0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و عوامل رویکرد به خشونت

قرآن و عوامل رویکرد به خشونت

سید حسین هاشمی

چکیده: نويسنده، بانگاهى به نظرات ابن خلدون، ماركس، داروين، اسپينوزا، اگوست كنت، اسپنسر و ماكس وبر درباره خشونت، قدر مشترك تمامى آنها را در ناديده انگارى اراده انسان در برابر عوامل تأثير گذار جبرى قلمداد كرده و اين در حالى است كه قرآن آدمى را شرور بالذّات و داراى سرشت خشونت‏گر نمى‏شناسد و رفتارهاى پرخاش جويانه و خشن انسانها را در علل و عوامل بيرونى جست و جو مى‏كند. سپس تفاوت‏هاى فرهنگى را به عنوان يكى از عوامل خشونت مورد بررسى قرار داده و نظريه نسبى گرايى را از منظر رهيافت نظرى و عقلانى نقد كرده و با استفاده از آيات قرآن بر زيست جمعى امن و دور از خشونت در عين اختلاف پيروان هر يك از اديان به آموزه‏ها و معارف دينى خويش تأكيد كرده و ويژگى‏هاى جامعه توحيدى آينده تاريخ را برشمرده است. دومين عامل خشونت را كاستى‏هاى معنوى و در نتيجه تمايل انسان معاصر به سوى اخلاق سودجويانه و خود گروانه دانسته و با استناد به آيات و روايات مهم‏ترين علت رواج خشونت را، فساد افراد جامعه توصيف كرده كه در نتيجه سستى بنيادهاى ارزشى و اخلاقى بروز مى‏كند. از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حيث اقتصاد و معيشت، آبستن خشونت است. از اين رو، نويسنده، فقدان عدالت اجتماعى را سوّمين عامل خشونت بيان كرده است. از سوى ديگر، قرآن افزون بر ياد كرد نقش نژادگرايى در فرايند خشونت و نكوهش آن، بر مبدأ يگانه آفرينش انسانها تأكيد ورزيده است. نويسنده، در پايان نيز عوامل ديگر خشونت را از جمله خود محورى، رشك بردن، مهر ورزيدن و تغذيه ناپاك را از منظر قرآن مورد بررسى قرار داده است.

كليد واژه‏ها: خشونت / نظريه‏های خشونت/ نسبی گرایی / جامعه توحیدی / عوامل خشونت / تفاوت های فرهنگی / کاستی های معنوی / فساد اخلاقی / عدالت اجتماعی / نژاد گرايى/ ملى‏گرايى/ خودمحورى/ رشک بردن / مهر ورزیدن / تغذیه ناپاک / خشونت در قرآن / جامعه شناسی قرآن.

نظریه های توجیه گر خشونت

پی جویی عوامل و اسباب رویكردهای خشونت آمیز، بر اساس برخی از مكتب ها و نظریه های فلسفی، اقتصادی، جامعه شناختی، زیست شناختی و اجتماعی كاری نافرجام و بی ثمر است؛ مكتب هایی چونان ماركسیسم، طبیعت گرایی ـ شامل داروینیسم اجتماعی، جغرافیاگرایی جبری،1 مكتب مردم سنجی، طرفداران و اصحاب نظریه نزاع خارجی.
ماركسیسم، نه تنها تضاد و خشونت را برآمده از دل ساختار اقتصادی جامعه و پی آیند گریز ناپذیر حركت تاریخ می شمارد كه آن را به سود اجتماع و مایه تكامل جوامع نیز می انگارد، آبشخور گفته ماركس كه: «خشونت قابله اجتماع است» چنین نگاهی نسبت به خشونت است.2
مكتب طبیعت گرایی رابطه و پیوندی استوار میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی قائل است و یا عوامل ژنتیكی و نژادی را خاستگاه رفتارهای خاص می شناسد. امیل دوركیم (1858 ـ 1917م) جامعه شناس فرانسوی و از طرفداران مكتب جغرافیاگرایی باور داشت كه میان خودكشی و تغییر آب و هوا در فصول مختلف سال ارتباط وجود دارد.3
ابن خلدون (1332 ـ 1406م) جامعه شناس مسلمان كه او نیز در زمره جغرافی دانان به حساب می آید، در تأثیر جغرافیا و محیط طبیعی بر شئون مختلف زندگی انسان می گوید:
«ساكنان اقلیم های دور از اعتدال… بسی از حد اعتدال دورند. چنان كه خانه های آنان از گل و نی و خوراك آنان از ذرت و علف و پوشیدنی های آنان از برگ های درختان است… یا با پوست حیوانات خود را می پوشانند… اخلاق آنان نزدیك به جانوران بی زبان است… علت این است كه بدن این گروه از اعتدال دور است، طبیعت مزاج های ایشان به سرشت جانوران بی زبان نزدیك می گردد و از انسانیت به همان میزان دور می شوند.»4
داروینیسم از آن رو كه باور دارد جانداران از جمله انسان ها برای ادامه حیات، به دست آوردن غذا، جفت گیری و… هماره در كشمكش هستند، و در فرآیند این تنازع و خشونت گری كسانی باقی خواهند ماند كه از توانایی و سازگاری بیشتری با محیط و پیروزی بر رقیب برخوردار باشند، تضاد و خشونت را واقعیت غیرقابل پیش گیری و همین سان به سود اجتماع می انگارد. از همین رهگذر چنان كه گفته اند، از كاستی های بزرگ داروینیسم این است كه: «بنابراین رأی، جنگ و جدال اقوام و ملل، بلكه اشخاص، با یكدیگر امری طبیعی است و حق با كسی است كه نیرومند است و غالب می شود و ناتوان مغلوب، مظلوم نیست و اگر این سخن مقبول باشد، صلح طلبی و سلامت خواهی، رأفت و رحمت، خلاف سَبُعیت خواهد بود و باید گذاشت مردم یكدیگر را بدرند و هر نوع سبعیت مرتكب شوند.»5
از جمله دیدگاه ها و نظریه های اندیشمندان خشونت پرور می توان به دیدگاه این متفكران اشاره كرد:
باروخ اسپینوزا فیلسوف هلندی (1632 ـ 1677م) از یك سو می گوید؛ «انسان دستخوش هواهای نفسانی است كه بیشتر آنها معلول حوادث روزگارند، و انسان در چنگ این هواهای نفسانی مانند پركاهی است كه گرفتار امواج طوفان دریا باشد و بی اختیار به این سو و آن سو كشیده می شود و پرتاب می گردد، كمتر عملی از اعمال است كه بتوان فعل ارادی و حقیقی خود آدمی برشمرد. از سوی دیگر، هواهای نفسانی، مایه اختلاف، نفاق و دشمنی مردم با یكدیگر است.»6
اگوست كنت جامعه شناس فرانسوی (1798 ـ 1857م) و هربرت اسپنسر اندیشمند انگلیسی (1820 ـ 1903م) هر دو برای جنگ نقش بسیار مهمی در توسعه جامعه قائل بودند، طبق نظر كنت: «در مراحل اولیه، هیچ وسیله دیگری نبود كه هم گسترش ناگزیر جامعه انسانی را ممكن سازد و هم در داخل جامعه از شوق بی حاصل جنگ طلبی كه با رشد عادی كار تولیدی ناسازگار بود جلوگیری كند؛ مگر اینكه جمعیت های متمدن در قالب یك ملت فاتح ادغام شوند.
همین سان اسپنسر استدلال می كرد كه در مراحل نخستین جامعه، جامعه هایی بیشتر احتمال بقا داشتند كه مؤثرترین سازمان جنگی را ترتیب داده بودند. این نوع اجتماعی كه از طریق بقای انسب به وجود خواهد آمد، نوعی خواهد بود كه در سازمان، بخش جنگ آوران، همه كسانی را كه می توانند اسلحه حمل كنند و از این حیث مورد اعتماد باشند، در برخواهد گرفت و بخش باقی مانده به صورت یك بخش تداركاتی دایمی درخواهد آمد».7
گئورگ زیمیل و ماكس وبر (1920 ـ 1864م) جامعه شناس و اقتصاددان آلمانی نیز برآنند كه تضاد جزء ذات جامعه بشری است، از منظر این دو، تضاد و خشونت را حتی با انقلاب، چنان كه ماركسیسم در چشم انداز جوامع ترسیم كرده بود، نیز نمی توان فروكاست.8 فروید و لورنز نیز معتقد بودند كه خشونت و پرخاشگری فطری است.9
برخی از پژوهندگان جامعه شناسی خشونت، سیرت و سرشت آدمی زادگان را در تحقیقات جدید علوم اجتماعی مغرب زمین عبوس تر و وحشیانه تر از آنچه تاكنون پنداشته می شد می بیند و بر آن است كه: «گرایشی در تحقیقات علوم اجتماعی و علوم طبیعی وجود دارد كه رفتار خشونت آمیز را حتی بیش از آنكه ما حاضر بودیم بدون این علوم بپذیریم، طبیعی جلوه دهد. پرخاشگری، مطابق تعریفی كه شده، سائقی است غریزی و گفته می شود در سرای طبیعت دارای همان نقش كنشی در مسیر زندگی فرد و نوع است كه غریزه های تغذیه و جنسی، اما به خلاف این غرایز كه از یك سو به وسیله نیازهای آمر جسمی و از سوی دیگر به وسیله محرك های بیرونی به كار می افتند، ظاهراً در جهان جانوران، غرایز پرخاشگری بدین گونه برانگیختگی ها وابسته نیستند، بلكه به عكس، نبودن برانگیختگی به ناكامی غریزه و پرخاشگری «سركوفته» می انجامد و این امر به عقیده روان شناسان ،باعث متراكم شدن «انرژی» می گردد كه انفجار نهایی آن درست به همین علت خطرناك تر است.
(به مانند اینكه بگویند احساس گرسنگی در آدمی، با كاهش مردمان گرسنه، افزایش پیدا می كند) دراین تعبیر خشونت بدون برانگیختگی «طبیعی» است. كنش اساسی خشونت برای صیانت نفس است و اگر این وجه عقلی را از دست بدهد نامعقول می شود، و بنابر ادعا، همین امر سبب می گردد كه آدمیان بتوانند «خودی» تر از دیگر جانوران شوند.
در نوشته هایی كه در این زمینه وجود دارد، دائماً رفتار كریمانه گرگ ها به ما گوشزد می گردد كه دشمن شكست خورده را نمی كشند.10
نقطه توافق و قدر مشترك تمامی مكتب ها و نظریه های پیش گفته، این است كه اراده و خواست انسان را در برابر عوامل تأثیرگذار جبری ـ بیرونی یا درونی ـ نادیده می انگارند و سمت و سو دهی زندگی اجتماعی و كردارها و رفتارهای افراد و گروه های بشری را فراتر و خارج از قلمرو و تدبیر بایدها و نبایدهای عقلانی می دانند.
مكتب ها و دیدگاه های خوش بین به انسان از جمله مكتب اسلام كه آدمی را شرور بالذات و دارای سرشت خشونت گر نمی شناسند در پی آنند كه رفتارهای پرخاشجویانه و خشن انسان ها را در علل و عوامل بیرونی جست وجو كنند، اریك فروم روان شناس معاصر می گوید:
«ویران گری یك استعداد ثانوی است كه از هستی انسان سرچشمه می گیرد… ویران گری جایگزینی برای اخلاقیت است سازندگی یا ویرانگری، عشق یا نفرت، دو غریزه مستقل نیستند، بلكه هر دو پاسخی به نیاز به تعالی می باشند و میل به ویرانگری وقتی بروز می كند كه میل به سازندگی ارضا نشده باشد».11
درآموزه های اسلامی و قرآنی، عوامل و اسباب گوناگون در رویكردهای خشونت گرایانه فرد واجتماع انسان ها، مؤثر شناخته شده است كه به پاره ای از آنها اشاره می شود. اما پیش از آن یادكرد یك مطلب بایسته می نماید، و آن اینكه مدارا و عدم خشونت در سنت اسلامی، نصوص دینی و فرهنگ اسلام مداران، نه یك حسنه اخلاقی و یا استراتژی كشورگشایانه كه ضرورت خداشناسانه به شمار می رود و فریضه و تكلیفی است برای مؤمنان . مسلمانان برای مبارزه با قوانین ظالمانه، رهیافت به حق و عدالت، وظیفه دینی و شرعی دارند. در اندیشه اسلامی، انسان خداجو هماره دغدغه وانهادگان، ستمدیدگان و طردشدگان را دارد، این تلقی، اصلی بنیادین در ایده و اندیشه خشونت پرهیزی اسلام و مسلمانان است، و نه تنها گونه ای از رویكرد و نظریه اجتماعی و سیاسی ایشان.
«و مالكم لاتقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربّنا أخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها واجعل لنا من لدنك ولیاً و اجعل لنا من لدنك نصیراً» نساء/75
چرا در راه خدا و (در راه) مردمان و زنان و كودكانی كه (به دست ستمگران) تضعیف شده اند، پیكار نمی كنید؟! همان افراد (ستمدیده ای) كه می گویند: پروردگارا! ما را از این شهر (مكه) كه اهلش ستمگرند بیرون ببر، و از طرف خود برای ماسرپرستی قرارده؛ و از جانب خود یار و یاوری برای ما تعیین فرما!
بدین سان خشونت پرهیزی اسلامی، تنها اقدامی برپایهٌ پرهیز و نفی نیست كه فعالیت و تعامل نیز هست، تقابل با بدی، شر و خشونت، با نیت و انگیزه خشونت زدایی؛ این خشونت ستیزی، هم اخلاقی است، هم سیاسی، اما سیاستی بنا شده بر عقیده مذهبی.
سخن نزدیك به همین معنی از مهاتماگاندی رهبر فقید هند و از منادیان تساهل و مدارا نقل شده است: «من این تعبیر از (ahimsa) [= اهیمسا = عدم خشونت] را می پذیرم كه حالت منفی از عدم خشونت (بی آزاری) نیست، بلكه حالتی مثبت ازعشق و حتی نیكی نسبت به كسی است كه بدی می كند. اما این بدان معنی نیست كه باید بدكار را یاری رسانیم تا بدی كند، یا اینكه با رضایتی كنش پذیر، آن را تحمل كنیم، به عكس، عشق، حالت فعال (ahimsa) از شما می خواهد كه با دوری كردن از فرد بدكار، در برابرش ایستادگی كنید، حتی اگر جسماً آزرده و آسیب دیده باشید.»12
رهیافت سید حسین نصر، نمای دیگری از واقعیت موجود را كه ناشی از تعامل بین المللی در دنیای معاصر است باز می گوید:
«در وضعیتی به سرمی بریم كه غرب متجدد سعی می كند دید خود را درباره امور به رغم تحول دائم آن به دیگران تحمیل كند… در چنین شرایطی برای اسلام درمواجهه با چیزی كه هستی اش را تهدید می كند چاره ای جز عدم مدارا باقی نمی ماند.»13
خدای اسلام، چنان كه قرآن تصویر می كند، خدای بی طرف، ساكت و لال نیست، بلكه خدایی است كه صفت هایی چون رحمت و مهربانی، گذشت و بخشایشگری و قهاریت و جباریت و شدید الانتقام بودن را توأمان و هم زمان دارد، هرچند كه صفات گروه نخستین بر گروه دوم غلبه دارد. او خدایی است كه هماره جانب بردگان، ستمدیدگان و قربانیان جور و خشونت را می گیرد و در كنار تهی دستان، گرسنگان و قربانیان بی عدالتی است، خدای قرآن، نگران مشكلات روزانه و شبانه و لحظه لحظه زندگی كسانی است كه رنج می برند، او هرجا كه بی عدالتی، بهره كشی و خشونت و ستم است به مخالفت بر می خیزد، او ستمگران خشونت گرا را نابود می كند تا عدالت، بهروزی، برادری و برابری را تأمین كند. جانب داری خداوند از ستمدیدگان نه بدان سبب است كه آنها در ناموس و طبیعت، كرامت و تقدس پیشینی افزون تر از ستمگران دارند، بلكه بدان روی كه ستمگران و خشونت پیشه گان عاملان ناامنی و نابرابری در جامعه و مانع تحقق اهداف آرمانی اسلامی وخدایی در جامعه اند؛ چه از منظر اسلامی ستمگران و ستمدیدگان هر دو شریك و انباز همسان در آغاز انسانیت اند. این آموزه ای مشترك و حیاتی در تمامی ادیان آسمانی است. از این رو «دزموند توتو» (Desmond Tutu) كه از چهره های بارز رواداری مسیحی به شمار می رود بر كلیسا خرده می گیرد و می گوید:
«كلیسا باید پیامبرگونه باشد كه كلام خدا را با صدای بلند فریاد كند. باید علیه ظلم و خشونت، علیه بهره كشی و ستم و علیه آنچه كه فرزندان خدا را خوار كند و آنها را كمتر از آنچه خواست خدا بود بشمارد، سخن بگوید».14
این در حالی است كه مسیحیت را برخی دین سكوت و دینی بی طرف در امور اجتماعی می شناسند كه نه گفتن را در قاموس خود ندارد.
برخی برآنند كه: «اشتباه است اگر در مورد عدم تجربه خشونت پرهیزی در دین اسلام قضاوت كنیم؛ بی آنكه از سنت های عارفانهٌ اعراب و ایرانیان مسلمان سخن به میان آوریم؛ سنت هایی كه درجهان اسلام، تأثیراتی مثبت بر جنبش های خشونت پرهیزانه بر جا گذاشته اند.»15
و بدین سان سنت عارفانه اسلامی را نماد و سمبل خشونت پروایی اسلامی می شمارند، حال آنكه تنها عارفان، نماینده سنت رواداری اسلامی و خشونت پرهیزی دینی نیستند. از سوی دیگر در سنت عرفانی اسلامی همچون كلّیت آموزه های اسلامی دوگونه خشونت؛ یعنی خشونت های روا و خشونت های ناروا را می توان یافت. ستایش های كسانی چون مولانا جلال الدین بلخی رومی، ازمبارزات و شمشیرزنی های علی بن ابی طالب(ع) در راه عدالت گستری از نمونه های این آمیختگی است. البته اگر بتوان این شمشیرزنی را در تعریف خشونت جای داد؛ چه همان سان كه در چیستی خشونت گفته آمد، خشونت، رفتار قهرآمیز و شدید و كاربست زور به ناحق است.
اصالت صلح، مدارا و تساهل در سنت اسلامی در سه ساحت نكوهش رفتارهای خشن، پی كاوی علل و عوامل رویكرد به خشونت انسان ها در روابط و تعامل فردی، اجتماعی و ارائه راهكارهای خشونت زدایانه و مهرآفرین، بازتاب یافته است. عوامل رویكرد به خشونت را در هشت محور زیر می توان برشمرد:

1. تفاوت های فرهنگی

خشونت درتمام زاویه های فردی، اجتماعی و سیاسی آن، همانند هر پدیدار دیگر این جهان،برآیند زمینه ها و علل گوناگون است. از جمله عللی كه در بروز خشونت مؤثر شناخته شده است می توان به نادرستی تربیت و پرورش كودكان، نوع تغذیه آدمیان، محیط خانوادگی، اجتماعی و طبیعی، فقر و اختلاف طبقاتی، بی عدالتی اجتماعی، ضعف و سستی بنیادهای اخلاقی، خلأهای معنوی و مذهبی، تفاوت نگرش ها، ضعف نظام های آموزشی و پرورشی و استبداد سیاسی اشاره كرد. اما از یك منظر و نگاه فلسفی می شود همه علت های مختلف را تجلیات متفاوت دو علت اصلی به شمار آورد؛ تعارض آرا و عقاید و یا تضاد منافع (حقوق).
تی. بی. باتامور می گوید:
«علت اساسی جنبش های انقلابی و انقلاب ها، همان گونه كه نظریه ماركس اثبات می كند، عبارت است از تعارض منافع ـ خاصه میان طبقات اجتماعی».16
این دو علت اصلی را می توان در قالب یك نماد یا پدیدار واحد، یعنی نبود زبان مشترك ارزیابی كرد.
خشونت اجتماعی در بسیاری موارد زمانی بروز می كند كه حق ها (حقوقی كه افراد، هویت ها، یا نهادهای اجتماعی برای خود باور دارند، جدا از اینكه در باور موجه باشند یا خیر، با یكدیگر برخورد كند، بر خورد این حقوق، به نوبهٌ خود ناشی از نوع گسترش و دریافتی است كه افراد یا گروه ها دارند و بر اساس آن نگرش، خود و یا گروه متعلق خود را سزاوار آن می دانند و در صورت احساس محرومیت از آن حق و فقدان ابراز دهنده های دیگر، ممكن است به اعمال خشونت بپردازند، بدین ترتیب و در فرجام، تعارض حقوق نیز به نوبهٌ خود از دل تفاوت نگرش ها سر می زند.
خشونت از بافت فكری و فرهنگی جامعه ای سر بر می آورد كه گروه های اجتماعی متعلق بدان جامعه به شناخت و دریافت های متفاوت و متضارب از جهان و انسان و ارزش داوری های گوناگون، رسیده باشند و به اصل تعدد و تقسیم پذیری حقیقت نیز اذعان داشته باشند و نه یگانگی حقیقت.
قرآن، شكل های خشونت برآمده از دل چنان بافت ناهمگون فكری و فرهنگی را چنین تصویر می كند:
«یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا بطانة من دونكم لایألونكم خبالاً ودوّا ما عنتم قد بدت البغضاء من أفواههم و ما تخفی صدورهم أكبر… ها أنتم أولاء تحبّونهم ولایحبّونكم و تؤمنون بالكتاب كلّه و إذا لقوكم قالوا آمنّا و إذا خلوا عضّوا علیكم الأنامل من الغیظ…» آل عمران/118و119
ای كسانی كه ایمان آورده اید! محرم اسراری از غیر خود انتخاب نكنید. آنها از هرگونه شر و فسادی درباره شما كوتاهی نمی كنند. آنها دوست دارند شما در رنج و زحمت باشید. (نشانه های) دشمنی از دهان (و كلام) شان آشكار شده و آنچه در دل ها شان پنهان است، از آن مهم تر است.
شما كسانی هستید كه آنها را دوست می دارید، اما آنها شما را دوست ندارند؛ در حالی كه شما به همه كتاب های آسمانی ایمان دارید، (و آنها به كتاب آسمانی شما ایمان ندارند) هنگامی كه شما را ملاقات می كنند (به دروغ) می گویند: ایمان آورده ایم، اما هنگامی كه تنها می شوند از شدت خشم بر شما سرانگشتان خود را به دندان می گزند.
«یا أیها الذین آمنوا لاتتّخذوا عدوّی و عدوّكم أولیاء تلقون إلیهم بالمودّة و قد كفروا بماجائكم من الحقّ یخرجون الرسول و إیاكم أن تؤمنوا بالله ربّكم… إن یثقفوكم یكونوا لكم أعداءً و یبسطوا إلیكم أیدیهم و ألسنتهم بالسوء و ودّوا لو تكفرون» ممتحنه/1و2
ای كسانی كه ایمان آورده اید! دشمن من و دشمن خود را دوست نگیرید، شما نسبت به آنان اظهار محبت می كنید، در حالی كه آنها به آنچه از حق بر شما آمده كافر شده اند و پیامبر و شما را به خاطر ایمان به خداوندی كه پروردگار همه شما است از شهر و دیارتان بیرون می رانند… اگر آنها بر شما مسلط شوند، دشمنان تان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدی كردن نسبت به شما می گشایند و دوست دارند شما به كفر بازگردید.
«زین للّذین كفروا الحیوة الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا…» بقره/212
زندگی دنیا برای كافران زینت داده شده است، از این رو افراد با ایمان را مسخره می كنند…
واقعیت اجتماعی خشونت مبتنی بر بافت متكثر جوامع انسانی از حیث فكر و فرهنگ، بایستگی راهكار برون رفت ازاین معضل را به مثابه یكی از دغدغه های جدی اندیشه وران درآورده است، نه از امروز بلكه ازگذشته دور، هر چند كه وضعیت دنیای معاصر جست وجوی چاره را فوریت و ضرورت دو چندان بخشیده است؛ زیرا در جهان كنونی قلمروهای سیاسی را نمی توان قلمرو اندیشه های خاص دانست.
در قلمرو معرفتی، گروهی از اندیشمندان به این نتیجه رسیده اند كه یكی از مناسب ترین راه های جلوگیری از خشونت، ترویج نسبی گرایی درحوزه امور واقع و ارزش هاست، به باور آنان، اگر این آموزه برای همگان پذیرفته افتد كه دیدگاه های افراد، اقوام و فرهنگ های مختلف در خصوص حقایق و ارزش ها متفاوت است و الگوی مشترك كه بتوان بر سر آنها به توافق رسید و نیز ملاك های كلی و عام در مقام داوری میان مدعیان ناسازگار معرفتی و ارزشی وجود ندارد، زمینه زیست مسالمت آمیز به نیكوترین وجه آن میان اقوام، ملت ها و فرهنگ های متفاوت پدید می آید.
ریشه های این تفكر را در اندیشه های فیلسوفان یونانی می توان سراغ گرفت. پروتاگوراس در كتاب «حقیقت یا بطلان» استدلال می كرد كه:
«انسان مقیاس همه چیزها است، مقیاس هستی چیزهایی كه هست و مقیاس نیستی چیزهایی كه نیست؛ زیرا اعمالی كه به نظر یك جامعه درست و پسندیده می آید، برای آن جامعه چنین است؛ مادامی كه آنان چنین باشند.»17
این سخن، چنان كه كاپلستون شرح می دهد، گویای آن است كه درباره هر موضوعی، بیش از یك عقیده ممكن است كه بماند، بلكه ورای آن عقیده چیزی كه معیار هستی و یا نیستی قرار گیرد وجود ندارد.18
سوفسطائیان دیگری چون پرون آلیسی، تیمون فلیوس، اركز یلاوش نیز چنین می اندیشیدند، این رویكرد در اندیشه معاصر با شكاكیت دكارت (1596 ـ 1650)، نسبت به همه حقایق و انكار كاركرد و توانایی عقل نظری در امور ماوراء طبیعی از سوی كانت (1724ـ1804م) و ناتوانی آن در تمام حوزه های معرفتی نظری از نگاه هیوم (1711ـ 1776م) و آزمون پذیری پوپر به عنوان ایدئولوژی در اندیشه غرب درآمد، و از جمله فلسفه سیاسی و اجتماعی افرادی چون جان لاك (1632ـ1704م) و جان استوارت میل (1806ـ1873م) برآن بناشد.19
و در عرصه دینی، خصوصی و فردی كردن دینداری و ایمان و خارج ساختن حوزه اجتماع از قلمرو دین مسیحی، دفاع از عقاید دینی و تعصب ورزی نسبت به آموزه ها، باورهای دینی را فاقد معنی ساخت و بدین ترتیب در گمان غربیان، یكی از ریشه و عوامل خشونت ورزی، خشكانده شد.
بر پایه این نظریه، باور به اینكه حقیقت مطلق در آغوش هیچ دیدگاهی نیاسوده است، سبب می گردد، افراد، گروه های فكری و سیاسی، در طرح حقوق مورد ادعای خود بر دیگران، جانب حزم و احتیاط را در پیش گیرند و از طرح هرگونه دعوا جز در چارچوب قوانین وضعی و نظری پذیرفته شده نزد دو طرف خودداری كنند و بدین ترتیب زمینه تساهل و تسامح فراهم می آید و خشونت ورزی در جوامع و روابط انسانی فرو می كاهد.
این نظریه، همچنین بر این نكته تأكید دارد كه بدیل نسبی گرایی، مطلق انگاری در عرصه معرفت و عمل است كه برای اثبات آن می توان به تاریخ نزاع های مذهبی و استبداد حاكمیت های سیاسی متكی بر مشروعیت ایدئولوژیك اشاره كرد.
نظریه نسبی گرایی در آزمون عمل به فرآیندی انجامید كه فرانسیس فوكویاما از آن چنین یاد می كند:
«از دهه 1960 به بعد، جرایم خشونت آمیز كه میزان آن در قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم در جامعه ای نظیر آمریكا پایین بود، به شدت رو به افزایش گذارد، آمار خودكشی به نحو چشمگیری افزایش یافت، بنیادهای نهاد خانواده به گونه ای نگران كننده تضعیف گردید و سنت ها و اخلاقیات و باورهای دینی تا حدود زیادی رنگ باختند».20
اما از منظر رهیافت نظری و عقلانی:
یك: نسبی گرایی معرفتی چون وجود ملاك های عینی و نیز امكان دست یابی به ملاك های مشترك را در میان كسانی كه به شیوه های زیست و صور حیات متفاوت تعلق دارند منكر می گردد، پیشاپیش راه های مفاهمه و گفت وگو را میان افراد می بندد.21
دو: این نظریه به دلیل دفاع ضمنی و یا عریان از رویكردهای عقلانی و انكار اصل رابط سببیت و مسببّیت در حوزه معرفت شناسی، زمینه را برای بهره گیری از هر روش و وسیله غیرعقلی از جمله خشونت برای تغییر پارادایم ذهنی دیگران هموار می كند.22
سه: در جریان تحول تاریخی و جایگزینی مهارت ها، از جمله خشونت مدرن به جای خشونت جوامع ابتدایی نشسته و چهره ترسناك تری یافته است، با این توضیح كه: در جوامع ابتدایی و قبیله ای اعمال خشونت فیزیكی و قدرت بر اعمال چنان خشونتی یك شیوه پذیرفته و یك امتیاز به حساب می آمده است و در چنین شرائطی این خصلت، طبیعت ثانونی انسان ها می گردید. اما در جوامع مدرن و متمدن به دلیل پیچیدگی روابط و حضور افراد در لایه های مختلف ساختار اجتماعی و ارتباطات و معاملات تو در توی اقشار مختلف یك جامعه، افراد و گروه ها می كوشند راه تساهل و تسامح را در پیش گیرند و با یكدیگر همكاری كنند و در نتیجه چهره عریان خشونت جای خود را به چهره و شیوه های گریم كرده داده است.
در این جوامع هر آموزه ای كه ذهنیت قبیله ای و تجزیه شدن گروه ها را تقویت كند، بر پایه این پیش فرض كه مفاهمه امكان ندارد و یا موازین حقیقت نما وجود ندارد، زمینه ساز بروز خشونت و درگیری می شود، آن هم در سطح بسیار گسترده، به ویژه اینكه ارتباط انسان ها و جوامع چنان در هم تنیده است كه تنش اندك به ضایعه بزرگ و گاه جبران ناپذیر می انجامد.
چهار: درباور نسبی گرایی، عوامل و علت های بیشتری برای خشونت و ناروا داری موجود است، حال آنكه طرفدار بودن وجود حقایق مطلق و پیروان ادیان سنتی، بیشتر اهل تسامح و رواداری اند، و این به دو علت است؛ یكی وجود و حضور حقایق مشترك و متعالی در میان ادیان سنتی گوناگون، و دیگری نبود چنان زمینه های مشاع و مشترك بنیادین بین نظرگاه لاادری گرایانه ـ دنیاگرایانه در یك طرف و نظرگاه دینی در طرف دیگر. این دو عامل اثباتی و سلبی، رواداری را در حوزه اندیشه نسبی گرایی به شدت كاهش داده است. به دیگر سخن «مدارا بر مبتنی سازی حقیقت، مستلزم عدم مدارا در قبال كسانی است كه به وجود حقیقت مطلق قائل و نسبت به آن متعهدند». چه آنكه نفس اثبات و ایجاب مدارا بر اساس نسبیت باوری، مولد نفی و عدم مدارا نسبت به دیگران است كه حاضر نیستند با روند رایج نسبی سازی همراه شوند.23
پنج: به هر میزان كه عوامل نظارت اجتماعی و به هم پیوستگی اجتماعی تضعیف گردد به همان میزان خشونت و ستیزه جویی امكان بروز بیشتر می یابد. پلورالیسم و فردی كردن حقیقت و دین از عوامل گسست و فقدان نظارت اجتماعی و در نتیجه افزایش خشونت اجتماعی به شمار می رود.
«از سوی دیگر با تعمیق ارتباط دین با دنیای انسان ها تأثیر دین بر اجتماعی شدن و كاركردنظارت اجتماعی آن بیشتر می شود. به باور برخی از جامعه شناسان، قدرت ناچیز آیین هندو در گسترش به آن سوی دریاها با این واقعیت تبیین می شود كه این آیین به همان اندازه كه ایمان است، طرز زندگی هم هست…» این قاعده می تواند در حقیقت باوری تعمیم یابد.24
شش: متكثر دیدن حقیقت، برای پیدایش فرقه ها و دسته های فكری با آموزه ها، داعیه ها و نگرش های گوناگون امكان و زمینه ایجاد می كند و بدین سان تعارض و كشمكش میان این گروه ها و فرقه ها كه امكان دارد هر از چندگاه بر سر موضوعات گونه گون فكری، اجتماعی و سیاسی دربگیرد، به خشونت می انجامد، تی بی با تامور می نویسد:
«در طول قرن گذشته در بریتانیا و ایالات متحده آمریكا فرقه های جدید بی شماری پیدا شده و بسیاری از آنها نشو و نما كرده اند. شاید این پدیده انعكاس فردی شدن اعتقادات دینی باشد.»25
بر پایه آنچه آمد، بهتر آن می نماید كه در عوض ذره ای كردن حقیقت و بخشیدن هر قطعه از آن به هر داعیه، مسلك و فرقه، بلكه به هر فرد از افراد آدمیان، به اصول و سازوكارهای زیر كه می شود به كمك آن جامعه همزی، مسالمت جو و مداراگر به وجود آورد، پای بندی نشان دهیم.
یك: از خصومت با حقیقت یگانه دست بكشیم و حقایق معرفتی و ارزشی را انكار نكنیم، كه انكار حقیقت و تعصب به انگاره پلورالیسم دینی و فرهنگی افزون بر آنكه خود آبستن «تابو» است انسان ها را به ایستایی و بسنده كردن به وضع موجود فرا می خواند و ریشه درخت تنومند و بالنده حقیقت جویی را از بن بر می كند.
دو: برای زیست مشترك بر محور اصول مشترك معرفتی و اخلاقی گرد آییم؛ بی آنكه در پی حذف و طرد دیگران باشیم.
سه: به هركسی اجازه دفاع از حق و حقیقت مورد اذعان خویش داده شود تا بتواند دیگران را بدان سوی فراخواند؛ اما دعوتی فارغ از خشونت، فریب، سلطه گستری از هر نوع و شكل آن.
این همان اصولی است كه قرآن برای زیست انسانی و دگرپذیرانه جوامع ارائه داده است تا در چنان فضایی زمینه تبادل فكری و فرهنگی سالم پدید آید و چهره حق و حقیقت ـ كه جز در فضای پالوده از تعصب و متكی بر عقلانیت و خردورزی سالم آشكار نمی گردد ـ نمایان تر شود. نوید جامعه توحیدی كه اساس آن بر دوستی، توسعه اقتصادی، سیاسی و عقلانی استوار است و هیچ نوع خشونت و تصادم و حق كشی در آن دیده نمی شود بر چنین مبانی و قواعدی از سوی قرآن، داده شده است:
1. «قل یا أهل الكتاب تعالوا إلی كلمة سواء بیننا و بینكم أن لانعبد الا الله و لانشرك به شیئاً و لایتّخذ بعضنا بعضاً أرباباً من دون الله فإن تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون» آل عمران/64
بگو: ای اهل كتاب! بیایید به سوی سخنی كه میان ما و شما یكسان است كه جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم، و بعضی از ما بعضی دیگر را ـ غیر از خدای یگانه ـ به خدایی نپذیرد. هرگاه از این دعوت سر باز زنند ، بگویید: گواه باشید كه ما مسلمانیم.
در این آیه برخی از مفاهیم معرفتی و اجتماعی به مثابه محور زیست جمعی امن و دور از خشونت در عین اختلاف پیروان هر یك از ادیان به آموزه ها و معارف دینی خویش، معرفی شده است.
«وعد الله الذین منكم و عملوا الصالحات لیستخلفنّهم فی الأرض كمااستخلف من قبلهم و لیمكّننّ لهم دینهم الذی ارتضی لهم و لیبدّلنّهم من بعد خوفهم أمناً یعبدوننی لایشركون بی شیئاً…» نور/55
خداوند به كسانی كه از شما كه ایمان آورده و كارهای شایسته انجام داده اند وعده می دهد كه قطعاً آنان را حكمرانان روی زمین خواهد كرد؛ همان گونه كه به پیشینیان آنها خلافت روی زمین را بخشید. و دین و آیینی را كه برای آنان پسندیده، پابرجا و ریشه دار خواهد ساخت و ترسشان را به امنیت و آرامش مبدل می كند؛ (آن چنان) كه تنها مرا می پرستند و چیزی را شریك من نخواهند ساخت.
3. «و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم أئمة و نجعلهم الوارثین» قصص/5
ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.
این دو آیه مباركه بر روی هم جامعه ای را به تصویر می كشد كه در آینده تاریخ قطعاً شكل خواهد گرفت و بخشی از ویژگی های آن چنین است:
1. جامعه ای است كه در قلمرو حاكمیت سیاسی یگانه جهانی شكل می گیرد.
2. محورهای مشترك ایمان و معنویت، ستون فقرات حیات اجتماعی آن به حساب آمده و كلیت شهروندان را گرد هم می آورد.
3. در پرتو ایمان و اصول مشترك معرفتی، رفتار و عملكرد عمومی به سمت صلاح و درستكاری پیش می رود و چهره غالب عمل و رفتار شهروندان خیر و راستی و درستی است.
4. جامعه ای است پیراسته از خشونت، ترس، ناامنی، ارعاب، حق كشی و ستمگری.
5. امنیت اجتماعی و زدایش ترس، اضطراب و خشونت از رهگذر یگانگی دل ها و باورها و احیا شدن حق، عدالت و صلاح، میسر می گردد.
6. تمامی این تحولات، خود فرآیندی است طبیعی، ارادی و مبتنی بر هم گرایی و دیگرپذیری برخاسته از شعور، دریافت ها و عقلانیت تكامل یافته انسانی.
در روایتی از امام علی(ع) كه به تشریح جزئیات بیشتری از این جامعه موعود اسلامی مربوط است، از جمله به آیین نامه اجرایی رهبری سیاسی آن جامعه ـ كه در فرهنگی شیعی با مشخصاتی چون قائم(عج)، امام مهدی و… یاد می شود ـ اشاره شده است:
«(امام) قائم با یارانش پیمان می بندد و از آنان بیعت می گیرد كه (به این اصول عمل كنند: حریمی را هتك نكنند به خانه ای (بدون اجازه) هجوم نبرند، كسی را به ناحق نزنند، طلا و نقره نیندوزند، همچنین گندم و جو (مواد غذایی) اندوخته نسازند، مال یتیمان را نخورند،… لباس خز و حریر (لباس های اشرافی) نپوشند، كمربند زرین نبندند، در امور معاش به اندك بسنده كنند،… لباس درشت بپوشند، (در حال عبادت و نماز) صورت بر خاك بگذارند،… و در راه خدا به جهادی شایسته دست یازند.
امام خود نیز متعهد می شود كه از همان راهی كه آنان می روند برود و چون آنان لباس بپوشد و بر مركوبی مانند مركوب آنان سوار شود و چنان باشد كه آنان هستند، به اندك بسنده كند و زمین را با یاری خدای از دادگری بیاكند؛ پس از آنكه از ستم آكنده باشد،… و حاجب و دربانی نگمارد…»26

2. كاستی های معنوی

جدا افتادن از معنویت و باورهای مذهبی (به مفهوم باور به آغاز هوشمندانه، حكیمانه، نظام دار و هدفمند هستی و فرجام مبتنی بر حساب گری و عدالت برای جهان كه كیفیت آن از متن باورها و رفتارهایی انسان می روید و در پیوند وثیق با چگونه زیستن دنیوی قرار دارد و نه پیش آیند اتفاقی، ناخواسته و گریزناپذیر) انسان را در برهوت وانفسای زندگی می كشاند كه در آن اخلاق سودجویانه و خودگروانه، كوشش برای هر چه بیشتر داشتن و هر چه بیشتر لذت بردن و بر قلمرو هر چه بیشتر فرمان راندن و… بر تمام جنبه های حیات فردی و اجتماعی شخص سایه می افكند: چندان كه فراخنای طبیعت برای برآوردن خواست ها و تأمین آز و آرزوهای پایان ناپذیر، تنگ تر و تنگ تر می نماید و پهنه زمین به جای آنكه مهد آرامش و دانشگاه تربیت و پرورش باشد به عرصه كشاكش، برخورد، افزون خواهی و خشونت گری تبدیل می شود. زیاده بر اثبات این مدعا از رهگذر شواهد تجربی تاریخی و امروزین، دانش های نظری انسان شناختی و آموزه های وحیانی پالوده از تعلقات خطاپذیر زمینی بدین رهیافت نایل آمده و تأكید ورزیده اند:
بارباری ووتن (Barbare Wooten) جامعه شناس معروف، عضویت در باشگاه ها، دیدن فیلم های سینمایی و… را [از آن سبب كه آموزه های معنویت ستیز و یا دست كم معنویت گریز را به كودكان آموزش می دهد] از عوامل مستقیم جرم و جنایت می شمارد.27
جامعه شناس دیگری می گوید: بی ثباتی روحی، ناتوانی فكری و بیش از همه فقدان تربیت اخلاقی و سست شدن اعتقاد دینی… ازمهم ترین عوامل افزایش جرم و جنایت محسوب می شوند.28
در رفتارشناسی قرآنی، آنان كه در مرحله نخست زندگی (=دنیوی) از باورهای معنوی و اعتقاد به رفتارهای به هنجار و اخلاقی تهی باشند، رفتار و رویكردهای مجرمانه و خشونت آمیز خواهند داشت كه به طور طبیعی مرحله دوم زندگی ایشان (=اخروی) كه زاییده و بازتولید همان رفتارها و رویكردهاست، به صورت شكنجه، عذاب و آتش، تجسم می یابد.
«یتساءلون عن المجرمین. ما سلككم فی سقر. قالوا لم نك من المصلّین… و كنّا نكذّب بیوم الدین» مدّثر/46ـ41
و سئوال می كنند از مجرمان، چه چیز شما را به دوزخ وارد ساخت؟! می گویند: ما از نمازگزاران نبودیم… و همواره روز جزا را انكار می كردیم.
در آیه دیگر از قرآن، عدول از هنجارها و آموزه های اخلاقی در تعامل و روابط اجتماعی، سبب گسترش فساد در سراسر پهنه زندگی و حیات اجتماعی شمرده شده است:
«أوفوا الكیل و لاتكونوا من المخسرین. و زنوا بالقسطاس المستقیم. و لاتبخسوا الناس أشیاءهم و لاتعثوا فی الأرض مفسدین» شعراء/183ـ181
حق پیمانه را ادا كنید (و كم فروشی نكنید) و دیگران را به خسارت نیفكنید و با ترازوی درست وزن كنید و حق مردم را كم نگذارید و در زمین برای فساد تلاش نكنید.
با در نظر داشت این نكته كه در ادبیات قرآنی، واژه «فساد» از كلید واژه هایی است كه در ترسیم رفتارهای ظالمانه و خشونت گرانه به كار می رود و از همین رو رهبران خودكامه و مستبد را مفسد می نامد وجور و خشونت آنان را به عنوان فساد توصیف می كند، می توان نگرش قرآن در ارتباط با سستی بنیادهای ارزشی و اخلاقی با گسترش رفتارهای خشونت آمیز را دریافت.
بدین ترتیب زینت معنوی و اخلاقی (البته معنویت و اخلاق برخوردار از مصونیت و پشتوانه عاری از آلایش های تفكر بشری كه تنها گزینه آن، معنویت و اخلاق ارائه شده از جانب وحی است) می تواند در خشونت زدایی تأثیر اساسی بر جای نهد، ولی باید توجه داشت كه باورمندی مذهبی و زیست مذهبی گاه از یكدیگر جدا می افتند كه در این صورت كاركرد پیش گفته را باید از زیست مذهبی سراغ گرفت و نه تنها باور مذهبی، چه به حق گفته شده است:
«فردی ممكن است به خدا ایمان داشته باشد، ولی فایده چنین ایمانی چیست در حالی كه خدعه و تزویر می كند؛ در حالی كه زندگی خود و دیگری را به تباهی می كشاند، در حالی كه اسیر جاه طلبی، رشك ورزی و خشونت است؟! شما به خداوند ایمان دارید، ولی او را در فاصله دوری از زندگی روزمره خود نگه داشته اید».29
در روایتی ازا مام علی(ع) آمده است:
«لایزنی الزانی إذا یزنی و هو مؤمن، و لایسرق السارق حین سرق و هو مؤمن، و لایشرب الخمر حین یشربها وهو مؤمن».30
انسان در حالی كه مؤمن است زنا نمی كند، و دزد هنگامی كه دزدی می كند ایمان ندارد، و شراب خوار آن گاه كه شراب می نوشد ایمان ندارد.
راز خشونت گرایی انسان های معناگریز را شاید بتوان چنین ترسیم كرد كه: شخصیت انسان از نظر دین، آمیزه ای است از خصوصیات ملكی و ملكوتی؛ خصوصیات ملكی در نیازهایی چون حفظ و صیانت از ذات و نوع، و خصوصیات ملكوتی در اشتیاق به تعالی و ملكوت، پرستش و عشق به برتر متبلور می شوند. تأمین این دو گروه از نیازهای اساسی وجود انسانی به شخصیت انسان تعادل، توازن، متانت، وقار و رفتارهای به هنجار را پیشكش می كند، اما برآوردن هریك از دو گروه از نیازهای پیش گفته باعث تزلزل شخصیت و رفتارها و كردارهای نا به هنجار می گردد.
قرآن در آیات 37 و 38 سوره «نازعات» از شخصیت نامتعادلی سخن می گوید كه نیازهای زمینی و ملكی وی برآورده گشته بی آنكه در تأمین نیازهای ملكوتی خویش كاری انجام داده باشد، چنین حالتی او را به طغیان و سركشی واداشته است؛ بی تردید در پس هر طغیان و سركشی خشونت نهفته است:
«فأمّا من طغی و آثر الحیوة الدنیا»
و اما آن كس كه طغیان كرده و زندگی دنیا را مقدم داشته است.
از این رو، قرآن، برای سلامت فرد و اجتماع، پیشنهاد تأمین خواسته ها و نیازهای هر دو سوی شخصیت انسان را می دهد:
«و ابتغ فیما آتاك الله الدار الآخرة و لاتنس نصیبك من الدنیا و أحسن كما أحسن الله إلیك و لاتبغ الفساد فی الأرض إنّ الله لایحبّ المفسدین» قصص/77
و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را بجوی و بهره ات را از دنیا فراموش مكن و همان گونه كه خدا به تو نیكی كرده نیكی كن و هرگز در زمین در جست وجوی فساد مباش كه خداوند مفسدان را دوست ندارد.

3. فقدان عدالت اجتماعی

پاره ای از روان شناسان، جامعه شناسان و اقتصاددانان بدین باور رسیده اند كه محرومیت و نیاز، عامل اساسی انگیزاننده خشونت گری است. از نظر ارسطو (384ـ322م) تمایل مردم عادی محروم از برابری، به برابری اقتصادی سیاسی و تمایل اعضای الیگارشی به عدم مساواتی بیش از آنچه دارند، عامل اصلی انقلاب است.»31 برخی نیز همچون «تدرابرت گر» گامی فرا پیش نهاده و انتظارت فزاینده انسان ها را حتی در وضعیت نبود محرومیت نسبی، باعث خشونت قلمداد می كنند.32
در نگرش اسلامی، نظریه دیگری مطرح شده است مبنی بر اینكه هرگاه جامعه انسانی ازنظر توزیع ثروت و مالكیت بر درآمدها به دو قطب بسیار ثروتمند و بسیار فقیر تقسیم گردد، در هر دو سوی، زاینده ناهنجاری و خشونت خواهد بود؛ قرآن از یك سو می گوید:
«… إنّ الإنسان لیطغی. أن رآه استغنی» علق/6و7
به یقین انسان طغیان می كند؛ از اینكه خود را بی نیاز ببیند.
احساس بی نیازی، جنبه های گوناگون دارد كه یك جنبه آن حس غرور و بی نیازی در ثروت و پول است، در چنان حالتی انسان رویكرد طغیان گرانه در پیش می گیرد و به حقوق، حرمت و كرامت دیگران وقعی نمی نهد و چه بسا خشن ترین رفتارها را نسبت به تهی دستان روا و استحقاق طبیعی خود می شمارد. بخشی از داستان های قرآن، حكایت از طغیان و خشونت گری ثروتمندان و اقوام مترف است. از جمله در سوره مباركه محمد كه به صورت یك قاعده و اصل از آن یاد شده است:
«و كأین من قریة هی أشدّ قوة من قریتك التی أخرجتك أهلكناهم فلاناصر لهم» محمد/13
و چه بسیار شهرهایی كه از شهری كه تو را بیرون كرد نیرومندتر بودند، ما همه آنها را نابود كردیم و هیچ یاوری نداشتند.
این آیه مباركه ضمن یادكرد رفتار خشن سران مشرك و ثروتمند قریش نسبت به نوكیشان مسلمان و پیروان حضرت محمد(ص) و بیرون راندن آنها از خانه و زاد و بوم ایشان، آن را سیره و شیوه همه كسانی می داند كه احساس قدرت و نیرو (ازجمله قدرت و توان مالی و ثروت) سبب طغیان، ستم و خشونت پیشگی آنان نسبت به ناتوانان و اقشار ضعیف جامعه می شده است.
از سوی دیگر قرآن فقر و نداری و احساس محرومیت مستمندان را از عوامل رویكردهای خشونت آمیز می شمارد. به روایت قرآن، جامعه جاهلی عرب و تهی دست پیش از ظهور اسلام و هم زمان با آن، در جزیرة العرب، فرزندان خویش را از ترس قحطی و گرسنگی خود به دست خویش می كشتند؛ زیرا آنان از یك سو، ایمان راسخ به خداوند و پروردگار روزی دهنده انسان ها كه هر جنبده ای را قوت می بخشد نداشتند، و از سوی دیگر، ابزار رفاه و معیشتی و توانایی تأمین نیازهای مادی شان از طریق طبیعت خشك و بی حاصل عربستان برای آنان فراهم نبود. در نتیجه آنها به خشونت فرزندكشی روی می آورند. قرآن با نكوهش این رویه در دو مورد از قرآن، از راه تقویت و باور ایمان به خداوند رازق و توانا در مقام ریشه كن ساختن این خشونت و جنایت برآمد:
«ولاتقتلوا أولادكم خشیة إملاق نحن نرزقهم و إیاكم إنّ قتلهم كان خطئاً كبیراً» اسراء/31
و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید، ما آنها و شما را روزی می دهیم. مسلّماً كشتن آنها گناه بزرگی است.
«ولاتقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إیاهم…» انعام/151
و فرزندان تان را از ترس فقر نكشید ما شما و آنها را روزی می دهیم…
می توان گفت؛ قرآن و متون اسلامی، فقر و نیاز را نه تنها زمینه و عامل پیدایی خشونت و شورش كه مایهٌ روایی انقلاب و خیزش به منظور متعادل ساختن قهرآمیز نابرابری های اقتصادی می شمارد. در آیه 195 سوره بقره دربارهٌ ضرورت انفاق و بخشش قسمتی از اموال صاحبان ثروت آمده است:
«وأنفقوا فی سبیل الله و لاتلقوا بأیدیكم إلی التهلكة…» بقره/159
و در راه خدا انفاق كنید و (با ترك انفاق) خود را با دست خود به هلاكت نیفكنید.
از جمله تفسیرها و وجوهی كه در توضیح آیه مباركه و اینكه چه سان بخل و ترك انفاق، مایه خودكشی بخیل می گردد، یكی این معنی و تفسیر می تواند باشد كه زراندوزی و پرداخت نكردن بخشی از ثروت گردآمده برای رفع نیاز مستمندان، سبب شورش و خشونت اجتماعی می گردد و سرمایه های اندوخته شده و صاحبان آنها، به گونه مستقیم مورد تهدید و تعرض و خطر نابودی قرار می گیرد؛ چه در جامعه آشوب زده و ناامن، ثروت و ثروتمندان بیشترین آسیب را متحمل می گردند.
بدین سان از منظر قرآن، جامعه نامتعادل از حیث اقتصاد و معیشت آبستن خشونت است؛ چه از سوی ثروتمندان طغیان گر و چه از جانب مستمندان شورش گر، و قرآن در بازگویی این واقعیت به جای توصیه سكوت به نیازمندان، ثروتمندان زراندوز را ملامت كرده است، كه خود چه بسا تأیید ضمنی عمل نیازمند است در طغیان و شورش گری.
شمار بسیاری از اندیشمندان علوم اجتماعی و اقتصادی نیز با این نظریه قرآنی توافق دارند و جامعه دچار اختلاف طبقاتی را، هم از جانب لایه بالا و هم از طرف لایه های زیرین و تهی دست در معرض خطر خشونت معرفی كرده اند؛ با این تفاوت كه : در بین جوانان مرفه و بالاشهری، انحرافات جنسی، اعتیاد، قتل به خاطر عشقبازی، جنون و خودكشی كه ناشی از فراوانی ثروت و سستی مبانی اعتقادی و احساس پوچی و بیهودگی است، بیشترمشاهده می گردد؛ در حالی كه در مناطق فقیرنشین، میزان دزدی، قتل و راهزنی بالاست.33 به گفته یكی از جامعه شناسان:
«هر روز مطالعات پرشماری كه ازمنابع مختلف دنیا به دست می آید، نشان می دهد كه تعداد بزهكاران مخفی و حرفه ای از آنچه كه قبلاً تصور می شد خیلی بیشتر است، و بسیاری از ایشان [كه بزهكاران خطرناك خوانده می شوند] ازخانواده هایی بیرون می آیند كه وضع شان از جهت مالی بسیار مستحكم و ثابت است.»34

4. ملی گرایی

تاریخ گذشته و امروز خشونت، بیانگر آن است كه یكی از سرچشمه های خشونت، ناسیونالیسم، برتری جویی های نژادی و تبعیض نژادی بوده است. آلمان هیتلری، آپارتاید آفریقای جنوبی، موجودیت و عملكرد رژیم صهیونیستی و اسرائیل، نمونه های درشت، دولتی و نزدیك به زمانه ماست. رسوخ این نگرش در میان توده ها، طبقات اجتماعی و گروه های ساكن در یك قلمرو فرهنگی و سیاسی به ویژه در دنیای معاصر، به صورت یكی از عمده ترین اسباب چالش و خشونت درآمده است؛ چه از یك سو روابط و تعامل انسان ها، گروه های قومی و سرزمینی به یك سرزمین و جغرافیا محصور نمی گردد، كره زمین به مثابه خانه مشترك تمامی اقوام و ملیت ها به شمار می آید. از سوی دیگر؛ «امروزه هویت شخص درتعلق به ملت و كشوری مشخص می گردد، نه در فرزند بیشتر و انسان بودن. وجود خارجی شخص در لفافه وابستگی پیچیده شده است، كسی كه وابسته به جامعه ای نباشد، بیگانه تلقی می شود، و قضاوت درباره این بیگانه با قضاوتی كه نسبت به خود جامعه می شود متفاوت است… این وابستگی مردود نه تنها روابط افراد جامعه را با بیگانه بلكه رابطه آنان را با جامعه خود نیز مسموم می كند. شخصی كه خود را از قید خون و زمین رها نساخته باشد هنوز بشر كاملاً توالد یافته نیست، ظرفیت و توانایی عشق و محبت را ندارد، او با خود و با سایرین طبق موازین واقعی انسانی رفتار نمی كند».35
اریك فروم، ناسیونالیسم افراطی امروزین را نوعی بت پرستی می شمارد، و با توضیحی كه در پی می آید، موجب بروز خشونت می داند:
«جنبه بت پرستی احساسات ملی را می توان در واكنش در مقابل تجاوز به سمبل های یك ملت كه كاملاً متفاوت با واكنش در مقابل تجاوز به نمادهای مذهبی و اخلاقی است، مشاهده كرد. مثلاً اگر كسی پرچم كشور خود را در انظار عموم لگدكوب كند اگر به دست مردم كشته نشود باید خیلی از بخت خود راضی باشد، مردم چنان خشمگین خواهند شد كه بی نظری را فراموش خواهند كرد. اما واكنش بالا را اگر با عكس العمل در مقابل شنیدن این جملات: «من طرفدار قتل سیاهان و یهودیان هستم…» مقایسه كنیم، البته بیشتر مردم، این گفته ها را خلاف اخلاق و غیرانسانی تلقی خواهند كرد، ولی نكته در اینجاست كه یك هیجان و خشم غیرقابل كنترل مانند مورد اول ظاهر نخواهد شد».36
ممكن است واكنش و خشم مردم در برابر توهین به پرچم را نشانه فقدان حسن اجتماعی و مسئولیت مشترك میهن دانست كه سزاوار چنان واكنش است، ولی همین امر درباره شخصی كه قتل مردمان بی گناه را تجویز می كند نیز با اولویت بیشتری صادق است؛ با اینكه واكنش در هر دو مورد برعكس یكدیگر است.
قرآن، در قصه آفرینش آدم، از برخورد نژادپرستانه ابلیس یاد می كند و به یادكرد ضمنی این موضوع می پردازد كه نگرش ناسیونالیسم خونی و نژادی، به خشونت و دشمنی میان شیطان و آدمی زادگان انجامید؛ دشمنی و خشونت دیرپا كه تا انجام تاریخ حیات انسانی ادامه خواهد یافت:
«إذ قال ربّك للملائكة إنّی خالق بشراً من طین. فإذا سوّیته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. فسجد الملائكة كلّهم أجمعون. إلاّ إبلیس استكبر و كان من الكافرین. قال یا إبلیس ما منعك أن تسجد لما خلقت بیدی أستكبرت أم كنت من العالین. قال أنا خیر منه خلقتنی من نار و خلقته من طین» ص/77ـ71
(و به خاطر بیاور) هنگامی را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل می آفرینم. هنگامی كه آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید. در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردند؛ جز ابلیس، كه تكبر ورزید و ازكافران بود. گفت: ای ابلیس! چه چیز مانع تو شد كه بر مخلوقی كه با قدرت خود او را آفریدم سجده كنی؟! آیا تكبر كردی؟ یا از برترین ها بودی؟! (برتر از این كه فرمان سجود به تو داده شود!) گفت من از او بهترم، مرا از آتش آفریده ای و او را از گل.
«قال ربّ فأنظرنی إلی یوم یبعثون. قال فإنّك من المنظرین. قال فبعزّتك لأغوینّهم أجمعین» ص/82ـ79
گفت: [شیطان] پروردگارا مرا تا روزی كه انسان ها برانگیخته می شوند مهلت ده. فرمود: تو ازمهلت داده شدگانی، گفت: به عزتت سوگند، همه آنان را گمراه خواهم كرد.
وسوسه آدم از سوی شیطان كه به اخراج آدم و همسرش از بهشت انجامید، نخستین نمود این دشمنی و خشونت بود، اما آخرین آن هنوز ناپیداست، دشمنی و رفتار خشونت گرایانه ابلیس با آدم از راه جذب گروهی از آدمیان و واداشتن ایشان به دشمنی با سایرین و نیز استفاده و به كاربستن هر وسیله دیگر همچنان ادامه دارد:
«إنّ الشیطان لكم عدوّ فاتخذوه عدواً إنّما یدعو حزبه لیكونوا من أصحاب السعیر» فاطر/6
البته شیطان دشمن شما است، پس او را دشمن بدانید، او فقط حزبش را به این دعوت می كند كه اهل آتش سوزان باشند.
«…ولاتتّبعوا خطوات الشیطان إنّه لكم عدوّ مبین»انعام/142 و بقره/169
و از گام های شیطان پیروی نكنید كه او دشمن آشكار شما است.
«إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكر الله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون » مائده/91
شیطان می خواهد به وسیلهٌ شراب و قمار در میان شما كینه وعداوت ایجاد كند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا (با این همه زیان و فساد و با این نهی اكید) خودداری خواهید كرد.
قرآن افزون بر یادكرد نقش نژادگرایی در فرآیند خشونت و نكوهش آن، برای پیشگیری از رهیافت و شیوع این عامل در جوامع انسانی، بر مبدأ یگانه آفرینش انسان ها تأكید ورزیده و نقش ارزشی تفاوت نژادها، قبیله ها، رنگ ها و گویش ها را تا سر حدّ هیچ فروكاسته و رفتار و عملكرد ارادی انسان ها را تنها گزینه ارزش زدایی و ارزش افزایی به رسمیت شناخته است.
«یا أیها الناس اتّقوا ربّكم الّذی خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً كثیراً و نساءً…» نساء/1
ای مردم! از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید؛ همان كسی كه همه شما را از یك انسان آفرید، و همسر او را (نیز) از جنس او خلق كرد، و از آن دو، مردان و زنان فراوانی (در روی زمین) منتشر ساخت.
«یا أیها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثی و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا إنّ أكرمكم عندالله أتقیكم…» حجرات/13
ای مردم! ما شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم، تا یكدیگر را بشناسید (اینها ملاك امتیاز نیست) گرامی ترین شما نزد خداوند با تقواترین شماست.
بدین سان، قرآن، مبنا و پایه نگرش نژادپرستانه منتهی به خشونت را می خشكاند و راه را بر روی خشونت نژادی می بندد، چنان كه ناسیونالیسم میهنی و خاك پرستانه را كه نوع دیگری از ناسیونالیسم خشونت زا می باشد نفی می كند و زمین را از آنِ خدا و تحت مدیریت و سرپرستی او و انسان ها را بندگان خدا معرفی می كند كه جملگی و به صورت عموم، وظیفه عمران، آبادانی و بهره وری از زمین را بر عهده دارند، چنان كه حق عادلانه در بهره وری از ثروت های زمین از آن همه است و از همین رهگذر منطق، ملیت پرستی و یا كشورگشایی و سیطره گروهی بر گروه و ملت دیگر را نمی پذیرد.
«…هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فیها…» هود/61
اوست كه شما را از زمین آفرید و آبادی آن را به شما واگذاشت.
روی سخن این آیه مباركه تمامی انسان ها از هر نسل و تبار و از هركوی و دیار هستند، كه بر اساس آن همه انسان ها بر محور یگانگی در آفرینش، یگانگی در آفریدگار، یكسانی در حقوق و بهره وری از داده های الهی و طبیعی می توانند به خودگستردگی نایل آیند و «زمانی كه انسان بتواند منطق و شعور خود را توسعه دهد و بیشتر از آنچه تاكنون بوده عشق بورزد، دنیایی بر مبنای مسئولیت مشترك انسانی و عدالت بنا نماید و درك كند كه ریشه او در برادری جهانی است، آن وقت است كه قادر خواهد بود یك جامعه انسانی ریشه دار بنا كرده و دنیای خود را به خانه انسانی واقعی تبدیل كند.»37
رفع خشونت بدون ارائه راهكارهای بنیادین معرفتی و انسان شناختی میسر نیست؛ چه به قول تولستوی:
«در واقع این عدم خشونت چیزی نیست؛ مگرتعلیم عشق راستین كه با تفاسیر دروغین، دستخوش تحریف نشود. عشق، یعنی تمایل به سازگاری روح انسان ها و كنشی كه از این تعامل حاصل می شود قانون برتر زندگی بشر است. هر موجود بشری ـ همان گونه كه در كودكان یافت می شود ـ در عمق وجودش آن را حس می كند.»38
این تمایل تا آن گاه كه بر اثر تعالیم نادرستی چونان دوگانگی در آفرینش انسان و تمایز برخی بر برخی دیگر و استثمار و بهره كشی دچار گسست نشود و از مسیر فطرت خارج نگردد، كارساز است. روح تعالیم اسلامی و نصوص روایی و قرآنی كه در آن از وحدت آفرینش، همسانی در حقوق سخن رفته و از عوامل بازدارنده آشتی، صفا و خلوص در تعامل اعضای جامعه انسانی همچون، غیبت،تهمت، دروغ، كینه، بخل، ریا و… نكوهش شده است؛ چیزی جز پی افكندن جامعه سالم بشری نیست.

5. خود محوری

ناسیونالیسم نژادی و میهنی به تنش وخشونت میان مجموعه ها، گروه های بزرگ قومی، تیره ها و یا ملت ها و ساكنان قلمروهای جغرافیای سیاسی می انجامد و همه در برابر همه قرار می گیرند. خود برتربینی و یا «منیت» رابط افراد و آحاد اجتماعی را در داخل یك قلمرو سیاسی و یا گروهی قومی و نژادی به خشونت می كشاند و یكی در برابر همه قرار می گیرد؛ چه «من» كه خود را به شكل های مختلف متجلی می گرداند؛ در شكل جدایی، در شكل تلاش برای چیزی و كسی بودن یا شدن، من خود را به صورت من و غیر من ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ از دیگری جدا می كند، خود را با فامیل و یا گروه و یا جماعتی همگون می كند، یا نمی كند… موضوع قابل تشبیه به سنگی است كه در آب انداخته می شود و موج های گسترده و گسترد تر را ایجاد می كند، خود در مركز همه چیز است، تا زمانی كه خود ـ به هر شكل صریح و یا غیرصریح ـ وجود دارد، لاجرم خشونت نیز وجود دارد.39
من، توقعات و خواست های شخصی را فزونی می دهد و بهره گیری بیشتر از فرصت ها و ظرفیت های زندگی را در چشم انداز او قرار می دهد و هر چه در این مسیر قرار گیرد حتی از راه خشونت برداشته می شود، از زاویه دیگر: «این پدیده [=من] چون مدام به فكر حاصل كردن است، وقتی حاصل نمی كند، احساس سرخوردگی، ناكامی و محرومیت می نماید و بنابراین تلخ و بدمزاج می گردد، میل گستردن خود و تلخی حاصل از آن، یعنی خشونت».40
و به گفته اریك فروم:
«عشق به خود جوهر كلیه بیماری های شدید روحی است. از نظر شخصی خود شیفته فقط یك حقیقت وجود دارد و آن اندیشه، احساسات و نیازهای خودش است.»41
نفسانیت و من به روایت قرآن، فرزند آدم را به قتل برادرش وا داشت:
«فطوّعت له نفسه قتل أخیه» مائده/30
نفس سركش او را به كشتن برادرش ترغیب كرد.
تأكید قرآن بر نفس به مثابه عامل انگیزنده خشونت برادركشی، ظرفیت فروكاهنده و خشونت زایی من (=نفس) را به خوبی می نمایاند.
از نظر انسان خودمحور و برتری طلب «زندگی صحنه جدال و مبارزه است؛ مبارزه انسان با انسان. و برنده كسی است كه از همه خبیث تر باشد،… همیشه از خود جسارت و خشونت نشان دهد؛ زیرا به نظر او این صفات، نماینده یك شخصیت قوی و بالاست.»42

6. رشك بردن

حسادت و رشك ورزیدن از دیگر عوامل خشونت است. حس رقابت كه (شكل انحرافی آن است) ریشه در ذات و نهاد انسان دارد، چون هر انسانی در نهان وجود خویش، حس تكامل، پیشرفت و قرارگرفتن درصدر را تجربه می كند. از این رو نباید آن را از اساس با دید منفی نگریست و در ستیز با آن برخاست، بلكه باید بدان سمت و سوی مثبت بخشید؛ چه اگر حس رقابت به صورت سالم هدایت شود از اسباب و عوامل پیشرفت افراد وجوامع خواهد بود؛ چنان كه در كلام وحیانی قرآن، دریاد كرد ویژگی های «عبادالرحمن» آمده است كه گاهِ نیایش به ساحت حضرت احدیت می گویند:
«واجعلنا للمتقین إماماً» فرقان/74
ما را برای پرهیزگاران، پیشوا قرار ده.
این خواسته خودگونه ای از رقابت مثبت است، رقابت مثبت آن است كه افراد دركارهای نیك و خیر بر یكدیگر پیشی گیرند. دو دیگر اینكه انجام آن كار، سبب منفعت و سود و مایه پیشرفت او واقع گردد، بی آن كه ضرر و زیان كس دیگری را در پی داشته باشد.
در شماری از آیه های قرآن، مردمان به رقابت در كارهای نیك و خیر فراخوانده شده اند:
«و لكلّ جعلنا منكم شرعة و منهاجاً و لو شاء الله لجعلكم امّة واحدة و لكن لیبلوكم فی ما آتیكم فاستبقوا الخیرات» مائده/48
ما برای هر كدام از شما آیین و طریقهٌ روشنی قرار دادیم؛ و اگر خدا می خواست،همهٌ شما را امت واحدی قرار می داد؛ ولی خدا می خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید، پس در نیكی ها بر یكدیگر سبقت جویید.
«و لكلّ وجهة هو مولّیها فاستبقوا الخیرات…» بقره/148
هر طایفه ای قبله ای دارد كه خداوند آن را تعیین كرده است (بنابراین زیاده درباره قبله گفت وگو نكنید و به جای آن) در نیكی ها و اعمال خیر، بر یكدیگر سبقت جویید.
همین حس و نیروی كمال بخش و پیش برنده اگر در سمت و سوی منفی به حركت درآید، نطفه عناد و كینه را در دل می پروراند و برای خراب كردن روحیه و ناسالم ساختن نیروی معنوی، هیچ عاملی برتر از زنده نگاه داشتن و پروراندن عناد و كینه [كه شخص را به خشونت و انتقام جویی سوق می دهد] جدی نیست.»43
از نمونه های رقابت منفی كه در قالب و چهره حسادت نمود یافته و قرآن كریم از آنهایاد كرده داستان دو فرزند آدم(ع) و فرزندان حضرت یعقوب است؛ در داستان نخست، قابیل از آن رو كه برادرش هابیل در طی مدارج كمال و معنویت و تقرب خداوند از او پیشی گرفته بود و نذر او مورد قبول خداوند متعال واقع شده بود بر او حسد ورزید و به عمل شنیع برادركشی دست زد:
«و اتل علیهم نبأ ابنی آدم بالحقّ إذ قرّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لم یتقبّل من الآخر قال لأقتلنّك قال إنّما یتقبل الله من المتقین» مائده/27
و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان، هنگامی كه هر كدام، كاری برای تقرب (به پروردگار) انجام دادند؛ اما از یكی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد (برادری كه عملش مردود شده بود به برادر دیگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم كشت». برادر دیگر گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا تنها از پرهیزگاران می پذیرد.
از این داستان می توان نكته های زیر را استفاده كرد:
1. اقدام به قتل یكی از فرزندان آدم به قتل برادرش از جمله بر اثر حسادت بوده است.
2. او چون انسان فاقد تقوا بود، هم عملش مورد قبول قرار نگرفت و هم دچار حسد و رشك گردید، پس حسدورزی از آنِ دل ها و جان های تهی از تقواست، تقوا پیشگان اهل حسد ورزیدن نیستند.
3. حسد، گاه می تواند ناشی از پیشرفت رقیب در مسائل معنوی باشد. چنین نیست كه حسدورزی، هماره در پیشرفت های مادی تصور شود.
4. رشك و حسادت از چنان نیروی تخریبی و ویران گر برخوردار است كه انسان را به خشونت برادركشی وا می دارد. در داستان فرزندان یعقوب(ع)، برادران یوسف(ع) از آن رو كه شاهد محبت و عشق روزافزون پدر نسبت به یوسف و برادرش (بنیامین) بودند، این كار بر آنها گران آمد و تصمیم به برداشتن یوسف از سر راه محبت پدر به خویش گرفتند، با این پندار كه با نبود یوسف آنها مورد محبت و علاقه پدر قرار خواهند گرفت؛ آرزویی كه هرگز برآورده نگشت، زیرا كه پس از در چاه انداختن یوسف، محبت یعقوب به سایر فرزندان نه تنها افزوده نگردید كه غصه دوری از یوسف تمام اندیشه و فكر یعقوب را یكسر به خود مشغول كرد، چنان كه از اندیشیدن به غیر یوسف ـ جز خدا ـ بازماند؛ چه رسد به دوست گزینی غیر از یوسف. گویی این قاعده كلی و عمومی است كه حسدورزان و رشك بران، كمتر توفیق می یابند با از میان برداشتن رقیب، خود، كامكارانه بر اریكه او تكیه زنند.
«لقد كان فی یوسف و إخوته آیات للسائلین. إذ قالوا لیوسف و أخوه أحبّ إلی أبینا منّا و نحن عصبة إنّ أبانا لفی ضلال مبین. اقتلوا یوسف أو اطرحوه أرضاً یخل لكم وجه أبیكم و تكونوا من بعده قوماً صالحین. و تولّی عنهم و قال یا أسفی علی یوسف و ابیضّت عیناه من الحزن فهو كظیم» یوسف/9ـ7 و 84
در داستان یوسف و برادرانش نشانه های (هدایت) برای سؤال كنندگان بود؛ هنگامی كه برادران گفتند: یوسف و برادرش نزد پدر از ما محبوب ترند، حال آن كه ما گروه نیرومندی هستیم، مسلماً پدر ما در گمراهی آشكاری است. یوسف را بكشید یا او را در سرزمین دوردستی بیفكنید، تا توجه پدر فقط متوجه شما باشد و بعد از آن (از گناه خود توبه می كنید و) افراد شایسته ای خواهید بود. و از آنها روی برگرداند و گفت: «ای افسوس بر یوسف!» و چشمان او از اندوه سفید شد، اما خشم خود را فرو می برد. (و هرگز ناسپاسی نمی كرد.)
تبیین روان شناسانه پیوند حسادت و خشونت را می توان بدین گونه توصیف كرد كه رشك ورزی ناشی از خود كم بینی و احساس قدرت در برابر رقیب است، حس حقارت و خودكمتر بینی، اعتماد به نفس را زایل می كند. با از بین رفتن اعتماد به نفس، توفیق و پیشرفت دركارها نیز به تدریج و به موازات بی اطمینانی به خود، كندتر و كندتر می گردد؛ تا آنجا كه به سیر قهقهرایی می انجامد. این ناكامی در یك حالت متعاكس، بر خودكمتر بینی و افزایش روحیه انتقام جویی از رقیب و نیز تكاپوی جایگزین برای اعتماد به نفس زایل شده تأثیر می گذارد، از این رو دانش روان شناختی به اثبات رسانده است كه: «غالباً اشخـاص پرخاش گر و تندخو… می كوشند؛ بـا تندخویی و خشم، یك نوع اعتماد به نفس ساختگی و قلابی به جای اعتماد به نفس از دست رفته خود بگذارند».44
البته تحقیقات جدید روان شناختی بر این مسأله نیز گواهی می دهد كه حالت ناكامی، شكست و خودكمتربینی، تنها به صورت پرخاش گری و خشونت ظاهر نمی شود، بلكه گاهی به انزوا و پناه بردن به باده نوشی و مواد مخدر می انجامد.

7. مهر ورزیدن

سنت و عرف جوامع انسانی گواهی می دهد كه رفتارهای سخت و شدید، گاه از سر مهر و محبت و دل بستگی به سرنوشت كسی ناشی می گردد، تعلق خاطر به كسی سبب می شود كه شخص، نسبت به برخی از رفتارها و اعمال محبوب خویش، واكنش خشن بروز دهد و از منظر عرف و منطق خردمندان نیز شایسته ملامت نباشد و خشن به شمار نیاید، این در موقعی است كه رفتار شخص مورد علاقه در فرجام به زیان او ارزیابی گردد. نمونه هایی از این گونه رفتار سخت و قهرآمیز را می توان در روابط پدر و مادر با فرزند بس عزیزشان به تماشا نشست، به هر میزان كه علاقه و دوستی پدر و مادر نسبت به فرزند فزونی داشته باشد، به همان میزان، نسبت به نوع رفتارهای فرزند و از جمله خطاهای او حساسیت وجود دارد و در آن موارد كه نصایح، اندرزهای عطوفت آمیز والدین سود نبخشد، پدر و مادر ناگزیر از اقدامات سخت و شدید می شوند.
در معارف دینی و متون قرآنی نیز نمونه هایی از این نوع خشونت دیده می شود؛ در داستان حضرت موسی(ع) آن گاه كه موسی پس از سی روز توقف در كوه طور برای دریافت الواح به میان بنی اسرائیل برگشت و ایشان را دید كه از یگانه پرستی به گوساله پرستی روی آورده اند، از سر دلسوزی و شفقت بر صلاح و رستگاری بنی اسرائیل سخت برآشفت، لوح ها را از دست افكند و به سوی برادرش هارون كه پس از وی می باید به امور قوم وی رسیدگی می كرد حمله ور شد و سر و ریش او را گرفت و به سوی خود كشید:
«و لمّا رجع موسی إلی قومه غضبان أسفاً قال بئسما خلفتمونی من بعدی أعجلتم أمر ربّكم و ألقی الألواح و أخذ برأس أخیه یجرّه إلیه قال ابن أم إنّ القوم استضعفونی و كادوا یقتلوننی…» اعراف/150
و هنگامی كه موسی خشمگین و اندوهناك به سوی قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من، بد جانشینانی برای من بودید (و آیین مرا ضایع كردید) آیا در مورد فرمان پروردگارتان (و تهدید مدت میعاد او) عجله نمودید (و زود قضاوت كردید)؟!» پس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت و (با عصبانیت) به سوی خود كشید، او گفت: «فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و ناتوان كردند و نزدیك بود مرا بكشند».
و در آیه دیگر آمده است:
«قال یا هرون ما منعك إذ رأیتهم ضلّوا ألاّ تتّبعن أفعصیت أمری قال یبنؤمّ لاتأخذ بلحیتی و لا برأسی إنّی خشیت أن تقول فرّقت بین بنی إسرائیل…» طه/95ـ92
موسی گفت: ای هارون! چرا هنگامی كه دیدی آنها گمراه شدند ازمن پیروی نكردی؟ ! آیا فرمان مرا عصیان نمودی؟! هارون گفت: ای فرزند مادرم! ریش و سر مرا مگیر، من ترسیدم بگویی تو در میان بنی اسرائیل تفرقه انداختی.
رفتار تند و خشن موسی با برادرش هارون در این داستان، بی گمان، خاستگاهی جز دلبستگی شدید موسی به سرنوشت بنی اسرائیل و حسّاسیت او نسبت به هدایت و ضلالت ایشان ندارد.
نمونه دیگر از این دست را می شود در تعامل زناشویی و خشونت های خانوادگی دید كه در قرآن آمده است. كانون خانواده بهترین نهاد اجتماعی است كه در سعادت، شقاوت، رستگاری، گمراهی و سمت سو بخشی رفتاری، اخلاقی، فرهنگی و اعتقادی فرزندان ـ كه زنان و مردان جوامع در هر عصرند ـ تأثیر تعیین كننده دارد. مصون بودن حریم خانواده نه تنها در سلامت كیان نهاد خانواده، شخصیت، حیثیت اجتماعی هر یك از زن و مرد، كه در كاركردها و فرآیندهای مثبتی كه بر سنت و عمل ازدواج و همسر گزینی مترتب است، نقش اساسی دارد.
از این رو هر یك از زن و مرد به طور غریزی و فطری نسبت به نوع رفتار اخلاقی و اجتماعی انباز و شریك زندگی خویش، دغدغه جدی دارد و به هنگام احساس تزلزل اركان خانواده به دلیل همان تعلق خاطر شدید هریك از دو طرف به دیگری، سخت آشفته و رنجیده می شود؛ چندان كه حتی در جوامع و سنت هایی كه منع عرفی و یا كیفر قانونی در روابط آزاد زن و مرد دارای همسر با بیگانه وجود ندارد، برخی از همسران بر اثر رفتار حرمت شكنانه همسرخویش، راه خودكشی و یا همسركشی را بر می گزینند. اسلام با در نظر داشت همین واقعیت، راهكار سه مرحله ای را به هنگام احساس بروز روابط و تعامل ناسالم در محیط زندگی زناشویی ارائه می دهد؛ اندرز و نصیحت شوهر به همسر، كناره گیری و خودداری از رعایت حقوق و آداب زناشویی چون هم خوابی و سرانجام اظهار تنفر و هشدار به وسیله زدن ملایمت آمیز:
«…واللاتی تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فی المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً إنّ الله كان علیاً كبیراً» نساء/34
آن دسته از زنان را كه سركشی و مخالفت شان بیم دارید، پند و اندرز دهید، (و اگر مؤثر واقع نشد) در بستر از آنها دوری نمایید و (اگر هیچ راهی جز شدت عمل، برای وادار كردن آنها به انجام وظایف شان نبود) آنها را (به گونه ای خفیف) بزنید و اگر از شما پیروی كردند، راهی برای تعدی بر آنها نجویید. (بدانید) كه خداوند، بلندمرتبه و بزرگ است (و قدرت او ، بالاترین قدرت هاست).
راهكار سخت گیری و خشونت در این مورد، نه از باب تجویز خشونت برای مردان، بلكه به دلیل تعلق خاطر و اشتراك زن و شوهر در سرنوشت خوب و بد یكدیگر است كه چنین رفتاری را بر می تابد، آن هم در حدی كه در برآوردن هدف به سازی و سلامت محیط خانواده از آلاینده هایی كه مودّت، صمیمیت، حرمت، شخصیت و كرامت خانواده و اعضای آن را مخدوش می سازد كمك كند، و اگر از این حدّ بگذرد، آن گاه در حوزه ستمگری و خشونت جای می گیرد و خشم و غضب و انتقام الهی را می سزد كه فراز آخر آیه مباركه از آن سخن گفته است؛چه دراین صورت هدف تربیتی و سازندگی و تحكیم خانواده بر آن مترتب نخواهد بود.
راهكردهای پسینی كه در آیه بعدی از آن سخن رفته است، مبنی بر اینكه اگر ناسازگاری زن و شوی در خانواده ادامه یافت، دو فرد از خانواده های زن و شوهر، برای داوری و حكمیت انتخاب می شوند، تا معضل و اختلاف پدید آمده را حل كنند، شاهد دیگری است بر اینكه اقدامات بازدارنده روا شمرده شده در آیه نخست، نه خشونت و ستمگری، كه دارویی تلخ اما شفا بخش است برای چارهٌ خطر از هم پاشیدگی كیان خانواده و خدشه دار شدن كرامت، حیثیت و شرافت زن، مرد و فرزندان كه در دامن این خانواده پرورده خواهند شد. و هرگاه پدر و مادر ایشان در چشم اجتماع و باور عمومی از سلامت اخلاقی و صیانت دامن برخوردار نباشند، ننگ و شرمساری آن دامن حیات اجتماعی این فرزندان بلكه تمامی بستگان و دودمان را در برخواهد گرفت.

8. تغذیه ناپاك

دانش امروزی، تأثیر نوع غذا در اخلاق و روحیات انسانی جای انكار ندارد، با انتخاب آنچه می توان به معده وارد كرد، تغییر و تصرف و شكل دهی صفات روحی و اخلاقی افراد میسر می گردد؛ «چه به روشنی نمونه های پیدا و كوتاه مدت این تأثیر را در زندگی روزانه به مشاهده نشست، با خوردن اندكی زعفران خندید، با خوشه انگوری شادمان گردید، به وسیله دانه هایی از عدس بر ترشحاتی از بدن به ویژه اشك افزود و با تكه های از خربزه احساس شجاعت كرد…»45 و اسلام و دانش تجربی و بشری هر دو را عقیده بر آن است كه خوردن برخی غذاها به هنگام بارداری مادران، بر قیافه، زشتی و زیبایی جسمی و نیز بر روحیه جنین اثر می گذارد و حتی در مواردی به تغییر جنسیت می انجامد و تأثیر نوع تغذیه كودك بر جسم و روح و روان او را صاحب نظران دانش پزشكی، تغذیه و روان كاوان و متخصصان علوم تربیتی می پذیرند و باور دارند.
دكتر لویی مانك، روان شناس مشهور فرانسوی به سفره و غذای مردم می نگریست و می گفت كه طرف چگونه آدمی است؛ خون سرد است یا ماجراجو، احساساتی است یا استقلال طلب و…»46
قرآن كریم از دغدغه جدی كه انسان ها باید نسبت به خوردنی ها و غذای خویش داشته باشند در بیان كلی و فراگیر چنین سخن گفته است:
«فلینظر الإنسان إلی طعامه» عبس/24
پس باید آدمی به طعام خود بنگرد.
این راهكار قرآنی سویه ها و ابعاد گسترده و متعدد دارد؛ از جمله نگریستن به غذاها و خوردنی ها از زاویه تأثیر آن بر صفات و خصلت های روحی انسان است كه می باید با دقت و تأمل، طعامی را برگزید كه هم به كار جان آید و هم بر سلامت روح و روان سودمند باشد. از میان خوردنی ها و نوشیدنی ها قرآن به رابطه شراب خواری با دشمنی و ستیزه جویی میان افراد پرداخته و روی آوردن به شراب نوشی را از راهكردهای شیطان به منظور ایجاد دشمنی در جوامع بشری برشمرده است:
«إنّما یرید الشیطان أن یوقع بینكم العداوة و البغضاء فی الخمر و المیسر و یصدّكم عن ذكرالله و عن الصلوة فهل أنتم منتهون» مائده/91
شیطان می خواهد با شراب و قمار، میان شما كینه و دشمنی افكند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد، آیا بسنده می كنید؟
«عداوت» به معنای تجاوز است؛ راغب در مفردات می گوید:
«عَدو به معنای تجاوز و منافی با التیام است».
«بغضاء» نیز از ریشه بُغض، به معنای كینه و دشمنی است. اقرب الموارد آورده است:
«بُغض خلاف حُبّ است و بغضاء یعنی شدت دشمنی».
راغب می نویسد:
«بغضاء تنفّر نفس ازچیزی است بر خلاف حبّ كه میل به چیزی است».47
هرگاه عداوت و بغض باهم به كار روند، مانند آیه گذشته، ظاهراً عداوت به معنای دشمنی ظاهری و آشكار و توأم با اقدام دشمنانه و بغض به معنای كینه و دشمنی قلبی است كه زمینه بروز عداوت و دشمنی آشكار است. اگر چه احتمال آن نیز می رود كه عداوت، معنای خاص تری از بغض را افاده كند چه هر عداوتی با بغض توأم است، اما در برخی موارد، آن كس كه مبغض است دشمن نیست.
به هر روی، نوشیدن شراب كه می توان آن را به مثابه نمونه ای از غذاهای ناپاك و زیان آور در اخلاق آدمی دانست، سبب كینه توزی و بغض ورزی و دشمنی و اقدامات خشن و دشمنانه می گردد و این شاید بدان سبب است كه انسان شراب خوار، بر اثر مستی، عقل خویش را از دست می دهد و عقل ـ چنان كه از نام آن پیداست ـ نیروی بازدارنده آدمی ازگفتارها و رفتارهای زشت و ناپسند است، چنان كه فقدان عقل، مایه خود برتربینی دروغین و برآشفتن های بی مورد و سریع می شود.
«شراب دوستان را شیوه چنین است كه در هنگام شراب نوشی گرد هم می آیند. بسیار اندك است كه رفتارهای زشت ایشان از حلقه خودی فراتر نرود، بلكه در بسیاری موارد از جمع ایشان فراتر می رود و دامن گیر خانواده، همسایگان، مباشران و معاشران ایشان نیز می گردد».48
درتحقیقاتی كه بر روی آسیب شناختی جرم و خشونت در برخی از كشورهای مسلمان ـ كه بر اساس آموزه های شرعی، شراب خواران در آنها كمترند ـ انجام یافته، بیش از ده درصد قتل ها بر اثر مصرف مشروبات الكلی صورت گرفته است.

 

پی نوشت‌ها:

1. جغرافی گرایان سعی دارند رابطه مستقیمی میان زندگی اجتماعی و عوامل اقلیمی ارائه دهند. به عبارت دیگر، مكتب جغرافیایی بر این نظریه تأكید دارد كه رفتار فردی و اجتماعی انسان تابع محیط طبیعی است.(مبانی جامعه شناسی، منصور وثوقی، علی اكبر نیك خلق،243)
2. اباذری، یوسف، مكاتب جامعه شناسی و خشونت، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره 45، صفحه78.
3. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم (آموزش متوسط عمومی، ادبیات و علوم انسانی، وزارت آموزش و پرورش تهران، 1373، 81.
4. ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، چاپ هفتم، انتشارات علمی و فرهنگی تهران، 1369، 1/151.
5. وثوقی، منصور و نیك خلق، علی اكبر، مبانی جامعه شناسی، چاپ پنجم، انتشارات خردمند، تهران، 1371، 244.
6. فروغی، محمد علی، سیر حكمت در اروپا، انتشارات زوّار، تهران، 1344، بخش3، 157.
7. تی. بی. با تامور، جامعه شناسی، ترجمه سید حسن منصور و سید حسن حسینی كلجاهی، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 2535، 249.
8. یوسف اباذری، همان مقاله، 78.
9. همان.
10. هانا آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، شركت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران، 1359، 89و90.
11. اریك فروم، جامعه سالم، ترجمه اكبر تبریزی، چاپ دوم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1360، 58.
12. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت، ترجمه محمدرضا پارسایار، نشر نی، تهران، 1378،20.
13. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، ترجمه هومن پناهنده، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377هـ.ش، شماره 45، صفحه 45.
14. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،125و64.
15. همان.
16. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی، 254.
17. فروغی، محمدعلی، سیر حكمت در اروپا، 1/14.
18. كاپلستون، تاریخ فلسفه، جلد اول، صفحه های9 ـ106 و 5 ـ474.
19. همان.
20. پایا، علی، نسبی گرایی معرفتی و خشونت ورزی در عرصه عمل اجتماعی، كیان، سال هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره45، صفحه40، به نقل از كتاب: اعتماد؛ فضیلت اجتماعی و ایجاد سعادت، فوكویاما، چاپ لندن، 1995م.
21. همان،40و41.
22. همان.
23. نصر، سید حسین، مبادی مابعدالطبیعه و تلقی اسلامی در مقوله مدارا و عدم مدارا، 42.
24. تی.بی. باتامور، جامعه شناسی،274و277.
25. همان.
26. حكیمی، محمد، عصر زندگی، آینده انسان و اسلام، انتشارات هاتف، مشهد، 1371، 9ـ248.
27. نقوی، علی محمد، جامعه شناسی سال دوم، 82.
28. همان.
29. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، ترجمه محمدجعفر مصفّا، نشر گفتار، تهران، 1378، 68.
30. حرعاملی، محمدبن حسن، وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة، تحقیق عبدالرحیم ربّانی شیرازی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1/24.
31. تدرابرت گر، چرا انسان ها شورش می كنند، ترجمه علی مرشدی زاده، پژوهشكده مطالعات راهبردی، تهران، 1377، 69.
32. همان،93ـ51.
33. نقوی، علی محمد، جـامعه شناسی غرب گرایی، امیركبیر، تهران، 1363هـ، 2/82.
34. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران، نوین، تبریز، 1374، 73.
35. اریك فروم، جامعه سالم،81ـ82.
36. همان.
37. همان.
38. جهانبگلو، رامین، اندیشه عدم خشونت،92.
39. كریشنا مورتی، فراسوی خشونت، 96و104.
40. همان.
41. اریك فروم، جامعه سالم، 55.
42. كارل هورنای، تضادهای درونی ما، ترجمه محمدجعفر مصفّا، چاپ چهارم، انتشارات كتابخانه بهجت، تهران، 1363،52و53.
43. خواجه نوری، ابراهیم، شگفتی های جهان درون، شركت سهامی كتاب های جیبی، تهران، 1350هـ.ش،13و34.
44. همان.
45. پاك نژاد، سید رضا، اولین دانشگاه وآخرین پیامبر(بهداشت تغذیه، فلسفه روزه)، انتشارات اسلامی، تهران، 1361، 9و17 و 20.
46. همان.
47. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، ذیل ماده «عدو».
48. رشید رضا، محمد، تفسیرالقرآن الحكیم (تفسیر المنار)، دارالمعرفة، بیروت، 7/60.
49. مساواتی آذر، مجید، آسیب شناسی اجتماعی ایران، 48.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيري در عمليات روانی در اسلام (بخش سوم)

سيري در عمليات روانی در اسلام (بخش سوم)

مهدی طائب

 

چکیده

با مراجعه به کتاب آسمانی اسلام، قرآن، مشاهده می‌شود که پیشینة عملیات روانی به پیش از هبوط انسان به زمین باز می‌گردد. در واقع، شیطان، آنچنان که خود قسم یاد کرده است، از ابتدای خلقت آدم در صدد گمراه ساختن وی برمی‌‌آید. بدین‌سان، عملیات روانی در ساحتی فرازمانی و با سرپیچی ابلیس از دستور خداوند آغاز می‌شود و در سیر تدریجی تاریخی به ویژه در اعصار انبیاء عظام و ائمه معصومین (ع) ادامه می‌یابد. مجموعه مقالات "سیری در عملیات روانی در اسلام"، با تدقیق و تدبر در آیات کتاب الهی در صدد است سیر پیدایش و فرآیند عملیات روانی را از افق آیات قرآن، روایات، احادیث و سایر منابع تحقیق اسلامی مورد مطالعه قرار دهد. رهیافت تاریخی تحقیق در مقوله عملیات روانی، توجه به ابعاد روانی را در گسترة تمام شئون فردی و اجتماعی انسان از منظر دینی برجسته می‌سازد.

واژگان کلیدی:

حضرت موسی(ع)، فرعون، فتنة سامری، عملیات روانی.

موسی و عملیات روانی فرعون

موسی در نخستین گام تبلیغ خود، فرعون را به دین خدا در کاخ او فراخواند. در همان آغاز فرعون به عملیات روانی از راه اتهام و جو‌‌‌سازی پرداخت؛چيزي که موسی از قبل پیش‌بینی مي‌کرد. از اين‌رو پیش ا‌ز حركت به سوي فرعون، از خدا خواست ‌هارون را همراهش كند.
در داستان موسی و فرعون توجه به نکته‌ای حائز اهمیت است و آن اين‌كه او براي دعوت فرعون، با مشكلاتي روبرو بود: تكذيب از سوي فرعون، انجام تبليغ با فصاحت و بلاغت كافي و خون‌خواهي فرعون به جهت كشتن مأمور حكومت (شعراء/10ـ14) و اتهام او به تروريست و مفسد في الارض و كودتاچي و طالب قدرت از طريق زور و كشتار. به همين جهت‌ هارون قتلي انجام نداده بود و مي‌توانست در خنثي‌سازي عمليات رواني فرعون، موسي را ياري رساند. توضيح اين‌كه موسی از آغاز کودکی تا سن جوانی در کاخ فرعون و به عنوان فرزند او پرورش يافته بود و در نزد افكارعمومي به ‌‌عنوان جانشین مطرح پس از فرعون شناخته شده بود بنابراین همۀ‌‌‌ آموزش‌های لازم در جهت حكومت‌داري و اعمال حاکمیت را می‌دانست. او به خوبی آگاه بود که فرعون چگونه با عملیات روانی در موارد لازم مردم مصر را به بند کشیده، خود را برای آنها‌"رب اعلی" و بت‌ها را برای آنها "ارباب متفرق" معرفی کرده است. رو‌ش‌های عملیات روانی فرعون عبارت بودند از :

1. برچسب زدن

موسي(ع) هنگامی که مأمور فرعون را به قتل رسانید و از مصر گریخت به خوبی مي‌دانست که فرعون به گونه‌ای علیه او تبلیغ مي‌کند تا مأمورانش را نسبت به دستگیری و مجازات او فعال نگاه دارد. هم‌چنين مي‌دانست که با مواجه شدن با فرعون اولین مطلبی که عنوان خواهد شد خونخواهي مأمور كشته شده و اتهام او به قتل و تروريست و كودتاچي است تا با این اتهام اثر تبليغ او را از بین ببرد. این پیش بینی او در کوه طور بود که از خدا خواست تا‌‌‌‌ ‌هارون را همراه او اعزام کند.

2. مظلوم‌نمايي

به محض ورود موسی به کاخ فرعون، جريان عملیات روانی برچسب زدن به موسي از راه تأكيد بر قاتل بودن او آغاز شد. فرعون در ابتدا به مظلوم نمایی و ایجاد حالت حق به جانب پرداخت و گفت:
أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ؛ آیا تو را از کودکی پرورش ندادیم و چندین سال از عمرت را پیش ما نماندی (شعراء/18).
وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنْ الْكَافِرِينَ؛ و آن کرده خویش را کردی در حالی که از ناسپاس‌ها بودی (شعراء/19).
این سخن فرعون که به صورت خلاصه در قرآن نقل شده، با پاسخ‌های موسی نشان مي‌دهد که فرعون این مطلب را بسیار پررنگ و با حاشیه‌های فراوان بیان می‌کند تا جو را‌ ‌‌علیه موسی سنگین سازد و ابتکار عمل در اختیار فرعون قرار بگیرد، بنابراین موسی فرمود:
قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنْ الضَّالِّينَ؛ گفت: من انجام دادم؛ اما در آن هنگام نمی‌دانستم چنین مي‌شود (شعراء/20).
از اینکه ضربه من برای او کشنده است غافل بودم و قصد کشتن نداشتم. پس قاتل نیستم بلکه مدافع مظلوم بودم و در حد دفاع ضربه زدم؛ لیکن او کم طاقت بود و از دنیا رفت.
از سويي علت گريختن من از مصر به اين دليل بود که تو دستور قتل مرا صادر کردی و بدون محاکمه مي‌خواستی مرا به قتل برسانی. این سخنان و نقل وقايع بسیار برای فرعون سنگین بود. حضرت‌ موسی(ع) این گزارش را برای مردم اعلان نمود که فرعون بدون تحقیق و محاکمه، در ذهن خود موسي را محكوم كرده بود و تصمیم داشت او را به قتل برساند. اگر موسی(ع) از کشته شدن به حق، هراس داشت اکنون برای دعوت فرعون، تنها و بدون ياور به قصر او نمی‌آمد. بنابر این فرار او به این خاطر بود که به نا حق و بی دلیل کشته شود،د‌ر نتیجه خون او هدر رود و فرصت ارائه گزارش آنچه را اتفاق افتاده به افكارعمومي نیابد.1
اما بر من منّت گذاشتی که تو را پرورش دادیم، بزرگت کردیم، سالیانی پیش ما بودی و خرج تو را دادیم؛ پاسخش اين است كه آن‌چه ادعا داري، مایۀ منّت بر من نیست. اگر راست مي‌گوييد علت اینکه مرا بزرگ کردی بیان و در آن دقت کن. تو بنی‌اسرائیل را به بند کشیدی و آنها را برده قرار دادی و از ترس اینکه مبادا من بین آنها ظاهر شوم کودکان آنها را به قتل ‌رساندی. تا آنجا سخت گرفتي كه مادرم برای رهایی من از کشته شدن به دست تو، مرا در رودخانه انداخت. تو و همسرت مرا در آب رودخانه، بی‌صاحب یافتید. تو بی‌فرزند بودی. برای خوشی دل خودت مرا به فرزندی گرفتی پس پرورش من از روی دلسوزی تو برای من نبود. زيرا اگر مي‌دانستی من کیستم در همان لحظه اول مرا به قتل مي‌رساندی. پس مرا به دلیل خوشی و عشق خودت زنده نگاه داشتی و این همراه بود با در بند کشیدن بنی‌اسرائیل و بردگی چندین ساله آنان:
وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّهَا عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرَائِيلَ؛ این نعمتی است که بر من منت مي‌گذاری که بنی اسرائیل را به بردگی کشیدی (شعراء/22).
(براستی اگر ما بتوانیم با این‌گونه بیانات در باره کمک‌های انسان‌دوستانه مستکبران به مستضعفین افشاگری و اطلاع‌رسانی کنیم آیا مي‌توانند محبوبیتی برای خویش از این مسیر کسب و علیه جبهه حق جوسازی کنند؟)
با این بیان موسی2، عملیات روانی در جوسازی از راه قاتل جلوه دادن او و کمک‌های انسان‌د‌وستانه به وي خنثی شد. از اين رو فرعون با بیانی تحقیر‌آمیز گفت:
وَمَا رَبُّ الْعَالَمِينَ؛ پروردگار دو عالم چیست (شعراء/23).
قَالَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا إنْ كُنتُمْ مُوقِنِينَ؛ گفت: پروردگار آسمان ‌ها و زمین و آنچه بین آنها ست اگر ایمان دارید (شعراء/24).
با این پاسخ، فرعون به جوسازی پرداخت و گفتة موسی(ع) را به نوعی نشان از نابخردي و ديوانگي او اعلان کرد.
قَالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَلَا تَسْتَمِعُونَ؛ به پیرامونی‌های خود گفت نمی‌شنوید؟ (شعراء/25).
این را برای ایجاد شگفتي نزد اطرافيان و ایجاد حالت انکار بیان کرد. موسی ادامه داد:
قَالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبَائِكُمْ الْأَوَّلِينَ؛ گفت: پروردگار شما و پدران پیشینیان شما (شعراء/26).
قَالَ إِنَّ رَسُولَكُمْ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ؛ (فرعون) گفت: این فرستاده به سوی شما دیوانه است (شعراء/27).
آن‌گاه به تهدید پرداخت:
قَالَ لَئِنْ اتَّخَذْتَ إِلَهًا غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنْ الْمَسْجُونِينَ؛ (فرعون) گفت: اگر معبودی غیر از من اختیار کنی تو را از زندانی‌ها خواهم ساخت (شعراء/29).
تهدید فرعون به زندان علاوه بر اینکه برای عقب نشاندن موسی از گفته‌های خود بود به نوعی تخریب شخصیت او نيز به شمار مي‌رفت. زيرا زندانيان افرادی مجرم و سابقه‌دار در نزد افكارعمومي هستند. به زعم فرعون‌ تهدید به زندان برای موسی(ع) او را در اجتماع بی‌اعتبار می‌‌ساخت و گرایش مردم به سخنان او را کم می‌کرد.
در اینجا موفق بودن حضرت موسی(ع) در رويارويي با عملیات روانی فرعون در زمینه قاتل معرفي كردن او تأمل برانگیز است. از اين رو، پس از رويارويي و پاسخ‌هاي موسي(ع)، ديگر فرعون داستان قتل و تهديد به مجازات را تکرار نکرد و او را به دلیل ادعای وجود معبودی غیر از فرعون دیوانه خواند. بنابراین گفت كه باید به زنجیر کشیده و بند نگه داشته شود. مسئلۀ مهم در مقابلۀ موسي(ع) با عمليات رواني فرعون، اين است كه هميشه در برابر چنين ترفندهايي بايد از راه معقول و با ذكاوت وارد عمل شد. شتاب بي‌مورد و توسل به راه‌هاي نابخردانه، باعث كاميابي دشمن مي‌شود. در برابر عمليات رواني، تنها تدبير و حفظ خونسردی به‌‌‌ کار مي‌آيد. همان‌گونه كه گفته شد در اينجا موسي(ع) همگان را متوجه اين واقعيتِ كتمان شده كرد كه سال‌ها پيش كودكاني توسط دستگاه فرعوني به قتل رسيدند و مادر موسي براي نجات فرزندش از دست مأموران قاتل فرعون، او را به رود انداخت و از اين طريق، او وارد دستگاه فرعون شد. پس خشونت‌طلب و قاتل واقعي، فرعون است؛ در اين رويارويي، موسي(ع) از ابزار دشمن بر ضد او بهره جست و به دشمن متذكر شد كه جريان چگونگي حضور او در كاخ و رشد او پرسشي است كه مردمان آن روزگار و آيندگان از فرعون و ديگر ستمگران خواهند نمود كه چرا بايد موسي از نعمت آغوش گرم مادر و محبت‌هاي او محروم بماند؟ چرا دور از محيط گرم و با صفاي خانواده‌اش بزرگ شد؟‌ اكنون افكار عمومي آگاه شدند كه بزرگ شدن موسي(ع) در كاخ فرعون به عنوان فرزند او3 سند جنايت فرعون است و اوست كه بايد از جرم خود شرمگين باشد.
حضرت موسي(ع) پرسيد: آيا برای ادعای خود نشان‌های روشنگر بیاورم؟ فرعون گفت: اگر راست مي‌گویی بیاور. موسی(ع) عصا را افکند. ناگاه عصا اژدهايی شد. همچنين دست در گریبان برد و بیرون ساخت؛ به ناگاه خورشیدی تابان در برابر دیدگان آنها نمایان شد:
وَقَالَ مُوسَى يَا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ؛ حَقِيقٌ عَلَى أَنْ لَا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِي بَنِي إِسْرَائِيلَ؛ قَالَ إِنْ كُنتَ جِئْتَ بِآيَةٍ فَأْتِ بِهَا إِنْ كُنتَ مِنْ الصَّادِقِينَ؛ فَأَلْقَى عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُبِينٌ؛ وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ؛ و موسى گفت: اى فرعون، بى‌ترديد، من پيامبرى از سوى پروردگار جهانيانم؛ شايسته است كه بر خدا جز ‏[‏سخن‏]‏ حق نگويم. من در حقيقت دليلى روشن از سوى پروردگارتان براى شما آورده‌ام، پس فرزندان اسرائيل را همراه من بفرست؛ ‏[‏فرعون‏]‏ گفت: اگر معجزه‌اى آورده‌اى، پس اگر راست مى‌گويى آن را ارائه بده؛ پس ‏[‏موسى‏]‏ عصايش را افكند و بناگاه اژدهايى آشكار شد؛ و دست خود را ‏[‏از گريبان‏]‏ بيرون كشيد و ناگهان براى تماشاگران سپيد ‏[‏و درخشنده] بود (اعراف / 104ـ108).
با این كار، شرايط و اوضاع به نفع موسی(ع) تغییر کرد و همۀ عملیات روانی فرعون درهم ریخت؛ اما او بی‌درنگ به عملیات روانی خود چهره‌ای جدید داد.

استفاده از اصل غافلگيري

فرعون و اطرافيانش در برابر دو معجزه موسي(ع) درمانده شدند. اما استكبارِ فرعون وي را به پاسخ دادن و ايستادگي در برابر مطالب حق موسي(ع) فراخواند. مستكبران در چنين مواقعي، به ايراد اتهام و ترديد افكني در نزد افكار عمومي مي‌پردازند. از اين رو فرعون به مشاوران و وزراي خود كه شاهد و ناظر گفت‌وگوي آنها و دو معجزه موسي(ع) بودند و مقهور مقابلۀ او شده بودند و در آستانۀ ايمان آوردن به او بودند، گفت او جادوگري ماهر است و با اين سحر مي‌خواهد سرزمين شما را تصرف کند. در اينجا فرعون با زيركي، موسی(ع) را متهم به جادوگري كرد و تبديل عصا به مار و درخشش دست او را سحر خواند و گفت:
قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ؛ يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ؛ به سران اطراف خود گفت: او ساحری ماهر است که مي‌خواهد با کمک سحر شما را از سرزمینتان آواره کند. در باره او چه کنیم؟ (شعراء/34ـ35).
طبیعی است که فرعون مي‌دانست در برابر سحر چه باید کرد؛ زيرا حكومت فرعوني جادوگراني را به استخدام در آورده بود. از سويي اساساً سحر از اموری است که در محیط بت‌پرستی و خرافه‌گرایی بسیار رواج دارد و فرعون یکی از مروجین سحر است و خود استفاده فراوانی از سحر مي‌کند. موسی(ع) نیز بر این امر آگاه بود. فرعون با زیرکی و شیطنت ابتدا به موسی اتهام سحر وارد کرد، البته این اتهام را به گونه‌ای بیان کرد که کسی در اصل اتهام تفکر نکند و آن را مورد سؤال و تردید قرار ندهد؛ يعني فرصت انديشه و رجوع به خرد را از جماعت حاضر گرفت و ادعاي خود مبني بر جادوگر بودن موسي را نزد آنان مسلّم و حتمي جلوه داد و از آنان خواست دربارۀ پیامدهای آن فکر کنند و گفت این مرد، جادوگري است که با جادوي خود تصمیم دارد تا سرزمین شما را به تصرف خود در آورد، بنابراین؛ برای رهایی از این مشکل فکری کنید. اصل ساحر بودن موسی(ع) در این نوع بیان فرعون مسلم شمرده می‌شود. از اين گذشته، فرعون با ایجاد ترس و هراس نسبت به از دست دادن قدرت و شوکت و سرزمین، و درخواست مشورت از جماعت حاضر و مشارکت دادن آنها در تصمیم‌گیری کوشید تا توجه آنان را از اصل موضوع یعنی آثار کلام موسی(ع)، ادعا و حقانیت معجزات او غافل سازد. چنين ترفندي در عملیات روانی "اصل غافل‌سازی" نام دارد. در غافل‌سازي، نيروي مهاجم شيوه‌هايي را به كار مي‌برد كه امكان تفكر براي مقابله با مهاجم يا اصلاح روش غلط خود از گروه هدف گرفته شود. در اين صورت گروهي كه مورد غافل‌گيري قرار مي‌گيرد با نوعي سردرگمي و اختلاط حقايق با مطالب غيرحقيقي روبه‌رو و توانايي واكنش سريع و مناسب از او ستانده مي‌شود. فرعون وقتي از جماعت حاضر درخواست مشورت كرد، اين حقيقت كه چه كسي مجرم است و موسي(ع) با چه بي‌رحمي‌هايي از سوي فرعون مورد ستم واقع شده، مورد غفلت قرار گرفت و همۀ فكر و ذكر آنان به ارائه مشورتي بهتر براي اتخاذ تصميم فرعون متمركز شد. فرعون از آغاز جلسه در پي اثبات مفسد بودن موسي و اتهام كودتا به او بود و ابزار او نيز اتهام به قتل بود اما وقتي ابزار قتل با مقابله توضيحي موسي از كار افتاد، فرعون با اتهام سحر ادعاي خود را دنبال كرد كه موسي و هارون به دنبال عملي ساختن همان تهديدي‌اند كه سالياني از آن احساس خطر داشتيم.يعني بازگشت بني اسرائيل به قدرت مصر كه اكنون موسي با سحر خود مصمم به اجراي همان تهديد است.
موسی(ع) که از همۀ جزئیات حکومتی فرعون با خبر است، این موقعیت را فرصتی مناسب برای تبلیغ دین در مصر یافت. زيرا مقابله آنها با اعجاز موسی و مشورتي كه به فرعون مي‌دهند، صحنه‌ای بی‌بدیل برای كشف حقايق نزد افكار عمومي جامعه پدیدار مي‌سازد که منجر به احقاق حق و افشای باطل مي‌شود و پرده از عملیات روانی دشمن بر‌‌مي‌دارد. زيرا جماعت حاضر در كاخ فرعون به او گفتند درباره موسي(ع) و برادرش قدري درنگ كن و مأموراني به اطراف بفرست تا ساحراني زبردست براي همارايي با او گرد آيند. اين پيشنهاد مورد توجه فرعون قرار گرفت و براين اساس، فرعون به موسی(ع) گفت: روزي را برای مقابله معین کن که هیچ یک تخلف نکنیم و مكاني را انتخاب كن تا براي هر دو يكسان باشد:
قَالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ عَلِيمٌ؛ يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَمَاذَا تَأْمُرُونَ؛ قَالُوا أَرْجِهِ وَأَخَاهُ وَابْعَثْ فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ؛ يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ؛ [‏فرعون] به سرانى كه پيرامونش بودند گفت: واقعاً اين ساحرى بسيار داناست؛ مى‌خواهد با سحر خود، شما را از سرزمينتان بيرون كند، اكنون چه رأى مى‌دهيد؟؛ گفتند: او و برادرش را در بند دار و گردآورندگان را به شهرها بفرست؛ تا هر ساحر ماهرى را نزد تو بياورند (شعراء/34تا37).
فرعون در اين صحنه، به اين مقدار اكتفا نكرد و زيركي تبليغي خود را با افزودن مطلبي جديد به پيشنهاد حاضران، ارتقا داد و رو به وزيرش هامان كرد و گفت:
لَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِي آيَاتِ اللَّهِ بِغَيْرِ سُلْطَانٍ أَتَاهُمْ كَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ وَعِنْدَ الَّذِينَ آمَنُوا كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ؛ وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَا هَامَانُ ابْنِ لِي صَرْحًا لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ؛ كسانى كه درباره آيات خدا - بدون حجتى كه براى آنان آمده باشد- مجادله مى كنند، ‏[‏اين ستيزه‏]‏ در نزد خدا و نزد كسانى كه ايمان آورده‌اند ‏[‏مايه‏]‏ عداوت بزرگى است .این گونه، خدا بر دل هر متكبر و زورگويى مُهر مى نهد؛ و فرعون گفت: «اى هامان، براى من كوشكى بلند بساز، شايد من به آن راه‌ها برسم (غافر/35ـ36).
فرعون با اين دستور عمليات رواني خود را كاملاً به اجرا در آورد و چنين القا كرد كه خداي موسي(ع) از دو حال خارج نيست، يا در زمين مستقر است، يا در آسمان. در زمين كه خدايي جز من نيست؛ پس لابد خداي مدعاي او بايد در آسمان‌ها مستقر باشد. پس اگر به آسمان بروم شايد آن خدايي را كه او ادعا مي‌كند، در آنجا بيابم!
موسی(ع) گفت روز جشن ملی که مردم پیش از ظهر جمع مي‌شوند.
قَالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَّّّة وَأَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى؛ [‏‏موسى] گفت: موعد شما روز جشن باشد كه مردم پيش از ظهر گرد مى‌آيند (طه/59).
دقت حضرت موسي(ع) در انتخاب يوم‌الزینه بسیار مهم است، زيرا برای شکستن عملیات روانی فرعون چنین روزی بهترین فرصت است که ماهیت فرعون و کارهای او برملا شود.
جادوگران در آن روز آمدند. آنان به خوبی مي‌دانستند که ساحرند و کار آنها واقعیت ندارد و تنها به دعوت فرعون و براي برخورداري از ثروت و متاع دنیا آمده‌اند.حضرت موسی(ع) به نصیحت هماوردان خود پرداخت و گفت: بر خدا افترا نبندید که دچار عذاب شده و عاقبتش نا امیدی است.
قَالَ لَهُمْ مُوسَى وَيْلَكُمْ لَا تَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ كَذِبًا فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذَابٍ و َقَدْ خَابَ مَنْ افْتَرَى؛ موسى به [‏‏ساحران] گفت: واى بر شما، به خدا دروغ مبنديد كه شما را به عذابى ‏‏[سخت] هلاك مى كند، و هر كه دروغ بندد نوميد مى‌گردد (طه/61).
این سخنان حضرت موسی(ع) در آنها مؤثر افتاد و د‌ربارۀ ساحر بودن موسی(ع) مردد شدند، زيرا آنها در برابر ساحر حاضر به همارايي هستند؛ نه در برابر پیامبری که از خویش معجزه نشان مي‌دهد. مي‌رفت که جادوگران از حضور در میدان مبارزه و نمایش سحر امتناع کنند، اما فرعون همان عملیات روانی را که در کاخ برای سران قومش به ‌کار بست اكنون با شدتی بیشتر براي ساحران به ‌کار گرفت و با تکرار اتهام موسی(ع) به سحر، فزون‌طلبی و حکومت‌خواهی، آنها را وارد میدان مبارزه کرد.
قَالُوا إِنْ هَذَانِ لَسَاحِرَانِ يُرِيدَانِ أَنْ يُخْرِجَاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِمَا وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمْ الْمُثْلَى؛ دستگاه تبلیغاتی فرعون گفت: بی‌تردید این دو ساحر هستند و مي‌خواهند شما را از سرزمینتان بیرون کنند و آیین والای شما را براندازند (طه/63).
به دنبال موافقت جادوگران برای همارايي با موسی(ع) چگونگي ورود به میدان را از سوی فرعونی‌ها و دستگاه تبلیغاتی او دریافت کردند که:
فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَقَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنْ اسْتَعْلَى؛ هر مکر و تدبیری که دارید یکپارچه کنید و در یک صف وارد میدان شوید که هر که امروز برتری را اثبات کند برندۀ میدان است (طه/64).
دستورالعمل فرعون حضور هماهنگ و يكپارچه، یعنی القای پی در پی است. ساحری پس از ساحر دیگر سحر خود را بيفكند. این شيوۀ حرکت، خیره کننده است و به دلیل تعداد فراوان ساحران وقتی جمعیت مدتی در تماشای القای سحر آنها قرار گيرد، یک عصای موسی(ع) چه تأثيری بر ذهن آنها خواهد داشت؟ پس مقابله حضرت موسي(ع) طبق پيش‌بيني فرعون، نبايد مورد توجه جمعيت قرار مي‌گرفت.
بدین‌گونه آنها وارد میدان مبارزه با موسی(ع) شدند.4
میدان سحر آنها یک عملیات روانی بزرگ برای به بند کشیدن فکر و اندیشه مردم و جلوگیری از فهم واقعیت‌ها و گرایش به حق است.
جادوگران از موسی(ع) پرسیدند: شروع با کدامیک باشد؟ گفت: شما آغاز کنید.
قَالُوا يَا مُوسَى إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَإِمَّا أَنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقَى؛ قَالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ آنها تَسْعَى؛ گفتند: موسی آیا تو آغاز مي‌کنی یا ما اولین القاگر باشیم؟ گفت: شما آغاز کنید. آنان سحر خود را انداختند. ناگاه طناب‌ها و عصا‌های آنها در نظر بينندگان به دلیل سحر آنها نشان مي‌داد که حرکتی سریع دارد (طه/65ـ66).
اینکه موسی(ع) فرمود آغازگر باشید شاید به دو دلیل باشد:
نخست: موسي(ع) در میدان "مقابله با عملیات روانی" است نه به دنبال اجراي "عملیات روانی". اصولاً وظيفه او عملیات روانی نیست بلکه او مأمور بیان واقعیت و گفتار حق است. پس اظهار معجزه موسي(ع) برای بر طرف کردن اتهام سحر از خود است. بنابر این باید طرف مقابل، عملیات روانی خود را نشان دهد تا موسی(ع) آن را تخریب و با آن "مقابله" كند.
دوم: اگرچه ممکن است عملیات روانی دشمن به دلیل برخی پیش‌اقدام‌ها بی‌اثر شود اما به طور معمول هنگامی عملیات روانی ضربه خواهد خورد که بتوان بین عملیات روانی و مقابله با آن ارتباطی خوب در ذهن بینندگان آن(گروه‌ هدف) ایجاد کرد. عصای موسی(ع) اگر پيش از آنها القا مي‌شد و به تحرک سریع مي‌پرداخت و آنگاه آنها در زمانی طولانی سحرهای خود را پی‌در‌پی القا مي‌کردند و عصای موسی هم آنها را مي‌خورد ارتباط عمیق و ضربه‌ای زننده‌ که با القای آنها و سپس القای ناگهانی موسی(ع) و بلعیدن یک‌باره و سریع در ذهن‌ها ایجاد مي‌شد، به دست نمی‌آمد.
قَالَ أَلْقُوا فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ؛ موسی گفت: شما بيفكنيد. وقتی سحر انداختند دیدگان مردم را افسون کردند و آنها را در هراس انداختند و سحری بزرگ آوردند (اعراف/116).
دستورالعمل فرعونی‌ها در مدل القای سحر ساحران در آغاز بسیار خیره کننده بود، به گونه‌ای که موسی(ع) را دچار هراس كرد که مبادا مردم در این خیرگی باقی مانده از درک اعجاز او عاجز شوند.
موسی(ع) به دنبال آن بود تا اتهام ساحر بودن خود و درخواست مقابله با اعجازش را، فرصتی برای شکست دادن عملیات روانی فرعون و تبلیغ دین خداوند به مردم مصر قرار دهد. اکنون با این عظمت سحر آنها مبادا این میدان به تهدیدی جدی برای حق تبدیل شود. از اين رو باري تعالي به او فرمود:
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى؛ وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى؛ گفتیم: نترس. حتماً تو برتر هستی و آنچه در دست داری بیفکن، همه ساخته‌های آنها را خواهد بلعید. آنچه آنها ساخته‌اند حیله ساحر است و ساحر از هر جهت که بیاید رستگار نخواهد بود (طه/68ـ69).
تعداد فراوان سحر اگرچه در دیدگان مردم در آغاز خیره کننده و هراس‌انگیز است اما این در خیال آنها است و به همان اندازه خیال، عمل مي‌کند. از اين‌رو، سحر همانند صفر است که اگر تعداد فراوانی صفر در کنار هم قرار گیرد عددنما مي‌شود اما در واقع عددی نیست؛ بلکه همه آنها صفر و هیچ است. در حالی که عصای موسی مانند «یک» است اما عدد است.
وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ؛ به موسی گفتیم عصا را بيفكن، به ناگاه همه آنچه را به دروغ ساخته بودند فرو بلعید (اعراف/117).
تعبیر قرآن از سحر آنها به"افک‌"یعنی"دروغ" قابل توجه است. این میدان مبارزه حق و باطل است که حق مطابق با واقع و دارای واقعیت می‌باشد و باطل، دروغ و سراب محض است. امر باطل و دروغ اگر هزاران هم گفته شود چیزی نیست و خیال‌ها را پر مي‌کند، اما"حق"واقعیت دارد و به محض رسیدن به اندیشه انسانها پردۀ خیال را دریده، همه اوهام را در هم مي‌ریزد. این است آنچه گفته شد که عملیات روانی بر"دروغ" استوار است و راه مقابله با آن"بیان حقیقت" است. تجربه و درس بزرگ این مبارزه و مقابلۀ روانی این است که تبلیغات و القائات دستگاه عملیات روانی دشمن اگرچه با گوناگوني، تنوع، جذابيت و فهرستی بالا همراه است، و تعداد مجلات، شبكه‌هاي راديويي و تلويزيوني، سایت‌ها، روزنامه‌ها، فیلم‌ها و سایر ابزار تبلیغ بیش از حد تصور است و ما امکان محدودی در اختیار داریم اما در این مقابلۀ روانی هرگز نباید دچار ترس و دلهره شویم. زيرا برتري با ماست و حق آنچه را ساخته‌اند مي‌بلعد؛ چه اينکه آن ساختۀ ساحران است و ساحر هرگز عاقبتی موفق نخواهد داشت. زيرا كار آنان، سرابي بيش نيست و سراب، هرچند بزرگ و شگفت‌آور هم باشد، باز سراب است و نمي‌تواند با حقيقت و واقعيت، دست و پنجه نرم كند.
مقابلۀ روانی موسی(ع) به طور کامل تأثیر کرد. میدان اظهار اعجاز و سرکوب سحر برای او فرصتی ارزشمند بود و توانست شماري از جمعيت حاضر و ناظر را به دین خدا هدایت کند. نخستین گروه، همان ساحرانی‌ بودند که به دین حق گرويدند و به خداوند یکتا ایمان آوردند. گو اينكه اصل ساحر بودن او براي بسياري از جمعيت حاضر منتفي شد.
وَأُلْقِيَ السَّحَرَهُُ سَاجِدِينَ؛ قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ؛ رَبِّ مُوسَى وَهَارُونَ؛ جادوگران به سجده افتادند و گفتند: به پروردگار جهانيان ایمان آوردیم؛ پروردگار موسی و‌هارون (اعراف/120ـ122).
پيش از مواجهۀ موسی(ع) با ساحران، وی همان سخن را که پروردگار من پروردگار جهانيان است به فرعون نیز گفته بود امّا فرعون آن را به سخره گرفته،انکار کرده و او را دیوانه نامیده و نشانه و حجت خواسته بود. سپس آن نشانه را سحر خوانده، از ساحران خواست که سحر او را باطل کنند. موسی(ع) همه آن سخنان را برای مردم و جادوگران نیز بیان کرد. و با ابطال سحر ساحران، موجب شدتا آنها به پروردگار جهانيان ایمان آورند و ايمان خود را ابراز کنند. آنان با ديدن آن صحنۀ شگفت‌آور، يقين يافتند كه موسي(ع) داراي مقام عظمای رهبري و فرستاده خداست و خود نيز از پیش مي‌دانستند كه آنچه انجام داده‌اند، سرابي بيش نيست.
فضای پدیدار شده پس از شکست سحر ساحران و ایمان آنها و شماري از مردم مصر به عقيده توحيدي، برای فرعون بسیار سنگین و شکننده بود. او برای غلبه بر این وضعیت نیازمند عملیات روانی بود و بدون آن نمی‌توانست با موسی(ع) و مؤمنین مقابله فیزیکی انجام دهد و در این راه کماکان باید از ابزار اتهام و تخریب چهره و جوسازی استفاده کند. از اين رو موسي(ع) در همان آغاز ايمان آوردن ساحران و مردم، آنان را به توكل به خدا و پايداري در راه عقيده توحيدي فراخواند:
فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلَّا ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الْأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ؛ وَقَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُسْلِمِينَ؛ سرانجام، كسى به موسى ايمان نياورد مگر فرزندانى از قوم وى، در حالى كه بيم داشتند از آنكه مبادا فرعون و سران آنها ايشان را آزار رسانند، و در حقيقت، فرعون در آن سرزمين برترى‌جوى و از اسرافكاران بود؛ و موسى گفت: اى قوم من، اگر به خدا ايمان آورد‌‌‌ه‌ايد، و اگر اهل تسليميد بر او توكّل كنيد (یونس/83ـ84).
در این حال، تنها راه فرعون این بود که اعجاز موسی(ع) را غیر واقعی نشان دهد و رابطۀ قدرت اعجاز او با خدا را در ذهن‌ها از بین ببرد و آن را سحر نشان دهد و موسی(ع) را یک مدعی دروغین معرفی کند که برای قدرت‌طلبی، انحصارطلبی و در هم ریختن نظم اجتماع با هدف رسیدن به منافع نامشروع به میدان آمده است.
امّا فرعون شكست بزرگي خورده بود. چيزي که او را بيش از ساير ابعادِ شكست، مي‌رنجاند اين بود كه مي‌ديد خود، كارگزار اهداف موسي شده و مي‌دانست بسياري از نخبگان و صاحبانِ خرد، اين نكته را مي‌فهمند. ابعاد اين شكست چنان اين مستكبر را تحت تأثير قرار داد كه اين بار با حيله‌اي جديد به ميدان آمد.

شايعه هم‌دستي ساحران با موسي(ع)

فرعون ادعا كرد ساحران و موسی(ع) و ‌هارون هم‌دست بودند و همه‌جا شايع كرد این دو تن، استاد ساحرها هستند و با هماهنگی آنها، ساحران سحرهایی به میدان آورده‌اند که توسط سحر موسی(ع) و ‌هارون از بین برود. او با اين شايعه مردم را دچار اشتباه و مغالطه كرد. فرعون از رواج اين شايعه دو هدف را دنبال می‌کرد:
نخست، غیر واقعی بودن اعجاز موسی(ع) ؛ دوم، اتهام ساحران به توطئه‌گری علیه امنیت اجتماعی.
در نتیجۀ این اقدام، زمینه برای مجازات آنها به جرم اخلال در نظم جامعه و امنیت عمومي فراهم شد. زمينۀ اين مجازات اتهام کودتا بود که اتهام كوچكي نيست و هيچ حكومتي توطئه براندازي را نمی‌پذیرد و تحمل نمی‌کند. پس نزد افكار عمومي شرايط را براي اشد مجازات جادوگران فراهم كرد.
قَالَ فِرْعَوْنُ آمَنتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هَذَا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدِينَهِ لِتُخْرِجُوا مِنْهَا أَهْلَهَا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ؛ فرعون گفت آیا قبل از اینکه به شما اجازه دهم مسلمان شدید؟ حتماً این دسیسه‌ای است که در این شهر تدبیر کرده‌اید تا اهالی این شهر را آواره کنید؛ به زودی خواهید فهمید (اعراف/123).

تهديد جامعه نوپاي مؤمنان

عمليات رواني جديد فرعون ابعادی جديد و گسترده داشت به گونه‌اي كه افراد تازه ايمان آورنده را مورد هدف تهديد خود قرار داد و تهديد فرعون نزد مردم مصر شوخي‌بردار نبود. فرعوني كه خونخواري و بي‌رحمي خود را در كشتن نوزادان پسر و به اسارت بردن زنان و دختران به مردم مصر نشان داده بود، اكنون اقدام فيزيكي انجام نمي‌دهد و تهديد اقدام فيزيكي مي‌كند. آن هم اقدامي دردناك و مخوف. اين تهديد با نوآوري نسبت به تهديدهاي مستكبران پیش از او همراه بود. زيرا نهايت تهديدي كه پيش از او گزارش شده، تهديد به سنگسار كردن و تبعيد ابراهيم‌(ع) بود. ولي اكنون بشر با نوع جديدي از تهديد روبه‌رو مي‌شود:
فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلَافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَيُّنَا أَشَدُّ عَذَابًا وَأَبْقَى؛ دست و پای شما را یکی از راست و یکی از چپ قطع مي‌کنم و شما را بر درختان خرما به دار خواهم کشید و به خوبی خواهید دید که عذاب کدامیک از ما سخت‌تر و پایدارتر است (طه/71).

مقابله موسي(ع) با عمليات رواني جديد

اکنون نوبت موسی(ع) و مؤمنان است تا به مقابله برخيزند و او را شکست دهند‌. شکست فرعون در این است که خط ایمان ادامه پیدا کند، نه در اینکه نتواند مؤمنان را به شهادت برساند. فرعون به دنبال این است که ثابت کند موسی(ع) و ساحران، مدعیانی دروغین و در پی کسب قدرت و دنیاطلبی‌اند. او به دنبال اثبات اين مدعاست كه آنها برای رقابت با حكومت قدرتمند مصر در امر قدرت و دنیاخواهي وارد میدان شده‌اند، بنابر این همانند ما هستند، لیکن ضعیف، بی‌خرد و دیوانه. این هدف فرعون است. پس ناکامی او زمانی است که این ادعا با شکست روبه‌‌رو شود و مردم به دروغ بودن آن پي برند؛ اگرچه او بتواند صاحبان این فکر را به شهادت برساند. پس موسی(ع) و یارانش باید جوّ سنگين تبليغي و رواني را که او ایجاد نموده، از بين ببرند تا بتوانند با ادعا و اتهام او مقابله کنند.
قَالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلَى مَا جَاءَنَا مِنْ الْبَيِّنَاتِ وَالَّذِي فَطَرَنَا فَاقْضِ مَا أَنْتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا؛ إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنَا لِيَغْفِرَ لَنَا خَطَايَانَا وَمَا أَكْرَهْتَنَا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَاللَّهُ خَيْرٌ وَأَبْقَى؛ إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِمًا فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَا؛ گفتند: محال است تو را بر دلایل روشنی که برای ما آمده و بر آن‌که ما را پدید آورده ترجیح دهيم. هر حکمی مي‌خواهی بکن که تنها در این دنیا است که تو مي‌توانی حکمی برانی. ما به پروردگار خود ایمان آوردیم تا گناهان ما و سحری را که ما را بر آن مجبور ساختی ببخشاید و خدا بهتر و پایدارتر است. هر که نزد پروردگارش گنهکار رود جهنم برای او است. نه در آن مي‌میرد و نه زندگانی دارد (طه/72ـ74).
آنان در این مقابله چند مطلب را بیان داشتند:
ـ حقانیتِ راهی را که انتخاب کرده‌اند.
ـ مأیوس ‌ساختن فرعون از اینکه بار دیگر بتواند از آنها بهره ببرد.
ـ سحر آنها تبانی با موسی(ع) نبوده و او از این نوع اعمال پاک است.
ـ انبیا(ع) نیازمند تبانی نیستند.
ـ راه حق با تبانی یعنی بهره‌بردن از راه غیر واقعی و دروغ سنخیت ندارد.
ـ بلکه سحر آنها اجباری از فرعون بوده تا مسير حق موسی(ع) را شکست دهد.
هر چند تو مي‌توانی ما را به دار مجازات ببندی، اما این برای ما دردی موقت و قابل تحمل است. پس از آن تو در درد و رنجی بی‌پایان خواهي بود. تهديدهاي تو ما را از راهي كه برگزيديم باز نمی‌گرداند. چون زماني فردي را به درد و مجازات تهديد مي‌كنند كه او را از گناه و خطاي خود برگردانند، در حالی که ما اکنون دریافته‌ایم که در راه صواب و درستی قرار گرفته‌ایم و آنچه تا به حال در آن بوده‌ایم راه خطا، مصیبت و گناه بوده است.
آیا فرعون آنها را به صلیب کشید؟
اگرچه مؤمنین پس از این گفتار و در اثر پايداري و مقابله، پیروز میدان شدند و به هدف رسیدند اما آیا این مقابله، فرعون را در اجرای تهدیدش ناتوان كرد؟ آیا او تهدید خود را پس از این مقابله اجرا نمود، یا این مقابله زمینۀ اجرای تهدید را از او گرفت؟
قرآن به عملي شدن تهديد، اشاره‌ای نکرده و تنها مقابله با عملیات روانی مؤمنان را بیان مي‌کند. از سوی دیگر ممکن است اين تهديد اجرا شده و در قرآن ذكر نشده باشد، چون درصدد بيان آن نبوده یا اینکه خداي متعال با عنايت و توجه مخصوص خود از روی عمد ماجرا را نقل نکرده تا مقابله با عملیات روانی فایده و بهره‌اش منحصر در جلوگیری از عملیات فیزیکی دشمن تصور نشود، تا بهرۀ بالا و بلند آن یعنی شکست دادن دشمن در سیاه‌نمایی و ابطال حق و نشان دادن اين شكست به مردم برجسته شود.
استقامت و حضور در میدان مقاومت و شهادت، بيان‌گر حق بودن راه موسی(ع) و اعتقاد به رب‌العالمین و پاک بودن ساحت دین حق از تبانی بر دروغ و خیانت است که پیروزی بزرگي در این میدان به شمار می‌رود. اين پيروزي از عملیات فیزیکی فرعون و شهید شدن توسط او مهم‌تر است هرچند اين امر روي نداد.
طبق روایتی که بین سایر روایات بیشتر پذیرفته است، فرعون نتوانست آنها را به قتل برساند و تهدید خود مبنی بر به دار آویختن را اجرا نكرد، بلکه آنها را به زندان افکند. ساحران تا پس از ظهور معجزات دیگر در زندان بودند تا اینکه فرعون آنها را آزاد کرد و آنها در کوچ بزرگ همراه موسی(ع) از مصر بیرون رفتند (تفسیر قمی، علی بن ابراهیم قمی، ج2، ص121).

سامري در عمليات رواني

موسي(ع) بني‌اسرائيل را از مصر كوچ داد و به آموزش‌هاي مادي اداره حكومت و تبليغ معارف توحيدي پرداخت. اكنون كه بني‌اسرائيل سازمان يافته بودند، موسي(ع) براي دريافت الواح وحي الهي رهسپار كوه طور شد و هارون را به ‌جاي خود گماشت و از بني‌اسرائيل جدا شد. موسي(ع) به قومش گفت خدايش او را سي شب به كوه طور فرا خوانده است. اين مأموريت سي شبه، ده شب ديگر تمديد شد.
وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَقَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ؛ و با موسى، سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم. تا آنكه وقت معين پروردگارش در چهل شب به سر آمد. و موسى ‏[‏هنگام رفتن به كوه طور‏]‏ به برادرش هارون گفت: در ميان قوم من جانشينم باش، و ‏[‏كار آنان را‏]‏ اصلاح كن، و راه فسادگران را پيروى مكن (اعراف/142).
در مدت اين ده روز، بني‌اسرائيل به فريب و فتنه سامري مبتلا شدند. سامري كه فردي زيرك و جاه‌طلب بود، مي‌دانست در هنگام انتظار مردم، مي‌تواند به راحتي اراده عموم را به نفع خود دچار دگرگوني و اعتقادات آنها را منحرف كند. او ابتدا به مردم گفت موسي(ع)‌ از نشان دادن خدايي كه به آن دعوت مي‌كند، عاجز است، ولي او مي‌تواند چنين كند. سامري با طلاهاي آنان گوساله‌اي ساخت كه از دهانش صدايي مانند گوساله زنده بيرون مي‌آمد و به آنان گفت: اين است خداي شما و موسي. به او سجده كنيد. بني‌اسرائيل نيز فريب او را خوردند و همه زحمات موسي(ع) به هدر رفت. آنان گوساله‌پرست شدند.
فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى فَنَسِيَ؛ پس براى آنان پيكر گوساله‌اى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [‏‏او و پيروانش] گفتند: اين خداى شما و خداى موسى است، و [‏‏پيمان خدا را] فراموش كرد (طه/88).
دقت در اقدام سامري، معلوم مي‌كند او با طراحي از طريق عمليات رواني چنين انحرافي را ايجاد كرد. تبليغات و جوسازي براي گوساله‌پرستي به ‌قدري سهمگين بود كه اجازه تفكر از مردم گرفته شد.
قَالُوا مَا أَخْلَفْنَا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنَا وَلَكِنَّا حُمِّلْنَا أَوْزَارًا مِنْ زِينَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْنَاهَا فَكَذَلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ؛ گفتند: ما به اختيار خود با تو خلاف وعده نكرديم، ولى از زينت آلات قوم، بارهايى سنگين بر دوش داشتيم و آنها را افكنديم و [‏‏خود] سامرى [‏‏هم زينت آلاتش را] همين گونه بينداخت (طه/87).
و آنان نتوانستند در وضعيت گوساله‌ دقت كنند كه او قدرت تكلم ندارد و خدايي كه موسي(ع) به آنان معرفي كرده، اين نيست. حتي آنها نتوانستند اين مقايسه را انجام دهند كه صدايي كه از گوساله طلايي خارج مي‌شود در برابر شكافته شدن آب دريا يا تبديل عصا به مار قابل مقايسه نيست.
أَفَلَا يَرَوْنَ أَلَّا يَرْجِعُ إِلَيْهِمْ قَوْلًا وَلَا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا؛ مگر نمى‌بينند كه [‏‏گوساله] پاسخ سخن آنان را نمى‌دهد و به حالشان سود و زيانى ندارد؟ (طه/89).
آنها نه تنها جذب گوساله شدند، بلكه هارون و جماعت اندك موحدان را مسخره ‌كردند. عمليات رواني بر عليه مؤمنان به جايي رسيد كه مي رفت تبديل به كشتار شود.

مقابله موسي(ع) با فتنه سامري

موسي(ع) هنگام مواجهه با فتنۀ رواني سامري، سراغ هارون رفت و با اظهار عصبانيت عادي او را به سوي خود كشيد و محاسن او را در دست گرفت. موسي(ع) با اين برخورد تند از طرفي خواست به همه بفهماند كه هنگام بروز بدعت و تضييع حق، بايد تعصب داشت و در اين شرايط، تسامح، مدارا و تساهل و خونسردي را بايد به کنار نهاد. از سوي ديگر اتهامي كه به هارون وارد شده و مي شود كه همدست سامري بوده و يا با تسامح او سامري توانست موفق شود را برطرف سازد.
وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِي الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ؛ و چون موسى، خشمناك و اندوهگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: «پس از من چه بد جانشينى براى من بوديد! آيا بر فرمان پروردگارتان پيشى گرفتيد؟ و الواح را افكند و ‏‏[موى] سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد. [‏‏هارون] گفت: «اى فرزند مادرم، اين قوم، مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند؛ پس مرا دشمن شاد مكن و مرا در شمار گروه ستمكاران قرار مده (اعراف/150).
مقابلۀ ديگر موسي(ع) در برابر فتنۀ بدعت‌گذاري و انحراف در اصول، برخورد با فتنه‌گر و چشم فتنه بود. از اين رو سامري را به عذابی دردناك مجازات كرد. به او دستور داد به كنجي برود و با كسي ارتباط نداشته باشد. از اين رفتار موسي(ع) معلوم مي‌شود که به فرصت‌طلبان، بدعت‌گذاران و فتنه‌گران نبايد اجازه معاشرت با مردم و اثرگذاري بر اذهان‌ عمومي داده شود.
قَالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَيَاهِِ أَنْ تَقُولَ لَا مِسَاسَ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًا لَنْ تُخْلَفَهُ وَانظُرْ إِلَى إِلَهِكَ الَّذِي ظَلَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًا لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفًا؛ گفت: «پس برو كه بهره تو در زندگى اين باشد كه ‏[‏به هر كه نزديك تو آمد]‏ بگويى: ‏[‏به من‏]‏ دست مزنيد و تو را موعدى خواهد بود كه هرگز از آن تخلف نخواهى كرد، و ‏[‏اينك‏]‏ به آن خدايى كه پيوسته ملازمش بودى بنگر، آن را قطعاً مى‌سوزانيم و خاكسترش مى‌كنيم ‏[‏و‏]‏ در دريا فرو مى‌پاشيم (طه/97).
اقدام بعدي او از بين بردن گوساله سامري بود.
بدل‌سازي از آسيب‌ها و زمينه‌هاي تخريب و انحراف جامعۀ منتظِر است،زيرا به راحتي مردمِ در انتظار را مي‌توان دچار توهم و خيالات واهي نمود و از خط اصلي دور كرد.

شايعه‌پراكني در اردوگاه موسی(ع)

حضرت موسی(ع) در طول دوران رسالت و رهبری خود و در مبارزه با فرعون و سپس اداره جامعۀ بنی‌اسرائیل مورد هجوم تبلیغاتی و آسیب‌هایی ناشی از آن بود، اما در مقابله با عملیات روانی فرعون موفق بود و توانست آن را دفع و از آسیب‌های آن تا حد بسیاری جلوگیری کند. اما اين همه ماجراي كنترل و دفاع در برابر تهاجم رواني دشمن نبود بلكه عملیات روانی شايعه‌پراكني در اردوگاه از سوي افرادي كه در ميان بني‌اسرائيل بودند بر عليه وي دشواری‌های فراوانی ایجاد کرد. شايعه يكي از رايج‌ترين و مهم‌ترين شيوه‌هاي عمليات رواني است. اين ترفند رواني از سوي مهاجم با زمينه‌هايي كه ايجاد مي‌كند، توسط افراد يك جامعه(گروه هدف) براساس شنيده‌هايشان شكل مي‌گيرد. منشأ پيدايش شايعه و گسترش آن، گاه مي‌تواند يك خبر(واقع) یا هياهويي بي‌اساس(كذب) باشد. دشمن با اين شيوه از نبرد رواني، اذهان عمومي و تمايلات جمعي را به سويي كه قصد دارد، سوق مي‌دهد و امري غيرواقع را واقع جلوه مي‌دهد. چون ابزار گسترش شايعه، زبان افراد مي‌باشد(رساندن پيام به صورت چهره به چهره) در زمانی كوتاه همۀ جامعه را پر مي‌كند و منبع آن شناخته نمي‌شود. گاه همه اين پيام كذب و گاه بخشي از آن منطبق با واقع است. در قرآن كريم، از شايعه با عنوان ارجاف5 و از شايعه‌پراكنان با واژه"مرجفون"ياد شده است:
لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَهِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا؛ مَلْعُونِينَ أَيْنَمَا ثُقِفُوا أُخِذُوا وَقُتِّلُوا تَقْتِيلًا؛ اگر منافقان و كسانى كه در دلهايشان مرضى هست و شايعه‌افكنان در مدينه، [‏‏از كارشان] باز نايستند، تو را سخت بر آنان مسلط مى‌كنيم تا جز [‏‏مدتى] اندك در همسايگى تو نپايند؛ از رحمت خدا دور گرديده و هر كجا يافته شوند گرفته و سخت كشته خواهند شد (احزاب/60ـ61).
از علل مهم گسترش شايعه، فقدان اطلاعات يا رواج اطلاعات نادرست و خرافات در بين مردم است. زيرا افكار عمومي خواهان آگاهي و كسب اطلاع از موضوعاتي هستند كه موجب نگراني عمومي مي‌شود. رواج روحيه رفاه‌طلبي، بيكاري و فرار از مسئوليت‌پذيري نيز در گسترش آن كمك شاياني مي‌كند. همچنين حالت انتظار عمومي نسبت به امري كه از پيش متوقع انجام شدن آن هستند از علل رواج شايعه در جوامع است. از اين رو افراد بدبين نوعاً شايعه‌هاي آميخته با اضطراب را باور مي‌كنند و افراد خوش‌بين، اخبار اميدبخش را منتقل مي‌كنند. بيكاران، ملامت‌زدگان و افسردگان نيز شايعاتي را كه باعث برانگيخته شدن و رهايي از يك نواختي مي‌شود باور و نقل مي‌نمايند. ديگر عواملي كه به گسترش شايعه كمك مي‌كند عبارتند از: ترس، دشمني، حسادت، آرزو، خودنمايي، نياز عاطفي، فرافكني، پرخاشگري و تملّق.
هدف شايعه‌پراكنان، دلسرد كردن گروه هدف، افزايش نگراني، جبران شكست، رواج بدگماني عمومي نسبت به حاكمان و مسئولان و تخريب روحيه جمعي مي‌باشد. مسئله آموزنده از مطالب قرآني، فراگيري راه‌هاي پيشگيري از شايعه‌پراكني و نيز پايين رساندن تخريب شايعات پخش شده است. روشن‌گري، بالا بردن آگاهي‌هاي عمومي، برطرف كردن كاستي‌ها و نقاط ضعف از جمله اين مطالب آموزنده است.
هنگامی که موسی(ع) مأمور شد تا بنی اسرائیل را وارد منطقه بیت‌المقدس نماید و آنجا را از دست کفار بیرون سازد و حكومت توحيدي را بنا‌‌‌‌‌ ‌نهد، بني‌اسرائيل را در منطقه اريحاء، مقابل اورشليم در اردن كنوني(شرق بحرالميت) مستقر و نیروهای اطلاعاتی خود را برای شناسایی به اطراف اعزام کرد و به آنها دستور داد اطلاعات را پس از بازگشت در اختیار کسی غیر از او قرار ندهند (فیض کاشانی، 1418ق)؛ امّا آنها که در محل استقرار بني‌عناق با افراد قوی هیکلی مواجه شده و از نبرد با آنها در هراس بودند اطلاعات خود مبنی بر قوی هیکل بودن افراد مستقر در منطقه قدس را به اردوگاه بنی‌اسرائیل منتقل کردند (مجلسی، ج13، ص266). و این موجب شد که افراد اردوگاه در ترس و وحشت قرار گرفته در انتقال اطلاعات به یکدیگر دچار بزرگ‌نمایی‌های دور از واقع شوند، به گونه‌ای که نبرد با افراد مستقر در قدس كه قدري درشت هيكل و بلند قد بودند، برای آنها غیرقابل باور بود و گمان مي‌کردند که هرگز نمی‌توانند با آنها مبارزه كنند. از این‌رو به موسی(ع) مي‌گفتند: تنها تو و خدای تو مي‌توانيد حریف آنها باشيد.
قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّ فِيهَا قَوْمًا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنَّا دَاخِلُونَ؛ قَالَ رَجُلَانِ مِنْ الَّذِينَ يَخَافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمْ الْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غَالِبُونَ وَعَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنتُمْ مُؤْمِنِينَ؛ قَالُوا يَا مُوسَى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَهَا أَبَدًا مَا دَامُوا فِيهَا فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ؛ گفتند: اى موسى، در آنجا مردمى زورمندند و تا آنان از آنجا بيرون نروند ما هرگز وارد آن نمى‌شويم. پس اگر از آنجا بيرون بروند ما وارد خواهيم شد؛ دو مرد از [‏‏زمره] كسانى كه [‏‏از خدا] مى‌ترسيدند و خدا به آنان نعمت داده بود، گفتند: از آن دروازه بر ايشان [‏‏بتازيد و] وارد شويد؛ كه اگر از آن، درآمديد قطعاً پيروز خواهيد شد، و اگر مؤمنيد، به خدا توكل كنيد؛ گفتند: اى موسى، تا وقتى آنان در آن [‏‏شهر]ند ما هرگز پاى در آن ننهيم. تو و پروردگارت برو‏‏[يد] و جنگ كنيد كه ما همين جا مى‌نشينيم (مائده/22ـ24).

مقابله حضرت موسي(ع) با شايعه‌پراكني

حضرت موسي(ع) در برابر گسترش اين شايعه، به مقابله پرداخت و از راه ارائه اخبار و اطلاعات واقعي، جلوي تخريب روحيه نيروها را گرفت و زمينه اميدوار‌سازي آنان را پديد آورد و نعمت‌هاي خدا به بني‌اسرائيل را برشمرد:
وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِيَاءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكًا وَآتَاكُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِنْ الْعَالَمِينَ؛ و ‏[‏ياد كن] زمانى را كه موسى به قوم خود گفت: اى قوم من، نعمت خدا را بر خود ياد كنيد، آنگاه كه در ميان شما پيامبرانى قرار داد، و شما را پادشاهانى ساخت، و آنچه را كه به هيچ‌كس از جهانيان نداده بود، به شما داد (مائده/20).
علاوه بر اين، بر اجراي دستور الهي مبني بر عمليات نظامي تأكيد ورزيد:
يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَهَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا عَلَى أَدْبَارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ؛ اى قوم من، به سرزمين مقدسى كه خداوند براى شما مقرر داشته است درآييد، و به عقب بازنگرديد كه زيانكار خواهيد شد (مائده/21).
قَالَ رَبِّ إِنِّي لَا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَأَخِي فَافْرُقْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ؛ ‏‏[موسى] گفت: پروردگارا! من جز اختيار شخص خود و برادرم را ندارم؛ پس ميان ما و ميان اين قوم نافرمان جدايى بينداز (مائده/25).
این مطلب حضرت موسي(ع) قابل دقت است که مي‌فرماید من تنها بر خویش و برادرم تسلط دارم. یعنی عملیات روانی ناشی از پخش نادرست اطلاعات به گونه‌ای اردوگاه را دچار ترس و وحشت کرده بود که توصیه و نصایح آن دو نه تنها اثری نداشت بلکه به دلیل تهاجم و مخالفت فرماندهان سپاه موسی با آن رهبري، راه دستور موسی(ع) به آنها نیز مسدود شد و اردوگاه چند ده هزار نفری سازمان یافته موسی(ع) چنان با عملیات روانی ناشی از اشاعه دروغ و شایعات پیرامون توانمندی بنی‌عناق درهم ريخت که هرگونه سلطه و فرماندهی را از موسی(ع) سلب نموده، تنها هارون از ایشان پيروي مي‌كرد.
تمرد ناشی از ترس که منشأ آن شایعۀ قدرت بیش از حد تصور نیروهای مستقر در قدس بود موجب شد تا حیثیت و مقام موسی(ع) درهم شکند و بنی‌اسرائیل او را از دست بدهند. آنان چنان دچار خسارت شدند كه نه شخص او را بلکه شخصیت او را نيز از دست دادند. بدین معنی که موسی(ع) با آنها بود اما دیگر فرماندهی نداشت. او نیز به یکی از افراد داخل اردوگاه تبديل شد. آنان نمی‌توانستند رهبري موسی(ع) را پذیرا باشند. وضعیتی که پس از تمرد از این دستور سرنوشت‌ساز برای آنها حاصل شد، رابطه آنها با حضرت موسی(ع) را چنان درهم ریخت که دیگر سامان نیافت و موسی(ع) را از دست دادند. در حالی که از او فاصله فکری و فرماندهی داشتند و طبیعی بود که آنها در سایه فرماندهی واحد موسی(ع) راه را طی مي‌کردند و می‌توانستند با استفاده از علم و تدبیر و اتحاد ناشی از فرماندهی او موفق باشند. اما هنگامی که از او فاصله گرفتند در همه چیز درمانده شدند و راهی نه برای بازگشت به مصر داشتند و نه ورود به قدس. در همان بيابان كه اردوگاه مستقر شده بود، چهل سال در سرگردانی به سر بردند.
قَالَ فَآنها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ [‏‏خدا به موسى] فرمود: [‏‏ورود به] آن [‏‏سرزمين] چهل سال بر ايشان حرام شد، [‏‏كه] در بيابان سرگردان خواهند بود. پس تو بر گروه نافرمانان اندوه مخور(مائده/26).

علل ناکامی مقابله موسی(ع) با عملیات روانی شايعه‌پراكني

هنگامي كه بني‌اسرائيل در مصر بودند، اعتماد به گفتار موسی(ع) و تزلزل به ادعاهاي فرعون زمینه را برای پیروزی حق هموار مي‌ساخت، اما در اردوگاه، شایعات توسط حكومت فرعوني(دشمن خارجي) پخش نمي‌شد، بلكه منشأ پخش شايعه و اخبار غیر‌واقعی در اردوگاه، افرادی از سلسلۀ فرماندهان و نخبگان بودند که قول آنها حق‌نما بود و افشای دروغ بودن آن به سادگي امکان‌پذیر نبود. اصولاً در چنين شرايطي یک فرد يا افراد معيني را نمی‌توان مورد نظر و دقت قرار داد و آن را از میدان بیرون ساخت يا اهداف پخش شايعه را شناخت و با آن مقابله نمود بلكه بروز آن همگانی است. در اين حالت تنها اعتماد بر فرماندهی است که مي‌تواند از شایعات جلوگیری کند و مانع تأثير روانی شود. اما این مقابله در صورتی است که سرچشمه نشر اخبار از رده‌های بسیار نزدیک به فرماندهی نباشد. ولي اگر سرچشمه نشر شايعه، از رده‌هاي بالا باشند، تضعیف آنها با تضعیف اصل فرماندهی مواجه مي‌شود. بنابر این در این موارد برترین روش، جلوگیری از ورود نا‌‌‌‌‌‌هنگام و ناصحیح اخبار توسط آن فرماندهان به سطوح پایین از یکسو و بالا بردن سطح آگاهي و دانش عمومي نسبت به مقولات مورد نظر از سوی دیگر است تا عموم مردم در مواجهه با پخش اکاذیب، قدرت تشخیص حق از باطل و دروغ بودن شايعه را داشته باشند.

منابع

- الصافی فی تفسیر کلام الله، فیض کاشانی، تحقیق مرکز الابحاث و الدراسات الاسلامیه، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ط الاولی، 1418ق، ج1، ص266.
- بحارالانوار، علامه محمدتقی مجلسی، ج13، صص168و186.

پی نوشت ها:

1 وََجَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعَى قَالَ يَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنْ النَّاصِحِينَ؛ مردی از دور‌‌‌‌‌‌ترین نقطه شهر دوان دوان آمد و گفت: ای موسی؛ سران قوم در باره تو مشورت مي‌کنند تا تو را بکشند. از شهر خارج شو. من از خیرخواهان تو هستم (قصص/20).
فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ؛1 وقتی از کشته شدن به دست شما ترسیدم، گريختم (شعراء/21).

2 دربارة شکنجه بنی اسرائیل و کشتن نوزادان پسر به فرمان فرعون برای جلوگیری از ظهور موسی(ع) که طبق پیش‌بینی منجمان قریب‌الوقوع بود، به این معنا رجوع کنید: بقره، آیه 49، قصص، آیه 4 و نیز: بحارالانوار، علامه مجلسی، ج13، ص 50؛ تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، مرسسه نشر و فرهننگ اهل بیت(ع)، قم، ج1، ص 33.
3. زيرا همسر فرعون با ديدن كودك در جعبه چوبي گفت: نتّخذه ولداً؛ او را به فرزندي قبول مي‌كنيم.(قصص/ 9)
4 امروزه نیز دشمن در تبلیغات خود علیه نظام مقدس اسلامی و مکتب اهل بیت(ع) از القای هماهنگ مطالب باطل و شبهات به صورت پی‌درپی و بی‌وقفه استفاده می‌نماید.
5 ر.ک: تفسیر المیزان، علامه سیدمحمدحسین طباطبایی، ج16، صص 510-511.
26 / عمليات روانی در اسلام؛ «جايگاه، قلمرو و برخي از احكام فقهي»

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آزاررسانى از منظر قرآن

آزاررسانى از منظر قرآن

باقرى، سجّاد

«آزار» رساني به خود و ديگران، يكي از رذايل اخلاقي و عامل مهم برهم زدن تعادل در زندگي فردي و اجتماعي آحاد بشر است.
قرآن كريم به اين رذيله اخلاقي توجه داشته و در آيات متعددبه ريشه يابي آن پرداخته است.
در اين مقاله سعي شده است كه به مباحثي پيرامون: گستره مفهومي آزاررساني، عوامل و آثار آن و نيز راهكارهايي براي درامان ماندن از آزار پرداخته شود.
مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم.

گستره مفهومي آزاررساني

مفهوم اذيت و آزار در قرآن در قالب واژه هاي اذيت و مشتقات آن در24 مورد آمده است كه در بيشتر موارد به معناي آزردن و رنجيده شدن است. از آزاررساني رواني به شكل عيب جويي و استهزا، تهمت، تجسس، غيبت (حجرات آيات 11 و 12)، تحقير ديگري (لقمان آيه 18) و شكنجه و آزار جسمي در آياتي مانند 49 سوره بقره و 25 سوره نساء ياد شده است.
بنابراين براي شناخت مفهومي آزاررساني مي بايست همه واژگان مرتبط با مفهوم مورد بررسي و تحليل قرار گيرد.

اذيت

مهم ترين واژه در اين حوزه مفهومي، واژه اذيت است. راغب در مفردات آن را با ضرر و زيان پيوند زده است، چنان كه آغاز نوشتار بدان اشاره شد؛ اما برخي واژه پژوهان، براين باورند كه اين واژه هميشه با مفهوم ضرر و نقصان همراه نيست، بلكه هر چيز ناخشنود و ناسازگار طبع را مي توان اذيت ناميد. از اين رو در قرآن حيض به عنوان يك كنش و واكنش طبيعي كه امري ناخشنود و ناسازگار طبع (نه طبيعت بدن) است به عنوان اذيت از آن ياد شده است (التحقيق، ج 7ص 25 و ج 1 ص 65) و خداوند در قرآن مي فرمايد: و يسالونك عن المحيض قل هو اذي؛ و درباره حيض از تو مي پرسند بگو آن اذيت است. (بقره آيه 222)
اذيت و آزار به اشكال مختلفي چون جسمي مانند قطع عضو و شكنجه هاي بدني و نيز روحي و رواني مانند تمسخر و تهمت بروز و ظهور مي كند و واژه اذيت براي بيان اين معاني و مفاهيم نيز به كار رفته است.
واژه اذيت به معناي ناراحتي و در رنج افتادن در سه مورد حيض (بقره آيه 122) رنج و بيماري (بقره آيه 196) ويا عوامل اذيت مانند كك و شپش همان) و سنگيني سلاح و اذيت شدن به بارندگي و مانند (نساء آيه 102) به كار رفته است.
در اين نوشتار تنها به واژه اذيت پرداخته نمي شود، بلكه همه واژگاني كه مفهوم سه گانه آزاررساني اخلاقي، روان شناختي و جامعه شناختي را بيان مي كند، مورد نظر است.

ريشه ها و عوامل آزاررساني
1- اختلاف عقايد

قرآن در آيات متعدد به ريشه ها و عوامل آزاررساني توجه مي دهد. از جمله عواملي كه قرآن براي آزاررساني بيان مي كند، ريشه عقيدتي است. به اين معنا كه اختلاف عقايد موجب مي شود كه فرد و يا جامعه اي نسبت به ديگري موضع خصمانه بگيرد و به صورت آزاررساني آن را بروز دهد. قرآن با گزارش كاملي از وضعيت پيامبران و رفتارهاي مخالفان و دشمنان ايشان بيان مي دارد كه علت و ريشه اصلي همه اذيت و آزارهاي مخالفان پيامبران، اختلاف عقيده بوده است. ستيز عقيدتي كافران و مشركان آنان را وامي داشت تا به آزاررساني به پيامبران بپردازند. (بروج آيه 8 و نيز اعراف آيه 126)

2- محبت به دنيا

از ديگر ريشه هاي آزاررساني از ديدگاه قرآن، محبت به دنياست؛ زيرا در نگره قرآني محبت به دنيا ريشه و عامل همه كژ روي هاست (بقره آيه 212؛ آل عمران آيه 185 و 186)؛ چنان كه روايات بسياري به اين مسئله توجه مي دهد و از محبت به دنيا به عنوان مهم ترين عامل ياد مي كند و بر نقش محوري آن تأكيد مي ورزد. (كافي، كليني، ج1 ص 131؛ خصال، شيخ صدوق، ج 1 ص 25)

3- ناشكيبايي و زياده خواهي

ناشكيبايي و نوعي زياده خواهي از عوامل ديگر آزاررساني ياد مي شود؛ چنان كه قرآن در سوره بقره آيه 61 اين عامل را علت اصلي آزاررساني بني اسرائيل به حضرت موسي(ع) برمي شمارد.

4- بهره گيري از دسترنج ديگران

از علل و عوامل ديگري كه قرآن بدان اشاره مي كند، بهره گيري از دسترنج ديگري و غارت و فساد در زمين است كه مي توان آن را نيز به مسئله فزون خواهي و دنياطلبي بشر برگرداند. (كهف آيه 94) همين مسئله نيز ريشه برخي از خودآزاري هاست؛ زيرا به جهت زياده خواهي و دنياطلبي انسان گرفتار نوعي حسادت نسبت به ديگري مي شود و از آن جايي كه نمي تواند مطلوبش را به دست آورد، به خودآزاري روي مي آورد.

5- حسادت

حسادت كه خود نوعي خودآزاري است در بيان قرآني عاملي براي آزاررساني و خودآزاري ذكر شده است. اين مسئله را مي توان در داستان هابيل و قابيل ردگيري كرد. اين گونه است كه رنج بردن از نعمت هايي كه در اختيار ديگران است موجب مي شود تا زمينه خودآزاري و ديگر آزاري حتي در سطح قتل در اين انسان رشد كند. قتل هابيل به دست برادرش قابيل و نيز به چاه انداختن يوسف از سوي برادران از اين عامل حكايت مي كند.
قرآن بخشي از اذيت و آزارهاي اهل كتاب به ويژه يهوديان را به مسلمانان، از حسادت آنان نسبت به نعمت هدايت مسلمانان دانسته است. (نساء آيه 54)
در حقيقت اين مواردي كه در قرآن به عنوان موارد عيني و شواهد گزارش مي شود به عنوان مصداق است؛ بنابراين در موارد ديگر نيز آن را مي توان تعميم داد و عوامل پيش گفته را در موارد ديگر خودآزاري و ديگرآزاري ردگيري و جست و جو كرد.

6- خود برتر بيني

عامل مهم ديگري كه قرآن به عنوان ريشه و عامل آزاررساني از آن ياد مي كند، خود برتر بيني است. اين صفت ناپسند خود سبب آزاررساني به ديگران تلقي شده است كه به شكل و گونه هاي مختلفي ظهور مي كند. روي گرداني از حق، غرور بي جا (لقمان آيه 18) تمسخر (حجرات آيه 11) ترش رويي با مستمندان (عبس آيه 1 و 2)، بهره كشي و به كارهاي دشوار واداشتن (استعمار) و كشتن كودكان و فرزندان و جزيه به ناحق گرفتن و سلب رفاه و آسايش و رفتار فرعوني (اعراف آيه 129) از عوامل ديگر آزاررساني است كه قرآن به آن توجه مي دهد.
برخي عواملي چون برتري نژادي، رنگ پوست و مانند آن را به عنوان عوامل آزاررساني بيان مي كنند ولي به نظر مي رسد كه ريشه آن را مي بايست در عامل خود برتربيني جست و به آن بازگرداند.

7- شيطان و ابليس

عوامل ديگري را قرآن شناسايي و تبيين مي كند كه برخي از آن ها عوامل دروني و برخي ديگر از عوامل بيروني هستند. البته زمينه و بستر بيشتر اين عوامل بيروني و تأثيرگذاري آن را بايد در عامل و يا عوامل دروني انسان جست. به عنوان نمونه شيطان و ابليس به عنوان عامل بيروني زماني مي تواند به عنوان عامل عمل كند كه بستري مناسب و زمينه مساعدي در انسان وجود داشته و انسان تحت وسوسه هاي شيطاني به اذيت و آزار خود و يا ديگري بپردازد. شيطان به عنوان دشمن آشكار (بقره آيه 168) همواره از راه وسوسه (ناس آيه 5) و زينت دادن زشتي ها و رذايل به عنوان امور زيبا و پسنديده (محمد آيه 25) به عنوان عامل بيروني وارد ميدان مي شود و با وسوسه كردن بشر وي را به آزاررساني ترغيب و تشويق مي كند تا به اين وسيله به هدف خود كه گمراهي انسان است، برسد و راه خوشبختي وسعادت را بر انسان ببندد. (اعراف آيه 27)
ايجاد عداوت و دشمني، تقويت نفاق و كينه و جدايي ميان انسان ها (مائده آيه 91 و يوسف آيه 100) و ايجاد اختلالات عقلاني در بشر (بقره آيه 275) هر چند خود عاملي براي اذيت انسان است، زمينه و بستر آزاررساني به ديگران را در فرد فراهم مي سازد. اين گونه است كه انسان در دام شيطان مي افتد و خود عاملي براي آزاررساني ديگران مي شود (ص آيه 41)
عوامل ديگري چون جهل، شراب خواري، قمار و ابزارهايي از اين دست، زمينه هاي آزار شخص و ديگران را فراهم مي آورد كه همه تحت تاثير وسوسه شيطاني انجام مي شود. (مائده آيه90)
علامه طباطبايي در كتاب گران سنگ الميزان افزون بر عوامل يادشده، برخي از عوامل ديگر چون زلزله و سيل و خشك سالي را به عنوان عوامل آزار و اذيت انسان برمي شمارد و در نهايت به اين نتيجه مي رسد كه اين عوامل در حقيقت به خود مردم بازمي گردد و يا به منظور انتباه و بيداري مردمان انجام مي شود. (الميزان ج3 ص180 و نيز ج13 ص341 و نيز ج5 ص8 تا 14 و نيز ج17 ص209)

آثار آزاررساني

بي گمان هر كنشي واكنشي دارد و آثار آن در دنيا و آخرت و نيز در امور مادي و معنوي شخص بروز مي كند. قرآن با توجه به بينش و نگرش توحيدي، بازتاب هاي هر كاري را گوشزد مي كند و از مردمان مي خواهد به آثار و برآيند هر عمل و كنشي توجه داشته باشند. به عنوان نمونه بازتاب عمل حسادت كه عملي دروني و رواني است و گاه به شكل كنش در حوزه بيرون ظهور مي كند، به دو شكل آثار وضعي و طبيعي و پيامدهاي اخروي نمايان مي شود. (فاطر آيه43) آثار وضعي و طبيعي عمل حسادت، اين است كه فرد خود را در حالتي قرار مي دهد كه افسردگي و ناراحتي هاي روحي و رواني از آن جمله است. اين زيان حسادت است كه به طور طبيعي در خود انسان بروز مي كند و از سوي مومنان مورد شماتت و سرزنش قرار مي گيرد. افزون بر اين حسادت موجب مي شود تا در آخرت نيز از زيان آن در امان نماند. (بقره آيه262)
قرآن آن چنان به مسئله دوري و پرهيز از آزار و اذيت توجه مي دهد كه حتي انفاق و كمك هاي بشردوستانه اي كه همراه با منت و آزار و اذيت مردمان باشد، بي فايده و بيهوده برمي شمارد و از مومنان مي خواهد تا به دور از هرگونه منتي كمك و امدادرساني ها انجام شود؛ زيرا منت گذاري خود آزاررساني روحي ديگران است كه از ارزش عمل نه تنها مي كاهد بلكه آن را به هيچ تبديل مي سازد. (همان) آزار زباني كه انسان نسبت به ديگران حتي در صورت انفاق و كمك انجام مي دهد مي بايست مورد بازخواست قرار گيرد و آزاررسان سرزنش و نكوهش شود.
آزارهاي روحي كه به شكل تهمت، تجسس، غيبت و مانند آن صورت مي گيرد، در دنيا و آخرت آثار خود را نشان مي دهد (احزاب آيه57) و تهمت زنندگان از سوي خداوند مورد لعن و نفرين قرار مي گيرند. (نور آيه23)

راهكارهاي قرآني براي رهايي از آزار

از آن جايي كه برخي از اشخاص گرفتار بيماري خودآزاري و يا ديگرآزاري هستند و نمي توان از شر و آزار ايشان در امان ماند، قرآن راهكارهايي را براي رهايي از آزار ديدن و گريز از آن بيان مي كند. به عنوان نمونه زنان همواره در معرض خطر آزار و اذيت مردان قرار مي گيرند. از اين رو براي رهايي از آزار و در امنيت قرار گرفتن قرآن اموري را به عنوان راهكار بيان مي كند تا از آسيب در امان مانند. از جمله راهكارهاي قرآني براي امنيت بخشي به زنان اين است كه زنان افزون بر عفت باطني و رعايت آن با استفاده از پوشش حجاب خود را از آزار ديگران در امان نگه دارند. پوشش كامل موجب مي شود تا ازعوامل تحريك دور شوند و مردان را به سوي خود نكشانند. رعايت پوشش ظاهري همراه با متانت در راه رفتن و سخن گفتن راهكارهاي قرآني است كه براي رهايي از آزار توصيه و سفارش شده است. (نگاه كنيد الفرقان ج21 ص802 و تفسير كبير فخر رازي ج25 ص032 و نيز آيات مربوطه و يا مرتبط چون احزاب آيه95 و سوره نور)
قرآن در صورتي كه منشأ آزار عقيده ستيزي طرف مقابل است از راهكارهاي ديگري براي رهايي از اذيت و آزارهاي روحي و بدني استفاده مي كند. به منظور رهايي از فشارهاي مخالفان و دشمنان شخص مومن مي تواند از ابزار تقيه استفاده كند و با نهان كردن دين و مذهب خود، جان و مال و عرض خود را از خطر تعرض دور نگه دارد. از اين رو پنهان ساختن باور دروني و عدم اظهار آن در شرايط قدرت داشتن مخالفان و دشمنان و اعمال نفوذ آن جايز شمرده شده است (نحل آيه106) در برخي از روايات تقيه نه تنها جايز بلكه در برخي موارد براي رهايي از آزار ديگران واجب شمرده شده است. (وسايل الشيعه ج16 ص210)
هجرت و كوچ نيز از ديگر راهكارهاي قرآني براي فرار و گريز از آزاررساني ديگران مطرح شده است. بر اين اساس است كه مسلمانان صدر اسلام از مكه به مدينه كوچ كردند تا از آزار دشمنان در امان باشند. البته در شرايطي بهترين مقابله با آزاررساني مقابله به مثل است و در صورت امكان مي توان با آنان مقابله كرد واجب است كه شخص چنين كند. (حج آيه39)
شكيبايي و پناه بردن به خدا نيز از راهكارهاي ديگري است كه موجب مي شود كه روحيه فرد آزارديده تقويت شود و از مشكلات روحي و رواني آزار در امان ماند. (آل عمران آيه186 و اعراف آيه 129 و احزاب آيه48)

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عوامل ناامنى از ديدگاه قرآن

عوامل ناامنى از ديدگاه قرآن

عطائى، محمّد آصف

امنيت به عنوان اهداف حكومت ها بلكه يكى از مهم ترين اهداف آنها براى رسيدن به توسعه و رفاه مطرح بوده است. هر چند كه نمى توان آن را به عنوان غايت الغايات حكومت ها و هدف نهايى برشمرد و تنها ابزارى است تا اهداف نهايى در سايه سار آن تأمين گردد با اين همه به عنوان يك هدف متوسط مورد توجه انديشمندان، فيلسوفان، حاكمان و حكومت ها بوده است.
قرآن حوزه هاى امنيت را در ابعاد چندى چون روحى و روانى، فردى و اجتماعى مورد توجه قرار داده و براى تحقق آن گزاره هاى معرفتى و آموزه هاى دستورى و ارشادى صادر نموده است تا به تحقق امنيت انسان به كمال خود در دنيا دست يابد. تبيين حوزه هاى امنيت و جايگاه آن در قرآن خود نوشتار ديگرى را مى طلبد كه بدان در جاى خود پرداخته مى شود.
در اين نوشتار عناصر و عوامل ناامنى مورد توجه است تا بدانيم از نظر قرآن چه عواملى باعث مى شود تا امنيت در معرض خطر و نابودى قرار گيرد؟
يكى از عناصرى كه در زندگى انسان ضرورت دارد «قانون» و «اجراى آن» است; زيرا اگر قانون از زندگى انسان و جامعه انسانى رخت بربندد، ترس، وحشت و ناامنى نيز زندگى فردى و اجتماعى را فلج مى سازد. عمده ترين عامل نابسامانى و ناامنى در زندگى انسان تخلف و سرپيچى از قانون ـ چه قانون طبيعى يا اجتماعى يا الهى ـ است. سرپيچى از قانون جرم و گناه به شمار مى آيد و متخلفان و هنجارشكنان مجازات مى گردند.

ظلم و ستمگرى

يكى از مصاديق جرم و تخلف از قانون ظلم، ستمگرى و بى عدالتى است كه امنيت و آسايش را به مخاطره مى اندازد. قرآن براى ايجاد امنيت كامل و تضمين آن نابودى ستمگرى را در همه چهره ها و ابعادش را خواستار و مى فرمايد كه امنيت و آسايش تنها از آن كسانى است كه ستم گريز و ستم ستيز باشند، «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَـنَهُم بِظُـلْم أُوْلَـئكَ لَهُمُ الاَْمْن;(انعام/ 82) آنان كه ايمان آوردند و ايمان را با شرك و ستم نيالودند، ايمنى تنها ويژگى آن هاست»
در فرهنگ قرآنى ـ اسلامى ستم و ستمگرى به عنوان يك پديده منفور و ضدارزش در زندگى انسان مطرح است و ابعاد و زواياى گسترده اى را در روابط انسان با خدا، انسان با خود و انسان با انسان هاى ديگر را شامل مى شود. بنابراين ستم عبارت است از تعدّى و تجاوز به قانون واقعى حيات معقول انسان; بنابراين هر عملى كه به شكلى از اشكال، حقى را از بين ببرد، ستم گفته مى شود مانند: 1. كمترين تعدّى بر نداى وجدان و فطرت انسانى، ظلم بر خويشتن است; 2. كاستن از ارزش كار، فعاليت و محصول تلاش انسان ها، ظلم است; 3. به وجود آوردن شرايطى كه انسان را وادار به صرف نظر از حق كار و فعاليت خود، ظلم است; 4. مزاحمت به آزادى ديگران ظلم است; 5. اختناق، استبداد و عوامل ركود فكرى، در جامعه ظلم است.
حضرت اميرمؤمنان(ع) ظلم را به سه نوع تقسيم كرده و مى فرمايد: آگاه باشيد كه ستم به سه قسم است، ظلمى كه نابخشودنى است، ظلمى كه بدون مجازات نمى ماند; و ظلمى كه بخشودنى و قابل جبران است; اما ظلمى كه نابخشودنى است شرك به خداى سبحان است; چرا كه خداوند فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِه»(نساء/ 48) اما ظلمى كه بخشودنى است ستمى است كه انسان با ارتكاب گناه بر خودش روا داشته است و ظلمى كه بدون مجازات نمى ماند ستمگرى بعضى از بندگان بر بعضى ديگر است.[1]»
بيش از 350 آيه در قرآن به طور مستقيم و صريح در مورد بيان بزرگى گناه ظلم و ستمگرى مصاديق پيامدها و آثار شوم آن به روشنگرى پرداخته اند و اين همه تأكيد قرآن و روايات در زمينه هشدار و بيان آفت ظلم و بى عدالتى به صورت مختلف وارد شده است، نشان دهنده اين واقعيت است كه از ديدگاه قرآن رسيدن به معيارها و شاخص هاى جامعه ايده آل، تنها زمانى امكان پذير است كه ظلم، بى عدالتى و تبعيض، ريشه كن شده، عدالت، برابرى و مساوات در جامعه و روابط انسان ها حاكم شود و حقوق همه رعايت شود.
ظلم و ستم نه تنها عذاب اخروى(يونس/ 52) بلكه گرفتارى هاى دنيوى را نيز به دنبال دارد آيات زيادى در قرآن يكى از عمده ترين علل و عوامل سقوط و نابودى حكومت ها، تمدن ها و اقوام را ظلم و بى عدالتى بيان مى دارد; مثلاً مى فرمايد: «وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِكُم;(يونس/ 13) ما پيش از شما امت هايى را به دليل ظلم و جورشان هلاكت ساختيم» و نيز مى فرمايد: «فَكَأَيِّن مِّن قَرْيَة أَهْلَكْنَـهَا وَ هِىَ ظَالِمَة »(حج/45) چه بسيار از شهر و ديارى را كه به دليل ستمكارى جامعه، نظام و مردم آن ها، همه را در هم كوبيديم و به خاك هلاكت افكنديم. آبادى هايى كه سقف هايش فرو ريخت و ديوارهايش ويران گرديد، چاه هاى پرآب به دليل بى صاحبى به حال تعطيل درآمد و كاخ هاى سر به آسمان كشيده و استوار از ساكنان خود تهى ماند.
چنان كه ظلم و ستم ناامنى هاى اجتماعى را در پى خواهد داشت. قرآن استقرار امنيت و آرامش كامل براى افراد و جامعه اى را نويد داده است كه ظلم و ستم در تمام ابعادش ريشه كن شده باشد: «الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَلَمْ يَلْبِسُواْ إِيمَـنَهُم بِظُـلْم أُوْلَـئِكَ لَهُمُ الاَْمْن;(انعام/82) كسانى كه ايمان آورده و ايمانشان را حفظ كرده اند، دست به ظلم و ستمگرى نزده اند، داراى امنيت كامل هستند.»
مفهوم آيه اين مى شود كه اگر سايه شوم ظلم و ستمگرى، تبعيض و بى عدالتى در قلمرو حيات و روابط اجتماعى انسان ها، گسترش پيدا كند، آرامش روحى و روانى، آسايش و امنيت فردى و اجتماعى نيز رخت بر بسته و به جاى آن فشار، اختناق و استبداد روز به روز افزايش خواهد يافت.
حضرت اميرمؤمنان(ع) در عهدنامه به مالك اشتر مى فرمايد: «چيزى به اندازه پافشارى بر ستمگرى عامل تغيير نعمت خداوند و باعث تسريع در خشم او نيست; زيرا خداوند آه و ناله مظلومان را هميشه مى شنوند و او در كمين ستمگران است.»[2]
در قرآن آيات فراوانى است كه از سرگذشت اقوام و امت هاى گذشته حكايت مى كند، امت هايى كه به خاطر ظلم، تبعيض، بى عدالتى و فساد، بلاهايى چون زلزله، قحطى، گرسنگى، خشكسالى، كمبود ميوه و مواد غذايى، صاعقه و طوفان و مانند آن ها دامنگيرشان شده است. بلاهايى كه هر يك براى ايجاد هرج و مرج و يا ناامنى و نابسامانى هاى اجتماعى كافى است.(نمل/52و58 ;هود/67 و اعراف/130 و 133.)

تجاوز به حقوق ديگران

عامل ديگر ناامنى از نظر قرآن تجاوز و تعدّى است كه قرآن در سوره احزاب جوّ رعب، وحشت و احساس ناامنى در ميان مسلمانان، ناشى از هجوم و تجاوز كفار و مشركان را اين گونه بيان داشته كه: به خاطر بياوريد ـ زمانى را كه آن ها از طرف بالا و پايين «شهر» بر شما وارد شدند و مدينه را محاصره كردند و زمانى كه چشم ها از شدت وحشت خيره شده و جان ها به لب رسيده بود و گمان هاى گوناگون بدى به خدا مى برديد. (احزاب/ 10)
واژه زاغت در متن آيه به معناى «كژى ديد چشم» و «رسيدن جان ها به گلو» كنايه از كمال ترس و وحشت و نهايت ناامنى است.
از آن جا كه تعدى و تجاوز به حقوق ديگران و حرمت شكنى قوانين الهى و اجتماعى هرج و مرج ناامنى و زيان هاى جبران ناپذيرى را در پى دارد آيات چندى، تجاوز به حقوق و قلمرو ديگران را مذمت و نكوهش نموده و به شدت منع كرده اند. خداوند مى فرمايد: خصومت با گروهى كه شما را از آمدن به مسجدالحرام در سال حديبيه بازداشتند نبايد شما را وادار به تعدّى و تجاوز كند و همواره در راه نيكى و پرهيزگارى با هم تعاون كنيد و هرگز در راه گناه و تعدّى همكارى ننماييد.(مائده/ 2)
قرآن تجاوز و تعدّى به ساحت قوانين را جرم بزرگ و متجاوز را مستوجب سخت ترين مجازات مى داند.
در عين حال، در مقام دفاع، مقابله به مثل امت اسلامى را از تعدّى و تجاوز به شدت منع مى نمايد و مى گويد: كسى كه به شما تجاوز كرده است به همان ميزان به او تجاوز كنيد(بقره/ 194) و نيز مى فرمايد: و در راه خدا با كسانى كه با شما مى جنگند نبرد كنيد و از حدّ و اندازه تجاوز نكنيد كه خداوند تجاوزگران را دوست ندارد.(بقره/ 190)

ترور و آدم ربايى

از عوامل ديگر ناامنى ترور و آدم ربايى است و از جمله اهداف و انگيزه هاى نامشروع و غيرقانونى ترور، سرنگونى دولت و حكومت هاى مشروع و قانونى، تعديل سياست هاى داخلى و خارجى دولت مورد نظر سهيم شدن در قدرت و حكومت، كسب امتيازات سياسى و مخدوش ساختن چهره مخالفين در انظار جهانى است. تروريست ها براى نيل به اهداف شوم و غيرقانونى ياد شده از وسايلى چون ايجاد رعب و وحشت، سركوب و اختناق، سلب آرامش مردم استفاده مى كنند. كشتن افراد بى گناه، بمب گذارى در اماكن عمومى، نابودى وسايل و امكانات رفاهى، حذف عناصر برجسته سياسى، آدم ربايى، از مصاديق ترور است كه موجب ترس، وحشت و ناامنى اجتماعى است.
به هر حال ترور، رفتارى غافلگيرانه به جهت ايجاد رعب و وحشت، اختناق، سلب امنيت و كشتن فرد يا گروهى با اهداف سياسى است البته به شرط آن كه هدف نامشروع و ضدانسانى باشد; از اين رو اقدامات انسان هاى ستمديده و مظلومى كه راه ديگرى براى رهايى خود از زير سلطه اشغالگران و دفع تجاوز ندارند، ترور به معناى فوق نيست; چون صرف خشونت آميز بودن عملى، ترور به شمار نمى آيد بلكه شايد اين حركت به جهت دفاعى و مشروعى باشد، پس ترور عبارت است از سلب امنيت به شيوه هاى غافلگيرانه و نامشروع به منظور دستيابى به اهداف سياسى.
قرآن كريم ترور و آدم ربايى را از عوامل سلب امنيت مى شمارد و مى فرمايد: به خاطر بياوريد هنگامى كه شما مسلمانان در روى زمين گروهى كوچك و اندك بوديد و آن چنان كه مى ترسيديد مردم شما را بربايند ولى هدا شما را پناه داد و با يارى خود تقويت نمود.(انفال/26) در آيه اى ديگر ترس از ربوده شدن مانع ايمان و هدايت معرفى شده است. (قصص/ 57)
در سوره قصص باز قرآن مى فرمايد: «آنها گفتند: « اگر ما هدايت را همراه تو پذيرا شويم; ما را از سرزمينمان مى ربايند. آيا ما حرم امنى در اختيار آنها قرار نداديم كه ثمرات هر چيزى «از هر شهر و ديارى» به سوى آن، آورده مى شود.»[3]
تقابل ناامنى ناشى از آدم ربايى، و آرامش و امنيت كامل در حرم الهى، كه در آيه شريفه به آن، اشاره شده است، بيانگر اين نكته است كه: ترور و آدم ربايى، رعب وحشت و ناامنى را به دنبال دارد، و با نبود امنيت و آرامش، هيچ چيز ديگرى از جمله هدايت انسانها و ترويج احكام الهى; نيز ممكن نخواهد بود.
در آيه ديگر، قرآن كريم: به نعمت ارزشمند امنيت و آرامش از يك طرف، و مشكلات، ناهنجاريها و نا امنيهاى اجتماعى، ناشى از آدم ربايى، در خارج از شهر مكه، از سوى ديگر، اشاره نموده و استقرار امنيت، در شهر مكه را به عنوان نعمت الهى، ياد آور مى شود و مى گويد: «آيا نديدند كه ما حرم امنى براى آنها قرار داديم در حالى كه مردم را در اطراف آن «در بيرون اين حرم» مى ربايند. آيا به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كند.»[4]
از مجموع آيات، نكات ذيل، در ارتباط با امنيت به دست مى آيد:
1 ـ امنيت فردى و اجتماعى، از ضروريات زندگى به حساب آمده و به عنوان نعمت ارزشمند الهى مورد تأكيد، قرار گرفته است.
2 ـ از جمله پيامدهاى تلخ ترور و آدم ربايى، ايجاد ترس، وحشت و ناامنى است كه تلخگامى را به دنبال دارد.
3 ـ با نبود امنيت اجتماعى، فعاليتهاى فكرى، فرهنگى، ترويج احكام الهى و هدايت جامعه نيز مختل خواهد شد.
از نظر احكام فقهى و قوانين اسلامى، هر نوع عمل و رفتارى كه موجب رعب وحشت و ناامنى عمومى شود، نه تنها جايز نيست بلكه فقهاء و بزرگان دين و مذهب، خون كسى را كه جان ديگران را تهديد كرده است; مباح شمرده اند و تعرض به امنيت خانه همسايه را حتى اگر با نگاه كردن باشد; مجوز دفاع تا سر حدّ آسيب رساندن; دانسته اند.
در شريعت اسلامى، افراد و اشخاصى كه به منظور ايجاد رعب، وحشت، هرج و مرج و ناامنى، از ابزار و وسائل جنگى و قتاّله، استفاده كنند، به عنوان محارب، معرفى مى شوند كه شديدترين مجازات در فقه اسلامى; براى آنها تعيين شده است، لذا در آيه شريفه مى خوانيم كه: «كيفر آنها كه با خدا و پيامبرش به جنگ بر مى خيزند، و اقدام به فساد در روى زمين مى كنند «و با تهديد اسلحه به جان، مال و ناموس مردم، حمله مى برند» اين است كه اعدام شوند، يا به دار، آويخته گردند; يا «چهار انگشت از دست «راست» و پاى «چپ» به عكس يكديگر، بريده شود; و يا از سرزمين خود تبعيد گردند. اين رسوايى آنها در دنياست و در آخرت مجازات عظيمى دارند.»[5]
ترور از مصاديق محاربه است; زيرا در تعريف محارب; اين گونه آمده است كه:«محارب كسى است كه سلاح خود را برهنه و آماده كرده باشد، تا مردم را بترساند; و در روى زمين، اراده تبهكارى داشته باشد، فرقى نمى كند در دريا باشد يا خشكى، در شهر باشد يا بيابان، در شب باشد و يا روز.»[6]
در قوانين مجازات اسلامى هم آمده است كه: «هركسى كه براى ايجاد رعب و هراس و سلب آزادى و امنيت مردم، دست به اسلحه ببرد، محارب و مفسد فى الارض مى باشد.[7]
با توجه به تعريف ترور و محاربه و ويژگيهاى هر دو، مشتركات زيادى در هر دو جرم، ديده مى شود، در هر دو از ايجاد رعب و وحشت; سلب امنيت و آزادى عمومى; براى دست يابى به اهداف; استفاده مى شود، ابزار چنين كارى اسلحه است كه شامل سلاح سرد و گرم مى شود. منتهى در ترور; شرط است كه هدف; سياسى و شيوه عمل; مخفيانه باشد، كه اين دو، در محاربه شرط نيست. لذا مى توان گفت: ترور از مصاديق محاربه و افساد فى الارض است.
اسلام با تحريم ترور، آدم ربايى، محاربه و هر نوع عمل و رفتارى كه تهديد، ارعاب و سلب امنيت و آزادى را به دنبال داشته باشد. زمنيه استقرار صلح و امنيت و آزادى كامل را فراهم و تضمين كرده است.

علل جرائم

چرا انسانى كه فطرتاً متديّن خلق شده است، دست به جرم، جنايت و تجاوز زده، امنيت جانى، مالى و ناموسى... انسانهاى همنوع خود را مختل مى سازد. و با ايجاد اضطراب و نگرانى، لذت زندگى را به تلخكامى ويرانگر، تبديل مى نمايد، در اين رابطه عوامل گوناگونى وجود دارد كه به چند نمونه اجمالا اشاره مى شود:

1 ـ وراثت

اولين عامل بدبختى و بزهكارى انسان، عنصر وراثت است «ژن» خصوصيات جسمى و روحى پدران و مادران آلوده و تبهكار را به فرزندان; انتقال مى دهد. و از اين طريق، اولين سنگ و خشت انحراف فرزند، گذاشته مى شود، «فرزند يك دزد، يا يك آدم كش، كمتر از يك پسر ديوانه، قابليت اداره صحيح خود را دارد، افرادى كه عيوب رفتارشان، منشاء ارثى دارد، در تمام طبقات اجتماع وجود دارند و آنان را در بين اغنيا، فقراء، روشنفكران، كارگران و دهقانان مى توان يافت. »[8]
قرآن كريم در سوره نوح، در ارتباط با قانون وراثت; مى فرمايد: «نوح گفت: پروردگارا هيچ يك از كافران را بر روى زمين باقى مگذار، چرا كه اگر آنها را باقى بگذارى، بندگانت را گمراه مى كنند و جز نسل فاجر و كافر به وجود نمى آورند.»[9] بنابراين اولين عامل كه در تكوين شخصيت انسان، بدبختى و بزهكارى او، نقش دارد قانون وراثت است.
اگر پيامبر مقدس اسلامى مى فرمايد: «بدبخت در شكم مادر، بدبخت است و خوشبخت نيز در شكم مادر خود خوشبخت است.»[10] اشاره به همين قاعدة وراثت دارد، يعنى پدر و مادر، با بى دقّتى و مسامحه كارى خود، فرزندان مجرم و بزهكار، تحويل جامعه مى دهند لذا پيامبر(ص) به امتش توصيه مى كند كه: «مواظب باشيد نطفه تان را در چه محلى، قرار مى دهيد. توجه كنيد زمينه پاكى باشد تا فرزندان شما وارث صفات ناپسند نشوند»[11] البته وراثت به تنهايى عامل شقاوت يا سعادت بشر نيست و با تربيت و عوامل تأثيرگذار در شخصيت انسان قابليت تغيير را دارد. به عنوان مثال كودكى كه از پدر و مادر شقى متولد مى شود مى توان در اثر تربيت معلم، يا معاشرت با دوستان شايسته آثار منفى وراثت را در وى از بين برد. بنابراين وراثت يك عامل بالقوه است كه مى توان آن را به فعليت رساند و يا به وسيله عوامل ديگر زمينه ظهور آن را از بين برد. حضرت على(ع) نيز فرمود: «اخلاق خوب; دليل وراثت پسنديده انسان است.»[12]

2 ـ محيط

دومين عنصرى كه در تكوين شخصيت، رشد و سازندگى انسان، در جهت مثبت و يا منفى; تأثير به سزايى داشته و باعث مى شود انسانها، مجرم و بزهكار بار آمده و با ظلم، تجاوز و ارتكاب فحشا و منكرات ، امنيت و آرامش جامعه را مختل سازند، محيط زندگى افراد مى باشد محيط هر شخصى، عبارت است از مجموع عوامل، اشياء، حوادث و اتفاقاتى كه در اطراف او واقع مى شود. فرقى نمى كند مادى باشد و يا معنوى، در منزل باشد يا در مدرسه و اجتماع.
نحوه تأثير پذيرى انسان از محيط به اين گونه است كه چون انسان موجودى است كه با ذهن پاك، خالى، و استعدادهاى به فعليت نرسيده، وارد محيط خانواده، مدرسه و اجتماع مى شود. لذا محيطى كه انسان بدانجا، پا مى گذارد، اگر سالم بوده والدين، رفقاء، دوستان و مربّيان... افراد صالح، شايسته و متخلق به اخلاق نيكوى انسانى و اسلامى باشند. قطعاً اعمال و رفتار آنها، بر خُلق و خوى افراد تازه وارد، تأثير مى گذارد.
ولى در صورتى كه محيط، آلوده و مسموم باشد، افرادى كه انسان با آنها نشست و برخاست، و رفت و آمد دارد، اصول اخلاقى و تربيت انسانى و اسلامى نداشته و يا رعايت نكنند. يقيناً انسان خالى الذهن و تازه وارد; از اعمال و رفتار آنها، متأثر شده و الگو خواهد گرفت.
تأثير پذيرى انسان از محيط، يك حقيقت است كه آيات و روايات، آن را بيان داشته است، قرآن كريم در سوره فرقان، شرح حال ستمگران، در روز محشر «روزى كه حقايق آشكار، چهره واقعى انسانها نمايان مى گردد» را بيان داشته مى فرمايد: «و به خاطر آور ـ روزى را كه ستمكار، دست خود را «از شدت حسرت» به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با رسول «خدا» راهى برگزيده بودم اى واى بر من، كاش فلان «شخص گمراه» را دوست خود انتخاب نكرده بودم.»[13]
ابن ندامت و پشيمانى، حكايت گر اين نكته است كه: «همنشينى با صالحان و نيكوكاران، فلاح و رستگارى را به دنبال دارد»[14] «و همنشينى با افراد پست و فرومايه، فراموشى ايمان و حضور شيطان را در پى دارد».[15]
فراموشى ايمان و حضور شيطان، همراه با جرم، جنايت و بزهكارى است كه هرج و مرج و ناامنى را به دنبال دارد، و اين معنى را سعدى شيرازى اين گونه به نظم آورده است كه:
گِل خوش بوى در حمام روزى ***رسيد از دست محبوبى به دستم
بدو گفتم كه مُشكىِ يا عبيرى ***كه از بوى دلآويز تو مستم
بگفتا من گِل ناچيز بودم ***وليكن مدتى با گُل نشستم
كمال همنشين بر من اثر كرد ***والاّ من همان خاكم كه هستم
از حضرت على(ع) نقل شده است كه همنشينى با مردمان شرور، سبب بدبينى به نيكان مى گردد و همنشينى با نيكان سبب مى شود كه بدان به نيكان ملحق شوند. و همنشينى نيكان با گناهكاران، ابرار را به فجار، ملحق مى سازد، پس كسى كه امر او بر شما مشتبه است و از نظر دينى او را نمى شناسيد، به همنشينان او بنگريد، اگر از مردمان متديّن هستند او بردين خدا است و اگر همنشينان او بر غير دين خدا هستند. بهره اى از دين خدا براى او نيست.»[16] از پيامبر گرامى اسلام نيز نقل شده است: «هر فردى بر روش و رفتار دوست خود است».[17]

3 ـ فقر

از جمله عناصر عمده اى كه در وقوع جرم جنايت، قانون شكنى، ناهنجاريها و ناامنيهاى اجتماعى نقش برجسته اى دارد، فقر و گرسنگى است. فقر و گرسنگى، انسان را به زبونى، تباهى، گناه و جنايت مى كشاند. قرآن كريم ترس از فقر و نادارى را عامل روى آوردن اعراب جاهلى به كشتن فرزندان خود معرفى نموده است و مى فرمايد: «وَ لاَ تَقْتُلُواْ أَوْلَـدَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلَـق نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كَانَ خِطْـًا كَبِيرًا»[18] يعنى فرزندان خود را از ترس تنگدستى نكشيد ما به آنان و شما روزى مى دهيم; به راستى كشتن آن ها گناهى بزرگ است.
فقر، ايمان، عقل و عاطفه را مى گيرد و از كار مى اندازد. به قول معروف: «شكم گرسنه، ايمان ندارد.»
شخص فقير و تهيدست، اگر براى رفع نيازهاى طبيعى خود; راه مشروع و قانونى پيدا نكند، جبراً و ناچاراً دست به دزدى، تجاوز، آدم كشى و كلاهبردارى... خواهد زد. در پرونده هاى سارقين مسلح و حرفه اى هم اگر دقّت شود، خواهيم ديد كه: اكثراً در مراحل اوليه،براى رفع نيازهاى ضرورى خود: اقدام به دزدى و كلاهبردارى نموده» ولى با تكرار آن; رفته رفته به سارقين حرفه اى و خطرناك تبديل شده اند. و اين كلام پيامبر است كه: «فقر، انگيزه رو سياهى در دنيا و آخرت است.»[19]
دين مقدس اسلام، براى اين كه از جنايات ناشى از فقر و گرسنگى، جلوگيرى نمايد، با پديده فقر و تهيدستى با شدت تمام، مبارزه مى كند. در مقابل، به بهبود وضع مادى و رفاه زندگى در حد طبيعى و متعادل، سفارش نموده و به تجارت، كشاورزى، صنعتگرى و كارهاى توليدى، تشويق و ترغيب و به دولتمردان نيز توصيه مى نمايد تا رفاه و آسايش رعيت را تأمين نمايند. و عدالت اقتصادى ـ اجتماعى را وجه اى همت خويش قرار دهند.[20]

4 ـ ثروت

همان گونه كه فقر و تهيدستى اگر همراه با تقوا و توكل نباشد، باعث جرم، جنايت و انحرافات اجتماعى مى شود پول، ثروت و سرمايه نيز، اگر عامل باز دارنده ايمان را در كنار خود نداشته باشد، غرور، طغيان، اشرافيت، و بدمستى را به دنبال دارد ـ اسراف كاريها، شهوت رانيها، عياشيها، استثمار و غارت طبقات فقير، كارگر و زحمت كش... از خصوصيات ويژه اشرافيت و سرمايه دارى است.
دين اسلام همان گونه كه فقر و تهيدستى را مايه ذلت، خوارى و جنايت; مى داند، با پول و ثروت، كه طغيان و عياشى را به دنبال داشته باشد. نيز به شدّت مبارزه و مقابله مى كند. در فرهنگ اسلام از ثروتمندان بدمست، مغرور، و طغيانگر به: مترف و مترفين، ياد مى شود و مترف به قول اهل لغت; به كسى گفته مى شود كه: فزونى نعمت، زندگى مرفّه و امكانات گسترده مادى و دنيوى، او را مست، مغرور، و غافل ساخته و به طغيانگرى واداشته است.[21]
قرآن كريم، با صراحت تمام; احساس استغناء و بى نيازى را مايه طغيان فكرى و عملى انسان مى داند و مى گويد: «... انسان آنگاه كه احساس بى نيازى كند، طغيان مى نمايد.[22] و در آيه ديگرى دارد كه: «هنگامى كه نعمتى، خداوند به او; اعطا كند. خداى را كه قبلا مى خواند، فراموش مى كند![23]
«قرآن كريم «در آيات گوناگون» از روى يكى از سنتهاى تاريخ، پرده بر مى دارد و اينكه: پيامبران، پيوسته با آسايش طلبان و مترفين جوامع خود; درگير بوده اند، و اين دسته، كانون ديگرى مبارزه با انبياء را تشكيل مى داده اند، و با فساد، عياشى، استثمار مستمندان، سدّ راه پيشرفت و تكامل جوامع بشرى شده و مى شوند. براى نمونه آيات شريفه ذيل را مرور مى كنيم، «وما در هيچ شهر و ديارى، پيامبر بيم دهنده نفرستاديم مگر اينكه مترفين آنها «كه مست نازو نعمت بودند» گفتند: «ما به آنچه فرستاده شده ايد كافريم.»[24]
در آيه ديگر مى خوانيم: «و اين گونه در هيچ شهر و ديارى، پيش از تو، پيامبر انذار كننده اى نفرستاديم مگر اينكه ثروتمندان مست و مغرور آن گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و به آثار آنان اقتدا مى كنيم... و به همين جهت، از آنها انتقام گرفتيم، بنگر پايان كار تكذيب كنندگان چگونه بود.»[25]
زياده روى در تنعمات مادى و فرو رفتن در شهوات و افراط در كامجوئى ها و لذتهاى دنيوى، طغيان، سركشى غرور و بدمستى را به دنبال داشته و جامعه را به سمت گناه، معصيت و مبارزه با ارزشهاى اخلاقى و انسانى، سوق مى دهد و در نتيجه باعث سقوط جامعه انسانى مى شود. لذا قرآن مى فرمايد: «و هنگامى كه بخواهيم شهر و ديارى را هلاك كنيم، نخست اوامر خود را براى «مترفين» و «ثروتمندان مست شهرت»، آنجا، بيان مى داريم سپس هنگامى كه به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات يافتند. آنها را بشدت درهم مى كوبيم.»[26]
خلاصه: ثروت و سرمايه دارى، از يك طرف طغيان، سركشى، شهوات رانى، و غرور و بدمستى را به دنبال دارد و از سوى ديگر، شكاف طبقاتى و فاصله اى فاحش ميان دو طبقه جامعه را همراه دارد. و اگر جامعه از حد تعادل خارج شد، گروهى سير سير، و دسته اى ديگر، گرسنه گرسنه باشند، قطعاً دچار بحران خواهد شد، و فاصله طبقاتى، بى ترديد به انفجار خونين، منتهى خواهد گرديد و افراد رنج ديده مستضعف و استثمار شده بالاخره روزى، دست به عصيان و انقلاب خونين عليه سرمايه داران از خدا بى خبر، كه جز به فساد، عياشى و شهوت رانى خود نمى انديشند، خواهند زد.
حضرت على(ع) در نامه مباركش، به مالك اشتر، سفارش مى نمايد تا طبقه پائين و فقير جامعه را بيشتر، مورد توجه قرار دهد، بعد مى فرمايد: «خشم اكثريت مردم، رضايت و خشنودى خواص را در هم مى كوبد، ولى خشنودى و رضايت عموم مردم، خشم خواص معدود را در خود حل مى كند. [27]
خلاصه تا هنگامى كه جامعه به دو گروه فقير و غنى، استضعاف و استكبار، تقسيم و دسته بندى شود. جرم، جنايت، بزهكارى و اعمال خلاف عفت، ادامه و جريان پيدا خواهد كرد. دين اسلام سعيش بر اين است كه: فقر را از جامعه ريشه كن سازد و از طرف ديگر، جلوى سرمايه دارى را نيز سدّ نمايد، چرا كه در هر دو صورت، خطر جامعه بشرى را تهديد مى كند، فقر يك نوع گناه، جنايت، ناتوانى و بيماريهاى جسمى و اخلاقى به وجود مى آورد، پول پرستى، سرمايه دارى و اشرافيت هم نوعى ديگر. اسلام با ثروت مشروع، مخالفتى ندارد ولى هيچ گاه اجازه نمى دهد ثروت مشروع در مجارى انحراف، اسراف، تبذير و خوشگذرانيهاى ناروا; خرج شود لذا در سوره بقره مى خوانيم كه «اموال خود را در راه باطل صرف نكنيد»[28] و در جاى ديگر دارد كه: «بخوريد و بنوشيد ولى اسراف نكنيد.»[29]

5 ـ كمبود معنويت

پيدايش ظلم، تجاوز، ترور و فحشا و منكرات كه باعث ناامنيهاى فردى و اجتماعى مى شود. علل و عوامل مختلف دارد، كه تحليل و بررسى همه آنها، «مثنوى هفتاد من كاغذ» مى خواهد، ولى از عمده ترين و مؤثرترين عامل وقوع ظلم و تجاوز وناامنى... نبود معنويت و ضعف مبانى و ارزشهاى اصيل مذهبى و اخلاقى است.
اگر در دنيايى متمدن امروز، به تعداد افراد جانى، بزهكار و جنايت پيشه، ساعت به ساعت، افزوده مى شود. و زندگى در كام همه، بخصوص آنها كه متمدن ترند. تلختر و ناگواراتر مى گردد و اگر امروز، مفاهيمى چون عدالت، مساوات، صلح، امنيت، صفا، انساندوستى و روى هم رفته آنچه كه جلوه هاى اصيل انسانيت انسان است، بسيار كم رنگ شده اند; به خاطر فقدان معنويت و ارزشهاى اخلاقى و انسانى است.
همان گونه كه تقوا و معنويت، باعث آرامش و امنيت درونى و بيرونى مى شود.[30] اعراض از حق و فقدان معنويت: درد، رنج، گمراهى، فساد و جنايت را به دنبال دارد. لذا در سوره «طه» اعراض از ذكر و ياد خدا ـ اين گونه منعكس شده است كه: «هر كس از ياد خدا، روى گردان شود، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و در قيامت او را نابينا محشور مى كنيم...»[31]
و در سوره سباء سرنوشت دردناك قومى كه به خاطر اعراض از ذكر خدا، به آن گرفتار شده اند. اين گونه مى خوانيم كه: «براى قوم سباء در محل سكونتشان نشانه اى از قدرت خدا بود. دو باغ عظيم و گسترده با ميوه هاى فراوان از راست و چپ، به آنها گفتيم از نعمت و روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او را به جا آوريد، شهرى است پاك و خدائيست پر مهر، اما آنان اعراض كردند و ما سيل ويرانگر را بر آنها فرستاديم.[32]
و در سوره نحل، ترس و ناامنى ناشى از كفران نعمت، و فقدان ارزشهاى اخلاقى و معنوى با صراحت بيان شده است، «خداوند براى آنان كه كفران نعمت مى كنند. مثلى زده است. منطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بود، و همواره روزيش از هر جا مى رسيد، اما نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند، و خداوند بخاطر اعمالى كه انجام مى دادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد.[33]
موارد ذكر شده، عمده ترين و مؤثرترين عناصر وقوع جرم، جنايت، تجاوز و ناامنى را تشكيل مى دهد. كه تحليل و بررسى دقيق و همه جانبه اى آنها، فرصت و زمان بيشتر مى خواهد و هر كدام مى تواند موضوع مستقل براى تحقيق و يا پايان نامه قرار گيرد.

پى‏نوشتها:

1 . نهج البلاغه، خ 176.
2 . نهج البلاغه، نامه 53.
3 . قرآن كريم قصص /57: وَقَالُوا إِن نَتَّبِعِ الْهُدَى مَعَكَ نُتَخَطَّفْ مِنْ أَرْضِنَا أَوَ لَمْ نُمَكِّن لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبَى إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَيْء رِزْقاً مِن لَدُنَّا وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ
4 . قرآن كريم /عنكبوت /67: أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَماً آمِناً وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ.
5 . قرآن كريم ،مائده/33: إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَاداً أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِنْ خِلاَف أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ.
6 . تحرير الوسيله جلد 2، كتاب الحدود، فصل 6، حد محارب: المحارب هو كلّ مَن جرد سلاحه او جهز لاخفاة الناس و ارادة الافساد فى الارض فى بّر كان او فى بحر فى مصر او فى غيره ليلا او نهاراً .
7 . قانون مجازات اسلامى ماده 183
8 . راه و رسم زندگى صفحه :156
9 . قرآن كريم سوره نوح آيه: 27 ـ 26: وَ قالَ نُوحٌ رَبِّ لاتَذَرْ على الاَرْضِ مِنْ الكافِرينَ دَيّاراً، اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يَضِلُّوا عِبادَكَ وَ لايَلِدوا اِلا فاجراً كَفَّاراً.
10 . كفاية الاصول، صفحه 89: الشَّقِىُ شَقِىٌّ فى بَطْنِ اُمَةِ وَ السَّعيدُ سَعيدٌ فى بَطْنِ اُمِّةِ.
11 . كودك: 1/62: اُنْظُر فى اَىّ شَىْء تَضَعُ وَلَدَكَ فاِنّ العِرقَ دَسَّاسٌ.
12 . غرر الحكم فصل بيست و هفتم حديث 52: حُسْنُ الاَخْلاقِ بُرهانُ كَرَم اِلاَعْراقِ.
13 . قرآن كريم، فرقان: 28 ـ 27: وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَالَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً
يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاَناً خَلِيلاً
14 . بحار الانوار: 78/141: مجالس الصّالِحينَ داعِيَةٌ الى الصَّلاح.
15 . غرر الحكم فصل هشتادم حديث 149: مجالَسَهُ اهل الدنيا مَنْساةٌ للايمان و قائِدَةٌ الى طاعةِ الشيطان.
16 . بحار الانوار / 74: باب من لم ينبغى مجالسته حديث، 31: مُجالَسَةُ الاشرار تُورثُ سُوءَ الظَّن بالاَخْيارِ وَ مُجالَسَةُ الاخيار تُلحِقُ الاشرار بالاخيار و مُجالَسَةُ الابرار لِلفُجّارِ تُلْحِقُ الابرارَ بالفجار فَمَنْ اشتَبَهَ عليكم امرُهُ وَ لَمْ تَعرفُوا دينَهُ فانظرُوا الى خُلَطائِهِ فانِ كانُوا اهلَ دينَ الله فَهُوَ عَلى دين الله و اِنْ كانُوا على غير دين الله فلا حَظَّ مِنْ دينِ الله.
17 . الوافى جلد 5، صفحه 581: باب من تكره مصاحبته و مشاورته، المَرءَ على دين خليله و قرينه.
18 . سوره اسراء/ آيه 31.
19 . مواعظه العدديه 110: الفقر سواد الوجه فى الدارين.
20 . غرر الحكم، فصل هشتم حديث 435: اَحْسَنُ المُلُوك حالا مَنْ حَسُنَ عَيشُ النّاسِ فى عَيْشِهِ وَ عَمَّ رَعِيَّتَهُ بعَدْلِهِ.
21 . ر، ك: لسان العرب، ذيل ماده: مترف.
22 . قرآن كريم / علق / 6 ـ 7: كَلاّ اِنّ الاِنْسانَ لَيْطغى اَنْ رءَأهُ استَغْنى.
23 . قرآن كريم / زمر / 8: ثُمَّ اِذا خَوَّلَهُ نِعْمة مِنْهُ نَسِىَ ما كانَ يَدْعُوا اليه مِنْ قَبل.
24 . قرآن كريم / سباء / 34: و ما اَرْسَلْنا فى قَرْيَة مِنْ نَذير اِلاّ قالَ مَتْرَفُوها اِنّا بِما اُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ.
25 . قرآن كريم / زخرف/25-23: وَكَذلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِي قَرْيَة مِن نَذِير إِلاَّ قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّة وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِم مُقْتَدُونَ... فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ.
26 . قرآن كريم اسراء / 16: وَإِذَا أَرَدْنَا أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيراً.
27 . نهج البلاغه نامه 53: فان سُخْطَ العامَّةِ يُجْحِفُ بِرَضى الخاصَّةِ وَ اِنْ سُخْطَ الخاصَّةِ يُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى العامَّةِ.
28 . بقره 188: وَلاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ.
29 . قرآن كريم،اعراف/31: كلوا و اشربوا و لا تسرفوا.
30 . قرآن كريم سوره رعد، آيه 28، اَلا بِذكر الله تطمئن القلوب.
31 . قرآن كريم، طه، 124 ومَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فاِنّ لَهُ معَيشَةً ضَنكاً و نَحْشُرُهُ يَوْمَ القيامةِ اَعْمى.
32 . قرآن كريم سباء 15 ـ 17:لَقَدْ كَانَ لِسَبَإ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَن يَمِين وَشِمال كُلُوا مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ
فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَبَدَّلْنَاهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَيْ أُكُل خَمْط وَأَثْل وَشَيْء مِن سِدْر قَلِيل
ذلِكَ جَزَيْنَاهُم بِمَا كَفَرُوا وَهَلْ نُجَازِي إِلاَّ الْكَفُورَ.
33 . قرآن كريم، سوره نحل، آيه 112: وضَرَبَ اللهُ مَثَلا قَرْيَةً كانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكان فَكَفُرَتْ باَنْعُمِ اللهِ فَاَذاقَها اللهُ لِباسَ الجُوعِ والخَوْفِ مما كانوا يَصْنَعُونَ
یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چشم زخم در نگرش قرآن

چشم زخم در نگرش قرآن

ام البنين شاه منصوري
سخني با خوانندگان

در مقاله حاضر نويسنده با اشاره به توانمنديهاي فرا مادي انسان كه از سوي خداوند در او به وديعه نهاده شده، درباره سحر و جادو و ساحر بودن چشم انساني، ماهيت و واقعيت چشم زخم و راههاي مصون ماندن از چشم شوران به تفصيل سخن گفته كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

توانمنديهاي فوق العاده انسان

واقعيت سحر و جادوگري امري پذيرفته شده در بينش و نگرش قرآني است. جادوگري به مفهوم واقعي آن به معناي تصرف خارق العاده و بيرون از دايره امور طبيعي است. انسان به جهت خليفه الله بودن و تعليم اسمايي، از توانمندي ها و ظرفيت هاي بسياري برخوردار است كه فراتر از هر موجودي است؛ زيرا تعليم وآموزش همه نام هاي الهي كه در آيه 30 سوره بقره بدان اشاره شده به معناي آن است كه انسان از نظر ماهيت و ذات، آفريده اي است كه از همه صفات و اسمايي كه خداوند به او تعليم داده برخوردار مي باشد. اين ظرفيت و توانمندي شامل امور عادي و غير عادي مي شود.
از آن دسته توانمندي ها مي توان به خلاقيت وآفريدگاري و ربوبيت طولي اشاره كرد. يكي از اين توانمندي ها و ظرفيت ها كه به تعليم و جعل اسمايي در ذات و ماهيت انسان سرشته و به وديعت نهاده شده است تصرفات فرامادي و فرا فيزيك و قوانين طبيعي است. اين دسته از ظرفيت ها و توانمندي ها به يقين فراتر از توانمندي هاي هر آفريده ديگر از جنيان و فرشتگان است تا بتواند به عنوان خلافت الهي آنان را مديريت و تدبير و ربوبيت نمايد و هر يك را به كمال لايق و شايسته شان برساند. از اين رو همه فرشتگان و جنيان در برابر انسان، سجده كرده و اطاعت و فرمانبرداري وي را پذيرفته اند تا تحت مديريت او به كمال خويش دست يابند.
هر چند كه به ظاهر و در مقام تشريع، ابليس كه از جنيان و بزرگ ايشان بود از اين كار سرباز زد و تمرد و عصيان نمود و خود را به علت مايه و سازه جنسي خويش برتر ديد و گفت كه از آتش و جنس برتر است ولي با اين همه، وي نيز به حكم تكوين وامر الهي، مسخر انسان و تحت ولايت و خلافت الهي انسان مي باشد. بنابراين تنها كاري كه به عنوان دشمن آشكار مي تواند انجام دهد وسوسه است و هيچ گونه تصرف فراتر از آن نخواهد داشت و تنها كساني كه ولايت و خلافت او را مي پذيرند تحت سلطه وي در مي آيند و از اوليايش به شمار مي روند. از اين رو ابليس در رستاخيز، خطاب به دوستان و اولياي خويش مي گويد: فلاتلوموني و لوموا انفسكم؛ مرا سرزنش نكنيد و خود را سرزنش كنيد؛ زيرا تنها شما را وسوسه كردم و شما خود مطيع و فرمانبرم شديد.
به هر حال طبيعت و ذات انسان به گونه اي است كه داراي ظرفيت و توانمندي هاي بسياري مي باشد كه يكي از آن ها تصرف در فرآماده و ايجاد امور خارق العاده و فرا طبيعي و فيزيك است. البته برخي به جهت شرايط اعتدالي زيست محيطي و وراثتي در كودكي نيز ممكن است به اين ظرفيت و توانمندي به شكل فعليت ضعيف دست يابند و يا با آموزش مي توانند خود را به اين فعليت برسانند. اين توانمندي انسان مانند بسياري ديگر از توانمندي ها به صورت قوه و توانايي در ذات انسان وجود دارد و مي توان در يك فرآيند تعليمي و تربيتي و آموزشي و پرورشي به فعليت رساند و از آن بهره برد.

توانايي انسان براي سحر و جادو

انسان ها به طور طبيعي توانايي اعمالي را دارند كه از آن به سحر و جادو ياد مي شود. برخي اين توانمندي را به شكل اعتدالي زيست محيطي و وراثتي به ارث مي برند و در كودكي و خردسالي مي توانند از آن بهره گيرند. برخي ديگر نيز با آموزش و پرورش نفس خويش مي توانند آن را فعليت بخشيده و در فراماده و فرا طبيعت و يا در ماده و طبيعت با اين توانايي فرامادي خويش تصرف نمايند. در حقيقت اين توانايي با توجه به اسباب مختلف مانند آموزش و پرورش و قدرت و توانايي ذاتي روحي و رواني شخص متفاوت و از درجات متنوعي برخوردار مي باشد. از اين رو برخي ها توانايي تصرفاتي چون ايجاد كردن را دارا مي باشند و مي توانند ميوه و يا خوراكي را ايجاد و خلق كنند و يا مي توانند در رفتار و كردار ديگري تاثيرگذار باشند و دل و قلب كسي را به سوي خويش و يا ديگري متمايل سازند و يا زمينه انزجار و بيزاري را فراهم آورند.
ابزارهاي سحر و جادو و روش هاي آن نيز به نسبت توانايي شخصي متفاوت و متعدد است. از اين رو برخي تنها در روح و روان و برخي در جسم تصرف مي كنند و يا اين كه برخي تنها از راه چشم و برخي ديگر از راه دست و يا ابزارهاي ديگر مي توانند تصرف نمايند.
يكي از معروف ترين نوع جادوگري و تصرف ها، تصرف از راه چشم است كه در اصطلاح فارسي از آن به چشم زخم ياد مي شود و دارندگان چنين توانايي را برخي بديمن و شوم چشم مي شمارند. در اين نوشتار تنها اين نوع از سحر و جادو و تصرف فرامادي مورد تحليل و تجزيه قرار مي گيرد.

چشم، يكي از نشانه هاي خدا

چشم كه در آموزه هاي قرآني از آن به عين و بصر و راي و نظر تعبير مي شود گاه به ابزار و گاه به نوع كنش و واكنش آن اشاره دارد. «عين» نام ابزار ديدن و رويت و نظر است. خداوند آفرينش چشم براي انسان را يكي از آيات الهي مي داند (انعام آيه 46 و يونس آيه 31 و آيات ديگر) چشم به عنوان ابزار ديدن و نگريستن، ابزاري است كه با اتكا به روح انسان توانايي ديدن مي يابد. به اين معنا كه روح انساني است كه در حقيقت از دريچه و ابزار چشم مي نگرد و مي بيند. (سجده آيه 9) از اين رو ميان چشم و روح ارتباط بسيار تنگاتنگي وجود دارد و اين روح انساني و نفس اوست كه چشم را مديريت مي كند. اين گونه است كه روح انساني براي درك و شناخت خود و جهان و ادراك موقعيت خويش در هستي و بهره گيري از نعمت هاي خداوندي در راستاي تكامل خويش، از ابزار چشم بهره مي گيرد. (بقره آيه7و 171 و اعراف آيه 179 و ده ها آيه ديگر).
خداوند اين ابزار را به انسان داده است تا با تامل در جهان آفرينش شناخت كاملي از خود و خدا به دست آورد و زمينه عبوديت خداوندي را در نهاد خود فراهم سازد و تقويت نمايد و با پرستش خداوند و شكر نعمت، گام در راه تكامل تا قاب قوسين او ادني (نجم آيه 9) بردارد. اين توانايي ديدن و آگاهي و شناخت از موقعيت خود و خدا و جهان، از همان روزهاي آغازين تولد آغاز و در يك فرآيند طبيعي به تكامل مي رسد. (نحل آيه 78)
در گزارش قرآن به اين نكته اشاره شده كه جنيان نيز همانند انسان ها از چشم برخوردارند (اعراف آيه 179) با اين تفاوت كه چشمان جنيان از يك قابليت بيش تري نيز برخوردار مي باشد و در حالت عادي مي توانند انسان ها را بنگرند ولي انسان تنها زماني كه خود را تعالي بخشيد و از چشم برزخي بهره مند شد مي تواند عالم مثال منفصل را بنگرد كه منطقه زيست جنيان در دنياست. از اين رو خداوند به بشر هشدار مي دهد كه جنيان و ابليس مي توانند شما را در حالت عادي بنگرند ولي شما از چنين توانايي برخوردار نمي باشيد پس مواظب باشيد از اين ضعف و سستي شما سوءاستفاده نكنند و شما را وسوسه و گمراه نسازند.

ارتباط روح و چشم

چشم انسان از آن جايي كه تحت تاثير مستقيم روح و جان انساني كار مي كند و به يك معنا با نفس و روان آدمي مرتبط است حركات آن نيز تحت تاثير جان و روان قرار مي گيرد. از اين رو انسان هايي كه در حالت ترس روحي و رواني قرار مي گيرند چشماني خيره پيدا مي كنند و يا چشمانشان به حركت در مي آيد.
در حقيقت حركت غيرعادي چشم متاثر از حالت رواني و دروني انسان انجام مي شود. ترس موجب مي شود چشمان به طور غيرعادي به حركت درآيد. (احزاب آيه 19) گاه نيز اتفاق مي افتد كه چشم با ديدن چيزهايي چنان روح را تحت تأثير قرار مي دهد كه امكان مهار حركات ساير اعضا براي جان و روان آدمي فراهم نمي شود. در داستان يوسف (ع) و زنان اشراف چنين موقعيت براي زنان اشراف پديد مي آيد و آنان تحت تاثير جمال و زيبايي شگفت انگيز فرابشري يوسف، دست خويش را مي برند. (يوسف آيه 31) اين نشان مي دهد كه چشم انساني موجب مي شود تا هم خود تحت تأثير روح، حركات و رفتارهاي غيرعادي و غيرمهار شده انجام دهد و هم مي تواند ابزاري براي تحت تاثير قرار دادن روح آدمي شود تا مهار و كنترل ساير اعضا را از دست دهد. اين بدان معناست كه ميان روح انساني و چشم ارتباط بسيار حساس و ظريفي وجود دارد.

سحر چشم

گفته شد كه سحر و جادو از توانمندي هاي ذاتي بشر است و انسان ها مي توانند به اعتدال ذاتي و غير اكتسابي به اين توانايي به صورت فعلي دست يابند و يا با آموزش و پرورش، استعداد و توانمندي ذاتي خويش را در اين زمينه آشكار سازند.
در داستاني كه قرآن درباره مردم بابل ميانرودان گزارش مي كند به مساله وجود سحر و تعليم آن به كمك دو فرشته الهي به نام هاروت و ماروت اشاره مي نمايد. در اين داستان كه در سوره بقره آمده به خوبي تبيين و تحليل مي گردد كه سحر و جادو قابل تعليم و آموزش است و كاركردهاي بسياري دارد و مي تواند امري مثبت و سازنده و يا منفي و زيانبار باشد.
در اين جا هدف آن نيست كه علت اين كه چرا دو فرشته مامور مي شوند در بابل به مردم سحر و جادوگري بياموزند تبيين شود؛ زيرا اين خود نوشتار و تحقيقي ديگر را مي طلبد. اما اين نكته در اين گزارش و تحليل به روشني ظاهر مي شود كه انسان اين استعداد و توانمندي را به طور ذاتي دارا مي باشد كه از عناصر فرامادي استفاده كند و يا ابزارهاي مادي را در امور فرامادي به كار گيرد در مورد اخير مراد آن است كه شخص مي تواند از امور مادي چون چشم براي امري معنوي مانند محبت و دشمني بهره ببرد.
در داستان سحر جادوگران مصري و مبارزه ايشان با حضرت موسي(ع) اين نكته مورد تاكيد قرار مي گيرد كه سحر مي تواند در چشم و تصرف در آن باشد. از اين رو نفوذ جادوي ساحران فرعوني در چشم بني اسرائيل بوده كه موجب وحشت ايشان مي شود. به اين معنا كه شخص مي تواند با اعمالي، در چشم شخص تصرف كند و تاثيرات آن را در جان و روحش ببيند. بنابراين با حركت طناب ها و ريسمان ها در چشمان مردمان تصرف شده و در جان ايشان وحشت و ترس افكنده مي شود. (اعراف آيه 116)
كافران مكه نيز در برابر معجزات پيامبر(ص) مدعي بودند كه چشمانش در برابر مشاهده گشايش درهاي آسمان مسحور شدند و در حقيقت پيامبر در چشمان ايشان تصرف كرده تا نتوانند حقيقت و واقعيت را از خيال جدا كنند. (حجر آيه 14و 15)
به هر حال شكي نيست كه انسان از توانايي خاص و خارق العاده اي برخوردار است كه موجبات تصرفات فرامادي و فراطبيعي را فراهم مي آورد. همين مساله و وجود كساني كه از اين توانايي برخوردار بودند موجب شده حتي معجزات پيامبران كه امري فراتر از سحر و جادو بوده و نشانه و آيتي بزرگ و غيرقابل انكار مي باشد از ديدگاه كافران به عنوان سحر و جادو برآورد و قلمداد شود. آنان پيامبران را به عنوان ساحران و نه پيامبران معرفي مي كردند. در آيات بسياري از قرآن به اين مسئله اشاره شده كه كافران دربرابر معجزات باهره پيامبران، ايشان را متهم به سحر و جادو مي كردند و هرگونه ارتباط اين معجزات را با خداوند انكار مي نمودند. اينها همه نشانه اي از وجود سحر و جادو و آثار و تأثيراتي بود كه درجامعه بشري وجود داشت و بسياري از مردم به ذاتي و يا با آموزش به آن دست يافته بودند.

چشم زخم

چنان كه گفته شد يكي از اقسام سحر و جادو، تصرفات چشم است كه اگر به گونه آسيب زا و زيانبار باشد از آن به چشم زخم ياد مي شود. چشم زخم به معناي آسيبي است كه چشم بد به كسي بزند. (فرهنگ فارسي ج1ص1290)
قرآن در آيه 67 سوره يوسف به امكان وحقانيت چشم زخم اشاره مي كند. در اين آيه حضرت يعقوب(ع) به فرزندان خويش فرمان مي دهد كه هنگام ورود به مصر از يك دروازه شهر وارد آن نشوند و از آن جايي كه فرزندان ده گانه ايشان افرادي زيبا و تنومند و جوان بودند از ايشان مي خواهد براي در امان ماندن از چشم زخم مردم مصر از دروازه هاي متعدد وارد شوند تا به چشم نيايند. (الميزان ج11 ص218) بنابراين مي توان گفت كه چشم زخم امري پذيرفته شده در بينش و نگرش قرآني است.(مجمع البيان ج5 و 6 ص380)
در حقيقت يعقوب(ع) از چشم زخم مصريان نسبت به فرزندانش دل نگران بود.هرچند كه آن حضرت(ع) براين نكته تأكيد مي ورزد كه قدرت انسان هاي داراي چشم زخم به گونه اي است كه او نمي تواند جلوي آنها را بگيرد مگر آن كه اراده الهي به اين تعلق گيرد كه چشم زخم مردم در ايشان اثر نگذارد.(يوسف67)
مهم ترين آيه كه درباره چشم زخم بدان اشاره مي شود آيه 51 سوره قلم است كه درباره پيامبر گرامي(ص) آمده است. در اين آيه آمده كه كافران در تلاش بودند چشم زخمي به پيامبر(ص) برسانند. آنان كه از هر راهي تلاش مي كردند تا آن حضرت را بكشند و يا دعوتش را به تعطيلي بكشانند از ساحران و جادوگران بهره گرفتند تا اين كار را انجام دهند. از اين رو خداوند مي فرمايد: وان يكادالذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعواالذكر و يقولون انه لمجنون.
در اين آيه دليل آنان براي به كارگيري سحر و جادو و چشم زخم آن است كه پيامبر را مجنون و جن زده مي دانستند و اين زماني بود كه ذكر يعني قرآن را شنيده بودند و آن را شگفت انگيز مي يافتند. گمان بردن به اين كه كلام آدمي نيست و مي بايست كلام جنيان باشد و آنان هستند كه وي را به بند كشيده و از زبان محمد(ص) سخن مي گويند. باعث شد تا با به كارگيري سحر و چشم زخم، تلاش كنند وي را بكشند و يا آسيبي به او وارد سازند تا جن تسخيركننده نيز بميرد و يا برود.
واژه زلق در لسان العرب به معناي لغزيدن است و زلق بابصار و لغزيدن به چشم يعني اين كه تو را با چشمانشان آزار رسانند و تو را از مقامي كه داري بلغزانند.(لسان العرب ج6ص70) اين مقام همان مسئله ذكر حكيم و قرآن عظيمي بود كه آنان را شگفت زده كرده بود و بهترين سخنوران و شاعران كافران در برابرش زانو به زمين زده بودند.

راه هاي مصونيت از چشم زخم

انسان ها به طور طبيعي نسبت به امور شگفت انگيز واكنش نشان مي دهند و ناخودآگاه در ديگري تصرف مي كنند. از اين رو گفته شده هنگام مواجهه با نعمت فراوان و يا برخورداري خود و يا ديگري از آن، از واژه ماشاءالله استفاده كنيد كه حوالت اين نعمت به خداست.
اما براي رهايي از چشم زخم و يا مصونيت از آن در سوره يوسف آيه67 به مسئله توكل بر خدا اشاره و از مردمان خواسته شده تا از اين عامل براي پيشگيري از چشم زخم و در امان ماندن از آن استفاده كنند.
در حقيقت انسان بايد به اين باور برسد كه تنهاخداوند در برابر اين قدرت هاي ماورايي و فرامادي مي تواند بايستد و او را نجات دهد و يا در امان نگه دارد.
از ديگر روش هايي كه قرآن در همين آيه بدان اشاره مي كند پرهيز از كساني است كه داراي اين قدرت هستند و نيز استفاده از شيوه هايي است كه زمينه هاي چشم زخم را فراهم نمي آورد. ظاهر نشدن در برابر شور چشمان يكي از اين راه هاست.خواندن سوره معوذتين به ويژه سوره فلق يكي ديگر از شيوه هاي پيشگيري و درمان است. برخي گفته اند كه آيه من شر حاسد اذا حسد، شامل عائن يعني كسي كه با چشم آسيب مي رساند نيز مي شود؛ زيرا چشم زخم گاه از حسادت نفساني برمي خيزد. به اين معنا كه شخص هرگاه در ديگري نعمتي يافت و يا فراواني نعمتي را مشاهده كرد از روي حسادت مي كوشد تا آن نعمت از او سلب شود و با شورچشمي مي كوشد تا آن را از ميان بردارد.
علامه طباطبايي در الميزان مي نويسد: چشم زخم نوعي از حسد نفساني است كه هنگام مشاهده چيزي كه در نظر شور چشم، زياد و تعجب انگيز است محقق مي شود. (الميزان ج20 ص393)اينها نمونه هايي از مسئله چشم زخم و چشم شور است كه در آيات قرآني مي توان ردگيري كرد. البته نمونه هاي ديگري هست كه براين نكته تأكيد مي كند ولي پرداختن به همه مباحث آن از حوصله اين نوشتار بيرون است.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ريشه يابى قرآنى فرار از خانه پيش به سوى سراب

ريشه يابى قرآنى فرار از خانه
پيش به سوى سراب

سيدمحمد عارف حسينى

فرار دختران به عوامل گوناگونى بستگى دارد، ولى آنگاه كه خانه به يك محيط ناامن تبديل مى شود، برخى از دختران راهى به جز فرار نمى بينند؛ اين رهيدن، سرآغاز لغزيدن در سراب است، سرابى كه رفتن در پى آن، غلتيدن در چاه تباهى را به همراه دارد. خيلى زود دختران براى گذراندن زندگيشان به كارهاى غيراخلاقى و انواع جرمها روى مى آورند و هر فردِ فرصت طلبى مى كوشد به گونه اى از جسم و روحشان بهره گيرد. گرچه دختران فرارى به خيال خويش از ناملايمات زندگى خانوادگى مى گريزند، امّا با فرار خود، جداى از مسائل شخصى و مشكلات عاطفى و روحى خويش، به گسترش روزافزون بزهكارى در جامعه نيز كمك مى كنند و در نتيجه، سلامت كل جامعه را به خطر مى اندازند.
اصولاً براى شناخت هر پديده اجتماعى بايد به دنبال علل و ريشه هاى آن بود و اگر اين ريشه ها شناسايى شوند، تحقيق درباره اهداف و دسترسى به اطلاعات مورد نياز براى درمان آن درد اجتماعى، آسانتر خواهدشد. بر اين اساس در پژوهش حاضر، به بررسى ريشه يابى دينى فرار دختران از خانه مى پردازيم. گرچه تحقيقات فراوانى درباره علل روان شناختى و اجتماعى فرار دختران انجام شده، اما در اين نوشتار سعى شده علل فرار دختران از منظر قرآن كريم و رهيافت هاى قرآنى ريشه يابى شود.

* ريشه هاى خانه گريزى از نگاه قرآن

در يك بررسى كلى در مى يابيم كه قرآن كريم، عوامل بسيارى را براى رفتن انسانها در مسير ضلالت وگمراهى برشمرده و پيوسته آنها را از پيامدها و خطرات گمراهى برحذر داشته است. اما دراين مجال به بررسى هشت عامل مهم در ظهور پديده خانه گريزى دختران از نگاه قرآن و اسلام مى پردازيم. پيشاپيش اعلام مى كنيم كه اين موضوع از دو زاويه ديگر يعنى جامعه شناسى و روانشناسى اجتماعى نيز قابل بررسى است.
۱- نداشتن تكيه گاه معنوى (ضعف ايمان): يكى از عوامل فشارهاى روانى در قرآن، نداشتن تكيه گاه معنوى است، زيرا وقتى انسان خدا را فراموش كند، زندگى دشوار مى شود: «هر كس از توجه به من سر باز زند، زندگى او تنگ و تاريك مى شود»(۱)
انسانى كه با خدا نباشد و تكيه گاه ايمان نداشته باشد، نه قناعتى دارد تا سرمايه معنويت و غذاى جانش باشد، نه اخلاقى كه بتواند جلوى طغيان شهوتش را بگيرد و نه اميدى كه او را به سوى آينده پيش برد. كسى كه خدا را فراموش مى كند تمام آرزوهايش به دنيا محدود مى شود؛ اما امكانات مادّى، جان انسان را كه در پى جاودانگى است سيراب نمى سازد. چنين فردى پيوسته در فقر روحى به سر مى برد و دل در گرو چيزى دارد كه قابل دسترسى نيست؛ او همواره با آرزوهاى برآورده نشده و هراس از زوال نعمتها همنشين است.
اين آموزه هاى قرآنى در بسيارى از دختران فرارى مصداق مى يابد. براستى اگر دختر فرارى داراى تكيه گاه معنوى باشد، با توجه به دستورهاى دينى مى تواند با تمام مشكلات و گرفتاريهاى خانواده و اجتماع وخواهش ها و تمايلات غريزى خود كنار آمده، در كانون خانواده زندگى زيبايى را براى خود و ديگران بسازد. اما اگر دخترى سايه سار اَمْن ايمان را ترك گويد و ارتباط خود را با خداوند قطع كند، پروردگار وعده زندگى سختى را به او داده است. اين جاست كه تمام غرايز نفسانى به يكباره به جان او افتاده، او را در مسيرى مى كشاند كه انتهاى آن گريز از خانه مى باشد زيرا ديگر كانون خانواده را پاسخگوى نيازهاى خود نمى داند.(۲) جالب اين است كه اكثر دختران فرارى يا علاقه اى به نماز ندارند و يا از روى بى ميلى و عدم خلوص نيّت با خدا ارتباط دارند، در حالى كه از نگاه قرآن، تنها نماز و ياد خدا، انسان را از هر فحشا و هر عمل زشتى بازمى دارد و چه بسا اگر اين دسته از دختران ارتباط بيشتر خود را با خدا از طريق نماز فراهم مى كردند، هيچ وقت به فكر گريز از خانه نمى افتادند. همانا نماز انسان را از هر زشتى و پليدى باز مى دارد.»؛(۳)
بى ترديد، فرار دختران از خانه، يكى از بدترين منكرات است، چرا كه با ترك خانه و خانواده و ورود به اجتماع، زمينه ارتكاب صدها عمل نامشروع در جامعه فراهم خواهد شد. البته ضعف دينى و ناآشنايى فرزندان با مسائل دينى، اغلب به دليل ناآشنايى والدين با موازين و معارف اسلامى است كه موجب عدم انتقال معارف و احكام اسلامى به فرزندان يا انتقال نادرست آن مى شود و در هر صورت زمينه دور شدن فرزندان از مسائل دينى و عبادى و ارتكاب اعمال زشت را فراهم مى آورد.
۲- پاسخ به غريزه جنسى: امروزه نياز جنسى و عدم امكان پاسخگويى مناسب به آن، يكى از مهمترين علل فرار برخى دختران از خانه به شمار مى آيد.
آموزه هاى قرآنى تأكيد بسيارى بر اين مسئله دارند و درباره آن دو نوع سازماندهى در نظر گرفته شده است:
الف: ارضاى غريزه جنسى از طريق مشروع و حلال كه كامل كننده دين و مايه آرامش انسان است: «از جنس خودتان همسرى برايتان آفريد تا در كنار آنها آرامش يابيد...»(۴)
ازدواج، مانع طغيان شهوت است و از بروز رفتارهاى ناپسند برآمده از طغيان غريزه جنسى جلوگيرى مى كند و لذا در اين هنگام هم فرد به آرامش مى رسد و هم جامعه؛ همان چيزى كه قرآن وعده داده است.
ب: تعديل غريزه جنسى: اسلام در كنار تشويق به ازدواج، افراط و تفريط در غريزه جنسى را نمى پذيرد و برخلاف روانشناسى مادّى، معاشرت و شوخى و اختلاط با نامحرم را حرام يا مكروه مى داند.
اين آئين با هر نوع تحريك شهوت جز از طريق مشروع، مخالفت مى ورزد. قرآن كريم، از زن مى خواهد صدايش را نازك نسازد تا با پاسخ آزمندانه شنونده بيمار روبه رو نشود.
اگر قرآن براى تعديل غريزه جنسى، زنان و مردان را به رعايت حجاب سفارش كرده، به اين خاطر است كه همين نياز جنسى است كه علت و ريشه بسيارى از انحرافات اخلاقى و ناهنجارى هاى اجتماعى مى شود كه امروزه يكى از اين ناهنجارى ها، فرار دختران از خانه است. برخى دختران فرارى به داشتن رابطه با جنس مخالف و برخى به ارتكاب اعمال نامشروع اعتراف دارند. اين رابطه به دو صورت مى تواند باشد:
اوّل: توسط بى بند و بارى خود دختران، كه طبق آموزه هاى اسلامى رفتن در وادى هوسرانى و مسائل جنسى، خصوصاً توسط نوجوانان و جوانان عاقبتى جز تباهى ندارد؛ چنانچه امام على(ع) مى فرمايند: «أَوَّلُ الشَّهْوَةِ طَرَب وَ آخرُها عَطَب؛(۵) اول شهوت، شادى و خوشى و آخر آن خستگى و هلاكت است.»
دوم: صورت ديگر اين است كه رابطه با جنس مخالف توسط فرد ديگرى به دختران پيشنهاد مى شود. اين مورد نيز در قرآن هشدار داده شده كه عاقبتى جز انحراف از راه راست ندارد: و مردم هوس باز و پيرو شهوت، مى خواهند كه شما از راه حق و رحمت الهى بسيار دور و منحرف گرديد.»:(۶)
بنابراين از ديدگاه قرآن رفتن در وادى شهوت و ميل جنسى، چه توسط خود فرد يا ديگران، در هر دو صورت به انحراف و هلاكت مى انجامد و به راستى گريز دختران از خانه و خانواده، آيا شروع انحراف و هلاكت نيست !
۳- جدايى والدين (طلاق): جدايى والدين در يك خانواده از نظر فشار روانى بيشترين اثر منفى را بر فرزندان دارد. از نظر اسلام و قرآن، همان گونه كه ازدواج زيبا و دوست داشتنى است،(۷) طلاق و از هم پاشيدگى خانواده نيز زشت به شمار مى رود. پيامبر اكرم(ص) مى فرمايند: «نزد خداوند هيچ عملى منفورتر از اين نيست كه خانواده اى در محيط اسلامى به وسيله جدايى [طلاق] ويران گردد.»(۸) طلاق از چند منظر براى دختران مشكل آفرين مى شود: اوّل، مشكل عاطفى است، كه جدايى پدر و مادر ساليان سال روحيه آنها را جريحه دار مى كند. دوّم، مشكلات اجتماعى است كه شانس ازدواج مطلوب را از دختر مى گيرد. سوم، شكل خانوادگى است كه در قالب برخورد نامادرى يا ناپدرى و فشارهاى روانى و حتى گاه فيزيكى او را وادار به فرار از خانه مى كند.(۹)
به سبب بروز اين گونه مشكلات است كه اسلام سعى كرده از بروز طلاق جلوگيرى كند و اهرم هايى از قبيل:رسيدگى در محكمه خانوادگى،(۱۰) رعايت ايام عدّه، رجوع عملى، وجوب پرداخت نفقه زن شيرده بعد از طلاق و... را در مسير طلاق مى گذارد(۱۱) تا مبادا اين عمل ناپسند انجام گيرد. تمام اين تدابير و دستورات قرآنى بدين علت است كه طلاق، سنگين ترين ضربه را به بنيان خانواده و روح فرزندان وارد مى آورد. او را پريشان و سرگردان مى كند و اگر تكليف دختر نامشخص شود و پدر يا مادر به او بى توجهى كنند و او نتواند اين حالت را تحمل كند، در اين صورت يكى از راههاى نجات از اين پريشانى و عذاب را فرار از خانه مى پندارد.
* تبعيض و ظلم : منظور از تبعيض اين است كه رفتار والدين يا يكى از آنان نسبت به همه فرزندان، يكسان نباشد و در دادن امكانات و آزاديها و يا در برخوردها، تفاوت بين فرزندان قائل شوند. اين عامل باعث ايجاد عقده هاى روانى در دختران مى شود و وقتى به خاطر بى مهرى و بى توجهى والدين روحيه اش درهم شكست، ديگر در خانه جايى براى خود نمى بيند و گاه دست به فرار مى زند.
پيامبر اكرم(ص) نيز در مورد قائل نشدن به تبعيض ميان فرزندان مى فرمايد: «عدالت را بين فرزندان مراعات كنيد، همان گونه كه دوست داريد آنان در نيكى و اظهار لطف با شما به عدالت رفتار نمايند»(۱۲). در روايتى آمده كه وقتى به پيامبر(ص) خبر دادند كه خداوند دخترى به او عطا فرموده، نگاه حضرت به چهره اصحابش افتاد كه ناخشنود بودند، سپس فرمود: اين چه حالتى است كه در شما مى بينم خداوند گلى به من عطا فرموده، آن را مى بويم و روزى او با خداست.(۱۳)
اسلام نسبت به روح لطيف و احساسات دختران تا آنجا اهميت قائل شده كه به والدين سفارش نموده: اگر كسى به بازار برود و چيزى بخرد و آن را به خانه براى زن و فرزندان ببرد و درخانه، دختران را براى گرفتن تحفه مقدم بدارد و دخترش را خشنود كند، مانند اين است كه برده اى از اولاد اسماعيل را در راه خدا آزاد كرده است.(۱۴)
در جاى ديگرى پيامبر اكرم(ص) به كسانى كه به دختران ظلم نمى كنند و بين آنها و پسران تبعيض قائل نمى شوند، وعده بهشت مى دهد: «هر كه دخترى داشته باشد و به او آزارى نرساند و بى احترامى نكند و پسرش را بر او مقدم نكند، خداوند او را وارد بهشت مى كند.»(۱۵)
يكى ديگر از رفتارهاى ناپسند نسبت به دختران، وادار كردن آنها به ازدواج با كسى كه نمى پسندند مى باشد. والدين حق ندارند در مسئله ازدواج، مردى را كه دخترشان نمى پسندد به او تحميل كنند و او را به زور وادار به ازدواج كنند. آنها نبايد هوى و هوس و خواسته هاى صنفى و قبيله اى خود را در ازدواج دختران و پسران خود اعمال كنند.
در برخى موارد اجبار دختران به ازدواج با مردى كه دوست ندارند، يكى از علل فرار تلقّى شده است. اين عمل در سيره پيامبر(ص) و معصومين(ع)، نهى شده است. پيامبر اكرم(ص) نظر دختران خود را در مسئله ازدواج دخيل مى دانند و نظرخواهى ايشان از حضرت فاطمه(س) در امر ازدواج، درسى است براى پدرانى كه خود به جاى دختر، تصميم مى گيرند . چنان كه ملاحظه شد، در فرهنگ قرآن و معصومين(ع) هيچ رفتار تبعيض آميزى ميان دختر و پسر مشاهده نمى شود، بلكه سفارش به اكرام و محبت به دختران شده است. چه بسا اگر چنين سفارشاتى نبود، ظلم و ستم هاى فراوانى بر دختران روا داشته مى شد و با ايجاد عقده هاى روانى و شخصيتى در وجود دختران زمينه هاى ظهور صدها ناهنجارى در خانه و اجتماع فراهم مى شد. همچنان كه امروزه رفتار تبعيض آميز برخى والدين و ظلم آنان بر دختران، باعث بروز عقده هاى روانى و نهايتاً انگيزه فرار در ذهن آنان مى شود، لذا قرآن و شريعت اسلامى براى جلوگيرى از بروز اين گونه ناهنجارى ها درجامعه اسلامى، به عدم تبعيض ميان فرزندان دختر و پسر سفارش كرده است زيرا دختران، با روحيه و عواطف لطيف در برابر بى مهريها و بى توجهى ها تاب نمى آورند و ممكن است دست به رفتارهاى نابهنجارى مانندگريز از خانه بزنند.(۱۶)
* يأس و نااميدى : امروزه بسيار مشاهده مى شود كه دختران به خاطر داشتن احساسات لطيف و نيز عدم توانايى كافى در رويارويى با مشكلات مختلف درخانه، مدرسه يا اجتماع و محيط دوستان - به علت بى حوصلگى، بى صبرى، اخلاق تند و... ناشى از ضعف روحيه مذهبى - دچار يأس ونااميدى مى شوند، بطورى كه تمام درها را به روى خود بسته مى بينند و به ناچار در پى يافتن دريچه گريزى به سوى رهايى ازمشكلات و دردسرها دست به فرار مى زنند.(۱۷) طبق رهيافت هاى قرآنى كسى كه توان رويارويى با مشكل را ندارد، نوميد شده و قدرت مقاوت را از دست مى دهد: «وقتى كه با مشكلات سختى روبه روشد، نااميد مى شود.»(۱۸)
مشكلات بسيارى، دختران را در سنين نوجوانى و جوانى تهديد مى كند اعم از مشكل روحى دراثر از دست دادن عزيزان، دوستان يا شرايط مناسب زندگى، مشكل فيزيكى مانند بيمارى و ... و نيز مشكلات مالى و ساير سختى هاى زندگى، همراه با ناتوانى دختران در حل شرايط موجود يا سامان بخشيدن به مشكلات به علت سستى بنيه مذهبى و عدم توجه به توصيه هاى دينى در اين شرايط، باعث يأس و نااميدى آنها و فراهم آمدن زمينه هاى فرار مى شود. چون كسى كه نااميد از خلق و خدا باشد و اميد رستگارى نداشته باشد، با خود مى گويد: من كه آخرت بدى دارم پس لااقل نبايد لذات دنيا را از خود دريغ كنم. با اين انديشه نادرست، ارتكاب گناه براى او آسان مى شود و در درياى عصيان غرق مى شود. خداوند در قرآن دستور مى دهد: «به بندگانم كه برنفس خود اسراف كرده اند، بگو هرگز از رحمت خدا نوميد نشويد.»(۱۹) «انسان مؤمن در دشوارى ها و سختى ها ازرحمت خداوند نااميد نمى شود بلكه ايمانش تثبيت مى گردد»(۲۰)، ولى سست ايمانها با از دست دادن نعمت در نااميدى و ناسپاسى و كفر فرو مى روند؛ ايشان هنگام امتحان به سبب كفر و شرك، هراسان مى شوند.(۲۱) بدون علت قابل قبول فرياد مى كشند گويا با جهانى از اشباح روبه رويند: «هر فريادى را از هركجا بلند شود عليه خود مى پندارند.»(۲۲)
بنابراين در فرهنگ قرآنى يأس و نااميدى كه خصلت افراد سست ايمان است، مذمت شده و افراد مؤمن هيچ وقت دچار يأس نمى شوند زيرا اين خصلت، انسان رابه سوى هر منكر و زشتى مى برد، حتى تا سر حد كفر و شرك. دخترانى كه در اثر يأس و نااميدى از خانه مى گريزند، در واقع اولين منكر را مرتكب شده اند(۲۳) و چه بسا بعد از آن به خيال دست يافتن به آزادى و نجات از نوميدى به سوى كارهاى غير اخلاقى و ديگر منكرات نيز كشيده شوند.
* خلق و خوى ناپسند: گاهى دختران در اثر آداب و معاشرت هاى بيرون از خانه، داراى نوعى شخصيت متفاوت از خانواده مى شوند كه تمايلات و مطالبات خاص خود را دارند، لذا يا نمى توانند خانواده و فشارهاى آن را تحمل كنند و يا به عكس، خانواده و ارزش هاى حاكم بر آن نمى تواند دختر را با اين شخصيت قبول كند. در هر صورت ممكن است، دختر شرايط خانه را تحمل نكند و دست به فرار از خانه بزند. قرآن كريم در مورد تأثيرگذارى شخصيت انسان بر رفتارش مى فرمايد: «قُل كُلّ يَعمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ؛(۲۴) هر كس براساس خلق و خوى و ساختار شخصيتى اش عمل مى كند.»
از ديدگاه قرآن، روحيات، خصايص و عادت هاى هر انسانى او را به چارچوبى مقيد مى كند كه آن را «شاكله»مى خوانند. امام صادق(ع) شاكله را طورى تفسير كرده كه نشان دهنده شخصيت باطنى انسان است. براساس اين رهيافت قرآنى، گاهى شاكله و شخصيت باطنى دختران است كه نمى تواند محيط خانه را مكان مناسبى براى حضور خود تحمل كند و ترجيح مى دهد آن را ترك گفته، به دنبال ايده آل هاى خود باشد. بر اين اساس، والدين بايد از دوران كودكى و بخصوص دوران بلوغ، براى ساختن يك شخصيت درست و مثبت براى فرزندان خود، تمام همتشان را به كار گيرند و سعى كنند در كودكى فرزندان را به گونه اى حمايت كنند كه به تمام احساسات و نيازهاى آنان به صورت صحيح و منطقى پاسخ گويند و نيز در سنين نوجوانى و جوانى مراقب دوستان و همنشينان او باشند تا با دوستان سالم و مؤمن رفت و آمد كنند. يكى از عوامل شكل دهنده شخصيت دختران، دوستان و همنشينان آنهاست كه اسلام در اين باره هشدار داده است. پيامبر اسلام مى فرمايد: «اَلْمَرئ ُعَليِ دينِ خَليلهٍ وَ قَرينه؛ بسيارند دخترانى كه خود گمراه و منحرف نبوده اند و دراثر معاشرت و دوستى با افراد فاسد درمسير فساد و گناه افتاده اند.» و اين عملى نمى گردد، مگر با اجراى دستورات دين مبين اسلام كه براى هر دوره از سنين انسان، فرامين و فرمول هاى خاص تربيتى ارائه نموده است.(۲۵)
* فقر و دنياگرايى : فقر از دو طريق زمينه فرار دختران را فراهم مى كند: اول اينكه، مسائل و مشكلات اقتصادى، فشارهاى روحى بسيارى را بر اعضاى خانواده، خصوصاً نان آور خانواده وارد مى آورد و گاهى ديده مى شود پدر به دليل فقر و تبعات آن، فرزندان را مورد بى مهرى و تنبيه قرار مى دهد و چون در بيشتر اين خانواده ها دختران فقط به ديده يك مصرف كننده و نانخور نگريسته مى شوند، اين رفتار، دختران را آزار مى دهد. قرآن كريم درباره بد رفتارى با فرزندان مى فرمايد: «به خاطر فقر و تنگدستى فرزندانتان را نكشيد كه روزى رسان آنها ما هستيم»(۲۶) برخى دختران به علت فشارهاى اقتصادى و عواقب آزار دهنده آن دست به فرار مى زنند.
دست هاى ديگر از دختران نيز به علت فقر و احساس كمبود ميان دوستان به دليل محروميت از برخى امكانات، از خانه فرار مى كنند، تا به آرزوها و خواسته هاى خود برسند كه رهيافت هاى اسلامى اين دسته را هم مذمت مى كند كه آخرت خود را براى دنيا نفروشند. «كادَ الفَقْرُ أَن يكُونَ كُفراً؛(۲۷) نزديك است كه فقر به كفر بينجامد.» نتيجه آن كه اگر فرهنگ دينى و اقتصادى اسلامى به درستى در جامعه حاكم باشد، نه دختران از خانواده خويش گريزان مى شوند و نه خانواده از بودن دختر در خانه احساس ناخوشايندى مى كنند.

منابع در دفتر روزنامه موجود است

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چشم و هم چشمي از نگاه قرآن

چشم و هم چشمي از نگاه قرآن

سعيد طالب پور

در جامعه نابهنجاري هايي به وجود مي آيد كه به شكل پديده اجتماعي از فراگيري بسياري برخوردار مي شود. اغلب كساني كه به اين نابهنجاري ها دچار مي شوند خود را از اتهام آن مبرا مي دانند و به شكلي مي پذيرند كه امري ناخوشايند و رفتاري زشت است. برخي پديده هاي اجتماعي، خاص گروه ها و طبقاتي است به گونه اي كه آن را به سادگي مي توان به گروه سني يا علمي و يا طبقه اي اجتماعي نسبت داد؛ زيرا رواج گسترده آن در اين گروه و يا طبقه اجتماعي نشان مي دهد كه نوعي همبستگي ميان گروه و پديده و يا هنجار و نابهنجار وجود دارد.
پديده نابهنجار چشم و هم چشمي از جمله پديده ها و نابهنجاري هايي است كه در ميان مردم و به خصوص زنان به شكل گسترده وجود دارد و هر زني دست كم در موردي و يا زماني گرفتار اين نابهنجاري اجتماعي است. قرآن از آن جايي كه دين زندگي است به همه مسائل اجتماعي و امور مرتبط به آن پرداخته است.
بازخواني آيات قرآن با در نظر گرفتن هنجارها و نابهنجاري ها مي تواند افزون بر تحليل درست مساله به شخص اين امكان را دهد كه علل و عوامل آن را شناسايي و براي مقابله با آن چاره انديشي كند. در نوشتار حاضر كوشش بر آن است تا ريشه نابهنجاري چشم هم چشمي از منظر قرآن واكاوي شده و تحليل قرآن از اين مساله ارائه گردد كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.

چيستي چشم و هم چشمي

چشم و هم چشمي اصطلاحي است كه به نوع رفتار انساني در حوزه عمل اجتماعي اشاره دارد. واكاوي واژگاني اين اصطلاح هر چند مي تواند بخشي از محتوا و مفاهيم آن را بازشناساند ولي تنها مولفه اي از مولفه هاي اين نابهنجاري را نشان مي دهد. به نظر مي رسد كه مولفه چشم در ايجاد اين پديده اجتماعي بسيار موثر است. به اين معنا كه هم در ايجاد و هم در علت و انگيزه، نقش چشم مهم ارزيابي شده است. در حقيقت اشخاصي كه گرفتار اين نابهنجاري هستند تحت تاثير بينايي قرار دارند.
با توجه به مساله رقابت كه در اين اصطلاح نهفته است، اشخاص براي دست يابي به اهداف رقابتي، دست به انواع و اقسام كارهايي مي زنند كه در چشم ديگري بزرگ نمايند و به نوعي خودنمايي كرده و برتري و چيرگي خويش را نشان دهند. چشم پركني و برتري جويي هدفي است كه در اين نوع رفتار مي توان شناسايي كرد.
كساني كه به اين بيماري دچار مي شوند و تحت تاثير اين پديده نابهنجار اجتماعي، عمل و رفتار و زندگي مي كنند خود تحت تاثير مواردي هستند كه به چشم مي آيد و مي كوشند تا از هم سطح هاي خويش كم تر نباشند از اين رو خود اقدام به رفتاري مي كنند كه در چشم ديگران مطرح شوند. بنابراين مولفه هاي اساسي چشم هم چشمي را مي بايست در تظاهر، رقابت، احساس خودكم بيني و ارضاي آن به اشكال مادي و ظاهري و مانند آن دانست. شخص مي كوشد چيزهايي را تهيه و به نمايش گذارد كه در چشم ديگري خوب و زيبا و شگفت انگيز باشد و برتري خود را از اين طريق به رخ ديگري بكشد.

ديدگاه روان شناسان

از نظر روان شناسان و كساني كه در حوزه روان شناسي اجتماعي تحقيق و پژوهش مي كنند، پديده اي چون چشم و هم چشمي در ميان برخي افراد، نشانه وجود نوعي نياز براي جلب توجه اطرافيان و مورد تاييد قرار گرفتن از سوي آنهاست. بنابراين چشم و هم چشمي ارتباطي مستقيم با ميزان پذيرفته شدن افراد از سوي خود آنها دارد. بدين معني كه هرچه افراد، وضعيت ظاهري، توانايي هاي فردي و مالي خود را همان گونه كه هست، قبول داشته باشند كمتر به چشم و هم چشمي با اطرافيان خود مبادرت مي ورزند.
به اعتقاد روان پزشكان، زماني كه افراد واقعيات زندگي و توانايي هاي فردي خود را قبول داشته باشند كمتر به نظرات ديگران در مورد خود توجه مي كنند و مي خواهند اطرافيان، آنها را همان طور بپذيرند كه در واقعيت هستند. هم چنين وقتي افراد بيش از حد در پي كسب اطلاع از نظرات ديگران نسبت به خود باشند تلاش مي كنند تا همان طور كه ديگران دوست دارند در مقابل آنها ظاهر شوند و از همين طريق نظر مثبت آن ها را نسبت به خود جلب كرده و مورد تاييد آن ها واقع شوند. در اين صورت است كه اين افراد از واقعيات شخصيتي و توانايي هاي خود غافل شده و معيار خود را تاييد ديگران قرار مي دهند.

انسان، موجودي الگوپذير

از نظر روان شناسان اجتماعي چشم هم چشمي در حوزه الگوهاي رفتاري بسيار نقش آفرين است. كساني، ديگري خاص و يا ديگران مهمي را به عنوان الگو قرار مي دهند و مي كوشند تا از سرتا پا همانند الگو باشند ديگران مهم چنان رفتار شخص را تحت تاثير قرار مي دهند كه هر چيز ظاهري كه در ايشان بيابد مي كوشد تا با همانندسازي، خود را با آنان تطبيق دهد.
الگوهاي رفتاري شخص مي تواند وي را به هر سوي بكشاند. اين مساله درباره همه كسان از پير و برنا و زن و مرد و عامي و عالم صدق مي كند. از اين رو در آيات قرآني مساله اسوه و بهره گيري از آن مطرح مي شود؛ زيرا انسان به طور طبيعي رفتارهاي خويش را براساس تاييد و يا همراهي با الگوها شكل مي دهد و اصولا مساله جامعه پذيري كه اصلي بسيار مهم در زندگي اجتماعي بشر است، ريشه در الگوپذيري انسان دارد. براين اساس مساله تقليد به دو شكل عاقلانه و كوركورانه در جوامع بشري امري طبيعي و غريزي است و انسان نمي تواند بي تقليد و الگوبرداري از ديگري زندگي كند، بلكه حتي نمي تواند به كمال انساني دست يابد. از اين رو آيات قرآني با بيان داستان زندگي گذشتگان و ارايه الگوهاي مختلف در هر حوزه ريز و درشت زندگي، مي كوشد تا شخص در يك راه مستقيم با بهره گيري از الگوهاي بينشي و نگرشي و رفتاري حركت كند و به سعادت دنيا و آخرت دست يابد.
به هر حال، مساله چشم و هم چشمي ريشه در اصول غريزي و فطري بشر دارد و بازخواني آن نشان مي دهد كه اين رفتار به سبب تحليل نادرست از موقعيت خود در جهان و زندگي اجتماعي پديد مي آيد. شخصي كه گرفتار بيماري و نابهنجاري اجتماعي چشم و هم چشمي مي شود در حقيقت دچار جهل و ناآگاهي از وضعيت و موقعيت خود به عنوان انسان و هدف از زندگي است و از يك غريزه درست و فطرت سالم به شكل نادرستي بهره برداري كرده است. قدرت و تواني كه در نهاد بشر قرار داده شده تا با كمك آن خود را به سعادت برساند ابزاري براي بازدارندگي وي از ترقي و كمال مي شود و جلوي پيش رفت و رشد و تكامل او را مي گيرد. اين گونه است كه ظرفيت و توانايي خود را در جايي ديگر هزينه مي كند كه سودي برايش ندارد.

ريشه يابي علل چشم و هم چشمي

چنان كه گفته شد منشأ چشم و هم چشمي را مي بايست در برخي از غرايز طبيعي و فطري بشر جست. اگرچه شخصي كه گرفتار بيماري چشم و هم چشمي مي شود و اين نابهنجاري را در خود رشد و تقويت مي كند به كژي و بيراهه مي رود. در انسان ها غريزه الگوپذيري وجود دارد. همين غريزه است كه آدمي را براي رشد و تعالي و تكامل و جامعه پذيري آماده مي كند. كودكان با تقليد، واژگان را مي آموزند و با تقليد از رفتار بزرگ ترها خود را با محيط اجتماعي هماهنگ مي كنند و با بهره گيري از آن دانش هاي نظري و تجربي منتقل مي شود و تكامل و رشد فردي و اجتماعي در جوامع انساني روز به روز فزوني مي يابد.
اما كساني كه دچار نابهنجاري رفتاري چشم و هم چشمي مي شوند از اين مسئله (الگوپذيري و تقليدكردن فطري بشري) به درستي بهره نمي گيرند و آن را در جايي نادرست هزينه و خرج مي كنند. همانند اين مسئله را قرآن درباره تقليد از باورهاي نادرست و آيين ها و اعمال و مناسك خرافي مطرح مي سازد و آن را به عنوان تقليد غيرمجاز و ناروا مورد سرزنش قرار مي دهد.
بنابراين مي بايست به كساني كه گرفتار چشم وهم چشمي هستند آموخت به جاي آن كه در اين حوزه ها از ديگري تقليد كنند، در اموري تقليد كنند كه براي آنان مفيد و سازنده است.
عامل ديگري كه قرآن براي چشم و هم چشمي برمي شمارد، تكبر است. تكبر خصوصيت ضداخلاقي است كه در همگان به گونه اي وجود دارد. اين خصوصيت كه از آن به رذيلت اخلاقي ياد مي شود موجب مي شود تا شخص خود را برتر از ديگري بيابد. از اين رو مي كوشد تا به هر شكلي شده برتري خويش را نشان دهد و خود را فراتر و بزرگ تر و برتر از ديگري بنماياند. اين گونه است كه چيزهايي كه در خود مي يابد به رخ ديگري مي كشد و در اموري كه احساس مي كند كه از برتري برخوردار نيست تظاهر به دارايي آن مي نمايد. از اين رو مسئله چشم و هم چشمي به عنوان تظاهر براي برتري جويي مطرح مي شود و شخص مي كوشد تا با تظاهر برتري خود را نشان دهد.
در داستان هاي قرآن و گزارش هاي آن به موارد بسياري در اين حوزه اشاره شده كه مي توان به داستان ابليس در خود برتربيني و بزرگ نمايي اشاره كرد. ابليس كه مامور مي شود بر انسان سجده و اطاعت وي را به عنوان خلافت الهي بپذيرد، استكبار ورزيده و به اين استدلال كه وي از آتش آفريده شده و از موجودي كه از خاك و گل لجن ساخته شده برتر مي باشد. از اين رو استكبار مي ورزد و برتري خود را به رخ همگان مي كشاند. اين در حالي است كه وي مي دانست كه آدمي برتري ديگري دارد كه به تعليم اسما و جعل آن پديد آمده است و در اين حوزه، ابليس را بر او برتري نمي باشد؛ ولي ابليس با ناديده گرفتن آن كوشيده تا با تظاهر، خود را برتر نشان دهد. (اعراف آيه 12)

تكاثرطلبي، از عوامل چشم و هم چشمي

تفاخر از ديگر عللي است كه قرآن براي بيماري و نابهنجاري چشم و هم چشمي برمي شمارد. در سوره تكاثر به اين مسئله اشاره مي كند كه اعراب كه از هر جايي خود را دچار كمبود و حقارت احساس مي كردند براي جبران اين نقيصه به تفاخر روي مي آوردند. از اين رو با اشاره به اموري كه از نظر هر خرمندي باطل و نادرست است به ايشان يادآور مي شود كه تفاخر به اين امور چقدر پست مي باشد.
اعراب براي بيان برتري خويش و تفاخر بر ديگران به مال و منال و فرزند بسنده نمي كردند بلكه حتي به شمارش مردگان خويش در گورستان ها مي پرداختند تا فزوني نفرات خويش را به رخ ديگران بكشانند.(سوره تكاثر)
بنابراين اين تكاثرطلبي نيز مي تواند يكي ديگر از علل و عوامل چشم و هم چشمي باشد؛ زيرا شخص با اين شيوه مي كوشد تا اموري را گرد آورد كه بتواند به رخ ديگري بكشد و خود را در حد و اندازه طرف مقابل و يا فراتر از آن بنماياند. زياده خواهي هاي آدمي در همه حوزه ها وجود دارد. بنابراين زياده خواهي، خاص چيز و يا امري نيست. از جمله زياده خواهي هاي آدمي مي توان به گردآوري مال و فرزند و اموري اشاره كرد كه به چشم مي آيد.
حسادت هاي فردي نيز در زمينه چشم و هم چشمي مي تواند نقش داشته باشد چرا كه افراد حسود به نوعي در پي همانندسازي با ديگران هستند و تمايلي نسبت به تمايز با اطرافيان خود نداشته و مي خواهند چيزي جداي آنچه مورد تاييد ديگران است، نباشند.

حسادت و غبطه

حسادت به معناي آن است كه شخص نعمتي را در ديگري مي يابد و مي كوشد تا به نحوي آن نعمت از دست وي برود و يا به شكل نقمت و بلا درآيد. حسود آرزوي آن را ندارد كه شخص از نعمت برخوردار گردد بلكه مي خواهد تنها خود از نعمت برخوردار باشد و ديگري از آن بهره اي نداشته باشد.
اما در برابر حسادت امر ديگري نيز وجود دارد كه از آن به غبطه ياد مي كنند. غبطه به اين معناست كه شخص نعمتي را در ديگري مي يابد و آرزو دارد كه او نيز داراي آن شود بي آن كه خواستار زوال نعمت از ديگري و يا تبديل آن به نقمت شود. از اين رو غبطه امري مفيد و سازنده است و موجب رشد و تعالي افراد مي شود. زيرا شخص مي كوشد تا با تلاش خويش و كمك و ياري خداوند به نعمتي سازنده و مفيد دست يابد. در مسئله درس و آموزش و امور معنوي غبطه موجب مي شود تا شخص تلاش كرده و خود را به مراتب عالي تر برساند.
از اين جاست كه مسئله سبقت و پيشي گرفتن از يك ديگر در امور خير پيش مي آيد. به اين معنا كه شخص امري را خير و سازنده و مفيد و نعمتي بزرگ مي يابد و تلاش مي كند كه او نيز به آن دست يابد و يا آن را انجام دهد. اين گونه است كه مسابقه در كارهاي خير و نيكو در ميان اشخاص به عنوان رقابت سازنده و مفيد و هنجاري پسنديده خودنمايي مي كند و جامعه را به سوي تعالي و تكامل مي كشاند. قرآن دراين مسئله از مومنان خواسته است كه با استباق و پيشي گرفتن در امور خير، خود و جامعه را به سوي سعادت رهنمون سازند.(بقره آيه 148) به عبارت ديگر تنها در امور خير است كه قرآن به مسئله سبقت گيري از هم و يا به تعبيري چشم و هم چشمي مثبت و سازنده تأكيد مي كند.
به هر حال رقابت غيرسازنده ميان افراد جامعه، عامل مهمي در ايجاد چشم و هم چشمي است از اين رو مي بايست با آموزش درست و ايجاد بينش و نگرش سازنده، رقابت هاي نادرست را به شكل رقابت هاي سازنده چون مسئله غبطه تبديل و دگرگون ساخت و جامعه را از آثار زيانبار چشم و هم چشمي و صرف هزينه هاي بسيار در امور غيرمفيد رهايي بخشيد.

كمبود اعتماد به نفس

برخي از روان شناسان علاوه بر امور يادشده در خصوص علل و عوامل چشم و هم چشمي به مسئله ديگري نيز توجه داده و گفته اند خودپنداري پايه و اساس اعتماد به نفس انسان ها است بنابراين وقتي افراد در مراحل رشد خود؛ مورد تاييد واقع شدن از سوي اطرافيان را به عنوان يك نياز اصلي در خود احساس كنند در اغلب موارد شرايط وويژگي هاي فردي و اجتماعي اطرافيان را مطلوب تر از خود ارزيابي كرده و دچار كمبود اعتماد به نفس مي شوند. به اعتقاد روان شناسان اجتماعي، كمبود اعتماد به نفس نيز يكي ديگر از فاكتورهايي است كه مي تواند در افزايش چشم هم چشمي افراد تاثير به سزايي داشته باشد .

فرهنگ حاكم بر خانواده

افزون بر عوامل يادشده، فرهنگ حاكم بر خانواده و جامعه نيز تاثير به سزايي در نوع رفتار افراد دارد؛ به گونه اي كه وقتي افراد در محيطي رشد پيدا مي كنند كه مورد اهميت و توجه كافي اعضاي خانواده خود قرار گرفته و از استقلال نسبي برخوردار هستند، به ميزان كم تري براي جلب نظر و تاييد اطرافيان خود تلاش مي كنند.
در پايان يادآوري اين نكته ضروري است كه چشم و هم چشمي در ميان همگان وجود دارد و مسئله اختصاص به گروه و يا طبقه و يا جنسي خاص ندارد هر چند كه در ميان زنان مسئله چشم و هم چشمي به خاطر مسئله گرايش ذاتي زنان به تظاهر و خودنمايي بيشتر است. به اين معنا كه زنان از آنجايي كه به طور طبيعي و غريزي خواهان آن هستند كه خودنمايي كنند و تظاهر به برتري براي جلب رضايت ديگران نمايند به مسئله چشم و هم چشمي گرايش و تمايل بيش تري از مردان نشان مي دهند.
براي رهايي از اين مشكل نيز مي بايست از همان روش هايي استفاده كرد كه در از ميان بردن تكبر و حسادت و تظاهر و تكاثر و ديگر رذايل اخلاقي استفاده مي شود. از اين رو تغيير بينش و نگرش مردم و تغيير الگوهاي رفتاري، از مهم ترين عوامل بازسازي و جلوگيري از رواج پديده چشم و هم چشمي است.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار و عوامل پيدايش تعصب

آثار و عوامل پيدايش تعصب

علي باقرزاده

برخي از خصلت ها عامل مهمي در خروج انسان از اعتدال شخصيتي است. اين خصلت ها افزون بر آن كه در منش و رفتار آدمي تاثير مي گذارد در بينش و نگرش وي نيز آثار مخرب و زيانباري به جاي مي نهد به گونه اي كه شخصيت آدمي از سلامت و كمال فطري دور مي شود و در سراشيب سقوط وهبوط قرار مي گيرد. اين خصلت ها به شكل پرده اي بر عقل و فطرت مي افتد و تصويري واژگونه از جهان و واقعيت هاي آن در برابر شخص قرار مي دهد. دراين حالت امكان هيچ گونه خطاب، تنبيه و هشدارباش فراهم نيست و شخص را نمي توان از حالتي كه در آن قرارگرفته رهايي بخشيد. او مصداق ناشنوا و نابيناي واقعي مي شود و به تعبير قرآن صم و بكم و عمي لايرجعون و لايعقلون مي گردد. به تعبير ديگر امكان بازگشت به فطرت سالم و تعقل براي او فراهم مي شود و يا به سختي امكان آن فراهم مي گردد. يكي از اين خصلت ها كه زاويه ديدي ديگر پديد مي آورد و شخص را تحت كنترل خود درمي آورد خصلت تعصب است. در نوشتار حاضر تلاش براين است تا اين خصلت برپايه آموزه هاي قرآن و تحليل و تبيين آن بازخواني گردد.

* * *

معناي تعصب

واژه تعصب از لفظ عصب گرفته شده و به معناي آن است كه شخص نسبت به چيزي واكنش هاي عاطفي و احساسي به دور ازهرگونه معيارعقلاني و عقلايي داشته باشد. در حقيقت احساسي قوي و شديد و عاطفي است كه برگرفته از وابستگي شديد به امري مي باشد.
اين واژه در امور چندي چون امور اعتقادي و معرفتي به كار مي رود اما كاربرد اصلي و اصطلاحي آن كه در اين نوشتار نيز مورد نظر مي باشد، در مسائل خانوادگي و خويشاوندي است. بنابراين تعصب، خصلتي است كه شخص را به حمايت بي چون و چرا از خانواده و خويشان، چه ظالم باشند و چه مظلوم، وادار مي سازد. (لسان العرب، ابن منظور، ج9ص233) البته اين تعصب تنها نسبت به خويشان نزديك نيست، بلكه گاه نسبت به قوم و قبيله و يا كشور ويا نژاد و يا فرهنگ و زبان نيز مي تواند تحقق يابد. از اين رو شخص بي هيچ دليل عقلي و يا عقلايي و تنها بر پايه احساس و عواطف برخاسته از تعصبات خويشي وقومي و نژادي به دفاع از وي مي پردازد.

آثار تعصب در شخص و جامعه

براي شناخت اين خصلت، بهترين شيوه، بيان آثار و كاركردهاي آن در حوزه روان شناختي، فردي و اجتماعي است. به اين معنا كه با بررسي و تحليل آثار آن در شخص و جامعه مي توان با تعصب به عنوان خصلتي انساني آشنا شد.
يكي از مهمترين آثاري كه قرآن براي تعصب در حوزه فردي و روان شناختي آن را بيان مي كند، عدم دستيابي به شناخت است. به اين معنا كه تعصبات و تقليد كوركورانه از نياكان، مانع اصلي شناخت درست حقايق و ره يابي به آن است. افراد متعصب همه چيز را با معيارهاي گذشتگان و خويشان خويش مي سنجند. از اين رو هر انديشه و تفكري را كه در ميان خويش از سابقه و پيشينه اي برخوردار نباشد به عنوان انديشه باطل و نادرست به كناري مي نهند. تاكيد ايشان بر اين مسئله است كه ما اين مسائل و مطالب را تاكنون از گذشتگان و پدران خويش نشنيده ايم. اگر مطلب درست وحقي بود حتما گذشتگان آن را مطرح مي كردند و ما چيزي درباره آن مي شنيديم.
به نظر ايشان، گذشتگان به همه علوم و دانش ها وحقايق دست يافته اند و كمال، در آنان بوده است و كسي نمي تواند سخني فراتر از آنان بيان كند و يا بياورد. از اين رو باور ندارند كه كمالي درميان معاصران و يا آيندگان باشد كه گذشتگان بدان دست نيافته باشند. اين گونه است كه با هر شناخت جديد، مقابله مي كند و در برابر هر شناخت حقي مقاومت مي ورزند. (مومنون آيه24)
قرآن بيان مي كند كه تعصبات عامل مهمي در نفهميدن گفتار حق است؛ زيرا افراد متعصب حاضر نمي شوند تا به سخنان جديد كه مطلب تازه اي را بيان مي كند، گوش دهند.

علل حق ناپذيري

اين گونه است كه اهل تعصب ناتوان از شناخت حق و يا پذيرش آن مي شوند و خداوند به مسئله حق نا پذيري به عنوان يكي از آثار مهم تعصبات اشاره مي كند. در تحليل قرآن درباره علل حق ناپذيري اشخاص و عناد و انكار ايشان نسبت به آن، به مسئله تعصب اشاره شده و گفته مي شود كه تعصبات نه تنها عامل حق پذيري بلكه سدي بزرگ در برابر حق گرايي و رشد آن در اشخاص و افراد به شمار مي آيد.
قرآن در آيه170 سوره بقره مي فرمايد: هنگامي كه به ايشان گفته مي شود به حقايق فروفرستاده شده از سوي خدا ايمان آوريد با آن به مخالفت و مقابله برمي خيزند و مي گويند ما چون به انديشه ها و سنت ها و آداب اجدادي خويش انس و الفت گرفته ايم نمي توانيم برخلاف آن عمل كنيم و انديشه و بينش جديدي را بپذيريم.
تحليل قرآن دراين باره براين قرار گرفته است كه ريشه چنين رفتارهاي ضدحقانيت و مقاومت و مقابله با آن، درعدم اطاعت ايشان از عقلانيت است. از اين رو از آنان مي خواهد كه در مسئله تعقل كنند و با تفكر و به كارگيري عقل، خود را از بحران حق گريزي نجات دهند. درحقيقت آنچه عامل حق ناپذيري و حق گريزي ايشان است، عواطف و احساسات ضدعقلاني است. درحقيقت پدرانشان، امري و چيزي را بي بهره گيري از عقل و تعقل پذيرفته اند و آنان نيز كوركورانه بي بهره گيري از عقل و خرد درهمان راهي گام برمي دارند كه پيش از اين آنان كوركورانه رفته اند. تاكيد بر الفت و انس نشان مي دهد كه ايشان تنها برپايه عادت، اين كار را انجام مي دهند و براي فرار از تجدد و دگرگوني در بخشي از زندگي و اموري كه بدان عادت كرده اند، نمي خواهند به آموزه هاي حقاني وحي ايمان آورند.
قرآن در آيات 22 سوره زخرف و آيه78 سوره يونس نيز به مسئله عادت و عواطف و احساسات و با اشاره به مسئله پيروي از آثار وسنت هاي برجامانده از گذشتگان مي كوشد تا ايشان را به رفتار كوركورانه خود آگاه سازد. درحقيقت تعصبات است كه باعث مي شود خرافات و سنت هاي غيرعقلاني را همچنان نگه دارند و گام در همان راهي بگذارند كه گذشتگان بي خرد ايشان درآن راه يافته اند و سرشان به سنگ خورده است.

تعصب، مانع ايمان آوري

ممانعت و خودداري از ايمان آوردن، ازديگر آثار تعصبات كوركورانه است. شخص، هنگامي كه دربرابر حق، تنها با توجه به تعصبات قومي و قبيله اي موضع گيري مي كند نمي تواند در دل و قلب خويش به حق ايمان آورد و آن را بپذيرد. به اين معنا كه حتي اگر حق را بشناسد، تعصبات نژادي نمي گذارد كه آن حق به شكل ايمان در جان و دلش نفوذ كند و آن را باور نمايد. از اين رو قرآن تعصبات را عامل و سدي دربرابر ايمان آوري مردم متعصب مي شمارد. چنين تعصبات قومي درميان عرب ها به شكل شديدي وجود داشته است.
قرآن تعصبات عربيت را مانع اصلي عدم ايمان آوري عرب ها به قرآن و توحيد پيامبر(ص) برمي شمارد. (يونس آيه 78 و انبياء آيه52 و 53 و بقره آيه 170 و شعراء آيه 198 و 199)
اين گونه است كه قرآن ريشه تقليد كوركورانه را در تعصبات مي داند. به اين معنا كه اشخاص متعصب از ديگران به ويژه اجداد و نياكان خويش تنها به عنوان آن كه خويش و هم نژاد وي هستند پيروي مي كنند و حاضر به پذيرش رفتارها و سنت ها و آيين هاي جديد هر چند عقلاني و موافق با فطرت و عقل سليم، نمي شوند. (بقره آيه 170و مائده آيه 104 و اعراف آيه 70 و هود آيات 62، 87، 109 و آيات ديگر)

گمراهي از دين

از آثار مخرب و زيانبار تعصبات در زندگي شخصي بايد به گمراهي از دين اشاره كرد. كساني كه گرفتار تعصبات مي شوند به سبب عدم شناخت حق و يا حق ناپذيري و تقليد كوركورانه و عدم ايمان به حقايق مخالف تعصبات، دچارگمراهي مي گردند. از اين روقرآن تعصب را زمينه ساز فرو رفتن انسان ها در گمراهي و گردابي هلاكت بار مي داند به گونه اي كه در نهايت سر از دوزخ در مي آورند. (مومنون آيات 53 و 54 و نيز فرقان آيات 41 و 42).
نتيجه چنين تعصبات و آثار مخرب آن درحوزه روان شناسي فردي و درحوزه عمل فردي و اجتماعي، به شكل گرايش به گناه (اعراف آيه 28و شعراء آيه 198و 200) بروز مي يابد.
اشخاص متعصب در منش ها و هنجارهاي اجتماعي، انسان هايي هستند كه به گناهكاري بزهكاري گرايش مي يابند. دل هايشان به جرم و جنايت ميل پيدا مي كند و از منش و كنش هاي سالم اجتماعي دور مي شوند. (همان) از اين رو امام سجاد (ع) مي فرمايد: تعصبي كه موجب مي شود شخص از نظر اسلام و قرآن گناهكار شمرده شود اين است كه او اشرار قوم خويش را از نيكان اقوام ديگر برتر و بهتر شمارد. (كافي ج 2 ص 233) به اين معنا كه شخص با اين تفكر، زمينه كمك به بزهكار و بدكار را فراهم مي آورد و ظلم و ستم را تجويز مي كند و به آن دامن مي زند.

انحراف از عدالت

انحراف از عدالت و مخالفت با آن از مهم ترين آثار مخرب و زيانبار تعصبات است كه قرآن بدان اشاره مي كند. (نساء آيه 135 و مائده آيه 8) به نظر قرآن بسياري از مخالفت هاي مردم با عدالت و تحقق آن درجامعه به سبب تعصبات ايشان نسبت به خويشان و اقوام و نژاد است. بسيار ديده شده و مي شود كه دو شخصي كه با هم وارد اداره و يا مركزي مي شوند با يكي با مهر و محبت برخورد مي شود و به ديگري كم محلي مي شود. اگر ريشه اين رفتارهاي دوگانه و متضاد را جست و جو كنيد در مي يابيد كه تنها به اين جهت شخصي مورد بي مهري و بي عدالتي قرار مي گيرد كه از قوم و نژاد و همزبان وي نبوده است. (همان)
بنابر اين ريشه بسياري از بي-عدالتي ها در جامعه را مي بايست در تعصبات افراد جست. از اين رو قرآن از مردم مي خواهد كه تعصبات را به كناري نهند و معيارهاي زندگي فردي و شخصي خويش را به دور از تعصبات قرار دهند.
رفتارهاي خشونت آميز نيز برخاسته از تعصبات است. كشتارها ونسل كشي هايي كه در جوامع متعددي چون بالكان و بوسني و هرزگوين و عراق و فلسطين اشغالي انجام شده و مي شود يا در جامعه بوروندي و رواندا در آفريقا رخ داد همه دراين مساله ريشه داشته است.
براين اساس قرآن از تعصب به عنوان عامل مهم و اساسي خشونت هاي بي-جا ياد مي كند. (مريم آيه 42 و 46) اين تعصبات به گونه اي بوده كه بسياري از انسانها را تنها به سبب همين عامل به آتش كين سوزاندند و يا كشتند. (انبياء آيه 68 و عنكبوت آيه 71 و 24 و صافات آيات 85 و 86 و 97)
كينه توزي ها (حجر آيه 31و 39 و نيز اعراف آيات11تا 17) و نافرماني ها (اعراف آيه 12و ص آيات 75 و 76) از ديگر آثاري است كه قرآن براي تعصبات بيان مي كند.

عوامل زمينه هاي پـيدايش تعصب

قرآن در بيان علل و عوامل ايجادي تعصب، از جهل و ناداني به عنوان مهم ترين عامل ياد مي كند. ياد انسانهايي گرفتار اين خصلت زشت اخلاقي و رفتار ناپسند و نابهنجار مي شوند كه شناخت درستي از موقعيت خود در هستي ندارند.(فتح آيه 26) بنابر اين جهل و ناداني ريشه بسياري از رفتارهاي زشت و نابهنجار اجتماعي است. از اين رو براي بازسازي افراد گرفتار تعصب مي بايست آنان را به موقعيت خود در هستي آشنا ساخت.
از آن جايي كه ريشه بسياري از نابهنجاري ها و صفات زشت و خصلت هاي نادرست را مي بايست درجهل و ناداني جست و ، قرآن بر اين نكته تاكيد مي كند و خواهان كسب دانش و آگاهي واقعي مي شود. اگر قرآن به مساله استكبار (صافات آيه 35 و 36) به عنوان عامل و يا زمينه ساز تعصبات اشاره مي كند؛ از اين روست كه شخص جاهل با عدم درك درست از موقعيت و جايگاه خود در هستي، گرفتار تكبر و غرور درحوزه بينشي و نگرشي مي گردد و همين غرور و تكبر است كه درحوزه رفتارهاي اجتماعي به شكل استكبار نسبت به ديگري بروز مي يابد. كساني كه خود و خويشان خود را بنا به علل و عوامل نادرست و معيارها و ملاك هاي باطل و برتر مي بينند، نسبت به خود و خويشان تعصب مي ورزند و رفتاري استكباري در پيش مي گيرند.

تفكر انحصار طلبي

از ديگر عواملي كه زمينه تعصبات را در آدمي فراهم مي آورد و او را به رفتارهاي زشت و ناپسند و بي عدالتي سوق مي دهد، تفكر انحصار طلبي است. افرادي بر اين باورند كه آنان تنها مي توانند به درجاتي از علم و دانش و يا مقاماتي انساني دست يابند. و اين توان و ظرفيت از عهده ديگران خارج است.
هركسي كه گمان مي كند حق را يافته و تنها اوست كه از اين ظرفيت و توان برخوردار است و يا اين حقيقت تنها در انديشه و روش و منش اوست، گرفتار تعصب مي شود و ديگر بر حقايق گوش نمي سپارد و حاضر به تغيير بينش و منش و كنش خويش نمي شود.
قرآن با اشاره به تفكر انحصار طلبي يهوديان و مسيحيان كه حق را تنها ازآن خود مي دانستند به آنان هشدار مي دهد كه همين تفكر نادرست موجب شده است كه تعصب بي جا ورزند و حاضر به شنيدن و پذيرش آيات وحياني قرآن و اسلام نگردند. (بقره آيه 135 و آل عمران آيه 72 و 73)
سلطه گري و كسب منافع مادي دنيوي و اشرافيت نيز از عوامل ايجادي و پديداري تعصب در انسان است. كساني كه مي كوشند تا بر ديگري تسلط يابند و چيره شوند و از آنان براي منافع دنيوي خويش سود برند خود را انسان هاي برتري مي دانند و در كنش هاي ارتباطي خويش با ديگران، منش و كنش تعصب را درپيش مي گيرند. تفكر اشرافيت و برتري نژادي و قومي، عامل اساسي تعصبات در ميان مردم است كه قرآن هم در تحليل علل و عوامل پيدايش تعصب آميز در ميان مردم به اين عامل اشاره مي كند. (ص آيه 5تا 7 و نيز نوح آيه 21 و 23) كفر و بي ايماني نسبت به خدا نيز عامل ديگري است كه در قرآن بدان اشاره شده است. از نظر قرآن كساني كه كافر شده و دل هاي ايشان به كفر گراييده، درحوزه عمل اجتماعي حميت هاي جاهلي را درپيش مي گيرند و براساس تعصبات قومي و نژادي با ديگري برخوردار مي كنند. درحقيقت كفر به حقايق و واقعيت هاي هستي موجب مي شود اموري در زندگي بشر، اساسي و اصلي شود كه در بينش و تفكر اصيل و وحياني از هيچ جايگاهي برخوردار باشد. دگرگوني معيارهاي ارزش گذاري و سنجش كه از راه كفر پديد مي آيد موجب مي شود تا شخص به جاي آن كه تقوا را معيار برتري قرار دهد و دور شدن از زشتي ها و پلشتي هاي ضد فطرت سالم را اصالت بخشد و اموري را اصالت مي بخشد كه هيچ گونه ارتباطي با فطرت سالم و عقلانيت فطري ندارد. اين گونه است كه در انديشه و بينش و نگرش ايشان مسايلي چون تعصبات قومي به عنوان معيار عمل قرار مي گيرد و با ديگري بر اساس آن رفتار مي كنند. (فتح آيه 26)
به هر حال تغيير معيارهاي سنجش و داوري به سبب بينش برخاسته از كفر از اصلي ترين علل و عوامل ايجادي تعصبات و اموري نابهنجار از اين دست مي باشد. اين اساس پيامبر با مبارزه با همه اين عوامل ايجادي تعصبات مي كوشد تا مردم را به سوي راه درست در زندگي فردي و اجتماعي سوق دهد. رفتارهاي به دور از تعصب پيامبر (ص) و مومنان راستين براي اين بود تا به شكل عملي با اين نوع تفكر و منش و كنش ارتباطي در جامعه خويش مبارزه كنند. (فتح آيه 26) آن حضرت (ص) با تغيير بسياري از امور و مسايل كه بر پايه تعصبات، شكل و سامان داده شده بود كوشيد تا معيارهاي سنجش و داوري را تغيير دهد آن حضرت در مساله آب دهي به حاجيان و امور بسيار ديگري از اين شيوه استفاده كرده است.

بردباري سلاح مبارزه با تعصب

يكي از كاربردي ترين و كارآمدترين سلاح ها براي مبارزه با هرگونه تعصب هاي جاهلانه، بهره گيري از آرامش و بردباري است. قرآن به مومنان پيشنهاد مي كند كه براي مبارزه با تعصبات جاهلي مي بايست از اين سلاح به خوبي بهره گيرند. پيامبر (ص) و مومنان براي مبارزه با تعصبات جاهلي با بهره گيري از سلاح آرامش و بردباري توانستند انديشه ها و تعصبات جاهلي را در جامعه قرآني مدينه در دوره حكومت خويش ريشه كن كنند. (فتح آيه 26) هر چند كه اين تعصبات پس از آن حضرت (ص) با توطئه هاي منافقان داخلي و كافران واقعي، دوباره سر برآورد و آثار و زخم هاي آن در حوادث و رخدادهاي پس از عصر پيامبر (ص) به ويژه در انتخاب نظام سياسي اسلام و گزينش خليفه و هم چنين حوادث و رخداد خونبار كربلا خود را نشان داد.
براي مبارزه با هرگونه تعصبات جاهلي، لازم است كه با توكل و بهره گيري از ابزارهاي آرامش و بردباري به مقابله و مبارزه با اين خصلت زشت برخاست و تعصبات را از ريشه بركند. اين امر به همگان ضروري و بايسته است؛ زيرا تعصبات جاهلي و جاهلانه در هر كسي عامل بسياري از گمراهي هاي فكري و جرم و جنايت و بي عدالتي و رفتارهاي نابهنجاري اجتماعي است. از اين رو خداوند در قرآن به كساني كه تعصبات جاهلي را در رفتار و كنش و منش خويش در پيش گرفته اند عذاب الهي وعده مي دهد و از آنان مي خواهد كه با دست كشيدن از آن، راه راست و اعتدال و عدالت را در پيش گيرند. (انعام آيه 124 و فرقان آيه 42 و لقمان آيه 21 و فتح آيات 25 و 26)
به هر حال از نظر قرآن تعصبات قومي بر خلاف ديدگاه ارزشي قرآن است و آن چه مي بايست معيار داوري و منش رفتار اجتماعي در جامعه قرار گيرد تقوا است كه فضيلت آدمي بدان سنجيده مي شود. (حجرات آيه 3 و شعراء آيات 198 و 199 و فصلت آيه 44)
در تحليل قرآن تعصب مترفان (ز خرف آيه 23)، مجرمان (صافات آيات 34 و 36)، مسيحيان (بقره آيه 120 و 125)، يهوديان (همان) و مشركان (فرقان آيات 41 و 42) برخاسته از امري نادرست است و ريشه در جهل ناداني و انتخاب معيارهاي نادرست و خلاف واقع دارد. از اين رو از آنان مي خواهد با كنار گذاشتن آن و كسب دانش و شناخت نسبت به حقايق هستي و واقعيت هاي خود و جهان، خود را از بيماري هاي قلبي تعصب رهايي و نجات بخشند و تقوا را پيشه خود سازند. (فتح آيه 26) زيرا تقوا كه به معناي دوري از هرگونه پلشتي عقلي و عقلايي و شرعي است موجب مي شود تا در رفتارهاي اجتماعي، معروف ها و سنت ها و آداب و اخلاق پسنديده را معيار و ملاك منش و افراد كنش خويش قرار دهند.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

همت و تلاش مضاعف در تأمین امنیت فردی و اجتماعی از منظر قرآن و روایت

دریافت فایل pdf

 

 

اختلاف و پيامدهاى ناگوار آن در قرآن (2)

دریافت فایل pdf

 

 

تحليلى اجتماعى از اهتمام به امور مسلمانان با نگاه به آيات و روايات

دریافت فایل pdf

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جستارى در علم سحر و جادو - قسمت دوم

جستارى در علم سحر و جادو - قسمت دوم

اسماعیل نساجی

در نوشتار گذشته، سحر از نظر لغت و اصطلاح، و نيز سابقه تاريخى در ميان ملل و اقوام مختلف، از نظر خوانندگان گرامى گذشت و حقيقت و ماهيت آن بيان گرديد. اينك در اين شماره، سحر از نگاه وحى، مورد بررسى قرار مى‏گيرد.

سحر از نگاه وحى

سحر از ديدگاه قرآن كريم، واقعيتى است كه با انجام آن، يارى شياطين، جلب مى‏شود. اين واژه و مشتقات آن بيش از پنجاه بار در معانى مختلف در قرآن كريم به كار رفته است كه با عنايت به مجموع آيات قرآن، اكثر مفسران اين پديده را به سه نوع، تقسيم مى‏كنند كه به دو نوع آن در قرآن، تصريح شده است و نوع سوم را با احراز شرايطى، تأييد كرده‏اند.
نوع اول، «سحرمؤثر» است كه حقيقت دارد و واقعاً روى اشياء تأثير مى‏گذارد(1). چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد: «فقالَ اِنْ هذا الّا سحرٌ يؤثَر» «پس گفت اين آيات قرآن چيزى جز سحر اثر بخش نيست.»
همچنين مفسران در آيه 102 سوره بقره، عبارت «... فَيَتَعَلَّمونَ مِنهما ما يُفَرِّقونَ بِهِ بَينَ المَرءِ و زَوجه...» را گواه بر وجود سحر مؤثر مى‏دانند، زيرا به نصّ قرآن كريم، خداوند متعال مى‏فرمايد: «با آموخته‏هاى خود، ميان شخص و همسرش جدايى مى‏اندازند» و وقوع اين جدايى دالّ بر تأثير سحرى است كه به كار مى‏برند.(2) نوع دوم، سحر مجازى يا «سحر تخييلى» است، يعنى ساحر پديده‏اى را در نگاه و خيال مسحور، غيرواقعى جلوه مى‏دهد. اين نوع سحر، همان تردستى و چشم‏بندى است كه حقيقت ندارد چنان‏كه مى‏خوانيم: «فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعى‏»(3) «پس ناگهان ريسمان و چوبدستى‏ها بر اثر سحرشان در خيال او چنين مى‏نمود كه آنها با شتاب مى‏خزند».
نوع سوم «سحر شيميايى» كه قبلاً هم اشاره شد. در اينگونه سحر، با برخى از مواد شيميايى در برخى چيزها تغييراتى به وجود مى‏آورند كه براى بيننده، غيرعادى است. انجام چنين كارى اگر مايه فريب مردم قرار نگيرد، اشكالى ندارد اما اگر براى نيت سوء مورد استفاده قرار گيرد، حرام است. به عنوان نمونه در تاريخ ساحران زمان حضرت موسى‏عليه السلام مى‏خوانيم كه آنها درون ريسمان و عصاهاى خويش مقدارى مواد شيميايى مخصوص قرار داده بودند كه پس از تابش آفتاب و يا بر اثر وسايل حرارتى كه در زير آن‏ها تعبيه كرده بودند، به حركت درمى‏آمدند و تماشاگران خيال مى‏كردند آنها زنده شده‏اند، اما چون اين كار به منظور اغفال مردم انجام مى‏شد، مورد مذمت واقع شده است. زيرا يك نوع كارشكنى بود در برابر هدف پيامبرصلى الله عليه وآله(4).

منشأ كفر

سحر و جادو از بدترين پديده‏هاى روحى است كه به هر صورتى درآيد، با كفر همراه است، چنان كه اگر با انحراف فكرى و الحاد عقيدتى همراه باشد، با كفر اعتقادى همراه است. كفر اعتقادى در جايى است كه انسان به تأثير مستقل سحر معتقد باشد، اما اگر كسى در مقام عقيده موحد و از اعتقاد به تأثير استقلالى آن مبرّا بود ولى در مقام عمل به كار گرفت، مبتلا به كفر عملى، يعنى معصيت بزرگ شده است. نه از آن جهت كه به ديگرى ضرر مى‏رساند و اِضرار به غير معصيت است، بلكه خود سحر، خواه اثر بكند يا نكند، معصيت بزرگى است. به هر تقدير، شياطين با تعليم و تعلّم سحر، در اعتقاد و عمل، كفر مى‏ورزند(5). زيرا قرآن كريم افزون بر اثبات كفر براى شياطين، منشأ كفر آنان را تعليم سحر معرفى مى‏كند. بنابراين، سحر سبب كفر است: «وَلكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ...»(6) «ولى شياطين كافر شدند درحالى كه به مردم سحر ياد مى‏دادند». بر همين اساس اين آيه از ادله حرمت سحر و يكى از اسباب كفر، از نظر فقهاست.

بطلان و بى‏ثمرى سحر

سحر، علمى است باطل و كارى است عاطل كه هيچ سودى بر آن مترتب نيست و هرگز ساحر روى فلاح و رستگارى را نمى‏بيند. پيامبران الهى دو حكم قاطع خدا را به مردم، آگاهى دادند:
يكى آنكه وحى، اعجاز و كرامت سراسر حق و رستگارى و صلاح است.
ديگر آن‏كه سحر، طلسم، شعبده و نظاير آن سراسر باطل است و هيچ اثر مفيدى بر آنها مترتب نيست، از اين‏رو كسى كه از روح و ريحان وحى، برخوردار باشد، همچون حضرت مسيح مى‏گويد: «وَ جَعَلَنى‏ مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ...» «هر جا كه باشم مرا با خير و بركت قرار داده است...» و كسانى كه گرفتار «چركابه» سحر و «خار خشك» طلسم و سرّ شعبده باشند، همچون ساحران فرعون از هيچ چيزى بهره نمى‏برند و شبيه برده‏اى هستند كه مولاى او، وى را براى هر كارى بگمارد و به هر سمتى بفرستد خيرى براى خود نمى‏آورد.
حضرت موسى هم به اصل مطلب، يعنى بطلان سحر پرداخت و فرمود:...ما جِئتُم بِهِ السّحرَ اِنّ اللَّه سَيُبطُلُه (7) «آنچه به ميان آورديد،سحر است و به زودى خداوند آن را باطل خواهدكرد».
بنابراين يهوديان بنى‏اسرائيل و هر يهودى ديگر كه به تعاليم حضرت موسى، آگاه بود، هم از منظر حكمت نظرى مى‏توانست به بطلان سحر بنگرد و هم از مجراى حكمت عملى به بى‏ثمر بودن آن پى ببرد و يهوديان معاصرِ نزول قرآن كريم از هر دو منظر، آگاه بودند و آنچه سبب اقدام آنها به سحر و قيام آنان به نشر جادو بود، همان جهالت عملى، يعنى بى‏عقلى بود جهالت علمى و بى‏اطلاعى، زيرا تورات به هر دو قسمت ياد شده، عنايت دارد.(8) پس آنان به مصداق:«...و اَضَلَّهُ‏اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ...» «وخداوند او را دانسته گمراه ساخت»، بودند چون عالمانه، راه كج را انتخاب كردند.

اذن تكوينى‏

مطلق محرّمات، اذن تكوينى دارد نه تشريعى، مثلاً غيبت يا حرام‏خوارى گرچه تشريعاً ممنوع است، اما تكويناً مأذون است وگرنه انجام‏دهنده، ناچار و مجبور خواهد بود و زمينه‏ى امتحان و آزمايش نخواهد داشت.
هر كار خير و شر در جهان، بايد به اذن تكوينى خدا باشد وگرنه تفويض مستحيل لازم مى‏آيد و مستلزم اين است كه «معلول ممكن» از «علت واجب» بى‏نياز باشد، بنابراين علتها همه به اذن خداوند اثر مى‏كند و نتيجه مى‏دهد. اين اصل مهمى است كه بايد در لوح ضمير مؤمن به وضوح كامل رسيده باشد. نزديك‏ترين مثالى كه در چنين موردى براى اين اصل مى‏توان آورد، اين است كه اگر دست را به آتش نزديك كنى مى‏سوزد، ولى اين سوختن به اذن خداست زيرا خداوند خاصيت سوزندگى را در آتش و احتراق را در دست قرار داده است و هرگاه خداوند اراده كند، مى‏تواند اين خاصيت را خنثى سازد چنانكه در داستان حضرت ابراهيم اتفاق افتاد. سحر و جادو هم، چنين است(9).

تفاوت سحر با معجزه‏

1. سحر، متكى به نيروى محدود انسانى است، ولى معجزه از قدرت بى‏پايان و لايزال الهى سرچشمه مى‏گيرد.
2. سحر احتياج به تمرين و ممارست قبلى دارد ولى معجزه، احتياج به تمرين و تكرار ندارد.
3. ساحر هرگز نمى‏تواند كار خارق‏العاده را طبق پيشنهاد مردم انجام دهد مگر اينكه به صورت تصادفى با كار او تطبيق كند، ولى پيامبران بارها و بارها، معجزات (پيشنهادى) مهمى را كه مردم حق‏طلب به عنوان سند نبوت مى‏خواستند، انجام مى‏دادند.
4. سحر، چون يك كار انحرافى است، طبعاً روحياتى هماهنگ آن مى‏خواهد و ساحران چون افرادى متقلب و حيله‏گر هستند از مطالعه و بررسى روحيات و اعمالشان خيلى زود مى‏توان شناخت درحالى كه اخلاص و پاكى انبياء، سندى است كه با اعجاز آنها درآميخته و اثر آن را مضاعف مى‏كند.
5. پيامد سحر، شكست و گمراهى؛ و پيامد معجزه، رستگارى است(10).
6. معجزه، حق است ولى سحر، باطل.
7. اعمال ساحران كارهايى است بى‏هدف، محدود و كم‏ارزش ولى معجزات پيامبران، اهداف روشن اصلاحى، انقلابى و تربيتى دارد(11).
8. توليدات ساحران در محدوده شعاع وجودى نفس پليد آنان است و از علم غيرصحيح نشأت گرفته، از اين‏رو مبتلا به نقايص است ولى ره‏آورد انبياء و اولياء در قلمرو هستى خارجى است كه از آگاهى‏هاى صحيح ناشى مى‏شود. از اينرو مبتلا به هيچگونه نقيصه‏اى نمى‏باشد.
9. سحر، تنها تصرف در درون مسحور است و ساحر با كار خود در خيال بيننده اثر مى‏گذارد، آنگاه خيال بيننده در خود بيننده مؤثر مى‏شود و در پى آن، اميد و نشاط يا هراس و غم و مانند آن به وجود مى‏آيد، اما معجزه تأثير در عالم خارج و تغيير واقعيت است، چنانكه چوبى حقيقتاً به اژدها تبديل مى‏شود يا سنگى واقعاً شكافته مى‏شود و از آن چشمه‏هاى آب مى‏جوشد(12).
10. سحر مطلبى است فكرى و قابل انتقال به ديگران درحالى كه معجزه راه فكرى معينى ندارد و از راه تعليم وتعلم، قابل انتقال به ديگران نيست. مثلاً كسى نمى‏تواند از پيامبرصلى الله عليه وآله ياد بگيرد كه چگونه ماه، شكافته مى‏شود(13).
11. سحر به دست غير معصوم ظاهر مى‏شود ولى معجزه قدرت الهى است كه به دست پيامبر و امام معصوم ظاهر مى‏شود(14).
12. ساحران، افراد دنياپرستى هستند كه اساس كارشان بر تحريف حقايق است در حاليكه دعوت انبياء و محتواى آن گواه بر صدق معجزات آنهاست(15).
13. ساحران به حكم كار و فنّشان كه جنبه انحرافى و اغفال‏گونه دارد، افرادى سودجو و منحرف هستند اما پيامبران مردمى حق‏طلب، دلسوز، پاكدل و پارسا هستند(16)
سحر در منظر فقه و حديث‏
از ديدگاه علم فقه، سحر و جادوگرى از شراب‏خوارى و شراب‏فروشى و مانند آن بدتر است، زيرا درباره شراب گرچه تعابيرى همچون «رجس» آمده و نوشيدن آن معصيت بزرگ محسوب مى‏شود، ولى به سود (مادى) اجمالى آن اشاره شده است. اگرچه تصريح شده كه گناه آن بيشتر از منفعت آن است(17):«... وَ اِثْمُهُما اَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما...»(18) «گناه و ضرر شراب خوردن و قماربازى از نفع آن دو بيشتر است». ولى درباره سحر، منفعت به‏طور كلى نفى شده است زيرا كار بيهوده‏اى است كه هيچ سودى بر آن مترتب نيست. «... و يَتَعَلَّمونَ ما يَضُرُّهم و لا يَنْفَعُهم...» «و چيزى مى‏آموختند كه به مردم ضرر مى‏رساند و سودى نداشت.»
بنابراين چون نفع اندك هم از سحر منتفى است، از اين‏رو فساد و تباهى آن ملاك تامّ براى حرمت مى‏شود. برهمين اساس ساحران از شراب‏خواران و شراب‏فروشان بدترند. سحر، كار شيطان است و بدين جهت به كار گرفتن آن كفر و موجب از دست رفتن ذخيره‏هاى آخرت است(19).
رسول خدا فرمود: من مَشى الى ساحرٍ اَوْ كاهنٍ اَو كذّابٍ يُصَدِّقُه بما يَقولُ فَقَد كَفَرَ بما انزلَ اللَّهُ مِن كتابٍ(20).
«هر كس به سوى جادوگر يا كاهن يا دروغ‏گويى برود و گفتارش را تصديق كند به كتاب خدا كافر شده است».
باز پيامبر فرمود: «جادوگر مسلمان بايد به قتل برسد زيرا سحر و جادو به شرك نزديك است»(21).
همچنين اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمود:
«هر كس چيزى از جادوگرى را فراگيرد به پايان زندگى رسيده است و حد وى كشتن است مگر آنكه توبه كند»(22). باز حضرت على‏عليه السلام‏پيش‏گويى از راه علم ستاره‏شناسى را نهى كرده است، زيرا پيش‏گويى دروغين، انسان را به جادوگرى مى‏كشاند و غيب‏گو همچون جادوگر است و جادوگر همچون كافر و كافر در آتش جهنم است(23). در اين احاديث، امورى مطرح است همچون: اثبات حرمت سحر، اينكه سحر در اسلام ممنوع است و از گناهان كبيره است، اينكه ساحر بهره‏اى از فيض آخرت ندارد و دچار كفر مى‏گردد، اينكه اعدام كردن، كيفر جادو كردن است نه صِرف تعليم وتعلم آن، رعايت احتياط در حفظ وجان مردم و كيفيت اثبات ساحر بودن كسى لازم است. تحليل نهايى اين امور بر عهده فن شريف كلام و فقه است، زيرا برخى از مطالب آن از سنخ مسائل كلامى است و بعضى ديگر مربوط به فروع فقهى است(24).

پی نوشت ها:

1) قرآن‏پژوهى، ج 2، ص 1194
2) همان/ ص 1194
3) سوره طه/ آيه 66
4) تفسير نمونه / ج 1، ص 268
5) تسنيم، ج 5، ص 676
6) سوره بقره/ آيه 102
7) سوره مريم/ آيه 31
8) سوره يونس / آيه 81
9) سوره جاثيه/ آيه 23
10) تفسير نمونه/ ج 13 / ص 242
11) همان/ ج 8 / ص 358
12) تسنيم/ ج 5 / ص 699-698
13) همان/ ص 701
14) تفسير جامع/ ج 1 / ص 232
15) تفسير نمونه / ج 16 / ص 81
16) همان/ ج 8 / ص 359
17) تسنيم/ ج 5 / ص 691
18) سوره بقره/ آيه 219
19) تفسير فى ظلال قرآن/ ج 1 / ص 200
20) سفينةالبحار/ شيخ عباس قمى/ ج 1 / ص 605
21) آثارالصادقين/ آيت‏اللَّه احسان‏بخش/ ج 8 / ص 348
22) وسائل‏الشيعه إلى تحصيل مسائل‏الشريعة/ حر عاملى/ ج 18 / ص 577
23) نهج‏البلاغة/ ترجمه محمد دشتى/ خطبه 79
24) تسنيم/ ج 5 / ص 728

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جستارى در علم سحر و جادو - قسمت اول

جستارى در علم سحر و جادو - قسمت اول

اسماعيل نسّاجى‏

سحر در اصطلاح، امرى شگرف است كه به امر خارق‏العاده شباهت دارد، اما خود، امرى خارق‏العاده نيست زيرا اولاً آموختنى است و ثانياً انجام آن با ارتكاب كارهاى زشت باعث مى‏شود كه انسان مورد وسوسه‏هاى شيطان قرار بگيرد.

اشاره‏

يكى از علوم عجيب و غريب كه حقيقت و ماهيت آن ذهن بسيارى از انسانها را به خود مشغول نموده است، «سحر و جادو» است. سحر واقعيتى است آموختنى و اثرگذار كه انجام آن بر عهده اراده و قدرت روح انسان است و تأثير آن از منظر قرآن، حديث و روانشناسى مورد تأييد و تصديق است. در نوشتار حاضر به بررسى و شناخت ابعاد مختلف آن خواهيم پرداخت.

تعريف سحر

«سحر» لفظى است عربى به معناى تغيير دادن ماهيت و صورت واقعى شى‏ء به امرى غير حقيقى يا خيالى، مترادف آن در زبان فارسى «جادو»(1) و در زبان انگليسى «Magic»(2) مى‏باشد. در هند باستان سحر را «ياتو،yatu» مى‏ناميدند. در زبان پهلوى «جادوك» و در ادبيات زردشتى به معناى «دروغ و دروغ‏پرست» آورده شده است(3). در مقاييس‏اللغة به معناى «خدعه و نيرنگ» آمده است كه حق را به صورت باطل در مى‏آورد.(4)
راغب اصفهانى در كتاب مفردات براى اين واژه سه معنا ذكر كرده است :
1. خدعه و نيرنگ و خيالپردازى كه حقيقت ندارد، مانند آنچه شعبده‏باز از طريق چشمبندى انجام مى‏دهد.
2. يارى شياطين از طريق افعالى كه سبب نزديكى به آنان مى‏شود.
3. آنچه به عنوان تغيير قيافه و شكل، مثل تغيير انسان به صورت حيوان مطرح است كه حقيقت ندارد و پندارى بيش نيست.(5)
سحر در اصطلاح ،امرى شگرف است كه به امور خارق‏العاده شباهت دارد اما خود، خارق‏العاده نيست، زيرا اولاً امرى آموختنى است و ثانياً انجام آن با ارتكاب كارهاى زشت باعث مى‏شود انسان مورد وسوسه قرار بگيرد. (6) قرطبى يكى از مفسران و محدثان بزرگ اهل سنت، گفته است: سحر عبارت است از نيرنگهاى مخصوص كه از فرط دقت و نازكى آن جز افراد خاص بدان نرسند و بيشتر آن خيالپردازى مى‏باشد كه عارى از حقيقت است و در چشم كسى كه به اسرار كار آگاه نباشد، بزرگ جلوه مى‏كند(7).

ماهيت و حقيقت سحر

سحر، جز علوم غريبه است كه يادگيرى آن منجر به بروز اعمال غير عادى از انسان مى‏شود و علل و مبادى غيرمادى و نامحسوس دارد كه در بعضى موارد مطابق با واقعيت و در موارد ديگر مخالف آن است. انجام سحر و جادوگرى بر عهده اراده و قدرت روح انسان است و دايره آن در محدوده شعاع وجودى نفس پليد ساحران و كاهنان است.
از بارزترين مصاديق اين علم، «علم سيميا» است كه از آميختن قواى ارادى با قواى مادى خاص براى دستيابى به تصرفات خاصى در امور طبيعى مانند تصرف در خيال كه آن را «جادوى چشم» مى‏گويند، بحث مى‏كند، همان عملى كه از مرتاضين و بعضى اشخاص بروز مى‏كند و انسان ابتدا تصور مى‏كند كه برخلاف عادت و طبيعت است، ولى با دقت نظر معلوم مى‏شود كه اين عمل با اسباب طبيعى از قبيل تمرين و عادت همراه است كه منتها خلاف حقيقت را نشان مى‏دهد و اشيايى را كه واقعيت خارجى ندارند در نظر معمول به صورت واقعى جلوه مى‏دهد(8).
سحر، گاهى جنبه خدعه و چشم بندى دارد، گاهى در آن از عوامل تلقينى استفاده مى‏شود و گاه با استفاده از خواص ناشناخته فيزيكى و شيميايى بعضى از اجسام و مواد صورت مى‏گيرد و گاه از طريق كمك گرفتن از شياطين است.
در طول تاريخ به داستانهاى زيادى در زمينه سحر و جادو برمى‏خوريم. در عصر ما نيز كسانى كه به اينگونه كارها دست مى‏زنند، كم نيستند. ولى چون بسيارى از خواص موجودات كه در گذشته بر توده مردم مخفى بود در زمان ما آشكار شده است و حتى كتابهايى در زمينه آثار اعجاب‏انگيز موجودات مختلف نوشته‏اند، قسمت زيادى از سحرهاى ساحران از دستشان گرفته شده است. مثلاً در شيمى امروز، اجسام بسيارى را مى‏شناسيم كه وزنشان از هوا سبكتر است و اگر درون جسمى قرار داده شوند، ممكن است آن جسم به حركت درآيد و كسى هم تعجب نكند حتى بسيارى از وسايل بازى كودكان امروز، شايد در گذشته يك نوع سحر به نظر مى‏رسيد. امروزه در سيرك‏ها نمايش‏هايى مى‏دهند كه شبيه ساحران گذشته است. امروز گاهى با استفاده از چگونگى تابش نور، آيينه‏ها، خواص فيزيكى و شيميايى اجسام، صحنه‏هاى عجيب و غريبى به وجود مى‏آورند كه تماشاچيان از تعجب انگشت به دهان مى‏گيرند.
در هر حال سحر چيزى نيست كه وجود آن را بتوان انكار كرد يا به خرافات نسبت داد چه در گذشته و چه در امروز.(9)

پيشينه سحر

تاريخ شروع سحر و جادوگرى در زندگى بشر مشخص نيست، ولى اينقدر مى‏توان گفت كه از زمانهاى خيلى قديم اين كار در بين مردم رواج داشته است(10).
از زمان‏هاى بسيار دور اين احساس در بشر وجود داشته است كه او با موجودات شرير روبروست و در اين مقابله و رويارويى، آيين‏هاى جادويى را تنها سلاح خويش يافت. اسناد به دست آمده حاكى از اين است كه اين آيين در ميان ساكنان رود دجله و فرات كه پنج هزار سال قبل از ميلاد مسيح مى‏زيسته‏اند، رواج داشته است. كاهنان اين قوم معتقد بودند كه در درون انسان نيروى خطرناكى وجود دارد كه از او محافظت مى‏كند اما در عين حال مى‏تواند مخرب هم باشد و سحر و جادو در دست تبهكاران اسلحه منحرفى بود كه مى‏شد از آن براى مقاصد پليد استفاده كرد(11).
جادوگرى تقريباً در همه‏ى جوامع وجود داشته است و بيشتر نزد «كلدانى‏ها»، «مصرى‏ها»، «يونانيان» و «روى‏ها» معمول بود(12). در دوران امپراطور روم اين علم قدرى به فلسفه نزديك گرديد و از همان زمان‏ها بود كه ريشه «كيمياگرى» رشد كرد(13).
از اواخر قرون وُسطى‏ آيين‏هاى شيطانى باب روز شد كه مهم‏ترين آنها «جادوى سياه» بود. در اين دوران جادوگرى انواع و اقسام بى‏شمار يافت و يهودى‏ها آن را به كتاب مقدس در زمينه سحر و جادو مطرح كردند، سپس جادوى حروف را ساختند و در پى آن «فنون جادويى» در ميان آنها باب شد(14). بعداً در عصر پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله يهوديان براى مبارزه با اسلام و مسلمانان، اين فنون را به كار مى‏بردند و براى اينكه به اين كار مذموم رنگ دينى بدهند، آن را به برخى پيامبران بزرگ همچون سليمان‏عليه السلام اِسناد مى‏دادند و سلطنت او را نشأت گرفته از سحر و ساحر جلوه مى‏دادند(15).
البته سحر قبل از حضرت سليمان‏عليه السلام نيز وجود داشته است، زيرا هر پيامبرى كه مبعوث مى‏شد، طاغوتيان تهمت سحر را متوجه او مى‏كردند و حتى اين اتهام در زمان حضرت نوح‏عليه السلام وجد داشت: «كَذلِكَ ما أَتىَ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلّا قالُوا ساحِرٌ اَوْ مَجْنُونٌ»(16). «هيچ پيامبرى براى هدايت امت‏هاى پيشين نيامد جز اينكه او را تكذيب كردند و گفتند او ساحر يا ديوانه است».
آنگونه كه تاريخ بيان مى‏كند در زمان حضرت سليمان‏عليه السلام عده‏اى در سرزمين‏
او به جادوگرى پرداختند. از طرف آن حضرت تمام نوشته‏ها و ورق‏پاره‏هاى آنها جمع‏آورى شد و در محل مخصوصى نگهدارى گرديد. پس از رحلت حضرت سليمان (ع) جمعى آنها را بيرون آوردند و شروع به ترويج جادوگرى نمودند و در ضمن، اعلام كردند كه وى پيامبر نبوده، بلكه يك جادوگر بوده است كه به كمك همين فنّ بر كشور و امور خارق‏العاده مسلط شده است. اين بود كه بنى‏اسرائيل هم از آنان تبعيت كردند و در اين ميان سخت به سحر و جادو دل بستند و دست از تورات برداشتند(17).
از آغاز مسيحيت، كليسا براى جلوگيرى از جادوگرى به مبارزه برخاست و چه‏بسا كسانى بودند كه به اتهام اين حرفه به دست اولياى دين مسيح شكنجه و كشته مى‏شدند. (18) كليساى مسيحى اعمال سحر و جادوگرى را حتى اگر به نيت خير هم انجام مى‏شد، محكوم مى‏كرد. (19)
قبل از ظهور اسلام، اقوام عرب چنان با سحر و جادو خو گرفته بودند كه با آن زندگى مى‏كردند و با آن مى‏مردند. طلسم‏ها نيرومندترين محافظين آنها به شمار مى‏رفت و حكيمان و عقلاى آنان با سرودهاى مقدس آينده را پيشگويى مى‏نمودند. مردم عرب پس از آنكه پيامبرصلى الله عليه وآله دين جديد و كامل اسلام را آورد، باز هم دست از اعمال جادويى خود برنداشتند، بلكه آياتى از قرآن را به اوراد و عزايم خود آوردند و بدين‏سان قدرت دين را با جادوى سنتى يك‏جا به كار گرفتند(20).
در زمان ما اعتقاد به اين پديده نه فقط در ميان اقوام بدوى، بلكه در محافل متمدن دنيا هنوز هم رايج است و همر بسيار طولانى آن نشان مى‏دهد كه ريشه‏هاى عميق در روح و افكار مردم دارد(21).

پی نوشت ها:

1) دايرةالمعارف فارسى، به سرپرستى غلامحسين مصاحب، ج 1، ص 1276
2) فرهنگ اتگليسى به فارسى،
3) تاريخ جادوگرى، دكتر ايرج گلسرخى، ص 17 - 16.
4) معجم مقاييس‏اللغة، احمد ابن فارس ابن زكريا، ج 3، ص 138،ماده سحر
5) مفردات‏الفاظالقرآن، راغب اصفهانى،ماده «سحر»
6) قرآن پژوهى، بهاءالدين خرمشاهى، ج 2، ص 1193
7) دايرةالمعارف جامع اسلامى، سيد مصطفى حسينى دشتى، ج 6، ص 212
8) تفسير جامع، حاج سيد ابراهيم بروجردى، ج‏1، ص 231
9) تفسير نمونه، ج 13، ص -241 - 240
10) همان، ص 23
11) تاريخ جادوگرى، ص 22
12) دايرةالمعارف فارسى، ج 1، ص 717
13) مأخذ قبل، ص 10
14) همان، ص 11
15) تفسير تسنيم، آيت‏اله جوادى آملى، ج 5، ص 692
16) سوره ذاريات، آيه 52
17) تفسير نمونه، ج‏1، ص 261.
18) دايرةالمعارف فارسى، ج 1، ص 717
19) تاريخ جادوگرى، ص 123
20) همان، ص 292
21) دايرةالمعارف فارسى، ج‏1، ص 717

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه هاي مقابله با تهديد امنيت اجتماعي

راه هاي مقابله با تهديد امنيت اجتماعي

سيدمحمدرضا عليزاده

بي گمان امنيت از مهم ترين دغدغه بشر است. از اين رو در همه بخش هاي زندگي، امنيت را به شكلي تعريف و از آن دفاع مي كند تا جايي كه آن را مولفه اي از دو مولفه اصلي خوشبختي مي شناسد و براي دست يابي به آن به عنوان هدف اصلي، برنامه ريزي هاي دقيقي انجام مي دهد.
امنيت جان و امنيت غذايي و امنيت شخصي تا امنيت جمعي را مي توان به عنوان مهم ترين انگيزه بشر و هدف از حركت ها و كنش ها برشمرد. اين گونه است كه بهشت كامل انساني جايي است كه انسان در آن از همه نوع امنيت و آرامش برخوردار باشد. اگر دغدغه آرامش روحي و رواني براي هر فردي، دغدغه و هدف اصلي است، آرامش و امنيت جمعي نمي تواند از اين دايره بيرون باشد و لذا امنيت و آرامش به شكل لايه هاي در هم تنيده خودنمايي مي كند. بنابراين تلاش انسان دست يابي به همه انواع و اقسام آرامش و امنيت و حفظ و نگهداشت آن است.
امنيت اجتماعي و امنيت ملي نيز شاخه اي از شاخه هاي اين درخت عظيم است كه به نظر مي رسد به عللي يكي از شاخه هاي مهم واساسي آن مي باشد. از اين رو هر كسي كه بخواهد امنيت و آرامش شخصي و فردي خويش را تامين كند به امنيت اجتماعي و ملي نيز توجه و اهتمام ويژه اي پيدا مي كند، زيرا بي تامين امنيت اجتماعي و ملي شايد حداقل در جوامع امروزي سخن گفتن از امنيت و آرامش شخصي لغو و بيهوده باشد.
برپايه اين نظريه و رويكرد به امنيت ملي و اجتماعي است كه هر كسي حتي براي تامين امنيت و آرامش شخصي، به امنيت اجتماعي و ملي توجه پيدا مي كند و در مقابل تهديدات مي ايستد تا امنيت جامعه و كشور به هر شكلي حفظ شود و در سايه سار آن از امنيت شخصي بهره مند شود.
نويسنده در اين مطلب درصدد است تا راهكارهاي قرآني مقابله و برخورد با انواع تهديدات نسبت به امنيت ملي و جمعي را تبيين كند و مردم را به عمل بدان دعوت نمايد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
¤ ¤ ¤

امنيت شخصي در سايه امنيت جمعي

شايد در دوران بسيار قديم كه تاريخ از آن چيزي حكايت و گزارش نمي كند، اشخاص، امنيت و آرامش را در امنيت و آرامش شخصي تعريف مي كردند، ولي ديگر در جهان معاصر نمي توان از امنيت شخصي سخن گفت و از امنيت اجتماعي، امنيت جمعي، امنيت جامعه و يا امنيت ملي سخني به ميان نياورد؛ زيرا امنيت و آرامش شخصي چنان با امنيت ملي در هم تنيده شده كه اگر اين دومين تامين نشود سخن گفتن از امنيت شخصي و آرامش حتي روحي و رواني فردي، امري گزاف و لغو خواهد بود.
كساني كه در كشوري چون عراق و افغانستان زندگي مي كنند، ازهيچ آرامشي برخوردار نيستند؛ زيرا هر آن در انتظار وقوع رخدادي چون تجاوز به حريم خصوصي، غارت اموال و هتك حرمت، عرض و آبرو و از دست دادن جان به شكلي از اشكال چون حملات انتحاري هستند.
در چنين فضايي امكان سرمايه گذاري بلندمدت براي افراد و يا شركت ها نيست. از اين رو تنها در انديشه گذران زندگي و عبور از فاجعه امروز مي باشند. آنان تنها براي حفظ جان و كمي سرمايه و توشه براي فردا زندگي مي كنند و هيچ گونه سرمايه گذاري فكري و مالي و بدني حتي براي ميان مدت انجام نمي دهند، چه رسد به آن كه براي آينده اي طولاني و بلندمدت برنامه ريزي كنند.
حضور مهاجمان بيگانه و عناصر تخريب گري كه همه بنياد جامعه و ملت را هدف قرار داده و بي توجه به كرامت و شرافت انساني تنها در انديشه قتل و غارت و تجاوز به نواميس مي باشند، نمي تواند مجالي براي فكر و برنامه و آينده و سرمايه به جا گذارد. وضعيت زيست در جوامع بي دولتي چون سومالي يا دولت هاي نيم بندي چون عراق و افغانستان، بسيار فاجعه بار است به گونه اي كه نمي توان حتي آن را با جنگل و جانوران آن مقايسه كرد، زيرا در جنگل، جانوراني زيست مي كنند كه دست كم قوانين تكويني طبيعت را رعايت مي كنند و حدود و ثغوري براي رفتارهاي خويش دارند. و لذا در هنگام سيري متعرض كسي نمي شوند. اما انسانهايي كه از مقام انسانيت سقوط كرده و در مقام «بل هم اضل» نشسته اند از جانوران جنگل نيز خطرناك تر و بي باك تر هستند. درنده خويي انسان به سبب همان وجود كمالات خاص و ويژه انسان به وي اين امكان را مي دهد كه بسيار زشت تر و پست تر عمل كند. از اين رو قتل و كشتار انسان هاي بي گناه به شكل ميليوني و بمب هاي خوشه اي، اتمي و حملات كوركورانه و بي هدف، نه تنها داستان روزانه مردم است كه بدان عادت كرده اند بلكه بازيچه كودكان است تا در بازي هاي رايانه آن را تمرين كنند و در يك فرآيند عادي سازي بدان عادت نمايند.
در چنين فضا و موقعيتي سخن گفتن از امنيت رواني، يا امنيت شخصي، سخن گفتن از افسانه هاست. بنابراين اگر كسي در انديشه امنيت شخصي و رواني و روحي براي خود است مي بايست نخست به امنيت جمعي و اجتماعي و ملي توجه و در تأمين آن اقدام كند.

ضرورت جهاد از نگاه علي(ع)

اميرمؤمنان علي(ع) در نامه هاي بسيار و متعددي كه براي مردم فرستاده و در سخنراني هاي زياد خود به ايشان گوشزد مي كند كه اگر بخواهند امنيت شخصي خود را تأمين كنند نمي توانند با بي توجهي به مسئله جهاد و تأمين امنيت جمعي، آن را تأمين نمايند. ايشان در نامه سرگشاده كه در آن عموم مردم را مخاطب خويش مي سازد مي فرمايد براي تأمين امنيت شخصي و عدم تجاوز به عرض و مال و ناموس خويش مي بايست از خانه و شهرها بيرون رفت و به مقابله با دشمن در بيرون مرزها برخاست؛ زيرا هر قومي كه دست از اسلحه بشويد و جامه رزم بر كناري نهد و در خانه خويش سكونت يابد مورد تجاوز قرار مي گيرد و هستي اش بر باد مي رود. ايشان حتي تبيين مي كند كه براي تأمين امنيت خانه و شخص مي بايد به امنيت عمومي و جمعي انديشيد، زيرا دشمن اجازه نمي دهد كه شخصي ولو بي گناه از امنيت برخوردار باشد. به اين معنا كه اگر شخص بخواهد با كنار كشيدن خود از مسايل و موضوعات اجتماعي جامعه، خود را در دژ امنيت و آرامش قرار دهد، خيالي باطل كرده است؛ زيرا دشمن در هنگام حمله، به جداسازي نمي پردازد و با حملات كوركورانه و يورش هاي بي امان همگان را به تيغ مي كشد و جان و مال را مي برد.
آن حضرت(ع) در نامه اي مي نويسد: گزارش ها نشان مي دهد كه دشمنان وارد خانه زنان مسلمان و زنان اهل كتاب و هم پيمان وارد شده و خلخال از پا و گوشواره از گوش كنده و بي هيچ مزاحمتي رفته اند حضرت در همان نامه در جايي ديگر مي نويسد: ملتي در خانه هايشان مورد هجوم دشمن قرار نگرفتند مگر آن كه خوار و ذيل شدند.
به نظر امام(ع) اگر ملتي براي مقابله با هجوم و يورش هاي دشمنان، خود يورش پيشگيرانه نداشته باشد، دشمنان خود را از مرزها مي گذرانند و به داخل شهرها و خانه هاي شما مي آيند و با غارت و تجاوز و تعدي، شما را خوار و ذليل مي كنند و كشور را اشغال كرده و مالك جان و مال و عرض شما مي شوند.
در حقيقت امام(ع) به اين مهم توجه مي دهد كه امنيت و آرامش شخصي در خانه و كاشانه زماني تأمين مي شود كه امنيت ملي و جمعي تأمين شده باشد. بنابراين هيچ كسي نمي تواند خود را از تعرضات مصون بداند، چه اين شخص طرفدار اين گروه باشد يا آن گروه، چه از اهل ايمان و اسلام باشد يا اهل پيمان و اهل كتاب، همه در هنگام يورش هاي دشمن به شهرها و درون كشور از امنيت بي بهره خواهند بود و آثار و تبعات آن گريبانگير همه خواهد شد.

راهكارهاي مقابله با تهديدات

بي گمان علت اصلي گستاخي دشمنان را مي بايست در تفرقه و اختلاف امت و ملت دانست و تا زماني كه مردم از اتحاد و وحدت برخوردار و بهره مند هستند دشمن نمي تواند در ملتي نفوذ كند و از راه حملات و يورش هاي بيروني آسيب جدي بر ايشان وارد سازد.
خداوند در آياتي چند تبيين مي كند كه اختلاف هاي كوچك و بزرگي كه در امت پديد مي آيد موجب مي شود تا دشمن از رخنه پديد آمده استفاده كند و با بزرگ نمايي و يا بزرگ كردن رخنه براي خود راهي فراهم آورد و به اهداف خود دست يابد.
اين سنت و قانون الهي است كه هر ملتي كه در دام اختلاف افتاد، از درون و بيرون تحت فشار قرار گرفته و از ميان رفته و جز نام و نشاني از آن ها باقي نمانده است. در برخي از آيات از برباد رفتن سخن مي گويد و مي فرمايد كه اختلافات موجب مي شود تا «يذهب ريحكم». اين بدترين تعبير درباره از ميان رفتن و نيست شدن است كه در فرهنگ قرآن و ادبيات عربي گفته شده است.
بنابراين مهم ترين عامل نه تنها در مقابله با تهديدات بلكه عامل بازدارنده از حملات، حفظ وحدت اجتماعي و انسجام ملي است. از اين رو دشمن مي كوشد پيش از هر حمله فيزيكي نخست اين سد استوار را بشكند و با ايجاد اختلافات و تفرقه در صفوف ملت و امت آنان را به خود سرگرم سازد.
از ديگر راهكارهاي قرآني براي مقابله با تهديدات، آمادگي كامل نظامي و روحي و معنوي از سوي ملت است، لذا فرمان مي دهد تا از نظر منابع انساني و مالي و تداركاتي خود را تجهيز كنيد به اندازه اي كه در دل دشمن ترس و وحشت بيفتد: واعدوا لهم ما استطعتم من قوه... ترهبون به عدوالله و عدوكم.
شايد بسياري از تجهيزات هرگز به كار گرفته نشود ولي هر عامل ارعابي كه بتواند ترس و رعب در دل دشمن افكند مي بايست از عامل انساني و غيرانساني فراهم آيد تا در نقش عامل پيشگيرانه عمل كند. به سخن ديگر، آمادگي كامل و درحد نهايي مي بايست همواره به گونه اي باشد كه دشمن از هر نظر در وضعيت پايين تر و پست تر باشد تا وسوسه حمله را به دل راه ندهد و همواره از شما در ترس و وحشت به سر برد.
در حقيقت سياست هاي تهاجمي دولت اسلامي و ملت و امت اسلام مي بايست به عنوان يك راهبرد اساسي در برنامه ها وجود داشته باشد. دشمن نبايد فرصت اين را بيابد كه ترس و وحشت از وي دور شود و احساس امنيت كند. بنابراين ايجاد ناامني روحي و رواني در دشمن بايد به عنوان سياست اصلي مورد توجه امت و دولت اسلامي باشد تا دشمن به خود اجازه ندهد در انديشه تجاوز باشد چه رسد كه آن را عملي سازد و يا حتي به درون شهرها و خانه هاي مسلمانان وارد شود؛ زيرا چنان كه ديديم و امير مومنان علي(ع) نيز گوشزد كرده هرگاه دشمن به شهرها و خانه هاي شما به هر شكلي وارد شده باشد، امنيت و آرامش و آسايش را از شما سلب مي كند.

اصول اساسي وحدت

در جهان معاصر، دشمن خود را از نظر تجهيزات و نفرات در آمادگي بالاتري قرار داده است و بلكه با ابزارهاي پيشرفته مخابراتي حتي در خانه هاي مسلمانان آشيانه كرده و حضور بيست و چهار ساعته دارد. رسانه هاي آنان تفرقه و اختلاف را دامن مي زنند و وحشت و هراس در دل مسلمانان مي افكنند تا مالكيت و تسلط آنان را بپذيرند.
براي تامين اتحاد و وحدت مي بايست نخست به اصول اساسي وحدت امت يعني توحيد و يكتاپرستي بازگشت و در سايه رهبري و امامت امام گام برداشت. از اين رو خداوند بازگشت به اصول اساسي دين و پيروي و اطاعت از آن و هم چنين رهبري را به عنوان مهم ترين عامل وحدت مورد تاكيد و توجه قرار مي دهد و در آياتي بسيار بر اطاعت و پيروي از خدا و رسول پافشاري مي كند.
البته مومنان براي اين كه وحدت را در ميان خويش تقويت كنند مي بايست رفتارهاي ملايم و ملاطفت آميز را درپيش گيرند و نسبت به يكديگر سخت گيري نكنند، زيرا نرمي و ملاطفت بين مردم موجب مي شود تا انسجام و وحدت تقويت شود و كينه ها و كدورت ها از ميان برود.
از آن جايي كه دشمن در درون دل ها لانه مي كند و با وسوسه هاي خويش مردم را مي هراساند و دل هايشان را خالي مي كند، لازم است تا با اين پديده با استفاده از ذكرالله و يادكرد دايم او مبارزه شود. در جهان امروز دشمن با استفاده از ابزار رسانه به طور شبانه روز در درون خانه ها ترس و واهمه را تلقين مي كند. بنابراين تنها با ذكرالله و نام اوست كه آدمي مي تواند طمأنينه به دست آورد و قدرت مقاومت و دفاع را بيابد.
در آيات 32 و 33 سوره يوسف، خداوند از ذكرالله به عنوان يكي از مهم ترين علل و عوامل مقابله با هرگونه تهديدي ياد مي كند و به مردم گوشزد مي كند كه چگونه مي توان با دشمن كه از راه وسوسه دروني وارد مي شود مقابله كرد و تهديدات او را از ميان برداشت.
در شرايط سخت و دشوار كه اميد هر كسي بريده مي شود لازم است كه انسان ياد خدا را بر زبان و دل داشته باشد و با توكل به خدا به مقابله با دشمن برخيزد.
(آل عمران آيه 172)
بي گمان هر كسي بر اين باور باشد كه اگر كشته شوم و يا پيروز در هر دو حالت پيروز ميدان است نمي توان چنين كسي را هرگز شكست داد. انسان مسلمان و مومن به سبب باور به وظيفه و تكليف مي داند كه اگر به وظيفه خويش به عنوان تقرب الي الله عمل كند، در هر دو حالت پيروزي و شكست، اوست كه پيروز مي باشد، زيرا به وظيفه و تكليف خود عمل كرده و در صورت پيروزي، از نعمت هاي بزرگ و كمال بخش دنيا چون آرامش و آسايش بهره مند مي شود و اگر شهيد شود نيز در بهشت رضوان الهي جاي مي گيرد و از آسايش و آرامش ابدي برخوردار مي شود. بر اين اساس هرگز ترسي به نام شكست او را نمي آزارد و نمي هراساند. اين درحالي است كه دشمن تنها به پيروزي در دنيا مي انديشد و اگر احتمال شكست دهد هرگز به جنگ نمي آيد، زيرا كشته شدن را عين نابودي و هلاكت مي داند و به جهان آخرت و پاداش باور و اعتقادي ندارد.
بنابراين براي مقابله با تهديدات دشمن مي بايست روحيه و باور مردم را افزايش داد و به آنان فهماند كه آن چه وظيفه بشر است انجام تكليف و مسئوليت است و اين كه انسان مأمور به وظيفه مي باشد نه مأمور به نتيجه. بنابراين چه كشته شود و چه پيروز گردد او قطعا پيروز واقعي است.
گاه لازم است كه انسان نسبت به تهديدات دشمن بي اعتنايي كند و آن را در دايره جنگ رواني قرار دهد؛ زيرا دشمن تنها به خالي كردن دل ملت توجه دارد و با ابزارهاي رواني مي كوشد تا دل ها را بهراسند. در اين جا است كه مومنان مي بايست تنها از خداوند هراسناك باشند و از غير او ترسي به خود راه ندهند و تهديدات دشمن را به عنوان جنگ رواني ارزيابي كرده و به آن بي توجهي كنند؛ زيرا توجه كردن به اين گونه تهديدات ممكن است دشمن را به اين فكر بيندازد كه در كار خويش مي تواند موفقيت كسب كند. اما هرگاه تهديدات وي با بي اعتنايي مواجه شود دشمن در مي يابد كه اصولا ملت در يك فضا و موقعيت برتري قرار دارد كه براي تهديدات وي پشيزي ارزش قايل نيست. اين روش را پيامبراني چون ابراهيم(ع) در برابر دشمنان خويش به كار مي بست كه آيات 80 و 81 گزارشي از اين سازوكار به دست مي دهد.
در شرايط كنوني كه تمام كفر در برابر تمام ايمان و اسلام ايستاده و در تمامي سرزمين هاي اسلامي مومنان را تهديد مي كند مي بايست با حفظ وحدت و توكل به خدا و فراهم آوري عوامل بازدارنده، دشمن را نه تنها به بيرون مرزها برانيم بلكه مي بايست كاري كنيم كه ديگر وسوسه حمله به خود راه ندهد.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گاه قرآن به آشوب گران

گاه قرآن به آشوب گران

رضا حامدي

جامعه نيازمند امنيت و آرامش است؛ زيرا خوشبختي و سعادت را جز به آرامش و آسايش نمي داند. هرگونه رفتاري كه به اين بخش از زندگي بشر آسيب رساند به عنوان رفتاري نابه هنجار و غيرقانوني شناخته شده و به شدت با آن مقابله مي شود.
قرآن نيز به سبب آن كه براساس فطرت انساني نازل شده شامل آموزه هاي دستوري در اين باره است تا محيطي آرام و امن براي شهرونداني كه از آن به نام امت ياد مي كند فراهم آورد.
نويسنده در مقاله حاضر كوشيده است تا نقش آشوبگران و اغتشاشگراني را كه با روش ها و رفتارهاي ضدقانوني خود امنيت اجتماعي را به خطر مي افكنند، بر پايه آموزه هاي قرآني تحليل و واكاوي كند. با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.
¤¤¤

آشوب و اغتشاش، دشمن قانون و امنيت

زماني كه اميرمومنان علي(ع) به دنبال انقلاب توده هاي مردم به همراهي گروهي از نخبگان و ياران خاص پيامبر(ص) به خلافت ظاهري دست يافت، مي دانست كه بازگشت به مسير خط مستقيم پيامبر(ص) بسيار سخت و دشوار است؛ زيرا جامعه پيش از پيامبر(ص) در شرايطي به سر مي برد كه به دور از هرگونه مدنيت و قانون گرايي بود. پيامبر(ص) توانست از مردماني كه به عنوان كودكاني در حوزه فرهنگ و تمدن بودند، مرداني قانونگرا و مدني بسازد. جامعه مدني در حقيقت يك جامعه مدني به اصطلاح امروز بود كه قانون و مدنيت در آن پايه و اساس رفتاري مردم را شكل مي بخشيد. از اين رو شهري كه پيش از اين تنها به سبب حضور توده اي مردم و انباشت گروهي، شكل شهري داشت و از قانون و كتاب و مدنيت بي بهره بود به عنوان يك دولت شهر با تمامي اشكال و ابعاد مدنيت شكل مي گيرد و نام آن به مدينه النبي تغيير مي يابد.
اما در پي يك انتخاب و تحميل نابه جاي برخي از صاحبان قدرت در كنار گروه هائي از منافقان قديم و جديد، مسير تمدني جامعه و امت اسلامي تغيير مي يابد و در يك فرآيند زماني، اشرافيت مدرن و پيشرفته اي در جامعه اسلامي پديد مي آيد. اين جامعه اشرافي مدرن به سبب آگاهي از قانون و حتي قدرت در تغيير قانون و وضع قوانين جديد توانستند تا امت و منابع دولت را به سمت و سويي بكشانند كه منافع مادي آنان را تامين كند.
پذيرش مردمي به عنوان بنيانگذاران نهضت و همراهي با رهبري جامعه به آنان مشروعيت خاصي بخشيده بود تا بتوانند هر چيزي را به نام دين و دولت جا بزنند و منافع خود را تامين كنند. و بدين ترتيب اشرافيت جديد در عصر اسلامي شكل مي گيرد.
در اين ميان به سبب تجاوزطلبي و فشارهاي سنگين به توده ها برخي از رهبران آشنا به پيامبر(ص) و اهداف جنبش و انقلاب اسلامي مي كوشند تا آب را در مسير اصلي خود بازگردانند و دولت اسلامي را چنان كه خواست رسول الله(ص) بود پديد آورند.
پس از انقلاب دوم و پيروزي بر مفسدان اقتصادي و سياسي جامعه اشرافيت جديد با پشتوانه حضور در كنار بنيانگذار مكتب اسلام مي كوشد تا به مقابله با دولت عدالت علوي برخيزد.
اين گونه است كه سه جريان در عصر علوي(ع) پديد مي آيد و اجازه بازگشت به عدالت نبوي را از امت و امام سلب مي كند.

جريانات سه گانه زمان علي(ع)

امير مؤمنان علي(ع) به سه جريان مارقين و ناكثين و قاسطين رو به رو مي شود. نخستين جرياني كه در برابر امير مؤمنان(ع) قد علم مي كنند، مارقين هستند. آنان خود روزگاري عضوي از نهضت انقلاب اسلامي و رهبري آن بودند، ولي اشرافيت پس از پيامبر(ص) آنان را از خط مستقيم اسلام و اهداف آن دور مي كند. از اين رو چون تيري به جاي آن كه دشمن امت و امام را نشانه گيرد راه كج كرده و به سوي امام و امت نشانه مي رود. پيمان شكنان يعني ناكثيني كه در اين زمان پديد مي آيند در حقيقت نه تنها نسبت به امام و قراردادي كه با وي بسته اند پيمان شكني مي كنند بلكه با زير پا گذاشتن قانون، نسبت به جامعه مدني و قانون، بي حرمتي روا مي دارند و اهل امت و جامعه مدني را تضعيف مي كنند.
گروهي از بهترين ياران پيامبر(ع) چون طلحه و زبير كه سيف الاسلام پيامبر(ص) بود با همراهي عايشه همسر پيامبر(ص) از مدينه النبي خارج مي شوند تا بيرون از قانون اسلام و برخلاف شيوه و خواسته و اهداف پيامبر(ص) خواسته هاي نامشروع و غيرقانوني خود را با شورش و آشوب و اغتشاش تحميل كنند. اين جاست كه نخستين گروه اهل بغي و آشوبگران تاريخ اسلامي پديد مي آيد و در برابر دولت عدالت خواه علوي قد علم مي كند. در كنار اين ناكثين و پيمان شكنان، گروهي دومي به نام قاسطين كه همان اشرافيت و نفاق قديم است به رهبري فرزند ابوسفيان شكل مي گيرد. قاسطين كساني هستند كه اصولا با عدالت، ميانه اي ندارند و تنها خواهان آزادي هاي جاهلي و بي بند و باري هاي آن دوران هستند. دشمني آنان با قانون چنان معروف و زبانزد است كه كسي از گروه قاسطين در دوره پيامبر(ص) و پس از آن را نمي توان يافت كه بر اجراي قانون توجه داشته و يا آن را براساس وجدان خويش اجرايي كرده باشد. آنان هرگز تن به قوانين اسلام نداده و در دوره پيامبر(ص) همواره با قانون شكني و قانونگريزي بر آن بودند تا اشرافيت خود را حفظ كنند و خوش گذراني ها و بي بند و باري هاي خود را داشته باشند. اين گروه دوم از قانون گريزان و دشمنان عدالت به همين نام نيز در تاريخ معروف شدند؛ زيرا پيامبر(ص) پيش از اين به حضرت امير مؤمنان علي(ع) اخطار داده بود كه با سه گروه از آشوب گران و قانون گريزان مواجه خواهد شد. در حقيقت اگر پيامبر(ص) براي تنزيل و نزول قوانين ناچار شده بود تا با گروه ها و احزاب مختلف جنگ كند، حضرت امير مؤمنان علي(ع) ناچار بود تا براي تاويل و اجرايي كردن همان قوانين و مدنيت نازل شده از سوي خداوند در جامعه با سه گروه از اغتشاشگران و آشوب طلبان ضدقانون بجنگد.
همكاري و هماهنگي دو گروه ناكثين و قاسطين، دو جنگ بزرگ و خطرناك را بر جامعه اسلامي تحميل كرد و قوانين مسلمانان و دولت اسلامي را به تحليل برد. گروه ناكثين در بصره، جنگ جمل را به رهبري عايشه و طلحه و زبير بر اسلام و دولت اسلامي تحميل كردند و اجازه ندادند تا قوانين اسلامي عدالت محور، منابع مادي و معنوي را به طور يكسان در ميان مردم توزيع نمايد.
انديشه اين كه دولت عدالت بخواهد از علل ثروت هنگفت و راه هاي درآمدي آنان بپرسد و يا آنان را به غارت و چپاول بيت المال متهم سازد، چون خوره خواب را بر ايشان حرام كرده بود و جان و تنشان را مي خورد. آنان دريافته بودند كه اگر سكوت كنند راهي جز اعمال قانون و مصادره بسياري از اموال در پيش رو نخواهند داشت. از اين رو با ثروت هاي باد آورده به جمع لشكر و بسيج آنان پرداختند و گروه هاي ديگري را با نام عايشه و انقلابيون ديروز تحريك و بسيج كردند. اين گونه است كه پول و ثروت در كنار چهره هاي موجه ديروزين اپوزيسيوني را گردآورد تا با اصل نظام علوي به سبب عدالت به جنگ پردازند. حربه آنان اين بود كه دين از مسير اصلي خارج شده و آنان نسبت به دولت اسلامي و امت، احساس خطر مي كنند؛ زيرا دولت علوي همانند دولت هاي گذشته براساس سنت ابوبكر و عمر و عثمان مديريت نمي شود و مي خواهد تا براساس دولت نبوي و شرايط زماني خود عمل كند.
جنگ دوستان ديروز و پيمان شكنان امروز به بهانه بازگشت به اصول دولت هاي گذشته، موجب شد تا قاسطين دور معاويه، نيز به ميدان آيند و دشمنان تنزيل امروز به عنوان دشمنان تأويل به اصل انقلاب حمله كنند. اين گونه است كه دو گروه مخالف يكي به رهبري معاويه از ا شراف و نفاق قديم عصر تنزيلي و ديگري به رهبري عايشه و طلحه و زبير از نفاق و اشرافيت جديد در كنار هم ريشه انقلاب دوم را تهديد مي كنند.
يورش ها و آشوب هاي دو گروه نخست قاسطين و ناكثين موجب شد تا گروه ساده لوح و متعصب به سبب حضور برخي از اصحاب پيامبر(ص) گمان كنند كه شايد علي(ع) اشتباه مي كند و آن دو گروه بزرگ حق دارند. اين گونه است كه از دل دو جنگ جمل و صفين، گروه مارقين بيرون مي آيند و در رهبري و سياست هاي علي(ع) تشكيك مي كنند و گروه مارقين را پديد مي آورند كه خواهان مصالحه و عدول از برخي از قوانين سخت عدالت خواهانه مي شوند تا دست كم دولت اسلامي در ظاهر و شكل، باقي وبرقرار بماند و خون به ظاهر مسلمانان ريخته نشود.
به سخن ديگر، ناكثين (پيمان شكناني) كه جنگ بصره را بر دولت علوي تحميل كردند، در كنار قاسطيني كه جنگ صفين را ايجاد كردند زمينه را براي حضور و مخالفت گروه سومي فراهم مي آورند كه پيامبر اكرم (ص) از آنان به نام مارقين ياد مي كند. آنان كساني هستند كه از فرمان رهبري عبور مي كنند و به دلايل داخلي و خارجي، همانند تيري از كمان بيرون رفته از هدف دور مي افتند و شرايطي را بر دولت قانوني و قانون گرا و عدالت محور تحميل مي كنند.
آشوب هاي داخلي سه گروه پديد مي آورد و موجب مي شود تا اهل بغي كه در آيات قرآني از آنان يادشده در عصر علوي به خوبي خود را نشان دهند آنان چنان زمينه را براي تخريب امنيت و آرامش مردم فراهم مي آورند كه دشمنان دين و ملت به سادگي در شهر «انبار» وارد بر خانه هاي زنان مسلمان و زنان اهل پيمان از شهروندان امت اسلامي مي شوند و خلخال از پاهاي زنان و گوشواره از گوش هايشان بيرون مي كشند وشهر را غارت كرده و به آتش مي كشند و هر كاري را انجام مي دهند بي آن كه از سوي كسي مقاومتي انجام شود.
اميرمومنان علي (ع) به عنوان امام امت و رئيس دولت اسلامي از شنيدن وضعيت پديد آمده به شدت اندوهگين مي شود و بيان مي دارد كه اگر كسي از شنيدن اين مساله دق كند و بميرد بر او ملامتي نيست.

تهديد امنيتي آشوبگران

آن چه در آشوب ها و اغتشاشات داخلي پديد مي آيد، فقدان امنيت و آرامش و آسايش مردم است. جامعه اي كه در آتش آشوب و اغتشاش مي سوزد نه تنها گرفتار بي قانوني و نابودي عناصر جامعه مدني و مدنيت است بلكه مهم ترين عنصر سعادت و خوشبختي فردي و جمعي يعني امنيت و آرامش را از دست مي دهد و اضطرب و نگراني و تشويق دايمي، آن را در بر مي گيرد.
از اين رو خداوند به شدت با هرگونه آشوب و اغتشاش برخورد مي كند و آنان را به عنوان اهل بغي از كساني مي داند كه فساد در زمين كرده و خون ايشان هدر است.
از آن جايي كه آشوب و اغتشاش گري دقيقا در برابر قانون و جامعه مدني قرار مي گيرد، اسلام به گونه اي با آنان رفتار مي كند كه خودشان مي خواهند. به اين معنا كه اغتشاش و آشوب، رفتار و رويه اي است كه قانون را ناديده مي گيرد و جامعه مدني را با خطر هرج و مرج و قانون گريزي رو به رو مي سازد. از اين رو قرآن فرمان مي دهد كه با قانون شكنان و آشوبگران همانند آنان رفتار شود و اعمال قانون در حق آنان به يك معنا بي معناست.
به سخن ديگر، اگر افرادي از امت و شهروندان جامعه اسلامي به هر شكل و علتي قانون شكني كردند، با آنان براساس قوانين برخورد مي شود، اما كساني كه آشوب گر و اغتشاش آفرين هستند و اصولا با قانون و جامعه مدني مشكل دارند، مي بايست به گونه اي ديگر رفتار كرد. از اين رو، لازم نيست كه قوانين درباره آنان به همان شكلي كه با ديگران عمل مي شود، اعمال شود، بلكه شكل ديگري از اعمال مجازات براي آنان تعيين مي شود كه بسيار شديدتر و سخت تر است؛ زيرا اصل مقابله به مثل و قصاص است كه در اين موارد خود را بر قوانين، حاكم و تحميل مي كند.
خداوند درباره اهل بغي و آشوبگران و اغتشاش گراني كه جامعه مدني و قانون را ناديده مي گيرند و مي كوشند تا نابه هنجاري و ضد قانون گرايي را در جامعه نهادينه كنند، رفتاري بسيار سخت را در پيش گرفته است. براساس اين رويه فوق العاده و خاص خداوند اموري را كه براي ديگران حلال است بر ايشان حرام مي كند. (بقره آيه 173 و انعام آيه 145 و نحل آيه 115)
زيرا از نظر اسلام كساني كه اهل بغي مي شوند، از دايره اسلام و قوانين آن بيرون مي روند و شهروندي امت از آنان سلب مي شود و اموري كه به سبب همين شهروندي و اسلام براي آنان مجاز و مباح بود، حرام مي شود (مائده آيه 54)

عدم اجراي قانون در حق آشوبگران

بغي كه به معناي ظلم و ستم (ترتيب العين، ج1،ص 181) و طلب تجاوز از حد ميانه در اموري است كه حد وسط در آن مطلوب مي باشد (مفردات راغب اصفهاني ذيل واژه) در اصطلاح شرعي و فرهنگ قرآني درمورد كسي گفته مي شود كه از امام و رهبري امت نافرماني كرده و از اطاعت امام عادل (القاموس الفقهي) و يا امام معصوم (ع) بيرون رود. كسي كه بر امام عادلي خروج كند، اهل بغي و آشوبگري است كه مي بايست قانون خاصي را درباره او اجرا كرد كه يكي از اين امور، عدم اجراي قوانين عادي و جاري درحق اوست.
به سخن ديگر، خروج از اطاعت امام و نافرماني نسبت به رهبري و دولت اسلامي عادل موجب مي شود تا شخص از حقوق شهروندي خود بيرون رود و قوانين عادي جاري درحق وي اجرا نشود، بلكه قوانين خاص بر او جاري و اعمال گردد. از اين رو چيزهايي كه براي ديگران حتي در شرايط غير عادي حلال مي باشد و شخص به عنوان مضطر مي تواند از آن بهره گيرد، آشوبگر و اهل بغي نمي تواند از آن استفاده كند.
اين بدان معناست كه خروج و نافرماني از رهبري امام عادل و دولت عادل اسلامي وي را از بسياري از حقوق شهروندي بيرون مي برد و شرايط خاص و قوانين خاصي را بر او تحميل مي كند؛ زيرا نافرماني و خروج از اطاعت امام عادل به معناي تن ندادن به قانون و مدنيت است؛ از اين رو رفتار و قوانيني مناسب با آن انجام مي گيرد تا ديگر، كسي خيال خروج از قانون وجامعه مدني را به ذهن خود راه ندهد.
به عبارت ديگر، جامعه مدني بر مدار و محور قانون معنا و مفهوم مي يابد و اين قانون است كه حافظ جان و مال و عرض اوست. اكنون آشوب گر و اهل بغي با خروج از اطاعت رهبري، اصل قانون و هسته اصلي آن را نشانه رفته است؛ بنابر اين مي بايست به گونه اي با او برخورد شود كه راهي جز بازگشت به قانون و مدنيت را نيابد و ديگران نيز اجازه قانون گريزي و مخالفت با رهبري را به خود ندهند.
خداوند درهمين آيات پيش گفته آشوب گران و اهل بغي را بيرون از رحمت خود معرفي مي كند و بغي بر امام را سبب محروميت از آمرزش خود مي داند. بنابر اين اگر كسي حتي درحال اضطراري قرارگيرد كه به دنبال بغي براي او پديد آمده است نمي تواند قوانين اضطراري را براي خود بخواهد و اموري كه دراين زمان حلال است براي خود حلال بشمارد، بلكه به سبب آن كه خود اين شرايط را پديد آورده و از باب اضطرار به اختيار مي باشد نمي تواند از قوانين اضطراري سود برد و در صورت استفاده مجازات مضاعف خواهد شد.
بنابراين شرايط براي اهل بغي و آشوبگر و اغتشاشگر بسيار سخت تر و شديدتر است و قوانين به شكل ديگر درباره او اجرا مي شود؛ زيرا اهل بغي به نوعي دچار ارتداد هستند. به اين معنا كه ارتدادگاه به خروج از اسلام تحقق مي يابد و گاه به نافرماني از رهبري و اطاعت از وي تحقق پيدا مي كند. از اين رو امير مومنان علي (ع) پس از جنگ جمل كه با ناكثين و پيمان شكنان رخ داد فرمودند: به خدا سوگند جنگي با اهل اين آيه (آيه 54سوره مائده) انجام نشد مگر امروز و آن گاه آن حضرت همين آيه را قرائت نمود.(فقه القرآن، راوندي، ج 1، ص 566 و 568).
دراين آيه به صراحت بيان شده كه اهل بغي به سبب و آشوب هايي كه درجامعه اسلامي ايجاد مي كنند، از امت اسلام بيرون رفته و قوانين شهروندي و ايماني درباره آنان اعمال نمي شود و اموري كه براي ديگران حلال است بر ايشان حرام بوده و به شدت در دنيا و آخرت مواخذه و مجازات خواهند شد.
علامه شهير طبرسي در تفسير خود بر اين نكته تاكيد مي كند كه مقصود از قوم در آيه فوق اميرمومنان علي (ع) و اصحاب وي مي باشند كه با باغيان و آشوبگراني چون ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيده وجهاد كرده اند. (مجمع البيان، ج 3 ص 260) بسياري از مفسران مفاد آيه مذكور را از اخبار غيبي و بيان واقعه پيش از وقوع آن دانسته اند (كشاف زمخشري، ج 1، ص 644 و تفسير التحرير، ج 4، جزء 6، ص 235) زيرا اين واقعه هرگز درعصر پيامبر (ص) اتفاق نيفتاد بلكه درعصر اميرمومنان (ع) و خلافت ظاهري آن تحقق يافته است چنان كه خود آن حضرت (ع) به صراحت اعلام مي دارد كه اين جنگ پيش از جمل اتفاق نيفتاده است. بنابر اين بايد گفت ارتدادي كه در جنگ جمل رخ داد به سبب نافرماني از رهبري عادل بوده است.
به سخن ديگر، نافرماني از قوانين و جامعه مدني كه با نافرماني از فرمان هاي رهبري و پيمان شكني پديد مي آيد خود نوعي از انواع ارتداد است و قوانين ارتداد بر آنان بار مي شود كه از جمله اين قوانين كشتن و قتل مرتدان به ويژه به دنبال قانون شكني و تعرض به امنيت و آرامش شهروندان است.
علت تشديد مجازات وبه شكلي عدم اجراي قوانين عادي نسبت به آنان را مي بايست در تهديدات امنيتي رفتارهاي اهل بغي و آشوبگران جست؛زيرا آشوبگران، جامعه را درمسيري قرار مي دهند كه برخلاف هدف و فلسفه وجودي دين و ارسال پيامبران است؛ چون هدف و فلسفه وجودي دين و پيامبران، آموزش قانون و تربيت انسان ها برپايه قانون است كه از آن به تعليم و تزكيه براساس كتاب ياد شده است. (حديد آيه 25) بنابر اين آشوبگران و اهل بغي دقيقا در برابر رسالت هستند. و از آن جايي كه قانون شكني و قانون گريزي و از ميان بردن جامعه مدني، از درون امت انجام مي پذيرد، بسيار خطرناك تر و زشت تر است؛ زيرا پايه هاي جامعه مدني وامت را از ميان مي برد و به دشمنان نيز امكان هجوم و يورش و موفقيت آسان را مي دهد. بنابر اين لازم است كه به شدت با اهل بغي و آشوبگران و اغتشاش گران داخلي برخورد كرد تا جامعه و امت براساس آموزه هاي الهي باقي و برقرار بماند و اهداف و رسالت پيامبران به سرانجام خوشي برسد.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استراتژي قرآن كريم در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت دوم)

استراتژي قرآن كريم در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت دوم)

نصرالله آقاجاني
چكيده

جامعه‏اي سالم است كه از امنيت جاني، مالي، منزلتي، عاطفي و ارزشي برخوردار باشد، در مقابل جامعه‏اي نابهنجار است كه فاقد اين معيارها باشد؛ بنابراين انحرافات اجتماعي با توجه به اين معيارها به پنج دسته كلي قابل تقسيم است كه هر يك شامل اقسام مختلفي مي‏شود.
مهمترين هنجارهاي جامعه اسلامي هنجارهاي مربوط به امنيت ارزشي و اخلاقي است و هر آنچه امنيت اخلاقي و ارزشي را به طور خاص به خطر مي‏اندازد، انحراف ارزشي محسوب مي‏شود. هرچند ساير انحرافات نيز در آسيب رساندن به ارزش و عقايد در جامعه اسلامي بي ارتباط نيستند، اما آسيب آنها به ديگر مقولات پنجگانه آشكارتر است.
در اين نوشتار، به نحو اجمال انحرافات ارزشي از منظر قرآن كريم مورد تحليل و تبيين قرار گرفته است كه عبارتند از: كفر، شرك، ارتداد، نفاق، بدعت، شبهه افكني در دين، پذيرش ولايت بيگانگان، لذت طلبي، تسامح در دين داري، شيوع حس گرايي، پندارگرايي، مشاركت در ناهنجاري و توصيه به آنها و نهي از ارزش‏ها و هنجارها، غنا، لهو، انحرافات جنسي و مشروبات الكلي.

واژگان كليدي:

قرآن كريم، انحرافات اجتماعي، كفر و شرك، نفاق، ولايت ظالمين، لذت‏طلبي، تسامح ديني، معروف و منكر، انحرافات جنسي، مشروبات الكلي.
مهمترين هدف اديان، تربيت و هدايت انسان در ابعاد مختلف مادي و معنوي، فردي و اجتماعي است. زيرا انسان بدون بهره گيري از وحي هيچ گاه طعم سعادت واقعي را نخواهند چشيد. خودخواهي و فزون طلبي اشباع ناپذير آدمي و نيز تفسيرهاي گوناگون مبتني بر هوي و هوس، ره آوردي جز تحير و سرگرداني يا تعصب و تحجّر در شناخت زندگي و حيات به ارمغان نمي‏آورد. به همين دليل با وجود پيشرفت‏هاي فراوان تكنولوژي مادي، جوامع از امنيت و تكامل در مدارج معنوي بهره مند نشده اند.
«كتابٌ انزلناه اليك لِتُخرج الناس من الظلمات الي النور»[1]، «كتابي است كه بسوي تو فرو فرستاديم تا مردم را از تاريكي‏ها به نور هدايت كني».
اين نور مايه حيات و روشنايي افراد و جامعه است. كساني كه با غفلت يا جهالت از نور معارف قرآن و اهل بيت فاصله بگيرند از هيچ مكتب يا معرفتي بهره‏اي نخواهند برد، بلكه از ظلمتي به ظلمت ديگر مي‏گريزند و راه نجات نمي‏يابند:
«اَو من كان ميتاً فأحييناه و جعلناله نوراً يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارجٍ منها»[2]، «آيا فرد مرده‏‏اي را كه زنده مي‏كنيم و به او نوري عطا مي‏كنيم تا به وسيله آن در بين مردم حركت كند، مثل كسي است كه گويا در ظلماتي بسر مي‏برد و مجال خروج از آن را ندارد». اگر در جوامع و گروه‏هاي بيگانه از تعاليم قرآن و اهل بيت، ناهنجاري‏ها و كجروي‏ها شايع باشد، تعجبي نيست. حيرت و تعجب از ملتي است كه در كنار نور قرآن، در ظلمت بنشيند و درمان دردهاي خود را از اين نسخه الهي نجويد، جامعه اسلامي ما به اين بالندگي رسيده است، تا اقبال همه جانبه به قرآن و عترت را تنها راه حل همه معضلات خود بداند. مقالاتي كه در مقوله «انحرافات و آسيب‏هاي اجتماعي از ديدگاه قرآن» به رشته تحرير در مي‏آيد، گام ناچيزي در نزديك شدن به اين هدف متعالي است.
بخش نخست اين مقالات عهده دار توضيحي اجمالي از مفاهيم مربوط به كجروي، مباني آسيب شناسي از ديدگاه قرآن و منطق قرآني رتبه بندي انحرافات اجتماعي بود. در اين بخش سعي مي‏شود تا انواع انحرافات اجتماعي از ديدگاه قرآن مورد بررسي قرار گيرد. البته گستردگي موضوع باعث شده است تا چرايي و تبيين انحرافات و راه‏هاي كنترل و پيشگيري به مجال ديگري موكول گردد، «لعل الله يحدث بعد ذلك امراً».[3]

انواع انحرافات اجتماعي

جامعه شناسان در تقسيم انحرافات اجتماعي به معيارهاي مختلفي توجه مي‏كنند: با توجه به اينكه كجروي از روي آگاهي يا عدم آگاهي صورت بگيرد، آن را به دو نوع آگاهانه يا ناآگاهانه تقسيم مي‏كنند؛[4] از جهت كميت و وقوع، هرگاه به ندرت و گاه گاهي واقع شود، به آن انحراف نخستين وگرنه تعبير به انحراف ثانوي مي‏شود؛[5]با نظر به عامل كجروي، هرگاه فردي مرتكب آن شود، آن را انحراف فردي، اما اگر گروه مبتلا به آن شود، آن را انحراف گروهي مي‏گويند[6] و نيز بر حسب جايگاه و منزلت عامل كجروي در حكومت و قدرت و سازمان يافته بودن جرائم و عدم آن، به انواع مختلفي تقسيم مي‏شود[7].
صرف نظر از اين قبيل تقسيم‏هاي معمولي اين تحقيق درصدد است تا بر حسب معيار خاصي انواع انحرافات اجتماعي موردنظر قرآن كريم را بيان نمايد:
برخي از انديشمندان برجسته معاصر با الهام از قرآن و روايات، تحقق جامعه انساني، اسلامي، سالم و بهنجار را منوط به تحقق شرايط پنجگانه ذيل دانسته‏اند:
1. امنيت اموال افراد؛
2. امنيت منزلت، حيثيت و امنيت جسم و جان افراد؛
3. آبروي افراد؛
4. امنيت روابط عاطفي بخش‏هاي مختلف جامعه؛
5. امنيت عقايد و ارزش‏هاي اخلاقي جامعه[8].
با توجه به ايده فوق، انحرافات اجتماعي را بر اساس پيامدهاي آسيبي آنها مي‏توان به پنج دسته ذيل تقسيم نمود:
الف)- سلب امنيت اعتقادي و ارزشي؛
ب)- سلب يا تضعيف روابط عاطفي يا انسجام اجتماعي؛
ج)- سلب امنيت جاني افراد؛
د)- سلب امنيت منزلتي افراد؛
هـ)- سلب امنيت مالي و اقتصادي مردم و جامعه.
هر يك از گروه‏هاي پنجگانه مذكور انواع بيشماري از انحرافات را دربرمي‏گيرد. البته درج انحرافي خاص در ذيل يك گروه به معناي عدم قابليت آن در گروه ديگر نيست. آنچه در اين دسته بندي به آن توجه مي‏شود ، ملاحظه مهمترين و بارزترين نوع آسيبي است كه از انحرافات ناشي مي‏شود و تنها همين ملاك سبب شده تا در موضع واحدي از آنها بحث شود. حال هر يك از اقسام پنجگانه فوق را مي‏توان به صورت ذيل تقسيم نمود.

مصاديق

عنوان كلي
رديف
1- كفر، شرك و ارتداد؛
2- نفاق؛
3- بدعت، افترا و شبهه افكني در دين؛
4- پذيرفتن ولايت كافرين، ظالمين و …
5- لذت طلبي و تسامح در دينداري؛
6- توصيه به منكرات، بازداشتن از معروف و مشاركت در ناهنجاري؛
7- غنا، لهو و لعب؛
8- انحرافات جنسي؛
9- مشروبات الكلي.
انحرافات مربوط به امنيت اعتقادي و اخلاقي در جامعه
1
1- اظهار ناخوشايندي نسبت به همسر؛
2- سخت گرفتن به همسر؛
3- نشوز؛
4- سلب يا كاهش كاركردهاي آموزشي و تربيتي؛
5- حقوق والدين؛
6- قطع رحم.
انحرافات مربوط به روابط عاطفي در خانواده
2
1- بين مؤمنين در جامعه اسلامي؛
الف)- دست كشيدن از ارزش‏ها و هنجارهاي اسلامي؛
ب)ـ تخريب در تفسيرها و رويكردهاي ديني؛
ج)- نشر اكاذيب و تبليغات مسموم؛
2- بين جامعه اسلامي و اهل كتاب؛
3- بين جامعه اسلامي و جامعه بشري.
انحرافات مربوط به انسجام اجتماعي
3
1- خودكشي؛
2- جنايت بر عليه ديگران؛
3- ايجاد ترس و رعب.
انحرافات مربوط به امنيت جامعه
4
1- نسبت ناروا به افراد؛
2- انتشار ناروايي افراد.
انحرافات مربوط به امنيت منزلتي
5

1- غصب و سرقت؛
2- فعاليت‏هاي اقتصادي نامشروع.
انحرافات مربوط به امنيت مالي
6
فرهنگ سازي و فرهنگ پذيري افراد، رسالت مهم انبيا و اديان الهي را تشكيل مي‏دهد. سامان دادن عقايد و اخلاق بشر بر محور حقيقت انسان و سرشت و سرنوشت او، در تمامي كتاب الهي موج مي‏زند. از جهت اجتماعي، عقايد و ارزش‏ها اهميت خاصي دارد، زيرا روح جامعه مظهر وجدان جمعي است، لذا پروراندن و پرورش آن به منزله حفاظت از وجدان جمعي است.
بسياري از موضوعاتي كه باعث سلب و تضعيف امنيت اعتقادي و اخلاقي جامعه انساني است، در قرآن كريم به صورت جدي مورد مبارزه و مخالفت قرار گرفته است. اين دسته از انحرافات، ارزش‏ها و هنجارهاي محوري دين را در معرض خطر قرار مي‏دهد؛ به عبارت ديگر ارتباط مستقيم و مؤثري با فرهنگ جامعه داشته و طرح مبسوط هر كدام در جاي خود ضروري است، ولي در اين مجال اندك تنها به ذكر برخي از مواردي كه ممكن است بخشي از جامعه اسلامي به آن مبتلا باشند، اشاره مي‏گردد.

كفر، شرك، ارتداد

نقطه اشتراك اين سه مفهوم به موضع گيري صريح در مقابل خداوند متعال و شريعت برمي‏گردد. مهمترين انحرافي كه بشريت را تهديد مي‏كند، بيگانه شدن با توحيد است. جامعه اي كه در آن كفر و شرك به جاي توحيد قرار گرفته، نه تنها مهمترين منبع آرامش، صلح و سعادت را از دست مي‏دهد، بلكه مهيا و مبتلا به انواع انحرافات و آسيب‏هاي اجتماعي مي‏گردد، لذا قرآن كريم براي چنين افراد و جوامعي جز ضلالت و ظلمت را ترسيم نمي‏كند:
«فماذا بعد الحقّ الاّ الضّلال»،[9]«چيست بعد از حق مگر گمراهي». همان‏طوري كه توحيد منشأ همه كمالات انساني است، شرك منشأ همه انحرافات است. توحيد كه اصل همه حقايق و اساس تكوين است، اثر تشريعي و اجتماعي آن ايجاد وحدت و انسجام بين موحدين در عرصه زمان و مكان است، اما شرك، چون منشائي در تكوين ندارد، لذا بطلان محض است و اثر اجتماعي آن چيزي جز تفرق، گسست و اختلاف در ارزش‏ها و هنجارها نمي‏باشد:
«و انّ هذه امتكم امة واحدة و انا ربكم فاتقون فتقطعوا امرهم بينهم زٌبراً‌كلّ حزب بما لديهم فرحون»،[10]«اين امت (و جماعت هم مقصد)، امتي واحد و من پروردگار شما هستم، پس از من پروا داشته باشيد (اما سرنوشت بشر اين شد كه) امرشان را بين خود قطعه قطعه كرده، هر گروهي شادمان به متاع خود شدند».
درحالي كه خداوند متعال كاروان بشريت را داراي مقصد واحدي مي‏داند، راهنماي اين كاروان را انبيا و توشه اين راه را عبادت و تقواي الهي ذكر مي‏كند، در مقابل اين وحدت و انسجام عالي، عده اي با تقطيع آن به دامن شرك غلطيدند و آلوده به تفرق شدند.
در ميان مراتب مختلف كفر، آنچه كه براي برخي از مسلمين در جامعه اسلامي قابل وقوع است، كفر عملي و كفر يا شرك در مقام تشريع است. كفر عملي به ترك برخي از دستورات الهي يا ترك شكر و سپاس در مقابل نعمت‏هاي الهي برمي‏گردد. كساني كه با قبول اجمالي اسلام، جميع احكام شريعت را مناسب جامعه بشري معاصر نمي‏دانند، بلكه خواهان تغيير اين احكام به تناسب مذاق مكاتب بشري هستند، گرفتار شرك در تشريع مي‏شوند.
«ثم جعلناك علي شريعة من الأمر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لا يعلمون»،[11] «سپس تو را بر طريق خاصي از دين الهي (اسلام) قرار داديم، پس از آن پيروي كن و تابع هواهاي جاهلان مباش».
از اين آيه استفاده مي‏شود كه هرگاه هنجارهاي ديني و احكام عملي به وحي الهي مستند نباشد، ناهنجاري و به تعبير قرآن «اهواء» و اميال بي اساسي خواهد بود كه در شأن جاهلان است.[12]
ارتداد كه برگشت از اسلام به كفر است، علاوه بر اينكه آسيب‏هاي كفر را به همراه دارد، باعث مي‏شود، تا قبح دست برداشتن از اسلام كاسته شود و هر كسي به خود جرأت دهد، آشكارا به انكار ضروريات ديني دست زند. در واقع شدت مجازاتي كه اسلام براي مرتد قرار داده، از اين جهت است كه حيات و هويت جامعه اسلامي به عقايد و ارزش‏هاي اسلامي است، لذا كسي كه آشكارا دست به ارتداد مي‏زند، در واقع سنگ اندازي به هويت جامعه اسلامي نموده و جامعه را در معرض خطر فتنه و نابساماني قرار مي‏دهد. چنين افرادي زمينه فريب، انحراف و گمراهي افراد ضعيف را كه فرهنگ پذيري ارزش‏هاي ديني در آنها تثبيت نشده، فراهم مي‏سازند.[13]قرآن كريم در باره افراد مرتد مي‏فرمايد:« فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم»،[14]«خشم و غضب الهي بر آنها است و عذاب بزرگي نصيب آنها مي‏شود».

نفـاق

نفاق در لغت از ريشه «نَفَق» به معني راهي كه در زمين حفر مي‏شود و نيز به معني مسلك و مذهب بوده و منافق را از اين جهت منافق گويند كه براي رساندن خود به مقصد و مكان ديگر از طريق زمين حفر شده استفاده مي‏كند و يا همانند موش صحرايي از سوراخ مخفي استفاده مي‏كند.[15]
نفاق يكي از انحرافات مهمي است كه همواره در جامعه اسلامي وجود داشته است و آسيب‏هاي سختي بر پيكر آن وارد مي‏سازد، لذا قرآن كريم به صورت‏هاي مختلف و در آيات متعددي به آن پرداخته است.

ويژگي‏هاي منافقين

الف)ـ ظاهري زيبا و جميل اما باطني خشك و چوبين؛ يعني چون در باطن اعتقادي به ارزش‏هاي اسلامي ندارند، ولي ناچارند تا براي حفظ منافع خود نظر مسلمين را جلب كنند تا برچسب كفر و شرك را نگيرند، لذا ظاهر خود را آراسته نموده، سخنان جذاب و شعارهاي زيبا به كار مي‏برند و خود را به نحوي طرفدار ارزش‏هاي انساني نشان مي‏دهند كه هر بيننده و شنونده اي را به تعجب و حيرت وا مي‏دارند[16].
«و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقو لهم»،[17] «وقتي به آنها نظر كني، شكلشان تو را به تعجب اندازد و اگر سخن بگويند به كلامشان توجه كني».
اما در باطن چوبين بوده و از درك و فهم بهره اي ندارند:
«كانهم خشب مسنده»،[18]«مثل چوب‏هايي هستند كه بر ديوار نهاده اند».
ب)ـ تزلزل و تزبزب در شخصيت؛ آنها بسيار فرصت طلب بوده و به تناسب روز عمل مي‏كنند و فاقد هر نوع منطق ثابت هستند:
«الذين يتربصون بكم فإن كان لكم فتح من الله قالوا الم نكن معكم و ان كان للكافرين نصيب قالوا الم نستحوذ عليكم و نمنعكم من المؤمنين …»،[19]«منافقين كساني اند كه در مقابل شما منتظر فرصت اند، اگر خداوند فتحي را نصيب شما كند، گويند: آيا ما با شما نبوديم؛ و اگر كافرين را بهره اي رسد، گويند، آيا ما بر شما (در عدم پيوند با مؤمنين) استيلا نيافتيم و شما را از مؤمنين باز نداشتيم».
و در آيه اي ديگر دربارة عدم ثبات فكري و عملي آنها مي‏فرمايد:
«مذبذبين بين ذلك لا الي هولاء و لا الي هولاء»[20]، «آنها بين ايمان و كفر تردد دارند، نه به سمت مؤمنين مي‏روند و نه به سوي كافرين».
ج)ـ در لواي ارزش‏هاي ديني پنهان شدن؛ تا بدين وسيله، كينه و كفر خود را مستور نمايند. آنها براي فريب ديگران از عناصر فرهنگي بيگانه استفاده نمي‏كنند؛ بلكه از مهمترين هنجارهاي جامعه اسلامي به نفع خود بهره مي‏گيرند، حتي مكان مقدسي، مثل مسجد را وسيله اي براي توطئه و تفرقه قرار مي‏دهند:
«والذين اتخذوا مسجدا ضرارا و كفرا و تفريقا بين المؤمنين و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفنّ ان اردنا الاّ الحسني و الله يشهد انهم لكاذبون»،[21]«و كساني (از منافقين) كه مسجد را براي ضرر رساندن (به مؤمنين) و كفر (به خدا) و اختلاف بين مؤمنين و براي انتظار (و كمك به) كسي كه از قبل به جنگ با خدا و رسولش برخاست، انتخاب مي‏كنند و قسم مي‏خورند كه هدفي جز خير و نيكي نداريم، خدا شاهد است كه آنها دروغ گويان هستند».
د)ـ كسب عزت از كفار؛ آنان هرگاه در جبهه كفر احساس قدرت و شوكت كنند، ايمان و ارزش هاي اسلامي را مايه وهن و ذلت خود تلقي نموده و جهت تحصيل عزت نزد كافرين طرح دوستي با آنها مي‏بندند:
«بشر المنافقين بأن لهم عذاباً اليماً الذين يتخذون الكافرين اولياء من دون المؤمنين أيبتغون عندهم العزة فأن العزة لله جميعا»[22]، «منافقين را به عذابي دردناك بشارت ده، همانهايي كه كافرين را به جاي مؤمنين دوستان خود قرار دادند، آيا عزت را نزد آنها مي‏جويند و حال آنكه همه عزت منحصراً براي خداست».

آسيب‏هاي منافقين

الف)‌ـ تضعيف نمودن مسلمانان؛ آنان در زمان به خطر افتادن امنيت جامعه اسلامي از سوي دشمنان در شرايطي كه جامعه نيازمند انسجام و همبستگي است، مـايه ضعف و وهـن مسلمـانـان هستنـد. آنها با استفاده از راه‏هاي مختلف اطلاع رساني ترس و وحشت را در جامعه القاء نموده و با جاسوسي و افشا نمودن اسرار به دشمنان، در حق مسلمين خيانت مي‏كنند. در جنگ خندق، وقتي كه انبوهي از دشمنان از طوائف مختلف به سوي مدينه حركت كردند و مسلمين سخت در اضطراب بودند، منافقين چنين اظهار داشتند:
«ما وعدنا الله و رسوله الاّ‌ غروراً»،[23]«خـدا و رسـولش جـز فريب و غرور وعده اي به ما ندادند».
و نيز برخي از آنها گفتند:
«يا اهل يثرب لا مقام لكم فارجعوا»،[24]«اي اهل يثرب (مدينه) وجهي براي اقامتتان (در اينجا) نيست، پس برگرديد (به خانه‏هايتان)». وقتي كه دشمنان اسلام وارد شهرهاي مسلمين شوند و درصدد تغيير هويت و فرهنگ آنها برآيند، منافقين بدون كمترين درنگي تسليم مي‏شوند :
«و لو دخلت عليهم من اقطارها ثم سئلوا الفتنة لا توها و ما تلبّثوا بها الا يسيراً»،[25]«و اگر (دشمنان) از جوانب مختلف وارد خانه‏هايشان شوند و از آنها درخواست فتنه (رجوع و برگشت از دين) نمايند، جز به اندك زماني پاسخ مثبت دهند».
ب)ـ شكستن منزلت اجتماعي مؤمنين؛ منافقين، مؤمنين را به استهزا گرفته تا سبب شكستن منزلت اجتماعي آنها شوند:
«الذين يلمزون المطّوّعين من المؤمنين في الصدقات و الذين لا يجدون الاّ جهدهم فيسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب اليم»،[26]«كساني كه زبان به عيبجويي مؤمنيني باز مي‏كنند كه با ميل و رغبت (به خاطر فراواني ثروت) به صدقات مي‏پردازند و مؤمنيني كه به سختي تلاش كرده (سرمايه‏اي بدست آورند) و در راه خدا صدقه مي‏دهند؛ پس چنين مؤمنيني را مورد استهزا قرار مي‏دهند، خداوند آنها را به استهزا مي‏گيرد و برايشان عذاب دردناكي خواهد بود».
ج)‌ـ تغيير ارزش‏ها و هنجارها؛ منافقين هرگاه منابع قدرت را به چنگ آورند، درصدد تغيير ارزش‏ها و هنجارهاي ديني بر مي‏آيند، زيرا در اين وضعيت موانع بروز كفر دروني شان از بين رفته و به راحتي مي‏توانند باطن پنهان خويش را به آساني آشكار سازند:
«و اذا تولي سعي في الأرض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد»،[27]«و هنگامي كه قدرت و سلطه اي به دست آورد، تلاش مي‏كند در زمين فساد به راه اندازد و زراعت و نسل را از بين ببرد و خداوند فساد را دوست ندارد».
آنها به محض رسيدن به قدرت، شريعت را كه براي اصلاح اخلاق و تربيت رفتار انسان‏ها است، با تغيير و تحريف خود فاسد مي‏كنند، در نتيجه انواع مفاسد اخلاقي و ناهنجاري‏ها در جامعه پديد مي‏آيد. پس منافقين اول دين و بعد انسانيت را تباه مي‏كنند. لذا در برخي از روايات از آيه شريفه «و يهلك الحرث و النسل» به نابودي دين و انسانيت تفسير شده است.[28]
آنان براي نابودي فرهنگ اسلامي و فرهنگ سازي ارزش‏هاي خويش، از هيچ كوششي دريغ نداشتند تا انواع منكرات و فحشا را در جامعه ترويج كنند:
«يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف»،[29]«به منكر امر و از معروف نهي مي‏كنند».

بدعت، افترا، شبهه افكني در دين

ارزش‏ها و هنجارهاي اسلامي اموري قدسي مي‏باشند كه بايد نهايت دغدغه و احتياط را در عدم تغيير آنها به كار گرفت. از سوي ديگر نقطه شروع تغييرات فرهنگي كنار گذاشتن اصول ثابت و ارزشي است؛ اما چنين تغييري به طور صريح در جامعه اسلامي قابل تحقق نيست. يكي از مؤثرترين راه‏ها براي تحريف عقايد و ارزش‏ها، ايجاد بدعت، افترا و شبهه افكني در دين است. پيروي از متشابهات قرآني و عدم ارجاع آنها به محكمات قرآني و تأويل و تفسيرهاي ناصواب آنها از جمله راه‏هايي است كه موجب، تغييرات فرهنگي و ارزشي نامطلوب مي‏شود.
مرحوم علامه طباطبائي در اين زمينه چنين اظهار داشته است: «انواع بدعت‏ها، انحرافات و مكاتب فاسدي كه بعد از رحلت پيامبر اسلام به وجود آمد، اكثر آنها ناشي از پيروي متشابهات يا تأويلات ناصواب است. نظر كساني كه معتقد به جسم بودن خدا شدند، يا مسلك جبر و يا اختيار را برگزيدند يا گناه را براي انبيا جايز شمردند و … ، همه اينها ناشي از اخذ متشابهات قرآني و عدم ارجاع آنها به محكمات است، تا جايي كه برخي صريحاً‌ گفتند كه چون هدف اصلي شرايع و اديان، ايجاد اصلاح در زندگي دنيا است و از آنجا كه دنياي امروز اجراي سياست‏هاي ديني را بر نمي‏تابد، ناگزير بايد قوانين جديدي مطابق با مدنيت روز به وجود آورد. هر نوع فتنه و فسادي كه در جامعه اسلامي به وجود آمد، همگي تحت اين دو كلمه اند: پيروي از متشابهات ديني و تأويل نمودن آيات قرآني».[30]
«فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله»،[31] «اما كساني كه در دل‏هايشان ميل به انحراف دارند، آيات متشابه قرآن را دنبال مي‏كنند تا فتنه ايجاد كنند و تأويل آن آيات را دنبال مي‏كنند».
بحث و گفتگو و مجادله نيكو درباره مسائل ديني باعث حيات دين و مسلمين است، اما جدال بدون علم در مسائل ديني و افترا بستن به دين و تحريف آموزه‏هاي قرآن و نسبت دادن مفاهيم تحريف شده به دين، از انحرافاتي است كه گوهر دين را تباه مي‏نمايد:
«يجادل في الله بغير علم»،[32] «بدون علم درباره خدا به جدال مي‏پردازد».
«فمن افتري علي الله الكذب»،[33] «هر كس سخن ناروا و دروغ به خدا نسبت دهد…».
«يحرفون الكلم عن مواضعه»،[34]«كلمات را از جايگاهشان منحرف مي‏كنند».
به جهت پيامدهاي آسيبي مهمي كه اين انحراف اجتماعي به دنبال دارد، در برخي از روايات سفارش شده كه با تندي با آن مقابله شود. رسول گرامي اسلام، در اين رابطه مي‏فرمايند: هرگاه بعد از من صاحبان شبهه و بدعت را مشاهده كرديد، اظهار بيزاري بجوئيد و از آنها بدگويي و شماتت بسيار نمائيد، تا براي ايجاد فساد در اسلام به طمع نيفتند.[35]

پذيرفتن ولايت كافرين و ظالمين

قرآن كريم كفر و شرك را بدترين ناهنجاري معرفي مي‏كند، لذا با توجه به اينكه همنشيني، محبت و روابط صميمانه در اخلاق و رفتار انسان مؤثر است، از ولايت كافرين، ظالمين و اهل اسراف به شدت نهي فرموده است:
«لا يتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين»،[36] «مؤمنين بايد كافرين را به جاي دوستان خود قرار دهند».
برخي افراد ممكن است با تأثير از انديشه‏هاي اومانيستي، گمان كنند كه بايد به هر انساني عشق ورزيد و روابط صميمانه با او ايجاد نمود و نبايد به سبب اختلاف در دين و ارزش‏ها محدوديتي در گزينش دوست قائل شد. چنين توهمي از ديدگاه قرآن مردود است. ولايت از منظر قرآن معناي خاصي دارد كه مخصوص ارتباط مؤمنين با خداوند، پيامبر و خودشان است و اگر از اين دايره خارج شود، نوعي كجروي محسوب مي‏شود.
مرحوم علامه طباطبايي درباره ولايت مي‏گويد: «ولايت در اصل به معني مالكيت بر تدبير امور يك چيز است، مثل ولي صغير يا ولي مجنون كه مالك تدبير امور آنها است. اما به تدريج كاربرد اين لفظ در مورد محبت زياد شد، زيرا محبت غالباً مستلزم تصرف هر يك از طرفين در امور ديگري است، چون محبت باعث نزديكي و تأثير و تأثر از اراده و ميل فرد محبوب مي‏شود كه به دنبال خود تصرف محبوب در امور محبّ را مي‏آورد».
«انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلاه و يؤتون الزكوه و هم راكعون»،[37]«همانا ولي شما منحصراً خدا، رسول و مؤمنيني هستند كه نماز را اقامه مي‏كنند و در حاليكه به ركوع اند، زكات مي‏دهند».
همچنين در آيه ديگر رابطه ولايي بين مؤمنين را چنين تصريح مي‏‏نمايد:
«و المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض».[38]
آيات فراواني از قرآن، برقراري رابطه ولايي با كافرين و اطاعت از حاكمان فاسد را نهي مي‏كند، بلكه هر نوع اعتماد و ميل به ظالمين در امور دين و اجتماع مورد نهي و مذمت قرار مي‏گيرد:
«و لا تركنوا الي الذين ظلموا فتمسكم النار»،[39] «هيچ اعتمادي به ظالمين نكنيد تا به آتش جهنم گرفتار نشويد».
اعتماد و ركون به ظالمين به صورت‏هاي مختلفي شكل مي‏گيرد: گاهي برخي افراد در رويكرد به دين اعتماد و توجه به ظالمين دارند، مثلاً، اگر بيان برخي از حقايق ديني مضر به ظالمين باشد، آن را بيان نمي‏كنند، بلكه با مسامحه و سكوت از آن مي‏گذرند. يا اگر عمل به امري از امور ديني به ميل آنها نباشد، انجام نمي‏دهند. گاهي هم ممكن است سرپرستي جامعه ديني را به دست آنها سپرده شود تا مجري جامعه اسلامي باشند. همه اينها در راستاي اعتماد و اتكا به ظالمين (يعني كساني كه تمام دين را نمي‏پذيرند) انجام مي‏گيرد.[40]
مهمترين آسيبي كه از ناحيه اين كجروي به بار مي‏آيد از دست دادن هويت اسلامي است:
«ودَّ كثير من اهل الكتاب لو يردّونكم من بعد ايمانكم كفاراً»،[41] «بسياري از اهل كتاب دوست دارند، كاش شما را از ايمانتان (خارج كرده و) به كفار ملحق كنند». هرچند قرآن كريم مؤمنين را از رابطه ولايي با غير خودشان بر حذر داشته، اما از رفتار نيكو و زندگي مسالمت آميز با غير مؤمنين باز نداشته است، بلكه در صورت تحصيل دو شرط، مؤمنين را به نيك رفتاري، قسط و عدل با كافرين سفارش مي‏نمايد:
1- كافرين و دشمنان اسلام درصدد تهاجم فرهنگي و ديني نباشند.
2- امنيت ملي مسلمين را به خطر نيانداخته و سبب آوارگي آنها نشوند.
«لاينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبروّهم و تقسطوا اليهم ان الله يحب المقسطين»،[42]«خداوند شما را نهي نمي‏كند، از اينكه به نيكي و قسط با كساني رفتار كنيد كه نه بر سر دين با شما جنگيدند و نه شما را از سرزمين تان بيرون كردند، همانا خداوند اهل قسط را دوست دارد»

لذت طلبي و تسامح در دينداري

از جمله انحرافاتي كه منشا آسيب‏هاي بزرگي در جامعه اسلامي مي‏گردد، سهل انگاري در مراعات حدود و هنجارهاي ديني است. همانطوري كه مراعات هنجارها و ارزش‏هاي جامعه اسلامي آثار فردي و اجتماعي خاصي به دنبال دارد، عدم توجه به آنها هم آسيب‏هاي فراواني به بار مي‏آورد كه مهمترين آنها روي آوردن به لذايذ دنيا و غرق شدن در فزون طلبي مادي است. در چنين شرايطي نه تنها ارزش‏هاي ديني فراموش مي‏شوند، بلكه خود، موجب تكاثر و ثروت اندوزي مي‏‏گردند.
«فخلف من بعدهم خلف ورثوا الكتاب يأخذون عرض هذا الأدني و يقولون سيغفرلنا»،[43]«پس كساني بعد از انها جانشين ايشان و وارثان كتاب الهي شدند كه دنبال متاع زوال پذير دنياي پست بودند و مي‏گفتند: بزودي خدا ما را مي‏‏بخشد». اقبال به دنيا، مقام و مال، هم معلول و آسيب سهل انگاري و لاابالي گري در دين‏داري است و هم مرتبه اي از آن خود سبب تشديد اين سهل انگاري و مسامحه مي‏شود.
«ان الذين لا يرجون لقاءنا و رضوا بالحياة الدنيا و اطمانّوابها… اولئك مأوئهم النار»،[44]«كساني كه اميدي به ملاقات ما ندارند و به حيات دنيا راضي و دل خوش شدند… آنها جايگاهشان آتش جهنم است».
به هر ميزاني كه اهتمام به روز قيامت و باور آن در زندگي كم رنگتر شود، دنياطلبي بيشتر خواهد شد و هر قدر گرايش و ميل به اعتبارات و ارزش‏هاي مربوط به زندگي دنيا بيشتر شود، دين ورزي و گرايش به دينداري كاسته مي‏‏شود؛ لذا قرآن صراحتاً‌ بيان مي‏فرمايد:
«ذلك بأنهم استحبوا الحياه الدنيا علي الآخره»،[45]«ترجيح دنيا بر آخرت به تدريج انسان را از اصل ايمان و اسلام خارج مي‏كند».
توصيه به منكرات، بازداشتن از معروف، مشاركت در ناهنجاري
تعاون و مشاركت از بنيان‏هاي مهم روابط اجتماعي است. جامعه اي كه از مشاركت اجتماعي افراد برخوردار نباشد، روابط و يكپارچگي در آن جامعه به وجود نمي‏آيد. همچنين مشاركت اجتماعي از عوامل مهم فرهنگ سازي است. در فرآيند استمرار يك فرهنگ و انتقال آن از نسلي به نسل ديگر و نيز در رشد و پويايي آن، مشاركت اجتماعي بستر بسيار مناسبي براي تحقق آن است، لذا قرآن كريم به اين پديده اجتماعي توجه نمود و از آن در فرهنگ سازي تعبير به «برّ» و «تقوي» نموده است:
«و تعاونوا علي البر و التقوي و لا تعاونوا علي الاثم و العدوان»،[46]«يكديگر را بر نيكي و پرهيزكاري كمك كنيد و از مساعدت در گناه و ظلم به حقوق يكديگر پرهيز نمائيد».
«برّ» لفظ عامي است كه هر نوع خير اعتقادي (عقايد حق) و خير عملي (چه در عبادات و چه در تعاملات اجتماعي) را شامل مي‏شود، همان طوري كه تقوي به معني مراقبت نمودن در امر و نهي الهي و زيرپا قرار ندادن آنها است.
آيه شريفه فوق دستور به برّ و تقواي اجتماعي مي‏دهد، يعني همگان بر مبناي تقواي الهي، بر ايمان و عمل صالح اجتماع كنند. در مقابل چنين مشاركت ارزشمندي، تعاون و مشاركت بر گناه و ناهنجاري قرار دارد.[47]
از ديدگاه قرآن كريم، وظيفه مؤمنين در جامعه اسلامي برپاي داشتن خيمه برّ و تقوي است و چنين كاري جز با بسيج همه افراد و امكانات حاصل نمي‏شود. در مقابل، هر نوع كمك و مساعدت در تهيه و ترويج انحراف اجتماعي، به هر شكلي كه باشد، مشمول نهي و مذمت آيه شريفه قرار گرفته و خود از انحرافات محسوب مي‏شود.
به تعبير اميرالمؤمنين علي (ع)، برخي به قدري زندگاني پست جاهلي و بي‏خبري را پيشه مي‏كنند كه زشت ترين چيز نزد آنها، نيكو و نيكوترين چيز نزد ايشان منكر و زشت مي‏شود.[48] چنين افرادي ارزش‏ها و هنجارهاي جامعه اسلامي را طرح كرده و دنبال تحقق ارزش‏هاي غير اسلامي اند، لذا امر به منكر و نهي از معروف، اشاعه انواع منكرات و ترويج آنها در جامعه در سرلوحه فعاليت‏هاي آنها قرار دارد.
قرآن كريم راه مقابله با چنين تهاجم فرهنگي را قيام همه جانبه از سوي صاحبان انديشه ديني و حاملان رسالت الهي مي‏داند، بديهي است كه انجام اين مهم، تحت يك سازمان و اقتدار اجتماعي بهتر به نتيجه مي‏رسد.
قرآن علما و روحانيون بني اسرائيل را مورد مذمت قرار مي‏دهد كه چرا در برابر تهاجم به ارزش‏ها و فراگير شدن ناهنجاري‏ها، سكوت اختيار كرده و آنها را باز نداشتند:
«و لو لا ينهيهم الربانيون و الاحبار عن قولهم الاثم و اكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون»،[49]«چرا روحانيون و علما آنها (بني اسرائيل) ايشان را از سخن ناصواب و خوردن حرام باز نداشتند چه بد عمل مي‏كردند».

غنا، لهو، لعب

«غنا» در لغت به معني صوتي است كه موجب طرب باشد.[50] بسياري از فقها در تعريف غنا گفته اند: «الغناء هو مد الصوت المشتمل علي الترجيح المطرب»[51]، «غنا يعني كشيدن صوت به طوري كه در آن ترجيح طرب آور باشد».
ترجيح به معني گردانيدن آواز در حلق است[52] و طرب نوعي سبكي و خفت است كه هنگام شدت شادي يا حزن به انسان دست مي‏دهد.[53]
صرف نظر از بحث‏هاي مفصل فقها، در خصوصيات ادله و مصاديق غنا، حرمت آن مورد اتفاق همه فقها بوده بلكه ادعاي اجماع بر آن شده است.[54] از جمله آياتي كه در حرمت غنا به آن استشهاد شده است، اين جمله شريفه مي‏باشد: «و اجتنبوا قول الزور»،[55]»و از سخن باطل اجتناب كنيد». مرحوم طبرسي گويد: اصحاب ما چنين روايت كرده اند كه غنا و ديگر سخنان لهوي، مشمول آيه شريفه فوق است.[56] همچنين ابوبصير از امام صادق (ع) درباره معناي «و اجتنبوا قول الزور»‌ سئوال نمود، امام فرمود: يعني از غنا اجتناب نمائيد.[57]
«لهو» به معني چيزي است كه انسان را از امور مهم و مفيد باز مي‏دارد.[58] «لعب» يعني عملي كه از نظمي خيالي برخوردار بوده و در راستاي هدفي خيالي باشد، مثل: بازي‏هاي كودكانه. به هر حال غنا، لهو و لعب هرچند بر حسب مفهوم، تفاوتي با هم دارند، اما هر سه از اين جهت مشتركند كه انسان را از اشتغال به وظايف و معنويت‏ها باز داشته اند، لذا ثمره اي جز رخوت و سستي در تعقل و تدين ندارند.
از جمله آياتي كه اشتغال به غنا و لهو را بطور عام تحريم مي‏نمايد و آسيب اجتماعي آن را بيان مي‏كند، اين آيه شريفه است:
«و من الناس من يشتري لهو الحديث ليضل عن سبيل الله بغير علم و يتخذها هزواً اولئك لهم عذاب مهين»،[59]«و برخي از مردم سخن باطل و لهو را تهيه مي‏كنند تا (افراد را) بدون علم از راه خدا منحرف كنند و قرآن را به استهزا بگيرند، ايشان را عذاب خواركننده اي است».
«حديث لهو» به معني سخني مي‏باشد كه يا خود مستقيماً‌ باعث دوري انسان از ياد حق مي‏شود، مثل حكايت‏هاي خرافي و داستان‏هايي كه باعث فسق و فجور است، يا مقارن به چيزي است كه دوري از ياد خدا را به بار مي‏آورد مثل: آواز خواندن به شعر و همراه با آلات لهو و لعب، همه اينها مشمول حديث لهو است».[60]
غنا از مصاديق بارز حديث لهو است، لذا «محمدبن مسلم» گويد، از «امام باقر (ع)» شنيدم كه فرمود: «غناء از جمله اموري است كه خداوند وعده آتش جهنم به آن داده است»، سپس حضرت آيه فوق را تلاوت نمود.[61]
آسيب اين دسته از انحرافات مستقيماً متوجه معارف اسلامي است. زيرا آيه فوق «آسيب اين افراد را گمراه نمودن مردم از «سبيل الله» ذكر كرده است. مقصود از سبيل الله، به قرينه سياق آيات، قرآن كريم مي‏باشد كه دربردارنده معارف اعتقادي عملي حق و قصص انبيا است، چنين افرادي حديث لهو را جهت دور نگه داشتن مردم از معارف قرآن كريم تهيه و منتشر مي‏كنند و با پائين آوردن قرآن در حد ساير احاديث و اساطير، آن را مورد استهزا قرار مي‏دهند».[62]

انحرافات جنسي

با شيوع انحرافات جنسي در جامعه و تبليغ و ترويج مقدمات و زمينه‏هاي آن، اساس فرهنگ ديني جامعه در معرض فروپاشي قرار مي‏گيرد. امروزه يكي از مهمترين ابزار تهاجم فرهنگي دشمنان اسلام اشاعه و ترويج آن در جامعه است، خصوصاً با پيچيده تر شدن و تنوع رسانه‏ها خطر اين كجروي چند برابر شده است.
رفتار جنسي مشروع در اسلام فقط از طريق ارتباط با همسر يا ملك يمين (كنيز) انجام مي‏گيرد، لذا طبق عموم آيه شريفه ذيل، هر نوع رفتار جنسي خارج از اين چارچوب غير مشروع خواهد بود، اعم از اينكه آن رفتار نامشروع، بين دو جنس مخالف باشد يا از هم جنس و يا از وسايلي كه باعث خودارضايي شود، استفاده گردد:
«و الذين هم لفروجهم حافظون الاّ علي ازواجهم او ما ملكت ايمانهم فأنهم غير ملومين فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون»،[63] «و آنهايي كه فروج و اندامشان را حفظ مي‏كنند، مگر بر همسران و كنيزان خود، پس هيچ گونه ملامتي بر آنها نيست و هر كس فراتر از اينها را دنبال كند، متجاوز و متعدي (به حدود الهي) خواهد بود». جمله شريفه «فمن ابتغي وراء ذلك فاولئك هم العادون» عام است، يعني هر نوع رفتار جنسي كه بيرون از محدوده مورد اشاره آيات فوق باشد، به عنوان تجاوز از حدود الهي شناخته مي‏شود.
يكي از رفتارهاي جنسي نامشروع و بسيار زشت و شنيع ارتباط جنسي دو مرد است كه قرآن كريم با تعابير مختلفي مثل «خبائث»، «الفاحشة» و «المنكر» از آن ياد كرده است:
«القرية التي كانت تعمل الخبائث»،[64] «آبادي كه در آن كارهاي پليد انجام مي‏دادند».
غير از آسيب‏هاي اخلاقي بسيار زشتي كه اين عمل به همراه دارد، زاد و ولد از اين طريق قطع مي‏گردد، « تقطعون السبيل»،[65]«راه بقا نسل را قطع مي‏كنيد». لذا مجازات سختي در اسلام براي آن پيش بيني شده است.
يكي ديگر از رفتارهاي نامشروع جنسي، زنا و سفاح است. اسلام با تحريم آن، حرمت و كرامت زن را حفظ كرده و به او ارزش و منزلتي داد، بنابراين جز از طريق مقررات خاص شريعت، معاشرت جنسي با او ممنوع گرديده است. در چنين شرايط فرهنگي علاقه و ميل به ازدواج تشديد مي‏‏يابد، زيرا هرچه شرايط تحصيل چيزي بي اعتبارتر و سليقه اي و ذوقي باشد، رغبت و ارزش اجتماعي آن كاهش مي‏يابد. بنابراين مشاهده مي‏گردد، در كشورهايي كه اين عمل نامشروع نيست و يا از آن جلوگيري نمي‏شود، روابط جنسي چنان عنان گسيخته و بي ارزش است كه افراد براي اشباع غريزه جنسي روش طبيعي را كافي ندانسته و به دنبال تنوع و شيوه‏هاي غير طبيعي مي‏روند. زن در چنين جوامعي از كرامت و حرمت برخوردار نبوده و صرفاً وسيله اي براي ارضاي جنسي و نمايش زينت و كسب ثروت تلقي مي‏شود. امروزه زشت ترين تصاوير رسانه اي مربوط به چنين سيستم‏هاي فرهنگي است.
قرآن كريم هم حرمت زنا و ساير انحرافات جنسي را بيان فرموده و هم از زمينه‏ها و مقدمات آن ممانعت نموده است و سرانجام مجازات خاصي را براي چنين منحرفيني مقرر نموده است.
«و لا تقربوا الزنا انه كان فاحشة و ساء سبيلا»،‌[66]«به زنا نزديك نشويد كه همانا بسيار زشت و بد راهي است». اين رفتار زشت، آسيب‏هاي فردي و اجتماعي فراواني را به بار مي‏آورد. در قرآن كريم سفاح (زنا) در مقابل احصان (عفت) به كار رفته است و اين بدان معني است كه زنا باعث از بين رفتن عفت و پاكدامني انسان مؤمن است:
«… ان تبتغوا بأموالكم محصنين غير مسافحين»،[67]«… بوسيله سرمايه خود (از طريق نكاح) همسري را بگيريد، درحاليكه پاكدامن‏ هستيد».
بنابراين از يك سو با شيوع زنا در جامعه، انگيزه اي براي ازدواج و تشكيل خانواده باقي نخواهد ماند، زيرا جز رنج هزينه زندگي، رنج زاد و ولد و تربيت فرزندان و ده‏ها مشكل ديگر حاصلي نخواهد داشت. اولين هدفي كه در ازدواج تعقيب مي‏‏شود، ارضاي نياز جنسي است و فرزنددار شدن به دنبال آن مطرح مي‏‏شود، لذا اگر زنا در جامعه شيوع پيدا كند، ميلي به ارضاي نياز جنسي از طريق ازدواج باقي نمي‏ماند و از سوي ديگر با افزايش روز افزون كودكاني كه از طريق نامشروع به دنيا مي‏آيند و فقدان رابطة محبت و مودت بين آنها و زن و مرد زناكار، سنت ازدواج هم در جامعه ترك مي‏شود و ترك ازدواج، انقطاع و انقراض نسل را به دنبال دارد. با از بين رفتن نَسَب بسياري از احكام شريعت، مثل ارث، نكاح و … از بين مي‏رود. همچنين بيماري‏هاي تناسلي و جنايات اجتماعي مثل جرح، قتل و خيانت همگي از آسيب‏هاي روابط نامشروع جنسي است.[68]
اگـر جامعـه خـواهان سلامت خويش از اين بيماري اجتماعي است، بايد زمينه‏هاي بروز آن را مسدود نمايد. قرآن كريم به صورت كلي اين زمينه‏ها را نام برده و مسلمين را از آن بر حذر مي‏دارد:
«و لا ترجن تبرج الجاهلية الأولي»،[69]«همانند زنان (عصر) جاهليت نخستين (قبل از بعثت) خودتان را آشكار نكنيد»، «لا يبدين زينتهن الاّ ما ظهر منها»،[70] «مبـادا زينت خـود را آشكار كنند، مگر آنچه (كه بطــور طبيعـي) پيـدا است». «و ليضربن بخمرهن علي جيوبهن»[71]، «و بايد به وسيله خمار (مقنعه بلندي كه سر و سينه‏ها را مي‏پوشاند) سينه‏هاي خود را بپوشانند». پنهان داشتن زيورها و زيبائي‏هاي بدن براي زن، از چنان اهميتي برخوردار است كه در آيات فوق چندين بار به آن سفارش شده است.
وقتي كه بانوان مسلمان با پوشش مناسب و درست در جامعه حضور يابند، از يك سو زمينه اي براي فرصت طلبان بيمار دل و مريض باقي نمي‏گذارد، در نتيجه بسياري از ناهنجاري‏هاي اجتماعي (از قبيل مزاحمت خياباني، ولگردي، چشم چراني و …) رخت برمي‏بندد و از سوي ديگر عموم افراد در جامعه اسلامي موظفند تا نگاه‏هاي خود را كنترل كنند و با نگاه شهوت آميز نواميس مسلمين را دنبال نكنند و حتي بانوان هم بايد مواظب چشم خود باشند. چنين تدبيري فرصت را براي برخي از زنان كجرو باقي نمي‏گذارد تا با عرضه خود در جامعه عده اي را صيد كرده و به دام انحراف بكشانند.
«قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم»،[72]«به مردان مؤمن بگو تا چشمان خود فرو بندند…».
«و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن…»،[73]«به زنان مؤمن بگو تا چشمان خود (از نگاه به بدن نامحرم) فرو بندند…».

مشروبات الكلي

يكي از انحرافات مهم اجتماعي، استعمال مشروبات الكلي است كه اخلاق و فرهنگ جامعه اسلامي را تخريب مي‏نمايد. افرادي كه به چنين انحرافي مبتلا هستند، سرچشمه بسياري از ناهنجاري‏ها را به روي خود باز مي‏كنند. تعابيري كه قرآن كريم از اين كجروي بكار مي‏برد، نشان دهنده پليدي اين ماده است و باعث ايجاد نفرت مي‏شود:
«يا ايها الذين امنوا انّما الخمر و الميسر و الأنصاب و الأزلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه»،[74]«اي كساني كه ايمان آورده ايد، همانا شراب، قمار، بت‏هاي نصب شده و تيرهاي قمار، پليدي از جنس عمل شيطان است، پس از آن اجتناب كنيد».
آسيب‏هاي شرب خمر از ابعاد مختلف جسمي، رفتاري، رواني و فكري برخوردار بوده و بسيار چشم گير و جبران ناپذير است. از جمله آسيب‏هاي آن مي‏توان به اخلاق و رفتار زشت، بد زباني، هتك حرمت ديگران، آسيب به اموال و نواميس مردم، سلب امنيت و آرامش جامعه و زير پا گذاشتن قوانين و مقررات تا از دست دادن مشاعر ادراكي و ابتلا به انواع توهمات و خيالات اشاره نمود.[75]
در قرآن كريم مهمترين آسيب‏هاي مصرف مشروبات الكلي را چنين بيان مي‏فرمايد:
«انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوة و البغضاء في الخمر و الميسر و يصدّكم عن ذكر الله و عن الصلاة فهل انتم منتهون»،[76]«همانا شيطان از طريق شراب و قمار، قصد ايجاد دشمني و كينه در بين شما دارد و (نيز) شما را از ياد خدا و نماز باز مي‏دارد، پس آيا دست برمي‏داريد؟!».
ايجاد دشمني و ستيز بين افراد و بيگانه كردن آنها با نام و ياد خدا و ممانعت از عبادت و بندگي حق، هدفي است كه شيطان صفتان در تبليغ و ترويج مشروبات الكلي و آلات قمار دنبال مي‏كنند، لذا اسلام جهت مبارزه با آن مجازات سختي را پيش بيني كرده كه در فقه اسلامي بيان شده است.

شيوع حس گرايي، پندارگرايي، تقليد نامطلوب

از جمله انحرافات فرهنگي كه مي‏تواند عقايد و ارزش‏هاي ديني را در جامعه تهديد نمايد، اظهارنظر شخصي در مسائل ديني بر اساس حس يا معلومات تجربي و يا پندار و گمان است. برخي بر اساس روش علمي يا شبه علمي (از قبيل روان شناسي، جامعه شناسي، علوم سياسي و حتي فلسفه‏هاي علمي و تجربي) درصدد تحليل و ارزيابي اعتقادات ديني و خصوصاً‌ شريعت برمي‏آيند و چه بسا درصدد اثبات مطالب بيگانه، با قرآن كريم مي‏باشند. تأويل و تفسيرهاي حسي و تجربي از ارزش‏ها و نهادهاي ديني مبتني بر همان روحيه حس گرايي است. قرآن كريم كساني را كه تمام توجه و همت شان حيات دنيا بوده و از درك حقايق والاي هستي بهره اي ندارند، مورد مذمت قرار داده و ميزان علم آنها را به حيات اندك دنيايي محدود كرده است:
«يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون»،[77]«آنها به ظواهري از حيات دنيا علم دارند و نسبت به آخرت غافل اند».
«.. ذلك مبلغهم من العلم»،[78]«… اين است نهايت علم شان».
همچنين كم نيستند افرادي كه به گمان و پندار خود در مسائل ديني (كه در واقع همه حيات ما را تبيين و تشريع مي‏كند) اظهارنظر مي‏كنند؛ كساني كه كارشناس و صاحب نظر در حوزه خاصي نيستند، چگونه مي‏توانند نظر پنداري خود را صائب و صواب بدانند! در حالي كه با يك اطلاع ناقص يا ناصواب در مورد بخشي از دين چه پندارها كه شكل نمي‏گيرد و چه پديده‏هاي اجتماعي و رفتارهاي جمعي خاصي به وجود نمي‏آيد.
«و ذلكم ظنكم الذي ظننتم بربكم فأرداكم فاصبحتم من الخاسرين»،[79] «و اين چنين به پروردگار خود گمان (باطل) كرديد، در نتيجه (اين گمان ناصواب) شما را به هلاكت انداخت و جزء زيانكاران شديد».
تقليـد هم از جمله پديده‏هاي اجتماعي است كه هرگاه برخلاف عقل و ارزش‏هاي اسلامي باشد، به ناهنجاري تبديل شده و مثل حس گرايي و پندارگرايي باعث عدم پذيرش ارزش‏ها و عقايد صحيح مي‏شود. جامعه اي كه هويت فرهنگي خود را فقط از راه و رسم گذشتگان ترسيم كند و هرگز حاضر به نقد و نظر آن با ارزش‏ها و عقايد ديني نباشد، هيچگاه آمادگي پذيرش ارزش‏هاي ديني را پيدا نمي‏كنند. چنين افرادي سنت، آداب و رسوم ملي و فرهنگي خويش را به هر كيفيتي كه باشد، اصل دانسته و آن را حفظ مي‏كنند:
«و اذا قيل لهم اتّبعوا ما انزل الله قالوا بل نتّبع ما الفينا عليه ابائنا»،[80]«آنگاه كه آنها به پيروي از وحي دعوت شوند، مي‏گويند: بلكه ما بر آنچه كه پدرانمان را بر آن يافتيم تبعيت مي‏كنيم». قرآن در مقابل چنين منطق ناصوابي، حفظ كردن هويت فرهنگي گذشته را به طور كامل نفي نكرده است، بلكه نوع خاصي از سنت‏گرايي و جمود بر فرهنگ گذشتگان را مورد نكوهش قرار مي‏دهد:
«او لو كان ابائهم لا يعقلون شيئاً و لا يهتدون»،[81]«آيا اگر پدرانشان نه درك و فهمي داشته باشند و نه به هدايتي رسيده باشند، باز هم از آنها پيروي مي‏كنند». بنابراين معلوم مي‏شود كه براي استحكام فرهنگ اسلامي هم ضروري است كه انحرافات شناخته شود

یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استراتژي قرآن در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت سوم)

استراتژي قرآن در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت سوم)

نصرالله آقاجاني
چكيده

قرآن كريم بر اساس شناخت ماهيت انسان، اهداف و ارزش‌هايي كه براي او ترسيم مي‌كند، در تبيين كجروي عوامل متعدد روان‌شناختي، اجتماعي، حتي فيزيكي و متافيزيكي را دخيل مي‌داند. با وجود تأكيد محوري قرآن بر شخصيت و ويژگي‌هاي رواني آدمي از قبيل عقل، غضب، شهوت و همچنين نقش شيطان در اين زمينه، سبب نشده است كه توجه قرآن به نقش عوامل اجتماعي كم شود. در اين نوشتار به بعضي از متغيرهاي اجتماعي كه در كجروي انسان نقش دارند، با توجه به الهام از آيات قرآن كريم اشاره شده است. از قبيل: همنشيني با افراد و گروه‌ منحرف؛ نقش گروه‌ مرجع و نخبگان جامعه؛ نقش نابساماني اجتماعي و وضعيت آنومي؛ تأثير كاهش نظارت و كنترل اجتماعي؛ نقش تعارض فرهنگي و ساختار اجتماعي آسيب ساز جامعه.

واژگان كليدي:

آيات قرآن، انحراف اجتماعي، عوامل اجتماعي، همنشيني با منحرفين، گروه مرجع،‌ آنومي، كنترل اجتماعي، تعارض فرهنگي، ساختار اجتماعي.
بررسي زمينه‌ها و عوامل وقوع انحرافات اجتماعي از مسائل مهمي است كه جامعه‎شناسان و ديگر انديشمندان مسائل انساني، اهتمام خاصي به آن نشان داده‌اند. تلاش آنـها در حوزه‌هاي مختلف نـظري و ميـداني جهت تبيين كجروي مجموعه‌اي از نظريه‌هاي مختلف را شكل داده است كه هر يك به نوبه خود متأثر از زمينه‌هاي محيطي، فرهنگي و حتي ايدئولوژيكي بوده‌اند. اين قبيل كندوكاوها، بيانگر علاقه فطري جامعه انساني براي رسيدن به يك زندگي بهنجار، سالم و به دور از كجروي‌ها است.
قرآن كريم كه عهده‌دار هدايت انسان و راهنمايي او براي رسيدن به ارزش‌ها و فضيلت‌ها است، از يك سو ضد ارزش‌ها و ناهنجاري‌ها را بيان فرموده و از سوي ديگر زمينه‌ها و عوامل آن را تشريح نموده است. تحليل و بررسي رويكرد قرآن در تبيين كجروي توانايي محقق را در شناسايي واقع‎بينانه عوامل آن قرين موفقيت و كاميابي قرار داده و همچون چراغي راهگشاي تحقيقات ميداني است.
اين قبيل از تلاش‌ها هرچند سابقه‌اي ديرين در بستر تاريخ و دفتر معرفت دارد، اما به جهت گستردگي موضوعات اجتماعي و بيگانگي بخش وسيعي از ادبيات علوم اجتماعي نسبت به مبادي، مفروضات و مفاهيم اسلامي، هنوز در ابتداي راه است. در اين نوشتار سعي شده است، تا اصول كلي اين تبيين از ديدگاه قرآن كريم ترسيم شود.
در تبيين كجروي نظريه‌هاي متفاوتي وجود دارد كه هر يك از منظر خاصي به بررسي آن پرداخته‌اند، به تعبير «گيدنز» هر يك از اين رويكردها به درك برخي از جنبه‌هاي جرم يا بعضي از انواع آن كمك مي‌كند.[1] رويكردهاي مختلف زيسـت‌شـناختي، روان‌شـناختي و جامعه‌شـناختي، انبـوهي از نظريـه‌ها را مطرح مي‌كنند كه در عين بهره‎مندي از نقاط قابل توجه و مفيد، از محدوديت در حوزه دانش و داده‌ها رنج مي‌برند. هر چند توجه به اين نظريه‌ها و نقد و بررسي آنها كار شايسته و لازمي است، اما مناسب اين مجال نيست، لذا با اكتفا به برخي از نقاط قابل توجه، علاقمندان را به منابع مربوطه ارجاع مي‌دهيم.[2]
در رويكردهاي مختلف تبيين كجروي از ديدگاه جامعه شناسي، نكاتي وجود دارد كه با تأمل و ايجاد تغيير و اصلاح در آنها، مي‌توان به منزله برخي از اصول و مباني نظري بحث مورد استفاده قرار داد كه به بعضي از موارد آن اشاره مي‌گردد.

عوامل فردي
الف) شرايط فيزيولوژيكي

شرايط خاص فيزيولوژيكي، ژنتيكي، سنّي، جنسيتي و ...، در فراهم ساختن زمينة برخي از كجروي‌ها براي بعض افراد، نبايد مورد غفلت قرارگيرد. فشارهاي ناشي از اين عناصر جسمي، هرچند نيازمند پايه‌هاي اجتماعي و زمينه‌هاي رواني است، اما در فرايند شكل‌گيري شخصيت ورفتار حائز اهميت است.
آن دسته از عوامل روان‌شناختي كه به بيماري شبيه‌تر است، مانند: روان‌پريشي، روان‌رنجوري و روان‌نژندي، هر چند مي‌توانند، منشأ برخي از ناهنجاري‌هاي رفتاري باشند، ولي گستره آن محدود بوده و برخي در حوزه پزشكي و روان پزشكي مي‌گنجند.

ب) شخصيت انساني

در قبال همه نظريه‌هايي كه رويكردي روان شناختي دارند، فرض بنيادين ما در تبيين انحراف، توجه به محوريت شخصيت انسان با نگاه به ويژگي‌هاي زيستي، وراثتي و بخصوص تربيتي، اجتماعي و ساختاري خواهد بود. با توجه به اين مبنا، هر چه نظارت «من انساني»، «قدرت گزينش» و «انتخاب» در رفتار بيشتر باشد، به همان ميزان مسئوليت او در مقابل عملكرد خويش بيشتر و هر قدر دامنه اين انتخاب از جهات مختلف شخصيتي و اجتماعي تنگتر باشد، مسئوليت انساني او كمتر خواهد بود.

عوامل اجتماعي
الف) جامعه پذيري

بر اساس نظريه‌هايي كه رهيافت «جامعه‌پذيري»[3] دارند، هرگاه افراد ارزش‌هاي منتهي به انحراف را بياموزند و آنها را دروني كرده، در مقام كنش و رفتار همان را انجام خواهند داد.
جامعه‌پذيري ارزش‌هاي انحرافي از طرق مختلفي، همچون زندگي كردن در محلّه‌هاي بزهكاري و ارتباط برقرار كردن با آنها صورت مي‌گيرد، يادگيري اين ارزش‌ها از طريق فرآيند كنش متقابل با ديگران انجام مي‌شود، همان طوري كه «شاووساترلند» بيان نموده است،[4] البته مشروط بر اينكه ارزش‌هاي آن نواحي يا افراد به فرد منتقل شده و شخص آن را پذيرفته و مبناي عمل قرار دهد.

ب) فشار ساختاري

گاهي كجروي حاصل فشار ساختاري حاكم بر محيط اجتماعي مي‌باشد. بسياري از افراد ممكن است، قدرت مقاومت،هدايت و كنترل اين فشار ساختاري را نداشته باشند، در نتيجه به اقتضاي زمينه‌هاي اجتماعي، دست به كجروي مي‌زنند. منشأ اين الزامات ساختاري ممكن است، وجود فاصله و عدم هماهنگي بين وسايل اجتماعي و اهداف باشد، آن طوري كه «مرتن» مي‌گويد[5]، حتي در چنين شرايطي ممكن است، خرده فرهنگ بزهكاري پديد آيد.

ج) برچسب كجروي

اگر در جامعه برچسب انحراف و كجروي بر فردي زده شود، به ميزان شدت وقاحت و زشتي آن، از حيثيت و آبروي اجتماعي فرد كاسته مي‌شود. مرحله بعدي، واكنش فرد در مقابل اين برچسب است. برخي از نظريه پردازان[6] معتقدند، انحرافي برچسب است كه از ناحيه گروههاي صاحب نفوذ و قدرت انجام گيرد، اين نظر براي برخي اعتبار ندارد، آنان معتقدند واكنش فرد در برابر برچسب انحراف، تابع عوامل مختلفي نظير شخصيت، ايمان، تعهد، احساس مسئوليت در اصلاح، بازسازي خويشتن و نيز عوامل و موانع اجتماعي جهت بازسازي يا ادامه ناهنجاري مهم مي‌باشد.

د‍) كنترل اجتماعي

اگر كنترل اجتماعي به معناي كلي و فراگير در نظر گرفته شود، شامل هر گونه نظارت اجتماعي در سامان دادن شخصيت و رفتار فرد مي‌شود، اعم از نظارت والدين بر فرزند، نظارت محيط‌هاي آموزشي و پرورشي، نظارت اجتماعي به صورت فراگير در ساختارهاي مختلف جامعه و نظارت عموم مردم بر يكديگر؛ در اين صورت كنترل اجتماعي بهترين رهيافتي خواهد بود كه مهمترين و عام‌ترين عناصر و عوامل انحراف را تببين مي‌كند. به هر ميزاني كه اين كنترل تضعيف و كاركرد خود را از دست دهد، زمينة بيشتري براي ناسازگاري و انحراف اجتماعي فراهم مي‌گردد. با اين وجود، كنترل اجتماعي به معناي «دوركيمي»[7]، تنها يك پايه و بخشي از تبيين پديده كجروي يا ميزان كجروي مي‌شود و شامل همه موارد نمي‌شود.
البته هرقدر كنترل دروني‌تر باشد، تأثير آن در هنجارمند شدن فرد بيشتر است. توجه به فرد يا افراد مهم، اهميت به ايمان و تعهد به ارزش‌ها و آرمان‌هاي يك گروه، از عوامل مهم دروني كردن كنترل است. حال اگر افراد مهم يا ارزش‌هاي يك گروه از ناهنجاري محسوب شوند، باعث تسريع وقوع كجروي خواهند شد، ولي در صورتي كه افراد مهم يا ارزش‌هاي يك گروه بهنجار بوده و مطابق ارزش‌هاي انساني باشند، لكن فرد آنها را در خود دروني نكند، در اين صورت كنترل دروني انجام نگرفته و زمينه انحراف فراهم خواهد شد.

عوامل انحرافات از منظر قرآن كريم

بنابر آنچه گذشت توجه و حساسيت در دستيابي به رويكرد قرآني برانگيخته مي‌شود و با ملاحظه آيات قرآن مي‌توان نسبتي كه بين انسان و انحراف ايجاد مي‌شود را به سه دسته ذيل تقسيم نمود:
1- آياتي كه بر تأثير شخصيت، ويژگي‌هاي رواني و نقش زمينه‌هاي ژنتيكي و غريزي در وقوع انحرافات اجتماعي دلالت دارند.
2- آياتي كه تأثير عوامل فيزيكي و متافيزيكي را در كجروي تأكيد مي‌كنند.
3- آياتي كه بيان‌گر تأثير عوامل و زمينه‌هاي اجتماعي در كجروي مي‌باشند.
هر چند عمده نظر در اين تحقيق به زمينه‌ها و عوامل اجتماعي انحراف است، اما به صورت اختصار به دو دسته نخست هم اشاره مي‌شود.

1- شخصيت و ويژگي‌هاي رواني

انسان از حقيقتي به نام «روح» يا «من» برخوردار بوده كه شخصيت وي را تشكيل مي‎دهد. اين حقيقت داراي قوا و نيروهاي متعددي است كه مهمترين آنها چهار قوه «عقل»، «وهم»، «غضب» و «شهوت» مي‌باشد.[8] رفتار انسان به چگونگي شخصيت او بر مي‌گردد. «قُل‌ كل يعمل عَلي شاكلته»،[9]«بگو هر كس طبق سرشت و شخصيت خود عمل مي‌كند». اثبات محوريت شخصيت انسان و استقلال او در گزينش و انتخاب رفتار، از اصول مسلّمي است كه بسياري از آيات به وضوح بر آن دلالت دارد. مثلاً آياتي كه مسئوليت عواقب رفتار آدمي را متوجه خود او مي‌داند و به طور طبيعي نقش استقلالي او را در شكل دهي رفتار خويش، امري مسلّم لحاظ مي‌كند:
«من عمل صالحاً فلنفسه و من اَساء فعليها»،[10]«هر كس رفتار شايسته انجام دهد به نفع خود و هر كه عمل زشت انجام دهد، به ضرر خويش انجام داده است».
«من يعمل سوأً يجز به»،[11]«هر كس كار ناشايست انجام دهد، به همان جزا داده شود».
از سوي ديگر نفس آدمي داراي قوا و نيروهاي دروني است كه هر يك در سامان دادن شخصيت و رفتار او نقش چشمگيري دارند. يكي از اين نيروها، عقل است. بكارگيري اين قوه باعث بيداري و بهنجاري آدمي است. قرآن كريم با توبيخ افراد نابهنجار، سعي مي‌كند، توان عقلاني و خردمندي آنها را در نظارت بر رفتار خود تحريك كند:
«اُف لكم و لما تعبدون من دون الله افلا تعقلون»،[12]«اف بر شما و بر معبودهايي كه به غير از خدا داريد، آيا عقل خود را بكار نمي‌اندازيد». مقصود از عقل، همان عقل حسابگري نيست كه صرفاً در پي سود و زيان مادي باشد، بلكه مراد، عقل جستجوگر و خردورزي است كه دنبال كشف حقيقت و تمييز آن از مجاز و سراب است.
از ديگر قواي دروني انسان، قوّه خشم و غضب است. اين نيرو هرگاه با كنترل و نظارت عقلاني انسان تعديل نشود، چه بسا منشأ بسياري از ناهنجاري‌ها و كنش‌هاي پرخاشگرانه مي‌شود:
«اذ جعل الذين كفرا في قلوبهم الحميّة حميّة الجاهلية»،[13]«آنگاه كه كافرين آتش غضبي از نوع جاهليت را در دل‌هاي خود افكندند...».
از ديگر قواي دروني انسان شهوات است، رهايي و عدم تربيت آن مي‌تواند، بسياري از اصول ارزشي را قرباني اشباع نيازهاي خود نمايد:
«و يريد الّذين يتّبعون الشهوات ان تميلوا ميلاً عظيماً»،[14]«و كساني كه از شهوات پيروي مي‌كنند، خواهان انحرافي بزرگ (هتك نواميس و حدود الهي) هستند».
بنابراين با توجه به استعداد، نيرو و شخصيت آدمي نمي‌توان به بهانه تأثير پذيري فرد از جامعه و اجتماعي بودن رفتار او، چنين هويتي را در كنش‌هاي اجتماعي مورد ترديد قرار داد. فراتر از فشارهاي هنجاري و ساختاري جامعه، عاملي تعيين كننده در رفتار فرد وجود دارد كه كاملاً فردي است، هر چند تربيت و شكل‌گيري آن تحت تأثير عوامل مختلف وراثتي، طبيعي و اجتماعي است؛ اين چيزي جز شخصيت انتخابگر و گزينش كننده انسان نيست.
درباره تأثير ويژگي‌هاي ژنتيكي در كجروي شايد آيات صريح و روشن نباشد، اما از برخي از آنها مانند: «... و لا يلدوا الاّ فاجراً كفّاراً»،[15]«... و جز فرزندان پليدكار ناسـپاس نزاينـد» چنيـن برداشـت مي‌شـود. از روايـات معصـومين عليهم‌السـلام سفارش‌هايي در زمينه‌هاي مختلف از قبيل غذا، مال حلال، انتخاب همسر و توجه به نسل و نظاير آن آمده است، مي‌توان تأثير آنها در وراثت و تأثير وراثت در شخصيت و رفتار فرد را به‎خوبي استدلال نمود.

2- عوامل فيزيكي و متافيزيكي

مقصود از عوامل فيزيكي، اموري مادي است كه بيرون از روح و روان فرد بوده، ولي از طريق تأثير در شخصيت انسان، مؤثر در رفتار انحرافي مي‌شود. عوامل مادي و فيزيكي مزبور را از دو جهت كميت و كيفيت مي‌توان مورد بررسي قرار داد:
الف)- افزايش يا كمبود كمي عوامل مادي مثل، خوراك، پوشاك، مسكن‎و ...، در سوق دادن روان و شخصيت فرد، به ناهنجاري مؤثر مي‎باشد:
«كلاّ انّ الانسان ليطغي ان راه استغني»،[16]«همانا انسان (شكر نعمت‌هاي الهي را بجا نمي‌آورد، بلكه) بناي سركشي پيش مي‌گيرد، چون خود را بي‌نياز از خدا مي‌ببيند».
افراط در تنوع طلبي و غرق شدن درمال اندوزي و به تبع آن فراموش كردن وظايف مربوط به مال و ثروت، كمترين آسيب‌هايي است كه از زراندوزان و دل سپردگان به تكاثر اموال پيش‌بيني مي‌شود:
«منّاع للخير معتد اثيم عتّل بعد ذلك زنيم ان كان ذامال و بنين اذا تتلي عليه اياتنا قال اساطير الأوّلين»،[17]«مانع خير، متجاوز، گناه‌پيشـه-گستاخ گذشته از آن، زنازاده- به صرف اين كه مال و پسر دارد، چون آيات ما بر او خوانده شود، گويد: افسانه‌هاي پيشينيان است».
فقر و كمبود امكانات مادي هم از زمينه‌هاي كجروي است، لذا قرآن كريم كساني را كه در شرايط سخت مالي و اقتصادي، هنگام بيماري و جنگ، خود را كنترل مي‌كنند و صبر و مقاومت پيشه مي‌گيرند، مي‌ستايد. از اين بيان قرآن چنين بر مي‌آيد كه در چنين شرايطي، زمينه بروز كجروي در انسان موجود مي‌باشد:
«والصّابرين في الباساء والضرّاء و حين الباس اولئك الّذين صدقوا...»،[18]«و كساني كه در فقر و بيماري و هنگام جنگ، صبـر و مقاومت پيشـه مي‌كننـد، آنها راستگويانند». روايات معصومين عليهم السلام، مملو از چنين مضاميني است. در روايتي از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده كه «العسر يفسد الأَخلاق»،[19]«تنگدستي مايه‌هاي اخلاق را فاسد مي‌كند»
ب)- بعضي از عوامل مادي، داراي كيفيت و ويژگي خاصي است كه در شرع از حرمت و ممنوعيت برخوردار است. «الذين يأكلون الرّبا لا يقومون الاّ كما يقوم الذي يتخبّطه الشيطان من المسّ»،[20] «كساني كه ربا خوارند، (در زندگي خود) برنمي‌خيزند، مگر به مثل فردي كه از مسّ شيطان ديوانه شده (و اموراتش مختل گشته) است».
قرآن كريم در توصيف يهودياني كه به انواع انحرافات مبتلا بودند، مي‌فرمايد: «اكّالون للسحت»،[21]«بسيار حرام خوار بودند».اين هشدار عميقي است براي كساني كه غذاي حرام مي‌خورند.[22]
علاوه بر پديده‌هاي فيزيكي، برخي عوامل متافيزيكي و غير محسوس هم در تسهيل و تسريع كجروي تأثير به سزايي دارند. قرآن از موجودي حقيقي (نه توهمي يا اسطوره‌اي) به نام «شيطان» ياد مي‌كند كه به خاطر دشمني با فرزندان آدم (ع)، از طرق مختلف مثل: زينت دادن بدي‌ها، وعده و وعيدهاي كاذب، وسـوسـه، تحريك و سـرانجام با تسـلط و ولايـت بر انسـان او را به انحراف و كجروي مي‌كشاند:
«الذي يوسوس في صدور الناس»،[23]«شيطاني كه در دل‌هاي مردم وسوسه مي‌كند».
«الشيطان يعدهم الفقر و يأمركم بالفحشاء»،[24]«شيطان به شما وعده فقر مي‌دهد (تا از انفاق بازتان دارد) و به زشتي‌ها وادارتان مي‌كند».
«انّما سلطانه علي الذين يتولّونه والذين هم به مشركون»،[25]«همانا سلطه شيطان بر كسـاني اسـت كه سـرپرستي او را مي‌پذيرند و كسـاني كه به وسـيله او مشـرك مي‌شوند».

3-عوامل و زمينه‌هاي اجتماعي

موقعيت‌ها، شرايط و عوامل اجتماعي مؤثر در كجروي از اهميت ويژه برخـوردار مي‌باشـند، زيـرا متغيـرهاي فـوق از مهمتريـن عوامـل يـادگيـري و جامعه‌پذيري انحراف مي‌باشد. از متغيرهاي اجتماعي مختلفي مي‌توان ياد نمود كه در فرآيند ظهور و كجروي نقش دارند، كه در اين مجال به برخي از عوامل مهم آن اشاره مي‌گردد:

الف- همنشيني با افراد منحرف

هر فردي با فرآيند جامعه‌پذيري مواجه مي‌شود و از آن طريق، شيوه‌هاي رفتاري را مي‌آموزد. هر گاه جامعه‌پذيري ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي به خوبي انجام نگيرد، يا به جاي آن، ارزش‌ها و هنجارهاي ديگري كه ناهماهنگ با آنها باشد، صورت پذيرد، در نتيجه زمينة كجروي فراهم مي‌شود.
جامعه‌پذيري طي مراحل مختلف سني خصوصاً كودكي و نوجواني و نيز در موقعيت‌هاي گوناگون اجتماعي نظير خانواده، گروههاي همسال، دوستان، مدرسه و نظاير آن انجام مي‌پذيرد. بديهي است كه نقصان جامعه‌پذيري ارزش‌هاي اسلامي در هر يك از مقاطع و موقعيت‌ها به معني يادگيري و جامعه‌پذيري نوعي از انحراف اجتماعي يا دست كم، عدم همنوايي با آداب و رسوم و هنجارهاي جامعه اسلامي مي‌باشد.
قرآن كريم به آموزش و جامعه‌پذيري كودكان در كانون خانواده، توسط والدين توجه شاياني دارد. نمونه‌هايي از اين رويكرد را در سوره اسراء[26] و سوره لقمان[27]مي‌توان مشاهده نمود. مطابق اين آيات، خانواده جايگاه ظهور خداپرستي، فروتني، خيـرخواهي، پـرهيز از تنـدخويي و خشـونت مي‎باشـد. هر گـاه چنيـن آموزش‌هايي در فرد دروني نشـود و ارزش‌هايي برخلاف آن شـكل گيرد، در اين حال رفتار انحرافي در يك بستر پرجاذبه‌اي به نام خانواده به وجود آمده و به متن جامعه كشيده خواهد شد.
«و اذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها ابائنا»،[28]«و هر گاه كار زشتي انجام دهند، گويند: پدرانمان را چنين يافتيم».
مطابق آيه شريفه فوق، هر چند منحرفين اين بهانه را براي مشروعيت دادن به رفتار خود ذكر كردند، ولي قرآن اصل تأثيرپذيري را نفي نكرده، بلكه تنها در آيات مشابه ديگري به آنها اين هشدار را مي‌دهد، آيا اگر پدرانتان جاهلانه اين كارها را مرتكب مي‌شدند، باز هم از آنها پيروي مي‌كرديد؟!
انحراف در خانواده علاوه بر تأثيرگذاري روي فرزندان، هر يك از همسران را هم بسوي كجروي و ناهنجاري مي‌كشاند. به عنوان نمونه، در قرآن كريم ضمن منع ازدواج با مشركين، حكمت آن را اين گونه بيان مي‌دارد: «اولئك يدعون الي النّار»،[29]«آنها شما را به آتش (جهنم) فرا مي‌خوانند». يعني آنها با عقايد، اخلاق و رفتار انحرافي خود، شما را به شركت و شقاوت دعوت مي‌كنند، پس براي نجات خود، از معاشرت و ازدواج با آنها پرهيز كنيد.[30]
علاوه بـر خانواده، همنشـيني با افـراد و گـروههاي‌ منحرف هم از زمينـه‌هاي مؤثـر كجروي اسـت. مكانيـزم تأثيرپذيري اين عوامل بيشـتر از رهگذر عواطف، انس و الفت با همنشين انجام مي‌گيرد. قرآن كريم حساسيت لازم را در اين رابطه بكار برده و روابط و عواطف فرد را به گونه‌اي تنظيم مي‌نمايد تا زمينه يادگيري انحراف فراهم نيايد. مثلاً قرآن كريم بالاترين و عميق‎ترين سطح روابط را كه از آن به رابـطه «ولايي» يـاد مي‌كند، منحصر به رابطه با خـدا، رسـول و مؤمنين مي‌نمايـد و چنيـن مصاحبتـي را با بيـگانـگان از شـريعت اسـلام نمي‌پسـندد. تأثيرپذيري از اين رابطه آن قدر شديد و عميق است كه قرآن آن را مايه همانندي و يكنواختي مي‌داند:
«و من يتولّهم منكم فانّه منهم»،[31]«و هر كس از شـما با ايشـان (يهود و نصـاري) پيوند ولايي و دوستي برقرار كند، پس هر آينه از آنها خواهد بود». هرگاه ارتباط با افراد منحرف كمتر از رابطه ولايي باشد و فقط در حد مصاحبت و همنشيني بوده باشد، باز هم خطرناك و زمينه‎ساز انحراف مي‌گردد، خصوصاً اگر اين همنشيني در زمان ارتكاب ناهنجاري باشد. لذا از همنشيني با منافقيني كه در حال استهزاء آيات الهي‌اند، مسلمانان و مؤمنين را برحذر داشته و مي‌فرمايد:
«انّكم اذاً مثلهم»،[32]«و شما در اين شرايط (اگر همنشين آنها شويد) مثل ايشان خواهيد بود». همنشيني و مصاحبت با هر منحرفي ممكن است، زمينه‌ساز كجروي باشد. «يا ويلتي لم اتّخذ فلاناً خليلاً لقد اضلّني عن الذكر»،[33]«واي بر من، كاش فلاني را به دوستي بر نمي‌گزيدم، همانا او مرا از ره‌آورد انبيا منحرف كرده است».
آيه فوق يكي از صريح‌ترين آياتي است كه مصاحبت در حدّ رفاقت و صميميت با كجروان را سبب انحراف انسان مي‌داند.

ب- ناهنجاري نخبگان و گروه‌ مرجع

مراد از نخبگان، «تمامي كساني هستند كه داراي خصوصياتي استثنايي و منحصر به فرد بوده و يا داراي استعداد و قابليت‌هاي عالي در زمينه كار خود و يا در بعضي فعاليت‌ها باشند».[34] منظور از گروههاي مرجع، كساني هستند كه فرد در شكل‌دهي و ارزيابي رفتار خود، معيارهاي ارائه شده توسط آنها را، ملاك قرار مي‌دهد.[35]
گروه مرجع مي‌تواند، هماهنگ با ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي يا داراي نظرات و ارزش‌هاي ديگري بوده باشد. نخبگان اجتماعي هم به دسته‌هاي مختلفي تقسيم مي‌شوند. دست كم مي‌توان از دو دسته كلي بنام «نخبگان حاكم» و «نخبگان غير حاكم» ياد نمود. نخبگان حاكم، از قدرت يا اقتدار اجتماعي برخوردار هستند، اين گروه معمولاً نقش تعيين كننده‌اي در ساختار سياسي و اجتماعي جامعه دارند، لذا بحث از نقش آنها در انحرافات اجتماعي ذيل عنوان «ساختار اجتماعي آسيبي» قرار خواهد گرفت.
هر جامعه‌اي علاوه بر الگوهاي ذهني و نظري رفتار كه همان هنجارها و دستورالعمل‌ها هستند، نيازمند الگوي عيني است. اين الگوها باعث تثبيت ارزش‌ها مي‌شوند. نخبگان و گروههاي مرجع، نقش الگوهاي عيني را ايفا مي‌كنند. قرآن كريم به اين نياز اجتماعي انسان توجه نموده، به همين جهت رسول خدا (ص) را به عنوان الگوي نيكو معرفي مي‌نمايد:
«لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنة...»،[36]«همانا در رسول خدا الگوي نيكويي براي شما است». هرگاه نخبگان جامعه يا گروههاي مرجع، مرتكب رفتار ناهنجاري شوند، يا ايده و گرايش نامطلوبي را ارائه دهند، در اين صورت از دو حال بيرون نخواهند بود:
الف)- از منزلت رفيع و مرجعيت اجتماعي ساقط مي‌شوند، در نتيجه از جهت اجتماعي چندان آسيب‌زا نخواهند بود.
ب)- منزلت و پايگاه اجتماعي خود را همچنان دارا هستند، در اين صورت، ايده، احساس و رفتار آنها به جامعه سرايت مي‌كند و خيلي زود به عنوان الگو و مد، در رفتار و انديشه برخي افراد جامعه راه مي‌يابند.
علما و انديشمندان ديني در جامعه اسلامي از جايگاه و نقش ويژه‌اي برخوردار مي‌باشند. آنها معمولاً براي بسياري از افراد و گروهها به عنوان گروه مرجع محسوب مي‌شوند. نقش آنها ابلا‌غ، انذار، توضيح و تبيين پيام وحي است. هر گاه برخي از اين گروه به وظايف و نقش‌هاي خويش عمل نكنند يا خود گرفتار انحراف و كجروي شوند، تأثير چشمگيري در كجروي افراد، خواهند داشت. وقتي نخبگان جامعه به مسئوليت خويش عمل نكنند يا خلاف آن را مرتكب شوند، عينيت اجتماعي ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي در معرض آسيب قرار مي‌گيرد. چه بسا افرادي كه با توجه به رفتار برخي از نخبگان ايدئولوژيك، به سوي انحراف تشويق مي‌شوند يا دست كم رغبتي به ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي از خود نشان نمي‌دهند. قرآن بر اساس چنين تأثيري از ناحيه نخبگان كجرو، آنها را به شدت مورد مذمت و ملامت قرار مي‌دهد:«ان‌الذين يكتمون ما انزلنا من البيّنات و الهدي من بعد ما بيناه للناس في الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون»،[37]«همانا كساني كه آيات و نشـانه‌هاي روشن و مايه هدايـت
را كه فرستاديم و بعد از آنكه در كتاب براي مردم بيان كرديم، مخفي مي‌كنند، خدا و لعنت‌كنندگان بر آنها لعنت مي‌كنند».
آيه فوق نشان دهندة انجام ندادن مسئوليت ديني از سوي علما و نخبگان ديني در اظهار حقايق مكتب است كه قهراً آسيب آن، گمراهي و انحراف جامعه خواهد بود. همچنين قرآن كريم علما و نخبگان اهل كتاب را به جهت سوء استفاده از منزلت اجتماعي خود و فرو رفتـن در انحرافات اقتصـادي، به عذاب دردنـاك تهديد نموده و آسـيب چنين منحرفيني را باز داشـتن مردم از راه خدا معرفي مي‌كند.[38]
ديگر نخبگان علمي كه داراي منزلت اجتماعي ويژه‌اي بوده، هر چند در حوزه دين تخصصي ندارند، كم و بيش براي برخي افراد و گروهها به عنوان گروه مرجع قرار مي‌گيرند. نحوه زندگي، عقايد، رفتار، آداب و رسوم آنها مورد توجه ديگران است. اگر برخي از آنها نتوانند به نقش و مسئوليت خود عمل كنند يا خود گرفتار انحراف شوند، تأثير مهمي در كجروي ديگران خواهند داشت. به طور كلي در تمام عرصه‌هاي فرهنگي و اجتماعي، هر گاه عده‎اي ناهماهنگ با ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي به عنوان گروه مرجع براي بخشي از افراد قرار گيرند، بايد انتظار وقوع رفتارهاي ناهنجار را داشت؛ زيرا چنين افرادي در فرآيند دروني كردن ناهنجاري‌ها در فرد منحرف تأثير به سزايي دارند. مثلاً در قلمرو مسائل مالي و اقتصادي، قرآن كريم از «قارون» نام مي‌برد كه حمل كليدهاي صندوق‌ها و خزانه‌هايش افراد تنومند را خسته مي‌كرد: «و اتيناه من الكنوز ما انّ مفاتحه لتنوء بالعصبة اُولي القوة»،[39]«و ما گنجينه‌هايي به وي داديم كه تنها كليد آنها، مردان نيرومند را خسته مي‌كرد».
چنين فردي كه از نخبگان اقتصادي است، وقتي با ابهت مادي و ظاهري در ميان مردم مي‌آيد، اين نتيجه را مي‌دهد كه احساسات و گرايش‌هاي افراد دنياطلب را به سوي خود برمي‌انگيزاند، زيرا آنها آرزو و آرماني جز آنچه قارون داشت، نداشتند و با خود مي‌گفتند: «فخرج علي قومه في زينته قال الذين يريدون الحيوة الدنيا يا ليت لنا مثل ما اوتي قارون انّه لذوحظٍّ عظيمٍ»،[40]«قارون در حالي كه غرق در زينتش بود به سوي قومش بيرون آمد، آنهايي كه هدفشان زندگي دنيا بود، گفتند: اي كاش ما هم مي‌داشتيم، مثل آنچه را كه قارون دارد كه او را بهره عظيمي است».

ج- وضعيت آنومي و نابساماني اجتماعي

ساختار اجتماعي كه مجموعه‌اي از روابط ثابت و الگوهاي رفتاري نسبتاً پايدار بين افراد، گروهها و سازمان‌ها است، نقش عمده‌اي در جامعه‌پذيري افراد دارد. هرگاه اين مجموعه انسجام خود را از دست بدهد يا فاقد توانايي جهت كنترل اعضاي خود باشد يا به هر دليلي زمينه‌ساز بروز كجروي شود، انحراف با توجه به ساختار اجتماعي قابل تبيين مي‌گردد. ساخت ناسالم اجتماعي صور مختلفي دارد كه يكي از آنها «وضعيت آنومي» است. در وضعيت آنومي اجزاي مربوط به ساختار اجتماعي آن قدر مبهم و نامعلوم هستند كه رفتار افراد قابل پيش‌بيني نيست. در چنين شرايطي هيچ كس نمي‌داند، ديگري با او چه رفتاري خواهد داشت، زيرا هنجارها يا اصلاً معلوم نيستند يا مورد توجه و اقبال اجتماعي قرار نمي‌گيرند؛ در نتيجه، فشار ساختاري حاصل از شرايط آنومي زمينة مساعدي را جهت كجروي فراهم مي‌كند.
وضعيت آنومي را مي‌توان در شورش‌ها، جنگ‌ها و انقلاب‌هاي اجتماعي به‌خوبي مشـاهده نمود. جنگ و انقلاب ممكن است، سـاختار‌ها و نظام اجتماعي
يك جامعه را برهم زند. جامعه‌اي كه سيستم و ساختار خود را از دست بدهد، زمينه مساعدي براي كجروي‌ها در آن فراهم مي‌شود؛ همان‌طوري كه ناكارآمدي ساختار فرهنگي و اجتماعي زمينه‌ساز كجروي‌ها است.
«قالت انّ الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزّة اهلها اذلة و كذلك يفعلون»،[41]«(بلقيس) گفت: همانا پادشاهان وقتي كه (با فتح و غلبه) وارد سرزميني شوند، آن را به فساد كشانده، عزيزانشان را به ذليل‌ترين افراد تبديل مي‌كنند واين است راه و رسم آنها». جامعه جنگ زده و به اسارت درآمده‌اي كه آيه فوق به آن اشاره دارد، بدترين نوع آنومي را داراست و زمينه هر نوع جرم وجنايتي را پديد مي‌آورد.

د- كاهش نظارت و كنترل اجتماعي

هرگاه جامعه‌پذيري ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسلامي و دروني كردن آنها به طور كامل انجام نگيرد، نواقص آن بايد از طريق مكانيزم نظارت و كنترل اجتماعي جبران شود. جامعه بايد مكانيزم‌هايي داشته باشد، تا فرد را از ارتكاب ناهنجاري باز دارد. اسلام از طريق عناصري چون «امر به معروف»، «نهي از منكر»، «تولّي» و «تبري»، همگان را به حفظ شرايط و هنجارهايي خاص، مسئول يكديگر قرار داده تا مبادا ارتكاب ناهنجاري درجامعه به سهولت انجام پذيرد.
اگر روابط اجتماعي به گونه‌اي باشد كه اجازه كجروي را به افراد بدهد و آنها با كمال بي‌تفاوتي شاهد ناهنجاري يكديگر باشند، چنين ساختار ناسالمي آمادگي براي هر نوع كجروي را دارد؛ لذا قرآن كريم امت‌هاي پيشين را مورد مذمت قرار مي‌دهد كه چرا از فسـاد و منكرات جلوگيري نكردنـد، تـا مانع از عذاب الهي شوند:
«فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقيّة ينهون عن الفساد في الأرض الاّ قليلا ممن انجينا منهم»،[42]«پس چرا از ميان امت‌هاي قبل از شما (كه به عذاب الهي هلاك شدند) گروهي باقي نماندند تا از فساد در زمين جلوگيري كنند، مگر قليلي از آنها كه ما نجاتشان داديم».
دعوت به خير، امر به معروف و نهي از منكر، مطابق برخي از آيات قرآن كريم رسالت سنگيني است كه بر دوش افراد و گروههاي جامعه اسلامي است. ضعف و سستي در انجام آن، كل سيستم و ساخت اجتماعي را بيمار نموده در نتيجه آن، ارتكاب علني ناهنجاري است.

ه‍- تعارض فرهنگي

يكي از عوامل مؤثر در انحرافات اجتماعي تعارض فرهنگي است كه نتيجه فشار ساختاري در جامعه مي‌باشد. انسان با ارزش‌هاي خاصي كه از خانواده و امثال آن كسب نموده، زندگي مي‌كند؛ وقتي با فرهنگ‌هاي ديگر آشنا شود، چه بسا ارزش‌هايي ناهمگون با ارزش‌هاي وي در مقابلش قرار گيرد- ارزش‌ها و هنجارهايي كه با مجموعه فرهنگي كه وي در آنجا زندگي مي‌كند، ناسازگار است- در چنين شرايطي اگر فرد بخواهد، فرهنگ جديد و ارزش‌هايش را بپذيرد واز آن جامعه يا گروه منزوي نگردد، چاره‌اي جز قبول هنجارهاي آن نمي‌بيند، هر چند مخالف ارزش‌هاي سنتي خودش باشد و در اين مرحله كجروي شكل مي‌گيرد.
جوان مسلماني كه با هنجارهاي نويني در ميان گروه دوستان خود مواجه مي‌شود، (در آداب معاشرت و كيفيت زندگي، نوع سرگرمي و تفريح، نحوه لباس و آرايش و ...) هرگاه آنها را با سيستم فرهنگي و سنتي خود مقايسه مي‌كند، چه بسا آنها را در تعارض و ستيز ببيند، در نتيجه اگر بخواهد، ارزش‌هاي سنتي و فرهنگي خود را حفظ كند، چاره‌اي جز فاصله گرفتن از هنجارهاي نوين ندارد و اين به معناي منزوي شدن از گروه دوستان است. در هر صورت نسبت به هر طرف كه گرايش پيدا كند، از نظر طرف مقابل، منحرف تلقي خواهد شد.
بنابراين تعارض فرهنگي نوعي فشار ساختاري به همراه داشته كه در تصميم‌گيري و گزينش فرد مؤثر مي‌باشد. ايجاد تعارض فرهنگي در جامعه از مهمترين زمينه‌هاي انحطاط فرهنگي است، لذا دشمنان جامعه اسلامي با تهاجم وسيع و همه جانبه فرهنگي تلاش مي‌كنند تا با ايجاد ذائقه‌هاي جديد، گروههايي را بپرورانند و از طريق آنها فرهنگ و ارزش‌هاي مورد نظر خود را دامن‌ زده و فرهنگ‌هاي متعارض را در جامعه اسلامي ايجاد كنند. وقتي كه فرهنگ وحياني به طبقه اشراف و نخبگان قدرت و ثروت عرضه مي‌شد، آنها به جاي تجديد نظر در فرهنـگ و رفتـار خـود، بـه بهانـه اينـكه بردگان و تهيدسـتان اطراف پيـامبر اكرم (ص) جمع شده‌اند، لذا از اطاعت ايشان سرباز زده و مي‌گويند:
«قالوا انؤمن و اتّبعك الأرذلون»،[43]«گفتند آيا به تو ايمان آوريم، درحالي كه افرادي فرومايه پيرو تو هستند». گاهي معاندين با ارزش‌هاي اسلامي، مؤمنين را صريحاً به پيروي از خويش و دست كشيدن از آيين و آرمان اسلامي دعوت مي‌كنند و طبيعي است، در اثـر فشـار اجتماعي افراد سست ايمان كه هنـوز ارزش‌هاي اسلامي در درون آنها رسوخ نكرده است، آنها را به انحراف بكشاند: «وقال الذين كفروا للّذين امنوا اتّبعوا سبيلنا ولنحمل خطاياكم»،[44]«و كافرين خطاب به مؤمنين گفتند: از روش ما پيروي كنيد و ما عهده‌دار گناهانتان خواهيم بود».

و- ساختار اجتماعي آسيب ساز

گاهي همه نهادهاي اجتماعي يا برخي از آنها به گونه‌اي آسيب‌ساز است كه اكثريت افراد را نسبت به ارزش‌ها و هنجارهاي جامعه اسـلامي منحرف مي‌سازد. البته روشـن است كه آسيب‌سـاز بودن يك نهاد يا نهادهاي اجتماعي به معناي نابسامان بودن سـاخت آن نيسـت، چه بسـا روابط و قواعد موجود در نهادهاي جامعه معلوم، منظم و پايدار بوده ولي با اين وصف، چگونگي و ماهيت اين روابط برخلاف ارزش‌هاي جامعة مطلوب اسلام باشد، از چنين ساختاري جز كجروي و آسيب، پديد نمي‌آيد.
شايد بهترين تعبير قرآني براي چنين جامعه‌اي، واژه «جاهليت» باشد. اين واژه در آيات متعددي از قرآن همراه با ويژگي‌هايش مطرح شده است. «جاهليت» پديده‌اي اجتماعي است كه اختصاص به زمان و مكان معيني ندارد، بلكه در هر موقعيت يا جامعه‌اي كه ويژگي‌هايش يافت شود، اين پديده حضور و ظهور دارد. به عبارت ديگر واژه «جاهليت» اشاره به نوعي ساختار اجتماعي و فرهنگي دارد كه به سهم خود روابط اجتماعي افراد را تحت تأثير قرار مي‌دهد. برخي از ويژگي‌هاي جامعه جاهلي به قرار ذيل مي‌باشد:
الف)- عدم رعايت عدالت؛ در ساختار جاهليت، حق و عدالت در داوري‌ها و قضاوت رعايت نمي‌شود:
«أفحكم الجاهليّة يبغون»،[45]«آيا حكم (و قضاوت) عصر جاهليت را دنبال مي‌كنند». با توجه به اين كه قوانين اسلام، مبتني بر قسط و عدل است و جز به عدالت نظر ندارد، لذا حكم جاهليت كه در مقابل حكم اسلام است، حكمي ظالمانه خواهد بود. جامعه‌اي كه قضايا و بنيان‌هاي حقوقي و سياسي‌اش مبتني بر حكم الهي نباشد، ساختار آن بر پايه‌هاي سست و هواپرستي شكل مي‌گيرد، لذا قرآن كريم در مقابل، حكم نمودن مبتني بر وحي را مطرح مي‌نمايد: «فاحكم بينهم بما انزل الله و لا تتّبع اهوائهم عمّا جائك من العلم»،[46]«براساس وحي الهي حكم كن و مبادا با پيروي خواسته‌هاي ايشان از علمي كه برتو نازل شده است، دوري كني».
ب)- عدم محوريت انسانيت؛ در ساختار جاهليت، تعصبات ناحق، خشم و غضب غير انساني مشهود است. قرآن كريم درباره كافراني كه مؤمنين را از مسجد الحرام منع مي‌كردند، مي‌فرمايد: «اذا جعل الذين كفروا في قلوبهم الحميّة حميّة الجاهليّة»،[47]«زيرا كافران خشم و حميّت جاهليت را در دل‌هاي خود قرار داده‌اند».
ج)- عدم دفاع از حق؛ در ساختار جاهليت دفاع از حق به خاطر ترس از جان رخت برمي‌بندد. زيرا فداكاري و جانبازي در راه تحقق فضيلت‌ها و دفع رذيلت‌ها، نيازمند نترسيدن از مرگ مي‌باشد، اما كساني كه متأسفانه از فرهنگ جاهليت‌ پيروي مي‌كنند، براي حفظ خود، خدا را رها مي‌نمايند، زيرا منافع خويش را بر مصالح مكتب، ترجيح مي‌دهند.
در جنگ احد، مسلمين ابتدا بر مشركين مكه پيروز شدند، ولي عده‌اي براي كسب غنائم، مقرّ خود را از بالاي كوه «رُماة» رها كردند و دشمن از همان موضع ضربت كاري را وارد ساخت. در چنين شرايطي برخي از مسلمانان كه گمان مي‌كردند، مسلمين هرگز در مقابل دشمنان شكست نمي‌خورند و حتماً خدا آنها را در هر شرايطي پيروز مي‌كند، وقتي كه اين شكست را ديدند، به حفظ جان خود همّت گماشتند و نصرت مكتب و رسول اعظم را رها كردند و به تعبير قرآن، پندار جاهليت را نسبت به خدا روا داشتند:
«... و طائفة قد اهمّتهم انفسهم يظنّون بالله غير الحقّ ظنّ الجاهلية»،[48]«و گروهي مشغول حفظ جان خود شـده، گماني نـاصواب از نـوع ظن جاهليـت به خـدا داشتند».
د)- عدم رعايت موازين اخلاقي در جامعه؛ در ساختار جاهليت، برهنگي و خود‌نمايي زنان تن‌فروش، اخلاق جنسي را تباه مي‌كند. قرآن كريم در سفارش به همسران پيامبر اكرم مي‌فرمايد: «وقرن في بيوتكنّ ولا تبرّجن تبرّج الجاهليّة الأولي»،[49]«ودر خانه‌هايتان قرار بگيريد و مثل جاهليت نخستين خودآرايي نكنيد».
مواردي كه بيان آن گذشت، برخي از نمونه‌هاي سياسي، قضايي، اخلاقي و اعتقادي جامعه جاهلي است. نهادهاي مختلفي كه در جامعه وجود دارد، مي‌تواند علت بسياري از انحرافات اجتماعي باشد.
همان طوري كه تكبّر و خودبزرگ‌بيني به عنوان متغير مستقل رواني نقش مهمي در انحراف دارد، جلوه‎هاي اجتماعي آن معمولا در ابعاد سياسي جامعه بروز مي‌كند، لذا نقش چشمگيري در انحرافات اجتماعي ايفا مي‌كند، بدين جهت قرآن كريم در مقابل مستكبرين كه در رأس هرم سياسي و اجتماعي جامعه بوده و نهادهاي مختلف را تحت تأثير خود قرار مي‌دهند، مستضعفين را ياد مي‌كند كه تحت تأثير فشار ساختاري ناشي از وجود مستكبرين، تابع آنها شده و هنجارهاي آنان را مي‌پذيرند: «... فقال الضّعفاء للّذين استكبروا انّا كنّا لكم تَبَعاً...»،[50] «پس ضعيفان خطاب به مستكبرين گفتند: همانا ما (در دنيا) پيرو شما بوديم».
نمونه بارز جامعه آسيب‎پذير جاهليت، جامعه بني‌اسرائيلي فرعون است. او خويش را معبود قومش معرفي كرده و جز خود، احدي را شايسته اين مقام نمي‌دانست[51]و خويش را هدايت‌كننده آنها معرفي مي‌كرد،[52]در نتيجه قومش مطيع و منقاد او شدند: «فاتّبعوا امر فرعون»،[53]«پس پيرو دستور فرعون شدند».
فرعون به حدي در روح و فرهنگ زمان خويش تأثير گذاشت كه سبب شد، بني‌اسرائيل وارث فرهنگي بسيار منحط در اخلاق و عقائد شود. لذا قرآن كريم فرعون و اطرافيانش را امام و مقتداي همه منحرفين بعدي معرفي مي‌كند:
«و جعلناهم ائمة يدعون الي‌النّار»،[54]«و ما آنها را پيشواياني قرار داديم كه به آتش جهنم دعوت مي‌كنند».
در چنين جامعه‌اي، رسالت حضرت موسي در درجه اول، متوجه فرعون، نخبگان فرهنگي و اقتصادي حكومت (يعني هامان و قارون) مي‌شود.[55]«و لقد ارسلنا موسي بآياتنا و سلطان مبين الي فرعون و هامان و قارون»،[56]«و همانا ما موسي را با آيات خويش و سلطه الهيّه آشكاري، به سوي فرعون و هامان و قارون فرستاديم».
جامعه جاهلي فرعوني دربر دارندة استبداد سياسي (حاكميت مطلقه فرعوني)، استبداد فرهنگي هاماني (كاهن بزرگ حكومت فرعون) و استبداد اقتصادي (قاروني) بود، البته در رأس تمام نهادها استبداد فرعوني قرار داشت. از چنين ساختاري جز انحراف و كجروي برنمي‌خيزد و فشار اجتماعي زندگي را سخت مي‌كند كه فرد چاره‌اي جز آنچه جامعه اقتضا دارد، نمي‌بيند. افرادي كه در اين شرايط به انحراف كشيده مي‌شوند، در برابر سؤال فرشتگان الهي گويند: «قالوا كنّا مستضعفين في الأرض»،[57]«گويند ما در زمين ناتوان بوديم». قرآن كريم اين منطق آنها را رد كرده و مي‌فرمايـد: مگر زميـن خـدا گسـترده نبـوده، چرا مهاجرت نكرديد؟![58]
از آيه فوق چنين برمي‌آيد كه ساختار يك جامعه و نهادهاي آن چه بسا مي‌توانـد زمينة بسـياري از انحرافات و كجروي‌ها را فراهم نمايـد. لذا نقش حكومت،قوانين، نخبگان سياسي و قدرتمندان در ايجاد انحراف افراد و گروههاي كجرو بسيار اساسي مي‌باشد، براي اين مورد مستندات قرآني، روايي، شواهد عيني و تجربي فراواني است. يكي از آن موارد، عمل بني‌اميه مي‌باشد، در برخي از روايات چنين آمده‌است كه بني‌اميه مردم را در فراگيري ايمان آزاد مي‌گذاشتند، اما در آموختن ويژگي‌ها و خطوط شرك آزاد نمي‌گذاشتند تا اگر آنها را به شرك وادار كردند، نشناسند.[59] در روايت ديگري اميرالمؤمنين (ع) مي‌فرمايند: «فليست تصلح الرعيّة الا بصلاح الولاة»،[60]«مردم جز از طريق زمامداران، اصلاح نمي‌شوند».
بنابراين نقش حكومت و انديشمندان در هدايت يا ضلالت جامعه بسيار با اهميت مي‌باشد و اگر جامعه‌اي از نظر مسائل اعتقادي و عملي پيشرفت كرد يا در اين مسائل عقب ماند، بايد رمز آن را در حكومت و نخبگان فكري آن جامعه جستجو نمود. با تأمل در آيات قرآن كريم نكات جامع، لطيف و حتي بديعي در تبيين كجروي‌ها به دست مي‌آيد و آنچه عرضه شد، تنها مقدمه و پيش درآمدي در وصول به اين مقصد بود؛ اميد آنكه مقبول درگاه احديت قرار گيرد.

فهرست منابع:

× القرآن الكريم.
× الطباطبائي، السيد محمد حسين: «الميزان في تفسير القرآن»، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، الطبعة الثالثة، 1993.
× الكليني، محمد بن يعقوب: «الاصول الكافي»، بيروت، دارالأضواء، 1405.
× النراقي، محمد مهدي: «جامع السعادات»، الطبعة الثالثة، مطبعة النجف الأشرف، 1383.
× آقاجاني، نصرالله: «انحرافات و آسيب‌هاي اجتماعي از ديدگاه قرآن»، پايان‌نامه كارشناسي ارشد جامعه شناسي، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1381.
× روشه، گي: «تغييرات اجتماعي»، منصور وثوقي، چاپ هفتم، 1376.
× سعيد، ايوب: «الأنحرافات الكبري»، بيروت، دارالهادي، 1412.
× عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي: «تصنيف غرر الحكم و درّر الحكم»، المحقق المصطفي الدرايتي، قم، مكتبة الأعلام الاسلامي.
× قرائتي، محسن: «گناه شناسي»، مركز فرهنگي درس‌هايي از قرآن، 1377.
× كوزر، لوئيس؛ روزنبرگ، برنارك: «نظريه‌هاي بنيادي جامعه شناسي»، ترجمه فرهنگ ارشاد، نشر ني، 1378.
× كوئن، بروس: «درآمدي بر جامعه شناسي»، محسن ثلاثي، 1374.
× گيدنز، آنتوني: «جامعه شناسي»، ترجمه منوچهر صبوري، نشر ني، 1377.
× فيض الاسلام: «نهج البلاغه».
v

پاورقیها

[1] - ر.ك؛ گيدنز، ص 146.
[2] - ر.ك؛ آقاجاني.
[3]- socialization
[4] - ر.ك؛ كوزر ورروزنبرگ، صص 483-480.
[5] - ر.ك؛ گيدنز، ص 140.
[6] - ر.ك؛ كوزر و روزنبرگ، صص 491-485.
[7] - همان، صص 426-421.
[8] - ر.ك؛ النراقي، ج1، ص 28.
[9] - اسراء، 84.
[10] - فصلت، 46.
[11] - نساء، 123.
[12] - انبياء، 67.
[13] - فتح، 26.
[14] - نساء، 27.
[15] - نوح، 27.
[16] - علق، 7.
[17] - قلم، 15-12.
[18] - بقره، 177.
[19] - عبدالواحد بن محمد تميمي آمدي، ص 365.
[20] - بقره، 275.
[21] - مائده، 42.
[22] - ر.ك؛ قرائتي، ص 80..
[23] - ناس، 5.
[24] - بقره، 268.
[25] - نحل، 100.
[26] - ر.ك؛ آيات، 24-23.
[27] - ر.ك؛ آيات، 19-13.
[28] - اعراف، 28.
[29] - بقره، 221.
[30] - ر.ك؛ الطباطبائي، ج2، ص 205.
[31] - مائده، 51.
[32] - نساء، 140.
[33] - فرقان، 29-28.
[34] - ر.ك؛ روشه، گي، ص 116.
[35] - ر.ك؛ كوئن، بروس، ص 199.
[36] - احزاب، 21.
[37] - بقره، 159.
[38] - ر.ك؛ توبه، 34.
[39] - قصص، 76.
[40] - همان، 79.
[41] - نمل، 34.
[42] - هود، 116.
[43] - شعراء، 111.
[44] - عنكبوت، 12.
[45] - مانده، 50.
[46] - مائده، 48.
[47] - فتح، 26.
[48] - آل عمران، 154.
[49] - احزاب، 33.
[50] - ابراهيم، 21.
[51] - ر.ك؛ قصص، 38.
[52] - ر.ك؛ غافر، 29.
[53] - هود، 97.
[54] - قصص، 41.
[55] - سعيد، ص 206.
[56] - غافر، 24-23.
[57] - نساء، 97.
[58] - ر.ك؛ نساء، 97.
[59] - الكليني، ج 2 ص 415.
[60] - نهج البلاغه، خطبه 216.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها