0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول اسلامى حاكم بر ديپلماسى با كفار - قسمت سوم

اصول اسلامى حاكم بر ديپلماسى با كفار - قسمت سوم

دكتر حسين‏ على احمدى‏ - سيد مظاهر صالحى‏

در زمينه اصول ديپلماسى با كفار، با قواعد نفى سبيل، ذلت كفار، عدم دوستى با كفار و حفظ مواضع اصولى در برابر كفار آشنا شديم. اينك در اين شماره با تعداد ديگرى از اين قواعد، آشنا مى‏شويم:

6. برخورد انسانى با كفار

گاهى تصور مى‏شود كه اسلام و احكام آن در مورد كفار و غيرمسلمانان، بسيار خشك و متعصّبانه و به دور از منطق است، كه البته اين، تصور غلطى بيش نيست؛ مثلاً همان‏طور كه بيان شد، ذلت كفار به معنى عدم صف‏آرايى و تبليغ عقايد و اعمال فاسد آنان بين مردم مسلمان است. قاعده نفى سبيل نيز اصلى كاملاً منطقى است تا مسلمين بر خلاف مصالح دين و دنياى خود با كفار رابطه برقرار نكنند ؛ همان‏گونه كه كفار، مصالح دنيوى را محور تصميمات خود قرار داده‏اند. بنابراين دوستى با آنها نيز درحالى كه مؤمنين براى دوستى مناسب‏ترند، كاملاً منطقى است.
در تفسير آيه 29 از سوره مباركه توبه (كه قبلاً به آن اشاره شد) آمده است:
«منظور از ذلت ايشان، خضوعشان در برابر سنت اسلامى و تسليمشان در برابر حكومت عادله جامعه اسلامى است و مقصود اين است كه مانند ساير جوامع نمى‏توانند در برابر جامعه اسلامى، صف‏آرايى كنند و آزادانه در انتشار افكار و عقايد خرافى و هوى و هوس خود به فعاليت بپردازند و عقايد و اعمال فاسد و مفسد جامعه بشرى خود را رواج دهند...(1)».
در تفسير نمونه نيز در تفسير آيه مذكور آمده است:
«آنها كه جزيه را يك نوع حق تسخير به حساب آورده‏اند، توجه به روح و فلسفه آن نداشته‏اند. آنها به اين حقيقت توجه نكرده‏اند كه اهل كتاب، هنگامى كه به صورت اهل ذمّه درآيند، حكومت اسلامى موظف است آنان را از هرگونه تعرض و آزادى، مصونيّت بدهد؛ و با توجه به اينكه آنها در برابر پرداخت جزيه علاوه بر استفاده از مصونيّت و امنيّت، هيچ‏گونه تعهدى از نظر شركت در ميدان جنگ و كليّه امور دفاعى و امنيّتى بر عهده ندارند، روشن است كه مسؤوليّت آنها در برابر حكومت اسلامى به مراتب كمتر از مسلمانان است. يعنى آنان با پرداخت مبلغ ناچيزى در تمام سال، از تمام مزاياى حكومت اسلامى استفاده مى‏كنند و با مسلمانان برابر مى‏شوند. در حالى‏كه در متن حوادث و در برابر خطرات قرار ندارند. از جمله دلايل روشنى كه اين فلسفه را تأييد مى‏كند، اين است كه در عهدنامه‏هايى كه در دوران حكومت اسلامى ميان مسلمانان و اهل كتاب در زمينه جزيه منعقد مى‏شود، به اين موضوع تصريح گرديده است(2)».
در احاديث اسلامى نيز به اين موضوع تصريح شده است كه بايد با دشمن مدارا كرد و گاهى رفتار رحيمانه نسبت به آنها داشت. در نهج‏البلاغه آمده است:
«إذا قدرتْ على عدوّك فاجْعلِ العفوَ عنهُ شكراً لِلْقدرةِ عليه(3)».
«اگر بر دشمنت دست يافتى، بخشيدن او را شكرانه پيروزى قرار ده».
يعنى پس از آنكه بر دشمن پيروز شدى هميشه رفتار توأم با شدت نبايد داشته باشى و گاهى رحم و بخشش لازم است كه البته موارد آن در ادامه خواهد آمد. اين مورد در سيره نبوى نيز ديده مى‏شود.
در واقع رفتار دوگانه‏اى كه ما، در تعاليم اسلام در مورد كفار مى‏بينيم، به تفاوت موقعيّت‏ها و شرايط زمانى و مكانى و شخصى برمى‏گردد. همان‏طور كه اشاره شد، رفتار محترمانه و محبّت‏آميز هنگامى به كار مى‏آيد كه تأثير داشته باشد و موجب گستاخى نشود و باعث تلطيف روح طرف مقابل شود. در چنين شرايطى است كه بايد حتى با سرسخت‏ترين دشمنان، با نرمى و لطافت برخورد كرد و حتى از بيت‏المال مسلمين براى جذب آنان استفاده كرد. به اين موضوع در آيه شصت سوره مباركه توبه اشاره شده است:
«انّما الصّدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلّفة قلوبهم و فى الرّقاب و الغارمين و فى سبيل اللّه و ابن السبيل فريضةً مِنَ اللّه و اللّه عليمٌ حكيمٌ(4)».
«صدقات و زكات براى فقيران است و مساكين و عاملان و جمع‏آورى كنندگان زكات و كسانى كه براى جلب محبتشان اقدام مى‏شود و در راه آزاد كردن بندگان و اداى دين بدهكاران و در راه خدا و واماندگان در راه. اين فريضه‏اى الهى است و خداوند دانا و حكيم است».
در تفسير «المؤلّفة قلوبهم» آمده است:
«آنها كسانى هستند كه انگيزه معنوى و نيرومندى براى پيشبرد اهداف اسلام ندارند و با تشويق مالى مى‏توان تأليف قلوب و جلب محبّت آنان نمود و در مباحث فقهى گفته شده، كه آيه، مفهوم وسيعى دارد كه كفار و غيرمسلمانان را نيز شامل مى‏شود(5)».

7. بحث و مباحثه مستدل و منطقى با كفار

به‏طور كلى دين اسلام كاملترين و برترين دين آسمانى و الهى است و مسلّماً در منطق و استدلال، هيچ‏گاه مقابل ساير اديان و بى‏دينان، شكست نخواهد خورد. يكى از معانى آيه «و لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلاً» نيز همين است كه خداوند: كافرين را از لحاظ منطق و دليل و ساير لحاظ بر مسلمين برترى نداده است؛ و به همين جهت است كه اسلام هميشه از استدلال و مباحثه حمايت كرده و آن را پذيرا بوده است.چنانكه در قرآن مجيد آمده است:
«..قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين(6)»: «بگو اگر راست مى‏گوييد دليل خود را بياوريد».
اساساً معجزه پيامبر اكرم‏9 كه قرآن است هميشه تحدّى كرده و بيش از چهارده قرن است كه هيچ‏كس نتوانسته در مقابل آن قد علم كند و نخواهد توانست. اسلام نه تنها دين تحجّر و مخالف با عقل و استدلال نيست، بلكه طرفدار واقعى آن است. چنان كه از آيه فوق برمى‏آيد:
اوّلاً. سخنان اسلام و قرآن همه از روى دليل و منطق است و از ديگران نيز دليل‏خواهى مى‏كند.
ثانياً. اسلام پذيراى منطق است، در حالى‏كه مخالفان، دليل منطقى براى مخالفت خود ندارند.
اين كار (مباحثه با كفار) به جايى رسيده است كه آيه‏اى نازل شده به اين مضمون كه اگر وسط جنگ با مشركين، يكى از مشركين پناه خواست، به او پناه داده و فرصت دهيد تا كلام خدا را بشنود (اگر سؤال و ابهامى دارد مطرح كند و پاسخش را دريافت نمايد) و آنگاه او را به مكان امن برسانيد:
«وَ إنْ اَحَدٌ مِنَ المُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حتّى‏ يَسْمَعَ كلامَ‏اللّهَ ثُمَّ اَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ، ذلِكَ بأنّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُون(7)».
«و اگر يكى از مشركين از تو پناهندگى بخواهد به او پناه ده تا سخن خدا را بشنود(و در آن بينديشد!) سپس او را به محل امنش برسان، چرا كه آنها گروهى ناآگاهند!».
در تفسير آيه فوق آمده است:
«آرى اساس اين دعوت حقّه و وعده و وعيدش و بشارت و انذارش و لوازم اين وعده و وعيد يعنى عهد و پيمان بستنش يا شكستنش و نيز احكام و دستورات جنگيش همه و همه هدايت مردم است و مقصود از همه آنها اين است كه مردم را از راه ضلالت به سوى رشد و هدايت برگردانيده و از بدبختى و نكبت و شرك به سوى سعادت توحيد بكشاند و لازمه اين منظور اين است كه كمال اهتمام را در رسيدن به آن هدف، مبذول داشته است و براى هدايت يك گمراه و احياى يك حق، هرچند هم ناچيز باشد، از هر راهى كه اميد مى‏رود به هدف برسد استفاده مى‏شود و به همين جهت است كه خداى تعالى با اينكه از مشركين غيرمعاهد بيزارى جسته و خون و مال و عِرض آنها را هدر كرده بود از آنجايى كه منظورش اين بود كه حق را احيا و باطلى را ابطال كند؛ لذا وقتى احتمال مى‏دهد همين مشركين به راه راست بيايند، عمين اميد و احتمال تا آنجا كه مبدل به يأس و نوميدى از هدايتشان نشود، از هر قصد سوئى جلوگيرى مى‏كند».
پس وقتى مشركى پناه خواست تا از نزديك دعوت دينى را بررسى نموده و آن را دين حق يافت و حقانيّتش براى او روشن شد پيروى نمى‏كند، واجب است او را پناه دهد تا كلام خدا را بشنود و در نتيجه پرده جهل از روى دلش كنار رفته و حجّت خدا برايش تمام شود(8)».

8. عدم تشبّه به كفار

يكى از احكام دينى مسلمانان اين است كه «تشبّه به كفار» حرام است و معنى آن اين است كه مثلاً اگر شخص مسلمان لباسى را كه مانند لباس كفار است (طرح و مدل آن لباس)، در صورتى كه مسلمان با پوشيدن آن مانند كافر شود، پوشيدن آن حرام است. صورت فقهى اين مطلب به اين صورت مطرح مى‏شود:
«اگر امروز مثلاً يك فرم كلاه مخصوص به وسيله يك ملّت غيرمسلمان اختراع گرديده و ساخته شود، براى مسلمانان جهان به سر گذاشتن آن كلاه (تا هنگامى كه عنوان تشبّه دارد) جايز نيست. اما اگر همان فرم كلاه را مسلمانى اختراع نمايد، براى ديگر مسلمين به سر گذاردن آن جايز است و هيچ‏گونه منع مذهبى ندارد».
دليل و فلسفه آن هم جلوگيرى از نفوذ فرهنگ دشمنان اسلام و ترويج آن بين مسلمانان و هم‏چنين ايجاد و حفظ روح استقلال و اتّكاء به نفس در بين مسلمانان است.
اينجاست كه مى‏توان گفت هدف اصلى اسلام و روح اين قانون اين نيست كه مسلمين آن فرم كلاه مخصوص را بر سر نگذارند زيرا اگر دين، چنين هدفى داشت در صورتى‏كه چنين نيست. بنابراين از اينكه اگر مسلمانى آن كلاه را اختراع كند، به سر گذاشتن آن جايز است؛ استفاده مى‏شود كه هدف اصلى اسلام اين است كه روح استقلال و اتّكاء به نفس در بين مسلمين ايجاد نموده و آنها را زير بار نياز و تقليد از ملل بيگانه -حتى در امور عادى مانند لباس و امثال آن- نجات بخشد.
اگر مسلمانان جهان روح اين قانون را در خود زنده كرده و به اين دستور جامه عمل مى‏پوشاندند و تنها به شكل آن اكتفا نمى‏كردند؛ يعنى به راستى روح استقلال و قطع احتياج از ديگران را در خود زنده مى‏نمودند، آيا اين خود براى تأمين سيادت و آقايى آنها كافى نبود؟! آيا با اين عمل به اين دستور مقدس (عدم تشبّه به كفار) باز دست نياز به طرف آنهايى كه دزدان بين‏المللى غرب‏اند دراز بود؟! آيا تنها اجراى اين قانون ساده مذهبى كافى نبود كه بهترين وسايل صحيح و مفيد تمدن را به دست خود مسلمين در اختيار آنان قرار دهد؟! با اجراى اين دستور، اگر مسلمانان نياز به هواپيما و بمب‏افكن داشتند، خود اختراع مى‏كردند. اگر كشتى و زيردريايى و يا وسايل صحيح و مفيد روز را لازم داشتند با دست خود تهيّه مى‏نمودند. همان‏گونه كه مسلمانان گذشته، روح اين قانون را درك كرده و تا حدّ زيادى به مرحله اجرا درآوردند و در نتيجه نه تنها توانستند بهترين و مدرن‏ترين وسايل زندگى روز را با دست خود براى خود تهيّه نمايند، بلكه مجد و عظمت و سيادت و آقايى خود را هم در سراسر جهان تأمين نمودند.
در دنياى امروز هم حتى اگر يك دولت كوچك، داراى روح استقلال و اتكاى به نفس باشد، مى‏تواند روى پاى خود بايستد و احتياجات خود را از دنياى خونخوار اروپا قطع كند و با انديشه و كار خود، تمام وسايل زندگى را از نظر دنياى روز براى خود تأمين نمايد.

پی نوشت:

1) ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايى، ج 9، ص 322.
2) تفسير نمونه، آيت‏اللّه مكارم شيرازى، ج 7، ص 356.
3) نهج‏البلاغه، ترجمه محمد دشتى، حكمت 11، ص 624.
4) توبه، 60.
5) برگزيده تفسير نمونه، آيت‏اللّه مكارم شيرازى، ج 2، ص 219.
6) بقره، 111.
7) توبه، 6.
8) ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايى، ج 9، ص 256.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصول اسلامى حاكم بر ديپلماسى با كفار

اصول اسلامى حاكم بر ديپلماسى با كفار

دكتر حسين‏على احمدى‏ - سيد مظاهر صالحى‏
اشاره:

اين نوشتار، به بررسى روابط مسلمانان با كفار بر اساس ضوابط اسلامى مى‏پردازد. ديپلماسى اسلامى بر اساس وحى، قواعدى را حاكم بر روابط مسلمانان و كفار مى‏داند. برخى از اين قواعد عبارتند از:
قاعده نفى سبيل، قاعده شدت بر كفار، قاعده ذلت كفار، قاعده عدم دوستى با كفار، قاعده برخورد انسانى با كفار، قاعده استدلال بر كفار، قاعده استقلال و عدم تشبّه به كفار.
در اين شماره، تعدادى از اين قواعد بر اساس وحى الهى و علم امامان، مورد بحث قرار مى‏گيرد و دنباله بحث در شماره‏هاى آينده، پى‏گيرى خواهد شد.

مقدّمه:

به‏طور كلى، دين اسلام يك دين اجتماعى و فردى است كه به جهات اجتماعى بودن بر اساس روابط انسان‏ها با هم، شكل گرفته است و در مورد روابط مسلمين با ديگران، به بيان نظر و ايده پرداخته است.
مسلمين، روابطى دارند كه در بين خودشان است و رابطه مسلمين را با هم مشخص مى‏كند كه بر اساس رحمت، برادرى، مهربانى، دلسوزى، ايثار، اتحاد و يكپارچگى شكل گرفته است. در مقابل آن، مسلمين روابطى خواه‏ناخواه با كفار خواهند داشت كه در اين تحقيق به بررسى آن مى‏پردازيم.
در ابتدا ما بايد تعريفى از «كافر»، مشخص كنيم تا به بيان ديپلماسى اسلام و كفر بپردازيم:
«كافر، يعنى كسى كه منكر خداست، يا براى خدا شريك قرار مى‏دهد يا پيغمبرى حضرت خاتم‏الانبيا محمد بن عبداللّه‏صلى الله عليه وآله را قبول ندارد و يا در يكى از اينها شك دارد و نيز كسى كه ضرورت دين، بعنى چيزى مثل نماز و روزه را كه جز دين اسلام است، منكر شود(1)».
در حقوق اسلام، غيرمسلمانان انواعى دارند. برخى بت‏پرست و مشرك مى‏باشند ولى برخى ديگر، اعتقاد به كتاب آسمانى (غير از قرآن) دارند. برخى از كفار در جنگ با مسلمانان مى‏باشند و برخى چنين نيستند و كفار حربى و ذمّى، فرق دارند(2).
با اين تعريف، اهل كتاب نيز جزء كافران محسوب مى‏شوند و به آنها «كافر كتابى» گفته مى‏شود كه البته احكام متفاوتى با كفار مشرك دارند. سران غرب و كشورهاى غربى نيز، سران كفر و بلاد كفر محسوب مى‏شوند و بنابراين در اين تحقيق، واژگان غرب و كفر، از رابطه نزديكى برخوردارند و گهگاه نيز جايگزين هم مى‏شوند.
در اين تحقيق، به بيان قواعدى كه بر كفار، به‏طور عام و يا خاص، حاكم است، با استناد به آيات قرآن و احاديث و مسايل فقهى مى‏پردازيم و نمونه‏هاى آن را در امروزِ مسلمين بررسى كرده و به بيان راه‏حل مى‏پردازيم.

1. رفتار، طبق دستورات اسلام‏

در رفتار با كفار، مسلمانان، طبق دستورات صريح و محكمى كه در آيات قرآن و روايات و احاديث آمده با كفار برخورد مى‏كنند نه طبق خواهش‏هاى نفسانى و روش‏هاى انتقام‏جويانه و يا حتى اصول پذيرفته‏شده سياسى در عصرما.
به‏طور خلاصه، مسلمين وظيفه دارند، همان‏گونه كه در همه امور، ابتدا نظر اسلام را جويا شوند و سپس بر طبق آن عمل كنند؛ در ديپلماسى با كفار نيز بايد همين كار را انجام دهند. هرچند برخلاف اصولى باشد كه ديگران آن را پذيرفته‏اند. موارد زيادى اين بحث را تأييد مى‏كنند كه از آن جمله‏اند:
الف. محمد بن جمال‏الدين مكّى (شهيد اول) در كتاب «لمعه» مى‏گويد: «قَسَمى كه احقاق حق از مدعى يا رافع دعوا مى‏كند، غير از اسم خداوند متعال به چيز ديگرى جايز نيست، كه فرقى هم نمى‏كند، قسم‏خورنده، كافر باشد يا مسلمان».
متأسفانه در دنياى امروز، روابط و ديپلماسى مسلمين با كفار، بر طبق دستورات دين مبين اسلام نيست و حتى دين، نقش تعيين‏كننده بر ديپلماسى با كفار را ندارد و آنچه شيوه عملكرد ما را مشخص مى‏كند، اصول حاكم بر ديپلماسى جهانى است كه مبتنى بر دموكراسى غربى و بر پايه تشنّج‏زدايى و دورويى و نفاق و ريا مى‏باشد. در جهان امروز، اصولى وجود دارند كه چگونگى رابطه با ساير كشورها را مشخص مى‏كنند كه اين اصول نه تنها از اسلام سرچشمه نگرفته‏اند، بلكه منشأ آن، نظريات كفار و غرب بوده است كه در ادامه بحث، مثال‏هايى از آن آورده خواهد شد.
شهيد ثانى به اين حرف او اشكال وارد كرده است كه:
«اگر كافر، خدا را قبول ندارد و به خدا اعتقاد ندارد، چگونه قسم او معتبر است؛ در حالى‏كه او وجود خداوند را منكر است. پس قسم‏خوردن به خدا براى او سختى ندارد». ولى در آخر اشكال مى‏فرمايند: «ما، قسم كافر را به خدا مى‏پذيريم به خاطر اينكه نصّ، بر آن وارد شده است، هرچند دليل ديگرى بر آن نداشته باشيم(3)».
ب. در سوره نساء نيز آمده است: «...و لا تقولوا لِمَنْ ألْقى‏ الَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغونَ عَرَضَ الحَيوةِ الدُّنْيا...(4)». «و به كسى كه نزد شما اظهار اسلام كرده است، نگوييد تو مؤمن نيستى، تا به اين وسيله، متاع زندگى دنيا را بجوييد». در آيه فوق، اولاً قرآن چگونگى برخورد با كافران را تبيين كرده است و آن را به عهده خود مسلمانان واگذار نكرده است. ثانياً گفته شده است كه هركس نزد شما اظهار اسلام كرد، شما حق اينكه به او كافر بگوييد نداريد؛ حتى اگر بدانيد او اين حرف را به زبان گفته و در دل قبول ندارد.
متأسفانه در دنياى امروز، روابط و ديپلماسى مسلمين با كفار، بر طبق دستورات دين مبين اسلام نيست و حتى دين، نقش تعيين‏كننده بر ديپلماسى با كفار را ندارد و آنچه شيوه عملكرد ما را مشخص مى‏كند، اصول حاكم بر ديپلماسى جهانى است كه مبتنى بر دموكراسى غربى و بر پايه تشنّج‏زدايى و دورويى و نفاق و ريا مى‏باشد. در جهان امروز، اصولى وجود دارند كه چگونگى رابطه با ساير كشورها را مشخص مى‏كنند كه اين اصول نه تنها از اسلام سرچشمه نگرفته‏اند، بلكه منشأ آن، نظريات كفار و غرب بوده است كه در ادامه بحث، مثال‏هايى از آن آورده خواهد شد.
قاعده نفى سبيل‏
يكى از مهم‏ترين مقاصد اسلامى، ايجاد استقلال در تمامى زمينه‏هاى فرهنگى، سياسى، اقتصادى و نظامى براى جامعه اسلامى است: «...و لَنْ يَجْعَلَ اللّهُ لِلْكافِرينَ عَلَى المُؤْمِنينَ سَبيلاً(5)».
«و خداوند هرگز براى كافران، راه تسلط نسبت به اهل ايمان، باز نكرده است».
فقهاى بزرگ اسلامى با استفاده از آيه فوق و مدارك ديگر، يك قاعده كلّى به نام «قاعده نفى سبيل» استنباط كرده‏اند و مفهوم آن اين است كه هر معامله و رابطه‏اى كه موجب شود غيرمسلمان بر مسلمان تسلّط يابد، باطل و حرام است. امام خمينى‏قدس سره در كتاب تحريرالوسيله، بر اين اساس، بسيارى از روابط تجارى، سياسى و... را با كشورهاى استعمارگر رد مى‏نمايند و مى‏فرمايند: «اگر در روابط تجارى و غيرتجارى، ترس تسلط سياسى و غيرسياسى اجانب بر اسلام و سرزمين‏هاى مسلمين باشد كه موجب استعمار آنها و استعمار كشورهايشان شود، هرچند اين استعمار معنوى باشد، بر تمامى مسلمانان واجب است از آن دورى كنند و اين روابط، حرام است(6)».
در تفسير آيه فوق نيز آمده است:
«يعنى كافران نه تنها از نظر منطق، بلكه از نظر سياسى و نظامى و فرهنگى و اقتصادى و خلاصه از هيچ نظر بر افراد باايمان، چيره نخواهند شد. و اگر امروز، پيروزى آنها را بر مسلمانان در ميدان‏هاى مختلف با چشم خود مى‏بينيم، به «و خداوند هرگز براى كافران، راه تسلط نسبت به اهل ايمان، باز نكرده است».
خاطر آن است كه بسيارى از مسلمانان، مؤمنان واقعى نيستند. نه خبرى از اتحاد و اخوّت اسلامى در ميان آنان است و نه علم و آگاهى لازم كه اسلام، آن را از لحظه تولّد تا لحظه مرگ بر همه لازم شمرده است دارند؛ و چون چنيند، طبعاً چنانند(7)». نكته ديگر اينكه هرچند اين آيه به زبان امر نيست، ولى وظيفه مسلمين را به آنها گوش‏زد مى‏كند. مسلمين بايد در روابط خود با اجانب، اين اصل را رعايت كنند و در راه اعتلاى كلمه حق، تلاش كنند تا اسلام را از زير سلطه كفار آزاد كنند. مثلاً در زمينه علم و تكنولوژى، چنان پيشرفت كنند كه وابسته كفار نباشند، چراكه وابستگى، خود به خود موجب تسلط خواهد شد. هم‏چنين است در زمنيه اقتصادى و سياسى و ساير زمينه‏ها.
علاّمه طباطبايى‏قدس سره در تفسير آيه فوق مى‏فرمايند:
«خطاب اين آيه، متوجه مؤمنين است، هرچند كه كفار و منافقين را در برمى‏گيرد و اما اينكه فرمود: و خداى متعال هرگز كفار را مافوق مؤمنين و مسلط بر آنها قرار نمى‏دهد، معنايش اين است كه حكم از امروز به نفع مؤمنين است و عليه كافرين و تا ابد نيز چنين خواهد بود و هرگز به عكس نمى‏شود و اين خود، اعلامى است به منافقين كه ديگر براى ابد از اينكه به هدف شوم خود برسند، مأيوس باشند و به حكم اين آيه در همه دوره‏ها بالاخره فتح و پيروزى، با مسلمين است.
احتمال هم دارد كه نفى سبيل، اعم از تسلط در دنيا باشد، يعنى اينكه كفار نه در دنيا مسلط بر مؤمنين مى‏شوند و نه در آخرت و مؤمنين، به اذن خدا، دائماً غالبند، البته مادامى كه ملتزم به ايمان باشند. همچنانكه در جاى ديگرى، اين وعده را صريحاً داده و فرموده: «و لا تَهِنوا و لا تَحْزَنوا و أنْتُمُ الأعْلَوْنَ إنْ كُنْتُم مؤمِنينَ(8)». «اگر مؤمنيد، سستى نكنيد و غمگين نشويد كه شما برتريد(9)».

2. شدت عمل بر كفار

«محمّدٌ رَسولُ اللّهِ و الَّذينَ مَعَهُ أشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُبَيْنَهُمْ....(10)».
«محمدصلى الله عليه وآله، پيامبر خداست و كسانى كه با اويند، بر كافران، سخت‏گير و با همديگر مهربانند».
در ادامه اين آيه، كه آيه آخر سوره مباركه فتح است، خداوند، ويژگى‏هاى ياران پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله و خصوصيات آنان و وعده الهى را نسبت به آنان بازگو مى‏كند. اما در ابتداى اين آيه به اين اشاره شده است كه محمدصلى الله عليه وآله و يارانش نسبت به كافران با شدت برخورد مى‏كنند و در مقابل آنها از كرنش، نرمش و تواضع، خبرى نيست. درست است كه اسلام دين رأفت و محبت است، اما نسبت به مؤمنان و نه نسبت به كافران. چنانچه در ادامه، با جمله «رحماء بينهم»، بر اين نكته، تأكيد شده است كه مؤمنين نسبت به هم در كمال مهربانى و رحمت هستند و جمله «اشدّاء على الكفار» را مقيّد كرده به جمله «رحماء بينهم» تا توهّمى كه ممكن بود بشود، دفع كرده باشد و ديگر كسى نپندارد كه شدت و بى‏رحمى نسبت به كفار، موجب مى‏شود كه مسلمانان، به‏طور كلّى و حتى نسبت به خودشان هم، سنگدل شوند. اين دو جمله مجموعاً افاده مى‏كند كه سيره مؤمنين با كفار، شدّت و با مؤمنين، رحمت است(11).
هم‏چنين در تفسير آيه 5 از سوره توبه، چنين آمده است:
«فإذا انسَلَخَ الأشْهُرُ الحُرُم فَاقْتُلُوا المُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدّْتُموهُم و خُذوهُم و احصروهم و اقعدوا لهم كلّ مَرْصَدٍ فإن تابوا و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة فَخَلُّوا سبيلَهم إنّ اللّهَ غفورٌ رحيمٌ».
«هنگامى كه ماه‏هاى حرام پايان گرفت، مشركان را هركجا يافتيد به قتل برسانيد و آنها را اسير سازيد و محاصره كنيد و در هر كمين‏گاه بر سر راه آنها بنشينيد، هرگاه توبه كنند و نماز را برپا دارند و زكات را بپردازند، آنها را رها سازيد، زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است».
جمله «فَاقْتُلُوا المُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدّْتُموهُم» نشان‏دهنده برائت و بيزارى از مشركين است و مى‏خواهد احترام را از جان‏هاى آنها برداشته و خون‏هايشان را هدر سازد و بفرمايد: «بعد از تمام شدن آن مدت، ديگر هيچ مانعى نيست از اينكه آنها را بكشيد، نه حرمت حرم و نه احترام ماههاى حرام، بلكه هر وقت و هركجا آنان را ديديد، بايد به قتلشان برسانيد؛ البته در صورتى كه كلمه «حيث»، هم عموميّت زمانى را برساند و هم عموميّت مكانى را كه در اين صورت، قتل مشركان بر مسلمين واجب است. هرچند به آنان در حرم و حتى در ماههاى حرام دست پيدا كنند.
تشريع اين حكم براى اين بوده است كه مشركان را در معرض فنا و انقراض قرار داده و به تدريج، صفحه زمين را از لوث وجودشان پاك كند و مردم را از خطرهاى معاشرت و مخالطت با آنان نجات بدهد. بنابراين هر يك از جمله‏هاى: «فَاقْتُلُوا المُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدّْتُموهُم و خُذوهُم و احصروهم و اقعدوا لهم كلّ مرصد» بيان يك نوع از راه‏ها و وسايل نابودكردن افراد كفار و از بين‏بردن جمعيّت‏هاى ايشان است. اگر كسى به آنان دست يافت و توانست ايشان را بكشد، بايد كشته شوند و اگر نشد، دستگير كنند و اگر اين هم نشد در همان جايگاه‏هايشان محاصره شوند و نتوانند بيرون بيايند و با مردم، آميزش و مخالطه كنند و اگر معلوم نشد در كجا پنهان شده‏اند، در هرجا كه احتمال مى‏رود كمين بگذارند تا بدين وسيله دستگيرشان كنند و يا به قتلشان برسانند يا اسيرشان كنند(12).
همان‏گونه كه در تفسير آيه فوق ديديم، شدت، نسبت به مشركان، به حدى است كه خون آنها هدر است. اما همان‏گونه كه بعداً خواهيم آورد، مى‏توان به آنها پناه داد و با آنها به گفتگو نشست تا دين شما را برگزينند.

ذلّت كفّار

ذلّت، نقطه مقابل عزّت است. ذلّت كفار، ملازم با عزّت اسلام است كه اين مسأله در آياتى از قرآن مجيد مطرح شده است: «..و لِللّهِ العِزَّة و لِرَسولِهِ و لِلْمُؤْمِنينَ ولكنَّ المُنافِقينَ لا يَعْلَمونَ(13)».
«عزّت، براى خدا و رسولش و براى مؤمنين است ولى منافقان نمى‏دانند».
«فإنَّ العِزَّةَ للّهِ جميعاً(14)». «بدرستى كه همه عزت‏ها نزد خداست و براى اوست».
«..فللّهِ العِزَّة جميعاً...(15)». «براى خداست همه عزّتها».
خداوند در مورد ذلت كفار، دستور مى‏دهد كه آنان، جزيه را با خوارى به مسلمانان بپردازند:
«قاتلوا الّذينَ لا يُؤْمِنونَ بِاللّهِ و لا بِاليَوْمِ الآخر و لا يُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللّهُ و رسولُه و لا يَدِينُونَ دينَ الحقِّ مِنَ الّذين اوتوا الكِتاب حتّى يُعْطوا الجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ و هُم صاغِرونَ(16)».
«با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز بازپسين، ايمان نمى‏آورند و آنچه را كه خدا و پيامبرش حرام گردانيده‏اند حرام نمى‏دارند و متديّن به دين حق نمى‏گردند، كارزار كنيد تا با كمال خوارى به دست خود، جزيه بپردازند».
علاّمه طباطبايى‏قدس سره در تفسير آيه فوق مى‏فرمايند: «منظور از ذلت ايشان، خضوعشان در برابر سنت اسلامى و تسليمشان در برابر حكومت عادله جامعه اسلامى است. و مقصود، اين است كه مانند ساير جوامع نمى‏توانند در برابر جامعه اسلامى، صف‏آرايى و عرض اندام كنند و آزادانه در انتشار عقايد خرافى و هوى‏ و هوس خود به فعاليّت بپردازند، عقايد و اعمال فاسد و مفسد جامعه بشرى خود را رواج دهند، بلكه بايد با تقديم دودستى جزيه، همواره خوار و زيردست باشند. پس آيه شريفه ظهور دارد در اينكه منظور از «صغار» ايشان، معناى مذكور است. كلمه «يد» به معناى دست آدمى است و به قدرت و نعمت نيز اطلاق مى‏شود؛ حال اگر منظور از آن در آيه شريفه، معناى دوم باشد، قهراً معناى آيه چنين مى‏شود: «تا آنكه جزيه را از ترس قدرت و سلطنت شما به شما بدهند، در حالى‏كه ذليل و زيردست شمايند و در برابر شما گردن‏فرازى نمى‏كنند». و اگر منظور از آن، معناى اول باشد معناى آيه اين مى‏شود: «تا آنكه جزيه را به دست خود بدهند»(17).
در تفسير عاملى هم آمده است: «يَعْطوا الجزية عن يد» كه چند جور معنى مى‏شود:
الف. جزيه بدهند با دست فرمان‏برى و اطاعت، چنانكه ما در فارسى مى‏گوييم به دست خود مى‏دهند كه كنايه از كمال تسليم است. ب. جزيه را از دست خود بدهند نه از دست شخص ديگر كه كنايه از نقد پرداختن و به كسى حواله نكردن است.
متأسفانه در جهان امروز، عزيزان جاى ذليلان را گرفته‏اند و ذليلان جاى عزيزان را و اين وظيفه ماست كه در راه عزّت اولياء و ذلّت اعداء كه يكى از اهداف امام زمان (عج) است قدم برداريم.
ج. از دست قدرت و تسلّط مؤمنين، تسليم به پرداخت جزيه شوند كه به اين معنى، مقصود از «يد»، قدرت خواهد بود. يعنى از احسان و گذشت مسلمين، جزيه دهند و كشته نشوند و به اين معنى «يد» به معنى نعمت است(18).
در مجمع‏البيان نيز آمده است: «حتى يعطوا الجزية عن يد» يعنى شخصاً جزيه را به دست خود بپردازند، بى‏آنكه نائبى براى اين كار بگيرند. برخى گفته‏اند: «منظور، آن است كه از روى قدرت و تسلطى كه شما بر آنها داريد جزيه را بپردازند» و ديگرى گفته است: «منظور از «يد» يعنى تسلطى كه شما بر آنها داريد و منّتى را كه با پذيرفتن جزيه بر سر آنها مى‏گذاريد. «و هم صاغرون»، يعنى در حال خوارى و مغلوبيّت كه آنها را به اجبار به جايگاه پرداخت جزيه ببرند و بدين ترتيب، جريه را بپردازند». از عكرمه نقل شده است: «يعنى آنها در حال ايستادن، جزيه بدهند و گيرنده آن در حال نشستن آن را دريافت كنند(19)».
با توجه به آنچه در تفسير آيه فوق خوانديم، همه به اتفاق، معنى ذلّت كفار در برابر مؤمنين را از آيه فوق، نتيجه گرفته‏اند، ضمن اينكه در آيه، به‏طور مستقيم با دو كلمه «يد» و «صاغرون» به اين معنى اشاره شده است.
البته اين نكته كاملاً طبيعى است كه كفار نسبت به مؤمنين ذليلند، چراكه نقطه مقابل ذلّت، عرّت است كه خداوند در آيات ديگرى به اين نكته كه فقط خدا و پيامبر و مؤمنان عزيزند اشاره دارد. از جمله در آيه زير:
«الّذينَ يَتَّخِذونَ الكافِرينَ أوْلِياءَ مِنْ دونِ المُوْمِنينَ أيَبْتَغونَ عِنْدَهُمُ العِزَّةَ فإنَّ العِزَّةَ للّهَ جميعاً(20)». «آنان كه كافران را به جاى مؤمنان دوست خود انتخاب مى‏كنند، آيا به راستى مى‏خواهند آبرو و حيثيّتى براى خود كسب كنند؟! در حالى‏كه تمام عزّت‏ها مخصوص خداست».
زيرا عزّت، همواره از علم و قدرت سرچشمه مى‏گيرد و اينها كه قدرت و علمشان ناچيز است، كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشأ عزّتى باشند. در اين آيه، به همه مسلمانان، هشدار مى‏دهد كه عزّت خود را در همه شؤون زندگى، اعم از شؤون اقتصادى و فرهنگى و سياسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجويند، زيرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فوراً صميمى‏ترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش مى‏روند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشته‏اند، چنانكه تاريخ معاصر، شاهد بسيار گوياى اين واقعيّت است(21).
در اين‏جا سؤال اين است كه معنى اصلى ذلّت كه بايد مورد توجه قرار بگيرد چيست؟ اينكه كافران، ذليلند و مؤمنان، عزيزند، بيانگر چيست؟ پاسخ بخش اول اين است كه كافران، حق تبليغ دين خود را به صورت علنى در جامعه اسلامى ندارند و نبايد در برابر جامعه مسلمين، صف‏آرايى كنند و آزادانه به تبليغ دين خود به صورت علنى و انتشار عقايد خرافى و هوى‏ و هوس خود به فعاليّت بپردازند و نبايد دين آنها به صورت رسمى و نگاه پلوراليسمى، راه صحيح ديگرى معرفى شود.
اما معنى ديگر آن، اين مى‏تواند باشد كه نه تنها از نظر عقايد و تبليغ دين و عقايد خود، بلكه در اعمال و رفتار خود بر ضدّ مسلمين كارى نكنند و نسبت به مؤمنين تمسخر، توهين و يا بى‏حرمتى نكنند.
معنى ديگرى كه مى‏توان براى آن بيان كرد، اين است كه كفار نبايد نزد ما عزيز باشند. به عبارتى: مؤمنين نبايد آنها را در همه زمينه‏ها، اعم از فرهنگ و تمدّن و علم، برتر بدانند و آن، چيزى است كه ما امروزه به آن غربزدگى و حل‏شدن در فرهنگ غرب مى‏گوييم، كه متأسفانه خيلى از مسلمين، امروز گرفتار آن شده‏اند.
متأسفانه در جهان امروز، عزيزان جاى ذليلان را گرفته‏اند و ذليلان جاى عزيزان را و اين وظيفه ماست كه در راه عزّت اولياء و ذلّت اعداء كه يكى از اهداف امام زمان (عج) است قدم برداريم.

پی نوشت ها:

1) امام خمينى‏قدس سره، توضيح المسائل، ص 8، مسأله 106.
2) كفار حربى، به كفارى گفته مى‏شود كه با اسلام در جنگ مى‏باشند و يا كفار غيراهل‏كتاب هستند.
3) الروضة البهيّة فى شرح اللّمعة الدمشقيّة، محمد بن جمال‏الدين مكّى (شهيد اول)، ج 1، ص 375 و 376.
4) نساء، 93.
5) نساء، 141.
6) تحريرالوسيله، حضرت امام خمينى‏قدس سره، ج 1، ص 486.
7) برگزيده تفسير نمونه، حضرت آيةاللّه مكارم شيرازى، جلد اول، ص 467.
8) آل‏عمران، 139.
9) ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏قدس سره، ج 5، ص 190.
10) فتح، 29.
11) ترجمه تفسير الميزان، ذيل آيه 29 سوره فتح.
12) ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏قدس سره، ج 9، ص 204.
13) منافقون، آيه 8.
14) نساء، 139.
15) فاطر، 10.
16) توبه، 29.
17) ترجمه تفسير الميزان، علامه طباطبايى‏قدس سره ج 9، ص 322.
18) تفسير عاملى، ج 4، ص 380.
19) ترجمه تفسير مجمع‏البيان، ج 11، ص 67.
20) نساء، 139.
21) برگزيده تفسير نمونه، آيةاللّه مكارم شيرازى، ج 1، ص 465.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مباني فقهي و قرآني مذاكره با امريكا در گفتوگو با حجج الاسلام والمسلمين عباس كعبى و محسن غرويان

مباني فقهي و قرآني مذاكره با امريكا
در گفتوگو با حجج الاسلام والمسلمين عباس كعبى و محسن غرويان

 

اشاره

بحث ارتباط يا عدم ارتباط با امريكا در اين روزها از بحث هاى مطرح بين صاحب نظران و اربابان جرايد است. هرچند از زوايا و ديدگاه هاى گوناگونى به اين بحث پرداخته شده، اما تبيين مبانى فقهى و قرآنى ارتباط و يا عدم ارتباط با بيگانگان و از جمله امريكا كم تر مورد توجه قرار گرفته است. با توجه به ضرورت و اهميت اين مسأله، در گفتوگويى كه به ارباب معرفت تقديم مى داريم، دو تن از استادان حوزه و دانشگاه حجج الاسلام والمسلمين عباس كعبى و محسن غرويان ديدگاه هاى خود را در اين زمينه مطرح كرده اند. معرفت

معرفت: لطفاً مبانى قرآنى بحث مذاكره با بيگانگان را مطرح بفرماييد؟
حجة الاسلام غرويان: به نظر مى رسد در جامعه ما، بسيارى از رجال سياسى، نويسندگان و صاحب نظرانى كه در اين مقوله به بحث مى پردازند، توجهى به مبانى علمى و فقهى مسأله ندارند. از اين نظر بجاست اين بحث را به صورت يك بحث علمى و فقهى مطرح نماييم و از اين زاويه به اين مسأله نگاه كنيم. بنابراين، ضرورت دارد كه اين مسأله از سطح بحث هاى روزنامه اى فراتر برود. سؤال اين است كه مبانى قرآنى منع مذاكره چيست؟ چرا نبايد مذاكره كنيم؟ در اين باره، به چند آيه اشاره مى كنم. درباب عزّت مسلمانان در قرآن، چند آيه آمده است. در يك جا خداوند مى فرمايد: «للّهِ العزّةُ و لرسولهِ و للمؤمنين.» (منافقون: 8) در آيه اى ديگرمى فرمايد: «مَن كانَ يُريد العزّةَ فللّه العزةُ جميعا.» (فاطر: 10)
اگر در مفهوم «عزّت» دقت كنيم، اين خود يك مبنا و اصل است. ما هميشه بايد در تصميم گيرى هاى سياسى مان، توجه به اين اصل داشته باشيم كه بايد عزّت اسلام و مسلمانان و عزّت دين خدا محفوظ باشد. بنابراين، هرجا مذاكره با بيگانگان عزّت اسلام و مسلمانان را به نحوى خدشه دار مى كند، نبايد انجام بگيرد زيرا حفظ عزّت براى اسلام و مسلمانان و دولت اسلامى، گاهى اقتضا مى كند كه مذاكره اى صورت نگيرد. بنابراين، يكى از مبانى عدم مذاكره «حفظ عزّت اسلام و مسلمانان» است. قاعده ديگرى كه فقها به آن تمسّك مى كنند، قاعده «تعاون بر اثم و عدوان» است. قرآن كريم مى فرمايد: «تعاونوا علَى البرِّ و التقوى و لا تعاونوا علَى الاثم و العدوان.» (مائده: 2) هرجا برّ و تقوا مطرح است، در آن همكارى و مشاركت كنيد، اما هرجا گناه و عدوان و تجاوز مطرح است، نبايد در آن مشاركت و تعاون داشته باشيد. يكى از مبانى منع مذاكره ما با دولت ها و حكومت هاى متجاوزى مثل اسرائيل و امريكا اين است كه اگر با آنان وارد مذاكره شويم به گونه اى كه از همين مذاكره و سر ميز نشستن ما همدلى و همفكرى با سياست هاى دولت هاى متجاوزى مثل امريكا و اسرائيل استنباط شود، اين كار خود مصداق «تعاون بر اثم و عدوان» است. به هر حال در گفتوگو، طرفين قدرى در مواضعشان كسر و انكسار به وجود مى آيد، تمام گفتوگو صد درصد به نفع يك طرف نيست. ما وقتى مى نشينيم تا با امريكا مذاكره كنيم، على القاعده بايد قدرى نظرات آن ها را بپذيريم، آن ها هم قدرى از نظرات ما را بايد بپذيرند. اصلاً خود همين نشستن بر سر ميز مذاكره در عالم سياست معنا دارد. دو دولت كه در كنار هم مى نشينند، رجال حكومت كه در كنار هم مى نشينند، معنايش اين است كه تا حدى به هم نزديك شده اند. گاهى همين كنار همديگر نشستن مصداق «تعاون بر اثم و عدوان» است. بنابراين، از آيه مزبور مى توانيم استفاده كنيم كه يكى از مبانى منع مذاكره اين است كه «تعاون بر اثم و عدوان» است.
قاعده ديگرى كه فقها به آن تمسّك مى كنند، قاعده «نفى سبيل» است. خداوند مى فرمايد: «لن يجعلَ اللهُ لِلكافرينَ علَى المؤمنينَ سبيلاً.» (نساء: 241) «لن» نفى ابد مى كند; يعنى هيچ گاه خداوند بر اهل ايمان سلطه اى از كافران قرار نداده است. يكى از مبانى منع مذاكره همين است. مقام معظّم رهبرى و پيش از ايشان، حضرت امام راحل(قدس سره) با استناد به همين قاعده، بر عدم مذاكره تأكيد داشته اند; زيرا با توجه به قرائنى كه وجود دارد چنين مذاكره اى منجر به سلطه و اثبات سبيل براى غير مسلمان ها و كفار بر مسلمان ها مى شود و به همين دليل، تأكيد مى شود كه ما نبايد مذاكره كنيم.
همچنين در آياتى از قرآن كريم «اتخاذ ولى» مورد بحث قرار گرفته است; از جمله در سوره «آل عمران»، آيه 28 مى فرمايد: «لا يتّخذ المؤمنين الكافرينَ اولياءَ مِن دونِ المؤمنين.» مؤمنان نبايد كفار را به عنوان ولىّ خود اتخاذ كنند. نكته اى كه در مورد «اتخاذ ولى» بايد تذكر دهم اين است كه بر حسب آيه، كسى كه ولايت ديگرى را قبول كند اين را «اتخاذ الولى» مى گويند، وگرنه صرف نشستن با شخصى كه ادعاى بزرگى دارد، يا صحبت كردن با او مشكلى ندارد، اما اگر در گفتمان آن ها سلطه پذيرى مطرح باشد، مصداق همين آيه است. ما قرائنى داريم كه نشان مى دهد دولت ها وحكومت هايى، مثل حكومت صهيونيستىِ امريكا، مى خواهند بر مسلمانان سلطه پيدا كنند. اين سلطه مصداق «اتخاذ الولى» است و ما با استناد به همين آيه نمى توانيم با آنان مذاكره كنيم.
آيه اى ديگر در سوره «نساء» است كه مى فرمايد: «فقاتِلوا اولياءَ الشيطان انِّ كيد الشيطان كانَ ضعيفاً.» (نساء: 76) حضرت امام(قدس سره)فرمودند: «امريكا شيطان بزرگ است.» اين يك شعار صرفاً سياسى نبود; يعنى سياست هاى امريكا سياست هاى شيطانى است و همه كسانى كه از امريكا و يا اسرائيل حمايت مى كنند اولياى شيطان هستند; براى اين كه از سياست هاى شيطانى پى روى مى كنند. دستور قرآن اين است كه بايد با آنان پيكار كرد; شديدترين نوع برخورد.
حال با توجه به اين مبانى، چه طور مى توانيم با اولياء الشيطان سرميز مذاكره بنشينيم و گفتوگو كنيم.
يكى ديگر از مبانى منع مذاكره اين آيه است: «الذّينَ يتّخذونَ الكافرينَ اولياءَ مِن دونِ المؤمنينَ أيبتغونَ عندهم العزّةَ فانَّ العزّة للّهِ جميعاً.» (نساء: 139) از اين آيه چنين برداشت مى شود برخى كه مى خواهند كفّار را به عنوان ولىّ خودشان اتخاذ كنند، به اين دليل است كه تصور مى كنند عزّتشان در اين كار است. اما قرآن به شدت اين كار را نفى مى كند و مى فرمايد: اين پندار غلطى است. شما تصور مى كنيد كفّار براى شما عزّت مى آورند؟! متأسفانه امروز در جامعه ما بعضى ها حالت خودباختگى در برابر غرب و امريكا دارند، تصور مى كنند كه عزّت كشور ما در اين است كه آن ها را بپذيريم و با آنان وارد مذاكره شويم. قرآن اين مسأله را نفى كرده و گفته است: عزّت نزد خداست; اين پندار غلطى است كه شما تصور مى كنيد آن ها براى شما عزّت مى آورند. در اين باره، آيات زيادى هست; از جمله: «يا ايُّها الّذينَ آمنوا لا تَتّخذوا الكافرينَ اَولياءَ مِن دونِ المؤمنينَ.» (نساء:144); «يا ايَّها الّذين آمنوا لا تَتّخذوا اليهود والنصارى اولياء.» (مائده: 51) در اين آيه، از يهود و نصارا اسم برده شده كه آن ها را اولياى خود نگيريد. مى فرمايد: «بعضهُم اولياءُ بعض و مَن يتولّهم منكم فانّه منهم.» يعنى: هر كه از مسلمان ها، يهود و نصارا را به عنوان ولىّ خود اتخاذ كند، از آن هاست. با توجه به اين مبانى، ما مى گوييم: نمى توان با يهود و نصارا، بخصوص با توجه به قراين زيادى كه نشان دهد آن ها به دنبال سلطه بر مسلمانان هستند، وارد مذاكره شد. آيات متعدد ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارند كه به هرحال، ولايت بيگانگان و غيرمسلمان ها را بر مسلمانان منع كرده اند; حال اين ولايت پذيرى و سلطه پذيرى شكل مذاكره به خود بگيرد يا شكلى ديگر. بنابراين، اگر نفس مذاكره در جهان انعكاسش به اين صورت بود كه انقلاب اسلامى ايران و رهبرى آن، با امريكا وارد مذاكره شدند، هيمنه و هيبت امريكا را پذيرفتند، مصداق همين آيات قرار مى گيرد كه قرآن نفى كرده است. پس نبايد به هيچ وجهى اين مذاكره را انجام دهيم. اگر ديديم، نفس مذاكره با كسى كه ادعاى رهبرى جهان و نظم نوين جهانى را دارد، خود مصداق ولايت پذيرى و سلطه پذيرى است، از نظر فقهى محكوم به حرمت است و نبايد به اين مذاكره تن داد.

معرفت: لطفاً در خصوص مبانى فقهى و قرآنى مذاكره با امريكا توضيح دهيد.
حجة الاسلام كعبى: به نظر بنده، منع مذاكره با امريكا در شرايط كنونى يك مبناى كلى فقهى دارد و آن «وجوب جهاد دفاعى» است و وجوب دفاع، هم عقلى و هم شرعى است. جهاد دفاعى از ضروريات دين است و جهان اسلام در مقابل نظام سلطه استكبار جهانى، كه متبلور در نظام سلطه امريكاست، در حالت تدافعى به سر مى برد. در اين حالت، دفاع بر تك تك مسلمانان واجب است و مذاكره در واقع، نوعى سازش در روابط سياسى تلقّى مى شود. در حال حاضر، با وجود نظام سلطه، بخصوص با شعارى كه جرج بوش داده كه «هر كه با ما نيست، عليه ماست»، كه همان شعار هيتلر است، اين صف آرايى كاملاً مشخص شده. بنابراين، يكى از مبانى بسيار مهم، همين جهاد دفاعى است و اين را بايد تجزيه و تحليل كنيم كه اصلاً «جهاد دفاعى» چيست؟ و چگونه امروز امريكا مظهر هجوم به جهان اسلام است؟
به عنوان يك مسأله فقهى، در همه كتاب هاى فقهى مذكور است كه اگر جان مسلمانان، سرزمين، اقتصاد، ناموس، عزّت و آبروى آنان از سوى بيگانگان در معرض خطر قرار گيرد، دفاع بر تك تك مسلمانان واجب است. حال اگر ما شرايط سياسى حاضر را تجزيه و تحليل كنيم، مى بينيم كه در واقع، سرزمين مسلمانان (فلسطين) و بسيارى از جاهاى ديگر، غصب شده و مظهر اين غصب و حاميان غاصب، امريكاى جهان خوار و مستكبر است. پس ما در حال دفاع از سرزمين اسلامى به سر مى بريم.
غير از سرزمين، اقتصاد مسلمانان نيز مورد هجوم دشمنان اسلام است. اگر مسلمانان حالت همگرايى داشته باشند و جهان اسلام زير پرچمى واحد و تحت عنوان «امّت اسلامى» گرد هم جمع شوند و اين ملت هاى متفرق به «امّة واحده»، كه شعار قرآنى است، تبديل شوند، امكانات اقتصادى جهان اسلام از طريق نظام نوينى كه اين ها مطرح كرده اند و از طريق صندوق بين المللى پول ـ مثل امروز ـ به يغما نمى رود و تاراج نمى شود. جهان استكبار با دخالت در روابط كشورها، و به وسيله مزدورانى كه در بعضى كشورها دارند، درصدد اعمال اين سياست هستند. بنابراين، اگر خوب نگاه كنيم، مى بينيم كه در معرض تهاجم هستيم.
يكى ديگر از سرمايه هاى مسلمانان كه مورد تهاجم واقع شده، «فرهنگ» آنان است. در اين زمينه هم ما در حال دفاع به سر مى بريم. آنان از طريق «جهانى سازى» سعى مى كنند اين سلطه را اعمال كنند.
يكى از مظاهر سلطه آن ها، سلطه سياسى است كه از طريق رژيم هاى مزدور و با ترويج و عملى كردن «سكولاريسم» به جوامع اسلامى هجوم مى برند. ما در مقابل اين همه هجوم، بايد دفاع همه جانبه انجام دهيم; دفاع همه جانبه فرهنگى و سياسى; چيزى كه اسم آن را «بازدارندگى فعّال در عرصه ديپلماسى» مى گذارند تا از اين طريق، براى جهان اسلام توليد قدرت كنند. يكى از جلوه هاى توليد قدرت «همگرايى» است; به اصطلاح، ايجاد زمينه ها و بسترهاى مناسب براى وحدت.
حال اگر در چنين شرايط دفاعى، بياييم مذاكره كنيم; وقتى آن ها با دشمنى آشكار و علنى با مسلمانان جهان مى جنگند، اين در واقع، پشت كردن به منافع جهان اسلام است و خلاف اوّليات مسائل فقهى. امروز مظهر ظلم و تجاوز و استكبار و شيطنت امريكاست. البته اين در جاى خودش مطرح است كه كه دفاع در مقابل هر چيزى بايد متناسب با آن چيز باشد ـ كه ما در صدد بيان آن نيستيم ـ و بهترين دفاع هجوم است. اين را قبول داريم، در جاى خود محفوظ، به ويژه در بحث فرهنگ. اما يكى از راه هاى دفاع همه جانبه در مقابل امريكا، «بازگشت به هويّت خويش» و «احياى هويّت اسلامى در سطح جهان اسلام» است. با همين رويكرد، اگر به آيات قرآنى نگاه كنيم، علاوه بر مبناى قرآنى و روايى و فقهىِ اصل «صلح و همزيستى و روابط مسالمت آميز در روابط بين الملل» كه پايه استدلال است بحث «وفاى به عقود» مى باشد.
اما آيات قرآنى در اين باره، پرشمار است كه براساس آن ها در وضعيت حاضر، اصلاً مذاكره با امريكا از گناهان كبيره و موبقات به شمار مى آيد:قرآن كريم دوستى يك جانبه را به شدت محكوم مى كند. دوستى يك جانبه به اين معنا است كه ماحالت پى روى از آن ها داشته باشيم: «يا ايّها الّذين آمنوا لا تتّخذوا بطانة مِن دونكم لا يألونكم خبالاً.» (آل عمران: 118); يعنى اين ها را از خودتان حساب نكنيد، دشمن را خودى به حساب نياوريد. اصل سوم قانون اساسى در مورد جلوگيرى از نفوذ اجانب بحث كرده و يكى از زمينه هاى نفوذ را همين مذاكره و ـ به اصطلاح ـ تحميل شرايط نظام سلطه بر يك كشور اسلامى دانسته است. قرآن كريم از منظر واژه شناختى مى فرمايد: «لا يألونكم خبالاً»; يعنى آن ها درباره شما از هيچ تبه كارى دريغ نمىورزند، و از توطئه عليه شما دست نمى كشند. و چون اين ها عليه ما توطئه مى كنند، عليه جهان اسلام دست به تبه كارى مى زنند، مذاكره با تبه كار و يا دشمنى كه علناً دشمنى خودش را ابراز مى كند، نشانه ذلّت و زبونى است. آيه ديگر مى فرمايد: «ودّوا ما عنّتم» (آل عمران: 118); يعنى آن ها دوست دارند كه جهان اسلام در حالت دشوارى و سختى به سر ببرد و با مشكلات دست و پنجه نرم كند و وابسته به آن ها باشد. فرمايش بلند اميرالمؤمنين هم در اين زمينه معروف است: «احتج الى مَن شِئْتَ تكُن اسيرهُ.»[1] آن ها يك جهان اسلام اسير و تحت سلطه مى خواهند، و ما براى نجات از اين اسارت نبايد پاى ميز مذاكره آن ها بنشينيم. «قد بدتِ البعضاءُ مِن افواههم» (آل عمران: 118); دشمنى و كينه توزى از گفتارشان فروچكيده است. گويى اين آيه شريفه همين وضعيت حاضر ما را بيان مى كند كه چگونه جرج بوش همه را به تمسخر گرفته و يك تنه به جنگ با اسلام آمده است و علناً نداى جنگ صليبى سر مى دهد. «و ما تُخفي صدوُرهم اكبر.» (آل عمران: 118) البته آن توطئه هايى كه در دل دارند و هنوز رو نكرده اند، بيش تر از آن چيزى است كه مشخص است و آينده هم بيش تر نشان مى دهد كه چه خوابى براى جهان اسلام ديده اند.
يكى از خواب هايى كه ديده اند اين است كه مى خواهند نقشه جهان اسلام را دگرگون كنند; اسرائيل دومى در منطقه بكارند. «ها اَنتم اولاء تُحبوّنَهم و لايحبّونكم.» (آل عمران: 119) قرآن شديداً تخطئه مى كند و مى فرمايد آيا در چنين شرايطى سزاوار است كه شما مذاكره و دوستى با آن ها را مطرح كنيد، در حالى كه اين ها رسماً از شما اظهار تنفّر مى كنند؟ اين خلاف عقل است كه وقتى دشمن از اسلام و جهان اسلام اظهار تنفّر مى كند و ـ مثلاً ـ مى گويد: «قرآن كتاب مقدّس تروريست هاست» ما در چنين شرايطى بياييم و بگوييم، مذاكره كنيم و اظهار دوستى و تمايل نماييم. اين كار اصلاً بى معناست. «تؤمنون بالكتاب كلِّه» (آل عمران: 119) آيا سزاوار است شما كه به همه كتاب و قرآن ايمان آورده ايد، دنبال دوستى يك جانبه و يك طرفه باشيد؟ «و اذا لقُوكم قالوُا آمنّا.» (آل عمران: 119) اين ها وقتى با شما بر سر ميز مذاكره بنشينند، دم از دوستى و منافع ملت ايران هم مى زنند، ولى اين شعارهاى فريب كارانه نبايد ماها را گول بزند. «و اذا خلوا عضّوا عليكم الانامل من الغيظ.» (آل عمران: 119) همين ها وقتى تنها مى شوند از فرط خشم و كينه انگشت به دندان مى گزند. اين آيه به صراحت، روان شناسى برخورد با دشمن را بيان مى كند كه شما چنين دشمنى داريد و با چنين دشمنى چگونه حاضريد مذاكره كنيد؟ اين يك مبنا.
مبناى دومى كه قرآن كريم براساس آن مذاكره با نظام استكبارى را حرام و از گناهان كبيره مى داند اين است كه مى فرمايد: دشمنان شما دوست دارند كه شما از اسلام برگرديد و از اسلام دست بكشيد، اين ها با اسلام جنگ دارند. قرآن مى فرمايد: «يا ايّها الّذين آمنوا اِن تطيعوا الذّين كفروا يردّوكم على اعقابكم فتنقلبوا خاسرين.» (آل عمران: 149) آن ها شما را به عصر جاهليت و دوران قبل از اسلام برمى گردانند و به كم تر از آن راضى نيستند.
يكى از مبانى حرمت مذاكره احساس پشت گرمى و اطمينان است و اين كه جهان اسلام نسبت به نظام سلطه احساس پشت گرمى و اطمينان كند و آن را در عمل بپذيرد و جذب نظام سلطه شود; همان «نظام تك قطبى» كه امريكا مطرح مى كند. در آيه شريفه «ولا تَركَنوا اِلَى الذّينَ ظَلموا فتَمسَّكم النّارُ و ما لكم مِن دونِ اللّهِ من اولياءَ» (هود: 113)، «لا تركنوا» يعنى با اعتماد، دشمن را نپذيريد.
از جمله مسائل روانى كه قرآن كريم مطرح مى كند كه نبايد به دليل چنين مسائلى پاى ميز مذاكره برويم، اين است بعضى ها احساس مى كنند كه اگر پاى ميز مذاكره نروند، منافع ملى و منافع جهان اسلام برباد مى رود; چون نظام سلطه يك نظام واقعى است و ما نمى توانيم با واقعيات بجنگيم. قرآن كريم اين منطق را به شدت تخطئه مى كند: «لا يغُرنّك تقلّبُ الّذين كفروا فى البلاد.» (آل عمران: 196) قدرت مستكبران شما را فريب ندهد. «متاعٌ قليلٌ ثم مأوئهم جهنم و بئسَ المهاد.» (آل عمران: 197) آمد و شدِ كفار در شهرها به حالت استكبار و گردن گشى يك ايّام گذرايى دارد، تمام مى شود.
حضرت امام(قدس سره) در اوج قدرت امريكا و استكبار، فرمودند: «قدرت حقيقى، قدرت خداوند است و همه قدرت ها قدرت هاى پوشالى است. امريكا هيچ غلطى نمى تواند بكند.» اين منطق، منطق قرآنى است. اما اگر با منطق ضعف و زبونى با دشمن رو به رو شويم و فكر كنيم كه دشمن هركارى بخواهد مى تواند انجام دهد، از موضع ضعف وارد مذاكره مى شويم. آن موقع عزّت و سربلندى جهان اسلام و كشور بر باد مى رود. بنابراين، منطق قرآن اين است كه مى فرمايد: «فلا تَهِنوا و تَدعوا الى السلمّ و انتم الاعَلون.» (محمد: 35) سست نشويد و با سستى دعوت به صلح و مذاكره نكنيد. شما بلندمرتبه هستيد و عزّت داريد.
يكى از مبانى ديگر براى نفى مذاكره با امريكا در شرايط فعلى بحث پذيرش ولايت بيگانگان است كه يكى از گناهان كبيره به شمار مى آيد. به صراحت در سوره «ممتحنه» آمده است: «يا ايُّها الذّين آمنوا لاتَتخذوا عدّوي و عدوّكم اولياءَ تُلقون اِليهم بالمودّةِ و قد كفروا بما جاءكم مِن الحقِّ يخرجون الرّسول و ايّاكم ان تؤمنوا بِاللّهِ ربِّكم.» (ممتحنه:1) آيه چه قدر معنا دارد! اولاً، مى فرمايد: «لاتتخذوا.» از اتخاذ برمى آيد كه گويى پيشنهاد مذاكره از سوى مؤمنان و جبهه داخلى است، دشمن متقاضى مذاكره نيست و بى پرده مى خواهد در مقابل اسلام و اسلاميان بايستد و آنچه «اتخاذ ولى» عنوان مى شود اين است كه پيشنهاد از سوى خودى ها باشد. ثانياً، «عدوى» اشاره دارد به اين كه با دشمن خدا نمى شود مذاكره كرد. مذاكره اى كه منجر به پذيرش خواسته هاى دشمن خدا شود، جايز نيست. ثالثاً، به سياق «عدوكم»، اين تنها دشمن خدا نيست، دشمنى خدا در دشمنى شما متبلور است; دشمن منافع، عزّت، آبرو، سربلندى و استقلال شما. دشمن به كم تر از اسارت شما و زير سلطه كشاندن شما راضى نمى شود. مى فرمايد: «لا تتّخذوا عدوّي و عدوّكم اولياء.»; حالا چگونه «اتخاذ ولى» اتفاق مى افتد؟ يكى از زمينه هاى اتخاذ ولى، خودباختگى است: «تُلقون اِليهم بالمودّة.» پيشنهاد دوستى به آن ها بدهيم. مذاكره همان پيشنهاد دوستى است. اگر مذاكره از موضع قدرت نباشد، دشمن امتياز نمى دهد. مذاكره اى كه قرآن به شدت از آن نهى مى كند، مذاكره اى است كه در جهان اسلام و مسلمانان و كشورهاى اسلامى به دشمن امتياز بدهند، ولو امتياز روانى. قرآن مى فرمايد: «تُلقون اِليهم بالمودّةِ و قد كفروا بما جاءكم مِن الحقِّ.» در حالى كه اين ها منكر مبانى و ارزش هاى شما هستند و به كم تر از نابودى دين و شكست حكومت دينى راضى نمى شوند و مى خواهند شما را از بين ببرند، چگونه به آنان اظهار مودّت و دوستى مى كنيد و يا زمينه هاى مذاكره را برايشان فراهم مى كنيد؟! «يُخرجونَ الرّسول و ايّاكُم ان تؤمنوا باللّهِ ربِّكم.» قرآن صريحاً مى فرمايد: «دشمن من و دشمن خود را ياران خويشتن قرار ندهيد.»
يكى از مبانى كه دشمنان دارند و قرآن به شدت آن را نفى مى كند و مى فرمايد اين مبانى نبايد باعث مذاكره و روابط با دشمن شود اين است كه، اين ها اصلاً دوست دارند در نهايت، شما كافر شويد و در نظام سلطه و نظام استكبار ذوب گرديد; هويت حقيقى خود را از دست بدهيد و يك هويت سكولار (غيردينى) پيدا كنيد: «ودّوا لو تكفرونَ كما كفروا و تكونون سواءً.» (نساء: 89) مى خواهند شما مثل آن ها بشويد; هويّت مستقلى نداشته باشيد. چون چنين است، «فلا تتَخذّوا مِنهم اولياءَ.» (نساء: 89) علت و مبناى عدم اتخاذ ولى اين است كه اين ها فقط به كفر شما راضى مى شوند; به كم تر از كفر شما قانع نمى گردند و خواهان شكست حكومت دينى هستند.
آيه اى ديگر كه باز در همين زمينه است مى فرمايد: «يا ايّها الّذين آمَنوا لا تَتّخذوا اليهودَ و النصارى اولياءَ بعضُهم اولياءُ بعض.» (نسا:ء 144) سپس قرآن تهديد مى كند و مى فرمايد: «و مَن يَتَولّهم مِنكم فانّه مِنهم.» اگر كسى آن ها را بپذيرد، در واقع خودش از آن هاست، جزو نظام سلطه است. در جايى مى فرمايد: «يا ايُّها الّذين آمنوا لا تتّخذوا الّذينَ اتّخذوا دينَكم هُزُواً و لعباً مِن الّذين اوتوا الكتابَ مِن قبلكم و الكفّار اولياءَ.» (مائده:57) اين هايى كه دين شما را مسخره مى كنند، ارزش هاى شما را مسخره مى كنند، استقلال شما را قبول ندارند، هويّت مستقل شما را قبول ندارند، چگونه شما به عنوان «ولى» انتخابشان مى كنيد و آن ها را مى پذيريد و زمينه پذيرش آن ها را از طريق مذاكره فراهم مى كنيد؟
به هر روى، اين ها مبانى منع مذاكره در شرايط فعلى هستند و اين مبانى البته منافاتى با اصل صلح و همزيستى مسالمت آميز ندارد. اصل بر صلح و همزيستى مسالمت آميز است، اما وقتى دشمن سلاح را از رو بسته و قصد نابودى اسلام و جهان اسلام و هويّت مسلمانان را دارد، در چنين شرايطى بر ما مسلمانان واجب عينى است كه جهاد دفاعى كنيم. براى نمونه، در يك اقدام به عنوان جهاد دفاعى، جهان اسلام، در يك حركت خودجوش مردمى، «پپسى كولا» را تحريم كردند و فقها و عالمانشان گفتند استفاده نكنيد. به اين وسيله، به منافع اقتصادى امريكا ضربه وارد مى كنند. اين نوع حركت ها را ما بايد در كشورمان ترويج كنيم. يا ـ مثلاً ـ عده اى پول هاى خودشان را از بانك هاى امريكايى بيرون كشيده اند. ما بايد دنبال راهكارهايى باشيم كه چگونه از منافع جهان اسلام در مقابل نظام سلطه دفاع كنيم، نه اين كه زمينه هاى روانى پذيرش دشمن را فراهم آوريم. قرآن در يكى از آيات مى فرمايد: «لا يَتخذِ المؤمنونَ الكافرينَ اولياءَ مِن دونِ المؤمنين.» (آل عمران:28) نبايد به جهان اسلام و منافع اسلام پشت كنيم و با دشمن خود به خاطر منافع زودگذر دوستى بورزيم. يعنى: اگر امر داير شود بين منافع شخصى يا ملّى يا حزبى و وجود اسلام و جهان اسلام، دفاع از كيان اسلام و منافع اسلام مقدّم بر همه منافع است. در غير اين صورت: «و مَن يَفعل ذلكَ فلَيس مِن اللّهِ في شىء الاّ اَن تتقّوا منهم تُقاة.» (آل عمران: 28)
البته تذكر اين نكته لازم است يكى از زمينه هاى دفع شر دشمن و كافران در حد ضرورت، مذاكره است، اما به گونه اى كه منجر به دفع شر دشمن و تحصيل منافع بهتر شود. در اين صورت، مذاكره جايز است. به همين دليل، به صورتى حكيمانه، رهبرمعظّم انقلاب اسلامى براساس همين مبانى قرآنى، اصول سياست خارجى نظام جمهورى اسلامى را براساس سه اصل مطرح كردند: «اصل عزت»، «اصل حكمت» و «اصل مصلحت».اين ها مبانى اى است كه براساس آن ها مى توان مذاكره كرد، وگرنه چنانچه مذاكره زمينه سلطه دشمن شود، از گناهان كبيره است. به هر حال، در سياست خارجى بايد فعال عمل كرد نه منفعل و ابتكار عمل را در صحنه جهانى همسو با منافع مسلمين به دست گرفت.
حجة الاسلام غرويان: نكته اى كه به نظر مى رسد جالب است با استفاده از آيات قرآن آن را مطرح كنيم اين است كه برخى ممكن است بگويند ما همه اين مبانى قرآنى را قبول داريم، اما به صورت بحث مصداقى اين سؤال را مطرح كنند كه آيا مذاكره با امريكا يا اروپا يا با صهيونيست ها به نفع و به مصلحت جامعه اسلامى نيست؟ جواب اين سؤال را چگونه بايد داد؟ به نظر مى رسد كه در اين جا اشاره به آيه اى جالب توجه است. در همين زمينه، سوره «عنكبوت»، آيه 41 مى فرمايد: «مَثلُ الّذينَ اتّخذوا مِن دونِ اللّهِ اولياءَ كَمَثلِ العنكبوتِ...» از اين آيه استفاده مى شود كه قرآن مى خواهد به عنوان كبراى كلى و اصل كلى بفرمايد: شما يقين بدانيد هركسى غير از خدا را براى خودش به عنوان ولى و سرپرست انتخاب كند، اين مثل عنكبوت است كه خانه خودش را با تارهاى سست و لرزانى مى سازد و مى خواهد خودش را در پناه اين تارهاى سست و لرزان حفظ كند. به نظر من، اين يكى از مبانى است كه اگر ما واقعاً به قرآن و به عالم غيب و حكمت الهى اعتقاد داريم، خداوند مى فرمايد: هركسى غير خدا را به عنوان ولى بر جامعه خودش بپذيرد، مَثَل آن مَثَل عنكبوت است. در عالم سياست جهانى هم مى بينيد كه حضرت امام(قدس سره) فرمودند: امريكا شيطان بزرگ است و ما با او مذاكره نمى كنيم. مذاكره ما با او مذاكره گرگ و ميش است. اين مصداق همين آيه است كه قرآن مى فرمايد. شما كشورهايى را مى بينيد كه با امريكا وارد مذاكره مى شوند; امريكا از آن ها حمايت مى كند، ولى وقتى مى بيند آن حكومت به نفعش نيست، خودش در سرنگونى همان حكومت دست به كار مى شود; مثل طالبان در افغانستان كه امريكا مدتى از آن ها حمايت كرد، بعد خودش همان ها را سرنگون كرد. يا در جنگ با ايران، امريكا كاملاً از حكومت عراق حمايت كرد تا انقلاب اسلامى را تحت فشار قرار دهد. ولى حالا امريكا مى خواهد حكومت عراق را سرنگون كند. بنابراين، آيه كاملاً تفسير خودش را پيدا مى كند. كسانى كه تصور مى كنند امريكا حامى آن هاست، اين ها مثل عنكبوتى هستند كه فكر مى كند خودش را مى تواند در تارهاى عنكبوتى اش حفظ كند، اما چنين نيست. پس با اين اصل هم مى توانيم پاسخ كسانى را بدهيم كه مى خواهند بگويند منفعت و مصلحت ما در مذاكره با امريكاست.
قرآن به صراحت مى گويد: دشمنان خدا مى خواهند شما هم دست از دينتان برداريد مانند آنان كافر شويد، اگر امريكا مصداق غير خداوند است، شما اگر از راه مذاكره با امريكا، بستن قرارداد، ايجاد سفارت خانه، ايجاد روابط ديپلماسى و... نمى توانيد منفعت و مصلحت كشور را تأمين كنيد، آن ها حتى مى خواهند اسلام ما را هم تبديل به كفر كنند و مى خواهند ما كافر باشيم، مى خواهند ما دست از دينمان برداريم.
نكته ديگرى را كه لازم مى دانم اضافه كنم اين است: من اين سؤال را از كسانى مى پرسم كه در بحث مذاكره با امريكا وارد مى شوند: آيا به نظر شما، علت محدثه انقلاب ما و علت مقاومت حضرت امام(قدس سره) در برابر امريكا چه بود؟ اصلاً ماهيّت انقلاب ما ضد امريكايى بود، حالا چگونه مى شود انقلاب مذاكره با امريكا را مطرح كند؟ اصلاً مذاكره با امريكا با ماهيت اين انقلاب منافات دارد. حضرت امام(قدس سره)صريحاً در سخنرانى هاى خودشان، دشمن اصلى را امريكا مى دانستند و مى گفتند: حكومت شاه يك حكومتى است مزدور امريكا; يعنى در واقع، وكيل امريكاست در اين جا. وقتى مردم شاه و رژيم شاهنشاهى را سرنگون كردند، در حقيقت، سلطه امريكا را نفى كردند. حالا چه طور مى شود رجال سياسى همين نظام انقلابى ما بيايند و مذاكره را مطرح كنند. اين مذاكره با علت محدثه انقلاب ما منافات دارد، با ماهيت و با جنس و فصل انقلاب ما در تنافى است، با ذاتيات اين انقلاب تغاير دارد; زيرا مذاكره در جهان حاضر، با شرايطى كه هست، معنايش انفعال است، و انفعال ما با ذاتيات انقلاب ما منافات دارد.
حجة الاسلام كعبى: نكته اى را هم بنده اضافه كنم: در دنباله بحث جناب آقاى غرويان، غير از طالبان در افغانستان و حكومت عراق، به عنوان مثال سوم، مى توان آرژانتين را نام برد. شايد بعضى فكر كنند كه در پرتو رابطه با امريكا، منافع اقتصادى ما تأمين مى شود، اما خوب است ببينيد كه همين آرژانتين چگونه دارد ورشكست مى شود و صندوق بين المللى پول چه خيانت هايى را در حق آن ها كرده است. امروز آن ها به چه اوضاع و فلاكتى افتاده اند. غير از اين، نمونه هاى زيادى هست. اما به عكس، كشورهايى كه در مقابل امريكا ايستادند، نه تنها ضرر نكردند، بلكه وضعيتشان بهتر هم شد. نمونه اش كشور انقلابى جمهورى اسلامى ايران است كه 23 سال در مقابل امريكا ايستاده و عزّت، استقلال، عظمت و خودكفايى و خوداتكايى را براى خود به ارمغان آورد. ما توانستيم در صنايع نظامى و در عرصه هاى ديگر تا حدى پيشرفت كنيم كه امريكا تصور آن را هم نمى توانست بكند.
پاورقيها:

[1] محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 74، ص 411
 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آتش‌بس

آتش‌بس: قرارداد متاركه جنگ در مدّت محدود

آتش‌بس، در اصطلاح عبارت از قرارداد ترك جنگ* در مدّت محدود است؛ اعمّ از اين‌كه در برابر دريافت عوض يا بدون‌آن انجام‌گيرد؛[1]بدين‌ترتيب، آتش‌بس نوعى صلح* و آشتى* موقّت است كه در عربى با «هُدنه» و «مهادنه» از آن ياد‌مى‌شود.
با توجّه به اين‌كه آتش‌بس، در فضاى نبرد انجام مى‌گيرد، وقوع آن در سيزده سال حضور پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در مكّه و دعوت مردم به اسلام، مصداق ندارد؛ زيرا در اين دوران، به سبب ضعف مسلمانان و نبودن حكومت اسلامى و هرگونه ساز و برگ نظامى، امكان جنگ و جهاد* با مشركان وجود نداشته است؛ بنابراين، سخن از آتش بس، فقط به دوران پس از هجرت پيامبر به مدينه و تشكيل حكومت اسلامى ناظر است. مهم‌ترين مصداق آتش‌بس در تاريخ اسلام، صلح حديبيه* است. پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در سال ششم هجرت، براى انجام مناسك عمره رهسپار مكه شد. مشركان مكّه، با آگاهى از مقصد پيامبر، از طريق نماينده‌اى در حديبيه با وى پيمان صلح امضا كردند و دو طرف متعهّد شدند كه به مدّت ده سال از جنگ بپرهيزند.
[2] پيامبر، به تمام مواد و شرايط اين عهدنامه پاى‌بند ماند؛ امّا مشركان، با شبيخون به گروهى از هم‌پيمانانِ مسلمانان، پيمان‌شكنى كردند و در پى آن، مكّه در سال هشتم هجرى به دست مسلمانان گشوده شد.[3]
در قرآن كريم، از آتش بس به طور صريح و با عنوان «مهادنه» سخنى به ميان نيامده؛ بلكه به گونه‌هاى مختلف بدان توجّه شده است:
1. در دو مورد، عنوان «سَلْم» آمده: «وَ إن جَنحُوا لِلسَّلم فَاجنَح لَها وَ تَوكَّل عَلى اللّهِ إنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمٌ = و اگر [مشركان]به صلح گراييدند، تو نيز بدان‌گراى و بر خدا توكل كن كه او شنواى دانا است». (انفال/8‌، 61) «فَلاتَهِنوا و تَدعُوا إلى السَّلم و أنتم الأعلَون وَ اللّهُ مَعكم وَ لَن‌يَتِرَكُم أعملَكُم = پس سستى نورزيد و [كافران را] به آشتى مخوانيد [كه]شما برتريد و خدا با شما است و از [ارزش]كارهايتان هرگز نخواهد كاست». (محمد/47،‌35)
در دو مورد، با عنوان «سَلَم» ذكر شده است: «فإنِ اعتَزَلوكم فَلَم يُقتِلوكم وَ ألقَوا إلَيكم السَّلَم فما جَعَل اللّهُ لكم عَليهم سَبيلاً = پس اگر از شما كناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح دادند، [ديگر]خدا براى شما راهى [براى تجاوز]بر آنان قرار نداده است». (نساء/4، 90) در آيه بعد مى‌فرمايد: اگر از شما كناره نگرفتند و به شما پيشنهاد صلح ندادند و [از پيكار با شما دست برنداشتند]، آنان را هر كجا يافتيد، به اسارت بگيريد و بكُشيد: «فإن لَم يَعتزِلوكم و يُلقُوا إليكُم السَّلَمَ و يَكفُّو ا أيدِيَهُم فَخُذوهم وَ اقتُلوهم حَيثُ ثَقِفتُموهُم». (نساء/4، 91) معناى دقيق «سَلَم»، مطلق صلح و آشتى خواهى است،
[4] امّا از آن‌جا كه آتش‌بس نيز نوعى آشتى‌خواهى موقّت به‌شمار مى‌رود، برخى مفسّران، «سلم» در آيات پيشين را به معناى «مهادنه» و «آتش‌بس» نيز دانسته و شرايط واحكام آتش‌بس را در ذيل همين دسته از آيات آورده‌اند.[5]
2. در برخى آيات، عنوان «ميثاق و معاهده» آمده است. در آيه 4 توبه /9 از محترم شمردن پيمان* مشركان كه تعهّدشان را نشكستند، سخن به ميان آمده: «إلاّ الّذينَ عهدتُّم مِنَ المُشرِكينَ ثُمَّ لَم يَنقُصوكم شَيئاً و لم‌يُظـهِروا عَليكُم أحداً فَأتمُّوا إليهم عَهدَهُم إلى مُدَّتِهم إنّ اللّه يُحِبُّ الْمُتَّقين» و در آيه 89 و 90 نساء/4 از هم‌پيمانان مشركان سخن گفته و اين‌كه مسلمانان با آن‌ها صلح و مدارا داشته باشند: «...‌فخُذُوهُم و اقتُلوهم ... * إلاّ الّذين يَصِلونَ إلى قوم بَينَكم و بَينَهم ميثقٌ‌...‌». در اين آيات، از مفاد پيمان، گفتوگو نشده؛ امّا چنان‌كه بسيارى از مفسّران گفته‌اند، مقصود، پيمانى است كه براساس آن، افزون بر ساير مواد پيمان، نبرد بين دو طرفِ معاهده نيز براى مدّتى متروك اعلام شده است.[6]
3. در برخى آيات، مسجدالحرام و ماه‌هاى حرام، مكان و زمان‌هايى كه شايسته متاركه جنگ است، دانسته شده و از مسلمانان خواسته شده كه ضمن پاى‌بندى به معاهده آتش‌بس، فقط زمانى به جنگ اقدام كنند كه مشركان اين پيمان را نقض كرده، حرمت مسجدالحرام و ماه‌ها*ى حرام را شكسته، به جنگ برخيزند؛ نظير آيه: «الشَّهر الحَرام بالشَّهرِ الحرامِ و الحُرُمت قِصاصٌ فمَنِ اعتدى علَيكم فَاعتَدوا عَليه بِمِثلِ ما اعتدى عَليكم». (بقره/2،194) در آيات 191 بقره/2 و 5 توبه/9 همين معنا با مقدارى تفاوت آمده است.

حكمت پذيرش آتش‌بس

1. محبوب نبودن جنگ:

جنگ به طور ذاتى مورد تشويق اسلام نيست؛ بدين جهت، هرگاه دشمن براى صلح اعلام آمادگى كند، اسلام صلح را ترجيح مى‌دهد[7] تا بدان‌جا كه به پيامبر فرمان مى‌دهد آتش‌بس را بپذيرد و به احتمال خدعه دشمن توجّه نكرده، بر خداوند توكّل كند.[8] (انفال/8‌،61 و 62)

2. تجديد قواى مسلمانان:

زمانى كه مسلمانان دچار ضعفند يا به سبب طولانى شدن جنگ، از توان آن‌ها كاسته شده، اسلام به پذيرش آتش‌بس سفارش مى‌كند تا با استفاده از فرصت پيش آمده، به تقويت بنيه نظامى و تجديد قوا بپردازند.[9]

3. زمينه سازى براى گرايش به اسلام:

ايجاد فرصت مناسب براى مطالعه دشمنان درباره اسلام و احياناً بازگشت آن‌ها به دامن اين مكتب حيات‌بخش مى‌تواند يكى ديگر از اسرار پذيرش آتش‌بس باشد.[10] مشركان پس از انعقاد پيمان صلح حديبيه توانستند با آزادى تمام، بين مسلمانان رفت و آمد كنند و اين امر باعث شد با اسلام آشنا و بسيارى از آن‌ها مسلمان شوند و پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از گذشت دو سال، با شمارى از پيروان كه چندين برابر تعداد مسلمانان پيش از پذيرش اين صلح بودند، رهسپار فتح مكّه شود[11] و بدون مواجهه با مقاومتى قابل توجّه، مكّه را بگشايد؛ به همين جهت، صلح حديبيه، فتح مبين معرّفى شده است. قرآن كريم در آيه 6 توبه/9 به پيامبر فرمان مى‌دهد كه هرگاه مشركى هنگام جنگ براى شنيدن سخن الهى پناه خواست، به او پناه دهد و پس از آن، او را به مكان امنش برساند. اين امر نشان مى‌دهد كه اسلام براى فروكش كردن نبرد، هرچند براى مدّتى كوتاه (آتش‌بس) براى فراهم آوردن زمينه آشنايى دشمن از اسلام، اهمّيّت ويژه‌اى قائل است.[12]

شرايط آتش‌بس

الف. شرايط پيشنهادآتش‌بس:

«فَلاتَهِنوا و تَدعُوا إلى السَّلم و أنتمُ الأعلونَ.» (محمد/47،35) صيغه نهى (لاتدعوا) ظهور در حرمت پيشنهاد آتش‌بس در حال قوّت مسلمانان دارد. شايد از مفهوم آيه بتوان جواز پيشنهاد آتش‌بس در حال ضعف را استفاده كرد كه ممكن است طبق مصالحى به حدّ وجوب برسد.

ب. شرايط پذيرش آتش‌بس:

از جمله «فاجنح لها» در آيه 61 انفال/ 8‌، لزوم پذيرش آتش‌بس به دست مى‌آيد؛ چنان‌كه از آيه «فإن اعتَزَلوكم ... فَما جَعَل اللّهُ لكُم عَليهم سبيلا» (نساء/4، 90) پرهيز از ادامه جنگ پس از پيشنهاد آتش‌بس استفاده مى‌شود كه لازمه‌اش لزوم پذيرش آتش‌بس است.
برخى مفسّران، اين وجوب را به زمانى مقيّد دانسته‌اند كه پذيرش آتش‌بس، يا به مصلحت اسلام باشد، نظير اين‌كه با قبول آن، فرصت مطالعه براى دشمن درباره اسلام فراهم آيد، چنان‌كه از مفهوم آيه 6 توبه/ 9  (و إن أحدٌ مِن‌المُشرِكينَ استَجارَكَ فَأجرهُ حتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ) استفاده مى‌شود
[13] يا به مصلحت مسلمانان باشد؛ مثل آن‌كه توان ادامه جنگ را نداشته باشند.[14] بعضى پذيرش آتش‌بس در صورت عدم مصلحت را حرام دانسته‌اند.[15]

نسخ حكم آتش‌بس:

شمارى از مفسّران گفته‌اند: آيات ناظر به صلح و آتش‌بس، مربوط به زمانى است كه مسلمانان در ضعف به‌سر مى‌برده‌اند؛ بنابراين، با آياتى نظير:«و‌قتلوا المُشرِكينَ كافّةً» (توبه/9، 36)، «فَاقتُلوا المُشركين حَيثُ وَجَدتُموهُم» (توبه/9، 5) يا «وَ‌قتِلوهم حتّى لاتَكونَ فِتنةٌ» (بقره/2، 193) و‌... نسخ شده است.[16] براى توجيه نسخ آيات آتش‌بس، سه مرحله براى جهاد ذكر شده است: 1. اجازه دادن به مسلمانان‌براى‌جهاد با دشمنان؛ (حج/22، 39) 2. دعوت به‌پذيرش صلح‌درمقابل پيشنهاد صلح‌از جانب مشركان؛ (انفال/8‌، 61)3. دعوت به جهاد وجنگ همه‌جانبه.(توبه/9، 123)[17]اين مراحل، از وضعيّت مسلمانان و ميزان برخوردارى آنان از توان و ساز و برگ جنگى متأثّر بوده و از آن‌جا كه در مرحله سوم و پايانى، به سبب توانمندى، به جهاد دعوت شده‌اند، مراحل پيشين نسخ شده است. در مقابل، شمارى از قرآن پژوهان معتقدند كه آيات آتش‌بس، نسخ نشده است؛ زيرا اوّلا آيه «فَاقتلُوا المُشرِكينَ حَيثُ وَجَدتُموهم» (توبه/‌9،‌5) در سال نهم هجرى نازل شد و پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از آن، با اهل نجران پيمان صلح و آتش‌بس برقرار كرد؛[18] ثانياً همان مصلحتى كه باعث شده مسلمانان در مرحله دوم از مراحل سه‌گانه جهاد، به پذيرش آتش‌بس در مقابل پيشنهاد دشمنان مأمور شوند، ممكن است در ساير زمان‌ها براى مسلمانان پيش آيد و پذيرش آتش‌بس به واقع مصلحت آنان را در پى داشته باشد؛ البتّه تشخيص اين مصلحتِ نوآمد، برعهده امام و پيشواى مسلمانان است.[19]

پاى‌بندى به آتش‌بس:

مسلمانان پس از انعقاد قرارداد آتش‌بس، موظّفند به قوانين آن گردن نهند. تأكيد اسلام به رعايت اين قوانين، از پافشارى آن بر رعايت پيمان‌ها، پرهيز از عهدشكنى، احترام به قوانين پذيرفته شده اجتماعى و‌... نشأت گرفته است.[20] در آتش‌بس، افزون بر اين‌كه نبرد ممنوع است (نساء/4، 90)[21] جان و مال طرف معاهده نيز از طرف مسلمانان بايد محفوظ باشد (توبه/9، 4)[22] و رعايت تمام موارد و شرايط ذكر شده در پيمان آتش‌بس، لازم است (توبه /9، 4) البته پاى‌بندى به اين قوانين از‌سوى مسلمانان، منوط به رعايت كامل آن از‌سوى طرف معاهده (مشركان، كافران و‌...) خواهد‌بود.

مدت آتش‌بس:

شمارى از مفسّران بر اين نكته پاى فشرده‌اند كه بيش‌ترين زمان آتش‌بس، هنگام ضعف مسلمانان، ده سال، و‌كم‌ترين آن هنگام قوّت مسلمانان، چهارماه است. (توبه/9،2)[23] استناد مدّعيان اين ديدگاه، سيره پيامبر اكرم*(صلى الله عليه وآله)است؛ زيرا حضرت در دوران ضعف مسلمانان در حديبيه، با مشركان به مدّت ده سال پيمان آتش‌بس امضا كرد و پس از نقض آن از سوى مشركان كه زمان قوّت مسلمانان بود، چهارماه به آنان مهلت و پس از آن اعلان جنگ داد.[24]

شرايط نقض آتش‌بس:

معاهده آتش‌بس در شرايط ذيل شكسته مى‌شود و مسلمانان اجازه مى‌يابند آن را نقض كنند: 1. از طرف دشمن، كوچك‌ترين نشانه خيانت به پيمان آتش‌بس ديده شود كه آيه 58 انفال/8 به اين مطلب ناظر است؛[25] با اين حال، به صرف متّهم ساختن دشمن به نقض آتش‌بس و بدون داشتن دليل روشن نمى‌توان آن رانقض كرد؛[26] 2. از سوى دشمن در مورد عمل به موادّ معاهده، كوچك‌ترين كوتاهى مشاهده شود.[27] جمله: «ثمّ لَم‌يَنقُصوكم شَيئاً» در آيه 4 توبه/9 ناظر به اين امر است.
بسيارى از مفسّران، در بررسى آيات برائت* و اعلان جنگ به مشركان، برآنند كه لغو آتش‌بس به دليل خيانت و نقض صلح از سوى دشمن بوده است.
[28]برخى گفته‌اند: مهلت آتش‌بس پايان يافته بود.[29] گروهى نيز معتقدند مهلت آتش‌بس از ابتدا به وحى آسمانى مشروط بود؛ به اين معنا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مشركان اعلام كرد: اين پيمان تا زمانى استمرار دارد كه خداوند با فرود آوردن آيات قرآن آن را نقض نكند.[30]
در مواقعى كه پيمان آتش‌بس، پيش از موعد مقرّر از سوى دشمنان نقض شود، شايسته است شروع جنگ و پايان يافتن پيمان آتش‌بس را به آنان اعلام كنند: «براءةٌ مِنَ اللّهِ وَ رسُولِه إلَى الّذينَ عـهَدتّم مِنَ المُشركينَ * فَسيحُوا فِى الأرضِ أَربعة أشهُر واعلمُوا أنّكم غَيرُ معجِزِى اللّهِ وَ أنّ اللّهَ مُخزِى الكـفِرينَ =[اين اعلام]بى‌زارى از جانب خدا و پيامبر او به كسانى از مشركان است كه با آنان پيمان بسته‌ايد [و آنان پيمان‌شكنى كردند]؛ پس [اى مشركان!]چهارماه در زمين [ايمن از تعرّض]بگرديد و بدانيد كه شما ناتوان‌كننده خدا نيستيد و بدانيد كه خدا خواركننده كافران است.» (توبه/9، 1‌و 2)
بااستناد به آيه: «فَانبِذ إليهم عَلى سَواء» (انفال/8‌،58) لازم است اين اعلام، روشن و بى‌پيرايه و بدون هرگونه نيرنگ انجام گيرد.
[31] برخى، با استناد به آيه 2 توبه/9 گفته‌اند: پيش‌از‌جنگ با دشمنانِ پيمان‌شكن، لازم است براى توبه و بازگشت به دامن اسلام، فرصت مناسب به آن‌هاداده شود.[32]

منابع:

الايضاح لناسخ القرآن و منسوخه؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير راهنما؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ التمهيد فى علوم القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ فقه القرآن، راوندى؛ الكامل فى‌التاريخ؛ الكشّاف؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مسالك الافهام، كاظمى؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المغنى، ابن‌قدامه؛ الميزان فى‌تفسير القرآن؛ الناسخ و المنسوخ.
على نصيرى




[1] المغنى، ج‌10، ص‌517‌؛ مسالك‌الافهام، ج‌2، ص‌345؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌292.
[2] سيره ابن هشام، ج‌3، ص‌316 ـ 317؛ الكامل، ج‌2، ص‌200.
[3] جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌268؛ قرطبى، ج‌8‌، ص‌42.
[4] مفردات، ص‌423، «سلم». التحقيق، ج‌5‌، ص‌188، «سلم».
[5] التبيان، ج3، ص‌287 و ج5‌، ص‌149؛ جامع‌البيان، مج‌4، ج5‌، ص271. قرطبى، ج‌8‌، ص‌42.
[6] جامع‌البيان، مج4، ج‌5‌، ص268؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9 و 10.
[7] المنار، ج‌10، ص‌140.
[8] المنار، ج 10، ص 69؛ الميزان، ج 9، ص 118.
[9] مسالك الافهام، ج‌2، ص‌346؛ قرطبى، ج‌8‌، ص‌27.
[10] راهنما، ج‌7، ص‌13.
[11] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌322.
[12] الميزان، ج‌9، ص‌153‌ـ‌156.
[13] المغنى، ج‌10، ص‌517‌.
[14] مسالك الافهام، ج‌1، ص‌281.
[15] فقه القرآن، ج‌1، ص‌354.
[16] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌272؛ الناسخ والمنسوخ، ابن متوّج، ص96، الايضاح لناسخ القرآن، ص‌231 و 232.
[17] التمهيد، ج‌2، ص‌297 و 316.
[18] كنزالعرفان، ج‌1، ص‌380؛ التبيان، ج‌5‌، ص‌150.
[19] مسالك الافهام، ج‌2، ص‌345، كنزالعرفان، ج‌1، ص‌380؛ الكشّاف، ج‌1، ص‌235.
[20] المنار، ج‌10، ص‌140؛ الميزان، ج‌9، ص‌184‌ـ‌190.
[21] راهنما، ج 3، ص 511.
[22] همان، ج‌7، ص‌21.
[23] التفسير‌الكبير، ج 16، ص 219؛ قرطبى، ج‌8، ص‌44؛ فقه‌القرآن، ج1، ص 354.
[24] المغنى، ج‌10، ص‌517‌؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌354؛ التفسير الكبير، ج16، ص‌219.
[25] التفسير الكبير، ج15، ص182؛ المنار، ج10، ص141.
[26] قرطبى، ج‌8‌، ص‌22.
[27] راهنما، ج‌7، ص‌21.
[28] التفسير الكبير، ج‌15، ص‌217.
[29] مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9.
[30] مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9؛ التفسير الكبير، ج‌15، ص‌224.
[31] نمونه، ج 7، ص 219.
[32]
راهنما، ج‌7، ص‌13.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهادنه (قرارداد ترك مخاصمه و آتش بس)

مهادنه

(قرارداد ترك مخاصمه و آتش بس)

مقام معظم رهبرى

 

يادآورى

فقه, برآوردن شريعت است از متون اسلامى و از مقوله دانشهاى عملى است كه با زندگى و منافع بشر, سر و كار دارد. از اين رو هم رويكرد حوزه هاى علوم دينى به آن بيشتر بوده است و هم سود پرستان و زياده خواهان نسبت به عملى شدن فقه اسلامى, بويژه فقه اهل بيت(ع), حساس بوده اند. بر اين اساس فقه و فقاهت افزون بر تطور فكرى, خاستگاه نهضتهاى اجتماعى شده است. انقلاب اسلامى مولود مبارك فقه اهل بيت(ع) است و ادامه آن در گرو برآوردن درست نيازهاى جامعه اسلامى است. امروز نه تنها كسانى كه با فقه و فقاهت سر جنگ برداشته اند به خاستگاه انقلاب حمله ور شده اند كه تنگ فكران و فقيه نمايان متحجر نيز. زيرا اگر فقه اهل بيت(ع) به نيازهاى نسل و عصر امروز پاسخ نگويد متهم با ناتوانى شده و جامعه در گشودن مشكلات خود به احكام و قوانين بيرون از اسلام روى خواهد آورد. و حاكميت فقه در عرصه جامعه, كم رنگ خواهد شد.
اينست كه حوزه هاى فقاهت بايد آوردگاه تحقيق در مسائل مستحدثه باشد و پرسشهاى نوپيدا را نه تنها از دانش فقه و پيروى از انظار فقيهان سلف كه از متن دين و مجموعه انديشه دينى, پاسخى در خور دهند تا رسالتى را كه در قرآن و حديث از فقيهان خواسته شده است, نيك به انجام رسانند. چه, تفاوت است ميان ((فقه اصطلاحى)) و معناى ((فقه)) در قرآن و حديث. فقيه اصطلاحى بر كسانى كه فارغ از برخى ديگر دانشهاى اسلامى, دانش فقه را آموخته اند و در آن صاحب نظر شده اند نيز, گفته مى شود ولى فقيه در روايات شيعى, ((وارث انبياء است)) و افزون بر صاحب نظرى در فقه, فهم روح دين و بصيرتى برخاسته از تقوا و خشيت الهى, مى طلبد. آيه الله العظمى خامنه اى با اين نگاه و از اين زاويه با اشراف بر نيازهاى جامعه امروز ما, بحث هايى را در فقه اسلامى با عنوان ((سلسله بحوث فى فقه الحكم الاسلامى)) تدريس و تدوين كرده اند. در شماره هاى گذشته ((حكم فقهى صابئان)) آمده است. در اين شماره ((ترك مخاصمه و آتش بس)) با توجه به مفهوم صلح و جنگ در روزگار ما, از همان سلسله بحثهاى فقهى, پيش روى ماست. چون بحث پيوسته بود ناگزير, همه آن را آورده ايم و اين با مباحث تخصصى و فنى همسازتراست. اميد آنكه در شماره هاى آينده مباحثى ديگر را از آن فقيه ژرف انديش و جامع نگر, شاهد باشيم.
ان شاء الله
((فقه اهل بيت(ع)))
بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين و الصلاه و السلام على سيدنا محمد المصطفى و آله ائمه الهدى.
گاه, جنگ و جهاد به آتش بس منجر مى شود كه از آن در فقه به مهادنه و هدنه تعبير مى شود. اين لغت در اصل به معناى سكون است و اصطلاحا براى بيان صلح موقت ميان مسلمانان و گروهى از كافران حربى به كار مى رود. لذا برآن, موادعه و معاهده كه گوياى حالت ناپايدار است, اطلاق مى شود.
شيخ طوسى در مبسوط1 مى گويد : ((هدنه و مهادنه به يك معنا و عبارت است از كنار گذاشتن جنگ و رها كردن نبرد تا مدتى.)) علامه حلى نيز در تذكره2 مى گويد : ((مهادنه, موادعه و معاهده واژه هايى مترادف و عبارت است از كنار گذاشتن جنگ و رها كردن نبرد تا مدتى.)) ايشان همين مطلب را در منتهى و نزديك به آن را در تحرير و قواعد ذكر مى كند.
بنابراين حالت ناپايدارى و گذرا بودن در معنا و تعريف هدنه اخذ شده است. لذا كسانى يكى از تفاوت هاى هدنه را با عقد جزيه, همين نكته دانسته اند, هم چنين تفاوت هاى ديگرى ذكر كرده اند كه براى تفصيل مطلب به قواعد علامه و پاره اى ديگر از كتاب هاى ايشان و ديگران رجوع كنيد. ليكن حق آن است كه آن چه را به عنوان فارق ميان آن دو آورده اند, فارق اصلى به شمار نمى رود, بلكه از عوارض و علامت هاى هدنه است. تفاوت ماهوى و جوهرى ميان آن دو اين است كه در عقد جزيه, يك طرف عقد دشمنان شكست خورده اى هستند كه مسلمانان بر آنان پيروز شده, زمين هايشان را گشوده و دولتشان را ساقط كرده اند و در اين حالت به جاى مالياتى كه از ديگر مسلمانان اخذ مى شود, از آنان جزيه گرفته مى شود. بنابراين آنان شهروندان دولت اسلامى, اما با حفظ دين خود هستند. حال آن كه طرف مقابل در مهادنه, دشمنى است كه در زمين خود مستقر و حكومت و نظام مدنى اش استوار و برقرار است و چه بسا نيرومند ـ و حتى نيرومندتر از مسلمانان ـ است. براى مثال در صدر اسلام, عقد جزيه با شاميان اهل كتاب پس از آن كه سرزمينشان گشوده و به سرزمين هاى اسلامى ملحق گشت, بسته شد, حال آن كه عقد هدنه با قريش مكه ـ پيش از آن كه مسلمانان اين شهر را فتح كنند ـ منعقد گشت.
سخن كوتاه, عقد هدنه با دولت حربى و ملت پيرو آن بسته مى شود, در حالى كه عقد جزيه با مردمانى مغلوب كه تابع دولت اسلامى هستند, منعقد مى گردد و اين است تفاوت اساسى اين دو, اما ديگر تفاوت ها, در جلوه ها و احكام آن است.
اينك بحث را با بيان حكم و شرايط و ديگر مسائل مربوط به هدنه پى مى گيريم.

1. حكم هدنه

به اجماع مسلمانان, هدنه فى الجمله جايز است. مقصود از جواز در اين جا جواز به معناى اعم است كه در برابر حرمت قرار مى گيرد و شامل واجب و مكروه نيز مى شود. قيد فى الجمله نيز براى بيان اين نكته است كه اين جواز مشروط به شروطى است كه با فراهم نيامدن آن ها هدنه حرام خواهد بود و ما به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت.
دليل بر جواز هدنه ـ افزون بر آن كه اين مطلب مورد قبول همه مسلمانان است ـ آياتى از كتاب خدا است; مانند: ((الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا; يعنى مگر آن مشركانى كه با ايشان پيمان بسته ايد و در پيمان خود كاستى نياورده اند.3)) و ((الا الذين عاهدتم عند المسجدالحرام; يعنى مگر كسانى كه نزد مسجدالحرام با آنان پيمان بستيد.4)) هم چنين ((الذين عاهدت منهم ثم ينقضون عهدهم; يعنى كسانى كه از آنان پيمان گرفته اى, آن گاه پيمان خود را مى شكنند.5))
اين آيات با دلالت لفظى خود, بيانگر جواز معاهده با كفار است و معاهداتى را كه از سوى مسلمانان با آنان بسته شده, به رسميت مى شناسد و تاءييد مى كند. گرچه معاهده اختصاص به هدنه و آتش بس ندارد, ليكن هدنه قدر متيقن آن به شمار مى رود.
هم چنين خداوند متعال مى فرمايد : ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله; يعنى اگر به صلح گراييدند, تو نيز به صلح بگراى و بر خدا توكل كن.6)) اين آيه پذيرفتن صلح را در صورتى كه دشمن بدان گرايش نشان دهد جايز مى داند. گرچه مفاد اين آيه محدودتر از مدعاى ما است و جواز صلح را مشروط به پيش قدمى دشمن براى صلح كرده, حال آن كه مدعاى ما عامتر است, ليكن دلالت فى الجمله آن بر جواز انكارناپذير است.
هم چنين گفتار امام على(ع) در عهدنامه معروف خود به مالك اشتر, بر جواز صلح, دلالت دارد. ايشان مى فرمايد: ((ولاتدفعن صلحا دعاك اليه عدوك و لله فيه رضى, فان فى الصلح دعه لجنودك و راحه من همومك و امنا لبلادك; يعنى صلحى را كه دشمن, تو را بدان مى خواند و رضاى خدا در آن است, رد مكن كه مايه آسايش سپاهيانت, رهايى از دغدغه هايت و ايمنى شهرهايت است.7)) صاحب مستدرك همين متن را از تحف العقول نقل كرده است. وى هم چنين روايتى را با الفاظ و معانيى نزديك بدان از كتاب دعائم الاسلام از قول امام على(ع) به نقل از پيامبراكرم(ص) آورده است.8
سيره قطعى نبوى در باب پيمان هايى كه با مشركان, يهوديان و مسيحيان منعقد ساختند و مفاد همه آن ها ـمستقيما و يا بالملازمه به ترك جنگ و برقرارى آتش بس و صلح موقت, مربوط است, گواه ديگرى است بر جواز مهادنه با دشمن جنگى.
بنابراين دلايل اين مساءله بسيار روشن است و اين كه فقهاى ما آن را از مسلمات به شمار آورده و استدلال فراوانى بر آن نكرده اند, كار بسيار به جايى به نظر مى رسد.
البته علامه حلى و به پيروى از او پاره اى از فقهاى بسيار متاءخر, براى اثبات جواز مهادنه, به حرمت القاى نفس در تهلكه استدلال كرده اند و مدعى شده اند كه نتيجه تقابل مفاد اين دليل و دلايل وجوب جهاد, تخيير و جواز مهادنه است. اما اشكال اين استدلال چنان آشكار است كه ما را از طرح و نقد آن بى نياز مى سازد.

2. لزوم مصلحت

جواز مهادنه مشروط به آن است كه فى الجمله مصلحت داشته باشد. ظاهرا عقل به صراحت حكم مى كند كه اين شرط مقتضاى حكمت است. هم چنين از مناسبت حكم و موضوع اين شرط مستفاد مى گردد. آيات و روايات بسيارى, به صراحت از مسلمانان مى خواهند تا با دشمنان جهاد كنند و آنان را به قتال در راه خدا تشويق و در صورت ترك اين فريضه آنان را سخت تهديد مى كنند.9 سپس آيه اى و يا آياتى فرمان به پذيرش صلح مى دهند. لذا در چنين وضعى نمى توان مدعى شد كه صلح در هر زمان ـاگرچه بدان نيازمند نباشيم و مصلحتى در آن نباشد و حتى مصلحت در ترك آن باشدجايز است. زيرا لازمه اين ادعا بيهوده بودن آن همه تاءكيد و تهديد و وعيد است و در نتيجه كار بدان جا مى رسد كه گفته شود اين اوامر اكيد درباره جهاد در قرآن كريم, شامل حكم الزامى نيست و صرفا گوياى جواز جنگ با دشمن است و اين كه جنگ كار ممنوعى نيست و راجح است. حال آن كه اين ادعا و نتيجه آن خلاف مقتضاى حكمت و برخلاف سخن حكيمانه خداوند عزوجل است.
لذا با توجه به آياتى كه در باب جهاد نازل شده است و هم چنين از مناسبات عرفى ميان حكم و موضوع, مى توان نتيجه گرفت كه مصالحه با دشمن جنگى, هميشه و در هر شرايطى جايز نيست, بلكه جواز آن مشروط به پديد آمدن شرايط و اوضاعى است كه از آن به ((مصلحت)) تعبير مى كنيم. علاوه بر اين, مى توان لزوم مصلحت را از آياتى كه ظاهرشان دال بر منع از مسالمت و مدارا و دوستى با دشمنان جنگى است, استنباط كرد; خداوند متعال مى فرمايد: ((فلا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون; يعنى در حالى كه برتر هستيد, سست مشويد و به صلح دعوت مكنيد.10)) هم چنين مى فرمايد: ((انما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم فى الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا على اخراجكم ان تولوهم; يعنى جز اين نيست كه خداوند شما را از دوستى كردن با كسانى بازمى دارد كه با شما در دين جنگيده اند و از سرزمين خودتان بيرونتان رانده اند و بر بيرون راندنتان همدستى كرده اند.11)) نيز مى فرمايد: ((يا ايها الذين آمنوا لاتتخذوا عدوى و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالموده; يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد, دشمن مرا و دشمن خود را به دوستى مگيريد و[ رشته] محبت به سوى آنان ميفكنيد.12)) و بسيارى آيات ديگر در اين باب.
بنابراين حاصل جمع ادله آن است كه پذيرش صلح و يا پيشنهاد آن به دشمن, شرعا مشروط به وجود مصلحتى در آن است.
وانگهى, اين مصلحت منحصر به مواردى كه فقهارحمه الله عليهم ذكر كرده اند از قبيل ضعف مسلمانان و ناتوانى آن ها از ايستادگى در برابر كفار, يا اميد مسلمان شدن كافران و يا به دست آوردن مال از آنان نيست, بلكه با توجه به شرايط خاص هر زمانى, مى توان مصالح ديگرى در نظر گرفت و با توجه به آن ها به صلح تن داد; مانند تبليغ مثبت به سود نظام اسلامى به عنوان نظامى كه به دشمنانش پيشنهاد صلح مى كند, يا ترساندن دشمن ديگرى كه به دليل درگير بودن نظام اسلامى به جنگ, در آن طمع بسته است و مى خواهد از اين فرصت بهره بردارى كند. در چنين صورتى هرگاه آن دشمن ببيند كه امام مسلمين درصدد انعقاد پيمان صلح با دشمن جنگى خود است, مى هراسد و سوداى خامى را كه در سر پرورده است, فراموش مى كند, و مصالح ديگرى كه ولى امر در هر زمان و مكان آن ها را تشخيص مى دهد و طبق آن ها عمل مى كند.
ناگفته نماند كه اين مصالح ـ همچون مصاديق جهاد ـ مراتبى دارد و اهميت آن ها متفاوت است و نمى توان دقيقا آن ها را معين و منحصر دانست. بلكه امام است كه در هر شرايطى تشخيص مى دهد مصلحت در جهاد است, يا در صلح و با توجه به مهم تر بودن هر يك از اين مصالح, موضوع مناسب را اتخاذ مى كند و جنگ يا صلح را برمى گزيند.
بنابراين با فرض اينكه مصلحت مراتبى دارد و تن دادن به صلح در هر مرحله اى مشروط به آن است كه در آن مرحله صلح مهم تر از عمليات جهادى باشد ناگزير بايد پذيرفت كه گاه, هدنه واجب مى شود. ـ چنانكه علامه حلى در قواعد بدان تصريح كرده و مرحوم صاحب جواهر آن را پسنديده است ـ زيرا مراتب رجحان, تابع مراتب اهميت است و چه بسا اهميت صلح و آرامش, به حدى برسد كه, پذيرش آن واجب و تن زدن از آن حرام باشد.
ليكن ظاهر گفتار پاره اى از فقها و گفتار صريح پاره اى ديگر, آن است كه هدنه هرگز به مرحله وجوب نمى رسد و در هيچ حالى واجب نيست و همواره جايز است. علامه حلى در منتهى13 و تذكره14 مى فرمايد: ((و الهدنه ليست واجبه على كل تقدير, سواء كان بالمسلمين قوه او ضعف. لكنها جايزه; يعنى هدنه در هيچ صورتى واجب نيست, چه مسلمانان نيرومند باشند و چه ناتوان. ليكن جايز است.)) محقق حلى نيز در شرايع مى فرمايد: ((و هى جايزه اذا تضمنت مصلحه للمسلمين...; يعنى هدنه اگر دربردارنده مصلحتى براى مسلمانان باشد جايز است.)) از ظاهر اين گفتار برمىآيد كه هدنه در هيچ وضعى واجب نخواهد گشت, مگر آن كه مقصود ايشان از جواز, معناى عام آن در برابر حرمت باشد كه شامل وجوب نيز مى شود.
در هر صورت, از كلام علامه(ره) در مورد عدم وجوب هدنه در هيچ حالتى, چنين به دست مىآيد كه ايشان دليل هدنه را كه عبارت است از آيه شريفه ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها)) و هم چنين كريمه ((ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه)), به قرينه ادله اى كه به جهاد تا سرحد شهادت فرمان مى دهند, بر جواز اين عمل ـنه وجوب آن حمل كرده است. علامه اين ادله را چنين برمى شمارد:
الف) آياتى مانند : ((يقاتلون فى سبيل الله فيقتلون و يقتلون; يعنى در راه خدا كارزار مى كنند, پس مى كشند و كشته مى شوند15)).
ب) عمل امام حسين(ع) كه جنگيد تا به شهادت رسيد.
ج) و گروهى را كه رسول خدا(ص) به سوى هذيل فرستاد, جنگيدند تا آن كه كشته شدند و تنها يك تن از آنان به نام حبيب زنده ماند و اسير گشت.
پس مكلف به مقتضاى اين دو دليل قرآنى ميان جنگ و صلح مخير است و مى تواند در صورتى كه مصلحت در صلح باشد, آن را برگزيند. پيامبراكرم(ص) و امامان معصوم(عليهم السلام) نيز به مقتضاى مصلحت و شرايط زمانى, گاهى صلح و گاهى جنگ را برمى گزيدند. پيامبر(ص) و امام حسن(ع) صلح كردند و امام حسين(ع) جنگيد. علامه به همين ترتيب استدلال خود را ادامه مى دهد و صاحب جواهر هنگام تقرير, آن را مى پسندد.
محقق كركى در جامع المقاصد16 براين استدلال اشكال مى كند و مى گويد: ((امر به جنگ به مقتضاى آيه شريفه ((ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه)) مقيد به عدم هلاكت است. )) لازمه اين قيد آن است كه هرگاه فرض كنيم جنگ به هلاكت انداختن است, واجب است تن به صلح و آتش بس بدهيم.
ناگفته نماند كه لازمه پذيرفتن اين قيد, حرام بودن جنگ در هر موردى است كه موجب هلاكت مى شود و در اين صورت هرگاه جنگ مايه هلاك شدن كسى يا كسانى گردد, جنگ بر آن كس يا آنان حرام خواهد بود, گرچه بر ديگر مسلمانان رزمنده ـكه خطر هلاكت تهديدشان نمى كند همچنان واجب است. بنابراين وجوب پرهيز از هلاكت, اختصاص به مورد صلح ندارد, بلكه شامل هر حركتى براى نجات از هلاكت حتى گريختن از معركه نيز مى شود. پس ناگزير در اين صورت فرار نيز چون صلح واجب است؟! شگفتى اين سخن ناگفتنى است. ظاهرا صاحب جواهر براى دفع اين ملازمه و حذف اين نتيجه, بر سخن محقق مذكور, توضيحى افزوده است كه ((قدر متيقنى چون فرار از جنگ و مانند آن, از عموم حرمت القاى نفس در تهلكه خارج است)).
جا دارد بپرسيم كه به چه دليل فرار ـبه سبب دلايل حرمتش از دايره ادله حرمت القاى نفس در تهلكه خارج مى شود؟ چه قرينه اى بر مقدم بودن دلايل حرمت فرار بر دلايل حرمت القاى نفس در تهلكه وجود دارد؟ و اگر ملتزم شويم كه ادله حرمت القاى نفس در تهلكه حاكم بر ادله جهاد است, چرا آن را بر ادله حرمت فرار نيز حاكم ندانيم و بدان ملتزم نشويم؟ و آيا ادله حرمت فرار دلالتشان قوىتر, تعدادشان بيش تر و مفادشان آشكارتر از ادله جهاد است؟ نه, هرگز چنين نيست. لذا اگر كسى ملتزم شود كه ادله حرمت به هلاكت افكندن مقدم بر ادله وجوب جهاد است و با اين همه تاءكيدات كه درباره جهاد صادر شده و وعيدهايى كه در صورت ترك آن داده شده است, وجوب آن را مقيد به عدم القاى نفس در تهلكه بداند ـهمان گونه كه محقق كركى بدان ملتزم شده است ناگزير است كه در قبال ادله حرمت فرار نيز تن به اين التزام بدهد و همان طور كه از ظاهر سخن محقق استفاده مى شود ادله حرمت القاى نفس را برآن مقدم بدارد. بنابراين استدراك مرحوم صاحب جواهر, وجهى ندارد.
اما حق آن است كه مطلب برعكس است و ادله وجوب حفظ نفس و حرمت القاى نفس در تهلكه به ادله جهاد مقيد است. زيرا روشن است كه يكى از مصاديق بارز القاى نفس در هلاكت, جهاد واجب است و اگر اين فريضه را با اين ادله تخصيص بزنيم, تخصيص اكثر لازم مىآيد و چه بسا به تعطيل كامل اين فريضه الهى خواهد انجاميد.
پاسخ درست به آن چه علامه(ره) درباره دليل حرمت القاى نفس در تهلكه فرموده, آن است كه پيش تر گفتيم. در مورد دليل صلح نيز پاسخ آن است كه سياق ادله حكم جهاد و حكم صلح و هم چنين مناسبت حكم و موضوع در هر دو مورد, ما را برآن مى دارد كه بپذيريم جهاد قاعده است و صلح استثناى آن و مقيد به داشتن مصلحتى است كه اگر به حد الزام برسد, بر جهاد مقدم داشته مى شود وگرنه به مقتضاى مصلحت عمل مى شود. از جمع و تحليل ادله چنين استفاده مى شود والله العالم.
اما در پاسخ استدلال به عمل امام حسين(ع) بايد گفت: اولا, عمل امام از جهتى جهاد دفاعى بوده است. (قيام امام حسين(ع) وجوه گوناگونى دارد كه به وجهى مى توان آن را جهادى دفاعى ناميد. تاءمل شود.) ثانيا, ((انه قضيه فى واقعه)), قيام امام قضيه اى است مربوط به واقعه خاصى و از قبيل سنت عملى است كه قابل اطلاق يا تقييد نيست و لذا نمى توان به اطلاق حكم مستفاد از آن استناد كرد . همين مطلب درباره تقرير پيامبراكرم(ص) در مورد حركت جهادى گروهى كه به سوى قبيله هذيل گسيل داشته بودند, نيز صادق است.

3. لزوم تعيين مدت

ظاهرا در مورد شرط مدت در پيمان مهادنه, اختلافى ميان فقها نيست. اين نكته از آن جا به دست مىآيد كه اولا, همه فقها قيد زمان را در تعريف هدنه به كار گرفته اند. چنانكه در مبسوط و شرايع و منتهى و تذكره و قواعد و غيره آمده است. ثانيا, ادعا شده كه مدت خاصى مورد اجماع است, چنانكه در منتهى و كتب ديگرى ادعاى اجماع شده بر اينكه مدت هدنه نبايد بيش از يك سال باشد. ثالثا, فقها به هنگام استدلال در اين مقام, نام از زمان و شرط مدت نبرده اند و از همين نام نبردن, مفروغ عنه بودن و آشكار بودنش استفاده مى شود. زيرا عدم ذكر مدت اقتضاى هميشگى بودن پيمان هدنه را دارد كه قطعا باطل است, پس به ناچار عدم ذكر اين شرط را بايد نشانه مسلم دانستن و بديهى بودن آن به شمار آورد.
واقعا چنين نيز است. زيرا اطلاق و عدم تعيين مدت, مقتضى پايبندى به پيمان تا زمانى است كه پيمان شكنى از سوى دشمن صورت نگرفته باشد, خواه در زمان كسى باشد كه پيمان را بسته باشد و خواه پس از او و اين قطعا خلاف مصلحت است. چون لازمه اش تعطيل جهاد خواهد بود و ضرورتا مى دانيم كه شارع به تعطيل آن راضى نيست. افزون برآن, بسيار بعيد ـو حتى نزديك به محال است كه شرايط همواره ثابت و يكسان باشد و بتوان براساس آن پيمانى هميشگى بست. پس پيمانى كه مقتضى هميشگى بدون هدنه باشد قطعا خلاف مصلحت است و به طريق اولى از اين نكته بطلان پيمانى كه در آن به هميشگى بودن هدنه تصريح شده باشد, دانسته مى شود. وانگهى مشروط دانستن صحت هدنه به تعيين مدت, به معناى آن نيست كه مستلزم حكمى تكليفى در اين ميان باشد; يعنى آن عقد هدنه بدون تعيين وقت و يا حتى با تصريح به هميشگى بودن, حرام باشد. بنابراين برفرض كه در تن زدن از ذكر مدت مصلحت بزرگى باشد; مانند آن كه به فرض دشمن تن به هدنه مدت دار ندهد و آن را جز به صورت مطلق يا هميشگى نپذيرد و ادامه جنگ هم زيان هاى فراوانى براى اسلام و مسلمانان در پى داشته باشد, در اين حال بر امام حرجى و منعى نيست كه پيمان هدنه را بدون ذكر مدت منعقد سازد و اين كار بر او حرام نخواهد بود, گرچه اين هدنه در واقع و نفس الامر فاسد است و اساسا منعقد نشده است. در اين صورت مسلمانان تا زمانى كه نيازمند باشند, از متاركه پيش آمده استفاده خواهند برد و امام نيز در امر جنگ هر زمان كه بخواهد حق انتخاب خواهد داشت. سخن كوتاه, مشروط بودن هدنه به تعيين مدت, مساءله اى است قطعى. تا اين جا هيچ خلافى و ابهامى نيست. ليكن سخن در مقدار مدت است و اينكه آيا براى زمان هدنه حداقل مدت و حداكثرى وجود دارد, يا خير؟ فقها قدر متيقن جواز هدنه و قدر متيقن عدم جواز آن را از نظر زمانى تعيين كرده اند كه در اين جا متعرض آن مى شويم و در پى دلايل آن برمىآييم تا حقيقت حال آشكار شود.
1. قدر متيقن جواز هدنه را در صورت نيرومند بودن مسلمانان, مدت چهار ماه ذكر كرده اند. بنابراين بستن پيمان هدنه به مدت چهارماه و كمتر از آن جايز است و در كتب چند تن از فقهاى ما, ادعاى اجماع براين مطلب شده است. مرحوم شيخ طوسى بر اين مطلب به آيه شريفه فسيحوا فى الارض اربعه اشهر17; يعنى پس چهارماه در زمين سير كنيد.)) استناده كرده است. بنابراين اگر مسلمانان براى مدت چهارماه با كافران جنگى پيمان آتش بس ببندند, اگرچه نيرومند باشند, جايز است. ظاهرا در اين صورت نيز رعايت مصلحت لازم است; به اين معنا كه نيرومندى مسلمانان و انتفاى مصلحت هدنه از اين جهت, منافى وجود ديگر مصالح نيست و چه بسا مقصود از سخن شيخ طوسى در مبسوط18 همين باشد, آن جا كه مى فرمايد: ((فاذا هادنهم فى الموضع الذى يجوز, فيجوز ان يهادنهم اربعه اشهر; يعنى هرگاه امام مسلمين در جايى كه مهادنه جايز است, با مشركان پيمان مهادنه بست, جايز است كه براى مدت چهارماه با آنان پيمان ببندد.)) و تا جايى كه از سخنان فقها مطلعيم, جز ايشان كسى به اين نكته تصريح نكرده است.
در هر صورت, استدلال به اين آيه با ضميمه كردن شاءن نزول آيه بدان كامل مى گردد.
مى دانيم كه اين آيه به هنگام بازگشت پيامبر(ص) از تبوك نازل شد و آن هنگام پيامبر در كمال نيرومندى و اقتدار بود.
ليكن مرحوم صاحب جواهر در استدلال به اين آيه مناقشه كرده و آن را خارج از محل كلام دانسته و گفته است كه اساسا مدلول آيه, انعقاد پيمان مهادنه به مدت چهارماه نيست, بلكه مشخصا مهلت دادن به مشركانى است كه با آنان پيمانى بسته شده بود, آن هم به زبان وعيد و تهديد.
اشكال ايشان به جاست, افزون بر آن فرض قوت مسلمانان در آن هنگام كاملا معلوم نيست, اگرچه در تاريخ چنين مى نمايد. چون چه بسا اصحاب رسول خدا(ص) پس از حركت به سوى تبوك, با آن گرما و مسير طولانى, دچار خستگى و ملال شده بودند, به ويژه آن كه اين غزوه به فاصله زمانى اندك پس از غزوه ديگرى صورت گرفت. لذا رسول خدا(ص) مى خواست با سياست الهى خود, از طريق مهلت دادن به مشركان به مدت چهارماه, نشاط و نيروى اصحاب خود را به آنان بازگرداند. پس حق با صاحب جواهر است كه مى فرمايد: ((العمده حينئذ فى اثبات ذلك على جهه العموم, الاجماع ان تم; يعنى پس در اين صورت عمده دليل براى اثبات اين مدت, به طور عام, اجماع است, اگر چنين اجماعى تمام باشد.19))
به نظر ما, اين اجماع نيز هرگز تمام نيست, زيرا در سخنان شيخ و معاصرانش از آن ذكرى نرفته است و تنها در سخنان آنان براى اثبات اين حكم به آيه مذكور استدلال شده است كه خود اين نظر را تقويت مى كند كه اين اجماع مدركى است و غرض از نقل آن, تنها اشاره به شيوع اين قول در ميان فقها و عدم مخالفت كسى با آن است, نه آن اجماع مصطلح كه از ادله اربعه به شمار مى رود.
آنچه نشايد در آن تريد داشت, آن است كه مهادنه تا چهارماه در صورتى كه مصلحتى در آن باشد, جايز است, گرچه مسلمانان بر جنگ توانا باشند. زيرا چنين مهادنه اى قدر متيقن از اطلاقات ادله مهادنه است و از كتاب و سنت نيز ردعى در اين مورد وارد نشده است. بنابراين براى اثبات جواز آن نيازى به استدلال به آيه شريفه مذكور چنانكه در كلام شيخ آمده, نيست. از اين نكته هم چنين نادرستى سخن صاحب جواهر نيز معلوم مى شود كه گفت: ((اگر اجماع تمام نباشد, ادله اى كه دلالت بر تشويق و ترغيب به قتل مشركان و به كمين نشستن براى آنان در هر كمين گاهى دارد, مقتضى عدم جواز مهادنه است.20))
2. فقها بيشترين مدتى را كه مسلمانان ـدر صورت قدرت و شوكتشان مى توانند با مشركان پيمان مهادنه ببندند معين نموده و آن را يك سال دانسته اند و بيش از آن را جايز ندانسته اند.
محقق حلى در شرايع21 مى فرمايد: ((و لا تجوز اكثر من سنه على قول مشهور; يعنى بنابر قول مشهورى بيش از يك سال جايز نيست.)) علامه حلى نيز در تذكره22 مى فرمايد: ((اذا كان فى المسلمين قوه, لم يجز للامام ان يهادنهم اكثر من سنه اجماعا; اگر مسلمانان داراى قدرت باشند, براى امام جايز نيست كه بيش از يك سال با مشركان پيمان مهادنه ببندد, اجماعا.)) هم چنين در منتهى23 مى فرمايد: ((اذا اقتضت المصلحه المهادنه و كان فى المسلمين قوه, لم يجز للامام ان يهادنهم اكثر من سنه اجماعا; يعنى اگر مصلحت مقتضى مهادنه باشد و مسلمانان نيرومند باشند, براى امام جايز نيست كه بيش از يك سال با آنان پيمان مهادنه ببندد, اجماعا.))
اين سخن محقق و علامه است, ليكن سخن شيخ طوسى(ره) با آن متفاوت است. ايشان در مبسوط24 مى فرمايد: ((و لا يجوز الى سنه و زياده عليها بلاخلاف; يعنى بى كمترين اختلافى, تا يك سال و بيش از آن جايز نيست.)) بنابراين مقتضاى اين تعبير آن است كه پيمان مهادنه بستن ـدر صورتى كه مسلمانان نيرومند باشند براى مدت يك سال نيز جايز نيست, حال آن كه از سخنانى كه از علامه و محقق نقل كرديم, چنين برمىآيد كه حداكثر تا يك سال جايز است. اما سخن شيخ با آيه شريفه اى كه در اين مورد بدان استدلال شده است; يعنى ((پس هرگاه ماه هاى حرام به پايان رسيد, مشركان را بكشيد... 25)) همسازتر است. زيرا قائلان به اين مطلب از اين آيه چنين دريافته اند كه در هر سال قمرى, پس از انقضاى ماه هاى حرام, جهاد واجب است و آشكار است كه مهادنه يك ساله با وقوع جنگ در آن سال ـگرچه به مدت يك روز منافات دارد. البته احتمال دارد كه علامه و محقق ره نيز موافق نظر شيخ باشند و تعبير به سال در گفتارشان, صرفا از سر تسامح باشد.
در هر صورت, با تاءمل در گفتار قائلان به اين حكم, مى توان دلايل آن را از اين دست دانست:
يكم : اجماع است, همان گونه كه علامه و ديگران ادعاى آن را دارند و شيخ در گفتار خود از تعبير بى كمترين اختلافى استفاده مى كند. جز آن كه محقق از ادعاى اجماع عدول مى كند و آن را به قولى مشهور نسبت مى دهد و همين نكته ادعاى اجماع را ضعيف مى سازد. زيرا ظاهرا وجه عدول ايشان ـهمان گونه كه شهيد ثانى در مسالك استظهار مى كند آن است كه اجماع از نظر ايشان محقق نشده است.
دوم : آيه شريفه ((فاذا انسلخ الاشهر الحرام, فاقتلوا المشركين...; يعنى چون ماه هاى حرام به پايان رسيد, مشركان را بكشيد.26)) است كه به دوگونه به آن استدلال شده است. نخست نحوه استدلال شيخ طوسى در مبسوط27 است به اين شرح كه مقتضاى اين آيه لزوم قتل مشركان در هر حالى است, ليكن قدر متيقن چهارماه حرام با دليل خاص ديگرى; يعنى آيه شريفه ((فسيحوا فى الارض اربعه اشهر; پس چهارماه در زمين سير كنيد)), از آن خارج مى شود و بقيه آن بر عموم خود باقى مى ماند. دومين شيوه استدلال به اين آيه از آن شهيد ثانى در مسالك28 است. ايشان مى فرمايد مقتضاى اين آيه وجوب جهاد پس از انقضاى ماه هاى حرام است كه در هر سال يك بار محقق مى شود. آن گاه شهيد خود براين استدلال اشكالى وارد مى كند كه امر مقتضى تكرار نيست.
محقق آقا ضياءالدين(ره) در شرح خود بر تبصره,29 در دلالت اين آيه اشكالى كرده كه نهايت آن چه از اين آيه به دست مىآيد, وجوب قتال در هر سال به حسب مصلحت اوليه است و اين وجوب با جواز ترك قتال براثر بستن پيمان مهادنه با مشركان به دليل مصلحت قوىترى, منافات ندارد[ .تا آن جا كه مى فرمايد]: ((بنابراين مجالى براى توهم معارضه ميان دليل قتال پس از انقضاى ماه هاى حرام ـكه گوياى وجوب آن در هر سال است و آيه صلح و هدنه, نمى ماند.))
در اين باب نكته اى گفتنى است و آن اين كه ما با نظر صاحب مسالك مبنى بر عدم دلالت ماده و هياءت امر بر مره يا تكرار موافقيم و اين نكته مورد قبول همه محققان اصولى متاءخر است و هيچ كس ترديدى ندارد كه امر صرفا اراده ايجاد طبيعت ماءموربه است و هيچ اشعارى به لزوم تكرار آن ندارد. ليكن ادعاى دلالت آيه شريفه بر وجوب قتال پس از انقضاى ماه هاى حرام در هر سال, از نظر معتقدان به اين نظر, مبتنى بر دلالت امر بر تكرار نيست, بلكه براساس دلالت قضيه حقيقيه بر فعليت حكم به هنگام تحقق موضوع در هر زمان و مكانى است. طبق اين نظرگاه حكم در آيه شريفه ((فاذا انسلخ الاشهر الحرام)), همان گونه كه از ادله احكام شرعى و حتى قوانين و احكام مدنى و شخصى ـاعم از دينى و عرفى انتظار مى رود, به صورت قضيه حقيقيه است و هرگاه و هرجا موضوع جهاد ـيعنى انقضاى ماه هاى حرام در خارج محقق شد, حكم آن نيز; يعنى وجوب جهاد و ريشه كن كردن مشركان محقق مى گردد. بنابراين در اين جا حكم مانند حكم به وجوب روزه ماه رمضان است كه به حلول اين ماه منوط شده است. پس حكم وجوب جهاد در هر سال از نظر كسانى كه قائل به چنين حكمى هستند نيز ربطى به مساءله مره و تكرار در اوامر ندارد. ناگفته نماند كه آنچه ياد كرديم, مبنى بر آن است كه گذشت ماه هاى حرام در آيه , به عنوان شرط حكم ـ يعنى وجوب كشتن مشركان ـ اخذ شده باشد. همان گونه كه درباره حلول ماه رمضان در مورد وجوب روزه مثال زديم و اين مقتضاى ظاهر كلام و سياق آيه شريفه است. ليكن چه بسا بتوان اين احتمال را داد كه مقصود, بيان حكم جهاد در غير ماه هاى حرام باشد و ذكر به سرآمدن آن ماه ها, صرفا به عنوان مقدمه براى بيان آن حكم كلى باشد بى آن كه درصدد بيان آن چه در هر سال پس از پايان ماه هاى حرام واجب است, باشد. بنابراين غايت مفاد آيه, وجوب جهاد در غير ماه هاى حرام است, بىآن كه دلالتى بر وجوب ادامه و تكرارش در يك سال و يا هر سال باشد, مگر آن كه ملتزم شويم امر دلالت بر تكرار دارد. چه بسا مقصود صاحب مسالك(ره) نيز همين باشد. اما اين احتمال از ظاهر آيه بعيد است. در هر صورت, همه اين ها براين اساس است كه حكم در آيه به نحو قضيه حقيقيه باشد. البته بنابر آن كه حكم در اين آيه به نحو قضيه خارجيه باشد ـكه مختار ما نيز چنين است و به زودى آن را روشن خواهيم ساخت مساءله فرق خواهد كرد و حكم به تكرار اين تكليف, نيازمند قرينه اى لفظى يا عقلى خواهد بود كه به آيه منضم شود والا مقتضاى اطلاق امر, آن است كه حتى با يك مرتبه تحقق ماءموربه, امتثال صورت گرفته و تكليف ساقط شده است.
ممكن است بر سخن محقق عراقى اشكال شود ((كه گرچه احكام شرعى در عالم ثبوت, برآيند كسر و انكسار ميان مصالح و مفاسد بسيارى است كه غالبا از نظر مكلف پوشيده است, ليكن در عالم اثبات تابع ادله شرعى عقلى و نقلى است و از آن ها كشف مى شود و نمى توان اطلاقات آن ها را با مصلحت مقيد ساخت, آن گونه كه با ضرورت مقيد مى شود.)) اما مى توان نظر محقق عراقى را به گونه اى تقرير كرد كه اشكال مذكور بر آن وارد نباشد, بدين بيان: چون آن كه امر جنگ و صلح به دست اوست, همواره زمانى دست به مهادنه مى زند كه مصالحى هم سنگ و گاه برتر از مصالح جنگ آن را اقتضا و يا ايجاب كند, و به واسطه وجود چنان مصالحى است كه حكم هدنه بر حكم جهاد كه با ادله شرعى بسيارى ثابت شده است, مقدم مى گردد و دليل آن بر ادله جهاد حاكم مى شود و يا آن را مقيد مى كند. در موضوع آيه انسلاخ نيز اگر فرض كنيم كه مصلحتى برتر از مصلحت جهاد در ميان باشد, مى توان به تعين هدنه و عدم وجوب حكم آيه مذكور; يعنى قتال پس از انتهاى ماه هاى حرام, حكم نمود. از اين رو حكم اين آيه مانند حكم ديگر آيات جهاد, مقيد به نبود مصلحت در ترك آن است; مصلحتى كه بر جهاد مقدم باشد و آن موردى كه در آن چنين مصلحتى فرض شود, ديگر مورد جهاد نخواهد بود, بلكه مورد هدنه خواهد بود. در نتيجه هرگاه هدنه داراى مصلحتى قوىتر از مصلحت جهاد باشد, استمرار آن حتى پس از انقضاى ماه هاى حرام جايز است.
پس خدشه اى كه اين محقق(ره) بر استدلال به آيه انسلاخ براى اثبات عدم جواز هدنه به مدت بيشتر از يك سال وارد كرده است, همچنان به قوت خود باقى است و اشكال يادشده برآن وارد نيست. ليكن اشكال ديگرى كه همچنان پابرجاى است اين است كه آيه انسلاخ اخص از دليل هدنه است, پس برآن مقدم مى گردد. بيان مطلب آن كه از ظاهر آيه انسلاخ ـ بنابراين كه حكم در آن به نحو قضيه حقيقيه اخذ شده باشد ـ چنين برمىآيد كه مدلول آن منحصر به بيان اصل وجوب جهاد ـهمچون ديگر عمومات اين باب ـ نيست. بلكه خطاب در آن اولا و بالذات براى بيان امر ديگرى است و آن هم وجوب قتل مشركان پس از بهeپايان رسيدن ماه هاى حرام است; بدين معنا كه از نظر شارع مقدس اين برهه زمانى داراى خصوصيتى است براى اجراى عمليات قتال, به گونه اى كه به تاءخير انداختن آن را نمى پسندد. پس به سر آمدن ماه هاى حرام شرط توجه اين جنبه اصلى مفاد آيه شريفه است و نتيجه اش آن است كه پيش دستى براى جهاد پس از به پايان رسيدن ماه هاى حرام, در هر سال تا پيش از آغاز همان ماه ها در سال آينده از نظر شارع مقدس, امر مطلوبى است. مخفى نماند كه با اين بيان, استدلال آن كه به اين آيه بر عدم جواز خوددارى از جهاد در سراسر سال استدلال كرده است, تمام مى گردد. حاصل اين بيان آن است كه آيه انسلاخ اخص از دليل هدنه است; زيرا اختصاص به پس از پايان ماه هاى حرام دارد. لذا بر دليل هدنه مقدم مى گردد و آن را مقيد مى كند به مدت زمانى كه در هدنه اخذ شده است. و ديگر نوبت به ملاحظه مصلحت و تفاضل آن در باب قتال و صلح نمى رسد. در نتيجه بايد گفت كه اگر هدنه داراى مصلحت باشد, جايز است, مگر در مورد آيه انسلاخ; يعنى قتال پس از انقضاى ماه هاى حرام.
از همه آن چه در مورد اشكالات شهيد ثانى و محقق عراقى ره بيان كرديم, چنين به دست مىآيد كه استدلال به آيه انسلاخ براى اثبات اين كه هدنه تا يك سال و بيشتر از آن جايز نيست, صحيح است و اشكالات آن دو بزرگوار بر آن وارد نيست.
اين از اشكالات دفع شده, اما اين استدلال اشكال ديگرى دارد كه تا جايى كه مى دانيم كسى بدان نپرداخته است و آن اين كه مبناى استدلال براين اصل استوار است كه قضيه مندرج در اين آيه, قضيه حقيقيه اى است كه يك حكم كلى را براى همه زمان ها و درباره همه كافران بيان مى كند. مانند ديگر آيات جهاد از جمله ((قاتلوا الذين يلونكم من الكفار; يعنى با كافرانى كه نزديك شما هستند بجنگيد.30)) كه مختص به كافرانى كه آن روزگار نزديك مسلمانان بودند نيست و يا ((و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم; يعنى در راه خدا با آنان كه با شما مى جنگند, بجنگيد.31)) كه مراد آيه, جنگ با گروه خاصى كه در آن زمان با مومنان مى جنگيدند نيست, بلكه هر يك از اين دو آيه همان گونه كه شاءن قضيه حقيقيه است متصدى بيان حكمى كلى و جارى در هر زمان و مكانى است كه موضوع آن محقق شود. اين است مبناى استدلال به آيه انسلاخ براى اثبات وجوب جهاد پس از انقضاى ماه هاى حرام در هر سال. طبيعتا بنابراين مبنا مقصود از ماه هاى حرام در اين آيه, همان ماه هاى چهارگانه معروف يا مشخصا ماهاى حرام سه گانه به هم پيوسته است; يعنى ذوالقعده, ذوالحجه و محرم.
ليكن از بحث هاى گذشته به ضعف اين مبنا پى برديم و روشن شد كه نمى توان پذيرفت كه مقصود از ماه هاى حرام, همان چهارماه معروف باشد.32 اين مطلب با نگاهى از نزديك به اين آيه شريفه و ربط منطقى ميان آن و آيات پيش از آن آشكارتر مى گردد. اينك نگاهى مختصر و گذرا به آن مى اندازيم.
پس از آن كه خداوند متعال برائت خود و پيامبرش(ص) را از مشركانى كه با آنان پيمان بسته شده بود, اعلام كرد, به آنان چهارماه مهلت داد تا در زمين سير كنند. سپس اين اعلام را با وعيد و تهديد همراه ساخت و فرمود: ((و اعلموا انكم غير معجزى الله; يعنى و بدانيد كه شما نمى توانيد خداوند را عاجز كنيد.)) آن گاه آنان را به بازگشت به حق و توبه ترغيب كرده و فرمود: ((فان تبتم فهو خير لكم; يعنى پس اگر توبه كنيد برايتان بهتر است.)) پس از بيان اين حكم, متوجه مومنان گشته, نحوه رفتار با مشركان پيمان بسته را, چه آنانى كه پايبند پيمان خود بودند و چه آنان كه پيمان شكسته بودند, مشخص ساخت و حكم هر يك را بيان داشت: مومنان موظف گشتند پيمانى را كه مشركان نقض نكرده بودند, همچنان تا پايان مدت آن رعايت كنند و از نقض آن بپرهيزند. ليكن به مومنان فرمان داد پس از پايان مهلت چهارماهه, مشركانى را كه در طول مدت معاهده, پيمان شكستند و دشمنى خود را آشكار نمودند, بكشند و هر جا يافتندشان نابودشان كنند و در هر كمين گاهى به كمين آنان بنشينند و پس از آن با خود درباره پيمان بستن با آنان سخنى نگويند. زيرا چنين عهدشكنانى كه هرگاه دستشان برسد, در باب مومنان نه پيمانى را رعايت خواهند كرد و نه سوگندى را نگه خواهند داشت, چگونه حرف و عهدشان پذيرفته گردد؟ تا آخر آيات.
اين مضمون آيات آغازين سوره برائت است و همان طور كه مى بينيم, متصدى حكمى خاص درباره گروهى خاص از كافران; يعنى مشركان مكه و ديگر شهرهاى حجاز در زمانى خاص است. نه آن كه حكمى عام و شامل همه گروه هاى كافر و همه زمان ها باشد. پس اين قضيه اى خارجيه است و حكم در آن متعلق به موضوع معين خارجى است. لذا مى بينيد با آن كه در آيات مذكور, حكم شده كه با كافرانى كه رفق و مدارا نشان مى دهند و كينه و دشمنى خود را پنهان مى كنند نيز پيمان نبنديد, اما فقها به اين حكم فتوا نداده اند. تنها دليل اين مطلب آن است كه حكم در آيه به سياق قضيه حقيقيه نيست.
در فضاى چنين برداشتى از آيات شريفه, هر كس آشكارا درمى يابد كه مقصود از ماه هاى حرام مذكور در آيه, همان چهارماه معروف نيست, بلكه صرفا آن مدتى است كه خداوند به آنان مهلت داده است تا با ايمنى حركت كنند و هيچ مومنى حق تعرض به آنان را نداشته باشد.
اگر اشكال شود كه در قرآن كريم, تعبير ((ماه هاى حرام)) بارها آمده و همه جا به يك معنا بوده است; مانند: ((منها اربعه حرم; يعنى چهارماه از آن ها حرام است33)) و: ((الشهر الحرام بالشهر الحرام; يعنى ماه حرام در برابر ماه حرام.34)) پس به چه دليل در آيه انسلاخ, نبايد به همان معنا باشد و چه قرينه صارفه اى در اين جا وجود دارد؟
پاسخ اين اشكال آن است كه اولا, ذكر واژه اى در موارد گوناگون در قرآن كريم, مستلزم آن نيست كه در هم آن موارد به يك معنا باشد, مگر آن كه در يك معنا چنان فراوان به كار برده شود كه تبديل به حقيقت شرعيه در آن شود و يا آن كه قرينه صارفه اى از ديگر معانى در كنارش باشد, حال آن كه هيچ يك از اين دو مطلب در مورد تعبير ماه هاى حرام در اين آيه قطعى نيست.
ثانيا, به فرض كه بپذيريم, ماه هاى حرام در قرآن كريم, به همان معناى رايج به كار برده شده است. ذكر ماه هاى حرام درباره مشركان در بحث ما و با توجه به اين كه آيات آغازين سوره توبه درصدد بيان حكم قضيه خارجيه اى است, بهترين قرينه صارفه اى است كه نبايد ماه هاى حرام را به معناى ماه هاى معروف به كار برد و گوياى آن است كه در اين جا مقصود, بيان مدت مهلت است و بس.
ثالثا, فرض كنيم كه در همه اين موارد شك كرديم. در اين صورت حكم به وجوب قتال پس از انقضاى ماه هاى چهارگانه معروف به استناد آيه انسلاخ با فرض شك در مضمونش, جايز نخواهد بود.
سخن كوتاه, از مطالبى كه گذشت روشن گشت كه استدلال به آيه شريفه انسلاخ براى اثبات حرمت هدنه به مدت يك سال و يا بيشتر از آن, صحيح نيست و آيه ناظر به مطلب ديگرى است و براى اين مساءله نمى توان به آن استناد جست. بنابراين اطلاق دليل صلح; يعنى كريمه ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها)) و ديگر دلايلى كه در اين مورد بدان استناد كرده اند, شامل صلح بيش از يك سال نيز مى شود بنابراين هرگاه مصلحت باشد, انعقاد پيمان صلح براى مدت يك سال و بيش از آن جايز خواهد بود, چون ثابت شد كه جواز صلح مشروط به وجود مصلحت است.
سومين دليل قائلان به عدم جواز مهادنه به مدت بيش از يك سال, اين آيه شريفه است: ((فلا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون والله معكم; سستى نورزيد و به صلح دعوت مكنيد, حال آن كه شما برتر هستيد و خدا با شما است.35)) علامه حلى به اين آيه در منتهى استدلال كرده است و جز ايشان نديده ايم كسى بدان استدلال كند. نحوه استدلال ايشان به اين آيه آن است كه مقتضاى اين آيه نهى از پيش قدمى براى صلح است. ليكن ما جواز پيمان كم تر از يك سال را با دلايلى كه داريم, از آن خارج كرده ايم, اما بيش از آن همچنان مشمول نهى باقى مى ماند.36
اين استدلال از جهاتى قابل خدشه است : نخست آن كه آيه شريفه از پذيرفتن صلح نهى نمى كند, بلكه از پيش قدمى در آن و پيشنهاد آن بازمى دارد. بنابراين با آنچه درصدد اثباتش هستيم بيگانه است و يا مى توان گفت اين دليل اخص از مدعا است. ديگر, آن كه استدلال به آن براى اثبات حرمت پيمان صلح براى مدت بيش از يك سال نيز همراه با تسامح است. زيرا دليل مخصص ما, پيمان صلح چهارماهه و كمتر از آن را جايز مى دانست. در نتيجه آ نچه همچنان مشمول عموم حرمت مى ماند, بيش از چهارماه است ـنه بيش از يك سال و اين غير از مدعا است.
وانگهى اجماعى كه بر اين حكم ادعا شده است, قابل اتكا و استناد نيست. نخست به دليل اين كه فقهاى ما از آن با تعبيرهاى متفاوتى ياد كرده اند; شيخ طوسى از آن با تعبير ((بلاخلاف)) ياد مى كند, حال آن كه محقق حلى از ((شهرت)) نام مى برد و بالاخره علامه حلى بر تعبير ((اجماعا)) تكيه مى كند. دوم آن كه از ظاهر تعبيرات شيخ و ديگران چنين برمىآيد كه فتواى اجماع كنندگان به آيه شريفه انسلاخ مستند است. شيخ در مبسوط37 پس از گفتن ((بلاخلاف)) مى فرمايد: ((به دليل گفته حق تعالى: "فاذا انسلخ الاشهر الحرم; يعنى پس هرگاه ماه هاى حرام به پايان رسيد"...)). در منتهى نيز نزديك به اين تعبيرات آمده است. اين مطلب نيز روشن است كه اتفاق نظر عالمان در استناد به دليلى شرعى يا عقلى در يكى از احكام دين, آن اجماع اصطلاحى كه يكى از ادله اربعه (كتاب, سنت, عقل و اجماع) به شمار مى رود, نيست.
بنابراين بنياد استدلال بر عدم جواز مهادنه به مدت يك سال و بيشتر, همان آيه نخست است, كه ديديم استدلال به آن و استنتاج اين حكم از آن, نارسا است. پس مطلب صحيح همان است كه آن بزرگوار معاصر(ره) در منهاج الصالحين38 خود فرموده است: ((ما هو المشهور بين الفقهاء من ان لايجوز جعل المده اكثر من سنه فلايمكن اتمامه بدليل; يعنى حكم مشهور ميان فقها مبنى بر عدم جواز مهادنه بيش از يك سال, با هيچ دليلى استوار نمى گردد.))
لذا اقوى, جواز مهادنه به مدت يك سال و بيش از آن است, اگر مصلحتى در آن باشد.
حال, بنابر آن كه مهادنه به مدت بيش از يك سال جايز نباشد, جواز مهادنه بيش از چهارماه و كمتر از يك سال محل بحث ميان فقها واقع شده است. شيخ طوسى(ره) در مبسوط به استناد آيه شريفه انسلاخ ـبنابر كيفيتى كه بدان استدلال فرموده و پيشتر بيان شد آن را جايز نمى داند و حاصل استدلالشان اين است كه مقتضاى اين آيه قتل مشركان در همه حال است و تنها چهارماه از حكم آيه مستثنا شده است, لذا مهادنه بيش از آن جايز نيست. براساس يكى از دو فتواى شافعى, حكم جواز به او نسبت داده شده است. مستند اين حكم, تمسك به اطلاق كريمه: ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله39)) است. مشهور ميان اصحاب ما در اين باب, مراعات اصلح است.
ناگفته نماند كه با توجه به استظهارى كه از كريمه ((فاذا انسلخ الاشهر الحرام40)) كرديم, مدت بين چهارماه تا يك سال با مدت هاى كمتر و يا بيشتر از آن, تفاوتى ندارد و تعيين مدت تابع مصلحت است; بدين معنا كه در همه موارد صلح جايز است.
اما آن چه از مشهور درباره مراعات اصلح نقل شده است, به فرض آن كه دليلى بر آن باشد, در همه موارد جارى است.
عمده آنچه مى توان براى اين مطلب بدان استناد كرد, همان نكته اى است كه پيشتر در باب مناسب ميان حكم و موضوع گفتيم و نتيجه گرفتيم كه صلح, استثنايى است بر قاعده جهاد. تاءملى كوتاه در آيات فراوان قرآن و روايات بى شمار در باب جهاد, گواه اين مطلب است. در اين جا چند آيه را من باب مثال نقل مى كنيم:
الف) ((الذين آمنوا يقاتلون فى سبيل الله و الذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت فقاتلوا اولياء الشيطان ان كيد الشيطان كان ضعيفا; يعنى كسانى كه ايمان آورده اند در راه خدا مى جنگند و كسانى كه كفر ورزيده اند, در راه طاغوت مى جنگند. پس با اولياى شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان سست است.41))
ب) ((ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون فى سبيل فيقتلون و يقتلون; يعنى خداوند از مومنان جان ها و اموالشان را خريد, تا بهشت از آنان باشد. در راه خدا مى جنگند, پس مى كشند و كشته مى شوند.42))
ج) ((يا ايها الذين آمنوا قاتلوا الذين يلونكم من الكفار و ليجدوا فيكم غلظه و اعلموا ان الله مع المتقين; يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد, با كافرانى كه نزديك شما هستند بجنگيد و بايد در شما سختى و درشتى ببينند و بدانيد كه خداوند با پرهيزكاران است.43))
د) ((محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم; يعنى محمد فرستاده خدا است و كسانى كه با او هستند, بر كافران سختگير و ميان خويش مهربان هستند.44))
از تاءمل در اين نصوص, به قطع درمى يابيم كه اصل در رفتار با دشمنان جنگى جهاد است. ليكن اين اصل استثناءهايى دارد كه يكى از آن ها مهادنه است. پيشتر نيز گفتيم كه مهادنه مشروط به آن است كه دربردارنده مصلحت مسلمانان باشد. البته اين نكته نيز واضح است كه مقصود, هرگونه مصلحتى ـگرچه بى اهميت كه عقلا براى آن چندان ارزشى قائل نباشند نيست . هم چنين مقصود, ضرورتى نيست كه بر همه احكام و در همه باب ها مقدم است بلكه مراد مصلحتى است كه در هر مورد, بر جهاد مقدم مى گردد و صلاح مسلمانان را بيشتر تاءمين مى كند. لذا پيشتر اشاره كرديم كه صلح ـبنابر مصلحتى كه در آن نهفته است گاه جايز, و گاه واجب است.
از اين رو مى توان گفت كه سخن محقق حلى در شرايع مبنى بر مراعات اصلح كه مورد قبول علامه حلى, شهيد ثانى, محقق كركى, صeحب جواهر و ديگران قرار گرفته است, استوار, متين و همراه با دليل است و در آن تفاوتى ميان كمتر از يك سال و بيشتر از آن نيست.
اگر گفته شود كه آن چه دربارره رعايت مصلحت ميان دليل جهاد و دليل صلح گفته شد, در صورتى مقبول است كه اين دو دليل برابر و همسنگ باشند. حال آن كه مساءله اين گونه نيست و دليل صلح, اخص از دليل جهاد است. چون اين يك اعم از آن است كه دشمن به صلح تن بدهد, يا تن بزند. اما آن يك مختص به جايى است كه دشمن تن به صلح بدهد, لذا دليل صلح مطلقا و بىآن كه مراعات مصلحت لازم آيد, بر دليل جهاد مقدم مى گردد.
پاسخ مى دهيم كه گرچه مقتضاى ظاهر ادله, اخص بودن دليل صلح از دليل جهاد است و حتى بعيد نيست به مقتضاى اين ظهور ـهمان گونه كه بيان خواهد شد روى آورده شود, ليكن اين ادعا كه هرگاه دشمن تمايل به صلح نشان داد, صلح با او جايز است ـهر چند خالى از مصلحت باشد خلاف مقتضاى حكمت و غالبا موجب تعطيل جهاد است, به ويژه در جايى كه توقف جهاد به مصلحت دشمن و ادامه آن برخلاف مصلحت او, باشد. بطلان چنين ادعايى آشكار است, بنابراين ناگزير از پذيرش اين قول هستيم كه مراعات مصلحت لازم است حتى در جايى كه دشمن خواهان صلح باشد.
3. در صورتى كه مسلمانان ضعيف و نيازمند صلح باشند مى توان پيمان صلح را براى مدتى بيش از يك سال تعيين كرد و در اين حكم ميان فقها اختلافى نيست. بعيد نيست كه مقصود از ضعف در اين جا آن باشد كه مسلمانان از سر اضطرار ناچار به پذيرش صلح باشند وگرنه ـدر صورتى ك قائل به تماميت دليل حرمت مهادنه براى بيشتر از يك سال باشيم صرف ضعف موجب جواز صلح نيست. زيرا در صورت عدم اضطرار, استمرار جنگ بدون هدنه, معقول است, بسا كه خداوند پس از آن امرى پديد آرد و كفه را به سود مسلمانان سنگين كند.
در هر صورت, شيخ طوسى, حداكثر مدت صلح را ده سال مى داند و در مبسوط45 مى فرمايد: ((فاما اذا لم يكن الامام مستظهرا على المشركين بل كانوا مستظهرين عليه لقوتهم و ضعف المسلمين او كان العدو بالبعد منهم و فى قصدهم التزام مون كثيره, فيجوز ان يهاد نهم الى عشر سنين. لان النبى(ص) هادن قريشا عام الحديبيه الى عشر سنين ثم نقضوها من قبل نفوسهم. فان هادنهم الى اكثر من عشر سنين بطل العقد فيما زاد على العشر سنين و ثبت فى العشر سنين; يعنى هرگاه امام بر مشركان چيره نباشد, بلكه آنان به دليل قوتشان و ضعف مسلمانان بر او چيره باشند, يا آن كه دشمن از دسترسى مسلمانان دور و آهنگ آنان متضمن مونه بسيار باشد, جايز است كه امام با آنان به مدت ده سال پيمان مهادنه ببندد. زيرا پيامبر(ص) در سال حديبيه با قريش تا ده سال پيمان مهادنه بست. سپس آنان خود پيمان شكستند. پس اگر امام بيش از ده سال با مشركان پيمان مهادنه ببندد, عقد تا مدت ده سال درست و مازاد بر آن باطل است.))
در فقه القرآن راوندى,46 نيز نزديك به همين مطلب آمده است. علامه حلى نيز در قواعد47 مى فرمايد: ((ولو عقد مع الضعف على ازيد من عشر سنين, بطل الزائد; يعنى اگر در صورت ضعف مسلمانان, امام بيش از ده سال پيمان صلح بست, زايد بر آن باطل است.)) همين قول به ابن جنيد نيز نسبت داده شده است.
شيخ طوسى(ره) براى اثبات نظر خود به رفتار پيامبر(ص) در صلح حديبيه كه آن حضرت با قريش پيمان صلح ده ساله اى بست, ليكن آنان خود, آن را شكستند, استناد مى كند. از آن جا كه صرف رفتار حضرت(ص) تنها گوياى جواز مهادنه به مدت ده سال است و بر حرمت بيش از آن دلالتى ندارد, علامه حلى(ره) در منتهى48 دليل مذكور را با منضم ساختن حكم آيه شريفه ((اقتلوا المشركين)) كامل مى كند و مى فرمايد كسانى كه حضرت رسول(ص) به مدت ده سال با آنان پيمان بست, از حكم اين آيه خارج مى شوند, پس عموم آن برجاى خود باقى است. ليكن ايشان پس از نقل مخالفت ابوحنيفه با اين قول و جايز دانستن هر مدتى كه امام صلاح مى داند و نقل استدلال و مستنداتش كه مناسب مسلك قياس گراى او است, نظر او را تقويت مى كند و در تذكره الفقها,49 آن را بى اشكال مى داند. بنابراين نظر مختار علامه در اين مساءله, جواز هدنه براى مدت بيش از ده سال است, در صورتى كه امام مصلحت را در آن ببيند. شگفت آن كه محقق كركى(ره) به علامه در منتهى و تذكره نسبت جواز را در صورت ضرورت مى دهد و خود مى گويد: ((و اين مطلب بعيد نيست.50)) زيرا در كلام علامه اشاره اى به حالت ضرورت نشده است. مگر آن كه گفته شود كه آن چه محل بحث اصحاب است همان حالت ضرورت است, چنانكه ما نيز پيشتر آن را بعيد ندانستيم.
بارى, قولى را كه علامه حلى در منتهى و تذكره تقويت كرده و صاحب جواهر(ره) و ديگران برگزيده اند; يعنى مقيد و محدود نبودن زمان هدنه به ده سال در صورت نياز مسلمانان به آن, با اطلاق ادله صلح از نظر مدت موافق است و همان گونه كه پيشتر گفته شد, راه درست جمع ميان اين اطلاق و اطلاقات ادله جهاد, همين است.
4. گفتيم كه تعيين مدت از شرايط صحت هدنه است, بلكه در كاربرد رايج ميان فقها, مدت داخل در مفهوم هدنه است. لذا هدنه هميشگى و يا به طور مطلق و بدون ذكر مدت جايز نيست. اما در كلمات پاره اى از فقها, افزون بر شرط دانستن مدت, تعيين مقدار آن نيز لازم شمرده شده است. عده اى از فقها تصريح كرده اند كه مجهول بودن مدت هدنه, مانع صحت آن است. لذا اگر امام مثلا بگويد: ((با شما تا مدتى پيمان مهادنه مى بندم)) يا بگويد: ((تا مدتى نه كمتر از ده سال, يا تا كمتر از بيست سال پيمان مهادنه مى بندم)) و امثال آن, به دليل معين نبودن مدت, پيمان هدنه, منعقد نمى شود.
بنابراين مقصود كسانى كه مدت را شرط دانسته اند, صرفا اشاره به مدت دار بودن هدنه نيست, بلكه افزون بر آن مقصودشان تعيين دقيق حداقل و حداكثر مدت پيمان; مانند ده سال, يا يك سال و مانند آن است.
علامه حلى(ره) از جمله كسانى است كه تصريح مى كند مجهول بودن مدت به صحت پيمان هدنه زيان مى زند. ايشان در قواعد مى فرمايد: ((تعيين مدت اجتناب ناپذير است. پس اگر مدت مجهولى را شرط كرد, صحيح نيست.)) مقصود ايشان صحيح نبودن عقد است, و بر فرض كه مقصودشان از ((صحيح نيست)) صحيح نبودن شرط باشد, باز هم به صحيح نبودن عقد مى انجامد. بنا بر قول مشهور كه فساد شرط در عقد مهادنه به فساد عقد منجر مى شود و ما به زودى از آن سخن خواهيم گفت.
علامه در ارشاد مى فرمايد : ((ولو هادنهم على ترك الحرب مده مضبوطه وجب و لا تصح المجهوله; يعنى اگر با آنان براى مدتى معين پيمان مهادنه بست, اين پيمان قطعى مى شود و مدت مجهول صحيح نيست.)) در منتهى51 آمده است: ((و كذا لايجوز الى مده مجهوله; يعنى هم چنين[ عدم تعيين مدت و اكتفا به] مدت نامعين جايز نيست.)) محقق حلى نيز در شرايع52 مى فرمايد: ((و لا تصح الى مده مجهوله و لا مطلقا; يعنى پيمان هدنه به صورت مطلق و يا تا مدتى ناشناخته و مجهول, صحيح نيست.))
ليكن گفتار شيخ طوسى(ره) در مبسوط به اين روشنى و آشكارى نيست. ايشان مى فرمايد: ((و لابدان تكون مده الهدنه معلومه, فان عقدها مطلقه الى غير مده كان العقد باطلا. لان اطلاقها يقتضى التاءبيد; يعنى مدت هدنه بايد معين باشد. پس اگر امام آن را براى مدتى نامعين منعقد سازد, عقد باطل خواهد بود. زيرا اطلاق عقد, مقتضى هميشگى بودن آن است.)) آنچه ايشان بر لزوم معلوم بودن مدت, متفرع ساخته است با اصل مدت دار بودن عقد ـدر مقابل هميشگى بودن آن مناسب است, نه تعيين مدت و معلوم بودن آن. همين نكته موجب آن است كه ظاهر گفتارشان را در اين جا نپذيريم و نتوانيم بدان استدلال كنيم. زيرا چه بسا مقصود ايشان اصل مدت دار بودن هدنه باشد كه خارج از بحث ما است. مگر آن كه گفته شود, از نظر شيخ مدت دار بودن عقد, مساوى با معين بودن مدت است و اهمال مقدار و معين نكردن آن, همچون اطلاق عقد و هميشگى بودن آن است كه قطعا باطل است.
بارى, سخن ما در دليل بر اين مطلب است. گاه بر اين مطلب اين گونه استدلال مى شود كه عقود در صورت جهالت صحيح نيست, همان گونه كه در باب بيع و اجاره و جز آن ها معروف است. محقق اردبيلى در شرح ارشاد53 به اين استدلال تصريح مى كند.
ممكن است به اين استدلال اشكال شود كه جهالتى كه مانع صحت بيع و اجاره و مانند آن ها مى شود, جهالت عوضين در اين عقدها است. حال چگونه مى توان اين جهالت را با جهالت مدت در عقد هدنه يكسان دانست؟ ليكن اين اشكال وارد نيست و مى توان مدعى شد كه نقش زمان در تحقق عقد هدنه كمتر از نقش عوضين در بيع و اجاره نيست و همان طور كه مجهول بودن آن ها در اين دو معامله موجب آن مى شود كه عقد در آن ها بر امر مجهولى صورت بسته باشد, جهالت مدت نيز در عقد هدنه موجب آن مى شود كه عقد بر امر مجهولى صورت گرفته باشد و اين خود بطلان عقد را در پى دارد.
با اين حال مى توان به گونه ديگرى استدلال فوق را تضعيف نمود و گفت كه معلوم نيست كه همه عقدها در صورت جهالت, ناصحيح باشد, بلكه خلاف آن معلوم است: زيرا معاملاتى وجود دارد كه بر نوعى جهالت مبتنى است; مانند مزارعه, مضاربه, جعاله و مانند آن ها كه قطعا اين عقود مشروع و بى اشكال هستند. از اين بالاتر, حتى مانع بودن جهالت در صحت عقد بيع و اجاره و لزوم معلوم بودن عوضين ـجز آن جايى كه جهالت آن ها به غرر بينجامد نيز مورد قبول همه فقها نيست. بلكه گروهى از فقها برآنند كه جهالت عوضين به خودى خود حتى به صحت عقدهايى چون بيع و اجاره زيان نمى زند و در دلالت رواياتى كه ادعاى دلالت آن ها بر اين مطلب شده, مناقشه كرده اند و شگفت آن كه محقق اردبيلى, خود نيز از همين كسان است كه علم به عوضين را در بيع شرط نمى داند و بيع گزافى مانند بيع صبره و فروش مبيع بى كيل و وزن را جايز مى شمارد و دليلى را كه بر اعتبار معلوم بودن عوضين ارائه شده, تضعيف مى كند.54
بنابراين مناقشه در صحت هدنه از جنبه مجهول بودن مدت آن ـبه ويژه از كسى چون ايشان چندان پذيرفتنى نيست. البته اين كه غرر مانع صحت عقد است, مورد قبول همه فقها است. ليكن قدر متيقن آن, عقد بيع است كه حديث مشهورى كه عالمان اسلام آن را با ديده قبول پذيرفته اند, درباره آن وارد شده است; از پيامبراكرم(ص) منقول است كه ايشان از بيع غررى نهى كردند. اين حديث معقد اجماعات منقول در مورد مانع بودن غرر از صحت عقد بيع است. حال اگر ما از طريق تنقيح مناط قطعى از عقد بيع فراتر برويم, از عقودى چون اجاره كه در بسيارى از اركان خود شبيه بيع است و تنها در پاره اى خصوصيات با آن متفاوت است, نمى توانيم فراتر برويم. اما عقد هدنه كاملا از حكم منصوصى كه درباره بيع جريان دارد, دور است. زيرا حقيقت هدنه, مبادله چيزى با چيزى نيست, بلكه اتفاق طرفين بر مساءله اى ميان خودشان است كه عبارت است از خاموش كردن آتش جنگ.
حاصل آن كه, نامعين بودن مدت در هدنه, از اين جهت به صحت عقد لطمه اى نمى زند و نمى توان عقد هدنه را با عقد بيع سنجيد و احكام اين يك را بر آن بار كرد, كه ميان آن دو و احكامشان تفاوت بسيار است.
صاحب جواهر, پس از آن كه در اين مساءله ادعاى عدم خلاف كرده براى اثبات اينكه جهل به مدت مانع صحت هدنه است, راه ديگرى پيموده است. محصل استدلال ايشان به دو مطلب بازمى گردد. نخست آن كه چنين عقدى داراى مفسده است, پس بطلان آن مقتضاى اصل است. دوم آن كه در هر عقدى كه مدت و اجل شرط شود, بايد معلوم و معين باشد, حتى در موردى چون صلح بر مجهول و اين نكته از مسلمات فقه است و چه بسا بتوان بر آن ادعاى اجماع نمود.
درباره مطلب اول بايد گفت كه اين دعواى صغروى است و ما در كبراى آن نه تنها بحثى نداريم كه آن را از مسلمات مى دانيم و معتقديم كه هر هدنه اى كه داراى مفسده باشد, باطل است. ليكن صغراى اين قياس جاى بحث دارد. چه بسا هدنه اى كه مدت آن نامعلوم باشد , اما در آن مصلحت بزرگى براى مسلمانان باشد. پس مفسده و مصلحت هدنه در هر مورد, بايد بر حسب شرايط مخصوص همان مورد ملاحظه شود.
اما مطلب دوم ايشان, سخنى است متين و استوار كه لازم است آن را بكاويم و كنه آن را بنماييم. اينكه در هر عقدى كه مدت شرط شده باشد, بايد آن مدت معين و معلوم باشد, شهيد ثانى, پيشتر از ايشان متوجه آن شده است, آن جا كه درباره بطلان عقد مجهول المده چنين استدلال مى كند: ((اما فى المجهوله المده فلانه عقد يشتمل على اجل فيشترط فيه العلم كغيره; يعنى بطلان عقد مجهول المده, بدان سبب است كه عقدى است مشتمل بر مدت پس مشروط به علم به آن است.55)) كاوش در ابواب گوناگون فقه; مانند مزارعه, مساقات, اجاره و متعه مويد اين سخن است. به سخنان فقها در اين باب رجوع كنيد. اين مطلب سرى دارد كه به زودى آن را باز خواهيم نمود.
صاحب جواهر(ره) فرعى را بر اين مساءله, ذكر كرده است به اين شرح: ((لو اشترط الامام الخيار لنفسه مع جعل المده مجهوله, لايجدى ذلك فى تصحيح عقد الهدنه; يعنى اگر امام پيمان هدنه را مجهول المده قرار دهد و براى خودش حق فسخ شرط كند, اين كار موجب صحت عقد نمى گردد.)) وى سپس سخن محقق ثانى و شهيد ثانى را كه به صحت چنين عقدى متمايل شده و آن را به منتفى شدن جهالت بر اثر حصول رضايت طرفين, مستند كرده اند, رد مى كند و باطل كردن سخنشان را به وضوح آن وامى گذارد و به گفتن ((و هو كما ترى)) يعنى بطلان آن چنان آشكار است كه مى بينيد, اكتفا مى كند. شايد مقصود ايشان آن است كه با چنين شرطى نيز مدت نامعلوم است. زيرا مفروض آن است كه هيچ يك از طرفين نمى داند كه چه زمانى امام از حق فسخ خود استفاده و پيمان را نقض مى كند.
نظر ما آن است كه در اين باب جهالت در كلام اشكال كننده و آن كه بر او اشكال شده يعنى صاحب جواهر از يك سو و محقق ثانى و شهيد ثانى از سوى ديگر, به يك معنا به كار نرفته است و حقيقت امر با تفكيك و بيان دو نوع جهالت آشكار مى گردد:
گاه مقصود از جهل به اجل, آن است كه طرفين يا يكى از آن دو از نهايت مدت بى خبرند, گرچه مدت در واقع امر معين شده است; مانند آن كه مدت را فراموش كنند و يا در جايى بنويسند و سپس نوشته گم شود. بى گمان چنين جهلى با دادن حق فسخ به امام برطرف نمى شود, زيرا جهل به پايان مدت ـحداقل از سوى طرف ديگر همچنان به حال خود باقى است. بنابراين در چنين صورتى همان گونه كه صاحب جواهر گفته, بطلان مساءله چنان آشكار است كه نياز به استدلال ندارد.
گاه نيز مقصود از جهل به مدت آن است, كه از اول كار, اساسا اجل مشخص نشده است.
اين جهل, جهل در مقام ثبوت و نفس الامر است. براساس چنين معنايى, مدت مجهول مدتى است كه مقدار آن از سوى طرفين معين نشده باشد, هرچند عنوان مدت در عقد آمده باشد و عقد مقيد به قيد مدت باشد. مانند آن كه زنى در عقد متعه بگويد: ((خود را به زوجيت تو درآوردم, براى مدتى.)) بى گمان در مواردى كه جهل به اين صورت باشد, دادن حق فسخ به دست يكى از طرفين يا هر دو, موجب زدوده شدن جهل به اين معنا است. زيرا مدت در واقع و نفس الامر معين شده است, هر چند در علم طرفين معين نشده باشد.
اين تفاوت عينى و فرق اصلى ميان اين دو نوع جهل است. حال پس از روشن شدن اين نكته, ناگزير از طرح اين مطلب هستيم كه جهالتى كه عالمان در همه ابواب فقه از آن نام برده و آن را مغاير تعيين اجل ـدر هر جايى كه مشروط به تعيين اجل است دانسته اند و گفته اند اجل همواره بايد معلوم باشد, مقصودشان كدام نوع جهل است؟
بى ترديد, جهل به معناى دوم به هر عقدى كه مشروط به اجل باشد همواره زيان مى زند. بدين معنا كه اجل در هر يك از ابواب فقه كه باشد, چنين جهلى را برنمى تابد. سر اين نكته آن است كه چنين جهالتى با معنا و حقيقت اجل ناسازگار است. زيرا اجل عبارت است از پايان مدت, لذا هر چيز كه نهايتش معين نشده باشد, داشتن اجل بر آن صدق نمى كند. مثال آن اجل در باب قرض, متعه, نسيئه و سلم و مانند آن ها است. بنابراين اگر نهايت مدت در چنين عقدهايى از سوى آن كه تعيين مدت به اختيار او است, در عقد معين و اخذ شده باشد, اين همان اجل خواهد بود, هر چند كه نزد پاره اى از طرف هاى عقد يا همه اطراف آن مجهول باشد. ليكن اگر در واقع از سوى آن كه تعيين مدت به اختيار او است, مدتى تعيين نشده باشد, در چنين صورتى اجل داشتن بر عقد صدق نمى كند. اين سر مطلبى است كه پيشتر از شهيد ثانى و صاحب جواهررحمه الله عليهما نقل شد, مبنى بر آن كه عقدى كه داراى اجل باشد, ناچار بايد اجل آن معلوم باشد.
حاصل سخن آن كه جهل به مدت به معناى دوم همواره به عقدهايى كه مشروط به مدت است زيان مى زند و اين همان جهل در نفس الامر است; يعنى آن كه طول مدت و نهايت آن از سوى كسى كه اختيار تعيين آن را داشته تعيين نشده و در نفس الامر و واقع مجهول است. ليكن جهل به معناى نخست; يعنى ناآگاهى يكى از طرفين يا هر دو طرف به نهايت مدت, در حالى كه واقعا معين شده است ـگرچه به پاره اى از عقود بر اثر وجود دليل خاص مانند متعه, زيان مى زندليكن دليلى در دست نيست كه به همه عقدها زيان بزند. زيرا دليلى بر مانع صحت بودن اجل در همه عقود نيست.
حال اگر در مورد خاصى شك كرديم كه آيا جهل به مدت, به صحت عقد زيان مى زند, مقتضاى قاعده, عدم اخلال جهل به اين معنا در صحت عقد است اين قاعده در جاى خود در بحث حكم شك در شرطيت و جزئيت و مانعيت چيزى نسبت به عقود, مقرر شده است.
در بحث ما نيز ; يعنى باب هدنه, ترديدى نيست كه مجهول بودن مدت به معناى دوم; يعنى اينكه اساسا مدت در عقد مجهول بوده و تعيين نشده باشد, همان طور كه اندكى پيش توضيح داديم, به صحت عقد زيان مى زند. حال آن كه مجهول بودن مدت به معناى نخست; يعنى ناآگاهى طرفين يا يكى از آن ها نسبت به نهايت مدت, پس از آن كه واقعا تعيين شده باشد, به صحت آن لطمه اى نمى زند.
بنابراين نظر ما آن است كه تعليق هدنه و واگذاشتن نهايت آن به اختيار امام, جهل به معناى دوم را مى زدايد, لذا اقرب, صحت عقد موجلى است كه تعيين اجل آن به اختيار امام باشد. در مورد بر طرف شدن جهل به وسيله حق فسخ امام, پيشتر سخن رفت و ديگر تكرار نمى كنيم. والله العالم.
5. آيا جايز است كه در عقد هدنه, حق نقض آن را شرط كنند, يا نه؟ اين مطلب گرچه يكى از جزئيات مساءله شرط در مهادنه است ـكه از آن سخن خواهيم گفت ليكن به دليل پيوستگى آن با مساءله مدت و طرح آن به وسيله عالمان در اين مساءله, ترجيح داديم كه آن را همين جا بيان كنيم.
محل بحث برخلاف ادعاى صا حب جواهر, اختصاص به جايى كه مدت در آن معلوم باشد, ندارد. بلكه در موردى نيز كه مدت در آن مجهول باشد, جريان دارد. زيرا همين كه به امام اختيار پايان دادن به هدنه و نقض آن داده شود, به منزله تعيين مدت براى آن است و با آن, جهلى كه به اجل زيان مى زد ـبه تفصيلى كه هم اينك بيان كرديم برطرف مى شود.
ظاهرا چنين شرطى فى الجمله جايز است, به سبب عموميت ادله شروط و نبود منعى از آن.
به برخى از عامه, ممانعت از چنين شرطى نسبت داده شده است, با اين استدلال كه عقد هدنه, لازم است, لذا جايز نيست كه نقض آن شرط شود. پاسخ آن است كه اگر عقد جايز باشد, ديگر نيازى نيست كه حق نقض آن را به صورت شرط در عقد بگنجانيم و مى توانيم آن را بدون نياز به شرط, نقض كنيم. پس نفس تعليق جايز بودن نقض به اينكه آن را در عقد شرط كرده باشيم, خود از لوازم و نشانه هاى لزوم عقد است. افزون بر آن در عقود لازمى چون بيع نيز حق فسخ را مى گنجانند و نقض هدنه نيز همان گونه كه علامه حلى(ره) مى فرمايد, نوعى حق فسخ است.
بارى, قدر متيقن از جواز گنجاندن حق فسخ در عقد هدنه, جايى است كه اين حق براى امام ـيعنى طرف مسلمان منظور شود. علامه حلى (ره) در منتهى بر صحت اين مطلب به داشتن مصلحت استدلال كرده و آن را جايز دانسته است. پيشتر نيز گفتيم كه عموميت ادله و نبود مانع و رادعى از آن, مقتضى جواز است. در اين مورد نيز حديثى در السنن الكبرى56 آمده است كه ((لما فتح خيبر عنوه بقى حصن فصالحوه على ان يقرهم ما اقرهم الله, فقال لهم نقركم ما شئنا; يعنى هنگامى كه دژهاى خيبر با جنگ فتح شد, دژى همچنان به جا ماند و يهوديان آن با رسول خدا براين شرط مصالحه كردند كه تا زمانى كه خدا آنان را در آن گذاشته است, حضرت نيز آنان را واگذارد, ليكن ايشان فرمود: "شما را تا زمانى كه بخواهيم در آن وامى گذاريم".))
اما علامه حلى در منتهى57 تعيين حق فسخ براى طرفين را با اين استدلال كه به خلاف مقصود از هدنه مى انجامد, نادرست دانسته و آن را منع كرده است. ليكن صاحب جواهر اين نظرگاه را نپذيرفته و با استناد به عموم ادله جواز, آن را جايز دانسته و گفته است كه امام مسلمانان تا زمانى كه آنان پايبند تعهدات خود باشند, به پيمان آنان وفادار است.
به نظر ما بايد ديد علت مخالفت علامه با اين نوع اشتراط چيست. اگر ايشان بدان جهت با چنين اشتراطى مخالف است كه گنجاندن شرط نقض عقد را در ضمن عقد, خلاف مقتضاى عقد مى داند, اين مخالفت روا نيست و اشكال صاحب جواهر بر او وارد است. زيرا اين اندازه مغايرت شرطى با مقتضاى عقد, آن را جزو شروط ممنوعه قرار نمى دهد. چنانكه اشتراط حق فسخ براى طرفين در عقد بيع نيز چنين است.
ليكن اگر علامه از آن رو با چنين اشتراطى مخالف است كه اين گونه شرطها عقد هدنه را از داشتن مصلحت تهى مى كند و موجب نقض اصل آن و از بين رفتن فلسفه وجودىاش مى گردد, در اين صورت مخالفت ايشان موجه است. بيان مطلب آن است كه امام مسلمانان هنگامى به پذيرش هدنه تن مى دهد كه ضرورتى ايشان را بدان ناگزير سازد و مسلمانان سخت نيازمند پايان دادن به جنگ و برقرارى صلح با شند; مانند آن كه نتوانند در برابر دشمن ايستادگى كنند, يا ادامه جنگ زيان هاى بزرگى كه برخلاف مصلحت آنان است برايشان در بر داشته باشد و غيره. حال اگر فرض كنيم پيمان صلح و آتش بس در خود شرطى داشته باشد كه هر لحظه بنيادش را متزلزل كند و آن را در آستانه نابودى قرار دهد, ديگر پذيرش آن و تن دادن به آن چه مصلحتى خواهد داشت؟ آيا اشتراط چنين شرطى خود به خود مغاير وجود مصلحت در هدنه ـكه شرط صحت آن است به شمار نمى رود؟ راه حلى كه صاحب جواهر در اين باب ارائه مى كند و ادعايش مبنى بر آن كه ولى امر مسلمانان, تا هنگامى كه كافران به عهد خود پايبندند, به آن وفادار است, نيز مشكلى را حل نمى كند. زيرا مفروض آن است كه بازگشت به حالت جنگ خود برخلاف مصلحت مسلمانان است, بنابراين مقابله مسلمانان با كافران در صورتى كه آنان پيمان خود را نقض كردند و به جنگ روى آوردند, نيز براى حفظ مصلحتى كه انگيزه اقدام به عقد هدنه بوده است, كفايت نمى كند.
اين يك نكته, ديگر آن كه تعيين چنين شرطى مسلمانان را در حالت انفعال و خطرپذيرى و چشم به راه خطر داشتن قرار مى دهد و به كافران ابتكار عمل و چيرگى مى بخشد. لذا بعيد نيست كه بتوان براى حكم به عدم جواز چنين شرطى به امثال اين آيه تمسك كرد: ((لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا; يعنى خداوند هرگز براى كافران بر ضد مومنان ر اهى قرار نمى دهد.58))
همه اين مطالب, مربوط به حالتى است كه مصلحت ملحوظ در عقد هدنه, از قبيل ضعف مسلمانان باشد, كه در اين صورت, جنگ به زيانشان خواهد بود. ليكن اگر عقد هدنه بنا بر مصالح ديگرى چون ايجاد جو مثبت در محافل جهانى به سود مسلمانان و يا اتمام حجت بر كافران و يا فراهم آوردن زمينه تمايل آنان به اسلام و مانند آن باشد, گنجاندن اين شرط, به نقض غرض نمى انجامد و آن چه پيشتر گفته شد, براى توجيه سخن علامه كفايت نخواهد كرد.
حاصل سخن آن كه گنجاندن شرط نقض صلح براى طرفين, در جايى كه به نقض غرض و خلاف مصلحت مسلمانان مى انجامد, جايز نيست و عموم ادله شروط در معاملات شامل آن نمى شود. به طريق اولى در چنين فرضى, گنجاندن شرط نقض صلح تنها براى كافران ـو بستن دست ولى امر مسلمانان جايز نيست.
اما در صورتى كه اين شرط به نتيجه پيش گفته نيانجامد, مانند مثال هايى كه هم اينك ذكر كرديم, در هر دو مورد, تعيين چنين شرطى جايز است. گرچه اشكال تسلط كافران بر مومنان در برخى فرض ها به حال خود باقى است, كه در آنها جايز نخواهد بود.

4. ذكر شروط در عقد هدنه

شروطى كه در عقد هدنه گنجانده مى شود و طرفين خود را به رعايت آن ها ملزم مى سازند, جايز و الزامآور است و اشكالى در اين مطلب نيست, به مقتضاى ادله وجوب وفاى به شروط و عدم تفاوت ميان هدنه و ديگر عقدهايى كه مشروط به شرطى هستند. اين مطلب همان گونه كه در منتهى و جواهر نيز بدان اشاره شده است, فى الجمله مورد اتفاق است و در آن اختلافى نيست. فقط شرط ارتكاب افعال حرام استثنا شده است چنان كه در ديگر عقود نيز چنين است و اين نكته مورد قبول همه فقهاست و بحثى در آن نيست. دليل بر اين استثنا روايات معتبرى است كه گوياى عدم جواز هر شرطى است كه مخالف كتاب خدا باشد. در اين جا بد نيست پاره اى از آن ها را نقل كنيم. يكى از اين روايات صحيحه ابن سنان است كه از امام صادق(ع) نقل مى كند كه ايشان فرمود:
((هر كس شرطى كه مخالف كتاب خدا است, تعيين كند, براى او جايز نيست و بر آن كه شرط را پذيرفته است نيز جايز نيست. مسلمانان پايبند شروطى هستند كه موافق كتاب خداى عزوجل است.59))
اين نكته نيز سزاوار ترديد نيست كه همه احكام شريعت داخل در عنوان ((كتاب خدا)) هستند, گرچه از طريق سنت اثبات شده باشند; خواه از آن جهت كه خداوند تعالى مى فرمايد: ((ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا; يعنى هرچه پيامبر به شما داد بگيريد و از هرچه بازتان داشت, بازايستيد.60)) بنابراين عمل به گفتار و دستور پيامبر و اوصياى معصوم ايشان صلوات الله عليهم عمل به آن چيزى است كه در قرآن هر چند اجمالى آمده است. و خواه از جهت آن كه مراد از كتاب خدا, آن چيزى است كه خداوند بر مردم مقرر داشته است, نه خصوص آن چه در قرآن كريم مكتوب است.
يكى ديگر از روايات كه شرط فعل حرام و مغاير كتاب خدا را منع مى كند, صحيحه ديگرى است منقول از حضرت امام صادق(ع) كه در آن مى فرمايد: ((المسلمون عند شروطهم الا كل شرط خالف كتاب الله عزوجل فلايجوز; يعنى مسلمانان پايبند شروط خود هستند, مگر شرطى كه مخالف كتاب خداى عزوجل باشد, كه جايز نيست.61)) واضح است كه مقصود از جايز نبودن در هر دو حديث, بى اعتبارى, بى اثرى و عدم نفوذ است.
سومين روايت نيز صحيحه ابن سنان از حضرت امام صادق(ع) است كه از ايشان درباره شرط عدم فروش و عدم هبه كنيزان پرسيد و حضرت پاسخ داد: ((يجوز ذلك غيرالميراث; فانها تورث. لان كل شرط خالف الكتاب باطل; چنين شرطى جايز است, برخلاف شرط عدم ميراث, زيرا كنيزان به ارث برده مى شوند. و هر شرطى مخالف كتاب خدا باشد, باطل است.62))
چهارم روايت حلبى است كه از امام صادق(ع) درباره حكم مساءله اى بدين شرح پرسش كرد:
((دو مرد در سرمايه اى شريك شدند و از آن سرمايه, سودى عايد آنان شد در حالى كه اصل سرمايه را بدهكار بودند. يكى از آنان به ديگرى گفت: سرمايه را به من بده و سود از آن تو و هر چه از بين رفت نيز بر عهده تو باشد. حضرت(ع) پاسخ دادند: عمل به چنين شرطى اشكالى ندارد. اگر شرطى مخالف كتاب خداى عزوجل باشد, به كتاب خدا ارجاع داده مى شود.63))
على بن حديد كه نامش در سند اين روايت آمده, از كسانى است كه اين ابى عمير از آنان روايت كرده است. هم چنين از راويان سندهاى ابن قولويه در كامل الزيارات به شمار مى رود. لذا اگر نه آن بود كه شيخ(ره) در چندين جاى استبصار و تهذيب او را تضعيف كرده است, مى شد به او اعتماد كرد. با اين همه, اين راوى در مضمون اين حديث منفرد نيست و آن چه از طرق معتبر وارد شده است, با آن تعارضى ندارد. پس پذيرفتن گفته اش بلامانع است.
روايات يگرى نيز در ابواب گوناگون فقه پراكنده هستند, كه فقها در معاملات و غير معاملات به مضمون آن ها عمل كرده و بدان ها در عقد بيع و غيره فتوا داده اند و دليلى بر عدم جريان اين اصل در عقد هدنه وجود ندارد, بنابراين هدنه نيز چون ديگر عقود مشمول اين اصل كلى است كه هر شرطى مادامى جايز و نافذ است كه مخالف كتاب خدا نباشد. فقها در مورد معناى شرط مخالف كتاب خدا, بحث هاى مفصلى كرده اند كه در بحث شروط كتاب التجاره آمده است.
با اين همه, فقها در اين باب مشخصا يكى از مصاديق و صغريات اين مساءله را طرح و درباره آن بحث كرده اند و آن هم شرط بازگرداندن زنان مومن به كافران است كه به بطلان آن فتوا داده و آن را بى اثر دانسته اند. شيخ طوسى در مبسوط64 مى فرمايد:
((و اذا وقعت الهدنه على وضع الحرب و كف البعض عن البعض, فجائتنا امرئه منهم مسلمه مهاجره لايجوز ردها بحال سواء كان شرط ردها او لم يشرط و سواء كان لها رهط و عشيره ام لم تكن لان رهطها و عشيرتها لايمنعوها من التزويج بالكافر و ذلك غير جايز; يعنى هرگاه بر آتش بس و دست كشيدن از جنگ, توافق شد, پس زنى از ميان كافران مسلمان شده, به قصد هجرت نزد ما آمد, بازگرداندن او به هيچ روى جايز نيست; خواه بازگردان او شرط شده باشد و خواه شرط نشده باشد و خواه داراى خانواده و خاندان باشد و خواه نباشد. زيرا خانواده و خاندانش او را از ازدواج با كافر ـكه جايز نيست باز نمى دارند.)) محقق حلى نيز پس از بيان شروطى كه وفا به آن ها در عقد هدنه واجب نيست, مثال هايى چون تظاهر به منكرات و بازگرداندن زنان مهاجر را نقل مى كند و مى گويد: ((فلو هاجرت و تحقق اسلامها لم تعد; يعنى پس اگر زنى[ به سوى مسلمانان] مهاجرت كرد و اسلام آوردنش ثابت گشت, بازگردانده نمى شود.)) علامه حلى(ره) نيز اين مطلب را با همين صراحت و بى اشاره به كمترين اختلافى در مساءله نقل مى كند. شارحان متاءخر كتب ايشان و كتاب هاى محقق نيز مساءله را با همين صراحت و قطعيت بيان داشته اند.
مستند اين حكم اين آيه شريفه است:
((يا ايها الذين آمنوا اذا جائكم المومنات مهاجرات فامتحنوهن الله اعلم بايمانهن فان علمتموهن مومنات فلا ترجعوهن الى الكفار;
اى كسانى كه ايمان آورده ايد, چون زنان مومن به مهاجرت نزد شما آيند, آنان را بيازماييد, خداوند به ايمانشان داناتر است. پس اگر آنان را مومن دانستيد, نزد كافرانشان بازمگردانيد.65))
مفسران درباره شاءن نزول اين آيه نوشته اند كه پس از صلح حديبيه, گروهى از زنان مسلمان شده كه در ميان مشركان بودند, به مسلمانان پيوستند. خانواده هايشان طبق مفاد و شروط صلح حديبيه خواستار بازگرداندن آنان شدند, ليكن رسول خدا(ص) به مقتضاى اين آيه از بازگرداندن اجبارى آنان خوددارى كردند.
اما در پاره اى روايات ـ كه سند همه آن ها به عامه مى پيوندد ـ دليل بازنگرداندن زنان, اين گونه ذكر شده است كه در صلح نامه بدان اشاره نشده و چنين شرطى ـبرخلاف شرط بازگرداندن مردان گنجانده نشده بود, گويى كه اگر به بازگرداندن آنان در صلح نامه تصريح شده بود, بازگرداندن آنان به كافران واجب مى گشت. حال آن كه صريح آيه, چنين احتمالى را منتفى مى كند و اين توهم را مى زدايد. هم چنين اطلاق آن, اقوال ضعيفى را كه در فروع اين مساءله بيان شده است, رد مى كند; مانند آن كه اگر زنى در حالى كه صغير بود به مسلمانان پيوست و پس از بلوغ از اسلام روىگردان شد, بازگردانده مى شود و يا اگر در حالى كه مجنون بود به دارالاسلام درآمد, حال پس از بهبودى اگر خود را مسلمان دانست, مهرش پرداخت و از بازگرداندش ممانعت مى شود و اگر خود را همچنان كافر دانست, بازگردانده مى شود, به تفصيلى كه اين دو فرع در منتهى آمده است. حق آن است كه اطلاق آيه شامل صغير و مجنون ـاگر هنگام پيوستن به مسلمانان ايمانشان احراز شده باشدنيز مى شود.
حاصل سخن درباره صغيره آن است كه نابالغى كه اظهار اسلام مى كند و شهادتين را به زبان مىآورد ـ به دليل عموماتى كه اقرار به شهادتين را براى حكم به اسلام شخص و اجراى احكام مسلمان بر او كافى مى دانند در فقه اسلامى, مسلمان به شمار مى رود. اين مطلب نيز آشكار است كه مقصود از ((المومنات)) در آيه شريفه همان كسانى است كه بر آنان عنوان مسلمان صدق مى كند, نه تنها كسانى كه مشخصا داراى ايمان به معناى اخص آن باشند. همچنان كه مقصود از امتحان كردن آنان در اين آيه شريفه (فامتحنوهن), امتحان درازمدتى نيست كه طى آن ايمان واقعى آنان از ايمان صورى بازشناخته شود. بلكه مقصود پرسش از انگيزه مهاجرتشان به دارالهجره و درخواست اداى شهادتين از آنان و كارهايى از اين قبيل است كه با آن ها اسلام عادى شخص احراز مى شود. علاوه بر آن, مقتضاى حديث معروف: ((كل مولود يولد على الفطره...)) عدم حكم به كفر شخص نابلغ است, به ويژه آن كه اظهار ايمان و اقرار به شهادتين كرده باشد. بنابراين در اين كه عنوان مومنه بر صغيره صدق مى كند و اطلاق ((المومنات)) در آيه شريفه او را دربر مى گيرد, شكى باقى نمى ماند. پس مى توان به قطع گفت كه صغيره را نيز به دارالكفر بازنمى گردانند. حال اگر به فرض, چنين كسى پس از بلوغ اظهار كفر كرد, موجب اجراى حكم مرتد بر او مى شود, با اشكالى كه در آن است.
در مورد زنان مجنونى كه به اردوگاه مسلمانان مى پيوندند, نيز تفصيل مساءله چنين است: اگر مشخص شود كه چنين كسانى پيش از آن ك دچار جنون شوند, مسلمان بوده اند, بى شك اطلاق آيه شامل آنان مى شود و نمى توان آنان را به كافران بازگرداند و صدق هجرت بر آنان خدشه ناپذير است. گروهى در صدق چنين هجرتى خدشه كرده و مدعى شده اند كه رسول خدا(ص) از انگيزه درونى زنان مهاجر پرسش مى كرد و آنان را برحذر مى داشت كه مبادا پيوستنشان به دارالاسلام بر اثر دشمنى با همسران و يا علاقه مندى به شخصى از مسلمانان باشد و تنها زمانى آنان را مى پذيرفت كه مشخص مى گشت انگيزه هجرتشان دوستى خدا و رسولش است. بنابراين هجرت امرى است كه متوقف بر نيت و دارا بودن مرتبه اى از معرفت است و براى زن ديوانه چگونه چنين امرى ممكن است؟ اين ادعا پذيرفتنى و اين خدشه وارد نيست و با قبول نكات تاريخى كه مدعى در باب رفتار رسول اكرم(ص) در اين مورد بيان داشته است, باز دو نكته مويد نظر ما است. نخست آن كه حضرت(ص) زنان را مىآزمود, تا مبادا كه هجرتشان براى مسائل مادى و به انگيزه هاى نفسانى باشد و اين خود دليل بر آن است كه آمدن به دارالاسلام به انگيزه هاى مادى ـهمانند انگيزه هايى كه در همين حديث بدان ها اشاره شده هجرت نيست. ليكن اين نقل دليل بر آن نيست كه تحقق هجرت متوقف بر انگيزه هايى فراتر از اسلام آوردن و رهايى از كفر باشد. اين دو انگيزه نيز در افراد مجنون مى تواند موجود باشد. دوم آن كه آن چه در اين نقل, گواه صدق عنوان هجرت تلقى شده است; يعنى دوستى خدا و رسولش, از افراد مجنون نيز ساخته است. زيرا دوستى از امورى نيست كه متوقف بر كمال عقل باشد. همچنان كه انگيزه هاى دوستى خدا و رسولش, منحصر به برآيند استدلال عقلانى و سلوك عقلى صرف نيست.
ليكن اگر دانسته شود كه چنين زنانى پيش از جنون مسلمان نشده بودند و آغاز جنون آنان در همان حالت كفر بود, در چنين صورتى صدق عنوان اسلام بر اين گونه پناهندگى به مسلمانان و پذيرفتنشان محل اشكال است. همچنان كه عدم ثبوت اسلام صحيح در مورد زنى كه نمى دانيم پيش از جنون, مسلمان بوده يا نه, امرى آشكار است. بنابراين در اين دو صورت, نمى توان به مسلمان بودن زنان مجنون حكم كرد.
اين از نظر مبانى است, اما از مجموعه اى از نصوص و احكام اسلامى درمى يابيم كه شريعت اسلامى و شارع مقدس هرگز رضايت نمى دهد كه مومنان در معرض فتنه و فساد قرار گيرند, بنابراين در اين دو صورت اخير نيز مى توان احتمال ديگرى داد و آن اين كه شخص مجنون را نبايد بازگرداند, بلكه بايد او را نگه داشت تا بهبودى حاصل كند و سپس با توجه به اين كه به اسلام روى مىآرود, يا كفر, با او رفتار شود. بى گمان اين كار بيشتر مايه آرامش خاطر و به احتياط نزديك تر است. والله العالم.
بارى, واجب است مهر اين زنان مهاجر و مسلمان, به شوهران يا وكيلانشان ـبه شرط كه آن را مطالبه كنند بازپس داده شود. ظاهرا اين حكم مورد قبول همه فقهايى است كه متعرض مساءله شده اند. البته خلاف اين حكم نيز از ابوحنيفه و مزنى نقل شده است, با اين استدلال كه مهر, عوض بهره مندى جنسى از دست رفته شوهر نيست, تا بازپس دادنش واجب باشد.
عمده دليل بر اين حكم, تمسك به فرمايش خداوند متعال در آيه سابق است: ((و آتوهم ما انفقوا; يعنى و هر چه هزينه كرده اند, بازپسشان دهيد.)) گرچه اين حكم شامل هر آن چيزى مى شود كه شوهران كافران براى زنان خود هزينه كرده اند, ليكن آن چه مورد اتفاق است, تفسير آن به مهر است و كسى را نديده ايم كه بازگرداندن همه آن چه را كه شوهر براى زن خود هزينه كرده است ـجز مهر واجب بداند. اتفاق فقها بر اين تفسير به انضمام نبود روايتى كه مدرك چنين تفسيرى باشد, اجماع گونه اى ميان عالمان پديد آورده است, كه هيچ فقيهى را ياراى مخالفت با آن نيست. حتى يكى از فقيهان بزرگ معاصر ما(ره) با آن كه چندان به شهرت فتوايى عنايتى نداشتند و ضعف حديث را قابل جبران با عمل اصحاب نمى دانستند, در اين مساءله بازپس دادن همه آن چه را كه شوهر كافر براى همسر مسلمان و مهاجر خود هزينه كرده است, واجب نشمرده و بدان فتوا نداده اند. ايشان پس از فتوا به حرمت بازگرداندن زنان مومن به دارالكفر مى فرمايند: ((البته, واجب است كه مهرهاى اين زنان به شوهرانشان بازپس داده شود.66)) گويى عبارت ايشان به آيه شريفه ((و آتوهم ما انفقوا)) ناظر است, و ايشان با اين كه آيه مطلق است و هيچ قرينه اى كه آن را به خصوص مهر منصرف كند, در آن نيست, حكم آن را به مهر منحصر دانسته است و دليل آن چيزى نيست, جز فتواى عالمان در اين مساءله.
آرى, مگر آن كه گفته شود كه مناسبت حكم و موضوع, ظهور بازگرداندن انفاق را در اين آيه منصرف مى كند به انفاقى كه در قبال زوجيت منعدم يا منقطع بر اثر هجرت صورت مى گيرد, نه ديگر مواردى كه زوج براى همسرش خرج كرده است; مانند نفقه و پوشش و هدايا و امثال آن, كه اين مطلب نيز بعيد نيست.
اين مساءله نيز مورد اتفاق همه فقها است كه مهر را تنها بايد به شوهران زنان مسلمان و مهاجر بازپس داد, نه ديگر مردان خاندانشان چون پدر و برادر. اين حكم نيز از همين آيه شريفه استفاده مى شود. چون ظاهرا مرجع ضمير در هر دو بخش آيه يكى است. آن جا كه مى فرمايد: ((و آتوهم ما انفقوا يعنى و هر آن چه هزينه كرده اند, بازپس دهيد)) و آن جا كه مى فرمايد: ((لاهن حل لهم و لاهم يحلون لهن, يعنى نه آن زنان بر مردان خود حلال هستند و نه آن مردان بر زنان خود حلال اند.)) در نتيجه مى توان گفت همان كسى استحقاق دريافت مهر را دارد كه ديگر بر زن خود حلال نيست و آن زن نيز از اين پس بر مرد خود حلا ل نيست و اين چنين كسى تنها شوهر مى تواند باشد, زيرا معنا ندارد كه حرمت محارم آن زن مراد باشد, با اين كه آنان پيش از مسلمان شدنش نيز محارم او بودند. بنابراين حكم حرمت, مختص به شوهر خواهد بود كه قبل از مسلمان شدن و مهاجرت همسرش بر او حلال بوده است.
و هم چنين مهر در صورتى به شوهر بازپس داده مى شود كه آن را پيشتر پرداخته و از نظر شريعت اسلامى داراى ارزش و قيمت باشد. ليكن اگر آن را نپرداخته و يا از نظر شارع مقدس بى قيمت باشد, مانند خمر و خوك, چيزى بر عهده مسلمانان نيست. فقها به اين مساءله تصريح كرده اند و علت آن نيز آشكار است, چون آن چه پرداخت نشده است, مشمول حكم بازپس دادن در آيه شريفه ((و آتوهم ما انفقوا)) نمى گردد.
در مواردى نيز كه بازپس دادن مهر واجب است, از بيت المال پرداخت مى شود. اين نكته را فقها در كتاب هاى خود نقل و چنين استدلال كرده اند كه بيت المال براى تاءمين مصالح فراهم آمده است و اين مورد نيز از مصالح است.
مطالب پيشگفته, اختصاص به بازگرداندن زنان داشت, اما حكم به جواز بازگرداندن مردانى كه به اردوگاه اسلام پناهنده مى شوند, منوط به آن است كه در عقد هدنه چنين مساءله اى پيش بينى و شرط شده باشد و ديگر آن كه اين كار شرعا ممنوع نباشد و از طرف شارع منعى در اين باب نرسيده باشد. از اين رو ناگزيريم اين مساءله را نيك بكاويم و ابعاد آن را باز نماييم.
پيش از ورود به بحث, گفتنى است كه عقد هدنه, به خودى خود, مقتضى بازگرداندن مردانى كه به مسلمانان پناهنده مى شوند, نيست, بلكه صرفا گوياى آتش بس به يكى از وجوه قابل تصور است و اين مساءله از بازگرداندن اشخاص مسلمان به دور است و حتى اقتضاى بازگرداندن كافرانى را كه خواستار اقامت در ميان مسلمانان هستند, نيز ندارد. بنابراين جواز يا حرمت بازگرداندن مردان, نياز به دليل خاص دارد و در اين جا دليل لفظى ـآن گونه كه در مورد زنان بود در خصوص اين موضوع نرسيده است. لذا بايد از طريق مراجعه به عمومات و اصول, دليلى به دست آورد و حكم مساءله را بيان كرد.
چه بسا بتوان بر حرمت بازگرداندن مردان به دارالفكر, به سه قاعده كلى زير استدلال كرد:
نخست آن كه ظلم حرام است و اين كار ظلم است پس اين كار حرام است. كبراى اين قياس از واضحات فقه اسلام است و نيازى به بحث و اثبات صحت آن نيست. صغراى آن نيز كاملا واضح و بى نياز از بيان است. چه ظلمى از اين بالاتر كه با مسلمانى چنين رفتار شود و او را كه به دارالاسلام پيوسته و بدان پناهنده شده است, به كافران تحويل دهند؟
دوم, استناد به عموم ((لاضرر و لاضرار فى الاسلام)); خواه اين حكم را وضعى بدانيم بدين معنا كه اساسا در اسلام هيچ گونه حكم ضررى تشريع نشده است و خواه آن را حكم تكليفى دانسته و بگوييم كه ضرر زدن حرام و از آن نهى شده است. انطباق عنوان ضرر بر اين مورد; يعنى گرفتن مسلمان و تحويل دادنش به دشمن نيز روشن است.
سوم آن كه تصرف در نفس مومن جايز نيست و هيچ كسى بر آن ولايتى ندارد. اين مساءله از مرتكزات عام در عرف مسلمانان است و از بديهيات به شمار مى رود. حتى بعيد نيست كه گفته شود: حرمت تصرف در مال مومن از آن روست كه نوعى تصرف در نفس او به شمار مى رود و يا آن كه گفته شود از حرمت تصرف در مال مومن از طريق قياس اولويت به حرمت تصرف در نفس او پى برده و بدان استدلال مى شود. افزون بر اين نكات, مى توان بر اين مطلب به پاره اى دلايل لفظى نيز استناد كرد; مانند آيه شريفه ((النبى اولى بالمومنين من انفسهم; يعنى پيامبر به مومنان از خودشان سزاوارتر است.67)) اثبات اولويت پيامبر به مومنان از خودشان, مستلزم يا مقتضى آن است كه كس ديگرى غير از خود مومنان نسبت به آنان اولويت نداشته باشد وگرنه مى بايست ذكر مى شد. مشابه اين مطلب را مى توان از ادله ولايت پدر و جد پدرى بر نابالغ و دختر باكره نيز استنباط كرد و گفت كه به دليل اقتضا, از اين ادله عدم ولايت ديگرى بر آنان, به دست مىآيد.
با اين همه, مى توان گفت كه صدق اين عناوين سه گانه در موردى كه مستقيما مرد مسلمانى را به كافران بازگردانيم, ترديدناپذير و قطعى است. ليكن مقصود ما در اين بحث, بازگرداندن بدين معنا نيست. زيرا حرمت آن همان گونه كه در منتهى و جواهر آمده است, مورد قبول همه فقها است. بلكه مقصود از بازگرداندن در اين جا, آزاد گذاشتن دشمن براى بازگرداندن مردان مسلمان است كه, صدق عناوين پيشگفته بر آن محل سئوال است و نمى توان قاطعانه مدعى شد كه چنين موردى نيز مشمول عنوان ظلم, ضرر و تصرف در جان مسلمان است. عدم صدق عنوان اخير كه آشكار است, زيرا بى طرفى و نظاره بازگرداندن مسلمانى به سرزمين كفر دخالت در كارش تلقى نمى شود, بلكه مشخصا عدم دخالت و بى طرفى است.
از دو عنوان ظلم و ضرر, چنين به نظر مى رسد كه هر يك از اين دو عنوان, ظهور در امرى ايجابى دارد كه از انجام دادن آن بى واسطه يا باواسطه, به كسى زيان رسانده شود يا بر او ظلم شود. براين اساس, ظلم يا ضرر, امرى ايجابى است يعنى ((انجام دادن)) كارى ا ست, نه ((انجام ندادن)) كه امرى سلبى است. در بحث ما نيز انجام ندادن كارى, در قبال كوشش دشمن براى بازگرداندن مرد مسلمان به دارالكفر, امرى سلبى است. لذا عنوان ظلم يا ضرر بر آن صدق نمى كند.
البته, گاه ظلم به معنايى عام تر به كار رفته كه موجب توهم خلاف آن چه گفتيم مى شود. ليكن چنين تعبيراتى خالى از تاءويل نيست; مانند سخن شاعر كه ((و من يشابه ابه فما ظلم)) كه لازمه اش آن است كه هر كس مشابهتى با پدرش نداشته باشد, ظلم كرده است! و يا اطلاق ((ظلم به نفس)) در مورد ترك واجبات و امثال آن.
ظاهرا عالمان دين براين مطلب اتفاق نظر دارند كه ضرر ناشى از ترك فعل و بى عملى, مشمول اطلاق فرموده رسول خدا(ص) ((لاضرر و لاضرار در اسلام)) نمى شود, جز در جايى كه ترك فعل, به تباهى جان مومنى بيانجامد كه حرمت آن ثابت شده است و يا وجوب حفظ جان مومنان كه از طرقى جز قاعده لاضرر ثابت گشته است.
حاصل آن كه, شمول عناوين سه گانه بر بازگرداندن, به معناى امكان دادن و رويارويى نكردن با كافرى كه مسلمانى را به دارالكفر بازمى گرداند, قابل ترديد و بلكه منع است.
البته مى توان براى اثبات حرمت بازگرداندن مسلمانان, به معنايى كه گفته شد, به ملازمه اى كه صاحب جواهر نقل كرده است, استدلال كرد: لازمه وجوب هجرت از دارالحرب كه مسلمان نمى تواند در آن شعاير اسلامى را برپا دارد, حرمت بازگرداندن مسلمان به دارالحرب است.
تقرير اين ملازمه بدين شرح است : دلالت بر وجوب هجرت بر حرمت بازگشتن يا بازگرداندن مسلمان به دارالحرب واضح است. يا از آن جهت كه نهى عملى از منكر همچون نهى زبانى از منكر واجب است, بدين معنى كه بر هر مسلمانى واجب است تا عملا از اين منكر, نهى و از بازگشت و بازگرداندن مسلمان به دارالحرب ممانعت كند, و موضع سلبى داشتن و به كافران امكان اين كار را دادن, جايز نيست. و يا از آن جهت كه شارع به بازگشتن و بازگرداندن مسلمانان به دارالكفر رضايت نمى دهد, از اين رو براى تحصيل رضاى شارع, بايد در برابر اين حركت, به هر صورت مانعى ايجاد كنيم و اجازه بازگرداندن مسلمانان را ندهيم. همان گونه كه در موارد مشابه چنين حكم مى كنيم. شايد بتوان بر اين مطلب به پاره اى از آيات تشريفه; مانند اين آيه استدلال كرد: ((تعاونوا على البر و التقوى و لاتعاونوا على الاثم و العدوان; يعنى در نيكوكارى و تقوا به يكديگر كمك كنيد و بر گناه و تجاوزگرى, به يكديگر كمك مكنيد.68)) صاحب جواهر وجوب ممانعت از بازگرداندن مسلمان را به دارالحرب, تنظير كرده به وجوب يارى رساندن به زن مسلمان يا حتى مرد مسلمان ناتوانى كه در دارالحرب است و از مسلمانان براى خروج از آن كمك مى خواهد.69
با اين همه, آن چه نقل كرديم با آن چه كه از سنت فعلى رسول خدا(ص) در صلح حديبيه مشهور است, تعارض پيدا مى كند و دچار اشكال مى گردد. حضرت(ص) در پيمان صلحى كه با كافران منعقد ساختت, به بازگرداندن هر مسلمانى كه به ايشان پناهنده شود, ملتزم شده و عملا نيز ابوجندل پسر سهيل بن عمرو را به مشركان بازگرداند. اين مطلب نه تنها از طرق متعدد و معتبر ـطبق معيارهاى رايج در نقل حديث نقل شده است,70 كه حتى در كتاب هاى مورخان و سيره نويسان نيز وارد و شايع شده و محدثان و فقيهان آن را به ديده قبول نگريسته و آن را پذيرفته اند. بنابراين ادعاى اطمينان به صحت آن بعيد نيست. لذا چاره اى جز پذيرش جواز فى الجمله آن باقى نمى ماند و ديگر نمى توان به استناد دليل اعتبارى ـكه اندكى پيشتر نقلش كرديم آن را به طور مطلق حرام دانست.
با اين حال, سنت فعلى پيامبراكرم(ص) مانند ديگر ادله غيرلفظى, دلالتى بر جواز بازگرداندن به طور مطلق ندارد, تا آن جا كه به استناد آن بازگرداندن مرد
مسلمان ناتوانى را كه دشمن مى تواند مقهورش سازد و از دينش بازدارد , جايز دانست. زيرا رفتار حضرت(ص) به صورت خاص و در شرايط خاصى شكل گرفت و تنها گوياى آن است كه چنين رفتارى تحت چنان شرايطى و با آن شكل خاص جايز است و نمى توان از آن جواز مطلق چنين رفتارى را در هر شرايط و به هر شكى استنباط كرد.
و از اين همين جا اشكال نظر ابن قدامه حنبلى در كتاب مغنى آشكار مى شود كه از رفتار حضرت, اطلاق را فهميده و بدان حكم كرده است. او پس از نقل ديدگاه شافعى مبنى بر تفصيل در مساءله و مجاز دانستن بازگرداندن مرد مسلمانى كه در ميان مشركان خويشان و خاندانى دارد كه از او حمايت كنند و حكم به حرمت بازگرداندن مسلمانى كه از چنين موقعيتى برخوردار نيست, اين تفصيل را رد مى كند و بازگرداندن را مطلقا جايز مى داند و مى گويد: ((و لنا ان النبى(ص) شرط ذلك فى صلح الحديبيه و وفى لهم فرد اباجندل و ابابصير و لم يخص بالشرط ذالعشيره; يعنى حجت ما, عمل پيامبر(ص) است كه آن را در صلح حديبيه شرط كرد و بدان وفا نمود و ابوجندل و ابوبصير را بازگرداند و شرط را مختص به افراد داراى عشيره نكرد.71))
البته مى توان تقرير ديگرى از سخن ابن قدامه ارائه كرد كه هم از آن اطلاق حكم سنت فعلى پيامبر(ص) استفاده شود و هم اين اشكال نشود كه آن دو مرد پناهنده; يعنى ابوجندل و ابوبصير, داراى خاندان و خويشان بودند و شايد شرط حضرت, مختص به كسانى چون آنان بود. آن تقرير اين است كه پيامبر در عهدنامه خود با مشركان به طور مطلق شرط كرد كه هر كس بدو پناهنده شود بازش گرداند و آن را مقيد به افراد داراى خاندان و شوكت نكرد و مى دانيم كه ايشان قصد داشتند به عهد خود وفا كنند و به همين دليل آن پناهندگان را بازگرداند. پس, از اين نكته درمى يابيم كه مدلول اطلاق لفظى در كلام آن حضرت(ص), مراد جدى ايشان بوده است و همين براى اثبات جواز بازگرداندن به طور مطلق, كافى است. ناگفته نماند كه بنابر اين تقرير, مبناى استدلال, اطلاق گفتار حضرت رسول(ص) در شرطى است كه با كفار كردند, نه عمل مجملى كه بعدها ايشان انجام دادند.
اين تقرير با ظاهر كلام ابن قدامه نمى خواند. علاوه بر اين, اشكال اصلى بر سخن ابن قدامه اين است كه مراد جدى حضرت(ص) بر ما معلوم نيست, چه بسا ايشان با الهامى الهى و يا بر اثر وجود قرينه اى حالى و مقامى, مى دانستند كه تنها افراد داراى خاندان هاى نيرومند و حامى, از مشركان به ايشان پناهنده مى شوند و جز آنان كسى به سوى حضرت(ص) نمىآيد, لذا صرفا براى برطرف ساختن اشكال دشمن و بستن راه بهانه گيرى و يا به دليلى كه نمى دانيم, به طور مطلق و بى قيد اين شرط را پذيرفتند. بنابراين ممكن است كه مراد جدى, اين سنخ پناهندگان بوده باشد, نه همه آنان و همين احتمال مانع است از استدلال به اطلاق سخن حضرت(ص) به هنگام انعقاد پيمان.
پس حاصل اشكال بر ادعاى ابن قدامه آن است كه عدم تقييد در الفاظ پيمان دليل بر مطلق بودن مراد نيست. زيرا احتمال دارد كه گوينده از عدم تحقق همه مصداق ها باخبر باشد و بداند كه تنها پاره اى از آن ها محقق خواهد شد. لذا از مطلق بودن شرط در صلح حديبيه, نمى توان اطلاق مراد جدى حضرت را به دست آورد و مدعى شد كه مقصود ايشان بازگرداندن همه افراد است.
از همه اين ها گذشته, سخن حضرت(ص) در اين مقام, دقيقا و لفظ به لفظ در روايات نيامده است, تا بتوانيم به اطلاق آن متمسك شويم. بلكه در اين مورد همان گونه كه در نقل اغلب حوادث تاريخى رايج است, اصل حادثه بيان شده است, نه آن چه بر زبان معصوم(ع) به هنگام گفتگو جارى شده.
با اين حال شيخ طوسى(ره) در مبسوط72 نقل مى كند كه آيه شريفه ((فلا ترجعوهن الى الكفار)) در مخالفت با شرايطى كه پيامبر (ص) در صلح حديبيه پذيرفته بودند, نازل شد. ايشان پس از بيان بطلان شرط بازگرداندن بردگان و مانند آنان در عقد صلح مى نويسد: ((زيرا پيامبر(ص) در حديبيه بر اين اساس صلح كرد كه هر مسلمان مهاجرى را كه به او بپيوندد, به مشركان بازگرداند. پس خداوند او را از اين كار بازداشت و با اين گفتار از آن نهى كرد: ((يا ايها الذين آمنوا اذا جائكم المومنات مهاجرات...; يعنى اى كسانى كه ايمان آورده ايد, هرگاه زنان مومنان هجرت كنان نزدتان آمدند...)).
در اين صورت اگر ثابت شود كه اين آيه در مقام مخالفت با مضمون صلح حديبيه نازل شده است, بعيد نيست بتوان گفت كه از مخالفت با بازگرداندن زنان دو نكته به دست مىآيد:
يكم : مقصود پيامبراكرم(ص) در اين پيمان بازگرداندن همه پيوستگان از جمله زنان بود, وگرنه مخالفتى كه در آيه آمده است, لغو بود. بنابراين ديگر نمى توان احتمال داد كه مقصود حضرت(ص) بازگرداندن گروه خاصى از مردان; يعنى افراد داراى خاندان و پشتيبان بود. و چون ايشان در پى بازگرداندن زنان بود, بازگرداندن مردان مطلقا ـاگر چه داراى خاندان و عشيره اى نبودند به طريق اولى مدنظرشان قرار داشت.
دوم : اين مخالفت, به منزله امضاى ديگر مفاد قرارداد است. البته نه از طريق دلالت مفهومى تا بتوان در اعتبارش خدشه كرد, بلكه از طريق دلالت اقتضا كه گونه اى از دلالت هاى عقلى است. چون كه اگر ديگر بندهاى قرارداد هم مورد قبول نباشند, مخالفت با پاره اى از آن ها لغو خواهد بود. اين نكته جاى تاءمل دارد.
پس اگر صحت ادعاى شيخ طوسى(ره) درباره شاءن نزول آيه ممتحنه, ثابت شود, نتيجه اش آن خواهد بود كه مقصود حضرت(ص) در مورد شرط بازگرداندن مردان در صلح حديبيه, كلى بود و همه مردان را چه داراى خاندان نيرومند و چه بى خاندان نيرومند, به يكسان دربر مى گرفت و چون ايشان قطعا خواهان اجراى مفاد شرط بود, عملشان دليل بر جواز بازگرداندن مردان خواهد بود.
از اين رو ناگزيريم, به آن چه درباره اين آيه وارد شده است, مراجعه كنيم, تا حقيقت مطلب آشكار گردد. تا جايى كه گشته ايم, هيچ روايت صحيحى به دست نياورده ايم كه نشان دهد آيه ممتحنه در مقام مخالفت و نهى نازل شده باشد. تنها مرحوم طبرسى در مجمع البيان در اين مورد حديثى بى آن كه سند متصلى داشته باشد, از ابن عباس نقل مى كند. حال آن كه از آن در مجموعه هاى روايى ما هيچ نشانى نيست.
اما پاره اى از آن چه در باب واقعه صلح حديبيه, نقل شده است, به صراحت اين شرط را مختص مردان مى داند. بنابراين جايى براى اين ادعا كه آيه ممتحنه در مقام ردع از بازگرداندن زنان نازل شده به جا نمى ماند. پاره اى ديگر از اين اخبار, ظاهر در اعم از زنان است. اينك بنگريم به مهم ترين روايات در اين باب:
الف) در تفسير قمى73 به نقل از پدرش از ابن ابى عمير از ابن يسار از حضرت امام صادق(ع) چنين آمده است:
و قالوا ترد الينا كل من جائك من رجالنا و نرد اليك كل من جائنا من رجالك, فقال رسول الله(ص) من جائكم من رجالنا فلاحاجه لنا فيه;
مشركان به رسول خدا(ص) گفتند: ((هر يك از مردان ما را كه به نزدت آمدند به ما بازمى گردانى و نيز هر يك از مردانت را كه نزدمان آمدند, به تو بازمى گردانيم.)) حضرت(ص) فرمود: ((ما را نيازى به مردانى كه از ما نزد شما مىآيند نيست.))
ب) در روضه كافى74 از على بن ابراهيم از ابن ابى عمير و ديگران از معاويه بن عمار از امام صادق(ع) آمده است كه ((و كان فى القضيه ان من كان منا اتى اليكم رددتموه الينا... و من جاء الينا منكم لم نرده اليكم; يعنى از جمله شروط كفار در حديبيه آن بود كه هر كس از ما به سوى شما آمد, به ما بازش گردانيد و هر كس از شما به سوى ما آمد, او را به شما باز نمى گردانيم.))
ج) در بحارالانوار75 به نقل از اعلام الورى از امام صادق(ع) آمده است كه ((و من لحق محمدا و اصحابه من قريش, فان محمدا يرده اليهم و من رجع من اصحاب محمد الى قريش بمكه...; يعنى هر كس از قريش به محمد و يارانش بپيوندد, محمد او را به آنان بازگرداند و هر كس از ياران محمد بازگردد و به قريش در مكه بپيوندد...)).
د) در صحيح بخارى76 به اسناد به عروه بن زبير نقل مى كند كه او از مروان بن حكم چنين شنيد: ((از جمله شروطى كه سهيل بن عمرو تعيين كرد, آن بود كه گفت: "هر كس از ما به تو بپيوندد, گرچه بر دين تو باشد, بايد به ما بازش گردانى و در اختيار ما بگذاريش." و سهيل جز با اين شرط حاضر به مصالحه با رسول خدا(ص) نشد. ))
اين ها, عمده اخبارى است كه در اين باب از طريق شيعه و اهل سنت آمده است و همان طور كه ديديم, برخى ـمانند آن چه در تفسير قمى آمده است به صراحت آن را مختص به مردان مى داند و شايد پاره اى ظهور در مردان دارد; مانند روايت اعلام الورى كه در آن تعبير ((اصحاب)) آمده است كه چه بسا ظاهر در مردان ـنه زنان باشد. پاره اى ديگر نيز ـمانند آن چه در كافى و صحيح بخارى آمده است در اعم از مردان به كار رفته است.
اينك اين اخبار را بررسيم و بسنجيم. حديث منقول در اعلام الورى به جهت مسند نبودن, حجت نيست. حديث بخارى از آن بدتر و به عدم حجيت سزاوارتر است. زيرا در سند آن راويانى هستند كه آنان را نمى شناسيم و آن را كه مى شناسيم; يعنى مروان بن حكم, به فسق و عدم وثوق شهره است. تنها دو حديث منقول در تفسير قمى و روضه كافى به جاى مى مانند, اين دو حديث ظاهرا مستقل هستند, گرچه صاحب كافى نيز حديث خود را از ((قمى از پدرش از ابن ابى عمير)) نقل مى كند, ليكن وجود كلمه ((و غيره)) در سند كافى و تفاوت راوى بلاواسطه و مستقيم در اين دو حديث (كه در كافى معاويه بن عمار است و در تفسير قمى ابن يسار) و تفاوت آشكار در متن دو حديث ـخواه در محل شاهد و خواه جز آن اين گمان را پديد مىآورد كه دو حديث مستقل هستند, نه يك حديث.
وانگهى, ابن يسارى كه در سند قمى آمده, ناشناخته است. اين احتمال نيز كه مقصود از او, سعيد بن يسار از راويان طبقه پنجم باشد, گرچه از جهت طبقه محال نيست و حتى اين احتمال نيز محال نيست كه مقصود, فضيل بن يسار از طبقه چهارم باشد و ابن ابى عمير از او باواسطه, حديث روايت بكند و همچنان سندش به دليل جايگاه مرسلات ابن ابى عمير معتبر باشد, با اين حال پذيرفتنى نمى نمايد و اين دو احتمال با اندك تاءملى طرد مى شوند. چون كه در هيچ يك از روايات بسيارى كه اين راوى جليل القدر نقل كرده است, حتى يك حديث را از اين دو ابن يسار نياورده است و افزون بر آن, به فرض كه ابن ابى عمير از كسى به واسطه حديث نقل كند و از او نامى نبرد, لااقل بايد به گونه اى به اين مساءله اشاره كند ولو آن كه بگويد: ((عن رجل)) و بدين ترتيب نشان دهد كه نقل او باواسطه بوده است. حال آن كه در سند حديث چنين اشاره مجملى نيز وجود ندارد و از ظاهر حديث خلاف آن استفاده مى شود و از اين كه نقل باواسطه باشد, تن مى زند.
با توجه به اين نكات, ناگزير كلمه اى حذف و يا تصحيف و در نقل و ثبت, بد منتقل شده است و مى توان احتمال داد كه راوى ((ابن عمار)) بوده است نه ابن يسار. در تعليقات بحارالانوار نيز آمده است كه در پاره اى نسخه هاى تفسير قمى, به جاى ابن يسار, ابن عمار نوشته شده است. پس بنابر آن كه ابن عمار, همان معاويه بن عمار باشد, سند آن كاملا همانند سند روضه كافى خواهد بود. در آن صورت بعيد مى نمايد كه درباره يك واقعه, دو حديث با مضامين و الفاظ گوناگون از يك امام صادر و از طريق يك راوى, نقل و به وسيله راويان يكسانى منتقل شده باشد. مگر آن كه بگوييم مقصود از ابن عمار, اسحاق بن عمار است.
احتمال ديگر ـ و قوىتر ـ آن كه, نام درست اين راوى ((ابن سنان)) باشد; يعنى عبدالله بن سنان كه ابن ابى عمير نيز از او بسيار روايت مى كند. وجود نام ((ابن سنان)) به جاى ابن يسار در تفسير برهان و نورالثقلين, كه هر دو, حديث خود را از تفسير قمى نقل كرده اند, اين احتمال را تاءييد مى كند و چون اين دو معاصر يكديگر بوده و به فاصله چند سال از پى يكديگر درگذشته اند و احتمال مى رود كه از كتاب يكديگر بى خبر بود باشند, مى توان احتمال داد كه در نسخه هاى تفسير قمى, همان ابن سنان كه اينان نقل كرده اند, ثبت شده و رايج بوده باشد.
احتمال سوم آن كه, تعبير درست ((ابن اخى ابن يسار)) ـ همان گونه كه در پاره اى ديگر از روايات آمده باشد و مقصود از او حسن يا حسين برادرزاده سعيد بن يسار است. سخن كوتاه, حاصل همه اين احتمالات ضعف اين روايت است. زيرا امر دائر است ميان راوى ثقه و غيرثقه و از اين دو صورت خارج نيست. ليكن اگر از آخرين احتمال ـكه بسيار ضعيف است بگذريم, امر دائر ميان دو راوى ثقه خواهد بود; يعنى عبدالله بن سنان و اسحاق بن عمار و اين مورد, مشمول جمع دلالى خواهد گشت و چون هر دو حديث در مقام گزارش واقعه اى هستند, نه انشاى حكمى, آن چه در مورد دو دليل مثبت در مقام انشاى حكم گفته شده است, شامل اين دو نمى شود و چون تعارضى كه موجب تقييد دليل مطلق به وسيله دليل مقيد گردد, در ميانشان نيست, به مضمون هر دو حكم مى شود. زيرا وحدت واقعه, گوياى وحدت مقصود از اين دو دليل است. لذا چاره اى نيست جز حمل يكى از آن دو بر ديگرى و چون اختصاص شرط, به مردان در دليل اخص, ظهورش گوياتر از شمول اين شرط براى زنان در دليل اعم است, همان طور كه همواره مقتضاى جمع عرفى چنين است, اين يك بر آن حمل و به اختصاص شرط به مردان حكم مى شود.
از همه اين ها گذشته, سخن شيخ طوسى(ره) در مبسوط در مورد آيه ممتحنه و پيروى علامه از اين سخن در منتهى و ادعاى ايشان كه اين آيه در مقام بازداشتن رسول خدا(ص) از اجراى مفاد شرطى كه كفار تعيين كرده بودند نازل گشت, از آن اطلاق مراد حضرت استفاده مى شود, مستند به دليل معتبرى نيست. بنابراين اختلاف اين دو حديث تاءثيرى ندارد, زيرا در هر دو حديث عموم لفظى آن ها شامل مطلق رجال مى شود و از اين جهت تفاوتى با هم ندارند. پيشتر نيز به هنگام اشكال بر سخن ابن قدامه, ديديم كه اين اطلاق و شمول لفظى, گوياى آن نيست كه مراد حضرت(ص) مطلق رجال بوده است.
حاصل آن چه در اين باب گفتيم اثبات اين اصل بود كه واجب است از آن كس كه كافران خواهان بازگرداندنش هستند, دفاع شود و اين قاعده و اصل در مساءله است. سنت فعلى پيامبراكرم(ص) در صلح حديبيه, نيز تنها استثنايى براين قاعده به شمار مى رود. لذا بايد به هنگام استفاده از آن به مورد قطعى و قدر متيقن از آن بسنده كرد. ليكن ظاهرا تعميم اين وجوب و اثبات آن بر هر كسى جز حاكم اسلامى, سخت دشوار است, گرچه رجحان اين كار از نظر شرعى, ترديدناپذير است. اما شايسته است كه بدين نكته يقين حاصل كنيم كه اين كار از وظايف حاكم و ولى امر مسلمين است. وظيفه حكومت اسلامى و هياءت حاكمه مسلمين است كه از يكايك مسلمانان حمايت و دفاع كند. كوشش براى نگه داشت و مسلمانان در سرزمين هاى اسلامى و ممانعت از مقهور و منتقل شدنشان به سرزمين كفر, از جمله مسائل اساسى آحاد مسلمين است كه مسئوليت آن به عهده دولت اسلامى است. ادله اى كه گوياى معناى ولايت و حكومت اسلامى و حقوق متقابل ميان فرمانروا و مردم در اسلام است, گواه اين مطلب است و ارتكاز دينى مسلمانان آن را تصديق مى كند.
بنابراين, اصل آن است كه بازگرداندن مردانى كه به اردوگاه اسلام پناهنده شدند, حرام باشد, اما به مقتضاى سنت نبوى منقول از آن حضرت(ص) در صلح حديبيه, موردى را از اين اصل استثنا مى كنيم و اين مورد استثنا شده ـبر طبق مناسبت ميان حكم و موضوع تنها شامل كسى خواهد بود كه بتواند از جان و دين خود دفاع كند و مقهور كافران نشود; به اين صورت كه خاندانى داشته باشد كه از او در برابر كافران دفاع كنند و مانند آن. تنها در چنين حالتى بازگرداندنش جايز است ـآن هم به اين معنا كه اجازه دهيم كافران بازش گردانند و بازگرداندن جز او جايز نيست. مشهور فقها نيز چنين فتوا داده اند و حتى ادعا شده است كه در اين مساءله هيچ اختلافى نيست, گرچه نديده ايم كسى تفصيل آن را ذكر كند و جنبه هاى مختلف آن را بكاود و بنمايد.
وانگهى, هرچه درباره دختران نابالغ و زنان مجنون گفتيم, بى كم و كاست درباره پسران نابالغ و مردان مجنون نيز جارى است و حكم اين دو سنخ در زن و مرد, يكسان است.
حال كه حكم بازگرداندن زنان و مردان مسلمان, به كافران روشن گشت, حكم گنجاندن چنين شرطى در پيمان صلح نيز مشخص مى شود. پيشتر گفتيم كه گنجاندن هر شرط مجازى در پيمان صلح, جايز و آن شرط نافذ است, برخلاف شرط غيرمجاز كه نه جايز است و نه نافذ. بنابراين اگر در پيمان صلح, شرط بازگرداندن زنان, يا مردان مستضعف را بگنجانند و يا شرط را به گونه اى مطلق درنظر بگيرند كه مطلق مردان را فرا بگيرد و يا شرط كنند كه هر مسلمانى را كه به آنان پيوست, به كافران بازگردانند, بى شك چنين شرطى باطل و فاسد و غيرنافذ است. تا اين جا قطعى و ترديدناپذير است. اما سخن در اين است كه گنجاندن چنين شرطى و يا هر شرط مخالف كتاب خدا و ديگر شرطهاى فاسد در پيمان صلح, آيا به فساد و بطلان اصل پيمان نيز منجر مى شود؟ يا آن كه تنها شرط, باطل است و پيمان هدنه همچنان صحيح است؟
چه بسا ممكن است در آغاز تصور شود كه آن چه فقها در باب عقد بيع و نكاح گفته اند, در مورد پيمان هدنه نيز جارى است; يعنى همان گونه كه گنجاندن شرط فاسد, در آن ها به صحت عقد لطمه نمى زند و تنها خود شرط, باطل و فاسد است. در عقد هدنه نيز همين گونه است و فساد شرط موجب فساد عقد نمى شود. ليكن فتواى بسيارى از فقها ـكه در ميانشان قائلان به عدم فساد عقد بر اثر فساد شرط در عقد بيع نيز هستند صريحا برخلاف چنين پندارى است و معتقدند كه پيمان هدنه براثر شرط فاسد و باطل, باطل مى شود.
شيخ طوسى(ره) در مبسوط77 مى فرمايد: ((و ان شرط رد من لا عشيره له كان الصلح فاسدا, لانه صلح على ما لايجوز فان اطلق رد الرجال و لم يفصل كان الصلح فاسدا; يعنى اگر شرط كند كسى را كه خاندانى ندارد, بازگرداند, پيمان صلح فاسد خواهد بود. زيرا اين صلح بر آن چه جايز نيست منعقد شده است. پس اگر شرط بازگرداندن مردان را به طور مطلق بياورد و آن را تفصيل ندهد, پيمان صلح باطل خواهد بود.))
علامه حلى(ره) در منتهى78 مى فرمايد : ((و فاسد الشرط يبطل العقد مثل ان يشترط رد النساء... فهذه الشروط كلها فاسده تفسد عقد الهدنه; يعنى شرط فاسد, عقد را باطل مى كند; مانند آن كه شرط كند زنان را بازگرداند... پس همه اين شرطها فاسد هستند و پيمان صلح را باطل مى كنند.))
ايشان هم چنين در تذكره79 مى فرمايد : ((لو صالحناهم على رد من جاء من النساء مسلمه, كان الصلح باطلا; يعنى اگر با آنان مصالحه كنيم بر اين كه زنان مسلمان پناهنده را بازگردانيم, صلح باطل خواهد بود.)) هم چنين در قواعد80 مى فرمايد: ((لو شرط اعاده الرجال مطلقا بطل الصلح; يعنى اگر بازگرداندن مردان را به طور مطلق شرط كند, صلح باطل خواهد بود.))
محقق كركى(ره) در ذيل همين عبارت قواعد, دو احتمال درباره قيد ((مطلقا)) در گفتار علامه ذكر مى كند كه نخستين آن چنين است: مقصود آن است كه شرط, مقيد به اطلاق باشد كه مقتضى بازگرداندن همگان است و سپس مى فرمايد: ((و لا ريب فى البطلان فى الاول. لانه صريح فى تناول من لا تجوز اعادته; يعنى شكى نيست كه احتمال نخست, موجب بطلان پيمان صلح مى شود. زيرا كه چنين شرطى صريحا شامل بازگرداندن كسانى مى شود كه بازگرداندنشان جايز نيست.81))
شهيد ثانى(ره) در مسالك82 ذيل اين عبارت شرايع: ((ولو شرط فى الهدنه اعاده الرجال مطلقا, قيل يبطل الصلح)) با اشاره به همان دو احتمالى كه در مورد قيد اطلاق در عبارت محقق آمده, مى نويسد: ((ولو اريد بالاطلاق, اشتراط اعاده من يومن افتتانه و من لايومن, مصرحا بذلك, كان الشرط فاسدا قطعا, يتبعه فساد الصلح على الاقوى; يعنى اگر مقصود از قيد اطلاق, گنجاندن شرط بازگرداندن كسانى باشد كه از فريب خوردنشان ايمن هستيم و كسانى كه از فريب خوردنشان ايمنى نيست و به اين نكته تصريح شود, قطعا شرط فاسد خواهد بود و اقوى آن است كه بطلان پيمان صلح را در پى خواهد داشت.)) سپس به ترديدى كه در عبارت شرايع است, اشاره كرده, مى فرمايد: ((و يمكن ان يكون نسبه البطلان الى القيل, بناء على التردد فى فساد العقد المشتمل على شرط فاسد; يعنى امكان دارد نسبت بطلان به صورت ((قيل)) بنا بر ترديد در فساد عقد مشتمل بر شرط فاسد باشد.))
صاحب جواهر(ره) نيز مى فرمايد83: ((فلو وقع الصلح من بعض نواب الامام(ع) على ذلك, كان باطلا. بل الظاهر بطلان العقد من اصله لاخصوص الشرط, لكون التراضى قد وقع عليه; يعنى اگر پيمان صلح از سوى يكى از نايبان امام(ع) بر شرط فاسدى منعقد شود, آن شرط باطل خواهد بود, بلكه ظاهرا اصل پيمان ـنه تنها شرط باطل خواهد بود. زيرا اين توافق براساس آن شرط حاصل شده است.)) ايشان در جاى ديگرى مى فرمايد: ((نعم الظاهر, فساد عقد الهدنه باشتماله, على مالايجوز لنا فعله شرعا, كرد النساء المسلمات; يعنى البته, ظاهرا پيمان هدنه فاسد خواهد بود, به سبب دربر داشتن شرطى كه اجراى آن شرعا براى ما جايز نيست; مانند بازگرداندن زنان مسلمان. ))
همه اين عبارات به بطلان پيمان هدنه اى كه در آن شرط فاسدى گنجانده شده است, تصريح مى كند, با آن كه پاره اى از صاحبان اين فتواها, خود در باب عقد بيع, شرط فاسد را موجب فساد اصل عقد نمى دانند; مانند صاحب جواهر و شيخ طوسى, بنابر آن چه در جواهر از ايشان نقل مى كند.84 البته نظر مختار علامه حلى, محقق ثانى و شهيد ثانى ره در اين جا, منطبق با نظرشان در باب بيع است.
هم چنين ظاهر سخن يكى از فقهاى بزرگ معاصر(ره) و صريح سخن يكى ديگر از معاصرين, طبق فتوايشان در عقد بيع, آن است كه عقد صلح نيز بر اثر شرط فاسد, باطل نمى شود. نخستين فقيه در كتاب خود منهاج الصالحين85 مى فرمايد: ((ولايجوز اشتراط امر غير سائغ, كارجاع النساء المسلمات الى دارالكفر و ماشابه ذلك; يعنى جايز نيست گنجاندن شرط غيرجايز مانند بازگرداندن زنان مسلمان به دارالكفر و مانند آن.)) و اندكى بعد86 در ادامه بحث مى فرمايد: ((و اما اذا اشترط ذلك (اى رد الرجال) فحينئذ ان كانوا متمكنين... والا فالشرط باطل; يعنى ليكن اگر شرط كنند كه مردان را بازگردانند, پس اگر آنان توانا باشند... وگرنه شرط باطل است.)) همان طور كه آشكار است اشاره نكردن به بطلان صلحى كه براساس اين شرط منعقد شده است, در اين نكته ظهور دارد كه ايشان, به عدم بطلان چنين عقدى معتقد و جازم است.
دومين فقيه نيز به صراحت در كتاب خويش مهذب الاحكام,87 ذيل اين گفته متن كه ((ولو شرط ما لا يجوز فعله يلغو الشرط; يعنى اگر شرطى كند كه انجام دادنش جايز نيست, شرط لغو مى شود)) مى فرمايد: ((لبطلان كل شرط مخالف للكتاب و السنه ولكن لايوجب ذلك بطلان العقد كما ثبت فى محله; يعنى به سبب بطلان هر شرطى كه مخالف كتاب خدا و سنت باشد. ليكن همان گونه كه در جاى خود ثابت شده است بطلان شرط, موجب بطلان عقد نمى شود.))
اينك پس از بيان سخنان فقهاره در اين باب, لازم است نخست نگاهى گذرا به اصل مساءله تاءثير شرط فاسد در فساد عقدى كه دربر دارنده چنين شرطى است بيفكنيم و ببينيم مقتضاى دليل در اين مورد چيست, سپس تحقيق خود را در اين باره بيان كنيم و به بررسى اين مساءله بپردازيم كه آيا ميان عقد صلح و ديگر عقود تفاوتى وجود دارد كه موجب شود در عقد هدنه با فساد شرط, ملتزم به فساد عقد شويم ولى در عقد بيع و غيره با فساد شرط, ملتزم به فساد عقد نشويم؟
براى اثبات صحت عقد در عين فساد شرط, عمدتا به دلايل زير استناد مى شود:
يك) عموم ادله عقود و ادله همين عقد صلح كه مورد بحث است; مانند آيه شريفه: ((اوفوا بالعقود; به پيمان ها وفا كنيد88)) و كريمه: ((احل الله البيع; خداوند بيع را حلال كرده است.89)) و آيه: ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توكل على الله; پس اگر به صلح تن دادند, تو نيز بدان تن در ده و بر خدا توكل كن.)) اين ادله, با اطلاق يا عموم خود, بر نفوذ و تماميت و قابل اجرا بودن هر عقدى و هر بيعى دلالت دارند و دليلى كه آن ها را تقييد كند و يا تخصيص دهد, وجود ندارد, به استثناى عقودى كه متضمن شرط فاسدى باشند. دلايل باطل بودن شرط مخالف كتاب و ديگر شرطهاى فاسد نيز بر بيش از فساد خود آن شرطها دلالتى ندارد و در آن ها هيچ نشانى از حكومت بر امثال عمومات مذكور نيست.
دو) رروايات رسيده درباره بيع و نكاح كه صراحت يا ظهور در صحت عقدى دارند كه متضمن شرط فاسد باشد. پاره اى از اين روايات عبارتنداز:
الف : شيخ صدوق90 به اسناد خود از حلبى از امام صادق(ع) نقل مى كند كه بريره كنيزكى بود شوهردار, عايشه او را خريد و آزاد كرد. آن گاه رسول خدا(ص) او را مخير ساخت تا اگر خواست نزد شوهرش بماند و اگر خواست از او جدا شود. صاحبان آن زن كه او را به عايشه فروختند, شرط كرده بودند كهه همچنان ((ولاء)) او را داشته باشند, ليكن حضرت رسول(ص) فرمود: ((ولاء, حق كسى است كه آزاد مى كند.))
طريق نقل حديث صدوق از عبيدالله بن على حلبى, صحيح است.
ب : حديث صحيحى است كه عيص بن قاسم از امام صادق(ع) نقل مى كند كه ايشان فرمود:
((عايشه به رسول خدا(ص) گفت: "صاحبان بريره داشتن ((ولاء)) او را شرط كرده اند." رسول خدا(ص) پاسخ داد: "ولاء از آن كسى است كه آزاد مى كند".91)) دلالت اين حديث مبنى بر آن است كه اين شرط ضمن عقد بيع بريره به عايشه گنجانده شده بود و حضرت رسول(ص) اصل عقد بيع و آزاد كردن را امضا فرمود و شرط را رد كرد.
ج : وشاء از امام رضا(ع) نقل مى كند كه شنيدم ايشان مى فرمود:
((لو ان رجلا تزوج المرئه و جعل مهرها عشرين الفا و جعل لابيها عشره آلا ف, كان المهر جائزا والذى جعله لابيها فاسدا;
اگر مردى با زنى ازدواج كند و مهرش را بيست هزار[ درهم] قرار دهد و براى پدر آن زن نيز ده هزار[ درهم] تعيين كند, آن مهر جايز و آن چه براى پدرش تعيين كرده است, فاسد خواهد بود.92))
صاحب وسائل, اين حديث را از كلينى(ره) به دو سند نقل كرده است. يكى از آن ها از طريق حسين بن محمد اشعرى است كه از مشايخ كلينى و ثقه است و در آن معلى بن محمد است كه توثيق خاصى درباره اش نرسيده است و حتى نجاشى(ره) به او نسبت اضطرار داده است و در نتيجه اين سند ضعيف است. اما سند دوم از طريق محمد بن يحيى العطار از احمد بن محمد است, كه صحيح است. دلالت حديث بر فساد شرط پرداخت وجه به پدر زن و در عين حال حكم به صحت عقد نكاح, روشن و رساست.
د : محمد بن قيس از امام باقر(ع) روايت مى كند كه از حضرت حكم مساءله اى را پرسيدند, به اين شرح كه مردى با زنى ازدواج مى كند, با اين شرط كه اگر تا مدت معينى مهرش را به او بدهد, آن زن همسرش باشد و اگر تا آن مدت مهرش را نپردازد, هيچ حقى بر او نداشته باشد و اين شرط را هنگام عقد نكاح مى گنجانند. حضرت(ص) چنين حكم كرد كه زن از آن شوهرش است و آن شرط را باطل دانست.93
اين حديث از كافى و تهذيب نقل شده است. سند كلينى با نقل عده اى از سهل بن زياد, آغاز و به محمد بن قيس منتهى مى شود. ظاهرا مقصود از اين محمد بن قيس ـبه قرينه عبارت ((فقضى للرجل...)) يكى از اين دو تن است: محمد بن قيس ابونصر اسدى يا محمد بن قيس بجلى. هر دو نيز ثقه هستند و نجاشى(ره) از هر يك از آنان در مورد قضاياى اميرمومنان(ع) كتابى نام مى برد. از قرينه نقل روايت عاصم بن حميد كه ثقه است, از محمد بن قيس, اين گمان تقويت مى شود كه مقصود همين ابن قيس دومى است. لذا اشتراك محمد بن قيس ميان چند تن كه برخى مجهول يا ضعيف هستند, از اين جهت به سند حديث لطمه نمى زند. اما گرچه سهل بن زياد را بيشتر پيشوايان رجال جرح و تضعيف كرده اند, با اين حال يكى از اعاظم و از مدققان روزگار ما در كتاب خود قاموس الرجال روايت هاى سهل را در كتاب كافى روايات معتبرى دانسته است كه كلينى آن ها را براى كتاب خود برگزيده است و اين نكته, منافاتى ندارد با نظر اكثر علماى رجال كه سهل را جرح و تضعيف كرده اند. براين اساس, اين روايت معتبر است. طريق شيخ نيز در تهذيب به اسناد او از محمد بن على بن محبوب (كه اسناد صحيحى است) از احمد بن محمد از ابن ابى نجران از عاصم بن حميد است. لذا سند اين حديث صحيح است. دلالتش نيز بر صحت عقدى كه متظمن شرط فاسد است, آشكار و روشن است.
ه' : روايت معتبر ديگرى از محمد بن قيس از امام باقر(ع) كه در مورد مساءله مردى كه با زنى ازدواج كرده و آن زن براى شوهرش مهر تعيين كرده و با او شرط كرده بود كه حق نزديكى و طلاق با او باشد, چنين فرمود: ((خالفت السنه و وليت حقا ليست باهله فقضى اءن عليه الصداق و بيده الجماع و الطلاق, و ذلك السنه; يعنى آن زن با سنت مخالفت كرده و حقى را به خود اختصاص داده كه اهليت آن را ندارد. آن گاه حكم كرد كه مهر بر عهده شوهر و حق نزديكى و طلاق با او باشد و اين است سنت. ))94 دلالت اين حديث نيز مانند احاديث پيشين خوب است.
و : سومين حديث صحيح محمد بن قيس از امام باقر(ع) كه ايشان درباره مردى كه با زنى ازدواج كرده و با او شرط كرده بود كه اگر بر او زن ديگرى بياورد و يا از خود دورش سازد و يا كنيزكى در خانه اش بياورد, آن زن حق طلاق داشته باشد. قضاوت كرد و فرمود: ((شرط الله قبل شرطكم فان شاء وفى لها بما اشترط و ان شاء امسكها و اتخذ عليها و نكح عليها; يعنى شرط خدا, مقدم بر شرط شما است. پس اگر آن مرد بخواهد مى تواند به شرط خود وفا كند و اگر خواست مى تواند او را نگه دارد و بر او زن ديگرى بگيرد و يا كنيزكى بياورد.95))
شيخ اين حديث را با اسنادش به على بن محبوب و از او با سندى صحيح به محمد بن قيس روايت كرده است. طريق شيخ به اين محبوب نيز صحيح است.
ز : زراره بن اعين نقل مى كند كه ((مردم در بصره نهانى ازدواج مى كردند و مرد با زن خود شرط مى كرد كه تنها روزها نزدت مىآيم, يا شرط مى كرد كه شب ها نزدت نمىآيم و نوبت همخوابگى معين براى تو قرار نمى دهم. من از آن هراسان بودم كه مبادا چنين ازدواجى فاسد باشد. لذا از امام باقر(ع) دراين مورد پرسيدم وايشان فرمود:
((لا باس به. الا انه ينبغى ان يكون مثل هذا الشرط بعد النكاح. ولو انها قالت له بعد هذه الشروط قبل التزويج: ((نعم.)) ثم قالت بعد ما تزوجها: ((انى لاارضى الا ان تقسم لى و تبيت عندى)) فلم يفعل كان آثما;
اين ازدواج اشكالى ندارد. جز آن كه سزاوار است چنين شرطهايى پس از عقد نكاح تعيين شود و اگر زن پيش از ازدواج اين شرطها را بشنود و بپذيرد و بگويد: ((آرى)) و پس از ازدواج بگويد كه ((راضى نمى شوم مگر آن كه نوبت همخوابگى معين داشته باشم و شب ها نزدم بمانى)) و شوهر چنين نكند, گناهكار خواهد بود.96))
سند اين حديث, در وسائل چنين است: شيخ به اسنادش از محمد بن احمد بن يحيى ـكه اسناد صحيحى است از محمد بن حسين ـكه همان ابن ابى الخطاب ثقه است از حسن بن على ـكه ظاهرا همان ابن فضال ثقه است از على بن ابراهيم از محمد اشعرى روايت مى كند. مرحوم علامه مجلسى در شرح تهذيب در ذيل اين سند مى فرمايد كه ((اين تصحيف و خطايى است آشكار)) و خود استظهار كرده است كه سلسله سند چنين باشد: ((از حسن بن على از ابراهيم بن محمد اشعرى ـو او كسى است كه حسن بن فضال از او بسيار روايت مى كند, همان گونه كه در مشتركات كاظمى مى بينيم از عبيد بن زراره97)) بنابراين به دليل وجود ابن فضال اين حديث موثق خواهد بود.
روايات ديگرى نيز در اين مورد داريم كه مضمون همه آن ها صحت عقدى است كه دربر گيرنده شرط فاسد باشد. گرچه اين رواياتe البا به هنگام پرسش از عقد بيع يا نكاحى كه داراى شرط فاسد است, صادر شده است, ليكن ادعاى اختصاص آن ها به اين دو مورد, خلاف مذاق اكثر رواياتى است كه در اين دو باب آمده است. از اين روايات چنين به دست مىآيد كه پاسخ آن ها ناظر به خصوص مورد نيست, بلكه ناظر به امرى كلى و بيان قاعده اى عام است مبنى بر آن كه شرط فاسد, اساسا چون از اعتبار شرعى برخوردار نيست و بودنش با نبودنش يكسان است, نمى تواند در اصل عقد تاءثير بگذارد و آن را فاسد كند. اشارات وارد در اين روايات مانند گفتار امام در حديث محمد بن قيس: ((شرط خدا مقدم بر شرط شما است. پس اگر خواست وفا مى كند و اگر خواست...)) و هم چنين تعبير: ((شرطشان را تباه دانست.)) بدان معناست كه چنين شرطهايى به دليل آن كه مخالف شرط خداوند است, اساسا الزامآور و قابل اعتنا نيست. در نتيجه عقدى كه شامل چنين شرطهايى است, گويى از آن ها تهى است و اين مطلب اختصاصى به عقد نكاح و بيع ندارد. زيرا خصوصيتى در اين دو عقد نيست, بلكه اين مطلب عام است و شامل ديگر عقود نيز مى شود. والله العالم.
با اين حال, بر كليت اين اصل اشكالاتى وارد شده است كه مرحوم صاحب جواهر در جواهر و مرحوم شيخ انصارى در كتاب متاجر از مكاسب خود آن ها را نقل كرده اند و ماحصل همه آن ها اين است كه فساد شرط موجب خلل در اركان عقد مى شود; يا از جهت جهل نسبت به عوضين و يا از آن جهت كه در فرض فساد شرط و بى اعتبارى شرعى آن, وجود رضايت به عقد كه از اركان صحت عقد است برجا نمى ماند. و چون فساد و بطلان عقد در صورت فقدان اركان صحت آن ـكه بر اثر فساد شرط حاصل شده است مفروغ عنه و بديهى است, در نتيجه بايد گفت كه فساد شرط مايه فساد عقد است. بنابراين ناگزير بايد تنها در مواردى كه صريحا نص وجود دارد يعنى فقط در بيع و نكاح, به صحت عقدى كه متضمن شرط فاسد است, حكم كرد.
ليكن فقهاى محقق ما به اين اشكالات پاسخ داده اند و ما در اين جا پاره اى از آن ها را نقل مى كنيم و آن چه را كه خود پاسخ حق و دافع اصل اشكالات مى دانيم, مىآوريم.
شيخ انصارى(ره) به نقل از مبسوط, نخستين اشكال درباره جهل به عوضين را با اين تقرير كه ((شرط, خود بخش از عوض است و با كنار گذاشتنش براثر بطلانش, عوض نيز مجهول خواهد شد)) نقل مى كند و به آن پاسخ هاى متعددى مى دهد. ظاهرا اين اشكال اساسا در عقد صلح, پيش نمىآيد. زيرا در اين جا عقد براى مبادله عوضين نيست; به گونه اى كه مانند بيع و اجاره و غيره چيزى عوض چيز ديگرى قرار داده شود, بلكه موافقت ميان طرفين بر يك چيز است و آن هم پايان دادن به جنگ است. به فرض كه اين نقطه مورد توافق را به دو جزء تجزيه كنيم كه يكى از آن دو به عنوان عوض ديگرى باشد, مثلا ترك حمله از سوى يكى از طرفين, عوض ترك حمله از سوى طرف ديگر تلقى شود, باز در نظر گرفتن عدم جهل به عوضين ـمانند آن چه در بيع و نكاح گفته مى شود امرى غيرواقعى و موهوم است و ادعاى پديد آمدن غرر بر اثر جهل به عوضين در اين جا ـبر خلاف آن چه در بيع غالبا رخ مى دهد بى معنا خواهد بود. اين سخن نيز بى معنا است كه گفته شود در عقد صلح, شرط در برابر جزئى از آتش بس از سوى يكى از طرفين است و با حذف آن, عوضش نيز منتفى مى شود و باقى مانده مجهول مى گردد. سخن كوتاه, اين اشكال مطلقا ربطى به باب هدنه ندارد.
اگر گفته شود كه تعيين مالى در برابر آتش بس, نادر نيست; به اين صورت كه يكى از طرفين با دريافت مبلغى از طرف مقابل به برقرارى آتش بس رضايت دهد. بنابراين اشكال مفروض در معاملات مالى مانند بيع و اجاره نيز بى كم و كاست, در اين جا پيش مىآيد.
در پاسخ مى گوييم مالى كه در اين فرض تعيين شده است, يكى از عوضين نيست كه در اين معامله ميان آن و چيز ديگرى مبادله صورت گرفته باشد, بلكه در حقيقت چيزى است كه در برابر اصل معامله پرداخت مى شود. اين چنين مبلغى مانند وجهى است كه به كسى بدهند تا نسبت به اصل بيع يا اجاره ـدر جايى كه صاحب كالايى از معامله خوددارى مى كند رضايت دهد. بنابراين چنين وجهى در مقابل اصل عقد هدنه قرار مى گيرد, نه آن كه يكى از اركان معاوضه در عقد هدنه باشد. چون كه پيشتر روشن ساختيم كه ماهيت عقد هدنه, معاوضه ميان دو چيز نيست, بلكه موافقت طرفينى است براى تحقق امر مشتركى ميان خودشان و همسازى با وقوع آن است و بنابر اين شرطى كه در چنين عقدى گنجانده مى شود, در برابر جزئى از عوضين قرار نمى گيرد, تا ادعا شود كه از دست رفتنش مايه جهل و غرر در عوضين مى شود.
اما نسبت به اشكال پيدايش خلل در تراضى بر اثر تعذر يا فساد شرط, پاسخ هاى متعددى از اين دست داده شده است:
نخست : در جواهر98 آمده است كه مدخليت شرط در تراضى, موجب بطلان عقد, در صورت فساد شرط نيست, همان گونه كه ثمن و مثمن نيز در عقد بيع مدخليت دارند اما فساد آن ها موجب بطلان عقد نمى شود, بلكه حداكثر مى توان گفت كه چون فساد شرط منشاء ضرر است, براى دفع اين ضرر حكم به ثبوت خيار فسخ مى شود كه پذيرش آن نيز اشكالى ندارد. اشكال شده است كه چگونه فساد شرط تاءثيرى در عقد ندارد در حالى كه تاءثير لازمه معناى شرط است و شرط خود نوعى تعليق است. صاحب جواهر از اين اشكال پاسخ مى دهند كه تعليق, عقد را باطل مى كند و اگر واقعا شرط متضمن تعليق باشد, معنايش آن است كه اساسا در هيچ معامله اى گنجاندن شرط جايز نباشد, حال آن كه چنين نيست. حاصل جواب آن است كه شرط به معناى تعليق نيست و لذا فساد شرط به اصل عقد صدمه اى نمى زند و بر آن تاءثيرى ندارد.
دوم : در كتاب متاجر99 شيخ انصارى پاسخى آمده است كه حاصل آن اين است: قيدهايى كه در يكى از دو طرف عقد و در همه مطلوبات عرفى گنجانده مى شود, چندگونه است. گاهى قيد از اركان شىء مطلوب است مانند آن كه مطلوب ما خريد حيوان ((ناطق)) باشد نه ((ناهق)), يا مطلوب شارع غسل با آب جهت پاكيزگى براى زيارت باشد, كه در اين موارد نه حمار (حيوان ناهق) جاى عبد (حيوان ناطق) را مى گيرد و نه تيمم جاى غسل را. اما گاهى قيد چنين نقشى ندارد و ركن مطلوب به شمار نمى رود; مانند آن كه قيد شود عبد ((سالم)) باشد و يا غسل با ((آب فرات)) صورت بگيرد. عرف در اين گونه موارد, مطلوب فاقد اين قيود را نيز همان مطلوب مى داند و بود و نبود اين گونه قيود و اوصاف را در تغيير ماهيت مطلوب, موثر نمى داند. ظاهرا شروطى كه در معاملات گنجانده مى شود, از سنخ دوم است نه اول. بنابراين تصرف ناشى از عقد پس از فساد شرط, تصرف فاقد رضايت طرفينى نخواهد بود. البته, نهايتا حق فسخ ثابت و محفوظ است.
تفاوت بيان شيخ انصارى با صاحب جواهر آن است كه بيان شيخ اساسا شرط را در تحقق رضايت معاملاتى دخيل نمى داند, حال آن كه صاحب جواهر آن را دخيل مى داند, اما موجب فساد عقد نمى داند و فقط آن را موجب داشتن حق فسخ مى شمارد. لذا طبق مبناى شيخ انصارى, تصرف مترتب بر عقد, پس از كنار گذاشتن قيود نوع دوم ـكه شرط از جمله آن ها است تصرفى بدون تراضى نيست كه شارع آن را تعبدا و قهرا بر طرفين عقد لازم كرده باشد, بلكه در اين جا معاملى ـكه ملاك صحت معاملاتى است كه متوقف بر رضايت است حاصل است اگر چه شرط فاسد و منتفى باشد.
يكى از بزرگان معاصر100 ما در توجيه عدم دخالت فساد شرط در انتفاى رضايت معاملى, بيانى دارد و حاصلش آن است كه رضايت معاملى, فقط بر التزام شخص پذيرنده شرط, به ايجاد شرط, معلق شده است, نه بر خود شرط و تحقق خارجى آن. ايشان مى فرمايد: ((رضايت معاملى, به هنگام انشاى عقد, بر وجود شرط در خارج معلق نشده است, وگرنه اصل معامله باطل خواهد بود. زيرا چنين تعليقى مبطل به شمار مى رود. اگرچه فرضا به صحت تعليق قائل باشيم, در اين فرض به دليل عدم تحقق معلق عليه, معامله باطل خواهد بود و در صورت انتفاى معلق عليه, ناگزير معلق نيز منتفى خواهد گشت بى آن كه ميان شرط صحيح و فاسد تفاوتى باشد, و لازمه آن بطلان همه عقود و ايقاعات در صورت گنجاندن شرط در آن ها است... تا آن جا كه مى فرمايد: چون هنگام معامله التزام به ايجاد شرط حاصل است و طرفين به وجودش واقفند, تعليق بر چنين شرطى مبطل نخواهد بود و آشكار است كه التزام به ايجاد شرط در اين جا حاصل است, زيرا بنا بر فرض, شخص به آن شرط ملتزم شده و معامله تمام و محقق است. اما اين كه اين كار حرام است و شارع آن را امضا نكرده است, مطلب ديگرى است و همان طور كه پيدا است ربطى به حصول معلق عليه ندارد. البته, چه بسا اگر فروشنده به حرام بودن چنين شرطى آگاه بود و يا مى دانست كه شارع مقدس آن را امضا نكرده است, دست به آن نمى زد و تنها بدان سبب دست به چنين اقدامى زده است كه قاصرانه يا مقصرانه پنداشته است كه شارع چنين شرط حرامى را امضا خواهد كرد. ليكن اين مساءله از باب تخلف دواعى است كه مستلزم بطلان نيست... دليل اين مطلب آن است كه تخلف دواعى هيچ ربطى به رضايت معاملى ندارد. پس رضايت وجود دارد زيرا معلق عليه آن يعنى التزام, حاصل شده است و عموم ((احل الله البيع)) و ديگر عمومات شامل آن مى گردد و ديگر وجهى براى قول به بطلان آن نمى ماند.))
اين ها ادله سه گانه اى بود كه فقها براى اثبات اين كه تخلف شرط, موجب بطلان عقدى كه بدان مشروط شده, نمى گردد آورده اند و اينك مى پردازيم به بررسى هر يك از آن ها:
در آن چه صاحب جواهر(ره) فرموده است, مى توان مناقشه كرد و گفت: اولا: آن چه كه به عنوان مدخليت شرط در رضايت ـاگر مقصود از آن, رضايت معاملى باشد بدين معنا كه طرفين نسبت به معاوضه موافقت دارند مسلم پنداشته شده است, قابل ترديد است و ما همواره آن را نمى پذيريم, حال آن كه همواره در آنچه مورد تراضى واقع شده شرط موجود است و اين اعم از آن است كه شرط در رضايت مدخليت داشته باشد. براى مثال آن كه پيراهنى مى خرد مشروط بر آن كه پاكيزه و داراى تكمه هاى كافى باشد, درست است كه رضايت معاملى به پيراهنى داراى اين شرايط تعلق گرفته است, اما غالبا اين شرايط در حصول رضايت نقشى ندارند. بنابراين وجود چيزى در مجموعه اى كه مورد رضايت قرار مى گيرد, همواره با مدخليت داشتن آن در رضايت معاملى, ملازم نيست.
ثانيا: بعيد نيست بگوييم كه شرطى كه در رضايت معاملى مدخليت دارد ـپيشتر گفتيم كه فقط پاره اى شروط و نه همه آن ها چنين هستند اگر منتفى شد در انتفاى اصل معامله تاءثير دارد, همان گونه كه شيخ انصارى(ره) در مورد قيودى كه ركن مطلوب به شمار مى روند, چنين فرموده است. براى مثال اگر شخصى در موسم حج خانه اى را در مكه بخرد و يا اجاره كند, مشروط بر آن كه خالى از ساكن ـچه غاصب و چه غير آن باشد و از قضا خانه ساكنى داشت, بى شك چنين شرطى از نظر عرف ركن مطلوب و چه بسا اصل مطلوب است, چرا در چنين موردى حكم به بطلان اصل معامله نشود, بلكه حكم به صحت آن با حق فسخ براى مشترى يا مستاءجر شود؟ نقض اين فرض با عدم بطلان معامله اى كه دچار تبعض صفقه باشد, روا نيست. زيرا همين سخن در مورد تبعض صفقه نيز جارى است و در آن جا هنگامى سخن از حق فسخ است كه جزء مفقود در معامله, ركن مطلوب نباشد وگرنه بعيد نيست كه در آن جا نيز حكم به بطلان شود. البته تا جايى كه سخنان فقها را كاويده ايم و در خاطرمان مانده است, اين سخن خلاف مشهور است و تحقيق مطلب و بيان حق مساءله نياز به كاوش و درنگ بيشترى دارد.
اما گفته شيخ انصارى در مورد قيودى كه براى مطلوب ذكر مى شود و تقسيم آن ها به ركن و غير ركن, جدا متين و مقبول است و فهم عرف در مورد اوامر و انشاهاى معاملاتى و غيره, گواه آن است. ليكن ادعاى ايشان مبنى بر آن كه شرط مطلقا از قيود دخيل در مطلوب به شمار نمى رود, تاءمل برانگيز و حتى قابل انكار است. چرا كه به ضرورت, شاهد مواردى هستيم كه شرط مذكور در معامله, ركن مقصود است, بلكه گاهى همه مقصود و هدف نهايى معامله و موثر اصلى در تحقق رضايت معاملى, خود شرط است نه مشروط كه مستقيما معامله بر آن منعقد شده است. شكارچى را در نظر بگيريد كه سلاح شكارى گران قيمتى دارد و راضى به فروش آن نيست. حال اگر در بيابانى نياز به غذا پيدا كند و خود قادر به شكار نباشد, به ناچار راضى خواهد شد آن را به كسى كه مى تواند با آن شكار كند بفروشد, ليكن هنگام فروش, با خريدار شرط مى كند كه با آن سلاح شكار كند و بخشى از آن چه را شكار كرده, براى سد رمق در اختيار او بگذارد. در اين جا نمى توان اين شرط را خارج از مقصود و مطلوب دانست, بلكه در حقيقت انگيزه اصلى و مقصود نهايى شكارچى از فروش سلاح خود, ايجاد همين شرط بوده نه به دست آوردن پول سلاح كه چندان بدان نيازى نداشته است. اگر اين شرط را كنار بگذاريم, ديگر شكارچى در حال عادى حاضر به فروش سلاح محبوبش نمى شد. حال فرض كنيم چنين شرطى حرام و اجرا نشدنى باشد, مانند آن كه در منطقه حرم باشند, آيا مى توان با ادعاى اين كه اين قيد خارج از مطلوب است و فساد و بطلانش تاءثيرى در رضايت معاملى ندارد, اصل معامله را صحيح دانست و گفت كه فساد شرط به مشروط سرايت نمى كند؟ مقتضاى انصاف آن است كه نمى توان چنين ادعايى كرد. هم چنان كه نمى توان مدعى شد كه خوردن گوشت شكار در مثال فوق, صرفا داعى بر معامله بوده است, نه بيشتر و نمى توان به تاءثير داعى در نتيجه معاملات ملتزم شد و گفت كه ـهمان گونه كه از مفاد مصباح الفقاهه به دست مىآيد تخلف از داعى موجب بطلان معامله است. زيرا تفاوت آشكارى ميان داعى در جايى كه مساءله افزايش قيمت در كار است و داعى در مثال مذكور وجود دارد. داعى در مثال مذكور, ركن معامله است, حال آن كه در مورد نخست, داعى فقط جهت تعليل معامله است و به عبارت ديگر در مثال نخست, شخص به اميد داعى به معامله اقدام مى كند و در مثال دوم تنها داعى مد نظرش است و بس.
حاصل سخن آن كه, گاه شرط ركن در معامله است و نبودش, نبود مطلوب را در پى دارد و اجرا ناپذيرى عرفى يا شرعى آن, موجب عدم تحقق مقصود از معامله مى گردد. حكم در اين شق تابع موارد مختلف آن است. لذا اگر معامله بر كلى صورت گيرد و فروشنده, فردى از آن كلى را كه فاقد شرط تعيين شده است, عرضه كند, در واقع كالاى مورد معامله را عرضه نكرده و هم چنان مديون است. اگر معامله بر مورد معين صورت گرفته باشد به گمان آن كه واجد شرط است و سپس روشن شود كه آن مورد واجد شرط نبوده, اصل معامله باطل است. ساير فروع مترتب بر اين مساءله نيز چنين است.
دليل سوم ادعاى يكى از بزرگان معاصر(ره) بود مبنى بر اين كه : فساد عقد بر اثر فساد شرط, ثبوتا مشكل است. زيرا اين به معناى آن است كه عقد بر شرط معلق شده است, اگر تعليق بر وجود خارجى شرط صورت گرفته باشد از اقسام تعليق باطل كننده به شمار مى رود حتى اگر شرط فى نفسه فاسد نباشد, چون تعلق بر امر غيرموجودى صورت گرفته است و اگر تعليق بر التزام به شرط باشد در اين صورت حتى اگر شرط فاسد هم باشد, باز عقد صحيح است.
اين دليل نيز از جهاتى قابل خدشه است: نخست آن كه برداشت ايشان از شرط و تفسير آن به تعليق بر التزام, دور از فهم عرف و مقاصد متعاملين است و فهم مردم از تفسير ماهيت معاملات و شروطش, آن را تاءييد نمى كند. بى گمان اگر يكى از طرفين معامله بداند كه طرف ديگر موفق به برآوردن شرط خود نخواهد بود, رضاى معاملى از طرف او حاصل نخواهد شد و به معامله اقدام نخواهد كرد گرچه آن طرف به هنگام عقد ملتزم شود كه آن را ايجاد كند. بنابراين التزام به ايجاد شرط از ديدگاه آن كه شرط را پيشنهاد كرده است, فقط نشانه و وسيله اى است براى حصول شرط, پس داعى اصلى براى رضاى معاملى همين حصول شرط است نه صرف التزام به شرط.
دوم آن كه فرض ايشان(ره) در مورد شرط در معامله ـبنا بر تاءثير بطلان شرط بر بطلان مشروط بازگشتش به اين نكته است كه شرط, تعليق عقد است و معلق عليه گاهى وجود خارجى شرط است و گاهى التزام و تعهد بدان. اين نكته اساسا باطل است; بدين معنا كه شرط اساسا تعليق نيست, بلكه نوعى الزام و انشاء در معاملات و همانند اصل معامله است. بدين ترتيب گاه شرط در حقيقت يكى از صفات شيى مورد معامله است; مانند آن كه شرط شود كه ميوه, رسيده و پارچه, پشم بافت و خانه مورد معامله, خالى باشد. بنابراين اگر خريدار بگويد: ((از تو هندوانه خريدم به شرط آن كه رسيده باشد)) به معناى آن است كه بگويد: ((از تو هندوانه رسيده اى خريدم.))
گاه نيز شرط, امرى خارج از مورد معامله است; مانند آن كه خريدار بگويد: ((از تو اين ستور را خريدم, به شرط آن كه برايش پالانى بدوزى)) در اين جا دو چيز جداگانه كه هر دو نيز مطلوب هستند, مشمول يك انشاء شده اند و صرف رابطه اى كه از نظر انشاء كننده ميان آن ها برقرار شده است, همواره موجب تعليق رضايت يكى بر ديگرى نمى شود و حكم به بطلان معامله در صورت نبودن يكى از آن دو, ـهمان طور كه شيخ انصارى مى فرمايد و ما سخنش را نقل كرديم متوقف بر آن است كه آن مفقود, ركن در معامله باشد.
از همه آنچه گذشت اين نتيجه به دست مىآيد كه اشكال پيدايش خلل در تراضى, بر قائلان به صحت عقد با وجود فساد شرط, در همه صور مساءله وارد نيست. بلى اين اشكال تنها در صورتى وارد است كه تحقق شرط در اصل رضايت به معامله دخيل باشد و بى گمان در چنين صورتى بنا به مقتضاى قاعده, بايد در صورت فساد يا امتناع شرط, به فساد عقد ملتزم شد. بنابراين روايات پيشگفته ـ كه از آن ها صحت عقد در صورت فساد شرط استفاده مى شد يا بايد بر موردى حمل شود كه دخالت شرط در تحقق معامله به نحو تقييد (حيثيت تقييديه) نباشد, يعنى شرط, ركن در مقصود نباشد, و يا آن كه مضمون آن ها به موارد منصوص; يعنى بيع و نكاح اختصاص داده شود و از آن دو به ديگر عقود تسرى داده نشود.
از آن چه گفتيم روشن شد كه نظر اكثر فقها ـ براساس آن چه پيشتر از عبارات ايشان نقل كرديم مبنى بر بطلان عقد هدنه بر اثر فساد شرطى كه در آن اخذ شده است, قابل دفاع نيست و نمى توان دليلى از كتاب, سنت و ديگر منابع ادله براى اثبات آن ارائه كرد, مگر آن كه فرض كنيم كه مقصودشان, جايى بوده باشد كه شرط, مقوم اصل هدنه باشد; مانند شرطهايى كه در باب بيع و ديگر معاملات مقوم رضاى معاملى هستند. گرچه نظر برگزيده آنان در باب معاوضات, عدم بطلان معامله است حتى در صورت فساد اين چنين شرطى. بنابراين نظر مختار آنان در مورد هدنه بر طبق قاعده, و در مورد بيع و ديگر معاملات, مستند به روايات خاص خواهد بود.
با اين همه, برخى گفته اند: شرط در باب معاوضات با شرط در باب هدنه كاملا متفاوت است. محقق عراقى بر اين نظر است و حاصل سخن او آن است كه شرط در باب معاوضات از باب تعدد مطلوب است, برخلاف هدنه كه در آن, شرط و مشروط يك چيز است. چون در معاوضات, اصل عقد بر چيزى غير از شرط واقع مى شود و شرط, چيزى زايد بر اصل معامله است و به فرض كه شرط حاصل نشود, اصل شىء مورد معامله هم چنان به قوت خود باقى است, اما در صلح چنين تفكيكى نمى توان قائل شد زيرا همه شروط صلح داخل در اصل موضوع مصالحه هستند و در اين جا اگر شرط منتفى شد ديگر چيزى برجا نمى ماند تا عقد بر آن واقع شود, پس هرگاه شرط فاسد شد, اصل آن چه عقد بر آن واقع شد نيز منتفى مى شود. در نتيجه تفاوتى كه فقهاى مشهور ميان باب هدنه و باب معاوضات قائل شده و در باب هدنه ـبرخلاف باب معاوضات فساد شرط را موجب فساد عقد دانسته اند, بر طبق قاعده است.
در پاسخ اين ادعا مى گوييم : اولا, در عقد صلح نيز ـهرگاه هدنه مراد باشد مى توان به تعدد مطلوب قائل شد. زيرا موضوع صلح به اين معنا عبارت است از برقرارى آرامش و برطرف شدن حالت جنگ و شرط هرگونه كه باشد, امرى خارج از اين موضوع است. بنابراين از اين جهت مى توان صلح را چون ديگر معاوضات دانست.
ثانيا, به فرض كه نظر ايشان را مبنى بر وحدت موضوع در صلح بپذيريم, اين خصوصيت موجب فرق ميان صلح و ديگر معاوضات نمى شود, زيرا بر فرض وحدت موضوع در عقد صلح, باز مى توان گفت: فساد جزء موضوع, سبب فساد تمام عقد نمى شود بلكه فقط موجب حق فسخ مى شود, مانند خيار صفقه.
بنابراين راه حل اساسى همان است كه پيشتر گفتيم; يعنى بايد در همه جا ميان اقسام شرط تفاوت گذاشت و هرجا كه شرط مقوم معامله و ركن در مقصود بود, در صورت فسادش به بطلان اصل عقد حكم كرد و اگر چنين نبود, عقد صحيح است.
وانگهى گفتنى است كه وحدت موضوعى كه در باب صلح (به معناى مهادنه) گفته مى شود, چه بسا كه در عقد صلح كه از عقود لازم در ابواب معاوضات است و براى مصالحه ميان طرفين معامله تشريع شده است, نيز وجود داشته باشد. زيرا در اين عقد صلح نيز, موضوع ـيعنى آن چه طرفين بر آن موافقت و مصالحه مى كنند شامل همه قيدها و شرطهاى گنجانده شده در عقد مى شود و در اين جا نيز دو موضوع مجزا وجود ندارد; يكى شىء مورد عقد مصالحه و ديگرى شرط آن شىء, بلكه شرط و مشروط هر دو داخل در موضوع مصالحه هستند و هر دو مجموعا به منزله موضوع صلح به شمار مى روند و عقد بر هر دو منعقد شده است. يعنى درست برخلاف بيع مشروط كه در آن جا موضوع عقد همان معاوضه است و شرط مساءله اى خارج از مضمون آن, اما متعلق به آن است. مگر اين كه ـهمان گونه كه پيشتر گفتيم گفته شود برخى از شرطها نيز عبارتند از تقييد موضوع به وصف خاصى.
اما در صلح به معناى مهادنه كه از آن بحث مى كنيم, آن چه درباره صلح به معناى مصالحه در ابواب معاوضات گفتيم, جارى نمى شود. زيرا ظاهرا عقد هدنه از مصاديق صلح در ابواب معاوضات نيست و موضوع و دليل و اعتبار اين دو نوع صلح متفاوت است. صلح در باب هدنه ـهمان طور كه بارها اشاره كرديم عبارت است از مصالحه بر مساءله اى خاص يعنى فرو گذاشتن جنگ و موضوعى كه صلح براى آن تشريع شده, همين ترك جنگ است; مانند مبادله ميان دو چيز كه موضوع در باب بيع است. شروطى كه به اين موضوع ملحق مى شود از اصل موضوع خارج و بدان وابسته است و موضوع مقيد بدان هاست چنان كه در تمام شروط ابواب معاملات نيز چنين است, هر چه آن جا بگوييم, در اين جا نيز صادق است.
البته مى توان ميان تخلف شرط در باب معاملات و در اين جا تفاوتى قائل شد. زيرا مدار بحث در معاملات بر تخلف از چيزى است كه رضاى معاملى بدان تعلق گرفته است. لذا فقها در آن جا گفته اند كه بطلان شرط از اين جهت موجب بطلان اصل عقد نمى گردد و ما نيز نظر خود را در اين باب بيان داشتيم. ليكن در اين جا و در بحث هدنه, جايى براى رضايت معاملى بدان معنا نيست. چون مساءله مصالح جامعه و سرنوشت امت در ميان است و در چنين موردى نمى توان از رضايت شخص درگير و منعقدكننده عقد, سخن گفت. بنابراين تخلف شرط در اين جا اشكالى از اين جهت ايجاد نمى كند, تا راه حلى كه در معاملات, پيش بينى شده است به كار گرفته شود. بلكه در اين جا مساءله به مصلحت موكول مى گردد كه بايد مراعات شود و ملاك صحت و فساد قرار گيرد. از اين گذشته, تفاوت پيشگفته نيز سست است و پذيرفتنى نيست, به اين تقرير كه در مورد بيع نيز مى توان چنين حالتى را تصور كرد و فرض كرد كه بيع به عنوان ملت يا جمعيتى صورت گيرد, همان گونه كه دولت ها و حكومت ها فراوان با اين عنوان دست به خريد و فروش مى زنند و لازمه اش خدشه در اعتبار رضايت معاملى در آن است. بنابراين, راه حل در همه موارد آن است كه بگوييم كسى كه به اين گونه داد و ستدها دست مى زند, به عنوان وكيل ملت و جماعت چنين مى كند و رضايت او, رضايت آنان تلقى مى شود و همين رضايت ملاك و معيار در تحقق رضايت معاملى و عدم آن است. پس تخلف از آن چه رضايت معاملى بدان تعلق گرفته است, در هدنه و مانند آن نيز تصور پذير است و در هر يك به حسب خود, وجود دارد.

5. ديگر احكام هدنه

پاره اى ديگر از احكام هدنه به جا مانده است كه آن ها را طى چند مساءله بيان مى كنيم:
مساءله نخست : اقدام به صلح, به دست امام است و يا كسى كه از سوى امام, مشخصا براى اين كار منصوب شده است. در شرايع و منتهى و كتب ديگر بدين نكته تصريح شده است, و علامه در منتهى مى فرمايد: ((لا نعلم له خلافا; يعنى براى اين مساءله مخالفى نمى شناسيم.)) آنان به دليل روشنى اين مساءله و نبود مخالفى در اين مورد, به همين حد اكتفا كرده و از آن گذشته اند. ليكن طرح ابعاد كامل اين مساءله نيازمند توجه به چند نكته است. يكى آن كه اثبات اين حق براى امام گاه به معناى آن است كه كسى ديگر در عرض او از اين حق برخوردار نيست. بنابراين فرماندهان نظامى, فرمانداران شهرها, فقها و افراد عادل و ديگر بزرگان ـچه برسد به عامه مردم حق انعقاد هدنه را ندارند. ظاهرا همه فقهاى ما بر اين مطلب هم داستان هستند. دليل انحصار چنين حقى به دست امام ـيا شحص منصوب از سوى او آن است كه اولا مسائلى از اين دست و با چنين اهميتى كه مربوط به اداره كشور است و سرنوشت امت بدان گره خورده است, متوجه رئيس مسلمين و مدير امورشان است, نه ديگرى, مسائلى چون جهاد و ديگر امور مهم حكومتى نيز اين گونه است و عرف جهانى هم به اين اصل اذعان دارد. ثانيا دخالت ديگرى جز امام در امر هدنه به تعطيل جهاد خواهد انجاميد. زيرا در هر جنگى گروهى از مردم پيدا مى شوند كه خواستار پايان جنگ و مهادنه با دشمن باشند. ثالثا دادن اختيار به دست ديگران, به هرج و مرج و نابسامانى در كشور و اختلال امور مى انجامد.
انحصار چنين حقى گاه نيز به معناى آن است كه در طول امام ـيعنى در فرض نبود و يا عدم حضورش تنها كسان خاصى صلاحيت بستن پيمان صلح را دارند و اين حق قابل تسرى به ديگران و عامه نيست. در اين صورت بايد به اين مساءله بپردازيم و ببينيم چه كسانى در زمان غيبت امام واجب الاطاعه از اين حق برخوردارند. بنابر اصل ولايت عامه فقيه در زمان غيبت, ولايت او همچون ولايت شخص امام است و بعيد نيست مقصود فقها از واژه ((امام)) در تعبيراتشان, اعم از امام معصوم باشد. در اين صورت كسانى كه اقدام به جهاد ابتدايى را در زمان غيبت جايز مى دانند, به فحواى ادله تشريع جهاد, اقدام به بستن پيمان صلح را نيز براى ولى فقيه جايز خواهند دانست, چون همان طور كه آشكار است, جهاد ابتدايى بسيار مهم تر و سترگ تر از مهادنه است, زيرا آن يك برافروختن آتش جنگ است و اين يك خاموش كردن آن. اما در صورتى كه جهاد ابتدايى در زمان غيبت جايز دانسته نشود, باز با ادله ولايت فقيه, مى توان ولى فقيه را صاحب اختيار در بستن پيمان صلح دانست. اين مطلبى است كه از سخنان صاحب جواهر(ره) به دست مىآيد.
اما كسى كه فقيه نيست ولى در طبقات بعدى ولايت در زمان غيبت قرار دارد ـبنابر قول به ولايت غيرفقيه از جهت حسبه در صورت فقدان فقيه در عصر غيبت به دليل حسبه متولى انعقاد پيمان صلح خواهد بود و در عرض او ديگر مردمان در اين مورد حق دخالت ندارند. ظاهرا مقصود كاشف الغطاء(ره) همين است آن جا كه مى فرمايد: ((و ليس لغير الامام او نائبه الخاص او العام او الامراء و الحكام مع عدم قيام من تقدم, المهادنه, لان سائر الرعيه لايرجع اليهم امر الحروب; يعنى جز براى امام يا نائب خاص يا عام او و يا اميران و حاكمان ـدر صورت نبود افراد مقدم بر آنان حق بستن پيمان صلح نيست. زيرا امور جنگ به ديگر مردمان ارجاع داده نمى شود.)) چه بسا مقصود صاحب جواهر(ره) از تعبير ((نائب الغيبه)) كه آن را به صورت مطلق در كلام خود آورده, همين باشد.101
اما گفتگو درباره كسانى كه ولايت شرعى در زمان غيبت ندارند مانند اميران و حاكمانى كه با قدرت و غلبه كرسى حكومت را به چنگ آورده اند, نيازمند تفصيل بيشترى است.
صاحب جواهر(ره) صلاحيت آنان را در مورد هدنه بعيد نمى داند و براى اثبات آن به دلايلى استناد مى كند چون روايت صدوق(ره) از امام رضا(ع) در مورد حكم به استمرار آن چه عمر بر بنى تغلب حكم كرده بود.102 ديگر آن كه سيره عالمان و همه مسلمين بر پذيرش جزيه از حاكمان مانند پذيرش خراج بوده است... اشاره به جزيه با آن كه مختص به اهل ذمه است و ارتباطى با دشمنى كه با او صلح مى شود ندارد, شايد به عنوان ذكر موارد مشابه در اين باب باشد, تا نشان دهد كه حاكم در اين گونه امور صلاحيت دارد و هيچ يك از اصناف مسلمين از عالمان و عامه منكر آن نبوده و در آن مناقشه نكرده اند. در هر صورت احتمال دارد مقصود صاحب جواهر از اين گفته همان مطلبى است كه پيشتر از كاشف الغطاء نقل كرديم. در نتيجه اين سخن مى توان گفت كه هر عملى از سوى مردم كه پيمان صلح منعقد شده از سوى اين حكام را نقض كند, حرام است.
ليكن اين استدلال قابل خدشه است, نخست, از آن رو كه روايت مذكور مرسله است و به دليل مشكل سندى نمى توان بدان اعتماد كرد و اين ادعا كه مرسله هاى صدوق اگر به شخص امام نسبت داده شده باشد ـبه دليل اعتمادى كه به صدوق هست در حكم حديث مسند است, منطبق بر مبناى معروف و مقبول در مورد حجيت خبر واحد نيست و آن چه كه ضعف سند اين حديث را برطرف كند نيز در ميان نيست.
دوم, آن كه موضوع اين حديث مصالحه ميان خليفه و گروهى از اهل ذمه در مساءله اى مالى است و اين كجا و مساءله هدنه كه عبارت از پايان دادن به جنگ و صلح با دشمن جنگى است كجا؟ بنابراين الحاق بحث ما به مورد اين روايت جز با قياسى كه از نظر اماميه مردود است, ممكن نيست.
سوم, آن كه حكمى كه از سوى عمر صادر شد گرچه ـهمان طور كه امام رضا(ع) روشن ساخت نافذ است, ليكن حكمى بود در مورد واقعه اى خاص و چه بسا نفوذ و روايى آن به دلى تنفيذش از سوى اميرالمومنين(ع) و يا مانند آن باشد. لذا صحت چنين عملى آن گونه كه صاحب جواهر مدعى است, به معناى صحت همه رفتارها و احكام صادره از سوى حاكمان و اميران نيست.
چهارم, آن كه احتمال دارد فرموده حضرت(ع) در مرسله كه ((فعليهم ما صالحوا عليه و رضوا به; يعنى آنان ملزم به آن چه بر آن مصالحه كردند و بدان رضايت دادند, هستند.)) امضاى حكم عمر درباره آنان باشد كه ظاهرا تا زمان حضرت(ع) بدان عمل مى شده است و اين كار به دليل نياز گروهى از شيعيان به تعامل با بقاياى بنى تغلب و درخواست آنان مبنى بر تصحيح معاملاتشان, صورت گرفته و امام به عنوان ولى امر مسلمين پيمانى را كه عمر ده ها سال پيش بسته بود امضا كرده و مجاز دانسته باشد. طبق اين احتمال ـكه چندان از لحن حديث هم دور نيست صحت عمل خليفه ـگرچه به عنوان ((قضيه فى واقعه)) نيز مقبول نيست و نيازمند امضاى امام عادل است. تعبير امام در پايان حديث كه ((الى ان يظهر الحق; تا آن كه حق پديدار شود)) نيز مويد اين احتمال است. زيرا اين فقره از حديث گوياى آن است كه اين حكم به عنوان حكم ولايتى از امام رضا(ع) صادر شده است.
حاصل آن كه استناد به چنين حديثى, براى اثبات نفوذ و روايى پيمان صلحى كه غير امام عادل آن را منعقد مى كند, سخت از صواب به دور است. سيره اى نيز كه براى اين مساءله ادعا شده است, گوياتر و نيرومندتر از روايت مذكور نيست و با درنگى كوتاه, اشكالات آن هويدا مى گردد.
با اين حال, انكار روايى و نفوذ پيمان صلحى كه از سوى حكام ناحق بسته مى شود به طور مطلق و بى استثنا, نيز پيامدهايى دارد كه نه هيچ فقيهى كه حتى افراد متوسط در فهم مبانى دين نيز بدان ملتزم نمى گردند. زيرا چه بسا كه در صلح مصلحت كاملى براى مسلمانان و سرزمينشان و سرنوشتشان باشد و ادامه جنگ مايه زيان آنان و تباه شدن خون و مالشان گردد. در حقيقت فرض ما در مورد روايى و ناروايى پيمان صلحى كه حاكم جائر منعقد مى سازد جايى است كه اين صلح براى مسلمانان, مصلحت مند باشد وگرنه اصل پيمان صلح باطل است, اگرچه از سوى امام عادل منعقد شده باشد. گمان نمى كنم كه فقيهى به افتادن به گرداب مفسده و نابودى انسان هاى بى گناه و تباه شدن اموال و ديگر پيامدهاى جنگى خونين, فتوا دهد و بدان ملتزم گردد. بنابراين ظاهرا ارتكار شرعى و ذهن متعارف متشرعان به پذيرش پيمان صلح مصلحت مندى كه از سوى حاكم جائر منعقد شده است, حكم مى كند, گرچه چنين عملى و اقدامى از سوى جائر تصرف در امرى است كه حق آن را ندارد و شرعا بر او حرام است. والله العالم.
مساءله دوم : آيا مى توان عوض مالى را در هدنه شرط كرد؟
مقتضاى قاعده جواز آن است. زيرا در مفهوم هدنه چيزى كه مانع آن باشد وجود ندارد. لذا مى بينيم كه صاحب جواهر(ره) به هنگام شرح معناى آن صراحتا مى گويد كه گاه در برابر عوض و گاه بدون عوض است و سخن فقهايى چون شيخ در مبسوط و علامه در قواعد را كه آن را به ((غيرعوض)) مقيد ساخته اند, تاءويل مى كند كه مقصودشان آن است كه در نظر گرفتن عوض مقوم آن نيست و در آن معتبر نيست, نه آن كه عدم عوض, معتبر است. وانگهى مقتضاى اطلاق ادله هدنه مانند آيه شريفه: ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها)) نيز جواز در نظر گرفتن عوض است. مقتضاى اطلاقات اعتبار شرط كه معروف است, نيز چنين است. پس جايز بودن شرط مالى در هدنه فى الجمله بى اشكال است. ليكن گاه تفاوتى گذاشته مى شود ميان مالى كه مومنان از كافران مى گيرند و مالى كه مومنان به آنان مى پردازند. مورد نخست كمترين اشكالى ندارد, به دليل آن چه گفتيم و به سبب اولويت نسبت به هدنه بى عوض مالى. اما در مورد شق دوم از احمد حنبل و محمد ابن ادريس شافعى,103 منع آن به طور مطلق نقل شده است. ليكن هيچ يك از فقهاى ما چنين حكمى نكرده اند, اما پاره اى ميان حالت ضرورت و عدم آن تفاوت گذاشته اند و آن را در غير مورد ضرورت منع كرده اند; مانند علامه حلى(ره) در تذكره,104 كه آن را از شروط فاسد شمرده مى فرمايد: ((او دفع المال اليهم مع عدم الضروره الداعيه الى ذلك; يعنى يا پرداخت مال به آنان بى ضرورتى كه بدان فرا بخواند.)) در منتهى105 نيز مى فرمايد: ((و اما اذا لم يكن الحال, حال ضروره فانه لايجوز بذل المال بل يجب القتال و الجهاد لقوله تعالى: "قاتلوا الذين لا يومنون بالله... حتى يعطوا الجزيه", و لان فيه صغارا و هوانا. و اما مع الضروره فانما صير الى الصغار دفعا لصغار اعظم منه, من القتل و السبى; يعنى و اگر حالت, حالت ضرورت نبود, دادن مال به آنان جايز نيست, بلكه جهاد و قتال واجب است به دليل گفتار پروردگار متعال: "با آنان كه به خداى ايمان ندارند, بجنگيد... تا جزيه بدهند" و به دليل آن كه در دادن مال خوارى و خفت است. اما در حال ضرورت, بدين خوارى تن داده مى شود, براى پرهيز از خوارى بزرگتر از آن; يعنى كشته شدن و اسارت. ))
پاره اى ديگر از فقها از شرط ضرورت, به شرط مصلحت عدول كرده اند. كاشف الغطاء(ره) مى فرمايد: ((ولو وقعت مشروطه بعوض قل او كثر... او بسائر الشروط الشرعيه, اتبع الشرط و يشترط فيها موافقه مصلحه المسلمين; يعنى اگر هدنه مشروط به عوض مالى ـكم يا زياد و يا ديگر شروط مشروع منعقد شد, شرط رعايت مى شود به شرط آن كه موافق مصلحت مسلمين باشد.106)) ظاهرا مرجع ضمير در ((فيها)) كلمه ((الشروط)) است و اگر مرجع ضمير, هدنه باشد نيز بازگشت آن به اين نكته خواهد بود كه شرط بايد موافق مصلحت مسلمين باشد. صاحب جواهر(ره) پس از نقل سخن علامه در منتهى مبنى بر مشروط بودن پرداخت مال به حالت ضرورت, مى فرمايد: ((بل لايبعد الجواز مع المصلحه للاسلام و المسلمين ايضا; يعنى هم چنين بعيد نيست كه در صورت مصلحت مندى براى اسلام و مسلمين جايز باشد.107)) مرحوم آيت الله خويى در منهاج الصالحين108 مى فرمايد: ((و لا فرق فى ذلك بين ان تكون مع العوض او بدونه, بل لا باءس بها مع اعطاء ولى الامر العوض لهم اذا كانت فيه مصلحه عامه; يعنى در صلح تفاوتى نيست ميان آن كه در آن عوضى تعيين شود يا نشود. بلكه اشكالى ندارد كه ولى امر به آنان عوضى دهد در صورتى كه مصلحت فراگيرى در آن باشد.))
به نظر ما اين شرط كه پرداخت مال بايد موافق مصلحت باشد, بديهى است و در آن كمترين شكى نيست و هيچ كس به جواز پرداخت مال به كفار در هدنه در صورتى كه خلاف مصلحت باشد, ملتزم نمى گردد. زيرا مشروعيت اصل هدنه مشروط به مصلحت مندى است و بالطبع اين شرط و ديگر شروط نيز بايد داراى مصلحت باشد. اما مشروط دانستن پرداخت مال به حالت ضرورت كه در كلام علامه و برخى از عالمان اهل سنت آمده است, به معناى آن است كه پرداخت مال به كافران گرچه داراى مصلحت باشد هم حرام است و تنها به هنگام ضرورت و براثر اضطرار اين حرمت ـچون ديگر محرمات برداشته مى شود. بنابراين اين سخن, به عدم جواز پرداخت مال به طور مطلق بازمى گردد. زيرا قائلان به حرمت نيز, در حالت اضطرار ناگزير آن را جايز مى دانند. حال اين پرسش پيش مىآيد كه دليل بر حرمت پرداخت مال به كفار چيست؟ علامه اولا به استناد آيه شريفه و ثانيا چون پرداخت مال مستلزم خوارى است, آن را حرام مى داند. حال آن كه اين دو دليل از اثبات مدعاى ايشان ناتوان هستند. زيرا آيه, به دليل هدنه تخصيص خورده است وگرنه هرگز هدنه جايز نخواهد بود. حال كه پذيرفتيم اين آيه, به هدنه تخصيص خورده است, براى مشخص ساختن موضوع اين جواز بايد به ادله هدنه رجوع كنيم. پيشتر گفتيم كه عموم ادله هدنه شامل هر شرطى مى شود, جز آن چه مخالف كتاب خدا است. مخالفت اين شرط با كتاب خدا نيز ثابت نشده است.
اما اين ادعا كه چنين شرطى مايه خوارى مسلمانان مى گردد, صغرا و كبرايش مخدوش است. صغراى آن مخدوش است به دليل آن كه پرداخت مال همواره مايه خوارى نيست و چه بسا كه شخص نيرومندى به شخص ضعيفى اموالى بپردازد, تا از شرش ايمن باشد. مثال روشن آن, رفتار رسول خدا(ص) با عيينه بن حصين است. حضرت رسول(ص) به روايت اسكافى و برخى از اهل سنت, در جنگ احزاب براى آن كه عيينه را از اردوگاه ابوسفيان جدا كند, مالى به او پرداخت.109
كبراى اين قياس نيز مخدوش است, زيرا به طور مطلق نمى توان به حرمت آن چه مايه خوارى مى گردد, حكم كرد. چه بسا خوارىهايى كه مصلحت بزرگى براى اسلام و مسلمانان در پى داشته باشند و در چنين مواردى حرمت آن ها مسلم نيست. شايد يكى از مثال هاى تاريخى اين مساءله ماجراى صلح حديبيه است كه در آن مسلمانان به خواست كافران تن دادند و ناچار شدند صلح نامه را به شكلى كه آنان مى خواستند تنظيم كنند و تعبير ((بسم الله الرحمن الرحيم)) را از عنوان صلح نامه و عنوان ((رسول الله)) را از كنار نام پيامبر عظيم الشاءن حذف كنند. ليكن خداوند متعال به اين صلح آنان بركت داد و بردبارى آنان را در راه خدا ارج نهاد و از آن با عنوان فتح آشكار ياد كرد و اين آيه را ـبنا بر آن كه درباره اين واقعه نازل شده باشد فرود آورد: ((انا فتحنا لك فتحا مبينا.))
مساءله سوم : آيا جايز است كه مسلمانان خود پيشنهاد كننده صلح باشند؟ يا آن كه جواز آن منوط به آن است كه كافران پيشنهاد دهنده آن باشند؟ ظاهرا فقها ـاز آن جا كه اين مساءله را عنوان نكرده اند تفاوتى ميان اين دو صورت قائل نشده اند. جز آن كه بنا به قرائنى ممكن است چنين به ذهن خطور كند كه ادله جواز هدنه اختصاص به مواردى دارد كه كافران آن را پيشنهاد كنند. حتى از پاره اى ادله, ممكن است حرمت فراخوان به صلح استفاده شود. يكى از ادله اى كه از آن استفاده مى شود مشروعيت هدنه اختصاص به حالتى دارد كه كافران, پيشنهادكننده آن باشند اين آيه شريفه است: ((و ان جنحوا للسلم فاجنح لها)) امر به تن دادن به صلح, مشروط به گرايش كافران به آن است و از آن برمىآيد كه مشروعيت اقدام به صلح منوط به دعوت كافران به آن است. زيرا اصل, در رفتار با كافران حربى, جهاد است و ادله صلح آن را تخصيص مى زند و در صورت پيشنهاد كافران آن را مجاز مى شمارد و از قاعده كلى خارج مى كند. پس بايد به همين قدر متيقن اكتفا كرد و از آن فراتر نرفت.
آياتى نيز كه به پايبندى به پيمان هايى كه با كفار بسته شده تا پايان مدت آن ها فرمان مى دهد, ناظر به معاهداتى است كه ميان پيامبراكرم(ص) و كفار بسته شده بود و متعرض كيفيت آن ها نمى شود. رواياتى نيز كه در باب اين معاهدات وجود دارد, روشن نمى كنند كه اين معاهدات به پيشنهاد مسلمانان بوده باشد. بنابراين نسبت به جايى كه مسلمانان پيش قدم در هدنه باشند, اطلاقى ندارند.
از آن چه امام على(ع)در عهدنامه خود به مالك اشتر فرموده و در نهج البلاغه نقل شده و مانند آن در تحف العقول و دعائم الاسلام110 آمده است و ما پيشتر از آن سخن گفتيم نيز, چنين برمىآيد كه مشروعيت صلح, مختص به صورتى است كه كافران پيش قدم در آن و پيشنهاد دهنده آن باشند. حضرت(ع) در اين عهدنامه مى فرمايد: ((و لا تدفعن صلحا دعاك اليه عدوك, لله فيه رضى; يعنى صلحى را كه دشمنت تو را بدان مى خواند و مرضى خداوند است, رد مكن.)) از اين تعبير چنين استفاده شده است كه نپذيرفتن صلحى كه دشمن پيشنهاد دهنده آن است, نهى شده است. بنابراين از اين جمله دو نكته استنباط مى شود: نخست, آن كه نپذيرفتن صلح ـنه پيشنهاد نكردن آن نهى شده است و دوم, آن كه رد كردن صلحى كه دشمن بدان فرامى خواند نهى شده است. پس شرط مشروعيت صلح آن است كه دشمن آن را پيشنهاد كند, در غير اين صورت, حكم وجوب جهاد به جاى خود باقى است.
حاصل آن كه پاره اى از ادله صلح نسبت به جايى كه مسلمانان پيشنهادكننده آن هستند, مهمل و مجمل است; مانند رفتار پيامبراكرم(ص) با كافران روزگار خود و آيات دال بر معتبر بودن معاهدات منعقد شده با كفار. پس اين دسته از ادله اطلاقى ندارد. پاره اى ديگر از ادله صلح نيز تقريبا دلالت بر آن دارد كه جواز هدنه مختص به صورتى است كه كافران پيشنهادكننده آن باشند. بنابراين, موردى كه مسلمانان پيشنهادهنده صلح هستند از شمول ادله خارج مى ماند و مشمول حكم وجوب جهاد قرار مى گيرد. افزون بر آن, آيه شريفه: ((ولا تهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون و الله معكم)) ظهور در آن دارد كه دعوت به صلح حرام است. بنابراين اگر فرض كنيم اطلاقى در كار باشد كه صلح را در هر صورتى مشروع بداند, با اين آيه مباركه مقيد مى شود. حال آن كه ما حتى اطلاقى در اين مورد نداريم.
از آن چه گذشت, دريافتيم كه صلح مشروع, صلحى است كه دشمن آن را پيشنهاد كند و خواهان آن باشد و بس. زيرا جز اين صورت مشمول ادله جواز صلح نمى گردد, بلكه هم چنان مشمول دليل نهى از آن است; يعنى همين آيه شريفه.
با اين همه, مى توان در برداشتى كه از اين ادله شده است خدشه كرد. در آيه ((جنوح)), لفظ جنوح به معناى تمايل به چيزى است و اعم از پيش قدمى و پيشنهاد است و چه بسا كه كسى به چيزى مايل باشد, بى آن كه پيشنهادش كند. بنابراين تعبير ((و ان جنحوا)) در آيه شريفه به معناى آن است كه اگر آنان به صلح تمايل نشان دادند و از آن تن نزدند, تو نيز بدان تمايل نشان بده, و در آن هيچ اشاره اى به پيشنهاد و اين كه از كدام طرف باشد, نشده است. لذا اين آيه ـوالله اعلم درصدد بيان اصل مشروع بودن صلح است, آن گاه كه دشمن بدان تمايل داشته باشد و از آن تن نزند. روشن است كه اگر دشمن خواستار صلح نباشد و بدان تمايل نشان ندهد, امكان برقرارى آن از سوى مسلمانان نيست. مى توان اين استدلال را اين گونه نيز تقرير كرد و گفت: براساس اين آيه, شرط مشروع بودن صلح آن است كه دشمن نيز خواستار آن باشد و اگر دشمن خواستار آن نباشد, صلح جز با درخواست ذليلانه مسلمانان, برقرار نخواهد شد و اين چنين صلحى است كه قطعا خارج از دايره مشروعيت است, نه صلحى كه با پيشنهاد مسلمانان و البته بدون خوارى باشد. لذا تمايل دشمن شرط طبيعى ـنه شرعى صلح است. اين شرط با اين كه شرطى طبيعى است نه شرعى شايد جه ذكر آن در آيه, اين باشد كه آيه در مقام بيان اين مطلب است كه هرگاه براى شما فرصت برقرارى صلح فراهم شد, به اين صورت كه دشمن بدان تمايلى نشان داد, دليلى ندارد كه همچنان جنگ را ادامه دهيد و بارسنگين آن را بر دوش بگيريد, پس شما نيز بدان تمايل نشان دهيد و در مورد پيامدهاى آن بر خدا توكل كنيد. ((ان)) شرطيه در اين آيه در حقيقت به معناى ((((اذا)) است ـكه خود حرف شرط ديگرى است و براى بيان فراهم آمدن زمينه طبيعى صلح به كار رفته است.
در دلالت آيه شريفه : ((و لا تهنوا و تدعوا الى السلم)) بر نامشروع بودن پيشنهاد صلح از سوى مسلمانان نيز, مى توان خدشه كرد و گفت كه متعلق نهى در اين آيه دو شىء مجزا از يكديگر نيست, بلكه يك شىء است كه اجزاى آن بر يكديگر مترتب شده اند. توضيح آن كه قرار گرفتن دو شىء در دايره نهى, به دو صورت خواهد بود: يا آن كه هر يك مستقل از ديگرى متعلق نهى است; مانند آن كه بگوييم: اذا صمت لاتاءكل و لاتشرب; يعنى چون روزه گرفتى نخور و نياشام, كه در آن حرف نهى تكرار شده است. از اين قبيل است آن جا كه خداوند متعال مى فرمايد: ((و لا تهنوا و لا تحزنوا; سست مشويد و اندوهگين مشويد.)) در اين جا سستى و اندوه دو مساءله جداگانه اند كه هر يك به تنهايى متعلق نهى واقع شده است و هيچ يك مترتب بر ديگرى نيست, لذا حرف نهى بر سر هر دو تكرار شده است. گاه نيز متعلق نهى, در حقيقت, يك مساءله است و مساءله دوم به عنوان نتيجه آن ذكر شده است; مانند آن كه بگوييم: ((اذا كنت صائما فلا تاءكل و تفطر; هرگاه روزه بودى, چيزى مخور كه روزه ات را خورده اى.)) در اين جا متعلق نهى خوردن است و افطار (روزه خوارى) نتيجه آن است. در چنين مواردى, بى گمان مساءله دوم نيز نخواستنى است, اما مستقلا متعلق نهى قرار نمى گيرد, بلكه صرفا آن را ذكر مى كنند تا دانسته شود كه اين يك, مترتب بر مساءله اول و محكوم به حكم آن است, لذا حرف نهى در آن تكرار نمى شود.
آيه شريفه : ((و لا تهنوا و تدعوا الى السلم)) نيز از همين سنخ است و آن چه متعلق نهى واقع شده است, سستى در برابر دشمن و از دست دادن ثبات و احساس ضعف و زبونى و ترديد در ادامه جهاد است و دعوت به صلح به عنوان نتيجه اين ضعف و زبونى ذكر شده است. دعوت به صلح در چنين موقعيتى در حقيقت درخواست صلح از دشمن از موضع ضعف و زبونى است كه بى شك امرى نخواستنى است, ليكن آن چه موجب اين گونه درخواست صلح مى شود, همان ضعف و سستى است كه متعلق نهى قرار گرفته است. بنابراين در اين آيه از اصل دعوت به صلح نهى نشده است, بلكه از سستى و زبونى نهى شده است و به تبع آن از دعوت به صلح نيز نهى شده است. (بر حسب ظاهر كلام, دعوت به صلح در دايره نهى واقع نشده است بلكه به قرينه مقامى از آن نهى شده است). براين اساس حاصل مراد آيه ـوالله اعلم آن است كه دچار ضعف و سستى نشويد كه اين حالت شما را به درخواست صلح وادارد, و از آن استفاده مى شود كه درخواست صلحى كه ناشى از ضعف و سستى باشد, مبغوض شارع و بى اعتبار است. زيرا هيچ چيز مانند اين گونه درخواست ذليلانه صلح و پيشنهاد از موضعى كه مناسب شاءن اسلام و مسلمين نيست, به كرامت اسلام و عزت مسلمين زيان نمى زند. اما اين كجا و حرمت دعوت به صلح به طور مطلق كجا؟ ديديم كه گاه درخواست صلح از موضع قدرت و عزت است. پس همواره ضعيفان نيازمند صلح نيستند, بلكه چه بسا نيرومندانى كه خواهان صلح باشند و آن را به مصلحت بدانند. مثال روشن اين مورد, پيشنهاد صلح رسول خدا(ص) به عيينه بن حصين در قبال دادن مالى فراوان به او بود, در حالى كه حضرت(ص) بسيار از او نيرومندتر بودند. براساس آن چه گفته شد, آيه شريفه به طور مطلق دلالتى بر ادعاى حرمت صلحى كه از آغاز به پيشنهاد مسلمانان باشد, ندارد.
آن چه برداشت ما را تاءييد مى كند, مطلبى است كه به دنبال آيه آمده است و در مقام تعليل حكم نهى است. خداوند متعال پس از اين نهى مى فرمايد: ((و انتم الاعلون; حال آن كه شما برتريد.)) در حقيقت اين علت با سستى نورزيدن و از موضع ضعف درخواست صلح نكردن, تناسب دارد و با دعوت به صلح در صورتى كه ناشى از ضعف نباشد و از موضع قدرت باشد, تناسبى ندارد.
در مورد سخن اميرمومنان(ع) كه فرمود: ((لا تدفعن صلا دعاك اليه عدوك...)) نيز مطلب آشكار است. زيرا اشاره به صلح طلبى دشمن در اين كلام براى بيان مشروط بودن صلح بدان نيست, بلكه براى بيان دليل پذيرش صلح و فوايد آن است. اين نكته از تاءمل در جملات پس از آن به خوبى آشكار مى شود. حضرت پس از بيان مطلب پيشگفته, در بيان منافع صلح مى فرمايد: ((فان فى الصلح دعه لجنودك وراحه همومك و امنا لبلادك.. .; يعنى زيرا كه در صلح آرامشى براى سپاهيانت است و آسايشى از دغدغه هايت و ايمنى شهرهايت.)) بنابراين, سخن حضرت در حكم آن است كه كسى بگويد: ((هرگاه دشمن خود, تو را به صلح فرا بخواند, چه دليلى بر ادامه جنگ و نپذيرفتن چنين صلحى وجود دارد, با اين كه چنين و چنان فوايدى دارد؟))
به فرض كه برداشت فوق پذيرفته نشود و ادعا شود كه اين حديث مستقيما و مشخصا بر اين مطلب دلالت دارد كه مشروعيت صلح مشروط به پيش قدمى دشمن براى برقرارى آن است , در اين صورت دلالتش بر عدم جواز ديگر صور صلح, تنها بر مبناى پذيرش مفهوم وصف يا مفهوم لقب خواهد بود, كه اعتبار آن نيز محل مناقشه جدى و آشكار است.
حاصل همه ادله آن است كه صلح جايز است, خواه به پيشنهاد كافران باشد, خواه به درخواست و دعوت مسلمانان, بى هيچ تفاوتى ميان اين دو صورت. البته اگر پيش قدمى مسلمانان در اين كار, مايه خوارى آنان و بى عزتى و كسرشوكتشان شود, به مقتضاى آن چه از دو آيه شريفه مذكور استظهار كرديم, جايز نخواهد بود و مصلحت مندى چنين صلحى نيز نمى تواند موجب جوازش گردد. زيرا همان طور كه پيشتر گفتيم اطلاقات ادله احكام شرعى, با مصالحى كه ما در قضايا استنباط مى كنيم, مقيد نمى شود. لذا مصلحت در ارتكاب فعل حرام, حرمت آن را برطرف نمى كند و مصلحت در ترك واجب, حكم وجوب را نمى زدايد. البته ادله احكام با اضطرار مقيد مى شود. چون دليل آن ـهمان طور كه در جاى خود تبيين شده است حاكم بر ادله احكام است.
مساءله چهارم : در چه مواردى نقض هدنه جايز است؟
پس از آن كه پيمان صلح به صورت صحيح منعقد شد, شكستن آن بى شك حرام است و ما در مباحث فصل چهارم111 حرمت غدر را كه به معناى نقض پيمان ها و معاهداتى است كه با دشمن بسته شده بيان كرديم و ادله حرمتش را از كتاب, سنت و جز آن ها برشمرديم و حتى يادآور شديم كه قدر متيقن و مقصود قطعى پاره اى از آيات قرآن, همين شكستن پيمان صلح است و از طريق الغاى خصوصيت, به ديگر پيمان ها سرايت داده مى شود و به حرمت شكستن آن ها حكم مى گردد. آيات شريفه اى مانند: ((الا الذين عاهدتم من المشركين ثم لم ينقصوكم شيئا112...)) و ((فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم113)) و رواياتى كه در باب بيست و يكم از ابواب جهاد العدو كتاب وسائل آمده, از ادله حرمت نقض عهد هستند. علامه حلى در تذكره114 حديثى از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه فرمود: ((من كان بينه و بين قوم عهد فلا يشد عقده و لا يحلها حتى ينقضى مدتها او ينبذ اليهم على سواء; يعنى هر كسى با قومى پيمانى دارد, نه تصميمى بگيرد و نه آن را فسخ كند مگر آن كه مدت پيمان به سر آيد و يا آن كه به آنان اعلام كند كه [بر اثر پيمان شكنى آنان] پيمانشان ديگر اعتبارى ندارد.))
حال پس از پذيرش اصل حرمت شكستن پيمان صلح, مى گوييم كه بى هيچ شبهه و اختلافى, در صورتى كه دشمن در شكستن صلح پيش قدم شود, شكستن آن از سوى مسلمانان جايز خواهد بود. دلايل جواز اين كار عبارتنداز:
يك : همان ادله اى كه معاهدات منعقد شده با دشمن را معتبر مى داند, اعتبارش را مشروط و موكول به پايبندى دشمن به آن ها شمرده است; مانند اين آيه شريفه: ((فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم; يعنى پس تا هنگامى كه در برابر شما پايبند پيمان خود باشند, شما نيز پايبند پيمان خود باشيد.115)) از اين بالاتر, شكستن پيمان از سوى دشمن موجب مى شود كه آن چيزى كه پاىبندى بدان واجب بود, از ميان برود, زيرا اساسا پيمان امرى اعتبارى و وابسته به طرفين است و تا زمانى دوام دارد كه هر دو طرف بدان ادامه دهند, بنابراين هرگاه يكى از دو طرف آن را نقض كند, آن امر اعتبارى فيمابين خود به خود از ميان مى رود, پس با نقض پيمان از سوى يكى از طرفين, موضوع وجوب پايبندى به آن از سوى طرف ديگر منتفى مى گردد.
دو : خداوند متعال در اين آيه شريفه مى فرمايد: ((و اما تخافن من قوم خيانه فانبذ اليهم على سواء, ان الله لايحب الخائنين; يعنى اگر از خيانت قومى بيمناك شدى, پس همسان, عهدشان را به سويشان بينداز. كه خداوند خائنان را دوست ندارد. 116)) اين حكم اجمالا از مسلمات و منطبق بر مقتضاى حفظ مصالح اسلام و مسلمين است. ليكن در اين مساءله چند فرع در سخنان فقها آمده است, كه نيازمند توضيح است.
نخست, آن كه مقصود از ((خوف)) كه در آيه آمده است صرفا گمان و انديشناكى نيست كه بى هيچ قرينه و شاهدى در ضمير ولى امر پديدار مى شود, بلكه مراد آن ترسى است كه قرائن خارجى آن را تاءييد كند. علامه حلى در تذكره و قواعد به اين نكته تصريح كرده است. ايشان در تذكره117 مى فرمايد: ((و لا يكفى وقوع ذلك فى قلبه حتى يكون عن اماره تدل على ما خافه. و لا تنتقض الهدنه بنفس الخوف, بل للامام نقضها; يعنى وقوع بيم در قلب او[ ولى امر] براى نقض پيمان كفايت نمى كند, مگر آن كه نشانه اى بر آن چه از آن بيمناك است, وجود داشته باشد. پيمان نيز به صرف بيمناك شدن امام, نقض نمى شود, بلكه امام حق نقض آن را دارد.)) در قواعد نيز مى فرمايد: ((ولو استشعر الامام خيانه جاز له ان ينبذ العهد اليهم و ينذرهم. و لا يجوز نبذ العهد بمجرد التهمه; يعنى اگر امام احساس خيانت كند, جايز است لغو پيمان را اعلام كند و به آنان هشدار دهد. اما جايز نيست كه به مجرد تهمت پيمان را لغو كند. )) صاحب جواهر پس از نقل عبارت فوق بر آن چنين تعليق مى زند: ((و هو كذلك, ضروره وجوب الوفاء لهم, بخلاف ما اذا خاف منهم الخيانه لامور استشعرها منهم, فانه ينبذ العهد اليهم حينئذ لقوله تعالى: ((و اما تخافن من قوم خيانه فانبذ اليهم على سواء. ان الله لا يحب الخائنين"; يعنى حق همين است, به دليل وجوب وفادارى نسبت به آنان. ليكن اگر امام بر اثر وجود نشانه هايى, احساس خيانت كرد و انديشناك شد, در اين صورت عهد آنان را بدانان برمى گرداند[ يعنى آن را لغو مى كند], به دليل حكم خداى متعال كه ((اگر از خيانت قومى بيمناك شدى, پس همسان, عهدشان را به سويشان بينداز, كه خداوند خائنان را دوست ندارد.))
در اين مورد مى گوييم كه نارسايى ترس ناشى از گمان و تهمت براى لغو پيمان, منطبق بر حكم عقل و عرف است. زيرا نقض پيمان و بازگشت به حالت جنگ, صرفا براثر ترس هاى خيالى و يا ناشى از تهمت, بيشتر پيمان هاى صلح را لغو و بيهوده مى سازد. چون چنين ترسى غالبا ـاگر نگوييم همواره در مقابل دشمنان وجود دارد. شايد همين نكته از تاءكيد مندرج در خطاب آيه و تعبير ((و اما تخافن)) نيز استفاده شود. سخن علامه در تذكره كه گفت: صرف احساس بيم خود به خود پيمان را لغو نمى كند, بلكه حق لغو را براى امام فراهم مى كند, نيز اعتبار عرفى آن را تاءييد بلكه بدان حكم مى كند. زيرا چه بسا كه نقض عملى با مصلحت مسلمانان سازگار نباشد. لذا لازم است كه امام به تعبير قرآن ((بنذ عهد)) كند; يعنى به دشمن اعلام كند كه به دليل پيمان شكنى آنان از اين پس پيمانى ميان او و آنان وجود ندارد. حتى مى توان گفت كه نبذ عهد نيز واجب نيست, بلكه صيغه امر ((فانبذ اليهم)) در آيه به معناى آن است كه براى امام مسلمين چنين كارى جايز است, نه آن كه بر او واجب باشد. لذا هرگاه از سوى دشمن احساس خيانت كند و از اين مساءله انديشناك شود, مى تواند لغو پيمان را به آنان اعلام كند. البته اين برداشت از ظاهر كلام دور است. اما نقض عملى پيمان, تابع مصلحت است و اختيار آن به دست امام است. مفاد آيه شريفه نيز همين است, زيرا تعبير ((نبذ)) در آيه شريفه به معناى ((نقض)) نيست بلكه به معناى افكندن و انداختن است, بدين معنا كه عهد دشمن را به سوى او بينداز, با اين كار به دشمن اعلام مى شود كه ديگر پيمانى ميان مسلمانان و آنان برجاى نيست. لذا علامه در قواعد, پس از آن كه مى فرمايد: ((و جاز له ان ينبذ العهد اليهم)) مى افزايد: ((و ينذرهم; يعنى و به آنان هشدار دهد.))
همين عبارت قواعد در چاپ ديگرى از اين كتاب كه در مجموعه الينابيع الفقهيه منتشر شده است و هم چنين در متن جامع المقاصد, اين گونه آمده است: ((ولا يجوز نبذ الجزيه بمجرد التهمه.)) يعنى به جاى ((نبذ العهد...)) كه در جواهر آمده, تعبير ((نبذ الجزيه)) آورده شده است. در اين صورت اين عبارت درصدد بيان تفاوت ميان جزيه و هدنه و توضيح اين نكته است كه جزيه به مجرد بيم خيانت, لغو و نپذيرفتن آن اعلام نمى شود. محقق كركى(ره) در جامع المقاصد به بيان آن چه در توجيه اين تفاوت گفته شده مى پردازد و در آن مناقشه مى كند و ظاهرا اشاره, به سخن خود علامه در تذكره دارد.
بر اين اساس, يا مراد علامه از تهمت, معناى اعم آن است كه شامل خوف مقرون به قرينه نيز مى شود نه خصوص تهمت محض و نتيجه اش آن است كه پيمان جزيه به مجرد ترس ـگرچه قرائنى تاءييدش كند لغو نمى شود, برخلاف هدنه كه در صورت حصول ترس مبتنى بر قرائن لغو مى شود. و يا آن كه گفته شود نظر علامه در قواعد آن است كه مجرد تهمت در باب هدنه است, براى لغو پيمان كفايت مى كند. در نتيجه تهمت محض, موجب لغو هدنه مى شود اما موجب لغو پيمان جزيه نمى شود. حال آن كه اين صورت بسيار بعيد است و صورت نخست نيز مستلزم تكلف در عبارت است.
حاصل سخن در مورد به سر آمدن هدنه آن است كه اگر دشمن عملا پيمان را نقض كند و مثلا دست به حمله بزند, بى شك مقابله به مثل با او جايز است. و اين جواز يا از باب دفاع است و يا از آن جهت كه پيمانى كه مانع از حمله به دشمن مى شد, خود به خود لغو شده است. ليكن اگر عملا پيمان را نقض نكرد, بلكه دست به اقداماتى زد كه از آن ها بوى خيانت استشمام مى شد, در اين حال جايز يا واجب است كه پيمانشان ((نبذ)) شود, بدين معنا كه به آنان اعلام شود كه پيمانشان لغو شده و ديگر ميان آنان و مومنين پيمانى نيست و چيزى مانع وقوع جنگ نمى شود. مقتضاى فهم و ارتكاز عرفى در اين جا آن است كه اگر دشمن توانست ثابت كند كه اقداماتش بد فهميده شده و قصد نقض پيمان نداشته و امام مسلمين در اين مورد دچار خطا شده است و امام نيز اين مطلب را بپذيرد, در آن صورت پيمان به قوت خود باقى است و نيازى به تجديد آن نيست.
اما در صورتى كه از همان آغاز قرينه اى بر خيانت نبوده و امام بى هيچ قرينه اى انديشناك شده باشد, پيمان صلح هم چنان به قوت خود باقى است.
دوم : اگر دشمنان پيمان شكنى كردند و سپس از كرده خود پشيمان شدند و توبه كردند, علامه حلى در تذكره از ابن جنيد(ره) قبول توبه شان را نقل مى كند و خود بر اين گفته شرحى نمى افزايد. ليكن صاحب جواهر بر آن اين گونه تعليق مى زند: ((ولاباءس به. الا ان مقتضى القاعده عدم القبول, لان العهد السابق قد انتقض بخيانتهم و العهد الجديد يحتاج الى عقد جديد; اين مطلب اشكالى ندارد. جز آن كه مقتضاى قاعده در اين مورد, نپذيرفتن توبه آنان است, زيرا كه پيمان گذشته بر اثر خيانتشان نقض شده است و پيمان جديد نيازمند عقد جديدى است.)) وى بدين ترتيب ميان اين فرض و فرض پيشين كه امام مسلمين به خطا پنداشته بود دشمن درصدد خيانت است, تفاوت مى گذارد. چون در فرض قبل, عقد به قوت خود باقى است, برخلاف اين جا كه نيازمند تجديد است. البته اگر امام به مصلحت بداند, مى تواند از حمله به آنان خوردارى كند.
سه : خيانت, با عمل يا امضا يا تسبيب رئيس و فرمانده جبهه دشمن حاصل مى شود. لذا رفتار خائنانه كسانى كه در مساءله جنگ و صلح نقشى ندارند و رئيس دخالتى در آن نداشته است, خللى به پيمانى كه ميان دو دولت بسته شده است, وارد نمى كند. لذا آن چه علامه حلى و ديگران گفته اند كه در صورت نقض هدنه به وسيله گروهى, اگر ديگران خاموش يا خشنود باشند, همه آنان پيمان شكن به شمار مى روند و اگر آنان كناره جسته باشند و يا از اين حركت اعلام برائت كنند, پيمان نسبت به آنان هم چنان برجاى است, از مفروض سخن ما در باب هدنه بيرون است. چون ـهمان طور كه پيشتر در تعريف هدنه گفتيم پيمان هدنه ميان دولت اسلامى و دولت متخاصم بسته مى شود, نه ميان دولت و يكايك مردم, آن گونه كه در عقد ذمه است. بنابراين رفتار غيرمسئولانه برخى از افراد بر پيمان منعقد شده ميان دو دولت تاءثيرى ندارد. البته خيانت دولت طرف صلح, به اقدام مستقيم و آشكار رئيس آن منحصر نمى شود, بلكه با تسبيب او در خيانت و يا امضا و موافقت او با حركت هاى خائنانه پاره اى از افرادش نيز محقق مى گردد. ليكن رضايتش به اين خيانت ـدر صورتى كه همراه با تسبيب يا امضاى كردار برخى از افرادش نباشد به تسبيب و امضا ملحق نمى گردد و حكم آن دو را ندارد و دليلى بر يكى دانستن آن ها در دست نيست. چون رضايت امرى است قلبى كه نمى توان آن را ملاك احكام مترتب بر رفتارهاى مردمان با يكديگر ـبه ويژه احكام جزائى و مانند آن قرار داد.
رضايت به ارتكاب فعل حرامى كه موجب حد است, براى شخص راضى حد يا تعزيرى در پى ندارد. البته كارى است ناپسند ميان شخص و خدايش و مراتب ناپسندى و قبح آن به حسب مراتب فعل حرامى كه مورد رضايت قرار گرفته, متفاوت است و بعيد نيست كه در پاره اى مراتبش حرام باشد و حتى از گناهان هلاك كننده به شمار رود, مانند رضايت به كشتن انبيا و اوصيا و بندگان صالح خدا.
سخن كوتاه, رضايت قلبى رئيس يا ديگرى تا زمانى كه به حدى نرسد كه عرفا امضا يا تسبيب تلقى شود ـمانند آن كه رضايت خود را آشكار سازد و ميان مردم رواجش دهد در پيمان هدنه كه ميان او و دولت اسلامى منعقد شده است, تاءثيرى ندارد.
حال گرچه خيانت پاره اى كسان, بر اصل پيمان منعقد ميان دو دولت تاءثيرى نمى گذارد, ليكن خيانتكاران خود, مستوجب احكام مربوطه مى شوند, بدين معنى كه اين كارى كه از او سر زده, جرم است و ناچار بايد پيامدهاى قانونى آن لحاظ شود. حتى از نظر عرف عقلا و ارتكاز متشرعين بعيد نيست كه از دولت متخاصم كه پيمان صلح بسته است, خواسته شود تا اين كسان را با توجه به جرائمى كه مرتكب شده اند و متناسب با آن ها مجازات كند و اگر چنين نكرد, امام با اين كسان به عنوان دشمن جنگى رفتار خواهد كرد. البته ناگفته نماند كه شرايط اين كار در زمان ها و مكان هاى مختلف, متفاوت است, از اين رو به ناچار بايد گفت: امام در اين مورد با توجه به شرايط و اوضاع آن چه را به مصلحت مسلمانان ببيند, انجام خواهد داد و تصميم مقتضى را اتخاذ خواهد كرد. والله العالم.
چهار : صاحب جواهر ـ به پيروى از علامه حلى در پاره اى از كتاب هايش مى فرمايد: ((ان الواجب رد المهادنين الى ماءمنهم بعد ما انتقض عهدهم, اذا فرض صيرورتهم بين المسلمين; يعنى پس از آن كه پيمان نقض گشت, در صورتى كه صلح گزاران ميان مسلمانان باشند, واجب است كه آنان را به پناهگاه هايشان برسانند.)) ظاهرا مقصودشان آن است كه اين حكم شامل جايى كه نقض پيمان از سوى آنان و براثر خيانتشان بوده باشد هم مى شود و حتى شامل شخص خيانتكار كه بر اثر كردارش پيمان صلح شكسته شد, نيز مى شود. شايد اين كه صاحب جواهر دليلى بر اين مطلب ذكر نكرده, گوياى آن باشد كه اين حكم از نظر ايشان از واضحات است. ليكن علامه حلى(ره) در اين مورد, اولا قائل به تفصيل شده و گفته است كسانى كه در حوزه اسلام بوده باشند, اگر از آنان جرمى كه مستوجب مجازات باشد, سر نزده باشد; مانند جاسوسى, پناه دادن دشمن, كشتن مسلمانان و مانند آن, امام چنين كسانى را به ماءمن خودشان مى رساند و اگر از آنان جرمى سر زده باشد, مجازات مى شوند. ثانيا بر ادعاى خود استدلال نموده است كه آن كه بر مسلمانان وارد مى شود, با امان آنان وارد شده است, پس بازگرداندنش واجب است وگرنه خيانتى از سوى مسلمانان خواهد بود.
به نظر ما اگر مقصود علامه و صاحب جواهر گنجاندن اين مورد, در عنوان ((امان)) باشد, در آن صورت استناد علامه به وجوب بازگرداندن كافران در صورت نقض پيمان با تمسك به آيه شريفه در باب امان ((ثم ابلغه ماءمنه; آن گاه او را به پناهگاهش برسان118)) به جاى خود است. و گرنه, حكم به وجوب بازگرداندن آنان به استناد حرمت خيانت, محل تاءمل است. زيرا كيفر خيانت دشمن به صلح تن داده, خيانت ناميده نمى شود. آرى نسبت به كسانى كه مشخصا دست به خيانت نزده و در آن مشاركت نداشته و از آن باخبر نبوده و بدان خشنود نبوده باشند, بعيد نيست كه گفته شود وجوب رساندنشان به پناهگاهشان از مرتكزات ذهن متشرعى است هر چند دليل لفظيى در خصوص آن وجود نداشته باشد. البته با تصديق اين كه اين مورد, از مصاديق امان به شمار نمى رود چون اين دو هم از نظر موضوع و هم از نظر حكم با هم تفاوت دارند و اين نكته با مراجعه به آن چه در تعريف هدنه و امان و وجوه تفاوت آن ها گفته ايم, آشكار مى گردد. ليكن با ملاحظه آن چه در ادله آمده و فتاوى فقها در ابواب گوناگون در مورد رفتار با دشمن در غير ميدان جنگ, مى توان گفت كه آن چه علامه حلى و صاحب جواهر در باب وجوب رساندن دشمن به پناهگاهش, گفته اند, درست است و اين استنباط از مفاد ادله شرعى و مرتكز اهل شرع چندان دور نيست. براى دريافت مطلب و بحث مفصل تر به مستندات فتواهاى فقها در باب شبهه امان و درباره حكم كسى كه گروهى از كافران در قلعه او[ محاصره] بودند و او صدايى شنيد و پنداشت كه امان مى خواهند... و درباره مواردى ديگر از اين قبيل, رجوع شود. افزون بر آن كه اين حكم به احتياط در باب نفوس و دماء ـكه اختصاص به نفوس و دماء مسلمانان ندارد و ما در پاره اى از مباحث گذشته خود بدان پرداخته ايم نزديك تر است.
و لله الحمد اولا و آخرا

پى نوشت:

1. ج 2, ص 50.
2. ج 1, ص 447.
3. سوره توبه, بخشى از آيه 4.
4. همان, بخشى از آيه 7.
5. سوره انفال, بخشى از آيه 56.
6. سوره انفال, آيه 61)).
7. نهج البلاغه, نامه 53.
8. ر. ك. به : مستدرك, ج 11, ص 43 و 44, حديث 1 و 2 از باب 18.
9. مانند اين آيه شريفه : ((و مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله... چرا در راه خدا كارزار نمى كنيد (سوره نساء, آيه 75) و اين آيه: ((و يستاءذن فريق منهم النبى يقولون ان بيوتنا عوره... و پاره اى از آنان[ براى ترك قتال] از پيامبر اجازه مى خواهند و مى گويند خانه هاى ما بى حفاظ است (سوره احزاب, آيه 13) و آيات فرار و امثال آن كه در قرآن مجيد, فراوان است.
10. سوره محمد, آيه 35.
11. سوره ممتحنه, آيه 9.
12. همان, آيه 1.
13. ج 2, ص 974.
14. ج 1, ص 447.
15. سوره توبه, آيه 111.
16. ج 3, ص 467.
17. سوره توبه, آيه 2.
18. ج 2, ص 50.
19. جواهر, ج 21, ص 297.
20. همان.
21. شرايع, ج 1, ص 333.
22. ج 1, ص 447.
23. ج 2, ص 974.
24. ج 2, ص 50 و 51.
25. سوره توبه, بخشى از آيه 5.
26. سوره توبه, آيه 5.
27. ج 2, ص 51.
28. ج 1 (نسخه اى كه نزد ما است, صفحه شمار ندارد).
29. ج 6, ص 477.
30. سوره توبه, آيه 123.
31. سوره بقره, آيه 190.
32. ر. ك. به : مطلب نهم (از فصل چهارم) در باب حكم قتال در ماه هاى حرام.
33. سوره توبه, آيه 36.
34. سوره بقره, آيه 194.
35. سوره محمد, آيه 35.
36. منتهى, ج 2, ص 974.
37. ج 2, ص 51.
38 . منهاج الصالحين , قسم عبادات , ص 401 .
39. سوره انفال, آيه 61.
40. سوره توبه, آيه 5.
41. سوره نساء.
42. سوره توبه, آيه 111.
43. همان, آيه 124.
44. سوره فتح, آيه 29.
45. ج 2, ص 51.
46. الينابيع الفقهيه, ج 9, ص 130.
47. همان, ص 264.
48. ج 2, ص 974.
49. ج 1, ص 447.
50. جامع المقاصد, ج 3, ص 470.
51. ص 974.
52. جواهر الكلام, ج 21, ص 299.
53. ج 7, ص 459.
54. شرح ارشاد, ج 8, ص 175.
55. در اين مورد ر. ك. به ذيل سخن محقق درباره اين مساءله در مسالك.
56. ج 9, ص 224, باب ((المهادنه الى غير مده)).
57. ج 2, ص 974.
58. سوره نساء, آيه 141.
59. وسائل الشيعه, كتاب التجاره, ابواب الخيار, باب 6, حديث 1.
60. سوره حشر, آيه 7.
61. وسائل الشيعه, كتاب التجاره, ابواب الخيار, باب 6, حديث 2.
62. همان, حديث 3.
63. همان, حديث 4.
64 . ج 2 , ص 53 .
65. سوره ممتحنه, آيه 10.
66. منهاج الصالحين, كتاب الجهاد, مساءله 92.
67. سوره احزاب, آيه 6.
68. سوره مائده, آيه 2.
69. جواهرالكلام, ج 2, ص 308.
70. پس از اين بحث, روايات متعددى در اين مورد در كتاب كافى و تفسير قمى يافتيم كه آن ها را خواهيم آورد.
71. المغنى, ج 10, ص 524.
72. ج 2, ص 52.
73. ص 631 ـ 633, ذيل آيه شريفه ((انا فتحنا لك فتحا مبينا.))
74. ص 322 ـ 326.
75. ج 20, ص 361 و 362.
76. چاپ سندى, ج 3, ص 45.
77. ج 2, ص 55.
78. ج 2, ص 975, پايان صفحه.
79. ج 2, ص 448.
80. جامع المقاصد, ج 3, ص 478.
81. همان.
82. ذيل عبارت مذكور در متن.
83. ج 21, ص 301.
84. درباره تفصيل اين نسبت, ر. ك. به: جواهرالكلام, ج 33, ص 211.
85 . ص 401 .
86. همان, ص 403.
87. ج 15, ص 118.
88. سوره مائده, آيه 1.
89. سوره بقره, آيه 275.
90. وسائل الشيعه, كتاب العتق, باب 37, حديث 2.
91. همان, حديث 1.
92. وسائل الشيعه, باب 9 از ابواب مهور, حديث 1.
93. همان, باب 10, حديث 2.
94. همان, باب 29, حديث 1.
95. همان, باب 38, حديث 1.
96. همان, باب 39, حديث 2.
97. ر. ك. به : ملاذ الاخيار, ج 12, ص 267. مرحوم آيت الله خويى نيز مانند همين مطلب را در معجم الرجال مى فرمايد و ظاهرا آن را از ايشان گرفته است.
98. ج 23, ص 213.
99. مكاسب, ص 288.
100. به نقل از مصباح الفقاهه, كه تقريرات درسى ايشان است.
101. ر. ك. به : جواهرالكلام, ج 21, ص 312.
102. وسائل الشيعه, ج 11, ص 116, باب 68, حديث 6.
103. المغنى ابن قدامه, ج 10, ص 519.
104. ج 1, ص 447.
105. ص 975.
106. ص 399.
107. ص 296.
108. ص 400.
109. صاحب جواهر (ج 21, ص 292) اين روايت را نقل مى كند. ليكن آن را در مجاميع روائى اهل سنت نديده ام.
110. مستدرك الوسائل, ج 11, ص 43 ـ 45.
111. منظور, فصل چهارم از مباحث كتاب جهاد است كه مولف معظم پيشتر آن را تدريس كرده بودند.مترجم 112. سوره توبه, آيه 4.
113. همان, آيه 7.
114. ج 1, ص 450 (اواسط صفحه).
115. سوره توبه, آيه 7.
116. سوره انفال, آيه 58.
117. ج 1, ص 450.
118. سوره توبه, آيه 6.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

العقد الاجتماعی والقرآن الکریم

دریافت فایل pdf

 

 

صلح و جنگ در اسلام (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علل و آثار جنگ در زندگی بشر

علل و آثار جنگ در زندگی بشر

خلیل منصوری
جنگ یکی از عمده ترین عوامل سلب امنیت، آرامش و آسایش بشر و علت اصلی فروپاشی جوامع و دولت هاست. به این معنا که جنگ درست در مقابل هدف ایجادی دولت ها و جوامع قرار می گیرد و هر آن جه را دولت ها و جوامع می سازند، جنگ ها از میان می برند؛ زیرا جنگ به معنای پیکار و کارزار و ستیزه و خشونت و خون ریزی میان گروه های قومی و ملی است که هدف آن کشتن مخالفان و دشمنان و از میان بردن آن چه سازه ها و یا سلب و غارت محصولات و فرآورده های آنان است. از این رو هم امنیت جانی و هم عرضی و هم مالی گروه ها و ملت ها در خطر قرار نیستی و نابودی قرار می گیرد و هم آسایش و آرامش از جامعه ها رخت بر می بندد.
قرآن به ستیزه و درگیری های خشونت آمیز به دو شکل نگاه می کند؛ یکی درگیری هایی است که از آن به جهاد و جنگ مقدس یاد می شود و هدف آن کسب قدرت و یا غارت اموال و سلب آسایش و دیگر امور دنیوی نیست بلکه هدف از آن رضایت و خشنودی خداوند و رساندن پیام توحید به دیگران و جلوگیری از تجاوز دشمنان ضد مومنان و تبلیغ دین است و دیگری جنگ به مفهوم درگیری هایی که هدف آن جلب منافع دنیوی و یا دفع آسیب هایی است که به حوزه وارد می شود.
در این نوشتار تنها به بخش دوم از مفهوم جنگ و درگیری توجه می شود و توصیف و تبیین قرآن از علل و آثار آن بازخوانی می گردد.
علل و زمینه های جنگ

قرآن برای بیان علل و عوامل جنگ به اهداف آن اشاره می کند . از جمله اهدافی که قرآن برای جنگ بر می شمارد، کارزارها و جنگ هایی است که برای دفاع از نظام طاغوت انجام می شود. انسان هایی که خود قانونی جز غارت گیری و تجاوز به حقوق و حدود دیگری نمی شناسند ، در کنار رهبری طاغوتی به جنگ با دیگران می پردازند. (نساء آیه 76) بنابراین هدف اصلی جنگ دفاع نظام ها و سنت هایی است که بر پایه تجاوزگری بنیاد نهاد شده است. نظام طاغوت با هر آن چه بر قانون و سنت های عقلی و عقلایی بنیاد نهاد گذارده شده است به مخالفت بر می خیزد؛ زیرا بهره و سود خویش را تنها در بی قانونی و هرج و مرج می جوید. از این رو کسانی چون دزدان و رهزنان و گروه های آنارشیسم از گروه های طاغوتی هستند که جنگ افروزان جوامع بشری می باشند. آنان با جوامع قانونمند در تضاد هستند و همواره می کوشند تا چنین جوامع ای شکل نگیرد و یا پا برجا نماند.
این افراد و گروه ها ، از روحیه تجاوزگری برخوردار بوده و همواره به جنگ و تجاوز دامن می زنند؛ زیرا در پناه جنگ است که می توانند قدرت خویش را حفظ کرده و به اهداف خود دست یابند.(حجرات آیه 9) از این جاست که اختلاف عقیده میان دو دسته قانون خواه و تجاوز گر نیز پدیدار می گردد. هر چند می توان اختلاف عقیده را عامل مستقل برای تجاوز و جنگ بر شمرد ولی این را می بایست در روحیه تجاوزی گری افرادی جست که اختلاف عقیده را ابزاری برای توجیه جنگ قرار می دهند؛ زیرا اگر همه در پی قانون و حفظ آن بوده و از حق خود تجاوز نکنند و پای بند به قانون باشد، تعارضی میان دو دسته و قوم و ملتی پدیدار نمی شود تا نیاز به خشونت و بلکه بدترین و پیچیده ترین آن یعنی جنگ باشیم. قرآن علت اختلاف میان امت ها و ملل انسانی را عدم رعایت حقوق یک دیگر دانسته و پیامبران را با قانون و کتاب و حکم و حکومت برای داوری در میان ایشان فرستاده است. بنابراین علت اختلاف عدم رعایت حقوق است و اگر این به خوبی رعایت شود دیگر نیازی به جنگ نیست اما همواره کسانی هستند که حاضر به رعایت حقوق نیستند و یا قانون را به گونه ای تفسیر می کنند که تنها حقوق آنان اثبات شود و از دیگر سلب گردد و این گونه است که اختلاف به شکل اختلاف عقیده بروز و ظهور می کند و عاملی برای جنگ می شود.(بقره آیه 253)
طاغوتیان با تجاوز به حقوق دیگری ، امت ها و جوامع دیگر را در تنگنا قرار می دهند و امنیت و آسایش را از ایشان سلب می کنند. قرآن این تجاوزگری را به اشکال مختلف توصیف می کند. گاه سخن از بیرون راندن دیگران از سرزمین و خانه و کاشانه ایشان می کند و گاه از این که به مقدسات و مراکز آیینی آنان تجاوز می شود و اجازه برپایی آداب و رسوم به ایشان داده نمی شود سخن می راند. به این معنا که عامل جنگ تجاوز به برخی از حقوق طبیعی ایشان چون حفظ خانه و کاشانه و آیین و آداب و رسوم و فرهنگ هاست. این حق طبیعی هر جامعه و امتی است که فرهنگ مستقلی داشته باشد و بتواند از آن دفاع کند چنان که از خانه و کاشانه خویش دفاع می کند. به نظر قرآن تفاوتی میان فرهنگ مستقل و خانه و کاشانه برای هر شخص نیست. هر جامعه ای از این حق برخوردار است که فرهنگ مستقلی داشته باشند و به ایین و رسوم خود عمل کند.(حج آیه 39 و 40)
طاغوتیان به هدف دست یابی به غنایم و متاع های دنیوی نیز دست به خونریزی می زنند . در حقیقت عارتگری اندوخته های دیگران و سلب آسایش از انگیزه های مهمی است که طاغوتیان و تجاوزگران به حقوق دیگران را برای ایجاد جنگ و خونریزی بسیج می کند. (نساء آیه 94)
همین تجاوزگری به خانه و کاشانه و عقاید و فرهنگ و رسوم دیگران موجب می شود که جوامع دیگری که به آنان تجاوز شده را بر انگیزد تا به مقابله برخیزند و به عنوان دشمنان رو در روی یک دیگر قرار گیرند. چنان که دشمنی مسلمانان با کافران از آن رو شدت گرفت که کافران مومنان را تنها به جرم ایمانشان از خانه و کاشانه بیرون رانده و اموال ایشان را غارت کرده و به عقاید ایشان احترام نگذاشته و سنت ها و فرهنگ آنان را به تسمخر گرفته بودند.(نساء ایه 10) این گونه است که دشمنی در گروه های قومی و ملی و دینی تقویت می شود و خود به شکل عاملی مستقل عمل می کند و جنگ ها و خونریزی های بیش تر را دامن می زند. نابودی دین اسلام (بقره آیه 217 و ممتحنه آیه 9 و انفال آیه 36) به عنوان هدف و انگیزه بسیاری از جنگ هایی است که کافران ضد مومنان بر انگیختند و در این راه اموال بسیاری ار هزینه کردند.(انفاف آیه 36) قرآن ریشه جنگ افروزی کافران ضد مسلمانان را پیشینه آن می داند. در تبیین قرآنی دشمنی آشکار کافران با مومنان که علت اصلی جنگ است ، ریشه در اختلاف عقیده ای دارد که میان مسلمانان و کافران وجود دارد. کافران که حاضر به پذیرش قوانین اسلامی به عنوان قانون نوشته شده و غیر قابل تغییر و تعریض نبودند می کوشیدند تا با از میان بردن مسلمانان قوانین آن را نیز از میان بردارند تا اسلام به عنوان قانون جامعه قرار نگیرد و خوی تجاوز گری آنان را محدود نسازد. از این رو ریشه جنگ افزوزی کافران ضد مسلمانان را در این تفکر و اندیشه دانسته و می گوید که کافران و مشرکان تا شما را از دین و قانون دور نسازند و به آن بی ایمان و غیر پای بند نماید به این جنگ و خون ریزی ادامه می دهند.(بقره آیه 217) بنابراین ریشه جنگ افروزی آنان را نباید در دشمنی با شخص و گروه مسلمانان به عنوان یک گروه قومی دانست بلکه ریشه آن را باید در حوی تجاوزطلبی و گریز از قانون دانست که به شکل قانون اسلام ظهور و بروز کرده است. پذیرش خدای یگانه به معنای پذیرش قانون واحدی است که نمی توان آن را هر گونه که خواست تفسیر کرد و در تجاوز طلبی از آن سوء استفاده کرد. از این به مخالف به قانون اسلام و مسلمانان پرداخته و به جنگ ایشان روی آورده تا آنان را از عقیده به قانون باز دارند.(حج آیه 39 و 40)

آثار و پیامدهای زیانبار جنگ

قرآن جنگ را عامل بسیاری از نابسامانی ها در زندگی بشر می داند. در تحلیل و تبیین قرآنی مهم ترین هدف از تشکیل جامعه و دولت امنیت و آرامش و آسایش است که در بیان قرآنی برای جامعه برتر از آن یاد شده است( قریه آمنه مطمئنه یاتیها رزقها رغدا)
قرآن از دیگر آثار مخربی که برای جنگ بیان می کند به مساله آوارگی از خانه و دیار مالوف اشاره می کند و توضیح می دهد که چگونه جنگ ها می توانند انسان ها را از زندگی در وطن و میهن خویش آواره سازد. در گذشته و حال میلیون ها نفر به علت جنگ ها از کشور و خانه و کاشانه خویش آواره شده و بی سر پناهی در کشورها و مناطق دیگر زندگی می کنند.(بقره ایه 85 و حشر آیه 2 و 3)
اسارت و بردگی از دیگر پیامدهای جنگ است. هر چند در سال های اخیر به ظاهر در جنگ ها اسری از بردگی نیست و تنها سربازان اسیر و در بند کشیده می شوند ولی اگر به لایه های پنهان جوامع ای که گرفتار جنگ شده است توجه شود دیده می شود که چگونه زنان و کودکان به بردگی برده می شوند و از آنان سوء استفاده های جسمی و جنسی می شود. (بقره ایه 85 و انفال آیه 67 و 70 و توبه آیه 59
اشغال سرزمین و خانه و کاشانه و از دست دادن زمین های کشاورزی و دامی از دیگر بلایای زیانبار جنگ هاست که قرآن به آن اشاره می کند تا با بیان این مسایل مردمان را از درگیری و جنگ باز دارد.(نمل آیه 34)
چنان که گفته شد سلب امنیت و آرامش و ایجاد اضطراب و و دلهره دایمی از ویژه های جنگ است. این مساله به ویژه در باره کودکان و زنان و سالمندان بیش تر نمود پیدا می کند و آنان را در یک ترس و وحشت دایمی قرار می دهد.(توبه ایه 25 و احزاب آیه 9 و 10 و 18 و 19) و نیز ترس از وضعیت و موقعیت آینده خود و دیگران (بقره آیه 155 و انفال آیه 12 و احزاب آیه 10 و 19) از آثاری روحی و روانی است که جامعه را دچار می کند و بیماری های روحی و روانی را سبب و یا دامن می زند.
جراحت و معلولیت های جنگی و از دست دادن دست و پا و مانند آن ها (آل عمران آیه 140 و 172) خرابی و ویرانی سرزمین های آباد (حج آیه 40 و نمل آیه 34) خسارت های جانی و از دست دادن اقوام و آشنایان (بقره ایه 85 و 155 و آل عمران آیه 156 و 186 و انفال آیه 17) افزون بر خسارت های ملای ( بقره آیه 155 و آل عمران ایه 186) ذلت و خواری و تحقیر شخصیت ها و انسان های بزرگوار از سوی دشمن (نمل آیه 34)، افزایش سختی ها و دشواری ها در تهیه غذا و آب و امنیت و رفاه (بقره آیه 214 و 249 و 250 و نساء آیه 72 و 104) و سلطه بیگانگان و حاکمیت اجانب بر سرنوشت و تقدیر جامعه و مردم ( بقره ایه 246 و نمل آیه 34) و کمبود محصولات کشاورزی و دامی به جهت آسیب های جدی به زمین ها و دام و امنیت روحی و روانی جامعه ( بقره آیه 155) و افزایش گرسنگی و خطر قحطی ( همان ) از جمله آثار و پیامدهای مخرب جنگ است که قرآن با توصیف و تبیین آن می کوشد تا مردمان را از ایجاد جنگ و یا تداوم آن پرهیز دهد. البته این بدان معنا نیست که قرآن از دفاع و مساله جهاد چشم پوشی کند و آن را نادیده گیرد؛ زیرا مساله جهاد و نیز دفاع از جان و مال و عرض خود به معنای تامین امنیت و آسایش و آرامش مردم است که هدف اصلی تشکیل جامعه و دولت است.

دوشنبه 3 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنگ مقدس

جنگ مقدس

خلیل منصوری
برداشت یک:‌ این واژه در میان مسلمانان به شکل جهاد و آن هم از نوع اصغر در برابر اکبرش معروف است. جهاد در حقیقت همان جنگ مقدس است مانند جنگ‌‌های صلیبی و یا شاهنشاهی (امپراتوری) روم مقدس که تا پیش از پیمان وستفالی بر تمام اروپا حاکمیت داشت. بنابراین‌این تقدس چیزی است که به همه چیز مفهومی‌متافیزیکی و به شکلی ماهیت معنوی می‌بخشد.
به نظر می‌رسد پیش از مسلمانان‌این یهودیان و به پیروی آنان مسیحیان به جنگ‌‌های مقدس‌ایمان داشته و دارند و به آن در حوزه عمل فراتر از نظر توجه داشته و به کار گرفته اند. در گزارش تاریخی و مستند قرآن از پیامبران پیشین ما با چند جنگ مقدس رو به رو هستیم که در دو شکل ابتدایی و دفاعی انجام شد. درباره ذوالقرنین ( بماند که کی بود و کجا رفت و چه کرد) آمده است که وی در جنگ مقدس ابتدایی که در مغرب زمین آن جایی که خورشید غروب می‌کند انجام داد، پس از اشغال آن سرزمین‌‌ها به ساکنان آن پیشنهاد می‌دهد که به عقیده اش درباره توحید‌ایمان بیاورند تا نخست از عذاب و تیغ شمشیر در امان باشند و در آخرت گرفتار عذاب سخت تری نگردند. پس از دعوت به فرمان الاهی به‌این نتیجه می‌رسد که از آن جایی که هیچ ظلم و ستمی‌بالاتر از شرک نیست آنانی را که‌ایمان نیاورده اند و از عقیده او پیروی نکرده اند به شکنجه و عذاب و تیغ شمشیر می‌کشد و دیگرانی که به نظر می‌رسد به مصلحت شمشیر و یا واقعا‌ایمان آورده اند رها می‌سازد و امکانات در اختیارشان می‌گذارد. البته وی دو تهاجم دیگر انجام می‌دهد که یکی به شرق است و در آن جا با مردمانی که ساتری از خورشید ندارند مواجه می‌شود که خیلی ابتدایی هستند و آنان را دعوت به توحید و عقیده اش می‌کند که البته بسامد و نتیجه ‌این دعوت در گزارش قرآن نیامده است. جنگ مقدس دیگرش با مردمانی شمالی است که از قوم یاجوج و ماجوج هستند و در برابر هجوم‌ایشان سدی از مس و آهن می‌سازد. (کهف ،‌ایات 85 تا 95)
جنگ مقدس دیگری را که قرآن گزارش می‌کند و به نظر ابتدایی است جنگ مقدس و یا تهدید نهایی(اولتیماتوم) حضرت سلیمان پیامبر قوم بنی اسراییل است که در آن جا به اعتبار گزارش پرنده‌ای به نام شانه به سر (هدهد) و تحقیقات بعدی قوم سبا را که در یمن و بسیار دورتر از مرکز حکومت وی می‌زیستند تهدید می‌کند که یا به عقیده او‌ایمان بیاورند و یا آماده جنگ و مرگ شوند. البته به جهت تسلیم شدن ملکه سبا‌این جنگ تحقق نیافت و حکومت و کشور سبا در اعتقاد و حکومت پیرو آن حضرت شدند. (نمل ،‌ایات 23 تا 44)
جنگ دیگر مقدس را حضرت موسی فرماندهی می‌کند. هر چند که‌این جنگ دفاعی است و در نتیجه آن فرعون و لشکریانش به هلاکت می‌افتند و نابود می‌شوند ولی‌این جنگ مقدس نیز از سوی یهودیان به وجود می‌آید و به سود آنان نیز پایان می‌یابد.(شعراء،‌ایات 52 تا 66 و نیز در چند سوره دیگر)
آن حضرت(ع) جنگ مقدس دیگری را نیز سرپرستی می‌کند که‌ این جنگ مقدس از نوع ابتدایی است و آن جنگ فتح بیت‌المقدس است که در‌آیات چندی از قرآن بدان پرداخته و گزارش کاملی از آن آورده شده است.(سوره مائده ، 21 تا 26 )
و جنگ مقدس طالوت پادشاه بنی اسراییل با جالوت که ابتدایی و دفاعی بود و در آن داود(ع) جالوت را می‌کشد و حکومت تشکیل می‌دهد.(بقره 264 تا251)
این‌‌ها جنگ‌‌های مقدس در میان اهل کتاب است که یهودیان و مسیحیان آن را می‌شناسند و باور دارند. در اسلام نیز جنگ مقدسی وجود دارد که قرآن آن را گزارش کرده است.‌این جنگ‌‌ها به رهبری مستقیم ( غزوه ) یا غیر مستقیم( سریه) پیامبر انجام می‌شد و شامل هر دو دسته ابتدایی و دفاعی است. از‌این دسته می‌توان به جنگ بدر و احد و احزاب و جنگ‌‌های مقدس ضد یهود مدینه و جنگ تبوک و فتح مکه و طائف و یمن و مانند آن اشاره کرد. گزارش بسیاری از‌این جنگ‌‌ها در قرآن آمده است.
در غیر‌این ادیان بزرگ ، جنگ‌‌های مقدسی را من سراغ ندارم. به نظر می‌رسد که ادیان بودایی و برهمایی از‌این جنگ‌‌ها ندارند و چیزی به نام جنگ مقدس در میان‌ایشان وجود ندارد. درباره دین زرتشتی نمی‌توان به آسانی داوری کرد هر چند که به نظر می‌رسد که در میان پیروان‌ایشان‌این جنگ‌‌ها وجود داشته است که شاید به شکل دفاعی انجام می‌شد مانند جنگ‌‌های مقدس ساسان از موبذان پارسی زرتشتی که باعث پدیداری شاهنشاهی امتی زرتشتی شد.
برداشت دو: آن چه از‌ این مطالب برای خواننده آشکار می‌شود می‌توان به‌این موارد اشاره کرد: نخست آن که جنگ‌‌های مقدس ، جنگ‌‌های اعتقادی و برای تحمیل عقیده است و آن چنان که گمان می‌رود و خوشبینانی که می‌کوشند آزادی عقیده را در اسلام و دیگر شرایع مرتبط به اسلام حقیقی چون شریعت یهودی و مسیحی را اثبات کنند به بیراهه رفته اند. زیرا‌این شرایع به نام جنگ مقدس هیچ ارزش و اعتباری برای آزادی عقیده قایل نیستند به ویژه که مهم ترین ظلم و ستم را شرک می‌دانند و هیچ شکی نیست که ظلم و ستم مجوزی برای جنگ است. در قرآن کاربرد واژه ظلم بیشتر به معنای شرک است که: ان الشرک لظلم عظبم. پس هیچ شک و شبهه‌ای نیست که آزادی عقیده را نمی‌توان از آیات برداشت کرد.
دوم آن که جنگ مقدس می‌تواند ابتدایی باشد و نیازی نیست که دفاعی باشد.
سوم آن که نه تنها پیامبران بلکه پیروان نیز دست به جنگ‌‌های مقدس زده‌اند که می‌توان به جنگ روم مسیحی ضد فارس زرتشتی (سوره روم‌ایه نخست) و جنگ‌‌ها صلیبی و جنگ‌‌های آغازین روزهای استقرار حکومت اسلام در مدینه و به فرمان ابوبکر و عمر و عثمان اشاره کرد. در زمان حاضر جنگ عراق و تجاوز به آن از سوی دولت مسیحی آمریکا و جنگ القاعده ضد شیعیان و مسیحیان و یهودیان و جنگ فلسطین و سرکوب مسلمانان توسط رژیم صهیونیستی و اشغالگر و جنگ مقدس آرماگدون نمونه های بارز از جنگ مقدس است که توسط پیروان شرایع الهی برای تثبیت عقیده‌ای و نابودی عقیده‌ای انجام می‌شود.
چهارم آن که به نظر می‌رسد که اگر به قرآن و کتب آسمانی دیگر بنگریم در همه آن‌‌هاانگیزه‌‌های‌ایجاد جنگ‌‌های ابتدایی مقدس وجود دارد.
برداشت سوم: با‌این همه به نظر می‌رسد که در‌این میان تنها شیعه به جهاتی از‌ این گردونه بیرون است. علت آن است که در میان تمامی‌ فرقه‌‌های مذهبی و شرایع الهی موجود و آموزه‌های آن‌ها تنها شیعه دوازده امامی‌است که در جنگ‌‌های ابتدایی شرط حضور و دستور امام معصوم (ع) را قرار داده است که‌این خود به عنوان بازدارنده اصلی از اقدام شیعیان به جنگ مقدس به صورت ابتدایی می‌شود. البته در‌این مورد اخیر اگر ما دامنه و گستره نفوذ دایره ولایت ولی فقیه را گسترش دهیم شاید بتوان شرط موجود را به حضور ولی فقیه و دستور وی کاهش و تقلیل داد که به نظر می‌رسد تا کنون کسی به چنین چیزی فتوا نداده است.
دوشنبه 3 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پژوهشي درخصوص جايگاه جنگ رواني در اسلام

پژوهشي درخصوص جايگاه جنگ رواني در اسلام

محمد جواد نوروزي
مقدمه

از آن زمان كه جنگ به عنوان يك پديده مورد مطالعه قرار گرفت، جنگ رواني نيز به عنوان ابزاري در خدمت جنگ بوده و بدان توجه شده‌است. نويسندگان غربي جنگ رواني را پديده‌اي منتج از دو جنگ جهاني بخصوص جنگ جهاني‌دوم مي‌دانند كه طي آن آلمان ‌نازي از اين پديده به طور وسيع استفاده نموده و«گوبلز» (Goebbls) را به عنوان يكي از پيشگامان و مبتكران جنگ رواني دانسته‌اند. برخي پيشينه جنگ رواني را به عصر مغولها به ويژه زمان چنگيز رسانيده‌اند.
به نظر نگارنده، جنگ رواني مفهوم جديدي نمي‌باشد و مطالعه پيشينه تاريخي جنگ، بيانگر آن است كه جنگ رواني همزاد با آن است؛ و كمتر جنگي است كه در آن از جنگ رواني استفاده نشده باشد. اما نكته قابل تأمل اين كه مفهوم مزبور مانند ساير مفاهيم در بستر تاريخي و همراه با تحول مقتضيات زمان و مكان، متحول بوده و سير تطوري خود را تا به امروز پيموده ‌است. به طوري ‌كه در عصر حاضر تكنولوژي به خدمت آن درآمده، و بر پيچيدگي آن افزوده است. درحاليكه در گذشته ابزار جنگ رواني همچون ادوات جنگي ابتدايي و ساده بوده است.
در اهميت جايگاه جنگ رواني در اسلام، به‌نظر مي‌رسد كه چندان نيازي به توضيح نمي‌باشد. امروزه لازم است در طرح هر استراتژي در راستاي حفظ استقلال و تماميت ارضي، جايگاه جنگ رواني مشخص شود. با توجه به ‌اينكه ‌از يك سو جنگ رواني، روحيه طرف مقابل را مورد هدف قرار مي‌دهد، و اينكه پيروزي در جنگ در واقع غلبه اراده‌ايي بر اراده ديگر است؛ و از سوي ديگر مكتب اسلام اهميت خاصي براي روح و روان انسان و جامعه قائل است؛ اين بحث از اهميت ويژه‌اي برخوردار مي‌باشد در واقع انتخاب اين موضوع جهت بررسي از آن رو است كه در سايه انقلاب اسلامي كه به‌بركت رهبري‌هاي حضرت امام خميني(ره) در عصر حاضر بنيان نهاده شده‌است و پيامد آن بيداري افكار مسلمانان را از طرفي و مواجهه ‌نظامي، فرهنگي غرب را از طرف ديگر در پي داشته است، ضرورت ترسيم يك استراتژي جامع كه جنگ رواني نيز بخشي از آن‌است جايگاه ويژه‌اي را مي‌طلبد. بررسي استراتژي جامع در اسلام، اگر چه همواره مورد علاقه نگارنده بوده‌است، اما بررسي آن با توجه به گستره آن، از حوصله اين مقاله خارج است، لذا تنها به بررسي «جايگاه جنگ رواني» در اسلام مي‌پردازيم. و در راستاي آن سئوال‌هاي ذيل مطرح‌اند كه هريك به منزله عنوان و سرفصلي براي اين نوشتار محسوب مي‌شوند. از جمله اينكه:
جنگ رواني از ديدگاه منابع اصيل اسلامي، كتاب و سنت و عقل واجماع چيست؟ آياپيامبراكرم صلي‌الله عليه وآله وائمه اطهار عليهم‌السلام در جنگ‌هاي صدر اسلام از جنگ رواني استفاده مي‌كردند؟ ابزار جنگ رواني در جنگهاي صدر اسلام چه بوده است؟ اهداف جنگ رواني چه مي‌باشد؟
مفروض اين نوشته جهان‌بيني و منابع غني اسلام، كه عبارتند از: كتاب، سنت، عقل و اجماع، مي‌باشند كه از اعتبار ويژه‌اي برخوردارند. و ما درپي تبيين اين فرضيه هستيم كه «جنگ رواني در شريعت اسلام درچارچوب كرامت و ارزش‌هاي والاي انساني مشروع بوده و جايگاه ويژه‌اي دارد، و نمونه‌هاي آن را مي‌توان در سيره پيامبر اسلام صلي‌الله عليه وآله اين مقاله در تاريخ 29/2/72 در سمينار «جنگ رواني» در دانشگاه امام حسين(ع) تهران ارائه گرديده است. و ائمه‌اطهار عليهم‌السلام ملاحظه نمود.
در تعريف جنگ رواني گفته شده: «استفاده طراحي شده از تبليغات و ابزارهاي مربوط به آن، براي نفوذ در خصوصيات فكري دشمن، باتوسل به شيوه‌هايي كه موجب پيشرفت مقاصد امنيت ملي شود» از تعاريف جنگ رواني كه بگذريم اين بحث در بين منابعي كه پيرامون جهاد و جنگ در اسلام نوشته شده غريب است و بدان پرداخته نشده ‌است. و با توجه به غناي اين بحث در قرآن و روايات اسلامي و منزلتي كه در ترسيم استراتژي دارد، بحث مستقلي را مي‌طلبد. بخصوص در موقع حساس فعلي كه تهاجم فرهنگي غرب متوجه جامعه و بخصوص نسل جوان ماست، وظيفه اسلامي ما ايجاب مي‌كند كه در اين خصوص چاره‌اي انديشيده و اسلام را آن گونه كه هست به جوامع و جهان معرفي نماييم.
نوشتار حاضر در دو بخش تنظيم يافته است. در بخش اول چارچوب تئوريك مسئله از ديد كتاب و سنت تبيين مي‌شود و آنگاه به جلوه‌هاي آن در پيشينه تاريخي و بخصوص صدر اسلام يعني جنگهاي پيامبر اسلام صلي‌الله عليه وآله وائمه‌اطهار عليهم‌السلام مي‌پردازد.

زمينه‌هاي تئوريك بحث

قبلاً متذكر شديم كه: جنگ رواني روحيه طرف مقابل را نشانه مي‌رود. و برخورداري از روحيه بالا، از عوامل مهم پيروزي در جنگ است. و به طوركلي چنانچه در طول هشت سال دفاع مقدس نيز شاهد آن بوديم، برخورداري از روحيه بالا نقش تعيين كننده‌اي در پيروزي ايفا مي‌نمايد. اگر غرب از سلاحهاي مدرن برخوردار بوده و در مقابل شوروي سابق كه با غرب در حال جنگ سرد و به عبارت ديگر، جنگ رواني بسر مي‌برد، برانواع سلاحهاي پيشرفته زيردريايي، هوايي و موشكي اتكا داشت؛ جامعه اسلامي ما در سايه ايمان به غيب وبهره‌مندي از فرهنگ ايثار و شهادت از روحيه‌ايي عالي برخوردار بود. و اين عامل علي رغم تلاش همه جانبه دشمنان، زمينه پيروزي نيروهاي رزمنده ما رابرمتجاوزين فراهم نمود. در اسلام، انسان به‌عنوان موجودي دوبعدي كه از جنبه ملكوتي و بعد حيواني برخوردار است؛ معرفي شده است. بالا بردن روحيه رزمنده از ديد اسلام تنها محدود به ميدان جنگ و رزم نيست، بلكه داراي فرايندي بلند مدت است كه از بدو تولد تا لحظه موت را در برمي‌گيرد. و متضمن برنامه‌هايي براي تزكيه و تعليم و در يك كلام »جهاد اكبر« است. اگر انساني در سايه تعاليم روح بخش اسلام اين‌گونه تربيت شد، نتيجه و برآيندآن، وجود رزمندگاني شجاع و مقاوم است، كه اگر همه دشمنان با همه سلاحهاي مدرن، آنان را مورد هجوم خود قرار دهند، كوچكترين تزلزل و شكستي در روحيه آنان بوجود نمي‌آيد. و اين تنها در فرهنگ غني اسلام معني و مفهوم مي‌يابد، و دشمنان از درك آن عاجزند. براين اساس موضوع بحث را باتوجه به منابع اسلامي پي مي‌گيريم.

قرآن كريم

در قران كريم آيات زيادي وجود دارد، كه تلاش دارد روحيه رزمندگان اسلام را در صحنه نبرد بالا ببرد. باتوجه به اينكه اكثر اين آيات ناظر به جنگهاي صدر اسلام در عصر پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله. مي‌باشد، مي‌توان گفت ‌كه: بخشي از اين آيات درمقام پاسخگويي به جنگ رواني دشمن بوده، درصدد است آنها را خنثي نمايد؛ بخش ديگري از آيات كه جنبه تعرضي دارد مي‌خواهد روحيه طرف مقابل را مورد تأثير قرار داده به تسليم وا دارد. از جمله آياتي كه بيانگر بخش اول است، آيات ذيل مي‌باشد:
«وما محمد الارسول قد خلت من قبله الرسل افأِن مات اوقتل انقلبتم علي اعقابكم... » جز اين نيست كه محمد پيامبري است كه پيش از او پيامبراني ديگر بوده‌اند،آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما به آيين پيشين خود باز مي‌گرديد؟ خطاب آيه متوجه مسلماناني است كه در جنگ «احد» دومين غزوه پيامبر شركت نموده‌اند. در اين جنگ پس از حمله مجدد دشمن و مسامحه مسلمانان در نگهداري تنگه و غفلت ناشي از جمع‌آوري غنايم ‌برخلاف پيروزي اوليه، شكست سختي متوجه آنان مي‌شود. زيرا مشركين شايعه كشته شدن پيامبر را با تبليغات وسيعي بين قواي اسلام منتشر مي‌كنند كه نشر اين خبر دروغ بر روحيه مسلمانان اثرمنفي مي‌گذارد و قرآن بالحني توأم با نكوهش بيان مي‌كند كه شخص مسلمان داراي رسالتي سنگين است و آيا بر فرض شهادت و يا موت پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله بايستي به روش گذشته برگشت نماييد؟! قطعاً چنين نيست.
آيات ديگري نيز وجود دارد كه در زماني كه مسلمانان احساس ضعف و شكست مي‌كنند، درصدد تقويت روحيه آنان است. «ان يمسسكم قرح فقد مس القوم قرح مثله... » اگربه شما (در جنگ احد) آسيبي رسيد، به آن قوم نيز (دشمنان شما در جنگ بدر) آسيبي وارد شده است.
«... ان تكونوا تألمون فانهم يألمون كماتألمون و ترجون من‌الله ما لايرجون وكان الله عليماً حكيماً» اگر شما رنجي مي‌بينيد، آنان نيز چون شما آزار مي‌بينند، ولي شما از خدا چيزي را اميد داريد كه آنان اميد ندارند و خدا دانا و حكيم است. قرآن از قول خداوند خطاب به موسي عليه‌السلام. براي تحت تأثير قرار دادن دشمن مي‌فرمايد «فقولاله قولاً ليّناً لعلّه يتذكر اويخشي» پس با او به نرمي سخن گوييد، شايد پندگيرد يا بترسد. با وجود آنكه خداوند مي‌داند كه فرعون متأثر نمي‌شود، چنين تعليمي را به موسي عليه‌السلام مي‌دهد. از طرفي آيه، موسي را تشويق مي‌كند كه نزد فرعون برود و در اجراي امر الهي كوتاهي نكند؛ از طرفي ديگر طريقه برخورد و استفاده از روش‌هاي روان شناسي در برخورد با فرعون را گوشزد مي‌كند يعني بانرم صحبت كردن مي‌توان در طرف مقابل نفوذ كرد. تلاش نگارنده در اين مقاله آن است كه از تعريف متداول و مفهوم عنوان «جنگ رواني» فراتر نرود. اگر چه در برخي تعاريف، مفهوم عامي از عنوان بحث ذكر شده‌است. و جنگ تبليغاتي صرف را مدنظر قرار نداده است. تنها نكته‌اي كه ذكرش لازم مي‌باشد آن است كه به عنوان مؤيد، آيات فرواني در قران كريم ديده مي‌شود كه، بيانگر تقويت روحيه رزمندگان اسلام است. نظير آياتي كه بيانگر حيات شهيد، تشويق به جهاد، صبر در جهاد، ايمان به غيب و تأثيرش بر روحيه نيروي رزمنده و... است. از طرف ديگر آيات متعددي وجود دارد كه طي آنها روحيه طرف مقابل و دشمن را تضعيف مي‌نمايد، مثل: وعده‌هاي عذاب و...

سنت

با مطالعه در سنت نير مي‌توان روايات زيادي جهت تأئيد مطلب ذكر كرد. از مهمترين ابواب و روايات اين بخش رواياتي است كه حاكي از جواز به كار بردن خدعه در جنگ است: «الحرب خدعه» و جنگ رواني از مصاديق بارز «خدعه» است.
«خدعه» در لغت به معناي «مايخدع به» است. يعني آنچه به وسيله آن خدعه ورزيده مي‌شود كه عبارت از «مكر و حيله و فريب» است. از ديدگاه فقه اسلامي، خدعه در جنگ جايز مي‌باشد. علامه حلي (ره) دركتاب «تذكره» و «منتهي» براين مطلب، ادعاي اجماع نموده‌است. رواياتي كه علماي اسلام جهت جواز خدعه در جنگ، بدان استدلال نموده‌اند گوياي جواز جنگ رواني است. از جمله اين روايات حديثي است كه علامه حلي(ره) از منابع اهل سنت نقل مي‌كند كه مربوط به رويارويي حضرت علي عليه‌السلام باعمروبن عبدود در جنگ احزاب (خندق) مي‌باشد: «قال: وروي العامه‌ان عمروبن عبدود بارز علياً عليه‌السلام فقال: مااحب ذلك يابن اخي، فقال عليه‌السلام لكني احب ان‌اقتلك فغضب عمرو فاقبل اليه فقال عليه‌السلام. به مابرزت لاقاتل اثنين فالتفت عمروفوثب علي عليه‌السلام فضربه فقال عمرو خدعتني فقال عليه‌السلام . الحرب خدعه» يعني: عامه روايت كرده‌اند كه چون «عمروبن‌عبدود» با علي عليه‌السلام روبرو گشت، گفت: من اين امر (مصاف با علي عليه‌السلام.) را دوست ندارم، اي پسر برادرم، امام علي عليه‌السلام فرمود: امّا من مايلم، آنگاه عمرو غضبناك شد و به سوي امام روان گرديد. امام علي عليه‌السلام [از روي خدعه] گفت من به ميدان نيامده‌ام كه با دونفر بجنگم پس عمرو متوجه جانبي شد «غافلگير شد» آنگاه امام جستي زد و به او ضربه‌اي وارد كرد عمرو گفت به من خدعه زدي و امام فرمود جنگ خدعه است. روايت ديگري است از امام صادق عليه‌السلام كه رسول خدا صلي‌الله عليه وآله درجنگ خندق فرموده‌اند: «جنگ خدعه است و هرچه مي‌خواهيد در جنگ بگوييد»، و اين روايت، ازجمله مهمترين مستندات جنگ رواني در منابع روايي مي‌باشد: «وفي خبر اسحاق بن عمار عن جعفربن‌ابيه عليه‌السلام: «ان علياً عليه‌السلام كان يقول لان تحفظني الطير احب الي من ان اقول علي رسول‌الله صلي‌الله عليه وآله. مالم يقل، سمعت رسول‌الله صلي‌الله عليه وآله يوم الخندق يقول: الحرب خدعه، و يقول تكلموا بمااردتم» امام علي عليه‌السلام مي‌فرمودند: اينكه مرا از فال بد حفظ كني بهتر است نزد من از اينكه نسبت بدهم‌ به پيامبر صلي‌الله عليه وآله. آنچه را نفرموده است. از پيامبر در روز خندق شنيدم كه مي‌فرمود جنگ خدعه است و اينكه هرچه مي‌خواهيد بگوييد. روايت ديگري كه ناظر به جنگ رواني مسلمين برعليه دشمن مي‌باشد سخني است از امام علي عليه‌السلام در جنگ صفين كه در راستاي تقويت روحيه خودي و تضعيف روحيه دشمن است: «قال عدي‌بن حاتم: ان عليا. عليه‌السلام قال يوم التقي هو ومعاويه بصفين فرفع بها صوته يسمع اصحابه: واللهِ لاقتلن معاويه واصحابه، ثم قال في آخر قوله انشاءالله و خفض بهاصوته و كنت منه قريباً فقلت يا اميرالمومنين عليه‌السلام انك حلفت علي ما قلت،ثم استثنيت فمااردت بذلك؟ فقال ان‌الحرب خدعه و انا عندالمومنين غير كذوب، فاردت ان احرض اصحابي عليهم كي لايفشلوا ولكن يطعموافيهم، فافهم فانك تنتفع بهابعداليوم انشاءالله».
عدي ابن‌حاتم گويد: علي. عليه‌السلام زماني كه در جنگ صفين بامعاويه برخورد نمود صدايش را بقدري بلند كرد كه اصحابش مي‌شنيدند و فرمود: به خدا قسم معاويه و يارانش را مي‌كشم سپس در پايان سخن در حاليكه من نزديك ايشان بودم، با صداي آهسته فرمودند انشاءالله (اگر خدا بخواهد) آنگاه من‌گفتم اي اميرمؤمنان شما برگفته خود سوگند ياد كرديد، و در پايان به خواست الهي مقيد كرديد، منظورتان چيست؟ حضرت فرمود: «جنگ خدعه است و من در نزد مؤمنين دروغگو نيستم، خواستم با اين سخن اصحاب و ياران خويش را تحريض و تشويق نموده تا سست نشوند و [بر آنها غلبه يابند پس اي عدي اين سخن را درك كن كه بعد از اين بدان سود خواهي برد اگر خداي بخواهد]. »
احاديث مزبور صحت ادعاي ما را تأييد مي‌كند. علاوه بر خدعه در جنگ كه به استناد احاديثي به آن اشاره شد، استراتژي دعوت در برخورد باملل ديگر از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. سيره حضرت محمد صلي‌الله عليه وآله و اميرالمومنين عليه‌السلام و بطور كلي حكم فقهي كه بازتابي از رفتار و سنت معصومين مي‌باشد، بر اين امر استوار است كه خصوصاً در جنگهاي ابتدايي در برخورد با افرادي كه با نداي اسلام آشنايي ندارند نخست بايد آنان را به سوي آيين رهايي بخش اسلام دعوت كرد. استراتژي دعوت از طرفي گوياي حقانيت پيام اسلام مي‌باشد كه از نتايج آن تقويت روحي رزمندگان اسلام است كه با اعتقاد و ايمان راسخ‌تري به نبرد بپردازند، و از طرف ديگر گوياي آن است كه طرف مقابل را قدري به تأمل و تفكر وا دارد و غبارهايي را كه بر فطرت او نشسته، بزدايد. چه بسا در صحنه نبرد و جايي كه بايستي جان را بركف اخلاص گذاشت و فدا كرد، اين غبارهابرطرف شده و به خود آيند، چنانچه نمونه‌هاي آن را در برخي روياروييهاي جنگي مشاهده مي‌كنيم.
دعوت، خود برخوردي رواني است كه گوياي بحث ما است؛ و دو مورد از مهمترين نتايج آن تقويت نيروي خودي و ديگر تضعيف روحيه طرف مقابل مي‌باشد. آنچه هم در مورد «خدعه در جنگ» وهم «دعوت» قابل ذكر است، اينكه ابزار و وسائل جنگ رواني با استفاده از ابزار متداول در آن زمان شكل مي‌گرفته است. و ابزار تبليغاتي با بُعد وسيع كه امروزه در اختيار جوامع بشري است در آن روز نبوده و اين پديده، مختص عصر حاضر است. استراتژي دعوت در سياست خارجي، و برخورد جهان اسلام بااستكبار از اهميّت ويژه‌اي برخوردار است و در آن مباحثي از قبيل: شرايط داعي، ابزار دعوت، روش دعوت و... مطرح است.

عقل

اگر جنگ رواني با اراده و روحيه طرف مقابل سروكار دارد، باتوجه به عنايتي كه اسلام به برخورد مسالمت آميز و حاكميت صلح و صفا برجوامع انساني دارد، مي‌توان كشف كرد كه: كاربرد جنگ رواني براي پايان جنگ و جلوگيري از ادامه خونريزي، از ابزار مهم جنگ بشمار مي‌رود. در وضع فعلي كه رسانه‌هاي گروهي وامواج تبليغاتي، تهاجم فرهنگي وسيعي رابرعليه مسلمانان جهان ايجاد كرده‌اند، عقل حكم مي‌كند كه علاوه بر تلاش براي حفظ روحيه خود و كسب شخصيت بايسته اسلامي، بايد مقابله به مثل گردد و از وسايل تبليغاتي مناسب براي شكست تبليغاتي دشمن بهره گرفته شود. و اين ضرورتي انكار ناپذير است.

چارچوب جنگ رواني در اسلام

امروزه در استراتژيهاي ترسيم شده از سوي استكبار، جنگ رواني از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است به عنوان نمونه، جنگ رواني در استراتژي نظامي رژيم اشغالگر قدس برسه اصل استوار است:
الف) تظاهر به شكست ناپذيري ارتش اسرائيل!
ب) ايجاد شك و تفرقه بين رهبران ومردمان كشور مقابل ونيز افراد ارتش نسبت به فرماندهان
ج) ايجاد ترديد در پيروزي قطعي اعراب بر اسرائيل
تفاوت جنگ رواني در اسلام با آنچه درجهان كفر ازآن به جنگ رواني ياد مي‌شود، تفاوتي است جوهري؛ كه از مباني عقيدتي نشأت مي‌گيرد. برداشت جوامع غرب از اين پديده برپايه انديشه‌هاي «ماكياولي» استوار است، كه كسب پيروزي را از هر راهي مجاز مي‌داند. چنانچه جنگهاي قرن اخير شاهدي براثبات اين مدعي است، ونمونه بارز آن جنايات و سفاكي‌هاي صربها عليه مسلمانان بوسني هرزگوين مي‌باشد.
در مطالعه آثار سياستمدارني مشهور نظير: «كلاس ويتز»، «دوهه»، «ژوميني»، «ناپلئون»، «لنين» و «مائو» نيز اين مسئله به چشم مي‌خورد. در مكتب اسلام، اگر چه به كارگيري جنگ رواني بر عليه دشمن مجاز شمرده شده است،اما چارچوب خاصي را مي‌طلبد؛ به عبارت ديگر مقيد است و نه مطلق، و اين امر تا جايي مجاز شمرده شده كه به اصول و ارزشها و كرامتهاي انساني. كه اسلام براي آن اهميتي فوق العاده قائل است لطمه‌اي وارد نسازد. اگر از نظر جهان غرب بر اساس تعاليم «ماكياولي» هدف، وسيله را توجيه مي‌كند؛ در اسلام چنين روشي پذيرفته نيست. چنانچه پيامبر اسلام صلي‌الله عليه وآله در جنگ طائف جهت ايجاد جنگ رواني و درنهايت تسليم خصم، به قطع اشجار اقدام ننمود عملاً اين كار را انجام نداد و تنها وانمود كرد كه چنين مي‌كند.
امروزه در غرب بمباران هوايي مناطق مسكوني جهت ايجاد رعب و وحشت واستفاده از انواع تبليغات صوتي و تصويري براي به زانو درآوردن طرف مقابل، امري بديهي و پيش پاافتاده است، وخود پايه يكي از استراتژي‌هاي استكبار را در قرن حاضر تشكيل مي‌دهد. در واقع همانطور كه درجنگها، مسلمين از جهت مقصد و انگيزه با مخالفين خود تفاوت دارند از جهت استخدام وسائل در راستاي وصول به پيروزي و هدف نيز متفاوتند. چراكه كاربرد وسايل ناجوانمردانه باهدف آنها كه نشر فضليت است، منافات دارد. برخلاف آنكه بني اميه و در رأس آنها معاويه نمونه عيني مكتب ماكياوليسم مي‌باشد؛ در مقابل »مسلم‌بن عقيل« به عنوان رزمنده‌اي مسلمان و نايب حضرت امام حسين عليه‌السلام حاضر نيست با وجود آنكه شرايط كاملاً فراهم است «عبيدالله ابن زياد» را درخانه «هاني ابن عروه» غافلگيرانه بكشد ومي‌گويد: «انا اهل‌بيت نكرالغدر»
رواياتي كه در تأييد جنگ رواني بيان گرديد گواه آن است كه اسلام از آنجا كه مكتبي است كه ديانت و سياست را چون دوبال ترقي پذيرفته‌است، نيازمند نيروهاي كارآمد و توانمندي است كه باطني الهي داشته و كياست و سياست لازم را براي پيشبرد اهداف الهي، اسلامي دارا باشند. چنين افرادي اگر در جوامعي كه اهل آن عادت به شيطنت و فريبكاري دارند و آن را مايه مباهات خود مي‌دانند، قرار گيرند آلوده به فريب‌ها و فريبكاريها نمي‌شوند، نه كلاه سر كسي مي‌گذارند و نه كلاه سرشان مي‌رود. در واقع ويژگي چنين نيروهايي آن است كه نه آنقدر ساده‌لوح‌اند كه آلت دست سياست‌بازان مادي‌گرا قرار گيرند و بدينسان ضربات مهلكي كه در تاريخ نمونه‌اش كم نيست برپيكر مقدس اسلام وارد كنند و نه جزو سياست‌بازاني هستند كه تبعيت از هواهاي نفساني مي‌كنند و بعضاً براي حفظ موفقيت خويش آياتي را نيز مستمسك عمل خويش قرار مي‌دهند؛ چنين انسانهايي محتاج تربيت اسلامي. خصوصاً در زمينه تربيت سياسي، اطلاعاتي مي‌باشند. اينان بايستي ازتقواي يك بعدي كه برخي گوشه‌نشينان از آن برخوردارند، فراتر رفته و تقواي جامع را كسب كنند و در عين حضور در صحنه اجتماع و سياست، تقوي را مراعات نمايند. بايستي متصف به صفاتي خاص باشند تابتوانند وظايفي نظير: شناخت اوضاع زمانه به مصداق كلام حضرت امام صادق. عليه‌السلام كتمان سرّ، كسب اطلاعات و هوشياري و... رابخوبي انجام دهند.
بيان امام علي. عليه‌السلام كه مي‌فرمايند: «لولا كراهية الغدرلكنت من ادهي‌الناس ولكن كل غدره فجره و كل فجره كفره» بيانگر همين مطلب است. يعني انسان مسلمان بايستي آن قدر سياست و هوشياري داشته باشد كه دشمن را شناخته و انواع توطئه‌هاي او را آزمايش و كشف كند. درواقع ويژگي روحي و نفساني يك انسان مسلمان بايستي پيچيده‌تر از يك انسان سياست باز ماكياوليست و منافق باشد، به طوري كه قدرت كشف فريب‌ها و شيطنت‌هاي آنها را داشته باشد و هيچ وقت غافلگير نشود؛ شناخت حيله‌هاي استكباري و نيرنگهاي آنان از لوازم يك انسان كارآمد مسلمان است. در واقع راه مقابله با شيطنت‌هاي تبليغاتي، رواني دشمن، شناخت راهها و مغالطه‌هاي آنهاست و با كشف آنهاست كه مي‌توان آنها را خنثي كرد.
رواياتي كه واژه خدعه در آنها ديده مي‌شود بيانگر آن است كه: انسان مسلمان درمقابله بادشمن بايستي تاحدي از اين روشها استفاده كند كه شرع اجازه مي‌دهد. در اين صورت ديگر اين روشها را نمي‌توان نيرنگ ناميد بلكه سياست و زيركي به حساب مي‌آيد و «المؤمن كيس فطن» بيانگر همين نكته است. «الحرب خدعه» يعني اينكه بايستي درجنگ كياست و زرنگي و چاره‌انديشي را مد نظر قرار داد همچون برخوردهاي اطلاعاتي پيامبر اسلام صلي‌الله عليه وآله در جنگ بدر كه «ما از آبيم» و همچون برخورد هوشيارانه «حذيفه‌بن يمان» در جنگ خندق كه «قنبر» قبل از اينكه دشمن اسم او را بپرسد او پيش دستي مي‌كند و مشخصات طرف مقابل را مي‌پرسد و بدين ترتيب از مهلكه جان سالم بدر مي‌برد. و همچون بيان حضرت ابراهيم عليه‌السلام در قرآن كريم هنگامي كه تبر را برگردن بت بزرگتر انداخت و... اينها همه بيانگر مفهومي است كه از احاديث بدست مي‌آيد و دلايلي براي بحث ما مي‌باشد. در واقع فرق اصلي كياست و هوشياري با مكر و حيله و خدعه در مطابقت و عدم مطابقت آن با شرع مقدس است. البته خود شرع در مواردي دستوراتي دارد كه از قوانين عمومي خارجند ولي همگي در مسيراصلاح و سازندگي است. فرق مهم ديگر آنكه خدعه در راه هواهاي نفساني به كار مي‌رود ولي كياست در راه خدا و آخرت و دين است و علائم آن مشخص است.

جنگ رواني در بستر تاريخ اسلام

پس از آنكه پيامبر اسلام صلي‌الله عليه وآله پس از سه سال دعوت مخفي، دعوت خود را علني كرد؛ مخالفت‌هاي مشركان مكه نيز به شكلهاي مختلف شروع شد. و تطميع، استفاده از زور و شكنجه و جنگ رواني از آن جمله بود. به عنوان نمونه پيامبر اكرم صلي‌الله عليه وآله درايام حج و غيرآن مردم را به آيين خود دعوت مي‌كرد ولي از آن سوي، ابولهب پشت سر پيامبر صلي‌الله عليه وآله با همان افراد تماس برقرار مي‌كرد و اثرتبليغ پيامبر صلي‌الله عليه وآله. رابااين بيان كه «وي پسر برادر من است و ديوانه است» خنثي مي‌كرد. شكنجه بلال حبشي، ياسر، سميّه، عمّار و... نمونه‌هايي از جنگ رواني دشمن عليه اسلام است. پس از هجرت پيامبراسلام صلي الله عليه وآله به مدينه و نزول آيات جهاد، نبرد سربازان اسلام به فرماندهي پيامبراسلام صلي الله عليه وآله برعليه كفار و مشركين وارد مرحله جديدي مي‌شود. در كمتر جنگ و نبردي است كه در آن طرفين جنگ، از جنگ رواني استفاده نكرده‌باشند. ابزارهاي جنگ رواني متناسب با امكانات و وسائل متعارف آن روز بوده است. و بديهي است كه اهداف متعددي را تعقيب مي‌كرده كه در نهايت تسليم طرف مقابل، مدنظر بوده است.
ابزارها و محورهاي جنگ رواني را مي‌توان به ترتيب امور ذيل ذكر كرد:
الف انتشار شايعه؛
ب رجز خواني و استفاده از شعارهاي رزمي؛
ج استفاده از اشعار رزمي و حماسي؛
د لاف زني و تظاهر به قوي بودن؛
ه ايراد خطبه و سخنراني به‌خصوص در شروع جنگ؛
و پايبندي به مقدسات خود و حمله به‌مقدسات طرف مقابل؛
ز نامه پراكني و ارسال نامه توسط سفيران؛
ح مبارز طلبي و همآورد خواهي؛

الف انتشار شايعه

درجنگ، انتشار شايعه مهمترين حربه تبليغاتي عليه دشمن مي‌باشد. از اين رو دست‌اندركاران همواره به نيروهاي خود متذكر مي‌شوند كه اخبار را فقط از كانالهاي خاصي بپذيرند. در برخوردهاي نظامي صدر اسلام نيز اين وسيله در خدمت فعاليت تبليغاتي عليه حريف به شمار مي‌رفته است. از جمله شايعات مهم كفار عليه مسلمين در جنگ «احد» شايعه شهادت پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله بود كه تأثير منفي در روحيه سربازان اسلام داشته است و يا شايعه انعقاد صلح بين حضرت امام حسن مجتبي عليه‌السلام و معاويه توسط سربازان معاويه كه باعث تضعيف روحيه مسلمانان گرديد و آنان را وادار نمود تا عملاً به صلح تن در دهند. در جبهه اسلام نيز تلاشهاي تبليغي «نعيم‌ابن مسعود» تازه مسلماني كه نقش مهمي در پيروزي مسلمين در جنگ خندق ايفا كرد، را مي‌توان ذكر كرد و يا عمل به حديث: «تكلموا بماشئتم» كه قبلاً بدان اشاره شد، نشر شايعه را شامل مي‌شود.

ب رجز خواني و استفاده از شعارهاي رزمي

رجز خواني و انتخاب اسامي رمز و شعارهاي رزمي از عوامل عمده تقويت روحيه خودي و تضعيف روحيه دشمن مي‌باشد. شعار از ديد اسلامي سخني است كه به وسيله آن افراد جبهه خودي شناخته شده و علامت و رمزي در آن نهفته است. چنانكه حضرت امام صادق عليه السلام طي حديثي مي‌فرمايند:
شعارنا «يامحمد يامحمد» و شعارنا يوم بدر «يانصرالله اقترب» و شعارالمسلمين يوم احد «يانصرالله اقترب» و يوم بني‌نضير «يا روح القدوس ارح» و يوم بني قينقاع «ياربنا لايغلبنك»، و يوم الطائف «يارضوان» و شعار يوم حنين «يابني عبدالله يابني عبدالله» ويوم‌الاحزاب «حم لاينصرون» و يوم بني‌قريظه «ياسلام اسلمهم» و يوم المريسيع و هو يوم‌بني المصطلق «الاالي‌الله الامر» ويوم الحديبيه «الا لعنه الله علي الظالمين» و يوم خيبر و هو يوم القموص «ياعلي آتهم من عل» و يوم الفتح «نحن عبادالله حقاً حقاً» و يوم تبوك «يا احد يا صمد» و يوم بني الملوح «امت امت» و يوم صفين «يانصرالله» و شعارالحسين «يامحمد» و شعارنا «يامحمد»:
شعار ما «يامحمد يامحمد» است، و شعار ما در جنگ بدر «يانصرالله اقترب» و شعار مسلمين در جنگ احد «يانصرالله اقترب» و جنگ بني‌نضير «ياروح القدس ارح» و جنگ بني‌قينقاع «يا ربنا لايغلبنك» و در جنگ طائف «يا رضوان» و شعار جنگ حنين «يابني‌عبدالله يابني‌عبدالله» و در جنگ احزاب «حم لاينصرون» و در جنگ بني‌قريظه «ياسلام اسلمهم» و در جنگ مريسيع كه عبارت ازجنگ بني‌مصطلق است، «الا الي الله الامر» و در جنگ حديبيه «الالعنه الله علي‌الظالمين» و در جنگ خيبر كه روز سختي بود «ياعلي آتهم من عل» و در روز فتح مكه «نحن عبادالله حقاً حقاً» و در جنگ تبوك «يا احدو ياصمد» و در جنگ بني‌الملوح «امت امت» و در جنگ صفين «يا نصرالله» و شعار امام حسين در روز عاشورا «يامحمد» و شعار ما «يا محمد» است. امام علي عليه السلام در جنگ جمل جهت تقويت نيروي خود از شعار «يا منصور امت» و يا شعار «حم لاينصرون» كه هر دو از ابتكارات جنگي پيامبر. صلي‌الله عليه وآله عليه مشركين است، استفاده مي‌كند. بهره‌گيري از اين شعارها درتزلزل روحيه دشمن تأثير داشت. زيرا يادآور خاطره نبرد مسلمانان با مشركين بود. از اين رو عايشه نيز در جنگ جمل، جهت تقويت روحيه هوادارانش به تقليد از روش پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله به برخي رفتارها دست زد.

ج استفاده از شعار رزمي وحماسي

كمتر جنگي در تاريخ اسلام به وقوع پيوسته كه از شعر در آن به عنوان ابزاري براي تضعيف روحيه حريف استفاده نشده‌باشد، ياران امام حسين عليه السلام پس از معرفي خود ضمن شعري مكتب و هدف خود را معرفي مي‌كردند؛ تا بدين وسيله حقانيت خويش را ثابت كنند. در جريان جنگ احد مسلمانان اشعار كفار را با شعر پاسخ مي‌دادند و بدين وسيله منطق قوي و عالي خود را تبيين مي‌كردند. در جريان جنگ جمل «حكيم بن مناف» با خواندن اشعاري روح تازه‌اي در كالبد ياران امام علي عليه‌السلام مي‌دميد. از اين‌رو سرودن شعر در ميدان كارزار تأثير مهمي برجاي مي‌گذارد.

د لاف زني و تظاهربه قوي بودن

در اخلاق فردي خودنمايي و تظاهر از صفات نكوهيده است، اما همين امر در ميدان كارزار و در برابر دشمن از صفات نيك به شمار مي‌رود. چنانچه پيامبر رفتار تحقيرآميز «ابو دجاجه» را در جنگ احد مي‌ستايد. تظاهر به قوي بودن از ديدگاه روان‌شناسي، بازدارندگي طرف مقابل را درپي دارد و به‌حكم آيه «واعدوالهم مااستطعتم من قوه» بايد توانايي‌هاي رزمندگان از هر جهت در ميدان نبرد تحقق يابد. در تاريخ اسلام هنگام فتح مكه شاهد روشن كردن آتش در اطراف مكه هستيم كه باعث دلهره و ترس عجيبي در دشمن مي‌شود. دريكي ديگر از جنگها به علت قلّت سپاه اسلام، فرمانده سپاه تصميم مي‌گيرد تا بايك خدعه جنگي شب هنگام تعداد زيادي از سربازان خود را از نقطه دور به حركت وادارد و با نداي بلند «الله اكبر» به دشمن بفهماند كه نيروي كمكي مي‌آيد. و همين امر باعث عقب نشيني دشمن مي‌گردد.

ه ايراد خطبه و سخنراني‌بخصوص در شروع جنگ

ايراد خطبه و سخنراني در ابتداي جنگ در واقع يك اتمام حجت براي طرف مقابل است، كه اين امر در جنگهايي كه يك طرف جبهه واقعي اسلام بوده ولي طرف مقابل داعيه اسلام را داشته مثل جنگهاي امام علي عليه‌السلام. و امام حسن عليه‌السلام و امام حسين عليه‌السلام تأثير زيادي در روحيه طرف مقابل داشته و چه بسا افرادي را يا از ميدان كارزار دور ساخته و ياعلاوه بردور كردن، داخل در جبهه خودي (اسلام) كرده است. چنانچه در جنگ جمل و جنگ صفين اين امر وجود دارد. و پايبندي به مقدسات خود وحمله به مقدسات طرف مقابل در جنگ صفين وقتي معاويه در آستانه شكست كامل قرار گرفت، با كمك عمروعاص بهترين وسيله براي فائق آمدن بر جو موجود را در سرنيزه كردن قرآن دانستند بااينكه در واقع اعتقادي بدان نداشتند. و همين مسئله كه درواقع مقدسات طرف مقابل را مستمسك قرار داده بودند، موجب پيدايش تفرقه در سپاه امام علي عليه‌السلام و در نهايت تن دادن به حكميت توسط آن حضرت شد. در جنگ جمل نيز عايشه تلاش دارد از جملات و ادعيه‌اي كه پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله در جنگها ازآنها استفاده مي‌نمودند، جهت تقويت سپاه خود بهره‌گيرد. البته اگر سپاه متشكل از افرادي آگاه باشد اين شيوه نه تنها موجب تزلزل نمي‌گردد بلكه باعث وحدت و انسجام آنان مي‌شود. حضرت امام حسين. عليه‌السلام نيز براي تقويت روحي اصحاب خود و تضعيف روحيه طرف مقابل به كلمات پيامبراسلام صلي‌الله عليه وآله و رساندن نسبت خود به حضرت محمد صلي‌الله عليه وآله و حضرت زهرا سلام‌الله عليها تمسك مي‌كند و يزيد و معاويه را محكوم نموده، سنتهاي جاهلي و آنچه در سيره خليفه غير حق در جامعه متداول گشته را ردّ مي‌كند.

اهداف جنگ رواني

هدف غايي جنگ رواني تسليم طرف مقابل است. منتهي تاكتيك‌هاي وصول به تسليم خصم متعدد است و از جمله آن؛ ايجاد تفرقه است. چنانچه «نعيم‌ابن‌مسعود» در جنگ خندق انجام داد كه تفرقه نهايتاً منجر به تسليم شد. اهداف ديگري را كه مي‌توان برآن مصاديق روشني در تاريخ اسلام يافت ذيلاً فهرست‌وار ذكر مي‌كنيم و بحث پيرامون آنها را به فرصت ديگري موكول مي‌كنيم:
1. اقناع و تسليم؛
2. تفرقه؛
3. فريب دشمن؛
4. ايجاد ترديد و شبهه در پيروزي و حقانيت طرف مقابل؛
5. تحريك عواطف و احساسات؛
6. تقويت نيروي خودي؛
7. ايجاد رعب و ترس در قلب دشمن؛

پى‌نوشت‌ها

1. Psychological warfar
2. جمعي از نويسندگان، موسوعه‌السياسه، 5جلد: (مؤسسه‌العربيه للدراسات والنشر، بيروت، 1990م) چاپ سوم، جلد 2، ص 215.
3. كالينز، جان. ام، استراتژي بزرگ، ترجمه كورش بابندر، (تهران، دفترمطالعات وزارت خارجه، 1370) ص 478.
4. در اينجا تعاريف ديگري نيز مطرح است كه در آنها دايره جنگ رواني را وسيعتر شمرده‌اند كه بعنوان نمونه مي‌توان تعريف ذيل را ذكر كرد: «تبليغات طرح‌ريزي شده و سايراقدامات رواني است كه به منظور نفوذ در عقايد، احساسات، حالات، و رفتار گروههاي مورد نظر از آنها استفاده مي‌شود. »
5. آل عمران: 144.
6. همان: 140.
7. نساء: 104.
8. طه: 44.
9. قاموس المنجد، ماده خدع، و نيز: ر. ك: فرهنگ معين.
10. نجفي، محمدحسن، جواهرالكلام، چ 43، جلد3، (دارالكتاب الاسلاميه، تهران، 1362) ج 21، ص 80.
11 و 12. همان، ص 79، به نقل از وسائل‌الشيعه، باب 53 از ابواب جهاد.
13. همان، ص 80.
14. ربابه نمازي اسماعيل،استراتژي اسرائيل، دوجلد، (نشر سفيد، تهران، 1368) ص 76.
15. ر. ك به: علي باقري، كليات مباني جنگ و استراتژي (مركز نشر بين‌المللي، بي‌م، بي‌تا) ص 6.
16. جعفر سبحاني، فروغ ابديت، قم، چ دوم، ص 362.
17. مرتضي مطهري، حماسه حسيني، سه جلد، چاپ چهارم، (انتشارات صدرا، قم، 1366)، ج 3، ص 118.
18. نهج‌البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 191.
19. نجفي محمد حسن، پيشين، ص 55.
20. جعفر سبحاني، پيشين، ص 410.
21. انفال: 60.
22. جعفر سبحاني، همان، ص 534، 483 و 404.
دوشنبه 3 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

جنگ و صلح از ديدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

اهميت و جايگاه دشمن شناسى در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

عرفان و صلح

دریافت فایل pdf

 

 

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جنگ رواني و آمادگي نظامي در آموزه هاي قرآني

جنگ رواني و آمادگي نظامي در آموزه هاي قرآني

خليل منصوري

پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري امام راحل(ره) صحنه هاي رويارويي و چالشي فراواني را تاكنون با دشمنان قسم خورده خود پشت سر گذاشته، و در هر يك از آنها بحمدالله با حضور امت شهيدپرور و قهرمان اين مرز و بوم سربلند و موفق بيرون آمده است. بيداري اسلامي و تأثيرات شگرف انقلاب اسلامي، پيروزي هاي پي درپي مسلمانان را در كشورهاي ديگر به ويژه در لبنان به دنبال داشته است. پيروزي حزب الله در جنگ 33 روزه شوك عظيمي به دنياي كفر و استكبار وارد كرد، كه نتيجه آن صف آرايي جديد دشمنان عليه مسلمانان در جبهه اي واحد و تشكيل ناتوي فرهنگي به فرموده مقام معظم رهبري است. بنابراين در شرايط حساس كنوني كه فشارهاي جنگ رواني چه از سوي دشمنان خارجي و چه ايادي آن در داخل رو به تزايد است، ضرورت دارد امت سلحشور ايران آموزه هاي جنگ رواني و آمادگي هاي نظامي قرآني را بيش از گذشته مورد توجه و عنايت خود قرار داده و در حفظ دستاوردهاي عظيم اين انقلاب شكوهمند و نظام اسلامي در مقطع حساس كنوني كوشاتر باشد. مطالب حاضر در مقام تبيين اين موضوع از منظر قرآن است كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

¤ عوامل و زمينه هاي بروز جنگ

هرچند كه جوامع انساني براي رفع نيازهاي مشترك پديدار شده اند و به نظر مي رسد كه هدف اساسي تشكيل اين جوامع گريز از هر گونه برخورد و جنگ و ايجاد بستري براي صلح و آرامش و آسايش است ، ولي از آن جايي كه سرشت انساني به گونه اي است كه گرايش به جنگ به شكل طبيعت ثانوي در او نهادينه شده ، نمي توان از جنگ و تضاد منافع گريخت. اگر بخواهيم به زبان فلسفي اين مطلب را بازگو نماييم شايد بتوان گفت كه انسان داراي طبيعتي است كه وي را به سوي بهره گيري و استخدام ديگري مي كشاند. همين روحيه انساني است كه تضاد منافع را موجب و وي را وادار به جنگ و تجاوز به حريم خصوصي افراد و عمومي جامعه مي كند. علامه با اشاره به مساله استخدام گري انسان و طبيعت او بر اين باور است كه همين سرشت استخدام گري است كه وي را مجبور مي سازد كه به جامعه گرايش داشته باشد و اين كه گفته شده است كه جامعه پذيري طبيعت انساني است به يك معنا نادرست است. اين خلق و خوي استخدام گري اوست كه وي را مجبور مي سازد كه براي رسيدن به منافع اهم و اصلح با قانون كنار آيد و از برخي از حقوق طبيعي خود دست بكشد.
بر پايه اين نظريه فلسفي ، تضاد و جنگ به عنوان يك امر طبيعي قلمداد مي شود؛ زيرا انسان به طور طبيعي مايل است ديگري را به استخدام خود درآورد و اين ديگري خود به نوبه خود مي كوشد تا از مستخدم شدن از سوي آن ديگري رهايي و خود به عنوان استخدام گر چيره گردد. اين تضاد و خوي انساني است كه جنگ و تجاوز را به همراه دارد.
بنابراين تشكيل جامعه و تدوين قوانين تنها براي محدود سازي اين خلق و خوي انساني و كاهش تنش ها و تضاد ها در سطح و حد معقول است به گونه اي كه امور اساسي و بنيادين هر فرد و يا جمعي ناديده گرفته نشود. تضاد منافع ميان دو شخص و يا دو جامعه اقتضاي درگير و تنش و جنگ را دارد ولي انسان در طول تاريخ دريافته است كه اگر بخواهد اين گونه بي محابا عمل كند بسياري از منافع اساسي خود را در خطر خواهد انداخت و به جاي رسيدن به بعضي از منافع ، ممكن است نه تنها منافع اصلي خود را از دست دهد ، بلكه ممكن است جان خود را در اين را از دست بدهد؛ از اين رو با تدوين قانون كوشيد تا جلوگيري فسادي را بگيرد كه جانش را مي گيرد. تلاش انسان براي تشكيل جامعه ، تدوين قانون ، گرايش به صلح و آرامش از آن رو صورت گرفته است تا بتواند به آسايش دست يابد و دست كم منافع مهم تري چون جان و مال و عرض خود را حفظ نمايد. هر چند كه در اين راه برخي از منافع را از دست دهد و حقوق طبيعي خود را از دست دهد.

اهداف آمادگي نظامي

از آن جايي كه هر فرد و جامعه اي احساس خطر مي كند و احتمال قوي مي دهد كه از سوي ديگران مورد تهاجم و تجاوز قرار گيرد و به استخدام آنان دارد ، آمادگي دفاعي و نظامي را به عنوان يك اصل اساسي سرلوحه اهداف و وظايف خود قرار مي دهد. به يك معنا آمادگي نظامي و دفاعي از جان و مال و عرض از ضروريات زندگي اجتماعي به شمار مي آيد و به عنوان پذيرفته ترين هدف از سوي همه افراد و جوامع در برنامه هاي زندگي فردي و جمعي مورد تاييد و تاكيد قرار مي گيرد.
قرآن به عنوان كتاب هدايتي كه بر پايه فطرت انساني فرو فرستاده شده است بر اين اصول انساني توجه داشته و در برنامه هاي خود بر آن پا مي فشارد. حفاظت از منافع مادي و معنوي فرد و اجتماع در آموزه هاي دستوري قرآن مورد توجه بوده و برآن تاكيد مي ورزد. از آن ميان مي توان به آموزه هاي دستوري قرآن به جنگ هاي رواني و ترساندن دشمن از عمل به هر گونه تحركات مخرب و ايجاد تنش اشاره كرد. بسياري از آيات قرآن كه به شكل انذار وارد شده است نوعي جنگ رواني را مد نظر دارد.
در آيه 60 سوره انفال ، قران به مساله به جنگ رواني اشاره داشته و مي فرمايد: ترهبون به عدوالله و عدوكم؛ تا دشمنان خدا و خودتان را بترسانيد.
در حقيقت آمادگي نظامي را كه به دو شكل شمار نظاميان آموزش ديده و آماده و تجهيزات نظامي پيشرفته و آماده تهيه مي شود را به عنوان عوامل موثر در حوزه جنگ رواني مورد ارزيابي و تحليل قرار مي دهد و به نقش بازدارنده آن اشاره مي كند . روشن است كه آمادگي در همه جهات مي تواند از تجاوز دشمنان به مرزهاي جغرافيايي و معنوي مسلمانان بازدارد. در آيات قرآن با تاكيد بر جنگ رواني اين مساله نمايانده مي شود كه انسان ها به طور طبيعي گرايش به روحيه تجاوزگري دارند و براي خاموش كردن و ازميان بردن بسترهاي مناسب آن بايد همه امكانات پيشرفته و سلاح هاي بازدارنده فراهم آيد. هدف از اين تهيه نفرات و تجهيزات آن است كه به دشمن هشدار داده شود كه هر گونه جنگ و دامن زدن به آن نه تنها براي او منافع اقتصادي و يا معنوي نخواهد داشت بلكه منافع مهم تري از دست خواهد داد.
در حقيقت قرآن بيان مي دارد كه آمادگي نظامي مسلمانان نه براي تهاجم و تجاوز بلكه براي دفاع از منافع امت است به گونه كه رويارو نشدن دشمنان با چنين مسلمانان آماده اي به نفع دشمنان خواهد بود.
آمادگي نظامي به گونه اي بايد باشد كه هم دشمنان ظاهر و آشكار از هر گونه تجاوز و جنگي پرهيز كنند و هم دشمنان پنهان و منافقان هوس حمله و تجاوزبه حقوق مسلمانان واقعي و همكاري با دشمنان را نكنند؛ زيرا منافقان هرگاه مسلمانان را از نظر دفاعي و آمادگي ناتوان ببينند هوس همكاري به دشمنان را در سر مي پرورانند ولي آمادگي مسلمانان منافقان را وا مي دارد تا براي منافع زودگذر خود هم شده از همكاري با دشمنان پرهيز كنند.
بنابراين هداف از آمادگي هميشگي ، جلوگيري از تجاوز و حمله دشمنان شناخته شده و ناشناخته به حريم امت و جامعه اسلامي است.

ابعاد آمادگي نظامي و جنگ رواني

يكي از مهم ترين ابزارهاي بازدارنده از هر گونه تجاوز دشمنان ، جنگ رواني است كه با كم ترين هزينه بيشترين بهره و منافع به دست مي ايد. آيات قرآني در همه مواردي كه با دشمنان مشرك و منافق و كافر سخن مي گويد از حربه جنگ رواني بهره مي برد. در همه اين آيات ما در آخر آيات با كلمات تند و انذار و هشدارهاي سختي مواجه مي شويم كه روحيه دشمن را خرد مي كند. خداوند پس از بيان هر مطلبي كه درباره دشمنان اسلام است آنان را به عذاب سخت ، بدبختي و بدفرجامي و آتش دوزخ و مانند آن مژده مي دهد و بيان مي كند كه رفتار دشمنان نه تنها براي آنان سود و نفعي نخواهد داشت بلكه موجبات بدبختي آنان را فراهم مي آورد. تخطئه آنان و درهم شكستن روحيه ايشان ، از اهداف اين جنگ رواني است. دشمن پيش از آن كه واقعا با عذاب آخرتي مواجه شود از هجوم بي وقفه آيات كوبنده نابود و سست مي گردد و روحيه تهاجمي و هدفمند خود را از دست مي دهد. دشمن در مي يابد كه به جاي آن كه منفعتي از حمله به دست آورد، همه چيزش را از دست داده است. توهم و تخيل از دست دادن وي را به كنجي مي كشد و توان حركت و تهاجم را از او سلب مي كند. خرد كردن روحيه دشمن وايجاد جنگ رواني ، اصل راهبردي بسياري از آيات قرآن است.
براي رسيدن به اين هدف قرآن به مسلمانان روش ها و شيوه هاي ديگري مي آموزد تا به كمك آن جنگ رواني را تشديد و با متزلزل كردن روحيه دشمن ، هر گونه تحرك تنش آفرين و خشونت باري را از آنان سلب نمايد.
ازآن ميان مي توان به ساخت هرگونه ابزار و ادوات جنگي و غير جنگي كه نقش دفاعي و بازدارندگي را به عهده دارند، اشاره كرد. در آيات قرآن به ويژه در آيه 60 سوره انفال به اصول كلي توجه شده و تنها براي بيان نمونه هاي عصري از برخي از مصاديق نام برده شده است. اصل كلي كه قرآن به صورت آموزه اي دستوري به مسلمانان آموزش مي دهد فراهم آوري توان و نيرو است. توان شامل هر گونه ابزار و آلات بازدارنده و يا هجومي و يا دفاعي است. از اين رو تنها به سلاح اشاره نشده است. تهيه هر چيزي كه قدرت امت و دولت اسلامي را افزايش مي دهد امري لازم و ضروري است و با توجه به شرايط مكاني و زماني تغيير مي كند. ممكن است چيزي در زماني ابزار جنگي مناسبي باشد ولي در عصر ديگري نه تنها مفيد نباشد بلكه زيانبار به قدرت اسلام و مومنان باشد. در زمانه ما رسانه ها به عنوان يكي از ابزارهاي جنگي قوي مطرح هستند بنابراين بر امت است كه از اين توان نيز برخوردار گردند. چنان كه فراهم آوري نفرات و نيروي انساني زبده و كارآمد امري است كه هرگز نبايد آن را دست كم گرفت. در زماني نيرو زبده كسي است كه سوار بر اسب تيراندازي مي كند و در زماني ديگر كسي است كه در پس شبكه جهاني اينترنت و يا حوزه خبري و رسانه ها به جنگ رواني مي پردازد. فراهم آوري و آموزش نيرو زبده به معناي آن است كه در همه زمينه ها ( توان و نيرو) از آمادگي لازم و بازدارنده برخوردار باشيم. در همه اين ابزارها و نيروها آن چه مهم و اساسي است اصل هراس انگيزي و ايجاد بازدارندگي است.( نگاه كنيد: مجمع البيان ، ج 3 ص 112 و نيز جامع البيان مجلد 4 جلد 4 ص 227)
آگاهي از نقاط ضعف و قوت دشمن يا امور دفاعي جزيي از اين آمادگي است كه مفسران در بيان اين آيه آورده اند. آيات ديگري از قرآن بر اين جنبه از آمادگي دفاعي تاكيد دارند كه از آن ميان مي توان به آيه 94 سوره نساء اشاره كرد؛ زيرا از لوازم مصونيت يافتن از دشمن ، شناخت دقيق موقعيت جغرافيايي و توان و قوت و قدرت دشمن است . چنان كه شناخت نقاط ضعف و اختلاف فكري و يا روشي نيز از ابزارهاي مهم است كه در ايجاد قوه بازدارندگي نقش مهمي را ايفا مي كند.
رزمايش هاي مختلف در حوزه موثر و كاربردي از ديگري ابزارهاي جنگ رواني است . افزون بر اين كه در اين رزمايش ها ، نيروهاي نظامي با توان و امكانات خود به صورت علمي اشنا مي شوند و مهارت آنان افزايش مي يابد، تاثير مهمي در روحيه دشمن نيز به جا مي گذارد. نمايش قدرت و توان نظامي به معناي ايجاد رعب و هراس در دل دشمن است تا فكر تجاوز را به ذهن خود راه ندهد. برخي از مفسران در بيان شدت عملي كه در آيه 123 سوره توبه آمده است گفته اند: مراد از آن ضرورت نمايش قدرت و روحيه جنگآوري سپاهيان اسلام است. ( تفسير نمونه ج 8 ص 197)
بنابراين بر دولت و امت اسلامي است كه به روش هاي جنگ رواني آشنا و با به كارگيري شيوه نوين هر گونه تحرك را از دشمن سلب كنند . تحقق اين هدف جز به آشنايي با ابزارهاي عصري ممكن نيست. از اين رو گفته شده است كه بايد فرزند زمان خويش بود و كسي كه به زمانه خود آگاه است و ابزارهاي آن را مي شناسد هرگز دچار ترديد نمي شود در عمل درمانده نخواهد شد.
لینک همین مطلب به کیهان: http://www.kayhannews.ir/851124/6.htm

دوشنبه 3 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راهكارهاي مبارزه با تهديد

راهكارهاي مبارزه با تهديد

سلمان عبداللهي

مؤمنان همواره از سوي دشمنان حق و حقيقت در معرض تهديد و خطر بوده اند. خداوند متعال در قرآن كريم ضمن توجه به اين امر راهكارهايي را براي مقابله با تهديدهاي دشمنان بيان فرموده است.
نويسنده مطلب سعي كرده است كه نگاهي اجمالي به اين راهكارها داشته باشد.
اينك با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.

مفهوم تهديد و واكنش هاي انسان

انسان در زندگي فردي و اجتماعي از سوي افراد و يا جوامع مختلف ممكن است مورد تهديد قرار گيرد. هر كسي نسبت به تهديدها، واكنش هاي خاص خودش را بروز مي دهد. اين واكنش ها ارتباط تنگاتنگي با بينش، نگرش، توان و قدرت و دريك كلمه شخصيت فرد بستگي دارد. اگر شخصيت انساني كامل و بي نقص باشد هر چند كه چنين اشخاصي بسيار كم هستند واكنش هاي وي استوارتر و سازنده تر است و كم تر تحت تاثير عواطف و احساسات قرار مي گيرد.
تهديد به معناي ترسانيدن و به لرزه در آوردن با وعيد مي باشد. (صحاح اللغه ج 2 ص 655 و مفردات راغب ص 384) تفاوت آن با انذار در اين است كه انذار بيان خبري و يا ابلاغ مطلبي همراه با ترسانيدن و بيم دادن است. افزون بر اين كه در انذار ترسانيدن از چيزي است كه فرصت براي پرهيز و دوري از آن وجود دارد ولي در تهديد چنين امكاني فراهم نمي باشد. (مجمع البيان ج 1 و 2 ص 612) از اين رو بايد گفت كه تهديد نيازمند واكنش هاي فوري است و اگر كسي بخواهد از تهديد رهايي يابد مي بايست داراي سرعت عمل و واكنش هاي سريع باشد؛ زيرا هر چند كه در تهديد زمان مطرح نيست ولي همين ابهام زماني موجب مي شود كه مساله سخت تر و دشوارتر گردد و انسان فرصت هاي خويش را براي واكنش از دست دهد. به سخن ديگر هر چند كه تهديد از نظر مفهومي اعم از انذار است ولي از نظري ابهام موجود در زمان بندي اجراي تهديد موجب مي شود كه شخص در حالتي سخت تر قرار گيرد. شخصي كه از سوي كسي انذار مي شود اين فرصت را دارد كه در زماني هر چند محدود چاره جويي كند ولي تهديد و ابهام در اجراي آن ممكن است كوتاه ترين زمان ممكن براي واكنش را از آدمي بگيرد.
چنان كه گفته شد انسان هاي با شخصيت كامل و سالم به جهاتي چند مي توانند به سرعت و درستي واكنش نشان دهند و از آثار و پيامدهاي زيانبار تهديد در امان مانند ولي ديگران از چنين توانايي روحي و رواني و بينشي برخوردار نمي باشند.
بي گمان همه آن چيزهايي كه گفته شد در واكنش شخص به تهديد تاثيرگذار است. به عنوان نمونه شخصي كه جهان را ملك مطلق خداوند مي داند و بر اين باور است كه چيزي بي اذن و اراده و مشيت الهي تحقق نمي يابد و يا تا زماني كه خداوند نخواهد اجل و مرگ كسي فرا نمي رسد و يا خداوند تا زمان مقدر او را از مرگ نگه مي دارد و آسيب هايي مرگبار را از وي دور مي سازد و يا اين كه روزي هر كسي مقدر است و كسي را نرسد وي را از آن محروم سازد، چنين شخصي با اين بينش و نگرش در برابر تهديدها واكنش هايي را نشان مي دهد كه با اشخاصي كه داراي چنين انديشه و بينشي نيستند تفاوت دارد.
توان و قدرت شخص و يا احساسي و عاطفي بودن و يا چيرگي عقل گرايي و خردگرايي در شخص نيز واكنش هاي وي را نسبت به تهديد تغيير مي دهد.
بي گمان بي شناخت اين مسايل نمي توان به مساله راهكارهاي برخورد و يا واكنش نسبت به تهديد پرداخت؛ زيرا مي بايست به همه اين جهات و ابعاد مساله پرداخته شود و با توجه به بينش و نگرش و قدرت و احساسات و عواطف شخص راهكارها را ارايه نمود. به اين معنا كه براي هر نوع تهديدي واكنشي مناسب مي بايست با توجه به بينش و نگرش و توش و توان فرد ارايه كرد.
با اين همه مجموعه اي را مي توان به عنوان كليات راهكار شناسايي و معرفي كرد. اين كليات هر چند به شكل ساز و كاري جزيي نمي تواند مطرح شود ولي به گمان به عنوان راهكارهاي اساسي و اصلي مي تواند بسيار مفيد و سازنده باشد.
به نظر مي رسد مهم ترين عامل در نوع واكنش ها افزون بر قدرت و توان و مساله احساسات و عواطف، بينش ها و نگرش ها شخص نسبت به موقعيت و وضعيت خود و ديگري در هستي باشد. كسي كه باورهاي ديني وي قوي است با كسي كه براي خدا و دين جايگاهي را در نظر نگرفته است تفاوت هاي بسياري در واكنش به تهديد دارد.
به عنوان نمونه واكنش هايي كه حزب الله لبنان در برابر تهديدها نشان مي دهد بسيار متفاوت از افراد ارتش اسرائيل است. از آن عيني تر و ملموس تر، واكنش تفنگداران دريايي ارتش انگليس در برابر قايق تندرو چندتن از پاسداران انقلاب اسلامي ايران بود كه بسيار شگفت آور بود. باورها و نگرش ها و بينش هاي آنان نسبت به زندگي و مفهوم آن و نيز جنگ با باورهاي پاسداران نسبت به همين مسايل تفاوت هاي بسياري را سبب مي شود. اين گونه است كه تهديد از سوي يك قايق تندرو موجب مي شود تا كشتي مجهز و جنگي با شمار پانزده تفنگدار خود را ببازد و به ترس و لرز تسليم بي چون و چرا شود.
از اين روست كه در زندان هاي گوانتاموا و يا ابوغريب واكنش هاي مسلمانان مبارز در برابر تهديدها بسيار كم تأثيرتر باشد با آن كه همراه با شكنجه هاي روحي و رواني است ولي چند ملوان كار كشته آمريكايي و يا انگليسي در اتاق هاي هتل و يا در بهترين وضعيت تنها به صرف توهم تهديد هم چيز را افشا مي كنند.

راهكارهاي قرآني برخورد با تهديد

قرآن به مساله تهديد مسلمانان و مؤمنان از سوي دشمنان پرداخته است و روش ها و سازوكارهايي را براي مقابله با آن بيان داشته است. اين راهكارها را مي توان در دو بخش فردي و اجتماعي به كار گرفت و از آن براي رهايي از تهديد و يا كم تأثيرگذاري آن بهره جست.

استقامت در راه ايمان

اين راهكارهاي قرآني به دو حوزه بينشي و نگرشي و يا عملي و رفتاري انسان توجه مي دهد. از اين روست كه بر استقامت بر ايمان به عنوان مهم ترين سازوكار براي برخورد با تهديدهاي دشمنان اشاره مي كند و از مؤمنان مي خواهد تا با بهره گيري از ايمان قوي و استقامت در آن موجبات بي تأثير بودن تهديدها را فراهم آورند.
هنگامي كه فرعون ساحراني را كه به حضرت موسي(ع) ايمان آورده اند تهديد مي كند آنان با تأكيد بر ايمان خويش و استقامت در راه ايمان مي كوشند تا تهديدهاي وي را بي تأثير بگذارند. فرعون اميد داشت تا با تهديد ساحران را از ايمان دور سازد و آنان دوباره به كفر بازگردند. ولي استقامت و پايداري آنان موجب شد تا فرعون از راه تهديد نتواند به مقصد و مقصود خويش دست يابد و ساحران از ايمان خويش دست برنداشتند. (اعراف آيات212 تا 612)

تأكيد بر مواضع ايماني

روش ديگري كه از سوي قرآن تأكيد مي شود و به سازوكار پيشين ارتباط دارد، تأكيد مؤمنان وتهديد شوندگان بر سخن خويش است. همان اندازه كه دشمن تهديد مي كند مي بايست به صراحت و روشني با تهديد مقابله به مثل كرد و ديدگاه خويش را ابراز نمود. دشمن مي كوشد تا دست كم با تهديدهاي خويش مؤمنان را به واكنش هاي انفعالي سوق دهد تا آنان مواضع خويش را آشكارا بيان نكنند. به اين معنا كه يكي از كاركردهاي تهديد عقب نشيني افراد است. هنگامي كه شخص مورد تهديد قرارمي گيرد به طور طبيعي مي بايست از ابراز عقايد و موضع گيري هاي خود كوتاه آيد و دست كم آن را بيان نكند. قرآن براي مقابله با اين هدف و كاركرد تهديد روش و سازوكاري را پيشنهاد مي دهد كه آن ابراز صريح تر و روشن تر مواضع است. اين گونه است كه تهديد كاركردي عكس خواهد داشت. هنگامي كه دشمن تهديد مي كند و مي كوشد تا شخص دست كم در بيان و اظهار مواضع خود كوتاه آيد و نوعي عقب نشيني را در ظاهر بپذيرد ابراز و اظهار موضع به نحوي آشكارتر و سخت تر مي تواند تهديد را خنثا كند.
فرعون اميد داشت كه با تهديد ساحران آنان دست كم ديگر سخني از ايمان و پيروي از موسي(ع) را ابراز نكنند و در ظاهر عقب نشيني كنند ولي ساحران نه واكنش به تهديد فرعون به تنها در ظاهر نيز عقب نشيني نمي كنند بلكه موضع و ايستار خويش را آشكارتر بيان مي كند و اظهار مي دارند. (طه آيه17و 37و نيز شعراء آيه94و 15)

بي اعتنايي به تهديدات

از ديگر سازوكارهايي كه قرآن براي مقابله با تهديد و بي اثر كردن كاركردهاي آن ارايه مي دهد، بي اعتنايي به تهديدات است. هنگامي كه حضرت ابراهيم(ع) از سوي مشركان و دولت نمرودي تهديد مي شود آن حضرت بي اعتنا به تهديدات به ادامه فعاليت هاي خود مي پردازد. قوم ابراهيم(ع) با آن حضرت در امر دين مخاصمه و مجادله مي كنند و او را نسبت به ترك عبادت خدا و بازگشت به بت پرستي تهديد مي كنند اما آن حضرت بي اعتنا به تهديدات ديدگاه و نگرش خود را بيان كرده و به عبادت خداي واحد و يگانه مي پردازد.(انعام آيه 08 و 18)
تبري و اظهار تنفر
تبري و اظهار تنفر و بيزاري جستن نسبت به بينش ها و نگرش ها و كردارهاي تهديدكنندگان يكي از راه هاي مقابله با تهديدهاي دشمنان است. اگر شخص و يا جامعه از سوي ديگران تهديد شد بهترين راه مقابله با تهديدكنندگان بازي گرفتن افكار و انديشه و شخصيت و رفتار آنان است. بايد به دشمنان گوشزد كرد كه نه تنها از تهديد آنان نمي هراسد بلكه آن را برخاسته از بينش و نگرشي مي داند كه بنياد آن بر بطلان و پوچي است. كردارهاي آنان برخاسته از نگرشي نادرست و غلط است و همين مسايل باعث شده است كه دست به تهديد زنند. بيزاري و ابراز تنفر و انزجار نسبت به بينش و نگرش و رفتار تهديدكنندگان يكي از سازوكارهاي مفيدي است كه مي توان با آن كاركردهاي تهديد را كاهش داد و يا از ميان برد. در گزارش قرآن آمده است كه لوط هنگامي كه تهديد به تبعيد مي شود، از بينش و نگرش بت پرستان اعلام انزجار مي كند و مي فهماند كه اين روش و كردار ايشان برخاسته از بينش باطل و نگرش نادرست ايشان است و در حقيقت بنياد تفكري آنان را نمي پذيرد؛ زيرا چنين كاركردها و رفتارهايي را به نمايش مي گذارد.(شعرا آيه 716 و 816)

توكل به خدا

از ديگر سازوكارهاي مقابله با تهديد توكل به خداست كه خداوند در آيه 317 سوره آل عمران به آن اشاره مي كند. توكل يكي از مهم ترين سازوكارهايي است كه آدمي را به استقامت و پايداري وامي دارد و هنگامي كه احساس ناتواني كرد با توان و قدرت خداوندي خود را مجهز مي كند. بي گمان توكل را مي بايست در همه جا از مهم ترين راه كارها برشمرد. در همه جا مي توان از آن بهره برد و در همه چيز بدان تمسك جست.
توكل بيانگر ذكر و ياد كرد دايمي خداوند نيز مي باشد. به سخن ديگر قرآن از توكل و يادكرد خداوند به عنوان سازوكارهايي براي مقابله با تهديد سخن مي گويد. هنگامي كه انسان خدا را با خود همراه مي بيند و يا همواره او را به عنوان خداي قادر و جبار و مدير و مدبر مي يابد از كسي واهمه و ترسي به خود راه نمي دهد و براي تهديدات كسي پشيزي ارزش قائل نمي شود. اين گونه است كه مهم ترين عامل ضدتهديد را مي بايست در ياد كرد خدا يافت.(يوسف آيه 23 و 33)

رفتار ملايم و مهربانانه

البته ناگفته نماند كه نسبت به هر تهديدي نمي بايست از مقابله به مثل استفاده كرد. با توجه به شرايط تهديدكنندگان مي توان از روش هاي ساده تري استفاده كرد. قرآن يكي از سازوكارهايي را كه براي مقابله با تهديدات بيان مي كند رفتار ملايم و مهربانانه است. اين روش تنها زماني به كار گرفته مي شود كه شخص تهديدكننده را بتوان از راه محبت جلب و جذب كرد.
از اين روست كه حضرت ابراهيم(ع) در برابر تهديدات پدر و سرپرست خويش راه مهر و محبت را در پيش مي گيرد و مي كوشد تا از اين راه دل وي را نرم كرده و از كاركردهاي تهديد بكاهد.(مريم آيات 64 و 74)
به هر حال قرآن با بيان اين كليات مي كوشد تا روش هاي مقابله با تهديد را به مؤمنان بياموزد. بهره گيري از اين راهكارها در زندگي شخصي و جمعي و در حوزه اجتماعي و سياسي مي تواند بسياري از تهديدات دشمن را بي تاثير كند و مؤمنان و جامعه ايماني را در برابر تهديدات واكسينه نمايد.

دوشنبه 3 مهر 1391  3:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دعوت، جنگ و صلح در قرآن

دعوت، جنگ و صلح در قرآن

علی شیرخانی1

با عنایت به خاتمیت و جاودانگی دین اسلام و تلاش مغرضانه دشمنان آن برای ضربه زدن، این سؤال مطرح می‏شود که رفتار سیاسی پیامبر در خصوص بسط دین خود و مقابله دشمنان و مخالفان چگونه بوده است. در این مقاله، به سه نوع رفتار پیامبر در سیاست خارجی یعنی «دعوت»، «جنگ و دفاع» و «صلح» اشاره شده و جایگاه هر یک تبیین گردیده است؛ البته رفتار مبتنی بر دعوت، به دلیل جایگاه ویژه‏اش در سیره پیامبر، بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.

مقدمه

آیات بسیاری در قرآن، حکایت از آن دارد که رسالت نبی اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اختصاص به یک منطقه جغرافیایی، نژاد، زبان و زمان خاصی ندارد؛ بر این اساس، باید گفت که ویژگی عمده اسلام، جهانی بودن و جاویدان ماندن در ادوار گوناگون تاریخ است. از جمله این آیات1 است:
و ما أرسلنک إلاّ کافةً للناس بشیرا و نذیرا؛2 ای پیامبر، ما تو را جز برای این که عموم انسان‏ها را بشارت دهی (به رحمت خدا) و بترسانی (از عذاب خدا) نفرستادیم.
قل یا أیها الناس إنی رسول اللّه‏ إلیکم جمیعا؛3 (ای رسول ما) بگو به مردم که من بر همه شما رسول خدا هستم.
خداوند در آیه اخیر واژه «الناس» به کار برده است که افاده عموم می‏کند و بیانگر عدم اختصاص رسالت پیامبر به مؤمنان و متقین است. در پایان آیه نیز واژه «جمیعا» آمده که علاوه بر تأکید عمومیت «الناس»، دلالت دارد که پیامبر اسلام برای همه انسان‏ها بدون استثنا، پیامبر و فرستاده خداست.
با توجه به مطالب فوق، مهم‏ترین سؤالی که مطرح می‏شود این است که پیامبر اسلام از چه راهکارها و رفتارهایی برای ابلاغ و به ثمر رساندن پیام الهی به تمام ابنای بشر بهره و سود می‏جست؟
برای تبیین رفتارها و راهکارهای پیامبر، می‏توان از شیوه‏های گوناگون، بر اساس مدل‏ها و نظریه‏های جدید یا بر طبق آیین و رسوم موجود در عصر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، استفاده کرد، ولی به نظر می‏رسد که بهترین شیوه در این راستا، بهره جستن از آیات قرآن کریم است که بدین وسیله می‏توان تحلیل و تفسیر درستی از رفتار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در جهت تبیین رسالت جهانی خویش در مواجهه با دشمنان ارائه داد.
با بررسی زندگی سیاسی و دینی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏توان رفتارهای مختلف با توجه به مکان‏ها و زمان‏های گوناگون مشاهده کرد.در این مقاله با استناد به آیات، مشخصا سه نوع رفتار در حوزه سیاست خارجی پیامبر بررسی می‏شود: رفتار مبتنی بر سه اصل «دعوت»، «جنگ و دفاع» و «صلح».

دعوت

با توجه به سیره پیامبران الهی، اولین وظیفه دینی هر پیامبری پس از مبعوث شدن، «دعوت» است، یعنی پیامبران وظیفه دارند مردم را به دین خود دعوت کنند. پیامبر اسلام با توجه به این اصل، در آغاز رسالت خویش، نزدیکان و خویشان خود را به اسلام دعوت کرد و آنان را از پلیدی‏ها و زشتی‏ها انذار داد: «و انذر عشیرتک الأقربین».4 این شیوه رفتاری پیامبر سه سال طول کشید که این دوره از دعوت پیامبر را «دوران استتار» می‏نامند. پس از این مرحله، دعوت علنی آغاز شد. پس از اعلان رسمی دین اسلام از سوی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، عنصر دعوت همچنان جوهره رفتار سیاسی پیامبر محسوب می‏شد؛ از این روست که در آثار دینی مسلمانان، عنصر دعوت، از جایگاه والایی بر خوردار است. بنابراین می‏توان گفت که رفتار سیاسی مبتنی بر اصل دعوت، از ضروریات دین اسلام و سیاست خارجی پیامبر به حساب می‏آید. آیاتی از قبیل «و ما أرسلنک إلاّ رحمةً للعلمین»،5 «إنْ هو إلاّ ذکر للعلمین»6 و «تبارک الذی نزّل الفرقان علی عبده لیکون للعالمین نذیرا»7 دلالت دارد که رفتار مبتنی بر دعوت از عناصر برتر و برجسته در حوزه سیاست خارجی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله جهت تبلیغ دین خویش بوده است. با امعان نظر در تاریخ صدر اسلام نیز جایگاه مؤثر و پیشبرنده دعوت در گسترش اسلام ـ مانند پیمان‏های عقبه اولی و ثانیه با مردم مدینه و تشکیل حکومت اسلامی در مدینه ـ روشن می‏شود.
در رفتار سیاسی مبتنی بر دعوت نکاتی مهم و اصولی وجود دارد که اگر به خوبی رعایت شود، دعوت تأثیر گذار بوده و به مراحل بعدی که دفاع و جنگ است، نیازی نخواهد بود. خداوند درباره چگونگی دعوت به اسلام به پیامبر چنین دستور می‏دهد: «أدع إلی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جدلهم بالتی هی أحسن».8
در این آیه، ابتدا دعوت به راه خداوند، به حکمت مقید شده است. حکمت به معنای علم، دانش و منطق و استدلال است. سیاست خارجی که مبتنی بر حکمت باشد، می‏تواند مخالفان و دشمنان را به فکر و اندیشه وادارد و در نهایت موجب تحریک آنان شده و تحریک نیز خود موجب بیدار شدن عقول خفته آنها خواهد شد. در ادامه آیه، خداوند گفتار و بیان نیکو را به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله تذکر می‏دهد و ایشان مأمور می‏شود که از طریق بیان نیکو و شیوا با مخالفان گفت‏وگو کند، چرا که وعظ و اندرز بیشتر جنبه عاطفی دارد و با تحریک عواطف و احساسات می‏توان مردم را به سوی حق و خداوند دعوت کرد؛ از این رو می‏توان گفت که حکمت، بعد عقلی دعوت است و موعظه نیکو، بعد عاطفی آن؛ البته این موعظه باید حسنه باشد، چون در صورتی موعظه مؤثر است که خالی از هر گونه برتری جویی، تحقیر طرف مقابل و خشونت گفتاری باشد.
پیامبر اسلام در تمامی مراحل دعوت، چه در مکه و چه در مدینه و نیز دعوت پادشاهان ایران و روم، بر اساس دستور آیه فوق عمل می‏کرد. از پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حدود 185 نامه به عنوان دعوت یا پیمان در متون تاریخی و حدیثی ثبت شده که در همه آنها، روش پیامبر، بر برهان، حکمت و منطق استوار بوده است، هر چند برخی از نویسندگان مدعی‏اند که رمز جهان گشایی و موفقیت اسلام، جنگ و شمشیر بوده است.9 در صفحات آینده به رد این ادعا خواهیم پرداخت. در متون این نامه‏ها، نصایح، اندرزها، نرمش‏هایی که پیامبر به هنگام انعقاد پیمان از خود نشان داده، همه گواه زنده بر ضد دیدگاه برخی خاورشناسان است که چهره اسلام را خشن ارائه می‏دهند و پیشرفت اسلام را ناشی از نیزه و شمشیر می‏دانند. دعوت مسالمت‏آمیز از اولویت‏های اساسی سیاست خارجی پیامبر اسلام محسوب می‏شد و این رفتار تا آخر حیات پیامبر ادامه داشت. از نامه‏ها و فرستادگان پیامبر به قبایل و کشورهای مختلف، تقدم این اصل دعوت به وضوح مشاهده می‏شود که پیامبر همواره به فرستادگان خود تأکید می‏کرد که مردم را به اسلام دعوت کنند و با آنان از سر جنگ وارد نشوند.10 در این راستا، آن جا که مصلحت اسلام اقتضا می‏کرد انعطاف‏هایی نیز نشان می‏داد و این نوع رفتار مستند به آیاتی است که از آن جمله است:
و لاتسبّوا الذین یدعون من دون اللّه‏ فیسبّوا اللّه‏ عدوا بغیر علم؛11 شما (مؤمنان) به آنان که غیر خدا را می‏خوانند، دشنام ندهید تا مبادا آنها نیز از روی دشمنی و جهالت خدا را دشنام دهند.
ابن هشام در شأن نزول آیه فوق می‏نویسد:
روزی ابوجهل به پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله گفت: ای محمد، به پیروان خود بگو دست از دشنام دادن به خدایان ما بردارند وگرنه ما نیز خدای تو را دشنام می‏گوییم. از آن پس، حضرت محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، از دشنام دادن به خدایان قریش منع شد و به دعوت آنان اکتفا کرد.12
علاوه بر این پیامبر در دعوت خود استفاده شایانی از نقاط مشترک افراد جامعه می‏کرد. ایشان در مواجهه با کفار مدینه که در نهایت منجر به انعقاد میثاق مدینه گردید، از عنصر مشترکی به نام «جامعه مدینه» استفاده می‏کرد که شامل همه ساکنان مدینه می‏شد؛ در حقیقت قانون اساسی دولت اسلامی پیامبر اسلام برای ایجاد ارتباط میان اهالی مدینه بود که از اقوام مختلف مدینه با تعبیر امت واحد یاد شده است.13
پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در نامه‏نگاری به سران کشورهای غیر مسلمان نیز تأکید بر نقاط مشترک می‏کند و این رفتار نیز مستند به آیه شریفه آل‏عمران است که می‏فرماید:
قل یا أهل الکتب تعالوا إلی کلمة سواء بیننا و بینکم إلاّ نعبد إلاّ اللّه‏ و لانشرک به شیئا؛14 بگو ای اهل کتاب، بیاید از آن کلمه حق که میان ما و شما یکسان است پیروی کنیم که به جز خدای یکتا هیچ کس را نپرستیم و چیزی را با او شریک قرار ندهیم.
برای مثال پیامبر در نامه خود به اسقف رم بر اشتراکات تأکید کرده و می‏نویسد:
فإنّ عیسی‏بن مریم روح‏اللّه‏ القاها إلی مریم الزکیه و إنّی أومن باللّه‏ و ما أنزل إلینا و ما أنزل إلی إبراهیم و إسمعیل و إسحق و یعقوب و الأسباط و ما أوتی موسی و عیسی و النبیون من ربهم؛15
همانا عیسی‏بن مریم روح و کلمه خداست که خداوند آن را بر مریم پاک القا فرمود و من به خداوند و آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و فرزندان او نازل کرده و آنچه به موسی و عیسی و پیامبران از سوی پروردگار یکتا اعطا شده است، ایمان دارم.
شیوه رفتاری پیامبر در اعلام و ابلاغ دین، با توجه به آیات قرآنی، موجب شد که اسلام به سرعت رشد کند و در کمتر از نیم قرن یکی از بزرگ‏ترین ادیان در جهان تلقی شود. البته چنین رفتارهایی همواره میسر نبود یا این که در تزاحم با اصول دیگر بوده و یا این که در برخی موارد نیز به سبب عناد کفار مؤثر واقع نمی‏شد و از سوی دیگر، کفار نیز در صدد ضربه زدن به مسلمانان برمی‏آمدند، در این صورت، پیامبر ضرورتا دست به اقدامات نظامی می‏زد.

جنگ

جنگ در حقوق بین الملل به برخورد میان دو یا چند دولت که در آن نیروهای مسلح طرفین درگیر اقدامات خشونت‏آمیز متقابل شوند،16 تعریف می‏شود. هر چند این تعریف شامل جنگ میان افراد و قبایل نمی‏شود، چون مصداق دولت نیستند، ولی از آن جا که از دیرباز جنگ و گریز وجود داشته است بنابراین می‏توان تعریف فوق را با حذف دولت مصطلح امروزی، به حاکمیت‏های قرون گذشته نیز تعمیم داد و براساس آن، رفتار مبتنی بر جنگ پیامبر اسلام را بررسی کرد.
پیامبر اسلام هر چند در ابلاغ رسالت خویش اصل را بر دعوت گذارده بود، اما در مواردی به سبب شرایط خاص سیاسی و اجتماعی دعوت مسالمت‏آمیز به جنگ منجر می‏شد، مانند رفتار پیامبر در قبال سران مشرکان قریش که به مخالفت شدید با آن حضرت برخاسته بودند. در ادامه با بررسی آیات مربوط به جنگ، می‏توان نتیجه گرفت که این رفتار، رفتار دفاعی بوده نه جنگی، چرا که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در طول سیزده سال اقامت در مکه و اعلان رسالت خویش، از اصل دعوت بهره جست و در این راه علی رغم اذیت و آزار و شکنجه قریشیان از شیوه‏های دیگر استفاده نکرد. پس از بیعت بخشی از مردم مدینه در عقبه اولی و ثانیه، مسلمانان از لحاظ عدهّ و عُدّه قدرت گرفتند و پیامبر، با مهیّا شدن شرایط زمانی و مکانی و هجرت از مکه به مدینه از سوی خداوند دستور مقابله با کفار قریش و استفاده از رفتار مبتنی بر دفاع را دریافت کرد. در این باره آیه زیر نازل شد:
أذن للّذین یقتلون بأنّهم ظلموا و إنّ اللّه‏ علی نصرهم لقدیر؛17 اذن و رخصت دفاع و مقابله با دشمنان اسلام به جنگ‏جویان مسلمان داده شد، چرا که آنان از دشمن (کفار قریش) سخت ستم کشیدند و ظلم دیدند و خداوند بر یاری آنها قادر و تواناست.
علامه طباطبایی در تفسیر آیه فوق می‏نویسد: این آیه متضمن اذن قتال و جهاد به مؤمنان است، و با توجه به صراحت و تشریع حکم جهاد و قتال، اولین آیه‏ای است که درباره جهاد نازل شده است. آیه فوق در جواب درخواست‏های مکرر مؤمنان و یاران پیامبر است که مکررا از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏خواستند که برای مقابله و جهاد با کفار قریش که همواره مسلمانان را اذیت و آزاد می‏کردند، اذن و اجازه‏ای صادر کند، ولی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در جواب درخواست‏ها تا قبل هجرت از مکه به مدینه می‏فرمود هنوز به من در این باره دستور و اذنی از سوی خداوند نرسیده است،18 ولی پس از هجرت به مدینه و استقرار دولت اسلامی در آن جا این اذن صادر شد.
خداوند در آیات 190 تا 193 سوره بقره ـ که به آیه «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه» ختم می‏شود ـ نیز دستور جنگ و قتال با کافران را داده است، البته تا زمانی که فتنه و فساد در روی زمین است. برخی از مفسران معاصر بر اعتقادند که این آیات عهده دار تبیین حکم قتال و جهاد با مشرکان مکه است. نکته اساسی در این آیات این است که جهاد مؤمنان مقید به قتال شده است، یعنی مؤمنان می‏توانند در برابر مهاجمان مشرک به دفاع برخیزند؛19 در اسلام حکم دفاعی وجود دارد که برای پاک کردن زمین از لوث شرک و فتنه و توجه دادن مردم به ایمان به خدا و در جهت اعتلای کلمه حق است.20 هر چند این آیات پس از صلح حدیبیه21 و در زمان اقتدار مسلمانان نازل شده است، با این حال، به جنبه دفاعی این اصل و استراتژی جنگی تأکید دارد.
پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برای پی‏گیری این استراتژی لازم بود از تمام امکانات مادی و معنوی بهره‏گیرد و مانند سایر انسان‏ها از فنون نظامی و اصول آن کاملاً استفاده کند؛ از این رو پس از این که فرمان جنگ و قتال را از خداوند دریافت کرد، در اندیشه تهیه مقدمات لازم جهت مقابله با دشمنان بر آمد که این سیره ملهم از آیه کریمه قرآن است که می‏فرماید:
و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو اللّه‏ و عدوکم؛22 و شما ای مؤمنان، در مقام مبارزه با کافران، خود را مهیا کنید تا آن حد که بتوانید از آذوقه و تسلیحات و ابزار جنگی و اسبان سواری برای تهدید و تخویف دشمنان خدا و دشمنان خود کاملاً فراهم سازید.
آیه فوق دستور آمادگی در مقابل دشمنان را با «قوة» بیان کرده است. این واژه نه تنها وسایل جنگی و سلاح‏های مدرن هر عصری را در برمی‏گیرد، بلکه تمام نیروها و قدرت‏ها، اعم از مادی و معنوی را، که به نوعی در پیروزی بر دشمن اثر دارد شامل می‏شود.23 اما توجه به فنون نظامی و داشتن ابزارهای لازم تنها راه پیروزی بر دشمن نیست؛ بنابراین علاوه بر این که لازم است از پیشرفته‏ترین سلاح‏های هر زمان به عنوان یک وظیفه قطعی دینی، بهره‏گیری کرد، باید به تقویت روحیه و ایمان نیروهای پرداخت که قوه و نیروی مهم‏تر و کارآتری است؛ هر چه درجه ایمان سپاهیان اسلام بیشتر می‏شد، پیروزی آنان نیز افزایش می‏یافت. خداوند در سوره انفال ضمن تأیید عنصر ایمان و توکل می‏فرماید:
إن یکن منکم عشرون صبرون یغلبوا ماْئتین و إن یکن منکم مائة یغلبوا الفا من الذین کفروا بأنّهم قوم لایفقهون؛24 اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشید، بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهید شد و اگر صد نفر از شما باشد، بر هزار نفر از کافران غلبه خواهید کرد، زیرا آنها گروهی بی‏دانش و درک هستند.
ارتباط میان آگاهی و پیروزی و عدم آگاهی و شکست که در آیه بدان اشاره شده، حاکی است که مؤمنان به راه و هدف خود از جنگ با دشمنان اسلام اعتقاد و آگاهی عمیق دارند؛ از این رو این آگاهی آنان را ثابت قدم نگه می‏دارد و بیست نفر آنها با دویست نفر از کفار برابری می‏کند، از این رو وقتی که افراد خود ساخته، ورزیده و قوی و با ایمان بسیار بالا، همانند بسیاری از رزمندگان جنگ بدر، در میان سپاهیان اسلام باشد، نسبت بین نیروهای اسلام و دشمن ده برابر خواهد بود، ولی هنگامی که مسلمانان گرفتار ضعف، زبونی و سستی شوند و در میان آنها افراد تازه کار و ناآزموده باشد، مقیاس سنجش نسبت دو برابر خواهد بود که این نسبت را خداوند در آیه دیگر بیان کرده است، که به اعتقاد برخی از مفسران این آیه پس از فتح مکه نازل شده است:25
ألئن خفف اللّه‏ عنکم و علم أنّ فیکم ضعفا فإن یکن منکم ماْئة صابرة یغلبوا ماْئتین و إن یکن منکم ألف یغلبوا ألفین بإذن اللّه‏ و اللّه‏ مع الصبرین؛26 هم اکنون خداوند به شما تخفیف داد (حکم قبلی که ده برابر بود) و دانست که در شما ضعفی وجود دارد؛ بنابراین هرگاه یکصد نفر با استقامت از شما باشند بر دویست نفر پیروز می‏شوند و اگر یکهزار نفر باشند بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند کرد و خدا با صابران است.
خداوند با ذکر وجود عنصر ایمان در جنگجویان پیامبر و نقش آن در پیروزی‏شان بر دشمن، وعده داده است که اگر شما با جنگ و جهاد خود خداوند را یاری کنید، خداوند نیز شما را یاری کرده و گام‏های شما را استوار خواهد کرد: «یا أیها الذین ءامنوا إن تنصروا اللّه‏ ینصرکم و یثبت أقدامکم».27 خداوند در این آیه روی ثبات قدم تأکید می‏فرماید، چرا که ایستادگی در برابر دشمن مهم‏ترین رمز پیروزی است. در داستان پیکار طالوت فرمانده بزرگ بنی اسرائیل با جالوت می‏خوانیم که28 مؤمنان اندکی که با او بودند هنگامی که در برابر انبوه دشمن قرار گرفتند چنین گفتند:
ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت أقدامنا و انصرنا علی القوم الکفرین؛29 پروردگارا، صبر و استقامت را بر ما بریز و گام‏های ما را استوار دار و در برابر قوم کافر یاری فرما.
در صورت دارا بودن شرایط مادی و معنوی در میان سپاهیان اسلام، خداوند آنان را یاری خواهد کرد و آنان نیز به پیروزی خواهند رسید؛ خداوند در این باره می‏فرماید: «و کان حقا علینا نصُر المؤمنین؛30 همواره این حق بر ما بوده است که مؤمنان را یاری کنیم». تعبیر به واژه «کان» نشانه ریشه‏دار بودن سنت نصرت الهی است و واژه «حق» و بعد از آن واژه «علینا» تأکیدهای پی درپی در این زمینه محسوب می‏شود و مقدم داشتن «حقا علینا» دلالت بر حصر است و این نیز تأکید دیگری به شمار می‏آید.
آنچه در پایان این قسمت از استراتژی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله لازم است تأکید شود، عدم توجه پیامبر در
جنگ‏های خود به اصل «موازنه قوا» است. آنچه امروز در میان استراتژیست‏های معاصر مرسوم و متداول است، توجه به موازنه ظاهری قواست. این استراتژیست‏ها به هیچ وجه تجویز نمی‏کنند قوایی مثل قدرت نظامی یک کشور کوچک با یک کشور بزرگ در حال معارضه و جنگ باشد؛ اما آیات سوره انفال و آیات دیگری که پیش‏تر اشاره شد، این حکم را دارد که مسلمانان هرگز نباید در انتظار موازنه ظاهری قوا با دشمن باشند، بلکه گاهی با دشمنی با دو برابر نیروی خود و گاهی با ده برابر نیروی خود باید به دفاع برخیزند و با عذر کمبود نفرات از برابر دشمن فرار نکنند، جالب این که در بیشتر جنگ‏های مسلمانان تعادل قوا به سود دشمن بوده است؛ نه تنها در جنگ‏های زمان پیامبر مانند بدر، احد، احزاب و موته ـ که در جنگ اخیر مسلمانان سه هزار نفر و دشمن یکصد و پنجاه هزار نفر بود ـ بلکه در جنگ‏هایی که بعد از پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله رخ داد نیز این تفاوت به نحو حیرت انگیزی وجود داشت، برای مثال تعداد نفرات ارتش آزادی بخش مسلمانان در جنگ با سپاه ساسانیان، پنجاه هزار نفر بود در حالی که سپاهیان خسرو پرویز به پانصد هزار نفر می‏رسید.31
می‏توان چنین استنتاج کرد که جهاد و جنگ که در اسلام تجویز شده و پیامبر نیز به عنوان یک نوع رفتار سیاسی در مقابل دشمنان و مخالفان پذیرفته است، دارای اصول، حدود و قوانین خاصی است؛ با عنایت به آیات قرآن کریم، می‏توان این اصول را در چند بند زیر خلاصه کرد:
1. در بیشتر آیات قرآن، جهاد و قتال با کفار و مشرکان مقید به قید «فی سبیل اللّه‏» شده است؛ به این معنا که راه خیر، صلاح و رحمت برای همگان باشد و در نهایت تعبد و فرمانبری از خالق یکتا صورت گیرد.
2. باید با کسانی که معترض و مهاجمند مبارزه و جهاد کرد؛ آیه شریفه «و قتلوا فی سبیل اللّه‏ الذین یقتلونکم»32 مقید به این معناست که جهاد در حقیقت دفع و رفع تهاجم است یا با کسانی که فتنه و آشوب برمی‏انگیزند و خَلق خدا را منحرف می‏کنند و به حقوق و حدود تجاوز می‏کنند: «و قتلوهم حتی لاتکون فتنه»33 و در نهایت، مؤمنان و پیروان پیامبر برای استقرار قانون و حکومت اللّه‏ مبارزه کنند: «و یکون الدین للّه‏».34
3. از حدودی که آیات فوق تبیین کرده است، نباید هیچ فرد و جنگجوی مسلمان تجاوز کند: «ولا تعتدوا انّ اللّه‏ لایحب المعتدین»35 و اگر مهاجمان یا مانعان پیشرفت دعوت از فتنه و تعرض و مقاومت باز ایستادند دیگر نباید متعرض آنها شوند. «فإن انتهوا فإنّ اللّه‏ غفور رحیم. فان انتهوا فلاعدوان إلاّ علی الظلمین».36
4. در نهایت جنگ و جهاد باید در محیط‏ها و زمان‏های امن و صلح ممنوع باشد تا شاید دشمنان و محاربان به تفاهم و فراگرفتن دعوت اسلامی گرایند. جهاد در حدود مسجدالحرام صورت نمی‏گیرد:
«ولاتقتلوهم عند المسجد الحرام»37 و در ماه‏های حرام نیز ممنوع است مگر این که دشمن نقض حدود و قرار داد کند: «الشهر الحرام با لشهر الحرام و الحرمت قصاص».38

صلح

در متون سیاسی و حقوق بین‏الملل، صلح را دیپلماسی ادامه جنگ می‏گویند و آن عبارت است از خاتمه بخشیدن به خشونت و درگیری‏ها، حل و فصل ادعاهای جدال برانگیز از طریق مصالحه یا چشم پوشی و برقراری نظم جدیدی، که صرف نظر از درست یا نادرست بودن آن، تأمین کننده ثبات، امنیت، آرامش و فراغ خاطر باشد.39 در متون فقهی شیعه نیز از صلح تعریفی قریب به تعریف فوق آمده است؛ در فقه صلح را عبارت می‏دانند از: «التراضی و التسالم علی أمر؛40 رضایت دادن و تسلیم شدن (دو طرف) بر سر یک مسأله‏ای».
البته معمولاً توافق و تراضی در مسأله‏ای، پس از نزاع بر سر آن مسأله پدید می‏آید. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله نیز وقتی که دین خود را اعلام کرد، افراد بسیاری از قبایل مختلف با آیین جدید مخالفت کردند و در این راستا، پس از هجرت پیامبر به مدینه جنگ‏هایی رخ داد. پیامبر پس از این جنگ‏ها که حدود شش سال طول کشید، استراتژی صلح را دنبال کرد که بارزترین و ملموس‏ترین نمود عینی آن صلح حدیبیه است.
خداوند در سوره انفال در ادامه آیات جنگ، در آیات 61 تا 62 مسأله صلح را این گونه تبیین می‏فرماید:
و إن جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علی اللّه‏ إنّه هوالسمیع العلیم. و إن یریدوا أن یخدعوک فان حسبک اللّه‏ هوالذی أیدک بنصره و بالمؤمنین؛41 و اگر تمایل به صلح نشان دهند، تو نیز از در صلح درآ، و بر خدا تکیه کن که او شنوا و داناست. و اگر بخواهند تو را فریب دهند خدا برای تو کافی است. او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان تقویت کرد.
با توجه به آنچه آمد، می‏توان چنین نتیجه گرفت که رفتار سیاسی پیامبر اسلام در حوزه سیاست خارجی اصالتا مبتنی بر دعوت بوده است، چرا که این نوع رفتار، در آغاز رسالت و پس از تشکیل حکومت اسلامی در مدینه و نیز فتح مکه ادامه داشت و با مراجعه به متون تاریخی می‏توان دریافت که بیشتر نامه‏های پیامبر اسلام به سران کشورهای غیر مسلمان برای دعوت آنان به اسلام، پس از فتح مکه بوده است42 و این روند تا آخر عمر ایشان ادامه داشت؛ و اما دعوت همواره موفقیت‏آمیز نبوده است، هر چند داعیان اسلام به دعوت اکتفا می‏کردند، ولی مستبدان و طبقات حاکم و سران کفار، مانع دعوت انبیا می‏شدند و سعی داشتند به داعیان و پیروان آنان متعرض شده و دین آنان را به مسخره بگیرند. در این صورت انبیا و پیامبر اسلام در مقابل رفتار خشن آنان چاره‏ای جز مقابله به مثل نداشتند و در این راستا احکام و قوانین مربوط به رفتار جنگی با دشمنان را اعمال می‏کردند.
اگر چه پیامبر از رفتار مبتنی بر جنگ حداکثر استفاده را می‏کرد، ولی اگر شرایط مهیا می‏شد، می‏کوشید رفتار مبتنی بر صلح را اتخاذ کند.

پی‏نوشت‏ها

1 دانش آموخته حوزه علمیه قم و فارغ التحصیل کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه باقرالعلوم علیه‏السلام .
1. در این زمینه برای نمونه ر.ک: توبه (9) آیه 9 و انبیا (21) آیه 107 و ص (38) آیه 87 و نساء (4) آیه 79 و آل‏عمران (3) آیه 138.
2. سباء (34) آیه 28.
3. اعراف (7) آیه 158.
4. شعراء (26) آیه 214.
5. تو را نفرستادیم مگر آن که رحمت برای اهل عالم باشی. «انبیاء (21) آیه 107».
6. این قرآن چیزی نیست جزء پند و اندرز عالمیان. «ص (38) آیه 87.
7. تبارک و بزرگواری برآن خدای باد که قران را بر بنده خاص خود نازل فرمود تا اندرزهای وی اهل عالم را متذکر و خدا ترس گرداند. «فرقان (25) آیه 1».
8. با حکمت و اندرز نیکو به سوی راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به طریقی که نیکوتر است استدلال و مناظره کن. «نحل (16) آیه 125».
9. گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ترجمه هاشم حسینی (تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1358) ص 145.
10. حسینعلی منتظری، دراسات فی ولایة الفقیه و فقة الدولة الاسلامیه (بی‏جا: المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه، 1408ق) ج 2، ص 711؛ علی احمدی میانجی، مکاتیب الرسول (قم: انتشارات یس، 1363) ص 175.
11. انعام (6) آیه 108.
12. ابن هشام، سیرة النبی، ترجمه سیدهاشم رسولی (تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1348) ج1، ص 124.
13. حسینعلی منتظری، پیشین، ص 711؛ علی احمدی میانجی، پیشین، ص 175.
14. آل عمران(3) آیه 64.
15. علی احمدی میانجی، پیشین، ص 169.
16. سیدعلی قادری، «مبانی سیاست خارجی در اسلام: مفهوم امنیت»، مجله سیاست خارجی، سال سوم، ش 2 (تیر و شهریور 1368) ص 202.
17. حج (22) آیه و 39.
18. سیدمحمد حسین طباطبایی، المیزان فی التفسیر القرآن (بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1417ق) ج 14، ص 384.
19. محمدحسین طباطبایی، پیشین، ج 2، ص 60 ـ 61.
20. همان، ص 67.
21. همان، ص 72.
22. انفال (8) آیه 60.
23. ناصر مکارم‏شیرازی (زیر نظر)، تفسیر نمونه (تهران: انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1367) ج 7، ص 222.
24. انفال (8) آیه 65.
25. ابی علی فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان (بیروت: دارالمعرفه، 1408 ق) ج3 ـ 4.
26. انفال (8) آیه 66.
27. محمد (47) آیه 7.
28. ناصر مکارم‏شیرازی، پیشین، ج 21، ص 426.
29. بقره (2) آیه 250.
30. روم (30) آیه 47.
31. ناصر مکارم‏شیرازی، پیشین، ج 16، ص 239.
32. بقره (2) آیه 190.
33. همان، آیه 193.
34. همان.
35. همان، آیه 190.
36. همان، آیه 192 و 193.
37. همان، آیه 191.
38. همان، آیه 194.
39. حمیدرضا ملک محمدی نوری، مفاهیم تعلیق مخاصمات و حالت نه جنگ و نه صلح در حقوق بین‏الملل (تهران: انتشارات وزارت خارجه، 1372) ص 54.
40. امام روح‏اللّه‏ خمینی، تحریر الوسیله (قم: انتشارات دارالعلم، بی‏تا) ج 1، ص 561.
41. ابی علی فضل بن حسن طبرسی، پیشین، ج 9، ص 661ـ761.
42. جهت اطلاع بیشتر از زمان نگارش این نوع نامه‏ها ر.ک: علی احمدی میانجی، پیشین.

 
دوشنبه 3 مهر 1391  3:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آشتى

آشتى: ايجاد ارتباط، سازش و پيوند ميان افراد

به‌اين موضوع درآيات فراوانى‌پرداخته شده و برگرفته از واژگان قرآنى ذيل است: الف. اصلاح*، مصدر ثلاثى مزيد از ريشه صَلُحَ است. لغويانى چون راغب،[1] ابن فارس،[2] جوهرى،[3] و فيومى،[4] صلاح را در برابر فساد و اصلاح را در برابرِ اِفساد دانسته‌اند[5]. روشن‌ترين آيه‌اى كه با استفاده از واژه اصلاح به اين مبحث پرداخته، نخستين آيه انفال/8 است: «فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَصلِحُوا ذاتَ بَينِكُم = پس از خدا پروا داريد و با يك‌ديگر سازش كنيد».
«اصلاح ذات‌البين» با استفاده از همين آيه، اصطلاح شده است.آيات ديگرى‌كه واژه‌اصلاح‌به معناى آشتى درآن‌ها به كار رفته، عبارت است از: (بقره2/182و224؛نساء/4،35و114و128و129؛ انفال/8‌،1؛ شورى/42،40؛ حجرات/49،9و 10). ب. «تأليف» به معناى جمع كردن، نزديك كردن دو چيز يا دو شخص به يك‌ديگر است.
[6] اين واژه در آيات 103 آل‌عمران/3، و‌63 انفال/8 به اين معنا آمده است. پ. «سِلْم» به معناى صلح، سازش و ترك مخاصمه است. (بقره/2،208) ت. «صلح*» اسم مصدر به معناى سازش و از ميان بردن دشمنى بين مردم است و دو بار در آيه 128 نساء/4 آمده است. ث. «توفيق» به معناى هم‌فكر كردن، سازش و آشتى دادن بين دو نفر است.[7] اين واژه در آيات 35 و 62 نساء/4 آمده است. ج.«شَفع» به معناى انضمام چيزى به چيز ديگر است[8] و در آيه 85 نساء/4 به معناى شفاعت براى كار خير آمده است.

اهمّيّت آشتى:

از مجموع آيات قرآن، اهمّيّت صلح و سازش استفاده مى‌شود كه مى‌توان آن را در مجموعه ذيل عنوان كرد:

1. خداوند، زمينه‌ساز آشتى:

قرآن، صلح و سازش را از نعمت‌هاى بزرگ الهى برشمرده: «واذكُروا نِعمَتَ اللّهِ عَليكُم إِذ كُنتُم أَعداءً فَأَلَّفَ بَينَ قُلوُبِكُم فَأَصبَحتُم بِنِعمَتِهِ إِخوناً = نعمت خدا را بر خود ياد كنيد؛ آن‌گاه كه دشمنانِ يك‌ديگر بوديد؛ پس ميان دل‌هاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شُديد». (آل‌عمران/3،103) شأن نزول آيه را دو قبيله اوس* و خزرج دانسته‌اند كه سال‌هاى متمادى (120سال) باهم جنگ* داشتند.[9]واختلاف آنان به حدّى بود كه خداوند به پيامبر مى‌فرمايد: «اگر آن‌چه در روى زمين است، همه را خرج مى‌كردى، نمى‌توانستى ميان دل‌هايشان الفت برقرار كنى و اين خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت». (انفال/8‌،63)

2. وجوب آشتى بر همگان:

خداوند متعالى در اين باره، اوامر مؤكّدى را متوجّه مؤمنان كرده است. در آيه‌اى، همه آنان را به داخل شدن در صلح و آشتى امر كرده[10]: «يـأَيُّها الَّذينَ ءَامَنوا أدخُلوا فِى السِّلمِ كافَّة» . (بقره/2،208) در آيه‌اى ديگر مؤمنان را برادر يك‌ديگر دانسته و آنان را به اصلاح ميان خود سفارش فرموده است: «إِنَّما المُؤمِنونَ إِخوَةٌ فَأَصلِحوا بَينَ أَخَوَيكُم» (حجرات/49،10) و در آيه‌اى، براى رفع نزاع بين زوجين، به انتخاب و فرستادن داور فرمان داده است: «فَابعَثوا حَكَماً مِن أَهلِهِ و حَكَماً مِن أَهلِها» (نساء/4،35) و...‌. از اين اوامر به دست‌مى‌آيد كه اصلاح ميان مؤمنان، اهمّيّت فراوانى دارد.

3. پاداش آشتى‌دهندگان:

هركس شفاعتى پسنديده كند، براى او از آن نصيبى خواهد بود: «مَن يَشفَع شَفـعَةً حَسَنةً يَكُن لَهُ نَصيبٌ مِنها.» (نساء/4،85) قرطبى در ذيل آيه مى‌گويد: هركس بين دو نفر اصلاح كند، سزاوار پاداش است.[11] خداوند در ديگر آيات، به مصلحان تقوا پيشه، وعده بهره‌مندى از آمرزش و رحمت خويش را داده است: «و‌إِن تُصلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللّهَ كانَ غَفُوراً رَحيماً» . (نساء/4،129) در آيه 114 نساء/4 نيز به اصلاح دهندگان با نيّت كسب رضايت خداوند، وعده پاداشى عظيم داده شده است: «وَ مَن يَفعَل ذلِكَ ابتِغاءَمَرضاتِ اللّهِ فَسَوفَ نُؤتِيهِ أَجراً عَظيماً».

4. استفاده از احكام ثانوى براى آشتى دادن:

آشتى ميان مؤمنان چنان اهميّتّى دارد كه براى تحقّق آن، بعضى از امور حرام، مباح دانسته شده است؛ از جمله: الف. دروغ: برخى مفسّران در تفسير آيه 114 نساء/4 با استفاده از روايات گفته‌اند: ايجاد خوش‌بينى و الفت ميان مردم، حتّى با سخن دروغ نيز كارى پسنديده است[12] و اين در صورتى است كه منفعت اصلاح، بيش از منفعت راست‌گويى، و‌مفسده دروغ، كم‌تر از مفسده قهر و دورى دو مؤمن باشد.[13] امام صادق(عليه السلام)در روايتى سخن‌ها را سه قسم مى‌داند: راست، دروغ و اصلاح بين‌الناس، و‌آن اين است كه از كسى سخنى را درباره شخصى مى‌شنوى كه اگر او آن را بشنود، ناراحت مى‌شود و رابطه آن‌ها به فساد مى‌گرايد؛ ولى اشكالى ندارد كه تو به جاى گفتن حقيقت به وى بگويى كه فلانى درباره‌ات سخنان نيك مى‌گفت و از تو ستايش مى‌كرد.[14] ب. نجوا*: سخنان درِ گوشى، عملى شيطانى است: «إنَّما النَّجوى مِنَ الشَّيطـن» (مجادله/58‌،10)[15] امّا در بعضى موارد، از جمله اصلاح ميان مردم، خداوند آن را نيكو شمرده: «لاَ خَيرَ فِى كَثير مِن نَجوهُم إِلاَّ مَن أَمَرَ بِصَدَقَه أَو مَعروف أَو إِصلـح بَينَ النَّاس». (نساء/4،114) راز جواز نجوا براى اصلاح اين است كه گاهى لازم است با هر كدام از دو طرفِ دعوا كه در يك مجلس حاضرند، جداگانه نجوا شود تا نقشه اصلاحى بهتر به اجرا در آيد.[16] ج. عدم تحقّق سوگند: سوگندهايى كه برخاسته از اراده و قصد قلبى باشد، تعهّدآور است (بقره/2،225) امّا اگر كسى بر ترك اصلاح ميان مردم سوگند* خورده باشد، وفا به آن لازم نيست: «وَ لاَتَجعَلُوااللّهَ عُرضَةً لاَِيمنِكُم‌أَن تَبَرُّوا و تَتَّقوُا وَ تُصلِحوابَينَ‌النَّاس= خدارا دستاويز سوگندهاى خود قرارمدهيدتااز نيكوكارى و پرهيزگارى و سازش دادن ميان مردم بازايستيد.» (بقره/2،224) در شأن نزول اين آيه چنين آمده است: عبدالله‌بن رواحه سوگند ياد كرده بود كه به خانه دامادش نرود و با او سخن نگويد و ميان او و دخترش اصلاح نكند كه اين آيه نازل شد و سوگند او را بى‌اعتبار دانست.[17] د. تغيير وصيّت: قرآن تبديل و تغيير وصيّت را گناه شمرده است (بقره/2،181) امّا در صورت بيم از جفاى وصيّت كننده به وارث مى‌توان به اصلاح وصيّت اقدام كرد: «فَمَن خافَ مِن موص جَنَفاً أَو إِثماً فَأَصلَحَ بَينَهُم فَلا إِثمَ عَلَيهِ إِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيمٌ.» (بقره/2،182) به نظر بيش‌تر مفسّران، مقصود از «فَلا إثمَ عَلَيه» گناه‌كار نبودن مصلح در تغيير وصيت است؛[18] البتّه اين احتمال هم وجود دارد كه آيه به اصلاح وصيّت از سوى خود موصى و در زمان حيات او مربوط باشد. هـ. قهر و تنبيه بدنى: زنانى را كه از نافرمانى آنان بيم داريد، [نخست]پندشان دهيد؛ [بعد]در خواب‌گاه از ايشان دورى گزينيد [واگر آن‌هم تأثير نكرد]، آنان را تنبيه بدنى كنيد: «والَّـتِى تَخافونَ نُشوزَهُنَّ فَعِظوهُنَّ وَاهجُروهُنَّ فِى المَضاجِعِ وَاضرِبوهُنَّ...‌.» (نساء/ 4، 34) اين اقدام‌ها در صورتى جايز است‌كه نشوز زن به مرحله شديدى رسيده باشد و به قصد اصلاح و استمرار زندگى زناشويى صورت گيرد، نه به قصد انتقام و تشفّى دل.[19] تنبيه بدنى بايد ملايم و ضعيف باشد؛ به طورى كه موجب شكستگى، مجروح شدن يا كبودى بدن نشود.[20]و. جواز جنگ با مؤمنان: قرآن، جلوگيرى از ظلم و برقرارى سازش ميان دو گروه از مؤمنان را هرچند به جنگ با ظالم بينجامد، لازم شمرده است: «وَ إِن طائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنِينَ اقتَتَلُوا فَأَصلِحُوا بَيَنهُما فَإِن بَغَت إِحدهُما عَلَى الأُخرى فَقتِلوا الَّتِى تَبْغِى حَتّى تَفِىءَ إلَى أَمرِ اللّهِ». (حجرات/49،9) برخى بغى را به تعدّى و تجاوز تفسير كرده و گفته‌اند: مقصود آيه، نزاع و كشمكش‌هايى است كه ميان دو گروه از مؤمنان رخ مى‌دهد.[21]بعضى از شأن نزول‌هايى كه براى اين آيه نقل شده نيز اين معنا را تأييد مى‌كند؛[22] البتّه استفاده از قدرت در راه‌اصلاح ميان مؤمنان در صورتى جايز است كه اختلاف از طريق مسالمت‌آميز حل نشود.

موانع آشتى:

عوامل اختلاف عبارت است از:

1. پيروى از شيطان:

تبعيّت از شيطان*، مانع صلح ميان مؤمنان است[23]: «يأَيُّها الَّذِينَ ءَامَنوا ادخُلُوا فِى السِّلمِ كافَّةً و لاتَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـنِ إِنَّهُ لَكُم عَدُوٌّ مُبين.» (بقره/2،208) اين آيه، پيروى از شيطان را در برابر سازش بيان كرده، انسان را بر سر دو راهى قرارمى‌دهد: يا‌داخل‌شدن در صلح و آشتى و يا پيروى از گام‌هاى شيطان كه عين اختلاف* و فساد است.[24]

2.‌دنياطلبى:

از تو درباره انفال مى‌پرسند، بگو: انفال به خدا و فرستاده او اختصاص دارد؛ پس از خدا پروا داريد و با يك‌ديگر سازش كنيد: «يَسئَلونَكَ عَنِ الأَنفالُ قلِ الأَنفالُ لِلّهِ وَالرَّسولِ فَاتَّقوا اللّهَ وأَصلِحوا ذاتَ بَينِكُم...‌.» (انفال/8،1) در شأن نزول آيه آمده: مسلمانان بر سر تقسيم غنايم جنگ بدر اختلاف كردند و هريك از آنان سهم بيش‌ترى را مى‌طلبيد.[25] (قرائتِ «يَسأَلُونَكَ الأَنفال= از تو انفال مى‌طلبند»،[26] مطلب را روشن‌تر مى‌سازد.) خداوند با قرار دادن اموالِ به جاى مانده در اختيار پيغمبر، اختلاف مسلمانان را از بين برد.[27]

3. بخل:

«فَلاَ جُناحَ عَلَيهِما أَن يُصلِحا بَيْنَهُما صُلحاً والصُّلحُ خَيرٌ وَ أُحضِرَتِ الأَنفُسُ الشُّحَّ = بر آن دو[زن و شوهر]گناهى نيست كه‌باهم صلح كنند و صلح بهتر است؛ اگرچه بخل همراه با حرص، بر مردم چيره است.»[28] (نساء/ 4، 128) در اين آيه، به سرچشمه بسيارى از نزاع‌ها بدين بيان اشاره شده است: طبيعت آدمى بر اثر غريزه حبّ ذات درمعرض بخل قرار دارد و هركس مى‌كوشد تمام حقوق را دريافت كند؛ بنابراين اگر زوجين به اين حقيقت توجه داشته باشند و گذشت پيشه كنند، نه تنها ريشه اختلاف‌هاى خانوادگى مى‌خشكد كه بسيارى از كشمكش‌هاى اجتماعى نيز از بين مى‌رود.[29] آزمندى، مانع عمده آشتى است و در ظاهر، عنوان كردن بخل پس از صلحى كه مستلزم گذشت از حقوق است، چنين معنا مى‌دهد كه نپذيرفتن صلح بر اثر بخل است.[30]

4. نشوز* و برترى‌جويى:

اصل اوّلى در محيط خانواده؛ دوستى، صلح و آشتى است؛ ولى گاهى برترى‌جويى زن يا شوهر و عدم رعايت حقوق يك‌ديگر، موجب از بين رفتن دوستى، بروز اختلاف و كينه‌توزى مى‌شود؛ در اين صورت، قرآن به زوجين و ديگران سفارش مى‌كند كه آرامش را با ملاطفت و حسن تدبير، به خانواده بازگردانند. (نساء/4،34 و 35)[31]

وظايف متخاصمان در آشتى

1. قصد اصلاح:

در مرحله نخست، متخاصمان خود بايد قصد اصلاح داشته باشند تاخداوند نفرت را به دوستى تبديل سازد: «إِن يُريِدا إِصلَـحاً يُوَفِّقِ اللّهُ بَينَهُما.» (نساء/4،35) اگر متخاصمان چنين نيّتى نداشته باشند، كوشش ديگران نيز فايده‌اى نخواهد داشت؛ گرچه تمام همّت و سعى خويش را به كار بندند.[32]

2. عفو* و گذشت:

متخاصمان براى سرعت بخشيدن به آشتى، مناسب است از برخى حقوق خويش بگذرند. به نظر بيش‌تر مفسّران در ذيل آيه 128 نسا/4 براى بازگشت آرامش به خانواده* و استمرار زناشويى، راه‌هايى مانند بخشيدن قسمتى از مال به زن يا چشم‌پوشى از مهريّه يا حقّ هم‌خوابگى[33] و نفقه و پوشش[34] براى زنان وجود دارد. در آيه‌اى ديگر آمده است: كيفر بدى، مانند آن بدى است؛ پس هركه درگذرد و اصلاح كند، پاداش او بر عهده خدا است: «و‌جَزَاؤُ سَيِّئَة سَيِّئةٌ مِثلُها فَمن عَفا وأَصلَحَ فَأَجرُهُ عَلَى اللّه». (شورى/ 42، 40) قرطبى در ذيل اين آيه از ابن‌عبّاس روايت مى‌كند: كسى‌كه ازحقّ قصاص بگذرد و بين‌خود و دشمنش اصلاح كند، پاداش او بر خدا است.[35]

3.‌نيكى در برابر بدى:

بالاتر از عفو، پاسخ بدى با نيكى است. قرآن مى‌فرمايد:«و‌لاَ‌تَستَوِى الحَسَنَةُ وَلاَالسَّيِّئةُ ادفَع بِالَّتِى هِىَ أَحسَنُ فَإِذا الَّذِى بَينَكَ و بَينَهُ عَدوَةٌ كأَنَّهُ وَلىٌّ حَمِيم = نيكى‌و‌بدى يك‌سان نيست. بدى را با آن‌چه بهتر است، دفع كن؛ آن‌گاه كسى كه ميان تو و او دشمنى است، گويا دوستى صميمى مى‌شود». (فصلت/41،34) از آن‌جا كه رسيدن به اين مقام،به خودسازى نياز دارد، در آيه بعد مى‌گويد: به اين [خصلت]نمى‌رسند، مگر كسانى كه صبر و بهره بزرگى از ايمان دارند[36]:«و‌ما يُلَقَّــها إِلاّ الَّذينَ صَبَروا و ما يُلقَّــها إِلاَّ ذوحَظّ عَظيم». (فصلت/41،35)

وظايف مؤمنان و حكومت، در آشتى

1. پيش‌گيرى ازبروز اختلاف:

«فَمَن خـافَ مِن مُوص جَنَفاً أَو إِثماً فَأَصلَحَ بَينَهُم فَلاَ إِثمَ عَلَيهِ إنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيِمْ= كسى كه از انحراف [و تمايل بى‌جاى]وصيّت كننده‌اى [درباره ورثه‌اش]يا گناه او [در وصيّت به كار خلاف]بيم داشته باشد و ميانشان را سازش دهد، بر او گناهى نيست؛ چرا كه خدا آمرزنده مهربان است.» (بقره/2،182)به نظر بيش‌تر مفسّران، سياق آيه بر پيش‌گيرى از اختلاف وارثان دلالت مى‌كند[37] كه بر وصى يا حاضران در مجلس وصيّت يا هر كه وظيفه امر به معروف و نهى از منكر دارد،[38] لازم است موصى را به رعايت عدالت و عمل به وظيفه سفارش كنند و مانع تحقّق چنين وصيّتى شوند.[39] برخى نيز معتقدند: اين وظيفه حكومت اسلامى است كه با اصلاح وصيّت براساس حقّ و عدالت، زمينه بروز اختلاف را از بين ببرد.[40]

2. ميانجى‌گرى در رفع اختلاف:

مؤمنان و حكومت وظيفه دارند در رفع اختلاف بكوشند: «... و أَصلِحوا ذاتَ بَينِكُم...» (انفال/8‌،1) و در اين راه جايز است از برخى امور حرامى كه مباح شمرده شده نيز استفاده كنند. ( <= اهمّيّت آشتى، همين مقاله) لكن در قلمرو اختيارات مؤمنان و حكومت گفته‌اند: در اصلاحِ از طريق گفتوگو اجازه حاكم شرع لازم نيست؛ امّا در مرحله شدّت عمل، اجازه حكومت اسلامى يا حاكم شرع ضرورت دارد، مگر در مواردى كه دسترس نباشد كه در اين‌جا نوبت به مؤمنان عادل و آگاه مى‌رسد.[41] به نظر طبرى در مواردى كه يكى از گروه‌هاى درگير، حاضر به صلح نباشد، بر امام مسلمانان واجب است با آن‌ها بجنگد تا به پذيرش صلح و آشتى رضايت دهند.[42]

3. انتخاب داور:

هرگاه شدّت اختلاف، اقدام‌هاى پيش‌گيرانه را بى‌اثر كند، تعيين داور ضرور است[43]:«وَ إِن خِفتُم شِقاقَ بَينِهِما فَابعَثُوا حَكَماً مِن أَهلِهِ و حَكَماً مِن أَهلِها» (نساء/4،35) البتّه اين آيه به اختلاف‌هاى خانوادگى مرتبط است؛ ولى انتخاب داور به اين مورد اختصاص ندارد و براى حلّ همه اختلاف‌هاى جامعه مى‌توان داور تعيين كرد. از امام‌باقر در پاسخ به اعتراض گروهى از خوارج به پذيرش حكميّت از سوى على(عليه السلام)روايت شده كه خداوند، خود تعيين داور را تشريع كرده است؛ آن‌جا كه مى‌فرمايد: «فَابعَثوا حَكَماً مِن أَهلِهِ و حَكَماً مِن أَهلِها...». [44] (نساء/4،35) شقاق به معناى نصف شدن شىء و دراين‌جا كنايه از شدّت كدورت است. گويا استمرار اختلاف بين زوجين موجب دونيمه شدن الفت و تبديل آن به كينه شده است.[45] در اين‌كه انتخاب داور در اختلاف‌هاى خانوادگى برعهده كيست، رأى مفسّران مختلف است. به نظر برخى، خود زوجين يا اهل آن‌ها داور را برمى‌گزينند.[46] عدّه‌اى نيز وظيفه مؤمنان مى‌دانند؛[47] امّا بيش‌تر مفسّران بر اين عقيده‌اند كه تعيين داور، وظيفه حكومت اسلامى است[48] و همين نظر از امامان نيز روايت شده است.[49] برخى مسأله انتخاب داور را به موارد توافق و سازش دادن زن و شوهر اختصاص داده و گفته‌اند: داوران بايد درباره طلاق، با زوجين مشورت كنند صورت رضايت زوجين، چنين حقّى خواهند داشت.[50] اين نظر از امامان(عليهم السلام)نيز روايت شده است.[51] رأى ديگر اين است كه داوران برگزيده از جانب مردم يا حكومت اختيارات تام دارند. روايات متعدّدى از امام على(عليه السلام)نيز همين نظر را تأييد مى‌كند.[52]

ويژگى‌هاى داور:

با توجّه به اين‌كه داور نقش اصلاح‌گرى را انجام مى‌دهد ... شايسته است افزون بر شرايط عامّه تكليف يعنى بلوغ، عقل، حرّيت و اسلام، ويژگى‌هاى ذيل را نيز داشته باشد: 1. خويشاوند بودن: قرآن در اختلاف‌هاى خانوادگى سفارش مى‌كند كه داوران از ميان خانواده زن و مرد برگزيده شوند. (نساء/4،35) آنان امتيازهايى دارند كه ديگران فاقد آن هستند. خانواده كانون احساسات است و خويشاوند بهتر مى‌تواند بر احساسات تأثير بگذارد. از طرفى، اسرار خانواده پوشيده مى‌ماند. دل‌سوزى خويشاوند، بيش‌تر از بيگانه است؛[53] افزون بر اين، زوجين‌اسرار خودرادر حضور خويشاوند بهتر از بيگانه آشكار مى‌كنند.[54] به نظر برخى، خويشاوند بودن در داور شرط نيست و ذكر «اهل» درآيه براى افضليّت است.[55] 2. رعايت تقواى الهى: «إِنَّما المُؤمِنونَ إخوَةٌ فَأَصلِحوا بَينَ أَخوَيكُم وَ‌اتَّقُوا‌اللَّه = مؤمنان برادر يك‌ديگرند؛ پس دو‌برادر خود را آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد.» (حجرات/49، 10) از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز روايت شده كه فرمود: آشتى بين مسلمانان روا است؛ مادامى كه حلالى‌را حرام و حرامى را حلال‌نكند.[56] 3.‌عدالت‌جويى: معناى حكميّت، نگاه عادلانه است[57] و داور نيز مانند قاضى بايد به دو طرف درگيرى به طور مساوى بنگرد تا بتواند بين آن‌ها آشتى برقرار كند.[58] قرآن مى‌گويد: «فأَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدل = ميان آن‌ها [‌=‌دو‌گروه متخاصم]به عدالت* صلح برقرار سازيد» (حجرات/49، 9) و اصلاح بالعدل، فقط به زمين گذاشتن سلاح و فرونشاندن اختلاف نيست؛ بلكه با اجراى عدالت و تأمين حقوق متخاصمان حاصل مى‌شود؛ بدين معنا كه اگر از متخاصمان، حقّى پايمال شده يا خونى ريخته شده است كه منشأ درگيرى بوده، بايد جبران شود وگرنه اصلاح «بالعدل» نخواهد بود.[59] 4. خيرخواهى و رازدارى: داوران تَحكيم بايد اراده اصلاح داشته باشند؛[60] زيرا اگر نيّت آن‌ها خير باشد و دل‌سوزانه وارد ميدان شوند، خداوند نيز ميانجى‌گرى آن‌ها را مبارك و بين متخاصمان، الفت برقرار مى‌كند.[61] رمز تأكيد قرآن بر گزينش داور از ميان خويشاوندان، اين است كه آن‌ها دل‌سوزتر و بر حفظ اسرار خانواده جدّى‌ترند.[62] برخى گفته‌اند: حكمين بايد بر حفظ آبروى خانواده حريص و درباره كودكان خردسال دل‌سوز باشند.[63] 5‌. انگيزه الهى: مصلح اگر براى طلب خشنودى خدااين كارراانجام دهد، از پاداش عظيم الهى بهره‌مند خواهد شد. (نساء/4،114) از اين آيه به دست مى‌آيد كه نيّت مصلح‌دراصلاح ميان مردم بايد كسب رضاى الهى باشد، نه اغراض مادّى و دنيايى؛[64] در نتيجه، متخاصمان نيز هنگامى كه صدق نيّت او را ببينند، سخن‌اورامى‌پذيرند واصلاح برقرار خواهد شد.[65]

منابع:

الاحتجاج؛ اسباب‌النزول، واحدى؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير راهنما؛ التفسيرالكاشف، مغنيه؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ التفسير المنير؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الصحاح؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ الكافى؛ الكشّاف؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ لسان‌العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المصباح المنير؛ معجم مقاييس اللغه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ من لا يحضره الفقيه؛ مواهب الرحمن فى تفسير القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
سيدجعفر صادقى‌فدكى




[1] مفردات، ص‌489، «صلح».
[2] مقاييس، ج‌3، ص‌303، «صلح».
[3] الصحاح، ج‌1، ص‌383، «صلح».
[4] المصباح، ص 345، «صلح».
[5] التحقيق، ج‌6‌، ص‌265، «صلح».
[6] لسان‌العرب، ج‌1، ص‌180، «ألف».
[7] التحقيق، ج13، ص‌158، «وفق».
[8] لسان‌العرب، ج7، ص150، «شفع»؛ التحقيق، ج‌6‌، ص‌82‌، «شفع».
[9] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌47.
[10] الكاشف، ج‌1، ص‌311.
[11] قرطبى، ج 5، ص 190.
[12] راهنما، ج‌4، ص‌46؛ الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌334.
[13] الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌334.
[14] نورالثقلين، ج1، ص‌550‌؛ الكافى، ج2، ص‌341.
[15] الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌332.
[16] نمونه، ج 4، ص 127.
[17] اسباب النزول، ص‌70.
[18] الكشّاف، ج‌1، ص‌224؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌486.
[19] الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌51‌.
[20] نمونه، ج‌3، ص‌373.
[21] كنزالعرفان، ج‌1، ص‌386 و 387.
[22] مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌199.
[23] راهنما، ج‌2، ص‌46.
[24] الكاشف، ج‌1، ص‌311.
[25] مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌797.
[26] مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌795.
[27] راهنما، ج‌6‌، ص‌409.
[28] مفردات، ص 446، «شح».
[29] نمونه، ج 4، ص 151.
[30] راهنما، ج‌4، ص‌80‌.
[31] المنار، ج‌5‌، ص‌72‌ـ‌77.
[32] الكاشف، ج‌2، ص‌319.
[33] جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 418.
[34] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌184.
[35] قرطبى، ج‌16، ص‌27.
[36] نمونه، ج‌20، ص‌283.
[37] مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌485.
[38] التفسير الكبير، ج‌5‌، ص‌73.
[39] جامع‌البيان، مج 2، ج 2، ص 168 ـ 170.
[40] همان.
[41] نمونه، ج‌22، ص‌170.
[42] جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌165.
[43] الفرقان، ج‌5 و 6‌، ص‌59‌.
[44] الاحتجاج، ج 2، ص 174.
[45] مواهب الرحمن، ج‌8‌، ص‌163.
[46] المنير، ج 5، ص 58.
[47] التفسير الكبير، ج10، ص‌92.
[48] قرطبى، ج‌5‌، ص‌115.
[49] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌70.
[50] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌70.
[51] همان، ج‌3، ص‌70.
[52] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌101.
[53] نمونه، ج‌3، ص‌375.
[54] الكشّاف، ج‌1، ص‌508‌.
[55] الكاشف، ج2، ص‌318.
[56] من لايحضره‌الفقيه، ج‌3، ص‌32.
[57] جامع‌البيان، مج 4، ج 5، ص 104.
[58] الفرقان، ج‌5 ـ 6‌، ص‌54‌.
[59] الميزان، ج‌18، ص‌315.
[60] راهنما، ج‌3، ص‌373.
[61] الكشّاف، ج 1، ص 508.
[62] الكاشف، ج‌4، ص‌318.
[63] الفرقان، ج‌5 ـ 6‌، ص‌54‌.
[64] التفسير الكبير، ج‌6‌، ص‌65‌.
[65]
همان.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آتش‌بس

آتش‌بس: قرارداد متاركه جنگ در مدّت محدود

آتش‌بس، در اصطلاح عبارت از قرارداد ترك جنگ* در مدّت محدود است؛ اعمّ از اين‌كه در برابر دريافت عوض يا بدون‌آن انجام‌گيرد؛[1]بدين‌ترتيب، آتش‌بس نوعى صلح* و آشتى* موقّت است كه در عربى با «هُدنه» و «مهادنه» از آن ياد‌مى‌شود.
با توجّه به اين‌كه آتش‌بس، در فضاى نبرد انجام مى‌گيرد، وقوع آن در سيزده سال حضور پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در مكّه و دعوت مردم به اسلام، مصداق ندارد؛ زيرا در اين دوران، به سبب ضعف مسلمانان و نبودن حكومت اسلامى و هرگونه ساز و برگ نظامى، امكان جنگ و جهاد* با مشركان وجود نداشته است؛ بنابراين، سخن از آتش بس، فقط به دوران پس از هجرت پيامبر به مدينه و تشكيل حكومت اسلامى ناظر است. مهم‌ترين مصداق آتش‌بس در تاريخ اسلام، صلح حديبيه* است. پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در سال ششم هجرت، براى انجام مناسك عمره رهسپار مكه شد. مشركان مكّه، با آگاهى از مقصد پيامبر، از طريق نماينده‌اى در حديبيه با وى پيمان صلح امضا كردند و دو طرف متعهّد شدند كه به مدّت ده سال از جنگ بپرهيزند.[2] پيامبر، به تمام مواد و شرايط اين عهدنامه پاى‌بند ماند؛ امّا مشركان، با شبيخون به گروهى از هم‌پيمانانِ مسلمانان، پيمان‌شكنى كردند و در پى آن، مكّه در سال هشتم هجرى به دست مسلمانان گشوده شد.[3]
در قرآن كريم، از آتش بس به طور صريح و با عنوان «مهادنه» سخنى به ميان نيامده؛ بلكه به گونه‌هاى مختلف بدان توجّه شده است:
1. در دو مورد، عنوان «سَلْم» آمده: «وَ إن جَنحُوا لِلسَّلم فَاجنَح لَها وَ تَوكَّل عَلى اللّهِ إنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليمٌ = و اگر [مشركان]به صلح گراييدند، تو نيز بدان‌گراى و بر خدا توكل كن كه او شنواى دانا است». (انفال/8‌، 61) «فَلاتَهِنوا و تَدعُوا إلى السَّلم و أنتم الأعلَون وَ اللّهُ مَعكم وَ لَن‌يَتِرَكُم أعملَكُم = پس سستى نورزيد و [كافران را] به آشتى مخوانيد [كه]شما برتريد و خدا با شما است و از [ارزش]كارهايتان هرگز نخواهد كاست». (محمد/47،‌35)
در دو مورد، با عنوان «سَلَم» ذكر شده است: «فإنِ اعتَزَلوكم فَلَم يُقتِلوكم وَ ألقَوا إلَيكم السَّلَم فما جَعَل اللّهُ لكم عَليهم سَبيلاً = پس اگر از شما كناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح دادند، [ديگر]خدا براى شما راهى [براى تجاوز]بر آنان قرار نداده است». (نساء/4، 90) در آيه بعد مى‌فرمايد: اگر از شما كناره نگرفتند و به شما پيشنهاد صلح ندادند و [از پيكار با شما دست برنداشتند]، آنان را هر كجا يافتيد، به اسارت بگيريد و بكُشيد: «فإن لَم يَعتزِلوكم و يُلقُوا إليكُم السَّلَمَ و يَكفُّو ا أيدِيَهُم فَخُذوهم وَ اقتُلوهم حَيثُ ثَقِفتُموهُم». (نساء/4، 91) معناى دقيق «سَلَم»، مطلق صلح و آشتى خواهى است،[4] امّا از آن‌جا كه آتش‌بس نيز نوعى آشتى‌خواهى موقّت به‌شمار مى‌رود، برخى مفسّران، «سلم» در آيات پيشين را به معناى «مهادنه» و «آتش‌بس» نيز دانسته و شرايط واحكام آتش‌بس را در ذيل همين دسته از آيات آورده‌اند.[5]
2. در برخى آيات، عنوان «ميثاق و معاهده» آمده است. در آيه 4 توبه /9 از محترم شمردن پيمان* مشركان كه تعهّدشان را نشكستند، سخن به ميان آمده: «إلاّ الّذينَ عهدتُّم مِنَ المُشرِكينَ ثُمَّ لَم يَنقُصوكم شَيئاً و لم‌يُظـهِروا عَليكُم أحداً فَأتمُّوا إليهم عَهدَهُم إلى مُدَّتِهم إنّ اللّه يُحِبُّ الْمُتَّقين» و در آيه 89 و 90 نساء/4 از هم‌پيمانان مشركان سخن گفته و اين‌كه مسلمانان با آن‌ها صلح و مدارا داشته باشند: «...‌فخُذُوهُم و اقتُلوهم ... * إلاّ الّذين يَصِلونَ إلى قوم بَينَكم و بَينَهم ميثقٌ‌...‌». در اين آيات، از مفاد پيمان، گفتوگو نشده؛ امّا چنان‌كه بسيارى از مفسّران گفته‌اند، مقصود، پيمانى است كه براساس آن، افزون بر ساير مواد پيمان، نبرد بين دو طرفِ معاهده نيز براى مدّتى متروك اعلام شده است.[6]
3. در برخى آيات، مسجدالحرام و ماه‌هاى حرام، مكان و زمان‌هايى كه شايسته متاركه جنگ است، دانسته شده و از مسلمانان خواسته شده كه ضمن پاى‌بندى به معاهده آتش‌بس، فقط زمانى به جنگ اقدام كنند كه مشركان اين پيمان را نقض كرده، حرمت مسجدالحرام و ماه‌ها*ى حرام را شكسته، به جنگ برخيزند؛ نظير آيه: «الشَّهر الحَرام بالشَّهرِ الحرامِ و الحُرُمت قِصاصٌ فمَنِ اعتدى علَيكم فَاعتَدوا عَليه بِمِثلِ ما اعتدى عَليكم». (بقره/2،194) در آيات 191 بقره/2 و 5 توبه/9 همين معنا با مقدارى تفاوت آمده است.

حكمت پذيرش آتش‌بس

1. محبوب نبودن جنگ:

جنگ به طور ذاتى مورد تشويق اسلام نيست؛ بدين جهت، هرگاه دشمن براى صلح اعلام آمادگى كند، اسلام صلح را ترجيح مى‌دهد[7] تا بدان‌جا كه به پيامبر فرمان مى‌دهد آتش‌بس را بپذيرد و به احتمال خدعه دشمن توجّه نكرده، بر خداوند توكّل كند.[8] (انفال/8‌،61 و 62)

2. تجديد قواى مسلمانان:

زمانى كه مسلمانان دچار ضعفند يا به سبب طولانى شدن جنگ، از توان آن‌ها كاسته شده، اسلام به پذيرش آتش‌بس سفارش مى‌كند تا با استفاده از فرصت پيش آمده، به تقويت بنيه نظامى و تجديد قوا بپردازند.[9]

3. زمينه سازى براى گرايش به اسلام:

ايجاد فرصت مناسب براى مطالعه دشمنان درباره اسلام و احياناً بازگشت آن‌ها به دامن اين مكتب حيات‌بخش مى‌تواند يكى ديگر از اسرار پذيرش آتش‌بس باشد.[10] مشركان پس از انعقاد پيمان صلح حديبيه توانستند با آزادى تمام، بين مسلمانان رفت و آمد كنند و اين امر باعث شد با اسلام آشنا و بسيارى از آن‌ها مسلمان شوند و پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از گذشت دو سال، با شمارى از پيروان كه چندين برابر تعداد مسلمانان پيش از پذيرش اين صلح بودند، رهسپار فتح مكّه شود[11] و بدون مواجهه با مقاومتى قابل توجّه، مكّه را بگشايد؛ به همين جهت، صلح حديبيه، فتح مبين معرّفى شده است. قرآن كريم در آيه 6 توبه/9 به پيامبر فرمان مى‌دهد كه هرگاه مشركى هنگام جنگ براى شنيدن سخن الهى پناه خواست، به او پناه دهد و پس از آن، او را به مكان امنش برساند. اين امر نشان مى‌دهد كه اسلام براى فروكش كردن نبرد، هرچند براى مدّتى كوتاه (آتش‌بس) براى فراهم آوردن زمينه آشنايى دشمن از اسلام، اهمّيّت ويژه‌اى قائل است.[12]

شرايط آتش‌بس

الف. شرايط پيشنهادآتش‌بس:

«فَلاتَهِنوا و تَدعُوا إلى السَّلم و أنتمُ الأعلونَ.» (محمد/47،35) صيغه نهى (لاتدعوا) ظهور در حرمت پيشنهاد آتش‌بس در حال قوّت مسلمانان دارد. شايد از مفهوم آيه بتوان جواز پيشنهاد آتش‌بس در حال ضعف را استفاده كرد كه ممكن است طبق مصالحى به حدّ وجوب برسد.

ب. شرايط پذيرش آتش‌بس:

از جمله «فاجنح لها» در آيه 61 انفال/ 8‌، لزوم پذيرش آتش‌بس به دست مى‌آيد؛ چنان‌كه از آيه «فإن اعتَزَلوكم ... فَما جَعَل اللّهُ لكُم عَليهم سبيلا» (نساء/4، 90) پرهيز از ادامه جنگ پس از پيشنهاد آتش‌بس استفاده مى‌شود كه لازمه‌اش لزوم پذيرش آتش‌بس است.
برخى مفسّران، اين وجوب را به زمانى مقيّد دانسته‌اند كه پذيرش آتش‌بس، يا به مصلحت اسلام باشد، نظير اين‌كه با قبول آن، فرصت مطالعه براى دشمن درباره اسلام فراهم آيد، چنان‌كه از مفهوم آيه 6 توبه/ 9  (و إن أحدٌ مِن‌المُشرِكينَ استَجارَكَ فَأجرهُ حتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ) استفاده مى‌شود[13] يا به مصلحت مسلمانان باشد؛ مثل آن‌كه توان ادامه جنگ را نداشته باشند.[14] بعضى پذيرش آتش‌بس در صورت عدم مصلحت را حرام دانسته‌اند.[15]

نسخ حكم آتش‌بس:

شمارى از مفسّران گفته‌اند: آيات ناظر به صلح و آتش‌بس، مربوط به زمانى است كه مسلمانان در ضعف به‌سر مى‌برده‌اند؛ بنابراين، با آياتى نظير:«و‌قتلوا المُشرِكينَ كافّةً» (توبه/9، 36)، «فَاقتُلوا المُشركين حَيثُ وَجَدتُموهُم» (توبه/9، 5) يا «وَ‌قتِلوهم حتّى لاتَكونَ فِتنةٌ» (بقره/2، 193) و‌... نسخ شده است.[16] براى توجيه نسخ آيات آتش‌بس، سه مرحله براى جهاد ذكر شده است: 1. اجازه دادن به مسلمانان‌براى‌جهاد با دشمنان؛ (حج/22، 39) 2. دعوت به‌پذيرش صلح‌درمقابل پيشنهاد صلح‌از جانب مشركان؛ (انفال/8‌، 61)3. دعوت به جهاد وجنگ همه‌جانبه.(توبه/9، 123)[17]اين مراحل، از وضعيّت مسلمانان و ميزان برخوردارى آنان از توان و ساز و برگ جنگى متأثّر بوده و از آن‌جا كه در مرحله سوم و پايانى، به سبب توانمندى، به جهاد دعوت شده‌اند، مراحل پيشين نسخ شده است. در مقابل، شمارى از قرآن پژوهان معتقدند كه آيات آتش‌بس، نسخ نشده است؛ زيرا اوّلا آيه «فَاقتلُوا المُشرِكينَ حَيثُ وَجَدتُموهم» (توبه/‌9،‌5) در سال نهم هجرى نازل شد و پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پس از آن، با اهل نجران پيمان صلح و آتش‌بس برقرار كرد؛[18] ثانياً همان مصلحتى كه باعث شده مسلمانان در مرحله دوم از مراحل سه‌گانه جهاد، به پذيرش آتش‌بس در مقابل پيشنهاد دشمنان مأمور شوند، ممكن است در ساير زمان‌ها براى مسلمانان پيش آيد و پذيرش آتش‌بس به واقع مصلحت آنان را در پى داشته باشد؛ البتّه تشخيص اين مصلحتِ نوآمد، برعهده امام و پيشواى مسلمانان است.[19]

پاى‌بندى به آتش‌بس:

مسلمانان پس از انعقاد قرارداد آتش‌بس، موظّفند به قوانين آن گردن نهند. تأكيد اسلام به رعايت اين قوانين، از پافشارى آن بر رعايت پيمان‌ها، پرهيز از عهدشكنى، احترام به قوانين پذيرفته شده اجتماعى و‌... نشأت گرفته است.[20] در آتش‌بس، افزون بر اين‌كه نبرد ممنوع است (نساء/4، 90)[21] جان و مال طرف معاهده نيز از طرف مسلمانان بايد محفوظ باشد (توبه/9، 4)[22] و رعايت تمام موارد و شرايط ذكر شده در پيمان آتش‌بس، لازم است (توبه /9، 4) البته پاى‌بندى به اين قوانين از‌سوى مسلمانان، منوط به رعايت كامل آن از‌سوى طرف معاهده (مشركان، كافران و‌...) خواهد‌بود.

مدت آتش‌بس:

شمارى از مفسّران بر اين نكته پاى فشرده‌اند كه بيش‌ترين زمان آتش‌بس، هنگام ضعف مسلمانان، ده سال، و‌كم‌ترين آن هنگام قوّت مسلمانان، چهارماه است. (توبه/9،2)[23] استناد مدّعيان اين ديدگاه، سيره پيامبر اكرم*(صلى الله عليه وآله)است؛ زيرا حضرت در دوران ضعف مسلمانان در حديبيه، با مشركان به مدّت ده سال پيمان آتش‌بس امضا كرد و پس از نقض آن از سوى مشركان كه زمان قوّت مسلمانان بود، چهارماه به آنان مهلت و پس از آن اعلان جنگ داد.[24]

شرايط نقض آتش‌بس:

معاهده آتش‌بس در شرايط ذيل شكسته مى‌شود و مسلمانان اجازه مى‌يابند آن را نقض كنند: 1. از طرف دشمن، كوچك‌ترين نشانه خيانت به پيمان آتش‌بس ديده شود كه آيه 58 انفال/8 به اين مطلب ناظر است؛[25] با اين حال، به صرف متّهم ساختن دشمن به نقض آتش‌بس و بدون داشتن دليل روشن نمى‌توان آن رانقض كرد؛[26] 2. از سوى دشمن در مورد عمل به موادّ معاهده، كوچك‌ترين كوتاهى مشاهده شود.[27] جمله: «ثمّ لَم‌يَنقُصوكم شَيئاً» در آيه 4 توبه/9 ناظر به اين امر است.
بسيارى از مفسّران، در بررسى آيات برائت* و اعلان جنگ به مشركان، برآنند كه لغو آتش‌بس به دليل خيانت و نقض صلح از سوى دشمن بوده است.[28]برخى گفته‌اند: مهلت آتش‌بس پايان يافته بود.[29] گروهى نيز معتقدند مهلت آتش‌بس از ابتدا به وحى آسمانى مشروط بود؛ به اين معنا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مشركان اعلام كرد: اين پيمان تا زمانى استمرار دارد كه خداوند با فرود آوردن آيات قرآن آن را نقض نكند.[30]
در مواقعى كه پيمان آتش‌بس، پيش از موعد مقرّر از سوى دشمنان نقض شود، شايسته است شروع جنگ و پايان يافتن پيمان آتش‌بس را به آنان اعلام كنند: «براءةٌ مِنَ اللّهِ وَ رسُولِه إلَى الّذينَ عـهَدتّم مِنَ المُشركينَ * فَسيحُوا فِى الأرضِ أَربعة أشهُر واعلمُوا أنّكم غَيرُ معجِزِى اللّهِ وَ أنّ اللّهَ مُخزِى الكـفِرينَ =[اين اعلام]بى‌زارى از جانب خدا و پيامبر او به كسانى از مشركان است كه با آنان پيمان بسته‌ايد [و آنان پيمان‌شكنى كردند]؛ پس [اى مشركان!]چهارماه در زمين [ايمن از تعرّض]بگرديد و بدانيد كه شما ناتوان‌كننده خدا نيستيد و بدانيد كه خدا خواركننده كافران است.» (توبه/9، 1‌و 2)
بااستناد به آيه: «فَانبِذ إليهم عَلى سَواء» (انفال/8‌،58) لازم است اين اعلام، روشن و بى‌پيرايه و بدون هرگونه نيرنگ انجام گيرد.[31] برخى، با استناد به آيه 2 توبه/9 گفته‌اند: پيش‌از‌جنگ با دشمنانِ پيمان‌شكن، لازم است براى توبه و بازگشت به دامن اسلام، فرصت مناسب به آن‌هاداده شود.[32]

منابع:

الايضاح لناسخ القرآن و منسوخه؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير راهنما؛ التفسير الكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ التمهيد فى علوم القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام؛ السيرة النبويه، ابن‌هشام؛ فقه القرآن، راوندى؛ الكامل فى‌التاريخ؛ الكشّاف؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مسالك الافهام، كاظمى؛ مفردات الفاظ القرآن؛ المغنى، ابن‌قدامه؛ الميزان فى‌تفسير القرآن؛ الناسخ و المنسوخ.
على نصيرى




[1] المغنى، ج‌10، ص‌517‌؛ مسالك‌الافهام، ج‌2، ص‌345؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌292.
[2] سيره ابن هشام، ج‌3، ص‌316 ـ 317؛ الكامل، ج‌2، ص‌200.
[3] جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌268؛ قرطبى، ج‌8‌، ص‌42.
[4] مفردات، ص‌423، «سلم». التحقيق، ج‌5‌، ص‌188، «سلم».
[5] التبيان، ج3، ص‌287 و ج5‌، ص‌149؛ جامع‌البيان، مج‌4، ج5‌، ص271. قرطبى، ج‌8‌، ص‌42.
[6] جامع‌البيان، مج4، ج‌5‌، ص268؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9 و 10.
[7] المنار، ج‌10، ص‌140.
[8] المنار، ج 10، ص 69؛ الميزان، ج 9، ص 118.
[9] مسالك الافهام، ج‌2، ص‌346؛ قرطبى، ج‌8‌، ص‌27.
[10] راهنما، ج‌7، ص‌13.
[11] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌322.
[12] الميزان، ج‌9، ص‌153‌ـ‌156.
[13] المغنى، ج‌10، ص‌517‌.
[14] مسالك الافهام، ج‌1، ص‌281.
[15] فقه القرآن، ج‌1، ص‌354.
[16] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌272؛ الناسخ والمنسوخ، ابن متوّج، ص96، الايضاح لناسخ القرآن، ص‌231 و 232.
[17] التمهيد، ج‌2، ص‌297 و 316.
[18] كنزالعرفان، ج‌1، ص‌380؛ التبيان، ج‌5‌، ص‌150.
[19] مسالك الافهام، ج‌2، ص‌345، كنزالعرفان، ج‌1، ص‌380؛ الكشّاف، ج‌1، ص‌235.
[20] المنار، ج‌10، ص‌140؛ الميزان، ج‌9، ص‌184‌ـ‌190.
[21] راهنما، ج 3، ص 511.
[22] همان، ج‌7، ص‌21.
[23] التفسير‌الكبير، ج 16، ص 219؛ قرطبى، ج‌8، ص‌44؛ فقه‌القرآن، ج1، ص 354.
[24] المغنى، ج‌10، ص‌517‌؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌354؛ التفسير الكبير، ج16، ص‌219.
[25] التفسير الكبير، ج15، ص182؛ المنار، ج10، ص141.
[26] قرطبى، ج‌8‌، ص‌22.
[27] راهنما، ج‌7، ص‌21.
[28] التفسير الكبير، ج‌15، ص‌217.
[29] مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9.
[30] مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌9؛ التفسير الكبير، ج‌15، ص‌224.
[31] نمونه، ج 7، ص 219.
[32] راهنما، ج‌7، ص‌13.

 

دوشنبه 3 مهر 1391  3:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها