0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اهل ذمّه

اهل ذمّه: غير مسلمانان مقيم در سرزمين اسلامى، به موجب قرارداد ذمّه

اهل در لغت به معناى خانواده، شايسته و سزاوار، ساكن، پيرو كيش يا نظر يا طريقه‌اى خاص و نيز معانى ديگر[41] و ذمّه از ريشه «ذ‌ـ‌م‌ـ‌م» به معناى سرزنش كردن آمده است.[42] به نوشته ابن‌فارس عهد و پيمان را از آن رو ذمام گفته‌اند كه انسان با زير پا گذاشتن آن سرزنش مى‌شود.[43] ابوعبيد ذمّه را به معناى امان دانسته[44] و برخى ديگر آن را به معناى عهد و ضمان مى‌دانند[45] و در اصطلاح فقه عقد و قراردادى است كه ميان مسلمانان و برخى از غير مسلمانان منعقد مى‌گردد[46] و به موجب آن، اين افراد ملزم به پرداخت جزيه* و رعايت شرايطى ديگر شده و در برابر، حكومت اسلامى موظف است از مال، جان و ديگر حقوق آنان حراست كند.[47] به كسانى كه اين قرارداد با آنان منعقد مى‌گردد «اهل ذمّه» مى‌گويند. سبب نامگذارى اهل ذمّه به اين نام آن است كه با دادن جزيه، مال و جانشان در امنيت قرار مى‌گيرد[48] يا آنكه با بستن قرارداد ذمّه در پيمان و ضمان مسلمانان داخل مى‌شوند.[49]
غرض از بستن چنين پيمانى پايان دادن به حالت تضاد و دشمنى ميان پيروان اديان و ايجاد نوعى اتحاد و همزيستى مسالمت‌آميز ميان مسلمانان و غير مسلمانان در قلمرو حكومت اسلامى است[50]؛ همچنين اين امر سبب مى‌گردد كه پيروان اديان ديگر با حقايق اسلام آشنا شده، بدان متمايل گردند.[51]طرف قرارداد در اين عقد امام يا نايب خاص او و در عهد غيبت حاكم اسلامى است.[52] براى چنين عقدى شرايط گوناگونى در فقه اسلامى بيان شده كه مهم‌ترين آنها عبارت است از: 1.‌پرداخت جزيه. 2. خوددارى از هر كارى كه با مصالحه ميان طرفين سازگار نباشد؛ مانند جاسوسى* كردن براى دشمن. 3. پرهيز از آزار رسانى به مسلمانان و انجام دادن كارهاى خلاف؛ مانند زنا و سرقت. 4.‌تظاهر نكردن به كارهاى ناپسندى مانند نوشيدن شراب و خوردن گوشت خوك، هرچند در شريعت آنان جايز باشد. 5‌. پرهيز از احداث كنيسه و ناقوس زدن. 6‌. التزام به احكام قضايى مسلمانان.[53]
درباره گستره اهل ذمه و اينكه آيا شامل همه غير مسلمانان مى‌شود يا برخى از آنان، فقها اختلاف نظر دارند؛ اماميه و بيشتر فقيهان اهل‌سنت[54] با استناد به آيه جزيه كه در آن تنها از اهل* كتاب سخن به ميان آمده: «مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حَتّى يُعطوا الجِزيَة» (توبه/9،29) و برخى احاديث[55]، اهل‌ذمّه را منحصر به اهل كتاب مى‌دانند كه شامل يهود، نصارا و مجوس مى‌شود[56] و در كتابى بودن صابئان و سامره نيز اختلاف نظر وجود دارد.[57] شمارى از فقيهان اهل سنت با‌استناد به احاديث برآن‌اند كه اهل ذمّه همه كافران، اعم از عرب و عجم و اهل كتاب و‌مشركان را دربرمى‌گيرد.[58] نظر ديگر اين است كه عقد ذمّه شامل همه غير مسلمانان جز بت‌پرستان مى‌شود.[59] بر پايه نظر نخست، كافران غير كتابى كه در قلمرو حكومت اسلامى اقامت دارند يا در آن تردد مى‌كنند داخل عنوان عقود ديگرى همچون امان يا صلح بوده، مشمول شرايط اين عقود هستند.[60]

پيشينه اهل ذمه در اسلام:

در دوران زندگى پيامبر در مكه ملاقاتها و گفت و گوهايى با اهل كتاب گزارش شده[61]؛ ولى چون اسلام نوپا بوده و حكومتى تشكيل نگرديده بود اين ملاقاتها به قراردادى با اهل كتاب نينجاميد؛ اما پس از هجرت آن حضرت به مدينه و تشكيل حكومت اسلامى و همجوارى با برخى اهل كتاب، از جمله يهوديان بنى‌قريظه و بنى‌نضير و بنى قينقاع، پيامبر با آنان عهدنامه‌هايى امضا كرد كه نخستين منشور زندگى مسالمت‌آميز ميان پيروان اديان الهى به شمار مى‌رود. برخى بندهاى اين پيمان‌نامه‌ها بدين قرار است: يهوديان و مسلمانان امت واحدى را تشكيل مى‌دهند و هريك از آنان در دين و عقايد خود آزاد هستند. يهوديان حق ندارند دشمنان مسلمانان را با زبان يا دست يا دادن سلاح آشكارا يا مخفيانه يارى كنند و در غير اين صورت جان و مال آنان حرمت ندارد و مسلمانان مى‌توانند زنان و فرزندان آنان را به اسارت بگيرند. تا زمانى كه مسلمانان در حال جنگ باشند يهوديان در هزينه اين جنگها شريك‌اند[62]؛ اما پس از مدتى آنان پيمان خود را شكسته، حتى برخى از آنان ضمن همكارى كردن با مشركان، تصميم گرفتند پيامبر اسلام را به شهادت رسانند[63] كه در پى نقض عهد از سوى يهوديان بنى‌نضير قبل از واقعه اُحُد پيامبر قلعه آنان را محاصره كرد و با قطع كردن نخلهايشان آنها را به ترك سرزمين خود و خروج از مدينه و جزيرة‌العرب وادار كرد. برخى آيات سوره حشر/59 در اين باره نازل گرديد؛ از جمله آيات «هُوَ‌الَّذى اَخرَجَ الَّذينَ كَفَروا مِن اَهلِ الكِتـبِ مِن ديـرِهِم لاَِوَّلِ الحَشرِ ما ظَنَنتُم اَن يَخرُجوا وظَنّوا اَنَّهُم مانِعَتُهُم حُصونُهُم مِنَ اللّهِ ... لَولا اَن كَتَبَ اللّهُ عَلَيهِمُ الجَلاءَ لَعَذَّبَهُم فِى الدُّنيا ... ذلِكَ بِاَنَّهُم شاقُّوا اللّهَ و رَسولَهُ و مَن يُشاقِّ اللّهَ فَاِنَّ‌اللّهَ شَديدُ العِقاب» . (حشر/59‌، 2 ـ 4) به نظر برخى مفسران بيرون راندن بنى‌نضير نخستين اخراج دسته جمعى اهل ذمّه از جزيرة‌العرب به شمار مى‌رود.[64] البته برخى محققان در اهل ذمّه بودن اينان ترديد كرده‌اند.[65] بنى‌قريظه گروه ديگر يهود نيز در سال پنجم هجرت پيمان خود را شكستند.[66] در پى اين نقض عهد پيامبر پس از محاصره 25 روزه سرزمين آنان مردانشان را كشت و زنانشان را اسير و اموال و سرزمين آنان را تصرف كرد[67]: «و اَنزَلَ الَّذينَ ظـهَروهُم مِن اَهلِ الكِتـبِ مِن صَياصيهِم وقَذَفَ فى قُلوبِهِمُ الرُّعبَ فَريقـًا تَقتُلونَ و تَأسِرونَ فَريقـا * واَورَثَكُم اَرضَهُم و ديـرَهُم واَمولَهُم واَرضـًا لَم تَطَـوها و كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَىء قَديرا» . (احزاب/33، 26 ـ 27) به نظر برخى آيات 55 ـ 56 انفال/8 نيز درباره نقض عهد بنى‌قريظه نازل گرديد[68]؛ همچنين قرآن در آيه 58 انفال/8 به پيامبر اسلام اجازه داده كه عهد خود را با عهدشكنان نقض كند: «و اِمّا تَخافَنَّ مِن قَوم خِيانَةً فَانبِذ اِلَيهِم عَلى سَواء اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الخائِنين» . طبق رواياتِ شأن نزول، آيه فوق در مورد نقض عهد يهود بنى‌قينقاع نازل شد[69] كه در پى آن پيامبر‌اسلام(صلى الله عليه وآله)آنان را محاصره و پس از گرفتن اموالشان آنان را از‌مدينه بيرون راند.[70] در سال نهم هجرى و با نزول آيه‌29 توبه /9 پيامبر مأمور گشت تا به آن دسته از اهل كتاب كه به دين حق نگرويده بودند اعلام جنگ كند، مگر اينكه جزيه بپردازند و از عناد و دشمنى با مسلمانان دست كشند: «قـتِلُوا‌الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ ولا بِاليَومِ الأخِرِ ولا يُحَرِّمونَ ما حَرَّمَ اللّهُ ورَسولُهُ ولا يَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حَتّى يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَد وهُم صـغِرون» . به نظر برخى مؤلفان با نزول آيه فوق حكم گرفتن جزيه از اهل ذمّه تشريع گرديد.[71] پس از نزول اين آيه، پيامبر نامه‌اى به مسيحيان نجران مبنى بر پذيرش اسلام يا پرداخت جزيه به حكومت اسلامى نوشت.[72] مسيحيان نجران پس از دريافت نامه به مدينه آمدند و پس از انجام مذاكراتى از پذيرش اسلام و مباهله امتناع ورزيده، حاضر شدند به مسلمانان جزيه بپردازند.[73] در پى پذيرش جزيه قراردادى ميان پيامبر و مسيحيان نجران بسته شد و در اين قرارداد مسلمانان متعهد شدند از جان و مال و معابد آنان محافظت كنند و آنان متعهد شدند كه به مسلمانان جزيه بپردازند و در صورت بروز جنگ از ناحيه يمن مسلمانان را يارى و نمايندگان پيامبر را پذيرايى كنند و از رباخوارى امتناع ورزند.[74] به جز قراردادهاى ياد شده از انعقاد پيمانهاى ديگرى نيز ميان رسول خدا و اهل ذمّه سخن رفته است؛ از جمله قرارداد آن حضرت با «يوحنا‌بن روبه» رئيس مسيحيان ايلا[75] و نيز با يهوديان سينا[76] و موارد متعدد ديگر[77] كه اين قراردادها پس از رحلت آن حضرت مبناى معامله و رفتار خلفا و مسلمانان با اهل ذمّه قرار گرفت و بر پايه آنها پيمانهاى متعدد ديگرى نيز با اهل ذمّه بسته شد.

احكام اهل ذمه:

در قرآن كريم احكام متعددى درباره اهل ذمّه مطرح شده است كه برخى از آنها مربوط به وظايف اهل ذمّه در برابر حكومت اسلامى بوده، شمارى ديگر درباره تكاليف مسلمانان و حكومت اسلامى در برابر اهل ذمّه است. مهم‌ترين احكام مزبور عبارت است از:

1. پرداخت جزيه:

يكى از تكاليف اهل ذمه پرداخت جزيه به حكومت اسلامى است: «حَتّى يُعطوا الجِزيَة» . (توبه/9، 29) دريافت جزيه از اهل كتاب در واقع به جهت تأمين هزينه حمايت از جان و مال و امنيت آنان از سوى حكومت اسلامى است.[78]

2. التزام به قوانين اسلامى:

پس از انعقاد قرارداد ذمّه، اهل ذمّه موظف‌اند از قوانين حكومت اسلامى پيروى كنند. برخى از مفسران و فقها جمله «عَن يَد و هُم صـغِرون» (توبه/9، 29) را كه اشاره به تسليم بودن اهل ذمّه در برابر حكومت اسلامى دارد دليل بر اين نكته دانسته و گفته‌اند: لازمه تسليم بودن اهل ذمّه در برابر مسلمانان، پايبندى آنان به قوانين حكومت اسلامى است.[79] البته درباره تفسير «صاغرون» آراى متعدد ديگرى نيز نقل شده است[80] كه با روح تعاليم اسلام و قرآن سازگار نبوده، قابل پذيرش نيست.[81] به موجب اين آيه اگر دادگاه صالح اسلامى حكمى بر ضد اهل ذمّه صادر كند آنان موظف‌اند آن حكم را بپذيرند.[82] البته برخى فقها با استناد به آيه «فَاِن جاءوكَ فَاحكُم بَينَهُم اَو اَعرِض عَنهُم» (مائده/5‌،46) گفته‌اند: قاضى اسلامى در مورد پذيرش داورى يا امتناع از آن ميان اهل ذمّه مختار است[83]؛ ولى عده‌اى ديگر معتقدند كه با توجه به قرارداد و التزامى كه مسلمانان نسبت به حمايت از اهل ذمّه دارند[84] و نيز آيه 48 مائده/5 كه در آن پيامبر به داورى ميان اهل ذمّه مأمور گشته قضاوت ميان اهل ذمّه بر حاكم اسلامى واجب است.[85] در صورت قضاوت، قاضى بايد بر اساس قوانين اسلام و قرآن ميان آنان حكم كند؛ نه بر اساس قوانين اهل كتاب[86]: «و اَنِ احكُم بَينَهُم بِما اَنزَلَ اللّهُ ولا تَتَّبِع اَهواءَهُم * عَمّا جاءَكَ مِنَ‌الحَقِّ» . (مائده/5‌، 48‌ـ‌49)

3. پايبندى به شرايط عقد ذمّه:

اهل ذمّه بايد به عهدى كه با حكومت اسلامى بسته‌اند پايبند باشند و در صورتى كه قراردادشان را زير پا گذاشته يا به برخى از شروط آن مانند پرداخت جزيه وفادار نباشند حفظ مال و جان آنان بر مسلمانان و حكومت اسلامى واجب نخواهد بود[87]: «قـتِلُوا الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ ... مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حَتّى يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَد و هُم صـغِرون» . (توبه/9،29) برخى از فقها و مفسران شيعه و اهل سنت نيز با استناد به آيه «و اِن نَكَثوا اَيمـنَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم وطَعَنوا فى دينِكُم فَقـتِلوا اَئِمَّةَ الكُفرِ...» (توبه/9،12) برآن‌اند كه اگر اهل ذمه نسبت به اسلام طعن و بدگويى يا پيامبر اسلام را سبّ كنند عهد خود را نقض كرده و قتل آنان جايز خواهد بود[88]؛ همچنين سيره پيامبر اكرم در اخراج بنى نضير از مدينه (حشر/59‌،2) و كشتن بنى قريظه و تصرف اموال آنان (احزاب/33، 26 ـ 27) بر اثر نقض قرارداد خود با مسلمانان مى‌تواند مؤيد اين رأى‌باشد.

4. امنيت جان، مال و معابد اهل ذمّه:

در برابر رعايت شرايط از سوى اهل ذمّه، حكومت اسلامى موظف است از جان و مال و معابد آنان محافظت كند: «قـتِلُوا الَّذينَ لا يُؤمِنونَ بِاللّهِ ... مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ حَتّى يُعطوا الجِزيَةَ عَن يَد و هُم صـغِرون» . (توبه/9،29) به موجب آيه مذكور قتال با اهل كتاب و تعدى به جان و مال آنان تا دادن جزيه جايز شمرده شده و پس از دادن جزيه اين حكم نيز پايان مى‌پذيرد.[89] در آيه 112 آل‌عمران/3 نيز قرآن اهل كتاب را اهل ذلت و خوارى پيوسته دانسته، مگر اينكه به ريسمانى از خدا يا مردم تمسك جويند: «ضُرِبَت عَلَيهِمُ الذِّلَّةُ اَينَ ماثُقِفُوا اِلاّ بِحَبل مِنَ اللّهِ و حَبل مِنَ النّاس» . به نظر برخى مقصود از «الذّلَّةُ» خوارى و حرمت نداشتن جان، مال و ناموس[90] بوده و مراد از «حَبل مِنَ النّاس» انعقاد قرارداد با پيامبر اسلام[91] و عقد‌ذمّه[92] است. در رواياتى كه از طريق شيعه و اهل سنت نقل گرديده نيز بر عدم تعرض به جان و مال اهل ذمّه تأكيد شده است.[93] گروهى از مفسران نيز با استناد به آيه 40 حجّ/22 كه دفع برخى از مردم از سوى برخى ديگر را عامل حفظ مساجد، كنيسه‌ها و ديرها دانسته: «و لَولا دَفعُ اللّهِ النّاسَ بَعضَهُم بِبَعض لَهُدِّمَت صَومِعُ وبِيَعٌ وصَلَوتٌ و مَسـجِدُ» انهدام و تعرض به معابد اهل ذمّه را جايز ندانسته‌اند.[94]

5‌. گواهى دادن اهل ذمّه:

در صورت امكان و اختيار، شاهدان بايد مسلمان و عادل باشند[95]؛ اما در فرض وجود ضرورت و دسترسى نداشتن به مسلمان عادل، شهادت اهل ذمّه عادل در دين خودشان بر اموال قابل پذيرش دانسته شده است[96]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِى‌الاَرضِ فَاَصـبَتكُم مُصيبَةُ المَوت» . (مائده/5‌،106) مقصود از «ذَوا عَدل مِنكُم» مسلمانان عادل هستند كه در مرتبه اول قرار داشته[97] و مقصود از «ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم» به نظر بيشتر مفسران اهل ذمّه‌اند[98] كه در صورت دسترسى نداشتن به شاهدان عادل و مسلمان مى‌توانند به نفع يا ضرر مسلمانان در وصيت شهادت دهند.[99] برخى از فقيهان با استناد به جمله «اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِى الاَرض» گفته‌اند: شهادت اهل ذمه تنها در سفر پذيرفته است؛[100] ولى بسيارى از فقيهان حكم مزبور را منوط به تحقق اين شرط ندانسته‌اند.[101] در ادامه آيه خطاب به مسلمانان آمده كه اگر در شهادت اهل ذمّه ترديد داريد آنان را پس از نماز چنين سوگند دهيد كه حاضر نيستند شهادت خود را با مال دنيا معاوضه كرده يا كتمان كنند: «تَحبِسونَهُما مِن بَعدِ الصَّلوةِ فَيُقسِمانِ بِاللّهِ اِنِ ارتَبتُم لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا ولَو كانَ ذاقُربى ولا نَكتُمُ شَهـدَةَ اللّهِ اِنّا اِذًا لَمِنَ الاثِمين» . (مائده/5‌،106) مقصود از نماز در آيه، نماز عصر يا نماز ظهر و عصر مسلمانان است. برخى نيز گفته‌اند: مقصود نماز و عبادت اهل ذمّه است[102]؛ اما در مقابل، شهادت مسلمانان بر‌ضدّ اهل ذمه پذيرفته است، به دليل رواياتى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اهل‌بيت(عليهم السلام) نقل شده، چنان‌كه آيه «و‌كَذلِكَ جَعَلنـكُم اُمَّةً وسَطـًا لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ» (بقره/2،142) نيز به اين مطلب اشعار دارد.[103]

6‌. احكام جزايى اهل ذمّه:

در صورتى كه كار موجب حد از اهل ذمّه سرزند به استناد عموم آيات مربوط به حد، اقامه حد بر آنان واجب خواهد بود[104]؛ همچنين به نظر بيشتر فقهاى شيعه و اهل سنت در صورت كشته شدن عمدى ذمّى به دست مسلمان به دليل آيه «لَن يَجعَلَ اللّهُ لِلكـفِرينَ عَلَى‌المُؤمِنينَ سَبيلا» (نساء/4، 141 و برخى روايات، قاتل قصاص نمى‌گردد[105]؛ اما برخى با استناد به عموم آيات قصاص مانند «كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى الحُرُّ بِالحُرِّ» و نيز آيه 45 مائده/5 و ادله ديگر چنين قاتلى را مشمول حكم[106] قصاص دانسته‌اند؛ اما در صورتى كه مسلمان فردى از اهل‌ذمّه را از روى خطا بكشد بايد ديه بپردازد.[107] مستند اين حكم به نظر اهل سنت آيه 92 نساء/4 است كه مى‌گويد: «و اِن كانَ مِن قَوم بَينَكُم و بَينَهُم ميثـقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ اِلى اَهلِهِ وتَحرِيرُ رَقَبَة مُؤمِنَة» . استفاده اين حكم از آيه بر اين اساس است كه اسم «كان» در اين آيه مقتول اهل ذمه باشد؛ ليكن مفسران و فقهاى اماميه ضمير «كان» را مربوط به مقتول مسلمان دانسته و مراد از قوم در آيه شريفه را ورثه كافر و ذمى مقتول دانسته‌اند[108] كه در اين صورت آيه ربطى به قتل ذمّى ندارد.

7. ورود اهل ذمّه به مسجد الحرام و ديگر مساجد:

با توجه به سكونت اهل ذمّه در سرزمينهاى اسلامى در مورد جواز يا عدم جواز ورود آنان به مسجد الحرام و ديگر مساجد ميان فقها اختلاف نظر وجود دارد؛ اماميه و برخى از فقيهان اهل سنت با استناد به آيه «اِنَّمَا المُشرِكونَ نَجَسٌ فَلا يَقرَبُوا المَسجِدَ الحَرامَ» (توبه/9،28) ورود آنان به مسجدالحرام و نيز مساجد ديگر را جايز نمى‌دانند.[109] حتى برخى با استناد به آيه فوق و آيه نخست سوره اسراء كه معراج پيامبر را از مسجد الحرام دانسته - در حالى كه معراج آن حضرت از خانه ام‌هانى بود ـ و نيز برخى روايات، ورود اهل ذمّه به محدوده حرم را نيز ممنوع مى‌دانند[110]؛ اما برخى ديگر از فقهاى اهل سنت ممنوعيت در آيه 28 توبه/9 را منحصر به مشركان يا ايام حجّ دانسته و گفته‌اند: اهل ذمّه مى‌توانند وارد مسجدالحرام و ديگر مساجد شوند.[111] برخى از آنان تنها ورود اهل ذمّه به مسجد الحرام را ممنوع مى‌دانند.[112]

8‌. مراوده با اهل ذمه و احسان كردن به آنان:

قرآن در آياتى مسلمانان را از دوستى و مراوده با اهل كتاب كه بيشتر آنان همپيمان با مسلمانان و از اقليتهاى مذهبى در مدينه بودند[113] منع كرده است. (نساء/4،144؛ مائده/5‌،51) در آياتى ديگر علت منع دوستى با آنان اين امر دانسته شده كه اهل كتاب درصدد باز گرداندن مسلمانان از دينشان هستند (بقره/2،109) يا قصد گمراه كردن مسلمانان را دارند (آل عمران/3،61) يا قلبهاى آنان سرشار از كينه مسلمانان است و دوست دارند مسلمانان به رنج و مصيبت مبتلا شوند (آل عمران/3،118) يا دوست ندارند خيرى بر مسلمانان نازل شود (بقره/2،105) يا از مسلمانان راضى نمى‌شوند، مگر اينكه از كيش آنان پيروى كنند (بقره/2،120) يا دين و عقايد مسلمانان را به سخره مى‌گيرند (مائده/5‌، 57‌ـ‌58) كه از مجموع اين آيات و علتهايى كه براى منع دوستى بيان گرديده و نيز با توجه به آياتى ديگر كه عزت و سربلندى را از آن مسلمانان دانسته (منافقون/63‌،8) و استيلاى كافر بر مسلمان را منع كرده (اسراء/4،141) برمى‌آيد كه مراوده و دوستى با آن دسته از غير مسلمانان -‌اعم از اهل ذمه يا غير اهل ذمه - كه با مسلمانان دشمنى دارند و قصد گمراه كردن مسلمانان را داشته، خير و سعادتى را براى مسلمان نمى‌خواهند و عزت و استيلاى مسلمانان در اين رابطه از بين مى‌رود ممنوع است؛ اما در غير اين صورت ارتباط و احسان كردن به آنان جايز خواهد بود: «لا‌يَنهـكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَم‌يُقـتِلوكُم فِى الدّينِ و لَم يُخرِجوكُم مِن ديـرِكُم اَن تَبَرّوهُم و تُقسِطو ا اِلَيهِم» . (ممتحنه/60‌،8) به نظر برخى از مفسران مقصود از آيه فوق تنها اهل ذمّه و معاهده‌اند كه با مسلمانان دشمنى ندارند؛ نه كفار محارب.[114] برخى نيز آيه فوق را دليل بر جواز دادن صدقه به اهل ذمّه دانسته‌اند.[115] در سيره پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اهل‌بيت(عليهم السلام)و نيز روايات منقول از آنان موارد متعددى از مراوده نيكو و احسان به اهل ذمه به چشم مى‌خورد؛ از‌جمله در روايتى آمده است كه پيامبر به عيادت بيماران اهل ذمّه رفته، در تشييع جنازه آنها شركت مى‌كرد، آنان را با گشاده‌رويى مى‌پذيرفت و در مجالس شادى و عزاى آنان شركت مى‌كرد[116]؛ همچنين پيامبر فرمود: هركس به همپيمانى ستم كند من در پيشگاه خدا دشمن او خواهم بود[117] و در روايتى على(عليه السلام)خبر بيرون آوردن خلخال از پاى زن معاهد به دست سپاه معاويه را بسيار غم‌انگيز دانسته، فرمود: اگر مسلمانى از غم اين حادثه بميرد ملامتى بر او نيست.[118] از آيات قرآن كريم احكام ديگرى همچون حكم ازدواج با اهل ذمّه، نجاست يا طهارت آنان و ... استفاده مى‌شود. (‌=>‌اهل كتاب)

منابع

احكام اهل الذمه؛ احكام الذميين والمستأمنين فى‌دار الاسلام؛ احكام القرآن، جصاص؛ ارشاد الاذهان الى احكام الايمان؛ ايضاح الفوائد فى شرح اشكالات القواعد؛ بحارالانوار؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الاماميه؛ تحريرالوسيله؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ ترتيب كتاب العين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير كنزالدقايق و بحرالغرائب؛ التفسير المنير فى‌العقيدة و‌الشريعة و‌المنهج؛ تفسير نمونه؛ جامع احاديث الشيعة فى احكام الشريعه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جامع المقاصد فى شرح القواعد؛ جامع المدارك فى شرح المختصر النافع؛ الجزية و احكامها فى الفقه الاسلامى؛ الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ الحاوى الكبير؛ حقوق اقليتها بر اساس قرارداد ذمه؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ زبدة‌البيان فى براهين احكام القرآن؛ سنن ابى داود؛ السيرة‌النبويه، ابن‌هشام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله)؛ الطبقات الكبرى؛ عيون الاثر فى فنون المغازى و‌الشمائل و السير؛ فتح‌البارى شرح صحيح البخارى؛ فتح‌القدير؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ الفقه؛ الفقه الاسلامى و ادلته؛ فقه‌القرآن، راوندى؛ الكافى؛ كتاب الخراج؛ كتاب الخلاف؛ كنز العرفان فى فقه القرآن؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال و‌الافعال؛ لغت نامه؛ المباهله؛ المبسوط، سرخسى؛ المبسوط فى فقه الاماميه، طوسى؛ مجمع البحرين؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مختلف‌الشيعة فى احكام الشريعه؛ مسالك‌الافهام الى آيات الاحكام؛ مستدرك الوسائل؛ مصطلحات الفقه و معظم عناوينه الموضوعيه؛ معجم مقاييس اللغه؛ المغنى و‌الشرح الكبير؛ مكاتيب الرسول؛ منتهى المطلب فى تحقيق المذهب؛ من لا يحضره الفقيه؛ مواهب الرحمن فى تفسير القرآن، سبزوارى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نهج‌البلاغه.
سيد جعفر صادقى فدكى




[41]. مجمع‌البحرين، ج‌1، ص‌128؛ لغت‌نامه، ج‌3، ص‌3148‌ـ‌3150.
[42]. ترتيب‌العين، ص‌289؛ التحقيق، ج‌3، ص‌308، «ذمّ».
[43]. مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌346، «ذمّ».
[44]. مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌345‌ـ‌346؛ مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌103، «ذمّ».
[45]. مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌103؛ مصطلحات‌الفقه، ص‌264.
[46]. مصطلحات الفقه، ص‌264.
[47]. الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5879‌.
[48]. مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌346.
[49]. مجمع البحرين، ج‌2، ص‌103؛ مصطلحات الفقه، ص‌264.
[50]. حقوق اقليتها، ص‌57‌ـ‌58‌.
[51]. الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5879‌؛ احكام الذميين و المستأمنين، ص‌31.
[52]. تحريرالوسيله، ج‌1، ص‌451؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌263 - 276؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5879‌.
[53]. المبسوط، طوسى، ج‌2، ص‌43؛ المغنى، ج‌10، ص‌572‌؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌267 - 272.
[54]. المبسوط، طوسى، ج‌2، ص‌36؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌228؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5880‌.
[55]. الكافى، ج‌3، ص‌562‌؛ من لا يحضره‌الفقيه، ج‌2 ص‌31 / 28.
[56]. منتهى‌المطلب، ج‌2، ص‌903؛ ارشاد الاذهان، ج‌1، ص‌342؛ جواهر الكلام، ج‌21، ص‌46، 228‌ـ‌229.
[57]. التبيان، ج‌1، ص‌283؛ جواهرالكلام، ص‌231‌ـ‌232؛ الخراج،‌ص‌133.
[58]. احكام الذميين والمستأمنين، ص‌28؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5881‌.
[59]. احكام الذميين والمستأمنين، ص‌27.
[60]. جواهر الكلام، ج‌21، ص‌92 - 107؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5864 - 5877‌.
[61]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌391 - 392.
[62]. بحارالانوار، ج19، ص110‌ـ‌111؛ مكاتيب‌الرسول، ج‌3، ص‌54 - 55‌.
[63]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌386؛ التفسيرالكبير، ج‌29، ص‌278.
[64]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌387، فتح القدير، ج‌5‌، ص‌195؛ الصحيح من سيره، ج‌8‌، ص‌164.
[65]. احكام الذميين والمستأمنين، ص‌22؛ مكاتيب الرسول، ج‌3، ص‌52‌ـ‌53‌.
[66]. السيرة‌النبويه، ج‌3، ص‌50‌ـ‌53‌، 62‌ـ‌63‌؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌98.
[67]. مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌552‌؛ زادالمسير، ج‌6‌، ص‌196.
[68]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌849‌؛ تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌21.
[69]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌850‌؛ الطبقات، ج‌2، ص‌21‌ـ‌22.
[70]. الطبقات، ج‌2، ص‌21‌ـ‌22؛ عيون الاثر، ج‌1، ص‌343‌ـ‌344.
[71]. احكام الذميين والمستأمنين، ص‌22؛ تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌70.
[72]. بحار الانوار، ج‌21، ص‌285، مكاتيب الرسول، ج‌2، ص‌489، الميزان، ج‌3، ص‌233.
[73]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌762؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌66‌ـ‌67‌.
[74]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌83‌، مكاتيب الرسول، ج‌3، ص‌154‌ـ‌156، المباهله، ص‌61‌ـ‌62‌.
[75]. فتح‌البارى، ج‌3، ص‌273؛ مكاتيب الرسول، ج‌3، ص‌97‌ـ‌101؛
[76]. حقوق اقليتها، ص‌76 - 78.
[77]. الخراج، ص‌129‌ـ‌142، 219؛ احكام اهل‌الذمه، ص‌18‌ـ‌176.
[78]. الميزان، ج9، ص242؛ نمونه، ج7، ص355‌ـ‌356؛ احكام‌الذميين و المستأمنين، ص‌144.
[79]. جواهرالكلام، ج‌21، ص‌271؛ الفرقان، ج‌10، ص‌23‌ـ‌27؛ نمونه، ج‌7، ص‌354‌ـ‌355.
[80]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌363؛ الدرالمنثور، ج‌3، ص‌410 - 413؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌248.
[81]. الميزان، ج‌9، ص‌242‌ـ‌243؛ الجزيه و احكامها، ص‌48؛ حقوق اقليتها، ص‌103.
[82]. حقوق اقليتها، ص‌102.
[83]. الخلاف، ج‌4، ص‌336؛ تذكرة الفقها، ج‌9، ص‌385؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌318.
[84]. زبدة البيان، ص‌860‌.
[85]. جواهرالكلام، ج‌21، ص‌319.
[86]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌313؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌14؛ جامع المقاصد، ج‌12، ص‌397 - 398.
[87]. المغنى، ج‌10، ص‌606‌؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌277؛ الفقه،‌ج‌48، ص‌75.
[88]. احكام‌القرآن، ج3، ص126؛ التبيان، ج5‌، ص183؛ المنير، ج‌10، ص‌124‌ـ‌125.
[89]. الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5883‌.
[90]. كنز الدقائق، ج‌3، ص‌201؛ مواهب‌الرحمن، ج‌6‌، ص‌222؛ التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌195.
[91]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌118.
[92]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌814‌؛ تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌112؛ الميزان، ج‌3، ص‌383‌ـ‌384.
[93]. المبسوط، سرخسى، ج‌26، ص‌85‌؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5883‌؛ جامع احاديث الشيعه، ج‌16، ص‌297‌ـ‌298.
[94]. التبيان، ج‌7، ص‌322؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌48؛ احكام‌القرآن، ج‌3، ص‌362.
[95]. جواهرالكلام، ج‌28، ص‌346؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌417.
[96]. جواهرالكلام، ج‌28، ص‌347؛ تحريرالوسيله، ج‌2، ص‌398.
[97]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌396؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌417.
[98]. جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌140‌ـ‌141؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌396‌ـ‌397؛ جواهرالكلام، ج‌28، ص‌349.
[99]. الخلاف، ج‌6‌، ص‌272؛ ايضاح الفوائد، ج‌2، ص‌634‌؛ الحاوى الكبير، ج‌13، ص‌5‌.
[100]. مختلف‌الشيعه، ج8‌، ص517‌ـ521‌؛ جامع‌المدارك، ج‌6‌، ص‌102؛ المبسوط، سرخسى، ج‌8‌، ص‌187.
[101]. تحرير الاحكام، ج‌3، ص‌384؛ مسالك الافهام، ج‌6‌، ص‌203‌ـ‌204.
[102]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌397؛ تفسير قرطبى، ج‌6‌، ص‌228.
[103]. جواهرالكلام، ج‌41، ص‌22.
[104]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌553‌.
[105]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌145‌ـ‌146؛ تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌166؛ جواهر الكلام، ج‌42، ص‌150.
[106]. تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌165.
[107]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌263‌ـ‌265؛ جواهرالكلام، ج‌43، ص‌38.
[108]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌140؛ فقه القرآن، ج‌2، ص‌410؛ الميزان، ج‌5‌، ص‌40.
[109]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌549‌؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص286-288؛ احكام‌القرآن، ج3، ص131‌ـ‌132.
[110]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌549‌؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌288؛ الفقه الاسلامى، ج‌8‌، ص‌5888‌.
[111]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌131.
[112]. همان، ص‌131‌ـ‌132؛ تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌67‌ـ‌67‌.
[113]. احكام اهل الذمه، ص‌184 - 187؛ حقوق اقليتها، ص‌234 - 238.
[114]. الميزان، ج‌19، ص‌234.
[115]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌653‌؛ تفسير ثعالبى، ج‌1، ص‌528‌.
[116]. حقوق اقليتها، ص‌224.
[117]. سنن ابى داود، ج‌2، ص‌45؛ كنزالعمال، ج‌4، ص‌364؛ مستدرك الوسائل، ج‌11، ص‌168.
[118]
. نهج البلاغه، خطبه 27.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:36 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روشنفکری و روشنگری

روشنفکری و روشنگری

خليل منصوري

روشنگرى زمانى مفهوم مى يابد كه حقايق ثابت و پايدار پذيرفته شده باشد. پذيرش حقايق نسبى و نسبيّت گرايى حقيقت، انكار روشنگرى بلكه روشنفكرى است; زيرا انكار حقايق ثابت و پايدار چيزى جز انكار روشنفكرى و روشنگرى نيست. زمانى كه حقيقت ثابت و پايدار مفهومى ندارد، چيزى نيست تا از زمينه سياه و تاريك و يا خاكسترى بيرون آيد و يا آورده شود و به شكل روشن و واضح به ديگران نموده يا نمايانده شود. بنابراين نسبيت گرايى حقيقت رهيافتى است كه روشنگرى و روشنفكرى را بر نمى تابد. چه حقيقت ثابت و پايدارى آنجا نهفته است كه فرد و جامعه به آن آگاهى كاذب، سياه و يا خاكسترى دارند تا با تلاش عقلانى فرد روشن و جامعه به آگاهى واقعى به آن دست مى يابد؟ بى گمان در نسبيت گرايى هيچ حقيقت ثابت و چهره نامكشوف و تيره و تارى نيست تا در يك فرايند پرده از چهره آن برداشته و روشن نمايان گردد. هر چه فرد و جامعه بدان دست يافته در هر حال و در همه احوال حقيقت است. حقيقت يا برداشت عقلانى فرد و جامعه است يا ثمره كنش ارتباطى جوامع و افكار عمومى است; در هر دو حالت و يا هر حالت ديگرى كه تصور يا تصوير شود، حقيقت ناپايدار، متغيير و وابسته به اشياء بيرونى و يا پيرامونى است; از اين رو هيچ حالت غير روشنى نيست تا روشنفكر به انديشه و خردش آن را در يابد و روشنگر در فرايند دگرگونى ساختارى جامعه به آگاهى بخشى و روشنايى آن اقدام نمايد.
چالش عمده اى كه همه انديشمندان با آن رو به رو هستند و در حقيقت پرسش بنيادينى است كه هنوز به نظر مى رسد پاسخ جامع و مانع اى دريافت نكرده است، مفهوم حقيقت و ماهيت آن است; نه مباحث پيرامونى كه برخاسته از قيودات آن چون نسبيت، پايدارى، ناپايدارى و مانند آن است. آشفتگى در اين ميدان پژوهش در آن حدّ و اندازه است كه هيچ رهيافت اميدوار كننده اى از هيچ يك از چالشگران دريافت نشده است. تبارشناسى و ريشه شناسى نيز هيچ كمكى در دريافت مفهوم و ماهيت آن نمى كند. ما از اين واژه در پى ريشه يابى كاركردها و يا كاربردهاى زبان و نشانه اى آن نيستيم; بلكه در جستجوى رسيدن به يك ديدگاه درست و راستين نسبت به مباحث معرفتى آن هستيم.
اگر نپذيريم كه حقيقت، امرى پايدار در نظام هستى است كه هيچ گاه تغيير، تحوّل و تبدّل در آن راه نمى يابد و همواره ثابت و پايدار است و محور و مرجعى است كه هر چيزى به آن باز مى گردد، نمى توانيم از دام نسبيت گرايى رهايى يابيم. عدم امكان گريز از اين دام، در بسيارى از ايستارها، مواضع و موضوعات، ما را با بحران و چالش هاى سخت و مرگبارى رو به رو خواهد ساخت. نسبيت گرايى، تمامى معارف بشرى را فاقد ارزش معرفتى و واقع نمايى مى سازد و هيچ نظريه، رهيافت و قانونى ارزش معرفتى نخواهد يافت. لازمه منطقى چنين نگرشى و رويكردى، نسبيت مطلق معرفت شناختى و انكار حقايق و واقعيت هاى وجودى است. نتيجه آن نيز چيزى جز نفى معرفت نيست معرفتى كه اساس و بنياد علم، دانش، روشنفكرى و روشنگرى است.
برونشوها و برونرفت هاى احتمالى ارايه شده در رهيافت ها و نگرش هاى متعدد و متفاوت، به نظر مى آيد ناشى از پاسخ هاى انفعالى باشد كه در برابر انتقادات و چالش هاى صريح و روشن بيان شده است. به نظر مى رسد كه پرده گشايى علم و دانش از رموز هستى در گفتمان اين نسبيت گرايان از هيچ جايگاه منطقى اى برخوردار نباشد; چون لازمه منطقى نسبيت گرايى، نفى هر گونه علم و دانش، رمز و رازگشايى و رسيدن به معرفت باشد.
ديدگاهها و واكنش هاى آنان در برابر انتقادها خود روشن ترين دليل بر پذيرش نفى معرفت و جايگاه ارزشى علم و دانش در نزد اينان است. از همين رو، آنان در مواجه با انتقادها يا پاره اى از آراء و نگرش هاى خود را به طور كلى نفى كرده و يا صحت انتساب آن ها را به خود مورد انكار يا ترديد قرار داده و يا منتقدان را متهم مى كنند كه از دريچه نگاه آنان به قضايا نگريسته نشده است.
اين نگرش از دريچه و زاويه ديد مانند دو واكنش ديگر خود حاكى از نفى معرفت و نفى ارزش علم است; به اين معنا كه چون هيچ حقيقت ثابتى نيست تا از آن پرده بردارى شود; بنابراين هيچ واقعيت خارجى نيز نيست تا از آن نمايش علمى و نمايى تصويرى داده شود. در حقيقت به كارگيرى روش هاى علمى رسيدن به حقيقتى و يا واقعيتى را تضمين نمى كند و دانش جز اسطوره هاى بيانى و كلامى چيز ديگرى نيست كه از نسلى به نسل ديگر و يا از ذهنى به ذهنى ديگر با ارتباط بين الأذهانى انتقال مى يابد.
با چنين نگرشى به جايگاه ارزشى و معرفتى علم و دانش و انكار حقايق ثابت و پايدار، ديگر جايى براى حقيقت جويى و واقعى بينى نمى ماند. از اين رو، روشنفكرى و روشنگرى نيز جايگاه خويش را در نزد ايشان از دست مى دهد و مانند بسيارى از واژگان تنها به جهت كاربردى ابزارى قدرت مورد بهره گيرى قرار مى گيرد.
كسانى كه حقايق عام و ثابت را از سويى مورد رد، انكار و يا ترديد قرار مى دهند و از سوى ديگر براى علم و دانش ارزش معرفتى و واقعى نمايى قايل نيستند، در نگرش و رويكردهاى خويش همواره دچار ترديد، سر در گمى، پوچگرايى و شك پايدار هستند و مانند كسى مى ماند كه در خلأ رها شده و بر جاى ثابتى استوار نيست: «وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِى السَّمَآء»[1] در اخلاقيات به امور ثابت و حقايق پايدارى پاى بند نيست و با هيچ اصول اخلاقى عهد و پيمانى ندارد. در انسان شناسى نيز به هيچ طبيعت و فطرت ثابت و پايدارى ايمان ندارد; بنابراين همواره گرفتار آشفتگى است.
همين بدگمانى آنان به حقايق عام، ثابت و پايدار مفاهيم آزادى عدالت، برابرى و ديگر مباحث ارزشى و اخلاقى را بى پايه و بنياد مى گرداند. هر كس از آن به عنوان ابزار كسب قدرت اقتصادى و سياسى و سلاحى براى مبارزه با ديگران بهره مى گيرد.
راه برونرفت از اين آشفتگى تنها در پذيرش حقايق عام، ثابت و پايدار از سويى و پذيرش ارزش معرفتى و واقع نمايى علم از سويى ديگر است. با چنين نگرش مى توانيم اكنون به سراغ دو مفهوم روشنفكرى و روشنگرى برويم و ايستار قرآن را درباره آن دو بيان داريم.
بى گمان روشن فكر، انديشمندى است كه با خرد و دانش خويش، يعنى با به كارگيرى از ابزارهاى دانشى توانسته است به حقايق ثابت دست يافته و در بُعد شناخت و معرفت هستى نيز با واقعيت هاى بيرونى آشنا شود. روشنفكر از آن جايى كه با به كارگيرى ابزار شناخت حقايق، حقيقت هاى ثابت را در يافته است، گرايش به كمالجويى در او تقويت شده و مى كوشد تا خود به آن حقايق برسد و آن را در خود نيز بيابد; چنان كه با به كارگيرى از ابزار شناخت واقعيت هاى هستى، دريافته است كه برخى از واقعيت ها، نمايى از حقايق هستند كه آميخته اى از باطل و ناحق در آن راه يافته است; از اين رو مى كوشد تا چهره روشن حقيقت را در واقعيت هاى موجود پيدا، آشكار و هويدا سازد; و زنگار باطل از آن بزدايد. از اين رو مى توان روشنفكر را حقيقت گراى واقع بين دانست كه هم نگرشى معرفتى به امور دارد و هم رويكردى كاركردى; تا بتواند هم خوب و درست بشناسد و هم حقيقت را در واقعيت هاى موجود به خوبى آشكار سازد; و باطل را از آن چهره بزدايد; زيرا روشنفكر دريافته است كه واقعيت هاى موجود هستى به ويژه در جهان مادى آميخته اى از حق و باطل است; چنان چه قرآن به اين موضوع با صراحت توجه مى دهد و مى فرمايد: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَ مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَآءَ حِلْيَة أَوْ مَتَـع زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَ لِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَـطِـلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ كَذَ لِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَال;[2] خداوند از آسمان آبى فروفرستاد. پس رودخانه هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند و سيل و كفى بلند روى خود برداشت و از آن چه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى در آتش مى گدازند هم مانند آن كفى بر مى آيد. خداوند حق و باطل را چنين مثل مى زند. اما كف بيرون افتاده از ميان مى رود ولى آن چه به مردم سود مى رساند در زمين باقى مى ماند. خداوند مثل ها را چنين مى زند.»
روشنفكر كسى است كه هم حقيقت را شناخته و هم در پى زدودن باطل از چهره واقعيتى است كه آميخته از حق و باطل است. او با انديشه و خرد خويش در بعد فردى و خودسازى تلاش مى كند تا به حقيقت روشن بدون هر گونه چهره اى سياه و يا خاكسترى برسد.
تلاش فردى تا آن جا در انسان جريان دارد كه زمينه تكامل و رشد و بالندگى فردى را فراهم مى آورد، و انسان را از جهل به علم، از تاريكى به روشنايى مى برد. به نظر مى رسد كه مرتبه و مرحله اى هنوز باقى است كه واژه در برگيرندگى آن را ندارد. مفهومى كه ما اكنون با آن رو به رو هستيم، مفهوم انتقال اين روشنايى به ديگران و جامعه است. در اين جا واژه روشنگرى پا به ميدان مى گذارد تا نقش خود را به بهترين وجه ايفا كند. روشنگر كسى است كه پس از دريافت حقايق و واقعيت ها نگاهى كاركردگرايانه براى تغيير و دگرگونى برخى از واقعيت ها از خود بروز مى دهد. او مى كوشد تا واقعيت هاى آميخته را از باطل جدا سازد و حقيقت روشن را براى مردم و جامعه به ارمغان آورد.
روشنگران گرايشى كاركردى از خود نشان مى دهند و در حقيقت به نوعى اصلاح گرايان جامعه هستند. پديده هاى اجتماعى كه واقعيت هاى آميخته اى دارند همواره نيازمند روشنگرى هستند تا حقايق روشن هويدا و باطل از آن رخت بر بندد. به نظر مى رسد كه واقعيت ها و پديده هاى اجتماعى همواره گرايشى به آميختگى از خود نشان مى دهند ولى اين گرايش بيشتر از آن كه ذاتى باشد و به ماهيت پديده ها برگردد، متأثر از فشارهاى بيرونى هستند كه آنان را وادار به چنين آميختگى مى كند; به آميختگى اى كه بيشتر از سوى صاحبان زر و زور و تزوير انجام مى گيرد و واقعيت هاى حقيقى دچار زنگارهاى تيره و تار و يا خاكسترى باطل مى گردند.
برخى از تحليل گران بر اين باورند كه روشنفكران بر خلاف روشنگران خود مى توانند نقش منفى بازى كنند، و به جاى نقش سازنده و بازدارندگى اختلاط حق و باطل، خود بدان دامن زنند، به اين معنا كه روشنفكران گاه به عنوان ابزار صاحبان زر و زور و تزوير عمل كرده و به جاى روشنگرى خود به ابهام و آميختگى ميان حق و باطل دامن مى زنند و واقعيت ها را دچار بيمارى مى كنند. از اين رو، پيشنهاد مى كنند تا روشنفكران از اين كه ابزار شوند پرهيز كنند.
به نظر ايشان، روشنفكر زمانى به عنوان ابزار حقيقت سازى كاذب مورد سوء استفاده قرار مى گيرد. روشنفكر بايد از اين كه ابزار حقيقت سازى براى كنترل اجتماعى قرار گيرد، پرهيز كند; بلكه بايد در برابر اين گونه حقيقت سازى هاى كاذب و دروغين بايستد و فنون به كارگيرى ابزارى سوء استفاده كنندگان را تحليل نمايد. بايد از اسارت نظام هاى اين چنين از طريق موضع گيرى هاى موضعى، ايجاد ترديد، و به هم زدن عادت هاى فكرى مردم و بازبينى قواعد بهره گيرى رها شده و مردم را نيز رهايى دهد.
آن چه در اين انتقاد يافت مى شود، نگرش مصداقى است، به اين معنا كه اشكال از زاويه ديد مصداقى است نه از چشم انداز مفهومى آن. آن چه مى بينيم روشنفكرنمايان هستند نه روشنفكران كه در دام مى افتند و به ابزار تبديل مى گردند; بنابراين بايد در بررسى مسايل ميان مفاهيم، مصاديق، مفروضات، موضوعات و يا مدعيات و استدلال هاى خط فاصلى كشيد. به نظر ما شايد بتوان از اين اشكال با تفكيك معيارى ميان مفاهيم و مصاديق، ماهيت و وجود رهايى يافت.
به هر حال روشنفكر وقتى به حقيقت و واقعيت رسيد و نگرش حقيقت گراى و واقعيت بين را داشت، نه تنها بايد به انديشه تحول و تبدل در خود باشد و در وادى كمال و حقيقت خواهى گام بردارد بلكه بايد در جهت روشنگرى جامعه نيز بكوشد.
روشنفكر در جهت روشنگرى در جايگاه روشنگران مى نشيند و حقايق را بيان مى دارد; واقعيت ها را تحليل و تبيين مى كند و توصيه هايى را در جهت زدودن باطل از چهره واقعيت ها به دست مى دهد. سفارش هايى كه موجبات تغييرات ژرف در اجتماع را در پى خواهد داشت.
در برخى از زمان ها به جهت رشد و بالندگى ژرف اجتماعى، گاه جامعه در حد و اندازه اى قرار مى گيرد كه از روشنفكران پيش مى افتد. به نظر مى رسد كه توده براى كشف حقيقت و تغيير ساختارى در واقعيت هاى آميخته ديگر نيازى به آن ها ندارد و آن ها خود همه چيز را به خوبى و حتى بهتر از روشنفكران مى دانند و خود نيز قادر به بيان آن هستند; ولى روشنفكر و روشنگر بايد نقش و جايگاه خويش را فراموش نكند; چون هرگز اين وضع پايدار نخواهد ماند، زيرا همواره نظامى از قدرت وجود دارد كه مانع اين دانش و بيان آن مى شود، بلكه گاه از روشنفكرنمايانى استفاده مى كنند كه خود را به جاى مصلحان و روشنگران جامعه قرار داده اند; روشنفكرانى كه خود از عوامل قدرت هستند و خود را مسئول بيان حقيقت مى دانند; اين روشنفكران عامل بازدارنده رشد و بالندگى جوامع و كاهش ارزش و اعتبار روشنگران واقعى هستند.
روشنگر واقعى بايد در دو جبهه بكوشد جبهه اى كه همواره گشوده بوده و صاحبان قدرت به آن تكيه و اعتماد داشتند و جبهه اى كه روشنفكرنمايان گشوده اند. آگاهى كاذب با بكارگيرى از واژگان زيبا و خوش آيند، روشنگرى را با چالش هاى اساسى رو به رو مى سازد تا جايى كه روشنگرى و اصلاح طلبى خود ضد ارزش و ضد انسانى قلمداد مى شود.
قرآن براى پيامبران يك نقش مهم اجتماعى قايل است كه همان نقش روشنگرى است. البته اين تنها نقش پيامبران نيست ولى نقش بنيادينى است كه قرآن در بسيارى از آيات بدان توجه داده است. پيامبران در جهت روشنگرى مردم و جامعه كوشيدند تا افكار عمومى به بالندگى برسد. رشد و بالندگى مردم هدف اصلى پيامبران است: «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَـبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِم»[3] و نيز در جاى ديگر مى فرمايد «وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَـبَ وَ الْحِكْمَة»[4] اين روشنگرى پس از وحى بر عهده عالمان عامل يعنى همان روشنگران قرار گرفته است; نقشى كه گاه فراموش و يا ناديده گرفته مى شود.
روشنگرى پيامبر بر اين پايه بنياد نهاده شده بود، انسان قابليت رشد و بالندگى در آن حدّ و اندازه را دارد كه بتواند يك حوزه عمومى در سطح عالى با آگاهى اى درست را پديد آورد.
پيامبر توانست افكار عمومى را در حدى برتر و بالاتر از روشنفكران تمدن هاى پيرامونى و اهل كتاب بالا برد و سطح آگاهى را در آن حد قرار دهد كه هر يك از افراد جامعه بتواند در برابر هجوم هاى روشنفكران اهل كتاب به استدلال و روشنگرى بپردازد. تحويل ساختارى پيامبر در حوزه عمومى، مسلمانان را از تقليدگرايى به برهان گرايى و از مباحث نظرى و انتزاعى صرف به درگيرى در مسايل عينى و عمومى كشاند.
افكار عمومى آن چنان درگير در مسايل مهم شد كه به هيچ وجه نمى شد آن را فريفت و گمراه نمود، آگاهى درست حوزه عمومى را در برابر انواع هجوم هاى فرهنگى، علمى و اجتماعى مقاوم و واكسينه نمود.
حوزه عمومى بدين طريق از يك حوزه جاهلى به يك حوزه زنده، پويا و آزاد قرآنى تبديل شد. در حقيقت عنوان جاهليت بيانگر تضاد و تقابل دو عصر قرآنى و پيش از قرآنى است. بنابراين حوزه عمومى پيش از اسلام با نام عصر جاهلى در قرآن مشخص مى شود تا بيانگر اين مسأله باشد كه حوزه عمومى پيش از قرآن يك جامعه بسته، مرده، ايستا و نابخردگرايانه بوده است.

نقش روشنگرى افكار عمومى در مشروعيت نظام هاى مردم سالار

مشروعيت حكومت و نظام از راه هاى گوناگونى به دست مى آيد، از آن جمله مى توان به تبليغ ايدئولوژى هايى كه وفادارى توده ها را جلب مى كنند، حفظ دمكراسى صورى بدون تحريك مشاركت مردمى، تأمين وفادارى به نظام با پرداخت پول يا تأمين فرصت ها، اشاره كرد.
به نظر مى رسد كه افكار عمومى مرتبط با روشنفكران و روشنگران جامعه، از اهميت بنيادى برخوردار است; زيرا مشروعيت حكومت هاى استبدادى و مطلقه را در سست و ضعيف ترين نقاط آن به زير سؤال مى كشد. روشنگرى مغلطه هاى موجود در عوامل مشروعيت بخشى حكومت هاى استبدادى را بر ملا مى سازد; كوشش براى سرگرم سازى و سلب توجه مردم از مسايل اصلى را نقد مى كند و مسايل اساسى اقتصاد و سياست را به بحث مى گذارد.
روشنگران با بسيج افكار عمومى راه هاى بهانه جويى حاكمان را از ايشان سلب مى كنند تا آن جا كه مردم خود را در صحنه اجتماعى ـ سياسى حاضر مى بينند، آن گاه ديگر نمى پذيرند كه تنها كارشناسان درباره سرنوشت مردم و مسايل حياتى آنان به ويژه در امور اقتصادى، سياسى و اجتماعى تصميم بگيرند; بلكه در عوض با حضور پر رنگ و مشاركت در همه عرصه ها هاله اقوام ناشى از تخصص گرايى را از دستگاه تصميم گيرى دولتى مى زدايد و سياست گذارى را در معرض مباحثه عمومى قرار مى دهد. بدين شيوه روشنگرى، نظامى را كه در پى رعيت پرورى است و مى خواهد خواست هاى شهروندان خود را به حوزه صرفاً خصوصى محدود سازد، به مبارزه مى طلبد. كارى كه امام خمينى(ره) انجام داد در اين مسير قرار داشت. عمومى سازى مباحث حوزه خصوصى و درگير كردن مردم با سرنوشت و مسايل حياتى آنان، چيزى بود كه امام از آغاز جنبش اصلاحى و انقلابى خويش به عنوان راهبردى بنيادين در سرلوحه كارهاى خويش قرار داده بود، او كوشيد تا كار بسيار مهم و اساسى را به سامان برساند; آن كار بسيار مهم چيزى جز اين نبود كه تا حوزه عمومى سياست زدايى شده را از نو سياسى و درگير با مسايل نمايد.
در اين راستا خواهان بهره گيرى از ابزارهاى كارآمد و تعبيه آن در قانون اساسى شد تا مشاركت حوزه عمومى در حوزه خصوصى را پررنگ و مؤثر قرار دهد.
بسيارى از اهداف حملات امام و انتقادات روشنگرانه ايشان به ساختارهايى بود كه حضور مردم را در سرنوشت خويش ناديده مى گرفت و يا كوشش داشتند تا بحث عمومى را كنترل نمايند.
به هر حال روشنگرى مى تواند نقش بنيادينى در افكار عمومى و تحول ساختارى حوزه عمومى و در نتيجه حوزه خصوصى بازى كند. به نظر مى رسد زمينه بحران مشروعيت مى تواند در روشنگرى جامعه و حوزه عمومى فراهم آيد و افكار عمومى تحت تأثير روشنگرى زمينه تحولات ساختارى در حوزه خصوصى و حاكميت را فراهم آورد و بدين وسيله زمينه بحران مثلاً از حوزه اى به حوزه ديگر انتقال يابد; و يا از حوزه اجرايى به حوزه نظام مشروعيت منتقل شود.
در حقيقت در بُعد بحران مشروعيت چنان چه كشمكش بنيادى برخاسته از توزيع نابرابر ثروت در ميان مردم مى تواند مشروعيت را كاهش دهد و يا سلب مشروعيت نمايد; افكار عمومى هدايت شده و برخاسته از روشنگرى ها نيز مى تواند مشروعيت را با بحران جدى رو به رو سازد; زيرا شناخت مردم از مسايل و حقايق نهان، مشروعيت سياسى نظام را دچار بحران مى سازد و امكان كشمكش درباره مشروعيت افزايش مى يابد. دليل اين تحول در مشروعيت دولت و حوزه خصوصى بسيار ساده است; حوزه خصوصى و حكومت، گرچه به وسيله همه مردم ـ در حكومت هاى به ظاهر مردم سالار ـ برگزيده شده اند اما مى بايست حاكميت همواره به بخش كوچكى از مردم امتيازاتى دهد تا با تأمين منافع آن بخش به فعاليت خويش مشروعيت بخشد. آگاهى مردم از اين امور مى تواند مشروعيت حاكميت را به شدت در معرض خطر و فروپاشى قرار دهد.

بررسى تاريخى ميزان مشاركت مردم در حكومت ها

نگاهى گذرا به مباحث انتزاعى و نظرى از سويى و به واقعيت هاى موجود در كشورهاى جهان آشكار مى سازد كه ميان نظريات مختلف درباره مشاركت مردم در حكومت و تطبيق آن تفاوت هاى فاحشى وجود دارد. در بسيارى از كشورها، مشاركت مردم در حاكميت بسيار كم و نامحسوس است; حتى در كشورهايى با دمكراسى غربى نيز مردم به طور مستقيم در تصميم گيرى هاى سياسى شركت ندارند; بلكه اعمال قانون گذارى و مشاركت در سياستگذارى ها به توسط نهادهاى مدنى مانند احزاب و مجالس انجام مى شود و در حقيقت حق مشاركت به صورت غير مستقيم به مردم واگذاشته شده است.
در اين روش از حكومت، مظهر حاكميت و مشاركت مردم در سرنوشت خود به طور غير مستقيم است; و دموكراسى كه به معناى مشاركت عموم مردم است به مشاركت از طريق نمايندگان تبديل و تحول يافته است. كشورها را براساس ميزان مشاركت مردم در حكومت مى توان به سه دسته عمده 1) رژيم هاى استبدادى; 2) رژيم هاى مردم سالار دمكراتيك; 3) رژيم هاى مختلط، تقسيم كرد.
رژيم هاى مردم سالار دمكراتيك نيز تفاوت هاى گوناگونى دارند و وجوه اشتراك آنها تنها در مشاركت دهى مردم در حوزه خصوصى و دولت است; اما درصد مشاركت در ميان آنها يك طيف گسترده و وسيعى را در بر مى گيرد. در برخى از آنها مشاركت مردم درصد بالايى را به خود اختصاص داده و شباهت زيادى به «دمكراسى و مشاركت مستقيم» دارد; به نحوى كه مردم درباره مسايل عمومى مشاركت داده مى شوند و مردم به عنوان سياستگذاران و گاه مجريان خود حاكميت سياسى را به صورت مستقيم اعمال مى كنند; البته اين نحوه از مشاركت به جهت ارزش جمعيت و اشتغالات گوناگون عادى و هم چنين هزينه هاى بالا و مشكلات اجرايى فراوان در عمل صورت نمى گيرد و تنها در مسايل بسيار مهم و سرنوشت ساز همه پرسى و مشاركت مردم مورد توجه قرار مى گيرد.
در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران به اين نوع مشاركت نيز توجه شده است; «در مسايل بسيار مهم اقتصادى، سياسى، اجتماعى و فرهنگى ممكن است اعمال قوه مقننه از راه همه پرسى و مراجعه مستقيم به آراى مردم صورت گيرد. درخواست مراجعه به آراى عمومى بايد به تصويب دو سوم مجموع نمايندگان مجلس برسد.»
در بسيارى از كشورهاى جهان نقش مشاركت مردم در تحولات و سرنوشت خودشان ناديده گرفته مى شود و در حدّ يك تظاهر و نمايش خنده دار تنزّل يافته است. در اين كشورها حوزه عمومى و ملت در عمل دچار فروپاشى شده است. فروپاشى حوزه عمومى ملّت دخالت دولت در امور و حلّ و جذب شدن جامعه در درون دولت صورت مى گيرد. از آن جا كه پيدايش حوزه عمومى نتيجه تفكيك آشكار و روشن حوزه خصوصى و حوزه عمومى بود، نفوذ متقابل اين دو در هم به طور جبرى حوزه عمومى را نابود مى كند. نقشى كه حوزه عمومى در حيات فكرى جامعه كرده بود، اينك به ديگر نهادهايى كه صورت ظاهرى از يك حوزه عمومى به شيوه اى مخدوش را باز توليد مى كنند، منتقل مى شود. به عنوان نمونه، ريشه ايدئولوژى مجالس و پارلمان ها در جهان ايدئولوژى نهفته است كه مشوق حوزه عمومى و مشاركت دهى مردم در حاكميت بود، ولى به تدريج شكل آرمانى آن نقض مى شود. در همين راستا و تحول هاى بنيادين ساختارى در مفاهيم حوزه عمومى و ميزان مشاركت آن، مبادله آزاد انديشه ها در ميان افراد برابر، به اشكال ارتباطى نه چندان دمكراتيك به «روابط عمومى» و فعاليت هاى تبليغاتى تبديل مى شود.
سياست هاى حزبى و دستكارى رسانه هاى جمعى به وضعيتى مى انجامد كه حوزه عمومى را عملاً از جايگاه واقعى و نقش اجتماعى خود دور مى سازد; وضعيتى كه در آن نظام نمايندگى و ظواهر، بر مباحثه عقلانى و مشاركت واقعى مى چربد.
از نظر فهم سير تاريخى و تحول ساختارى اين حوزه و باستان شناسى نهادى آن همين اندازه به نظر كافى باشد كه حوزه عمومى در هيچ عصر و دوره اى چنان چه بايد نقش خود را در حاكميت ايفا نكرده است، تنها در زمان انقلاب شواهدى از حضور مشاركت مردم را مى توان نشان يافت.
به هر حال در جوامع غربى فرهنگِ عقلانيت ابزارى تا بدان پايه عرصه زندگى سياسى را تسخير كرده است كه هيچ نقطه اتكايى براى عمل مخالفت آميز مؤثر و مشاركت واقعى مردم باقى نمانده است.

پانویس

[1]. انعام/ 125.
[2]. رعد/ 17.
[3]. بقره/ 129.
[4]. جمعه/ 2.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

المعركة التاريخية بين الاستكبار و الاستضعاف في القرآن الكريم (قسمت اول)

دریافت فایل pdf

 

 

ابتلاء الیتامی (القسم الثانی)

دریافت فایل pdf

 

 

یتیم و یتیم نوازی در اسلام

دریافت فایل pdf

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:37 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسی چهره های جوان در قرآن(1)

بررسی چهره های جوان در قرآن(1)

احمد عابدینی

از مسائل مورد ابتلا، چگونگی برخورد با جوان برای تأثیرپذیری بیشتر می باشد. هر کسی راه و روشی پیشنهاد می کند و به گونه ای می خواهد با جوان تعامل و برخورد داشته باشد، اما کدام راه صحیح است و ملاک راه صحیح چیست. این گونه پرسش ها معمولاً مورد غفلت واقع می شود و اگر کسانی بخواهند راه صحیح یا بهتر را بیابند، به تجربه، آزمایش و آمارگیری متوسل می شوند. اما بی نقص بودن این گونه راهها مورد تردید می باشد و حتی گاهی می توان در درستی آنها مناقشه کرد؛ زیرا جوان مانند یک شیء بی جان آزمایشگاهی نیست و صحنة اجتماع آزمایشگاه نیست. در آزمایشگاه تمامی عناصر، ابزار و اشیای مورد آزمایش در اختیار آزمایشگر است اما اشیا اختیاری ندارند، بنابراین آزمایشگر با ثابت قرار دادن آنها به جز یکی، میزان تأثیر و تغییرات آن را اندازه گیری می کند یا سپس امر دیگری را متغیّر و بقیه را ثابت نگه می دارد و… اما در اجتماع اوّلاً شرایط و اوضاع به اختیار آزمایشگر نمی باشد؛ ثانیاً جوان از امور گوناگون اطراف خود، آن گونه که می خواهد اثر می پذیرد یا بر اطراف اثر می گذارد. نیز اراده، تصمیم، عاطفه، احساس، گذشتة خانوادگی و تاریخی، خوراک، پوشاک وی و … در تشخیص و تعیین مسیر او و چگونگی تصمیمش نقش دارد. این همه، قابل اندازه گیری، کنترل و نسبت سنجی نمی باشد. بنابراین پیدا کردن روش و قانون مناسب برای برخورد با جوان، از این راه، ناقص و حتی ناصحیح می نماید. راه دیگری که می توان پیمود و راحت تر از راه قبلی است و نتایج آن کم نقص تر می نماید، همچنین برای ما مسلمانان جاذبه دارتر است، بررسی میزان تربیت «جوان»های مطرح شده در قرآن و شاخص های تربیتی و تعیین مقدار تأثیر هر یک از آنها بر جوان می باشد. این راه برای ما راحت است زیرا قرآن آن را مطرح ساخته، با مطالعة آیات دربارة «جوان» می توان به آن رسید. مردم نیز با توجه به اعتقاداتشان، برای پذیرش این راه و روش، آمادگی بیشتری دارند. چنان که نتیجة پیمودن این راه مورد قبول مسلمانان می باشد زیرا همه اتفاق نظر دارند قرآن، کتاب هدایت و تربیت است. از سوی دیگر امکانات پیمودن این راه فراهم است زیرا تفاسیر گوناگون وجود دارد و بالاخره پیمودن این راه لازم و حیاتی است چون از یک طرف، با جوانان برخورد داریم و هر فردی دوست دارد ثمرة وجودی و امید و آیندة خود را، به بهترین نحو تربیت کند. از سوی دیگر چون مسلمان و دیندار هستیم موظفیم قرآن را بشناسیم و با آن برخورد مثبت داشته باشیم. نیز چون قرآن را معجزة جاوید می دانیم و کتابی که «از پیش رو و پشت سرش باطل نمی آید»(1) و فرستندة آن خالق انسان هاست، اطمینان داریم که آن کتاب به ما بهترین راه هدایت را می نمایاند و ما را به سرمنزل مطلوب سوق می دهد. بنابراین، راه و روش قرآن ما را از راههای دیگران بی نیاز می کند و حتی قابل ارائه به دیگران برای تربیت جوانان می باشد. قرآن سرگذشت جوان های متعددی را مطرح ساخته و به ابعاد گوناگون تربیتی هر یک پرداخته است. از جوانی که گوش به فرمان پدر و مربی خویش بود و هر خواستة پدر را قبول می کرد و بر خواستة خود مقدّم می داشت تا جوانی که به هیچ نحو گوش به سخنان پدر نمی داد و حتی در سخت ترین وضع و هنگامی که آثار عذاب الهی ظاهر شده بود، باز بر راه و روش باطل خود اصرار می کرد و بالاخره به هلاکت رسید. نیز از جوانی که در بهترین محیط رشد و نمو کرد تا جوانی که در بدترین محیط از نظر اعتقادی به سر برد. از جوانی که بیشترین امکانات را در اختیار داشت و سرانجام همة آنها را از دست داد تا جوانی که هیچ امکاناتی نداشت و کم کم آنها را به دست آورد. از جوانی که … .

داستان پسر حضرت نوح (علیه السلام):

فرزند نوح از بهترین امکانات هدایتی برخوردار بود ولی به سخنان پدر گوش نداد و نصیحت ها و راهنمایی های او را به هیچ انگاشت و در نافرمانی، از همگان گوی سبقت را ربود حتی تبلیغ نهصد و پنجاه سالة پدرش سودی نبخشید. داستان او چنین است: نفرین نوح به قومش، دستور یافتن برای ساختن کشتی، سوار کردن مؤمنان بر آن، آوردن دو جفت از هر حیوانی، بارش باران های سیل آسا از آسمان، جوشیدن آب فراوان از زمین، به گونه ای که آب همه جا را فرا گرفت و موجب شد کشتی که در محلی دور از دریا قرار داشت، روی آب قرار گرفت، به گونه ای که برای هر کسی آثار غضب خداوند محسوس بود. حضرت نوح با التماس از فرزندش که متحیرانه کناری ایستاده بود، خواست که به کشتی آید و نجات یابد ولی لجبازی، تعصب و جاهلیت پسر، حتی در آن هنگام به او اجازه نداد بر کشتی سوار شود بلکه با بیان «به کوهی پناه می برم تا از آب پناهم دهد»(2)، اوج لجبازی و حق ناپذیری خود را به نمایش گذاشت. پدر دلسوخته سال ها رنج تبلیغ و نصیحت را به جان خریده بود و علاوه بر انجام وظیفة الهی، عاطفة پدری ایجاب می کرد فرزند را نصیحت کند. آن زمان نیز احساس کرد که در آخرین لحظه به او گوشزد کند امروز، روز دیگری است و هیچ چیز نمی تواند مانع عذاب الهی شود. به همین جهت به فرزندش گفت: «در برابر فرمان خدا، امروز نگهدارنده ای نیست مگر اینکه خداوند به کسی رحم کند»(3) ولی او به آخرین نصیحت پدر اعتنایی نکرد و موجی بین پدر و پسر فاصله شد و او را از پدر جدا ساخت و بالاخره غرق گردید.

نکته ها و پرسش ها:

1- حضرت نوح از پیامبران اولوالعزم است و همچون بقیة پیامبران در انجام وظایف تبلیغی کوشش کرده و راه کاستی یا خطا را نپیموده است، چنان که طولانی ترین مدت را در راه تبلیغ صرف کرده، خداوند در هیچ جا از شیوة تبلیغ یا کم کاری یا کم صبری اش انتقاد نکرده، اگرچه از عجول بودن حضرت یونس یاده کرده است.(4) این نشان می دهد که میزان و شیوة تبلیغ حضرت نوح کاملاً مورد تأیید خداوند بود. 2- پس از اطمینان یافتن حضرت نوح از اینکه قوم، خویشان و حتی زن و فرزندش به او ایمان نمی آورند و آن مردمان و حتی نسل های بعد جز پلیدکار و ناسپاس(5) نخواهند بود، تقاضای عذاب کرد ولی خداوند به سرعت آنان را عذاب نکرد و برای هدایت شدن، فرصت های زیادی در اختیارشان گذاشت. ساختن کشتی که با توجه به عدة کم مؤمنان زمان زیادی طول کشید، سوار کردن هر نوع حیوان، که وقت زیادی می طلبید، بارش تدریجی باران و جوشش آب از زمین که تا جمع شدن آنها و پر شدن نهرها و جویبارها و جاری شدن در سطح زمین و بالا آمدن زیر کشتی نیز مدت زمانی طول می کشید، همه برای این بود که اگر کمترین امکانی برای هدایت شدن کسی وجود دارد شکوفا شود و به راه راست روی آورد ولی پسر نوح و دوستان و هم مسلکانش ایمان نیاوردند بلکه به لجبازی ادامه دادند. 3- حضرت نوح به مقتضای اینکه پیامبر اولوالعزم و دلسوز فرزندش بود، حتماً او را ارشاد و نصیحت کرده و از همة شگردها برای هدایت او بهره برده بود. از سخنان آخر او می توان فهمید که در طول عمر از زبان محبت آمیز استفاده نموده و خواستار هدایت وی بوده است. چرا این همه زحمت طاقت فرسا و نصایح پدرانه و محبت آمیز، حتی دیدن نشانه های عذاب الهی، تأثیری در پسر نگذاشت و او به راه و روش پدر که روشی عقل پسند و مطابق فطرت بود متمایل نگشت؟
چند پاسخ مطرح است:
1- فرزند حضرت نوح (علیه السلام) ذاتاً فاسد بود و چون از ریشه، و از نظر ژنتیکی یا وراثتی مشکل داشت، نمی توانست راه حق را برگزیند و مسیر هدایت را بپیماید.
نطفة پاک بباید که شود قابل فیض ور نه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمی بزرگ شود
به اصطلاحِ روایات، او طینت سجّینی (جهنمی) داشته و واقع شدن او در خانة پیامبر خدا از این طینت نکاسته بود.
2- فرزند حضرت نوح دارای طینتی پاک و خوب بود ولی چون محیط زندگی او پر از فساد بود و مادر و خویشاوندان و همسایگان، همه کافر و مخالف حضرت نوح بودند، محیط زندگی بر او اثر کرد و طینت خوب او را از بین برد و وی را به عنصری نامطلوب بلکه لجوج و کافر تبدیل کرد.
3- عوامل ژنتیکی و محیطی هر دو دست به دست هم داده، عزمِ پسر بر پیمودن مسیر ضلالت، بر آنها افزون گشته، موجودی بسیار لجوج و عنود به بار آورد. به نظر ما تنها احتمال سوم، با واقع و آیات تطبیق دارد و احتمال های دیگر ناقص یا باطل است. احتمال اوّل کامل نیست زیرا حضرت نوح پیامبر الهی و دارای جسم و روحی سالم بود و هیچ یک از آبا و نیاکان پیامبران به کفر و شرک و پلیدی آلوده نبودند. چون فرزند، از صلب حضرت نوح بود نمی توانست ذاتاً پلید و منحرف باشد، چنان که بعداً معلوم خواهد شد ژن و وراثت زمینه ساز است نه مجبور ساز. می توان گفت: چون فرزندان، حامل برآیند تعامل ژن های زن و مرد هستند و زن حضرت نوح از نظر اعتقادی و روحی دارای مشکل بود، آن ویژگی های روحی مادر در فرزند، بروز بیشتری داشت. احتمال دوم، کامل نیست زیرا محیط، هر چند فاسد باشد ولی نقش و علیّت تام وکامل در انحراف انسان ندارد. انسان با هر موجود طبیعی دیگر این تفاوت را دارد که مقهور کامل شرایط، جوّ و وراثت نیست. وی می تواند در مقابل مشکلات، تصمیم مخالف بگیرد و برخلاف مسیر حرکت کند، هر چند به سختی در هم بشکند. حضرت موسی (علیه السلام) در کاخ فرعون رشد و نمو کرد(6) ولی فطرت حق خواهی، حق جویی و یاور مظلوم بودنش، از بین نرفت.(7) حضرت یوسف در خانة عزیز مصر بزرگ شد ولی خوی و روش آنان را نپذیرفت و بر راه حق اصرار ورزید. پسر نوح از مادری خوب و مؤمن بهره مند نبود. حال نقش این تفاوت در عزم و اراده و تصمیم های غلط او چقدر مؤثر بود، در ادامه روشن خواهد شد.

نیروهای مؤثر بر انسان:

دانشمندان، درمورد نیروهای تأثرگذار بر انسان نظرهای گوناگون و متفاوتی می دهند. گروهی می گویند ژنتیک، مهم ترین عامل بلکه تنها عامل سعادت یا شقاوت فرد است. همان گونه که ویژگی های جسمی والدین به فرزند منتقل می شود و به طور طبیعی فرزند راهی برای فرار از تأثر ژن ها ندارد، خصوصیات روحی نظیر شجاعت، سخاوت، حق طلبی و تجاوزگری وراثتی است و از آن، راه فراری وجود ندارد.(8) این گروه به احادیثی نظیر «السعیدُ سعیدٌ فی بطن اُمّه و الشقیُّ مَن شقی فی بطن اُمه» تمسک می کنند و همه چیز را تابع و مقهور وراثت می دانند. از این گروه پرسیده می شود: پس اولین انسان ها چگونه با هم متفاوت شدند؟! گروه دیگری در مقابل گروه اوّل قرار دارند و نقش ژنتیک را تقریباً صفر می دانند و تمامی تأثیرات را از تربیت و محیط می دانند. اینان اعلام می کنند که چند بچه را به ما بسپارید و هرچه خواستید، به شما تحویل می دهیم: دانشمند، دزد، جنایتکار و… . به نظر می رسد هر دو گروه، انسان را آن گونه که بایسته است، نشناخته اند و هریک با یک چشم به انسان نگریسته و تنها یکی از ابعاد وی را دیده اند. اگر به دقت به انسان می نگریستند، معلوم می گشت که هر دو عامل در سرنوشت انسان دخالت دارد ولی دخالت هیچ یک کامل نیست.

نقش عزم و اراده:

خیال نشود اگر با دو چشم (وراثت و محیط) به انسان نظر شود کار تمام است؛ یعنی نباید تصور شود برآیند ژنتیک و تربیت، علت تامه برای سرنوشت انسان می باشد و آدمی چون جسمی آزمایشگاهی است که دو نیرو بر آن وارد می شود و برآیند آن تغییر ایجاد می کند. باید دانست چشم قوی تر و دقیق تری نیاز است تا نقش عزم و اراده را تعیین کند زیرا عزم و اراده، در عرض و هم ردیف محیط و وراثت نیست تا مثلاً تأثیر هریک را حدود سی و سه درصد بدانیم یا نقش اراده کمی برتر از آن دو نیست تا تأثیر آن دو را شصت درصد و نقش اراده را چهل درصد بدانیم. اراده، عزم و نیّت، در طول عوامل وراثتی و محیطی است و آنها تنها نقش زمینه ساز و مددکار را بازی می کنند و انسان است که تصمیم می گیرد و راه و روشی را برمی گزیند و از آنها استفادة لازم را می برد. در امور روحانی، تربیتی، رفتاری و … تنها نیّت عزم انسان است که تمام موضوع می باشد و به امور دیگر خط و جهت می دهد. اگر گاهی دیده می شود که اراده تحت تأثیر محیط یا وراثت قرار می گیرد، در اثر بی توجهی به نیّت و کم انگاشتن تأثیر آن است، نه اینکه نیروی اراده و عزم کم باشد و مغلوب وراثت یا محیط شود. در قسمت جسمی و مادی چون عالَم ماده دارای تنگنا و مزاحم ها می باشد، وراثت مستقیماً تأثیر می کند و اراده نمی تواند از تأثیر آن بکاهد. بنابراین پدر و مادرِ دارای بیماری های جسمی، فرزند بیمار به وجود می آورند و عزم و ارادة پدر و مادر یا فرزند نمی تواند از انتقال بیماری جلوگیری کند. باز به جهت تنگناها و مزاحم ها، عوامل محیطی بر جسم اثر می گذارد و بچه ای که از سوء تغذیه رنج می برد دارای بدنی ضعیف و بیمار می باشد و نمی تواند دارای هیکلی مناسب و موزون گردد. در معنویات، عواطف و راههای سعادت و شقاوت، از آن رو که جسم و جسمیّت نقش چندانی ندارد و تنگناهای مادی موجود نیست، اراده و عزم، نقش خود را کاملاً می تواند ایفا کند. قرآن کریم مثال هایی می آورد که نشان می دهد افرادی توانسته اند بُعد شقاوت و بدبختی را تا آخرین حد بپیمایند. در بُعد سعادت نیز همین طور است. فرزند نوح زمینه های محیطی و ژنتیکی مناسب را داشت، با این حال منحرف شد، به گونه ای که قرآن به جای اینکه او را بدکار بداند، وی را مجسمة بدکاری یا اساساً کارِ بد می داند: «اِنَّه عمل غیر صالح؛(9) او عمل غیر صالح است.» پسر نوح آنقدر «بدکاره» بود که جرثومة فساد و بدکاری شد و آنقدر بدکاری را ادامه داد تا از جرثومه گذشته، خودِ «کار بد» شد، و این حکایتگر نهایت شقاوت و بدبختی انسان است.

اسماعیل فرزند ابراهیم علیه السلام:

مثال دیگر از قرآن درمورد فرزندی که کاملاً راه هدایت یافته، مطیع پدر و مادر بود و نسبت به آنان حرف شنوی داشت، حضرت اسماعیل است. خداوند وی را در پیری نصیب حضرت ابراهیم نمود،(10) وقتی پدر تا اواخر عمر فرزندی نداشته باشد و معجزه آسا بچه دار شود، طبعاً باید بچه لوس، بی تربیت، و نازپرورده باشد و در همه جا حرف و خواستة او مهم ترین چیز جلوه کند و اراده اش بر ارادة همه غلبه داشته باشد ولی چنین نبود و اسماعیل نخواست راه ناصواب یا باطل را طی کند. در دوران شیرخوارگی، پدر، مأمور شد او و مادرش را در بیابانی بدون آب و آبادانی رها سازد.(11) در دورانی که کودک بیشترین نیاز را به یاری پدر داشت، از چنین الطافی محروم شد. اما به طور معجزه آسا، در آن محیط خشک و سوزان، با جوشیدن آب زمزم، از تشنگی نجات یافت. قبیله هایی که در بیابان دنبال آب می گشتند و از نشست و برخاست پرندگان، جای آب را تشخیص می دادند، آنجا را یافتند و با دادن نان و غذا به بچه و مادرش، از آب بهره مند شدند. بدین گونه اسماعیل از گرفتاری و گرسنگی نجات یافت تا کم کم رشد کرد، اما همچون هر بچة دیگر کمبود پدر را در زندگی حس می کرد. در این هنگام پدرش حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمد و از او خواست در ساختن خانة خدا به او کمک کند. او نیز چنین کرد.(12) وقتی بزرگ تر شد و مردی گردید که می توانست همتای پدر به کار بپردازد، پدر گفت: در خواب دیده که وی را سر می بُرد! پسر به راحتی با انجام این خواب موافقت کرد و خود را برای ذبح شدن آماده ساخت و صبور و موفق بودن در این امتحان را از خداوند درخواست نمود. علاوه بر این از رؤیای پدر به «امر» تعبیر کرد و پدر را مأموری که نیرویی از غیبت به وی دستور می دهد، تلقی نمود.(13)

نکته ها و پرسش ها:

1- به حضرت ابراهیم و امتحانات سختی که خداوند از او گرفت و وی در همه موفق شد، نمی پردازیم. تنها به همین مطلب بسنده می کنیم که تصمیم به گذاشتن زن و فرزند در بیابان یا ذبحِ فرزند، از امتحاناتی بود که حضرتش به آنها دستور یافت. حضرت اسماعیل در مقابل این تصمیم ها تسلیم بود. او در کودکی که زبان اعتراض نداشت و در بزرگی که می توانست اعتراض کند، هیچ گاه به پدر اعتراض نکرد که چرا مرا در بیابانِ بدون آب و آبادانی رها ساختی! نیز به پدر اعتراض نکرد که چه خدمتی به من کرده ای که اکنون انتظار داری در ساخت خانة خدا به تو کمک کنم؛ چنان که از پدر نخواست نزد وی در مکه بماند یا نخواست همراه پدر به فلسطین، محل سکونت پدر برود. هر از چندگاهی که پدر به دیدن او و مادرش می رفت، ابراز رضایت می کردند و اعتراض نمی نمودند یا درخواستی نمی کردند.(14) این نشان از روحیة عالی، احترام به پدر و تسلیم محض بودن می نماید. 2- حضرت ابراهیم از روحیة عالی فرزند خبر داشت. به همین جهت خواب خود را با او در میان گذاشت وگرنه، باید با نقشه ای او را غافلگیر می کرد تا خواب خود را اجرا نماید. 3- حضرت اسماعیل می توانست با تشکیک در حجیّت خواب، خود را از خطر برهاند یا به پدر بگوید که تو در رشد و هدایت من نقشی نداشته ای. پس مرا به حال خود رها ساز و قصد گرفتن جانم را نکن. ولی هرگز چنین نکرد بلکه درصدد ترغیب و تشویق پدر برای انجام رسالت الهی برآمد و از رؤیای او به «امر»، تعبیر کرد و از پدر خواست مأموریتش را انجام دهد: «یا ابتِ افعل ما تؤمر؛ ای پدر، آنچه را مأموری انجام ده.»(15) در عین حال، ادب سخن را رعایت کرد و در حالی که از درد ذبح شدن آگاه بود، عزم و اراده اش را بر تسلیم در مقابل خواستِ پدر و تحمل چنین شداید و رنج هایی در راه انجام مأموریت اعلام نمود. این همه ادب، تسلیم فرمان پدر بودن و اخلاص و پاکی را، اسماعیل (علیه السلام) کِی و چگونه و از چه کسانی فراگرفت؟ اسماعیل مدت زیادی نزد پدر نبود تا از او درس دین، اخلاص، فداکاری و… بیاموزد. قبایلی که گِرد زمزم جمع شدند نیز از داشتن پیامبر یا مربی ورزیده ای برخوردار نبودند، بنابراین باید برای این امور توجیهی یافت. آری او تنها نزد مادر خویش، «هاجر» بود، که وی در خانة حضرت ابراهیم پرورش یافته بود.

مقایسه بین دو فرزند:

در مقایسه بین این فرزند و فرزند حضرت نوح که هر دو فرزند پیامبر بوده و پدران از پیامبران اولوالعزم اند و از هر گونه خطایی در تبیلغ مبرّا می باشند، می توان دریافت که از نظر ژنتیکی (تا آنجا که مرتبط به پدر بوده) بهترین موقعیت را داشته اند. اما مادران متفاوت بوده اند؛ هاجر زنی فرمانبردار و خوب، و زن نوح الگوی کافران(16) و متمردان بودند. ممکن است پرسیده شود: مادر اسماعیل، او را در بیابان و به دور از چشم مردم مشرک پرورش داد. این، یک موقعیت مناسب و خوب برای حضرت اسماعیل بود زیرا هنگامی که شهر را شرکت و کفر فراگرفته و تبلیغات پیامبر نتواند مردم را به دین حق دعوت کند، پرورش یافتن کودک در بیابان، بهتر از پرورش یافتن در چنین جامعه ای است و این عامل (محیط) در خوب شدن اسماعیل نقش داسته است. پاسخ: عوامل وراثتی و محیطی در سرنوشت فرد دخالت دارد اما نمی توان هیچ یک را ثابت دانست. در داستان پسران پیامبران، چند امر ثابت وجود دارد، از جمله اینکه انبیا از نظر جسمی و روحی سالم ترین افراد بوده اند، ثانیاً از نظر فرهنگی و تربیتی، بهترین شرایط را به وجود آورده و رعایت تمامی اموری را که در رشد فرزند نقش داشته، لحاظ می نمودند. اما وقتی دو فرزند متفاوت شدند باید به سراغ نقاط تمایز و اختلاف رفت. درمورد فرزند نوح (علیه السلام) و فرزند ابراهیم (علیه السلام)، تنها یک تفاوت اساسی وجود دارد و آن مؤمن نبودن همسرِ حضرت نوح (علیه السلام) می باشد. دور بودن حضرت اسماعیل از محیط شرک و کفر، نمی تواند نقش چندانی داشته باشد، چنان که برادرش اسحاق در محیط خانوادگی ماند و به فساد نگرایید. افراد دیگری نظیر موسی (علیه السلام) و یوسف (علیه السلام) نیز در محیط فاسد ماندند ولی فاسد نشدند. افزون بر این محیط اطراف حضرت اسماعیل خوب نبود زیرا قبیلة جُرُهم اولین گروهی بودند که کنار آب زمزم سکونت گزیدند و با دادن اجاره بهایی مختصر از آب بهره می بردند و مشرک بودند. اگر حضرت اسماعیل به دنبال جوانان منحرف و محیط آلوده ای می گشت، بین آنان پیدا می شد. خلاصه اینکه غیر از عزم و اراده که هر فرد داراست و بین افراد، اراده متفاوت می باشد، مهم ترین تفاوتی که بین فرزند نوح با فرزندان سایر انبیا وجود دارد، نقش مادر می باشد.

پی نوشتها:

1. سورة فصلت، آیة 42.
2. سورة هود، آیة 43.
3. همان.
4. سورة انبیاء، آیة 87.
5. حضرت نوح فرمود: «و لا یلدوا اِلاّ فاجراً کفّاراً؛ (سورة نوح، آیة 27) اینان جز پلیدکار ناسپاس نزایند» که نشان می دهد از نسل آنان فرد خوبی به وجود نمی آمد.
6. سورة قصص، آیة 7 تا 9.
7. همان، آیه های 15 تا 18.
8. کافی، ج8، ص81؛ وسائل الشیعه، ج 27، ص 84، چاپ آل البیت.
9. سورة هود، آیي 46.
10. قرآن در این باره شکر و سپاس حضرت ابراهیم (علیه السلام) را نقل کرده است: «الحمدالله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل و اسحاق»، (سورة ابراهیم، آیة 39).
11. قرآن در این باره دعای حضرت ابراهیم (علیه السلام) را نقل کرده است: «ربنا اِنّی اسکنتُ مِن ذریتی بوادٍ غیر ذی زرع»، (سورة ابراهیم، آیة 37).
12. قرآن در این باره می فرماید: «و اِذ یرفع ابراهیمُ القواعد مِن البیت و اسماعیل، ربّنا تقبل منا …»، (سورة بقره، آیة 127).
13. قرآن در این باره فرمود: «فلِمّا بلغ معه السعی قال یا بُنّی اِنّی اَری فی المنام انّی اَذبحک فانظر ماذا تری قال: یا ابتِ افعل ما تُؤمر ستجدنی اِن شاءالله من الصابرین»، (سورة صافات، آیة 102).
14. از قرآن به دست می آید که حضرت ابراهیم (علیه السلام) تا زمان بزرگ شدن اسماعیل و دستور یافتن به ذبح او چندین بار به مکه سفر کرده است. در یک مرتبه آن سرزمین هنوز بیابان بوده و آثار شهر یا شهرنشینی وجود نداشته است، به همین جهت حضرت ابراهیم دعا می کند: «رب اجعل هذا بلداً آمناً؛ (سورة بقره، آیة 126)، پروردگارا، اینجا را شهر امنی قرار بده». ولی در زمان دیگری آثار شهرنشینی و وجود جمعیت را می بیند و دعا می کند: «رب اجعل هذا البلد آمناً؛ (سورة ابراهیم، آیة 35)، پروردگارا، این شهر را ایمن گردان». ذکر «بلد» به صورت نکره در مرحلة اول و با «الف»و «لام» در مرحلة دوم نشان می دهد که این دعاها در دو زمان صورت گرفته و بین دعاها فاصلة زیادی بوده تا بیابان به شهر تبدیل شده است. دعای حضرت ابراهیم در هر دو بار برای امنیت آن سرزمین، اهمیت امنیت را نشان می دهد. نیز می فهماند ماندن یک زن و کودک در بیابان وحشتناک بوده، غذا و آب و مهم تر از آن امنیت آنان مورد توجه بوده است.
15. سورة صافات، آیة 102.
16. سورة تحریم، آیة 10، «و ضرب الله مثلاً للذین کفروا امرأهَ نوحٍ وامرأهَ لوطٍ».

 
یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسی چهره های جوان در قرآن(2)

بررسی چهره های جوان در قرآن(2)

احمد عابدینی
حضرت موسی (علیه السلام )

جوان دیگری که می توان مثال زد و زندگی اش را در قرآن مطالعه کرد ، حضرت موسای کلیم است . او از نظر وراثتی و ژنتیکی دارای موقعیت خوبی بود و از پدر و مادری مؤمن به وجود آمد(1)و از مادر خود شیر نوشید.(2)زمانی محیط تربیتی او کاخ فرعون بود که مهد ظلم ، جور ، حق کشی ، انسان کشی ، تبعیض و شرک بود.(3) فرعون با صراحت اعلام می کرد : « أنا ربُّکم الأعلی ؛(4) من پروردگار والای شمایم.» یا می گفت: « ما علمتُ لکم مِن ألهٍ غیری؛ (5)هیچ معبودی غیر از خود برای شما سراغ ندارم .» فرعون مخالفان خود را با زور و ارعاب به پرستش خویش وا می داشت و می گفت: « لئن اتخذتَ اَلهاً غیری لأجعلنَک مِن المسجونین؛(6)اگر خدایی غیر از من اختیار کنی تو را [ نیز] از زندانیان قرار خواهم داد .» این جملات اگر چه در طول مبارزات حضرت موسی (علیه السلام ) با فرعون توسط وی گفته می شد ، ولی نشان می دهد در خانه و کاخش همین روحیه حکفرما بود . حکمت خدایی اقتضا کرد که موسی (علیه السلام ) دوران کودکی و جوانی را در چنین خانه ای به سر بَرَد و پرورش یابد تا به هم ثابت گردد فرعون که هزاران کودک را کشت(7) تا موسی به دنیا نیاید، نتوانست بر خواست خداوند چیره شود . خداوند خواست موسی( علیه السلام ) به دنیا بیاید و در خانۀ فرعون رشد و نمو یابد تا درس عبرتی برای همگان باشد . نکته ای که مهم است و قرآن در موارد متعددی به آن اشاره کرده این است که خداوند او را به مادرش برگردانید تا از او شیر بنوشد و دست نوازش بر سر و رویش بکشد . خداوند دو نکته را به مادر موسی گوشزد کرد :

1-برگشتِ موسی نزد مادر ؛

2- پیامبرشدن موسی در آینده . به نظر می رسد اوّلی زمینه ساز دومی باشد.
« و أوحینا إلی اُمّ موسی أن أرضیعه ، فإذا خفتِ علیه فألقیه فی الیَمّ و لا تخافی و لا تحزن إنّا رادُّوهُ إلیک و جاعلُوهُ مِن المرسلین؛(8)به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر ده و چون بر او بیمناک شدی او را در نیل بینداز و مترس و اندوه مدار که او را به تو باز می گردانیم و از پیامبرانش قرار می دهیم .»

نکته ها :

1- مادری که دلهرۀ ماندن یا کشته شدن بچه اش را دارد باز باید بچه را شیر دهد .
2- به نظر می رسد« جاعلوه من المرسلین» با « إنّا رادّوه الیک» مرتبط هستند و گرنه کنار یکدیگر ذکر نمی شدند .
3- راه رساندن موسی به مادرش را در آیه اشاره کرده : « حرَّمنا علیه المَراضع مِن قبل ... ؛ (9) از پیش شیر دایگان را [ به نحو تکوینی ] بر او حرام گردانیده بودیم» در نتیجه موسی پستان هیچ زنی را به دهان نگرفت تا اینکه به مادرش که ناشناس در صف شیردهندگان قرار داشت رسید . بنابراین او غذای دوران کودکی و مقداری از مسائل تربیتی و هدایتی را از مادر فرا گرفت . از سوی دیگر موسی(علیه السلام ) در محیطی که از نظر فرهنگی بسیار فاسد بود رشد کرد و پاک و پاکیزه ماند تا بر همگان روشن شود می توان در محیطی ناسالم نیز با نیت و عزمی استوار در مسیر حق گام برداشت و از کفر و شرک محیط ، نه تنها اثر نپذیرفت که اثر گذاشت . قرآن بیان می کند که موسی (علیه السلام ) پس از رشد یافتن و به سن نوجوانی رسیدن ، از کاخ بیرون آمد و در شهر به گردش پرداخت و دید فرد مصری ، یکی از افرا بنی اسرائیل را به بیگاری گرفته است . موسی به مصری اعتراض کرد و با مشتی محکم او را از پای در آورد . (10) فعلاً سخن این نیست که آیا آن مصری مستحق قتل بود یا آیا راه چارۀ دیگری برای نجات سبطی نبود ، بلکه سخن این است که موسی با اینکه در محیط مصریان ، در کاخ فرعون و در جوّ ظلم و فساد تربیت شده بود ولی با ظلم و تجاوز میانه ای نداشت ، حتی با دیدن ظلم چنان غضبناک شد که فرد مصری را از پای درآورد . بنابراین هیچ کس نمی تواند ادعا کند چون جوّ و محیط فاسد بود ما نیز فاسد شدیم و تمامی تقصیرها را بر عهدۀ جوّ و محیط بگذارد. پرورش موسی(علیه السلام ) در کاخ فرعون ، نمونه ای عملی برای جوانان ، و مؤمن بودن همسر فرعون الگو و درس عبرتی برای تمامی زنان است . اراده و عزم ، کلیدی ترین نقش را در تمامی زمینه های هدایتی و تربیتی انسان بر عهده دارد ؛ اگر چه رسیدن به مقام والایی چون نبوت بدون داشتن پدر و مادری صالح و شیری پاک میسر نیست. آنجا که حضرت موسی (علیه السلام ) مادرِ مهربان خود را به همراه نداشت، زن مؤمن دیگری نقش ایفا کرد ؛ یعنی زن فرعون که باعث شد موسی از رود نیل گرفته شود ، و این کودک از بین هزاران کودک کشته نشود . قرآن این امور را با لطافت خاصی بیان کرده است . « و قالتِ امرأة فرعون قُرَّةُ عینٍ لی و لک لا تقتلوه عسی أن ینفعَنا أو نتّخذ ولداً و هم لا یشعرون ؛(11) و همسر فرعون گفت : [ این کودک] نور چشم من و تو خواهد بود. او را مکشید، شاید برای ما سودمند باشد یا او را به فرزندی بگیریم، ولی آنها خبر نداشتند .» از یک سو ، با قاطعیت و جزم به فرعون گفت: نور چشم من و تو است و از سوی دیگر ، مأموران و جلادان را از کشتن کودک نهی کرد و فرعون را در مقابل عمل انجام شده قرار داد . به دنبال آن با استدلال های عاطفی نظر همگان را به سوی موسی جلب کرد . آنان از زیرکی این زن که با چنین برنامۀ خاصی و سخنی متین ، موسی را از مرگ نجات داد ، ناآگاه بودند. در کنار مادر موسی زن فرعون که زنی مؤمن بلکه نمونۀ کامل ایمان بود تربیت موسی(علیه السلام ) را به عهده گرفت و او را مانند فرزند پرورید تا موسای کلیم شد . چه خوش گفت امام خمینی که فرمود:« از دامن زن ، مرد به معراج می رود.» (12)همسر فرعون در کاخ طاغوت و زیر سلطۀ فرعون چنان خوب عمل کرد که خداوند نه تنها او را الگوی زنان قرار داده که الگوی همۀ مؤمنان قرار داده است: «و ضرب الله مثلاً للذین آمنوا امرأةَ فرعونَ إذ قالت ربِّ ابنِ لی عندک بیتاً فی الجنة و نجّنی مِن فرعون و عمله و نجّنی مِن القوم الظالمین؛(13)برای کسانی که ایمان آورده اند ، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده ، آنگاه که گفت: پروردگارا ، پیش خود در بهشت خانه ای برایم بساز و مرا از فرعون و کردارش نجات ده و مرا از دست مردم ستمگر برهان .»

نکته ها :

1- از آیه روشن می شود زن فرعون این جمله را زیر شکنجه گفته ، زیرا درباریان و جلادان حکومت ، به او آزارهای فراوان می رساندند و او از خداوند یاری و نجات خواست .
2- خداوند در بیان نمونۀ زنان بد ، همسر لوط و همسر نوح را کنار هم ذکر کرده : « ضرب الله مثلاً للذین کفروا امرأةَ نوحٍ و امرأةَ لوطٍ»(14)ولی در مثال زدن و نمونه آوردن از زنان مؤمن ، زن فرعون را در یک آیه مستقلاً ذکر کرده ، در آیۀ دیگری حضرت مریم را با جملۀ « و مریم ابنةَ عمران التی احصنت فرجَها»(15) بیان کرده است . مقدم داشتن زن فرعون ، احتمالاً نشان می دهد که نقش الگوگیری از او بیشتر می باشد ، زیرا در بدترین شرایط ، خطیرترین مسئولیت ها – حفظ جان موسی (علیه السلام )- را عهده دار شد ، سپس تربیت او را در حد توان انجام داد .
3- زن حضرت نوح و زن حضرت لوط با اینکه در خانۀ پیامبران الهی بودند ، مجبور به ایمان آوردن نبودند . اساساً تربیت جبری و زوری راه به جایی نمی بَرَد ومحیط خانه یا اجتماع تنها زمینه ساز می باشد . فرعون برای کافر ساختن زن خویش و همراه کردن او با خود ، از هیچ اقدامی فروگذار نکرد و او را با شیوه های گوناگون شکنجه کرد ! مردی که باید برای زن ، سرپناه و سایۀ مهر و محبت باشد ، سایۀ آتش و خون شد به گونه ای که آسیه- همسر فرعون- از خداوند می خواهد مکانی نزد خدا در بهشت برایش قرار دهد . او حتماً توجه دارد که خداوند جسم نیست و در جایی از بهشت سکونت ندارد تا مکانی در همان گوشه برای آسیه بنیان نهد بلکه می خواهد با این بیان ، اوج نیاز خود را به سرپرستی مهربان و مهرگستر بیان کند .

حضرت یوسف

حضرت یوسف، نمونۀ دیگری از جوانان است که از نظر وراثتی در خانواده ای شایسته به دنیا آمد . پدرش یعقوب ، جدش اسحاق و پدر جدش حضرت ابراهیم (علیه السلام ) بود . از نظر تربیتی هفت سال اوّل زندگی را در خانۀ پدر و نزد او بود و محبت پدر و مادر نثارش می شد . در روایات آمده است که بچه تا هفت سال نخست ، امیر و فرمانرواست: « الولد سید سبع سنین»(16)یا می فرماید: « مَن کان عنده صبّی فلیتصاب له؛(17) هر که بچه ای دارد برای او خود را بچه بگیرد» یعنی با او بازی های بچه گانه کند . در چنین دورانی یوسف درخانۀ پدر بود و پدر وظایف پدری را به بهترین نحو انجام داد ، اما هنگامی که طبق روایات ما ، باید در این دوره، کودک ادب می شد « و یؤذب سبع سنین»(18) دست حسادت ، او را از پدر جدا ساخت و در چاه کنعان انداخت و سرانجام به عنوان برده ای در مصر فروخته شد . یکی از درباریان فاسد او را خرید و دوران هفت سالۀ دوم خود را به جای ادب شدن در کانون معنویت و علم پدر بزرگوارش ، یعقوب ، در خانۀ عزیز مصر گذراند . آنان هر جور خواستند با وی رفتار کردند و هر چه خواستند به او خورانیدند . و پس از گذشت مدتی طولانی یوسف (علیه السلام ) جوانی برومند شد و به مقتضای جوانی ، دارای اوج شهوت بود ، نیز به مقتضای آرزوهای دوران جوانی ، خواهان رسیدن به مقام های اجتماعی و سیاسی بود . عزیز مصر خواست از این شرایط بهترین بهره ها را ببرد و با پرونده سازیِ فساد اخلاقی ، او را همیشه ترسان سازد تا پیوسته برای مخفی ماندن پروندۀ فساد اخلاقی تسلیم خواسته های نامشروع عزیز مصر شود ولی عزم و ارادۀ قوی حضرت یوسف و پای بندی به مبانی دینی و اخلاقی ، توطئه را خنثی کرد و یوسف پاکدامن از صحنه خارج شد . عزیز مصر، صلاح دید او را برای تأدیب ، روانۀ زندان کند . در این نمونه نیز عزم و اراده ، سخن اوّل را می گوید. شرایط محیطی اطراف یوسف (علیه السلام ) به گونه ای است که معمولاً افراد خود را می بازند و با گرفتار شدن در دام شهوت به خطا می افتند ، سپس برای سرپوش گذاشتن روی خطا ، خطاهای بعدی را مرتکب می شوند ، ولی یوسف (علیه السلام ) نشان داد که می توان بر تمامی موانع غالب شد و محیط و زورِ حکومت و شهوت جوانی و فراهم شدن زمینه های فساد ، علت تامّه نیست و بر همۀ این اوضاع می توان پیروز گشت . از آنچه بیان شد رمز تکرار آیه ای از قرآن در قصۀ موسی و یوسف( علیهما السلام ) روشن می گردد» « و لمّا بلغ أشُدَّه و استوی آتیناه حکماً و عِلماً و کذلک نَجزِی المحسنین ؛(19) چون [ موسی] به رشد و کمال خویش رسید به او حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم.» همین آیه ، بدون کلمه « واستوی» در داستان حضرت یوسف (علیه السلام ) تکرار شده است.(20) در هر دو مورد روشن است که رسیدن به مقام رشد ، قبل از رسیدن به مقام نبوت است . به هر حال مهم عزم و اراده است که این دو ، در عنفوان جوانی به آن رسیدند . تفاوت دیگر این دو با پسر حضرت نوح ، وجود مادری مؤمن و خداترس می باشد که پسر حضرت نوح از آن بی بهره بود . علامۀ طباطبایی در تفسیرالمیزان فرموده: اگر دو داستان قرآن یا دو معنا در آیه یا قسمتی مشترک بودند نشان می دهد که دارای مبدأ واحدی هستند . (21) این فرمایش نشانۀ آن است که یوسف و موسای جوان دارای شرایط واحدی بودند . هر دو از نظر اجتماعی در محیطی فاسد بودند اما توانستند با نیروی اراده بر اوضاع محیط چیره شوند و به جای تأثیرپذیری از جوّ و احساسات ، از عقل فرمان بگیرند و گِرد فساد نگردند .
اشکال : اگر نقش مادر اینقدر مهم است چرا در داستان یوسف ، همیشه از اندوه و گریۀ پدر سخن گفته می شود و تمامی تلاش قرآن بر بیان حزن و اندوه یعقوب می باشد و اسمی از مادر یوسف نبرده است ؟
جواب: اوّلاً: در سرگذشت فرزندان انبیا، چون پدر از نظر وراثتی شایسته و کامل است و از نظر تربیتی وظیفۀ خود را به خوبی انجام می دهد و پدران پیامبران همگی پاک بوده اند ، با ثابت انگاشتن آنان ، نقش مادر روشن می گردد ، نه اینکه نقش مادر از سایر عوامل تأثیرگذار بیشتر باشد یا نقش عزم و اراده مورد تردید قرار گیرد .
ثانیاً : چون یوسف خواب دید که یازده ستاره و خورشید و ماه بر او سجده می کنند و آن را برای پدرش بیان کرد ، یعقوب( علیه السلام ) جنین تعبیر کرد که او شخصیت بزرگی می شود ، به همین جهت هیچ گاه دریده شدن او توسط گرگ را قبول نداشت . دیگران می خواستند به یعقوب بقبولانند یوسف مرده است ولی او اعتقاد راسخ به زنده بودن یوسف و به مقام والا رسیدن او داشت ، اما مادر ، عاطفه و عشق مادری داشت که امری روشن است و قرآن در صدد بیان آن نیست بلکه در بیان مقام علم حضوری یعقوب است ؛ آنچه که امروزه تله پاتی نام دارد.
اشکال: مواردی وجود دارد که مادر نقش چندانی نداشته است ، نظیر مریم مادر عیسی(علیه السلام ) که در کودکی به معبد سپرده شد و حضرت زکریا کفالت او را به عهده گرفت ، در حالی که سزاوار بود مریمِ خرسال تا زمان بلوغ نزد مادرش بود . همین نشان می دهد که نقش مادر آنقدر هم زیاد نیست .
جواب: اوّلاً: به این اشکال می توان جواب نقضی داد: حضرت عیسی(علیه السلام ) پیامبری بود که بدون داشتن پدر و تنها از طریق مادر به دنیا آمد اما پیامبری که دارای پدر باشد ولی مادر نداشته باشد در بین انبیا وجود ندارد .
ثانیاً: معلوم نیست مریم در کودکی تحت تربیت مادرش نبوده بلکه روشن است مادر مریم را به معبد تحویل داد و آنان قرعه کشیدند و حضرت زکریا، سرپرستی او را به عهده گرفت . رایج است که حضانت و نگه داری بچه ، با کسی است اما سرپرستی با فرد دیگر . حضرت مریم همین وضع را داشت و مادر حضانت او را به عهده داشت . اشاره ای به داستان حضرت مریم مناسب است .

حضرت مریم( علیهما السلام )

یکی دیگر از کسانی که دورۀ جوانی وی در قرآن بحث شده است ، حضرت مریم(سلام الله علیها ) می باشد . مادر مریم قبل از تولد او به گمان اینکه جنین ، پسر می باشد او را وقف خدمت به معبد کرد . بنابراین می بایست که کودک از خادمان معبد باشد . از این رو از کودکی به آنجا راه یافت و به خدمت مشغول شد . سخت گیری و آزارهای روحانیون یهود و حسادت آنان بازکریای پیامبر که آثارش در آزار و اذیت دخترک ظاهر می گشت از عزم و ارادۀ او در خدمت و خودسازی و عبادت نکاست به گونه ای که خداوند او را لایق دید از نعمت ها و رزق های مادی و معنوی به طور معجزه آسا بهره مندش سازد ، طوری که حضرت زکریا دچار شگفتی شده بود و با لحن تعجب آمیزی از وی پرسید: « اَنّی لک هذا؛ (22)این ارزاق ازکجا برایت آمده است ؟!»

نکته:

بودن حضرت مریم در سِلک خادمان و عبادان و رسیدن او به مقام قرب الهی ، به همگان نشان داد راه رسیدن به مقام های عالی ، برای همه باز است و مردان امتیاز ویژه ای ندارند ، حتی دختران در عنفوان جوانی می توانند به عالی ترین مراحل برسند به گونه ای که پیامبران را به شگفتی اندازند و زمینه ای برای دعای پیامبران فراهم سازند که از خداوند درخواست هایی داشته باشند . حضرت زکریا پس از دیدن مقام و منزلت مریم و ارزاق فوق العاده نزد او ، از خداوند تقاضای فرزند کرد . « هنالک دعا زکریا ربِّه ...؛ (23)در این هنگام زکریا پروردگارش را خواند ...» مریم الگوی مؤمنان قرار گرفت تا همه از او درس پاکدامنی بیاموزند.(24)نکتۀ اصلی در زندگی حضرت مریم این نیست که بدون تربیت و حضانت مادر ، رشد کرده و به مقاماتی رسیده زیرا آیات ، حضانت مادر را نفی نکرده و از بود و نبود آن سخنی نگفته است بلکه نکتۀ اصلی داستان ، تکامل پیدا کردن یک دختر جوان و رسیدن به درجات عالی کمال می باشد . نکتۀ مهم تر اینکه ذکر و یاد مادر مریم در آیات به چشم می خورد : « إذ قالتِ امرأة عمران ربِّ إنّی نذرتُ لک ما فی بطنی محرراً فتقبّل منّی إنّک أنت السمیعُ العلیم . فلمّا وضعتها قالت ربِّ اِنّی وضعتُها أُنثی و الله أعلمُ بما وضعت و لیس الذکر کالأُنثی ... وإنّی سمَّیتُها مریم و إنّی اُعیذُها بک و ذُرَّیَّتها مِن الشیطان الرجیم؛(25) زن عمران گفت: پروردگارا ، آنچه در شکم خود دارم نذر تو کردم تا آزادشدۀ تو باشد ، پس از من بپذیر که شنوای دانایی . چون فرزندش را بزاد ، گفت: پروردگارا ، من دختر زاییده ام – و خدا به آنچه زاییده داناتر بود- و پسر چون دختر نیست- و نامش را مریم نهادم و او و فرزندانش را از شیطانِ رانده شده به تو پناه می دهم.» بیان سخنان مادر مریم و آمیخته ساختن گفته های او با سخنان خداوند در یک آیه و نقل نکردن سخنی از عمران ، پدر مریم ، نکته هایی دارد که توجه به آنها نقش مادر مریم را بیش از پیش روشن می سازد .

فرزندان حضرت آدم (علیه السلام )

جوان های دیگری که قرآن از آنان سخن به میان آورده ولی نامی از آنان نبرده است ، پسران حضرت آدم ( علیه السلام ) می باشند . در این مورد نقش عزم و اراده به طور کامل آشکار می گردد و نشان می دهد علاوه بر ژنتیک و محیط ، عامل اصلی ، اراده و عزم می باشد . آنان هر دو پسران آدم بودند و از لحاظ ژنتیک محیط زندگی ، لطف و عنایت مادر و ... در شرایطی متساوی قرار داشتند زیرا حضرت آدم (علیه السلام ) بین فرزندانش فرق نمی گذاشت . از انسان های دیگری که به یکی کمک کنند ولی دیگری را به انحراف بکشانند نیز خبری نبود . علم و تکنیک و حیله گری و تقلب و زد و بندهای سیاسی که در زمان ما موجود است ،در آن زمان خبری نبود به گونه ای که قابیل پس از کشتن برادرش نمی دانست برای مخفی کردن جنایت خویش می تواند برادر مقتول- هابیل- را زیر خاک پنهان کند تا اینکه خداوند با فرستادن کلاغی که زمین را می شکافت ، به او راه پنهان کاری را آموخت .(26) در چنین جوّی هیچ عاملی بیرونی و ژنتیکی وجود نداشت که بین دو برادر جدایی افکند . بنابراین ، تنها این تفاوت وجود دارد که یکی ، سلیم النفس ، بخشنده و خیرخواه بود و هنگام قربانی برای خدا موجود بهتر را آورد تا مقبول خداوند واقع شود ، اما دیگری ، بخیل و ناسپاس بود ، و برای قربانی به مقتضای طبعش ، شیء پست و بی مقدار را آورد که مورد قبول واقع نشد . پس از قبول شدن قربانی هابیل از سوی خداوند، و رد شدن قربانی قابیل ، حس حسادت نزد او رشد کرد و برادرش را تهدید به قتل کرد .(27)هابیل پس از تهدید شدن ، با چند جمله درصدد نصیحت و هدایت برادر ، برآمد و با اعلام گذشت و دست دراز نکردن به برادر و تصمیم بر سکوت خواست برادرش را از مسیر انحرافی نجات دهد . وی با بیان اینکه : اگر مرا بکُشی بار گناه انسان کشی به دوش تو خواهد افتاد ، خواست او را از فرو رفتن در ورطۀ خطرناک برهاند ولی او به جای دقت در نصایح برادر و درسآموزی از بزرگواری و صداقت وی ، زمینه را برای کشتن او آماده دید و نفسش نیز وی را بر این کار تحریک کرد و برادرش را به قتل رسانید.(28)

نکته ها :

وقتی اراده و عزم فردی بر راه و روشی قرار گرفت ، از تمامی عوامل و امکانات ، در مسیر خود استفاده می کند ، حتی امور و امکاناتی که در نگاه نخست در غیر این مسیر به کار بروند . صالح و سِلم بودن هابیل و گفتن جملاتی نظیر اینکه « من دست روی تو بلند نمی کنم» ، « از خداوند ، پروردگار جهانیان می ترسم »و ... اقتضا دارد دل هر سنگدلی را نرم کند و از خشونت باز دارد ولی این جملات ، قابیل را تشویق کرد از آرامش برادر ، سوء استفاده کند و او را به قتل برساند .

نتیجه

در این مقاله در تلاش بودیم با توجه به عناصر ثابت ، نقش عناصر متغیّرا را روشن سازیم . از جمله عناصر ثابت ، نقش ژنتیکی و تربیتی خوب انبیا بر فرزندان شان بود و دیگری نقش بد محیط اجتماعی که فرزندان انبیا در آنجا رشد کردند . اما مواردی که متغیّر بود ، یکی وضعیت مادران بود و دیگری قدرت عزم و ارادۀ افراد . در این مجموعه با توجه به داستان های مطرح شده در قرآن ، معلوم گشت نقش مادر آنقدر مهم است که در بین فرزندان انبیا تنها یکی بر گمراهی اصرار ورزید و به هیچ نحو نخواست راه صلاح را بپیماید و او کسی بود که مادرش – همسر نوح- در انحراف به سر می برد اما بقیۀ فرزندان انبیا، افراد خوب و از سِلک پیامبران الهی بودند یا اگر همچون فرزندان یعقوب اشتباه کردند سرانجام توبه نمودند و از صالحان گشتند. به امید اینکه جوانان قدر مادران خود را بیش از پیش بدانند و آنان را یاری نمایند و مادران نیز مسئولیت پرورش فرزند را مهم ترین مسئله بدانند و هیچ چیز دیگر را بر آن ترجیح ندهند و بانوان باید بدانند پرورش فرزند صالح ، با اهمیت تر از کارهای اجرایی و اقتصادی می باشد . متأسفانه امروزه تربیت وحضانت بچه ، کم اهمیت و بی مقدار جلوه می کند و منشی دکتر ، و تایپیست اداره شدن و ... مقام بلند جلوه می کند . آنگاه آنان که باید بزرگ ترین افتخارات را بیافرینند و بهترین جوان ها را تربیت کنند ، به کارهای کم ارزش کشیده می شوند و آنان که باید کار کنند ، به اعتیاد ، جیب بری ، کیف قاپی و ... روی می آورند! و برخی کارفرمایان خوشحالند که خانم ها را استخدام می کنند که با حقوق کمتر کار می کنند ، از نظم بهتری برخوردارند ، تخلف نمی کنند و بالاخره سود بیشتری نصیب کارفرما می کنند .

پی نوشتها:

1- مادر موسی آنقدر خوب و پاک بود که سزاوار وحی الهی شد و خداوند به امر وحی کرد که : « بچۀ خود را شیر ده و وقتی بر او ترسیدی او را در صندوقچه ای بگذار و در رودخانه بینداز.» ( سورۀ قصص ، آیۀ 7).
2- سورۀ قصص ، آیه های 12 و 13.
3- همان ، آیۀ 8.
4- سورۀ نازعات ، آیۀ 24.
5- سورۀ قصص ، آیه 38.
6- سورۀ شعراء ، آیه 29.
7- سورۀ قصص ، آیه 4.
8- همان ، آیۀ7.
9- همان ، آیۀ 12.
10- همان ، آیۀ 15.
11- همان ، آیۀ 9.
12- صحیفۀ نور ، ج6 ، ص194.
13- سورۀ تحریم ، آیۀ 11.
14- همان ، آیۀ 10.
15- همان ، آیۀ 12.
16- وسائل الشیعه ، ج15 ، ص195 ، ح7.
17- همان ، ص203، ح2 .
18- همان ، ص194 ، ح4.
19- سورۀ قصص ، آیۀ 14.
20- سورۀ یوسف ، آیۀ 22.
21- المیزان فی تفسیر القرآن ، ج1 ، ص260 : إنّ القصتین او المعنیین إذا اشترکا فی جملةٍ او نحوها ، فهما راجعان إلی مرجعٍ واحدٍ.
22- سورۀ آل عمران ، آیۀ 37.
23- همان ، آیۀ 38.
24- سورۀ تحریم ، آیۀ 12.
25- سورۀ آل عمران ، ایات 35و 36.
26- سورۀ مائده ، آیه 31.
27- همان ، آیۀ 27.
28- همان ، آیات 27، 28 ، 29 و 30.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جوان از ديدگاه قرآن

جوان از ديدگاه قرآن

على اميرخانى

دوران نوجوانى و جوانى، دوران حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده ى شخصيت فرد است. .چيزى كه مى تواند اين احساسات را در مسير هدايت و هيجان و غرور را در طريق مثبت قرار دهد و شهوت را مشروع نمايد، قانون الهى، يعنى قرآن و احاديث معصومين(عليهم السلام) است.
دوران نوجوانى و جوانى، دوران حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده ى شخصيت فرد است. در اين دوران غرور، هيجان، احساسات، شهوت، ناپختگى عقلى و... بر شخص سايه مى افكند.چيزى كه مى تواند اين احساسات را در مسير هدايت و هيجان و غرور را در طريق مثبت قرار دهد و شهوت را مشروع نمايد، قانون الهى، يعنى قرآن و احاديث معصومين(عليهم السلام) است.در اين بخش به برخى راهكارهاى قرآن و روايات در موفقيت و شخصيت جوان اشاره مى گردد.

- قرآن كريم سيماى جوان شايسته را چگونه تبيين مى كند؟

جوانى بهترين و حساس ترين دوره ى عمر هر موجودى به‌ويژه انسان به حساب مى آيد. در همين دوره است كه انسان مى تواند سرنوشت خويش را رقم بزند و افق آينده‌ى خود را روشن و درخشان و يا آن را تيره و تار سازد.قالب وجودى يك انسان در دوره ى جوانى شكل مى گيرد و آينده ى او هم بر اين اساس رقم مى خورد. در هر عصرى جوانان بيشتر مورد توجه اند و در شكل گيرى موضوعات مختلف در جوامع نقش مؤثرى ايفا مى كنند و در اين ميان برخى افراد، احزاب، قدرت ها و... از احساسات پاك، شور و تحرك و نيروى سازنده ى جوانان در راستاى منافع فردى و گروهى خود سود مى برند.
قرآن كريم و روايات اسلامى به دوره ى حساس نوجوانى و جوانى عمر انسان اهميت ويژه اى داده اند. چنان كه حضرت امام صادق(عليه السلام) به يكى از ياران خويش مى فرمايند:
بر تو باد توجه به جوانان; زيرا آنان به هر كار خير از ديگران پيش تازترند.
هم چنين مى فرمايد: چون جوان مسلمان قرآن بخواند، قرآن با گوشت و خونش آميخته گردد و خداوند متعال او را در زمره ى پيامبران والامقام نزد خود قرار مى دهد و خداوند خود در قيامت مدافع وى باشد.
قرآن كريم با طرح الگوهايى از جوانان شايسته، همانند جوانان اصحاب كهف، و برخى از پيامبران جوان الهى و يادآورى برخى از داستان ها و نكات اخلاقى و تربيتى، سيماى جوان شايسته را ترسيم مى كند. گوشه هايى از تبيين سيما و ويژگى هاى يك جوان شايسته از نظر قرآن كريم و نيز روايات اسلامى را در پى مى آوريم.
1. پرهيزكارى و رعايت تقوا; قرآن كريم مى فرمايد: (... وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ); ... و از خدا پروا نماييد و بدانيد خدا با پرهيزكاران است.
و در جايى ديگر مى فرمايد: (... إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ ...); ... گرامى ترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست...
يك جوان شايسته از نظر قرآن، كسى است كه تقوا و پرهيزكارى را پيشه مى كند.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: خداوند متعال به وجود جوان عبادت پيشه (و با تقوا) بر فرشتگان مى نازد و مى فرمايد: «اين بنده ى مرا بنگريد به خاطر من از هواى نفس خود دست كشيده است.
2. داشتن ايمان و دورى از شرك; قرآن كريم مى فرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى رَسُولِهِ ...); اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبرش و كتابى كه بر او نازل كرده ايمان بياوريد...
و در جايى ديگر به نقل از سفارش هاى حضرت لقمان به فرزندش، همه ى انسان ها به ويژه جوانان را از هرگونه شرك برحذر مى دارد و مى فرمايد: (يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ); ... پسرم چيزى را همتاى خدا قرار نده كه شرك، ظلم بزرگى است.
و به اين ترتيب حضرت لقمان اساسى ترين ركن ايمان و دين دارى (توحيد) را به فرزند جوانش يادآورى مى كند.
3. عدالت طلبى و حمايت از مظلومان; از آن جا كه جوان هنوز در نابرابرى هاى محيط غرق نشده و به آن خو نگرفته و آلوده نشده است، صفت عدالت طلبى و حمايت از مظلومان در او بيشتر تجلى دارد.قرآن كريم به نمونه هايى در اين باره اشاره مى كند; از جمله ى اين جوانان عدالت طلب و حامى مظلوم، حضرت موسى(عليه السلام)است. در سوره ى قصص، آيات 15 و 23 ـ 28، آمده است كه حضرت موسى(عليه السلام) جوانى عدالت طلب و حامى مظلومان بود. و به همين جهت در سرزمين مصر به حمايت از شخص مظلومى برخاست و در مدين نيز جوان مردانه به كمك دختران حضرت شعيب رفت و براى گوسفندان آن ها از چاه آب كشيد.
4. كوشش و تلاش; دوره ى جوانى زمان تلاش، كوشش، تحرك و نشاط است. قرآن كريم باز حضرت موسى(عليه السلام) را سمبل و الگوى يك جوان فعال، تلاشگر و پرتحرك معرفى مى كند كه بدون سرمايه و ثروت، ولى با تلاش و كوشش، براى حضرت شعيب كار كرد و بعد از انتخاب همسر و تشكيل خانواده، با ثروت فراوان به شهر خود (مصر) بازگشت. بنابراين، يك جوان بايد با اراده و پشت كارى قوى و عزمى راسخ بكوشد و از بحران ها و فراز و فرودهاى زندگى به سلامت عبور كند.
5. حق پذيرى; جوانان زودتر به حقايق دل مى بندند و در عمل نيز بى باك و جسورند و اگر چيزى را حق ببينند، در تثبيت آن مقاومت مى كنند. قرآن كريم، برخى از جوانان اصحاب كهف را چنين مى داند و مى فرمايد: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً); ما داستان آنان را به حق براى تو بازگو مى كنيم، آن ها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم.
و در جايى ديگر داستان جوانى (حضرت اسماعيل) را كه حاضر شد در راه حق حتى جان خود را فدا كند يادآور مى شود و مى فرمايد:
(فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ); هنگامى كه (حضرت ابراهيم(عليه السلام)) با او (حضرت اسماعيل(عليه السلام)) به مقام سعى رسيد، گفت: پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم، نظر تو چيست؟ گفت: هر چه دستور دارى اجرا كن; به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت.
از آيات ياد شده برمى آيد كه يك جوان مؤمن و شايسته بايد در مقابل حقايق سر تعظيم و تسليم فرود آورد.
6. شهامت و شجاعت; از ديگر ويژگى هاى يك جوان از نظر قرآن، داشتن شجاعت و شهامت است. اين دو از صفات كمال انسان است كه بيشتر در جوانان نمود دارد. از جمله ى اين جوانان مى توان حضرت داود و حضرت ابراهيم(عليهما السلام)را نام برد.
حضرت ابراهيم(عليه السلام) با شهامت و شجاعت كامل در مقابل بت پرستان ايستاد و بت ها را شكست. خداوند متعال در اين باره مى فرمايد:
(قالُوا سَمِعْنا فَتًى يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ); (گروهى) گفتند: شنيديم جوانى از (مخالفت با) بت ها سخن مى گفت كه او را ابراهيم مى گويند.
حضرت داود(عليه السلام) نيز با شجاعت و شهامت و تكيه بر ايمان به خدا با ظالمى به نام جالود كه بسيار قوى بود به مبارزه پرداخت و او را شكست داد.
7. عفت و پاكدامنى; از ديگر ويژگى هاى يك جوان شايسته از نظر قرآن كريم عفت و پاكدامنى است. قرآن كريم، در جايى درباره ى حيا و عفت دختران شعيب(عليه السلام) مى فرمايد:
(فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياء...); ناگهان يكى از آن دو (زن) به سراغ او آمد، در حالى كه با نهايت حيا گام برمى داشت ...
در جايى ديگر حضرت يوسف(عليه السلام) را قهرمان پاكى و عفت معرفى مى كند كه با وجود مهيا بودن تمام زمينه هاى انجام گناه، با عفت و پاكدامنى، از وسوسه ى شيطان به خدا پناه برد و با سرافرازى در آزمايش الهى پيروز شد.
بنابراين، يك جوان شايسته از نظر قرآن بايد در برابر ناپاكى ها و هواهاى نفسانى عفيف و پاكدامن باشد.
8. پرهيز از افراط و تفريط; از ديگر ويژگى هاى جوانان شايسته پرهيز از افراط و تفريط و رعايت اعتدال است; چنان كه حضرت لقمان به فرزند جوان خود توصيه مى كند: (وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ ...); (پسرم) در راه رفتن، اعتدال را رعايت كن، و از صداى خود بكاه ...
از آيه ى ياد شده برمى آيد كه يك جوان شايسته بايد در تمام امور اعتدال را رعايت كند.
حضرت امام موسى كاظم(عليه السلام) مى فرمايند:خير الامور اوسطها; بهترين كارها معتدل ترين و ميانه ترين آن هاست.
جوانان در اين مقطع از سن بايد احساسات و شور جوانى را در خويش كنترل و هدايت كنند و از افراط و تفريط در امور بپرهيزند.
9. خوش اخلاقى و تواضع در برابر مردم; حضرت لقمان به فرزند جوانش سفارش مى كند:
(وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتال فَخُور); (پسرم) با بى اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.
10. عبادت و امر به معروف و نهى از منكر; يك جوان شايسته بايد در اقامه و به جا آوردن نماز بكوشد و مردم را از منكرات و زشتى ها نهى و به خوبى ها دعوت كند و در برابر سختى ها و مشكلات صبور باشد:
(يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ); پسرم نماز را به پا دار و امر به معروف و نهى از منكر كن و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم است.
11. خداپرستى; يكى از ويژگى هاى جوانان شايسته، خداپرستى است; خداوند متعال مى فرمايد:
(... وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً...); و خدا را بپرستيد و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد....
12. نيكى به پدر و مادر; از ويژگى هاى يك جوان خوب نيكى به پدر و مادر است; خداوند متعال در جاهاى متعدد جوانان را توصيه كرده كه به پدر و مادر خويش نيكى كنند; چنان كه مى فرمايد:
(بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى ...); ... و به پدر و مادر نيكى كنيد; هم چنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و همسايه نزديك و....
13. يادآورى معاد و روز قيامت; يك جوان شايسته از نظر قرآن، هيچ گاه ياد مرگ و روز قيامت و حساب و كتاب اعمال آخرت را فراموش نمى كند; حضرت لقمان به فرزند جوانش مى فرمايد:
(يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَكُنْ فِي ...); پسرم اگر به اندازه ى سنگينى دانه ى خردلى (عمل خوب يا بد) باشد و در دل سنگى يا در گوشه اى از آسمان ها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب) مى آورد; خداوند دقيق و آگاه است.
14. تزكيه و تعليم; يك جوان از نظر قرآن كريم بايد با دو بال تزكيه و تعليم به سوى آينده و كمال پرواز كند و خود را از هر جهت، به تقوا و علم مجهز سازد; قرآن كريم مى فرمايند:
(كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ); همان گونه ]كه با تغيير قبله، نعمت را بر شما كامل كرديم[ رسولى از خودتان در ميان شما فرستاديم، تا آيات ما را بر شما بخواند و شما را پاك كند و به شما كتاب و حكمت بياموزد و آن چه را نمى دانستيد، به شما ياد دهد.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
... هر كه در جوانى، دانش آموزد، علم او هم چون نقشى است كه بر سنگ حك شود و هر كه در بزرگ سالى بياموزد، كارش هم چون نوشتن بر روى آب است.
هم چنين حضرت امام صادق(عليه السلام) مى فرمايند:
دوست ندارم جوان شما را جز در دو حال ببينم: دانشمند يا دانش آموز; زيرا اگر چنين نباشد، كوتاهى كرده است و چون كوتاهى كند، ضايع گشته و چون ضايع گردد، گنهكار باشد و چون گنهكار باشد، سوگند به آن كه محمد را به حق برانگيخت در آتش جاى گيرد.
در زمان ظهور امام زمان(عليه السلام) و حكومت آن حضرت، جوانان نقش مؤثرى دارند و از جايگاه ويژه اى برخوردار خواهند بود; چنان كه حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد:
اكثر ياران امام مهدى (عج) جوانان هستند.

- مهم ترين وظيفه ى جوانان و نوجوانان در عصر حاضر از ديدگاه قرآن و روايات چيست؟

دوران جوانى و نوجوانى، حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده ى شخصيت انسان است. براى استفاده ى صحيح از جوانى، بايد به يك راه نماى آگاه و آشنا به مسير و دور از خطا و اشتباه رو آورد و بهترين راه نما قرآن و احاديث صحيح معصومين(عليهم السلام)است.
قرآن دوران جوانى را دوران قوت و قدرت مى نامد:
(اللّهُ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْف ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْف قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّة ضَعْفاً وَ شَيْبَةً); خدا همان كسى است كه شما را آفريده در حالى كه ضعيف بوديد; سپس بعد از اين ضعف و ناتوانى قوت بخشيد، و باز بعد از قوت، ضعف و پيرى قرار داد ...
جوانان فطرتى پاك دارند و پاكى ها را مى پذيرند و به آن جامه ى عمل مى پوشانند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در اوايل دعوت خود، با جوانانى روبه رو شد كه سخنان پاك او را بر فطرت پاك خود نوشتند. ايشان مى فرمايد:
(اوصيكم بالشباب خيراً فانهم ارقّ افئده ...); من شما را به نيكى با جوانان توصيه مى كنم، به سبب اين كه آنها دلى رقيق و قلبى فضيلت پذيرتر دارند ... جوانان سخنانم را پذيرفتند و با من پيمان محبّت بستند.
دوران جوانى و نوجوانى فرصتى بسيار ارزشمند و بى بديل است. حضرت على(عليه السلام)مى فرمايند:
بادر شبابك قبل هرمك و صحتك قبل سقمك; جوانى را قبل از پيرى، و سلامتى را قبل از مريضى درياب.
برخى از فرصت طلبان از استعداد بكر و تازه ى جوانان سوء استفاده مى كنند و آنان را به سوى قدرت، ثروت و شهوت سوق مى دهند; اما اسلام با سه مقوله ى اخلاق، عقايد و احكام، دنيا و آخرت يك جوان را ترسيم نموده و وظايفى را اعم از دنيوى و اخروى براى جوانان و نوجوانان برشمرده است كه در اين جا به مهم ترين آن ها اشاره مى كنيم.

1. تحصيل علم و دانش

اسلام به فراگيرى علم و دانش تأكيد بسيار دارد و اولين آيه اى كه نازل شده به خواندن و نوشتن امر كرده است:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَق اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ) ; بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، همان كسى كه انسان را از خون بسته اى خلق كرد... همان كسى كه به وسيله ى قلم تعليم نمود و به انسان آن چه را نمى دانست ياد داد.
اصلاحات جوامع انسانى از قلم هاى مؤمن شروع مى شود و فساد و تباهى اجتماعات نيز از قلم هاى مسموم و فاسد مايه مى گيرد. بى جهت نيست كه قرآن به قلم و آن چه با قلم مى نويسند، سوگند ياد مى كند; (ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ) قلمى كه مى توان به واسطه ى آن علم را منتشر و در سينه ى تاريخ ماندگار كرد.
البيان بيانان، بيان اللسان و بيان البنان و بيان اللسان تدرسه الأعوام و بيان الأقلام باق على مر الأيام; بيان دو گونه است، بيان زبان و بيان قلم. بيان زبان با گذشت زمان كهنه مى شود و از بين مى رود، ولى بيان قلم تا ابد باقى است.
قرآن تحصيل علم و دانش را پايه و مقدمه ى تربيت و تزكيه، و تعليم را يكى از اهداف پيامبران بر مى شمارد و هيچ وقت عالمان و دانشمندان را با جاهلان مساوى نمى داند.
(هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ); آيا كسانى كه مى دانند با كسانى كه نمى دانند برابرند؟
معصومين(عليهم السلام) اهميت خاصى براى تحصيل علم قايل بوده اند تا جايى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) تحصيل دانش را بر هر مسلمانى واجب دانسته و دانشجويان را مجاهد فى سبيل الله خطاب مى كنند و مى فرمايند:
هر كس در طريق تحصيل علم از دنيا برود، شهيد مرده است.
در جاى ديگر مى فرمايند:
زندگى جز براى دو كس فايده ندارد: يكى دانشمندى كه نظرهاى او اجرا گردد و ديگرى دانش طلبانى كه گوش به سخن دانشمندى دهند.
علم به دانشى گفته مى شود كه در طريق خدمت و صلاح مردم و شناخت معبود باشد و اگر مايه ى غرور و غفلت و ظلم و فساد باشد; قيل و قالى بيش نيست.
دوران فراگيرى دانش، نوجوانى و جوانى است و بيشتر توجه و خطاب قرآن كريم و معصومين(عليهم السلام) به جوانان است. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
فراگيرى علم در دوران جوانى، همانند نقش بر سنگ است و در دوران پيرى همانند نقش بر خاك است كه سريع زايل مى گردد.
لذا جوانان بايد با توجه به مبانى دينى، به تحصيل علم بپردازند و عقب ماندگى و رشد نيافتگى مسلمانان را كه ريشه در ظلم حاكمان ظالم و فاسد و توطئه ى دشمنان اسلام دارد، جبران نمايند.

2. كار و كوشش

جوان بايد با نيرو و قدرت خود براى رسيدن به مقصود كه تحصيل علم و هنر و يا آموختن صنعت و... است بكوشد. قرآن با برشمردن زمينه هاى تلاش و كوشش در همين كره ى خاكى ، به استفاده ى صحيح از آن توصيه مى كند:
(و رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ); خداوند شما را از نعمت هاى پاكيزه بهره مند ساخت; شايد شكرگزار باشيد.
در آيه اى ديگر كار و تلاش براى كسب روزى هم رديف جهاد فى سبيل الله معرفى شده است:
(وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ); گروهى ديگر براى به دست آوردن روزى الهى به سفر مى روند و گروهى ديگر در راه خدا جهاد مى كنند.
على(عليه السلام) در تفسير آيه ى (وَ لا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا)» مى فرمايند:
سلامت، نيرومندى، فراغت، جوانى و نشاط و بى نيازى خود را فراموش منما و در دنيا از آن بهره ببر و متوجه باش كه از آن سرمايه هاى عظيم، به نفع آخرتت استفاده كنى.
خداوند در قرآن صريحاً مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ مَكَّنّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ قَلِيلاً ما تَشْكُرُونَ); ما تسلط و مالكيت و حكومت زمين را براى شما قرار داديم و وسايل زندگى را براى شما فراهم ساختيم.
به اين معنا كه خداوند وسايل تلاش را فراهم نموده است و دسترسى نداشتن به آنها نشان كوتاهى و سستى خود ماست; لذا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى فرمايند:
هر شب ملائكه به زمين مى آيند و ندا سر مى دهند كه اى فرزندان آدم! تلاش و كوشش نماييد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) با هر كسى روبه رو مى شدند مى پرسيدند: آيا شغلى دارى؟ و اگر جواب منفى مى داد، مى فرمودند: سقط من عينى; از چشمم افتاد . هم چنين امام كاظم(عليه السلام)مى فرمايند:
خداوند از انسان بى كار و پرخواب متنفر است.
جوانان مى توانند با استفاده از نيروى جوانى تلاش خود را در هر رشته اى مضاعف نمايند، تا به رفاه زندگى دنيا و آرامش ابدى آخرت دست يابند. امام باقر(عليه السلام) در دعاهايش مى فرمايد:
اسئلك اللهم الرّفاهية فى معيشتى ما ابقيتنى معيشة اقوى بها على طاعتك... ; پروردگارا، در زندگى ام آن چنان رفاهى قرار بده كه با آن به اطاعت و بندگى تو توانا شوم.
البته تلاش و كوشش براى كسب روزى بايد از طريق صحيح و مشروع باشد.
طلب الحلال فريضة على كلّ مسلم و مسلمة ; به دنبال رزق و روزى حلال رفتن بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.

3. اهتمام به ازدواج

ازدواج يكى از محبوب ترين كانون نزد خداوند و از سنت هاى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) است كه با آن مى توان نصف دين خود را تضمين كرد. قرآن كريم امر به ازدواج مى كند و مى فرمايد:
(وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ ); مردان و زنان بى همسر را همسر دهيد و هم چنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را; اگر فقير و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بى نياز مى سازد; خداوند واسع و آگاه است.
پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) جوانان مجرد را مذمت مى كنند و مى فرمايند:
شراركم عزائبكم ; بدترين شما مجردان اند.
خداوند صريحاً مسئله ى مالى خانواده ها را تضمين نموده است و جوانان نبايد به خاطر فقر از ازدواج سر باز زنند. امام صادق(عليه السلام)مى فرمايند:
الرزق مع النساء و العيال; روزى همراه همسر و فرزند است.
و در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، هر كسى از تنگدستى شكايت مى كرد، پيامبر امر به ازدواج مى نمودند و مى فرمودند:
هر كس به خاطر فقر از ازدواج شانه خالى كند، به خدا گمان بد برده است.
جوان براى رشد خود نيازمند به آرامش روحى و فكرى است و اين آرامش مى تواند در سايه ى ازدواج مهيا شود. علاوه بر آن، ازدواج اولين مرحله ى خروج از خودِ طبيعى و توسعه پيدا كردن شخصيت انسان است و انسان را پخته و شخصيت او اجتماعى مى سازد و ثمراتى چون حفظ و تقويت ايمان و معنويت، بهره مندى از نشاط جوانى، پاك ماندن از فساد و انحرافات جنسى، محفوظ ماندن از بيمارى هاى عصبى و روانى و... را به ارمغان مى آورد.

4. دورى از هواى نفس و شهوت

بالاترين غريزه ى انسان، غريزه ى شهوت است كه اوج آن در دوران جوانى است و بزرگ ترين مانع رشد يك جوان، شهوت پرستى و هواى نفس اوست. شهوت طلبى، وسوسه ى شيطانى است: كه انسان را اسير خود مى كند:
عبد الشهوة اسير لاينفك أَسْرُهُ .
و چه بسا لحظه اى شهوت طلبى، ناراحتى دراز مدت به همراه دارد. على(عليه السلام) مى فرمايند:
رب الشهوة الساعة تورث حزناً طويلا.
نفس اماره ى انسان همان تمايلات غريزى است كه بر اثر شدت يافتن، بر عقل غلبه مى يابد.حضرت على(عليه السلام) مى فرمايند:
هر كس از شهواتش پيروى بنمايد، به تحقيق در هلاكت به نفسش كمك كرده است.
قرآن نيز منشأ انحرافات را پيروى از نفس و كليد سعادت و خوش بختى را مخالفت با خواهش هاى نفسانى مى داند. يوسف كنعان نيز از نفس اماره به خدا پناه مى برد. حضرت على(عليه السلام) در دعاى صباح به خدا پناه مى برد و مى فرمايد:
الهى قلبى محجوب... و هوائى غالب; خدايا قلبم ]با حجابى از گناه[ پوشيده شده... و هواى نفس بر من چيره گشته است.
براى فرار از خواهش هاى نفسانى و شهوت، لازم است ايمان و بندگى خدا را تقويت و معاشرت با دوستان منحرف را ترك كنيم و در پرورش عقل كوشا باشيم; زيرا هواى نفس دشمن عقل است; و علت انحرافات، اسير بون عقل به دست اميال و هواهاى نفسانى است.

5. عبادت و بندگى

جوانان به سبب فطرت پاك و استعداد براى پذيرش حقايق به ملكوت اعلى نزديك ترند و مى توانند سريع تر از ديگران به خدا برسند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمودند: ان الله يحب الشاب الذى شبابه فى طاعة الله; خداوند جوانى را دوست مى دارد كه جوانى اش را در اطاعت خدا مصرف نمايد.و خداوند نيز يكى از اهداف خلقت بشر را عبوديت و بندگى معرفى كرده است: (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ); من جن و انس را خلق نكردم، مگر براى عبادت.
خداوند عبادت جوان را بالاترين عبادت ها مى داند. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) در همين زمينه مى فرمايند:
خداوند هفت گروه را در سايه ى رحمت خود جاى مى دهد در روزى كه سايه اى جز سايه اش نيست: اول، زمامدار عادل و دادگر; دوم، جوانى كه در عبادت خدا پرورش يابد...

6. خودسازى و تهذيب نفس

حضرت على(عليه السلام) مى فرمايند: قلب جوان مانند زمين خالى و مستعد است كه هر چيزى را كه در آن قرار مى گيرد مى پذيرد.
قرآن نيز به تزكيه و تهذيب نفس تأكيد فراوان دارد: (قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكّاها); كسى كه تزكيه كند رستگار است.
جوان مى تواند با عهد و پيمان بستن با خود و مراقبت از اعمال روزانه، و محاسبه ى اعمال و رفتار، خود را در مسير رهروان حق قرار دهد.
امام خمينى(رحمه الله) در نامه اى به فرزند خود مى نويسد: تا عمر و جوانى و قوت و اختيار باقى است اصلاح نفس كن و در عمل كوشش كن. اگر قيد و بندهاى شيطانى در جوانى از آن ها غفلت شود، هر روز از عمر تو بگذرد ريشه دارتر و قوى تر مى شود.

7. توبه و بازگشت

جوان به اقتضاى سن خود بيشتر در لغزش هاى گناه قرار مى گيرد، اما با توبه و برگشت به سوى خدا مى تواند آن را جبران و خود را مشمول عفو خداوند بخشنده و مهربان نمايد.
(إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا مِنْ بَعْدِ ذلِكَ وَ أَصْلَحُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ); مگر كسانى كه بعد از آن توبه كنند و جبران نمايند، خداوند غفور و رحيم است.
و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) درباره توبه ى جوان مى فرمايند: ما من شىء احب الى الله تعالى من شاب تائب; هيچ چيز نزد خداوند دوست داشتنى تر از جوان توبه كار نيست.
حاصل سخن اين كه، دوره ى نوجوانى و جوانى، دوره اى حساس و سرنوشت ساز است و نياز به يك راه نماى آگاه و عالم دارد و بهترين راه نما كه بتواند ما را به سرمنزل مقصود برساند، قرآن كريم و روايات معصومين(عليهم السلام) است.

یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارمغان قرآن براي نسل جوان

ارمغان قرآن براي نسل جوان

آيت الله عبدالكريم بي آزار شيرازي

آيتالله عبدالكريم بي آزار شيرازي محقق و نويسنده كه در ميزگرد «جوان در آينه قرآن كريم» و در حضور عدهاي از جوانان و نوجوانان بازديد كننده از نهمين نمايشگاه بينالمللي قرآن كريم سخن ميگفت كه قسمتهايي از گفته هايش به استحضارتان ميرسد.
آيتالله بي آزار شيرازي در ابتداي سخنانش اظهار داشت: ابتدا بايد ديد قرآن و دستورات الهي آن براي اجتماع بخصوص جوانان چه ارمغاني داشته، طبيعي است كه بسياري از احكام و دستورات قرآن مشترك ميان همگان است، اما بطور طبيعي مسايل جوانان مختص به آنها است و پيرامون برخي مسايل مربوط به جوانان مطالب خاصي در قرآن مطرح شده است.
البته، در قرآن سورهاي راجع به جوانان نيست. ولي در سورههاي متعددي، قرآن به موضوعات مربوط به جوانان پرداخته است.
در قرآن به روانشناسي جوانان اشاره شده كه بخشي از آن را در ابتدا سوره بقره ميبينيم، در يكي از آيات قرآن خداوند ميفرمايد: «بدانيد كه زندگاني دنيا عبارتست از دنياي بازي، دنياي لهو و سرگرمي، دوران زينت و خودآرايي». در اين باره شيخبهايي ميگويد: كه اين آيه به ترتيب زندگاني انسان اشاره دارد. هفت سال اول اوج عشق و علاقه انسان به بازي است ودر هفت سال دوم علاقه انسان بيشتر متوجه سرگرميها است و مرحله سوم كه هفتسال سوم عمر را دربرمي گيرد به زينت و خود آرايي ميگذرد خداوند در نهاد جوانان و نوجوانان عشق و علاقه به بازي را قرار داده تا ضمن بازيهاي سازنده بسياري مطالب را از راه بازي فراگيرند، كه اوج اين فراگيري در هفت سال اول است و در هفت سال دوم نيز ادامه مييابد.
اما در هفت سال دوم بيشترين علاقه انسان به سرگرميها متمايل ميشود كه متأسفانه خيليها بر اين باورند كه مقصود از سرگرميها وقتگذراني است، در حاليكه جوانان و نوجوانان ميتوانند با مطالعه در گذشته پيشينيان عبرت بگيرند. جوانان در عين اينكه از نيروي فراواني برخوردارند، اما يك چيز تحت عنوان تجربه كم دارند، كه اين تجربهها را اگر بخواهند خودشان، در هر زمينهاي به دست آورند تا بتوانند از آنها چيزي ياد بگيرند، عمر دوباره لازم است، اما با مطالعه داستانها و سرگذشت اقوام ميتوانند خودشان را با پيشينيان همگام كنند. حضرت علي (ع) در نهجالبلاغه فرمودهاند، من تاريخ گذشتگان را آنچنان براي تو اي پسر (امام حسن (ع)) خلاصه كردم كه گويي من با پيشينيان زندگي آثارشان مطالعه كردم و از آنها مجموعهاي بطور مختصر و مفيد فراهم آوردم تا چراغ راه تو باشد.
قرآن تمام زندگي گذشتگان از حضرت آدم تا پيغمبر خاتم، همچنين داستانها و سرگذشت و تجربيات آنها را در معرض مطالعه و شناخت جوانان قرار داده تا از آنها عبرت بگيرند و تجربه بياموزند واينكه عشق و علاقه به لهو و سرگرمي را خداوند در نهاد نوجوان قرار داده، به اين منظور است. و بدنبال اين دوران، عشق به زيباييها است. و اين دوران را خداوند از آن جهت قرار داده تا جوانان با آراستن خودشان تشكيل خانواده دهند. اما متأسفانه جوانان دراين سنين در مسايل عشق و علاقه به زيبايي در معرض انواع خطرها هستند واز اين رو اسلام براي دختران حجاب و براي پسران نگاه نكردن را مطرح ساخته است. در اين زمينه در سوره يوسف (ع)، درسهاي زيادي به جوانان در زمينه خودآرايي، عشق و جواني داده شده و دو عشق مطرح گرديده است، يكي عشق مجازي كه در عشق زليخابه حضرت يوسف (ع) ترسيم شده و ديگري عشق حقيقي است كه حضرت يوسف به خداوند دارد و چقدر جالب اين دو عشق را در برابر يكديگر مجسم شده است.
همانطور كه در اين سوره ذكر شده، زليخا به دنبال عشق مجازي بود و درنتيجه رسواييهايي به بار آورد و مشكلاتي در زندگي وي بهوجود آمد، اما حضرت يوسف (ع) به دنبال عشق به خدا رفت ودر نتيجه آن عشق از عمق چاه به اوج ماه رسيد.
از نكات ديگر سوره يوسف آن است كه چگونه حضرت يوسف (ع) در برابر دو عشق حقيقي و عشق مجازي واقع شده ازيك طرف مسئله خودنمايي زليخا و خاتونان مصري با لباسهاي رنگارنگ در كاخ عزيز مصر با بهترين لذتها و خوشگذرانيها و از سوي ديگر عشق به خدا همراه با زندان تهمت و شكنجه، خارج شدن از كاخ و بسياري از مشكلات ديگر.
حضرت يوسف (ع) در آن دو راهي خدا را ترجيح داد و در برابر آنهمه اظهار علاقهاي كه زليخا و خاتونان مصر به او نشان دادند، فرمود: خدايا در زندان باشم اما تو را داشته باشم، بهتر است براي من از آنچه كه اينها مرا به سوي آن دعوت ميكنند».
اما بسياري از جوانان وقتي در دو راهي آزمايش قرار ميگيرند، معمولا دنيا را ترجيح ميدهند. اما در عشق حقيقي، مشكلاتي نيز وجود دارد. حضرت يوسف (ع) آخر و عاقبتانديش بود. آخر كار را ديد و خدا را برگزيد و خداوند نيز در اين راه عشق به خود را ارزاني داشت و وي را به مقامات عاليهاي ميرساند و اين براي جوانان درس بسيار مهمي است .
اين استاد محقق و نويسنده و پژوهشگر قرآني در ادامه سخنان خود مسايلي را كه جوانان به آن نياز دارد گوشزد كرد و افزود: از جمله مسايلي كه جوانان به آن نياز دارند، ايمان به خدا، نبوت و آخرت است كه سورههاي بسياري در قرآن سرگذشت پيامبران از جمله داستان زندگي حضرت ابراهيم و شكستن بتها و مبارزه با بتپرستي و توجه به امر توحيد كه در سنين جواني آن حضرت رخ داد و همچنين داستان اصحاب كهف در قرآن كه نشانگر امر ايمان به توحيد و آخرت است، وجود دارد.
وي همچنين احترام گذاشتن به شخصيت جوانان و الزام و ضروري دانست و در اين باره اظهار داشت: متأسفانه بسياري از مربيان و معلمان و حتي والدين شخصيت لازم را براي جوانان در نظر نميگيرند و با همان حال و هواي كودكي به آنها مينگرند. در قرآن كريم در اين رابطه داستان قضاوت حضرت داود (ع) و حضرت سليمان (ع) آمده كه وقتي قضاوت بين دو كشاورز درباره خصارتي كه گوسفندان آنان به زمين كشت شده كشاورزي وارد كرده بود، حضرت داود (ع)، پدر حضرت سليمان جوان، به قضاوت فرزندش در اين امر احترام گذاشت و حكم قضاوت وي در رابطه با اين موضوع را پذيرفت واين اوج احترام و شخصيت گذاشتن به جوانان است كه در قرآن نشان داده شده. نمونه ديگري از نكات اخلاقي جوانان و موضوع شخصيتگذاري به جوانان را ميتوان بازهم در سوره حضرت يوسف (ع) ديد.
از جمله اموري كه جوانان به آن نيازمندند، زهد و تقوا است كه اين مسئله در سوره يوسف (ع) نشان داده شده و جوانان ميتوانند نكات اخلاقي، زهد و تقوا را در اين سوره از قرآن بيابند.
در ادامه اين سخنراني، طي جلسه گفتوگو، آيتالله بيآزار شيرازي به سوالات حاضران پاسخ گفت و متذكر شد در قرآن كريم توصيه شده قبل از هرگونه برخورد، البته تذكر و توصيه داده شود تا شايد فرد خاطي آگاه شده و خود را اصلاح كند. بهترين راه براي حفظ شخصيت والاي جوانان، رجوع به قرآن و تفحص در قرآن كريم و آيات الهي است. وي در رابطه با اينكه مجازات و تنبيه به عنوان آخرين راهكار بايد مورد استفاده قرار گيرد، افزود: رفتار با جوانان خيلي مورد سفارش است، اما نكته اينجاست كه متأسفانه خانوادهها و جامعه نسبت به اين قشر بياحترامي ميكنندو تصورشان اين است كه آنان همان كودكان سالهاي دور هستند و هيچگونه نقشي و جايگاهي در امور زندگي ندارند، در حالي كه چنين نيست و جوانان بايد مورد احترام قرار گيرند.
در پايان اين ميزگرد، آيتالله بيآزار شيرازي در پاسخ به اينكه چگونه ميتوان جوانان را با فرهنگ قرآني بيشتر آشنا كرد و رابطه نزديكي بين آنان با قرآن به وجود آورد، گفت: متأسفانه ما با قرآن و محتواي آن بيگانه هستيم.قرائت صوري آيات كلامالله كافي نيست. بايد با عمل كردن به مفاهيم، دستورات و تأكيدات قرآن كريم شائبهها را بزداييم. در شرايط كنوني اكثر جوانان ما با مسايلي سرگرم و مشغول شدهاند كه همه آنها ظاهرسازي است و هيچگونه محتوا و بنياني ندارد. جوانان ما آنگونه كه شايسته است، از قرآن اطلاع ندارند. تاريخ اسلام و سرگذشت امامان و پيامبران را نميشناسند و اين غفلتها باعث يك گسست و شكاف عميق شده است.
وي همچنين با تأكيد به اينكه در جامعه، توجه نسبت به قرآن كريم كم است، گفت: اگر عملكرد و رفتار ما برخاسته از عقايد و ديدگاههاي مذهبي باشد، ميتوانيم ديگران را به خود جذب كنيم و آنان را با دين و علوم قرآني آشنا كنيم. رعايت اعتدال در همه شئول زندگي نكته مهم و اصلي است.
از نكات مهم ديگري كه آيتالله بيآزار شيرازي در پايان سخنانش مورد توجه قرار داد اين بود كه قرآن كريم محدود به شرايط زماني و مكاني نيست، بلكه ما با برداشتها و تفاسير خود قرآن كريم اين منبع جامع انسانسازي را محدود به شرايط زماني و مكاني كردهايم.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خانواده و تربيت / نسل نو قرآن و نقش مادر در تربيت جوان بررسي چهره‏هاي جوان در قرآن قسمت دوم

خانواده و تربيت / نسل نو قرآن و نقش مادر در تربيت جوان بررسي چهره‏هاي جوان در قرآن قسمت دوم

احمد عابديني

 

حضرت موسي(ع)

جوان ديگري كه مي‏توان مثال زد و زندگي‏اش را در قرآن مطالعه كرد، حضرت موساي كليم است. او از نظر وراثتي و ژنتيكي داراي موقعيت خوبي بود و از پدر و مادري مؤمن به وجود آمد1 و از مادر خود شير نوشيد.2 زماني محيط تربيتي او كاخ فرعون بود كه مهد ظلم، جور، حق‏كشي، انسان‏كشي، تبعيض و شرك بود.3 فرعون با صراحت اعلام مي‏كرد: «أنا ربُّكم الأعلي؛4 من پروردگار والاي شمايم.» يا مي‏گفت: «ما علمتُ لكم مِن إلهٍ غيري؛5 هيچ معبودي غير از خود براي شما سراغ ندارم.» فرعون مخالفان خود را با زور و ارعاب به پرستش خويش وا مي‏داشت و مي‏گفت: «لئن اتخذتَ اِلها غيري لأجعلنّك مِن المسجونين؛6 اگر خدايي غير از من اختيار كني تو را [نيز] از زندانيان قرار خواهم داد.»
اين جملات اگر چه در طول مبارزات حضرت موسي(ع) با فرعون توسط وي گفته مي‏شد، ولي نشان مي‏دهد در خانه و كاخش همين روحيه حكمفرما بود.
حكمت خدايي اقتضا كرد كه موسي(ع) دوران كودكي و جواني را در چنين خانه‏اي به سر بَرَد و پرورش يابد تا به همه ثابت گردد فرعون كه هزاران كودك را كشت7 تا موسي به دنيا نيايد، نتوانست بر خواست خداوند چيره شود. خداوند خواست موسي(ع) به دنيا بيايد و در خانه فرعون رشد و نمو يابد تا درس عبرتي براي همگان باشد. نكته‏اي كه مهم است و قرآن در موارد متعددي به آن اشاره كرده اين است كه خداوند او را به مادرش برگردانيد تا از او شير بنوشد و دست
نوازش بر سر و رويش بكشد. خداوند دو نكته را به مادر موسي گوشزد كرد:
1ـ برگشتِ موسي نزد مادر؛
2ـ پيامبر شدن موسي در آينده. به نظر مي‏رسد اوّلي زمينه‏ساز دومي باشد.
«و أوحينا إلي اُمّ موسي أنْ أرضعيه، فإذا خفتِ عليه فألقيه في اليَمّ و لا تخافي و لا تحزن إنّا رادُّوهُ إليك و جاعلُوهُ مِن المرسلين؛8
به مادر موسي وحي كرديم كه او را شير ده و چون بر او بيمناك شدي او را در نيل بينداز و مترس و اندوه مدار كه او را به تو باز مي‏گردانيم و از پيامبرانش قرار مي‏دهيم.»
نكته‏ها:
1ـ مادري كه دلهره ماندن يا كشته شدن بچه‏اش را دارد باز بايد بچه را شير دهد.
2ـ به نظر مي‏رسد «جاعلوه من المرسلين» با «إنّا رادّوه اليك» مرتبط هستند و گرنه كنار يكديگر ذكر نمي‏شدند.
3ـ راه رساندن موسي به مادرش را در آيه اشاره كرده: «حرَّمنا عليه المَراضع مِن قبل ...؛9 از پيش شير دايگان را [به نحو تكويني] بر او حرام گردانيده بوديم» در نتيجه موسي پستان هيچ زني را به دهان نگرفت تا اينكه به مادرش كه ناشناس در صف شيردهندگان قرار داشت رسيد. بنابراين او غذاي دوران كودكي و مقداري از مسائل تربيتي و هدايتي را از مادر فرا گرفت.
از سوي ديگر موسي(ع) در محيطي كه از نظر فرهنگي بسيار فاسد بود رشد كرد و پاك و پاكيزه ماند تا بر همگان روشن شود مي‏توان در محيطي ناسالم نيز با نيّت و عزمي استوار در مسير حق گام برداشت و از كفر و شرك محيط، نه تنها اثر نپذيرفت كه اثر گذاشت.
قرآن بيان مي‏كند كه موسي(ع) پس از رشد يافتن و به سن نوجواني رسيدن، از كاخ بيرون آمد و در شهر به گردش پرداخت و ديد فردي مصري، يكي از افراد بني‏اسرائيل را به بيگاري گرفته است. موسي به مصري اعتراض كرد و با مشتي محكم او را از پاي در آورد.10 فعلاً سخن اين نيست كه آيا آن مصري مستحق قتل بود يا آيا راه چاره ديگري براي نجات سبطي نبود، بلكه سخن اين است كه موسي با اينكه در محيط مصريان، در كاخ فرعون و در جوّ ظلم و فساد تربيت شده بود ولي با ظلم و تجاوز ميانه‏اي نداشت، حتي با ديدن ظلم چنان غضبناك شد كه فرد مصري را از پاي در آورد. بنابراين هيچ كس نمي‏تواند ادعا كند چون جوّ و محيط فاسد بود ما نيز فاسد شديم و تمامي تقصيرها را بر عهده جوّ و محيط بگذارد.
پرورش موسي(ع) در كاخ فرعون، نمونه‏اي عملي براي جوانان، و مؤمن بودن همسر فرعون الگو و درس عبرتي براي تمامي زنان است.
اراده و عزم، كليدي‏ترين نقش را در تمامي زمينه‏هاي هدايتي و تربيتي انسان بر عهده دارد؛ اگر چه رسيدن به مقام والايي چون نبوت بدون داشتن پدر و مادري صالح و شيري پاك ميسر نيست.
آنجا كه حضرت موسي(ع) مادرِ مهربان خود را به همراه نداشت، زن مؤمن ديگري نقش ايفا كرد؛ يعني زن فرعون كه باعث شد موسي از رود نيل گرفته شود، و اين كودك از بين هزاران كودك كشته نشود. قرآن اين امور را با لطافت خاصي بيان كرده است.
«و قالتِ امْرأةُ فرعون قُرَّةُ عينٍ لي و لك لا تقتلوه عسي أنْ ينفعَنا أو نتّخذه ولدا و هم لا يشعرون؛11
و همسر فرعون گفت: [اين كودك] نور چشم من و تو خواهد بود. او را مكشيد، شايد براي ما سودمند باشد يا او را به فرزندي بگيريم، ولي آنها خبر نداشتند.»
از يك سو، با قاطعيت و جزم به فرعون گفت: نور چشم من و تو است و از سوي ديگر، مأموران و جلادان را از كشتن كودك نهي كرد و فرعون را در مقابل عمل انجام‏شده قرار داد. به دنبال آن با استدلال‏هاي عاطفي نظر همگان را به سوي موسي جلب كرد. آنان از زيركي اين زن كه با چنين برنامه خاصي و سخني متين، موسي را از مرگ نجات داد، ناآگاه بودند.
در كنار مادر موسي زن فرعون كه زني مؤمن بلكه نمونه كامل ايمان بود تربيت موسي(ع) را به عهده گرفت و او را مانند فرزند پروريد تا موساي كليم شد. چه خوش گفت امام خميني كه فرمود: «از دامن زن، مرد به معراج مي‏رود.»12
همسر فرعون در كاخ طاغوت و زير سلطه فرعون چنان خوب عمل كرد كه خداوند نه تنها او را الگوي زنان قرار داده كه الگوي همه مؤمنان قرار داده است:
«و ضرب اللّه‏ مثلاً للذين آمنوا امْرأةَ فرعونَ إذْ قالتْ ربِّ ابْنِ لي عندك بيتا في الجنة و نجّني مِن فرعون و عمله و نجّني مِن القوم الظالمين؛13
براي كساني كه ايمان آورده‏اند، خدا همسر فرعون را مَثَل آورده، آنگاه كه گفت: پروردگارا، پيش خود در بهشت خانه‏اي برايم بساز و مرا از فرعون و كردارش نجات ده و مرا از دست مردم ستمگر برهان.»

نكته‏ها:

1ـ از آيه روشن مي‏شود زن فرعون اين جمله را زير شكنجه گفته، زيرا درباريان و جلادان حكومت، به او آزارهاي فراوان مي‏رساندند و او از خداوند ياري و نجات خواست.
2ـ خداوند در بيان نمونه زنان بد، همسر لوط و همسر نوح را كنار هم ذكر كرده:
«ضرب اللّه‏ مثلاً للذين كفروا امْرأةَ نوحٍ و امْرأةَ لوطٍ»14 ولي در مثال زدن و نمونه آوردن از زنان مؤمن، زن فرعون را در يك آيه مستقلاً ذكر كرده، در آيه ديگري حضرت مريم را با جمله «و مريم ابْنةَ عمران التي احصنتْ فرجَها»15 بيان كرده است. مقدم داشتن زن فرعون، احتمالاً نشان مي‏دهد كه نقش الگوگيري از او بيشتر مي‏باشد، زيرا در بدترين شرايط، خطيرترين مسئوليت‏ها ـ
حضرت موسي(ع) در محيطي كه از نظر فرهنگي بسيار فاسد بود رشد كرد و پاك و پاكيزه ماند تا بر همگان روشن شود مي‏توان در محيطي ناسالم نيز با نيّت و عزمي استوار در مسير حق گام برداشت و از كفر و شرك محيط نه تنها اثر نپذيرفت كه اثر گذاشت.
حفظ جان موسي(ع) ـ را عهده‏دار شد، سپس تربيت او را در حد توان انجام داد.
3ـ زن حضرت نوح و زن حضرت لوط با اينكه در خانه پيامبران الهي بودند، مجبور به ايمان آوردن نبودند. اساسا تربيت جبري و زوري راه به جايي نمي‏بَرَد و محيط خانه يا اجتماع، تنها زمينه‏ساز مي‏باشد. فرعون براي كافر ساختن زن خويش و همراه كردن او با خود، از هيچ اقدامي فروگذار نكرد و او را با شيوه‏هاي گوناگون شكنجه كرد! مردي كه بايد براي زن، سرپناه و سايه مهر و محبت باشد، سايه آتش و خون شد به گونه‏اي كه آسيه ـ همسر فرعون ـ از خداوند مي‏خواهد مكاني نزد خدا در بهشت برايش قرار دهد. او حتما توجه دارد كه خداوند جسم نيست و در جايي از بهشت سكونت ندارد تا مكاني در همان گوشه براي آسيه بنيان نهد بلكه مي‏خواهد با اين بيان، اوج نياز خود را به سرپرستي مهربان و مهرگستر بيان كند.

حضرت يوسف

حضرت يوسف، نمونه ديگري از جوانان است كه از نظر وراثتي در خانواده‏اي شايسته به دنيا آمد. پدرش يعقوب، جدش اسحاق و پدر جدش حضرت ابراهيم(ع) بود. از نظر تربيتي هفت سال اوّل زندگي را در خانه پدر و نزد او بود و محبت پدر و مادر نثارش مي‏شد. در روايات آمده است كه بچه تا هفت سال نخست، امير و فرمانرواست: «الولد سيد سبع سنين»16 يا مي‏فرمايد: «مَن كان عنده صبيّ فليتصاب له؛17 هر كه بچه‏اي دارد براي او خود را بچه بگيرد» يعني با او بازي‏هاي بچه‏گانه كند.
در چنين دوراني يوسف در خانه پدر بود و پدر وظايف پدري را به بهترين نحو انجام داد، اما هنگامي كه طبق روايات ما، بايد در اين دوره، كودك ادب مي‏شد «و يؤدّب سبع سنين»18 دست حسادت، او را از پدر جدا ساخت و در چاه كنعان انداخت و سرانجام به عنوان برده‏اي در مصر فروخته شد. يكي از درباريان فاسد او را خريد و دوران هفت ساله دوم خود را به جاي ادب شدن در كانون معنويت و علم پدر بزرگوارش، يعقوب، در خانه عزيز مصر گذراند. آنان هر جور خواستند با وي رفتار كردند و هر چه خواستند به او خورانيدند. و پس از گذشت مدتي طولاني يوسف(ع) جواني برومند شد و به مقتضاي جواني، داراي اوج شهوت بود، نيز به مقتضاي آرزوهاي دوران جواني، خواهان رسيدن به مقام‏هاي اجتماعي و سياسي بود. عزير مصر خواست از اين شرايط بهترين بهره‏ها را ببرد و با پرونده‏سازيِ فساد اخلاقي، او را هميشه ترسان سازد تا پيوسته براي مخفي ماندن پرونده فساد اخلاقي تسليم خواسته‏هاي نامشروع عزيز مصر شود ولي عزم و اراده قوي حضرت يوسف و پاي‏بندي به مباني ديني و اخلاقي، توطئه را خنثي كرد و يوسف پاكدامن از صحنه خارج شد. عزيز مصر، صلاح ديد او را براي تأديب، روانه زندان كند.
در اين نمونه نيز عزم و اراده، سخن اوّل را مي‏گويد. شرايط محيطي اطراف يوسف(ع) به گونه‏اي است كه معمولاً افراد خود را مي‏بازند و با گرفتار شدن در دام شهوت به خطا مي‏افتند، سپس براي سرپوش گذاشتن روي خطا، خطاهاي بعدي را مرتكب مي‏شوند، ولي يوسف(ع) نشان داد كه مي‏توان بر تمامي موانع غالب شد و محيط و زورِ حكومت و شهوت جواني و فراهم شدن زمينه‏هاي فساد، علت تامّه نيست و بر همه اين اوضاع مي‏توان پيروز گشت.
از آنچه بيان شد رمز تكرار آيه‏اي از قرآن در قصه موسي و يوسف(عليهماالسلام) روشن مي‏گردد:
«و لمّا بلغ أشُدَّه و اسْتوي آتيناه حكما و عِلْما و كذلك نَجْزِي الْمحسنين؛19
چون [موسي] به رشد و كمال خويش رسيد به او حكمت و دانش عطا كرديم و نيكوكاران را چنين پاداش مي‏دهيم.»
همين آيه، بدون كلمه «و اسْتوي» در داستان حضرت يوسف(ع) تكرار شده است.20
در هر دو مورد روشن است كه رسيدن به مقام رشد، قبل از رسيدن به مقام نبوت است. به هر حال مهم عزم و اراده است كه اين دو، در عنفوان جواني به آن رسيدند. تفاوت ديگر اين دو با پسر حضرت نوح، وجود مادري مؤمن و خداترس مي‏باشد كه پسر حضرت نوح از آن بي‏بهره بود.
علامه طباطبايي در تفسير الميزان فرموده: اگر دو داستان قرآن يا دو معنا در آيه يا قسمتي مشترك بودند نشان مي‏دهد كه داراي مبدأ واحدي هستند.21 اين فرمايش نشانه آن است كه يوسف و موساي جوان داراي شرايط واحدي بودند. هر دو از نظر اجتماعي در محيطي فاسد بودند اما توانستند با نيروي اراده بر اوضاع محيط چيره شوند و به جاي تأثيرپذيري از جوّ و احساسات، از عقل فرمان بگيرند و گِرد فساد نگردند.

اشكال:

اگر نقش مادر اينقدر مهم است چرا در داستان يوسف، هميشه از اندوه و گريه پدر سخن گفته مي‏شود و تمامي تلاش قرآن بر بيان حزن و اندوه يعقوب مي‏باشد و اسمي از مادر يوسف نبرده است؟

جواب:

اوّلاً: در سرگذشت فرزندان انبيا، چون پدر از نظر وراثتي شايسته و كامل است و از نظر تربيتي وظيفه خود را به خوبي انجام مي‏دهد و پدران پيامبران همگي پاك بوده‏اند، با ثابت انگاشتن آنان، نقش مادر روشن مي‏گردد، نه اينكه نقش مادر از ساير عوامل تأثيرگذار بيشتر باشد يا نقش عزم و اراده مورد ترديد قرار گيرد.
ثانيا: چون يوسف خواب ديد كه يازده ستاره و خورشيد و ماه بر او سجده مي‏كنند و آن را براي پدرش بيان كرد، يعقوب(ع) چنين تعبير كرد كه او شخصيت بزرگي مي‏شود، به همين جهت هيچ گاه دريده شدن او توسط گرگ را قبول نداشت. ديگران مي‏خواستند به يعقوب بقبولانند يوسف مرده است ولي او اعتقاد راسخ به زنده بودن يوسف و به مقام والا رسيدن او داشت، اما مادر، عاطفه و عشق مادري داشت كه امري روشن است و قرآن در صدد بيان آن نيست بلكه در مقام بيان علم حضوري يعقوب است؛ آنچه كه امروزه تله‏پاتي نام دارد.

اشكال:

مواردي وجود دارد كه مادر نقش چنداني نداشته است، نظير مريم مادر عيسي(ع) كه در كودكي به معبد سپرده شد و حضرت زكريا كفالت او را به عهده گرفت، در حالي كه سزاوار بود مريمِ خردسال تا زمان بلوغ نزد مادرش باشد. همين نشان مي‏دهد كه نقش مادر آنقدر هم زياد نيست.

جواب:

اوّلاً: به اين اشكال مي‏توان جواب نقضي داد: حضرت عيسي(ع) پيامبري بود كه بدون داشتن پدر و تنها از طريق مادر به دنيا آمد اما پيامبري كه داراي پدر باشد ولي مادر نداشته باشد در بين انبيا وجود ندارد.
ثانيا: معلوم نيست مريم در كودكي تحت تربيت مادرش نبوده بلكه روشن است مادر مريم او را به معبد تحويل داد و آنان قرعه كشيدند و حضرت زكريا، سرپرستي او را به عهده گرفت. رايج است كه حضانت و نگه‏داري بچه، با كسي است اما سرپرستي با فرد ديگر. حضرت مريم همين وضع را داشت و مادر حضانت او را به عهده داشت. اشاره‏اي به داستان حضرت مريم مناسب است.

حضرت مريم(عليهاالسلام)

يكي ديگر از كساني كه دوره جواني وي در قرآن بحث شده است، حضرت مريم(س) مي‏باشد. مادر مريم قبل از تولد او به گمان اينكه جنين، پسر مي‏باشد او را وقف خدمت به معبد كرد. بنابراين مي‏بايست كودك از خادمان معبد باشد. از اين‏رو از كودكي به آنجا راه يافت و به خدمت مشغول شد. سخت‏گيري و آزارهاي روحانيان يهود و حسادت آنان با زكرياي پيامبر كه آثارش در آزار و اذيت دخترك ظاهر مي‏گشت از عزم و اراده او در خدمت و خودسازي و عبادت نكاست به گونه‏اي كه خداوند او را لايق ديد از نعمت‏ها و رزق‏هاي مادي و معنوي به طور معجزه‏آسا بهره‏مندش سازد، طوري كه حضرت زكريا دچار شگفتي شده بود و با لحن تعجب‏آميزي از وي پرسيد: «اَنّي لك هذا؛22 اين ارزاق از كجا برايت آمده است؟!»

نكته:

بودن حضرت مريم در سِلك خادمان و عابدان و رسيدن او به مقام قرب الهي، به همگان نشان داد راه رسيدن به مقام‏هاي عالي، براي همه باز است و مردان امتياز
بودن حضرت مريم در سِلك خادمان و عابدان و رسيدن او به مقام قرب الهي به همگان نشان داد راه رسيدن ه مقام‏هاي عالي براي همه باز است و مردان امتياز ويژه‏اي ندارند حتي دختران در عنفوان جواني مي‏توانند به عالي‏ترين مراحل برسند به گونه‏اي كه پيامبران را به شگفتي اندازند. شرايط محيطي اطراف يوسف(ع) به گونه‏اي است كه معمولاً افراد خود را مي‏بازند و با گرفتار شدن در دام شهوت به خطا مي‏افتند سپس براي سرپوش گذاشتن روي خطا، خطاهاي بعدي را مرتكب مي‏شوند ولي يوسف(ع) نشان داد كه مي‏توان بر تمامي موانع غالب شد و محيط و زورِ حكومت و شهوت جواني و فراهم شدن زمينه‏هاي فساد علت تامّه نيست و بر همه اين اوضاع مي‏توان پيروز گشت.
ويژه‏اي ندارند، حتي دختران در عنفوان جواني مي‏توانند به عالي‏ترين مراحل برسند به گونه‏اي كه پيامبران را به شگفتي اندازند و زمينه‏اي براي دعاي پيامبران فراهم سازند كه از خداوند درخواست‏هايي داشته باشند. حضرت زكريا پس از ديدن مقام و منزلت مريم و ارزاق فوق‏العاده نزد او، از خداوند تقاضاي فرزند كرد. «هنالك دعا زكريا ربَّه ...؛23 در اين هنگام زكريا پروردگارش را خواند ...» مريم الگوي مؤمنان قرار گرفت تا همه از او درس پاكدامني بياموزند.24
نكته اصلي در زندگي حضرت مريم اين نيست كه بدون تربيت و حضانت مادر، رشد كرده و به مقاماتي رسيده زيرا آيات، حضانت مادر را نفي نكرده و از بود و نبود آن سخني نگفته است بلكه نكته اصلي داستان، تكامل پيدا كردن يك دختر جوان و رسيدن به درجات عالي كمال مي‏باشد. نكته مهم‏تر اينكه ذكر و ياد مادر مريم در آيات به چشم مي‏خورد:
«إذْ قالتِ امْرأة عمران ربِّ إنّي نذرتُ لك ما في بطني محررا فتقبّلْ منّي إنّك أنتَ السميعُ العليم. فلمّا وضعتْها قالتْ ربِّ اِنّي وضعتُها أُنثي و اللّه‏ أعلمُ بما وضعتْ و ليس الذكر كاْلأُنثي ... و إنّي سمَّيتُها مريم و إنّي اُعيذُها بك و ذُرِّيَّتها مِن الشيطان الرجيم؛25
زن عمران گفت: پروردگارا، آنچه در شكم خود دارم نذر تو كردم تا آزادشده تو باشد، پس از من بپذير كه شنواي دانايي. چون فرزندش را بزاد، گفت: پروردگارا، من دختر زاييده‏ام ـ و خدا به آنچه زاييده داناتر بود ـ و پسر چون دختر نيست ـ و نامش را مريم نهادم و او و فرزندانش را از شيطانِ رانده شده به تو پناه مي‏دهم.»
بيان سخنان مادر مريم و آميخته ساختن گفته‏هاي او با سخنان خداوند در يك آيه و نقل نكردن سخني از عمران، پدر مريم، نكته‏هايي دارد كه توجه به آنها نقش مادر مريم را بيش از پيش روشن مي‏سازد.

فرزندان حضرت آدم(ع)

جوان‏هاي ديگري كه قرآن از آنان سخن به ميان آورده ولي نامي از آنان نبرده است، پسران حضرت آدم(ع) مي‏باشند. در اين مورد نقش عزم و اراده به طور كامل آشكار مي‏گردد و نشان مي‏دهد علاوه بر ژنتيك و محيط، عامل اصلي، اراده و عزم مي‏باشد. آنان هر دو پسران آدم بودند و از لحاظ ژنتيك، محيط زندگي، لطف و عنايت مادر و ... در شرايطي متساوي قرار داشتند زيرا حضرت آدم(ع) بين فرزندانش فرق نمي‏گذاشت. از انسان‏هاي ديگري كه به يكي كمك كنند ولي ديگري را به انحراف بكشانند نيز خبري نبود. علم و تكنيك و حيله‏گري و تقلب و زد و بندهاي سياسي كه در زمان ما موجود است، در آن زمان خبري نبود به گونه‏اي كه قابيل پس از كشتن برادرش نمي‏دانست براي مخفي كردن جنايت خويش مي‏تواند برادر مقتول ـ هابيل ـ را زير خاك پنهان كند تا اينكه خداوند با فرستادن كلاغي كه زمين را مي‏شكافت، به او راه پنهان‏كاري را آموخت.26
در چنان جوّي هيچ عامل بيروني و ژنتيكي وجود نداشت كه بين دو برادر جدايي افكند. بنابراين، تنها اين تفاوت وجود دارد كه يكي، سليم‏النفس، بخشنده و خيرخواه بود و هنگام قرباني براي خدا موجود بهتر را آورد تا مقبول خداوند واقع شود، اما ديگري، بخيل و ناسپاس بود، و براي قرباني به مقتضاي طبعش، شي‏ء پست و بي‏مقدار را آورد كه مورد قبول واقع نشد. پس از قبول شدن قرباني هابيل از سوي خداوند، و رد شدن قرباني قابيل، حس حسادت نزد او رشد كرد و برادرش را تهديد به قتل كرد.27
هابيل پس از تهديد شدن، با چند جمله در صدد نصيحت و هدايت برادر، برآمد و با اعلام گذشت و دست دراز نكردن به برادر و تصميم بر سكوت خواست برادرش را از مسير انحرافي نجات دهد. وي با بيان اينكه: اگر مرا بكُشي بار گناه انسان‏كشي به دوش تو خواهد افتاد، خواست او را از فرو رفتن در ورطه خطرناك برهاند ولي او به جاي دقت در نصايح برادر و درس‏آموزي از بزرگواري و صداقت وي، زمينه را براي كشتن او آماده ديد و نفسش نيز وي را بر اين كار تحريك كرد و برادرش را به قتل رسانيد.28

نكته‏ها:

وقتي اراده و عزم فردي بر راه و روشي قرار گرفت، از تمامي عوامل و امكانات، در مسير خود استفاده مي‏كند، حتي امور و امكاناتي كه در نگاه نخست در غير اين مسير به كار بروند.
صالح و سِلْم بودن هابيل و گفتن جملاتي نظير اينكه «من دست روي تو بلند نمي‏كنم»، «از خداوند، پروردگار جهانيان مي‏ترسم» و ... اقتضا دارد دل هر سنگدلي را نرم كند و از خشونت باز دارد ولي اين جملات، قابيل را تشويق كرد از آرامش برادر، سوء استفاده كند و او را به قتل برساند.

نتيجه

در اين مقاله در تلاش بوديم با توجه به عناصر ثابت، نقش عناصر متغيّر را روشن سازيم. از جمله عناصر ثابت، نقش ژنتيكي و تربيتي خوب انبيا بر فرزندان‏شان بود و ديگري نقش بد محيط اجتماعي كه فرزندان انبيا در آنجا رشد كردند. اما موردي كه متغيّر بود، يكي وضعيت مادران بود و ديگري قدرت عزم و اراده افراد. در اين مجموعه با توجه به داستان‏هاي مطرح‏شده در قرآن، معلوم گشت نقش مادر آنقدر مهم است كه در بين فرزندان انبيا تنها يكي بر گمراهي اصرار ورزيد و به هيچ نحو نخواست راه صلاح را بپيمايد و او كسي بود كه مادرش ـ همسر نوح ـ در انحراف به سر مي‏برد اما بقيه فرزندان انبيا، افراد خوب و از سِلك پيامبران الهي بودند يا اگر همچون فرزندان يعقوب اشتباه كردند، سرانجام توبه نمودند و از صالحان گشتند.
به اميد اينكه جوانان قدر مادران خود را بيش از پيش بدانند و آنان را ياري نمايند و مادران نيز مسئوليت پرورش فرزند را مهم‏ترين مسئله بدانند و هيچ چيز ديگر را بر آن ترجيح ندهند و بانوان بايد بدانند پرورش فرزند صالح، بااهميت‏تر از كارهاي اجرايي و اقتصادي مي‏باشد.
متأسفانه امروزه تربيت و حضانت بچه، كم‏اهميت و بي‏مقدار جلوه مي‏كند و منشي دكتر، و تايپيست اداره‏شدن و ... مقام بلند جلوه مي‏كند. آنگاه آنان كه بايد بزرگ‏ترين افتخارات را بيافرينند و بهترين جوان‏ها را تربيت كنند، به كارهاي كم‏ارزش كشيده مي‏شوند و آنان كه بايد كار كنند، به اعتياد، جيب‏بري، كيف‏قاپي و ... روي مي‏آورند! و برخي كارفرمايان خوشحالند كه خانم‏ها را استخدام مي‏كنند كه با حقوق كمتر كار مي‏كنند، از نظم بهتري برخوردارند، تخلف نمي‏كنند و بالاخره سود بيشتري نصيب كارفرما مي‏كنند.

پاورقيها:

1 ـ مادر موسي آنقدر خوب و پاك بود كه سزاوار وحي الهي شد و خداوند به او وحي كرد كه: «بچه خود را شير ده و وقتي بر او ترسيدي او را در صندوقچه‏اي بگذار و در رودخانه بينداز.» (سوره قصص، آيه 7).
2 ـ سوره قصص، آيه‏هاي 12 و 13.
3 ـ همان، آيه 8.
4 ـ سوره نازعات، آيه 24.
5 ـ سوره قصص، آيه 38.
6 ـ سوره شعراء، آيه 29.
7 ـ سوره قصص، آيه 4.
8 ـ همان، آيه 7.
9 ـ همان، آيه 12.
10 ـ همان، آيه 15.
11 ـ همان، آيه 9.
12 ـ صحيفه نور، ج 6، ص 194.
13 ـ سوره تحريم، آيه 11.
14 ـ همان، آيه 10.
15 ـ همان، آيه 12.
16 ـ وسائل‏الشيعه، ج15، ص195، ح7.
17 ـ همان، ص203، ح2.
18 ـ همان، ص194، ح4.
19 ـ سوره قصص، آيه 14.
20 ـ سوره يوسف، آيه 22.
21 ـ الميزان في تفسير القرآن، ج1، ص260: إنّ القصتين او المعنيين إذا اشْتركا في جملةٍ او نحوها، فهما راجعان إلي مرجعٍ واحدٍ.
22 ـ سوره آل‏عمران، آيه 37.
23 ـ همان، آيه 38.
24 ـ سوره تحريم، آيه 12.
25 ـ سوره آل‏عمران، آيات 35 و 36.
26 ـ سوره مائده، آيه 31.
27 ـ همان، آيه 27.
28 ـ همان، آيات 27، 28، 29 و 30.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه دستيابي به كمال نسبي در قرآن

راه دستيابي به كمال نسبي در قرآن

رضاوطن‏دوست

1. مكتب اسلام بر خلاف مكاتب مادي و الحادي، جهان آفرينش را باشعور و برخوردار از نوعي علم و ادراك مي‏داند. آيات قرآن، مانند آن دسته از آياتي كه بر سجده(نحل/ 49 و حج/ 18) تسبيح(اسراء/ 44،حديد/ 1،تغابن/ 1 و رعد/ 13)وشهادت و نطق موجودات(فصّلت/ 11 و 21) دلالت مي‏كند، گواه اين مدّعاست.
علامه طباطبايي در اين باره، ذيل آيه «و ان من شي‏ءٍ الاّ يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم» (اسراء/ 44) چنين نگاشته است: «از كلام خداوند استفاده مي‏شود كه همه موجودات از نوعي علم و آگاهي برخوردارند و هر جا خلقت راه يافته و هر چه كه از نعمت وجود بهره‏مند گرديده، از نعمت نوعي علم نيز برخوردار شده است؛ چرا كه هر موجودي به مقدار حظي كه از وجود دارد، از علم نيز بهره‏مند گشته است.»1
افزون بر آيات قرآن، روايات2، فلسفه3 و عرفان اسلامي4 نيز به شعور موجودات و ادراك نسبي آنان، اشاره يا تصريح دارند.
خوارزمي در شرح خود بر فصوص الحكم ابن عربي چنين نگاشته است:
«سريان هويّت الهيه در همه موجودات ايجاب مي‏كند سريان صفات الهيه را در جميع كائنات از حيات، علم، قدرت و سمع و بصر و غير اين صفات از كلي و جزئي.»5
2. با اين باور كه تمامي موجودات، حتي جمادات به ميزان سعه وجودي خود، از نوعي شعور و ادراك برخوردارند، بسيار آسان است كه بگوييم: هر پديده‏اي در دنياي آفرينش، هدفمند مي‏باشد و براي رسيدن به هدف جمادي، نباتي، حيواني يا انساني خود، نوعي تلاش دارد؛ زيرا جهان آفرينش، تجلي اراده آفريدگاري است كه هرگز اراده او به پديده بدون هدف تعلق نمي‏گيرد و ساحت قدس او از بيهوده آفريدن، پاك و منزه بوده و پديده‏هاي جهان را به حق و حكيمانه آفريده است: «ما خلق اللّه‏ السموات و الارض و ما بينهما الاّ بالحقّ» (روم/ 8)
و مخلوق او بر اساس نظام وجودي خود به هدف خود خواهد رسيد كه حكمت و عنايت او چنين اقتضا مي‏كند.
ايصال كلّ ممكن للغاية6 اذ مقتضي الحكمة و العناية
آن دسته از آياتي كه افعال خدا را به «حق»(انعام/ 73، يونس/ 5، ابراهيم/ 19، حجر/ 85، نحل/ 63، روم/ 8، احقاف/ 3 و زمر/ 5) و به دور از هر گونه بطلان(آل عمران/ 191 و ص/ 27)، لهو و لعب (انبياء/ 16 و 55، دخان/ 27)، و منزه از عبث(مؤمنون/ 115) شناسانده، گواهي روشن به هدفمندي موجودات است. و نيز آياتي كه خلقت عالم را از آيات الهي، معرّفي كرده و همگان را به انديشيدن پيرامون آن واداشته است(بقره/ 164، آل عمران/ 191 ـ 190، رعد/ 3، نحل/ 11 و شوري/ 29)، يا به گوشه‏اي از علل، حكمتها و اهداف فعل تكويني و تشريعي خدا اشاره نموده است(بقره/ 29، هود/ 7 و 119، نحل/ 8، كهف/ 7،الرحمن/ 10 و ذاريات/ 56) به هدفمندي موجودات دلالت دارد.
3. بدين سان روشن گرديد از يك سو جهان آفرينش و عناصر پديدآمده، در هر مرحله از وجود كه باشند؛ متناسب با مرتبه وجودي خود از حيات و نوعي ادراك و شعور برخوردارند. اگر بالاترين مرتبه وجود، يعني خدا، عين علم و حيات است، بناچار پايينترين مرتبه وجود نيز كه تجلّي علم و اراده خداست، از آگاهي، ادراك و شعور بهره‏اي خواهد داشت.7
از ديگر سو، هر موجود باشعوري، هدفمند است كه با تبعيت از نظام تدريج در آفرينش به سوي هدف خود در حركت است.
انسان نيز كه جزئي از جهان آفرينش است، افزون بر قدرت درك، هدفمند نيز مي‏باشد و دانسته يا ندانسته به سمت هدف خويش، در حركت و تلاش است: «يا ايها الانسان انّك كادح الي ربّك» (انشقاق/ 6)
قرآن اين باور را كه خلقت انسان، عبث و بي‏هدف است، انكار كرده و آن را پنداري بيش نمي‏داند: «افحسبتم انّما خلقناكم عبثا» (مؤمنون/ 115) و در جاي ديگر، در رد اين پندار مي‏گويد: «ايحسب الانسان ان يترك سدي» (قيامت/ 36) آيا بشر گمان كرده است كه مهمل و بيهوده آفريده شده است؟!
اكنون كه با توجه به بحثها گذشته (مقدماتي) اين قياس منطقي به دست مي‏آيد:
* انسان، جزئي از جهان آفرينش است.
** جهان آفرينش، هدفمند است: «و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلاً» (ص/ 27)
*** پس انسان نيز هدفمند است: «أفحسبتم أنّما خلقناكم عبثا» (مؤمنون/ 115)
ناگزير از طرح چند پرسش هستيم كه پاسخ به آنها، متن اين نوشته را تشكيل مي‏دهد:
1. هدف و غايت قصواي بشر چيست؟
2. آيا اين هدف، دست يافتني است؟
3. اگر دست يافتني است، راه دستيابي به آن چيست؟

كمال، غايت قصواي بشر

قرآن كريم در تبيين حكمت و فلسفه خلقت بشر، گاه فلسفه خلقت او را آباداني زمين به دست انسان مي‏داند: «هو أنشأكم من الارض و استعمركم فيها» (هود/ 61) و گاه هدف از خلقت وي را توفيق ستايش و پرستش معبود يگانه مي‏داند كه فرمود: «و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ ليعبدون» (ذاريات/ 56)، همچنان كه فلسفه وجود آدمي را بهره‏مندي از درياي بيكران رحمت خداوندي اعلام داشته است كه فرمود: «... إلاّ من رحم ربّي و لذلك8 خلقهم» (هود/ 119)
قرآن در جاي ديگر مي‏گويد: خداوند عالميان از اين رو به آدمي، نعمت وجود و حيات داده است كه در امتحان بزرگ الهي شركت كند و سرافرازانه از آن بيرون آيد: «خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايّكم احسن عملاً» (ملك/ 2)
فلسفه خلقت انسان با هر تعبيري كه بيان شود از يك حقيقت حكايت مي‏كند؛ آن حقيقت اين است كه امور ياد شده، نه به عنوان هدف اصلي و نهايي، بلكه بسياري از اين امور، جنبه مقدمي دارند كه آدمي را در جهت رسيدن به هدف مطلوب كه نيل به كمال نسبي است ياري مي‏كنند.
كمال آدمي كه غايت قصواي بشر است از جمله مفاهيمي است كه از آن، در اديان آسماني و مكاتب فكري و بشري با تعابير گونه‏گون ياد شده است، بودا و عيسي، ماركس و افلاطون و ارسطو، متصوفه و عرفا و فلاسفه، زردشت و آيين مقدس اسلام، همگي از تكامل آدمي و كمال نسبي انسان سخن گفته‏اند.
يكي تكامل آدمي را از بعد مادي و ديگري از بعد معنوي، يكي از بعد فضائل اخلاقي و ديگري از بعد علم و دانش، مطرح ساخته است.
يكي در تعريف انسان كامل به عقل و دل آدمي، و ديگري به عقل و انديشه، و سوّمي به قدرت و توانمندي و چهارمي به لذّت‏جويي و كاميابي او تكيه كرده است.9
كمال آدمي در آيين بودا رسيدن به نيروي «نيروانا»10 است كه هر كس به اين مقام نايل آيد، انسانِ كامل شناخته مي‏شود.11
در انديشه چين باستان، از انسان كامل به «انسان آزاده» تعبير شده است.
كنفوسيوس (551 ـ 479 ق م) كه از نامي‏ترين نخبگان چين باستان است معتقد است: كوشش و قوّت مرد پاك‏سرشت و آزاده، نه براي خوردن و خفتن، بلكه در راه كسب كمالات به كار مي‏رود.12
افلاطون كه از دانشمندان نامدار يونان قديم (قرن 4 ق م) است، از انسان كامل به «فيلسوف» و ارسطو كه شاگرد اوست، از انسان كامل به «انسان فرزانه و بزرگوار» ياد كرده‏اند.13
فارابي (260 ـ 339 ق) از انسان كامل به «فيلسوف» و «رئيس اول» تعبير نموده است.
تكامل آدمي كه محور اصلي سخن، در محفل عرفاست از «انسان كامل» به عناويني چون: ولي، پير طريقت، شيخ و ارباب كرامات14 ياد شده است.
امام خميني در بعد عرفاني، انسان كامل را نخستين حقيقتي مي‏داند كه در عالم وجود نمايانده شده15 و او را تام‏ترين كلمات الهي16 معرفي فرموده است كه اسماء حسني و امثال علياي الهي در او جلوه‏گر است.17
ايشان در جاي ديگر انسان كامل را حقيقت محمدي مي‏داند18 كه عالم آفرينش به يمن وجود او از نعمت وجود بهره يافته است كه معمار هستي درباره او فرمود: «لولاك لما خلقتُ الافلاك.»19
قرآن كريم، انسان كامل را خليفة‏اللّه‏ معرفي نموده كه فراتر از همه تعابير ياد شده است: «انّي جاعل في الارض خليفه» (بقره/ 30)
بدين سان پاسخ سؤال نخست اجمالاً روشن گرديد كه هدف و غايت قصواي بشر نيل به كمال نسبي است كه هر فرد يا مكتب، طبق عقيده و ديدگاهي كه دارد، كمال آدمي را تفسير نموده است.

كمال انسان در قرآن

انسان كامل از نگاه قرآن، موجودي است كه هم از نيروي نفس اماره كه آدمي را به سوي فساد و تباهي سوق مي‏دهد برخوردار است: «انّ النفس لامّارة بالسوء»(يوسف/ 53) و هم از نيروي نفس لوّامه كه آدمي را نسبت به خطاهاي انجام شده ملامت مي‏كند و او را از تداوم آن و تكرار ديگر خطاها باز مي‏دارد: «لا اقسم بالنفس اللّوامة» (قيامت/ 2)
قرآن بارها به وجود اين دو نيروي مخالف در انسان اشاره نموده است؛ مانند:
«و هديناه النجدين» (بلد/ 10)
او را به خير و شرّ راهنمايي نموديم.
«فالهمها فجورها و تقويها» (شمس/ 8)
معصيت و پرهيزگاري آن را به (نفس) الهام نمود.
اگر آدمي در مسير نفسانيات به چنگ نفس اماره گرفتار شود در رديف حيوان، بلكه بدتر از آن به شمار مي‏آيد: «ان هم إلاّ كالانعام بل هم اضلّ سبيلاً» (فرقان/ 44) كه سرانجام آن، سقوط در اسفل السافلين است: «ثمّ رددناه اسفل سافلين»(تين/ 6)
و هرگاه انسان با كمك ابزار هدايت، اميال نفساني خويش را مهار كرده، به كنترل فطرت درآورد، مي‏تواند بر بال فرشتگان گام نهد و تا بي‏نهايت عروج كند و به كمال مطلوب كه غايت قصواي بشر است دست يازد: «ثم دنا فتدلّي فكان قاب قوسين او ادني» (نجم/ 9 ـ 8)
كز فرشته سرشته و ز حيوان آدميزاده طرفه معجوني است
ور كند ميل آن، شود به از آن گر رود سوي اين، شود كم از اين
و هر كس به كمال مطلوب برسد از اولياي خدا به شمار مي‏آيد كه از هيچ كس جز خدا بيم ندارد؛ «ألا إنّ اولياء اللّه‏ لاخوف عليهم و لا هم يحزنون» (يونس/ 62) و در نهايت بدين سبب كه قرب ربوبي دارد به مقام خليفة اللهي نائل مي‏گردد:«انّي جاعل في الارض خليفة»(بقره/ 30) كه نه تنها در ميان زمينيان، خليفه خدا است، بلكه در ميان فرشتگان و آسمانيان نيز خليفه است كه سجده فرشتگان بر آدم خود، گواه اين مطلب است(بقره/ 34).
استاد جوادي بر اين عقيده است كه «في الارض» در آيه ياد شده به اين معني نيست كه انسان كامل، تنها در زمين، خليفه خداست، بلكه اين جمله به قوس نزولي انسان كامل اشاره دارد كه خلافت را از زمين آغاز مي‏نمايد و تا آسمانها صعود مي‏كند. دليل بر اين حقيقت اين است كه جمله «في الارض» قيد خلافت نيست، بلكه قيد «جعل» است.20
از اين رو كه انسان كامل، هم در زمين و هم در آسمانها خليفه خداست، مي‏توان اظهار داشت: انسان كامل همان شجره طيّبه است كه گر چه ريشه آن در زمين بوده: «اصلُها ثابت» و از خاك به عمل آمده است: «و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين» (مؤمنون/ 12)، ولي محصول آن شجره طيّبه در همه جا حتي آسمانها وجود دارد: «و فرعها في السماء» (ابراهيم/ 24) كه فرشتگان آسماني نيز از وجود او بهره‏مند گشته، حقايق و نادانسته‏ها را از وجود او استفسار مي‏كنند: «يا آدم انبئهم باسمائهم» (بقره/ 33)
استاد جوادي در پاسخ به اين سؤال مقدر كه تنها حضرت آدم عليه‏السلام خليفه خدا و مسجود فرشتگان بوده است و اين، ارتباطي به مقام انسانيت و انسان كامل ندارد، مي‏نويسد:
«خلافت خداوند منحصر به شخص آدم نبود و جريان سجده فرشتگان هم مخصوص او نيست.»21
آن گاه در تأييد اين مطلب، آيه «اينما تولّوا فثمّ وجه اللّه‏» (بقره/ 115) را يادآور شده است كه به حكم اين آيه، هر سمت و سويي وجه اللّه‏ است، ولي كعبه مظهري از همان وجه اللّه‏ است.
بنابراين مقام خليفة‏اللهي و سجود فرشتگان واقع شدن انسان، اختصاص به شخص آدم ندارد، بلكه در همه انسانهاي كامل، بروز و ظهور دارد و حضرت آدم، مظهري از مقام انسان كامل است.22 و راه براي همگان باز است كه به مقام عظماي خلافت نايل شوند، چنان كه عبدالرحمن جامي گفت: هر كس به كمال، نايل آيد به مقال خلافت اللهي مي‏رسد؛ چرا كه خلافت عظمي، از آنِ انسان كامل است، همان گونه كه در جناب آدم ابوالبشر جلوه‏گر شد.23
جمله ذات را در خود ببين24 گر تو آدم زاده‏اي چون او نشين
انسان كامل كه تكامل يافته و به مقام خليفه اللهي نايل آمده است، آنچنان اقتدار مي‏يابد كه مي‏تواند قدرت خود را هم در دنيا آشكار سازد و به اذن خدا در جهان طبيعت تصرّف كند كه طي الارض، راه رفتن بر آب25، سخن گفتن با حيوانات، شفاي بيماران لاعلاج و... گواه بر اين مدعاست و هم در سراي ديگر، بهشت و خادمان بهشتي را به استخدام خويش درآورده26 و در عاليترين جايگاه بهشت به سر برد كه قرآن در بشارت به آنان فرمود: «... فاولئك لهم الدرجات العلي» (طه/ 75)
اين، از آن روست كه انسان كامل، تنها آفريده‏اي است كه چرخ عالم وجود از آغاز تا فرجام بر محوريّت او مي‏چرخد27 و آفرينش را جز او مقصود نيست؛28 چرا كه انسان كامل، روح عالم است و عالم جسد او، همچنان كه جسد، هم از روح زنده است و هم مورد تصرّف روح، عالم نيز هم زنده به انسان كامل است و هم مورد تصرّف او، چرا كه او خليفه خداست، و خليفه با اذن مستخلِف، در عالم تصرّف مي‏كند.29

كمال مطلوب و امكان دستيابي به آن

پيشتر در پاسخ سؤال نخست روشن شد كه هدف و غايت قصواي بشر، نيل به كمال مطلوب است؛ اكنون در پاسخ اين سؤال كه آيا كمال، اين متاع گرانبها، دست‏يافتني است يا نه؟ بايد گفت: هر چند كمال آدمي، متاعي گرانبها و كمياب است، ولي دست‏يافتني است؛ چرا كه حضرت علي عليه‏السلام آن ابرمرد كمال يافته، در اين باره نفرمود: در دنيا كمال نيست، بلكه فرمود، كمال در دنيا گم شده است: «الكمال في الدنيا مفقود»30 و ناگفته پيداست كه گم شده با زحمتي مضاعف و تلاشي وافر، يافت شدني است.
دليل براين حقيقت كه كمال ـ اين هدف غايي بشرـ دست‏يافتني است آيات قرآن است؛ مانند:
«و ما خلقتُ الجنّ و الانس الا ليعبدون» (ذاريات/ 56) «الّذي خلق الموت و الحيوة ليبلوكم ايّكم احسن عملاً» (ملك/ 2) «... و لذلك خلقهم و تمّت كلمة ربّك» (هود/ 119)
از اين كه معمار هستي در آيات ياد شده به هدف خلقت انسان اشاره فرموده است، بخوبي آشكار مي‏گردد كه غرض و هدف خلقت انسان، چه هدف ابزاري باشد؛ مانند: آزمون(ملك/ 2) و عبادت(ذاريات/ 56) و چه هدف عالي باشد؛ مانند: بهره‏مندي از رحمت خدا(هود/ 119)، دست‏يافتني است؛ زيرا اگر غرض از هدف خلقت آدمي، دست‏يافتني نبود، خدا آن را ذكر نمي‏كرد، چرا كه ذكر اهداف دست‏نايافتني بر هر حكيمي قبيح است، تا چه رسد بر خدا كه حكيم مطلق است و حكمت مطلقه او ايجاب مي‏كند در برابر تعالي و بالندگي انسان، هيچ منع و ردعي نباشد: «و ما كان عطاء ربّك محظورا» (اسراء/ 20) و شرايط لازم براي نيل به كمال مطلوب فراهم باشد، چنان كه ملاهادي سبزواري در تأييد اين مطلب مي‏گويد:
ايصال كلّ ممكن للغاية31 اذ مقتضي الحكمة و العناية
پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم در توضيح اين مطلب، با صراحت مي‏فرمايد: اغراض و اهداف هر موجودي كه به خاطر آن آفريده شده است، دست‏يافتني است: «فكلٌّ ميسّرٌ لما خُلِق له.»32
درباره روايت ياد شده از امام كاظم عليه‏السلام سؤال شد، آن حضرت در جواب فرمود:
خداوند سبحان جن و انس را آفريد تا بندگي او كنند و نيافريد كه او را نافرماني كنند كه خود فرمود: «و ما خلقتُ الجنّ و الانس الاّ ليعبدون».
آن حضرت از روايت و آيه ياد شده نتيجه مي‏گيرد و مي‏فرمايد: پس وقتي كه خدا هر كس و هر چيزي را براي هدفي آفريده است از روي يقين، مي‏تواند به آن غرض نايل آيد. پس واي بر كسي كه راهي را برگزيند كه وي را از هدف دور سازد. «فيسر كلاً لما خلق له فويل لمن استحبّ العمي علي الهدي.»33 بدين سان روشن است كه كمال، هر چند متاعي است گرانبها و كمياب، ولي دست‏يافتني است و تلاشي مضاعف مي‏طلبد.
هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم‏مخور34 گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بي‏بعيد

راه دستيابي به كمال مطلوب

پيش از پرداختن به اين موضوع، ناگزير از ذكر يك مطلب است، و آن اين كه انسان بر خلاف ديگر موجودات و حيوانات كه تنها از يك نوع تولد برخوردارند، بدين لحاظ كه موجودي است نيمه آسماني و نيمه خاكي، داراي دو نوع تولد است كه با دو جنبه جسمي و طبيعي، ملكوتي و ماوراي طبيعي، به عرصه وجود آمده است.
جنبه طبيعي و خاكي‏اش از آن روست كه كالبد جسماني و طبيعي او از گِل آفريده شده است: «و بدء خلق الانسان من طين» (سجده/ 7) و جنبه آسماني و ماوراي طبيعي او به واسطه تجلي روح الهي است كه در او، شكل يافته است: «فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحي» (حجر/ 29)
انسان، اين موجود دو بعدي، هر چند به اعتبار بعد نباتي و حيواني خود، مانند ديگر موجودات بالفعل زاده شده است، اما به لحاظ بعد معنوي و ماوراي طبيعي خود، بالقوّه متولد گشته است؛ يعني انسان بر خلاف بعد طبيعي، در بعد ماوراي طبيعي، ناقص زاده شده است و بايد پس از رشد جسمي و بلوغ فكري و اجتماعي، در تعالي و تكامل بخشيدن اين بعد نيز بكوشد. از اين رو مي‏توان گفت: انسان تنها موجودي است كه بالقوّه متولد شده و قانون خلقت، قلم ترسيم شخصيت وي را به دست خود او سپرده است، تا با دوري از خصلتهاي نباتي و حيواني و با روي آوردن به خصلتهاي معنوي، به كمال مطلوب كه متاعي گم شده است نايل آيد و از اين رهگذر، نامزد مقام خليفة‏اللهي گردد(بقره/ 30) و در آسمانها مسجود فرشتگان واقع شود(حجر/ 29 و ص/ 72).
اكنون كه روشن شد انسان يك موجود بالقوّه بوده و در بدو تولّد فاقد خوي و خصلت و كمال مطلوب است و تنها با روي آوردن به خصلتهاي ويژه است كه افزون بر ابعاد فطري، يك سلسله ابعاد ثانوي را نيز كسب كرده، قوّه را به فعل تبديل مي‏كند و به تعالي و تكامل مطلوب نايل مي‏گردد، به پاسخ اين سؤال كه «عامل دستيابي به كمال مطلوب چيست؟» مي‏پردازيم.
آن عامل تعالي بخش كه استعداد آدمي را شكوفا كرده، با جبران كاستيهاي او، وي را از قوّه به فعل مي‏رساند و در جهت بالندگي و دستيابي به كمال مطلوب ياري مي‏كند، عمل صالح است كه او را به بالاترين درجه نسبي، صعود مي‏دهد: «العمل الصالح يرفعه» (فاطر/ 10)
قرآن در اشاره به نقش عمل صالح در تعالي انسان و نيل به كمال نسبي مي‏گويد: نه تنها عمل صالح دنيا را عطرآگين كرده، زندگي را طيّب و گوارا مي‏سازد؛ «من عمل صالحا من ذكرٍ او انثي و هو مؤمن فلنجييّنه حيوة طيّبة» (نحل/ 97)، بلكه مي‏توان با كمك آن، حجابها را برچيد و فاصله را كوتاه ساخت و سرانجام بر بارگاه قرب حضرت حق، گام نهاد و از اين رهگذر به مقام شهود كامل بار يافت(نجم/ 9)، كه خود فرمود: هر كه خواهد به مقام قرب او راه يابد، بايد از عمل صالح نردباني تا بي‏نهايت بسازد و از آن بالا رود؛ «فمن كان يرجو لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحا»(كهف/ 110)
از اين رو اگر ديده مي‏شود كه در فرهنگ توحيدي اسلام، فلاح و رستگاري كه هدف و خاستگاه هر انسان آزاده‏اي است، وامدار ايمان35، امر به معروف و نهي از منكر(آل عمران/ 104)، اطاعت از دستورات خدا و پيامبرش(نور/ 52-51)، اداي حقوق همنوعان صاحب حق(روم/ 38)، نماز و زكات(لقمان/ 5) و صبر و خويشتن‏داري(آل عمران/ 200) معرفي شده است و يا علم و دانش(زمر/ 9)، هجرت(بقره/ 215) و توبه(مريم/ 60) از اصول تكاملي انسان به شمار آمده است، بدان سبب است كه تمامي امور ياد شده، از اعمال صالح به شمار مي‏آيند كه وسيله دستيابي به فلاح و رستگاري و تكامل مي‏باشند.
اگر پارسايان، در پيشگاه كمال مطلق، گراميترين بوده «إنّ اكرمكم عنداللّه‏ اتقاكم» (حجرات/ 13) و در بهشت از نعمتهاي فراوان بهشتي برخوردارند: «انّ المتّقين في جنّات و نهر. في مقعد صدق عند مليك مقتدر» (قمر/ 55 ـ 54) و يا جهاد، جهادگران را از برترينها قرار مي‏دهد، «فضّل اللّه‏ المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما» (نساء/ 95) اين، بدان خاطر است كه پارسايي و جهاد، هر دو از اعمال صالح به شمار مي‏آيند كه سبب نيل به كمال نسبي مي‏شوند.
صدرالدين شيرازي در تأييد اين مطلب كه عمل صالح، سبب نيل به كمال مطلوب مي‏شود، معتقد است؛ نفس آدمي از دو نيروي علامه و فعاله برخوردار است. نيروي علامه كه همان حكمت نظري است، انسان را در درك راستي و ناراستي، زشت و زيبا ياري مي‏كند، همچنان كه نيروي فعاله كه همان حكمت عملي است، آدمي را در امر سنجش و انتخاب امور پسنديده و زيبا ياري مي‏كند. هر گاه اين دو نيرو به كمك يكديگر آيند، آدمي را به اوج خود كه همان كمال مطلوب است مي‏رسانند، و پس از آن كه آدمي به كمال نسبي دست يافت، تمامي اعمالي كه وي را در جهت قرب به خدا ياري مي‏كند دوست دارد؛ از اين رو تعاون، انفاق و ايثار و علم و دانش را دوست مي‏دارد، و به هم نوع خود مهر مي‏ورزد و از عبادت لذّتي شايان مي‏برد و از مرگ، هراس ندارد؛ چرا كه تمامي اينها را از عوامل دستيابي به كمال نسبي و ابزار قرب به خدا و انس با او مي‏داند.36
فلوطين37 فيلسوف معروف روم و مؤسس مكتب نوافلاطونيان، معتقد است: انسان براي رسيدن به كمال بايد به خدا شبيه شود و براي اين كه شبيه خدا شود بايد صفات الهي را به صورت فضيلت در روح خود جايگزين سازد.38
بدين سان روشن مي‏شود كه تنها عمل صالح است كه دستيابي انسان، اين مسافر در راه مانده را39 به منزل مقصود كه همان كمال مطلوب است امكان‏پذير مي‏سازد؛ خواه عمل، اخلاقي باشد، كه «اخلاق» نام مي‏گيرد، يا جوارحي باشد كه رفتار ناميده مي‏شود، و يا قلبي و اعتقادي باشد كه از آن به ايمان تعبير مي‏شود.
در بيان اين نكته كه ايمان نيز نوعي عمل است، روايات زيادي وارد شده است؛ مانند:
«ايّها العالم أخبرني ايّ الاعمال افضل عنداللّه‏؟ قال: ما لايقبل اللّه‏ شيئا إلا به. قلت: و ما هو؟ قال: الايمان باللّه‏ الّذي لااله الا هو اعلي الاعمال درجةً و اشرفها منزلةً....»40
از امام صادق عليه‏السلام پرسيده شد كه‏اي عالم! از بهترين عمل نزد خدا خبر بده.
آن حضرت فرمود: بهترين اعمال همان است كه خداوند هيچ چيزي را جز با آن، قبول نمي‏كند.
سؤال شد كه آن چيست؟
فرمود: آن، ايمان به خداست كه هيچ خدايي جز آن نيست....

سخن پاياني

اكنون كه نقش معجزآساي عمل صالح، در تعالي و بالندگي انسان و دستيابي به كمال مطلوب آشكار گرديد، پس بايد كه با كيمياي عمل، مس وجود خويش را به زر ناب كمال مبدل ساخت41 و با كمك آن، در شمار كمال يافتگان درآمد؛ زيرا اين «انسان كامل» است كه كاملترين كلمات الهي بوده42 اسماء حسني و امثال علياي الهي در او جلوه‏گر است43 و چونان آينه‏اي كه نور آفتاب در آن انعكاس مي‏يابد، جمال و جلال خداوندي در وجود حق‏نماي او بازمي‏تابد، چنان كه عبدالكريم گيلاني در اين باره نگاشته است:
«الانسان الكامل مرآة الحق، فان الحق تعالي اوجب علي نفسه ان لاتري اسمائه و صفاته الا في الانسان الكامل.»44
انسان كامل، آينه‏اي است حق‏نما؛ از اين رو حق تعالي بر خويش واجب نموده است كه اسماء و صفات خويش را جز در انسان كامل نبيند (منعكس نسازد).
همچنين نبايد تحت هيچ شرايطي از عمل كه فلاح و رستگاري آدمي را به دنبال دارد غفلت نمود؛ چرا كه عمل، هم آب گواراي حيات طيّب را در كام آدمي مي‏ريزد؛ «من عمل صالحا... فلنحييّنه حيوة طيّبه» (نحل/ 97) و هم زندگاني را در عاليترين مراتب آن، به ارمغان مي‏آورد؛ «و من يأته مؤمنا قد عمل الصالحات فاولئك لهم الدرجات العلي» (طه/ 75) كه آن ابرمرد كمال يافته فرمود: بهشت را بدون عمل طلب كردن، نوعي بي‏خردي است: «طلب الجنّة بلاعمل حمق»45؛ چرا كه بهشت را جز با عمل نمي‏دهند: «ثمن الجنّة العمل الصالح.»46
پس هان اي پيرو قرآن كه فراپيش زندگي معنوي شما روشن به نور قرآن است، با الهام از آيات قرآن، از عمل صالح و انجام دستورات خدا نردباني تا بي‏نهايت فراهم ساز، و از آن، تا آن جا كه اندر وهم نايد47 عروج كن و بدين وسيله خود را به بارگاه قرب حضرت حق كه كمال مطلق است برسان؛ چرا كه تقرب يافته او، هم دراين جهان خداگونه مي‏شود، كه خود در حديث قدسي فرمود:
«هر كس با نوافل (عمل صالح) خود را به من نزديك نمايد او را دوست خواهم داشت و هر كس را دوست بدارم، خود گوش او مي‏شوم كه با آن مي‏شنود و قوّه بينايي او مي‏گردم كه با آن مي‏بيند و زبان او مي‏شوم كه با آن سخن مي‏گويد و دست او خواهم شد كه آن را به كار مي‏گيرد.»48
و هم در سراي ديگر به ملاقات او نايل خواهد گشت كه خود در ارائه طريق فرمود: «فمن كان يرجو لقاء ربّه فليعمل عملاً صالحا»(كهف/ 110)
كه مردم تواند به يزدان رسيد خرد، جانور به ز مردم نديد

پاورقيها:

1. محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج13، ص110؛ همچنين بنگريد به: محمدرضا رباني، حمد رباني، ص20.
2. ابي‏نصر عياشي، تفسير عياشي، ج2، ص294؛ جلال‏الدين سيوطي، الدر المنثور، ج4، ص184؛ مناقب شهر آشوب، ج1، ص90.
3. ملاصدرا، اسفار، ج9، ص257؛ عبداللّه‏ جوادي آملي، شرح حكمت متعاليه، ج3، ص18.
4. ابن عربي، فصوص الحكم، ص107.
5. تاج‏الدين خوارزمي، شرح فصوص الحكم، ص562.
6. ملاهادي سبزواري، شرح غرر الفوائد (شرح منظومه حكمت)، ص24.
7. بنگريد به: اسفار، ج9، ص257؛ عبداللّه‏ نصري، مباني جهان‏شناسي در قرآن، ص51.
8. در اين كه آيا «لذلك» به «اختلاف» در آيه پيشين بر مي‏گردد يا به «رحمت» دو احتمال است كه علامه طباطبايي احتمال دوم را برگزيده است. بنگريد به: الميزان، ج11، ص63.
9. بنگريد به: مرتضي مطهري، انسان كامل، ص114 ـ 98.
هان اي پسر بكوش كه روزي پدر شوي 41. در مكتب حقايق، پيش اديب عشق تا كيمياي عشق يابي و زر شوي دست از مس وجود، چو مردان ره‏بشوي باللّه‏ كز آفتاب فلك، خوبتر شوي گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد ديوان حافظ، ص292 (انتشارات زر قلم)
10. »Nirvana«
11. سيماي انسان كامل، ص40.
12. بنگريد به: مكالمات كنفوسيوس، ص54.
13. انسان كامل، ص149.
14. حسين رزمجو، انسان آرماني و كامل، ص229 ـ 225.
15. امام خميني، تعليقات علي شرح فصوص الحكم و مصباح الانس، ص39 ـ 38.
16. امام خميني، شرح دعاي سحر، ص54.
17. تعليقات علي شرح فصوص الحكم و مصباح الانس، ص160.
18. امام خميني، مصباح الهدايه الي الخلافه و الولايه، ص122 ـ 53.
19. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج16، ص406.
20. بنگريد به: عبداللّه‏ جوادي، تفسير موضوعي، ج6، ص183.
21. همان، ص276.
22. همان، ص277.
23. عبدالرحمن جامي، نقد النصوص في شرح نقش الفصوص، ص104.
24. مثنوي، ج2، دفتر 4، ص326.
25. بنگريد به: عبداللّه‏ جوادي، تفسير موضوعي قرآن، ج6، ص349.
26. «... يطوف عليهم ولدان مخلدون...» (واقعه/ 17)
27. «الانسان الكامل هو قطب الذي تدور عليه افلاك الوجود من اوله و آخره...» حسين رزمجو، انسان آرماني و كامل، ص322، به نقل از: الانسان الكامل جيلان، ج1، ص48.
28. بنگريد به: عطار نيشابوري، منطق الطير، ص15.
29. بنگريد به: خوارزمي، شرح فصوص الحكم، ص110 ـ 102.
30. غررالحكم.
31. ملاهادي سبزواري، شرح منظومه حكمت، ص419.
32. بحارالانوار، ج67، ص119.
33. محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج18، ص390؛ نورالثقلين، ج5، ص132.
34. ديوان حافظ، تبريز، انتشارات زر قلم، ص191.
35. بحارالانوار، ج18، ص202.
36. بنگريد به: صدرالدين شيرازي، الشواهد الربوبيه، ص199؛ عبداللّه‏ نصرتي، سيماي انسان كامل، ص312.
37. Flotin.
38. عبداللّه‏ نصري، سيماي انسان كامل، ص192.
39. «يا ايّها الانسان انّك كادح الي ربّك كدحا فملاقيه» (انشقاق/ 6).
40. بحارالانوار، ج69، ص23؛ بنگريد: همان از ص18 تا ص73.
42. امام خميني، شرح دعاي سحر، ص54.
43. امام خميني، تعليقات علي شرح فصوص الحكم و مصباح الانس، ص39 ـ 38.
44. جيلاني، الانسان الكامل، ص50.
45. غرر آمدي، ج4، ص250.
46. همان، ج3، ص359.
47. مثنوي معنوي، ج2، دفتر 3، ص222.
48. كليني، كافي، ج2، ص352؛ همچنين بنگريد به: بحارالانوار، ج70، ص16.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:38 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر‌و‌پسر در قرآن اختلاط و آميختگي (2)

روابط دختر‌و‌پسر در قرآن اختلاط و آميختگي (2)

مرتضي دانشمند

در نوشتار گذشته ـ‌بشارت شماره 11ـ مسأله «اختلاط» از منظر قرآن به اجمال مورد بررسي قرار گرفت. در اين نوشتار ـ‌در ادامه همان مسأله‌ـ به افقِ جديدي مي‌رسيم. در اين افق؛ «اختلاط و آميختگي» را در آيينه روايات، سيره پيشوايان و گفتار عالمان پي خواهيم گرفت.
سؤال اصلي اين است كه آيا در تعامل و بر خوردِ دختران و پسران و بطور كلّي زنان و مردان، مي‌توان به يك اصل و قاعده كلّي روي آورد؟ آن اصل و قاعده كلّي چيست؟ آيا نظر و بنا بر اختلاط و آميختگي است يا تفكيك و جداسازي؟ آيا در آموزه‌هاي ديني و متونِ شرعي اختلاط و آميختگي حالتِ استثنا و ضرورت دارد و جز در ظرفِ ضرورت‌ها و ناچاري‌ها نمي‌توان به آن گردن نهاد؟ آيا شيوه پيشوايان معصوم نسبت به اختلاط زنان و مردان؛ باز دارنده بوده است يا تشويق و ترغيب؟ يا آنكه آنان در اين مسأله سكوت كرده‌اند؟
پاسخ را از سخنِ عالمانِ دين آغاز كنيم. در ميانِ فقيهانِ شيعه؛ ملا محمّد كاظم يزدي از جمله كساني است كه به طرح اين مسأله پرداخته است. وي اختلاطِ زنان و مردان را ـ‌جز براي پيران‌ـ مكروه دانسته است. متن گفتار وي چنين است: اختلاط زنان با مردان ـ‌جز براي پيران‌ـ مكروه است.1 اختصاصِ كراهت به غير پيران شايد به خاطر ويژگي باشد كه در جوانان است و در پيران و از كار افتادگان نيست. آن ويژه‌گي ـ‌هر چه باشد‌ـ سببِ صدور حكم كراهت شده است. آيا آن ويژه‌گي؛ توفانِ غرايزي است كه در جوانان است و در پيرانِ از كار افتاده نيست؟!
آيا نيروي تجاذب و كشش در جوانان هست و در پيران نيست يا اگر باشد بسيار كمرنگ و بي‌رنگ است؟
بهتر است ردّ پاي حكم ـ‌كراهت‌ـ را در آينه احاديث پي‌گيري كنيم كه مستند و مبناي اين حكم چيست؟
از اولين پيشواي معصوم اميرالمؤمنين(ع) روايت شده كه آن حضرت در برابر مردم مي‌ايستاد و به آنان مي‌فرمود: اي مردم عراق؛ خبر يافتم كه زنان شما در راهها پهلو به پهلوي مردان مي‌زنند آيا شرم نمي‌كنيد؟2

بايد ديد منظور از اين روايت چيست؟

آيا منظور آن است كه زنان و مردان در هيچ حال و هيچ مكاني نبايد همراه و همدوش يكديگر باشند هر چند به يكديگر تنه نزنند و با احتياط از كنار يكديگر عبور كنند؟ در حقيقت آيا منظور امام (ع) وا داشتنِ مردمِ عراق به رعايت اصول پيشگيري و اقداماتِ تأميني است؛ همان كه در نوشتار پيشين به اشارت از آن سخن رفت؟ آيا دين، از دين باوران خواسته تا با از بين بردنِ زمينه‌هاي اختلاط و همدوشي ـ كه مقدماتي اختياري هستند ـ زمينه‌هاي ارتباط‌هاي فيزيكي و تماس‌هاي بدني را از بين ببرد؟ ممكن است همه اين مصلحت انديشي‌ها منظور آورنده دين باشد.
در اينجا ياد آوري اين نكته به جدّ ضروري است كه مطرح كردنِ اصلِ تفكيك و رعايتِ حفظ حريم و پرهيز از اختلاط و آميختگي به هيچ‌وجه به معناي محروم كردنِ نيمي از پيكره اجتماع ـ‌زنان و دختران‌ـ از حقوق اجتماعي و شركت در اجتماعات نيست. چه اينكه رعايت اين اصول اختصاص به دختران و زنان ندارد كه پسران و مردان را نيز در بر ‌مي‌گيرد. ازين گذشته لازمه حفظِ حريم محروم ماندن از شركت در اجتماعات نيست چرا كه هر دو گروه دختران و پسران با رعايت اين اصل مي‌توانند در اجتماعات و سمينارها شركت كرده، به تحصيل علم و دانش روي آورند. چنانكه شيوه تفكيك در حوزه‌هاي ديني ما همواره رعايت مي‌شده، مدارس دختران و پسران از همديگر جدا بوده و تحصيل و دانش در هر دو جريان داشته است.
در همين زمينه شهيد مرتضي مطهري مي‌گويد: «سنّت جاري مسلمانان از زمانِ رسولِ خدا همين بوده است كه زنان از شركت در مجالس و مجامع منع نمي‌شده‌اند، ولي همواره «حريم» رعايت شده است. در مساجد و مجامع، حتّي در كوچه و معبر، زن با مرد مختلط نبوده است».3 هم او مي‌گويد: «اسلام در عين اينكه به زنان اجازه شركت در مساجد را مي‌دهد دستور مي‌دهد به صورتِ مختلط نباشد، محل‌ها از يكديگر جدا باشد. آورده‌اند كه: پيغمبر اكرم(ص) در زمان حياتِ خويش اشاره كرد كه درِ ورودي زنان به مسجد از درِ ورودي مردان مجزا باشد. روزي اشاره به يكي از درها كرد و فرمود: خوب است اين در را به بانوان اختصاص دهيم. نيز نقل شده است: پيغمبر اكرم دستور داد: شب هنگام كه نماز تمام مي‌شود، اول زنها بيرون بروند، بعد مردها. رسولِ خدا خوش نمي‌داشت كه زن و مرد در حال اختلاط از مسجد بيرون روند. زيرا فتنه‌ها از همين اختلاط‌ها بر مي‌خيزد. رسول خدا براي اينكه برخورد و اصطكاكي رخ ندهد دستور مي‌داد: مردان از وسط و زنان از كنار كوچه يا خيابان بروند. يك روز رسول خدا در بيرون مسجد بود، ديد مردان و زنان با هم از مسجد بيرون آمدند. فرمود: بهتر اينست شما صبر كنيد آنها بروند.4»
خلاصه آنكه؛ آنچه از آيات، روايات و سخن عالمان به دست مي‌آيد اين است كه در روابط زنان و مردان و دختران و پسران؛ اصل بر حفظ حريم و پرهيز از اختلاط و آميختگي است.

پاورقيها:

1. عروة الوثقي، مسأله 49.
2. وسائل ج 14، باب 132، من ابواب مقدمات النكاح، حديث 1 «يا اهل العراق نُبِئتُ انّ نسائكم يدافعن الرجال في الطريق أما تستحيون؟».
3. مسأله حجاب، ص 225.
4. همان، ص 217.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر و پسر در قرآن(4) خلوت گزيني

روابط دختر و پسر در قرآن(4) خلوت گزيني

مرتضي دانشمند

منظور از «خلوت گزيني» آن است كه زن و مرد نامحرم در جايي باشند كه كس ديگري جز آن دو آنجا نباشد و كس ديگري هم نتواند در آن مكان وارد شود.(1)
آيا اين نوع ارتباط (خلوت كردن) در جايي از قرآن مورد بحث قرار گرفته است؟ در كدام سوره، كدام آيه و آيا حد و مرز آن و جزئيات آن نيز آمده است؟
باز به قرآن باز گرديم: اين بار(و در اين ديدار قرآني) با دختر پاكدامني روبرو هستيم كه در اولين بهارهاي نوجواني گام گذاشته است و در جامعه‌اي كه غالب دختران و پسرانش رويكردي به زمزمه‌هاي عاشقانه و عارفانه ندارند، او خود را تشنه سوز و گداز و راز ونياز مي‌بيند. به دنبال راهي مي‌گردد تا با محبوب خويش نجوا كند. احساس مي‌كند بايد تنها باشد. جايي برود كه هيچكس او را نبيند؛ حتي نزديكانش. از زبان قرآن بشنويم: «واذكُر فِي الكِتابِ مريمَ إذ انتبذت مِن أَهلها مكاناً شرقياً. فاتخذت مِن دونِهِم حجاباً؛ در اين كتاب(قرآن) از مريم ياد كن، آن دم كه از خاندان خود كناره گرفت و در ناحيه شرقي(تابشگاه خورشيد) استقرار يافت و در مقابل(خود) و آنان پرده‌اي آويخت».
مريم سيزده ساله به راز و نياز نشست مدتي به ابديت چشم دوخت و با محبوب خويش نجوا كرد، امّا ناگهان حضور كسي ترنم خوش او را بر هم زد. صداي پايي شنيد؛ نرم و سبكبال. به روبرو نگاه كرد. نگاهش به جواني افتاد، جواني زيبا. «…فَأَرسَلنا إليها روحَنا فتمثّل لها بشراً سوياً؛ ما جبرييل را نزد او فرستاديم، (جبرييل) چون آدمي معتدل(راست قامت) بر او ظاهر شد». مريم، دچار دهشت شد. جوان كه بود؟ از كجا آمده و چرا به سراپرده او پا گذاشته بود؟ او كه همه درها را بسته و پرده را آويخته بود؟! قالت: إنّي أعوذ بالرحمن منكَ إن كنت تقياً؛ (مريم) گفت: من از تو ـ‌اگر پرهيزگار باشي‌ـ به خداي رحمان پناه مي‌برم(سوره مريم، آيات16 تا‌18). كنايه از اينكه اگر تو مرد مؤمن و پرهيزگاري باشي نبايد به خلوت‌سراي من پا بگذاري. به جمله «إن كنتَ تقياً» دقت كنيم؛ دقّت در اين عبارت اين نكته ظريف را مي‌آموزد كه تقوا و پرهيزكاري، بستر و زمينه‌اي است كه در آن، هيچگاه ميوه خلوت‌گزيني نمي‌رويد و اگر روييد از چنين ميوه و ثمره‌اي بايد به خداي رحمان پناه برد. «قالت إنّي اعوذ بالرحمن؛ گفت: پناه مي‌برم به خداي رحمان». شايد رمز تعبير به «رحمان» (از ميان هزاران صفتي كه خدا دارد) آن باشد كه خلوت‌گزيني زن و مرد نامحرم در يك مكان ـ‌كه كس ديگري نتواند در آن مكان راه يابد‌ـ داراي آفات و شروري است كه در صورت ابتلا شدن، بايد تنها با توسل به رحمانيت خدا آنها را جبران كرد.
همين نكته در سوره يوسف با زباني ديگر و از زبان يوسف بازگو شده است. هنگامي كه يوسف از دام‌هاي متعددي كه زليخا بر سر راه عفاف و تقواي او گسترده بود، رهايي يافت باز هم خود را تبرئه شده نمي‌دانست و شيطان نفس را همواره در كمين مي‌ديد. مگر آنكه خدايش به او رحم كند. «وَ ما أُبرّئ نَفسي إنَّ النّفس لَأَمّارة بالسّوء إلّا ما رَحِمَ رَبّي؛ (يوسف گفت:) من خود را تبرئه نمي‌كنم كه نفس انساني پيوسته به بديها فرمان مي‌دهد، مگر آن كه پروردگارم رحم كند».(سوره يوسف، آيه52) در اينجا نيز يوسف براي رها شدن از دام خلوتي كه زليخا برايش گسترده است از رحمانيت خدا مدد مي‌گيرد.
يكي از مفسران در توضيح آيات سوره مريم مي‌گويد: اين(دختر) همان بانوي پاكي است كه وقتي مردي ناگهان پا در خلوت‌سراي او مي‌گذارد، بر خود مي‌لرزد و به وحشت مي‌افتد و به خدا پناه مي‌برد.(2) در سايه اين آموزش‌هاي آسماني، تكليف بسياري از انواع ارتباطات در زندگي روزمره دختران و پسران و زنان و مردان روشن مي‌گردد. مثلاً آيا يك پزشك مي‌تواند با بيمار خود از جنس مخالف خلوت كند؟ آيا مدير يك شركت مي‌تواند با منشي خود ساعت‌هاي طولاني پشت درهاي بسته به تنهايي به تبادل و مشاوره بپردازد؟ آيا رياست دانشكده و يا استاد دانشگاه حق دارد با دانشجوي خود از جنس مخالف خلوت كند؟ البته صورت مسأله در همه اين موارد آنجايي است كه اين خلوت كردن و سخن گفتن؛ پيرامون مسايل علمي، تخصصي و كاري باشد وگرنه علاوه بر حرمت خلوت گزيني، قلمروهاي ديگر حرام را نيز در بر مي‌گيرد. آيا دختر و پسر نامحرم مي‌توانند بطور هم‌زمان در يك آسانسور سوار شده از طبقه‌اي به طبقه ديگر همراه و هم‌نفس باشند؟!
پاسخ همه اين پرسش‌ها را از همان دو شرطي كه در تعريف خلوت‌گزيني آمد مي‌توان دريافت كرد. توضيح آنكه در همه اين موارد اگر شرايط به گونه‌اي باشد كه كسي جز آن دو در آن مكان نباشد و امكان ورود شخص ديگري عملاً ممكن نباشد، ماندن آنها در آن مكان، مقبول و مرضي نظر شارع نخواهد بود.
اينها درس‌هايي است كه در اين ديدار، از بارش آيات الهي در سوره مريم فرا‌مي‌گيريم.
دوست دارم در اينجا سؤالي را مطرح كنم و به همه جواناني كه با ذهني باز و فكري ژرف به قرآن روي مي‌آورند ـ‌و داروهاي دردهاي فردي و اجتماعي خويش را از كوثر قرآن مي‌جويند(3)‌ـ تقديم كنم: آيا دختران و پسران معاصر حضرت مريم(س) ماهيتي غير از جوانان معاصر ما داشته‌اند؟ آيا الگويي كه قرآن از اين بانوي پاك ـ‌در سوره‌مريم‌ـ فراروي ما مي‌گذارد، با پيشرفت زمان و تحول تاريخ كهنه مي‌شود؟ آيا پيشرفت‌هاي شگفت‌انگيز دوران صنعتي و فراصنعتي و عصر ارتباطات و دهكده جهاني توانسته است ماهيت دختران و پسران و نهاد و فطرت و غريزه زنان و مردان را بگونه‌اي متحول كند كه ديگر تحت جاذبه هيچ غريزه‌اي قرار نگيرند و مسأله ارتباط دختر و پسر خود به خود حل شده باشد؟
اين گفتار را با پندي از شيطان به پايان مي‌بريم كه هيچگاه دست از اغواگري و فريبكاري مردان راه برنمي‌دارد، چه رسد به ما كه هنوز در آغاز راهيم. قال ابليس لموسي(ع): لاتخل بامرأة لاتحلّ لك فانّه لايخلو رَجُل بامرأةٍ لاتحلّ له الّا كنتُ صاحبه دون اصحابي؛ ابليس به موسي(ع) گفت: هيچگاه با زني كه محرم تو نيست خلوت مكن، زيرا هيچ مردي با زن نامحرم خلوت نمي‌كند مگر آن كه من (خودم كه ابليس هستم و نه دوستان ديگرم) دوست و مصاحب آن دو خواهم بود.(4)

پاورقيها:

1. احكام روابط زن و مرد، سيدمسعود معصومي، ص117.
2. في ظلال القرآن، ج 5، ص 430.
3. قال علي(ع): يستثيرون به دواءَ دائهم. داروي دردهايشان را از قرآن مي‌خواهند. نهج‌البلاغه، خطبه متقين.
4. سفينة‌البحار، ماده «خلو».
یک شنبه 2 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر و پسر در قرآن: اختلاط و آميختگي

روابط دختر و پسر در قرآن: اختلاط و آميختگي

مرتضي دانشمند

در نوشته‌هاي پيشينِ« روابط دختر و پسر» از منظرهاي گوناگون از جمله:« كلام و سخن گفتن»، «مساعدت و ياري رساندن»، «تنهايي و خلوت گزيني»، «حيا در رفتار و گفتار»، «فضا‌هاي پاك و ناپاك» و «ارتباط خيالي» به اجمال مورد بررسي قرار گرفت.
در اين فصل به بررسي«بُعدِ اختلاط و آميختگي» مي‌پردازيم:
آ‌يا شيوه رايج در مراكز آموزش دانشگاهي كه دختر و پسر كنار و همدوش يكديگر(گر چه در دو رديف) در كلاسِ درس، حضور مي‌يابند، از نظرِ قرآن؛ مطلوب و محبوب است يا نامطلوب؟ آيا پرستاري كردن دختران از بيماران پسر، معالجه بانوان نزدِ طبيبان مرد از نظر قرآن محبوب و پسنديده است يا مذموم و نكوهيده و فقط در ظرف ضرورتها و فقدان يا كمبود پزشكان متخصص از جنس موافق مي‌توان به آن تن داد؟
در اينجا ياد آوري اين نكته ضروري است كه سخن بر سر حلال و حرام و يا جايز و مكروه و مباح نيست كه اين خود بحثي اجتهادي است سخن برسر مذاق، سليقه، سنّت و شيوه مورد پسند شارع در ظرف اولويت‌ها، ترجيح‌ها و اقدامات احتياطي و تأميني1 است.
در سوره قصص كه پيش از اين به تلاوت آياتش نشستيم و از آن بهره گرفتيم، بُعد«اختلاط» نيز مطرح است:
«و لمّا وَرَدَ ماءَ مَدين وَجَدَ عليه اُمَّةً مِنَ النّاسِ يسقُون وَ وَجَدَ من دونِهِم امرَأتينِ تذودان قال ما خَطبُكُما قالتا لا نَسقي حتّي يصدِرَ الرِّعاءُ و أَبُونا شَيخ كَبير؛ چون(موسي(ع)) به آب مدين رسيد، گروهي را ديد كه چارپايانِ خود را آب مي‌دهند و از پَسِ ايشان دو زن را ديد كه(چارپايان خود را) باز‌مي‌داشتند. به آنان گفت: شما چكار مي‌كنيد؟ گفتند:ما آب نمي‌دهيم تا چوپانان ( چارپايانِ خودرا از آبشخور) باز گردانند و پدر ما پيري فرتوت است».(سوره قصص،آيه 23)
دقّت و تدبّر در كلمه كلمه اين آيات و با مراجعه به رواياتِ مربوط به« اختلاط»،گشاينده بسياري از ابهامها، پرسش‌ها و شبهه‌هايي است كه در بُعدِ نظري و عملي اختلاط مطرح است و راهگشاي مديران، مسؤولانِ مراكز فرهنگي، آموزشي و دانشگاهي، براي برنامه ريزي‌هاي تربيتي اردويي، اتاقهاي عمل، سالن‌هاي تشريح، لابرتوارها، سالن‌هاي سينماو… خواهد بود. پرسشي كه در جهت اختلاطي اين آيه مطرح است؛اين است كه چرا دختران شعيب(ع) در پاسخِ موسي(ع) كه از كارشان پرسيده بود گفتند:«ما( به گوسفندانمان) آب نمي‌دهيم تا چوپانان بروند». چه ارتباطي بين آب ندادن دختران و حضور شبانان وجود دارد؟ چرا دختران شعيب خود را در صف شبانان جا ندادند و يا حداقل كنار آنها نايستادند تا نوبتشان از دست نرود و فرصتشان ضايع نگردد با آنكه پدر كهنسالشان در خانه به انتظار نشسته بود؟
به نظر مي رسد پاسخ دادن به اين پرسش‌ها در گرو تأمّل فراوان در عبارت‌هاي«تمشي علي استحياء» و « انّ ابي يدعوك» است كه نكته‌هايي از آن در شماره‌هاي گذشته، گذشت. جانِ سخن آنكه، آيه‌اي كه ذكر شد، گرچه نه به صراحت، امّا به اشعار و اشاره اين نكته را مي‌آموزد كه دختراني كه در مَهد شعيب پيامبر پرورش يافته‌اند، در همه برخوردهايشان تمامِ ظرافت‌هاي تربيتي را به كار مي‌بندند، بگونه‌اي كه از ايستادن در صف مردان و اختلاط و آميختگي و دمخور‌شدن با آنان پرهيز مي‌كنند. گرچه برداشت ديگري از آيه گوياي آن است كه كنار ايستادن دختران، بخاطر ناتواني آنان در كشيدنِ دلو بزرگِ آب بوده است،امّا اين برداشت جنبه حصري نداشته و راه را بربرداشت‌ها و چشم اندازهاي ديگري كه از دل آيه برمي‌آيد از جمله مسأله اختلاط هرگز نمي‌بندد.
توضيح آنكه هنگامي كه موسي(ع) از آنان مي‌پرسد:ما خَطبُكُما؟ كارتان چيست؟ و پاسخ مي‌شنود كه «لانسقي حتّي يصدرَالرعاء؛ آب نمي‌دهيم تا شبانان باز گردند». اين پرسش و پاسخ به ضميمه« وَابونا شيخ كبير؛ پدرمان پيري كهنسال است» اين نكته را مي‌آموزد كه اگر شرايط به گونه‌اي بود كه شبانان رفته‌بودند ما خود آب مي‌كشيديم و يا اگر پدرمان سالخورده و باز نشسته نبود خودش اين مهّم را به عهده مي‌گرفت. امّا اكنون كه نه شبانان گردِ حلقه چاه را خلوت كرده و نه پدرمان توانِ كار كردن دارد، ما به اين كار تن داده‌ايم. امّا در اين كار نيز به ضرورت بسنده مي‌كنيم، حدّ و مرزهاي عفاف را بخوبي مي‌شناسيم و رعايت مي‌كنيم و تا شبانان برسرِ چاه هستند، ما خود را در صفِ آنان جانمي‌دهيم و دوش به دوش و پهلو به پهلوي آنان قرار نمي‌گيريم هر چند آنان نوبتِ ما را رعايت نكنند و حقمان را نشناسند، چرا كه ما همواره تكليفِ الهي خويش را شناخته‌ايم و به آن متعهد و پايبنديم.
در تأييد همين برداشت، يكي از مفسران مي‌گويد:دختران خوش نداشتند كه بر چاه وارد شوند؛ زيرا مي‌خواستند با مردان اختلاط نيابند.2 همان مفسّر در توضيح«تمشي علي استحياء؛ شرمگينانه قدم برمي‌داشت». مي‌گويد: آن دختر همواره از كنارِ راه مي‌رفت،زيرا وي از دوشيزگان بسيار عفيف و با حيا بود كه راه رفتن در حضورِ مردان را خوش نمي‌داشت و از زناني نبود كه بسيار در انظار ظاهر مي‌شوند.
تأمّل در تعبيرِ«لا نسقي» كه به شيوه جمله فعليه و فعل مضارع آمده است نيز حايز اهميت مي‌باشد، چه آنكه اين عمل و رفتار؛ نوعي عادت و شيوه دايمي را مي‌رساند، گويي دختران مي‌خواهند بگويند:‌ما همواره( و هر روز) چنين عمل مي‌كنيم كه تا شبانان بر گِردِ چاه جمع اند ما هرگز آب بر نمي‌داريم. با آنكه مي‌توانست بگويد: ماسقينا حتّي يصدرالرعاء يعني آب نداديم تا چوپانان بروند.
صاحب تفسير روح البيان در تأييد همين نكته مي‌گويد:
عادتِ ما اين است كه تا شبانان باز نگردند به گوسفندهايمان آب ندهيم. كمي پس از آن در تبيين انگيزه رفتاري دختران مي‌گويد:اين( دور ايستادنِ ما) به خاطر پرهيز از اختلاط با مردان است.3

پاورقيها:

1)اقداماتي كه پيش از وقوع خطر؛ چراغ‌هاي قرمز را روشن و زنگ‌هاي هشدار دهنده را به صدا در مي‌آورد.
2) تفسير مُقتنياتُ الدُرَر، ج 8، ص 132.
3) تفسير روح البيان، تأليف الشيخ اسماعيل حقي البروسوي، ج 6، ص 395.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر و پسر در قرآن مساعدت و ياري رساندن

روابط دختر و پسر در قرآن

مساعدت و ياري رساندن

مرتضي دانشمند

پيش از اين گفتيم: در «ارتباط دختر و پسر» سه ديدگاه قابل فرض است: منع شديد، ارتباط افسار گسيخته و راه وسط. با مروري برآيات سوره قصص ارتباط دو جنس، در بُعد سخن گفتن با يكديگر به طور اجمالي بررسي شد و درباره شرايط و زمينه‌هاي ذهني و گفتاري ارتباط، سخن گفتيم.
اينك ادامه گفتار:
«فَسقي لهما ثُمَّ تَوَلّي اِلي الظِلّ…»
باز با همان جوان روبه‌رو هستيم. جوان پرشور امّا خسته و گرسنه. جواني كه از مصر گريخته و به «مَدْين» رسيده است. ذهن كنجكاوش و نگاه جستجوگر، امّا معصوم و پاكش در كنار چاه آب، او را به سوي دو دختر جوان مي‌كشد. دختراني كه دور از انبوه چوپانان به انتظار ايستاده‌اند. پيش مي‌رود و از آنان مي‌پرسد: كارتان چيست؟ پاسخ مي‌دهند: ما به گوسفندانمان آب نمي‌دهيم تا آنكه چوپانان آب بردارند و چاه را خلوت كنند. پدر ما پير و سالخورده است. پس (جوان) گوسفندانشان را آب داد، آن گاه سوي سايه رفت… در اين آيات دقت كنيم. آياتي كه هركلمه‌اش دنيايي از نكته‌هاي روشنگر را به همراه دارد. نكته‌هايي كه مي‌تواند انسان سرگشته و نسل سرگردان، امّا تشنه امروز را به شيوه جديدي از زندگي در سايه قرآن رهنمون گردد.
در چشم انداز آيات، رفتار جوان نگاه‌مان را به خود مي‌كشد. با اينكه او از اهل مدين نيست، بلكه يك پناهنده از ستم گريخته است؛ امّا حتي در شهر غريبِ مدين هم ستمي را كه بردختران مي‌رود برنمي‌تابد. در ميان نگاه‌هاي نا باورانه مديني‌ها ناگهان جلو مي‌آيد. آستين همت بالا مي‌زند، به گوسفندان دختران آب مي‌دهد، آنگاه با خاطري آسوده در سايه مي نشيند.
اصل دوّمي كه از اين آيات به‌دست مي‌آيد اين است كه ارتباط دختر و پسر در بُعد مساعدت و ياري رساندن مورد نكوهش قرار نگرفته است. امّا آيا اين اصل را به طور مطلق مي‌توان پذيرفت؟ آيا دو جنس مخالف در هرشرايط (اجتماعي، فرهنگي، روحي) مي‌توانند با تكيه براصل «مساعدت» با يكديگر مرتبط شوند، به ياري هم بشتابند، در درس‌ها و مشكلات درسي به يكديگر ياري رسانند، به خوابگاه و خانه يكديگر رفته به بحث و گفتگوي درسي و غير درسي بپردازند؟
پاسخ به اين پرسش‌ها نياز به بررسي مسأله «خلوت گزيني» و اختلاط «دختر و پسر» از ديدگاه قرآن است كه در فرصت ديگري بايد بدان پرداخت.
براي روشن شدن اصل مساعدت به قرآن باز مي‌گرديم. در آيات سوره قصص، موسي را ديديم كه به كمك دختران شتافت؛ امّا نكته‌اي در ادامه آيه آمده كه در خور تأمل فراوان است. قرآن مي‌گويد: (موساي جوان) براي دختران آب كشيد، آنگاه به سايه پناه برد. همين و بس. امّا پس از مساعدت به دختران، ديگر آنجا نايستاد، به رويشان لبخند نزد، از نام و نشانشان نپرسيد، از آنها نخواست تا به او بگويند خانه‌شان كجاست، با كه زندگي مي‌كنند، اجازه مي‌دهند تا در منزل همراهي‌شان كند يا نه. قرآن فقط مي‌گويد: «فَسَقي لَهُما ثُمَّ تولّي الي الظِلّ؛ برايشان آب كشيد، آن گاه به سايه رفت». «فَقال رَبِّ إنّي لِما اَنْزَلْتَ إلَي مِنْ خَيرٍ فَقير؛ (دست به دعا برداشت) و گفت: پروردگارا؛ من به هرخيري (غذايي) كه به سويم فرستي نيازمندم» (سوره قصص، آيه 24)
نمونه‌هاي فراواني از قرآن، نشان از آن دارد كه مرداني كه انگيزه آنها از مساعدت، تنها ياري رساندن به نيازمندان بوده است، نه ايجاد پُلي براي رسيدن به غريزه‌ها و اشباع نا مشروع آنها، به ياري و مساعدت زنان شتافته، گرفتاري آنها را برطرف كرده‌اند. داستانِ «مردناشناس» يك نمونه از نمونه‌هاي فراوان است. در اين داستان علي‌(ع) در راه به زني برمي‌خورد، زن مشك آب را بردوش گرفته و نفس زنان به سوي خانه مي‌رود. علي(ع) به كمكش مي‌شتابد، مشك آبش را به دوش مي‌كشد و تا خانه مي‌برد، به اين هم اكتفا نمي‌كند، به خانه باز مي‌گردد و ما يحتاج زندگي زن و كودكانش را براي او مي‌برد و حتّي با دست خويش هسته خرما را بيرون مي‌آورد و كام كودكان يتيم را شيرين مي‌كند.(?)
در نمونه ديگري، سلمان به ديدار خانواده علي‌(ع) مي‌رود. اجازه مي‌گيرد و پا در خانه مي‌گذارد، از حال زهرا(س) جويا مي‌شود. كار و زحمت زياد، دست‌هاي او را مجروح كرده است. با اصرار از زهرا(س) مي‌خواهد به او اجازه دهد در دستاس كردن به او ياري دهد. اجازه مي‌گيرد و به مساعدت دختر پيامبر(ص) برمي‌خيزد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
?. استاد مرتضي مطهري، داستان راستان، ج1.
يك آيه و چند نكته
ملاكهاي ارزش
عبدالحميد نبوي
در آيه 22 سوره انفال آمده است:
اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمّ البُكْمُ الَّذِينَ لا يعْقِلُونَ.
ترجمه: «بدترين موجودات در نزد خداوند كر و لالهايي
هستند كه عقل خود را به كار نمي‌بندند».
از اين آيه كوتاه چند نكته بلند فهميده مي‌شود كه در ذيل به پاره‌اي از آنها اشاره مي‌شود.

پيامها:

1. ميان شنيدن حق و گفتن حق و تعقّل كردن، رابطه متقابلي وجود دارد.
2. ناشنواي واقعي كسي است كه نخواهد حق را بشنود.
3. گنگ واقعي كسي است كه نخواهد حق را بيان كند.
4. نابخرد واقعي كسي است كه در رابطه با حق، ناشنوا و گنگ باشد.
5. حق شنيدن وحق گفتن و خردورزي، از ملاكهاي ارزش انسان در پيشگاه خداوند متعال است.
6. آنكه حق را نگويد و نشنود و تعقّل نكند، انسان نيست، بلكه حيوان (دواب) است. زيرا در اين آيه از اين گروه با تعبير «دواب»، به معناي بهايم و جنبندگان، ياد شده كه اشاره به اين است كه توصيف شدگان به منزله حيوانات هستند و ارزش نام «انسان» را ندارند.
7. شنيدن حق كافي نيست، بلكه بايد آن را گفت و در آن تعقّل كرد.
8. آنكه تعقّل نكند، نمي‌تواند حق را بگويد و بشنود.

نسيم

بعد از پدر باران
مراقبت،نگين پيروزي
قرآن در جبهه
چه خوب راحت شديم!
الگوي پارسيان
سخني با جوانان
تجلّي قرآن در شعر و ادب فارسي
بعد از پدر، باران

مصطفي رحماندوست

زمينهاي حاصلخيز اطراف روستا، كشتكاران مشخصي داشت، اگر زمين خوش آب و آفتابي مانده بود، دور بود. برادر كوچكتر مي‌دانست كه بايد رنج راه دور را تحمل كند تا ثمري درو كند. صبح زود به خدا توكل كرد و نان پيچه‌اش را برداشت و راه افتاد. به كساني كه زمين حاصلخيز دور افتاده داشتند سر زد، تا بالاخره توانست، رضايت يكي را براي شركت در كاشت دانه، جلب كند.
پدرش تازه مرده بود و دو برادر ديگرش شرمگين‌تر از آن بودند كه تاب ديدار ديگران را داشته باشند. يكي با كبر و ريا به ميدان آمده بود، تا خلق خدا را بفريبد و آن ديگر بر سنگلاخي دانه پاشيده بود و مسخره‌اين و آن شده بود.
مردم، برادر كوچكتر را به تلاش و كار مي‌شناختند. اين بود كه به او اعتماد كردند، مشاركت زمين حاصلخيزي را هر چند دور به او سپردند.
وقتي برادر كوچكتر با نيم كيسه‌اي دانه بر دوش راهي كشت و كار شد، هيچ‌كس اميدي به موفقيتش نداشت. پيش و بيش از همه، برادران او بودند كه كوسِ نااميدي نواختند.
برادر كوچكتر مي‌انديشيد كه «هر كه دانه مي‌افشاند راستي درو مي‌كند».‌
شخم زدن زميني آنهمه دور، خسته كننده و توان فرساتر از آن بود كه جز خشنودي خدا، انگيزه‌اي به ادامه‌كار وادارش كند.
دانه‌ها را كه كاشت، چشمش به آسمان بود. آسمان نيز با برادرانش همسو شده بود و بخل مي‌ورزيد. هر روز ابر بود و ابر. ابري كه نه باران داشت نه مجالي به تابش آفتاب مي‌داد.
برادر كوچكتر كه انتظار باراني پر بار را داشت چاره‌اي جز تحمل و شكيبايي نمي‌ديد.
آنچه كه داشت به اميد برداشت افشانده بود. او كارش را كرده بود. اما حيف كه آسمان ياري نمي‌كرد.
برادر كوچكتر به خانه نمي‌رفت. تحمل ديدن زمين از تشنگي سوخته و دانه‌هاي عطش گويان دل خاك، برايش راحت‌تر از تحمل نيشخند دو برادر بزرگترش بود. وقت مي‌گذشت و دانه در دل خاك مي‌سوخت. همراه دانه‌هاي در دل خاك، اميد دل برادر كوچكتر هم كم‌كم خاموش مي‌شد.
آن شب، جز از ابر بي‌باران و باد گرم خبري نبود. تاب تحمل را از دست داد. با دست به خاك خشك زد و مشتي از آن را به سر افشاند. همه او را وانهاده بودند. روي خاك نشست و بي‌اختيار پيشاني بر خاك ساييد:‌
آه، اي خداي بهاران و باران،
به فرزندانِ تشنه دلِ خاكِ خشك، رحم كن.
به دستهاي من كه به اميد وعده تو راستي افشانده،
پس كو بارانت؟‌
كجاست خورشيد تابانت؟
چقدر ناله و فرياد كرد، كسي نمي‌داند. حتي ستاره‌اي در آسمان نبود كه تماشاگر راز و نيازش باشد.
اشك بر حلقه چشمانش نشست.
كاش شور نبودي. آنقدر گريه مي‌كردم تا زمينم را سيراب كني.
برق نگاه شيطاني و مسخره كننده برادر بزرگتر حتي چشمهاي بسته و اشك آلودش را آزرد.
رعد خنده تمسخرآميز برادر ديگر، گوشهايش را مي‌خراشيد.
باران آسمان چشمانش، امانش نمي‌داد. همچنان سر بر سجده داشت كه احساس كرد، نم‌نم باران خيسش مي‌كند.
اشك چشم است يا اشك آسمان؟!
چشمهايش را بسته بود، گوشهايش را باز كرد.
خبري از ترانه باران نبود. خسته از نااميدي، گوشهايش را هم فرو بست تا صداي وهم آلود نم‌نم باران را هم نشنود.
نمي‌دانست كِي، امّا خوابش برد.
در خواب، پدر چشمه‌اي شده بود كه مي‌جوشيد و زمين تشنه كوچكترين پسرش را آب مي‌داد.
ـ‌پسرم! من چشمه شده‌ام. محبتهايي كه در راه خدا به من كردي، چشمه‌ام كرده است. از برادرانت چه خبر؟
ـ‌برادرانم! اگر زمينم خشك نمي‌شد و حاصل مي‌داد، به آنها مي‌فهماندم كه تلاش چه ثمري دارد… نه، به دل نمي‌گرفتم. از حاصل تلاشم به آنها هم مي‌دادم، تا طعم شيرين توكل و تلاش را بچشند. چه كنم كه هر سه، به يك بن‌بست رسيده‌ايم.
گريه در خواب هم، بارانِ اشك را به دنبال داشت. آنقدر كه احساس كرد سجده‌گاهش خيس شده است و پيشاني بر گِل گذاشته است. از خواب برخاست. زمين نم‌زده بود و سجده‌گاه او كه قطره‌هاي بارش دو باران را پذيرفته بود، خاك نبود، گل بود.
گل از پيشاني پاك كرد. به اطرافش نگريست. زمينش آنقدر از نم‌نم باران آسماني آب خورده بود كه چهره‌او را به گُلِ لبخند مهمان كرد. هوا داشت روشن مي‌شد. برادر كوچكتر از جا برخاست. حال چشمش به دنبال گودالي بود كه آب باران را در خود، جمع كرده باشد. آبي براي وضو. وضويي براي نماز صبح و نماز شكر. نماز براي توبه، توبه از نااميدي، كه خدا بر آنچه مي‌كنيم آگاه است.
خداوند مي‌فرمايد:
«وَمَثَلُ الَّذِينَ ينْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ وَتَثْبِيتاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةِ اَصابَها وابِل فَئاتَتْ اُكُلَها ضِعْفَينِ فَإِنْ لَمْ يصِبْها وابِل فَطَلّ وَاللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِير؛ و ـ كار ـ كساني كه اموال خود را براي خشنودي خدا و تثبيت ـ ملكات انساني در ـ روح خود، انفاق مي‌كنند، همچون باغي است كه در نقطه بلندي باشد و بارانهاي درشت به آن برسد ـ و از هواي آزاد و نور آفتاب، به حد كافي بهره‌گيرد ـ و ميوه خود را دو چندان دهد ـ كه هميشه شاداب و با طراوت است ـ و اگر باران درشت به آن نرسد، باراني نرم به آن مي‌رسد و خداوند به آنچه انجام مي‌دهيد، بيناست.» (سوره بقره، آيه 265)
دستورالعمل قرآني
مراقبت، نگين پيروزي
علاّمه حسن حسن‌زاده آملي
از اينكه مي‌بينم مخاطبان اين نشريه مبارك، جوانان‌اند؛ بسيار احساس خوشحالي مي‌كنم. زيرا جوانان هنوز رنگ دنيا به خود نگرفته‌اند، بنياد و ذات آنها پاك و بي رنگ است و به مبدأ هستي نزديك‌اند، لذا حرف حق در آنها مؤثر واقع مي‌شود و كاملاً آمادگي دارند كه در راه سير و سلوك معنوي و خودسازي حركت كنند.
جوانان امروز غالباً اهل فكر و استدلال و منطق هستند؛ از اين‌رو حرف حق را مي‌توان با آنها به روشني بيان كرد و شايد اين حديث شريف «كلكم راع وكلكم مسئول عن رعيته» خطاب به ما باشد كه در قبال فرزندان و جوانان عزيز مسئوليت داريم. لقمان‌(ع) به پسرش گفت: دنيا درياست و ما كشتي نشستگانيم. جوانان عزيز بايد توجه‌داشته‌باشند كه‌اين‌دريا نهنگ‌ها، درنده‌ها و غرق شدگان بسيار دارد، كه در عبور از آن احتياط و مواظبت و هوشياري بسيار لازم است.
عزيزان جوان، متذكر اين نكته مهم و با اهميت هستند كه، ذات و فطرت انسان، پاك است و گرايش به عالم پاكيها و مبدأ هستي دارد و روح انسان همواره در طلب رسيدن به نور و زيبايي و كمال است و به هيچ وجه، به ماندن در اين دنياي خاكي و ظلمت‌كده، دل نمي‌دهد و به آن خو نمي‌گيرد. زيرا روح انسان از اين جهان خاكي نيست و از سنخ جهان بالا است و او در تمام كوشش‌هاي خود رسيدن به مبدأ كمالات را مي‌خواهد. ممكن است گفته شود كه، ما انسانهاي بسياري مي‌بينيم كه اين چنين نيستند و با اين دنياي تنگ و تاريك انس گرفته‌اند و به طرز عجيبي به آن دل داده‌اند. در اين باب است كه، فيلسوف الهي «فارابي» اين چنين فردي را تشبيه كرده است به كسي كه، از نظر دستگاه گوارش و ميل به غذا، مبتلا به بيماري «بوليموس» مي‌باشد ـ بوليموس بيماري است كه عارض دستگاه گوارش مي‌شود و بر اثر آن فرد احساس‌گرسنگي نمي‌كند و از اشتها باز مي‌ماند، مزاج او عليل و بيمار و اندام او لاغر و ناتوان مي‌شود و وقتي به او مي‌گويند؛ شما چرا لاغر و ضعيف شده‌اي، مگر غذا نمي‌خوري؟ مي‌گويد: اشتها ندارم! با اينكه سير نيست و بدن او احتياج به غذا دارد، فقط دستگاه گوارشش مريض شده كه بايد معالجه گردد. در ادامه اين فيلسوف بزرگ مي‌فرمايد: همان‌طور كه دستگاه گوارش بدن به بيماري بوليموس مبتلا شده و از اشتها باز مي‌ماند، نَفْس انسان نيز براثر تعلق به بدن، توجه به طبيعت، دنيا، نشست و برخاست با انسان‌هاي نا پاك و غير الهي دچار عوارض و بيماريهايي مي‌گردد. در آن وقت است كه ديگر به معنويات و عالم پاكيها، ميل و رغبت نشان نمي‌دهد. در اين هنگام، انسان بايد هوشيار باشد، همين كه ديد نفس از كار اصلي و مسير نوراني باز مانده، به حال خودش توجه كند كه چگونه شده به اين وضع در آمده؟ بايد خود را به طبيب روحاني نشان دهد و در پناه انسان دلسوز و كار كشته در معنويات، خود را به سعادت ابدي برساند كه اقتضاي طبيعت انسان، گرايش به علم و معرفت و عالم بالاست.
جان گشايد سوي بالا بالها تن زده اندر زمين چنگالها
با توجه به اين آمادگي و پاكي روح جوانان و خطر انحراف از مسير اصلي، دستور العملي را كه برگرفته از آيات قرآن كريم است از استاد بزرگوار و سالك الي اللّه علامه طباطبائي(ره) براي آنان ياد‌آور مي‌شويم. اين دستور العمل قرآني كه خود غنيمت گرانبهايي است، باشد كه موجب بيداري جان‌هاي مستعد مؤمنان گردد.
روزي اين جانب محضر علامه طباطبايي(ره) بودم؛ ايشان فرمودند: مهمترين عامل در راه سير و سلوك «مراقبت» است و مراقبت بذر رستگاري است.
در اين زمينه مطالبي فرمودند كه اينجانب آن را با توضيح، بيان مي‌كنم:
بايد ديد اولاً، مراقبت يعني چه؟ و در ثاني، چگونه است كه به عنوان مهمترين اصل، در خود سازي از آن ياد مي‌شود؟
مراقبت يعني؛ مواظب نَفْس و هواهاي آن بودن، خود را در محضر پروردگار ديدن و هيچ لحظه از رشد و كمال خود غافل نشدن «وَلا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ؛ و همچون كساني نباشيد كه خدا را فراموش كردندو خدا نيز آنها را به «خود فراموشي» گرفتاركرد»، (سوره حشر، آيه19). با اينكه در ميان مردم زندگي مي‌كند خود را در حضور پروردگار مي‌بيند.
هرگز وجـود حاضر و غايب شنيده‌اي من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است
اگر فرد در طول روز در رفتار، گفتار،كردار و نگاه، متوجه خداوند باشد و بداند كه حساب و كتابي در كار است و ادب محضر خدا را رعايت كند، او در حال مراقبت است.
امّا اينكه، چرا مراقبت مهمترين عامل در سير و سلوك است؟ براي اينست كه، مراقبت بذري است كه اگر در وجود انسان كاشته شود و قوام گيرد و دوام يابد، در آن وقت است كه عبادات، اذكار، اوراد، نماز، دعا، روزه و ساير كارهاي نيك مي‌تواند موجب رشد و كمال و ترقي روح انسان گردد. اما اگر مراقبت نباشد، ساير كارها نمي‌توانند انسان را به سرچشمه حيات برساند. زيرا مثلاً انساني كه به مسجد مي‌رود و نماز مي‌خواند و وقتي برمي‌گردد به برنامه‌اي عادي و به همان كارهاي غير الهي ادامه مي‌دهد، اين فرد هيچ وقت كارش به جايي نمي‌رسد و درب سعادت ابدي به رويش گشوده نمي‌شود، اين فرد مانند آنست كه، شما قطعه زغالي يا پاره آهني را به آتش نزديك كنيد و همين كه مي‌خواهد گرم شود و حرارت در او تأثير كند و گداخته شود آن را كنار بكشيد و از آتش دور سازيد و بعد از مدتي دوباره به آتش نزديك كنيد و اين حالت تا قيامت ادامه پيدا كند، آن زغال آتش نمي‌گيرد و آن آهن گداخته نمي‌گردد؛ بلكه حرارت مختصري را به طور موقت مي‌پذيرد و با دور كردن سرد مي‌گردد. وضعيت انساني كه در راه خداوند استقامت به خرج نمي‌دهد، چنين است. مثلاً انسان تابوتي را مي‌بيند يا به قبرستان مي‌رود و يا يكي از نزديكانش فوت مي‌كند و يا شب جمعه‌ايي دعا و ثنا مي‌خواند و يا شب قدر فرا مي‌رسد و با اين امور چند لحظه‌اي حال خوب و خوش پيدا مي‌كند و ليكن اگر مراقبت نداشته باشد، براثر غفلت و آلودگيها و گناهان اثر آن از بين مي‌رود. روي اين جهت است كه اين فرد صاحب كشف و تغيير بنيادي و اساسي نمي‌گردد. اساتيد ما تصريح مي‌كردند كه، مكاشفه و وصولِ به چشمه حيات، زير سر استقامت است.
«اِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ الْمَلائِكَةُ»
خداوند در اين آيه مباركه مي‌فرمايد: كسانيكه گفتند پروردگار ما خداوند است و در آن راه استقامت به خرج دادند در آن صورت است كه ملائكه خداوند بر باطن آنان نازل مي‌شود. (سوره فصّلت، آيه 30)
و حاصل اين كه، انسان بدون استقامت به جايي نمي‌رسد و استقامت عبارتست از مراقبت، پايداري، دوام در ذكر، فكر و دوري از غفلت و نسيان. پس هر كه را مراقبت است، سرور است، چه اين كه كليد نيك بختي در مشت اوست و نگين پيروزي در انگشت او.
از خداوند عالم مي‌خواهيم كه ما را در راه سير و سلوك به سوي خودش موفق بدارد.

یک شنبه 2 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر و پسر در قرآن(6) ارتباط خيالي

روابط دختر و پسر در قرآن(6) ارتباط خيالي

مرتضي دانشمند

«بر شما گناهي نيست كه به كنايه از آن زنان (كه همسران خود را از دست داده‌اند) خواستگاري كنيد يا در دل پوشيده داريد، خدا مي‌داند كه شما آنان را به ياد مي‌آوريد، ولي با آنان قول و قرار پنهاني مگذاريد...». (سوره بقره، آيه 234)
خيال، مرغ بلند پروازي است كه آرام و قرار نمي‌شناسد، نهاد ناآرامي دارد كه هرلحظه او را از باغي به باغي و از شاخه‌اي به شاخساري مي‌كشاند. مرغِ خيال، هيچ قفسي نمي‌شناسد و هيچ قيد و بندي را بر بال و پَرش، بَر نمي‌تابد.
منظور از ارتباط خيالي، در سلسله مقالاتِ روابطِ دختر و پسر؛ ياد كردن هر يك از دختر و پسر، از تصوير، قيافه، اندام و مجموعه مشخصاتِ ديگري است.
از منظر قرآن آيا زيبنده است كه دختر يا پسر در لحظه‌هاي خلوت خويش، حضور خيالي ديگري را طلب كند و چهره و اندام وي را به خاطر آورد؟
پيش از جستجو از پاسخ اين سؤال، بايد تكليف خويش را با اين تصاوير و تخيلات و چگونگي راهيابي آنها به درون‌خانه‌مان روشن سازيم كه چرا و چگونه پا در سراپرده دل ما گذاشته‌اند؟
صورتِ اوّل از مواردي است كه مقدمات كار از نگاه و نظر گرفته تا بازنگري و تجديد نظر (نگاه اول، دوم، سوم و ...) همه اختياري بوده و اين تصاوير هرچند بطور نا‌مشروع، امّا با اذن صاحبخانه پا در خانه نهاده‌اند.
گرچه عشق، به هر سرزميني برسد فتح مي‌كند و اختيار از كفِ عاشق مي‌ربايد، امّا در غالبِ موارد، زمامِ اين مركب سركش، در كفِ راكبِ نگاه و نظر است. همين تلازم بين مقدمه اختياري و ذوالمقدمه قهري است كه آن صاحبدلِ دل‌سوخته را از دست ديده و دل به فغان و فرياد كشانده است، چرا كه آنچه را «چشم» وي ديده، دل از آن ياد كرده است و از همين جاست كه شيطان با تيرهاي زهرآگينِ نگاه‌هاي آلوده، در كمين نشسته، بذرگناه و شهوت را در دل‌هاي هرزه كاشته، عزم و اراده را در هم شكسته و پرچم فتح و ظفر برافراشته است.
در اينجا؛ تكليفِ قرآني فرو بستنِ ديده و نظر از نگاه به نامحرم است،1 نه ساختن خنجر و زدن برديده براي آزادي دل.
حكم تكليفي و وضعي ارتباط خيالي: پس از آنكه هوس از مسير شوره‌زارِ نگاه عبور كرد و از معبرِ سنگلاخِ گناه گذشت و بذر و دانه‌اش، در مزرعه دل سبز شد، آيا گناه و معصيتي صورت گرفته است؟
به بياني روشن‌تر؛ آيا با صرف نظر از نگاه‌ها و لبخندهاي مفهوم دارِ آغازين، خودِ يادكردن از جنس مخالف نيز حكمِ خاصّي دارد؟ به آيه‌اي كه در آغاز بحث آمد توجه كنيم:
«خدا مي‌داند كه شما آنان را به ياد مي‌آوريد». آيا اين عبارت، بيانگر يك گزاره واقعي است و در حقيقت خداوند خبر از واقع مي‌دهد يا اينكه علاوه بر آن، متضمنِ حكم تكليفي جوازِ ياد كردن از زناني است كه همسرانِ خويش را از دست داده‌اند؟
برخي از مفسران از اين عبارت . كه شما همواره از آن زنان ياد مي‌كنيد . حكمِ تكليفي جواز را بدست آورده‌اند. و گفته‌اند اين جواز از موارد آشكاري است كه فطري بودن اسلام را آشكار مي‌سازد.2
هرچند ظاهر سخن علامه بيانِ حكمِ تكليفي درباره جواز ياد كردن از زنان شوي از دست داده است، امّا دونكته را هرگز نبايد از نظر دور داشت:
1 . اين جوازِ ياد كردن به قرنيه آغاز و پايان آيه، تنها در جايي است كه اين ياد كرد، به ازدواج با آنها و تشكيل نظام خانواده منتهي شود.
2 . هر چند اين نظر را بپذيريم كه مجردِ ياد كردن از زنان و يا دختران و به خاطر آوردن آنان .‌‌با صرفِ نظر از حرمتِ مقدمات اختياري . حرمتِ تكليفي ندارد، امّا تأثيراتِ وضعي و طبيعي ناشي از ياد كردن زنان نامحرم بر هيچ مؤمنِ منصفي پوشيده نيست.
خوب است در پايان گفتار؛ اشاره‌اي به مسأله «فكر و انديشه گناه» داشته باشيم و به پاسخ اين سؤال برسيم كه: آيا فكر گناه نيز گناه است؟ عالمان و فقيهان هرچند در مبحثِ تجري3 به بررسي بُعدِ تكليفي اين مسأله پرداخته و مدلّل ساخته‌اند كه فكر گناه و تصميم بر گناه مادامي كه منجر به گناه نگرددگناه محسوب نمي‌شود، امّا همين مرزبانان انديشه قرآني گفته‌اند: تصميم بر گناه و تصوير گناه اثر طبيعي بر نهانخانه دل ِ شخصِ تصويرگر و مصمم برگناه دارد.
آنان چنين انگاشته‌اند كه شخصي كه تصميم بر گناه مي‌گيرد و تصوير آن را در دل راه مي‌دهد، اين تصوير و تصميم در حقيقت خبر از قُبحِ فاعلي عَمَل مي‌دهد هر چند خود عمل به لحاظ محقق نشدن در خارج، قبحي نداشته باشد. يعني در هر حال نشان مي‌دهد كه اين انسان مشكل دارد.4
آنان براي تبيين مسأله از اين تشبيهِ بسيار زيبا و هنرمندانه مدد گرفته‌اند كه تصميم بر گناه و تصوير گناه بمنزله خانه سفيد و گچ اندودي است كه در آن آتشي بيافروزند هر چند اين آتش؛ همه خانه را در كام فرو نبرد، امّا همان دود و دمِ آتش؛ فضاي سفيد خانه را تيره و تار مي‌سازد. سراپرده دلي هم كه مادام و پيوسته در فكر و انديشه و تصوير و گناه است جداره‌هاي دل را چنان تيره و تار و دلگير مي‌سازد كه در چنان مرتعي بجز بذر گناه بارور نمي‌گردد.

پاورقيها:

1 . قل للمؤمنين يغُضّوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم... و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن و يحفظن فروجهن...: به مردان و زنان مؤمن بگو ديده خويش كوتاه كنند و دامن خود را نگه دارند. (سوره نور، آيات 20 و 21)
2 . ر . ك: الميزان ج 2 ص 243 ذيل آيه 243 سوره بقره.
3 . تجرّي: گستاخي كردن و جرأت يافتن بر گناهِ خيالي، مثل كسي كه ليوانِ پر از آبي را به خيال آنكه شراب است بياشامد، امّا در عمل، آب در آيد.
4 . ر . ج . ك: فرائد الاصول شيخ انصاري، مبحث «تجرّي».
یک شنبه 2 مهر 1391  12:39 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روابط دختر و پسر در قرآن: فضاهاي پاك و ناپاك

روابط دختر و پسر در قرآن: فضاهاي پاك و ناپاك

مرتضي دانشمند

‌اين موضوع، از دو منظرِ‌علمي و ديني قابل بحث و بررسي است. پيش از ورود در اصل سخن،يا‌دآوري‌اين نكته ضروري است كه از منظر قرآني، فضاها به دو نوع قابل تقسيم است:‌فضاهاي پاك و فضاهاي ناپاك ـ البته تقسيمِ‌فضا و مكان به پاك و ناپاك به اعتبار افراد، اشخا ص، اغراض، نيت‌ها و مقاصدي است كه در آن فضاها جريان دارد و گرنه مكان و فضا ازنظر پاكي و ناپاكي خودبه خود هيچ حكمي را برنمي‌تابد. به تعبير گذشتگان شرافت و قداست مكانها بسته به وجود‌مكين و صاحب مكان است (شرفُ‌المكان بالمكين)ـ پس منظور از پاكي و ناپاكي فضا و مكان به اعتبار مسايلي است كه در آن رُخ مي‌نمايد. به اين اعتبار، مي‌توانيم بگوييم: فضاي پاك يا فضاي آلوده.
قرآن از فضاها و مكان‌هايي ياد مي‌كند كه قابل تقديس و طهارتند:‌«فيه رِجال يحبّونَ‌ أَنْ‌يتطهروا واللّه يحبّ‌الـمطهرين؛ در آنجا (مسجدي كه از اولّ بر پايه تقوي بنا شده) مرداني هستند كه دوست دارند پاكيزه باشند و خدا پاكيزگان را دوست دارد».(سوره توبه، آيه 110). و از خانواده‌اي نام مي‌برد كه از هر گونه پليدي دورند:«‌اِنَّما يريدُ اللّهُ‌لِيذْهَبَ عَنْكُم الرِّجْس اَهْل الْبيت وَيطَهِّرَكُم تَطهيراً؛ خداوند مي‌خواهد پليدي را از شما اهل بيت دور كند و چنانكه بايد و شايد شما را پاك سازد».(سوره احزاب، آيه 22)
و از گروهي انسانهاي پاك، در قلبِ‌جامعه‌اي فاسد، نام مي‌برد كه تباهي و فساد اطراف خويش را بر نمي‌تابند، در نتيجه جامعه به طرد و تبعيد آنان اقدام مي‌كند:‌«وَما كانَ جَواب قَومه‌إلاّ‌أنْ قالُوا أخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيتِكُم‌اِنّهم اُناس يتطهرون؛ پاسخ قومش (قوم لوط) جز اين نبود‌كه‌گفتند:‌اينان را از بلادتان برانيد،اينان مردمي‌هستند كه خود را پاك مي‌شمارند». (سوره‌اعراف، آيه 81)
و در سوره‌نور از كساني ياد مي‌كند كه علاقه‌مند و مايل به شيوع فحشا‌و فساد در قلبِ‌جامعه‌پاكِ‌اسلامي هستند:«‌إنَّ‌الَّذينَ يحِبُّونَ‌انْ‌تَشيعَ الفاحشَة فِي الَّذينَ آمنوا لَهم عَذاب اليم‌فِي الدّنيا وَالآخرة وَاللّه يعْلَمُ وانتم لاتعلَمون؛‌براي آنان كه مايلند فحشا‌در ميانِ‌مؤمنان شيوع يابد در دنيا و آخرت عذابِ‌دردناكي است وخداوند مي‌داند و شما نمي‌دانيد ».(سوره نور، آيه 19)
مفسران در توضيحِ ـ‌أن تشيع الفاحشة‌ـ چنين آورده‌اند:‌كساني كه دوست دارند زنا و زشتيها در ميان مؤمنان شيوع يابد و آشكار شود.(1) جالب اينجاست كه در دو آيه پس از اين به تبيين برنامه‌ريزيهاي شيطاني مي‌پردازد كه چيزي جز فرمان دادن به فحشا، پليديها، پلشتيها و آلودگيها نيست و جامعه‌اسلامي را از پيمودن و قدم زدن در راههايي كه به دام شيطان منتهي مي‌شود هشدار مي‌دهد:‌«يا اَيها الَّذينَ آمَنُوا لاتَتَّبعُوا خُطُواتِ الشَّيطان وَمَنْ يتّبع خُطُواتِ الشَّيطان فَاِنَّهُ يأْمُرُ بِاْلفَحْشاء‌وَاْلمُنْكر؛‌اي مؤمنان از گامهاي شيطان پيروي نكنيد كه شيطان (پيروانش) را به كارهاي زشت و ناپسند وامي‌دارد».(سوره نور، آيه 21)
مجمع البيان در توضيح واژه‌خطوات و گامهاي شيطاني مي‌گويد: يعني از جاي پاها (آثار) و راههايي كه به خشنودي‌هاي شيطان منجر مي‌شود (پيروي نكنيد) و به وسوسه‌هاي شيطاني نيز معنا شده است.(2)
با اين توضيح مي‌توان فضاها و مكانها را از منظر قرآن به فضاهاي وسوسه انگيز شيطاني و فضاهاي پاك تقسيم كرد. فضاهاي وسوسه انگيز، فضاهايي هستند كه: ميلها افسار گسيخته،نگاهها آلوده، قلبها بيمار و زبانها كنترل نشده هستند. فضاهايي هستند كه نمايشگاه‌اندامها و بدنها و صورتها هستند. در اين نمايشگاه چشمها حرف مي‌زنند. زبانها به گناه دعوت مي‌كنند و حتي در و ديوار و لباسها نيز اغواگرند. و حتّي پاركها، بوتيكها، فروشگاه ها، ويترين مغازه‌ها، آرمها، همه و همه زبان دارند و همه، دختران و پسران را به يك چيز دعوت مي‌كنند:‌ديدار، ، كلام،ميعاد، ….
جا دارد در اينجا، براي تبيين محيط‌هاي اغواگر و وسوسه‌انگير ـ‌به عنوان مثال‌ـ به تحقيق يكي از دانشجويان نگاهي بياندازيم. در اين تحقيق از دانشجو خواسته شده بود كه با گذر كردن از مقابل مغازه‌ها، بوتيكها و ويترين مغازه‌ها مجموعاً‌پنجاه جمله از آرمها و شعارهايي را كه بر جامه‌ها مي‌بيند يادداشت كند و به عنوان تحقيق ارايه دهد. نتايج بسيار تكان دهنده بود. ما در اين گفتار از ميان آن جمله‌ها تنها به چند جمله از بابِ‌مشت نمونه‌خروار اشاره مي كنيم:
I Love you, Kiss me
(ماه عسل) Hony moon (زندگي عاشقانه) Lovely Life
(ميل، هوس) device
(به تو فكر مي‌كنم) I'm thinking of you (بيا برقصيم) Let's dancing
(ما اشخاص سكس هستيم) W. A. S. P (we are secks persons)
قرآن مؤمنان را دعوت مي‌كندتا روابط اجتماعي خويش را بر اساس پارسايي استوار سازند و در سخن گفتن به صواب سخن گويند و سخن‌هاي آلوده نگويند:«يا اَيها الَّذين آمَنُوا اتَّقوا اللّهَ‌وقُولُوا قولاً‌سَديداً؛‌اي مؤمنان از خدا بترسيد و به صواب سخن بگوييد». مفسر بزرگ معاصر، مرحوم علامه طباطبايي در توضيح «سخن صواب»‌مي‌نگارد:‌يعني گفتاري كه بيهوده و يا داراي فايده‌غير مشروع نباشد، مانند سخن‌چيني و جز آن نگوييد. پس مؤمن نبايد بيهوده‌گو باشد و با سخنش تباهي آفريند. (3)(4) جالب آنجاست كه قرآن بلافاصله در آيه‌بعد تأثير اين صواب‌گويي را در اصلاح رفتاري انسان بيان مي‌كند:«‌يصْلِحْ‌لكم اعمالَكُمْ؛ تا خداوند اعمالتان را اصلاح كند».(سوره احزاب، آيه 70).مرحوم علامه ،در تبيين اين ارتباط مي‌نگارد:‌خداوند اصلاح اعمال و بخشش گناهان را بر ملازمتِ گفتارِ صواب مترتب فرمود و اين بدان خاطر است كه وقتي نفس انسان همواره با گفتار صواب همراه بود، از دروغگويي، بيهوده‌گويي و سخني كه در پي، تباهي آورد، بريده مي‌شود و با ريشه‌دار شدنِ اين صفت در نفس، از فحشا‌و منكر و كارهاي بيهوده دست مي‌شويد. پس ملازمت گفتارِ‌صواب، انسان را به پاكي‌عمل و بخشش گناهان مي‌كشد.(5)
از منظر دين، فضاي آلوده تنها به نمود ديدنيها و خواندنيها منحصر نمي‌شود؛ بلكه حتّي شنيدنيها (آوازهاي مبتذل و اغواگر كه مناسب مجالس لهو و لعب است) و بوييدنيها (استفاده از رايحه‌هاي خوش براي غير همسران) را نيز در برمي‌گيرد.
نگاهي گذرا به احكامِ‌اسلام ـ در باره‌ارتباط‌دختر و پسرـ لطافت، دقّت و ظرافتِ‌احكام مورد نظر اسلام را در اين باره (ارتباط دو جنس) در بُعد فضاي ارتباطي بخوبي تبيين مي‌كند.
بگونه‌اي كه حتّي اگر عطر زدنِ بانوان موجب مفسده و تحريك، باشد جايز نيست. حتي اگر پوشيدن كفش‌هاي صدا‌دار غريزه‌ خفته‌اي را بيدار كند، جايز نيست و پوشيدنِ‌هر گونه لباسي كه عرفاً‌مهّيج است و توجّه نامحرم را جلب مي‌كند ـ‌چه براي زنان و مردان‌ـ جايز نيست.(6)
شايد برخي از غرب باوران و اومانيسم زدگان:‌اين همه احكام ظريف و برنامه‌ريزيهاي دقيق دين را كه در تنظيم تمام روابط انسان ،دخالت مي‌كند، محدود كننده‌آزادي و انتخاب، به حساب آورند. البته بررسي قلمرو آزادي انسان از منظر دين، خود مجال گسترده‌اي را مي‌طلبد، امّا پاسخ اجمالي آنكه شايد آنها كه از معارف ژرفِ دين بي‌خبرند عذر داشته باشند كه چنين ناروا دين را به محكمه‌عقلهاي محدود و انديشه‌هاي هوس‌آلود دعوت كنند، امّا گروهي كه از كوثرِ‌دين و زلال قرآن، جانهاي خود را سيراب كرده‌اند، آنها از منظر والايي به انسان و مسايل و آزاديهاي او و به احكامِ‌تنظيم كننده‌روابط او مي‌نگرند. در اين منظرِ‌والا، دنيا، يك راه است و انسان يك رهرو و تمام احكامِ‌دين حكم تابلوهاي راهنمايي را دارد كه بر سر پيچ و خمِ‌جاده‌هاي انحرافي نصب شده و انسان را از افتادن در درّه‌هاي مرگ آفرين مي‌رهاند. در اين بينش ژرف و عميق، ديگر شبهه‌كهنه و قديمي تعارض بين دين و آزادي رخ نمي‌نمايد، بلكه انسان ِآزاد و مختار، در كمالِ آزادي و انتخاب، چنين علايم و راهنمايي‌هايي را مي‌پذيرد تا در كمال سلامت و امنيت به مقصد و موطن خويش برسد.

پاورقيها:

(1) مجمع البيان ‌طبرسي، ذيل آيه19،‌سوره نور.
(2) مجمع البيان ‌طبرسي، ذيل‌آيه 21، سوره نور
(3) الميزان ،ج16، ص347
(4) سخنِ‌تباهي آفرين مانند دعوت زليخا از يوسف،‌قالت هيت لك؛گفت:‌در اختيارِ‌تو هستم.
(5) الميزان ،ج16، ص347
(6) احكامِ‌روابط زن و مرد‌ـ سيد مسعود معصومي، ص97
یک شنبه 2 مهر 1391  12:40 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها