0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيري در عمليات روانی در اسلام(بخش دوم)

سيري در عمليات روانی در اسلام(بخش دوم)

مهدی طائب1

 

چکیده:

روایت مجاهدة انبیاء عظام و ائمه معصومین (ع) بیانگر این است که نبرد اصلی بین دو جبهة حق و باطل بیش از آنکه بر سازوکارهای نظامی و سخت مبتنی باشد بر عوامل و مؤلفه‌های روحی و روانی استوار بوده است؛ چه فلسفة رسالت انبیاء بر هدایت انسان و تزکیه او تا رسیدن به حد اعلای ظرفیت وجودی و تلبّس به مقام بندگی و انسان کامل بنا شده است. ملحدان و معاندان تاریخ از آن رو که می‌دانستند عرصة هماوردی با انبیاء(ع) سرزمین دل‌های مردمان و فروغ تابناک هدایت الهی است، و ناکامی خویش را پیشاپیش نتیجه محتوم آن برمی‌شمردند، همواره نزاع در میدان جنگ و پیکار سخت را پناهگاه روح ذبون خود می‌یافتند. این مقاله با مطالعه سیرآفاقی مجاهدة حضرت نوح و ابراهیم(علیهما السلام) رهنمونی برای سیر انفسی در هدایت خلق بر سبیل دانش عملیات روانی را جست‌و‌جو می‌کند.

واژگان کلیدی:

عملیات روانی، حضرت نوح(ع)، حضرت ابراهیم(ع)، نمرود.
دریافت الگوی عملیات روانی که منطبق با آموزه‌های دینی و اسلامی باشد نیازمند مطالعه مسیر حرکت و مجاهده انبیاء و ائمه معصومین (علیهم‌السلام) در طول تاریخ است. بررسی تاریخی رسالت انبیاء از آن رو برای اندیشمندان و محققان در جوامع اسلامی ضروری است که چارچوب نظری و عملی الهی مبارزه با کفر جلی و خفیِ در دوران معاصر را به دست می‌دهد و طریقه هدایت انسان‌ها را در این شرایط فراهم می‌سازد.
به آموزه‌هایی که از اقدامات و رویکردهای پیامبرانی همچون حضرت نوح و ابراهیم (علیهما السلام) برگرفته می‌شود باید به مثابة الگو و راهنمایی نگریست که برای استمرار حرکت جریان دین راستین در جهان معاصر ضروری است. نوشتار حاضر، تلاشی در جهت استخراج و دستیابی به الگوهای حقیقی و بی‌بدیل و ناب اسلامی در راستای اهداف الهی پیامبران است.

برخی از شیوه‌های عملیات روانی دشمن

به دنبال عملیات روانی از سوی شیطان علیه حضرت آدم(ع) و توفیق نسبی او، این جریان در زمین و از سوی جبهة باطل در رويارويي با حق ادامه یافت و در طول تاریخ مورد استفاده قرار گرفت.

تهديد

يكي از شيوه‌هاي اقدام به عمليات رواني، تهديد است. تهديد همان ترساندن طرف مقابل از اقدام فيزيكي و ارعاب نسبت به عدم سرسپردن به شرايط و خواست‌هاي مهاجم در عمليات رواني است2. اقدام قابیل علیه‌ هابیل نخستين عملیات روانی با شيوة تهديد بین انسان‌ها است، اين اقدام از سوی قابيل، نماد اردوگاه باطل، بر ضد‌هابیل، نماد حق، اتفاق افتاد. قابیل به دنبال آن بود که ‌هابیل عرصه را برای او خالی كند تا جانشین پدر شود. پس او را با "تهدید به قتل" مورد هجوم رواني قرار داد. يعني طرف مقابل را از اقدام عملي يعني قتل، ترساند تا به خواسته‌هاي خود، تمكين نمايد. پس از آن، این جریان تداوم یافت. كافران اين شيوه را فرا گرفتند و بارها تجربه كردند. این حربه به همراه بسط تجربة تاریخی آن در مقابله با حضرت نوح و ابراهیم(ع) و پيامبران ديگر نمایان بود.
چنانکه گفته شد عملیات روانی همان اهداف عملیات فیزیکی را دنبال مي‌کند، لیکن برخلاف آن، منطقة هدف را بدون درگیری یا با کمترین درگیری فتح مي‌كند. حرکت پيامبران منافع نامشروع ناحق را از شيطان سلب و او را مجبور به عقب‌نشینی در برابر جبهة حق مي‌کند. در حالی که او به دنبال آزادی مطلق در دست‌اندازی به منافع و حقوق دیگران است. رواج بت‌پرستي و بت‌گرايي و ادعای رب اعلی بودن و سایر عناوین و خدا قرار دادن خورشید، ماه، ستارگان، ارواح، جن و پری، همه و همه بازی کافران و معاندان برای دستیابی به منافع نامشروع است. این امور همه مورد هجمة انبیاء هستند. پيامبران با اطلاع‌رسانی و بیان حقایق سعی در بیدارسازی مردم و بازداشتن آنها از گرایش به این امور باطل و در نتیجه شکست دادن سران باطل داشتند. در این مبارزه عملیات روانی اصلی‌ترین کار سران کفر است و نسبت به بسیاری از پيامبران اقدام عملیات فیزیکی در حد اقل بوده یا اصلاً وجود نداشته است.

عملیات روانی علیه حضرت نوح(ع)

مقابله با حضرت نوح(ع) امری اتفاقي، ساده، بی‌برنامه و از سوی اوباش و افراد سطحي نبود، بلکه صاحبان زر و زور براي جلوگيري از تبليغ او به دين خدا عمليات تكذيب و منع را هدايت مي‌كردند.
«قَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ؛ سران قومش گفتند به راستی تو را در گمراهی آشکار مي‌بینیم» (اعراف/60).
در این عملیات روانی، تحقیر، مأیوس‌سازی، جوسازی و تهدید آشکارا مشاهده می‌شود.

الف)تحقیر

يكي از شيوه‌هاي اجراي عمليات رواني، تحقير طرف مقابل است. اين كار روحيه طرف مقابل را تضعيف مي‌كند و مهاجم را در نظرش، قوي جلوه مي‌دهد. تكرار اين عمل موجب دلسرد شدن گروه‌ها و افراد طرف مقابل مي‌شود و نگراني را در سطح فرماندهان و مديران افزايش مي‌دهد و در نتيجه مهاجم مي‌تواند از اين آب گل‌آلود، ماهي صيد كند. برای نمونه سران كافر به مردم و اطرافيان نوح(ع) گفتند:
«فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا نَرَاكَ إِلَّا بَشَرًا مِثْلَنَا وَ مَا نَرَاكَ اتَّبَعَكَ إِلَّا الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِي الرَّأْيِ و مَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ؛ سران کافر قوم نوح گفتند: ما تو را جز بشری همانند خودمان نمی‌دانیم و کسانی که از تو پیروی مي‌کنند، جز گروهی از اراذل ساده‌لوح نیستند و برای شما برتری بر خود نمی‌بینیم؛ بلکه به تصور ما شما دروغگو هستید» (هود/27).
«قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ؛ گفتند: آیا از تو پیروی کنیم در حالی که اراذل، پيرو تو هستند؟» (شعراء/111).
مقصود آنها از "اراذل" اقشاری از جامعه نوح(ع) بودند که در مشاغل سخت مانند خدمتكاري، خاركني و... کار می‌کردند. سران كفر می‌پندارند مردم، چنين طبقه‌اي را فاقد فکر، اندیشه و درک بالا می‌شناسند، زيرا در جوامع مادي، افكار عمومي توانمندی يا ناتوانی در امور مالی، نوع پيشه و كسب و كار و جایگاه شغلی را ملاك محاسبه و سنجش فکر و اندیشه تلقی می‌کنند.
«فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مَا هَذَا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ و َلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ؛ سران کافر قوم نوح گفتند: این تنها بشری همانند شما است که مي‌خواهد در میان شما برتری جويد. اگر خدا تصمیم داشت نماینده‌ای بفرستد، فرشتگان را مي‌فرستاد (اما) از پدرانمان چنین چیزی به گوشمان نرسیده است» (مؤمنون/24).

ب) القاي نااميدی

يكي از شيوه‌هاي عمليات رواني، مأيوس‌ ساختن است. اگر جامعه‌اي كه همه توان خود را براي رسيدن به هدفي، گردآورده و تصميم به انجام اراده‌اي ملي دارد، با سياه‌نمايي و نااميد گشتن از دستيابي به اهداف روبه‌رو شود، ابتدا ناباوري و سپس باور به ناتواني در انجام كار در ميان آحاد آن جامعه پديد مي‌آيد. يأس از دستیابی به اهداف، چنان اضطراب و پريشاني در ميان مردم پديد مي‌آورد كه كسي انگيزه‌اي براي تلاش و حركت به سوي اهداف پیدا نمی‌کند. اين نااميدي از طريق بزرگ كردن كاستي‌ها، كوچك جلوه دادن موفقيت‌هاي مقطعي، شتاب‌زدگی، ترويج سؤالات بي‌فایده، ارتقاي مطالبات عموم بيش از حد مورد انتظار، ترديد در آرمان‌ها، ايجاد اختلاف در بين مديران و بزرگ نشان دادن رقيب يا دشمن پديد مي‌آيد.
در جامعه نوح(ع) سران كفر روحيه نااميدي را رواج دادند و گفتند:
«قَالُوا يَا نُوحُ قَدْ جَادَلْتَنَا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنتَ مِنْ الصَّادِقِينَ؛ گفتند: مجادله مي‌کنی، پس زیاده‌روی هم کردی. اکنون آنچه را که بدان وعده مي‌دادی بیاور؛ اگر راست مي‌گویی» (هود/32).

ج) جوسازی و اتهام

از شيوه‌هايي كه سران كفر بر ضد نوح(ع) در عمليات رواني خود به كار بردند، جوسازي پشت سر نوح و پيروانش بود. پس با وارد آوردن تهمت‌ها و گفته‌هاي ناروا، سعي كردند قضاوت افكار عمومي را بر عليه او برانگيزند. در اين شيوه مهاجم سعي مي‌كند به شخصيت سالم و معتدل طرف مقابل يا پاكي، تقوا، پاكدامني و جايگاه مورد احترام او خدشه وارد كند. پس از ميان صدها صفت نيك و جلوه‌هاي محاسن فرد، انگشت روي نقاط مبهم يا نكاتي از شخصيت فرد مي‌گذارد كه درك آن با پيچيدگي براي عموم همراه است و همان را روزنه‌ای براي ايراد اتهام يا جوسازي بر عليه او قرار مي‌دهد. برای نمونه، درك امور معنوي و نامحسوس براي عموم افراد، با سختي و پيچيدگي همراه است. پس نوح را به ديوانگي متهم ساختند و گفتند:
«إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتَّى حِينٍ؛ مردی است که دیوانگی به او سرایت کرده است. مدتی با او بردباری کنید شاید عاقل شود» (مؤمنون/25).
«كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا و َقَالُوا مَجْنُونٌ و َازْدُجِرَ؛ علیه نوح به تکذیب او پرداختند و گفتند دیوانه‌ای است که از اجتماع رانده شده است» (قمر/9).

د) تهدید

در اين‌باره پيش از اين، در اقدام قابيل عليه ‌هابيل سخن گفته شد. تجربه چندصد ساله اين شيوه عمليات رواني که در اختيار سران كفر جامعه نوح‌(ع) قرار گرفته بود، تهديد را با پيچيدگي‌هايي مؤثرتر همراه ساخته بود. از اين‌رو او را به طور مستقيم از قتل نترساندند بلكه اين بار، چگونگي كشته شدن و زجر ناشي از آن را در نظر نوح، بزرگ جلوه دادند و تهديد كردند:
«قَالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يَا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنْ الْمَرْجُومِينَ؛ گفتند: ای نوح اگر به تبلیغ خود پایان ندهی بی‌تردید سنگسار مي‌شوی» (شعراء/116).

ه) تمسخر

از شيوه‌هايي كه عمليات رواني را با موفقیت همراه می‌سازد، تمسخر و استهزاء طرف مقابل است. در اين شيوه شخصيت آماج را كوچك مي‌شمرند، خوبي‌ها، نقاط قوت و ويژگي‌هاي پسنديدة او را با لطيفه و جملات خنده‌آور مسخره کرده، و استهزاء می‌کنند. خداي متعال استهزاء‌كنندگان را در زمره ستمكاران برشمرده3 و از انجام دادن آن نهي كرده است. سران كفر كارهاي نوح(ع) را به باد تمسخر و استهزاء مي‌گرفتند تا فضايل او و تبليغش را خنثي سازند.
«وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ؛ نوح کشتی را مي‌ساخت و هرگاه که سران قومش بر او عبور داشتند، او را مسخره مي‌کردند» (هود/38).
رهبر معظم انقلاب اسلامي با اشاره به تمسخر كافران در دوران نوح(ع) براي ممانعت از گرايش مردم به توحيد مي‌فرمايند:
«حضرت نوح(ع)، به كشتى ساختن در خشكى پرداخت و ماية مسخره همه كسانى شد كه به او نگاه مى‌كردند. كشتى را بايد لب دريا ساخت، نه در خشكى و آنجايى كه با دريا، شايد فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد! كشتى بزرگى كه جماعتى را مى‌خواهد با خود حمل كند، چطور مى‌شود با فاصله‌ زياد از دريا درست كرد؟! قومِ كافر وقتى كه از كنار نوح و مؤمنين به او عبور مى‌كردند، به تمسخر مى‌پرداختند و مى‌گفتند: ببینید نوح و يارانش، در بيرون شهرى كه محل سكونتشان است، به ساختن يك كشتى عظيم مشغولند» (29 بهمن 1372).

راه‌هاي مقابله حضرت نوح(ع) با عمليات رواني دشمن

آنچه حضرت نوح(ع) در برابر اين عمليات رواني گسترده نیاز دارد بیرون ساختن افكار عمومي از این جو روانی و ارائه حقیقت و واقعیت به مردم و آگاه‌سازی آنها است. نوح(ع) با شکستن این جو مي‌تواند به ذهن و فکر مردم وارد شود تا فرهنگ و عمل آنها را تغییر دهد. تا هنگامي كه این جو حاکم است کسی به سخن او گوش نخواهد داد و تبليغ وي فايده‌اي نخواهد داشت.

رويارويي با تحقیر

«قَالَ وَ مَا عِلْمِي بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ؛ إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ؛ وَ مَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِينَ؛ من چه مي‌دانم پيش از ایمان چه شغلی داشته‌اند. حساب آنها به عهده پروردگار من است؛ اگر اهل فهم هستید. و من پرهيزكاران را از خویش دور نخواهم ساخت» (شعراء/114-112).
حضرت نوح(ع) برای مردم تبیین کرد که در مسیر هدایت، مهم نیست افراد به چه حرفه و پيشه‌اي مشغول هستند. آنچه برای اشراف، سران قوم و سرمایه‌اندوزان ملاک قضاوت و ارزش‌گذاري است برای او ملاك و معیار نیست. براي ورود انسان‌ها به اردوگاه حق و دستگاه ایمان و جامعه مؤمنین، انسانیت آنها مطرح است نه شغل و جایگاه اجتماعي آنها. بدین‌گونه او ابزار تبلیغات منفی را از سران شرک و کفر گرفت و آنان را فاقد هویت كرد.

رويارويي با مأیوس‌سازی

حضرت نوح(ع) در پاسخ به عمليات رواني سران كفر براي سياه‌نمايي اوضاع گروندگان به عقيده توحيدي و مأيوس كردن جامعه مؤمنان از ايستادگي در مسير هدايت، به آنان مي‌گويد:‌
«إِنَّمَا يَأْتِيكُمْ بِهِ اللَّهُ إِنْ شَاءَ و َمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ؛ عذابی را که وعيد داده، اگر خدا بخواهد مي‌آید و نمی‌توانید مانع آن شوید» (هود/33).
يكي از تبليغاتي كه سران كفر براي القاي نااميدي و تيره جلوه دادن اقدامات نوح(ع) انجام دادند، بي‌فايده نشان دادن پندها و بي‌نتيجه ماندن تبليغات توحيدي نوح(ع) بود. او گرويدن افرادي را كه به دعوت توحيدي توجهي ندارند از اساس در تبلیغ خود بی‌اثر بیان مي‌دارد و مي‌گويد اصولاً اقدام من به دعوت راه حق در گرو ایمان و گرایش چنين افراد سست‌بنيادي نیست. اگر آنان ایمان نیاورند درباره درستی اقداماتم دچار تردید و یأس نمي‌شوم و آن را رها نمي‌كنم. این خدا است که باید به دعوت من اثر بخشد. تنها وظيفة من تبليغ راه و سخن حق و رساندن پيام توحيدي به جامعه است. حال اگر افراد زيادي به دعوت من، پاسخ منفي دهند، باعث نخواهد شد كه نسبت به وظيفه‌ام دچار سستي و رخوت شوم. او در اين‌باره چنين مي‌فرمايد:
«و َلَا يَنفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنصَحَ لَكُمْ إِنْ كَانَ اللَّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ و َإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛ من اگر بخواهم شما را اندرز دهم اما خدا بخواهد شما را در گمراهي‌تان باقی گذارد، اندرز من بی‌فایده است. او پرورش‌دهندة شما است و بازگشت شما به سوی اوست» (هود/34).
آنچه نوح(ع) در این "مقابله" بیان مي‌فرماید، تعلیم توحید و توجه به هدایت خدا و تأكيد بر ابزار بودن دیگران در حد "مشیت الهی" است. او بار ديگر بر اين نكته اصرار مي‌ورزد كه وظيفه من رساندن پيام خداست و اين با گفتار و تبلیغ انجام مي‌شود4. پس من بیش از این مؤثر نیستم. در اینکه هدایت شوید یا نشوید و در اینکه عذاب بیاید یا نیاید. وی اذعان می‌دارد که من در این امور تأثیر مستقل و مستقیمی ندارم. خلاصه اینکه به انجام تکلیف هستم نه نتیجه، گو اینکه حرکت من چون برای انجام تکلیف می‌باشد همیشه نتیجه‌بخش است چرا که عمل به تکلیف نتیجه‌اش الهی است.
بي‌گمان چنين رفتار و بياني، در رويارويي با عملیات روانی القاي يأس توسط دشمن به یأس او از مأیوس‌سازی منجر مي‌شود، در نتیجه دشمن به تغییر نوع و الگوی عملیات یا رهاسازی آن روي مي‌آورد. چنين تغيير رويكردي از سوي دشمن باعث مي‌شود جامعة توحيدي در برابر آسیب‌های عملیات روانی آن در امان ماند.
اقدام نوح(ع) در برابر عمليات القاي يأس دشمن، تنها به مقابله و تغيير رويكرد دشمن خلاصه نمي‌شود؛ بلكه او پا را فراتر مي‌گذارد و تصمیم به تجديد روحية مؤمنان و جامعه توحيدي نيز مي‌گیرد. در اين خصوص، روحيه ايستادگي بر حقيقت و باورهاي روشن توحيدي را در ميان نيروهاي خودي، ارتقا مي‌بخشد و به سران كفر مي‌گويد پيش از اینکه شما به من بگویید که نتيجه تبلیغ ممكن است بی‌فایده باشد، خدا برای من بیان کرده است. بنابراین من با علم به اینکه شما روی‌گردان از مطالب حق هستید برای شما تبلیغ مي‌کنم.
«و َأُوحِيَ إِلَى نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ؛ به نوح وحی شد که از مردمانت تنها کسانی که ایمان آورده‌اند به تو مؤمن خواهند ماند؛ پس از عملکرد (روي‌گرداني) آنها اندوهگین مباش» (هود/36).
اين رويكرد نوح(ع) در ثبات قدم و پایداری نيروهاي خودي و بی‌اثرسازی عملیات روانی دشمن در مأیوس‌سازی آنان بسیار مؤثر بود.5

رويارويي با تمسخر

حضرت نوح(ع) با حفظ هشياري و پرهيزكاري پيروانش اقدام تمسخرآميز سران كفر را خنثي ساخت. رهبر انقلاب به همين نكته اشاره مي‌كنند و مي‌فرمايند:
«يك رهبرى حكيمانه و... مواظب است كه امّت، راه خود را گم نكند. تقوا اينجاست كه به داد يك ملت مى‌رسد. اگر ملتى با تقوا بود، راه پيشرفت، راه ايمان و راه بندگى خدا را ادامه خواهد داد. ... مؤمنين به نوح، كسانى بودند كه تمسخرها را تحمّل مى‌كردند. آنها كه نمى‌دانستند كشتى براى چيست! آنها كه از ماجراى توفان و آبى كه از آسمان و زمين مى‌خواست بجوشد، خبر نداشتند! امّا ايمانشان آنقدر قوى بود كه در مقابل تمسخرها و تسخر زدن‌ها، تاب آوردند و فشار افكار عمومى قدرتمندان جامعه را عليه خود، تحمل كردند. مؤمنين نوح، مردمان فرودستى هم بودند: «الا الذّين هم اراذلنا بادى الرأى» شايد مردمان طبقه سه و چهار جامعه‌آن روز محسوب مى‌شدند. حالا شما فكر كنيد: جمعيت كمى، در مقابل جمعيت زيادى كه پول دارند، قدرت دارند، زبان دارند، تبليغات دارند، مورد تمسخر قرار مى‌گيرند و اهانت مى‌شوند، اما تحمّل مى‌كنند. تحمّلى اين‌‌چنين، ايمانى قوى مى‌خواهد. اطرافيان نوح و مؤمنين به نوح، اين ايمان قوى را داشتند. بعد كه موضوع كشتى‌سازى پيش آمد، ايمان اينها بيشتر واضح شد: آنها بر پيغمبرشان فشار نياوردند كه «اين چه كارى است مى‌كنى؟! براى چه در خشكى، كشتى مى‌سازى و چرا مايه مسخرة ما شده‌اى؟!» نه. همه ‌تلخي‌ها را تحمل كردند.
آنها كار عجيب و غريبى را شروع كرده بودند. فرض كنيد در يك ميدان بزرگ، وسط شهرى مانند تهران كه فرسنگ‌ها تا دريا فاصله دارد، يك نفر شروع به ساختن كشتى كند! اين كار، توجيهى ندارد. مؤمنين به نوح، تمسخرى را كه بجا هم تلقّى مى‌شد، تحمّل كردند. چنين تحمّلى، ايمان مى‌خواهد؛ آن هم ايمان قوى...
وقتى شما هشيار خودت بودى، هشيار دشمنت هم هستى. وقتى مواظب شيطانِ درون خودت بودى، مراقب شيطان بيرونى هم خواهى بود. وقتى شيطان درون ما نتواند به ما آسيب برساند، شيطانِ بيرون هم به آسانى نخواهد توانست ما را محكوم كند و ضربه وارد سازد» (29 بهمن 1372).

عملیات روانی نمرود علیه حضرت ابراهیم(ع)

حضرت نوح(ع) دریافت که اگر وضعيت جامعه به آن صورت کفرآمیز ادامه پیدا کند، زمينه‌اي براي هدايت انسان، به وجود نمی‌آید و آيندگان نيز در پی پیشینیان گمراه می‌ماندند. در نتیجه، از خداوند درخواست عذاب کرد تا كفر و ظلم موجود را از بين ببرد و زمينه را براي بقاي حق فراهم سازد. با وقوع توفان همة انسان‌های گمراه نابود شدند و تنها تعداد انگشت‌شماري از افراد که متعلق به جامعه توحيدي بودند، باقی ماندند. در این حال، اكثريت روي زمين را انسان‌های موحّد و صالح تشكيل ‌دادند.
تا اينجا، تاريخ دو آغاز را براي جبهه حق، رقم زده بود. آغازي كه با هبوط آدم(ع) همراه بود و جبهه حق، تنها يك تجربه در رويارويي با عمليات رواني دشمن شيطاني خود داشت (نزديك شدن به درخت)؛ و آغاز ديگري كه با فرود كشتي نوح(ع) مقارن بود و جبهه حق، علاوه بر فزوني افراد نسبت به هبوط، تجربه‌هاي بيشتري در رويارويي با فريب‌كاري‌ها و عمليات رواني دشمن داشت (تاریخ تحلیل دشمن‌شناسی/1383).
در مقابل دشمن نيز تجارب زيادي در اجرای فريب و عمليات رواني مؤثر به دست آورده بود. در این دوره، دشمن چنان قواي خود را در اجراي عمليات رواني متمركز و حساب شده، به دقت برنامه‌ریزی کرده بود كه جامعه و مؤمنان و نجات‌يافتگان از توفان به جايي مي‌رسند كه از میان آنان پدرخوانده ابراهيم(ع) بت‌تراش مي‌شود. اين مسئله از قدرت شيطان و گونا‌گوني شيوه‌هاي عمليات رواني او در فريب انسان دوران ابراهيم(ع) حكايت دارد. اما سؤال اينجاست كه دشمن در اين مقطع تاريخی، چه شيوه‌هايي از عمليات رواني را به اجرا درآورد كه عده‌اي از مردم، چنان به بت‌پرستي روي آورده بودند كه براي بت‌ها، نذورات مي‌آوردند تا مبادا خشم بتان، برانگيخته شود؟ حضرت ابراهيم(ع) كه در چنين جامعه‌اي ظهور كرد، چه برخوردي با اين عمليات رواني دشمن انجام داد؟ در ادامه، به بررسي راه‌ها و شيوه‌هاي عمليات رواني نمرود به عنوان نماد جبهه باطل و دشمن بر عليه ابراهيم(ع) در مقام رهبر مؤمنان مي‌پردازيم.

شیوه‌های عملیات روانی نمرود

 

الف) ايجاد ترديد و تغيير در افكار عمومي

از شيوه‌هايي كه دشمن در عمليات رواني براي تغيير افكار عمومي طرف مقابل به سود خود استفاده مي‌كند، ايجاد ترديد و تزلزل در باورهاي جامعه است. اعتقادات و باورهای مردم، از انطباق تصاویر ذهنی آنها با "جهاني كه مي‌شناسند" نشئت می‌گیرد. پس اگر تصاوير ديگري به آنها نشان داده شود كه گمان كنند با دنياي شناخته شده و ساخته و پرداخته شده در ذهنشان، هماهنگي بيشتري دارد، مي‌توان اعتقادات آنان را دگرگون کرد. يكي از مؤثرترين شيوه‌ها در ارائه مفاهيم جديد كه منجر به تغيير نگرش‌ها و باورهاي جامعه ‌می‌شود، ايجاد ترديد در ميان جامعه نسبت به مفاهيم پذيرفته شده پیشین است. در حقيقت از راه شبهه‌افكني و ايجاد تزلزل و شك، سعي مي‌شود اطلاعات جديدي فراروي افكار عمومي قرار داده شود تا آنان خود به خود اقدام به "تغيير باورها" كنند. حكومتي كه نمرود در رأس آن قرار داشت به شدت از اين شيوه استفاده كرد و تا آنجا موفق شد كه رأس اين حكومت، ادعاي ربوبيت کرد.
«فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمْ الْأَعْلَى؛ من پروردگار برتر شما هستم» (نازعات/24).
نمرود براي ايجاد ترديد با هدفي كه ذكر شد، به ابراهيم(ع) گفت:
«قَالُوا أَجِئْتَنَا بِالْحَقِّ أَمْ أَنْتَ مِنْ اللَّاعِبِينَ؛ به راستی برای ما از حق مي‌گویی یا ما را به بازی گرفته‌ای؟» (انبیاء/55).
همه آنچه از مظاهر شرك در جامعه ابراهيم(ع) به عنوان خدايان پرستيده مي‌شد، ساخته مغز متفكري بود كه توانسته بود با عمليات رواني و ايجاد ترديد، مردم را از گرد پيامبران دور كند و به گوش ندادن به اندرزهاي ابراهيم سوق دهد.

ب) ايجاد رعب و وحشت

اين شيوه از عمليات رواني با ايجاد دلهره و اضطراب عمومي به تخريب فكري و رواني مردم جامعه می‌پردازد. جامعه‌اي كه روحية ترس بر آن غلبه يافته باشد، خبر و اطلاعات را هر قدر هم که خرافي و غيرواقعي باشد، مي‌پذيرد و از آن متأثر مي‌شود. زمانی که ارعاب و وحشت‌آفريني در جامعه‌اي رواج يابد، افراد آن جامعه در برابر هر قدرت برتري احساس ناتواني مي‌كنند، حتي در برابر قدرت‌هاي موهوم و ساختگي نيز روحيه و توان ايستادگي و مقاومت نمی‌یابند و به خود، جرئت پرسيدن را هم نمي‌دهند. در چنين جامعه‌اي خرافات به شدت رواج مي‌يابد و افراد براي بقاي خود، به هر ذلّتي كه دشمن به آنان تحميل كند، تن مي‌دهند.
نمرود با به کارگیری اين حيله رواني، به شدت مردم را از بت‌ها ترسانده بود و دستگاه تبليغي حكومت، چنين وانمود كرده بود كه اگر به پرستش بت‌ها نپردازند، بت‌ها آنان را نابود خواهند کرد. پس عموم مردم از ترس و جهل ناشي از جرئت نداشتن برای يافتن حقيقت، از خط مستقيم دور مانده، بت‌پرست شده بودند و براي بت‌ها، نذورات مي‌آوردند تا مبادا خشم بت‌ها، برانگيخته شود. مردم چنان مضطرب و وحشت‌زده بودند كه فرصت تفكر از آنان گرفته شده بود و حتي نمي‌توانستند اين واقعيت را درك كنند كه اگر بت‌ها، قدرت برتر بودند و مي‌توانستند آنان را نابود كنند، پس چرا بت‌گرها و بت‌بانان كه گماشته‌هاي حكومت نمرودي بودند، خود به بت‌ها، اعتقادي نداشتند.
اين مطلب را كه بت‌بانان، خود مي‌دانستند حق و باطل كدام است و پرستش بت‌ها، باطل و تبليغ ابراهيم، حق است، از پرسش بت‌بان از ابراهيم(ع) در‌مي‌يابيم. در آيات 57 تا 68 سورة انبياء مي‌خوانيم زماني كه ابراهيم(ع) بت‌ها را در هم شكست، بت‌بان بزرگ از او پرسيد: آيا تو بت‌ها را خراب كردي؟ از اين پرسش او معلوم مي‌شود كه او خوب مي‌دانسته كه بت‌ها، خدا نيستند و اگر خدا بودند، از خود دفاع مي‌كردند. جالب اينجاست كه وقتي ابراهيم در پاسخ اين پرسش، مي‌گويد: از بت بزرگ بپرس، در پاسخ شنيد: آنان كه نمي‌توانند حرف بزنند! پس ابراهيم گفت: چرا چيزهايي را مي‌پرستيد كه نمي‌توانند از خود دفاع كنند و يا سخني بگويند.
«وَ تَاللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرِينَ؛ فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا إِلَّا كَبِيرًا لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ؛ قَالُوا مَنْ فَعَلَ هَذَا بِآلِهَتِنَا إِنَّهُ لَمِنْ الظَّالِمِينَ؛ قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ؛ قَالُوا فَأْتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ؛ قَالُوا أَأَنْتَ فَعَلْتَ هَذَا بِآلِهَتِنَا يَا إِبْرَاهِيمُ؛ قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنطِقُونَ؛ فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمْ الظَّالِمُونَ؛ ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلَاءِ يَنطِقُونَ؛ قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكُمْ شَيْئًا و َلَا يَضُرُّكُمْ؛ أُفٍّ لَكُمْ و َلِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ؛ قَالُوا حَرِّقُوهُ و َانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ؛ و سوگند به خدا كه پس از آنكه پشت كرديد و رفتيد، قطعاً در كار بتانتان تدبيرى خواهم كرد؛ پس آنها را - جز بزرگ‌ترشان را- ريز ريز كرد، باشد كه ايشان به سراغ آن بروند؛ گفتند: چه كسى با خدايان ما چنين ‏[‏معامله‌اى‏]‏ كرده، كه او واقعاً از ستمكاران است؛ گفتند: شنيديم جوانى، از آنها ‏[‏به بدى‏]‏ ياد مى كرد كه به او ابراهيم گفته مى‌شود؛ گفتند: پس او را در برابر ديدگان مردم بياوريد، باشد كه آنان شهادت دهند؛ گفتند: اى ابراهيم، آيا تو با خدايان ما چنين كردى؟؛ گفت: ‏[‏نه‏]‏ بلكه آن را اين بزرگ‌ترشان كرده است، اگر سخن مي‌گويند از آنها بپرسيد؛ پس به خود آمده و ‏[‏به يكديگر‏]‏ گفتند: در حقيقت، شما ستمكاريد؛ سپس سرافكنده شدند ‏[‏و گفتند:‏]‏ قطعاً دانسته‌اى كه اينها سخن نمى‌گويند؛ گفت: آيا جز خدا چيزى را مى‌پرستيد كه هيچ سود و زيانى به شما نمى‌رساند؟؛ اف بر شما و بر آنچه غير از خدا مى‌پرستيد. مگر نمى‌انديشيد؟؛ گفتند: اگر كارى مى‌كنيد، او را بسوزانيد و خدايانتان را يارى دهيد» (انبیاء/68-57).

ج) تحریک احساسات

در عمليات رواني همواره حمله‌كننده، از روحيات و اخلاقيات و فرهنگ جامعه و گروه آماج به خوبي آگاه است. از گرايش‌ها و زمينه‌های التهاب آن جوامع و گروه‌ها با خبر است و احساسات گروه‌هاي سني و اجتماعي طرف خود را خوب درك مي‌كند. برخي احساسات، غريزي است؛ برای مثال، هركس هنگام از دست دادن نزديكان مورد احترام خود، اندوهگين مي‌شود. برخي ديگر از احساسات، اكتسابي است و افراد از ديگران تأثير مي‌پذيرند. تأثيراتي كه رفتارهاي برخي اشخاص يا گروه‌ها بر اشخاص يا گروه‌هاي ديگر مي‌گذارند، احساسات اكتسابي نام دارد. در عمليات رواني بيشتر اين دسته از احساسات مورد حمله قرار مي‌گيرد زيرا در عموم افراد يك طبقه، تأثيرات يكساني مي‌گذارد. مشاهده می‌شود در جامعه‌اي كه متعصب است و فضاي جهل‌آلود همه ‌جا را فرا گرفته، با ورود يك خبر يا شايعه، افکار عمومی به ناگاه به سوی آن جلب مي‌شود. حضرت ابراهيم(ع) نيز در جريان تبليغ خود با جامعه‌اي روبه‌رو بود كه احساسات آنان از سوي عوامل حكومتي نمرود تحريك و ملتهب شده بود.
وقتی حضرت ابراهیم(ع) در تبلیغ خود بت‌ها را فاقد قدرت معرفي مي‌کرد، دستگاه تبلیغاتی نمرود با سنجش جو رواني جامعه راه فهم را بر مردم بست. آنها نمی‌توانستند از عادت دیرینه احترام و بزرگداشت بت‌ها دست بردارند. ابراهیم(ع) فرمود سوگند به خدا، بت‌های شما را در هم خواهم شکست. شاید به دلیل اعتقاد فراوانی که افكار عمومي به قدرت بت‌ها داشتند فکر مي‌کردند ابراهیم(ع) قدرت عملی كردن اين تهديد را ندارد و غضب بت‌ها او را در هم مي‌شکند. ابراهیم بت‌ها را در هم شکست بی‌آنکه آسیبی به بت بزرگ بزند و تبر را بر گردن آن آویخت. وقتی نمرودیان بت‌ها را در هم شکسته دیدند با مشکلی بزرگ روبه‌رو شدند. مشكل اين بود كه آنان ديدند بت‌ها در هم شکسته‌اند، اما نتوانسته‌اند از خود دفاع کنند. ابراهیم(ع) که پیش از این گفته بود آن بت‌ها را در هم خواهم شکست، زمینه را برای اتهام خود فراهم ساخته بود. پس از آن مردم خواستار احضار او شدند:
«قَالُوا سَمِعْنَا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ؛ او را احضار کردند که تو چنین کرده‌ای گفت شاید بت بزرگ این عمل را مرتکب شده از او پرسش کنید» (انبیاء/60).
این گفته ابراهیم(ع) آنها را در چالشی بزرگ قرار داد.
«فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمْ الظَّالِمُونَ؛ به درون خویش مراجعه كردند. پس با خود مي‌گفتند شما ستمگرید» (انبیاء/64).
آنها خود را بر باطل و ابراهیم را بر حق یافتند و سخت‌گیری‌ها و سرکشی بر ابراهیم را ستمکارانه دیدند. اما در فضای تبلیغی كه نمرود و عواملش از پیش آغاز كرده بودند، مناسب ديدند به محّاجه با ابراهیم(ع) بپردازند که تو چرا از ما مي‌خواهی با بت‌ها سخن بگوییم و از او بخواهیم توضیح دهد؟ تو که مي‌دانی آنها سخن نمی‌گویند.
این اشتباه آنها زمینه را برای ابراهیم(ع) فراهم کرد تا آخرین ضربه را بر تبلیغات سهمگین آنها درباره بت‌پرستي وارد سازد. پس گفت:
«أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ؛ ننگ بر شما و بر آنچه غیر خدا مي‌پرستید. آیا مگر نمي‌انديشيد؟» (انبیاء/67).
نمرودیان با این روشنگری ابراهیم(ع)، در وضعیتی سخت قرار گرفتند. آنان برای رهایی از مشکل به میدان آوردن مردم در مقابله با ابراهیم(ع) به التهاب‌آفريني، تحریک احساسات و شعله‌ور ساختن آتش انتقام پرداختند.
«قَالُوا حَرِّقُوهُ و َانصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنتُمْ فَاعِلِينَ؛ او را به آتش بکشید و خدایان خود را یاری کنید، اگر مي‌خواهید کاری کنید» (انبیاء/68).
چرا نمروديان از مردم خواستند تا ابراهيم(ع) را بسوزانند و همگان سوختن او را نظاره كنند؟
بزرگ داشتن بت‌پرستي و احترام به بتان، از ارزش‌های دیرینه آنها بود. اما بر اثر روشنگری‌های حضرت ابراهیم(ع) افكار عمومي نسبت به بت‌ها متزلزل شده بود و اگر اوضاع به همین ترتیب پیش می‌رفت، مردم دست از بت‌پرستی برمی‌داشتند. در مقابل نمرود با اجرای عملیات روانی و تحریک احساسات تلاش داشت تا چشم و گوش مردم را بسته نگه دارد. دستگاه عمليات رواني حكومت نمرودي با فراخوان عمومي براي تماشاي سوزاندن ابراهيم(ع) مي‌خواست مردم را به كارِ به ظاهر مقدسِ حمايت از خدايان دروغين وادارد. نمرود با آگاهی از اینکه سخنان و رفتار تبليغي ابراهيم(ع) باعث شده بود جايگاه جعلي و خرافي خدايان دروغين نزد مردم از بين برود. با گردآوردن آنها و شرکت دادنشان در کار سوزاندن ابراهيم(ع)، در نظر داشت تا باور و اندیشة بت‌پرستی را تداوم بخشد، اما از این نکته غافل بود كه اين توطئه نیز، به ارادة خدا به ابزاري براي رشد مردم تبدیل خواهد شد.
در این حال، ابراهيم(ع) تنها بود و به ظاهر، كسي نمی‌توانست به او یاری برساند و وی باید آتش را به جان می‌خرید. دشمنان مجبور شده بودند "همه قواي خود" را در برابر "يك نفر" به ميدان آورند. آنها كوهي از آتش به دست بت‌پرستان ساختند، به گونه‌اي كه هیچ پرنده‌ای را تاب پرواز بر فراز آن نبود!

د) تهدید

فردي كه ابراهيم(ع) او را پدر مي‌خواند، از کارگزاران دستگاه نمرود و متصدی بت و یا بت‌تراش بود. او كه مورد اعتراض ابراهیم(ع) قرار گرفته بود در آغاز کوشید ابراهیم را از طریق عاطفی و توجه به پيشينه بت‌گري در خانواده‌اش، وارد حلقه بت‌پرستان کند یا دست‌كم مانع اقدام و تبلیغ او علیه بت شود.
«إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ و َقَوْمِهِ مَا هَذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِي أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُونَ؛ قَالُوا وَجَدْنَا آبَاءَنَا لَهَا عَابِدِينَ؛ هنگامی که به پدر (و قومش) گفت: این مجسمه‌ها که شما به پرستش آن ملازم هستید چیست؟ گفتند: پدران خود را به پرستش آنها یافتیم» (انبیاء/53-52).
ابراهيم نه تنها تمايلي به خدايان دروغين نشان نداد، بلكه آنان را متوجه اين حقيقت كرد كه آنچه از مظاهر شرك در ميانشان رواج يافته، ساخته مغز متفكر و هوشيار دستگاه طاغوت است كه با استفاده از خلأ توجه و دوري آنان از پيامبران رواج یافته است و تنها منافع مادي حکومت طاغوت را تأمين می‌کند.
پدرخوانده ابراهيم(ع) وقتي از جذب يا تأثير بر او نااميد شد، به تهديد روآورد:
«قَالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِي يَا إِبْراهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنتَهِ لَأَرْجُمَنَّكَ و َاهْجُرْنِي مَلِيًّا؛ گفت: ابراهیم آیا تو از معبودهای من بیزاری؟ اگر دست برنداری تو را سنگسار خواهم کرد و مدت زیادی از من دور شو» (مریم/46).
تجربة تهديد به قتل‌ هابيل و تهديد به كشتن از راه سنگسار نمودن نوح(ع)، اكنون پيشرفته‌تر شده، و تهديد به تبعيد و جلاي وطن نيز به آن افزوده شده بود.

مقابله حضرت ابراهيم(ع) با عمليات رواني نمرود

حضرت ابراهیم(ع) پس از تهدید یاد شده نه تنها سنگسار نشد بلکه توانست در گفت‌و‌گو با نمرود شرکت کرده، او را محکوم ساخته و بت‌ها را منهدم کند. در پی انهدام بت‌ها، دستگاه نمرود با عملیات روانی گسترده و استفاده از روش تهييج‌ و تحریک احساسات و عواطف توانست نظر افکار عمومی را به کشتن و سوزاندن ابراهیم(ع) جلب کند. با وجود این، حوادث آتی، توان نمرود و یارانش را در انجام تهدیدها روشن ساخت و حضرت ابراهیم(ع) با یاری خداوند تمام تهدیدهای آنها را خنثی کرد.
اقدام ديگر ابراهيم(ع) در خنثي‌سازي عمليات رواني دشمن، افشاگري بود. افشاگري‌هاي ابراهيم دو مخاطب داشت؛ مردم و مسئولان. او مسئولان را به پاسخ‌گويي واداشت تا مردم بيدار شوند. در آيه 258 سورة بقره تعبير «فبُهت الذي كفر، پس آن كافر مبهوت و وامانده شد» آمده است و نفرمود كافران مبهوت شدند. زيرا هنگام روشنگري‌هاي حضرت ابراهيم(ع)، مردم، مبهوت نشدند، بلكه به فكر فرو رفتند و در اين ميدان رواني، گروه فريب‌دهنده از پاسخ درماند و از بيدار شدن مردم، به خود لرزيد.6 از اين‌رو سخنان ابراهيم(ع) در برخورد با نمرود و حلقه حكومتي با سخنانش در جمع مردم و افكار عمومي متفاوت است. ایشان در برخورد با نمرود، ادعاي خدايي او را زير سؤال برد و پرسيد: چرا گمان مي‌كني قدرتمند هستي؟ نمرود فرافكني کرد و در مقابل پرسید چرا گمان مي‌كني قدرتمند نيستم؟ دقت در پاسخ نمرود روشن مي‌كند كه او خوب مي‌دانست قدرتي ندارد، بلكه تنها در صدد بود تا اقتدار خود را در نزد حلقة اول مديران ارشد و مشاوران حكومتي حفظ كند. ابراهيم(ع) گفت: خداي من قدرت دارد بميراند و زنده كند. نمرود دچار يك اشتباه شد و پاسخ داد: من نيز قدرت ميراندن و زنده كردن دارم. دستور داد دو زنداني را آوردند. يكي به دستور او كشته و ديگري رها شد. نمرود به خوبی مي‌دانست اين كار، ميراندن و اعطاي زندگي نيست، ولي مجبور بود برای حفظ اقتدار خود، حلقه اول حكومتش را كه در برابر استدلال‌ها و مقابله تبليغي ابراهيم(ع)، مرعوب و مجذوب شده بودند، حفظ كند. در حقيقت او توانست سرعت فهم حقايق تبليغي ابراهيم(ع) را نزد مخاطبان، ضعيف و كُند كند. اما مقابله بعدي ابراهيم(ع)، فرصت ادامه مغالطه را از او ستاند. زيرا ابراهيم(ع) گفت:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّي الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي و َأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنْ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنْ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ و َاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ؛ آيا از ‏[‏حال‏]‏ آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود ‏[‏و بدان مى‌نازيد، و‏]‏ درباره پروردگار خود با ابراهيم محاجّه ‏[‏مى‏]‏كرد، خبر نيافتى؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‌كند و مى‌ميراند.» گفت: «من ‏[‏هم‏]‏ زنده مى‌كنم و ‏[‏هم‏]‏ مى‌ميرانم.» ابراهيم گفت: «خدا‏[‏ى من‏]‏ خورشيد را از خاور برمى‌آورد، تو آن را از باختر برآور.» پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند و خداوند قوم ستمكار را هدايت نمى‌كند» (بقره/258).
ملاحظه مي‌شود كه چگونه حضرت ابراهيم(ع) تنها با افشاگري و تبليغ حقايق، حيله دشمن را نابود و عمليات رواني آن را ناکام ‌ساخت. از اين‌رو، شيوة برخورد ابراهيم(ع) با غوغاسالاري نمرودي، باعث شد خداي متعال وي را الگو و اسوة تاريخ معرفي و بيان كند:
«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ و َالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ و َبَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ الْعَدَاوَةُ و َالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ و َمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنْ اللَّهِ مِنْ شَيٍْ رَبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا و َإِلَيْكَ أَنَبْنَا و َإِلَيْكَ الْمَصِيرُ؛ قطعاً براى شما در ‏[‏پيروى از‏]‏ ابراهيم و كسانى كه با اويند سرمشقى نيكوست: آنگاه كه به قوم خود گفتند: «ما از شما و از آنچه به جاى خدا مى‌پرستيد بيزاريم. به شما كفر مي‌ورزيم و ميان ما و شما دشمنى و كينه هميشگى پديدار شده تا وقتى كه فقط به خدا ايمان آوريد.» جز ‏[‏در‏]‏ سخن ابراهيم ‏[‏كه] به [‏‏نا]پدر‏‏[‏ى] خود [‏‏گفت:] «حتماً براى تو آمرزش خواهم خواست، با آنكه در برابر خدا اختيار چيزى را براى تو ندارم.» «اى پروردگار ما! بر تو اعتماد كرديم و به سوى تو بازگشتيم و فرجام به سوى توست» (ممتحنه/4).
اقدامات روشنگرانه و دعوت‌هاي ابراهيم(ع) كه خطاب به مردم بود نيز به ثمر نشست و علاوه بر گرويدن گروهي به توحيد، امكان از ميان برداشتن ابراهيم(ع) پس از جريان ورود به آتش را از نمرود گرفت، زيرا ارادة خدا بر ترفند نمروديان غلبه يافت و آتش، بدون آب يا عوامل مادي، سرد و سلامت شد و ابزار آنها از كار افتاد و نمرود نتوانست پس از اين، ابراهيم(ع) را اعدام کند. این به آن خاطر بود که افكار عمومي پذيراي اين اقدام نبود و عمليات رواني آنها ديگر كارساز نیفتاد. پس از اقدامات روشنگرانه ابراهيم(ع) و خاموش شدن آتش، همگان دچار ترديد شدند و دستگاه نمرودي نتوانست مانند گذشته، با تندي و خشونت رفتار كند. بلكه در لاك احتياط فرو رفت و رفتاری معتدل و آرام پيش گرفت. پس نمرود دستور تبعيد ابراهيم(ع) را صادر كرد (طبرسی، 1413) و ابراهيم(ع) رهسپار فلسطين شد:
«و َقَالَ إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّي سَيَهْدِينِي؛ و ‏[‏ابراهيم‏]‏ گفت: من به سوى پروردگارم رهسپارم، زودا كه مرا راه نمايد» (صافات/99).
موفقيت ديگر حضرت ابراهيم(ع) در خنثي‌سازي حيله نمرود، از اين‌ رو بود كه داستان سالم ماندن او از آتش نمرود در همه ‌جا پخش شد و سخنان ابراهيم(ع) مورد توجه مردم قرار گرفت تا جايي كه يكي از حاكمان منطقه شام، كنيزي به نام ‌هاجر را به وي هديه داد. هاجر همسری شد که فرزندانش مسير آينده تاريخ را به سوي اهداف ابراهيم(ع) تغيير دادند.

نتیجه‌گیری

پیامبران الهی در جوامعی به رسالت مبعوث می‌شدند که کافران برای تداوم حیات خود جهل مردم را اساسی‌ترین راهبرد سیاست خود برگزیده بودند. از این رو، عرصة مجاهدة حقیقی پیامبران مبارزه با جهل و خرافه‌پرستی مردم در اعصار مختلف تاریخ بوده است. نماد کامل این جهل و نادانی، سنگ‌تراشه‌ها، بت‌ها و اصنام ساختة انسان‌های میرایی بود که به پرستش آنچه دستانشان آفریده بود، می‌پرداختند. لیکن این پرستش به بقای دستگاه ملحدی منتهی می‌شد که خود را نگهبان و مأمور حفاظت از بت‌ها معرفی می‌کرد.
در واقع، بت‌ها تأمین‌کنندة منافع و عامل تحکیم پایه‌های حکومت ظالمانة کافران بود. بنابراین، روشنگری انبیاء و زدودن جهل از چهرة اندیشة انسان‌ها بزرگ‌ترین خطر برای ادامة بقای آنان به شمار می‌آمد. آنان برای تضعیف و توقف نهضت انبیاء به حربه‌هایی دست می‌یازیدند که در دوران معاصر نیز زورمداران از آن روش‌ها در اشکال و انواع جدید به آن ابزار تمسک می‌جویند.
روش‌هایی همچون تطمیع، تهدید، القای یأس و ناامیدی، جوسازی و ایراد اتهام، تمسخر، ایجاد رعب و وحشت، تحریک احساسات عمومی، و... از جمله شیوه‌هایی بودند که کفار و معاندان در مقابله با پیامبران به کار می‌بستدند. در واقع، آنچه امروز از آن به عنوان روش‌های روانی و نرم برای مقابله با انقلاب اسلامی ایران و نهضت‌های مقاومت همچون حزب‌الله لبنان و... به کار می‌رود، ریشه‌های تاریخی در مقابلة کافران اعصار پیشین با انبیاء عظام دارد. بنابراین، روش‌ها و اقدامات آن با پیامبران بزرگ اکنون نیز می‌تواند سرمشق و الگوی مسلمانان و انسان‌های آزاده باشد تا بار دیگر پیروزی حق بر باطل آنچنان که نوید و وعدة الهی است، رقم بخورد.

منابع

- بیانات مقام معظم رهبری در خطبه‌های نمازجمعه در دانشگاه تهران، 29 بهمن 1372.
- بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران/ طرح فروپاشی شوروی (19 تیر 1379).
- ر.ک: درسنامه تاریخ تحلیل دشمن‌شناسی؛ جمعی از نویسندگان مؤسسه اطلاع‌رسانی و مطالعات فرهنگی لوح و قلم، قم، 1383، ج1، صص 73-78.
- ر.ک: جوامع‌الجامع، فضل‌الحسن الطبرسی، دانشگاه تهران، تهران: چاپ سوم، 1413 ق، ص 415.
- مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)، صحیفة نور، ج 21، ص 95.

پی نوشت ها:

1 مدرس خارج فقه حوزة علمیه و استاد دانشگاه
2. نمونه‌اي از همين شيوه در زمان حاضر از كلام رهبر انقلاب: «آغوش باز غرب، به‌ عنوان يك مشوق بزرگ، گورباچف را فريب داد! ... آغوش باز، چهره باز، چهره خندان، تجليل و تبجيل و تشويق و احترام غربي‌ها، گورباچف را فريب داد. او به غربي‌ها و امريكايي‌ها اعتماد كرد؛ اما فريب خورد» (19 تیر 1379).
3 حجرات، آیه 11.
4 . قرآن کریم وظیفه پیامبران را، بلاغ مبین می‌خواند: «و ما علی الرسول الا البلاغ المبین» (نور/54).
5. امام خميني رضوان الله تعالی علیه، استاد و عالم مقابله با عملیات روانی دشمن بود. ايشان در بیان خود فرمود: «تأخیر در رسیدن به همه اهداف دلیل‌ نمی‌شود که ما از اصول خود عدول کنیم. همه ما مأمور به "ادای تکلیف" و وظیفه‌ایم نه مأمور به "نتیجه". اگر همة انبیاء و معصومین علیهم‌السلام در زمان و مکان خود مکلف به "نتیجه". اگر همه انبیاءو معصومین علیهم‌السلام در زمان و مکان خود مکلف به "نتیجه" بودند هرگز نمی‌بایست از فضای بیشتر از توانایی عمل خود فراتر بروند و سخن بگویند» (3 اسفند 1367). بدین‌گونه حضرت امام خميني(ره) همه خودي‌ها را امیدوار و جبهه دشمن را در مأیوس‌سازی ناکام ساخت.
6. رسول الله(ص) نيز هنگامي كه در مكه بر عليه بت‌ها سخن گفت، ابوجهل و سران قريش به دفاع از اصنام برآمدند و مردم از آنان پيروي كردند، ولي در جريان فتح مكه وقتي سران و مسئولان مغرض از ميان برداشته يا متقاعد و آرام شدند، مردم گروه گروه به حق گرويدند. «و رأيت الناس يدخلون في دين الله افواجا».
26 / عمليات روانی در اسلام؛ «جايگاه، قلمرو و برخي از احكام فقهي»

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

آیین نبوی (ص) در ریشه کنی فتنه ها

دریافت فایل pdf

 

 

شناخت عوامل تفرقه و جدایی میان مسلمانان

دریافت فایل pdf

 

 

توهم راه يابى خرافات به قرآن (2)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روش برخورد قرآن با ناهنجارى هاى جامعه

روش برخورد قرآن با ناهنجارى هاى جامعه

عليرضا نوبرى

در اين مقاله سعى بر آن است تا اصول قرآنى حاكم بر جامعه براى ايجاد ثبات و برچيدن ناهنجارى هاى اجتماعى معرفى گردد. در ضمن بيان اين اصول نگاهى جامعه شناختى نيز به مسأله هنجار و ناهنجارى شده است.
در اين مقاله سعى بر آن است تا اصول قرآنى حاكم بر جامعه براى ايجاد ثبات و برچيدن ناهنجارى هاى اجتماعى معرفى گردد. در ضمن بيان اين اصول نگاهى جامعه شناختى نيز به مسأله هنجار و ناهنجارى شده است.
هنجار:[1] اين كلمه در لغت لاتين به معناى گونيا مى باشد. لذا به عنوان قانون يا قاعده اى تلقى مى شود كه بايد به آن رجوع كرد.
بهنجار: جامعه شناسان رفتارى را كه براساس هنجارهاى يك جامعه انجام گيرد، بهنجار[2] گويند. با توجه به اين تعريف عمل نابهنجار يا انحراف اجتماعى در نگاه جامعه شناسان رفتارى است كه بر خلاف هنجارهاى اجتماعى يك جامعه باشد. همانطور كه از تعريف جامعه شناسان غربى روشن است در تعريف هنجار، جامعه محوريت دارد به عبارت ديگر عمل طبق رفتار عمومى افراد در اجتماع سنجيده مى شود; لذا اصول حاكم بر اين ديدگاه نمى تواند فرد يا اجتماع را به سعادت همه جانبه راهنمايى كند چرا كه ممكن است رفتار عمومى اجتماع با هدف خلقت كه انسان در اين مسير بايد گام بر دارد مغايرت داشته باشد. زيرا جامعه از عصمت در عمل برخوردار نيست بلكه ممكن است عموم راه خطا را پيش گرفته باشند. در همين مورد قرآن مى فرمايد: «هيچ گاه ناپاك و پاك مساوى نيستند هر چند فزونى ناپاكى ها تو را به شگفتى اندازد»[3]
انحراف اجتماعى از نگاه قرآن
با بررسى آيات قرآن و به دست آوردن هدف كلى آن كه همان رساندن انسان به سعادت همه جانبه است مى توان گفت كه محور همه معارف، اصول و احكام در قرآن «حق» است. «ذَ لِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَـطِـلُ»[4] و يا آيه: «وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَـبَ بِالْحَقِّ »[5] و در جاى ديگر مى فرمايد: «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَـلُ»[6]
همان طور كه از آيه بدست مى آيد قرآن معيار مشروعيت و اعتبار يك عقيده، ارزش و هنجار و رفتار اجتماعى را هماهنگى با حق مى داند و ديگر اعمال را باطل معرفى مى كند. قرآن با توجه به اين اصل، احكام و معارف خود را انشاء و ابلاغ كرده است.
مفاهيم و واژه هاى قرآنى مربوط به كجروى و انحراف اجتماعى به طور كلى به دو دسته عام و خاص تقسيم مى شود:
در دسته مفاهيم عام عناوينى همچون; ظلم، فساد، فسق، رجس، منكر و... وجود دارد كه شامل هر نوع انحراف فردى و اجتماعى مى شود.
و در دسته مفاهيم خاص عناوينى همچون ارتداد، زنا، شرب خمر، نفاق و... وجود دارد. اصولى كه از قرآن براى مبارزه با ناهنجارى هاى جامعه معرفى مى شود متضمن بر هم زدن اين انحرافات موجود است. قبل از بيان اين اصول بايد گفت كه: در فرايند پيشگيرى از انحرافات اجتماعى هم به كيفيت و ميزان جامعه پذيرى افراد توجه مى شود و هم به مسدود كردن موقعيت هاى زمينه ساز كجروى كه از بيرون، افراد را به كجروى وامى دارد; اين فرايند بر درونى كردن ارزش ها تلاش مى كند.[7] چرا كه تا ارزشى نهادينه نشود و در درون افراد رسوخ نكند هيچ گاه در جامعه پياده نخواهد شد.
با توجه به مطالب بالا هنجار از نظر قرآن: عملى است كه موافق فطرت و عقل سليم بوده در مسير به كمال رساندن فرد باشد و ناهنجارى عملى است كه همراه و هم صدا با هوا و هوس و فراموشى نداى فطرت و عقل باشد، به عبارت ديگر ناهنجارى: عدم هماهنگى رفتار، اعتقاد و باور انسان با فطرت و عقل و هماهنگى آن با هوا و هوس مى باشد.
قرآن كريم براى مبارزه با ناهنجارى ها و هنجار آفرينى در جامعه اصولى را پى گرفته است كه با مراجعه به آيات متعدد به دست مى آيد. اين اصول عبارتند از:

1ـ اصل شناخت و بينش دهى به جامعه:

اين اصل را مى توان ترسيم و اصول معارف بنيادين نيز ناميد.
براى تعديل يا تغيير شخصيت افراد لازم است بينش و نوع نگرش را نسبت به آفرينش و محيط اطراف تغيير داد; زيرا رفتار انسان در حد زيادى بازتاب نوع نگرش او به عالم و برگرفته از شناخت اوست. لذا در روان درمانى و روان شناسى هنگامى كه بيمار براى معالجه و درمان بيمارى روانى خود مراجعه مى كند شخص روان شناس در مرحله اول سعى در تغيير نوع نگرش و اعتقاد او نسبت به موضوع درمان دارد. شخص بيمار با تغيير در افكار خود اين توانايى را پيدا مى كند تا در برابر مشكل مقاومت كند.
اساساً يادگيرى ـ يا شناخت ـ عملى است كه در جهان آن افكار، گرايش ها، عادات و رفتارهاى انسان تعديل مى شوند و تغيير مى يابند.[8]
با توجه به اين اصل خداوند بعد از بعثت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در مدت سيزده سال كه آن حضرت در مكه به سر مى برد آيات شناختى قرآن را بيشتر در جنبه هاى توحيدى و صفات آن و نبوت و معاد و اخلاق است نازل كرد. افكار مخرب و اعمال ضد ارزشى دوران جاهليت زمينه اى را فراهم آورده بود تا مردم نتوانند نسبت به نداهاى فطرى و عقلانى خود پاسخ مثبت دهند لذا لازم بود مدتى اين افكار تصفيه شده و جاى خود را به افكار و اعتقاداتى كه زمينه ساز اعمال و رفتار ارزشى و همگون با هدف آفرينش مى باشد; دهد.
با توجه به اين كه آيات و سور مكى بيشتر در محور اعتقادات است نشان از اهميت اين اصل مهم در مواجهه با ناهنجارى هاى اجتماعى مى دهد.
ابن جزى مى گويد: «اكثر سوره هاى مكى در اثبات عقايد و رد بر مشركين و در قصص پيامبران و... نازل شده اند.»[9]
زحيلى نيز همين موضوعات را براى سور مكى بيان مى كند: «در سوره هاى مكى اصلاح عقيده و اخلاق و زدودن شرك و بت پرستى و تثبيت و اقرار عقيده و پاكسازى آثار نادانى و... بر ديگر موارد تشريع غلبه دارد.»[10]
اين عبارات گوشه اى از سخنان اهل فن در مورد سوره هاى مكى بود كه نشان مى دهد خداوند در اين سوره ها با ظرافت افكار منحرف جامعه را تصفيه كرده و به جاى آن اعتقادات سالم و موافق با فطرت انسانى جايگزين نمود. و خداى حقيقى را با ذكر صفات جلاليه و جماليه آن به آنها معرفى كرد، با قاطعيت در برابر افكار خرافى جاهلى ايستاد.
خداوند با اين كار انسان را با قسمتى از تمايلات نهفته خود كه بر اثر انحراف در عقايد فراموش شده بود آشنا مى كند. انسان نسبت به ميل به غذا، ميل به امور جنسى، ميل به احترام و جاه طلبى و... آگاهى دارد. ولى يك سلسله تمايلات در انسان هست كه چندان دم دست نيست اين ها به شرطى مى توانند در انسان برانگيختگى به وجود آورند كه شناخته شوند و شناختشان نيز كمكى به رشدشان باشد.[11]
لذا براى به حركت واداشتن انسان بايد انگشت روى تمايلات او گذاشت تا توسط اين تمايلات حركت كند. خداخواهى و خداپرستى از امورى است كه در نهاد انسان وجود دارد و جزء فطريات اوست كه ممكن است بر اثر بروز موانعى واپس زده شود لذا توسط آگاهى دهى مى توان دوباره آن را بازسازى كرد و به جريان انداخت بخش عمده اى از سوره هاى مكى اين مأموريت مهم را انجام مى دهند.
از آن جا كه شناخت به تنهايى نمى تواند محرك باشد بلكه بايد در درون انسان نهادينه شود و ملكه گردد قرآن ميل خداشناسى را با بيان هاى گوناگون و زمان هاى مختلف بازسازى مى كند.
زمانى از راه برهان وارد مى شود: «اگر در آسمان و زمين خدايانى غير از اللّه بود حتماً فاسد مى شدند»[12] و زمانى با ايجاد سؤال باعث برانگيختن فطرت مى شود: «رسولان گفتند: آيا در خدا شك داريد؟ خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده او شما را دعوت مى كند تا بخشى از گناهانتان را ببخشد...»[13] زمانى نيز با بيان صفات خداوند روح زيبادوستى را به حركت در مى آورد: «او خدايى است كه معبودى جز او نيست، حاكم و مالك اصلى اوست از هر عيب منزه است به كسى ستم نمى كند امنيت بخش است مراقب همه چيز است قدرتمندى شكست ناپذير كه با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى كند و شايسته عظمت است. او خداوندى است خالق، آفريننده اى بى سابقه و صورتگرى (بى نظير)...»[14] وقتى انسان مخاطب اين آيات قرار مى گيرد چنان مجذوب آن مى شود و مفاهيم آن را با نداى درونى خود همسو مى يابد كه ديگر به درستى آن هيچ شكى به خود راه نمى دهد. اين مفاهيم را مؤيد و پاسخى به نيازهاى درونى خود مى يابد لذا با گذشت زمان اين عقايد در او نهادينه مى شود و محركى مى شود و رفتن به سوى هنجارهاى عالى و متعالى مورد نظر خداوند.
با توجه به همين اصل اصيل خداوند به معرفى پيامبر خود همان كه واسطه ميان او و خلق است مى پردازد و در كنار معرفى اين شخصيت از دفع شبهات موجود نيز غافل نيست و آنها را پاسخ مى دهد.
«بگو همانا من انسانى مانند شما هستم كه بر من وحى شده است همانا پروردگار شما خدايى يگانه است پس هر كس اميد لقاء پروردگار تو را دارد پس بايد عمل صالح انجام دهد و در عبادت پروردگار احدى را شريك قرار ندهد.»[15]
در اين آيه علاوه بر معرفى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اين سؤال كه مگر مى شود پيامبر از جنس بشر باشد نيز پاسخ مى دهد و آن را امرى مسلم فرض مى كند بعد نيز به معرفى خود مى پردازد و در نهايت انسان ها را به انجام عمل صالح و دورى از شرك فرامى خواند. در ذيل اين اصل مى توان به اصل شفاف سازى نيز اشاره كرد.
در همين راستا به معرفى سرگذشت گذشتگان مى پردازد و با اين كار افكار تحريف شده در اين امور را بازسازى مى كند در سوره هاى مكى از جمله: طه، مريم، شعراء، هود، يونس، يوسف و كهف و... برخى از اين سرگذشت ها را بيان و حقايق را در مورد اين امور بيان مى كند.
از اين رفتار قرآن در بدو بعثت مى توان اين امر را نتيجه گرفت كه چنانچه بخواهيم جامعه اى را به حالت آرمانى خود برسانيم و ناهنجارى هاى آن را به هنجار تبديل كنيم بايد در مرحله اول شناخت دهى صحيح همراه با شفاف سازى امور در برنامه ما باشد در ضمن اين شناخت دهى بايد همراه با حوصله و طول زمان باشد تا ملكه نفس شده و به امضاء عقل و فطرت برسد.

2ـ اصل توجه دهى به آخرت

معادانديشى ضامن سعادت و رفاه و امنيت جوامع بشرى است. در راستاى شناخت دهى جامعه بايد به يك اصل كمكى نيز توجه شود. هر گاه انسان براى عمل خود پاسخى را بشناسد كه آن پاسخ در اصل عينيت همان عمل است در انجام عمل به عقل و شرع رجوع مى كند. از جمله راهكارهاى قرآن كريم براى درمان جامعه منحرف جاهلى بيان وجود عالمى وراى اين دنياست. قرآن سعى دارد واقعيت را به مردم بفهماند كه اعمال آن ها از بين نمى رود. وقتى اين حالت در انسان به يقين مبدل شود ديگر در انسان نااميدى و يأس راه پيدا نمى كند، ديگر جامعه به پوچى نمى رسد بلكه براى اعمال خود واقعيتى وراى عمل مى بيند.
آثار معادانديشى[16]

الف ـ بازدارندگى يا پيش گيرى

علم به اين كه بعد از مرگ انسان وانهاده نمى شود بلكه مسؤول تمام اعمال خود است و جهانى جاويدان را به دنبال دارد، انسان را به فكر وامى دارد; چرا كه انسان هميشه در اين تلاش است كه خود را به كمال برساند. به عبارت ديگر كمال خواهى از فطريات بشر است گرچه در جوامع مختلف تعريف كمال متفاوت است.
حال اگر اين را لمس كرد كه هستى منحصر به دنيا نيست و مى تواند با حركت بر طبق برنامه اى خاص كمالى جاويدان را به دست آورد هيچ گاه خود را به ورطه هلاكت نمى اندازد. هيچ گاه به بن بست فكرى نمى رسد و در انجام اعمال نيك دچار ترديد نمى گردد.

ب ـ جهت گيرى خاص

با معادانديشى اعمال انسان جهت گيرى خاص پيدا مى كند. انسانى كه معتقد است خداوند مالك روز رستاخيز است سعى مى كند به سوى او حركت كند. اين اعتقاد مستلزم تنظيم رفتار و اعمال است چرا كه با اين جهت گيرى هرگونه رفتارى سازگار نيست انسان با اين نگرش به يك نوع تعادل و امنيت روحى روانى مى رسد كه تمام روان شناسان به دنبال اين هدف مطالعه مى كنند.

ج ـ غفلت زدايى

با اين نگرش است كه انسان از غفلت و وانهادگى مى رَهد چرا كه مى داند: «(اين چه كتابى است) كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر آن كه آن را به شمار آورده است؟»[17] و مى داند «پس هر كس به اندازه ذره اى خير انجام دهد آن را مى بيند و هر كس به اندازه ذره اى بدى كند آن را مى بيند.»[18]
هنگامى كه اين فكر در درون شخص راه پيدا كرد ديگر به خود جرأت تخطى نمى دهد. لذا قرآن با پرداختن به بيش از يك سوم از آيات خود اهميت اين موضوع را گوشزد كرده است.

3ـ اصل الگودهى يا معرفى گروه هاى مرجع گروه مرجع گروهى است كه افراد خود را با آن مقايسه و با استانداردهاى آن خود را ارزيابى مى كنند.[19]

براى ملموس كردن بيانات و القاء مسايل بهترين روش ارائه الگو به مخاطب است تا براى فهميدن مطلب به سراغ الگوى پيشنهادى رفته و رفتار خود را با آن مقايسه كند. در الگوهاى مرجع لازم نيست فرد عضوى از اعضاى آن گروه باشد بلكه صرفاً براى ايجاد مقايسه ميان خود و گروه مرجع مى باشد.
با توجه به اين اصل مهم در اجتماعى شدن، قرآن كريم در سه آيه اين مسأله را مطرح كرده است: «براى شما سرمشق خوبى در زندگى ابراهيم و كسانى كه با او بودند وجود داشت در آن هنگامى كه به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه غير از خدا مى پرستيد بيزاريم»[20]
در اين آيه خداوند براى مسلمان الگويى را براى رفتارى خاص كه همان برائت جستن از شرك و خدايان دروغين است معرفى مى كند. با توجه به اين كه مقدار الگو بودن اين گروه مرجع بيان شده است لذا در همين محدوده مسلمان مى بايست از آن تبعيت كند.[21]
در آيه ديگر مى فرمايد: «(آرى) براى شما در زندگى آنها سرمشق نيكويى بود براى كسانى كه اميد به خدا و روز قيامت دارند و هر كس سرپيچى كند (به خويشتن ضرر زده زيرا) خداوند بى نياز و شايسته ستايش است.»[22]
خداوند هدف خود را از ارائه الگو رساندن مسلمانان به ثواب الهى معرفى كرده است. اين هدف نشان از اهميت الگودهى و تبعيت از اين الگوها مى باشد.
قرآن با توجه به همين اصل به بيان زندگى معصومان و پيامبران پيشين پرداخته و لحظاتى از زندگى آنها را به تصوير كشيده است. لذا مى توان گفت كه يكى از فلسفه هاى وجود انسان كامل در ميان بشر همين تأسى جستن به اوست.«حتماً در سرگذشت آنها براى صاحبان خرد عبرتى است»[23]
در مورد ديگر قرآن، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را به طور مطلق به عنوان اسوه و الگو معرفى مى كند: «مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى كنند»[24] تعبير «لقد كان لكم» به منظور استقرار اين اسوه در تمام زمان هاست و يك تكليف شرعى محسوب مى شود.[25]
قرآن علاوه بر بيان اسوه هاى حسنه و مثبت به معرفى شخصيت هاى منفى همان ها كه لازم است از مانند آن ها دورى جسته شود نيز پرداخته است. مانند همسر لوط يا همسر نوح كه به عنوان افرادى ناشايست معرفى شده اند.[26] اين گونه برخورد قرآن با بيان الگوهاى اجتماعى نشان از اهميت موضوع و درصد تأثير آن در جامعه و اجتماعى شدن افراد دارد.
وجود الگوهاى مناسب و ملموس در اجتماع و معرفى آنها مانند ميزان و ترازويى است كه افراد اجتماع با توجه به آنها خود را مى سنجند.

4ـ اصل امر به معروف و نهى از منكر

اين اصل را مى توان اصل مشاركت اجتماعى براى دفع منكرات و اجراى خوبيها نام نهاد.
اين اصل از جمله اصول اجتماعى قرآن براى جلوگيرى از ناهنجارى ها و پياده كردن هنجارهاى مورد قبول است. از آن جا كه وجود شناخت و معادانديشى و يا الگودهى به تنهايى نمى تواند يك جامعه را از خطرات عقيدتى بيمه كند ـ چرا كه شيطان و تبليغات مسموم هميشه باعث غبارآلود شدن نداى فطرت و منحرف شدن جَستارهاى عقلى مى شود ـ تنها راه خنثى كردن اين ترفند استراتژيك دشمن، مسأله مشاركت اجتماعى در برپايى معارف و زدودن منكرات از جامعه است چرا كه هر گاه براى عده اى به علت امور مذكور، خوبى ها و بدى ها مشتبه گردد افرادى هستند كه با بينش صحيح مرز ميان اين دو را مى شناسند و با توجه به اين اصل مهم قرآنى خود را بى مسؤوليت ندانسته و براى سامان دادن به افكار و رفتار دسته اول اقدام مى كنند. همين اهميت مسأله است كه باعث شده است قرآن امت اسلامى را بهترين امت ها معرفى كند: «شما بهترين امتى بوديد كه به سود مردم آفريده شده ايد (زيرا) امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد.»[27]
با توجه به آن كه با وجود اين اصل، جامعه نسبت به انحراف و كجروى بيمه مى شود در روايات اسلامى نيز آن را نسبت به واجبات ديگر دريايى در مقابل قطره معرفى كرده اند.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: «تمام نيكى ها و جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهى از منكر چيزى جز قطره اى در درياى خروشان نيست»[28]
در روايت ديگر از قول پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين آمده است: «كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند پس او خليفه خدا در زمين و خليفه رسول الله و خليفه كتاب خدا خواهد بود»[29]

5ـ اصل عدم مماشات با متخلف بعد از مرحله ابلاغ حكم

قرآن كريم براى استقرار يك جامعه كاملاً بهنجار مسيرى خاص را طى مى كند. اين قاموس زندگى اولين مرحله حركت را بينش دهى در سطح وسيع قرار مى دهد. همان گونه كه گذشت مسأله شناخت كه زيربناى هر حركتى است در قرآن به عنوان اصلى مهم تلقى مى شود لذا تا زمانى كه حكم موضوعى را ابلاغ نكرده است در صورت تخلف و ارتكاب آن موضوع ـ مثل شرب خمر در زمان قبل از انشاء حكم ـ توبيخى را به دنبال ندارد. ولى هنگامى كه حكمى ابلاغ شد و مردم آن را دريافت كردند بخاطر تضمين در اجراى آن نسبت به خاطى با قاطعيت برخورد مى شود زيرا در صورت انعطاف از هدف خود كه طى طريق از راه اجراى احكام واقعى و به مقصد والا و كمال حقيقى رسيدن است منحرف مى شود. اين اصل چنان مهم و حياتى است كه نسبت به پيامبر نيز در صورت نرمش نشان دادن اجرا مى شود: «اى پيامبر(صلى الله عليه وآله) چرا چيزى را كه خدا بر تو حلال كرده به خاطر جلب رضايت همسرانت بر خود حرام مى كنى و خداوند آمرزنده و بخشايشگر است.»[30]
اين توبيخ زمانى است كه برخى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) اقدام به افشاى اسرار آن حضرت كردند و حضرت نسبت به آن ها نرمى نشان داد. «و (بياد بياوريد) هنگامى را كه پيامبر يكى از رازهاى خود را به بعضى از همسرانش گفت ولى هنگامى كه وى آن را افشاء كرد و خداوند پيامبرش را از آن آگاه ساخت قسمتى از آن را براى او بازگو كرد و از قسمت ديگر خوددارى نمود هنگامى كه پيامبر همسرش را از آن خبر داد گفت (چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت) فرمود: خداوند عالم و آگاه مرا با خبر ساخت. اگر شما (همسران پيامبر) از كار خود توبه كنيد (به نفع شماست زيرا) دلهايتان از حق منحرف گشته; و اگر بر ضد او دست به دست هم دهيد (كارى از پيش نخواهيد برد) زيرا خداوند ياور اوست و همچنين جبرئيل و صالح از مؤمنان و فرشتگان بعد از آنان پشتيبان اويند»[31]
همان طور كه روشن است خداوند هيچگاه اجازه تخلف نمى دهد و با شديدترين الفاظ در مقابل اين حركت مى ايستد و آنها را تهديد مى كند.
وقتى هدف مشخص شود و راه رسيدن نيز بيان گردد كوتاهى و مماشات با شخص مختلف ناقض غرض است و اين از داناى حكيم سزاوار نيست. برخوردهاى قرآن با حركت هاى كارشناسانه منافقان ناظر به همين اصل است. اگر جامعه اى كه بر طبق اصول محكم و مستدل در مسير حركت به تكامل گام برمى دارد نسبت به اين اصل كوتاهى كند هيچ گاه منازل ترقى را نمى پيمايد. اين مسأله در سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اهل بيت چنان برجسته است كه چشم پوشى از آن امكان پذير نيست. اجراى حد توسط حضرت على(عليه السلام) بر وليد شرابخوار در زمان خلفاء ناظر بر همين اصل است. اين بيان نبايد چنان به ذهن خواننده اندازد كه دين اسلام دينى خشن و سختگير است بلكه در كنار اين اصل مهم، قانون گذشت و تغافل نيز مطرح است. و هر كدام بايد در جايگاه خود مورد عمل قرار گيرد.
گذشت كردن از خطاى توده مردم كه معمولاً از روى غفلت صورت مى گيرد كارى نيكو و پسنديده است و خوش خلقى از اصول حاكم بر نظارت اجتماعى است: «اگر خشن و سنگ دل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند»[32]
حضرت امير(عليه السلام) مى فرمايد: «و اشعر قلبك الرحمه للرعيه و المحبه لهم و اللطف بهم و لاتكونن عليهم سَبُعاً ضارياً تغتنم اكلهم»[33] لذا اصل مذكور بيشتر در مورد متمردان از خواص و يا مغرضان از افراد جامعه اعمال مى شود. اغماض از نزديكان رهبران دينى بدبينى عمومى را به همراه مى آورد لذا هيچگاه مورد گذشت قرار نمى گيرد.
اين مطلب از داستان حضرت سليمان و تأخير هدهد كه به عنوان يكى از وزراء حكومت محسوب مى شود مشهود است: «و (سليمان) پرنده را نيافت پس گفت چرا هدهد را نمى بينيم يا اين كه او از غايبان است؟ قطعاً او را كيفر شديدى خواهم داد يا او را ذبح مى كنم مگر آن كه دليل روشنى براى من بياورد»[34]
نكته قابل بيان آن كه در اجراى هر دو اصل مذكور بايد جانب تعادل و موقعيت سنجى لحاظ شود تا به ورطه افراط و تفريط گرفتار نشويم.

6ـ اصل عكس العمل داشتن كارها

به منظور برقرارى ارزش ها در اجتماع و جلوگيرى از هنجارشكنى در راستاى اصل شناخت دهى بايد اين مهم را براى اقشار جامعه روشن سازيم كه ميان اعمال انسان و حوادث خارج ارتباطى تنگاتنگ وجود دارد. به عنوان نمونه در قرآن كريم ميان (استغفار) آمرزش طلبى و نزول باران و زياد شدن قدرت و اموال و فرزندان و رابطه اى تنگاتنگ بيان شده است.
«به آنها گفتم: از پروردگار خويش آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است. تا بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى بر شما فرستد. و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغ هاى سرسبز و نهرهاى جارى در اختيارتان قرار دهد»[35]
و آيه ديگر اين كه: «و اى قوم من از پروردگار خويش طلب آمرزش كنيد سپس به سوى او باز گرديد تا (باران) آسمان را پى در پى بر شما بفرستد و نيرويى بر نيرويتان بيفزايد و گنهكارانه روى (از حق) برنتابيد»[36]
تأثير عمل خوب يا بد آدمى در جهان خارج از اصول تخلف ناپذير هستى است كه بايد به شيوه اى قابل قبول به جامعه القا شود چرا كه انسان به خاطر رسيدن به خواسته هاى خود و آرامش در زندگى دست به هر كارى مى زند و اگر اين مطلب براى او روشن گردد چه بسا با ميل و رغبت رو به سوى آموزه هاى دينى آورده و از هنجار شكنى خوددارى كند.
در حديثى نورانى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) چنين آمده است: «هنگامى كه بعد از من زنا زياد شود مرگ ناگهانى نيز زياد مى شود و هنگامى كه كم فروشى رونق يابد خداوند آنها را با خشكسالى مجازات مى كند و هرگاه از پرداخت زكات خوددارى كنند زمين نيز از دادن بركات خود مانند غلات و ميوه ها و معادن جلوگيرى مى كند.»[37]
در اين حديث و آيه قبل به روشنى مشهود است كه بين رفتار نابهنجار جمعى و عكس العمل طبيعى رابطه برقرار است بين زنا به عنوان يك رفتار انحرافى جنسى و مرگ دفعى به عنوان يك عكس العمل طبيعى و بين كم فروشى به عنوان يك عمل نابهنجار اقتصادى و قحطى به عنوان يك واكنش طبيعى... رابطه اى تنگاتنگ است.[38]
در صورتى كه اين رابطه براى اجتماع روشن شود بى گمان درصد هنجار شكنى پايين مى آيد و اين يكى از راهكارهاى قرآن است كه در مواجهه با هنجار شكنى هاى جامعه نبوى به كار گرفته شد.

7ـ اصل ايجاد تعادل در انسان

اصل ايجاد تعادل يا انتخاب حد وسط در اعمال و رفتار آدمى از جمله ملاك هاى رفتار بهنجار تلقى مى شود. انسان در درون خود داراى گرايش ها، اميال، غرايز و نيازهاى متضادى است. هم غريزه حيا در انسان است و هم غريزه جنسى. هم فطرت خداخواهى دارد و هم غريزه شهوت و هواپرستى و... .
لازمه رشد و به تكامل رسيدن فرد ايجاد هماهنگى و تعادل ميان نيازهاى جسمى و روحى ـ روانى خود است. اسلام به عنوان دينى همراه و مؤيد فطرت در تعاليم خود و دستورات انسان ساز خود اين اصل را جزء اصول پايه قرار داده و تمام دستورات خود را بر مبناى اعتدال استوار كرده است. به عبارت ديگر اسلام هيچگاه دينى تك بُعدى نبوده بلكه هم نياز روح به عبادت را مدنظر دارد و هم نياز جسم به امور جنسى و غذايى. آيات متعددى در قرآن كريم براساس همين اصل وجود دارد: «پس روى خود را متوجه آيين خالص (معتدل) پروردگار كن. اين فطرتى است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى نيست، اين است آيين استوار، ولى اكثر مردم نمى دانند.»[39]
«حنيف» به معناى ميل القدمين الى الوسط» است كه همان معناى اعتدال را مى دهد.[40] با توجه به اين آيه دين اسلام به عنوان دينى معتدل و در عين حال همگام با فطرت و نيازهاى درونى معرفى شده است.
قرآن كريم در عين حال كه نيازهاى غريزى انسان را تأييد مى كند ولى از افراط و تفريط در برطرف كردن اين نيازها هشدار مى دهد در مورد غريزه گرسنگى مى فرمايد: «بخوريد و بياشاميد و اسراف نكنيد»[41]
با توجه به اصول مطرح شده عملى در اسلام بهنجار تلقى مى شود كه علاوه بر آنكه پاسخى به نداى عقل و فطرت باشد داراى نوعى اعتدال و ميانه روى نيز باشد.
اصول مذكور بخشى از دستورالعمل هايى است كه با تأمل در آيات قرآن براى رسيدن به جامعه اى ايده آل و به دور از ناهنجارى به دست مى آيد و مى توان با تأمل بيش تر به اصول افزون ترى دست يافت.

پی نوشت ها:

[1]. Norm.
[2]. Normal.
[3]. مائده/ 100.
[4]. حج/ 62.
[5]. بقره/ 213.
[6]. يونس/ 32.
[7]. مجله زنان، ش 20، ص 241.
[8]. مجله معرفت، ش 87، ص 58.
[9]. علوم القرآن عند المفسرين، تحقيق سيد محمد فاطمى ابهرى، ج 1، ص 307.
[10]. همان، ص 310.
[11]. شناخت از ديدگاه فطرت، محمدحسين بهشتى، ص 16.
[12]. انبياء/ 22.
[13]. ابراهيم/ 10.
[14]. حشر/ 23 و 24.
[15]. كهف/ 110.
[16]. مجله معرفت، ش 87، ص 61.
[17]. كهف/ 49.
[18]. زلزله/ 7 و 8.
[19]. مبانى جامعه شناسى، بروس كوئن، ص 138 ; مجله زنان، ش 20، ص 250.
[20]. ممتحنه/ 4.
[21]. الميزان، ج 19، ص 233.
[22]. ممتحنه/ 6.
[23]. يوسف/ 111.
[24]. احزاب/ 21.
[25]. الميزان، ج 16، ص 288.
[26]. تحريم/ 10.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن (1)

دریافت فایل pdf

 

 

واقع الاختلاف فی حیاة البشر

دریافت فایل pdf

 

سحر از دیدگاه قرآن و علم

دریافت فایل pdf

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استثمار

استثمار: بهره‌كشى به ناحق از ديگران

اين واژه از ريشه «ث‌ـ‌م‌ـ‌ر» به معناى ميوه و حاصل هر شىء است[28] و در اصطلاح به بهره‌كشى يك طرفه و تصاحب دسترنج ديگران گفته شده[29]، و مرادف با «استغلال» است. واژه استثمار در قرآن كريم نيامده است; اما از واژه‌هاى «عَبَّدْتَ» (شعراء/26،22) و نيز برخى آيات ديگر در ارتباط با سوء استفاده از زنان و فرزندان (نور/24، 33; نساء/4، 19) قابل استفاده است، افزون بر آن، مصاديق متعددى از استثمار و ابعاد گوناگون حقوقى و اخلاقى آن در آيات فراوانى از قرآن مورد توجّه قرار گرفته است. اين پديده در قرآن از نگاهى كلى، امرى ناروا و تعرضى ظالمانه و غاصبانه به شمار رفته و برخلاف فطرت انسانها و سنت الهى و سبب نابودى جامعه تلقى شده و هرگونه رابطه استثمارگرايانه، حرام و معاملات استثمارى به سبب تضييع حقوق ديگران، باطل شمرده شده است.[30]

منشأ استثمار:

خداوند انسانها را جهت پيمودن مسير تكاملى و عدم طغيان و سركشى، محتاج همديگر[31] و داراى قوا و استعدادهاى گوناگون آفريده است، زيرا يكسانى، ويرانى و ركود[32] و نابودى زندگى را در پى دارد.[33] اين امر ضرورت بهره‌گيرى و استخدام متقابل انسانها را قطعى و اجتناب‌ناپذير مى‌سازد: «اَهُم يَقسِمونَ رَحمَتَ رَبِّكَ نَحنُ قَسَمنا بَينَهُم مَعيشَتَهُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا و رَفَعنا بَعضَهُم فَوقَ بَعض دَرَجـت لِيَتَّخِذَ بَعضُهُم بَعضـًا سُخريـًّا...= آيا آنان‌اند كه رحمت پروردگارت را قسمت مى‌كنند؟ ما [وسائل]معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كرده‌ايم و برخى از آنان را از [نظر ]درجات بالاتر از بعضى [ديگر]قرار داده‌ايم، تا بعضى از آنها بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند...». (زخرف/43،32)
بنابراين، تسخير* و بهره‌كشى متقابل و عادلانه و در جهت صلاح و نظم جامعه[34] و ساختن تمدن بشرى امرى فطرى است[35] و مزاياى همگانى تسخير همگانى را ضرورى مى‌سازد.[36]
از نظر علامه طباطبايى، اصل استخدام و بهره‌كشى متقابل به تشكيل اجتماع تعاونى و عدالت اجتماعى و رسيدن هر صاحب حقى به حق خود منتهى مى‌شود[37] و اين مصالحه دائمى كه ضامن حفظ و ترقى جامعه و عدم تباهى آن است از فضل خدا ناشى مى‌شود: «...لَولا دَفعُ اللّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعض لَفَسَدَتِ الاَرضُ و لـكِنَّ اللّهَ ذو فَضل عَلَى‌العــلَمين» (بقره/2،251); ولى چون اصل استخدام و بهره‌كشى، ريشه در طبيعت بشرى دارد و اضطرار او را به عدالت اجتماعى سوق داده است[38]هرگاه اضطرار منتفى شود و او بتواند بدون بهره‌دهى به ديگران، آنان را به خدمت گيرد چنين خواهد كرد و پديده برده‌دارى و نظاير آن گواه وجود چنين طبع سركشى[39] است و همين روحيه استثمارى موجب بهره‌كشى زورمندان از ضعيفان و پيدايش منازعه در ميان انسانها مى‌شود[40]، از همين روى انسان در كلام الهى بسيار ستمكار و نادان: «اِنَّه كانَ ظَـلومـًا جَهولا» (احزاب/33،72)، ناسپاس: «اِنَّ الاِنسـنَ لَظَـلومٌ كَفّار» (ابراهيم/14،34)، طغيانگر و سركش: «اِنَّ الاِنسـنَ لَيَطغى * اَن رَءاهُ استَغنى» (علق/96،6و7) و بسيار حريص: «اِنَّ الاِنسـنَ خُلِقَ هَلوعـا» (معارج/70،19) خوانده‌شده است.[41] از سوى ديگر امكانات و ثروت* فراوان نيز زمينه استثمار و بهره‌كشى و ستم را فراهم مى‌سازد[42]: «و لَو بَسَطَ اللّهُ الرِّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِى الاَرضِ و لـكِن يُنَزِّلُ بِقَدَر ما يَشاءُ اِنَّهُ بِعِبادِهِ خَبيرٌ‌بَصير». (شورى/42،27)

مبانى عدم مشروعيت استثمار

1. توحيد:

قرآن با دعوت به توحيد در همه ابعاد آن[43]، انسانها را نظير يكديگر و از همديگر و داراى حقوق مساوى مى‌شمارد و ربوبيت را فقط‌براى خدا مى‌داند[44] و از تجزيه جامعه به ربّ و مربوب، و استثمارگر و استثمار شده نهى مى‌كند: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ تَعالَوا اِلى كَلِمَة سَواء بَينَنا و بَينَكُم اَلاَّ نَعبُدَ اِلاَّ اللّهَ و لا‌نُشرِكَ بِهِ شيــًا و لا‌يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضـًا اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ...» (آل‌عمران/3،64) و بر تشكيل جامعه انسانى به دور از تبعيض و بهره‌كشى تأكيد مى‌كند، ازاين‌رو استثمارگران مشرك كه بر پايه نظام شرك‌آلوده از ديگران بهره‌كشى مى‌كردند، از توحيد و نفى شرك كه نفى طبقات (استثماركننده و استثمارشده) را در‌پى‌داشت به شدّت وحشت داشتند: «و اِذا ذَكَرتَ رَبَّكَ فِى‌القُرءانِ وَحدَهُ ولَوا عَلى اَدبـرِهِم نُفورا». (اسراء/17،46)[45] از سوى ديگر فطرت توحيدى انسان اقتضاى مطابقت اعمال فردى و اجتماعى وى با دستورات الهى و گسترش قسط* و عدل و تساوى انسانها در حقوق فردى و اجتماعى و آزادى اراده را دارد و اين جز با قطع ريشه‌هاى تبعيض و تجاوز به حقوق ديگران واستثمارگرى زورمندان نسبت به ضعيفان ميسّر نمى‌شود.[46] اين همان حقيقتى است كه خداى سبحان از زبان يوسف(عليه السلام) حكايت مى‌كند[47]: «يـصـحِبَىِ السِّجنِ ءَاَربابٌ مُتَفَرِّقونَ خَيرٌ اَمِ اللّهُ الواحِدُ القَهّار * ما‌تَعبُدونَ مِن دونِهِ اِلاّ اَسماءًسَمَّيتُموها اَنتُم و ءاباؤُكُم ما اَنزَلَ اللّهُ بِها مِن سُلطـن‌اِنِ الحُكمُ اِلاّ لِلّهِ اَمَرَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ و لـكِنَّ اَكثَرَ النّاسِ لايَعلَمون» (يوسف/12، 39‌ـ‌40) و اهل‌كتاب را بر پذيرش سلطه و استثمار احبار و رهبان سرزنش مى‌كند: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم و رُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ...» (توبه/9،31) و پيامبران پيشين به رهايى از آن دعوت كرده‌اند[48]، بنابراين، قرآن كه قوانينش براساس فطرت است تجاوز و استثمار را نفى و آن را موجب نابودى اساس سعادت، ويران‌كننده حق و حقيقت[49]، باطل‌كننده فطرت و منهدم‌كننده اساس انسانيت[50] مى‌شمارد.

2. قسط:

 قرآن قسط را هدف انبيا دانسته، بر لزوم اجراى آن در جامعه تأكيد مى‌كند: «لَقَد اَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّنـتِ و اَنزَلنا مَعَهُمُ الكِتـبَ والميزانَ لِيَقومَ‌النّاسُ بِالقِسطِ و اَنزَلنَا الحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ». (حديد/57،25) در اين آيه با كلمه «قسط» نفى استثمار و بهره‌كشى و با كلمه «الناس» جامعه بشرى را منظور داشته است و بلافاصله از آهن سخن به ميان آورده كه به ضرورت اجرا و الزامى‌بودن قسط اشاره دارد، بر اين اساس، روابط جامعه دينى از نظر داخلى و خارجى بر نفى ظلم* واستثمار استوار شده است. قرآن كريم درباره روابط داخلى مى‌گويد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا ... و اِن تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ اَمولِكُم لا‌تَظلِمونَ و لا‌تُظلَمون» (بقره/2،279) و اين ظلم است كه انسانيت را از بركات زندگى و خيرات آن محروم ساخته است[51] و استثمار از غيرانسانى‌ترين روشهاى ستمگران و از مصاديق بارز ظلم است و حاكميّت عدالت در جامعه بشرى در گرو نابودى آن است، بنابراين، اديان الهى و به ويژه اسلام در راستاى ماهيّت ظلم‌ستيزشان، مبارزه‌اى آشتى‌ناپذير با استثمار دارند:«و يـقَومِ اَوفُوا المِكيالَ و الميزانَ بِالقِسطِ و لا‌تَبخَسوا النّاسَ اَشياءَهُم و لا‌تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (هود/11،85)، به اين جهت پيامبران پس از دعوت به توحيد، از سالم‌سازى روابط اقتصادى در جامعه سخن گفته و با ستم و استثمار و كم بها دادن به‌كار و كالاى مردم و تصاحب ثمره كار ديگران يا به اندازه پرداخت نكردن دستمزد آنان[52] به مبارزه برخاسته‌اند: «يـقَومِ اعبُدُوا اللّهَ ما لَكُم مِن اِلـه غَيرُهُ قَد جاءَتكُم بَيِّنَةٌ مِن رَبِّكُم فَاَوفُوا الكَيلَ والميزانَ و لا‌تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم و لا‌تُفسِدوا فِى الاَرضِ بَعدَ اِصلـحِها». (اعراف/7،85) پيامبراسلام(صلى الله عليه وآله)در پيمان با نصاراى نجران برنفى ظلم و استثمار تأكيد كرد و يكى از وظايف‌مهم خود را مبارزه با دوگانگى جامعه كه گروهى ثروتمند و اكثريتى محروم باشند دانست و قرآن با تعبير«...كَى‌لا‌يَكونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ مِنكُم» (حشر/59،7) بر ضرورت انفاق و جلوگيرى از دست به دست شدن اموال در ميان ثروتمندان تأكيد كرده و با اين مشكل اجتماعى به مبارزه برخاسته و درصدد نفى زمينه‌هاى استثمار برآمده‌است.

3. حرمت اكل مال به باطل و اكل سُحت:

 قرآن با پسنديده خواندن نيك‌رفتارى در روابط اجتماعى و انسانى حتى با كافران و مشركان: «لايَنهـكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَم‌يُقـتِلوكُم فِى الدّينِ و لَم‌يُخرِجوكُم مِن ديـرِكُم اَن تَبَرّوهُم و تُقسِطو ا اِلَيهِم اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين» (ممتحنه/60،8) از بهره‌كشى و استثمار ديگران و تصرف اموال آنان به باطل و از بين بردن حقوق انسانى مردم به عنوان يك قانون عام[53] و فراگير نهى كرده و هرگونه استثمار و بهره‌كشى و تصرف اموال ديگران از راههاى نامشروع را مردود دانسته است[54] و افزون بر نفى مالكيت استثمارگران نسبت به اين‌گونه اموال در دنيا،گرفتارى به عذاب‌اُخروى را نيز نتيجه اعمال آنان مى‌داند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا‌تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ اِلاّ اَن تَكونَ تِجـرَةً عَن تَراض مِنكُم و لا‌تَقتُلوا اَنفُسَكُم اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُم رَحيما». (نساء/4،29 و نيز بقره/2، 188; توبه/9، 34) اگرچه موارد آيات و شأن نزول آنها يكسان نيست و آيه اوّل اشاره به رباخوارى و معاملات حرام و فاسد و آيه دوم ناظر به حرمت رشوه‌خوارى و آيه سوم در ارتباط با زورگويى و غصب و تزوير راهبان و احبار است; امّا اين آيات همگى عموميت داشته، منحصر به مصداقهاى ياد شده نيست.[55] در همه موارد، «باطل*» به معناى ناپايدارى[56] و ضد حق به‌كار رفته[57]كه گرفتار آمدن به آن، نابودى جامعه را در پى دارد. علامه طباطبايى مى‌نويسد: آمدن جمله«و‌لاتقتلوا اَنفسكم» در ذيل آيه «لا‌تَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ» (نساء/4،29) اشاره‌اى گويا به همين واقعيت است.[58] در بسيارى موارد در منابع اسلامى «اكل سُحت» مرادف با «اكل مال به باطل» به‌كار رفته است و «سُحت» همچون «باطل» به هر درآمد و بهره‌كشى نامشروع[59] كه خلاف دين و مروّت و مايه ننگ و عار باشد، اطلاق شده است[60]، اگرچه در پاره‌اى از آيات و روايات بر مصاديقى خاص تطبيق شده و پيداست كه به آن موارد اختصاص ندارد[61] و هرنوع بهره‌كشى و حرامخوارى و درآمد نامشروع را شامل مى‌شود. قطب‌الدين راوندى در ذيل آيه«اَكّــلونَ لِلسُّحتِ» (مائده/5،42) با اشاره به موارد متعدد «سُحت» در روايات مى‌نويسد: آيه عموميت دارد و همه موارد را شامل مى‌شود.[62]

4. ممنوعيت ربا:

 تحريم قطعى ربا كه از مصاديق بهره‌كشى و استثمار است ريشه در عدم‌مشروعيت استثمار و ربودن بخشى از محصول كار ديگران دارد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ و ذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبوا اِن كُنتُم مُؤمِنين * فَاِن لَم‌تَفعَلوا فَأذَنوا بِحَرب مِنَ اللّهِ و‌رَسولِهِ و اِن تُبتُم فَلَكُم رُءوسُ اَمولِكُم لا‌تَظلِمونَ و لا‌تُظلَمون». (بقره/2، 278‌ـ‌279) قسمت اخير آيه كه حق دائن را به اصل سرمايه منحصر كرده و بر مبناى آن صاحب سرمايه پس‌از توبه، جز دريافت اصل سرمايه حقى ندارد دليل آشكار ممنوعيت هرگونه بهره‌كشى و استثمار‌است; كم باشد يا زياد:«و‌اِن‌كانَ ذو‌عُسرَة فَنَظِرَةٌ اِلى مَيسَرَة و اَن تَصَدَّقوا خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم تَعلَمون» (بقره/2،280)، زيرا رباخوارى و استفاده از تنگدستى ديگران براى چپاول، از مصاديق بارز ظلم و استثمار و موجب بر هم خوردن تعادل اجتماعى و تقسيم جامعه به دو قشر برخوردار و نيازمند و در نتيجه ايجاد كينه و حس انتقامجويى است كه فساد نظام و نابودى انسانيت و مدنيت[63] را در پى دارد و نيز نابودكننده اساس دين و پوشاننده فطرت انسانى[64] و ناسازگار با ايمان به خدا[65] و در نهايت عامل عدم تعادل در زندگى دنيايى است[66]: «اَلَّذينَ يَأكُلونَ الرِّبوا لا‌يَقومونَ اِلاّ كَما يَقومُ الَّذى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيطـنُ مِنَ المَسِّ...» (بقره/2،275) و عذاب اُخروى را در‌پى دارد.[67]

5. مطابقت بهره‌مندى با عمل:

 اتكاى انسان بر كار خويش در زندگى، امرى فطرى است[68] و استحقاق بهره‌مندى به ميزان سعى و تلاش انسانها بستگى دارد[69]: «و اَنّ ليس للإنسـن اِلاّ ما سعى». (نجم/53، 39) در اين راستا بر طبق احاديث متعدد بسيارى از فقهاى بزرگ درآمد مشروع را مبتنى بر كار* مفيد دانسته‌اند.[70] از سوى ديگر نعمتهاى الهى براى تأمين مصالح و منافع همه مردم[71] و نه گروهى خاص[72]: «هُوَ الَّذى خَلَقَ لَكُم ما فِى الاَرضِ جَميعـًا» (بقره/2،29) و مايه قوام جامعه است[73]: «...‌اَمولَكُمُ الَّتى جَعَلَ اللّهُ لَكُم قِيـمـًا» (نساء/ 4، 5) و در صورت به خطر افتادن مصلحت اجتماعى با ظلم و استثمار ديگران، مصلحت اجتماع و مردم مقدم است و بايد از استثمار جلوگيرى كرد[74]، زيرا هر فردى حق دارد با كار و تلاش و استفاده از اين حق مشترك همگانى با بهره‌مند شدن از ثروتهاى طبيعى[75] و خدادادى زندگى خوبى داشته باشد.

استثمار زنان:

استثمارگران با اصرار بر بقاى زنان و دختران، سعى در تحقير[76] و آلوده‌كردن[77] و سوء استفاده از آنان به عنوان خدمتكار[78] يا كامجوييهاى جنسى يا هر دو دارند[79] تا به وسيله زنان كه از اركان اصلى جامعه‌اند و در تربيت و تعالى افراد جامعه نقشى محورى دارند، تسلط استثمارگرانه خود را بر كل جامعه تحميل و تثبيت كنند.
استثمار زنان در جاهليت با به ارث بردن آنان همانند ساير اموال ميّت و واداشتن كنيزان و دختران به خود فروشى امرى رايج بوده است. قرآن كريم با نهى از اين اعمال و نكوهش شىء دانستن آنان: «اَن‌تَرِثوا النِّساءَ كَرهـًا» (نساء/4،19) و استثمار جنسى آنان را ممنوع‌ساخته: «...‌لا تُكرِهوا فَتَيـتِكُم عَلَى البِغاءِ اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا لِتَبتَغوا عَرَضَ الحَيوةِ الدُّنيا» (نور/24، 33)، و هر يك از زن و مرد را مالك نتيجه كار خويش مى‌شمارد: «لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا‌اكتَسَبوا ولِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكتَسَبنَ». (نساء/4، 32)
در روابط زناشويى نيز اصل كلى و قانون هميشگى «فَاِمسَاكٌ بِمَعروف اَو تَسريحٌ بِاِحسـن= نگهدارى به شايستگى يا رهايى به شايستگى» (بقره/2، 229) است. خداى سبحان حقوق زوجيت را مشخص كرده و از قرار دادن زن در تنگنا و استثمار او نهى كرده است: «...‌و لاتُمسِكوهُنَّ ضِرارًا لِتَعتَدوا...» (بقره/2،231) و چنين تشريع فرموده كه در صورت تصميم بر جدايى، همه مهريه بايد پرداخت شود: «...‌و لاتَعضُلوهُنَّ لِتَذهَبوا بِبَعضِ ما ءاتَيتُموهُنَّ». (نساء/4،19)

منابع

الاقتصاد الاسلامى; اقتصادنا; انقلاب تكاملى اسلام; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير التحرير و التنوير; تفسير المراغى; تفسير المنار; تفسير من وحى القرآن; تفسير نمونه; تهذيب الاحكام; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; رسالة‌الاسلام; غررالحكم و دررالكلم; الفرقان فى تفسير القرآن; فرهنگ اصطلاحات معاصر; فرهنگ فارسى; فقه القرآن، راوندى; فى ظلال القرآن; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; لسان‌العرب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم مقاييس‌اللغه; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى‌تفسير‌القرآن.
على رضايى بيرجندى




[28]. ترتيب‌العين، ص‌121; لسان‌العرب، ج‌2، ص‌126; التحقيق، ج‌2، ص‌28، «ثمر».
[29]. فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌241; فرهنگ اصطلاحات معاصر، ص‌61‌.
[30]. الميزان، ج‌10، ص‌364‌ـ‌370; ج‌18، ص‌327.
[31]. الميزان، ج‌18، ص‌100.
[32]. الفرقان، ج‌25، ص‌311.
[33]. فى ظلال القرآن، ج‌5، ص‌3187.
[34]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌72.
[35]. الميزان، ج‌2، ص‌409‌ـ‌411.
[36]. همان، ج‌18، ص‌100.
[37]‌. همان، ج‌2، ص‌117.
[38]. همان، ج‌2، ص‌116‌ـ‌117; ج‌6، ص‌341.
[39]‌. همان، ص‌341‌ـ‌344.
[40]. همان، ج‌3، ص‌250.
[41]. همان، ج‌2، ص‌117.
[42]. التحريروالتنوير، ج‌25 ص‌92; الميزان، ج‌18، ص‌56، 69‌.
[43]. الميزان، ج‌3، ص‌248.
[44]. همان، ج‌3، ص‌248; ج‌10، ص‌370.
[45]. نمونه، ج‌12، ص‌150.
[46]. الميزان، ج‌3، ص‌248.
[47]. الميزان، ج‌3، ص‌248.
[48]. همان، ص‌248‌ـ‌249.
[49]. همان، ص‌248‌ـ‌249، 287.
[50]. همان، ص‌250.
[51]. اقتصادنا، ص‌364.
[52]‌. غررالحكم، ص‌256.
[53]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌506; الميزان، ج‌2، ص‌51; الفرقان، ج‌2، ص‌84‌.
[54]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌251; من وحى القرآن، ج‌4، ص55; نمونه، ج‌2، ص‌4.
[55]‌. الميزان، ج‌4، ص‌322، 512.
[56]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌258.
[57]‌. مفردات، ص‌48.
[58]. الميزان، ج‌4، ص‌320.
[59]. كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌119.
[60]. مفردات، ص‌400، «سحت»; من وحى القرآن، ج‌8‌، ص‌243.
[61]. نمونه، ج‌4، ص‌386.
[62]‌. فقه‌القرآن، ج‌2، ص‌27‌ـ‌28.
[63]. الميزان، ج‌2، ص‌409، 430.
[64]. همان، ص‌409.
[65]. همان، ص‌416.
[66]. همان، ص‌411.
[67]. مجمع‌البيان، ج2، ص‌669‌; الميزان، ج2، ص424.
[68]. الميزان، ج‌2، ص‌430.
[69]‌. الفرقان، ج‌2، ص‌85‌ـ‌86‌.
[70]. اقتصادنا، ص‌607‌.
[71]. الميزان، ج‌4، ص‌171.
[72]. اقتصادنا، ص‌607.
[73]. همان، ص‌679.
[74]. همان، ص‌703.
[75]. الميزان، ج‌16، ص‌8.
[76]. تفسير مراغى، مج‌5، ج‌13، ص‌129.
[77]. التحرير و التنوير، ج‌20، ص‌69‌.
[78]. نمونه، ج‌1، ص‌248.
[79]. همان، ج‌16، ص‌14.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تطيّر

تطيّر : فال بد زدن، بدشگون دانستن

تطيّر بر وزن تفعّل از ريشه «ط ـ ى ـ ر» به معناى مطلق فال[1] يا فال بدزدن و شوم دانستن است.[2] كاربرد نخستين اين واژه در فال بدزدن و شوم دانستن بر اثر پرواز يا مشاهده پرندگان بوده[3]، سپس بر مطلق شوم بودن و فال بدزدن، بر اثر هر چيزى حاصل شود، اطلاق شده است.[4] برخى، مفهوم اين واژه را مطلق سوءظن و توقع بلا دانسته‌اند.[5] برخى نيز با اذعان به غلبه كاربرد اين واژه در شوم دانستن، مفهوم اصلى تطير را اعم از بدشگون دانستن و فال نيك زدن دانسته‌اند.[6] واژگان «طَيْرَه»[7] و «طَيْر»[8] از همين ريشه، همچنين الفاظى چون
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 593
تشاؤم، شوم و نحوست نيز به معناى فال بدزدن و شوم دانستن آمده‌اند.[9] كلمه طائر نيز كه اسم فاعل از همين ريشه است به معنى شانس و بخت[10] يا كنايه از شوم بودن به كار رفته است. راز اين كاربرد، نامگذارى تطير است به نام سبب آن كه پرنده است.[11]
واژه تطير سه بار و در قالب واژگان «تطيرنا»(يس/36،18)، «اطيرنا» (نمل/27،47) و «يطيروا»(اعراف/7،131) در قرآن آمده و در هر سه مورد به فال بدزدن و شوم دانستن تفسير شده‌است.[12] در آياتى ديگر نيز به موضوع تطير بدون استفاده از واژه آن اشاره شده است. (نك: نساء /4،78) اين آيات، بدشگون و شوم پنداشتن مؤمنان و پيامبران و فال بدزدن كافران به ايشان را گزارش كرده، ضمن جاهل خواندن تطيركنندگان (اعراف/7،131)، در پاسخ به اين ادعا و حربه ايشان، با به كاربردن شكل اسم فاعلى اين واژه در سه جاى قرآن (نمل/27،47؛ يس/36،19؛ اسراء/17،13) شومى را به خود كافران نسبت داده يا هرگونه تأثيرى در جهان هستى از جمله شومى تنها در اختيار و قدرت خداوند شمرده شده است.

پيشينه و نامگذارى:

عرب جاهلى را عادت اين بود كه هنگام سفر اگر پرنده‌اى از سمت راست مسافر پرواز مى‌كرد، آن را نشانه شوم بودن سفر پنداشته و اگر از سمت چپ وى پرواز مى‌كرد آن را به فال نيك مى‌گرفتند.[13] به تدريج مورد آن عموميت يافت و هنگام اقدام به هر كارى جز سفر نيز چنانچه اين اتفاق روى مى‌داد، عرب به آن اتفاق فال بد يا فال نيك مى‌زد كه پيامد آن ترك آن كار يا تعجيل در انجام آن بود[14]؛ همچنين سبب آن از پرواز پرندگان، به شنيدن صداى آنها يا ديدن نوعى خاص از پرندگان نيز تعميم يافت.[15]
اطلاق «تطير» بر اين كار به لحاظ ارتباط اين مفهوم با پرندگان[16]، از باب نامگذارى شئ به نام سبب آن است.[17] برخى واژه پژوهان معاصر در تحليلى متفاوت در اين باره گفته‌اند: ماده «طير» به معناى، حركت سريع، پنهان و بدون هرگونه سنگينى است و علت اطلاق آن بر پرواز پرندگان نيز همين است كه آنها بدون جنب و جوش فراوان و بسيار سبكبال به حركت درمى‌آيند.[18] بر اساس همين معنا، يعنى حركت سريع پرنده و پرواز آرام
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 594
آن، مفهوم اوليه واژه «تطير» در فرهنگ عربى، پديد آمدن حركت فكرى سريعى در ذهن تطيركننده و پى بردن به فرجام كار است و به صورت كنايى بر فال بدزدن و شوم پنداشتن نيز دلالت مى‌كند.[19]
عرب جاهلى به هنگام مسافرت، وضع سفر خود را با پرواز پرنده‌اى پيش بينى مى‌كرد؛ اگر پرنده از سمت راست وى پرواز مى‌كرد، آن را «بارح» يا «مانح» ناميده و نشانه شوم بودن سفر مى‌پنداشت و اگر از سمت چپ وى پرواز مى‌كرد، آن‌را «سانح» ناميده و نشانه خوب بودن سفر خود مى‌دانست.[20] علت شومى و نحوستِ پندارى «بارح» يا «مانح» اين بوده كه براى شكار آن و تيراندازى به سوى آن شخص بايد از جهت اصلى خود منحرف شود.[21] البته برخى از عربها به عكس ترتيب ياد شده «سانح» را نشانه شوم بودن و «مانح» يا «بارح» را نشان خوش يمن بودن سفر مى‌دانستند.[22]
بر اساس پندار مزبور، اگر پرنده‌اى در مسير حركت شخص بود، وى شخصا آن‌را مى‌پراند تا با پرواز آن به شوم بودن يا نبودن سفر خود پى ببرد. اين كار را «زجر» مى‌ناميدند.[23] اين مفهوم بعدها گسترش يافت و به هر چيز يا كسى كه شوم بودن از وى برداشت شود، «زجر» اطلاق گرديد. انواع پرندگان و صداى آنها، به ويژه صداى كلاغ[24]، همچنين انواع حيوانات، به ويژه آهو[25] و شتر[26]، نيز افراد مختلف انسان، به ويژه كسانى كه نقص يا عيبى داشتند، همچنين برخى كلمات و حركات، مانند عطسه كردن، از اسباب برداشت شوم بودن امور به شمار مى‌آمدند.[27] تعداد دفعات نيز در برخى امور در مبارك يا شوم پندارى دخيل بوده است؛ نمونه اينكه برخى سه بانگ كلاغ را چون به تعداد حروف كلمه «خير» است، مبارك دانسته و دو بانگ آن را چون به شمار حروف كلمه «شر» است، شوم دانسته‌اند.[28] برخى فراتر از اين، حتى اگر چيزى خاص ديده يا شنيده نمى‌شد، به صرف حدس و گمانى بر وقوع امور بدشگون، بدان تطير زده، آن را شوم مى‌پنداشتند.[29]
تطير و شوم دانستن، با تفاصيل مختلف آن، مختص عرب جاهلى نبوده و در ميان ساير اقوام و ملل نيز شايع است.[30] حتى برخى با ذكر شواهدى روايى، مدعى‌اند كه انسان را گريزى از تطير نيست و انسانها در همه دوره‌ها به نوعى به اين خرافه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 595
مبتلا بوده‌اند[31] كه البته بايد با روشهاى خاص آن را درمان كرد.[32]
گروهى علت تطير كافران به پيامبران را مشكلات و اختلافات داخلى دانسته‌اند كه بر اثر دعوت انبيا در ميان كافران رخ مى‌داده و جمعيت يكپارچه آنان را دچار تفرقه و چند دستگى مى‌كرده است.[33] برخى ديگر علت آن را وعيد انبيا و نشانه بغض كافران نسبت به ايشان دانسته‌اند[34] كه به سبب عجز در مقابل انبيا(عليهم السلام)به اين سلاح متوسل مى‌شدند تا در برابر دعوت پيامبران مقاومت كنند.[35] برخى از مفسران نيز تطير منافقان به پيامبران را نشانه ترس آنان از جهاد و بهانه‌اى براى ترك جهاد ذكر كرده‌اند.[36]

مفهوم طائر:

در آياتى كه تطير كافران نسبت به پيامبران و مؤمنان را ياد مى‌كنند، تعبير «طـئِرُكُم مَعَكُم»(يس/36،19) و مانند آن تكرار شده است. در تفسير واژه طائر و بيان مقصود از اين لفظ در اين آيات و همچنين علت اختلاف انتساب آن به كافران و به خداوند، سخن و نظر مفسران گونه‌گون است.
1. عده‌اى از مفسران بر آن‌اند همان‌گونه كه پرنده در فرهنگ عرب جاهلى سبب خير* و شر دانسته شده است، مراد از طائر نيز اسباب خير و شر است. ايشان اشاره‌اى به مصاديق يا تبيين بيشترى از اين اسباب نكرده‌اند.[37] 2. برخى واژه طائر را به معناى رزق يا سعادت و شقاوت انسان دانسته‌اند.[38] 3. عده‌اى ديگر آن‌را استعاره‌اى از مطلق قضا و قدر الهى مؤثر در حظ و بهره انسان[39] و سرنوشت پيش بينى شده از سوى خداوند براى وى مى‌دانند.[40] 4. برخى با تفسير آن به سبب شوم بودن، گفته‌اند كه اين سبب در علم الهى مقدر است.[41] 5. در قولى ديگر نيز «طائر» به خود شوم‌بودن مقدر در قضاى الهى تفسير شده است. [42] 6.‌عده‌اى طائر را به معناى اعمال ثبت شده انسان در كتاب دانسته‌اند كه به همان تفصيل سبب نزول خير و شر بر انسان مى‌گردد.[43] 7. برخى ديگر مراد از طائر را مطلق كتاب اعمال انسان دانسته‌اند، بى‌آنكه اشاره‌اى كنند كه آيا مراد كتاب اعمال
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 596
انسان است يا كتاب قضا و قدر الهى.[44]
8. برخى با تمسك به عبارت شايع عربى كه «طائر اللّه لا طائرك»، طائر در آيه را به فعل و حكمت الهى تفسير كرده و گفته‌اند: همه اتفاقات عالم بر اساس حكمت الهى و نه بر اساس افعال و حكمت انسانى رخ مى‌دهد.[45]
9. گروهى طائر را به شوم بودنى تفسير كرده‌اند كه در افعال و كفر كافران ريشه دارد.[46] 10. عده‌اى با تفسير طائر به جزا و عذاب تطير، آن را عذاب الهى دانسته‌اند كه براى تطيركنندگان نسبت به انبيا و اولياى الهى تدارك ديده شده است.[47] 11. برخى نيز طائر را به معناى مطلق نتيجه اعمال انسان دانسته و آن را به عذابى تفسير كرده‌اند كه خداوند براى كافران به سبب اعمال آنان تدارك ديده است.[48]
12. در اين ميان برخى، طائر را به معناى دليل دانسته‌اند؛ به اين بيان: همان‌گونه كه پرنده دليلى بر خير و شر بود، طائر انسان نيز دليل وى و ملازم اوست.[49] بر اساس اين بيان مى‌توان طائر را هم كتاب قضاى الهى دانست كه ملازم و راهنماى افعال وى در اين دنياست و هم مى‌توان به كتاب اعمال انسان تفسير كرد كه در آخرت دليل و شاهد وى بر جزاى اعمالش خواهد بود.
دو آيه طائر را به انسان نسبت داده است. (اسراء/17،13؛ يس/36،19) بيشتر مفسران اين طائر را به اعمال انسان، كتاب اعمال، سبب شوم بودن يا شوم بودن تفسير كرده‌اند.[50] وجه استناد آن به انسان نيز آن است كه وى فاعل آن اعمال بوده و اعمالى كه منشأ خير يا شر اوست از خود وى صادر شده‌اند. [51] در دو آيه ديگر طائر نزد خداوند دانسته شده است. (اعراف/7،131؛ نمل/27،47) اين طائر به كتاب قضا و سرنوشت مقدر انسان از سوى خدا، يا به نتيجه اعمال انسان، اعم از ثواب و عقاب، تفسير شده است.[52] راز اسناد آن به خداوند سبحان نيز آن است كه اين امر از سوى وى انجام مى‌گيرد.[53]
در اين ميان برخى با هدف جمع بين انتساب طائر به خداوند و انسان، گفته‌اند: طائر هركسى از آن جهت كه وى عامل آن بوده و مستحق نتيجه آن است، «با‌اوست»، و از آن رو كه خدا جزا و نتيجه آن را محقق و عملى مى‌سازد، «نزد‌خداست»[54]؛ به عبارت ديگر قرآن‌كريم طائر را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 597
منحصر مى‌داند در افعال خود انسان و اثر و جزاى اخروى آنها كه از سوى خداوند داده مى‌شود.[55]

اثرگذارى تطيّر:

اسلام تطير را امرى خرافى دانسته كه معلول جهل انسان و تصور نادرست وى در مؤثر دانستن غير خداوند در عالم و نيز اسناد گرفتارى و نتيجه ناپسند اعمال به غير عامل آنهاست[56] كه نتيجه آن يأس و نااميدى از رحمت الهى است.[57] نادانى و در نتيجه ناتوانى تطير كنندگان در شناخت علت برخى پديده‌ها، سبب مى‌شود آن پديده‌ها را معلول امورى خرافى بدانند.[58] برخى علت باور به چنين امرى خرافى را استناد حوادث و پديده‌ها به امور همزمان با آنها از سوى انسان دانسته و برآن‌اند كه جاهلان به امور ناسازگار با خواسته‌ها و اميالشان عنوان «شوم» مى‌دهند.[59] دلبستگى به دنيا نيز از عوامل تطير دانسته شده به نحوى كه هر امر خوشايند انسان مبارك است و گرنه شوم خواهد بود.[60]
قرآن‌كريم در انكار تطير، اصل اثرناگذارى غير خدا در عالم را بيان فرموده: «قُل كُلٌّ مِن عِندِاللّه»(نساء/4،78)[61] و تأكيد مى‌كند كه انسان مؤمن و كسى كه قلب او هدايت يافته به روشنى مى‌يابد كه هيچ مصيبتى بى‌اذن الهى به او نمى‌رسد[62] و در عين حال هر آنچه به انسان مى‌رسد، نتيجه تلاش و كردار وى است: «لَيسَ لِلاِنسـنِ اِلاّ ما سَعى»[63].(نجم/53،39)
روايات نيز بر بطلان تطير تأكيد داشته[64]، آن را نوعى شرك مى‌دانند.[65] البته باطل بودن تطير به معناى بى‌تأثيرى مطلق آن نيست، بلكه تطير ممكن است نسبت به كسى كه از آن بيم دارد، مؤثر واقع شود[66] و خداوند ابتلا به آن شر را جزاى دنيوى تطير وى قرار مى‌دهد[67]، بنابراين تأثير روانى تطير مورد تأكيد روايات است[68]، از همين‌رو برخى تطير كافران به پيامبران را سبب بى‌تأثيرى تبليغ و انذار ايشان دانسته‌اند.[69]
اسلام ضمن منع از تطير، راه درمان آن را توكل و اتكا به خدا دانسته[70]، حتى از توكل به عنوان كفاره تطير ياد كرده است.[71]
برخى روايات با مذموم شمردن تطير، «تفأل»
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 598
را ستوده[72] و آن‌را حق دانسته‌اند.[73] تفأل برخلاف تطير كه بدشگونى و توقع شر است، به توقع خير و خوبى تفسير شده است.[74] البته برخى تفأل را عام و تطير را منحصر در توقع شر دانسته‌اند كه چندان صحيح به نظر نمى‌رسد.[75] در مقابل، عده‌اى تطير را عام دانسته‌اند.[76]
بعضى، علت حسن تفأل و قبح تطير را در تفاوت سبب آن دو ذكر كرده‌اند، زيرا تفأل از حسن ظن و اتكا به خدا ناشى است[77]؛ ولى تطير ناشى از غير خداست. برخى ديگر علت حسن تفأل را در انبساط خاطر و اميدى دانسته‌اند كه در شخص براى موفقيت حاصل مى‌شود[78]؛ همچنين استخاره به قرآن‌كريم، از آن جهت كه تفأل مثبت بوده و سبب حسن ظن به خداست مجاز شمرده است.[79]

منابع

بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م.‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ ترتيب العين، خليل (م.‌175‌ق.)، به كوشش المخزومى و ديگران، دارالهجره، 1409‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م.‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير راهنما، هاشمى رفسنجانى و ديگران، قم، دفتر تبليغات، 1373‌ش؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م.‌1050‌ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366‌ش؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير من وحى القرآن، سيد محمد حسين فضل الله، بيروت، دارالملاك، 1419‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع النورين، اسماعيل سبزوارى، تهران، كتابفروشى علميه اسلاميه؛ حاشية محى الدين شيخ زاده، محمد بن مصطفى القوجوى (م.‌951‌ق.)، به كوشش محمد شاهين، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419‌ق؛ دائرة‌المعارف الشيعية العامّه، محمد حسين اعلمى، بيروت، اعلمى، 1413‌ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م.‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ الرياضيات فى القرآن الكريم، خليفه عبد السميع، قاهرة، النهضة المصرية، 1987م؛ سفينة البحار، شيخ عباس القمى (م.‌1359‌ق.)، به كوشش مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، آستان قدس رضوى، 1416‌ق؛ سنن ابن ماجه، ابن‌ماجه (م.‌275‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1395‌ق؛ سير كهولت در انسان، الكساندر پى اسپنس، ترجمه: غفارى، هاشمى، تهران، سازمان بهزيستى، 1380‌ش؛ شرح اصول كافى، محمد صالح مازندرانى (م.‌1081‌ق.)؛ صبح الاعشى، احمد بن على القلقشندى (م.‌821‌ق.)، مصر، وزارة الثقافة والارشاد القومى، 1383‌ق؛ الصحاح، الجوهرى (م.‌393‌ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407‌ق؛ عون المعبود، العظيم آبادى (م.‌1329‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 599
1415‌ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م.‌852‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ كتاب الافعال، على بن جعفر السعدى، بيروت، عالم الكتب، 1983 م؛ الكشاف، الزمخشرى (م.‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ كشف الظنون، حاجى خليفه (م.‌1067‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1413‌ق؛ الكنى و الالقاب، شيخ عباس القمى (م.‌1359‌ق.)، تهران، مكتبة الصدر، 1368‌ش؛ اللباب فى علوم الكتاب، ابوحفص عمر بن على الدمشقى (م.‌880‌ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1419‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ المخصص، على بن اسماعيل اندلسى ابن سيده (م.‌458‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ المسائل التى خالف فيها رسول الله(صلى الله عليه وآله)، محمد بن عبدالوهاب (م.‌1206‌ق.)، به كوشش يوسف بن محمد، قاهرة، دارالمؤيد، 1416‌ق؛ المستطرف، محمد بن احمد الابشيهى (م.‌850‌ق.)، بيروت، دارالجيل، 1413‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق؛ يواقيت العلوم، به كوشش دانش پژوه، تهران، اطلاعات، 1364‌ش.
اباذر جعفرى؛ حميده عبداللهى




[1]. صبح الاعشى، ج‌1، ص‌399.
[2]. لسان العرب، ج‌8، ص‌240، «طير».
[3]. لسان العرب، ج‌8، ص‌240، «طير».
[4]. مفردات، ص‌528، «طير»؛ سفينة البحار، ج‌2، ص‌102؛ التحرير‌و التنوير، ج‌22، ص‌362.
[5]. دائرة‌المعارف الشيعيه، ج‌11، ص‌429.
[6]. التحرير و التنوير، ج‌9، ص‌65 ـ 66.
[7]. فتح البارى، ج‌10، ص‌261 ـ 262؛ ترتيب العين، ج‌7، ص‌447.
[8]. الصحاح، ج‌2، ص‌727، «طير».
[9]. ترتيب‌العين، ج3، ص144،«نحس»؛ الافعال، ج3، ص237.
[10]. لسان العرب، ج‌8، ص‌240، «طير».
[11]. تاج العروس، ج‌7، ص‌154، «طير».
[12]. حاشيه شيخ زاده، ج‌4، ص‌278.
[13]. فتح البارى، ج‌10، ص‌261.
[14]. همان؛ الميزان، ج8، ص227؛ عون‌المعبود، ج3، ص‌141.
[15]. فتح‌البارى، ج 10، ص 261؛ نيز ر.ك: كشف الظنون، ج‌2، ص‌1216؛ الكنى و الالقاب، ج‌1، ص‌292.
[16]. لسان العرب، ج‌8، ص‌240، «طير».
[17]. همان، ص‌239؛ حاشيه شيخ زاده، ج‌4، ص‌279.
[18]. التحقيق، ج‌7، ص‌155، «طير».
[19]. التحقيق، ج‌7، ص‌155.
[20]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌621 ـ 622.
[21]. فتح البارى، ج‌10، ص‌261.
[22]. المخصص، ج‌13، ص‌24.
[23]. الكشاف، ج‌3، ص‌371.
[24]. المسائل التى خالف فيها، ص‌865 ـ 866؛ اللباب، ج‌9، ص‌278.
[25]. لسان العرب، ج‌8، ص‌240.
[26]. المستطرف، ج‌2، ص‌516.
[27]. المسائل التى خالف فيها، ص‌868.
[28]. يواقيت العلوم، ص‌267؛ جامع النورين، ص‌270.
[29]. المخصص، ج‌13، ص‌24.
[30]. التفسير الكبير، ج‌7، ص‌308؛ اللباب، ج‌9، ص‌278.
[31]. نمونه، ج‌6، ص‌319.
[32]. نك: سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌1170؛ فتح البارى، ج‌10، ص‌261 ـ 262؛ وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌366.
[33]. التحرير والتنوير،ج‌22، ص‌363؛ من وحى القرآن، ج‌19، ص‌135.
[34]. روح المعانى، ج‌12، ص‌333؛ تفسير صدرالمتألهين، ج‌5، ص‌61.
[35]. من وحى القرآن، ج‌19، ص‌135 ـ 136؛ الفرقان، ج‌9، ص‌261 ـ 262؛ ج‌23، ص‌32.
[36]. التفسير الكبير، ج‌4، ص‌145.
[37]. حاشيه شيخ زاده، ج‌5، ص‌361.
[38]. التفسيرالكبير، ج5، ص‌344؛ تاج العروس، ج‌7، ص‌154.
[39]. روح المعانى، ج‌9، ص‌49؛ الكشاف، ج‌3، ص‌371.
[40]. جامع البيان، ج‌9، ص‌66؛ ج‌8، ص‌239.
[41]. التحرير والتنوير، ج‌9، ص‌67.
[42]. التحرير والتنوير، ج‌9، ص‌67.
[43]. الكشاف، ج‌3، ص‌371.
[44]. روح المعانى، ج‌15، ص‌32.
[45]. تاج العروس، ج‌7، ص‌154.
[46]. من وحى القرآن، ج‌19، ص‌136.
[47]. التفسير والكبير، ج8، ص560؛ روح المعانى، ج‌6، ص‌49.
[48]. الفرقان، ج‌9، ص‌262.
[49]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌622.
[50]. من وحى القرآن، ج19، ص‌136؛ التحرير و التنوير، ج‌22، ص‌364.
[51]. من وحى القرآن، ج19، ص‌136؛ التحرير و التنوير، ج‌22، ص‌364.
[52]. جامع البيان، ج‌9، ص‌66؛ التفسير الكبير، ج‌5، ص‌345؛ التحرير و التنوير، ج‌9، ص‌67.
[53]. الكشاف، ج‌3، ص‌371؛ التفسير الكبير، ج‌8، ص‌560؛ روح المعانى، ج‌9، ص‌45.
[54]. الفرقان، ج‌9، ص‌626.
[55]. الفرقان، ج‌15، ص‌95 ـ 97.
[56]. همان، ج‌9، ص‌262.
[57]. يواقيت العلوم، ص‌267.
[58]. فى ظلال القرآن، ج‌5، ص‌2645؛ نمونه، ج‌15، ص492.
[59]. التحرير و التنوير، ج‌22، ص‌363.
[60]. روح المعانى، ج‌12، ص‌333؛ تفسير صدرالمتألهين، ج‌5، ص‌61.
[61]. من وحى القرآن، ج‌7، ص‌363.
[62]. جامع البيان، ج‌28، ص‌157.
[63]. الفرقان، ج‌23، ص‌33.
[64]. نمونه، ج‌6، ص‌317.
[65]. سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌1170.
[66]. دائرة المعارف الشيعيه، ج‌11، ص‌429.
[67]. التحرير و التنوير، ج‌9، ص‌66.
[68]. وسائل الشيعه، ج‌11، ص‌361؛ نيز نك: الميزان، ج‌19، ص‌79؛ نمونه، ج‌6، ص‌317 ـ 318.
[69]. راهنما، ج‌6، ص‌204.
[70]. سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌1170؛ فتح البارى، ج‌10، ص‌262؛ نمونه، ج‌12، ص‌48.
[71]. نور الثقلين، ج‌4، ص‌382.
[72]. ميزان الحكمه، ج‌3، ص‌2348؛ نمونه، ج‌6، ص‌317.
[73]. فتح البارى، ج‌10، ص‌262 ـ 264.
[74]. المخصص، ج‌13، ص‌24؛ لسان العرب، ج‌8، ص‌240؛ ج‌10، ص‌167.
[75]. لسان العرب، ج‌10، ص‌168، «فال»؛ لغت نامه، ج‌9، ص‌13757، «تفأل».
[76]. يواقيت العلوم، ص‌267.
[77]. فتح البارى، ج‌10، ص‌264.
[78]. شرح اصول كافى، ج‌12، ص‌476.
[79]. ر. ك: بحارالانوار، ج‌88، ص‌241 ـ 246.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خرافه پردازی در تفسیر سورآبادی

خرافه پردازی در تفسیر سورآبادی

ناصر پورپیرار

 

چکیده

بازخوانی انتقادی تفسیر سورآبادی یا تفسیر عتیق نیشابوری در این مقاله، معبری برای ورود به نخستین مخازن خرافه پردازی ها می گشاید و اسلوب عمل و ساز و کار پیشتازان در هم آمیزی ضایعات خرافی با فرهنگ نوین اسلامی را معرفی می کند.
بررسی اصلی ترین مسائل مندرج در کتاب خدا، که متضمن سفارش های اخلاقی و رفتارهای موجه انسانی، بازگویی عبرت آور سرنوشت پیامبران و سوداهای بر باد رفته امت های سرکش و نمایش تلاش برای به راه خدا خواندن کافران و اهل کتاب است، جست وجوی آثار و عوامل مداخله ضربه شمشیر در گسترش اندیشه اسلامی را ناکام می گذارد و آن گاه که در کتاب بی بدیل قرآن، حتی در مقابله با مشرکان نیز، که موجب بروز نهایت غضب الاهی بوده اند، توصیه ای به کاربرد خشونت ندیده و نخوانده ایم؛ پس سوال کنیم این همه ادعاهای پیچ در پیچ و پوچ، در اثبات توسل بی وقفه مسلمانان به سفاکی، در مسیر تبلیغ و توصیه اسلام، از چه مراکزی بیرون خزیده و بر چه اسنادی استوار بوده است؟ عرضه و ارائه تمام مکتوباتی که هر مؤمن به اسلام را، از آغاز با شمشیری به دست و دندان نمایش می دهد، از فرط فراوانی عنوان و اوراق، ناممکن است؛ اما یافتن «ام الاباطیل» و «اب الخرافات» آن ها دشوار نیست که از دو کتاب افزون نمی شود: تفسیر عتیق نیشابوری، معروف به سور آبادی و تاریخ نامه طبری، منسوب به بلعمی.
«اطلاع ما نسبت به خصوصیات شخص مصنف بسیار کم و تا چندی پیش منحصر بود به ذکری که به اختصار و استطردادا از او یا از تفسیر او در انیس التائبین و وجوه قرآن حُبیش تفلیسی و تاریخ گزیده و کشف الظنون و در نسخ این تفسیر آمده است : لیکن پس از انتشار مقاله ای از راقم این سطور، در خصوص این تفسیر و نسخه تربت شیخ جام، استاد اجل بدیع الزمان فروزان فر، مد ظله العالی، این شاگرد دیرینه خود را به آنچه در نسخه عکسی «کتاب السیاق» تألیف ابوالحسن عبدالغافر بن اسماعیل فارسی، متوفی در ۵۲۷، که ذیلی است بر تاریخ حاکم در تاریخ نیشابور، درباره ابوبکر عتیق آمده است، راهنمایی فرمودند و آن این است: «عتیق بن محمد السوربانی ابوبکر شیخ طائفه ابی عبدالله فی عصره بنیسابور، صوام بالنهار قوام باللیل، عابد مجتهد فاضل توفی فی صفر سنه أربع و تسعین و أربعمائه». (یحیی مهدوی، قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر عتیق نیشابوری،مقدمه، ص دوازده)
از این قبیل یادها و یادداشت های چند سطری، بویژه که در پی جعل نام آن ها ذکر مسقط الراس فارس نیز اضافه باشد، در لابه لای اوراق کتاب هایی که قصد تأیید مقام و نام و آثار این قبیل مؤلفان بدون شناسنامه و ناشناخته را دارد، سخت مورد تردید و نیازمند بازبینی اصل نسخه ها است تا رد پای خیل جاعلان فرهنگی جای خوش کرده در اورشلیم را گم نکنیم اما در مورد عتیق نیشابوری، که به سور آبادی مشهورتر است و تفسیر او، آرزو می کنم چنین چهره ای چنان که می گویند، در قرن پنجم هجری زیسته باشد؛ زیرا فقط یک نگاه کوتاه بر تفسیر او، ما را به این یقین می رساند که تألیف و تدوین این تفسیر جز با قصد تمسخر قرآن، تشکیک در آن و انحراف ذهن در باب آیات الاهی ساخته نشده است و چنان که در بررسی خواهید خواند، هیچ زبان و بیانی نمی تواند وسعت صدمه ای را که تفسیر سورآبادی بر ذهن مسلمین در پذیرش مجموعه ای از خرافات و موهومات و تشکیکات وارد آورده، ارزیابی کند و با آنکه گزینش نمونه هایی از پنداربافی های او بر من بسیار گران و ناپسند بود، اما با همین چند الگو که در این بازخوانی نسبتا طویل می آورم، بر هر صاحب نظری معین و معلوم خواهم کرد که «تفسیر سورآبادی» سراسر ابراز کفر و شرک و ظهور شعبده بازی محض در سخن است و به هیچ قصدی جز تخفیف فرامین و فرموده های الاهی در قرآن مبین فراهم نشده است؛ چنان که آدمی تحریک می شود تا از گوش های کر نشده بپرسد چه گونه و با چه قصدی این همه سرمایه بر سر تبلیغ این تفسیر گذارده اند که هیچ لغو و ناپسند و خرافه ای در باب اسلام و قرآن در هیچ محفل و منبری بر زبان گوینده ای آگاه و ناآگاه نمی گذرد، که انعکاسی از تفسیر قرآن سورآبادی در آن نباشد و هیچ گزافه و خرافه و شبهه و شک و افسانه و اتهامی بر قرآن نیست، که این تفسیر درعرضه و عنوان آن، امام و پیشوا و آغازگر و پیشتاز شمرده نشود.
«اینک خدای مهربان را سپاس که مؤسسه «فرهنگ نشر نو» به کمک فرزندان زنده یاد سعیدی سیرجانی، صهبا و ساغر و سایه، در طبع این اثر گرانمایه که از مهم ترین آثار قرن پنجم هجری و مشتمل بر فواید زبانی و لغوی و ادبی و آیینی بسیار و یادگار گرانقدری از مصحح صاحبدل و صاحب قلم آن است اهتمام نموده است. همچنین از طرف خود و خانواده و دوستان همسرم از استاد دانشمند عالیقدر جناب آقای دکتر عطاءالله مهاجرانی سپاسگزارم که ضمن همه خدمات درخشان علمی و فرهنگی خود، موانع را از سر راه نشر این کتاب برداشتند. در پایان سخن از آقای محمدرضا جعفری هم باید تشکر کنم که در غلط گیری چاپی کل تفسیر اهتمام ورزیدند و در این همه سال در نگرانی های ما سهیم بودند و در این بازار بی رونق کتاب از صرف هزینه سنگین برای نشر تفسیر سورآبادی نهراسیدند و آن را به صورت حاضر به چاپ رسانیدند». (ابوبکر عتیق نیشابوری، تفسیر سورآبادی، به تصحیح سعیدی سیرجانی، پیش گفتار، صفحه دو)
علاوه بر کوشش های پیشین، در همین اواخر هم، پنج مجلد نفیس، به سعی کامل زبدگانی در امور فرهنگ، که ظاهرا شبهه ای بر اسلام خواهی هیچ یک از آنان نمی رود، به بازار آمده است تا به تعیین و گمان و توصیه پیش گفتار نویس کتاب، اهل علم با اثری «مشتمل بر فواید زبانی و لغوی و ادبی و آیینی» مؤلف ناشناسی از قرن پنجم آشنا شوند و مورد نظر من، در این بررسی عمدتا اشاره ای رسوا ساز به همان به اصطلاح فواید آیینی کتاب تفسیر عتیق نیشابوری است. در عین حال وسوسه می شوم که از مبتدای نقل زیر، که افزونی بسیار تفسیرهای قرآن را تبلیغ می کند، در اثبات نوساز بودن تفسیر عتیق نیشابوری سود برم؛ زیرا زندگی سورآبادی را در قرن پنجم گفته اند و از آن جا که قابل اثبات است خط فارسیان و اعراب تا قرن چهارم استعداد کتاب نویسی نداشته است؛ پس نمی توان پذیرفت در روزگارانی چنان فاقد امکان و چنین دور، به قرنی، چندان تفسیر قرآن به بازار ریخته باشند که عتیق نیشابوری آن ها را به «بسیار» لفظ کند هرچند در این نوشته منظور بیان من در باب دیگری است :
«بدآنکه قرآن را تفسیرها بسیار کرده اند؛ لکن نکوترین آن است که رسول کرد و از پیغمبر علیه السلام روایت های بسیار کرده اند؛ لکن معروف تر آن است که عبدالله عباس رضی الله عنه روایت کند؛ زیرا که او حریص تر بود بر تفسیر قرآن، گفت که: چون پیغمبر علیه السلام از این جهان برفت، من پانزده ساله بودم و هیچ آیت نبود در قرآنکه نه من چند بار تفسیر آن از رسول بشنیده بودم و معانی آن معلوم کرده و نیز پیغمبر علیه السلام او را بستود به علم و تفسیر قرآن و گفت: اعلمکم بالقرآن عبدالله بن عباس، و نیز گفت: حبر هذه الامهعبدالله بن عباس، و نیز رسول او را دعا کرد و گفت: اللهم فقهه فی الدین و علمه التأویل». (ابوبکر عتیق نیشابوری، تفسیر سورآبادی، به تصحیح سعیدی سیرجانی، پیش گفتار، صفحه ۷)
نقل فوق آشکارا در کار صدور جواز نیاز قرآن به تفسیر و حتی تأویل، از زبان پیامبر اعظم، و به روایت عتیق نیشابوری است! برای شناخت صاحب این سخن و نیز کسب عیار صحت این مدعا، از میان بسیاری نمونه های دیگر در تفسیر او، کفایت می کند تا به سطور آغازین کتاب عتیق نیشابوری رجوع دهم که به تفسیر پنج آیه نخست سوره بقره پرداخته است.
«از سر سوره تا «أولئک هم المفلحون» در حق مؤمنان است و خاص در حق عبدالله سلام. حق تعالی چهل جای او را در قرآن بستوده و ثنا گفته و او امام اهل تورات بود به شام». (یحیی مهدوی، قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر عتیق نیشابوری، ص دو)به عمد این نقل را، که با قرینه آن در مجلدات تفسیر سورآبادی برابر است، از کتاب قصص قرآن یحیی مهدوی برداشته ام تا بعدها معلوم کنم چه کسانی امام تمسخر کنندگان اسلام و قرآن، یعنی صاحب تفسیر سورآبادی، عتیق نیشابوری را، مشتاقانه و مخلصانه تبلیغ کرده اند. در میان آ نان یحیی مهدوی نیز نشسته است که با او و تعلقاتش در این بررسی آشنا خواهیم شد؛ اما غرض اولی و اصلی من از انتقال نقل فوق آن است که بخوانید عتیق نیشابوری، چنان که در متن تفسیر او به صدها نمونه دیگر برمی خوریم، از انتساب هیچ بهتان و اتهامی به قرآن و پیامبر و از نقل هیچ افسانه و افسونی در باب بارگاه الاهی ابا ندارد؛ چنان که آشکارا نوشته است، قرآن در چهل موضع، امام اهل تورات به شام، یعنی عبدالله سلام را، نواخته و ستوده است. آیا کسی در سراسر قرآن نام و ذکری از عبدالله سلام به یاد می آورد؟! پس بدانید برابر دروغگوی افراطی بی لگامی قرار داریم که شرم و حیا و محدوده و محیط در بیان و کلام نمی شناسد و الخناسی است که جهان اسلام در پرهیز از نوشته های او، به عنوان جمیل ترین سعی یهودیان در تخفیف آیات الاهی و دامن زدن بر رسوخ خرافات در پذیرش های اسلامی، موظف است.
«و قضینا الی بنی اسرائیل فی الکتاب، یا: اخبرنا و اعلمنا و حکمنا: آگاه کردیم ما و قضا کردیم فرزندان یعقوب را در تورات لتفسدن فی الارض مرتین: که هر آینه شما تباهی کنید در زمین مقدس دوباره و لتعلن علوا کبیرا: و برتری کنید - یا: از حد درگذرید به فساد و معاصی - از حد درگذشتنی بزرگ. سوال : چرا لتعلن به حذف واو است و لتبلون به حرکت واو؟ جواب گوییم گر لتعلون به واو گفتی التقاء ساکنین افتادی اما لتبلون واو آن مبسوط است اگر آن را حرکت ندادندی التقاء ساکنین بودی؛ زیرا گفت لتبلون.فاذا جاء وعد اولیهما : چون فرا رسد وقت اول تباهی شما بعثناعلیکم عبادا لنا : برگماریم بر شما بندگانی که ما را اند خداوندان نیرو و حرب سخت. وآن بندگان بخت نصر و قوم او بودند و بخت نصر مردی بود گور از اولاد کیقباد نامش کیکورش، گویند به خُردکی بدخوی بود؛ مادر وی با وی درمانده بود و دایگان با وی درماندند. وی را ببردند از خشم در زیر درختی بنهادند. ماده سگی در بن آن درخت بچه داشت، ایشان را شیر می داد و آن کودک را نیز شیر می داد تا آن کودک به شیر سگ برآمد. کودکی نیکو روی و زیرک و ناباک و اهل کتاب نعت و صفت او در کتاب ها خوانده بودند که وی پدید آید و بنی اسرائیل را مستأصل و مسجد بیت المقدس را ویران کند و صخره را بکند و اهل مقدس را همه بکشد، تاریخ آن نگاه می داشتند؛ چون او به هفت سالگی رسید، روزی در میان کودکان بازی می کرد. حکیمی از حکماء بنی اسرائیل در وی می نگریست. به فراست بدانست که او است دشمن بنی اسرائیل که هلاک ایشان بر دست او خواهد بود. بنی اسرائیل را بگفت، کس فرا کردند تا او را هلاک کند. آن کس او را در میان کودکان یافت در بازی، وی را بفریفت و با یک سو برد تا گلوی او باز برد، جبرئیل آمد او را از دست ایشان بستد. وقتی دیگر حکیمی دیگر زیشان او را دید که به انگشت بر خاک زمین مسجد بیت المقدس را صورت می کرد راست چنان که آن بود و آن را نادیده و صفت آن
را ناشنیده صورت همی کرد و همی محو نمود، آن حکیم در وی می نگریست، وی را پرسید که «تو آنجا رسیده ای و آن مسجد را دیده ای». گفت «نه». گفت «صفت آن شنیده ای؟». گفت «نه». و آن حکیم آن مسجد را دیده بود راست. بر آن نشان که وی صورت آن می کرد و همی محو نمود، وی را از آن عجب آمد بدانست که او است که مسجد بیت المقدس را ویران خواهد کرد. زمانی در وی نگریست تا وی صورت آن تمام بکرد؛ پس دست بدان فرود آورد همه را بمحود. آن حکیم گفت الله اکبر جز آن نیست که من می اندیشم. آن گه به حاجت از وی درخواست که مرا خطی ده بر آنکه چون ملک گردی، مرا نکو داری. وی او را خط داد و در آن روزگار ملکت جهان سلیمان داشت. چون سلیمان بمرد، عجم بخت نصر را به ملکت بنشاندند». (ابوبکر عتیق نیشابوری، تفسیر سورآبادی، به تصحیح سعیدی سیرجانی، ص ۱۳۵۳)
نخست دریابید پیشنهادهای عتیق نیشابوری در جایگزین های «قضینا» را؛ سپس بخوانید پاسخ بر آن شبهه نقص در بیان الاهی به صورت سوال را، که خود موید شبهه است و بنگرید کینه کشی این یهودی خالص نسبت به بخت النصر ویران کننده اورشلیم را، با ادامه ای در ۲ برگ، که با فصاحت و صراحت تمام و به بهانه تفسیر آیه پنجم از سوره اسری، بخت النصر را «مادر سگ» می خواند! آیا در قرآن نامی از بخت النصر یا چنین حکایتی درباره او آمده است؟ پس علنا ببینید قصد بنیانگذاران ناشناس مکتب تفسیر و تأویل را، تا قادر شوند مقدرات و علائق و سلائق و سهل انگاری ها و سوداهای خویش را به قالب کلام خدا بریزند و به کام خلق سرازیر کنند؛ چنان که سورآبادی در تفسیر آیه نخست سوره اسری، در صفحاتی افزون بر سی شماره، سفرنامه ای از قول پیامبر اعظم در باب سیر در هفت آسمان می آورد، که تنها موجب تخفیف تصور در باب بارگاه خداوندی است.
«ابن عباس گوید رضی الله عنه در حدیث معراج مصطفی علیه السلام که او گفت: شب دوشنبه از ماه ربیع الاول در خانه ام هانی خواهر علی رکعتی چند نماز کردم سر فرا نهادم. جبرئیل آمد گفت: یا محمد! قُم برخیز که امشب شب تو است، خداوندت می سلام کند و مرا فرستاد تا تو را ببرم تا ملکوت هفت آسمان و هفت زمین و عجایب آن از عرش تا تحت الثری فرا تو نمایم. من برخاستم و دو رکعت نماز کردم و بیرون آمدم، نگه کردم میکائیل را دیدم با یک سو ایستاده با هفتاد هزار فریشته و اسرافیل از دیگر سو با هفتاد هزار فریشته و براقی در میان بداشته سپید چهارپای، مه از خری و که از استری، روی او چون روی مردم، سر او چون سر اسب، گردن او چون گردن شیر، سینه ی او چون سینه شتر، پشت او چون پشت شتر، پاهای او چون پاهای گاو، دنبال او چون دنبال پیل، زینی بر پشت او نهاده از یک دانه مروارید سپید، رکابش از یاقوت سرخ، لگامش از زبرجد سبز، هرگز من مرکب ندیدم از او نیکوتر، میکائیل لگامش گرفته و اسرافیل رکابش گرفته. جبرئیل مرا گفت «ارکب یا محمد». گفتم «این چیست؟». گفت «این براق است از بهشت آورده مرکب تو را». من قصد کردم که بر وی نشینم، براق همی پشت برآورد، باز آن مانست که به آسمان رسید، نگذاشت که من بر وی نشستمی. جبرئیل براق را گفت: «همی نمی دانی که این سوار کیست؟ سید اولین و آخرین محمد مصطفی». براق چون این سخن بشنید پشت فرو داشت؛ چنان که شکمش به زمین رسید و عرق از وی درگردید از تشویر. آن گه با جبرئیل به سخن آمد گفت «یا جبرئیل، مرا به وی حاجت است». جبرئیل گفت «آن چیست؟». گفت «آنکه روز قیامت مرکب او من باشم». جبرئیل آن شفاعت بکرد، رسول علیه السلام اجابت کرد و برنشست. آن گه جبرئیل دست به پشت مصطفی صلی الله علیه و سلم باز نهاد گفت «سر علی برکه الله، در این راه عجایب بینی و معنی های آن بندانی تا من تو را بنگویم و منادیان تو را از هر سوی آواز دهند، نگر اجابت نکنی تا حرم، تو را بگویم که آن چیست». همی براق به رفتن آمد میان آسمان و زمین هرچند چشمش کار کردی به یک گام نهادی، چون به بالا رسیدی پایش دراز گشتی و دو دستش کوتاه شدی چون فرا شیب رسیدی، و دست وی دراز شدی دو پایش کوتاه». (همان، ۱۳۳۲)
و این جهاز آغازین آن سفر است که عتیق نیشابوری از قول یکی ناشناس تر از خود می آورد، ابن عباس نام، که چیزی از او، جز شهرتش به ابتکار در جعلیات نمی دانیم. عجیب است که شمایل براق را در باسمه های سقاخانه ای رنگینی که گاه مورد برآورده شدن حاجت نیز قرار می دهند، درست با وصف عتیق از براق برابر است!!؟ آیا چه میزان مضحکات در این مقدمات سفر می یابید و آیا سازنده این مبهمات، پانصد سال پس از نزول تنها یک آیه، از ابتدای سوره اسری، در باب سیر بنده ای از بندگان خدا، که اشاره صریحی هم به پیامبر بزرگوار ندارد، از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی، در پی ادای کدام حیله گری بوده است تا در پناه تفسیر آن تنها آیه، همه چیز در بارگاه الاهی را به تمسخر گیرد. اگر این اباطیل و اوهام که او می آورد، تفسیر بر قرآن است، پس چرا در قرآن های طاقچه خانه ها، بندی از آن را ندیده ایم و اگر هرکسی مجاز است تا به بهانه تفسیر، هر حکایت نابابی را از برداشت و برآورد خود، بر قرآن اضافه بیاورد، پس معیار صحیح و سقیم در این میانه چیست؟
«فراتر شدم فریشته ای را دیدم ترش روی که هیچ نکمارید (نمی خندید)، گفتم «یا جبرئیل، آن کیست؟». گفت «او مالک است خازن النار، هرگز تا او بودست در کس نکماریدست». مرا ترحیب کرد. من او را گفتم «درکات دوزخ را به من نمای». وی مرا به دوزخ برد، نگه کردم بر در دوزخ نبشته ای دیدم و ان جهنم لموعدهم اجمعین. در دوزخ نگرستم، مردانی را دیدم که لب های ایشان را به مقراض آتشین می بریدند، گفتم «یا جبرئیل، ایشان که اند؟» گفت «ایشان سخن چینانند» و گروهی را دیدم زبان های ایشان را پس قفاهای ایشان بیرون می کشیدند و علمه علمه آتش از آن همی برآمد، گفتم «یا جبرئیل، ایشان که اند؟». گفت: «سوگند خوارگان به دروغ» و زنان را دیدم به گیسوها آویخته عذاب می کردند، گفتم «یا جبرئیل ایشان که اند؟». گفت: «آن زنانند که موی خویش را از مردان نامحرم بنپوشیدندی» و زنانی را دیدم به پیرهن های قطران پوشیده ایشان را در میان آتش عذاب می کردند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «نوحه گران» و گروهی را دیدم که آتش می خوردند و به شکم های ایشان فرو می افکندند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت: «هم الذین یأکلون اموال الیتامی ظلما» و گروهی را دیدم که خون و قیح می خوردند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «رباخوارگانند و رشوت خوارگان» و گروهی را دیدم بر دارهای آتشین کرده و گند بخاسته، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «زانیان امت تو» زنانی را دیدم ماران بر پستان های ایشان خفته پستان ایشان را می خورند، گفتم «ایشان که اند؟». گفت «ایشان آن زنانند که بی دستوری شوهر کودکان مردمان را شیر دادندی». مردی را دیدم در میان دوزخ نعلین آتش در پای وی، دلم در حدیث وی پیچید، گفتم «او کیست؟». گفت: «یا محمد، بگذر نیز مپرس». گفتم «یا جبرئیل، بگو که دلم در حدیث وی بست نه چنان که در حدیث دیگران». جبرئیل گفت «ولا تسئل عن اصحاب الجحیم». الحاح کردم، جبرئیل گفت «بی اذن خدا نتوانم گفت که او کیست». گفتم «دستوری خواه». جبرئیل غایب شد در ساعت بازدید آمد گفت: «یا محمد، خداوندت می سلام کند و می گوید که آن پدر توست در عذاب گرفتار». گفتم «یا جبرئیل، دلم می بار ندهد که بگذرم، چه گویی روی دارد که او را شفاعت کنم؟». جبرئیل گفت «صواب نیست، نباید که او را شفاعت کنی که از شفاعت گناهکاران امت بازمانی». (همان، ص ۱۳۴۰)
این گونه مقولات را مفسر ما از کجا برداشته که با همین روال به صورت متوالی و ذکر در جزییات، پانصد سال پس از طلوع اسلام، خاطرات عروج پیامبر به هفت آسمان را از مواد آن ساخته است و هیچ کس نپرسیده چنین جسارتی که عقوبت اخروی و الاهی در قرآن را به تمسخر خوانده، چرا باید به عنوان سند شناخت اسلام و قرآن در میان مسلمین پخش شود؟!
«آن گه مرا گفت: یا حبیب من، هفت کرامت به جای تو و امت تو بکردم که هرگز به جای هیچ پیامبر نکردم: یکی آنکه هر پیغامبر که آفریدم او را مانند آفریدم و تو را که آفریدم بی نظیر آفریدم. دیگر آنکه همه رسولان را از وقت آدم تا به روزگار تو مشتاق دیدار تو داشتم تا امشب که تو را بدیدند. سه دیگر آنکه امت تو را قوت بسیار ندادم تا دعوی خدایی نکنند چون دیگر امتان. چهارم آنکه امت تو را مال بسیار ندادم تا شمار ایشان دراز نباشد در قیامت. پنجم آنکه ایشان را عمر دراز ندادم تا گناهان ایشان بسیار نبود. ششم آنکه در توبه بر ایشان گشاده دارم تا آن وقت که جان ایشان به غرغره رسد. هفتم آنکه ایشان را آخر همه امتان کردم تا بودن ایشان دراز نباشد تا به قیامت. در اخبار است که خدای تعالی آن شب مصطفی را هزار حاجت خواسته بداد و هزار حاجت ناخواسته بداد به فضل خود. گفت : چون بازگشتم جبرئیل را دیدم در مقام وی چون صعوه ای فروگداخته، گفتم : «یا جبرئیل،این تویی که چنین ببودی؟». گفت : «یا رسول الله، هذا مقام الهیبه من که فرا این مقام رسم از هیبت خدای تعالی چنین گردم». هم از آنجا به فرمان خدای عزوجل با من همراه ایستاد، می آمدیم تا نزدیک زمین رسیدیم، در ملکوت هفت آسمان بگشته بودم و هرچه هست از عرش تا تحت الثری همه بدیده به صنع بار خدای هنوز پاره ای از شب باقی بود، گفتم : «یا جبرئیل این چه من امشب بدیدم از عجایب، فراخلق بگویم یا نه؟». جبرئیل گفت : «بگو». گفتم : «یا جبرئیل، آن گه مرا که باور دارد؟ جز آن نباشد که قریش مرا تکذیب کنند». جبرئیل گفت : «یا محمد، دل مشغول مدار گر همه تو را تکذیب کنند، ابوبکر تو را تصدیق کند». (همان، ص ۱۳۴۵)
اگر عتیق را همراه پیامبر، به عنوان واقعه نویس آن سفر هفت آسمان قرار ندهیم، پس چه گونه این سور آبادی، پنج قرن پس از ماجرا، لفظ به لفظ مکالمه ی خداوند و جبرئیل با پیامبر در هفت آسمان را ضبط و ثبت کرده است تا ضمن آن در خفا و علن امت اسلام را به همه گونه ضعف و ناپایداری و میل به جرم و ناشایستگی های مکرر منتسب کند و ابوبکر را عامی ساده لوحی بنمایاند که به زعم او، و به تصدیق جبرییل، هر نامعقول به هم بافته ای، از قبیل داستان عروج پیامبر، به روایت عتیق نیشابوری را هم باور می کند!
«لقد جاءکم رسول من انفسکم : به درستی که آمد به شما پیغامبری از تن های شما که عرب اید و از میان شما و از جنس شما و از نسب شما تا آن فخری بود شما را بر همه خلق. و در شاذ خوانده اند من انفسکم، به فتح فا (!؟): از بهین شما، چنان که رسول گفت : خدای تعالی از همه آدمیان عرب را برگزید و از عرب مضر را و از مضر کنانه را و از کنانه قریش را و از قریش هاشم را و از هاشم مرا برگزید، هرگز مردمان به دو گروه نبودند که نه من در بهین ایشان بودم تا که بدین جای رسیدم.» (ابوبکر عتیق نیشابوری، تفسیر سورآبادی، به تصحیح سعیدی سیرجانی،ج ۲، ص ۹۹۵)
به همین قرار، بر آیات بسیاری در تفسیر سورآبادی، پس از ترجمه، حکایتی بر قرآن افزوده اند، هر یک به قصدی، که نمونه بالا هنوز سالم ترین آن ها است، تا پیامبر خدا را، آن هم به نقل از شخص او، به قبیله و قوم پرستی و خود ستایی اعلی حضرتانه متهم کنند و خبر از قرائت دیگری از انفسکم می آورند، که بر حرف «ف» به جای ضمه، فتحه گذارده اند! و هنوز منظور اصلی سازندگان تفسیر عتیق را نگفته ام که صبر از اهل نظر می رباید؛ چنان که به چشم خویش دیدم صاحب اندیشگانی را که پس از شنودن ماهیت و مقصود درونی تفسیر سورآبادی، به گونه خویش می کوفتند و بر بی خبری مسلمین افسوس می خوردند.
«و اذ قال الله یا عیسی ابن مریم ءانت قلت للناس اتخذونی و امی الهین من دون الله: و یاد کن چون گفت خدای ای عیسی پسر مریم ای تو گفتی مردمان را که فراگیرید مرا و مادر مرا دو خدای از فرود خدای. سوال: این سخن از خدای تعالی مر عیسی را روز قیامت خواهد بود؛ پس چرا گفت و اذ قال الله به لفظ ماضی؟... قال سبحانک ما یکون لی ان اقول ما لیس لی بحق ان کنت قلته فقد علمته: عیسی گوید: پاکا، خدایا، نیاید مرا که گویم آن چه نسزد اگر من بودم که این سخن گفتم تو خود دانستی آن را و به از من دانی. تعلم ما فی نفسی و لا اعلم ما فی نفسک: تو دانی آنچه نهان من است و من ندانم آنچه درغیب تو است و گفته اند این نفس ذات است. در این آیت حجت است بر آنکه خدای تعالی نفس است به معنی ذات انک انت علام الغیوب: به درستی که تویی داننده ناپیدایی ها. سوال: ای نه قیامت و بهشت و دوزخ و ملایکه و عرش و کرسی و لوح و قلم و جز آن غیب است و ما آن را می دانیم؛ پس چرا حوالت با خدای کرد که انک انت علام الغیوب؟... ما قلت لهم الا ما امرتنی به: من نگفتم ایشان را مگر آنچه تو فرمودی مرا بدان ان اعبدوا الله ربی و ربکم : که به یگانگی پرستید خدای را که خدای من است و خدای شما. سوال : چرا گفت نگفتم ایشان را مگر آنچه تو فرمودی، حال آنکه سخنان مباح بسیارگفتی بی امر خدای؟... سوال: چون می گویند که عیسی هنوز نمرده است و در آسمان چهارم است؛ پس چرا گفت فلما توفیتنی؟». (همان، ج ۱، صص ۶۲۸ تا ۶۳۰)
این مختصری از ترجمه و تفسیر دو آیه ۱۱۶ و ۱۱۷ سوره مائده است که پیش تر با آن آشنا شده ایم. چنان که می خوانید کار عتیق نیشابوری، نه تفسیر، که شبهه تراشی و نصب سوال های مکرر بر اجزاء این دو آیه است، از شبهه نحوی تا شبهه قرینه ای و شبهه استدلالی،که سرانجام به آن شبهه نهایی ختم می شود که یاد آوری کند اگر در آیه ۱۵۷ و ۱۵۸ سوره نسا آمده است. «و قولهم انا قتلنا المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه و لکن شبه لهم و ان الذین اختلفوا فیه لفی شک منه ما لهم به من علم الا اتباع الظن و ما قتلوه یقینا. بل رفعه الله الیه و کان الله عزیزا حکیما. می گویند رسول خدا عیسی ابن مریم را کشتیم. نکشتند و به دار نکشیدند، امر به آنان مشتبه شده، یقین ندارند، دچار تردیدند و از گمان پیروی می کنند. مسلما او را نکشته اند و بل خداوند او را به سوی خود بالا کشید و خداوند دانای فرزانه است»، پس چرا عیسی در این آیه به خداوند می گوید: فلما توفیتنی؟ بی شک پاسخ این تشکیک او، در آیه ۵۵ سوره آل عمران آماده است:
«اذ قال الله یا عیسی انی متوفیک و رافعک الی و مطهرک من الذین کفروا... و خدا به عیسی گفت ما تو را میراندیم و به آسمان برکشیدیم و از کفار رهانیدیم...» (آل عمران، ۵۵)
اما عتیق نیشابوری بر ایراد و شبهه خود ساخته، پاسخ فوق را نمی آورد، بل هجوی می سازد و پریشانی می بافد موید ایراداتش و می نویسد:
«جواب گفته اند این توفی سپری کردن است، ای: چون تمام کردی بودن من میان ایشان و پیروی مرا از روی زمین، تو دانی که چه کرده اند (همان، جلد اول، ص ۶۳۰). سوال: چون خدای تعالی حد زانی را مطلقا مائه جلده نهاد، چرا بدین حکم نکنید، بر زنای طفل و زنای مجنون و زنای ثیب این حکم نیست؟ جواب گوییم: هرچند خدای تعالی حد زانی مطلقا این نهاد، لکن صاحب شرع پدید کرد که این حد کدام زانی است و قبول قول او واجب است؛ چنان که قبول قول خدای واجب است.» (همان، ص ۱۶۶۰)
همین جا اشاره کنم زیرکی عتیق نیشابوری چنان وسیع است که مثل مورد بالا، تمام پاسخ های سست بر شبهات را، که خود بر آیات قرآن می سازد، با قید «جواب گفته اند» و آن پاسخ ها را که محتوایی موذیانه تر دارد، با قید «جواب گوییم» آورده است! هرچند که موارد مغایر نیز در میان آن ها دیده می شود. چنان که نمی دانیم غرض او از «جواب گفته اند» چیست؛ زیرا معلوم نمی کند نظیر پرسش های او را چه کسی و در چه متنی مقدم آورده که نیازمند جواب برابر بوده است؟! در پرسش بالا عتیق می پرسد اگر خداوند در آیه دوم سوره نور حد زانی و زانیه را فقط صد تازیانه قرار داده است، پس چرا صاحب شرع حد رجم را جاری می کند؟ و خود از سر لجاج و تمسخر جواب می دهد که علم صاحب شرع، در این باب، چون قول خدا شمرده می شود!
«یا ایها الذین امنوا انما الخمر و المیسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان: ای مؤمنان به درستی که می خوردن و قمار بازیدن و بت پرستیدن و کار به قداح کردن همه پلید است و حرام از کار دیو. سوال: این چیزها که یاد کرد همه را موجد خدا است، چرا عمل شیطان خواند؟ جواب گوییم مراد از آن شرب خمر است و برزیدن قمار و برزیدن انصاب و ازلام، نه عین آن. سوال: چرا این فعل ها را عمل شیطان خواند، حال آنکه آن همه فعل مردم است نه فعل دیو؟ جواب گوییم مراد از این من عمل شیطان آن است که فراخورد دیو است و به امر و رضای او است.» (همان، ص ۶۰۷)
از این گونه ایرادات، قریب دو هزار مورد، در تفسیر عتیق جمع آمده که آماده کردن ذهن خواننده کتاب است برای قبول و باور این امر که سراسر قرآن را ایرادات کلامی و استدلالی و تطبیقی فرو پوشانده و دون کلام خدا شمرده می شود؛ چنان که بنی اسرائیل به وصل این گونه بهانه ها به قرآن، در آن مثل معروف نیز به اشکال تراشی های بی پایه مشهور شده اند؛ بهانه هایی که خواندن الگوهای زیر بر ما معلوم می کند که در ساخت تفسیر سورآبادی، دست کم، یک تیم کامل ده نفره از ریزبین ترین خاخام ها مشغول بوده اند و این رده از شبهه آفرینی ها از همان بسم الله و سوره حمد آغاز می شود.
«سوال: نام رحمان و رحیم هر دو مشتق است از رحمت؛ پس چون یکی را یاد کرد رحمت فایده داد، چه فایده بود در تکرار دیگر نام؟... سوال: الحمد را به رفع خوانند و به نصب خوانند و به خفص خوانند، علت هر یک از اعراب چیست؟ جواب گوییم رفع برای ابتدا است. سوال: ابتدا را خبر باید خبر این ابتدا چیست؟... سوال: چرا گفت مالک یوم الدین حال آنکه مالک در اضافت به عقلا باشد و یوم نه عاقل است؟... سوال: چرا از اول سوره تا اینجا به لفظ خبر آورد و از اینجا تا به آخر به لفظ خطاب آورد؟... سوال: چرا گفت ایاک نعبد و ایاک نستعین، نگفت نعبدک و نستعینک حال آنکه اگر چنین گفتی، همین فایده بدادی و موجزتر بودی؛ پس چه فایده بود در این تطویل لفظ و تکرار ایاک؟... سوال: چرا نگفت ایاک نعبد و نستعین چه فایده در تکرار و ایاک؟... سوال: چرا عبادت از پیش یاد کرد و استعانت از پس، حال آنکه تا نخست از خدای عون نبود از بنده عبادت نبود؟... سوال: اهدنا آن بود که بنمای ما را راه راست، از دو بیرون نیست یا راه راست دارید یا نه؛ اگر دارید چه فایده اندر این که گوید اهدنا، و اگر راه راست ندارید پس چرا دعوی کنید که ما بر دین حقیم و خلق را بدین دین خوانید»؟ (همان، صص ۱۴ تا ۲۲)
سبحان الله. آیا هشیار نمی شویم و همچنان بر نوشته های مانده از هزار سال پیش، که ناشناسانی به عنوان فهم و فرهنگ قرآن و اسلام به ما تحویل داده و تحمیل کرده اند، استواریم؟ اگر سوال نهایی بالا در موضوع «اهدنا» و ضمیرهای آن، خشم یک یهود نسبت به قرآن و مسلمین را، با وضوح تمام علنی می کند، پس چرا داده های همین کتاب را در مجالس و بر منابر به عنوان تاریخ و نشانه های اسلام و قرآن بازخوانی می کنیم و مگر عتیق برای اقرار به یهودیت، باید تاییدیه از کنیسه بسپارد یا شناسنامه ارائه دهد؟ اگر به هوش نمی شویم، پس مشتی دیگر عرضه کنم بر سبیل تصادف تا عیار خروار کتاب تفسیر سورآبادی، نیک به دستتان افتد:
«فویل لهم مما کتبت ایدیهم و ویل لهم مما یکسبون. سوال: چه فایده بود درتکرار این همه ویل درآیت؟ سوال: چرا گفت یکتبون الکتاب بایدیهم؟ چه فایده بود دراضافت کتاب ایشان به ید، حال آنکه همه کس داند کتابت به ید بود نه به پای؟... و اشربوا فی قلوبهم العجل بکفرهم: و درآوردند در دل های ایشان دوستی گوساله به شومی کفر ایشان. سوال: چرا نگفت و ادخلوا، حال آنکه اشراب شراب را بود و آن گوساله نه شراب بود»؟ (همان، صص ۹۲ و ۹۳ و ۹۹)
آیا سوالات بالا عمومی کردن تشکیک در میان عامی ترین مردم نیست؟ و گاه باشد که سورآبادی برابر حجت قرآن لنگ می ماند، کنترل از دست می دهد و بطن خویش را آشکار می کند:
«فتمنوا الموت ان کنتم صادقین: پس آرزو خواهید مرگ را گر هستید راستگویان در آنچه می گویید: نحن ابناء الله و احباؤه و می گویید ماییم اهل بهشت. پس مرگ خواهید تا برهید از ذل جزیت و انواع محنت و به دوست رسید. سوال : شما که مسلمانانید هم می گویید که آن جهان بهشت خالص ما را خواهد بود؛ پس شما هم مرگ خواهید و نیز این امر که فتمنوا الموت مخالف است قول رسول را که: لا یتمنین احدکم الموت و اینجا می گوید «فتمنوا الموت»؟ (همان، ص ۱۰۰)
توجه کنید به آن ضجه مویه در باب جزیت و محنتی که از سوی مسلمانان بر جزیه دهندگان می رود که اشاره ای به آن در آیه نیست و افزوده عتیق است. آیا واضح نمی شود که تدارک کنندگان تفسیر سورآبادی مسلمان نبوده اند و این کتاب را دائره المعارفی بر آموزش سوال و نصب شبهه بر سراسر قرآن گرفته اند؟ پس مبلغان و به احترام رسانندگان و سرمایه گذاران مادی و معنوی در گسترش مفاهیم این تفسیر، در میان مسلمین، آیا قصد یاد دادن سرود به مستان تهی دست مانده در میان روشنفکران معاند با قرآن نداشته اند؟ در این پریشان بافی محض، که کلام خدا را قول رسول می گوید و نهایت درماندگی و خشم از آن می بارد، جز پرخاش بر پیروان قرآن نمی خوانیم که کنایه می زند «شما هم که مسلمانانید»، مشمول همین شرط خواهید شد! و عتیق به همین روال، در رد و هدم و برقراری حدود در معانی آیات، چنان که گفته آمد، تا قریب دو هزار نمونه می آورد! این که یک خارج از دین اسلام بخواهد سوال ها و شبهات خود بر قرآن را ردیف کند و پاسخ بخواهد، فی نفسه ارتکاب جرم نیست و ادای پاسخ به او در مسئولیت علمای اسلام باقی خواهد ماند؛ اما مجاز نیست بر این پرسش ها به دلخواه خود جواب گذارد و در پوشش و با نام تفسیر قرآن به مسلمین قالب زند!
«و قالوا کونوا هودا او نصاری تهتدوا : و گفتند باشید جهودان یا ترسایان تا راه یابید به حق. سوال: این سخن کدام گروه گفتند جهودان یا ترسایان؟ اگر گویی جهودان، جهودان هرگز نگویند جهود باشید یا ترسا، تا راه یابید به حق، و ترسایان نگویند جهود باشید تا راه یابید به حق. پس این حکایت از کدام گروه است؟... انما حرم علیکم المیته والدم و لحم الخنزیر و ما اهل به لغیرالله فمن اضطر غیر باغ و لاعاد فلا اثم علیه ان الله غفور رحیم... سخن گفته اند تا حد ضرورت چیست. گروهی گفتند حد ضرورت آن است که در بازار می روی و طعام های مختلف می بینی جز نانت آرزو نکند و گروهی گفتند مضطر آن بود که یک شباروز بر او بگذرد که هیچ چیز نیابد که بخورد و گروهی گفته اند مضطر آن بود که او را بیم هلاکت بود و گفته اند مضطر آن بود که سه شباروز بر او برآید که هیچ خوردنی نیابد و گروهی گفته اند مضطر آن بود که از ناخوردن از فریضه خدا بازماند و ما بدین قول گیریم... سوال : اگر مردار مضطر را حلال است، پس ذکر غفور رحیم در این موضع از بهر چیست؟» (همان، صص ۱۲۷ و ۱۵۰ و بقره، آیه ۱۷۳، همان، ص ۱۵۱)
آیا هنوز نمونه لازم است تا هویت نخستین برآورندگان تفسیرها و به طور کلی ادبیات دینی مسلمانان، از تفسیر و ترجمه ناقص هدفمند و سیره و مغازی ها را، از قرن سوم به بعد درک کنیم؟ بد طینتی و بی احترامی این مفسر ناشناس نسبت به قرآن آن گاه محرز می شود که آشکارا تغییر اعراب در قرآن را نه فقط ممکن، که راهگشا می شمارد.
«و ما کان لنبی ان یغل : و نسزد پیغمبری را که خیانت کند. و گر یغل به ضم یا و فتح غین خوانی: که او را خیانت کنند و او را خائن خوانند. و من یغلل یات بما غل یوم القیمه: و هر که خیانت کند، بیارد آنچه خیانت کرده بود روز رستخیز. و پیغمبر علیه السلام گفت: مبینما روز قیامت یکی از شما می آید و شتری بر گردن گرفته و آن شتر بانگ می دارد یا گاوی بر گردن گرفته و بانگ می دارد و می گوید یا رسول الله فریادم رس و آن چنان بود که شتری یا گاوی یا گوسپندی از غنایم غلول کرده بود، روز قیامت در آن ماند. سوال : در این آیت می گوید هر که خیانتی کند آن چیز را به قیامت آرد و در جای دیگر گفت و لقد جئتمونا فرادی؛ یعنی همه تهی و خالی به قیامت آیند، نه این تناقض بود؟» (همان، ص ۳۵۴)
اینجا سورآبادی و از زبان پیامبر تصویری ارائه می دهد تا آشکارا روز جزا را به تماشاخانه و مضحکه بدل کند: مبینما روز قیامت یکی از شما می آید و شتر و گاوی بر گردن گرفته که بانگ می دارند، کمک یا رسول الله! و این اضافه ای است بر آن مجاز شمردن تغییر اعراب در لغت و نیز بر آن سوال نهایی که تشکیک در صحت و دقت بیان الاهی است.
«ان لهم جنات تجری من تحتها الالنار: که ایشان را بود بهشت هایی که می رود زیر اشجار و مساکن و غرف آن جوی های شیر و می و انگبین و آب صافی و گفته اند من تحتها: در پیش آن می رود. سوال: چرا گفت من تحتها، حال آنکه انهار بهشت در هوا باشد نه در زمین.» (همان، ص ۴۵)
ملاحظه کنید ترجمه یک ناشناس غیرمسلمان بر کلمات روشن خداوند را: انهار او شامل جوی های شیر و شراب و انگبین و در مواردی عسل نیز می شود که کمتر اشاره ای بر آنها در آیه نیست و سوال را دریابید که عقول در وسعت میدان سنگ اندازی آن حیران می ماند.
«شهد الله انه لا اله الا هو: ... سبب نزول این آیت آن بود که دو حبر از اقصای شام نزد رسول آمدند، نام یکی قریظه و دیگر نضیر. چون مدینه را بدیدند گفتند ما اشبهها بمدینه نبی آخر الزمان. چون صفت رسول را بشنیدند، گفتند ما اشبهها بصفه نبی آخر الزمان و چون مصطفی را بدیدند، گفتند ما اشبه وجهه بوجه نبی آخر الزمان. آن گه گفتند: «ای مرد تو کیستی؟». گفت: «من رسول خدایم به توحید او». گفتند «گواهت کیست؟». این آیت فرو آمد که شهد الله. گفتند «راست گفتی که ما نیز همچنین خوانده ایم در کتب» و ایمان آوردند. سوال: چه گونه روا بود که گواهی دهد خدا بر خود، حال آنکه گواهی از کسی بر غیری درست آید و بر خود درست نیاید؟... یا مریم اقنتی لربک واسجدی وارکعی مع الراکعین: ای مریم، فرمانبردار باش خدای تو را و گفته اند این امر است به قیام در نماز؛ یعنی در نماز بایست و رکوع کن و پشت را خم ده و سجود کن با نمازکنان و این امر است به نماز به جماعت گزاردن. سوال: چرا گفت و اسجدی و ارکعی و نگفت و ارکعی و اسجدی، حال آنکه در نماز رکوع پیش از سجود است؟... و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا: و نکند خدا ناگرویدگان را بر گرویدگان راهی. سوال: مگر نه روز احد کافران را بر مؤمنان راه داد تا ظفر کافران را بود و همچنین کافران گذشته را دست بر پیغمبران و مؤمنان؛ پس چرا گفت و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا؟... تکلم الناس فی المهد و کهلا: سخن می گفتی با مردمان در گهواره... سوال: گیر که سخن عیسی در مهد عجب بود، در کهولت باری چه عجب بود تا گفت و کهلا؟... اقترب للناس جاعهم: نزدیک آمد مردم را شمار ایشان، یا: وقت شمار ایشان و آن روز قیامت است؛ چنان که جای دیگر گفت اقتربت الساعه. سوال: اگر کسی گوید چهار صد و اند سال است تا این سوره وحی آمده و هنوز قیامت نیامده است، اگر این نزدیک بود، پس دور کدام بود؟... نزل به الروح الامین: فرو آمد بدین قرآن جبرئیل زینهار دار. و گر نزل به تشدید خوانی معناه: فرو آمد و فرو فرستاد بدین قرآن خدای جبرئیل را. سوال: کجا است در قرآن امر جبرئیل را به نزول تا گفت نزل به الروح الامین؟... و انه لفی زبر الاولین: به درستی که این قرآن در نبشت های پیشینیان است. سوال: چرا گویند قرآن حادث است و در وقت مصطفی گفته است، حال آنکه خدای می گوید و انه لفی زبر الاولین... یوم کان مقداره الف سنه مما تعدون: در روزی چند آنکه باشد اندازه آن هزارسال، از آنچه شما می شمرید. سوال: اینجا گفت فی یوم کان مقداره الف سنه و جای دیگر گفت فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه، یک جا مدت قیامت را هزار سال نهاد و یک جای پنجاه هزار سال، نه این تناقض بود؟ لیغفر لک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما. تا بیامرزد خدا تو را یا محمد آنچه از پیش بود از گناه تو و آنچه از پس بود. سوال: گیرم که ماتقدم گناه او بیامرزید، ماتاخر که هنوز نبوده بود، چگونه آمرزید حال آنکه تا گناه به حاصل نیاید، آمرزش آن محال بود؟... سوال: مگر رسول به راه راست نبود تا می وعده کرد او را به هدایت؟» (همان، ۲۶۶و ۲۸۲ و ۴۹۰ و ۶۲۲ و ۱۵۴۷ و ۱۷۴۸ و ۱۷۴۹ و ۱۹۲۲ و ۲۳۴۵)
بدین سان فرصتی نیست که سورآبادی، به هنگام ترجمه و تفسیر و نیز تراش سوال، برای تلقین لغزش و شک و ردهای مکرر در قرآن از دست داده باشد و مؤمنی نباشد که ۲۰۰۰ گونه شبهه و شک را در تفسیر سورآبادی بخواند و در قلب خویش امواج تزلزل را حس نکند؛ چنان که گزافه و خرافه و افسانه و الحاقی نیست که این تفسیر عنوان نکرده باشد و منبر و محفلی را ندیده ام که سایه ای از سورآبادی بر آن نیفتاده باشد. آن گاه باید پرسید که این همه اشتیاق و امکان برای عرضه این تفسیر در پهنه اکتشافات قرآنی و علی الخصوص در ایران، از سوی چه کسان صورت گرفته و چنین بهانه های زیرین را چرا انگیزه کرده اند.
«اهمیت تفسیر برای ما در درجه اول از لحاظ نثر روان و لطیف آن است و از بهترین نمونه های نثر ساده و روشن و شیوایی است که از قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) بازمانده است. از این گذشته «تفسیر سورآبادی» مشتمل است بر لغات و اصطلاحات و صورت های خاصی از کلمات که دامنه اطلاع ما را از زبان فارسی رایج در قرن پنجم می افزاید.» (همان، پیش گفتار، ص یک)
پس دستک اولیه و اصلی، بهره بردن از نثر لطیف و روان و قرن پنجمی تفسیر است که اثری در صفحات آن پدیدار نمی بینیم. متنی است معمولی و گاه سردرگم، که به گمان من کوشیده اند با وارد کردن اصطلاحاتی ناشناس، آ ن را غنی بنمایانند. برجستگانی را که دل به کار این تفسیر سپرده اند، همه می شناسیم: علی اصغر حکمت، علی اکبر سعیدی سیرجانی، مجتبی مینوی و بالاخره یحیی مهدوی، که گزیده ای از تفاسیر کتاب سورآبادی مربوط به داستان های قرآن را در کتابی جمع کرده است با نام «قصص قرآن مجید، برگرفته از تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، مشهور به سورآبادی». کتاب را نخستین بار انتشارات دانشگاه تهران و به سال ۱۳۴۷ به چاپ داده است، با چنین تبلیغی که اهل کتاب را به پذیرفتن آن تحریص می کند.
«این را که شیخ احمد جام و حبیش تفلیسی از این تفسیر نام برده اند و بدان استناد کرده اند، می توان قرینه ای دانست بر معتبر بودن این تفسیر در نزد اهل علم. وجود نسخه های متعدد که هر کدام باقی مانده ای است از یک دوره از آن تفسیر نیز حاکی از این است که این تفسیر همواره مورد توجه و مراجعه بوده است. تلخیص هایی که از این تفسیر شده است، خود نشانی برای اهمیت و شهرت آن در یکی دو قرن بعد از تصنیف آن است.» (یحیی مهدوی، قصص قرآن، تفسیر ابوبکر عتیق نیشابوری، ص هجده)
این که شیخ احمد جام و حبیش تفلیسی را چگونه باید شناخت و بر صحت شخص و آثارشان از چه راه می توان تایید گذارد، از مبهمات غیر قابل گشودن است که نه فقط شامل این دو اسم بل با لااقل یکصد و هزار اسم مشابه نیز رو به روییم که در صورت اشباح سرگردان در قبرستان فرهنگ شعوبی قرن چهارم تا ششم سرگردانند و این که با باور شیخ جام و از این قبیل اسامی، چرا باید نظر او یا آن ها را پایه ای برای صداقت و صحت شمرد، هنوز معلوم نکرده اند، اما گواهی تمام کائنات بر علم آورنده شبهه زیر بر قرآن را، نمی توان ملاک عالم شمردن عتیق نیشابوری گرفت؛ مگر که او را عالم در مجادله با قرآن از مسیر توهمات بدانیم.
«قل انما الایات عندالله: بگو یا محمد این نشانه ها و معجزها که شما می در خواهید به آرزو، نزد خدای است و او بر آن قادر است و مرا نزد خدای قدر آن است که آن همه مرا بدهد؛ لکن بر من نیست معجزه نمودن به آرزوی شما، بر من بیش از آن نیست که حجت تمام بنمایم بر صدق دعوی خویش و اینک بیاوردم کتابی چون قرآنکه همه شما عاجزید از قلیل و کثیرآن. و انما انا نذیرمبین: و من همی بیم کننده ای ام هویدا، نه آرزو برآرنده شما. سوال: اگر بدین کار برآید که کسی دعوی پیامبری کند و چون از وی معجزه و حجت خواهند گوید انما الآیات عندالله. خدای قادر است که بدهد. اگر چنین می شاید هر یک از ما تواند که دعوی پیغامبری کند چون حجت در خواهند، گوید خدای قادر است که بدهد.» (همان، ص ۱۸۶۷، تفسیر آیه ۵۰ سوره عنکبوت)
اگر بخواهم چرخ دیگری در تفسیر سورآبادی بزنم، ادعای انکار پنهان خداوند در آن به میزانی یافت می شود تا بدانیم لجاجت او نسبت به قرآن و پیامبری محمد، مقدمه ای است بر شرکی که از زمان محمد بر پیشانی یهود و نصارا نقش بست و آن ها را به هیبت و خصلت نخستین بازگرداند که نفی اقتدار مطلق و وحدانیت خداوند است.
«انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال: به درستی که ما عرضه کردیم زینهاری را بر آسمان ها و زمین و بر کوه ها... سوال: عرض امانت بر آسمان و زمین و جبال چگونه درست آید، حال که آنها نه عاقلند؟... فابین ان یحملنها: باز ایستادند که برداشتندی و بپذیرفتندی آن را و اشفقن منها: و بترسیدند از آن یعنی از تقصیر در آن و حملها الانسان... و برداشت و پذیرفت آن را مردم؛ یعنی آدم صفی صلوات الله علیه. سوال: ابا کردن از قبول فرمان خدای معصیت است؛ پس هفت آسمان و زمین و کوه ها همه در خدای عاصی بودند که ابا کردند از قبول امانت وی... سوال: چرا اشفاق از آسمان و زمین و جبال یاد کرد؛ حال آنکه اشفاق و شفقت آنجا بود که حیات بود و آسمان و زمین و جبال را حیات نیست... سوال: چرا امانتی که هفت آسمان و زمین برنپذیرفتند، آدم برپذیرفت ... و مگر جرمی کرد آدم بدآنکه امانت خدای تعالی بپذیرفت تا خدای او را ظلوم و جهول خواند؟» (همان، ص ۲۰۰۱، تفسیر آیه ۷۲ از سوره احزاب)
چگونه تفسیر بنامیم کار عتیق را؛ حال آنکه فرصت طلبانه و فراوان، در آیات قرآن به جست و جوی نقیضه و نقص رفته و در کتاب او کمتر پاسخی بر این همه سوال می یابیم که مستعد تردید را از گمراهی باز آورد؟ این که علم کنندگان تفسیر سور آبادی به دفعات، بی هشداری در باب لغز پرانی های مکرر عتیق در دنبال آیات الاهی، به دنبال چه مقصدی بوده اند، خود سوالی است که این بار ما به عرضه آن مختاریم: آیا محرک بزرگ انگاران کتاب عتیق، بدون سطری نگاه ناقدانه به آن، آشنا کردن اهل نظر با نمونه ای از برداشت های قرآنی در قرن پنجم هجری بوده است یا انتشار مکرر و متنوع آن را در زمره کوشش پراکنده کنندگان اندیشه های شعوبی، در دوران جدید بدانیم؟ پاسخ را در بررسی زیر از کاری خواهید یافت که یحیی مهدوی در تنظیم و ترتیب کتاب «قصص قرآن مجید بر مبنای تفسیر عتیق نیشابوری» به سعی رسانده است.
یحیی مهدوی هنگام انتقال تفسیرهای عتیق نیشابوری، بر کتاب قصص قرآن خود، به مناسب های مختلف، اعم از اعلام تفاوت های نسخ و معانی لغات شاذ و تصحیح لفظ ها، بر آیات قرآن ذکر شده در متن نیز، شماره راهنمای سوره و آیه زده است. به هنگام دیدار کتاب او، مرا با مراجعه به ذهن چنان آمد که ارجاعات او بر قران نادرست است. باریک شدم و حاصل آن را به گونه فهرستی از مطابقت هدایت های او، در پاورقی صفحات، با شماره واقعی آیات در قرآن، عرضه می کنم، تا نتیجه شگفتی آور آن، در پایان به دستمان افتد.
سوره بقره: در پاورقی صفحه ۳ کتاب، آیه ۴۷، در دو محل آیه ۴۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۲۳ کتاب، آیه ۲۶۰، آیه ۲۶۱ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در پاورقی صفحه ۲۰۳ کتاب، آیه ۲۸۵، آیه ۲۸۶ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. بدین ترتیب ارجاعات مهدوی به آیات سوره بقره به صورتی نامنظم نادرست است. برخی از آیات یک شماره بیش و برخی یک شماره کمتر ارجاع شده است.
سوره نساء: در پاورقی صفحه ۴۰ کتاب، آیه ۵۱، آیه ۵۰ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۴۲ کتاب، آیه ۱۵۷، آیه ۱۵۵ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۴۶ کتاب، آیه ۱۵۸، آیه ۱۵۶ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۱۲۰کتاب، آیه ۶۲، آیه ۶۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۳۷۶ کتاب، آیه ۴۸، آیه ۴۷ ثبت شده، که یک شماره کمتر است. در پاورقی صفحه ۳۷۶ کتاب، آیه ۱۱۶، آیه ۱۱۵ ثبت شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره نساء هم به طور نامنظم نادرست است؛ به گونه ای که برخی آیات دو شماره و برخی یک شماره با متن شناخته قرآن ناخوان است.
مائده: در صفحه ۴۸، آیه ۳، آیه ۴ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۵۴، آیه ۱۹، آیه ۲۱ ذکر شده، که دو شماره بیشتر است. در صفحه ۵۶، آیه ۲۶، آیه ۲۹ ذکر شده، که سه شماره بیشتر است. در صفحه ۶۲، آیه ۵۴، آیه ۵۷ ذکر شده، که سه شماره بیشتر است. در صفحه ۶۶، آیه ۸۳، آیه ۸۶ ذکر شده، که سه شماره بیشتر است. در صفحه ۷۰، آیه ۸۵، آیه ۸۸ ذکر شده، که سه شماره بیشتر است. در صفحه ۹۷، آیه ۲۴، آیه ۲۷ ذکر شده، که سه شماره بیشتر است. نامرتبی در ارجاعات مهدوی به آیات سوره مائده در حد اعلای بی نظمی است؛ به گونه ای که برخی آیات یک، برخی دو و برخی سه شماره با متن شناخته قرآن ناخوان است.
اعراف: در صفحه ۷۶، آیه ۵۹، آیه ۵۸ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۷۸ و ۸۶، آیه ۷۳، آیه ۷۲ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۸۲ و ۸۴، آیه ۸۰، آیه ۷۹ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۸۴، آیه ۱۷۲، آیه ۱۷۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۸۷، آیه ۱۷۹، آیه ۱۷۸ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۹۱، آیه ۱۷۶، آیه ۱۷۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۹۱، آیه ۱۷۶، در دو محل آیه ۱۷۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۰۲، آیه ۱۲۱، آیه ۱۲۰ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۴۵، آیه ۱۰۷، آیه ۱۰۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره اعراف به طور منظم نادرست است؛ به گونه ای که تمام اشارات او به آیات این سوره نیز یک شماره کمتر از متن کنونی قرآن است.
سوره انفال : در صفحه ۹۹، آیه ۴۴، آیه ۴۶ ذکر شده، که دو شماره بیشتر است. در صفحه ۱۰۵، آیه ۴۸، آیه ۵۰ ذکر شده، که دو شماره بیشتر است. در صفحه ۱۰۷، آیه ۶۸، آیه ۶۹ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۰۷، آیه ۶۹، آیه ۷۰ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۰۸، آیه ۷۰، آیه ۷۱ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۰۸، آیه ۴۱، آیه ۴۲ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. ارجاعات
مهدوی به آیات سوره انفال نیز به طور نامنظم نادرست است؛ چنان که برخی آیات دو شماره و برخی یک شماره با متن شناخته قرآن متفاوت است.
توبه: در صفحه ۱۱۳، آیه ۲۵، آیه ۲۶ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۱۵، آیه ۷۰، آیه ۷۱ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۲۰، در دو محل آیه ۱۰۷، آیه ۱۰۸ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۲۰، آیه ۴۰، آیه ۴۱ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۱۷۴، آیه ۱۲۰، آیه ۱۲۱ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۴۰۰، آیه ۸۳، آیه ۸۴ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره توبه به طور منظم نادرست است و اشارات او به آیات این سوره، یک شماره بیشتر از متن کنونی قرآن است.
اشاره : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره یوسف صحیح است.
ابراهیم : در صفحه ۱۹۰ و ۱۹۱، آیه ۴۶، آیه ۴۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است.
سوره بنی اسرائیل ، تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره بنی اسرائیل صحیح است.
سوره کهف ، تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره کهف صحیح است.
مریم : در صفحه ۶۸، آیه ۳۰ از سوره مریم، آیه ۲۹ از سوره طه ذکر شده است. در صفحه ۲۲۸، آیات ۱۶ تا ۲۲، آیات ۱۵ تا ۲۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۳۰، آیه ۲۳، آیه ۲۲ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۳۱، آیات ۳۰ تا ۳۳، آیات ۲۹ تا ۳۲ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۳۴، آیه ۳۷، آیه ۳۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۳۳، آیه ۵۶، آیه ۵۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۳۶، آیه ۵۷، آیه ۵۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره مریم هم به طور منظم نادرست است، تمام اشارات او به آیات این سوره، یک شماره کمتر از متن کنونی قرآن است.
سوره طه : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره طه صحیح است.
انبیاء: تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره انبیاء صحیح است.
حج : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره حج صحیح است.
نور : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره نور صحیح است.
شعراء : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره شعراء صحیح است.
نمل : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره نمل صحیح است.
قصص : در صفحه ۹، آیه ۷، آیه ۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۲۸۹، آیه ۶، آیه ۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۰۱، آیه ۲۱، آیه ۲۰ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۰۹، آیه ۱۵۸، آیه ۱۵۷ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره قصص هم به طور منظم نادرست است. تمام اشارات او به آیات این سوره، یک شماره کمتر از متن کنونی قرآن است.
روم : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره روم صحیح است.
لقمان : در صفحه ۳۲۰، آیه ۱۶، آیه ۱۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است.
احزاب : تمام ارجاعات به شماره آیات در سوره احزاب صحیح است.
سبا : در صفحه ۳۵۰، آیه ۱۵، آیه ۱۶ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۳۵۱، آیه ۱۶، آیه ۱۷ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۳۵۲، در دو محل آیه ۱۹، آیه ۲۰ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۳۵۲، آیه ۵۱، آیه ۵۲ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره سبا هم به طور منظم نادرست است؛ به گونه ای که تمام اشارات او به آیات این سوره، یک شماره بیشتر از متن کنونی قرآن است.
صافات : در صفحه ۳۵۶، آیه ۱۰۷، آیه ۱۰۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۵۷، آیه ۱۰۲، آیه ۱۰۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۵۸، آیه ۱۰۷، آیه ۱۰۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۰، آیه ۱۳۹، آیه ۱۳۸ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۱، آیه ۱۴۱، آیه ۱۴۰ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۱، آیه ۱۴۲، آیه ۱۴۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۲، آیه ۱۴۵، آیه ۱۴۴ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۲، آیه ۱۴۷، آیه ۱۴۶ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره صافات هم به طور منظم نادرست است. تمام اشارات او به آیات این سوره، یک شماره کمتر از متن کنونی قرآن است.
سوره صاد : در صفحه ۳۶۳، آیه ۱۷، آیه ۱۹ ذکر شده، که دو شماره بیشتر است. در صفحه ۳۶۴، آیه
۲۲، آیه ۲۰ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۴، آیه ۲۲، آیه ۲۱ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۵، آیه ۲۳، آیه ۲۲ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۵، آیه ۲۴، آیه ۲۳ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۵، آیه ۲۵، آیه ۲۴ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۶، آیه ۲۵، آیه ۲۴ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۷، آیه ۳۴، آیه ۳۳ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۹، آیه ۳۵، آیه ۳۴ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۶۹، آیه ۳۶، آیه ۳۵ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۰، آیه ۴۱، آیه ۳۹ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۰، آیه ۳۰، آیه ۲۹ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۰، آیه ۴۱، آیه ۴۲ ذکر شده، که یک شماره بیشتر است. در صفحه ۳۷۰، آیه ۴۱، آیه ۳۹ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۱، آیه ۴۲، آیه ۴۰ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۱، آیه ۴۴، آیه ۴۲ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۳، آیه ۴۱، آیه ۳۹ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. در صفحه ۳۷۴، آیه ۴۴، آیه ۴۲ ذکر شده، که دو شماره کمتر است. نامرتبی در ارجاعات مهدوی به آیات سوره صاد، حتی از سوره مائده نیز بی نظم تر است. برخی آیات یک، برخی دو شماره با متن شناخته قرآن، به صورت کمتر و بیشتر، ناخوان است.
زمر : در صفحه ۳۷۵ و ۳۷۶، آیه ۵۳، آیه ۵۰ ذکر شده، که سه شماره کمتر است.
شوری : در صفحه ۳۷۷ و ۳۷۸، آیه ۲۷، آیه ۲۵ ذکر شده، که دو شماره کمتر است.
احقاف : در صفحه ۳۷۹، آیه ۲۱، آیه ۲۰ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. در صفحه ۴۳۲ و ۴۳۳، آیه ۲۹، آیه ۲۸ ذکر شده، که یک شماره کمتر است. ارجاعات مهدوی به آیات سوره احقاف هم به طور منظم نادرست وتمام اشارات او به آیات این سوره، یک شماره کمتر از متن کنونی قرآن است.
بدین ترتیب و بی تردید، در دسترس یحیی مهدوی قرآن ویژه ای می یابیم که ترتیب آیات آن غیر معمول و برای جهان اسلام ناآشنا است! چنین قرآنی ازچه منبعی در اختیار یحیی مهدوی قرارگرفته است؟ ممکن نیست که صد مورد مغایرت را ناشی از سهو مصحح کتاب «قصص قرآن مجید» بدانیم؛ چنان که نمی توانیم این اغتشاش را حاصل شمارش بسم الله یا نشمردن آن منظور کنیم؛ زیرا در سوره نجم و انفال و شرح و صف و ممتحنه و جن و اقرا و مدثر و قدر و نصر و چند سوره دیگر، اشاره به آیات اول و دوم و سوم صحیح و همه جا بدون شمارش بسم الله قید شده و نمی توان قرآنی را تصور کرد که در برخی از سوره ها بسم الله را آیه ای مستقل و در برخی بدون این استقلال آورده باشد. غرض این بود که به طور نمونه بدانید چه گونه کسان و با چه ارتباطاتی تفسیر سورآبادی را تبلیغ می کنند! و حیرت بیشتر زمانی بروز می کند که می بینیم انتشارات دانشگاه تهران عجولانه و بدون رعایت حداقل ویراستاری، کتاب را به بازار فرستاده است!
«خدای تعالی پانزده جای در قرآن هر چهار یار مصطفی را بستوده است به هم : اول، یؤمنون بالغیب یعنی ابابکر و یقیمون الصلوه یعنی عمر، و مما رزقناهم ینفقون یعنی عثمان، اولئک علی هدی من ربهم یعنی علی، رضوان الله علیهم. دیگر، و اتی المال علی حبه یعنی ابابکر، و اقام الصلوه، عمر و اتی الزکوه، عثمان و الموفون بعهدهم، علی. سه دیگر، الصابرین المصطفی، و الصادقین، ابابکر، والقانتین، عمر و المنفقین، عثمان و المستغفرین بالاسحار، علی. چهارم، ربنا ما خلقت هذا باطلا، دعای نبی، ربنا انک من تدخل النار، دعای ابی بکر، ربنا اننا سمعنا دعای عمر، ربنا فاغفرلنا ذنوبنا دعای عثمان، ربنا و اتنا ما وعدتنا علی رسلک، دعای علی. پنجم، یا ایها الذین امنوا اصبروا علی حب، ابی بکر و صابروا علی حب، عمر و رابطوا علی حب، عثمان و اتقوا الله فی حب، علی. ششم، فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین یعنی المصطفی والصدیقین یعنی ابی بکر و الشهداء، عمر و الصالحین، عثمان و حسن اولئک رفیقا، علی. هفتم، المص، الف الله، لام جبرئیل، میم محمد، صاد صحابه الاربع، معناه : قسم به این که دوستدار خدای و جبرئیل و محمد و صحابه در دوزخ جاوید نبود. هشتم، التائبون العابدون یعنی ابابکر، الحامدون السائحون، عمر، الراکعون الساجدون، عثمان، الامرون بالمعروف و الناهون عن المنکر و الحافظون لحدود الله، علی. نهم، و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما یعنی ابابکر، و الذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما، عمر، والذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم، عثمان، والذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا، علی. دهم، محمد رسول الله و الذین معه یعنی ابابکر، اشداء علی الکفار، عمر، رحماء بینهم، عثمان، تریهم رکعا سجدا، علی، یبتغون فضلا من الله و رضوانا سیماهم فی وجوههم من اثر السجود، هر چهاریار. یازدهم، کزرع اخرج شطأء یعنی مصطفی، فازره، ابابکر، فاستغلظ فاستوی علی سوقه، عمر، یعجب الزراع، عثمان، لیغیظ بهم الکفار، علی. دوازدهم، والتین یعنی ابابکر، والزیتون یعنی عمر، و طور سینین یعنی عثمان، و هذا البلد الامین یعنی علی. سیزدهم، هم در این سوره الا الذین امنوا یعنی ابابکر، و عملوا الصالحات یعنی عمر، فلهم اجر غیر
ممنون یعنی عثمان، فما یکذبک بعد بالدین یعنی علی. چهاردهم، در سوره والعصر، الا الذین امنوا یعنی ابابکر، و علموا الصالحات یعنی عمر، و تواصوا بالحق یعنی عثمان، و تواصوا بالصبر یعنی علی. پانزدهم، الذین ینفقون فی السراء و الضراء یعنی ابابکر، والکاظمین الغیظ یعنی عمر، و العافین عن الناس یعنی عثمان، و الله یحب المحسنین یعنی علی...» (عتیق نیشابوری، تفسیر سورآبادی، ص ۲۳۷۳)
این تهمت آفرینی و تیغ کشی آشکار و نامحدود بر کتاب خدا را، که سرمایه اصلی سورآبادی در تفسیرش بر قرآن مجید است، هیچ مسلمانی نمی پذیرد؛ الا قصد کرده باشد تا خود را در جای نازل کننده قرآن قرار دهد. اینک به مبنا و مقصد این تدارک اغتشاش نمی پردازم و تنها می خواهم نشان دهم که نمی توان صریح تر از این آیات خدا را به بازیچه گرفت و به حساب تفسیر آن گذارد؛ چنان که در سراسر تفسیر عتیق به کم سه هزار نام است که اندک ارتباطی با متن قرآن ندارد و صدها قصه، که فهرست کوتاهی از آن ها را چنین می خوانیم: قصه اسلام عبدالله سلام، قصه طالوت، قصه وفد نجران، قصه انصاری و ثقفی، قصه بهلول نباش، قصه کعب اشرف، قصه وفات مصطفی، قصه صدیق اکبر، قصه نجاشی، قصه حرب احد، قصه حرب بدر، قصه دار ندوه، قصه حرب حنین، قصه حرب تبوک، قصه معراج، قصه بخت النصر، قصه اصحاب رقیم، قصه یهودا و پطروس، قصه بولس، قصه اسلام عمر، قصه بئر معطله، قصه افک، قصه میزبانی جابر انصاری رسول خدا را، قصه دجال، قصه اسلام حمزه، قصه غلبه پارسیان بر رومیان، قصه حرب خندق، قصه حرب بنی قریظه، قصه فضل عایشه، قصه تزویج عایشه، قصه تزویج فاطمه، قصه حبیب نجار، قصه اسلام وحشی، قصه اصحاب صفه، قصه فتح خیبر، قصه حدیبیه، قصه مسیلمه کذاب، قصه حرب بنی نضیر، قصه برصیصا، قصه حاطب ابن ابی بلعته، قصه اصحاب الاخدود، قصه ارم ذات العماد، قصه شمسون بنی اسرائیلی و... هریک از این قصه ها را که اراده دارید، برگزینید، از متن تفسیر سورآبادی بیرون کشید و بخوانید تا به اعماق خیال پردازی در مغشوش کردن احوال مسلمین و تاریخ اسلام و ایجاد انحراف در متن اصلی و بیان مستقیم آیات قرآن پی ببرید؛ چنان که قصه کوچکی از بخش انتهایی شرح جنگی به نام خیبر را، به عنوان شاهد عرضه می کنم، که به بهانه تفسیر آیه «انا فتحنا لک فتحا مبینا» و بدون این که حتی نام چنین مکانی در قرآن مجید برده شده باشد، بر زبان و قلم عتیق نیشابوری گذشته است.
«مقداد و علی هر دو در کوشک ربیع بن ابی الحقیق شدند، صفیه را دیدند ـ وی خوب ترین زنان خیبر بود ـ علی چادر بر سر وی اوکند و او را به مقداد سپرد به نام مصطفی. چون وی را پیش مصطفی آوردند، نشان زخم شوهرش بر روی وی بود. رسول وی را آزاد کرد و به خویشتن داد و او را به وی میل تمام اوفتاد، گویند که عایشه را از آن رشک آمد، گفت: «یا رسول الله، نکو بود که جهود بچه ای را بر ما اختیار کنی؟». رسول گفت: «یا عایشه، ندانسته ای که جهاد زنان صبر است بر رشک؟»
آن روز چون به نیمه رسید، آن جهودان را همه مقهور کردند به کشتن و خستن و بستن و غنایم بسیار با هم آوردند و یاران رسول همه مانده و گرسنه و تشنه ببودند. زنی نامش زینب بنت الحارث ـ إمرأه سلام بن مشکم ـ بزغاله ای را بریان کرد و پرسید که «محمد از گوسپند کدام عضو دوست تر دارد؟» گفتند «دست». وی آن بزغاله را همه به زهر بیالود و دست او را به زهر بیاکند، آن گه پیش رسول آمد به میزبانی گفت: «یا رسول الله، دانم که تو و یارکان تو همه چگونه مانده و گرسنه ببوده اند، طعامی ساخته ام به نام تو و خاصگان تو». رسول اجابت کرد، به خانه وی شد با گروهی از خاصگان خود. زینب آن بزغاله را پیش رسول آورد، رسول خدا دست فا کرد لقمه ای از آن باز کرد در دهان نهاد، همه زهر بود. بزغاله بریان به زبان فصیح با رسول به سخن آمد، گفت: «یا رسول الله، لا تأکلنی فانی مسمومه». رسول همی آن لقمه در دهان نهاده بود فرو برد، زهر در تن عزیز وی پراکند. خدای تعالی نظری به رحمت به وی نگریست، آن زهر را در تن او عرق گردانید از وی بیرون تراوید. به سهولت بگذشت. رسول مر آن زن را گفت که «این چرا کردی»؟ گفت «آزمایش کردم تا ملکی یا رسولی، اگر ملکی هلاک شوی تا خلق از تو باز رهند، وگر رسولی زهر تو را زیان نکند». رسول آن را از وی درگذاشت، آن زن مسلمان گشت. از پس آن هر سالی که بدان وقت رسیدی، درد زهر در تن وی بخاستی، آخر مرگ رسول صلی الله علیه در آن بود.
چون خیبر را فتح کردند، اهل فدک بترسیدند از بأس رسول و شوکت وی، گردن نهادند اسلام را و از پیش قصد داشتند که اهل خیبر را نصرت کنند اگر اجابت اوفتد. چون نصرت خدای مر رسول او را بدیدند، بدانستند که کار محمد آسمانی است، کس با خدا برنیاید، کس فرستادند به سمع و طاعت پیش رسول آمدند و فدک را به رسول تسلیم کردند. پیغامبر علیه السلام غنایم خیبر را بر غازیان قسمت کرد و فدک را نگه داشت در شمار بیت المال. در خبر است که رسول را از خمس غنایم خیبر خری رسید، خر با رسول به سخن آمد بر رسول سلام کرد. رسول او را گفت «تو چه نامی؟». گفت «من عفیر نام ام». گفت «تو آنکه بودی؟». گفت «من آن جهودی بودم، هیچ چیز باقی نگذاشتم از بد کردن با وی از آنکه دشمن خدای و رسول بود، به دندانش می گزیدمی و لگدش می زدمی و هر گه بر نشستی، او را بیوکندمی و حرونی کردمی با وی و وی نیز با من بد بودی مرا می زدی و بار گران بر من نهادی و مرا نیکو نداشتی او با من درمانده و من با وی درمانده تا اکنون که خدای تعالی مرا فرج آورد به رسول خدا اوکند». رسول گفت: «خواهی که تو را جفتی بود؟». گفت «نخواهم یا رسول الله». گفت «چرا؟». گفت: «زیرا که خبر به من رسیدست از اجداد من که از نسل ما هفتاد مرکب باشند پیغامبران خدای را، آخر ما مرکب آخر پیغامبران بود، نیز از ما نسل نماند». رسول آن خر را نیکو داشتی؛ چون خواستی که یاری را بخواند و کس حاضر نبودی آن عفیر را بفرستادی، وی به در سرای آن کس شدی و سر به در وازدی آن کس فرا درآمدی، خر به سر اشارت کردی که رسول تو را می خواند و حدیث آن خر یکی بود از معجزات رسول». (همان، ص ۲۳۴۳)
اینک در محافل و بر منابر ما، در جای آیات قرآن، غالبا چنین ضمائم تفسیری و حکایات بی بنیان دور از قرآن را برجسته می کنند، بی اینکه لااقل لحظه ای به درنگ افتند که چنین آگاهی های بیرون از قرآن را، عتیق نیشابوری، ۵۰۰ سال پس از ماجرا، از کدام منبع به دست آورده و به احوال آن خر چگونه پی برده است که پرده سازی های او، گاه در حد بیان ریزترین روابط خصوصی یا حتی افکار بر زبان نیامده اشخاص باریک می شود؟
«قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله: بگو یا محمد آن بندگان من که گزاف کردند بر خویشتن در گناه نومید مباشید از بخشایش خدای ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم: به درستی که خدا بیامرزد گناهان همه؛ زیرا او است آمرزگار و بخشاینده. این آیت امیدوارترین آیت است در قرآن و در شأن وحشی آمده است، غلام جیبر بن معطم قاتل حمزه.
قصه وحشی. وحشی چون حمزه را بکشت با مکه شد، هند آن ضمان ها که او را کرده بود که تو را بخرم و آزاد کنم و هر زیور که بر تن دارم تو را دهم و دختر خویش را به تو دهم گر حمزه را یا علی را یا محمد را بکشی، وفا بجا نیاورد. وی بر آن کشتن حمزه پشیمان شد، نزد آن مستضعفان آمد که به مکه بودند ـ و ایشان مسلمان بودند ـ گفت «اگر من به آشتی باز آیم خدای محمد مرا بپذیرد؟». آیت آمد که: ان الله لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون الله لمن یشاء. گفت : «این شرط گران است؛ زیرا می گوید: لمن یشاء، مگر مرا نخواهد که جرم من عظیم است». آیت آمد: و انی لغفار لمن تاب. وی گفت «این شرط هم گران است؛ زیرا می گوید و عمل صالحا، باشد که از من کار نیک نیاید». آن گه این آیت فرود آمد که: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله. چون وحشی این بشنید همی دوید سر برهنه و پای برهنه از مکه تا به مدینه یکسر نزد رسول آمد گفت : «یا محمد عاصی که به صلح باز آید، خدیا تو او را بپذیرد؟». گفت «نهمار پذیرد». وحشی گفت «وگرچه گناهکار بود؟». گفت «گرچه گناهکار بود» و رسول خود ندانست که او وحشی است. وحشی گفت «گرچه وحشی باشد قاتل حمزه؟». رسول علیه السلام بدانست که او وحشی است قاتل عم وی، رسول فرو ماند نتوانست گفت که نه. وحشی همی از دل شهادت آورد. چون شهادت بگفت، رسول گفت «بگو تا عم مرا چگونه کشتی؟» وحشی گفت: «یا رسول الله، آن حدیث یاد مکن که گر من بگویم آن مصیبت بر دل تو تازه گردد، دل تو برنتابد، مرا زیان داد». رسول گفت: «ناچار بباید گفت». وحشی بگفت. رسول را مصیبت عم بر دل تازه گشت؛ با خویشتن برنیامد تا زار بگریست. آن گه بانگی بر وحشی زد که «دور شو از من، قلبی لا یحبک ابدا». وحشی همی نومید برخاست از پیش رسول با دلی پرحسرت و چشم پراشک بازگشت، گفت: این چه بود که کردم به خویشتن صد فرسنگ راه به امید بدویدم. چون آمدم بدین خواری مرا براند، انا لله. در ساعت جبرئیل آمد و عتاب آورد. رسول را از خدای که : چرا او را بداندی؟ من تو را فرستاده ام تا باز خوانی نه که برانی، وحشی آورده من است، او را بازخوان و بنواز و مژدگان ده به امید رحمت. رسول علیه السلام وحشی را بازخواند و اسلام او را پذیرفت و وی را تقریب کرد». (همان، ص ۲۱۷۰)
قصه هایی در شرح جنگی را که اثبات اصل آن نیز نیازمند بازبینی و بازخوانی دقیق آیات قرآنی است و اندک تاییدی در متن کبیر قرآن ندارد، به دلخواه خود وسیله کرده اند تا اسلام را به شمشیرکشی و آدم کشی و گردن بری و طمع به غنائم منسوب کنند. اگر در محتوای این گونه داستان ها دقیق شویم، معلوم می شود که عتیق نیشابوری، این قصه های غیر ممکن را برای تفریح ما نساخته است؛ زیرا می گوید در محفلی از مستضعفین مکه و در حضور وحشی نامی، که شخص او هم ساختگی و بی سند است، خداوند برای ایجاد تسکین قلب و باور آن وحشی، پیاپی آیه فرو می فرستد، بی نیاز به پیامبر اکرم، که در اسلام تنها دریافت کننده وحی است، تا سرانجام یکی از آن آیه ها به پسند وحشی درآید و مابقی داستان دویدن وحشی از مکه به مدینه، چنان که خود گوید: صد فرسنگ و غیره و غیره، که تماما با قصد تخفیف تاریخ و سرگذشت اسلام فراهم آمده است.
«الم نشرح لک صدرک: مگر نه ما گشاده کردیم دل تو را یا محمد به نبوت و رسالت. کلبی گوید: شان نزول این آیت آن بود که پیغامبر گفت علیه السلام: سالت ربی مسئله وددت انی ام اسئله، با خدای خویش گستاخی بکردم، کاش نکردمی. گفتم بارخدایا آدم را صفوت دادی، نوح را عمر دراز دادی با طاعت، ابراهیم را خلت دادی، موسی را قربت دادی، داود را خلافت دادی، سلیمان را ملکت دادی، عیسی را رفعت دادی، معنی این آن بود که مرا چه دادی؟... کلبی گوید: شرح صدر مصطفی آن بود که وی دو ماهه بود که از پدر باز ماند، جد وی عبدالمطلب او را نیکو می داشت و قریش عادت داشتندی که فرزندان خویش شیر ندادندی از احتشام و فرادایگان دادندی، از حوالی مکه دایگان آمدندی فرزندان ایشان را به دایگی فراستدندی. آن سال زنان بنی سعد بن بکر بیامدند، در میان ایشان زنی بود نام وی ام حلیمه، نزدیک عبدالمطلب آمد، وی محمد را بر وی عرضه کرد... محمد را بر ربود و روی بر روی وی نهاد و همی دوید ... آمد نزدیک همراهان خویش، پیر خرکی داشت، چون محمد را بر آن نشاند در ساعت خرک جوان گشت از برکت مصطفی علیه السلام و چون آهو در پیش کاروان می دوید، و میغی برآمد بر سر ایشان سایه می داشت. دیگر همراهان آواز می دادند که «فازان نگر». چون به قبیله رسید، وی زنی بود ضعیف حال، بزکی چند داشت پیر و لاغر و بی شیر، از برکت مصطفی جوان گشتند و با شیر بسیار و بار می گرفتند و می زادند. سرسال را رمه وی از آن تمام قبیله افزون گشت. چنان شد که همه قبیله را به وی حاجت افتادی، وی را به کسی حاجت نبودی و عادت آن دایگان آن بودی که هر سال دو بار به مکه آمدندی تا مادران و پدران فرزندان با ایشان نیکو کردندی، وی هیچ نیامدی، گفتی: مرا به مبرت کسی حاجت نیست. چون محمد دو ساله گشت، وی را از شیر باز کرد، پسرکی داشت، روزی با مصطفی علیه السلام بر کنار قبیله بر سر توده ای ریگ بازی می کردند. آن کودک بدوید و نزد مادر آمد گفت: «یا اماه ادرکی محمدا فانه قد صرع، مادر محمد را دریاب که صرعش عود کرده». مادرش بدوید آنجا رسید، محمد را دید ایستاده دو چشم در آسمان نهاده، گفت «یا محمد مالک؟ محمد، چه شده؟». گفت «لا بأس، همی دو تن را دیدم بر هیئت دو برنا از آسمان فرو آمدند، یکی طشت زرین به دست و یکی آب دستانی سیمین به دست، مرا بخوابانیدند و دل من از سینه بیرون گرفتند و در آن طشت بشستند؛ چنان که مرا هیچ الم نرسید و آگاهی نبود و اینک سوی آسمان می روند و من هنوز می بینم». و ایشان جبرئیل و میکایل بودند و آن آب حیوان بود که دل وی را بدان بشستند از آن بود که پیغمبر را علیه السلام پس از خواب دست و روی نبایستی شست که دل او را به آب حیوان بشسته بودند و هر چه آب حیوان بدان رسید، آن را مرگ نبود و خواب نبود، فان النوم اخ الموت. چون ام حلیمه آن سخن از مصطفی علیه السلام بشنید، باورش نبود که آن چیست، بترسید که مبادا که وی را صرع همی افتد. وی را برگرفت و نزد عبدالمطلب آورد، گفت: «این پسر را از شیر باز کردم، وی را از خویشتن جدا کردن بر من همی از آن سخت تر آید که دست خود را از خویشتن جدا کنم؛ لکن بر وی از صرع همی ترسم که آن زمین ما پری ستان است. مبادا که وی را چشم رسد». جد وی را باز استد، می داشت. چون وی را وفات آمد، ابوطالب وی را برداشت تا به چهل سالگی رسید بر وی وحی آمد. خدای تعالی آن حال را با یاد وی داد گفت الم نشرح لک صدرک؟» (همان، ۲۸۳۳)
بدین ترتیب معنا و مفهوم و پیام بسیار مهم و اصلی یکی از زیباترین، عمیق ترین و آموزاننده ترین سوره های قرآن، یعنی سوره انشراح، در میان قصصی بی اساس پنهان می ماند و در جای آن صاحب پیامبری می شویم که چون از کودکی دچار صرع بود، از همان دوران گمان می کرد که با فرشتگان مرتبط است، با خدا بر سر مقام بالاتر چانه می زد و دایه اش به نشانه سخنان پریشانی که براثر صرع بر زبان می آورد، او را به عبدالمطلب پس داده بود. آیا این مطالب را بر چه اساس می توان تفسیر آیات الاهی گرفت و مگر سوره انشراح، اندک نشانه ای برای هدایت عتیق به این پرونده سازی ها و ادعاها دارد و سرانجام همان سوال نخستین که عتیق چنین اطلاعات ریزدانه ای را، که شامل پر شیر شدن دوباره پستان های ام حلیمه و بزهای او هم می شود، پانصد سال پس از هجرت، از کدام منبع برداشته است؟ چنین است که می پندارم دوران باور و تکرار مجموعه ای که اینک به عنوان تاریخ و تفسیر و سیره و مغازی و از این قبیل به دست داریم، پیش از بازبینی مجدد آن ها به سر رسیده است.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فال بد زدن از ديدگاه قرآن و روايات*

فال بد زدن از ديدگاه قرآن و روايات*

حميده عبداللهي علي بيك

 

چكيده

پندار بي‌اساس و فراگير فال بد (تطيّر) سابقه‌اي طولاني دارد. معتقدان به اين خرافه، بسياري از اشيا، حيوانات، افراد و حتي انبياي الهي را به فال بد مي‌گرفتند. قرآن به مواردي از تطيّر مخالفان انبياي الهي اشاره مي‌كند و در برخورد با اين عقايد، حقيقت را روشن مي‌كند. از ديدگاه قرآن، فال بد هر كسي از خود اوست و پيشامدهاي ناگوار زندگي انسانها، در واقع بازتاب گناهان آنهاست. قرآن از تطيّر مذمت كرده و منشأ آن را ناداني بشر مي‌داند.
در روايات نيز به تطيّر اشاره‌هايي شده است. از ديدگاه معصومان (ع)، فال بد، بي‌اساس و در رديف شرك و كفر است و فقط از جنبة رواني مي‌تواند مؤثر باشد. ميزان تأثير آن به پذيرش هر فردي بستگي دارد، علاج آن بي‌اعتنايي، توكل و ولايت ائمه (ع) است و كسي كه نمي‌تواند بي‌اعتنا باشد، براي آرامش نفساني و مقابله با خطورهاي قلبي دعا كند و قرآن بخواند.

كليدواژه‌ها :

فال بد (تطيّر)، تفأل، طيرة، طائر، تشاؤم.

مقدمه

عادات و آداب و رسوم خرافي و جاهلي اختصاص به ملت و فرهنگ خاصي ندارد و نمي‌توان آن را محدود به دورة معيني از تاريخ دانست؛ خاستگاه مشخصي را نمي‌توان براي آن تعيين كرد بلكه تنها مي‌توان خاستگاه خرافات را در مساعي نخستين انسانها در موارد زير جست و جو كرد:
1. آرزوي مطلوب ساختن سرنوشت به نفع خود؛
2. تلاشي ناگزير براي نفوذ در آينده و ديدن آينده در حال؛
3. آرزوي بر كنار ماندن از تأثير عوامل و حوادثي كه، به علت قابل درك نبودن آنها براي او، تصور مي‌كرد كه در زندگي او تأثير به سزايي دارند؛
4. تلاش براي توضيح اسرار طبيعت و هستي خودش.
اين خواهشها و تلاشها گاهي انسان را به نادرستي و انحراف كشانده و به پندارها و عقايدي، كه به كلي خلاف منطق و واقعيت است، معتقد كرده است.
تنوع و تعدد اين پندارها كه به طور كلي مولود جهل و خامي بشر است در هر زمان و با عوامل مختلف جغرافيايي و محيطي و روحي خاص هر محيط، در نوسان بوده است. البته به هر نسبت كه آدمي با حقايق و واقعيات آشناتر شده است به همان نسبت از رقم خرافات قديمي كاسته شده ولي در هيچ زماني به صفر نرسيده و در هر برهه‌اي اگر به دليلي خرافه‌اي از ذهن ملتي شسته شده خرافة جديدي جاي آن را گرفته است. اين خرافات را مي‌توان به دسته‌هاي موضوعي مختلف از قبيل: تاريخي، اعتقادي و مذهبي، اجتماعي و … تقسيم كرد. يكي از اين خرافه‌ها فال بد (تطيّر) است كه سابقه‌اي كهن دارد. اين خرافه، كه همان اعتقاد به پندار بي‌اساس فال بد و پيروي از سنتهاي بيهوده، عادات و رسوم جاهلانه در اين زمينه است، اقوام و جوامع مختلف بشري و حتي فرهيختگان و نوابغ را درگير خود كرده است. اين خرافه طي هزاران سال بر اراده و تصميم انسانها و رفتار اجتماعي‌شان تأثير گذاشته و حتي در جمع معيارهاي ارزشي آنها جاي گرفته است. به پندار اين گونه افراد اشيا، حيوانات، بعضي انسانها و تحوّلات طبيعت مي‌توانند ـ حتي بدون وجود سنخيت و هيچ گونه رابطة علت و معلولي ـ علت حوادثي باشند كه در زندگي افراد رخ مي‌دهد و از حوادثي كه ممكن است در زندگي بشر رخ دهد خبر بدهند. به اعتقاد آنها پرواز پرندگان، حركت خرگوش، افتادن نمكدان، هديه دادن چاقو، رد شدن از زير نردبان، عدد سيزده و امور بي‌شمار ديگر همه به مثابة علايمي است كه از وقوع رويدادي «خير» يا «شر» (و معمولاً شر) خبر مي‌دهد.[1] بديهي است كه بر اثر اين پندارهاست كه انسان در شناخت حقايق اشيا، اسباب و علل واقعي حوادث، درك صحيح روابط اشيا با يكديگر و رابطة اسباب و مسببات بسيار ناتوان و درمانده مي‌شود. هر كدام از اين خرافات به نوبة خود، براي اجتماع انساني خطرات غير قابل جبراني دارد. يكي از خطرناك‌ترين آنها، كه اثرات بسيار زيان‌ باري در عرصة حيات معنوي و مادي بشر داشته است، به فال بد گرفتن وجود انبياي الهي و رسالت آنهاست تا به پندار خودشان مخالفت با انبيا را با اين عذر مستدل و با ابزار طيره در برابر دعوت پيامبران به مقابله برخيزند. اينان بدون اين كه علل حوادث را بررسي كنند، پيامبران را مسؤول حوادث تلخ و نارساييهاي زندگي خود مي‌دانستند و اين برداشت نادرست از دير زمان بر افكار آنها حكم فرما بوده است.
اساساً از رسالتهاي انبياي الهي خانه تكاني ذهن بشر از اين تحليلها وپيش‌داوريهاي خرافي بوده است. براي وصول به اين هدف انبيا كوشيده‌اند حقيقت خوبي و بدي را به انسانها تعليم دهند و اعتقاد به توحيد و توكل بر خدا را در دلها استوار كنند. اين گونه سطحي نگري، ساده‌انگاري و نزديك بيني پيروانشان را درمان كنند و به آنها اعلام دارند كه اين پندارها بي‌اساس است. جرأت و شهامت مبارزه با اين افكار به آنها داده‌اند و براي اين منظور با سنت قولي و فعلي به پيروانشان گوشزد كردند كه زندگي عاقلانه، بي‌توجهي به آموزه‌هاي نادرست خرافي است كه در ذهن افراد وجود دارد و به آنها اعلام داشتند كه اين عدم توجه نه تنها زيان دنيوي و اخروي براي آنها ندارد؛ بلكه موفقيت آنها در گرو بي‌توجهي به اين خرافه‌هاست.
در اين مقاله موارد تطيّر مخالفان انبياي الهي در مبارزه با آيين حق و در مقابل، پاسخ و تحليل قرآن از منشأ تطيّر و … بيان شده است.
ترتيب بحث در اين مقاله به اين صورت است: ابتدا تطيّر از ديدگاه قرآن و سپس از ديدگاه روايات آمده است و در پايان تأثير آن و راه علاج و جبران آن بيان شده است.
در اين مقاله به روشني خواهيم ديد كه غل و زنجير تطيّر كه اقوام و ملل فراواني را در بند كشيده و مي‌كشد با آيين حق و محكم اسلام باز مي‌شود ]و يضع عنهم إصرهم و الاغلاق التي كانت عليهم[ (اعراف/157) اوهام و خرافاتي كه فكر و عقل انسان را از رشد و نمو باز مي‌دارد غل و زنجيرهايي كه از سلسله آهنين زيان بخش‌تر است. قرآن با اين ديدگاه مقابله مي‌كند و مي‌فرمايد: فال بد هر كسي از خود او و نزد خداوند است و كساني از فال بد متأثر مي‌شوند كه نادان باشند.

فال بد (تطيّر)

واژة تطيّر مصدر باب تفعّل از مادة طير (پرنده) گرفته شده است. رابطة بين تطيّر و «طير» را اين چنين شرح داده‌اند: ابتدا تطيّر فال گرفتن با پرنده (طير) بود، به مرور زمان در هر چه كه با آن فال گرفته مي‌شد (تفأل) و يا شوم دانسته مي‌شود (تشاؤم) واژة تطيّر استعمال مي‌شد. (راغب، 528). پس از گذشت زمان فقط در تشاؤم به كار رفت و مترادف آن شد، يعني فقط در مورد چيزهايي به كار رفت كه انسانها آنها را اسباب بدي مي‌پندارند. (ابن عاشور، 2/362؛ جواد علي، 6/786؛ قمي، 2/102).
نحوة اشتقاق تطيّر از طير اين گونه بوده است كه در دوران جاهليت در تصميم‌گيري به پرندگان وابسته بودند و وقتي ارادة انجام كاري مي‌كردند اگر پرنده‌اي را مي‌ديدند كه به سمت راست آنها پرواز مي‌كند آن را به فال نيك مي‌گرفتند و به مسيرشان ادامه مي‌دادند و اگر به سمت چپ ايشان حركت مي‌كرد آن را شوم مي‌پنداشتند و از مسيرشان بر مي‌گشتند؛ مورد اول را «سانح» و مورد دوم را «بارح» مي‌ناميدند.[2] تا بدان جا به تطيّر اعتقاد داشتند كه در بسياري از موارد پرنده‌اي را از لانه‌اش پرواز مي‌دادند تا از جهت پرواز او تصميم بگيرند كه به مسيرشان ادامه دهند يا نه. (مصطفوي، 7/153) البته بايد دانست كه آنها با هم صدايي پرندگان، آواز آنها در غير اوقات معمولي و به جهت حركت بعضي از حيوانات از جمله آهو نيز تصميم مي‌گرفتند ولي چون بيشتر با پرنده اين عمل صورت مي‌گرفت همة اين گونه اعمال را تطيّر ناميدند. (قطبي، 7/169؛ حسيني، 7/155) به تطيّر طيره نيز گفته شده است. (ابن منظور، 8/529؛ حسيني، 7/154 ـ 155).
طائر واژة ديگري است كه يكي از موارد استعمال آن در قرآن در ارتباط با موضوع تطيّر است و به معناي بدبختي (شوم) به كار رفته است؛ بدبختي و عقوبتي كه خداوند در مقابل اعمال بد كفار و مشركان تدارك ديده است. (راغب، 529)

تطيّر در قرآن

آيات راجع به تطيّر عبارتند از:
الف) (اعراف/131)، (نمل/47) و (يس/19) كه در آنها افعال «يطّيّروا»[3]، «اطّيّرنا» و «تطيّرنا»[4] آمده است و در همان آية (اعراف/131) و (نمل/47) و آية (يس/19) واژة طائر آمده است.
ب) آيه‌اي كه به فرمودة اكثر مفسران مفيد معناي تطيّر است: (نساء/78)
قرآن در چندين آيه به مواردي از تطيّر مشركان و كفار، در برابر دعوت پيامبران الهي، اشاره كرده كه ترتيب تاريخي آنها به اين صورت است.
1. حضرت صالح (ع): او را خدا براي هدايت قوم ثمود فرستاد تا مردم را به خدا دعوت كند و از عذاب اخروي و نزول بلا در دنيا انذار كند. اما ثمود، كه به گفتة بعضي از مفسران مقارن با دعوت حضرت صالح (ع) به بلايايي (طباطبايي، 15/373)، چون قحطي (زمخشري، 3/371)، گرسنگي شديد (حويزي، 4/93)، خشكسالي (مكارم شيرازي، 15/491) و اختلافات (فضل الله، 17/215) مبتلا بودند، در پاسخ به حضرت صالح (ع) گفتند: ما به تو و پيروانت بدبين هستيم (طبري، 11/208)، شما مردمي شوم هستيد (مكارم شيرازي، 15/491) و شومي شما در همة زندگي ما جريان يافته است، از ما دور شويد تا از همة شروري كه از ناحية شما ما را احاطه كرده است خلاص شويم (فضل الله، 17/215) و پيش بيني مي‌كنيم كه به خاطر وجود شما در ميان ما مصايب و بدبختي‌هاي ديگري نيز به ما برسد (طبري، 11/208).
]قالوا اطّيّرنا بك و بمن معك…[ = گفتند ما به تو و به هر كس كه همراه توست شگون بد مي‌زنيم (فولادوند، 381)، (النمل/47).
2. حضرت موسي (ع): او فرستادة خداوند براي هدايت انسانها بود بدين منظور به سوي فرعون و اطرافيانش فرستاده شد[5] ولي آنها استكبار كردند و آيات حق و دليل روشن را نپذيرفتند. خداوند نيز آنها را به خشكسالي و كمبود ميوه‌ها مبتلا كرد[6] تا بيدار شوند؛ به ضعف خود و عجز پادشاه و خدايانشان در برابر قدرت خداوند متذكر شوند؛ از ظلم به بني ‌اسرائيل دست بردارند و دعوت حضرت موسي (ع) را اجابت كنند (رشيد رضا، 9/87). اما آنها به جاي اين كه از اين درسهاي الهي پند بگيرند، از اين موقعيت سوء استفاده كردند و جريان حوادث را به ميل خود تفسير مي‌كردند و هرگاه زندگي خوشي داشتند و نعمتهاي خداوند براي آنها فراوان بود مي‌گفتند: اين از شايستگي خود ماست و وقتي گرفتار ناراحتي و مشكل مي‌شدند، فوراً به حضرت موسي (ع) و كساني كه با او بودند ارتباط مي‌دادند: ]و إن تصبهم سيّئةٌ يطّيّروا بموسي و مَنْ معه[. يعني: چون گزندي به آنان مي‌رسيد به موسي و همراهانش شگون بد مي‌زدند. (اعراف/131). آنان در نهايت سفاهت و سنگدلي بودند و با اين كه معمولاً سختيها ]به ويژه بعد از ديدن آيات الهي[ دلها را مهربان و طبع را رام و دلبستگي را از بين مي‌برد اما كمترين تأثيري در ايشان نداشت. (آلوسي، 6/49)
البته تاريخ فرعونيان حاكي از اين است كه زجر طير (پراندن پرنده به منظور پيش گويي و تصميم گيري بر مبناي آن) در ميان آنها متداول نبود بلكه گمان مي‌كردند كه دعوت حضرت موسي (ع) سبب مصيبت‌هايي براي آنها شده است ولي چون قرآن در ميان قوم عرب نازل شده است از تشاؤم فرعونيان به حضرت موسي (ع) و پيروانش از «تطيّر» كه لغتي عربي است استفاده كرده است. (ابن عاشور، 9/66)
3. سه تن از پيامبران مأمور هدايت قومي بودند كه قرآن از آنها به عنوان «اصحاب القرية»[7] ياد كرده است. آنها فرستادگان الهي را تكذيب كردند و گفتند: ]انّا تطيّرنا بكم[. يعني: ما حضور شما را به شگون بد گرفته‌ايم. (يس/18). منتظر هستيم، كه به خاطر دعوت شما، به ما بدي مي‌رسد (سيد قطب، 5/2962)؛ شما دروغگو هستيد و با سوگند بر دروغ خود پافشاري مي‌كنيد (فخر رازي، 9/261). شما با پدرانتان مخالفت كرده‌ايد و معبودتان را ترك گفته‌ايد و ما از عاقبت بد آن در امان نيستيم (ميبدي، 8/213) و اگر بلايي به ما برسد به خاطر شماست (طبري، 2/188).
در اين كه بعد از آمدن پيامبران اهل قريه مبتلا شده باشند دو قول است:
1. بعضي از مفسران گفته‌اند: بعد از تكذيب پيامبران باران نيامد و جذام زياد شد و در ميان آنها اختلاف كلمه به وجود آمد (آلوسي، 2/333).
2. بعضي ديگر گفته‌اند: منظور مشركان اين نبود كه مقارن ورود رسولان حوادث بدي از قبيل قحطي، وبا و مانند آن قريه را فرا گرفت بلكه به اين معني است كه هر فردي در دنيا با حوادث نامطلوب مواجه است، اشكال اين جاست كه روش اين گونه افراد اين است كه ريشة حوادث نامطلوب را شناسايي نمي‌كنند بلكه به حوادثي هم زمان با حوادثي كه با شهوتهايشان سازگار نيست و از آنجا متنفرند، ارتباط مي‌دهند و آن را شوم و سبب حوادث نامطلوب مي‌پندارند و اموري را كه بدان رغبت دارند و با مزاجشان سازگار است به فال نيك مي‌گيرند و مانند نادانان خودشان را مي‌فريبند و در نتيجه از نظر آنها علل تمام حوادث به آرزوها و خواهشهاي آنها بستگي دارد.
3. ممكن است مراد آنها از شوم اين باشد كه بعد از دعوت رسولان اختلافاتي بين اهل قريه به وجود آمد؛ هر كدام از اهل قريه در تحليل خود به اين نتيجه رسيد كه حوادث نامطبوع از مكافات رسولان است و اين نتيجه‌گيري منشأ وحدت كلمه در ميان آنها شد؛ به اين صورت كه جمعي چنين ادعايي كردند و بقية اهل قريه با او موافق بودند، اين جا بود كه با اتحاد كلمه به رسولان گفتند: ما شما را بد شگون مي‌دانيم و از شما مي‌خواهيم كه از دعوتتان دست برداريد. (ابن عاشور، 22/363)
4. مخالفان پيامبر گرامي اسلام (ص) نيز دست كمي از ديگران نداشتند و علاّمه را با سخناني شبيه سخنان ساير ملل، در خصوص انبياي زمانشان، مورد خطاب قرار دادند. اينان كه به گفتة بعضي از مفسران، يهود (زمخشري، 1/538)، به گفتة بعضي ديگر، منافق (فخر رازي، 4/145؛ ابن عاشور، 4/129)، يا هر دو (دمشقي، 6/507) و يا مؤمنان ضعيف الايمان بودند (طباطبايي، 5/8)؛ هرگاه به پيروزي و غنيمت مي‌رسيدند (طبرسي، 3/121؛ فخر رازي،، 4/145، دمشقي، 6/507) و نيكيها و حسنات از قبيل زندگاني آسوده و حاصلخيزي (زمخشري، 1/538) به دست مي‌آوردند مي‌گفتند از طرف خداست ولي هنگامي كه شكستي دامنگير آنها مي‌شد، يا در ميدان جنگ آسيبي مي‌ديدند (طبرسي، 3/121؛ فخر رازي، 4/145؛ دمشقي، 6/507) و يا به بلايي چون قحطي و تنگ دستي مبتلا مي‌شدند (زمخشري، 3/121؛ طبرسي، 3/121؛ قرطبي، 5/183) به پيامبر گرامي اسلام (ص) نسبت مي‌دادند و از آن جايي كه در اين مورد قرآن با صراحت كلمة تطيّر به كار نبرده است دو احتمال وجود دارد: يا حوادث را به ضعف رأي و سوء تدبير پيامبر گرامي اسلام (ص) (طباطبايي، 5/8؛ طبرسي، 3/121) و عدم كفايت نقشه‌هاي نظامي او (مكارم شيرازي، 4/20) نسبت مي‌دادند و يا از شومي وجود وي مي‌دانستند (طبرسي، 3/121؛ قرطبي، 5/183؛ دمشقي، 3/507) مفسراني كه گوينده اين گفتار را يهود مي‌دانند، گفته‌اند يهوديان معتقد بودند كه خداوند با آنها جز به عزّت و كرامت برخورد نخواهد كرد و علت اين كه حوادث ناخوشايندي براي آنها اتفاق مي‌افتد، در اصل، براي آزار مسلمانان است كه به تبع آن يهود نيز دچار آن مي‌شود (ابن عاشور، 4/130). ]و إن تصبهم سيّئةٌ يقولوا هذه من عندك[. يعني: و چون صدمه‌اي به ايشان برسد مي‌گويند اين از طرف توست. (نساء/78؛ زمخشري، 1/538).

تطيّر (ريشه‌يابي و برخورد غير منطقي با مسائل)

در بررسي موارد تطيّر، به وضوح ديده مي‌شود كه تفكر خاصي در ميان معتقدان به اين خرافه وجود دارد كه به قلب حقايق و گمراه كردن وجدان آنها مي‌انجامد. آنها هرگاه به خواسته‌هايشان مي‌رسند، موفقيتشان را مرهون لياقت خود مي‌دانند، هرچند كه در آن هيچ تأثيري نداشته باشند، و هر بدي‌اي كه به آنها مي‌رسد، به ديگران نسبت مي‌دهند.
چنان كه در بحثهاي قبلي گفته شد، همين انديشة غير منطقي در ميان مخالفان انبيا نيز رواج داشت.
مولوي در مثنوي، مناظرة قوم سبا و انبيا (ع) را به نظم درآورده است كه در اين جا تنها به چند بيت از آن اشاره مي‌كنيم.
قوم سبا به پيامبران گفتند اگر چه ممكن است شما براي خودتان ستارة خوشبختي باشيد ولي شما از دين ما مرتد شده‌ايد و با ما مقابله مي‌كنيد بنابراين براي ما شوم هستيد.
قوم گفتند ار شما سعد خوديد نحس ماييد و ضديد و مرتديد
علت پندار شوم در مورد پيامبران اين بود:
1. براي آنها تكليف آورده بودند.
2. آنها را متوجه معاد كرده بودند.
3. با گرويدن افرادي به دعوت انبيا از تعداد اجتماع آنها كم شده بود.
آنان «عنا»، غم و افتراق را از فال زشت انبيا مي دانستند.
جان ما فارغ بُد از انديشه‌ها در غم افكنديد ما را و عنا
ذوق جمعيت كه بود و اتفاق شد زفال زشتشان صد افتراق
(جعفري، 8/241)
پاسخ انبياي پيشين و پيامبر گرامي اسلام (ص) به تطيّر مخالفان
روش استدلال محكم و به حق انبياي الهي چنين بوده است كه آنها بر اساس توحيد افعالي همة حوادث گوارا و ناگوار را به خداوند نسبت مي‌دادند و بيان مي‌كردند كه برخي از حوادث جنبة امتحان و بعضي از آنها جنبة كيفر و تنبيه دارد.
قرآن به تفصيل پاسخ انبيا را بيان كرده و به موارد تطيّر اين چنين پاسخ داده است:
در يك مورد فرموده است: شومي شما از خود شما است و اگر درست بينديشيد به اين حقيقت واقف خواهيد شد. ]طائركم معكم أئِن ذكرتم[ (يس/19)؛ مكارم، 441). به دليل اين كه شما گروهي اسراف كار و متجاوزيد: ]بل انتم قومٌ مُسرفون[ (يس/19) و مشكل اصلي شما همان اسراف و تجاوزگري شما است، كه حق را انكار مي‌كنيد (طباطبايي، 17/77) و اگر جامعة شما گرفتار سرنوشت شوم شده است سبب آن يا زياده‌روي شما در گناه است و يا در گمراهي؛ به طوري كه كساني را شوم مي‌دانيد كه فرستادگان خداوند هستند و نه تنها تطيّر به آنها باطل است بلكه در حقيقت تبرك به آنها واجب است (زمخشري، 4/9)؛ شما كساني را كه اكرام آنها واجب است مورد آزار قرار مي‌دهيد؛ با اين كه حق، با معجزه و برهان، براي شما اثبات شده است، در عين حال بركفر اصرار داريد (فخر رازي، 9/362)؛ موعظة پيامبران را با تهديد به رجم و وعيد بر عذاب پاسخ مي‌دهيد (سيد قطب، 5/2962). ]لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم منّا عذاب اليم[ (يس/18). در آية ديگر نظير همين پاسخ را مي‌فرمايد: ]و ما اصابك من سيّئة فمن نفسك[. يعني: و آنچه از بدي به تو مي‌رسد از خود توست.
در دو مورد مي‌فرمايد: ]قال طائركم عندالله[ (نمل/47)، ]ألا إنّما طائرهم عندالله[ (اعراف/131) و شما گروهي هستيد كه آزمايش مي‌شويد: ]بل انتم قوم تفتنون[ (نمل/47). در اين موارد قرآن اين گونه استدلال مي‌كند كه پيامبر و همراهانش در جلب اين رنجها تأثيري ندارند بلكه شما، با اين ابتلائات امتحان مي‌شويد تا مؤمن از كافر و فرمان بر از نافرمان مشخص شود (طباطبايي، 15/87)؛ در حقيقت اينها هشدارهايي است تا كساني كه شايستگي دارند از خواب غفلت بيدار شوند، مسير نادرست خود را اصلاح كنند و به سوي خدا آيند؛ و تنها ضامن تحقق خير (مكارم شيرازي، 15/491) و بيداري، انديشه در سنتهاي خداوند و بررسي و تفكر عميق در حوادث است نه طيره به بعضي از مخلوقات خداوند (سيد قطب، 5/2645).
در اين جا بيان نكته‌اي لازم است:
قرآن هر چند فقط به تطيّر كفار و مشركان در برابر انبياي الهي اشاره مي‌كند و اساساً از طيرة اشخاص، موجودات و اشيا ذكري به ميان نمي‌آورد. اما با بررسي آيات تطيّر (بخشي كه به فال بد مخالفان انبيا پاسخ مي‌دهد) نتيجه مي‌گيريم كه تفاوتي ميان تطيّر انبياي الهي و انسانها و … نيست. گرچه طيرة انبيا بيشتر مذمت شده است؛ اما اين مطلب قطعي است كه طيره به هر كس يا به هر چيز مذموم است. خداوند با بيان اين كه «طائر شما از خود شماست اگر درست بينديشيد به دليل اين كه شما گروهي اسراف كار و متجاوزيد و طائر شما نزد خداست و شما گروهي هستيد كه آزمايش مي‌شويد به اين مطلب اشاره مي‌كند كه اساساً وقوع حوادث ناخوشايند معلول وجود اشخاص ديگر، موجودات و يا اشيا نيست. بلكه اين عقيده، نيت و عمل خود انسان است كه منشأ خوبي يا بدي است. منفعتي را براي انسان جلب مي‌كند يا مفسده‌اي را دفع مي‌كند و اين خداوند است كه به انسان خيرات و بركاتي پاداش مي‌دهد و يا از وقوع در مصائب و حوادث نامطلوب محافظت مي‌كند و يا در زماني انسان را مي‌آزمايد. همچنين در بحث از روايات خواهيم ديد كه پيامبر (ص) و ائمه (ع) با طيره به غير انبيا نيز مخالفت كرده‌اند. پس مطلق طيره ممنوع است نه فقط تطيّر در مقابل پيامبران الهي.
مفسران آياتي را كه در پاسخ تطيّر كفار و مشركان آمده است چنين تبيين كرده‌اند:
پيامبران در جواب قومشان فرموده‌اند:
الف) ]طائركم معكم[ (يس/19). يعني: سبب شومي شما افكار كفر آميز و شرك آلودتان است (فضل الله، 19/136؛ فخر رازي، 9/262)؛ شما از حق كه توحيد است اعراض كرده‌ايد و به باطل كه شرك است روي آورده‌ايد (طباطبايي، 17/77)؛ همة شومي در عبادت بتهاست (ميبدي، 8/213) شومي شما نتيجه برخورد ناپسندتان با خيرخواهان است كه آنان را ملامت مي‌كنيد و وجود آنان را به شگون بد مي‌گيريد (صادقي، 23/32)؛ كارهاي شما نزد خدا نوشته شده است و منشأ حوادثي است كه بر شما فرود مي‌آيد (زمخشري، 3/371)؛ نصيب هر كسي از خوبي و بدي با خود او است و با نيت و عملش مرتبط است و بر اعمالش متوقف است و در توان هر فردي است كه بهرة خود را خوبي يا بدي قرار دهد و تحقق خواست خداوند در مورد هر بنده‌اي از جانب خود بنده و از ناحية تمايلات و اعمالش است (سيد قطب، 5/2962). بنابراين، عقيده، نيت و عمل خود انسان منشأ خوبي و بدي است.
ب) ]طائركم عندالله[ (نمل/47) و ]طائرهم عندالله[ (اعراف/131). شومي، عقوبت جاوداني است كه براي آنها نزد خدا باقي است (ميبدي، 3/710؛ ابوالفتوح، 8/352؛ طباطبايي، 8/227؛ ابن عاشور، 9/67)، نه آنچه در دنيا به آنها مي‌رسد (طبرسي، 3/719؛ آلوسي، 6/49)، مجازات اخروي تشاؤم آنها در نزد خداوند محفوظ است (طبرسي، 3/719؛ فخر رازي، 8/560؛ آلوسي، 6/49). اعمال آنها كه در نزد خدا مكتوب و محفوظ است، سبب واقعي شومي براي آنها است (شيخ‌زاده، 4/279؛ طباطبايي، 15/373). و خداوند بين اشيا و اسباب آنها رابطة تكويني يا كيفري قرار داده است (فضل الله، 17/216).
سرنوشتي كه خداوند براي آنها مقدر كرده است، علت اصلي خوبي و بدي است (زمخشري، 3/371؛ فخر رازي، 5/344 ـ 345؛ قرطبي، 7/170). تمام رويدادها (خوبي و بدي) براي امتحان و منشأ آنها امر خداوند است (سيد قطب، 3/1358). در اين جا لازم است به حقايقي اشاره كنيم، حقايقي كه تطيّر كنندگان با نتيجه‌گيري غير منصفانه و باطل تطيّر ، از آن تغافل مي‌كردند.
ـ اعمال خوب و بد جامعه و افراد با حوادث خارجي ارتباط دارند چنان كه علامه طباطبايي ـ قدس سره ـ در بحثي با عنوان «احكام الاعمال من حيث الجزاء» (2/188 ـ 190) به اين ارتباط اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: «منظور از عمل، عنوان حسنه و سيئه است كه بر حركات خارجي منطبق مي‌شود نه خود حركات و سكناتي كه از آثار طبيعي اجسام است. ]و ما أصابكم من مصيبة فبما كسبت أيديكم و يعفو عن كثير[ اين آيه و آيات (رعد/11)، (انفال/54)، (اعراف/96) و (روم/41) به اين مطلب دلالت دارند كه بين حوادثي كه واقع مي‌شوند و اعمال خوب و بد، ارتباطي وجود دارد. بنابراين حوادثي كه در هستي اتفاق مي‌افتد تا اندازه‌اي تابع اعمال انسانها است. پس به تبع اطاعت جامعه از خداوند و پيمودن راه مورد پسند او خيرات نازل مي‌شود؛ و درهاي بركت باز مي‌شود. در مقابل انحراف جامعه از مسير بندگي، مداومت در گمراهي، نيّتهاي فاسد و اعمال زشت سبب مي‌شود كه فساد در خشكي و دريا ظاهر شود و امتها، با رواج ظلم، ناامني، جنگها هلاك شوند. همچنين قرآن حوادث طبيعي ويران كننده‌اي چون سيل، زلزله، صاعقه و طوفان را از اين قبيل مي‌داند.
خداوند در آية (مؤمن/21) فرموده است: ]أو لم يسيروا في الأرض فينظروا كيف كان عاقبة الذين كانوا من قبلهم كانوا هم اشدّ منهم قوّةً و ءاثاراً في الأرض فأخذهم الله بذنوبهم[ و آيه‌هاي (اسراء/16) و (مؤمنون/44) نيز همين مضمون را دارند. اگر چه اين سه آيه در مورد جامعه است اما فرد هم حكم جمعيت را دارد و مانند جمعيت پاداش كارهاي نيك و مكافات كارهاي بد را مي‌بيند چنان كه آية (يوسف/90) و (قصص/81) بر اين مطلب دلالت مي‌كند. با اين تفاوت كه فرد به واسطة پيشينيانش از نعمتهاي بسياري بهره‌مند مي‌شود؛ و به خاطر ستمكاري نياكانش مبتلا مي‌شود. همان طور كه در آيات (كهف/82) و (نساء/9) نيز آمده است.
ــ چنان كه در آية (اعراف/94) آمده است ]و ما أرسلنا في قرية مِنْ نبيّ إلاّ أخذنا أهْلَها بالبأساء و الضّرّاء لعلهم يضّرّعون [. اين قانون كلي الهي در مورد تمام پيامبران بوده كه خداوند براي بيداري اقوام سركش آنها را گرفتار مشكلات مي‌كرده است تا در خود احساس نياز كنند و فطرت توحيد، كه با رفاه زير پوشش غفلت قرار گرفته، آشكار گردد و به ضعف و ناتواني خويش پي ببرند و متوجه مبدأ قادر و توانايي كه تمام نعمتها از ناحية اوست بشوند. ولي آنان چنان كه در ذيل آيه (اعراف/131) آمده است حوادث را بر وفق مراد خود تفسير مي‌كردند و از فهم اين حقايق و رسيدن به نتايج آن محروم مي‌ماندند.
ــ قرآن در ارتباط با همين موضوع حقيقت امر، در خوبيها و بديهايي را كه به انسان مي‌رسد بيان مي‌كند و در پاسخ به مخالفان پيامبر (ص) كه هر پيشامد خوبي را به خدا و هرصدمه‌اي را به پيامبر (ص) نسبت مي‌دادند ابتدا مي‌فرمايد: بگو: ]كل من عندالله[ (نساء/78) يعني: همه از جانب خدا است. بعضي از مفسران گفته‌اند: پيشامدهاي خوب و بد از ناحية خدا يعني از قضا و قدر خداوند است (قرطبي، 5/183) و احدي قادر نيست كه قضا و قدر را باز گرداند؛ خداوند بندگانش را با آن مي‌آزمايد تا با شكر نعمت و صبر بر مصيبت به ثواب برساند (طبرسي، 3/121). بعضي ديگر گفته‌اند: خداوند انسانها را مستقيماً وادار به كاري نمي‌كند بلكه تقدير، تهيه اسباب (ابن عاشور، 4/131) و وضع قوانين اسباب و مسببات (رشيد رضا، 5/266) از ناحية اوست و از اين جهت بين خوبي و بدي تفاوتي نيست (ابن عاشور، 4/131).
پيشامدهاي خوب و بد حوادثي هستند كه بنيان‌گذار نظام آفرينش يعني خداي واحد بدون شريك آنها را منظم كرده است، زيرا بر طبق تعليم قرآن، همة اشيا در وجود، بقا و همة حوادثي كه در پيش دارند تسليم خداوندند (طباطبايي، 5/8).
سپس مي‌فرمايد: ]ما أصابك مِنْ حسنةٍ فَمِنَ الله و ما أصابكَ مِنْ سيّئةٍ فَمِنْ نفسك[ (نساء/79). حسنات يعني چيزهايي كه انسان طبعاً آنها را خوب مي‌شمارد؛ مانند: عافيت، نعمت، امن، رفاه و … اينها همه از طرف خدا است ولي سيئات يعني اموري كه انسان را ناراحت مي‌كند مانند: بيماري، خواري، فقر و فتنه كه به خود انسان بر مي‌گردد نه به خداوند. مضمون اين آيه (نساء/79) با آية (انفال/53) شباهت دارد كه مي‌فرمايد: ]ذلك بأنَّ اللهَ لَمْ يَكُ مغيّراً نعمةً أنعمها علي قومٍ حتّي يُغيِّروا ما بأنفسهِمْ[. اين بدان سبب است كه خداوند نعمتي را كه به قومي ارزاني داشته تغيير نمي‌دهد مگر آن كه آنها خودشان آن را تغيير دهند.[8]

مبدأ و علت تطيّر

با توجه به مطالبي كه قبلاً گفته شد دانستيم كه از ديدگاه قرآن منشأ تطيّر جهل بشر، عدم تفكر و تأمل در موضوعات مختلف زندگي است و حاضر نبودن به درك حقايق است.
در آية (اعراف/131) بعد از اين كه جريان تطيّر مخالفان حضرت موسي (ع) را نقل مي‌كند و حقيقت مطلب را در پاسخ آنها تبيين مي‌كند مي‌فرمايد: ]و لكنّ اكثرهم لا يعلمون[. مفسران در ذيل آيه فرموده‌اند: فرعونيان گمان مي‌كردند هر جنايتي كه مرتكب مي‌شوند، محفوظ نمي‌ماند و از بين مي‌رود (طباطبايي، 8/227)؛ آنها نمي‌دانستند كه سختيها و قحطيها به سبب گناهانشان، از ناحية خداوند است (قرطبي، 7/170). آنان به اسباب و علل خوبي و بدي، اعم از مادي و معنوي از اين كه وجود هر چيزي در هستي، خواست و تدبير خداوند است آگاه نبودند (رشيد رضا، 9/88)، اما چون جاهل مقصر[9] بودند همانند دانايان سرزنش شده‌اند (صادقي، 9/262) و به عنوان اعتراض به ناداني و عدم تفكر و تعمق آنها در موضوعات زندگي در پايان آيه (نساء/78) مي‌فرمايد: پس چرا اينها حاضر نيستند حقايق را درك كنند؟ ]فمالِ هؤلاءِ القومِ لا يَكادُونَ يفقهُونَ حديثاً[.
همچنين منافقان زمان پيامبر اكرم (ص)، كساني كه از مرگ مي‌ترسيدند و جهاد برايشان مشكل بود، عادتشان اين بود كه اگر در جهاد به غنيمتي مي‌رسيدند از ناحية خدا مي‌دانستند و اگر ناراحتي به ايشان مي‌رسيد از شومي همراهي با حضرت محمد (ص) مي‌دانستند و اين دال بر نهايت احمقي و ناداني آنهاست (فخر رازي، 4/145).

تطيّر در روايات

احاديثي در مورد تطيّر از پيامبر (ص) و ائمه معصوم (ع) در كتب روايي شيعه نقل شده است. نيز در كتب روايي اهل سنت احاديثي از پيامبر (ص) و نحوة برخورد بعضي از صحابه با تطيّر بيان شده است. در اين احاديث اختلاف تعبير وجود دارد. اما پيام آنها يكي است. در اين روايات از تطيّر به كفر و شرك و … تعبير شده است. در اين بخش از مقاله ابتدا حكم فقهي تطيّر را بيان مي‌كنيم و سپس به معرفي تطيّر از ديدگاه روايات مي‌پردازيم.

الف) حكم فقهي تطيّر

يكي از احاديث، حديثي است كه مرحوم صدوق ـ قدس سره ـ به سند صحيح در خصال (ص 485) و در توحيد (ص 353) از پيامبر (ص) به نقل از امام صادق (ع) آورده است كه به «حديث رفع» معروف است. در اين حديث نُه مورد از مواردي كه از امت پيامبر (ص) برداشته شده است و رفع آنها امتنان[10] به امت پيامبر (ص) است، بيان شده است. متن اين حديث به اين شرح است: «عن ابي عبدالله (ع) قال: قال رسول الله (ص): رفع[11] عن امتي تسعة: الخطأ و النسيان و ما أكرهوا عليه و ما لا يعلمون و ما لا يطيقون و ما اضطرّوا اليه و الحسد و الطيرة و التفكر في الوسوسة في الخلق ما لم ينطق بشفة» (ابن بابويه، 485). يعني: رسول خدا (ص) فرمود: نه چيز از امت من برداشته شده است: خطا و فراموشي و آنچه با اكراه انجام دهند و آنچه ندانسته انجام دهند و آنچه طاقت فرساست و آنچه بدان ناچارند و حسد و فال بد و افكاري كه ناشي از وسوسة در آفرينش است، تا به زبان نياورده باشد.
اصوليون شيعه حديث رفع را بيشتر از منظر اصل عملي برائت «ما لا يعلمون» مورد بحث و استدلال قرار داده و در مورد بخشهاي ديگر حديث بحثي نسبتاً مختصر دارند. سه موضوعي كه در حديث آمده است، اما بحث و استدلال بسيار كمي در مورد آن وجود دارد، حسد، وسوسة در خلقت و تطيّر است.
حكم فقهي تطيّر از حديث رفع استنباط مي‌شود. اكثر اصوليون حديث را صحيح السند (فاضل لنكراني، 11/40؛ بروجردي، 3/208؛ شيخ انصاري، 2/38؛ اعتمادي، 3و4/18) مي‌دانند و فقط به بحث دلالي آن مي‌پردازند. غير از بحثهاي خاص هر يك از موارد نُه گانه، اصوليون بحثهاي عامي را نيز مطرح كرده‌اند. دو مورد از اين بحثها عبارتند از:

1. رفع تكويني است يا تشريعي؟
2. مرفوع چيست؟

رفع در اين حديث، رفعي تشريعي است و نسبتي كه در اين حديث به عناوين نُه گانه داده شده، نسبتي تكويني نيست. (بامياني، 2/232). زيرا «رفع عن امتي … الطيرة …» به اين معنا نيست كه با عنايت خداوند، امت پيامبر (ص) تكويناً دچار تطيّر نمي‌شوند. چرا كه تطيّر عملاً در بين امت وجود دارد. بنابراين رفع در اين حديث تشريعي است. پس اين كه رفع به خود عناوين نُه گانه نسبت داده شده است، بايد تصحيح شود. مثلاً بايد چيزي در تقدير گرفته شود تا مرفوع همان مقدّر باشد (بامياني، 2/232؛ شيرزاي، 5: 288؛ امام خميني، 2/48). مرفوع در اين جا ممكن است يكي از دو مورد زير باشد (شيخ انصاري، 2/38؛ شيرازي، 5/288؛ بامياني، 2/232):
الف) مؤاخذه (شيخ انصاري، 2/38؛ شيرازي، 5/288) يعني مراد از «رفع … الطيرة … »، «رفع … المؤاخذة علي الطيرة …» است. پس مؤاخذه در تقدير است و طيره ادعاءً برداشته شده است. به اين معنا كه تطيّر در امتهاي گذشته حرام بوده است، ولي حرمت آن از امت پيامبر اكرم (ص) رفع شده است؛ به طوري كه به خاطر تطيّر مؤاخذه نمي‌شوند.
در اين جا لازم است به اين مطلب اشاره كنيم (شيرازي، 5/286) كه با خطور تطيّر در قلب انسان سه صورت پيش مي‌آيد كه عبارت است از:
1. به تطيّر اعتقاد نداشته باشد و به آن ترتيب اثر ندهد. حرمت اين صورت از تطيّر بر اساس حديث رفع از امت پيامبر (ص) برداشته شده است.
2. انسان به تطيّر اعتقاد داشته باشد و آن را در سرنوشتش مؤثر بداند و به آن ترتيب اثر بدهد به طوري كه به خاطر تطيّر به چيزي از ادامة كار منصرف شود. اين صورت از تطيّر قطعاً حرام و شرك است.
3. به تطيّر اعتقاد نداشته باشد و فقط در عمل يا در گفتار به آن اعتنا كند. اين صورت از تطيّر هم حرام است. چرا كه در عمل يا در گفتار اثر تطيّر را آشكار كرده است.
ب) اثر (شيخ انصاري، 2/38) مراد از «رفع … اثر الطيرة …»، «رفع … اثر الطيرة …» است. منظور از اثر تطيّر، باز ماندن از اهداف به خاطر توجه به تطيّر است و شرع بازماندن از اهداف به واسطة تطيّر را نفي كرد و امر كرد كه در پي تحقق اهدافتان گام برداريد بدون اين كه از تطيّر متأثر شويد و از كاري كه قصد انجام آن را داشتيد باز بمانيد (شيرازي، 5/334 ـ 335). پس مرفوع حرمتي است كه عرف با تطيّر به آن ملتزم شده بود و به كارهايش اقدام نمي‌كرد. اين حرمت به امضاي شرع نرسيد. بنابراين شرعاً و عقلا حق ندارند، با اعتنا به تطيّر كارهايشان را تعطيل كنند و يا به تعويق اندازند (بروجردي، 3/225).

ب) تطيّر از ديدگاه روايات:

منشأ تطيّر كه در واقع تفكّر، اعتقاد و ترتيب اثر است، صرفاً نفساني است و با «متطيّر به» كه ممكن است پرنده، خانه، روز و … باشد فرق مي‌كند. بررسي ما در اين مقاله فقط تطيّر است و بررسي و تحقيقي در مورد «متطيّربه» نداشته‌ايم و فقط در يك بحث كوتاه به موضوع «سعد و نحس ايام» پرداخته‌ايم. در اين بخش روايات راجع به تطيّر را بررسي مي‌كنيم. در جوامع روايي شيعه و اهل سنت روايات متعددي وجود دارد. در بين روايات ممكن است روايت مرسل يا مرفوع وجود داشته باشد يا اين كه سند روايت ضعيف باشد ولي آنچه مهم است اين است كه مستفاد از روايات حقيقتي است كه با تواتر معنوي به اثبات مي‌رسد و آن اين است كه تطيّر اثر تكويني ندارد و در شرع نيز تأييد نشده است و تنها جنبة رواني و تأثير نفساني آن است كه احياناً به جوامع و افراد ضررهايي مي‌زند.
در حديثي پيامبر (ص) فرمود: «الطيرة شرك» (مكارم شيرازي، 6/318؛ متقي، 10/ح28556). فال بد زدن (و آن را مؤثر در سرنوشت آدمي دانستن) يك نوع شرك به خداست. در اين روايت پيامبر (ص) طيرة را با يكتاپرستي واقعي در تضاد معرفي كرده است. چرا كه كسي كه پرنده يا چيز ديگري را به فال بد مي‌گيرد معتقد است كه آن چيز بر سرنوشتش مؤثر است و خداوند را تنها مؤثر در همة كارهايش نمي‌داند.
در حديث ديگري از پيامبر اكرم (ص) آمده است: «من رجعته[12] الطيرة عن حاجته فقد اشرك». هر كس كه فال بد، او را از انجام كارش باز دارد شرك ورزيده است (قرطبي، 7/170؛ دمشقي، 9/279). دليل اين كه طيرة شرك معرفي شده است اين است كه اعتقاد داشتند تطيّر باعث مي‌شود كه منفعتي جلب يا ضرري دفع شود و اين به منزلة اين است كه براي خدا شريكي قرار داده باشند و اين اعتقاد با قول خداوند متعال در قرآن كريم منافات دارد كه فرمود: ]و إن يمسسك الله بضر فلا كاشف له الاّ هو و إن يردك بخير فلا رادّ لفضله[ (يونس/107). مفهوم آيه اين است كه ضرر و منفعت تنها از ناحية خداوند مي‌رسد (الأشقر، 300). تطيّر در حقيقت نشانگر اعتقاد به قدرتي ديگر در عرض خدا و نشانة قبول فاعلي قادرتر از خداوند در امر سرنوشت موجودات است و در حقيقت اعتقاد به غير خداست (ميبدي، 8/213). انسان يكتاپرست اگر به بد آمد و يا خوشامد امري هم مي‌انديشد باز هم آن را از خدا مي‌داند و هيچ گاه پيشاپيش چيزي را بد و زشت نمي‌پندارد و هرگز فال بد نمي‌زند. موحد اعتقاد دارد كه آنچه ارادة الهي به آن تعلق گرفته است واقع مي‌شود. به طور كلي اگر انسان علل حوادث را به ذات پاك خداوند كه طبق حكمتش همه چيز را روي حساب انجام مي‌دهد باز گرداند و از نظر سلسله علت و معلول طبيعي بر علم تكيه كند مشكلي ندارد و گرنه مجبور است يك سلسله علل بي‌اساس براي امور جست و جو كند.
در روايتي از پيامبر اكرم (ص) تطيّر كفر دانسته شده است: «من خرج يريد سفراً فرجع من طير فقد كفر بما أنزل علي محمد (ص)» (متقي، 10/28570). يعني: شخصي كه اقدام به مسافرتي كند اما ]مثلاً[ با ديدن يك پرنده برگردد در واقع به آنچه بر محمد (ص) نازل شده كفر ورزيده است.
از آن جايي كه عربها هرگاه قصد سفر مي‌كردند به نخستين پرنده‌اي كه بر مي‌خوردند، آن را رم مي‌دادند، اگر به سمت راست مي‌پريد به سفر مي‌رفتند و آن را مبارك مي‌شمردند و هرگاه به سمت چپ مي‌پريد از سفر منصرف مي‌شدند و آن را شوم مي‌دانستند، پيامبر (ص) از اين كار منع كرد و فرمود: «اقرّوا الطير علي مكناتها» (جواد علي، 6/789؛ قرطبي، 7/169؛ جاسم، 115). يعني: بگذاريد پرندگان در لانه‌هاي خود آرام بگيرند. يعني پرنده ضرر و نفعي نمي‌رساند.
در روايتي پيامبر (ص) آن را بي‌اساس معرفي كرده‌اند: «… و لا طيرة» (بخاري، 5/2171). در اين حديث حضرت طيره را نفي كرده است و به مردم اعلام كرده است كه مبادا توجه به آن، شما را از اهداف و مقاصدتان باز دارد. شايد از لحاظ طبيعي سرّ آن اين باشد كه توجه نفس انساني، تأثيري در جلب نفع و ضرر دارد. پس حضرت با اعلام نفي طيره خواسته است نفوس مردم را از اين انديشه منصرف كند تا از ناحية توجه، نفس ضرري به آنها نرسد. در حديث ديگري آمده است كه «لا طيرة و انما الطيرة علي من تطيّر» (ابن عاشور، 9/66). يعني: فال بد بي‌اساس است و تنها كسي كه فال بد مي‌زند متضرر مي‌شود. اين را خداوند مجازات دنيوي كسي قرار داده است كه سوء ظن دارد و افراد و اشيايي را بد يمن مي‌داند.
در روايتي پيامبر اكرم (ص) فرموده است: « … الطيرة من الجبت» (ميبدي، 9/710). در فال بد هيچ خيري وجود ندارد ]و انجام آن در زمرة بت ‌پرستي است[. در نهج البلاغه مي‌خوانيم كه: «الطيرة ليست بحق» (فيض الاسلام، 1274، كلمة قصار 392). يعني: فال بد گرفتن امري به حق نيست. حضرت (ع) در اين كلمة قصار ابتدا مي‌فرمايد: سحر حق است يعني سحر وجود دارد و اگر عمل سحر انجام شود اثر خود را دارد ولي طيرة حقيقتاً وجود ندارد. چنانچه مترجمان در ترجمه‌هاي فارسي نهج البلاغه آورده‌اند: فال بد درست نيست يعني اثر ندارد (فيض الاسلام، 1275) و رويداد بد را بد شگون دانستن درست نيست (دشتي، 727). و در ترجمة ديگر آمده است: فال بد زدن راست نيست (آيتي، 438).
در روايتي از پيامبر (ص) مي‌خوانيم: «ليس منا من تطيّر أو تطيّر له …» (الإبشيهي، 1/515). يعني: از ما نيست كسي كه فال بد بزند و يا براي او فال بد زده شود. در نقل ديگر آمده: «قال (ص): ليس منا من تطيّر و لا من تطيّر له …» (متقي، 10/ح28565).
در حديثي پيامبر (ص) فرموده است: «ليس منا من … ردّه عن سفره تطيّر» (قرطبي، 7/170). يعني: از ما نيست كسي كه فال بد او را از ادامة مسافرت باز دارد.
در روايتي ديگر آمده است: «ان النبي (ص) كان … يكره الطيرة» (قمي، 2/102) شايد به اين دليل باشد كه طيرة با بدگماني و انتظار بلا همراه است. انساني كه به فضل خداوند اميدوار باشد، در مسير خير گام بر مي‌دارد و با قطع اميد تبهكار مي‌شود.
در روايتي از پيامبر اكرم (ص) فرموده است: هفتاد هزار از امت پيغمبر (ص) بدون حساب به بهشت مي‌روند يك از اوصاف ايشان اين است كه فال بد نمي زنند؛ (و هم الذين لا يتطيّرون). (بخاري، 5/2171).

تأثير تطيّر

تطيّر و تفأل همواره بين انسانها رواج داشته است. اموري را به فال نيك مي‌گرفتند و دليل بر پيروزي مي‌دانستند و اموري را به فال بد مي‌گرفتند و دليل بر شكست مي‌پنداشتند و اين در حالي بود كه هيچ گونه رابطة منطقي ميان پيروزي و شكست، با اين گونه امور وجود نداشت. مثلاً آواز خواندن مرغ سياه را علت شكستن پاي خود مي‌دانستند و براي درمان آن استخوانهاي گربة سياه را مي‌شكستند (نوري، 489)!
البته تفأل و تطيّر گرچه اثر طبيعي و واقعي ندارند ولي بدون ترديد مي‌توانند اثر رواني داشته باشند. فال نيك غالباً ماية اميدواري، حركت، تلاش و كمكي بر دست‌يابي به پيروزي است. همچنين مي‌توان تفأل را به عنوان تلقيني قوي كه قادر است اميدواري و اعتماد به نفس را تا مدتي نسبت به امري در اشخاص ايجاد كند، مؤثر و نافذ دانست. بنابراين فال گرفتن براي گشودن دري براي خوش بيني و اميدواري بسيار خوب است. ولي فال بد موجب نااميدي و ناتواني است و به شدت محكوم شده است. به همين دليل در روايات اسلامي به فال نيك سفارش شده است. چنان كه خواهيم ديد به طريق صحيح، هم از شيعه و هم از اهل سنت، رواياتي داريم كه پيامبر (ص) با توجه به تأثير نفساني فال بهترين استفاده را از فال نيك، در جهت سازندگي رواني فرد و اجتماع، كرده است و در مورد فال خوب نه تنها سفارش به انجام آن كرده است بلكه خود ايشان نيز در موارد مختلف براي ايجاد روحيه اميد و رسيدن به پيروزي از آن استفاده كرده است. در مورد فال بد، نهي كرده است و وقتي در موقعيت خاصي تصورات نااميد كننده‌اي براي افراد بوده به آنها دعاهايي ياد داده و سفارشهايي كرده است. توضيح اين مطالب بعداً مي‌آيد.
در حديث معروفي از پيامبر (ص) نقل شده است كه «تفألوا بالخير تجدوه» (مكارم شيرازي، 6/317؛ طباطبايي، 19/86). يعني: كارها را به فال نيك بگيريد (و اميدوار باشيد) تا به آن برسيد. از پيامبر(ص) نقل شده است كه فال نيك را دوست مي‌داشت و از تطيّر بيزار بود. «انّه (ص) كان يحب الفأل و يكره الطيرة (ابن منظور، 10/168)». در اين احاديث جنبة اثباتي فال نيك منعكس شده است و در حالات پيغمبر (ص) نقل شده است كه حضرت مسائل بسياري را به فال نيك مي‌گرفتند (طباطبايي، 19/86) مثلاً در جريان برخورد مسلمانان با كفار مكه در سرزمين حديبيه مي‌خوانيم: هنگامي كه سهيل بن عمرو به عنوان نمايندة كفار مكه به سراغ پيامبر(ص) آمد و حضرت (ص) از نام او آگاه گرديد فرمود: «قد سهّل عليكم امركم». از نام سهيل من تفأل مي‌زنم كه كار بر شما سهل و آسان مي‌گردد (طباطبايي، 19/86). و در جريان نامة حضرت (ص) به خسرو پرويز آمده است كه او را به اسلام دعوت كرد و او نامة آن جناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتي خاك براي آن حضرت فرستاد، حضرت همين عمل را به فال نيك گرفت و فرمود: «به زودي مسلمانان خاك او را مالك مي‌شوند» (طباطبايي، 19/86) و موارد ديگري از تفألهاي ايشان كه در تاريخ ثبت شده است و نيز رسول خدا (ص) به كارگزارانش نامه مي‌نوشت و سفارش مي‌كرد كه پيكهايي كه براي من مي‌فرستيد خوش نام و خوشرو باشند. «كان رسول الله يكتب الي امرائه اذا ابردتم اليّ بريدا فأبردوه حسن الاسم حسن الوجه» و هنگامي كه به حضرت (ص) اعتراض شد كه ما را از تطيّر نهي مي‌كني و خود شما تطيّر مي‌زنيد فرمود: نزدم بلكه از نام خوب خوشم مي‌آيد (سبزواري، 267). ابو هريره روايت كرده است: «ان رسول الله (ص) سمع كلمة فاعجبته فقال: اخذنا فألك من فيك» (طريقه دار، 169). يعني: پيامبر (ص) كلمه‌اي شنيد كه او را به شگفت آورد. پس فرمود: فال نيك را از دهانت گرفتم. همان طور كه مي‌دانيم در فال خوب حسن ظن به خداوند متعال وجود دارد و خداوند مي‌فرمايد: «أنا عند ظن عبدي بي». بنابراين كسي كه فال نيك مي‌زند اگر حتي به مرادش هم نرسد در اصل با اميدواري به خداوند به هدف رسيده است. حضرت علي (ع) فال را امري به حق و درست مي‌‌داند و فرموده است: «الفأل حق» (فيض الاسلام، 1274، كلمة قصار 392). در روايتي از امام صادق (ع) آمده است كه: «الطيرة علي ما تجعلها، إن هوّنتها تهوّنت و إن شدّدتها تشدّدت و إن لم تجعلها شيئاً لم تكن شيئاً» (حرّ عاملي، 11/361). يعني: فال بد اثرش به همان اندازه است كه آن را مي‌پذيري، اگر آن را آسان بگيري كم اثر خواهد بود و اگر آن را سخت بگيري پر اثر است و اگر به آن اعتنا نكني، هيچ اثري نخواهد داشت (الإبشيهي، 516). اصولاً مواردي كه به فال بد گرفته مي‌شود يقين و روحية انسان را سست مي‌كند و تأثير ناخودآگاه خود را مي‌گذارد. در حقيقت اين تلقين روحي تطيّر است كه موجب تأثير آن مي‌شود. پيامبر (ص) فرمود: قال (ص): «البلاء موكل بالمنطق». يعني: بلا و گرفتاري در گرو گفتار است (طريقه دار، 169). روايت شده است حضرت يوسف (ع) از زنداني شدن خود به خدا شكوه كرد، خداي تعالي به او وحي فرمود: «اي يوسف تو آن جا كه گفتي، پروردگارا زنداني شدن در نزد من محبوب‌‌تر است، خويشتن را زنداني كردي و اگر مي‌گفتي عافيت در نزد من محبوب‌تر است البته كه به تو عافيت مي‌دادم» (حويزي، 2/424).
پس تأثير يا بي‌تأثيري فال بد، در درون آدمي تابع وضعيتي است كه انسان در نهاد خود به عنوان زمينة قبول يا ردّ آن ايجاد كرده است و بستگي به خواست، نوع تلقين و ارزيابي خود شخص دارد. چنانچه از پيامبر (ص) نقل شده است: «لا تمارضوا فتمرضوا، و لا تحفروا قبوركم فتموتوا» (خود را به بيماري نزنيد كه واقعاً بيمار مي‌شويد و براي خود گور نكنيد كه واقعاً مي‌ميريد). و در روايتي پيامبر (ص) فرموده است كه خداوند در وحي به داود (ع) اين چنين فرمود: «وحي الله عزّوجل الي داود(ع): يا داود كما لا تضيق الشمس علي من جلس فيها كذلك لا تضيق رحمتي علي من دخل فيها و كما لا تضرّ الطيرة من لا يتطيّر منها كذلك لا ينجو من الفتنة المتطيّرون» (همان طوري كه هر كس، در معرض خورشيد قرار گيرد از نور و گرماي آن بهره‌مند مي‌شود كسي كه در رحمت خدا وارد شود از آن محروم نمي‌ماند و همان طوري كه هر كس فال بد نمي‌زند ضرري نمي‌بيند، كسي كه فال بد مي‌زند از فتنه نجات پيدا نمي‌كند) (مجلسي، 14/34) ]و دچار فتنه‌هاي ديگري نيز مي‌شود[.
بنابراين شومي و ميمنت خارج از تصور و انتظار فرد نيست، نوع نگاه و تفسير ما از پيشامدها، منشأ ميمنت و شومي است.
ائمه (ع) در بعضي از موارد تطيّري را كه در بين مردم رواج داشته است تحليل كرده‌اند و قضاوتهايي را كه وجود داشته است در ضمن تحليل خود نپذيرفته‌اند. مثلاً در حضور امام صادق (ع) در باب بد يمني و شومي برخي خانه‌ها و بعضي زنها و مركوب بحث شده است و حديثي نيز از رسول خدا (ص) در اين باب نقل نموده‌اند كه رسول خدا (ص) فرموده‌اند: «ان كان (يعني الشؤم) في شيئي ففي الفرس و المرئه و المسكن». امام صادق (ع) در بيان اين مطلب فرموده‌اند: «بد يمني و شومي اين امور نه آن چنان است كه مردم جاهليت مي‌پنداشتند ـ في المثل اگر كسي زن مي‌گرفت و در همان ايام نزاعي در قبيله روي مي‌داد همگي آن را از شومي اين زن مي‌دانستند ـ بلكه به اين ترتيب است كه شومي و بدي برخي زنان، در كثرت مَهر و نازايي آنهاست و بدي مركوب از بد رفتاري، تمانع از سواري دادن و لگد زدن آن است و شومي خانه به كوچكي، تنگي فضا، بدي همسايه‌ها و زيادي عيوب آن است»[13].
بنابراين بدي و شوم يك معناي عدمي است و شومي خانة كوچك در عدم وسعت آن است و بدي زن در نياوردن فرزند و شومي مركوب در سواري ندادنش است. يعني از سه مورد آنچه را طبعاً انسان طالب آن است ندارند و بدي آنها در نقص آنهاست و اين طور نيست كه اين موجودات، همانند تصور جاهليت، به خودي خود شوم باشند.
اما روايتي در كتب اهل سنت آمده است كه مردي خدمت پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: «اي پيامبر خدا ما به منزلي وارد شديم، در آن منزل تعدادمان و مالمان زياد شد و از آن منزل به منزل ديگر منتقل شديم ولي در آن جا تعدادمان و مالمان كم شد». پيامبر (ص) فرمود: «ذروها و هي زميمه» (آن منزل را واگذاريد كه نكوهيده است). اين گفتار پيامبر (ص) در واقع رها كردن كاري است كه از آن وحشت دارد و دل بستن به كاري است كه به آن انس گرفته است نه تطيّر به آن (جاسم، 146).

علاج و جبران تطيّر

تطيّر انفعال و تأثري نفساني است كه معمولاً براي اكثر افراد اتفاق مي‌افتد. از پيامبر (ص) نقل شده است كه «ثلاث لا يسلم منها احد الطيرة و الحسد و الظن» (عسقلاني، 1/262). يعني: سه چيز است كه هيچ كس از آن سالم نمي‌ماند (و وسوسه‌هاي آن درون قلب بيشتر اشخاص پيدا مي‌شود) فال بد، حسد و سوء ظن.
حتي امام صادق (ص) در روايتي مي‌فرمايد: «ثلاثة لم ينج منها نبي فمن دونه: التفكر في الوسوسة و الطيرة و الحسد». يعني: سه چيز است كه پيامبر و ديگران از آن رهايي ندارند كه يكي از آن سه تطيّر است (عاملي، 15/366).
پس خطور قلبي تطيّر، همگاني است و براي نجات از آن، پيشوايان معصوم راه‌حلهايي ارائه داده‌اند:
1. بي‌اعتنايي: «اذا تطيّرت فامض» (عاملي، 11/362). پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد: «هر جا فال بد زدي آن را ناديده بگير و كار خود را دنبال كن. و از پيامبر (ص) روايت شده است كه فرمود: قال (ص): «إنّ في الانسان ثلاثة: الطيرة و الظنّ و الحسد فمخرجه من الطيرة الاّ يرجع …». يعني: در انسان سه ويژگي وجود دارد: فال بد، گمان و حسد؛ آنچه او را از فال بد رهايي مي‌بخشد اين است كه با فال بد از تصميم خود برنگردد (عسقلاني، 10/262).
2. توكل: براي رهايي از عواقب تطيّر بايد انسان به خدا توكل كند و به آن اعتنا نكند. تطيّر به كسي ضرر مي‌رساند كه از آن بترسد ولي كسي كه از آن باكي نداشته باشد يقيناً به وي ضرري نخواهد رسيد. در حديثي پيامبر (ص) فرموده است: «الطيرة شرك و ما منا الاّ و لكن الله يذهبه بالتوكل» (سجستاني، 4/253). يعني: احدي از ما نيست مگر اين كه به قلب او تطيّر خطور مي‌كند ولي با توكل از بين مي‌رود. در جاي ديگر آمده است: «كفارة الطيرة التوكل» (عاملي، 11/362). يعني: جبران فال بد توكل بر خداوند است. زيرا معناي توكل اين است كه امر تأثير را به خداي تعالي ارجاع دهي و تنها او را مؤثر بداني و وقتي اين چنين معتقد باشيد شرك به خدا را از خود دور كرده‌ايد و ديگر اثري براي تطيّر نمي‌ماند تا از آن متضرر شويد (طباطبايي، 19/87). مي‌دانيم كه وكيل يكي از اسماي حسناي حق تعالي است. ]حسبنا الله و نعم الوكيل [ (آل عمران/173). خداوند است كه در جميع امور به طور مطلق مورد اعتماد است و امور به او واگذار مي‌شود.
3. دعا: در روايات متعدد آمده است كه پيامبر (ص) به كساني كه به قلبشان تطيّر خطور كرده است فرموده است: «و لا تردّ مسلماً» (طيرة مسلماني را باز نمي‌گرداند). سپس به ايشان دعاهايي تعليم داده‌اند كه مضمون دعاها اين است: «بار الها، تنها ارادة تو بر جهان حاكم است». مثلاً: «قال النبي (ص): اللهم لا طير الا طيرك و لا خير الا خيرك و لا اله غيرك اللهم لا يأتي بالحسنات الا انت و لا يذهب بالسيئات الا انت و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم» (قمي، 102 ـ 103؛ عسقلاني، 10/263). در مورد ديگر از امام صادق (ع) نقل شده است كه حضرت دعايي براي نجات از تطيّر معروف بين مردم تعليم داده است: «اعتصمت بك يا ربّ من شرّ ما أجد في نفسي» (طباطبايي، 19/87؛ قمي، 2/103). مي‌دانيم كه دعا نشان دهندة عدم استقلال همة قدرتها در برابر قدرت پروردگار است. در دعا توجه به اين حقيقت است كه اسباب و علل طبيعي هر چه دارند از ناحية خداوند دارند و به فرمان او هستند. در واقع دعا يك نوع پيوند واقعي با مبدأ خوبيهاست. قلب و روح از طريق دعا پيوند نزديك با خدا پيدا مي‌كند و مانند قطره‌اي است كه به اقيانوس بي‌كران بپيوندد.
4 و 5. ولايت ائمة اطهار (ع) و قرائت قرآن: در روايتي از امام عسكري (ع) آمده است: شخصي در خصوص نحوست بعضي از روزها پرسيد. حضرت پاسخي، اعم از مورد سؤال، دادند: «شيعيان ما همان ولايتي كه از ما در دل دارند حرز و حصنشان است آنها اگر در امواج كوه پيكر درياهاي بي‌كران و يا وسط بيابانهاي بي سر و ته و يا در بين درندگان و گرگان و دشمنان جن و انس قرار گيرند از خطر آنها ايمنند به دليل اين كه ولايت ما را در دل دارند پس به خداوند عزوجل اعتماد كن و ولايت خود را نسبت به امامان طاهرينت خالص كن، سپس هر جا كه خواستي برو و هر چه خواستي بكن»؛ سپس در آخر به او دستور مي‌دهد كه مقداري قرآن و دعا بخواند، تا به اين وسيله شومي را از خود دفع كند و به دنبال هر هدفي كه مي‌خواهد برود (طباطبايي، 19/81).

سعد و نحس روزها

موضوع اصلي مقاله تطيّر است و به تبع آن در موضوع تفأل نيز بحث مختصري به ميان آمد و ديدگاه قرآن و روايات در اين زمينه‌ها بيان شد. سعد و نحس روزها موضوع ديگري است كه در اجتماع بشري وجود دارد و ذهن بسياري از انسانها را به خود مشغول كرده است. در ميان مردم شايع است كه بعضي از روزها مبارك و سعد و بعضي ديگر شوم و نحس است. البته در تعيين اين زمانها اتفاق نظر وجود ندارد. در اين جا اين سؤال مطرح مي‌شود كه آيا اسلام مباركي و شومي روزها را پذيرفته است يا نه؟ به اين سؤال با استدلال به عقل، قرآن و سنت پاسخ مي‌دهيم:

1 ـ عقل

الف) نحسي و شومي (طباطبايي، 19/79) روز يا پاره‌اي از زمان در صورتي است كه در آن حوادث، اعمال و پاره‌اي از اعمال، نتايجي جز شر و بدي براي انجام دهندة آن به دنبال نداشته باشد.
ب) اجزاي زمان طبيعتاً مانند يكديگرند.
ج) ما به اسباب و عللي كه در وقوع حوادث و به ثمر رسانيدن اعمال دخالت دارند به طور كامل آگاه نيستيم تا سعادت يا نحوست روز و يا بخش مشخصي از زمان و اسباب و علل آن براي ما معلوم شود.
با توجه به اين چند نكته ما نمي‌توانيم براي اثبات سعادت و نحوست روزي از روزها يا زماني از زمانها دليل و برهان اقامه كنيم. علاوه بر آن تجربة كافي نداريم. چرا كه براي به دست آوردن تجربه در مورد تأثير موضوعي خاص بايد آن موضوع را به تنهايي بررسي كنيم تا معلوم شود كه آيا نتيجة به دست آمده اثر اين موضوع بوده است يا نه؟ و از آن جا كه بررسي مجرد زمان امكان‌پذير نيست بنابراين نمي‌توانيم براي اثبات عدم سعادت و نحوست زمانها اقامة برهان كنيم. خلاصه اين كه اگر چه به حكم عقل بعيد است كه سعادت و نحوستي وجود داشته باشد اما اين به معناي محال بودن سعادت و نحوست روزها نيست.

2 ـ قرآن

قرآن در دو مورد به «نحوست روزها» اشاره مي‌كند:
الف) آية (فصلت/16): فأرسلنا عليهم ريحاً صرصراً في ايام نَحِساتٍ. (تندبادي شديد در روزهاي شوم بر آنها فرستاديم).
ب) آية (قمر/19)؛ إنّا أرسلنا عليهم ريحاً صرصراً في يوم نحسٍ مستمر. (ما تند‌بادي شديد در يك روز شوم كه استمرار داشت بر آنها فرستاديم).
هر دو آيه دربارة قوم عاد نازل شده است. تنها نتيجة قطعي (طباطبايي، 19/79) كه از روند داستان عاد و دلالت اين دو آيه به دست مي‌آيد اين است كه شومي روزها تنها به هفت شب و هشت روزي اختصاص دارد كه عذاب به طور مستمر به صورت باد بر ايشان مي‌وزيد؛ و نمي‌توان نتيجه گرفت كه شومي آن روزها با گردش هفته‌ها، ماهها يا سالها دوباره باز مي‌گردد. چرا كه در اين صورت همة زمانها بايد نحس باشد.
قرآن در مواردي از مبارك بودن پاره‌اي از زمانها هم ياد مي‌‌كند. در آية (دخان/3) مي‌فرمايد: إنا انزلناه في ليلة مباركة. (ما قرآن را در شبي مبارك نازل كرديم) كه مراد از آن شب، شب قدر است كه خداوند آن شب را در آية (قدر/3) اين گونه توصيف مي‌كند: ليلة القدر خير من الف شهر. (شب قدر بهتر از هزار ماه است).
واضح است كه مباركي اين شب تنها به جهت ارتباط آن با اموري بزرگ مانند نزول قرآن و … است و به اين معني است كه عبادت در آن پر فضيلت است و ثواب زيادي دارد.

3 ـ روايات

در جوامع روايي روايات بسيار زيادي دربارة سعد و نحس بعضي روزهاي هفته و بعضي روزهاي ماههاي عربي و فارسي وجود دارد. با اين كه بيشتر اين احاديث به علت مرسل يا مرفوع بودن ضعيفند، اما رواياتي نيز وجود دارد كه از جهت سند خالي از اعتبار نيستند (طباطبايي، 19/80؛ مجلسي، 56/1 ـ 143).
بعضي از روايات شومي روز را به وقوع حوادثي تلخ در آن روز تفسير مي‌كنند؛ حوادثي كه به حسب مذاق ديني مطلوب نيست. مانند: رحلت پيامبر(ص)، شهادت امام حسين (ع)، فرود آمدن عذاب بر امتي، آفرينش آتش و مانند آن (حويزي، 5/181 ـ 182؛ مجلسي، 56/40، 41، 46، 58).
در تعدادي از روايات آمده است، براي دفع نحوست اين روزها با دادن صدقه، روزه، دعا، خواندن آية الكرسي و يا مقداري از قرآن به خدا پناه ببرد (مجلسي، 56/28، 31، 32).
در رواياتي ائمه (ع) نه تنها نحسي روزها را نپذيرفته‌اند بلكه به عدم توجه به اين پندارها توصيه كرده‌اند و حتي فرموده‌اند در صورتي كه براي انجام اهداف خود در چنين روزهايي اقدام كنيد موفق خواهيد شد؛ مثلاً در روايت امام سجاد (ع) در جواب محمّد بن احمد دقاق آمده است: «من خرج يوم الاربعاء لا يدور، خلافاً علي اهل الطيرة وقي من كل آفة و عوفي من كل داء و عاهة و قضي الله له حاجته». يعني: كسي كه در چهارشنبه آخر ماه بر خلاف اهل طيرة مسافرت كند، از هر آفتي ]كه اهل تطيّر به آن اعتقاد داشتند[ ايمن خواهد بود و از هر بيماري و ناخوشي محفوظ مي‌ماند و خداوند حاجتش را هم بر مي‌آورد (حر عاملي، 17/116؛ مجلسي، 56/43).
همين محمد بن احمد دقاق در نامة ديگري از حضرت راجع به حجامت در چهارشنبه آخر ماه سؤال مي كند. حضرت (ع) در جواب نامة او مي‌نويسد: «من احتجم في يوم الاربعاء لا يدور ـ خلافاً علي أهل الطيرة ـ وقي من كل آفة و عوفي من كل عاهة و لم تخضر محاجمه» (هر كس بر خلاف اهل طيرة در چهارشنبه آخر ماه حجامت كند، از هر آفتي ايمن خواهد بود و از هرگزندي محفوظ مي‌ماند و محل حجامتش كبود هم نمي‌شود). زيرا افراد مي‌گفتند هر كس در روز چهارشنبه آخر ماه حجامت كند، محل حجامتش كبود مي‌شود و حضرت اين گفته را نفي مي‌كند.
در رواياتي ائمه (ع) با افرادي كه به روز نسبت شومي داده‌اند شديداً مخالفت كرده‌اند و صريحاً فرموده‌اند: «لا تعد و لا تجعل للايام صنعاً في حكم الله». چنان كه در روايتي آمده است، حسن بن مسعود مي‌گويد: «حضور ابوالحسن امام هادي (ع) شرفياب شدم، در آن روز انگشتم آسيب ديده بود و با سواره‌اي برخورد كرده بودم و شانه‌ام آسيب ديده بود و در جمعيت انبوهي وارد شدم، بعضي از لباسهايم را پاره كردند، گفتم: اي روز! چه شومي! خدا مرا از شرت حفظ كند. حضرت فرمود: اي حسن تو هم كه با ما رفت و آمد داري، بي‌گناهي را، به گناه خودت متهم مي‌كني …؟» در ادامه حضرت به حقيقتي تصريح مي‌كنند كه حوادث ناگوار كيفر اعمال انسان است و ربطي به شگون و شوم ندارد. حضرت مي‌فرمايد: «خداوند ثواب مي‌دهد، عقاب هم مي‌كند و مجازات بعضي از كارها در اين دنيا و بعضي ديگر را در آخرت مي‌دهد» سپس فرمود: «براي ايام هيچ دخالتي در حكم خداوند قائل نشويد»[14].
با بررسي مجموع رواياتي كه در كتب روايي نقل شده است نتيجه گرفته مي‌شود كه منشأ نسبت شومي به روزها، تطيّر عامة مردم به اين روزهاست. اين روايات به دو شيوه راه معالجه اين تفكر را مشخص كرده‌اند:
الف) اگر شخص بتواند بايد تطيّر را ترك كند.
ب) در صورتي كه توانايي ندارد بايد با دعا، قرآن و … به خدا پناه ببرد و تطيّر را ترك كند. ائمه (ع) با شناختي كه از مخاطبشان داشته‌اند هر كدام از اين دو راه حل را به تناسب نشان داده‌اند.
بعضي از علما رواياتي كه شومي بعضي از روزها را مسلم گرفته‌اند، بر تقيه حمل كرده‌اند (طباطبايي، 19/82). چرا كه اعتقاد به نحوست حتي در بين خواص اهل سنت وجود داشته است و رواياتي در اين زمينه به پيامبر (ص) نسبت داده‌اند. مجلسي (56/46) روايتي از كتاب مسلسلات نقل مي‌كند؛ در اين روايت مأمون از مسافرت چهارشنبه امتناع مي‌كند و با نقل روايتي از آباء و اجدادش از رسول خدا (ص) نقل مي‌كند كه آخرين چهارشنبه هر ماه «يوم نحس مستمر» است.
رواياتي (مجلسي، 56/37، 39، 47) هم دلالت مي‌كنند كه بعضي از روزها مبارك است. تعليل و تفسير بعضي از آنها وقوع حوادث بزرگ ديني است. مثل تولد و بعثت پيامبر اكرم (ص)، نرم شدن آهن براي داود (ع) (مجلسي، 56/37، 39، 47).
همچنين رواياتي ديگر از پيامبر (ص) نقل شده است كه ايشان براي مبارك شدن برخي از روزها براي امت دعا كرده است: «خدايا اقدام صبحگاه امتم را در برآوردن حاجتهايشان، در روز شنبه و پنج‌شنبه مبارك گردان» (مجلسي، 56/35).
بنابراين سعادت و نحوست منسوب به بعضي از روزها منشأ تكويني ندارد و تنها در ارتباط با حوادث ديني است، كه در آنها اتفاق افتاده است و رواياتي كه مفهوم آنها غير از اين باشد يا به علت تقيه است و يا از لحاظ سند اعتمادي بر آنها نيست.

نتيجه

از مباحثي كه گذشت به اين نتيجه مي‌رسيم كه قرآن هر چند تنها موارد تطيّركفار و مشركان را در برابر انبياي الهي بيان مي‌كند و حتي از تطيّر به اشخاص، موجودات و اشيا سخني به ميان نمي‌آورد ولي با بررسي پاسخ قرآن به تطيّر مخالفان، كه از زبان انبياي الهي بيان شده است، معلوم مي‌شود كه در اصل تفاوتي از نظر قرآن بين تطيّر به انبياي الهي و يا به انسانهاي ديگر و … نيست. اگر چه تطيّر به انبيا بيشتر مذمت‌ شده است.
قرآن با بيان اين كه «اگر بينديشيد طائر شما از خود شماست» و «شما گروهي اسراف كار و متجاوزيد» و «طائر شما نزد خداست» و «آزمايش مي‌شويد» اين حقيقت را اثبات مي‌كند كه حوادث ناگوار معلول اشخاص، اشيا و موجودات ديگر نيست؛ بلكه ممكن است منشأ آنها عقيده، نيت و عمل خود انسان باشد و احياناً انسان به وسيلة آنها آزمايش شود.
از ديدگاه قرآن منشأ تطيّر، عدم آگاهي بشر نسبت به اسباب و علل واقعي حوادث است.
علاوه بر قرآن، در روايات نيز از تطيّر بحثهايي به ميان آمده است، از جمله حديث رفع كه مستند فقهي تطيّر است و بعضي اصوليون با استدلال به آن به اين نتيجه رسيده‌اند كه با خطور تطيّر در قلب انسان، سه صورت پيش مي‌آيد:
1. انسان به تطيّر اعتقاد ندارد و به آن ترتيب اثر نمي‌دهد. حرمت اين صورت از تطيّر بر اساس حديث رفع از امت پيامبر اكرم (ص) برداشته شده است.
2. انسان به تطيّر اعتقاد دارد و آن را در سرنوشتش مؤثر مي‌داند و به آن ترتيب اثر مي‌دهد. اين صورت از تطيّر قطعاً حرام و شرك است.
3. انسان به تطيّر اعتقاد ندارد و فقط در عمل يا در گفتار به آن اعتنا مي‌كند. اين صورت از تطيّر هم حرام است.
از ديدگاه روايات تطيّر شرك و كفر به خداوند است. تطيّر بي‌اساس است و تنها كسي كه تطيّر مي‌زند متضرر مي‌شود.
تطيّر تنها تأثير رواني دارد و موجب نااميدي انسانها مي‌شود. نقطة مقابل تطيّر، تفأل است كه به آن سفارش شده است.
ائمة معصوم (ع)، تنها راه علاج تطيّر را بي‌اعتنايي مي‌دانند. البته اين در صورتي است كه كسي بتواند بي‌اعتنا باشد. در غير اين صورت انسان بايد با دعا، صدقه و خواندن قرآن به خدا پناه ببرد تا بتواند كارهايش را انجام دهد.

پاورقيها:

* ـ تاريخ وصول: 20/12/81 ؛ تاريخ تصويب نهايي: 19/3/82 .
[1]. براي اطلاع بيشتر به كتاب فرهنگ خرافات و كتاب اسلام و عقايد و آراي بشري يا جاهليت و اسلام مراجعه شود.
[2]. اصل نام گذاري اين بود كه مرغ اگر سانح بود تيرانداز به سهولت مي‌توانست صيدش كند؛ ولي اگر بارح بود صياد نمي‌توانست آن پرنده را نشانه بگيرد. البته به اعتقاد بعضي، بارح خوب و سانح شوم بود. (طبري، 9/66، طباطبايي، 13/53؛ عسقلاني، 10/61؛ قرطبي، 7/169؛ يحيي نوري، 554)
[3]. «يطّيّروا» يعني «يتطيّروا»، تاء در طاء ادغام شده است. (ميبدي، 9/710؛ طبرسي، 3/719).
[4]. اصل «اطّيّرنا» «تطيّرنا» بـوده است. «تاء» در «طاء» فـاء الفعل ادغام شده است و چون ابتداي كلمه ساكن بوده است همزة وصل در ابتداي آن آمده است. (دمشقي، 16/186)
[5]. مؤمنون / 45 ـ 46.
[6]. اعراف/130.
[7]. در ميان مفسران مشهور است كه قريه همان «انطاكيه» از شهرهاي شامات بوده است (مكارم شيرازي، 18/340).
[8]. علامه طباطبايي. در بحثي با عنوان «كلام في استناد الحسنات و السيّئات اليه تعالي» همة جوانب موضوع را به تفصيل توضيح داده است.
[9]. انسانهايي كه نمي‌دانند و براي دانستن كمترين كوشش نمي‌كنند.
[10]. احكامي در امتهاي پيشين وجود داشت اما به علت آن كه بشر در زمان پيامبر (ص) به كمال نزديكتر بود از امت پيامبر (ص) برداشته شد. چرا كه هر چه بشر به كمال نزديكتر باشد تأديب او سبكتر است مانند كودك لجوج و كودك سر به راه كه تأديب كودك لجوج شديدتر است. (شيرازي، 287 ـ 288).
[11]. اين حديث با كلمة «دفع عن» نيز از پيامبر (ص) به نقل از امام صادق (ع) نقل شده است. سند آن مرفوعه است. مرحوم كليني ـ قدس سره ـ در كتاب ايمان و كفر كافي ج 2، ص 463 آورده است.
[12]. در بعضي از عبارات ردّته آمده است. (راغب، 529؛ متقي، ح 28566)
[13]. قال ابا عبدالله (ع): «فأما شوم المرئه فكثرة مهرها و عقم رحمها و أما الدابة فسوء خلقها و منعها ظهرها و اما الدار فضيق ساحتها و شر جيرآنها و كثرة عيوبها» (نوري، 560).
[14]. «دخلت علي ابن الحسن علي بن محمد (ع) و قد نكبت إصبعي و تلقاني راكب و صدم كتفي و دخلت في زحمة فخرقوا عليّ بعض ثيابي، فقلت: كفاني الله شرك من يوم فما أيشمك. فقال (ع) لي: يا حسن هذا و أنت تغشّانا ترمي بذنبك من لا ذنب له؟ … أن الله هو امثيب و المعاقب و المجازي بالاعمال عاجلاً و آجلاً … لا تعدوا لا تجعل للايام صنعاً في حكم الله» (حراني، 510؛ مجلسي، 56/2).
منابع:

1. ـ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ؛ الخصال، با مقدمه و ترجمه و تصحيح سيد احمد فهري زنجاني، انتشارات علميه اسلاميه.
2. ـ ــــــــــــــــــــ ؛ تفسير نمونه، به قلم جمعي از نويسندگان، تهران، دار الكتب الاسلاميه، چاپ سيزدهم، 1375ش.
3. ـ ابن بابويه، ابو جعفر محمد بن الحسين؛ التوحيد، با تصحيح سيد هاشم حسيني طهراني، جماعة المدرّسين في الحوزة العلمية، قم.
4. ـ ابن عاشور، محمد الطاهر؛ التحرير و التنوير، تونس، مؤسسة التونسيه.
5. ـ ابن منظور؛ لسان العرب، به كوشش علي شيري، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1408ق.
6. ـ ابو الفتوح رازي؛ روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن، تصحيح محمد جعفر ياحقي و محمد مهدي ناصح، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1376ش.
7. ـ الأبشيهي، شهاب الدين محمد بن احمد؛ المستطرف في كل فن مستظرف، م 850 ق، بيروت، دار الجيل، چاپ اول، 1413ق.
8. ـ الأزدي، سليمان السجستاني؛ سنن ابي داود، به كوشش عزت عبيد الدعاس، عادل السيّد، سوريه، حمص، دار الحديث، چاپ اول، 1393ق.
9. ـ الأشقر، عمر سليمان؛ عالم السحر و الشعوذة، كويت، مكتبة الفلاح، دار النفائس، چاپ اول، 1410ق.
10. ـ الاعتمادي التبريزي، مصطفي؛ شرح رسائل، قم، چاپخانه علميه.
11. ـ الآلوسي، محمد؛ روح المعاني، به كوشش محمد حسين العرب، بيروت، دار الفكر، 1417ق.
12. ـ البامياني، الشيخ محمد؛ دروس في الرسائل، جزء 2، انتشارات دار المصطفي (ص)، لاحياء التراث، قم.
13. ـ البخاري الجعفي، محمد؛ صحيح بخاري، به كوشش مصطفي دياب البغا، بيروت، دمشق، دار ابن كثير، چاپ پنجم، 1414ق.
14. ـ البروجردي، الشيخ محمد تقي؛ نهاية الافكار تقريرات الشيخ ضياء الدين العراقي، انتشارات اسلامي.
15. ـ الجاسم، محمود؛ الطيرة و الفأل (التشاؤم و التفاؤل) في ضوء الكتاب و السنة، بيروت، دار ابن حزم، چاپ اول، 1413ق.
16. ـ الحرّ العاملي، محمد؛ وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعة، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، چاپ اول، 1410ق.
17. ـ الحراني، حسن بن شعبة؛ تحف العقول عن آل الرسول، ترجمة محمد باقر كمره‌اي، تهران، انتشارات كتابچي، چاپ هفتم، 1378ش.
18. ـ الحسيني، محمد مرتضي؛ تاج العروس من جواهر القاموس، به كوشش علي شيري، بيروت، دار الفكر، چاپ اول، 1414ق.
19. ـ الحويزي، عبد علي؛ تفسير نور الثقلين، ايران، قم، انتشارات اسماعيليان، چاپ چهارم، 1373ش.
20. ـ الدمشقي، ابو حفص عمر الدمشقي؛ اللباب في علوم الكتاب، به كوشش عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوّض، لبنان، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ اول، 1419ق.
21. ـ الراغب الاصفهاني، حسين بن محمد؛ مفردات راغب، به كوشش صفوان عدنان داوودي، دمشق، دار القلم، چاپ اول، 1412ق.
22. ـ الزمخشري، محمود؛ الكشاف في حقائق غوامض التنزيل، قم، نشر البلاغة، چاپ دوم، 1415ق.
23. ـ الشيرازي، السيد محمد؛ الوصائل الي الرسائل.
24. ـ الصادقي، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن، لبنان، بيروت، دار التراث الاسلامي، چاپ دوم، 1416ق.
25. ـ الطبرسي، ابو علي الفضل؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، بيروت، دار المعرفة، چاپ اول، 1406ق.
26. ـ الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير؛ جامع البيان عن تأويل أي القرآن، به كوشش صدقي جميل العطّار، بيروت، دار الفكر، 1415ق.
27. ـ العسقلاني، احمد بن حجر؛ فتح الباري شرح صحيح البخاري، به كوشش عبدالعزيز بن باز و محمد فؤاد عبد الباقي، لبنان، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ اول، 1410ق.
28. ـ الفخر الرازي، التفسير الكبير، لبنان، بيروت، دار احياء التراث العربي، چاپ اول، 1415 ق.
29. ـ القرطبي، محمد بن احمد الانصاري؛ الجامع لاحكام القرآن، لبنان، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ پنجم، 1417ق.
30. ـ المتقي، علي؛ كنز العمّال، بيروت، مؤسسة الرسالة، چاپ پنجم، 1405ق.
31. ـ المجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار الجامعة لدرر الاخبار الائمة الأطهار، لبنان، بيروت، مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403ق.
32. ـ المصطفوي، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، وزارت ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1365ش.
33. ـ انصاري، شيخ مرتضي؛ فرائد الاصول، البرائة و الاشتغال، الجزء الثاني، اعداد لجنة تحقيق تراث الشيخ الاعظم، قم، مجمع الفكر الاسلامي، چاپ اول، شعبان 1419ق.
34. ـ آيتي، عبدالمجيد؛ ترجمة نهج البلاغه، تهران، بنياد نهج البلاغه، چاپ اول، 1376ش.
35. ـ جعفري، محمد تقي؛ تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد بلخي، انتشارات اسلامي، چاپ دهم، 1363ش.
36. ـ جواد علي؛ المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت، دار العلم للملايين، چاپ اول، 1970م.
37. ـ خميني، (امام) روح الله؛ انوار الهداية في التعليقة علي الكفاية، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني، چاپ اول، مهر 1372.
38. ـ دشتي، محمد؛ ترجمة نهج البلاغه، بوشهر، مؤسسه انتشاراتي موعود اسلام، چاپ اول، 1379ش.
39. ـ رشيد رضا، محمد؛ تفسير المنار، لبنان، بيروت، دار المعرفة، چاپ دوم، 1393ق.
40. ـ سبزواري، اسماعيل؛ جامع النورين مشهور به انسان، تهران، كتابفروشي علميه اسلاميه.
41. ـ سيد قطب؛ في ظلال القرآن، قاهره، دار الشرق، چاپ اول، 1412ق.
42. ـ شيخ زاده، محي الدين؛ حاشية محي الدين شيخ زاده بر تفسير القاضي البيضاوي، به كوشش محمد عبدالقادر شاهين، لبنان، بيروت، دار الكتب العلميه، چاپ اول، 1419ق.
43. ـ طباطبايي، سيد محمد حسين؛ الميزان في تفسير القرآن، قم، انتشارات جامعة مدرسين، چاپ پنجم، 1417ق.
44. ـ طريقه‌دار؛ كند و كاوي دربارة استخاره و تفأل، قم، نشر مدين، چاپ اول، 1373ش.
45. ـ فاضل لنكراني، الشيخ محمد؛ سيري كامل در اصول فقه دورة كامل در خارج اصول، تهيه و تنظيم محمد دادستان، انتشارات فيضيّه، شهريور 1379.
46. ـ فضل الله، محمد حسين؛ من وحي القرآن، بيروت، دار الملاك، چاپ دوم، 1419ق.
47. ـ فولادوند، محمد مهدي؛ ترجمة قرآن كريم.
48. ـ فيض الاسلام، علي نقي؛ ترجمه و شرح نهج البلاغه.
49. ـ قمي، عباس؛ سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار، بيروت، الغبيري، دار المرتضي.
50. ـ مكارم شيرازي، ناصر؛ ترجمة قرآن كريم.
51. ـ ميبدي، رشيد الدين؛ كشف الاسرار و عدة الابرار، به كوشش علي اصغر حكمت، انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، 1361ش.
52. ـ نوري، يحيي؛ اسلام و عقايد و آراي بشري، تهران، مجتمع تحقيقات و مطالعات اسلامي، چاپ ششم، 1354ش.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و خرافه باوري (قسمت اول)

قرآن و خرافه باوري (قسمت اول)

حيدر علوي‌نژاد
چكيده:

در اين مقاله پس پيشنهاد تعريفي براي خرافات، به گستردگي آن در ميان كشورها و اقشار تحصيل كرده و بي سواد و نيز برخي از نظريات درباره منشأ خرافات اشاره شده است . سپس برداشتي قرآني درباره منشأ خرافات مطرح گرديده است. آن گاه نمونه‏هاى خرافات از قبيل: طيره، شانس، طالع بينى مورد بررسى قرار گرفته و بر اين نكته تأكيد شده است كه طيره (فال بد زدن) و نحس دانستن برخى از اشياء و اعداد و يا زمان‏ها و تحريم برخى از طيبات الهى جزء خرافات است و از نظر شرع تحريم و تقبيح شده است. در پايان، در سخني كوتاه آگاهى، تعقل، ايمان و توكّل بر خداوند به عنوان راه حل‏هاى برون رفت از خرافه گرايى و خرافه باورى معرفى شده است.

كليد واژه‏ها: خرافه/ طيره/ فال بد زدن / طالع بينى/ شرع / عقل.

خرافه چيست و چه كسي خرافاتي است؟

پاسخ آحاد انسان ها به اين پرسش بر اساس گرايش ديني، سطح سواد و نوع فرهنگ و برخي از جزئيات ديگر متفاوت خواهد بود؛ هيچ تعريفي نمي توان براي اين مفهوم يافت كه مورد وفاق تمام مردم، با اديان و فرهنگ هاي متفاوت باشد. بي دينان، دينداران را خرافاتي مي دانند؛ در حالي كه دينداران يقين دارند كه بي دينان با كوته فكري كه دارند از ديدن حقايق بسيار مهمي در جهان هستي ناتوان مانده اند. در ميان خود دينداران و بي دينان نيز اتهام به خرافي بودن گروه هاي رقيب مسأله اي بي سابقه نيست. دليل اينكه از تعبيرهاي خرافه و خرافاتي برضدّ ديگران استفاده مي شود نامعقول جلوه دادن آنهاست؛ براي بر كرسي نشاندن سخن خود.
«تعيين مرز خرافات كار دشواري است. مسافر فرانسوي در ايتاليا همه چيز را خرافي مي يابد و حق هم دارد. اسقف كانتربري مدعي است كه اسقف پاريس يك فرد خرافاتي است، پيروان كليساي پرسبيتر نيز همان بر چسب را به عاليجناب اسقف كانتربري مي زنند، در حالي كه خود آنها را كويكرها افرادي خرافي مي دانند، و كويكرها هم به نوبه خود از نظر مسيحيان خرافي ترين آدم ها به حساب مي آيند».1
اين سخن مي رساند كه تعيين مرز خرافات يا تعريف آن كاري چندان آسان نيست، و در واقع يكي از مهم ترين نقاط اختلاف مذاهب و اديان در همين زمينه است.
«در تعريف ديگري از كلمه «خرافات» كه در واژه نامه ها آمده چنين مي خوانيم: «هر نوع عقيده يا عمل ديني نامعقول». همين جا فوراً اين سؤال پيش مي آيد كه چه كسي تعيين مي كند يك عقيده بخصوص، نامعقول است يا معقول. مشكل اينجاست كه دين اين يكي، از ديدگاه آن يكي، «خرافات» محسوب مي شود…».2
در واقع اين تعريف لغوي خرافه چندان راه گشا نيست، و اگر خرافه را به اين معني بگيريم در نهايت به اين نتيجه مي رسيم كه اين دين يا مذهب آن دين يا مذهب را باطل و تمام يا قسمتي از معارف و احكام آن را غير منطقي مي داند. با اين وصف، بر مي گرديم به همان حق و باطل قملداد كردن مذاهب از سوي يكديگر. با اين نگاه، به جاي بحث خرافه، كه به گونه اي در ميان تمام و ملل وجود دارد، ناگزير از بررسي مكاتب و مذاهب خواهيم بود، اما اين آن چيزي نيست كه ما به دنبال آن هستيم.
آنچه در اينجا بايد در پي آن باشيم، تعريفي از خرافه است كه به گونه اي مورد قبول تمام اديان، مكاتب و انسان هاي تحصيل كرده و عاقل باشد. اما مي دانيم كه چنان تعريفي دست نيافتني است. اما به هر حال مي شود گام هايي براي رسيدن به اين مقصود برداشت.
مثلاً اين تعريف خرافه را ممكن است تمامي اديان بپذيرند كه: «خرافه ترس بيهوده از عوامل و مرتبط دانستن پديده هاي نامربوط به يكديگر است كه رابطه بين آنها نه از نظر علم و عقل ثابت شده و نه از سوي دين تأييد شده است».
با اين تعريف، يك فرد مسلمان مي تواند موافق باشد؛ همان گونه كه يك مسيحي يا زرتشتي؛ زيرا اگر نه عقل و نه خود اين دين چيزي را تأييد نكرد خرافه بودن آن به يقين از سوي اين دين امضا شده است.
مثلاً با اين ديد، يك مسلمان، شيعه يا سني، مي تواند بگويد نحوست عدد سيزده يك خرافه است، زيرا نه عقل و دانش و نه دين چنين مطلبي را تأييد نكرده است.
در تعريف ديگري خرافه اين گونه معرفي شده است:
«وحشت غيرمنطقي يا ترس از يك چيز ناشناخته، مرموز، و خيالي؛ يك عقيده، ترديد، يا عادت و امثال آن كه پايه آن ترس يا جهل است».3
گوستاو جاهودا پس از آوردن اين تعريف مي نويسد:
«به نظر مي رسد كه در اينجا به اصل مطلب نزديك تر شده ايم و نخستين چيزي كه توجه ما را به خود جلب مي كند اشاره به عنصرهيجان است. اين يكي از ويژگي هاي اساسي هر آن چيزي است كه خرافات مي ناميم، و الا اثري در رفتار ما نخواهد داشت و چيز چندان جالبي هم نخواهد بود. باورهاي بسيار زيادي هستند كه مردم آنها را به طور اتفاقي و بدون كوچك ترين پيوند هيجاني فرا مي گيرند، مثلاً بعضي ها ممكن است بر اين باور باشند كه «بلادر» (آكاژر) يك ميوه درختي است كه (تصادفاً درست است)، و برخي ممكن است از طريق بي بي سي ياد گرفته باشند كه اسپاگتي يك ميوه بوته اي است (كه تصادفاً درست نيست) هيچ يك از اينها احتمالاً اثر قابل توجهي در رفتار ندارد. منظور اين نيست كه عنصر هيجاني بايد شديد و قوي باشد، بلكه بايد قابل مشاهده باشد و يا بتوان به نحوي استنباط كرد كه به ميزان خاصي وجود دارد».4
جاهودا كه تلاش مي كند تعريفي پذيرفتني از خرافه ارائه كند اعتراف مي كند در واقع دست يابي به چنان تعريفي ناممكن است؛ اما به هر حال وقتي كه از موضوعي بحث مي كنيم بايد تصويري كلي از آن داشته باشيم.
در هنگام بحث ازخرافه نيز، اگر بتوانيم تعريفي براي خرافه پيدا كنيم كه اين مفهوم را روشن كند و از ابهام آن بكاهد، اظهار نظر درباره خرافي بودن يا نبودن برخي از باورها و رفتارها آسان تر خواهد شد.
به نظر مي رسد تعيين هدف در بررسي خرافات، كار شناخت خرافات را آسان تر خواهد كرد. مثلاً، اگر ما به عنوان مسلمان، براي پيدايش عقايد، فرهنگ و اجتماع خويش از خرافات درباره خرافات تحقيق كنيم، براي ما بسيار آسان خواهد بود كه خرافي بودن يك عقيده مانند باور به قرباني شدن مسيح، يا يك سنت يا يك عنصر فرهنگي را شناسايي كنيم و درباره آن اظهار نظر كنيم. تعريف خرافه نيز با اين نقطه نظر آسان تر خواهد بود، با اينكه همان باور ممكن است در مسيحيت خرافه پنداشته نشود. در اينجا منظور از خرافي بودن آن اين است كه چنين باوري نه در فرهنگ تشيع جا دارد، و نه معقول است كه كسي كه بي گناه است قرباني جنايات ديگران شود، او رنج و عذاب ببيند كه ديگران بخشوده شوند. «ولاتزر وازرة وزر أخري» درچنين بررسي در واقع هدف اين خواهد بود كه اين باور در مذهب تشيع و منطق قرآني نمي گنجد.
با اين نگاه به راحتي مي توان گفت چه چيزي خرافي است و چه چيزي خرافي نيست.
جاهودا كه در پي تحليل روان شناختي خرافه است، و قصد دارد منشأ خرافه، علل گسترش آن و راه هاي جلوگيري از آن را بررسي كند، مي تواند به يك تعريف اجتمالي از خرافه بسنده كرده آن گاه ماهيت كلي آن را بيان نمايد و سپس به بررسي روان شناختي،جامعه شناختي و تاريخي آن بپردازد. به همين دليل او پس از بحث هاي فراوان مي گويد: اما پذيرش آن براي كساني كه به آن خرافات خو كرده و دل بسته اند بسيار دشوار خواهد بود؛ واكنش تند و شديد در اين زمينه چندان شگفت نيست.
بنابراين خرافه به چيزي گفته مي شود كه توجيهي عقلاني نداشته باشد؛ روابط علِّي معلولي بين دو چيزي برقرار كند كه هيچ گونه ربطي به هم ندارند، مثلاً ساختن خانه نو با شكستن كلنگ، بد يمن نمي شود، بلكه سفتي زمين يا وجود سنگ و عدم مقاومت لازم كلنگ را مي توان علت شكستن آن دانست. چرا؟ براي اينكه نه عقلاً و نه شرعاً چنين حادثه اي به معناي بديمن بودن آن خانه نيست، اما اگر كسي آمد و براي شما حكايت كرد:
«اين خانه نو، سايه شومي بر زندگي من انداخت كه تمام زندگي ام را از من گرفت، با آمدن در اين خانه پدر، برادر، همسر و عمويم در طول سه سال فوت كردند، مغازه ام نيز از دستم رفت و ورشكست شدم. البته تقصير خود من است؛ زيرا در همان آغاز كار، در همان روزاول كار، كلنگ در هنگام كندن زمين شكست، اما من غافل به آن توجه نداشتم، حالا چششم باز شده است».
واكنش و تحليل شما چه خواهد بود؟ آيا در پاسخ با او همدردي كرده و تأسف مي خوريد كه او نشانه اي به اين روشني را ناديده گرفته است و از ساختن آن خانه صرف نظر نكرده، يا بر خرافي بودن او تأسف مي خوريد كه چرا چيزهايي را كه با هم ربط ندارند به هم ربط داده؟ عامل مرگ پدر، سرطان بوده، عامل مرگ برادر بي احتياطي در موتورسواري بوده، همسرش نيز در يك تصادف جان باخته، و عموي هشتاد ساله اش نيز به دليل كهولت و از دست دادن كليه ها درگذشته است، از دست دادن مغازه نيز به علت سرمايه گذاري نادرست درباره كالايي بوده كه تقاضاي اندك و رقابت فراوان داشته، و ديگران در زمينه مربوطه تخصص و بازاريابي بيشتري داشته اند. از نظر شرعي نيز اين خانه مشكلي نداشته، نه بر روي قبرستان مسلمانان ساخته شده و نه غصبي است، و نه مال يتيم و نه موقوفه اي كه به نا حق تصرف شده باشد، پس چرا بايد ساختن اين خانه براي آن شخص ممنوع بوده باشد و كيفري چنين سنگين براي آن تعيين شده باشد؟
بنابر اين هر چيزي كه علت براي چيز ديگري دانسته مي شود، براي فرد مسلمان بايد از يكي از دو راه ثابت شده باشد؛ عقل (دانش، تجربه و استدلال) و شرع.عقل مي گويد خود را از بام نيندازيد كه گردن شما خواهد شكست.
شرع مي گويد انفاق، سبب گشايش در روزي و طول عمر مي شود، دروغ گويي حرام و داراي كيفر اخروي و آثار منفي اجتماعي است. اين مطالب براي ما پذيرفتني است، زيرا اگر حكم عقل و شرع ثابت شود، ما روابط علّي و معلولي را بين دو چيزي برقرار كرده ايم كه عقل يا شرع رابطه آنها را پذيرفته است.
بنابر آنچه گذشت شايد بتوانيم خرافه را اين گونه تعريف كنيم:
«هر چيزي كه علم، عقل و دين آن را تأييد نكند، و مردم به آن معتقد بوده و طبق آن عمل كنند و از مخالفت با آن هراس داشته باشند، خرافه است».
اساس تعريف خرافه به نظر مي رسد در همين نكته است: رابطه علّي و معلولي برقرار كردن ميان چيزهايي كه با هم ربط ندارند، حكم به موجود بودن چيزي كه وجود ندارد و يا نفي چيزي كه وجود دارد، همراه با ترس از مخالفت با آن.

گستره خرافه

برخي بر اين نظرند كه خرافات مربوط به قشر يا طبقه خاصي نيست، چنان كه به نژاد خاصي محدود نمي شود. همه به گونه اي گرفتار خرافات هستند.
«مردمان جهان را نمي توان به دو گروه خرافاتي و روشنفكر تقسيم كرد، بلكه مي توان گفت كه آنها به طور كلي بيشتر يا كمتر خرافاتي هستند. نظري به تاريخ گذشته نيز مؤيد همين نكته است».5
همان گونه كه خرافه فقط در سرزمين هاي خاص نيست، تمام كشورهاي امروز با پديده هاي خرافي سروكار دارند. كشورهاي پيشرفته در صنعت و كشورهاي عقب نگه داشته شده در اين زمينه ها، همه به نوعي آلوده به خرافات هستند، جالب اينجاست كه بيشتر خرافات با آنكه شكل و ساختاري خاص و متفاوت با بقيه دارند اما واقعيت اين است كه محتوا و حتي شكل مشابهي دارند.
مردم اروپا نيز مانند آسيا و افريقا از آسيب خرافات در امان نيستند، و گسترش آن نيز در اين كشورها بسيار در خور توجه است. در اروپاي امروز در عصر كامپيوتر و فضا، شاهد رونق چشمگير طالع بيني و فالگيري هستيم. برآوردي حاكي است كه امروزه در بريتانيا شايد حدود دوهزار نفر فالگير حرفه اي وجود دارند كه همه درآمد كلاني دارند؛ بگذريم از «ستاره ها» كه درآمدشان سر به ميليون ها مي زند. شمار مشتريان دايمي اينان را حدود يك ميليون نفر تخمين زده اند. روش ها متنوع است؛ از فال ورق و فال فنجان چايي تا بلوربيني و طالع بيني. در اين حرفه اخير هر چيزي، از كارت هاي چاپي (كه مورد تأييد طالع بينان جدي نيست) گرفته تا محاسبه طالع فردي به مراجعان عرضه مي شود. طالع بينان و غيبگوهاي مشهور، مورد توجه مطبوعات قرار مي گيرند و بر صفحه تلويزيون ظاهر مي شوند.
در آمريكا در اوايل دهه 60 بيش از هزارنشريه، با نزديك به بيست ميليون خواننده، ستون هاي طالع بيني داشتند. در انگلستان چندين مجله پاسخگوي سليقه هاي مختلف در حوزه پيشگويي و غيب داني هستند. يكي از اين نشريه ها هر ماه در 50000نسخه منتشر مي شود و تيراژ بقيه جزو اسرار است. ناشران كتاب هاي جلد كاغذي نيز سراغ ستاره ها رفته اند و گفته مي شود كه يكي از آنها چاپ اول مجموعه اي از كتاب هاي طالع بيني را در 750000 نسخه انتشار داده است.
نوع ديگري از خرافات كه در اروپا رواج دارد، اعتقاد به افسونگري و جادوگري است كه گاه در آلمان، فرانسه، و بويژه در جنوب ايتاليا به نمونه هايي از آن بر مي خوريم.6
شايد اين ادعا كه هيچ قشر و طبقه اي پيراسته از خرافات نيست، و هيچ كشوري نيز وجود ندارد كه خرافات در آن راه نيافته باشد، مبالغه آميز باشد، اما گوستاو جاهودا براي اين مطلب دلايلي مي آورد، از جمله اينكه خرافه علاوه بر اقشار و اصناف و نژادها، تمام سرزمين ها را نيز در بر گرفته است. دليل چنين داوري يي تعريف خاص او از خرافات است. اما اگر در تعريف خرافات دقت بيشتري كنيم مي توان مدعي شد همه خرافاتي نيستند، بلكه برخي با منطق خرد و دين، زندگي خويش را به گونه اي سامان بخشيده اند كه خرافه اي در آن راه نمي يابد. وجود اشتباه غير از وجود خرافه در برنامه زندگي انسان ها است. مگر آنكه مقصود اين باشد كه در همه اديان، فرهنگ ها و آيين ها و نيز در همه كشورها اموري راه يافته اند كه اصالت ندارند و جزو خرافات هستند.

خاستگاه خرافات

درباره سرچشمه و خاستگاه خرافات، ديدگاه هاي بسيار متنوعي وجود دارد؛ ديدگاه هايي كه هر يك مي تواند موضوع كتابي جداگانه باشد، از جمله كساني كه بسيار درباره خرافات سخن گفته اند روان شناسان هستند، برخي از آنها براين نظرند كه منشأ خرافات اشتباهات است، و برخي ديگر ناهشيار يا ناخودآگاه را منشأ خرافات مي پندارند، و برخي ديگر پاسخ هاي شرطي را خاستگاه آن مي دانند. اما تحليل هاي جامعه شناختي نيز جايگاه خاص خود را دارد، برخي خرافات را پديده هاي اجتماعي مي دانند. نرسيدن به تصميم قاطع از راه هاي معمولي، در زمان هاي حساس، يا در امور مهم يا نسبتاً مهم نيز زمينه مي شود كه براي رسيدن به «قطعيت» به خرافات پناهنده شوند.
البته شكي نيست كه شيوه تفكر نيز مي تواند خاستگاه مهمي براي پديدآيي خرافات باشد.
«قوم شناس بزرگ، سرادوارد تايلور… اصولاً خرافات را نوعي كاستي فكري مي داند. در بحث از دلايل روان شناختي اين پديده نيز (كودني و محافظه كاري غيرعملي) را از ويژگي هاي آدمي به طور اعم و (انسان وحشي) به طور اخص قلمداد مي كند».7
فيلسوف سرشناس، ارنست هگل، درخصوص پيدايش خرافات و افسانه ها نزد اقوام اوليه بشر معتقد است كه مبدأ و اصول آنها هم از يك نياز طبيعي ناشي مي شود كه به صورت اصل علت و معلول در قوانين عقلاني بروز كرده و به خصوص اين خرافات در اثر حوادث طبيعي مانند زمين لرزه، خسوف و كسوف و ديگر پديده ها كه توليد ترس يا تهديد خطري را مي نمايد، ايجاد مي شود….8
يكي از نمادهاي ناآگاهي از علل در پديدآيي خرافات، نداشتن درك درستي از عليت است؛ ويلهلم وونت مي نويسد:
«عليت به معنايي كه ما در نظر داريم براي انسان ابتدايي مطرح نيست، اما اگر در هر حال بخواهيم از عليت در محدوده تجارب او گفت وگو كنيم تنها چيزي كه مي توان گفت اين است كه وي زير سلطه جادويي قرار دارد، و اين نيز خود بر نيروهاي عاطفي استوار است نه بر قوانين حاكم بر ارتباط انديشه ها. عليت اساطيري و جادوي عاطفي را همان قدر مي توان بي تغيير و ثابت فرض كرد كه عليت منطقي متكي بر توالي نظام دار ادراك ها و انديشه ها را پرنوسان و بي نظم بدانيم».9
ليمان نيز بر آن است كه خرافات، گونه اي از اشتباه است:«تمام باورهاي خرافي كه در اين نوشته سعي كرديم بافت طبيعي آنها را توضيح دهيم، در آغاز فقط تفسيرهاي غلطي از پديده هايي بودند كه با دقت كافي مورد مشاهده قرار نگرفته بودند».10
لرد چسترفيلد، در يكي از نامه هاي خود به فرزند خويش يادآور مي شود كه اين خرافات ناشي از ناداني يا سفاهت است.11
پرداختن به هر يك از نظريات و نقد و بررسي آنها در مجال يك مقاله نيست، بويژه كه برخي از ديدگاه ها از اساس قابل نقد هستند و برخي ديگر بر پيش فرض هاي نادرست بنا شده اند، و برخي از اين نظريات نيز اگر چه در كليات مي توانند بخشي از حقيقت باشند، اما در مثال ها و بيان نمونه ها به بيراهه رفته اند. اما واقعيت اين است كه هر كدام از اين تلاش ها مسئله را از زاويه اي خاص نگريسته و درباره آن سخن گفته اند، و به همين دليل نمي توان گفت يكي از اين نظريات، درست ترين و جامع ترين است و بقيه نادرست، اما شايد به جرأت عكس قضيه را بتوان گفت؛ يعني اينكه هيچ كدام از اين نظريات كامل نيستند، مانند داستان فيل در تاريكي كه مولانا جلال الدين بلخي آن را در مثنوي آورده است.
خرافات در روان افراد جوانه مي زنند، در جامعه شكل مي گيرند و گسترش مي يابند و به صورت عناصري از فرهنگ، رفتار اجتماعي را شكل مي دهند و روان و تفكر انسان با آنها درگير مي شود. آسان كردن كار تفكر و تحليل عاميانه پديده ها و علت تراشي ها به جاي علت يابي درباره پديده هاي طبيعي و فوق طبيعي، سبب اعتقاد به اموري مي شود كه برتمام گستره باورها و برنامه هاي زندگي برخي انسان ها سايه مي افكند. از نظر قرآن، جهل، تقليد كوركورانه، تفكر نكردن، و پيروي از خواسته هاي نفس از عوامل جدي خرافات است.
اما بايد پذيرفت كه هيچ بذري در زمين نامساعد نخواهد روييد. فطرت، طبيعت و امور شبه غريزي در انسان، زمينه اصلي ظهور خرافات است. شايد خواننده عزيز چهره درهم كشد كه فطرت چرا؟ فطرت به عنوان سرچشمه ناب ترين و اصيل ترين باورها، نمي تواند و نبايد زمينه رشد آلايش ها و ويروس هاي خرافات باشد.
اما همين سرچشمه نيز ممكن است گل آلوده شده جان انسان را به آلودگي شرك آميزترين و خرافي ترين باورها مبتلا كند. مثلاً فطرت انسان او را به سمت پرستش نيرويي برتر راهنمايي مي كند كه يكتا و مدير و مدبّر است، و قدرتي فراتر از آن وجود ندارد. اگر همين سرچشمه نياز به پرستش نبود، در طول تاريخ يك انسان پرستش گر نيز پيدا نمي شد، ولي همين احساس نياز جدي به پرستش زمينه آن شد كه برخي از انسان هاو اجتماعات، ماه، خورشيد، دريا و يا انسان هاي فاني يا برخي از پديده هاي مصنوع دست خود انسان را به عنوان معبود جا بزنند. مانند كودكي كه به طور غريزي پستان پرشير را مي مكد، اما نياز به مكيدن، او را دچار فريبي به نام پستانك مي سازد. فطرت خداجويي انسان نيز او را به سوي پرستش بر مي انگيزاند، اما انحراف اجتماعي و راهنمايان نادان يا متجاهل، به جاي اينكه پستان حقيقت را به دهان او بگذارند، پستانك خرافات را در دهان او نهاده او را «ساكت» مي كنند.
اين باورهاي غلط نيز از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود، همان گونه كه اعتقادات درست نيز مي تواند از نسلي به نسل ديگر منتقل شود.
قرآن گرفتن باورهاي خرافي را از نسل گذشته تقبيح مي كند. يكي از نمونه هاي آشكار خرافات اين است كه چيزهايي را كه نه در عقل و نه شرع، منعي از خوردن و استفاده كردن از آن وجود ندارد، بر خويش تحريم كنيم، خداوند در اين زمينه هشدار مي دهد كه حلال ها را بر خويش تحريم نكنيد. بدي و بدكاري نيز از چيزهايي است كه شيطان انسان را به آن فرا مي خواند، تا انسان چيزهايي را كه دستور خدا نيست، به عنوان سخن خدا و فرمان دين بپذيرد؛ چيزهايي كه هيچ دليل و علمي براي شرعي بودن آن وجود ندارد.
هنگامي كه پيامبران و عالمان رباني با چنين خرافاتي به رويارويي برخيزند و مردم را از اين خرافات برحذر بدارند، پاسخ جاهلانه اي دريافت مي كنند: پدران ما چنين كردند، ما نيز همان را انجام مي دهيم! آيا اين توجيه منطقي است؟ حتي اگر پدران آنان از ترازوي خرد استفاده نكرده و راه راست را نيافته باشند:
«يا أيها الناس كلوا ممّا في الأرض حلالاً طيباً و لاتتّبعوا خطوات الشيطان إنّه لكم عدوّ مبين. إنّما يأمركم بالسوء و الفحشاء و أن تقولوا علي الله مالاتعلمون… و إذا قيل لهم اتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه آباءنا أولوكان آباؤهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون. و مثل الّذين كفروا كمثل الّذي ينعق بما لايسمع إلاّ دعاء و نداء صمّ بكم عمي فهم لايعقلون» بقره/168ـ171
«و إذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا و الله أمرنا بها قل إنّ الله لايأمر بالفحشاء أتقولون علي الله ما لاتعلمون. قل أمر ربّي بالقسط و أقيموا وجوهكم عند كلّ مسجد و ادعوه مخلصين له الدين كما بدأكم تعودون» اعراف/28و29
آنچه در اين آيات قابل توجه است اين است كه قرآ ن اين باورها را تنها به اين دليل كه از پدران آنها براي ايشان به ميراث مانده نقد و نفي نمي كند، بلكه آن دسته از باورهايي را كه پدران شان بدون خردورزي داشته اند و به ارث گذاشته اند مورد نقد قرار مي دهد، به بيان ديگر قرآن سنت هاي فرهنگي را تنها به اين دليل كه سنت و امري فرهنگي به جا مانده از نسل گذشته است ناپسند و ناروا نمي شمارد، زيرا نسل امروز مي تواند از خوبي ها و روشن بيني هاي نسل گذشته بهره برده كجي و كاستي هاي آن را راست و تكيمل كند. آنجا كه ميراث فرهنگي گذشته معقول، پذيرفتني و خردمندانه و فطرت پسندي باشد، هيچ نكوهشي بر آن نيست:
«أم كنتم شهداء إذ حضر يعقوب الموت إذ قال لبنيه ما تعبدون من بعدي قالوا نعبد إلهك و إله آبائك إبراهيم و إسماعيل و إسحاق إلهاً واحداً و نحن له مسلمون» بقره/133
اعتقاد توحيدي نيز مي تواند از پدران موحد به فرزندان منتقل شود، با اين فرق كه چنين اعتقادي هم خود بر اساس خرد و فطرت استوار است و هم پدران موحّد اين باورها را بر اساس تعقل و فطرت پذيرفته و به فرزندان خويش آموزش داده اند؛ همان كاري كه همه پيامبران انجام مي دادند، يعني پيروي از خودشان را فقط با وجود بصيرت روا مي شمردند؛ زيرا ملاك درستي باورها و برنامه ها اين است كه بر اساس آگاهي و بصيرت باشد، و گرنه از شرك در امان نخواهد ماند: «قل هذه سبيلي أدعو إلي الله علي بصيرة أنا و من اتّبعني و سبحان الله و ما أنا من المشركين» يوسف/108

طالع بيني

بازار طالع بيني امروزه بسيار گرم است، چاپ ده ها كتاب تازه و كهن با عناوين طالع بيني چيني، هندي، ژاپني و كتاب هاي فراوان تعويذ نويسي، نشان از وجود علاقه فراوان مردم دارد. با اينكه اين چيزها هيچ انسان فرهيخته و تحصيل كرده اي را نمي تواند قانع كند، اما تعداد فراوان افراد باسواد، بويژه زنان، كه به اين امور رو مي آورند تأسف آور است. در فرهنگ اسلامي نيز كهانت، سحر و طيره (فال بد زدن) به شدت ممنوع شده است. جادو بي ترديد حرام، و ساحر و كاهن كافر خوانده شده است.
برخي از مردم نيز براي درمان بيماران شان يا يافتن گمشدگان يا جلب محبت ديگران و… به جاي مراجعه به پزشك و دعا به درگاه خداوند، به طالع بيني و تعويذ رو مي آورند كه هيچ منطق و آگاهي در اين مراجعات به چشم نمي خورد و مراجعه به فال بين، تعويذ نويس و يا جادوگر، هنوز، اگر چه نه به شدت گذشته، امري رايج و معمول است.

فال بيني، از نظر روان شناسي دست كم دو نكته را در بردارد:

1. احساس نياز به اطلاع از پشت پرده؛ پشت پرده زمان يا مكان! بويژه براي كساني كه «حال» مطمئن ندارند، و گذشته هاشان با اميد و آرامش لازم سپري نشده است، مي خواهند بدانند فردا چه مي شود؟ شغل همسر، فرزند، يا موقعيت اجتماعي شان چگونه خواهد بود؟ نياز به آرامش كه فقط در سايه مبهم و اجمالي از آينده ميسر است.
2. انسان كه فال مي بيند، يعني به فال بين مراجعه مي كند، تلويحاً پذيرفته است كه اطلاع از پس پرده زمان و مكان براي برخي ممكن است، و نه تنها ممكن، بلكه واقعيتي است كه اتفاق نيز مي افتد. هر يك از انواع فال ها، از ابزاري استفاده مي كند، اما گاه ابزار ملموس و محسوس است، مانند قهوه و يا كتاب حافظ يا كف دست و قيافه، و گاه نامحسوس است، اما قابل شناخت اعتباري، مانند ايام و شهور. متولد كدام روز از كدام ماه هستيد؟ و در كدام سال متولد شده ايد؟ سال مار؟ نهنگ؟ سگ، يا موش؟ شما در اين زمينه به من اطلاعاتي بدهيد تا من به شما بگويم كه شما كه هستيد، چه هستيد، و رشد و ترقي شما در چه كاري است، خطرات براي شما در كدام سال عمر و در چه كارهايي است؟
براي روشن شدن اينكه هر روش چه اندازه به حقيقت نزديك است بايد هر يك را جداگانه بررسي كرد:
ادامه دارد/

یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و خرافه باوري (قسمت دوم)

قرآن و خرافه باوري (قسمت دوم)

حيدر علوي‌نژاد

در مقدمه كتاب خزائن الاسرار (علوم غريبه) آمده است:
«اما بعد چون كافه ما از خواص و عوام در تحصيل عزت و سعادت و دولت و حصول مراد و قضاء حوائج و انجام مطالب و اداي قرض و شفاي مرضي و رفع هموم و غموم و پريشاني و برآمدن حاجات كليه و حصول مرادات مهمه و ساير مطالب مشروعه، محتاج بودند به علم و اطلاع بر بعضي از مجربه از آيات متواتره قرآني و اسماء جلاله سبحاني و برخي از اوراد و اذكار و ختوم دعوات مستجابه رباني و آگاهي به رمل (علم پيش گويي) و اسطرلاب (كشف بعضي از مسائل و احكام مربوط به نجوم) و … اسم اعظم و بر چند اقوال و انجام دادن آن و علوم جفر جامع كه علم حروف و اعداد است تسخير ارواح و ملائكه و اجنه و بعضي ازعلوم غرائب كثير الفوائد مي باشد.
لذا بنده… برخود لازم دانسته كه اين مجموعه كه به نام خزائن الأسرار، تأليف از كتب معتبره و نفيسه با كمال دقت و با ملاحظه اسانيد نموده ام، الحق، اعظم اند و بعضي از آنها را به حقير به تجربه رسانيده ام».12
نيازمند بودن مردم از يك سو و… يك كتاب و اين همه كارگشايي! عزت، سعادت، دولت، حصول مراد، قضاء حوائج، انجام مطالب، اداي قروض و شفاي مرضي و… در خور توجه است. و چنين كتابي طبعاً بسيار ارزشمند خواهد بود!
دراين كتاب براي هر بيماري و هر مشكل فردي و اجتماعي راه حلي وجود دارد. مثلاً براي خوب زندگي كردن در خانواده براي زن يا شوهر مهم نيست كه چقدر يكديگر را دوست داشته باشند يا درك كنند، مهم آن لوحي است كه بايد تهيه شود و براي ايجاد دوستي يا دشمني از آن استفاده شود… براي رونق اقتصادي لازم نيست كاري صورت پذيرد، يا توسل و دعايي در نزد خداوند انجام شود، كافي است طلسمي را كه اين كتاب پيشنهاد مي كند مورد استفاده قرار گيرد. و گاه چنان مراجعه كننده با زيركي خام مي شود كه گويي اين طلسم دعا است و شرع هم آن را تأييد كرده است.

بيماري و شفا

بيماري دوگونه است؛ بيماري جسم، و بيماري روح، كه هر دو نياز به درمان دارد. شفا در قرآن به هر دو معناي بازيافتن سلامتي جسمي و روحي به كار رفته است. در مورد شفاي جسمي، از قول حضرت ابراهيم(ع) نقل شده است كه فرمود:
«و إذا مرضت فهو يشفين» شعراء/80
و هنگامي كه بيمار شوم، (او) شفايم مي دهد.
و درباره زنبور عسل مي فرمايد:
«يخرج من بطونها شراب مختلف ألوانه فيه شفاء للناس» نحل/69
از درون شكم آنها (زنبور عسل) نوشيدني (عسل) با رنگ هاي مختلف خارج مي شود كه در آن براي مردم شفاست.
در مورد شفاي معنوي و روحي نيز فرموده است:
«يا أيها الناس قد جائكم موعظة من ربّكم و شفاء لما في الصدور» يونس/57
اي مردم! بي ترديد موعظه و اندرزي از سوي پروردگارتان براي شما رسيده كه در آن شفاي (بيماري هايي است كه) در سينه هاي شما است.
و درمورد ديگر مي فرمايد:
«و لوجعلناه قرآناً أعجمياً لقالوا لولا فصّلت آياته ءأعجمي و عربي قل هو للّذين آمنوا هدي و شفاء و الذين لايؤمنون في آذانهم وقر و هو عليهم عمي أولئك ينادون من مكان بعيد» فصلت/44
اگر آن را قرآن عجمي قرار مي داديم حتماً مي گفتند: چرا آياتش روشن نيست؟! قرآن، عجمي از پيامبري عربي؟! بگو: اين (كتاب) براي كساني كه ايمان آورده اند هدايت و شفاء است، ولي كساني كه ايمان نمي آورند، در گوش هاشان سنگيني است و گويي نابينا هستند، و آن را نمي بينند؛ آنها (گويي) از راه دور صدا را مي شنوند!
در اين آيه اگر چه «شفاء» مطلق است و مي تواند شامل شفاي جسمي نيز باشد، اما به دليل قرينه هدايت، مراد از آن شفاي روحي است، بويژه كه در مقابل، دل هاي بيمار كساني مطرح است كه ايمان نمي آورند، كه در مورد كفار، بيماري دل و روح مطرح است، و گرنه از نظر جسمي ممكن است بيماري نداشته باشند.
«و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لايزيد الظالمين إلاّ خساراً» اسراء/82
از قرآن آنچه شفا و رحمت است براي مؤمنان نازل مي كنيم، و ستمگران را جز زيان نمي افزايد.
در اينجا نيز، به قرينه ايمان، منظور از شفا، شفاي روحي و معنوي است، اگر چه ممكن است شفاي جسمي نيز منظور باشد، اما براي حمل اين واژه بر شفاي جسمي دليل لازم است. شفاي روحي و معنوي، هم رسالت قرآن است و هم قرآن براي آن آمده است، اما آيا قرآن براي اين نيز آمده كه به جاي دارو عمل كند و سرما خوردگي ما را شفا بدهد؟
بي هيچ ترديدي قرآن مقدس است و متبرّك، و بي هيچ شكي دعا و توسل به مقدسات براي برآورده شدن نيازها مورد تأييد و تأكيد دين است، اما آيا قرآن براي اين نازل شده است كه آيات آن را تعويذ درست كنند؟ شفاي جسمي دانستن بركت قرآن، نوعي محدود كردن هدف اصلي قرآن نيز هست. علاوه، به فرض آنكه شفاي جسمي منظور باشد، بايد چند و چون استشفا نيز از خود قرآن، پيامبرگرامي اسلام، يا امامان معصوم برسد، اما آنچه به عنوان دعانويسي انجام مي شود هيچ سند معتبري ندارد.

درمان بيماران و فال بيني

بيماري براي اشخاص و بستگان آنان نگران كننده است، گاه بيماران يا كسان آنها نزد فال بين مي روند. فال بين از «روش هاي احوال مرضي و تجارب حكما» استفاده مي كند و به جاي اينكه بپرسد مريض زن است يا مرد، چند سال دارد، عوارض بيماري و آثار آن چيست؛ از او مي پرسد: نام مادر مريض چيست؟ در كدام روز هفته بيمار شده؟ نام مادر مريض را به حساب جمل حساب مي كند، سه تا سه تا طرح مي كند (يعني كنار مي گذارد) تا در آخر چند عدد بماند. اگر چنانچه در روز شنبه بيمار شده، اگر يكي بماند، مي ميرد، دو بماند، طول كشد، سه ماند، به شود. اگر روز يكشنبه بيمار شده، اگر يكي بماند زود به شود، دو ماند طول كشد، سه ماند بميرد و…
اين مهم نيست كه بيمار چه بيماري دارد، بلكه مهم اين است كه در چه روزي مريض شده و نام مادرش چيست. مثلاً اگر دو نفر در روز سه شنبه مريض شده باشند و به طور اتفاقي، نام مادر هر دو زهره باشد، هر دو در يك زمان مشخصي شفا خواهند يافت يا خواهند مرد، مهم اين نيست كه سرطان دارد يا سرما خورده، مهم نام مادرشان و روزي است كه در آن بيمار شده اند.
اين روش حكما است. اما از كدام دسته از اين حكيمان نقل شده است؟ طبيبان كه در گذشته نيز به جاي نام و نام مادر مريض، نبض او را گرفته و زبان و چشمان و… بيمار را نگاه كرده و درد او را تشخيص مي دادند. پس اين روش از كجاست؟
حكيم به معناي فيلسوف كه اصلاً كارش اين نيست، بلكه درباره وجود، ماهيت، جوهر و عرض و امثال آن بحث مي كند. پس اين روش، روش حكما نيست، و آوردن نام حكيم براي معتبر جلوه دادن اين مطالب نامربوط است.

طيره (فال بدزدن)

«طيرة» مصدر است، از ريشه طير، مانند خيرة، و به نظر سيد شريف جرجاني كه در دانش صرف زبان عربي از بزرگ ترين صاحب نظران است، بر اين وزن غير از همين دو مصدر، يعني طيره و خيره نيامده است.13
علامه تهانوي درباره طيره نوشته است:
«طيره، فال بد است. سيد شريف در شرح مشكاة نوشته است: گفته شده كه فال عام است، در هر چيزي كه خوب باشد و سبب شادي، يا بد باشد، اما طيره خاص است و فقط در آنچه كه بد است استعمال مي شود. در اصل، طيره به انواع پرندگان و حيوانات بوده، گويا آنان مي پنداشته اند كه اين امور در جلب منفعت يا دفع شرور و زيان ها مؤثر هستند؛ اما پيامبر آنان را از اين كار باز داشت.
قاضي گفته است: عيافه به معناي زجر است، و آن تفأّل به نام پرندگان است، مثلاً درباره عقاب به عقوبت، و درباره غراب (كلاغ) به غربت، و درباره هدهد به هدي (هدايت) تفأل مي زدند. تفاوت عيافه و طيره در اين است كه اولي گاه در مورد فال بد است و گاه در مورد فال نيك، اما طيره فقط در فال بد به كار مي رود. طيره در مورد نحس پنداشتن پرندگان است، كه گاهي براي تشاؤم در غيرپرندگان نيز به كار مي رود.14
در زبان فارسي كهن، طيره را به معناي آزردگي و شرمندگي و آزرده و شرمسار نيز گفته اند،15 كه آن معاني در اينجا مورد نظر نيست.
علامه ابن منظور نوشته است: عرب ها طيور (پرندگان) را نگه مي داشتند و با آنان تطير (تفأل) مي زدند، و به همين جهت شومي و نحوست را طير، طائر و طيره مي گفتند. چون به انواع طيور فال بد مي زدند. خداوند به زبان پيامبر خويش(ص) به آنان اطلاع داد كه اين گونه كارها بيهوده و باطل است. و به همين دليل رسول خدا فرمود: «لاعدوي و لاطيرة و لاهامة».
تطير، به فال بد گرفتن و نحس دانستن چيزي است. در اصل به معناي سخن، فعل يا چيزي ديدني است كه مورد پسند نباشد، عرب ها با به پرواز درآوردن برخي از انواع پرندگان يا برخي حيوانات ديگر، فال مي زدند، اگر پرندگاني كه به پرواز در مي آوردند به سمت راست مي رفتند، آن را مبارك تلقي مي كردند، به سفر مورد نظر خويش مي رفتند و كارهاي مورد نظر خويش را انجام مي دادند، اما اگر آن پرنده يا حيوان به سمت چپ مي رفت، از آن سفر صرف نظر مي كردند و كار مورد نظر را انجام نمي دادند و آن را شوم مي پنداشتند.
اين عمل در بيشتر اوقات، آنان را از كارها و برنامه هاي مهم زندگي شان باز مي داشت، به همين سبب شرع آن را ابطال كرده و از آن نهي كرد و طيره را ممنوع قرار داد؛ و گفت اين چيزها هيچ سود يا زياني ايجاد نمي رساند. و اين منظور سخن پيامبر(ص) است كه فرمود: لاطيرة، يعني نحوست و شوم گرفتن (فال بد زدن) واقعيت ندارد.
و در حديث ديگر فرمود: الطيرة شرك، يعني اعتقاد به سود و زيان رساندن طيره و عمل به مقتضاي آن شرك است، زيرا براي آن در جهان فعل و ايجاد اثر قائل شده است.16

طيره در قرآن

پيش از هر چيز بايد دانست كه پديده طيره ديرينه بسيار دارد و يادگار روزگاران كهن است؛ روزگاراني كه درك روابط علّي ـ معلولي بين پديده ها به شكل واضحي شناخته نشده بود، و يا به دليل باورهاي نادرست جهان شناختي، پديده هاي اجتماعي و طبيعي را به عوامل موهوم نسبت مي دادند.
امروز كه هم شناخت ما از روابط طبيعي بين پديده هاي اثر گذار و اثرپذير بهتر شده وهم پا به پاي تكامل درك بشر، آيين توحيدي نيز دقيق ترين آموزه هاي خويش را درباره جهان، انسان و روابط بين پديده هاي هستي در اختيار بشريت گذاشته است، واقعاً وجود خرافاتي از اين دست هرگز توجيه پذير نيست.
«راست آمد و نيامد» دانستن برخي از كارها براي افراد يا خانواده ها يكي از عجيب ترين سنت هاي خرافي است كه در ميان ملل و اقوام گوناگون وجود دارد، همان گونه كه شومي و نحوست برخي از اشياء، اعداد و روزها نيز چنين است.
اگرچه طيره يا فال بد زدن، يكي از صورت هاي خرافات است، اما برخي خرافه را طوري تعريف كرده اند كه مهم ترين مصداق آن طيره خواهد بود. مثلاً آنان كه در تعريف خرافه ترس ازعوامل موهوم را عمده مي دانند، در واقع بايد مهم ترين مصاديق آن را همين فال بد زدن بدانند.
تاريخ پيدايش اين پديده نيز، هم قديمي است و هم شرك آميز، چرا كه قرآن اين پديده را به اقوام گذشته در رويايي با انبيا(ع) نسبت مي دهد. آنان به انبيا فال بد مي زدند و بسياري از مصائبي را كه به هر دليلي دچار آن بودند، به علت حضور و شومي پيامبران الهي درميان شان مي پنداشتند، يا دست كم برخي از دشمنان زيرك رسولان الهي كه نان و نامشان به خطر مي افتاد اين عقيده را بر سر زبان ها مي انداختند:
«قالوا إنّا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم و ليمسّنّكم منّا عذاب أليم. قالوا طائركم معكم أئن ذكرتم بل أنتم قوم مسرقون» يس/19ـ18
كافران در رويارويي با حضرت صالح (ع) مي گفتند:«قالوا اطيرنا بك و بمن معك قال طائركم عندالله بل أنتم قوم تفتنون» نمل/47
و در مواجهه با حضرت موسي(ع) نيز چنين بودند:
«فإذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و إن تصبهم سيئة يطّيروا بموسي و من معه ألا إنّما طائرهم عندالله و لكن أكثرهم لايعلمون» اعراف/131
دشمنان پيامبران يا نمي دانستند و شومي حوادث را به پيامبران الهي نسبت مي دادند و يا آگاهانه و براي تحريك افكار عمومي. اما ازنظر قرآن «طائر» هر شخصي همان نامه اعمال اوست:
«و كلّ إنسان ألزمناه طائره في عنقه و نخرج له يوم القيامة كتاباً يلقاه منشوراً. اقرأ كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيباً» اسراء/14ـ13
معناي اين سخن اين است كه هر كس شومي عمل خويش را به گردن دارد، اين اعمال شخص است كه يا شوم است و يا برعكس، سبب خوشبختي و سعادت.
اين آيات از سويي قدمت طيره را مي رساند، كه يكي از شايع ترين انواع خرافات است و از سويي مي رساند كه پيامبران در برابر خرافه و خرافه پرستي ايستاده بودند.

طيره در روايات

در روايت معروفي از رسول اكرم(ص) طيرة نفي شده، اما فال، به معناي فال نيك زدن نهي نشده است، زيرا اسلام نمي خواهد مردم به بهانه هاي سست ازانجام كارها، سفرهاي ضروري و مصالح و منافع خويش محروم شوند، بلكه دوست دارد آنچه كه به مردم روحيه داده و آنان را به انجام تلاش و رسيدن به مصالح شان تشويق مي كند مورد توجه مردم قرار گيرد، به همين سبب فال بد كه مانع كار و تلاش است، ناروا، حرام و نكوهيده است، اما فال نيك، كه شوق برانگيز و سبب تلاش و اميدواري است، ستايش شده است. اين روايت در منابع روايي و فقهي شيعه وسني نقل شده و براي تمام مسلمانان حجت و سند است و لازم الاتباع:
ابوهريره از پيامبر روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
«لاطيرة و خيرها الفال، قالوا يا رسول الله و ما الفال، قال الكلمة الصالحة يسمعها أحدكم».17
انس از پيامبرنقل كرده كه فرمود:
«لاعدوي و لا طيرة و يعجبني الفال الكلمة الطيبة و الكلمة الصالحة.»18
سرايت و فال بد حقيقت ندارد، اما فال نيك، يعني سخن زيبا و دل انگيز و سخن شايسته مرا شگفت زده و خوشحال مي كند.
در روايت ديگري كسي طيره را نزد پيامبر مطرح مي كند. حضرت در پاسخ مي فرمايد:
«أحسنها الفال، و لاتردّ مسلماً، فإذا رأي أحدكم ما يكره فليقل: ا للّهمّ لايأتي بالحسنات إلا أنت، و لايدفع السيئات إلاّ أنت، و لا حول و لا قوّة إلاّ بك».19
روايات بسيار ديگري نيز در اين زمينه مطرح است كه نزديك به همين مضامين در آنها ديده مي شود.20

طيره شرك است!

شايد اين تعبير شديد ترين تعبيري باشد كه ما را به دوري و خودداري از طيره فرا مي خواند، زيرا دوري از طيره مساوي توحيد است و گرايش به طيره از مصاديق شرك.
از رسول خدا روايت شده كه فرموده:
«الطيرة شرك».21
فال بد زدن با پرندگان (و امثال آن) شرك است.
«من ردته الطيرة عن حاجته فقد أشرك».22
كسي كه فال بد زدن او را از رفتن به دنبال نيازهايش باز بدارد، شرك ورزيده است.
«من خرج يريد سفراً فرجع من طير فقد كفر بما أنزل علي محمّد».23
كسي كه از منزل خويش به قصد سفر بيرون برود، و به سبب طيره (از سفر منصرف شده و) برگردد، به آنچه كه بر محمد نازل شده(يعني به قرآ) كفر ورزيده است.
در روايات اهل بيت(ع) نيز بر نكوهش طيره و مخالفت با آن تأكيد شده و بابي از روايات با اين عنوان گشوده شده است:
«باب استحباب ترك التطير و الخروج يوم الأربعاء و نحوه خلافاً علي أهل الطيرة، و توكّلاً علي الله».24
در تحف العقول از پيامبر(ص) نقل شده كه فرمود: هنگامي كه فال بد زدي (آن را ناديده انگاشته و) بگذر، و هنگامي كه گمان كردي، بر اساس آن داوري مكن.
از موسي بن جعفر(ع) روايت شده كه فرمود: آنچه كه (به زعم عرب جاهلي و اهل طيره) براي مسافر شوم مي باشد، پنج چيز است: كلاغي كه از سمت راست قار قار كند، و سگي كه دم خويش را تكان دهد، گرگي كه بر روي دم نشسته و به سمت مسافر زوزه كشد و سپس از جايش بلند شود و دوباره بنشيند و سه مرتبه اين كار را تكرار كند. و آهويي كه از سمت راست به سمت چپ برود، و جغدي كه فرياد بزند… كسي كه از اين امور چيزي به دل خويش راه بدهد، بايد بگويد: «اي پروردگار من از شرّ آنچه كه در ذهن خويش مي يابم به تو پناه مي برم، پس مرا نگاهدار!» پس از شرّ اين امور مصون خواهد ماند.25

توكّل؛ راه حل مسأله

عقل و شرع به بي اثربودن طيره حكم مي كند، اما عده اي با فال بد زدن ها چيزهاي حلال و پاكيزه را براي خويش حرام مي كنند كه به شدت در شرع منع شده است، اما چنان كه در روايات آمده، مردم به هر حال آسوده از فال بد نيستند، برخي ازامور به اصطلاح دل آنها را مي لرزاند:
از پيامبر (ص) روايت شده:
«ثلاثة لايسلم منهنّ أحد: الطيرة و الظنّ و الحسد. فإذا تطيرت فلاترجع، و إذا حسدت فلاتبغ، و إذا ظننت فلاتحقق».26
هيچ كس از طيره، گمان، وحسد خالي نيست، هرگاه فال بد زدي براي فال بد از سفر (و كاري كه داري) بازمگرد، هنگامي كه حسد ورزيدي ستم مكن، و هنگامي كه گمان كردي بر اساس گمان عمل مكن.
از سويي، به دليل حكم شرع مي خواهند به اين فال بد توجه نكنند، راه جمع بين اين حالت رواني و حكم شرع، توكل به خدا است كه همه امور در دست قدرت اوست:
بر اساس روايت ديگري پيامبر (ص) فرمود:
«كفاره طيره توكل است».27
در حديثي ديگر آمده است كه خداوند اثر آن را با توكل از ميان مي برد. 28
طيره يا فال بد زدن و كلاً خرافات، جدا از فشار فرهنگي، نوعي حالت رواني نيز هست؛ يعني هر قدر كه شخص بيشتر به فال بد زدن ها و نحوست ها توجه و اعتقاد داشته باشد، بيشتر منتظر عواقب آن است، يا دست كم، از امور زيادي پرهيز مي كند و براي خويش محروميت به بار مي آورد. بنابراين، خود شخص است كه با جدي گرفتن فال بدها، زندگي را بر خويش دشوار كند، يا بر عكس، با بي توجهي به آن زندگي آسان و مورد پسند خدا و پيامبر داشته باشد. شايد منظور امام صادق(ع) كه به نقل از پيامبر فرمود: كفاره طيره توكل است، همين معني باشد.
در روايت ديگري مي خوانيم كه امام صادق(ع) فرمود:
«الطيرة علي ما تجعلها، إن هوّنتها تهوّنت، و إن شدّدتها تشدّدت، و إن لم تجعلها شيئاً لم تكن شيئاً».29
اثر فال بد به دست شما است؛ اگر آن را سست گرفتي سست است، و اگر سخت گرفتي سخت است و اگر كاملاً بي توجهي كرده و براي آن اثري قائل نشدي كاملاً بي اثر است.
شايد معناي اين حديث نبوي هم همين باشد:
«لاطيرة، و الطيرة علي من تطير».30
فال بد واقعيت ندارد، فال بد بر كسي است كه فال بد بزند.

شانس

در موارد بسياري رويدادهاي شگفت رخ مي دهد كه از آنها با عنوان خوش شانسي يا بد شانسي ياد مي شود. مثلاً در يك خانواده سفره پهن است، همه اعضاي خانواده بر سر سفره نشسته اند، پسر كوچك خانواده از جاي خود برمي خيزد، برادر بزرگ تر به دنبال او، پدر كنجكاو نگران مي شود كه چرا اين دو پسر از سر سفره بلند شدند؟ او هم بيرون مي رود، مادر نگران مي شود، مبادا پدر عصباني شده و بچه ها را تنبيه كند؟ او نيز بيرون مي رود، دختر خانواده نيز نگران و كنجكاو بيرون مي رود، درست هنگامي كه همه اعضاي خانواده بيرون رفته اند، سقف اتاق فرو مي ريزد.
اين يك حادثه واقعي است، اما چگونه قابل توجيه است؟ هيچ يك از اعضاي خانواده آسيب نديده، و جالب اينجاست كه بيرون رفتن پسر كوچك خانواده در آن زمان، هيچ دليل خاصي نداشته است…
اولين كلمه كه به ذهن مردم عادي براي توجيه اين كار مي رسد اين است كه آن را شانس و طالع خوب بنامند.طبيعي اين بودكه در اين حادثه همه يا بيشتر اعضاي خانواده كشته يا زخمي شوند، اما گويي دستي ازغيب آمده و تمامي آنها را نجات داده است.
عكس اين نيز در كتاب هاي تاريخي آمده است، داستان هاي واقعي و شگفتي كه خواننده را به تعجب و تأثر اما همراه با خنده فرو مي برد:
مردي از راه مي گذشت، شخصي از بام فرو افتاد، از قضا درست روي سر راهگذر! گردن راهگذر شكست؛ اما مردي كه از بام فرو افتاده بود صدمه جدي نديد.
اين داستان دو رو دارد، براي كسي كه از بام افتاده طالع سعد و شانس به حساب آورده مي شود و براي راهگذر، بدشانسي يا طالع نحس.
گاه در اثر يك حادثه يا يك برخورد، زندگي يك فرد زير و رو شده سبب پيشرفت يا بدبختي او مي شود. مثلاً شخصي در سفر به طور اتفاقي با كسي روبرو مي شود و همين ديدار نقطه آغاز موفقيت هاي بسيار و پيداكردن شغل، شكوفا شدن زندگي و تشكيل خانواده و به دست آوردن ثروت و امكانات و… مي شود.
يا مثلاً كسي كه كالايي خاص توليد مي كند، در اثر يك سوء تفاهم، اجناس فروخته شده اش پس داده مي شود، و سپس در آستانه ورشكستگي و نگراني و مشكلات بعدي، به دليل نايابي و چند برابر شدن قيمت كالاي انبار شده او، ناگهان سرمايه اش چند برابر مي شود.
آيا اين گونه رويدادها را مي توان طالع سعد و نحس شمرد، يا بايد همانند فلاسفه طالع سعد و نحس را موهوم دانست و منكر شد.31
واقعيت اين است كه در مواردي حوادث چنان پيش نمي روند كه ما مي خواهيم. يعني ما را به سويي مي برند كه نمي خواهيم برويم. اما در نهايت متوجه مي شويم كه خوب آمده ايم. گاه برعكس حوادث به دلخواه و اراده ما مي چرخد، كاري را با ابرام و اصرار به انجام مي رسانيم، اما ناگهان متوجه مي شويم كه به بيراهه رفته ايم و از آنچه به صلاح ماست فاصله گرفته ايم.
علت اين مطلب نيز به خوبي روشن است، پيش بيني حوادث آينده گاهي دشوار، بيشتر محال است. و از سوي ديگر در هنگام برنامه ريزي ما غالباً عناصر بسيار مهمي را فراموش مي كنيم. براي همين حوادث در ظاهر به دلخواه ما مي توانند به شدت به ما آسيب برسانند، يا بر عكس:
«عسي أن تكرهوا شيئاً و هو خير لكم» بقره/216
«فعسي أن تكرهوا شيئاً و يجعل الله فيه خيراً كثيراً» نساء/19
علاوه بر اينكه اراده و تلاش هاي ما براي انجام يك كار ثمرات طبيعي خويش را دارند، زمان، مكان و ساير عملكردهاي ما نيز مي تواند بر روند فعاليت هاي ما اثر بگذارند، از همه مهم تر، اراده اي هست كه فوق همه اراده هاست:
«و ما تشاؤون إلاّ أن يشاء الله ربّ العالمين» تكوير/29
جهان بر اساس اندازه گيري معيني اداره مي شود. خداوند براي هر معلول، علّتي، و براي هر علّتي معلولي قرار داده است. هر قدر اعتقاد و شناخت ما نسبت به اين عوامل كامل تر باشد، در تدبير زندگي و كنار آمدن با دشواري هاي آن موفق تر خواهيم بود. اما نگاه روزمرگي به مسائل اساسي زندگي نگاه از بالا را براي ما دشوار يا گاه ناممكن مي سازد. ما حتّي مسائل بسيار روشن را ناديده مي گيريم، مانند اينكه فسق و فجور سبب بي بركتي مال مي شود، . دانسته ها و يا تلاش هاي ما به تنهايي تمام آنچه را كه اتفاق مي افتد نمي سازند، چيزهاي بسياري هستند كه اراده الهي آن را رقم مي زند، اما بي ترديد خود ما نيز در مقدمات آن اثر گذاريم. صله رحم از چيزهايي است كه عمر را دراز و قطع رحم عمر را كوتاه مي كند.
تلاش هاي ارادي و آگاهانه، فراهم كردن زمينه هاي لازم، مديريت صحيح، استفاده از منابع مالي و نيروهاي انساني، كسب مهارت هاي علمي و تجربي در موفقيت و پيروزي تأثيرگذار است كه نبايد به حساب شانس گذاشته شود. اما همان گونه كه گذشت درعين حال اموري هستند كه از جهان فرامادي برنامه ريزي مي شوند؛ دراين گونه امور، اعمال، نيات و شخصيت ما مؤثر است، اما تأثيرگذار و برنامه ريز اصلي ديگري است:
«و ما تشاؤون إلاّ أن يشاء الله ربّ العالمين» تكوير/29
درك نكردن واقعيت و افتادن در دام اين باور كه «هر چه بدبختي است از بخت بد من است» مي تواند فرد را چنان در كام انحطاط فرو برد كه نجات او ممكن نباشد. جدي گرفتن زياد اين مسأله و بدگماني و بدباوري موجب از دست دادن فرصت ها و تيره و تار شدن فضاي زندگي مي شود و به تعبير يكي از روان شناسان، «وقتي بترسيم كه چيزي را از دست بدهيم، اشيايي كه ما مالك آن هستيم، مالك ما مي شوند…»32

پي نوشت ها

1. ولتر، فرهنگ فلسفي، به نقل: روان شناسي خرافات، ص1فحه.
2. همان،4.
3. همان، 5.
4. همان.
5. همان، 60.
6. همان، 37. در فصل دوم اين كتاب آمار و اطلاعات ديگري درباره رواج و گسترش خرافات در اروپا وجود دارد.
7. همان، 63.
8. هدايت، صادق، فرهنگ عاميانه مردم ايران، تهران، نشر چشمه، 1378، 22.
9. روان شناسي خرافات، 67.
10. همان، 72.
11. همان، 4.
12. صادقي نژاد، ميرزا ايوب، خزائن الأسرار، ميراث ماندگار، قم، 1381.
13. جرجاني، مير سيد شريف، التعريفات، مصر، المطبعة الخيرية، 1306ق، 61.
14. تهـانوي، محمدعلي، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، لبنـان، مكتبة نـاشرون، 1996م، 2/1143.
15. ابن منظور، لسان العرب، 4/512.
16. نووي، شرح صحيح مسلم، 14/219ـ218.
17. مسند احمد بن حنبل، 2/406.
18. همان، 2/420.
19. همان، 3/251؛ صحيح بخاري، 7/16 و 27؛ سنن ابن ماجه، 1/34.
20. ازجمله ر.ك: عسقلاني، ابن حجر، فتح الباري، 10/180.
21. متقي هندي، كنز العمال، حديث 28556.
22. همان.
23. همان، حديث 28570.
24. حرّ عاملي، وسائل الشيعة، 8/262 ـ 263.
25. همان.
26. عسقلاني، ابن حجر، فتح الباري، 10/180.
27. حرّ عاملي، وسائل الشيعة، 15/584، باب 35.
28. سجستاني، ابي داود، سنن ابي داود، 2/231.
29. طباطبايي، محمد حسين، الميزان، 19/79؛ حرّ عاملي، وسائل الشيعة، 8/262 و 263 و 15/584.
30. عسقلاني، ابن حجر، فتح الباري، 10/180.
31. طباطبايي، محمدحسين، بداية الحكمة، 120؛ نهاية الحكمة، 240.
32. راشل نائومي ريمن، سخت خوب، ترجمه مهدي مجرد زاده كرماني، مجله روان شناسي جامعه، شماره 4 و 5.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و خرافه باوری

قرآن و خرافه باوری

سید حیدر علوی‌نژاد

چکیده: در این مقاله پس پیشنهاد تعریفی برای خرافات، به گستردگی آن در میان کشورها و اقشار تحصیل کرده و بی سواد و نیز برخی از نظریات درباره منشأ خرافات اشاره شده است . سپس برداشتی قرآنی درباره منشأ خرافات مطرح گرديده است. آن گاه نمونه‏هاى خرافات از قبيل: طيره، شانس، طالع بينى مورد بررسى قرار گرفته و بر اين نكته تأكيد شده است كه طيره (فال بد زدن) و نحس دانستن برخى از اشياء و اعداد و يا زمان‏ها و تحريم برخى از طيبات الهى جزء خرافات است و از نظر شرع تحريم و تقبيح شده است. در پايان، در سخنی کوتاه آگاهى، تعقل، ايمان و توكّل بر خداوند به عنوان راه حل‏هاى برون رفت از خرافه گرايى و خرافه باورى معرفى شده است.

كليد واژه‏ها: خرافه/ طيره/ فال بد زدن / طالع بينى/ شرع / عقل.

خرافه چیست و چه كسی خرافاتی است؟

پاسخ آحاد انسان ها به این پرسش بر اساس گرایش دینی، سطح سواد و نوع فرهنگ و برخی از جزئیات دیگر متفاوت خواهد بود؛ هیچ تعریفی نمی توان برای این مفهوم یافت كه مورد وفاق تمام مردم، با ادیان و فرهنگ های متفاوت باشد. بی دینان، دینداران را خرافاتی می دانند؛ در حالی كه دینداران یقین دارند كه بی دینان با كوته فكری كه دارند از دیدن حقایق بسیار مهمی در جهان هستی ناتوان مانده اند. در میان خود دینداران و بی دینان نیز اتهام به خرافی بودن گروه های رقیب مسأله ای بی سابقه نیست. دلیل اینكه از تعبیرهای خرافه و خرافاتی برضدّ دیگران استفاده می شود نامعقول جلوه دادن آنهاست؛ برای بر كرسی نشاندن سخن خود.
«تعیین مرز خرافات كار دشواری است. مسافر فرانسوی در ایتالیا همه چیز را خرافی می یابد و حق هم دارد. اسقف كانتربری مدعی است كه اسقف پاریس یك فرد خرافاتی است، پیروان كلیسای پرسبیتر نیز همان بر چسب را به عالیجناب اسقف كانتربری می زنند، در حالی كه خود آنها را كویكرها افرادی خرافی می دانند، و كویكرها هم به نوبه خود از نظر مسیحیان خرافی ترین آدم ها به حساب می آیند».1
این سخن می رساند كه تعیین مرز خرافات یا تعریف آن كاری چندان آسان نیست، و در واقع یكی از مهم ترین نقاط اختلاف مذاهب و ادیان در همین زمینه است.
«در تعریف دیگری از كلمه «خرافات» كه در واژه نامه ها آمده چنین می خوانیم: «هر نوع عقیده یا عمل دینی نامعقول». همین جا فوراً این سؤال پیش می آید كه چه كسی تعیین می كند یك عقیده بخصوص، نامعقول است یا معقول. مشكل اینجاست كه دین این یكی، از دیدگاه آن یكی، «خرافات» محسوب می شود…».2
در واقع این تعریف لغوی خرافه چندان راه گشا نیست، و اگر خرافه را به این معنی بگیریم در نهایت به این نتیجه می رسیم كه این دین یا مذهب آن دین یا مذهب را باطل و تمام یا قسمتی از معارف و احكام آن را غیر منطقی می داند. با این وصف، بر می گردیم به همان حق و باطل قملداد كردن مذاهب از سوی یكدیگر. با این نگاه، به جای بحث خرافه، كه به گونه ای در میان تمام و ملل وجود دارد، ناگزیر از بررسی مكاتب و مذاهب خواهیم بود، اما این آن چیزی نیست كه ما به دنبال آن هستیم.
آنچه در اینجا باید در پی آن باشیم، تعریفی از خرافه است كه به گونه ای مورد قبول تمام ادیان، مكاتب و انسان های تحصیل كرده و عاقل باشد. اما می دانیم كه چنان تعریفی دست نیافتنی است. اما به هر حال می شود گام هایی برای رسیدن به این مقصود برداشت.
مثلاً این تعریف خرافه را ممكن است تمامی ادیان بپذیرند كه: «خرافه ترس بیهوده از عوامل و مرتبط دانستن پدیده های نامربوط به یكدیگر است كه رابطه بین آنها نه از نظر علم و عقل ثابت شده و نه از سوی دین تأیید شده است».
با این تعریف، یك فرد مسلمان می تواند موافق باشد؛ همان گونه كه یك مسیحی یا زرتشتی؛ زیرا اگر نه عقل و نه خود این دین چیزی را تأیید نكرد خرافه بودن آن به یقین از سوی این دین امضا شده است.
مثلاً با این دید، یك مسلمان، شیعه یا سنی، می تواند بگوید نحوست عدد سیزده یك خرافه است، زیرا نه عقل و دانش و نه دین چنین مطلبی را تأیید نكرده است.
در تعریف دیگری خرافه این گونه معرفی شده است:
«وحشت غیرمنطقی یا ترس از یك چیز ناشناخته، مرموز، و خیالی؛ یك عقیده، تردید، یا عادت و امثال آن كه پایه آن ترس یا جهل است».3
گوستاو جاهودا پس از آوردن این تعریف می نویسد:
«به نظر می رسد كه در اینجا به اصل مطلب نزدیك تر شده ایم و نخستین چیزی كه توجه ما را به خود جلب می كند اشاره به عنصرهیجان است. این یكی از ویژگی های اساسی هر آن چیزی است كه خرافات می نامیم، و الا اثری در رفتار ما نخواهد داشت و چیز چندان جالبی هم نخواهد بود. باورهای بسیار زیادی هستند كه مردم آنها را به طور اتفاقی و بدون كوچك ترین پیوند هیجانی فرا می گیرند، مثلاً بعضی ها ممكن است بر این باور باشند كه «بلادر» (آكاژر) یك میوه درختی است كه (تصادفاً درست است)، و برخی ممكن است از طریق بی بی سی یاد گرفته باشند كه اسپاگتی یك میوه بوته ای است (كه تصادفاً درست نیست) هیچ یك از اینها احتمالاً اثر قابل توجهی در رفتار ندارد. منظور این نیست كه عنصر هیجانی باید شدید و قوی باشد، بلكه باید قابل مشاهده باشد و یا بتوان به نحوی استنباط كرد كه به میزان خاصی وجود دارد».4
جاهودا كه تلاش می كند تعریفی پذیرفتنی از خرافه ارائه كند اعتراف می كند در واقع دست یابی به چنان تعریفی ناممكن است؛ اما به هر حال وقتی كه از موضوعی بحث می كنیم باید تصویری كلی از آن داشته باشیم. در هنگام بحث ازخرافه نیز، اگر بتوانیم تعریفی برای خرافه پیدا كنیم كه این مفهوم را روشن كند و از ابهام آن بكاهد، اظهار نظر درباره خرافی بودن یا نبودن برخی از باورها و رفتارها آسان تر خواهد شد.
به نظر می رسد تعیین هدف در بررسی خرافات، كار شناخت خرافات را آسان تر خواهد كرد. مثلاً، اگر ما به عنوان مسلمان، برای پیدایش عقاید، فرهنگ و اجتماع خویش از خرافات درباره خرافات تحقیق كنیم، برای ما بسیار آسان خواهد بود كه خرافی بودن یك عقیده مانند باور به قربانی شدن مسیح، یا یك سنت یا یك عنصر فرهنگی را شناسایی كنیم و درباره آن اظهار نظر كنیم. تعریف خرافه نیز با این نقطه نظر آسان تر خواهد بود، با اینكه همان باور ممكن است در مسیحیت خرافه پنداشته نشود. در اینجا منظور از خرافی بودن آن این است كه چنین باوری نه در فرهنگ تشیع جا دارد، و نه معقول است كه كسی كه بی گناه است قربانی جنایات دیگران شود، او رنج و عذاب ببیند كه دیگران بخشوده شوند. «ولاتزر وازرة وزر أخری» درچنین بررسی در واقع هدف این خواهد بود كه این باور در مذهب تشیع و منطق قرآنی نمی گنجد.
با این نگاه به راحتی می توان گفت چه چیزی خرافی است و چه چیزی خرافی نیست.
جاهودا كه در پی تحلیل روان شناختی خرافه است، و قصد دارد منشأ خرافه، علل گسترش آن و راه های جلوگیری از آن را بررسی كند، می تواند به یك تعریف اجتمالی از خرافه بسنده كرده آن گاه ماهیت كلی آن را بیان نماید و سپس به بررسی روان شناختی،جامعه شناختی و تاریخی آن بپردازد. به همین دلیل او پس از بحث های فراوان می گوید: اما پذیرش آن برای كسانی كه به آن خرافات خو كرده و دل بسته اند بسیار دشوار خواهد بود؛ واكنش تند و شدید در این زمینه چندان شگفت نیست.
بنابراین خرافه به چیزی گفته می شود كه توجیهی عقلانی نداشته باشد؛ روابط علِّی معلولی بین دو چیزی برقرار كند كه هیچ گونه ربطی به هم ندارند، مثلاً ساختن خانه نو با شكستن كلنگ، بد یمن نمی شود، بلكه سفتی زمین یا وجود سنگ و عدم مقاومت لازم كلنگ را می توان علت شكستن آن دانست. چرا؟ برای اینكه نه عقلاً و نه شرعاً چنین حادثه ای به معنای بدیمن بودن آن خانه نیست، اما اگر كسی آمد و برای شما حكایت كرد:
«این خانه نو، سایه شومی بر زندگی من انداخت كه تمام زندگی ام را از من گرفت، با آمدن در این خانه پدر، برادر، همسر و عمویم در طول سه سال فوت كردند، مغازه ام نیز از دستم رفت و ورشكست شدم. البته تقصیر خود من است؛ زیرا در همان آغاز كار، در همان روزاول كار، كلنگ در هنگام كندن زمین شكست، اما من غافل به آن توجه نداشتم، حالا چششم باز شده است».
واكنش و تحلیل شما چه خواهد بود؟ آیا در پاسخ با او همدردی كرده و تأسف می خورید كه او نشانه ای به این روشنی را نادیده گرفته است و از ساختن آن خانه صرف نظر نكرده، یا بر خرافی بودن او تأسف می خورید كه چرا چیزهایی را كه با هم ربط ندارند به هم ربط داده؟ عامل مرگ پدر، سرطان بوده، عامل مرگ برادر بی احتیاطی در موتورسواری بوده، همسرش نیز در یك تصادف جان باخته، و عموی هشتاد ساله اش نیز به دلیل كهولت و از دست دادن كلیه ها درگذشته است، از دست دادن مغازه نیز به علت سرمایه گذاری نادرست درباره كالایی بوده كه تقاضای اندك و رقابت فراوان داشته، و دیگران در زمینه مربوطه تخصص و بازاریابی بیشتری داشته اند. از نظر شرعی نیز این خانه مشكلی نداشته، نه بر روی قبرستان مسلمانان ساخته شده و نه غصبی است، و نه مال یتیم و نه موقوفه ای كه به نا حق تصرف شده باشد، پس چرا باید ساختن این خانه برای آن شخص ممنوع بوده باشد و كیفری چنین سنگین برای آن تعیین شده باشد؟
بنابر این هر چیزی كه علت برای چیز دیگری دانسته می شود، برای فرد مسلمان باید از یكی از دو راه ثابت شده باشد؛ عقل (دانش، تجربه و استدلال) و شرع.
عقل می گوید خود را از بام نیندازید كه گردن شما خواهد شكست.
شرع می گوید انفاق، سبب گشایش در روزی و طول عمر می شود، دروغ گویی حرام و دارای كیفر اخروی و آثار منفی اجتماعی است. این مطالب برای ما پذیرفتنی است، زیرا اگر حكم عقل و شرع ثابت شود، ما روابط علّی و معلولی را بین دو چیزی برقرار كرده ایم كه عقل یا شرع رابطه آنها را پذیرفته است.
بنابر آنچه گذشت شاید بتوانیم خرافه را این گونه تعریف كنیم:
«هر چیزی كه علم، عقل و دین آن را تأیید نكند، و مردم به آن معتقد بوده و طبق آن عمل كنند و از مخالفت با آن هراس داشته باشند، خرافه است».
اساس تعریف خرافه به نظر می رسد در همین نكته است: رابطه علّی و معلولی برقرار كردن میان چیزهایی كه با هم ربط ندارند، حكم به موجود بودن چیزی كه وجود ندارد و یا نفی چیزی كه وجود دارد، همراه با ترس از مخالفت با آن.

گستره خرافه

برخی بر این نظرند كه خرافات مربوط به قشر یا طبقه خاصی نیست، چنان كه به نژاد خاصی محدود نمی شود. همه به گونه ای گرفتار خرافات هستند.
«مردمان جهان را نمی توان به دو گروه خرافاتی و روشنفكر تقسیم كرد، بلكه می توان گفت كه آنها به طور كلی بیشتر یا كمتر خرافاتی هستند. نظری به تاریخ گذشته نیز مؤید همین نكته است».5
همان گونه كه خرافه فقط در سرزمین های خاص نیست، تمام كشورهای امروز با پدیده های خرافی سروكار دارند. كشورهای پیشرفته در صنعت و كشورهای عقب نگه داشته شده در این زمینه ها، همه به نوعی آلوده به خرافات هستند، جالب اینجاست كه بیشتر خرافات با آنكه شكل و ساختاری خاص و متفاوت با بقیه دارند اما واقعیت این است كه محتوا و حتی شكل مشابهی دارند.
مردم اروپا نیز مانند آسیا و افریقا از آسیب خرافات در امان نیستند، و گسترش آن نیز در این كشورها بسیار در خور توجه است. در اروپای امروز در عصر كامپیوتر و فضا، شاهد رونق چشمگیر طالع بینی و فالگیری هستیم. برآوردی حاكی است كه امروزه در بریتانیا شاید حدود دوهزار نفر فالگیر حرفه ای وجود دارند كه همه درآمد كلانی دارند؛ بگذریم از «ستاره ها» كه درآمدشان سر به میلیون ها می زند. شمار مشتریان دایمی اینان را حدود یك میلیون نفر تخمین زده اند. روش ها متنوع است؛ از فال ورق و فال فنجان چایی تا بلوربینی و طالع بینی. در این حرفه اخیر هر چیزی، از كارت های چاپی (كه مورد تأیید طالع بینان جدی نیست) گرفته تا محاسبه طالع فردی به مراجعان عرضه می شود. طالع بینان و غیبگوهای مشهور، مورد توجه مطبوعات قرار می گیرند و بر صفحه تلویزیون ظاهر می شوند.
در آمریكا در اوایل دهه 60 بیش از هزارنشریه، با نزدیك به بیست میلیون خواننده، ستون های طالع بینی داشتند. در انگلستان چندین مجله پاسخگوی سلیقه های مختلف در حوزه پیشگویی و غیب دانی هستند. یكی از این نشریه ها هر ماه در 50000نسخه منتشر می شود و تیراژ بقیه جزو اسرار است. ناشران كتاب های جلد كاغذی نیز سراغ ستاره ها رفته اند و گفته می شود كه یكی از آنها چاپ اول مجموعه ای از كتاب های طالع بینی را در 750000 نسخه انتشار داده است.
نوع دیگری از خرافات كه در اروپا رواج دارد، اعتقاد به افسونگری و جادوگری است كه گاه در آلمان، فرانسه، و بویژه در جنوب ایتالیا به نمونه هایی از آن بر می خوریم.6
شاید این ادعا كه هیچ قشر و طبقه ای پیراسته از خرافات نیست، و هیچ كشوری نیز وجود ندارد كه خرافات در آن راه نیافته باشد، مبالغه آمیز باشد، اما گوستاو جاهودا برای این مطلب دلایلی می آورد، از جمله اینكه خرافه علاوه بر اقشار و اصناف و نژادها، تمام سرزمین ها را نیز در بر گرفته است. دلیل چنین داوری یی تعریف خاص او از خرافات است. اما اگر در تعریف خرافات دقت بیشتری كنیم می توان مدعی شد همه خرافاتی نیستند، بلكه برخی با منطق خرد و دین، زندگی خویش را به گونه ای سامان بخشیده اند كه خرافه ای در آن راه نمی یابد. وجود اشتباه غیر از وجود خرافه در برنامه زندگی انسان ها است. مگر آنكه مقصود این باشد كه در همه ادیان، فرهنگ ها و آیین ها و نیز در همه كشورها اموری راه یافته اند كه اصالت ندارند و جزو خرافات هستند.

خاستگاه خرافات

درباره سرچشمه و خاستگاه خرافات، دیدگاه های بسیار متنوعی وجود دارد؛ دیدگاه هایی كه هر یك می تواند موضوع كتابی جداگانه باشد، از جمله كسانی كه بسیار درباره خرافات سخن گفته اند روان شناسان هستند، برخی از آنها براین نظرند كه منشأ خرافات اشتباهات است، و برخی دیگر ناهشیار یا ناخودآگاه را منشأ خرافات می پندارند، و برخی دیگر پاسخ های شرطی را خاستگاه آن می دانند. اما تحلیل های جامعه شناختی نیز جایگاه خاص خود را دارد، برخی خرافات را پدیده های اجتماعی می دانند. نرسیدن به تصمیم قاطع از راه های معمولی، در زمان های حساس، یا در امور مهم یا نسبتاً مهم نیز زمینه می شود كه برای رسیدن به «قطعیت» به خرافات پناهنده شوند.
البته شكی نیست كه شیوه تفكر نیز می تواند خاستگاه مهمی برای پدیدآیی خرافات باشد.
«قوم شناس بزرگ، سرادوارد تایلور… اصولاً خرافات را نوعی كاستی فكری می داند. در بحث از دلایل روان شناختی این پدیده نیز (كودنی و محافظه كاری غیرعملی) را از ویژگی های آدمی به طور اعم و (انسان وحشی) به طور اخص قلمداد می كند».7
فیلسوف سرشناس، ارنست هگل، درخصوص پیدایش خرافات و افسانه ها نزد اقوام اولیه بشر معتقد است كه مبدأ و اصول آنها هم از یك نیاز طبیعی ناشی می شود كه به صورت اصل علت و معلول در قوانین عقلانی بروز كرده و به خصوص این خرافات در اثر حوادث طبیعی مانند زمین لرزه، خسوف و كسوف و دیگر پدیده ها كه تولید ترس یا تهدید خطری را می نماید، ایجاد می شود….8
یكی از نمادهای ناآگاهی از علل در پدیدآیی خرافات، نداشتن درك درستی از علیت است؛ ویلهلم وونت می نویسد:
«علیت به معنایی كه ما در نظر داریم برای انسان ابتدایی مطرح نیست، اما اگر در هر حال بخواهیم از علیت در محدوده تجارب او گفت وگو كنیم تنها چیزی كه می توان گفت این است كه وی زیر سلطه جادویی قرار دارد، و این نیز خود بر نیروهای عاطفی استوار است نه بر قوانین حاكم بر ارتباط اندیشه ها. علیت اساطیری و جادوی عاطفی را همان قدر می توان بی تغییر و ثابت فرض كرد كه علیت منطقی متكی بر توالی نظام دار ادراك ها و اندیشه ها را پرنوسان و بی نظم بدانیم».9
لیمان نیز بر آن است كه خرافات، گونه ای از اشتباه است:
«تمام باورهای خرافی كه در این نوشته سعی كردیم بافت طبیعی آنها را توضیح دهیم، در آغاز فقط تفسیرهای غلطی از پدیده هایی بودند كه با دقت كافی مورد مشاهده قرار نگرفته بودند».10
لرد چسترفیلد، در یكی از نامه های خود به فرزند خویش یادآور می شود كه این خرافات ناشی از نادانی یا سفاهت است.11
پرداختن به هر یك از نظریات و نقد و بررسی آنها در مجال یك مقاله نیست، بویژه كه برخی از دیدگاه ها از اساس قابل نقد هستند و برخی دیگر بر پیش فرض های نادرست بنا شده اند، و برخی از این نظریات نیز اگر چه در كلیات می توانند بخشی از حقیقت باشند، اما در مثال ها و بیان نمونه ها به بیراهه رفته اند. اما واقعیت این است كه هر كدام از این تلاش ها مسئله را از زاویه ای خاص نگریسته و درباره آن سخن گفته اند، و به همین دلیل نمی توان گفت یكی از این نظریات، درست ترین و جامع ترین است و بقیه نادرست، اما شاید به جرأت عكس قضیه را بتوان گفت؛ یعنی اینكه هیچ كدام از این نظریات كامل نیستند، مانند داستان فیل در تاریكی كه مولانا جلال الدین بلخی آن را در مثنوی آورده است.
خرافات در روان افراد جوانه می زنند، در جامعه شكل می گیرند و گسترش می یابند و به صورت عناصری از فرهنگ، رفتار اجتماعی را شكل می دهند و روان و تفكر انسان با آنها درگیر می شود. آسان كردن كار تفكر و تحلیل عامیانه پدیده ها و علت تراشی ها به جای علت یابی درباره پدیده های طبیعی و فوق طبیعی، سبب اعتقاد به اموری می شود كه برتمام گستره باورها و برنامه های زندگی برخی انسان ها سایه می افكند. از نظر قرآن، جهل، تقلید كوركورانه، تفكر نكردن، و پیروی از خواسته های نفس از عوامل جدی خرافات است.
اما باید پذیرفت كه هیچ بذری در زمین نامساعد نخواهد رویید. فطرت، طبیعت و امور شبه غریزی در انسان، زمینه اصلی ظهور خرافات است. شاید خواننده عزیز چهره درهم كشد كه فطرت چرا؟ فطرت به عنوان سرچشمه ناب ترین و اصیل ترین باورها، نمی تواند و نباید زمینه رشد آلایش ها و ویروس های خرافات باشد.
اما همین سرچشمه نیز ممكن است گل آلوده شده جان انسان را به آلودگی شرك آمیزترین و خرافی ترین باورها مبتلا كند. مثلاً فطرت انسان او را به سمت پرستش نیرویی برتر راهنمایی می كند كه یكتا و مدیر و مدبّر است، و قدرتی فراتر از آن وجود ندارد. اگر همین سرچشمه نیاز به پرستش نبود، در طول تاریخ یك انسان پرستش گر نیز پیدا نمی شد، ولی همین احساس نیاز جدی به پرستش زمینه آن شد كه برخی از انسان هاو اجتماعات، ماه، خورشید، دریا و یا انسان های فانی یا برخی از پدیده های مصنوع دست خود انسان را به عنوان معبود جا بزنند. مانند كودكی كه به طور غریزی پستان پرشیر را می مكد، اما نیاز به مكیدن، او را دچار فریبی به نام پستانك می سازد. فطرت خداجویی انسان نیز او را به سوی پرستش بر می انگیزاند، اما انحراف اجتماعی و راهنمایان نادان یا متجاهل، به جای اینكه پستان حقیقت را به دهان او بگذارند، پستانك خرافات را در دهان او نهاده او را «ساكت» می كنند.
این باورهای غلط نیز از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود، همان گونه كه اعتقادات درست نیز می تواند از نسلی به نسل دیگر منتقل شود.
قرآن گرفتن باورهای خرافی را از نسل گذشته تقبیح می كند. یكی از نمونه های آشكار خرافات این است كه چیزهایی را كه نه در عقل و نه شرع، منعی از خوردن و استفاده كردن از آن وجود ندارد، بر خویش تحریم كنیم، خداوند در این زمینه هشدار می دهد كه حلال ها را بر خویش تحریم نكنید. بدی و بدكاری نیز از چیزهایی است كه شیطان انسان را به آن فرا می خواند، تا انسان چیزهایی را كه دستور خدا نیست، به عنوان سخن خدا و فرمان دین بپذیرد؛ چیزهایی كه هیچ دلیل و علمی برای شرعی بودن آن وجود ندارد.
هنگامی كه پیامبران و عالمان ربانی با چنین خرافاتی به رویارویی برخیزند و مردم را از این خرافات برحذر بدارند، پاسخ جاهلانه ای دریافت می كنند: پدران ما چنین كردند، ما نیز همان را انجام می دهیم! آیا این توجیه منطقی است؟ حتی اگر پدران آنان از ترازوی خرد استفاده نكرده و راه راست را نیافته باشند:
«یا أیها الناس كلوا ممّا فی الأرض حلالاً طیباً و لاتتّبعوا خطوات الشیطان إنّه لكم عدوّ مبین. إنّما یأمركم بالسوء و الفحشاء و أن تقولوا علی الله مالاتعلمون… و إذا قیل لهم اتّبعوا ما أنزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفینا علیه آباءنا أولوكان آباؤهم لایعقلون شیئاً و لایهتدون. و مثل الّذین كفروا كمثل الّذی ینعق بما لایسمع إلاّ دعاء و نداء صمّ بكم عمی فهم لایعقلون» بقره/168ـ171
«و إذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا و الله أمرنا بها قل إنّ الله لایأمر بالفحشاء أتقولون علی الله ما لاتعلمون. قل أمر ربّی بالقسط و أقیموا وجوهكم عند كلّ مسجد و ادعوه مخلصین له الدین كما بدأكم تعودون» اعراف/28و29
آنچه در این آیات قابل توجه است این است كه قرآ ن این باورها را تنها به این دلیل كه از پدران آنها برای ایشان به میراث مانده نقد و نفی نمی كند، بلكه آن دسته از باورهایی را كه پدران شان بدون خردورزی داشته اند و به ارث گذاشته اند مورد نقد قرار می دهد، به بیان دیگر قرآن سنت های فرهنگی را تنها به این دلیل كه سنت و امری فرهنگی به جا مانده از نسل گذشته است ناپسند و ناروا نمی شمارد، زیرا نسل امروز می تواند از خوبی ها و روشن بینی های نسل گذشته بهره برده كجی و كاستی های آن را راست و تكیمل كند. آنجا كه میراث فرهنگی گذشته معقول، پذیرفتنی و خردمندانه و فطرت پسندی باشد، هیچ نكوهشی بر آن نیست:
«أم كنتم شهداء إذ حضر یعقوب الموت إذ قال لبنیه ما تعبدون من بعدی قالوا نعبد إلهك و إله آبائك إبراهیم و إسماعیل و إسحاق إلهاً واحداً و نحن له مسلمون» بقره/133
اعتقاد توحیدی نیز می تواند از پدران موحد به فرزندان منتقل شود، با این فرق كه چنین اعتقادی هم خود بر اساس خرد و فطرت استوار است و هم پدران موحّد این باورها را بر اساس تعقل و فطرت پذیرفته و به فرزندان خویش آموزش داده اند؛ همان كاری كه همه پیامبران انجام می دادند، یعنی پیروی از خودشان را فقط با وجود بصیرت روا می شمردند؛ زیرا ملاك درستی باورها و برنامه ها این است كه بر اساس آگاهی و بصیرت باشد، و گرنه از شرك در امان نخواهد ماند:
«قل هذه سبیلی أدعو إلی الله علی بصیرة أنا و من اتّبعنی و سبحان الله و ما أنا من المشركین» یوسف/108

طالع بینی

بازار طالع بینی امروزه بسیار گرم است، چاپ ده ها كتاب تازه و كهن با عناوین طالع بینی چینی، هندی، ژاپنی و كتاب های فراوان تعویذ نویسی، نشان از وجود علاقه فراوان مردم دارد. با اینكه این چیزها هیچ انسان فرهیخته و تحصیل كرده ای را نمی تواند قانع كند، اما تعداد فراوان افراد باسواد، بویژه زنان، كه به این امور رو می آورند تأسف آور است. در فرهنگ اسلامی نیز كهانت، سحر و طیره (فال بد زدن) به شدت ممنوع شده است. جادو بی تردید حرام، و ساحر و كاهن كافر خوانده شده است.
برخی از مردم نیز برای درمان بیماران شان یا یافتن گمشدگان یا جلب محبت دیگران و… به جای مراجعه به پزشك و دعا به درگاه خداوند، به طالع بینی و تعویذ رو می آورند كه هیچ منطق و آگاهی در این مراجعات به چشم نمی خورد و مراجعه به فال بین، تعویذ نویس و یا جادوگر، هنوز، اگر چه نه به شدت گذشته، امری رایج و معمول است.
فال بینی، از نظر روان شناسی دست كم دو نكته را در بردارد:
1. احساس نیاز به اطلاع از پشت پرده؛ پشت پرده زمان یا مكان! بویژه برای كسانی كه «حال» مطمئن ندارند، و گذشته هاشان با امید و آرامش لازم سپری نشده است، می خواهند بدانند فردا چه می شود؟ شغل همسر، فرزند، یا موقعیت اجتماعی شان چگونه خواهد بود؟ نیاز به آرامش كه فقط در سایه مبهم و اجمالی از آینده میسر است.
2. انسان كه فال می بیند، یعنی به فال بین مراجعه می كند، تلویحاً پذیرفته است كه اطلاع از پس پرده زمان و مكان برای برخی ممكن است، و نه تنها ممكن، بلكه واقعیتی است كه اتفاق نیز می افتد. هر یك از انواع فال ها، از ابزاری استفاده می كند، اما گاه ابزار ملموس و محسوس است، مانند قهوه و یا كتاب حافظ یا كف دست و قیافه، و گاه نامحسوس است، اما قابل شناخت اعتباری، مانند ایام و شهور. متولد كدام روز از كدام ماه هستید؟ و در كدام سال متولد شده اید؟ سال مار؟ نهنگ؟ سگ، یا موش؟ شما در این زمینه به من اطلاعاتی بدهید تا من به شما بگویم كه شما كه هستید، چه هستید، و رشد و ترقی شما در چه كاری است، خطرات برای شما در كدام سال عمر و در چه كارهایی است؟
برای روشن شدن اینكه هر روش چه اندازه به حقیقت نزدیك است باید هر یك را جداگانه بررسی كرد:
در مقدمه كتاب خزائن الاسرار (علوم غریبه) آمده است:
«اما بعد چون كافه ما از خواص و عوام در تحصیل عزت و سعادت و دولت و حصول مراد و قضاء حوائج و انجام مطالب و ادای قرض و شفای مرضی و رفع هموم و غموم و پریشانی و برآمدن حاجات كلیه و حصول مرادات مهمه و سایر مطالب مشروعه، محتاج بودند به علم و اطلاع بر بعضی از مجربه از آیات متواتره قرآنی و اسماء جلاله سبحانی و برخی از اوراد و اذكار و ختوم دعوات مستجابه ربانی و آگاهی به رمل (علم پیش گویی) و اسطرلاب (كشف بعضی از مسائل و احكام مربوط به نجوم) و … اسم اعظم و بر چند اقوال و انجام دادن آن و علوم جفر جامع كه علم حروف و اعداد است تسخیر ارواح و ملائكه و اجنه و بعضی ازعلوم غرائب كثیر الفوائد می باشد.
لذا بنده… برخود لازم دانسته كه این مجموعه كه به نام خزائن الأسرار، تألیف از كتب معتبره و نفیسه با كمال دقت و با ملاحظه اسانید نموده ام، الحق، اعظم اند و بعضی از آنها را به حقیر به تجربه رسانیده ام».12
نیازمند بودن مردم از یك سو و… یك كتاب و این همه كارگشایی! عزت، سعادت، دولت، حصول مراد، قضاء حوائج، انجام مطالب، ادای قروض و شفای مرضی و… در خور توجه است. و چنین كتابی طبعاً بسیار ارزشمند خواهد بود!
دراین كتاب برای هر بیماری و هر مشكل فردی و اجتماعی راه حلی وجود دارد. مثلاً برای خوب زندگی كردن در خانواده برای زن یا شوهر مهم نیست كه چقدر یكدیگر را دوست داشته باشند یا درك كنند، مهم آن لوحی است كه باید تهیه شود و برای ایجاد دوستی یا دشمنی از آن استفاده شود… برای رونق اقتصادی لازم نیست كاری صورت پذیرد، یا توسل و دعایی در نزد خداوند انجام شود، كافی است طلسمی را كه این كتاب پیشنهاد می كند مورد استفاده قرار گیرد. و گاه چنان مراجعه كننده با زیركی خام می شود كه گویی این طلسم دعا است و شرع هم آن را تأیید كرده است.

بیماری و شفا

بیماری دوگونه است؛ بیماری جسم، و بیماری روح، كه هر دو نیاز به درمان دارد. شفا در قرآن به هر دو معنای بازیافتن سلامتی جسمی و روحی به كار رفته است. در مورد شفای جسمی، از قول حضرت ابراهیم(ع) نقل شده است كه فرمود:
«و إذا مرضت فهو یشفین» شعراء/80
و هنگامی كه بیمار شوم، (او) شفایم می دهد.
و درباره زنبور عسل می فرماید:
«یخرج من بطونها شراب مختلف ألوانه فیه شفاء للناس» نحل/69
از درون شكم آنها (زنبور عسل) نوشیدنی (عسل) با رنگ های مختلف خارج می شود كه در آن برای مردم شفاست.
در مورد شفای معنوی و روحی نیز فرموده است:
«یا أیها الناس قد جائكم موعظة من ربّكم و شفاء لما فی الصدور» یونس/57
ای مردم! بی تردید موعظه و اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما رسیده كه در آن شفای (بیماری هایی است كه) در سینه های شما است.
و درمورد دیگر می فرماید:
«و لوجعلناه قرآناً أعجمیاً لقالوا لولا فصّلت آیاته ءأعجمی و عربی قل هو للّذین آمنوا هدی و شفاء و الذین لایؤمنون فی آذانهم وقر و هو علیهم عمی أولئك ینادون من مكان بعید» فصلت/44
اگر آن را قرآن عجمی قرار می دادیم حتماً می گفتند: چرا آیاتش روشن نیست؟! قرآن، عجمی از پیامبری عربی؟! بگو: این (كتاب) برای كسانی كه ایمان آورده اند هدایت و شفاء است، ولی كسانی كه ایمان نمی آورند، در گوش هاشان سنگینی است و گویی نابینا هستند، و آن را نمی بینند؛ آنها (گویی) از راه دور صدا را می شنوند!
در این آیه اگر چه «شفاء» مطلق است و می تواند شامل شفای جسمی نیز باشد، اما به دلیل قرینه هدایت، مراد از آن شفای روحی است، بویژه كه در مقابل، دل های بیمار كسانی مطرح است كه ایمان نمی آورند، كه در مورد كفار، بیماری دل و روح مطرح است، و گرنه از نظر جسمی ممكن است بیماری نداشته باشند.
«و ننزّل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لایزید الظالمین إلاّ خساراً» اسراء/82
از قرآن آنچه شفا و رحمت است برای مؤمنان نازل می كنیم، و ستمگران را جز زیان نمی افزاید.
در اینجا نیز، به قرینه ایمان، منظور از شفا، شفای روحی و معنوی است، اگر چه ممكن است شفای جسمی نیز منظور باشد، اما برای حمل این واژه بر شفای جسمی دلیل لازم است. شفای روحی و معنوی، هم رسالت قرآن است و هم قرآن برای آن آمده است، اما آیا قرآن برای این نیز آمده كه به جای دارو عمل كند و سرما خوردگی ما را شفا بدهد؟
بی هیچ تردیدی قرآن مقدس است و متبرّك، و بی هیچ شكی دعا و توسل به مقدسات برای برآورده شدن نیازها مورد تأیید و تأكید دین است، اما آیا قرآن برای این نازل شده است كه آیات آن را تعویذ درست كنند؟ شفای جسمی دانستن بركت قرآن، نوعی محدود كردن هدف اصلی قرآن نیز هست.
علاوه، به فرض آنكه شفای جسمی منظور باشد، باید چند و چون استشفا نیز از خود قرآن، پیامبرگرامی اسلام، یا امامان معصوم برسد، اما آنچه به عنوان دعانویسی انجام می شود هیچ سند معتبری ندارد.

درمان بیماران و فال بینی

بیماری برای اشخاص و بستگان آنان نگران كننده است، گاه بیماران یا كسان آنها نزد فال بین می روند. فال بین از «روش های احوال مرضی و تجارب حكما» استفاده می كند و به جای اینكه بپرسد مریض زن است یا مرد، چند سال دارد، عوارض بیماری و آثار آن چیست؛ از او می پرسد: نام مادر مریض چیست؟ در كدام روز هفته بیمار شده؟ نام مادر مریض را به حساب جمل حساب می كند، سه تا سه تا طرح می كند (یعنی كنار می گذارد) تا در آخر چند عدد بماند. اگر چنانچه در روز شنبه بیمار شده، اگر یكی بماند، می میرد، دو بماند، طول كشد، سه ماند، به شود. اگر روز یكشنبه بیمار شده، اگر یكی بماند زود به شود، دو ماند طول كشد، سه ماند بمیرد و…
این مهم نیست كه بیمار چه بیماری دارد، بلكه مهم این است كه در چه روزی مریض شده و نام مادرش چیست. مثلاً اگر دو نفر در روز سه شنبه مریض شده باشند و به طور اتفاقی، نام مادر هر دو زهره باشد، هر دو در یك زمان مشخصی شفا خواهند یافت یا خواهند مرد، مهم این نیست كه سرطان دارد یا سرما خورده، مهم نام مادرشان و روزی است كه در آن بیمار شده اند.
این روش حكما است. اما از كدام دسته از این حكیمان نقل شده است؟ طبیبان كه در گذشته نیز به جای نام و نام مادر مریض، نبض او را گرفته و زبان و چشمان و… بیمار را نگاه كرده و درد او را تشخیص می دادند. پس این روش از كجاست؟
حكیم به معنای فیلسوف كه اصلاً كارش این نیست، بلكه درباره وجود، ماهیت، جوهر و عرض و امثال آن بحث می كند. پس این روش، روش حكما نیست، و آوردن نام حكیم برای معتبر جلوه دادن این مطالب نامربوط است.

طیره (فال بدزدن)

«طیرة» مصدر است، از ریشه طیر، مانند خیرة، و به نظر سید شریف جرجانی كه در دانش صرف زبان عربی از بزرگ ترین صاحب نظران است، بر این وزن غیر از همین دو مصدر، یعنی طیره و خیره نیامده است.13
علامه تهانوی درباره طیره نوشته است:
«طیره، فال بد است. سید شریف در شرح مشكاة نوشته است: گفته شده كه فال عام است، در هر چیزی كه خوب باشد و سبب شادی، یا بد باشد، اما طیره خاص است و فقط در آنچه كه بد است استعمال می شود. در اصل، طیره به انواع پرندگان و حیوانات بوده، گویا آنان می پنداشته اند كه این امور در جلب منفعت یا دفع شرور و زیان ها مؤثر هستند؛ اما پیامبر آنان را از این كار باز داشت.
قاضی گفته است: عیافه به معنای زجر است، و آن تفأّل به نام پرندگان است، مثلاً درباره عقاب به عقوبت، و درباره غراب (كلاغ) به غربت، و درباره هدهد به هدی (هدایت) تفأل می زدند. تفاوت عیافه و طیره در این است كه اولی گاه در مورد فال بد است و گاه در مورد فال نیك، اما طیره فقط در فال بد به كار می رود. طیره در مورد نحس پنداشتن پرندگان است، كه گاهی برای تشاؤم در غیرپرندگان نیز به كار می رود.14
در زبان فارسی كهن، طیره را به معنای آزردگی و شرمندگی و آزرده و شرمسار نیز گفته اند،15 كه آن معانی در اینجا مورد نظر نیست.
علامه ابن منظور نوشته است:
عرب ها طیور (پرندگان) را نگه می داشتند و با آنان تطیر (تفأل) می زدند، و به همین جهت شومی و نحوست را طیر، طائر و طیره می گفتند. چون به انواع طیور فال بد می زدند. خداوند به زبان پیامبر خویش(ص) به آنان اطلاع داد كه این گونه كارها بیهوده و باطل است. و به همین دلیل رسول خدا فرمود: «لاعدوی و لاطیرة و لاهامة».
تطیر، به فال بد گرفتن و نحس دانستن چیزی است. در اصل به معنای سخن، فعل یا چیزی دیدنی است كه مورد پسند نباشد، عرب ها با به پرواز درآوردن برخی از انواع پرندگان یا برخی حیوانات دیگر، فال می زدند، اگر پرندگانی كه به پرواز در می آوردند به سمت راست می رفتند، آن را مبارك تلقی می كردند، به سفر مورد نظر خویش می رفتند و كارهای مورد نظر خویش را انجام می دادند، اما اگر آن پرنده یا حیوان به سمت چپ می رفت، از آن سفر صرف نظر می كردند و كار مورد نظر را انجام نمی دادند و آن را شوم می پنداشتند.
این عمل در بیشتر اوقات، آنان را از كارها و برنامه های مهم زندگی شان باز می داشت، به همین سبب شرع آن را ابطال كرده و از آن نهی كرد و طیره را ممنوع قرار داد؛ و گفت این چیزها هیچ سود یا زیانی ایجاد نمی رساند. و این منظور سخن پیامبر(ص) است كه فرمود: لاطیرة، یعنی نحوست و شوم گرفتن (فال بد زدن) واقعیت ندارد.
و در حدیث دیگر فرمود: الطیرة شرك، یعنی اعتقاد به سود و زیان رساندن طیره و عمل به مقتضای آن شرك است، زیرا برای آن در جهان فعل و ایجاد اثر قائل شده است.16

طیره در قرآن

پیش از هر چیز باید دانست كه پدیده طیره دیرینه بسیار دارد و یادگار روزگاران كهن است؛ روزگارانی كه درك روابط علّی ـ معلولی بین پدیده ها به شكل واضحی شناخته نشده بود، و یا به دلیل باورهای نادرست جهان شناختی، پدیده های اجتماعی و طبیعی را به عوامل موهوم نسبت می دادند.
امروز كه هم شناخت ما از روابط طبیعی بین پدیده های اثر گذار و اثرپذیر بهتر شده وهم پا به پای تكامل درك بشر، آیین توحیدی نیز دقیق ترین آموزه های خویش را درباره جهان، انسان و روابط بین پدیده های هستی در اختیار بشریت گذاشته است، واقعاً وجود خرافاتی از این دست هرگز توجیه پذیر نیست.
«راست آمد و نیامد» دانستن برخی از كارها برای افراد یا خانواده ها یكی از عجیب ترین سنت های خرافی است كه در میان ملل و اقوام گوناگون وجود دارد، همان گونه كه شومی و نحوست برخی از اشیاء، اعداد و روزها نیز چنین است.
اگرچه طیره یا فال بد زدن، یكی از صورت های خرافات است، اما برخی خرافه را طوری تعریف كرده اند كه مهم ترین مصداق آن طیره خواهد بود. مثلاً آنان كه در تعریف خرافه ترس ازعوامل موهوم را عمده می دانند، در واقع باید مهم ترین مصادیق آن را همین فال بد زدن بدانند.
تاریخ پیدایش این پدیده نیز، هم قدیمی است و هم شرك آمیز، چرا كه قرآن این پدیده را به اقوام گذشته در رویایی با انبیا(ع) نسبت می دهد. آنان به انبیا فال بد می زدند و بسیاری از مصائبی را كه به هر دلیلی دچار آن بودند، به علت حضور و شومی پیامبران الهی درمیان شان می پنداشتند، یا دست كم برخی از دشمنان زیرك رسولان الهی كه نان و نامشان به خطر می افتاد این عقیده را بر سر زبان ها می انداختند:
«قالوا إنّا تطیرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم و لیمسّنّكم منّا عذاب ألیم. قالوا طائركم معكم أئن ذكرتم بل أنتم قوم مسرقون» یس/19ـ18
كافران در رویارویی با حضرت صالح (ع) می گفتند:
«قالوا اطیرنا بك و بمن معك قال طائركم عندالله بل أنتم قوم تفتنون» نمل/47
و در مواجهه با حضرت موسی(ع) نیز چنین بودند:
«فإذا جاءتهم الحسنة قالوا لنا هذه و إن تصبهم سیئة یطّیروا بموسی و من معه ألا إنّما طائرهم عندالله و لكن أكثرهم لایعلمون» اعراف/131
دشمنان پیامبران یا نمی دانستند و شومی حوادث را به پیامبران الهی نسبت می دادند و یا آگاهانه و برای تحریك افكار عمومی. اما ازنظر قرآن «طائر» هر شخصی همان نامه اعمال اوست:
«و كلّ إنسان ألزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة كتاباً یلقاه منشوراً. اقرأ كتابك كفی بنفسك الیوم علیك حسیباً» اسراء/14ـ13
معنای این سخن این است كه هر كس شومی عمل خویش را به گردن دارد، این اعمال شخص است كه یا شوم است و یا برعكس، سبب خوشبختی و سعادت.
این آیات از سویی قدمت طیره را می رساند، كه یكی از شایع ترین انواع خرافات است و از سویی می رساند كه پیامبران در برابر خرافه و خرافه پرستی ایستاده بودند.

طیره در روایات

در روایت معروفی از رسول اكرم(ص) طیرة نفی شده، اما فال، به معنای فال نیك زدن نهی نشده است، زیرا اسلام نمی خواهد مردم به بهانه های سست ازانجام كارها، سفرهای ضروری و مصالح و منافع خویش محروم شوند، بلكه دوست دارد آنچه كه به مردم روحیه داده و آنان را به انجام تلاش و رسیدن به مصالح شان تشویق می كند مورد توجه مردم قرار گیرد، به همین سبب فال بد كه مانع كار و تلاش است، ناروا، حرام و نكوهیده است، اما فال نیك، كه شوق برانگیز و سبب تلاش و امیدواری است، ستایش شده است. این روایت در منابع روایی و فقهی شیعه وسنی نقل شده و برای تمام مسلمانان حجت و سند است و لازم الاتباع:
ابوهریره از پیامبر روایت كرده كه آن حضرت فرمود:
«لاطیرة و خیرها الفال، قالوا یا رسول الله و ما الفال، قال الكلمة الصالحة یسمعها أحدكم».17
انس از پیامبرنقل كرده كه فرمود:
«لاعدوی و لا طیرة و یعجبنی الفال الكلمة الطیبة و الكلمة الصالحة.»18
سرایت و فال بد حقیقت ندارد، اما فال نیك، یعنی سخن زیبا و دل انگیز و سخن شایسته مرا شگفت زده و خوشحال می كند.
در روایت دیگری كسی طیره را نزد پیامبر مطرح می كند. حضرت در پاسخ می فرماید:
«أحسنها الفال، و لاتردّ مسلماً، فإذا رأی أحدكم ما یكره فلیقل: ا للّهمّ لایأتی بالحسنات إلا أنت، و لایدفع السیئات إلاّ أنت، و لا حول و لا قوّة إلاّ بك».19
روایات بسیار دیگری نیز در این زمینه مطرح است كه نزدیك به همین مضامین در آنها دیده می شود.20

طیره شرك است!

شاید این تعبیر شدید ترین تعبیری باشد كه ما را به دوری و خودداری از طیره فرا می خواند، زیرا دوری از طیره مساوی توحید است و گرایش به طیره از مصادیق شرك.
از رسول خدا روایت شده كه فرموده:
«الطیرة شرك».21
فال بد زدن با پرندگان (و امثال آن) شرك است.
«من ردته الطیرة عن حاجته فقد أشرك».22
كسی كه فال بد زدن او را از رفتن به دنبال نیازهایش باز بدارد، شرك ورزیده است.
«من خرج یرید سفراً فرجع من طیر فقد كفر بما أنزل علی محمّد».23
كسی كه از منزل خویش به قصد سفر بیرون برود، و به سبب طیره (از سفر منصرف شده و) برگردد، به آنچه كه بر محمد نازل شده(یعنی به قرآ) كفر ورزیده است.
در روایات اهل بیت(ع) نیز بر نكوهش طیره و مخالفت با آن تأكید شده و بابی از روایات با این عنوان گشوده شده است:
«باب استحباب ترك التطیر و الخروج یوم الأربعاء و نحوه خلافاً علی أهل الطیرة، و توكّلاً علی الله».24
در تحف العقول از پیامبر(ص) نقل شده كه فرمود: هنگامی كه فال بد زدی (آن را نادیده انگاشته و) بگذر، و هنگامی كه گمان كردی، بر اساس آن داوری مكن.
از موسی بن جعفر(ع) روایت شده كه فرمود: آنچه كه (به زعم عرب جاهلی و اهل طیره) برای مسافر شوم می باشد، پنج چیز است: كلاغی كه از سمت راست قار قار كند، و سگی كه دم خویش را تكان دهد، گرگی كه بر روی دم نشسته و به سمت مسافر زوزه كشد و سپس از جایش بلند شود و دوباره بنشیند و سه مرتبه این كار را تكرار كند. و آهویی كه از سمت راست به سمت چپ برود، و جغدی كه فریاد بزند… كسی كه از این امور چیزی به دل خویش راه بدهد، باید بگوید: «ای پروردگار من از شرّ آنچه كه در ذهن خویش می یابم به تو پناه می برم، پس مرا نگاهدار!» پس از شرّ این امور مصون خواهد ماند.25

توكّل؛ راه حل مسأله

عقل و شرع به بی اثربودن طیره حكم می كند، اما عده ای با فال بد زدن ها چیزهای حلال و پاكیزه را برای خویش حرام می كنند كه به شدت در شرع منع شده است، اما چنان كه در روایات آمده، مردم به هر حال آسوده از فال بد نیستند، برخی ازامور به اصطلاح دل آنها را می لرزاند:
از پیامبر (ص) روایت شده:
«ثلاثة لایسلم منهنّ أحد: الطیرة و الظنّ و الحسد. فإذا تطیرت فلاترجع، و إذا حسدت فلاتبغ، و إذا ظننت فلاتحقق».26
هیچ كس از طیره، گمان، وحسد خالی نیست، هرگاه فال بد زدی برای فال بد از سفر (و كاری كه داری) بازمگرد، هنگامی كه حسد ورزیدی ستم مكن، و هنگامی كه گمان كردی بر اساس گمان عمل مكن.
از سویی، به دلیل حكم شرع می خواهند به این فال بد توجه نكنند، راه جمع بین این حالت روانی و حكم شرع، توكل به خدا است كه همه امور در دست قدرت اوست:
بر اساس روایت دیگری پیامبر (ص) فرمود:
«كفاره طیره توكل است».27
در حدیثی دیگر آمده است كه خداوند اثر آن را با توكل از میان می برد. 28
طیره یا فال بد زدن و كلاً خرافات، جدا از فشار فرهنگی، نوعی حالت روانی نیز هست؛ یعنی هر قدر كه شخص بیشتر به فال بد زدن ها و نحوست ها توجه و اعتقاد داشته باشد، بیشتر منتظر عواقب آن است، یا دست كم، از امور زیادی پرهیز می كند و برای خویش محرومیت به بار می آورد. بنابراین، خود شخص است كه با جدی گرفتن فال بدها، زندگی را بر خویش دشوار كند، یا بر عكس، با بی توجهی به آن زندگی آسان و مورد پسند خدا و پیامبر داشته باشد. شاید منظور امام صادق(ع) كه به نقل از پیامبر فرمود: كفاره طیره توكل است، همین معنی باشد.
در روایت دیگری می خوانیم كه امام صادق(ع) فرمود:
«الطیرة علی ما تجعلها، إن هوّنتها تهوّنت، و إن شدّدتها تشدّدت، و إن لم تجعلها شیئاً لم تكن شیئاً».29
اثر فال بد به دست شما است؛ اگر آن را سست گرفتی سست است، و اگر سخت گرفتی سخت است و اگر كاملاً بی توجهی كرده و برای آن اثری قائل نشدی كاملاً بی اثر است.
شاید معنای این حدیث نبوی هم همین باشد:
«لاطیرة، و الطیرة علی من تطیر».30
فال بد واقعیت ندارد، فال بد بر كسی است كه فال بد بزند.

شانس

در موارد بسیاری رویدادهای شگفت رخ می دهد كه از آنها با عنوان خوش شانسی یا بد شانسی یاد می شود. مثلاً در یك خانواده سفره پهن است، همه اعضای خانواده بر سر سفره نشسته اند، پسر كوچك خانواده از جای خود برمی خیزد، برادر بزرگ تر به دنبال او، پدر كنجكاو نگران می شود كه چرا این دو پسر از سر سفره بلند شدند؟ او هم بیرون می رود، مادر نگران می شود، مبادا پدر عصبانی شده و بچه ها را تنبیه كند؟ او نیز بیرون می رود، دختر خانواده نیز نگران و كنجكاو بیرون می رود، درست هنگامی كه همه اعضای خانواده بیرون رفته اند، سقف اتاق فرو می ریزد.
این یك حادثه واقعی است، اما چگونه قابل توجیه است؟ هیچ یك از اعضای خانواده آسیب ندیده، و جالب اینجاست كه بیرون رفتن پسر كوچك خانواده در آن زمان، هیچ دلیل خاصی نداشته است…
اولین كلمه كه به ذهن مردم عادی برای توجیه این كار می رسد این است كه آن را شانس و طالع خوب بنامند.طبیعی این بودكه در این حادثه همه یا بیشتر اعضای خانواده كشته یا زخمی شوند، اما گویی دستی ازغیب آمده و تمامی آنها را نجات داده است.
عكس این نیز در كتاب های تاریخی آمده است، داستان های واقعی و شگفتی كه خواننده را به تعجب و تأثر اما همراه با خنده فرو می برد:
مردی از راه می گذشت، شخصی از بام فرو افتاد، از قضا درست روی سر راهگذر! گردن راهگذر شكست؛ اما مردی كه از بام فرو افتاده بود صدمه جدی ندید.
این داستان دو رو دارد، برای كسی كه از بام افتاده طالع سعد و شانس به حساب آورده می شود و برای راهگذر، بدشانسی یا طالع نحس.
گاه در اثر یك حادثه یا یك برخورد، زندگی یك فرد زیر و رو شده سبب پیشرفت یا بدبختی او می شود. مثلاً شخصی در سفر به طور اتفاقی با كسی روبرو می شود و همین دیدار نقطه آغاز موفقیت های بسیار و پیداكردن شغل، شكوفا شدن زندگی و تشكیل خانواده و به دست آوردن ثروت و امكانات و… می شود.
یا مثلاً كسی كه كالایی خاص تولید می كند، در اثر یك سوء تفاهم، اجناس فروخته شده اش پس داده می شود، و سپس در آستانه ورشكستگی و نگرانی و مشكلات بعدی، به دلیل نایابی و چند برابر شدن قیمت كالای انبار شده او، ناگهان سرمایه اش چند برابر می شود.
آیا این گونه رویدادها را می توان طالع سعد و نحس شمرد، یا باید همانند فلاسفه طالع سعد و نحس را موهوم دانست و منكر شد.31
واقعیت این است كه در مواردی حوادث چنان پیش نمی روند كه ما می خواهیم. یعنی ما را به سویی می برند كه نمی خواهیم برویم. اما در نهایت متوجه می شویم كه خوب آمده ایم. گاه برعكس حوادث به دلخواه و اراده ما می چرخد، كاری را با ابرام و اصرار به انجام می رسانیم، اما ناگهان متوجه می شویم كه به بیراهه رفته ایم و از آنچه به صلاح ماست فاصله گرفته ایم.
علت این مطلب نیز به خوبی روشن است، پیش بینی حوادث آینده گاهی دشوار، بیشتر محال است. و از سوی دیگر در هنگام برنامه ریزی ما غالباً عناصر بسیار مهمی را فراموش می كنیم. برای همین حوادث در ظاهر به دلخواه ما می توانند به شدت به ما آسیب برسانند، یا بر عكس:
«عسی أن تكرهوا شیئاً و هو خیر لكم» بقره/216
«فعسی أن تكرهوا شیئاً و یجعل الله فیه خیراً كثیراً» نساء/19
علاوه بر اینكه اراده و تلاش های ما برای انجام یك كار ثمرات طبیعی خویش را دارند، زمان، مكان و سایر عملكردهای ما نیز می تواند بر روند فعالیت های ما اثر بگذارند، از همه مهم تر، اراده ای هست كه فوق همه اراده هاست:
«و ما تشاؤون إلاّ أن یشاء الله ربّ العالمین» تكویر/29
جهان بر اساس اندازه گیری معینی اداره می شود. خداوند برای هر معلول، علّتی، و برای هر علّتی معلولی قرار داده است. هر قدر اعتقاد و شناخت ما نسبت به این عوامل كامل تر باشد، در تدبیر زندگی و كنار آمدن با دشواری های آن موفق تر خواهیم بود. اما نگاه روزمرگی به مسائل اساسی زندگی نگاه از بالا را برای ما دشوار یا گاه ناممكن می سازد. ما حتّی مسائل بسیار روشن را نادیده می گیریم، مانند اینكه فسق و فجور سبب بی بركتی مال می شود، . دانسته ها و یا تلاش های ما به تنهایی تمام آنچه را كه اتفاق می افتد نمی سازند، چیزهای بسیاری هستند كه اراده الهی آن را رقم می زند، اما بی تردید خود ما نیز در مقدمات آن اثر گذاریم. صله رحم از چیزهایی است كه عمر را دراز و قطع رحم عمر را كوتاه می كند.
تلاش های ارادی و آگاهانه، فراهم كردن زمینه های لازم، مدیریت صحیح، استفاده از منابع مالی و نیروهای انسانی، كسب مهارت های علمی و تجربی در موفقیت و پیروزی تأثیرگذار است كه نباید به حساب شانس گذاشته شود. اما همان گونه كه گذشت درعین حال اموری هستند كه از جهان فرامادی برنامه ریزی می شوند؛ دراین گونه امور، اعمال، نیات و شخصیت ما مؤثر است، اما تأثیرگذار و برنامه ریز اصلی دیگری است:
«و ما تشاؤون إلاّ أن یشاء الله ربّ العالمین» تكویر/29
درك نكردن واقعیت و افتادن در دام این باور كه «هر چه بدبختی است از بخت بد من است» می تواند فرد را چنان در كام انحطاط فرو برد كه نجات او ممكن نباشد. جدی گرفتن زیاد این مسأله و بدگمانی و بدباوری موجب از دست دادن فرصت ها و تیره و تار شدن فضای زندگی می شود و به تعبیر یكی از روان شناسان، «وقتی بترسیم كه چیزی را از دست بدهیم، اشیایی كه ما مالك آن هستیم، مالك ما می شوند…»32

 

پی نوشت‌ها:

1. ولتر، فرهنگ فلسفی، به نقل: روان شناسی خرافات، ص1فحه.
2. همان،4.
3. همان، 5.
4. همان.
5. همان، 60.
6. همان، 37. در فصل دوم این كتاب آمار و اطلاعات دیگری درباره رواج و گسترش خرافات در اروپا وجود دارد.
7. همان، 63.
8. هدایت، صادق، فرهنگ عامیانه مردم ایران، تهران، نشر چشمه، 1378، 22.
9. روان شناسی خرافات، 67.
10. همان، 72.
11. همان، 4.
12. صادقی نژاد، میرزا ایوب، خزائن الأسرار، میراث ماندگار، قم، 1381.
13. جرجانی، میر سید شریف، التعریفات، مصر، المطبعة الخیریة، 1306ق، 61.
14. تهـانوی، محمدعلی، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، لبنـان، مكتبة نـاشرون، 1996م، 2/1143.
15. ابن منظور، لسان العرب، 4/512.
16. نووی، شرح صحیح مسلم، 14/219ـ218.
17. مسند احمد بن حنبل، 2/406.
18. همان، 2/420.
19. همان، 3/251؛ صحیح بخاری، 7/16 و 27؛ سنن ابن ماجه، 1/34.
20. ازجمله ر.ك: عسقلانی، ابن حجر، فتح الباری، 10/180.
21. متقی هندی، كنز العمال، حدیث 28556.
22. همان.
23. همان، حدیث 28570.
24. حرّ عاملی، وسائل الشیعة، 8/262 ـ 263.
25. همان.
26. عسقلانی، ابن حجر، فتح الباری، 10/180.
27. حرّ عاملی، وسائل الشیعة، 15/584، باب 35.
28. سجستانی، ابی داود، سنن ابی داود، 2/231.
29. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، 19/79؛ حرّ عاملی، وسائل الشیعة، 8/262 و 263 و 15/584.
30. عسقلانی، ابن حجر، فتح الباری، 10/180.
31. طباطبایی، محمدحسین، بدایة الحكمة، 120؛ نهایة الحكمة، 240.
32. راشل نائومی ریمن، سخت خوب، ترجمه مهدی مجرد زاده كرمانی، مجله روان شناسی جامعه، شماره 4 و 5.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فال بد زدن و شوم انگاري از نگاه قرآن

فال بد زدن و شوم انگاري از نگاه قرآن

محسن شريف زاده

در مقاله زير نويسنده با بررسي پيشينه تطير و فال بد زدن و شوم انگاري در تاريخ حيات انسان، عوامل و علل توسل انسان به اين رفتار و نادرستي آن را از ديدگاه قرآن بررسي كرده است كه اينك آن را از نظر مي گذرانيم.

انسان موجودي فقير و نيازمند

انسان موجودي نيازمند و وابسته است. قرآن از اين نياز شديد و وابستگي انسان به «فقر» تعبير مي كند. در نگرش قرآني اين فقر و نياز به طور طبيعي به خدايي است كه آفريدگار و پروردگارش است. از اين رو مي فرمايد: انتم الفقراء الي الله؛ شما نيازمند خداييد. برخي از بزرگان چون صدرالمتالهين از اين فقر و نياز بشر به سوي خدا، به فقر ذاتي و فقر امكاني تعبير كرده اند. به اين معنا كه انسان در ذات خويش نيازمند به خدايي است كه وي را پديد مي آورد و نگه مي دارد. بنابراين هم در ايجاد و هم در بقا نيازمند خداست. قرآن براي بيان مفهوم نياز به خدا در بقا به پرندگاني اشاره مي كند كه در آسمان پرواز مي كنند و مي فرمايد كه خداست كه آنان را در حالت پرواز حفظ مي كند. اين بدان معناست كه انسان موجودي به طور كامل وابسته و نيازمند است به گونه اي كه ناديده شدن وي از سوي خدا به معناي نيستي و نابودي اوست. از اين رو انسان بلكه همه هستي هر دم از هست او هستي مي برند و قطع هرگونه ارتباط با خدا به عنوان مبدأ وجود و بقا، به معناي فنا و نيستي است.
اين نياز و فقر ذاتي بشر به خدا موجب مي شود كه انسان هرگز احساس امنيت نكند و همواره دلواپس اموري باشد. هر دم خود را در معرض خطر نيستي مي بيند و ناتواني اش را به چشم مي نگرد. از اين رو بر آينده خويش هراسناك و ترسان است.

سوءاستفاده ابليس از ضعف انسان

اين وابستگي و فقر و نياز است كه انسان ها را به سوي هركس و هرچيزي كه گمان مي برد او را نگه مي دارد و يا به استقلال نسبي مي رساند چنگ مي زند. شيطان با بهره گيري از اين ضعف و سستي و نياز شديد بشر به استقلال نسبي و نوعي امنيت و آرامش نسبت به بقاي خويش، توانست حضرت آدم را بفريبد و او را پيش از دست يابي به كمالي كه بتواند در زمين به آسودگي خلافت نمايد ناچار به هبوط پيش از موعد كرد.
ابليس با استفاده از نياز طبيعي انسان به آرامش و امنيت بقايي و استقلالي، نزد حضرت آدم(ع) رفت و بنا بر گزارش قرآن گاهي به وي گفت: ما نهاكما ربكما عن هذه الشجره الا ان تكونا ملكين او تكونا خالدين؛ خداوند شما را از اين درخت پرهيز نداد مگر براي اين كه شما پادشاه و يا جاودانه شويد (اعراف آيه 20) و گاهي ديگر به وي خطاب كرد و گفت: هل ادلك علي شجره الخلد و ملك لايبلي؛ آيا تو را به درختي راهنمايي نكنم كه درخت جاويدانگي است و يا پادشاهي و ملكي كه پاياني ندارد و رنگ كهنگي به خود نگيرد؟ (طه آيه 12)
اين گزارش ها نشان مي دهد كه علت فريب و نيرنگ خوردن حضرت آدم(ع) به خاطر شناخت ابليس از نياز انسان بوده است.
قرآن در آيات بسياري به اين مسئله توجه مي دهد كه دشمن همواره از نقاط ضعف انسان به وي نزديك مي شود و مي كوشد تا او را بفريبد. از اين رو انسان مي بايست هوشيار و بيدار باشد و نگذارد دشمن از ضعف او آگاه شود و يا پس از آگاهي، از آن نقاط سست و ضعف بهره گيرد و بر وي چيره گردد.
بر اين اساس راهكار قرآن براي رهايي از اين مشكل و يا مشكلاتي از اين دست آن است كه به جاي هر كس ديگري، بهتر آن است كه به خدا پناه ببرد و او را مرجع امور و منبع نياز خود بداند و از تمسك و توسل به غير پرهيز كند؛ زيرا او خدايي است كه انسان را آفريده و تنها اوست كه به حكم پروردگاري اش مي تواند وي را در كنف حمايت خويش گيرد و نيازهايش را به طور واقعي و درست برآورده سازد. بازگشت به خدا و توكل و توسل به او به معناي بازگشت به همان ذاتي است كه انسان به طور ذاتي به وي نياز دارد.
با اين همه انسان ها به جهاتي از بازگشت به خدا پرهيز مي كنند و به عوامل و امور ديگر تمسك مي جويند تا نيازهاي روحي و رواني خود را برآورده سازند. يكي از بيراهه هايي كه انسان به عنوان راهكاري براي برون رفت از مشكل فقر ذاتي و نياز خويش بدان سو گرايش مي يابد، بيراهه شوم دانستن چيزي و يا تطير است.
بارها پيش آمده است كه دوستان و بستگان و خويشان براي رهايي از مشكل و يا بلايي به تفال و تطير تمسك جسته اند و كوشيده اند نياز روحي و رواني خويش را اين گونه برآورده سازند.
گزارش هاي قرآني روشن مي سازد كه اين روش از گذشته هاي بسيار دور مورد توجه انسان بوده است و همواره انسان هرگاه با مشكل و بلايي روبه رو مي شده است به اين شيوه تمسك مي جسته است.
براي تبيين مسئله فال بد زدن و تطير، مراجعه به آموزه هاي وحياني قرآن امري ضروري است تا به روشني دانسته شود كه نگرش قرآن به آن چگونه است و قرآن چه ارزيابي و يا واكنشي به آن داشته و يا چه جايگزيني را براي آن معرفي مي كند.

تطير و بديمن انگاري در قرآن

در قرآن واژه فال به كار نرفته ولي واژه تطير كه همين معنا را به شكلي ديگربازگو مي كند به كار رفته است.
تطير در اصل به مفهوم فال زدن به پرنده است، زيرا اين اصطلاح از واژه طير گرفته شده كه به معناي پرنده است. افزايش كاربرد اين اصطلاح در روش هاي ديگر به غير از تفال زدن به پرندگان موجب شده است تا اين واژه در هر گونه فال زدن به كار رود. به عبارت ديگر هر نوع نسبت بد دادن به كسي يا چيزي و يا شوم و بديمن دانستن آن را تطير مي گويند. به نظر مي رسد كه در كاربردهاي قرآني، اين اصطلاح اختصاصي به فال زدن به پرندگان نداشته بلكه در هر گونه تفال و فال زدني به كار رفته است. البته بيشترين كاربرد تطير به معناي فال زدن به امور ناخوشايند و شوم مي باشد و در كاربردهاي قرآن به اين معنا توجه شده است. در حقيقت تطير به معناي فال بد زدن است. (مفردات راغب اصفهاني ص 528 ذيل واژه طير)
البته در كابردهاي كنوني، تطير را به فال بد زدن و تفال را براي اموري اعم از آن به كار مي گيرند و جنبه مثبت و سازنده آن در تفال و فال زدن بيشتر مورد توجه و تاكيد است.

پيشينه تطير و شوم انگاري

قرآن گزارشي از تطير زدن در اقوام گذشته را به دست مي دهد. از اقوام و امت هاي پيشين كه خداوند از آنان ياد مي كند و به روش هاي آنها براي برخورد با بلايا و مشكلات شديد اشاره مي كند، قوم ثمود است. آنان قومي بودند كه پس از برخورد با مسئله دعوت صالح به ايمان به پروردگار، از آن سرباز زدند و او را عامل تشتت در جامعه دانستند و اين كه آنها را به عذاب و بلا تهديد مي كند به ستوه آمدند و در واكنش به اعمال و گفتار صالح، مسئله تطير را به كار گرفتند. از نظر قوم ثمود، صالح و پيروانش، انسان هاي بديمني بودند. از اين رو به وجود آنان تطير زدند و وجودشان را بديمن شمردند. (نمل آيات 45 تا 47)
از ديگر اقوامي كه به تطير معتقد بوده و فال بد مي زدند و قرآن از آنان ياد مي كند، فرعون و قوم وي بودند. آنان بر اين باور بودند كه همه بلايا و سختي هايي كه مردم مصر دچار آن مي شوند از وجود نامبارك موسي(ع) و پيروان وي است. (اعراف آيه 131) از نظر آنان افرادي چون موسي(ع) كه جامعه مصري را دچار قحطي، ناراحتي هاي فراوان و بلاياي مختلف كرده است، موجودي بديمن و شوم است.(همان)
قرآن گزارش مي كند كه قوم انطاكيه نيز نسبت به پيامبران چنين واكنشي نشان دادند و وجود ايشان را بديمن دانسته و تطير زدند. (يس آيات 13 و 19)
در عصر پيامبر هم از سوي برخي از مسلمانان سست ايمان اين شيوه اتخاذ شد و آنان وجود پيامبر را بديمن دانسته و تطير زدند. (نساء آيه 78)

نادرستي بديمن انگاري

قرآن اين شيوه را مورد تحليل و نقد قرار داده و آن را امري به دور از واقعيت و حقيقت ارزيابي مي كند. از نظر قرآن، انسان به جاي آن كه ديگران را شوم و بديمن دانسته و يا تطير به وجود كسي بزند و بلايا و مشكلات را به دوش او اندازد بهتر است به شناخت درست از هستي و عوامل موثر در آن بپردازد. قرآن خداوند را منشأ اصلي تأثيرگذار در همه هستي مي داند به گونه اي كه هيچ امري بيرون از اراده و مشيت او صورت نمي گيرد.
برپايه تصوير: الامر بين الامرين همه چيز در حوزه اي قرار مي گيرد كه خداوند به عنوان منشأ در يك سوي آن و انسان و يا عوامل ديگر در سوي ديگر قرار مي گيرد، اعمال و رفتار انساني به عنوان عامل موثر مهم در تغيير جامعه و حتي طبيعت و محيط زيست انسان شمرده مي شود.
برپايه اين تصوير است كه خداوند نزول عذاب و بدبختي را بر قوم ثمود يا فرعونيان و يا انطاكيان به سبب رفتار و اعمال خود ايشان بر مي شمارد و به شكل سرزنش آميزي نزول عذاب الهي را تطير واقعي مي داند. (اعراف آيه 131 و نمل آيه 45 تا 47 و يس آيه 18 و 19)
درحقيقت قرآن با نادرست دانستن تطير و بديمن انگاري به اين مسئله اشاره مي كند كه اگر تطير مي بايست زده شود به وجود خودشان و اعمال و رفتار نادرست خويش مي بايست تطير مي زدند كه عامل بدبختي و عذاب هاي الهي شده است.
قرآن با رد مسئله تطير به شخص و پرواز پرنده و يا مانند آن مي كوشد تا تصوير درستي از عوامل تأثيرگذار به دست دهد و امور خرافي را از جامعه انساني بزدايد. از اين رو سرنوشت انسان ها را بسته به اعمال و رفتار خود ايشان مي داند و تطير زدن به انسان هاي ديگر و پرندگان و يا امور ديگر را لغو و بيهوده بر مي شمارد و از آنان مي خواهد به جاي اين كه ديگري را متهم سازند به بازسازي رفتار و اعمال و كردار خويش اقدام كنند. (نساء آيه 78 و 79 و نيز نمل آيه 45 تا 47 و يس آيه 18 و 19)

عوامل تطير

قرآن با اشاره به عواملي كه موجب شده و يا مي شود تا جامعه و يا افرادي اقدام به تطير كنند مي كوشد تا نشان دهد اين عوامل بيشتر، برخاسته از امور نادرست و باورهاي غلط و رفتارهاي نادرست است.
از جمله عواملي كه موجب مي شود انسان تطير و يا فال بد و بديمن انگاري كند، رفتار اسراف آميز و زياده روي هاي خود مردم و جامعه است. چنان كه اسراف مردم انطاكيه موجب شد تا آنان كمبودها و نقص ها را به وجود پيامبران نسبت بدهند. از اين رو به جاي شناسايي علل بحران ها و مشكلات، در جست وجوي راه حلي دم دستي برآمده و تطير را ابزاري براي فرار از تحقيق و تبيين مسئله جستند. (پس آيات 18 و 19)
وجود بلايا و آزمايش هاي الهي و اموري از اين دست نيز مردم را به سوي جست وجوي عامل و يا عوامل سوق مي دهد. ساده دلان و انسان هايي كه شناخت درستي از علل و عوامل اصلي ندارند، به تطير به عنوان راه حل مسئله تكيه مي كنند و اين گونه است كه تطير به عنوان راه حل تبيين مشكلات مطرح مي شود.

نگاه ساده دلان به تطير

به سخن ديگر انسان ها هرگاه علل و عوامل اصلي را درك نكنند و يا نخواهند كه درك كنند، به تطير به عنوان عامل مشكلات و بلايا توسل مي جويند و با اين كار به جاي حل مسئله، روي آن را با تطير و خرافاتي از اين دست مي پوشانند.
درحقيقت جهل از حقيقت و واقعيت هاي تأثيرگذار بر هستي عاملي مي شود كه تطير به عنوان راهكار و تبيين گر مطرح شود. (اعراف آيه 131 و نساء آيه 78 و 79)
غفلت از توحيد و تأثيرگذاري خداوند بر هستي (يس آيه 13 تا 19) و فريب خوردگي مردم از گروهي (نمل آيه 45 و 47) از ديگر عواملي است كه انسان را به سوي تطير سوق مي دهد تا تطير را به عنوان تبيين كننده مسايل درنظر گيرند.
در اين راه شيطان به عنوان دشمن اصلي مي كوشد تا نقش خداوند و عواملي چون رفتار و كردار انسان را كم رنگ كند، از اين رو مردمان را به تطير سوق مي دهد و با گمراه كردن ايشان نمي گذارد تا تبيين درستي از هستي و مسائل و مشكلات خود داشته باشند.(نمل آيه 47)
به هر حال تطير و فال بد زدن و شوم دانستن چيزي و يا كسي، امري نادرست و ناپسند از نظر قرآن است و نمي توان امور هستي را با تطير تبيين كرد. (نساء آيه 78 و اعراف آيه 131 و يس آيه 18 و 19)

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

قرآن و جنگ نرم

دریافت فایل pdf

 

دور الصحافه في الصد عن الافعال السلبيه في المجال الديني و الثقافي

دریافت فایل pdf

 

 

قرآن و راه كارهاى مبارزه با مفاسد اخلاقى

دریافت فایل pdf

یک شنبه 2 مهر 1391  3:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شيوه هاي مقابله در جنگ نرم

شيوه هاي مقابله در جنگ نرم

خليل منصوري

جنگ نرم، روشي است كه در طول تاريخ از سوي اشخاص و جوامع نسبت به ديگري به كار رفته و مي رود. در اين روش، آن چه هدف قرار مي گيرد، اعتقادات، عواطف و احساسات انسان هاست؛ زيرا فروپاشي شخصيت و ترور آنها، باارزش تر از ترور اشخاص و از ميان بردن فيزيكي آنان است؛ زيرا هرگاه شخصيت ها از ميان رفت به عنوان بردگاني بي مزد در خدمت اهداف استثماري دشمنان قرار مي گيرند و آنان مي تواند از خدمات و منابع شخصيت هاي ترور شده بهره گيرند.
از آن جايي كه در جنگ نرم همه گروه ها و اقشار يك جامعه به ويژه خواص و رهبران، مخاطب پيام هستند، لازم است تا خواص با ايجاد بستري مناسب، زمينه بصيرت زايي و بصيرت افزايي در توده هاي مردم را فراهم آورند و اجازه ندهند تا دشمنان با هنجارشكني، اهانت و ديگر شيوه ها مردم را به سمت و سوي غفلت كشانند و با اختلاف و تفرقه به اهداف ناپاك دست يابند. خداوند در آياتي چند به مسئله جنگ نرم در ابعاد مختلف آن پرداخته است. يكي از ابعادي كه در قرآن به آن توجه ويژه شده، شيوه هاي مقابله با جنگ نرم است. در اين آيات، افزون بر تحليل و تبيين جنگ نرم و اهداف آن، توصيه هايي براي مقابله با آن بيان شده است. يكي از توصيه هاي قرآن، مقابله به مثل و در مراتبي شديدتر، حذف فيزيكي دشمنان و كشتن آنان است.
نويسنده در اين مطلب با مراجعه به آموزه هاي قرآني و سيره معصومان(ع) كوشيد تا اين بخش از ابعاد جنگ نرم را ارائه دهد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

روش شناسي رفتارها در آموزه هاي قرآن

يكي از بخش هاي تحليلي قرآن، ارتباط تنگاتنگي با روش شناسي رفتارهاي دشمنان دين و اسلام دارد. در آموزه هاي قرآني كه به دشمن شناسي اختصاص يافته، به روش هاي آنان نيز اشاره مي شود و با بيان اين نكته كليدي و اساسي كه ميان آنان تشابه قلوب وجود دارد، بر تكرار رفتارهاي آنان در طول تاريخ بشريت تأكيد مي شود. از اين رو وقتي سخن از تكرار تاريخ به ميان مي آيد، به يك معنا همان همانندي در فكر و انديشه و عمل است كه در شرايط و مقتضيات متفاوت يكسان عمل مي كند، هر چند كه ابزارهاي آن تغيير مي كند.
همه دشمنان پيامبران در طول تاريخ، به سبب مشابهت در انديشه و احساس، كنش و واكنش هاي يكساني داشته اند. گزارش و بازخواني تاريخ از سوي قرآن به اين معناست كه مومنان به بصيرتي دست يابند كه رفتار دشمنان را شناسايي كنند و مقابله با آن را بشناسند و براساس آن رفتار كنند؛ زيرا تكرار پندارها و افكار و اعتقادات پوچ و رفتارهاي ضدهنجاري و ضدعقلاني و ضدعقلايي، واكنش هاي يكساني را اقتضا مي كند كه قرآن براساس تسلط و احاطه كامل بر انسان و فطرت و رفتارهايش ارايه مي دهد.
در هر روشي، شيوه هاي گوناگوني از سوي دشمن به كار گرفته مي شود كه بايد با شناخت ظرفيت ها و مقتضيات زماني و مكاني، شيوه هاي مقابله به آن شناخته و به كار گرفته شود.

بصيرت زايي و بصيرت افزايي

قرآن مهم ترين روش دشمن در جنگ نرم را روشي مي داند كه هدف از آن قرار دادن مخاطب پيام ها در غفلت، جهل و تحليل نادرست و نارواست. بخشي از اين هدف به وسيله شبكه هاي عنكبوتي شايعه سازي و شايعه پراكني پيگيري مي شود. ايجاد گروه هاي اخباري يكي از روش هاي آنان است كه يك مطلب دروغ و ناروا را چنان از منابع متعدد و متنوع و گوناگون تكرار مي كنند كه مخاطب آن را ناخودآگاه باور كند. به سخن ديگر تواترسازي خبر يكي از مهم ترين روش هايي است كه دشمن در جنگ نرم از آن به خوبي بهره مي گيرد. در اين روش، دشمن خبري دروغ را مي سازد و از زبان افراد مختلف تكرار مي كند تا براي توده هاي مردم بلكه خواص نيز باورپذير باشد. همين روش را در عصر پيامبر(ص) در جنگ احد با شايعه سازي و شايعه پراكني كشته شدن پيامبر(ص) آزمودند به طوري كه در يك لحظه همه لشكر اسلام از جنگ بازماند و حتي بسياري از خواص به سبب باوركردن آن از صحنه جنگ گريخته و درپي عافيت رفتند.
باورپذيري از طريق تواترسازي خبر دروغين و شايعه، شيوه اي است كه حتي خواص را فريب مي دهد. شبكه هاي عنكبوتي كه هر خبري را از يك ديگر تكرار مي كند، باورپذيري را آسان مي كند. به عنوان نمونه وقتي روزنامه هاي زنجيري و شبكه عنكبوتي رسانه هاي ماهواره اي و اينترنتي يك مطلب را در اشكال مختلف تصويرسازي مي كنند، باورپذيري آن آسان مي شود. در اين روش از غرقه سازي كه در علوم روان شناسي اجتماعي مورد استفاده قرار مي گيرد، به خوبي استفاده مي شود. غرقه سازي مخاطب از طريق همه رسانه هاي شنيداري و ديداري مي تواند مردم را در حالتي از غفلت قرار دهد كه از تفكر درباره ماهيت خبر و صدق و كذب آن بازماند.

راهكار قرآن براي مقابله با شايعات

قرآن به اين نكته توجه مي دهد كه راه مقابله با تواترسازي ازطريق شايعه براي پذيرش خبر نادرست و دروغ، آن است كه با هرگونه شايعه سازي به شدت مقابله شود وشايعه پراكنان مجازات شوند و تهديد به مجازات در دنيا و آخرت گردند. در اين ميان بصيرت زايي و بصيرت افزايي در ميان مردم بسيار اهميت دارد. به اين معنا كه با گزارش از واقعيت ها و شفاف سازي، اجازه داده نشود تا دشمن با دراختيار گرفتن نياز خبرجويي فطري بشر، با بيان يك دروغ در ميان چند حقيقت و واقعيت، فكر و احساس مخاطبان را در اختيار گيرد.
اهانت از روش هايي است كه دشمنان اسلام همواره از آن به عنوان عامل تأثيرگذار در صحنه اجتماعي بهره برده اند؛ زيرا اهانت موجب مي شود تا شخصيت شكني و يا ترور شخصيت، اعتبار وجايگاه اجتماعي شخص از ميان برود و سخنان او از اعتبار و رفتارش از ارزش فروافتد. در طول تاريخ همواره دشمنان اسلام با استفاده از ابزار اهانت به قصد سبك شمردن و تحقير پيامبران و مؤمنان، كوشيدند تا ارزش و اعتبار شخصيتي آنان را تضعيف كرده و خدشه جدي بر آن وارد سازند.
قرآن كريم گزارش مي كند كه منافقان با برخوردهاي توهين آميز خويش نسبت به حضرت پيامبر(ص) تلاش مي كردند تا عزت آن حضرت را درهم شكنند، زيرا عزت آن حضرت همانند كوهي بلند بود كه هيچ چيزي بر آن تسلط نمي يافت. بنابراين با ترور شخصيت كوشيدند تا عزت را از نظر خود به ذلت تبديل كنند و زمينه دور شدن مردم از پيرامون شخصيت شكسته شده آن حضرت را فراهم آورند. (منافقون آيه 8)
در شأن نزول آيه فوق آورده اند كه پيامبر(ص) به همراه گروهي از صحابه از غزوه بني مصطلق به مدينه باز مي گشتند كه عبدالله بن ابي سركرده منافقان مدينه اظهار داشت: هنگامي كه محمد به مدينه برگشت او را از مدينه بيرون خواهيم كرد و وي را خوار و ذليل مي كنيم. (مجمع البيان، طبرسي، ذيل آيه) از باب تشابه قلوب و همانندي فكر و رفتار دشمنان اسلام، قرآن گزارش مي كند كه يهوديان نيز همين شيوه اهانت را در پيش گرفتند تا با تحقير آن حضرت، شخصيت ايشان را ترور كرده و ارزش و جايگاهش را بكاهند. آنان كوشيدند با به كارگيري الفاظ زشت و توهين آميز، آن حضرت را خرد و خوار كنند. لذا در خصوص واژه «راعنا» كه در زبان عبري توهين آميز ولي در زبان عربي به معناي طلب توجه و مراقبت است، يهوديان با گفتن آن به پيامبر(ص) كاربرد عبري آن را در نظر داشتند تا با آن به پيامبر(ص) توهين روا دارند و تحقير نمايند.(الكشاف، زمخشري، ذيل آيه)
قرآن در تحليل و تبيين روش شناسي رفتار دشمنان اسلام در جنگ نرم، در آيه 46 سوره نساء به رفتار يهوديان در تحريف واقعيت ها و اتهام زني و جابه جائي حق و باطل اشاره مي كند و به مومنان نسبت به اين شيوه هاي دشمنان توجه و هشدار مي دهد.
دشمنان منافق در اين راه براي اين كه شخصيت پيامبر را شخصيتي به دور از كمال و تعادل و سلامت جلوه دهند، به زود باوري و خوش باوري پيامبر(ص) با تاكيد بر اصطلاح «اذن» توجه مي دهند. اينان با اين كار مي خواستند تا پيامبر را بيازارند و ضمن اذيت و آزار ايشان، مردم را نسبت به شخصيت استوار و مستحكم آن حضرت بدبين كنند. هدف نهايي تمامي اين اهانت ها همان خدشه وارد كردن بر شخصيت كامل آن حضرت بود. (توبه، آيه 61)
در جنگ نرم، يكي از شيوه هايي كه در روش اهانت آميز بسيار به كار مي رود، تحقير امت در انديشه و افكار آنان است. دشمن با تبليغات شديد و ايجاد گفتمان دروغين غالب، مي كوشد تا مومنان را در وضعيتي قرار دهد كه گمان كند انديشه و افكار و رفتارشان، بيرون از دايره عقلانيت است. در همين عصر ما نيز در دوره اي دشمنان چنان بر روي افكار جامعه و رفتارش كار كرد كه نماز خواندن نوعي سفاهت دانسته مي شد.
خداوند در آياتي چون 13 سوره بقره گزارش مي كند كه منافقان در صدر اسلام با سفيه خواندن مومنان مي كوشيدند تا آنان را در مسيري قرار دهند كه افكار و رفتارشان از نظر ديگران و خودشان سفيهانه جلوه كند. تاكيدهاي منافقان و تكرار آن از طريق شبكه هاي عنكبوتي و شايعه سازي به گونه اي بود كه برخي از مؤمنان سست ايمان، افكار و رفتارشان را خوار و ذليل مي شمردند.
اين جاست كه قرآن با روش مقابله به مثل به تحقير و اهانت و خوار كردن منافقان و دشمنان از يهود و مشركان مي پردازد و كاري مي كند كه منافقان و مشركان و يهوديان خود را در حالتي مي بينند كه دوست داشتند مومنان را در آن حالت ببينند. (منافقون آيه 8 و آيات ديگر)
خداوند با اشاره به عوامل اهانت زا و تحقيركننده واقعي مي كوشد تا مؤمنان را از حقيقت امر آگاه كرده و با ايجاد بصيرت و بصيرت افزايي به ايشان نشان دهد كه برخلاف تصويري كه منافقان و ديگر دشمنان اسلام و مؤمنان ارايه مي دهند، عوامل اهانت زا چيز ديگري چون غفلت انسان از حق (اعراف آيه 179) كفرورزي (بقره آيه 171) گمراهي (مؤمنون آيات 106 و 108) هواپرستي (اعراف آيه 176) دنياطلبي و دلبستگي به ماديات زودگذر آن (همان) ظلم و ستم (نساء آيه 148) اطاعت از شيطان (اعراف آيات 175 و 176) گناه و جرم و جنايت (انعام آيات 123 و 124) و علم بي عمل و بي هدف (جمعه آيه 5) مي باشد و انسان بايستي از اين امور پرهيز كند.
قرآن در ادامه بحث و تحليل از روش شناسي جنگ نرم كه شخصيت رهبر و خواص جامعه مورد هجوم و حمله قرار مي گيرد، به مسئله افترا اشاره مي كند؛ زيرا افترا، ساختن دروغ و نسبت دادن سخن يا فعل ناحق يا صفت نادرست به ديگري است. (لسان العرب، ابن منظور، ذيل كلمه فري)
دشمنان اسلام در طول تاريخ بشريت از آن جايي كه تشابه قلوب داشتند، يكسان مي انديشند و يكسان رفتار مي كنند، هرچند كه ابزارهاي ايشان دگرگون و پيشرفته تر شده است. اگر ديروز با شعر و هجو و مانند آن، افترائي را نسبت به شخص رهبر و خواص جامعه نسبت مي دادند تا از اسوه بودن و شخصيت كامل ساقط كنند، امروز با شبكه هاي عنكبوتي و رسانه هاي پيشرفته و با ابزارها و فن آوري هاي جديد اين كار را انجام مي دهند.
آياتي كه به مسئله افترا به پيامبران در طول تاريخ از سوي دشمنان اشاره كرده، بسيار است كه مي توان به آيات 51 و 55 انبياء و 52 سوره ذاريات اشاره كرد.
در صدر اسلام، دشمنان به انواع تهمت ها و افتراها تمسك جستند تا شخصيت پيامبر(ص) را ترور كنند. آنان گاه به آن حضرت افترا مي زنند كه در غنايم جنگي خيانت مي كند (آل عمران آيه 161) يا آن كه كارهاي زشت و ناهنجار انجام مي دهد (نساء آيه 78) يا اين كه مجنون و جن زده است (صافات آيه 36) و گرايش به كهانت دارد (طور آيه 29) و به خدا نسبت هاي دروغ مي دهد (سبا آيات 7 و 8) و جادوگر (يونس آيه2) و شاعر (انبيا آيه 5) و افسون شده (اسراء آيه 47) مي باشد.
اين شيوه تخريب شخصيت از طريق تبليغات مسموم عليه پيامبر (انعام آيه 112) بسياري راتحت تأثير قرار مي داد و آنان به اين باور مي رسيدند كه پيامبر(ص) شاسته پيامبري و نبوت و رهبري جامعه نيست.
خداوند با تبيين شخصيت پيامبر(ص) و جايگاه واقعي او مي كوشد تا مردم را نسبت به شخصيت پيامبر آگاه سازد و آنان را نسبت به رفتارها و تبليغات دشمنان داراي بصيرت سازد تا به سادگي در دام تبليغات دشمن نيفتند. نمونه اين مقابله و مبارزه را مي توان درباره افك به همسر پيامبر(ص) ديد كه در آيات 11 و 16 سوره نور به آن پرداخته است. به سخن ديگر، واكنش به هنگام و شفاف سازي درست، مي تواند توطئه دشمن را با شكست مواجه سازد. (مجمع البيان، ذيل آيات)

ضرورت افشاگري بموقع

آياتي از قرآن به اين مهم توجه مي دهد كه افشاگري به هنگام و درست مي تواند تبليغات مسموم دشمن را دفع كند و اجازه بهره گيري را به دشمن ندهد. از جمله اين آيات آياتي است كه درباره افترا به حضرت يوسف (ع) پرداخته است. (يوسف آيه 26)
افشاي به هنگام طرح ترور پيامبر (ص) كه نقشه منافقان قديم و جديد بود، از سوي خداوند موجب مي شود تا آنان در انجام آن ناكام شوند و نتوانند به مقاصد شوم خود برسند. (توبه آيات 64 و 65 و مجمع البيان، طبرسي، ذيل آيه)
همين افشاگري به هنگام است كه مي تواند بسياري از توطئه هاي دشمنان را خنثي سازد. از جمله مي توان به افشاگري به هنگام خداوند درباره اخنس بن شريق اشاره كرد كه با اظهار دوستي ظاهري نسبت به اسلام و پيامبر (ص)، عداوت دروني داشته و مي كوشيد تا با نهان سازي كينه خود، اهدافش را عملي سازد. (بقره آيه 204 و مجمع البيان ذيل آيه)
خداوند در آياتي از جمله 11و 41 و 82 سوره مائده به افشاگري به هنگام طرح هاي ترور و توطئه هاي يهوديان نسبت به پيامبر (ص) مي پردازد و هدف آنان از فرستادن جاسوساني جهت تحريف و تكذيب سخنان پيامبر (ص) را رسوا مي كند. اين روش پيامبر (ص) براي ايجاد بصيرت در مردم و يا بصيرت افزايي نسبت به دشمنان اسلام و پيامبر (ص) بود.

هياهوگرايي (كف و سوت) در برابر منطق

هياهوگرايي يكي از روش هايي است كه دشمنان اسلام و قرآن در جنگ رواني براي دست يابي به اهداف خود در پيش مي گيرند. از آن جايي كه دشمنان اسلام داراي منطق عقلاني نيستند به جاي پاسخ گويي به پرسش ها و نيز تبيين مواضع و افكار و انديشه هاي خويش به هجو و توهين يا هياهو و غوغاسالاري رو مي آورند. در قرآن خداوند گزارش هاي بسياري را از رفتار دشمنان حق و اسلام آورده است كه در حوزه روش شناسي رفتار دشمنان حق در برابر سخنان حق پيامبران قرار مي گيرد. در اين گزارش ها آمده است كه نمرود در برابر استدلال هاي حضرت ابراهيم (ع) و فرعون در برابر منطق قوي و برهاني حضرت موسي (ع) به چرندگويي و هياهوسالاري توسل جستند.
هنگامي كه مشركان مكه، نماز پيامبر (ص) و رفتارهاي منطقي و عقلاني و عقلايي وي را در عبادت مي ديدند، به جاي اين كه رفتار عبادي خود را نقد كنند به كف و سوت پناه مي برند تا هم اجازه ندهند كلمات نماز شنيده شود و هم خود را نشان دهند و مردم ساده و ظاهربين را به سوي خود بكشانند. خداوند در 35 سوره انفال مي فرمايد: و ما كان صلاتهم عند البيت الا مكاء و تصديه ؛ نمازشان در كنار خانه خدا، چيزي جز سوت كشيدن و كف زدن نيست.
در روز عاشورا نيز دشمنان امام حسين (ع) بارها براي اين كه سخنان حق آن بزرگوار شنيده نشود، به هياهوسالاري رو آوردند و با سوت و كف و كرنا و هلهله اجازه ندادند تا سخنان آن بزرگوار شنيده شود و مردم از آن متاثر شوند و يا راه حق را بيابند.
يكي از روش هاي روياروئي با دشمنان، مقابله به مثل است كه بارها در اين باره گفته و نوشته شده است ولي روش ديگري كه از سوي خداوند در جنگ نرم مورد توجه و تاكيد و از سوي معصومان (ع) و پيامبر (ص) به كار گرفته شده است، تشديد مجازات است. در تاريخ موارد بسياري را مي توان يافت كه از جمله برخورد شديد پيامبر (ص) با عاملان جنگ نرم و دستور قتل آنان است. البته آن چه پيامبر (ص) به آن فرمان مي دهد، فتك و ترور و يا اغتيال نيست؛ زيرا ترور و فتك از نظر اسلام و ايمان حرام است (كتاب الفروع من الكافي، ج 7، ص 375) و هرگونه ترور و اغتيال و فتك، عملي مجرمانه و بيرون از دايره ايمان و اسلام دانسته شده است:» از اين رو آمده است»: الايمان قيد الفتك و المؤمن لايفتك.» اما آن چه كه پيامبر (ص) فرمان مي دهد اعلان رسمي جواز قتل برخي از افرادي است كه در جنگ نرم حضور فعال دارند و با روش هاي گوناگون مي خواهند اسلام و حقايق آن را تخريب كرده و وجوه و شخصيت هاي اسلامي را از اعتبار ساقط نمايند.
روشي كه امام خميني (ره) در برابر سلمان رشدي و مجموعه فعالان در اين تخريب و اهانت ضد اسلامي در پيش گرفت، بيرون از دايره فتك و ترور مي باشد؛ زيرا در اين روش حكم رسمي و علني قتل داده مي شود و شخص از هدف بودن خود آگاه مي باشد، هر چند كه زمان اين قتل و مكانش براي او معلوم نباشد. بنابر اين جواز قتل عاملان و فعالان در جنگ نرم به معناي جواز ترور نيست. از جمله افراد و فعالان در جنگ نرم كه آن زمان به شكل سرود و شعر و ابزارهاي آن انجام مي شد و پيامبر (ص) حكم قتل وي را صادر كرده بود، مي توان به كعب ابن اشرف اشاره كرد كه يكي از سرسخت ترين دشمنان اسلام بود. او در اشعارش پيامبر اسلام را هجو مي كرد و مشركان و عرب را به جنگ با وي تحريك مي كرد. پس از جنگ بدر وي به عنوان فرستاده بزرگ يهود به سوي قريش، به مكه آمد و قريش را براي جنگ با مسلمانان و خونخواهي كشتگان بدر تحريك كرد و چون در اشعارش پيامبر (ص) را هجو مي كرد و به اصحاب وي و مسلمانان ناسزا مي گفت، اهل مكه ترسيدند از اينكه حسان بن ثابت شاعر پيامبر اكرم (ص)، در رد اشعار كعب، متعرض مكيان شود و عليه مردم مكه شعر بسرايد. لذا از كعب ابن اشرف خواستند از مكه خارج شود.
كعب از مكه خارج شد و در ميان اقوام عرب شبه جزيره مي گشت و تخم كينه و دشمني نسبت به پيامبر و اصحابش را در ميان آنان مي پاشيد و چون در يثرب اقامت گزيد، در اشعارش زنان مسلمان را مورد تعرض قرار مي داد وشرف و كرامت ايشان را پايمال مي كرد و به آنها ناسزا مي گفت و در جهت ايجاد شورش در مدينه منوره تلاش مي كرد.
پيامبر اعظم اسلام (ص) با يارانش درباره قتل وي مشورت كرد و مسئوليت اين عمل مهم را محمدبن مسلمه، ابونائله سلكان بن سلامه بن وقش، عبادبن بشر بن وقش، حارث بن اوس بن معاد، ابوعبس بن جبر به عهده گرفتند و در ماه ربيع الاول سال سوم هجري قتل شاعر يهود و مشركان در محلي نزديك پناهگاه و قلعه وي به نام شعب العجوز درخارج يثرب صورت گرفت. (طبري، تاريخ طبري، ج 2، ص 35؛ ابن اثير، الكامل في التاريخ، ج 2، ص 143)

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابعاد جنگ نرم از منظر قرآن

ابعاد جنگ نرم از منظر قرآن

خليل منصوري

يكي از شيوه هاي جنگي، جنگ نرم است كه جنگ رواني شاخه اي از آن به شمار مي آيد. در جنگ نرم، به جاي ابزارهاي جنگي متعارف چون توپ و تانك، از ابزارهاي فرهنگي تاثيرگذار بر فكر وانديشه و عواطف و احساسات انساني بهره گرفته مي شود.
با نگاهي به جريان شناسي جنگ نرم مي توان گفت كه اين شيوه جنگي، از ديرباز مورد استفاده قرار گرفته و همواره از سوي انسان ها در جنگ ها به عنوان يك ساز و كار موثر مورد توجه بوده است. تنها تفاوتي كه مي توان در ميان جنگ هاي نرم در دوران گذشته و عصر معاصر يافت، تفاوت در ابزارها و روشهاي آن است و اصولا بهره گيري از هر نوع ابزاري در جنگ نرم بر اين پايه و محور قرار مي گيرد كه بر انديشه و احساسات مخاطب تاثيرگذاشته و او را مرعوب خود سازد و بي آن كه واكنشي از خود نشان دهد، تسليم دشمن شده و يا در مسير خواسته هاي او گام بردارد.
براساس اين فرضيه مي توان به سراغ آموزه هاي قرآني رفت و تحليل قرآن را از جنگ نرم و مسايل و مباحث مربوط به آن را استخراج كرد. نويسنده در اين مطلب با توجه به چنين پيش فرضي به سراغ آيات قرآني رفته تا نگرش قرآن را در اين موضوع ارائه دهد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

جنگ نرم و حدود و مرزهاي آن

دشمن در جنگ نرم تلاش دارد با استفاده از ابزارهاي فرهنگي و ارتباطاتي پيشرفته و با شايعه و دروغ پراكني و استفاده از برخي بهانه ها، ميان آحادمردم ترديد، بدبيني، و اختلاف ايجاد كند. (رهبر معظم انقلاب)
آموزه هاي قرآني به جنگ نرم در حوزه دشمن شناسي و مقابله با دشمن، توجه داشته است. آيات بسياري به اين مسئله از دو زاويه ديد مختلف نگريسته است. به اين معنا كه اگر دشمن برخي از سازوكارهاي جنگ رواني را در جنگ نرم به كار مي گيرد، جامعه اسلامي نيز در دفاع و مقابله با دشمن مي بايست از همه امكانات بهره گيرد و در جنگ نرم، به حكم مقابله به مثل «فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم و اتقواالله و اعلموا ان الله مع المتقين» عمل نمايد. (بقره، آيه 194)
البته در اين آيه و آيات ديگر بر اين مهم توجه و تاكيد شده است كه مومنان به حكم تقواي الهي، از هرگونه رفتارهاي ضد اخلاقي و عقلاني كه هنجارها و ارزش هاي اساسي بشريت را تضعيف مي كند و يا از ميان برمي دارد بايد پرهيز كنند. بنابراين خطوط قرمزها و محدوديت هايي را براي اين مقابله به مثل در همه حوزه ها از جمله جنگ نرم معين كرده است كه مومنان نمي توانند از آن مرزها گذر كنند و همانند دشمنان خدا و دين، عمل نمايند؛ به عنوان نمونه قتل و غارت بي گناهان و زنان و كودكان در فرهنگ ضدبشري دشمنان اسلام صورت مي گيرد ولي مومنان مجاز نيستند اين گونه رفتار كنند. در جنگ نرم نيز دشمنان به شيوه هاي زشت و ناپاكي رو مي آورند كه حريم هاي انساني و نيز قداست و كرامت بشري را مي شكند و به تهمت و افتراهاي ناموسي و همانند آن رو مي آورند، در حالي كه مومنان براساس آموزه هاي اسلامي و محوريت تقواي عقلاني و عقلايي و شرعي نمي تواند در جنگ نرم از آن ها بهره گيرند.

روش شناسي و رفتارشناسي دشمنان

خداوند در تحليل روش شناسي و رفتارشناسي دشمنان اسلام و توحيد، به اين نكته توجه مي دهد كه دشمنان اسلام، به سبب همدلي و مشابهت و همانندي در فكر و انديشه، يكسان و همانند هم عمل مي كنند (بقره آيه 118) از اين رو بخش زيادي از آيات قرآني به گزارش هاي تاريخي از رفتارهاي دشمنان و تحليل علل، عوامل، اهداف و مانند آن اختصاص يافته است؛ زيرا با تحليل آن امور به آساني مي توان رفتارهاي دشمنان عصر حاضر را تحليل و ارزيابي كرد و توصيه هاي مناسب براي مقابله و مواجهه با آن ارائه داد.
دشمنان اسلام و توحيد هرچند كه از نظر ظاهري و نژادي و قوميت ها متفاوت هستند، ولي همگي آنان از عنصر مشترك انسانيت سود مي برند كه مي تواند رفتارها و شيوه هاي آنان را يكسان نمايد. همين تشابه قلوب كه در آيه مطرح شده است، به ما اين امكان را مي دهد تا بتوانيم از پيش، رفتارهاي آنان را پيش بيني كنيم و براساس آن، سازوكارهاي مقابله را فراهم آوريم و اجازه ندهيم تا دشمن به اهداف پست و پليد خود دست يابد.

ابزارهاي جنگ نرم

تنها اختلافي كه ميان جنگ هاي نرم در گذشته و حال مي توان يافت، تفاوت در ابزارهاي و روشهايي است كه از سوي دشمنان مورد بهره برداري قرار مي گيرد؛ زيرا انسان ها هر روزي به ابزارهاي جديدي دست مي يابند كه در گذشته غيرقابل دسترسي بود. فرهنگ و تمدن بشري همان گونه كه به سوي كمال پيش مي رود در ابزارها نيز كمال مي يابد و نواقص و كمبودهاي آن جبران مي شود. دشمنان توحيد و عدالت و اسلام نيز در مقابل، هر روز بيش از گذشته تلاش مي كنند تا با استفاده از ابزارهاي نوين، سد راه اهداف كمالي و عدالت خواهانه توده هاي مردم به ويژه مسلمانان و مومنان شوند.
در گذشته ابزارهاي جنگ نرم در داستان سرايي و شعر و مانند آن خلاصه مي شد. اشعار هجوآميز به ويژه در ميدان هاي جنگي به عنوان رجز خوانده مي شد تا روحيه مخاطبان را تضعيف كرده و شرايط روحي مبارزان را تغيير دهد. رجز و شعر دو كاركرد متضاد نسبت به دوست و دشمن داشت. اشعار به دوستان انگيزه مبارزه مي بخشيد و روحيه دشمنان را تضعيف مي كرد.
داستان سرايي و افسانه سازي از شخصيت هاي پهلواني از ديگر ابزارهايي بود كه در جنگ نرم ميان تمدن ها و اقوام و ملل بسيار مورد بهره برداري بوده است. اقوام از طريق افسانه ها و اسطوره سازي، نه تنها موقعيت خويش را فراتر از اقوام موجود تثبيت مي كردند و به مردم و ملت خويش انگيزه مي بخشيدند، بلكه اقوام و ملل ديگر را تحقير كرده و به سخريه مي گرفتند تا جايي كه شخص از انتساب به قوم و قبيله اي شرم مي داشت.
يكي از مهم ترين اتهاماتي كه همواره به پيامبران از سوي دشمنان ايشان زده مي شد، عنوان شاعري بود. اين اتهام از آن رو زده مي شد كه آموزه هاي آنان را در حد سخناني براي تحريك عواطف و احساسات پايين آورند و به مردم بقبولانند كه آموزه هاي آنان بيرون از دايره عقلانيت مي باشد و نمي تواند عامل خوشبختي و سعادت ايشان و دستور درست زندگاني بشر باشد.
دشمنان براي تحقير و تمسخر پيامبران، خود از ابزار شعر بهره مي بردند و اين اشعار را به گونه اي مي سرودندكه مخاطبان از انتساب خود به پيامبران و عنوان پيرو بودن شرم كنند (صافات آيه 36، طور آيه 30، انبياء آيه 5 و حاقه آيه 41)
افسانه سرايي از ديگر روش هايي بود كه دشمنان براي مقابله با پيامبران در جنگ نرم از آن استفاده بسيار مي كردند كه آياتي چون آيه 25 سوره انعام و 31 سوره انفال و آيه 24 سوره نحل و 83 سوره مأمنون و 5 سوره فرقان و آياتي ديگر بر آن دلالت مي كند.
در جهان امروز، ابزارهايي كه براي جنگ نرم مورد استفاده قرار مي گيرد از تنوع و تعدد بسياري برخوردار است. روزنامه ها، تلفن هاي همراه، ماهواره ها، رسانه هاي همگاني و اينترنت و شبكه جهاني آن، در كنار ابزارهاي ديگر، مهم ترين ابزارهاي جنگ نرم است كه در بسياري از كشورها و ملت ها تأثيرات مخرب خود را گذاشته و زمينه را براي تسلط جهانخواران و دشمنان مردم فراهم آورده است.

روش هاي جنگ نرم

در جنگ نرم در طول تاريخ از روش هاي همانندي استفاده شده است. از اين رو مي توان گفت بيشتر روش هايي كه در گذشته مورد استفاده بوده، هنوز به همان قوت و شدت مورد استفاده دشمنان قرار مي گيرد. در تمامي اين روش ها تلاش بر آن است تا با بهره گيري از روان شناسي، عواطف و احساسات مخاطب تحت تأثير قرار گيرد و با تغيير در آن ها، انديشه ها و افكار شخص را نيز تغيير داده و بر وي چيره شوند.
مي دانيم كه انسان مجموعه اي از بينش ها و نگرش هاست. نگرش ها، ارتباط تنگاتنگي با سه مألفه شناخت، عواطف و احساسات و رفتار دارد. از آن جايي كه نمي توان در انسان ميان اين سه مألفه جدايي مطلق افكند، تغيير و دگرگوني در هر يك از آن ها مي تواند در دو چيز ديگر نيز تغيير ايجاد كند. بسيار ديده شده است كه شخص از نظر شناخت نسبت به موضوعي در مقام اطمينان و علم عرفي است و يا حتي در مقام قطعيت نشسته است ولي از آن جايي كه عواطف و احساسات وي تحت تأثير قرار گرفته و تغيير يافته، برخلاف شناخت قطعي و يا علم عادي خود عمل مي كند. اين كه در برخي از روايات درباره جوانان به عنوان جاهلان در مقابل عاقلان سخن به ميان آمده و ايشان را عاقل نمي شمارد و يا همين نسبت را درباره زنان نيز اطلاق مي كند، از آن روست كه اصولاً جوانان و زنان بيش از آن كه از شناخت عقلاني و داده هاي آن متأثر باشند، متأثر از عواطف و احساسات هستند و آن چه رفتار و كردار آنان را مديريت و كنترل مي كند، عواطف و احساسات ايشان است.
البته اين مسأله خاص اين دو گروه نيست بلكه همه انسان ها در چنين شرايطي قرار مي گيرند. حتي در گزارش هاي قرآني اين معنا مورد توجه و اهتمام قرار گرفته است كه برخي از خواص نيز كه در مقام بصيرت نشسته اند، ممكن است تحت تأثير عواطف و احساسات خود عمل كنند و آن چه از حقايق را كه به دانش خدادادي و نوري كسب كرده اند، ناديده بگيرند و برخلاف آن رفتار نمايند. در قرآن اين تغييرپذيري و متأثر شدن، درباره بلعم باعورا و سامري گزارش شده است.
مهم ترين روش هايي كه در طول تاريخ جنگ نرم و جنگ رواني گزارش شده است، مجموعه اي از روش ها چون روش افك و افتراء، روش شخصيت سازي، روش تخريب شخصيت، روش شايعه سازي، روش افتراء، روش تهديد، روش تحريم و مانند آن است.
در روش افك و افتراء، دشمنان تلاش مي كنند تا جايگاه رهبران و مسئولان هر جامعه و نظامي را از مقام كاريزماتيك، شخصيت هاي كامل و سالم و الگوهاي مهم ديگران پايين آورده و تنزل دهند. آنان مي كوشند با افك و افترا، هاله نورانيتي كه از شخصيت سالم و كامل ايشان در نزد پيروان و ملت پديد آمده، از ميان بردارند و آنان را حتي از سطح شخصيتي توده مردم نيز فروتر و پايين تر بكشند. از اينرو ترور شخصيت به عنوان مهم ترين روش در جنگ نرم مورد توجه و تأكيد قرار مي گيرد.
در اين روش، تلاش مي شود تا نخست خود شخص، ترور شخصيت شود و از جايگاه و مقام و منزلت خويش به زير كشيده شود. هر آن چه كه براي ملت و پيروان آن شخص، به عنوان ارزش و الگوي براي ديگران تلقي مي شود، با انواع تهمت و بهتان تخريب مي شود.
در طول تاريخ اين گونه رفتارها از سوي دشمنان درباره پيامبران بسيار به كار رفته گزارش شده است. اتهام دزدي و بهره گيري از قدرت و ثروت براي مقاصد شخصي، بهره كشي از ديگران براي مقاصد پست دنيوي و هواهاي نفساني از جمله اين امور است كه همواره از سوي دشمنان استفاده شده است.
در مرحله دوم، اگر ترور شخصيت رهبران، شدني نشد به سراغ خانواده و بستگان نزديك وي مي روند كه ازجمله معروف ترين اين وقايع مي توان به ترور شخصيت پيامبر گرامي (ص) از طريق افك و بهتان به همسر وي اشاره كرد كه در آيه 11 سوره نور گزارشي از آن آمده است. در داستان عيسي (ع) دشمنان يهودي آن حضرت (ع) چون نتوانستند آن حضرت را بي شخصيت كنند، با بهره گيري از افك و بهتان، كوشيدند تا دامن پاك دوشيزه اي چون حضرت مريم (س) را بيالايند و شخصيت كاريز ماتيك آن بزرگوار را هدف گيرند. (مريم آيه 82)

شخصيت سازي

از ديگر روش هاي جنگ نرم مي توان به شخصيت سازي اشاره كرد. دشمنان مي كوشند تا رقيباني از درون همان جامعه براي شخصيت هاي اصلي و رهبران جامعه ايجاد كنند. در اين كار با گزينش كساني كه قابليت هايي را در اختيار دارند، با روش جايگزين سازي مي كوشند تا جا به جايي در سطوح رهبري را فراهم آورند و با كم ترين هزينه، بيش ترين سود را ببرند. در داستان حضرت موسي (ع) فرعون كوشيد تا نخست با ساحران (اعراف آيات 115 تا 117 و نيز شعراء آيات 43 تا 45 و آيات ديگر) و سپس با بلعم باعورا (اعراف آيه 176) به اهداف خود برسد و جايگزيني براي آن حضرت (ع) بسازد كه از نظر او همتراز شخصيتي موسي (ع) بودند. در زمان پيامبر (ص) نيز با معرفي دو نفر به عنوان همتراز ايشان تلاش شد با شخصيت سازي ديگران، جايگزيني براي آن حضرت معرفي كنند و قدرت را با انتقال به آنان مديريت و مهار كنند. (زخرف آيه 31)
در جهان معاصر نيز با اهداي جوايز بين المللي چون صلح نوبل و حقوق بشر و شخصيت سازي از طريق رسانه ها، همانند سازي و شخصيت سازي براي رهبران صورت مي گيرد.

روش ارتداد

از روش هاي جنگ رواني، بازي با ارزش هاي جامعه با ايمان و ارتداد نسبت به آن است. برخي از دشمنان از كافران و منافقان، با بهره گيري از اين شيوه مي كوشند تا ترديد و دودلي را در جامعه بيفكنند. از اين رو گاه با ابزار ايمان و همدلي و همراهي ظاهري با مسئولان و مردم، و سپس اظهار كفر وبي ايماني نسبت به آن مي كوشند تا مردم را دچار ترديد نسبت به آموزه ها و ارزش ها و باورهاي خود كنند. همراهي با شخصيت هاي اجتماعي و رهبران و تاييد مواضع آنان و سپس مخالفت با آنان، بسياري از سست ايمان ها و بيماردلان را به ترديد مي افكند و زمينه اختلاف و تفرقه را فراهم مي آورد. قرآن گزارش مي كند كه در دوره پيامبر (ص) دشمنان از اين روش بسيار سود مي بردند. (نساء آيات 137 و 138)
بازي با ايمان از طريق ارتداد از مهم ترين روش هايي است كه دشمنان براي تخريب روحيه مومنان از آن بهره مي گيرند. درجهان امروز نيز اين شيوه بارها از طريق دشمنان مورد استفاده قرار گرفته است. دشمنان حتي كوشيدند تا براي تاثيرگذاري بيش تر، مدت زماني را در ظاهر ايماني به سر برند و سپس با نفوذ در لايه هاي اجتماعي و وجيه المله شدن، توانستند با بازگشت و ارتداد خود ضربه هاي استواري به ايمان اشخاص سست ايمان بزنند.

شايعه سازي

روش شايعه سازي و شايعه پراكني از ديگر روش هايي است كه در جنگ نرم به شدت مورد توجه و كاربرد است. اين روش حتي در ميدان جنگ براي كاهش روحيه سربازان به كار مي رود. در جنگ احد دشمنان با شايعه كشته شدن پيامبر (ص) تلاش كردند تا موجب اختلاف و فرار و از هم پاشيدگي ارتش اسلام شوند.
در قرآن گزارش هاي بسياري درباره شايعه و نقش آن در تضعيف روحيه و حتي شكست ارتش ها بيان شده كه مي توان به آيه 83سوره نساء 60 سوره احزاب و 174 و 175 سوره آل عمران اشاره كرد. در اين آيات از نقش تخريبي شايعه و آثار آن در شكست ارتش ها سخن گفته شده و از مومنان خواسته شده تا در دام شايعه سازي دشمن قرار نگرفته و به عنوان عامل دشمن به شايعه پراكني اقدام نكنند و در حقيقت آب به آسياب دشمن نريزند.
روش تهديد و تحريم از ديگر روش هايي است كه در جنگ نرم بسيار مورد توجه است. يكي از روش هايي كه قرآن به مومنان پيشنهاد مي دهد، بهره گيري از روش تهديد از طريق ترساندن و ارعاب است. فراهم آوري تمام قدرت هاي نظامي و غيرنظامي از نظر عده و عده مي تواند موجب ترس وهراس دشمن شود و امكان هرگونه واكنش و عكس العمل درستي را از آنان سلب كنند. (انفال آيه 60)

مخاطبان جنگ نرم

مخاطبان جنگ هاي نرم گروه هاي مختلف جامعه هستند ولي بيش ترين تاثير را در ميان افراد و اقشار جامعه، گروه هايي چون سست ايمان ها، دو چهرگان، خواص مغرور، بيماردلان و مانند ايشان مي پذيرند. از اين رو خداوند از مومنان مي خواهد تا با تقويت توحيد خويش، ربوبيت خداوندي را در همه چيز احساس كنند و دلگرم به حضور و قدرت الهي در هر كاري باشند.

هدف از جنگ نرم

ترديد در شيوه زندگي و نظام سياسي، ايجاد بدبيني نسبت به مسئولان، ايجاد اختلاف و تفرقه براي تسلط بر جامعه و منابع آن از جمله اهداف جنگ نرم مي باشد. در اين روش دشمن به سادگي و آساني بي آن كه حتي هزينه هاي سنگين نظامي و جاني و مالي را تحمل كند، با بهره گيري از احساسات و عواطف جامعه مي كوشد تا مقاصد شوم خود را تحقق بخشد.

قرآن و ضرورت آمادگي دائمي براي جنگ نرم و سخت

حفاظت از منافع مادي و معنوي فرد و اجتماع در آموزه هاي دستوري قرآن مورد توجه بوده و بر آن تاكيد شده است. از آن ميان مي توان به آموزه هاي دستوري قرآن به جنگ هاي رواني و ترساندن دشمن از هرگونه تحركات مخرب و ايجاد تنش در جامعه اشاره كرد. بسياري از آيات قرآن كه به شكل انذار وارد شده است نوعي جنگ رواني را مدنظر دارد.
چنان كه گفته شد در آيه 60 سوره انفال، قرآن به مسئله جنگ رواني اشاره داشته و مي فرمايد: ترهبون به عدوالله و عدوكم؛ تا دشمنان خدا و خودتان را بترسانيد.
در حقيقت قرآن آمادگي نظامي را كه به دو شكل شمار كمي نظاميان آموزش ديده و آماده و تهيه تجهيزات نظامي پيشرفته صورت مي گيرد، به عنوان عوامل موثر در حوزه جنگ رواني مورد ارزيابي و تحليل قرار مي دهد و به نقش بازدارنده آن اشاره مي كند. روشن است كه آمادگي در همه جهات مي تواند دشمنان را از تجاوز به مرزهاي جغرافيايي و معنوي مسلمانان باز دارد. در آيات قرآن با تاكيد بر جنگ رواني اين مسئله نمايانده مي شود كه انسان ها به طور طبيعي گرايش به روحيه تجاوزگري دارند و براي خاموش كردن و از ميان بردن بسترهاي مناسب آن بايد همه امكانات پيشرفته و سلاح هاي بازدارنده فراهم آيد. هدف از تهيه نفرات و تجهيزات آن است كه به دشمن هشدار داده شود كه هرگونه جنگ و دامن زدن به آن نه تنها براي او منافع اقتصادي و يا معنوي نخواهد داشت بلكه منافع مهم تري از دست خواهد داد.
در حقيقت قرآن بيان مي كند كه آمادگي نظامي مسلمانان نه براي تهاجم و تجاوز بلكه براي دفاع از منافع امت است به گونه اي كه رويارو نشدن دشمنان با چنين مسلمانان آماده اي به نفع دشمنان خواهد بود.
آمادگي نظامي به گونه اي بايد باشد كه هم دشمنان ظاهر و آشكار از هرگونه تجاوز و جنگي پرهيز كنند و هم دشمنان پنهان و منافقان، هوس حمله و تجاوز به حقوق مسلمانان واقعي و همكاري با دشمنان را نكنند؛زيرا منافقان هرگاه مسلمانان را از نظر دفاعي و آمادگي، ناتوان ببينند هوس همكاري با دشمنان را در سر مي پرورانند، ولي آمادگي مسلمانان، منافقان را وا مي دارد تا براي منافع زودگذر خود هم شده از همكاري با دشمنان پرهيز كنند.
بنابراين هدف از آمادگي هميشگي، جلوگيري از تجاوز و حمله دشمنان شناخته شده و ناشناخته به حريم امت و جامعه اسلامي است.

ابعاد آمادگي نظامي و جنگ رواني

يكي از مهم ترين ابزارهاي بازدارنده از هرگونه تجاوز دشمنان، جنگ رواني است كه با كم ترين هزينه بيشترين بهره و منافع به دست مي آيد. آيات قرآني در همه مواردي كه با دشمنان مشرك و منافق و كافر سخن مي گويد از حربه جنگ رواني بهره مي برد. در آخر اين آيات ما با كلمات تند و انذار و هشدارهاي سختي مواجه مي شويم كه روحيه دشمن را خرد مي كند. خداوند پس از بيان هر مطلبي كه درباره دشمنان اسلام است آنان را به عذاب سخت، بدبختي، بدفرجامي و آتش دوزخ و مانند آن مژده مي دهد و بيان مي كند كه رفتار دشمنان نه تنها براي آنان نفعي نخواهد داشت بلكه موجبات بدبختي آنان را فراهم مي آورد. تخطئه و درهم شكستن روحيه آنان، از اهداف اين جنگ رواني است.
دشمن پيش از آن كه واقعا با عذاب آخرتي مواجه شود، از هجوم بي وقفه آيات كوبنده، نابود و سست مي گردد و روحيه تهاجمي و هدفمند خود را از دست مي دهد. دشمن در مي يابد كه به جاي آن كه منفعتي از حمله به دست آورد، همه چيزش را از دست داده است. توهم و تخيل از دست دادن، وي را به كنجي مي كشد و توان حركت و تهاجم را از او سلب مي كند. خرد كردن روحيه دشمن و ايجاد جنگ رواني، اصل راهبردي بسياري از آيات قرآن است.

اصل هراس انگيزي و بازدارندگي

براي رسيدن به اين هدف، قرآن به مسلمانان شيوه هاي ديگري مي آموزد تا به كمك آن جنگ رواني را تشديد كنند و با متزلزل كردن روحيه دشمن، هرگونه تحرك تنش آفرين و خشونت باري را از آنان سلب نمايد.
از آن ميان مي توان به ساخت هرگونه ابزار و ادوات جنگي و غيرجنگي كه نقش دفاعي و بازدارندگي را دارند، اشاره كرد. در آيات قرآن به ويژه در آيه 60 سوره انفال به اصول كلي توجه شده و تنها براي بيان نمونه عصري، از برخي از مصاديق نام برده شده است. اصل كلي كه قرآن به صورت آموزه اي دستوري به مسلمانان آموزش مي دهد، فراهم آوري توان و نيرو است. توان شامل هرگونه ابزار و آلات بازدارنده و يا هجومي و يا دفاعي است. ازاين رو تنها به سلاح اشاره نشده است. تهيه هر چيزي كه قدرت امت و دولت اسلامي را افزايش مي دهد امري لازم و ضروري است و باتوجه به شرايط مكاني و زماني تغيير مي كند. ممكن است چيزي در زماني ابزار جنگي مناسبي باشد ولي در عصر ديگري نه تنها مفيد نباشد بلكه زيانبار به قدرت اسلام و مومنان باشد. در زمانه ما رسانه ها به عنوان يكي از ابزارهاي جنگي قوي مطرح هستند، بنابراين بر امت است كه از اين توان نيز برخوردار گردند. چنان كه فراهم آوري نفرات و نيروي انساني زبده و كارآمد امري است كه هرگز نبايد آن را دست كم گرفت. در زماني نيروي زبده كسي است كه سوار بر اسب، تيراندازي مي كند و در زماني ديگر كسي است كه در پس شبكه جهاني اينترنت و يا حوزه خبري و رسانه ها به جنگ رواني مي پردازد. فراهم آوري و آموزش نيروي زبده به معناي آن است كه در همه زمينه ها (توان و نيرو) از آمادگي لازم و بازدارنده برخوردار باشيم. در همه اين ابزارها و نيروها آن چه مهم و اساسي است اصل هراس انگيزي و ايجاد بازدارندگي است. (نگاه كنيد: مجمع البيان، ج 3 ص 112 و نيز جامع البيان مجلد 4 جلد 4 ص 227)
آگاهي از نقاط ضعف و قوت دشمن يا امور دفاعي، جزيي از اين آمادگي است كه مفسران در بيان اين آيه آورده اند. آيات ديگري از قرآن بر اين جنبه از آمادگي دفاعي تاكيد دارند كه از آن ميان مي توان به آيه49 سوره نساء اشاره كرد؛ زيرا از لوازم مصونيت يافتن از دشمن، شناخت دقيق موقعيت جغرافيايي و توان و قوت و قدرت دشمن است. چنانكه شناخت نقاط ضعف و اختلاف فكري و يا روشي نيزاز ابزارهاي مهم است كه در ايجاد قوه بازدارندگي نقش مهمي را ايفا مي كند.
رزمايش هاي مختلف در حوزه هاي موثر و كاربردي، از ديگر ابزارهاي جنگ رواني است. افزون بر اين كه در اين رزمايش ها، نيروهاي نظامي با توان و امكانات خود به صورت علمي آشنا مي شوند و مهارت آنان افزايش مي يابد، تاثير مهمي در روحيه دشمن نيز به جا مي گذارد. نمايش قدرت و توان نظامي به معناي ايجاد رعب و هراس در دل دشمن است تا فكر تجاوز را به ذهن خود راه ندهد. برخي از مفسران در بيان شدت عملي كه در آيه 123سوره توبه آمده است گفته اند: مراد از آن ضرورت نمايش قدرت و روحيه جنگاوري سپاهيان اسلام است. (تفسير نمونه ج 8 ص 197)
بنابراين بر دولت و امت اسلامي است كه به روش هاي جنگ نرم و جنگ رواني آشنا شوند و با به كارگيري شيوه هاي نوين، هر گونه تحرك را از دشمن سلب كنند. تحقق اين هدف جز با آشنايي با ابزارهاي عصري ممكن نيست. از اين رو گفته شده است كه بايد فرزند زمان خويش بود و كسي كه به زمانه خود آگاه است و ابزارهاي آن را مي شناسد هرگز دچار ترديد نمي شود، در عمل درمانده نخواهد شد.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها