اصالت و اعتبار و قابليت اعتماد برخوردار خواهد بود و بر همين اساس، تحقيقات متفرع بر آن و دستاوردهاى آن‏ها نيز از چنين خصلت ارزشى بهره‏مند است.
علاوه بر اين، در يك مطالعه علمى، شناخت ماهيت و اهميت موضوع و نقش و جايگاه آن نيز در تعيين ميزان ارزش بحث درباره آن و اعتبار نتايج‏حاصله نقش به سزايى دارد; يعنى: هر قدر اهميت موضوع و نقش آن بيش‏تر و اساسى‏تر باشد، انجام مطالعه در آن زمينه و نتايج مترتب بر آن نيز از ارزش و اعتبار بيش‏تر برخوردار خواهد بود. از اين‏رو، بر اساس آنچه در مقدمه و قسمت‏هاى بعد در زمينه ماهيت و اهميت موضوع (طرح مباحث مديريت از ديدگاه اسلام) و نقش و جايگاه آن بيان شد، اين نتيجه حاصل مى‏گردد كه انجام مطالعه در زمينه مباحث اساسى مديريت از ديدگاه اسلام و دستاوردهاى حاصل از چنين مطالعاتى، از ارزش و اعتبار ويژه‏اى برخوردار است.
در اينجا، در ادامه تبيين و تاييد ارزش و اعتبار مطالعه درباره مديريت از ديدگاه اسلام و اصالت نتايج آن، موضوع از سه منظر متفاوت بررسى مى‏شود: (13)
1- در بحث «رابطه علم و دين‏»، برخى اين مساله را مطرح مى‏كنند كه شان دين خاتم اين نيست كه در حوزه علوم بشرى دخالت كرده، نظر بدهد. صاحبان اين نظريه بر اساس اين پندار، چنين نتيجه مى‏گيرند كه تحقيقاتى كه بخواهد درباره تاثير معارف دينى در حوزه علوم بشرى بحث كند، بى‏اعتبار است.
روشن است كه ديدگاه مذكور از اين طريق، تحقيق و مطالعه در زمينه مديريت اسلامى را نيز بى‏اعتبار تلقى مى‏كند. گرچه نقد و بررسى جامع اين نظريه مستلزم تبيين موضوعاتى از قبيل «رابطه علم و دين‏» و «شان علوم‏» از جمله مديريت و «شان دين‏» است، در عين حال، در اين‏جا به عنوان پاسخى كلى در برابر اين ديدگاه مى‏توان گفت: حتى بنابراين قول، كه شان دين خاتم بحث درباره علوم بشرى نيست، باز هم تحقيقاتى از اين قبيل در حوزه معارف بشرى از ديدگاه اسلام جا دارد; زيرا عقلايى بودن كاوش علمى متوقف بر علم به اصل وجود مطلوب نيست; يعنى: بدين‏گونه نيست كه مثلا، جست‏وجو براى يافتن حكمى فقهى (و حد آن) وقتى لازم گردد كه علم داشته باشيم دين، حكمى نسبت‏به آن دارد; بلكه بحث از «انتظارات ما از دين‏» دخالتى در مساله كاوش فقيه ندارد; چه آن‏كه حتى اگر ثابت‏شود لازم نيست دين نسبت‏به مساله‏اى نظر داشته باشد، اين مقدار كافى نيست كه به سبب آن، فقيه دست از جست‏وجو و كاوش بردارد، بلكه بايد در حد وسع، از وجود حكم آن مساله پى‏جويى كند. اما اگر ثابت‏شود كه مساله‏اى در دين نمى‏تواند حكم داشته باشد، ديگر فحص و جست‏وجو از آن معقول نيست. (14)
توضيح آن‏كه اگر فرض كنيم فقيهى در بحث كلامى از لزوم حكومت و سخن داشتن دين درباره آن، معتقد شود كه ضرورتى ندارد دين درباب حكومت‏سخنى داشته باشد، «ضرورت نداشتن‏» ثابت نمى‏كند كه دين در اين باب حكمى ندارد. بنابراين، نظر داشتن دين درباره حكومت و نحوه آن كاملا محتمل و متصور است و همين احتمال كافى است كه فقيه را وادارد كه درباره نظر دين به كاوش بپردازد. جست‏وجوى فقيه صرفا به لحاظ احتمال عقلايى وجود حكم است، چه در واقع حكمى باشد و چه نباشد. به عبارت ديگر، موضوع لزوم فحص از احكام دين، احتمال عقلايى وجود حكم در واقع است و همين احتمال بر وى منجز است، به طورى كه اگر فحص نكند و در واقع حكمى باشد، مستحق عقاب خواهد بود.
بسيارى اوقات، عقلا صرفا به دليل احتمال وجود شيئى در واقع، به جست‏وجوى آن مى‏پردازند و در علوم بشرى نيز بيش‏تر كاوش‏ها براى يافتن شيئى محتمل است، نه شيئى كه اصل وجودش محرز مى‏باشد (و فقط از عوارض و خصوصيات آن جست‏وجو مى‏شود.) مگرنه اين است كه غالب آزمايش‏هاى بزرگ و كوچك علوم فقط مبتنى بر احتمال وجود مطلوب است؟ پس چه جاى آن است كه عقلايى بودن كاوش را مبتنى بر علم به اصل وجود مطلوب بدانيم؟ (15)
بر همين اساس، گفته مى‏شود: بر پژوهش‏گران و صاحب‏نظران مسلمان لازم است‏براى استخراج ديدگاه اسلام در زمينه مديريت نيز به كاوش و تحقيق بپردازند، حتى اگر ثابت‏شود كه لازم نيست اسلام درباره مديريت نظرى داشته باشد.
2- براى روشن‏تر شدن ارزش و اعتبار تحقيق درباره داده‏هاى دينى و استخراج ديدگاه اسلام در زمينه مديريت، ممكن است از زاويه‏اى ديگر نيز مساله را مورد بررسى قرار دهيم; بدين ترتيب كه ملاحظه شود معيارى كه شرط ارزشمندى يك دانش شمرده مى‏شود، آيا در داده‏هاى مذكور وجود خواهد داشت‏يا خير؟ بر اساس اين معيار، «ارزشمندى يك دانش با توجه به قدرت پيش‏بينى كنندگى آن و توان ارائه قوانين در عرصه اجتماعى‏» ارزيابى مى‏گردد.
براى توضيح ملاك مزبور و نشان دادن چگونگى وجود آن در تحقيقات جامع با نگرش اسلامى در زمينه علوم انسانى از جمله نظريات اسلامى در زمينه مديريت، دو ديدگاه متفاوت در اين زمينه مطرح و سپس با يكديگر مقايسه مى‏گردد:
ديدگاه نخست (16) بدين قرار است: «هنوز پس از ده‏ها سال تحقيق نتوانسته‏ايم با اطمينان، عوامل علمى خاصى را كه تعيين كننده توفيق در كار مديريت، در مكان و زمان خاصى باشد، شناسايى كنيم; زيرا شرايط زندگى واقعى، امرى پويا است. شرايط زندگى انسان هم در حال تغيير است. اين شرايط پيوسته در حال تغيير هستند و چه بسيار عوامل و متغيرهايى يافت مى‏شوند كه به گونه‏اى هم‏زمان در كنش متقابل مى‏باشند. به همين علت، در علوم رفتارى بر خلاف علوم فيزيكى، سر و كار با احتمالات است. از اين‏رو، هدف ما به جاى ارائه قوانين، كمك كردن به افزايش احتمال در توفيق افراد است; زيرا در حيطه علوم رفتارى قانون وجود ندارد.» (17)
از اين جملات استفاده مى‏شود كه به نظر صاحبان اين ديدگاه، «مديريت‏» علم نيست (بلكه فن يا هنر است) و علوم اجتماعى و مديريت قدرت پيش‏بينى و نظارت بر امور عينى را ندارند; زيرا روشن است كه اگر مجوعه قضاياى مربوط به يك دانش، قانون‏مند نباشد، علمى نيز نبوده و قدرت هدايت، كنترل و پيش‏بينى را نخواهد داشت و در اين صورت، گفته خواهد شد: با چنين فرضى، كمك به افزايش احتمال موفقيت در كار، گاه باعث تشتت و ابهام بيش‏تر نيز مى‏گردد!
در مقابل اين ديدگاه، ديدگاه ديگرى وجود دارد كه مى‏گويد: راه حل مساله اين نيست كه موضوع را انكار كنيم; بلكه راه ديگرى نيز وجود دارد و آن اين‏كه بگوييم: براى اين‏كه علوم اجتماعى و مديريت از چنين قدرتى برخوردار باشند، احتمالات مذكور را با برگرداندن به مبانى خاص، روش‏مند و قانون‏مند مى‏كنيم; كارى كه در ديدگاه الهى كاملا ممكن است و به همين دليل، ما طبق مبانى مكتبى خود، قايل هستيم كه علوم اجتماعى قدرت نظارت و پيش‏بينى را دارند; زيرا اين علوم در نظام الهى و انديشه نظام‏مند اسلامى مطرح مى‏شوند; نظامى كه بر اساس محوريت ماده و تكثر و تنوع كمى وكيفى آن بنا نشده تا به نتايجى برسد كه ديدگاه قبلى به آن منجر شده است، بلكه بر اساس اصول و مبانى خدا محورانه و قوانين تكوين و تشريع الهى استوار است كه دستگاهى خاص با محورها، جهت‏ها، روش‏ها و قوانينى ويژه را مى‏سازد و قدرت كنترل و پيش‏بينى خاص خود را نيز داراست. (بحث در اين‏باره مجالى ديگر مى‏طلبد.)
3- ديدگاهى كه در برخى مجامع علمى طرف‏دارانى دارد و جاى تامل و بررسى فراوان در آن وجود دارد و نيز ديدگاه مقابل آن بدين قرار است: مشاهده مى‏كنيم كه گروهى از محققان پيوسته به دنبال نتايج عملى و راه‏حل‏هاى فورى و سريع مى‏گردند و در جست‏وجوى پاسخ اين پرسش‏اند كه راه‏حل عملى فلان مشكل مديريتى و اجتماعى چيست؟ صرف‏نظر از اين‏كه دليل اين موضع‏گيرى از سوى اينان، حوصله كافى نداشتن براى بررسى موضوعات عميق علمى و فلسفى يا دليل ديگرى است، اما بايد به كمبودها و انجام نشدن تحقيقات كافى در اين زمينه نيز به عنوان پاسخى صريح و روشن به اين پرسش اشاره كرد و نيز بر اين نكته تاكيد نمود كه براى رفع اين كمبودها، جز ريشه‏يابى مسائل به طور عميق، چاره‏اى نيست. توجه صرف به رهاوردهاى عملى بدون بررسى ريشه آن‏ها، همانند ساختن ساختمانى بلند بر شالوده‏اى سست است كه با كوچك‏ترين لرزه‏اى بر زمين مى‏غلتد. «الم تركيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها... و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار.» (ابراهيم: 24 - 26) درختى كه ريشه محكمى در زمين ندارد، بى‏دوام است. در مقابل، ريشه شجره طيبه مستحكم در زمين فرو رفته است. اگر ريشه در زمين محكم شد، شاخه‏هاى آن بالا مى‏رود و به موقع ثمر مى‏دهد، اما اگر درخت‏بى‏ريشه بود يا ريشه عميقى نداشت، نمى‏توان انتظار دوام و برگ و ثمرى از آن داشت.
عبور سطحى از مباحث عميق - مثلا، جمع‏آورى دسته‏اى از آيات يا روايات كه نوعى ارتباط با مديريت دارند - نيز كارى عميق و ريشه‏دار و مبتنى بر شالوده قوى نيست و سرانجام روشن خواهد شد كه اين كار فايده چندانى ندارد. البته كارهاى عميق علمى نيز به زودى ثمر نمى‏دهد و از انقلابى نوپا و ملتى در آغاز راه و با انبوهى از مشكلات، چنين انتظارى هم نمى‏رود، بلكه اين كار به زمان نياز دارد و بايد در اين مسير تلاش نمود، فكر و بحث كرد و به دور از شناخت‏هاى سطحى و التقاطى، پيام دين را درست‏شناخت و با صبر و حوصله و ريشه‏يابى مسائل، جاى پا را محكم نمود و قدم به قدم جلو آمد تا به نتيجه مطلوب رسيد. (18)
هيچ كس در اين واقعيت‏شكى ندارد كه مسائل تا حد ممكن بايد به طور عينى، عملى و كاربردى مطرح شود و درك و پذيرفتن مسائل ذهنى و نظرى براى گروه زيادى از مردم واقعا مشكل و سخت است. اما در عين حال، در اين نكته نيز هيچ شكى نداريم كه براى بررسى بنيادين مسائل عملى، غير از اين راهى نيست. كسانى كه مى‏خواهند صادقانه، صميمانه و صبورانه در اين زمينه‏ها تحقيق كنند، بايد ديدگان تيزبين خود را به افق دور دست‏بدوزند و از شتاب و عجله پرهيز كنند و در پى برداشت نتيجه عملى و فورى از اين مباحث نباشند. اگر مسائل به صورت بنيادى حل نشود، اين كاروان هيچ وقت‏به مقصد نخواهد رسيد، بايد ريشه‏ها را بررسى كرد و با تحقيق، به اين واقعيت واقف شد كه معارف و ارزش‏هاى اسلامى بسيار ريشه‏دار است (19) و اين خود ايجاب مى‏كند كه شيوه ورود به حوزه كشف اين دانش‏ها و ارزش‏ها نيز اساسى و عميق باشد.
حال وقتى از چنين منظرى به مسائل مديريت و سازمان مى‏نگريم - چنان‏كه اشاره شد - پى مى‏بريم كه بايد مباحث عميق مديريتى از ديدگاه اسلام را بر اساس طرح ويژه‏اى از مباحث «هستى‏شناسى‏»، «انسان‏شناسى‏» و «ارزش‏شناسى‏» مبتنى نمود; سه موضوعى كه ريشه‏هاى اوليه تحقيقات اصيل اسلامى در زمينه علوم انسانى از جمله مديريت‏اند و در واقع، پس از تبيين حلقه ارتباط اين موضوعات سه‏گانه با مسائل مديريت است كه رابطه مديريت و اسلام روشن خواهد شد و سرانجام كيفيت تاثير نظام ارزشى اسلام در مديريت قابل بررسى خواهد بود.
قابل ذكر است كه بررسى اصول اوليه بحث از سه موضوع اساسى مذكور و نيز «شناخت‏شناسى‏» - كه در مرتبه‏اى پيش از آن سه مطرح است - و ورود به همه اين حوزه‏ها، فراتر از مجال تحقيقات ويژه مديريتى است. از اين‏رو، گفته مى‏شود در حوزه تبيين ديدگاه‏هاى اسلام در زمينه مديريت، بايد به تناسب موارد، با مفروض دانستن مباحث در حوزه «شناخت‏شناسى‏» و «هستى‏شناسى‏» - كه وجود مباحث و مطالعات عميق و مبسوط در اين زمينه در منابع معتبر اسلامى، پژوهش‏گر مديريتى را بى‏نياز از ورود به آن حوزه‏ها مى‏سازد - به برخى مباحث مقدماتى از قبيل «تبيين رابطه اسلام و مديريت‏» و نيز برخى ابعاد «انسان‏شناسى‏» به عنوان پيش‏نيازى ويژه براى مطالعه در زمينه مديريت و رفتار سازمانى توجه شود; زيرا به هر حال، بررسى اين مسائل براى تبيين نظام ارزشى اسلام و چگونگى تاثير آن در مديريت، اجتناب‏ناپذير است.

خلاصه

انجام هرگونه تحقيق كاربردى از ديدگاه اسلام - كه براى پاسخ‏گويى به نيازها و حل مشكلات روزمره اجتماعى و سازمانى انجام مى‏گيرد - بايد مبتنى و متفرع بر نتايج تحقيقات بنيادى و تبيين مباحث نظرى مربوط به آن، بر اساس مبانى بينشى و ارزشى اسلام باشد و بدون آن، انجام تحقيقات كاربردى مزبور براى چاره‏جويى و حل مشكلات، كارى اساسى نخواهد بود.
با توجه به آنچه در اين مقاله آمده است، مى‏توان گفت كه انجام مطالعات انسان‏شناسانه، با تاكيد بر ابعاد روحى، روانى و معنوى انسان، در راستاى تبيين جامع مسائل مربوط به حوزه رفتار و عملكرد در حوزه مديريت و رفتار سازمانى - از جمله مساله انگيزش و انگيزه‏هاى انسان - كه به طور كلى بايد در چارچوب نظام ارزشى اسلام مورد بررسى قرار گيرند، به منزله نخستين گام‏هايى محسوب مى‏شود كه در بدو ورود به حوزه مباحث نظرى، در اين زمينه بايد برداشته شود. در صورت طى كردن چنين مسيرى، مى‏توان ادعا نمود كه نتايج‏حاصله از اين مطالعات نيز نقش اساسى در فراهم كردن زمينه براى تحقيقات بعدى و پژوهش‏هاى كاربردى با مبانى اصيل خواهد داشت. مسلما هنگامى كه تحقيقات كاربردى در زمينه مديريت و رفتار سازمانى را بر مبناى يافته‏هاى علمى كه از نگرش‏ها، بينش‏ها و ارزش‏هاى اسلامى سرچشمه گرفته است، انجام دهيم داراى اصالت و اتقان بيش‏ترى خواهند بود و نتايج‏به دست آمده نيز به نوبه خود، از اعتبار و قابليت اعتماد بيش‏ترى برخوردار بوده، مى‏تواند در پاسخ‏گويى به نيازها و حل مشكلات علمى، فرهنگى، اجتماعى و سازمانى كنونى و آينده، اثر بخش باشد. روشن است كه تلاش در اين زمينه، هرچند با برداشتن گامى كوچك باشد، ارزشمند و مبارك خواهد بود.

پى‏نوشت‏ها

1- «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون.» (ذاريات: 56)
2- چنان‏كه از ديدگاه اسلامى نيز ادعا مى‏شود، اگر جايگاه كليه مباحث علمى و معارف اسلامى، طبق طرح جامع انديشه نظام‏مند اسلام - كه شامل مجموعه‏اى از زير مجموعه‏هاى گوناگون مثل نظام روان‏شناسى، نظام جامعه‏شناسى، نظام سياسى، نظام اقتصادى، نظام هنرى و نظام مديريتى است - مشخص شود، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه «نظام مديريتى‏» جايگاهى خاص دارد; يعنى: در عين اين‏كه يكى از اجزاى نظام كلان انديشه اسلامى است و با ساير نظام‏هاى اين مجموعه ارتباط دارد، از ويژگى‏هايى نيز برخوردار است كه موقعيتى متمايز به آن مى‏بخشد. از همين‏رو، پرداختن به آن ويژگى‏ها و بحث و بررسى و پرورش دانش‏هاى مربوط به حوزه‏هاى گوناگون اين نظام خاص، براى رشد و بالندگى آن ضرورى شمرده مى‏شود.
3- «انسان‏شناسى‏» (Anthropology) در اصطلاح امروزين آن، كه در علوم رفتارى به كار مى‏رود، عبارت از دانشى است كه به طور عمده، با مطالعه جامعه‏هاى نانويسا (ابتدايى) سر و كار دارد. شاخه‏هاى مهم اين علم عبارتند از: «باستان‏شناسى‏» (مطالعه آثار و بقاياى مادى تمدن‏هاى پيشين)، «انسان‏شناسى جسمانى‏» (مطالعه تفاوت‏هاى كالبدشناختى آدميان و ريشه‏هاى عمومى آن‏ها)، «انسان‏شناسى زبان‏شناختى‏»، «انسان‏شناسى جامعه‏شناختى‏» (مطالعه نهادها و رفتار اجتماعى). (به نقل از ريتا ل. اتكينسون، ريچارد س. اتكينسون و ارنست ر. هيلگارد، زمينه روان‏شناسى، ترجمه جمعى از مترجمان، ج 2، تهران، رشد، 1371، ص 487.)
روشن است كه «انسان‏شناسى طبق اصطلاح مذكور، تعريف ناقصى از انسان به دست مى‏دهد; زيرا چنين دانشى بيش‏تر در قلمرو داده‏هاى تجربى سخن مى‏گويد و جزءنگر است، بررسى جنبه‏هاى خاص، انسان‏هاى زمان معين يا مكان ويژه‏اى را مد نظر قرار مى‏دهد و بيش‏تر به مباحث زيستى مى‏پردازد و كم‏تر به مسائل روانى و جنبه‏هاى اصالى انسان توجه دارد.
از اين‏رو، ضرورت دارد در حوزه «علوم انسانى‏» به «انسان‏شناسى‏» طبق اصطلاح ديگرى نيز نگريسته شود و مبناى تحقيقات قرار گيرد; ديدگاهى از «انسان‏شناسى‏» كه در واقع، «كل‏نگر» بوده و قلمرو آن را مجموعه مسائل كلى و كلان ناظر به انسان تشكيل مى‏دهد و شامل مباحث انسان‏شناسى به معناى امروزين آن نمى‏شود. مى‏توان گفت: اين نوع انسان‏شناسى شامل «انسان‏شناسى فلسفى‏»، «انسان‏شناسى دينى‏» و نيز مباحثى از «روان‏شناسى علمى و دينى‏» مى‏شود و مباحثى از اين قبيل را در بر مى‏گيرد: «بررسى و شناخت ويژگى‏هاى انسان‏»، «هدف از آفرينش او»، «كمال و هدف از تكامل وى‏» و «كيفيت تحليل از هدف تكاملى‏» (محمدتقى مصباح، پيش‏نيازهاى مديريت اسلامى، قم، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، 1376، ص 17، با اضافات)
«انسان‏شناسى‏» مورد نظر در اين مقاله و در تحقيقات در زمينه علوم انسانى از ديدگاه اسلام، اصطلاح دوم آن است و در پى‏نوشت‏شماره 5 بيش‏تر توضيح داده خواهد شد.
4- «روان‏شناسى‏» (psychology) در واقع، دانشى است كه بعد روانى انسان را مورد مطالعه قرار مى‏دهد. گرچه امروزه عمدتا «روان‏شناسى‏» به عنوان يك رشته دانشگاهى - بر خلاف آنچه از نامش پيداست - علمى است كه به شيوه تجربى، با مطالعه رفتار و احيانا فرايندهاى ذهنى سروكار دارد، ولى در بعضى از دانشگاه‏هاى دنيا، «روان‏شناسى غير تجربى‏» نيز به عنوان يك رشته معتبر مطرح است. روان‏شناسى مورد نظر ما در اين‏جا، همان «روان‏شناسى غير تجربى‏» است كه به عنوان شاخه‏اى از «انسان‏شناسى‏» طبق اصطلاح دوم - كه در ارجاع قبلى ذكر شد - مطرح مى‏باشد و اثبات ضرورت مطالعه درباره آن و اعتبار داده‏هايش، بحثى مستقل مى‏طلبد.
5- در پى‏نوشت‏شماره 3، اصطلاح خاصى از «انسان‏شناسى‏» كه در اين‏جا و اصولا در انسان‏شناسى اسلامى مورد نظر است، بيان شد. اكنون براى اين‏كه روشن شود از حوزه‏هاى مختلفى كه در اين نوع انسان‏شناسى وجود دارد، كدام حوزه در زمينه‏هاى مربوط به علوم انسانى از ديدگاه اسلام، مورد تاكيد است، گفته مى‏شود: انسان از نظر اسلام، داراى سه نظام [فاعلى، غايى و داخلى] است كه مكتب‏هاى غير الهى وى را واجد آن سه نظام خاص نمى‏دانند. (عبدالله جوادى آملى، فلسفه و اهداف حكومت اسلامى، نگرشى بر مديريت در اسلام، مجموعه مقالات، جمعى از علماء و دانشمندان، چ دوم، 1375، ص 4)
منظور از «انسان‏شناسى‏» در اين‏جا، مباحثى است كه به طور مستقيم در دامنه مباحث مربوط به نظام داخلى انسان مى‏گنجد كه از اجزاى تشكيل دهنده حقيقت انسان گفت‏وگو مى‏كند; نظام داخلى خاصى كه پروردگارش متناسب با هستى او به وى عطا فرموده و در آيات 71 و 72 سوره ص به طور صريح مطرح مى‏نمايد: «اني خالق بشرا من طين فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين.» البته از آن‏جا كه اين حوزه انسان‏شناسى منفك از حوزه نظام فاعلى او - يعنى: علل پيدايش و حياتش - و نيز جداى از حوزه نظام غايى وى - يعنى: ورودش به جهان آخرت - نيست، به مناسبت، به مباحث‏بنيادين «مبدا» و «معاد» نيز پرداخته مى‏شود.
6- مقصود از «نظام ارزشى اسلام‏»، مجموعه‏اى هماهنگ و مرتبط از دستگاه‏هاى مختلف بينشى، گرايشى و عملى (از جمله نظام بايدها و نبايدها) است كه تمامى آن‏ها هدف واحدى را تعقيب مى‏كنند. نظام ارزشى اسلام «خدامحور» است; يعنى: محور تمامى ارزش‏ها، خداى متعال است و آن هدف واحد، «پرستش‏» وى و قرب به او مى‏باشد. از اين‏رو، بين تمامى اجزا و عناصر نظام ارزشى، ارتباطى مستحكم و جهت‏دار وجود دارد، بر خلاف مكاتبى از قبيل «پوزيتيويسم‏». (مصباح، پيشين، ص 153، با اضافات)
7- امام خمينى(ره)، نگرشى موضوعى بر وصيت‏نامه سياسى الهى امام خمينى(ره)،مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره)، چ دوم، عروج، 1373، ص 18
8- امام خامنه‏اى، پيام نوروزى سال 1373
9-«ملازم‏رنگ‏الهى‏باشيد،و چه رنگى نيكوتر از رنگ‏الهى‏است؟»(بقره: 138)
10- پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى‏فرمايند: «صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى‏»، قيل يا رسول الله و من هما؟ قال:«الفقهاء و الامراء [العلماء و الرؤساء]; دو صنف از امت من هستند كه هرگاه صالح باشند، امت صالح خواهند بود و هرگاه فاسد شوند، امت فاسد خواهند شد. سؤال شد: اى رسول خدا اين‏ها چه كسانى‏اند؟ فرمود: فقيهان و اميران [ دانشمندان و سرپرستان]. (بحارالانوار، ج 2، ص 49 - باب 11، روايت 10)
11- مصباح، همان، ص 287
12- توضيح اين روش مجالى ديگرى مى‏طلبد و نگارنده آن را در فصل «روش تحقيق‏» در رساله كارشناسى ارشد ديريت‏خود، تحت عنوان «انگيزه كمال مطلق‏جويى در اسلام‏» به تفصيل مورد بررسى قرار داده است.
13- اين موارد به طور كلى، براى اثبات ارزشمندى و اعتبار مطالعه درباره ساير علوم انسانى از ديدگاه اسلام و اثبات اصالت و اعتبار نتايج آن‏ها نيز معنادار و مفيد است، گرچه بر حوزه ديدگاه اسلام در زمينه مديريت تاكيد دارد.
14- صادق لاريجانى، معرفت دينى (نقدى بر نظريه قبض و بسط تئوريك شريعت)، تهران، مركز ترجمه و نشر كتاب، 1370، ص 88 و 89، با تلخيص
15- همان، ص 88
16- اين ديدگاه در صفحه بيست و سوم كتاب مديريت رفتار سازمانى، پاول هرسى و كنت ايچ بلانچارد مطرح شده است.
17- پاول هرسى، و كنت ايچ بلانچارد، مديريت رفتار سازمانى; ترجمه قاسم كبيرى، مؤسسه انتشارات جهاد دانشگاهى، چ چهارم، 1373، ص 23.
18- مصباح، همان، ص 290 و 291، با تلخيص
19- همان، ص 291 و 293، با تلخيص

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها