0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آسیب شناسی شایعه در قرآن

آسیب شناسی شایعه در قرآن

محمد بهرامی

چکیده: موضوع این مقاله تبيين و تحليل عوامل، زمينه‏ها، بسترهاى شايعه و راه‏هاى مبارزه با آن از منظر قرآن است.
نويسنده، پس از تعريف شايعه، به نمونه‏هايى از شايعات در قرآن اشاره كرده و شايعات عصر پيامبر را از جمله، شايعات درباره شخصيّت پيامبر، شايعات درباره خانواده پيامبر، شايعات درباره شهادت پيامبر و شايعات درباره صحابه را از نگاه قرآن مورد بررسى قرار داده و در مورد شايعه سازان، شايعه پراكنان، بستر شايعه و زمينه‏هاى اصلى شايعه، به تفصيل بحث كرده است. سپس به عوامل اصلى شايعه پراكنى - گزارش بودن، رهايى از فشار، خشنود ساختن ديگران، برون رفت از سكوت - و اهداف شايعه پرداخته و دلايل باور پذيرى شايعات را مستند بودن شايعات، درستى برخى از شايعات، سادگى برخى از مردم، احتمال درستى شايعات و بدبينى بر شمرده است. در ادامه راهكارهاى مبارزه با شايعات را به دو مرحله پيش‏گيرى و درمان تقسيم نموده و مهم‏ترين راهكار براى گروهى كه شايعات درباره آنها ساخته و پخش مى‏شود را اطلاع رسانى سريع و دقيق واعتماد سازى دانسته و شايعه پراكنان را به خوش‏بينى و حسن نيّت، هوشيارى و اطمينان از درستى شايعه توصيه كرده است.
در پايان به مرحله درمان اشاره كرده و تكذيب شايعه، تقويت سازى، خنثى سازى، كيفر شايعه سازان و شايعه پراكنان را مهم‏ترين راهكارهاى جلوگيرى از انتشار شايعه دانسته است.


كليد واژه‏ها: شایعه / شايعه در قرآن/ تعريف شایعه / انواع شایعه / شايعه سازان/ شايعه پراكنان/ زمينه‏های شایعه/ عوامل شايعه پراكنى/ اهداف شایعه / مبارزه با شايعه / آسیب های اجتماعی / جامعه شناسی قرآن.

شایعه در برابر دیگر آسیب های اجتماعی از قدرت تخریب بیشتری برخوردار است. بدبینی افراد به یكدیگر، بی اعتمادی مردم به مسئولان، ركود اقتصادی، احساس ناامنی، یأس و ناامیدی، زمینه سازی برای دخالت بیگانگان، تحریم اقتصادی، سیاسی، نظامی و…، تنها بخشی از آسیب هایی است كه شایعه بر پیكر اجتماع فرود می آورد.
نمونه ها و شواهد عینی بسیاری برای نقش تخریب گری شایعه وجود دارد كه یكی از نمونه های بارز آن در عرصه اجتماعی و سیاسی، قدرت تخریب شایعه ای است كه در دوران حكومت دكتر مصدق ساخته و پرداخته شد. وقتی كودتا در 25مرداد 1332 با هوشیاری دولت مصدق خنثی شد و برخی از كودتاچیان دستگیر شدند، عوامل سازمان سیا، شایعه دخالت دولت مصدق در كودتا را ساخته و پخش كردند. آنها به كمك عوامل وابسته مطبوعاتی و بنگاه های خبری، هدف این كودتا را زیر فشار گذاشتن شاه و ناگزیر ساختن او به فرار معرفی كردند. مردم در اعتراض به دولت مصدق در 28مرداد دست به تظاهرات زدند، باقیمانده كودتاچیان نیز از پادگان ها و مخفی گاه ها بیرون آمدند و با ادوات نظامی مردم را به شورش و حمله به مراكز دولتی یاری و همراهی كردند. شهر، مؤسسات و ادارات دولتی به سرعت در اختیار كودتاچیان قرار گرفت، سران حكومت دستگیر شدند، خانه مصدق غارت و تخریب شد و دولت سرنگون شد.
از جهت گستره و وسعت میدان تخریب نیز، شایعه از دیگر آسیب های نیرومند است. تمامی خانواده ها، مدارس، دانشگاه ها، ادارات، كارخانجات، بازار و… یا دست كم بسیاری از این مراكز درگیر شایعات هستند. شماری شایعه زدایی می كنند و تعداد بیشتری شایعه پراكنی و شایعه سازی را دنبال می كنند.
بنابراین، شایسته است این آسیب اجتماعی از منظر قرآن به بحث و بررسی نهاده شود و عوامل، زمینه ها، بسترها، و راه های مبارزه با شایعه تبیین و تحلیل شود.
تعریف شایعه

پژوهشگران بسیاری تعریف شایعه را به بحث و بررسی نشسته اند. برای نمونه، ال پرت و پستمن از نخستین پیشگامان پژوهش در تعریف شایعه می گویند:
«شایعه موضوع خاصی است كه برای باور همگان مطرح می شود و از فردی به فرد دیگری منتقل می گردد و معمولاً این انتقال به طور شفاهی صورت می گیرد بدون آن كه شواهد مطمئنی در میان باشد.»1
نپ از دیگر پژوهشگران شایعه در تعریف شایعه می نویسد:
«شایعه موضوعی است كه برای باور همگان مطرح می شود بدون آ ن كه به طور رسمی تأیید گردد».2
تی شیبوتانی نیز می گوید:
«شایعه خبری است كه در نتیجه مباحثات گروهی به صورت بازسازی شده ای درآمده است.»3
مجموعه تعاریف شایعه، هرچند كامل و جامع نیست، اما دست كم مارا با شماری از ویژگی های شایعه آشنا می سازد:
1. شایعه خبری است درباره شخص یا حادثه ای كه در زمان حاضر وجود دارد یا در این زمان اتفاق افتاده است. بنابراین شایعه، افسانه نیست.
2. شایعه با هدف باور كردن دیگران مطرح می شود و مانند جوك و لطیفه نیست.
3. شایعه یك كار جمعی است.
4. شایعه خبری تأیید نشده است.
5. شایعه درباره افراد، مؤسسات، ادارات و نهادهای اجتماعی و… است كه مردم نسبت به آنها حساس هستند.
6. شایعه ممكن است از یك دروغ، تهمت و بهتان پدید آمده باشد.

نمونه هایی از شایعات در قرآن

از شایعه در آیات قرآن سخن بسیار رفته است. پیامبران با انبوهی از شایعات رودرو بودند. این شایعات كه از سوی دشمن آگاه و دوستان نادان ساخته و پخش می شد مشكلات بی شماری برای پیامبران می آفرید. گاه شایعه ساحر بودن رواج می گرفت و گاه شایعه قدرت طلبی، گمراه گری، دیوانگی و…
سرعت پخش شایعه گاه به اندازه ای زیاد بود كه در همان آغازین روزهای دعوت پیامبران، گروهی بسیار، شایعه دیوانگی، قدرت طلبی و گمراهی آنان را شنیده بودند؛ برخی این شایعه را باور كرده و عده ای این شایعات را نمی پذیرفتند.
قوم نوح، شایعه گمراهی، قدرت طلبی، ریاست خواهی و دیوانگی نوح را رواج می دانند:
«قال الملأ من قومه إنّا لنراك فی ضلال مبین» اعراف/60
مهتران قومش گفتند: تو را آشكارا در گمراهی می بینم.
«ما هذا إلاّ بشر مثلكم یرید أن یتفضّل علیكم» مؤمنون/24
این مرد، انسانی است همانند شما، می خواهد بر شما برتری جوید.
«إن هو إلاّ رجل به جنّة» مؤمنون/25
او مرد دیوانه ای بیش نیست.
«و قالوا مجنون و ازدجر» قمر/9
و گفتند: دیوانه است. و به دشنامش راندند.
قوم هود، شایعه سفاهت و دروغگویی حضرت هود را ساخته و پخش كردند:
«قال الملأ الذین كفروا من قومه إنّا لنراك فی سفاهة و إنّا لنظنّك من الكاذبین» اعراف/66
مهتران قوم او كه كافر شده بودند، گفتند: می بینیم كه به بی خردی گرفتار شده ای و پنداریم كه از دروغگویان باشی.
شایعه شوم بودن صالح و طرفداران او نیز شایعه ای بود كه ساخته و پرداخته قوم آن حضرت بود:
«قالوا اطّیرنا بك و بمن معك» نمل/47
ما تو را و یارانت را به فال بد گرفته ایم.
ساحر بودن، مسحور شدن، دروغگویی و جنون موسی در شمار شایعاتی است كه فرعون، قبطیان و نبطیان برای موسی درست كردند:
«قالوا ما هذا إلاّ سحر مفتری و ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین» قصص/36
گفتند: این جادویی است بر ساخته، ما از نیاكان مان چنین چیزهایی نشنیده ایم.
«قالوا هذا سحر مبین» نمل/13
گفتند: این جادویی آشكار است.
«إنّ هذا لساحر علیم» شعراء/34
گفت: این مرد، جادوگری داناست.
«فقال له فرعون إنّی لأظنّك یا موسی مسحوراً» اسراء/101
و فرعون به او گفت: ای موسی، پندارم كه تو را جادو كرده باشند.
«فقالوا ساحر كذّاب» غافر/24
و گفتند: كه او جادوگری دروغگوست.
«و قال ساحر أو مجنون» ذاریات/39
و فرعون گفت: جادوگری است یا دیوانه ای.
قوم شعیب بر اساس یك شایعه كه معلوم نیست نخستین سازنده آن چه كسی بوده، حضرت شعیب را دروغگو، افسون شده و نادان می خواندند:
«قالوا إنّما أنت من المسحّرین. و ما أنت إلاّ بشر مثلنا و إن نظنّك لمن الكاذبین» شعراء/185ـ186
گفتند: جز این نیست كه تو را جادو كرده اند تو نیز بشری همانند ما هستی و می پنداریم كه دروغ می گویی.
در تاریخ اسلام نیز شایعات بسیاری، پیامبر و مسلمانان را درگیر ساخته و بخشی از جامعه اسلامی را گرفتار تردید، دو دلی، سستی، اضطراب و دلهره كرده است. شایعاتی كه در عصر پیامبر رواج یافت از نظر محتوا مانند شایعاتی است كه پیش از این دیگر پیامبران الهی را آزرده می ساخت:
«كذلك ما أتی الذین من قبلهم من رسول إلاّ قالوا ساحر أو مجنون. أ تواصوا به بل هم قوم طاغون» (ذاریات/5354)
بدین سان بر آنهایی كه از این پیش بودند پیامبری مبعوث نشد؛ جز آنكه گفتند: جادوگری است، یا دیوانه ای است. آیا بدین كار یكدیگر را وصیت كرده بودند؟ نه خود مردمی طاغی بودند.
شایعات عصر پیامبر را به چند گروه می توان تقسیم كرد:

الف. شایعاتی كه شخصیت پیامبر را نشانه گرفته بود. این گروه خود بر چهار گونه بود:
1. شایعه ساحر و شاعر بودن پیامبر
درآغاز فراخوان پیامبر، یك یا چند نفر شایعه ساحر، كاهن، شاعر و… بودن را ساختند و دیگران با شنیدن این شایعات آنها را به سرعت میان مردم پخش كردند.4 این شایعات به گونه ای رواج یافت كه كفرپیشگان خود نیز باور كردند و پیامبر را ساحر، شاعر و مجنون خواندند و قرآن را سحر، شعر و اباطیل معرفی كردند:
«و قال الكافرون هذا ساحر كذّاب» ص/4
«بل هو شاعر» انبیاء/5
«إنّك لمجنون» حجر/6
«و یقولون أئنّا لتاركوا آلهتنا لشاعر مجنون» صافات/36
2. شایعه خیانت
در میان غنایم جنگ بدر، مخمل سرخی وجود داشت، این مخمل مفقود شد، شماری این شایعه را ساختند كه خود پیامبر این مخمل را برداشته است. این شایعه در میان مردم رواج یافت و پس از آن آیه شریفه زیر نازل گردید:
«و ما كان لنبی أن یغلّ و من یغلل یأت بما غلّ یوم القیامة ثم توفّی كلّ نفس ما كسبت و هم لایظلمون» آل عمران/4161
هیچ پیامبر را شایسته نیست كه خیانت كند و هر كه به چیزی خیانت كند، آن را در روز قیامت با خود آورد. سپس جزای عمل هر كس به تمامی داده خواهد شد و بر كسی ستمی نرود.
شمار دیگری از قرآن پژوهان و تفسیرگران، سبب نزول دیگری برای این آیه می آورند كه بر اساس آن، گروهی ازنگهبانان تنگه در جنگ احد چنین شایع كردند كه هر كس از غنایم چیزی برای خود نگیرد نباید امیدی به دریافت غنایم از پیامبر داشته باشد. وقتی پیامبر این شایعه را شنید در پاسخ گفت: «گمان می كنید كه من به شما خیانت می كنم و سهم شما را از غنایم نمی دهم».5
3. شایعه عادل نبودن
شایعه دیگری كه شخصیت پیامبر را نشانه گرفته بود شایعه بی عدالتی آن حضرت بود. منافقان پس از جنگ حنین این گونه شایعه كردند كه پیامبر در تقسیم غنائم به عدالت رفتار نمی كند6:
«و منهم من یلمزك فی الصدقات فإن اُعطوا منها رضوا و إن لم یعطوا منها إذاهم یسخطون» توبه/58
و بعضی از ایشان تو را در تقسیم صدقات به بیداد متهم می كنند، اگر به آنها عطا كنند خشنود می شوند و اگر عطا نكنند خشم می گیرند.
4. شایعه زودباوری و سادگی
این شایعه توسط منافقان ساخته و پخش شد.
«و منهم الذین یؤذون النبی و یقولون هو أذن» توبه/61
بعضی از ایشان پیامبر را می آزارند و می گویند كه او به سخن هر كس گوش می دهد.7

ب. شایعاتی كه خانواده پیامبر را اذیت و آزار می داد؛ مانند شایعه بی وفایی عایشه. عایشه در این باره می گوید: هرگاه پیامبر قصد سفر داشت یكی از همسران خویش را به قید قرعه با خود می برد. در جنگ بنی مصطلق قرعه به نام من خورد و من همراه آن حضرت رفتم. در بازگشت از این غزوه برای رفع حاجتی از سپاه جدا شدم وقتی به سپاه پیوستم گردنبندم را نیافتم، برای یافتن گردنبند دوباره از سپاه فاصله گرفتم. وقتی گردنبند را یافتم و به قرارگاه بازگشتم سپاه رفته بود. همراهان من به تصور اینكه من درون هودج هستم، هودجم را بر شتر نهاده بودند و سپاه حركت كرده بود. به ناچار شب در همان قرارگاه خوابیدم. صبح روز بعد صفوان بن معطل كه در عقبه سپاه حركت می كرد مرا دید او شترش را در اختیار من قرار داد و خود در جلوی شتر به راه افتاد. وقتی به مدینه رسیدیم مردم درباره اهل افك سخن می گفتند. نزد پیامبر رفتم اما ایشان آن محبت همیشگی را به من نشان ندادند من كه به سختی بیمار شده بودم مدتی استراحت كردم و پس از بهبود نسبی شایعه را از خدمتكارم شنیدم، سخت ناراحت شدم و… پیامبر از صحابه نظرخواهی كرد و وقتی یاران و انصار پیامبر از پاكدامنی من گفتند پیامبر بر منبر رفت و قذف كننده (دهندهٌ نسبت ناروا) را سرزنش كرد بدون اینكه نام او را ببرد. در این هنگام یك نفر از قبیله اوس گفت: اگر قاذف از قبیله ما باشد او را می كشیم و اگر از قبیله خزرج باشد اگر شما اجازه دهی او را خواهیم كشت. یك نفر از قبیله خزرج ازاین سخن آشفته شد و مشاجره میان اوس و خزرج بالا گرفت تا آنجا كه این دو قبیله در آستانه جنگ قرار گرفتند… شایعه همچنان ادامه داشت تا آن كه آیات زیر از سوره نور فرود آمد:
«إن الذین جاءوا بالإفك عصبة منكم لاتحسبوه شرّاً لكم بل هو خیر لكم… إن الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الآخرة و لهم عذاب عظیم» (نور/11ـ23)8
این سبب نزول در نگاه برخی از مفسران شیعه مورد قبول نیست، به باور این عده سبب نزول این آیات، قذف ماریه قبطیه توسط عایشه است. وقتی ابراهیم از دنیا رفت، پیامبر بسیار اندوهگین شد. عایشه به پیامبر گفت: ابراهیم كه فرزند شما نیست كه این گونه غمگین شدی، او پسر جریح است. این سخن عایشه، پیامبر را بسیار خشمگین ساخت و آن حضرت امام علی(ع) را برای كشتن جریح فرستادند. وقتی جریح خشم امام و شمشیر برافراشته را دید فرار كرد. امام علی(ع) او را تعقیب كرد، جریح بالای درخت رفت، امام نیز او را دنبال كرد، جریح از ترس پایین پرید و به زمین خورد، لباس جریح بالا رفت و نادرستی و بی پایگی شایعه روشن گشت. امام نزد پیامبر بازگشت و نتیجه را گزارش داد و پیامبر به اشتباه خویش پی برد.9

ج. شایعاتی كه درباره شهادت پیامبر، شكست سپاه اسلام و شهادت برخی از صحابه پیامبر بود؛ مانند:
1. شایعه شهادت پیامبر در جنگ احد
در این جنگ، مصعب بن عمیر، پرچمدار سپاه اسلام به دست ابن قمیئه از جنگجویان بنام قریش به شهادت رسید. ابن قمیئه به گمان اینكه پرچمدار پیامبر است شایعه كشتن شدن پیامبر را ساخت. سپاه كفر وقتی شایعه را شنیدند یكصدا فریاد «قتل محمد» سر می دادند:10
«و ما محمّد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابكم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرّ الله شیئاً و سیجزی الله الشاكرین. و ما كان لنفس أن تموت إلاّ بإذن الله كتاباً مؤجّلاً و من یرد ثواب الدنیا نؤته منها…» آل عمران/144ـ146
جز این نیست كه محمد پیامبری است كه پیش از او پیامبرانی دیگر بوده اند. آیا اگر بمیرد یا كشته شود، شما به آیین پیشین خود باز می گردید؟ هر كس كه بازگردد هیچ زیانی به خدا نخواهد رسانید. خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد. هیچ كس جز به فرمان خدا نمی میرد؛ مدت مكتوب است. هر كس خواهان ثواب این جهانی باشد به او می دهیم….
2. شایعه شكست سپاه اسلام درجنگ تبوك
دو گروه از شركت در جنگ تبوك سرباز زدند:
یك. شماری از مؤمنان: «یا أیها الّذین آمنوا ما لكم إذا قیل لكم انفروا فی سبیل الله اثّاقلتم إلی الأرض أ رضیتم بالحیوة الدنیا من الآخرة» توبه/38
دو. منافقان: گروه دوم كه با بهانه های واهی از همراهی سپاه اسلام سرباز زدند، در مدینه شایعه شكست سپاه اسلام و شهادت پیامبر را پخش كردند. به مناسبت بروز این شایعه آیه زیر فرود آمد:
«إن تصبك حسنة تسؤهم و إن تصبك مصیبة یقولوا قد أخذنا أمرنا من قبل»
(توبه/50) 11

شایعه سازان

دشمنان، منافقان، رقیبان انتخاباتی، تجاری، اقتصادی و… سهم بسیار زیادی در شایعه سازی بر عهده دارند و بخش عمده ای از شایعات از سوی این گروه ساخته و پرداخته می شود. نمونه های بسیاری از این دست را امروزه در حاكمیت ها، شركت ها، مؤسسات و مراكز گوناگون جهانی می توان دید.12 در شایعات عصر پیامبر نیز نشانه های روشنی از حضور دشمنان، منافقان و رقبا، در ساخت شایعه دیده می شود. منافقان مدینه گاه شایعه تمركز دشمن در نزدیكی مسلمانان و آمادگی ایشان را برای حمله را می ساختند و گاه از شكست، فرار، اسارت و شهادت پیامبر و سپاه اسلام خبر می دادند:
«لئن لم ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینة»
احزاب/60
ارجاف، در لغت به معنای پخش گزارش های ساختگی به منظور ایجاد وحشت، دلهره و اضطراب است.12
در شایعه ساحر بودن پیامبر و شهادت پیامبر، ابوجهل و كفار مكه و ابن قمیئه به عنوان دشمن، ایفای نقش می كنند و شایعه توسط ایشان ساخته می شود. در شایعه قذف، خیانت پیامبر، شكست مسلمانان در جنگ بدر و… عبدالله بن ابی و پیروان او به عنوان منافقان مدینه شایعه سازی كردند و حمه دختر جحش و خواهر زینب به عنوان رقیب به آنها كمك كرد و شایعه ارتباط ماریه قبطیه با جریح توسط عایشه به عنوان هوو ساخته شد.
تحلیل و بررسی شایعات صدر اسلام نشان از نقش عمده منافقان در شایعه سازی و حضور كم رنگ دشمنان دارد. مشركان و كافران در رویارویی با مسلمانان، تنها به اذیت و آزار مسلمانان و كشتن ایشان فكر می كنند، اما منافقان كه درمیان مسلمانان زیست می كنند و خود را با آنها همراه نشان می دهند، ناگزیر از انتخاب شیوه ای متفاوت هستند. آنها بیشتر با اهرم شایعه به مخالفت و دشمنی با مسلمانان می پردازند و انتخاب دیگر شیوه ها را ناپسند و نشانگر دشمنی آشكار خویش با مسلمانان می دانند.

شایعه پراكنان

خودنمایی، دلواپسی، گوشه گیری، پرحرفی، تنهایی، تردید و دودلی، دشمنی و… از ویژگی های برجسته شایعه پراكنان است. عبدالله بن ابی و منافقان، بسیار نگران و مضطربند. عبدالله بن ابی با آمدن پیامبر موقعیت و جایگاه خود را از دست داده است. ازاین جهت او نیاز به خودنمایی دارد، شاید دیگران مانند گذشته به او روی آورند و وی را از تنهایی و نگرانی و اندوه درآورند. به این جهت او و دیگر منافقان جنگ روانی حساب شده ای علیه مسلمانان به راه انداخته و با ساختن و پراكندن شایعه و ایجاد اختلاف میان مسلمانان در پی رسیدن به اهداف خود هستند. تنها عبدالله بن ابی در جنگ بنی مصطلق دوبار فتنه كرد؛ یك بار میان انصار و مهاجرین اختلاف افكند و سخنانی در نكوهش مهاجرین گفت و بار دیگر دربارهٌ رابطه عایشه با صفوان.
در نبرد احد نیز شایعه پراكنان در برابر مسلمانان خودنمایی می كنند و با فرافكنی از اضطراب و نگرانی خود می كاهند. مسلمانان نیز كه از درستی و نادرستی شایعه بی خبرند و گرفتار شك و تردید هستند برای رهایی از رنجی كه از عدم قطعیت گریبانگیر ایشان شده است شایعه را پخش می كنند.

بستر شایعه

شایعه به سراغ چه نوع رویدادها، حقایق و كدامین مردمان می رود؟ این پرسش درشمار نخستین پرسش هایی است كه درباره شایعه مطرح می شود. بستر شناسی شایعات نشان می دهد شایعات موفق، ماندگار و تأثیرگذار، شایعاتی هستند كه بر اثر ابهام یك خبر یا یك حادثه، بدبینی به یك یا چند نفر یا یك واقعه، پنهان كاری و محرمانه نگه داشتن فعالیت ها، وضعیت نگران كننده و سوء تفاهم ها به وجود می آید. برای نمونه كالبد شكافی شایعه قذف نشان می دهد این شایعه بستر بسیار مناسبی داشته است و شایعه سازان بستر شناسان بسیار خوبی بوده اند. وقتی سپاه اسلام به مدینه می رسد پیامبر و سپاه اسلام متوجه غیبت عایشه می شوند، پس از چند ساعت (تقریباً به هنگام طلوع آفتاب و شاید هم دیرتر) عایشه همراه صفوان به ورودی شهر می رسند.14 این صحنه كاملاً مبهم است؛ هم عایشه زمینه مناسبی برای انگ خوردن دارد و هم صفوان. عایشه زنی است بسیار جوان كه با همسرش بیش از 40 سال اختلاف سن دارد. چنین اختلاف سنی در بسیاری یا دست كم در برخی موارد به بی وفایی همسر می انجامد. صفوان مردی است جوان، كه همسر او از وی به پیامبر شكایت می برد: صفوان به من اجازه روزه گرفتن نمی دهد وقتی پیامبر از صفوان می پرسند چرا اجازه نمی دهی؟ او در پاسخ از جوانی خود و نیازش به روابط جنسی می گوید.14
افزون بر این، زمان غیبت عایشه و صفوان نیز زمانی است كه پنهان كاری را ممكن می سازد. وقتی عایشه و صفوان پس از چند ساعت به مدینه می رسند نتیجه آن است كه آنها طول شب را در تنهایی با یكدیگر بوده اند. بدبینی مردم به این دو نفر نیز بسترساز مهم دیگری برای تأثیرگذاری شایعه و رواج سریع آن است؛ اگر مردم خوش بین بودند و به تعبیر آیه قرآن گمان خیر درباره آنها می دادند، شایعه در نطفه خفه می شد و هیچ گاه میان مردم پخش نمی شد: «لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً»(نور/12)
در شایعه شهادت پیامبر نیز آنچه بستر را برای ساخت و پخش شایعه فراهم می آورد، یكی وجود حقیقتی بود كه اتفاق افتاد و دیگری احساس خطر مسلمانان و شادمانی كفار مكه بود. در احد، حقیقتی اتفاق افتاده بود؛ بر اساس برخی روایات، ابن قمیئه ضربتی سخت بر پیامبر فرود آورد و بر اساس تعدادی از روایات، پرچمدار سپاه اسلام به شهادت رسیده بود.16 این حقیقت برای كفار شادمانی آورد و برای مسلمانان نگرانی و اضطراب و دلهره17. ابن قمیئه می دانست كه پرچمدار اسلام را كشته است اما تصور می كرد این پرچمدار همان پیامبر است18 و بر اساس برخی روایات تصور می كرد زخمی كه بر پیامبر وارد ساخته او را از پا در می آورد.19 به این جهت وقتی شایعه شهادت پیامبر كلید خورد كفار بسیار خرسند شدند و مسلمانان، بسیار نگران و مضطرب.
بسترساز مهم دیگری كه در این شایعه چهره می نماید، احساس خطر و نگرانی بسیار شدید سپاه اسلام است. این احساس، شماری از سپاهیان اسلام را ناگزیر از پخش شایعه و نقل آن برای دیگر مسلمانان می كرد. زمزمه پناهندگی به عبدالله بن ابی، تسلیم، بازگشت به دین گذشته20 و فرار از جنگ21 نشانگرهایی است كه از احساس خطر بسیار شدید مسلمانان حكایت دارد.
بسترشناسی شایعه ساحر بودن پیامبر نیز نشان می دهد بستر این شایعه بسیار مناسب است. پیامبر تأثیر شگرفی بر كفار و مشركان دارد. وقتی آن حضرت آیات قرآن را می خواند عظمت آیات قرآن به گونه ای است كه بزرگان مكه نیز تسلیم حق می شوند. وقتی عده ای مانند ابوجهل این تأثیرگذاری را می بینند، شایعه ساحر بودن پیامبر را می سازند و مردمی كه تأثیر شگفت آور سخنان پیامبر را دیده و شنیده اند این شایعه را باور كرده به سرعت به دیگران منتقل می كنند، تا آنجا كه شماری از بزرگان كفر، از رو در رویی با پیامبر فرار می كنند و گروهی دیگر برای نشنیدن سخنان پیامبر در گوش های خود پنبه می كنند.
در شایعه خیانت پیامبر نیز بستر شایعه بسیار در خور توجه است. غنایم جنگ در اختیار پیامبر است. مخمل سرخی كه در میان غنایم بوده مفقود شده، گم شدن مخمل در هاله ای از ابهام است، منافقان و شماری دیگر به همه بدبین هستند، كسی پاسخ گو نیست و اطلاع رسانی صورت نگرفته است. با این زمینه ها ناگهان منافقان شایعه خیانت پیامبر را می سازند و آن را به سرعت پخش می كنند.
در شایعه سادگی پیامبر نیز تسامح و مدارای پیامبر برای منافقان در هاله ای از ابهام است، منافقان عینك بدبینی بر دیدگان خود زده اند. در نتیجه آنها شایعه سادگی پیامبر را می سازند و به دیگران این گونه القا می كنند كه هرچه به پیامبر بگویید او باور می كند.

زمینه های اصلی شایعه

مسائل جنسی، مالی، بیماری، مرگ، روابط پنهانی افراد و حكومت ها و… ازمهم ترین زمینه های شایعه به شمار می آید.
در قذف همسر پیامبر، زمینه اصلی شایعه ارتباط جنسی است؛ هر چند احتمال می رود شایعه عبدالله بن ابی در آغاز چندان تند و تیز و زننده نبوده است، به خصوص با نظر داشت این موضوع كه دربازگشت از همین غزوه، و پیش از قذف عایشه، عبدالله فتنه دیگری درست كرده بود و از سوی پسرش و عده ای تهدید شده بود. بنابراین او جرأت ساخت شایعه ای كه به روشنی دلالت بر روابط نامشروع عایشه با صفوان داشته باشد ندارد. بنابراین به نظر می رسد جمله عبدالله در مورد عایشه تند و صریح و ركیك نبوده است؛ اما دیگران با آب و تاب دادن به آن و كم رنگ كردن برخی قسمت ها و افزایش برخی كلمات و برجسته ساختن آنها، شایعه را بسیار تند و تیز كرده قالب شعاری به آن داده باشند. شاهد این مدعا آنكه عایشه به هنگام ورود به مدینه متوجه پچ پچ مردم و سخنان ایشان شد، اما از آن چیز زننده ای استفاده نكرد و پس از چند روز متوجه شایعه زشت و ناروا شد.
در شایعه شهادت پیامبر، زمینه اصلی شایعه، زخمی شدن پیامبر یا شهادت پرچمدار اسلام است. در این شایعه نیز جمله ابن قمیئه كشته شدن پیامبر را نمی رساند؛ به خصوص آن شایعه كه با فعل مجهول «قتل محمّد» بیان شده است. اگر شایعه همان جمله ابن قمیئه بود مناسب بود به صورت معلوم به كار رود و ابن قمیئه فعل را به خود نسبت دهد. بنابراین، ابن قمیئه از زخمی شدن پیامبر و یا كشته شدن پرچمدار اسلام خبر داده است و دیگران این خبر را آب و تاب داده و در نهایت به شكل شعار «قتل محمّد» در آورده اند.
در شایعه خیانت پیامبر، زمینه اصلی شایعه، مسائل مالی و ناسازگاری گفتار و رفتار پیامبر است، چنان كه در شایعه سادگی پیامبر و ساحر، مجنون و شاعر بودن آن حضرت، زمینه اصلی شایعات اثبات بیماری پیامبراست.

عوامل اصلی شایعه پراكنی

عوامل اصلی پخش شایعه كه بسیاری از شایعه پراكنان به آن جهت شایعه پراكنی می كنند عبارتند از:

1. گزارش بودن

شایعه از آن جهت كه خبر است و موضوعی غیرعادی و غیرمنتظره را منتقل می كند مخاطبان و شنوندگان را جذب می كند. تا خبر نباشد شایعه شكل نمی گیرد و تا شایعه شكل نگیرد خواننده یا شنونده آن را برای دیگران نقل نمی كنند. ارتباط عایشه با صفوان، شهادت پیامبر، ساحر بودن آن حضرت، خیانت و سادگی پیامبر از اخبار داغ و مهیج است. هر كس این شایعات را می شنود به سرعت به دیگران می رساند. گویا وظیفه ای اخلاقی و دینی در پخش چنین شایعاتی دارد. چنان كه اخبار جهان سیاست بویژه در زمان ما این گونه است. مثلاً شایعه ترور كندی رئیس جمهور امریكا خبری بسیار داغ بود به گونه ای كه در كمتر از نیم ساعت پس از ترور كندی 68٪ و تا یك ساعت و نیم بعد از آن 92٪مردم امریكا از حادثه با خبر شدند.22

2. رهایی از فشار

وقتی افراد، شایعات ناگوار را می شنوند فشار عصبی زیادی را تحمل می كنند، فشاری كه از عدم قطعیت و ناآگاهی به وجود می آید. دراین موارد شنونده با پخش شایعه در پی رهایی از این فشار عصبی و نگرانی پدید آمده از شایعه است. او به این وسیله می خواهد دیگران را در نگرانی خود سهیم كند. اگر شایعه نادرست است دیگران نادرستی شایعه را اثبات كنند و اگر درست است همگی چاره ای بیندیشند. بنابراین وقتی بسیاری از اهل مدینه از ارتباط عایشه و صفوان می گویند این شایعه پراكنی از بی ایمانی و دشمنی ایشان با پیامبر حكایت ندارد، بلكه شمار درخور توجهی ازمردم در پی كاهش نگرانی، اضطراب و رنج حاصل از بی خبری خویش هستند. برای نمونه وقتی همسر خالد بن زید انصاری قذف عایشه را با همسر خود در میان می گذارد، احتمال بی وفایی عایشه را نمی دهد. بنابراین تنها در پی خالی كردن خود و رهایی ا ز فشار عصبی است كه این شایعه بر او وارده كرده است.
وقتی سپاه اسلام در جنگ احد ازشهادت پیامبر سخن می گویند در صدد تضعیف خود و تقویت دشمن نیستند. آنها با پخش شایعه نگرانی خود را به دیگران منتقل می كنند و منتظر تكذیب یا تأیید و تكلیف خود هستند. بر این اساس وقتی برخی از سپاه اسلام برای عده ای دیگر شایعه شهادت پیامبر را نقل می كنند آن عده می گویند اگر راست است ما نیز باید مانند او با دشمن جهاد كنیم تا شهادت را در آغوش گیریم و برخی دیگر از تسلیم به دشمن و پناه بردن به عبدالله بن ابی سخن می گویند.

3. خشنود ساختن دیگران

بسیاری شایعات را برای خوشایند دیگران نقل می كنند. «بسیاری از شایعات تنها بدین دلیل كه سرگرم كننده و جالب هستند پخش می شوند و كسانی كه آنها را پراكنده می كنند اعتقادی به محتویات آنها ندارند، اما مطمئن هستند بر روی كسانی كه دورشان جمع می شوند تا خبرها را بشنوند اثر می گذارد.»23 در نگاه این گروه، شایعه در مقایسه با جوك و لطیفه از كارآیی بهتری برخوردار است؛ در شایعات انبوهی از اطلاعات درست و نادرست وجود دارد كه همه افراد خواهان شنیدن آنها هستند. عده ای ازاهل مدینه برای سرگرمی به پخش شایعه اقدام می كنند و برخی از كفار مكه سخن گفتن درباره ساحر بودن پیامبر و سحر بودن قرآن را نقل مجالس خویش ساخته اند.

4. برون رفت از سكوت

یكی از عوامل دیگر پخش شایعه شكستن سكوت حاكم بر مجالس است؛ وقتی خویشاوندان یا دوستان دركنار یكدیگر قرار می گیرند و چیزی برای گفتن ندارند با پخش شایعات خود را سرگرم می كنند. بنابراین می توان پخش شایعاتی همانند ساحر بودن پیامبر، خیانت آن حضرت، بی وفایی عایشه و… را به عامل برون رفت از سكوت نسبت داد.
دشمنی، مخالفت، نفاق، حسد و… شمار دیگری از عوامل پخش شایعه است.

اهداف شایعه

بسیاری از شایعات بی هدف ساخته و پخش می گردد. اما شماری از شایعات هدفدار است. تضعیف روحیه دشمن، بالا بردن روحیه نیروهای خودی، سنجش واكنش دشمن، برآورد واكنش نیروهای خودی، حذف رقیب اقتصادی، سیاسی و انتخاباتی، بیان واقعیات، ایجاد تفرقه و دوگانگی در صف دشمن، ترور شخصیت افراد، كسب اطلاعات درست، وادار كردن مردم به شورش و قیام، اعلام فساد مسئولین و مدیران… در شمار اهداف شایعات قرار دارد.
در شایعه های قذف، شهادت پیامبر، ساحر خواندن آن حضرت، خیانت، بی عدالتی و سادگی پیامبر، شایعه سازان و برخی از شایعه پراكنان اهداف خاصی را دنبال می كنند.

اهداف شایعه قذف

برخی از اهداف عبدالله بن ابی، حمه ومنافقان از شایعه قذف عبارت است از:

1. ترور شخصیت عایشه

عایشه در میان همسران پیامبر، پس ازحضرت خدیجه جایگاه ویژه ای دارد. پیامبر نیز بر اساس برخی روایات، محبت و توجه بیشتری نسبت به او دارد. بنابراین منافقان با شایعه قذف، قصد تخریب شخصیت عایشه را دارند.

2. اذیت و آزار پیامبر و ابوبكر

هدف دیگر منافقان از این شایعه، آزار پیامبر و ابوبكر و طعن بر ایشان است. جصّاص درباره هدف عبدالله بن ابی از این شایعه می نویسد:
«و كان هو یقصد بذلك أذی رسول الله(ص) و أذی أبی بكر.»24
چگونه پیامبر اسلام چنین همسری برای خود اختیار كرده است و چگونه ابوبكر دختری تربیت كرده كه به همسرش بی وفایی می كند.

3. برآورد میزان حساسیت مسلمانان و واكنش ایشان

منافقان پیش از این شایعه مسلمانان را در جنگ احد آزموده بودند و بی تعهدی و ناپایداری برخی از مسلمانان را دیده بودند و اكنون پس از چندین ماه در پی آزمونی دوباره هستند.

4. ایجاد اختلاف و دوگانگی میان مسلمانان

عبدالله بن ابی از قبیله خزرج است و هرگونه برخورد تند با او از سوی قبیله اوس یا هر قبیله دیگری به اختلاف و تنش می انجامد. او با اطلاع از این موضوع شایعه قذف را ساخت و وقتی برخی از سران قبیله اوس ازمجازات او سخن گفتند گروهی از خزرجیان برآشفتند و در برابر قبیله اوس به رجزخوانی و تحقیر آنها پرداختند، به گونه ای كه در اندك زمانی دو قبیله رودر روی یكدیگر قرار گرفتند، اما تدبیر پیامبر و هوشیاری ایشان عرصه را بر جنگ افروزان تنگ كرد و آرامش به اردوگاه مسلمانان بازگشت.25

5. ایجاد بدبینی

در روایت عایشه كه شكل سبب نزول دارد، پیامبر و برخی دیگر از صحابه تحت تأثیر شایعه قذف قرار گرفتند؛ به گونه ای كه آن حضرت مانند گذشته به عایشه محبت و توجه نداشت و از توبه او سخن می گفت و شماری از صحابه سخنانی داشتند كه عایشه را آزار می داد.
اهداف شایعه شهادت پیامبر
در این شایعه نیز شایعه سازان و شایعه پراكنان اهدافی را دنبال می كردند برخی از مهم ترین این اهداف عبارتند از:

1. تضعیف روحیه سپاه اسلام

مهم ترین هدف شایعه پراكنان از شایعه «كشته شدن پیامبر» فرار سپاهیان اسلام و تسریع در شكست سپاه از هم گسیخته اسلام بود. شماری از كافران پس از ترك خدمت نگهبانان تنگه، مسلمانان را دور زدند و به محاصره درآوردند، عده ای در این محاصره شهید و گروهی در برابر دشمن ایستادگی كرده و درگیر جنگی سخت شدند. دشمن برای درهم شكستن مقاومت این گروه به جنگ روانی پرداخت و با پخش شایعه شهادت پیامبر، سپاه اسلام را ناگزیر از هزیمت ساخت.

2. زمینه سازی برای تفرقه افكنی

وقتی شایعه شهادت پیامبر در تمام صحنه جنگ طنین افكن شد منافقان كه نقش ستون پنجم دشمن را بر عهده داشتند عملیات روانی خود را آغاز كرده مسلمانان را از برخورد خشن كافران می ترساندند، عبدالله بن ابی را پناهگاهی مطمئن برای فراریان معرفی می كردند و مسلمانان را تشویق به خروج از دین اسلام و بازگشت به گذشته می كردند: «أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابكم»

3. القای باور ناتوانی پیامبر در برابر یكی از جنگجویان قریش

در دیگر شایعات نیز هدف اصلی دشمن جلوگیری ازگرایش مردم به پیامبر و بی توجهی و فرار ایشان از پیامبر بود. برای نمونه وقتی طفیل وارد مكه می شود برای اینكه تحت تأثیر سحر پیامبر قرار نگیرد گوش های خود را پر از پنبه می كند تا صدای پیامبر را نشنود.

باورپذیری شایعات

باورپذیری شایعات چگونه است؟ چرا مردم شایعات را باور می كنند؟ چرا در بعضی از جوامع، روشنفكران به شایعات بیش از اخبار رسمی اعتماد دارند؟
پاسخ های گوناگونی می توان برای این پرسش ها یافت كه تعدادی عبارتند از:

1. مستند بودن شایعات

یكی ازعوامل اصلی پذیرش شایعات، مستندسازی این شایعات است، شایعه سازان و شایعه پراكنان همیشه شایعات را به افراد مطلع و آگاه و منابع موثّق نسبت می دهند. این مستندسازی ها مخاطبان را تا حدودی نسبت به درستی شایعات مطمئن می سازد؛ به ویژه وقتی شایعه ساز و شایعه پراكن فرد قابل اعتمادی باشد.

2. درستی برخی از شایعات

عامل دیگر پذیرش شایعات، درست از كار درآمدن تعدادی از شایعات است. وقتی این رخداد چند بار اتفاق افتد و تجربه شود اطمینان و اعتماد مردم به شایعات بسیار می شود تا آنجا كه مثلاً بنابر آمارهای اعلام شده 95 درصد روشنفكران روسیه اعتماد بیشتری به شایعات به عنوان اخبار تأیید نشده دارند؛ تا اخبار رسمی.

3. سادگی برخی از مردم

بسیاری از مردم از اهداف شایعه سازان و شایعه پراكنان بی خبرند. آنها نمی توانند یا وقت ندارند درباره كسانی كه از شایعات بهره می برند بیندیشند. همین عامل باعث می شود شایعات را باور كنند. وقتی عده ای از قبیله خزرج، تعصب و غیرت عبدالله بن ابی را عامل قذف عایشه می دانند و احتمال دیگری نمی دهند شایعه قذف از نظر ایشان پذیرفتنی می نماید.

4. احتمال درستی شایعات

عامل دیگر باورپذیری شایعات، احتمال درستی یك شایعه است. هر مقدار احتمال درستی یك شایعه بیشتر باشد باور مردم بیشتر می شود.
وقتی عایشه همراه صفوان به دروازه مدینه می رسد عده ای بی وفایی عایشه را محتمل می دانند و در نتیجه شایعه قذف را باور می كنند.
وقتی غنائم جنگ بدر جمع آوری می شود و در اختیار پیامبر قرار می گیرد شماری دستبرد پیامبر را محتمل می دانند و شایعه خیانت را باور می كنند.
وقتی زید بن حارثه با شتر پیامبر خبر پیروزی سپاه اسلام را می آورد گروهی شایعه شكست سپاه اسلام را قابل قبول می دانند.

5. بدبینی

یكی دیگر از عوامل مهم پذیرش شایعات، بدبینی شنوندگان شایعه نسبت به برخی افراد، مسئولان و شركت ها و… است. برای نمونه بدبینی عده ای به عایشه و صفوان، عامل پذیرش شایعه قذف گردید.

راهكار مبارزه با شایعات

دو راهكار مهم برای مبارزه با شایعات وجود دارد:

٭ مرحله اول: پیش گیری

موفقیت این مرحله بسته به همكاری همه جانبه دو گروه است:
الف. گروهی كه شایعات درباره آنها ساخته و پخش می شود.
ب. گروهی كه شایعه سازی و شایعه پراكنی می كنند.
گروه نخست با دو راهكار می توانند از بروز شایعات و پخش آن جلوگیری كنند و شمار دیگری از شایعات را ریشه كن سازند.

یك. اطلاع رسانی سریع و دقیق؛

بخش عمده ای از شایعات بر بستر ابهامات می نشیند. اگر نهادها و گروه های اجتماعی همچون مؤسسات، شركت ها، و نیز افراد و كلیه كسانی كه شایعات درباره آنها رواج می یابد، ابهام زدایی پیشه كنند، به موقع و سریع اطلاع رسانی داشته باشند، مردم را با فقر اطلاعات درباره نوع فعالیت، ابزار و سازوكارو… روبرو نسازند و فعالیت های خود را در هاله ای از ابهام قرار ندهند، بخش عمده ای از شایعات شكل نمی گیرد و یا به سرعت در میان مردم پخش نمی شود.
از باب نمونه امروزه و در عرصه فعالیت های دولتی و غیردولتی، روابط عمومی شركت ها، وزارتخانه ها، ادارات، كارخانجات و… مهم ترین وظیفه را بر عهده دارند. آنها با اطلاع رسانی دقیق می توانند از بروز شایعه درباره محصولات، تولیدات، خدمات، روابط، سرمایه، عملكرد و… خود پیش گیری كنند.
تأسیس مراكز اطلاع رسانی مستقل نیز تا حد زیادی از ساخت شایعات جلوگیری می كند. این مؤسسات می توانند اطلاعات مورد نیاز مردم را به آنها منتقل كنند و ساخت و پخش شایعه را ناممكن یا بی ثمر نمایند.
افزون بر این، سرعت اطلاع رسانی نیز در كاهش شایعات و از میان رفتن آنها بسیار نقش آفرین است. بخش عمده ای از شایعات از اطلاع رسانی دیرهنگام پدید می آید. برای نمونه اگر عایشه در بدو ورود به مدینه اطلاع رسانی می كرد و قصه همراهی خود با صفوان را برای مردم می گفت، بسیاری از زمینه های شكل گیری شایعه قذف از میان می رفت و افرادی چون عبدالله بن ابی و دیگر منافقان شایعه سازی نمی كردند و شماری دیگر شایعات را باور و پخش نمی كردند. اما اطلاع رسانی بسیار دیرهنگام بود، او پس از تقریباً بیست روز از اصل شایعه با خبر شد و به اطلاع رسانی پرداخت. اما این اطلاع رسانی نه از بروز شایعه پیش گیری كرد و نه جلو گسترش بیشتر آن را گرفت، هر چند این اطلاع رسانی تا اندازه ای حیثیت برباد رفته او را به وی بازگرداند.
اطلاع رسانی هرچند بسیار مطلوب است، اما ابهام در اطلاع رسانی صدمات جبران ناپذیری برجای می نهد كه این صدمات اگر بیشتر از سایر گزینه ها نباشد از آن كمتر نخواهد بود. برای نمونه اطلاع رسانی پیامبر از جنگ بدر بسیار پسندیده و به هنگام بود؛ اما استفاده یكی از دو فرستاده از شتر مخصوص پیامبر برای آنان كه به دنبال نقاط ابهام بودند یك ابهام بزرگ بود، اگر مسلمانان آن گونه كه فرستادگان می گویند پیروز جنگ هستند، چرا شتر پیامبر در اختیار زید بن حارثه است؟ همین ابهام در سبب پیدایش شایعه شكست مسلمانان در جنگ بدر شد به گونه ای كه برخی از مردم مدینه نیز این شایعه را باور كرده و آمدن شتر پیامبر را نشان از شكست سپاه اسلام و فرار آن دو نفر خواندند.

دو. اعتماد سازی؛

اطلاع رسانی سریع و به هنگام، آن گاه نتیجه بخش است كه مراكز اطلاع رسانی یا افراد و شخصیت هایی كه شایعات در مورد آنها ساخته می شود اعتماد مردم را با خود داشته باشند. وگر نه هرگونه اطلاع رسانی به شایعات بیشتری می انجامد. رسانه ها، رادیو و تلویزیون، مطبوعات، مؤسسات خبر رسانی، روابط عمومی ها و… اگر نتوانند اعتماد مخاطبان خویش را جذب كنند آنها را به سمت دریافت اطلاعات از بنگاه های خبرپراكنی و سایت های خبررسانی و… سوق می دهند و چون این مؤسسات تا اندازه ای اعتماد مخاطبان را با خود دارند هر شایعه نادرستی را نیز می توانند به عنوان یك خبر درست منتقل سازند. برای نمونه اعتماد مردم كوبا به چه گوارا و انگلیسی ها به چرچیل در اعلام آمار و تلفات بمباران ها و اخبار جنگ، از نمونه های تاریخ سیاسی دهه های اخیر است.26
گروه دوم كه شایعه به دست ایشان پراكنده می شود نیز در راستای پیش گیری و مبارزه با شایعات وظایفی دارند كه برخی از مهم ترین وظایف ایشان عبارتند از:

1. خوش بینی و حسن نیت؛

بسیاری از شایعات، نتیجه بدبینی و بی اعتمادی است. وقتی شایعه سازی مانند عبدالله بن ابی به عایشه و صفوان بدبین است شایعه می سازد و عده ای با پذیرش شایعه در ترویج آن می كوشند. بر این اساس سوء ظن به دیگران، تهمت، غیبت و بهتان، گناه كبیره خوانده می شود:
«یا أیها الذین آمنوا اجتنبوا كثیراً من الظنّ إنّ بعض الظنّ إثم و لاتجسّسوا و لایغتب بعضكم بعضاً» حجرات/12
«لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفك مبین» نور/12

2. هوشیاری؛

گسترش و رواج بسیاری از شایعات، نتیجه سادگی شنوندگان و خوانندگان است. وقتی افراد اغراض شایعه سازان را به مطالعه نمی گیرند و چشم بسته هر آنچه را می شنوند درست دانسته و پخش می كنند صدمات جبران ناپذیری خواهد داشت، در صورتی كه در نگاه قرآن هر خبری نیاز به تحقیق و تفحّص دارد:
«یا أیها الذین آمنوا إن جاءكم فاسق بنبأ فتبینوا أن تصیبواً قوماً بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین» حجرات/6
اگر فاسقی برای شما خبری آورد تحقیق و تفحص كنید، مبادا كه قومی را نادانسته در رنج و مصیبت افكنید و سپس خود بر كردهٌ خویش پشیمان گردید.

3. اطمینان از درستی شایعه؛

شایعات به دو گروه درست و نادرست تقسیم می شوند. بنابراین هر شایعه ای را نمی توان به دیگران رساند. احراز درستی شایعه شرط اساسی جواز انتقال آن به دیگران است. در آیات افك، كسانی كه شایعه قذف را باور نداشته ولی درباره آن سخن می گفتند نكوهش شده و مورد بازخواست قرار گرفته اند كه چرا وقتی شایعه قذف را شنیدند به خود حق دادند درباره آن سخن بگویند:
«و لولا فضل الله علیكم و رحمته فی الدّنیا و الآخرة لمسّكم فی ما أفضتم فیه عذاب عظیم. إذ تلقّونه بألسنتكم و تقولون بأفواهكم ما لیس لكم به علم و تحسبونه هینا و هو عندالله عظیم. و لولا إذ سمعتموه قلتم ما یكون لنا أن نتكلّم بهذا سبحانك هذا بهتان عظیم» نور/14ـ15
افزون بر این، علم به درستی یك شایعه نیز جواز انتقال را نتیجه نمی دهد، چه اینكه شایعه خبر است و پخش برخی اخبار، مصداق اشاعه فحشاء است:
«إنّ الذین یحبّون أن تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب ألیم فی الدّنیا و الآخرة» نور/19
آنان كه دوست دارند كار زشت در میان مؤمنان شایع گردد، عذابی دردناك در دنیا و آخرت برای ایشان است.
پخش شماری از شایعات، صدمات جبران ناپذیری به همراه دارد، بنابراین از پخش این گونه شایعات باید اجتناب كرد. برای نمونه وقتی منافقان شایعه ای درباره شكست یا پیروزی می شنوند به سرعت آن را پخش می كنند؛ در صورتی كه بهترین گزینه در این موارد انتقال آن به پیامبر و ولی امر و دیگر صاحب نظرانی است كه می توانند این شایعات را تجزیه و تحلیل كنند و حقایق را به گوش همگان برسانند. چه اینكه انسان درنقل هر شنیده و دیده ای آزاد نیست و گوش و چشم و دل در آخرت مورد بازخواست قرار می گیرند:
«و إذا جاءهم أمر من الأمن أو الخوف أذاعوا به و لو ردّوه إلی الرسول و إلی أولی الأمر منهم لعلمه الذین یستنبطونه منهم» نساء/83
«ولاتقف مالیس لك به علم إنّ السمع و البصر و الفؤاد كلّ أولئك كان عنه مسؤولاً» اسراء/36

٭ مرحله دوم: درمان

مرحله پیش گیری همیشه به نتیجه مطلوب و مورد انتظار نمی انجامد. بنابراین، مرحله درمان ضروری به نظر می رسد. در این مرحله با درپیش گرفتن راهكارهایی می توان شكل شایعات را از میان برد یا دست كم از گسترش و پیامدهای ناگوار شماری از شایعات كاست.

1. تكذیب

این راه حل، تأثیرگذارترین راه برای مبارزه با شایعات است. تكذیب شایعه هر چند به نوعی رواج شایعه است و افراد بیشتری را با اصل شایعه آشنا می سازد؛ اما در مجموع گزینه ای است كه ناگزیر از انجام آن هستیم و در میان سایر گزینه ها بهترین است.
بسیاری از گروه ها و احزاب،شركت ها، مؤسسات و تمامی كسای كه شایعات درباره آنها ساخته می شود با روش ها و وسایل گوناگونی به تكذیب شایعات می پردازند و در این میان آنان كه تكذیب را در زمان مناسب، با بهترین وسایل و روش ها و بدون هیچ گونه ابهامی انجام می دهند از دیگران موفق تر هستند.
تكذیب شایعه در آیات قرآن نیز راه حلی پسندیده و مناسب معرفی شده است، به گونه ای كه تمام شایعاتی كه درباره پیامبران الهی، پیامبر اسلام و قرآن صورت گرفته است تكذیب قرآن را به همراه دارد. برای نمونه بی وفایی همسر پیامبر تكذیب می شود، قرآن وحی الهی و معجزه معرفی می شود و جنون، سحر، خیانت و… پیامبر به شدت تكذیب می گردد:
«و ما كان لنبی أن یغلّ» آل عمران/161
«قل أنزله الذی یعلم السرّ فی السموات و الأرض» فرقان/6
«و إن كنتم فی ریب ممّا نزّلنا علی عبدنا فأتوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون الله إن كنتم صادقین» بقره/23
«قال یا قوم لیس بی ضلالة» اعراف/61
«إن الذین جاءوا بالإفك عصبة منكم» نور/11
«إنّ الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدّنیا و الآخرة» نور/23
سیره پیامبر نیز در برابر شایعات، تكذیب است. وقتی شایعه قذف، در سراسر مدینه پخش می شود، و شماری از صحابه در پاكدامنی عایشه سخن می گویند و عده ای سخنان دو پهلو می گویند، بسیاری از مردم در انتظار واكنش پیامبر هستند، در این هنگام پیامبر بر منبر می رود و در نكوهش قذف كننده و عقوبت او سخن می گوید. این سخنان هرچند تكذیب صریح و روشن شایعه نیست، اما از لحن پیامبر و سخنان ایشان مردم تكذیب شایعه را می فهمند.
مردم نیز با الگوگیری از قرآن و سنت پیامبر باید در برابر شایعات بایستند و با تكذیب شایعه و دروغگو خواندن شایعه سازان با آنها به مبارزه برخیزند:
«لولا إذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بأنفسهم خیراً و قالوا هذا إفك مبین» نور/12
تكذیب شایعه یك اصل مهم در رودررویی با شایعات است؛ اما انتخاب زمان مناسب برای تكذیب، در خور اهمیت بسیار است. وقتی در نبرد احد، شایعه شهادت پیامبر در میدان جنگ پخش می شود، پیامبر تا ساعت ها هیچ گونه علامت و نشانه ای كه حكایت از تكذیب شایعه باشد از خود بروز نمی دهد، و وقتی برای اولین بار «كعب مالك» پیامبر را زنده می یابد و در صدد تكذیب شایعه بر می آید پیامبر او را از این كار باز می دارد؛27 چه اینكه تكذیب شایعه در زمانی كه سپاه اسلام به هزیمت رفته اند و تعداد كمی محافظت پیامبر را بر عهده گرفته اند، دشمن را به حمله گسترده و تمام كردن كار تشویق می كند. در این موقعیت، نگه داشتن سپاه كفر، در موقعیتی كه نه درستی شایعه را بدانند و نه نادرستی آن را، بسیار بهتر از تكذیب شایعه است و قدرت تصمیم گیری را از ایشان می گیرد. تا آنجا كه ابوسفیان برای آنكه بتواند تصمیم بگیرد در میان شهدا به دنبال پیكر پیامبر می گردد و از عمر درباره درستی این شایعه پرسش می كند.28 در این جنگ وقتی پیامبر از تیررس دشمن دور شد و در نزدیكی فراریان از جنگ قرار گرفت با نشان دادن خود عملاً شایعه را تكذیب می كند.
تكذیب شایعات، همیشه تكذیب اصل شایعه نیست، بلكه در مواردی تكذیب آثار و فرایندهای شایعه است. برای نمونه وقتی شایعه شهادت پیامبر پخش می شود و عده ای تحت تأثیر این شایعه در برابر دشمن سست و ناتوان می نمایند و از تسلیم خود و بازگشت به دین گذشته خود و پناه بردن به عبدالله بن ابی سخن می گویند، قرآن می گوید:
«و ما محمّد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرّسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابكم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضرّ الله شیئاً و سیجزی الله الشاكرین. و ماكان لنفس أن تموت إلاّ بإذن الله كتاباً مؤجّلاً و من یرد ثواب الدنیا نؤته منها و من یرد ثواب الآخرة نؤته منها و سنجزی الشاكرین. و كأین من نبی قاتل معه ربّیون كثیر فما وهنوا لما أصابهم فی سبیل الله و ما ضعفوا و ما استكانوا و الله یحبّ الصابرین» آل عمران/144ـ146

2. تقویت و بازسازی

در مبارزه با شایعات، تقویت فرد، مؤسسه و كارخانه ای كه هدف شایعه قرار گرفته است یك راه حل اصولی و منطقی است. برای نمونه در راستای مبارزه با شایعه خیانت پیامبر، قرآن، ساحت پیامبر را از هرگونه خیانت پاك و منزّه می خواند، خیانت را با نبوّت و رسالت حضرت محمد(ص) ناسازگار می نامد و پیامبر اسلام را امانت دار و درست كردار معرفی كرده می گوید: «وماكان لنبی أن یغل»(آل عمران/161)

3. خنثی سازی

شماری از شایعات آثار و عواقب بسیار ناگواری به همراه دارد. بنابراین در مبارزه با شایعات، خنثی سازی شایعات، یكی از راهكارهای مهم شناخته می شود. برای نمونه شایعه شهادت پیامبر، بسیاری از مسلمانان را از جبهه فراری داد و آیات قرآن با هدف ازمیان بردن اثرات این شایعه، قضا و قدر الهی را مطرح می كند و مرگ و زندگی را تابع قضا و قدر الهی می خواند: ای مسلمانان هیچ كس زودتر از اجلش نمی نمیرد. از مگر نهراسید و از جنگ فرار نكنید اگر اجل شما فرا نرسیده باشد در جنگ كشته نمی شوید و اگر رسیده باشد هر چند از جنگ فرار كنید باز هم مرگ شما را در آغوش می كشد:
«وماكان لنفس أن تموت إلاّ بإذن الله كتاباً مؤجّلاً» آل عمران/145

4. كیفر شایعه سازان و شایعه پراكنان

شایعه سازی بسته به نوع شایعه، صدمات جبران ناپذیری دارد. برخی شایعات یك حكومت را از اریكه قدرت به زیر می كشد، تعدادی زمینه سازی برای دخالت بیگانگان و اعمال برخی تحریم ها می كند و شماری اوضاع اقتصادی، سیاسی و امنیتی را نگران كننده نشان می دهد و عواقب ناگواری با خود می آورد. بنابراین در رودررویی با شایعه سازان نمی توان از یك نسخه استفاده كرد و همگی شایعه سازان را به یك گونه مجازات و كیفر داد. برخی شایعه سازان باید به سختی مجازات شوند، برخی تعزیر شوند، شماری تبعید گردند و عده ای مورد عفو و بخشش قرار گیرند. برای نمونه آیات افك از مجازات سخت عبدالله بن ابی و طرفداران او و محرومیت ایشان از برخی حقوق حكایت دارد: «فاجلدوهم ثمانین جلدة و لاتقبلوا لهم شهادة أبداً»(نور/4) و آیه شریفه «لئن لم ینته المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض و المرجفون فی المدینة لنغرینّك بهم ثمّ لایجاورونك فیها إلاّ قلیلاً»(احزاب/60) خواهان تبعید و كیفر شدید منافقان مدینه است.29
پیامبر اسلام نیز با پیروی از آیات قرآن برخورد تندی با شایعه سازان داشت؛ برای نمونه، عبدالله بن ابی، مسطح ابن اثاثه، حسان بن ثابت و حمة بنت جحش را حدّ قذف زد.30 شماری ازصحابه نیز شایعه سازان را كیفر می دادند؛ برای نمونه «صفوان بن معطل» در پی كشتن «حسان» یكی از قذف كنندگان بود به گونه ای كه برخی اسناد و روایت تاریخی از شلاق زدن صفوان بر جنازه حسان حكایت دارد.31 تعدادی از مجروح شدن حسان به شمشیر صفوان32 و برخی از مدارك تاریخی نیز كه شكل سبب نزول به خود گرفته است، نشانه هایی از برخورد تند عمر با شایعه سازان و شایعه پراكنان دارد.33

 

پی نوشت‌ها:

1. كاپفرر، ژان نوئل، شایعه، ترجمه خداداد موقر،15.
2. همان.
3. همان، 25.
4. برای نمونه به نظر می رسد ابوجهل برای نخستین بار پیامبر را ساحر می خواند او به قریش می گوید محمّد نه شاعر است نه كاهن و نه دروغگو، بلكه او ساحر است كه این گونه میان ما اختلاف انداخته است.
5. طبری، ابن جریر، جامع البیان، 4/206؛ شیخ طوسی، التبیان، 3/34؛ طبرسی، مجمع البیان، 2/432؛ حویزی، نورالثقلین، 1/406؛ قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، 1/126؛ سیوطی،لباب النقول فی أسباب النزول، 60؛ واحدی، اسباب النزول، 73؛ عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الأعظم (ص)، 6/198؛ فخررازی، التفسیر الكبیر، 9/70.
6. طوسی، التبیان، 5/241؛ ابن الجوزی، زاد المسیر، 3/308.
7. طبری، جامع البیان، 10/215؛ ابن الجوزی، زاد المسیر، 3/312.
8. طبری، جامع البیان، 18/116؛ طبرسی، مجمع البیان، 7/228ـ230.
9. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، 2/99 و 2/319؛ طبرسی، مجمع البیان، 9/220.
10. طبرسی، مجمع البیان، 2/403؛ طبرسی، جوامع الجامع، 1/333.
11. اسباب النزول عن الصحابة و المفسرین، 119.
12. از جمله درشایعه ارتباط شركت پراكتراند گمبل با شیطان و شریك بودن شیطان در منافع این شركت و در نهایت وابستگی این شركت به فرقه مون، شایعه سازان اصلی رقبای این شركت و برخی از كشیشان بودند. شایعه آمیخته بودن همبرگر مك دونالد به گوشت كرم خاكی نیز توسط رقبای این شركت بزرگ ساخته شد.
13. راغب اصفهانی، مفردات غریب القرآن، 189؛ طوسی، التبیان، 8/361 ؛ طبرسی، مجمع البیان، 8/181.
14. طبری، جامع البیان، 18/119؛ النمیری، ابن شبه، تاریخ المدینة، 1/312.
15. احمد بن حنبل، مسند احمد، 3/85.
16. طبرسی، مجمع البیان، 2/405.
17. قاضی نعمان، شرح الأخبار، 1/279.
18. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، 1/117.
19. همان.
20. ابن الجوزی، زاد المسیر، 2/35.
21. انصاری، ابن هشام، سیرة النبی، 3/624.
22. كاپفرر، ژان نوئل، شایعه، ترجمه خداد موقر، 93.
23. همان، 87.
24. جصاص، احكام القرآن، 3/397.
25. عسكری، سید مرتضی، احادیث أمّ المومنین عایشه، 2/120.
26. كاپفرر، ژان نوئل، شایعه، ترجمه خداداد موقر، 434ـ435.
27. صنعانی، عبدالرزاق، تفسیر القرآن، 1/136.
28. قاضی نعمان ، شرح الأخبار، 1/278.
29. طبرسی، مجمع البیان، 8/181؛ طباطبایی، محمدحسین، المیزان، 16/340.
30. شیخ مفید، الجمل، 116.
31. احمد بن حنبل، العلل، 2/397.
32. بیهقی، السنن الكبری، 8/56.
33. سیوطی، الدرّ المنثور، 2/80؛ لباب النقول، 48؛ شوكانی، فتح القدیر، 1/388؛ واحدی، اسباب النزول، 73.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چگونگي رويش اشرافيت از نگاه قرآن

چگونگي رويش اشرافيت از نگاه قرآن

رسول نصيري
پيامبران، اصلاح گران دائمي

اسلام از زمان آدم(ع) تا خاتم(ص) به عنوان راهنماي زندگي از سوي خداوند، بر آن است تا آدمي در مسير درست گام بردارد و از تمامي ظرفيت ها و توانمندي هاي دروني و بيروني به درستي بهره گيرد تا به حكم فعليت اسمايي و تقرب الهي در مقام عبوديت ربوبي، خلافت الهي را عهده دار شود.
از آن جايي كه هر دوره زماني، مقتضياتي دارد، تغييرات و اصلاحاتي نيز در آن انجام مي شود از اين رو هر پيامبري افزون بر نقش روشنگري، در مقام اصلاح گري مي نشست تا به نام شرايع و مذاهب، اين معنا را كمالي بخشد.
هر يك از شرايع الهي در طول تاريخ بشريت، گامي اصلاحي در مسيري بوده كه به عنوان فلسفه آفرينش و هدف خلقت معرفي و تبيين شده است. پيامبران در مسير تزكيه و تعليم مردم، آنان را به مرحله اي از كمال رساندند تا خود به عنوان انسانيت، براي عدالت قسطي با تمام توان خويش قيام نمايند.
اصلاحات دايمي به عنوان يك ضرورت و نياز بنا به علل دروني و بيروني، نيازمند رهبراني اصلاحي است. بدين ترتيب در استمرار و تداوم پيامبري، نقش امامت به عنوان مديريت و رهبري سربر آورد و دانشمندان و عالمان دين را به خدمت گرفت تا نگذارد كساني به نام دين و اصلاح، مسير را دگرگون سازند و با ادعاي پيامبري و روشنگري و رهبري مردم به سوي كمال، آنان را به سوي هبوط و سقوط رهنمون شوند.
اين گونه است كه نقش امامت و عالمان دين، به عنوان نمايندگان و راهنمايان خداوند در زمان كمال و اتمام دين مطرح مي شود و اميرمؤمنان علي(ع) به عنوان نخستين انسان كامل پس از عصر نبوت و خاتميت يابي آن، مديريت جامعه را از سوي خداوند به عهده مي گيرد و به عنوان امام باطن و ظاهر و خليفه الهي معرفي مي شود.
در اثبات ضرورت و اهميت و نقش امامت، سخنان زيادي گفته و كتب بسياري نوشته شده است؛ اما نمي توان از نقش اصلاح گري آن هرگز چشم فرو بست؛ زيرا يكي از نقش هاي اساسي و بنيادين پيامبران همين نقش اصلاح گري بوده است. از اين رو امامان(ع) نيز در همين مسير، به عنوان مصلحان وارد عمل شدند.
شرايط اجتماعي گاه موجب مي شود تا افرادي كه در مسير هستند، نقش و جايگاه خويش را فراموش كنند و در شرايط آسايش و آرامش، در دام اشرافيت و اتراف بيفتند و به جاي آن كه قدرت و ثروت خويش را در خدمت به مردم بگذارند به عنوان ملأ و زورمندان جامعه و مترفان و اشراف ظاهر شوند و طبقه اي را در برابر مردم تشكيل دهند.

رويش اشرافيت

خداوند در آياتي چون 246و 247 سوره بقره از رويش اشرافيت در ميان بني اسرائيل و يهوديان سخن به ميان مي آورد. در اين گزارش و گزارش هاي ديگر قرآن، اين معنا تبيين مي شود كه چگونه انقلابيون ديروز خود در مقام ثروت و قدرت به عنوان ملأ و طبقه اي درمي آيند كه در مسير رشد و كمال جامعه و راه راست اسلام قرار مي گيرند. اينان به علل دروني و بيروني، داراي فرهنگي خاص مي شوند كه روحيه و رويه اي خاص نيز براي آنان پديد مي آورد. بدين ترتيب به سادگي انقلاب و نهضت را به نام خود مصادره مي كنند و در تعيين رهبران سياسي و اجتماعي و اقتصادي دخالت مي كنند.
اينان به سبب نفوذ و پيشگامي در عرصه هاي نهضت و حركت و انقلاب، به خود حق مي دهند تا با روحيه اشرافي گري همه انقلاب را مصادره كنند و خود و طبقه خويشي خود را با انقلاب چنان گره بزنند كه در صورت هرگونه اصلاحي، جامعه تهديد به زوال و نيستي شود.

روش اشراف در برابر مردم

از شيوه هاي آنان در برابر مردم اين است كه بهانه جويي كرده و از پذيرش افرادي از جنس مردم سرباز مي زنند و خواهان رهبراني از جنس اشراف و هم طبقه و مسلك خويش مي شوند و ديگران را نااهل نسبت به نهضت و اسلام برمي شمارند ؛ زيرا ازنظر ايشان ملاك و معيار شايستگي مديريت كشور و جامعه تنها ثروت و قدرتي است كه از اشرافيت پديد آمده باشد.
استهزا و تحقير (انعام آيه53) و تمسخر ديگران(انبيا آيه 11تا13) و تهديد و شكنجه(يونس آيه83) ويژه خواهي و امتيازطلبي و رانت خواهي (زخرف آيه31) از جمله ويژگي هاي اينان است.
در انقلاب اسلامي پيامبر(ص) كساني چون زبير سيف الاسلام و طلحه و كساني از همين جنس پديد مي آيند كه در نهايت شمشير در برابر دولت علوي برمي گيرند و مي كوشند آن را از درون ساقط كنند و با دعوت به شورش و ايجاد شعله هاي قهر و آتشفشان، فضاي انقلاب نوپاي پيامبر(ص) را چنان دودآلوده كنند كه حق ديده نشود. بي گمان هر زماني چنان كه قرآن مي فرمايد آزموني بزرگ براي هر يك از انسان هاست. در اين آزمون است كه ريزش ها و رويش ها رخ مي دهد و كساني از آزمون شكست خورده بيرون مي آيند و كساني ديگر از درون اين دگرگوني ها و آزمون ها مي رويند كه از جنس مردم مي باشند و با فرهنگ اشرافي و طبقات اشرافيت انقلابي هيچ ارتباطي ندارند.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رابطه اشرافيت و عدالت

رابطه اشرافيت و عدالت

حميد صداقتي

اشرافيت به عنوان يك فرهنگ، تاثيرات شگرفي بر جوامع معاصر و پيشرفته به جا مي گذارد، چنان كه در گذشته نيز اشرافيت به عنوان يك طبقه و سپس طبقه اجتماعي و فرهنگي توانست مديريت جوامع را در هزاره هاي متمادي در اختيار گيرد. گزارش هاي قرآني حكايت دارد كه پس از برپايي شهرها و تغيير نظام زيستي مردم و نياز جوامع به مديريت متمركز اجتماعي و سياسي، اين اشراف بودند كه شكل گرفته و سپس توده هاي مردم را به هر سمت و سو كشاندند.
قرآن گزارش مي كند كه پس از شكل گيري طبقه اجتماعي اشراف (ملا) همين طبقه اجتماعي بود كه همواره در مقابل دعوت هاي عدالتخواهانه پيامبران(ع) قرار گرفتندو به شكل سامان يافته اجازه ندادند تا پيامبران، آموزه هاي وحياني را به گوش توده ها برسانند و با روشنگري ها و تبيين حقايق و حقوق، موجبات افزايش مطالبات مردمي فراهم آورند.
نويسنده در اين مطلب بر آن است تا روش هاي اشراف را در مقابل دعوت هاي عدالت خواهي در طول تاريخ براساس آموزه هاي قرآني تبيين كند. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

روش شناسي رفتار اشراف

زني از طبقه اشراف مدينه، دست به دزدي زده بود، پيامبر اكرم(ص) دستور اجراي حكم اسلامي را مبني بر قطع انگشتان او صادر كردند. برخي از بزرگان قريش جمع شده و به محضر ايشان رفته و شگفتي خود را از اين رفتار پيامبر(ص) كه چگونه مي خواهد دست يكي از زنان صاحب نفوذ و اشرافي را قطع كند، ابراز داشتند.
پيامبر گرامي اسلام به عنوان دادگر و عدالت خواه در پاسخ ايشان فرمودند: انما هلك الذين ممن كان قبلكم انه اذا سرق فيهم الشريف تركوه و اذا سرق فيهم الضعيف قطعوه، عامل تباهي و انحطاط اقوام گذشته همين بود كه احكام اجتماعي و قوانين الهي را تنها در حق ضعيفان و اقشار فرودست جامعه اجرا مي كردند و دست دزد را مي بريدند و هنگامي كه نوبت به اقشار فرادست و اشراف مي رسيد، از اجراي دستور الهي خودداري مي كردند (مستدرك وسايل الشيعه، ميرزا حسين نوري، ج18، باب1، ص 7، حديث1)
اين داستان و داستان هاي ديگري كه در مسئله شان نزول برخي از آيات از جمله در داستان گاو بني اسرائيل آمده به خوبي به روش شناسي رفتار اشراف توجه مي دهد كه چگونه روش هاي خاص آنان در رفتارهاي اجتماعي و سياسي و حقوقي و حتي فرهنگي، موجب مي شود تا جوامع از درون دچار فروپاشي و انحطاط شود؛ زيرا گريز از قانون و عدم اجراي آن و هم چنين تغيير قانون به قصد خروج برخي از افراد جامعه به معناي بي عدالتي است و جامعه اي كه گرفتار بي عدالتي شود، از درون نابود مي شود و بقاي آن حداقل مورد تهديد قرار مي گيرد.
در داستان گاو به سبب آن كه قاتل يكي از اشراف زادگان يهودي بود، آنان حاضر نمي شوند كه تحقيقات درباره قاتل انجام شود و پس از آن كه به عللي مجبور مي شوند تا تحقيقات انجام گيرد و مسئله گاو از سوي خداوند براي شناسايي قاتل مطرح مي شود به اشكال مختلف سنگ اندازي كرده و تعلل مي ورزند و بهانه هايي مي آورند تا از انجام آن بگريزند. اين بهانه هاي بني اسرائيلي از آن روست كه يكي از اشراف زادگان مرتكب قتل شده بود و مي كوشيدند تا قانون قصاص نسبت به وي اجرا نشود.
اين در حالي است كه عدالت اقتضا مي كند تا قانون نسبت به همه افراد جامعه به طور يكسان اجرا شود و قوانين صرفا متوجه فرد يا افرادي يا طبقه و يا طبقاتي خاص نباشد، بلكه همه افراد و طبقات اجتماعي حتي حاكمان و قدرتمندان و اشراف را به طور يكسان دربرگيرد.

قانون، براي همه

اصولا در اسلام امر به معروف و نهي از منكر به عنوان يك دستگاه و نظام فراگير اجتماعي از آن رو تعريف و تعيين شده و به عنوان يك حق و تكليف برعهده همگان نهاده شده است تا به اين وسيله نظارت كاملي صورت گيرد؛ زيرا اين نظام نظارت عمومي و فراگير، به كسي اجازه نمي دهد تا نسبت به قانون تخلف ورزيده و آن را ترك كرده و يا دور زده و قانون را به بازي گيرد.
اين گونه است كه امام حسين(ع) در تبيين علل قيام خود، به واجب ديني امر به معروف و نهي از منكر اشاره مي كند؛ زيرا هنگامي كه يكي از اعضاي جامعه در هر پست و مقامي كه دارد، خلاف قوانين عمل مي كند بر همگان است تا وي را حتي اگر به شمشير نيز شده، راست كنند؛ چنان كه يكي از اصحاب پيامبر(ص) به صراحت به ابوبكر در هنگام خلافتش اين مطلب را مي گويد.
اين بدان معناست كه همگان مي بايست به عنوان ناظران قانون عمل كنند و اجازه ندهند تا كساني با بهره برداري از قدرت و ثروت و اشرافيت خويش، قانون را زير پا گذارند و يا آن را دور زده و به نفع خود قانون را به بازي گيرند.
با اين همه اشراف مي كوشند تا با در پيش گرفتن روش هايي، قانون را به بازيچه قدرت و ثروت خويش تبديل كنند و اجازه ندهند تا عدالت به طور كامل در جامعه حضور يابد. هنگامي كه خداوند از صفات و افكار و منش اشراف سخن مي گويد به خوبي تبيين مي كند كه آنها از چه روش هايي براي دست يابي به قدرت و ثروت بيش تر از راه بي عدالتي و دور زدن قانون بهره مي گيرند.
به عنوان نمونه تبيين مي كند كه اشراف پيش از آن كه به عنوان شهروندان جامعه درآيند مي كوشند تا اموري را براي خود تثبيت كنند كه منافع و مقام و منزلت ايشان را حفظ كند. اين گونه است كه اشراف مدينه پيش از بيعت و پذيرش شهروندي اسلام مي كوشند تا شرايط را به نفع خود تغيير دهند و اصولي را براي حفظ منافع و قدرت خود در قانون قرار دهند. در همين رابطه مي توان به بهانه جويي و پيش شرط گذاري اشراف مكه نيز اشاره كرد كه آنان هم براي عدم اجراي برخي از قوانين، اموري را به عنوان پيش شرط مطرح مي كنند.
از آن جايي كه اشراف به سبب قدرت و ثروت، خود را برتر از ديگر انسان ها مي دانند و معيار ارزشگذاري از نظر ايشان قدرت و ثروت است، انسان هاي مغرور و متكبر هستند و بدخلقي و درشت خويي را صفات آنان در برخورد با ديگران است (قلم آيات 10 تا 13) از اين رو با مردم عادي با تندي و درشتي برخورد مي كنند و آنان را به حساب نمي آورند به گونه اي كه اگر در برابر ايشان بايستند چون پشه اي له مي كنند.
برتري نژادي اشراف صدر اسلام كه به سبب قدرت و ثروت براي خود درست مي كنند موجب مي شود كه پيش شرط هايي براي پيامبر(ص) بگذارند كه از آن جمله درخواست طرد انسان هاي فقير و بينوا ولي مومني است كه در پيرامون پيامبر(ص) به عنوان اصحاب صفه گرفته اند.
خداوند اين گونه درخواست را ناشي از غفلت ايشان نسبت به اصول انسانيت و كرامت انساني و حقايق هستي و اهداف و فلسفه آن و نيز اسراف كاري و هواپرستي برمي شمارد (كهف آيه 28) زيرا اگر اشراف به دقت در هستي و خود تأمل و تعقل مي كردند درمي يافتند كه مدار ارزش گذاري و محور هستي و نيز اهداف آفرينش هستي و انسان هيچگونه تناسب و سازگاري با معيارهاي پوچ اشرافي گري ندارد.

ويژگي اشراف

البته از آن جايي كه چنين انتظارات و توقعاتي، به عنوان يك فرهنگ اشرافي شناخته شده، در گزارش قرآن از گذشتگان نيز همين معنا به دست مي آيد، زيرا اشراف اقوام پيشين نيز از پيامبرانشان مي خواستند كه مردم مومن و بينوا را از پيرامون خود طرف كنند. از نظر آنها تنها زماني امكان پذيرش ايمان از سوي اشراف، شدني و ممكن است كه مردم بينوا و در تعبير آنان اراذل و اوباش از سوي پيامبران طرد شوند.
تعبير اراذل از سوي اشراف نسبت به مؤمنان بينوا نشان مي دهد كه از نظر اشراف هر كسي كه فقير و بينواست ازنظر ارزشي نيز انسان هاي فرومايه و پست مي باشد. اين در حالي است كه ملاك و معيار ارزش گذاري از ديدگاه وحي، تقوا و كرامت انساني است. به اين معنا كه همه انسان ها به عنوان انسان بودن، داراي كرامت هستند و اگر كسي برتر و گرامي تر است تنها به خاطر داشتن تقوا مي باشد: ان اكرمكم عندالله اتقيكم. به عبارت ديگر اصل، كرامت انساني است و ملاك اكرم و گرامي تر بودن نيز تقواي افراد مي باشد نه قدرت و ثروت ايشان كه اشراف از آن برخوردار مي باشند.
زياده روي و افراط در همه كارها (كهف آيه 28 تجاوز پيشگي و عدم قانع بودن به حقوق خود (قلم آيات 11تا 14) سخن چيني و توطئه گري (همان و آيات ديگر) گناه پيشگي و عدم رعايت قوانين شرعي و عقلي و عقلايي (همان) پيروي از هوا و هوس هاي خويش به جاي دين و عقل و قانون (مومنون آيات 63 و 71) از اصولي است كه قرآن در مساله روش شناسي آن مطرح مي سازد.
از نظر اشراف، لياقت مسئوليت هاي اجتماعي و سياسي و رهبري مردم تنها از آن اشراف است؛ زيرا از نظر آنان ملاك انسانيت همان اشرافيت مي باشد. بر اين اساس كساني كه در مقام و منزلت ايشان نباشد نمي توانند به عنوان رهبران مردم مطرح شوند. از نظر آنها هر كسي از اشرافيت بيش تري برخوردار باشد، لياقت بيش تري براي رهبري مردم دارد. از اين رو با پيامبر مخالفت مي كنند و پيامبري را شايسته دو تن از اشراف معروف مكه مي دانند. (زخرف آيه 31)
از نظر اجتماعي، اشراف مردمي قانون شكن و تجاوز پيشه هستد و فساد و تباهي در ميان ايشان رونق دارد. بلكه آنان نه تنها خود به خوشگذراني و هذيان گويي و شب نشيني بيهوده مشغول مي شوند (مومنون آيات 64 و 67) و به تمسخر و ناسزاگويي نسبت به مومنان و عقايدشان و قوانين اجتماعي حاكم بر جامعه مي پردازند (همان و قلم آيات 10 و 11) بلكه مي كوشند تا فساد و تباهي را در جامعه نهادينه كنند و با به هم زدن نظم اجتماعي از آب گل آلود ماهي هاي درشت تري بگيرند.
آنان تنها زماني به قانون پاي بند هستند كه منافع آنان را تامين كند ولي حتي اگر كوچك ترين مزاحمتي نسبت به فعاليت هاي آنان و يا رفتارهاي نابه هنجار و ضد اجتماعي شان داشته باشد، قانون، امري بيهوده و لغو است كه مي بايست زير پا گذاشته شود و شورش عليه آن واجب و لازم مي شود.
خداوند در تحليل شخصيت شناسي اشراف به نكاتي چون تكبر و غرور و خود بزرگ بيني، فرار از قانون، فسق جويي و فسادخواهي و افسادگرايي و اموري از اين دست اشاره مي كند تا مردم بفهمند كه فرهنگ اشرافي داراي چه ساختارها و روش هايي است تا با علل و عوامل ايجادي آن مبارزه كنند و اجازه ندهند كساني به عنوان اشرافيت برگرده مردم سوار شوند و جامعه را به تباهي و نابودي سوق دهند.

اشرافيت در تقابل با عدالت

اگر به مجموعه پيش گفته از صفات و خصوصيات وروش ها و شيوه هاي عمل و زندگي اشراف توجه شود به خوبي دانسته مي شود كه همه اين صفات در تقابل كامل با عدالت است. به اين معنا كه هر يك از صفات و روش و رفتار اشراف به معناي بيدادگري است.
از اين رو مي توان گفت كه اشرافيت در تقابل كامل و مطلق با عدالت قراردارد و اصولا نمي توان فرهنگ اشرافي را با عدالت در يك جا گرد آورد. بنابر اين هر جايي كه عدالت باشد اشرافي گري معنا و مفهومي نخواهد داشت و اجازه ظهور و بروز نمي يابد و هرجا كه اشرافيت خودنمايي كرد و يا جا پايي براي خود در جامعه يافت بايد گفته شود كه عدالت در آن جا مرده است.
به سخن ديگر، هر جايي كه اشرافيت وارد شود عدالت از در ديگر رخت بر مي بندد. بنابر اين براي شناخت هر جامعه و مقدار عدالت خواهي و عدالت گرايي آن مي بايست از حضور اشرافيت و مقدار آن آگاه شد.
عدالت هرگونه تعريف شود نمي تواند با اشرافيت در يك جا گردآيد؛ زيرا عدالت به معناي دوري از افراط و تفريط، قرار گرفتن هر چيزي درجاي خود، استوا و ميانه روي و مانند آن است. اين در حالي است كه بنياد اشرافيت بر تمايز انسان ها براساس ثروت و قدرت، خود بزرگ بيني و غرور و تكبر و مانند آن است كه به شكل رفتارهاي اجتماعي فسق و فجور و افساد و فساد تجلي و ظهور مي يابد.
خداوند هنگامي كه از صفات اشرافيت سخن به ميان مي آورد از جاه طلبي و حكومت خواهي (بقره آيات 246 و 247) غرور و تفاخر (كهف آيات 32 و 34) كفر و انكار هر حق (اعراف آيات 66 و 75 و 76 و 90) كور دلي و حق ناشنوايي (همان آيات 60 و 64) فسق و فجور (اسراء آيه 16) افراط گرايي (كهف آيه 28) استكبار ورزي (اعراف آيه 75) و افساد گري (اعراف آيه 103) ايشان سخن به ميان مي آورد كه هر يك از اين صفات خود بيانگر وجود بي عدالتي در ايشان است.
به سخن ديگر، بي عدالتي جزيي از اشرافي گري است و اشرافيت اصولا با بي عدالتي معنا و مفهوم مي يابد و تحقق بيروني اشرافيت در بي عدالتي است. اين در حالي است كه اصولا پيامبران با آوردن كتاب و قانون بر آن هستند تا مردم را نسبت به حقوق خويش آگاه سازند و با تزكيه، آنان را نسبت به بي عدالتي و فجور واكسينه نمايند تا خود ايشان با آگاهي و قدرتي كه از درون توده ها بر مي خيزد قيام به قسط و عدالت كنند و حق خويش را از متجاوزان باز پس گيرند. (حديد آيه 25)
درجهان معاصر اگر به هر گوشه اي نگاه كنيد به سادگي و آساني مي توانيد اشرافيت را به چشم ببينيد كه اجازه نمي دهند تا عدالت، در جامعه، خود را نشان دهد. حتي در جوامع غربي كه براساس دمكراسي و مردم سالاري ايجاد شده، اين اشراف هستند كه با بازي مفهومي اجازه نمي دهند تا گفتمان عدالت خواهانه در جامعه رشد كند و مردم با شناخت حق خويش مطالبه عدالت و حق كنند.
بي عدالتي در سطح جوامع و يا سطح جهاني و بين المللي موجب شده است كه جهان در آغاز هزاره سوم با بحران بزرگي مواجه شود و اقتصاد بسياري از كشورها رو به فروپاشي گذارد و زمينه براي بحران اجتماعي و نابودي جوامع فراهم آيد.
اگر به خوبي دقت و تامل شود به آساني مي توان دريافت كه در اين ميان اشرافيت نوين چنين مشكلاتي را سبب شده است. اشرافيت مدرن و نوين با در اختيار گرفتن قدرت و ثروت به شكل تر است وكارتل و شركت هاي چند مليتي به غارت و چپاول ثروت و منابع مردم در شكل بسيار وحشتناك مشغول مي باشند. آنان با بهره گيري از رسانه هاي قوي و قدرت هاي نرم و سخت مي كوشند تا مردم را در جهل و غفلت نگه دارند و نگذارند تا قيام به حق كنند.
اشرافيت مدرن در شكل گروه داووس و بيلدر برگ و ديگر گروه هاي لابي از چنان نفوذ و قدرتي برخوردار مي باشند كه مردم جز با اجازه ايشان در عمل كاري نمي كنند. آنان هستند كه با افكارسازي و نظرسازي و هم چنين غرقه سازي مردم در مسايل خاص، نه تنها راي و قدرت آنان را مي گيرند بلكه آنها را به شكل بردگان امروزين و بردگان نرم مورد استثمار قرار مي دهند. اين مردم هستند كه در خيابان ها كشته مي شوند تا كارخانه هاي اسلحه سازي هم چنان به توليد پول مشغول باشد و اين مردم هستند كه راي خويش را به اشرافيت مدرن مي دهند تا براي آنان تصميم سازي و تصميم گيري كنند.
اگر درگذشته اشرافيت در قوم و قبيله و كشوري فعاليت مي كرده است، اكنون در سطح جهاني فعاليت مي كند و از راه رسانه ها، فرهنگ خويش را تزريق كرده و اهداف خود را به پيش مي برد

یک شنبه 2 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

عدل گستری و ستم ستیزی در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

الظلم والظالمون

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ظلم اجتماعي و آثار آن

ظلم اجتماعي و آثار آن

حبيب الله عسكري

ظلم كه به معناي قراردادن چيزي در غير جايگاه اختصاصي و مناسب خود به كم يا زياده است به سه شكل در آموزه هاي قرآني ترسيم و تصوير شده است كه عبارت از ظلم انسان به خود و يا به خدا و يا به مردم مي باشد. شخص در هر يك از سه حالت پيش گفته از حق كه نقطه مركزي دايره وجود است تجاوز و تعدي كرده و با تغيير در زمان مكان موجبات عدم تعادل در امري را سبب مي شود.
از آن جايي كه پرداخت به همه اقسام و اشكال مختلف ظلم در اين نوشتار كوتاه شدني نيست در اين جا تنها به مسئله ظلم و ستم اجتماعي اشاره مي شود و ديگر اقسام آن به زماني ديگر واگذار مي شود. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم.

ظلم و ستم نابهنجاري اجتماعي

يكي از نابهنجاري هاي اجتماعي كه البته ريشه در ظلم به خدا و خود دارد، ظلم و ستم اجتماعي است. انسان هرگاه موقعيت خود و خدا رابه درستي نشناسد و تحليل نكند و موقعيت خويش را فراتر از آن چه هست قرار دهد از حد تجاوز كرده و نتيجه بينش و نگرش وي در رفتارهاي وي به شكل ظلم و ستم به ديگري نمودار مي شود. از اين روست كه آموزه هاي قرآني ظلم به ديگري را در چارچوب ظلم به خود تحليل مي كند.
ظلم به خدا اشكال و اقسام مختلف و متنوعي دارد كه از جمله آن ها شريك قايل شدن براي خدا است كه در آيه 14 سوره كهف از آن به ظلم به خدا و بيرون رفتن از راه راست شمرده شده است. امام باقر(ع) در تفسير اين آيه مي فرمايد كه منظور از آن قايل شدن شريك به خداست كه آن را به عنوان ظلم برشمرده است. (تفسير قمي ج 2 ص 34 و نيزتفسير نورالثقلين ج 3 ص 251 ح 34)
ظلم به خويش آن است كه شخص جايگاه خويش را نشناسد و خود را برتر از آن چيزي كه هست قرار دهد و به تبع اين خودبرتربيني تن به اطاعت خدا نسپرد و اين گونه است كه گرفتار غم و اندوه (انبياء آيه 87 و 88) و ذلت و خواري (نحل آيات 27 و 28) و ديگر عذاب هاي دنيوي (اعراف آيات 160 تا 162) چون عذاب استيصال (هود آيات 100 و 102) نابودي اقوام و جوامع و به ارث ماندن سرزمين و مساكن آنان براي ديگران (ابراهيم آيه 45) و خودكشي (بقره آيه 51 تا 54) و فروپاشي جامعه (سبا آيه 17 و 19) مي شوند.
اگر به آثار و پيامدهايي كه قرآن براي ظلم به نفس و خدا بيان كرده است توجه و تامل كافي شود دانسته مي شود كه پيامدهاي اجتماعي آن بيش تر و نمودارتر است. از اين رو گفته شده است كه ريشه و خاستگاه ظلم و ستم اجتماعي را مي بايست در ظلم به خدا و خود دانست كه به شكل اجتماعي و رفتاري بروز و ظهور مي كند.
در آيات قرآني وقتي به مصاديق ظلم به نفس توجه مي شود به خوبي روشن مي شود كه ظلم به نفس داراي بازتاب اجتماعي است و به شكل ظلم به ديگري نيز تجلي مي يابد. از اين روست كه در آيه 231 سوره بقره ظلم و اذيت و آزار همسر را به عنوان ظلم به نفس قلمداد مي كند و مي فرمايد كساني كه با رجوع خويش به زن مطلقه مي كوشند تا به وي آزار رسانده و اذيت كنند مصداق كساني اند كه به خود ظلم روا داشته اند.
در آيه 39 و 40 سوره عنكبوت نيز مقاومت در برابر حق و برهان هاي روشن پيامبران به عنوان ظلم به نفس دانسته شده است كه پيامدهاي اجتماعي آن به شكل مقاومت منفي ومبارزه با آموزه هاي عدالت گستر پيامبران و قوانين آسماني خود را نشان مي دهد. در حقيقت بازتاب اجتماعي ستم به خود كه به شكل مقاومت و مقابله با آموزه هاي وحياني و عدالت گستر بروز و ظهور مي كند بهترين گواه براي پذيرش ارتباط تنگاتنگ ميان ظلم به خود و ظلم به ديگري و اجتماع مي باشد. (توبه آيه 70 و نيز يونس آيه 41 و 42 و روم آيه 9 و آيات ديگر)
خداوند در آيه 230 و 231 سوره بقره تجاوز از حدود وقوانين الهي و مرزها و خطوط قرمز را از جمله مصاديق ظلم به نفس برمي شمارد و ارتكاب جرم (توبه آيه 66 و 70 و زخرف آيات 74 تا 76) و ترك اطاعت خدا و پيامبر(ص) به عنوان حاكم دولت اسلامي (نساء آيه 64) را از ديگر مصاديق ظلم به نفس برمي شمارد.
از مجموعه اين آيات و آيات ديگري كه به مصاديق ظلم به نفس و خويشتن پرداخته به روشني معلوم مي شود كه بازتاب اجتماعي ظلم به نفس بيش از بازتاب هاي ديگر آن است. به اين معنا كه اگر از مصاديق و بازتاب هاي ظلم به خويشتن عجب (كهف آيه 34 و 35) و خوشگذراني (انبياء آيه 13 و 14) و خورشيد پرستي (نمل آيه 24 و 44) و جهل و ناداني (نساء آيات 97 و 98) و مانند آن برشماريم نسبت به بازتاب هاي اجتماعي آن بسيار اندك و محدود است.
همين مسئله نسبت به ظلم به خدا نيز معنا و مفهوم مي يابد؛ زيرا استكبار نسبت به خدا (عنكبوت آيه 39 و 40) انكار پيامبران (توبه آيه 70) و شرك (يونس آيه 106) و تكذيب به آيات خداوند (اعراف آيه 177) به شكل تجاوز از قوانين (بقره آيات 230 و 231) قتل (قصص آيات 15 و 16) جرم و جنايت (توبه آيه 66 و 70) نقض احكام (انبياء آيه 45 و 46) و مراجعه به دولت و حاكميت طاغوت (نساء آيه 60 و 64) و هتك ماه هاي حرام و ايجاد جنگ و خونريزي (توبه آيه 36) و ديگر اشكال اجتماعي بروز و ظهور مي كند.
به سخن ديگر هرگونه بينش و نگرش شخصي و تقويت رذايل اخلاقي فردي بازتاب هاي اجتماعي دارد كه بيش از بازتاب هاي شخصي است. از اين روست كه نگرش اسلام و قرآن به مسايل به گونه اي است كه مسايل شخصي و فردي از مسايل اجتماعي جدا و منفك نمي شود و در تحليل قرآني دين امري شخصي قلمداد نمي گردد بلكه مسئله اجتماعي است؛ زيرا پيامدها و آثار اجتماعي آن فراتر و بيش تر از آثار و پيامدهاي فردي و شخصي است. با نگاهي كوتاه و گذرا به آن چه تا اين جا از آثار ظلم به خدا و ظلم به خويشتن و مصاديق آن گفته شد به خوبي روشن شده است كه اين ادعا تا چه اندازه به حق و حقيقت نزديك و بلكه عين حقيقت است و مي توان مدعي شد كه اسلام هيچ امري را به شكل فردي محض و يا اجتماعي محض نمي نگرد و تحليل نمي كند و بر همين اساس و پايه است كه همواره در بيان آثار و پيامدهاي مسايل به نظر فردي و عبادي به پيامدها و آثار و كاركردهاي اجتماعي آن نيز توجه مي دهد. چنان كه در تحليل قرآني هماره ميان پيامدهاي دنيوي و اخروي و نيز مادي و معنوي ارتباط تنگاتنگ و معناداري است كه نمي توان از آن چشم پوشيد.
بنابراين دين در مفهوم قرآني آن امري پيچيده اي است كه ابعاد و زواياي مختلف زندگي فردي و اجتماعي و سياسي و اقتصادي و نظامي و ديگر حوزه هاي آن را مورد توجه قرار داده است.

آثار ظلم اجتماعي

ظلم و ستم اجتماعي به آن دسته از ظلم ها و تجاوز از حدود و قوانيني را مي گويند كه داراي تأثير در سرنوشت جمعي همگان باشد. از اين روست كه در آيه 47 و نيز 150 سوره اعراف رواج ظلم و ستم در جامعه را داراي تأثير مخرب بر زندگي و سرنوشت جمعي جامعه برمي شمارد و در آيه 94 سوره مومنون به شكل دعا و نيايش و در آيه 25 سوره انفال ظلم و ستم را به شكلي تحليلي مي كنند كه آثار آن حتي كساني كه مخالف ظلم جمعي را در بر مي گيرد. به سخن ديگر آثار ظلم اجتماعي و ظلم جمعي به فرد و جامعه تعدي مي كند. افرادي كه در جامعه زندگي مي كنند نمي توانند از ظلم اشخاص در امان باشند و اشخاص نيز نمي توانند خود را از ظلم جمعي جامعه در امان نگه دارند. از اين روست كه پيامبر(ص) خواهان رهايي از ظلم جمعي جامعه مي شود كه آثار مخرب آن شخص وي را نيز تهديد مي كند.
البته ظلم گاه به شكل جمعي و اجتماعي اتفاق مي افتند و آن زماني است كه جامعه راه تباهي در پيش گرفته است و بيش تر افراد آن از راه اعتدال و عدالت بيرون رفته و راه ستم و تجاوزگري را راه خويش قرار داده اند در اين زمان است كه جامعه ديگر نمي تواند خود را از شر و آثار زيانبار خروج از حدود و قوانين حفظ كند و اشخاص نيز به تبع اكثريت آسيب جدي مي بينند.
قرآن در آيات 15 تا 20 سوره سبا و نيز 76 و 77 سوره زخرف و 45 و 131 سوره انعام و بسياري از آيات ديگر به مسئله هلاكت جوامع در نتيجه ظلم آنان به خود و جامعه اشاره مي كند و در آيات 15 تا 20 سوره سبا ظلم اكثريت افراد جامعه را زمينه ساز هلاكت و عذاب الهي مي شمارد.

اختلاف و تفرقه

از مهم ترين آثار و كاركردهايي كه قرآن براي ظلم در حوزه عمل اجتماعي برمي شمارد ايجاد و يا افزايش اختلاف و تفرقه است. خداوند در آيه 213 سوره بقره و نيز آيه 19 آل عمران بيان مي دارد كه چگونه تجاوز و بغي انسان در جامعه موجب شد تا اختلافات در ميان امت ها پديدار شود و همبستگي و همگرايي به واگرايي تبديل شده و جامعه دچار فروپاشي و سستي گردد. در آيه 65 سوره زخرف و آيات 37 و 38 سوره مريم به مسئله احزاب اشاره مي كند و مي فرمايد كه چگونه تقدم خواسته هاي گروهي بر خواسته هاي جمعي و اجتماعي جامعه موجب شده است تا اين گروه ها و احزاب از قانون و مسير عدالت بيرون رفته و جامعه را دچار چنددستگي نمايند.
خيانت در امانت هاي الهي و مردمي (احزاب آيه 72) نابهنجاري و اعمال زشت و بد (نحل آيه 28 و 33 و 34) قتل بي گناهان (بقره آيه 61 و آل عمران آيه 112) از ديگر آثاري است كه به تفصيل در آيات مختلف از جمله آيات بيان شده توضيح داده شده است.
خداوند در آيه 81 و 82 سوره انعام از مردم و جامعه مي خواهد براي دست يابي به امنيت اجتماعي از هرگونه ظلم پرهيز كنند. هر چند كه برخي با توجه به قرينه سياق آيات گذشته آن بر اين باورند كه مراد از ظلم در آيه همان شرك به خداست ولي با توجه به عموميت مفاد ظلم منافاتي ندارد كه مراد هرگونه ظلم از جمله ظلم اجتماعي باشد. بنابراين اگر جامعه اي بخواهد به امنيت فراگير دست يابد مي بايست از هرگونه ظلم به خدا و خود و ديگري اجتناب ورزد.
از آن جايي كه در آيه ضماير به شكل جمع به كار رفته است مي توان اين مطلب را از آن استنباط كرد كه براي دست يابي به امنيت اجتماعي لازم است كه همه افراد از هرگونه ظلم و ستم پرهيز كنند و در حقيقت اكثريت جامعه اهل دوري و اجتناب از ظلم و ستم باشند. به سخن ديگر هويت جمعي جامعه است كه مردم و اجتماع را در حوزه امنيتي قرار مي دهد. از آثار مخرب ظلم و ستم كه در آيه 129 سوره انعام بدان اشاره شده است تسلط و چيرگي ظالمان بر جامعه است. به اين معنا كه افزايش ظلم و ستم در جامعه موجبات دودستگي و تفرقه در جامعه را فراهم مي آورد و در نتيجه آن ظالمان و ستمگران بر قدرت و مديريت جامعه تسلط مي يابند و اين گونه است كه حتي ولايت پذيري ظالمان از سوي افراد جامعه فراهم و زمينه و بستر آن ايجاد مي شود.

مصاديقي از ظلم به ديگري

قرآن در مسئله ظلم به تفصيل سخن گفته است؛ زيرا هر آن چه كه از حدود و قوانين و سنت هاي الهي بيرون رود و به افراط و تفريط بگرايد در حكم ظلم و ستم مي باشد. از اين رو مصاديق بسياري را مي توان براي آن بيان كرد.
از جمله مصاديقي كه قرآن براي ظلم اجتماعي برمي شمارد، آواره سازي و اخراج نارواي مردم از ميهن و موطن مالوف خويش است چنان كه بني اسرائيل در طول تاريخ اين گونه عمل مي كردند و حتي نسبت به خود نيز رحم نداشته و با جنگ و خون ريزي هم وطنان خويش را اسير و برده مي كردند و يا از وطن خويش بي هيچ بهانه اي و گناهي بيرون مي راندند. به هر حال يكي از مصاديق آشكار ظلم و ستم به ديگري بيرون راندن مردم از وطن و ميهن خويش است كه در آيه 39 و 40 سوره حج به آن اشاره كرده است.
اختلاف افكني (بقره آيه 213 و نيز آل عمران آيه 19 و شورا آيه 14) و هم چنين اخلالگري و فتنه انگيزي به ويژه در ميان قواي مسلح و نيروهاي دفاعي كشور كه از مرزها و امنيت آن دفاع مي كنند (توبه آيه 27) و بهره كشي ظالمانه و برتري جويي و گردن كشي (دخان آيات 18 و 19) و استكبار و به استضعاف كشيدن ديگران (سبا آيه 31 و انعام آيه 93) و استهزا و تمسخر ديگران (حجرات آيه 11 و انبياء آيه 41 و 46) دوري و اعراض از اجراي قوانين و حدود الهي (مائده آيه 45) خواندن ديگران به القاب زشت (حجرات آيه 11) افراط در انتقام (حج آيه 60 و نيز شورا آيه 40) پذيرايي ناشايست از مهمانان (نساء آيه 148) بدعت و تحريف حقايق ديني و قانوني (بقره آيه 59 و اعراف آيه 162) بي عدالتي و تجاوزگري (بقره آيه 178) تخلفات اقتصادي (هود آيات 84 تا 94) و تضييع حقوق ديگران (بقره آيه 229 و 231) تهمت (اسراء آيه 47) و توطئه (نمل آيه 45 تا 52) و جنگ (آل عمران آيات 123 تا 128) از جمله اين مصاديق است.
بيان همه مصاديق تجاوز از حدود و قوانين براي تبيين ظلم و ستم به معنا و مفهوم هر حركت و عمل و تفكر بيرون ازحقانيت و اعتدال و گرايش به افراط و تفريط است و اين بدان معنا خواهد بود كه همه نابهنجاري هاي اجتماعي ذكر شود كه در آيات قرآني بدان اشاره شده است ولي براي تبيين مسئله ظلم به همين مقدار بسنده مي شود.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ريشه يابی و آسيب شناسی اختلافات از منظر قرآن

ريشه يابی و آسيب شناسی اختلافات از منظر قرآن

خليل منصوري

اتحاد در اصطلاح سياسي به معناي يگانه شدن دو يا چند كشور و پذيرش نظام سياسي‌، نظامي‌و اقتصادي واحد است كه در پي آن به همه آن‌ها يك امت و يا كشور اطلاق مي‌شود. ( المعجم الوسيط‌، ج 1 ص 1017 و نيز دائرة المعارف بستاني ج 2 ص 440) مفهوم فدرال و فدراسيون در ادبيات كشورهاي غربي به معناي نوعي از اتحاد ميان شهروندان چند واحد سياسي از ايالت و يا كشور است كه در آن برخي از اختيارات به مركز واگذار مي‌شود تا مديريت كلان اتحاديه را به عهده گيرد. كشور فدرال آلمان و آمريكا و روسيه نوعي از اتحاد ايالتي درون واحد جغرافيايي خاص و اتحاديه اروپا از نمونه‌هاي بارز اين گونه اتحاد سياسي ميان كشورها در واحد جغرافياي بزرگ تر است.( نگاه كنيد به دانش نامه سياسي‌، داريوش آشوري‌، اصطلاحات اتحاديه و فدراسيون)
در همه كاربردهاي اتحاد مي‌توان صبغه اي از مسايل سياسي و اجتماعي را يافت. اگر امت هم عقيده و هم رايي با يك ديگر متحد شوند، نمي‌توان ابعاد و آثار سياسي و اجتماعي پديده اتحاد امت را ناديده گرفت و تنها به آثار فلسفي و يا حقوقي و اخلاقي آن اشاره كرد. از اين روست كه سخن گفتن از اتحاد و يا اختلاف ارتباط تنگاتنگي به مسايل سياسي و اجتماعي پيدا مي‌كند.
در آيات بسياري از قرآن به مساله اتحاد از ديدگاه اجتماعي آن نگريسته و بر اهميت آن ميان جهانيان‌، اديان‌، مسلمانان و نهاد خانواده تاكيد شده است. در اين آيات پديده اتحاد به عنوان امتنان الهي دانسته شده و پيوند ميان دل‌هاي مومنان را نوعي تصرف الهي بر شمرده است. در نگرش قرآني ايجاد و حفظ چنين يگانگي و همدلي و همرايي در ميان مومنان‌، به علت ارسال پيامبران و عمل به شرايع دانسته شده و از امت خواسته شده تا با تمسك به دين و آموزه‌هاي قرآن و روش و سنت پيامبر (ص) اتحاد و انسجام خود را حفظ و تحكيم كنند.(بقرة آيه 213 و نيز آل عمران آيه 103 و نيز آل عمران آيه 64 و انعام آيه 153 )
در آيه 153 سوره انعام آمده است: و ان هذا صراطي مستقيما فاتبعوه و لاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ؛ و اين ( دين اسلام ) راه مستقيم و راست من است ؛ پس از آن پيروي كنيد و از راه‌هاي ديگر پيروي نكنيد تا از راه خدا متفرق شويد.
تفرقه و اختلاف امري است كه در اين آيه توجه شده است. آسيب‌هاي عدم اتحاد و اختلاف روشن و تبيين گرديده است. آسيب‌هايي كه نه تنها در دنيا و شيوه زيست و بهره مندي از دنيا پديدار خواهد شد بلكه برآيند آن به آخرت نيز كشيده و انسان از آثار سوء آن در امان نخواهند ماند.
در اين نوشتار بر آنيم تا با تحليل آيات و آموزه‌هاي قرآني‌، بينش و نگرش قرآن را نسبت به آثار زيانبار اختلاف و عدم اتحاد تبيين و تحليل كنيم . باشد تا با پندآموزي از آيات و شناخت آثار و پيامدهاي اختلاف از عوامل اختلافي پرهيز و بر عوامل اتحاد تاكيد و عمل شود.

انواع اختلافات بشری

قرآن اختلافات بشري را در چند دسته بيان مي‌كند و عامل هر يك را نيز بيان داشته و راهكارهاي برونرفت از آن را نيز بيان مي‌دارد. از جمله انواع و اقسامي‌كه قرآن بيان مي‌دارد مي‌توان به اختلافات عقيدتي و اجتماعي اشاره كرد كه از مهم ترين و موثرترين اقسام اختلاف مي‌باشد.
از منظر قرآن ريشه اختلاف در انسان به مساله استخدام‌گري انسان باز مي‌گردد. قرآن در اين باره به گرايش ذاتي بشر به مساله استخدام توجه داده و مي‌فرمايد: و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا؛ و ما برخي از مردمان را بر برخي ديگر به درجاتي برتري داديم تا برخي از ايشان برخي ديگر را به تسخير خود در آورند. ( زخرف آيه 32) تسخير و استخدام ديگري در اين آيه به عنوان عاملي طبيعي در نهاد و سرشت بشر ياد شده است. همين مساله مي‌تواند عامل و ريشه اصلي بسياري از اختلافات و پديداري تضاد منافع گردد. علامه طباطبايي در كتاب شريف الميزان با استناد به آيات چندي از قرآن بر اين نگره پافشاري مي‌كند كه اصل در انسان استخدام‌گري و تسخير ديگري است و ريشه اجتماعات را بايد در مساله استخدام‌گري انسان جست. به اين معنا كه استخدام‌گري انسان موجب شد تا انسان به سوي جامعه گرايش يابد و جامعه طلبي و جامعه پذيري به عنوان يك عارض انساني نمود پيدا كند. بنابراين انسان نه تنها مدني بالطبع يعني بالذات نيست، بلكه مدني بودن وي امري عارضي و در پي امر ذاتي ديگري به نام استخدام‌گري انسان است.(نگاه كنيد: الميزان ، عربي، ج 2 ص 117 كه به طور كامل به اين بحث پرداخته است و نيز همان جلد صص 70 و 116 و 132 و 388 و نيز ج 3 ص 170 و ج 4 ص 125 و نيز ج 7 ص276)
بي گمان نگرش‌هاي گوناگون در تفسير هستي، آفريننده آن‌، اسما و صفات پروردگار و فرجام كار جهان و سرانجام بشر از مهم ترين عوامل تفرقه و جدايي گروه‌هايي انساني پس از مساله استخدام مطرح بوده است. چنان كه اختلاف ديني ميان اديان نيز يكي ديگر از موارد اختلاف عقيدتي است. همه اديان آسماني بر اصل پرستش خداوند در جايگاه يگانه آفريننده هستي و مدبر آن اتفاق نظر دارند. آن چه بيش تر ميان ايشان تفرقه مي‌افكند نوع اعتقاد به رسالت پيامبران است . البته ستم و طغيان و نيز سودخواهي و منفعت طلبي از عوامل ديگري است كه موجبات جدايي را فراهم آورده است. قرآن از عالمان يهوديي ياد مي‌كند كه دين فروشان هستند و به خاطر ماديات دنيوي حقايق را كتمان مي‌كنند و موجبات تفرقه و اختلاف ميان بشر مي‌شوند.
گاه ريشه اختلافات ميان اديان و مذاهب شبهات نوپديدي است كه در طول زمان پديدار مي‌شود. چنان كه مساله تثليث و حلول الهي در عيسي (ع) و مانند آن ريشه در اين مساله دارد. (ملل و نحل شهرستاني ج 1 ص 209)
قرآن با توجه به اين كه ريشه بسياري از اختلافات مذهبي و فرقه اي ميان امت واحد‌، گرايش‌ها و تفسيرهاي فرقه‌اي است، از مسلمانان خواسته است تا به قرآن ( اسلام‌، پيامبر ) اعتصام و تمسك جسته و از تفرقه پرهيز كنند: "واعتصموا بحبل الله جميعا و لاتفرقوا."(آ ل عمران آيه 103) اين دعوت الهي نشان مي‌دهد كه قرآن كريم‌، ظهور چنين پراكندگي و تفرقه اي را پيش بيني كرده و به سبب خطر آفريني آن‌، به شدت درباره آن هشدار داده است. علامه طباطبايي معتقد است كه تاكيد قرآن بر اتحاد و پرهيز از اختلاف به سبب پيش‌بيني وقوع اختلاف در ميان امت اسلامي‌است‌، چنان كه شيوه قرآن در مواردي از اين دست‌، همين است. ( الميزان ج 3 ص 374)
گذشته از انواع اختلافات ديني و عقيدتي كه از نگاه قرآن‌، امري نكوهيده تلقي مي‌شود‌، قرآن تفاوت شريعت‌ها و قوانين هر يك از اديان را به خدا نسبت داده است.( مائده آيه 48) زيرا شرايع مختلف با توجه به مقتضيات هر عصر و دوره اي آمده است ؛ از اين رو لازم و ضروري بود تا تعالي تدريجي بشر و همگام با گذر زمان و متناسب با هر عصر و سطح نيازهاي مردم همان دوران‌، شرايعي آورده شود. اين شرايع با آمدن شرايع ديگر كامل و برخي از احكام آن نسخ مي‌باشد و قوانين جديدي جاي آن را مي‌گرفت. اين گونه بود تا انسان به كمال لايق خود رسيد و توانست بار مسئوليت جديد خود را به دوش كشد و شريعت اسلام به عنوان دين كامل و آخرين شريعت و قوانين آسماني همه شرايع پيشين را نسخ و از دور خارج ساخت. ( مائده آيه 3 و احزاب آيه 40)
اختلافات اجتماعي چنان كه علامه طباطبايي تبيين و تحليل مي‌كند به جهت خصلت ذاتي استخدام‌گري بشر و تضاد منافع پديد مي‌آيد؛ زيرا زندگي گروهي هر چند فوايدي هم چون تلاش متقابل براي رفع نيازمندي‌ها دارد، مشكلاتي نيز در پي خواهد داشت كه تنازعات و مرافعات از جمله آن‌هاست. در تحليل قرآني‌، ضرورت وجود قوانين و شريعت و ارسال پيامبران و قوانين آسماني بر همين اساس تبيين مي‌شود. ( كشف المراد ص 469) اين گونه است كه اجتماع ساده اي كه در آغاز حضور بشر بر زمين براي استخدام‌گري و بهره‌مندي از فوايد اجتماع پديدار شد، به جهت تضاد منافع به حدي از بحران و انفجار رسيد كه غير قابل كنترل و مهار بود. كشتار و قتل و غارت در ميان آنان شيوع يافت و هر كس مي‌كوشيد تا ديگري را به بردگي گيرد و از منافع وجودي او بهره مند گردد و يا توليدات و دسترنج وي را به غارت برد. از اين روست كه پيامبران با قوانين آسماني براي مهار اين بحران فرو فرستاده شدند تا داوري كنند و قوانين مهار كننده را به اجرا در آورند و در ميان مردمان حكومت كنند.( نگاه كنيد به تفسير نمونه ج 2 ص 95 و تفسير راهنما ج 2 ص 59 و نيز الميزان ج 2 ص 130)
بسياري از قوانين و آموزه‌هاي دستوري اسلام را مي‌توان در حوزه قوانين قضايي و احكام مرافعات و حل نزاعات و تنظيم امور اجتماعي دانست. اين قوانين براي رفع دسته اي از اختلافات اجتماعي فرو فرستاده شده اند تا ضمن تنظيم روابط اجتماعي مردمان با دستورهاي اخلاقي و حقوقي و كيفري و جزايي مرافعات را كاهش داده و ميان امت و اجتماعات الفت و اتحاد برقرار سازند.( بقره آيه 213 و نيز ص آيه 26) از اين روست كه گفته مي‌شود كه فلسفه توسعه رسالت و نصب جانشين براي پيامبران و پيامبر اسلام نيز حكومت‌، مديريت و داوري و قضاوت در ميان مردم و رفع مشاجرات و تنظيم امور اجتماعي درون امتي و بيرون امتي است. (مكاسب‌، شيخ مرتضي انصاري ص 153)

ريشه‌هاي اختلافات بشری

در تحليل قرآني به نظر مي‌رسد كه تفرقه و اختلاف معلول زندگي اجتماعي بشر است. قرآن در تحليل مساله اختلاف در ميان مردمان مي‌فرمايد: "كان الناس امه واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه."( بقره آيه 213)
در اين آيه بيان شده است كه مردمان امت واحد و يگانه اي بودند. پرسش اين است كه پس اين اختلافات از كجا پديد آمده و نقش پيامبران و آموزه‌هاي آسماني در اين ميان چيست؟ آيا منشا اختلاف در ميان امت واحد پيشين، آمدن پيامبران و آموزه‌هاي آسماني بوده است؟
قرآن به همه اين پرسش‌ها پاسخ مي‌دهد. از آيه ياده شده مي‌توان استنباط كرد كه امت واحد در زماني كه اجتماع را تشكيل دادند به جهت تنازع و اختلاف در منافع و تضاد در مصالح با يك ديگر درگير شده و اختلاف كردند. از اين رو نيازمند كسي بودند تا در ميان ايشان به حق داوري كند و براي تنظيم روابط انساني درست‌، كتاب و قوانين را تدوين نمايد تا بر پايه و اساس آن حركت كرده و روابط اجتماعي خود را سامان داده و از اختلافات و تنازع و درگيري پرهيز كنند. اين گونه است كه پيامبران به عنوان داوراني حق‌گو و بيان كنندگان قوانين تنظيم كننده روابط درست اجتماعي مبعوث و برانگيخته مي‌شوند.
بنابر اين تحليل قرآني ريشه اختلافات را مي‌بايست در اجتماع بشري جست . از آن جايي كه انسان مستخدم بالذات است و مي‌كوشد تا ديگري را براي اهداف و منافع خود به كارگيرد، مجبور مي‌شود تا اجتماع را بر پا دارد تا از اين طريق بتواند منافع خود را تامين و ديگران را به استخدام و به تعبير قرآني سخريه و مسخر خود گرداند. در اين ميان هر كسي مي‌كوشد تا بر ديگري تسلط يافته و از منافع ديگري بهره برده و وي را به استخدام خود در آورد. اين گونه مي‌شود كه تنازع و تضاد منافع پديد مي‌آيد. برخي حاضر نمي‌شوند تا به استخدام ديگري در آيند و يا منافع خود را در اختيار ديگري قرار دهند و يا مي‌خواهند خود از منافع بيشتري بهره مند گردند. از اين روست كه طبيعت استخدام‌گري كه موجب پديداري اجتماعات شده است خود موجب تنازع و اختلاف و درگير مي‌شود و انسان‌ها همراي و هم عقيده را به جان هم مي‌اندازد. به اين معنا كه انسان در يك اصل با هم همراي و هم عقيده بوده اند و آن مساله استخدام ديگري و بهره گيري از منافع اين استخدام است. اين همان چيزي است كه قرآن از آن به امت واحد تعبير مي‌كند؛ زيرا امت در زبان عربي به گروه و جماعت همرايي و هم عقيده گفته مي‌شود كه در راستاي هدف واحد و يگانه اي گرد هم جمع شده اند. بنابراين امت واحد نخستين كه در تاريخ بشري پديدار شده است همان اجتماعي است كه براي استخدام و بهره مندي از منافع اجتماع ايجاد شده است. در اين تعبير قرآن نمي‌خواهد بيان كند كه پيش از آمدن پيامبران‌، امت به مفهوم انسان‌هاي هم عقيده و هم دين و مذهب به معنا و مفهوم امروزي آن مراد بوده است، بلكه معناي لغوي آن مراد است كه همان هم عقيده و هم روش بودن در به كارگيري از يك ديگر و استخدام يعني اجتماع اولي مي‌باشد. به سخن ديگر معناي امت در اين آيه همان اجتماع است.
از اين جاست كه مي‌توان گفت در نظر قرآن، استخدام ريشه و منشا اجتماع يعني امت و نيز منشا و سرچشمه اختلاف بوده است. از اين رو خداوند براي بقا و پايداري اجتماع و جوامع ابتدايي لازم ديد تا پيامبران را با قوانين ( كتاب ) به ميان مردمان بفرستد تا در ميان ايشان به قانون حق داوري و قضاوت كنند و جامعه را با قانون و بر پايه آن، مديريت و داوري و حكومت كنند.
البته قرآن براي اختلافات بشري ريشه‌هاي ديگري را نيز ذكر مي‌كند كه مي‌توان به جهل و ناداني به حقايق ( بقره آيه 113)، تعصبات جاهلي ( بقره آيه 170 و نيز نگاه كنيد به الميزان ج 5 ص 178 كه به مساله اختلاف ميان اوس و خزرج از انصار مدينه پرداخته است)‌، دنيا خواهي ( آل عمران آيه 19 و بقره آيه 213)‌، رذايل اخلاقي جامعه مانند خودخواهي‌ها و تحقير ديگران ( بقره آيه 113) تفسير نادرست از آيات و تمسك به متشابهات به جاي محكمات و سوء برداشت‌ها ( آل عمران آيه 7) و پيروي از شيطان و همراهي او در عمل به رذايل اخلاقي و هواهاي نفساني چون شرابخواري و قماربازي و مانند آن ( مائده آيه 91 و يوسف آيه 100) اشاره كرد. اين امور در تحليل قرآني عواملي است كه موجبات تفرقه ميان امت را فراهم مي‌آورد و به جاي بهره مندي از اتحاد و آثار نيكوي آن به دامن اختلاف مي‌كشاند و نتايج زيانباري را نصيب جامعه مي‌گرداند.

آثار زيانبار اختلاف و تفرقه

قرآن براي اختلاف و تفرقه آثار زيانباري را ياد مي‌كند. از مردم مي‌خواهد كه به جهت همين آثار و رهايي از پيامدهاي زشت و زيانبار آن دست از تفرقه بشويند و به اتحاد و همبستگي و انسجام روي آورند. از جمله آثاري كه قرآن براي اختلاف و تفرقه بيان مي‌كند‌،ذلت مومنان و سيطره ستم گران بر ايشان است. قرآن با بيان داستان قوم موسي (ع) به انگيزه و سياست‌هاي فرعوني در ايجاد تفرقه و اختلاف ميان قوم اشاره در باره شيوه چگونگي سيطره ذلت آفرين فرعوني بيان مي‌كند: ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم ... يذبح ابنائهم و يستحيي نساءهم ؛ فرعون در زمين علو و برتري جست و اهل زمين را به گروه‌ها و دستجات چندي تقسيم كرد تا گروهي از ايشان را ضعيف و ناتوان قرار دهد و به قتل و كشتار برخي اقدام كند و زنانشان را به بي حيايي كشد و آنان را براي مقاصد نفساني و شوم‌، زنده نگه دارد. ( قصص آيه 4)
از ديگر آثاري كه قرآن براي اختلاف بيان مي‌كند سيطره و قدرت يافتن فرومايگان است؛ زيرا با اختلاف فرهيختگان و نخبگان قوم تضعيف و يا كشته مي‌شوند و زمينه براي قدرت يافتن فرومايگان فراهم مي‌آيد. برخي تعبير قرآني‌، بر انگيختن عذاب از زير پاي مردم كه در آيه 65 سوره انعام آمده است به معناي قدرت يافتن فرومايگان و كساني دانسته اند كه در طبقات زيرين اجتماعي مي‌زيستند و از هرگونه اخلاق انساني و رفتار پسنديده عاري بوده اند.( الميزان ج 7 ص 136)
جنگ و خونريزي بر اثر تفرقه و اختلاف از ديگر پيامدهاي شوم و زيانباري است كه قرآن بدان اشاره مي‌كند . قرآن هشدار مي‌دهد كه در پي اختلاف اگر جنگي بر افروخته شود تنها دامن فتنه جويان را نمي‌گيرد بلكه همه از اين آتش زيان مي‌بينند. ( انعام آيه 65 و نيز انفال آيه 25)
شكست و ضعف و سستي از ديگر آثاري است كه اختلاف پديد مي‌آورد. قرآن مي‌فرمايد: و لا تنازعوا فتفشلوا ؛ منازعه و درگيري نكنيد كه شكست خورده و ضعيف و سست و ناتوان مي‌گرديد. در بيان علت شكست در جنگ احد به سستي و تنازع اي كه در ميان لشكر اسلام پديدار شده بود اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد كه علت اين شكست‌، تنازع و درگيري بوده است كه به جهت اختلاف و تفرقه پديدار شده بود. ( آل عمران آيه 152)
فروپاشي همينه و تسلط روحي و معنوي امت از ديگر پيامدهاي زيانبار اختلاف و تفرقه است كه قرآن بدان اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: اگر اختلاف كنيد هيبت شما در چشم دشمنان فرو مي‌ريزد و به دشمنان جرات مي‌دهد تا به شما يورش آورند و اين گونه مي‌شود كه شما همانند بادي بر هوا برخاسته و نابود مي‌شويد و از شما چيزي باقي و پايدار و برقرار نمي‌ماند.( انفال آيه 46)
خداوند براي اين كه مردمان و امت اسلام از تفرقه و اختلاف دور سازد‌، تشديد مجازات را به عنوان عامل بازدارنده قرار داده است و گفته است كه يكي از عوامل تشديد مجازات و نيز تشديد قوانين و سخت گيري در قانونگذاري اين است كه امت گرفتار تفرقه شوند. در داستان اصحاب سبت كه امت يهودي دچار تفرقه شده بودند خداوند بر عذاب سخت بر ايشان‌، قوانين تشديدي ديگري را وضع مي‌كند تا ديگر در پي اختلاف نروند. ( اعراف آيه 163 و 166 و نيز نحل آيه 124) در تفاسير آمده است كه خداوند روز جمعه را روز استراحت و انجام برنامه‌هاي عبادي قرار داد بود؛ اما يهود با اين ادعا كه خداوند تا روز جمعه مشغول خلقت بوده است روز شنبه را روز استراحت خدا و خود قرار داده و آن روز را تعطيل كردند. خداوند نيز آن روز را براي ايشان روز تعطيل قرار مي‌دهد و حكم تشريعي تشديد شده اي را نسبت به آنان اعمال مي‌كند كه نمي‌بايست در روز شنبه كار كنند. با اين همه گروهي براي ماهيگري وسوسه مي‌شوند و روز عبادت را به كار مي‌پردازند كه خداوند انان را مجازات و به شكل ميمون در مي‌آورد. در اين ايات بيان مي‌شود كه علت تشديد قوانين اختلاف ايشان بوده است‌، چنان كه تشديد مجازات نيز به جهت همان قانون تشديدي صورت مي‌گيرد.( نگاه كنيد : بحارالانوار ج 14 ص 15 و تبيان ج 6 ص 438 و نيز الميزان ج 12 ص 370)

مرجع حل اختلاف

قرآن‌، خدا و رسول (ص) را مرجع حل اختلاف معرفي كرده و از مردمان خواسته است در صورت اختلاف مي‌بايست به خدا و رسولش مراجعه كنند. به اين معنا كه اگر در چيزي اختلاف كرده آن را به خدا و پيامبرش برگردانده و از او براي حل اختلاف ياري جويند. از اين رو خود پيامبر و آموزه‌هاي قرآن و سنت پيامبر و امامان معصوم (ع) به عنوان اولوالامر و جانشينان به حق پيامبر تنها كساني هستند كه به عنوان مرجع حل اختلاف امت مطرح شده اند. قرآن در آيه 59 سوره نساء مي‌فرمايد: فان تنازعتم في شي فردوه الي الله و الرسول؛ هر گاه در چيزي اختلاف و نزاع كرديد پس آن را به سوي خدا و پيامبرش برگردانيد. هم چنين از مراجعه به طاغوت و كساني كه به ناحق زمام امور دين و دولت را دست گرفته اند باز داشته و از مومنان خواسته براي داوري در مورد اختلافات و منازعات به آنان مراجعه نشود. ( همان آيه 60) در اين آيات و ديگر آيات قرآني به مساله مرجعيت خدا، قرآن ، پيامبر و اولوالامر در حل و فصل منازعات توجه داده و آنان را فصل الخطاب دانسته است ( بنگريد آيات 60 و 65 سوره نساء و نيز بقره آيه 213)

یک شنبه 2 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاستگاه های خصومت میان اهل ادیان

خاستگاه های خصومت میان اهل ادیان

سید ابراهیم سجادی

چکیده: قرآن کریم، ضمن تأکید بر تأثیر تعالیم دینی در ایجاد روابط مسالمت آمیز و همگرایی میان متدینان ادیان گوناگون، از سر پیچی اهل کتاب از این پیام و تخاصمات آنها با یکدیگر بارها سخن گفته است و با یادآوری درگیری های یهود و مسیحیان با یکدیگر و خصومت های ایشان به مسلمانان هشدار می دهد.
این نوشتار با نگاه تاریخی به درگیری های اهل ادیان گوناگون به ریشه یابی این خصومت ها از منظر قرآن می پردازد، و در ادامه با تأکید بر اینکه پیام اصلی مسیح، دعوت به محبت بوده است، دگرگونی و افول ارزشها در میان مسیحیان را بررسی کرده است و عوامل آن را موارد زیر می داند:
باور به الوهیت مسیح، انکار شریعت، اختیارات و اقدامات کلیسا و ...
در پایان یادآور شده که پیام قرآن به اهل کتاب برای پایان دادن به خصومتها و تنشها، بازگشت به عدالت در پرتو توحید و دوری از قوانین خود ساخته بشری است.

قرآن كریم در آیه های بسیاری همسویی ادیان گوناگون الهی را یادآور شده و آیینهای آسمانی را دارای یك آبشخور و خاستگاه معرفی می كند كه در آموزه ها و گزاره ها نیز نقاط اشتراك فراوان دارد. این نكته را در نوشتاری پیش از این به بررسی نشستیم كه در شماره پیشین همین فصلنامه با عنوان «اصول و خاستگاه های مشترك ادیان» درج گردیده بود.
قرآن همچنین در كنار تأكید بركارآیی تعالیم دین در ایجاد روابط سالم و متكی بر روحیه عدالت خواهی و همگرایی بین متدینان، از نافرمانی آنان در برابر پیام آسمانی و تخاصم های درونی شان نیز بارها سخن گفته است. بر پایه گزارش قرآن، پیروان هر آیینی نه تنها با تابعان شریعت دیگر كه میان خود نیز به صورت جنگ سرد یا درگیری مسلحانه، دشمنی داشته اند. یهودیان، هم با مسیحیان رابطه خصمانه داشته و هم با یكدیگر، مسیحیان نیز هم به رویارویی با پیروان موسی(ع) ادامه می دادند و هم در آتش تفرقه داخلی می سوخته اند و در همین زمان هر دو گروه در جبهه نبرد با مسلمانان نیز حضور داشته اند. گویا قرآن از ناحیه مسلمانان نیز نگران است و آنان را از گرایش به خصومت با پیروان سایر ادیان و درگیری ها و خصومت های داخلی پرهیز می دهد. برخی از هشدارهای قرآن را در این زمینه می نگریم:
«و ما اختلف الذین أوتوا الكتاب إلاّ من بعد ما جاءهم العلم بغیاً بینهم» آل عمران/19
پس از دریافت علم، اهل كتابهای آسمانی با الهام از روحیه تجاوز و حسادت، اختلاف را پیشه نمودند.
«و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء وهم یتلون الكتاب» بقره/113
یهودیان گفتند مسیحیان بر حق نیستند و ترسایان گفتند یهودیان بر حق نیستند؛ در صورتی كه آنان كتاب آسمانی را می خواندند.
«و قالت الیهود یدالله مغلولة… و ألقینا بینهم العداوة و البغضاء إلی یوم القیامة» مائده/64
و یهود گفتند: دست خدا بسته است… و تا روز قیامت میانشان دشمنی و كینه افكندیم.
«قتل أصحاب الأخدود. النار ذات الوقود. إذ هم علیها قعود. و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود» بروج/4ـ7
مرگ بر آدم سوزان خندق؛ همان آتش مایه دار و انبوه، آن گاه كه آنان (یهودیان) بالای آن [خندق به تماشا] نشسته بودند و خود بر آنچه برسر مؤمنان [مسیحی] می آوردند گواه بودند.
«و من الذین قالوا إنّا نصاری أخذنا میثاقهم فنسوا حظّاً ممّا ذكّروا به فأغرینا بینهم العداوة و البغضاء إلی یوم القیامة» مائده/14
ازكسانی كه گفتند ما نصرانی هستیم، پیمان گرفتیم، پس آنها بخشی از آنچه را كه بدان اندرز داده شده بودند فراموش كردند، ما هم میان ایشان تا روز قیامت دشمنی و كینه افكندیم.
«و قالوا لن یدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصاری» بقره/111
و گفتند هرگز كسی جز یهودی و مسیحی به بهشت نمی رود.
«لتجدنّ أشدّ الناس عداوة للذین آمنوا الیهود و الذین أشركوا و لتجدنّ أقربهم مودة للذین آمنوا الّذین قالوا إنّا نصاری» مائده/82
یقیناً یهودیان و مشركان را دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت و قطعاً كسانی را كه گفتند: ما نصرانی هستیم، نزدیك ترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت.
«یا أیها الذین آمنوا لاتتخذوا بطانة من دونكم لایألونكم خبالاً ودّوا ما عنتّم قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفی صدورهم أكبر قد بینا الآیات إن كنتم تعقلون. ها أنتم أولاء تحبّونهم و لایحبّونكم و تؤمنون بالكتاب كلّه و إذا لقوكم قالوا آمنّا و إذا خلوا عضّوا علیكم الأنامل من الغیظ قل موتوا بغیظكم إنّ الله علیم بذات الصدور. إن تمسسكم حسنة تسؤهم و إن تصبكم سیئة یفرحوا بها و إن تصبروا و تتقوا لایضرّكم كیدهم شیئاً إنّ الله بما یعملون محیط» آل عمران/118ـ120
مؤمنان! از غیرخودتان همراز مگیرید، آنان از هیچ نابكاری در حق شما كوتاهی نمی ورزند، آرزو دارند كه در رنج افتید، دشمنی از لحن و سخنشان آشكار است و آنچه در سینه هاشان نهان می دارند بزرگ تر است، در حقیقت نشانه ها را برای شما بیان كردیم اگر تعقل كنید. هان شما كسانی هستید كه آنان را دوست دارید و آنان شما را دوست ندارند، و شما به همهٌ كتابها ایمان دارید، و چون با شما برخورد كنند، گویند: ایمان آوردیم، و وقتی با هم خلوت كنند از شدت خشم بر شما سرانگشتان خود را می گزند. بگو با خشم خود بمیرید كه خدا به راز درون سینه ها داناست.
اگر به شما خوشی رسد آنان ناخوشنود می شوند و اگر به شما گزندی رسد بدان شاد گردند، و اگر صبر كنید و پرهیزگاری پیشه كنید نیرنگ شان هیچ زیانی به شما نمی رساند، یقیناً خداوند به آنچه انجام می دهند احاطه دارد.
قرآن علاوه بر گزارش مواضع خصمانه پیروان ادیان پیشین كه یقیناً آمیخته با هشدار و بیدار باش به مسلمان است، با صراحت نیز خطاب به آنان می گوید:
«و لاتكونوا كالذین تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات و اولئك لهم عذاب عظیم» آل عمران/105
و چون كسانی مباشید كه پس از آمدن دلایل روشن برای شان، پراكنده شدند و با هم اختلاف پیدا كردند و برای آنان عذاب سهمگینی است.
«ولاتجادلوا أهل الكتاب إلاّ بالّتی هی أحسن إلاّ الذین ظلموا منهم» عنكبوت/46
با اهل كتاب جز با شیوه برتر و نیكوتر به مجادله نپردازید؛ مگر با آن دسته از آنان كه ستم كرده اند.
«و قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونكم و لاتعتدوا إن الله لایحبّ المعتدین» بقره/190
و در راه خدا، با كسانی كه با شما می جنگند بجنگید، و از اندازه فراتر نروید؛ زیرا خداوند تجاوزكاران را دوست نمی دارد.
نبرد متدینان، به روایت تاریخ

كتب تاریخ نیز همسو با قرآن به گزارش خصومت متدینان پرداخته و از درگیری های خونین یهودی با یهودی، مسیحی با مسیحی و مسیحی با مسلمان سخن می گوید:
پیش از میلاد مسیح، اختلافات دو فرقه معروف یهودی (صدوقیان و فریسیان) درگیری های خونین داخلی را در پی آورد و زمینه سلطه روم را بر فلسطین در سال 63پیش از میلاد فراهم ساخت.1 ذونواس پادشاه یهودی در یمن (قرن ششم میلادی) در واقعه نجران دوازده هزار و به قولی هفتاد هزار مسیحی را به جرم پایبندی به دین مسیح طعمه آتش نمود.2 تمام مسیحیان روم در سال 155میلادی در اثر دسایس خاخام یهودی و فرمان امپراطور قتل عام شدند و در سال 214میلادی دویست هزار مسیحی توسط یهود در روم و قبرس به قتل رسیدند.3
با اقتدار مسیحیت در پی مسیحی شدن امپراطور روم (قسطنطین) در سال 312میلادی جدال بین یهودیان و مسیحیان شدت یافت و نزاع آنها در طول قرون وسطی رو به افزونی و شدت نهاد و به خونریزی و زد و خوردهای شدید انجامید.4 در جنگهای صلیبی كه در اروپا بر ضد غیرمسیحیان قیام نموده بودند، به خصومت با یهود نیز برخاستند و آنها را طعمه هلاك و دمار ساختند، جنبش ضد یهودی از آلمان شروع شد و كشتارهای دستجمعی از آن كشور به دیگر ممالك اروپا سرایت كرد، غالباً پس از قتل عام ها بازماندگان را محكوم به تبعید از كشور خود می كردند و در سال 1290 از خاك انگلیس و بعد در سال 1295 در فرانسه، سپس در اسپانیا و سایر كشورها، آنها را از سرزمین های خود اخراج كردند.5
در سال 1182میلادی عوام الناس یونانی (مسیحی) قسمتی از نژاد لاتین را كه در قسطنطنیه سكونت داشتند به صورت دستجمعی كشتند و بیماران آنها را سربریدند و چندین هزار زن و بچه را به غلامی فروختند. این دو نژاد مسیحی دیانت، همدیگر را متهم به ارتداد می نمودند.6 طبق گزارش سفیر پاپ از جنگ با اهالی جنوب فرانسه به جرم ارتداد آمده است:
«شهر (بزیه) دو سه ساعته قبضه شد، كسان ما كه نه به مقام توجهی می كردند نه به سن، نه از مرد می گذشتند نه از زن، قریب بیست هزار نفر را كشتند و شهر را به تاراج و آتش سپردند.»7
كینه توزی های اهل كتاب با مسلمانان در مسیر تاریخ نیز وحشتناك و بسی تأسف بار است. لشگركشی دنیای مسیحیت بر ضد مسلمانان و تصاحب فلسطین تحت عنوان جنگ صلیبی كه دو قرن ادامه یافت مایه سرافكندگی اروپاست و عامل بیداری و اندرزگیری مسلمانان، تمام رخدادهای این جنگ خواندنی و عبرت آموز است و حاكی از دشمنی شدید اهل كتاب!
در جنگ سوم صلیبی، پادشاه انگلیس 2600 مسلمان را به دلیل سرموقع نرسیدن «فدیه» آنها سر برید.8
در گزارشی از خود جنگجویان مسیحی آمده است:
«كسان ما، در رواق سلیمان و در معبد در لجه ای از خون مسلمانان می تاختند و خون تا زانوی مركب می رسید… ده هزار مسلمان در معبد قتل عام شد و هر كس در آنجا تا بند پایش را خون می گرفت. از كفار هیچ كس جان نبرد و حتی زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند».9
ماجرای مستشرقان و استعمار با گونه های مختلفش و نیز قصه ذبح فلسطین با حمایت جهان مسیحیت و قساوت صهیونیست ها، نمونه های تلخ دیگری است در راستای ریشه یابی خصومت پیروان ادیان.

ریشهٌ خصومتها از منظر قرآن

از منظر قرآن، رسالت تمام پیامبران جامه عمل پوشاندن به آیین و روش زندگی بوده است كه حلال خواری و نیك رفتاری را در حیات فردی و اجتماعی تأمین می نماید، چنین محصولی خمیرمایه اصلی و عمده شكل گیری جامعه پیراسته از كینه توزی و خصومت ورزی به حساب می آید. ولی دینداران و پیروان پیامبران نه به وحدت آیین آنها اهتمام قائل شدند و نه روش زندگی شان را الگوی زندگی خود قرار دادند، بلكه هر گروه برای خود آیین و روشی را تدارك دیده و دوستی ها و دشمنی ها را بر پایه آن تنظیم نمودند.
«یا أیها الرّسل كلوا من الطیبات واعملوا صالحاً إنّی بما تعملون علیم. و إنّ هذه أمّتكم أمّة واحدة و أنا ربّكم فاتّقون. فتقطّعوا أمرهم بینهم زبرا كلّ حزب بما لدیهم فرحون» مؤمنون/53
هان ای رسولان از خوردنی های دلپذیر بخورید و كار شایسته كنید، همانا من به آنچه می كنید آگاهم، و همانا این روش شما است، روش یگانه، و من پروردگار شمایم پس از من پروا كنید، پس [انسانها] كار دین خود را در میان خویش قطعه قطعه كردند [و دسته دسته شدند] در حالی كه هر گروهی به آنچه نزدشان بود شادمان بودند.
شكل گیری گروه های فكری ـ مذهبی در جامعه دینداران، از نگاه قرآن متكی بر انتخاب آگاهانه یا حسودانه دست اندركاران فهم دین، خوش باوری توده مردم، تفسیر ناروای كتب آسمانی و جاسازی دست نوشته ها به جای سخنان الهی در گذشته می باشد. در حقیقت سهل انگاری و خوشبینی بیش از حد افراد عادی و مسؤولیت ناشناسی متولیان دین بیشترین نقش را در انزوای دین انبیا و جایگزینی ادیان پنداری دارد. در قرآن می خوانیم:
«و ما اختلف الذین أوتوا الكتاب إلاّ من بعد ما جاءهم العلم بغیاً بینهم» آل عمران/19
كسانی كه كتاب در دسترس ایشان قرار گرفت، در اثر حسادت از دریافت علم به اختلاف پرداختند.
«و إذ أخذ الله میثاق الّذین أوتوا الكتاب لتبیننّه للناس و لاتكتمونه فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمناً قلیلاً» آل عمران/187
به یادآور، هنگامی را كه خداوند از كسانی كه به آنان كتاب داده شده پیمان گرفت كه حتماً باید آن را برای مردم به صورت واضح بیان كنید و كتمانش نكنید، پس آن كتاب را پشت سر انداختند و در برابر آن بهایی ناچیز به دست آوردند.
«فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم و جعلنا قلوبهم قاسیة یحرّفون الكلم عن مواضعه و نسوا حظّاً ممّا ذكّروا به» مائده/13
در اثر پیمان شكنی لعنت شان كردیم و دلهاشان را سخت گردانیدیم، به گونه ای كه به تحریف معنایی كلمه ها روی آوردند و بخشی از اندرزهای داده شده را فراموش نمودند.
«أفتطمعون أن یؤمنوا لكم و قدكان فریق منهم یسمعون كلام الله ثمّ یحرّفونه من بعد ما عقلوه و هم یعلمون» بقره/75
آیا طمع دارید كه آنان به شما ایمان بیاورند، با اینكه گروهی از آنان سخنان خدا را می شنیدند سپس آن را بعد از فهمیدنش تحریف می كردند و خودشان هم می دانستند.
«و إن منهم لفریقاً یلوون ألسنتهم بالكتاب لتحسبوه من الكتاب و ما هو من الكتاب و یقولون هو من عندالله و ما هو من عندالله و یقولون علی الله الكذب و هم یعلمون» آل عمران/78
گروهی از اهل كتاب زبان شان را به كتاب می پیچانند تا مطلب بر تافته شده را از كتاب آسمانی پندارید؛ در صورتی كه از كتاب نیست، و می گویند آن از جانب خداست؛ در حالی كه از جانب خدا نیست، و بر خدا دروغ می بندند، با اینكه خود آگاهند.
«فویل للّذین یكتبون الكتاب بأیدیهم ثم یقولون هذا من عندالله لیشتروا به ثمناً قلیلاً فویل لهم ممّا كتبت أیدیهم و ویل لهم ممّا یكسبون» بقره/79
پس وای بر كسانی كه كتاب [تحریف شده ای] با دستهای خود می نویسند سپس می گویند: این از جانب خداست تا بدان بهای ناچیز به دست آرند، پس وای بر آنان از آنچه دستهاشان نوشته و وای بر ایشان از آنچه [بدین وسیله] به دست می آورند.
«إتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله» توبه/31
آنان دانشمندان و راهبان خود را به جای خداوند پروردگار خواندند.
عدی بن حاتم می گوید خدمت پیامبر(ص) مشرف شدم در حالی كه مشغول تلاوت آیه «اتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله» بود، پس از پایان تلاوت این آیه عرض كردم: ما هیچ گاه احبار و راهبان را پرستش نمی كنیم؟ پیامبر(ص) فرمود:
«ألیس یحرّمون ما أحل الله فتحرّمونه، و یحلّون ما حرّم الله فتستحلّونه؟ فقلت بلی، قال فتلك عبادتهم.»10
آیا این گونه نبود كه آنان حلال خداوند را حرام قلمداد می كردند و شما نیز آن را حرام می پنداشتید، و آنها حرام خداوند را حلال اعلام می كردند و شما نیز آن را حلال می شمردید؟ گفتم آری همین گونه بود! فرمود: همین برخورد شما عبادت احبار و راهبان شمرده شده است.
در سایه این تعامل، تعدادی از بایدها به فراموشی سپرده شد و جای خود را به نبایدهایی داد كه مهم ترین آنها عبارتند از:
1. خدشه دار شدن یكتاپرستی و باور به معاد
«قاتلوا الذین لایؤمنون بالله و لا بالیوم الآخر… من الّذین أوتوا الكتاب… و قالت الیهود عزیربن الله و قالت النصاری المسیح ابن الله ذلك قولهم بأفواههم یضاهؤن قول الذین كفروا من قبل قاتلهم الله أنّی یؤفكون» توبه/29ـ30
با كسانی از اهل كتاب كه به خدا وروز قیامت ایمان نمی آورند… كارزار كنید. یهود گفتند: عزیر پسر خداست و نصارا گفتند مسیح پسر خداست؛ این سخن كه بر زبان می آورند به گفتار كسانی كه پیش از این كافر شده اند شباهت دارد، خدا آنان را بكشد چگونه از حق روی می گردانند.
2. پیروی از طاغوت
«ألم تر الی الذین أوتوا نصیباً من الكتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت» نساء/51
آیا نمی بینی كسانی را كه از كتاب بهره ای داده شده، باز هم به «جبت و طاغوت» ایمان دارند.
3. تجاوز به حقوق دیگران تا مرز قتل و كشتار
«و إذ أخذنا میثاقكم لاتسفكون دماءكم و لاتخرجون أنفسكم من دیاركم ثمّ أقررتم و أنتم تشهدون. ثمّ أنتم هؤلاء تقتلون أنفسكم و تخرجون فریقاً منكم من دیارهم تظاهرون علیهم بالإثم و العدوان» بقره/84
و آن گاه از شما پیمان گرفتیم كه خون همدیگر را مریزید و یكدیگر را از سرزمین خود بیرون مكنید، آن گاه شما بر این پیمان اقرار كردید و خود گواهید، ولی همین شماها همدیگر را می كشید و گروهی از خودتان را از دیارشان بیرون می رانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان همدیگر را كمك می كنید.
4. دنیاپرستی و حرام خواری همگانی
«و إنّ كثیراً من الأحبار و الرهبان لیأكلون أموال الناس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله» توبه/34
بسیاری از دانشمندان و راهبان اموال مردم را به ناروا می خورند و از راه خدا بازمی دارند.
«و تری كثیراً منهم یسارعون فی الإثم و العدوان و أكلهم السحت لبئس ما كانوا یعملون . لولا ینهاهم الربانیون و الأحبار عن قولهم الإثم و أكلهم السحت لبئس ماكانوا یصنعون» مائده/62ـ63
می بینی بسیاری از اهل كتاب را كه شتابان در پی گناه، تجاوز و حرام خواری هستند، واقعاً چه اعمال بدی انجام می دهند! چرا خداجویان و دانشمندان آنان را از سخن گناه آلود و حرام خواری بازنمی دارند؟ راستی چه بد است آنچه انجام می دادند.
«سمّاعون للكذب أكّالون للسحت» مائده/44
(یهودیان) بسیار دروغ نیوش هستند و به حرام خواری حریصند.
5. در كنار نارسایی های یادشده نوعی انحصارگرایی نیز بین اهل كتاب پدید آمده بود كه بر اساس آن هرگروهی رستگاری و سعادت را از آن خود می شمرد، این پندار می توانست زمینه ساز برخورد متكبرانه و تحقیرآمیز آنها با سایر گروه های جامعه بشری باشد.
«و قالوا لن یدخل الجنّة إلاّ من كان هوداً أو نصاری تلك أمانیهم» بقره/111
و گفتند: وارد بهشت نمی شود مگر یهودی و مسیحی؛ این آرزوی آنهاست.
«و قالت الیهود و النصاری نحن أبناء الله و أحبائه قل فلم یعذّبكم بذنوبكم بل أنتم بشر ممّن خلق» مائده/18
یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم، بگو: پس چرا شما را در برابر گناهان تان عذاب می كند، بلكه شما بشر و از آفریده شده ها هستید.
در حقیقت ادعای بالا گزارش چكیده ای است از دو نگاه انحصارگرایانه كه هر یك دیگری را ناپذیرفتنی می داند، یهودیان می گفتند تنها یهودی وارد بهشت می شود و مسیحیان می گفتند تنها مسیحی به بهشت می رود،11 خود قرآن نیز بر ناسازگاری بین دیدگاه این دو فرقه كتابی تصریح دارد:
«و قالت الیهود لیست النصاری علی شیء و قالت النصاری لیست الیهود علی شیء» بقره/113
یهودیان گفتند مسیحیان بهره ای از حقیقت مداری ندارند و مسیحیان گفتند: یهود بر حق نمی باشند.
در نهایت پس از متهم نمودن اهل كتاب به پیمان شكنی، نادیده انگاری تذكرات آسمانی (مائده/13ـ14) و سنگدلی كه منشأ خصومتها و خشونتهاست(حدید/16 و مائده/13)، قرآن می فرماید: «و لایدینون دین الحقّ»(توبه/29) آنها دین حق را راهنمای زندگی خود نمی شناسند، این یعنی دین گریزی كه خصومتها را در پی دارد!

واگرایی دینداران از نگاه تاریخ

خصومتهای همواره متدینان در مسیر تاریخ، بی تردید از كنار گذاشته شدن ارزشهایی حكایت دارد كه مورد قبول تمام ادیان آسمانی بوده و تثبیت همگرایی بین تمام افراد جامعه بشری را دنبال می نماید، سؤال بایسته این است كه چرا و چگونه ارزشهای امت ساز به فراموشی سپرده شد و چه عواملی پیروان ادیان توحیدی را به دین گریزی وا داشت؟
پاسخ این سؤال را به دلیل دسترسی نداشتن به منابع دست اول برخی از ادیان، گستردگی عرصه كار و محدودیت فرصت و ظرفیت مقاله، ناگزیر با مطالعه در حوزه یهودیت و مسیحیت دنبال می نماییم؛ با این اذعان كه پاسخ دریافتی می تواند نسبت به روند ارزش گریزی در سایر ادیان نیز رهنمون باشد و به مسلمانان نیز نسبت به دین مداری شان هشدار دهد!

سیر تاریخی ستیزه جویی یهودیان

یهودیان در مسیر تاریخ پس از حضرت موسی(ع) با لغزشهای اعتقادی و عملی فراوانی روزگار را سپری نمودند؛ گوساله پرستی در عصر موسی و پرستش بت «بعل» و «عشتاروت» [خدایان آرامیان ساكن در مناطق شمالی سوریه]12 دو نمونه از این نوع بیراهه روی است.
در عرصه های دیگر نیز یهودیان پیام اصلی و بنیادین را نادیده می گرفتند، رسوم و سنتهای قومی به جا مانده از گذشته برای آنها ارزشمند تر از تعالیم دینی و آموزه های به جا مانده از الواح تورات بود، چنان كه حضرت عیسی در پاسخ اعتراض «فریسیان» و «كاتبان» كه می گفتند چرا شاگردان شما به تقلید از مشایخ سلوك نمی نمایند؟ فرمود:
«نیكو اخبار نموده اشعیا(740ق.م) درباره شما ای ریاكاران، چنان كه مكتوب است: این قوم به لبهای خود مرا حرمت می دارند، لیكن دلشان از من دور است، پس مرا به عبث عبادت می نمایند، زیرا كه رسوم انسانی را به جای فرایض تعلیم می دهند، زیرا حكم خدا را ترك كرده تقلید انسان را نگاه می دارند؛ چون شستن آفتابه ها و پیاله ها و چنین چیزهای دیگر بسیار كه به عمل می آورید، و به آنها فرمود كه حكم خدا را به خوبی باطل می نمایید تا آن كه سنت خویش را محكم دارید».13
با پیدایش فرقه های فكری ـ مذهبی، پس از زوال سلطه یونانیان بر فلسطین(165ق .م) كج روی ها نهادینه شد، هر گروهی به گونه ای در راستای دین گریزی نقش ایفا كرد، فرقه صدوقی كه منسوب به جد اعلای خاندان «احبار» و روحانیون بود و افرادش همه متمول، اشرافی منش و اهل دنیا بودند، وجود ملائكه را باور نداشته قیامت وزنده شدن دوباره مردگان را انكار می كردند،14 از منظر این گروه، تورات به طور مطلق و بدون استثنا قداست نداشت و كتاب تلمود نیز مردود شناخته می شد.15 فرقه «فریسیان» كه بستر تولد آن قرن اول و دوم پیش از میلاد است16 بیشتر به تبعیت از سنتها و برداشتهای دینی بزرگان یهود می اندیشید و «تلمود» را كه مجموعه ای است از روایتهای نقل شده و سخنرانی های علمای یهود در مسیر تاریخ و توسط تلاش جمعی تعدادی از علما طی چهار قرن و نیم(از سال 69میلادی تا اواخر قرن پنجم) گردآوری شده است17 برتر از تورات می داند. در یكی از كتابهای تلمود آمده است:
«هركه به تحقیر سخنان خاخامها بپردازد مستحق مرگ است، اما تحقیركننده تورات چنین محكومیتی ندارد. كسی كه تعالیم «تلمود» را رها نموده به تورات بسنده می كند راهی برای خلاص ندارد، زیرا سخنان عالمان «تلمود» از آنچه در شریعت موسی مطرح می باشد برتر است.»18
«اسینیان» گروه دیگری است كه پس از تسلط روم بر فلسطین به وجود آمد(63ق. م)؛ با این باور كه باید از فساد جهان و اهل آن دوری گزیده زهد و ترك دنیا را پیش گرفت و با عبادت، انزوا، صوم و نماز روز گذرانید و از درگیری و زد و خورد با دشمن پرهیز نمود، این گروه به صحرا و كوه ها پناه می برد.19
در سال 66 میلادی كه 133 سال از اشغال فلسطین توسط روم می گذشت، صدوقیان و دیگر فرقه ها از صفحه تاریخ محو شدند و تنها فریسیان باقی ماندند تا پرچمدار قوم یهود در آینده تاریخ باشد!20
بی تردید انكار معاد و كیفر اخروی كه جزء باورهای صدوقیان بود، ترك مخاصمه با تجاوزگران و گرایش به رهبانیت كه جزء معتقدات «اسینیان» به حساب می آمد، و برتر دانستن «تلمود» بر تورات كه فریسیان بدان باور داشتند، هر كدام به گونه ای در دین گریزی و تحكیم و توسعه مردم آزاری نقش داشت، ولی نقش اعتقاد به «تلمود» از همه برجسته تر بود، زیرا گروه حامی آن توانست به حیات خود ادامه دهد و به حراست از این كتاب بپردازد كه پر است از تعالیمی كه هم روحیه خودمحوری را تقویت می كند و هم به تخاصم با سایر جوامع دامن می زند به عنوان نمونه در تلمود می خوانیم:
«به بهشت جز یهود كسی راه ندارد.»21
«جهنم جایگاه غیریهودیان است.»22
«انسان صالح غیر از اسرائیلی را به قتل برسان، بر یهودی حرام است از سایر امتها كسی را از هلاكت نجات دهد یا از چاه بیرون آورد.»23
«عادلانه است اگر یهودی هر كافری را بكشد».24
در تفسیر جمله «دزدی نكن» از سفارشهای دهگانه تورات آمده است:
دزدی از یهود نارواست اما از پیروان سایر ادیان دزدی جایز می باشد.25
عین همین تحریف در تفسیر توصیه «كسی را نكش» از سفارشهای تورات دیده می شود كه می گوید: «مقصود كشتن یهودی است».26
اندیشه هایی از این دست همان گونه كه پیداست در اثر دستبرد به كتاب مقدس و تحریف آیاتی از آن فراهم آمده است، انكار شمول و فراگیری سفارشهای «دزدی نكن»، «كسی را نكش» از باب نمونه توسط خاخامها، به جامعه دیندار یهود این اجازه را می دهد كه برای جان و مال پیروان سایر ادیان حرمتی قایل نباشند و به خود جرأت هر نوع تعدّی و تجاوز را بدهند.

زمینه های افول ارزشها در مسیحیت

نگاه مقایسه ای به دعوت به محبت كه پیام آشكار عهد جدید را تشكیل می دهد و عملكرد جهان مسیحیت كه در آن نمایش قساوت چشم گیرتر است، بی تردید این قضاوت را در پی دارد كه دین گریزی عامل اصلی این ناهمگونی است، آنچه پیچیده در ابهام می نماید راز و رمز گرایش به بی دینی در این مجموعه از اهل كتاب است كه دقت و تأمّل تاریخی پرحوصله ای را می طلبد.
دین گریزی انسان مسیحی سیر تاریخی در خور مطالعه ای دارد، عوامل و خاستگاه های متنوعی به صورت تدریجی در مسیر تاریخ تحقق یافته و در نهایت، گونه فعلی دینداری را بر او تحمیل نموده است.
تمام باورها، رفتارها و واكنش هایی كه در سستی یا زوال پایبندی مسیحیان به آموزه های اعتقادی و عملی دین شان مؤثر می نماید ریشه در آن دسته مبانی كلامی دارد كه منبع استنباطش كتاب مقدس است؛ بدین معنی كه آیات مبهم و متشابه با تفسیر و تصویبی به تجربه گرفته شده كه با خرد یا وجدان بشری كمال ناسازگاری را دارد و این ناسازگاری گرایشهایی را زاییده كه روحیه دینداری را در دنیای مسیحیت همچنان به ضعف و سستی روزافزون می كشاند.
رفتار دینی نكوهیده ارباب كلیسا، طغیان حكومتهای مسیحی زیرپرچم دین در قرون وسطی و عصر تفتیش عقاید، شكل گیری نهضتهای اصلاحی و گرایشهای ضد دینی و بی تفاوتی فعلی مسیحیان در برابر دین، به طور عمده ریشه در سه آموزه كلامی دارد كه همچنان از حمایت اصحاب كلیسا برخوردارند و عبارتند از:

الف. الوهیت مسیح

مسیح شناسی در حوزه كلامی مسیحیت سر منشأ بسیاری از تنشها و خصومتها است. اینكه عیسی كه بود و چه نوع موجودی بود، پرسشی است كه در آغاز مطرح بوده و با پاسخهای ضد و نقیضی كه داده شده تقریباً ریشه تمام بدعتهای مهم دنیای مسیحیت را تشكیل داده و می دهد.27
خاستگاه این مشكل، متن كتاب مقدس است كه به مسیح لقب «ابن الله» می دهد، بویژه تعبیر انجیل یوحنا: «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود… و همه چیز به وسیله او آفریده شد» كه به صورت روشن تری، به شبهه الوهیت و ربوبیت عیسی دامن می زند.
پس از اناجیل، این سخنان پولس رسول بود كه هویت مسیح را در پرده تیره تری از ابهامات پیچید و زمینه اعتقاد به الوهیت آن بزرگوار را بیش از پیش فراهم ساخت، وی كه مدعی بود مسیح پس از شهادت به سراغ او آمده و مسؤولیت هدایت غیریهودیان را به عهده اش گذاشته است،28 می گفت:
«كه او تمثال خدا می بود، تساوی با خدا را تعدی ندانست، لیكن خود را پست نموده مثال بندگی را گرفت در صورت خلق پدیدار گشت و چون صورت انسانی را پذیرفته خود را حقیر ساخته مطیع گردید تا به مرگ، بلكه به مرگ با صلیب هم.»29
به رغم آموزه های كتاب مقدس در عهد جدید، برای یهودیانی كه دین مسیح را می پذیرفتند تصور پسر خدا بودن عیسی كفرآمیز به نظر می رسید، از این رو در عصر شاگردان مسیح، فرقه ای از مسیحیان اعتقاد داشتند كه مسیح بزرگ ترین پیامبر و همان «مسیح منتظر» و انسانی مانند انسانهای دیگر است. از درون این گروه فرقه «ابیونی ها» ظهور نمود كه تا قرن چهارم میلادی ادامه حیات داد.این گروه اعتقاد به طبیعت الهی مسیح را رد می كردند و پولس قدیس را به خاطر این تعلیم كه عیسی ـ یك انسان ـ پسرخداست كافر می دانستند.30
اصرار بر یگانگی خداوند در اواخر قرن دوم باعث پیدایش جریان فكری به نام «مونارشیزم» شد. مونارشیست ها كه بر تفكر حكومت فردی خدا تأكید داشتند به چند گروه تقسیم شدند و از میان آنها طرفداران معروف به «پسرخواندگی» معتقد شدند كه مسیح هر چند معجزه آسا متولد شد، اما او انسانی بود كه به میزان زیادی با قدرت الهی پر شده بود، این انسان به صورتی چنان كامل مطیع این قدرت بود كه تا مقام پسر خدا صعود كرد.31
از كسانی كه اعتقاد به الوهیت عیسی را سخت به انتقاد گرفت «آریوس» كشیشی از اسكندریه است كه در نیمه اول قرن چهارم به مبارزه برخاست و در سال 336میلادی در 80 سالگی چشم از جهان فروبست. «آریوس» بر آن بود كه عیسی مسیح به رغم اینكه كلمه حق است، مثل سایر موجودات وجود حادث دارد و عنصر او با عنصر الوهیت فرق می كند، «ابن» بر خلاف «اب» دارای آغاز و ابتداست در حالی كه «اب» یعنی خدای تعالی ازلیت داشته ابتدا و آغازی ندارد.32
میان گرایشهای مخالف الوهیت عیسی «آریانیزم» بازتاب چشمگیرتری را به جا گذاشت، حتی امپراتوران بعد از قسطنطین، بیشتر آنها آریوسی یا نیمه آریوسی قلمداد شده اند؛ یعنی آنها این فرمول را پذیرفتند كه پسر شبیه پدر بود «دارای جوهر شبیه، ولی نه همان جوهر» امپراتور «كنستانتینوس» یكی از این نیمه اریوسی ها، تعریف آریوسی ها را در سال 360میلادی به عنوان ایمان رسمی امپراتوری اعلام كرد.33
نزاعی كه در اسكندریه میان آریوس و اسقف آن شهر به نام «اتاناسیوس» درگرفته بود، به سرعت گسترش یافت و تمام كلیساهای مشرق را به كام خود برد.34
آشفتگی فكری ناشی از این نزاع به گونه ای بود كه هیچ مصوبه ای دوام نمی آورد و هیچ باوری در برابر تردید افكنی ها مصونیت نداشت، منشی قسطنطین در این رابطه می گوید:
«ما هر سال بلكه هر ماه اعتقاد نامه های جدیدی می سازیم تا رموز نامعلوم را تبیین كنیم، ما از آنچه انجام داده ایم توبه می كنیم، ما از آنانی كه توبه كرده اند دفاع می كنیم، ما آنهایی را كه از آنها دفاع كرده ایم لعنت می كنیم، ما عقیده دیگران را كه در عقیده خود ما هست یا عقیده خودمان را كه در دیگران است محكوم می كنیم، و به طور متقابل همدیگر را از به هم پیوستن باز می داریم، و سبب خراب شدن همدیگر هستیم».35
در سال 321میلادی نزاع درباره هویت عیسی میان متكلمان مسیحی به اوج خود رسید. قسطنطین به پایان دادن به این وضع در شهر نیقیه (نزدیك قسطنطنیه در ساحل بسفر) با جمع آوری نمایندگان كلیساهای ممالك مختلف در سال 325میلادی شورایی را تشكیل داد كه پس از جدال طولانی اعتقاد نامه معروف به اعتقادنامه «نیقیه» را به تصویب رساند:
«ما ایمان داریم به خدای واحد؛ پدر قادر مطلق، خالق همهٌ چیزهای مرئی و نامرئی، و به خداوند واحد عیسی مسیح پسر خدا كه از پدر بیرون آمده، فرزند یگانه و مولود از او كه از ذات پدر است كه به وسیله او همه چیز وجود یافت؛ آنچه در آسمان است و آنچه در زمین است، و برای خاطر ما آدمیان و برای نجات ما نزول كرد و مجسم شد و انسانی گردید و رنج برد و روز سوم برخاست و به آسمان صعود كرد و خواهد آمد تا زندگان و مردگان را داوری نماید».36
اعتقادنامه نیقیه ضمیمه ای نیز همراه داشت كه در آن آمده است:
«لعنت باد بر كسانی كه می گویند زمانی بود كه او، عیسی وجود نداشت، و یا اینكه پیش از آنكه وجود یابد نبود، یا آنكه از نیستی به هستی آمد، و بر كسانی كه اقرار می كنند پسر خدا از ذات یا جنس دیگری است، و یا آنكه پسر خدا مخلوق و یا قابل تغییر و تبدیل است».
در این گردهمایی از مجموع 2048 اسقف، تنها 318 اسقف از اعتقادنامه حمایت كردند، بیش از 700 اسقف از دیدگاه آریوس حمایت می نمودند؛ البته با این تصمیم كه قیصر را نباید رنجاند و باید او را به توحید كشاند و معتقدان به الوهیت عیسی را منزوی كرد.37
بدین ترتیب دیدگاه «اتاناسیوس» كه معتقد بود كلمه انسان گردید ـ نه اینكه داخل یك انسان آمده باشد چنان كه آریوس عقیده داشت38 با حمایت قسطنطین در نیقیه به پیروزی رسید. ولی آریانیست ها به تلاش خود ادامه دادند و پیروزیهایی را نیز كسب نمودند.
قسطنطین سه سال پس از پذیرش اعتقادنامه نیقیه پشیمان شد و آریوس را از تبعید فراخواند و تا پایان دوران خود از گروه مخالف شورای نیقیه حمایت كرد، امپراتوران بعدی نیز بیشترشان آریایوسی یا نیمه آریوسی بودند،39 همزمان با وفات آریوس(336م) آریانیزم به توسعه نفوذ خود می اندیشید، قسطنطنیه، انطاكیه، بابل، اسكندریه و اسیوط را تحت تأثیر خود قرار داده بود.40
با قوت گرفتن آریانیزم، روحانیون انطاكیه اعلام نمودند كه «عیسای تاریخی به طبیعت فردی است از افراد بشر كه مانند سایر آدمیان دارای عقل و قوه اختیار می باشد و كلمه الهی در پیكر او جای گزید، همان طور كه آن كلمه در هر معبدی جای دارد، و با آن پیكر وحدت كامل حاصل كرد به طوری كه كلمه و عیسی دو منشأ و دو مظهر ولی دارای یك اراده و یك هویت شدند».41
فردی به نام «سیریل» اسقف اسكندریه بر ضد عقاید «نسطوریوس» اسقف قسطنطنیه از متكلمان روحانیون انطاكیه برخاست و رویارویی به شدت پیش می رفت، تا آنكه سرانجام در سال 451 شورایی در آسیای صغیر (شهر كالسدون) تشكیل شد و كلیاتی در باب ماهیت عیسی تصویب گردید كه قاعده و مبنای كلامی كلیسای كاتولیك رومی قرار گرفت، در آن گفتند:
«ما اقرار می كنیم كه پسریگانه خداوند عیسی مسیح در آن واحد، كامل در الوهیت و كامل در بشریت است، هم به حقیقت خداست، هم به حقیقت انسان است و دارای عقل و روح و جسد است. از یك طرف با پدر در الوهیت از یك عنصر و یك گوهر است و از طرف دیگر با مادر در بشریت شریك می باشد و از هر جهت مانند ماست، ولی دارای عصمت صرف و فرزند یگانه مولود الهی است؛ قبل از زمان وجود داشته و در آخر الزمان او را مریم عذرا كه به خدا حامله بود زاییده، و اوست مسیح یگانه پسر و خداوند ما؛ زاییده شده ولی دارای دو ماهیت بدون تركیب و امتزاج، بدون تغییر و تبدیل، بدون انقسام و تجزیه. و این اختلاف دو ماهیت به هیچ وجه به واسطه اتحاد با یكدیگر قابل فنا و انهدام نیست، بلكه خصایص ذاتی هر یك از آن دو ابد الآباد محفوظ خواهد بود. پس عیسی یگانه مولود الهی كلمه اوست و مسیح است و مانند دیگر انبیای قدیم برای تعلیم بشر قیام كرد و این است اعتقادنامه آباء كلیسا كه اكنون به دست ما رسیده است».42
این قطعنامه از سوی غربیان بی درنگ پذیرفته شد، ولی شرقیان را راضی نساخت و مكتب اسكندریه با این اعتقاد كه عیسی مسیح یك طبیعت دارد (و هویت او در كلمه ظاهر می باشد) ادامه حیات داد، عقیده طبیعت واحد با دیدگاه «وجهی گری» كه مبتكر آن مونارشیستی به نام «سابلیموس» بود همخوانی دارد، بر اساس این اندیشه «پدر و پسر، دو نمود از یك جوهر؛ یعنی جوانب و كیفیات مختلف یك خدایند، خدا باید قبل از آفرینش جهان در جنبه پدر بودنش و در ارتباط با ظهورش در این جهان به عنوان پسر تصور شود».43
شورای «كالسدون» نسطوریوس و پیروانش را خطاكار و كافر اعلام كرد، ولی تفكر او نمرد و همچنان به گونه ای ادامه حیات داد. بسیاری از مسیحیان امروز به رغم اعتقادنامه كلیسا كه مسیح و خدا را دارای شأن یكسان می داند،44 پسر را واسطه متمایز از پدر و انسان الهام شده ای می شناسند كه نباید به عنوان خدا پرستش شود.45
برخی نیز نسبت به كاربرد واژه «ابن» در زمان مسیح در مورد آن بزرگوار تردید كرده، می گویند اگر استعمال هم شده باشد معنای فرزند خدا بودن این نیست كه او نیز خداست، بلكه فقط به این معنی است كه وظیفه ویژه ای به او واگذار شده و نماینده خاص خداوند به صورت انسان است.46
به هر حال، تلاشهای یكتاپرستان در بستر تاریخ مسیحیت، ایستادگی در برابر كلیسا، متون كتاب مقدس و باور سنتی جمهور بود كه دم از الوهیت عیسی می زدند؛ آموزه ای كه در حوزه تعقل جایگاهی نداشت و تداوم حیاتش با تعبد كوركورانه امكان پذیر بود، به همین دلیل ترتولین از متكلمان مخالف اعتقاد نامه نیقیه می گفت:
«باور نمی كنم؛ چون نامعقول است».47
نامبرده در نقد دیدگاه مونارشیست های وجهی گرا می گوید:
«نتیجه منطقی دیدگاه آنها این است كه پدر خودش رنج برد و بر روی صلیب جان داد».48
نسطوریوس از متكلمان روحانیون انطاكیه می گفت:
«جایز نیست مریم را مادر خدا بخوانیم و محال است زنی از افراد بشر نسبت به ذات الهی حالت مادری حاصل نماید، بلكه او بشری چون خود را زایید كه آلت و اسباب ظهور الوهیت بود.»49
بی تردید خدشه هایی از این دست كه اساسی ترین آموزه مسیحیت را به تهدید گرفته سایر تعالیم این دین را نیز تحت تأثیر قرار می دهد و تصمیم انسان مسیحی را در رابطه با رعایت بایدها و گریز از نبایدها متزلزل می سازد. این سخن كلیسا كه «طبیعت سه گانه خدا یك راز است و نمی توان آن را با تعابیر بشری بیان كرد»50 نیز در حل مشكل كمكی نمی رساند و نمی تواند پایبندی به فروع و بایدها را استحكام ببخشد.
قرآن باور به الوهیت عیسی و اعتقاد به تثلیث را زیاده روی در دین و موجب كفر شناخته و بر دست كشیدن از آن تأكید دارد:
«یا أهل الكتاب لاتغلوا فی دینكم و لاتقولوا علی الله إلاّ الحق إنّما المسیح عیسی بن مریم رسول الله و كلمته ألقاها إلی مریم و روح منه فآمنوا بالله و رسوله و لاتقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لكم إنّما الله إله واحد سبحانه أن یكون له ولد» نساء/171
ای اهل كتاب در دین خود غلو مكنید و درباره خدا جز سخن درست مگویید، مسیح عیسی بن مریم فقط پیامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به سوی مریم افكند، و روحی از جانب اوست؛ پس به خدا و پیامبرانش ایمان آورید و نگویید [خدا] سه گانه است، باز ایستید كه برای شما بهتر است، خدا تنها معبود یگانه است، منزه از آن است كه برای او فرزندی باشد.
«لقد كفر الذین قالوا إنّ الله هو المسیح بن مریم» مائده/72
كسانی كه گفتند: «خدا همان مسیح پسر مریم است، قطعاً كافر شده اند.
«لقد كفر الذین قالوا إن الله ثالث ثلاثة و ما من إله إلاّ إله واحد و إن لم ینتهوا عمّا یقولون لیمسّنّ الذین كفروا منهم عذاب ألیم» مائده/73
كسانی كه [به تثلیث قائل شده و] گفتند: «خدا سومین سه [اقنوم] است، قطعاً كافر شده اند و هیچ معبودی جز خدا وجود ندارد، اگر از آنچه می گویند دست نشكند، به كافران ایشان عذابی دردناك خواهد رسید.

ب. انكار شریعت

حضرت مسیح(ع) پای بندی به نظام حقوقی، نظام قضایی و نظام كیفری و به طور كلی عمل به شریعت موسی(ع) را لازم می دانست51.«نخستین مسیحیان یهودی بودند، در معبد عبادت می كردند، متون مقدس یهودی را می خواندند و شریعت یهودی را رعایت می كردند، آنها در همان زمان، عیسی را رهبر خود می دانستند و از او پیروی می كردند».52
نخستین بار پولس رسول، عمل به شریعت تورات را مورد انكار قرار داد؛ با این تحلیل كه شریعت كاربرد موقت داشته و پیش از آمدن عیسی موسویان وظیفه داشته اند كه به قوانین تورات عمل نمایند و بدین وسیله كسب عدالت كنند، ولی با آمدن عیسی تنها ایمان به آن بزرگوار وسیله رسیدن به عدالت است.
پولس در نامه به غلاطیان دیدگاه خود را این گونه توضیح می دهد:
«ملعون است هركه ثابت نماند در تمام نوشته های كتاب شریعت تا آنها را به جا آرد، اما واضح است كه هیچ كس در حضور خدا از شریعت عادل شمرده نمی شود، زیرا كه عادل به ایمان زیست خواهد نمود، اما شریعت از ایمان نیست».53
«اما قبل از آمدن ایمان، زیرشریعت نگاه داشته بودیم و برای آن ایمانی كه می بایست مكشوف شود بسته شده بودیم، پس شریعت، لالای ما شد تا به مسیح برساند، تا از ایمان عادل شمرده شدیم، لیكن چون ایمان آمد دیگر زیر دست لالا نیستیم، زیرا همگی شما به وسیله ایمان در مسیح عیسی پسران خدا می باشید».54
پولس تصمیم گرفت كه دیدگاهش را در رابطه با عمل به شریعت عمومی و همگانی سازد، بدین منظور به سراغ پطرس رفت كه سمت جانشینی عیسی را داشت و مسیحیان را به پایبندی به شریعت فرا می خواند، خود در این رابطه می گوید:
«ولی چون دیدم كه به راستی انجیل به استقامت رفتار نمی كنند پیشِ روی همه پطرس را گفتم اگر تو كه یهود هستی به طریق امتها و نه به طریق یهود زیست می كنی چون است كه امتها را مجبور می سازی كه به طریق یهود رفتار كنند. ما كه طبعاً یهود هستیم و نه گناهكاران از امتها، اما چون كه یافتیم كه هیچ كس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی شود بلكه به ایمان به عیسی مسیح، ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح و نه از اعمال شریعت عادل شمرده شویم، زیرا كه از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد… اگر عدالت به شریعت می بود هر آینه مسیح عبث مرد».55
تلاشهای پولس مؤثر افتاد و سرانجام در اورشلیم نشستی صورت گرفت و اظهاراتی به عمل آمد كه در بسیاری از آنها الغای شریعت پیشنهاد شده است. در پیشنهاد یعقوب آمده است «رأی من این است كه كسانی را كه از امتها به سوی خدا بازگشت می كنند زحمت نرسانیم، مگر اینكه ایشان را حكم كنیم كه از نجاست بتها و زنا و حیوانات خفه شده و خون بپرهیزند». پیشنهاد یعقوب پذیرفته شد و به صورت مصوبه ای در اختیار پولس و همراهانش قرار گرفت تا به مردم انطاكیه، سوریه و قیلیقیه ابلاغ گردد. در بخشی از آن نامه آمده است:
«روح القدس و ما صواب دیدیم كه باری بر شما ننهیم، جز این ضروریات كه از قربانیهای بتها و خون و حیوانات خفه شده و زنا بپرهیزید كه هرگاه از این امور خود را محفوظ دارید به نیكویی خواهید پرداخت».56
الغای قوانین و شریعت تورات، اقدام پرمخاطره و سنگینی بود، ولی وقتی همه رسولان و حواریون در مورد آن به توافق رسیدند، حمایت و صوابدید روح القدس نیز محرز گردید. براین اساس مشروعیت این تصویب در جوامع مسیح تردید ناپذیر شناخته شد.
پیام واضح و تردید ناپذیر این اقدام كلیسائیان این بود كه رعایت بایدها و نبایدهای كتاب مقدس در پهنه حیات اجتماعی وظیفه الزامی انسان مسیحی نیست و با عصیان آگاهانه در برابر قوانین مدنی عهد قدیم، تدین و رستگاری او در معرض خطر قرار نمی گیرد! این تلقی به تدریج در دنیای مسیحیت اعتقاد به جدایی سیاست از دیانت و دوگانگی قدرت را در پی آورد. زیرا عیسی مسیح همسو با دیگر پیامبران از شایسته سالاری سخن می گفت و از پیروی طاغوت و حاكمیتهای فاسد برحذر می داشت و گویا به حاكمیت رنگ گرفته از مسیحیت می اندیشید.
ولی كلیسا این سیاست را دنبال نكرد، تنها در زمان قسطنطین، وحدت مسیحیت و حاكمیت مطرح گردید.57 و پاپ «ژلاز» در قرن پنجم میلادی نیز بر نظارت كلیسا بر حكومت تأكید ورزید و گفت: «درباره اعمال پادشاهان در روز حشر، پیشوایان مذهبی به پرسشهایی كه از طرف پروردگار می شود باید جواب بدهند»58. در قرن نهم میلادی «هینكمار» رئیس اسقف های «رنس» نیز عقیده داشت كه در سلطنت مسیحی حتی قوانین دولت باید قوانین مسیحی باشد، یعنی با مسیحیت وفق دهد و شایسته آن باشد.59
اظهاراتی از این دست جنبه استثنایی دارد و نمی تواند به عنوان دیدگاه كلیسا مورد مطالعه قرار گیرد. كلیسا تنها خود مسیح را پادشاه حقیقی و فرستاده حقیقی خدا یعنی رهبر سیاسی و پیشوای روحانی می شناسد،60 اما در عصر غیبت آن بزرگوار به پیروی از پولس رسول و پاره ای از سخنان دو پهلو و مبهم اناجیل، معتقد به تفكیك حوزه نفوذ كلیسا و حوزه نفوذ حكومت می باشد61 و در عین حال فرمان برداری در برابر حاكم را بدون پیش شرط شایستگی اجتناب ناپذیر می شمارد، زیرا پولس گفته است:
«هر شخص مطیع قدرتهای برتر شود، زیرا قدرتی جز از خدا نیست و آنهایی كه هست از جانب خدا مترتب شده است. حتی هر كه با قدرت مقاومت كند مقاومت با ترتیب خدا نموده است.»62
فرمان برداری از حاكمان به گونه ای در فضای كلیسا حاكم بود كه قدیس آكویناس، از مجتهدان كاتولیك قرن یازده میلادی می گفت:
«لازم است كه پیروان آیین مسیح مطیع اوامر فرمانروایان دنیوی خود باشند».63 ومارتین لوتر (1483ـ1346م) روحانی پروتستانیست انقلابی و اصلاح طلب نیز حقوق الهی شاهان را به رسمیت می شناخت.64
این دیدگاه كلیسا به «اتن كبیر» اجازه داد كه بگوید: رسمیت مقام پاپ مشروط است به اینكه سوگند وفاداری و فدویت نسبت به امپراطور مقدس یاد كند، و بعد از بركناری «ژان دوازدهم» از مقام پاپی به اتهام مخالفت با امپراطور، از مردم تعهد بگیرد كه بدون اجازه وی پاپ انتخاب ننمایند.65
به هر حال كلیسا پس از الغای شریعت، چاره ای جز این نداشت كه به تفكیك سیاست از دیانت و جدایی حوزه نفوذ كلیسا از حوزه نفوذ پادشاه رأی دهد. «كلازیوس» پاپ سده پنجم، جدایی وظایف حكومت را از وظایف كلیسا جزء ابتكارهای خود مسیح می دانست.66 در اندیشه سیاسی قرون وسطی حكمرانان، قیم قانون انسانی و كلیسا قیم قانون یزدانی شمرده می شد.67 با آغاز قرن هفدهم، نفوذ مذهب محدود به زندگی خصوصی شد68 و لیبرالیزم و سكولاریزم اداره زندگی دنیوی و جامعه را به عهده گرفت، البته با استناد به دین و سیره مسیحیان متدین.
جان لاك (1704 ـ 1632م) متفكر انگلیسی با پذیرش وحدت دولت و مرجع دینی قوانین دینی و قوانین حكومت از منظر عهد عتیق،69 جدایی حوزه دین و سیاست را در مسیحیت اجتناب ناپذیر می شناسد:
«به نظر من بیش از هر چیز ضروری است كه امور مربوط به حكومت مدنی و امور مربوط به دین از یكدیگر تفكیك شود و قلمرو فعالیت هر یك دقیقاً معین و مشخص گردد…. دولت، اجتماعی از انسانهاست كه فقط برای تأمین حفظ و پیشبرد منافع مدنی تشكیل شده است. منافع مدنی را زندگی، آزادی، تندرستی، آسایش تن، تملك اشیاء خارجی همچون پول، زمین، مسكن، اثاثیه و لوازم زندگی و امثال آن می دانم.
وظیفه حاكم مدنی است كه… از مالكیت مشروع افراد نسبت به چیزهایی كه متعلق به زندگی دنیوی است حراست كند. اگر كسی خیال تجاوز به قوانین مربوط به عدالت اجتماعی و مساوات را كه برای تأمین زندگی دنیوی و حراست از آن به وجود آمده است در سر بپروراند، می بایست با تهدید او به مجازات یعنی محرومیت از منافع و مواهب مدنی، از این عمل او جلوگیری كرد».70
«كلیسا اجتماع داوطلبانه افرادی است كه بنابر توافق مشترك شان به هم می پیوندند تا به شیوه ای كه به اعتقاد ایشان در پیشگاه خداوند مقبول است و در سعادت ارواحشان مؤثر می افتد، به طور جمعی به عبادت خدا بپردازند… همهٌ مقررات كلیسایی باید رو به سوی این هدف داشته باشند و تمامی قوانین مذهبی، محدود و منحصر به آن [عبادت] گردند».71
جان لاك از استدلال پولس تبعیت نمی كند، بلكه به یك نوع سنت گرایی و متن مداری جهت از میان برداشتن شبهه لزوم عمل به قوانین تورات روی می آورد، و آن گاه سیره عملی عیسی و تمام مسیحیان را در مسیر تاریخ به گواهی می گیرد و بدین ترتیب دلیل وی خردپذیرتر از دلیل پولس می نماید:
«برای ما مسیحیان واجب نیست و هیچ كس ادعا نكرده است كه مسیحیان مكلفند همهٌ چیزهایی كه از سوی شریعت موسی وضع شده است انجام دهند… عبارت «گوش فرا دارید ای قوم بنی اسرائیل» كاملاً نشان می دهد كه الزامها و تكالیف شریعت موسی منحصر به قوم بنی اسرائیل است… شهرها و سرزمین های بسیاری وجود داشتند كه دین حضرت مسیح را پذیرفته بودند، اما اشكال گذشته و كهن حكومت خود را حفظ كردند و قوانین مسیحی به هیچ وجه در اشكال حكومت آنان مداخله نمی نمود. مسلماً مسیح به انسانها آموخته است كه چگونه از طریق ایمان و عمل صالح می توانند به حیات جاودانی دست یابند، اما او حكومت تشكیل نداد. او به پیروانش شكل خاص و جدیدی از حكومت تجویز نكرد».72
«ثانیاً بیگانگان و كسانی كه نسبت به جامعه بنی اسرائیل غریبه محسوب می شوند هیچ گاه به زور مجبور به رعایت آیین شریعت یهودی نبودند، اما به عكس، در همین سرزمین دستور اعدام یهودی كه كافر شده بود صادر می شد، در صورتی كه بر اساس فرامین كتاب تورات «بیگانگان نمی بایست مورد آزار و شكنجه قرار می گرفتند».73
بی تردید تمام بافته های جان لاك با این سخن معروف مسیح پنبه می شود: «گمان مكنید كه من آمده ام كه از هم بپاشم و برطرف كنم ناموس یا شریعت پیغمبران را، نیامده ام از برای از هم پاشیدن، بلكه آمده ام برای آن كه كامل كنم ناموس را… به درستی كه آسمان و زمین برطرف می شوند و متغیر می گردند و یك نقطه و یك خط برطرف نمی شود از ناموسی تا واقع شود همهٌ آن». خصوصیت مورد، قانون را تخصیص نمی زند، از كلمه «بیگانگان» همدینان غیراسرائیلی به ذهن نمی آید، تا دلیل اختصاصی بودن احكام تورات شمرده شود! ظاهر آیه این را می رساند كه رعایت عدالت و پرهیز از مردم آزاری حد ومرز نمی شناسد و بایستی در مورد غیر یهودیان نیز رعایت گردد.
بی تردید جان لاك به وصایای انقلابی مسیح، ارتحال زودهنگام وی و هم زمانی نفوذ و توسعه مسیحی با لغو شریعت از سوی كلیسا توجه نداشته است و گرنه به بی پایگی دلایلش پی می برد و متوجه می شد كه مسیح به دلیل نبود فرصت نتوانست به ایده های سیاسی خویش جامه عمل بپوشاند. پس از عروج او به آسمان و الغای شریعت، جامعه مسیحی تشكیل جامعه سیاسی را وظیفه خود نمی دانست.
به هر حال با پیروزی لیبرالیزم، حذف دین از قلمرو عمومی و خصوصی شدن حوزه نفوذ آن در دنیای مسیحیت، بستر مناسبی برای رویش و باروری پلورالیزم یا كثرت گرایی دینی فراهم گردید كه بر اساس آن رستگاری و ورود به بهشت برای هر كس بدون توجه به نژاد، رنگ و اعتقاد میسر است؛ به شرطی كه آن كس در درون یك سنت دینی از زندگی خود محوری به زندگی كه در آن محور حقیقت نهایی است معطوف شود؛ صرف نظر از اینكه آیا این حقیقت نهایی را خدا، برهما، نیروانا و یا تائو بنامند.74
مسیحی پلورالیست در پی القای این مطلب بود كه مسیحیت خلاصه شده در زندگی خصوصی، در ارائه حقیقت و رساندن به رستگاری بر سایر ادیان برتری ندارد. چنین آموزه ای نه تنها حقانیت و قدرت هدایتگری دیگر آیینها را گوشزد می نمود كه انگیزه پای بندی به مسیحیت را نیز تهدید به نابودی می كرد و مخالفت با انجیل را در زندگی خصوصی نیز روا می شمرد.
با توجه به شتاب و سرعت فزاینده شریعت گریزی اهل كتاب، قرآن عصر بعثت پیامبر(ص) را عصر بی دینی و طاغوت زدگی اهل كتاب می داند:
«قل یا أهل الكتاب لستم علی شیء حتّی تقیموا التوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیكم من ربّكم و لیزیدنّ كثیراً منهم ما أنزل إلیك من ربّك طغیاناً و كفراً فلاتأس علی القوم الكافرین» مائده/68
بگو: ای اهل كتاب! تا به تورات، انجیل و آنچه از سوی پروردگارتان به سوی شما نازل شده است، عمل نكنید بر هیچ آیین بر حقی نیستید.
«و لو أنّهم أقاموا التوراة و الإنجیل و ما أنزل إلیهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم منهم أمة مقتصدة و كثیر منهم ساء ما یعملون» مائده/66
و اگر آنان به تورات و انجیل و آنچه از سوی پروردگارشان به سویشان نازل شده است؛ عمل می كردند، قطعاً از بالای سرشان [بركات آیمانی] و از زیرپاهاشان [بركات زمینی] برخوردار می شدند.
«ألم تر إلی الذین أوتوا نصیباً من الكتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت» نساء/51
آیا كسانی را كه از كتاب آسمانی نصیبی یافته اند، ندیده ای كه به جبت و طاغوت ایمان دارند!

اختیارات كلیسا

ارباب كلیسا و در رأس آنها پاپ، از موقعیت استثنایی و مقام عصمت برخوردار است و هدایتها و اقدامات آنان بدون استثنا همسو با خواست و رضایت خداوند و در خور اطاعت و پیروی می باشد. اقدامات ناشی از این حق، دلیل دیگری برای دین گریزی در غرب است. قدیس «اگوستینوتریونفو» می گفت:
«قدرت پاپ ها از جانب خداوند است، زیرا خلیفه و قائم مقام او بر زمین است، و اطاعت پاپ حتی اگر متفرق در گناه باشد واجب است، مقام پاپ برتر از مقام فرشتگان و در خور همان ستایش و تقدیس است كه مریم عذرا و دیگر قدیسان گزارده می شود.»75
قدیس آكویناس (1225ـ 1274م) از مفسران پرآوازه كتاب مقدس نیز باور داشت كه: روحانیون و بالاتر از همه پاپ اعظم، جانشین پطروس قدیس و قائم مقام عیسی در زمین است و تمام پیروان مسیح باید به همان سان كه امر و نهی خود مسیح را اجرا می كنند از اوامر او نیز اطاعت كنند.76
در مجمع واتیكان77 در سال 1849 و از سوی پاپ پیوس نهم در سال 1870 نیز عصمت و حق تشریع پاپ تصویب گردید78. قداست و موقعیت الهی ارباب كلیسا كه در زمینه های مختلف بدانان اجازه تصمیم گیری و اقدام می داد از حمایت و پشتیبانی دو مبنای دینی نیرومند برخوردار است:
اول: «بر اساس اعتقاد مسیحیان، روح القدس پیوسته كلیسا را ارشاد می كند.»79 بر اساس چنین باوری در مصوبه اورشلیم كه لغو شریعت را تشكیل می دهد رسولان و كشیشان نوشتند:
«روح القدس و ما صواب دیدیم كه باری بر شما ننهیم.»80
دوم: اظهارات منسوب به خود مسیح كه بر اساس آن پطرس و سایر رسولان از مقام عصمت برخوردارند و تصمیمات آنها از خطا و اشتباه مصون است. به اعتقاد كلیسا این مقام اختصاص به اصحاب عیسی ندارد و سایر ارباب كلیسا نیز از آن برخوردارند.
عیسی به شمعون، حواری بنام خود فرمود:
«و من می گویم به تو اینكه تو سنگی و بر آن سنگ بنا گذاشته ام معبد خود را و درهای جهنم بر آن سنگ راه ندارد و می دهدم به تو كلیدهای ملكوت آسمان را و آنچه تو بسته ای در زمین و آسمان نیز بسته شود و آنچه تو در زمین گشوده ای در آسمان نیز گشوده.»81
نیز مسیح خطاب به شاگردانش فرمود:
«هر آینه به شما می گویم آنچه بر زمین بندید در آسمان بسته شده باشد و آنچه بر زمین گشایید بر آسمان گشوده شده باشد. باز به شما می گویم هرگاه دو نفر از شما در زمین درباره هر چه كه بخواهند متفق شوند هرآینه از جانب پدر من كه در آسمان است برای ایشان كرده خواهد شد زیرا جایی كه دو یا سه نفر به اسم من جمع شوند آنجا در میان ایشان حاضرم».82
دو مبنای یاد شده به كلیسا اجازه می داد در رابطه با حراست از دین و دینداری به هر اقدامی دست بزند؛ بدون اینكه خود را در معرض خطر اشتباه بداند. به همین دلیل تاریخ مسیحیت خود زنی های وحشتناكی را به ثبت رسانده است كه ریشه در اختیارات نامحدود، مصوبه های نامعقول و عملكردهای نفرت زای كلیسا داشته و از عوامل مهم دین گریزی به حساب می آید، پدیده غفران و تفتیش عقاید دو نمونه ازاین نوع عملكرد كلیساست كه نقش اساسی را در انزوای آیین مسیح دارد.
گناه و غفران در اندیشه كلامی مسیحیت معنی و مفهوم ویژه خود را دارد، با گناه آدم همه گناهكار شمرده می شوند83 و با رفتن مسیح بر روی چوبه دار، همه از بند گناه رهایی می یابند.84
بدین ترتیب توبه گناهكار كه بدان سفارش شده است به معنای درخواست آمرزش نیست، بلكه به قصد اعتراف به منفور بودن گناه نزد خداوند، اعتراف به آمرزش گناه با مرگ و رنج مسیح و اعتراف به اینكه دیگر گناهی بر عهده او نمانده است؛ انجام می گیرد.85
البته انسان می تواند با مسیح دربازخرید و رهایی از قید و بند گناه سهیم شود و راه آن از نگاه پروتستان ها ایمان و پاسخ مثبت به ندای مسیح و از نظر كاتولیك ها مراسم آیین كلیسا می باشد كه مهم ترین آنها غسل تعمید است.86
به هر حال توبه و اعتراف به گناه، نزد ارباب كلیسا ریشه درآموزه عهد جدید دارد كه در آن مسیح به شاگردانش می فرماید:
«گناهان آنانی را كه آمرزیدید برای ایشان آمرزیده شد.»87
این مراسم در طول تاریخ با شكلها و گونه های مختلف اجرا می شده 88 و زیانبارترین آنها اعتراف و بازخرید پولی بود كه با عنوان كلی «سایمونی»89 یعنی فروش منصبهای روحانی و امتیازات كلیسایی در قرون میانه انجام می شد. «شماری از واعظان پرشور، مناطق مختلف اروپا را زیرپا گذاشتند و در همه جا اعلام كردند كه هر مؤمنی می تواند با پرداخت مقداری پول به كلیسا خود را از مجازات بازخرید كند و نجات دهد».90
نویسنده «تاریخ جامع ادیان» در رابطه با شكل اعتراف در قرن چهارده میلادی می گوید:
«كلیسا در آن زمان مقررات و تأسیسات خاصی برای جمع مال و اخذ وجوه بر پا كرده بود، مثلاً به عنوان حق فروش غفران و آزادی از كیفر حق تعالی و به عنوان حق اعتراف گناهان و حق مالیات تعمید و مالیات زواج و عزا و سایر مشاغل و تكالیف كلیسایی مالیاتهایی اجباراً از مؤمنان می گرفتند».91
در كنار آموزه كتاب مقدس برای اجرای مراسم اعتراف گناهكاران در كلیسا، عنوان گنج ثواب نیز جهت توجیه بخشش گناه گناهكاران افزوده شده بود، پاپ می توانست با بذل و بخشش از ثواب های ذخیره شده پرهیزكاران كلیسا زمینه نجات و رستگاری معصیت كاران زیادی را فراهم آورد. نویسنده كتاب «مارتین لوتر» در این رابطه می گوید:
«از اوایل قرن سیزدهم بعضی از روحانیون چنین آغاز تعلیم می كردند كه مسیح و قدیسان سخت نیك و پرهیزكارانه زیسته اند و همه آن نیكیها و پاكیها مانند گنجینه ای برهم انباشته شده است و خزانه ای پایان ناپذیر پدید آورده است. و می گفتند پاپ قدرت آن را دارد كه از گنج نیكی و ثواب برای كمك به گناهكاران استفاده كند… پاپ می گفت آنچه می گویم به جا آورید، از گناه نهراسید، زیرا گناهان شما هر چه باشد من با این گنج نیكی و ثواب كه در اختیار دارم از مكافات آن شما را رها خواهم كرد».92
جریان «بخشش نامه ها» مانند توپ صدا كرد و به ایجاد شكاف در كلیسای غربی و سپس قیام مارتین لوتر (1483ـ1546م) و راه اندازی نهضت پروتستانیزم انجامید.
«لوتر به این نتیجه رسیده بود كه نه تنها فروش غفران و معامله توبه به كلی بر خلاف حقایق تعالیم مطلق عیسی و مواعظ قدیسین می باشد، بلكه سراسر اعمالی كه در طول قرون وسطی، كشیشها تحت [عنوان] غفران كفاره و ثواب انجام می داده اند و در حقیقت باب معامله وجود داد و ستد با خدا باز كرده اند، باطل است و تمام كشیشان از اسقف تا پاپ همه بر خطا می روند. توبه حقیقی امر باطنی و وجدانی است كه انسان باید مستقیماً و بدون وساطت احدی، در دل خود با خدای مهربان و پدر آموزگار خود بپیوندد، و هر عیسوی پاك اعتقاد كه در دل از اعمال خود احساس شرمساری می كند می تواند و حق دارد كه به درگاه پرورگار بازگشت جوید و بدون اینكه غفران نامه از طرف كشیش به نام او صادر گردیده باشد از رنج و عقاب و بارگناه آزاد گردد».93
غفران، اعتراف و بخشش نامه فروشی برای كلیسا منبع درآمد قابل توجهی بود. بویژه با توجه به اینكه شاهان گناهكار نیز جزء مشتری ها بودند.94 درآمدهای زیاد، به جاه و جلال و رویكرد به معایب و گناه بین اصحاب كلیسا و حتی پاپ می انجامید.95
این روند از طرفی بازار گناه را رونق بخشیده بود؛ به گونه ای كه تامس گاسكوین، رئیس دانشگاه آكسفورد در سال 1450 می نویسد:
«امروز گناهاران می گویند: من پروایی ندارم كه در برابر خداوند چقدر گناه و كار زشت می كنم، زیرا با اعتراف و طلب آموزش در نزد كشیش و خرید آمرزش نامهٌ پاپ، كلاً از تمامی معاصی و كفاره ها، برائت حاصل می كنم. من آمرزش نامه پاپ را به چهار یا شش «پنس» خریده ام…»96
از سوی دیگر به بدبینی و فاصله گرفتن توده مسیحیان از كلیسا می افزود، جان بی ناس می نویسد:
«كلیسا در نظر مردم آن زمان به صورت دستگاه عریض و طویلی درآمد كه قصدی جز جمع آوری نقدینه و ذخایر مالی ندارد و از هر گوشهٌ اروپا سیل زر و سیم را به شهر روم جاری می سازد كه در آنجا ماده پرستی و عیش و نوش و اعمال ناپسند حتی فحشا در میان طبقه كشیشان و روحانیون بدون هیچ حایل و مانعی به حد كمال معمول است. و بالأخره تشخیص دادند كه دستگاه كلیسا نه تنها فاسد و تباه است، بلكه از قافله ترقی و تقدم زمان نیز مسافت طولانی عقب افتاده است».97
اصحاب كلیسا كه در اثر ثروت اندوزی و اقتدارگرایی حمایت مردمی و موقعیت اجتماعی خود را از دست می دادند، ناگزیر در صدد جلب حمایت حاكمیتها، اربابان و زمین داران بر می آمدند كه این نیز بدون حمایت كلیسا از آنها ناممكن بود.98 تعامل میان كلیسا و قدرتهای مادی ضد مردم، بی تردید به بی اعتمادی بیشتر مردم می انجامید.
گویا تفسیر دلخواه انجیل، فروش بهشت و زراندوزی اصحاب كلیسا در قرنهای اوایل دوره قرن وسطی (1409ـ409م) 99 و به طور مشخص در آغاز قرن هفتم میلادی، زمان نزول وحی بر پیامبر(ص) نیز جریان داشته است. به همین دلیل قرآن، هم به ملامت و نكوهش پیروی كوركورانه مسیحیان از اصحاب كلیسا می پردازد و هم به حرام خواری و زراندوزی كشیشان كه زمینه دین گریزی را در جامعه مسیحیت فراهم می ساخت اشاره دارد:
«إتّخذوا أحبارهم و رهبانهم أرباباً من دون الله و المسیح بن مریم» توبه/31
اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح بن مریم را پروردگار خود قرار دادند.
«یا أیها الذین آمنوا إنّ كثیراً من الأحبار و الرهبان لیأكلون أموال الناس بالباطل و یصدّون عن سبیل الله و الذین یكنزون الذهب و الفضّة و لاینفقونها فی سبیل الله فبشّرهم بعذاب ألیم» توبه/34
ای مؤمنان، همانا بسیاری از دانشمندان و راهبان، اموال مردم را به صورت ناروا می خورند و از راه خدا باز می دارند. و به كسانی كه طلا و نقره را گنجینه می كنند و در راه خدا هزینه نمی نمایند از عذاب دردناك خبرده.
همكاری پاپ و حاكمیتها در عرصه بین المللی در جنگ صلیبی (جنگ با مسلمانان طی دو قرن كه از 1905 میلادی آغاز گردید) و در جنگ برضد مرتدشدگان مسیحی جنوب فرانسه (كه از سال 1208تا 1226میلادی ادامه داشت و از نظر اهمیت همانند جنگ صلیبی قلمداد شده بود) توجه تاریخ را به خود جلب كرد.100
پس از جنگ داخلی جنوب فرانسه كه به جنگ صلیبی آلبی معروف است دیوان تفتیش عقاید ایجاد گردید101 كه نمود دیگری از همكاری كلیسا و حاكمیتهاست102 و از عوامل اساسی انزوای كلیسا و دین گریزی در غرب به حساب می آید.
سازمان مخوف تفتیش عقاید، تقریباً پنج قرن در بعضی ممالك اروپا بلای جان مردم بود. درنیمه دوم قرن شانزدهم به دستور پاپ «ادرین» ششم برای تشدید كار آن سازمان بر ضد مرتدان، شورایی از اسقفان تشكیل شد كه به نام «انجمن ترانست» معروف است.103 در نتیجه گروه غلاظ و شدادی به نام انجمن سربازان مسیح… مأمور رسیدگی به عقاید و افكار شدند.104 و تعداد قربانیان این اقدام را تنها در اسپانیا در سال 1480 تا 1»، 31912 نفر سوزانده شده و 291450 تن محكوم به مجازاتهای سنگین دانسته اند.
تنها در شهر مادرید هزاران نفر بر سر عقاید دینی به كوره آدم سوزی افتادند. گفته می شود صدهاهزار نفر زن را در اروپا به نام جادوگر به كام آتش انداختند.105
مبارزه خشن و وحشت آفرین كلیسا و امپراطوران با مخالفان اعتقاد سنتی كلیسای كاتولیك اعم از مسیحی، مسلمان و یهودی106 از اول قرن 13میلادی آغاز و تا سال 1» و سلطه ناپلئون بر اسپانیا تداوم یافت.107 طی این مدت در دادگاه های تفتیش عقاید، اهانت كنندگان به امپراطورها، دانشمندان108، اهانت كنندگان و مخالفان عقاید كلیسا و جادوگران همسان كیفر داده می شدند.
خشونت كلیسا اقشار مختلف جوامع اروپایی و غربی را به واكنش و به مقاومت وا داشت. در میان اقشار مختلف، واكنش دانشمندان جدی ترین تهدید را متوجه دین و دینداری ساخت.
در نتیجه اوج گیری نهضتها، سیاست و اقتصاد از مذهب جدا شد و در قرن هیجده میلادی تساهل و مدارا نسبت به عقاید شكل گرفت كه در حقیقت به معنای بی اعتنایی و بی قیدی نسبت به مذهب است.109
دانشمندان رشته های مختلف، دیدگاه هایی علمی را ارائه دادند كه هر یك می تواند در جهت زدایش دغدغه دین و بی قیدی در برابر آن، توجیه دین گریزی و امكان دستیابی به رستگاری با عبور از مسیر زندگی بی بند و بار نقش داشته باشد.
در دانشگاه ها و سپس در حوزه های علمیه [دینی] دانشمندان تحت عنوان «بررسی اسناد كهن» به پژوهش درباره اصالت كتاب مقدس پرداخته و به این نتیجه رسیدند كه:
«اینان (نویسندگان كتاب مقدس) انسانهای عادی هستند كه از مقبولات و مسلمات زمان خویش برخوردارند و آنها را همراه با مقدار معتنابهی افسانه و مطالب افسانه وار تركیب می كنند و به تحریر در می آورند… بسیاری از نوخواهان به این نتیجه رسیده بودند كه كتاب مقدس ارزش دینی اندكی دارد».110
بر اساس دیدگاه زیست شناختی داروینیزم (نظریه تكامل انواع) «روایت رایج برهان اتقان صنع خیل آسیب پذیر از كار درآمده بود، چه تكیه گاهش سازگاری ساختمان بدن و اندامهای موجودات زنده با وظایف مفیدشان بود؛ حال این سازگاری یا تطابق و انطباق با پیش كشیدن انتخاب طبیعی قابل تحلیل بود؛ بی آن كه وجود طرح یا تدبیر پیش اندیشیده ای را ایجاب كند. مفیدیت معلول بود نه علت؛ یعنی واپسین فراورد یك روند ناآگاهانه است».111
بر پایه این نظریه، حمایت از آسیب دیدگان و ناتوانان، عامل وقفه ترقی آینده شناخته شده رقابت آزادانه مورد تأكید قرار می گیرد تا توانمندان به دور از قید و بند قانون، آداب و رسوم بهترین را به بارآورند و بیشترین زاد و رود را پس افكنند.112
نیچه می گفت: نظریه «تكامل» فضایل مسیحی را بر نمی تابد و خویش اندیشی، خواهش قدرت و نیرومندی را فضیلت می داند. فروتنی، عشق و شفقت را خلق و خوی بردگان، و دلیری، خودخواهی بی رحمانه را اخلاق قهرمانان می شمارد. پس هر انسان قهرمان وشی باید خود را از شرّ وسواس زندگی اخلاقی برهاند و به مدد اراده خودمختار خویش، فردیت آفرینش گرانه خودمختار را تحقق بخشد.113
در اندیشه ماركسیسم، دین «افیون توده ها» معرفی شد. فرویدیزم، اخلاق دینی را خاستگاه عقده جنسی شناخت…
بدین ترتیب دانشمندان كه به دست ارباب كلیسا به جرم نوآوری درعرصه دانش، شلاق خورده بودند،با استفاده از فضای اصلاحات، آگاهانه یا ناآگاهانه به روند گریز از ارزشهای دینی سرعت بخشیدند.

هشداری به مسلمانان

روح گفته ها در باب «خاستگاه خصومتها» بین پیروان ادیان این است كه رویكرد اهل كتاب به حق كُشی و ستمگری، بازتابی است از بی توجهی به كلیت دین، جامه عمل نپوشاندن به اصول مشترك و جایگزین شدن آمیزه حق و باطل به جای تعالیم زلال دین. از این رو قرآن خطاب به اهل كتاب می گوید:
«یا أهل ا لكتاب لم تلبسون الحقّ بالباطل و تكتمون الحقّ و أنتم تعلمون» آل عمران/71
ای اهل كتاب چرا حق را به باطل در می آمیزید و حقیقت را كتمان می كنید.
در حقیقت این آیه و تمام آیاتی كه پیروان ادیان دیگر را متهم به بی توجهی به كتاب آسمانی می كنند. هشدار به مسلمانان را نیز در متن خود نهفته دارند و با صراحت نیز اعلام می دارند:
«واعتصموا بحبل الله جمیعاً و لاتفرّقوا… و لاتكونوا كالذین تفرّقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البینات» آل عمران/105ـ103
و همگی به ریسمان (قرآن با دین) چنگ زنید و پراكنده مشوید و چون كسانی مباشید كه پس از دریافت و مشاهده دلایل آشكار پراكنده شدند و با هم اختلاف پیدا كردند.
سوكمندانه به رغم هشدارهای قرآن، تاریخ، تخاصمهای تلخ و ننگینی را به نام مسلمانان ثبت نموده است كه منشأی جز نادیده گرفتن اصول متعالی دین، تعصب خشك و گرایش به التقاط ندارد. اگر بی توجهی به قرآن تداوم یابد ممكن است تاریخ تكرار شود و اسلام نیز به سرنوشتی گرفتار گردد كه یهودیت و مسیحیت در آتش آن می سوزد.

سخن آخر

قرآن به منظور پایان یافتن تنشها و خصومتها به اهل كتاب پیشنهاد بازگشت به عدالت را می كند كه در پرتو توحید و دوری از قوانین عرفی ساخته خرد بشری و ناسازگار با قوانین آسمانی امكان پذیر می باشد.
«قل تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم ألانعبد إلاّ الله و لانشرك به شیئاً و لایتخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون» آل عمران/64
بگو ای اهل كتاب بیایید بر سرسخنی عادلانه كه میان ما و شما یكسان است بایستیم یعنی جز خدا را بندگی نكنیم و چیزی را شریك او قرار ندهیم و بعضی ازما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرند. اگر آنها روبرتافتند بدانها بگویید: شاهد باشید كه ما مسلمانیم.
هنگام نزول این آیه وقتی عدی بن حاتم اعتقاد به ربوبیت انسان را نزد مسیحیان مورد انكار قرار داد، پیامبر(ص) این سؤال را مطرح كرد:
«أما كانوا یحلّون لكم و یحرّمون، فتأخذون بقولهم.»
آیا این گونه نبود كه آنها برای شما حلال و حرام تعیین می كردند و شما می پذیرفتید.
عدی بن حاتم جواب مثبت داد و پیامبر(ص) نیز فرمود مقصود از «لایتّخذ بعضنا…» همین واقعیت است.114
در كنار این پیشنهاد، قرآن این یادآوری را نیز دارد كه بیان مطالبی را به عهده دارد كه از سوی اهل كتاب به فراموشی سپرده شده است. فراموشی این مطالب در گذشته خصومت آفریده و اینك اگر به اجرا گذارده شود صلح و امنیت را به بار می آورد.
«یا أهل الكتاب قد جاءكم رسولنا یبین لكم كثیراً ممّا كنتم تخفون من الكتاب و یعفوا عن كثیر قد جاءكم من الله نور و كتاب مبین. یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام» مائده/ 16ـ 15
ای اهل كتاب! پیامبر ما به سوی شما آمده است كه بسیاری از چیزهایی از كتاب را كه پوشیده می داشتید برای شما بیان می كند و از بسیاری [خطاهای شما] در می گذرد. بی تردید برای شما از جانب خدا روشنایی و كتابی روشنگر آمده است كه به وسیله آن خداوند جویندگان خشنودی خود را به راه های سلامت (و امنیت) رهنمون می شود.
«فنسوا حظّاً ممّا ذكّروا به فأغرینا بینهم العداوة و البغضاء إلی یوم القیامة» مائده/14
پس آنها بخشی از اندرزهای مطرح شده را فراموش كردند، پس ما بین آنها تا قیامت كینه و دشمنی افكندیم.
رشید رضا نیز به منظور سفارش به بازگشت به اصول فراموش شده و زمینه سازی برای زیست مسالمت آمیز می گوید:
«تنها دلیل دشمنی موجود میان مسلمانان و مسیحیان، فراموشی اصول متعالی دین توسط یك و یا هر دو اینها و یا نادانی و عدم درك است كه توانسته است میان آنها گسترش یابد… و تنها یك ذهن ناآگاه و یا متكبر دلیل این دشمنی را در طبیعت این ادیان می جوید… صاحب منصبان بزرگ سیاسی در هر دو طرف رهبران دروغین بوده و دین را همچون بهانه ای برای راحت تر فریفتن مردم خود و وادار كردن ایشان به حمایت از سیاست هاشان از جمله مخالفت با همان دین و پیروان آن، به كار گرفته اند».115
مجمع علمای عالی رتبه مسیحی واتیكان در سال 1972میلادی در سندی كه به تصویب رساند یادآور شد:
«غرب كه تحت تربیت مسیحی است باید به بی عدالتی های گذشته كه نسبت به مسلمانان مرتكب شده اعتراف كند».116

 

پی نوشت‌ها:

1. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حكمت، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،550.
2. زمخشری، جارالله، تفسیر الكشاف، منشورات البلاغة، 4/731؛ مسعودی، مروج الذهب، دارالهجرة،80.
3. یوسف عید، الدیانة الیهودیة، دارالفكر اللبنانی،174.
4. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،560.
5. همان،565.
6. البرماله و ژول ایزاك، تاریخ قرون وسطی، ترجمه میرزا عبدالحسین هژیر، تهران، انتشارات علمی، 1362،235.
7. همان،291.
8. همان،231.
9. همان،226.
10. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، انتشارات ناصرخسرو، 3/37.
11. همان، 1/356.
12. كتاب مقدس، عهد قدیم، سفر داوران، باب 2 : 12.
13. همان، عهد جدید، انجیل مرقس، باب 7 : 10 ـ 6.
14. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،549؛ عهد جدید، كتاب اعمال رسولان، باب 23 : 8؛ انجیل مرقس، باب 13 : 18.
15. یوسف عید، الدیانة الیهودیة،80.
16. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،541.
17. همان،556 و 559.
18. یوسف عید، الدیانة الیهودیة،74.
19. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،553؛ نهی نجار، الدیانة المسیحیة، دارالفكر اللبنانی، 131.
20. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،555.
21. یوسف عید، الدیانة الیهودیة،154.
22. عبدالواحد وافی، الیهودیة و الیهود، مصر، النهضة، 49.
23. همان،171.
24. همان، 172.
25. همان،163.
26. همان،172.
27. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها، ترجمه عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، مؤسسه فرهنگی طه،42.
28. كتاب مقدس، عهد جدید، كتاب اعمال رسولان باب 9 و نامه پولس به غلاطیان، باب 2 : 8ـ7.
29. عهد جدید، نامه پولس به فلیپیان، باب 2 : 9 ـ 6.
30. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها،43.
31. همان،143.
32. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،624.
33. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها،153ـ152.
34. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،634.
35. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها،147.
36. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،634.
37. احمد عمران، القرآن و المسیحیة فی المیزان، بیروت، الدار الاسلامیة،423.
38. جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها،152.
39. همان،151.
40. احمد عمران، القرآن و المسیحیة فی المیزان،423.
41. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،636.
42. همان.
43. جوان اگریدی،مسیحیت و بدعتها،144؛ جان بی ناس،تاریخ جامع ادیان،637.
44. همان،157.
45. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،637؛ جوان اگریدی، مسیحیت و بدعتها،155.
46. ویلیام مونتگمری وات، حقیقت دینی در عصرما، قم، دفترتبلیغات اسلامی، 78.
47. منوچهری، محمدعلی، مذهب و سیاست در عصرما، انتشارات هادی، 133.
48. جوان اگریدی،مسیحیت و بدعتها،143.
49. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،636.
50. توماس میشل، كلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی، مركز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب، 75.
51. عهد جدید، انجیل متی، باب 5 : 19 ـ 18.
52. جوان اگریدی،مسیحیت و بدعتها،42.
53. عهد جدید، نامه پولس به غلاطیان، باب 3: 13 ـ 10.
54. همان، باب 3: 27 ـ 23.
55. همان، نامه پولس به غلاطیان، باب 2: 21 ـ 15.
56. همان، كتاب اعمال رسولان، باب 15: 30 ـ 1.
57. جوان اگریدی،مسیحیت و بدعتها،131ـ129.
58. مذهب و سیاست در جهان،146.
59. همان،175.
60. مایكل فاستر، خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمه جواد شیخ الاسلامی، انتشارات امیركبیر، 1358، قسمت2،406.
61. مراجعه شود به: محمدحسن قدردان قراملكی، سكولاریزم در مسیحیت واسلام، دفترتبلیغات اسلامی، ص35ـ33.
62. عهد جدید، نامه پولس به رومیان، باب 13 : 4ـ1.
63. مایكل فاستر، خداوندان اندیشه سیاسی، قسمت 2،459.
64. قدردان قراملكی، محمدحسن، سكولاریزم، در مسیحیت و اسلام،77.
65. مذهب و سیاست در جهان،181ـ180.
66. خداوندان اندیشه سیاسی، قسمت2،401.
67. همان،406.
68. ژیل كپل، اراده خداوند، ترجمه عباس آگاهی، دفترنشر فرهنگ اسلامی، 9.
69. جان لاك، نامه ای در باب تساهل،ترجمه شیرزاد گلشاهی كریم، نشرنی، 99.
70. همان،56.
71. همان،61 و 66.
72. كتاب مقدس، عهد قدیم، سفر خروج، باب 22 : 21.
73. جان لاك، نامه ای در باب تساهل، ص100ـ98.
74. محمد لگنهاوزن، اسلام و كثرت گرایی دینی، ترجمه نرجس جواندل، موسسه فرهنگی طه، 41ـ38.
75. ویل دورانت، تاریخ تمدن، 6/998 به نقل از: سكولاریزم در مسیحیت و اسلام،51.
76. خداوندان اندیشه سیاسی، قسمت2، 455.
77. قدردان قراملكی، محمدحسن، سكولاریزم در مسیحیت و اسلام،52.
78. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،691.
79. كلام مسیحی،75.
80. عهد جدید، كتاب اعمال رسولان، باب 15 : 30.
81. همان، انجیل متی، باب 16.
82. همان، باب 18: 21ـ18.
83. همان، نامه پولس به رومیان، باب 3 : 24 و باب 143 : 2.
84. همان، انجیل متی، باب 26 : 28؛ كلام مسیحی،88؛ اسلام و كثرت گرایی دینی،29.
85. مجموعه ای از نویسندگان، اصول قابل انتقال، ترجمه خسروی، 11و37و38.
86. محمد لگنهاوزن، اسلام و كثرت گرایی دینی، 29و40.
87. عهد جدید، انجیل یوحنا، باب 20:23.
88. توماس میشل، كلام مسیحی،96.
89. همان، 107.
90. همان، 108.
91. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،665.
92. هری امرسون فاسدیك، مارتین لوتر، ترجمه فریدون بدره ای، تهران، 1371،54 ؛ كلام مسیحی،108.
93. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان،670.
94. نوذری، عزت الله، اروپا در قرون وسطی، شیراز، انتشارات نوید، 1377،202.
95. البر ماله، تاریخ قرون جدید، ترجمه فخرالدین شادمان، 135ـ131.
96. ویل دورانت، تاریخ تمدن، 6/270، به نقل از: سكولاریزم در مسیحیت و اسلام، 48.
97. جان بی ناس، تاریخ جامع ادیان، 667.
98. البر ماله، تاریخ قرون وسطی، ق2/273، به نقل از یوسف فضائی، سیر تحول دینهای یهود و مسیح، تهران، مؤسسه مطبوعاتی عطائی،319.
99. فرانكو مارتینلی، تاریخ تفتیش عقاید، ترجمه ابراهیم صدقیان، جهان رایانه، 2.
100. البرماله، تاریخ قرون وسطی،290.
101. همان،291.
102. ویل دورانت، قصة الحضارة، دارالفكر، 1988م، 23/78؛ اروپا در قرون وسطی،204.
103. البر ماله، تاریخ قرون جدید،148.
104. گی تستاوژان تستا، تاریخ تفتیش عقاید، ترجمه علام رضا افشار نادری، جامعه ایرانیان، 17؛ ویل دورانت، قصة الحضارة، 23/90.
105. جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ترجمه محمود تفضلی، انتشارات امیركبیر، 1361، 1/655.
106. گی تستاوژان تستا، تاریخ تفتیش عقاید،17.
107. جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، 2/751.
108. فرانكو مارتینلی، تاریخ تفتیش عقاید،13و126.
109. جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، 2/751.
110. ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، مركز دانشگاهی، 1362،130.
111. همان،111.
112. همان،118.
113. همان،136.
114. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، 2/767.
115. رشیدرضا، المنار، دارالمعرفة، 7/10.
116. بوكای، مقایسه ای میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ترجمه مهندس دبیر، دفتر نشر فرهنگ اسلامی،6.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

بررسی تاریخی جایگاه زن در جاهلیت و قرآن با توجه به آیه ضرب

دریافت فایل pdf

 

شیوه های مبارزه پیامبر(ص) با فرهنگ زن ستیزی عصر جاهلی از دیدگاه قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

دریچه ای بر نقد اجتماعی در قرآن (جامعه جاهلی و بخشش)

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن و سیمای زن جاهلی

دریافت فایل pdf

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مفهوم جاهليت در قرآن و متون تاريخي

مفهوم جاهليت در قرآن و متون تاريخي

احمدرضا بهنيافر

واژه جاهليت ريشه در قرآن دارد. دقت در قرآن و متون تاريخي روشن مي‌نمايد كه معناي اصلي جاهليت ناداني نيست، بلكه جاهليتي كه در قرآن و سنت و حتي بسياري از متون تاريخي بيان شده يك نوع حالت نفساني و كيفيت رواني است كه از پيروي از هدايت الهي سرباز مي‌زند و حكومت خدا را در امور زندگي نمي‌پذيرد. چكيده يكي از مباحث مهم به ويژه در تاريخ اسلام مبحث «جاهليت» است. واژه جاهليت ريشه در قرآن دارد و مورخان براي آن معاني متعددي بيان نموده‌اند كه با يكديگر متفاوت است. دقت در قرآن و متون تاريخي روشن مي‌نمايد كه معناي اصلي جاهليت ناداني نيست، بلكه جاهليتي كه در قرآن و سنت و حتي بسياري از متون تاريخي بيان شده يك نوع حالت نفساني و كيفيت رواني است كه از پيروي از هدايت الهي سرباز مي‌زند و حكومت خدا را در امور زندگي نمي‌پذيرد.
پس جاهليت يعني سفاهت، خشونت، ناهنجاري، بي‌ارادگي، شتابزدگي و عدم قدرت بر نفس نه صرفاً ناداني و عدم علم. در نتيجه جاهليت يك مفهوم است كه محدوده زماني و مكاني ندارد. مفهوم جاهليت در قرآن كلمه جاهليت ريشه در قرآن دارد و براي اولين بار در آيات مدني مطرح گرديد. در قرآن مشتقات اسمي و فعلي آن به صورت‌هاي جاهل، جاهلون، جاهلين، جهاله، يجهلون، تجهلون و جهول به كار رفته است. ولي كاربرد بيشتر اين واژه به صورت جهل است كه معاني متفاوتي دارد. حال با توجه به آياتي كه مشتقات واژه «جهل» در آنها ذكر شده است، معنا و مفهوم جاهليت در قرآن را مشخص مي‌نمائيم. خداوند در قرآن كريم مي‌فرمايد: «قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَإِلا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُنْ مِنَ الْجَاهِلِينَ؛ يوسف گفت: پروردگارا؛ زندان براي من از آن چه مرا به سوي آن مي‌خوانند محبوب‌تر است و اگر حيله را از من باز نگرداني من به سوي آنها تمايل مي‌كنم و از جاهلان مي‌گردم.» از اين آيه استنباط مي‌شود كه گناه موجب سلب علوم خدادادي است و جهل تنها بي‌سوادي نيست، بلكه انتخاب لذت آني و چشم‌پوشي از رضاي خداوند، نيز جهل محض است. 1 در آيه 89 سوره يوسف نيز آمده است: « قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ؛ [يوسف] گفت: آيا دانستيد با يوسف و برادرش چه كرديد آنگاه كه شما نادان بوديد.» بنابراين جهل تنها به معناي ندانستن نيست، بلكه غلبه هوس‌ها نوعي بي‌توجهي است.
انسان گناهكار هر چند عالم باشد، جاهل است. چون توجه ندارد و آتش دوزخ را براي خود مي‌خرد.2 آيه 67 سوره بقره: « وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قَالُوا أَتَتَّخِذُنَا هُزُوًا قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ؛ ‌و هنگامي را كه موسي به قوم خود گفت خدا به شما دستور مي‌دهد كه ماده گاوي را سر ببريد، گفتند آيا ما را به تمسخر مي‌گيري؟ گفت: به خدا پناه مي‌برم از اينكه از نادانان باشم.» اين تعبير بيانگر آن است كه استهزاي ديگران جز كار عناصر نادان نيست. چون استهزا كنندگان يا آفرينش فرد يا كردار و رفتارهاي او را به مسخره مي‌گيرند و چون موضوع آفرينش و زشتي و زيبايي افراد از آن خداست، بنابراين هيچ يك از آنها در خور استهزا نيست. با اين بيان انجام اين عمل زشت فقط توسط افراد نادان انجام پذير است و استهزا در موضع حكم و بيان شريعت از نادانان است.3 بنابراين در اين آيه جهل در برابر عقل به كار برده شده نه علم، چون مسخره كردن نشانه بي‌خردي است كه حضرت موسي از آن به خدا پناه مي‌برده. در سوره زمر آيه 64 شرك به خداوند را جهل معرفي كرده و مي‌فرمايد: « قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجَاهِلُونَ؛4 ‌آيا به من دستور مي دهيد كه غير خدا را عبادت كنم اي جاهلان.» در اين آيه به صراحت مسئله توحيد در عبادت مورد اشاره قرار گرفته است كه در جاهليت عبادت بتها و سجده در برابر آنها وجود داشت و انجام اين عمل شرك و نشانه جهل است. خداوند در اين آيه آشكارا بت‌پرستان را مردمي جاهل مي‌داند كه هم نسبت به خداوند و هم نسبت به مقام والاي خود جاهل هستند.5
آيه 55 سوره قصص سخنان لغو و بيهوده را نوعي جهالت معرفي مي‌كند: «وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِي الْجَاهِلِينَ؛ ‌و هرگاه سخن لغو و بيهوده‌اي بشنوند از آن روي مي‌گردانند و مي‌گويند اعمال ما از آن ماست و اعمال شما از آن خودتان، سلام بر شما ما طالب جاهلان نيستيم.» در آيه 72 سوره احزاب خيانت به امانت مصداق بارز جهل شمرده شده است: «إِنَّا عَرَضْنَا الأمَانَهَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الإنْسَانُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولا؛ ‌ما امانت را بر آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها عرضه داشتيم آنها از حمل آن ابا كردند و از آن هراس داشتند، اما انسان آن را بر دوش كشيد او بسيار ظالم و جاهل بود.» در اين آيه بزرگ‌ترين و مهم‌ترين امتياز انسان بر تمام جهان خلقت بيان گرديده است، ولي افسوس كه از همان آغاز بر خويشتن ستم كرد و قدر خود را نشناخت و آنچه شايسته حمل اين امانت بود انجام نداد.
آيه 63 سوره فرقان كبر و خودخواهي را كليد كفر و جهالت مي‌داند: «وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلامًا؛ ‌بندگان خاص خداوند رحمان آنهايي هستند كه با آرامش و بي‌تكبر بر زمين راه مي‌روند و هنگامي كه جاهلان آنها را مخاطب مي‌سازند به آنها سلام مي‌گويند.» آيه 6 سوره حجرات اعتماد به اخبار فاسقان را جهل مي‌داند و مي‌فرمايد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَهٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ؛ ‌اي كساني كه ايمان آورديد اگر فاسقي خبري براي شما آورد پس جستجو كنيد، مبادا كه در اثر تفحص نكردن به قومي آزار رسانيد و بر كرده خود سخت پشيمان شويد». درنتيجه بر اساس آيه ششم سوره حجرات براي اينكه عملي جاهلي نباشد، ابتدا بايد پيرامون آن تحقيق و تفحص نمود سپس اقدام كرد. آيه 17 سوره نساء جهل را سرچشمه غرايز و هوس‌هايي دانسته است كه پايدار نباشند: « إِنَّمَا التَّوْبَهُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَهٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا؛ جز اين نيست كه خداوند توبه كساني را مي‌پذيرد كه از روي ناداني كار ناشايستي مي‌كنند،‌ سپس توبه مي‌كنند خداوند از اينان درمي‌گذرد و خدا داناي فرزانه است.» ‌اين آيه شرط قبولي توبه را در آن مي‌داند كه انجام گناه از روي ناداني و بي‌توجهي به عواقب آن باشد.6
از امام صادق(ع) نقل شده: «هر گناهي كه انسان مرتكب مي‌شود اگر آگاهانه باشد در حقيقت جهل است؛ زيرا خود را در خطر قهر الهي قرار مي‌دهد.»7 در آيات زير نيز به صراحت واژه جاهليت آمده است:
1ـ خداوند در توصيف كفار مكه مي فرمايد: «إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّهَ حَمِيَّهَ الْجَاهِلِيَّهِ؛ ‌آنگاه كه كافران در دل‌هاي خود، تعصب(آن هم) تعصب جاهليت ورزند.» حميت در اصل از ماده «حمي»‌به معناي حرارتي است كه از آتش يا خورشيد و يا بدن انسان و مانند آن به وجود مي‌آيد و به همين دليل به حالت تب «حمي» گفته مي‌شود. از اين جهت به حالت خشم، نخوت و تعصب خشم‌آلود نيز حميت مي‌گويند و اين حالتي است كه بر اثر جهل، كوتاهي فكر و انحطاط فرهنگي در ميان اقوام جاهلي فراوان است و سرچشمه بسياري از جنگ‌ها و خون‌ريزي‌ها مي‌شد. 8 پس يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي عرب جاهلي ياري كردن خويشان در هر فرصت و شرايطي بود.9 به طوري كه در ضرب المثل آنها آمده است كه «برادرت را ياري كن چه ظالم باشد، چه مظلوم».
2ـ آيه 33 سوره احزاب، كه خداوند مي‌فرمايد: « وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّهِ الأولَى؛ ‌و در خانه‌هايتان قرار بگيريد و مانند روزگار جاهليت قديم زينت‌هاي خود را آشكار نكنيد.» منظور از تبرّج آن است كه زن زيبايي‌ها و آرايه‌هاي خود را در برابر چشمان نامحرمان به نمايش بگذارد. «اظهار الزينه و مايستدعي به شهوه الرجل» به عبارت ديگر خودنمايي، خودآرايي و خوش‌نمايي زن براي جذب چشم‌ها و دل‌ها و ايجاد زمينه هوس و فتنه است كه خداوند از آن نهي مي‌نمايد. در اين آيه سخن با زنان است، به ويژه زنان پيامبر را مورد خطاب قرار داده و آنان را از انديشه و پديده جاهلي بر حذر داشته تا ديگر زنان مسلمان بدانند از آنجا كه احتمال سقوط در مرداب جاهليت براي زنان پيامبر وجود دارد، اين احتمال براي آنها نيز هست. يعني اينكه زن بايد ثبات داشته و خود را با آلودگي‌هاي جاهلي دمساز نكند و به خودآرايي جاهلانه نپردازد.
3ـ در سوره مائده، آيه 5 مي‌فرمايد: « أَفَحُكْمَ الْجَاهِلِيَّهِ يَبْغُونَ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ؛ ‌آيا حكم جاهليت را مي‌جويند؟ براي مردمي كه اهل يقين هستند چه حكمي از خدا بهتر است.» بنا به نقل رشيدالدين ميبدي در «كشف الاسرار» يهوديان از پيامبر(ص) در حق زانيين حكمي مي‌خواهند كه خداوند نفرموده است. با توجه به اينكه آنها كتاب دارند مانند اهل جاهليت كه فاقد كتاب بودند عمل مي‌نمايند. چون در جاهليت حكم رجم را بر ضعفا واجب كرده و بر اقويا چنين نبود.10 مصداق جاهليت در آيه مذكور خودگرايي است كه از مهم‌ترين اجزاي تشكيل‌دهنده نظام جاهلي محسوب مي‌شود و بيانگر نوعي فساد سياسي در جامعه جاهلي است.
4ـ آيه 154 سوره آل عمران كه خداوند مي‌فرمايد: «وَطَائِفَهٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّهِ؛ ‌و گروهي در فكر جان خود بودند، و درباره خدا، گمان‌هاي ناروا همچون گمان‌هاي جاهليت مي‌بردند.» در اين آيه هر پنداري نسبت به خداوند كه با باورهاي اسلامي سازگار نباشد، پندار جاهلي خوانده شده است. چون اين مردم نسبت به خداوند، چگونگي و قدرت خداوند و تحقق وعده‌هاي او پندار نادرست داشتند كه غير مطابق با واقع بوده، اوصافي كه مردم زمان جاهليت، خدا را به آن وصف مي‌كردند. شرك و بت پرستي بدترين نوع انحراف فكري در عصر جاهلي بود كه آنها را از توحيد و خداشناسي دور كرده بود. هر چند كه در پرتوي تعليمات حضرت ابراهيم(ع) و برخي پيامبران پيشين، در زواياي دل خود خدا را مي‌شناختند و او را آفريدگار جهان مي‌دانستند، ولي در عمل برخي از پديده‌هاي عالم مثل بت‌هاي دست ساخته را شريك خدا قرار مي‌دادند.
آنچه در اين آيه به عنوان مصداق جاهلي ذكر شده است خودخواهي، خودبيني، خودپرستي و خودكامگي است كه به دنبال آن قدرت‌گرايي و سلطه‌جويي بروز مي‌كند و انسان را از خدا و آخرت دور مي‌نمايد. نتيجه اينكه در آيات فوق، قرآن مصاديقي را محكوم مي‌كند، اما نه به طور مطلق، بلكه شكل جاهلي آنها كه اساساً با معيارهاي واقعي اسلام ناسازگار است. از اين جهت از نظر قرآن هر انسان متكبر و خودرأيي جاهل محسوب مي‌شود. در قرآن، جاهليت به عنوان يك مفهوم تلقي مي‌شود نه يك زمان؛ اگرچه در برخي از متون اسلامي به زمان جاهليت قبل از اسلام اشاره شده است، ولي اين به آن علت است كه مي‌خواسته از يك روش مقايسه‌اي استفاده كند، ولي باز در اين موارد نيز به خصلت‌هاي جاهلي تكيه شده نه زمان جاهلي.
قرآن كريم عصر قبل از بعثت را عصر گمراهي آشكار معرفي مي‌نمايد، گمراهي كه در بينش، رفتار و قضاوت مردم مشاهده شده و خداوند آنها را با وصف جاهليت مطلق توصيف مي‌نمايد. به همين دليل برخي در رابطه با مكان ظهور اسلام مي‌نويسند: «داستان قديمي كه اسلام در بيابان ظهور پيدا كرد مدت زيادي مي‌گذرد تا از بين برود. اين مسئله مي‌تواند گوياي شرايط نامطلوب مكان ظهور اسلام باشد كه در كنار عوامل طبيعي، ناشي از جهل و جهالت مردم نيز بود. مفهوم جاهليت در متون تاريخي اولين و مهم‌ترين متن و منبع تاريخي اسلام پس از قرآن، نهج البلاغه است كه مي‌توان مفهوم جاهليت را به روشني در آن مشاهده كرد. اميرمؤمنان عصر جاهليت را چنين توصيف مي‌نمايد: «خداوند پيامبر اسلام را وقتي فرستاد كه از ديرباز پيامبري نيامده بود، ملت‌ها در خوابي طولاني فرو رفته بودند، سر رشته كارها از هم گسيخته و آتش جنگ‌ها در همه جا شعله‌ور بود. دنيا را تاريكي، جهل و گناه تيره كرده بود. فريبكاري آشكار، برگ‌هاي درخت بشر پژمرده و زرد شده و اميد ثمري از آن نبود. آب‌ها فرو رفته و فروغ هدايت خاموش شده بود، بدبختي به بشر هجوم آورده و چهره كريه خود را نمايان كرده بود. ترس دل‌هاي مردم را فراگرفته و تنها پناهگاهشان شمشير بود.» 11 حضرت در جاي ديگر مي‌فرمايند: «هرگز مباد كه شما نيز چونان جفاپيشگان جاهليت باشيد كه نه در دين ژرف‌نگر بودند و نه از خدا انديشه‌اي درست داشتند.»12
مقام معظم رهبري در شرح و تفسير خطبه 26 نهج البلاغه بيان مي‌دارد كه دوران جاهليت دو گونه نابساماني دارد:
1ـ نابساماني مادي كه مردم از لحاظ رفاه در سطح پاييني بودند و امنيت نداشتند.
2ـ نابساماني معنوي كه عبارت است از گمراهي و حيرت مردم، به اين معنا كه آنها راه روشني در مقابلشان نيست و به دنبال يك چيز بالا و والا نيستند.
به اين سبب، تفكر، اختيار و ابتكار در چنين دوره اي وجود ندارد.13 در ساير متون تاريخي نيز به مفهوم جاهليت پرداخته شده كه اهم آنها عبارتند از: جوادعلي، جاهليت را به معناي حماقت، حقارت، سفاهت، خشم و تسليم‌ناپذيري در برابر اسلام و احكام آن مي داند.14 بلاشر مي‌نويسد: «در اسلام بر تمام خصوصيات نفساني عرب مانند مزاج جنگي، حساسيت و شرافت نسبت به عربيت، قساوت در مورد انتقام، شرب خمر، قماربازي و مانند آن صفت جاهلي اطلاق مي‌شود.»15 عمر فروخ نيز معتقد است: «جاهليت نامي است كه قرآن كريم به عصر پيش از اسلام اطلاق نموده، زيرا اعراب در آن عصر، بت مي‌پرستيد و با يكديگر به نزاع مي‌پرداختند،... گاهي فرزندان خود را زنده به گور مي‌كردند و شراب مي‌نوشيدند... و چنين است كه ملاحظه مي‌كنيم واژه جاهليت از جهلي گرفته شده كه در برابر حلم بوده نه جهلي كه متضاد علم است.»16
احمد امين مصري نيز مي‌گويد: «جهل در برابر علم نيست، بلكه به معناي سفاهت، خشم، تكبر و افتخارات بيجاست.»17 ابن‌خلدون دوران جاهليت را چنين توصيف مي‌نمايد: «اين قوم بر حسب طبيعت، وحشي و يغماگر بودند و موجبات وحشي‌گري چنان در ميان آنها استوار بود كه جزء خوي و سرشت آنها شده بود و از اين طريق از قيد فرمانبري حكام سرباز مي‌زدند. خوي آنها غارتگري بود و روزي آنها در پرتو نفيره‌ها فراهم مي‌آمد...»33 طبري عصر جاهليت را اين‌گونه معرفي مي‌نمايد: «قوم عرب خوارترين، بدبخت‌ترين و گمراه‌ترين قوم بود كه در لانه‌اي محقر و كوچك ميان بيشه شير(ايران و روم) زندگي مي‌كرد.
سوگند به خدا، در سرزمين عرب چيزي موجود نبود كه مورد طمع و يا حسد بيگانگان باشد. هر آن كس از اعراب كه مي‌مرد يكسره به دوزخ مي‌رفت و هر آنكه زندگي مي‌كرد و حيات داشت، گرفتار خواري و مشقت بود و ديگران لگدمالش مي‌كردند، سوگند به خدا كه در سرتاسر زمين قومي را نمي‌شناسم كه خوارتر و تيره بخت‌تر از عرب باشد.»19 سرانجام فيليپ حتي مي‌نويسد: «منظور از جاهليت كه غالباً به روزگار جهل و وحشي‌گري اطلاق مي‌شود، دوراني است كه عربستان قوانين و پيامبري كه وحي به او رسد و كتاب منزل داشته باشد، نداشته است».20 تمام معاني و مصاديق ذكر شده در آثار مورخان مذكور در رابطه با جاهليت با آيات مطرح شده مطابقت دارد. در كنار نظرات مذكور در خصوص مفهوم جاهليت، برخي ديگر، جاهليت را فقدان دانش درباره چيزي از موجودات مي‌دانند كه قادر به دانستن است.
بنابر اين ديدگاه، جاهليت نتيجه محدوديت‌هاي هوش ما يا ناشناخته بودن خود ماده است و در دو قسم «مطلق» و «نسبي» قابل بررسي است. جاهليت مطلق آن است كه شخص قادر نيست خود را از آن خلاص نمايد. چنين جاهليتي مسلماً غير اختياري است، ولي با تلاش اخلاقي مي‌توان از جاهليت نسبي رهايي يافت.21 برخي مورخان و نويسندگان عرب نيز بيشتر بر امّي بودن اكثريت عرب جاهلي و فقدان قدرت خواندن و نوشتن آنها تأكيد نموده‌اند.22 در برخي از متون تاريخي به روابط تجاري موجود بين اعراب و وجود مظاهر تمدن در پاره‌اي از نقاط جزيره العرب، به ويژه يمن و به اصطلاح عربستان خوشبخت «Arabia Felix» ‌اشاره شده است. به همين دليل، تعدادي از آنها جاهليت را به عنوان نوعي عقب‌ماندگي و جهل نمي‌پذيرند و اصل جاهليت را قبول ندارند. افرادي چون دكتر يحيي الجبوري و دكتر گوستاو لوبون فرانسوي از اين دسته هستند.23 اما ساختن ساختمان‌هاي مرتفع و روابط تجاري موجود در برخي از نقاط شبه جزيره عربستان نمي‌تواند دليل علم و دانش آن مردم باشد و از اين طريق اصل جاهليت را براي آنها انكار كرد.
از مجموع نظرات مطرح شده مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه مورخان در رابطه با مفهوم جاهليت ديدگاه واحدي ندارند و چنان كه مشاهده شد برخي از مورخان قائل به كاربرد واژه جاهليت براي دوران قبل از اسلام نيستند. گروهي نيز جهل را مقابل علم دانسته و منظور از آن را ناداني و نداشتن علم و آگاهي مي‌دانند و به ويژه بر روي تعداد باسوادهاي مكه و مدينه تأكيد مي‌ورزند. اينان عده باسوادها را در مكه مقارن ظهور اسلام هفده نفر و در مدينه مقارن هجرت پيامبر يازده نفر ذكر كرده‌اند.24 در دوران معاصر به ويژه از آغاز قرن بيستم ميلادي تعدادي از مستشرقان، ناداني را معناي ثانوي جهل دانسته و مي‌گويند جهل در دوران قبل از اسلام نه مقابل علم بلكه مقابل حلم بود و حلم را بردباري، بخشندگي، لياقت، درايت و نيك‌انديشي معنا نموده و مفهوم جهل را خشونت، ناهنجاري، خودستايي، بي‌ارادگي و شتابزدگي مي‌دانند كه از اشعار جاهلي نيز استنباط مي‌شود. دكتر عباس زرياب‌خوئي به نقل از گلدزيهر در اين رابطه مي‌نويسد: «مقصود از جاهليت ناداني نيست و جهالت در برابر حلم است نه علم، مسلّم است كه جاهليت در برابر اسلام است و مقصود از آن در قرآن عصري است كه با تمام موازين و ارزش‌هاي اخلاقي، ديني و فرهنگي درست در مقابل اسلام بوده است.»25 برخي از محققين و انديشمندان در نفي اين مسئله كه جاهليت صرفاً به معناي ناداني و عدم علم نيست دلايلي مي‌آورند كه عبارتند از:
1ـ قرآن به عنوان بزرگ‌ترين معجزه تاريخ در بين مردم آن جامعه با همان توانايي‌هاي علمي و ادبي نازل شد و همان مردم را به تحدي دعوت كرد. حال اين سئوال مطرح مي‌شود كه اگر مردم آن دوران افرادي نادان و به دور از علم و ادب بودند آيا تحدي فضيلتي براي قرآن محسوب مي‌شد؟
2ـ در اشعار عرب جاهلي نيز اين معنا تأييد شده است و منظومات شعري بيانگر اوج اقتدار ادبي آنان است.
3ـ هدف و غايت بعثت پيامبر، اتمام مكارم اخلاقي است. «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»‌و واژه اتمام بيانگر اين واقعيت است كه آن حضرت شاهد رشد عقلاني مردم و وجود گونه‌هايي از مكارم اخلاقي در آنها اما به صورت نيمه تمام بودند و هدف آن حضرت كامل كردن آنهاست.
4ـ در احاديث معصومين نيز واژه جهل صرفاً به معناي ناداني به كار برده نشده است؛ به طوري كه پيامبر عظيم الشأن اسلام فرمودند: «جاهل كسي است كه به معاشران خود ظلم نموده و به زيردستانش ستم روا دارد و بر برتر از خود بزرگي فروشد و بي‌تميز سخن گويد.»29
5ـ لغت‌دانان نيز جهل را صرفاً مقابل علم نمي‌دانند و آن‌را فقط به ناداني ترجمه نكرده، بلكه بيشتر به معناي پرخاشگري، ستم كردن، شدت عمل، عدم بردباري، فخرفروشي وخود بزرگ‌بيني دانسته‌اند. پس جهل آن مردم يعني اينكه اقوال، حكم‌ و نصايح آنها با سلوك و رفتارشان منافات داشت مثل تجاوز، توحش، قساوت، اسراف و مقدس شمردن آنچه كه برايشان نه سود و نه ضرري داشت. جهل يعني آنكه سخني مي‌گفتند كه به آن عمل نمي‌كردند و جاهليت به اين معنا به وجه عام بر عرب قبل از بعثت منطبق بوده است. بنابراين جهل يعني نداشتن حلم، سفاهت، حماقت، تهور و عدم قدرت بر ضبط نفس كه جاهليت در اين معنا در بين مردم قبل از ظهور اسلام بسيار رايج بود. كلام را با سخني از اميرمؤمنان علي(ع) در رابطه با جاهليت به پايان مي‌بريم. آن حضرت مي‌فرمايند: «آنان فرمان شيطان را مي‌بردند و به راه او مي‌رفتند و به سرچشمه‌هاي او وارد مي‌شدند. علم‌هاي او به وسيله آنان به راه مي‌افتاد و پرچمش بر پاي مي ايستاد. شيطان مردم را زير پاي فتنه‌ها لگدمال كرده و مانند گاو آنها را زير سم‌هاي خويش بماليد و با سر سم‌ها بر روي پيكر آنان ايستاد و همه مردم در آن فتنه‌ها سرگردان، حيران و نادان بودند.»27 نتيجه‌گيري: از بحث مربوط به جاهليت در قرآن و متون تاريخي اين نتايج حاصل مي شود:
1ـ جاهليت برهه محدودي از زمان در خلال تاريخ نيست بلكه جاهليت، زمان‌شمول و مكان‌شمول است. حالت و كيفيت خاصي است كه در هر زمان و مكان مي‌تواند پديد آيد و محدود به زمان و مكان نيست. بنابراين جاهليت مفهوم است نه زمان.
2ـ جاهليت تنها مفهومي مقابل علم و تمدن نيست، بلكه در برابر حلم است و مرتبه‌اي در برابر عقل محسوب مي‌شود.
3ـ جاهليتي كه در قرآن و سنت بيان شده است يك نوع حالت نفساني و كيفيت رواني است كه از پيروي از هدايت الهي سرباز مي‌زند و حكومت را در امور و مسائل زندگي به رسميت نمي‌شناسد و به اين جهت خودگرائي، خودخواهي و خودآرايي از معاني و مصاديق اصلي جاهليت در قرآن و بسياري از متون تاريخي است.
4ـ شناخت جاهليت مقدمه شناخت حيات اسلام است. چون تا باورها، فرهنگ، تمدن، آداب و رسوم جوامع جاهلي شناخته نشود، ميزان تأثير آئين جديد آشكار نمي‌شود و مهم‌تر اينكه شناخت جاهليت قديم و نشانه‌هاي آن در شناخت روابط جاهلي دنياي كنوني مفيد است؛ زيرا جاهليت نوين مجموعه‌اي فشرده از جاهليت قديم به اضافه انحرافات تازه است.
5ـ اسلام با توصيف جاهليت درباره دوران قبل از خود مي‌خواست يك برخورد فرهنگي با نمادهاي جامعه جاهلي داشته باشد. پس اسلام برخورد نامعقول با دوران قبل از خود نداشت و همه چيز را نفي و انكار نكرد، بلكه به جداسازي سره از ناسره پرداخت.

پي‌نوشت‌ها:

. عضو هيئت علمي گروه معارف اسلامي دانشگاه آزاد اسلامي واحد دامغان.
1ـ‌ قرائتي، تفسير نور،ج 6، ص56 2ـ همان، ص 114.
3ـ‌ طبرسي، مجمع البيان، ج1،297-298؛ عتيق نيشابوري، تفسير التفاسير،ج 1،ص84.
4ـ زمر/64.
5ـ مكارم شيرازي، ج19،ص524-529.
6ـ قرائتي، تفسير نور، ج2، ص258.
7ـ طباطبائي،ج 7،ص101-103؛ طبرسي،ج 4،ص268 8ـ‌ مكارم شيرازي، 22ج، ص96 .
11ـ همان، ج 15،ص147-149.
9ـ نيكسون، تاريخ ادبيات عرب، ص79.
10ـ ميبدي، كشف الاسرار و عده الابرار، ج8،ص44 .
11ـ نهج البلاغه، خطبه 88، 89،212 .
12ـ عبدالمجيد معاديخواه، فرهنگ آفتاب، ص 1845.
13ـ سيدعلي خامنه‌اي، درس‌هايي از نهج البلاغه، ص 52-57.
14ـ‌ رسول جعفريان، تاريخ سياسي اسلام،ج 1،ص51 به نقل از دارالمفضل، ج1،ص40.
15ـ‌ عمرفروخ، تاريخ الادب العربي،ج 1،ص47 .
16ـ همان ج 1،ص73.
17ـ‌ احمد امين، فجرالاسلام، ص60.
18ـ ابن خلدون، مقدمه، ص281، 285.
19ـ طبري، جامع البيان، ج4،ص25.
20ـ حتي، تاريخ عرب، ص 109.
21- joseph f.Delany,the Catholic Encyclopedia.
VI I 2,3 22ـ ابن سعد، طبقات الكبري،ج3،ص522و 526 و 531 و 613؛ بلاذري، فتوح البلدان،ص 471؛ ابن قتيبه، المعارف، ص240؛ آلوسي، بلوغ الارب،ج 1،ص41، احمد سباعي، تاريخ مكه، ص24.
23ـ‌ گوستاولوبون، تمدن اسلام و عرب، ص87-101 .
24ـ بلاذري، همان، ص471 ؛ آلوسي، همان، ج3،ص368 ؛ ابن قتيبه، الشعر و الشعراء ، ص334 .
25ـ خرمشاهي، دايره المعارف تشيع،ج 5،ص284 ذيل واژه جاهليت.
26ـ نهج الفصاحه، به اهتمام مجيدي خوانساري،ص155.
27ـ نهج البلاغه، ترجمه دكتر شهيدي، خطبه دوم، ص 8.
فهرست منابع: 1ـ قرآن كريم 2ـ نهج البلاغه 3ـ آلوسي، سيد محمد شكري، بلوغ الارب في معرفه احوال العرب، مصر، 1342 ق.
4ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمه محمد پروين گنابادي، تهران، 1336.
5ـ ابن سعد، طبقات الكبري، بيروت، 1373 ق.
6ـ امين، احمد، فجرالاسلام، بيروت، 1696 م.
7ـ الحاج حسن، حسين، حضاره العرب في عصر الجاهليه، بيروت، 1405 ق.
8ـ ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، الشعر و الشعراء، به كوشش احسان عباس و يوسف نجم، بيروت، 1964 م.
9ـ همو، المعارف، قاهره، 1300 هـ.
10ـ بلاذري، احمدبن يحيي، فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، تهران 1367.
11ـ جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، قم، 1366.
12ـ جعفري، مهدي، مسند حضرت فاطمه، بي جا، 1373.
13 ـ(آيت الله) خامنه‌اي، سيد علي، درسهائي از نهج البلاغه، تهران، بي تا.
14ـ خرمشاهي، بهاء الدين، دايره المعارف تشيع، ذيل واژه جاهليت.
15 ـ سالم، عبدالعزيز، تاريخ عرب قبل از اسلام، ترجمه باقر صدري نيا، تهران،1380.
16 ـ سباعي، احمد، تاريخ مكه، مكه المكرمه، 1372 ق.
17ـ طباطبائي، محمد حسين، تفسيرالميزان، ترجمه محمد جواد حجتي كرماني و محمد علي گرامي قمي، تهران، 1364.
18 ـ طبري، محمد بن جرير، جامع البيان، بيروت، 1408 ق.
19ـ طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، ترجمه علي كرمي، تهران، 1380.
20 ـ طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج، نجف، 1386 ق.
21ـ عتيق نيشابوري، ابوبكر، تفسيرالتفاسير(تفسيرسورآبادي)، به تصحيح سعيدي سيرجاني، تهران، 1381.
22 ـ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربي، بيروت، 1964 م.
23 ـ قرائتي، محسن، تفسير نور، تهران، 1379.
24 ـ لوبون، گوستاو، تمدن اسلام و عرب، ترجمه سيد‌هاشم حسيني، تهران 1358.
25ـ معاديخواه، عبدالمجيد، فرهنگ آفتاب، تهران، 1372.
26ـ ميبدي، ابوالفضل رشيدالدين، كشف الاسرار و عده الابرار، به اهتمام علي اصغر حكمت، تهران، 1371.
27 ـ مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، 1374.
28ـ نيكلسون، رينولد، تاريخ ادبيات عرب، ترجمه كيوان دخت كيواني، تهران،1380.
29ـ نهج الفصاحه، به اهتمام غلامحسين مجيدي خوانساري، قم، 1385.
30-GIBB,H.A.R,Mohammedanism(Anhistorical/survey,America,1962. 31-Guillaume,Alfred,Islam,England,1956. 32
-Hamidullah , Mohammad , Introduction OF Islam , Qum , 1982. 33-Josephf.Delany,The Catholic Encyclopedia,VII. 34-
Montgomery Watt,William,Islam,England,1999. 35-
The Encyclopaedia Of Islam , Volume I.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جاهليت در قرآن و تاريخ

جاهليت در قرآن و تاريخ

علي گودرزي
کليد واژه:

جاهليت ـ جاهليت جَهلاء ـ جاهليت اولي ـ نکاح شغار ـ حميّت جاهليت ـ تبرّج ـ معطّله ـ محصّله ـ بت ـ تنديس

مدخل و ضروت بحث:

جاهليت، عنوان دوره‌اي از تاريخ عرب است­که دارای بار معنايي منفي است و از تاريکي، شرارت، حقد، کينه و ناداني حکايت مي‌‌کند و اسلام در پي‌آن دوران ظهورکرد و بخش مهمي از رسالت پيامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در طي23 سال بعثت، در مبارزه و رويارويي با انديشه‌هاي جاهلي آن عصر بوده و بيشترين چالش­ها را با پرورش يافتگان و حاميان فرهنگ منحط عصر جاهليت داشته است و نيز بسياري از آيات قرآن؛ چه به صراحت و چه با اشاره، ناظر به نگاه و تفکّر آن دوران بوده که انديشة جاهلي و رفتار و کردار ناپسند آنان را به نقد کشيده و محکوم کرده است. پس اگر با اين نگاه به ­عصر جاهليت بنگريم، ضرورت بحث دربارة آن، روشن مي­گردد.
افزون بر آن­چه در قرآن و روايات، دربارة جاهليت آمده، مسلمانان نيز در کتب کلامي، تاريخي و تفسيري، در بارة آن بحث‌هاي مبسوطي داشته­اند و در رابطه با مظاهر مختلف عصر جاهلي اطلاعات سودمند و مفيدي به جا نهاده‌‌اند که پژوهش و بررسي در بارة آن­ها مي‌تواند در تبيين آيات و روايات و بحث‌هاي تاريخي و عقايد، پژوهشگران را ياري نمايد و بيش از همه، عظمت و بزرگي کار پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم را نشان دهد که آن حضرت چگونه توانست تحوّلي عظيم را در جامعة جاهلي ايجاد کند و هويت مردمان پرورش يافته در محيط جاهليت را چنان دگرگون سازدکه از جمع آنان مرداني با هويت انساني ـ الهي بسازد و نه تنها سرنوشت جزيرة العرب را متحوّل کند که در جهان بشريت تغييري در خور توجه ايجاد نمايد و مسير حرکت تاريخ را تحت نفوذ خود در آورد؛ لذا تحقيق و پژوهش در بارة «مفهوم جاهليت در قرآن و متون تاريخي» براي آشکار کردن کار پيامبر اعظم، کاري بايسته و ضروري است:

ريشة واژة «جاهليت »

جاهليت، برگرفته از «جهل» است، البته نه آن جهلي که نقيض و مقابل «علم» مي­باشد بلکه از جهل به معناي خيره سري و پرخاشگري و شرارت.
و در مقابل آن، اسلام به معناي تسليم است و طاعت خداي عزّ وجلّ و رفتار و کردار بزرگوارانه. اشاره شد که «جهل» داراي دو معنا است:
1. «جهل» در برابر «علم»، که به معناي ناداني است.
2. «جهل» به معناي سبکي که خلاف وقار وطمأنينه مي­باشد.
اوّلي نقيض «علم» است و از همين رو، به بيابان بدون علامت و نشانه، «مجهل» گفته­اند و دومي داراي معناي اضطراب نا آرامي است، لذا به چوبي که با آن آتش را به هم مي‌زنند «مجهل» مي‌گويند. [1]
برخي ديگر از لغت دانان چنين معنا کرده­اند: جهل جهلاً وجهالةً: حماقت و بي‌خردي و ستم‌گري و خيره سري نمود و جاهل به معناي کم خردي وستيزه جويي کردن و عکس «مجامله» است که خوش رفتاري و نرم خويي است.[2] و جهل با اين معنا، در مواردي از «قرآن» و «حديث» و «اشعار عربي» عصر جاهلي آمده و از قرينة مقابله همين معني حاصل مي‌شود:
1. در قرآن کريم آمده است:
(قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ). [3]
«آيا ما را به ريشخند مي‏گيري؟» گفت: «پناه مي‏برم به خدا كه [مبادا] از جاهلان باشم.»
قرآن در اينجا ريشخند را نشانة کم خردي و خيره سري دانسته و فرموده است:
(وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَي الأَْرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً). [4]
«و بندگان خداي رحمان، كساني‏اند كه روي زمين به نرمي (و فروتني) راه مي روند و چون نادانان ايشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملايمت پاسخ مي‏دهند.»
در اين آيه، رفتاري چون «آرام راه رفتن» و «سخن ملايم گفتن» و «سلام» و «فروتني»، در برابر شرارت و پرخاشگري اهل جاهليت قرار گرفته است.
2. آنگاه که ابوذر مادر کسي را دشنام داد و به زشتي ياد کرد، پيامبر به او فرمود: «إنّک أمرءٌ فيک الجاهلية» [5] در اين جملة حضرت، دشنام و پرخاشگري از خصوصيت­هاي جاهليت شمرده است.
3. در شعر معلقه عمرو بن کلثوم از شعراي جاهلي آمده است.
أَلاَ لاَ يَجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَيْنَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِيْنَا [6]
«هلا، کسي با ما سفاهت نورزد که ما بيش از همه، خيره سري و شرارت خواهيم كرد.»
از همة اين شواهد پيدا است که يکي از معاني جهل ـ تندي و خيره سري و بي‌خردي است.

اصطلاح جاهليت

از تفاسير مي­توان استفاده کرد که عنوان جاهليت در قرآن، با بار مفهومي متفاوت، بر اعراب پيش از اسلام اطلاق شده است و در اينکه اين اصطلاح از چه زماني رايج شد، از«اين خالويه» نقل است که اين کلمه از مستحدثات اسلام است[7] و به زمان قبل از بعثت گفته مي‌شود. [8] عسقلاني نيز در شرح بر صحيح بخاري اين‌ معنا را غالب شمرده است.[9] از معاصران نيز برخي گفته‌اند: با ظهور اسلام، اصطلاح جاهليت مطرح شد.[10] ليکن از اشعار به جاي مانده از دوران جاهليت بر مي‌‌آيد که مردم آن عصر، از اين که خود را جاهل و خيره سر واهل شرارت و جاهل بنامند، هيچ باکي نداشتند، هم چنان­که پيش­تر گذشت، شاعر عهد جاهلي، عمرو بن کلثوم در معلّقه خود گفته است: أَلاَ لاَ يَجْهَلَنَّ أَحَدٌ عَلَيْنَا فَنَجْهَلَ فَوْقَ جَهْلِ الجَاهِلِيْنَا [11]

دوران جاهليت

در اينکه آيا عصر جاهليت شامل يک مقطع زمانی است؛ مثلاً 500 سال قبل از اسلام و آیا به محدودة معين جغرافيايي در جزيرة العرب گفته می­شود؟ يا اين که جاهليت عبارت از آداب و رسوم و عقايدي است که مي‌تواند در هر زمان و مکاني و در هر نژاد و مردماني يافت شود.
شک نيست که جاهليت، با همة جنبه‌هاي شرک آميزش و اخلاق مبتني بر عصبيت و خون خواري و تبهکاري­اش، به سال­هاي قبل از اسلام گفته شده است. [12] قرآن نيز در چهار مورد، از عنوان جاهليت نام برده و دليل اين نامگذاري بر آن عصر را دو چيز شمرده است:
1. رواج بت پرستي و جهل در ميان مردم آن زمان.
2. رواج دشمني و خون‌ريزي ميان عشاير و قبايل.
در تعيين محدودة زماني عصر جاهليتِ قبل از اسلام، در متون ديني هيچ اشاره‌اي نشده ليکن عدّه­اي فاصلة زماني حضرت عيسي و بعثت پيامبر اسلام را، که حدود پانصد و اندي سال است، دوران جاهليت قبل از اسلام شمرده‌اند.[13]
و نيز پژوهشگراني از عرب، که اهل ادب بوده­اند، در تحقيقات خود از شعر جاهلي، محدودة زماني آن را يکصد و پنجاه تا دويست سال پيش از هجرت دانسته و آن را عصر ظهور شعر جاهلي شمرده‌اند.[14]
به هر حال مي‌شود گفت جاهليت حالتي است که عرب پيش از اسلام داشتند­ و نسبت به خدا، پيامبران، اديان يا معاد آگاهي نداشتند و بت مي‌پرستيدند و افتخار به انساب خود نموده و متکبر و خود خواه بوده­اند.
مسيحيان نيز بر زمان­هاي پيش از بعثت حضرت مسيح واژة جاهليت را اطلاق کرده‌اند و اين براي آن بودکه بگويندآن­ها از علم و ملکوت الهي دور بوده­اند. [15]
به بخشي از تاريخ، «جاهليت اولي» گفته­اند. مقصود از جاهليّت اولي جاهليّت قديمي است كه آن را «جاهليّت جهلا» نيز مي‏گفتند و آن، زمان تولّد حضرت ابراهيم است كه زنان پيراهن مرواريد دوز به تن مي‏كردند و در ميان راهها خود را به مردان عرضه مي‏داشتند. برخي نيز گويند: دوران ميان آدم و حضرت نوح است. و عدّه­اي هم گفته­اند مقصود جاهليّت زمان كفر پيش از اسلام است.
اگر چه برخي گفته­اند: «جاهليت اولي» در برابر «جاهليت پيشين» است نه «اولي» در برابر «ثاني»، ولي ز مخشري مي­گويد: جاهليت اولي همان جاهليت قديم است که به آن «جاهليت جهلا» مي‌گويند. و آن «زماني است که ابراهيم در آن متولد شد. برخي نيز گفته‌اند: فاصلة ميان آدم و نوح، جاهليت اولي است و جاهليت اخري فاصلة بين عيسي علیه السلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مي‌باشد. [16]
به هر حال مي‌شود گفت که يکي از دوران­هاي جاهليت، که از آن، تعبير به «جاهليت جهلا»؛ يعني «جاهليت و ناداني سخت» شده، حدود پانصد سال قبل از بعثت پيامبر اسلام است در جزيرة العرب و دوران­هايي نيز مانند آن در تاريخ بشر رخ داده و وجود داشته است و خلق و خوي­هايي از جاهليت نيز مي‌‌تواند بعد از اسلام وجود داشته باشد؛ چنانکه از «تعرّب بعد الهجرة» نهي شده است که بعد از مسلماني و هجرت از بلاد کفر به بلاد اسلام، بدون عذر و بهانه به بلا و کفر برگردد. [17] يا اينکه بيابان نشيني با اعراب را برگزيند بعد از آن که هجرت کرده باشد.[18]

ظنّ جاهليت

پيش­تر اشاره شدکه برخي مردمانِ عهد جاهليت، اگر چه بت مي­پرستيدند، ليکن پرستش بت­ها را براي تقرّب به خدا انجام مي‌دادند و در عين حال داراي عقايدي بودند که گذشته از بت پرستي، رنگ جاهليت نيز داشت و خداوند از آن به عنوان «ظن جاهليت» ياد مي‌کند و بقاياي آن انديشة جاهلي هنوز در برخي افراد تازه مسلمان باقي مانده بود و درگير و دار حوادث و پيش­آمدها بروز مي‌کرد و خود را نشان مي‌داد؛ از جمله گروهي بودند که بعد از شکست مسلمانان در جنگ اُحد، خداوند از آنان چنين ياد مي‌‌کند:
( وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ءٍ قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ في‏ أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الأَمْرِ شَيْ‏ءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا... ).[19]
«... اما گروه ديگري در فكر جان خويش بودند (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمان­هاي نادرستيـ همچون گمان­هاي دوران جاهليت ـ دربارة خدا داشتند و مي‏گفتند: «آيا چيزي از پيروزي نصيب ما مي‏شود؟!» بگو: «همة كارها (و پيروزيها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چيزي را پنهان مي‏دارند كه براي تو آشكار نمي‏سازند، مي‏گويند: «اگر ما سهمي از پيروزي داشتيم، در اين جا كشته نمي‏شديم!...»
و اين دسته از مسلمانان مردماني بودند که خداوند آنان را به خودشان واگذاشته بود و جز خود به چيز ديگري نمي‌انديشيدند و انديشه‌اي جز حفظ زندگي و حيات دنيوي خود نداشتند و از آن مي‌هراسيدند که مبادا در چنبرة مرگ بيفتند و به دين و به چيزي روي نمي‌آوردند مگر براي بهره‌مندي از امور دنيوي و به اين ظن و گمان روي به دين مي‌آوردند که عاملي شکست ناپذير است، چون خدا راضي به پيروزي و غلبه دشمنانش نمي‌شود اگر چه از جهت ظاهري آنان تمام اسباب پيروزي و غلبة دشمنانش نمي‌شود، اگر چه از جهت ظاهري آنان تمام اسباب پيروزي را داشته باشند و به هر حال اينان تا دين به سودشان است دين دارند و چون کار واژگونه شود و به هدف خود نرسد، بر مي‌گردند.
و اين­که به خدا گمان باطل دارند، از «ظنون» جاهليت است که خداوند را به امري مي‌ستايند و توصيف مي‌‌کنند که ستايش و توصيف حق و درستي نيست بلکه از اوصافي است که اهل جاهليت خدا را به آن مي‌ستودند و آن گفتة آنان است: (هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَيْ‏ء) که خداوند کار را به دست آنان اندازد و خداوند به پيامبر دستور مي‌دهد که پاسخ دهد؛ (قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّه‏...)؛ زيرا آنان مي‌‌پنداشتند که برخي امور به نفع آنان است ـ چه اسباب آن را فراهم کنند يا فراهم نکنند ـ ولي چون شکست خوردند و دسته‌اي کشته شدند در اين عقيده به ترديد افتاده­اند.
روشن است آن­چه آنان براي خود بر خدا لازم مي‌دانستند، چيره شدن و پيروزي بود و اين پندار را به جهت اسلام آوردن خود داشتند و گمان مي‌کردند که دين در هر حال شکست ناپذير است و به دنبال آن دين داران هم شکست نمي‌خورند چون بر خدا لازم است آنان را ياري کند، بدون هيچ قيد و شرطي و اين ظن و گمانِ ناحق و باطلي است و ظن جاهليت است... زيرا برخي مشرکان جاهليت معتقد بودند که خداوند خالق همه چيز است و براي هر صنف و دسته‌اي از حواديث؛ مانند رزق و حيات و... و براي هر نوعي از انواع هستي چون انسان، زمين و... ربّ و پروردگاري است که هيچ­گاه در چيزي که اراده کند شکست نمي‌خورد، لذا اين ربّ ها و خدايان را مي­پرسيدند تا روزيشان دهد و سعادتشان بخشد و از بدي­ها و آسيب­ها حفظشان کند و خداوند سبحان را چون ملک و پادشاه بزرگي مي‌دانستند. که هر دسته از رعيت و بخشي از حکومتش را به والي تام الاختياري سپرده که هر چه مي‌خواهد در منطقه تحت نفوذش و حوزة حکومتش انجام دهد.
به­هرحال هرکس چنين گمان بردکه دينِ حق درظاهر و درآ غازِ کار شکست ناپذير است و پيامبرکه نخستين دريافت کنندة آن از حق بوده و سختي آن را تحمل کرده، نبايد در دعوت مردم به دين، شکست بخورد يا اين­که کشته شود يا بميرد، چنين ظني در مورد خدا حق نيست و ظن جاهليت است و براي خدا شريک قائل شدن است که پيامبر را «ربّ» بپندارد که امر پيروزي و غنيمت يافتن را به او واگذار کرده باشد با اين­که خداوند شريک ندارد؛ «الأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّه».‏ [20]

تبرّج جاهليت

(وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لاَ تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُْولَي). [21]
«و در خانه‏هايتان قرار گيريد و مانند روزگار جاهليّتِ قديم زينتهاي خود را آشكار مكنيد.»
تبرّج؛ يعني خود آرايي و آراستن و نماياندن بر ديگران؛ چون برج که از دور معلوم و مشهود است و در اينجا به اين معنا است که زن زينت خود را براي مردان اجنبي بنماياندکه اين کاري زشت است[22] و خويشتن آراستن و آراسته از خانه بيرون آمدن زنان.[23]
ولي آنچه در آيه از آن پرهيز داده شده، شيوة تبرّج جاهليت است؛ يعني آراستن به شيوة مردم جاهليت ممنوع است و اکنون بايد ديد که مورّخان و مفسّران شيوة آراستن زنان جاهلي و بيرون آمدن از خانه را چگونه گزارش کرده‌اند: خود نمايي و برتري جويي ننماييد که توجه ديگران را به خود جلب نماييد؛ يعني در مقابل اجنبي، به گفتار يا کردار و رفتار و حرکت ناز و کرشمه ظاهر نشويد اين کار زنان جاهليت است. [24]
و طبرسي گفته است تبرج جاهليت که نهي شده است يعني به شيوه و عادت زنان جاهلي از خانه خارج نشويد و زينتهاي خود را آشکار نکنيد چنانکه آنان که آشکار مي‌کردند و برخي نقل کرده‌اند که زنان جاهلي مقنعه بر سر مي‌افکندند ولي آن را گره نمي زدند و از زير آن زيور آلاتشان آشکار بود وبرخي گفته‌‌اند تبرج جاهليت اولي: اين که مردم جاهلي روا مي‌داشتند که يک زن با همسرش و دوست همسر فراهم آيند و نيمه بالا تنه براي همسرش و نيمه ديگر براي دوستش [25]...
به هر حال اوضاع و احوال زنان و مردان در دوره جاهليت از اين هم اسفبار‌تر بوده است. چنانکه گفته‌اند که عرب زنانشان را با يکديگر مبادله و معاوضه مي‌کردند که مردي همسرش را به ديگري مي‌‌داد که در برابر آن همسر از او مي‌گرفت.[26] که از آن به نکاح «بدلي» در جاهليت ياد شده است. [27]
و يا نکاح شغار داشته‌‌اند که در اسلام نهي شده است بدين گونه که در زمان جاهليت دختر يا خواهر کسي را خواستگاري مي‌کردند و مهرش اين بود که او نيز دختر يا خواهرش را به او بدهد و جز اين مهري نباشد[28] و به آن شغار گفته‌‌اند به جهت برداشته شدن مهر[29] و در کتب حديث فقهي بابي در بطلان چنين نکاحي نگاشته شده است.[30]

حميه جاهليت

(إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ...). [31]
«آنگاه که کافران تصميم گرفتند دل به تعصب و ستيزه جويي جاهلي بسپارند...»
حميّه؛ يعني دفاع متعصبانه از خود، ستيزه جويي و ننگ و عار داشتن از چيزي، بيزاري و دلتنگي و خود بزرگ­بيني.
از ويژگي­ها و خصوصيات مردم جاهليت که در قرآن از آن ياد شده، «حميّة جاهليت» است که براي روشن شدن مفهوم و چگونگي ظهور و بروز آن در ميان مردم، لازم است فضا و وضعيتي­که موجب شد خداوند از آن به عنوان حميّة جاهليت ياد کرد، ترسيم شود تا اين شيوة اخلاقي و رفتاريِ جاهلي را بهتر بشناسيم.
در سال ششم هجرت، پيامبر به قصد «عمره» از مدينه عزم مکه نمود. چون بيم آن مي‌‌رفت که قريش به جنگ با او برخيزند، پيامبر براي آن که اعلام کند هدف زيارت دارد نه قصد جنگ، اوّلاًـ ابتدا فرمان داد که ياران با سلاح کامل بيرون نيايند و تنها شمشير با خود همراه ببرند ولي نه آخته بلکه در غلاف باشد. ثانياً شتران قرباني که همراه آورده‌اند و به آن «هَدي» مي‌گويند «اِشعار» نمايد؛ يعني کوهان آن را خون آلود کند تا همگان بدانند که براي عمره آمده است و سرجنگ ندارد و ثالثاًـ قلاده‌هايي که از نعل برگردن شتران آويخته­اند تا معلوم شود براي زيارت آمده‌اند. [32]
ليکن با همة اين تدابير، چون قريش از آمدن پيامبر آگاه شد، با زنان و کودکان در ذي­طوي گرد آمدند و سوگند ياد کردند که پيامبر را به مکه راه ندهند [33].
پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اقدام بعدي، دو نماينده نزد قريش فرستاد تا اعلام بدارد که قصد جنگ ندارد و فقط براي زيارت خانة خدا آمده است، ليکن قريش مرکب يکي را پي‌کرد و ديگري را بازداشت نمود[34] و همچنان در عزم خود اصرار مي‌کرد و قريش نيز چهار نماينده و سفير پي در پي براي مذاکره با پيامبر فرستاد و پيامبر به هر يک تفهيم کرد و اعلام نمود که شترها را براي قرباني آورده است و علامت گذاري کردند و به قصد زيارت آمدند نه براي جنگ و با اينکه آنان به قريش گزارش دادند نپذيرفتند [35] و همچنان سوگند مي‌خوردند که هرگز تن نخواهيم داد که عرب بگويد محمد به زور وارد مکه شده است.[36]
به هر حال اين «حميّة جاهلي» و تعصب و ستيزه جويي و ننگ و عار داشتن از اين که پيامبر وارد مکه شود و خود بزرگ بيني غلط قريش موجب گشت که مانع از ورود پيامبر به مکه شوند و سرانجام کار به صلح حديبيه انجاميد.
و در مقابل اين تعصب‌ِ تند و آتشين، اگر لطف و رحمت پروردگار در حق مسلمانان نبود سرانجام کار بسيار سخت و سنگين مي‌شد؛ چراکه چندين مورد خشونت و تعصب تند قريش، مي‌توانست آتش خشم مسلمانان را بر انگيزاند، از جمله:
1. از اين­که مسلمانان از مدينه به قصد عمره آمده بودند و قريش مانع ايجاد کردند و در عرب سابقه نداشت که کسي را به حرم راه ندهند، مسلمانان را سخت برآشفت.
2. هنگام انعقاد صلح برخي از مسلمانان چنان بر آشفتند که به پيامبر گفتند: مگر تو پيامبر نيستي؟ مگر آنان مشرک نيستند؟ مگر ما مسلمانان نيستيم؟ پس چرا تن به ذلت بدهيم؟ بديهي است که اينگونه سخنان مي‌توانست آتش جنگ را شعله‌ور کند. [37]
3. همچنين در نوشتن صلح نامه وقتي به اين بند رسيدند که: هر کس از قريش نزد محمد صلی الله علیه و آله و سلم برود او را به ايشان باز گردانند و هر کس از همراهان محمد صلی الله علیه و آله و سلم نزد قريش رفت او را بدو باز نگردانند. مسلمانان سخت بر آشفتند.
4. کار آن­گاه سخت تر شد که در پايان صلح‌نامه «ابوجندل» فرزند سهيل ابن عمرو ـ نمايندة قريش در نوشتن صلح نامه که مسلمان شده بود ـ از زندان قريش گريخت و نزد مسلمانان آمد، سهيل ابن عمرو آنگاه که سراغ فرزندش آمد و را ديد، گريبانش را گرفت و بر او ضربه­اي زد و خطاب به پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفت: اي محمد، پيش از رسيدن فرزندم قرار ما تمام شد. وي در اين هنگام ابو جندل را همراه خود مي­برد و او فرياد مي‌زد و مسلمانان را به ياري خود فرا مي‌خواند. [38] مسلمانان در اين صحنه نيز به خشم آمدند و به نگراني ايشان افزوده شد.
روشن است که در اثر «حميّة جاهلي» يعني ستيزه جويي و تعصب بيش از حدّ قريش در ارتکاب چنين اموري، زمينة شعله­ور شدن آتش جنگ مي­توانست فراهم آيد. خداوند مي‌فرمايد: (فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلي رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوي وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها)؛ [39] «خدا نيز آرامش خود را بر دل پيامبرش و مؤمنان فرو فرستاد و به تقوا الزامشان کرد که آنان به تقوا سزاوارتر و شايسته‌تر بودند.»
به هر حال، کافران قريش مانع ورود مسلمانان به مکه شدند و اين کار آنان از روي تعصب وغرور و خود خواهي بود و در مقابل خشونت و تعصب شديد آنان، خداوند سکينه و قاري بر پيامبر و يارانش فرو فرستاد که آرامش قلبي يافتند و از خشم کفار نهراسيدند و با اطمينان وآرامش برخورد کردند، بي­آن که جهالت و ناداني، آنان را برانگيزد. تقوا با آنان همراه شد و آنان سزاوار چنين تقوايي بودند؛ زيرا استعداد و قابليت دريافت اين موهبت الهي را داشتند و اين در اثر عمل صالحي بود که انجام داده بودند.[40]
آنگاه که چهل تا پنجاه نفر از مردان قريش دستور يافتند پيرامون لشکر اسلام نفوذ کرده، از اصحاب پيامبر کسي را دستگير کنند و مسلمانان همة آنان را دستگير نمودند و نزد پيامبر آوردند، با آن که به طرف سپاه اسلام تير اندازي و سنگ پراني کرده بودند رسول خدا آنان را بخشيد و آزاد کرد و اين آرامش و وقار موجب شد که مسلمانان هيچگونه اعتراضي از خود بروز ندهند.[41]

حکم جاهليت

(أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ). [42]
«آيا حکم جاهليت را مي‌جويند براي مردماني که اهل يقين‌اند، چه حکمي از حکم خدا بهتر است؟»
براي روشن شدن معناي «حکم جاهيت»، بايد به دو آية­ پيش از اين توجه و دقت شود که عبارت­اند از:
الف: (وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ...). [43]
«و اين كتاب [قرآن‏] را به حق بر تو نازل كرديم، در حالي كه كتب پيشين را تصديق مي‏كند، و حافظ و نگاهبان آنهاست. پس بر طبق احكامي كه خدا نازل كرده، در ميان آنها حكم كن! از هوا و هوس­هاي آنان پيروي نكن! و از احكام الهي، روي مگردان! ...»
ب: (وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ احْذَرْهُمْ...) [44]
«و در ميان آنها [اهل كتاب‏]، طبق آنچه خداوند نازل كرده، داوري كن! و از هوس­هاي آنان پيروي مكن! و از آنها بر حذر باش...»
بعد از اينکه خداوند در دو آية پي در پي تأکيد مي­کند بر طبق آن چه نازل شد، حکم کند و فرمان و دستور حکم خداوند اجرا شود، مي‌فرمايد «فَإِنْ تَوَلَّوْا...»؛ «اگر مردم رو گردان شدند و حکم خدا را نپذيرند...» زيرا احکام و شرايع نازل شده از جناب پروردگار حق است و احکام ديگر، جز حکم جاهليت و برخاسته از هواي نفس چيز ديگري نيست و آنان که از حکم حق رو گردان­اند، با اين کار خود چه مي‌خواهند؟! حکم جاهليت مي‌خواهند؟ درحالي که هيچ کس نيکوتر از خدا حکمي ندارد.[45]
بنابراين، در احکام، هميشه امر دايراست بين سلب و ايجاب. اگر حکم نازل از جانب خداوند است، حق است. پس حکم مقابل آن، که از جانب حق نيست، برخاسته از هوا و خواهش نفساني است و لذا در تفسير اين آيه از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
قاضيان چهار دسته‌اند: سه دسته در آتش و يکي در بهشت:
مردي که دانسته حکم به ستم مي‌کند، در آتش است.
مردي که ندانسته حکم به ستم مي‌کند، در آتش است.
مردي که ندانسته حکم به حق مي‌کند، در آتش است.
مردي که دانسته حکم به حق مي‌کند، در بهشت است.
و فرمود حکم دو گونه است: الف ـ حکم الله ب ـ حکم جاهليت، هر کس در مورد حکم خدا خطا کند به حکم جاهليت حکم کرده است.
و آية مورد بحث نيز به همين معنا دلالت دارد؛ زيرا حکم به ستم؛ چه دانسته و چه ندانسته ظلم است و همچنين کسي که ندانسته حکم به حق کند، از نوع حکم بر اساس هوا و هوس است ـ و حکم جاهليت است ـ و قرآن از آن نهي کرد آنجا که فرمود: (فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ) در اين آيه، از «متابعت و پيروي هواي نفس در حکم» منع فرمود و فرض مقابل آن، يعني «دانسته و از روي علم حکم به عدل کردن» حق است. روشن است که «علم به حکم، شرط جواز حکم کردن است و گر نه جايز نبوده و پيروي از هوا خواهد بود که به آن «حکم جاهليت» گفته­اند و آن در مقابل «حکم الله» است. [46]

اعراب عصر جاهليت

اعراب عصر جاهلي را ـ که پيامبرخدا بر آنان مبعوث شد ـ به دو گروه تقسيم کرده­اند:
1. معطلة العرب 2. محصلة العرب

1 . معطله

(که اينان از نظر اعتقادي، به چندين گروه تقسيم شده­اند):
الف ـ اعرابي که منکر خالق و معاد بودند و باور داشتند که طبيعت زنده مي‌‌کند و دهر مي‌ميراند و تنها به حيات دنيوي معتقد بودند. [47] چنانکه قرآن از آنان حکايت مي‌کند:
( وَ قالُوا ما هِيَ إِلاَّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَظُنُّونَ ).[48]
«آنان گفتند: «چيزي جز همين زندگي دنياي ما در كار نيست گروهي از ما مي‏ميرند و گروهي جاي آن­ها را مي‏گيرند و جز طبيعت و روزگار ما را هلاك نمي‏كند!» آنان به اين سخن كه مي‏گويند علمي ندارند، بلكه تنها حدس مي‏زنند (و گماني بي‏پايه دارند).»
ب ـ باور به خالق و پروردگار داشتند ليکن منکر معاد بودند؛ چنانکه قرآن از آن عقيده خبر داده است که مي‌گفتند:
(وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيِ الْعِظامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ). [49]
«و براي ما مثالي زد و آفرينش خود را فراموش كرد و گفت: «چه كسي اين استخوان­ها را زنده مي‏كند در حالي كه پوسيده است؟!»
ج ـ اعتقاد به خالق و نوعي معاد داشتند ولي منکر پيامبران بودند و بت مي‌پرستيدند و مي‌پنداشتندکه آن­ها در قيامت شفاعتشان مي‌کنند و براي آن­ها حج مي‌کردند و قرباني مي­کشتند و با نذر به آن­ها تقرب مي‌‌جستند و براي آن­ها احرام مي‌بستند و احرام مي‌گشودند و بيشتر عرب چنين بودند. همانطورکه خداوند از عقيدة آنان چنين گزارش داده است:
(وَ قالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشِي فِي الأَْسْواقِ). [50]
«و گفتند: «چرا اين پيامبر غذا مي‏خورد و در بازارها راه مي‏رود؟!»
و اين دسته از اعراب که بسياري ازمردم جزيرة العرب را تشکيل مي‌دادند و بت‌ مي­پرستيدند، در اعتقاد به بت نيز با يکديگر اختلاف نظر داشتند و به دسته­هاي گوناگون تقسيم مي شدند:
الف ـ گروهي بت‌ها را شريک باري تعالي مي‌­شمردند و در «تلبيه» چنين مي‌گفتند:
«لَبَّيكَ اللَّهُمَّ لبَّيْكَ، لبَّيْكَ لاَ شَريكَ لَكَ إلاَّ شرِيكاً هُوَ لَكَ تمْلِكهُ وَ مَا مَلَك...» [51]
ب ـ برخي بت‌ها را وسيلة تقرّب به خدا مي‌دانستند و آن­ها را شريک حق نمي‌­شمردند و لفظ شريک بر آن­ها اطلاق نمي‌کردند؛(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي). [52]

2 . محصله

محصله گروهي از عرب بودند که به سه علم آگاهي داشتند: 1. علم انساب، تاريخ­ها و علم اديان 2. علم تعبير خواب 3. علم قيافه شناسي. اين گروه به خداي يگانه و معاد ايمان داشتند و انتظار نبوت را مي‌کشيدند و خدا پرست بودند و از زشتي­ها پرهيز مي‌کردند؛ [53] از جملة آنان عبدالله ـ پدر پيامبر، عبدالمطّلب ـ جد پيامبر ـ و ابوطالب[54]ـ عموي آن حضرت بودند.
همچنين افراد زير نيز از اين گروه محسوب مي­شدند:
1. زيد بن عمرو بن نفيل، که بر ديوار کعبه تکيه مي‌کرد و مي‌گفت: مردم! پيش من آييد که کسي جز من بر دين ابراهيم باقي نمانده است. [55]
2. عامر بن الظرب العدواني، که از شعرا و خطيبان عرب بود و شراب را بر خود حرا م مي­شمرد.
3. عمرو بن يزيد کلبي، که اين هر سه در آرزوي آن بودند که مدت عمرشان به دارزا انجامد تا پيامبر آيد و او را ببينند و به او ايمان آورند ولي پيش از بعثت مردند. [56]
4. ا مية بن ابي صلت ثقفي، وي از بت پرستي بيزاري جست و گفت: پيامبري خواهد آمد و وقت ظهور او نزديک است ولي بعدها پنداشت که خود او پيامبر است! و چون رسول الله مبعوث شد و دعوت خود را آشکار کرد، بر او حسد ورزيد و ايمان نياورد و بي ايمان از دنيا رفت و چون شعر او را نزد پيامبر خواندند، فرمود: «آمَنَ لِسَانُهُ وَ كَفَرَ قَلْبُهُ». [57]
5 . قس بن ساعدة ايادي، که از حکماي عرب بود و در اندرزهاي خود مي‌گفت: سوگند به خداي کعبه آنان که هلاک شدند باز مي‌گردند و هرکه مرد روزي زنده مي­شود و از سخنان اوست:«كَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْوَاحِدُ لَيْسَ بِمَوْلُودٍ وَ لاَ وَالِد» [58]
پيامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در مورد وي فرمود: من او را به ياد دارم و در بازار عکاظ ديدم که به شتري سرخ موي نشسته و مردم را پند مي‌‌داد. [59]

آيين شرک و بت هاي جاهليت

برجسته‌ترين ويژگي دوران جاهليت، شرک ورزي به خدا و پرستش بت بود. انحطاط فکري آنان به حدّي رسيد که ساختة دست خويش مي­پرستيدند! و اينان همانها بودند که قرآن کريم خطاب به ايشان فرمود: (أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ)؛ [60] «آيا چيزي را مي‏پرستيد كه با دست خود مي‏تراشيد؟!»
همانگونه که اشاره شد، بزرگترين خصلت جاهليت پيش از اسلام پرستيدن بت بود و از ميان آنان، انگشت شماري محصّله و پيرو دين حنيف بودند. به نوشتة اهل تاريخ و ملل و نحل، اکثر قريب به اتفاق اعراب بت مي­پرستيدند[61] و بت­ها و اصنام در نزد بيشتر آن­ها، به عنوان واسطه و شفيع ميان انسان و خدا تلقّي مي‌شد. آنان گرچه خود از طريق نيايش اوثان و تقديم قرباني سعي در تقرّب به صانع عالم داشتند و بت­ها را نيز شفيع خود مي‌پنداشتند، اما اعتقاد به «الله» به عنوان خداي بزرگ و صانع جهان نيز در ميانشان رايج بود. هم­چنانکه قرآن از آن عقايد چنين ياد مي‌کند:
(وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَْرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ...) [62]
«واگر از آن­ها بپرسي: «چه كسي آسمان­ها و زمين را آفريده؟» حتماً مي‏گويند: «خدا!...»
همچنين قرآن کريم در شش جا[63] از باور آنان به خدا، ياد مي‌کند و در مورد تلبيه نقل شده مي­گفتند: «اللَّهُمَّ لبَّيْكَ، لبَّيْكَ لاَ شَريكَ لَكَ، إلاَّ شرِيكٌ هُوَ لَكَ...» و اين نيز حاکي از اعتقاد آنان به «الله» بوده گرچه باور واعتقادي است شرک آلود.
در مکه و پيرامون آن، بيش از سيصد و شصت بت معروف و شناخته شده وجود داشته است، [64] به جز بت­هايي که در خانه نگهداري مي‌‌کردند ـ که مورد تقديس و نيايش مردم و اقوام مختلف قرار مي­گرفت و در قرآن کريم به­طور ايجاز نام تعدادي از بتان آمده است. در يک مورد، دسته‌اي از بت­ها را نام مي‌برد که از عهد قوم نوح علیه السلام باقي مانده بودند و به­صورت تنديس‌‌هايي مورد پرستش قبايل مختلف عرب قرار مي­گرفتند و آن­ها عبارت بودند از:
ودّ، سُواع، يَغُوث، يَعُوق و نَسْر؛ (...وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً...)
نوح گفت: «پروردگارا! آنان نافرماني من كردند و كسي را پيروي نمودند كه مال و فرزندش جز بر زيان وي نيفزود و دست به نيرنگي بس بزرگ زدند و گفتند: زنهار! خدايان خود را رها مكنيد، و نه «وَدّ» را واگذاريد و نه «سُواع» و نه «يَغُوث» و نه «يَعُوق» و نه «نَسْر» را. [65]
«ودّ»، بت بني کلب بود به صورت و تنديس[66] مردي و در ناحية دومة الجندل قرار داشت.[67]
هشام کلبي گويد: مالک پسر حارث را گفتم ودّ را چنان به من بنما و توصيف کن که گويي خود بدان مي‌‌نگرم. گفت: تنديس و تمثال مردي بود از سترگ ‌ترين مرداني که ديده يا شنيده بودم و آراسته به دو جامة نگارين که يکي را به ميان بسته و ديگري را به دوش گرفته است. شمشيري به کمر و کماني بر بازو، پيش روي آن نيزه‌اي و بر آن پرچمي افراشته و تير داني پر از تير برابر او نهاده. [68]
«سواع»، بت طايفة «همدان» و «هذيل» بود و به صورت زني بود که در محلّي به نام «ينبع» در اطراف مدينه جاي داشت. [69]
«يغوث»، بت قبيلة مذحج بود و به صورت چون «اسبي» بود در تپه‌‌اي در ناحية يمن. [70]
«يعوق»، بت طايفة مراد و همدان بود و پيکره­اش چون «شيري»، در محلي بود به نام خيوان، ميان راه صنعا و مکه. [71]
«نسر»، بت طايفة حِميَر بود که صورت کرکس داشت، در محلي از سرزمين سبا. [72]
از شگفتي­هاي حيات بشر اين­که گاه چنان به بيراهه مي‌رود و سرسختانه از باطل پيروي مي‌کند و بدان سر مي‌سپرد که تناقض پيش مي‌آيد و تحليل آن بس مشکل مي‌نمايد. قريش اين پنج بت را پرستش مي­کردند چون مربوط به چهار مرد صالح و شايسته بود، [73] ولي همين قريش و عرب، تنديس «اساف» و «نائله» را نيز مي­پرستيدند. در حالي که آن دو، مرد و زني بودند که درون کعبه فسق ورزيدند و مسخ شدند و آن­ها در کنارکعبه نهادند تا مردمان عبرت بگيرند. چون مدتي بگذشت، پرستش آنان رواج يافت. يکي چسبيده به کعبه و ديگري بر سر چاه زمزم بود. [74]
قرآن کريم، جز اين پنج بت، از سه بت ديگر نام برده است که آنها از اهميت بيشتري نزد مردم دوران جاهليت داشته­اند:
( أَ فَرَأَيْتُمُ اللاَّتَ وَ الْعُزَّي وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الأُخْري‏ أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنْثي‏ تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزي‏ إِنْ هِيَ إِلاَّ أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُم‏ ...).[75]
«به من خبر دهيد از لات و عزّي و منات، آن سوّمينِ ديگر. آيا [به خيالتان‏] براي شما پسر است و براي او دختر؟ در اين صورت، اين تقسيمِ نادرستي است. [اين بتان‏] جز نام­هايي بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذاري كرده‏ايد...»
«لات»، بتي درناحية طائف بود وعرب بعد از پرستش بتِ منات، به­پرستش­آن مي­پرداختند و پرده داران «لات» از طايفة ثقيف بودند و بنايي بر آن ساختند و قريش و همة عرب، لات را بزرگ مي‌شمردند و نام آن را بر فرزندان خود مي­نهادند و پيامبر شخصي را فرستاد تا آن را ويران کند و به آتش بسوزاند.
«عزي»، اعراب جاهليت، اين بت بعد از لات و منات مي­پرستيدند و آن در نخلة شاميه، درون وادي بوده است. بر آن قبه‌اي نهادند و از درون آن آواز مي‌شنيدند و آن نزد قريش بزرگترين بت‌ها بود. به زيارتش مي‌رفتند و هديه برايش مي‌بردند و پيش آن قرباني مي‌کردند و آن درختي بود که پيامبر خدا در سال فتح مکه خالدبن وليد را بخواند و بفرمود: سوي درختي برو که در بطن نخله است و آن را ببر.
«منات»، بت طايفة هذيل وخزاعه بود و قريش و عرب همگي آن را بزرگ مي‌شمردند و در سال هشتم هجري پيامبرخدا علي علیه السلام را سوي منات فرستاد و او رفت و نگونسارش ساخت.[76]
نيزگفته‌اند که اعراب اين سه بت را دختران خدا مي‌دانستند، همچنانکه از آيه بر مي‌آيد که حق تعالي آن را انکار مي‌کند. برخي گفته­اند: ما آن­ها را مي‌پرستيم چون دختران خدا‌يند و سخن برخي اين بود که: فرشتگان دختران حق‌اند و ما به صورت آن­ها بت ساخته‌ايم.

چگونگي پيدايش و نفوذ بت‌پرستي ميان اعراب

چگونه شد که مردم مکه و عرب از دين اسماعيل و ابراهيم علیها السلام ـ که دين توحيد بود ـ به پرستش سنگ و بت‌ و به حدّ شرک رسيدند؟ از گفتة مورّخان در اين زمينه، دو نکته به دست مي‌آيد:
1. به گفتة کلبي، عرب سنگ‌هايي غبار آلود را در جايي نصب مي‌کردند و پيرامون آن، به حالت طواف مي­گشتند و در کنارش قرباني مي‌کردند. اين سنگ­ها را «انصاب» مي‌گفتند.[77]
اعراب شيفتة بتان بودند و برخي از آنان پرستشگاهي بنا مي‌کردند و برخي بتي‌ برپا مي‌داشتند و کسي که نمي‌توانست سنگي پيشاپيش حرم يا هرچيزي که دوست مي‌داشت نصب مي‌کرد و گرداگرد آن به طواف مي‌پرداخت و اين­گونه سنگ­ها را انصاب مي‌ناميدند. [78]
وچون فرزندان اسماعيل وجُرهم در مکه ساکن شدند و فرزندان بسيار يافتند و مکه بر آنان تنگ شد، برخي در پي معاش در شهرها پراکنده شدند و عبادت سنگ [79] براي نخستين بار در ميان فرزندان اسماعيل رايج گرديد و علتش اين بودکه هيچ کس از مکه کوچ نمي‌کرد مگر اين­که به جهت تعظيم، سنگي از حرم را همراه مي‌برد و هرجا وارد مي‌شد، آن سنگ را مي‌نهاد و مانند کعبه بر پيرامونش طواف مي‌کرد. اين­کار رفته­رفته آنان را به پرستش آن­چه دوست داشتند کشانيد و آيين ابراهيم و اسماعيل علیها السلام را که برآن بودند، فراموش کردند.
ابن هشام در «السيرة النبويه» و ازرقي در «اخبار مکه» چنين گفته­اند: «إنّ أَوّلَ مَا كَانَتْ عِبَادَةُ الْحِجَارَةِ فِي بَنِي إسْمَاعِيلَ» معلوم مي‌شود پرستش سنگ، نخستين بار، به حسب دليلي که ذکر مي‌کنند، در ميان فرزندان اسماعيل به وجود آمد که همان «انصاب» باشد و سپس بت و صنم پرستي که تنديس انسان يا حيوان بود، شکل گرفت.
2. تحوّلي ديگر در جامعة جاهلي و اعراب رخ داد که آنان از انصاب پرستي به صنم پرستي پرداختند؛ يعني به سنگ­هاي ناموزون شکل و قيافه دادند و از آنها تنديس ساختند که به آنها «وثن» مي‌گفتند.
وقتي بت از چوب و زر و سيم، به صورت انسان ساخته مي­شد، آن را «صنم» مي­گفتند و هرگاه از سنگ بود، «وثن» مي­ناميدندز [80]
‏گويند: اولين كسي كه بت را بر بام كعبه نصب كرد و مردم را به پرستش (و يا حد اقل تعظيم) آن دعوت كرد، عمرو بن لحي بود كه معاصر با شاپور ذو الأكتاف بوده، در آن ايام بزرگِ قوم خود در مكه بوده و با قدرتي كه داشته، پرده‏داري كعبه را به خود اختصاص داده بود، سپس سفري به شهر بلقاء كه در اراضي شام واقع شده بود رفت. در آنجا به مردمي برخورد كه بت‏هايي داشتند و آن­ها را مي‏پرستيدند. از ايشان وجه اين عملشان را پرسيد، گفتند: اين بت‏ها ارباب ما هستند كه ما آن­ها را به شكل هيكل‏هاي عِلوي (آسماني) و اشخاصي (نيرومند) از بشر ساخته‏ايم و با پرستش آن­ها از آن هيكل‏ها ياري مي‏گيريم و باران طلب مي‏كنيم و آن­ها براي ما باران مي‏فرستند. عمرو بن لحي از ايشان خواست يكي از بت‏هايشان را به وي بدهند، ايشان هبل را به او دادند، عمرو هبل را با خود به مكه آورد و بر بام كعبه نصب کرد. مردم را به پرستش آن دعوت نمود. البته بت اساف و نائله به صورت يك زن و شوهر نيز با او بود، مردم را دعوت كرد كه آن دو بت را هم بپرستند و با پرستش آن­ها به سوي خدا تقرّب بجويند.[81]
حديثي نيز از پيامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم در اين مورد نقل شده که فرمود: او نخستين کسي است که نصب «اوثان» در کعبه نمود و دين حنيف ابراهيم را تغيير داد و همة مورخان نصب‌ بتان را از جمله «بت هبل» را به او نسبت داده‌اند. به هر حال نصب تنديس‌ها کار او بوده است؛ به­ويژه اگر اين گفته درست باشد که او و فرزندش حدود پانصد سال عهده‌دار خانة کعبه بوده­اند، [82] نسبت دادن نصب صنم به او و دگرگون ساختن آيين ابراهيم و اسماعيل علیها السلام به دست وي، امري طبيعي است، به ويژه آن­که هم حديث از پيامبر در مذمت وي وارد شده [83] و هم مطالبي در مورد نصب بتان در اطراف کعبه گذشت.
گذشته از بت­هاي معروف اعراب و تعداد 360 بتي که پيامبر در روز فتح مکه، در کعبه از جايشان فرو ريخت، گفته‌اند در مکه خانه‌اي نبود مگر اين که صنم و بتي در آن وجود داشت.
جبيربن مطعم ‌گويد: چون روز فتح مکه منادي پيامبرخدا صلی الله علیه و آله و سلم ندا داد که هرکس به خدا و رسولش ايمان دارد، هيچ بتي در خانة خود رها نکند، مگر اين­که آن را بشکند و آتش بزند.
جبير مي‌افزايد: پيش از اين مي‌ديدم که دوره گردهايي، بت­ها را در مکه مي‌گردانيدند و مردم بَدَوي مي‌خريدند و به خانة مي‌بردند و مردي از قريش نبود مگر آن که در خانه‌اش بتي بود که چون داخل يا خارج مي‌شد، به جهت تبرک دست به آن مي‌کشيد. [84]

تصوير عيني مفهوم جاهليت

حاصل آن که اگر بخواهيم تصويري محسوس و عيني از مفهوم جاهليت ارائه کنيم، بايد بگوييم مردماني غوطه ور در لجن زاري از عقايد و انديشه‌هاي سخيف و آداب و رسوم پستِ سراسر زندگي خيره سري و غرور و تکبّر، گمان بد در حق خالق، لجوج تند و مصر در باطل، حمايتشان حميه جاهل، فرهنگ حکم باط ل، حاکم، فقط به شمردن انساب و اعقاب خود عالم، جز تعداد انگشت شماري «محصله»، تمامي معطله، هر کجا رو مي‌کردند در خانه و قبيله و کعبه رو در روي بتي آويخته. و تصويري بهتر از کلام امير بيان و درهم شکننده بتان علي علیه السلام در نهج البلاغه نمي‌توان يافت فرمود: او (پيامبر) را هنگامي فرستاد که پيامبران نبودند، و مردماني در خواب دراز مي‌غنودند، اسب فتنه در جولان، کارها پريشان، آتش جنگ فروزان، جهان تيره، فريب دنيا به همه چيره، باغ آن افسرده، برگ آن زرد و پژمرده، از ميوه‌اش نوميد، آبش در دل زمين ناپديد، نشانه‌هاي رستگاري ناپيدا، علامت‌هاي گمراهي هويدا، دنيا با مردم خود ناخوشروي و با خواهنده خود ترش ابروي، بارش محنت و آزار، خوردني آن مردار، درونش بيم، برونش تيغ مرگبار[85] ـ از عرب کسي کتابي نخوانده بود[86].
شهرها به نور هدايت او (پيامبر) روشن گشت از آن پس که در گمراهي تيره بود و ناداني بر همه جا چيره در درشتخوئي و ستمکاري را همگان پذيره، مردم حرام را حلال مي‌شمردند، خردمند را خوار مي‌گرفتند مي‌زيستند بي‌داشتن پيامبر، مي‌مردند خدا نشناس وبي‌ايمان [87].

پي نوشت ها:

[1] . مقايس اللغه.
[2] . المنجد، مادة «جهل».
[3] . بقره : 67
[4] . فرقان : 63
[5] . ابن اثير، النهايه في غريب الحديث، مادة جهل.
[6] . الزوزني، شرح المعلّقات السبع، ط قم، منشورات اروميه، ص127
[7] . لغت نامة دهخدا، «مادة جاهليت».
[8] . همان مدرک.
[9] . همان مدرک.
[10] . دکتر جواد علي، تاريخ مفصل عرب قبل از اسلام، چاپ بيروت، دارالعربي، ص27
[11] . الزوزني، شرح معلّقات السبع، چاپ ايران، قم، انتشارات اروميه، ص35
[12] . شوقي ضعيف، العصر الجاهلي، ترجمه: علي­رضا ذکاوتي قراگوزلو، چاپ تهران، انتشارات امير کبير، ص47
[13] . حاج شيخ عباس قمي، سفينه البحار، مادة «جهل».
[14] . العصر الجاهلي، همان مدرک، ص46، تاريخ ادبيات زبان عربي، همان مدرک، ص35
[15] . دکتر جواد علي، تاريخ مفصل عرب قبل از اسلام، چاپ بيروت، داراحياء التراث العربي، ص27
[16] . حاج شيخ عباس قمي، سفينة البحار، مادة «جهل».
[17] . مجمع البحرين، طريحي، مادة عرب.
[18] . ابن اثير ، النهايه ـ مادة «جهل».
[19] . آل عمران : 154
[20] . علامه طباطبايي، تفسير الميزان، چاپ بيروت، مؤسسة الاعلمي، ج4، صص48 ـ 47
[21] . احزاب : 33
[22] . ابن اثير، النهايه، مصباح المنير، فيومي: مادة برج.
[23] . لسان التنزيل، ص10
[24] . مصطفوي ، حسن ، التحقيق في الکلمات القرآن الکريم.
[25] . طبرسي، مجمع البيان، بيروت، دار احياء التراث العربي، ج7 ـ 8 ، ص 356 ؛ شيخ عباس قمي، سفينة البحار، مادة
[26] . مجمع البيان، همان مدرک، ص367
[27] . شيخ صدوق، معاني الأخبار، چاپ قم، انتشارات جامعه مدرسين، ص270، صص276، 274
[28] . همان.
[29] . همان.
[30] . شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، چاپ تهران ـ الاسلاميه، ج14، ص229
في حديث عني النبي صلی الله علیه و آله و سلم في الحديث المناهي قال: و نهي أن يقول الرجل للرجل زوجتي اختک حتي ازوجک اختي ـ ج5
[31] . فتح : 26
[32] . ابن هشام، السيرة النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج3، ص204 ؛ دکتر ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، چاپ دانشگاه تهران 4
[33] . روضه الصفا، همان مدرک، ص271 ؛ ابن هشام، السيرة النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج3، ص204 ؛ آيينة تاريخ پيامبر اسلام.
[34] . همان مدرک.
[35] . چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج3، ص325 ؛ رفيع الدين ابن اسحاق همداني، ترجمه سيرت رسول الله تهران، خوارزمي، ج2، ص 235، روضه الصفا، همان مدرک ص272
[36] . چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج3، ص325 ؛ دکتر آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص 429 ؛ روضه الصفا، ص 271
[37] . دکتر آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص 433
[38] . ابن هشام، السيرة النبويه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج3، ص204
[39] . فتح : 26
[40] . علامه طباطبايي، الميزان، چاپ، بيروت، موسسة اعلمي، ج18، ص289
[41] . سيرة ابن اسحاق، همان مدرک.
دکتر محمد ابراهيم آيتي، تاريخ اسلام، چ تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ص420
[42] . مائده : 50
[43] . مائده : 48
[44] . مائده : 49
[45] . تفسير الميزان، چاپ بيروت، موسسه الاعلمي، ج4، ص355
[46] . تفسيرالميزان، همان مدرک، ص365
[47] . شهرستاني، الملل و النهل، چاپ بيروت، دارالمعرفه، ج2، ص235 ؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، چاپ بيروت، دار احياء التراث العربي، ج1، ص118
[48] . الجاثيه : 24
[49] . ياسين : 78
[50] . فرقان : 7
[51] . هشام بن محمد کلبي، کتاب الاصنام، چاپ تهران، تابان، 1348، ص4 ؛ ابن ابي الحديد، همان مدرک، ص119
[52] . الزمر : 34
[53] . ملل و نحل، همان مدرک، صص 241 ـ 239
[54] . ابن ابي الحديد، همان مدرک ؛ ملل و نحل همان مدرک در مورد عبدالمطلب سخني مفصل دارد. الشريف مرتضي، رسائل، ط قم، ص224
[55] . ملل و نحل همان مدرک، ج2، صص242 ـ 241 ؛ الشريف مرتضي، رسائل، اقاويل العرب في الجاهليه، ط قم، دار القرآن، ص224
[56] . ابوالمعالي محمد الحسيني العلومي، متوفاي 490ق. بيان الأديان در شرح اديان و مذاهب جاهلي، ط تهران، 1348، ابن سينا، ص12
[57] . بيان الاديان، همان مدرک.
[58] . ملل و نحل، همان مدرک، ص242
[59] . بيان الاديان، همان مدرک.
[60] . صافات: 95
[61] . ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، همان مدرک، ج4، ص119؛ شهرستاني، ملل و نحل همان مدرک، ج2، ص236
[62] . الزمر : 38
[63] . الزمر، 38، عنکبوت، 61، 63ع لقمان، 25، زخرف، 9، 87
[64] . الازرقي، اخبار مکه، ط قم ؛ الشريف الرضي، ص120
[64] . نوح، 23 ـ21 (قالَ نُوحٌ رَبِّ إِنَّهُمْ عَصَوْني‏ وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلاَّ خَسارا * وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّارا وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً)
[66] . لسان التنزيل، ط تهران، انتشارات علمي ـ فرهنگي، و طبرسي، مجمع البيان، ج9، ص364، صورت بت­ها را چنين نقل کرده است: ودّ ـ صورت مردي ـ سواع صورت زني ـ يغوث صورت اسبي ـ يعوق صورت شيري ـ نسر به صورت کرکس بود.
[67] . هشام کلبي، کتاب الاصنام، ترجمه سيد محمدرضا جلالي نائيني، ط تهران ابن سينا، صص70 و 71
[68] . همان، ص72
[69] . همان ، ص8
[70] . همان ، ص74 و ص9
[71] . همان ، ص74 و ص9
[72] . همان ، ص74 و ص9
[73] . در مورد چگونگي پيدايش اين پنج بت گفته‌اند که آنان مرداني صالح و شايسته بودند که همه در يک ماه مردند و خويشان ايشان بر مرگشان سوگواري کردند. مردي پيشنهاد کرد که مي‌خواهيد پنج پيکر بر مثال ايشان بسازم جز اين که نتوانم بر آنها روح بدمم؟ گفتند: آري، پس پنج پيکر به صورت آن پنج مرد بتراشيد و آن­ها را تعظيم مي‌کردند تا قرن اول گذشت. سپس به پرستش آن­ها پرداختند و کفرشان بالا گرفت و ادريس پيامبر آنان را به يکتا پرستي خواند، تکذيبش کردند. نوح نيز 120 سال آنان را فرا خواند، نپذيرفتند و در اثر طوفان نوح آن بت­ها به سرزمين جده افتاد و بعدها که «عمرو بن لحي» بر مکه چيره شد، آن­ها را يافت و در هنگام حج عرب را به پرستش آنان خواند و ميان قبايل عرب پراکنده کرد. تخليص از کتاب الاصنام، کلبي، ترجمه، سيد محمدرضا جلالي نائيني، ط تهران، ابن سينا، ص 70 و 66
[74] . همان مدرک، ص7 و ص34
[75] . نجم : 23 ـ 19 ؛ الاصنام، همان مدرک، صص27 و 16
76] . طبرسي، مجمع البيان، ط بيروت، دار احياء التراث العربي، ج9، ص176
[77] . الاصنامع کلبي، همان مدرک، ص52 و ص41
[78] . همان.
[79] . همان مدرک، صص4 و 3 ؛ اخبار مکه ارزقي ص116 ؛ ابن هشام السيره النبويه، ط بيروت، ج1، ص76، محمد بن خاوند شاه بلخي، روضه الصفا، تلخيص دکتر عباس زرياب، ط تهران انتشارات امير کبير، ص 39
[80] . الاصنام، همان مدرک، صص68 ، ص7، و اخبار مکه ارزقي، همان مدرک، ص116، سيره ابن هشام، همان مدرک صص 77 و 76
[81] . ترجمه الميزان، ج3، ص481
[82] . اخبار مکه ارزقي، قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : هُو (عمرو بن لحيّ) أوّل مَن. نَصَبَ الأوثان و حول الکعبة و غير الخنيفة دين إبراهيم علیه السلام. ص101
[83] . اخبار مکه ارزقي، صص101 و123
[84] . همان.
[85] . نهج البلاغه، ترجمه دکتر سيد جعفر شهيدي، ط تهران، شرکت سهامي، ص72، خطبه 89، ص96 و ص151
[86] . همان.
[87] . همان.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معناشناسي واژه جاهليت در قرآن

معناشناسي واژه جاهليت در قرآن

محمد علي مجرب
چكيده:

درباره معناي واژه جاهليت در قرآن كريم اختلاف نظر و جود دارد : برخي آن را به معناي بي دانشي و ناداني گرفته اند ؛ اما در اين مقاله تلاش شده است كه به مدد عدله عقلي مانند تحدي قرآن ، غناي ادبي باقي مانده از عصر جاهلي ، هدف بعثت و تناسب اعجاز قرآن با عصر حضرت رسو ل (ص) و ادله نقلي مثل اقوال لغويون، سخنان ادبا، روايات معصومين (ع) و آيات قرآن كريم ثابت شود، جاهليت به معناي مذكورنيست؛ بلكه به اين معناست كه مردم پيش ازاسلام ازمكان اخلاقي بهر كاملي نداشتند.

كليد واژه ها : جاهليت ، دوره قبل از اسلام، مكارم اخلاق، ناداني.

مقدمه

واژه «جاهييت » در چهار سوره قرآن كريم به تريب در سوره آل عمران ، آيه 154 ؛ مائده، آيه 50، آيه 33 و سوره فتح آيه 26 و همچنين ماده «جهل» در صيغه هاي مختلف قريب به بيست بار در سور مختلف قرآن آمده است. 1
در كتب معتبري چون نهج البلاغه و نهج الفصاحه و همچنين ادبيات عرب در مورد اين واژه مطالب زيادي مشاهده مي شود اما متاسفانه اين واژه نزد عرب و بويژه فارسي زبانا تحريف معنوي شده است وبيشتر آن را مترادف «ناداني» و متضاد « علم » و «شناخت واقعي» تعريف مي كنند و شايد كاربرد فراوان آن را در اين معنا و آنچه درباره اوضاع اجتماعي پيش از اسلام در شبه جزيره عربستان نظير جنگ و ستيز، عادات ناشايست، اعتقادات خرافي و از همه مهمتر زنده به گور كردن دختران كه در برخي كتب آمده است، بتوان از مهمترين عوامل اين تحريف بشمار آودر.
نويسنده كتاب تاريخ ادبيات عر در معناي جاهليت مي گويد:
دوران ناداني و جهالت نيست كه در برابر دوران بع، يعني عصر علم كه پيامبر اسلام (ص) ايجاد كرد و نيز در مقابل و حي خداييي قرار گيرد؛ لفظ جاهليت در حقيقت شامل تمام پديده هاي خشونت ، درندگي، استبداد، خود پرستي و ... مي گردد. 2
در اين مقاله برآنيم كه با ذكر ادله اي موثق و به استناد آيات و روايات متعدد روشن نماييم كه آن مردم، مردمي«جاهل» به معني رايج آن يعني نادان نبوده اند و چنين نبوده است كه حظي از علوم روز منطقه و فرهنگ رايج در اين سرزمين نداشته اند؛ بلكه اين اعراب فضايلي را مي ستودند و به آن افتخار مي ورزيدند ؛ از جمله: شجاعت در پيكار،‌ بردباري در مصائب، وفاداري به افراد قبيله ،‌ سخاوت بانيازمندان و تنگدستان، مهمان نوازي و پاقشاري در انتقام.
اين مردم در سرزميني مي زيسته اند كه عموماَ اراده هركس قانون محسوب مي شد و قبايل همواره سرگرم حمله به يكديگر بودند؛‌لذا دلاوري در جنگ و پيكار و استقامت در برخوردهاي قبيله اي و مصائب روزگار از ضروريات آنها بود . بنابراين تصادفي نيست كه اشعار مربوط به جنگ قبايل بيش از نيمي از جنگهاي معروف شعر جاهلي را كه ب حماسه مشهور است،‌ اشغال كند. اين اشعار در ستايش فضايلي است كه بيشترين قدر و قيمت را نزد اعراب داشت.
سازمان قبيله اي اعراب مبتني بر اصل خويشاوندي يا همخوني كه عامل وحدت و عصبيت اجتماعي محسوب مي شد،‌قرار داشت. بنابراين پايمردي جوانمردانه به خويشاوندان و فداكاري بي چشمداشت در راه ايشان از جمله آرمانهاي والاي زندگي شمرده مي شد3
در عصر جاهليت مردم عرستان به طوركلي از علوم متعدد بي بهره نبودند و نسبت به رخدادهاي محيط خود بي تفاوت يا خالي الذهن نبوده اند؛ لكن همانطور كه در قرآن مي خوانيم 4 ، مردم اين عصر به دو گروه اكثريت و اقليت تقسيم مي شدند كه فقط گروه اندكي در زمره انديشمندان و عاقلان جا داشتند شعرهاي باقيمانده از اين عصر مبين اين مدعاست. ويل دورانت اين اشعار را بسيار ستوده و حتي در زمره شعرهاي شاعران و انديشمندان معروف اين عصر به حساب آورده است 5؛ ولي اكثريت در صف جاهلان و بي خردان جاي داشتند و در خرافات و عقايد كهنه غوطه ور بودند.

2.محدوده عصر جاهليت

آشنايي با محدوده زماني «عصر جاهلي» پيش از ورود به مقوله اصلي بحث خالي از لطف نيست. در اين مورد يك اطلاق كلي و يك تحديد زماني در كتب تاريخ ادبيات عرب وبويژه كتب اصول نحو به چشم مي خورد. اطلاق كلي، معرفي عصر پيش از اسلام و زمان بعثت حضرت رسول (ص) به عنوان « عصر جاهلي» است6.
اما آنچه به عنوان كتب عصر جاهلي در كتب تاريخ ادبيات عرب خوانده مي شود، فترت استدلال عدنانيان از يمن در نيمه قرن پنجم ميلادي و ظهور آيين مقدس اسلام در سال 622 ميلادي است. 7 آنچه از استشهادات نحوي و لغوي كه در تفسير قرآن و حديث آمده است، در اين محدوده زماني و نزديك به صدو پنجاه سال پس از نزول وحي قرار مي گيرد؛ يعني نزديك به سه قرن و استناد به شعر يا سخني در توجيح و وضع قاعده اي نحوي يا بيان معناي لغوي خارج از اين محمدوده زماني مورد قبول واقع نشده و نمي شود. به علاوه منابع معتبر به روزگار جاهليت پرتوي بسيار ناچيز مي افكند. منابع ما درباره تاريخ اين عصر منحصر به روايت ها و داستانها و مثلهاست؛ زيرا در اين دوران اعراب شمالي خط نداشته اند تا چيزي را ثبت كنند. 8

3.ادله ترادف جاهليت با رذالت اخلاقي و فرهنگي

در مورد اين كه قرآن چرا اعراب قبل از اسلام اهل جاهليت خطاب كرده است، بين مورخان و دانشمندان اختلاف است: بعضي مي گويند: به خاطر رواج بت پرستي و خرافات و جهالت در بين اين اقوام بوده است؛ بعضي بر آن عقيده اند كه به سبب رواج دشمني و خونريزي ميان عشاير و قبايل اين نام به آنها اطلاق شده است؛ اما آنچه براي ما مهم است، ادبيات و عوامل و مظاهر آن است 9؛ لكن به طوري كه گفته شده است، تقريباَ تا دوران بعثت و رسالت حضرت رسول (ص) ميان اعراب شمالي نوشتن رايج نبوده است. تنها دو لوحي كه از اعراب پيش از اسلام بدست آمده است، لوح زيد در جنوب شرقي حلب (512م) و لوح حر در لجا (568م) بوده است10. به هر حال آنچه مسلم است، اين است كه دوره قبل از اسلام را جهت جهل و ناداني مردمان آن عصر جاهليت نگفته و نتوان گفت. دلائل و شواهدي كه اين معنا را تأييد مي كند، به شرحي است كه در پي مي آيد:

1.3ادله عقلي

ادله عقلي اين معنا كه نامگذاري دوره جاهليت به جهت جهل و ناداني مردم آن نبوده، عبارت است از الف)تحدي قرآن؛‌ ب) غناي ادبي باقيمانده؛ ج)هدف بعثت؛ د) معجزه حضرت رسول (ع)

1.1.3تحدي قرآن

در قرآن كريم آيات متعددي وجود دارد كه در آنها پيامبر (ع) از طرف خداوند مأموريت مي يابد كه به تحدي با مخالفان خود بپردازد؛ از جمله بارزترين اين آيات ، آيه معروف « و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا فأتوا بسورة من مثله و ادعو شهداء كم ....11 است.
در اين آيه خداوند به طور مستقيم دشمنان پيامبر و دشمنان آيين پاك او را مورد خطاب قرار داده و مي فرمايد:‌«اگر در آنچه بر بنده ما نازل نموده ايم ترديد داريد، پس سوره اي مانند آن را بياوريد"؛ اما معترضين به پيامبر ع و آيين پاك او ميدان را خالي كرده و پا به فرار مي گذارند،‌ چنانكه قرآن در اين باره مي فرمايد:
الا انّهم يثنون صدورهم ليستخفوا منه الا حين يستغشون ثيابهم ...12 ؛‌ آنها دلهاي خود را از قرآن بر ميگردانند تا از آن ، خود را پنهان دارند. بدانند آنگاه كه آنها سر در جامه فرو مي برند، خدا مي داند، آن را كه پنهان مي دارند و آن را كه آشكار مي سازند...
در تاريخ ملحدان زيادي كه قصد معارزضه با قرآن داشتند پيداشدند؛‌ اما چهار نفر آنها از همه بسيار مشهورترند كه نامهاي آنها بدين قرار ذكر شده است:
1- عبدالكريم بن ابي العوجا؛‌ 2- ابوشاكر؛ 3- عبدا...بن مقفع؛‌ 4- عبد الملك بصري
اين چهار نفر عليرغم آنكه برخي از آنها از بزرگان سخن در زبان عربي شمرده مي شدند، وقتي به معارضه با قرآن برخاستند، تنها كاري كه كرده اند،‌ اين بود كه كوچكي خود عظمت قرآن كريم را روشنتر كردند!
در تاريخ از ابن راوندي ، ابو العلا معّري ابوالطيب منبّي شاعر نامدار عر ب داستانها در اين زمينه نقل شده است كه در ايم موجز نمي گنجد . حال اگر چنين در نظر بگيريم كه «مشركين» و «اهل جاهليت» در اين زمان مردمي نادان و به دور از علم و ادب بوده اند، آيا اين تحدّي از نظر منطقي مبيّن فضيلتي براي قرآن است؟!
به عنوان نمونه اگر مرد جوان و پهلواني ،‌ كودكي ضعيف و نحيف را به مبارزه دعوت كند و مثلا او را در كشتي به زمين بزند،‌ آيا براي شاهدان در اقتدار و پهلواني متحدي دليلي خواهد بود؟ يا برعكس اين تحدي را نشانه ضعف او مي دانند؟ به بيان ديگر اهل علم در مناظرات و مباحثات علمي خود آنگاه مي توانند تفوّقي از خود به نمايش گذارند كه در مقابله با حريفي همسنگ و بلك برتر از خود ،‌ عقل و ديدگان گواهان و شاهدان را به خيش خيره سازند و شاهين ترازوي قضاوت عدل را با متاع علم سداد قول، به جانب كفه خويش مايل نمايند. حال، اين تحدي چه بسا كه «العياذ بالله» موجب طعن در قرآن كريم و ضعف انگاشتن استدلال آن به حقانيت خود در حجت تحدي گردد.
نتيجه بحث اين كه قرآن كريم مشركين و اهل جاهليت آن روز را به تحدي فرا خوانده و لازمه تحدي قرآن اين است كه آن مردم از علم و آگاهي خود برخوردار باشند؛ لذا با اين اوصاف معناي جاهليت به غير از ناداني و عدم آگاهي بوده است.

.2.1.3 غناي ادبي باقيمانده

به گفته علماي تاريخ ادبيات عرب آنچه از شاعران عصر جاهلي بر جاي مانده است ،‌ از غني ترين ميراث ادبي تاريخ اين سرزمين است. اين قم به شعر و شاعري اهميت فراواني مي دادند؛‌ به طوري كه هر قبيله مي كوشيد ،‌ حتي پيش از داشتن رهبر سياسي ، خطيب و شاعري داشته باشد و چون در قبيله شاعري پديد مي آمد ،‌ جشن ها مي گرفتند و مهماني ها مي دادند. در واقع شاعر قبيله زبان قبيله بود 13 در جاي ديگر گفته شده است: در «عصر جاهليت » به هنر و خوض در مسائل آن توجه خاصي نمي شد؛‌ بلكه بيشتر براي احساسات خويش از هنر گفتاري سود مي جستند و اين هنر گفتاري از مهمترين و نيرومندترين شيوه هاي تحريض و اقناع بود 14.
اما مروري گذارا بر منظومات شعري صعاليك و اصحاب معلقات كه در اين عصر مي زيسته اند، به خوبي بيانگر اوج اقتدار ادبي آنهاست. در اين باره سيوطي مي گويد:
از ميان همه قصايد قديم،‌ معلقات صبعه در صف اول جاي دارد ... به گفته داستانها هر يك از اين قصايد جايزه سالانه بازار عكاظ را مي بردند15. البته در اين باره بايد اضافه كرد با توجه به اينكه قبول داريم، اين اعراب در ادبيات و گفتن شعر از استعداد بسيار خوبي برخوردار بودند، لكن همين ايشان بودند كه از آوردن سوره هاي همانند يكي از سور قرآن مجيد ، پس از تلاشهاي بسيار ي عاجز گشتند 16.
با عنايت به اين نكته مذكور است كه تحدّي قرآن آشكار مي گردد؛ گرچه برخي تلاش كرده اند تا در اين مورد و اصل انتساب شعر جاهلي به شعراي اين دوره شك نمايند و آن را زاييده انديشه هاي اسلامي معرفي ، و زمان انشا و انشاد آن را پس از ظهور اسلام بدانند.17.
پس با توجه به مطالب ياد شده و نيز مستندات تاريخي و دلايل عقلي و نقلي نمي توانيم به طور كلي مردم عصر جاهلي را فاقد هر نوع آگاهي دانست؛‌ چنانكه نويسنده تاريخ عر ب مي نويسد :
دشوار بتوان جماعتي را كه ادبيات و فرهنگي اين چنين داشته اند ،‌ عربان جنوب شبه جزيره عربستان،‌ جاهل و دور از مدنيت شمرد 18.

3.1.3 . هدف بعثت

پيامبر (ع )در عبارتي كوتاه، هدف بعثت خود را «اتمام مكارم اخلاقي معرفي فرموده اند19. اين مي تواند دليل و سندي موثق و قاطع در نفي معناي «ناداني» از واژه «جهل و جاهليت » باشد؛ چون آن نشان مي دهد كه مشكل مردم جاهليت ناداني و جهل آنان نبوده است؛ بلكه نقض مكارم اخلاق در ميان آنان بوده است؛ لذا با چنين هدفي پيامبر (ع) دست به كار شدند و با توجه به دستورهاي ذات مقدس باري تعالي از طريق وحي در سدد اصلاح اخلاق آنان بر آمدند بنابراين از اينكه هدف بعثت حضرت رسول (ع) به قول آن حضرت «اتمام مكارم اخلاق» بوده است، دانسته مي شود كه در واقع اين قوم كاملاً به دور از اخلاق و بدون علم نبوده اند؛‌ بلكه تعداد اندكي از آنها داراي مدارجي علمي و آگاهي هاي زمان خود بوده اند و ترجمه واژه «جهل» و « عصر جاهليت» به ناداني و عصر ناداني صحيح به نظر مي رسد.

.4.1.3 معجزه پيامبر (ع)

هر پيامبري كه ز طرف خدا به رسالت برگزيده شده است ، براي اثبات حقانيت رسالت خويش و براي صداقت گفتار و احكام خود ،از طرف خداوند متعال با معجزه اي همراه گرديده است20
بي شك قرآن كريم كه به اعتقاد ما مسلمانان كلام خداست و جبرئيل آنرا به حضرت رسول (ع) عرضه كرده است؛ بنابراين قرآن بزرگترين معجزه و مويد رسالت حضرت ختمي مرتبت (ع) است.
تناسب نوع معجزه با احوال عمومي عصر نزول وحي در زمان بعثت انبيا پيش از نبي اكرم (ع) مويد اين نظر است كه هر يك از پيامبران خدا به معجزه اي متناسب با نوع علم رايج و قابل قبول در آن عصر مجهز بوده اند .
در اين زمينه از امام هشتم (ع) نقل شده است كه در پاسخ به پرسشگري كه از علت تجهيز حضرت موسي (ع) به يد بيضا و آلت سحر و مويد ساختن حضرت موسي (ع) به علم طب و توانايي زنده كردن مرده ها و روشنايي بخشيدن به كوران پرسيده بود، اين نكته را آشكار فرمودند. اين امام بزرگوار ضمن پاسخي مفصل مي فرمايند:
خداوند حضرت محمد (ع) را در زماني برانگيخت كه بيشتر بر مردم زمانش، القاي خطبه ها و شعر و سخن غلبه داشت؛ از اين روي كتاب خداي عزوجل و مواعظ و احكام آن را براي ايشان آورد كه بدان سخنشان را باطل سازد و حجتي بر ايشان گردد...21
بنابر اين آشكار مي گردد كه «عصر جاهليت» عصر رواج ادب و بلكه عصر اوج آن بوده است،‌نه عصر «ناداني» و عصر «بي خردي"»؛ زيرا همانطور كه گفته شد، معجزه هر پيامبري با توجه به علم رايج در عهد او بوده است.

2.3.

واژه ها به موجودات زنده شبيهند: صورت و شكل نگارشي جسم آنهاست و معنا، روانشان. نيز اين پديده ها روزي زاده مي شوند. دوراني را طي مي كنند و تحويل مي يابند و بر حسب نقشي كه بايد در اجتماع آدميان بازي كنند، مسئوليتهايي گاه جزئي و محدود و گاه بسيار گران به عهده مي گيرند. مراد ما از مسئوليت واژه همان معنايي است كه بايد بازگو كند . واژه كه در واقع شكل گفتاري و نگارشي معناست، زماني مي ميرد كه آن معنا از ميان برود. معنا برخلاف آنچه معمولاً مي پنداريم، هيچ گاه صدرصد روشن و معين نيست. علماي اين فن مي گويند: حوزه معنايي هر كلمه با هاله اي شبيه است كه مركزي مشخص دارد؛ اما كرانه هاي آن در ابهام ناپديد مي گردد. از آن گذشته حوزه معني كلمه نزد افراد گوناگون يكسان نيست؛ يعني بعيد است كه دو نفر ا يك كلمه معين، مثلاً ايثار برداشت و تصوير يگانه اي داشته باشند؛ لذا ما در اين بحث برآنيم بطور خيلي فشرده ، با استناد منابع معتبر و قابل قبول به بررسي معنا و مفهوم اصلي اين واژه «جاهليت» بپردازيم.

1.2.3. لغت نامه

كتب لغت به عنوان اصلي ترين و معتبرترين منابع در بيان معناي صحيح واژه ها مي توانند مورد استناد قرار گيرند. در اين قسمت فقط به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي كنيم. ابن عباس به نقل از پيامبر اكرم (ع) گفته است كه: منن ستجهل مؤمناً فعليه اثمه
و ابن المبارك كه در توضيح اين حديث شريف آورده است:
من استجهل مومنا اي حمله علي شيء ليس من خلقه فيغضبه فانما اثمه علي من احوجه الي ذلك 22؛ هر كه مومني را جاهل خواهد يعني او را به چيزي كه با خوي او همساز نيست وادارد گناهش برهموست كه او را بر آن واداشته است.
اين منظور در ماده «جهل» ابتدا جهل را نقيض علم دانسته و سپس با بيان نمونه هايي ، «جهل» را در برابر «حلم و بردباري» و در يك مورد به تلويح آن را در برابر «عقل» دانسته است.
اگر ماده «جاهل» به معناي «ناداني» و «بي خردي» باشد، رذيلت اخلاقي نخواهد بود؛ زيرا هيچ كس به سبب ندانستن و ناداني مواخذه نمي شود؛ همچنان كه طفل مورد مواخذه قرار نمي گيرد؛ چون همه انسانها نادان متولد مي شوند و بهترين دليل بر اين مدعا خود قرآن كه در معرفي انسانها آنها را هنگام تولد نادان معرفي مي كند؛ آنجا كه مي فرمايد: «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا ... 23"
مرحوم طبرسي(ره) در مجمع البيان ماده «جهل» را ضد حلم و مترادف با پرخاشگري معنا مي كند24.
بنابر اين با توجه به نمونه هايي كه ذكر شد ، بخوبي آشكار مي گردد كه ماده "جهل» در عربي به معناي پرخاشگري ، شدت در عمل ، ستم كردن به ديگران ، عدم بردباري و ... معنا شده است و اين معاني باناداني فرق دارد.

2.2.3. بحث روايي

حضرت رسول (ص) در تعريف جاهل چنين مي گويد:
جاهل كسي است كه به معاشران و زيردستان خود ستم روا دارد و برتر از خود بزرگي فروشد و بي تمييز سخن گويد.25
در حديث ديگري نيز از قول آن بزرگوار نقل شده است كه در تعريف جاهل فرموده اند:
جاهل صخره اي است كه آبي نتراويده و درختي است كه سبز نشده و زميني است كه علفش سر برنياورده است26.
از قول امام علي (ع) در نهج البلاغه نيز تعاريف جامعي از جهل و جهالت نقل شده است؛ از جمله در نامه هجده به ابن عباس درباره بني تميم مي نويسد : و انهم لم يسبقوا في جاهلية و لا اسلام27؛ آنها در جاهليت و نه در اسلام در جنگي مغلوب نشده اند. ابن اثير در كتاب نهايه در مورد جهل مي گويد:
مراد از آن صفت و حالتي است كه اعراب قبل از اسلام داشتند؛ از قبل جهل به خدا و رسول و افتخار به انسان و خود پسندي 28. در روايتي آمده است: به امير المومنين عرض شد: براي ما عاقل را وصف كن، آنگاه حضرت در وصف عاقل فرمودند: او كسي است كه هر چيزي را در جاي خود قرار م مي دهد. سپس به ايشان گفتند : جاهل را نيز برايمان وصف فرما. آن حضرت فرمودند چنين كردم29. در جاي ديگر امام علي (ع) مي فرمايند: لاتري الجاهل الا مفرطاً او مفّرطاً30؛ نمي بيني جاهل را مگر اينكه يا راه افراط و زياده روي را مي پيمايد ، و يا راه تفريط و سستي را . در اصول كفي نيز روايتي از قول امام جعفر صادق (ع) در اين باب نقل شده است كه آن بزرگوار به سماعه فرمودند: عقل و لشكرش و جهل و لشكرش رابشناس ؛‌ سپس براي جهل هفتادو پنج خصلت زشت را به عنوان لشكر جهل شمرد31.
نتيجه اين بحث اين است كه طبق فرمايش بزرگان دين ماده «جهل» بيشتر به رذيلت اخلاقي معنا شده است تا به ناداني و ضد علم؛ لذا اين بحث نيز همچون ديگر بحثهاي گذشته ثابت مي كند كه واژه «جهل» در دوره «جاهليت» به معناي بي خردي و ضد علم نبوده است؛ بلكه اين صفت و حالت مخصوص قبل از بعثت بوده است كه از رذايل اخلاق شمرده مي شود .

3.2.3. سخنان اهل ادب

در اين بحث به چند نمونه از گفتار نويسندگان تاريخ ادبيات عرب و همچنين به بيتي از معلّقه عمروبن كلثوم در تأئيد آن چه گذشت،‌ مي آيد. عمر فروخ در كتاب تاريخ الادب العربي مي گويد:‌ جاهليت نامي است كه قرآن كريم به پيش از اسلام اطلاق نموده است؛‌ زيزا عرب در آن عصر بت مي پرستيدند و با يكديگر به نزاع مي پرداختند ... گاهي فرزندان خود را زنده به گور مي كردند و شراب مي نوشيدند ... و چنين است كه ملاحظه مي كنيم جاهليت از «جهلي» گرفته شده است كه در برابر حلم است؛‌ نه «جهلي» كه متضاد علم است. عرب حظ وافري از علوم و معارف عصر خود نظير هيأت ، طب ، رديابي و ... داشته اند و ادبشان برترين آداب در روزگار خودشان بوده است ...32. حنا الفاخوري ضمن توصيف هنر عصر جاهلي و برشمردن زمينه هاي احساسات اين قوم و اينكه آي آثار مكتوم مانده اند، مي گويد: اكثر آثار منظوم و منثور عصر جاهلي از ميان رفته است تا آنجا كه ابو عمروبن الاصلاء (770م / 154ه ) مي گفت: آنچه از سخن اعراب به شما رسيده ، بس اندك است. اگر فراوان به دست شما مي رسيد، به دانش و شعر بسيار دست مي يافتيد33 و اين بدان سبب است كه بسياري از آثار به حافظه سپرده نشده بود و آنچه را هم كه راويان شعر ار بر كرده بودند با كشته شدنشان در جنگها و فتوحات از بين رفته است34. از ديگر صاحبان تاريخ ادبيات عرب و از محققين اين فن استاد احمد حسن زيات است. وي درباره وضعيت عقلي «عصر جاهليت» چنين مي گويد: تبابعه در يمن و منازره و غسانسه در شمال به علوم متعددي آشنايي داشتند كه سدّهاي ساخته شده توسط ايشان و شهرسازي و آباداني‌شان گواه آن است . عدنانيها نيز بر اثر دقت ملاحظه‌،‌ به تجارت فراوان با مجموعه اي از علوم كه بر تجربه و استقرار و وهم استوار بود، دست يافتند. طب درمان حيوانات (دامپزشكي) و شناخت انواع اسب به دليل ارتباطشان با جنگ، گياه شناسي ، نجوم و شناخت بادها به دليل ارتباط با انواع علف و باران و يافتن راه در تاريكي هاي خشكي و دريا، از علومي است كه با آنها آشنايي داشته اند35. شوقي ضعيف نيز در «تاريخ ادب» خود، عصر جاهلي را در دوره تكامل زبان عربي دانسته و معتقد است از آن هنگام (عصر جاهلي) بوده است كه اين زبان خصايص كنوني را به خود گرفته است. هم او به نقل از جاحظ ميگويد: شعر عربي نوزادي كم سن و سال است:‌ نخستين كساني كه اين راه را پيموده و جاده را هموار كرده اند. امرء القيس بن حجر و مهلهل بن ربيعه اند و وقتي رشته شعرا را رو به عقب دنبال مي كنيم، مي بينيم كه ابتداي آن يكصدو پنجاه سال پيش از ظهر اسلام است و اگر بخواهيم عقب برويم، به دويست سال مي كشد36.واژه « جهل » در شكلهاي مختلف آن كم و بيش در شعر جاهلي ديده مي شود ؛ اما نمونه زير كه بيتي از معلّقه عمروبن كلثوم ست،‌ مي تواند گواه خوبي در كاربرد واژه «جهل» در معناي ستيزه جويي و خشونت باشد.
الا يجهلن احد علينا ***فنجعل فوق جهل الجاهلينا
زوزني از مشهورترين شارحان معلقات ، اين بيت را چنين شرح مي دهد : مباد كه كسي با ما سفاهت كند كه در آن صور م نيز سفيهانه با او برخورد مي كنيم37. چنانكه پيش از اين گذشت، مفه متضاد مجاله به معناي خوش رفتاري و احسان است و سفيه را «عديم الحلم» گفته اند38. دعبل از شاعران عرب نيز همين معنا را در قالب بيتي روشن تر بيان نموده است؛‌ آنگاه كه گفت:
لا تحسبن جهلي كحلم ابي فما ***حلم المشايخ كجهل الامرد
تندخويي مرا همچون بردباري پدرم مدان ، كه هيچگاه بردباري پيران همچون تندخويي نوجوانان نيست.

جاهليت در سور مختلف قرآن

چنانكه ملاحظه شد، در كلام عرب، واژه«جهل» به معناي «ناداني» بكار نرفته است. در قرآن كريم در چهارسوره مباركه آل عمران، مائده ، احزاب و فتح واژه :الجاهلية» آمده است كه اينك معناي آنها بررسي مي شود39:

1.4. سوه آل عمران(آيه 154)

ثم انزل عليكم ... وطايفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهليه ...40.
آيه فوق ماجراي شب بعد از جنگ احد را تشريح ميكند و اينكه پس از آن مصيبت و اندوهي كه بر اثر مصائب اين جنگ بر مسلمانانوارد شد، خداوند آرامش و سكينه اي بر آنان ارزاني داشت. اين آرامش همان خواب سبكي بود كه جمعي از مسلمانان را فرا گرفت؛ اما جمع ديگري كه تنها به فكر جان خود بودند و به چيزي جز نجات جان خود نمي انديشيدند، از اين خواب و آرامش محروم ماندند. آنگاه قرآن مجيد به تشريح گفتگوها و افكار منافقان و افراد سست ايمان كه در آن شب بيدار مانده بودند، پرداخته، مي فرمايد: آنها درباره خدا گمانهاي نادرست همانند دوران جاهليت و قبل از اسلام داشتند و دروغ بودن عده هاي پيامبر (ع) را احتمال مي دادند و به يكديگر يا خويشتن مي گفتند: آيا ممكن است با اين وضع دلخراشي كه مي بينيم پيروزي نصيب ما ميگردد؟ قرآن در جواب آنها مي فرمايد: آري پيروزي به دست خداست و اگر او بخواهد و شما ر شايسته ببيند ، نصيب شما خواهد شد و ... 41.
صاحب تفسير روح الجنان ضمن تفسير اين آيه شريفه مي فرمايد: «اين ظن كافران است42.»
ملا فتح ا... كاشاني در تفسير خود در ذيل اين آيه مي فرمايد: اين خواب مخصوص بود، به امير المومنين (ع) و حارث بن صمه و سهل بن حنيف و برخي ديگر از اتباع ايشان كه ايمان كامل داشتند44.
و در ادامه بحث در مورد«ظن الجاهليه» مي گويد: يعني گماني كه ملت جاهليت اختصاص دارد؛ يعني همچنان كه گمان اهل شرك بود كه مهم محمد (ع) به اتمام نخواهد رسيد و وعده و وعيد كه مي دهد، غير واقع است، گمان اين طبقه چنين است ...45. در تفسير خواجه عبد ا... انصاري «ظنّ الجاهليه» به ظنهاي ناسزا و ظنهاي كافرفرما تعبير شده است46 و اين گروه و معتب بن قشير و اصحاب او را كه تيمار و غم بر آنها مستولي شده بود و همت ايشان همه در كار خويش بود ، منافق خوانده است 47.علامه طباطبايي نيز در اين باره مي فرمايند: اين گمان و وصف هر چه باشد ، چيزي است كه مناسب و ملازم با سختي كه آنها مي گفتند و خداوند با جمله» هل لنا من الامر شيء» به آن اشاره مي فرمايد ... و گمان باطل آنها كه از سنخ افكار دوره جاهليت محسوب مي شود، همين بوده است ...48.
سوره مائده(ايه 50)
افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من ا... حكماً لقوم يوقنون؛ آيا (با وجود اين دين كامل و قوانين محكم آسماني) باز تقاضاي تجديد حكم جاهليت را داريد؟ و كدام حكم از حكم خدا براي اهل يقيين نيكوتر خواهد بود.
در مورد شأن نزول اين آيه شريفه برخي از مفسرين از جمله صاحب تفسير نمونه از قول ابن عباس چنين آورده است: جمعي از يزرگان يهود توطئه كردند و گفتند : نزد پيغمبر (ع) مي رويم،‌ شايد بتوانيم او را از اين آيين خود منحرف كنيم؛‌ پس از اين تباني،‌ نزد محمد (ع) آمدند و گفتند: ما دانشمندان و اشراف يهوديم و اگر ما از تو پيروي كنيم،‌ مطمئناً ساير يهودان به ما اقتدا مي كنند؛ ولي در ميان ما و گروهي نزاعي است ، اگر در اين نزاع به نفع ما داوري كني ، ما به تو ايمان مي آوريم. پيامبر (ع) از چنين قضاوتي خودداري كردو آيه فوق نزل شد49. در ذيل اين آيه آمده است كه حكم دو گونه بيشتر نيست يا حكم خداست يا حكم جاهليت و هركس حكم خدا را رها كند، به حكم جاهليت تن داده است50. زمخشري نيز به نقل از طاوس جاهليت را برابر غير عادل مي داند 51. در تفسير اين آيه شريفه بويژه جمله «افحكم الجاهلية» در تفسير الميزان آمده است: وقتي اين احكام و شريعتها حق بوده و از جانب خداوند نازل شده ، غير از آن حكم حق ديگري نيست. احكام ديگر جز حكم جاهليت كه از هواپرستي ناشي شده ، نخواهد بود52.
در واقع علمه طباطبائي افكار و خواسته هاي اين گروه «جاهلها» را نشأت گرفته از ناداني و هوا پرستي مي دانند و در ادامه ، آنهارا كساني معرفي مي كنند كه به خدا يقين ندارند؛ مردم عصر اهليت، مردمي بودند كه خدا را نمي شناختند و به او يقين نداشتند و در عو به بت پرستي و نظاير آن مي پرداختند.در مجمع البيان اين حكم و خواسته يهوديان را مترادف با حكم بت پرستان و غير موحدان مي آورد و جهل آنها را در مقابل علم مي داند53. صاحب تفسير كشف الاسرار مي گويد: اين جهودان حكم غير خدا را طلب كرده و مانند حكم دوره جاهليت را از پيامبر (ع) درخواست كردند. آنان در آن دوره حكم رجم را بر ضعفا جاري مي كردند؛ ولي بر اقويا جاري نمي كردند و به تحميم54 بدل مي كردند 55.
سوره احزاب (آيه 33)
و قرن في بيوتكنّ و لا تبّرجنّ‌ تبرّج الجاهلية الاولي و اقمن الصلوة‌ و ...؛‌ و در خانه هايتان بنشينيد و آرام گيريد و مانند دوره جاهليت پيشين آرايش و خودآرايي مكنيد و نماز بپا داريد و... عادات ناپسند از جهل آنها سرچشمه مي گرفته است، در سايه شوم همين«حميت جاهليت» بوده است وهمانطور كه گذشت اين حميت به عادات خرافي اين گذشتگان، غضب و شدت عمل در كارها ، خشنونت، عدم آرامش و حلم ، عدم يقيين به خدا و پيامبرش و هواهاي نفساني تعبير و تفسير شده است.

پي نوشت ها

1. روحاني، محمود العجم الاحصائي لالفاظ القران الكريم، مشهد، آستان قدس رضوي ، ج2، 1368،‌ص 17-613.
2. ر.ك: بلاشر، رژي ، تاريخ ادبيات عرب ، ترجمه آذرتاش ذرنوش، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي ، 1363، ص 45.
3. شريف، م، م، تاريخ فلسفه در اسلام ، ج1 ، ص 179 به بعد.
4. قرآن كريم، سوره مائده، آيه 103.
5. دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ج 11، ص 9.
6. فروخ، عمر، تاريخ الادب العربي، بيروت،‌دارالعلم للملايين، 1969م، ص73.
7. حسين الزيارات، تاريخ الادب العربي، قاهره ، مكتبة نهضة مصر، ج23، بي تا، ص5.
8. حتي ، فليپ خليل، تاريخ عرب، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، انتشارات آگاه، 1366، ص111
9. حنا الفاخوري ، تاريخ اديات زبان عربي، ترجمه عبد المحمد ايتي، تهران ، انتشارات توس، 1361،ص35
10. حتي، فليپ، تاريخ عرب، ص 111
11. قرآن ، سوره، بقره، آيه 23
12. قرآن، سوره هود، آيه 5
13. حنا الفاخوري، تاريخ ادبيات زبان عربي، ص 31
14. همان منبع، ص 35
15. سوسي، المزهرف قاهره، 1282 ه. ق ، ج 2، ص 240
16. اشاره به آيات شريفه 11 تا 35 سوره مباركه مدثر
17. براي اطلاعبيشتر، ر.ك : به كتاب في الادب الجاهلي، نشته طه حسين
18. فيليپ حتي، تاريخ عرب ، ص 11
19. ر.ك : نهج الفصاه ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران ، انتشارات جاويدان، حديث 944، 1360 ص 191
20. زيرا همه پيامبران براي اثبات حقانيت خود بايد داراي معجره اي باشند
21. عطاري خبوشاني، عزيز ا...، مند الامام رضا(ع)، مشهد، آستان قدس رضوي ، ج 1، 1406ه.ق ص 48
22. ابن منظور، لسان العرب، قم ، نشر ادب الحوزه، ج 11، 1405 هجري قمري ، ص 129
23. قرآن كريم، سوره مباركه نحل، آيه 78
24. طبرسي، مجمع البيان، ج 1، ذيل ايه 67 سوره بقره
25. نهج الفصاحه ، حديث 1319، ص 278
26. محمد ري شهري ، محمد ، ميزان الحكمه، انتشارات سازمان تبليغات اسلامي ، 1403 ، حديث 2822، ص 155
27. نهج البلاغه، نامه 18، نقل از : قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، ج1و 2، ص 83
28. ابن اثير، النهاية في غريب الحديث و الاثر ، قم، موسسه اسماعيليان، 1364 ه ش.
29. مشكيني، علي ، الهادي الي موضوعات نهج البلاغه، ص 73
30. نهج البلاغه، حكمت، 70
31. كليني رازي، ابي جعفر محمد بن يعقوب، الاصول من الكافي ، تهران، درالكتب الاسلاميه،ج1، 1363، ص 21 تا 23
32. عمر فروخ، تاريخ الادب العربي، ج 1 ، ص 73
33. همان منبع، ص 73 به بعد.
34. حنا الفاخوري ، تاريخ ادبيات زبان عربي ، ص 35
35. احمد حسن الزيارت، تاريخ الادب العربي ، ص 11
36. ضيف، شوقي، تاريخ الادب العربي(عصر جاهلي) ، تهران، امير كبير،‌ تر جمه عليرضا ذكاوتي 1364، ص 46
37. زوزني، شرحالمعلقات السبع، قم، منشورات اروميه، 1405 هـ.ق ص 127
38. لويس معلوف، المنجمد في الغه، ماده سفه
39. واژه «جهل» در صيغه هاي مختلف در قرآن كريم بيست بار آمده است.
40. قرآن ، ال عمران، آيه 154
41. تفسير نمونه، ج 2، ص 132 و 133 (تحت عنوان وسوسه هاي شيطاني)
42. تفسير روح الجنان (شيخ ابوالفتوح رازي )،‌ ج 3 ، ص 219-220
43. تفسير مجمع البيان، ج 4 ، ص 303
44. تفسير منهج الصادقين ، ج 2، ص 367
45. همان ، ج 2، ص 367
46. تفسير كشف الاسرار وعدة الابرار، ج 3، ص 127
47. همان، منبع، ص 311، تفسير راهنما ، ج 3 ، ص 127
48. تفسير الميزان،‌ ج 4 ، ص 84
49. تفسير نمونه، ج 4 ، ص 404 (به نقل از تفسير المنار ، ج 6، ص 421 )
50. اشاره به فرمايش امام علي (ع) «الحكم حكمان حكم ا... و حكم الجاهلية فمن اخطأ حكم ا... حكم بحكم الجاهلية .
51. زمخشري، محمود بن عمر ، الكشاف ، بي نا ، ج 1 ص 631
52. علامه طباطبايي ،‌ تفسير الميزان ،‌ ج 5 ، ص 542
53. مجمع البيان، ج 7، ص 68
54. تحميم عبارت از اين بود كه در صور ارتكاب خطا از طرف اقوياي قم يهود ، آنها را به جاي رجم ، روسياه مي كردند و پشت به پشت بر ستوري سوار كرده و در شهر مي گردادندند؛‌ ولي ضعفا را رجم مي كردند.
55. ر.ك : كشف الاسرار ، ج 3 ، ص 137
56. مجمع البيان ، ج 20 ، ص 108 ،‌ (در اين تفسير در مورد تبّرج عصر اهليت اولي مي گويد: منظور ان اس كه زن بين شوهر و رفيقش جمع مي كرد)
57. ر.ك تفسير الميزان ،‌ ج 16، ص 383
58. تفسير روض الجنان ... ، ج 15 ، ص 415، و 416
59. ر.ك : مهنج الصادقين في الزام المخالفين، ج 8 ، ص 391
60. الميزان ، ج 18 ، ص 458
61. تفسير نمونه ، ج 22 ، ص 101-100
62. آيه 26 سوره فتح
63.
64.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارتجاع

ارتجاع: واپس‌گرايى، بازگشت يا پافشارى بر آداب و عقايد باطل گذشتگان و مخالفت با پيشرفت و نوآورى

ارتجاع از ريشه «ر‌ج‌ع» و در لغت به‌معناى بازگشت و بازگردانيدن به وضعيت پيشين[34] و گاه به‌معناى تبديل چيزى از كار افتاده و كهنه به چيزى جديد و كارآمد است.[35] اين واژه در اصطلاحى نوآمد در حوزه علوم اجتماعى، به هرگونه دفاع از وضعيت موجود حاكم و نظام فرسوده و رو به زوال يا مخالفت با نوآورى و پيشرفت‌هاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى اطلاق شده،[36] افزون بر امور فردى و مادّى، گاه در امور اجتماعى و عرصه انديشه نيز به منظور، احياى سنّت‌هاى قديم و منسوخ طرح مى‌شود;[37] مجموعه گروه‌هاى موسوم به «سلفيّه» كه در دوره اخير، روى‌كردى سياسى ـ اجتماعى يافته‌اند، اين نوع ديدگاه را دارند.[38] اصطلاح ارتجاع (Reaction)در مرزبندى گرايش‌هاى سياسى به‌طور معمول بر جناح‌هاى راست سنّتى اطلاق مى‌شود كه با دگرگونى‌هاى بنيادين در نهادهاى اجتماعى مخالفت جدّى دارند و در موارد بسيارى از سوى گروه‌هاى چپ در برابر راست‌گرايان و گاه مذهبيان به‌كار مى‌رود;[39] ازاين‌رو اين اصطلاح با اصطلاحات اصول‌گرايى، محافظه‌كارى و سنّت‌گرايى، حوزه معنايى مشتركى يافته است.
از آن‌جا كه دو مفهوم «ارتجاع» و «ترقّى خواهى» مفاهيمى نسبى هستند، چه بسا امرى در وضعيّت و جامعه‌اى خاص، از مصاديق ارتجاع بوده و در موقعيّت و جامعه‌اى ديگر، نوعى پيشرفت و ترقّى به‌شمار آيد.
[40]در مجموع، مهم‌ترين وجه اشتراك تعاريف گوناگون «ارتجاع»، بار منفى آن است; بدين سبب در دوره‌هاى مختلف تاريخى، افراد، گروه‌ها و جوامع گوناگون از اين واژه به منظور حمله به دشمنان و رقيبان خود سود برده‌اند كه در اين ميان، دين اسلام نيز گاه از اين اتّهام مصون نبوده است ;بدين لحاظ، بسيارى از انديشهوران مسلمان و غير مسلمان با تكيه بر گوهر و اصول بنيادين اسلام از يك سو و مطالعه تاريخ تمدّن* اسلامى از سوى ديگر به مقابله با اين اتّهام برخاسته‌اند.[41]

ارتجاع در قرآن:

اين واژه در قرآن به‌كار نرفته; امّا مفهوم آن را مى‌توان در قالب عبارت‌هاى «پافشارى بر عقايدپدران» و «بازگشت به جاهليّت*» يا «بازگشت به عقب» جست: (مائده/5، 103‌ـ‌104; بقره/2، 143 و 170; آل‌عمران/3، 149; ابراهيم/14، 10; مؤمنون/23، 66; لقمان/31، 21; صافات/37، 69ـ70).
با توجّه به‌معناى ارتجاع مى‌توان ارتداد* فقهى را اعمّ از آن دانست; چرا كه ارتداد فقهى روى‌گردانى از دين حق و گرايش به آيين جديد را نيز شامل مى‌شود; در‌حالى‌كه در ارتجاع، گرايش و بازگشت به سنّت‌هاى قديم و منسوخ صورت مى‌گيرد; البتّه تعابير قرآنى ارتداد نيز هم‌سو با مفهوم ارتجاع فقط از بازگشت به آيين پيشين ياد‌كرده‌اند; گرچه پذيراى توسعه معنايى مفهوم فقهى ارتداد نيز هستند. مهمّ از نظر قرآن، وفادارى بر دين حق و عدم روى‌گردانى از آن است; حال چه روى گردانى در قالب بازگشت به آيين‌هاى گذشته يا گرايش به آيين‌هاى جديد صورت‌پذيرد.

جريان‌هاى ارتجاعى:

در قرآن از وجود روحيّه اصرار و پافشارى بر آيين‌هاى گذشته در برابر دين حقّى كه هر بار به‌وسيله پيامبرى از سوى خداوند تجديد مى‌شد، ياد‌شده است. اين روحيّه ميان اقوام و ملل گوناگونى چون قوم ابراهيم (انبياء/21، 52‌ـ‌53; شعراء/26، 69‌ـ‌74) شعيب (اعراف/7، 88) ثمود (هود/11، 62) عاد (اعراف/7،‌65 و 70) نوح (نوح/71، 23‌ـ‌24) قوم موسى و فرعونيان (يونس/10،78; قصص/28، 36) نيز كافران و مشركان صدر اسلام و (بقره/2،170; مائده/5، 104; صافات/37، 69ـ70) گزارش شده است. قرآن با اشاره به اين‌كه انتخاب عقايد باطل از سوى پيشينيان، از بى‌خردى و جهل* ناشى بوده، اصرار نسل‌هاى بعدى بر آن عقايد و نپذيرفتن دعوت حق مبنى بر پيروى از كتاب خدا و پيامبر را سرزنش مى‌كند: «و‌اِذا قيلَ لَهُم تَعالَوا اِلى ما اَنزَلَ اللّهُ واِلَى الرَّسولِ قالوا حَسبُنا ما وجَدنا عَلَيهِ ءَاباءَنا اَو لَو كانَ ءَاباؤُهُم لا يَعلَمونَ شيــًا و لايَهتَدون». (مائده/5،104) اهل*كتاب هرچند بت‌پرست نبودند، لكن به جهت اصرار بر آيين گذشته خود و نپذيرفتن دين اسلام، بر اثر تعصبات قومى و حسادت، از نگاه قرآن، به نوعى، مرتجع دانسته شده‌اند (بقره/2،91). برخى از آنان هم‌كيشانشان را به پافشارى بر عقايد باطل خود و پيروى نكردن از غير دين يهود سفارش مى‌كردند (آل‌عمران/3،73)، و براى نپذيرفتن آيينِ جديد (اسلام)، به بهانه‌هايى دروغين متوسّل مى‌شدند (آل‌عمران/3،183). منافقان نيز برخلاف ظاهر، خواهان عقايد جاهلى بودند; چنان‌كه خود به اين امر اعتراف مى‌كردند: «واِذا لَقوا الَّذينَ ءامَنوا قالوا ءامَنّا واِذا خَلَوا اِلى شَيـطينِهِم قالوا اِنّا مَعَكُم اِنَّما نَحنُ مُستَهزِءون». (بقره/2،14) آن‌ها مى‌كوشيدند تا مسلمانان را به بهانه‌هاى گوناگون به عقايد گذشته جاهلى بازگردانند كه قرآن مسلمانان را از اين امر آگاه ساخته، آنان را از پيروى منافقان و يهود[42] برحذر داشته، و ارتجاع و بازگشت به عقايد باطل پيشين را نتيجه اين‌گونه پيروى‌ها دانسته است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِن تُطيعوا الَّذينَ كَفَروا يَرُدّوكُم عَلى اَعقـبِكُم فَتَنقَلِبوا خـسِرين». (آل‌عمران/3،149) بازگشت منافقان از ظاهر اسلام به كفر در برهه‌هاى گوناگونى صورت پذيرفته كه قرآن در آيات متعدّدى از آن ياد‌كرده است: «ذلِكَ بِاَنَّهُم ءامَنوا ثُمَّ كَفَروا‌...». (منافقون/63،3) هم‌چنين طبق نقل قرآن، مسأله قبله يا تغيير آن[43] براى نماياندن پديده ارتجاع و شناخت مرتجعان از مؤمنان راستين بوده است: «...و ما جَعَلنَا القِبلَةَ الَّتى كُنتَ عَلَيها اِلاّ لِنَعلَمَ مَن يَتَّبِعُ الرَّسولَ مِمَّن يَنقَلِبُ عَلى عَقِبَيهِ‌...». (بقره/2،143)
در ماجراى جنگ اُحُد و به دنبال شايعه شهادت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز گروهى از اين افراد به ظاهر مسلمان به فكر بازگشت به بت‌پرستى افتادند و برخى نيز از دين دست كشيدند
[44] كه آيه‌144 آل‌عمران/3 آنان را سرزنش كرده است: «وما‌مُحَمَّدٌ اِلاّ رَسولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِن ماتَ اَو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلى اَعقـبِكُم‌...». هم‌چنين پس از رحلت آن حضرت، گروهى به گذشته خويش بازگشتند[45] و به زنده كردن دوباره آداب و سنن جاهلى پرداختند; چنان‌كه اين پديده در روايات متعدّدى از طريق شيعه و اهل‌سنّت منعكس شده است.[46]

عوامل و زمينه‌هاى ارتجاع:

با‌توجّه به آيات مى‌توان عوامل ارتجاع را به دو عاملِ درونى (عواملى كه در خود شخص وجود دارند) و عوامل بيرونى (عواملى كه از خارج، ارتجاع شخص را سبب مى‌شوند) تقسيم كرد. قرآن در طول همه اين عوامل، از شيطان به‌طور خاص ياد‌كرده و او را در ايجاد و زمينه‌سازى عوامل ارتجاع مؤثّر مى‌شمارد.
آيه‌21 لقمان/31 پافشارى بر آيين پدران و نپذيرفتن كتاب خدا را پاسخى از سوى كافران به فراخوانىِ شيطان* به عذاب سوزان تلقّى مى‌كند: «واِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما وجَدنا عَلَيهِ ءاباءَنا اَو لَو كانَ الشَّيطـنُ يَدعوهُم اِلى عَذابِ السَّعير» (لقمان/31،21). آيه‌60 نساء نيز درخواست داورى از حاكمان باطل را پس از ايمان آوردن به دين حق كه به نوعى ارتجاع است، خواسته شيطان براى گمراه‌سازى انسان و به بيراهه كشيدن او دانسته:
[47]«اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يَزعُمونَ اَنَّهُم ءامَنوا بِما اُنزِلَ اِلَيكَ وما‌اُنزِلَ مِن قَبلِكَ يُريدونَ اَن يَتَحاكَموا اِلَى الطّـغوتِ وقَد اُمِروا اَن يَكفُروا بِهِ ويُريدُ الشَّيطـنُ اَن يُضِلَّهُم ضَلـلاً بَعيدا». (نساء/4،60)
اين عمل از نگاه قرآن، نشانه ارتجاع و ارتداد منافقان است. همچنين نقش شيطان در ارتجاع از آيه‌25 محمد/47 نيز فهميده مى‌شود. در اين آيه، عامل ارتجاع و ارتداد به گذشته، جلوه‌گرى كفر به‌دست شيطان دانسته شده است: «اِنَّ الَّذينَ ارتَدّوا عَلى اَدبـرِهِم مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدَى الشَّيطـنُ سَوَّلَ لَهُم واَملى لَهُم». اكنون پس از شناخت نقش شيطان به بررسى ساير عوامل و زمينه‌هاى ارتجاع مى‌پردازيم:

1. خو گرفتن به عادات و سنن گذشته:

انسان كه در امور مادّى تنوّع طلب و نوگرا است، اغلب در امور معنوى و اعتقادات مذهبى از نوآورى گريزان و به آرامش و ثبات متمايل است; ازاين‌رو پيامبران هنگام ابلاغ آيين جديد الهى با اين واكنش از سوى اقوام خود مواجه مى‌شدند كه «ما چنين چيزى را ميان نياكانمان نشنيده‌ايم» (مؤمنون/23،24)، و به همين جهت، آنان درباره اين آيينِ متعارض با عقايد پدرانشان، اظهار ترديد مى‌كردند. (ابراهيم/14، 9‌ـ‌10; ص/38، 4‌ـ‌5)

2. تعصّبات قومى و نژادى:

در برخى آيات از تأثير تعصّبات* قومى و نژادى در مقاومت اقوام در مقابل دعوت پيامبران ياد‌شده است (بقره/2، 170; مائده/5، 104; اعراف/7، 28; يونس/10، 78 و‌...); چنان‌كه يهود فقط به جهت برانگيختن پيامبر اسلام ازميان نژاد عرب و نه نژاد آن‌ها، از پذيرش اسلام امتناع ورزيدند.[48]

3. نادانى:

در آيه‌138 اعراف/7 موسى(عليه السلام)بازگشت بنى‌اسرائيل را به بت‌پرستى، پس از رهايى از دست فرعون، بر اثر نادانى آنان مى‌داند: «وجـوَزنا بِبَنى اِسرءيلَ البَحرَ ... قالوا يـموسَى اجعَل لَنا اِلـهـًا كَما لَهُم ءالِهَةٌ قالَ اِنَّكُم قَومٌ تَجهَلون». هم‌چنين طبق آيه‌64 زمر/39 مشركان به جهت فراخواندن مسلمانان به ارتجاع و بازگشت به بت‌پرستى، جاهل خوانده شده‌اند: «قُل اَفَغَيرَ اللّهِ تَأمُرُونّى اَعبُدُ اَيُّهَا الجـهِلون» ; چنان‌كه باديه‌نشينى و دورى از فرهنگ و تمدّن كه خود از زمينه‌هاى نادانى است، يكى از اسباب پافشارى بر عقايد كهنه و باطل دانسته شده: «اَلاَعرابُ اَشَدُّ كُفرًا ونِفاقـًا واَجدَرُ اَلاّ يَعلَموا حُدودَ ما اَنزَلَ اللّهُ‌...». (توبه/9،97) مقاومت بيش‌تر اين افراد در برابر دين حق به جهت طبيعت خشك، دورى از فرهنگ، علم و عالمان است كه آنان را از نيك‌انديشى دور ساخته است.[49] آيه‌68 مؤمنون/23 مشركان را به جهت نپذيرفتن اسلام سرزنش كرده، منشأ آن را عدم تدبر وانديشه دانسته است: «اَفَلَم يَدَّبَّرُوا القَولَ اَم جاءَهُم ما لَم يَأتِ ءاباءَهُمُ الاَوَّلين» ; چنان‌كه عامل اصلى گزينش چنين عقايدى نيز از سوى پيشينيان، جهل و بى‌خردى آنان دانسته شده است.(بقره/2، 170)

4. حاكمان ظالم:

در برخى آيات، از حاكمان و سردمداران ظالم به‌صورت يكى از عوامل ارتجاع اقوام به عقايد باطل، ياد‌شده است. فرعون براى بازگرداندن گروندگان به موسى به عقايد باطل گذشته، آنان را به قطع دست و پا و به صليب كشيدن تهديد مى‌كند: «...ءامَنتُم بِهِ قَبلَ اَن ءاذَنَ لَكُم ... فَسَوفَ تَعلَمون * لاَُقَطِّعَنَّ اَيدِيَكُم واَرجُلَكُم مِن خِلـف ثُمَّ لاَُصَلِّبَنَّكُم اَجمَعين» (اعراف/7، 123‌ـ‌124; طه/20، 17; كهف/18، 19‌ـ‌20) نيز بيم اصحاب كهف از فشار و اِعمال زور حاكمان كافر عصر خود را به جهت ارتداد و ارتجاع به آيين باطل گزارش داده است: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم‌...».

5. اشراف و مترفان:

از‌جمله كسانى‌كه با دعوت انبيا مخالفت مى‌كردند، مترفان* بودند: «و‌ما اَرسَلنا فى قَريَة مِن نَذير اِلاّ قالَ مُترَفوها اِنّا بِما اُرسِلتُم بِهِ كـفِرون». (سبأ/34،34) آنان، هم خود بر عقايد باطل گذشتگان پاى مى‌فشردند: «و‌كَذلِكَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِكَ فى قَريَة مِن نَذير اِلاّ قالَ مُترَفوها اِنّا وجَدنا ءاباءَنا عَلى اُمَّة و اِنّا عَلى ءاثـرِهِم مُقتَدون» (زخرف/43،23)، و هم به زير دستانشان سفارش مى‌كردند كه بر آيين پيشين خود بمانند و از آن دست برندارند: «وانطَـلَقَ المَلاَُ مِنهُم اَنِ امشوا واصبِروا عَلى ءالِهَتِكُم اِنَّ هـذا لَشَىءٌ يُراد‌...». (ص/38، 6‌ـ‌8) آنان مردم را چنين بيم مى‌دادند كه با پيروى از پيامبر و در نتيجه دست برداشتن از آيين نياكان، زيان خواهند ديد: «و‌قالَ المَلاَُ الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ لـئِنِ اتَّبَعتُم شُعَيبـًا اِنَّكُم اِذًا لَخـسِرون». (اعراف/7،90) مقصود از خسران در اين كلام، ضرر مادّى چون از دست دادن سرمايه يا هلاكت[50][به‌دست آن مترفان] بوده يا ضرر معنوى و خسارت در آيين است.[51] گويى آن‌ها، راه نجات را در بت‌پرستى* مى‌پنداشتند.[52] هم‌چنين آنان از حربه‌هاى ديگرى، مانند اخراج از شهر و آبادى براى بازگرداندن مؤمنان به آيين باطل استفاده مى‌كردند: «قالَ المَلاَُ الَّذينَ استَكبَروا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ يـشُعَيبُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَريَتِنا اَولَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا‌...». (اعراف/7،88) آنان از شعيب و گروندگان به او مى‌خواستند كه به آيين بت‌پرستى باز‌گردند. گويى شعيب پيش‌تر بر آن آيين بوده است. برخى اين پندار را ناشى از مخفى‌سازى و تقيّه شعيب* در گذشته[53] يا سكوت او و مأموريّت نداشتن وى براى تبليغ[54] دانسته‌اند يا اين‌كه خطاب، فقط پيروان پيامبر را دربرگيرد.[55] برخى نيز گفته‌اند كه مادّه «عود» با «الى» به‌معناى بازگشت و با «فى» به‌معناى دگرگونى و تغيير حالت‌است.[56]

6. مشركان و اهل‌كتاب:

طبق بيان قرآن، مشركان نه‌تنها دشمن مسلمانان بوده، بلكه مايل بودند آنان به كفر باز‌گردند: «اِن يَثقَفوكُم يَكونوا لَكُم اَعداءً...وودّوا لَو تَكفُرون» (ممتحنه/60، 2)، و در رسيدن به اين مقصود، پيوسته با آنان مى‌جنگيدند: «...ولا يَزالونَ يُقـتِلونَكُم حَتّى يَرُدّوكُم عَن دينِكُم اِنِ استَطـعوا‌...» (بقره/2،217)، و حتّى به مسلمانان وعده مى‌دادند در‌صورت پيروى از آنان، بار گناهانشان را به گردن مى‌گيرند: «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنُوااتَّبِعوا سَبيلَنا ولنَحمِل خَطـيـكُم» (عنكبوت/29، 12); ازاين‌رو قرآن به مؤمنان هشدار مى‌دهد كه در‌صورت پيروى از مشركان، آنان را به عقايد باطل پيشين باز‌مى‌گردانند. (آل‌عمران/3، 149) آنان در مواردى نيز با تهديد و ارعاب، پيامبران و پيروانشان را به بازگشت به آيين خود امر مى‌كردند: «وقالَ الَّذينَ كَفَروا لِرُسُلِهِم لَنُخرِجَنَّكُم مِن اَرضِنا اَو لَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا». (ابراهيم/14، 13; اعراف/7، 88) از سوى ديگر، اهل‌كتاب به‌ويژه يهود[57] نيز به منظور رواج پديده ارتجاع و بازگشت به آيين باطل ميان مسلمانان، به حربه‌هايى دست زدند كه در اين ميان، مهم‌ترين حيله آنان براى بازگشت مسلمانان به جاهليّت اين بود كه به برخى از هم كيشان خود توصيه كردند كه صبحگاهان به اسلام بگرايند; سپس شام‌گاهان به بهانه اين‌كه محمّد(صلى الله عليه وآله) نشانه و ويژگى‌هاى پيامبر موعود را ندارد، از اسلام برگردند تا بدين‌سان در ايمان مسلمانان تزلزل ايجاد كنند «و‌قالَت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ ءامِنوا بِالَّذى اُنزِلَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وَجهَ النَّهارِ واكفُرُوا ءاخِرَهُ لَعَلَّهُم يَرجِعون». (آل‌عمران/3،72) افزون بر اين، آنان با نفاق‌افكنى و ايجاد كينه و عداوت ميان مسلمانان در اين مقصود مى‌كوشيدند كه قرآن مسلمانان را از توطئه ارتجاع، آگاه ساخت: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِن تُطيعوا فَريقـًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتـبَ يَرُدّوكُم بَعدَ ايمـنِكُم كـفِرين». (آل‌عمران/3،100)

آثار وپيامدهاى ارتجاع:

دربرخى از آيات، بازگشت به عقايد كهنه و باطل، سبب خسران دانسته شده است: «اِن تُطيعوا الَّذينَ كَفَروا يَرُدّوكُم عَلى اَعقـبِكُم فَتَنقَلِبوا خـسِرين». (آل عمران/3،149; حج/22، 11) كه با توجّه به دسته‌اى ديگر از آيات شايد بتوان اين خسران را «حرمان دائم از رستگارى»، «حبط عمل در دنيا و آخرت» و «عذاب جاودان» دانست. در ماجراى اصحاب كهف، نتيجه و پيامد بازگشت به آيين باطل، حرمان دائم از رستگارى دانسته شده است: «اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا». (كهف/18،20) هم‌چنين در آيه‌217 بقره/2 پس از بيان تلاش مشركان براى انحراف مؤمنان از دين مى‌افزايد: كسى كه از دين برگردد و در حال كفر بميرد، تمام اعمال نيكش در دنيا و آخرت ضايع مى‌شود و چنين كسى، اهل‌دوزخ و هميشه درآن خواهد بود: «ومَن يَرتَدِد مِنكُم عَن دينِهِ فَيَمُت وهُوَ كافِرٌ فَاُولـئِ كَ حَبِطَت اَعمــلُهُم فِى الدُّنيا والأَخِرَةِ واُولـئِ كَ اَصحـبُ النّارِ هُم فيها خــلِدون».
آيه‌68‌ـ‌70 صافات/37 نيز پيامد اصرار بر عقايد باطل پدران را عذاب جهنّم دانسته است: «ثُمَّ اِنَّ مَرجِعَهُم لاَِلَى الجَحيم * اِنَّهُم اَلفَوا ءاباءَهُم ضالّين * فَهُم عَلى ءاثـرِهِم يُهرَعون». اين عذاب براى مشركان كه از مهم‌ترين عوامل رويداد ارتجاع در جامعه هستند نيز وعده داده شده است: «حَتّى اِذا اَخَذنا مُترَفيهِم بِالعَذابِ... * قَدكانَت ءايـتى تُتلى عَلَيكُم فَكُنتُم عَلى اَعقـبِكُم تَنكِصون». (مؤمنون/23، 64‌ـ‌66)
آيه‌25 زخرف/43 نيز پى‌آمد گرايش به آيين نياكان و اصرار بر آن را انتقام الهى دانسته است: «فَانْتَقَمْنا مِنْهمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبين».

منابع

بحارالانوار; التبيان فى تفسير القرآن; التفسير الكبير; تفسير نمونه; تمدن اسلام و عرب; درآمدى بر دائرة‌المعارف علوم اجتماعى; علل پيشرفت اسلام و انحطاط مسلمين; الفرقان فى تفسير القرآن; فرهنگ جامع سياسى; فرهنگ سياسى; فرهنگ فارسى; الكامل فى التاريخ; كتاب الرده; الكشاف; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; موسوعة السياسه; الميزان فى تفسير القرآن; النهايه فى غريب الحديث و الاثر.
سيد جعفر صادقى‌فدكى، عبدالصمد مجدى




[34]. النهايه، ج2، ص‌201; لسان‌العرب، ج5، ص‌149; لغت‌نامه، ج1، ص1380.
[35]. لسان‌العرب، ج‌5، ص‌151.
[36]. فرهنگ سياسى، ص5; فرهنگ فارسى، ج1، ص190.
[37]. فرهنگ سياسى، ص‌5; درآمدى بر دائرة‌المعارف علوم اجتماعى، ص‌613.
[38]. موسوعة السياسه، ج‌3، ص‌229.
[39]. فرهنگ جامع سياسى، ص‌128.
[40]. فرهنگ سياسى، ص‌5.
[41]. علل پيشرفت اسلام; ص‌23‌ـ‌24; تمدن اسلام و عرب، ص‌51‌ـ‌54.
[42]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌856.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌416.
[44]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌848.
[45]. كتاب‌الرده، ص‌53; الكامل، ج2، ص‌342‌ـ‌383.
[46]. بحارالانوار، ج‌22، ص‌351‌ـ‌353 و ج‌28، ص28‌ـ37; جامع‌البيان، مج3، ج4، ص150ـ‌151.
[47]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌102; التبيان، ج‌3، ص‌238.
[48]. التبيان، ج‌1، ص‌345; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌93 و‌299.
[49]. الفرقان، ج‌10‌ـ‌11، ص‌267; الكشاف، ج‌2، ص‌303.
[50]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌693; نمونه، ج‌6، ص‌258.
[51]. التفسير الكبير، ج‌14، ص‌181.
[52]. نمونه، ج‌6، ص‌258.
[53]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌690.
[54]. همان، ص‌254 و ج‌10، ص‌300.
[55]. همان، ص‌254 و ج‌10، ص‌300.
[56]. الميزان، ج‌12، ص‌34.
[57]
. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌774.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رحلت رسول خدا و بازگشت جاهليت

رحلت رسول خدا و بازگشت جاهليت

خلیل منصوری
در مقاله حاضر نويسنده با نگاهي تحليلي و علمي و با استناد به قرآن كريم به يكي از بزرگ ترين دغدغه هاي رسول خدا(ص) در آستانه رحلت اشاره مي كند يعني انقلاب جاهلي و بازگشت مردم به روش و آموزه هاي دوران جاهليت پيش از اسلام .
با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم
روشنگري هدف رسالت پيامبران

پيامبران، بزرگ ترين تاريخ سازان تاريخ بشري به شمار مي آيند. اگر در جهان امروز به فرهنگ ها و سنت ها و آداب اقوام و ملل جهان بنگريد آن چه در همه جا به روشني و صراحت خود را نشان مي دهد، تأثير شگرف پيامبران در همه ابعاد زندگي بشر است. در اين ميان پيامبران ابراهيمي نقش آشكارتر و روشن تري را ايفا مي كنند. پيروان اين پيامبران هم چنان با حفظ اكثر اصول و ارزش ها، راه روشن ايشان را ادامه مي دهند.
بي گمان هدف رسالت پيامبران، روشنگري و تبيين راه زندگي و بيان چگونگي رسيدن به سعادت در دو دنياست. اين مهم به معناي كمال يافتن انسان و رسيدن به كمال مطلق است. براي دست يابي به چنين هدفي در نگرش همه اين پيامبران، دانستن هدف و نيز راه چگونگي رسيدن به آن، مسئله اي اساسي و بنيادين است؛ از اين روست كه همه پيامبران بر اصول معرفت شناختي جهان و انسان تأكيد ورزيده و با بيان حق چنان كه هست و نيز نماياندن توحيد و راه بندگي يكتاي يگانه، راه كوتاه و هموار را به انسان آموخته اند. براين اساس در آيين پيامبران الهي، عبوديت و يقين و علم در هم آميخته است و آرامش و آسايش (سعادت) در علم و عمل صالح جست وجو مي شود.
معجزات پيامبران به عنوان بينات و ادله روشن حقانيت گفتار و دعوت ايشان و نمونه صداقت در قول و عمل از سويي و ابزار مهم روشنگري (بصائر) از سوي ديگر معرفي مي شود تا دانسته شود كه آنان به جز روشنگري و تبيين حق و حقيقت و توصيه به رسيدن از كوتاه ترين و هموارترين راه هدفي نداشته و ندارند.
اگر راه پيامبران را راه حق و حقيقت و دستور و گزاره هاي معرفتي و آموزه هاي دستوري ايشان را بهترين راهنماي علم و عمل بدانيم ،در مقابل هر راهي را كه در تضاد و تقابل با اين راه قرارمي گيرد، مي بايست راه گمراهي بدانيم، چه اين راه راهي باشد كه سر از جاهليت كهن درآورد و يا راهي كه به جاهليت مدرن ختم شود كه تن پوشي از زيبايي و جمال بر تن كرده و جامه اي از علم بر خود بسته باشد.

جاهليت، دشمن مشترك پيامبران

دشمن پيامبران چيزي جز جاهليت نيست. مقصود از جاهليت نه تنها دوران فترت پيش از اسلام و يا پيش از زمان فتح مكه و چيرگي اسلام بر كفر و شرك است بلكه مراد مجموعه بينش ها، كنش ها، گرايش ها و منش هايي است كه در جامعه فاقد راه و راهنما وجود دارد و برجامعه حاكم است. از اين رو يكي از دغدغه هاي همه پيامبران حتي پس از پيروزي و چيرگي حق بر باطل اين بوده است كه چگونه مي توانند از بازگشت جاهليت به جامعه مؤمنان و امت صالح جلوگيري كنند و راه بازگشت را بر آن ها بربندند. همين دغدغه ها بود كه آنان را وامي داشت تا كساني را به عنوان اوصيا و اوليا بر جامعه بگمارند تا راه روشن ايشان را نگهباني و پاسداري كنند و نگذارند تا عصر تيره و تار جاهليت بازگردد و تمامي رشته هايشان را پنبه سازد و جامعه را به گذشته زيانبار و مهلك بازگردانند.
به نظر مي رسد كه اگر ما پيامبران رادر دو دسته رسول و نبي بازشناسي كنيم و مأموريت دسته اي را شريعت و دسته ديگر را پاسداري از شريعت قراردهيم بسياري از پيامبران در دسته دوم جاي مي گيرند چنان كه گفته اند بسياري از پيامبران بني اسرائيل چنين مأموريتي داشته اند و در اين راه بسياري نيز كشته شده و به قتل رسيده اند و جامعه آنان را واپس زده و راه جاهليت را پيموده است تا آن كه باز پيامبري شريعتمدار برخاسته و راه تيره و تاريك شده را با بينات و معجزات خويش روشن ساخته است. اين مقام پاسداري راه پيامبران پس از رحلت پيامبر به اوصياي او سپرده شده است و در ادامه، عالمان سالم و صادق و عامل، مأموريت را پي گرفته اند كه پيامبر در وصف مقام و منزلت ايشان فرموده است: علماء امتي كانبياء بني اسرائيل؛ دانشمندان و عالمان امت من همانند پيامبران بني اسرائيل هستند.
اين همه تأكيد از آن روست كه آدمي به سرعت دچار غفلت و نسيان مي شود و از آن رو كه عجول است مي خواهد راه نرفته و گام نپيموده، به آرامش و آسايش و كمال مطلق برسد. بنابراين پس از مدتي از راه رفته و نرفته حق باز مي ايستد و درپي راهي آسان تر و كوتاه تر مي گردد و در اين جست و جوي خويش گرفتار جاهليت مي شود و دوباره در تاريكي جهل مي افتد.

هراس پيامبر(ص) از بازگشت جاهليت

همين ترس و انديشه بازگشت به جاهليت است كه پيامبر(ص) را مي هراساند. در داستان جنگ احد آمده است كه هنگامه كارزار خبر رسيد كه پيامبر(ص) شهيد شده است. پس، مردمان گريختند و تنها شمار اندكي در آن پيكارگاه ماندند. خداوند در نقد عملكرد منفي مسلمانان در اين كارزار و نبرد ميان حق و باطل (لشكر اسلام و لشكر جاهليت) مي فرمايد: و ما محمدالارسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم (آل عمران آيه144)، جز اين نيست كه محمد پيامبري است كه پيش از او پيامبراني ديگر بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود شما به آيين پيشين (آيين جاهليت) خود باز مي گرديد؟
آئين جاهلي كه در اين آيه آمده است چيست؟ به نظر مي رسد كه در اين آيه آن چه مورد تأكيد است مسئله رهبري امت است. در هنگامي كه رهبر از ميان جامعه اي مي رود، جامعه دچار هرج و مرج مي شود و احتمال اين كه به رفتارهايي كه دور از قانون و عرف و سنت هاي پسنديده باشد باز گردد دوچندان مي شود. اما سخن اين است كه خداوند به عنوان مالك هستي و مدبر و مدير آن عمل مي كند و او نه تنها فاني و هالك نيست بلكه تنها او باقي و برقرار و قادر و تواناست. اين حضور و عمل دايم اوست كه همه موجودات را حفظ و به راه مي دارد. اكنون اگر پيامبري مي رود، اين گونه نيست كه زمين از حجت خالي شود. به جاي او خداوند حجت ديگري را مي گذارد تا راه را از چاه بازشناساند و رهبري را در اختيار گيرد. اين حكم ابدي و ازلي است كه پيش از پيامبر(ص) نيز وجود داشته است. بنابراين نمي بايست با مرگ و شهادت پيامبر(ص)، امت او راه را واگذارد و به سوي جاهليت و پيش از رسالت بازگردد.
در اين آيه به شكل لطيف و ظريفي حضور دايم و ازلي و ابدي رهبران و پاسداران و حجت هاي الهي بيان شده است و اين گونه نيست كه در زمانه اي، زمين از حجت خالي باشد. در حالت كشته شدن پيامبر و يا رحلت و مرگ وي آن خداست كه باقي است و اوست كه رهبر و حجت ديگري را برمي انگيزد و برمردم است كه در ادامه راه پيامبر(ص) از آن حجت پيروي كنند نه آن كه انقلاب جاهلي كرده و به پيش از اسلام بازگردند. در حقيقت دوري از رهبر امت به معنا و مفهوم بازگشت به عصر جاهلي و انقلاب به سمت و سوي آن است.
از خصوصيات مهم و تأثيرگذار عصر جاهلي فقدان رهبري است. پيش از رسالت و در دوره فترت، مردمات عرب فاقد هرگونه پيشوايي بودند تا ايشان را به كتاب و هدايت فراخواند. اين مهم ترين مساله است كه قرآن از آن به اميين تعبير مي كند. امي كسي است كه سواد كتاب ندارد و اهل كتاب آسماني نيست تا از دستورها و آموزه هاي آن بهره مند شود. در مقابل امي، اهل كتاب است كه داراي رهبران و عالمان و پيامبراني هستند كه قانون و كتاب و دستورهاي آسماني دارند و بر پايه آن به طور كامل و يا ناقص عمل مي كنند. نتيجه آن مي شود كه مردمان جاهلي از خصوصياتي چون شرب خمر (مائده آيه 90)، زنا و ضلالت (بقره آيه 198)، تبعيض (نحل آيات 58 تا 62) تكاثرطلبي (تكاثر آيات 1و2) جنگ طلبي (بقره آيه 217) دختركشي (نحل آيات پيشين) آدم ربايي (انفال آيه 26) مردار خواري (بقره آيه 173) فحشا (انعام آيه 151) قتل (اسراء آيه 33)، فرزندكشي (انعام آيه 137) سرقت (ممتحنه آيه 12) و ده ها خصوصيات نابهنجار رفتاري و افكار گمراه و پليد ديگر برخوردار بوده اند و راه سعادت از شقاوت را باز نمي شناخته اند.
رسالت پيامبري موجب شد تا اين مردمان متعصب گمراه، داراي رهبري با كتاب و قانون و دستورهاي اخلاقي پسنديده شوند. در يك فرايند طولاني بيست و سه ساله پيامبر با هزاران سختي و رنج توانست آنان را به راه آورد. اكنون جامعه اي منسجم و امتي شاهد، نمودار شده است و مردمان برپايه قانون و رهبري توانسته اند از عصر جاهليت دور شوند.
رنجي كه پيامبر براي ساخت جامعه و حكومت مدني در مدينه كشيد هيچ پيامبري نكشيده است. از اين رو آن حضرت درباره تلاش هاي خود مي فرمايد: ما اوذي نبي كما اوذيت؛ هيچ پيامبري چون من آزار نديد. او با اين همه رنجي كه كشيده است همواره اين ترس را داشت كه با مرگ و يا شهادت وي جامعه انقلاب جاهلي كند و در يك عمل واگرايي اجتماعي، از رهبري و راه هاي او و در يك اقدام ناگهاني پس گرايي، به سنت هاي پيشين جاهلي بازگردد. همين مساله موجب شد تا در جنگ احد پس از رفتار شگفت و عجيب همه مردان كارزار به جز اندكي انگشت شمار، آن حضرت از مساله بازگشت و انقلاب جاهلي هراسان گردد و خداوند آنان را به اين گونه رفتار و كنش و واكنش ها سرزنش كند. هشدار به اين كه خداوند در هماره تاريخ بشري، پيامبراني را پس از پيامبراني فرستاده و رهبراني را پس از رهبراني برگماريده است به اين معناست كه پس از پيامبر (رحلت و يا شهادت وي) نهضت به دست رهبران و حجت هاي الهي ادامه خواهد يافت و مردم بايد از انقلاب و بازگشت به عصر جاهلي برحذر باشند.

نتايج بازگشت جاهليت

شگفت اين كه اين مساله واگرايي و پس گرايي با آن همه هشدار و بيدارباش، دوباره رخ نمود و مردم پس از رحلت پيامبر(ص) نه تنها به عصر جاهليت بازگشتند بلكه با شدت و حدت بيشتري بر سنت هاي جاهلي پافشردند كه مي توان نمونه هاي بسياري را در اين باره از كتب معتبر تاريخي يافت كه اين نوشتار جاي طرح مصاديق آن نيست. به همين اندازه بسنده مي شود كه پس از رحلت آن بزرگوار با آن همه سفارش و تاكيد كار به جايي رسيد كه شهادت سرور و سالار جوانان بهشت به عنوان حتي يك شهادت معمولي و ساده پذيرفته نمي شود به بهانه اين كه اين شهادت نفع خواهانه است و مي تواند بر خلاف واقع و حق باشد. مگر مي شود كه سرور و سالار جوانان بهشتي و معصوم و تطهير شده از سوي خدا گواهي دروغ و يا نفع خواهانه اي بدهد و برخلاف حق وحقيقت سخن براند؟ چه شده است كه بايد پس از گذشت زماني نه چندان دور، سروران جوانان بهشتي براي تطهير خود و خانواده شان، بر بالاي منبر، از جايگاه خود بگويند تا اهل واپس گرائي جاهلي را بيدار كنند و باز گردانند؟ چه شده است كه جسد سرور جوانان را تيرباران مي كنند؟ چه شده است كه سر سرور جوانان را براي شادي امت در شهرها مي گردانند و به شامات مي برند؟
اين همه چيزي جز همان خطر انقلاب جاهلي نبوده است كه خداوند و پيامبر(ص) هشدارباش مي دادند. بر ماست كه همواره هشدارباش دهيم و از انقلاب جاهلي و پيامدهاي آن، امت را بترسانيم و انذار دهيم كه : فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا لعلهم يحذرون (آيه 112 سوره توبه)؛ چرا از هر گروهي دسته اي به سفر نمي روند تا دانش دين خويش را بياموزند و چون بازگشتند مردم خود را هشدار دهند؛ باشد تا از زشتكاري برحذر كنند؟.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرهنگ جاهلي و نشانه هاي جاهليت

فرهنگ جاهلي و نشانه هاي جاهليت

خليل منصوري
اشاره: قرآن گزارش صرف رويدادهاي تاريخي نيست. گزارش هاي قرآني همراه با توصيف دروني و بيروني رخداد ، تحليل علل و عوامل ، تبيين آثار و پيامدها و در نهايت توصيه است. به سخني ديگر هدف اساسي در گزارش هاي قرآني ، توصيه است كه از آن به پند و اندرز و عبرت گيري تعبير مي كند؛ زيرا قرآن كتاب هدايت است و هر آن چيزي كه بتواند در اين راستاي نقش آفرين كند مورد توجه است. اين روش قرآن بيانگر سنتي الهي و قانوني طبيعي به نام تكرار رخدادها و پديده هاي تاريخي با تكرار علل و عوامل ، نيز مي باشد. در اين تكرار تاريخي نيازي نيست كه همه شرايط همانند گذشته فراهم شود؛ زيرا شايد و يا به يقين چنين چيزي نمي توان درست باشد و اتفاق بيفتد. آن چه براي تكرار پديده و رخدادي مهم است ، فراهم شدن اصول و علل و عوامل اصلي است. تغييرات جزيي در اصل پديداري رخدادي هر چند نقشي داشته باشد در همان اندازه تغييرات جزيي در پيامدها و آثار است. از اين روست كه ما به تكرار تاريخ باور داريم و بر همين پايه و اساس است كه تاريخ را مي خوانيم و تحليل مي كنيم تا علل و عوامل رخدادي را بشناسيم و از آن درس بگيريم و عبرت بياموزيم . در حقيقت جامعه بشري هم چون آزمايشگاهي عمل مي كند كه در آن انسان ها به آزمون و آزمايش مي پردازند و مي كوشند تا علل و عوامل رخدادي را بيازمايند و نتايج و پيامدهاي آن را در يابند. اما اين آزمون ها به جايي آن كه بر چيز ديگري انجام پذيرد بر خود انسان و جوامع بشري انجام مي پذيرد و آثار و پيامدهاي آن دامن انسان و جامعه بشري را مي گيرد.
بازخواني مفهوم جاهليت در نگرش قرآني و بازشناسي علل و عوامل آن به ما ياري مي رساند تا هم از علل و عوامل تكرار آن جلوگيري كنيم و هم از آسيب هاي تكرار رخداد پرهيز نماييم. براي رسيدن به اين مقصود ، به سراغ گزارش و تحليل و تبيين قرآن مي رويم تا بنگريم كه قرآن در اين باره چه چيزي را بيان مي كند.
مفهوم شناسي

جاهل در لغت به معناي نادان و كسي است كه از دانش و علم برخوردار نيست. البته براي اين واژه كاربردهاي ديگري نيز بيان شده است. گاه جهل را در برابر عقل و گاه در برابر علم به كار مي برند . به نظر مي رسد كه مصدر جعلي جاهليت با توجه به كاربرد اين واژه در برابر عقل باشد. به اين معنا كه جاهل كسي است كه از عقل و خرد خود بهره نمي برد؛ زيرا بسياري از كساني كه در دوره جاهليت به سر مي بردند از دانش هاي روزگار خود بهره مند بوده اند و به علوم مورد نياز جامعه و عصر خويش آگاه بوده اند. از اين رو مراد فقدان كاربرد عقل و خرد در زندگي فردي و اجتماعي مراد است. جاهل كسي است كه خرد و عقل را در زندگي به كار نمي گيرد، با آن كه به علوم و دانش هاي زيادي آگاهي دارد. همان طور كه عقل به دو دسته به اعتبار معقول دسته بندي مي شود و گاه از عقل نظري و گاه از عقل عملي سخن به ميان مي آيد به نظر مي رسد كه مراد از جهل همان جهل عملي مانند عقل عملي است. به اين معنا كه فرد جاهل ، در رفتار خويش از عقل عملي خود بهره اي نمي گيرد و رفتار و كردار و منش خود را بر پايه عقل عملي سامان نمي دهد. در اين معنا ، عاقل كسي است كه رفتار و اخلاق درست و راستي از خود بروز مي دهد و منش او بيانگر بهره گيري از عقل است.
البته در باره عصر جاهلي مي توان به اين معنا نيز توجه داد كه در آن دوران مردمان به جهت بي سوادي و فقدان بهره گيري از دانش هاي روز ، به اين نام ناميده شده اند. در قرآن از مردمان حجاز به مردمان امي و بي سواد و درس ناخوانده ياد شده است؛ زيرا در زماني كه ديگران ( يهوديان و مسيحيان و جوامع ايراني و رومي ) بهره مند از كتاب و دانش هاي روزگار بوده اند ، مردمان حجاز از اين امور بهره اي نداشته اند . از اين روست كه قرآن ، ديگران را به اهل كتاب ياد مي كند و مردمان حجازي را امي و بي كتاب مي نامد. بنابراين محتمل است كه مراد از عصر جاهلي ، جاهليت به معناي بي بهره مندي از كتاب و سواد و دانش باشد كه با نزول قرآن و كتاب آسماني و فراگيري دانش هاي عصري آنان نيز از جاهليت بيرون رفته و جزو مردمان متمدن و اهل كتاب و اهل علم به شمار رفته اند.
با اين همه ، عصر جاهليت به دوران فترت پيش از اسلام گفته مي شود و بنا برقولي پيش از زمان فتح مكه را عصر و دوره جاهلي مي خوانند.( موسوعه كشاف اصطلاحات و الفنون و العلوم ، ج 1 ص 547) قرآن براي اين دوره ، اوصاف و ويژگي ها و رسوم و عقايدي بر شمرده است كه مي كوشيم آن را شناسايي و بيان كنيم . با گزارش و تحليل قرآن در مي يابيم كه اين عصر چه ويژگي هاي داشته است و نظر قرآن نسبت به آن و علل و عوامل ايجادي و آثار و پيامدهاي آن چيست؟

ويژگي هاي عصر جاهليت

در اين جا هم مي توان به ويژگي ها عصري چون وجود اختلاف و كينه توزي در ميان قبايل و اقوام ( آل عمران آيه 103) و محروم بودن زنان ويتيمان از ارث ( فجر آيه 17 و 19) نگهداري همسران با وجود ناخشنودي از وي به منظور بهره مندي از ارث ( نساء آيه 19) ارثيه به شمار آمدن همسران ( همان ) بهره كشي و سود جويي از كنيزان با واداشتن آنان به فحشا و فساد( نور آيه 33) و استثمار و بهره كشي از زنان ( نساء آيه 19) رواج بت پرستي ( مائده آيه 90 ) قرباني كردن براي بت ها ( مائده آيه 3) و استعاذه و پناه برد به جن براي رهايي از مشكلات و بيماري ها ( ) اشاره كرد ؛ و هم به ويژگي ها و اوصاف مردمان و خلق و خوي ايشان توجه داد.
از مهم ترين ويژگي هايي كه در حوزه روان شناسي رفتار جمعي به عنوان خلق و خوي مردمان جاهلي، قرآن به آن توجه داشته و به تحليل و تبيين آن پرداخته است، مي توان به موارد زير اشاره كرد:

تعصب

مردمان جاهلي از تعصب سخت و شديد برخوردار بودند. از ويژگي هاي انسان هاي جاهلي بايد به اين عنصر توجه ويژه اي داشت. تعصب ايشان حوزه هاي مختلف و متعدد و متنوع اي را در بر مي گرفت. قرآن با اشاره به عوامل كفر مي فرمايد كه سرچشمه اين كفر را مي بايست در حميت جاهلي و تعصبات شديد قومي و قبيله اي دانست. ( فتح آيه 25 و 26) آنان به جهت تعصبات شديد قومي ، حاضر به پذيرش ايمان و تغيير در سنت ها و آداب خويش نبودند و به شدت از آداب و رسوم خود محافظت مي كردند. همين وضعيت روحي و رواني موجب مي شد تا جامعه به شدت در برابر هر عنصر بيروني واكنش منفي از خود بروز دهد و به مقابله با آن برخيزد،. چنين احساسي نسبت به سنت ها و آيين پيامبر نيز وجود داشت. به نظر ايشان ، پيامبر با بهره گيري از ديگران (اهل كتاب ) و متاثر از ايشان ، عناصر فرهنگي بيگانه را وارد جامعه مي كرد و سنت هاي قومي را مورد حمله و تهاجم قرار مي داد. قرآن در بيان تعصب شديد و حميت عنصر جاهلي توضيح مي دهد كه بر اين پايه و اساس است كه قرآن به زبان عربي فرو فرستاده شد و نزول قرآن به اين زبان هر چند عواملي چندي در آن نقش دارد ولي نبايد به اين عامل مهم بي توجه و كم توجهي شود. مردمان جاهلي به شدت به زبان خود عشق مي ورزيدند و آن را زبان انسان ها به شمار مي آورند و ديگر زبان ها را زبان اعجم و اعجمي به شمار مي آورند. اگر به اين اطلاق توجه شود به خوبي دانسته مي شود كه آنان تا چه اندازه زبان خود را برتر و بهتر از هر زباني مي دانسته اند. به نظر ايشان زبان ديگران زبان حيوانات است و نه زبان انساني ، از اين رو زبان ديگران را زبان گنگ و نامفهوم همانند زبان حيوانات بر مي شمردند و با اهل زبان ديگر و زبان ديگري به گونه زبان غير انساني تعامل مي كردند. قرآن با اشاره به اين تعصب شديد و نابخردانه مي فرمايد: اگر قرآن را به زبان ديگري غير از زبان عربي مي فرستاديم ، ايشان به آن ايمان نمي آوردند.( شعراء آيه 195 تا 199) قرآن تحليل ديگري نيز از اين مساله ارايه مي دهد كه جالب و ظريف است. قرآن در اين باره مي فرمايد: اگر اين مطالب و آموزه ها را به زبان غير عربي و به يكي از غير عرب ها مي فرستاديم به آن ايمان نمي آورديد و در توجيه كار خود مي گفتيد: آيا براي عرب و عرب زبان ، كتاب را به زبان غير عرب مي فرستد ؟! ما كجا و غير عربي كجا ؟ ما كه زبان ديگران كه گنگ و نامفهوم است را نمي فهميم پس چرا به چيزي كه نمي فهميم ايمان بياوريم. ( فصلت آيه 44) همين مساله تعصب شديد به داشته هاي خود و خود برتر و بزرگ بيني در همه جنبه هاي زندگي و زباني باعث شده بود تا پيش از نزول قرآن به هيچ كتاب آسماني ايمان نياورند. تحليلي كه قرآن از اين مساله به دست مي دهد بيانگر آن است كه ريشه همه اين برخوردهاي تند و واكنش هاي منفي نسبت به دعوت پيامبران و كتاب هاي آسماني پيشين ، تعصبات جاهلي ايشان بوده است. در توجيه عدم ايمان خود مي گفتند: اين كتاب هاي آسماني كه براي ما نيامده است. مخاطب آن اقوام و افراد ديگري بودند . چرا ما بايد به چيزي ايمان آوريم كه مخاطب آن نبوده ايم؟ اگر ما هدف خدا بوديم ، ما را مخاطب قرار مي داد نه ديگران را ؟ يا مي گفتند: اين كتاب كه به زبان ما نيست ؟ ما كه نمي توانيم آن را بخوانيم . اگر بخواهيم به آن ايمان بياوريم و يا به آن عمل كنيم مي بايست نخست آن را بخوانيم و مطالبش را بفهميم . ما كه زبان آن را نمي شناسيم و نمي توانيم بخوانيم. اما اگر به زبان ما بود به يقين ما از اهل كتاب به هدايت نزديك تر بوديم و مومنان واقعي خود به شمار مي رفتيم . چه كنيم كه نه كتابي داريم و نه براي ما آمده است و نه پيامبري از ما داريم.( انعام آيات 155 تا 157) همين تعصب به سنت ها و آداب و رسوم جاهلي بوده است كه اجازه ايمان آوري به كتب آسماني پيشين را به ايشان نمي داد و به جايي پرستش خداي يكتا و يگانه به بت پرستي رو آوردند و دست از آن بر نمي داشتند. ( فرقان آيه 41 و 42 و نيز ص آيات 4 تا 7 و نيز كافرون آيات 2 تا 5)

تقليد كوركورانه

مردمان جاهلي ، از عقل خود بهره نمي گيرند و تنها به سنت ها و آداب خود پاي بند هستند. اين گونه است كه خرافات در ميان آنان رواج مي يابد و از نوآوري هراسناك هستند. با آن كه در مي يابند كه مسايل و نوآوري هاي جديد به نفع و سود ايشان است و هم با عقل و خرد هماهنگ و سازگار با اين همه از آن پرهيز كرده بلكه به مقابله با آن بر مي خيزند . ريشه اين مساله را قرآن ؛ تقليد كوركورانه از گذشتگان خود مي داند. گاه انسان از ديگري تقليد مي كند و خوب و بد وي را خوب مي شمارد، گاه ديگر از گذشتگان و مردگان خود تقليد مي كند بدون آن كه به بررسي و تحليل درستي و نادرستي آن بپردازد. از ويژگي هاي مردمان عصر جاهلي اين بود كه به جهت تعصب شديد به داشته خود و بيگانه ستيزي شديد ، تنها از سنت هاي پدران خود تقليد مي كردند. ( بقره آيه 170 مائده ايه 103 و 104 و نيز اعراف آيه 28 و لقمان ايه 21 و سبا آيه 43 و زخرف آيه 22 تا 24)

شرب خمر

جوامع جاهلي به علل مختلف گرايش به از خود بيگانگي دارند. از آن جايي كه عقل عملي و نظري در ميان آنان از جايگاه مفيد و تاثيرگذاري برخوردار نيست ، دچار اندوه و افسردگي مي شوند. راه رهايي از اندوه را در ابزارهايي مي جويند كه آنان را از تفكر و تدبر در وضعيت موجودشان باز دارد و در فضايي غير از آن چه در آن به سر مي برند ، قرار گيرند. اين مساله موجب مي شود كه به مواد مخدر كه خرد را از ميان مي برد و در تفكر خلل وارد مي سازد، روي آورند. اين گونه است كه شراب و ديگر موادي كه عقل را زايل مي كند در جامعه جاهلي رواج مي يابد. مواد مخدر از خود بيگانگي را تشديد مي كند و فضايي واقعي را به فضايي مجازي و تخيلي تبديل مي كند . اين گونه است كه ارتباط با واقعيت ها كاهش مي يابد و رفتار ها مبتني عقل و خرد كم تر امكان بروز و ظهور مي يابد. ( مائده آيه 90 ، بقره آيه 219 ، اعراف آيه 33 و نحل آيه 67).

از خود بيگانگي

از ديگر ويژگي هاي مردمان جاهلي ، از خود بيگانگي است. اين معنا و مفهوم را قرآن به اشكال مختلف بيان كرده است. در تحليل قرآني ، انسان كه شناختي از خود و جهان ندارد ، شناختي درست از اهداف و انگيزه هاي وجودي خود نيز نخواهد داشت و در رفتار و منش خود به نوعي از خود بيگانگي دچار مي شود. اين حقيقت را قرآن گاه به ضلالت و گمراهي تعبير مي كند. گمراه كسي است كه نمي داند چه كسي و براي چه چيزي و به چه هدفي وي را آفريده است؟ همين جهل موجب مي شود تا رفتار و منش او در راستاي اهداف قرار نگيرد. اين گونه است كه دچار گمراهي مي گردد و به جاي آن كه به سوي هدف گام بردارد به اموري مي پردازد كه وي را از هدف باز مي دارد. عدم ياد كرد خدا و اين كه او چه كسي است ؟ از اين جهت است كه گرفتار جهل و از خود بيگانگي هستند. اين گونه است كه بازتاب جهل شناختي نسبت به خدا موجب مي شود تا خدا را ياد نكنند و حتي در مواردي كه مي بايست به ياد خدا باشند ، به كارهاي ديگر مشغول مي شوند. مانند كساني كه در عزاداري هاي حسيني شركت مي كنند ولي به جاي ذكر مصيبت و شناخت آرمان ها ي آن حضرت و حركت به سوي آن اهداف ، خود را مشغول به اموري مي سازند كه از آن حضرت و آرمان هايش دور مي سازد. قرآن بيان مي دارد كه افراد جاهلي كساني هستند كه در ماه هاي اختصاصي و مكان هاي ويژه ذكر مانند مشعر الحرام به جاي يادكرد از خدا به امور ديگر بازدارنده مشغول مي شوند؛ زيرا از خود بيگانه هستند و در راه گمراهي قرار گرفته اند.( بقره آيه 198) هم چنين از پيامدهاي از خودبيگانگي مي توان به دروغ و افترا بستن به خدا اشاره كرد؛ زيرا براي بيان مقاصد نادرست خود مي كوشد تا به گونه اي مقبول عمل كند كه افترا و بهتان به خدا براي توجيه اعمال و رفتار نادرست و غير معقول يكي از اين راه هاست.( انعام آيه 140) ريشه اين از خودبيگانگي و گمراهي در عمل را مي بايست در عدم بهره گيري از آموزه هاي وحياني و عمل به آن دانست. اگر مردمان جاهلي به كتب اسماني عمل مي كردند و براي تزكيه خود تلاشي انجام مي دادند هرگز به گمراهي جاهلي و از خود بيگانگي دچار نمي شدند، ولي مردمان جاهلي هرگز براي رهايي واقعي خود تلاش نمي كنند.( جمعه آْيه 2)

یک شنبه 2 مهر 1391  3:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحقیقی درباره «جاهلیت» و فرهنگ جاهلی

تحقیقی درباره «جاهلیت» و فرهنگ جاهلی

مسعود ربیعی آستانه
منظور ازجاهلیت در قرآن، به رغم ظاهر كژتاب گونه آن، آشنایی با سیر تكوین واژه جهل و اشتقاقات و همچنین كاربرد آن در علوم قرآن كریم است. در این راستا دست یابی به دیدگاه های دانشمندان علوم قرآنی، محققان و مستشرقان از اهداف دیگر تدوین این مقاله می باشد، مبنای اصلی تحقیق در این نوشتار، قرآن كریم، تفاسیر معتبر قرآنی و منابع جانبی دیگر در این باره است.
درباره جاهلیت اگر چه حرف و حدیث فراوان گفته و نوشته شده است، اما با همه پربرگی هنوز نكات ناگفته و نانوشته فراوانی در خود نهفته دارد، باشد كه اندكی حجاب از رخ اندیشه های مستور جهل و جاهلی با توجه به آیات كریمه قرآن برداشته باشیم. اینك بحث را با توجه به اشتقاقات و تركیبات این كلمه در قرآن می آغازیم:
اشتقاقات و تركیبات واژه جهل در قرآن كریم به صورتهای زیر به كار رفته است:
ـ الجاهل: بقره/273 «یحسبهم الجاهل»
ـ الجاهلین: اعراف/199 «و أعرض عن الجاهلین»؛ هود/46 «أن تكون من الجاهلین»؛ یوسف/89 ـ 33 «و أكن من الجاهلین»؛ «إذ أنتم جاهلون»؛ فرقان/63 «و إذا خاطبهم الجاهلون»؛ قصص/55 «لانبتغی الجاهلین».
ـ الجاهلیة: با تركیباتی چون: ظنّ الجاهلیة، حكم الجاهلیة، حمیة الجاهلیة كه در سوره های زیر آمده است:
آل عمران/154 «یظنّون بالله غیرالحق ظنّ الجاهلیة»؛ مائده/50 «أفحكم الجاهلیة یبغون»؛ فتح/26 «فی قلوبهم الحمیة حمیة الجاهلیة».
ـ الجاهلیة الأولی: احزاب/33 «و لاتبرّجنّ تبرّج الجاهلیة الأولی».
ـ جهالة: نساء/17 «یعملون السوء بجهالة»1
صاحب مفردات در تعریف انواع جهل چنین آورده است:
«جهل: الجهل علی ثلاثة أضرب: الاوّل و هو خلوّ النفس من العلم، هذا هو الأصل، و قد جعل ذلك بعض المتكلمین معنی مقتضیاً للأفعال الجاریة علی غیرالنظام. و الثّانی: اعتقاد الشیء بخلاف ما هو علیه. و الثالث فعل الشیء بخلاف ما حقّه أن یفعل، سواء اعتقد فیه اعتقاداً صحیحاً أو فاسداً، كمن یترك الصلاة متعمداً. و علی ذلك قوله تعالی: (قالوا أتتخذنا هزواً قال أعوذ بالله أن أكون من الجاهلین) فجُعِلَ فعل الهزو جهلاً»2
جاهلیت دوره ای از ادوار تاریخ زندگانی اعراب پیش از اسلام را گویند كه در آن عصر، روزگار را به شرك و بت پرستی سپری می كردند، این دوره مشحون از اندیشه های عجیب و غریب و مبتنی بر خرافات و اوهام بوده است. كار عمده و اساسی كه اسلام پس از ظهور خود انجام داد، مردود دانستن بسیاری از افكار عهد جاهلی و در عین حال سازگار كردن پاره ای دیگر از آن افكار با اصول و مبانی دین اسلام بوده است كه در واقع این كار، تمامیت یك هنر دینی را نشان می دهد؛ یعنی سازگار كردن سنت موجود در یك قوم با قوانین و مقررات جدید.
دیدگاه كلی محققان درباره عصر جاهلی چنین است:
ادوار پیش از اسلام ـ چه دور و چه نزدیك ـ با عنوان جاهلیت مشهور است. این نام همواره با نوعی تحقیر و خواری همراه بوده است. جاهلیت دو مرحله دارد؛ جاهلیت اولی كه متعلق به دوران پیش از اسلام است3 و جاهلیت اخری كه مربوط به اوان ظهور اسلام و اندكی بعد از آن است. به نظر می رسد دوران اخیر را به جهت پاره ای مشابهات و همچنین تحریك حسّ حمیت و مردانگی به جاهلیت می نامند.
حمزه یكی از مفسران قرآن كریم معنای جاهلیت را دوگونه دانسته؛ ضد علم و دیگر ضد حلم. گلدزیهر معنای نادانی و جهل را برای جاهلیت، معنای ثانوی آن می داند و معتقد است كه در مقابل حلم بودن معنای اول آن است . به نظر می رسد كه او نیز متأثر از تفسیر حمزه است و خشن بودن، ناهنجار بودن، سخت و خودستا بودن را از معانی نخستین كلمه جاهلیت می داند.
احمد امین4، محقق معروف مصری نیز در این راستا همراه گلدزیهر است و می گوید معنای اصلی جهالت، سفاهت و خودستایی و غضب است.
در آیه 33 از سوره احزاب، مراد از جاهلیت اولی را دوران به دنیا آمدن حضرت ابراهیم دانسته اند و جاهلیت اخری را مربوط به دوران ظهور حضرت محمد(ص) می دانند. درباره آغاز و پایان جاهلیت اختلاف است به گونه ای كه آن را فاصله زمان حضرت نوح و ادریس و یا آدم و نوح و یا زمان حضرت موسی و عیسی و همچنین فاصله بین زمان حضرت عیسی و حضرت پیامبر اسلام(ص) می دانند و گاهی نیز به فتح مكه به عنوان دوران جاهلیت اشاره دارند.5
اكنون پرسش اصلی و اساسی این است كه آیا از دیدگاه آیات قرآن، همه آنچه كه فرهنگ جاهلی را شامل است، مطرود بوده و یا اینكه پاره ای از اجزاء به میراث مانده فرهنگ و اندیشه جاهلی را می توان به عنوان نكات مثبت آن برگرفت؟
بنا به اعتقاد محققان، در قرآن كریم، جاهلیت به عنوان یك اصطلاح دینی به معنای منفی آن است كه خود شالوده ای است كه واژه كفر بر روی آن بنا می شود.6 بنابراین در صورت اخیر ما نمی توانیم از دل فرهنگ و اندیشه جامعه جاهلی هیچ نكته مثبتی را به عنوان ممیزه فرهنگ انسانی برگیریم؛ چرا كه جاهلیت ریشه و سرچشمه تمامی اعمال مربوط به كفر بود. شاید یكی از دلایلی كه لغویان قدیم عرب جهل را متضاد علم می دانستند و آن را به معنای نادانی می گرفتند وجود بسیاری از اوصاف منفی در دل این كلمه باشد، اما در بین محققان، عده ای نیز واژه جهل را نقطه مقابل حلم دانسته اند كه ازجمله آنان ایگناتس گلدزیهر (1921 ـ 1850م) خاورشناس معروف مجارستانی است.
او نظیر كاری كه دكتر طه حسین مصری در دو كتاب معروف خود «فی الشعرالجاهلی» و «فی الأدب الجاهلی» انجام داد، بسیاری از موارد استعمال كلمه جهل را در اشعار عرب دوران جاهلی گردآوری كرده و نتیجه گرفته است كه عقیده متداول اول سنتی درباره جاهلیت از بنیاد غلط بوده است.7
اما می بینیم با همه بار منفی كه این كلمه در دوران پیش از اسلام داشته، پاره ای از صفات برجسته نیز در میان اعراب جاهلی متداول بوده است كه اینك به آنها اشاره ای خواهیم داشت:
حمیة: یعنی تعصب برای دفاع از آنچه هر كس باید از آن دفاع كند.8
حفیظة: پاسداری غیرت مندانه از شرف شخصی.
إباء: منع و جلوگیری از اینكه آبرو و شرف شخص آلوده گردد.
حال با توجه به نكات منفی كه از فرهنگ جاهلیت گفتیم، وجود صفات یادشده به همراه پاره ای دیگر از فضایل مثبت؛ مثل میهمان دوستی و دفاع از غیرت با هم قابل جمع نیستند، اما راه حل منطقی آن است كه بپذیریم همه این صفات به عنوان صفات شخصی یك انسان اصیل قابل پذیرش است؛ نه صفاتی كه وامدار اندیشه و فرهنگ جاهلی باشد.
شاكله اصلی فرهنگ جاهلیت و روح اندیشه حاكم بر آن از واژگان و مفاهیمی چون كبر و غرور و اظهار بی نیازی و همچنین خویشاوندی خونی كه به عنوان كاراترین عناصر در حفظ قومیت و وحدت اجتماعی مطرح بوده اند تشكیل می شد و قرآن در مقابل پیوند خونی، كلیدی ترین و راهگشاترین مفهوم حفظ وحدت اجتماعی یعنی «امت» را جایگزین آن كرده است.
در اندیشه جاهلی نمی توان نكته كانونی را یافت كه همه چیز در مدار آن به وحدت كامل رسیده باشند، اما در جهان بینی قرآن همه چیز در مفهوم «الله» و مركزیت او در عالم خلاصه می شود. به قول پروفسور ایزوتسو:
«در تمام اندیشه قرآنی این فكر الهی است كه حكومت می كند و لاغیر… در تمام قرآن این خداوند است كه سخن می گوید و اندیشه خود را در نمایشگاه صفات مبین آن ارائه می دهد. خدا در قلب و مركز جهان هستی قرار دارد. در دایره تفكّر جاهلیت، نه انسان از جایگاه ممتازی برخوردار بود و نه خداوند موضع مركزی در قبال پدیده های هستی اختیار كرده بود، بلكه به نحوی دیگر جهان بینی دوران جاهلی جهان بینی انسان مدارانه بود. فضایل انسان همان فضایل قبیله ای بود كه به آن تعلق داشت».9
اتفاقاً در همین موضع، جای تحلیل گسترده تری وجود دارد و آن اینكه در بین كلمات وارده قرآنی لفظ جلاله «الله» از بالاترین بسامد برخورد است10 و این خود مبین آن است كه در واقع یك روح به هزاران زبان گویا بر قرآن كریم مُشرِف است و آن روح حضرت الوهیت است كه بر كلمات و آیات قرآنی دمیده است تا در پرتو نسیم روح بخش آن، مستمعان، جانی تازه كرده و با بهره مندی از آیات آن به ادامه حیات ایمانی خود بپردازند.
اما چه شده است كه اعراب جاهلی یكباره این لیاقت را یافتند كه برای نخستین بار در بین اقوام امّی به مرتبه و درجه اهل كتاب بودن و مخاطب وحی واقع شدن ارتقاء مقام یافتند؟11
در واقع به نظر می رسد كه پاسخ اصلی این سؤال نیز نهفته در خود كلمه جهل باشد! مگر نه این است كه اعراب از دیدگاه قرآن، كافر كیش ترین و منافق پیشه ترین اقوام بوده اند؟ «الأعراب أشدّ كفراً و نفاقاً» بنابراین می بایست بذر عالی وحی در حقیرترین نقطه عالم كه همانا شبه جزیره عربستان بوده باشد ریخته شود تا از این تعارض دو گانه مكین و مكان، نتیجه و رهاورد كمال و ارتقا به درجه اعلای انسانیت ظهور و نمود پیدا كند.
شاید با این جواب به نیمی از پاسخ چرایی عربی بودن زبان وحی نیز برسیم، چرا كه این دو موضوع تقریباً از جهاتی به هم مربوط و وابسته اند.
اكنون لازم است كه به پاره ای از آیات وارده در خصوص جهل نگاهی داشته باشیم، پاره ای از سُوَر قرآنی كه كلمه جهل در آنها آمده مكّی و پاره ای دیگر مدنی اند، یعنی سوره های بقره، آل عمران، مائده، نساء و فتح، مدنی بوده، و سوره های اعراف، هود، یوسف، فرقان، قصص و احزاب، مكی اند.
در آیه 273 سوره بقره جاهل به عنوان فردی بی اطلاع و ناآگاه درباب موضوع خود ذكر گردیده است؛ در اینجا كلمه جاهل، نقطه مقابل عاقل است كه جاهل با فعل (یحسَبُ = می پندارد) به قضاوت درباره امور می پردازد.
در آیه 199 از سوره اعراف با آوردن «و أعرض عن الجاهلین» یك نكته بسیار مهم اخلاقی نتیجه گیری می شود كه آن در واقع پس از پیامبر اكرم(ص) خطاب به همه مؤمنانی است كه به عشق آیات می زیند و به عشق آن می میرند، و اینكه هر انسان بزرگوار و كریمی اخلاقاً یا با جاهلان در نمی آویزد و یا به فرض درآویختن یا درآمیختن، كریمانه و بزرگوارانه اعراض می كند؛ زیرا برخورد عالم با جاهل و جهالت به گونه ای كه درگیری را سبب شود از وسوسه های شیطانی است و به تعبیر شیخ اجل: «حكیمی كه با جُهّال در افتد توقع عزت ندارد؛ كه سنگی است گوهر همی شكند».
قرآن كریم در آیه 63 سوره فرقان كه جای تحلیل اخلاقی گسترده ای را نیز می طلبد، یكی از صفات برجسته و ویژگیهای روح بلند مؤمن را این می داند كه وقتی به جاهلی برخورد كرد بزرگوارانه بر او سلام می گوید و طلب سلامتی برای او می كند.
به نظر می رسد آیاتی كه تنها از جهل و جاهل بودن به عنوان صفتی منفی در مقابل كلمه علم و عالم به كار می رود، تنها صفاتی برگرفته از جاهلیت اند، نه صفاتی مرتبط به فرهنگ جاهلیت به معنای خاص و مورد نظر كلمه. شاهد مثال برای این موضوع، آیات 89 و 33 از سوره یوسف است كه حضرت یوسف در حدیث نفسی كه با خود دارد و همچنین بار دیگر در گفتمانی كه با برادران خود دارد ناگزیر از بكارگیری این كلمه است «و أكن من الجاهلین + إذ أنتم جاهلون»، زیرا كاربرد كلمه جهل در زمان یوسف صدیق(ع) كه بی تردید پیش از فرهنگ عهد جاهلی بوده بنا به نصّ صریح قرآن تنها نقطه مقابل كلمه علم بوده و بس، اما این كلمه تنها در عهد جاهلی است كه حسّاسیتهای ویژه ای را در خود جمع كرده است.
یعنی در دوره و عصر جاهلی كه اتفاقاً یكی از ادوار تقسیم بندی های ادبیات، تاریخ، فرهنگ و قومیت عربی نیز به شمار می رود، شاید بتوان اندكی حق به مستشرقانی داد كه در تحلیلهای خود زیاد در بند آن نبودند كه واژه جهل را دقیقاً نقطه مقابل علم بدانند؛ زیرا فرهنگ جاهلی با خود مقتضیات دیگری را نیز همراه داشته است كه به تعبیر كریمه قرآنی «یظنّون بالله غیرالحق ظنّ الجاهلیة»(آل عمران/154) و یكی از مقتضیات یا شاخصه های فرهنگ جاهلی، رواداشتن گمانهای ناصواب درباره خداوند كریم بوده است.
بنابراین قرآن كریم حتی اعتقادات ذهنی فرهنگ و اندیشه جاهلی را نیز درباره خدا كه مبنای جهان بینی آن قوم را تشكیل می داده، در آیات خود زیر سؤال برده است كه قطعاً از این گمانهای غلط درباره خداوند، اعتقاد به میانجی گری از طریق شفاعت بتان ساختگی را باید ذكر كرد (لیقرّبونا إلی الله زلفی).
بسیار بجاست كه در اینجا به پاره ای از باورهای دینی عهد جاهلی اشاره ای شود و آن اینكه اعراب عهد جاهلی به دین خاصی مثلاً یهودیت یا نصرانیت گرایش و رغبتی نداشتند، از این گروه در تاریخ به عنوان اعراب معطّله یاد می شود. بیشتر اینان به موضوع بعثت و معاد به چشم انكار می نگریستند و حیات مادی و پایان عمر را به دهر منسوب می كردند، مسأله مهم بعث و ارسال رُسُل را هم غالباً منكر بوده اند و در عین انكار سعی داشتند كه از طریق نیایش بتان و تقدیم كردن قربانی گامی جهت تقرب به صانع عالم بردارند.
در سوره انفال، آیه 35، نیایش آنها به گونه صفیرزنی و دست افشانی ذكر گردیده كه ظاهراً نشانی از مراسم ادیان بدوی بوده است: «و ما كان صلاتُهُم عند البیت إلاّ مُكاءً و تصدیةً».
اعراب عهد جاهلی همچنین به وجود غول و عفریت نیز اعتقاد داشتند.
پاره ای از دیانات جاهلی پرستش برخی از اجرام سماوی را دربرداشت و ظاهراً نیایش خورشید و ماه به اعتقاد محققان از بابل یا از ریشه مشترك عقاید اقوام سامی در بین آنها باقی مانده بود.12
یولیوس ولهاوزن (J.Wellhausen ) محقق معروف آلمانی، هم نوا با پاره ای دیگر از نویسندگان قدیم یونانی و رومی معتقد است كه:
«جاهلیت جز بر سبیل تمسّك به تقالید و رسوم آباء اولین، چندان تعصب و رسوخی در عقاید دینی نداشته است، و آنچه مشركان را در مقابل آیین جدید به مقاومت وا می داشته است بیم از خطر زیانهای بازرگانی و كراهت از قبول محدودیتهای شرایع دیگر بوده است. چنان كه رسم زنده به گور كردن دختران هم هر چند در اصل شاید نوعی از آن قربانی كه فنیقیان در مورد بعل و مولك اجرا می كرده اند بوده است، در ادوار اخیر عهد جاهلی به احتمال قوی ناشی از فقر و شقاء بادیه و از باب ترس از مخارج نگهداری آنها باید بوده باشد».13
نام برخی از بتان عهد جاهلی نیز آن گونه كه در كتاب «الأصنام» كلبی آمده به قرار زیر است:
لات، عزّی، هُبَل، ودّ، سعد؛ كه سعد به صورت صخره ای در نزدیك جده، و ودّ در حدود دومة الجندل قرار داشت.
طبق نقل كلبی الهه های مربوط به عهد جاهلیت شامل سه دسته بوده است:
1. دسته ای كه مورد نیایش عموم مردم بوده است و شامل هُبَل و خدایان سه گانه لات و منات و عزّی بوده است.
2. بتانی كه مورد نیایش چندین قبیله قرار می گرفته اند.
3. بتهایی كه بر حسب اساطیر قوم از حال انسانی بدان صورتها درآمده بودند؛ مثل إساف و نائله ـ سواع و نسر ـ یعوق و یغوث.
ذكر پاره ای از این بتان در كریمه 23 سوره مباركه نوح آمده است:
«و قالوا لاتذرنّ ءالهتكم و لاتذرنّ ودّاً و لاسُواعاً و لایغوث و یعوق و نسراً».
قریش آلهه سه گانه را همراه با هبل، بنات الله (= دختران خدا) می خواندند. در تاریخ این اوثان ساختگی اهمیت هبل از همه افزون تر بوده است. مشهور است كه آن را از عقیق سرخ به صورت انسان ساخته بودند و در كعبه بالای چاه خالی از آب نصب كرده بودند. نیایش كنندگان نذر و نیازهایی را كه برای او می آوردند درون گودالی كه بت در آن قرار داشت می انداختند. چون یك دست بیشتر نداشت، دستی از طلا برایش ساخته بودند. در پیش روی او هفت چوبه تیر برای فال گیری نصب شده بود كه ازلام خوانده می شد[و بعدها در یك حكم صریح قرآنی (مائده/90) ازلام نیز از اعمال پلید شیطانی خوانده و مردود گشت] و قربانیان خود را در نزد این بت بزرگ قربان می كردند، بزرگداشت و تكریم قریش در حق هبل چشمگیر بود؛ چنان كه ابوسفیان در جنگ احد آن را همراه خود داشت و شعار «اُعلُ هُبَل» سر می داد و رسول اللّه نیز در جواب وی شعار معروف «الله أعلی و أجلّ» را بر زبان جاری می كرد. پاره ای از محققان به اشتباه نام هُبَل را از نامهای قدیم اللّه گرفته اند كه نظریه ای است كاملاً بی اساس و از بنیاد غلط.14
از تركیبات دیگر كلمه جهل در قرآن كریم با توجه به فرهنگ جاهلیت، تركیب «حكم الجاهلیة» است. تابعیت كردن از هوی و هوس و مطابق نفع و سود خود داوری كردن، ملاك و معیار احكام قضایی آن زمان بوده است. این مفاد در آیه 50 از سوره مباركه مائده آمده است.
در آیه 26 سوره فتح به تركیب تازه ای از این كلمه بر می خوریم و آن «حمیة الجاهلیة» است. حمیت جاهلیت یعنی غرور شرك ورزیدن، روح مغرورانه مقاومت در برابر هر آنچه شالوده و بنیاد زندگی قبیله ای را تهدید می كرد15 و یا به گفته پروفسور آرتور جان آربری (1969 ـ 1905):
«غرور و نخوت بی حدّ و اندازه ای كه در دوره های گذشته سبب خونریزی های خانوادگی بی شمار در بیابانهای عربستان شده بود، اینك اعراب مشرك را از شهر و بیابان به سیاست و آزار بی رحمانه محمد و پیروانش كشانده بود».16
بنابراین در مقوله معنایی جهل، آنچه كه در وهله نخست از این كلمه برداشت می شود، طبع سركش و تند آدمی است كه با كوچك ترین عاملی تحریك شده و طغیان می ورزد و آدمی را به هر نوع عمل جسورانه و گستاخانه ای وادار می كند.17
همچنین در اوضاع و احوال كلمه جهل در خلال بررسی آیات مربوطه، نتیجه حاصله معطوف است به نوعی از روش دشمنانه و تعرّض و خصومت به عقیده و بینش توحیدی دین اسلام كه در ذهن بسیاری ازمخالفان، پیامبر(ص) مردی بیش از اندازه سختگیر و دقیق بود و گذشته از آن، از آنان توقع داشت كه از آداب و عادات ریشه دار و همچنین بتهاشان دست بردارند».18
قرآن كریم در سوره نحل، آیات 59 ـ 58، به توضیح بسیار شفافی نسبت به یكی از فاحش ترین آداب غلط جاهلی برآمده است؛ و آن رسم زنده به گور كردن دختران می باشد:
«و إذا بشّر أحدهم بالأنثی ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظیم. یتواری من القوم من سوء ما بشّر به أ یمسكه علی هونٍ أم یدُسّه فی التراب ألا ساء ما یحكمون»
و هرگاه یكی از آنان را به دختر مژده آورند، چهره اش سیاه می گردد، درحالی كه خشم [واندوه] خود را فرو می خورد. از بدی آنچه بدو بشارت داده شده، از قبیله [خود] روی می پوشاند؛ آیا او را با خواری نگاه دارد، یا در خاك پنهانش كند؟ و چه بد داوری می كنند.
به نظر می رسد كه بند آخر آیه 59 سوره نمل به گونه ای تأویل كریمه «أفحكم الجاهلیة یبغون» باشد، زیرا آن قوم به علت داوری و ارزش یابی غلط كه نتیجه شناخت نادرست آنان بوده است، دختران بی گناه خود را زنده به گور می كردند. «بأی ذنب قتلت؟»
رسوم غلط دیگر كه در قاموس قرآن نكوهش شده و در فرهنگ جاهلیت رایج بوده عبارت است از: شراب خواری بی حدّ و حصر، قمار (برد و باخت مال و در بعضی موارد چیزهای دیگر زندگی در نوعی از بازی)، بت پرستی كه رسم اصلی ومركزی اعراب عهد جاهلی بوده است، تیرهای قرعه (لاتاری) و موارد دیگری از این دست كه خداوند در آیه 90 از سوره مائده همه آنها را از اعمال پلید شیطانی دانسته و اجتناب و دوری از آنان را بر همگان فرض كرده است.19
رسوم و اعمال غلط عهد جاهلی كم نیستند؛ همان طور كه احوال روحی و عاطفی نیز در آن دوره برجستگی و امتیازات خاص خود را داشته است.
بنابراین قرآن كریم در برخورد با فرهنگ و آیین عصر نزول بسان یك مهندس و یك معمار ساختمان عمل كرده است؛ همان گونه كه یك معمار برای احداث یك بنای جدید از حداكثر مصالح و موارد موجود در مكان برای ساختن بنای آتی بهترین استفاده را می كند. انعكاس قرآن در برخورد با فرهنگ و رسوم جاهلیت در مقام تشبیه، مهندسی عمل كردن است، شراب در قرآن به یكباره تحریم نشد، بلكه محصول تحمل و یا تحمیل شرایط محیط بوده است و همچنین در دیگر احكام.
در واقع این سنت قرآن، فصل ممیزه قرآن با همه حركتهای روشنفكری در عالم است و هم علت شكست حركتهای روشنگری در جهان! زیرا روشنفكران و نهضتهای روشنفكری سنگ بنای اولیه را در ویران سازی فرهنگ موجود گذاشته و در فكر و ذهنیت خود به فربه كردن فرهنگ مطلوب خود می اندیشند، اما در میدان عمل ره به سر منزل مقصود نبرده و با دستی تهی یا پر از خیال بر می گردند. جاهلیت در قرآن نیز دارای نكات مذموم و زشتی است و در عین حال، نمودارهای مثبت و برجسته عهد جاهلی چنان كه درمتن نوشتار توضیح داده شد، در خور دفاع و شایسته احترام، و از طریق جداسازی زیانها و سودهای آن فرهنگ و به وسیله نقد دقیق با معیارها و موازین مربوطه، بهتر و بیشتر می توان به روح و شیرازه اصلی فرهنگ جاهلیت پی برد.

پی نوشت‌ها:

1. برای آگاهی بیشتر درباره واژه جهل در قرآن بنگرید به: فرهنگ موضوعی قرآن مجید، تدوین كامران فانی، بهاء الدین خرمشاهی، انتشارات ناهید، تهران، 1376، صفحات/182، 162، 161، 154. و همچنین كتاب المعجم الإحصائی لألفاظ قرآن الكریم تألیف دكتر محمود روحانی.
2. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، 102.
3. مبنای این تقسیم بندی قرآن كریم است (سوره احزاب آیه 33)
4. مؤلف آثاری چون: زعماء الإصلاح فی العصر الحدیث، ضحی الاسلام، ظهر الاسلام، فجرالاسلام.
5. دكتر آذرتاش آذرنوش، راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی (همراه با واژه های فارسی در شعر جاهلی)، 16،15، چاپ دوم با تجدید نظر، بهار 1374، انتشارات توس.
6. توشیهیكو ایزوتسو، خدا و انسان در قرآن، 263.
7. برای اطلاع از تحقیقات گلدزیهر بنگرید به:
ighaz Goldziher, muhammed amische studien (Halle, 1883) , I, 319 ff.
و همچنین دو كتاب دیگر از او: العقیدة و الشریعة فی الاسلام/ مذاهب التفسیر الاسلامی.
8. این تعاریف برگرفته از كتاب خدا و انسان در قرآن ایزوتسو، صفحات 60 ـ 259 می باشد.
9. همان، 3،2و 91.
10. لفظ جلاله «الله» در قرآن كریم 2699 بار همراه با 5 بار اللهم كه صورت منادای آن است و در مجموع 2704 بار به كار رفته است. ر.ك: جلد دوم كتاب المعجم الإحصائی لألفاظ قرآن الكریم، تألیف دكتر محمود روحانی.
11. ر.ك: خدا و انسان در قرآن، 98.
12. ر.ك: در قلمرو وجدان، عبدالحسین زرین كوب، 49ـ48، چاپ دوم، انتشارات سروش (با تجدید نظر و اضافات 1375).
13. همان، 49.
14. ر.ك: كتاب الأصنام، تألیف كلبی و همچنین منبع پیشین، صفحات 1 ، 49 ، 50.
15. ر.ك: مفاهیم دینی ـ اخلاقی در قرآن مجید، تصنیف پروفسور ایزوتسو، ترجمه دكتر فریدون بدره ای، نشر و پژوهش فرزان روز، چاپ اول، تهران، 1378، صفحه 70.
16. ر.ك: منبع پیشین، برای اطلاع بیشتر از نظریات آرثورجان آربری ( Arthur john Arbery) بنگرید به كتاب عقل و وحی در اسلام و همچنین ترجمه مشهور او از قرآن به زبان انگلیسی:
The Quran inter preted by Arthur john Arbery (Qum, center of islamic, studies) introduction.
انتشارات پیوند جم، تهران، فروردین 75، چاپ اول، مشتمل بر 858صفحه.
17. مفاهیم دینی اخلاقی در قرآن مجید، ایزوتسو، 71 ـ 70 با اندكی تغییر و تصرف.
18. همان.
19. برای اطلاع بیشتر از فرهنگ و آداب و رسوم جاهلی بنگرید به منابع ذیل:
التفسیر الكبیر، للإمام فخرالرازی، 15/159 و 4/230 و 2/99.
تاریخ التمدن الاسلامی، جرجی زیدان، 3/238.
المستطرف، أبشیهی، 2/96.
تاریخ یعقوبی، 1/211 ـ 231.
مختصر دائرة المعارف اسلام، فرانتس بوهل محقق دانماركی، صفحات 618 ـ 617، الملل و النحل، شهرستانی.
و منابع تاریخ ادبیات عرب كه بخشی از آن به عهد جاهلی اختصاص یافته است؛ مثل:
تاریخ ادبیات عرب، تألیف شوقی ضیف
تاریخ ادبیات عرب «عهد جاهلی»، تألیف م. عبدالجلیل
تاریخ ادبیات عرب، تألیف حنا الفاخوری
تاریخ ادبیات عرب، تألیف كارل بروكلمان، محقق و مستشرق آلمانی.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها