0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فقه و صنعت جهانگردى

فقه و صنعت جهانگردى

على اكبر كلانترى

جهانگردى و مسافرت به سرزمينها و مكانهاى تاريخى و ديدن جلوه ها و جاذبه هاى طبيعى, به هر منظور, پيشينه اى بسيار طولانى دارد و نمى توان براى آن سر آغازى تاريخى در نظر گرفت.
ولى پيدايش جهانگردى و توريسم, به عنوان صنعتى درآمد زا و اشتغال آفرين, را بايد در چند سده اخير جست.
در منابع استنباط و متون فقهى پيشينيان نيز, نص و عبارتى ناظر به جهانگردى به عنوان يك صنعت و به گونه اى كه امروزه مطرح است, يافت نمى شود.
آنچه در كتاب و سنت در پيوند با اين موضوع ديده مى شود, تنها ناظر به اصل جهانگردى و آثار و فايده هاى معنوى و گاهى فوايد مادى آن است; از اين روى بايد (صنعت جهانگردى از منظر فقه) را از مباحث نو و مسائل مستحدثه فقه دانست و احكام و فروع آن را به كمك منابع و مصادر فقهى مورد بررسى قرار داد.
در اين زمينه امورى بايسته تحقيق است كه مى توان آنچه, در زير مى آيد را از مهم ترين آنها دانست:
* جهانگردى در كتاب و سنت.
* مشروع بودن صنعت جهانگردى.
* شرايط درستى قراردادهايى كه با جهانگردان و گردشگران بسته مى شود.
* واجب بودن فراهم كردن امنيت جانى و مالى براى جهانگردان.
* بايستگى مراعات ارزشهاى اسلامى از سوى جهانگردان در انظار عمومى.
* نبايدهاى جهانگردان غير مسلمان در دارالاسلام.
* تعهدات شرعى و اخلاقى شهروندان مسلمان نسبت به جهانگردان.
اين نوشتار در حد يك مقاله, به بررسى امور ياد شده مى پردازد.
آنچه بيش از هر چيز, ضرورت و اهميت پرداختن به اين موضوع را مى نماياند, يكى بعد فرهنگى و ديگرى جهت اقتصادى آن است.
جنبه فرهنگى آن اين است كه از باب مثال, مشاهده بى واسطه حقايق كشورى مانند ايران كه در دو دهه اخير مورد هجوم گسترده و بمباران بى امان تبليغات استكبار و جبهه كفر بوده, سهم بسزايى در خنثى سازى اين تبليغات و زدودن آثار سوء آن دارد و اين امر سبب ارائه چهره حقيقى جمهورى اسلامى به ديگر ملل مى شود. سخنان برخى از خارجيان كه دست اندركار امر جهانگردى هستند, گوياى اين واقعيت است. يكى از مديران شركتهاى جهانگردى بلژيك, پس از ديدارى از ايران, گفته است:
(متأسفانه به دليل تبليغات مغرضانه رسانه هاى غربى, مردم جهان, بويژه مردم بلژيك, تصوير مبهمى از ايران در ذهن دارند. آنان هرگاه نام ايران را مى شنوند ناخودآگاه (خشونت), (جنگ) و حتى (عمليات تروريستى) برايشان تداعى مى شود. درصورتى كه ما در اين سفر متوجه شديم, امنيت ايران از همه كشورها بيش تر است, و مردم ايران از مهربان ترين مردم جهان هستند.)1
مسؤول شركت (نول فانتيه) در فرانسه در ملاقاتى با رايزن فرهنگى جمهورى اسلامى ايران, در اين باره, گفته است:
(متأسفانه در مطبوعات فرانسوى, تصوير نادرستى از ايران, ارايه مى شود, آنها چهره حقيقى ايران را به مردم نشان نمى دهند و اين امر روى مسأله جهانگردى, تأثير زيادى مى گذارد. من مى دانم ايران كشور خوبى است و مكانهاى ديدنى بسيارى دارد. اما متأسفانه اين نوع تبليغات نيز وجود دارد و مشكل آفرين نيز هست, همان طور كه دوستان مى گفتند, مسأله تبليغات, بسيار مهم است, پس با تبليغ زياد, بايد چهره خوب ايران را مطرح كرد.)2
از بعد اقتصادى نيز, توجه به اين امر لازم است كه امروزه, جهانگردى در دنيا, به عنوان صنعتى بسيار درآمدزا و اشتغال آفرين, مطرح است, به گونه اى كه برخى آنرا هم پايه صنعت نفت, بلكه از برخى جهات آن را مهم تر از اين صنعت مى دانند. صدور نفت وگاز, بويژه با وضعيت كنونى بازار آن, به معناى از دست دادن سرمايه هاى طبيعى است, بى آن كه چيزى جايگزين آن شود, ولى صنعت جهانگردى نه تنها اين نتيجه را در پى ندارد, بلكه موجب شناساندن اسلام و تشيع, به مللى مى شود كه دركى صحيح و درست از مكتب و ارزشهاى اصيل دينى و ملّى ما ندارند.

جهانگردى در كتاب و سنت

 

الف . جهانگردى در بررسى قرآنى

مى توان تعبير قرآن جهانگردى و توريسم را (سير فى الارض) دانست كه در آيات فراوانى مورد اهتمام و تأكيد قرار گرفته است.
در اين كتاب آسمانى, نه تنها سياحت و جهانگردى, به سبب آثار و فايده هاى فراوان آن, امرى مشروع و مباح, شمرده شده, بلكه ترك آن, دست كم براى گروهى از انسانها, مورد سرزنش و توبيخ قرار گرفته است.
در يك بررسى كلى, مى توان آيات در پيوند با اين موضوع را در سه دسته, مورد مطالعه, قرارداد:
1 . آياتى كه ترك جهانگردى را سرزنش مى كنند.
البته مورد همه يا بيش تر اين گونه آيات, كافران و معاندان با حق است, مانند آيه:
(أولم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم, وكانوا أشدّ منهم قوّة.)3
آيا در زمين, گردش نمى كنند تا بنگرند به چگونگى سرانجام كسانى كه پيش از ايشان زندگى مى كردند و از ايشان نيرومند تر بودند.
اين تعبير يا مانند آن, در سوره يوسف آيه 109, روم آيه 9, غافر آيه 21 و 82, محمد(ص) آيه 10, نيز آمده است.
و مانند آيه:
(أفلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها.)4
كه سير و سياحت را سبب تعقل و انديشه و بالا رفتن سطح آگاهى و بينش انسان دانسته, يعنى همان عنصرى كه بى ترديد, سنگ بنا و شالوده رشد و توسعه زندگى انسان در ابعاد گوناگون فرهنگى, سياسى, اقتصادى و… است; زيرا روشن است كه يك جامعه بسته و بى خبر از ديگر ملتها, در هيچ زمينه اى رشد شايسته و بايسته ندارد و از تجربيات و دست آوردهاى علمى و فكرى و اجتماعى ديگران محروم است.
به حسب ظاهر, فعل (تكون) در آيه بالا, از افعال تامّه و در بردارنده معناى حصول و تحقق است. و بر اين اساس, بايد آيه را صريح در اين معنى دانست كه (سير در زمين) و جهانگردى موجب رشد و شكوفايى فكرى و پرورش انديشه ها و تقويت جنبه عقلايى انسان, مى شود.
2 . آياتى كه به اين كار فرمان مى دهند.
(قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذّبين.)5
پيش از شما, سنت هايى وجود داشت (در ميان مردم قوانين و نواميسى حاكم بود) پس در زمين گردش نماييد و سرانجام كار تكذيب كنندگان (حق) را بنگريد.
ممكن است با عنايت به عبارت (فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين) در ذيل آيه, گفته شود اين فرمان تنها متوجه كافران و تكذيب كنندگان حق است, و از آن مطلوب بودند جهانگردى, براى همه مردم حتى مسلمانان و اهل ايمان, استفاده نمى شود. ولى با نگاهى مجدد به تعبيرهاى آيه و نيز آيه بعد روشن مى شود خطاب در اين آيه, نسبت به همه مردم كه در زمان وحى مى توانستند, مخاطب اين آيه باشند, گسترش دارد. آيه بعد مى گويد:
(هذا بيان للناس وهدى وموعظة للمتقين.)
در آيه ديگرى مى خوانيم:
(قل سيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المجرمين.)6
اى پيامبر [به مردم] بگو: در زمين گردش كنيد و به سرانجام كار مجرمان بنگريد.
در اين گونه آيات, هدف از سير و جهانگردى را پند و عبرت گيرى از گذشتگان اعلام كرده است, ولى در برخى آيات, به هدفى فراتر از اين بر مى خوريم و آن انديشه و مطالعه در عالم خلقت و آگاهى يافتن از چگونگى آفرينش و شگفتى هاى آن است, همان چيزى كه امروزه, هدف دسته اى از جهانگردان, محسوب مى شود.
مانند آيه:
(قل سيروا فى الارض فانظروا كيف بدأ الخلق.)7
ـ اى پيامبر به مردم ـ بگو: در زمين سير و گردش نماييد و بنگريد چگونه خداوند, آفرينش را بوجود آورده.
3 . آياتى كه به سياحت و جهانگردى شمارى از انسانهاى برگزيده و الهى, اشاره مى كند, مانند آيات 82 تا 98 سوره كهف كه به سير و سياحت ذوالقرنين, مى پردازد. داستان اين شخصيت بزرگ الهى كه بايد او را (قهرمان جهانگردى) ناميد, با آيه (ويسئلونك عن ذى القرنين قل سأتلواعليكم منه ذكرا) آغاز مى شود.
اين كه ذوالقرنين كيست و جهانگردى او در كجا و چگونه انجام گرفته است, مورد اختلاف و گفت وگوى فراوان مفسران و دانشمندان است. مرحوم علامه طباطبايى, در ذيل اين آيات پيرامون ذوالقرنين و سدّ او, اقوال و آراء زير را نقل مى كنند:
1 . اوشين هوانگ, يكى از پادشاهان چين است كه ديوار طولانى ميانه چين و مغولستان را بنا نهاد, تا جلو يورش مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار, سه هزار كيلومتر و عرض آن, نه متر و ارتفاعش, پانزده متر است, كه همه با سنگ چيده شده.
2 . او يكى از ملوك آشور, بوده, يعنى سرزمينى كه در حوالى قرن هفتم پيش از ميلاد, مورد هجوم اقوام سيت قرار گرفته است.
3 . او فريدون بن اثفيان بن جمشيد, پادشاهى عادل و مطيع خداوند, پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين است.
4 . او اسكندر مقدونى مشهور است.
5 . او مردى عرب بوده كه در اشعارعرب نامش بسيار آمده و اسم اصليش صعب بن ذى موائد بوده است و پادشاهى از ملوك حميراست.
علامه پس از نقد و بررسى همه اين اقوال, و مردود دانستن آنها, اين قول را تقويت و استوار مى داند كه ذوالقرنين همان كورش, يكى از پادشاهان هخامنشى در فارس است كه 560 ـ 539 پيش از ميلاد مى زيسته و همو بوده كه امپراطورى ايرانى را تأسيس وميانه دو مملكت فارس و ماد, جمع كرد و بابل را مسخّر كرد و به يهود اجازه مراجعت از بابل به اورشليم را صادر كرد و در بناى هيكل كمكها كرده, مصر را به تسخير خود درآورد, آن گاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آن جا نيز مسلط شد, به طرف مغرب رهسپار گرديده, آن گاه رو به سوى مشرق نهاده, تا اقصى نقطه مشرق پيش رفت.8
به هر حال, در اين كه هدف ذوالقرنين ازجهانگردى و سياحت چه بوده, در آيات مذبور به نكته اى اشاره نشده است.
ولى براساس روايتى از امام صادق(ع), در يكى از سفرهاى دريايى ذوالقرنين يكى از همراهانش درباره سفر او پرسيد, او پاسخ داد:
(اريد ان أنظر الى ملك ربّى فى البحر كما رأيته فى البرّ.)9
بنابراين عبارت, بايد هدف يا يكى از هدفهاى ذوالقرنين از جهانگردى را نظر و مطالعه در عالم خلقت و مظاهر آفرينش دانست.

ب . سياحت و جهانگردى از نگاه روايات

در برخى روايات, مشقت آور بودن سفر و سختيهاى آن گوشزد شده است, از باب نمونه در روايتى مى خوانيم:
(السفر قطعة من العذاب واذا قضى احدكم سفره فليسرع الاياب الى اهله.)10
سفر, قطعه اى از عذاب است, هرگاه كسى از شما, مسافرت خود را تمام كرد, در برگشتن به سوى اهل خود, شتاب ورزد.
با اين وجود, در رواياتى ديگر, سفر رفتن مورد تشويق قرار گرفته و فوايد معنوى و مادى آن يادآورى شده است, از جمله در حديثى نبوى آمده است:
(سافروا تصحّوا, سافروا تغنموا)
مسافرت كنيد تا سلامتى و عافيت يابيد. مسافرت كنيد تا بهره مند شويد.
در حديثى ديگر از پيامبر(ص) آمده است:
(سافروا تصحوا و ترزقوا)12
مسافرت كنيد تا سلامتى و روزى پيدا كنيد.
البته روشن است كه نبايد (مسافرت) را معادل (جهانگردى) دانست, زيرا جهانگردى, بيش تر, بلكه شايد هميشه, در مسافرتهاى برون مرزى و ديدار از ديگر كشورها, به كار برده مى شود و حال آن كه مسافرت, به رفت و برگشتهاى كوتاه مدت و كم مسافت, مانند رفتن از شهرى به شهر ديگر, نيز اطلاق مى گردد, از اين روى, نسبت ميان اين دو عنوان, عموم و خصوص مطلق است.
به هرحال, مى توان اين گونه روايات را در فهم مطلوب بودن سفر جهانگردى, دست كم به عنوان تاييد كننده, مورد توجه قرار داد و به آنها استيناس كرد.
ممكن است گفته شود بسيارى از جهانگرديها, تنها به منظور تفريح و تنزه انجام مى شود و مطلوب دانستن چنين سياحتهايى از ديد شريعت, مشكل به نظر مى رسد. رواياتى در باب نماز مسافر كه نماز شخص مسافرت كننده به منظور صيد را تمام اعلام مى كند نيز مى تواند تاييد كننده اين سخن باشد.
ولى بايد در رد اين سخن گفت: گردش تفريحى و تنزه, از جمله امور عقلايى است كه نمى توان منكر فايده هاى روحى و روانى آن شد. مى توان دو حديث نبوى ياد شده را نيز ناظر به همين فايده ها دانست.
افزون بر اين نكته, روايتى از امام صادق(ع) نيز كه سندى صحيح دارد به خوبى بر اباحه, بلكه شايستگى سفر به منظور تنزه و هواخورى, دلالت دارد. سند ومتن اين روايت چنين است:
(محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم عن ابيه وعن ابى على الاشعرى عن محمد بن عبدالجبار جميعا عن صفوان بن يحيى عن عمروبن حريث قال: دخلت على ابى عبدالله, عليه السلام, و هو فى منزل اخيه عبدالله بن محمد, فقلت: ما حوّلك الى هذا المنزل؟ فقال: طلب النزهه.)
عمرو بن حريث مى گويد: بر امام صادق(ع) كه در منزل برادرش عبدالله بن محمد به سرمى برد وارد شدم, به او عرض كردم: چه انگيزه اى شما را به اين منزل آورده؟ حضرت فرمود: طلب تنزه و تفريح.
برقى نيز اين روايت را در كتاب محاسن, نقل نموده است.13
در صحيحه ابراهيم ابن ابى محمود, نيز آمده است:
(عن الرضا, عليه السلام, قال: لقد خرجت الى نزهة لنا و نسى الغلمان الملح فذبحوا لنا شاة.)14
به سوى تفرج گاهى كه براى ما بود, خارج شدم, در حالى كه خدمتگزاران نمك را فراموش كرده بودند و در آن جا گوسفندى براى ما كشتند.
حتى تعبير (نزهة لنا) مى رساند آن حضرت تفرج گاهى ويژه, جهت تنزه داشته اند.
روايت زير را نيز مرحوم مجلسى از كتاب محاسن نقل نموده است:
(عن عمروبن ابى المقدام عن ابى عبدالله(ع) قال: فى حكمة آل داود, عليه السلام, أنّ على العاقل, ان لايكون ظاعنا الا فى تزوّد لمعاد, او مرّمة لمعاش, او طلب لذة فى غير محرم.)
امام صادق(ع) فرمود: در حكمت آل داود(ع) آمده كه بر شخص عاقل است كه كوچ نكند و با ر سفر نبندد, مگر به منظور اندوختن توشه براى آخرت, يا ترميم نمودن وضع معاش, يا لذت جويى در غير حرام.
(بحارالانوار, ج76, ص222, چاپ ايران)
روايات باب نماز مسافر نيز ناظر به مسافرهايى است كه به منظور لهو و لعب, به صيد مى روند, چنانچه روايت زير از زراره به خوبى گوياى اين نكته است:
(عن ابى جعفر, عليه السلام, قال: سألته عمن يخرج من اهله بالصقورة والبزاة والكلاب يتنزّه الليلتين والثلاثة هل يقصّر من صلاته ام لا يقصّر؟ قال: انما خرج فى لهو لايقصّر.)15
از حضرت در مورد حكم قصر و تمام نماز شخصى سؤال شد كه به منظور دو سه شب تنزّه و تفريح همراه با باز و سگ شكارى, مسافرت مى كند.
حضرت در پاسخ فرمود: (اين شخص براى لهو بيرون رفته, از اين روى, نبايد نماز را شكسته بخواند.
پاره اى ديگر از روايات به شرح و بسط جهانگردى ذوالقرنين مى پردازند كه از آنها به گونه تلويحى, مطلوب بودن اين كار دانسته مى شود. از باب نمونه, ضمن روايت مفصلى كه اصبغ بن نباته, از اميرالمؤمنين, عليه السلام, نقل مى كند آمده است:
(… اوحى الله اليه أن سر فى ناحية غرب الارض وشرقها وقد طويت لك البلاد و ذللت لك العباد و ارهبتهم منك….)16
… خدا به ذوالقرنين وحى كرد و به او دستور داد: در غرب و شرق زمين به سياحت بپردازد [و خداوند به او وحى كرد] سرزمينها را به تصرف تو درآوردم و بندگان را مقهور و مرهوب تو ساختم.
بر حسب برخى ديگر از روايات, امام عصر, عليه السلام, نيز همانند ذوالقرنين به سياحت و جهانگردى مى پردازد و شرق و غرب زمين را در مى نوردد.
ضمن روايتى كه جابر بن عبداللّه انصارى از پيامبر اكرم, صلى اللّه عليه وآله, نقل مى كند مى خوانيم:
(… ان الله عزّوجلّ مكّن له فى الارض وأتاه من كل شئ سببا و بلغ المشرق والمغرب وان الّه تبارك و تعالى سيجرى بسنته فى القائم من ولدى و تبلغه شرق الارض و غربها, حتى لايبقى سهل ولاموضع من سهل ولاجبل وطئه ذوالقرنين الاوطئه و يظهر الله له كنوز الارض ومعادنها, وينصره بالرّعب ويملأ الارض به عدلا و قسطا كما ملئت جورا وظلما.)17
خداوند عزوجل در زمين به ذوالقرنين, قدرت و حكومت داد و اسباب هر چيزى را در اختيارش نهاد. او, به مشرق ومغرب زمين رسيد و خداوند تبارك و تعالى به زودى قائم را, كه از فرزندان من است, بر سنت او, جارى خواهد كردو او را به خاور و باختر زمين مى رساند, بدان سان كه هر دشت و كوهى را كه ذوالقرنين زير پا گذاشته, او نيز زير پا خواهد گذاشت. و خداوند, گنج ها و معدنهاى زمين را براى او نمايان خواهد ساخت و او را با انداختن رعب در دل دشمنان, يارى خواهد كرد و به دست او زمين را پس از اين كه از ظلم و ستم پر شده است. پر از عدل و قسط خواهد كرد.)

گونه هاى جهانگردى از لحاظ حكم شرعى

حكم بسيارى از كارها, در حالت طبيعى و موقعيت عادى, اباحه و روا بودن است, ولى ممكن است همين كارها به خاطر رخداد برخى امور عارضى و موقعيتهاى غيرطبيعى, حكم ديگرى مانند واجب و حرام بودن, پيدا كنند.
بر اين اساس مى توان براى جهانگردى نيز به عنوان كارى كه از مكلف سر مى زند, احكامى چند در نظر گرفت; زيرا چنانچه از آيات و روايات بحث استفاده مى شود, جهانگردى, در وضعيت معمولى, امرى مطلوب, بلكه به سبب فايده هاى سرشار آن, يكى از مستحبات مورد تأكيد شارع است. همين امر مستحب, در صورتى كه مصلحت هاى مهم جامعه و نظام اسلامى ايجاب كند, مى تواند در مورد بعضى از مسلمانان, حكم وجوب پيدا كند, مانند اين كه مقابله با توطئه ها و نقشه هاى سياسى, اقتصادى, نظامى و فرهنگى دشمنان اسلام, ايجاب كند كارشناسانى از ممالك اسلامى, به منظور آشنايى با برنامه ها و نقشه هاى دشمنان به كشورهاى آنها, سفر كنند, و از نزديك كارهاى آنها را مطالعه كنند.
براى اثبات اين حكم, مى توان به دليلهاى واجب بودنِ حفظ بيضه و نظام اسلامى كه در جاى خود بحث شده, استناد كرد.
چنانچه مى توان جهانگردى و سياحت به برخى ممالك را, براى بعضى افراد, حرام دانست, مانند كسانى كه مى دانند در صورت رفتن به كشورى معين, ناچارند برخى از تكاليف شرعى خود, مانند حجاب را ترك كنند. يا در اثر آلوده بودن محيط و تبليغات گسترده ضددينى, اعتقادات و باورهاى مذهبى آنها, متزلزل مى گردد. همچنانكه برخى نصوص گوياى مكروه بودن برخى سياحتها است. از باب مثال, پاره اى از روايات كه برخى از آنها از سندى صحيح نيز برخوردارند, (سفر دريايى به منظور تجارت) را مكروه مى شمارد. در روايتى صحيح از محمد بن مسلم مى خوانيم:
(عن ابى جعفر و ابى عبداللّه, عليهما السلام, انهما كرها ركوب البحر للتجارة.)18
امام باقر و امام صادق عليهما السلام از دريانوردى, به منظور تجارت كراهت داشتند.
در صحيحه ديگرى از او آمده است:
(عن ابى جعفر, عليه السلام, انه قال فى ركوب البحر للتجارة يعرز (يغرر) الرجل بدينه.)19
انسان در سفر دريانوردى به منظور تجارت به دين خود زيان مى رساند.
در روايت ديگرى از معلّى بن خنيس مى خوانيم:
(قال: سألت ابا عبداللّه, عليه السلام, عن الرجل يسافر فيركب البحر؟
فقال: انّ ابى كان يقول: انّه يضرّ بدينك…)20
از امام صادق(ع) در مورد شخصى پرسيدم كه به سفر دريايى مى رود.
حضرت فرمود: پدرم مى فرمود: اين كار به دينت زيان مى رساند.)
در سند روايت اخير معلّى ابى عثمان است كه به احتمال نزديك به يقين, صحيح آن معلّى بن عثمان باشد, كه شخصى ثقه است, و در اين صورت اين روايت نيز صحيحه خواهد بود.
به هر حال, چنانچه دو روايت اخير صراحت دارد, وجه كراهت اين قسم دريانوردى, زيانى است كه از اين رهگذر متوجه جنبه دينى و انجام تكاليف عبادى شخص مى شود, مثل اين كه به سبب تشخيص ندادن قبله يا طوفانى شدن دريا, در نمازش, خللى پيدا شود. چنانچه اگر زمانى به علت پيشرفت تجهيزات و تسهيلات دريانوردى, امكان انجام اعمال عبادى در دريا به راحتى و بدون دغدغه فراهم شد, به گونه اى كه در اين جهت تفاوتى ميان خشكى و دريا نبود. وجهى براى باقى ماندن كراهت ياد شده, ديده نمى شود.
همان گونه كه با توجه به معيار ياد شده در اين دو روايت, هرگونه جهانگردى و سياحتى كه انسان نتواند در آن اعمال عبادى و وظايف دينى خود را آسوده خاطر انجام دهد, بلكه در انجام آنها دچار مشكل شود, را مكروه دانست, گرچه سياحت در خشكى و به هدفى غير از تجارت باشد.
چنانچه موثقه زير از حسين بن ابى العلاء نيز به خوبى به اين تعميم, اشاره دارد:
(عن ابى عبداللّه عليه السلام انّ رجل آتى اباجعفر, عليه السلام, فقال: أصلحك الله انّا نتّجر الى هذه الجبال فنأتى منها على أمكنة لانقدر ان نصلّى الاعلى الثلج؟ فقال: أفلا ترضى ان تكون مثل فلان؟ يرضى بالدون, ثم قال: لاتطلب التجارة فى ارض لاتستطيع ان تصلّى الاعلى الثّلج.)21
امام صادق(ع) فرمود: مردى به خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و عرضه داشت: خداوند تو را اصلاح كناد! [دعايى كه در آن زمان مرسوم بوده است] ما به سوى اين كوهها, به قصد تجارت مى رويم. آن جا به مكانهايى وارد مى شويم كه در آنها, نماز گزاردن جز بر روى برف امكان پذير نيست. حضرت فرمود: آيا راضى نمى شوى مثل فلان شخص باشى؟ آن شخص به كار كم ارزش, راضى مى شود.
سپس فرمود: خواهان تجارت در زمينى كه در آن نمى توانى جز بر روى برف نماز بخوانى, مباش.
در اين روايت, مورد پرسش راوى, سفر تجارى به برخى مناطق معين است, ولى سخن حضرت در پايان روايت فراگير است.

مشروع بودن صنعت جهانگردى

آنچه تاكنون گفتيم, درباره اصل جهانگردى و شايسته بودن آن از منظر شريعت و در واقع, مقدمه اى بود براى بحث درباره مشروع بودن پديده جديد (صنعت جهانگردى) و بررسى احكام فقهى آن.
حقيقت اين است كه با توجه به نكات گفته شده, هيچ ترديدى در مشروع بودن همراه با خوش آيندى اين صنعت باقى نمى ماند. ولى از آن جا كه ممكن است برخى در اين زمينه, دچار وسوسه باشند و بازشدن پاى كافران به بلاد اسلامى را تهديدى عليه ارزشها و مقدسات اسلامى و فرهنگ ملّى و امنيت مسلمانان بدانند, شايسته است به پاره اى نكته ها درباره مشروع بودن اين صنعت اشاره كنيم:

نكته نخست:

از نصوص رسيده در بابهاى معاملات و تجارات, اين اصل مهم استفاده مى شود كه بناى شارع در اين امور, عدم تأسيس, بلكه تأييد شيوه ها و راهكارهاى عقل است. شيوه هايى كه سودآور, اشتغال زا و سبب تقويت توان مالى و شكوفايى اقتصادى جامعه مى شود, مادامى كه سبب فساد و تباهى جامعه نشود, مورد تاييد, بلكه تشويق شريعت است.
بخشهايى از روايت معروف تحف العقول از امام صادق(ع), به خوبى تأييد كننده اين مهم است. در موضعى از اين روايت آمده است:
(… اما تفسير الصناعات فكلّما يتعلّم العباد او يعلّمون غيرهم من اصناف الصناعات مثل الكتابة والحساب والتجارة والصياغة والسراجة والبناء والحياكة… التى يحتاج اليها العباد منها منافعهم و بها قوامهم و فيها بلغة جميع حواثجهم, فحلال فعله وتعليمه والعمل به…)22
اما تفسير و توضيح صنعت ها, پس هر نوع صنعتى كه بندگان فرا مى گيرند, يا به ديگران آموزش مى دهند, مانند: نوشتن, حساب, تجارت زرگرى, زين سازى, بنّايى و بافندگي… يعنى امورى كه بندگان بدان احتياج دارند و منافعشان از آنها برآورده ميشود و قوام و استوارى ايشان, وابسته به آنهاست و به كمك آنها به همه حاجتهاى خود مى رسند, انجام و آموزش چنين امورى, حلال است.
بخشى ديگر از اين روايت, گرچه ناظر به امورى مانند خريد و فروش است, ولى از آن چيز همين اصل كل, قابل برداشت است:
(… كل شئ يكون لهم فيه الصلاح من جهة من الجهات فهذا كله حلال بيعه و شراؤه وامساكه و استعماله وهبته و عاريته….)23
هر چيزى كه به هر يك, در آن صلاح مردم باشد, خريد و فروش و نگهدارى و به كارگيرى و بخشش و عاريه دادن آن, حلال است.
براى تثبيت اصل ياد شده, شايد بتوان به روايت زير كه مرحوم كلينى به سند صحيح نقل مى كند نيز استيناس كرد:
(عن احمد بن محمد بن خالد عن سعد بن سعد عن محمد بن فضيل عن ابى الحسن عليه السلام قال: كل ما افتتح الرجل به رزقه فهو تجارة.)24
امام كاظم(ع) فرمود: هر آنچه كه انسان و كسب خود را با آن آغاز كند, تجارت است.
همچنين به روايت زير از وشّاء:
(عن ابى الحسن عليه السلام قال: سمعته يقول: حيلة الرجل فى باب مكسبه.)25
امام كاظم(ع) فرمود: حيله انسان ـ و نقشه و برنامه او ـ در زمينه كسب و كار او است.
و از همين سنخ است روايت مؤثقة زير از ابن فضّال:
(سمعت رجلا يسأل أبا الحسن الرضا عليه السلام فقال: انّى أعالج الرقيق فأبيعه والناس يقولان (يقولون خ ل) لاينبغى, فقال الرضا عليه السلام: وما بأسه؟ كل شئ مما يباع اذا اتقيّ الله فيه العبد فلابأس.)26
شنيدم مردى به امام رضا(ع) عرض مى كرد: من برده را معالجه مى كنم [كاستيهاى] او را برطرف مى كنم و سر و وضع او را تغيير مى دهم سپس او را مى فروشم. مردم به كار من خرده مى گيرند و مى گويند اين كار پسنديده نيست.
حضرت به او فرمود: اشكال اين كار چيست؟ هر چيزى كه مورد معامله واقع مى شود, در صورتى كه بنده در آن, جانب تقوا را رعايت كند [و به موازين شرعى عمل نمايد] خالى از اشكال است.
عبارتى از كتاب فقه الرضا, كه به گمان قوى, بخشى از متن يك روايت است نيز, گوياى اين اصل اساسى است و مفادى نزديك به مفاد حديث تحف دارد.27

دفع يك توهم

ممكن است گفته شود جواز تمسك به سيره و بناى عقلا به منظور تبيين يك امر شرعى, مشروط به احراز اتصال سيره و بناى ايشان, به زمان معصومين(ع) در آن مورد است. به ديگر سخن بايد موردى كه براى ثابت كردن حكم آن به سيره عقلا, تمسك مى كنيم از پديده هاى نو و بريده از زمان صدور نصوص نباشد, بلكه رسيدن سابقه آن به زمان يادشده, قطعى باشد تا بتوان سكوت شارع را درباره آن, دليل بر امضاى آن دانست.
در دفع اين توهم بايد خاطرنشان كرد ما براى روشنگرى مشروع بودن صنعت جهانگردى به بنا و سيره عقلا, به عنوان دليل تمسك نكرديم, بلكه همه عنايت ما در اين باب به كشف مذاق و بناى شارع در باب معاملات و شرح اين اصل اساسى است كه بناى شارع در امور غير عبادى بر عدم جعل و وضع جديد درمقابل عقل است.
امام راحل در بيان اين اصل, مى نويسد:
(… فلاشبهة فى انّه ليس للشارع فى باب المعاملات اصطلاح خاص و وضع مخصوص مقابل العقلاء فما هو المسمى لدى العقلاء هو المسمّى لدى الشارع وان تصرف فى بعضها او كلها بزيادة قيد او شرط على المسمّى, فعليه لاينبغى الريب فى جواز التمسك بالعموم والاطلاقات لرفع الشك فى اعتبار شئ زائد على المسمّى سواء كانت الالفاظ لدى العقلاء موضوعة للصحيح عندهم او الاعم.)28
شبهه اى نيست در اين كه شارع در باب معاملات اصطلاح و وضع ويژه اى در برابر عقلا, ندارد; از اين روى هر آنچه كه نزد عقلا, مسمّا و مفاد الفاظ است, در نزد شارع نيز, مسمّا, همان است, گرچه ممكن است شارع با زياد كردن قيد يا شرطى بر مسمّا در برخى معاملات يا همه آنها تصرف كند. نتيجه اين سخن اين كه سزاوار نيست در جواز تمسك كردن به عموم و اطلاقات به منظور رفع شك در معتبر بودن چيزى افزون بر مسمّا, شك شود, بدون فرق ميان اين كه الفاظ در نزد عقلا, براى صحيح وضع شده باشند يا براى اعم از صحيح و فاسد.
آيت اللّه خوئى, نيز در آغاز مباحث كتاب بيع خود, ضمن اشاره به آنچه گفتيم, اساس بناى عقلا را در باب معاملات, حفظ نظام مى داند و مى نويسد:
(ترديدى نيست در اين كه انسان, مدنى الطبع است و در برآوردن نيازمنديهاى خود, بى نياز و مستقل از ديگران نيست و بدين ترتيب حفظ نظام نوع انسان و پاسدارى از كيان او, وابسته به اجتماع و تشريع مبادله ميان اموال است, زيرا روشن است اگر اين مبادله از سوى انسان تشريع نمى شد هر كس در بر آوردن حاجتهاى خود به سركشى و منازعه و زور, متوسل مى شد, چنانچه درحيوانات شاهد اين وضعيت هستيم. نتيجه سخن اين كه در حفظ نظام, گريزى از تشريع معاملات نيست.)29
مى توان براساس همين قاعده و اصل پرفايده گفت: اگر در عصر ما, معامله اى جديد مانند صنعت بيمه, برخى از دادوستدهاى بانكى يا نوعى خاص از بيع در ميان عقلا, مرسوم شد, بايد چنين معامله اى را مشروع دانست, البته مشروط به اين كه با شروط و ترازهايى كه شرع در باب دادوستدها درنظر گرفته, ناسازگار نباشد. موضوع مورد بحث, يعنى صنعت جهانگردى نيز, از اين قاعده جدا نيست.
سخن زير از شيخ انصارى در آغاز كتاب بيع مكاسب, نيز مى تواند اشاره به همين حقيقت باشد:
(الظاهر ان لفظ البيع ليس له حقيقة شرعية ولامتشرعية, بل هو باق على معناه العرفى.)30
به حسب ظاهر, لفظ بيع, داراى حقيقت شرعيه و حقيقت متشرعه نيست, بلكه اين لفظ بر معناى عرفى خود باقى است….
برخى از فقهاى بزرگ ديگرنيز اين حقيقت مهم را خاطرنشان ساخته اند, از جمله آيت اللّه سيد محمد كاظم يزدى كه در حاشيه خود بر مكاسب, مى نويسد:
(ليس للشارع فيها وضع جديد بل هى عنده ايضا موضوعة لما يفيدالاثر غاية الامر ان المؤثر عند العرف قد لايكون مؤثرا عنده فيكون من باب الاختلاف فى المصداق والا فالموضوع له غير مختلف, فيرجع الامر الى تخطئة الشارع للعرف فى المصداق بحيث لو انكشف لهم ان ماهو مؤثر باعتقادهم غير مؤثر فى الواقع يكون خارجا عندهم ايضا عن حقيقة المعاملة واذا كان كذلك فيجوز التمسك بالاطلاقات فان موضوعها هى المعاملات المؤثرة فى نظر العرف و هى مفيدة لكونها مؤثرة فى نظر الشارع أيضاً الا ماثبت خروجه والحاصل انه ليس للشارع فيها وضع جديد وحقيقة شرعية لتصير الاطلاقات مجملة.)31
شارع در باب دادوستدها, وضع جديدى ندارد, بلكه دادوستدها در نزد شارع نيز وضع شده اند براى آنچه كه مفيد اثر باشد, نهايت امر اين است كه آن معامله اى كه از نظرعرف مؤثر است, گاهى از نظر شرع مؤثر نيست و اين اختلاف, از باب اختلاف در مصداق است وگرنه معنى و موضوع له دادوستدها از نظر عرف و شرع, اختلافى ندارد; از اين روى بايد گفت در موارد اختلاف, قضيه به اين بر مى گردد كه شارع, عرف را در مصداق تخطئه مى كند, به گونه اى كه اگر براى اهل عرف روشن شود آن معامله اى كه به اعتقادآنها, داراى اثر است, به حسب واقع, بى اثر باشد, چنين معامله اى در نظر عرف نيز از حقيقت معامله, خارج است و در اين صورت, مى توان به اطلاقات تمسك كرد, زيرا موضوع اين اطلاقات, معاملاتى است كه درنظر عرف مؤثر باشند, و اين اطلاقات, مفيد اين معناند كه دادوستدهاى ياد شده در نظر شارع نيز مؤثرند, مگر آن معاملاتى كه خروجشان ثابت شده باشد. حاصل گفتار اين كه, شارع در دادوستدها وضع جديد و حقيقت شرعيه ندارد, تا اين كه اطلاقات ادله در باب دادوستدها, مجمل شود و نتوان در هنگام شك بدانها تمسك جست.)

نكته دوم

هنگام ورود جهانگردان به كشور اسلامى, با آنها قرارداد يا قراردادهايى, بسته مى شود و آنان همراه با رواديد و گذرنامه, وارد دارالاسلام مى شوند, بى ترديد التزام و عمل كردن به اين قراردادها بر دولت اسلامى و شهروندان مسلمان, واجب است.
در اثبات اين حكم مى توان به عموم دليلهايى مانند (اوفوا بالعقود)32 و (المؤمنون عندشروطهم)33 تمسك جست.
مردود بودن اين توهم كه عمومهاى ياد شده, تنها ناظر به عقدها و پيمان نهايى است كه در زمان صدور نصوص, رواج داشته و نمى توان آنها را شامل پيمانهاى و قراردادى كه در زمينه جهانگردى بسته مى شود دانست, با شرحى كه در نكته نخست داديم, روشن مى شود.
افزون بر آن بيان, مى توان وجهى را كه دولت اسلامى از جهانگردان دريافت مى دارد, نوعى ماليات دانست كه حكومت اسلامى از آنان به عنوان حق عبور و مرور و در برابر فراهم كردن امنيت و ايجاد تسهيلات براى آنان مى ستاند و اين كار را از جمله اختيارات حاكم اسلامى دانست.
چنانچه صاحب جواهر در كتاب جهاد مانند اين را درباره قرارداد ذمه, مى نويسد:
(الامام, عليه السلام, يذمّ لاهل الحرب عموما و خصوصا, على حسب مايراه من المصلحة بلاخلاف اجده فيه كما اعترف به فى المنتهى, لان ولايته عامة والامر موكول اليه فى ذلك, ونحوه وكذا من نصبه الامام عليه السلام للنظر فى جهة يذم لاهلها عموما وخصوصا على حسب مايراه من المصلحة ايضا لانه فرع من له ذلك.) 34
امام(ع), مى تواند با صلاحديد خود با كافران حربى, به صورت عمومى يا خصوصى, قرارداد ذمه ببندد. من در اين زمينه مخالفى نيافتم, چنانچه علامه نيز درمنتهى به اين نكته اعتراف كرده است, زيرا ولايت امام, عام و گسترده است و تصميم گيرى در اين كار و مانند آن به او واگذار شده است. شخصى كه از سوى امام در زمينه بستن قرارداد ذمه با اهل آن (به صورت عمومى يا خصوصى و بر اساس آنچه صلاح مى داند) گمارده شده است نيز داراى چنين اختيارى است, زيرا اين شخص, فرع و وابسته به كسى [يعنى امام] است كه اين اختيار را دارد.

نكته سوم:

بر اساس نصوصى, مانند: آيه (وللّه العزّه ولرسوله وللمؤمنين35) و حديث نبوى (الاسلام يعلو ولايعلى عليه.36) بايد مسلمانان در تمام ابعاد فرهنگى, سياسى, اقتصادى, نظامى و… برتر, پيشرفته تر, ونيرومندتر از غير مسلمانان باشند به گونه اى كه اقتدار و استقلال آنان در همه زمينه ها فراهم آيد.
با استناد به اين نصوص مى گوييم: لازم است كشور اسلامى, در هر عصر و مقطع تاريخى, در همه علوم و صنايع و در تمامى ابعاد معنوى و مادى زندگى, سرآمد ديگر كشورها و برتر از آنها باشد; زيرا اين دليلها, به زمان و بعد خاصى, مقيد نشده اند. از سوى ديگر, همان گونه كه در آغاز بحث گذشت, امروزه صنعت جهانگردى, نقش بسيار مهمى در صحنه اقتصادى كشورها, ايفا مى كند و اين صنعت اشتغال زا و ارز آور, موجبات شكوفايى اقتصادى بسيارى از ممالك جهان را فراهم آورده, از اين رو لازم است كشورهاى اسلامى در اين صنعت, برتر از ديگر ممالك و دست كم در رديف آنها باشند.

دفع يك توهم

ممكن است در نگاه ابتدايى به دليلهاى در پيوند با جزيه, تصور شود, مشروعيت صنعت جهانگردى را مى توان از راه دليلهاى جواز دريافت جزيه از كافران نيز اثبات كرد.
ولى بدون ترديد بايد جزيه و كسب درآمد از راه صنعت جهانگردى را دو مقوله به طور كامل جدا از يكديگر دانست, زيرا:
نخست آن كه كسب درآمد از راه صنعت جهانگردى, اختصاص به كافران ندارد, بلكه يك كشور اسلامى, از راه جلب جهانگرد مسلمان از ديگر مناطق و كشورهاى اسلامى نيز مى تواند كسب درآمد كند.
دو ديگر, دليلهاى جزيه و نيز كلمات و عبارتهاى فقها در اين باب انصراف به كافرانى دارد كه در كشور اسلامى سكنى گزيده اند و هميشه در آن زندگى مى كنند و حال آن كه مودر بحث, كسانى هستند كه به عنوان مسافر و جهانگرد به كشور اسلامى مى آيند.
به ديگر سخن, مورد دليلهاى جزيه, تنها اقليتهاى دينى است كه در كشور اسلامى زندگى مى كنند.
سه ديگر, بر آنچه در ميان فقها, مشهور است, جزيه تنها از اهل كتاب وصابئين, پذيرفته مى شود و حال آن كه مورد بحث در صنعت ياد شده, همه كافران, بلكه چنانچه گفتيم مسلمانان نيز, هستند.

شرايط درستى قراردادهاى جهانگردى

چنانچه اشاره شد, هرگاه دولت اسلامى با كافرانى كه براى سياحت و گردشگرى, يا به هر منظور ديگرى, به دارالاسلام مى آيند, قراردادى ببندد و به آنان رواديد (و به اصطلاح رايج در كتاب جهاد) امان دهد, بر دولت و شهروندان مسلمان عمل به آن قرارداد, واجب است, ولى روشن است كه واجب بودن پايبندى عمل به قرارداد ياد شده, مانند ديگر قراردادها, مقيّد به اين است كه در آن چيزى برخلاف شرع, گنجانيده نشده باشد.
صاحب شرايع (314/1) دراين مورد مى نويسد:
(يجب الوفاء بالذمام, مالم يكن متضمنا لما يخالف الشرع.)
وفا كردن به قراردادهاى ذمه واجب است, تا وقتى كه قراردادهاى ياد شده, در بردارنده چيزى مخالف با شرع نباشد.
صاحب جواهر نيز در اشاره به آنچه گفتيم, مى نويسد:
(لاخلاف فى انه يجب الوفاء بالذمام على حسب ماوقع, بل فى المنتهى الاجماع عليه, لما سمعته من الادلة السابقة التى منها أنه غدر مع عدم الوفاء مالم يكن متضمنا لما يخالف الشرع فانه لايلزم عليه الوفاء به بلاخلاف أجده فيه كما اعترف به الفاضل.)37
اختلافى نيست در اين كه وفا كردن به قراردادهاى ذمه, به همان گونه كه واقع شده, واجب است, بلكه علامه در منتهى بر اين مطلب ادعاى اجماع كرده است. دليل اين وجوب دليلهايى است كه پيش از اين گذشت از جمله اين كه وفا نكردن به قرارداد, حيله و نيرنگ است. البته وفا به چنين قراردادهايى آن گاه واجب است كه در بردارنده امرى مخالف با شرع نباشد, چرا كه در غير اين صورت وفا كردن به آنها واجب نيست. من در اين زمينه مخالفتى نيافتم, چنانچه علامه نيز بدان اعتراف دارد.
شرط ديگرى كه بايد در درستى قراردادهاى جهانگردى, در نظر داشت اين است كه بايد اين قراردادها به هر حال, سبب بروز مفسده و زيان به جامعه اسلامى نشود. از باب مثال اگر قصد جهانگرد, تبليغ اديان منسوخه يا ترويج مذاهب ضالّه يا اشاعه فساد باشد و يا اين كه هدف او جاسوسى براى دشمنان اسلام و گردآورى اطلاعات به اين منظور باشد, نبايد به او اجازه ورود به دارالاسلام را داد.
علامه در قواعد, هنگام شمارش اركان امان, مى نويسد:
الثالث: العقد وشروطه انتفاء المفسدة فلو آمن جاسوسا او من فيه مضرة لم ينعقد.)38
سومين ركن امان, عقد است و از جمله شروط آن,خالى بودن آن از مفسده است, از اين روى اگر مسلمان, به جاسوسى, يا هر شخص كه مى تواند موجب زيان شود, امان بدهد, چنين عقدى, بسته نمى شود.

واجب بودن فراهم كردن امنيت جانى و مالى براى جهانگردان

حقوق دانان امروزى به مناسبتهايى پيرامون حدود مسؤوليت دولتها نسبت به وابستگان به كشورهاى بيگانه و مبانى آن, بحث كرده اند. چنانچه پاره اى از نوشته هاى اين حقوق دانان, صراحت دارد, به طور كلى, مسأله (حمايت از جان بيگانه) و از جمله جهانگرد, از مسائلى است كه در يكى دو قرن اخير, مورد توجه حقوق دانان, واقع شده و اين سخنى است كه نادرستى آن بزودى, روشن مى شود.
در يكى از نوشته هاى حقوقى آمده است:
(مسأله حمايت از جان بيگانه, در عمل در سال 1926 ميلادى, مورد رسيدگى هيأت داورى كه به اختلافات دو دولت ايالات متحده و مكزيك رسيدگى مى كرد, واقع شد و اين موضوع نيز از اين جا پيدا شد كه در سال 1919, يكى از مرزبانان آمريكايى, دخترى را كه به منظور ملحق شدن به پدر خود, قصد عبور از يك رودخانه مرزى راداشت, به ضرب گلوله گشت و دعواى مربوطه از طرف دولت مكزيك عليه دولت آمريكا در هيأت داورى مطرح شد, و هيأت داورى ضمن محكوميت آمريكا, خسارتى به مبلغ 2000دلار تعيين كرد. هيئت داورى در رأى خود صريحا اعلام مى كند: نه تنها از نظر حقوق بين المللى, حق حيات انسانى شناخته شده است, بلكه رعايت اين حق, به عنوان يكى از تكاليف دولتها نيز محرز است.)39
اين گزارش از آن جهت با واقع, وفق نمى دهد كه مسأله (حمايت از جان بيگانه) پيشينه اى بسيار دورتر از تاريخ ياد شده دارد, زيرا در منابع و متون فقهى ما, نه تنها حمايت جانى بيگانگان وجهانگردان, مورد توجه قرار گرفته, كه حمايت از اموال آنان نيز, با اهتمام فراوان, مورد تأكيد واقع شده و اين بسى مايه مباهات است. از باب نمونه, قاضى ابن برّاج, در مهذب, مى نويسد:
(اذا دخل الحربى دارالاسلام فى تجارة بأمان رجل من المسلمين على نفسه و جميع أسبابه كان آمنا على نفسه و ماله وعلى من يكون فى صحبه من قرابة وغيرها.)40
هرگاه كافر حربى براى تجارت, و با گرفتن امان نامه (رواديد) نسبت به جان و وسايل خود, از يكى از مسلمانان, وارد دارالاسلام شود, جان و مال او, در امان خواهد بود, چنانچه خويشان و ديگر همراهان او نيز, در امان خواهند بود.
در اين جا بيان اين نكته لازم است: مقصود از كافر حربى, شخصى نيست كه اكنون درگير جنگ با مسلمانان باشد, بلكه مراد ازآن شخصى است كه ميان او و مسلمانان پيمان صلحى بسته نشده, چنانچه مقصود از دارالحرب, كليه سرزمينهايى است كه احكام اسلامى در آنها جارى نيست و بين ساكنان آنها و مسلمانان پيمان صلح بسته نشده است, گرچه اكنون جنگى هم ميان آنان در كار نباشد.
به ديگر سخن, نسبت ميان دارالحرب و دارالكفر, عموم و خصوص مطلق است, زيرا همه منطقه هايى كه دارالحرب به شمار مى آيند, دارالكفر نيز شمرده مى شوند, ولى همه سرزمينهاى دارالكفر, زير عنوان دارالحرب قرار نمى گيرند, زيرا عنوان اخير تنها بر بخشهايى از دارالشرك, گفته مى شود كه يا ساكنان آنها اكنون درگير جنگ با مسلمانان هستند و يا پيمان صلحى با مسلمانان نبسته باشند و حال آن كه دارالكفر افزون بر سرزمينهاى ياد شده, بر مناطقى كه ميان ساكنان آنها و مسلمانان پيمان صلح و هدنه بسته شده باشد نيز اطلاق مى گردد.41
درباره امنيت جانى و مالى كافر محقق حلى نيز در شرايع مى نويسد:
(اذا عقد الحربى لنفسه الامان ليسكن فى دارالاسلام دخل ماله تبعاً.)42
هرگاه كافر حربى به منظور سكونت در دارالاسلام, براى خود قرار داد امان امضانمايد, مال او نيز به تبع جانش, مشمول قرارداد خواهد بود.
علامه نيز در قواعد گفتارى چنين دارد:
(كل حربى عقدلنفسه الامان وجب الوفاء له بما شرطه… ويكون معصوما من القتل والسبى فى نفسه و ماله ويلزم من طرف المسلم فلايحلّ نبذه الامع ظهور جنايته.)43
هر كافر حربى كه براى خود عقد امان امضا كند, بر مسلمانان واجب است, به آنچه او شرط كرده است, وفا كند… و اين شخص از كشته شدن و اسارت و گرفته شدن مال, در امان خواهد بود. و وفا به اين قرارداد از طرف مسلمان, لازم است و تا وقتى كه جنايتى از او بروز نكرده نقض آن قرارداد جايز نيست.
آنچه مى تواند مبناى حكم ياد شده باشد و در اين زمينه بر آن تكيه كرد, افزون بر اجماع, نصوصى چند است, مانند روايت زير از از امام على(ع):
(من ائتمن رجلا على دمه ثم خان به فأنا من القاتل برئ و ان كان المقتول فى النار.)44
كسى كه به ديگرى, نسبت به جانش, امان دهد, سپس عهد خود را بشكند [و او او را بكشد] من از قاتل, برى هستم, گرچه مقتول اهل آتش باشد.)
و روايت زير از عبدالله بن سليمان كه مى گويد از امام صادق(ع) شنيدم كه مى فرمود:
(ما من رجل امن رجلا على ذمة (دمه خ ل) ثم قتله الاجاء يوم القيامة يحمل لواء الغدر.)45
هيچ مردى نيست كه براساس عهد و پيمانى, به ديگرى, امان دهد [و بر حسب نسخه ديگرى: به او تأمين جانى دهد] سپس او را بكشد, مگر اين كه روز قيامت محشور مى شود در حالى كه بيرق نيرنگ بر دوش حمل مى كند.
و روايت زير از معاويه بن عمّار:
(قال اظنّه عن أبى حمزه الثمالى عن ابى عبدالله عليه السلام عن رسول الله صلى الله عليه واله:… وايما رجل من ادنى المسلمين او افضلهم نظر الى احد من المشركين فهو جار حتى يسمع كلام الله, فان تبعكم فاخوانكم فى الدين وان أبى فأبلغوه مأمنه….)46
معاوية بن عمار مى گويد: گمان مى كنم ابوجعفر ثمالى بود كه برايم نقل كرد از امام صادق(ع) و او از رسول خدا(ص) كه فرمود: … و هر مردى از مسلمان, پست ترين آنان باشد يا برترين ايشان, به يكى از مشركان نظر كند [و بدين وسيله به او امان دهد] او پناهنده شمرده مى شود تا اين كه كلام الهى را بشنود, پس اگر [بعد از شنيدن سخن حق ] از شما پيروى كرد, ازبرادران دينى شما شمرده خواهد شدو در صورت پيروى نكردن, او را به مكان امنش برسانيد….

لزوم نگهداشت ارزشهاى اسلامىاز سوى جهانگردان در انظار عمومى

اهميت و حرمت احكام اسلام و لزوم حفظ سلامتى و امنيت جامعه اسلامى و جلوگيرى از مفاسد اجتماعى ايجاب مى كند دولت اسلامى در كنار فراهم كردن تسهيلات لازم براى جهانگردان و پذيرايى شايسته و آبرومندانه از آنان, به حرمت نهادن آنان به سنتها و ارزشهاى اسلامى نيز اهتمام ورزد و چنان نباشد كه ارزشها و مصالح دينى و فرهنگى مردم فداى منافع اقتصادى گردد و جامعه دچار تشتت و هرج و مرج شود.
در اين زمينه, افزون بر آن كه مى توان به عمومها يا اطلاقهاى دليلهاى واجب بودن نهى از منكر و نيز واجب بودن حفظ نظام ازهرج و مرج, تمسك جست, مى توان برخى نصوص را, كه مورد آنها اهل ذمه و مسأله جزيه است, در اين جا مورد توجه قرار داد و به آنها استيناس نمود, از جمله روايتى از زراره كه متن آن چنين است:
(عن ابى عبداللّه عليه السلام قال: ان رسول اللّه صلى اللّه عليه واله قبل الجزيه من اهل الذمه على ان لايأكلوا الرّبوا ولايأكلوا لحم الخنزير ولاينكحوا الاخوات ولابنات الاخ و لابنات الاخت, فمن فعل ذلك منهم برئت منه ذمة الله و ذمة رسوله.)47
امام صادق(ع) مى فرمايد: پيامبر(ص) از اهل ذمه, جزيه را پذيرفت بر اين اساس كه آنان رباخوارى نكرده از خوردن گوشت خوك خوددارى ورزند و اقدام به ازدواج با خواهران و دختران برادر و دختران خواهر خود نكنند, از اين روى هر يك از اهل ذمه كه اين امور را انجام, ذمه خدا و رسولش از او برى خواهد بود [يعنى ديگر پيمان و ذمه اى بر جاى نخواهد ماند .]
مورد روايت بالا, اقليتهاى دينى است كه در پناه دولت اسلامى, زندگى مى كنند و به ديگر سخن شهروند كشور اسلامى, شمرده مى شوند, ولى اين اصل كلى از آن قابل برداشت است كه به هر حال بايد احكام و ارزشهاى دينى مسلمانان از سوى غير مسلمانان كه در ميان آنان به سر مى برند, مورد احترام باشد.
از اين روى, بايد مسؤولان صنعت جهانگردى به دور از زياده روى و كوتاهى و با پرهيز از اعمال سليقه هاى شخصى, اصل ياد شده را به بيگانگان و جهانگردان يادآورد شوند.

نبايدهاى جهانگردان غير مسلمان در دارالاسلام48

براى جهانگردان غير مسلمان, افزون بر انجام نبايدها در انظار عمومى, امور ديگرى نيز به عنوان نبايدهاى كافران در دارالاسلام از نظرگاه فقهى, قابل بررسى است, از جمله:

1 . وارد شدن در مساجد

چنانچه از متون فقهى استفاده مى شود, به اجماع فقها, ورود كافران به مساجد, جايز نيست. محقق درشرايع, مى نويسد:
(واما المساجد فلايجوز ان يدخلوا المسجد الحرام اجماعا ولاغيره من المساجدعندنا.)49
چنانچه از اين عبارت استفاده مى شود, جايز نبودن ورود كافران به مسجد الحرام, مورد اتفاق همه فقهاى اسلام و جايز نبودن ورود آنها به ديگر مساجد, مورد اجماع فقهاى شيعه است.
صاحب جواهر, پس از كلمه (اجماعا) درعبارت محقق مى نويسد:
(من المسلمين محصلاً و محكيّا.)50
علماى اسلام بر اين حكم اجماع كرده اند و اجماع نيز به هر دو گونه: محصل و منقول ثابت است.
وى پس از عبارت (ولاغيره من المساجد عندنا) در كلام محقق نيز مى نويسد:
(كما عن التحرير وكنز العرفان مرادا منه معشر الامامية كما صرّح باجماعهم عليه فى المسالك, بل فى المنتهى نسبته الى مذهب اهل البيت عليهم السلام وهو الحجة.)51
چنانچه تعبير (عندنا) در دو كتاب تحرير و كنز العرفان, نيز به كار رفته كه مقصود از آن طايفه اماميه است, شهيد ثانى نيز درمسالك بر اجماع اماميه بر اين حكم تصريح كرده است, بلكه در كتاب منتهى, اين حكم به مذهب اهل بيت, عليهم السلام, نسبت داده شده و چنين اتفاقى براى ما حجت است.
صاحب جواهر, پس از اين كه, اجماع را در اين مورد, حجت مى داند, آيه (انّما المشركون نجس فلايقربوا المسجد الحرام.)52 را مورد توجه قرار مى دهد و به آن استدلال مى كند.
ولى پيداست كه دليل حكم , همين آيه است, و اجماع ياد شده, به سبب مدركى بودن آن, نمى تواند به عنوان دليلى مستقل مطرح باشد.
و از آن جا كه مورد آيه ياد شده, تنها مسجدالحرام است, شمارى از فقها درباره ديگر مساجد, به تعليلى كه در اين آيه آمده, يعنى جمله (انما المشركون نجس) روى آورده و با تنقيح مناط و الغاى خصوصيت از مسجدالحرام, فتوا به ناروايى ورود كافران به ديگر مساجد داده اند.
نگاهى به شأن نزول آيه, نشان مى دهد آيه ياد شده درمورد مشركانى نازل شده كه در هنگام حج براى برپايى مراسم خود و نيز انجام تجارت و بازرگانى به مسجدالحرام مى آمدند, تا اين كه در سال نهم هجرى على(ع) از سوى پيامبر(ص) مأموريت يافت با ابلاغ اين دستور قرآنى, آنان را از اين كار بازدارد. روشن است كه الغاى خصوصيت از مسجدالحرام و نيز مشركان و در نتيجه گستردن حكم به ديگر مساجد و نيز اهل كتاب, نياز به دليل دارد.
چنانچه پاره اى از كلمات فقها نشان مى دهد, شمارى از راه گستردن در معناى شرك و شمارى نيز با استفاده كردن مناطى فراگير از علت, در پى فراگير ساختن حكم نسبت به ديگر كافران و ديگر مساجد برآمده اند. سخن بعضى نيز اين است كه به طور كلى ورود كافران به مساجد, برخلاف حرمت مساجد و قداست شكنى است.
ولى به نظر مى رسد همه اين دليلها مناقشه بردار و خدشه پذير است كه در اين مقاله مجال پرداختن به آنها نيست.
ييكى از دوستان محقق و فاضل, پس از توضيح و طرح همه دليلهاى ناروايى ورود كافران به مساجد, به نقد و بررسى آنها پرداخته و با تحليل و بيانى متقن, به آنها پاسخ داده و سرانجام با پذيرفتن ناروايى ورود كافران به مسجدالحرام, ورود ايشان را به ديگر مساجد, روا دانسته است. براى پى گيرى اين بحث مهم مى توان در همين شماره, مقاله (بازديد جهان گردان از مكانهاى مقدس) را مطالعه كرد.

2 ـ سكنى گزينى در سرزمين حجاز

بنابر آنچه محقق حلّى به مشهور فقها, نسبت مى دهد, كافران و جهانگردان غيرمسلمان, نمى توانند در سرزمين حجاز, ساكن شوند.
(لايجوز لهم استيطان الحجاز على قول مشهور.)53
بلكه بنا بر گفته صاحب جواهر, برخى فقها, مانند علامه در منتهى و تذكره, بر اين حكم, ادعاى اجماع كرده اند. صاحب جواهر افزون بر اين كه اجماع را در اين مورد حجت مى داند, سيره قطعيه رانيز خاطر نشان مى كند و مى نويسد: مى شود از همين سيره, اجماع را نيز استفاده كرد.54
به هر حال, اگر نتوان دراين مسأله به اجماع و سيره اعتماد و استناد كرد, دليل معتبر ديگرى بر آن يافت نمى شود; زيرا چند روايتى كه در اين باره رسيده, شرايط حجيت را ندارند. در دلالت آنها نيز مى توان مناقشه كرد. از باب نمونه در كتاب دعائم الاسلام از قول امام صادق(ع) آمده است:
(لايدخل اهل الذمة الحرم, ولادارالهجرة ويخرجون منها.)55
اهل ذمه [يهود و نصارا و صابئان] داخل حرم نمى شوند, و از آن جا بيرون رانده مى شوند.
ابهامى كه در دلالت اين روايت به چشم مى خورد, يكى در لفظ حرم است كه روشن نيست مقصود از آن تنها محدوده مسجدالحرام و بيت الله است, يا همه آنچه در باب حج, حرم (در مقابل حِلّ) شناخته مى شود را در بر مى گيرد. دارالهجره نيز تنها به بخشى از منطقه حجاز, گفته مى شود; از اين روى, دليل اخص از مدعاست, مگر اين كه در اين زمينه (عدم قول به فصل) را مورد توجه قرار دهيم.
در اين باره, در كتابهاى اهل سنت نيز رواياتى به چشم مى خورد, مانند خبر زير از ابن جراح:
(آخر ما تكلم به رسول اللّه, صلّى الله عليه وآله, قال: أخرجوا يهود الحجاز واهل نجران من جزيرة العرب….)
آخرين سخنى كه بر زبان پيامبر(ص) جارى شد, اين بود كه فرمود: يهوديان حجاز را بيرون كنيد و اهل نجران را ازجزيرة العرب بيرون برانيد.
و روايت زير از ابن عباس:
(انه أوصى بثلاثة اشياء, قال: أخرجوا المشركين من جزيرة العرب….)56
پيامبر به سه چيز وصيت, فرمود: مشركان را از جزيرة العرب بيرون كنيد….)
به هر حال, به دليل اهميت موضوع, كندوكاو بيش تر درباره اين مسأله لازم است, هم به لحاظ حكم آن و هم به لحاظ گستره آن كه آيا مقصود, تنها حجاز است يا اين كه حكم همه جزيرة العرب را در برمى گيرد, و مقصود از حجاز كدام منطقه است و مباحث ديگرى دراين باره, كه از حوصله اين مقاله, بيرون است.

حكم ورود جهانگردان غيرمسلمان به ديگر مكانهاى مقدسه

مسؤول شركت مسافرتى (فول فانتيد) فرانسه, مى گويد:
(ما در سفر به مشهد مشكل داريم, زيرا نمى توانيم داخل صحن حرم شويم.)57
بى گمان بخش بسيار درخور توجهى از مكانها وجاذبه هاى جهان اسلام و بويژه ايران را, مكانهاى متبركه مانند مساجد, زيارتگاهها و امام زاده ها, تشكيل مى دهد.
حال اين بحث پيش مى آيد كه آيا ديگر مكانهاى متبركه مانند حرم رضوى وحائر حسينى(ع) و مرقدهاى امام زادگان و ديگر زيارتگاههاى معتبر نيز در اين حكم, به مساجد ملحق مى شوند, يا اين كه حكم اين مكانها فرق مى كند وجلوگيرى از ورود كافران به آنها, لازم نيست؟
تا آن جا كه نويسنده اين مقاله مى داند, نص خاصى دراين مورد نرسيده, درمتون فقهى نيز اين مسأله, به بحث گذارده نشده است. آنچه در اين متون مورد بحث قرارگرفته, همان حكم ورود به مساجد است و از اين كه فقها متعرض حكم ورود به ديگر مكانهاى مقدس نشده اند, با اين كه مسلمانان به اين مسأله ابتلا داشته اند, احتمال جايز بودن ورود كافران به اين مكانها, تقويت مى شود.
از اين روى, بايد اين مورد را از موارد شبهه حكميه بدوى دانست كه جاى جريان اصل براءت شرعى و عقلى است و در نتيجه آن, مى گوييم وارد شدن كافران به اين گونه مكانها, خالى از منع است وجلوگيرى از ورود ايشان به آنها, بر مسلمانان, واجب نيست, مگر اين كه ورود ايشان به مكانهاى ياد شده, سبب برخى عوارض مانند اهانت و بى حرمتى به آن مكانها شود, كه اين گونه عوارض نيز از طريق نظارت و وضع مقررات متناسب , قابل پيش گيرى است.

تعهدات شرعى و اخلاقى شهروندان مسلمان نسبت به جهانگردان

مقاله خود را با ياد كرد اين نكته مهم خاتمه مى دهيم كه در دادن رواديد و اجازه ورود بيگانگان و كافران به دار الاسلام, آنچه دردرجه نخست اهميت قرار داد, بعد فرهنگى و تبليغى آن است. مقررات و تشريفات اين امر بايستى دست و پاگير و خسته كننده نباشد و جهانگردان در امر گردشگرى, از امكانات رفاهى و تسهيلات لازم برخوردار شوند.
از همه مهم تر, اخلاق كاركنان ذى ربط و چگونگى پذيرايى و رفتار شهروندان مسلمان با ميهمانان خارجى است. همه اين امور بايدبه گونه اى حساب شده و ظريف باشد كه ميهمانان, تحت تأييد اخلاق و رأفت اسلامى قرار گيرند و باخاطره اى خوش و به ياد ماندنى به وطن خود بازگردند.
در روايت زراره, از امام صادق(ع) و آن حضرت از پيامبر اسلام(ص) چنين نقل مى كند:
(من كان يؤمن بالله واليوم الاخر فلايؤذ جاره ومن كان يؤمن باللّه واليوم الاخر فليكرم ضيفه.)58
هركس كه به خدا و آخرت, ايمان دارد, بايستى به همسايه خود, يا كسى كه به او پناه آورد, آزار نرساند وهركس به خدا و آخرت ايمان دارد, بايد ميهمان خويش را گرامى دارد.
درآيه شريفه:
(وإن أحد من المشركين استجارك فأجره حتى يسمع كلام الله….)59
و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست, او را پناه ده تا كلام خدا را بشنود.
كه درمبحث دادن امان و رواديد به كافران, مورد استدلال فقها, قرارگرفته, تعبير (حتى يسمع كلام الله) به خوبى بيانگر بعد تبليغى و فرهنگى اين امر است.
از اين روى بسيار مناسب مى نماياند كه دست اندركاران امر جهانگردى و گردشگرى در كنار ساخت و تأسيس مكانهاى رفاهى و تفريحى, اقدام به تأسيس مراكزى فرهنگى جهت پاسخ گويى به پرسشها و شبهه هاى دينى و مذهبى جهانگردان نمايند و در اين زمينه از حوزه هاى علميه و ديگر مراكز علمى, بهره گيرند.

پى نوشتها:

1 . (گردشگرى در ايران از نگاه جهانگردان خارجى)2/, انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, به نقل از ماهنامه (جهانگردان) شماره يك 9/.
2 . همان مدرك /2 و 3.
3. سوره (فاطر), آيه 44.
4 . سوره (حج), آيه 46.
5 . سوره (آل عمران), آيه 173.
6 . سوره (نحل), آيه 69.
7 . سوره (عنكبوت), آيه 20.
8 . ترجمه (الميزان), ج658/13.
9 . تفسير (برهان), ج2/486.
10. (بحارالانوار), ج76/222.
11 . همان مدرك/221.
12 . كنزالعمال, ح17469.
13 .همان مدرك ح1.
15 . همان مدرك ح3.
16 . تفسير (برهان) ج2/483. درروايت ديگرى (همان/481) از سماك بن حرب آمده است:
(عن رجل من بنى اسد قال: سئل رجل عليا عليه السلام أرايت ذا القرنين كيف استطاع ان يبلغ المشرق والمغرب؟ قال: سخّر اللّه له السحاب ومدّ له فى الاسباب, و بسط له النور وكان الليل و النهار عليه سواء.)
17 . همان مدرك/481.
18 . وسائل الشيعه, ج12/177, ابواب مايكتسب به باب 68, ح1.
19. همان مدرك ح2.
20 . همان مدرك ح3.
21 . همان مدرك/179, باب 68, ح1.
23 . همان مدرك.
24 . همان مدرك /96, باب 20 ح1.
25 . همان مدرك, ح4.
26 . همان مدرك ص96, ح5.
27 . (مستدرك الوسائل), ج64/13. آن عبارت چنين است:
(انّ كل ما ليتعلمه العباد من انواع الصنائع مثل الكتاب والحساب والتجار, والنجوم والطب وسائر الصناعات والابنية والهندسة والتصاوير ماليس فيه مثال الروحانيين, و ابواب صنوف الآلات التى يحتاج اليها مما فيه منافع و قوام معاش, وطلب الكسب فحلال كلّه تعليمه والعمل به, واخذ اجرة عليه, وان تصرف بها فى وجوه المعاصى ايضا.)
28 . (البيع), ج1/52 ـ 53.
29 . (مصباح الفقاهه فى المعاملات), ج2/3 المطبعة الحيدريه, نجف.
30 . (مكاسب) /79.
31 . (حاشيه برمكاسب),/63, چاپ سنگى.
32 . سوره (مائده), آيه 1.
33 . (وسائل الشيعه), ج15/30, ابواب المهور باب 20 ح4.
34 . (جواهرالكلام), ج21/97.
35 . سوره (منافقون), آيه 8.
36 . كنزالعمال, ج1/17, ح246. متن حديث, همان گونه كه درمتن مقاله آمده, مشهور است, ولى در كتاب كنزالعمال, كلمه (عليه) نيامده.
37 . (جواهرالكلام), ج21/97.
38 . (سلسلة الينابيع الفقهية), ج9/256.
39 . (حقوق چند مليتى) دكترمرتضى نصيرى/272, نشر دانش امروز.
40 . (سلسلة الينابيع الفقهيه), ج9/87.
41 . براى آگاهى بيش تر دراين باره, رجوع شود به مجله (فقه) شماره دهم زمستان 1375.مقاله (دارالاسلام ودار الكفر و آثار ويژه آن دو.)
42 . (شرائع الاسلام), ج1/315,منشورات الاعلمى, تهران.
43 . (سلسلة الينابيع الفقهية), ج9/256.
44 . (وسائل الشيعه) ج51/11, ابواب جهاد العدو, باب 20, ح6.
45 . همان مدرك/50, باب 20, ح3.
46 . همان مدرك/43, باب 15, ح2. شايد بتوان از عموم روايت زير از طلحة بن زيد نيز حكم ياد شده را برداشت كرد:
(عن ابى عبداللّه عن ابيه عليهما السلام قال: قرأت فى كتاب لعلى عليه السلام: ان رسول الله صلّى اللّه عليه وآله كتب كتابا بين المهاجرين والانصار و من لحق بهم من اهل يثرب… وان الجار كالنفس غيرمضارّ ولا آثم وحرمة الجار على الجار كحرمة امه و ابيه….)
((وسائل الشيعه), ج11/50, ابواب جهاد العدو باب 20, ح5)
47 . همان مدرك/95, باب 48,ح1.
48 . در تحديد و تعيين دارالاسلام, نظرياتى چند ارائه شده است. به نظر اين جانب دارالاسلام, سرزمينى است كه بيش تر مردم آن مسلمانانى باشند كه در انجام امور دينى واقامه شعائر اسلامى, از آزادى عمل و امنيت جانى و مالى برخوردار باشند و در ابعاد اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى جامعه, نفوذى چشمگير داشته باشند. و دارالكفر عبارت است از : سرزمينى كه همه, يا بعضى از شرطهاى ياد شده را ندارد. براى آگاهى بيش تر در اين زمينه, به مقاله (دارالاسلام ودارالكفر و آثار ويژه آن دو) به مجله (فقه) شماره دهم, زمستان 1375 رجوع شود.
49 . (شرائع الاسلام), ج1/332.
50 . جواهرالكلام, ج21/286.
51 . همان مدرك/287.
52 . سوره (توبه), آيه 28.
53 . (شرائع الاسلام), ج1/332.
54 . (جواهر الكلام), ج21/289.
55 . (مستدرك الوسائل), ج11, ابواب جهاد العدو باب 43, ح1.
56 . (سنن بيهقى),ج9/207 و 208.
57 . (گردشگرى در ايران از نگاه جهانگردان خارجى), وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى/8 به نقل از خبرنامه (تازه هاى جهانگردى) شماره1/32.
58 . (وسائل الشيعه), ج8, ابواب احكام العشرة, باب 86, ح3.
59 . سوره (توبه), آيه 6.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

يارى مظلوم در آيات و روايات سكوت جايز نيست

يارى مظلوم در آيات و روايات
سكوت جايز نيست

محمدآصف عطايى

مظلوم از ماده ظلم، به معناى ستمديده است و به كسى كه مورد بيدادگرى قرار گرفته و به حق و حقوقش، تعدى و تجاوز شده، اطلاق مى شود. در قرآن كريم، كلمه مظلوم، يك بار آمده است آنجا كه مى خوانيم:« ... وَ مَن قُتِلَ مظلُماً فقد جعلناهُ لولِيه سُلطاناً؛ و آن كس كه مظلوم كشته شده است براى ولى اش سلطه [حق قصاص] قرار داديم.»
در آموزه هاى دينى، همان گونه كه از ظلم و ستمگرى، به شدت اعلام انزجار شده، از تن داده به ظلم و ستمگرى نيز نهى شده است. علاوه بر آن، دفاع از ستمديدگان و مظلومان و يارى رساندن به آنان، به عنوان يك وظيفه و تكليف شرعى، قلمداد شده است. در قرآن كريم، آيات فراوانى، مقوله ظلم و ستمگرى را از زواياى گوناگون و مختلف، مطرح نموده است. در اين نوشته، همان گونه كه از عنوان آن پيداست، هدف و مقصود، طرح آيات و رواياتى است كه به نوعى دفاع از مظلوم و يارى و حمايت از ستمديدگان را گوشزد مى نمايد.

* يارى مظلوم از منظر قرآن

خداى سبحان در سوره انفال آورده: «... إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِى الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ... ؛ اگر گروهى(مؤمنان مهاجر) به خاطر حفظ دين و آئين شان از شما يارى طلب كنند، بر شما لازم است كه به يارى آنان بشتابيد.» آيه شريفه با كمال صراحت، مسلمانان را ملزم مى نمايد تا به يارى برادران دينى خود كه مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند، شتافته و به وظيفه دينى خود عمل نمايند.
در دومين آيه، قرآن كريم، كسانى را كه نسبت به كمك و يارى ستمديدگان، سكوت و بى تفاوتى اختيار كرده اند و قيام نمى كنند، سرزنش و ملامت نموده، مورد سؤال قرار مى دهد و مى گويد: « وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْية الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً »؛ «چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه (به دست ستمگران) تضعيف شده اند، پيكار نمى كنيد همان افراد (ستمديده اى) كه مى گويند : خدايا ! ما را از اين شهر كه اهل آن، ستمگرند، بيرون ببر و براى ما از طرف خود، سرپرست قرار ده و براى ما از طرف خود، يار و ياورى تعيين فرما!»
وجوب جنگ و جهاد در راه خدابراى نجات و رهايى مستضعفان از چنگال ستمگران و توبيخ و سرزنش متخلفان از جنگ وجهاد و... مطالبى است كه از آيه شريفه استفاده مى شود. مؤلف تفسير «اطيب البيان»، در ذيل آيه مى گويد: «از اين آيه استفاده مى شود كه بر مسلمانان واجب است اگر ديدند مسلمانى گرفتار ظالمى شده، به قدر قوه و قدرت خود بايد اقدام كنند و رفع شر آن را بنمايند.»
نويسنده تفسير« آسان» در ذيل آيه، مى گويد:
«از سياق آيه يك نوع تهديد استفاده مى شود و آن اين است كه اگر مسلمانى، تحت شكنجه ستمگران باشد و مسلمانان ديگر، بتوانند او را آزاد كنند، ولى تجاهل وسهل انگارى كنند، مشمول تهديد اين آيه مى شوند و خداى توانا در موقع حساب از آنان، مؤاخذه مى كند.»
قرآن كريم در سوره شورى مى فرمايد: « وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ»، راغب اصفهانى مى گويد: واژه «انتصار» و « استنصار» هر دو به معناى طلب يارى است، لذا ترجمه آيه اين مى شود: «و كسانى كه هرگاه ستمى بر آنها رسد، «تسليم ظلم نمى شوند» و يارى مى طلبند.»
در حقيقت از يك سو مظلوم و ستمديده، موظف به مقاومت و ايستادگى در برابر ظالم و فرياد زدن و كمك خواستن از برادران دينى است و از سوى ديگر، مؤمنان كه فرياد و استغاثه برادران دينى و ستمديده خود را مى شنوند، مسئول هستند به نداى آنان، جواب مثبت داده و به يارى آنان بشتابند؛ زيرا مقاومت در برابر ظلم و ستمگرى و جلوگيرى از رخنه و نفوذ آن، در لايه هاى اجتماع، بر هر كسى كه قدرت و توانايى آن را داشته باشد به حكم عقل، شرع و فطرت، واجب است. مؤلف تفسير الأنوار درخشان در ذيل آيه فوق مى گويد: «از جمله واجبات فطرى، كمك مظلوم و ستمديده است كه ظلم ستمگر را از مظلوم، دفع نمايند و دست ستمگر را از ستمديده كوتاه نمايند.»

* يارى مظلوم از منظر روايات

روايات كه از حضرات معصومين (ع) نقل شده، چند دسته است: دسته اول، رواياتى است كه امت اسلامى را در جهت يارى رساندن به مظلوم و ستمديده و مقاومت و ايستادگى در برابر ظلم و ستم، تشويق و ترغيب مى نمايد كه به چند نمونه اشاره مى شود:
از پيامبر اكرم نقل شده است كه: «خداى متعال به داود وحى فرمود: اى داود! هيچ بنده اى نيست كه ستمديده اى را يارى رساند يا در ستمى كه به او رفته، همدردى كند، مگر اين كه گام هاى او را در آن روزى كه همه گام ها مى لغزد، استوار نگه دارم».
در جمله ديگر پيامبرخاتم (ص) مى فرمايد: «... و مَن أخذ للمظلوم مِن الظالم كان معى فى الجنة مصاحباً...»؛ «هركسى داد ستمديده اى را از ستمگر بگيرد، در بهشت با من و يار و همنشين من باشد.»
امام على (ع) نيز مى فرمايد: « اَحسَنِ العَدلِ نصرة المظلوم؛ بهترين عدالت يارى مظلوم است،.
از امام صادق(ع) نيز نقل شده است: « مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يُعِينُ مُؤْمِناً مَظْلُوماً إِلَّا كَانَ أَفْضَلَ مِنْ صِيَامِ شَهْرٍ وَ اعْتِكَافِهِ فِى الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَنْصُرُ أَخَاهُ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى نُصْرَتِهِ إِلَّا نَصَرَهُ اللَّهُ فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَه»؛ هيچ مؤمنى، مؤمن ستمديده اى را يارى نمى رساند، مگر اين كه عمل او، برتر از يك ماه روزه و اعتكاف در مسجد الحرام باشد و هيچ مؤمنى نيست كه بتواند برادر خود را يارى رساند و ياريش دهد، مگر اين كه خداوند در دنيا و آخرت او را يارى كند.»
دسته دوم، احاديث و رواياتى است كه يارى مظلوم و مبارزه با ظلم و ستم را به عنوان يك وظيفه و تكليف شرعى، قلمداد مى نمايد: در كلامى كه از حضرت عيسى بن مريم(ع) نقل شده است مى خوانيم: « ... بحق أقول لكم إن الحريق ليقع فى البيت الواحد فلا يزال ينتقل من بيت إلى بيت حتى تحترق بيوت كثيره إلا أن يستدرك البيت الأول فيهدم من قواعده فلا تجد فيه النار محلا و كذلك الظالم الأول لو أخذ على يديه لم يوجد من بعده إمام ظالم فيأتمون به كما لو لم تجد النار فى البيت الأول خشبا و ألواحا لم تحرق شيئا ... ؛ به حق، به شما بگويم اگر اتاقى آتش بگيرد، آن آتش پيوسته از اتاقى به اتاق ديگر سرايت مى كند تا جايى كه اتاق هاى بسيارى مى سوزد، مگر اين كه همان نخستين اتاق را دريابند و آن را از بيخ و بن بر اندازند كه در اين صورت، جاى پاى آتش نخواهد ماند. چنين است آفت ستمگر نخست كه اگر جلويش گرفته شود، بعد از او پيشواى ستمگرى پيدا نخواهد شد؛ چرا كه ديگران از او سرمشق گيرند؛ چنان كه اگر آتش در اولين خانه، چوب و تخته اى نيابد چيزى را نمى سوزاند.»
امام على (ع) از جمله عوامل پذيرش حكومت و خلافت، عهد و پيمانى را معرفى مى كند كه خداوند از علما و دانشمندان گرفته است كه نبايد در برابر ظلم ظالمان و مظلوميت ستمديدگان، سكوت و بى تفاوتى اختيار كنند: «.. أَمَا وَ الَّذِى فَلَقَ الْحَبَّه وَ بَرَأَ النَّسَمَه لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّه بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّه ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِى مِنْ عَفْطَه عَنْزٍ ؛ «سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد! اگر حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران، حجّت را بر من تمام نمى كردند و اگر خدا از علما پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان، سكوت نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهانش انداخته، رهايش مى ساختم و آخرش را به كاسه اول آن، سيراب مى كردم، آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى، بى ارزش تر است.»
و دسته سوم، افراد سُست عنصر و سهل انگار را نسبت به سرنوشت مظلومان وستمديدگان، توبيخ و سرزنش مى نمايد؛ لذا در حديثى از رسول اكرم مى خوانيم: « مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛ كسى كه [ شب را] صبح كند و نسبت به سرنوشت مسلمانان [ بى تفاوت بوده و] اهتمام به خرج ندهد، مسلمان نيست.» در جمله ديگرى مى فرمايد : «وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنَادِى يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛ (۱۷) هر كسى فرياد و استغاثه انسانى را بشنود كه مسلمانان را به يارى وكمك مى طلبد و به يارى او نرود، مسلمان نيست.»
و امام صادق (ع) مى فرمايد: « وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَخْذُلُ أَخَاهُ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى نُصْرَتِهِ إِلَّا خَذَلَهُ اللَّهُ فِى الدُّنْيَا وَ الْآخِرَه؛(۱۸) «هيچ مؤمنى نيست كه دست از يارى برادرش بردارد، در حالى كه قدرت و توانايى يارى كردن را دارد، الاّ اين كه خداوند در دنيا وآخرت دست از يارى او خواهد كشيد.»
از مجموع آيات و احاديثى كه به صورت خلاصه و اجمالى، آورده شد، به خوبى مى توان ضرورت يارى رساندن به مظلومان و ستمديدگان را به عنوان يك وظيفه و تكليف الهى، استنباط نمود. به عبارت ديگر، همان گونه كه انسان هاى ستمديده و مظلوم، وظيفه دارند در برابر ستمگران، ايستادگى و مقاومت كنند و در صورت ضعف و ناتوانى، فرياد و استغاثه سرداده و از ديگران، كمك مى طلبند، بقيه مسلمانان نيز مكلف هستند به فرياد و استغاثه ستمديدگان، جواب مثبت داده و در حد توان، در جهت كاهش رنج و آلام و نجات و رهايى آنان از زير شلاق و تازيانه ظالمان و ستمگران، تلاش نمايند تا در پيشگاه خدا، مورد توبيخ، سرزنش و مؤاخذه قرار نگيرند.
امام راحل مى فرمايد: «همانطورى كه ظلم حرام است، انظلام و تن دادن به ظلم هم حرام است، دفاع از ناموس مسلمين و جان مسلمين و مال مسلمين و كشور مسلمين، يكى از واجبات است.»
منابع در دفتر روزنامه موجود است

یک شنبه 2 مهر 1391  3:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و گردشگري

قرآن و گردشگري

خلیل منصوری

اهميت و ضرورت گردشگري، اهداف گردشگري، گردش در طبيعت و ضرورت عبرت گيري در گردش و سياحت از موضوعاتي است كه قرآن درباره آنها نظر و ديدگاه خاص دارد و اصولاً به مساله گردشگري تشويق و ترغيب فراوان كرده است. مقاله حاضر واكاوي ديدگاه قرآن در اين خصوص است كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

خصيصه تنوع طلبي در انسان

انسان موجودي تنوع طلب است. گرايش به دگرگوني، جزو خصلت هاي بشري است. اگر از نظر فلسفي بنگريم شايد بتوان رابطه اي ميان حركت جوهري و تنوع طلبي انسان پيدا كرد. اگر انسان همواره از نقص به كمال در حركت است و هر دم از باغ وجودش بري تازه مي رسد، نمي توان آثار اين حركت جوهري و ذاتي را در رفتارها و هنجارهاي بيروني و در اعراضش ناديده گرفت.
به طور طبيعي هنگامي كه انسان از سويي به خود و توانايي فعليت يافته اش و از سوي ديگر به توانايي هاو استعدادهاي نهفته و بالقوه اش مي نگرد و رابطه اي ميان امكانات، ظرفيت و داشته هايش برقرار مي سازد، در مي يابد كه وضعيت موجود نه تنها رضايت بخش نيست، بلكه بسيار نوميدكننده است؛ از اين رو همواره از وضعيت موجود ناخشنود بوده و خواهان دگرگوني و تغيير در وضعيت خود و نسبتش با هست هاي بيروني است. به نظرش آن چه شايسته اوست بيش از آن چه دراختيار دارد مي باشد و سزاوار است تا از هستي و هستي ها بهره فزون تري برد.
از سوي ديگر انسان موجودي استخدام گراست و مي كوشد تا همه كس و همه چيز را به خدمت خود درآورد، از اين رو مي كوشد آن چه را ندارد، دارا شود.
تنوع طلبي را مي توان از اين زاويه نيز تحليل و بررسي كرد. به اين معنا كه آن چه را دارا مي باشد، هر چند به نظر مي رسد در كمال است، ولي وقتي نسبت به امور و يا اشخاص و يا اشيايي كه ندارد مي سنجد، در پي به دست آوردن آن برمي آيد و از آن چه دارد خسته مي شود و مي كوشد تا به آن چه ندارد دست يابد. از اين رو مي توان گفت تنوع طلبي در انسان به معناي چشيدن و يا به دست آوردن لذت امري است كه اكنون دراختيار ندارد. شعار لكل جديد لذه؛ براي هر تازه اي، لذتي است، از آن رو سر مي دهد كه به تازه اي برسد كه دراختيار ندارد. اين گونه است كه تلاشي جانكاه و دايمي را براي به دست آوردن تازه ها به جان مي خرد و تنوع طلبي را توجيه و معقول و مقبول جلوه مي دهد. البته به غير از آن چه گفته شد و يا مي شود، جهاتي ديگر را نيز مي توان نام برد كه مي تواند به عنوان عامل و انگيزه براي تنوع طلبي انسان مطرح باشد.
در نوشتار حاضر به همين اندازه بسنده شده كه عاملي در درون انسان وجود دارد كه انسان را به سوي تنوع طلبي و تغيير سوق مي دهد، عاملي كه يا جزو ذات اوست و يا جزو طبيعت ثانوي انسان مي باشد.
آنچه را كه نمي توان انكار كرد، وجود خصلت تنوع طلبي در انسان است. هر چند كه نتوانيم عامل و انگيزه و خاستگاه آن را به دقت ردگيري و شناسايي كنيم، ولي مي توانيم تحقق و وقوع آن را در هر انسان سالم و طبيعي اثبات كنيم. همين اندازه براي مطلبي كه مي كوشيم آن را اثبات و مستدل نماييم كفايت مي كند. به اين معنا كه خصلت تنوع طلبي و تغيير خواهي، امري طبيعي در هر انسان سالم و برخوردار از شخصيت و طبيعت سالم است.

انسان، دوستدار طبيعت

انسان به طور طبيعي از گردشگري و جهانگردي لذت مي برد و آن را مي پسندد و خوش مي دارد.
در گذشته انسان ها به طور طبيعي در طبيعت و زمين به گردش مي پرداختند. زمين براي آنان به عنوان ارزش مالي معنا و مفهوم نداشت. همه زمين براي آنها به عنوان مسكن به شمار مي آمد و به خاك به معناي امروزي آن وابستگي نداشتند. از اين رو به سادگي از نقطه اي به نقطه اي ديگر كوچ مي كردند. به خاطر شرايط آب و هوايي، ييلاق و قشلاق كردن، امري طبيعي به شمار مي آمد و دست كم در دو فصل، از منطقه اي به منطقه اي ديگر كوچ مي كردند و در مسيري بس طولاني به سير و سياحت مي پرداختند و از مواهب طبيعي برخوردار مي شدند.
زماني رسيد كه انسان ناچار به ماندن شد و زمين به عنوان كالا ارزش مالي يافت و خريد و فروش شد. گرايش به ده نشيني و شهرنشيني براي كسب منافع عالي تر در او تقويت شد. به دنبال شهرنشيني و يك جانشيني، از گردش و سير و سياحت باز ماند. با اين همه در نخستين فرصت ها به دشت و صحرا مي رفت تا از تنوع، بهره مند گردد. شايد گردش روز سيزده جشن نوروزي، از زماني آغاز شد كه آدمي يك جا نشين شد و از طبيعت و گردش باز ماند. او براي رهايي از يكنواختي، مساله گردش و رفتن به دشت و صحرا را برگزيد و از شهر و روستا به كوه و كمر پناه برد تا دست كم روزي را با طبيعت و در سير و سياحت به سر برد.
هر چه باشد مساله گردش گري امري است كه انسان هنوز بنابه طبيعت ذاتي خويش آن را دوست مي دارد و بدان سو متمايل است.

اهميت و جايگاه گردش گري در قرآن

قرآن از جهاتي چند به مساله گردش گري توجه مي دهد. در نگرش آن گردش و سياحت به عنوان امري پسنديده و يكي از نعمت هاي بزرگ به شمار مي آيد كه انسان مي بايست سپاس گزار آن باشد. قرآن در وصف قوم سبا زماني كه سخن از رفاه و آباداني و شهرنشيني آنان به ميان مي آورد و از نعمت هاي زيادي كه به ايشان عنايت كرده، سخن مي راند، به مساله اي به نام كوچ هاي ايشان و امكان سير و سفر در مسيري زيبا و با امكانات اشاره مي كند و مردم را به اين نعمت متذكر مي شود. در بخش ديگر از همين گزارش از وضعيت قوم سبا، بيان مي دارد كه آنان به جهت ناسپاسي از سير و سياحتي آسان همراه با امنيت و آرامش، محروم شدند و ميان سفرها و سياحت هاي ايشان فاصله اي بس طولاني افتاد و آن آسايش و آرامش و امنيت راه ها و سفرها از آنان سلب گرديد. (سبا آيه 15 تا 21)
در اين دسته ازآيات سخن از اين مساله گفته شده كه امنيت راه ها و سير و سفرها تا چه اندازه، نعمت بزرگ به شمار مي آيد. اگر راه در امنيت نباشد و امكانات مناسبي براي سير و سياحت وجود نداشته باشد و ميان زمان و مكان سفرها و سيرها فاصله طولاني ايجاد شود تا چه اندازه انسان در رنج و عذاب قرار مي گيرد.
امنيت راه و كوتاهي سير و سفر و فراواني امكانات در مسير، براي مسافران و گردش گران و تاجران و در يك كلمه براي همه انسان ها نعمتي است كه نمي توان آن را ناديده گرفت و كوچك شمرد. بنابراين در نگرش قرآن مساله سير و سياحت، امري بسيار مهم شمرده شده و براي آن جايگاهي بس رفيع درنظر گرفته شده است. به گونه اي كه قوم سبا را به داشتن اين نعمت دعوت به سپاس گزاري مي كند و در هنگامه خشم و غضب، آنان را به جهت كوتاهي و از دست دادن آن، سرزنش و نكوهش مي كند. پس مي توان به اين نتيجه رسيد كه امر گردش گري و سياحت آسان و همراه با آرامش و امكانات براي انسان تا چه اندازه مهم و اساسي است كه خداوند گرفتن آن را عذابي سخت براي قومي ناسپاس برمي شمارد.
قرآن در سوره ايلاف نيز به قوم قريش يادآور مي شود كه چنين امكانات گردش گري و سياحتي را براي ايشان دست كم در دو فصل بهار و زمستان فراهم كرده است تا در زمستان به سوي يمن گرمسيري سير كنند و از منافع اين سير بهره مند گردند و در تابستان به سير شامي بروند و از طراوت بهاري منطقه مديترانه و شامات استفاده كنند و از تجارت و بازرگاني آن سود فراوان برگيرند.
اين همه نشان گر اين است كه در نگرش قرآن گردشگري نه تنها امري طبيعي، بلكه نعمت بزرگي است كه فقدان آن عذابي سخت و دردناك به شمار مي رود.
هم چنين در ارزش و فضيلت مسافرت، از حضرت رسول اكرم- صلي الله عليه و آله- نقل شده است كه فرمود: «سافروا تصيحوا و جاهدوا تعنموا» مسافرت كنيد تا سالم باشيد و در راه خدا جهاد كنيد تا بهره مند و صاحب غنيمت گرديد. (حديث 14980 وسائل الشيعه)

قرآن و اهداف گردشگري

قرآن براي گردشگري و سير و سياحت، اهداف و منافعي بيان كرده كه يكي از آن ها برخورداري تجاري و بازرگاني از سير و سياحت و گردش سرمايه و اقتصاد پويا و زنده است.
در گزارش قرآن كه درباره قريش و سبا آمده به اين هدف مهم، اشاره شده است. وقتي انسان به سير و سياحت در منطقه و يا مناطقي مي پردازد با خود كالا و اشيايي را منتقل مي كند كه در مناطق ديگر يافت نمي شود و يا نادر است. داد و ستد و مبادلات تجاري امري است كه در گردش گري صورت مي گيرد و انسان هاي مناطق مختلف از داشته هاي ديگر مناطق بهره مند مي شوند و فرد گردش گر نيز از سود و منافع آن بهره مي برد.
منفعت هدف ديگر گردشگري، انتقال فرهنگي و علم و تمدن است. هر كسي با گردش گري موجب مي شود تبادلات فرهنگي خواسته و يا ناخواسته اي به انجام برد. در گردش گري است كه انسان با اقوام و تنوع هاي فرهنگي و زباني و تمدني ديگران آشنا مي شود و زبان و فرهنگ و تمدن و علوم خود را به ديگران منتقل مي سازد و يا از آن ها بهره مند مي گردد و به قوم و منطقه خود انتقال مي دهد.
در قرآن به اين مسأله توجه شده كه زبان و درك آن از سوي اقوام ديگر، از آثار تمدني پيشرفته و نشانه اي روشن از مدنيت انسان است. در آياتي كه درباره قوم ياجوج و مأجوج آمده اين نكته در آن به روشني تأكيد شده كه ذوالقرنين به جايي رسيد كه مردماني در آن جا مي زيستند كه با تعبير «لايكادون يفقهون قولا» توصيف شده اند. به اين معنا كه آنان مردمي بودند كه سخني را فهم نمي كردند. اين آيه 93 سوره كهف معلوم مي كند كه ارتباطات فرهنگي و شناخت زبان هاي زنده دنيا، زيربناي آغازين تمدن هاست كه اين قوم از آن بهره اي نداشته اند. بنابراين مي توان گفت كه گردشگري مي تواند در ايجاد زمينه هاي تمدني اقوام مختلف مؤثر و سازنده باشد. به اين معنا كه اين گونه ارتباطات موجب مي شود تا با زبان هاي اقوام ديگر آشنا شوند و از حالت بدوي و ابتدايي بيرون رفته و در جرگه متمدنان وارد شوند.
اين گونه است كه گردش گري به عاملي براي ارتقاي فرهنگي و تمدني و انتقال داده ها و تبادل امكانات و استعدادها و توانمندها تبديل مي شود.

گردشگري و عبرت گيري از تمدنها

قرآن به مسأله مهم عبرت و پندگيري از تمدن ها توجه خاصي دارد. در نگاه آن يكي از آثار گردشگري، بازديد از داشته هاي تمدني ديگران و آشنايي با آثار باستاني براي بهره مندي از جهات مختلف است. عبرت به معناي پند از چند جنبه قابل توجه است. مراد ازعبرت گيري، درس گرفتن از روش هاي نادرست پيشينيان است تا خود گرفتار سرنوشتي مشابه نشوند. درس گرفتن از اين كه چه عاملي باعث شد تمدني به اين عظمت فروپاشد و جز ويرانه هايي از آن باقي نماند؟ قرآن به مسأله ناسپاسي اقوام اشاره مي كند و مي پرسد چرا از وضعيت اين اقوام ناسپاس درس عبرت نمي گيريد؟
جنبه ديگري كه مي توان از مسأله عبرت مورد توجه قرار داد آن است كه گردشگر مي بايست با توجه و دقت در اين آثار، از آنها براي پيشرفت علوم و هنر تمدني خود بهره گيرد. كسي كه با ديده عبرت به اين آثار باقي مانده مي نگرد مي تواند از روش هايي كه ديگران در گذشته به كار برده و سازه هائي به اين استحكام و استواري برپا كرده اند، استفاده كند و در ارتقاي سازه تمدني خود از آن بهره مند شود.
هر يك از اين معاني مي تواند درست باشد و دليلي وجود ندارد كه نتوان از آثار پيشينيان به اين معنا استفاده كرد. قرآن به گردش گران سفارش مي كند كه با دقت تمام در آثار برجا مانده از پيشينيان مطالعه كرده و از جهات مختلف از آن عبرت و پند گيرند كه يكي از آن ها پندگيري از مسأله سپاسگزاري است. (طه آيه 128 و نيز روم آيه 9 غافر آيه 21 و 82 حج آيات 42 تا 46 فرقان آيه 40 و صافات آيات 136 تا 138 و نمل آيه 69)
قرآن براي گردش گري و بازديد از آثار پيشينيان، فوايد و بهره هاي ديگري نيز برشمرده است. از آن جمله به انسان يادآور مي شود كه با بازديد از اين آثار مي توان ازآ ن ها به عنوان راهي براي خداشناسي استفاده كرد. (آل عمران آيه 96 تا 98)

ضرورت حفظ آثار فرهنگي

بزرگداشت پيشينيان و زحماتي كه آنان در راه اهداف فرهنگي و تمدني بشر كشيده اند از ديگر اهدافي است كه قرآن براي گردش گري و ديدار از آثار باستاني بيان مي كند. قرآن از وجود نشانه هاي گويايي چون مقام ابراهيم در مكه ياد مي كند و از مردم مي خواهد تا آن را مورد توجه و احترام قرار دهند و از آن ديدن كنند (آل عمران آيه 97) بي گمان پيداست كه هدف از ذكر آن، براي تجليل و بزرگداشت حضرت ابراهيم (ع) به عنوان پيشرو و پيشتاز عرصه توحيد و مخالفت با بت و بت پرستي است. هرگاه فردي از اين مقام ها كه به عنوان سازه ها و يا نمادهاي ابراهيمي (ع) مطرح است ديدار مي كند به ياد فداكاريهاي آن حضرت(ع) مي افتد و خود نيز در مسير فرهنگي آن حضرت حركت مي كند و تلاش هاي خود را در آن راستا قرار مي دهد. بنابراين حفظ آثار فرهنگي و تمدني گذشتگان براي عبرت گيري و پاس داشت و گرامي داشت ياد و خاطره تلاش ها و جانفشاني هاي آنان يكي ديگر از علل بازديد از اين مكان ها است.
اين آيه و آيات همانند آن نكته ديگري را نيز به ما مي آموزند و آن اين كه انسان ها مي بايست قدر تلاش هاي ديگران را بدانند و از زحمات آنان به هر نحو ممكن سپاسگزاري كنند. ساخت سازه هايي براي حفظ اين تلاش ها و يا حفظ سازه هاي آنان براي انتقال اين فرهنگ، امري شايسته و ممدوح درنظر شرع است. از اين رو حفظ خانه پيامبران و ائمه(ع) با همان وضعيت و يا ساخت سازه هايي براي حفظ تلاش هاي ايشان امري است كه قرآن از آن به درستي ياد كرده و آن را شايسته و بايسته دانسته است.
حفظ اين آثار براي گرامي داشت و يا عبرت آموزي، مختص به سازه هاي پيشينيان نيست. در قرآن آمده كه براي عبرت و پند ديگران جسد فرعون را از آب بيرون انداختيم تا براي آيندگان حفظ شود و از آن عبرت گيرند كه چگونه كساني كه با آن همه قدرت و توان در برابر خداوند ايستادگي كردند، خوار و ذليل و نابود شدند و از آنان جز پوست و استخواني نماند.(يونس آيه 92)
حفظ بدن هاي افراد ستمگري چون فرعون براي عبرت گيري همگان است و گردش گران بايد به سراغ اين تن هاي بي جان مستكبران رفته و با ديدن آن ها و وضعيت خوارگونه ايشان، دريابند آن كه باقي است وجه الله است و هر كس و چيز ديگري كه باطل شد فاني و هلاك شدني است.
در مقابل نيز مي بايست تن هاي افراد شريف و بزرگواري كه براي هدايت بشر اقدام كرده و تلاش هاي جانكاهي را نموده اند تا به هدف خود دست يابند، حفظ و با احترام نگهداري شود و در ميان سازه هاي محترم چون بقاع نگهداري گردد و مردم در گردش هاي خود به آن اماكن رفته از آنان ياد كرده و راه ايشان را سرمشق و الگو قرار دهند، كساني چون امامان مطهر(ع) و عالمان و دانشمندان بزرگي چون بوعلي سينا، شيخ طوسي و طبرسي و خواجه نصيرالدين طوسي كه الگو و سرمشق همگان هستند.

آثار گردش در طبيعت

اصولا گردش در طبيعت و ديدن جلوه هايي از هنرنمايي الهي، امري است كه دل ها را زنده مي كند و به انسان شادابي و نشاط مي بخشد. در روايات است كه ديدن گل و آب و آيات قرآن و سبزه، نور چشم را مي افزايد. به اين معنا كه ديدن زيبايي هاي طبيعت در بدن آدمي تأثير دارد چه رسد به جان آدمي كه تأثيرات آن به مراتب قوي تر و محسوس تر است.
در قرآن آيات بسياري است كه آدمي را به تفكر در طبيعت بيرون از خود دعوت مي كند. ياد كرد آب، باران، گل، باغ، بوستان، جانوران، ميوه ها و مانند آن در قرآن آن اندازه زياد است كه بيان آنها موجب اطاله كلام مي شود.

ويژگي شهر سالم

در قرآن، براي شهر پاك و تميز خصوصياتي بيان شده كه يكي از آن ها، دارا بودن باغ و بوستان و گلستان است. در نگرش قرآني، شهر سالم، شهري است كه از اين مسائل بهره مند باشد. در گزارش قرآن درباره شهر قوم سبا مي خوانيم كه خداوند به آنان شهري بخشيده بود كه در دو طرف راست و چپ آن، بوستان پر از درخت و گل و گياه بود. اين بوستان ها آن چنان زيبا و چشم نواز و دلربا بودند كه از آن ها به جنتان ياد كرده است. خداوند در توصيف باغ، تعبير زيبايي دارد و مي فرمايد: بلده طيبه و رب غفور (سبا آيه51) شهري طيب و پاك و پروردگاري بخشنده و غفور. به اين معنا كه هم شهر، زيبا و خرم و برخوردار از طبيعت نيكو بود و هم مردماني با گذشت و سالم و مهربان داشت و هم از مسئولان دلسوزي برخوردار بود كه نمادي از دلسوزي الهي بود و جلوه اي از جمال الهي را باز مي نماياندند. در چنين سرزمين و شهري با چنين مردم و مسئولان و پروردگاري بود كه رشد و آباداني همه جا را فراگرفت و شهرها در كنار هم قد برافراشت و آباداني فزوني گرفت و رزق و روزي فراوان شد و سفرهاي تجاري و تفريحي گسترش يافت. ولي مردم قدر اين نعمت را ندانسته و آن را به ناسپاسي و كفران نعمت نيست و نابود كردند. (سوره سبا آيات 51 تا 12)
آن چه در اين جا منظور ما است آن كه گردشگري در طبيعت در آيات قرآني مورد توجه و عنايت خاص بوده است. هدف از گردش گري نيز هر چند در غايت آن خداشناسي و توحيدگرايي و سپاس نعمت است ولي اهداف ديگري نيز به عنوان اهداف ابتدايي و يا مياني مورد توجه و تأكيد است كه از آن جمله مي توان به شادي و نشاط و تفريح اشاره كرد. اين امر اختصاص به اقوام امروزي ندارد بلكه در قرآن گزارش شده كه قوم ابراهيم در جشن ها و شادي هاي خود به دشت و دمن مي رفتند و در آن جا افزون بر شادي و سرور به پرستش و سپاس خدايان مي پرداختند.
در گزارش قرآن داستان شگفتي نيز از سليمان و ملكه سبا بيان مي شود كه به نكته هاي جالب و بديعي چون اهميت هنر و دستاوردهاي هنري و تمدني اشاره دارد. در آن جا مي خوانيم كه حضرت سليمان پيامبر(ع) ملكه سبا را براي نشان دادن قدرت خود به گردش در كاخ و بوستان خود برد و در آن جا ملكه با آبگينه هايي رو به رو شد كه تاكنون مانند آن را نديده بود؛ از اين رو دامن خود را بالا زد تا از آب بگذرد درحالي كه آبگينه و پلي شيشه اي بود كه از زير آن آب جريان داشت. (نمل آيه 44)

یک شنبه 2 مهر 1391  3:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هجرت در قرآن و منظرهای مختلف

هجرت در قرآن و منظرهای مختلف

فاطمه کسایی
چکیده

از آنجایى که کمال انسان و تعالى روح او و آزادگى بشر از هرگونه ظلم و زور از دیر باز در جوامع بشرى مطرح بوده و در زمان کنونى نیز مى‏باشد، این مقاله در نظر دارد راه دستیابى به آن‏را مورد بررسى قرار داده، بیان نماید که هجرت در قرآن مجید داراى چه جایگاه خاصّى است و چگونه مى‏توان از این دریاى بیکران بهره‏مند گشته و به هدف خلقت که قرب الهى است رسید؛ چرا که وحى الهى مى‏تواند جوابگوى نیازهاى فطرى بشر بوده، وى را به سعادت دنیوى و اخروى برساند. در روایات معصومین -علیهم‏السّلام- که خود نیز قرآن مجسم هستند، بیان شده که هجرت هم از نظر مکانى و هم از نظر مکانت بسیار مهم است و اینکه شخصى موفق به هجرت گردیده و مهاجر است که هر دو را با هم به کمال برساند تا به وعده‏هاى الهى که خیرِ دنیا و آخرت است، دسترسى پیدا کند.
در این مقاله جایگاه هجرت و کلماتى که در علوم مختلف با آن مساوق و مرادف‏اند، بررسى گردیده و اهمّیّتِ آن در علوم دیگر مطرح شده است.

کلید واژه‏ها:

قرآن، نهج‏البلاغه، تفسیر، هجرت، مهاجرت، سیر، سفر، مراغم، اجر.

مقدّمه

یکى از مهم‏ترین اقدامات ادیان الهى و آسمانى به خصوص اسلام، پیشنهاد و حتى امر به مهاجرت است که انسان‏ها را از وابستگى به نقطه‏اى از سرزمین و روح شرک‏آلود وطن‏پرستى آزاد مى‏کند. اکثر پیامبران الهى امت خود را از طریق مهاجرت به آزادى و استقلال و تمدن رسانده‏اند و ما این مهم را در دین مبین اسلام به وضوح شاهد هستیم؛ تا جایى که هجرت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله همراه مسلمانان واقعى و مخلص، پایه‏گذار تمدن اسلامى در دارالهجره (یثرب) مى‏باشد. پس مى‏توان گفت در پس چهره‏ى هر دینى مهاجرتى است و اصولاً روح هجرت همان فرار از "ظلمت" به "نور" و از کفر به ایمان، و از گناه و نافرمانى به اطاعت فرمان خداست. در احادیث نیز مى‏خوانیم: مهاجرانى که جسمشان هجرت کرده، امّا در درون و روح خود هجرتى نداشته‏اند، در صف مهاجران نیستند و به عکس آنها که نیازى به هجرت مکانى نداشته‏اند، امّا دست به هجرت در درون وجود خود زده‏اند، در زمره‏ى مهاجرانند.
امیرمؤمنان على علیه‏السلام مى‏فرماید:
وَ یَقُول الرُجل هاجرتُ، وَ لَمْ یُهاجر، إِنّما المُهاجِرونَ الّذینَ یهجرون السَّیئات وَ لَمْ یَأْتوابها1؛ «بعضى مى‏گویند مهاجرت کرده‏ایم در حالى که مهاجرت واقعى نکرده‏اند. مهاجران واقعى آنانى هستند که از گناهان هجرت مى‏کنند و مرتکب آن نمى‏شوند.»
ما شاهد این مهم در همه‏ى ابعاد اسلام مى‏باشیم؛ چه هجرت درونى از یک حالت پست به حالت متعالى و دائماً در حرکت بودن، و چه هجرت بیرونى: گاهى مانند طوفان و زمانى مانند نسیم روى زمین و در زندگى متحرک بودن است.
ساحل افتاده گفت گر چه بسى زیستم ***هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج ز خود رفته‏اى تیز خرامید و گفت ***هستم اگر میروم گر نروم نیستم2
هجرت در لغت
بحث هجرت چه از نظر لغوى و یا اصطلاحى در کتب متعدّدى مطرح گردیده، از جمله در لغت‏نامه‏ى دهخدا آمده است:
«هجرت به معناى مفارقت، جدایى، دورى، فراق، بریدن از وطن و خانمان و دوستان و در اصطلاح مسلمین به معناى ترک وطن کفّار و انتقال به‏دارالاسلام.»3
در فرهنگ لاروس آمده: «الهُجْرَة: از سرزمینى به سرزمین دیگر کوچ کردن. الهِجْرَة: مصدر نوع از هجر و اسم است از تَهاجُر به معنى کوچ کردن.»4
در مجمع‏البیان5 ذکر شده است: «هجرت» و «مهاجرت» به معنى، مفارقت است و اصل آن از الهَجر که ضد وصل مى‏باشد. در مجمع‏البحرین6 معناى اصطلاحى مهاجر را این‏گونه بیان کرده: «المهاجر: کسى که باطل را به سوى حق ترک مى‏کند و در حدیث آمده است: مَنْ دَخَلَ اِلى الاسلامِ طَوْعَاً فَهُوَ مهاجر.
تاریخچه هجرت
درباره‏ى تاریخچه‏ى این لغت در تاج العروس و لسان العرب از قول الأزهرى7 بیان شده: «اصل مهاجرت نزد عرب خارج شدن صحرانشین از صحرا و بادیه و ورود او به شهر مى‏باشد.»
ماسینیون نیز مى‏گوید: «لغت هاجر از زبان حبشى است و در حبشه اصلاً هاجر، یعنى شهر. پس مهاجر یعنى «صار کهاجر». مهاجر یعنى کسى که مثل هاجر مى‏شود، یعنى شهرنشین، یعنى متمدّن، کسى که از وحشى‏گرى به تمدن منتقل و تبدیل شده است.»8
هجرت در عرفان
هجرت نیز در عرفان داراى بار معنایى خاصى بوده و شامل کلماتى است که با هجرت نسبت مساوق دارد.
استاد سیدسجادى مى‏گوید: «هَجر» در اصطلاح عرفانى و نزد اهل ذوق (....اِنّى مهاجِرٌ اِلى رَبّى....9) آن است که از نهاد خود هجرت کنى، بترک خود و مراد بگویى، قدم نیستى بر تارک صفات خود نهى، تا مهر ازل از پرده‏بردارى و عشق لم یزل جمال خود بنماید، نیکو گفت آن جوانمرد که گفت:
نیست عشق لایزالى را در آن دل هیچ‏کار ***کو هنوز اندر صفات خویش ماندست استوار10
و «سفر»11 در اصطلاح عرفا توجّه دل است به سوى حق.
و «سیر»12 در اصطلاح ذوق و نزد صوفیان بر دو معنى اطلاق مى‏شود: یک سیر الى اللّه که نهایت دارد و آن این است که سالک چندان سیر کند که خداى را بشناسد و چون خدا را شناخت سیر تمام شد و ابتداى سیر فى‏اللّه حاصل شده و سیر فى اللّه را انتها و غایت نیست. ترکیبات آن از جمله: سیر بیرونى، سیر به باطن، سیر جسم، سیر روحانى و معنوى.... مولانا مى‏گوید:
سیر بیرونى است فعل و قول ما ***سیر باطن هست بالاى سما
سیر جسم خشک بر خشکى فتاد ***سیر جان پا در دل دریا نهاد

هجرت در کلام و فلسفه

از آنجایى که معناى هجرت حرکت و دورى کردن مى‏باشد، مى‏توان تعریف حرکت را بر هجرت نیز صادق دانست، زیرا «حرکت به معناى جنبش در مقابل سکون است و حرکت عبارت از فعل و کمال اول هر چیزى است که بالقوّه است از جهت آن‏که بالقوّه مى‏باشد. بعضى گویند حرکت صورت روحانى است که نفس در اجسام قرار دهد و به‏واسطه‏ى آن اجسام متحرکند و حرکت به معناى نقل، عبارت از خروج از مکانى به مکان دیگر است.13»

هجرت در علوم اجتماعى

در کتاب مسائل جامعه‏شناسى از دیدگاه امام على علیه‏السلام 14 آمده است: مهاجرت در فرهنگ اجتماعى و سیاسى فعلى است که معناى متفاوتى با واژه‏ى هجرت و عمل به آن در عرف دین دارد. الّا این‏که مهاجر در عرف جامعه‏شناختى و عرف سیاسى به جمعیتى اطلاق شود که به منظور خروج از بند بردگى طاغوت و سیستم حکومت استعبادى و کسب معیشتى سالم و کار و تجارت به جامعه دیگرى پناهنده شوند که هم از نظر عرف دینى به هجرت دست زده‏اند و هم از نظر سیاسى مهاجر تلقى مى‏گردند و راه نجاتى براى رسیدن به کمال برایشان محسوب مى‏گردد.

هجرت در طبیعت

در تفسیر نمونه آمده است: «همه‏ى موجودات زنده، هنگامى که موجودیّت خود را در خطر مى‏بینند، هجرت مى‏کنند. نمونه‏ى آشکار آن در میان موجودات، پرندگان مهاجر هستند که براى ادامه‏ى حیات گاهى تقریباً سرتاسر کره زمین را سیر مى‏کنند. آیا اشرف مخلوقات (انسان) از یک پرنده کمتر است؟ در حالى که خداوند او را با کرامت آفرید و در همه حال انسان موظف است از حیثیّت معنوى و اهداف مقدّسش مراقبت و محافظت نماید و در هر نقطه‏اى که راهى براى پیشرفت این امور نبود، به محلّى که آمادگى براى نمو و رشد مادّى و معنوى او است، انتقال یابد.15»

هجرت در شریعت

دکتر سجّادى مى‏گوید: «در فقه و شریعت سفرى داریم به نام سفر شرعى که خروج از وطن با قصد طى مسافت مخصوص است که آن سه روز و شب است و با مسیر متوسط و آن حداقل سفر است. پس مسافر کسى است که قصد سفر کند و از شهر خارج شود تا حد ترخّص و چنین مسافرى اگر در ماهِ روزه باشد، باید افطار کند و موقعى دیگر که مسافر نیست، روزه گیرد و نمازهاى چهار رکعتى را شکسته، یعنى دو رکعتى بخواند؛ مگر دائم‏السفر که احکامش مانند غیر مسافر است و یا مسافر به سفر معصیت.16» به نظر مى‏رسد سفرى مورد توجه است که انسان را به سوى پیشرفت‏هاى مادّى و معنوى سوق دهد و در آن گناه و معصیت نشود.

هجرت در روایات

مفهوم و مراد هجرت در روایات بسیار نزدیک به هجرت در عرف قرآن مى‏باشد. در کتاب النهایه فى غریب الحدیث و الاثر17 که با بحث روایات به معناى لغوى و اصطلاحى کلمات پرداخته است، این چنین آمده است: در حدیث آمده: لا هِجْرَةَ بَعْد الفَتح، ولکنْ جِهادٌ ونیّةٌ. به نظر مى‏رسد مراد از این هجرت، هجرت از مکه به مدینه است؛ زیرا در ادامه مطلب آمده: فلمّا فُتِحَتْ مَکّةُ صارَت دارَ إسلام کالمدینه و انْقَطعت الهِجرة که خداوند بر آن وعده بهشت داده است: إِنَّ اللّهَ اشترى من المؤمِنین أنْفُسهُمْ وَ اموالَهُمْ بأنَّ لهم الجنَّة....18 و حدیث دیگرى بیان مى‏دارد: لا تَنْقَطِع الهِجْرةُ حتّى تَنْقَطِعَ التَّوبَة. به نظر مى‏رسد این نوع هجرت همان هجرت درونى باشد. این حدیث را آیت‏الله جعفر سبحانى در کتاب منشور جاوید از قول پیامبر گرامى و از کتاب جامع‏الاصول، (ج دوازدهم، ص 261)، نقل کرده و بیان داشته‏اند که مقصود از این نوع هجرت، همان تصفیه‏ى روح و روان، از آلودگى است که به وسیله توبه و سیروسلوک شرعى انجام مى‏گیرد.
در کتاب نهج‏الفصاحه19 که مجموعه‏ى کلمات قصار بزرگ‏مهاجر جهان هستى، حضرت ختمى مرتبت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏باشد، احادیثى در این باب وجود دارد که از آن جمله است: وَ هاجِروا تُورِثُوا أبْنائَکُمْ مَجْداً؛ «و مهاجرت کنید تا براى فرزندان خود افتخار به ارث نهید.» حدیث مى‏تواند بیانگر این مطلب نیز باشد که تن به ذلّت و خوارى ندهید در محیطى که مى‏توانید از آن هجرت کنید، چرا که این ذلت و خوارى را براى فرزندان خود به ارث مى‏نهید.
و در کتاب پیام پیامبر20 از قول کتاب جوامع‏الکلم نقل مى‏کند که پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرموده‏اند: إِنَّ لِلْمُهاجرینَ مَنابِرَ مِنْ ذَهَبٍ یَجْلِسونَ علیها یوم القیامةِ قَدْ أمنُوا مِنَ الفَزَعِ. مى‏توان گفت حدیث، اجر و پاداش مهاجران را بیان مى‏کند که در قیامت در حالى که ایشان از هراس در امانند، بر منبرهایى از طلا نشسته‏اند.
هجرت جزء مسائل مهم اجتماعى و ترک آن در شرایط خاص جزء منکرات اجتماعى است. اگر انسان در محیط فسق و گناه قرار بگیرد و آنجا را ترک ننماید، عملى منکر را انجام داده است. از دیدگاه نهج‏البلاغه نیز فریضه‏ى هجرت، تشریعى دایمى و همیشگى است و طبعاً منحصر به دوره‏ى اوّلیّه‏ى اسلام و عصر پیامبر نمى‏باشد: وَ الْهِجْرَةُ قائِمةٌ عَلى حَدِّها الْاَوَّلِ.... و هجرت همچنان است که در روزگار اول بود.[و پیوسته هجرت باید نمود. و خداوند به مردم روى زمین، از این که ایمانشان را پنهان دارند و یا آشکار سازند، نیازى ندارد و عنوان مهاجر به کسى نمى‏توان داد مگر آن که حجت خدا در زمین را بشناسد. پس کسى که آن را شناخت و بدان اقرار نمود، او مهاجر خواهد بود.21»
مهاجر از دیدگاه نهج‏البلاغه، دست به یک رفتار اعتراضى و قهرآمیز زده تا بتواند با هجرت، هویت ایمانى و معنوى و اخلاقى خود را حفظ کرده، شخصیّت اسلامى‏اش مصون بماند. در مجموع از منظر متون دینى، هجرت داراى سه دستاورد مهم مى‏باشد:
اوّلاً: با وسعت رزق و ازدیاد درآمد مهاجران همراه است؛
ثانیاً: مهاجرت، وضعیت ناگوار مهاجران را به حالت امن و اطمینان تبدیل مى‏کند؛
ثالثاً: مهاجران با هجرت به علوّ درجات معنوى و ارتقاى کمالات انسانى دست مى‏یابند.
بنابراین مناسب‏ترین زیستگاه انسان، سرزمینى است که شخصیّت فرد حفظ شده، در آن احساس امنیت و آسودگى خاطر کند. لَیْسَ بَلَدٌ بِأَحَقَّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ، خیرُ البِلادِ ما حَمَلَکَ؛22 «بهترین شهرها براى تو آن است که در آن زندگیت در آسایش است.»

حدیث حُبُّ الْوَطَنِ

بررسى و تفسیر روایت حب‏الوطن من الایمان23 در برابر حکم هجرت چگونه است؟ آیا مى‏توان هر دو را پذیرفت و به آنها عمل کرد و اینکه آیا حب‏الوطن مطلوب مطلق است؟
وطن در علوم سیاسى و حقوق مدنى و همچنین در تفسیر لغوى، مفاهیم متفاوتى دارد. در کتاب تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى24 به این مطالب پرداخته و «حب الوطن من الایمان» را از دو نظر کاملاً طبیعى و منطقى معرفى و بیان کرده است:
1. نظرگاه طبیعى: علاقه به وطن و حساسیت مخصوص درباره‏ى آن و هر موضوعى که حیات انسان به نوعى به آن وابسته است، از نظر روانى و طبیعى و قراردادى، پدیده‏اى است کاملاً طبیعى.
2. نظرگاه منطقى: در عصرى که اقویاى جوامع بخواهند با شعارهاى آراسته، ایده‏هاى جهانى ضعفا را پایمال کنند، در این مواقع حب وطن مساوى با حب ذات و دفاع از زندگى و مبازه با مرگ است.
اما وطن‏دوستى، مطلوب مطلق نیست؛ چرا که وقتى عضوى از کالبد آدمى دیگر عضوها را در معرض خطر نابودى قرار دهد و حیات و روح او را تهدید کند، باید آن عضو را برید و دور انداخت.
سعدیا حبّ وطن گر چه حدیثى است صحیح ***نتوان مرد به‏سختى که من اینجا زادم25
در قرآن کریم آیات متعدّدى وجود دارد که علاقه به وطن و در مواقعى ترک آن را گوشزد مى‏کند. گروهى از آیات که علاقه به وطن را کاملاً تأیید مى‏نماید، بدین قرار است:
.... وَ لا تخرجُونَ انْفُسکُمْ مِن دِیارکُمْ....26؛ .... و یکدیگر را از وطن خود بیرون مکنید....» ....قالُوا وَ ما لنا الّا نقاتل فى سبیل اللّه و قد اخرجنا من دیارنا....27؛ «...آنان گفتند چرا ما در راه خدا بجنگیم، در حالى که ما از وطن خود رانده شده‏ایم...» به همین مضمون در سوره آل عمران آیه 195 و سوره ممتحنه آیه 8 و... مطالبى آمده است. این دسته از آیات، دورى از وطن را ریاضتى سخت معرّفى نموده و عشق به وطن را امرى طبیعى بیان کرده است.
گروه دیگرى از آیات محبوبیّت وطن را به طور مستقیم بیان مى‏فرماید: «جز این نیست که جزاى کسانى که با خدا و رسولش به پیکار مى‏خیزند و در روى زمین براى فساد مى‏کوشند، این است که کشته شوند یا به دار آویخته شوند،.... یا از زمین خود تبعید شوند...28» آیه بیان مى‏دارد که تبعید از وطن، مانند قتل و به دارآویختن است و این نشانگر محبوبیّت وطن و تعلّق خاطر آدمى بدان است.
دسته سوم آیات زیادى است که حتى به‏صورت امر و دستور ترک وطن را در مواقع مختلف بیان مى‏فرماید و مهاجرت از آن‏را مطلوب معرّفى مى‏کند. در سوره نساء آیه‏اى است که بیان مى‏دارد تنها زمانى که ملائکه در هنگام مرگ از شخصى که در حالت احتضار است، سؤال مى‏کنند و جواب مى‏شنوند، درباره هجرت است. «آنان‏که بر خویش ظالم و ستمگر بودند/ هنگام مرگ/ فرشتگان قبض روح از آنان باز پرسند که در چه کار بودید، پاسخ دهند که ما در روى زمین مردمى ضعیف و ناتوان بودیم و فرشتگان گویند مگر زمین خدا پهناور نبود که مهاجرت کنید. پس مأواى ایشان جهنم است و بازگشت آنها به جایگاه بسیار بدى است.»29
بنابراین مى‏توان از کل آیات این نتایج را گرفت که وطن و دیار یک امر خیالى نیست؛ بلکه حقیقتى دارد و مطلوب انسان مى‏باشد، باید از آن دفاع کرد و این دفاع مقدّس و مطلوب است. امّا اگر وطن براى یک انسان ناهموار باشد و شخصیّت انسانى و ایدئولوژیکى او را مختل نماید، باید علاقه خود را از وطن ببرد و در صورت عدم توانایى در اصلاح آن، وطن را ترک کند و مهاجرت نماید.
در ماده 29 از اعلامیه‏ى جهانى حقوق بشر نیز چنین مى‏خوانیم: «هر کس در مقابل آن جامعه‏اى وظیفه دارد که رشد آزاد و کامل شخصیّت او را میسّر سازد...30»
دمبدم در سوز بریان مى‏شوم ***هر چه بادا باد آن‏جا میروم
مسکن یار است و شهر شاه من ***پیش عاشق این بود حب‏الوطن
(مولوى)
روایات متعدّدى نیز این مضامین را تایید و تقویت مى‏کنند.
در کتاب شرحى بر غررالحکم و دررالکلم آمده است: مِنْ ضیقَ الْعَطَنِ لُزومُ الوطنِ. «از تنگى عطن است لازم بودن وطن». عطن، جایى را گویند که نزد آب، شتران را بعد از خوردن آب بخوابانند تا بار دیگر آب دهند و بعد از آن به چراگاه خود برند و «تنگى عطن» مَثَلى است که براى تنگدستى و کم‏همتى، و مراد این است که از جمله‏ى تنگدستى و کم همتى لازم بودن در وطن است و بیرون نرفتن از آن به سفرها، و کسى را که همّت و دست و دل گشاده باشد نمى‏شود که صبر کند بر آن و به سفرها نرود از براى کسب فضایل و منافع اخروى و دنیوى، و ممکن است است که مراد به «لزوم وطن» ماندن در آن و نقل نکردن از آن باشد، به‏جاى دیگر با وجود تعب و آزار که در آن کشد و اینکه این از جمله‏ى کم‏همتى است، صاحب همت در چنین وطنى بماند و به جاى دیگر رود که چنان نباشد. بنابراین: هجرت نشانه‏ى زهد است.31
در کتاب الحیاة32 در مورد نقش ایمان در جهت‏گیرى اجتماعى مباحثى را بیان کرده است؛ از آن جمله که هجرت نشانه‏ى ایمان است و روایتى را بیان نموده که در تفسیر مجمع‏البیان33 نیز آمده. عبداللّه بن مسعود گوید: پشت سر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بر حیوانى سوار بودم و به جایى مى‏رفتیم. در میان راه فرمودند:.... آیا میدانى زهد و رهبانیّت امّت من در چیست؟ گفتم خدا و رسولش داناترند. فرمودند: هجرت، جهاد، نماز، روزه، حج و عمره. در آیات قرآن مجید نیز بارها آمده است: اِنَ‏الّذین امَنُوا و هاجَروا و جاهَدُوا....34، و اینکه هجرت در میان ایمان و جهاد قرار گرفته است.
در کتاب مفردات الفاظ القرآن35 آمده است: هجر و هجران دور شدن انسان از دیگرى است با بدن یا با زبان و یا با دل و قلب و یا مى‏توان گفت هر سه مورد با هم باشند؛ مانند آیه‏ى شریفه وَالرُّجْزَ فاهُجْر36، تشویقى است بر دور شدن تمام وجود از گناهان و آیه‏ى: .... و اهْجُرْهُمْ هجراً جمیلاً37 که احتمال هر سه قسمت (بدنى، زبانى و قلبى) را حکایت مى‏کند.
مهاجرت در اصل ترک کردن دیگرى است و نمونه‏ى آن در آیه‏ى شریفه‏قرآن آمده است: «...قلا تتّخذُوا مِنهم اولیاءَ حتّى یُهاجِرُوا فى سبیل اللّه...38. از ظاهر آیه مى‏فهمیم که بیرون رفتن از جایگاه کفر به خانه ایمان است و گفته شده مقتضاى این امر، دورى از شهوات و اخلاق پست و خطاکارى و ترک آنها و دور کردن آنها از خویش است. و نیز در این مورد روایت شده است: هاجِرُوا و لا تَهَجُّروا39، «از مهاجرین باشید و خود را با زبان به آنها شبیه نسازید، بلکه عملاً مهاجرت کنید.»
در کتاب قاموس قرآن40 آمده که مهاجرت به معنى متارکه‏ى غیر است و در عرف هجرت‏از محلى است به محل دیگر و در عرف قرآن هجرت از دارکفر است به دارایمان؛ مثل هجرت از مکه به مدینه در اوائل اسلام. نگارنده کتاب از قول طبرسى نقل کرده است علّت آمدن لفظ مهاجر در باب مفاعله آن است که هر یک از مهاجران، از وطن و قوم خود بریده و مصاحبت رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را اختیار مى‏کردند و در ادامه نگارنده مى‏گوید که نظر خود و صاحب مجمع این است که مفاعله لازم نیست همیشه بین الاثنین باشد، مثل «سافر زیدٌ ـ عاقبتُ اللّص» در مهاجرت نیز اگر اثنین نباشد مانعى نیست. لاکن به نظر مى‏رسد که لفظ مهاجر در باب مفاعله کاملاً دقیق و مناسب است و بین الاثنین مى‏باشد، حتى در آن‏جایى که قرآن مجید درباره‏ى حضرت ابراهیم علیه‏السلام که ظاهراً تنها مطرح شده مى‏فرماید: و قال انّى مهاجرٌ الى ربّى41. چرا که نکته ظریفى در آن نهفته است؛ یعنى جسم و کالبد همراه با جان و روح بایستى هجرت کند تا مصداق واقعى مهاجر باشد و بتواند بهره و نصیب دنیوى و اجر اخروى را کسب نماید. در سوره نساء خداوند مى‏فرماید: وَ مَنْ یُهاجِرْ فى سبیل اللّه یَجِدْفى الارض مراغماً کثیراً وَسَعَةً وَ مَنْ یخرج من بیته مُهاجِراً الى اللّهِ و رسولِه ثمَّ یدرکه الموت فقد وقع اجره على اللّه....42؛ «آن کس که در راه خدا مهاجرت کند در روى زمین برخوردارى‏هاى بسیار و گشایش‏ها خواهد یافت و هر کس که از خانه‏ى خویش بیرون آید تا به سوى خدا و رسولش مهاجرت کند و آن‏گاه مرگ او را دریابد مزدش بر عهده خداست....» مراغماً کثیراً مى‏تواند به آسایش و رفاه دنیوى اشاره کند که به دنبال آن نجات در آخرت را داراست و اجر مهاجر فى سبیل‏اللّه با خداست و وقتى با کریم سر و کارش افتد، مزدش بى‏حساب است. در لسان عرب عباراتى که داراى مضمونى شبیه به آیه مذکور باشد، یافت مى‏شود:
الف. فى الحرکات البرکات.
ب. الحرکة برکة.43

سخن پایانى

مى‏دانیم که اسلام جنبه‏ى منطقه‏اى ندارد و وابسته به مکان و محیطى خاص و معین نمى‏باشد. از طرفى دیگر حکم هجرت فقط مخصوص به زمان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نبوده، و به استناد آیه‏ى قرآن مجید که مى‏فرماید: لقد کرّمنا بنى‏آدم....44 روشن مى‏گردد که انسان تحت لواى هجرت در همه‏ى شرایط، بایستى کرامت خود را حفظ نماید. مهاجرت مى‏تواند در قالب‏هاى زیر صورت گیرد:
1. هجرت از بلاد کفر به ایمان؛
2. هجرت از کفر به ایمان؛
3. هجرت از معصیت به طاعت.
مسلمانان در هر عصر و زمان و مکان -در صورت وجود شرایط- موظف به هجرتند؛ در غیر این‏صورت، در برابر این حکم الهى در دادگاه نفس لوّامه و دادگاه الهى، در قیامت جوابى نخواهند داشت.
بى نوا ما که هجرت نکردیم ***جلوه دیدیم و حیرت نکردیم

پى‏نوشت‏ها

* کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث
1. شیخ عباس قمى (ره)، سفینة البحار، ج هشتم، باب الهاء بعده الجیم، بى‏جا، انتشارات دارالأسوه للطباعة و النشر، چاپ اوّل، 1414 ه.ق؛ 628.
2. لاهورى، اقبال، کلّیات اشعار فارسى اقبال لاهورى، تهران: انتشارات جاویدان، چاپ اول، مهر 1359 ه.ش؛ 289.
3. دهخدا، على‏اکبر، لغت‏نامه دهخدا، حرف ه ـ هییماء، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، شهریور 1341 ه.ش؛ 149.
4. جُرّ، دکتر خلیل، فرهنگ لاروس، ج دوم، سیدحمید طببیان، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم 1376 ه.ش؛ 2111.
5. الطبرسى، ابوعلى، مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، ج سوم، جزء ثالث، بیروت- لبنان: دارالفکر، 1414 ه.ق؛ 165.
6. الطریحى، فخرالدین، مجمع‏البحرین، جلد سوم، بیروت- لبنان: دارمکتبة‏الهلال، بى‏تا؛ 516.
7. الزبیرى، محمدمرتضى، تاج‏العروس من جواهر القاموس، جلد سوم، بیروت ـ لبنان: منشورات دارمکتبه الهیاء، بى‏تا؛ 611.
ـ علامة‏ابن‏منظور، لسان‏العرب، ج پانزدهم، بیروت: داراحیاء التراث العربى؛ 31.
8. شریعتى، على، میعاد با ابراهیم، تهران: انتشارات مونا، چاپ اوّل، اسفند 1361 ه.ش؛ 395.
9. سوره عنکبوت، آیه 26.
10. سجّادى، سیّدجعفر، فرهنگ معارف اسلامى، جلد سوم، «حرف: ف-ى»، تهران: شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ دوم، زمستان 1377 ه.ش؛ 2175.
11. سجّادى، سیّدجعفر، ج دوم، حرف: چ-خ، پیشین؛ 1004.
12. همان جا؛ 1029.
13. سجّادى، سیّدجعفر، اصطلاحات فرهنگ علوم فلسفى و کلامى، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ اوّل، 1375 ه.ش؛ 265 و 264.
14. هیأت تحریریه‏ى بنیاد نهج‏البلاغه، مسائل جامعه‏شناسى از دیدگاه امام على(ع)، بى‏جا، مدرسه‏ى مکاتباتى نهج‏البلاغه، چاپ اوّل، 1372 ه.ش؛ 482 (42).
15. مکارم شیرازى، ناصر و همکاران، تفسیر نمونه، جلد چهارم، تهران: انتشارات دارالکتب الاسلامیه، چاپ دوم، فروردین 1353 ه.ش؛ 91.
16. سجّادى، سیّدجعفر، فرهنگ معارف اسلامى، جلد دوم، پیشین؛ 1005.
17. ابن‏الاثیر، محمدالجزرى، النهایة فى غریب الحدیث و الاثر، الجزء الخامس، قم: مؤسسه اسماعیلیان، بى‏تا؛ 244.
18. سوره توبه، آیه 111. ترجمه: خدا از مؤمنان جان‏ها و مال‏هایشان را خرید تا بهشت از آنان باشد...
19. پاینده، ابوالقاسم، نهج‏الفصاحه، جلد دوم، تهران: انتشارات جاویدان، چاپ نهم، مهر 1354 ه.ش، حدیث 1190؛ 239.
20. خرّمشاهى، بهاءالدین و مسعود انصارى، پیام پیامبر، تهران: انتشارات جام، چاپ اول، 1376 ه.ش؛ 748.
21. نهج‏البلاغه، خطبه 189. والهِجْرة قائمةٌ عَلى حَدِّها الاوّل ما کان للّه فى اهل الارض حاجةٌ مِنْ مُسْتَسّرِ الامّةِ و مُعلِنِها، لا یَقَعُ اسْمُ الهجرة على اَحَدٍ الّا بمعرفة الحُجَّةِ فى‏الارضِ فَمَن عَرَفها و اَقَرَّ بها مُهاجرٌ.
22. نهج‏البلاغه، کلمات قصار 422. ترجمه: بهترین شهرها براى تو آن هست که در آن زندگیت در آسایش است.
23. المرحوم الشیخ عباس القمى، سفینة البحار، جلد هشتم، حرف: م-ى، بى‏جا، انتشارات دارالأسوه، چاپ اول، 1414 ه.ق؛ 525. این حدیث در تفسیر قمى، جلد دوم؛ 668 بیان شده است.
24. جعفرى، محمدتقى، تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى جلال‏الدین محمد بلخى، جلد هشتم، تهران: انتشارات اسلامى، چاپ دهم، مهرماه 1363 ه.ش؛ 514 ـ 513.
25. سعدى، مصلح بن عبداللّه، کلیات سعدى، تهران: انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، 1363 ه.ش، مواعظ؛ 548.
26. سوره بقره، آیه‏ى 84.
27. سوره بقره، آیه‏ى 264.
28. سوره مائده، آیه 33. إِنّما جزاءُ الّذینَ یُحاربُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ و یَسْعَوْنَ فى الارضِ فَساداً اَنْ یُقَتَّلوا اَوْیُصَلَّبوا.... اَوْ یُنْفوا مِن الارضِ ذلک لَهُم خِزىٌ فى الدنیا...
29. سوره نساء، آیه 97. اِنَّ الّذینَ توفّاهُمُ المَلائکة ظالِمى أَنْفُسِهِمْ، قالُوا فیم کُنْتُمْ؟ قالُوا کُنّا مُسْتَضعفینَ فى الارضِ قالوُا اَلَمْ تَکُنْ ارضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُها جِروا فیها فاولئِکَ مَأْواهُمْ جهنَّمُ وسائَتْ مَصیراً.
30. اعلامیه جهانى حقوق بشر، ماده 29.
31. تمیمى آمدى، عبدالواحد، شرح جمال الدین محمد خوانسارى بر غررالحکم و دررالکلم، ج شش، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، مرداد 1373 ه.ش؛ 15.
32. حکیمى، محمدرضا- محمد-على، الحیاة مترجم: احمد آرام، جلد یک، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، چاپ سوم، تابستان 1368، ه.ش؛ 268.
33. الطبرسى، ابوعلى الفضل، مجمع‏البیان فى تفسیر القرآن، جلد نهم، بیروت- لبنان: دارالفکر، 1414 ه.ق؛ 243.
34. سوره انفال، آیات 75 ـ 74 ـ 72 و سوره توبه، آیه 20.
35. الراغب الاصفهانى، حسین، مفردات الفاظ القرآن. تحقیق: صفوان عدنان داودى، بیروت: دارالسّامیّه، الطبعة الاولى، 1412 ه.ق- 1992 ؛ 833.
36. سوره مدّثّر، آیه5. ترجمه: و از پلیدى دورى کن.
37. سوره مزّمّل، آیه 10. ترجمه:..... و به وجهى پسندیده از ایشان دورى جوى.
38. سوره نساء، آیه 89. ترجمه:.....پس با هیچ یک از آنان دوستى مکنید تا آن‏گاه که در راه خدا مهاجرت کنند....
39. ابن منظور، لسان العرب، ج پانزدهم، بیروت: داراحیاء التراث العربى؛ 32.
40. قرشى، سیدعلى اکبر، قاموس القرآن، جلد هفتم، حرف ن-ى، تهران: دارالکتب الاسلامیه، چاپ یازدهم، 1372 ه.ش؛ 139 - 138.
41. سوره عنکبوت، آیه 26.
42. سوره نساء، آیه 100.
43. اسماعیلى، اسماعیل، تفسیر امثال القرآن، تحقیقى، تحلیلى، تطبیقى، بى‏جا. انتشارات اسوه (وابسته به سازمان حج و اوقاف و امور خیریه)، چاپ اوّل، 1368 ه.ش؛ 664 ـ 660.
44. سوره بنى‏اسرائیل، آیه 70.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

قملرو شورا در منابع اسلامی

دریافت فایل pdf

 

معیارهای شایسته سالاری در اسلام

دریافت فایل pdf

 

 

 

المرابطة فی المجتمع الاسلامی

دریافت فایل pdf

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:59 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تأمین اجتماعی در اسلام

دریافت فایل pdf

 

تأمین اجتماعی در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  4:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن در رسوم ايراني

قرآن در رسوم ايراني

سيد محسن موسوي آملي

آداب و رسوم هر ملت، بيانگر انديشه و اعتقادات آن ملّت است.با نگاه و مطالعه در رسم‌هاي يك ملّت،مي‌توان به پشتوانه فكري و اعتقادي آنها پي برد.
مردم هر سرزميني امور اعتقادي و مقدس خود و نيز ياد عزيزان خود را در مراسمات و رسم‌هاي خود حضور مي‌دهند و آن را با نام و ياد شخصي عزيز و با عظمت آغاز مي‌كنند و هر يك از جزييات رسم‌ها و آيين‌هاي مهم خود را با ياد آن امر مهم و گرامي همراه مي‌سازند.
براي نمونه در مراسم كلنگ زني يك پروژه،آن را با ياد شخصيتي مهم از مفاخر ملي يا مذهبي آغاز مي‌كنند و نام عزيزي را بر آن مي‌نهند و براي افتتاح نيز از فردي مهم و گرامي دعوت مي‌كنند تا با حضور او فعاليت آن شركت يا مؤسسه شروع شود.
با ظهور اسلام در جامعه ايراني و حضور آن در زندگي مردم، بسياري از رسم‌هاي ايراني،رنگ و بوي قرآني به خود گرفت.قرآن به عنوان بابركت‌ترين و مقدس‌ترين كتاب الهي و نيز به عنوان سازنده، جهت دهنده و اصلاح كننده همه رفتارها،آيين‌ها و سنت‌هاي مردمي، در اغلب آيين‌ها و رسومات ايرانيان حضور يافته و فضاي بسياري از اين رسم‌ها را قرآني كرده است.
با مطالعه در فرهنگ عاميانه مردم ايران در مي‌يابيم كه به خاطر علاقه فراوان ايرانيان به قرآن كريم، بسياري از آيين‌ها و رسم‌هاي ايراني، با حضور قرآن انجام پذيرفته و مي‌پذيرد.اين حضور به شكل‌هاي گوناگوني انجام مي‌گيرد. در بعضي آيين‌ها، حضور نسخه‌اي از قرآن در آن مراسم، ضروري و اجتناب ناپذير است و در برخي ديگر از مراسم‌ها،تلاوت آياتي چند از قرآن كريم يا گشودن و نگريستن و تفأل به قرآن جزو برنامه‌هاي اصلي آن است.
هر چند برشمردن چند رسم به عنوان رسوماتي كه قرآن در آن حضور دارد به معناي استقراي كامل اينگونه رسومات نيست؛امّا آشنايي با رسومات چند از اين دست خالي از لطف نيست.
آب دريا را اگـر نتـوان كـشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
پس اينك چند نمونه از آداب و رسوم ايراني كه قرآن كريم در آن جلوه‌گري مي‌كند را به تماشا مي‌نشينيم:

قرآن و عيد نوروز

تحويل سال نو و عيد باستاني نوروز، نزد ايرانيان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است.در اين ايام كه با تعطيلات رسمي نيز همراه است، مردم به كارهايي پسنديده چون:خانه تكاني، تميز كردن وسايل منزل، پوشيدن لباس نو، تميزي بدن و ديد و بازديد و… مي‌پردازد.عيد نوروز كه از ديرباز در ميان مردم ايران حضور داشته است با ظهور اسلام و تأييد پيشوايان ديني مواجه شد.زيرا بناي پيشوايان ديني ما در محو يا اثبات سنّت‌ها اين بود كه سنّت‌هاي پسنديده و سازگار با مفاهيم ديني را تأييد مي‌كردند و سنت‌هاي جاهلي و ناپسند را مردود مي‌شمردند.اما علي(ع) در اين باره در عهد نامه‌اش به مالك اشتر مي‌نويسد:«آيين پسنديده‌اي را بر هم مزن و آييني را ايجاد نكن كه به چيزي از سنّت‌هاي نيك گذشته زيان برساند».(نهج البلاغه، نامه 53)
با تأييد پيشوايان ديني نوروز ايراني،به رسمي ايراني ـ اسلامي تبديل شد.سنت‌هاي نيك گذشته با آموزه‌هاي ديني قرين گشت و آموزه‌هاي نو به زيبايي و غناي بيشتر آن ياري رساند.
نمونه‌اي از سخنان جانفزاي اهلبيت ـ عليهم السلام ـ در اين باره چنين است:
امام صادق(ع) فرموده است:«هرگاه نوروز فرا رسيد،غسل كن و پاكيزه‌ترين لباس‌هايت را بپوش».(وسائل الشيعة، ج 8، ص 172).همچنين پيامبر گرامي اسلام به پيوند در اين ايام با نيت الهي اشاره كرده و فرمودند:«اگر مي‌توانيد هر روز را نوروز كنيد،يعني در راه خدا به يكديگر هديه دهيد و با يكديگر پيوند داشته باشيد».(دعائم الاسلام، ج 2، ص 326)
يكي از سنّت‌هاي نيكو كه در گذشته و امروز در اقوام مختلف ايراني مرسوم بوده و هست، حضور قرآن كريم در آيين‌هاي نوروزي است.
يكي از جلوه‌هاي زيباي حضور قرآن در آيين‌هاي نوروزي،گذاشتن قرآن روي سفره هفت سين است.در اين رسم كه مي‌توان گفت:كمترين گونه ارتباط با قرآن در اين ايام است، قرآن را بر روي سفره هفت سين ويژه تحويل سال نو قرار مي‌دهند.البته لازم به گفتن است كه روي سفره هفت سين فقط چيزهايي كه مانند:سيب، سمنو، سنجد و… كه حرف سين در ابتداي آن است را نمي‌گذارند،بلكه از چيزهاي ديگري كه از آن اميد رحمت و بركت دارند نيز استفاده مي‌كنند.در فرهنگ عاميانه هدايت آمده است:«چيزهايي كه در سفره هفت سين مي‌گذارند از اين قرار است:قرآن، نان، آب و…». (فرهنگ عاميانه مردم ايران، ص 131)

ورود به منزل با قرآن

رسمي است كه در آغازين لحظه‌هاي ورود به سال جديد خورشيدي انجام مي‌شود.در اين رسم و اعتقاد ديرين كه در برخي از مناطق ايران رايج است،ورود نخستين فرد به فضاي خانه در اولين روز سال و پس از تحويل سال را بسيار با اهميت مي‌دانند و آن را مدار بركت و خوش آمد در طول سال مي‌دانند.دراين رسم از فردي از اعضاي خانواده شخصي ديگر كه خوش قدم، پاك و رستگار است خواسته مي شود تا نخستين وارد شونده به فضاي خانه باشد.انتخاب اين فرد نيز گاهي اوقات با استخاره و تفأل همراه مي‌شود.پس از انتخاب و قرار قبلي، اين فرد با يك جلد قرآن،براي رحمت و بركت، سبزه به نشانه بهار وسرسبزي و طراوت، آب،به نيت روشنايي و پاكي و آيينه،براي راست نمايي و زلال، در حالي كه با پاي راست براي وارد خانه مي‌شود.جمله «بسم الله الرحمن الرحيم» را بر زبان مي‌آورد و مقداري آب بر جاي خود يا چهار گوشه اتاق يا حياط مي‌ريزد.
در اين رسم از رسم‌هاي نوروزي، قرآن كريم براي نشان دادن اعتقاد و ارتباط با قرآن و ايجاد بركت و نورانيت حضوري پر رنگ دارد.

پول عيدي لاي قرآن

در روز عيد، جنب و جوش و شادي بچه‌ها از بقيه بيشتر است و يكي از دلايل آن هم عيدي گرفتن از بزرگ‌ترها است.در ايام عيد نوروز نيز بزرگ‌ترهاي فاميل به كوچك‌ترها عيدي مي‌دهند.اين عيدي كه معمولاً اسكناس‌هاي نو است، شور و شادي بيشتري را براي آنها ايجاد مي‌كند.
بعضي از بزرگ‌ترهاي متدين اين پول‌ها را لاي قرآن خود مي‌گذارند و هنگام عيدي دادن قرآن را گشوده و پول را از لاي قرآن بيرون آورده و به بچه‌ها مي‌دهند.اين كار براي آموزش ايجاد ارتباط بهتر و بيشتر با قرآن كريم است و از اين راه براي پول‌هاي عيدي، تبرك جويي مي‌كنند.شاملوار در كتاب كوچه مي‌نويسد:«اين كار جهت بركت بوده و پول‌هاي ته كيسه‌اي به عنوان عيدي در نوروز و عيد غدير و… داده مي‌شود».(كتاب كوچه،ج 8، ص 1188)
ازدواج به عنوان يكي از آسماني‌ترين پيوندهاي بشر، در دين اسلام و در آموزه‌هاي قرآن از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است.تشويق و ترغيب به ازدواج، نشان از اهميت آن در تعاليم قرآني دارد.قرآن سعي دارد با گسترش فرهنگ ازدواج، فرهنگ پاك زيستن را در سرتاسر جامعه اسلامي حاكم سازد. يكي از جلوه‌هاي حضور قرآن در جامعه ايراني استفاده از قرآن در آيين‌هاي ازدواج است.ايرانيان در مراسمات ازدواج نيز سعي دارند تا ضمن اعلام بناي بنيان خانواده بر آموزش‌هاي قرآني، قرآن شريف را در مراسمات مختلف عقد و عروسي خود حضور دهند.در اين جلوه ارزشمند قرآن، پايبندي خود را به قرآن و تعاليم آن در شادترين لحظات زندگي نشان داده و تصميم خود را براي پيروي از قرآن كريم درطول زندگي خود، استوار مي‌سازند.ارتباط با قرآن كريم در مراسم ازدواج به چند گونه است كه تعدادي از آن را برمي‌شمريم:

1.قرآن سرسفره عقد

هنگامي كه سفره عقد ازدواجي چيده مي شود.همه بستگان با آرزوي خوشبختي عروس و داماد، سعي مي‌كنند به هر چه باشكوه‌تر شدن اين مراسم كمك كنند و در اين راه از جمع كردن اسباب شادي، مهر، بركت و… بر سر سفره عقد از هيچ تلاشي فرو گذر نمي‌كنند، آب، آيينه، نان و سبزي،شيريني، عسل و… از لوازم سفره عقد است.امّا آنچه اين سفره را رنگين و نوراني مي‌كند،حضور قرآن كريم است كه در سفره عقد به عنوان يكي از عوامل بركت جويي از زندگي عروس و داماد گذاشته مي‌شود.خانواده‌هاي ايراني،قرآن سفره عقد را از زيباترين و بهترين قرآن‌ها انتخاب مي‌كنند و آن را در سفره عقد قرار مي‌دهند.صادق هدايت در فرهنگ عاميانه خود آورده است:«چيزهاي زير در سفره عقد لازم است:قرآن، جانماز، آيينه، قدح شربت…»(فرهنگ عاميانه مردم ايران، ص 34)

2.قرائت قرآن هنگام اجراي خطبه عقد

هنگامي كه عروس و داماد براي اجراي خطبه عقد بر سر سفره عقد مي‌نشينند با دلي پر از زيباترين آرزوها و در پي رسيدن به سعادت از هر عاملي كه آنها را در رسيدن به هدفشان ياري مي‌رساند، مدد مي‌جويند.
زوج‌هاي ايماني و ديندار نيز از همان آغازين لحظه‌هاي پيمان ازدواج،با خويش و با يكديگر عهد مي‌بندند تا پيرو قرآن باشند و آموزش‌هاي قرآني را در زندگي خود به كار گيرند.اين تصميم را با نگريستن به متن قرآن كريم و قرائت آن در لحظات اجراي خطبه عقد و آغازين لحظه‌هاي زندگي مشترك نشان مي‌دهند.

3.قرآن همراه جهيزيه عروس

در بسياري از مناطق ايران و در بين اقوام مختلف،مرسوم است كه خانواده عروس،لوازم ابتدايي و مورد نياز آغاز زندگي مشترك را ـ كم باشد يا زياد ـ به عروس و داماد اهدا مي‌كنند.اين لوازم كه جهيزيه ياجهاز نام دارد، معمولاً لوازمي است كه مورد احتياج آنهاست.هنگامي كه خانواده عروس در ضمن مراسمات خاص هر منطقه جهيزيه را روانه خانه داماد مي‌كنند.پيشاپيش همه وسايل، يك جلد قرآن را به عنوان نخستين و اساسي‌ترين مورد نياز زو ج جوان به خانه آنها مي‌فرستند.ايشان با اين كار نشان مي‌دهند كه پيشاپيش همه كارهاي ما و اصلي‌ترين عنصر خوشبختي قرآن است و بايد در زندگي به آن عمل كرد تا خوشبختي به دست‌آيد.
در كتاب فرهنگ عاميانه مردم ايران آمده است:«جهاز عروس را كه به خانه داماد مي‌فرستند،اول آينه و قرآن و… را وارد خانه مي‌كنند و براي شگون اسفند دود مي‌كنند».(ص 35)

4.قرآن همراه عروس

زماني كه خانواده داماد براي بردن عروس به خانه آنها مي‌آيند و عروس آماده رفتن به خانه شوهر مي‌شود با فاميل و خانواده به ويژه پدر و مادر خود خداحافظي مي‌كند.دربرخي مناطق ايران مرسوم بوده و هست كه هنگام خداحافظي، پدر عروس، بخشي از قرآن يا مجلدي كوچك از قرآن را در پارچه‌اي سفيد پيچيده و به كمر يا بازوي عروس مي‌بندند و بدين وسيله عروس را در پناه قرآن قرار مي‌دهد.

5.رد شدن عروس و داماد از زير قرآن

هنگامي كه عروس از خانه پدر به خانه شوهر راهي مي‌شود،ـ مانند هر سفري ـ عروس و داماد را از زير قرآن رد مي‌كنند.اين كار معمولاً توسط پدر عروس صورت مي‌گيرد.عروس و داماد نيز با بوسيدن قرآن از زير آن رد مي‌شوند تا در پناه و امان قرآن زندگي امن و آسوده اي را براي يكديگر بسازند.«دراين رسم كه گاهي،از زير آينه و قرآن رد شدن، نام دارد،عروس و داماد از زير آن رد شده، برمي‌گردند و قرآن را مي‌بوسند و دوباره از زير آن رد مي شوند».(فرهنگ بزرگ سخن، ج 12، ص 200)

6.قرآن مهريه عروس

يكي از شرط‌هاي هنگام عقد، قرار دادن مهريه است.براي مهريه كه در اسلام دستور به كم بودن آن داده شده است، چيزهاي مختلف نقدي يا غيرنقدي قرار مي‌دهند.شاخه نبات، آينه و شمعدان، سكه‌هاي طلا، پول نقد رايج، شاخه‌هاي گل و… از چيزهايي است كه در ضمن عقد از موارد مهريه قرار داده مي‌شود.يكي از چيزهايي كه در مهريه دختران ايراني به عنوان يك مورد جدايي ناپذير حضور دارد، قرار دادن يك جلد كلام الله مجيد به عنوان مهريه است.در حقيقت زوج ايراني با قرار دادن يك جلد قرآن به عنوان مهريه آن را مهر سعادت و خوشبختي خود قرار مي‌دهند.
ادامه دارد…

یک شنبه 2 مهر 1391  4:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پيشواز

پيشواز : استقبال از تازه وارد

پيشواز يا پيشباز در لغت به معناى استقبال از تازه وارد[1] و معادل عربى آن استقبال[2] است. كه برخى مشتقات ماده «ل ـ ق ـ ى»[3] نيز بر آن دلالت دارد. پيشواز، سنتى ديرينه و كهن است و از ديرزمان مرسوم بوده كه انسانها به پيشواز مهمانان و مسافران خود مى‌‌رفته‌‌اند.[4] نمونه‌‌هايى از اين سنت در تاريخ اسلام نيز به چشم مى‌‌خورد؛ نظير استقبال و پيشواز مردم مدينه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)هنگام هجرت و ورود ايشان به مدينه، كه بنا به نقل مورخان همه مردم مدينه شادى كنان از شهر خارج شدند و در بيرون مدينه به پيشواز پيامبر(صلى الله عليه وآله) رفته، ورود آن حضرت را به شهرشان خوش آمد گفتند.[5]

 پيشواز در قرآن:

پيشواز به طور صريح و از ريشه استقبال در قرآن به كار نرفته است؛ امّا از تعبيرهايى نظير«تَتَلَقـّهُم»(انبياء/21،103)؛ «فَادخُلوها»(زمر/39،73؛ ق/50،34) و «ادخُلوا مِصر»(يوسف/12،99) مى‌‌توان اين معنا را به دست‌‌آورد.
آيات مزبور را مى‌‌توان در دو مورد خلاصه كرد كه يكى ماجرايى تاريخى و ديگرى مربوط به حوادث آخرت است:

 1. استقبال يوسف از پدر و برادران:

يوسف(عليه السلام) پس از آنكه برادرانش وى را شناختند آنان را با تمام خاندانشان به مصر دعوت كرد. (يوسف/12،93) هنگام ورود كاروان كنعان به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 584
مصر، يوسف(عليه السلام) نيز به پيشواز پدر و مادر از شهر بيرون آمد.
[6] به فرمان پادشاه مصر، بسيارى از كارگزاران حكومت و نيز جمع زيادى از مردم يوسف را در اين راه همراهى كردند.[7] يوسف در بيرون شهر با پدر و مادر خويش ملاقات كرد و سپس آنها را به مصر فرا خواند: «فَلَمّا دَخَلوا عَلى يوسُفَ ءاوى اِلَيهِ اَبَوَيهِ و قالَ ادخُلوا مِصرَ اِن شَـاءَ اللّهُ ءامِنين».(يوسف/12،99) به گفته برخى مفسران از جمله«دَخَلوا عَلى يوسُف»استفاده مى‌‌شود كه يوسف فرمان داده بود در بيرون شهر خيمه‌‌هايى برپا كنند تا از پدر و مادر و برادران خود پذيرايى‌‌مقدماتى كند.[8]
شايد بتوان از آيه 44 نمل/27: «قيلَ لَهَا ادخُلِى الصَّرح...»نيز استفاده كرد كه درباريان و خادمان سليمان به پيشواز بلقيس ملكه سبا رفته‌‌اند.

 2. پيشواز فرشتگان از بهشتيان:

هنگام ورود بهشتيان به بهشت فرشتگان به پيشواز آنان آمده، ورود آنها را به بهشت و نعمتهاى بى‌‌منتهاى آن خوش آمد مى‌‌گويند و فرا رسيدن روز موعود را به آنان مژده مى‌‌دهند[9]: «...‌‌و‌‌تَتَلَقـّهُمُ المَلـئِكَةُ هـذا يَومُكُمُ الَّذى كُنتُم توعَدون».(انبياء/21،103) برخى از روايات اين آيه را در شأن اميرمؤمنان، على(عليه السلام) و شيعيان وى دانسته‌‌اند.[10]
گروهى ديگر از آيات قرآن نيز ضمن پرداختن به نحوه ورود دسته‌‌هاى بهشتيان به بهشت بدين معنا تصريح كرده‌‌اند كه درهاى بهشت بر روى آنها گشوده مى‌‌شود و خازنان بهشت بر آنان درود و سلام فرستاده، آنها را به بهشت ابدى فرا مى‌‌خوانند:
«و سيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها وفُتِحَت اَبوبُها وقالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم فَادخُلوها خــلِدين».(زمر/39،73 و نيز فرقان/25،75؛ ق/50،34)

منابع

الامالى، صدوق؛ بحارالانوار؛ البداية و‌‌النهايه؛ تاريخ الامم و‌‌الملوك، طبرى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير شريف لاهيجى؛ تفسير القرآن الكريم، شبر؛ تفسير نمونه؛ تهذيب اللغه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجوهر الثمين فى تفسير الكتاب المبين؛ خاتم النبيين(صلى الله عليه وآله)؛ السيرة النبويه، ابن كثير؛ فرهنگ اصطلاحات معاصر؛ فرهنگ جامع كاربردى فرزان (عربى ـ فارسى)؛ فرهنگ فارسى؛ فضائل الشيعه؛ كشف الحقايق عن نكت الآيات والدقايق؛ لغت نامه؛ مجمع‌‌البيان فى تفسير القرآن؛ مفردات الفاظ‌‌القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر‌‌طوبى؛ الواعد (معجم‌‌فارسى ـ عربى).
على گرامى




[1]. لغت نامه، ج 4، ص 5237؛ فرهنگ فارسى، ج 1، ص 937، «پيشواز».
[2]. فرهنگ جامع، ج 1، ص 296، «الاستقبال»؛ الواعد، ص 114؛ فرهنگ اصطلاحات معاصر، ص 68، «پيشواز».
[3]. مفردات، ص 745؛ تهذيب اللغه، ج 9، ص 299.
[4]. لغت نامه، ج 1، ص 1840، «استقبال».
[5]. البداية والنهايه، ج 3، ص 228؛ السيره‌‌النبويه، ج 2، ص 250؛ خاتم‌‌النبيين، ج 1، ص 707.
[6]. تاريخ طبرى، ج 1، ص 253 ـ 254؛ الميزان، ج 11، ص 246.
[7]. الجوهر الثمين، ج 3، ص 308؛ تفسير شبر، ج 1، ص 249.
[8]. تفسير لاهيجى، ج 2، ص 558؛ كشف الحقايق، ج 2، ص 58؛ نمونه، ج 10، ص 79.
[9]. مجمع البيان، ج 7، ص 103؛ نثر طوبى، ج 2، ص 604.
[10]
. الامالى، ص 657؛ فضائل الشيعه، ص 16؛ بحارالانوار، ج 8، ص 28.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  4:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خوردن و آشاميدن در قرآن

خوردن و آشاميدن در قرآن

آية الله محمد تقي مصباح يزدي
يكي از گرايش‏هاي اصلي انسان گرايش به لذت است، از اين شاخه، شاخه‏هاي فرعيي منشعب مي‏شود كه به وسيله اعضا و جهازات مختلف و نسبت به اشياي گوناگون خارجي و مربوط به افعال مختلف انسان مي‏شود. يكي از آنها خوردن و آشاميدن است. لذت‏هايي كه از اين راه براي انسان حاصل مي‏شود، فطري‏اند. و مطلوبيت آنها در حوزه اخلاق قرار نمي‏گيرد؛ يعني از نظر اخلاق، حكم به خوب و بد آنها نمي‏توان كرد، چون خوب و بد اخلاقي مخصوص افعال اختياري است كه براي رسيدن به هدف خاصي انجام مي‏گيرد. اما اين‏ها افعال نيستند، ميل‏هاي فطري و طبيعي‏اند كه خدا در سرشت انسان قرار داده است. پس علاقه به لذتِ خوردن و آشاميدن يك امر فطري است و مورد مدح و ذم نيست.
فطري بودن خوردن و آشاميدن

براي اين مطلب شواهد زيادي از آيات كريمه قرآن مي‏توان به دست آورد، از جمله، آياتي كه نعمت‏هاي خدا را در مورد رزق انسان و خوردن و آشاميدن ذكر مي‏فرمايد و لسان اين آيات، لسان منّت بر انسان است كه چنين نعمت‏هايي را برايش فراهم كرده است و چنين لساني با مذموم بودن استفاده از اين نعمت‏ها سازگار نيست.
از جمله، آياتي است كه به ذكر فهرست آنها اكتفا مي‏كنيم: آيه 27 از سوره سجده، آيه14 سوره نحل، آيه79 سوره غافر، آيه33 و 72 سوره يس، آيه16 سوره جاثيه.
در همه اين آيات، نعمت‏هاي مختلفي از گياهان و حيوانات دريايي و خشكي را كه براي رزق و روزي انسان آفريده شده ذكر مي‏فرمايد و لسانش لسان مذمّت و نكوهش نيست بلكه لسان تجويز و ترخيص استفاده از آنهاست. همين‏طور آيه 22 سوره بقره و آيه 32 سوره ابراهيم.
در يك سلسله ديگر از آيات صريحا به استفاده از مأكولات و مشروبات امر شده، منتها اين گونه امرها دلالت بر مطلوبيت ندارد بلكه فقط جواز و رخصت را مي‏رساند. فهرست اين دسته آيات از اين قرار است:
آيه141 و 142 سوره انعام، آيه60 سوره بقره، آيه31 و 160 سوره اعراف، آيه57 و 172 سوره بقره. آيه69 سوره انفال، آيه114 سوره نحل، آيه88 سوره مائده، آيه54 و آيه81 سوره طه، آيه51 سوره مؤمنون، آيه15 سوره سبا، آيه168 سوره بقره، آيه15 سوره ملك.
قرآن كريم به تجويز و رخصت براي استفاده از مأكولات و مشروبات اكتفا نكرده بلكه كساني را كه بعضي از مأكولات و مشروبات را بي‏جا بر خود تحريم كرده بودند مورد مذمّت قرار داده است، از جمله آيه 32 سوره اعراف: «قل من حرّم زينة الله التي اخرج لعباده والطيبات من الرزق» و در آيه 140 سوره انعام كساني كه از پيش خود چيزهايي را منع كردند مذمّت مي‏كند: «و حرموا ما رزقهم الله افتراء عليه» بر خدا افترا بستند كه اين‏ها حرام است در صورتي كه خدا منعي نكرده است.
در دو مورد از حضرت ابراهيم(ع) نقل شده كه براي اهل مكه دعا كرد كه خدا آنها را از ميوه‏ها روزي دهد. «وارزق اهله من الثمرات» و هم چنين آيه 37 سوره ابراهيم.
اينها آياتي هست كه دلالت مي‏كند كه استفاده از مأكولات و مشروبات در دنيا ممنوع نيست بلكه مطابق با فطرت انسان است.

خوردن و آشاميدن بهشتيان و جهنميان

از طرف ديگر يك دسته آياتي داريم كه دلالت مي‏كند بر اين كه در آخرت هم براي مؤمنين و اهل سعادت اين نعمت‏ها برقرار است و حكايت مي‏كند از اين كه در آن جا هم چنين ميلي وجود دارد، از جمله اين آيات:
آيه 35 سوره رعد، آيه51 سوره ص، آيه71 تا 73 سوره زخرف، آيه55 سوره احقاف، آيه15 سوره محمد(ص)، آيه17 تا 19 و آيه22 ـ 23 سوره طور، آيه52 و 68 سوره الرحمن، آيه20 و 21 و آيه 32 و 33 سوره واقعه، آيه24 سوره الحاقه، آيه56 سوره دهر، آيه 42 و 43 سوره مرسلات و آيه25 تا 28 سوره مطففين.
در مقابلش هم آياتي است مربوط به اكل و شرب اهل جهنم كه حاكي از اين است كه اين نياز انسان به اكل و شرب حتي در جهنم هم باقي است و دوزخيان هم مأكولات و مشروباتي دارند و از همين راه عذاب مي‏شوند، يعني همان طور كه اهل بهشت اگر ميل به خوردني و آشاميدني نداشتند اين نعمت‏ها برايشان بي‏مورد بود اگر اهل جهنم هم ميل به خوردن و آشاميدن نداشتند آن عذاب‏ها برايشان امكان نداشت، بايد اين ميل در ايشان باشد تا با خوردني خاصي معذّب بشوند. از جمله اين آيات است: آيه44 سوره احقاف، آيه52 تا 55 سوره واقعه، آيه37 سوره الحاقه، آيه13 سوره مزّمّل و آيه5 تا 7 سوره غاشيه.
از مجموع اين آيات استفاده مي‏شود كه اين ميل، فطري است و حتي در عالم آخرت هم از انسان سلب نمي‏شود و در اثر همين ميل است كه بهشتيان به وسيله نعمت‏ها متنعّم مي‏شوند و دوزخيان هم به وسيله خوردني‏ها و آشاميدني‏هاي نامطلوب معذب مي‏شوند.
اين حالتي كه آدمي هوسناكانه دنبال اين غذا و آن غذا و تفنن در غذا باشد چيز نامطلوبي است و حاكي است از اين كه انسان يك تعلق قلبي به لذايذ مادي و حيواني دارد و آن را براي خود هدف قرار داده است.
حال ممكن است بپرسند كه در اين مورد مطلوبيت و نامطلوبيت اخلاقي و ارزش مثبت و منفي اخلاقي از كجا پيدا مي‏شود؟ اين مورد هم مثل ساير موارد در اثر انتخاب حاصل مي‏شود و مربوط به كميت يا كيفيت يا جهت خاصي است. اگر از اكل و شرب مذمّت مي‏شود ممكن است مربوط به كميت باشد اين آيه كه مي‏فرمايد: «كلوا واشربوا ولاتسرفوا» يعني ارزش منفي در اثر كميّت خاصي پديد مي‏آيد. يا در اثر نوع متعلق اكل و شرب است كه بازگشتش به يك نوع تزاحم است؛ يعني خوردني‏ها و آشاميدني‏هايي به خاطر مزاحمتي كه براي چيزهاي ديگر ايجاد مي‏كند يا موجب ضرري براي بدن يا روح مي‏شود، ممنوع مي‏شود؛ مثلاً بين التذاذ به خوردن و آشاميدن و التذاذ به سلامتي، تزاحم واقع مي‏شود، پس بايد به اندازه‏اي خورد كه به سلامتي لطمه نزند يا چيزي را بايد خورد كه به سلامتي لطمه نزند و هم چنين چيزهايي كه ضرر روحي و معنوي دارد بر فرض كه ضرر بدني هم نداشته باشد، مثل خمر و گوشت خوك، يا چيزهايي كه بدون نام خدا ذبح شده‏اند: «ما لم يذكر اسم الله عليه».
از جمله عواملي كه موجب ارزش منفي مي‏شود جهت نامطلوب است مثل اين كه كسي بخواهد نيروي حاصل از اكل و شرب را در راه معصيت خدا به كار بگيرد با اين كه مأكولاتش همه از طيبات است و ضرر مادي و عقلي و اجتماعي هم ندارد اما به وسيله اين اكل و شرب مي‏خواهد قدرت بر معصيت پيدا بكند، چنين نيّتي موجب ارزش منفي مي‏شود.
در مقابل، گاهي ممكن است ترك خوردن و آشاميدن ارزش مثبت داشته باشد چون موجب بهتر كار كردن ساير قواي انسان مي‏شود، زيرا در اثر خوردن، خواه ناخواه مقداري مزاحمت براي قواي عقلي و فكري و توجهات نفساني پيش مي‏آيد البته تا يك حدّش چاره‏اي نيست چون نياز بدن بايد تأمين بشود، ولي بيش از آن اندازه‏اي كه بدن لازم دارد ارزش منفي پيدا مي‏كند، چون آدم را كسل و قواي فكري را تضعيف مي‏كند و باعث ناتواني انسان در توجهات قلبي و نيز از دست دادن لطافت قلبي مي‏شود. اين است كه ترك خوردن و آشاميدن گاهي ارزش مثبت پيدا مي‏كند؛ بهترين نمونه‏اش روزه گرفتن است. از سوي ديگر خود خوردن و آشاميدن هم ممكن است به خاطر «نيّت» ارزش مثبت داشته باشد؛ يعني انسان غذا بخورد براي اين كه قدرتِ عبادت، تحصيل علم، كمك به بيچارگان و كارهاي خير ديگر را داشته باشد، و گاهي هم به عناوين ثانويه ديگري اين ارزش حاصل مي‏شود مثل اين كه به خاطر خشنودي پدر و مادر، يا خشنودي دوستان، يا ميزباني كه دوست دارد از غذايش تناول كند در چنين مواردي حتي مستحب است كه شخص، روزه استحبابي خودش را هم افطار كند و اظهار نكند كه من روزه‏دار هستم و از غذاي او تناول كند گرچه اين مربوط به اخلاق اجتماعي است.
در قرآن كريم در مواردي ارزش‏هاي مثبت و منفي بر اساس همين محورها ذكر شده است مانند آياتي كه مربوط به صوم هست يا صوم واجب يا مطلق صوم كه شامل مستحبات بشود يا به خصوص راجع به صوم مستحبي و تطوّع مانند آيه183 سوره بقره: «كتب عليكم الصيام» كه مربوط به روزه واجب است و هم‏چنين آياتي كه مربوط به صوم كفاره است مانند آيه196 سوره بقره، آيه92 سوره نساء، آيه89 و 95 سوره مائده و آيه 14 سوره مجادله. اين‏ها مربوط به روزه‏هايي است كه در مورد كفاره انجام مي‏گيرد. و همين كه روزه به عنوان كفاره قرار داده شده معلوم مي‏شود كه روزه يك نورانيتي دارد كه آن آلودگي قبلي را از بين مي‏برد. آلودگي خاصي در اثر گناه پديد آمده كه بايد جبران بشود و يكي از راه‏هاي جبران آن، روزه گرفتن است و اصلاً «كفاره» يعني جبران كننده.
به طور كلي آن چه از آيات قرآن به دست آمد اين بود كه اصل خوردن و آشاميدن و التذاذ از مأكولات و مشروبات في حد نفسه از نظر اخلاقي نه ارزش مثبت دارد نه منفي. ارزش مثبت و منفي هر كدام از اينها در گرو جهت خاصي است.
در ذيل آيات وجوب صوم، اين جمله شريفه است: «فمن تطوّع خيرا فهو خير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون» كه اطلاق آن شامل روزه مستحبي هم مي‏شود. همين‏طور در آيه35 از سوره احزاب، مطلق صائمين و صائمات را مورد ستايش قرار داده است: «والصائمين والصائمات».
اين‏ها نمونه‏هاي روشني است كه دلالت مي‏كند بر اين كه ترك اكل و شرب در مواردي و تا حدودي مطلوب است. البته روزه گرفتن تنها ترك خوراك نيست ولي امساك از خوردن و آشاميدن جزو آن است و شايد بتوان گفت كه ركن اصلي آن را تشكيل مي‏دهد. در قرآن كريم به حكمت آن اشاره شده: «لعلّكم تتّقون».
در قرآن از كساني در مورد اكل و شربشان مذمّت شده است از جمله آيه‏اي است درباره بني‏اسرائيل كه لسانش لسان مذمّت است، موقعي كه بني‏اسرائيل از مصر خارج و وارد سرزمين شامات شدند خداي متعال «مَنْ» و «سلوي» بر آنان نازل كرد. آنان گفتند: «و اذ قلتم يا موسي لن نصبر علي طعام واحد» ما به يك نوع غذا نمي‏توانيم اكتفا كنيم، انواع و اقسام غذاها را مي‏خواهيم. اين لسان كما بيش دلالت بر مذمت مي‏كند با اين كه غذايي كه خدا برايشان نازل مي‏فرمود غذاي بسيار مطلوبي بود در عين حال آنان به فكر شكم پرستي بودند و دلشان مي‏خواست غذاهاي رنگارنگ داشته باشند. مخصوصا در ذيل آيه مي‏فرمايد: «الذي هو ادني بالّذي هو خير» ما غذاي بهتر به شما داديم شما دنبال بدترش مي‏گرديد؟! اين حالتي كه آدمي هوسناكانه دنبال اين غذا و آن غذا و تفنن در غذا باشد چيز نامطلوبي است و حاكي است از اين كه انسان يك تعلق قلبي به لذايذ مادي و حيواني دارد و آن را براي خود هدف قرار داده است. انواع ديگري از مذمت‏هاست كه مربوط به يكي از جهاتي مي‏شود كه گفتيم.
از جمله آيات مربوط به متعلقات اكل و شرب، آياتي است كه اموري را تحريم مي‏فرمايد: «انّما حرّم عليكم الميتة والدّم و لحم الخنزير و ما اهل به لغير الله» آيه173 سوره بقره، آيه115 سوره نحل، و در آيه157 سوره اعراف يك عنوان كلي براي مأكولات و مشروبات و ملاك تحريم و تحليل آنها به دست مي‏دهد. مي‏فرمايد: «و يحلّ لهم الطّيّبات و يحرّم عليهم الخبائث» پيغمبر اكرم(ص) طيبات و اشياي خوب و مناسب با وجود انسان را حلال، و پليدي‏ها و ناپاكي‏ها راحرام مي‏فرمايد. در آيه 67 سوره نحل مي‏فرمايد: «النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا» از ميوه‏ها خرما و انگور دوجور استفاده مي‏كنيد: گاهي رزق حسن از آنها مي‏گيريد، اين ميوه‏ها را همان‏طور كه خدا آفريده و مفيد هستند مورد استفاده قرار مي‏دهيد يا تصرفاتي در آنها مي‏كنيد و تغيير شكل‏هايي مي‏دهيد كه از حسن و طيب آنها نمي‏كاهد، در مقابلش «سكر» هست (مست كننده) كه ديگر رزق حسن نيست، از خبائث و پليدي‏هاست و نبايد از آن استفاده كنيد. شبيه آيه 90 سوره مائده است: «انما الخمر والميسر والانصاب والازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه» و آيه219 سوره بقره كه مي‏فرمايد: «و اثمهما اكبر من نفعهما». اين آيه از جهت بيان تزاحم، روشن‏تر است اگر چيزي نفعي هم داشته باشد اما اِثْم اكبر و ضرر بيشتري داشته باشد به واسطه آن ضررش بايد از نفعش هم چشم‏پوشي كرد. اين آيه به خوبي نشان مي‏دهد كه در تشريع، جهت تزاحم ملاحظه شده و ملاك اقوا مراعات گرديده و اضعف فداي اقوا شده است.
از جمله چيزهايي كه ضرر معنوي دارد و قبلاً هم اشاره شد گوشت حيواني است كه براي خدا ذبح نشده باشد: «ولا تأكلوا مما لم‏يذكر اسم الله عليه» چون خودِ استفاده از حيوانات و گرفتن جان آنها يك نوع تصرف در مخلوقاتي است كه خدا به آنها حيات داده و حكمت الهي اقتضا مي‏كرده كه آنها زنده باشند و حيات داشته باشند. شما حيات را از اينها مي‏گيريد و در واقع تصرفي در مملوكات خدا و مخلوقات خدا انجام مي‏دهيد كه بايد به اذن و نام او باشد. اگر انسان آن قدر غافل باشد و توجه به معنويات در او ضعيف باشد كه حتي در موقع كشتن حيوان توجهي به خداي جان آفرين نكند حق ندارد از چنين چيزي تناول كند. پس يك دسته از مأكولات كه خوردن آنها منع شده به خاطر رعايت آن جهت معنوي است.
و دسته ديگري از ممنوعات هست كه بازگشت آن به حقوق مردم و ضررهاي اجتماعي است؛ يعني اگر به كيفيت خاصي از مأكولات و مشروبات استفاده شود ضررهاي اجتماعي دارد و موجب مفاسدي براي جامعه مي‏شود و حقوق ديگران تضييع مي‏گردد و از اين جهت ممنوع است؛ مثل آياتي كه دلالت مي‏كند بر حرمت ربا و اموال مردم و اموال يتيمان و... مانند آيه188 سوره بقره، آيه29 سوره نساء، آيه130 سوره آل عمران و هم چنين آيه دوم و آيه دهم سوره نساء.
پس به طور كلي آن چه از آيات قرآن به دست آمد اين بود كه اصل خوردن و آشاميدن و التذاذ از مأكولات و مشروبات في حد نفسه از نظر اخلاقي نه ارزش مثبت دارد نه منفي. ارزش مثبت و منفي هر كدام از اينها در گرو جهت خاصي است: يا مربوط به كميّت است، يا كيفيت يا به نيتي است كه به آنها تعلق مي‏گيرد و يا ساير تزاحماتي ديگر كه با كمالات و مصالح انساني پيدا مي‏كند و موجب ضرري در بدن يا در عقل و فكر و روح انسان و يا ضرري به اجتماع و بالاخره موجب ضرر اخروي مي‏شود. ارزش مثبت آن هم بستگي دارد به اين كه انسان به چه نيت و انگيزه‏اي از اين نعمت‏هاي خدا استفاده كند اگر نيتش خير باشد ممدوح است وگرنه داراي مراتب مختلفي از نكوهش خواهد بود.

نيت در خوردن و آشاميدن

از آيات كريمه قرآن مي‏توان استشعار كرد كه دو نوع نيت هست كه براي استفاده از مأكولات و مشروبات مطلوب است: يكي كسب توانايي بر عبادت و عمل صالح. در آيه‏اي خطاب به پيامبران مي‏فرمايد: «يا ايها الرّسل كلوا من الطّيبات» با «واعملوا صالحا» اين مقارنت «كلوا من الطّيبات» با «واعملوا صالحا» مي‏تواند اشاره باشد به اين جهت كه با استفاده از مأكولات طيب است كه شما قدرت بر عمل صالح پيدا مي‏كنيد پس اگر انگيزه شما استفاده از اين نعمت‏ها براي قدرت يافتن
روايات زيادي شرط دستيابي به حكمت و كمالات روحي و اخلاقي «جوع» قرار داده شده است؛ يعني اگر انساني بخواهد به اين فضايل نايل شود بايد گرسنگي بكشد. اگر با سيري هم مي‏شد انسان به مقامات معنوي برسد خدا بخل نداشت.
بر كارهاي شايسته باشد داراي ارزش مثبت خواهد بود.
انگيزه دومي كه خيلي روشن‏تر در آيات روي آن تأكيد شده مسأله «شكر» است كه گاهي به دنبال سفارش به خوردن از طيبات مي‏فرمايد: «واشكروا الله» و يا مي‏فرمايد: «لعلّكم تشكرون» از اين آيات به خوبي به دست مي‏آيد كه انگيزه ما بايد اين باشد و به يك معنا مي‏توانيم بگوييم كه هدف از وجود اين نعمت‏ها و خلق آنها اين است كه مردم شكر بكنند. شكر يكي از اقسام عبادت است و وسيله‏اي براي تكامل انسان است. همه اين نعمت‏ها كه در اختيار انسان قرار داده شده براي اين است كه با استفاده از آنها به كمال معنوي و ابدي خودش برسد. يكي از اين راه‏هاي كمال معنوي شكر است و شكر وقتي تحقق پيدا مي‏كند كه شخصي از نعمتي استفاده كند، آن وقت انگيزه شكر در او پيدا مي‏شود؛ مثلاً وقتي در هواي گرم تابستان يك جرعه آب خنك مي‏آشامد آن وقت ارزش اين نعمت را درك مي‏كند و به ياد خدا مي‏افتد و شكر خدا را به جاي مي‏آورد و آن شكر است كه انسان را تعالي مي‏بخشد و كمال معنوي براي انسان ايجاد مي‏كند.
پس مي‏توانيم از اين آيات به دست آوريم كه استفاده از مأكولات و مشروبات مثل ساير نعمت‏هاي الهي اگر به انگيزه شكر باشد داراي ارزش مثبت خواهد بود.

خوردن و آشاميدن در روايات

اما در روايات، مطالب فراواني در اين باب داريم لكن چون بحث ما بر محور آيات قرآن دور مي‏زند درصدد بررسي و بيان آنها نيستيم، فقط به ذكر يك روايت بسنده مي‏كنيم:
مطلوبيت كم خوردن براي اين است كه انسان بتواند از نيروهاي روحي و معنويش بيشتر بهره‏مند شود اما اگر خود اين كم خوردن موجب محروميت از ساير توفيقات شود مسلما نامطلوب است.
در روايت معروفي هست كه خداي متعال مي‏فرمايد: «هيچ ظرف پري نزد من مبغوض‏تر از شكم پر از غذا نيست.» پرخوري و شكم‏پروري، هزاران مفسده دارد از جمله آن كه: آدمي را از ياد خدا غافل مي‏سازد، توجهات معنوي و قلبي را ضعيف مي‏كند، قدرت فكر و تأمل را از انسان مي‏گيرد، شهوات حيواني را تقويت مي‏كند و... .
در روايات زيادي شرط دستيابي به حكمت و كمالات روحي و اخلاقي «جوع» قرار داده شده است؛ يعني اگر انساني بخواهد به اين فضايل نايل شود بايد گرسنگي بكشد. اگر با سيري هم مي‏شد انسان به مقامات معنوي برسد خدا بخل نداشت، اين نعمت‏ها را آفريده كه انسان‏ها استفاده كنند اما وقتي اسراف و زياده‏روي كنند، بيش از اندازه حاجت و نياز بدن بخورند به طوري كه مانع استفاده از ديگر نعمت‏ها مانند نعمت عقل و دل و ساير نعمت‏هاي روحي و معنوي بشود مذموم خواهد بود. يكي از بزرگ‏ترين نعمت‏هاي خدا اين است كه چنين قدرتي را به انسان داده كه توجه خود را منعطف به ساحت قدس الهي كند. در يكي از دعاهاي حضرت سجاد ـ سلام الله عليه ـ هست كه چه نعمتي بزرگ‏تر از اين كه به من اجازه دادي كه ياد تو بكنم؟ تو منزّهي از ياد ما، ما لياقت اين را نداريم كه توجه به ساحت تو پيدا كنيم همين كه تو اجازه دادي كه ما به تو توجه پيدا كنيم اين خود بزرگترين منتي است كه بر ما گذاشته‏اي. «قلب المؤمن عرش الرحمن» دلي كه ياد خدا باشد حكم عرش خدا را دارد، خدا چنين لياقت‏هايي به انسان مي‏دهد آن وقت در اثر خوردن چند لقمه غذا انسان خود را از چنين كرامتي محروم مي‏كند. اين تزاحم است كه منشأ اين مي‏شود كه خوردن و آشاميدن در يك حدي يا در يك شكل به يك كيفيتي، يا به يك اندازه‏اي ارزش منفي پيدا بكند.

يك توصيه مهم

در همين جا بايد گفت كه مواظب باشيد در اين كار دچار تفريط نشويد و سلامتي خود را به خطر نيندازيد و نيرو و نشاط خود را از دست ندهيد. متأسفانه بسياري از جوان‏هايي كه پاك و مخلص هستند و مي‏خواهند كه سير معنوي داشته باشند و فضايل اخلاقي را كسب كنند بدون مشورت با كساني كه تجربه دارند كارهايي را انجام مي‏دهند كه سال‏ها خودشان را از سلامتي محروم مي‏كنند و آن چنان به ضعف و ناتواني مبتلا مي‏شوند كه ديگر توان انجام بعضي از واجبات را هم ندارند چه رسد به مستحبات، گاهي ضررهاي جبران ناپذيري به خود مي‏زنند كه به خسران دنيا و آخرت مي‏انجامد.
مطلوبيت كم خوردن براي اين است كه انسان بتواند از نيروهاي روحي و معنويش بيشتر بهره‏مند شود اما اگر خود اين كم خوردن موجب محروميت از ساير توفيقات شود مسلما نامطلوب است. اين يكي از موارد خيلي روشن مطلوبيت اعتدال است كه بايد حتما در نظر بگيريم. البته مقدار خوراك قاعده كلي ندارد، مزاج‏ها متفاوت است، سنين اشخاص فرق مي‏كند و هر كس بايد شرايط مختلف مزاجي خود را در نظر بگيرد و از افراط و تفريط بپرهيزد.
بقيه از صفحه 18
وقوف مي‏دهد، بلكه باعث مي‏شود تا ذهن‏هاي بيماري كه پيوسته كوس آزادي و «ليبراليسم» و «سكولاريزم» سر مي‏دهند نيز به تأثيرات آن وقوف يابند و شايدمشاهده سرنوشت جوامعي كه با تلنگري فرو مي‏ريزند، عبرت‏آموز آنها شود.
آن پاسخ مختصر و عظيم «ايمان» است. ايمان پشتوانه‏اي است كه اگر جوامع غربي، اندكي از آن بهره‏مند بودند، هرگز در دام ولايت تكنيك و به تبع آن ولايت همه جانبه صاحبان تكنيك نمي‏افتادند. چه آن كه ولايت حق ـ جل جلاله ـ را بپذيرد بر ولايت هيچ والي ديگري گردن نمي‏نهد و بنده بي‏چون و چراي بت‏هايي مثل مايكل جكسون و استالين ـ كه كم از هبل و عزّي در زمان جاهليت نيستند ـ نمي‏شود.

سخن كوتاه؛

خلأ وجودي بشر غربي امروز را نه نمادهاي شرق پر مي‏كند و نه تنديس‏هاي غرب، نه تفكرات منحط كمونيستي پر مي‏كند و نه آواي «جاز» و «سينتي سايزر» و هزار آفت و نكبت ديگر. خلأ وجودي انسان را تنها و تنها ايمان به خداوند پر مي‏كند و در سايه عبوديت اوست كه انسان به اطمينان و آرامش مي‏رسد و به فرموده شهيد آويني:
«ايمان منجي جهان فرداست، چنان كه منجي ايران شد و انقلاب اسلامي را به سرچشمه جوشان انقلاب معنوي و ديني در سراسر جهان بدل كرد.»1

پاورقيها:

1 ) منوچهر محسني، مقدمات جامعه شناسي (چاپ دهم، ناشر؛ مؤلف) ص99.
2 ) يوسفعلي ميرشكاك، اجمال و تفصيل (چاپ اول، مؤسسه فرهنگي محراب انديشه) ص93.
3 ) شهيد سيد مرتضي آويني، آغازي بر يك پايان (چاپ اول، كانون فرهنگي علمي و هنري ايثارگران) ص44.
4 ) همان، ص87.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:05 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فلسفه عزاداري

فلسفه عزاداري

نرجس مقدم
عزاداري در پرتو قرآن

اگر براي يك عمل يا رفتاري، دليل بر نفي و اثبات آن وجود نداشته باشد از نظر عقلي، نبود دليل به معناي آن نيست كه آن عمل و يا رفتار غيرمشروع است؛ برپايي مجالس در ايام ميلاد پيامبر اكرم (صلوات الله عليه) و بزرگان دين، يا برپايي مجالس عزا به ويژه در سال گشت شهداي كربلا، از مواردي است كه مي تواند مصداق اين قاعده قرار گيرد. در عين حال ما درباره مراسم عزاداري به بررسي قرآن و سنت مي پردازيم تا اثبات يا نفي آن روشن شود.
شايد در اذهان بسياري اين جمله پيدا شود كه آيا قرآن كريم خود جامع تمامي احكام و معارف و منبع شناخت دين مي باشد از عزاداري وسوگواري سخن گفته است.
در قرآن كريم آياتي وجود دارد كه مشروعيت، بلكه رجحان عزاداري و اقسام آن را اثبات مي كند. در اينجا به چند نمونه اشاره مي كنيم:

الف- عزاداري و فرياد ستمديدگان بر عليه ستمگران

«لايحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم»[1] خداوند متعال فرياد زدن به بدگويي را دوست ندارد جز براي كساني كه مورد ستم واقع شده اند.
هرچند ظلم و ستم داراي اقسام و مراتبي است، مانند: ظلم به نفس،ظلم به يتيمان، و... اما بزرگترين ظلم، آن است كه به حقوقي كه خداوند براي برخي از افراد قرار داده است تجاوز شود؛ به عبارت ديگر، خداوند براي برخي افراد حقي قرار داده و آن حق ولايت و امامت است.
«انما وليكم الله و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون»[2]: ولي شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آورده اند همان كساني كه نماز برپا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند.
بي ترديد امام حسين(عليه السلام) يكي از كساني كه خداوند متعال حق ولايت و حاكميت براي ايشان قرار داده است و يزيد و يزيديان جزو طاغوت اند و غاصب حاكميت الهي، و لذا نبايد مسلمانان اطاعت آنان را قبول كنند. بر طبق آيه كريمه، بايد فرياد برآورد و به افشاگري و بدگويي آشكار و رسوايي ستمگران پرداخت و چهره كثيف و زشت آنان را روشن نمود.[3]

ب) عزاداري و مودت اهل بيت (عليهم السلام)

«قل لااسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي...»[4]: بگو به ازاي آن از شما پاداشي نمي خواهم مگر دوستي با خويشاوندان...».
قرآن كريم دوستي خاندان پيامبر (صلوات الله عليه) را بر امت اسلامي فرض دانسته و محبت آنان را پاداش زحمات طاقت فرساي پيامبر در راه تبليغ رسالت قرار داده است، و اين خود حكايت از عظمت رسالت آن حضرت و بزرگي پاداش مقرر بر آن دارد. امام رضا (عليه السلام) به پسر شعيب فرمود: «اگر دوست مي داري كه هم نشين ما، در بهشت برين باشي در غم و اندوه ما اندوهناك، و در شادي ما شادمان باش و ولايت ما را بپذير، چه آنكه اگر كسي سنگي را دوست بدارد در روز قيامت با آن محشور مي شود.» از اين رو مودت اهل بيت كه همانا پاداش ابلاغ رسالت خاتم پيامبران است طلب مي كند تا با آن زبان گفتار و كردار، اشك و اندوه، مرثيه سرايي و لعن و نفرين، بر قاتلان آنان، در سوگ آنان اندوهناك بود.[5]

ج- عزاداري و بزرگداشت شعاير الهي

«و من يعظم شعائر الله من تقوي القوب»[6]: هركس شعاير خدا را بزرگ دارد در حقيقت خاكي از پاكي دل اوست.
شعائر در لغت به معناي «ملامت» آمده است. «شعاير» از شعار يعني علامت، و نيز به معناي ندا نيز آمده است. در مصداق شعاير اختلاف است؛ برخي گفته اند: شعاير، قرباني حج است كه علامت گذاري شده است و نيز گفته اند: شعاير شامل تمام مناسك و اعمال حج است. شعاير در جاي ديگر به معناي نشانه هاي دين و طاعت خداوند بزرگ است. آنچه در روايات بدان اشاره شد از مصاديق كامل شعائر الهي به شمار مي آيد. بنابراين مقصود از شعاير الهي، بزرگداشت نشانه هاي دين و طاعت خداوند و آيين ابراهيمي است كه در اسلام تبلور نموده است.
به طور عموم مي توان استفاده نمود كه هر زمان، يا در هر مكان، فعل يا عملي كه ياد خدا و زمينه تقوي و رشد معنوي و روحي را فراهم آورد در صورتي كه در چهارچوب قوانين و دستورات اسلام قرار داشته باشد جزو شعاير الهي به شمار مي رود. همانند: نماز، روزه و... .[7]
بنابراين مي توان گفت كه: عزاداري نيز از بارزترين نشانه هاي شعاير اسلام است؛ چراكه در اين مراسم جز فراگيري مسايل دين و يادآوري شهامت ها و ايثارگري هاي شهيدان بزرگ اسلام، سخن ديگر طرح نشده و سخن از دشمني با دشمنان خدا و دوستي با دوستان خدا گفته مي شود. پس چگونه مي توان گفت، برپايي مجالس براي كساني كه در راه خدا و گسترش دين او شهيد شده و جانبازي نمودند از شعاير الهي به شمار نمي آيد؟

د- سوگواري حضرت يعقوب (عليه السلام) در فراق حضرت يوسف(عليه السلام)

«يا اسفا علي يوسف وابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم»[8]: اي دريغ بر يوسف و در حالي كه اندوه خود را فرو مي خورد، چشمانش از اندوه سپيد شد.
حضرت يعقوب در جدايي فرزند خود دچار حزن و اندوه فراواني گشت به طوري كه ساليان درازي در غم يوسف اشك ريخت تا ديدگانش سفيد شد و بينايي خود را از دست داد. فرزندان يعقوب، يعني برادران يوسف از بسياري اندوه و حزن پدر به ستوه آمده و گفتند: «به خدا سوگند كه پيوسته يوسف را ياد مي كني تا بيمار شوي يا هلاك گردي»[9]
اين آيات گريه طولاني حضرت يعقوب را از ويژگي هاي مهم زندگي آن حضرت ياد كرده، چنان كه برخي روايات نيز گريه فراوان يعقوب را به عنوان ويژگي خوب ايشان قلمداد نموده است. زمخشري روايت كرده است كه حضرت يوسف (عليه السلام) از جبرئيل مدت اندوه و گريه پدر را جويا شد؛ پاسخ داد: «هفتاد سال به طول انجاميد» و درباره پاداش گريه او سؤال كرد. پاسخ داد: «گريه او پاداش هفتاد شهيد دارد.»
از آيه اي كه بدان اشاره شد چنين مي توان نيتجه گرفت، گريه و اندوه هرچند ساليان درازي طول بكشد مانع ندارد بلكه مشروع و از ويژگي هاي مثبت به شمار مي آيد.[10]
مؤيد آنچه گفته شد تمسك و استدلال امام سجاد (عليه السلام) است كه در پاسخ به كساني كه به گريه آن حضرت، اعتراض مي كردند فرمود: «مگر شما از گريه و عزاداري يعقوب اطلاع نداريد؟ او ساليان طولاني در فراق يوسف گريست تا بينايي خود را از دست داد، در صورتي كه فرزندش حيات داشت و تنها از جلو چشمانش ناپديد شده بود، اما من با چشمان خودم ديدم كه پدرم و 17 تن از اهل بيت پيامبر را شهيد و سرشان را از تن جدا نمودند.»[11]
با نظري به آيات و روايات مزبور به راحتي مي توان استنباط كرد، برپايي مجالس عزا و اقسام گوناگون عزاداري نه تنها با قرآن مخالفت و ناسازگاري ندارد بلكه از مصاديق شعاير الهي، مودت اهل بيت و مبارزه با ظلم و ستم مي باشد.

پاسخ به يك اشكال

ممكن است كسي اشكال كند كه اين آيات مخصوص به موارد خاص است و هيچ ربطي به عزاداري هاي ياد شده ندارد و ارتباط آن با آيات روشن نيست. در پاسخ بايد گفت: قرآن كتابي است كه دستورات آن مخصوص يك عصر و زمان خاص نيست، اگر در آغاز نزول موارد ويژه اي را نقل و بر موارد خاص منطبق شده به معناي آن نيست كه مخصوص آن عصر يا آن مردم مي باشد، از اين رو علما گفته اند: حكم آيات را نمي توان منحصر به همان مورد ذكر شده در آيه نمود، و هرجا موضوع آن محقق شود حكم نيز مترتب مي گردد، چنانكه در بسياري از احكام و موضوعاتي كه پس از صدر اسلام پديد آمده، مراجعه به آيات گوناگون، زمينه استدلال شده است. نظير اثبات حجيت اجماع به آيه 115 سوره نساء، صرف نظر از اينكه، از آيه مورد اشاره ، مسأله اجماع را مي توان استنباط كرد يا نه، به طور يقين مي توان گفت: در زمان نزول آيه، مسأله اي به نام اجماع وجود نداشته است بلكه در زمان هاي بعدي به آن استدلال شده است. بر همين منوال مي توان نمونه هاي بسياري را جست و جود كرد كه در آنها به آياتي اين چنين استدلال شده است.
در مسأله عزاداري نيز با توجه به ويژگي هايي كه براي آن يادآوري شد به خوبي روشن مي شود كه عزاداري تا آن حدي كه با اصول كلي اسلام و دستورات صريح آن مخالف نباشد، از مصاديق روشن اين آيات به شمار مي آيد.[12]

عزاداري در پرتو روايات شيعه

روايت امر كننده به عزاداري در منابع شيعه
در روايات شيعه عزاداري مستحب است. در اين بخش، نظري بر اين روايات مي اندازيم.
1- امام موسي بن جعفر(عليه السلام) فرمودند: «هرگاه مؤمني از دنيا برود، فرشتگان و جايگاهي كه در آنجا خدا را عبادت كرده و درهاي آسمان كه اعمال وي از آن بالا رفته است بر او مي گريند و شكافي در اسلام پديدار مي گردد كه چيزي نمي تواند آن را پر كند؛ چراكه مؤمنان همانند ديوار اطراف شهر و نگهبان اسلامند.»[13]
2- امام صادق(عليه السلام) فرمودند: «هنگام ماتم و عزا، بانوان براي اشك ريختن نياز به شيون و زاري دارند، اما شايسته نيست سخنان بيهوده و باطل بگويند، و بايد با فرا رسيدن شب، نوحه گريه و فرياد را رها سازند، تا فرشتگان آزار نبينند.»[14]
3- امام صادق(عليه السلام) فرمودند: «هر گريه اي در مصايب مكروه است مگر گريه بر امام حسين(عليه السلام)».[15]
4- امام رضا(عليه السلام) فرمود: «اگر خواستي بر كسي گريه كني براي حسين بن علي(عليه السلام) گريه كن، چراكه او را مانند گوسفند ذبح كردند... اين مصيبت آن چنان بزرگ است كه آسمانها و زمين در شهادتش گريستند. روز عاشورا، اشك چشمان ما را روان ساخت و عزيزان ما را خوار كرد و سرزمين كربلا تا روز قيامت براي ما، سخت و بلا به جاي گذاشت، پس بايستي گريه كنندگان بر مثل حسين (عليه السلام) گريه كنند و بدانيد كه گريستن بر حسين(عليه السلام) گناهان بزرگ را مي ريزد و انسان را پاك مي كند.»[16]
5- پيامبر(صلوات الله عليه) فرمودند: «هر چشمي در قيامت گريان است جز چشمي كه بر حسين(عليه السلام) گريه كند، آن چشم هميشه خندان و به نعمت هاي بهشتي بشارت داده مي شود.»[17]
6- امام رضا(عليه السلام) فرمودند: «كسي كه مصيبت هايي را كه بر ما وارد شده به ياد آورد و بر آن گريه كند، در قيامت همراه ما خواهد بود، كسي كه به ياد مصايب ما گريه كند و ديگران را بگرياند، چشمان او روزي كه همه چشمها گريانند، گريان نخواهد بود، و كسي كه در جلسه اي بنشيند كه در آن جلسه امر ما احياء و برپا داشته مي شود، دل او روزي كه دلها مي ميرد، زنده مي شود و نمي ميرد.»[18]

نكته

1- احاديث ياد شده متواتر و به نقل از اهل بيت است. مهمترين هدف از بيان آنها، مبارزه با ستمگران بني اميه و بني عباس است به همين جهت همه را به جهاد به صورت گريه بر حسين، مديحه و زيارت ايشان ترغيب كردند، تا عمل شيطاني دشمن را كه از بين بردن نام امام حسين(عليه السلام) بود خنثي كنند. در اين صورت گريه نه تنها از باب تسليت بلكه مبارزه با دشمن و مجاهدت است.
2- احاديث، مختص به زمان خاصي نيست، كه بگوييم، حالا عنوان مجاهدت را صدق نمي كند بلكه انحصار به مورد خاصي نيست و استفاده اطلاق و شمول مي شود.
3- امروزه بني اميه و بني عباس نيست اما چهره باطل بسيار ديگري از جمله صهيونيست و استكبار جهاني در اسلام نفوذ كرده و بر عليه او تلاش مي كند.
4- به علت عقيده به لزوم محبت اهل بيت، عزاداري خود، نوعي ابراز محبت است هرچند مسأله مجاهدت را هم دربردارد.

روايات نهي كننده عزاداري در منابع شيعه

در روايات شيعه به ظاهر رواياتي وجود دارد كه از نوحه سرايي جلوگيري كرده است كه مختصراً آنها را بيان مي كنيم.
1- امام باقر (عليه السلام) مي فرمايند: «شديدترين مرتبه جزع، عبارت است از فرياد همراه با واي كردن، مضروب ساختن صورت و سينه، كندن موي از پيشاني و هركس گريه كند و فرياد بزند، صبر و شكيبايي را رها كرده و در غير آن راه قرار گرفته است.»[19]
2- امام صادق(عليه السلام) مي فرمايند: «رسول خدا از فرياد كشيدن و داد كشيدن و نوحه سرايي كردن و بلكه از گوش دادن به آن در مصيبت ها منع كردند».[20]
3- پيامبر اكرم(صلوات الله عليه)مي فرمايند: «پس از مرگ من هرگز صورت نخراشيد، موي خود را پريشان نسازيد، داد و فرياد نكنيد و مجلسي كه همراه داد و فرياد است نداشته باشيد.»[21]
از ويژگي هاي برجسته مؤمنان آن است كه همواره در مصايب و سختي ها، صبر و شكيبايي داشته و از جزع و فزع سخنان بيهوده و دروغ پرهيز كنند. طبق آيه ذيل:
«الذين إذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون»[22]: آنان كه چون به حادثه سخت و ناگواري دچار شوند و گويند ما به فرمان خدا آمده و به سوي او رجوع خواهيم كرد».

جمع بين روايات

1- اصل برپايي مجالس در اين آيات منع شده، بلكه از اعمال منافي قضا و قدر الهي جلوگيري مي نمايد. بلكه احاديثي وجود دارد كه به نوحه سرايي تشويق نموده است. امام صادق (عليه السلام) مي فرمايند: «پاداش دادن به كساني كه مجالس روضه براي ميت برپا مي كنند اشكال ندارد» و نيز امام علي (عليه السلام) فرمودند: «بستگان ميت را به سخنان نيك دستور دهيد.» يعني نياح در صورتي كه همراه سخنان حق باشد مانعي ندارد.
2- در برخي روايات، جلوگيري نياحه توسط پيامبر (صلوات الله عليه) بيان شده در پاسخ بايد گفت: نياحه يعني گريه همراه با شيون در عصر جاهليت، نياحه براي بتان به صورت، وا حبلاء، واعزي، صورت مي گرفته كه پيامبر (صلوات الله عليه) از گفتن وا، در هنگام نوحه، جلوگيري فرمودند. بنابراين به وا گفتن كه از زمان جاهليت باقي مانده اشاره دارد.[23]

عزاداري در سيره مسلمانان

گريه و عزاداري در سيره مسلمانان از گذشته تا حال، بسيار به چشم مي خورد، كه در اين بحث فقط به موارد مشهور و قابل توجه اكتفا مي شود.
1- گريه و عزاداري زنان بني هاشم در شهادت امام حسن(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام): امّ بكر دختر مسعود مي گويد: «... پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) زنان بني هاشم يك ماه مجلس روضه نوحه و عزاداري به پا داشتند.»[24]
در روايت ديگر آمده است: «هفت شبانه روز، زنان و مردان و كودكان در مدينه و مكه بر حسن بن علي (عليه السلام) گريستند.» شايد مراسم هفت كه ميان شيعيان رواج دارد برگرفته از اينگونه روايات است.
عايشه دختر سعد روايت مي كند: «زنان بني هاشم در شهادت امام حسن(عليه السلام) يك سال حداد را ترك نكردند، منظور از حداد، پوشيدن لباس اندوه و عزا و ترك زينت و آرايش است. خالد بن سرير از امام صادق(عليه السلام) پرسيد: جامه چاك دادن زن در مرگ شوهر اشكالي ندارد» آن گاه فرمود: «كفاره زدن بر صورت جز استغفار و توبه نيست. در شهادت حسين بن علي (عليه السلام) خانم هاي فاطمي گريبان پاره نموده و صورت ها را زخمي كردند و در چنين حادثه اي شايسته است كه آن طور عمل شود.»[25]
2- عزاداري ام المؤمنين ام سلمه: پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) و 18 تن از اهل بيت(عليهم السلام) و 53 تن از ياران ايشان با حضور همسران پيامبر (صلي الله عليه وآله)، در مجلس ام سلمه مجلس عزا برپا گشت. عماد الدين ادريس قريشي در عيون الاخبار نقل مي كند: «زماني كه خبر شهادت امام حسين (عليه السلام) به ام سلمه رسيد در مجلس پيامبر (صلوات الله عليه) قبه و خيمه اي سياه برپا نمود و جامه سياه پوشيد.» عزاداري هاشميان و همسران پيامبر(صلوات الله عليه) براي مسلمانان بهترين حجت و دليل زنده نگه داشتن عزاداري هاست.[26]
3- عزاداري جابر بن عبدالله انصاري: برخي از مورخان مي نويسند: علي بن حسين (عليه السلام) و اهل بيت پس از بازگشت از شام به كربلا آمدند، در آغاز ورود به كربلا با جابر بن عبدالله انصاري روبه رو شدند، با گريه و اندوه يكديگر را ملاقات كردند. آنگاه مجلس عزاداري برپا نمودند، به گونه اي كه جگرها را مي سوزاند و چند روز به اين صورت عزاداري كردند.[27]
4- عزاداري پيامبر (صلوات الله عليه) و اصحاب ايشان براي امام حسين (عليه السلام): پيامبر (صلوات الله عليه) نسبت به حوادث و جرياني كه امت اسلامي با آن روبه رو بوده، يا پس از ايشان رو به رو مي شده اند، از راه وحي و علم الهي آگاه بوده اند و اين حقيقت را در مناسبت هاي گوناگون ابراز داشته اند. درباره امام حسين (عليه السلام) نيز چنين پيشگوييهايي از آن حضرت نقل شده است، هرگاه اندوه آن حضرت شدت مي يافت، حسين (عليه السلام) را در آغوش مي گرفت و او را به مسجد مي آورد، اشك از چشمان مباركشان جاري مي شود و تربت كربلا را به دست گرفته، كودك شيرخوار را به اصحاب نشان داده و مي فرمودند: «امتم، فرزند مرا خواهند كشت و اين خاك كربلاي اوست.» پس نحوه شهادت امام را بيان داشته و مي فرمودند: «اندوه و بلا! واي از اندوه و بلا! كربلا سرزمين اندوه و بلا!».[28]
چون ذكر بقيه موارد باعث اطناب است، فقط مواردي را كه حضرت محمد(صلوات الله عليه) در آن مكان بر امام حسين(عليه السلام) گريستند نام مي بريم:
- سوگواري پيامبر (صلوات الله عليه) در منزل ام المؤمنين عايشه.
- گريه رسول خدا در منزل عايشه.
- گريه رسول خدا در منزل حضرت علي(عليه السلام).
- گريه پيامبر خدا در هنگام مقابله با بني هاشم.
- گريه پيامبر و اصحاب به هنگام اطلاع از شهادت امام حسين (عليه السلام).
- گريه امام علي (عليه السلام) و ابن عباس در عبور از كربلا.[29]

عزاداري از ديدگاه فقهاي سني

براي تبيين نظر فقهاي اهل سنت در مورد عزاداري، چنين آمده است:
«در تشييع جنازه و در منزل ميت، نوحه، گريه، شيون، و پاره كردن گريبان مكروه است. اما گريه بدون فرياد اشكالي ندارد؛ ولي صبر و شكيبايي بهتر است.»[30]
در جاي ديگر مي نويسد: «گريه و نوحه بلند روا نيست، اما گريه اي كه از سوز قلب باشد مانعي ندارد. لباس سياه براي مردان مكروه است ولي براي خانمها اشكالي ندارد. سياه كردن گونه و دست ها، پاره كردن گريبان، زخمي كردن صورت، پريشان كردن مو، ريختن خاك بر سر، زدن بر سينه و ران و روشن كردن، آتش بر سر قبرها از رسومات دوران جاهليت بوده و باطل است.»
در فتاواي غياثيه آمده است: «شيون، زاري، فرياد زدن مكروه است و پيامبر از آن جلوگيري فرموده است. اما گريه اشكالي ندارد زيرا روايت است كه پيامبر در مرگ فرزندنش ابراهيم گريست.»[31]
عبدالرحمن الجزيري مي گويد: «از ديد مالكيه و حنفيه گريه با صدا و فرياد زدن حرام است، اما از نظر شافعيه و حنبليها، مباح و رواست، چنان كه اشك ريختن بدون صدا به اتفاق علما مباح است».[32]
سُبكي از محققان اهل سنت مي گويد: «اگر گريه براي دل سوختن بر ميت و ترس از عذاب خداوند باشد كراهت ندارد. اما اگر براي جزع و تسليم نشدن در برابر قضاي الهي باشد مكروه و يا حرام است؛ اين حكم در صورتي كه گريه با صدا باشد؛ اما بدون صدا اشكالي ندارد، و نيز از روايات چنين بدست مي آيد كه گريه پيش از مرگ جايز است، چنانكه پس از مرگ نيز مي باشد، زيرا پيامبر نزد قبر يكي از دخترانشان گريه كرند؛ هم چنين در زيارت قبر مادرشان (آمنه) همراه اصحاب گريستند.»[33]

عزاداري از ديدگاه علماي شيعه

حال كه به سخنان فقهاي اهل سنت نظري افكنديم لازم است تا سخنان فقها و علماي شيعه را هم در زمينه عزاداري مورد بررسي قرار دهيم؛ البته همانطور كه آگاهي داريد فقهاي شيعه انگشت شمار نيستند و افراد مشهور بسياري هم در اين زمينه سخني دارند اما؛ ما در اينجا فقط به چند نمونه، اشاره اجمالي مي پردازيم تا مطلب مورد نظر برايمان روشن شود و به آن بسنده مي كنيم.
مرحوم صاحب جواهر مي نويسند: «شكي نيست كه گريه بر ميت به خاطر روايات متعددي كه به حدّ تواتر معنوي رسيده و فتاواي فقها، جايز است و آن روايات عبارتند از: گريه پيامبر بر حمزه سيد الشهداء و فرزندش ابراهيم و غيرآنها، همچنين حضرت فاطمه(سلام الله عليها) بر پدر و خواهرش گريه كرد، امام سجاد(عليه السلام) بر پدر بزرگوارش گريست، به گونه اي كه حضرت فاطمه و امام سجاد (عليهم السلام) از چهار گريه كننده معروف گرديدند. نوحه سرايي در صورتي كه همراه با باطل يا دروغ نباشد جايز است و در غير اين صورت اشكال دارد.»[34]
امام خميني(رحمه الله عليه) مي فرمايد: «گريه كردن بر اموات نه تنها رواست بلكه در هنگام شدت حزن و اندوه مستحب مي باشد. ولي سخني كه باعث غضب پروردگار مي شود نگويد؛ و جايز است نوحه سرايي خواه با شعر يا با نثر، اما با اين شرط كه همراه با دروغ و محرمات ديگر نباشد. هم چنين بنا بر احتياط «واي گفتن» و بنا بر احتياط جايزسيلي زدن بر صورت، زخمي كردن، بريدن و كندن موي و فريادي كه بيرون از حدّ اعتدال باشد. هم چنين پاره كردن لباس روا نيست، جز براي پدر و برادر و در برخي از امور ياد شده، نظير بريدن موي سر توسط خانمها هنگام مصيبت، كفاره ماه رمضان و در كندن آن كفاره يمين واجب مي شود.»[35]
آيت الله خويي مي فرمايند: «احتياط واجب آن است كه در گريه بر ميت صدا را خيلي بلند نكنند، اگر زن در عزاي ميت، صورت خود را بخراشد و خونين كند يا موي خود را بكند، بنابراحتياط مستحب، يك بنده آزاد كند يا ده فقير طعام دهد و يا بپوشاند و هم چنين اگر در مرد يا زن يا فرزند، يقه يا لباس خود را پاره كند چنين است».[36]
آيت الله خامنه اي مي فرمايند: «عزاداري بر ائمه اطهار(عليهم السلام) و بزرگداشت شهادت اهل بيت (عليهم السلام)، موجب احياي ياد و نام و فرهنگ و هدف آنان است. در اثر عزاداري، چنان پيوندي ميان امام و امت شكل مي گيرد كه ديگر گذشت قرون و اعصار نمي تواند بين آنان جدايي افكند. اين مسأله، موجب نفوذ ناپذيري امت از انحرافات دشمنان مي گردد و مكتب را هم چنان سالم نگه مي دارد و تحريفات را به حداقل مي رساند از اين روست كه استعمارگران براي نابودي ملل اسلام، مي كوشند رابطه آنان را با تاريخ پرافتخار صدر اسلام قطع نمايند، تا با اين خلأ زمينه القاي فرهنگ خود را فراهم آورند. اين همه از آثار اجتماعي عزاداري است و آثار رواني و تربيتي ديگري نيز دارد.
مسأله گريه و عزاداري بر حضرت سيد الشهداء(عليه السلام) از افضل قربات است و فلسفه هاي سازنده و تربيتي متعددي دارد.»[37]
اينها فقط نمونه هاي كوچكي بود كه جهت فهم مطلب مورد نظر بيان شد.

شبهاتي ديگر

همانطور كه ملاحظه فرموديد و گذشت، عزاداري را از ديدگاه هاي مختلف از جمله، در پرتو قرآن، در پرتو روايات شيعه چه روايات امر كننده و چه نهي كننده، در سيره مسلمانان و از ديدگاه فقهاي شيعه و سني مورد بررسي قرار داديم و نتايج بسيار خوبي هم از آن به دست آورديم. از جمله نتايج مهمي كه از مطالعه اين مباحث به دست مي آيد اين است كه عزاداري در تمام اين زمينه ها مورد اهميت افرادش واقع شده است و در ضمن بحث به بسياري از شبهات وارده پاسخ داده شده است. براي كامل كردن اين مبحث به چند سؤال كلي و مهم كه در اين زمينه مطرح شده است و تتمه بحث فلسفه عزاداري است مي پردازيم كه شايد قبلا به صورت جزئي به اين سؤالات جواب داده باشيم اما در اين جا به صورت كامل به پاسخ آنها مي پردازيم:

چرا در فرهنگ شيعه هميشه حزن و عزاداري حاكم است؟

در پاسخ بايد گفت: اگر فقط تجديد غم و اندوه و زنده شدن خاطره كهنه باشد پسنديده نيست، اما يك عمل نمادين شناخته شده و از شعاير الهي به شمار مي رود. زيرا موجب عبرت مي شود. اگرچه كه باعث تجديد حزن و اندوه مي شود. اما در صورتي كه براي انسان اثر مثبت داشته باشد رجحان دارد. به علاوه قرآن و دعا خواندن در اين مجالس و دادن طعام خود ثواب فراواني دارد به علاوه فوايد فراواني براي نسلهاي آينده دارد.
حسين (عليه السلام) مظهر صدق، عدل، پاكي، ايثار، شجاعت و عبوديت خداست، عاشوراي حسين (عليه السلام) تجسم عشق و اخلاص و فنا در راه خدا و جهاد در راه خدمت خداست. عاشورا بهترين روش براي برافراشتن كلمه توحيد، حقيقت و راستي و سعادت است. حسين (عليه السلام) پاره تن رسول خدا(صلوات الله عليه) و نور چشم ايشان بود. پس تا هنگامي كه محبت اهل بيت در دل مؤمنان باشد هرگز سوگواري ها كهنه نخواهد شد و اندوه براي هميشگي خواهد بود.
كدام يك از حوادث تاريخ اينگونه بوده است؟ اعضاي شريفش زير سُمّ ستوران كوبيده شده و سر نازنيش بالاي نيزه شهر به شهر برده شده و اهل بيتش اسير شدند. آيا بر ما لازم نيست كه اين مصيبت سنگين را سوگواري نماييم.[38]
البته، پاسخ بسيار زيبايي كه مقام معظم رهبري در اين زمينه داده اند نيز مورد توجه بوده است؛ ايشان فرمودند: «اين سخن كه هميشه مردم تشويق به عزاداري شده و از شادي ها دور گشته اند حرف درستي نيست. ايام سال و تاريخ ما داراي ايام حزن و سرور مي باشد. از اين رو در روايات وارد شده، كه شيعيان ما در شادي ها شاد و در حزن و اندوه ها غمگين هستند. در اعيادي مثل عيد فطر، عيد قربان، عيد غدير، ميلاد امامان معصوم، بازگشت از سفر حج و زيارت، تولد اولاد، ازدواج و عروسي و بسياري موارد ديگر دستور به جشن و شادي و مراسم مهماني و اطعام داده شده است و در ايران نيز در بسياري از عيدهاي مذهبي تعطيل رسمي مي باشد. در مقابل هم در ايامي مثل شهادت بزرگان ديني- كه دردناك ترين آن تاسوعا و عاشورا است- دستور عزاداري داده شده و اين عزاداري چند جهت دارد:
1. جنبه عاطفي: كسي كه عزيزي را از دست مي دهد، ناخودآگاه حزين و غمناك است و نمي تواند غمگين نباشد.
2. جنبه سياسي: اگر اين عزاداري ها نبود، قيام خونين و روشنگر سيد الشهداء به فراموشي سپرده مي شد و چه بسا اصل قيام و شهادت آنان هم مورد تحريف و انكار قرار مي گرفت. در زمان صدر اسلام، شرايط اقتضا نكرد كه شيعيان براي حضرت زهرا(سلام الله عليها) عزاداري و نوحه خواني كنند و لذا در تاريخ برخي از مورخان مغرض، اصل شهادت حضرت را انكار كرده، حتي مي گويند: اگر محسن فاطمه شهيد شده پس قبرش كجاست؟ لابد اگر مي توانستند مي گفتند: اگر پيامبر دختري به نام فاطمه داشته و كشته شده پس قبرش كجاست؟
3. جنبه ديني: در ماه محرم با برپايي مراسم هاي عزاداري و سخنراني، مردم بيش از پيش با معارف الهي و اخلاق اسلامي آشنا مي شوند و اين عاشورا است كه دين ما را حفظ كرده است.
4. جنبه تربيتي: كودكان و نوجوانان از برپايي اين مراسم و يادآوري آن واقعه عظيم، شجاعت و ايثار و فداكاري را الهام مي گيرند.
البته لقاي الهي براي امام حسين (عليه السلام) زيباترين و باشكوه ترين چيزهاست. ولي در ايام مصيبت، حزن و اندوه امامان (عليهم السلام) از واقعه جانگداز عاشورا، نمي توانيم مسرور باشيم و قطعا دشمنان ائمه (عليهم السلام) در اين روز مسرور بودند.»[39]
پس نتيجه اينكه، حزن و اندوه در ايام عزاداري يك مسأله بسيار مهم عقيدتي سياسي است و البته بايد توجه كرد كه در فرهنگ اسلامي هميشه حزن و اندوه وجود ندارد بلكه شادي هم هست و اگر در جامعه اي به اين مسأله شادي توجه نمي شود اين به اسلام ربطي ندارد بلكه مشكل از برنامه هاي جامعه است و اشكال از فرهنگ اسلام نيست.

آيا عزاداري خلاف قضا و قدر الهي است؟

انسان موجودي است كه داراي احساس و عواطف است كه البته با توجه به ايماني كه هر فردي دارد و درجات مختلف ايمان، بيان عواطف و احساسات هم مختلف است، گاهي فقط با اندوهناك شدن، گاهي با جزع فزع فراوان، گاهي هم با بيهوش شدن، گريبان چاك كردن و حتي مرگ همراه است. در اين راستا اين نيروي ايمان است كه به او آرامش و اميد مي دهد. «الا بذكر الله تطمئن القلوب»[40]
از اين رو دستورات اسلام در راستاي تقويت ايمان و نيروي عقيده دور مي زند و راه مبارزه با پيشامدهاي ناگوار را نشان داده و همواره به صبر و شيكبايي در برابر ناملايمات فرا مي خواند. كه اين مسأله در سوره «عصر» به وضوح ديده مي شود. با بينش، امتحان و آزمايش، زندگي و ناملايمات آن را جهت داده و به صابران رحمت و مغفرت و صلوات الهي را بشارت و نويد مي دهد. با نگاهي گذرا به روايات معصومين اين نكته به خوبي به دست مي آيد كه جزع و فزع و اظهار سخنان بيهوده و باطل در هنگام مصيبت، اجر انسان را از بين مي برد. از اين رو در روايات به صبر توصيه شده است.
اما اين اسلام كه هميشه واقعيت ها را در نظر داشته و احساسات و عواطف انسان ها را مي داند، همواره با دستورات سازنده خويش به جاي پرداختن به نفي واقعيت ها و عواطف و احساسات، رفتارها و گريه ها را در راستاي بهره گيري صحيح و تقويت اراده و ايمان، جهت دهي كرده است و گذشته از جلوگيري از رفتارها و مراسم نامناسب و ناشايسته دوران جاهليت، راه هاي مورد تأييد اصول و مباني دين و فرد را نشان مي دهد.[41]
چنان كه يكي از دستورات اسلام اين است كه پس از مرگ مسلماني، ساير مسلمانان جمع شده و با بازماندگان تسليت و تعزيت دهند و در آن مجالس براي از دست رفتگان از درگاه خداوند متعال درخواست آمرزش نموده و قرآن تلاوت كنند و بازماندگان را به صبر و استقامت توصيه نمايند و در اين باره روايات فراواني از معصومين نقل شده است.[42]
بديهي است كه برگزاري مجالس عزا، افزون بر احترام به گذشتگان موجب دلگرمي و تشفي بازماندگان مي شود و روشن است كه هيچ يك از انواع عزاداري با صبر ناسازگاري ندارد، بلكه در راستاي تقويت روحيه مسلمانان كه با ابراز صبر به دست مي آيد صورت مي گيرد و هيچ نوع از انواع عزاداري كه بيان شده هيچگونه تنافي با آيات و روايات ندارد.

آيا عزاداري بدعت است؟

بدعت يعني چيزي كه جزو دين نيست و بدون هيچ دليل به صورت جزئي از دين درآمده است. در مورد مسأله عزاداري، در منابع شيعي و سني، هيچ روايتي دال بر بدعت بودن نيست. تنها مطلب انجام رفتارها و اعمال و سخنان است كه بايد به عنوان آفات عزاداري ياد نمود. نه اينكه اساس آن را انكار كرد.
حال سؤال اينجاست كه اگر برادران اهل سنت بگويند بدعت است و براي ما ثابت نيست كه هست يا نه؟ چه كنيم؟
بايد گفت طبق نظر اهل سنت بدعت دو گونه است از جمله بدعت حسن و پسنديده و بدعت قبيح و زشت. از نظر آنها نماز ترويح كه بدون هيچ دليلي شرعي، توسط خليفه دوم به جماعت بنا گذارده شده بدعت پسنديده است و مسائل ديگر.
حال طبق همين نظر در حادثه عاشورا و هم چنين برپايي مجالس عزا، سه گونه موضع مي توان گرفت:
1- ساكت و بي تفاوت بود؛ 2- جشن گرفت و در آن ايام به شادماني پرداخت؛ 3- به برگزاري مجالس، اجتماعات و مرثيه سرايي مناسب همراه با پرداختن به علل، انگيزه ها و آثار و فوايد آن با گريستن در مصايب آنان شريك شد. بدون ترديد، راه سوم از نظر عقلا صحيح ترين خواهد بود، زيرا جشن اگر براي آن باشد كه كشته شده اند خلاف شرع است و موجب بغض و كينه اهل بيت است، اگر براي آن باشد كه ستمگران رسوا شده اند باز هم مفاسدي را در بردارد. هم چون مسيحيان كه در روز به صليب كشيدن مسيح جشن مي گيرند كه آثار منفي آن را در جامعه مسيحيت به چشم مي بينيم. اما عزاداري هايي كه توسط مسلمانان در ايام شهادت ها برگزار مي شود نه تنها مفاسد اخلاقي ندارد بلكه بالعكس، موجب رشد و كمال اخلاقي مي شود.[43]
البته به دور از تمام اين موارد، در بحث هاي گذشته به طور كامل به اين مسأله پرداختيم و ريشه عزاداري و اينكه در قرآن به آن اشاره شده و اهل بيت به آن تشويق كرده اند پرداختيم و سابقه اين سنت عظيم را از همان اهل بيت يافتيم پس براي ما مسلم است كه اين يك بدعت نيست.

چرا در عزاداري ها به جاي هيئت هاي عزا از كنفرانس و گفتگو استفاده نمي شود؟

روحيه بسياري از مردم با مسائل اقتصادي و مادي بيشتر سازگار است و مردم حوادث را براساس منافع يا ضررهاي اقتصادي مي سنجند. در مورد عاشورا شايد عده اي بگويند: «دو ماه بايد توليد كم شود، وقت اشخاص گرفته شود و ضرر اقتصادي دربرداشته باشد، چرا با مجالس متعدد، مثل كنفرانس، كنگره، همايش و نگاه كردن اين مراسم، عاشورا را زنده نگه نداريم؟»
در مورد شخصيت سيد الشهداء تشكيل ميزگرد و كنفرانس و غيره لازم است و البته انجام هم مي شود اما آيا براي بهره برداري از حادثه عاشورا اين مراسم كافي است؟ يا اين كه امور ديگري نيز لازم است؟!
هنگامي كه در رفتارهاي خود دقت مي كنيم مي يابيم كه در رفتارهاي ما دو دسته از عوامل نقش اساسي ايفا مي كنند، يك دسته، عوامل شناختي، كه موجب مي شود انسان مطلبي را بفهمد و بپذيرد كه اين كار از طريق استدلال عقلي يا تجربي و يا راه هاي ديگر صورت مي گيرد. قطعا شناخت در رفتار ما، تأثير گذار است اما كافي نيست.
عامل ديگر، انگيزه ها، احساسات، عواطف، تمايلات، گرايشها، ميلها و غرايز مي باشد. اينها سلسله اي از عوامل دروني و رواني اند كه در رفتار ما تأثير گذارند. هرگاه به رفتار خود چه در زندگي فردي، چه اجتماعي و چه سياسي و... نظري بكنيد، درمي يابيد كه عامل اصلي كه شما را به آن رفتار وادار كرده همين عوامل تحريك كننده و برانگيزاننده است.
شهيد مطهري فرمودند: «در مورد حركت خودرو دو عامل وجود دارد عامل مكانيكي كه خودرو را به حركت درمي آورد و چراغ كه سبب مي شود خودرو در داخل پرتگاه و گودال نرود و آسيب نبيند.» انسان هم براي رفتار صحيح به يك عامل دروني و نيز عامل شناختي احتياج دارد.
عامل دروني ما را به سوي كار مي انگيزاند و به طرف انجام كار سوق مي دهد. اين گونه عوامل، انگيزه هاي رواني هستند. اگر انسان بداند كه فلان غذا مفيد و خوشمزه است تا اشتها نداشته باشد يا اشتهاي او تحريك نشود هرگز به سراغ غذا نمي رود. اگر كسي اشتهاي او بر اثر بيماري، از بين برود ميل به غذا را هم از دست مي دهد.
در مورد مسائل اجتماعي هم همين امر صورت مي گيرد هرچه قدر هم كه فرد بداند فلان حركت اجتماعي خوب و مفيد است تا انگيزه اي براي انجام آن حركت نداشته باشد حركت انجام نمي دهد.[44]
هنگامي كه ما به كاري مشابه با كار امام (عليه السلام) و به پيمودن آن راه واداشته مي شويم كه در ما انگيزه اي ايجاد شود و براساس آن ما هم ميل داشته باشيم آن كار را انجام دهيم. خود شناخت اين ميل را ايجاد نمي كند بلكه بايد عواطف ما تحريك شود و احساسات ما برانگيخته شود. پس ما هم به جلسات بحث و گفتگو و هم به عزاداري عملي نياز داريم.
هنگامي كه صحنه اي بازسازي مي شود و انسان از نزديك به آن صحنه مي نگرد، اين مشاهده با هنگامي كه انسان بشنود چنين جرياني واقع شده، بسيار تفاوت دارد.
وقتي انسان حالت رقت آور مريضي و يا حالت طفل يتيمي را ديد، اثري در روح او ايجاد مي شود كه هرگز دانستني ها چنين اثري را نمي تواند داشته باشد شما مكرراً حوادث عاشورا را شنيده ايد و در ذهن شما جاي گرفته، اما آيا اين دانسته ها اشك شما را جاري مي كند. وقتي در مجالس شركت مي كنيد و مرثيه خوان، مرثيه خواني مي كند، آنگاه بي اختيار اشك شما جاري مي شود. اين شيوه در تحريك احساسات شما نقش بسزايي دارد.
هر اندازه اينها در برانگيخته شدن عواطف و احساسات ما مؤثرتر باشد حادثه عاشورا در زندگي ما مؤثرتر خواهد بود.
بنابراين صرف بحث و بررسي عالمانه واقعه عاشورا نمي تواند نقش عزاداري را ايفا كند. بايد صحنه هايي در عاشورا به وجود آيد كه احساسات مردم را تحريك كند. همين كه صبح از خانه بيرون مي آيند مي بينند شهر سياه پوش است، پرچم هاي سياه نصب شده است، خود اين تغيير حالتها، دل ها را تكان مي دهد. گرچه مردم مي دانند فردا محرم است. اما ديدن، اثري در دل مي گذارد كه دانستن، آن اثر را، نمي گذارد.[45]

چرا بايد دشمنان امام حسين (عليه السلام) را لعن كرد؟

همانگونه كه سرشت انسان فقط از شناخت ساخته نشده است، از عواطف و احساسات مثبت هم تشكيل نشده است. آدميزاد هم احساسات مثبت و هم احساسات منفي دارد. اين طبيعت انسان است كه در مواردي بايد رقت قلب پيدا كند و در اثر آن گريه كند و گاهي شادي كند.
خداوند در ما محبت آفريده تا نسبت به كساني كه به ما خدمت مي كند به ابراز علاقه و محبت بپردازيم.
علاوه بر آن در انسان، نقطه مقابل محبت، به نام بغض و دشمني قرار داده است. همان گونه كه فطرت انسان بر اين است كه كسي را كه به او خدمت مي كند دوست بدارد، فطرتش نيز بر اين است كه كسي را كه به او ضرر مي زند دشمن بدارد. قرآن مي فرمايد: «ان الشيطان لكم عدوا فاتخذوه عدواً»[46] ؛ «شيطان، دشمن شماست شما هم با او دشمني كنيد.»
اين فطرت انساني است و عامل تكامل و سعادت انساني است. اگر «دشمني» با دشمنان خدا نباشد به تدريج رفتار انسان با آن دوستانه مي شود. و حرف هايشان را قبول مي كند و شيطان ديگري مثل آنها مي شود. اگر كساني اين نصيحت را گوش نكردند بايد بدانند كه عاقبت به آنها ملحق خواهند شد. «ان الله جامع الكافرين و المنافقين في جهنم جميعا»[47]؛ سرانجام كساني كه نسبت به استهزاء كنندگان دين محبت مي ورزند و به آنها روي خوش نشان مي دهند، اين است كه تدريجاً حرف هاي استهزاء كنندگان بر آن ها اثر مي گذارد، وقتي حرف هايشان اثر كرد، در دلهايشان شك به وجود مي آيد و اگر شك ايجاد شد؛ اظهار ايمان كردن نفاق مي شود.
به عبارت ديگر دشمني كردن با دشمنان، سيستمي دفاعي در مقابل ضررها ايجاد مي كند.
موجودات زنده قوه دافعه دارند. چيزهايي كه براي بدن مضر است بايد بيرن ريخت. در روح انسان هم بايد، چنين استعدادي وجود داشته باشد، بايد يك عامل جاذبه رواني داشته باشيم تا از كساني كه براي ما مفيد هستند خوشمان بيايد، دوستشان بداريم و به آنها نزديك شويم و در مقابل بايد عملاً با كساني كه براي سرنوشت جامعه مضر هستند دشمني كرد.
اينكه ما نسبت به دشمنان اسلام و شيطان بزرگ اينقدر كينه داريم، و اجازه نمي دهيم شعار مرگ بر آمريكا حذف شود، تأسي به حضرت ابراهيم است. قرآن مي فرمايد: «شما بايد از ابراهيم ياد بگيريد و صريحا بگوييد «مرگ بر دشمن اسلام» و عداوت و دشمني خود را نسبت به دشمنان اعلام كنيد.»[48]
در فروع دين، تولي و تبري است يعني بايد دوستان خود را دوست بدارند و با دشمنان خدا دشمني كنند. تنها دوستي كافي نيست اگر دشمني نباشد، دوستي هم از بين مي رود. اما در مورد دشمنان غدّار، كينه توز و قسم خورده، خداوند مي فرمايد: «و لن ترضي عنك اليهود و لاالنصاري حتي تتبع ملتهم»[49]
تا دست از انقلابتان برنداريد، آمريكا از شما راضي نخواهد شد. هر روز لازم است تأمل كنيم كه آشتي با چنين كساني يعني چه؟ بايد با نهايت غضب، خشونت، تندي و عبوسي با اينها برخورد كرد. بايد مرگ را بر سر اينها باريد. چون آنها جز به مرگ ما راضي نيستند نه تنها به مرگ بدن ما، بلكه تنها به مرگ روح ما و به مرگ دين ما راضي مي شوند.[50]
دشمني خود نمونه بارزي از محبت به اهل بيت (عليهم السلام) است. همان طور كه اگر در جنگي، فردي در گروه مسلمانان با دشمنان مي جنگد و در پي هلاكت آنان، شهيد محسوب مي شود و داراي اجر و قرب الهي مي گردد؛ كسي هم كه به لعن و نفرين دشمنان بپردازد، خود نمونه جهادي ظاهري و به زبان خواهد بود و حد توانايي هر فردي با فرد ديگر در دفاع از دين و مذهب فرق مي كند.
گاهي سكوت، نشانه موافقت با مطلبي مي شود، پس اعتراض خود نمونه اي از مخالفت است چه بهتر كه اين اعتراض، با آرزوي دوري از رحمت الهي براي ايشان باشد.

پی نوشتها:

1. سوره نساء، آيه 148.
2. سوره مائده، آيه 55.
3. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، صص 39-38.
4. سوره شوري، آيه 23.
5. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 40-39.
6. سوره حج، آيه32.
7. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص43.
8. سوره يوسف، آيه 84.
9. سوره يوسف، آيه 85.
10. رك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص44-43.
11. علي بن شهرآشوب، مناقب آل ابيطالب، قم، انتشارات علامه، ج4، ص 179.
12. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص45.
13. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، بيروت، دار الاحياء التراث العربي، ج2، ص 924.
14. همان، ص 90.
15. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403ق، ج44، ص 280.
16. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج44، ص 280.
17. همان، ص 293.
18. همان، ص 278.
19. شيخ حر عاملي، وسايل الشيعه، ج2، ص 915.
20. همان .
21. همان .
22. سوره بقره، آيه 156.
23. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 100.
24. ر.ك: همان، ص 123.
25. همان، ص 124، رك: تاريخ دمشق، ص 209.
26. همان، ص 127، رك: عماد الدين ادريس قرشي، عيون الاخبار و فنون الآثار، ص 109.
27. سيد بن طاووس، لهوف، نجف، مكتب الحيدريه، 1385، ص 820.
28. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص69.
29. همان، ص 77-73.
30. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 149؛ رك: مولانا شيخ نظام و جماعة من علماء الهند، فتاواي الهنديه في مذهب الامام ابي حنيفه، ج1، ص 162.
31. رك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 150.
32. همان .
33. همان.
34. حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، ص 151.
35. همان .
36. همان، ص 152 .
37. CD پرسمان، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها مركز فرهنگي، 1373، لغت عزاداري.
38. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، صص 162-160.
39. CD پرسمان، نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها مركز فرهنگي، 1373.
40. سوره رعد، آيه 28 .
41. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، صص32-29.
42. حر عاملي، وسايل شيعه، ج2، ص 871.
43. ر.ك: حسين رجبي، پاسخ به شبهات عزاداري، صص 164-163.
44. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، آذرخشي ديگر از آسمان كربلا، قم، انتشارات مؤسسه آموزشي پژوهشي امام خميني، 1380، چاپ پنجم، صص22-15.
45. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، آذرخشي ديگر از آسمان كربلا، صص 22-15.
46. سوره فاطر، آيه 6.
47. سوره نساء، آيه 140.
48. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، آذرخشي ديگر از آسمان كربلا، ص 23.
49. سوره بقره، آيه 120.
50. ر.ك: محمد تقي مصباح يزدي، آذرخشي ديگر از آسمان كربلا، ص 23.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آداب كلام در كلام الهي

آداب كلام در كلام الهي

محمد شريفاني

آنچه در اين مقاله مدنظر است ، مروري است بر آداب سخن از ديدگاه قرآن. انتخاب اين بحث از جهات گوناگون حايز اهميت است كه ذيلاً به آنها اشاره خواهد شد و مهم‌ترين آنها نقش‌ بلندي است كه زبان و سخن در ميان اعضا و افعال انساني ، در سعادت وشقاوت انسان ايفا مي‌كند.
مباحث اين مقاله عبارت‌اند از: الف ـ اهميت كلام ؛ ب ـ آداب سخن گفتن؛ ج ـ آداب سخن شنيدن ؛ د ـ آداب گفتگو.

اهميت كلام

قرآن كريم كه از سنخ كلام است خود را به عنوان بيان معرفي كرده است : « هذا بيان للناس» ( آل عمران، 3/138) گرچه بيان، مفهومي است گسترده و بر هر چيزي كه مبين مقصود سخن است و لذا قرآن به آداب سخن ، بيش از خط يا اشاره پرداخته است.
به حسب عادت ، سخن گفتن مسأله ساده‌اي به نظر مي‌رسد لكن با اندك تأمل ، خواهيم دانست كه اين امر از پيچيده‌ترين و ظريف‌ترين اعمال انساني است. اين ظرافت و عظمت ،‌ از يك سو به نحوه همكاري اعضاي دستگاه صوتي براي ايجاد اصوات مختلف و نيز به وضع لغات و چينش آنها به دنبال يكديگر مربوط است و از سوي ديگر به تنظيم استدلالات وبيان احساسات از طريق عقل مربوط مي‌شود. عظمت زبان ، اين عضو كوچك و فعّال ،‌ و سخن كه فعل آن است، از نكات زير دريافت مي‌شود:
1. آنگونه كه از آيات 1 تا 4 سوره الرحمن استفاده مي‌شود، يكي از مهم‌ترين نعمت‌هاي الهي بعد از نعمت آفرينش ، نعمت بيان است. در اين آيات آمده است: « الرحمن . علم القرآن . خلق الانسان . علمه البيان» ( خداي رحمان ، قرآن را ياد داد ، انسان را آفريد ،‌ به او بيان آموخت.) گويا مفهوم اين سخن آن است كه انسان است و بيانش.
2. در قيامت از مسئوليت زبان سؤال مي‌شود. در سوره بلد آيات 8 و 9 مي‌خوانيم :« الم نجعل له عينين . و لساناً و شفتين»‌ (آيا دو چشمش نداديم ، و زبان و دو لب). شايد تعقيب آيه فوق به آيه 10 اين سوره : « وهديناه النجدين»‌ ( و هر دو راه ‹ خير و شر› را بدو نموديم) ، اين مطلب را مي‌فهماند كه زبان يكي از ابزار هدايت است.
3. سخن بهترين ابزار انتقال افكار و حتي تأثيرگذاري است كه در كلام پيامبر به عنوان سحر به آن اشاره شده. فرموده :‌ انّ من البيان سحراً.1
4. از ميان معجزات انبياء ، با عظمت‌ترين معجزه ، معجزه خالد نبوي يعني قرآن ، از سنخ كلام است. تأثير اين معجزه تا بدانجا بوده كه كفار با شنيدن اين كلام ، از آن به « سحر» تعبير مي‌كردند:‌« فقال ان هذا الا سحر يؤثر» ( مدثر،‌ 74 /24) (گفت: اين قرآن جز سحر نيست).
و گاه تا بدانجا پيش مي‌رفتند كه مي‌گفتند:‌« وقال الذين كفروا لاتسمعوا لهذا القرآن و الغوا فيه لعلكم تغلبون» ( فصلت، 41/26).
( كساني كه كافر شدند گفتند: به اين قرآن گوش مدهيد و سخن لغو در آن اندازيد شايد شما پيروز شويد.)
تعبير به سحر و نهي از استماع قرآن ، هر كدام به نوعي حكايت از نفوذ تأثير كلام الهي بر مردم دارد.
5. از جمله نخستين خوا‌سته‌هاي موسي پس از مبعوث شدن به رسالت ، براي موفقيت در انجام مسئوليت خويش ، زبان رساست. فرمود:« و احلل عقدة من لساني. يفقهوا قولي.» ( طه ، 20/27،28).
( و اززبانم گره بگشاي، تا سخنم را بفهمند.)
6. وجود آفات براي سخن در فرمايش اميرالمؤمنين ،‌ نشان ديگري از اهميت و شأن كلام است. فرمود: للكلام آفات2 ( همانا براي سخن آفاتي است.)
فيض كاشاني در محجة البيضاء آفات زبان را تا 20 عدد بر شمرده است.
در بياني ديگر امام علي (ع)، سخن را يكي از ابزار وضع و رفع نعمت‌ دانسته است: رب كلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة 3 ( چه بسا سخني كه نعمتي را سلب كند و بلاهايي را جذب كند.)
و در تعبير ديگر، تأثير كلام را به شمشير تشبيه كرده است. آنگاه كه فرمودند: ‌رب كلام كالحسام4 ( چه بسا كلامي كه ‹ در برندگي› همچون شمشير است.)

آداب سخن گفتن

در قرآن براي سخن گفتن آدابي مطرح شده كه در تأثير سخن در گرو رعايت آنها است‌:

1. فصاحت:

نخستين ادب كلام ، فصاحت در كلام است.
فصاحت در لغت به معني خلوص چيز است؛ ( راغب) و در اصطلاح ، كلام فصيح يعني كلام عاري از انواع تعقيدات. هرگاه كلام از تنافر حروف ، غرابت حروف ، كراهت در سمع ، خلاف قياس صرفي ، تنافر كلمات مجتمع ضعف تأليف عاري و برهنه بودن فصاحت در كلام حاصل شده است.
هرگاه متكلم داراي ملكه‌‌اي باشد كه بتواند مراد خود را به راحتي و با رساترين تعابير ادا كند، فصيح ناميده مي‌شود.
موسي از خداوند درخواست مي‌كند برادرش هارون به جهت فصاحت كلامش كمك كار او باشد: « و اخي هارون هو افصح مني لسانا فارسله معي » ( قصص، 28/34) ( برادرم هارون از من زبان‌آورتر است پس او را با من به دستياري گسيل‌دار )
فصاحت در كلام اميرالمؤمنين اين چنين تعريف شده است: احسن الكلام ما لاتمجه الاذن و لايتعب فهمه الافهام.
بهترين سخن آن است كه گوش را اذيت نكند و فهم را به زحمت نيندازند ( كه اشاره است به عاري بودن از تعقيدات لفظي و معنوي.)
شأن فصاحت تا حدي است كه پيامبر(ص) فرمود: الفصاحة زينة الكلام ، ( فصاحت زينت سخن است.)6 در كلام ديگر فرمود: جمال الرجل فصاحة لسانه7 ( جمال مرد رسايي زبانش مي‌باشد.)

2. بلاغت:

در لغت به معناي وصول و انتهاست؛ ( راغب) و در اصطلاح عبارت است از مطابقت كلام با مقتضاي حال و مقام، به عنوان نمونه در مقام تأكيد ، ايجاز و يا اطناب سخن ، رعايت هر يك را بنمايد.
بسياري از ناهنجاري‌هاي سخن ناشي از عدم رعايت موقعيت كلام است. در آيه 63 سوره نساء درباره منافقين آمده است:
« فاعرض عنهم و عظم و قل لهم في انفسهم قولاً بليغاً » ( از آنان روي برتاب و پندشان ده و با آنها سخني رسا بگوي.)
بلاغت در سخن حتي شامل پرهيز از سؤال نامناسب هم خواهد شد ، در آيه 101 سوره مائده مي‌خوانيم:
« يا ايها الذين آمنوا لاتسألوا عن اشياء أن تبدلكم تسؤكم »
( اي اهل ايمان از چيزهايي كه اگر براي شما آشكار گردد شما را اندوهناك مي‌ كند مپرسيد.)
از امام علي (ع) نقل شده كه فرمود : لاتتكلمن اذا لم تجد للكلام موقعاً 8 ( البته نبايد هنگامي كه براي كلام زمينه نيست سخن گفت.)
اقتضاي بلاغت در سخن آن است كه محدوده كلام نيز به تناسب موقعيتها رعايت گردد. دركلام امام علي (ع) آمده است: الكلام كالدواء قليله ينفع و كثيره قاتل 9 ( سخن همچون داروست ،‌ اندكش سود مي‌بخشد و فراواني آن كشنده است.)

3. لينت سخن:

در لغت گفته شده : اللين ضد الخشونة، لينت ضد خشونت است؛ ( راغب) كلم لين همراه با نوعي نرمي و ملايمت است.
تأثير لحن ملايم تا بدانجاست كه خداوند به موسي و هارون مي‌گويد: « قول لا له قولاً لينا لعله يتذكر او يخشي» ( طه ، 20/44) ( با او سخني نرم گوييد شايد كه پند گيرد يا بترسد.)
رمز توفيق پيامبر (ص) عليرغم نبود امكانات و وجود موانعي همچون فرهنگ ضعيف مردم ، ياران كم و دشمنان زياد حضرتش ، لينت خلق و خوي و كلام پيامبر (ص) است:
« فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظاًَ غليظ القلب لانفضوا من حولك » (‌ آل‌عمران، 3/159)
( پس به بركت رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر سخت دل بودي قطعاً از اطرافت پراكنده مي‌شدند.)

4. سديد بودن:

سداد و سديد از ماده سد ، به معناي استقامت و محكم بستن است. ( راغب)
از آداب سخن‌، سديد بودن كلام است، هرچه كلام با عقل و منطق و استدلال بيشتر همراه باشد ميزان استحكام آن بيشتر خواهد بود. هر چه استحكام كلام بيشتر باشد ثبات و بقاء آن بيشتر خواهد شد. اصولاً قرآن به دليل آنكه سخنش يا با عقل هماهنگ است و يا با فطرت ، از استحكام و استقامت خاصي برخوردار است.
در سوره احزاب آيه 70 و 71 آمده است:
« يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديداً. يصلح لكم اعمالكم و يغفر لكم ذنوبكم»
( اي مؤمنان از خدا پروا داريد و سخني استوار گوييد تا اعمال شما را به اصلاح در آورد و گناهانتان را ببخشايد.)
گويا از آثار سخن محكم ، اصلاح اعمال و تطهير انسان از گناه خواهد بود.

5. ميسور بودن كلام:

در لغت سير و ميسور به معناي سهل و آسان آمده است. ( راغب)
يسير نقطه مقابل عسر و تكلف است و تكلف نوعي زحمت است كه تكليف هم به همين معناست. همان گونه كه انسان مي‌تواند در زندگي خود با محدوديتها و با تكلفات فراوان رفتار كند و در نتيجه عرصه را برخود تنگ نمايد، در مقام سخن هم مي‌تواند دچار انواع تكلفات گردد.
« قل ما اسألكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين» ( ص، 38/86)
( بگو من مزدي بر رسالتم از شما طلب نمي‌كنم و اهل تكلف و تصنع نيستم) پيامبر (ص) فرمود: نحن معاشر الانبياء و الاولياء برآءُ من التكلف10.
( ما گروه انبيا و اوليا از تكلف و زحمت بيزاريم.)
متقابلاً در احاديث به سهولت توصيه شده است. اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اسهل يدر الرزق11 ( آساني عامل ريزش رزق است.)
سهولت همان‌گونه كه در افعال جاري است،‌ در كلام نيز قابل اجراست. از آداب سخن آن است كه همراه با سهولت ‌و آساني باشد. قرآن ، خود را به اين صفت ، موصوف كرده ، آنجا كه مي‌گويد: « ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مذكر» ( قمر ، 54/40) ( و قطعاً‌ قرآن را براي پندآموزي آسان كرديم. پس آيا پند گيرنده‌اي هست؟)
از اين آيه استفاده مي‌شود كه سهولت دركلام ، خود عالمي است براي يادگيري آسان و مقبوليت در سخن و لذا قرآن دستور مي‌دهد سخن را با آساني ادا كنيد: « فقل لهم قولاً ميسوراً» ( اسراء ، 17/28) ( و با ايشان با ملايمت و راحتي سخن بگوي.)
تكليف درسخن ، الف : هم مي‌توانيد به نحوه اداي كلام مربوط شود، آنگونه كه از نبوي شريف معلوم مي‌شود: ان الله ليبغض الرجل البليغ الذي يلعب بلسانه كما تلعب الباقرة12.
( همانا خداوند مبغوض مي‌دارد انسان بليغي كه با زبانش همچون گاو ، بازي مي‌كند.)
ب: و همچنين مي‌تواند به محتوا و استفاده از واژه‌هاي پيچيده كه ملازم با صعوبت در فهم است مربوط مي‌‌شود كه البته اين نوع تكلف در كلام ، خلاف فصاحت در سخن است. آن گونه كه درفرمايش اميرالمؤمنين آمده است: احسن الكلام ، مالاتمجه الاذن و لايتعب فهمه الافهام13. ( بهترين سخن آنست كه گوش را اذيت نكند وفهم را به زحمت نيندازد.)
اداي نارواي سخن باعث اذيت گوش؛ و بكارگيري مفاهيم پيچيده باعث اذيت فهم خواهد شد.

6. لغو بودن سخن:

اللغو من الكلام مالايعتد به و هو الذي يورد لاعن روية و فكر فيجري مجري اللغا و هو صوت العصافير. و قد يسمي كل كلام قبيح لغواً.
( كلام لغو آن است كه قابل اعتنا نباشد. همان سخني كه از روي فكر و تأمل صادر نشود كه به منزله صداي گنجشكان است. وگاه به هر كلام قبيحي لغو گفته مي‌شود.) ( راغب)
در اوصاف بهشت آمده است كه: « لايسمعون فيها لغواً ولاكذابا»‌ ( نباء ، 78/35).
( در آنجا نه بيهوده‌اي شنوند و نه يكديگر را تكذيب كنند.)
همچنين در اوصاف مؤمنين مي‌خوانيم : « و الذين هم عن اللغو معرضون» ( مؤمنون ، 23/3)
( آنان كه از سخن بيهوده رويگردانند.)
از موارد مورد استعمال كلمه لغو مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه يكي از آداب سخن آن است كه كلام ، همراه با نوع فكر و مقبوليت باشد.

7. معروف بودن كلام:

المعروف : اسم لكل فعل يعرق بالعقل او الشرع ، حسنه. و المنكر ما ينكر بهما.
( معروف نامي است براي هر كاري كه بواسطه عقل يا شرع ، حسنش شناخته شده باشد و منكر آن است كه به واسطه اين دو مورد انكار قرار گرفته باشد.) ( راغب)
معروف ، الف: گاه صفت فعل قرار مي‌گيرد ، آن گونه كه از آيه « وأمر بالعرف» ( اعراف ، 7/199) فهميده مي‌شود.
ب: و گاه صفت كلام قرار مي‌گيرد. يعني يكي از آداب سخن آن است كه كلام متكلم بايد از نظر عقل و شرع تحسين شده باشد. آنگونه كه از آيات « وقلن قولاً معروفا» ( احزاب ، 33/32) و « قول معروف» ( محمد ،‌47/21) فهميده مي‌شود.

8. حسن مطلع وحسن ختام:

از آداب كلام آن است كه آغاز و ختم سخن با نام خدا باشد. توجيه اين دستور مي‌تواند:
الف ـ هم به اقتضاي ادب و تجليل از مقام ربوبي باشد، كه سخن با نام خدا آغاز شود.
ب ـ و هم باب معاشقه با خدا چنين اقتضايي را دارد كه عاشق هماره در مقام احياي نام معشوق است.
ج ـ و هم تعظيم شعائر كه مصداقي است از تقواي الهي ، اقتضاي بزرگداشت نام خدا را دارد. آن گونه كه آيه « و من يعظم شعائر الله فانها من تقوي القلوب » ( حج ، 22/32) ( هر كس شعائر خدا را بزرگ دارد در حقيقت از پاكي دلهاست.) اشاره دارد. اين ادب الهي از آيات 29 و 30 سوره نمل كه بلقيس گفت: « يا ايها الملأ اني القي الي كتاب كريم ، انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم» ( اي سران، نامه‌اي ارجمند براي من آمده از طرف سليمان است و آن به نام خداوند رحمتگر مهربان است.)
و همچنين آيه 41 سوره هود كه فرمود: « قال اركبوا فيها بسم الله مجريها و مرسيها» ( نوح گفت در آن سوار شويد ،‌ به نام خداست روان شدن ولنگر انداختنش.) فهميده مي‌شود.

9. كريم بودن كلام:

كريم ، هم مي‌تواند صفت خدا باشد كه در اين حال ، اسمي است براي احسان الهي . آنجا كه آمده است: « و ان ربي غني كريم » ( نمل ، 27/40) ( همانا پروردگار من بي‌نياز و ارجمند است.)
و هم صفت انسان باشد كه در اين صورت اسمي است براي اخلاق و افعال پسنديده‌اي كه از انسان ظاهر مي‌شود و به طور كلي هر چيزي كه در باب خودش نوعي شرافت داشته باشد ، به كرم متصف مي‌شود. مثل اينكه درباره قرآن مي‌خوانيم: « انه لقرآن كريم » ( واقعه ، 56/77) ( اين پيام قطعاً قرآني است ارجمند.)
و يا درباره فرشتگان مي‌خوانيم : « بل عباد مكرمون» ( انبياء ، 21/26) ( بلكه فرشتگان بندگاني ارجمنداند.) و « كرام برره»‌ ( عبس ، 80/16) ( ارجمند و نيكوكارند.) ويا درباره انسان مي‌خوانيم: «‌جعلني من المكرمين» ( يس ، 36/27) ( پروردگارم مرا در زمره عزيزان قرار داد.)
همچنين درباره كلام مي‌خوانيم : « فلا تقل لهما اف و لاتنهرهما و قل لهما قولاً كريما»‌( اسراء ، 17/23) ( به آنان اوف مگو و پرخاش مكن و با آنان شايسته سخن بگوي)
از موارد استعمال اين واژه مي‌توان چنين استفاده كرد كه كرامت به معناي شرافت؛ و بيانگر نوعي ادب براي سخن است. بدين معنا كه از آداب سخن آن است كه ،‌كلام همراه با ادب القا شود. در نبوي شريف مي‌خوانيم‌: اجملول في الخطاب تسمعوا جميل الجواب14 ( زيبا خطاب كنيد تا جواب زيبا بشنويد.)
بديهي است ادب يك مقوله بسيط نيست ، بلكه مقوله‌اي است كه از امور مختلف تشكيل مي‌شود ، كه عبارت‌اند از:

الف ـ استفاده از واژه‌هاي سالم

يكي از چهره‌هاي ادب و شرافت در سخن ،‌بكارگيري الفاظ مناسب است. در وصف عبادالرحمن ، قرآن مي‌فرمايد:‌«‌ واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً»‌ ( فرقان ، 25/63) ( و چون نادانان ايشان را مورد خطاب قرار دهند به ملايمت و سلامتي جواب دهند.)
از سوي ديگر قرآن فحش و ناسزاگويي را مورد نهي قرار داد. « ولاتسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدواً بغير علم» ( انعام .‌6/108) ( آنان كه جز خدا مي‌خوانند دشنام مدهيد كه آنان از روي دشمني و به ناداني خدا را دشنام مي‌دهند.)

ب ـ آهنگ ملايم

آهنگ ملايم مي‌تواند يكي از چهره‌هاي ادب در سخن باشد، آن گونه كه از آيه 2 ، سوره حجرات استفاده مي‌شود: «يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي ولاتجهروا له بالقول كجهر بعضكم بعضا» ( اي كساني كه ايمان آورديد! صدايتان را بلندتر از صداي پيامبر مكنيد و همچنان كه بعضي از شما با بعضي ديگر بلند سخن مي‌گوييد با او با صداي بلند سخن مگوييد.)

ج ـ تشريفات در كلام

ادب اقتضا دارد كلام را با تشريفات ادا كنيم كه نمونه‌هاي از اين ادب را در آيات و روايات مشاهده مي‌كنيم.
اغلب آيات در مقام بيان احكام ، حكم را با تشريفات خاصي بيان مي‌كنند كه لطافت خاصي به بيان حكم مي‌خشد. تعبير به « يا ايها الذين آمنوا» و « يا ايتها النفس المطمئنة » و « لعلكم تعقلون» و « لعلكم تفلحمون»‌ و امثال اين تعابير مي‌تواند نوعي تشريفات سخن باشد.
بني تميم پيامبر را با اسم صدا مي‌زند و مي‌گفتند:‌« يا محمد يا محمد اخرج الينا» 15 ( اي محمد به نزد ما خارج شو) خطاب آمد:« لا تجهروا له بالقول كجهر بعضكم بعضاً» ( همچنان كه بعضي از شما با بعضي ديگر بلند سخن مي‌گوييد با او سخن نگوييد.) « ان الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لايعلمون» ( حجرات، 49/4) ( كساني كه تو را از پشت اتاقها به فرياد مي‌خوانند بيشترشان نمي‌فهمند.)
در آيه 63 سوره نور مي‌خوانيم: « لاتجعلوا دعاء الرسول كدعاء بعضكم بعضا» ( خطاب كردن پيامبر را درميان خود مانندخطاب كردن بعضي از خودتان به بعضي قرار مدهيد.)
پيامبر(ص) درباره بيان نام ماه مبارك رمضان فرمود: لا تقولوا رمضان فان رمضان اسم من اسماء الله تعالي ولكن قولوا شهر رمضان.16 ( نگوييد رمضان ،‌ همانا رمضان است از اسامي خداوند متعال. لكن بگوييد: ماه مبارك رمضان.)
تعابير فوق هركدام به نوعي حكايت ازتشريفات در سخن دارد. تنها در دو مودر تشريفات در سخن استثنا شده است.
الف ـ آنجا كه تشريفات ، خلاف باب مبحث باشد. گاه تشريفات در سخن ،‌ با الفت و صميميتي كه بين افراد ، موجود است سازگار نيست. د رذيل آيه 63 سوره نور، در روايت آمده است كه حضرت فاطمه (س) پيامبر را به عنوان « يا رسول الله » خطاب مي‌كرد كه پيامبر (ص) فرمودند: قولك يا اباه، احب الي قلبي و ارضي للرب.18 ( اينكه مرا پدر خطاب كني نزد من محبوب‌تر و مايه خشنودي پرودرگار است.)
اين برخورد نشان مي‌دهد، در جو صميمت و محبت به كارگيري القاب و تشريفات از اثر محبر خواهد كاست.
براي تكميل بحث‌ ، مناسب است به آداب شنيدن سخن و آداب گفت‌وگو نيز، از ديدگاه قرآن اشاره كنيم.

آداب سخن شنيدن

مطالبي كه معمولاً مي‌شنويم از سه حال بيرون نيست:
الف ـ داراي رشد آشكار است: اقتضاي ادب درباره اين نوع سخنان ، آن است كه : به اين سخن دل داد و توجه كرد و نيز در برابرش سكوت كرد.
اين ادب از آيه « و اذا قري القرآن فاستمعوا له وانصتوا» ( اعراف، 7/204) ( و چون قرآن خوانده شود گوش بدان فرا دهيد و خاموش مانيد) قابل استيناس است. تعبير به « استمعوا» ( گوش دادن و توجه كردن) و « انصتوا» خاموش ماندن ، بيانگر دو جلوه ادب در برابر كلام حق است.
ب ـ داراي ضلالت آشكار است: به همان ميزان كه سخن حق داراي تأثير مثبت است و تجليل و حمايت از آن لازم است، كلام باطل نيز داراي تأثير منفي بوده و اعراض از آن لازم است.
در آيه 68 سوره انعام آمده است: « و اذ رايت الذين يخوضون في آياتنا فاعرض عنهم حتي يخوضوا في حديث غيره» ( چون بيني كساني ‹ به قصد تخطئه › در آيات ما فرو مي‌روند از ايشان روي برتاب تا در سخني ديگر درآيند.)
قطعاً كلام باطل كه داراي ضلالت است ، مصداقي است از قول زور و قول لغو ، كه در آياتي از آنها نهي شده است:‌« فاجتنبوا قول الزور» ( حج ، 22/30)
« والذين هم عن اللغو معرضون» ( مومنون، 23/3) ( مومنان كساني هستند كه از بيهوده رويگردانند.)
ج ـ كلام مشتبه : الشبهه هو ان لايتميز احد الشيئين من الاخر لما بينهما من التشابه عيناً كان او معني. ( شبهه آن است كه دو چيز از همديگر تمييز داده نشود به خاطر تشابه عيني يا معنوي كه بين آنهاست.) ( راغب)
آنچه مايه سردرگمي انسانهاست كلام حق يا باطل نيست، بلكه كلام مشتبه است. آن گونه كه از آيه 7 سوره آل‌عمران استفاده مي‌شود . مشتبه يعني كلام دو پهلو ، كلامي كه آبستن فتنه است.
« ... و اُخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه نه ابتغاء الفتنه» ( پاره‌اي از آيات متشابهات‌اند. آناني كه در دل‌هايشان انحراف است براي فتنه جويي از آنها پيروي مي‌كنند.)

ادب دربرابر كلام مشتبه:
الف ـ تحقيق در راوي

يكي از آداب براي كشف حق ، دقت و كنكاش در راوي سخن است. در ذيل آيه 42 سوره عبس: « فلينظر الانسان الي طعامه» ( پس انسان بايد به خوراك خود بنگرد) ، از امام باقر (ع) نقل شده : علمه الذي ياخذه عمن يأخده، 19 ( انسان بايد دقت كند كه علوم خود را از چه كسي دريافت مي‌كند.)

ب ـ تحقيق در مروي

آن گونه كه از آيه 6 سوره حجرات استفاده مي‌شود، تحقيق درمروي ادب ديگراست در برخورد با كلام مشتبه:
« يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصبيوا قوماً بجهالة فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين» ( اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، اگر فاسقي برايتان خبري آورد، نيك وارسي كنيد. مبادا به ناداني گروهي را آسيب برسانيد و از آنچه كرده‌ايد پشيمان شويد.)

ج ـ گلچين كردن

سومين ادب در برخورد با كلام مشتبه پس از تحقيق در راوي ومروي ، انتخاب بهترين سخنان است: « فبشر عبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولواالالباب» ( زمر ،‌39 /17،18) ( پس بشارت بده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرا مي‌دهند و بهترين آن را پيروي مي كنند. اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.)
معيار انتخاب احسن، قرآن است و عقل ، چرا كه اين دو مي‌توانند نقش امامت و رهبري انسان را در ارايه فكر صحيح بيان كنند. پيامبر (ص) درباره قرآن فرمود: عليكم بالقرآن فاتخذوه اماماً و قائداً20 ( برشما باد به قرآن، پس آن را امام و جلودار خود انتخاب كنيد.)
و درباره عقل، امام علي (ع) چنين فرمود:‌ العقول ائمة الافكار21 ( عقل‌ها امام افكارند.)
بديهي است كه تحقيق درباره مشتبهات تنها شأن كساني است كه در اين امر قدرت تشخيص داشته باشند و براي آنان كه فاقد قدرت تجزيه و تحليل‌اند، اين كار ممنوع است. كليد اين تشخيص نيز ، به حكم آيه 29 سوره انفال ،‌ در گروي تقوي است: « ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً »‌( اگر خدا ترس و پرهيزگار شويد خدا به شما فرقان بخشد.)

آداب گفت‌وگو

مرحله سوم آداب كلام ، به آداب رد وبدل كلام مربوط مي‌شود.

1. توجه كردن به طرف مكالمه:

شايد بتوان اين ادب را از آيات مربوط به مجلس انس بهشتيان استيناس كرد.
« متكين عليها متقابلين» ( واقعه ، 56/16) ( بر بهشتيان بر تختها نشسته ، مي‌نگرند.)
« لايسمعون فيها لغواً و لاتأثيماً. الا قيلا سلاماً سلاماً» ( واقعه ،‌56/25،26) ( در آنجا نه بيهوده‌اي مي‌شنوند و نه سخني گناه‌آلود. سخني جز سلام و درود نيست.)
از اين آيات استفاده مي‌شود كه در بهشت مجلس انس سالمي برقرار است و بدون شك، آنچه ادب يك مجلس در خور شأن بهشت است از ناحيه بهشتيان رعايت مي‌شود. در آن مجلس ، اهل بهشت روبروي يكديگر، درحال توجه ،‌ سخنان سالم رد وبدل مي‌كنند.

2. گفت‌ و گو به صورت نجوي نباشد:

اصولاً مكالمه بايد از آفات كلام دور باشد. لكن مهم‌ترين آفات كه اغلب در ظرف مكالمات بوجود مي‌آيد دو آفت است.
الف ـ نجوي ، ب ـ جدال.
قرآن در باب نجوي مي‌فرمايد: « انما النجوي من الشيطان ليحزن الذين آمنوا و ليس بضارهم شيئاً الا باذن الله » ( مجادله، 58/10) ( نجوا از القائات شيطان است تا كساني را كه ايمان آورده‌اند، دلتنگ گرداند. ولي جز به فرمان خدا هيچ آسيبي به آنها نمي‌رساند.)
با توجه به روحيه ضعيف اغلب مردم ، نجوا در مجلس مي‌تواند عامل وسوسه وتخيلات باطل بوده ، و قلوب مؤمنين را نسبت به يكديگر محزون كند. هر چند تا اراده الهي نباشد ، نجواي افراد به كسي ضرر نمي‌رساند، لكن درك اين مهم از افق ، فكر افراد ضعيف الايمان بيرون است.
نجوا تنها در سه مورد تجويز شده كه در سوره نساء آيه 114 به آن اشاره شده است: « لا خير في كثير من نجويهم الا من عمل بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس» ( در بيزاري از رازگويي‌هاي ايشان خيري نيست مگر اينكه بدين‌وسيله به صدقه يا كار پسنديده يا سازشي بين مردم فرمان دهد.)

3. جدل نباشد:

شيطان همواره در صدد ايجاد عداوت و كينه و از بين بردن محبت و صميميت افراد است.
« انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء.»‌ ( مائده، 5/91) ( همانا شيطان مي‌خواهد در ميان شما دشمني و كينه‌اي ايجاد كند.)
يكي از بهترين فرصتها براي ايجاد تفرقه و عداوت بين مردم ،جدال است كه مكالمات نيز، عموماً ميدان مناسبي است براي جدال. قرآن مي‌فرمايد: « ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم» ( انعام، 6/121) ( شياطين به دوستان خود وسوسه مي‌كنند تا با شما ستيزه نمايند.)

پی نوشت ها:

1. محمدي ري‌شهري ، ميزان الحكمة ،‌ حديث شماره 1847.
2. همان، ح 17959.
3. نهج البلاغه ، حكمت 381 ، فيض الاسلام.
4. ميزان الحكمة ، ح 17830.
5. همان ، ح17934.
6. همان ، ح15917.
7. همان ،ح18164.
8. همان ، ح17964.
9. همان ، ح17904.
10. همان ، ح17494.
11. همان ، ح7189.
12. همان ، ح1864.
13. همان ، ح17934.
14. همان ، ح17952.
15. جمعي از نويسندگان ،‌ تفسير نمونه ،‌ 22/140.
16. ميزان الحكمة ، ح7442.
17. نهج البلاغه ، حكمت 347، فيض الاسلام.
18. بحراني ، تفسير البرهان ، 7/104.
19. همان 4/429.
20. ميزان الحكمة ، ح 16425.
21. همان ، ح13345.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عيد از منظر قرآن

عيد از منظر قرآن

فاطمه پور منصوري

انسان به طور طبيعى به سوى كمال گرايش دارد و از نقص مى گريزد. اگر مجموعه اى از حالات انسانى چون شادى و گرايش به زيبايى را امورى كمالى دانسته كه آدمى به سوى آن ميل و گرايش ذاتى دارد، از اين رو طبيعى است كه آدمى به سوى امورى از اين دست گرايش يابد و خواهان آن شود. بر پايه اين گرايش ذاتى است كه عيد به عنوان نمادى از شادى و سرور مورد توجه و اهتمام بشر است. انسان در اين روزهاى خاص كه به نوعى با امور طبيعى هماهنگ است، مى كوشد تا اوج شادى و در حقيقت كمال خواهى خود را به اشكال متنوع و در قالب هاى گوناگون به نمايش بگذارد. عيد بنابراين تفسير نمايشي از گرايش انسان به كمالى خواهى و كمال گروى انسان است.

¤ هماهنگى اعياد با طبيعت

اصولا جشن ها و اعياد كه نماد و نمايشى از گرايش انسان به كمال و آشكارسازي اين ميل باطنى در قالب هاى تجسمى و شكلى آن است به جهاتى با جهان بيرون ارتباط تنگاتنگى مى يابد. به اين معنا كه در ايجاد و تحقق اين شور و اوج گيرى هيجانات احساسى و عاطفى بشر عامل موثر بيرونى نقش كليدى و مهمى را ايفا مى كند. در زماني كه طبيعت نوعى بلوغ كمالى را نشان مى دهد تأثيرات فزاينده اى در انسان به جا مي گذارد و ميل و گرايش ذاتى انسان به كمال خواهى و كمال جويى را برمى انگيزاند. در پى اين هيجانات و متأثر از آن است كه انسان به گونه اى در خود نوعى احساس مى يابد كه مى توان از آن به همسان پندارى با طبيعت ياد كرد. در اين حالت است كه آدمى خود راچون بخشى از طبيعت همراه با كمال موجود در طبيعت مى پندارد و از رسيدن به چنين بلوغى خرسند و شادمان مى گردد و خوشحالى خود را به صورت هاى مختلف بروز مى دهد.
در همه مواردى كه به عنوان اعياد و يا جشن ها و سورها و به تعبير قرآني ايام الله از آن ياد مى شود، اين عنصر و مولفه اساسى را مى توان شناسايى و ردگيري كرد. در جشن گندم و يا جشن مهرگان عنصر كمالى به خوبى خود را نشان مى دهد. در اين جشن ها آدمى با طبيعت كمالى گندم و يا فرآورده هاى جاليزى و تابستانى خود را همراه و هماهنگ مى يابد و در سورى اين همراهى و سازوارى را به نمايش مى گذارد. در بسياري از ملل از اين نوع جشن ها و اعياد ديده مى شود كه هر ساله در فصل خود برگزار مي شود.
عيد نوروز شايد يكى از مهم ترين و سازگارترين اعياد بشرى باشد. نمايش طبيعت در اين فصل به اوج كمال خود مى رسد و طبيعت پس از مرگ ظاهرى در زمستان، دوباره در آغاز فصل بهار زندگى را مى روياند و گل و گياه و سبزه وچمن از زمين برمى آيد. اين گونه است كه آدمى را در هيجانى از زندگى كمال فرو مى برد و جيك جيك گنجشكان بر شاخسار درختان تازه به گل و جوانه نشسته را برمى انگيزد و آن را به انسان منتقل مي سازد. اين گونه است كه آدمى متأثر از طبيعت شاد و پرنشاط به وجد مى آيد و هيجان خود را همانند پرندگان بروز مى دهد و به شادى و نشاط مى پردازد.

¤ اعياد مذهبى و كمال خواهي

در اعياد مذهبى و آيينى نيز چنين هماهنگى و انسجام را مى توان يافت. در همه اين اعياد مذهبى و دينى نوعى كمال را مى توان ردگيرى و شناسايى كرد. به عنوان نمونه در عيد كريسمس هم هماهنگى با طبيعت را مى توان يافت و هم بلوغ كمالى را مي توان جستجو كرد. در نظر مسيحيان اين روز، روزى است كه خداوند، انسان كاملى را به زمين هديه كرد كه خود صورت كاملى از خداست. به اين معنا كه مسيح مظهر كامل اسم الله است و تجلى خدا در انسان مى باشد. در اين صورت مى توان گفت كه انسان در زمان ظهور مسيح و تولد و ميلادش به بلوغ نهايى خود رسيد و خلافت الهى را كسب كرد و توانست جانشين خدا در زمين شود. هر چند كه ميان شب يلداى ايرانى كه آغاز چهله بزرگ زمستانى و آغاز فصل سرما و روز نخست دى ماه مى باشد و مردم به جشن و سرور مي پردازند با يلداى مسيح نوعى هماهنگى و ارتباط وجود دارد و اين نشان از همبستگي فرهنگى دارد با اين همه در هر دو ديدگاه نوعى كمال و هماهنگى ميان طبيعت و كمال آن و كمال خواهى انسانى را مى توان شناسايى كرد. در انديشه يلداى ايراني، شب آغاز دي شبى است كه خورشيد متولد مى شود و پس از پايان چهله بزرگ از قنداق كودكى بيرون مي آيد (اين را بنگريد با مسئله چهله شويى كودكان) و در چهله كوچك كه تا دهم اسفند ادامه مى يابد خورشيد خود را براى فعاليت آماده مى سازد، از اين رو در پس ابرها به گرم كردن زمين مشغول مى شود و مى بينيم كه زمين گرم مى شود و روح در تن درختان دميده مى شود. از اين روست كه مى توان درخت كاشت تا زمين جان خود را به گياهان منتقل كند. در آغاز بهار است كه خورشيد پس از كمال خود و زمين بر فراز مى آيد و خود را چنان كه طبيعت مى خواهد بر آن عرضه مى كند و گل و گياه به وجد و ترانه مى آيد و همان خورشيد بهارى شادان و با طراوت سر بر مى آورد.
ميان اين شب يلداى ايرانى كه شب ميلاد خورشيد است؛ (زيرا كه واژه يلداي آرامى به معناى ميلاد و تولد است كه از آن واژه عربى ولد و يولد گرفته شده است و از نظر ساختار زبانى يكى هستند.) و شب ميلاد مسيح كه خورشيد حقيقت انسانى است نوعي تناسب كمالى را مى توان يافت.
در عيد فطر و نيز عيد قربان و ديگر اعياد مذهبى چون عيد غدير خم و شعبان نيز اين كمال خواهى و كمال جويى را مى توان يافت. در همه اين اعياد نوعى ارتباط تنگاتنگ ميان روز عيد و مسئله كمال را مى توان شناسايى و ردگيرى كرد. عيدفطر روز بلوغ و رهايى انسان از دام دنيا و رسيدن به تقواست و آدمى به اين اميد كه به كمال مطلوب خود يعنى تقواى الهى رسيده آن روز را جشن مى گيرد؛ زيرا قرآن درباره هدف وجوب روزه ماه رمضان مى فرمايد: «كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون» بر شما همانند گذشتگان روزه نوشته و فرض شد تا شايد تقوا پيشه گيريد. روز عيد فطر روز جشن و رسيدن به كمال روزه يعنى تقواست. روز عيد قربان نيز روز كمال ديگرى است. در اين روز حاجيان پس از مناسك و آيين هاى حج به قربانگاه مى روند تا شادى و سرور خود را از هماهنگى با جهان هستى و رسيدن به توحيد صرف و محض جشن بگيرند. اين زمانى است خود را در مشعر و روز حشر آدمى در قيامت يافته و در عرفات معرفت به توحيد رسيده و در منى به آرزوها و مناياى خود دست يافته و در مسلخ عشق خود را به نيابت از همه عشق ورزان به قربانگاه مى برند.

¤ گستره معنايى عيد در قرآن

در قرآن كريم به صورت صريح تنها يك بار كلمه عيد به كار رفته است ولى به صورت اشاره و ضمنى آياتى از قرآن به اين مسئله اشاره دارد. خداوند درباره درخواست حواريون اين واژه را به معنايى كه ما امروز از اين واژه مى فهميم به كار برده است: «قال عيسى ابن مريم اللهم ربنا أنزل علينا مائده من السماء تكون لنا عيدا؛ خداوند ]دعاى او را مستجاب كرد و[ گفت: من آن را بر شما نازل مى كنم ولى هر كس از شما بعد از آن كافر گردد ]و راه انكار پويد[ او را چنان مجازات مى كنم كه احدى از جهانيان را مجازات نكرده باشم.»
عيد در لغت از ماده «عود» به معناى بازگشت گرفته شده است. از كاربردهاى اين واژه مى توان دريافت كه چون اصالت در آفرينش كمال و كمال خواهى و بازگشت و رجوع به آن است، مراد از عود، بازگشت به كمال است. پس هرگاه انسان و يا طبيعت به جايگاه و اصل خود بازگشت آن روز، روزى است كه مى توان از آن به عيد تعبير و ياد كرد. از اين رو است كه به روزهايى كه مشكلاتى از قوم و جمعيتى برطرف مى شود و يا پيروزى ها و راحتى هاى نخستين باز مى گردند آن روز را عيد گرفته و شادى بازگشت خود را جشن مي گيرند. چنان كه گفته شد در اعياد اسلامى به مناسبت اين كه در پرتو اطاعت يك ماه رمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستين به روح و جان انسان باز مى گردد و آلودگى ها كه برخلاف فطرت است از ميان مى رود، عيد گفته شده است و از آنجا كه روز نزول مائده بر حواريون روز بازگشت به پيروزى و پاكى و ايمان به خدا بوده است حضرت مسيح(ع) آن را «عيد» ناميده است. و چنان كه در روايات آمده نزول مائده آسمانى در روز يكشنبه بوده و شايد يكى از علل احترام روز يكشنبه در نزد مسيحيان نيز همين امر باشد.
عيد به اين معنا در حقيقت بيانگر خودسازى انسان است؛ زيرا كسانى كه به نوعي با خودسازى توانسته اند به كمال خود بازگردند و با اصل خود ارتباط برقرار كنند به شادى و سرور مى پردازند. به قول مولوى هر كسى چون دور ماند از اصل خويش؛ باز جويد روزگار وصل خويش. اين بازجويى روزگار وصل در شكل و قالب خودسازى خود را نشان مي دهد و كسى كه خودسازى مى كند در جستجوى بازگشت به اصل خود حركت مى كند و هرگاه اين احساس را در خود مى يابد كه به آن سو حركت كرده است، شاد و مسرور مى شود كه مي تواند به اصل خود بازگردد و كمال لايق را دريابد. در اعياد مذهبى مسئله بازگشت به اصل از طريق خودسازى بارها و بارها مورد تأكيد قرار مى گيرد تا انسان به فراموشي دچار نشود و از راه دور نگردد. در نماز عيد قربان و فطر به خواندن سوره هايى توصيه شده است كه سالم سازى درون و تزكيه روح در آن سخت مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است. در ركعت اول نماز عيد، توصيه شده است كه سوره اعلى خوانده شود كه در آن به نكات مهمى براى سازندگى انسان اشاره شده است از جمله خداوند مى فرمايد: «قد افلح من تزكي؛ (اعلي- 14) به يقين كسى كه پاكى جست ]و درون خود را تزكيه كرد[ رستگار شد.»
تزكيه به معناى نمو و رشد دادن نفس با خيرات (1) است. و سپس اين واژه به معناى تطهير و پاك كردن نيز آمده است. شايد به اين مناسبت است كه پاك سازى از آلودگي ها و سالم سازى ريشه ها سبب رشد و نمو است. و در اين آيه ممكن است هر دو مورد نظر باشد در ركعت دوم نماز عيد توصيه شده است كه سوره «شمس» خوانده شود، كه در اين سوره تأكيد بر خودسازى و سالم سازى درون با بيشترين تأكيد ممكن مطرح شده است خداوند در اين سوره بعد از 11 قسم مى فرمايد: «قد افلح من زكها؛ به راستى هر كس نفس خويش را پاك و تزكيه كرد رستگار شده. (صدوق، من لايحضره الفقيه، بيروت، دار الاضواء، چاپ سوم 1413، ج 1، ص .436)
و در روايات علاوه بر طهارت باطنى و تزكيه به طهارت ظاهرى نيز توصيه شده است. امام صادق(ع) فرمود: «كسى كه روز عيد نمى تواند در جماعت مردم شركت كند، پس غسل كند و خود را خوشبو كند و به تنهايى نماز بخواند؛ همان طور كه در جماعت مي خواند.»(2)

¤ گردهم آيى و آراستگي

يكى از اشكال بازنمايى شادى و تجسم بخشى به نشاط درونى رسيدن به كمال و يا در راه قرار گرفتن و آغاز رفتن و بازگشتن، توجه و اهتمام به آراستگى و زينت ظاهري است. انسان به طور طبيعى دوست مى دارد كه شادى خود را به نمايش بگذارد و ديگران را در شادى خود همراه گرداند. از اين رو گرايش عمومى و طبيعى در اعياد و شادى ها گردهم آيى و جمع شدن است. از اين روست كه مردم در اعياد به گردهم آيى علاقه مند هستند و مى كوشند با هم به شادى و سرور بپردازند.
براى اين كه بتوانند در فضايى باز و در آرامش و آسايش و به دور از هرج و مرج به شادى و دست كوبى بپردازند به دشت و صحرا مى روند كه فضاى آزادترى را براي ايشان فراهم مى آورد. در همه اعياد مذهبى مى توان رفتن به صحرا و گردهم آيى را شناسايى و ردگيرى كرد. هم چنين انسان به طور طبيعى گرايش به زيبايى ظاهرى دارد. او نيز مى خواهد همانند طبيعت خود را بيارايد و از رنگ هاى متنوع چون گل ها و برگ ها استفاده كند. آراستگى به لباس ها و گل هاى زيبا در روزهاى عيد به اوج خود مى رسد؛ چنان كه شادى و سرور نيز در اين روزها چنين است. از قرآن به كمك روايات استفاده مي شود كه جهت اظهار نشاط و شادى هر آنچه جزء زينت هاى حلال است مورد استفاده قرار گيرد از جمله لباس زيبا، قرآن كريم در اين رابطه مى فرمايد: «يا بنى ءادم خذوا زينتكم عند كل مسجد و كلوا و اشربوا و لا تسرفوا؛ (اعراف-31) اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد؛ و ]از نعمت هاى الهي[ بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف نكنيد»
امام باقر(ع) در مورد اين آيه فرمود: «يعنى لباس هايى را كه به آنها خود را زينت مى كنيد در روزهاى عيد و جمعه براى نماز بپوشيد.»(3)
امام زين العابدين(ع) فرمود: «همه شما بايد در روز عيد زينت و غسل و آرايش كنيد و از دعاهاى وارد شده آن روز به قدر توان بخوانيد و مبادا كارى كنيد كه چهره ظاهرى شما زيبا و عمل شما زشت باشد.»(4)

¤ نگاهى گذرا به عيد در روايات

در روايات مطالب نغز و دلكشى درباره عيد آمده كه طرح و بيان تفصيلى آن باعث طولانى شدن مقاله مى شود، آنچه مى توان گفت فقط فهرستى از برخى مطالب و آثاري مربوط به عيد است.
1-چه روزى عيد است؟ در اين بخش بيان هاى مختلفى آمده است، گاهى برخى ايام خاص را به عنوان عيد ياد نموده از جمله در روايتى مى خوانيم: «عيدها چهار تا است، فطر و قربان و غدير و روز جمعه»(5)
علي(ع) فرمود: «و هر روز كه خدا در آن نافرمانى نشود عيد است» (6) چرا كه روح آلوده نشده و در نتيجه شادابى و طراوت ريشه دار است. نه تصنعى و ظاهرى كه متأسفانه امروزه رسم بر اين شده كه برخى با درون آلوده و روح فاسد شده، با تبسم و لبخند ظاهرى مى خواهند اظهار شادى و نشاط نمايند» در روايت پيش گفته از امام زين العابدين(ع) خوانديم كه فرمود: «مبادا كارى كنيد كه چهره ظاهرى شما زيبا و عمل شما زشت باشد».
از اين روايت مى توان استفاده كرد كه انسان مى تواند به گونه اى عمل نمايد كه هر روزش عيد باشد، و گاه همين معنى با صراحت در كلام معصومان آمده، چنان كه علي(ع) فرمود: «امروز براى ما عيد است و فردا براى ما عيد است و هر روزى كه خدا را در آن روز معصيت نكنيم آن روز براى ما عيد است» (7)
2-برخى وظايف روز عيد: گذشته از طهارت و زينت ظاهرى و شركت در نماز عيد و دادن زكات فطره در عيد فطر، و يا انجام قربانى در عيد قربان به امورى توصيه شده است. كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
الف) شادى و خوشحالي: چون روز عيد روز گرفتن پاداش و جايزه است جا دارد انسان خوشحال و بانشاط باشد، لذا در روايت آمده وقتى روز عيد فرا مى رسد منادى ندا مى دهد «اى مؤمنان به سوى جايزه هايتان بشتابيد»(8) در روايت ديگر مى خوانيم كه «به سوى پروردگار بخشنده بشتابيد كه ]پاداش[ زياد عطا مى كند و ]گناهان[ بزرگ را مى بخشد» اين پاداش هم در عيد قربان است و هم عيد فطر.
ب) تكبير و تهليل گفتن: در اجتماعات، و نماز جماعت صداى تكبير و تهليل به گوش برسد، لذا پيامبر اكرم(ص) فرمود: «عيدهاى خود را با تكبير زينت دهيد.» (9) در جاى ديگر فرمود: «دو عيد ]فطر و قربان[ را با تهليل ]لااله اله الله[، تكبير، ]الله اكبر[، تحميد ]الحمدلله[ و تقديس ]سبحان الله[ زينت دهيد»(10) و خود حضرت همين گونه عمل مى كرد و در روز عيد قربان و فطر در حالى از منزل خارج مى شد كه صدايش را به تكبير بلند مى كرد.»
ج) تقسيم كردن شادى ها: در اين روز به نشاط و شادى خود بسنده نكنيم سعي كنيم شادى هايمان را بين ديگران تقسيم كنيم، امامان معصوم(ع)، تلاش داشتند سرور و شادى روز عيد را به شكل هاى مختلف به ديگران انتقال دهند مثلا در شب و روز عيد برده ها را آزاد مى كردند(11) و ما مى توانيم با كمك به ديگران رفع گرفتارى هاي آنان و... دل شكسته اى را شاد كنيم و غمديده اى را بانشاط.
د) بازديد و زيارت: همان گونه كه در تمام اعياد متداول است كه مسلمانان ديد و بازديد دارند و صله ارحام انجام مى دهند در عيد قربان نيز اين سنت حسنه مراعات شود و همين طور به زيارت امامان معصوم رفتن مخصوصا زيارت امام حسين(ع) زياد سفارش شده است.(12)
از آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى شود كه اعياد اسلامى به ويژه عيد قربان در واقع جشن خودسازى و درون سازى است و جشن قربانى كردن هوس در ابعاد مختلف و پي آمد خودسازى نيز طهارت ظاهري، ذكر زباني، تقسيم شادى ها، و زيارت و خدمت پاكان و بزرگان نمودن خواهد بود.

¤ عيد نوروز

با آن چه گذشت مى توان به مساله عيد نوروز از ديدگاه قرآن و روايت به شكل ديگرى نگريست. عيد نوروز در بردارنده بسيارى از نشانه هاى اعياد مذهبى و دينى است. از سويى در آن نمايشى از كمال جويى و كمال خواهى انسان و هماهنگ و سازوارى با طبيعت را مى توان يافت و هم نشانه هايى از رستاخيز و تاكيد بر باورهاى اصولى و اساسى دين چون معاد و دوباره زنده شدن انسان چون طبيعت را كه خداوند در قرآن از آن ياد كرده است و بيان داشته است كه اگر در رستاخيز شك و ترديد داريد بنگريد كه چگونه ما زمين مرده را در بهار زنده مى كنيم و گياهان را مى رويانيم.
از ديگر ويژگى ها نوروز مى توان به مساله ديد و بازديد و صله رحم اشاره داشت كه امرى مهم و وظيفه اسلامى و انسانى و عاملى مهم براى جامعه پذيري، فرهنگ سازى و تبادل و تعاملات فرهنگى مى باشد. همبستگى اجتماعى و امت سازى را تقويت مي كند و ريشه سست شده برادرى و اخوت را دوباره استوار و محكم مى سازد.
عيد نوروز نمايشى از شادى و سرور است و تجسمى از كمال خواهى و زيباجويي انسان مى باشد. كودكان را با طبيعت و انسان را با محيط زيست آشتى مى دهد و ارزش و اهميت جهان و محيط زيست و درخت و درخت كارى را باز مى شناساند.
عيد نوروز، عيدى سرشار از حركت و جوشش و كوشش و محبت و عشق و بازگشت و خودسازى و ديگرسازى و جامعه و امت سازى است. باشد كه آن را قدر بدانيم و در حفظ آيين هاى ارزشى و اصولى آن كوشا باشيم.

پى نوشت ها :

1-راغب اصفهاني، المفردات، تهران، دفتر نشر الكتاب، دوم، ص .213
2-حر عاملي، وسائل الشيعه، دار احياء التراث، ج 5، ص .115
3-وسائل الشيعه، همان، ج 5، ص .15
4-ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسائل، مؤسسه آل البيت لاحياء التراث، ج 6، ص 150، حديث 6670/.3
5-بحارالانوار، ج 86، ص 276؛ ج 89، ص 276و ج 98، ص .351
6-نهج البلاغه، همان، حكمت .428
7-مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6680/.8
8-مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6678/.7
9-كنز العمال، حديث 24094و .24095
10-بحارالانوار، همان، ج 91، ص .118
11-همان، ج 98، ص .188
12-همان، ج 101، ص .100
یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ادب

ادب: خود نگه‌دارى از نكوهيده‌ها و پاى‌بندى به نيكى‌هاى كردارى و گفتارى

اَدَب، مصدر ثلاثى مجرّد از باب فَعُلَ يَفعُلُ و جمع آن، آداب است.[1] اصل اين واژه (أ‌د‌ب) به‌معناى دعا (فرا خواندن) بوده[2] و اَدْب به‌معناى دعوت، و جمع كردن مردم بر سر سفره خود[3] نيز از همين ريشه است. مفهوم متعارف اَدَب نيز با معناى لغوى آن ارتباط دارد. گويا، ادب سفره‌اى از نيكى‌ها است كه مردم بر گرد آن جمع مى‌شوند و همگان آن را نيكو مى‌شمارند.[4] اين واژه در فارسى، با كلمات متعدّد ديگرى مانند فرهنگ، هنر، خم و چم، حُسن معاشرت، حُسن محضر، طور پسنديده، حرمت، پاس و‌...‌، پيوند معنايى دارد.[5]
تعاريف متعدّدى ازاينواژه درفرهنگ‌نامه‌هاى فارسى ارائه شده كه در عمده آن‌ها، به عناصرى مانند: نيكى احوال و رفتار[6] پسنديده و شايسته‌بودن[7] و حُسن معاشرت و رعايت حرمت اشخاص[8] توجّه شده است.
واژه اَدَب در قرآن به‌كار نرفته; ولى در آيات فراوانى، به مفهوم آن كه مجموعه گسترده‌اى از روابط فردى و اجتماعى را دربرمى‌گيرد، اشاره شده‌است.
در اين مقاله، از پرداختن به حوزه‌هاى خاص مانند آداب عبادت، آداب توبه، آداب جنگ، آداب تجارت و‌... پرهيز، و به بحث از آداب عمومى بسنده مى‌شود; مانند: آداب حضور در مكان‌هاى مقدّس (احزاب/33،‌53)، برخورد با پيامبر(صلى الله عليه وآله)(حجرات/49،‌2‌ـ‌4)، برخورد با پدر و مادر (اسراء/17،‌23‌ـ‌24)، برخورد پدر با فرزند (صافات/37،‌102)، ورود به خانه ديگران (نور/24،27‌ـ‌28)، مهمانى (ذاريات/51،24‌ـ‌26 و احزاب/33، 53)، جاى دادن به ديگران در مجالس (مجادله/58، 11)، برخورد با نادانان (فرقان/25، 63 و 72 و نساء/4،5)، انفاق (بقره/2،‌262; فرقان/25، 67 و‌...)، سلام كردن (نور/24، 27 و 61 و ذاريات/51،24‌ـ‌25 و‌...)، برخورد با مخالفان عقيدتى (انعام/6‌، 108; نحل/16، 125 و‌...)، به‌كار بردن الفاظ كنايى در مسائل جنسى (بقره/2، 187 و‌...)، ورود به خلوت زن و شوهر (نور/24، 58‌ـ‌59)، نامه‌نگارى (نمل/27، 30‌ـ‌31)، برخورد با ماليات‌دهندگان (توبه/9،‌103)، راه رفتن (لقمان/31، 18‌ـ‌19)، برخورد با خطاكاران (يوسف/12، 92، 98 و 100)، ادب شاگرد در برابر استاد (كهف/18،66‌ـ‌69) و ادب برخورد با مرد نامحرم (احزاب/33، 32).

ادب حضور در مكان‌هاى مقدّس:

يكى از آداب مورد توجّه قرآن، ادب حضور در مكان‌هايى است كه نوعى تقدّس دارند. اين مكان‌ها يا همانند مساجد و معابد از آغاز، مكانى مقدّس در نظر گرفته شده‌اند; چنان‌كه خداوند به موسى(عليه السلام)فرمان مى‌دهد هنگام حضور در سرزمين مقدّس «طُوى» كفش‌ها را درآورده، پاى برهنه باشد: «فَاخلَع نَعلَيكَ اِنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى» (طه/20،12) يا به واسطه حضور اولياى خاصّ الهى مانند پيامبران، قداست يافته‌اند; چنان‌كه افراد با ايمان موظّف‌اند هنگام حضور درخانه‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ادب را رعايت كرده، با اجازه وارد شوند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتَ النَّبىِّ اِلاّ اَن يُؤذَنَ لَكُم‌...». (احزاب/33،53)
رعايت اين ادب پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز نيكو شمرده شده است; چنان‌كه در جوامع حديثى شيعه، خواندن اذن دخول از آداب زيارت حضرت به‌شمار مى‌رود[9] و رعايت اين ادب هنگام حضور در مرقدهاى مطهر امامان(عليهم السلام) نيز سفارش شده است.[10]

ادب برخورد با اولياى الهى:

خداوند در قرآن به مؤمنان فرمان مى‌دهد هنگام سخن گفتن با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، صداى خود را بلند نكنند:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النَّبىِّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ‌...». (حجرات/49،2) افزون بر اين سخن گفتن آرام و مؤدّبانه با حضرت، نشانه پرهيزكارى دانسته شده:«اِنَّ الَّذينَ يَغُضّونَ اَصوتَهُم عِندَ رَسولِ اللّهِ اُولـئِكَ الَّذينَ امتَحَنَ اللّهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوى‌...» (حجرات/49،3) و كسانى‌كه بدون رعايت حرمت پيامبر، وى را از فراسوى حجره‌ها (از‌درون خانه‌هاى خود) صدا مى‌زنند، افرادى نابخرد و نادان شمرده شده‌اند: «اِنَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اَكثَرُهُم لايَعقِلون» (حجرات/49،4)، «لاتَجعَلوا دُعاءَ الرَّسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضـًا». (نور/24، 63) [‌بنابراين‌كه اضافه «دعا» به «رسول»، اضافه مصدر به مفعول باشد ]لزوم رعايت ادب و نگه‌دارى حرمت حضرت هنگام صدا زدن او را بيان مى‌كند.[11] در قرآن كريم، رعايت اين ادب در برابر ديگران نيز سفارش شده است: «...واغضُض مِن صَوتِكَ‌...». (لقمان/31، 19)

ادب برخورد با پدر و مادر:

يكى از مهم‌ترين آدابى كه اسلام بر آن تأكيد فراوان دارد، ادب برخورد با پدر و مادر است. در آياتى از قرآن كريم به اين مسأله اشاره شده; از‌جمله سفارش خداوند به گفتار كريمانه با والدين و لزوم پرهيز از تندخويى با آنان است: «وقَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ وبِالولِدَينِ اِحسـنـًا اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفّ و لاتَنهَرهُما وقُل لَهُما قَولاً كَريمـا * واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ‌...». (اسراء/17، 23‌ـ‌24) برخى مفسّران، مقصود از گفتار كريمانه را نخواندن آن‌ها به اسم دانسته‌اند.[12]نمونه‌اى از اين ادب، برخورد مؤدّبانه يوسف(عليه السلام)با پدر و مادرش، هنگام ديدار در مصر است. يوسف به استقبال آنان شتافت و آن دو را بر روى تخت خود نشاند: «رَفَعَ اَبَوَيهِ عَلَى العَرشِ‌...» (يوسف/12، 100) برخورد مؤدّبانه اسماعيل(عليه السلام)با پدرش ابراهيم(عليه السلام) در مواجهه با پيشنهاد ذبح وى، نمونه ديگرى از ادب برخورد با والدين است.[13] او در برابر پيش‌نهاد ذبح، بدون بهانه‌آورى به پدر گفت: آن‌چه پروردگارت به تو فرمان داده، همان را انجام بده كه مرا از بردباران خواهى يافت: «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى قالَ يـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـبِرين» (صافات/37،102). پدر و مادر بى‌ايمان نيز از نگاه قرآن داراى ارج ويژه‌اى هستند و رعايت ادب و ملاطفت با آن‌ها نيز لازم شمرده شده است: «واِن جـهَداكَ عَلى اَن تُشرِكَ بى ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما وصاحِبهُما فِى الدُّنيا مَعروفـًا‌...» (لقمان/31،15).

ادب پدر در برابر فرزند:

همان‌طور كه رعايت احترام والدين و مراعات ادب در محضر آنان براى فرزندان لازم شمرده شده، در برابر، مراعات ادب در برخورد پدر و مادر با فرزندان نيز لازم و پسنديده است. برخى مفسّران، نظرخواهى ابراهيم(عليه السلام) از فرزندش اسماعيل درباره فرمان الهى مبنى بر ذبح او را ادبى از ناحيه پدر در برابر فرزند برشمرده‌اند:[14] «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى‌...» (صافات/37، 102).

ادب شاگرد در برابر استاد:

براساس آيات قرآن، شكيبا بودن و اطاعت از استاد، ادب و شرط تعلّم است;[15] چنان‌كه موسى(عليه السلام)بر اطاعت كامل خود از خضر(عليه السلام) و سرپيچى نكردن از فرمان‌هاى او تأكيد كرد. به گفته برخى مفسّران[16] موارد فراوانى از ادب و متانت در كلام موسى(عليه السلام) ديده مى‌شود: 1.‌درخواست خود را جهت يادگيرى با استفهام آغاز كرد: «قالَ لَهُ موسى هَل اَتَّبِعُكَ عَلى اَن تُعَلِّمَنِ‌...» (كهف/18، 66); 2. مبدأ علم خضر را به جهت تكريم ذكر نكرد و با صيغه مجهول آورد; 3. علم او را رشدآفرين دانست: «مِمّا عُلِّمتَ رُشدا» (كهف/18، 66); 4. فقط بخشى از علم او را طلبيد (ممّا علّمت); 5. وعده صريح به صبر نداد; بلكه به‌صورت «قالَ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا» (كهف/18،69) ذكر كرد; 6. سفارش‌هاى او را امر تلقّى كرد و متعهّد شد كه با او در هيچ زمانى مخالفت نكند: «و‌لا اَعصى لَكَ اَمرا». (كهف/18،69)

ادب ورود به خانه ديگران:

مؤمنان بايد هنگام ورود به خانه ديگران اجازه بگيرند و چنان‌چه به عللى به آن‌ها اجازه ورود داده‌نشد، برگردند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتـًا غَيرَ بُيوتِكُم حَتّى تَستَأنِسوا ... فَلاتَدخُلوها حَتّى يُؤذَنَ لَكُم واِن قيلَ لَكُمُ ارجِعوا فَارجِعوا هُوَ اَزكى‌...» (نور/24، 27‌ـ‌28).

ادب سلام:

تحيّت ويژه مسلمانان به استناد آيات و روايات بسيار، سلام كردن است.[17] سلام كردن، خود، رفتارى مستحب، ولى پاسخ به آن، واجب است.[18] در آيات قرآن در موارد ذيل از تحيت «سلام» ياد‌شده است: سلام كردن هنگام ورود به خانه: «فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم تَحِيَّةً مِن عِندِ اللّهِ مُبـرَكَةً طَيِّبَةً» (نور/24،61)، اظهار ادب فرشتگان مهمان حضرت ابراهيم(عليه السلام) با سلام كردن بر ابراهيم و پاسخ حضرت: «هَل‌اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين * اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلـمـًا قالَ سَلـمٌ‌...» (ذاريات/51،24‌ـ‌25)، پاسخ سلام با عبارتى بهتر و نيكوتر: «واِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها‌...» (نساء/4، 86)، سفارش خداوند به پيامبر مبنى بر سلام به مؤمنان «واِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم‌...» (انعام/6،54)، اظهار ادب فرشتگان در برابر مؤمنان، هنگام مرگ با سلام كردن: «اَلَّذينَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلـمٌ عَلَيكُمُ‌...» (نحل/16، 32)، تحيّت و اظهار ادب بهشتيان به يك‌ديگر با سلام كردن: «...و تَحِيَّتُهُم فِيها سَلـمٌ‌...» (يونس/10،10)، «لايَسمَعونَ فيها لَغوًا و لا تَأثيما* اِلاّ قيلاً سَلـمـًا سَلـمـا» (واقعه/56، 25‌ـ‌26)، اظهار ادب فرشتگان در برابر بهشتيان با سلام كردن بر آنان: «...والمَلـئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَيكُم بِما‌صَبَرتُم فَنِعمَ عُقبَى الدّار» (رعد/13، 23 و‌24)، «وسيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها وفُتِحَت اَبوبُها وقالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم‌...» (زمر/39،73)، اظهار ادب اصحاب اعراف در برابر بهشتيان با سلام به آنان: «...‌و‌عَلَى الاَعرافِ رِجالٌ يَعرِفونَ كُلاًّ بِسيمَـهُم و نادَوا اَصحـبَ الجَنَّةِ اَن سَلـمٌ عَلَيكُم». (اعراف/7،46)

ادب ضيافت:

برخى مفسّران، از آيات قرآن كريم، آدابى را براى مهمان دارى استفاده كرده‌اند: پس از ورود مهمان، بى‌درنگ به پذيرايى او مبادرت شود و مهمان كم‌تر در انتظار پذيرايى بماند و ميزبان، پنهانى و دور از چشم مهمان براى فراهم ساختن غذا اقدام كند تا او، وى را از اين كار باز‌ندارد:[19] «هَل اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين... فَراغَ اِلى اَهلِهِ فَجاءَ بِعِجل سَمين» (ذاريات/51،24‌ـ‌26). مهمان نيز نبايد بدون دعوت به خانه كسى برود و پس از پذيرايى و تناول غذا نيز بيش از حد معمول در خانه ميزبان نماند تا مزاحم او و خانواده‌اش نشود: «اِذا دُعيتُم فَادخُلوا فَاِذا طَعِمتُم فَانتَشِروا‌...». (احزاب/33،53)

ادب نشستن درمجالس‌عمومى:

از آداب اجتماعى مورد توجّه قرآن، جا دادن به تازهواردان در مجالس عمومى است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا قيلَ لَكُم تَفَسَّحوا فِى المَجــلِسِ فَافسَحوا يَفسَحِ اللّهُ لَكُم ... يَرفَعِ اللّهُ الَّذينَ ءامَنوا مِنكُم والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجـت‌...». (مجادله/58،11) شأن نزول آيه، درباره گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر است كه در «صفّه» بر پيامبر و يارانش وارد شدند. پيامبر دستور داد كه حاضران به آنان جاى دهند.[20] برخى، اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاشتن به پيش‌گامان جهاد و ايمان دانسته‌اند.[21] برخى نيز با توجّه به ذيل آيه، احتمال داده‌اند كه آيه به رعايت ادب در برابر عالمان و دانشمندان ناظر باشد.[22]

ادب برخورد با سفيهان و نادانان:

رعايت ادب در برخورد با جاهلان و نادانان از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا و اِذا خاطَبَهُمُ الجـهِلونَ قالوا سَلـمـا» (فرقان/25،63)، و اين ادب چيزى جز برخورد و رفتارى كريمانه با آنان نيست: «...‌و‌اِذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِرامـا» (فرقان/25،72); چنان‌كه در آياتى ديگر به حسن گفتار با سفيهان و نادانان سفارش شده است: «...‌و‌قولوا لَهُم قَولاً مَعروفا». (نساء/4،5)

ادب انفاق و برخورد با فقيران:

قرآن كريم ضمن سفارش‌هاى فراوانى كه درباره انفاق اموال در راه خدا و رسيدگى به مستمندان و فقيران مى‌فرمايد، رعايت آدابى را در اين زمينه لازم شمرده است: برخورد با فقير و مسكين بدون هرگونه منّت و ايذاء: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ لايُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا ولاَ اَذًى لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم» (بقره/2،262)، و لزوم گفتار پسنديده با فقيران: «واِذا حَضَرَ القِسمَةَ ... والمَسـكينُ فَارزُقوهُم مِنهُ وقولوا لَهُم قَولاً مَعروفا» (نساء/4،8)، انفاق از بهترين و محبوب‌ترين اموال خود: «اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما‌كَسَبتُم‌...» (بقره/2، 267)، و «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ». (آل‌عمران/3، 92) از ديگر آداب انفاق، رعايت حدّ اعتدال و عدم اسراف و تبذير در آن است: «وءاتِ ذَاالقُربى حَقَّهُ والمِسكينَ وابنَ السَّبيلِ و لاتُبَذِّر تَبذيرا» (اسراء/17،26)، و اين نكته، از ويژگى‌هاى بندگان خالص الهى شمرده شده است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ...* والَّذينَ اِذا اَنفَقوا لَم يُسرِفوا و لَم يَقتُروا و كانَ بَينَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،63 و 67); چنان‌كه برخى مفسران، ذيل آيه «و‌لاتَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ و لاتَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا» (اسراء/17،29)، رعايت حدّ اعتدال در انفاق را از آداب انفاق دانسته‌اند كه خداوند به پيامبرش آموخته است.[23]

ادب برخورد با مخالفان عقيدتى:

اسلام، افزون بر آن‌كه مسلمانان را به رعايت اخلاق و آداب، با يك‌ديگر مى‌خواند، به مسلمانان سفارش مى‌كند كه در برخورد با مخالفان عقيدتى هم آداب را رعايت كنند:
1. رعايت ادب در گفتار و پرهيز از سبّ و ناسزاگويى: «و‌لاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم‌...». (انعام/6،108)
2. سخن گفتن با آنان با نرمى و مدارا: «اِذهَبا اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَقولا لَهُ قَولاً لَيِّنـًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَو يَخشى». (طه/20، 43‌ـ‌44)
3. سخن گفتن با مخالفان و دعوت آنان با بيانى حكيمانه و متقن: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ‌...». (نحل/16،125)
4. سخن گفتن با آنان با دليل و منطق: «قالَ يـقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلى بَيِّنَة مِن رَبّى ورَزَقَنى مِنهُ رِزقـًا حَسَنـًا و ما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ». (هود/11،88)
5. رعايت انصاف و ادب در گفت و گو با آنان و واداشتن آنان به تفكّر و انديشه:[24] «...‌و‌اِنّا اَو اِيّاكُم لَعَلى هُدًى اَو فى ضَلـل مُبين». (سبأ/34،24)
6‌. دعوت آنان همراه با پند نيكو: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ». (نحل/16،125)
7. مجادله با مخالف، به‌صورت جدال احسن: «...وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ». (نحل/16،125) احتمال دارد در اين آيه، هنگام برخورد با مخالفان عقيدتى، ابتدا به گفتار حكيمانه و پند و اندرز و در‌صورت عدم تأثير به مباحثه با آن‌ها توجّه شده باشد. برخى مفسّران بر آنند كه قيد «احسن»، اين نكته را بيان مى‌كند كه در جدال با مخالفان عقيدتى بايد نكاتى را رعايت كرد; از‌جمله، پرهيز از سخنانى كه موجب تهييج و واداشتن او به دشمنى و لجبازى شود، به‌كار نبردن مقدّمات كاذب هرچند در نظر او راست پنداشته شود، پرهيز از به‌كار بردن تعبيرات سوء و توهين به او و آن‌چه در نظر او مقدّس است.[25]
8‌. داشتن بردبارى و عدم مقابله به مثل در برابر توهين‌ها و تهمت‌هاى آنان: گفتار مؤدّبانه نوح(عليه السلام)در برابر سخنان بى ادبانه كافران، نمونه‌اى از اين ادب است، هنگامى كه آنان با عبارت «اِنّا لَنَركَ فى ضَلـل مُبين» (اعراف/7،60) به آن حضرت توهين كردند، او در كمال متانت و ادب فقط به اين پاسخ بسنده كرد: «يـقَومِ لَيسَ بى ضَلــلَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنصَحُ لَكُم». (اعراف/7، 61‌ـ‌62) نمونه ديگر آن، واكنش مؤدّبانه هود در برابر تهمت‌ها و گفتار ناشايست قومش بود كه با لسانى نرم و محبّت‌آميز به آنان فرمود: تهمت‌هايى كه به من نسبت مى‌دهيد، در من نيست و بدانيد كه من براى شما نصيحت‌كننده‌اى امين هستم. «قالَ المَلاَُ الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ اِنّا لَنَركَ فى سَفاهَة واِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكـذِبين * قالَ يـقَومِ لَيسَ بى سَفاهَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنَا لَكُم ناصِحٌ اَمين». (اعراف/7، 66‌ـ‌68) علاّمه طباطبايى با ذكر نمونه‌هاى بسيارى از تحمّل و بردبارى پيامبران الهى در برابر انواع توهين‌ها و ناسزا گويى‌هاى مخالفان، و عدم مقابله به مثل با آنان، اين رفتار را از آموزه‌هاى الهى و ادب جميلى ناشى مى‌داند كه خداوند پيامبرانش را به آن مؤدّب ساخته است.[26]
9. پناه دادن به مخالفان عقيدتى و فراهم ساختن محيطى امن براى آنان به منظور تحقيق درباره مسائل دينى: «واِن اَحَدٌ مِنَ المُشرِكينَ استَجارَكَ فَاَجِرهُ حَتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ اَبلِغهُ مَأمَنَهُ». (توبه/9،6)

ادب برخورد با خطاكار:

يكى از نكات مهمّ تربيتى كه تأثير فراوانى در تربيت افراد دارد، اين است كه خطاها و لغزش‌هاى افراد گنه‌كار به رخ آنان كشيده نشود. نمونه‌اى از اين‌گونه برخورد در مواجهه يوسف(عليه السلام) با برادران خطاكارش ديده مى‌شود. هنگامى كه برادران، پس از آن همه ظلم و بدى كه در حقّ يوسف روا داشتند، به ديدار او آمدند، يوسف(عليه السلام) از جفاهايى كه آنان در حقّ وى كرده بودند، اصلا سخنى نگفت و از آنان به بدى ياد نكرد، بلكه فقط با تعبير «نَزَغَ الشَّيطـنُ بَينى وبَينَ اِخوَتى‌...» (يوسف/12،100) به آن اشاره كرد و آنان را به آمرزش و بخشش الهى بشارت داد. (يوسف/12، 92) برخى مفسّران، اين سخن يوسف را از لطيف‌ترين ادب‌ها دانسته‌اند.[27]

ادب نامه‌نگارى:

از ديگر آداب مورد تأكيد قرآن، اين است كه نامه‌ها با نام مبارك خداوند و ذكر شريف «بِسمِ اللّهِ الرَّحمـنِ الرَّحيم» آغاز شود; چنان‌كه نامه حضرت سليمان(عليه السلام)به مردم سرزمين سبأ با اين ذكر شريف آغاز مى‌شود (نمل/27،30‌ـ‌31)، و سيره رسول گرامى اسلام نيز در نامه نگارى‌ها چنين بوده است.[28]

ادب برخورد زنان با مردانِ نامحرم:

قرآن كريم، زنان پيامبر را از سخن گفتن با مردان نامحرم به‌گونه‌اى نرم و هوس‌انگيز كه سبب طمع بيماردلان مى‌شود، نهى فرموده، و به آنان سفارش كرده است به طرزى شايسته سخن بگويند: «فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الَّذى فى قَلبِهِ مَرَضٌ وقُلنَ قَولاً مَعروفـا». (احزاب/33، 32)
برخى مفسّران رعايت اين ادب را براى تمام زنان مسلمان، لازم دانسته‌اند.[29]

ادب در امور جنسى:

يكى از آداب مورد تأكيد قرآن، عدم تصريح به عناوين جنسى است;[30] براى مثال از عمل آميزش همواره با الفاظ كنايى مانند «رفث» (بقره/2،187)، «لمس» (مائده/5،6)، «مسّ» (آل‌عمران/3، 47; مريم/19، 16‌و‌20)، «اتيان» (بقره/2،222)، «مباشره» (بقره/2،187)، «دخول» (نساء/4،23) و «قرب» (بقره/2،222) استفاده كرده است.
يكى ديگر از آداب امور جنسى، عدم حضور در خلوتِ زن و شوهر است. بر اساس آيات قرآن، خدمت‌گزاران و كودكان بالغ موظّفند هنگام ورود به اتاقى كه پدر و مادر در آن قرار دارند، اجازه بگيرند (نور/24، 58‌ـ‌59); حتّى كودكان نابالغ كه پيوسته نزد پدر و مادر هستند، لازم است اين‌گونه تأديب شوند كه دست كم در سه زمان (پيش از نماز صبح، پس از نماز عشاء و هنگام ظهر) كه به‌طور معمول پدر و مادر به استراحت مى‌پردازند، بدون اجازه به اتاق آنان وارد نشوند. (نور/24،58). برخى از مفسّران اين دستور قرآنى را نوعى ادب اسلامى دانسته‌اند.[31]

ادب برخورد باماليات‌دهندگان:

قرآن كريم ضمن آن‌كه پرداخت زكات را سبب پاكى و طهارت معنوى و بركت در مال زكات‌دهندگان[32]مى‌داند، به پيامبر(صلى الله عليه وآله)سفارش مى‌فرمايد كه با آنان، برخوردى شايسته داشته باشد و با دعا و تحيّت براى آنان، به‌گونه‌اى از آنان سپاس و تشكر شود: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها وصَلِّ عَلَيهِم‌...». (توبه/9،103) عبارت «وصَلِّ عَلَيهِم» در ذيل آيه مى‌تواند ادب برخورد با پرداخت‌كنندگان ماليات، و دستورالعملى براى متصدّيان اخذ ماليات باشد تا ضمن برخورد مؤدّبانه با ماليات دهندگان، باعث تشكّر از آن‌ها و تشويق ايشان شود.

ادب راه رفتن:

يكى از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند در قرآن، راه رفتن بدون تكبّر و با تواضع شمرده شده است: «وعِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا‌...». (فرقان/25،63) از آن‌جا كه رفتار ظاهرى انسان، به تدريج حالتى درونى متناسب با آن رفتار پديد‌مى‌آورد، شايسته است هر حركت و رفتارى كه نشان دهنده نوعى غرور و تكبّر در انسان است، كنترل شود تا به صفتى درونى تبديل نشود; از‌جمله راه رفتن همراه با تكبّر; به همين مناسبت، يكى از آدابى كه لقمان به فرزندش سفارش مى‌كند، آن است كه با غرور و بى‌خبرى راه مرو; بلكه همواره در راه رفتن معتدل و ميانه‌رو باش: «و‌لا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ كُلَّ مُختال فَخور * واقصِد فى مَشيِكَ‌...». (لقمان/31،18‌ـ‌19)

منابع

بحارالانوار; تفسير احسن‌الحديث; تفسير راهنما; تفسير الصافى; التفسير الكبير; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير نمونه; الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; فرهنگ فارسى; الكافى; الكشاف; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن; المصباح المنير; معجم مقاييس‌اللغه; مكاتيب الرسول; الميزان فى تفسير‌القرآن.
محمد ابوطالبى




[1]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93; المصباح، ص‌9.
[2]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93.
[3]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[4]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[5]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[6]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[7]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[8]. فرهنگ فارسى، ص‌178.
[9]. بحارالانوار، ج‌97، ص‌160.
[10]. همان، ص‌211.
[11]. راهنما، ج‌12، ص‌355.
[12]. الدرالمنثور، ج‌5، ص‌259.
[13]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[14]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[15]. راهنما، ج‌10، ص‌462.
[16]. الميزان، ج‌13، ص‌343.
[17]. كنزالعمال، ج‌9، ص‌114.
[18]. الكافى، ج‌2، ص‌644‌ـ‌647; بحارالانوار، ج‌76، ص‌10.
[19]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌237; الصافى، ج‌5، ص‌71.
[20]. روح‌المعانى، ج‌28، ص‌39‌ـ‌40.
[21]. نمونه، ج‌23، ص‌439.
[22]. احسن‌الحديث، ج‌11، ص‌69‌.
[23]. التفسير الكبير، ج‌20، ص‌195.
[24]. نمونه، ج‌18، ص‌82‌.
[25]. الميزان، ج‌12، ص‌371‌ـ‌372.
[26]. الميزان، ج‌6‌، ص‌297‌ـ‌298.
[27]. همان، ص‌277.
[28]. مكاتيب الرسول، ج‌1، ص‌65‌.
[29]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌490.
[30]. الميزان، ج‌2، ص‌44.
[31]. تفسيرثعالبى، ج4، ص196; نمونه، ج‌14، ص‌545.
[32]. الكشّاف، ج‌2، ص‌307.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آداب خوردن در آموزه هاي قرآن

آداب خوردن در آموزه هاي قرآن

عبدالحسين شريفي

نويسنده در نوشتار زير به برخي آداب و شرايط خوردن از ديدگاه قرآن پرداخته و ضرورت شكرگزاري و مذمت پرخوري و شكم بارگي را از ديدگاه اين كتاب آسماني بررسي كرده است كه باهم آن را ازنظر مي گذرانيم.

اهميت غذا خوردن

انسان، آفريده اي است كه به سبب جنبه خلقي، نيازمند خوراك و تغذيه براي بقا و رشد است. غذا خوردن به معناي از گلو فرو دادن و بلعيدن، آدابي دارد تا غذا بتواند تأثيرات مطلوب و سازنده خود را به جا بگذارد. از اين رو در آيات قرآني به ابعاد اين مسأله پرداخته شده است. به ويژه آن كه غذا، تأثيرات شگرفي در جان و روان آدمي به جا مي گذارد و شخصيت و شاكله آدمي را شكل مي بخشد. در اين راستا برخي از روان شناسان مي گويند شما نوع غذا و شيوه خوردن آن را بگوييد تا شخصيت شما را به طور كامل تشريح كنند.
در فرهنگ اسلامي به اين نكته توجه داده مي شود كه غذا شخصيت آدمي را از آن رو تحت تأثير قرار مي دهد كه غذا و لقمه اي كه انسان مي خورد در يك فرآيند پيچيده به خون تبديل و تغيير ماهيت مي دهد و همين خون است كه در همه وجود خلقي آدمي جريان مي يابد و در مغز و قلب انديشه و تفكرات وي را شكل مي دهد. از اين رو در بينش و نگرش و گرايش هاي آدمي نقش مهمي را ايفا مي كند.
به نظر دانشمندان اسلامي لقمه حلال، كردار نيك را مي سازد و لقمه حرام پندار زشت و كردار زشت را به همراه خود دارد. به سبب همين تأثيرات شگرف و بنيادين است كه بخش مهمي از آموزه هاي قرآني و نبوي به حوزه خوردني ها تعلق دارد و درباره احكام و آداب خوردن تا خوردني هاي حرام و حلال سخن هاي دقيق و كامل و جامعي بيان شده است.
نخستين گناه آدم(ع) بلكه نخستين گناه در حوزه انسانيت، خوردن از درخت ممنوع بوده است. در حقيقت آدمي پس از آفرينش و آن همه احترام و تكريمي كه از سوي خدا و فرشتگان در حق وي روا داشته شد، از خوردن يك نوع ميوه منع مي شود ولي به وسوسه ابليسي كه خود بنيانگذار گناه به استكبار و سرپيچي از سجده است، گرفتار خوردن مي شود و از آثار مخرب و زيانبار آن در امان نمي ماند.
تغيير شكل حضرت آدم و حوا پس از خوردن از ميوه درخت و هبوط و رانده شدن از بهشت نخست، همه از پيامدهاي منفي خوردن ميوه اي است كه آيات 30تا 38 سوره بقره بدان اشاره مي كند. در اين آيات به روشني و وضوح به مسأله تأثيرات سوء و بد خوردن اشاره شده است كه خود درس هاي بزرگي براي آدمي است تا در خوردن دقت بيش تري كند و آن را كم اهميت و بي ارزش نشمارد و به نهي و امر خداوند در اين حوزه توجه بيش تري پيدا كند.

آداب و شرايط خوردن

از مهم ترين آداب خوردن، توجه به غذا به عنوان عنصر اصلي در خوردن است. به اين معنا كه انسان بايد بنگرد كه چه چيزي را مي خورد و در گلو فرو مي برد. خداوند مي فرمايد: فلينظر الانسان الي طعامه؛ انسان مي بايست به خوراك و غذاي خويش بنگرد. اين نگريستن و توجه يافتن، به چند معنا مي تواند تفسير شود. در حوزه غذا و خوراك مادي مي توان به مسايلي چون چگونگي آفرينش و تهيه خوراك اشاره كرد كه آدمي را به عظمت خداوند توجه مي دهد. در حقيقت اين غذايي كه آدمي مي خورد به عنوان نشانه اي از نشانه هاي خداوند مورد توجه شخص قرار گيرد. خورنده با تفكر و تأمل در خوراكي اي كه مي خورد مي تواند جايگاه خود و خداوند را به درستي تحليل كند و نقش خود را در هستي باز شناسد. (يونس آيه 24 و نحل آيه 11 و رعد آيه3و4)
گاه ديگري مي تواند با نگريستن در غذاي خويش به اين نكته توجه يابد كه اين خوراك چگونه در يك فرآيند به گوشت و پوست آدمي تبديل مي شود و شخصيت و هويت وي را مي سازد و سامان مي دهد.
همچنين مي توان با نگريستن به غذاي مادي و معنوي (مطالعات و تحقيقات) به اين توجه رسيد كه اين غذاي جسمي و روحي را كه مي خورد چيست و چه نقش سازنده و يا غيرسازنده اي در زندگي و شخصيت او خواهد داشت؟
استنباط ديگر از آيه اين است كه انسان مي بايست به اين مطلب توجه داشته باشد كه آيا لقمه و خوركي را كه مي خورد حلال و طيب است و يا حرام و ناپاك مي باشد؟
بنابراين يكي از مهم ترين آداب خوردن و اساسي ترين آنها توجه به نقش نشانه بودن خورك و خوردن است. هرچيزي در جهان نشانه اي از نشانه هاي خداست و آدمي مي بايست در هر كار و تفكري، خدا را در نظر داشته باشد و هر عمل و فكري او را به شناخت عظمت خدا و جايگاه خود در هستي و وظيفه اش آشنا سازد.
رعايت حدود الهي و توجه به پاكي خوراك از مهم ترين آداب ديگري است كه قرآن بدان اشاره مي كند و مي فرمايد آدمي در خوردن مي بايست در جست و جوي آن خوراك هاو غذاي هاي پاكي باشد كه خداوند به بشر بخشيده و روزي وي گردانيده است. (مائده آيه 87 و 88)
رعايت نكردن حدود الهي در خوردن، افزون بر تاثيرات دنيوي و جسمي و تغيير در خلق و خوي آدمي موجب مي شود تا شخص در مسير خشم و غضب الهي گام بردارد (طه آيه 81) و باعث از دست دادن محبوبيت خداوندي نسبت به خود شود. (مائده آيه 87و 88) از اين رو خداوند در آيه 4 مائده به انسان ها سفارش مي كند كه در خوردن، تقوي الهي را مراعات كنند و كاري برخلاف عقل و سيره عقلايي و شريعت انجام ندهند. در انتخاب غذا مواردي كه حرام است و خداوند از خوردن آن نهي كرده مورد توجه قرار گيرد و از آن ها استفاده نشود. غذاهايي را بخورد كه طيب و پاك هستند و طبيعت فطري بشري به سوي آن گرايش دارد و خداوند آن را حلال و طيب شمرده است. (مائده آيه 87و 88)
غذاهايي كه خداوند براي آدمي حلال كرده داراي منافع بيشماري است و در خوراك هايي كه حرام كرده هرچند گاه منفعتي كم وجود دارد ولي بيش تر از آن منفعت، ضرر و زيان براي جسم و جان و تن و روان دارد. كه از جمله آنها مي توان به خمر و خوك از نوشيدني ها و خوردني ها اشاره كرد.
ضرورت حلال خوري بنابراين اصل اساسي در آداب خوردن، نوع غذا و خوراكي است كه شخص براي خوردن انتخاب مي كند و لازم است كه غذا از خوراك هاي پاك و طيب و طاهر و حلال و داراي منافع بيشينه باشد و ضرر و زياني متوجه آدمي نسازد.تاكيد بر حلال خوري از آن روست كه آدمي به خوردن مال ديگران حريص و آزمند است و اگر اين اموال مال كساني باشد كه توانايي دفاع از خود را نداشته باشند و يا نتوانند از مال خويش محافظت كنند انسان گرايش شتاب آلوده تري نسبت به خوردن آن مي يابد. از اين رو بسياري از اموال يتيمان به ويژه دختران يتيم به يغما مي رود. بنابراين شخصي كه غذايي براي خود تهيه كرده و مي خواهد آن را بخورد مي بايست بنگرد كه اين غذا هر چند از نظر ذاتي پاك و طيب است ولي از نظر روش تهيه آن نيز حلال است و يا آن كه حرام و از مال ديگري به ويژه يتيمان تهيه شده است؟ (نساء آيه 4)

عجله در خوردن، ممنوع

از ديگر آداب خوردن كه قرآن بدان پرداخته و اهميت بسياري بدان داده دوري از عجله در خوردن است. شخصي كه غذا مي خورد مي بايست با طمانينه و آرامش غذا بخورد و از شتاب ورزيدن اجتناب نمايد. شتاب زدگي كه در آيه 4 سوره نساء بدان اشاره شده مي تواند هم به معناي خوردن مال يتيم پيش از بزرگ شدن وي باشد و هم مي تواند به معناي شتاب در خوردن يعني روش خوردن باشد. هرچند كه آيه در مفهوم نخست ظاهر است.

عدم اسراف

از ديگر آداب خوردن مي توان به مسئله اسراف و زياده روي در آن اشاره كرد كه از آن نهي شده است. اسراف به معناي زياده روي در خوردن است چنان كه تبذير به معناي ريخت و پاش و هدر دادن غذا و نعمت هاي خدادادي است.
انسان مي بايست در خوردن، زياده روي نكند؛ زيرا اسراف موجب مي شود تا جسم و تن وي آسيب ببيند و به انواع و اقسام بيماري ها دچار شود كه نتيجه آن چيزي جز ناتواني در پرستش و عبادت نيست. اين گونه است كه زياده روي و اسراف موجب مي شود تا شخص نتواند در مسير تكاملي خود به درستي گام بردارد و تن بيمار و رنجورش وي را از هر گونه پرستش و عبادت باز مي دارد.
در رياضت هاي شرعي و غيرشرعي چون رياضت هاي مرتاضان هندي، ديده شده كه چگونه رعايت اعتدال و حتي كاهش در تغذيه و خوراك موجب تقويت روح و تسلط و چيرگي آن بر جسم مي شود و انسان كارهاي خارق عادتي را مي تواند انجام دهد. در برابر، هرگونه زياده روي در خوراك و غذا موجب مي شود تا شخص از تسلط بر بدن و چيرگي بر نفس، عاجز و ناتوان شود و مهار زندگي و روح وي به دست جسم و نفس و هواهاي آن بيافتد.
براين اساس خداوند در آيات چندي چون آيه 141 سوره انعام و آيه 31 سوره اعراف و نيز آيه 6 سوره نساء از هرگونه اسراف و زياده روي بازداشته و از آدمي خواسته است تا در خوردن زياده روي نكند.
قرآن هرگونه اسراف و زياده روي و خروج از اعتدال به ويژه در امور مادي را امري زيانبار مي داند و با بيان اين كه خداوند اسراف و اسراف كنندگان را دوست نمي دارد مي كوشد تا آدمي را در مسير تكاملي و تعادل و اعتدال قرار دهد.
در حقيقت هرگونه اسراف و زياده روي در حوزه خوردن و نوشيدن يكي از علل و عوامل اصلي محروميت از محبت خداوندي شمرده شده و خداوند به صراحت اعلام مي كند كه مسرفان را دوست نمي دارد. (اعراف آيه 31)

شكرگزاري در خوردن

از ديگر آدابي كه قرآن براي خوردن بيان مي كند مسئله شكرگزاري است. خداوند به انسان مي آموزد تا درهر نعمتي، شكري به جا آورد كه موجب افزايش نعمت و جلب محبت وي مي شود. آدمي با شكرگزاري افزون بر اين كه تاثير غذا بر جان و جسم خويش را مي افزايد و آن را در مسير تكاملي قرار مي دهد موجب مي شود تا شخص از نعمت بيش تري برخوردار گردد. (بقره آيه 172 و نحل آيه 114 و سباء آيه 15)
از نظر قرآن شخصي كه در برابر نعمت شكر مي گزارد و پس از خوردن، شكر خداي را به جا مي آورد در حقيقت عبوديت خويش را نشان مي دهد. (بقره آيه 172 و نحل آيه 114) كساني كه سپاس و شكر نعمتي را به جا نمي گذارند نه تنها بندگاني خوب نيستند بلكه سزاوار توبيخ سرزنش نيز هستند كه قدر نعمت را ندانسته و شكرگزار آن نيستند. (يس آيه 34 و 35 و 72 و 73)

مذمت پرخوري و شكم بارگي

قرآن شكم بارگي و پرخوري و از روي لذت خوردن را به معناي خوردن حيواني مي داند كه انسان هاي با اين ويژگي از جايگاه انساني خويش عدول كرده اند و در مقام جانواران و حيوانات نشسته اند كه هدفي جز خوردن و نوشيدن ندارند. اين درحالي است كه هدف انسان فراتر از شكم بارگي است و مي بايست به جايگاه و ارزش خويش آگاه باشد و در تلاش براي رسيدن به آن بكوشد كه با شكم بارگي به دست نمي آيد. از آن جايي كه كافران انسان هايي بي ايمان هستند و از جايگاه انساني خويش غافل و بي خبرند خود را وقف شكم و شكم بارگي مي كنند و چون حيوانات زندگي مي كنند و مي خورند و مي آشامند. (محمد آيه 12)

ويژگي غذا

خوردن بايد به گونه اي باشد كه براي آدمي گوارا باشد و آسيبي به وي نرساند و سخت در گلو فرو نرود. از اين رو قرآن خوردن بهشتيان را به گوارا بودن توصيف مي كند تا آدمي را در اين دنيا به اين نكته توجه دهد كه آدمي مي بايست در غذا خوردن غذايي را برگزيند كه گوارا باشد و به نرمي و آساني در گلو فرو رود. (طور آيه 19)
غذا مي بايست اشتهاآور باشد و نفس را به وجد آورد. غذايي كه آدمي را به وجد نياورد تاثير مثبت و كاملي در انسان به جا نمي گذارد. (زخرف آيه 71)
از آداب ديگر خوردن اين است كه انسان درمهماني ها پس از خوردن غذا بر سر سفره بسيار ننشيند و به سخن گفتن نپردازد. اگر مهمان چند روزي است به گوشه اي ديگر رود و اگر براي مهماني وعده اي آمده است پس از خوردن از خانه بيرون رود. (احزاب آيه 53)
اين ها بخش هايي از آداب خوردن است كه از ديدگاه قرآن بررسي شد و به يقين آداب مفصلتر ديگري نيز دراين زمينه وجود دارد كه اين مجال گنجايش آن را ندارد. البته ذكر اين نكته ضروري است كه در اين مقال فقط به آياتي اشاره شد كه بطور صريح به بحث آداب خوردن مي پردازد.

یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عيد در قرآن

عيد در قرآن

خليل منصوري

اشاره : انسان به طور طبيعي به سوي كمال گرايش دارد و از نقص مي گريزد. اگر مجموعه اي از حالات انساني چون شادي و گرايش به زيبايي را اموري كمالي دانسته كه آدمي به سوي آن ميل و گرايش ذاتي دارد ، از اين رو طبيعي است كه آدمي به سوي اموري از اين دست گرايش يابد و خواهان آن شود. بر پايه اين گرايش ذاتي است كه عيد به عنوان نمادي از شادي و سرور مورد توجه و اهتمام بشر است. انسان در اين روزهاي خاص كه به نوعي با امور طبيعي سازوار و هماهنگ است، مي كوشد تا اوج شادي و در حقيقت كمالي خواهي خود را به اشكال متنوع و در قالب هاي گوناگون به نمايش بگذارد. عيد بنا بر اين تفسير نمايشي از گرايش انسان به كمالي خواهي و كمال گروي انسان است.

هماهنگ اعياد با طبيعت

اصولا جشن ها و اعياد كه نماد و نمايشي از گرايش انسان به كمال و آشكار سازي اين ميل باطني در قالب هاي تجسمي و شكلي آن است به جهاتي با جهان بيرون ارتباط تنگاتنگي مي يابد. به اين معنا كه در ايجاد و تحقق اين شور و اوج گيري هيجانات احساسي و عاطفي بشر عامل موثر بيروني نقش كليدي و مهمي را ايفا مي كند. در زماني كه طبيعت نوعي بلوغ كمالي را نشان مي دهد تاثيرات فزاينده اي در انسان به جا مي گذارد و ميل و گرايش ذاتي انسان به كمال خواهي و كمال جويي را بر مي انگيزاند. در پي اين هيجانات و متاثر از آن است كه انسان به گونه در خود نوعي احساس مي يابد كه مي توان از آن به همسان پنداري با طبيعت ياد كرد. در اين حالت است كه آدمي خود را چون بخشي از طبيعت همراه با كمال موجود در طبيعت مي پندارد و از رسيدن به چنين بلوغي خرسند و شادان مي گردد و خوشحالي خود را به صورت هاي مختلف بروز مي دهد.
در همه مواردي كه به عنوان اعياد و يا جشن ها و سورها و به تعبير قرآني ايام الله از آن ياد مي شود، اين عنصر و مولفه اساسي را مي توان شناسايي و ردگيري كرد. در جشن گندم و يا جشن مهرگان عنصر كمالي به خوبي خود را نشان مي دهد. در اين جشن ها آدمي با طبيعت كمالي گندم و يا فرآورده هاي جاليزي و تابستاني خود را همراه و هماهنگ مي يابد و در سوري اين همراهي و سازواري را به نمايش مي گذارد. در بسياري از ملل از اين نوع جشن ها و اعياد ديده مي شود كه هر ساله در فصل خود برگزار مي شود.
عيد نوروز شايد يكي از مهم ترين و سازوارترين اعياد بشري باشد. نمايش طبيعت در اين فصل به اوج كمالي خود مي رسد و طبيعت پس از مرگ ظاهري در زمستان ، دوباره در آغاز فصل بهار زندگي را مي روياند و گل و گياه و سبز و چمن از زمين بر مي آيد. اين گونه است كه آدمي را در هيجاني از زندگي كمالي فرو مي برد و جيك جيك گنجشكان بر شاخسار درختان تازه به گل و جوانه نشسته را بر مي انگيزد و آن را به انسان منتقل مي سازد. اين گونه است كه آدمي متاثر از طبيعت شاد و پر نشاط به وجد مي آيد و هيجان خود را همانند پرندگان بروز مي دهد و به شادي و نشاط مي پردازد.

اعياد مذهبي و كمال خواهي

در اعياد مذهبي و آييني نيز چنين هماهنگي و سازواري را مي توان يافت. در همه اين اعياد مذهبي و ديني نوعي كمال را مي توان ردگيري و شناسايي كرد . به عنوان نمونه در عيد كريسمس هم هماهنگ با طبيعت را مي توان يافت و هم بلوغ كمالي را مي توان جستجو كرد. در نظر مسيحيان اين روز ، روزي است كه خداوند ، انسان كاملي را به زمين هديه كرد كه خود صورت كاملي از خداست. به اين معنا كه مسيح مظهر كامل اسم الله است و تجلي خدا در انسان مي باشد. در اين صورت مي توان گفت كه انسان در زمان ظهور مسيح و تولد و ميلادش به بلوغ نهايي خود رسيد و خلافت الهي را كسب كرد و توانست جانشين خدا بر زمين شود. هر چند كه ميان شب يلداي ايراني كه آغاز چهله بزرگ زمستاني و آغاز فصل سرما و روز نخست دي ماه مي باشد و مردم به جشن و سرور مي پردازند با يلداي مسيح نوعي هماهنگي و ارتباط وجود دارد و اين نشان از همبستگي فرهنگي دارد با اين همه در هر دو ديدگاه نوعي كمال و هماهنگ ميان طبيعت و كمال آن و كمال خواهي انساني را مي توان شناسايي كرد. در انديشه يلداي ايراني ، شب آغاز دي شبي است كه خورشيد متولد مي شود و پس از پايان چهله بزرگ از قنداق كودكي بيرون مي آيد ( اين را بنگريد با مساله چهله شويي كودكان ) و در چهله كوچك كه تا دهم اسفند ادامه مي يابد خورشيد خود را براي فعاليت آماده مي سازد ، از اين رو در پس ابرها به گرم كردن زمين مشغول مي شود و مي بينيم كه زمين گرم مي شود و روح در تن درختان دميده مي شود. از اين رو ست كه مي توان درخت كاشت تا زمين جان خود را به گياهان منتقل كند . در آغاز بهار است كه خورشيد پس از كمال خود و زمين بر فراز مي آيد و خود را چنان كه طبيعت مي خواهد بر آن عرضه مي كند و گل و گياه به وجد و ترانه مي آيد و همان خورشيد بهاري شادان و با طراوت سر بر مي آورد.
ميان اين شب يلداي ايراني كه شب ميلاد خورشيد است؛ (زيرا كه واژه يلداي آرامي به معناي ميلاد و تولد است كه از آن واژه عربي ولد و يولد گرفته شده است و از نظر ساختار زباني يكي هستند.) و شب ميلاد مسيح كه خورشيد حقيقت انساني است نوعي تناسب كمالي را مي توان يافت.
در عيد ديگر مسيحيان نيز چنين تناسبي ميان كمال خواهي مي توان يافت. تعطيلي مسيحيان روز يك شنبه است و بر خلاف يهوديان آنان شنبه را تعطيل نمي كنند ، هر چند كه مسيحيان چون يهوديان بر اين باورند كه خداوند در روز شنبه پس از ساخت و پرداخت جهان آفرينش به استراحت پرداخت و آن روز را تعطيل كرد كه اين هم نوعي كمال طبيعت را مي نماياند و ارتباط جشن تعطيلي هفتگي را با طبيعت و كمال آن نشان مي دهد؛ با اين همه مسيحيان روز يك شنبه را تعطيل كردند ؛ زيرا بر اين باورند كه در اين روز است كه خداوند به خواهش حواريون و انصار مسيح (ع) مائده و سفره آسماني را بر ايشان گستراند و اين گويا رسيدن كمال حواريون نسبت به صداقت و حقانيت مسيح است و اين كه آن حضرت (ع) پيامبر خداوند است. اين رسيدن به كمال موجب شده است كه آنان جشن يك شنبه را به عنوان عيد كمالي داشته باشند و آن روز را ارج نهند. [1] ( البته بماند كه اين خود نوعي ايجاد تمايز فرهنگي ميان دو فرهنگ يهودي و مسيحي است تا دوفرهنگ به شكل نمادها نيز از يك ديگر باز شناسانده شود.
در عيد فطر و نيز عيد قربان و ديگر اعياد مذهبي چون عيد غدير خم و شعبان نيز اين كمال خواهي و كمال جويي را مي توان يافت. در همه اين اعياد نوعي ارتباط تنگاتنگ ميان روز عيد و مساله كمال را مي توان شناسايي و ردگيري كرد. عيد فطر روز بلوغ و رهايي انسان از دام دنيا و رسيدن به تقواست و آدمي به اين اميد كه به كمال مطلوب خود يعني تقواي الهي رسيده آن روز را جشن مي گيرد؛ زيرا قرآن درباره هدف وجوب روزه ماه رمضان مي فرمايد: كتب عليكم االصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون ؛ بر شما همانند گذشتگان روزه نوشته و فرض شد تا شايد تقوا پيشه گيرد. روز عيد فطر روز جشن و رسيدن به كمال روزه يعني تقواست.
روز عيد قربان نيز روز كمال ديگري است . در اين روز حاجيان پس از مناسك و آيين هاي حج به قربانگاه مي روند تا شادي و سرور خود را از هماهنگي با جهان هستي و رسيدن به توحيد صرف و محض جشن بگيرند. اين زماني است خود را در مشعر و روز حشر آدمي در قيامت يافته و در عرفات معرفت به توحيد رسيده و در مني به آروزها و مناياي خود دست يافته و در مسلخ عشق خود را به نيابت از همه عشق ورزان به قربانگاه مي برند.

گستره معنايي عيد در قرآن

در قرآن كريم به صورت صريح تنها يك بار كلمه عيد به كار رفته است ولى به صورت اشاره و ضمنى آياتى از قرآن به اين مسأله اشاره دارد. خداوند در باره درخواست حواريون اين واژه را به معنايي كه ما امروز از اين واژه مي فهميم به كار برده است : «قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَآ أَنزِلْ عَلَيْنَا مَآئدَةً مِّنَ السَّمَآءِ تَكُونُ لَنَا عيدا ؛ خداوند ]دعاى او را مستجاب كرد و[ گفت: من آنرا بر شما نازل مى كنم ولى هر كس از شما بعد از آن كافر گردد ]و راه انكار پويد[ او را چنان مجازات مى كنم كه احدى از جهانيان را نكرده باشم»
عيد در لغت از ماده «عود» به معناى بازگشت گرفته شده است . از كاربرد هاي اين واژه مي توان دريافت كه چون اصالت در آفرينش كمال و كمال خواهي و بازگشت و رجوع به آن است ، مراد از عود ، بازگشت به كمال است. پس هرگاه انسان و يا طبيعت به جايگاه و اصل خود بازگشت آن روز ، روزي است كه مي توان از آن به عيد تعبير و ياد كرد. از اين روست كه به روزهايى كه مشكلاتي از قوم و جمعيتى برطرف مى شود و يا پيروزى ها و راحتى هاى نخستين باز مي گردند آن روز را عيد گرفته و شادي بازگشت خود را جشن مي گيرند. چنان كه گفته شد در اعياد اسلامى به مناسبت اين كه در پرتو اطاعت يك ماه رمضان و يا انجام فريضه بزرگ حج، صفا و پاكى فطرى نخستين به روح و جان انسان باز مى گردد و آلودگى ها كه بر خلاف فطرت است از ميان مى رود، عيد گفته شده است و از آنجا كه روز نزول مائده بر حواريون روز بازگشت به پيروزى و پاكى و ايمان به خدا بوده است حضرت مسيح آن را «عيد» ناميده است. و چنان كه در روايات آمده نزول مائده آسمانى در روز يكشنبه بوده و شايد يكى از علل احترام روز يكشنبه در نزد مسيحيان نيز همين امر باشد.
عيد به اين معنا در حقيقت بيانگر خودسازي انسان نيز است ؛ زيرا كساني كه به نوعي با خودسازى توانسته اند به كمال خود بازگردند و با اصل خود ارتباط بر قراركنند به شادي و سرور مي پردازند. به قول مولوي رومي هر كسي چون دور ماند از اصل خويش ؛ باز جويد روزگار وصل خويش. اين بازجويي روزگار وصل در شكل و قالب خودسازي خود را نشان مي دهد و كسي كه خودسازي مي كند در جستجوي بازگشت به اصل خود حركت مي كند و هر گاه اين احساس را در خود مي يابد كه به آن سو حركت كرده است ، شاد و مسرور مي شود كه مي تواند به اصل خود بازگردد و كمال لايق را دريابد. در اعياد مذهبي مساله بازگشت به اصل از طريق خودسازي بارها و بارها مورد تاكيد قرار مي گيرد تا انسان به فراموشي دچار نشود و از راه دور نگردد. در نماز عيد قربان و فطر به خواندن سوره هايى توصيه شده است كه سالم سازى درون و تزكيه روح در آن سخت مورد تأكيد و توجه قرار گرفته است. در ركعت اول نماز عيد، توصيه شده است كه سوره اعلى خوانده شود كه در آن به نكات مهمى براى سازندگى انسان اشاره شده است از جمله خداوند مى فرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى;[2] به يقين كسى كه پاكى جُست ]و درون خود را تزكيه كرد[ رستگار شد»
تزكيه به معناى نموّ و رشد دادن نفس با خيرات[3] است. و سپس اين واژه به معناى تطهير و پاك كردن نيز آمده است. شايد به اين مناسبت كه پاك سازى از آلودگى ها و سالم سازى ريشه ها سبب رشد و نمو است. و در اين آيه ممكن است هر دو مورد نظر باشد در ركعت دوم نماز عيد توصيه شده است كه سوره «شمس» خوانده شود، كه در اين سوره تأكيد بر خودسازى و سالم سازى درون با بيشترين تأكيد ممكن مطرح شده است خداوند در اين سوره بعد از 11 قسم مى فرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّهَا; به راستى هر كس نفس خويش را پاك و تزكيه كرد رستگار شده [1]. (صدوق، من لايحضره الفقيه، بيروت، دار الاضواء، چاپ سوم 1413، ج 1، ص 436.)
و در روايات علاوه بر طهارت باطنى و تزكيه به طهارت ظاهرى نيز توصيه شده است. امام صادق(عليه السلام) فرمود: «كسى كه روز عيد نمى تواند در جماعت مردم شركت كند، پس غسل كند و خود را خوشبو كند و به تنهايى نماز بخواند; همان طور كه در جماعت مى خواند.»[4]

گردهم آيي و آراستگي

يكي از اشكال بازنمايي شادي و تجسم بخشي به نشاط دروني رسيدن به كمال و يا در راه قرار گرفتن و آغاز رفتن و بازگشتن ، توجه و اهتمام به آراستگي و زينت ظاهري است. انسان به طور طبيعي دوست مي دارد كه شادي خود را به نمايش بگذارد و ديگران را در شادي خود همراه گرداند. از اين رو گرايش عمومي و طبيعي در اعياد و شادي ها گردهم آيي و جمع شدن است. از اين روست كه مردم در اعياد به گردهم آيي علاقه مند هستند و مي كوشند با هم به شادي و سرور بپردازند.
براي اين كه بتوانند در فضايي باز و در آرامش و آسايش و به دور از هرج و مرج به شادي و دست كوبي بپردازند به دشت و صحرا مي روند كه فضاي آزادتري را براي ايشان فراهم مي آورد. در همه اعياد مذهبي مي توان رفتن به صحرا و گردهم آيي را شناسايي و ردگيري كرد.
هم چنين انسان به طور طبيعي گرايش به زيبايي ظاهري دارد. او نيز مي خواهد همانند طبعيت خود را بيارايد و از رنگ هاي متنوع چون گل ها و برگ ها استفاده كند . آراستگي به لباس ها و گل هاي زيبا در روزهاي عيد به اوج خود مي رسد ؛ چنان كه شادي و سرور نيز در اين روزها چنين است. از قرآن به كمك روايات استفاده مى شود جهت اظهار نشاط و شادى هر آنچه جزء زينت هاى حلال است مورد استفاده قرار گيرد از جمله لباس زيبا، قرآن كريم در اين رابطه مى فرمايد: «يَـبَنِىءَادَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِد وَكُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ;[5] اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد; و ]از نعمت هاى الهى[ بخوريد و بياشاميد، ولى اسراف نكنيد»
امام باقر(عليه السلام) در مورد اين آيه فرمود: «يعنى لباس هايى را كه به آن ها خود را زينت مى كنيد در روزهاى عيد و جمعه براى نماز بپوشيد.»[6]
امام زين العابدين(عليه السلام) فرمود: «همه شما بايد در روز عيد زينت و غسل و آرايش كنيد و از دعاهاى وارد شده آن روز به قدر توان بخوانيد و مبادا كارى كنيد كه چهره ظاهرى شما زيبا و عمل شما زشت باشد.»[7]

نگاهي گذرا به عيد در روايات

در روايات مطالب نغز و دلكشى درباره عيد آمده كه طرح و بيان تفصيلى آن باعث طولانى شدن مقال مى شود، آنچه مى توان گفت فقط فهرستى از برخى مطالب و آثارى است مربوط به عيد.
1ـ چه روزى عيد است؟ در اين بخش بيان هاى مختلفى آمده است، گاه برخى ايام خاص را به عنوان عيد ياد نموده از جمله در روايتى مى خوانيم: «عيدها چهار تا است، فطر و قربان و غدير و روز جمعه»[8]
على(عليه السلام) فرمود: «و هر روز كه خدا نافرمانى نشود عيد است»[9] چرا كه روح آلوده نشده و در نتيجه شادابى و طراوت ريشه دار است. نه تصنعى و ظاهرى كه متأسفانه امروزه رسم بر اين شده كه برخى با درون آلوده و روح فاسد شده، با تبسّم و لبخند ظاهرى مى خواهند اظهار شادى و نشاط نمايند» در روايت پيش گفته از امام زين العابدين(عليه السلام)خوانديم كه فرمود: «مبادا كارى كنيد كه چهره ظاهرى شما زيبا و عمل شما زشت باشد»
از اين روايت مى توان استفاده كرد كه انسان مى تواند به گونه اى عمل نمايد كه هر روزش عيد باشد، و گاه همين معنى با صراحت در كلام معصومان(عليهم السلام) آمده، چنان كه على(عليه السلام) فرمود: «امروز براى ما عيد است و فردا براى ما عيد است و هر روزى كه خدا را در آن روز معصيت نكنيم آن روز براى ما عيد است»[10]
2ـ برخى وظائف روز عيد: گذشته از طهارت و زينت ظاهرى و شركت در نماز عيد و دادن زكات فطره در عيد فطر، و يا انجام قربانى در عيد قربان به امورى توصيه شده است. كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:
يك: شادى و خوشحالى: چون روز عيد روز گرفتن پاداش و جايزه است جا دارد انسان خوشحال و با نشاط باشد، لذا در روايت آمده وقتى روز عيد فرا مى رسد منادى ندا مى دهد «اى مؤمنان به سوى جايزه هايتان بشتابيد»[11] در روايت ديگر مى خوانيم كه «به سوى پروردگار بخشنده بشتابيد كه ]پاداش[ زياد عطا مى كند و ]گناهان[ بزرگ را مى بخشد» اين پاداش هم در عيد قربان است و هم عيد فطر.
دو: تكبير و تهليل گفتن: در اجتماعات، و نماز جماعت صداى تكبير و تهليل به گوش برسد، لذا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: «عيدهاى خود را با تكبير زينت دهيد.»[12] در جاى ديگر فرمود: «دو عيد ]فطر و قربان[ را با تهليل ]لا اِله اِلاّ اللّه[، تكبير، ]الله اكبر[، تحميد ]الحمدللّه [و تقديس ]سبحان الله[ زينت دهيد»[13] و خود حضرت همين گونه عمل مى كرد و در روز عيد قربان و فطر در حالى از منزل خارج مى شد كه صدايش را به تكبير بلند مى كرد.»
سه: تقسيم كردن شادى ها: در اين روز به نشاط و شادى خود بسنده نكنيم سعى كنيم شادى هايمان را بين ديگران تقسيم كنيم، امامان معصوم(عليهم السلام)، تلاش داشتند سرور و شادى روز عيد را به شكل هاى مختلف به ديگران انتقال دهند مثلاً در شب و روز عيد برده ها را آزاد مى كردند[14] و ما مى توانيم با كمك به ديگران رفع گرفتارى هاى آنانو...دل شكسته اى را شاد كنيم و غمديده اى را با نشاط.
چهار: بازديد و زيارت: همان گونه كه در تمام اعياد متداول است كه مسلمانان ديد و باز ديد دارند و صله ارحام انجام مى دهند در عيد قربان نيز اين سنت حسنه مراعات شود و همين طور به زيارت امامان معصوم(عليهم السلام) رفتن مخصوصاً زيارت امام حسين(عليه السلام) زياد سفارش شده است.[15]
از آنچه گفته شد بخوبى استفاده مى شود كه اعياد اسلامى بويژه عيد قربان در واقع جشن خودسازى و درون سازى است و جشن قربانى كردن هوس در ابعاد مختلف و پى آمد خودسازى نيز طهارت ظاهرى، ذكر زبانى، تقسيم شادى ها، و زيارت و خدمت پاكان و بزرگان نمودن خواهد بود.

عيد نوروز

با آن چه گذشت مي توان به مساله عيد نوروز از ديدگاه قرآن و روايت به شكل ديگري نگريست. عيد نوروز در بردارنده بسياري از نشانه هاي اعياد مذهبي و ديني است. از سوي در آن نمايشي از كمال جويي و كمال خواهي انسان و هماهنگ و سازواري با طبيعت را مي توان يافت و هم نشانه هاي از رستاخيز و تاكيد بر باورهاي اصولي و اساسي دين چون معاد و دوباره زنده شدن انسان چون طبيعت را كه خداوند در قرآن از آن ياد كرده است و بيان داشته است كه اگر در رستاخيز شك و ترديد داريد بنگريد كه چگونه ما زمين مرده را در بهار زنده مي كنيم و گياهان را مي رويانيم .
از ديگر ويژگي ها نوروز مي توان به مساله ديد و بازديد و صله رحم اشاره داشت كه امري مهم و وظيفه اسلامي و انساني و عاملي مهم براي جامعه پذيري ، فرهنگ سازي و تبادل و تعاملات فرهنگي مي باشد. همبستگي اجتماعي و امت سازي را تقويت مي كند و ريشه سست شده برادري و اخوت را دوباره استوار و محكم مي سازد.
نمايش از شادي و سرور است و تجسمي از كمال خواهي و زيباجويي انسان مي باشد. كودكان را با طبيعت و انسان را با محيط زيست آشتي مي دهد و ارزش و اهميت جهان و محيط زيست و درخت و درخت كاري را باز مي شناساند.
عيد نوروز، عيدي سرشار از حركت و جوشش و كوشش و محبت و عشق و بازگشت و خودسازي و ديگرسازي و جامعه و امت سازي است. باشد كه آن را قدر بدانيم و در حفظ آيين هاي ارزشي و اصولي آن كوشا باشيم .

پانویس

[1]. ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1370ش، ج 5، ص 131.
[2]. اعلى/ 14.
[3]. راغب اصفهانى، المفردات، تهران، دفتر نشر الكتاب، دوم، ص 213.
[4]. حر عاملى، وسائل الشيعه، دار احياء التراث، ج 5، ص 115.
[5]. اعراف/ 31.
[6]. وسائل الشيعه، همان، ج 5، ص 15.
[7]. ميرزا حسين نورى، مستدرك الوسائل، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، ج 6، ص 150، حديث 6670/ 3.
[8]. بحارالانوار، ج 86، ص 276 ;ج 89، ص 276 و ج 98، ص 351.
[9]. نهج البلاغه، همان، حكمت 428.
[10]. مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6680/ 8.
[11]. مستدرك الوسائل، همان، ص 154، روايت 6678/ 7.
[12]. كنز العمّال، حديث 24094 و 24095.
[13]. بحارالانوار، همان، ج 91، ص 118.
[14]. همان، ج 98، ص 188.
[15]. همان، ج 101، ص 100.
یک شنبه 2 مهر 1391  4:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها