0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استراتژي قرآن در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت پاياني)

استراتژي قرآن در مواجهه با انحرافات اجتماعي(قسمت پاياني)

نصرالله آقاجاني
چكيده

يكي از مهمترين سياست‌هاي كنترلي اسلام در مواجهه با انحرافات اجتماعي، سياست هاي پسيني است. اين سيستم به گونه‌اي تنظيم يافته كه همراه با مجازات و تنبيه مجرمان ، اصلاح و بازپروري آن ها نيز مطمح نظر قرار مي‌گيرد. از همين رو، سياست‌هاي پسيني به دو بخش مقابله با انحراف و درمان تقسيم مي‌گردد. شيوه‎هاي مقابله با كجروي، به سه دسته تفكيك مي‎گردد: دفاع فردي، دفاع اجتماعي و دفاع قانوني. در دفاع فردي سخن از وجوب يا رجحان دفع مهاجم، از حمله به جان، ناموس و مال خويش، بستگان و ضعيفان است. در دفاع اجتماعي از جايگاه و اهميت امر به معروف و نهي از منكر و پيامدهاي اجتماعي آن سخن به ميان مي‎آيد. در مقوله دفاع قانوني يا سيستم مجازاتي اسلام، موضوعاتي از قبيل اهداف، ويژگي‎هاي مجازات اسلامي، كارآمدي قضات و عوامل انتظامي مورد بررسي قرار مي‎گيرند. سرانجام در بحث درمان كجروي، تفاوت دو رويكرد اخلاقي و اجتماعي در مبحث عوامل سازنده درمان و شيوه‎هاي آن بررسي خواهد شد.

واژگان كليدي:

قرآن، كنترل اجتماعي، انحرافات اجتماعي، مقابله با كجروي، درمان كجروي، دفاع فردي، دفاع اجتماعي، امر به معروف و نهي از منكر، دفاع قانوني، مجازات اسلامي، قضات، عوامل انتظامي.
«
انّ هذا القرآن يهدي للّتي هي اقوم»،[1]«همانا اين كتاب به استوارترين راه هدايت مي‎كند.» بهترين راه تربيت و تهذيب افراد و متقن‎ترين شيوة حفظ و كنترل جامعه از كجروي‎ها، بهره‌گيري از قرآن كريم است، زيرا فقط قرآن است كه به استوارترين راه هدايت مي‌كند. شريعت اسلام كه برخاسته از «ثقل اكبر» يعني قرآن كريم و ثقل اصغر يعني «اهل بيت» است، چنين رسالتي را بردوش مي‎كشد.
در هر جامعه‎اي شيوه‎هاي مقابله با كجروي و درمان آن به نوع فرهنگ، آداب و سنن دين وابسته بوده و در يك كلمه به ايدئولوژي آن جامعه بستگي دارد. جامعه اسلامي هم از اين قاعده اجتماعي مستثنا نبوده و سيستم قضايي و كيفري آن مبتني بر شريعت اسلام است. سياست‎هاي كنترلي در مقابله با انحرافات اجتماعي، تنها بخشي از معارف بلند دين اسلام است. راهيابي به درك ويژگي‌ها و شرايط سياست‌هاي كنترلي كه در عين مجازات و تنبيه مجرمان، اصلاح و بازپروري آنها را هم مد نظر قرار مي‌دهد، هدفي است كه اين نوشتار درصدد است تا با پرتو از قرآن كريم و روايات معصومين (ع) به آنها راه پيدا نمايد.

مفاهيم

در نوشتار پيشين مطرح گرديد، كنترل يا نظارت اجتماعي در يك تلقي عام و فراگير بر مجموعه روش‌هايي دلالت دارد كه از طريق آنها هم مي‎توان همنوايي افراد را با هنجارها فراهم نمود و هم مي‌توان از ناهمنوايي و كجروي آنها ممانعت كرد. كنترل اجتماعي مهمترين شيوه‎اي است كه در سه قلمرو پيشگيري، مقابله و درمان انحراف اجتماعي، داراي پيامد و كاركرد مثبت مي‌باشد.
مقابله با كجروي مي‌تواند به دو صورت رسمي يا غيررسمي انجام گيرد. مقابله و درمان رسمي كجروي، به معناي كنترلي مي‌باشد كه از ناحيه سازمان‎ها، مراكز و مؤسسات قانوني انجام مي‎پذيرد، در حالي كه مقابله و درمان غيررسمي واكنشي مي‌باشد كه فرد، گروه و جامعه، مطابق فرهنگ، آداب، سنن و دين خويش در مقابل كجروي نشان مي‎دهند. كنترل رسمي براساس قوانين مصوب، سيستم قضايي و انتظامي است، اما كنترل غيررسمي، به صورت «دفاع فردي» و «دفاع اجتماعي» ظهور پيدا مي‌كند. دفاع فردي، واكنشي است كه فرد در مقابل هجوم ديگران به جان، ناموس و مال خويش، خويشان و حتي افراد ضعيف‌تر از خود نشان مي‎دهد و دفاع اجتماعي، همان امر به معروف و نهي از منكري است كه در اسلام متوجه همه مكلفين بوده تا در برابر ناهنجاري‎ها نه دست تعاون باز كنند و نه همت به تهاون و سستي بندند، بلكه حفظ و حمايت از ارزش‎هاي اسلامي و حقوق مسلمين را وظيفه خود تلقي نمايند. در اين نوشتار تلاش مي‎شود تا نخست سياست‎هاي كنترلي اسلام در مقابله با كجروي و سپس راه‎هاي درمان آن مورد بررسي قرار گيرد.

سياست‎هاي كنترلي اسلام در مقابله با كجروي

براي مقابله با كجروي‎ها به تناسب نوع جرم و پيامد آسيبي آن، شيوه‌هاي مختلفي در اسلام مورد توجه قرار گرفته كه به طور كلي مي‎توان آنها را به سه دسته تقسيم كرد:
دفاع فردي[2]، دفاع اجتماعي و دفاع قانوني (مجازات اسلامي).
قبل از توضيح مقولات فوق، تذكر اين نكته ضروري به نظر مي‎رسد كه سياست‎هاي كنترلي اسلام، صرفاً در مقوله مجازات و دفاع خلاصه نمي‎شود، بلكه اسلام فراتر از آن، به سياستي جامع و واقع‎بينانه‎اي مي‎انديشد تا اهدافش را در تربيت افراد، اصلاح و بهسازي جامعه تأمين كند. از اين رو، همه عوامل و مقولات در بحث پيشگيري از كجروي، به عنوان بستر مناسب و پيش شرط مقابله با كجروي، لازم تلقّي مي‎شود.
به عنوان نمونه، موفقيت عوامل كنترل در مقابله با بزه‎كاري‎ها و مفاسد اخلاقي جامعه، در گرو نهادينه كردن مباني ديني، به ويژه اقناع افكار عمومي نسبت به ضرورت پرهيز از بزهكاري‎ها و بيان مباني و اهداف چنين الزاماتي از سوي نهاد تعليم و تربيت است. به نظر مي‎رسد كه قرآن كريم چنين رويكردي را دنبال مي‎كند. يعني در ابتدا مباني، اصول و الزامات ديني را با اسلوب حكمت، موعظه و گاه با جدال احسن، در جامعه سامان مي‎دهد و آن‌گاه با استفاده از اين اصول مبرهن و مسلّم، نزد افكار عمومي مسلمانان، آنان را از كجروي باز مي‎دارد. به عنوان مثال در پرهيز از ميگساري، پس از بيان گناه بودنش از يك‎سو و سودآوري قليلش از سوي ديگر، باري تعالي[3] مي‎فرمايند: «لاتقربوا الصلاة و انتم سكاري حتي تعلموا ما تقولون»،[4]«هرگز در حال مستي نماز نخوانيد تا بدانيد چه مي‎گوئيد.» يعني در ابتدا اصل نماز و لزوم هوشياري و توجه به آن را گوشزد مي‎كنند و آن گاه براي تحريم ميگساري يك گام نزديكتر مي‎شوند كه در حال مستي نماز نخوانيد.
اگر حقيقت نماز و جايگاه آن در افكار عمومي معلوم نشده بود و لزوم پرهيز از پليدي حقيقت روشن نبود، قرآن كريم از اين اسلوب در دفع ميگساري استفاده نمي‎كرد: «... رجسٌ من عمل الشيطان فاجتنبوه».[5]
بنابراين براي مقابله با كجروي، هماهنگي همه نهادهاي اجتماعي در تقويت بنيان‎هاي مذهبي و توجيه و هدايت افكار عمومي نسبت به مباني پرهيز، در هر يك از كجروي‎ها و بيان پيامدهاي آسيبي آنها اجتناب ناپذير است. در اين صورت برخورد با انحرافات صرفاً به عنوان يك عامل فيزيكي و جبري، در مقابله با آنها قلمداد نخواهد شد؛ بلكه در عين صلابت و استحكام، خود را به عنوان عملي فرهنگي نشان داده و افكار عمومي را هم به دنبال خواهد داشت. همچنين بايد توجه داشت كه پرهيز و اجتناب از كجروي‎ها، در عين اينكه از مباني، اهداف و مصالح مشتركي برخوردارند، هريك به صورت موردي و خاص هم از چنين مباني و منافعي بهره‎مندند؛ از اين رو مقابله با آنها نيازمند انديشه و برنامه‎ريزي صحيح در درك ظريف آنها و به كارگيري هريك در جايگاه خاص خويش است.
با توجه به مقدمه فوق، هريك از سياست‎هاي سه گانه اسلام در مقابله با انحرافات اجتماعي مورد بررسي قرار مي‎گيرند:

1)- دفاع فردي

آسيب كجروي‌ها به اشكال مختلفي خود را نشان مي‌دهند. برخي از اين كجروي‎ها، آسيبش بيشتر متوجه خود مجرم است، مثل خودكشي و برخي ديگر بيشتر متوجه ديگران مي‎باشد، مثل دزدي.
در جايي كه آسيب‎ها متوجه جان، ناموس و مال فرد است، فرد آسيب‌ديده چه وظيفه‎اي دارد؟ آيا مي‎تواند خود را تسليم كند، يا فقط حق گريز و فرار داشته و بايد به مراجع قضايي و انتظامي پناه ببرد يا اينكه وظيفه ديگري بر عهدة وي است؟
برخي ممكن است، چنين تصور كنند كه افراد در اين شرايط تنها بايد به فكر گريز و در نهايت مراجعه به مراكز قانوني و قضايي باشند. چنين پنداري صحيح نيست، زيرا اسلام دستور دفاع از جان، ناموس و مال خويش، بستگان و حتي ضعيفان را داده است؛ از اين رو چنين مقابله‎اي نه تنها مشروع بلكه واجب است. قرآن كريم در وصف مؤمنين چنين مي‎فرمايد: «والذين اذا أصابهم البغي هم ينتصرون»،[6] «و كساني كه اگر ظلم و ستمي بر آنها شود، به كمك و نصرت هم برمي‎خيزند» و در جاي ديگر مي‌فرمايند: «فمن اعتدي عليكم فاعتدوا عليه بمثل ما اعتدي عليكم»،[7] «پس هركس بر شما تجاوز و ستمي روا داشت، شما هم به اندازه همان ستم، با آنها برخورد كنيد.» مقابله به مثل در هر نوع ستمي كه به انسان شده باشد و دفاع ازخويش، يك اصل عام قرآني است.
به تعبير برخي از بزرگان، حق دفاع يك حق فطري و جبلّي است، زيرا بهره‎گيري از حقوق طبيعي خويش و تصرف در آنها جهت رفع نياز خود، محتاج دفاع از اين حق مي‌باشد تا در زندگي كه به تنازع و تخاصم همراه است، استيفاي حق خويش ممكن باشد.[8]
آيات قرآني ديگري هم وجود دارد كه مي‎توان مشروعيت دفاع فردي را از آنها استفاده كرد، اما دستورات قرآن كريم فقط به اين نوع دفاع ختم نمي‌شود، بلكه دستور ديگري هم، براي مقابله با كجروي وجود دارد كه از نوع مقابله به مثل نيست و در آن مماثلت و مسانخت بين دفاع و تجاوز مشاهده نمي‎شود، در عين اينكه نوعي دفع و مقابله با كجروي در آن وجود دارد: «جزاء سيئة سيئة مثلها فمن عفي و اصلح فأجره علي الله»،[9] «مجازات بدي، بدي به همان قدر است، پس هركس عفو و اصلاح نمايد، پاداشش برخداست.» صدر اين آيه شريفه، جواز مقابله به مثل بيان شده، اما ذيل آن عفو، گذشت و اصلاح مورد ستايش قرار گرفته است. در جاي ديگر خداوند متعال مي‎فرمايند: «ادفع بالتي هي احسن السيئة»،[10] «بدي را به بهترين شكل دفع كن»، يعني از بين رفتارهاي پسنديده، بهترين آنها را در دفع بدي ديگران انتخاب كن كه بهترين طريق همان دفع بدي به وسيله خوبي است.[11]
از مجموعه اين گونه آيات، مي‎توان چنين برداشت كرد كه مقابله با كجروي، برحسب نوع كجروي (از قبيل جان، ناموس، مال، منزلت و آبروي افراد)، شدت و ميزان كجروي و شخصيت فرد كجرو مي‎تواند مختلف باشد. گاهي اوقات صرفاً خطاب جاهلانه و لغوي نسبت به فرد شايسته‎اي انجام مي‎شود كه در اين موارد برخورد مسالمت آميز و همراه با بزرگواري كارسازتر است: «و اذا مرّوا باللغو مرّوا كراماً»،[12] «و اگر با كار لغو و بيهوده‎اي مواجه شوند با بزرگواري از آن مي‎گذرند (و خود را منزه نگه مي‎دارند)» و نيز مي‌فرمايند: «و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً»،[13] «و آن گاه كه جاهلان (براساس جهالت خود) آنها را (به سخن مكروهي) مخاطب قرار دهند، آنها (در جواب) سخني سالم مي‎گويند.»
برحسب اين آيات و نظاير آن، چنين استفاده مي‎شود كه اولاً خود شخص با افراد نادان همكاري و همگامي نكند؛ ثانياً با رفتار تند و خشن خويش، سبب لجبازي آنان و ايجاد فتنه بزرگتر نشود و ثالثاً سخن توهين‎آميز اين جاهلان را با رفتاري عاقلانه و متين پاسخ دهد.[14]اين اخلاق نيكو و سيره مطلوب قرآني در مواجهه با رفتار ناشايست، بخشي از قلمرو دفاع فردي از كجروي است و تنها كساني تحمل اين منزلت را دارند كه به مقام صبر رسيده باشند: «و ما يلقيها الاّ الذين صبروا و ما يلقيها الاّذوحظّ عظيم».[15]
صرف نظر از اين گونه دفاع و مقابله با كجروي كه ويژه صاحبان صبر و دارندگان حظّ عظيم است؛ دفاع فردي به صورت مقابله به مثل و دفع تهاجم به صورتي كه باعث طرد و منع مهاجم شود، با رعايت سلسله مراتب در دفع تهاجم، همچنان در جايگاه خويش از مشروعيت و وجوب برخوردار است.
روايات معصومين عليهم السلام هم به خوبي جايگاه دفاع فردي را تبيين مي‎كنند:
حضرت علي(ع) مي‌فرمايد: «ان الله ليمقت العبد يدخل عليه اللّص في بيته فلا يحارب»،[16] «خداوند دشمن دارد بنده‎اي را كه دزد وارد خانه‎اش شود و با او نستيزد» و از رسول خدا (ص) نقل شده است كه اگر كسي در دفاع از مالش ـ چه رسد به دفاع از جان و ناموس ـ كشته شود، شهيد محسوب مي‎شود: «من قتل دون ماله فهو شهيد»،[17] چه اينكه به صورت عام هم فرمود كه هركس در دفاع از ظلمي كشته شود، شهيد محسوب مي‌گردد: «من قتل دون مظلمة فهو شهيد».[18]
بنابراين دفاع فردي در مقابل جان، ناموس و مال خويشتن، در شريعت اسلام امر لازمي است. از اين رو فقها چنين فرموده‎‎اند: اگر مهاجمي به جان يا حريم فردي حمله كرد، دفاع واجب و تسليم شدن حرام است، هرچند يقين داشته باشد كه دفاع فايده‎اي ندارد.[19]
فقها مباحث مفصلي را در اين زمينه بيان داشته‎اند كه بايد به منابع مربوطه رجوع كرد.[20] بعضي مواقع دفاع فردي از قلمرو خود فرد، توسعه پيدا كرده و شامل خويشان بلكه همه افراد ضعيفي مي‎شود كه درخواست كمك مي‎كنند، در اين صورت با فرض توانايي، دفاع لازم بوده و از علائم مسلماني به شمار مي‎آيد. از رسول خدا (ص) چنين نقل شده است: «من سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فَلَم يُجبه فليس بمسلم»،[21] «هركس صداي فردي را بشنود كه فرياد آورد اي مسلمين به دادم برسيد، او به كمكش نرود، مسلمان نيست» و نيز آن حضرت، بهترين صدقه را كمك به ضعيف معرفي مي‌كند.[22]
مشروعيت دفاع فردي، در اسلام اين پيامد اجتماعي را به دنبال دارد كه حوزه خصوصي زندگي افراد در امنيت قرار مي‌گيرد و بزهكاران و مهاجمان جرئت تهاجم به اين حريم را به خود نمي‌دهند. در هر صورت، اگر دفاع فردي صورت گيرد و زخم و آسيبي به مهاجم وارد گردد، دفاع كننده ضامن نيست، چه اينكه اگر مهاجم در دفاع كشته شود، باز هم دفاع كننده ضامن خونش نيست؛ البته مشروط براينكه مدافع در فرض امكان، ترتيب در مراحل دفع مهاجم را مراعات كرده باشد، مثلاً با اخطار دادن، تهديد كردن، فرياد كشيدن، زدن به وسيله دست يا عصا و مجروح كردن، مهاجم را از خود دور كند و اگر ترتيب در اين مراحل ممكن باشد و دفع حاصل گردد، بايد ترتيب مراعات گردد و اگر هيچ مؤثر نيفتاد و تنها از طريق كشتن مي‌تواند وي را از خود دفع كند، در اين صورت در هيچ يك از مراحل، ضامن نخواهد بود. اين حكم به حسب واقعي است اما برحسب ظاهر، قاضي طبق موازين قضا حكم خواهد كرد.[23]

2)- دفاع اجتماعي

انحرافات اجتماعي گاه متوجه فرد است، هرچند ممكن است، به واسطه آن آسيب‎هايي متوجه جامعه شود. مثلاً قتل بي‎گناه يا سرقت از منزل شخصي، امنيت جامعه را هم مورد تهديد قرار مي‌دهد. در اين موارد، براي دفع جرم، دفاع فردي از اهميت بالايي برخوردار است، چه اينكه دفاع اجتماعي هم مفيد و لازم است. اما گاهي انحراف به طور مستقيم متوجه جامعه بوده و امنيت ارزش‎هاي جامعه يا امنيت جان‎ها، نواميس، حرمت‎ها و اموال مسلمين را به خطر مي‎اندازد. در اين موارد مسئوليت بيشتر متوجه عموم افراد و گروه‏‎ها بوده و دفاع اجتماعي كارسازتر است، چه اينكه سازمان‎هاي رسمي نظارت هم مسئوليت دارند.
دفاع اجتماعي عكس‎العملي مي‌باشد كه در قالب امر به معروف و نهي از منكر در مقابل كجروي صورت مي‎گيرد. امر به معروف و نهي از منكر از جايگاه، اهميت و نقش چشمگيري برخوردار است كه به آن اشاره خواهد شد. امر به معروف و نهي از منكر گاه در مقوله پيشگيري مطرح مي‌گردد و از عناصر آن به شمار مي‎آيد، زيرا با سفارش و توصيه همگاني به رفتارهاي پسنديده و با نهي از منكر، از ارتكاب كجروي در آتيه پيشگيري مي‎شود و گاه اين عنصر از عوامل مقابله با كجروي محسوب مي‎شود، زيرا منكرات فعلي و موجود را دفع و طرد مي‎كند.
دفاع اجتماعي از كجروي‎ها، نيازمند انگيزه دگردوستانه است تا افراد مصالح و مفاسد جامعه و همنوعان را مصالح و مفاسد خود بدانند و احساس مسئوليت كنند. قرآن كريم به شكل زيبائي لزوم مسئوليت‎پذيري مسلمانان را، در مقوله امر به معروف و نهي از منكر ترسيم كرده است. در بخشي از سوره آل‎عمران، در ابتدا شكل مطلوب و آرماني زندگي، در دو بعد فردي و اجتماعي چنين بيان شده است: «يا ايها الذين امنوا اتقوا الله حقّ تقاته و لا تموتنّ الاّ و انتم مسلمون»،[24] «اي كساني كه ايمان آورديد، آن طور كه شايسته پرهيز و مراعات جانب خداست، رعايت كنيد و هرگز جز بر اسلام نخواهيد مرد.» پيام آيه شريفه، ارائه حيات و ممات آرماني در زندگي فردي است و اما از جهت اجتماعي، چنين فرمودند: «و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفّرقوا»،[25] «جملگي به ريسمان الهي چنگ زنيد و متفرق نشويد.» آن‎گاه مسلمانان را به ياد گذشته تلخ و تاريكشان مي‌اندازد كه چطور دشمن يكديگر بوده و بر لبه پرتگاه آتش جهنم قرار داشتند و خداوند آن عداوت را به اخوت تبديل كرد: «فأصبحتم بنعمته اخواناً» و آن هلاكت و سقوط را از شما دفع كرد: «فأنقذكم منها.»[26]
سپس در پايان اين بخش از آيات، براي حفظ و ماندگاري وضع كنوني مسلمانان كه از نعمت اخوت و نجات از هلاكت برخوردارند، يك راهكار نشان مي‌دهد: «ولتكن منكم امة يدعون الي الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون»،[27] «بايد از بين شما جمعي باشند (تا ديگران را) به خير دعوت نموده، به معروف امر و از منكر نهي نمايند و آنها همان رستگارانند.» بنابراين دعوت و تبليغ به خير، امر به معروف و نهي از منكر شيوه لازم و بايسته‎اي است كه از طريق آنها سلامت جامعه و سعادت جمعي مسلمين حفظ مي‎شود.
با توجه به آيات فوق مي‎توان چنين اظهار داشت كه اگر مسلمانان اين نكته را در نظر بگيرند كه فقدان قرآن و سنّت در زندگي چه عوارض خطرناكي به دنبال خواهد داشت كه قرآن از آن به عداوت و هلاكت ياد كرده است، قهراً هيچ گاه از قرآن و سنت فاصله نخواهند گرفت، لذا چاره‎اي جز تمسك به‌ آن در همه مقولات انساني نمي‎بينند. همچنين با مراجعه و تمسك علمي به قرآن، بين مسلمانان رابطه اخوت شكل مي‌گيرد و وقتي اين نگرش ايجاد گرديد، احساس مسئوليت نسبت به يكديگر شكل مي‎گيرد و قرآن به اين دو نكته چنين اشاره فرموده است: «انّما المومنون اخوة فأصلحوا بين اخويكم»،[28] «همانا مومنين برادر يكديگرند، پس بين برادرانتان صلاح و سازش ايجاد كنيد.»
امت اسلامي در قرآن به عنوان بهترين امت معرفي شده است و قطعاً بايد حكمتي در اين داوري باشد. خداوند متعال حكمت آن را سه چيز بيان مي‎كند: امر به معروف، نهي از منكر و ايمان به خدا: «كنتم خير امّة اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر و تومنون بالله»،[29] تعبير اين سه ويژگي به لفظ «مضارع»، خبر از لزوم استمرار آنها در بين مومنين مي‎دهد. از اين‎رو، هر زماني كه اين خصوصيات كمرنگ شود، به همان مقدار فضيلت آن جامعه، نزد خدا كاسته مي‎گردد و در نقطه مقابل استمرار آنها فرهنگ خاص خود را مي‎سازد و الزامات خود را در مقابله با كجروي‎ها اعمال مي‎نمايد. گاه ممكن است، برخي چنين تصور كنند كه عمل به وظائف فردي و پايبندي به لوازم فردي ايمان به خدا كافي است. مثل نمازخواندن، دروغ گفتن و ديگر واجبات فردي ديني را انجام دادن و چه نيازي است كه انسان به فكر انحرافات اجتماعي ديگران باشد، چون هركسي نتيجه عمل خويش را مي‎بيند!
قرآن كريم اين منطق را رد مي‎كند؛ لذا از گروهي نام مي‎برد كه هرچند خود از ناهنجاري‎ مبرا بودند اما ديگران را از منكرات باز نمي‎داشتند و دليل آنها اين بود كه خدا خود آنها را تنبيه خواهد كرد. در مقابل عده‎اي ديگر اين منطق را رد كرده و چنين اظهار داشتند: «قالوا معذرة الي ربكم و لعلهم يتقون»،[30] «گفتند تا (براي ما) عذر و حجتي نزد پروردگارتان حاصل آيد و بلكه آنها پروا كنند.» اين گروه كه نهي از منكر مي‎كردند با توجه به تجاوز و فسق عمدي منحرفين و عدم پذيرش ممانعت آنها از ارتكاب منكر، باز از تأثير پند و اندرز خود مأيوس نشدند بلكه خود را موظف به انجام آن دانسته و چنين كاري را تحصيل عذر و حجت براي خويش نزد خدا قلمداد مي‎كردند.[31]
اقامه امر به معروف و نهي از منكر، دفاع از جامعه است، لذا از رسول خدا (ص) نقل شده است كه اگر معصيت مخفيانه انجام گيرد، فقط به عاملش ضرر مي‎زند ولي اگر آشكارا صورت بگيرد و كسي هم براي دفع و تغيير آن برنخيزد، ضررش متوجه كل جامعه مي‎گردد.[32]

پيامد دفاع اجتماعي

پيامد دفاع اجتماعي، يعني امر به معروف و نهي از منكر[33] به قرار ذيل مي‌باشد:
- تأمين ثبات ارزش‎ها در جامعه و توسعة آن؛ حتي براي كساني كه خود به مقابله با كجروي برمي‎خيزند و بي‎تفاوت نيستند.
- تضمين‌كننده استمرار فشار هنجاري در جامعه و مانع سهل‎الوصول بودن ناهنجاري‎ها.
- نوعي مجازات چهره به چهره و عاجل، از تبهكاراني كه عليرغم فشار هنجاري، دست به هنجارشكني مي‎زنند.
ترك امربه معروف و نهي از منكر، علاوه براينكه عقوبت الهي را در بردارد پيامدهاي آن در ابعاد مختلف اجتماعي، سياسي و فرهنگي نيز قابل بررسي مي‎باشد كه به بعضي از اين ابعاد در قرآن كريم و روايات اشاره مي‎گردد:
ـ عقوبت و مذمت الهي: «لولا ينهيهم الربانيون و الأحبار عن قولهم الأثم و اكلهم السحت لبئس ما كانوا يصنعون»،[34] «چرا علما و احبار آنها را از گفتار گناه و خوردن حرام باز نمي‎داشتند، چه بد عمل كردند؟!»
امام رضا (ع) از رسول خدا (ص) نقل مي‎كنند: «اذا امّتي تواكلت الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر فليأذنوا بوِقاعٍ من‎الله تعالي»،[35] «وقتي امت من امر به معروف و نهي از منكر را به يكديگر واگذاشتند، پس آماده جنگ با خدا و نزول بلايي شديد از او باشند.»
ـ تسلّط اشرار و فرومايگان بر جامعه: اميرالمؤمنين علي (ع) در وصيت به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرمود: امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد كه در غير اين صورت اشرار بر شما مسلّط مي‎شوند و بعد از آن هرچه دعا كنيد، مستجاب نمي‎شود.[36] مشابه اين روايت از امام رضا (ع) هم نقل شده است.[37]
ـ تغيير ارزش‎هاي اسلامي در جامعه: با ترك امر به معروف و نهي از منكر، به طور علني واجبات در جامعه ترك و محرمات انجام خواهد شد، در نتيجه به تعبير رسول خدا (ص) آسيب آن متوجه عموم و كل جامعه مي‎شود.[38] امام صادق (ع) در توضيح اين فرمايش رسول خدا (ص) چنين فرمود: «و ذلك انّه ينلّ بعمله دين‎الله و يقتدي به اهل عداوة الله»،[39] «زيرا او با عمل خود (ارتكاب گناه در ملأ عام و عدم منع او از ناحية ديگران) دين خدا را خوار مي‎كند و دشمنان خدا به او اقتدا خواهند كرد.»
بنابراين هرگاه گناه و ناهنجاري به صورت آشكار در جامعه انجام گيرد و كسي با امر به معروف و نهي از منكر به دفاع برنخيزد، خرده فرهنگ‎هاي منحرف و معارض از اين فرصت استفاده كرده و مشابه آن ناهنجاري را در جامعه دامن مي‎زنند و دين خدا و فرهنگ جامعه اسلامي را در معرض تغيير و نابودي قرار مي‎دهند. از اين رو، معلوم مي‎گردد كه چرا امر به معروف و نهي از منكر به عنوان واجب كفايي بر همگان لازم است، زيرا بروز ناهنجاري و گناه علني در جامعه اگر با دفاع اجتماعي روبرو نشود، آسيبش متوجه كل جامعه مي‎گردد و روح و حيات جامعه‎اسلامي را كه همان دين است، در معرض ذلت و خواري قرار مي‎دهد.
بيماري و آسيبي كه هنوز جامعه اسلامي ما، به آن مبتلا است، اين است كه چه بسا نسبت به برخي از واجبات فردي مثل نماز، روزه و امثال آن به شدت اهل تحفّظ و احتياط هستيم تا يقين به فراغت ذمه از تكليف حاصل شود، اما در فريضه مهمي چون امر به معروف و نهي از منكر كه به تعبير امام باقر (ع)، «فريضه بزرگ» است و برپايي ساير واجبات به آن وابسته است،[40] از آن احتياط‎ها خبري نيست بلكه گاه با غفلت و تغافل از آن مي‎گذريم.
امروزه امر به معروف و نهي از منكر در جامعه ما متولي خاص ندارد. در عين اينكه اين تكليف متوجه همگان است، اما نهادينه نشده است. نهادينه كردن آن متوليان خاص لازم دارد. بسياري از نهادها، مراكز و نخبگاني كه مي‎توانند اين نقش را داشته باشند خود نيازمند آسيب‎شناسي در ايفاي درست نقش خويش هستند. بايد تلاش‎ها، سرعت عمل و جهت‎گيري‎هاي نهادهاي مختلف سياسي و فرهنگي كشور و نيز بسياري از شخصيت‎ها و نخبگان ديني، سياسي و فرهنگي و همچنين عملكرد رسانه‎هاي مختلف را در زمينه امر به معروف و نهي از منكر مورد نقد و ارزيابي قرار داد كه اين امر مهم در گرو تأسيس يك نهاد مستقل و متوليان ويژه‎اي براي نهادينه كردن امر به معروف و نهي از منكر است.

3)- دفاع قانوني

در جوامع مختلف بشري، براي مقابله با مجرمان و جهت ضمانت اجرايي قوانين، نهادي را بنياد نهادند تا با قوانين مدون و مصرح خود، كيفر هر نوع جرمي را تعيين كنند. در جامعه همه افراد در برابر ارزش‎هاي اخلاقي و حقوقي تمكين نمي‎كنند، زيرا سودجويي‎ها و انگيزه‎هاي مختلف كجروي چه به صورت فردي و چه گروهي به قدركافي وجود دارد تا مانع نظم اجتماعي و باعث زير پا قرار دادن هنجارها باشد. لذا با توجه به آسيب‎پذيري جامعه از چنين افرادي، وجود يك سيستم قوي كيفري، ضرورت اجتماعي دارد.
حقوق و قوانين كيفري هرچند از ارزش‎ها و احساسات اخلاقي متأثر هستند، اما با صراحتي كه در قواعد داشتند و با ضمانتي كه در اجرا به دنبال دارند، كمك شاياني در نظارت اجتماعي خواهند داشت. در حالي كه در ديگر اقسام نظارت اجتماعي اين خصوصيت و كاركرد وجود ندارد.[41] ارتباط بين ارزش‎هاي اخلاقي جامعه و قوانين كيفري و تأثيري كه آن ارزش‎ها مي‎توانند در كارآمدي قوانين جزايي داشته باشند، خود بحث مفصّلي است كه نياز به مجال ديگري دارد.[42]
معامله قهرآميز با منحرفين، به اشكال و مراتب مختلفي در جوامع بشري وجود داشته است؛ از برخوردهاي خشن غيرمبتني بر عدالت از قبيل كشتن، بريدن و سوزاندن گرفته تا مجازات مستند به عدالت در قتل، قطع، حبس و تبعيد، جملگي به انگيزه يا بهانه مقابله با كجروي صورت گرفته است.
در دنياي معاصر تغييرات اساسي در قوانين جزائي برخي از كشورها به وجود آمده، زيرا بسياري از عقوبت‎ها به بهانه خشونت‎آميز بودن و ناسازگاري با خرد تجربي و حقوق طبيعي انسان (از قبيل اعدام، قطع دست، شلاق) برچيده شده و در بسياري از موارد به جريمه نقدي و حبس تنزل كرده است.
در اسلام سيستم مجازات به عنوان راهي جهت مقابله و حتي درمان مجرمان بر اصول و قواعد خاصي از عدالت، حكمت، عينيت و مماثلت در جزا بنا شده است و اساساً وضع و تشريع آن امري بشري نيست تا تغيير و تعويض آن به دست او صورت گيرد. قوانين كيفري و مالي اسلام، براساس حكمت الهي، با ملاحظه مصالح جمعي و به تناسب نوع كجروي و فرد مجرم وضع شده‎اند.
در مجموع مي‎توان كارآمدي سيستم قضايي و دفاع قانوني اسلام را با توجه به ويژگي‎ها و اهداف مجازات اسلامي از يك سو و شرايط قضات و عوامل انتظامي كارآمد از سوي ديگر مطمح نظر قرار داد.

ويژگي‎ها و اهداف مجازات اسلامي
1)ـ محافظت از دين، جان، عقل، ناموس و مال مسلمين

اين موضوع هدف اصلي مجازات اسلامي است. به تعبير غزالي مجازات اعدام كافر گمراه كننده و كيفر بدعت‎گذار براي حفظ دين مردم، مجازات قصاص براي حفظ جان مردم و كيفر ميگساري براي حفظ عقل مردم است. همان طور كه كيفر زنا براي حفظ نسل، نسب و حرمت نواميس مردم و عقوبت سارق و غاصب در راستاي حفظ مال مردم است.[43] چه اين كه قرآن كريم در آيه مربوط به قصاص، انجام آن را مايه حيات جامعه معرفي كرده است: «و لكم في القصاص حياة يا اولي الألباب لعلكم تتقون».[44]
امنيت جامعه، بقا و استمرار حيات روحي و مادي آن مرهون اجراي حدود و قصاص و به طور كلي مجازات اسلامي است. از رسول خدا (ص) چنين نقل شده است: «اقامة حدّ خيرٌ من مطرٍ اربعين صباحاً»،[45] «اجراي حدي (از حدود الهي) بهتر از چهل صبح (شبانه روز) باران است.» همان طوري كه زمين بدون آب و باران قابليت حيات را از دست مي‎دهد، جامعه بدون حدود الهي قابليت حيات نخواهد داشت.
اقامه عدالت و ممانعت از ظلم و ستم يكي از اهداف مهم مجازات اسلامي است. «و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس»،[46] «و فرو فرستاديم به همراه انبياء كتاب و ميزان عدل را، تا مردم به قسط قيام كنند و آهن را فرستاديم كه مايه سختي شديد (در كارزار) و منافعي براي مردم است.»

2)ـ‌ دارا بودن قدرت باز دارندگي بالا

اين امر از ويژگي‌هاي سيستم جزائي كارآمد است. يعني كيفرها به گونه‎اي سخت و متناسب با جرم تعيين شود كه اجرايش نسبت به مجرمين، جامعه را در مقابل ارتكاب مجدد كجروي‎ها مصونيت بخشد. دفاع قانوني اسلام اين چنين است. به چند مورد از اين خصوصيت اشاره مي‎شود:

الف)- دشواري اثبات جرم و سنگيني مجازات

هرچند اثبات شرعي جرم در محكمه شيوه‎هاي خاص خود را دارد تا كسي به ناحق به كيفر محكوم نشود، اما در فرض اثبات عقوبت‎ها سهل و آسان نيست، بلكه سخت و دردآور است. در پاره‎اي از موارد مثل حدود يا قصاص با فرض عدم رضايت صاحب حق، به هيچ وجه كيفر معين تغيير نمي‎كند. مثلاً اثبات زنا نيازمند چهار مرتبه اقرار خود فرد يا شهادت حسي چهار شاهد عادل است و غالباً چنين چيزي كمتر اتفاق مي‎افتد و بناي شريعت هم اين است كه اقرار حتماً صورت بگيرد تا زمينه اجراي حد فراهم شود، اما در عين حال وقتي ثابت شد، كيفر سنگين آن صد ضربه شلاق است. سنگين بودن اين كيفر به تناسب شناعت جرم، قدرت بازدارندگي مي‎آورد؛ چه اينكه ديگر ارتباطات نامشروعي كه كمتر از حد زنا باشد، به وسيله كيفر تعزيرات تعقيب مي‎شود.

ب)- تشديد مجازات در پي تكرار جرم

مجرماني كه چند بار كيفر حدي، بر آنها اجرا گرديد، ولي باز دست از كجروي خود برنداشتند، در مراحل بعدي مجازات تشديد مي‎شود؛ زيرا مجازات قبلي قدرت بازدارندگي خود را نسبت به آن فرد از دست داده است. اسلام چنين پيش‎بيني لازم را نموده و كساني كه در اثر تكرار جرم، سه بار بر آنها حد جاري شد، در مرتبه چهارم اگر آن جرم مجدد اتفاق افتد، حكم آن قتل است و در ميگساري بعد از دوبار اجراي حد، در مرحله سوم مجرم كشته مي‎شود.[47]

3)ـ پويايي مجازات

مجازات اسلامي يك سيستم صرفاً بسته‎اي نيست كه عقوبت‎هاي ثابتي داشته باشد و براي انحرافات جديد، فاقد حكم كيفري باشد. كيفرهاي ثابت براي جرم‎هاي معيني وضع شده‎اند و اين عقوبت‎ها در محدودة حدود، قصاص، ديات و كفّارات قرار دارند، اما انبوهي از جرائم وجود دارند كه در شرايط مختلف زمان و مكان، عوارض متفاوتي دارند. اين جرائم بي‎شمار به وسيله تعزيرات پيگيري مي‎شود. حاكم شرع به تناسب نوع جرم و پيامد آسيبي آن و شخصيت مجرم مجازات خاصي را در نظر مي‎گيرد. بنابراين نظام اسلامي در مقابله با كجروي‎ها هيچ‎گاه محدود به احكام معين براي انحرافات خاص نخواهد بود بلكه هرنوع معصيت و حرامي مي‎تواند مشمول تعزيرات حكومتي قرار گيرد.

4)ـ مراعات تناسب بين جرم و جزا

هرچه تناسب بين جرم و جزا در ابعاد مختلف بيشتر باشد، مجازات انساني‎تر و كارسازتر خواهد بود. در مجازات اسلامي بين نوع جرم، خصوصيت و شخصيت مجرم، زمان و مكان وقوع جرم و چگونگي عقوبت آن تناسب لازم مراعات شده است. از جهت خصوصيات فردي، هرگاه شرايط شش‌گانه بلوغ، عقل، علم، عهد، اختيار و عدم اضطرار در فرد موجود باشد و در اين حال دست به كجروي بزند، مجرم شناخته مي‎شود و كيفر معين خود را طلب مي‎كند، اما فرد مريض، زن باردار و زني كه تازه زايمان كرده، حد در همان ايام بر آنها جاري نمي‎گردد، بلكه به تأخير مي‎افتد؛ مگر آنكه اميدي به بهبودي مريض نباشد كه در اين صورت به شيوه‎اي خاص و به تناسب بيماري او حد جاري مي‎شود.[48] بنابراين در مجازات مجرمين، شرايط روحي، رواني و حتي جسماني افراد مورد توجه قرار گرفته و صرفاً به شكل و ظاهر عمل مجرمانه نگاه نمي‎شود و اين رويكرد كيفر را در حد اعلاي خود انساني مي‎نمايد.
مسأله مماثلت و تناسب بين جرم و جزا از عناصر كليدي و مهم مجازات اسلامي است كه خود بر اصل عدالت مبتني مي‎باشد. براساس موازين قرآني هيچ كس بيش از گناه و جرم خود مجازات نمي‎شود: «والذين كسبوا السيئات جزاء سيئة سيئة مثلها»،[49] «كساني كه مرتكب زشتي‎ها شدند، به همان مقدار مجازات بد مي‎بينند.» شايد بتوان به صورت يك قاعده كلي چنين گفت كه هرقدر اهتمام به عملي بيشتر شود، عضويت آن در صورت مخالفت بيشتر مي‎گردد؛ همان طوري كه ثواب و پاداش آن در صورت موافقت افزايش مي‎يابد و تقريباً نوعي مماثلت و مسانخت بين جزا و عمل وجود دارد.[50] «و ان ليس للانسان الا ماسعي»،[51] «و اينكه براي انسان جز آنچه به سعي خود انجام داده (پاداش و جزائي) نخواهد بود.»
هرگاه فرد بداند كه درست همان رفتار نابهنجاري را كه با ديگري داشت، به عنوان كيفر در حق او هم ثابت خواهد بود يا تن دادن به عمل زشت و گناه، آسيب رساندن به روح و فطرت الهي خويش است ـ در حالي كه روح انساني امانتي در دست اوست و مجاز نيست به آن خيانت كند ـ در اين صورت به آساني جرأت ارتكاب نابهنجاري را نمي‎يابد.
مرحوم علامه طباطبايي در تبيين چنين مسانختي بين جرم و جزا مي‎گويد: «كسي كه قانون يا حكمي اجتماعي را زير پا مي‎گذارد، در واقع با آسيب رساندن به منافع جامعه، به سود و منفعت فردي خود مي‎رسد ودر نتيجه اين حق براي جامعه ثابت است تا به همان ميزان از بهره‎ها و منافع جسمي، جاني، مالي و منزلتي او بكاهد.»[52]

5)ـ مساوات كامل بين افراد در اجراي احكام

مساوات كامل بين افراد در اجراي احكام مربوط به حدود و قصاص و ديگر انواع كيفري و جزايي، از ديگر خصوصيات مهم مجازات اسلامي است. اسلام در عقوبت منحرف بين احدي فرق و امتياز قائل نمي‌شود، هرچند در بالاترين منزلت اجتماعي باشد. هيچ كس به دليل منزلت، طبقه يا نژاد خاص از دايرة شمول مجازات اسلامي مستثنا نيست.[53] قرآن كريم به صراحت اعلام مي‌دارد، «من يعمل سوءاً يُجْزَ به»،[54] «هركس عمل زشتي مرتكب شود به همان مجازات مي‌شود.» در مجازات الهي احدي از ديگري مستثنا نيست، هرچند بالاترين رتبه ديني و سياسي را داشته باشد. از اين رو، در مقابل جرمي كه انجام داده بايد حد يا قصاص الهي نسبت به او جاري شود. بنابراين هيچ منزلت و مزيتي، بهانه سودجويي و فرصت طلبي افراد را در فرار از مجازات اسلامي فراهم نمي‌سازد.
در صحيح مسلم و بخاري از رسول خدا (ص) نقل شده است: «انّما اهلك الذين من قبلكم انّهم اذا سرق فيهم الشريف تركوه و اذا سرق فيهم الضعيف اقاموا عليه الحدّ وايم الله لوانّ فاطمة بنت محمد سرقت لقطعتُ يدها»، «همانا گذشتگان شما از اين جهت هلاك شدند كه وقتي فردي صاحب وجاهت و قدرت دست به دزدي مي‌زد، رهايش مي‌كردند، اما اگر فرد ضعيفي دزدي مي‌كرد، حد بر او جاري مي‌كردند و قسم به خدا اگر بر فرض فاطمه دختر محمد دزدي كند، دستش را قطع مي‌كنم» و حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) به خليفه دوم اين چنين سفارش مي‌كند: «اقامة الحدود علي القريب و البعيد»،[55] «حدود را اجرا كن، چه بر نزديكان و چه بر افراد دور.»

6)ـ ايجاد اعتماد در جامعه

نظام كيفري اسلام تأمين كننده و ضمانت بخش اصل «اعتماد» در جامعه است. اسلام با قوانين دقيق خود، اساس همه فعاليت‌هاي اجتماعي را اعتماد قرار داده است و اين اعتمادسازي را از درون خانواده و همسايگان گرفته تا ديگر گروه‌هاي اجتماعي و در سطح وسيع‌تر اعتماد همه متدينين نسبت به يكديگر، استمرار بخشيده است. چنين اعتمادي براي افراد در جامعه اسلامي از اطمينان داشتن بر جان، مال و آبرويشان برمي‌خيزد و اساس اين محافظت را نظام كيفري و عقوبات اسلامي فراهم مي‌كند.[56]

7)ـ تأمين حقوق فطري و الهي انسان

يكي از ويژگي‌هاي ممتاز مجازات اسلامي اين است كه هماهنگ با فطرت انساني و در جهت تأمين حقوق فطري و الهي انسان است. اين سيستم كيفري از پشتوانه قوي اخلاقي معارف بلند ديني و به ويژه اصل توحيد برخوردار است، لذا همه مسلمانان آن را مي‌پذيرند و به احكام مجازاتي اسلام به ديده تقدس مي‌نگرند، نه اينكه با فكر و قلم بشر معمولي به رشته تحرير درآمده باشد تا برخي حق اعتراض براي خويش قائل باشند و كارآمدي آن را زير سؤال ببرند.

8)ـ تطور در مجازات

مجازات و عقوبت در اسلام، به معناي عام كلمه، علاوه براينكه به دو نوع دنيوي و اخروي تقسيم مي‌شود. همچنين قابل تقسيم به دو نوع دروني (نفسي) و بيروني (غيري) است. مجازات دروني به اين معنا است كه فرد مسلمان در اثر ارتكاب گناهي، خود را موظف به انجام دادن برخي عقوبت‌ها مي‌كند، مثلاً بايد به فقرا اطعام كند، بردگاني را آزاد نمايد يا موظف به پرداخت كفّارات شود. اين نوع مجازات فردي، در اثر ايمان و التزام عملي فرد به اسلام برمي‌خيزد، يعني چنين كسي عقوبت جسمي يا مالي را برخود هموار مي‌كند تا اثر تلخ و عواقب دنيوي و اخروي انحراف، در روح او باقي نماند. اما مجازات بيروني همان اجبار و عقوبتي است كه از مراكز رسمي و غيررسمي نظارت اجتماعي اعمال مي‌شود.[57] اين قدرت اسلام است كه مي‌تواند فرد را عليه خود بشوراند و او را از درون ملزم به عقوبت عليه خويش كند. در غير از اديان راستين الهي، در هيچ مكتبي چنين قدرتي وجود ندارد.
مجازات خارجي يا بيروني در اسلام انواع مختلفي داشته و تقسيمات متعددي از آن به عمل آمده است. يكي از مهمترين تقسيم آن عبارت است از: حدود، تعزيرات، قصاص، ديات و كفارات.[58] «حدود جمع حد و در لغت به معني منع است و در اصطلاح فقه اسلام به معني كيفر و عقوبتي است كه از جانب شرع تعيين شده و بدون زيادت و كم جاري مي‌شود و حكام شرع حق دخل و تصرف در آن ندارند، مثل حد زناي غيرمحصنه كه در قرآن كريم يك صد تازيانه تعيين شده است... به چنين عقوبتي حد مي‌گويند، چون مانع از معصيت وجرم است.»[59] فقها معمولاً موارد حدود را به اين ترتيب ذكر مي‌كنند: زنا و توابع آن (لواط، سحق و قيادة)، قذف، شرب مسكر، سرقت، محاربه و ارتداد.
تعزيرات جمع تعزير و در لغت به معني نصرت و ياري است. تعزير در اصطلاح به معني عقوبتي است كه تعيين آن به دست قضات و حكام شرع است و از آن جهت به آن تعزير گويند كه باعث نصرت جامعه در دفع آلودگي‌ها و كجروي‌‌ها و وسيله تأديب و كنترل مجرم است، در نتيجه به تعزير، تأديب هم گفته مي‌شود.[60]
علاوه بر دو نوع كيفر فوق، نوع ديگري از مجازات است كه به عنوان حق فردي شخصي است كه مورد ستم قرار گرفته و در نتيجه قابل استيفا يا بخشش است كه عبارتند از قصاص و ديات.
قصاص در موارد قتل و جرح عمدي قابل اجرا است و اما ديه جريمة نقدي يا غرامت مالي است كه قانون‌گذار اسلام عوض جنايت غير عمدي (خطايي يا شبه عمد) بر نفس و اعضاي بدن واجب گردانيده است، اعم از اينكه كميت آن از جانب شارع تعيين شده باشد يا معين نشده باشد.[61] البته در قتل عمدي، قصاص با فرض تراضي قاتل و اولياي مقتول، قابل تبديل به ديه است.
و اما كفارات جريمه‌هاي مالي يا بدني است كه بر مرتكب گناه و جرم واجب مي‌شود، مثل روزه ‌گرفتن دو ماه، اطعام شصت مسكين، آزاد كردن يك برده، روزه سه روز كه در موارد مختلفي از قتل عمد، قتل خطايي، ناديده گرفتن نذر، عهد، قسم و ديگر موارد، به صورت جمع يا تفريق بر معصيت كار ثابت است. كيفيت كفارات در فقه اسلامي بيان شده است.[62]
در جرائم مالي هم علاوه بر ثبوت حد يا تعزير، ضمانت اصل مال و منافع آن بر عهده مجرم است. لذا در فرض تلف بايد عوض آن و با فرض ايراد و نقص، ارش نقيصه را پرداخت كند. اين مجموعه از مقررات جزائي اسلام اولاً مبتني بر عدالت اجتماعي بوده، چه اينكه باعث تقويت و استمرار آن مي‌شود؛ ثانياً انحرافات اجتماعي را به صورتي عميق و ريشه‌اي درمان مي‌كند، زيرا تناسب جرم و جزا، عدم تبعيض در مجازات، قاطعيت و عدم مسامحه در اجرا به ضميمه ساير اركان مربوط به پيشگيري و درمان، بهترين راه‌حلّ بنيادي را در ريشه كن كردن انحرافات به دست مي‌دهد.

قضات و عوامل انتظامي كارآمد

همه افراد، گروه‌ها و سازمان‌هايي كه نقش مقابله با انحرافات اجتماعي را به عهده دارند، از قبيل دادگاه‌ها، نيروي انتظامي و ...، لازم است از جايگاه و نقش‌هاي اجتماعي خود كاملاً آگاه باشند و از آنچه باعث مخدوش شدن اين نقش‌ها مي‌شود، به شدت بپرهيزند.
شناخت وظائف و ايفاي درست نقش‌ها، اولين مسئوليت يا ويژگي عوامل رسمي كنترل اجتماعي است. قرآن كريم بر حقانيت و عدالت در حكم كردن بسيار تأكيد مي‌كند. يعني اولاً اصل و اساس حكم بر چيزي جز حق نباشد: «فاحكم بين الناس بالحق و لا تتّبع الهوي»،[63] «(اي داوود) بين مردم به حق حكم كن و از هواي نفس پيروي مكن.» در آيات ديگر كاملاً مشخص است كه مقصود از حق، چيزي غير از احكام الهي و روحي نيست: «فاحكم بينهم بما انزل الله»،[64] «پس حكم كن ميان آنها به آنچه كه خدا نازل كرد»؛ ثانياً براساس موازين الهي، حق هركسي به او داده مي‌شود و هيچ نوع جابجايي در حقوق كه لازمه‌اش ستم به ديگران است، صورت نمي‌گيرد: «واذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل»،[65] «و وقتي بين مردم حكم مي‌كنيد، به عدالت قضاوت كنيد.»
بنابراين مهمترين رسالت عوامل كنترل رسمي در مقابله با كجروي، در يك جمله قرآني خلاصه مي‌شود و آن عبارت است از اين كه در جريان حكم و قضا، محور حق و عدالت باشد. به گونه‌اي كه نه در فهم حكم مربوط به جرم، از مدار حق خارج شوند و حكمي نامناسب صادر كنند و نه در اجرا و اعمال احكام، تبعيضي مرتكب شوند.
ايجاد و استمرار چنين رسالتي در ميان قضات و عوامل انتظامي نيازمند انگيزه‌هاي شايسته، لازم و كافي است. انگيزه‌ها اعم از مادي و معنوي، به ويژه در مبارزه با كجروي‌ها نقش چشمگيري دارد. عاملان كنترل بايد از دو جهت مادي ومعنوي از پايگاه اجتماعي و نقش‌هاي خويش راضي باشند، در غير اين‌صورت يا در اثر بي‌اقبالي به كار و شغل خود در انجام وظائف كوتاهي مي‌كنند يا آن را وسيله درآمد غيرمجاز قرار مي‌دهند. كارآمدي يك سيستم كنترل رسمي در مقابله با كجروي‌ها در اين است كه اصل حقانيت و عدالت را در تمام اجزاي سيستم خود، به شيوه‌هاي صحيح، پويا و در عين حال شرعي نهادينه كند.
همچنين هر نوع اقدام سودجويانه‌اي كارآمدي اين سيستم را مخدوش مي‌كند. برخورد تبعيض‌آميز با عوامل جرم و معامله رشوه آميز در درون سازمان نظارت، برخي از صاحبان قدرت، ثروت و منزلت را در ارتكاب كجروي تشويق مي‌كند و مظلومان و تهيدستان را مأيوس مي‌سازد. وقتي اين احساس در جامعه باشد كه مي‌توان با پول قانون را دور زد، براي مجرم نوار امنيتي و براي آسيب‌ديدگان اجتماعي، بدبيني به قانون و مجريان و در نتيجه سلب امنيت ايجاد خواهد شد. بنابراين براي جلوگيري از اقدامات سودجويانه عاملان نظارت رسمي؛ بايد عواقب و پيامدهاي سختي به تناسب نوع سودجويي و به ميزان ناامني كه در جامعه ايجاد مي‌كنند، در نظر گرفت.
از ديگر خصوصياتي كه ميزان كارآمدي نظارت رسمي را در مقابله با انحرافات نشان مي‌دهد، شدت اهتمام و سرعت عمل در مبارزه با عوامل اصل كجروي در جامعه است. چه بسا منشأ بسياري از انحرافات اجتماعي در دست افراد يا گروه‌هاي خاصي باشد كه هدايتگر رفتارهاي انحرافي افراد در جامعه‌اند. توليد و توزيع ابزار كجروي و جلب كساني كه زمينه بروز انحراف را دارند، همگي به تعبير قرآن كريم از «اكابر مجرمين»، «مترفين» يا «ملأ»[66] سرچشمه مي‌گيرد. لذا انبيا براي نجات جامعه، در ابتدا در مقابل مرتفين مي‌ايستادند: «و ما ارسلنا في قرية من نذير الّا قال مترفوها انّا بما ارسلتم به كافرون»،[67] «و در هيچ دياري ما (پيامبر) ترساننده‌اي نفرستاديم، جز اينكه دارندگان خوش‌گذران گفتند ما به رسالت تو هيچ ايمان نمي‌آوريم.»
و درجاي ديگر مي‌فرمايد: ما موسي را به همراهي آيات خود به سوي فرعون و ملأ او فرستاديم.[68]اولين كساني كه در برابر عدالت، حكمت و امنيت ايستادند و علم مخالفت و ستيز در برابر انبيا بلند كردند، صاحبان ثروت و قدرتي بودند كه جز فزون طلبي‌هاي خويش به چيزي فكر نمي‌كردند. وجود اين افراد و گروه‌ها در جامعه، مانع تحقق ارزش‌ها و باعث ناهنجاري‌ها است. هرگاه برخورد با منابع اصلي و كانون قدرتمند فساد، با قاطعيت و همراه با استمرار و دوام انجام گيرد، ترس اقدام مجرمانه، دامن همه مجرمين تحت نفوذ آن مراكز فساد را گرفته و هزينه‌هاي انساني و مادي صرف آنها نخواهد شد.
گاه ممكن است نخبگان و خواصي كه در درون نظام اسلامي از جايگاه و منزلت بالايي برخوردارند، مرتكب جرم شوند. برخورد دستگاهي قضايي حتي با يك مورد از آن، مؤثرتر از برخورد با ده‌ها مورد از افراد معمولي كجرو است؛ زيرا قدرت، صلابت و انعطاف ناپذيري آن را در برخورد با مجرمان در نگاه افكار عمومي ترسيم مي‌كند. به خاطر اهميت اين مسأله است كه مطابق روايتي كه از رسول خدا (ص) نقل شد، هلاكت جوامع براي آن بود كه صاحبان نام و نان در مقابل جرم سرقت، مجازات نمي‌شدند، ولي فرد ضعيفي كه دزدي مي‌كرد، شلاق مي‌خورد.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ممنوعيّت تبعيض و مزاحمت در جهان از ناحيه قدرتمندان‏

ممنوعيّت تبعيض و مزاحمت در جهان از ناحيه قدرتمندان‏

احمد بهشتى‏
وظيفه انسان در برابر هستى (7)

طبق منطق قرآن، مواهب و نعمتهاى زمين، متعلق به همه بشريت است و اختصاص به نسلى ندارد، بلكه همه نسلهاى موجود و آينده در آن سهيم و شريك‏اند و هيچ‏كس نبايد ديگران را از اين حقوق الهى خود، محروم گرداند ولى متأسفانه در نظام بى‏نظام دنياى كنونى، عدالت و قانون حاكم نيست و شاهد مزاحمتها و ممنوعيت‏ها و تبعيض‏هاى فراوان از ناحيه قدرتمندان جهان هستيم.

مواهب عمومى خداوندى

جهان خلقت - ومخصوصاً عالم كون و فساد - همچون سفره گسترده‏اى است كه همه انسانها، بلكه حيوانات بايد از آن بهره گيرند و استفاده انسان از گوشت و پوست و پشم و موى و شير برخى از حيوانات، تحت شرايط و ضوابطى، مجاز است. چنانكه حيوانات نيز - بعضاً - حيوانات ديگر را شكار مى‏كنند و گوشت آنها را مى‏خورند.
انسان حق دارد و مجاز است كه از زمين و فضا و دريا و هرچه در آنهاست، استفاده كند. قرآن كريم مى‏فرمايد:
«هو الّذى خَلَقَ لَكُمْ ما فى‏الارْضِ جَميعَاً...»(1).
«اوست كه همه آنچه را كه در زمين است، براى شما آفريده است».
و نيز مى‏فرمايد:
«يا مَعْشَرَ الْجِنِّ و الاِنْسِ اِنِ اسْتَطَعْتُمْ اَنْ تَنْفُذُوا مِنْ اَقْطارِالسَّمواتِ و الارْضِ فانْفُذوا لا تَنْفُذونَ الّا بِسُلطانٍ»(2).
«اى گروه جن و انس، اگر مى‏توانيد از اقطار آسمانها و زمين بگذريد، جز با سلطه و قدرت، نمى‏توانيد بگذريد».
در حقيقت، هيچ‏يك از جن و انسان نمى‏توانند از مرزهاى آسمان و زمين بگذرند، مگراينكه قدرت داشته باشند و البته خداوند چنين قدرتى به آنان نداده است. چنانكه اميرالمؤمنين‏عليه السلام در دعاى كميل مى‏فرمايد:
«وَ لا يُمْكِنُ الْفِرارُ مِنْ حُكومَتِكْ».
«فرار از حكومت تو ممكن نيست».
اگرچه برخى، آيه فوق را به معناى مسافرتهاى فضايى گرفته‏اند، ولى با توجه به آيات قبل و بعد و برخى از روايات، آيه، مربوط به قيامت است. زيرا در آن روز، هيچ‏كس نمى‏تواند با خروج از مرزهاى آسمان و زمين، خود را از قلمرو حكومت خداوند، خارج سازد، چراكه چنين سلطه و قدرتى براى كسى نيست.
اگر هيچ‏كس قدرت خروج از مرزهاى آسمان و زمين را - اگر مرزى باشد - ندارد، ولى آيا قدرت جولان در قلمرو آسمان و زمين هم نيست. البته جنيان و شياطين قدرت چنين مانورى را ندارند. آنها به خاطر استراق سمع، شيطنت مى‏كردند و از اين كار منع شدند.
«لا يَسَّمَّعُونَ إلَى المَلأِ الأَعْلى‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ»(3).
«[خداوند آسمان را از تسلط هر شيطان سركش محافظت فرموده‏] تا اسرار عالم بالا را استماع نكنند و از هر سوى، به قهر رانده مى‏شوند».
ولى انسانها با داشتن اقتدار علمى و صنعتى، از هيچ‏گونه مانورى در قلمرو آسمانها و زمين منع نشده‏اند. قرائن و شواهد، گواه اين مدّعاست. اكنون عصر ما را عصر فضا مى‏نامند. بشر امروز، توانسته است تا اعماق آسمانها و تا ژرفاى درياها و اقيانوسها نفوذ كند و هنوز هم در خم يك كوچه است. به آيه زير بينديشيم:
«وَ الخَيْلَ والبِغالَ وَ الحَمِيرَ لِتَرْكَبُوها وَ زِينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ(4)».
«خداوند اسب و استر و الاغ را براى سوارى و زينت شما آفريد و چيزهايى را كه شما نمى‏دانيد، خلق مى‏كند».
روزى كه آيه فوق نازل شد، جز اسب و استر و الاغ و شتر، چيزى براى حمل و نقل و سوارى در جاده‏ها و آباديها در اختيار بشر نبود. كشتى هم وسيله‏اى براى مسافرت و حمل و نقل دريايى بود. آنهم بسيار ساده و ابتدايى كه جز با بادبان و زور بازوى ملوان و پارو زدن كشتيبان حركت نمى‏كرد. امروز وسائلى براى مسافرت زمينى و دريائى و هوائى و فضائى ساخته شده كه در مخيّله بشر آن روز خطور نمى‏كرد. حتماً در آينده‏هاى دور و نزديك، چيزهايى ساخته مى‏شود كه در مخيّله بشر امروز خطور نمى‏كند. اين آيه شريفه، گوياى چنين حقيقتى است.
با اينكه آيه 29 سوره بقره -كه به آن اشاره شد- مواهب و نعمتهاى زمين را متعلق به همه بشريت اعلام كرده است و اختصاص به نسلهاى موجود ندارد، بلكه همه نسلهاى موجود و آينده در آن، سهيم و شريك‏اند و هيچ‏كس نبايد ديگران را از اين حقوق الهى خود محروم گرداند، ولى متأسفانه، در اين دنياى ظلم و ستم و استكبار، شاهد مزاحمتها و ممنوعيتهاى بسيار مى‏باشيم.

ضرورت جهاد و دفع فتنه‏

در نظام بى‏نظام دنياى كنونى، عدالت و قانون، حاكم نيست. هركس قلدرتر و زورگوتر است، گلويش براى بلعيدن قوت لا يموت مردم، گشادتر است. قلدرها و زورگوها با نصيحت و موعظه رام نمى‏شوند. البته اگر رام بشوند، به آنها كارى نيست ولى چون رام نمى‏شوند، چاره‏اى جز مبارزه و جهاد و به كف گرفتن سلاح گرم و سرد نيست. فتنه‏گر را بايد سركوب و فتنه را بايد ريشه‏كن كرد. بارِ اين وظيفه و مسؤوليت بر دوش همه انسانهاى مؤمن و دادجو و آزاده و پشتيبانِ مستضعفان و دشمن مستكبران، سنگينى مى‏كند و چاره‏اى جز به مقصد رسانيدن آن نيست. خداوند متعال فرمود:
«وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ...»(5).
«با كفرپيشه‏گان جهاد كنيد، تا فتنه‏اى نباشد و دين، از آنِ خدا باشد».
مردم مؤمن، اهل فتنه نيستند. هرچه فتنه بوده، زير سر آنهايى بوده كه دانسته يا ندانسته به بيراهه رفته‏اند. اگر دين، خالص و يك دست و با يك قرائت صحيح و دقيق مطرح باشد، كسى را ياراى مزاحمت ديگران و ممنوع كردن آنها از حقوق خويش نيست.
اگر دين خدا حاكم باشد، نه تنها مسلمان كه غير مسلمان هم مى‏تواند در سايه عدل و قانونگرايى آن از تبعيض و مزاحمت، مصون و محفوظ باشد.
در يكى از خطبه‏هاى هميشه ماندگار اميرالمؤمنين على‏عليه السلام درباره جهاد گفته شده است كه درى از درهاى بهشت و لباس تقوا و زره محكم و سپر مستحكم خداست و اگر كسى از آن اعراض كند، گرفتار ذلت و خوارى و فرومايگى مى‏شود.
آنگاه در ادامه خطبه، امام؛ حاضران را مخاطب ساخته مى‏فرمايد:
«من شب و روز شما را به مبارزه با معاويه و پيروانش فرا خواندم و از شما خواستم كه پيش از آنكه آنها با شما بجنگند، با آنها به نبرد برخيزيد. ولى شما سستى كرديد و دست از يارى برداشتيد، تا دشمن به‏طور مداوم، شما را مورد حمله قرار داد و سرزمين شما را تملك كرد. اكنون يكى از فرماندهان معاويه از قبيله بنى‏غامد با سپاه خويش، به شهر مرزى انبار حمله كرده است و نماينده من «حَسّان بن حسّان» بكرى را كشته و سربازان و مرزبانان شما را از آن سرزمين بيرون رانده است. به من خبر رسيده كه يكى از افراد سپاه وى به خانه زن مسلمان و زن غير مسلمانى -كه در پناه اسلام، جان و مالش محفوظ است- داخل شده و خلخال و دستبند و گردن‏بند و گوشواره او را كَنده و به غارت برده، درحالى كه آن زن غير مسلمان، هيچ وسيله‏اى براى دفاع، جز گريه و التماس نداشته است. آنها با غنيمت فراوان برگشته‏اند، بدون اينكه حتى يك نفر از آنها زخمى شود، يا قطره خونى از ايشان، بر زمين ريزد».
آنگاه با تأثّرى عميق و با دلى آكنده از درد و غم فرمود:
«لَوْ أنّ امْرءً مسلماً ماتَ مِن بعدِ هذا أسَفاً ما كانَ به ملوماً بل كانَ به عندى‏ جديراً»(6).
«اگر به خاطر اين حادثه، مسلمانى از روى تأسّف بميرد، مورد ملامت نيست، بلكه به نظر من سزاوار است».
مبارزه با تبعيض و مزاحمت، در سرلوحه برنامه‏هاى دين خالص خداست. اساس ديندارى، پشتيبانى مظلوم و مبارزه با ظالمان و ستمگران است. حتى اگر مظلوم، غير مسلمان هم باشد، بايد به دادش رسيد. غيرت ديندارى و مسلمانى اجازه نمى‏دهد كه مسلمان در راه نجات غير مسلمان مظلوم از چنگال ظالم نكوشد.
امير مؤمنان على‏عليه السلام در بستر شهادت، در ضمن وصيّت به حسنين‏عليهما السلام فرمود:
«قُولا بِالحقَّ و أعْمَلا لِلأجر و كُونا للظّالم خصماً و للمظلوم عَوناً»(7).
«سخن به حق بگوييد و براى اجر و پاداش عمل كنيد و دشمن ظالم و يار مظلوم باشيد».
دين اگر خالص و «للّه» باشد، همين است. ديندارى تنها به نماز و روزه نيست. جهاد با جان و مال و زبان در سرلوحه برنامه‏هاى دين خالص خدايى است.

دنياى استكبار

دنياى امروز، دنياى استكبار است. دنياى استكبار به صغير و ضعيف و مستضعفان جهان رحم نمى‏كند. سهم مسلمانان از جنايات و خونخوارى و بى‏رحمى استكبار بيشتر از ديگران است. اگر اينها با اتحاد و انسجام دست به دست يكديگر دهند، دنياى استكبار را قبضه مى‏كنند. بى‏جهت نيست كه بيشترين فشار، بر دوش مسلمانان است. ماجراى افغانستان و فلسطين و عراق، قلب هر مسلمان غيورى را به درد مى‏آورد. اگر اين وضع ادامه پيدا كند، كم‏كم بايد ساير دولتهاى دست‏نشانده هم جا خالى كنند و همچون طالبان و صدام، كشورشان را تحويل نيروهاى آمريكايى و انگليسى بدهند.
چرا پرچم مبارزه با تبعيض و مزاحمت، بر زمين افتاده است؟ كجايند سلحشور مردانى كه اين پرچم را به اهتزاز درآورند و داد مظلومان عالم را از ظالمان خيره‏سر بگيرند؟ مسلمانان، چرا بيدار نمى‏شوند؟ چرا جهاد حزب‏اللّه لبنان و مسلمانان غيرتمند فلسطينى گسترش نمى‏يابد؟ كجايند وارثان صلاح‏الدين ايّوبى كه مسجدالأقصى‏ را از صهيونيسم باز ستانند؟ كجايند سربازان فاتح اندلس(8) كه استكبار را به زانو درآورند؟ كجايند شيرمردانى كه همچون فاتح بزرگ اندلس به ملتهاى مسلمان بگويند:
«البحر وراءُكُمْ و العدوُّ أمامَكم» «دريا پشت‏سر شما و دشمن جلوى روى شماست». اگر عقب‏نشينى كنيد، غرق مى‏شويد و اگر به قلب سپاه دشمن فرو رويد و مردانه يورش بريد، پيروز مى‏شويد.
اى مسلمانان، شما وارث همه تاج و تختهاى جهان مى‏باشيد. خداوند اراده كرده است كه مستضعفان را پيشوا و رهبر مردم جهان قرار دهد:
«و نُريد أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الوارِثِينَ»(9).
«ما اراده كرده‏ايم بر كسانى كه در روى زمين به زنجير استضعاف كشيده (و تبعيض و مزاحمت، گريبانگيرشان شده است) منّت گذاريم و آنها را پيشواى مردم كنيم و مال و مكنت و تخت و تاج همه مستكبران عالم را ارث مسلّم آنها گردانيم».
چرا نمى‏خواهيم از اين وعده مسلّم الهى برخوردار شويم؟ چرا زمينه‏ساز نصرت و پيروزى اين امت نباشيم؟ چرا در زير سايه عدل اين امت، امتها و ملتهاى ديگر را آسوده و راحت نكنيم و به آن‏ها امن و امان نبخشيم؟ چرا از خاصيّت مسلّم دعا و نماز و اخلاص پيرزنها و پيرمردهاى دل‏سوخته و كودكان ضعيف و يتيم و محروم و گرسنه و خانواده‏هاى پريشان و فقير و افسرده، غافليم؟ مگر نه پيامبر ما فرمود:
«إِنّما ينصُر اللّه هذهِ الأُمّة بِضَعيفِها بِدَعْوَتِهِمْ و صلاتِهِمْ و إخْلاصِهِمْ»(10).
«جز اين نيست كه خداوند اين امت را به دعا و نماز و اخلاص ضعيفانش نصرت مى‏كند».
مگر نه پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمود:
«ابغُونى‏ فِي الضُّعفاء فإنّما تُرْزَقُون وَ تُنصَرُونَ بضُعفائكم»(11).
«مرا در ميان ضعيفان بجوييد. شما فقط به خاطر ضعيفانتان روزى داده مى‏شويد و مورد نصرت و يارى قرار مى‏گيريد».
هرگز نبايد دل به اغنيا بست. حكومت هم بايد برخاسته از ميان محرومان و مستضعفان باشد. چنين حكومتى درد ضعيفان را لمس مى‏كند و در راه دفع مزاحمت و تبعيض مى‏كوشد. حكومتى كه در پى تأمين خشنودى محرومان و مستضعفان نباشد، سرانجام محكوم به شكست است.
اميرالمؤمنين على‏عليه السلام به مالك اشتر به عنوان زمامدار مصر سفارش مى‏كند كه بايد محبوبترين كارها در نزد او، كارى باشد كه به حق نزديكتر و عدالتش عمومى‏تر و در راه فراهم كردن خشنودى ملت، جامع‏تر باشد.
فإنَّ سُخْطَ العامّةِ يُجْحِفُ برِضَى الخاصّةِ و إنّ سُخطَ الخاصّةِ يُغتَفرُ مع رِضىَ العامّة»(12).
«زيرا خشم توده مردم، به خشنودى خواص آسيب مى‏زند و خشم خواص با خشنودى توده مردم، بخشوده است (و قابل اعتنا نيست)».
فرق توده مردم و خواص -از نظر اميرالمؤمنين -عليه السلام اين است كه توده مردم، توقعشان كمتر و كمكشان بيشتر و به انصاف و عدل، نزديكتر و در برابر خدمات، سپاسگزارتر و در پذيرش عذرها آماده‏تر و در گرفتاريها صبورترند؛ ولى خواص، پرتوقّع‏تر و بى‏فايده‏تر و از انصاف و عدل دورتر و در برابر خدمات، ناسپاستر و در پذيرش عذرها سختتر و در گرفتاريها ناشكيباترند(13).
بنابراين، بايد تكيه‏گاه دين و برنامه‏هاى دينى و دولت اسلامى همان محرومينى باشد كه زيربار فاصله طبقاتى و تبعيض و محروميت و فقر بى‏حد در برابر غناى طغيانگران مستغنى،(14) كمرشان خميده؛ ولى هرگز لب به شكايت و اعتراض نمى‏گشايند. در راه خدمت اينان و نجاتشان بايد تلاش كرد و اگر روزى و روزگارى لازم شد، بايد جنگيد.
«و ما لكُم لا تُقاتِلُونَ فى سبِيل اللَّهِ و المستَضعَفِين مِن الرِّجالِ و النِّساء و الوِلْدانِ...»(15).
«چرا در راه خدا و در راه نجات مردان و زنان و فرزندان مستضعف، نمى‏جنگيد؟».
اينان مستضعفان مكه بودند كه از ظلم مستكبران مشرك به تنگ آمده بودند و همواره به درگاه خدا استغاثه مى‏كردند و مى‏گفتند:
«...رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ القَريَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً وَاجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً»(16).
«پروردگارا، ما را از اين شهرى كه مردم آن ستمكارند، خارج گردان و از جانب خود براى ما سرپرست و ياورى قرار ده».
البته همه مستضعفان در خور اين همه فداكارى و كشت و كشتار در راه نجاتشان نيستند. آن مستضعفى كه اهل تسليم و ذلّت و خوارى است و خود به چاكرى و نوكرى استكبار، افتخار مى‏كند و حاضر نيست در راه نجات خود قدمى بردارد و حتى به درگاه پروردگارش نيايش و استغاثه و طلب نجات نمى‏كند، ارزش اينكه انسانهاى آزاده به خاطر نجاتشان قدمى بردارند، ندارند. اينها خود حامى استكبارند.
امام صادق‏عليه السلام فرمود:
«لَولا أَنَّ بَنى‏ اُميَّةَ وَجَدوا مَنْ يكتُب لهُم و يجبى‏ لهُم الفِى‏ء و يقاتل عنهُم و يشهَدُ جماعَتَهُمْ لَما سَلبُونا حَقَّنا»(17).
«اگر بنى‏اميه كسانى نمى‏يافتند كه مكاتبات آنها را برعهده گيرند و ماليات را براى آنها جمع‏آورى كنند و از جانب آنها نبرد كنند و در جماعت ايشان حضور يابند، حق ما را سلب نمى‏كردند».
اين گروه مستضعفان به همان سرنوشتى محكومند كه پيشوايان مستكبرشان محكومند.
«...فَاُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً»(18).
«مأواى آنها جهنّم و بازگشت آنها به جاى بدى است».
اينان كجا و آن مستضعفانى كه آرزوى نجات دارند و راه چاره‏اى جز دعا و نيايش ندارند، كجا؟.
«إِلاَّ المُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ و النِّساء والوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً»(19).
«مگر مردان و زنان و كودكان مستضعفى كه راه چاره‏اى ندارند و راه به جايى نمى‏برند».
***
آرى در ارتباط با بهره‏بردارى معقول و مشروع از جهان آفرينش بايد از هرگونه تبعيض و مزاحمت پرهيز كرد و با آنهايى كه با تبعيض و مزاحمت، راه استكبار مى‏پيمايند، جنگيد.

پینوشت:

1) البقرة، 29
2) الرحمن، 33
3) صافات، 8.
4) نحل، 8.
5) البقره، 192.
6) نهج‏البلاغه، خطبه 27.
7) همان، نامه 47.
8) طارق در سال 92 هجرى قمرى، نخست ناحيه اندلس و سپس بر تمام اسپانيا تسلط يافت (فرهنگ فارسى معين، بخش اعلام) و كتاب اندلس به قلم مرحوم دكتر آيتى، ص 11 و 12. انتشارات دانشگاه تهران به شماره 714.
9) قصص: 5.
10) الدُّرُّ المنثور، ج‏2، ص 724.
11) كنزالعمّال، حديث 6019.
12) نهج‏البلاغه، نامه 53.
13) همان.
14) برگرفته از آيه «انّ الإنسان لَيطغى‏ أن رآه اسْتغنى‏» (علق، 6 و 7).
15) نساء: 75.
16) نساء: 75.
17) الكافى، ج‏5، ص 106، حديث 4.
18) نساء: 97.
19) نساء: 98.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:35 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شاخص هاي فتنه و فتنه گري

شاخص هاي فتنه و فتنه گري

رضا شريف زاده

فتنه در معاني چندي به كار رفته است كه از جمله آن ها بلايا، شكنجه و آشوب و اخلال در نظر اجتماعي است. قرآن به مسئله فتنه از جهات مختلفي پرداخته است؛ زيرا ارتباط تنگاتنگي با مسئله امنيت و آرامش فردي و اجتماعي شخص و جامعه دارد و مي تواند تأثيرات شگرفي در امر فلسفه آفرينش به جا گذارد؛ چون هدف آفرينش، تعالي انسان به تقرب به خداوند است كه فتنه مي تواند مانع اين حركت كمالي شود.
نويسنده در اين مطلب با بررسي آيات قرآني بر آن است تا تحليل قرآن را از مسئله فتنه، عوامل و مصاديق آن ارائه دهد. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

مفهوم شناسي

فتنه در اصل به معناي قراردادن طلا و زر در آتش براي به دست آوردن خالصي آن است. از اين رو مي توان گفت با فتنه سره از ناسره، حق از باطل، خوب از بد و زشت از زيبا شناخته جدا مي شود.
اين واژه در فرهنگ قرآني در معاني چندي به كار رفته است كه از آن جمله مي توان به معناي امتحان، آزمون، عذاب و شكنجه، سوختن با آتش، بليه، سختي، اضلال (مفردات الفاظ قرآن كريم، راغب اصفهاني، ص623 ذيل واژه فتن و نيز تفسير كبير، فخر رازي، ج4، ص406)، شرك، بازداشتن از دين (مجمع البيان، علامه طبرسي، ج1 و 2، صص511 و 513)، آشوب و اخلال در امور دين (تفسير التحرير و التنوير، طاهر بن عاشور، ج4، جزء6، ص276) اشاره كرد.
اين در حالي است كه برخي از محققان دانش زبان شناسي بر اين باورند كه اصل در ماده فتن، چيزي است كه موجب اختلاف و هرج و مرج همراه با اضطراب مي شود و اموال، اولاد و كفر در قرآن از مصاديق آن است. (التحقيق، مصطفوي، ج9، صص23 تا 25 ذيل واژه فتن)
براين اساس مي توان گفت كه فتنه در فرهنگ قرآني به هر چيزي كه موجب آشوب و اخلال در نظم شخصي و عمومي شود و موجبات اضطراب و تشويش را فراهم آورد و امنيت و آرامش را سلب كند، گفته مي شود. از اين رو شكنجه و عذاب، يا بلاياي طبيعي، آشوب هاي اجتماعي، جنگ و شورش و مانند آن به عنوان فتنه در قرآن معرفي شده است؛ زيرا هر يك از اين علل و عوامل موجب مي شود تا امنيت و آرامش از شخص و جامعه سلب شود. اين كه كفر و شركت فتنه معرفي مي شود از آن روست كه آرامش و امنيت را از شخص سلب مي كند و او در آخرت نيز گرفتار فقدان آرامش و آسايش شده و ترس و خوف دايمي را به جان مي خرد. فرزندان يا اموال نيز چنين وضعيتي را براي شخص به ارمغان مي آورند و آرامش را از او سلب مي كنند. اميرمؤمنان علي(ع) مي فرمايد كه علم، حافظ و نگه دارنده انسان است، در حالي كه انسان مي بايست نگه دارنده مال باشد و همه گونه خود را در رنج و زحمت افكند تا از آن محافظت نمايد و آرامش را از خود سلب كند. از اين جا دانسته مي شود كه فتنه در فرهنگ قرآني، با همه گستردگي معنايي اش ناظر به اموري است كه آرامش و امنيت را از انسان سلب كرده و اخلال در نظم عمومي و نظام احسن ايجاد مي كند و زندگي را از حالت عادي و طبيعي اش بيرون مي برد. از اين رو آشوب ها و اغتشاشات اجتماعي را مي توان يكي از مهم ترين مصاديق فتنه دانست؛ زيرا آشوب و اغتشاش، نظم اجتماعي را از ميان مي برد و آرامش و امنيت را از جامعه سلب مي كند و بحران هاي متعدد را درپي مي آورد.

مصاديق فتنه انگيزان

براي اين كه تصوير روشن و درستي از فتنه در فرهنگ قرآني داشته باشيم به سراغ آياتي مي رويم كه به مصاديق فتنه انگيزان توجه مي دهد؛ زيرا از اين طريق مي توان دريافت كه غير از عوامل طبيعي كه نظم را مختل مي سازد و آرامش را از آدمي سلب مي كند، چه علل و عوامل ديگري مي تواند موجبات سلب آرامش و امنيت شود و نظم را به هم ريزد؟ البته همواره بر اين نكته تأكيد مي شود كه عوامل طبيعي نيز ارتباط تنگاتنگي با رفتارها و كنش هاي انساني دارد؛ زيرا فعاليت آدمي است كه موجبات اخلال در نظم طبيعت را فراهم مي آورد و امنيت و آرامش را از او سلب مي كند؛ از اين رو خداوند از فساد و تباهي در نظم طبيعت و محيط زيست خشكي و دريايي زمين به سبب كنش هاي انساني خبر مي دهد و آدمي را مسبب اصلي بسياري از حوادث و رخدادهاي به ظاهر طبيعي زمين برمي شمارد.
1- ستمگران: خداوند در آيه 25 سوره انفال از ستمگران به عنوان فتنه انگيزان اصلي جامعه ياد مي كند. اينان كساني هستند كه به حقوق خود بسنده نمي كنند و با تجاوز به حقوق ديگران مي كوشند تا نظم طبيعي جهان و جامعه را كه بر پايه عدالت استوار است به هم ريزند. در حقيقت ظلم و ستمي كه از سوي ستمگران اعمال مي شود، خود مصادقي از فتنه است؛ زيرا هم نظم طبيعي كه بر محور عدالت است را از ميان مي برند و هم آرامش و امنيت را از ديگري و يا جامعه سلب مي كنند.
با نگاهي به تاريخ و گزارش هاي تاريخي قرآن مي توان به آساني دريافت كه چگونه ستم ستمگران، فتنه اصلي در جوامع بشري بوده است و آنان را از پيشرفت و تكامل و تعالي د رحوزه هاي فرهنگي و تمدني بازداشته است و اجازه نداده تا همه انسان ها به كمال و تعالي دست يابند. جوامع به سبب ستم ستمگران هرگز روي عدالت به خود نديده و از امنيت و آرامش سودي نبرده است.
2- منحرفان و هنجارشكنان: دسته دومي كه خداوند از آنان به عنوان فتنه انگيزان سخن به ميان مي آورد، كساني هستند كه ما آنان را به نام منحرفان و هنجارشكنان مي شناسيم. اين عده با ايجاد فتنه و فساد در جامعه، امنيت و آرامش را از آن سلب كرده و در نظم عمومي و اجتماعي جامعه اختلال ايجاد مي كنند. انحرافات ايشان كه باهنجارشكني و بهره گيري از قوانين متشابه صورت مي گيرد، به آنان اين امكان را مي بخشد تا عرف و عادت پسنديده را زير پاگذاشته و با هنجارشكني امنيت اخلاقي و هنجاري جامعه را با بحران مواجه سازند.
خداوند در آيه 7 سوره آل عمران اين افراد را كساني معرفي مي كند كه همواره دنبال متشابهات هستند و از آن پيروي مي كنند. اين در حالي است كه حقايق و اصول محكم و متقن در اختيار آنان است، ولي آنان با چشم پوشي نسبت به اين اصول، در پي متشابهات و اموري مي روند كه شك و ترديد در صحت و سقم آن وجود دارد؛ چرا كه در اين آب گل آلود بهتر مي توانند ماهي مراد بگيرند و در صورت حركت در مسير قوانين شفاف و روشن دست هاي ايشان رو مي شود. به عنوان نمونه در جامعه امروز عده اي با آن كه اصول شفاف قانون اساسي وجود دارد در پي قوانين متشابه و غيرشفاف مي روند و با هياهو و غوغاسالاري مي كوشند تا زمينه براي آشوب و هرج و مرج قانوني را فراهم آورند و جامعه را در سطح بحران قرار دهند تا بتوانند از اين وضعيت بحراني براي منافع خويش بهره گيرند. اين دسته هرگز به اصول شفاف و روشن توجهي نمي كنند و چون بيمار دل هستند و در دل هايشان زنگار كينه و كدورت است و از سلامت شخصيت و روحي و رواني برخوردار نمي باشند، تنها دنبال مصاديق غيرروشن قانوني مي روند، اين گونه است كه هنجارشكني به عمل طبيعي آنان تبديل مي شود و از جاده قانون و سلامت بيرون مي روند و منحرف مي شوند.
خداوند در اين آيه تبيين مي كند كه بددلي و بيماردلي ايشان موجب مي شود تا همواره در جايي قرار گيرند كه فتنه و اخلال در نظم و فقدان آرامش است و براي رسيدن به اين هدف از تاويل نادرست قوانين نيز خودداري نمي كنند. آنان برداشت هاي نادرست خود از قوانين را به عنوان تاويل و تفسير درست مطرح مي سازند و به موارد مشكوك شبهات و متشابهات، توجه ويژه اي دارند؛ زيرا در اين فضا مي توانند زيست كنند. اينان ميكروب ها و ويروس هاي اجتماعي هستند كه در فضاي متشابهات و تاويلات نادرست رشد مي كنند و تكثير مي شوند.
3- كافران: بي گمان كافران به سبب عدم پذيرش فلسفه و هدف آفرينش و انكار نظم كلي هستي، يكي از مهم ترين دشمنان نظم واقعي در هستي و جامعه مي باشند. اينان همواره در جست وجوي آن هستند كه نظم اجتماعي را به هم ريزند و در مسير بهره برداري خود از آن سود برند. البته اين گونه نيست كه همه كافران، ظالم به ديگري و يا جامعه باشند ولي بي گمان ايشان ظالم به خود و جان خويش هستند و در حق خود كوتاهي و ظلم روا مي دارند. از اين رو نمي توانند در مسير درست تعالي و كمال حركت كنند و با هر چيزي كه بر خلاف اعتقادات و باورهاي آنان است به مخالفت برمي خيزند و اجازه نمي دهند تا حقيقت بر ايشان روشن شود.
خداوند در آيه 91 سوره بقره فتنه اي را كه از سوي كافران ايجاد و دامن زده مي شود به عنوان بدتر از كشتار و قتل و در آيه 217 همين سوره به عنوان بزرگ تر از قتل و كشتار معرفي مي كند. دو واژه اشد و اكبر من القتل به اين معناست كه فتنه به سبب بازتاب ها و پيامدهاي خطرناك آن در جامعه مي تواند بدتر از كشتن شخص باشد؛ زيرا با اختلال در امنيت و نظم عمومي جامعه، امكان رشد و تعالي جمعي از جامعه گرفته مي شود و جامعه در شرايط فقدان امنيت نمي تواند در مسير شكوفايي و تعالي و رشد قرار گيرد. از اين رو خداوند در اين آيات فتنه انگيزي كافران را بدتر از قتل دانسته است.
كافران با بستن راه ها، جلوگيري از آزادي هاي بياني و مبادلاتي و فرهنگي، راندن شهروندان از شهر و ديار خودشان، و رفتارهايي از اين دست، فتنه گري كرده و جامعه را از حالت امنيت و آرامش و تعادل بيرون مي بردند. چنين رفتاري از نظر قرآن بدتر از كشتاري است كه برخي مرتكب مي شوند، زيرا با كشتن شخص و يا كشتار جمعي، نظم عمومي در كوتاه مدت به هم مي ريزد و آرامش سلب مي شود، در حالي كه جلوگيري از آزادي هاي اجتماعي، بستن راه آمد و شد مردم، جلوگيري از انجام اعمال عبادي از سوي مومنان و مانند آن، بحران عمومي و فراگيري را پديد مي آورد كه جامعه نمي تواند در آن احساس آرامش كرده و به سوي شكوفايي و توسعه حركت نمايد.
خداوند با آن كه قتل كافران حربي را مجاز مي شمارد، ولي به سبب آن كه حفظ حرمت و حريم برخي از مراكز عبادي و اصلي لازم است به مومنان اجازه نمي دهد تا اقدام به قتل كافران حربي در اين مراكز و محل ها نمايند. البته اين امر مشروط بر آن است كه كافران حربي، دست از فتنه انگيزي بردارند. اما همين كه فتنه انگيزي ايشان ادامه يابد حتي در اين مراكز يعني مسجدالحرام نيز جايز است كه كافر فتنه گر، كشته و مجازات شود. به سخن ديگر، فتنه انگيزي از نظر قرآن چنان بد و نادرست شمرده شده كه حتي جواز قتل فتنه گران در مسجدالحرام و مكان هاي امن ديگر صادر مي شود. (بقره آيات 191 و 193)
4- منافقان و ستون پنجم كافران: بي گمان منافقان كه از ترس قدرت و اقتدار دولت اسلامي، تابعيت امت را پذيرفته و به عنوان شهروند، خود را معرفي مي كنند تا از منافع شهروندي دولت اسلامي سود برند، از دشمناني هستند كه از نظر قرآن از كافران بدتر هستند. از اين رو خداوند در تهديدي آشكار آنان را كساني مي شمارد كه در پايين ترين و پست ترين درجه از درجات و مراتب دوزخي جاي مي گيرند.
منافقان به سبب حضور در جامعه و اطلاع كامل و كافي از نقاط ضعف و قوت نيروهاي خودي به شكل ستون پنجم دشمن عمل كرده و افزون بر ايجاد شايعات بي اساس و جنگ رواني، به جاسوسي عليه نيروهاي خودي و امت اسلام مي پردازند. خداوند منافقان جاسوس را به سبب آن كه عامل بسياري از اختلافات و آشوب ها و درگيري ها ميان امت اسلام مي باشند، سرزنش مي كند و آنان را فتنه گراني معرفي مي كند كه با حضور در صفوف نيروهاي خودي و رزمندگان اسلام از پشت به دولت و امت ضربه مي زنند.
خداوند از مومنان مي خواهد كه منافقان شناخته شده را در صفوف خود به ويژه مراكز حساس كشوري و لشكري جا ندهند و نگذارند آنان از امور پنهان آنها آگاه شده و به دشمنان كافر خبر دهند. اصولا حضور ايشان هرچند كه به ظاهر مفيد است ولي در عمل بسيار زيانبار است. اگر تخصص و توانايي دارند به سبب تعهد ايشان به كفر و كافران، هيچ بهره اي از اين تخصص و توانايي ايشان، به امت و ملت و دولت اسلامي نمي رسد. بنابراين لازم است تا اين فتنه گران منافق را از صفوف لشكري و كشوري خودي بيرون رانده و به ايشان اجازه بهره مندي از فرصت هاي به دست آمده در مكان ها و جاهاي مهم داده نشود. (توبه آيات 47 و 48)
علامه طبرسي و ابن كثير بر اين باورند كه اين آيات درباره منافقاني است كه در ميان مسلمانان حضور داشته و به جاسوسي عليه ايشان و به نفع دشمنان مي پرداختند. (مجمع البيان، ج 5 و 6، ص 55 و نيز تفسير القرآن العظيم، ابن كثير، ج 4، ص 140)
5. متخلفان: از ديگر مصاديق فتنه انگيزان مي توان به متخلفان از دستورهاي خداوند و رسول اشاره كرد. كساني كه برخلاف دستور صريح رهبر جامعه عمل مي كنند و به خود اجازه مي دهند تا راه ديگري را درپيش گيرند از كساني هستند كه خداوند آنان را به سبب اين رفتار فتنه انگيزشان سرزنش مي كند؛ زيرا تخلف از فرمان رهبر مسلمين به معناي ايجاد اخلال در نظم عمومي جامعه و فتنه فراگيري است كه ديگران را نيز به سوي تخلف از قانون و رهبري سوق مي دهد. اين گونه است كه خداوند در آيات 24 و 25 سوره انفال هرگونه تحلف از فرمان رهبري را تخلف از فرمان الهي دانسته كه موجبات فتنه در جامعه و آشوب و فقدان امنيت و آرامش آن مي شود.
بنابراين برهمگان است كه درحوزه فرمان هاي اجتماعي رهبري چون جهاد و مشاركت فعال سياسي و مانند آن، از رهبري اطاعت كرده و هيچ گونه تخلف و سرپيچي نداشته باشند؛ زيرا اين گونه رفتار موجب بحران در اطاعت از ولايت شده و به عنوان اخلال درنظم عمومي و فقدان امنيت، فتنه انگيزي تلقي مي شود. هرگونه تخلف از احكامي كه فصل الخطاب است مي تواند به معناي فتنه انگيزي بوده و مجازات خاص آن را به دنبال داشته باشد.
6. جاسوسان: از ديگر مصاديقي كه قرآن براي فتنه انگيزان برمي شمارد، جاسوسان هستند. اين گروه به سبب آن كه اطلاعاتي از مراكز حساس كشوري و امت و رهبري و نظام در اختيار دشمن قرار مي دهند، زمينه بسياري از بحران هاي اجتماعي را فراهم مي آورند. از اين رو از ايشان به عنوان فتنه انگيزان در آيات 47 و 48 سوره توبه سخن به ميان آمده است.
7. اعتمادكنندگان به خبر فاسق: امروز چون ديروز، دشمنان از جنگ رواني به خوبي سود مي برند. نقش رسانه ها در دنياي امروز بيش از آن كه اطلاع رساني باشد، ابزارهاي جنگ رواني است. بنگاه خبرپراكني بي بي سي و فاكس نيوز و مانند آن در دنياي امروز از مصاديق مخبران فاسقي هستند كه ديروز جامعه اسلامي عصر نبوي را تهديد مي كردند و امروز جامعه اسلامي را تهديد مي كنند. فاسقان به سبب خصلتشان، همواره باطل خويش را در لفافه حقيقت مي پيچند. به عنوان نمونه به اين دو خبر توجه كنيد: خبرگزاري هاي ايراني: فلسطيني ها با كمبود و بحران آب مواجه هستند. گفتني است كه دولت اسراييل اجازه ترميم چاه هاي قديمي و يا احداث و حفر چاه هاي جديد را نمي دهد.
بي بي سي: فلسطيني ها با كمبود و بحران كم آبي مواجه هستند. منابع اسراييلي علت اين بحران را سوءمديريت فلسطيني ها مطرح مي كنند.
اين دو خبر در آغاز هر انسان آزاده را از نظر احساسي و عواطف، تحت تاثير خود قرار مي دهد، ولي خبر دوم سرزنش را متوجه فلسطيني ها كرده و احساس نخست را از ميان برمي دارد و به شخص اجازه همدردي با فلسطيني ها را نمي دهد. در حالي كه خبرنگار فاسق بي بي سي اصل علت بحران را سرپوش گذاشته و آن را به شكل ديگري كه با جنگ رواني خود سازگار است تغيير داده است.
خداوند در آيه 6 سوره حجرات كساني را كه به اخبار چنين فاسقاني اعتماد مي كنند سرزنش مي كند، زيرا زمينه براي فتنه انگيزي درجامعه را فراهم مي آورند. بسياري از كساني كه در آشوب هاي اخير پس از انتخابات ايران دست داشته اند، كساني بودند كه به اخبار ماهواره اي بيگانه و دشمن فاسق و فاسقان منافق داخلي اعتماد كرده و بر اساس آن عمل كرده اند. اخبار فاسقاني كه به نام دانشجو و يا حمايت از نامزدهاي انتخاباتي، از كشته شدن دانشجويان خبر مي دادند، موجب مي شود تا شماري از اعتمادكنندگان به اين اخبار فاسقان به خيابان ها ريخته و آشوب و فتنه گري كنند.

عوامل فتنه

عوامل فتنه را مي توان از مصاديقي كه قرآن بيان كرده به دست آورد ولي براي آن كه بحث جامع و كاملي داشته باشيم به اين عوامل نيز مي پردازيم و تبيين و تشريح قرآني را بيان مي كنيم.
خداوند انحراف قلبي وبيمار دلي راعامل ايجاد فتنه و فساد در جوامع معرفي مي كند و در آيه 7 سوره آل عمران مي فرمايد كه برخي از افراد بيمار دل به سبب پيروي از متشابهات در قوانين و دين، به گونه اي عمل مي كنند تا هرج و مرج در جامعه ايجاد شود. ايشان به جاي آن كه از قوانين محكم و استوار پيروي كنند تنها در جست وجوي متشابهات براي ايجاد فتنه و تأويلات ناروا هستند. اين نوع از فتنه ها، خاستگاهي در حوزه مفهومي دارند و در حقيقت مي توان از آن ها به فتنه در حوزه مفاهيم ياد كرد. اين گونه است كه با تغيير در مفاهيم و يا انتخاب مفاهيمي كه مورد ترديد و شبهه و شك است، زمينه براي تأويلات ناروا فراهم مي شود و در عمل اجتماعي، به شكل بحران ها خودنمايي مي كند.
بسياري از بحران هاي اجتماعي ريشه در تحليل هاي نادرست مفاهيمي چون آزادي و عدالت و مانند آن دارد، و لذا برخي از بيماردلان و اهل شبهه و متشابهات، مردم را به بازي مي گيرند و آنان را به سوي فضايي مي برند تا بتوانند بهره هاي خود را از ايشان بگيرند. آنان در قالب دوستان و همدلان به سراغ جامعه ايماني مي آيند و در چراگاه اختلافات و ترديدها و شبهه افكني ها جامعه را به سوي بي نظمي و اختلال و اغتشاش سوق مي دهند تا سود خود را از آشوب ها و فقدان امنيت برگيرند و بر گرده مردم سوار شوند.
به هرحال هرگونه رفتار بيماردلانه كه با القاي شبهات و متشابهات و يا پيروي از آن، بي ثباتي و تزلزل در ايمان و باورهاي مردم پديد آورد و امنيت و آرامش را از آنان سلب نمايد و به اختلافات اعتقادي و نظري و يا حتي عملي دامن زند، از مصاديق فتنه است. اين گونه است كه خداوند پيروي بيماردلان از شبهات و متشابهات را به عنوان فتنه انگيزي معرفي مي كند.
پذيرش ولايت كافران و ايجاد رابطه ولايي با آنان، از ديگر زمينه سازهاي ايجاد فتنه و فسادگري در جامعه و زمين است كه در آيه 73 سوره انفال به آن اشاره شده است. با نگاهي گذرا به فتنه هاي تاريخي در جامعه اسلامي از گذشته تاكنون مي توان به اين مسئله به عنوان يكي از مسايل مهم فتنه گري توجه داد، زيرا همين ارتباط ميان شهروند امت اسلام با كافران بوده است كه دست فتنه و تجاوزگري را باز كرده و امت را از پيشرفت و تكامل بازداشته است.
تخلف از رهبري و فرمان هاي وي به ويژه در حوزه هاي حساس و زمان هاي ويژه و مسايل اجتماعي و سياسي از ديگر علل و عوامل فتنه در جوامع است كه آيات 24 و 25 سوره انفال به آن توجه داده است.
عصيان وتخلف از فرمان هاي خداوندي نيز عامل ديگري براي فتنه وبروز اختلال در نظم اجتماعي جامعه و جهان و زمين است كه همين آيات به آن اشاره دارند.
همچنين ظلم و ستم گري از ديگر عواملي است كه آيه 25 به آن توجه مي دهد. البته از روايتي كه از رسول الله(ص) از باب جري و تطبيق در همين رابطه وارد شده است، ظلم به علي(ع) و مخالفت با خلافت او، پس از رسول خدا(ص) سبب فتنه اي دامنگير در جامعه ايماني دانسته شده است. (مجمع البيان، ج 3 و 4، ص 822) كه مي توان در زمان حال نيز به عدم اطاعت و تخلف از ولايت فقيه از سوي برخي توجه داد كه موجب برخي از فتنه ها در جامعه اسلامي شده است.
خبر فاسق (حجرات آيه 6) و اعتماد به آن (همان)، جاسوسي و خبرچيني و شايعه پراكني (توبه آيات 47 و 48) و ترك ياري رساني به مسلمان، از ديگر علل و عوامل فتنه انگيزي است كه در آيات 72 و 73 سوره انفال به آن توجه داده شده است.

آثار فتنه

بي گمان فتنه دو دسته از آثار دنيوي و اخروي را به دنبال دارد. دشمنان با فتنه گري خود مي كوشند تا از گسترش فرهنگ توحيدي اسلام و نظام عدالت پرور آن جلوگيري كنند و اجازه ندهند تا اسلام در يك فضاي روشن وسالم به رشد و بالندگي ادامه دهد و نظريه نظام سياسي مبتني بر ولايت و امامت و عدالت را در عمل به اثبات رساند. (بقره آيات 191تا 193 و 217 و انفال آيه 39)
از سوي ديگر فتنه انگيزي مشركان و كافران وهر عامل داخلي و بيروني موجب مي شود تا حكم جهاد از سوي خداوند و رهبري جامعه براي سركوب فتنه انگيزان صادر شود و موجبات قتل و يا اخراج آنان از سرزمين هاي اسلامي را فراهم آورد. (همان آيات) بنابراين مي توان گفت كساني كه در پي فتنه انگيزي هستند بايد انتظار بلا و عذاب الهي در دنيا و آخرت را نيز داشته باشند.
اين ها گوشه هايي از مسئله فتنه و فتنه گري و تحليل و احكام آن بود كه در آموزه هاي قرآني بدان اشاره شده است. بحث بيش تر، فرصتي ديگر مي طلبد كه بيرون از حوصله اين مقاله است.

یک شنبه 2 مهر 1391  3:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

در محضر خورشيد درسهايي از تفسير سوره نور «قسمت يازدهم»

در محضر خورشيد درسهايي از تفسير سوره نور «قسمت يازدهم»

سيدضياء مرتضوي

يا أيُّها الّذينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشيطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشيطانِ فَاِنَّهُ يَأمُرُ بِالفَحْشاءِ وَ المُنْكَرِ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّه‏ِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكي مِنْكُم مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ اللّه‏َ يُزَكّي مَنْ يَشاءُ وَ اللّه‏ُ سَميعٌ عَليمٌ‏ وَ لا يَأْتَلِ اُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أنْ يُؤتُوا اُولِي الْقُربي وَ الْمَساكينَ وَ الْمُهاجِرينَ في سَبيلِ اللّه‏ِ وَلْيَعْفُوا ولْيَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أنْ يَغْفِرَ اللّه‏ُ لَكُمْ وَ اللّه‏ُ غَفُورٌ رَحيمٌ.«آيات 21 و 22»

اشاره:

اين چهارمين و آخرين بخش از مجموعه آياتي است كه به جوانب مختلف يك توطئه تاريخي، اجتماعي، كه دسته‏اي از مسلمانان در دام آن افتادند مي‏پردازد. توطئه‏اي كه از جانب برخي منافقان شكل گرفت و به سرعت با ساده‏لوحي و سهل‏انگاري جمع ديگري از مسلمانان گسترش يافت و تبديل به يك معضل در زندگي خانوادگي پيامبر اكرم(ص) و قهرا جايگاه اجتماعي آن بزرگوار شد. جريان «اِفك» و تهمت زدن به همسر پيامبر(ص) توسط برخي منافقان، نشان داد كه هنوز بعضي از مسلمانان در برخورد با مسايل و رخدادهاي اجتماعي، بويژه مسايل پراهميتي كه به رهبري جامعه اسلامي برمي‏گردد و داوري در باره آن، از حساسيت ويژه‏اي برخوردار است، رشد و بلوغ لازم را ندارند و به سادگي در دام دشمنان گرفتار مي‏آيند. افشاگري قرآن در اين خصوص و توجه دادن مسلمانان به اهميت موضوع و عظمت اين گناه و لزوم هشياري در مقابل جريانهاي مشابه و آنگاه تأكيد بر ضرورت جلوگيري از گسترش و آشكارسازي و عمومي كردن مفاسد و گناهان و پخش شايعات و حتي بازگو كردن منكرات، بخشي از نكاتي بود كه در سه قسمت گذشته اين مجموعه آيات، به آن پرداختيم. در اين قسمت به دو آيه باقي‏مانده مي‏پردازيم. بر اين اساس كه اين دو آيه نيز جزء آيات مربوط به جريان «افك» است و با آنها نازل گشته است، چنان كه مفسّرين اشاره كرده‏اند و شأن نزول آن نيز مؤيد آن است. و پر واضح است آيات و سوره‏هاي قرآن، هر چند به مناسبتهاي خاص نازل شده است و بسياري از آنها در پي مسايل اجتماعي موجود در زماني خاص، آمده است، ولي مفاد و محتواي آنها اختصاص به آن مورد خاص ندارد.

شرح كلي:

در اين دو آيه نخست، به دنبال تذكرات و نكاتي كه در خصوص جريان افك در آيات پيش بيان كرد، به عنوان يك اصل و هشدار كلي خطاب به مؤمنان تأكيد مي‏شود كه از پيروي شيطان پرهيز كنند، چرا كه فرمان شيطان به چيزي جز فحشاء و منكر نيست و تنها لطف و رحمت الهي است كه زمينه دوري از شيطان و پاك ماندن را فراهم مي‏سازد. آنگاه در اشاره به كساني كه از سر ناداني در دسيسه منافقان گرفتار آمده و به همسر پيامبر(ص) تهمت زدند، از آن دسته از مسلمانان كه پيش از اين، به اينان كمك خرجي مي‏دادند، مي‏خواهد كه سخت‏گيري نكنند و اين كوتاهي را در آنان ناديده بگيرند و به جرم گناهي كه آنها مرتكب شدند، كمكهاي خويش را قطع نكنند و آنان را ببخشند. بنابراين، اين دو آيه از يك سو به گونه‏اي كلّي به همه هشدار مي‏دهد كه گرفتار دام شيطان نشوند و از سوي ديگر در باره آناني كه در دام توطئه گرفتار شده و مرتكب تهمت به همسر پيامبر(ص) يا پذيرش آن شدند، توصيه مي‏كند كه بخشيده شوند و از مساعدت و همراهي مسلمانان محروم نگردند.

نكات ادبي:

كلمه «خُطُوات» جمع «خُطْوة» مي‏باشد. و «خطوة» به فاصله ميان دو قدم گفته مي‏شود. از اين رو «خُطُوات الشَيْطان» را به «گامها و مسير شيطان» مي‏توان معنا كرد.
«فحشاء» چنان كه در قسمت قبل اشاره كرديم عبارت است از هر گفته و كاري كه زشتي آن زياد باشد.
و «منكر» به هر كاري كه عقل صحيح يا دين، آن را زشت مي‏شمارد، گفته مي‏شود. در واقع «حُسن» آن كار از نظر عقل يا دين، مورد انكار قرار گرفته است.
«ما زَكي»، اين تعبير مركب از دو كلمه «ما» به معناي نفي، و «زكي» از ريشه «زكاء» و «زكوّ» به معناي پاك شدن است و با توجه به اضافه شدن «ما»، به معناي «پاك نشدن» خواهد بود.
كلمه «تزكيه» نيز از همين خانواده است و «يزكّي» نيز كه در اولين آيه مورد بحث آمده، از همين ريشه و فعل مضارع مصدر «تزكيه» مي‏باشد. زكات نيز از همين ريشه مي‏باشد.
«لا يَأْتَل» فعل «نهي» و مصدر آن «ايتلاء» مي‏باشد. از نظر معنا، هر چند معاني «قسم خوردن»، «كوتاهي كردن» و «ترك نمودن» براي آن ذكر شده است، ولي به نظر مي‏رسد در اينجا با معناي كوتاهي كردن و ترك نمودن تناسب بيشتري دارد.(1)

شرح تفصيلي:

«يا ايّها الذينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشيطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشيطانِ فانَّه يأمُرُ بالفحشاءِ و المنكرِ»
اين بخش از آيه شريفه، متشكل از سه نكته اصلي متصل به هم مي‏باشد. نكته اول كه جمله «يا ايها الذين آمنوا لا تتبعوا خطوات الشيطان» عهده‏دار آن است، هشدار و تكليفي مي‏باشد كه متوجه مؤمنان مي‏كند، و آن اينكه در جاي پاي شيطان گام نگذاريد. نكته دوم كه جمله «و من يتّبع خطوات الشيطان» به كمك جمله بعدي آن را مي‏رساند اين است كه هر كس دنباله‏رو گامهاي شيطان باشد، گرفتار فحشاء و منكر مي‏شود. آنچه در جمله يادشده آمده، فقط بيان شرط است و تصريح به جواب و نتيجه اين شرط نشده است. يعني فقط
جريان «اِفك» و تهمت زدن به همسر پيامبر(ص) توسط برخي منافقان، نشان داد كه هنوز بعضي از مسلمانان در برخورد با مسايل و رخدادهاي اجتماعي، بويژه مسايل پراهميتي كه به رهبري جامعه اسلامي برمي‏گردد رشد و بلوغ لازم را ندارند و به سادگي در دام دشمنان گرفتار مي‏آيند.
گفته است: «و هر كس گامهاي شيطان را پيروي كند.» اما اينكه، نتيجه اين پيروي چيست، را با توجه به قرينه سومين نكته آيه، بايد فهميد، چرا كه سومين جمله آيه، يعني «فانّه يأمر بالفحشاء و المنكر» بازگو كننده مسير حركت شيطان و گامهاي او است. پس كسي كه پيرو گامهاي او باشد. مرتكب فحشاء و منكرات خواهد شد. به عبارت ديگر، با توجه به وجود سومين فراز، كه گوياي نقش شيطان است، نيازي به آوردن جواب جمله شرطيه در دومين فراز نبود و در واقع با جمله «فانه يأمر
سياست شيطان در منحرف ساختن و دور ساختن انسان از خداي تعالي، سياست گام به گام است و شيطان، اين توقع را كه يك انسان پاكدامن و باايمان را يكباره به فساد كامل بكشاند ندارد.
بالفحشاء و المنكر»، هم نقش شيطان بيان شده است و هم نتيجه پيروي از گامهاي او. از اين‏رو، مفاد اين بخش از آيه اين مي‏شود كه اي مؤمنان! گامهاي شيطان را دنبال نكنيد و هر كس چنين كند بداند كه شيطان به فحشاء و منكر فرمان مي‏دهد. نتيجه اينكه اگر از شيطان پيروي كنيد، مرتكب فحشاء و منكر خواهيد شد.
«خطوات شيطان» عبارت از آن دسته اموري مي‏باشد كه در مقايسه با هدف شيطان، همانند گامهايي مي‏ماند كه شخص هنگام حركت به مقصد طي مي‏كند. بنابراين، گامهاي شيطان عبارت از اموري مي‏باشد كه زمينه‏هاي شرك و دوري از خداوند را فراهم مي‏سازد و از اين‏رو كسي كه قدم در جاي پاي شيطان مي‏گذارد، زمينه شرك و مقدمه دوري از خداوند را تهيه مي‏كند و اين هشداري است به همه مسلمانان كه به دقت و با اهتمام زياد، از وسوسه‏ها و حيله‏هاي شيطان برحذر باشند؛ چرا كه سياست شيطان در منحرف ساختن و دور ساختن آنان از خداي تعالي، سياست گام به گام است و شيطان، اين توقع را كه يك انسان پاكدامن و باايمان را يكباره به فساد كامل بكشاند ندارد و تلاش مي‏كند او را قدم به قدم به دام هلاكت افكند. او راه را هموار و مسير را صاف مي‏كند و گام به گام به كام جهنم مي‏كشاند؛ چنان كه اميرالمؤمنين علي(ع) مي‏فرمايد:
«اِنّ الشيطان يُسَنّي لَكُمْ طُرُقَه و يريدُ أن يُحِلَّ دينَكُم عُقْدةً عُقْدةً».(2)
«شيطان، راههاي خويش را براي شما هموار مي‏كند و مي‏خواهد دين و ايمان شما را گره گره باز كند.»
چنان كه آن حضرت(ع) در جاي ديگر
مي‏فرمايد:
«وَ اعْلَمُوا أنّ الشَيْطانَ اِنّما يُسَنّي لَكُمْ طُرُقَهُ لِتَتَّبِعوُا عَقِبَهُ».(3)
«بدانيد كه شيطان راههايش را براي شما هموار مي‏سازد تا او را دنبال كنيد.»
قرآن به جز آنچه در اين آيه با تعبير «لا تتبعوا خطوات الشيطان» از پيروي شيطان برحذر داشته، در سه جاي ديگر نيز همين تعبير را به كار برده است، از جمله اين آيه شريفه:
«يا ايّها الناسُ كُلُوا ممّا فِي الارضِ حلالاً طيّباً و لا تتّبعوا خطوات الشيطان اِنّه لَكُمْ عَدوٌّ مُبينٌ، اِنّما يأمُرُكُمْ بِالسُوءِ و الفحشاءِ و أن تَقُولُوا علي اللّه‏ِ ما لا تَعْلَمُون».(4)
«اي مردم! از آنچه در زمين است، حلال و گوارا بخوريد و گامهاي شيطان را پيروي نكنيد، چرا كه او دشمني آشكار براي شماست. او شما را فقط به بدي و فحشاء فرمان مي‏دهد و به اينكه نسبت به خداوند چيزهايي بگوييد كه نمي‏دانيد.»
در همه اين آيات از تعبير «جمع» استفاده شده است. و اين گوياي همان نكته است كه اشاره شد. شيطان، هم از راههاي بسيار متعددي براي كشاندن افراد به مسير خويش بهره مي‏برد، و هم گام به گام به دنبال خود مي‏كشد. هر دري كه به روي او بسته شود از در ديگري وارد مي‏شود و هر دري كه بسته گردد در ديگري را به روي آدمي مي‏گشايد. در گامهاي نخست، تلاش زيادي را براي به انحراف كشاندن شخص به كار مي‏بندد اما گامهاي بعدي راحت‏تر و با سرعت بيشتر طي خواهد شد. هر گناه يك گام به دنبال شيطان است. اگر به دنبال گناه، شخص اقدام به توبه و بازگشت از راهي كه به دنبال شيطان رفته است نكند، زمينه براي معصيت و انحراف بعدي هموارتر مي‏گردد و هر قدمي، مسير باقي‏مانده را هموارتر و پيروي از شيطان را آسانتر مي‏سازد تا آنجا كه انسان به ورطه‏اي از بدبختي و باتلاقي از گناه و انحراف و بي‏ديني مي‏افتد كه اميدي به نجات او نخواهد بود و هر تلاشي در نجات او، چه بسا بر سرعت غرق او خواهد افزود. اين است كه نه تنها آيات الهي در او تأثير مثبتي نخواهد گذاشت، بلكه بر لجاجت و ضلالت و عناد او خواهد افزود و حتي آيات الهي را به استهزاء خواهد گرفت. اين همان حقيقت هشداردهنده است كه آن را در آيه‏اي ديگر چنين مي‏خوانيم:
«ثُمّ كانَ عاقبةَ الّذين أساؤُوا السُوآي أنْ كَذَّبُوا بآياتِ اللّه‏ِ و كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُونَ».(5)
«سرانجام كساني كه مرتكب بدي و زشتي شدند اين بود كه آيات الهي را تكذيب كردند و آنها را به استهزاء گرفتند.»
اينجاست كه اهميت و نقش توبه، در جلوگيري از در افتادن به ورطه هلاكت بيشتر روشن مي‏شود، و اينكه در پاره‏اي روايات تأكيد شده است بلافاصله پس از ارتكاب معصيت، اقدام به توبه و جبران شود و حتي در جهت تشويق به آن، در برخي روايات آمده است كه گناه تا هفت ساعت ثبت نمي‏شود ناظر به اين جنبه از تأثير تخريبي گناه و هموار شدن مسير شيطان نيز مي‏باشد. سهل‏انگاري و تقصيري كه در جريان «افك»، بخشي از جامعه اسلامي را در بر گرفت و عده‏اي با اين كوتاهي قدم در مسير شيطان نهادند، يكي از همين قدمهاي خطرناكي بود كه تنها لطف و رحمت حق‏تعالي بود كه شامل حال آنان شد و از اين دام نجات يافتند و از عذاب الهي رهايي جستند.
بي‏شك، از خطرناكترين گامهاي شيطان، ايجاد ترديد نسبت به قداست و اهميت جايگاه رهبري جامعه اسلامي و سست كردن باورهاي عمومي نسبت به پاكي و منزلت رفيع آن است. چه منكري بالاتر از تضعيف اعتقاد مردم نسبت به اساسي‏ترين ركن مديريت و هدايت جامعه اسلامي، آن هم در سطح نبوّت و رسالت، وجود دارد. سست كردن رهبري و مديريت هدايت جامعه به مصالح آن، به هر بهانه و به دست هر كسي كه باشد، پرواضح است از خطرناكترين گامهايي است كه شيطان به آن فرا مي‏خواند و روشن است رهبران و
مديران جامعه اسلامي بايد همواره به گونه‏اي حركت كنند و به شيوه‏اي كاملاً روشن عمل كنند تا هيچ زمينه‏اي براي نقش‏آفريني شياطين و تأثيرگذاري آنان از اين ناحيه وجود نداشته باشد.
«وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّه‏ِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكي مِنْكُمْ مِنْ أحَدٍ أبداً وَ لكنَّ اللّه‏َ يُزَكّي مَن يَشاءُ وَ اللّه‏ِ سَميعٌ عَليمٌ».
اين سومين بار است كه در اين سوره شريف و در آيات مربوط به جريات «افك» با تعبير جمله شرطيه «و لو لا فضل اللّه‏ عليكم و رحمته» مؤمنان را متذكر فضل و رحمت الهي مي‏كند، با اين تفاوت كه در دو مورد گذشته، همان گونه كه در قسمت قبل توضيح داديم، جواب جمله شرطيه بيان نشده است و فقط به ذكر خود شرط بسنده شده، در حالي كه در آيه مورد بحث، جواب شرط نيز به صراحت آمده است. جمله شرطيه اين است: «و لو لا فضل اللّه‏ عليكم و رحمته» اگر فضل و رحمت الهي بر شما نبود. و جمله جواب اين است: «ما زكي مِنْكُمْ مِنْ أحَدٍ أبداً» هيچ كس از شما، هرگز پاك نمي‏شد و صالح نمي‏گشت.
با توجه به اينكه عده‏اي از مسلمانان در جريان افتراي بر همسر پيامبر(ص) كوتاهي كرده و موجب دامن زدن به آن شدند، طبيعي بود از جانب ديگر مسلمانان بويژه پس از نزول اين آيات توبيخ و سرزنش و حتي طرد گردند و چه بسا دسته‏اي ديگر نيز دچار غرور شوند كه ما در اين توطئه گرفتار نشديم. از سوي ديگر
هشداري كه در آغاز اين آيه، مبني بر پرهيز از دنباله‏روي شيطان و گام نهادن در مسيري كه شيطان براي انسان هموار مي‏كند، اين توهم را براي برخي پيش آورد كه بدون توفيق الهي و بدون عنايت و فضل او مي‏توان از دام شيطان فاصله گرفت. اين است كه به دنبال آيات گذشته كه سخت مرتكبين «افك» را مورد سرزنش قرار داد و به دنبال اين هشدار و با عنايت به اينكه نبايد جمعي از مسلمانان كه از سر ناداني و قصور به اين ورطه افتادند از جمع مسلمانان رانده شوند و بايد زمينه و فرصت برگشت و جبران براي آنان فراهم باشد، به گونه‏اي ملاطفت‏آميز و در عين حال هشدار دهنده يادآور مي‏شود كه اگر فضل و رحمت الهي نبود، هيچ كدام از شماها نمي‏توانستيد طهارت روح و رفتار صالح را كسب كنيد و در جرگه پاكان و صالحان در آييد. فضل و رحمت خداوند مهربان است كه منشأ هدايت و پاكي شماست. رهايي از گمراهي و در آمدن به فضاي پاك روحي و پاك شدن و پاك ماندن، همه و همه به لطف و فضل او مي‏باشد. «ولكن اللّه‏ يزكّي من يشاء». اين خداوند مهربان است كه هر كس را بخواهد هدايت
هر گناه يك گام به دنبال شيطان است. اگر به دنبال گناه، شخص اقدام به توبه و بازگشت از راهي كه به دنبال شيطان رفته است نكند، زمينه براي معصيت و انحراف بعدي هموارتر مي‏گردد و هر قدمي، مسير باقي‏مانده را هموارتر و پيروي از شيطان را آسانتر مي‏سازد.
مي‏كند و به پاكي روح و عمل مي‏رساند. اين همان حقيقت است كه قرآن در جايي ديگر از زبان بهشتيان، اين گونه بازگو مي‏كند:
«وَ قالُوا الحمدُ للّه‏ِ الّذي هَدينا لِهذا وَ ما كنّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلا أنْ هدينا اللّه‏ُ».(6)
«بهشتيان گفتند: سپاس خدايي كه ما را به اين هدايت كرد و ما هدايت نمي‏شديم اگر خداوند ما را هدايت نكرده بود.»
چنان كه در خصوص تأليف قلوب ميان مؤمنان، به همين نكته اشاره مي‏كند كه آنچه ميان آنان الفت ايجاد كرد، خداوند بود و پيامبر(ص) نمي‏توانست آن را با خرج اموال ايجاد كند:
«وَ هُوَ الّذي أيَّدَكَ بِنَصْرِهِ و بِالمؤمنين و أَلَّفَ بَيْنَ قلوبهم، لو أنْفَقْتَ ما فِي الارض جميعا ما ألَّفْتَ بَيْنَ قلوبِهم وَ لكنَّ اللّه‏َ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ اِنّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ».(7)
«و او كسي است كه تو را با نصرت خويش و با كمك مؤمنان تأييد كرد و ميان دلهاي آنان الفت ايجاد كرد، اگر تو همه آنچه در زمين است را خرج مي‏كردي نيز نمي‏توانستي ميان دلهايشان نمي‏توانستي ايجاد الفت كني و لكن خداوند ميان آنان ايجاد الفت كرد، كه او است عزيز و حكيم.»
خداوند تعالي، علاوه بر ارسال انبياء(ع) و فرو فرستادن شرايع و احكام و دادن نيروي عقل و توان تشخيص حق و باطل، و مصلحت و مفسده، در ادامه نيز تكوينا و از سر لطف خويش، عهده‏دار هدايت و تزكيه انسان است و پرواضح است خواست و مشيّت او در اين خصوص، بي‏حساب و بي‏ملاك نيست، بلكه اين انسان است كه زمينه شمول هدايت و لطف و مرحمت حق‏تعالي را در جهت تزكيه و دور شدن و دور ماندن از سلطه شيطان را با مجاهده و تلاش خويش فراهم مي‏كند و با هر گامي كه در مسير حق مي‏گذارد، زمينه و
از خطرناكترين گامهاي شيطان، ايجاد ترديد نسبت به قداست و اهميت جايگاه رهبري جامعه اسلامي و سست كردن باورهاي عمومي نسبت به پاكي و منزلت رفيع آن است.
شايستگي عنايتها و الطاف بعدي خداوند را براي خويش فراهم مي‏سازد.
اينكه هدايت الهي به چه معناست؟ و اينكه خواست او در هدايت يافتن برخي و گمراه شدن برخي ديگر، چنان كه آيات متعددي بيان مي‏كند، بر چه اساس است؟ و با مسأله اختيار و اراده انسان كه امري مسلّم است و در آيات متعدد ديگر آمده، چگونه جمع مي‏شود؟ و اينكه به عنوان مثال، از يك سو در همين آيه مورد بحث مي‏گويد: «و لكن اللّه‏ يزكّي من يشاء» و با اين بيان، تزكيه را مربوط به خداوند مي‏داند و از سوي ديگر «تزكيه» را مثلاً در آيه «قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زكّيها»(8) مربوط به خود انسان مي‏شمارد، اينها را چگونه بايد جمع كرد؟ همه مباحثي ارزشمند و دقيق است كه اينك از حوصله اين نوشته بيرون است.
در پايان، اين آيه با جمله «و اللّه‏ سميعٌ عليمٌ» به صفت شنوايي و آگاهي خداوند اشاره مي‏كند و همان گونه كه مرحوم علامه طباطبايي، به عنوان يك اصل بر آن تأكيد دارد، همواره اوصافي كه در پايان آيات براي خداوند ذكر مي‏شود، به تناسب نكات و موضوعاتي است، كه در آيه آمده است. در دو آيه گذشته كه سخن از فضل و رحمت الهي رفته بود ديديم كه اوصاف «تواب حكيم» و «رؤوف رحيم» آمده بود اما در اين آيه از صفت «سميع» و «عليم» سخن رفته است. و اين به تناسب موضوعي است كه در جواب جمله شرطيه آمده و سپس به صورت يك اصل كلي، «تزكيه» را از آن خداوند شمرده است. ولي خداوند در اين لطف و فضل خويش بي‏حساب و بي‏ملاك عمل نمي‏كند و همان گونه كه كلام بندگان را مي‏شنود و به رفتار و كردار آنان آگاه است، سخن فطرت آنان را نيز مي‏شنود و به مصالح و نيازهاي آنان آگاه است و خواست قولي و عملي طالبان تزكيه را مي‏شنود، و به حال افراد مستعدّ و لايق تزكيه، آگاه و داناست.
«وَ لا يَأْتَلِ اُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أنْ يُؤتُوا اُولِي الْقُربي وَ الْمَساكينَ وَ الْمُهاجِرينَ في سَبيلِ اللّه‏ِ»
بر اين اساس كه اين آيه نيز به دنبال آيات «افك» نازل شده و در ارتباط با همان جريان است و با توجه به آنچه برخي از مفسّرين در شأن نزول آيه بر شمرده‏اند، آيه نشان مي‏دهد كه عده‏اي از مسلمانان به دنبال قضيه افك، تصميم گرفتند كمكهاي مادي خود را به برخي از كساني كه در اين جريان دخالت داشتند و مرتكب افتراء به همسر پيامبر(ص)شده بودند، قطع كنند و ظاهرا بر اين تصميم خود نيز سوگند خوردند. و چنان كه در شرح برخي از
سست كردن رهبري و مديريت هدايت جامعه به مصالح آن، به هر بهانه و به دست هر كسي كه باشد، پرواضح است از خطرناكترين گامهايي است كه شيطان به آن فرا مي‏خواند و روشن است رهبران و مديران جامعه اسلامي بايد همواره به گونه‏اي حركت كنند تا هيچ زمينه‏اي براي نقش‏آفريني شياطين و تأثيرگذاري آنان از اين ناحيه وجود نداشته باشد.
كلمات آيه آورديم، كلمه «ايتلاء» كه مصدر «لايأتل» مي‏باشد، هم به معناي سوگند خوردن آمده و هم به معناي كوتاهي كردن و ترك كردن، و هر كدام باشد با آيه مورد بحث تناسب دارد ولي با توضيحاتي كه گذشت در اينجا بيشتر مناسب معناي دوم باشد. مفاد آيه اين است كه آنان كه از برتري مالي و گشايش زندگي برخوردار هستند، در پرداخت و كمك به خويشان و درماندگان و مهاجران در راه خدا، كوتاهي نكنند و اين كار را رها نسازند. خطاب آيه متوجه «اولوالفضل منكم و السعة»، يعني دارندگان سرمايه و آنهايي از شما كه دستشان باز است، مي‏باشد. و موضوع آيه «كمك مالي» است و اشاره به نوع كمك يا مقدار آن نشده است تا اطلاق آن شامل هر نوع و هر مقداري كه خود افراد مناسب مي‏دانند گردد. از سه دسته نيز به عنوان دريافت‏كنندگان كمك و مساعدت نام برده شده است: خويشاوندان، فقرا
اين انسان است كه زمينه شمول هدايت و لطف و مرحمت حق‏تعالي را در جهت تزكيه و دور شدن و دور ماندن از سلطه شيطان را با مجاهده و تلاش خويش فراهم مي‏كند و با هر گامي كه در مسير حق مي‏گذارد، زمينه و شايستگي عنايتها و الطاف بعدي خداوند را براي خويش فراهم مي‏سازد.
و مساكين، و مهاجرين در راه خدا. رابطه خويشاوندي و مساعدتها و رسيدگيهايي كه به مقتضاي اين رابطه صورت مي‏گيرد نبايد دستخوش برخي كوتاهيهاي طرف ديگر، حتي شركت در جريان خطرناكي چون قضيه «افك» گردد. طرد اين دسته خويشاوندان نوعا زمينه انحراف بيشتر را در آنان فراهم مي‏سازد؛ در حالي كه حفظ و تقويت رابطه و مهرباني و توجه به نيازهاي آنان، زمينه جبران ضعفها و خطاهاي آنان را نيز فراهم مي‏سازد. دسته‏اي از مسلماناني كه از سر جهالت و سادگي در اين جريان آلوده گناه شدند، معلوم مي‏شود جزء درماندگان و كساني بوده‏اند كه نيازمند كمك ديگران بوده‏اند. اينان نيز هر چند خود را آلوده اين جريان كردند، اما نبايد تنها گذاشته شوند و گرسنه بمانند. توطئه «افك» و تهمت زدن به همسر پيامبر(ص) و ناراحتي شديد پيامبر(ص) در اين جريان، هر چند بر مسلمانان گران بود و برخي از آنان از سر ناراحتي، تصميم بر قطع كمكهاي مالي خود به كساني كه در اين جريان شركت داشتند گرفتند، اما عطوفت اسلامي و گذشت و بزرگواري و ايجاد زمينه بازگشت و جبران كوتاهي توسط آنان كه فريب شيطان را خورده‏اند، اصلي است كه بايد بر جاي جاي جامعه اسلامي حاكم باشد و انتقام‏گيري، واژه‏اي است كه در فرهنگ برخورد با دشمنان سرسخت اسلام بايد آن را جست.
در كنار «خويشاوندان» و «مساكين» از «مهاجرين» نيز نام برده شده است و اين نشان مي‏دهد كه برخي از آنان نيز خود را آلوده اين جريان كرده بودند ولي به خاطر سابقه و ارزش «هجرت» كه آنان كسب كرده بودند و براي حفظ دين و در ياري پيامبر اكرم(ص)، به
جمع مهاجرين پيوسته بودند، خداوند تأكيد مي‏ورزد كه نبايد از كمك ديگران باز بمانند و در معيشت دچار تنگناي بيشتر شوند. كار اينان در اين قضيه كاملاً اشتباه، بود و فريب شيطان را خوردند اما با يك اشتباه نبايد همه فضيلتهاي آنان ناديده گرفته شود. آنان همين كه به عمق جريان پي ببرند و آگاه شوند چه كوتاهي بزرگي كرده‏اند، بويژه با سرزنشهايي كه در آيات گذشته صورت گرفت، براي آنها بس است. و اين درس بزرگي براي جامعه اسلامي و مسلمانان است كه فضيلتها و فداكاريها و خدمات و سوابق پسنديده و گذشته نيك افراد، نبايد به صرف يك اشتباه يا انحراف يا گناه كنوني، كاملاً به فراموشي سپرده شود و يا حتي مورد انكار قرار گيرد.
عطوفت اسلامي و گذشت و بزرگواري و ايجاد زمينه بازگشت و جبران كوتاهي توسط آنان كه فريب شيطان را خورده‏اند، اصلي است كه بايد بر جاي جاي جامعه اسلامي حاكم باشد و انتقام‏گيري، واژه‏اي است كه در فرهنگ برخورد با دشمنان سرسخت اسلام بايد آن را جست.
پيش از پرداختن به ادامه آيه، يادآور مي‏شود كه بر طبق حديثي كه علي بن‏ابراهيم قمّي در تفسير خود از حضرت امام باقر(ع) نقل كرده، منظور از «اولي‏القربي» در اينجا، همان خويشان و نزديكان پيامبر اكرم(ص) مي‏باشد كه بر اين اساس معلوم مي‏شود حتي برخي از خويشان پيامبر(ص) نيز از اين جريان كه سلسله جنبان آن برخي از منافقان بودند بر كنار نماندند، ولي آيه شريفه به خاطر جايگاه ويژه‏اي كه آنان داشتند، توصيه مي‏كند آنان همچنان از كمك و مساعدت برخوردار باشند.
«وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا ألا تُحِبُّونَ أنْ يَغْفِرَ اللّه‏ُ لَكُمْ وَ اللّه‏ُ غَفورٌ رَحيمٌ»
در پايان آيه، به اين دسته از مسلمانان كه كمكهاي مالي در اختيار نيازمندان مي‏گذاشتند، دوباره تأكيد شده است كه عفو و گذشت كنند و لغزش آنان را ناديده بگيرند و به عبارتي، اين پرونده را مختومه تلقي نمايند. اينان گناهي كردند و خطايي را مرتكب شدند و قضيه تمام شد. همان عذاب وجدان، و همان پي بردن به اينكه در چه دامي گرفتار آمده بودند و همان سرزنشهاي قرآن، آنان را بس است. ديگر اقدام عملي، از جمله قطع كمكهاي مالي، عليه آنان صورت نگيرد و بدين گونه است كه آيه شريفه اين دسته از مسلمانان را ترغيب بيشتر به ادامه احسان و نيكي مي‏كند. سپس قضاوت در باره حُسن و ارزش اين گذشت و تأكيد قرآن بر آن را به وجدان خود آنان و يا جامعه اسلامي واگذار مي‏كند و با جمله «ألا تحبّون أن يغفر اللّه‏ لكم» آنان را بر سر اين پرسش وجداني وا مي‏دارد كه آيا دوست نداريد خداوند شما را ببخشد؟ اگر دوست داريد، كه طبعا نيز چنين است، پس، از لغزش آنان بگذريد تا خداوند نيز شما را مشمول مغفرت خويش گرداند؛ و خداوند بخشنده و مهربان است و رحمت و غفرانش شامل حال شما و آنان خواهد شد. «واللّه‏ غفور رحيم».

یک شنبه 2 مهر 1391  3:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مستضعف در قران و روایات

مستضعف در قران و روایات

فاطمه ترکی
مستضعف به چه کسی گفته می شود؟

واژه «مستضعف» ازماده «ضعف» است، اما چون به باب استفعال برده شده به معنی کسی است که اورا به ضعف کشانده اند ودربند و زنجیرکرده اند.
به تعبیر دیگر مستضعف کسی نیست که ضعیف و ناتوان و فاقد قدرت و نیرو باشد. مستضعف کسی است که نیروهای بالفعل و بالقوه دارد، اما از ناحیه ظالمان و جباران سخت در فشار قرار گرفته، ولی با این حال در برابر بند و زنجیر که به دست و پای او نهاده اند ساکت و تسلیم نیست و پیوسته تلاش می کند که زنجیرها را بشکند و آزاد شود، دست جباران و ستمگران را کوتاه سازد و آئین حق و عدالت را برپا کند.1
همچنین اگر بشر به وظیفه خود در قبال امامت عمل نکند، پدیده «استضعاف امامت» پیش می آید.2
استضعاف امامت یعنی تضعیف امامت و بی یاور گذاشتن آن. آنگاه که جامعه ای جریان امامت را تنها گذارد و منطق آن را نپذیرد و آن را در اقلیت قرار دهد و به انزوا سوق دهد، گفته می شود که امامت را تضعیف کرده اند. استضعاف امامت، کاهش نقش آن در جامعه و به طور مشخص کنار گذاشتن آن از جریان حکومت و حاکمیت می باشد.3
ره آورد استضعاف امامت دو چیز بوده است: اول «خانه نشینی امام» و دوم «غیبت امام» بر همین اساس می توان این مقطع از تاریخ امامت را به دو دوره خانه نشینی و غیبت تقسیم کرد. دوره اول یعنی خانه نشینی امام، تا پیش از آخرین امام است و دوره غیبت، مربوط به امام آخرین. در مکتب اسلام تعداد امام، معین و محدود است، از این رو در آخرین امام، پدیده خانه نشینی که نهایت آن شهادت است رخ نمی دهد، بلکه برای وضعیت آخرین امام، تدبیر خداوند متعال غیبت و سپس ظهور است.4

مستضعف در قرآن و روایات:

در تفسیر المیزان ذیل آیه 5 سوره قصص که می فرماید: «ما اراده داریم که بر مستضعفان منت بگذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان حکومت روی زمین قرار دهیم.» آمده است که: از امام صادق علیه السلام شنیدم می فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم علیه و آله و سلم نگاهی به علی و حسن و حسین علیهما السلام کرد و گریست و فرمود: شما بعد از من مستضعف خواهید شد. مفضل می گوید: عرضه داشتم معنای این کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چیست؟ فرمود: معنایش این است که مقصود از آیه «و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض» ؛ شمائید و به حکم آیه شما پیشوایان این امتید بعد از من و این پیشوایی تا روز قیامت در ما جریان دارد.5
در تفسیر نمونه ذیل همین آیه آمده است که مستضعف انواع و اقسامی دارد: مستضعف فکری، سیاسی، فرهنگی، اخلاقی، اقتصادی و آنچه بیشتر قرآن روی آن تکیه کرده است، مستضعفین سیاسی و اخلاقی است.
و روش کار مستکبران و جباران برای تحکیم پایه های سیاست جابرانه خود قبل از هر چیز سعی می کنند قربانیان خود را به استضعاف فکری و فرهنگی بکشانند سپس به استضعاف اقتصادی، تا قدرت و توانی برای آنها باقی نماند، تا فکر قیام و گرفتن زمام حکومت را در دست و در مغز خود نپرورانند.6

روش عمومی مستکبران:

همان طور که اشاره شد: مستکبران برای تحکیم پایه های حکومت خود، قربانیانشان را به استضعاف می کشیدند.7 البته این روش کار مستکبران تازگی ندارد، بلکه آنچنان که از روایات نیز استفاده می شود، بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم علیه و آله وسلم و با جریان سقیفه این طرح8 آغاز شده و تا کنون نیز ادامه دارد و تا ظهور امام زمان نیز بیشتر می شود و در این هنگام است که خداوند بر مستضعفان منت می گذارد و آنها را از این استضعاف نجات می دهد.
حال این پرسش مطرح می شود که مردم چگونه در این دام (استکبار) اسیر می شدند و آیا همه دورانها به یک روش عمل می کردند؟
قرآن کریم این جریان را از زمان فرعون نقل می کند که: فرعون برای اسارت بنی اسرائیل مردان آنها را می کشتند و زنانشان را برای خدمتکاری زنده نگه می داشتند که در طول تاریخ همه جباران چنین بودند و با هر وسیله نیروهای فعال را از کار می انداختند.9
و در فصلی که برای استضعاف امامت بوجود آوردند، بشر را از طرح شریعت الهی برای اداره جامعه دور ساختند و به طرحهای بشری روی آوردند و بدین سان نوع دیگری از حاکمیت شکل گرفت که در منطق قرآن به این نوع حاکمیت، طاغوت گفته می شود.
این نوع حاکمیت به دو مطلب مهم اشاره می کند: یکی این که خواست مردم را برخواست خداوند و حکم مردم را بر حکم خداوند مقدم می دارند و دیگری اینکه ماهیت این کار، مبنا قرار گرفتن، هوس به جای قرآن کریم است.10
برای تکمیل شدن بحث به دوره کنونی: آنجا که نمی توانستند (در بعضی مکانها) مردان را بکشند، مردانگی را می کشتند و با پخش وسائل فساد، مواد مخدر، توسعه فحشاء و بی بند و باری جنسی، گستردگی شراب و قمار و انواع سرگرمیهای ناسالم، روح شهامت و سلحشوری و ایمان را در آنها خفه می کنند تا بتوانند با خیالی آسوده به حکومت خود کامه خویش ادامه دهند.11
در حدیثی از امام زین العابدین علیه السلام می خوانیم که: سوگند به کسی که محمد صلی الله علیه و آله وسلم به حق بشارت دهنده و بیم دهنده قرار داد که نیکان، از ما اهل بیت و پیروان آنها به منزله موسی و پیروان او هستند و دشمنان ما و پیروان آنها به منزله فرعون و پیروان او می باشند. سرانجام ما پیروز می شویم و آنها نابود می شوند و حکومت حق و عدالت از آن ما خواهد بود.12

وضعیت موجود جوامع:

آنچنان که از وضع جوامع کنونی باخبریم، همواره این پرسش مطرح است که چرا عده ای در فقر و نیاز و عده ای دیگر در رفاه و بی نیازی؟ چرا این همه دوگانگی؟ چرا این همه جنگ و خونریزی؟
گفته می شود جهان کنونی هیچ گاه از نظر فقر و غنا به نابرابری زمان کنونی نبوده است و بدتر اینکه شکاف بین ثروتمندان و فقرا طی پانزده سال آینده روز به روز عمیق تر خواهد شد. به طور مثال فقط ده درصد از جمعیت کره زمین را ثروتمندان تشکیل می دهند که حدود هشتاد درصد از کل درآمد جهان را در اختیار دارند.13
همچنین کشورهای بزرگ و ابرقدرت برای کسب منافع بیشتر و بهره برداری از آن، از بمبهای هسته ای استفاده می کنند به طوری که آگاهان بین المللی می گویند، تنها حجم بمبهای هسته ای موجود در زرادخانه های دولتهای بزرگ برای نابود ساختن تمام آبادیهای کره زمین- نه یک بار بلکه هفت بار کافی است.14
با این حساب هر انسان بیداری به خوبی می تواند وضع انفجارآمیز عصر ما را دریابد و آینده تاریک بشریت را در نظر بگیرد و آنگاه به حکم وجدان در حد امکان برای پایان دادن به چنین شرایط وحشتبار کوشش و فعالیت خود را آغاز نماید. و اینجاست که ندای صلح خواهی و پایان دادن به مسابقات جنون آمیز تسلیحاتی بین بلوک شرق و غرب از حلقوم انسان دوستان واقعی بلند است. این دسته که اکثریت آنها را همواره دانشمندان دلسوز تشکیل می دادند در طول سالها برای چاره جویی و جستجوی راهی که بشر را به ریشه کن ساختن جنگها و خونریزی ها برساند سخت اندیشیدند و به این نتیجه رسیدند که باید برای پایان دادن به این جنگها و نابرابری ها ریشه اصلی را منهدم کنند و ریشه اصلی چیزی نیست جز «تضاد منافع».
بنابراین برای چاره مشکل یا باید منافع و منابع طبیعی را نامحدود ساخت تا همه ملتها و حکومتها را اشباع کند و یا آنکه راهی را در نظر گرفت که با محدود بودن منافع تضادی بوجود نیاید و برخوردی را به دنبال نیاورد. اما اول یعنی نامحدود کردن منابع و نافع- بدیهی است که امکان پذیر نیست و انجام آن در اختیار بشر نیست، پس تنها راه دوم کلید حل این مشکل است و آن حکومت واحد جهانی است.
قابل توجه است که زمانی تضاد منافع پیش می آید که حکومتهای جهان متعدد باشند، زیرا تنها در این صورت است که هر حکومتی برای تصاحب یک یا چند منعفت سعی می کنند به حق یا ناحق از نیروی نظامی و زور استفاده کنند و بر رقیب خود چیره و پیروز گردد. اما اگر حکومتهای متعدد از میان برداشته شوند و تنها یک حکومت در سراسر جهان به وجود آید و همه افراد بشر درکره زمین عضو یک کشور و به صورت یک ملت به شمار آیند در این صورت مشکل به خودی خود حل می شود.15

نشانه های ظهور:

وقت ظهور امام مهدی علیه السلام برای هیچ کس جز خداوند متعال معلوم نیست، و کسانی که وقت ظهور را تعیین نمایند، دروغگو شمرده شده اند. ولی علائم و نشانه های بسیاری برای ظهور منجی ذکر شده است.
علائم ظهور به دو دسته کلی تقسیم می شوند: علائم حتمی و غیر حتمی. امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند: نشانه های ظهور دو دسته است یکی نشانه های غیر حتمی و دیگر نشانه های حتمی.16
منظور از علائم حتمی آن است که به هیچ قید و شرطی مشروط نیست و قبل از ظهور باید واقع شود و مقصود از علائم غیر حتمی آن است که حوادثی به طور مطلق و حتم از نشانه های ظهور نیست.17
امام صادق علیه السلام فرمودند: پیش از ظهور قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف پنج نشانه حتمی است: یمانی، سفیانی، صیحه آسمانی، قتل نفس زکیه و فرو رفتن در بیابان.18
ابی بصیر می گوید: به امام صادق علیه السلام عرضه داشتم خروج امام قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف کی خواهد بود؟ حضرت فرمود: ما خاندانی هستیم که وقتی را معین نمی کنیم زیرا حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم فرموده است وقت تعیین کنندگان دروغ می گویند و نیز فرمود: پیشاپیش این کار، پنج نشانه است: نخستین آنها ندائی است در ماه رمضان ، دوم خروج سفیانی، سوم خروج خراسانی، چهارم کشته شدن نفس زکیه و پنجم فرو رفتن زمین در بیداء. سپس حضرت فرمود: ای ابا محمد به ناچار باید پیش از این کار دو طاعون سفید و سرخ روی دهد. عرض کردم: طاعون سفید و سرخ چیست؟ حضرت فرمودند: اما طاعون سفید، مرگ همگانی خواهد بود اما طاعون سرخ عبارت از مردن به وسیله شمشیر است و قائم خروج نمی کند تا آنکه در شب جمعه، بیست و سوم ماه رمضان در دل فضا نامش را اعلام کنند.19
امام باقر علیه السلام فرمود: از امیرالمؤمنین علیه السلام معنای آیه شریفه «فاختلف الاحزاب من بینهم»20 پرسیده شد فرمود: از سه چیز به انتظار فرج باشید، عرض شد: یا امیرالمؤمنین آن سه چیز کدامند؟ فرمود: اختلاف داخلی که میان شامیان افتد و پرچم های سیاه از خراسان و وحشتی در ماه رمضان. عرض شد وحشت ماه رمضان چیست؟ فرمود: مگر نشنیده اید فرمایش خدای تعالی را درقرآن21 آن همان نشانه ای است که دوشیزگان را از پس پرده هاشان بیرون می کشد و خفتگان را بیدار و به وحشت اندازد.22
امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند: «در کوفه، پرچمهای سیاهی که از خراسان بیرون آمده است، فرود می آید و وقتی مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر شد برای بیعت گرفتن به سوی آن می فرستد.»23
در ضمن بررسی روایات مربوط به حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده که امام صادق علیه السلام به مفضل فرمود: «هر بیعت قبل از ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف کفر، نفاق و تزویر است و لعنت بر بیعت کننده و بیعت شونده»24 و امام حسین علیه السلام فرمودند: «هر پرچم قبل از قیام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف طاغوت است.»25
ولی در علائم ظهور خروج سید خراسانی ذکر شده، چگونه با روایات قبل جمع می شود؟
گفته می شود: او جوانی خوش صورت است از طرف دیلم و قزوین خروج نماید و به آواز بلند فریاد کند که به فریاد رسید آل محمد را، که از شما یاری می طلبند و این سید حسنی ظاهراً از اولاد امام حسن مجتبی علیه السلام است و دعوی بر باطل نمی کند و دعوت بر نفس خود نکند بلکه از شیعیان ائمه اثنی عشری علیهم السلام و تابع دین حق است و دعوی نیابت و مهدویت نخواهد نمود.
امام صادق علیه السلام می فرمایند: «به خدا قسم که آن جوان آن حضرت را می شناسد و می داند که او بر حق است.»26

پی نوشتها:

1- ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج16، چاپ بیست و یکم، 1381، تهران، ص 19 و 20.
2- نشریه موعود، امین میرزائی، شماره 35، سال 1381، ص 27.
3- همان، ص 27.
4- نشریه موعود، امین میرزائی، شماره 35، سال 1381، ص 27.
5- سید محمد حسین طباطبایی، تفسیر المیزان، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج31، تهران، 1357، انتشارات محمدی، ص 23.
6- ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج16، چاپ بیست و یکم، 1381، تهران، ص 20.
7- ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج16، چاپ بیست و یکم، 1381، تهران، ص 20.
8- منظور از این طرح، طرح به استضعاف کشیدن امام است.
9- ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج16، چاپ بیست و یکم، 1381، تهران، ص21.
10- نشریه موعود، امین میرزائی، سال 1381، شماره 35، ص 27.
11- ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج16، چاپ 21، تهران، 1381، ص 21.
12- مجمع البیان، ذیل آیه 5 سوره قصص، رک: همان، ص 18.
13- مجله موعود، امین میرزائی، شماره 35، سال 1381، تهران، ص 25.
14- سید عبدالکریم هاشمی نژاد، مشکلات مذهبی روز، قم، سال 1356، ص 17.
15- همان، ص 12، و سید اسدالله هاشمی شهیدی، ظهور حضرت مهدی، قم، مسجد جمکران، 1381، ص 412.
16- علیرضا جالی تهرانی، یکصد پرسش و پاسخ پیرامون امام زمان، انتشارات نبوت، چاپ دوازدهم، قم، 1383، ص 169.
17- همان، ص 170؛ رک: عباس قمی، منتهی الامال، انتشارات بارش، چاپ دوم، 1381، مشهد، ص 1182.
18- شیخ صدوق، اکمال الدین اتمام النعمه،؛ ترجمه منصور پهلوان، ج2، انتشارات مسجد جمکران، قم، 1382، چاپ دوم، باب 57، ص 553 ؛ جلیل محمد بن ابراهیم نعمانی، غیبت، مترجم سید احمد زنجانی، چاپخانه خورشید، تهران، 1362، ص 295 ؛ سید محمد حسن موسوی کاشانی، جهان آینده یا علائم ظهور حضرت مهدی، چاپ مهر، چاپ اول، 1370، ص 28 ؛ و علیرضا رجالی تهرانی، یکصد پرسش و پاسخ، انتشارات نبوت، چاپ دوازدهم، قم، 1383، ص 177.
19- سید محمد حسن موسوی کاشانی، جهان آینده، چاپ مهر، نوبت اول، 1370، ص 28.
20- سوره مریم، آیه 137.
21- سوره شعرا، آیه 4.
22- رک: جلیل محمد بن ابراهیم نعمانی، غیبت، مترجم سید احمد زنجانی، تهران، 1362، ص 294 سید محمد حسن موسوی کاشانی، جهان آینده، چاپ مهر، نوبت اول، 1370، ص 28.
23- شیخ طوسی، غیبت، ص 274؛ رک: علیرضا رجالی تهرانی، یکصد پرسش و پاسخ، انتشارات نبوت، نوبت دوازدهم، قم، 1383، ص 177.
24- بحار الانوار، ج52، ص 304؛ رک: محمد محمدی اشتهاردی، حضرت مهدی فروغ تابان ولایت، نوبت اول، نشر انتشارات مسجد جمکران، 1376، ص 57.
25- همان، ص 57 ؛ اثبات الهداه، ج7، ص 65.
26- رک: شیخ عباس قمی، منتهی الامال، انتشارات بارش، نوبت دوم، 1381، مشهد، ص 1184

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهى قدماتى به تحليل جامعه ‏شناختى از قرآن )درباره تضادهاى اجتماعى، روانى و فرهنگى نسل جوان امروز(

نگاهى قدماتى به تحليل جامعه ‏شناختى از قرآن )درباره تضادهاى اجتماعى، روانى و فرهنگى نسل جوان امروز(

فرهاد امام ‏جمعه
چكيده

در اين مقاله با نگاه جامعه ‏شناختى مساله‏اى با عنوان «تضاد اجتماعى- روانى نسل جوان‏» بررسى شده است. ابتدا به تعريف و تفسير ابعاد مختلف تضاد اجتماعى از ديدگاه جامع ه‏شناسى پرداخته ‏شده و سپس ديدگاه و برداشت قرآن‏شناختى نگارنده آمده است. به نظر نگارنده با بهره ‏گيرى از آموزه‏هاى قرآنى مى‏توان به طور علمى و كاربردى از ميزان تضادهاى اجتماعى- روانى نسل جوان كاست.

كليدواژه ‏ها:

تضاد اجتماعى، جوانان، فرهنگ، جامعه.

1. بيان مساله

سؤال حاكم بر مباحث اين مقاله آن است كه آيا تضادهاى اجتماعى- فرهنگى و عواقب اخلاقى- رفتارى آن كه در بخش بزرگى از گروه‏هاى جوان جامعه امروز وجود دارد، با رجوع به آراى اسلامى- قرآنى قابل حل است؟
در اين مقاله به جنبه تضاد اجتماعى- فرهنگى در جامعه امروز مى‏پردازيم. در فرهنگ علوم اجتماعى ذيل عنوان تضاد آمده است:
تضاد از ريشه Conflict به معناى برخورد كردن و مبارزه كردن گرفته شده است. هرگاه دو يا چند گروه به جهت تاليف انديشه يا منافع در حال تعارض آشكار و عدم توافق آميخته با خشونت و مانند آن باشند، با وضعى مبتنى بر كشمكش مواجه خواهند بود (1) .
اين تضاد صورت‏هاى گوناگونى دارد. از تقابل‏هاى اجتماعى گرفته تا كشاكش‏هاى بين‏المللى. نظريه‏پردازان اجتماعى، موضوع تضاد در جامعه را با اعتقادى خاص مورد توجه قرار مى‏دهند.
رالف دارندروف (959م.) يكى از جامعه‏شناسان آلمانى معتقد است: تضادها در جامعه، صفت تودرتو دارند و بر يكديگر منطبق نمى‏شوند. وى مدعى است كه كشمكش اصلى در جامعه به توزيع نابرابر قدرت و اقتدار و آنچه باعث پديد آمدن منافع متعارض مى‏شود، ارتباط دارد و از رهگذر آن است كه روابط سلطه‏گر و زيردست‏بودن در جامعه بوجود مى‏آيد (2) .
سلطه‏گران جامعه، روابط اجتماعى و الگوهاى فرهنگى در جامعه را به نحوى تنظيم مى‏كنند كه توجيه‏گر قدرت‏شان باشد; هر چند كه عواقب منفى جهت ايجاد آگاهى‏هاى كاذب و دروغين، اغفال اجتماعى، تك‏بعدى شدن و سرگردانى‏هاى فراوان در مردم و افراد زير دست‏بوجود آيد.
قرار گرفتن جوامع امروز در مسير گذر و تحول به سوى رشد و توسعه صنعتى و اقتصادى، پاره‏اى از تضادهاى اجتماعى- فرهنگى را براى اعضاى اين جوامع بوجود آورده‏است; از جمله:
- تضاد سنت‏با مدرنيسم;
- تضاد قانون‏گرايى با روابط عاطفى و فاميلى;
- تضاد مصرف‏گرايى با كار و فعاليت‏خلاق علمى و فنى;
- تضاد فرهنگ ذهنى‏گرايى و تعصب‏گرايى پيشين با فرهنگ داراى سنت‏هاى عقلى، عينى و برنامه‏ريزى براى زمان حال و آينده (3) .
در چنين مناسبات اجتماعى، بخش بزرگى از نسل حاضر نمى‏داند، سنتى باشد يا متجدد; اهل قانون و ضوابط عقلى باشد يا تحت تاثير روابط فاميلى، درون‏گروهى و عاطفى; قانع به داشته‏هاى خويش باشد يا در حرص مصرف روزافزون تقليدى به سر برد و نگران از اين كه مبادا از ديگران عقب بماند و مورد بى‏احترامى و بى‏اعتنايى و تمسخر ديگران واقع شود (4) .
بنابراين نسل امروز جامعه سخت در گردونه پريشانى، ابهام و تقليد از ژست‏هاى گوناگون و متناقض قرار گرفته است و نمى‏داند كه چگونه براى رسيدن به اهداف خود در جامعه از هنجارها و شرايط موجود جامعه به درستى استفاده كند. اين نسل از يك سو نابرابرى و بى‏عدالتى اجتماعى (فقر و بيكارى و...) را مى‏بيند و حتى خود احساس مى‏كند; اما از سوى ديگر مى‏خواهد، به رفاه و منزلت‏بالاى اجتماعى برسد. ليكن نابرابريها فزونى يافته و فرصت‏ها بسيار محدود شده‏است; لذا نسل جديد خود را تنها و بيگانه و دچار مشكل احساس مى‏كند. نسلى كه خود را در معرض سيل فشار تبعيض و نابرابرى مى‏بيند، نمى‏داند چگونه و با چه ابزارى مى‏تواند، به اهداف فردى و اجتماعى‏اش برسد.
قبل از ورود به بحث اصلى، بهتر است اين سؤال را مطرح كنيم كه آيا تضادهاى اجتماعى در جامعه امروز وجود دارد؟ خاستگاه اين تضادها را در كجا بايد جستجو كرد؟ اين تضادها چه نظم‏ها و شرايط ساختارى را رقم زده است؟ آيا اين نظم‏ها و شرايط ساختارى آزار دهنده قابل تغيير و اصلاح هستند؟

برخى از جلوه‏هاى تضاد اجتماعى- فرهنگى به اين قرار است:

متجدد بودن و در برابر آن هنجارهاى سنتى را رعايت نمودن;
عالم و كارشناس واقعى شدن، اما از تلاش براى معاش و زندگى روزمره عقب نماندن;
استقلال شخصيت انسانى و با هويت انسانى ماندن; اما ملاحظه‏كارى كردن و از صاحبان قدرت‏هاى طاغوتى و ثروت‏هاى نامشروع ترسيدن و اطاعت محض كردن از آنان;
دوستى ورزيدن و دوست داشته شدن، اما تنها كار خود را كردن و در انديشه جمع‏آورى مال و قدرت براى خود بودن;
علاقه به اظهار انديشه نمودن، اما وابسته به قول اين و آن شدن;
ايمان به پايدارى ارزشها و عقايد دينى و انسانى داشتن، اما به هر نحوى در جستجوى ثروت و قدرت بودن و...
اينها صورت‏هاى ديگرى از تضادهاى اجتماعى- فرهنگى در جامعه امروز است كه آثار روانى و اخلاقى مطابق با خود را در روحيات نسل كنونى بوجود آورده است.
اگر در ماهيت رفتار و پندار نسل جديد بيانديشيم، مى‏بينيم كه نسل جديد مى‏خواهد خود را آراسته به آداب و ابزار تمدن جديد كند. براى نمونه اين نسل مى‏خواهد تحصيلات دانشگاهى را تجربه كند و از اين‏رو اهل شك و سؤال شده‏است. فكر مى‏كند و مى‏خواهد فكر خود را عرضه كند. مى‏خواهد براى انديشه و اظهار فكر و سؤال او گوش شنوايى وجود داشته‏باشد; اما از سوى ديگر اين نسل با الگوهاى ساختارى پدرسالار و سنتى موروثى مواجه مى‏شود. نسل كنونى كمتر خود را داراى جسارت و شجاعت منطقى و انسانى در برابر صاحبان قدرت و ظاهرا داراى فضل و دانش مى‏بيند و بيشتر آموخته و عادت نموده‏است كه ساكت و صامت و محجوب باشد. اين گونه است كه قدرت‏پرستى و گاه شخصيت‏پرستى و ترويج احترام‏هاى دروغين و ايده‏هاى سنگ‏فكرانه و تنگ‏نظرانه ملوك داراى جاه و موقعيت‏برتر اجتماعى در فضاى فرهنگى جامعه شاخص مى‏شود.
جوان امروز نمى‏داند، آيا با روحيه دانشگاهى و تفكر عقلى و شك‏گراى انتقادى در روابط اجتماعى- فرهنگى پيش قدم شود؟ يا بالعكس، ساكت و زبان بسته و فكر و دل خاموش باشد تا اين‏كه مبادا با آنها برخورد شود.
ما معتقديم نسل جوان امروز در دايره تضادهاى اجتماعى و فرهنگى سنگينى قرار گرفته است. اين واقعيت مسائل و آسيب‏هاى روحى و اعتقادى فراوانى را در شخصيت اجتماعى جوانان پديد آورده است. علائم اين آسيب‏شناسى انقباض بينش و روحيه و گاه واكنش‏هاى انتقادى و هيجانى شديد و به صورت خشونت‏هاى مقطعى و ناسازگاريهاى اجتماعى با خانواده و نظام فرهنگى و قانونى جامعه خودنمايى مى‏كند.

2. پاسخ مسائل مطروحه از آيات قرآن

به اعتقاد نگارنده در خصوص مسائل مذكور مى‏توان الگوها و پاسخ‏هاى مناسبى را از قرآن كريم به دست داد.
در قرآن مى‏خوانيم كه خداوند حكيم، خالق ناظر كل عالم است. ما براى رفع نقائص خويش نياز داريم، به صفات الهى تخلق پيدا كنيم. همه عالم از اوست و به سوى او در حركت است (5) .مهربان و دوست‏حقيقى آدمى تنها و تنها خداوند كريم و اولياى بر حق اوست. همه عالم و ذرات آن براى تكريم و ستايش اودر جنبش‏اند (6) ; اعم از موجودات داراى آگاهى و قوه ناطقه و فاهمه و نيز موجودات فاقد آگاهى و قوه ناطقه. خداوند جل جلاله سازنده اساس و بنياد هستى است و تنها اوست كه باقى و برقرار و جاويدان است (7) ; لذا تنها او در همه جا (8) به عنوان نيروى قادر و كامل و صانع و خالق هستى وجود دارد.
اين خالق، مخلوق خود را دوست دارد (9) و اگر مخلوق به سوى او حركت كند، او را مى‏پذيرد و به مراتب كمال مى‏رساند (10) .هرگاه آدمى بخواهد الفباى آدميت‏خود را بيابد، ضرورى است كه به سوى صانع و خالق مهربان و رحيم خويش حركت كند (11) ; زيرا اوست كه از روح خود در آدمى دميده است (12) .اگر آدمى از خدا كه از رگ گردن به او نزديك‏تر است (13) ،غفلت ورزد، از هويت‏خويش دور مى‏شود; لذا وحدت خاطر و انديشه‏اى ندارد و نهاد دل و روان او به سوى وحدت پيش نمى‏رود و بيشتر به سوى كثرت حركت مى‏كند. از اين روست كه انسانها به دام پريشانى و احساس نگرانى و خسارت مى‏افتند.
اگر آدمى نتواند اين معنا را بفهمد و نتواند خويش را به صفات الهى بيارايد، به آسيب‏هاى فراوان روحى، اجتماعى و فناپذيرى كامل در اين عالم خاكى دچار مى‏شود.
به اعتقاد نگارنده يكى و شايد مهم‏ترين زمينه قرار گرفتن در چالش تضادهاى اجتماعى و روانى، آن است كه انسان نتواند خويشتن را در وحدت قرار داده و به روى حبيب حقيقى و خالق راستين و مهربان خويش كه منشا رحمت‏ها و بركت‏هاى عالم است، باب توسل، توكل (14) ،عبادت (15) و رضايت (16) را بگشايد و از هر چه غير اوست، بپرهيزد (17) و حتى بر كافرين و ظالمين بشورد (18) .
اگر آدمى نور ايمان را در خويش نيابد، همواره در چاه ويل ناتوانى‏ها و سرگشتگى‏هاى خويش باقى خواهد ماند و فشار تضادهاى اجتماعى و روانى هرلحظه در او بيشتر شده و هيچگاه از ميان نمى‏رود.
آموزه‏هاى قرآن متاسفانه در گذشته چندان كاربرد عينى نداشته و بيشتر ظاهر آن محترم بوده‏است و در قبرستان‏ها يا در سفره‏هاى عقد و پاگشايى عروسها و منازل مسكونى جديد حضور داشته‏است.
عده‏اى به قرائت صورى الفاظ قرآن مى‏پردازند; بدون آنكه معانى آن را فهم كنند; در حالى كه كه اگر قرآن را با نياز، ايمان، تواضع، توجه و تفكر بخوانيم، مى‏بينيم كه خداوند چه زيبا و ظريف و حكيمانه پيام مى‏دهد:
1- در آيات و نشانه‏هاى او در طبيعت، فضا، زمان و مكان، جامعه و نفس انسانى و تاريخ بيانديشيد (19) .
2- چشم‏بسته چيزى را نپذيريد و از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى نكنيد.
3- خود را گرفتار نياكان و اجداد خود نكنيد (20) .
4- از ابزارهاى شناخت از جمله چشم، گوش، قلب و فكر استفاده كنيد. اگر از اين ابزارها استفاده نكنيد، چون چارپايان و بلكه بدتر از آنها خواهيد شد (21) .
5- به آنچه مى‏دانيد و مى‏گوييد، عمل كنيد (22) .اگر عمل نكنيد، چون حمارى مى‏شويد كه تنها اسفار و اوراق را با خود حمل مى‏كنيد (23) .
اگر قرآن به عنوان يك اثر علمى مطالعه‏شود، آموزه‏هاى نو و پويا و متنوعى را به دست‏خواهيم آورد; البته علم نه به معناى علم رسمى روز، بلكه به معناى علمى كه بر قلب مبارك اولياى خدا القا مى‏شود و طالبان حقيقت عالم غيب را به سوى خود مى‏كشاند. شرط فراگيرى آموزه‏هاى قرآنى آن است كه با توجه و دقت تمام و تواضع و ايمان مخلصانه در آيات آن بيانديشيم. در آن صورت خواهيم توانست، پاسخ بسيارى از مسائل و بحرانهاى اجتماعى- روانى انسان و جوان امروز را در آن پيدا كنيم.
به اعتقاد نگارنده از آياتى كه پيشتر ذكر شد، مى‏توان بهره‏هاى كاربردى فراوانى را در جهت‏حل تضادهاى اجتماعى- روانى نسل جوان امروز بدست آورد. نويسنده در اين زمينه با بهره‏اى كه از آيات جان‏بخش قرآن كريم برگرفته، ملاك‏ها و نظريات ذيل را توانسته، استخراج كند:
1- با الهام از بينش قرآنى استفاده مى‏شود كه مناسب است در برنامه‏هاى آموزش و پرورش و دانش آموختگان مدارس، توجه به طبيعت و گردش‏هاى علمى و سير و سياحت در طبيعت‏به عنوان يك اصل شمرده شود تا اين‏كه نوجوان و جوان خود را در دامن طبيعت‏بشناسد.
متاسفانه يكى از فرضهاى خام ما اين است كه عقايد خودمان را بر جوانان تحميل كنيم. غافل از اين‏كه به اين وسيله ايشان را از توجه به ذات اقدس حضرت حق دور مى‏كنيم. بايد دانست كه ذهن و روح جوانان امروز همانند اسفنج نيست كه هر وقت هر كارى بخواهيم، بر روى آن انجام دهيم. بهتر آن است كه اهتمام به توصيه قرآن كنيم كه جوانان را با طبيعت و جلوه‏هاى گوناگون آن همواره آشنا كنيم. قرار گرفتن در دامن طبيعت، نشاط و شادى طبيعى ايجاد مى‏كند و روح آدمى را براى جذب و يادگيرى آماده مى‏سازد.
2- به نفس و شان انسانى جوانان پيش از بيش احترام بگذاريم. خداوند عزيز آن همه حرمت و حسن و كرامت‏براى گوهر جان آدمى قائل است. اگر ما هم قدرى از اين بينش و ادب الهى بياموزيم، اتفاقات بسيار ارزشمندى در زندگى اجتماعى رخ خواهد داد. اگر ما بزرگترها پيشقدم به تقديم رعايت ادب و احترام انسانى نشديم، چگونه مى‏توانيم از جوانان توقع رعايت آن را داشته باشيم.
سيلى نامرئى به جوان همين است كه او را بدون هيچ گونه شناختى، تحقير كنيم يا خطاب به او سخن بگوييم; بدون آنكه براى سؤال و انديشه او ارزشى قائل باشيم يا او را در طرح‏ها و برنامه‏هاى اجتماعى و فرهنگى مشاركت دهيم. جوانان گوهرهاى شريف الهى هستند كه با رشد بينش و نفس ملكوتى‏شان نعمت فرهنگ و تمدنى بزرگ و ارجمند را براى جامعه به دنبال خواهد داشت.
به اعتقاد نگارنده اگر از لحاظ تربيتى- فرهنگى جوانان را با تحقير و تمسخر ننگريم و نگرش ابزارى نسبت‏به ايشان نداشته باشيم، بسيارى از مسائل اجتماعى- روانى جوان حل مى‏شود.
بايد به فكر و انديشه و اعتقادات آنها دقيقا توجه كنيم و سپس با آنها باب گفتگو و همراهى را باز كنيم. آنها را دشمن يا مزاحم نيانگاريم. دوستشان بداريم تا آنها نيز با مربيان و مديران، احساس محبت و نزديكى كنند.
3- دستور خداوند به اهل ايمان اين است كه تنها از چيزى بايد پيروى كنند كه از آن آگاهى دارد(و لاتفف ماليس لك به علم).
اگر مسلمانان به اين آيه قرآن گوش دل سپارند و عمل كنند، بسيارى از مسائل اجتماعى، اقتصادى، صنعتى و حتى تضادها و بحرانهاى فرهنگى حل مى‏شود.
متاسفانه به جاى آن‏كه براى جوانان، توليد آگاهى و بينش كنيم و به گرايش پرسش‏گرى، كنجكاوى و جستجوى آنها پاسخ دهيم، همواره به جوان امر و نهى مى‏كنيم تا آنان را مريد و پيرو خود كنيم; غافل از اينكه جوان امروز الزاما راه پدران و گذشتگان خود را طى نمى‏كند. بايد جوان امروز را موجود چشم و گوش بسته ندانيم.
4- با الهام از پيام الهى قرآن دانستيم كه انسان‏ها در نظام آفرينش از كرامت و عزت و هويت نيكو و زيباى الهى برخوردارند و هيچ تبعيض و نابرابرى بين آنها وجود ندارد. اين خطر بزرگى است كه جوان احساس كند، در برابر ديگران فاقد كرامت و عزت انسانى است. همين احساس است كه او را به سوى تضادهاى اجتماعى- روانى عذاب‏آورى مى‏كشاند و او را از جامعه اعم از خانواده و مدرسه و... بيزار مى‏كند.
اگر مديران و مربيان جامعه خود را موجودات برترى نپندارند و با جوانان بسيار عادى و در ارتباط چهره‏به‏چهره باشند، مى‏توانند اعتماد آنها را به خود خود جلب كند.
تا بشر از انانيت‏خود نگذرد و هوسهاى خود خواهانه را در خود از بين نبرد، نمى‏تواند در مسير كمال، آزادى و دوستى حقيقى قرار گيرد و نيز نمى‏تواند، شيرينى و حلاوت عمل صالح، انصاف، تقوى، اخلاص و احسان، ارتقاى فكر و وجدان را در عالم معنا و نيز اكسير شفابخش عشق و اشتياق به ديدار دوست را بفهمد; زيرا همه چيز را براى خود مى‏خواهد; لذا چنين شخصى نمى‏تواند داور منصف و عادلى باشد. همين‏طور نمى‏تواند به طور حقيقى مهربانى و دوستى بورزد و اگر آن را ادعا كند، دروغ مى‏گويد; زيرا ديگران را براى خود مى‏خواهد. او نمى‏تواند معناى درست عشق را بفهمد; زيرا معشوق را براى كمال و جمال و جلال او نمى‏خواهد; بلكه معشوق را براى خدمت‏به نيازها و تمناهاى نفس ظلمانى خود مى‏خواهد. نمى‏تواند به سوى كمال، نور، معرفت، آزادى و رستگارى و اشتياق به عمل صالح حركت كند; چون آن قدر حوائج نفسانى از قبيل شكم‏پرستى، پول‏پرستى، شهرت يا مقام‏پرستى، جمع‏آورى اموال و توجه به زن و فرزند و امثالهم هست كه بايد در استخدام و گرفتار آنها باشد.
با ذكر چند مثال در حوزه آموزش و پرورش در زمينه جوانان بيشتر مى‏توانيم، به درستى و حقانيت پيام قرآن پى‏ببريم. آيا فكر كرده‏ايم كه چرا جوان ما در دبيرستان و دانشگاه نمى‏تواند انديشه خود را به دقت تنظيم و با جسارت به عنوان يك طرح و فكر تازه عرضه كند؟ در حالى كه مدرسه و دانشگاه جاى شكوفايى پرسشها و انديشه‏ها و نظريات اساسى او در حوزه علم و دانش است. علت آن است كه جوانان به ظاهر در مدرسه و دانشگاه هستند; اما در واقع فكر، روح و دلبستگى‏شان با مدرسه و دانشگاه نيست.
ما به پيام قرآن گوش دل نسپرده‏ايم و نگذاشته‏ايم، آن وجه خلقت عالى انسان يعنى نفخه الهى او، فرصت ظهور و بروز پيدا كند. اجازه نداده‏ايم، فطرت كريم و عزيز انسانى او فعال‏شود تا بتواند به سوى شناخت‏حقيقت‏خود و استفاده درست از گوش و چشم، تفكر و درك قلبى (شهودى) حركت كند. ما كلاسهاى درس و مدرسه و دانشگاه را فقط براى خود و رفع حوايج نفسانى خودمان مى‏خواهيم. به همين دليل است كه محيطهاى آموزشى امروز به محيطهاى تجارى تبديل شده و لذا زمينه پرورش انسانهاى فاضل و الگوى علمى- اخلاقى را نمى‏تواند تربيت كند.
5 - عالمان عامل در حل تضادهاى اجتماعى- روانى نسل جوان تاثير بسزايى مى‏گذراند. تاكيد عالمان بر حل مسائل اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى جوانان در عمل، بركات همبستگى و وحدت ايمانى و اخوت صادقانه را در جامعه افزايش مى‏دهد; زيرا عالمان راه درمان دردها و مسائل را مى‏دانند; اما اگر عالمان سكوت كنند يا عمل مربوط به حوزه علم خود را كنار بگذراند، خسارت‏هاى اجتماعى- فرهنگى جامعه فزونى پيدا مى‏كند. جوانى كه نمى‏تواند فاصله و بيگانگى خود را با فرهنگ دينى و نظام اجتماعى حل كند، اين بيگانگى و فاصله در او بيشتر مى‏شود و جوان در لابه لاى تبعيض‏ها و نابرابريها و كشمكش‏هاى اجتماعى فرسوده‏شده، به دام مشكلاتى چون فقر، بيكارى، اعتياد و ديگر آسيب‏هاى اجتماعى- روانى گرفتار مى‏شود.

3. جمع‏بندى و استنتاج

نيت‏حاكم بر اين مقاله با سبك نگارش بحث‏هاى اجتماعى طرح يك مساله جامعه‏شناختى تحت عنوان «تضاد اجتماعى- روانى نسل جوان‏» بوده است.
به علاوه در زمينه موضوع، مثالهايى مختصر از محيطهاى آموزشى- فرهنگى جوانان مطرح شده است. مبناى تحليل نگارنده، نگرش و برداشت از پاسخ‏هاى قرآنى در خصوص مساله مذكور است. ابتدا به تعريف و تفسير ابعاد مختلف تضاد اجتماعى از ديدگاه جامعه‏شناسى پرداخته شده و سپس ديدگاه و برداشت قرآن‏شناختى نگارنده به همراه استناد به چندين آيه قرآنى آمده است. به نظر نگارنده با بهره‏گيرى از آموزه‏هاى قرآنى كه در متن مقاله آمده‏است، مى‏توان به طور علمى و كاربردى از ميزان تضادهاى اجتماعى- روانى نسل جوان كاست.

پى‏نوشت‏ها:

1. بيرو، آنى، «فرهنگ علوم اجتماعى"، ترجمه دكتر باقر ساروخانى، تهران: كيهان، 1366، ص‏62.
2. آبر كرابى، نيكلاس و... «فرهنگ جامعه‏شناسى"، ترجمه حسن‏پويان، تهران; چاپخش، 1367، ص‏7-86.
3. نگاه شود به: عظيمى، حسين، «مدارهاى توسعه نيافتگى در اقتصاد ايران"، تهران: نى، 1371، مبحث فرهنگ.
4. نگاه شود به: امام‏جمعه، فرهاد، مقاله «اختلال در روند اجتماعى شدن جوانان‏» قسمت‏سوم، هفته نامه سرچشمه استان مركزى، ش 42 به تاريخ 30/4/1379، ص 6.
5. انا لله و انا اليه راجعون (بقره/156).
6. سوره اسراء /80 و حشر /59; و سوره تغابن /1.
7. سوره رحمن /27: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام.
8. بقره /177: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب.
9. بقره /195; آل عمران /134.
همچنين حديث قدسى معروفى از حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏شود كه فرموده‏اند: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف.» (فروزانفر، بديع الزمان، «احاديث مثنوى"، اميركبير، ص‏29) حضرت حق جل‏جلاله فرمود كه: من گنج نهفته‏اى بودم، دوست داشتم شناخته شوم; پس انسان را خلق كردم تا شناخته شوم.
10. سوره عنكبوت /69.
11. در قرآن مكرر آمده است كه: بسم‏الله‏الرحمن الرحيم (به نام خداوند بسيار بخشنده و مهربان) الحمد لله رب العالمين الرحمن الرحيم (سوره رحمن/2-1).
به اعتقاد نگارنده، سنگ بناى پرورش و تربيت روح آدمى، شكر مداوم از نعمت‏هاى بى‏شمار خداوند است كه در اختيار ما نهاده‏است. هر چه شكر و سپاس اين نعمت‏ها به عمل آيد، مى‏توان به منشا كمال عالم و نظام آفرينش نزديك‏تر شد و مسير دايت‏خود را پيدا كرد.
12. سوره سجده /9.
13. سوره ق /16 و واقعه /85.
14. سوره آل عمران /159.
15. سوره ذاريات /56.
16. سوره رعد /28.
17. سوره بقره /163.
18. سوره‏هاى آل عمران /56; فتح /29; بقره /140; توبه /109; هود /18.
19. اشاره خداوند در قرآن به طبيعت‏بسيار فراوان است. از آب گرفته تا بارش باران و رويش گياهان، زمين و آسمان و آنچه بين آنهاست. درختان و ميوه‏ها و گاو، شتر و ديگر چارپايان، زيتون، زنبور عسل، انجير، خرما و...
به علاوه برخى از سوره‏هاى آن به پديده‏هاى طبيعى نامگذارى شده‏است; مانند: رعد، مائده، نحل، نور، نمل، عنكبوت، نجم، بروج، انشقاق، فجر، شمس، ليل، ضحى، تين، زلزله، فيل، فلق، ناس، انسان و...
نگاه شود به: سوره اسراء آيه 70 و سوره نمل آيه 36، تين آيه 95.
20. سوره مائده، آيه 104 و سوره‏هاى اعراف / آيه 70 و 28 و انبياء، آيات 6-52 و ابراهيم، آيه 10.
21. سوره اعراف آيه 7.
22. سوره صف / آيه 2-1.
23. سوره جمعه / آيه 6.
یک شنبه 2 مهر 1391  3:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بغى

بغى: شورش بر امام و حاكم مشروع اسلامى

بغى در لغت به معناى طلب، ظلم، فساد، حسد، زنا، كبر و تجاوز از حق و حدّ آمده است.[24] ابن‌فارس‌طلب كردن و فساد را معانى اصلى اين ماده دانسته[25]؛ اما برخى معناى اصلى آن را طلب شديد و فهم معانى ديگر را نيازمند قرينه دانسته‌اند.[26] شمارى از لغويان با توجه به آياتى كه بغى در آن مقيد به «غير حق» شده (يونس/10،23؛ شورى/‌42، 42) بغى را بر دو گونه دانسته‌اند: بغى پسنديده و جايز كه حركت از عدالت به سوى احسان و از واجب به سمت مستحب است و بغى ناپسند كه تجاوز از حق به سوى باطل و شبهات است، هرچند كاربرد آن در تجاوزهاى ناپسند شايع‌تر است.[27]
در اصطلاح فقه آراى متفاوتى ميان فقيهان مطرح است؛ عموم فقهاى اهل سنت بغى را خروج گروهى از مسلمانان داراى قدرت و شوكت بر ضدّ حاكم عادل يا غير عادل اسلامى يا ندادن حق واجبى همچون زكات به او دانسته‌اند كه اين خروج و مخالفت از نظر باغى غالباً بر اساس اجتهاد و تأويل صحيح بوده است.[28]
در اصطلاح فقه اماميه بغى عبارت است از خروج بر ضدّ امام يا حاكم مشروع[29]، اعم از خروج و تعدى گروهى يا فردى.[30] برخى فقيهان ديگر اماميه دايره بغى را گسترده‌تر دانسته و خروج حكومتى اسلامى بر ضدّ حكومت* اسلامى ديگر يا تعدى حكومت اسلامى جور بر ضدّ امت اسلامى يا خروج و جنگ گروهى از مسلمانان با مسلمانان ديگر را نيز مصداقى از بغى شمرده‌اند.[31]
به آنان كه در برابر امام و حكومت اسلامى يا مسلمانان قيام كنند «بُغاة» (باغيان) يا «اهل‌بغى» مى‌گويند.[32] وجه اين نامگذارى آن است كه اينان با طغيان كردن در برابر حاكم اسلامى از حد تجاوز كرده، يا مرتكب ظلم مى‌شوند.[33] «محاربه» نيز به معناى در دست گرفتن سلاح[34] براى ترساندن مسلمانان و پيكار با آنان است[35] و تفاوت آن با بغى آن است كه محاربه بيشتر با هدف ايجاد رعب و شرارت و جلب منافع مادى انجام مى‌گيرد، برخلاف بغى كه با هدف براندازى حكومت انجام مى‌گيرد؛ همچنين محاربه گاه به صورت فردى و گاه گروهى صورت مى‌گيرد؛ ولى بغى غالباً شورشى دسته جمعى است. محاربه گاه از سوى مسلمان و گاه از سوى كافر روى مى‌دهد؛ ولى بغى همواره از سوى مسلمان انجام مى‌گيرد. محاربه از جرائمى است كه داراى حد و مجازاتى معين است؛ اما بغى خارج از حدود و داراى كيفرهاى متفاوت است.[36] محارب به جهت عصيان و فسق به محاربه اقدام مى‌كند؛ اما باغى بر اساس اجتهاد (صحيح[37]يا باطل[38]) به بغى اقدام كرده، عمل خود را مشروع مى‌پندارد.
واژه «بغى» و مشتقات آن 96 بار در قرآن آمده و در بيشتر موارد در معانى لغوى آن به كار رفته و تنها در چند آيه معناى اصطلاحى آن مراد است؛ از جمله آيه 9 حجرات/49: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى» و نيز آيه «فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ» (بقره/2،173؛ انعام/6‌، 145؛ نحل /16، 115) كه طبق برخى روايات مراد از باغى در آيات فوق خروج كننده بر حاكم اسلامى است.
[39] ظاهراً اين واژه به معناى اصطلاحى آن نخستين بار در حديثى از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)به كار رفته كه آن حضرت در آن قاتلان عمّار را گروه باغى ناميدند. «يا عمار تقتلك الفئة‌الباغية» .[40] در احاديث ديگر به ويژه سخنان اميرمؤمنان، على(عليه السلام)نيز بسيار به كار رفته است.[41]

احكام اهل بغى:

در آيه 9 حجرات/49 از طغيان گروهى از مسلمانان بر ضد مسلمانان ديگر و يكى از مصاديق مهم بغى سخن به ميان آمده است: «و اِن طَـائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلوا فَاَصلِحوا بَينَهُما» . به روايتى اين آيه درباره نزاع و درگيرى دو طايفه اوس* و خزرج نازل شد.[42] روايتى ديگر شأن نزول آيه فوق را نزاع زن و شوهرى دانسته كه هر‌يك قبيله خود را براى پشتيبانى از خويش فرا خواند.[43] برخى گفته‌اند كه آيه مذكور درباره نزاع عبد الله‌بن ابىّ منافق با عبد الله‌بن رواح نازل شد كه درباره مسئله‌اى مربوط به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)با يكديگر به مقابله و نزاع پرداخته، هريك قبيله خود را به يارى طلبيدند[44]، با اين همه غالب مفسران و فقهاى شيعه[45] و اهل سنت[46] آيه مذكور را مستند احكام فقهى باغيان و بيانگر وظيفه مسلمانان در برابر آنان دانسته‌اند، چنان كه روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز به اين مطلب پرداخته است؛ از جمله در روايتى آمده است: هنگامى كه اين آيه نازل شد پيامبر فرمود: كسانى هستند كه پس از من بر اساس تأويل خواهند جنگيد، همان‌گونه كه من بر اساس تنزيل جنگيدم و على(عليه السلام) از اين افراد است.[47] در روايتى ديگر امام‌صادق(عليه السلام)جنگ على(عليه السلام)با مردم بصره را تأويل و مصداق آيه فوق برشمرد[48]؛ اما برخى از فقيهان و مفسران شيعه[49] با اين استدلال كه آيه فوق باغى را مؤمن شمرده، در حالى كه به عقيده شيعه باغى كافر است اين آيه را بى‌ارتباط با اهل بغى دانسته و در اين مورد آيات ديگرى مانند 41 و 74 توبه/9 را مربوط به بغى و برخورد با باغيان دانسته‌اند (همين‌مقاله ‌=>‌جنگ با اهل بغى)؛ ليكن هرچند از عموم اين آيات مى‌توان به گونه‌اى برخى احكام بغى و وظايف مؤمنان در برابر باغيان را استفاده كرد؛ ولى آيه 9 حجرات/‌49 ارتباط وثيق‌ترى با موضوع بغى دارد كه افزون بر استناد فقيهان شيعه و اهل سنت به آيه مذكور در اين موضوع[50] در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)نيز ارتباط آن با بغى مورد تأييد قرار گرفته است.[51] افزون بر آيات قرآن، روايات متعددى از پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)[52] و اهل‌بيت(عليهم السلام)[53] در مورد باغيان و چگونگى برخورد مسلمانان با اين گروه وارد شده است؛ همچنين سيره اميرمؤمنان على(عليه السلام) در برخورد با ناكثين (اصحاب جمل)، مارقين (خوارج) و قاسطين (اهل‌شام)[54] كه از معروف‌ترين گروههاى شورشگر در تاريخ حكومتهاى اسلامى بودند نيز مستند ديگرى است كه وظيفه مسلمانان را در برخورد با اهل بغى روشن مى‌كند، چنان‌كه شافعى پيشواى يكى از مذاهب اهل سنت در برخى از احكام باغيان تنها سيره على(عليه السلام) را مستند اين احكام دانسته است.[55] برخى احكام باغيان عبارت است از:

1. كفر و اسلام باغيان:

با توجه به تعريف فقهاى اسلامى از بغى، باغيان را مى‌توان به دو گروه تقسيم كرد: الف. باغيانى كه بر ضدّ امام‌معصوم خروج مى‌كنند. ب. باغيانى كه با غير امام معصوم مى‌جنگند.[56] از اين دو گروه، فقهاى اماميه باغيانى را كه بر امام معصوم خروج كنند خارج از اسلام و كافر شمرده‌اند.[57] آيات متعددى از قرآن نيز مؤيد اين رأى است؛ از جمله آيه 54 مائده/5 كه در آن از ارتداد و كفر مسلمانان و جايگزينى اين افراد با مؤمنان راستين سخن به ميان آمده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا مَن يَرتَدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسَوفَ يَأتِى اللّهُ بِقَوم يُحِبُّهُم و يُحِبّونَهُ اَذِلَّة‌عَلَى‌المُؤمِنينَ اَعِزَّة عَلَى‌الكـفِرينَ» . در روايتى حضرت على(عليه السلام) باغيان اهل بصره را مصداق «من‌يرتَدَّ منكم» در آيه مذكور برشمرده است.[58] از امام باقر و صادق(عليهما السلام) نيز روايت شده كه مراد از مؤمنان در اين آيه على(عليه السلام) و ياران او هستند كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيدند.[59] در آيه‌اى ديگر قرآن مسلمانان را به جهاد با عهد شكنان مأمور كرده و اين افراد را كافر شمرده است[60]: «و اِن نَكَثوا اَيمـنَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم و طَعَنوا فى دينِكُم فَقـتِلوا اَئِمَّةَ الكُفرِ اِنَّهُم‌لا‌اَيمـنَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهون» . (توبه/9،12) بنابر روايتى، على(عليه السلام)جنگ خود با ناكثين را بر پايه اين آيه دانست و هنگام نبرد با آنان فرمود كه با مصاديق اين آيه تاكنون جنگى واقع نشده است.[61] امام‌صادق(عليه السلام)نيز در حديثى طلحه و زبير را مصداق اين آيه و از پيشوايان كفر برشمرده است[62]؛ همچنين در روايتى ديگر امير مؤمنان (عليه السلام)ياران خود و گروه باغى را مصداق آيه 253 بقره/2 دانسته كه در آن از جنگ ميان امتهاى پيشين ياد شده و گروهى كافر و گروه ديگر مؤمن شمرده شده‌اند: «و لـكِنِ اختَلَفوا فَمِنهُم مَن ءامَنَ و مِنهُم مَن كَفَرَ ولَو شاءَ اللّهُ مَا اقتَتَلوا» .[63] قائلان به كفر اهل بغى در پاسخ اين پرسش كه چرا قرآن باغيان را مسلمان دانسته است: «و اِن طَـائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلوا...» (حجرات/49،9) گفته‌اند: اطلاق نام مسلمان بر آنان مجازى و بر اثر ظاهر مسلمانى آنهاست، چنان‌كه در آيات ديگر منافقان كه تنها در ظاهر اسلام را پذيرفته بودند مسلمان ناميده شده‌اند يا اينكه اين نامگذارى به سبب ايمان پيشين آنهاست يا از آن‌روست كه آنان خود را مسلمان مى‌شمارند.[64] در برابر آيات و روايات مذكور روايات ديگرى از اهل‌بيت(عليهم السلام) نقل شده كه از مسلمان بودن اين گروه حكايت دارد[65]؛ ولى برخى از فقيهان اماميه اين روايات را بر تقيه حمل كرده‌اند[66]؛ اما باغيانى كه بر غير امام‌معصوم خروج كنند كافر نمى‌شوند[67] و برخى از فقيهان و مفسران اماميه تنها همين گروه را مصداق آيه 9 حجرات/49 دانسته‌اند.[68]
در ميان اهل‌سنت نيز درباره كافر يا مسلمان بودن باغيان دو رأى وجود دارد: گروهى از اهل حديث از آنان بعضى از بغاة همچون خوارج را مرتد و كافر مى‌دانند[69]؛ همچنين بسيارى از فقيهان اهل سنت مانعان حق واجبى از حقوق حكومت همچون زكات را جزو باغيان دانسته[70] و در مواردى به ارتداد آنان حكم كرده‌اند[71]؛ ليكن بيشتر فقيهان اهل سنت با استناد به آيه 9 حجرات كه گروه باغى را مؤمن شمرده و نيز برخى روايات، همه باغيان را مسلمان مى‌دانند.[72]

2. دعوت باغيان به سازش و خوددارى از بغى:

قبل از اقدام به جنگ بر حاكم اسلامى و مسلمانان واجب است بين دو گروه متنازع صلح برقرار كنند[73]: «و اِن طَـائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلوا فَاَصلِحوا بَينَهُما» .‌بدين منظور لازم است شبهاتى كه موجب بغى آنان شده از ذهن آنان زدوده شود[74]، چنان‌كه در جنگ نهروان اميرمؤمنان، على(عليه السلام)پيش از آغاز نبرد، عبدالله‌بن عباس را براى مذاكره و دعوت آنان به صلح به سوى آنان گسيل داشت.[75]

3. جنگ با اهل بغى:

در صورتى كه گروه باغى به مصالحه تن درندهد بر مسلمانان و حكومت اسلامى لازم است با آنان وارد نبرد شوند: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمرِ اللّهِ» . (حجرات/49،9) در روايتى نيز على(عليه السلام) در مورد وجوب جنگ* با آنان به آيه 12 توبه/9 استناد كرد[76] كه در آن خداوند مؤمنان را به جنگ با عهد شكنان فرمان داده است: «و اِن نَكَثوا اَيمـنَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم وطَعَنوا فى دينِكُم فَقـتِلوا اَئِمَّةَ‌الكُفرِ اِنَّهُم لا اَيمـنَ لَهُم» . برخى آيه 73 همين سوره را نيز كه در آن پيامبر و مؤمنان به جنگ با كافران و منافقان مأمور گشته‌اند دليل وجوب مقابله با باغيان دانسته‌اند: «يـاَيُّهَا النَّبِىُّ جـهِدِ الكُفّارَ والمُنـفِقينَ واغلُظ عَلَيهِم» ، با اين استدلال كه منافق كسى است كه در ظاهر ادعاى اسلام دارد و در باطن كافر است و باغى نيز چنين است[77]؛ همچنين برخى ديگر لزوم جنگ با باغيان را از عموم آياتى كه بر وجوب جهاد در راه خدا دلالت دارد از جمله 41 و 73 توبه/9 استفاده كرده‌اند.[78] در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز جنگ با خروج كنندگان بر امام عادل واجب شمرده شده است.[79] البته اين وجوب در منابع فقهى شرايطى خاص دارد.[80]

4. ضمان باغيان نسبت به جان و مال:

قرآن در آيه‌9 حجرات/ 49 پس از فرمان دادن مؤمنان به جنگ با باغيان به آنان دستور مى‌دهد كه اگر اهل بغى از بغى دست برداشتند صلح را ميان آنان به عدالت و قسط برقرار سازند: «فَاِن فاءَت فَاَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدلِ واَقسِطوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين» . بيشتر فقيهان اهل سنت با استناد به اين آيه بر ضامن نبودن باغيان نسبت به اموال و جانهاى تلف شده در جنگ به وسيله باغيان فتوا داده‌اند و آن را مقتضاى عدالت دانسته‌اند، زيرا ضامن دانستن آنان موجب خوددارى آنان از صلح و تشديد بغى مى‌شود[81]؛ ولى فقهاى اماميه[82] و برخى از فقيهان اهل سنت[83] باغيان را ضامن اموال و جانهاى تلف شده دانسته و آن را مقتضاى عدالت شمرده‌اند.[84] برخى براى ضمان به آيه 40 شورى/42 كه جزاى بدى را بدى دانسته است: «و‌جَزؤُا سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثلُها» استناد كرده[85] و شمارى ديگر به آيه 33 اسراء/17 استناد كرده‌اند[86] كه براى ولىّ مقتول حق قصاص قرار داده است: «و مَن قُتِلَ مَظلومـًا فَقَد جَعَلنا لِوَليِّهِ سُلطـنـًا» . مستند برخى فقها بر وجوب ضمان، عموم آيات قصاص است:[87] «و‌كَتَبنا عَلَيهِم فيها اَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ» . (مائده/5‌،45 و نيز بقره/2، 178 ـ 179) البته اگر مال يا جانى از باغيان تلف شود لشكر اسلام ضامن نخواهند بود، زيرا جنگ آنان با باغيان بر پايه حق و عدالت و به‌فرمان الهى بوده است.[88]

5‌. تعقيب باغيان فرارى:

درباره لزوم يا عدم لزوم تعقيب فراريان شكست خورده از اهل بغى، فقها آراى متعددى دارند؛ از ظاهر آيه‌9‌حجرات/49 استفاده مى‌شود كه تا زمانى كه باغيان از بغى دست نكشيده‌اند، جنگيدن با آنان واجب است؛ چه در حال مقابله با حكومت اسلامى باشند و چه در حال فرار؛ ولى در برخى احاديث منقول از اهل‌بيت(عليهم السلام)اين حكم منحصر به فراريانى شده كه داراى فرمانده و تشكيلات منسجم باشند تا پس از فرار نتوانند دوباره سازماندهى شوند.[89] نظر فقهاى اماميه[90] و نيز برخى از فقهاى اهل سنت[91] همين است؛ اما شمارى ديگر از فقهاى اهل سنت تعقيب كردن فراريان و كشتن آنان را مطلقا جايز ندانسته‌اند.[92]

6‌. ممنوعيت محرمات بر باغيان در حال اضطرار:

برخى از محرمات مانند مردار، خون و گوشت خوك كه استفاده از آن در حال اضطرار براى مسلمانان مباح دانسته شده بر باغيان حلال نگرديده است: «اِنَّما حَرَّمَ عَلَيكُمُ المَيتَةَ والدَّمَ و لَحمَ الخِنزِيرِ و ما اُهِلَّ بِهِ لِغَيرِ اللّهِ فَمَنِ اضطُرَّ غَيرَ باغ ولا عاد فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ اِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» . (بقره/2،173 و نيز انعام/6‌، 145؛ نحل/16، 115) يكى از معانى باغى بنابر احاديث اهل‌بيت(عليهم السلام) و رأى برخى مفسران متقدم مانند مجاهد و سعيد‌بن جبير افرادى هستند كه در برابر امام و حاكم اسلامى طغيان كنند[93] كه در صورت اضطرار بر اساس اين آيه حق استفاده از اين محرمات را ندارند. گاه اين اشكال مطرح شده كه بازداشتن باغيان از تناول محرمات در حال اضطرار، موجب واقع شدن نفس در معرض تلف است كه در اسلام حرام به شمار مى‌رود.[94]در پاسخ گفته‌اند كه چنين افرادى با خروج بر حاكم مشروع جان خود را در معرض تلف شدن قرار داده‌اند و ازاين‌رو حق ندارند كه براى حفظ آن خوردنيهايى را كه خدا حرام كرده مباح شمارند.[95] البته مفسران براى باغى معانى ديگرى از جمله راهزن، كسى كه براى تفريح و سرگرمى به شكار مى‌رود، لذتجو، طالب حرام، روا داننده خوردن مردار نيز نقل كرده‌اند.[96] (‌=>‌اضطرار)

منابع

احكام‌القرآن، ابن‌العربى؛ احكام القرآن، جصاص؛ الاّم؛ الامالى، طوسى؛ بحارالانوار؛ البحرالرائق شرح كنزالدقائق؛ البداية و‌النهايه؛ تاج‌العروس من جواهر القاموس؛ تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الاماميه؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تذكرة الفقهاء؛ التشريع الجنايى الاسلامى؛ تفسير التحرير والتنوير؛ تفسير الصافى؛ تفسير المنير فى‌العقيدة و‌الشريعة و‌المنهج؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ تهذيب الاحكام؛ جامع احاديث الشيعة فى احكام الشريعه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام؛ جهاد در اسلام؛ حاشية رد المحتار على الدر المختار؛ الحاوى الكبير؛ الحدائق الناضرة فى احكام العترة الطاهره؛ دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلاميه؛ دعائم الاسلام؛ الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه؛ روض الجنان و روح‌الجنان؛ رياض المسائل فى تحقيق الاحكام بالدلائل؛ السنن الكبرى؛ شرايع الاسلام فى مسائل الحلال و الحرام؛ صحيح البخارى؛ فتح الوهاب؛ الفقه؛ الفقه‌الاسلامى و ادلته؛ فقه سياسى اسلام؛ فقه الصادق(عليه السلام)؛ الفقه على المذاهب الاربعه؛ فقه القرآن، راوندى؛ قرب‌الاسناد؛ الكافى؛ كتاب الخلاف؛ كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن؛ لسان العرب؛ المبسوط؛ مجمع‌البحرين؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجمع الفائدة والبرهان؛ مسالك الافهام الى آيات الاحكام؛ مستدرك الوسائل؛ مسند احمد‌بن حنبل؛ مصطلحات الفقه و معظم عناوينه الموضوعيه؛ المصنف؛ معجم مقاييس اللغه؛ المغنى و‌الشرح الكبير؛ مفردات الفاظ القرآن؛ منهاج‌الصالحين،؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نهج‌البلاغه؛ وسائل الشيعه.
سيد جعفر صادقى فدكى




[24]. مجمع‌البحرين، ج1، ص‌225، 227، «بغى»؛ لسان‌العرب، ج1، ص‌76، 79؛ تاج‌العروس، ج‌10، ص‌38، 40، «بغا».
[25]. مقاييس اللغه، ج‌1، ص‌271‌ـ‌272، «بغى».
[26]. التحقيق، ج 1، ص 309 ، 311، «بغى».
[27]. مفردات، ص‌55‌، «بغى»؛ تاج العروس، ج‌10، ص‌39، «بغا».
[28]. الفقه‌الاسلامى، ج‌7، ص‌5478‌ـ‌5479‌؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌418؛ التشريع الجنايى الاسلامى، ج‌2، ص‌673‌.
[29]. الروضة البهيه، ج‌2، ص‌65‌؛ مجمع الفايده، ج‌7، ص‌524‌؛ مصطلحات الفقه، ص‌101.
[30]. مصطلحات الفقه، ص‌101؛ ولاية الفقيه، ج‌3، ص‌280‌ـ‌281.
[31]. ولاية الفقيه، ج‌3، ص‌280‌ـ‌281؛ الفقه، ج‌48، ص‌131؛ جهاد در اسلام، ص‌116‌ـ‌117.
[32]. جواهرالكلام، ج‌21، ص‌322‌ـ‌323؛ مصطلحات الفقه، ص‌101‌ـ‌102.
[33]. تذكرة الفقهاء، ج‌1، ص‌452؛ ج‌9، ص‌391؛ فتح الوهاب، ج‌2، ص‌265.
[34]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌457؛ مصطلحات الفقه، ص‌475.
[35]. الروضة البهيه، ج‌9، ص‌290.
[36]. فقه سياسى اسلام، ص 209 ـ 210؛ الفقه الاسلامى، ج 7، ص 5479.
[37]. الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5479‌.
[38]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌560‌؛ رياض المسائل، ج‌7، ص‌458.
[39]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌476؛ نورالثقلين؛ ج‌1، ص‌155.
[40]. الكافى، ج‌5‌، ص‌11؛ مسند احمد، ج‌2، ص‌206؛ صحيح البخارى، ج‌3، ص‌207 .
[41]. نهج البلاغه، خطبه 97، 192.
[42]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌165‌ـ‌166؛ كشف‌الاسرار، ج‌9، ص‌251؛ مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌220.
[43]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌166؛ احكام‌القرآن، ابن‌العربى، ج‌4، ص‌1717؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌316.
[44]. جامع البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌167؛ مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌220.
[45]. روض‌الجنان، ج‌18، ص‌24؛ مسالك الافهام، ج‌2، ص‌362؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌323.
[46]. احكام القرآن، ابن‌العربى، ج‌4، ص‌1718؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌317؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌417؛ الفقه‌الاسلامى، ج‌7، ص‌5480‌.
[47]. الكافى، ج5‌، ص11ـ12؛ تهذيب، ج4، ص‌116؛ نورالثقلين، ج‌5‌، ص‌84‌.
[48]. الكافى، ج‌8‌، ص‌180؛ نورالثقلين، ج‌5‌، ص‌85‌؛ مستدرك‌الوسائل، ج‌11، ص‌67‌.
[49]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌386؛ فقه القرآن، ج‌1، ص‌363؛ نمونه، ج‌22، ص‌169، 172.
[50]. الام، ج4، ص226؛ رياض المسائل، ج‌7، ص‌456؛ جواهر‌الكلام، ج‌21، ص‌323، 325.
[51]. الكافى، ج5‌، ص11ـ12؛ تهذيب، ج‌4، ص‌116؛ نورالثقلين، ج‌5‌، ص‌85‌ـ‌86‌.
[52]. مسند احمد، ج‌4، ص‌348؛ السنن الكبرى، ج‌8‌، ص169.بحارالانوار، ج‌29، ص‌429؛
[53]. دعائم الاسلام، ج‌1، ص‌388؛ وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌73‌ـ‌83‌؛ جامع احاديث‌الشيعه، ج‌16، ص‌130، 160.
[54]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌561‌؛ البداية والنهايه، ج‌7، ص‌338 - 339 .
[55]. رياض‌المسائل، ج‌7، ص‌458؛ كنزالعرفان، ج‌1، ص‌386.
[56]. بحارالانوار، ج32، ص324ـ325؛ منهاج الصالحين، ج‌1، ص‌361.
[57]. المبسوط، ج‌7،ص 264؛ مجمع الفائده، ج‌7، ص‌524‌؛ الحدائق، ج‌3، ص‌421 .
[58]. مجمع‌البيان، ج 3، ص 322؛ كنز العرفان، ج 1، ص‌390.
[59]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌358؛ بحارالانوار، ج‌36، ص‌32.
[60]. مجمع البيان، ج‌5‌، ص‌22.
[61]. الصافى، ج‌2، ص‌324‌ـ‌325؛ بحار الانوار، ج‌29، ص‌429؛ نور الثقلين، ج‌2، ص‌190.
[62]. الصافى، ج‌2، ص‌324؛ نورالثقلين، ج‌2، ص‌188؛ قرب‌الاسناد، ص‌96.
[63]. الامالى، ص‌197؛ بحار الانوار، ج‌29، ص‌451؛ الميزان، ج‌2، ص‌323.
[64]. المبسوط، ج 7، ص 264؛ مسالك الافهام، ج2، ص 363 ـ 364؛ جواهر الكلام، ج 21، ص 323.
[65]. وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌83‌؛ مستدرك الوسائل، ج‌11، ص‌66‌؛ جواهرالكلام، ج‌21، ص‌338.
[66]. وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌83‌.
[67]. بحارالانوار، ج‌32، ص‌328‌ـ‌329.
[68]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌386؛ نمونه، ج‌22، ص‌169، 172؛ منهاج الصالحين، ج‌1، ص‌361.
[69]. الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌418؛ حاشية رد المحتار، ج‌4، ص‌422، المغنى، ج‌10، ص‌49‌ـ‌50 .
[70]. المغنى، ج‌10، ص‌49؛ التحرير والتنوير، ج‌26، ص‌240؛ الفقه‌على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌418.
[71]. الام، ج‌4، ص‌227؛ الخلاف، ج‌5‌، ص‌337 .
[72]. الام، ج‌4، ص‌227 .المغنى، ج‌10، ص‌49؛ المنير، ج‌26، ص‌241.
[73]. مسالك‌الافهام، ج‌2، ص‌362؛ المبسوط، ج‌7، ص‌265؛ احكام‌القرآن، ابن‌العربى، ج‌4، ص‌1719.
[74]. مسالك الافهام، ج‌2، ص‌362؛ البحر الرائق، ج‌5‌، ص‌235.
[75]. المبسوط، ج‌7، ص‌265؛ مسالك الافهام، ج‌2، ص‌362؛ احكام القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌598‌.
[76]. الصافى، ج‌2، ص‌324؛ نورالثقلين، ج‌2، ص‌189؛ بحار‌الانوار، ج‌21، ص‌271.
[77]. كنزالعرفان، ج‌1، ص‌387؛ فقه الصادق(عليه السلام)، ج‌13، ص‌17.
[78]. فقه‌الصادق(عليه السلام)، ج‌13، ص‌17، 110 .
[79]. وسائل الشيعه، ج‌15، ص‌80‌ـ‌81‌؛ تهذيب، ج‌6‌، ص‌144‌ـ‌145؛ تذكرة الفقهاء، ج‌9، ص‌391.
[80]. المبسوط، ج‌7، ص‌264‌ـ‌265.
[81]. احكام القرآن، ابن‌العربى، ج‌4، ص‌1720؛ تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌320؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5481 .
[82]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌257؛ مسالك الافهام، ج‌2، ص‌363؛ جواهر الكلام، ج‌21، ص‌347.
[83]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌210؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5481‌.
[84]. شرايع الاسلام، ج‌1، ص‌257؛ مسالك الافهام، ج‌2، ص‌363؛ جهاد در اسلام، ص‌142.
[85]. تذكرة الفقهاء، ج‌9، ص‌418؛ جهاد در اسلام، ص‌141.
[86]. تذكرة الفقهاء، ج‌9، ص‌140؛ مسالك الافهام، ج‌2، ص‌363.
[87]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌336‌ـ‌337؛ تذكرة‌الفقهاء، ج‌9، ص‌418‌ـ‌419.
[88]. جواهرالكلام، ج‌21، ص‌341؛ الفقه الاسلامى، ج‌7، ص‌5481‌؛ نمونه، ج‌22، ص‌170.
[89]. الكافى، ج‌5‌، ص‌32‌ـ‌33؛ تهذيب، ج‌6‌، ص‌143ـ‌144؛ وسائل‌الشيعه، ج‌15، ص‌73‌ـ‌74.
[90]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌339‌ـ‌340؛ تذكرة الفقهاء، ج‌9، ص‌422؛ تحرير الاحكام، ج‌2، ص‌233.
[91]. الخلاف، ج‌5‌، ص‌339؛ المغنى، ج‌10، ص‌63‌؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌420.
[92]. المغنى، ج‌10، ص‌63‌؛ احكام القرآن، ابن‌العربى، ج‌4، ص‌1722؛ الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌5‌، ص‌421.
[93]. جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌119؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌155؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌467.
[94]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌467؛ فقه‌القرآن، ج‌1، ص‌364 .
[95]. همان.
[96]
. جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌118‌ـ‌120؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌467؛ تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌156.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انحصارطلبى

انحصارطلبى: تلاش براى محدود ساختن برخى امتيازات به خويش و نفى آن از ديگران

واژه انحصار مصدر باب انفعال از ريشه «ح ـ ص ـ ر» است كه با كاركردهاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى در حوزه علوم اجتماعى به صورت يك اصطلاح در آمده[1] و معناى آن مخصوص بودن كارى يا امرى يا فروش كالايى به كسى يا مؤسسه‌اى است. در اصطلاح ماليه محدود كردن ساخت، توزيع يا فروش چيزى براى دولت، مؤسسه يا شركتى است.[2] اين واژه در معناى گسترده به هر نوع تخطّى از حدود اخلاقى و قانونى اطلاق مى‌شود كه حريم آزادى ديگران را مختل سازد و امتيازهايى فراتر از حد لازم يا شايستگى به فرد يا گروهى خاص عطا كند.[3]
واژه انحصارطلبى در قرآن كريم مستقيماً نيامده است؛ ولى از دو گروه از آيات قرآن اين مفهوم برداشت مى‌شود:
گروه نخست آياتى است كه به عملكرد انحصارطلبانه برخى افراد يا گروهها اشاره دارد؛ مانند: ادعاى خدايى فرعون و منحصر ساختن آن براى خود (شعراء/26، 29)، انحصارطلبى برادران حضرت يوسف(عليه السلام) در جلب توجه حضرت يعقوب(عليه السلام)و تلاش آنان براى تحصيل انحصارى محبت پدر و محروم ساختن يوسف و برادرش از آن (يوسف/12، 8 ـ 9)، انحصارطلبى اشراف بنى‌اسرائيل در زمان طالوت و تلاش آنان براى دستيابى به مناصب اجتماعى و فرماندهى جنگ (بقره/2، 246 ـ 247) و اعتقاد يهود و نصارا به حقانيت انحصارى آيين خويش. (بقره/2،113)
گروه دوم آياتى است كه به اتهام انحصارطلبى به پيامبران خدا اشاره دارد؛ مانند آيه 78 يونس/10 كه مى‌گويد: فرعون و يارانش ملك و حكومت را تنها براى خود خواسته، رسولان الهى را به انحصارطلبى متهم مى‌كردند.
در برخى آيات قرآن كريم به ادعاى خدايى فرعون* اشاره شده و از زبان فرعون نقل مى‌شود كه او خود را خداى برتر مى‌شمارد: «فَقالَ اَنا رَبُّكُمُ الاَعلى» (نازعات/79،24) و هرگونه خدايى جز خودش را انكار مى‌كند: «و قالَ فِرعَونُ يـاَيُّهَا المَلاَُ ما عَلِمتُ لَكُم مِن اِلـه غَيرى» (قصص/28، 38) و هركس را كه براى خود خدايى جز او برگزيند به زندان و مجازات تهديد مى‌كند: «قالَ لـَئِنِ اتَّخَذتَ اِلـهـًا غَيرى لاََجعَلَنَّكَ مِنَ المَسجونين»  (شعراء/26،29) مفسران در اينكه آيا فرعون تنها خود را خدا مى‌دانسته يا خدا و خدايانى را پذيرفته بود اختلاف نظر دارند؛ برخى معتقدند منظور فرعون از گفتن «اَنا رَبُّكُمُ الاَعلى» (نازعات/79،24) اين بود كه برتر از خود خدايى نمى‌ديد، بلكه معتقد بود اوست كه به هر كس بخواهد سود يا زيان مى‌رساند و كسى توان آسيب رساندن به وى را ندارد.
[4] فرعون خود را پروردگار و نعمت دهنده و روزى رسان همه مى‌دانست و غير خود خدايى براى مردم نمى‌شناخت. از ادعاى «... ما عَلِمتُ لَكُم مِن اِله غَيرى ...» (قصص/28،38) برمى‌آيد كه او به خدايى ايمان نياورده بود و مى‌خواست مردم جز وى كسى را نپرستند[5]، گرچه درباره منظور واقعى فرعون از ادعاى خدايى و اينكه ادعاى وى به معناى انكار خدا بوده يا با اعتقاد به وجود خدا قابل جمع است، ميان مفسران اختلاف نظر به چشم مى‌خورد.[6]
حسادت برادران حضرت يوسف* و كوشش آنان براى جلب توجه و محبت پدر به طور انحصارى و محروم ساختن يوسف و برادرش از آن نيز در آياتى از قرآن ذكر شده است؛ آنجا كه گفتند: يوسف و برادرش از ما نزد پدر محبوب‌ترند و با آنكه ما گروهى نيرومند هستيم پدر تنها به آن دو علاقمند است و اين نشانه گمراهى آشكار اوست. يوسف را بكُشيد يا او را به سرزمينى بيندازيد تا پدر تنها به شما روى آورد و پس از آن مردمى شايسته باشيد: «اِذ قالوا لَيوسُفُ واَخوهُ اَحَبُّ اِلى اَبينا مِنّا ونَحنُ عُصبَةٌ اِنَّ اَبانا لَفى ضَلـل مُبين اُقتُلوا يوسُفَ اَوِ اطرَحوهُ اَرضـًا يَخلُ لَكُم وجهُ اَبيكُم وتَكونوا مِن بَعدِهِ قَومـًا صــلِحين»  (يوسف/12،8 ـ 9) اگر پدر يوسف را نبيند تنها متوجه شما مى‌شود و از ديگران روى مى‌گرداند و يوسف را فراموش مى‌كند.[7] در روايتى از امام سجاد(عليه السلام) آمده كه حضرت يعقوب در آغاز به همه فرزندان خود به طور يكسان محبت مىورزيد و چون حضرت يوسف سجده خورشيد و ماه و 11 ستاره را ديد و آن را براى پدر باز گفت، حضرت يعقوب از او خواست كه خواب خود را براى برادرانش بازگو نكند؛ اما حضرت يوسف خواب خود را براى برادران باز گفت و آنان حسادت ورزيدند[8] و چون حضرت يعقوب چنين ديد نسبت به يوسف دلسوزتر شد، ازاين‌رو برادران گفتند: يوسف را بكشيد يا به جايى دور از چشم پدر منتقل كنيد تا پدر فقط به ما محبت كند.[9]
از ديگر موارد انحصارطلبى، عملكرد اشراف بنى‌اسرائيل در برخورد با طالوت است؛ آنجا كه خود را به سبب مال فراوان و نسب و خاندان، شايسته پادشاهى ديدند و طالوت را كه برگزيده خدا، اما از خاندانى فقير و ناشناخته بود رد كردند: «و قالَ لَهُم نَبِيُّهُم اِنَّ اللّهَ قَد بَعَثَ لَكُم طالوتَ مَلِكـًا قالوا اَنّى يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا ونَحنُ اَحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ ولَم‌يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ قالَ اِنَّ اللّهَ اصطَفـهُ عَلَيكُم وزادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ والجِسمِ واللّهُ يُؤتى مُلكَهُ مَن يَشاءُ ...» (بقره/2،247) از امام باقر(عليه السلام)روايت شده كه بنى‌اسرائيل* پس از موسى(عليه السلام)دست به تبهكارى زدند و از پيامبر خود پيروى نكردند. چون خدا جالوت را بر آنان مسلط ساخت و از او ستمهاى فراوان ديدند، از پيامبرشان خواستند كه پادشاهى برايشان تعيين كند تا به فرمان او با جالوت بجنگند. وقتى پيامبرشان خبر داد كه خداوند طالوت را بر آنان پادشاه كرده خشمگين شدند و به گمان اينكه تنها خودشان به سبب داشتن مال و معروفيت خاندان به اين امر سزاوارترند، از پذيرش او سر باز زدند.[10]
ادعاى اهل* كتاب كه تنها دين آنان بر حق و ديگر آيينها باطل است نيز از ديگر موارد انحصارطلبى به شمار مى‌رود. خداوند ضمن رد اين ادعاها به رسول خود فرمود تا از اهل كتاب بخواهد براى اثبات درستى سخن خود (كسى جز يهود و نصارا وارد بهشت نمى‌شود) دليل بياورند؛ اما اين ادعاى آنان سخنى بى‌پايه است[11]: «و قالوا لَن يَدخُلَ الجَنَّةَ اِلاّ مَن كانَ هودًا اَو نَصـرى تِلكَ اَمانِيُّهُم قُل هاتوا بُرهـنَكُم اِن كُنتُم صـدِقين» (بقره/2،111) آنان هر گاه به اسلام دعوت شوند مى‌گويند: ما تنها بر آنچه بر خودمان نازل شده ايمان مى‌آوريم و به غير آن، يعنى قرآن كافر مى‌شوند، در حالى كه مى‌دانند قرآن حق است و كتابشان را تصديق مى‌كند: «و اِذا قيلَ لَهُم ءامِنوا بِما اَنزَلَ اللّهُ قالوا نُؤمِنُ بِما اُنزِلَ عَلَينا ويَكفُرونَ بِما وَراءَهُ وهُوَ الحَقُّ مُصَدِّقـًا لِما مَعَهُم»  (بقره/2،91) خداوند به رسول خود فرمان مى‌دهد تا ادعاى انحصار طلبانه اهل كتاب را رد كند و بپرسد اگر واقعاً به آيات تورات ايمان دارند به كدامين حكم پيامبران خدا را كشتند: «قُل فَلِمَ تَقتُلونَ اَنبِياءَ اللّهِ مِن قَبلُ اِن كُنتُم مُؤمِنِين» (بقره/2،91)؛ همچنين يهود ادعا مى‌كنند كه سراى آخرت در انحصار آنان بوده، ديگر مردم از آن سهمى نمى‌برند. خداوند به پيامبر خود فرمود: به آنان بگويد اگر در اين ادعا راست مى‌گويند آرزوى مرگ كنند: «قُل اِن كانَت لَكُمُ الدّارُ الأخِرَةُ عِندَ اللّهِ خالِصَةً مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم صـدِقين» (بقره/2،94) براى آرزوى مرگ دو معنا ذكر شده است: 1. دعوت به مباهله؛ يعنى خداوند از رسول خود خواسته با يهود از دَرِ تحدى درآيد و به آنان بگويد با مسلمانان مباهله كنند و از خدا بخواهند تا دروغگو را نابود سازد.[12] 2. اگر واقعاً گمان مى‌كنند ولىّ خدا و بنده مخلص اويند آرزوى مرگ كنند، زيرا دوست آرزوى ديدار دوست خود را دارد، و مى‌داند كه با رسيدن مرگ از زندگى پست دنيا رهيده، وارد سراى كرامت و نعمت الهى مى‌شود[13] (جمعه/62 ، 6 ـ 7)؛ همچنين اهل كتاب ادعا مى‌كنند كه اگر در پى هدايت هستيد از اسلام دست كشيده يهودى يا نصرانى باشيد: «وقالوا كونوا هودًا اَو نَصـرى تَهتَدوا ...» (بقره/2،135) و منظور اين است كه دين خدا تنها از راه آنان بايد مطالبه شود و نبوت به طور انحصارى نزد آنان است[14] و آنان نمى‌خواهند پيامبر ديگرى بيايد و كتاب ديگرى بر مؤمنان نازل شود، چون انحصار وجود كتاب از دست آنان خارج مى‌شود، حال آنكه كسى داشتن كتاب الهى را به آنان منحصر نكرده بود. (بقره/2، 89 ، 90 ، 91 و 105)[15]برخى از مفسران معاصر در فضاى منازعات جديد يهود و مسلمانان با بررسى سياسى اجتماعى اين آيات، انحصارطلبى يهوديان را از خوى حسد و بدانديشى آنان ناشى دانسته، پايمال ساختن حقوق مردم و جنگ افروزيهاى فراوان را به آنان نسبت مى‌دهند.[16]
افزون بر موارد پيشگفته در آيات متعددى از اصرار كافران بر ادامه راه باطل خويش و اتهامات گوناگون آنان به پيامبران و مؤمنان ياد شده است. در عموم اين اتهامات به نوعى ادعاى انحصار عقل و انديشه و قدرت و اعتبار اجتماعى و ... به خويش شده و مؤمنان از اين ارزشهاى فردى و اجتماعى تهى شمرده شده‌اند؛ مانند سفيه و نادان دانستن مؤمنان، حال آنكه خود سفيه و نادان‌اند، چون ايمان نمى‌آورند[17]: «قالوا اَنُؤمِنُ كَما ءامَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُم هُمُ السُّفَهاءُ و لـكِن لايَعلَمون» (بقره/2،13)، بى‌چيز و فرومايه دانستن پيروان پيامبران، چون مال و جاهى ندارند و ايمان آنان ظاهرى و از روى جهل است؛ اما اشراف و سران قوم ايمان نمى‌آورند، چون به گمان خود عاقل و برترند[18]: «... ما نَركَ اِلاّ بَشَرًا مِثلَنا وما نَركَ اتَّبَعَكَ اِلاَّ الَّذينَ هُم اَراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ وما نَرى لَكُم عَلَينا مِن فَضل» (هود/11،27)، ادعاى فرعون در پَست و گمراه دانستن حضرت موسى و اينكه تنها فرعون شايسته رياست است:«اَم اَنا خَيرٌ مِن هـذا الَّذى هُوَ مَهينٌ ولا يَكادُ يُبين[19]» (زخرف/43،52) ، اتهام فساد در زمين از سوى فرعون به حضرت موسى: «اِنّى اَخافُ اَن يُبَدِّلَ دينَكُم اَو اَن يُظهِرَ فِى‌الاَرضِ الفَساد» (زمر/39،26) و بالأخره اتهام تكبر و برترى‌جويى و به دست گرفتن انحصارى قدرت و حكومت، از سوى فرعون و يارانش به حضرت موسى و هارون: «قالوا اَجِئتَنا لِتَلفِتَنا عَمّا وجَدنا عَلَيهِ ءاباءَنا وتَكونَ لَكُمَا الكِبرِياءُ فِى‌الاَرضِ وما نَحنُ لَكُما بِمُؤمِنين» (يونس/10،78) ادعاى آنان اين بود كه موسى(عليه السلام)براى از بين بردن حكومت ريشه‌دار فرعون در سرزمين قبط قيام كرده و قصد برپايى حكومت بنى‌اسرائيل را دارد، پس ايمان نمى‌آورند تا موسى به آرزوى خود نرسد.[20] اين امر نشانه ناتوانى فرعون و قومش از آوردن دليل در برابر دعوت صريح موسى(عليه السلام)به ايمان بود، پس به شيوه جاهلان كه پيروى از راه و آيين نياكان است متوسل شدند و آنچه خود در پى آن بودند يعنى رياست دنيا و تكبر و برترى‌جويى را به موسى(عليه السلام)نسبت دادند و آن حضرت و برادرش را به انحصارطلبى متهم[21] و دعوت دينى آنان را وسيله دستيابى به اين هدف معرفى كردند.[22]

منابع

التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير الصافى؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى؛ تفسير القمى؛ تفسير نور الثقلين؛ پرتوى از قرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ دائرة المعارف علوم اجتماعى؛ فتح القدير؛ فى ظلال القرآن؛ لغت نامه؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
حسن بستان




[1]. دائرة المعارف علوم اجتماعى، ص 462.
[2]. لغت نامه، ج 3، ص 2989، «انحصار».
[3]. دائرة‌المعارف علوم اجتماعى، ص 462.
[4]. مجمع البيان، ج 10، ص 655 .
[5]. الميزان، ج 8 ، ص 222 ـ 223.
[6]. تفسير قرطبى، ج 7، ص 241 ـ 242؛ الميزان، ج 14، ص 165.
[7]. جوامع الجامع، ج 2، ص 177؛ الصافى، ج 3، ص 7 .
[8]. الميزان، ج 11، ص 96 .
[9]. نور الثقلين، ج 2، ص 412 .
[10]. تفسير قمى، ج 1، ص 108؛ نور الثقلين، ج 1، ص 244 ـ 245.
[11]. فى ظلال القرآن، ج 1، ص 103.
[12]. فى ظلال القرآن، ج 1، ص 83 .
[13]. الميزان، ج 19، ص 267 .
[14]. التبيان، ج 1، ص 487.
[15]. الميزان، ج‌1، ص‌251 .
[16]. پرتوى از قرآن، ج 1، ص 229 .
[17]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 3، ص 152 ـ 153.
[18]. مجمع البيان، ج 5 ، ص 234 .
[19]. الصافى، ج 4، ص 395 .
[20]. الميزان، ج 10 ، ص 109 .
[21]. فتح القدير، ج 2، ص 465.
[22]
. الميزان، ج 1، ص 109.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستضعاف

اِستضعاف: ناتوانى تحميلى در شناخت حق يا عمل به آن

استضعاف از ريشه ضَعْف و ضُعف است كه در دو معناى «ضعيف يافتن» يا «ضعيف شمردن» و «به ضعف كشاندن» كاربرد دارد.[39]پديده استضعاف غالباً در برابر نوعى برترى‌طلبى نمايان مى‌شود. كاربرد واژه استضعاف در برابر «استكبار»* در بسيارى از آيات، گواهى بر اين سخن است. اين ويژگى معنايى استضعاف و كاربرد قرآنى آن سبب شده است كه در پى رويكرد اجتماعى مسلمانان به قرآن، معنايى اصطلاحى براى استضعاف در تقابل با اصطلاح استكبار در ادبيات سياسى اجتماعى مسلمانان فراهم آيد. از اين دو اصطلاح براى تقسيم جوامع انسانى به دو طبقه «مستضعَف» و «مستكبِر» استفاده مى‌شود; مستضعفين كسانى هستند كه بيرون از كانون قدرت و ثروت زندگى را با محروميت از امكانات رفاهى و معيشتى موجود در جامعه‌مى‌گذرانند.
در فرهنگ اسلامى، مستضعف كسى است كه در شناخت حق يا عمل به آن ناتوان شده باشد.
واژه استضعاف در قرآن نيامده است; اما مشتقات آن مجموعاً 13 بار به‌كار رفته كه 8 مورد آن به‌صورت فعلى و در قالب واژه‌هاى «اُسْتُضْعِفُوا» (اعراف/7،75; قصص/28،5; سبأ/34، 31‌ـ‌33)، «اِستَضْعَفُونى» (اعراف/7، 150)، «يُستضعَفُون» (اعراف/7،137) و «يَستضعِفُ» (قصص/28،4) آمده است و 5 مورد ديگر به‌گونه اسم مفعول به‌صورت «مستضعفين» (نساء/4،75، 97‌ـ‌98، 127) و «مستضعفون» (انفال/8‌،26) استعمال شده‌است.

شرايط تحقق استضعاف:

در قرآن استضعاف در دو ساحت شناخت حق و عمل به آن مطرح است. در نتيجه كسى كه دست‌كم در يكى از اين دو محدوده دچار ناتوانى و محروميت شده باشد مستضعَف خوانده مى‌شود.[40] با توجه به اينكه مستضعَف در قيامت از شفاعت شفيعان[41] و بخشش خداوند بهره‌مند است[42] (نساء/4، 98‌ـ‌99) قرآن (نساء/4،97‌ـ‌98; سبأ/34،32) و روايات[43] دينى براى شناساندن ويژگيهاى مستضعفان، پديده استضعاف را در هر يك از دو مؤلفه زيست مؤمنانه (شناختِ دين و عمل به آن) همراه با شرايطى معرفى كرده است، بر اين اساس، استضعاف در شناخت دين يا بايد از زمينه‌هاى درونى چون ناتوانى در ادراك برخاسته باشد، يا آنكه به سبب عوامل بيرونى مانند دسترسى نداشتن به عالمان يا متون‌دينى زمينه شناخت دين فراهم نباشد[44]، از‌اين‌رو كسى كه با وجود توانايى، همچنان به مبانى دينى جاهل باشد اصطلاحاً «جاهل مُقصِّر» خوانده‌مى‌شود.[45]
امّا استضعاف در عمل به وظايف دينى پس از شناخت دين، به سبب ناتوانى انسان در عمل به فرايض دينى واقع مى‌شود و بايد بر اثر عوامل بيرونى مانند جلوگيرى كافران از عمل به واجبات دينى و ناتوانى مؤمن از مهاجرت به سرزمينى ديگر حاصل شود: «اَلَم تَكُن اَرضُ اللّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها» (نساء/4،97)، بنابراين، استضعاف، يا به‌صورت مطلق و در همه احكام دين يا به‌صورت نسبى و در برخى از مسائل آن رخ مى‌دهد و مستضعف هيچ نقشى در استضعاف خود ندارد، بلكه اين عوامل ناخواسته درونى و بيرونى است كه او را از راهيابى به مرتبه زيستى كاملا مؤمنانه ناتوان ساخته است، ازاين‌رو قرآن، ضعف و فرودستى را به تنهايى موجب استضعاف نمى‌شمرد و سخنان كسانى از «ضعفاء» را حكايت مى‌كند كه كفر ورزيدند و در قيامت كفر خود را به مستكبران نسبت مى‌دهند و از آنان مى‌خواهند بخشى از عذابى را كه در آن گرفتارند تحمل كنند: «فَقالَ‌الضُّعَفـؤُا لِلَّذينَ استَكبَروا اِنّا كُنّا لَكُم تَبَعـًا فَهَل اَنتُم مُغنونَ عَنّا مِن عَذابِ اللّهِ مِن شَىء...». (ابراهيم/14،21; غافر/40،47) همچنين است گفتوشنود مستكبران و مستضعفانى كه با امكان هدايت، به كفر گراييدند[46]: «...‌ولَو تَرى اِذِ الظّــلِمونَ مَوقوفونَ عِندَ رَبِّهِم يَرجِعُ بَعضُهُم اِلى بَعض اَلقَولَ يَقولُ الَّذينَ استُضعِفوا لِلَّذينَ استَكبَروا لَولا اَنتُم لَكُنّا مُؤمِنين...» (سبأ/34، 31‌ـ‌33)، افزون بر اين دو دسته از آيات، قرآن مستضعفانى را كه با امكان مهاجرت، در سرزمين كفر مانده‌اند و در پاسخ فرشتگان شرايط زندگى خود را استضعافى ترسيم كرده‌اند، اهل جهنم مى‌داند. (نساء/4،97)
چون استضعاف واقعى، عفو خداوند را به همراه دارد: «فَاُولـئِكَ عَسَى اللّهُ اَن يَعفُوَ عَنهُم...» (نساء/4،99) مى‌توان گفت تعابيرى چون: «الَّذينَ استُضعِفوا» (سبأ/34، 31‌ـ‌33)، «المستضعفين» (نساء/4،97) و «الضعفاء» (ابراهيم/ 14، 21; غافر/ 20، 47) درباره برخى از اهل جهنم بيانگر استضعاف واقعى آنان نيست، بلكه اين گروه تنها ادعاى استضعاف دارند، چنان‌كه عدم پذيرش عذر مدعيان استضعاف به سبب امكان مهاجرت در آيه 97 نساء/4 و بلافاصله معذور دانستن مستضعفان واقعى، بر اين مطلب گواهى مى‌دهد:«اِنَّ الَّذينَ تَوَفّـهُمُ المَلـئِكَةُ ظالِمى اَنفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم قالوا كُنّا مُستَضعَفينَ فِى الاَرضِ قالوا اَلَم‌تَكُن اَرضُ اللّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها فَاُولـئِكَ‌مَأوهُم جَهَنَّمُ... اِلاَّ المُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ...‌لا‌يَستَطيعونَ حيلَةً ولا يَهتَدونَ سَبيلا» (نساء/4،97‌ـ‌98)

عوامل اجتماعى استضعاف:

به هر اندازه كه مناسبات اجتماعى از عدالت تهى‌شود و رابطه حاكمان «اِنَّ‌فِرعَون‌...» (قصص/28،4) يا مردم: «قالَ‌المَلاَُ الَّذينَ استَكبَروا مِن قَومِهِ‌...» (اعراف/7،75) بر پايه برترى‌طلبى: «...‌عَلا فِى الاَرض» (قصص/28،4)، بر ضعف كشاندن حاكمان برحقّ و نافرمانى از آنان: «اِنَّ القَومَ استَضعَفونى» (اعراف/7،150)، فساد گرايى و محروميت افراد زير سلطه از حقوق انسانى باشد، استضعاف رخ‌مى‌نمايد: «اِنَّ فِرعَونَ عَلا فِى الاَرضِ وجَعَلَ اَهلَها شِيَعـًا يَستَضعِفُ طَـائِفَةً مِنهُم يُذَبِّحُ اَبناءَهُم ويَستَحيى نِساءَهُم اِنَّهُ كانَ مِنَ المُفسِدين» (قصص/28،4) بررسى آيات مربوط به استضعاف نشان مى‌دهد كه انباشت ثروت و اشرافيت در بخشى از جامعه به همراه كمى نفرات و تفرقه در طبقات ديگر اجتماع، زمينه زبونى و استضعاف فرودستان را به وسيله مستكبران فراهم مى‌آورد. قرآن با عنوان «ملاء» از اشراف و ثروتمندان مستكبر[47] همچون قوم‌صالح(عليه السلام) ياد مى‌كند كه از مستضعفانى كه به صالح(عليه السلام)ايمان آورده‌اند با انكار مى‌پرسند: آيا مى‌دانند كه صالح از جانب خداوند آمده است. (اعراف/7،75) در جايى ديگر داستان قوم بنى*اسرائيل را بازگو مى‌كند كه فرعون با تقسيم آنان به گروههاى مختلف، گروهى از آنان را به ضعف و ناتوانى مى‌كشيد. (قصص/28،4) در آيه 26 انفال/8 به مسلمانان يادآور مى‌شود كه پيش از اسلام، گروهى اندك و مستضعف بودند كه مى‌ترسيدند آنان را بربايند: «واذكُروا اِذ اَنتُم قَليلٌ مُستَضعَفونَ فِى الاَرضِ تَخافونَ اَن يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ‌...» و در آيه‌150 اعراف/7 نيز هارون، قومش را كه به دست آنان از جايگاه رهبرى بر كنار و در معرض كشته شدن به وسيله قوم موسى قرار گرفته بود، سبب استضعاف خود مى‌داند.[48] بر اساس اين آيات، اميرمؤمنان على(عليه السلام)[49] و ديگر ائمه[50]: خود را مستضعف مى‌دانستند و اراده خداوند بر امامت و استخلاف مستضعفان در زمين را: «و نُريدُ اَن نَمُنَّ عَلَى‌الَّذينَ استُضعِفوا فِى الاَرضِ‌ونَجعَلَهُم اَئِمَّةً ونَجعَلَهُمُ الورِثين» (قصص/28،5)‌در حق خود با ظهور مهدى موعود(عج) صادق مى‌دانستند.
همه كسانى كه در هر دوره‌اى در استضعاف مستكبران روزگار خود گرفتار آمده‌اند بايد با عبرت‌آموزى از سرنوشت مستضعفانِ اقوام گذشته، صابرانه در راه حق بايستند
[51] (اعراف/7،137) و تسليم تبليغات مستكبران نگردند (سبأ/34، 33) و پيروى از آنان را برنگزينند (ابراهيم/14،21) و اگر مستكبران امكان زندگى مؤمنانه را از آنان گرفتند در صورت توانايى، مهاجرت كنند[52] (نساء/4،97) و همه مسلمانان نيز وظيفه دارند در راه نجات مستضعفان تلاش‌كنند[53]: «و ما لَكُم لا تُقـتِلونَ فى سَبيلِ اللّهِ والمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ والنِّساءِ والوِلدن» (نساء/4،75)

منابع

بحارالانوار; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير التحرير والتنوير; تفسير راهنما; التفسير الكبير; تفسير كنز‌الدقائق و بحرالغرائب; تفسير المنار; تفسير نورالثقلين; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; الفرقان فى تفسير القرآن; قاموس قرآن; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مفردات الفاظ قرآن; الميزان فى تفسير‌القرآن.
حسين غفارى، غلامرضا قدمى




[39]. مفردات، ص‌507; مجمع البحرين، ج‌3، ص‌19; التحقيق، ج‌7، ص‌31، «ضعف».
[40]. الميزان، ج‌5، ص‌51.
[41]. بحارالانوار، ج‌69، ص‌171.
[42]. الميزان، ج‌5، ص‌51‌ـ‌52; تفسير المنار، ج‌5، ص‌358.
[43]. بحارالانوار، ج‌69، ص‌171; نورالثقلين، ج‌1، ص‌536‌ـ‌539.
[44]. بحارالانوار، ج‌69، ص‌95‌ـ‌103; نورالثقلين، ج‌1، ص‌536‌ـ‌539; كنزالدقائق، ج‌3، ص‌513‌ـ‌519.
[45]. الميزان، ج‌5، ص‌51.
[46]. روح المعانى، مج‌4، ج‌5، ص‌184; التحريروالتنوير، ج‌22، ص‌209; الميزان، ج‌16، ص‌382.
[47]. قاموس قرآن، ج‌6، ص‌271.
[48]. جامع البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌90; مجمع البيان، ج‌4، ص‌742.
[49]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌375.
[50]. بحارالانوار، ج‌24، ص‌167‌ـ‌168.
[51]. راهنما، ج‌6، ص‌218‌ـ‌219.
[52]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌222; تفسير المنار، ج‌5، ص‌356‌ـ‌357.
[53]
. التفسير الكبير، ج‌10، ص‌181; تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌180.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اختلاف

اختلاف: جدايى و پراكندگى عقيدتى و اجتماعى

اختلاف از ريشه «خ‌ل‌ف» بدين معنا است كه انسان راهى را در پيش گيرد كه غير از راه ديگرى است.[1]خلف، به‌معناى آمد و شد نيز آمده‌است;[2] مانند شب و روز كه پشت سر هم در رفت و آمد هستند.
واژه اختلاف در قرآن به‌صورت ماضى و مضارع 35 بار و به‌صورت اسم فاعل 10 بار آمده است; نظير بقره/2،213; آل‌عمران/3،19 و 105; يونس/10،19; و غير از معناى تفرقه به‌معناى تفاوت تكوينى ميان موجودات گوناگون نيز استعمال شده است; چنان‌كه به تفاوت حيوانات (نحل/16، 13) و ميوه‌هاى گوناگون (انعام/6، 141) با همين واژه اشاره شده است. هم‌چنين قرآن از تفاوت زبان و رنگ مردم، به اختلاف تعبير كرده و آن را از نشانه‌هاى خدا برشمرده است: «و‌مِن ءايـتِهِ ... واختِلـفُ اَلسِنَتِكُم و اَلونِكُم». (روم/30، 22)
[3] افزون بر واژه اختلاف، اين مفهوم در قالب الفاظى چون تنازع (آل‌عمران/3،152; نساء/4،59 انفال/8،43)، و شيع به‌معناى دسته‌هاى گوناگون (انعام/6، 65 و 159)، نزغ شيطان (يوسف/12، 100; اسراء/17، 53)، فرق و مشتقّات آن (آل‌عمران/3، 103)، و شقاق (نساء/4، 35) نيز آمده است، و در همه جا از تفرقه و جدايى به‌صورت امرى نكوهيده و زيان بخش ياد‌شده است.
با توجّه به آيه «كانَ النّاسُ اُمَّةً وحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ و مُنذِرينَ و اَنزَلَ مَعَهُمُ الكِتـبَ بِالحَقِّ لِيَحكُمَ بَينَ النّاسِ فيمَا اختَلَفوا فيهِ» (بقره/2،213)، به نظر مى‌رسد تفرقه و اختلاف كه معلول زندگى اجتماعى بشر است، ريشه تاريخى داشته و از دوران نخستين به‌صورت دامنه‌دارى آغاز شده است. اختلاف و نزاع قابيل با برادرش هابيل و نيز اختلاف عميق دين‌داران با كافران و مشركان كه در لا‌به‌لاى قصّه‌هاى قرآن آمده، در همين جهت قابل بررسى است;
[4] چنان‌كه به تفصيل اختلاف ميان بنى‌اسرائيل در برخورد با رخدادهاى گوناگون چون گوساله‌پرستى (طه/20،97)، كشته شدن بى‌گناهى از يكى از تيره‌هاى دوازده‌گانه (بقره/2،72)، و ترفند فرعون و استفاده از شكاف اجتماعى براى استثمار بنى‌اسرائيل (قصص/28،4)، و تفرقه بين يهود و نصارا با پيدايش فرقه‌هاى مذهبى متعدّد ميان ايشان (آل‌عمران/3،105) گزارش شده است.

اختلاف عقيدتى:

نگرش‌هاى گوناگون در تفسير هستى، آفريننده آن، اسماء و صفات او، فرجام كار جهان و سرانجامِ بشر از مهم‌ترين عوامل تفرقه و جدايى گروه‌هاى انسانى است.
گروهى از انسان‌ها به رغم پذيرش ضرورت وجود آفريننده حكيم، وحدانيّت او را در مرحله اصل آفرينش يا تدبير هستى، انكار مى‌كنند. از اين دسته در اصطلاح قرآن با عنوان مشركان ياد‌شده است. گروهى از مشركان به دو مبدأ در اصل آفرينش قائل بوده،
[5] و گروهى نيز چون بت‌پرستان، به نيروهاى طبيعى و غيبى متعدّدى از قبيل فرشتگان، خورشيد، ستارگان، ماه و‌... گرايش يافته‌اند.[6] قرآن كريم عقايد آنان را با براهينى مانند: «لَوْ كانَ فيهِما آلِهَة اِلاَّ اللّه لَفَسَدَتا» (انبياء/21، 22) و برهان حضرت ابراهيم: (انعام/6، 76‌ـ‌78)، تخطئه كرده و روز قيامت را روز فيصله و روز كيفر سخت مشركان دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والصّـبِـينَ والنَّصـرى والمَجوسَ والَّذينَ اَشرَكوا اِنَّ اللّهَ يَفصِلُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىء شَهِيد». (حج/22،17)
اختلاف دينى ميان اديان نيز يكى ديگر از موارد اختلاف عقيدتى است. همه اديان آسمانى بر اصل پرستش خداوند در جاى‌گاه يگانه آفريننده هستى و مدبّر آن اتّفاق نظر دارند. آن‌چه بيش‌تر ميان ايشان جدايى انداخته، نوع اعتقاد به رسالت پيامبران است; زيرا براساس سنّت الهى پيروان هر پيامبر آسمانى موظّف بوده‌اند به استناد بشارت پيامبر خود مبنى بر آمدن پيامبر جديد و ارائه معجزه از سوى او، به آيين وى تن دهند; امّا از ميان پيروان برخى از پيامبران گروهى كه منافع خود را در خطر مى‌ديدند، از روى ستم و طغيان، همه بشارت‌ها را ناديده انگاشته به مخالفت با پيامبر نوظهور برمى‌خاستند; به‌طور مثال، يهود* با آمدن عيسى(عليه السلام) به آيين مسيحيت تن ندادند; چنان‌كه بسيارى از يهوديان و مسيحيان با آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از روى تعصّب* و دشمنى، هم‌چنان بر عقايد گذشته خود ثابت ماندند
[7] و بدين ترتيب، اختلاف دينى ميان پيروان اديان آسمانى پديدار شد.
بخش قابل توجّهى از آيات قرآن كه پيروان اديان آسمانى به‌ويژه يهود و نصارا را خطاب كرده و از آنان خواسته تا به اسلام بگروند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ ءامِنوا بِما نَزَّلنا مُصَدِّقـًا لِما مَعَكُم» (نساء4،47)، و از عقايد باطل خود همچون تثليث (نساء/4،171) و فرزند و محبوب خدا بودن: «وقالَتِ اليَهودُ والنَّصـرى نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُهُ‌...» (مائده/5،18) دست برداشته يا دست كم بر محور اصول مشترك با مسلمانان هم‌صدا شوند (آل عمران/3،64)، به اين نوع اختلاف ناظر است. براى پرهيز مسلمانان از چنين اختلافى، از آنان خواسته شده كه به رسالت تمام پيامبران و آسمانى بودن كتاب‌هايشان ايمان آورده، ميانشان جدايى نيندازند. (بقره/2، 285)
گاهى به رغم برخوردارى پيروان يك دين* از عقايد مشترك، در اثر گذشت زمان و ظهور شبهات نوپديد، برخورد با فرهنگ‌هاى متفاوت و‌... شكاف‌هاى مذهبى ميان پيروان يك دين رخ‌نُموده كه باعث ظهور فرقه‌هاى گوناگون درون دينى مى‌شود; چنان‌كه به‌سبب نوع تفسير از تثليث و چگونگى حلول الهى در عيسى(عليه السلام)فرقه‌هاى گوناگونى هم‌چون: ملكانيّه، نسطوريّه، يعقوبيّه و‌... ميان مسيحيان ايجاد شده است.
[8]
بر اين اساس، قرآن از مسلمانان خواسته است به سان يهود و نصارا دچار تفرقه دينى نشوند: «و‌لاتَكونوا كالَّذينَ تَفَرَّقوا واختَلَفوا مِن بَعدِ ما‌جاءَهُمُ البَيِّنـتُ‌...». (آل‌عمران/3،105)
عموم مفسّران، تفرقه يهود و نصارا* و دسته‌دسته شدنشان را انشعاب مذهبى و پيدايش فرقه‌هاى گوناگون دانسته‌اند.
[9]
قرآن، در كنار دعوت اكيد مسلمانان به اتّحاد* و همبستگى و چنگ زدن به ريسمان الهى: «واعتَصِموا بِحَبلِ اللّهِ جَميعـًا و لاتَفَرَّقوا» (آل‌عمران/3،103)، از آنان خواسته شده تا به‌سان پيروان اديان پيشين كه به پراكندگى فرقه‌اى دچار شده‌اند، پراكنده‌نشوند (آل عمران/3، 105).
اين امر نشان مى‌دهد كه قرآن كريم، ظهور چنين پراكندگى را پيش‌بينى كرده و به‌سبب خطرآفرينى، به شدّت درباره آن هشدار داده است. علامه طباطبايى(رحمه الله)معتقد است: تأكيد قرآن بر اتّحاد و پرهيز از اختلاف به‌سبب پيش‌بينى وقوع اختلاف در امّت* اسلامى است; چنان‌كه شيوه قرآن در مواردى از اين دست، همين است.
[10]
بيش‌تر مفسّران، ذيل اين دسته از آيات روايت مشهورى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را آورده‌اند[11] كه در آن آمده است: يهود به 71 فرقه، و نصارا به 72 فرقه پراكنده شدند، و امّت من به 73 فرقه پراكنده خواهند شد و همه آنان از بين مى‌روند، به استثناى يك فرقه كه رهايى خواهند يافت.[12] درباره مضمون اين روايت و اين‌كه يگانه فرقه نجات يافته كدام است، محدّثان و متكلّمان اختلاف دارند.[13] عالمان شيعه معتقدند: پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) پس از بيان اين جمله، بر شانه اميرمؤمنان(عليه السلام)دست گذاشت و او و پيروانش را مصداق فرقه نجات يافته دانست.[14] پيدا است كه عصمت اهل‌بيت با استناد به آيه تطهير (احزاب/33،33) و نيز ياد‌كرد آنان با عنوان ثقل اصغر در كنار قرآن كه مانع گمراهى امّتند، در حديث ثقلين كه از‌جمله احاديث متواتر نزد فريقين است،[15] ديدگاه عالمان شيعه را تقويت مى‌كند. گروهى از محقّقان چون ابن‌حزم و شهرستانى كوشيده‌اند با برشمردن فرقه‌هاى مسلمانان، شمار آنان را به 73 فرقه رسانده،[16] عقايد اختصاصى هر يك از آنان را مشخّص سازند. صرف نظر از اين ديدگاه‌ها، وجود اختلاف ميان مسلمانان و پيدايش فرقه‌هاى كلامى چون اهلِ حديث، مرجئه، خوارج، اشاعره، معتزله، مجسّمه و‌... و نيز پيدايش فرقه‌هاى فقهى مانند شافعى، حنبلى، مالكى و‌... از واقعيّت‌هاى انكارناپذير تاريخ مسلمانان است كه همچنان به‌صورت چالشى جان‌كاه، مانع يگانگى همه جانبه آنان شده و نتايج تلخى چون سيطره بيگانگان بر آنان را به همراه داشته است.[17]
گذشته از انواع اختلافات دينى كه از نگاه قرآن، امرى نكوهيده تلقّى شده است، قرآن تفاوت شريعت‌ها و قوانين هر يك از اديان را به خداوند نسبت داده است.[18] (مائده/5، 48); البتّه از نگاه قرآن فقط يك دين وجود دارد: «اِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الاِسلـمُ» (آل‌عمران/3،19 نيز شورى/42، 13) و يگانه دين پذيرفته شده نزد خداوند همان است: «و‌مَن يَبتَغِ غَيرَ الاِسلـمِ دينـًا فَلَن يُقبَلَ مِنهُ» (آل‌عمران/3، 85); امّا به‌سبب مقتضيات هر عصر، و تعالى تدريجى انديشه‌ها همگام با گذر زمان، متناسب با هر عصر و سطح نيازهاى مردم همان دوران، شرايعى پيش‌بينى شده: «لِكُلّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً و مِنهاجـًا» (مائده/5،48)، و با آمدن دورانى جديد شريعت پيشين نسخ مى‌شده است;[19] با آمدن اسلام و گام نهادن بشر در واپسين پلّكان رشد و تعالى، آخرين شريعت آسمانى و كامل‌ترين آن‌ها بر مردم عرضه شد (مائده/5،3)، و با رسالت پيامبر‌اسلام، نبوّت نيز خاتمه يافت.[20] (احزاب/33، 40)

اختلاف اجتماعى:

گفته شده: انسان، مدنى بالطبع است و به‌طور فطرى از تنها زيستن مى‌گريزد. زندگى گروهى نيز در كنار فوايدى هم‌چون تلاش متقابل براى رفع نيازمندى‌ها، مشكلاتى نيز دارد كه تنازعات و مرافعات، از‌جمله آن‌ها است. در فلسفه اسلامى، ضرورت وجود قانون و شريعتى، آن هم شريعت* آسمانى كه به‌طور طبيعى ارسال پيامبران را در‌پى‌دارد، بر همين اساس تبيين شده است.[21]
گروهى از مفسّران، آيه «كانَ النّاسُ اُمَّةً وحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ و مُنذِرينَ‌...» (بقره/2،213) را با الهام از اين نگرش تفسير كرده‌اند. از نظر آنان، انسان‌ها در آغاز زندگى بدوى و ساده‌اى داشته و به‌سبب محدود بودن اجتماع‌هاى بشرى و پيچيده نبودن روابط اجتماعى، با اختلافات و منازعات دامنه‌دارى روبه‌رو نبوده‌اند; امّا بعدها با پيچيده‌تر شدن زندگى اجتماعى و پيدايش اختلاف‌ها، ارسال پيامبران به همراه شريعت‌هاى آسمانى براى رفع اختلاف ضرورت يافت[22].
پيش‌بينى قوانين قضايى و احكام مربوط به مرافعات در اسلام براى رفع اين دسته از اختلافات اجتماعى است. قرآن، يكى از منصب‌ها و وظايف پيامبران را داورى ميان مردم و رفع مشاجرات آنان دانسته است: «و‌اَنزَلَ مَعَهُمُ الكِتـبَ بِالحَقِّ لِيَحكُمَ بَينَ النّاسِ فِيمَا اختَلَفوا فيهِ» (بقره/2،213); چنان‌كه درباره داوود(عليه السلام)مى‌فرمايد: «يـداوودُ اِنّا جَعَلنـكَ خَليفَةً فِى‌الاَرضِ فَاحكُم بَينَ النّاسِ بِالحَقِّ= اى داود ما تو را از زمين خليفه [و جانشين] قرار داديم; پس ميان مردم به حق داورى كن». (ص/38،26) و داستان داورى او را ميان دو فرشته كه به‌صورت دو برادر تمثّل يافته بودند، باز‌گفته است (ص/38، 21‌ـ‌24).
[23]
در برخى آيات، از داورى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ميان مردم سخن به‌ميان آمده است (نور/24،48 و 51)، و كسانى را مؤمنان راستين مى‌شناسد كه براى داورى* نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، پس از داورى حضرت، دغدغه‌اى در دل نداشته باشند: «فَلا و رَبِّكَ لايُؤمِنونَ حَتّى يُحَكِّموكَ فيما شَجَرَ بَينَهُم ثُمَّ لايَجِدوا فى اَنفُسِهِم حَرَجـًا مِمّا قَضَيتَ و يُسَلِّموا تَسليمـا» (نساء/4،65)، و داورى بردن نزد حاكمان جور را مورد عتاب قرار داده است: «يُريدونَ اَن يَتَحاكَموا اِلَى الطّـغوتِ وقَد اُمِروا اَن يَكفُروا بِهِ». (نساء/4، 60) متكلّمان مسلمان با توسعه فلسفه رسالت، يكى از مناصب جانشينان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نيز داورى براى رفع مشاجرات دانسته‌اند; چنان‌كه فقيهان شيعه يكى از وظايف فقيه جامع الشرائط در دوران غيبت امام معصوم(عليه السلام) را همين امر دانسته‌اند.[24] اختلاف ميان زن و شوهر را مى‌توان از اين دسته اختلافات اجتماعى برشمرد; زيرا گاه هماهنگى كامل فكرى و رفتارى ميان همسران وجود ندارد و اختلاف پديد مى‌آيد. در چنين مواردى كه هنوز مشاجرات ريشه دار نشده، بايد داورى از خانواده زن و داورى از خانواده مرد برگزيده شوند و اختلاف را برطرف سازند: «و‌اِن خِفتُم شِقاقَ بَينِهِما فَابعَثوا حَكَمـًا مِن اَهلِهِ و حَكَمـًا مِن اَهلِها». (نساء/4،35).[25] هم‌چنين خداوند استفاده مردم از سحر را براى جدايى انداختن ميان زن و شوهر نكوهيده است: «فَيَتَعَلَّمونَ مِنهُما ما يُفَرِّقونَ بِهِ بَينَ المَرءِ و زَوجِهِ‌...». (بقره/2،102)

ريشه‌هاى اختلاف:

اختلاف عقيدتى و اجتماعى، امرى عارضى و ناخواسته است و مردم در سايه آموزه‌هاى الهى مى‌توانند خود را از آن برهانند; ازاين‌رو، اين دسته از اختلاف‌ها را مى‌توان برخاسته از ريشه‌ها و عواملى دانست كه بخشى از آن، اختلاف عقيدتى را به دنبال مى‌آورند و بخشى نيز اختلاف اجتماعى را سبب مى‌شوند.

1. جهل و نادانى:

بخشى از اختلاف عقيدتى برون دينى و درون دينى، از جهل مردم به حقايق ناشى شده است; به‌گونه‌اى كه اگر حقيقت به‌صورت روشن بر آنان آشكار شود به راحتى تسليم آن خواهند شد و دامنه اختلاف، برچيده خواهد شد. در مقابل، بخشى از جهل‌ها بر اثر كوتاهى بوده، در كنار نكوهيده بودن، عقوبت الهى را در پى دارد; چنان‌كه بنى‌اسرائيل به‌سبب چنين جهلى پس از گذشتن از رود نيل و با ديدن بت‌پرستان، از موسى(عليه السلام)تقاضاى بت‌پرستى كردند (اعراف/7،138)، و بر اثر همين جهل در دوران 40 روز غيبت موسى(عليه السلام) با نيرنگ سامرى به گوساله‌پرستى روى آورده، باعث پراكندگى شدند (اعراف/7،148); چنان‌كه مشركان، به‌سبب ناآگاهى، به ورطه اختلاف افتادند: «كَذلِكَ قالَ الَّذينَ لايَعلَمونَ مِثلَ قَولِهِم فَاللّهُ يَحكُمُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ فِيما كانوا فِيهِ يَختَلِفون». (بقره/2،113)

2. تعصّبات جاهلى:

برخى از صف آرايى‌ها در برابر دعوت پيامبران كه باعث ايجاد شكاف‌هاى عقيدتى ميان مردم مى‌شده، بر اثر تعصّبات جاهلانه‌اى بوده كه آنان را گاه تا كام مرگ كشانده است. مقاومت بت‌پرستان از اين دست بوده است; زيرا آنان هماره اعلام مى‌كردند كه نمى‌توانيم از آيين پدران خود دست بشوييم. خداوند در آيات بسيارى، آنان را نكوهيده و در برابر اين پرسش قرار داده است كه آيا اگر نياكانشان از روى نادانى بت مى‌پرستيده‌اند، كار آنان جاى پيروى دارد! «و‌اِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعوا ما‌اَنزَلَ اللّهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما اَلفَينا عَلَيهِ ءاباءَنا اَو‌لَو‌كانَ ءاباؤُهُم لايَعقِلونَ شَيــًا و لايَهتَدون». (بقره/2،170)
برخى از منازعات ميان مسلمانان، هم‌چون ستيز ميان اوس* و خزرج، در تعصّبات جاهلى و برتر دانستن هر يك بر ديگرى ريشه داشته‌است.
[26]

3. دنياخواهى:

در شمارى از آيات تصريح شده كه اختلاف امّت‌ها به‌ويژه يهود و نصارا پس از آگاهى و دست‌يابى به براهين روشن بوده و اين اختلاف برخاسته از دنياطلبى آنان بوده است: «و‌مَا اختَلَفَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ اِلاّ مِن بَعدِ ما‌جاءَهُمُ العِلمُ بَغيـًا بَينَهُم» (آل‌عمران/3،19)، «و‌مَا‌اختَلَفَ فيهِ اِلاَّ الَّذينَ اوتوهُ مِن بَعدِ ما‌جاءَتهُمُ البَيِّنـتُ بَغيـًا بَينَهُم». (بقره/2،213) عموم مفسّران، بغى را به‌معناى حسدورزى و ستيز با يك‌ديگر در طلب دنيا و گردن‌كشى در‌برابر حق دانسته‌اند;[27] زيرا روشن است كه گروهى در سايه حمايت و نشر يك آيين ميان مردم، به مناصب اجتماعى مهمّى دست يافته، در سايه آن اهداف دنيايى خود را پى مى‌گيرند. در نتيجه دست‌كشيدن از آيين پيشين و تسليم در برابر آيين جديد ـ‌هرچند حقّانيّت آن را باور داشته باشند‌ـ به‌معناى از دست دادن تمام موقعيّت‌هاى اجتماعى است; بدين سبب بر آيين باطل خود پاى‌فشرده، زمينه اختلاف‌هاى عقيدتى و شكاف اجتماعى را فراهم مى‌سازند.
مقاومت حاكمان ستم‌گرى چون فرعون در برابر موسى(عليه السلام) و ايجاد تفرقه در ميان مردم (قصص/28،4) و اسلام نياوردن گروه فراوانى از يهود و نصارا به‌ويژه دانشورانشان در برابر دعوتِ به حقّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)(بقره/2،146) در دنياخواهى آنان ريشه داشته است. تفرقه افكنى‌هاى منافقان در ماجراى ساختن مسجد* ضرار
[28] (توبه/9،107) نيز به‌سبب حفظ موقعيّت اجتماعى و انتقام از مسلمانان بوده است.

4. رذايل اخلاقى:

بسيارى از اختلافات اجتماعى ميان دين‌داران از رذيلت‌هايى اخلاقى چون خودخواهى و تحقير ديگران، ناشى مى‌شود; چنان‌كه يهوديان، مسيحيان را داراى هيچ منزلتى نزد خداى متعال نمى‌دانستند و مسيحيان نيز همين برخورد را با يهوديان داشتند و هر يك خود را برحق و ديگرى را باطل مى‌پنداشتند: «و‌قالَتِ اليَهودُ لَيسَتِ النَّصـرى عَلى شَىء و قالَتِ النَّصـرى لَيسَتِ اليَهودُ عَلى شَىء... فالله يحكم بينهم فيما كانوا فيه يختلفون». (بقره/2،113)

5. تفسير ناصواب آيات:

قرآن، آيات خود را به دو دسته محكم* و متشابه تقسيم و اعلام‌كرده است كه بيماردلان به قصد فتنه‌اندازى به آيات متشابه آن تمسّك مى‌كنند (آل‌عمران/3،7).
به گواهى تاريخ، پيدايش همه يا بسيارى از فرقه‌هاى فقهى و كلامى ميان مسلمانان چون: خوارج، مصوّبه، مشبّهه، مجبّره، صوفيّه و‌... بر اثر استناد به آيات متشابه و سوء برداشت ازاين دسته آيات بوده است;
[29]چنان‌كه خوارج با برداشت نادرست از آيه «اِنِ الحُكمُ اِلاّ لِلّهِ» (انعام6،57)،[30] و‌مشبّهه با تفسير ناصواب آياتى چون «و‌يَبقى وجهُ رَبِّـكَ ذوالجَلـلِوالاِكرام» (رحمن/55،27)، «اَلرَّحمـنُ عَلَى العَرشِ استَوى» (طه/20،5)، و‌... با جسمانى دانستن خداوند، زمينه تفرقه را ميان مسلمانان پديد آوردند.[31]

6. شيطان:

گذشته از رذيلت‌هاى اخلاقى كه به نوعى به شيطان* باز‌مى‌گردد، به استناد برخى آيات، بسيارى از ستيزها و تفرقه‌ها از دخالت بدون واسطه يا با واسطه شيطان ناشى مى‌شود; چنان‌كه از نگاه قرآن، شيطان از رهگذر شراب‌خوارى و قمار درصدد ايجاد دشمنى ميان مردم است: «اِنَّما يُريدُ الشَّيطـنُ اَن يوقِعَ بَينَكُمُ العَدوةَ والبَغضاءَ» (مائده/5،91)، و يوسف(عليه السلام)شكاف ايجاد شده ميان خود و برادرانش را به شيطان نسبت داده است:[32] «...‌و‌جاءَ بِكُم مِنَ البَدوِ مِن بَعدِ اَن نَزَغَ الشَّيطـنُ بَينى و بَينَ اِخوَتى». (يوسف/12،‌100)

تفرقه‌افكنان:

وجود تيره‌هاى قومى اوس و خزرج و مسلمانان مهاجر در كنار انصار و نيز ظهور پديده نفاق* و حضور اهل‌كتاب* به‌ويژه يهود در مدينه، همبستگى ميان مسلمانان را دشوار ساخته بود و زمينه تفرقه و اختلاف را ميانشان تشديد مى‌كرد; ازاين‌رو پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نخستين روزهاى ورود خود به مدينه، ميان مسلمانان عقد برادرى بست و با اهل‌كتاب پيمان‌نامه‌اى مبنى بر عدم دخالت آنان در امور مسلمانان امضاكرد.[33] با اين حال، گاه آتش فتنه و اختلاف ميان آنان چنان شعلهور مى‌شد كه براى آغاز جنگ با يك‌ديگر هم‌پيمان مى‌شدند; چنان‌كه در ماجراى افك، و تهمت زدن به يك‌ديگر، مشاجره لفظى ميان اوس و خزرج در حضور پيامبر بالا گرفت; به‌طورى كه حضرت مسجد را ترك‌كرد.[34]
در اين ميان منافقان كه به رغم دشمنى باطنى در صف مسلمانان حضور داشتند، از هيچ كوششى براى تضعيف روحيّه مسلمانان و ايجاد تفرقه ميان آنان كوتاهى نمى‌كردند. آنان هماره از مسلمانان مى‌خواستند كه در جنگ‌ها حضور نيابند (احزاب/33،13)، و خود براى ايجاد شكاف ميان صفوف مسلمانان، يا از شركت در جنگ دورى‌مى‌جستند (توبه/9،42) يا در بحبوحه نبرد، به بهانه‌اى واهى، جنگ را رها مى‌كردند. (توبه/9، 48; احزاب/33، 12) عبداللّه‌بن‌ابىّ سردسته منافقان با اهانت به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، برخى مهاجران را به باد ناسزا گرفت و از انصار خواست كه در بازگشت، آنان را با خوارى از مدينه بيرون رانند: «يَقولونَ لـَـئِن رَجَعنا اِلَى المَدينَةِ لَيُخرِجَنَّ الاَعَزُّ مِنها الاَذَلَّ‌...» (منافقون/63،8)، و اين امر، آتش فتنه و تفرقه را ميان مهاجران و انصار برافروخت كه با نزول آيات الهى و دخالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)خاموش شد.[35] منافقان در اقدامى تفرقه‌افكنانه و خطرناك، به سفارش ابوعامر* راهب از روم، مسجدى را بنا نهادند كه به‌سبب زيان‌رسانى آن به همبستگى اجتماع مسلمانان، به مسجد ضرار معروف شد... و از پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواستند تا براى افتتاح مسجد در آن نماز گزارد تا بدين‌وسيله به آن اعتبار دينى بخشيده، از آن به‌صورت پايگاهى مقدّس ضدّ مسلمانان بهره‌جويند. قرآن، بنيان‌گذارى اين مسجد را مايه‌زيان، ترويج كفر، ابزارى براى پراكندن مسلمانان و جنگ با خدا و رسول دانست و از پيامبر خواست تا آن را ويران‌كند:[36] «والَّذينَ اتَّخَذوا مَسجِدًا ضِرارًا و كُفرًا و تَفريقـًا بَينَ المُؤمِنينَ و اِرصادًا لِمَن حارَبَ اللّهَ و رسُولَهُ مِن قَبلُ‌...». (توبه/9، 107)
به‌سبب تفرقه‌افكنى‌هاى منافقان، پيامبر هماره مراقب آنان بود كه در حضور يا غياب حضرت، توطئه‌هاى* آنان به مسلمانان آسيب نرساند.
يهود نيز در كنار منافقان و گاه با هم‌دستى آنان، هماره پراكندن صفوف متّحد مسلمانان را پى‌مى‌گرفتند. (آل‌عمران/3،72 و 99; مائده/5، 59)

آثار زيان‌بار اختلاف

1. سيطره ستم‌گران:

يكى از شيوه‌هاى شناخته شده در گذشته و نيز در عرف سياسى امروز براى حكومت جائرانه بر مردم، تفرقه‌انداختن ميان آنان است: فَرِّقْ تَسُدْ = تفرقه‌بيانداز و حكومت كن.[37] قرآن نيز بر زمينه‌سازى تفرقه براى سيطره ستم‌گران صحّه گذاشته است; چنان‌كه از فرعون* با عنوان مستكبرى ياد مى‌كند كه با دسته دسته كردن قوم خود، بنى‌اسرائيل را استثمار مى‌كرد: «اِنَّ فِرعَونَ عَلا فِى الاَرضِ و جَعَلَ اَهلَها شِيَعـًا يَستَضعِفُ طَـائِفَةً مِنهُم» (قصص/28،4)، و دامنه اين ستم‌گرى چنان گسترش يافت كه پسران بنى‌اسرائيل را سر مى‌بريد و زنانشان را به اسارت درمى‌آورد: «يُذَبِّحُ اَبناءَهُم و يَستَحيى نِساءَهُم» (قصص/28،4)، و پراكنده بودن بنى‌اسرائيل، باعث عدم مقابله با اين ستم مى‌شد. برخى روايات، عذابى را كه از بالا بر سر مردم در اثر تفرقه فرود مى‌آيد، سيطره حاكمان ستم‌گر دانسته است[38]: «هُوَ القادِرُ عَلى اَن يَبعَثَ عَلَيكُم عَذابـًا مِن فَوقِكُم». (انعام/6،65)

2. سيطره فرومايگان:

ستيز و اختلاف كه اغلب ميان فرهيختگان و نخبگان قومى راه مى‌يابد، باعث تضعيف نيروهايشان مى‌شود و زمينه را براى قدرت‌يابى فرومايگان فراهم‌مى‌سازد; چنان‌كه در برخى روايات، مقصود از برانگيختن عذاب از زير پاى مردم بر اثر تفرقه آنان، حاكميّت فرومايگان و بردگان دانسته شده است[39]: «هُوَ القادِرُ عَلى اَن يَبعَثَ عَلَيكُم عَذابـًا مِن فَوقِكُم اَو مِن تَحتِ اَرجُلِكُم». (انعام/6،65)

3. جنگ و خون‌ريزى:

به گواهى تاريخ، بسيارى از اختلافات فكرى و مذهبى، باعث ايجاد شكاف و صف آرايى طيف‌هاى اجتماعى شده و كشمكش‌هاى لفظى به جنگ و خون‌ريزى انجاميده است. جنگ‌هاى صليبى ميان مسلمانان و مسيحيان كه سال‌ها به طول انجاميد و زيان‌هاى جانى و مالى فراوانى را به 2 طرف وارد آورد،[40] جنگ ميان فرقه‌هاى مسلمان در شهرهايى چون رى، بغداد، و‌... و صف‌آرايى‌هاى سنيّان با شيعيان، حنابله با شافعيان، اشاعره با معتزليان و‌... از نمونه‌هاى منازعات دينى و فرقه‌اى است; چنان‌كه بسيارى از جنگ‌ها در تاريخ هر كشورى، از ستيزهاى اجتماعى ميان اقوام گوناگون ناشى بوده است. قرآن كريم در آيه «قُل هُوَ القادِرُ عَلى اَن يَبعَثَ عَلَيكُم عَذابـًا‌... اَو يَلبِسَكُم شِيَعـًا و يُذيقَ بَعضَكُم بَأسَ بَعض» (انعام/6،65) از وقوع خطر جنگ* و خون‌ريزى بر اثر تفرقه و دسته دسته شدن هشدار داده،[41] و مى‌فرمايد: وقتى آتش جنگ برافروخته شود، فقط فتنه‌جويان را دربرنمى‌گيرد; [بلكه همه طيف‌هاى اجتماعى را در كام خود فرو‌مى‌برد]: «وَاتَّقوا فِتنَةً لاتُصيبَنَّ الَّذينَ ظَلَموا مِنكُم خاصَّةً» [42]. (انفال/8،25)

4. راه‌يافت ضعف و سستى ميان صفوف مسلمانان:

قرآن به مسلمانان سفارش مى‌كند كه هماره به تقويت نيروى خود در برابر دشمنان همت گمارند: «و‌اَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّة و مِن رِباطِ الخَيلِ» (انفال/8،60); ازاين‌رو درباره هركارى كه باعث ايجاد ضعف و فتور در صفوف آنان شود، هشدار داده است; بدين سبب مسلمانان را از تفرقه باز‌مى‌دارد; زيرا تفرقه و ستيز، باعث ضعف و سستى آنان مى‌شود: «و‌لاتَنـزَعوا فَتَفشَلوا‌...» (انفال/8،46). قرآن علّت شكست مسلمانان در جنگ اُحد را سستى و ضعفى كه در اثر تنازع و اختلاف در آنان نفوذ كرده بود، مى‌داند: «حَتّى اِذا فَشِلتُم وتَنـزَعتُم فِى الاَمرِ وعَصَيتُم مِن بَعدِ ما اَركُم ما‌تُحِبّونَ» (آل‌عمران/3،152); چه، گروهى از مسلمانان كه به محافظت از تنگه‌اى مخصوص مأموريّت داشتند، با يك‌ديگر در رها كردن يا استمر ار محافظت تنگه، اختلاف كردند و با جدا‌شدن اكثريّت آنان، راه براى هجوم دشمن هموار شد.[43]

5. فرو ريختن هيمنه مسلمانان:

قرآن در كنار سفارش مسلمانان به تقويت قوا، از آنان مى‌خواهد براى بازداشتن دشمنان از تعرّض به آنان، از سلاح ارهاب و ترساندن بهره گيرند: «...تُرهِبونَ بِهِ عَدُوَّاللّهِ و عَدُوَّكُم» (انفال/8،60); بدين سبب آنان را از تفرقه و ستيز باز‌داشته; زيرا اين امر، هيبت آنان را در چشم دشمنان فرو‌مى‌ريزد و به دشمنان جرأت مى‌دهد تا به آنان هجوم برند: «و‌لاتَنـزَعوا فَتَفشَلوا و تَذهَبَ ريحُكُم» [44]. (انفال/8،46)

6‌. شدّت يافتن تكاليف:

خداوند از آغاز خلقت ميان روزهاى هفته، روز جمعه را براى استراحت و انجام برخى برنامه‌هاى عبادى قرار‌داده; امّا يهود با اين ادّعا كه خداوند تا روز‌جمعه مشغول آفرينش هستى بوده و روز شنبه استراحت كرده است، ضمن نسبت دادن امور جسمانى به خداوند، يعنى خستگى و نياز به استراحت داشتن، در مخالفت با تعطيلى روز جمعه، شنبه را براى خود روز تعطيلى اعلام كردند. خداوند به كيفر چنين اختلاف و عنادى، انجام برخى از امور مباح چون ماهى‌گيرى را بر آنان ممنوع كرد:[45] «اِنَّما جُعِلَ السَّبتُ عَلَى الَّذينَ اختَلَفوا فيهِ» (نحل/16،124)، و همين امر باعث شد تا گروهى از بنى‌اسرائيل كه در كنار دريا مى‌زيستند و با نيرنگ، ماهيان را روز شنبه به حوضچه‌هاى كنار ساحل كشانده و روز يك‌شنبه آن‌ها را صيد مى‌كردند، به شدّت مورد كيفر الهى قرار گيرند و به‌صورت ميمون و خوك درآيند: «وسـَلهُم عَنِ القَريَةِ الَّتى كانَت حاضِرَةَ البَحرِ اِذ يَعدونَ فِى‌السَّبتِ اِذ تَأتيهِم حيتانُهُم يَومَ سَبتِهِم شُرَّعـًا و يَومَ لايَسبِتونَ لاتَأتيهِم ... * فَلَمّا عَتَوا عَن ما‌نُهوا عَنهُ قُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين». (اعراف/7، 163‌ـ‌166) اين امر نشان‌مى‌دهد كه اختلاف، گاه باعث شدّت يافتن احكام تشريعى مى‌شود.

مرجع و شيوه‌هاى حلّ اختلاف => اتّحاد [راه‌كارهاى اتّحاد]

قيامت، پايان اختلاف‌ها:

كافران و فاسقان، با ورود به جهنّم گناهان خود را به دوش يك‌ديگر انداخته، به لعن و نفرين هم مى‌پردازند: «كُلَّما دَخَلَت اُمَّةٌ لَعَنَت اُختَها» (اعراف/7،38)، و گروهى، شدّت يافتن عذاب گمراه‌كنندگان را از خداوند مى‌خواهند: «رَبَّنا هـؤُلاءِ اَضَلّونا فَـاتِهِم عَذابـًا ضِعفـًا مِنَ النّارِ». (اعراف/7،38) با اين حال، قيامت* پايان اختلاف‌هاى دينى، مذهبى و اجتماعى است; ازاين‌رو، يكى از نام‌هاى آن يوم الفصل است:[46] «هـذا يَومُ الفَصلِ جَمَعنـكُم والاَوَّلين». (مرسلات/77،38 نيز دخان/44،40; مرسلات/77،13) در آن روز، ديگر ميان حقّ و باطل جدايى افتاده و با داورى خداوند، حقّانيّت و بطلان هر يك از اديان و مذاهب و فرجام كار براى پيروان آنان روشن خواهد شد: «فَاللّهُ يَحكُمُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ فِيما كانوا فِيهِ يَختَلِفون» (بقره/2،113)، «اِنَّ رَبَّكَ يَقضى بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ فيما كانوا فيهِ يَختَلِفون» (جاثيه/45،17; يونس/10،93); چنان‌كه صف يهوديان، نصارا، صابئان، مجوس، مشركان و مسلمانان; با داورى خداوند در روز قيامت از يك‌ديگر جدا مى‌شود: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هادوا والصّـبِـينَ والنَّصـرى والمَجوسَ والَّذينَ اَشرَكوا اِنَّ اللّهَ يَفصِلُ بَينَهُم يَومَ القِيـمَةِ» (حج/22،17)، و آنان كه به بهشت راه مى‌يابند، به‌سان برادران بر روى تخت‌هاى بهشتى رودرروى يك‌ديگر نشسته، گفتوگو مى‌كنند; در‌حالى‌كه هيچ كينه‌اى از يك‌ديگر در دل ندارند: «و‌نَزَعنا ما فى صُدورِهِم مِن غِلّ اِخونـًا عَلى سُرُر مُتَقـبِلين». (حجر/15،47)

منابع

اغاثة اللهفان من مصايد الشيطان; الامالى، طوسى; بحارالانوار; بحوث فى الملل والنحل; تاريخ جامع اديان; التبيان فى تفسيرالقرآن; تفسير جوامع الجامع; تفسير راهنما; تفسير الصافى; تفسير صحيح آيات مشكله قرآن; تفسير غريب القرآن الكريم; التفسير الكبير; تفسيرالمنار; تفسير منهج الصادقين; تفسير نمونه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; السيرة النبويه، ابن‌كثير; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الشفاء; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; صحيح البخارى; الصحيح من سيرة النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله); طرق حديث الائمه اثنا‌عشر; الكافى; كتاب سليم‌بن قيس; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كشف‌المراد فى شرح تجريد الاعتقاد; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; مجمع‌البحرين; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المستدرك على الصحيحين; مسند احمدبن حنبل; مفردات الفاظ القرآن; مكاتيب الرسول; المكاسب; الملل والنحل; الميزان فى تفسيرالقرآن; النص والاجتهاد; ينابيع الموده.
على نصيرى




[1]. مفردات، ص‌294، «خلف».
[2]. الصحاح، ج‌4، ص‌1354، «خلف».
[3]. الميزان، ج‌16، ص‌167; نمونه، ج‌16، ص‌394.
[4]. التفسير الكبير، ج‌4، ص‌12‌ـ‌13; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌543; جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌455‌ـ‌458.
[5]. تاريخ جامع اديان، ص449‌ـ‌484; اغاثة اللهفان، ج2، ص‌296‌ـ‌300.
[6]. الميزان، ج7، ص173، 187 و236‌ـ‌240 و ج10، ص278‌ـ‌279; اغاثة‌اللهفان، ج2، ص252‌ـ‌300.
[7]. مجمع‌البيان، ج1، ص311 وج2، ص‌772; الميزان، ج1، ص223 و ج5، ص‌243; الملل والنحل، شهرستانى، ج1، ص‌209‌ـ‌210.
[8]. الملل والنحل، شهرستانى، ج‌1، ص‌220‌ـ‌228.
[9]. التبيان، ج‌2، ص‌93; الدر‌المنثور، ج‌2، ص‌289‌ـ‌290.
[10]. الميزان، ج‌3، ص‌374.
[11]. كشف‌الاسرار، ج‌2، ص‌556; التفسيرالكبير، ج‌8‌، ص‌174; تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌103.
[12]. المستدرك، ج1، ص47; الامالى، ص‌523‌ـ‌524; بحارالانوار، ج28، ص4.
[13]. الملل والنحل، سبحانى، ج‌1، ص‌27‌ـ‌30.
[14]. كتاب سليم‌بن قيس، ص‌433‌ـ‌434.
[15]. كنزالعمال، ج‌1، ص‌172‌ـ‌173; مسند احمد، ج‌6‌، ص‌232‌ـ‌244; المستدرك، ج‌3، ص‌161; كتاب سليم‌بن قيس، ص‌201.
[16]. الملل و النحل، شهرستانى، ج‌1، ص‌13.
[17]. المنار، ج‌3، ص‌10‌ـ‌11.
[18]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌368; تفسير قرطبى، ج‌6‌، ص‌137.
[19]. الميزان، ج3، ص120ـ121 و ج5، ص351ـ353; المنار، ج‌2، ص‌283‌ـ‌284.
[20]. الميزان، ج‌5، ص‌171‌ـ‌182; نمونه، ج‌17، ص‌337‌ـ‌350.
[21]. الشفاء، ص‌441‌ـ‌443; كشف‌المراد، ص‌469.
[22]. نمونه، ج2، ص95; راهنما، ج2، ص59; الميزان، ج2، ص130‌ـ‌131.
[23]. جوامع‌الجامع، ج6، ص18ـ19; منهج‌الصادقين، ج‌8‌، ص‌43‌ـ‌44; مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌734‌ـ‌736.
[24]. المكاسب، ص‌153.
[25]. الصافى، ج‌1، ص‌449; الميزان، ج‌4، ص‌346.
[26]. الميزان، ج‌15، ص‌99; الصافى، ج‌5، ص‌178.
[27]. التبيان، ج‌2، ص‌419; الميزان، ج‌2، ص‌111; جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌459.
[28]. جامع‌البيان، مج7، ج12، ص‌31‌ـ‌33; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌110.
[29]. الكافى، ج‌1، ص‌267; تفسير صحيح آيات مشكله، ص‌313.
[30]. الملل والنحل، شهرستانى، ج‌1، ص‌116‌ـ‌117.
[31]. الملل والنحل، سبحانى، ج‌1، ص‌55‌ـ‌59.
[32]. جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌13، ص‌95.
[33]. مكاتيب الرسول، ج3، ص6‌ـ‌56; السيرة‌النبويه، ابن‌كثير، ج2، ص‌152‌ـ‌158; ينابيع‌المودّه، ج2، ص289 و ج1، ص‌178 ـ‌179.
[34]. الميزان، ج15، ص99; السيرة النبويه، ابن‌هشام، ج3، ص300‌ـ‌301.
[35]. صحيح البخارى، ج‌4، ص‌160‌ـ‌164; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌442; الميزان، ج‌19، ص‌283.
[36]. جامع البيان، مج‌7، ج11، ص32‌ـ‌33; مجمع البيان، ج‌5، ص‌109‌ـ‌110.
[37]. النص والاجتهاد، ص‌555; طرق حديث الائمه، ص‌4.
[38]. الميزان، ج‌7، ص‌136.
[39]. الميزان، ج‌7، ص‌136.
[40]. الصحيح من سيره، ج‌1، ص‌61‌ـ‌63‌.
[41]. التبيان، ج4، ص162; الميزان، ج7، ص136ـ137.
[42]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌487; الميزان، ج‌9، ص‌51‌ـ‌52.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌858‌ـ‌859‌; جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌174‌ـ‌175.
[44]. غريب القرآن، ص‌166; مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌237، «روح».
[45]. بحارالانوار، ج14، ص50; التبيان، ج‌6‌، ص‌438; الميزان، ج‌12، ص‌370‌ـ‌371.
[46]
. التبيان، ج8‌، ص488 و ج9، ص237; جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌55‌ـ‌56.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اذيّت

اذيّت

واژه اذيّت در فارسى به‌معناى آزردن و رنجه‌شدن است.[1] راغب آن را در مقام تعريف اصطلاحى، از ديدگاه دينى به‌معناى ضرر دنيايى يا آخرتى دانسته كه به جسم يا روح مى‌رسد.[2] از نظر برخى واژه‌پژوهان ديگر، مفهوم اذيّت، هميشه با ضرر و نقصان همراه نيست;[3] بلكه هر چيزى كه ناخشنودى و ناسازگارى طبع را سبب شود، اذيّت خواهد بود.[4] اذيت، گاهى جسمى مانند قطع عضو و شكنجه‌هاى بدنى، و گاهى روحى و روانى مثل تمسخر و تهمت* است.
«اذيّت و آزار» از منظرهاى گوناگون، مورد بحث قرار گرفته است. علم اخلاق، مبحث مستقلّى را به آن اختصاص نداده; ولى درباره مفاهيم مرتبط با آن (ستم، دشنام و‌...) به تفصيل سخن گفته است. در روان‌شناسى به مسأله آزار‌رسانى به‌صورت بيمارى روانى و در قالب مفاهيمى چون خودآزارى (masachism) و ديگر آزارى (sadism) پرداخته شده،[5] و جامعه‌شناسى نيز شكل‌هاى گوناگون ديگر آزارى و ناهنجارى‌هاى اجتماعى (شكنجه، قتل، غارت و‌...) را بررسى كرده است.
مفهوم «اذيّت» در قرآن، در قالب واژه‌هاى «أذى» و مشتقّات آن در 24 مورد مانند بقره/2، 262 و 264; آل‌عمران/3، 111 و 186 آمده است كه بيش‌تر موارد به‌معناى آزردن و در برخى موارد به‌معناى رنجه‌شدن است. آزار روانى در مواردى چون عيب‌جويى و استهزا* (حجرات/49،11); تهمت، تجسّس* و غيبت (حجرات/49،12); تحقير (لقمان/31، 18) و آزار جسمى در آياتى مانند بقره/2، 49 و نساء/4،25 انعكاس يافته است.

موارد و احكام اذيّت:

آزار و اذيّت در نگاه نخستين، عملى سرزنش شده و ناشايست است. بعضى آيات براى برخى اذيّت‌ها، وعده عذاب داده‌اند. (توبه/9، 61; احزاب/33، 57) همچنين بعضى آزارها سبب ازبين رفتن عمل شده (بقره/2،264)، و آزار دهندگان، مورد نفرين* الهى قرار گرفته‌اند. (احزاب/33،57) در مواردى نيز اذيّت حتّى به كم‌ترين مقدار ممكن، نهى شده است: «فَلا تَقُل لَهُما اُفّ‌...». (اسراء/17،23) از اين آيه به دلالت لفظى يا مفهومى، ممنوعيّت اذيّت‌هاى ديگر بر پدر و مادر ثابت مى‌شود;[6] البتّه در بعضى موارد، اذيّت و آزار جايز (بقره/2،194; احزاب/33، 58) يا واجب مى‌شود; براى مثال تنبيه* و اذيت مجرمان به اشكال گوناگون، متناسب با نوع جرم، براى حفظ امنيّت و سلامت جامعه لازم است كه حدود و تعزيرات* از آن جمله به‌شمار رفته‌اند. آيه‌15 نساء/4 در مورد زنانى كه به فحشا (زنا) آلوده مى‌شوند، به‌صورت موقّت، حكم «حبس* دائم» را در نظر گرفته و آيه بعد، به مجازات مرد و زن زناكار دستور مى‌دهد: «والَّذانِ يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما‌...». (نساء/4،16) برخى مفسّران اين آيه را ـ چنان‌كه روايات نيز بر آن دلالت دارد[7] ـ بيان‌گر حكم زناى غير محصنه و برخى مطلق زنا دانسته‌اند.[8] گروهى نيز آيه پيشين را درباره مساحقه (هم‌جنس بازى زنان) و اين آيه را درباره لواط (هم‌جنس بازى مردان) شمرده‌اند; گرچه از سوى برخى رد شده است.[9] به نظر برخى، آيه نخست به قرينه قيد «من نساءكم» حكم زناى محصنه و آيه بعد، حكم زناى غير محصنه را بيان مى‌كند.[10] عدّه‌اى اذيّت بيان شده در آيه را آزار زبانى به‌صورت توبيخ و ملامت* و برخى به‌صورت دشنام، و گروهى نيز اذيّت غير زبانى (تنبيه بدنى) دانسته‌اند.[11] بعضى نيز آن را به سرزنش و تهديد به احضار نزد حاكم به منظور اجراى حد تفسير كرده‌اند.[12]
اذيّت به‌معناى ناراحتى و در رنج افتادن نيز در سه مورد از قرآن آمده است: حيض* در زنان «و‌يَسـَلونَكَ عَنِ الْمَحيضِ قُل هُوَ أَذًى» (بقره/2،222)، خون‌ريزى، آلودگى و نجاست، احساس بدبويى، بى‌حوصلگى، مشقّت و سختى از اسباب اذيّت زنان در حال حيض است كه مفسّران بدان توجّه كرده‌اند.[13] آيه‌196 بقره/2 به «مُحرِم» در‌صورتى كه رنج و بيمارى* بر سرش عارض شده، تراشيدن موى سر را پيش از قربانى با پرداخت فديه، اجازه داده است: «فَمَن‌كانَ مِنكُم مَريضـًا اَو بِهِ اَذىً مِن رَأسِهِ فَفِديَة‌...». برخى «أذى» را به سردرد، شپش‌زدگى سر و حتى موارد بيم از بروز بيمارى تفسير كرده‌اند[14] و برخى ديگر، فقط به مواردى مانند شپش و كك در سر اشاره كرده‌اند[15] كه قرار‌گرفتن واژه «اذى» در كنار «مريضاً» مؤيّد اين‌نظر است. آيه‌102 نساء/4 كه چگونگى برپايى‌نماز خوف در جبهه جنگ را بيان مى‌كند، در ابتدا «همراه داشتن سلاح» را لازم دانسته; سپس در‌صورت اذيّت شدن از بارندگى و‌... به‌زمين گذاشتن آن و بسنده كردن به لوازم ايمنى مانند زره را جايز دانسته است: «و‌لا جُناحَ عَلَيكُم اِن كانَ بِكُم اَذىً مِن مَطَر اَو كُنتُم مَرضى اَن تَضَعوا اَسلِحَتَكُم».

ريشه‌ها و عوامل آزاررسانى:

ريشه بسيارى از اذيّت‌هايى كه پيامبران و پيروانشان با آن روبه‌رو بوده‌اند، ستيز عقيدتى كافران و مشركان بوده تا به اين وسيله، آنان را از تبليغ دين خود باز‌دارند. (بروج/85، 8; اعراف/7،126) محبت دنيا كه ريشه همه كژى‌ها است،[16] ميان ريشه‌ها و عوامل اذيّت، نقشى محورى دارد. (بقره/2، 212; آل‌عمران/3، 185‌ـ‌186)
نابردبارى و نوعى زياده‌خواهى چنان‌كه بنى‌اسرائيل به‌سبب آن موسى(عليه السلام) را آزردند. (بقره/2،61) و غارت و فساد در زمين (كهف/18،94)، نمونه‌هايى از آزار رسانى با منشأ دنياخواهى و فزون‌طلبى است. رنج بردن از نعمت‌هايى كه به ديگران رسيده نيز مى‌تواند زمينه خودآزارى و ديگرآزارى، حتّى در حد قتل شود. قتل هابيل به‌دست برادرش و آزار شدن يوسف(عليه السلام) از سوى برادرانش از آن جمله‌اند. قرآن، بخشى از اذيّت‌هاى اهل‌كتاب، به‌ويژه يهوديان را به مسلمانان، از حسادت آنان به نعمت هدايت و ايمان مسلمانان دانسته است. (نساء/4،54) صفت ناپسند خودبرتر بينى نيز سبب آزاررسانى به ديگران به‌گونه‌هاى مختلفى مى‌شود. گونه‌هايى چون روى‌گردانى و غرور (لقمان/31،18)، تمسخر (حجرات/49،11)، ترش‌رويى با مستمندان (عبس/80،1،2)، بهره‌كشى و به‌كارهاى دشوار واداشتن و كشتن فرزندان و به ناحق گرفتن جزيه و سلب رفاه و آسايش[17] ـ چنان‌كه فرعونيان درباره بنى‌اسرائيل اعمال داشتند «قالوا اُوذينا مِن قَبلِ اَن تَأتِيَنا و‌...» (اعراف/7،129); چنان‌كه ديگر آزارى به‌سبب برترى رنگ و نژاد نيز از اين ويژگى برخاسته است. گاه، ريشه اذيّت و آزار جهل و ضعف فرهنگى و ناآشنايى با آداب معاشرت است; چنان‌كه عدّه‌اى به همين سبب پيامبر را مى‌آزردند.
شيطان، دشمن آشكار انسان (بقره/2،168)، همواره از راه وسوسه (ناس/114،5)، زينت دادن زشتى‌ها و رذايل (محمد/47،25)، و‌... زمينه ستيز و دشمنى و آزار آدميان را به يك‌ديگر فراهم مى‌آورَد و آن‌ها را از سعادت و خوش‌بختى دور‌مى‌كند (اعراف/7،27). ايجاد دشمنى، نفاق و جدايى ميان انسان‌ها (مائده/5،91; يوسف/12،100)، و اختلال عقل (بقره/2،275) به‌دست او، افزون بر اين‌كه خود نوعى اذيّت است، زمينه آزاررسانى به ديگران را نيز فراهم مى‌سازد; چنان‌كه مردم با وسوسه شيطان درباره آلودگى ايّوب(عليه السلام) او را از شهراخراج كردند.[18] (ص/38،41) برخى نسيانى را كه موسى به شيطان نسبت داده، نوعى اذيّت از جانب شيطان به وى دانسته‌اند; چون تصرّف در نفوس انبيا و معصومان به‌گونه‌اى جز اذيّت و آزار ممكن نيست و قرآن خود اين‌گونه تصرّفات ايذايى شيطان را در انبيا كه لازمه آن صدور گناه از معصوم نيست، يادآور شده‌است[19]
همچنين مواردى چون شراب خوارى، قمار و‌... نيز كه هر كدام به‌گونه‌اى، زمينه آزار شخص و ديگران را فراهم مى‌كند، ازاعمال شيطان دانسته شده‌اند (مائده/5،90); چون انسان با وسوسه و اغواى شيطان به آن مبتلا مى‌شود.[20]
افزون بر عوامل پيشين، بعضى حوادث طبيعى مانند زلزله، سيل، بارندگى‌هاى بيش از حد و خشك‌سالى هر كدام عامل ايذاى انسان و ديگر موجودات زنده به‌شمار مى‌آيند; هرچند به نظر مى‌رسد اين حوادث آزار دهنده بر اثر گناه و ستم مردم به خود و به منظور عذاب يا انتباه و بيدارى آن‌ها باشد.[21]

پى‌آمدهاى آزاررسانى:

آيه‌43 فاطر/35 بازتاب حيله ورزى به ديگران را به خود انسان دانسته است; چنان‌كه حسود نيز از حسادت خود زيان مى‌بيند[22] و شماتت كردن مؤمنان، دامنگير شماتت‌كنندگان مى‌شود.[23] آيه‌262 بقره/2 انفاق مال را در راه خدا در‌صورتى كه با منّت* و اذيّت همراه نباشد، سبب پاداش و رهايى از خوف و اندوه دانسته است: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ ... ثُمَّ لايُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا و لاَ اَذًى لَهُم اَجرُهُم». از اين آيه، به دلالت التزامى فهميده مى‌شود كه اذيّت و منّت، پاداش انفاق را از بين مى‌برد. برخى از‌جمله«ثُمَّ لا يُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا و لاَ اَذًى» كه در ابتداى آن حرف تفريع «ثمّ» قرار گرفته، استفاده كرده‌اند كه آيه، در مقام بيان تفاوت انفاق با ترك منّت و اذيّت (برترى ترك منّت و اذيّت بر انفاق) است.[24] آيه بعد سخن نيك يا بسنده كردن به دعاى خير و پوشاندن كاستى‌ها و نقاط ضعف ديگران را از كمك مالى همراه با آزار، بهتر دانسته است: «قَولٌ مَعروفٌ و مَغفِرَةٌ خَيرٌ مِن صَدَقَة يَتبَعُها اَذىً» (بقره/2،263); چون چنين بخششى، نه بركت دنيايى و نه پاداش آخرتى را سبب مى‌شود; در‌حالى‌كه سخن نيك، كار پسنديده‌اى است كه پاداش دارد.[25] آيه‌264 بقره/2 نيز منّت گذاشتن و آزار زبانى پس از كمك به ديگران را باعث از بين رفتن پاداش آن دانسته است: «يـاَيُّها الَّذينَ ءامَنوا لاتُبطِـلوا صَدَقـتِكُم بِالمَنِّ والاَذى». اين عمل همچون انفاق ريايى و دروغين كافران، نابود مى‌شود. (بقره/2،265)
آيه‌57 احزاب/33 اذيّت كنندگان خداوند و پيامبر را به نفرين الهى در دنيا و آخرت و عذاب خواركننده بيم داده‌است.
در آيه بعد، از «اذيّت و آزار بى‌دليل مؤمنان» به «تهمت و گناه آشكار» تعبير شده است: «والَّذينَ يُؤذونَ المُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ بِغَيرِ مَا اكتَسَبوا فَقَدِ احتَمَلوا بُهتـنـًا و اِثمـًا مُبينـا» كه با توجّه به آيات ديگر، اين تهمت‌زنندگان، مشمول نفرين الهى هستند (نور/24،23) و عذاب خاص (ابتلا به بيمارى‌گرى) دامنگيرشان مى‌شود.[26] در تفسير «اذيّت» در اين آيه، مواردى مانند عيب‌جويى،[27]اذيّت‌هاى زبانى[28] و دروغ پراكنى به منظور ايجاد رعب و دلهره ميان مسلمانان[29] مطرح شده است. برخى از مفسّران اهل‌سنّت و شيعه، اين آيه را به بهتان‌زنندگان و آزار‌دهندگان على(عليه السلام)[30] و اذيّت كنندگان على و فاطمه(عليهما السلام)[31] و برخى ديگر به تهمت‌زنندگان به عايشه[32] مربوط دانسته‌اند. قيد «بِغَيرِ مَا اكتَسَبوا» در آيه، مواردى چون قصاص، حدود و تعزيرات (اذيّت‌هاى مشروع) را خارج كرده است.[33] (همين مقاله => موارد اذيّت)
با توجّه به آيه‌5 صف/61 به‌سبب اذيّت و آزار پيامبر انحراف از حق و محروميّت از نعمت هدايت حاصل مى‌شود.[34]

پيامبرآزارى:

بر اساس گزارش مجموعه‌اى از آيات، پيامبران با كم‌ترين اقبال توده مردم روبه‌رو بوده‌اند و به‌طور عام، گروهى اندك و بيش‌تر مستضعفان به آنان ايمان مى‌آوردند. (هود/11،40; آل‌عمران/4،155) حاكمان ستم‌گر، اشراف‌زادگان و ثروت‌اندوزان كه گروه فراوانى از مردم را با استفاده از اهرم قدرت و ثروت، گرد خود جمع مى‌كردند، با دعوت پيامبران به مخالفت پرداخته، با استفاده از شيوه‌هاى گوناگون، به آزار ايشان دست مى‌زدند (ابراهيم/14،9ـ12) كه اين نوع آزارها، گاهى با دروغگو و سفيه ناميدن (اعراف/7،66); ساحر، مجنون، شاعر و كاهن خواندن (شعراء/26، 27; صافات/37،36)، و گاه به‌صورت شكنجه‌هاى جسمى مانند به آتش افكندن، ضرب و جرح و در نتيجه به انزوا كشاندن ايشان صورت مى‌گرفت.[35] اين اذيّت و آزارها، در قرآن نوعى ابتلا و امتحان* دانسته شده است. (آل‌عمران/3، 186) در ماجراى نوح، انواع ابتلاها ديده مى‌شود.[36] قوم نوح با آزار وى (تمسخر، استهزا و تهديد) با تبليغ و ترويج دين مقابله مى‌كردند; ولى نوح مدّتى طولانى با بردبارى به رسالت خود مى‌پرداخت[37] (هود/11، 32; شعرا/26، 105 و 116; قمر/54، 9; عنكبوت/29،14‌ـ‌15 و‌...)، و شايد شكايت او از قومش نه به جهت اذيّت و آزار آن‌ها، بلكه به جهت تكذيب دين از سوى آنان بوده است.[38] آياتى از قرآن (عنكبوت/29،16‌ـ‌24; زخرف/43، 26‌ـ‌28; صافات/37، 85‌ـ‌99; انبياء/21، 51‌ـ‌71; مريم/19،41‌ـ‌49; انعام/6،80‌ـ‌83)، ابتلاى ابراهيم(عليه السلام) به اذيّت و آزار قومش را بيان مى‌كند. موسى(عليه السلام) نيز به خوبى بر آلام، آزارها و گرفتارى‌ها صبر كرد.[39] آيات (اعراف/7، 103،‌...‌; يونس/10، 75‌ـ‌86 و 88‌ـ‌92; اسراء/17، 101‌ـ‌104 و‌...) هر كدام به نوعى بيان‌گر آزارهايى است كه از سوى فرعون، هامان، قارون و بنى‌اسرائيل به موسى رسيده است. عيسى(عليه السلام)و مادرش مريم نيز از سوى قوم خود اذيّت شدند. آن‌ها مريم را به فحشا و عيسى را به جادو متّهم ساخته، در پى قتل او برآمدند.[40] (نساء/4، 157; مريم/19، 27 و‌...); چنان‌كه ديگر پيامبران مانند لوط، صالح و نيز هر كدام به نوعى از سوى قوم خويش آزار شدند. (ابراهيم/14،9ـ12)
پيامبر اسلام نيز از اين آزارها مصون نبود; حتى بنابر برخى روايات، حضرت بيش از همه پيامبران مورد اذيّت قوم خويش قرار گرفت: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت» [41] اين آزارها گاهى از سوى پيروان اديان پيشين نيز سر مى‌زد. پس از بيان مسأله امتحان مؤمنان و سخنان يهوديان كه ممكن است باعث سستى آنان شود، در آيه‌186 آل عمران/3 آمده است كه مسأله آزمايش از يك سو، و گفتارهاى پنهانى و زخم زبان اهل‌كتاب از سوى ديگر، مسائلى هستند كه مؤمنان همواره با آن روبه‌رو خواهند بود; بدين جهت بايد صبر و تقوا داشته باشند تا خداوند آنان را از لغزش و سستى نگه دارد: «ولَتَسمَعُنَّ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ مِن قَبلِكُم ومِنَ الَّذينَ اَشرَكوا اَذىً كَثيرًا». (آل‌عمران/3،186) برخى شأن نزول آيه را «كعب‌بن اشرف» به جهت هجو پيامبر و تشبيب و تغزّل به زنان مؤمن دانسته‌اند[42] كه به نقلى پيامبر به قتل او، به جهت ايذا و نه شرك، فرمان داد و برخلاف ديگر مشركان، بدون فراخوانى به اسلام كشته شد.[43] هم‌چنين گفته شده: پيامبر كافرانى چون نضربن حارث و عقبة‌بن ابى‌معيط را كه حضرت را با دشنام مى‌آزردند، هيچ‌گاه نبخشيد.[44]
آيه‌57 احزاب/33 اذيّت‌كنندگان خداوند و پيامبران را به لعنت و عذاب بيم داده است: «اِنَّ الَّذينَ يُؤذونَ اللّهَ و رَسولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُّنيا والأخِرَةِ و اَعَدَّ لَهُم عَذابـًا مُهينـا». در تفسير «اذيّت» در اين آيه، آراى گوناگونى بيان شده است; از‌جمله، هرگونه سرپيچى و گناه، سرپيچى يهود از فرمان خدا و پيامبر،[45] نسبت دادن فرزند به خدا يا انكار رستاخيز،[46] شبيه‌سازى آفريده‌هاى خداوند (نقاشى و مجسمه‌سازى)، زخم زبان به پيامبر اسلام به جهت ازدواج با صفيّه[47] يا ضرب و جرح و شكستن دندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ساحر و كاهن خواندن آن حضرت در آغاز اسلام و تكذيب او.[48] برخى نيز مقصود از «يؤذون اللّه» را اذيّت دوستان و اولياءالله يا اذيّت و آزار پيامبر خدا دانسته‌اند كه براى ارج نهادن به مقام ايشان از آن به اذيّت خداوند تعبير شده است.[49]
برخى با استناد به آيه‌61 توبه/9، ارتداد اذيّت‌كنندگان پيامبر و وجوب قتل آن‌ها را محتمل دانسته‌اند.[50]
طبق نقل قرآن، شيوه پيامبران در برخورد با آزار ديگران، بردبارى بوده است: «و‌ما لَنا اَلاّ نَتَوَكَّلَ عَلَى اللّهِ... ولَنَصبِرَنَّ عَلى ما ءاذَيتُمونا» (ابراهيم/14،12); از اين‌رو خداوند براى تسلّى[51] و تسكين خاطر پيامبر اسلام، پس از دلتنگى و اندوهش به جهت درشت‌گويى و تكذيب مردم،[52] در آيه‌34 انعام/6 اذيّت‌هاى پيامبران پيشين و پيروانشان و نيز استقامت ايشان را يادآور شده است: «و‌لَقَد كُذِّبَت رُسُلٌ مِن قَبلِكَ فَصَبَروا عَلى ما كُذِّبوا و اوذوا حَتّى اَتـهُم نَصرُنا و‌لا‌مُبَدِّلَ لِكَلِمـتِ اللّهِ». ديگر آيات نيز پيامبر‌اسلام را به صبر در برابر آزارهاى زبانى فرا‌خوانده (ق/50،39; احقاف/46،35)، و به او وعده يارى در‌برابر استهزاى مشركان را داده‌است. (حجر/15،95)
آيه‌48 احزاب/33 نيز پيامبر را به توكّل بر خدا و بى‌اعتنايى به اذيّت كافران و منافقان فرمان داده است: «...‌ودَع اَذهُم و تَوَكَّل عَلَى اللّهِ‌...». برخى مفسّران، مفعول بودن ضمير «أذاهم» را محتمل دانسته‌اند كه در اين صورت، آيه، پيامبر را از آزار دادن منافقان و كافران با قتل و‌... باز‌مى‌دارد.[53]
افزون بر مشركان و اهل‌كتاب، گاهى اطرافيان و پيروان نادان نيز بر اثر جهل، ضعف فرهنگى و ناآشنايى با آداب معاشرت، زمينه‌ساز اذيّت پيامبر بودند; چنان‌كه آيه‌53 احزاب/33 به مواردى از آن (ورود بدون اذن به خانه پيامبر، طولانى كردن جلوس و بحث در منزل حضرت و‌...) اشاره كرده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتَ النَّبىِّ ... اِنَّ ذلِكُم كانَ يُؤذِى النَّبىَّ فَيَستَحىِ مِنكُم‌...». از اين آيه چنين برداشت مى‌شود كه گاهى كسانى بدون اذن و دعوت به خانه پيامبر وارد مى‌شدند و گاهى نيز دعوت شدگان، پس از صرف غذا به نشستن در منزل حضرت و گفت و گو با يك‌ديگر ادامه مى‌دادند كه اين هر دو، پيامبر را مى‌آزرد; ولى او به جهت حُجب و حيا چيزى نمى‌گفت.[54] شايد آن‌ها سكوت و عدم اعتراض پيامبر را نشانه رضايت مى‌دانستند; ولى قرآن حيا را سبب سكوت دانسته و بدين‌سان به مؤمنان فهمانده كه سكوت پيامبر نبايد مجوزى بر آزار وى باشد.[55] شايد وجه ايذا آن بوده كه اين جلسات پيامبر را از رسيدگى به شؤون نبوّت (عبادت و رسيدگى به امور جامعه اسلامى) و امور شخصى و خانوادگى باز‌مى‌داشت.[56]جزء پايانى آيه به موردى ديگر از اين نوع آزارها اشاره دارد: «و‌اِذا سَاَلتُموهُنَّ مَتـعـًا فَسـَلوهُنَّ مِن وراءِ حِجاب ... و ما كانَ لَكُم اَن تُؤذوا رَسولَ اللّهِ و لا اَن تَنكِحوا اَزوجَهُ مِن بَعدِهِ اَبَدًا‌...». (احزاب/33، 53) مقصود از ايذا در اين آيه، اعتراض برخى مسلمانان به ازدواج پيامبر با بيوه زنان و ازدواج نكردن آنان با زنان پيامبر پس از وفات وى و شيوه معاشرت آنان با زنان پيامبر و‌... دانسته شده[57] كه اين امور پيامبر را مى‌آزرد. آيه‌61 توبه/9 نيز به يكى از اذيّت‌هاى زبانى منافقان كه پيامبر را «زودباور» مى‌خواندند، اشاره دارد: «و‌مِنهُمُ الَّذينَ يُؤذونَ النَّبِىَّ و يَقولونَ هُوَ اُذُن‌...».
به دنبال آيات پيشين و آياتى كه آزار دهندگان خدا و پيامبر را به نفرين دنيا و آخرت و عذاب خوار‌كننده بيم داده (احزاب/33،57)، آيه‌69 احزاب/33 مؤمنان را از آزار پيامبر، چنان‌كه قوم موسى به آن مبتلا بودند، نهى مى‌كند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَكونوا كَالَّذينَ ءاذَوا موسى‌...». در مقصود از «اذيّت موسى» اقوال گوناگونى بيان شده است: تهمت‌هايى مانند قتل هارون، رابطه نامشروع با زنى بدكاره، سحر و جنون، نقص عضو و عيوب جسمانى يا بهانه‌جويى‌هايى كه با آن موسى را مى‌آزردند[58] كه در هر صورت، خداوند او را از اين نسبت‌هاى ناروا و بهانه‌جويى‌ها رهايى بخشيد. در تورات در مورد خروج بنى‌اسرائيل از مصر آمده است كه آن‌ها به موسى گفتند: تو ما را از مصر خارج ساختى تا در اين بيابان بميريم; در‌حالى‌كه خدمت‌گزارى مصريان، از مرگ در اين بيابان بهتر بود[59] يا در فقره‌اى ديگر آن‌ها به موسى و هارون اعتراض كرده، از مرگ در بيابان بر اثر گرسنگى و از دست دادن سفره‌هاى رنگين غذا گله مى‌كردند[60] كه اين گفته‌ها و فزون‌طلبى‌ها خود به نوعى ايذا بود. برخى منظور از «اذيّت» در اين آيه را تهمت نقص و عيب جسمانى به موسى دانسته، معتقدند: خداوند با نماياندن بدن او به مردم اين اتهام را خنثا كرد; ولى اين ديدگاه داراى ضعف‌هايى است; چون اولا لازمه آن آشكار شدن بدن پيامبر بر مردم است;[61] هرچند برخى ذكر نكردن نوع ايذا را مؤيّدى بر حديثى كه ايذا را تهمت نقص عضو مردانگى دانسته، گرفته‌اند[62] و ديگر اين‌كه در تاريخ، چنين تهمتى درباره پيامبر اسلام نقل نشده[63] تا اين تشبيه درست باشد. همچنين نسبت سحر و جنون نيز تناسبى با خطاب«الَّذينَ ءامَنوا» ندارد; چراكه مؤمنان، چنين نسبتى به پيامبر اسلام نداده‌اند.[64] برخى با توجّه به عبارت «فَبَرَّاَهُ اللّهُ» معتقدند كه مقصود، ايذايى مانند تهمت و افترا است كه به تبرئه و تنزيه نيازمند است نه مطلق اذيّت.[65] در بيان نوع ايذاى پيامبر اسلام نيز اقوالى بيان شده كه شايد مناسب‌ترين آن ماجراى زيد و زينب بوده باشد;[66]البتّه مى‌توان گفت: اين آيه هشدارى به مؤمنان است تا همچون بنى‌اسرائيل به گناه پيغمبر آزارى نيفتند كه در اين صورت، فايده تشبيه، تقبيح و زشت نشان دادن اين عمل است; چرا كه مؤمنان به زشتى آزار موسى با توجّه به آيه‌5 صف/61 آگاه‌بودند.[67]
آيه‌5 صف/61 به شِكوه موسى درباره آزار قومش، سپس به انحراف دل‌هاى منحرفان از حق، به‌دست خدا اشاره مى‌كند: «و‌اِذ قالَ موسى لِقَومِهِ يـقَومِ لِمَ تُؤذونَنى ... فَلَمّا زاغوا اَزاغَ اللّهُ قُلوبَهُم واللّهُ لايَهدِى القَومَ الفـسِقين» اين آيه نيز با بيان رويارويى موسى با اذيّت قومش به پيامبر اسلام دلدارى مى‌دهد كه از‌جمله«واللّهُ لايَهدِى القَوم الفسِقين» ، شدّت زشتى پيامبرآزارى فهميده مى‌شود به حدّى كه اين امر به دورى از هدايت مى‌انجامد.[68]
شايد ايذاى پيامبر به زمان حيات وى منحصر نبوده، مواردى چون ازدواج با همسرانش و آزار خاندانش را نيز دربرگيرد،[69] و روايات فراوانى كه آزار فاطمه و على(عليهما السلام) را آزار پيامبر مى‌داند، بر آن دلالت دارند;[70] گرچه برخى، ايذاى فاطمه(عليها السلام)را در ماجراى فدك، با بيانى غير قابل پذيرش، توجيه كرده‌اند.[71]
برخى آزار پيامبر را در امور مربوط به رسالت، كفر، و در امور شخصى، گناه دانسته‌اند; چون اذيّت در مورد نخست، با ايمان، منافات دارد; به همين سبب بر آن وعده عذاب دردناك داده شده است[72]: «والَّذينَ يُؤذونَ رَسولَ اللّهِ لَهُم عَذابٌ اَليم». (توبه/9،61)
از ديگر آزارهاى منافقان به پيامبر، درخواست قرآنى ديگر، غير از قرآنِ نازل شده بوده است (يونس/10،15) كه مقصود آنان از تبديل قرآن و آوردن قرآنى ديگر، تبديل آيات مخالف با عقايدشان به آياتى موافق با آن بوده كه بدين‌سان، قرآن پس از موافقتِ همه آيات با آرا و انديشه‌هايشان مورد پذيرششان قرار گيرد.[73]

راه‌هاى برخورد با اذيّت:

در قرآن، براى پيشگيرى يا مقابله با اذيّت، راه‌هايى سفارش شده است: در بعضى موارد كه انسان توان مقابله را ندارد، نبايد زمينه آزار رسانى ديگران را فراهم آورد; براى مثال، زمانى كه مشركان با شنيدن صداى نماز و قرائت قرآن پيامبر به مقدّسات ناسزا مى‌گفتند و به‌سوى پيامبر سنگ مى‌انداختند، پيامبر مأموريّت يافت تا نماز را چنان بخواند كه به گوش مشركان نرسد.[74] (اسراء/17،110) آيه‌59 احزاب/33 نيز به منظور جلوگيرى از دست يازى فاسقان به زنان آزاد مؤمن، به جهت شباهت لباس و پوششان به كنيزان، به آنان استفاده از روسرى‌هاى بلند را يادآور مى‌شود:[75] «يُدنينَ عَلَيهِنَّ مِن جَلـبيبِهِنَّ‌...‌فَلايُؤذَينَ» ; پس براى امنيّت زنان از آزار فاسقان، افزون بر عفاف باطن، عفاف كامل ظاهر و حتّى رعايت متانت در راه رفتن و سخن‌گفتن نيز لازم است.[76] برخى اين آيه را فرمان به دورى از مواضع تهمت دانسته‌اند كه سبب اذيّت‌است.[77]
در مواردى كه منشأ اذيّت، ستيز عقيدتى بوده، به خطر افتادن جان، مال يا آبروى مؤمن را باعث مى‌شود، پنهان ساختن باور درونى و اظهار عقيده‌اى مخالف آن (تقيّه) مجاز است;[78] چنان‌كه عمّار در زير شكنجه‌هاى سخت مشركان اظهار كفر كرد[79] (نحل/16،106); از اين‌رو طبق روايات در‌صورتى كه اظهار تشيّع پيامدهاى زيان‌بارى داشته باشد، تقيّه جايز، بلكه واجب است; بدين جهت، تقيّه، سپر و حرز مؤمن دانسته شده است.[80]
مقابله با آزار دهندگان در‌صورت امكان و نيز مصلحت نداشتن سكوت و خويشتندارى، جايز يا واجب است; چنان‌كه با هجرت مسلمانان به مدينه و فراهم آمدن توان مقابله با مشركان، به آنان اجازه مقابله داده شد (حج/22، 39‌ـ‌40) يا مسلمانان براى رهايى مردان، زنان و كودكان مستضعف كه در مكّه مانده بودند، به جنگ با مشركان مأمور (نساء/4،75)، و در مدينه، آزاردهندگان به تبعيد و قتل تهديد شدند (احزاب/33، 57‌ـ‌61); امّا در مواردى كه مقابله با آزار دهندگان، غير ممكن و سكوت و خويشتندارى اثرى تربيتى داشته باشد، به صبر و استقامت، و استمداد از خداوند و تقوا سفارش شده است (آل‌عمران/3، 186; اعراف/7، 129); چنان‌كه پيامبران و پيروانشان با توكّل بر خداوند در برابر آزار مشركان صبر مى‌كردند (ابراهيم/14،12).
برخى، از اين آيه استفاده كرده‌اند كه استقامت در برابر آزار و رنج، خود نوعى توكّل است; چنان‌كه در آيه‌48 احزاب/33 درباره پيامبر اسلام آمده: «ودَع اَذهُم و تَوَكَّل عَلَى اللّهِ» كه صابران بر رنج، مقام متوكّلان را مى‌يابند.[81]
آيات 33‌ـ‌34 انعام/6; 35 احقاف/46 و 39 ق/50 با يادآورى استقامت پيامبران پيشين و پيروانشان از پيامبر و مسلمانان مى‌خواهند تا در برابر آزار مشركان شكيبا باشند. (=>‌پيامبر آزارى) آيه‌10 عنكبوت/29 منافقان و عافيت طلبان را كه با اندك سختى، از دين برمى‌گردند، نكوهيده است: «ومِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ فَاِذا اوذِىَ فِى‌اللّهِ جَعَلَ فِتنَةَ النّاسِ كَعَذابِ اللّهِ». برخى، منظور از ايذا را در اين آيه، مشقّت و سختى عباداتى چون جهاد دانسته‌اند كه گروهى به بهانه مشقّت، از زير آن شانه خالى مى‌كنند.[82] به‌طور كلّى شايد اين آيه درباره كسانى باشد كه ايمان واقعى ندارند و تا زمانى كه آزار نشوند، اظهار ايمان مى‌كنند و معتقدند كه عقلا نبايد خود را براى ايمان، به زحمت و عذاب انداخت; بدين جهت، با اندك سختى به شرك مى‌گرايند.[83] افزون بر اين موارد، گاهى با نيكوكارى (مؤمنون/23، 96) و تأليف قلوب از راه‌هاى شرعى مى‌توان از آزار ديگران كاست يا حتّى محبّت آنان را به‌دست آورد. گروهى، بعضى ازدواج‌هاى پيامبر را مانند ازدواج او با ام‌حبيبه از دختران خاندان ابى‌سفيان به اين منظور دانسته‌اند.[84]
در پاره‌اى موارد نيز خداوند، پيامبران و مؤمنان را از آزار مشركان رهانيده يا بر يارى آن‌ها وعده داده است; به‌طور مثال پيامبر اسلام دفع شرّ ريشخندگران را وعده داد (حجر/15،95) و بدين‌سان، ابولهب از سرسخت‌ترين دشمنان پيامبر به نفرين الهى گرفتار شد (مسد/111، 1‌ـ‌5) چنان‌كه هريك از پيامبران پيشين را نيز پس از بردبارى، به نوعى يارى كرد: «ولَقَد كُذِّبَت رُسُلٌ مِن قَبلِكَ فَصَبَروا عَلى ما كُذِّبوا واوذوا حَتّى اَتـهُم نَصرُنا». (انعام/6،34) ابراهيم را از آتش رهانيد (عنكبوت/29،24)، و موسى را از آزار افترا و تهمت تبرئه كرد. (احزاب/33،69) (همين مقاله =>‌آزار رسانى انبيا) هم‌چنين در سوره احزاب پس از بيان راه پيش‌گيرى از دست يازى فاسقان به زنان مؤمن، پيامبر و مؤمنان را به تسلّط بر منافقان، در‌صورت ادامه آزار رسانى آنان وعده داده است (احزاب/33،60); چنان‌كه خداوند، پيامبر را هنگام قرائت قرآن و به پا داشتن نماز، از ديد كافران پنهان نگه مى‌داشت و بدين‌سان از آزار مشركان از‌جمله ابوسفيان، نضربن حارث، ابوجهل و ام‌جميل مصون مى‌ماند[85]:«و‌اِذا قَرَأتَ القُرءانَ جَعَلنا بَينَكَ و بَينَ الَّذينَ لايُؤمِنونَ بِالأخِرَةِ حِجابـًا مَستورا». (اسراء/17،45) برخى، مقصود از «حجاب مستور» را دورى كافران از قرآن و هدايت و شفاى آن دانسته‌اند كه در مقايسه با وجه پيشين بعيد به نظر مى‌رسد.[86]
آيات 110‌ـ‌111 آل‌عمران/3 پس از آن‌كه امّت اسلام را به جهت امر به معروف و نهى از منكر و‌... بهترين امّت معرّفى كرده، به مؤمنان وعده داده كه از سوى كافران جز آزارى اندك، به آنان زيانى نخواهد رسيد: «كُنتُم خَيرَ اُمَّة ... * لَن‌يَضُرّوكُم اِلاّ اَذىً‌...». اين مصونيت به جهت يارى خداوند است كه اهل‌كتاب بر زيان رسانى به مؤمنان قدرت نمى‌يابند و فقط به اذيّت زبانى آنان مى‌پردازند.[87]
در ادامه، چنين وعده داده كه اگر اهل‌كتاب از حدّ آزار زبانى پا را فراتر گذارند و به جنگ بپردازند، شكست خواهند خورد. با توجّه به اين آيه و استثناى حقيقى (متّصل) «أذى» از «ضرر»، چنين برداشت مى‌شود كه «ايذا» پايين‌ترين حدّ ضرر، يعنى گفتار آزاردهنده است;[88] البتّه محقّقان، منقطع‌بودن اين استثنا را كه از سوى برخى ادّعا شده است، مردود دانسته‌اند.[89]

منابع

الابتلاء و اثره فى حياة المؤمنين; انساب الاشراف; بحارالانوار; البحر المحيط فى التفسير; ثواب الاعمال و عقاب‌الاعمال; التحقيق فى كلمات القرآن‌الكريم; تفسيرالتحرير و التنوير; تفسير الصافى; تفسيرالعياشى; تفسيرالقمى; التفسير الكبير; تفسير المنار; تفسير نمونه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; زبدة‌البيان فى براهين احكام القرآن; الشفاء بتعريف حقوق المصطفى; الكافى; كتاب الخصال; كتاب مقدس; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; الكشاف; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; لغت‌نامه; الفرقان فى تفسيرالقرآن; فرهنگ لغات و اصطلاحات روان‌شناسى; فى ظلال‌القرآن; مجمع‌البيان فى‌تفسير القرآن; مسند احمدبن حنبل; مناقب‌آل ابى‌طالب; الميزان فى تفسيرالقرآن; النكت‌والعيون، ماوردى; الوجوه والنظائر لالفاظ كتاب اللّه العزيز; وسائل‌الشيعه.
على نصيرى، عبدالصمد مجدى




[1]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1360، «أذيت».
[2]. مفردات، ص‌72، «أذى».
[3]. التحقيق، ج‌7، ص‌25، «ضرّ».
[4]. التحقيق، ج‌1، ص‌65، «أذى».
[5]. اصطلاحات روان‌شناسى، ص‌115.
[6]. التفسير الكبير، ج‌20، ص‌190.
[7]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌227; جامع البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌390.
[8]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌391.
[9]. مجمع‌البيان، ج3، ص‌34; الميزان، ج4، ص235.
[10]. جامع‌البيان، مج3، ج4، ص391; الميزان، ج‌4، ص‌235‌ـ‌236.
[11]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌394; مجمع البيان، ج‌3، ص‌35.
[12]. الكشاف، ج‌1، ص‌488.
[13]. الكشاف، ج1، ص265; مجمع‌البيان، ج2، ص562; جامع البيان، مج2، ج‌2، ص‌518.
[14]. التفسير الكبير، ج‌5، ص‌166.
[15]. الميزان، ج‌2، ص‌77.
[16]. الكافى، ج‌1، ص‌131; الخصال، ج‌1، ص‌25.
[17]. التفسير الكبير، ج‌14، ص‌213.
[18]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌745.
[19]. الميزان، ج‌3، ص‌180 و ج‌13، ص‌341.
[20]. الميزان، ج‌17، ص‌209.
[21]. الميزان، ج‌5، ص‌8 و 13‌ـ‌14.
[22]. بحار‌الانوار، ج‌70، ص‌256; نهج‌البلاغه، حكمت‌225.
[23]. الكافى، ج‌2، ص‌356; ثواب الاعمال، ص‌247.
[24]. الكشاف، ج‌1، ص‌311.
[25]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌648.
[26]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌657.
[27]. جامع البيان، مج‌12، ج‌22، ص‌56.
[28]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌580.
[29]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌580.
[30]. كشف‌الاسرار، ج8، ص88; الكشاف، ج3، ص‌559; تفسير ماوردى، ج4، ص‌423.
[31]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌171.
[32]. كشف الاسرار، ج‌8، ص‌88; الكشاف، ج‌3، ص‌559.
[33]. الميزان، ج‌16، ص‌339; التفسير الكبير، ج‌25، ص‌229.
[34]. الميزان، ج‌19، ص‌250.
[35]. كشف الاسرار، ج‌8، ص‌87.
[36]. فى ظلال القرآن، ج‌4، ص‌2466.
[37]. الابتلاء، ص‌279‌ـ‌281.
[38]. البحرالمحيط، ج‌8، ص‌177.
[39]. الابتلاء، ص‌339‌ـ‌391.
[40]. همان، ص‌407.
[41]. المناقب، ج‌3، ص‌286; كنزالعمال، ج‌3، ص‌130; بحارالانوار، ج‌39، ص‌56.
[42]. جامع‌البيان، مج3، ج‌4، ص‌267; مجمع‌البيان، ج2، ص‌903.
[43]. الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج‌2، ص‌221.
[44]. نورالثقلين، ج‌2، ص‌135; الصافى، ج‌2، ص‌285.
[45]. الوجوه والنظائر، ج‌1، ص‌42; بصائر ذوى التميز، ج‌2، ص‌73.
[46]. مجمع‌البحرين، ج1، ص‌25; تفسير ماوردى، ج‌4، ص‌422.
[47]. الكشاف، ج3، ص559; جامع‌البيان، مج12، ج22، ص55‌ـ‌56.
[48]. كشف‌الاسرار، ج‌8، ص‌87; تفسير ماوردى، ج‌4، ص‌422.
[49]. تفسير ماوردى; ج‌4، ص‌422; الكشاف، ج‌3، ص‌559; مجمع البيان، ج‌8، ص‌579.
[50]. الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج2، ص219; زبدة‌البيان، ص257.
[51]. جامع البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌241.
[52]. همان; تفسير قمى، ج‌1، ص‌204.
[53]. الكشاف، ج‌3، ص‌547.
[54]. جامع‌البيان، مج12، ج22، ص47ـ‌48; التفسيرالكبير، ج‌25، ص‌223.
[55]. التحرير و التنوير، ج‌22، ص‌86.
[56]. التحرير و التنوير، ج‌22، ص‌86.
[57]. جامع‌البيان، مج12، ج22، ص48; مجمع‌البيان، ج8، ص576‌ـ‌577; تفسيرماوردى، ج4، ص419ـ420.
[58]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌22، ص‌62‌ـ‌65; التفسير الكبير، ج‌25، ص‌233; تفسير قمى، ج‌2، ص‌173.
[59]. كتاب مقدس، خروج، 14:12‌ـ‌14.
[60]. همان، 17:1‌ـ‌5.
[61]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌583.
[62]. الميزان، ج‌16، ص‌347.
[63]. نمونه، ج‌17، ص‌445.
[64]. نمونه، ج‌17، ص‌445.
[65]. الميزان، ج‌16، ص‌347.
[66]. همان; مجمع البيان، ج‌8، ص‌565.
[67]. التحرير والتنوير، ج‌22، ص‌119.
[68]. التفسير الكبير، ج‌29، ص‌312.
[69]. المنار، ج10، ص521; مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌577.
[70]. الدرالمنثور، ج6، ص656; تفسيرقمى، ج2، ص170; مسند احمد، ج4، ص534.
[71]. المنار، ج‌10، ص‌521‌ـ‌552.
[72]. همان، ص‌521; المنير، ج‌10، ص‌284‌ـ‌285.
[73]. الميزان، ج‌10، ص‌26.
[74]. جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌229‌ـ‌231; مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌689.
[75]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌22، ص‌58.
[76]. الفرقان، ج‌21، ص‌208.
[77]. التفسير الكبير، ج‌25، ص‌230.
[78]. نمونه، ج‌11، ص‌423‌ـ‌424.
[79]. الدرالمنثور، ج 5، ص‌170; الكافى، ج 2، ص‌222.
[80]. وسائل الشيعه، ج‌16، ص‌210‌ـ‌220.
[81]. كشف الاسرار، ج‌5، ص‌247.
[82]. كشف الاسرار، ج‌7، ص‌366‌ـ‌370.
[83]. الميزان، ج 16، ص‌105.
[84]. تفسير ماوردى، ج5، ص‌519; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌130; انساب‌الاشراف، ج2، ص‌73.
[85]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌645.
[86]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌645.
[87]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌813.
[88]. التفسيرالكبير، ج‌8، ص‌193‌ـ‌194; كشف‌الاسرار، ج‌2، ص‌246.
[89]. التفسير الكبير، ج‌8، ص‌194.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:38 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آدم‌ربايى

آدم‌ربايى

اين واژه، معادل تَخَطُّف است و در سه جاى قرآن آمده: 26 انفال/8‌؛ 57 قصص/28؛ 67 عنكبوت/29. تخطّف، برگرفته ازخَطف به معناى گرفتن سريع و ربودن است.[1] برخى، تخطّف را در اين آيات، به معناى اسير شدن به دست دشمن[2] يا كنايه از غلبه سريع او دانسته‌اند.[3] از آيه 106 نحل/16 و نخستين آيات سوره يوسف /12 نيز به‌گونه‌اى مى‌توان پديده آدم‌ربايى را استفاده كرد.

پيشينه آدم‌ربايى:

از آيه 67 عنكبوت/29 كه پديده آدم ربايى را به قبايل غير متمدّن اطراف مكّه[4] و برخى قدرت‌هاى بيگانه[5] نسبت داده مى‌توان استنباط كرد كه اين عمل، پيش از اسلام* در ميان ساكنان جزيرة‌العرب وجود داشته است: «أَوَ لَم‌يَروا أَنّا جَعَلنا حَرَماً ءَامِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِن حَولِهِم». از آيه 26 انفال /8 نيز كه يادآور ترس مسلمانان از ربوده شدن پيش از هجرت است، به دست مى‌آيد كه اين پديده، از سوى مشركان براى مبارزه با اسلام دنبال مى‌شده است: «وَاذكُروا إِذ أَنتُم قَليلٌ مُستَضعَفونَ فِى‌الأَرضِ تَخافونَ أَن يَتَخَطّفَكُمُ النَّاسُ فـَاولـكُم و أَيَّدكُم بِنَصرِهِ». قرآن، با صراحت از ساكنان اطراف‌مكّه* (عنكبوت/29،67) و مسلمانان پيش از هجرت (انفال/8‌، 26) كه در معرض ربوده شدن بودند، نام برده؛ امّا از هويّت آدم‌ربايان فقط با كلمه «ناس» تعبير كرده است: «تَخافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ = مى‌ترسيديد كه مردم شما را بربايند». (انفال/8‌، 26) برخى مفسّران، ناس را كافران قريش و قبايل هم‌پيمان آن‌ها،[6] و برخى، حكومت فارس يا فارس و روم دانسته‌اند[7] كه به سبب ضعف مردم جزيرة‌العرب، گاهى به آن‌ها حمله‌كرده، به‌قتل و غارت و آدم‌ربايى مى‌پرداختند. مجاهد، در شأن نزول آيه‌106 نحل/16 ربوده شدن گروهى از مؤمنان را به دست كافران گزارش كرده است. براساس اين نقل، مؤمنان زير شكنجه آدم‌ربايان ناچار به گفتن سخنان كفرآميز شدند تارهايى يابند كه آيه «إِلاَّ مَن أُكرِهَ وَ قَلبُهُ مُطمئِنٌّ بِالإِيمن» نازل شد و آنان را در اين گفتار معذور دانست.[8] آيات نخستين سوره يوسف /12 نيز از آدم‌ربايى ديگرى خبر مى‌دهد. براساس اين آيات، برادران يوسف* با دروغ و نيرنگ، يوسف را از پدر مى‌ربايند و با انداختن او در چاه، ميان پسر و پدر جدايى مى‌افكنند. بر پايه روايتى از امام صادق(عليه السلام)، سارق خوانده شدن برادران يوسف در آيه «أَيَّتُهَا العِيرُ إِنَّكُم لَسرِقون» (يوسف/12،70) نيز به سرقت برده شدن يوسف از يعقوب را مى‌رساند؛ پس نسبت دادن سرقت به آنان دروغ نبود؛ گرچه هنگام دريافت كمك از يوسف مرتكب سرقت نشده بودند.[9]

آدم‌ربايى مصداق بارز ناامنى:

در آيه 26 انفال/8 پناه دادن مسلمانان در مدينه، در برابر خطر آدم‌ربايى كه پيش از هجرت در معرض آن بودند، قرار گرفته و در دو آيه ديگر (عنكبوت/29،‌67 و قصص/28، 57) در كنار اعلان مكّه به صورت حرم امن، از اين پديده ياد شده كه مردم اطراف مكّه به آن مبتلا بودند؛ در حالى كه در نگاه اوّل، به نظر مى‌رسد در مقابل جاى‌گاه امن داشتن، مى‌بايست از عنوان كلّى ناامنى ياد مى‌شد؛امّا قرآن، به جاى آن، در هر سه آيه، مصداقى از ناامنى، يعنى آدم‌ربايى را ذكركرده است. اين امر نشان مى‌دهد كه آدم‌ربايى، شاخصه بارز ناامنى و هرج و مرج اجتماعى است.

عوامل و زمينه‌هاى آدم‌ربايى

1. استضعاف:

باتوجّه به اين‌كه آدم‌ربايى بر قبايل اطراف مكه و دولت‌هاى قاهر، چون فارس و روم و مشركان تطبيق شده مى‌توان يكى از زمينه‌هاى آدم‌ربايى را استضعاف*، كمى تعداد و امكانات دانست. «وَاذكُروُا إِذ أَنتُم قَليلٌ مُستَضعَفونَ‌فِى‌الأَرضِ تَخافونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَاس.» (انفال/8‌،26)

2. سيطره جاهليّت:

«أَوَ لَم يَرَوا أَنّا جَعَلنا حَرَماً ءَامِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِن حَولِهِم.» (عنكبوت/29،67) از انتساب آدم‌ربايى به مردم اطراف مكّه براساس آيه 26انفال/8 شايد بتوان استفاده كرد كه سيطره جاهليّت، زمينه‌ساز قتل، غارت، نا امنى و آدم‌ربايى در جامعه آن روز بوده است.

3. مبارزه با اسلام:

قرآن، در برابر عذر حارث‌بن عثمان‌بن نوفل بن عبد مناف يا گروهى از قريش[10] كه از ترس ربوده شدن، از گرويدن به اسلام سرباز زدند، فرمود: خداوند، شما را در حرم امن مكّه حفاظت خواهد كرد. اين امر نشان مى‌دهد كه ايجاد ناامنى و ربودن انسان‌ها به صورت ابزارى براى مقابله با اسلام از سوى دشمنان، امرى شناخته شده بوده است. از شأن نزول آيه[11] 106 نحل/16 نيز به دست مى‌آيد كه مشركان مكّه، با آدم‌ربايى و آزار، قصد مبارزه با اسلام و پيش‌گيرى از گسترش آن را داشتند؛ البتّه برخى، به بهانه ربوده شدن به پيامبر ايمان نمى‌آوردند و به حضرت گفتند: «إِن نَتَّبِعِ الهُدى مَعَكَ‌نُتَخَطَّفْ‌مِن‌أَرضِنا = اگر هدايت را همراه تو پذيرا شويم، ما را از سرزمين‌مان مى‌ربايند». (قصص/28،57) خداوند، در ردّ ادّعاى آنان و براى اثبات اين مطلب كه سخن آن‌ها بهانه‌اى بيش نبوده، درادامه مى‌گويد: «أَوَلَم نُمكِّن لَهُم حَرَماًءَامِناً= آيا آن‌ها را در حرمى امن جاى نداديم؟» آيه 67 عنكبوت/29 نيز بر امنيّت مكّه دلالت دارد.

ايمنى مكّه از آدم‌ربايى:

براساس آيات، آدم‌ربايى در اطراف مكّه رايج بوده و مكّه از اين جهت امنيت* داشته است: «أَوَلَم يَرَوا أَنّا جَعَلنا حَرَماً ءَامِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِن حَولِهِم = آيانديده‌اند كه ما [براى آنان]حرمى امن قرار داديم و حال آن كه مردم ازحوالى‌آنان ربوده مى‌شوند؟» (عنكبوت/29،67) خداوند، به‌دنبال دعاى‌ابراهيم درباره‌مكّه  (رَبِّ اجعَل هذاالبَلَدَ ءَامِناً = پروردگارا! اين شهر را ايمن گردان) (ابراهيم/14،35) امنيّت اين شهر را تضمين كرده‌است.[12]

ايمنى ازآدم‌ربايى،نعمتى شايان ذكر و سپاس:

قرآن، خطاب به مؤمنان مدينه مى‌گويد: «وَاذكُرُوا إِذ أَنتُم قَلِيلٌ مُستَضعَفُونَ فِى الأَرضِ تَخافُونَ أَن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ فَـَاولَـكُم ... لَعَلَّكُم تَشكُرون = و به ياد آريد هنگامى را كه در زمين [مكّه]گروهى اندك و مستضعف بوديد و مى‌ترسيديد مردم شما را بربايند؛ پس خدا به شما پناه داد...؛ باشد كه سپاس‌گزارى كنيد». (انفال/8‌،‌26) مقصود آيه، پيش از هجرت است كه شمار مؤمنان بسيار اندك بود و پيوسته در اضطراب به سر مى‌بردند؛ به ويژه زمانى كه در شِعب ابى طالب در محاصره كافران بودند كه هر لحظه احتمال ربوده يا كشته شدن وجود داشت.[13] به احتمال ديگر، مخاطب اين آيه، ساكنان جزيرة‌العرب است كه پيش از اسلام، قومى حقير، ذليل و مدام در معرض قتل و غارت دولت‌هاى قدرتمند فارس و روم بودند؛ ولى اسلام به آن‌ها قدرت و عزّت داد و در پناه آن امنيّت يافتند كه قرآن به همه آنان مى‌گويد: موقعيّت گذشته خود را از ياد نبريد و در مقابل نعمت امنيّتى كه خداوند به شما داده، شكرگزار باشيد.[14] در آيه 67 عنكبوت /29 نيز از غفلت مشركان درباره امنيّت مكّه در مقابل ناامنى حاكم بر اطراف آن، با لحن عتاب‌آميزى ياد، و‌از اين‌كه مشركان در برابر اين نعمت، ناسپاسى مى‌كنند، نكوهش شده است.[15]

منابع:

تفسيرالتحرير و التنوير؛ تفسير المنار؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ علل‌الشرايع؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ لسان‌العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ النّهاية، ابن‌أثير.
على نصيرى




[1] النهايه، ج2، ص‌49، «خطف»؛ لسان‌العرب، ج4، ص141، «خطف».
[2] التحريروالتنوير، ج 20، ص 148.
[3] همان، ج9، ص‌320.
[4] جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌290.
[5] همان.
[6] المنار، ج‌9، ص‌639‌.
[7] جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌290.
[8] روض‌الجنان، ج‌12، ص‌104؛ مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌597‌.
[9] علل‌الشرايع، ج‌1، ص‌68‌.
[10] روض‌الجنان، ج‌15، ص‌154.
[11] همان، ج12، ص104؛ مجمع‌البيان، ج6‌، ص‌597‌.
[12] الفرقان، ج‌20 ـ 21، ص‌104.
[13] الفرقان، ج‌9 ـ 10، ص‌182.
[14] المنار، ج 9، ص 640.
[15] جامع‌البيان، مج‌11، ج‌21، ص‌18.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:39 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آوارگى

آوارگى: بى‌خانمانى، سرگردانى و دور ماندن از خانه و سرزمين خويش

اين موضوع درقرآن باتعابيرگوناگون آمدهواز واژگان متفاوتى قابل استنتاج است. مفهوم هجرت در راه خداكه كوچ كردن با هدفى والا و به گفته راغب، خروج از دارالكفر به‌دارالايمان است[1] و در آيات متعدّدى از آن ستايش شده (بقره/2، 218؛ آل‌عمران/3، 195؛ انفال/8‌، 72‌ـ‌75)، يا موضوع تبعيد و نفى بلد* كه در فقه به صورت كيفر برخى جرايم تعيين شده[2] يا واژه تيه كه به معناى تحيّر و سرگردانى است و براى سرزمينى كه بنى*اسرائيل به مدّت چهل سال در آن‌جا آواره بودند، علَم[3] شده، از هر يك در مدخلى جداگانه بحث مى‌شود؛ ولى در ارتباط مستقيم با موضوع بوده و در بسيارى موارد آوارگى را به همراه دارد.
به جز عناوين ياد شده (هجرت، تبعيد و تيه*) مفهوم آوارگى در قرآن، بيش‌تر از واژه اخراج و مشتقّات آن استفاده شده كه به معناى بيرون راندن، آواره ساختن، يا موجب جلاى وطن شدن است؛
[4] چنان‌كه واژه «تشريد» در آيه 57 أنفال/ 8 نيز به معناى طرد كردن و كيفر نمودن و واژه «استفزاز» در آيه 76 و 103 اسراء/17 نيز به معناى «بر‌كندن» آمده و «جلا» هم (به گفته ماوردى) به معناى آواره‌سازى گروهى است.[5]
از آن‌جا كه انسان مدنى بالطبع است و در زندگى اجتماعى خود به ديگران نياز دارد و سكونت در سرزمين پدرى خود از حقوق نخستين او به شمار مى‌رود و نيز با انس به وطنِ خويش و بهره‌مندى از حمايت‌هاى خانواده و عشيره، مى‌تواند به زندگى بهترى دست يازد، قرآن آواره‌سازى ديگران را (به جز در برخى موارد) امرى نكوهيده تلقّى كرده و مردم را از آن باز داشته است تا آن‌جا كه آواره‌ساختن مسلمانان را از ديارشان (شهر مكّه*) مصداق فتنه‌گرى كافران و بدتر از كشتار بر شمرده است[6]:«واقتُلوهُم حيثُ ثَقِفتُموهم و أخرِجوهم مِن حيثُ أخرَجوكم وَ الفِتنةُ أَشدُّ مِن القَتل...». (بقره/2، 191) در آيه‌اى ديگر، آواره ساختن اهل مسجد الحرام از آن، گناهى بس بزرگ يا بزرگ‌تر از جنگيدن در ماه*هاى حرام به شمار آمده است: «يَسـَلونَك عَن الشَّهرِ الحرامِ قِتال فيه قُل قِتالٌ فيه كَبيرٌ وَ صدٌّ عَن سبيلِ اللّهِ و كفرٌ بِهِ والمَسجِدِ الحَرامِ و إِخراجُ أهلِه مِنه أكبرُ عندَاللّهِ و الفتنةُ أكبرُ مِن القتلِ...» (بقره/2،217) از اين رو، قرآن در آيات متعدّدى، از آوارگى پيامبران، مؤمنان و ديگر افراد سخن گفته و عوامل آن را نكوهيده است.

پيشينه آوارگى:

يكى از ترفندهاى كافران در برابر انبياى الهى، تهديد آنان به آواره ساختن و بيرون راندن از سرزمين خويش بوده است: «و‌قال الَّذين كَفروا لِرُسلِهِم لَنُخرجنَّكم مِن أرضِنا أو لَتَعودُنّ فى ملَّتِنا فأوحى...‌.» (ابراهيم/14،13) خداوند در پاسخ به اين تهديد، پيامبران را با وعده پيروزى تسلّى داده و به بردبارى در برابر ناملايمات فرا خوانده است. حضرت لوط(عليه السلام)نيز هنگامى كه قوم خود را از منكرات باز مى‌دارد، از سوى آنان تهديد مى‌شود و، تصميم مى‌گيرند او را از شهر برانند كه خداوند او و اهلش را رهايى مى‌بخشد: «وَ مَا كَانَ جَوابَ قَومِه إلاّ أَن قالوا أَخرِجوهُم مِن قَريَتِكم إنَّهُم أُناسٌ يَتطهَّرون * فَأَنجينـه و أهلَه...‌.» (اعراف/7،82 و 83) از آيات 54 تا 56 نمل/27 برمى‌آيد كه پاك‌دامنى لوط و گروندگان به وى، انگيزه قوم براى آواره ساختن آنان بوده است. در آيه‌اى ديگر نيز آمده است: «قالوا لَئِن لَم‌تَنتَهِ يـلوطُ لَتكونَنّ مِنَ المُخرَجين». (شعراء/26، 167) زمخشرى مى‌نويسد: هنگامى كه قوم لوط، كسى را از شهر بيرون مى‌راندند، او را به بدترين وجهى آواره ساخته، اموالش را توقيف و با او به‌شدّت رفتار مى‌كردند؛ چنان كه قريش با مسلمانان مهاجر كردند.[7]
حضرت شعيب(عليه السلام)نيز از تهديد سران مستكبر قوم خود در امان نماند: «قالَ المَلأُ الَّذين استَكبَروا مِن قَومِه لَنُخرِجَنَّك يـشعيبُ وَالَّذين ءامنوا مَعَك مِن قَريَتِنا أَو لَتَعودُنّ فِى مِلَّتِنا قَالَ أَوَلَو كُنّا كـرهينَ.» (اعراف/7، 88) به گفته علاّمه‌طباطبايى، تكرار قسم، و‌نون تأكيد، دليل بر جدّى بودن مشركان در اجراى تهديدشان است.[8]
حضرت يوسف(عليه السلام)هم گرفتار توطئه برادرانش شد. آنان كه بر او رشك مى‌بردند، براى معطوف ساختن توجّه پدر به سوى خود، او را از سرزمين پدرى خويش آواره ساختند: «إذ قالوا لَيوسفُ و أخوه أَحبُّ إلى أَبينا مِنّا و نَحن عُصبةٌ إِنَّ أَبانا لَفى ضَلـل مُبين * اُقتُلوا يوسفَ أَو اطرَحوهُ أَرضاً يخلُ لَكم وَجهُ أبيكُم وَ تَكونوا مِن بَعدِه قَوماً صـلِحين.» (يوسف/12، 8‌و 9) قرآن در ادامه داستان بيان مى‌كند كه برادران از كرده خود نتيجه عكس گرفتند. سرانجام يوسف(عليه السلام)عزيز مصر شد و برادران را كه سخت به او نيازمند شده بودند، مشمول لطف خود قرار داد.
حضرت‌سليمان(عليه السلام)نيزهنگامى‌كه‌با فرستادن نامه‌اى، ملكه سبأ را با مسالمت به يكتاپرستى فرا خواند و با مقاومت آنان مواجه شد، بلقيس و درباريانش رادر صورتى كه دست از سركشى برنداشته، تسليم نشوند،به مقابله‌با لشكرى نيرومند، آوارگى و اخراج همراه با خوارى از سرزمينشان تهديد كرد: «ارجِع إِلَيهم فَلَنأتينَّهم بِجنود لا قِبَلَ لَهم بِها و لَنُخرِجَنَّهم مِنها أذِلَّةً وهم صـغِرونَ.» (نمل/27،37)
حضرت موسى(عليه السلام)نيز پس از آن‌كه از تصميم قبطيان مبنى بر كشتن خويش آگاه شد، از مصر بيرون رفت و با درخواست رهايى از دست ستم‌گران از درگاه الهى، آوارگى را بر كشته شدن برگزيد: «وجاءَ رَجلٌ مِن أَقصَا المَدينةِ يَسعى قال يـموسى إنّ المَلأَ يَأتمِرونَ بِكَ لِيَقتُلوكَ فَاخرُج إنّى لَك مِن‌النّـصِحين * فَخَرجَ مِنها خائِفاً يَترقَّبُ قال رَبِّ نَجِّنى مِن‌القومِ الظَّـلِمين.» (قصص/28،20و21) فرعون نيز براى فرار از پذيرش دعوت موسى(عليه السلام)با متّهم ساختن وى به سحر، اظهار داشت كه او مى‌خواهد قبطيان را با جادوى خويش از سرزمينشان آواره سازد: «قال أَجِئتَنا لِتُخرِجَنا مِن أَرضِنا بِسِحرِكَ يـموسى.» (طه/20،57) به گفته علاّمه طباطبايى، او با اين اتّهام، سعى داشت افكار عمومى را بر ضدّ موسى بشوراند و او را دشمن ملّت معرّفى كند؛ دشمنى كه مى‌خواهد با نقشه‌هايش آنان را از وطن و آب و خاكشان بيرون كند و روشن است كسى كه وطن ندارد، زندگى ندارد.
[9] در آيه‌اى ديگر به نقل از فرعون، خطاب به اشراف قومش همين مضمون آمده است: «قالَ لِلملإِ حَولَه إنَّ هـذا لَسـحرٌ عَليمٌ * يُريدُ أَن يُخرِجَكم مِن أَرضِكم بِسحرِه فَماذا تَأمُرون» (شعراء/26، 34 و 35) و هنگامى كه جادوگران، بدون اجازه او به موسى(عليه السلام)ايمان آوردند، عملشان را توطئه‌اى از پيش طراحى شده براى آواره‌سازى مردم شهر ناميده، آنان را به بدترين نوع قتل تهديد كرد: «قال فِرعونُ ءامَنتم به قَبلَ أَن ءاذَنَ لكم إنّ هـذا لَمَكرٌ مكرتُموه فى‌المدينةِ لِتُخرِجوا منها أهلَها فَسَوف تَعلمونَ». (اعراف/7،123)
بنى‌اسرائيل نيز در پى سرپيچى از فرمان الهى در همراهى با موسى(عليه السلام)به مدت چهل سال گرفتار سرزمين تيه و آواره شدند: «قالَ فَإِنَّها مُحرَّمَةٌ عَليهِم أربَعينَ سنةً يَتيهونَ فى‌الأرضِ فَلا تَأسَ عَلى‌القَومِ الفـسِقينَ.» (مائده/5‌،26) سرانجام موسى و هارون(عليهما السلام)و انبوهى از بنى‌اسرائيل، در همان‌جا وفات يافتند. بيش‌تر مفسّران معتقدند: هيچ يك از آنان كه به كيفر تيه گرفتار آمد، وارد سرزمين مقدّس نشد؛
[10] بلكه نسل بعدى، همراه‌با يوشع‌بن نون(عليه السلام)وصىّ موسى(عليه السلام)آن‌جا را گشود؛[11] هم‌چنين قرآن در آياتى چند، از آوارگى بنى‌اسرائيل به وسيله يك‌ديگر به رغم پيمان الهى سخن گفته است: «و‌إذ أخَذنا ميثـقَكم لاتَسفِكون دماءَكم و لاتُخرِجونَ أنفسَكم مِن ديـرِكم ثمّ أقرَرتم و أنتم تَشهَدون * ثمّ أنتم هؤلاءِ تَقتلونَ أنفسَكم و تُخرِجون فَريقاًمِنكم‌مِن‌ديـرِهم...». (بقره/2،84و85) هنگامى كه بنى‌اسرائيل به فساد* و سركشى در زمين دست يازيدند، خداوند، گروهى از بندگان پيكارجوى خود را بر آنان چيره ساخت تا به بيت‌المقدس هجوم برده، زمينه‌هاى كشتار، اسارت و آوارگى آنان را فراهم آورند: «فإذا جاءَ وعدُ أولـهُما بَعثنا عَليكُم عِباداً لَنا أُولى بَأس شَديد فَجاسوا خِلـلَ الدِّيارِ وَ كانَ وَعدًا مَفعولاً.» (اسراء/17، 5) برخى مفسّران اين آيه را درباره آوارگى مردم بابِل به دست «بُختُ*نَصَّر» مى‌دانند.[12]
از آوارگى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز در آياتى چند سخن رفته است. مشركان قريش كه براى جلوگيرى از دعوت حضرت و انتشار اسلام از هيچ اقدامى چون شكنجه تازه مسلمانان و حصر اقتصادى فروگذار نمى‌كردند، چون خود را ناتوان يافتند، با اجتماع در دارالندوة، براى زندانى كردن، كشتن يا بيرون راندن پيامبر تصميم گرفتند. خداوند پيامبرش را از توطئه آنان آگاه ساخته، با نويد برترى تدبير الهى بر مكركافران، او را تسلّى داد: «و‌إذ يَمكُر بِكَ الّذينَ كَفروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتُلوك أو يُخرِجوك و يَمكُرونَ و يَمكُر اللّهُ واللّهُ خيرُ المـكرين». (انفال /8‌،30) مورّخان و مفسّران، نزول آيه را در باره ليلة المبيت مى‌دانند كه على(عليه السلام)به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)در بستر حضرت خوابيد و پيامبر به رغم علاقه‌اى كه به شهر مكّه (حرم امن الهى و موطن اصلى خود) داشت، آن‌جا را شبانه ترك گفت و به مدينه رهسپار شد.[13] و هنگامى كه قريش، حضرت را از خانه و كاشانه خود آواره ساختند، خداوند از نصرت خود و بى‌نياز ساختن پيامبر(صلى الله عليه وآله)از يارى قومش خبر مى‌دهد: «اِلاّ تَنصُروه فَقَد نَصَره اللّهُ إذ أخرجَهُ الّذينَ كَفروا...». (توبه/ 9،40) در آيه 13 همين سوره، از تصميم مشركان به آواره ساختن پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر خلاف عهد و پيمان خويش سخن گفته، مؤمنان را به مبارزه با آنان فرا مى‌خواند: «ألا تُقـتِلونَ قوماً نَكثوا أَيمـنَهم و هَمّوا بِإخراجِ الرَّسولِ و هُم بَدءُوكم أوّلَ مرّة...» (توبه/9،13) چنان‌كه در جاى ديگر، با تهديد عاملان اخراج پيامبر(صلى الله عليه وآله)از مكّه، وجود هر گونه ياورى را براى آنان نفى كرده، بدين‌گونه او را دل‌دارى مى‌دهد: «وَ‌كأيّن مِن قرية هى أشدُّ قوّةً مِن قَريتِكَ الَّتى أَخرَجَتكَ أهلَكنـهم فَلاناصرَلَهم». (محمد/47،13)
مسلمانان صدر اسلام نيز بر اثر ستم و شكنجه مشركان، به ترك خانه و كاشانه خود وادار شده، گروهى به حبشه و جمعى به مدينه هجرت كردند. به گفته مفسّران، نخستين آيه‌اى كه به مسلمانان اجازه جهاد* مى‌دهد، آنان را ستم‌ديدگانى معرّفى مى‌كند كه به ناحق از سرزمين خويش آواره شده‌اند
[14]:«أُذِنَ لِلّذين يُقـتَلونَ بِأَنَّهم ظُلِموا و إنّ اللّهَ على نَصرِهم لَقديرٌ * الّذين أُخرِجوا مِن ديـرِهم بغيرِ حقّ إلاّ أن يَقولوا رَبُّنا اللّهُ...». (حج/22، 39و40) در احاديث آمده است كه شأن نزول اين‌آيات، پيامبر(صلى الله عليه وآله) ومهاجران صدر اسلامند و بر اهل بيت(عليهم السلام) نيز تطبيق داده شده‌است.[15]
تهديد به آواره‌سازى، پس از هجرت* نيز ادامه يافت تا آن‌جا كه سركرده منافقان با تكيه بر اقتدار خويش تأكيد مى‌كرد كه هرگاه به مدينه باز گردد، مسلمانان زبون را از آن‌جا بيرون براند: «يَقولونَ لَئِن رَجعنا إلى المَدينةِ لَيُخرِجَنَّ الأَعزُّ منهاالأَذلَّ و لِلّهِ العزّةُ و لِرَسولِه وَ لِلمؤمنينَ و لكنَّ المنـفِقين لايَعلمون» (منافقون/63‌،8) از اين‌رو مسلمانان موظّف شدند تا مشركان را از باب مقابله به مثل، از سرزمينشان (مكّه) بيرون برانند؛ چنان كه آنان پيش‌تر مسلمانان را از شهر و ديار خويش آواره ساخته بودند: «واقتُلوهم حيثُ ثَقِفتُموهم و أَخرِجوهم مِن حيثُ أخرَجوكُم و الفتنةُ أشدُّ مِن القَتلِ...‌.» (بقره/ 2، 191)
از جمله آواره شدگان صدر اسلام، يهود* بنى‌نضيرند كه بر اثر پيمان شكنى و مخالفت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و آزار مسلمانان به رغم آن‌كه دژهاى محكم خود را نگه‌دار خويش مى‌پنداشتند،
[16] از خانه* و كاشانه خود در مدينه (پس ازتخريب آن) آواره گشته، با برجاى گذاشتن عمده دارايى‌هاى خود،[17] به ناچار گروهى به خيبر و جمعى به سوى شام رهسپار شدند[18] و وعده يارى منافقان، به سبب وحشتى كه خداوند در دل‌هايشان افكنده بود، كارساز نشد[19]:«هوَالّذى أخرَجَ الّذينَ كَفروا مِن أهلِ‌الكِتـبِ مِن ديـرِهم لاِوّلِ الحَشرِ ماظَننتُم أن يَخرُجوا و ظَنّوا أنّهم مانِعَتُهم حُصونُهم مِن اللّهِ فَأَتـَـهم اللّهُ مِن حيثُ لم‌يَحتَسِبوا و قَذَفَ فى قُلوبِهم الرُّعبَ يُخرِبون بُيوتَهم بِأيديهِم و أيدى المُؤمِنينَ فَاعتَبِروا يـأولى الأبصـرِ.» (حشر/59‌،2)

پاداش آوارگان:

از نگاه قرآن، تحمّل آوارگى در راه خدا موجب آمرزش گناهان و بهره‌مندى از نعمت‌هاى بهشت است: «فالّذينَ هاجَروا و أُخرِجوا مِن ديـرِهم و أُوذوا فى سَبيلى و قـتَلوا و قُتِلوا لاَُكفِّرَنّ عَنهم سَيِّئاتِهم و لاَُدخِلَنَّهم جنّـت تَجرى مِن تحتِها الأنهـرُ ثواباً مِن عِندِ اللّهِ واللّهُ عِندهُ حُسنُ الثَّوابِ». (آل‌عمران/3، 195) اين پاداش الهى، از نظر برخى مفسّران به مهاجران آواره‌اى اختصاص دارد كه مشركان قريش آنان را از وطنشان مكّه بيرون راندند؛[20] امّا از نگاه برخى ديگر، هجرت در آيه، فراگير و شامل‌هجرت از شرك و گناه و دورى از وطن و خاندان است.[21]
هرچند خدا به مؤمنان فرمان آواره‌سازى خويشتن را نداده بود، قرآن با اذعان به دشوارى اين امر، تحمّل آوارگى را فقط از مؤمنان واقعى مى‌داند: «و‌لو أنّا كَتَبناعَليهم أنِ اقتُلوا أنفسَكم أو اخرُجوا مِن ديـرِكم ما فَعَلوهُ إلاّ قليلٌ مِنهم و لو أنَّهم فَعَلوا ما يُوعَظونَ به لَكانَ خَيراً لَهم و أشدَّ تَثبيتاً». (نساء/ 4،66) ضمير «عليهم» در اين آيه، به مؤمنان يا منافقان يا هر دو گروه اشاره دارد؛ هر چند ذيل آيه، با احتمال نخست سازگارتر است. از آن‌جا كه هدف مشركان از آواره‌سازى مؤمنان، محروميّت آنان از مسكن و سرپناه است، خداوند وعده مى‌دهد كه به جاى مكّه، آنان را در شهرى نيكو يعنى مدينه سكنا دهد[22] يا به آنان حالتى نيكو يعنى استيلا بر كافران عنايت كند: «والّذينَ هاجَروا فى‌اللّهِ مِن بعدِ ما ظُلِموا لَنُبوِّئَنَّهم فى‌الدُّنيا حَسنةً و لاَجرُ الأَخرةِ أكبرُ لو كانوا يَعلَمون». (نحل/16،41) قرآن، مهاجران نيازمندى را كه براى خشنودى خدا از سرزمين خود آواره و از دارايى‌هايشان محروم شده‌اند، صادقان واقعى خوانده، پناه دهندگانشان را در پاداش آنان شريك مى‌داند: «لِلفُقراءِ المُهـجِرينَ الّذين أُخرِجوا مِن ديـرِهم و أمولِهم يَبتَغونَ فَضلا مِن‌اللّهِ و رضوناً و يَنصُرونَ اللّهَ و رسولَه أولـئِك هم‌الصّـدِقون * والَّذِين تَبَوَّءو الدّارَ و الإيمـنَ مِن قَبلِهم يُحبّونَ مَن هاجرَ إلَيهم...». (حشر/59‌، 8‌و 9)

اهداف آواره‌سازى:

ستم‌گران در آواره‌ساختن ديگران انگيزه‌هاى متفاوتى دارند. از‌آن‌جا‌كه دعوت پيامبران به يكتاپرستى و ارزش‌هاى اخلاقى با قدرت‌طلبى و ديگر خواسته‌هاى نفسانى كافران و ستم‌كاران سازگارى نداشت، با هر وسيله‌اى به مقابله با پيامبران برمى‌خاستند.[23] بيرون راندن آنان از سرزمينشان كه از راه‌هاى متداول بوده، افزون بر محروميّت از مزاياى زندگى در وطن، آنان را از حمايت‌هاى سياسى و اجتماعى نظام‌هاى قبيله‌اى نيز محروم مى‌ساخت: «وقالَ الّذين كَفروا لِرُسُلِهم لَنُخرجَنَّكم مِن أَرضِنا أو لَتَعودُنّ فى مِلَّتِنا فأوحى إليهم ربُّهم لَنُهلِكنّ الظّـلِمين» (ابراهيم/14، 13) از اين رو در آيه‌اى ديگر، مؤمنانى را كه فقط به سبب اعتقاد به توحيدِ ربوبى از شهر و ديار خويش آواره شده‌اند، اجازه جهاد مى‌دهد: «أُذِن لِلّذين يُقـتَلون بِأَنَّهم ظُلِموا و إنّ اللّهَ على نَصرِهم لَقديرٌ * اَلّذين أُخرِجوا مِن ديـرِهم بغيرِ حقّ إلاّ أن يَقولوا ربُّنا اللّهُ...». (حج/22، 39 و 40) گاه تصرّف سرزمين، عامل آواره‌سازى است؛ چنان‌كه فرعون، موسى(عليه السلام)را متّهم مى‌كند كه مى‌خواهد مصريان را با جادوى خويش از سرزمينشان آواره سازد: «قالَ أجِئتَنا لِتُخرِجَنا مِن أرضِنا بِسحرِك يـموسى» (طه/20، 57) و به بزرگان قوم، درباره اين خطر هشدار مى‌دهد: «يُريدُ أن يُخرِجَكُم مِن أرضِكُم بِسِحرهِ فَماذا تَأمُرون». (شعراء/ 26، 35) موسى(عليه السلام)چنين قصدى نداشت؛ ولى نسبت اين اتّهام به او، به سبب تحريك مردم بر ضدّ او است و اين نشان مى‌دهد كه آواره‌سازى به قصد تصرّف سرزمين، امرى شناخته شده و نكوهيده بوده است. تصاحب امتيازهاى ديگران نيز گاهى انگيزه آواره‌سازى مى‌شود. برادران يوسف(عليه السلام)از اين كه او را نزد پدر محبوب‌تر يافتند، بر او رشك برده، به گمان اين كه با آواره و دور كردن وى از چشم پدر، جاى او را خواهند گرفت، كمر به اين توطئه بستند: «إذ قالوا لَيوسفُ وأخوه أحبُّ إلى أبينا مِنّا ونحنُ عصبةٌ إِنّ أبانا لَفى ضَلل مُبِين * اقتُلوا يوسفَ أو اطرَحوه أرضاً يخلُ لكم وجهُ أبيكم وَتَكونوا مِن بعدهِ قَوماًصـلحين.» (يوسف/12،8و9) برادران از اين جنايت طرفى نبستند؛ امّا از آيات پيشين بر مى‌آيد كه آواره‌سازى ديگران براى تصاحب امتيازهاى آنان امرى شناخته شده است؛ البتّه آواره‌سازى در مواردى به صورت كيفر جرم نيز مطرح است ( <=آواره‌سازى در نظام تشريع، همين مقاله)

كيفر آواره‌سازى:

آواره ساختنِ ظالمانه انسان‌ها عملى ناروا و در نگاه قرآن به منزله فتنه‌انگيزى و بدتر از كشتار است؛ بدين جهت، كيفرهايى براى اين عمل نكوهيده، شمرده شده كه ذلّت و خوارى دنيا و عذاب دردناك آخرت، از آن جمله است. بنى‌اسرائيل در پى سرپيچى از مفاد پيمان الهى و اقدام به كشتار و اخراج يك‌ديگر از شهر و ديار خود، به اين كيفر گرفتار آمدند: «و‌إذ أخَذنا ميثـقَكم لاتَسفِكون دِماءَكم و لاتُخرِجونَ أنفسَكم من ديـرِكم ثمّ أقرَرتُم و أنتم تَشهدون * ... فما جزاءُ مَن يَفعلُ ذلك مِنكم إلاّ خزىٌ فى الحيوةِ الدُّنيا و يومَ القيـمةِ يُرَدّونَ إلى أشَدِّ العَذابِ و ما اللّهُ بغفل عمّا تَعمَلونَ.» (بقره/2، 84و85) به گفته برخى مفسّران، «ذلك» مى‌تواند اشاره به قتل و آواره‌سازى يك‌ديگر در ميان بنى‌اسرائيل باشد.[24] خداوند، مشركان صدر اسلام را نيز كه قصد ريشه كن كردن اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله)را داشتند، بر اساس سنّت جارى خود در امّت‌هاى پيشين به عذاب استيصال تهديد مى‌كند: «وإن كادوا لَيَستَفِزّونَك مِن‌الأرضِ لِيُخرِجوك مِنها و إذاً لايَلبَثونَ خِلـفَك إلاّ قليلا * سُنّةَ مَن قد أرسَلنا قَبلَك مِن رُسلِنا و لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحويلا» (اسراء/17، 76 و 77) چنان‌كه در همين سوره درباره فرعون مى‌فرمايد: او قصد آواره ساختن بنى‌اسرائيل از وطنشان را داشت كه با تمام همراهانش نابود شد: «فأرادَ أن يَستَفِزَّهم مِن الأرضِ فَأغرَقنـه و مَن مَعه جَميعاً». (اسراء/17،103)

آواره‌سازى در نظام تشريع:

در مواردى، بيرون راندن افراد از خانه و كاشانه خود براى كيفر جرم، روا شمرده شده است:
1. مشركان مكّه براى مبارزه با گسترش اسلام، مسلمانان را از ديارشان (مكّه) آواره ساختند. مسلمانان در آغاز كه فاقد توان لازم بودند، به گذشت مأمور شدند: «فَاعفوا و اصفَحوا حَتّى يأتىَ اللّهُ بِأمرِه...» (بقره/2، 109) امّا چون ساز و برگ كافى به دست آوردند، به مقابله با كار نكوهيده آنان مأموريت يافتند: «وَ‌اقتُلوهم حيثُ ثَقِفتُموهم و أَخرِجوهم مِن حيثُ أَخرَجوكُم و الفتنةُ أشدُّ مِن‌القَتل...‌.» (بقره/2،191) بيش‌تر مفسّران، مقصود اين آيه را شهر مكّه دانسته‌اند؛ چه اين‌كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در فتح مكّه با بيرون راندن كافران به اين فرمان الهى، جامه عمل پوشاند.
[25]
2. تبعيد و آواره‌سازى از وطن، يكى از چهار نوع مجازاتى است كه قرآن براى محاربان با خدا و رسول و مفسدان و فتنه انگيزان در زمين تعيين كرده است: «إنّما جزؤا الّذين يُحارِبونَ اللّهَ و رسولَه و يَسعَونَ فِى الأرضِ فَساداً أن يُقَتَّلوا أو يُصلَّبوا أو تُقطَّعَ أيديهِم و أرجلُهم مِن خِلـف أو يُنفَوا مِن‌الأرضِ ذلِك لَهم خزىٌ فى الدُّنيا و لَهم فى‌الأخِرةِ عذابٌ عظيمٌ». (مائده/5‌،33) پيش‌بينى چهار نوع كيفر براى يك جرم، به شدّت و ضعف آن ناظر است و اخراج و نفى بلد، هرچند به شدّتِ كشتن و دارزدن و قطع دست و پا نيست، در جاى خود، از كار آمدترين راه‌هاى مقابله با تبه‌كارى به شمار مى‌رود؛ زيرا شخص در غربت، عمده توان خود را براى از سرگيرى فساد و محاربه از دست‌مى‌دهد.
3. بيرون راندن زن طلاق داده شده از خانه و كاشانه خود در صورتى كه مرتكب فحشا شود، جايز است و در غير اين صورت، جايز نيست:«يـأيُّها النّبىُّ إذاطَلَّقتُم النِّساءَ فَطَلِّقوهنّ لِعِدَّتهِنّ و أَحصوا العِدّةَ و اتَّقوا اللّهَ ربَّكم لاتُخرِجوهنّ من بُيوتِهنّ و لايَخرُجنَ إلاّ أن يَأتينَ بِفـحِشَة مُبيِّنة...‌.» (طلاق/65‌،1) در كتاب‌هاى فقه و تفسير، براى «فاحشه» مصاديقى چون زنا، ناسزاگويى، بدخُلقى با همسر و نافرمانى وى را برشمرده‌اند؛ ولى طبرى با تأكيد بر معناى لغوى آن (هركار زشتى كه از حدّ بگذرد) چون ابن‌عبّاس، هر گناهى را فاحشه دانسته است.
[26]
4. تهديد شدن بلقيس و درباريانش به آوارگى و اخراج ذليلانه از سرزمينشان از ناحيه سليمان(عليه السلام)كه براى گسترش توحيد و مقابله با سركشى در برابر پيامبران الهى بوده نيز مى‌تواند كيفرى براى شرك و مبارزه با يكتاپرستى به شمار آيد.(نمل/27،43 و 47)

حقوق آوارگان:

دست‌زدن به عمليات نظامى براى رهايى از آوارگى، بهترين راهى است كه براى مقابله باآواره‌سازى تشريع شده؛ ولى مى‌تواند از حقوق مسلّم آوارگان نيز تلقى‌گردد.
قرآن به ستم‌ديدگان آواره از وطن كه به ناحق و فقط به دليل يكتاپرستى، از سرزمين خود رانده شده‌اند، اجازه جهاد، و‌به نصرت الهى نويدشان مى‌دهد:«أُذِنَ لِلّذين يُقـتَلونَ بأنّهم ظُلِموا وَ إنّ اللّهَ عَلى نَصرِهم لَقديرٌ * الّذين أُخرِجوا مِن ديـرِهم بِغيرِ حَقّ إلاّ أَن‌يَقولوا ربُّنا اللّهُ و لَولا دفعُ اللّهِ النّاسَ بَعضَهم بِبَعض لهُدِّمت صَومعُ و بِيَعٌ و صَلوتٌ و مسجِدُ...». (حج/22، 39، 40) هنگامى كه گروهى از بنى‌اسرائيل براى جهاد در راه خدا، از پيامبرشان مى‌خواهند تا فرماندهى براى آنان برگزيند، آوارگى و رانده شدن از وطن و دورى از فرزندان خويش را دليل ضرورت اين مبارزه مى‌دانند: «قالَ هل عَسَيتُم إن كُتِبَ عَليكم القِتالُ ألاّ تُقـتلِوا قالوا و مَا لَنا ألاّ نُقـتِلَ فى سبيلِ اللّهِ و قدأُخرِجنا مِن ديـرِنا و أبنائِنا...». (بقره/2، 246) در آيات بعدى فلسفه اين دستور حكيمانه، ريشه‌كن كردن فساد و تبه‌كارى در زمين شناسانده شده است:«و‌لَولا دفعُ‌اللّهِ النّاسَ بَعضَهم بِبَعض لَفَسدتِ الأرضُ و لكِنَّ اللّهَ ذو فضل على العـلَمينَ». (بقره/2،251) در آيه‌اى ديگر كه مسلمانان را به دليل سستى در جهاد نكوهش مى‌كند، دشمنان را افرادى پيمان شكن و آغازگر جنگ شناسانده كه قصد داشتند پيامبر(صلى الله عليه وآله)را از شهر بيرون برانند: «أَلا تُقـتِلونَ قَوماً نَّكَثوا أَيمـنَهم و هَمّوا بِإخراجِ الرَّسولِ و هُم بَدءُوكُم أوَّلَ مرَّة أتَخشونَهم فَاللّهُ أَحقُّ أن تَخشَوه إن كُنتم مُؤمِنين». (توبه/9،13) زمخشرى اين آيه را به تصميم مشركان در دارالندوه مربوط مى‌داند كه پيمان شكنى، جنگ افروزى و آواره‌سازى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را سه دليل اساسى براى ضرورت مقابله با آنان معرّفى كرده است.
[27]
قرآن، مهاجران نيازمندى راكه براى خشنودى خدا از سرزمين خود آواره و از دارايى‌هايشان محروم شده‌اند، صادقان واقعى شمرده، آنان را سزاوار بهره‌مندى از«فيىء»مى‌داند، تا اموال، فقط ميان ثروتمندان دست به دست نگردد: «ما‌أفاءَ اللّهُ عَلى رَسولِه مِن أهلِ القُرى فَلِلّهِ و لِلرَّسولِ ولِذى‌القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ وابنِ‌السبيلِ كَى لايَكونَ دُولَةً بَينَ الأغنياءِ مِنكم... * لِلفُقراءِ المُهـجِرينَ الّذين أُخرِجوا مِن ديـرِهم و أمولِهم...». (حشر/59‌،7و8) گفتنى است كه برخى مفسّران، مقصود از ذى‌القربى در آيه پيشين را همان فقيران مهاجر در اين آيه، دانسته‌اند.[28] آيه بعد، به ستايش كسانى پرداخته كه مهاجران آواره را پناه داده، به آنان عشق مىورزند.

منابع:

احكام‌القرآن، ابن العربى؛ احكام‌القرآن، الجصاص؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تفسير التحرير والتنوير؛ تفسير راهنما؛ تفسيرالقمى؛ تفسير المنار؛ تفسيرنورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدّر المنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ فرهنگ فارسى، معين؛ الكشّاف؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مفردات الفاظ القرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
عليرضا ايمانى مقدم




[1] مفردات، ص‌833‌، «هجر».
[2] التبيان، ج3، ص506‌؛ احكام القرآن، جصاص، ج2، ص597 تا 601‌.
[3] تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌257؛ قمى، ج‌1، ص‌193.
[4] فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌171.
[5] روح‌المعانى، مج‌15، ج‌28، ص‌61‌.
[6] التحرير و التنوير، ج‌2، ص‌202؛ المنار، ج‌1، ص‌628‌.
[7] الكشّاف، ج‌3، ص‌330.
[8] الميزان، ج‌8‌، ص‌190.
[9] الميزان، ج‌14، ص‌172.
[10] الكشّاف، ج‌1، ص‌623‌.
[11] جامع البيان، مج4، ج‌6‌، ص‌249؛ تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌220.
[12] روض الجنان، ج‌12، ص‌180؛ قرطبى، ج10، ص‌141.
[13] جامع‌البيان، مج9، ج15، ص39؛ سيره ابن هشام، ج2، ص480.
[14] مجمع البيان، ج‌7، ص‌138؛ الدّرالمنثور، ج‌6‌، ص‌58‌.
[15] قمى، ج‌2، ص‌84‌؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌501‌.
[16] مجمع البيان، ج‌9، ص‌387.
[17] الكشّاف، ج‌4، ص‌498.
[18] مجمع البيان، ج‌9، ص‌386.
[19] همان، ج‌10، ص‌498.
[20] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌285.
[21] الميزان، ج‌4، ص‌88‌.
[22] مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌557‌.
[23] راهنما، ج‌9، ص‌52‌.
[24] راهنما، ج 1، ص 258.
[25] احكام‌القرآن، ابن‌عربى، ج1، ص‌355؛ الكشّاف، ج1، ص236.
[26] جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص170.
[27] الكشّاف، ج‌2، ص‌252.
[28]
قرطبى، ج‌18، ص‌14.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكدى

تكدى : درخواست كمك بلاعوض از ديگران

تكدى از ريشه «ك ـ د ـ ى» و در لغت به معناى صلابت[1]، حبس و منع و بخل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 548
ورزيدن[2] آمده است و در كاربرد عام زبان عربى و فارسى به معناى حاجت خواستن از ديگران و به تعبير ديگر آشكارا گدايى كردن است.[3] در متون عربى پيشين از آن به «سؤال»[4] و در نوشته هاى جديد بيشتر به «تسوُّل»[5] تعبير شده است. به كسى كه از ديگران حاجت مى طلبد «متكدى»[6] يا «سائل»[7] يا «متسوّل»[8] مى گويند.
تكدى به معناى اصطلاحى آن در قرآن كريم با واژه ها و تعبيرات گوناگونى آمده؛ از جمله: 1. سؤال و مشتقات آن كه 4 بار در قرآن به كار رفته است: «وءاتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ... والسّائِلين». (بقره/2، 177؛ نيز ذاريات /51، 19؛ معارج /70، 25؛ ضحى /93، 10)
2. قانع و معترّ: اين دو واژه به معناى فقير و محتاج اند، با اين تفاوت كه قانع به داشته هايش قانع است و از هيچ كس برآوردن حاجت را نمى خواهد؛ به خلاف معترّ.[9] اين مفهوم در احاديث اهل بيت(عليهم السلام) نيز آمده است.[10] عده اى هم گفته اند كه قانع از ديگران حاجت خود را درخواست مى كند؛ ولى معتر خود را در معرض كمك ديگران قرار مى دهد، بى آنكه از آنان كمك بخواهد.[11] هر يك از اين دو واژه يك بار در قرآن به كار رفته است: «واَطعِموا القانِعَ والمُعتَرَّ». (حج/22، 36)
3. مسكين به معناى فقير و تنگدست[12]؛ برخى گفته اند كه مسكين كسى است كه تنگدستى اش از فقير بدتر است و برخى وضع مالى او را بهتر از فقير دانسته اند[13] و عده اى بر آن اند كه فقير برخلاف مسكين، تنگدستى است كه كمك نمى طلبد.[14] از آن رو مسكين بدين نام خوانده مى شود كه وى با درخواست حاجت خود به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 549
خوارى مى افتد[15] يا همواره در مقابل ديگران خضوع مى كند.[16] در برخى احاديث شيعه[17] و اهل سنت[18] مسكين به «سائل» تفسير شده است. اين واژه بيش از 20 بار در قرآن به كار رفته است؛ از جمله آيه 24 قلم /68: «اَن لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين» ، آيه 8نساء/4، آيه 60 توبه /9 و آيه 8 انسان/76.
4. البائس الفقير و او كسى است كه بر اثر فقر و تنگدستى، در سختى و فشار قرار گيرد[19] يا زمينگير شود.[20] برخى گفته اند: مراد كسى است كه دست نياز به سوى ديگران مى گشايد.[21] چنين شخصى بائس ناميده مى شود، زيرا با دراز كردن دست خود به سوى ديگران نياز و دشوارى حال خود را آشكار مى سازد.[22]
قرآن كريم در اين آيات و آياتى ديگر به مباحث گوناگون درباره تكدى پرداخته است؛ مباحثى چون پيشينه تكدى در اقوام و ملل مختلف، ديدگاه اسلام در مورد آن، برخى احكام شرعى تكدى و راه هاى رفع نياز متكديان.

تكدى در ميان ملل مختلف:

تكدى ميان اقوام و ملل مختلف رواج داشته است و عوامل گوناگونى در پديد آمدن و گسترش آن مؤثرند؛ از جمله فقر و عوامل اقتصادى و عوامل فرهنگى و روانى. اين پديده در گذشته امرى طبيعى و بيشتر برخاسته از نياز افراد بوده؛ ولى به مرور زمان و با رشد اقتصادى جوامع، تكدى از وضعيت طبيعى خود خارج گشته است، به گونه اى كه گاه افرادى با هدف سودجويى و كسب درآمد از راه آسان، تكدى را حرفه خود برگزيده، با روش هاى مختلف از ديگران كمك مى خواهند.[23]
در قرآن كريم نمونه هايى از تكدى به گونه صريح يا ضمنى ذكر شده است كه بيشتر آن ها درباره نيازمندان واقعى است. در سوره قلم به ماجراى آزمايش «صاحبان باغ» اشاره شده است كه براى خوددارى از كمك كردن به مستمندان سائل، تصميم گرفتند كه شب هنگام يا صبح بسيار زود ميوه هاى باغ خود را بچينند؛ ولى خداوند با فرو فرستادن آتش، باغ و درختانشان را خاكستر كرد[24]: «اِنّا بَلَونـهُم كَما بَلَونا اَصحـبَ  
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 550
الجَنَّةِ اِذ اَقسَموا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحين * و لا يَستَثنون * فَطافَ عَلَيها طَـائِفٌ مِن رَبِّكَ وهُم نائِمون * فَاَصبَحَت كالصَّريم * ... * فَانطَـلَقوا و هُم يَتَخـفَتون * اَن لا يَدخُلَنَّهَا اليَومَ عَلَيكُم مِسكين». (قلم/68، 17 - 24) گفته اند كه اين آيات درباره افرادى از اهل حبشه[25] يا يمن[26] نازل شده كه پدرشان از ميوه هاى باغ به مستمندان متكدى كمك مى كرد؛ اما پس از مرگ او فرزندانش با نابخردانه خواندن كار وى بر آن شدند كه سائلان نيازمند را ازميوه هاى باغ محروم كنند.
آيات 11 - 13 انبياء /21 نيز به سرگذشت برخى اقوام پيشين اشاره كرده و آنان را به جهت بازگرداندن سائلان سرزنش كرده است[27]:«و كَم قَصَمنا مِن قَريَة ... لاتَركُضوا وارجِعوا اِلى ما اُترِفتُم فيهِ و مَسـكِنِكُم لَعَلَّكُم تُسـَلون». در آيه 88 يوسف/12 هم از آمدن فرزندان حضرت يعقوب(عليه السلام) در سال هاى قحطى به مصر ياد شده است كه به سبب اندك بودن متاع خود از حاكم مصر صدقه خواستند[28]: «يـاَيُّهَا العَزيزُ مَسَّنا واَهلَنَا الضُّرُّ و جِئنا بِبِضـعَة مُزجـة فَاَوفِ لَنَا الكَيلَ و تَصَدَّق عَلَينا اِنَّ اللّهَ يَجزِى المُتَصَدِّقين». به نظر برخى، هرچند آنان از خاندان نبوت به شمار مى رفتند، در آن زمان صدقه دادن به پيامبران ممنوع نبوده است[29]، همچنان كه برخى احاديث نيز اين نكته را ذكر كرده اند.[30] البته بر پايه اين ديدگاه كه صدقه بر همه انبيا حرام بوده است[31] گفته اند كه مراد از «تَصَدَّق عَلَينا» صدقه خواستن نبوده، بلكه مراد خوددارى نكردن حاكم مصر از فروش آذوقه به آنان[32] يا تقاضاى كاهش قيمت آذوقه از او[33] يا آزاد كردن بنيامين بوده است كه در آنجا زندانى بود.[34]
تكدى در صدر اسلام نيز رواج داشته است؛ از جمله درباره شأن نزول آيه 29 اسراء/17 گفته اند كه مردى مستمند نزد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)آمد و از آن حضرت كمك خواست. آن حضرت چون چيزى همراه نداشت، پيراهن خود را از تن درآورد و به سائل داد. اين آيه آن حضرت را به ميانه روى در انفاق فرمان داد[35]: «ولا تَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى  
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 551
عُنُقِكَ ولا تَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا». طبق روايتى ديگر، اين آيه در مورد زنى نازل شد كه پيراهن آن حضرت را درخواست كرده بود.[36]
در آيه 55 مائده/5 نيز از صدقه دادن به مستمندان در حال ركوع نماز ياد شده است: «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ و رَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا اَلَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلوةَ ويُؤتونَ الزَّكوةَ و هُم ركِعون». در شأن نزول اين آيه، منابع شيعه[37] و اهل سنت[38] گفته اند كه سائلى براى گرفتن كمك به مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد؛ ولى كسى به او كمك نكرد. در اين هنگام حضرت على(عليه السلام) كه در حال نماز بود، انگشتر خود را به وى بخشيد.
در آيات 5 - 8 انسان/76 هم از اطعام مسكين، يتيم و اسير به دست ابرار سخن به ميان آمده است: «اِنَّ الاَبرار... يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا و يَتيمـًا و اَسيرا».  اين آيات به نظر مفسران شيعه[39] و بسيارى از مفسران اهل سنت[40] در مورد اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) نازل شدند كه نذر كرده بودند براى شفاى امام حسن و امام حسين(عليهما السلام) روزه بگيرند و هنگام افطار طعام خود را با وجود نياز شديد، به مسكين و يتيم و اسيرى بخشيدند كه براى تكدى به در خانه آنان رفته بودند؛ همچنين بر پايه برخى احاديث، شأن نزول آيه 9 حشر/59 اين است كه سائلى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)كمك خواست؛ ولى چون در خانه آن حضرت چيزى نبود حضرت على(عليه السلام) وى را به خانه خود برد و غذاى خود را با وجود نياز به او داد:[41]«و يُؤثِرونَ عَلى اَنفُسِهِم ولَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ ومَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون».

نكوهش تكدى در اسلام:

برپايه اصلِ عزت نفس و پرهيز از آشكار كردن فقر كه در اسلام مورد تأكيد قرار گرفته است، در آيه 273 بقره/2 آن دسته از فقيرانى كه با وجود فقر شديد خويشتندارى و از تكدى پرهيز مى كنند، ستوده شده اند: «لِلفُقَراءِ الَّذينَ اُحصِروا فى سَبيلِ اللّهِ لايَستَطيعونَ ضَربـًا فِى الاَرضِ يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِيمـهُم لايَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا». اين آيه درباره «اصحاب صفّه»* نازل شد كه زير سايبانى در مسجد پيامبر سكونت داشتند؛ ولى با وجود احتياج، هيچ گاه دست نياز به سوى كسى دراز نكردند.[42] برخى گفته اند: از جمله «لايَسـَلونَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 552
النّاسَ اِلحافـًا»برمى آيد كه آنان بدون اصرار از ديگران درخواست كمك مى كردند[43]؛ ولى بيشتر مفسران استفاده چنين مفهومى را از آيه نپذيرفته و گفته اند كه قيد «اِلحافـًا» براى مذمت روش متداول تكدى و دور بودن اصحاب صفه از اين روش است.[44] تعبير «يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» در آيه نيز مؤيد اين ديدگاه است كه آنان بى اصرار نيز به تكدى مبادرت نمى كرده اند.[45]
بر پايه روايات، خداوند از آن رو حضرت ابراهيم(عليه السلام) را به دوستى خود برگزيد (نساء/4، 125) كه وى از هيچ كس چيزى نخواست[46] و حضرت موسى(عليه السلام) نيز به استناد آيه 24 قصص/28 در حال شدت احتياج، دست نياز به سوى خداوند دراز كرد نه مردم[47]: «رَبِّ اِنّى لِما اَنزَلتَ اِلَىَّ مِن خَير فَقير».
در احاديث نيز عزت نفس و پرهيز از تكدى ستوده شده و درخواست حاجت از ديگران ـ جز در موارد ضرورت ـ بشدت نكوهيده شده است.[48] بر اساس برخى روايات پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بيعت گروهى از مسلمانان را با اين شرط پذيرفت كه از ديگران چيزى درخواست نكنند.[49]
در روايات ديگر، تكدى سبب ضعيف شدن زبان، از ميان رفتن شجاعت و حريت و آزادگى انسان[50]، باز شدن 70 باب فقر*[51] و طولانى شدن محاسبه اخروى[52] شمرده شده است؛ همچنين آيات و احاديثى كه عزت را از آنِ خدا و رسول و مؤمنان دانسته و ذلت مؤمن را نكوهش كرده[53]، مانند آيه 8 منافقون /63 به گونه اى ضمنى، تكدى را ناپسند شمرده اند.

تكدى از ديدگاه فقهى:

حكم فقهى تكدى از ديگران نسبت به افراد گوناگون با لحاظ موقعيت آنان متفاوت است؛ به نظر برخى از فقها درخواست حاجت مالى در صورت نياز شديد و ضرورت، جايز و گاه واجب است[54] و بعضى جواز اين امر را از يكى از فقرات آيه 273 بقره/2
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 553
برداشت كرده اند: «لا يَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا»، زيرا در اين بخش آيه اصرار فقيران مؤمن در درخواست مال نفى گرديده است كه مفهوم آن، جواز درخواست حاجت از ديگران بدون اصرار كردن است.[55]
برخى نيز جواز اين امر را از آيات متعددى كه مؤمنان را به كمك كردن به سائلان فراخوانده، استفاده كرده اند[56]؛ مانند آيه 10 ضحى /93: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر» ؛ با اين استدلال كه اگر درخواست كمك مالى همواره ناروا مى بود، كمك كردن به متكدى نيز به سبب تعاون بر حرام جايز نمى بود. بر اين اساس طبق برخى احاديث، تكدى در مواردى مانند فقر شديد، بدهكارى[57] يا براى پرداخت ديه جايز است.[58]
بعضى در صورت غنى بودن شخص، تكدى را حرام[59] يا مكروه شمرده[60] و برخى درخواست كمك از ديگران را بدون نياز شديد، خوردن مال به باطل و مصداق آيه 188 بقره/2 دانسته[61]: «و لاتَأكُلوا اَمولَكُم بَينَكُم بِالبـطِـلِ» و در برخى احاديث چنين متكديانى مصداق آيه 77 آل عمران/3 دانسته شده اند كه بر اثر آن خداوند به چنين كسانى در قيامت نگاه نكرده، آنان را پاك نمى كند و آنان گرفتار عذاب الهى اند[62]: «و لا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم و لَهُم عَذابٌ اَلِيم». برپايه احاديث نيز درخواست حاجت براى افزايش ثروت، آتش[63] يا گردآورى پاره هاى آتش[64] و مشمول كيفر اخروى به شمار رفته است.[65]

گواهى دادن متكدى:

عدالت از جمله شرايط گواهان است كه در قرآن كريم به آن ها اشاره شده است؛ مانند آيه 2 طلاق/65:«و اَشهِدوا ذَوى عَدل مِنكُم» ؛ اما به استناد احاديث، متكدى صلاحيت گواهى دادن ندارد.[66] برخى روايات علت اين حكم را آن دانسته اند كه متكدى با دريافت مال خشنود و با محروم شدن از آن ناخرسند مى گردد.[67]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 554
به نظر برخى فقها متكدى به سبب خوارى نفس قابل اعتماد نيست[68]، از اين رو نمى توان عدالت او را احراز كرد.[69] به نظر مشهور فقهاى شيعه[70] و برخى از فقهاى اهل سنت[71] نيز گواهى متكدى پذيرفته نيست، مگر در موارد ضرورى[72] يا اشياى كوچك و كم ارزش[73]يا در امور غير مالى همچون قتل و جرح و قذف و مانند آن.[74]

كمك رسانى به متكدى:

از آنجا كه تكدى از نگاه اسلام در مواقع ضرورت مباح و گاه لازم شمرده مى شود، كمك كردن به اين گونه متكديان از ديدگاه قرآن پسنديده و داراى پاداش است: «و يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا ويَتيمـًا و اَسيرا... فَوَقـهُمُ اللّهُ شَرَّ ذلِكَ اليَومِ ولَقـّـهُم نَضرَةً و سُرورا * و جَزهُم بِما صَبَروا جَنَّةً و حَريرا» (انسان/76، 8 ، 11 - 12) و گاه اين كار بر مؤمنان واجب شده است[75]: «و اَطعِموا القانِعَ والمُعتَرَّ» (حج/22، 36) و مسلمانان از راندن سائلان و پرهيز از يارى كردن آن ها منع شده اند: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر» (ضحى/93،10) و گرنه به عذاب اخروى گرفتار مى آيند: «ما سَلَكَكُم فى سَقَر * ... و لَم نَكُ نُطعِمُ المِسكين». (مدثّر/74، 42 ، 44) در احاديث نيز مؤمنان به كمك كردن به متكديان نيازمند ترغيب شده[76] و بر پايه احاديث يكى از علل ديگرى كه خداوند حضرت ابراهيم(عليه السلام) را دوست خود قرارداد آن بود كه هيچ سائلى را از خود نراند.[77]
آيات و روايات مزبور، شامل سائلانى نيز مى شود كه فقر يا غناى آنان براى ما نامعلوم است، چنان كه در برخى احاديث آمده است كه به سائل كمك كنيد، هرچند سوار بر اسب باشد[78] يا عنان اسب او از نقره باشد.[79] اگر كسى به غناى متكدى يقين داشته باشد يا بداند كه وى از مال دريافتى در راه گناه استفاده مى كند، بر اساس ادله اى مانند آيه 2 مائده/5 كه از تعاون بر گناه منع كرده است: «و لاتَعاونوا عَلَى الاِثمِ والعُدون» ، مى توان گفت كه كمك كردن به او جايز نيست.

راه هاى رفع نياز متكدى:

چون
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 555
متكدى ممكن است در واقع مصداق يكى از عناوين فقير، مسكين، ابن السبيل* و مانند اين ها باشد، براى برطرف كردن نيازهاى او مى توان از احكامى كه مورد مصرف آن ها يكى از اين موارد است، بهره جست؛ مانند مصارف زكات* كه در آيه 60 توبه /9 ذكر شده است[80]: «اِنَّمَا الصَّدَقـتُ لِلفُقَراءِ والمَسـكين ... وابنِ السَّبيل». برخى مفسران «مساكين» را در اين آيه فقرايى دانسته اند كه حاجت خود را اظهار مى كنند[81]، چنان كه شخص در راه مانده (ابن السبيل) در آيه نيز مى تواند يكى از مصاديق سائل باشد.
بر پايه آياتى نيز قرآن در اموال انسان ها حقى براى متكديان و افراد محروم نهاده است: «وفى اَمولِهِم حَقٌّ لِلسّائِلِ والمَحروم» (ذاريات/51،19؛ نيز معارج/70،24) كه به نظر بسيارى از مفسران «حق» در اين آيات، زكاتى است كه خداوند براى اين افراد در اموال انسان ها گذاشته است.[82] بر اساس برخى روايات مراد از «حق» در اين آيات، اموالى است كه مؤمنان نذر مى كنند كه روزانه يا هفتگى يا ماهيانه به سائلان بپردازند.[83]
و به همين ترتيب، اعطاى كمك مالى به متكديان مى تواند از موارد مصرف انفال (مذكور در آيه 7 حشر/59) و خمس (ياد شده در آيه 41 انفال/8) باشد (براى تفصيل => انفال، خمس، زكات، كفاره)، چنان كه در آيات متعدد ديگر منع كنندگان از زكات و ديگر حقوق واجب مساكين، شايسته عذاب الهى دانسته شده اند[84]: «و لايَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين». (حاقّه/69، 24؛ نيز مدثّر/74، 42، 44 ، فجر /89، 18) برخى مفسران مراد را كسانى دانسته اند كه وقتى سائلى نزد آنان مى آيد، ديگران را به اطعام* وى وا نمى دارند.[85]
از جمله منابع تأمين نياز سائلان، گوشت قربانى در مناسك حج است: «والبُدنَ جَعَلنـها لَكُم مِن شَعـئِرِ اللّهِ ... فَاِذا وجَبَت جُنوبُها فَكُلوا مِنها واَطعِموا القانِعَ والمُعتَر»(حجّ/22، 36)؛«فَكُلوا مِنها و اَطعِموا البائِسَ الفَقير». (حج/22،28) در احاديث شيعه[86] و اهل سنت[87] نيز اين موضوع هست و بر پايه آن، بسيارى از فقها اطعام فقرا ـ اعم از سائل و غير سائل ـ را از گوشت قربانى واجب[88] و شمارى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 556
مستحب شمرده اند[89] و بيشتر آن ها بر آن اند كه بايد ثُلث گوشت قربانى را صدقه دهد[90] و برخى به دادن نيمى از قربانى فتوا داده اند.[91]
اموال ديگرى كه مى توان از آن نياز برخى متكديان را برآورد، اموال مانده از ميت است، از اين رو قرآن كريم در آيه 8 نساء/4 به مؤمنان فرمان داده است كه اگر هنگام تقسيم ارث، مساكين در مجلس حضور يافتند، مقدارى از اموال ميت را به آن ها بدهيد: «و اِذا حَضَرَ القِسمَةَ اُولوا القُربى واليَتـمى والمَسـكينُ فَارزُقوهُم مِنه». عده اى دادن بخشى از ارث به اين افراد از جمله سائلان را واجب دانسته اند[92]؛ اما برخى گفته اند كه اين آيه با آيات ارث نسخ شده است و اين حكم را مربوط به صدر اسلام دانسته اند[93] و عده اى ضمن رد نسخ، آن را حكمى استحبابى شمرده اند كه ورثه ميت بهتر است به آن عمل كنند.[94]
راه ديگر كمك به متكديان نيازمند، انفاق هاى مستحب است كه آيات متعددى مؤمنان را بدان ترغيب كرده اند؛ در آيه 177 بقره/2 كمك كردن به سائلان از جمله وجوه نيكى به شمار رفته و كمك كنندگان، صادق و باتقوا خوانده شده اند: «ولـكِنَّ البِرَّ مَن ءامَنَ بِاللّه ... و ءاتَى المالَ عَلى حُبِّه ... السّائِلين... اُولـئِكَ الَّذينَ صَدَقوا واُولـئِكَ هُمُ المُتَّقون». برخى مراد از «المالَ» را در اين آيه زكات و ديگر انفاق هاى واجب[95] و عده اى اعم از انفاق هاى واجب و مستحب[96] و شمارى ديگر صرفاً انفاق هاى مستحب دانسته اند.[97]
آيات 5 - 22 انسان /76 و آيه 55 مائده/5 نيز به انفاق هاى مستحب اشاره دارد كه قرآن در اين آيات با مدح انفاقگران، مسلمانان را به كمك كردن به سائلان نيازمند ترغيب كرده است؛ همچنين برخى مفسران يكى از مصاديق حق در آيه 141 انعام/6 را كه قرآن به پرداخت آن فرمان داده است: «وءاتوا حَقَّهُ يَومَ حَصادِه» صدقات مستحب دانسته اند كه به متكديان و مساكين مى دهند.[98] (=> انفاق)

آداب و شيوه هاى كمك رسانى به متكدى:

شمارى از آداب و شيوه هاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 557
پسنديده كمك به متكديان در قرآن كريم ذكر شده اند؛ از جمله:

1. گفتار و كردار شايسته با متكديان:

در آيه 10 الضحى /93 از رفتار خشونت آميز با سائلان منع شده است[99]: «و اَمَّا السّائِلَ فَلا تَنهَر». در تفسير آيه گفته شده است كه هنگام مراجعه متكدى بايد چيزى به او بخشيد و گرنه با وى به گونه ملايم و شايسته سخن گفت[100]؛ همچنين در آيه اى ديگر به سخن گفتن با سائلان به گونه لطف آميز و شايسته، در صورت كمك نكردن به آنان، توصيه شده است[101]: «و اِمّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَة مِن رَبِّكَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولاً مَيسورا».(اسراء/17،28) در شأن نزول اين آيه نقل شده است هنگامى كه سائلى نزد پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) مى آمد، اگر مالى نزد آن حضرت نبود، براى آنكه به سائل پاسخ منفى ندهد، سكوت مى فرمود تا خداوند رزقى را براى او برساند. اين آيه آن حضرت را به سخن گفتن با گفتار نيك در اين گونه موارد فرمان داد[102]؛ همچنين نقل شده است كه در اين گونه موارد، حضرت مى فرمود: خداوند تو و ما را از فضل خود روزى دهد.[103]برخى گفته اند كه «قول ميسور» در آيه، گفتن جملات «رزقك اللّه» و «بارك اللّه فيك» و مانند اين هاست[104] و عده اى آن را وعده نيكو[105] و بعضى هرگونه سخن نيك و محبت آميز دانسته اند.[106] آيه 8 نساء/4 نيز در مورد سائلان چنين توصيه كرده است.
در آيه 263 بقره/2 افزون بر شايسته سخن گفتن، به بخشش و عفو متكديان نيز سفارش شده است: «قَولٌ مَعروفٌ و مَغفِرَةٌ خَيرٌ مِن صَدَقَة يَتبَعُها اَذىً». شمارى از مفسران «مَغفِرَةٌ» را در اين آيه، عفو متكديانى دانسته اند كه نياز خود شان را به گونه اى خشونت آميز و ناپسند اظهار مى كنند.[107]

2. حفظ آبروى متكديان:

در متون دينى بر ضرورت رعايت كرامت انسانى و احترام متكديان سخت تأكيد شده، از اين رو توصيه شده است تا مى شود كمك كردن به آن ها پنهانى صورت گيرد، بر اين اساس قرآن كريم صدقه پنهانى را بهتر و داراى پاداشى بيشتر دانسته است: «اِن تُبدوا الصَّدَقـتِ فَنِعِمّا هِىَ واِن تُخفوها و تُؤتوهَا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 558
الفُقَراءَ فَهُوَ خَيرٌ لَكُم و يُكَفِّرُ عَنكُم مِن سَيِّـاتِكُم» (بقره/2،271)، زيرا چنين صدقه اى افزون بر حفظ آبروىِ نيازمند، از ريا نيز به دور است.[108] برخى نيز واژه «مَغفِرَةٌ» را در آيه 263 بقره/2 به معناى پنهان داشتن سائل و نيز صدقه اى دانسته اند كه به او داده مى شود.[109]
در روايات و سيره اهل بيت(عليهم السلام) نيز بر نگهداشتن آبروى سائلان نيازمند بسيار تأكيد و توصيه شده است كه پيش از درخواست متكدى، به وى كمك شود.[110] حضرت على(عليه السلام) براى حفظ آبروى متكدى گاه چراغ را خاموش مى كرد[111]، يا امام رضا(عليه السلام)بدون باز كردن در به سائل كمك مى كرد[112]؛ همچنين احاديث بر انفاق شبانه تأكيد دارند.[113]
افزون بر شرايط و آداب ياد شده، چون كمك مالى به متكدى مصداق انفاق واجب يا مستحب به شمار مى رود، رعايت كردن شرايط و آداب انفاق كه در قرآن كريم بر آن ها تأكيد شده در اينجا نيز شايسته است؛ مانند كمك كردن از اموال مرغوب و محبوب، پرهيز از منت گذارى و آزاررسانى به سائلان و انفاق از مال حلال. (=> انفاق*)

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م. 370 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ اسباب النزول، الواحدى (م. 468 ق.)، قاهرة، الحلبى و شركاه، 1388 ق؛ اقرب الموارد، الشرتونى اللبنانى، تهران، دارالاسوة، 1416 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ بداية المجتهد، ابن رشد القرطبى (م. 595 ق.)، به كوشش خالد العطار، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205 ق.)، بيروت، مكتبة الحيات؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحف العقول، حسن بن شعبة الحرانى (م. قرن4 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، المكتبة المرتضويه؛ ترتيب العين، خليل (م. 175 ق.)، به كوشش المخزومى و ديگران، دارالهجرة، 1409 ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن عاشور (م. 1393 ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير الجلالين، جلال الدين المحلى (م. 864 ق.)، جلال الدين السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير العياشى، العياشى (م. 320 ق.)، به كوشش رسولى محلاّتى، تهران، المكتبة العلمية الاسلاميه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش العراقى، قم، نشر اسلامى، 1407 ق؛ تفسير المنار، رشيد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 559
رضا (م. 1354 ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش؛ تهذيب الكمال، المزى (م. 742 ق.)، به كوشش بشار عواد، بيروت، الرسالة، 1415 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ الخصال، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1416 ق؛ الخلاف، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418 ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1365 ق؛ الدروس الشرعيه، الشهيد الاول (م. 786 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1412 ق؛ ذخيرة المعاد، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ روح المعانى، الآلوسى (م. 1270 ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417 ق؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م. 554 ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375 ش؛ زادالمسير، جمال الدين الجوزى (م. 597 ق.)، به كوشش محمد عبدالله، بيروت، دارالفكر، 1407 ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضوية؛ زمينه (ماهنامه)، تهران، سازمان اقتصادى كوثر؛ سبل السلام، الكحلانى (م. 1182 ق.)، مصر، مصطفى البابى، 1379 ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. 598 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411 ق؛ السنن الكبرى، البيهقى (م. 458 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416 ق؛ شرح الاخبار فى فضائل الائمة الاطهار(عليهم السلام)، النعمان المغربى (م. 363 ق.)، به كوشش جلالى، قم، نشر اسلامى، 1414 ق؛ الصحاح، الجوهرى (م. 393 ق.)، به كوشش عبدالغفور العطارى، بيروت، دارالعلم للملايين، 1407 ق؛ عدة الداعى، ابن فهد الحلى (م. 841 ق.)، به كوشش موحد قمى، دارالكتب الاسلامى؛ العروة الوثقى، سيد محمد كاظم (م. 1337 ق.)، بيروت، اعلمى، 1409 ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش بحرالعلوم، نجف، مكتبة الحيدرى، 1385 ق؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، الصدوق (م. 381 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1404 ق؛ عيون الحكم والمواعظ، على بن محمد الليثى (م. قرن6)، به كوشش حسنى، قم، دارالحديث، 1376 ش؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفة؛ الفصول المهمة فى اصول الائمه(عليهم السلام)، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، به كوشش قائينى، قم، معارف اسلامى امام رضا(عليه السلام)، 1418 ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ فيض القدير، المناوى (م. 1031 ق.)، به كوشش احمد عبدالسلام، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419 ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817 ق.)، بيروت، دارالعلم؛ قرب الاسناد، الحميرى (م. قرن 3 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1413 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كتاب الشهادات، تقرير بحث آية الله گلپايگانى (م. 1414 ق.)، سيد على حسينى، قم، دارالقرآن الكريم، 1405 ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م. 538 ق.)، قم، بلاغت، 1415 ق؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. 1051 ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ كشف الغطاء، كاشف الغطاء (م. 1227 ق.)، اصفهان، مهدوى؛ كفاية الاحكام (كفاية الفقه)، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، اصفهان، مدرسة صدر مهدوى؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، قم، ادب الحوزة، 1405 ق؛ لغت نامه، دهخدا (م. 1334 ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت نامه و دانشگاه تهران، 1373 ش؛ المبسوط فى فقه الاماميه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مكتبة المرتضوية؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 560
مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416 ق؛ المحلى بالآثار، ابن حزم الاندلسى (م. 456 ق.)، به كوشش احمد شاكر، بيروت، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1412 ق؛ المدونة الكبرى، مالك بن انس (م. 179ق.)، مصر، مطبعة السعادة؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416 ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، بيروت، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1408 ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. 1245 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1415 ق؛ مسند احمد، احمدبن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار صادر؛ المصنّف، عبدالرزاق الصنعانى (م. 211 ق.)، به كوشش حبيب الرحمن، المجلس العلمى؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361 ش؛ معانى القرآن،النحاس (م. 338 ق.)، به كوشش الصابونى، عربستان، جامعة ام القرى، 1409 ق؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، احمد فتح الله، 1415 ق؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م. 395 ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412 ق؛ المعجم القانونى، حارث سليمان الفاروقى، بيروت، مكتبة لبنان، 1991 م؛ المعجم الكبير، الطبرانى (م. 360 ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ معراج السعاده، احمد نراقى (م. 1245 ق.)، قم، هجرت، 1378 ش؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامة (م. 620 ق.) و عبدالرحمن بن قدامة (م. 682 ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ المقنع، الصدوق (م. 381 ق.)، قم، مؤسسة الامام الهادى(عليه السلام)، 1415 ق؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ منهاج الصالحين (فتوى، معاملات)، سيد على السيستانى، قم، ستاره، 1416 ق؛ موسوعة نضرة النعيم(صلى الله عليه وآله)، صالح بن عبدالله، جدة، دارالوسيلة، 1420 ق؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ النهايه، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش آغا بزرگ تهرانى، بيروت، دارالكتاب العربى، 1400 ق؛ نهج البلاغه، الرضى، (م 406 ق.)، به كوشش عبده، بيروت، دارالمعرفة، 1387 ق؛ نهج السعاده، محمد باقر المحمودى، بيروت، التضامن الفكرى، 1385 ق؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1412 ق؛ الوسيلة الى نيل الفضيله، محمد بن على الطوسى ابن حمزه (م. 560 ق.)، به كوشش محمد الحسون، قم، مكتبة النجفى، 1408 ق؛ هداية العباد، سيد محمد رضا گلپايگانى (م. 1414 ق.)، قم، دارالقرآن الكريم، 1405 ق.
سيد عباس رضوى




[1]. ترتيب العين، ج 5، ص 395 - 396؛ تاج العروس، ج 10، ص 310؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 24، «كدى».
[2]. الصحاح، ج 6، ص 2472؛ لسان العرب، ج 15، ص 217؛ القاموس المحيط،ج 4، ص 382، «كدى».
[3]. اقرب الموارد، ج 4، ص 529، «كدى»؛ لغت نامه، ج 4، ص 6048، «تكدى»؛ نضرة النعيم، ج 9، ص 4168.
[4]. معجم الفاظ الفقه الجعفرى، ص 221؛ القاموس الفقهى، ص 198؛ لسان العرب، ج 11، ص 318، «سأل».
[5]. نضرة النعيم، ج 9، ص 4168؛ المعجم القانونى، ج 2، ص726 - 727.
[6]. لغت نامه، ج 13، ص 20209؛ فرهنگ بزرگ سخن، ج 7، ص 6657، «متكدى».
[7]. لسان العرب، ج 11، ص 318، «سأل»؛ المبسوط، ج 1، ص 247؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98.
[8]. المعجم القانونى، ج 2، ص 452؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98؛ نضرة النعيم، ج 9، ص 4168.
[9]. جامع البيان، ج 17، ص 220؛ التبيان، ج 7، ص 319؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 163.
[10]. قرب الاسناد، ص 353؛ الكافى، ج 3، ص 565؛ ج 4، ص 500؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 199.
[11]. جامع البيان، ج 17، ص 221؛ احكام القرآن، ج 3، ص 319؛ جواهرالكلام، ج 19، ص 163.
[12]. القاموس الفقهى، ص 178؛ تاج العروس، ج 9، ص 237، «سكن»؛ معجم الفاظ الفقه الجعفرى، ص 389.
[13].مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ لسان العرب، ج 13، ص 214 - 216، «سكن»؛ القاموس الفقهى، ص 178.
[14]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ الفروق اللغويه، ص 411 - 412؛ احكام القرآن، ج 3، ص 157.
[15]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ التفسير الكبير، ج 16، ص 109؛ العروة الوثقى، ج 4، ص 98.
[16]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 345؛ معانى القرآن، ج 3، ص 221؛ فيض القدير، ج 5، ص 459.
[17]. معانى الاخبار، ص 208؛ الصافى، ج 3، ص 379؛ بحارالانوار، ج 96، ص 287.
[18]. جامع البيان، ج 10، ص 203؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 251.
[19]. تفسير قرطبى، ج 12، ص 49؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 356 - 357؛ الصافى، ج 3، ص 375.
[20]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 357.
[21]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ احكام القرآن، ج 3، ص 309؛ مجمع البيان، ج 7، ص 146.
[22]. احكام القرآن، ج 3، ص 309؛ الفروق اللغويه، ص 90.
[23]. زمينه، ش 43 - 44، «تكدى گرى آبستن آسيبهاى اجتماعى».
[24]. تفسير قمى، ج 2، ص 382؛ التبيان، ج 10، ص 80 - 81؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 433.
[25]. جامع البيان، ج 29، ص 36؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 434؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 253.
[26]. مجمع البيان، ج 10، ص 92؛ تفسير قرطبى، ج 18، ص 239؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 434.
[27]. مجمع البيان، ج 7، ص 76؛ روض الجنان، ج 13، ص 211؛ نمونه، ج 13، ص 367.
[28]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ التبيان، ج 6، ص 186؛ زادالمسير، ج 4، ص 209.
[29]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ التبيان، ج 6، ص 187؛ احكام القرآن، ج 3، ص 230.
[30]. التبيان، ج 6، ص 187؛ تفسير قرطبى، ج 9، ص 254.
[31]. المقنع، ص 176؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 33؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 506.
[32]. احكام القرآن، ج 1، ص 583.
[33]. احكام القرآن، ج 3، ص 230؛ التبيان، ج 6، ص 187.
[34]. جامع البيان، ج 13، ص 71؛ مجمع البيان، ج 5، ص 450؛ زادالمسير، ج 4، ص 209.
[35]. تفسير قمى، ج 2، ص 18؛ بحارالانوار، ج 93، ص 164؛ نورالثقلين، ج 3، ص 159.
[36]. اسباب النزول، ص 194؛ مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ نورالثقلين، ج 3، ص 158.
[37]. تفسير قمى، ج 1، ص 170؛ مجمع البيان، ج 3، ص 362؛ فقه القرآن، ج 1، ص 116.
[38]. جامع البيان، ج 6، ص 389؛ التفسير الكبير، ج 12، ص 26؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 221.
[39]. تفسير قمى، ج 2، ص 398؛ مجمع البيان، ج 10، ص 209؛ الميزان، ج 20، ص 132.
[40]. الكشاف، ج 4، ص 670؛ الدرالمنثور، ج 6، ص 299؛ فتح القدير، ج 5، ص 349.
[41]. نورالثقلين، ج 5، ص 286؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 462؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 215.
[42]. الكشاف، ج 1، ص 318؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 357؛ نورالثقلين، ج 1، ص 289.
[43]. كنزالدقائق، ج 1، ص 661؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 342 - 343؛ الميزان، ج 2، ص 400.
[44]. مجمع البيان، ج 2، ص 203؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 343؛ الميزان، ج 2، ص 399.
[45]. جامع البيان، ج 3، ص 136؛ مجمع البيان، ج 2، ص 203؛ احكام القرآن، ج 1، ص 561.
[46]. نورالثقلين، ج 1، ص 554؛ كنزالدقايق، ج 2، ص 634؛ بحارالانوار، ج 93، ص 150.
[47]. نهج البلاغه، خطبه 160؛ نورالثقلين، ج 4، ص 121؛ بحارالانوار، ج 13، ص 50.
[48]. الكافى، ج 4، ص 12؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 68؛ وسائل الشيعه، ج 17، ص 32.
[49]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 443؛ عدة الداعى، ص 90؛ المعجم الكبير، ج 18، ص 40.
[50]. عيون الحكم والمواعظ، ص 20؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1222.
[51]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 438؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 221؛ عدة الداعى، ص 91.
[52]. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 375؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 441؛ بحارالانوار، ج 74، ص 60 - 61.
[53]. الكافى، ج 5، ص 63؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 157؛ الفصول المهمه، ج 2، ص 229.
[54]. كشف الغطاء، ج 2، ص 364؛ جواهرالكلام، ج 31، ص 374؛ كشاف القناع، ج 6، ص 248.
[55]. زبدة البيان، ص 194؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 343 - 344.
[56]. معراج السعاده، ص 362.
[57]. الدرالمنثور، ج 1، ص 363؛ بحارالانوار، ج 93، ص 156؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1224.
[58]. مسند احمد، ج 3، ص 114 ، 127؛ الخصال، ص 135؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 447.
[59]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 436؛ تفسير المنار، ج 2، ص 116؛ ج 3، ص 89؛ كتاب الشهادات، ص 177.
[60]. هداية العباد، ج 2، ص 167؛ منهاج الصالحين، ج 2، ص 427.
[61]. تفسير المنار، ج 2، ص 195.
[62]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 438؛ بحارالانوار، ج 76، ص 112؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1225.
[63].مسند احمد، ج 2، ص 231؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 224؛ بحارالانوار، ج 93، ص 156.
[64]. الدرالمنثور، ج 1، ص 360؛ كنزالعمال، ج 6، ص 495؛ ميزان الحكمه، ج 2، ص 1225.
[65]. فتح البارى، ج 3، ص 267 - 268؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 437؛ بحارالانوار، ج 7، ص 223.
[66]. الكافى، ج 7، ص 396؛ تهذيب الاحكام، ج 6، ص 244؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 443.
[67]. تهذيب الاحكام، ج 6، ص 244؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 382؛ مختلف الشيعه، ج 8، ص 486.
[68]. مختلف الشيعه، ج 8، ص 487؛ جواهرالكلام، ج 41، ص 81.
[69]. مستند الشيعه، ج 18، ص 261.
[70]. الدروس، ج 2، ص 131؛ مسالك الافهام، ج 14، ص 199؛ كفاية الاحكام، ص 283.
[71]. المدونة الكبرى، ج 5، ص 153؛ حاشية الدسوقى، ج 4، ص 175.
[72]. مسالك الافهام، ج 4، ص 199؛ كفاية الاحكام، ص 283.
[73]. المدونة الكبرى، ج 5، ص 138 ، 153.
[74]. حاشية الدسوقى، ج 4، ص 175.
[75]. السرائر، ج 1، ص 598؛ مختلف الشيعه، ج 4، ص 286؛ المغنى، ج 11، ص 109.
[76]. الكافى، ج 4، ص 20؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 70 - 71؛ تحف العقول، ص 300.
[77]. علل الشرايع، ج 1، ص 34؛ عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج 1، ص 82؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 441.
[78]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 69؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 417؛ كنزالعمال، ج 6، ص 346.
[79]. الدرالمنثور، ج 1، ص 171؛ ج 2، ص 29؛ المصنف، ج 3، ص 7.
[80]. مجمع البيان، ج 5، ص 74؛ تفسير جلالين، ص 250؛ الميزان، ج 9، ص 310.
[81]. احكام القرآن، ج 3، ص 157؛ التبيان، ج 5، ص 243؛ معانى القرآن، ج 3، ص 220.
[82]. مجمع البيان، ج 9، ص 259؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 38؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 251.
[83]. الكافى، ج 3، ص 499؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 47؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 35.
[84]. مجمع البيان، ج 10، ص 110؛ سبل السلام، ج 4، ص 197؛ بحارالانوار، ج 7، ص 84.
[85]. تفسير قرطبى، ج 20، ص 52.
[86]. من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 493؛ معانى الاخبار، ص 208؛ تهذيب الاحكام، ج 5، ص 223.
[87]. جامع البيان، ج 17، ص 195؛ السنن الكبرى، ج 9، ص 293.
[88]. السرائر، ج 1، ص 598؛ مجمع الفائده، ج 7، ص 286؛ مختلف الشيعه، ج 4، ص 285.
[89]. النهايه، ص 261؛ الوسيله، ص 184؛ ذخيرة المعاد، ج 3، ص 670.
[90]. الخلاف، ج 2، ص 347؛ بداية المجتهد، ج 1، ص 352؛ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 385.
[91]. الخلاف، ج 2، ص 347؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 47.
[92]. جامع البيان، ج 4، ص 350؛ مجمع الفائده، ج 11، ص 377؛ المحلى، ج 8، ص 128.
[93]. جامع البيان، ج 4، ص 352؛ تفسير قرطبى، ج 5، ص 48 - 49؛ نورالثقلين، ج 1، ص 446.
[94]. زبدة البيان، ص 657؛ احكام القرآن، ج 2، ص 91؛ نمونه، ج 3، ص 276 - 277.
[95]. التبيان، ج 2، ص 94؛ مجمع البيان، ج 1، ص 487؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 241.
[96]. التبيان، ج 2، ص 94؛ مجمع البيان، ج 1، ص 487؛ فقه القرآن، ج 2، ص 297.
[97]. زبدة البيان، ص 179؛ احكام القرآن، ج 1، ص 160.
[98]. جامع البيان، ج 8، ص 76؛ تفسير عياشى، ج 1، ص 379؛ فقه القرآن، ج 1، ص 216.
[99]. احكام القرآن، ج 3، ص 638؛ زادالمسير، ج 8، ص 270؛ الميزان، ج 20، ص 311.
[100]. مجمع البيان، ج 10، ص 385؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 101؛ زادالمسير، ج 8، ص 270.
[101]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 249؛ الميزان، ج 13، ص 83.
[102]. تفسير قرطبى، ج 10، ص 249؛ زادالمسير، ج 5، ص 22؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 178.
[103]. مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ الصافى، ج 3، ص 188؛ تفسير قرطبى، ج 10، ص 249.
[104]. جامع البيان، ج 15، ص 97؛ زادالمسير، ج 5، ص 22؛ الدرالمنثور، ج 4، ص 178.
[105]. جامع البيان، ج 15، ص 95 - 96؛ مجمع البيان، ج 6، ص 244؛ الميزان، ج 13، ص 83.
[106]. نمونه، ج 12، ص 89.
[107]. روح المعانى، ج 3، ص 54؛ الميزان، ج 2، ص 389؛ نمونه، ج 2، ص 321.
[108]. التحرير والتنوير، ج 3، ص 67؛ نمونه، ج 2، ص 345 - 346.
[109]. التبيان، ج 2، ص 335؛ مجمع البيان، ج 2، ص 182؛ احكام القرآن، ج 1، ص 553.
[110]. الكافى، ج 4، ص 22 - 24؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 72؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 455 - 456.
[111]. الكافى، ج 4، ص 24؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 457؛ نهج السعاده، ج 8، ص 278.
[112]. الكافى، ج 4، ص 24؛ وسائل الشيعه، ج 9، ص 456؛ بحارالانوار، ج 49، ص 101.
[113]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 393؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 202؛ مستدرك الوسائل، ج 7، ص 186.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  3:40 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سيري در عمليات روانی در اسلام (1)

سيري در عمليات روانی در اسلام (1)

مهدی طائب

 

چکیده

با مراجعه به کتاب آسمانی اسلام، قرآن، مشاهده می‌شود که پیشینة عملیات روانی به پیش از هبوط انسان به زمین باز می‌گردد. در واقع، شیطان، آنچنان که خود قسم یاد کرده است، از ابتدای خلقت آدم در صدد گمراه ساختن وی برمی‌‌آید. بدین‌سان، عملیات روانی در ساحتی فرازمانی و با سرپیچی ابلیس از دستور خداوند آغاز می‌شود و در سیر تدریجی تاریخی به ویژه در اعصار انبیاء عظام و ائمه معصومین (ع) ادامه می‌یابد. مجموعه مقالات "سیری در عملیات روانی در اسلام"، با تدقیق و تدبر در آیات کتاب الهی در صدد است سیر پیدایش و فرآیند عملیات روانی را از افق آیات قرآن، روایات، احادیث و سایر منابع تحقیق اسلامی مورد مطالعه قرار دهد. رهیافت تاریخی تحقیق در مقوله عملیات روانی، توجه به ابعاد روانی را در گسترة تمام شئون فردی و اجتماعی انسان از منظر دینی برجسته می‌سازد.

واژگان کلیدی:

عملیات روانی، شیطان، آدم، بهشت.

مقدمه

قرآن، به عنوان اصلی‌ترین کتاب و منبع مورد مراجعه مسلمانان، در قالب قصص انبیاء و رسل، به شرح و تبیین پدیده‌ای می‌پردازد که امروزه از آن به عملیات روانی یاد می‌شود. آنچنان که خود قرآن فرمان می‌دهد، تدبر و تعقل در آیات الهی نشانه‌های بی‌شماری از اَعلام هدایت را بر روی زندگانی بشر می‌گشاید. این مقاله با مطالعه سرگذشت حضرت آدم (ع) چگونگی اقدام شیطان و بیرون راندن او را از بهشت مورد بررسی قرار می‌دهد. امروزه نیز شیطان و استکبار جهانی در تلاشند که با انواع روش‌های عملیات روانی و با استفاده از ابزار نوین فناوری به تداوم گمراهی نخستین انسان بپردازند. هم‌اکنون انقلاب اسلامی در نوک پیکان آماج تهاجم دشمنان قرار گرفته است. رهبر معظم انقلاب در این زمینه می‌فرمایند:
...امروز مهم‌ترين ابزار جنگ بين قدرت‌ها در دنيا رسانه است... امروز تأثير رسانه‌ها ... از سلاح و از موشك و از بمب اتم بيشتر است ... امروز آرايش رسانه‌اى و فرهنگى كه در مقابل جمهورى اسلامى قرار دارد، بسيار آرايش پيچيده، متنوع، متكثر، كارآمد و فنى و پيشرفته است... (28/02/1383).
... یكى از كارهاى بسيار مهمى كه امروز در دستور كار آنهاست، تهاجم خبرى، تبليغى، فرهنگى و اخلاقى به كشور ماست... رسانه‌ ما، هم بايد ناظر باشد به خنثى كردن كار دشمن در داخل، هم بايد ناظر باشد به ضربه‌زدن به دشمن در فضاى عمومى ... امروز يكى از شگردهاى مهم دشمن، تزريق و القاء احساس عقب‌ماندگى و ناتوانى است... (11/09/1383).

پيشينه عملیات روانی

برخی پيشينه استفاده از عمليات رواني را به نبرد گيدئون با ميديانيت‌ها (مادها) در حدود سال 1254ق.م نسبت مي‌دهند. در اين نبرد گيدئون بر خلاف رسوم نظامي زمان خود كه هر دستة صد نفره يك مشعل داشتند، به هر يك از سپاهيان مشعلي داد. او با اين زيركي اين توهم را در ذهن دشمن ايجاد كرد كه تعداد افرادش، صد برابر ميزان واقعي است. در نتيجه توانست بدون هيچ درگيري به پيروزي دست يابد.1 لیکن باید گفت تاریخچه عملیات روانی، به اعصار قدیمی‌تر از پیدایش انسان بازمي‌گردد و پيش از "اقدام و عملیات نظامی"، بشر از آن استفاده كرده است.
قرآن كريم وقتي داستان هبوط آدم و حوا به زمين را نقل مي‌كند، به اين مسئله اشاره مي‌نمايد که در اولین درگیری روی زمین یعنی درگیری فرزندان آدم پيش از آغاز اقدام و عملیات نظامی(تصميم قابیل به قتل هابیل) عملیات روانی از سوی قابیل انجام یافت تا‌ هابیل را از مسیر خود جدا و منحرف کند اما هنگامی که عملیات روانی او مؤثر نیفتاد، به قتل او اقدام کرد.
قرآن كريم در اين‌باره مي‌فرمايد:
وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنْ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنْ الْمُتَّقِينَ؛ آدم را به درستى بر ايشان بخوان، هنگامى كه ‏‏[هر يك از آن دو،] قرباني‌اى پيش داشتند. پس، از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. ‏[‏‏قابيل] گفت: حتماً تو را خواهم كشت. ‏‏او گفت: خدا فقط از تقواپيشگان مى‌پذيرد (مائده/27).
در داستان درگیری دو فرزند آدم گفته‌اند که درگیری ناشی از انتخاب جانشین برای آدم بوده است. خداي متعال هابیل را به آدم معرفی نمود تا میراث نبوت را به او وصیت کند (حویزی، 1412ق؛ مازندرانی، ؟؟؟؛ مجلسی، ؟؟؟؟).2 او دستور خدا را اطاعت كرد. قابیل بر این انتخاب اعتراض کرد و به پدر گفت: من فرزند بزرگ‌تر هستم و باید وصی شما باشم. آدم فرمود: این دستور خدا است؛ اگر باور نداری برای خدا قربانی بیاورید؛ از هر یک پذیرفته شد او وصی من است. آن دو قرباني آوردند. قربانی هابیل پذیرفته شد. قابیل در رسیدن به مقام امامت از راه پدر ناامید شد و تلاش کرد تا ‌هابیل را از گرفتن وصایا منصرف نماید. از اين رو به عملیات روانی روی آورد و او را به قتل تهدید كرد. «قال لأقتُلَنَّک» تو را خواهم کشت. در اين تهديد، ملاحظه مي‌شود كه قابيل با ارسال اطلاعات تهديدآميز، در پي تأثير بر انگيزه و پذيرش ‌هابيل درباره وصايا برآمد. فرزند آدم اگر با این عملیات روانی صحنه را ترک مي‌كرد، قابيل به هدف خود مي‌رسيد. اما ‌هابیل در رويارويي با اين صحنه، تلاش کرد او را از تصمیم خود بازگرداند. از اين رو گفت:
لَئِنْ بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِي إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ؛ اگر دست خود را به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى، من دستم را به سوى تو دراز نمى‌كنم تا تو را بكشم، چرا كه من از خداوند، پروردگار جهانيان مى‌ترسم (مائده/28).
این نخستين عملیات روانی و مقابله با آن روی زمین و بین انسان‌ها است. گو اينكه پيشينة عملیات روانی درباره بشر با نگاهي ديگر، به پيش از این تاریخ بازمی‌گردد و آن "عملیات روانی شیطان علیه آدم" مي‌باشد. اين جريان پيش از هبوط او به زمین و در آنجا که نام "بهشت" یا باغ را داشت روي داد. شیطان آدم را تنها با عملیات روانی از آن جنّت بیرون ساخت؛ نه با عملیات فیزیکی! قرآن در اين‌باره مي‌فرمايد:
فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَا يَبْلَى؛ فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى؛ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى؛ قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَى؛ پس شيطان او را وسوسه كرد، گفت:«اى آدم، آيا تو را به درخت جاودانگى و مُلكى كه زايل نمى‌شود، راه نمايم؟؛ آنگاه از آن ‏[‏درخت ممنوع‏]‏ خوردند و برهنگى آنان برايشان نمايان شد و شروع كردند به چسبانيدن برگ‌هاى بهشت بر خود. و ‏[‏اين گونه‏]‏ آدم به پروردگار خود عصيان ورزيد و بيراهه رفت؛ سپس پروردگارش او را برگزيد و بر او ببخشود و ‏[‏وى را‏]‏ هدايت كرد؛ فرمود: همگى از آن ‏[‏مقام‏]‏ فرود آييد، در حالى كه بعضى از شما دشمن بعضى ديگر است، پس اگر براى شما از جانب من رهنمودى رسد، هر كس از هدايتم پيروى كند نه گمراه مى شود و نه تيره‌بخت.
بر این اساس می‌توان ادعا كرد که پيشينه عملیات روانی به قدمت آفرينش بشر است؛ هر چند عملیات نظامی از قدیمی‌ترین اقدامات بشری است لیکن می‌توان گفت: پيش از اینکه بشر نخستين عملیات فیزیکی را انجام دهد به عملیات روانی پرداخت (طه/ 120 تا 123).

پيشينه تدوين دانش عمليات رواني

بر اين اساس به اين نتيجه رسيديم كه قدمت عملیات روانی بیش از عملیات فیزیکی است لیکن همان‌گونه که عملیات فیزیکی به تدریج مدون شده، به دانش‌هاي بشری و كرسي‌هاي تدريس راه یافته است؛ عملیات روانی نیز به تدریج شناخته شده و درباره آن تدوین، تألیف و تدریس صورت گرفته است.
بيش از يك قرن نيست كه از زمان تدوین و شکل‌گیری دانش عملیات روانی در قالب دروس جديد مي‌گذرد. به ظاهر بحثی مدون و روش‌مند با این عنوان پيش از قرن نوزدهم ميلادي مطرح نبوده است.3 از این رو عملیات روانی اگر چه در مصادیق و راهکارهای آن در شریعت اسلام قابل شناسایی و تعریف است، اما به دلیل تعریف نشدن آن در زمان شارع نمی‌توان تعریف مورد امضای او را به طور مستقیم به دست آورد، بلکه در آغاز باید طبق تعریفی جامع از عملیات روانی به اصول و کلیاتی که از شارع مقدس در ابواب گوناگون و متناسب فقهی وارد شده رجوع و احکام آن را استنباط كرد.
هر چند تعاریفی مختلف از عمليات رواني عرضه شده که تأثير بر باورها، افکار و احساسات را مدنظر قرار داده‌اند، اما بررسی مصادیق عملیات روانی در اردوگاه صاحبان این تعاریف حاکی از آن است که مقصود همة آنها تأثير بر هيجانات، احساسات و عواطف است تا بتوانند از این طريق افکار و تمایلات طرف مقابل را بر اساس خواسته‌های خویش شکل و جهت دهند و آنها را با خود و اهدافشان همراه سازند.
در تعریف عملیات روانی بايد مفردات اين اصطلاح شناخته شود؛ پس دو کلمه مورد تأمل و دقت قرار می‌گیرد:

الف.عملیات، ب. روانی.

 

تعريف عمليات

عملیات در اصطلاح خاص نظامی، هنگامی مورد استفاده قرار می‌گیرد که برای تسلط بر منطقه‌ای خاص یا منافعی معین ستیز و نبرد به وجود آید. گاه عمليات "تهاجمی" است یعنی تصمیم بر تسخیر است و گاهی "دفاعی" که برای جلوگیری از تسخیر ناحیه توسط نیروی مهاجم انجام می‌گیرد.

تعريف "رواني"

مقصود از کلمه "روان" در این تعریف، اندیشه و فکر است که مبنای تصمیم و عمل قرار مي‌گيرد. رواني يعني آنچه به فكر و انديشه مربوط مي‌شود. اصل مسلم این است که اقدامات انسان‌ها بر اساس تصمیمی است که از مقدمات فکری ناشی می‌شود. هر اقدامی كه از هر انسان عاقلی سر مي‌زند، بر اساس تصورها و تصدیق‌هایی4 است که پیرامون آن برای او حاصل گشته، او را به "تصمیم بر اقدام" می‌رساند. نیز اصل مسلم است که انسان‌ها برای دستیابی به منافع و یا گریز از مفاسد اقدام به اعمال می‌نمایند و هر عملی را که انجام مي‌دهند با مقدمات فکری به این نتیجه رسیده‌اند که برای آنها جلب منفعت مي‌کند یا آنها را از مفسده‌ای دور مي‌دارد.
بر این اساس اعمال و رفتار انسان‌ها الزاماً مترتب بر تصمیمی است که ناشی از مجموعه افکار و باورها مي‌باشد؛ باورهايي كه منجر به اين گزاره مي‌گردد كه برای مثال «اين عمل برای او ارزشمند و لازم‌الاجراست». مقصود از کلمة روانی همین مجموعة افکار و اندیشه‌های تصمیم‌ساز در انسان است. البته افراد هر قدر داراي منافع بيشتري باشند، اقداماتی پيچيده‌تر انجام مي‌دهند كه ناشي از پيچيده‌تر شدن افكار و انديشه‌ها در آنهاست.

جايگاه شرعي

اکنون سؤال پیرامون تعریف عملیات روانی از نظر اسلام است. در معارف و آموزه‌هاي اسلام، عمليات رواني چه جايگاهي دارد؟ ديدگاه پيشوايان دين مبين اسلام درباره آن چه بوده است؟ در دوران حاضر آيا مي‌توان در اقدامات فردي يا اجتماعي، دست به عمليات رواني زد؟ در توضيح اين مطالب بايد گفت كه مفاهيم شرعي در اسلام در دو دسته تقسیم‌بندی مي‌شوند:
الف. عبادات، ب. معاملات
در تعریف امور عبادی گفته‌اند:
مفاهيمي كه در شرع مقدس اسلام آمده، گاه از سنخ احكام و گاه از سنخ حقوق است. احكام نیز، گاه احكام عبادي است و گاه احكام معاملي.
احكام عبادي آن دسته از احكام است که باید به دستور شارع بدان توجه داشت و به اين خاطر كه او امروز فرموده، مکلف باید به دقت، تصميم مورد درخواست شارع را به جای آورد. یعنی خود عمل به تنهایی مورد توجه نیست بلکه عمل با عنوان اینکه خدا خواسته، مورد طلب او است بايد برای او انجام شود.
از ديگر سو، مفاهيم شرعي، طبق تقسيمی ديگر يا تأسيسي هستند(موقوف به اختراع شرعي مي‌باشند) و يا امضايي(مفهوم رايج بين مردم مورد تأييد شرع قرار مي‌گيرد).
در باب عبادات اصل بر تأسیس است. یعنی شارع و صاحب دین اموری را ارائه كرده، مکلفین را به انجام یا ترک آن مأمور مي‌سازد. پس اگر دستور یا نهی شريعت وجود نداشت، عامه مردم به آن بی‌توجه بودند. این امور از نام تا شرایط و اجزا از طريق شارع مقدس شناخته مي‌شوند. پس طبق ويژگي‌هايي كه او ارائه مي‌كند، هر عبادت شناسایی مي‌شود. برای مثال، نماز که امری عبادی است باید توسط شارع محترم تعریف و اجزا و شرایطش مقرر گردد. پس لفظ نماز در این باب با تعریفی که شارع ارائه مي‌كند معنا مي‌يابد؛ گو اینکه اصل کلمه نماز در فارسی و صلاة در عربی یا معادل آن در هر زبان دیگری با معنایی خاص رایج است؛ اما هنگامی که به میدان شرع وارد مي‌شود آن معنا مورد لحاظ نیست. اگر چه ممکن است در به‌کارگیری جدید آن معنا نیز مفهوم شود لیکن آن استفاده ضمنی است و ربطی به اصل معنای لغوی ندارد؛ چنان‌که در مفاهيم روزه، حج و جهاد نيز چنین است و این امور اگر مورد امر و نهی شارع نبود چه بسا مورد اجرا یا ترک قرار نمی‌گرفت.

مفاهيم معاملي

در تعریف امور معاملی گفته‌اند: آن دسته از قوانین الهي است که خود عمل مطلوب است و اینکه برای خدا یا غیر خدا آورده شود در ذات عمل دخالتی ندارد. آنچه مورد طلب او است خود عمل و کار با شرایط و مقررات خاص مي‌باشد. اما اینکه این عمل را برای خدا انجام دهد دخالتی ندارد.
امور معاملی به طور معمول از افعالی هستند که اگر دستور شارع هم نباشد مردم براي گذران و رفع نيازهاي خود آن را انجام مي‌دهند. معاملات بین جوامع رایج است و مردم آن را مي‌شناسند. این امور اگر با همان شرایطی که بین مردم در حال اجرا است در نظر شارع مقبول باشد، مورد امضای شارع قرار مي‌گیرد و اگر شرط یا جزء خاصی در نظر شارع براي صحت آن نقش داشته باشد آن را بيان مي‌كند و همراه با آن جزء یا شرط آن را امضا مي‌کند و مي‌پذیرد. برای مثال، در ميان مردم انواع داد و ستدها رواج دارد. خداي متعال در قرآن مي‌فرمايد: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا» پس خداوند صحت بيع ربوي را تأييد نكرده و براي درست بودن بيع، ربا نبودن را شرط قرار داده است. در هر صورت آن چیزی را که بین مردم رایج است گرفته و مورد دخل و تصرف قرار مي‌دهد. بر این اساس، یا همان معاملة معروف بین مردم را امضا مي‌کند یا شرایطی را در صحت آن اضافه نموده یا از آن مي‌کاهد؛ اما اصل تعریف، همان مفهوم رایج است. اموری مانند خرید و فروش، ازدواج، قرض، اجاره و جنگ و صلح از اين دست هستند.

امضایی یا تأسیسی بودن عملیات روانی

هر آفريده‌اي از هستي و منافع خود در برابر تجاوزات، دفاع مي‌كند و اين يك قانون عمومي و عقلي و مورد عمل عقلاي جهان آفرينش است. دفاع در فطرت آحاد انسان‌ها نهاده شده و همه جوامع و حكومت‌ها به آن عمل می‌کنند و به مبارزه با دشمنان و بدخواهاني كه استقلال و منافع آنان را تهديد مي‌نمايند، برمي‌خيزند. احكام اسلام براساس توحيد و فطرت الهي بنا نهاده شده، پس لزوم پيكار و عمليات فيزيكي با دشمنان را امضا نموده است. در اسلام آشكارا دستور جهاد با مشركان، اهل كتاب (اگر جزيه نپردازند)، اهل بغي و محاربان و دشمنان دين داده شده است.
همان‌گونه که عملیات فیزیکی در اسلام با عنوان "جهاد" یا "دفاع" از امور امضایی است، گو اینکه شارع شرایطی ویژه را برای آن بیان نموده است؛ عملیات روانی نیز از امور امضایی مي‌باشد. عمليات رواني بین مردم رایج و دارای تعریف، شرایط و ضوابطی مخصوص است.

گستره عمليات رواني در اسلام

آنچه باید مورد تحقیق قرار گیرد این مطلب است که شارع مقدس آن را چگونه مورد امضا قرار داده است؟ آيا عيناً همان مفهوم عمليات رواني را كه در نزد مردم و سياست‌مداران جوامع معروف است، پذيرفته يا برخي قيود و شرايط به آن افزوده است؟ اگر قيودي افزوده باشد، دخل و تصرف شارع در تعریف، اجزا و شرایط تا چه میزان است؟
براي پاسخ به اين پرسش‌هاي اساسي، لازم است تعريفی دقيق از عملیات روانی عرضه شود تا معلوم گردد شارع آن را مورد امضا قرار داده یا شرط و جزئی را بر آن افزوده یا کاسته یا به همان شکل قبول نموده و یا اصولاً تعریف را تغییر داده است.

عنوان مستحدث

برخی عناوین معاملات در زمان شارع نیز جریان داشته که مي‌توان در باره امضا یا عدم امضای آن با سکوت و بیان شارع نتیجه گرفت.5 اما برخی عناوین جدید بوده، و پس از شارع رایج شده است. در این صورت در امضا كردن یا امضا نكردن آن نمی‌توان به سکوت و بیان مستقیم شارع تمسک جست. پس باید در این باره از سایر عناوینی که بر عنوان نوپيدا انطباق دارد، استفاده نمود و حکم را به دست آورد.
آيا عملیات روانی از عناوین قدیم است که در زمان شارع مورداستفاده بوده یا عنوان مستحدث و نوپيدايي است؟

تفاوت آموزش و عملیات روانی

تا اينجا پذيرفتيم در عمليات رواني، مفاهيم و اطلاعات غير واقعي به طرف مقابل عرضه مي‌شود تا از راه ايجاد جاذبه‌هاي هيجاني و تحريك احساسات و جذب عواطف، باورها، نگرش‌ها و رفتار وي به سوي دلخواه تغيير يابد. تأثير بر انگيزه‌ها، عواطف و رفتار طرف مقابل(از راه ارسال مفاهيم غيرواقعي) پيامد عمليات رواني است. ممكن است اين پرسش مطرح شود كه در اين صورت چه تفاوتي ميان عمليات رواني و آموزش وجود دارد؟
اگر اثر آموزش و عملیات روانی، تأثير بر افکار، امیال و عقاید است تا رفتار را شکل دهد و به هدف مطلوب هدایت کند، پس چه تفاوتي ميان اين دو وجود دارد؟ برای مثال در عمليات رواني رسانه‌هاي غربي عليه جهان اسلام، از راه عوامل محرك مانند ارائه تصوير رؤيايي از شهرها و انسان‌هاي غربي و درشت‌نمايي مفاهيم قابل احترام مانند نظم يا تكامل علمي و فناوري، در كنار ترسيم چهره مشوّه و ناپسند از اسلام و مسلمانان سعي مي‌كنند فرهنگ اسلام و رسوم بومي ملل مسلمان را تضعيف و فرهنگ استكباري خود را جايگزين کنند. يك جوان تحصيل‌‌كرده كه شيفته غرب مي‌شود، اميال و عقايدش آن‌قدر تحريك شده كه نگرش‌ها و باورهاي جديد، او را وادار به بروز رفتاري غرب‌گرايانه و مرعوب از فناوري و سياست كشورهاي غربي مي‌نمايد، در نتیجه ناخودآگاه غرب را معدن و خاستگاه هرگونه تكامل و پيشرفت مي‌داند و فرهنگ اسلامي خود را مانع پيشرفت قلمداد مي‌کنند؛ در نتیجه حكم حجاب را تحجّر، غيرت را حسادت و روحيه استقامت و پايداري در برابر چپاول‌گري‌هاي زورمداران را بي‌منطقي مي‌خواند. در رفتار به بي‌حجابي و اختلاط مفرط تمايل پيدا مي‌كند، ناموس خود را در معرض قرار مي‌هد و با هرگونه سازش خفّت‌باري كنار مي‌آيد. در حالي كه در آموزش به طور معمول اعتماد بر اطلاعات واقعی و علمی است، اما در عملیات روانی اصل بر ارائه مطالب غیر واقعی و مخلوطی از حق و باطل یا مفاهيم باطل محض است.
البته ممکن است آموزش نیز ابزاري برای عملیات روانی قرار گیرد؛ بدین معنا که با وارد ساختن آموزش در مسائل فنی، علوم انسانی یا سایر علوم، این‌گونه القا کنند که دانش‌آموختگان يك كشور توان خودكفايي در فراگيري را ندارند و تا ابد باید وابسته به مدرسان و آموزش‌گران کشوری دیگر باشند. در اینجا در آموزش همان مطالب اصلی و مفاهيم واقعي و علمي بیان مي‌شود اما نفس این آموزش در خدمت عملیات روانی برای دستیابی به هدفی ديگر است.

قبول یا رد عملیات روانی بر اساس تعریف موجود

عملیات روانی با تعریف موجود نمی‌تواند مورد تأیید شريعت اسلام باشد. دین اسلام با این تعریف وارد میدان چنين عملیاتي نمی‌شود. چون غايت دین تأثير بر عقل، خرد و اندیشه بشر و هدايت آن به وارد شدن در میدان تدبر و تعقل است. چنان‌که قرآن مي‌فرماید:
هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ؛ پيامبرانمان را با برهان‏هاى روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرو فرستاديم تا مردم به دادگرى برخيزند و آهن را فرو فرستاديم كه در آن نيرويى سخت و سودهايى براى مردم است و تا خداوند معلوم دارد چه كسى در نهان، او و پيامبرانش را يارى مى‏كند بى‏گمان خداوند توانمندى پيروزمند است0 (توبه/33).
اصل در حرکت همه پيامبران(ع) همین است و اختصاصی به پيغمبر خدا(ص) ندارد. خدا مي‌فرماید:
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ ؛ همانا پیامبران را با دلایل روشن فرستادیم و همراه آنها کتاب و میزان فرستادیم تا مردم قیام به قسط نمایند (حدید/25).
"بیّنات" برای تبیین علمی و یقینی است. خداي متعال پیامبر را با شعبده6 و جادو7 و سایر اموری که تأثير بر وهميّات8 يا مخيّلات9 مردم داشته اعزام نمی‌کند، بلکه با اموری یقینی و روشن‌گر مأمور مي‌کند. گرایش به پيامبران الهي هرگز نباید بر اساس عواطف و احساسات قبیله‌ای عاطفه‌ای و فامیلی باشد، بلکه پیامبر با اموری همراه مي‌شود که اگر کسی با خرد و عقل و منصفانه به آن نگاه کند پیرو او خواهد شد. چنان‌که وقتی خداي متعال، پيغمبر (ص) را به دعوت خویشان و نزديكان خود مأمور مي‌سازد مي‌فرماید:
وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛ فامیل نزدیک خود را انذار ده (شعراء/214).
"انذار" يا بيم یعنی بیان واقعیت‌هایی که موجب خروج انسان از غفلت مي‌شود. اصل انذار به معنای اعلام است. یعنی آگاه ساختن؛ گو اینکه در اطلاع‌رسانی نسبت به اموری به کار مي‌رود که موجب احتیاط و حفاظت مي‌شود. مأموریت پيامبران الهي تعلیم کتاب و حکمت است؛ چه در تربیت فردی و چه در مسائل اجتماعی در همه ابعاد آن اعم از جنگ و صلح. حرکت مؤمنین باید بر اساس بینش، دانش، معرفت و بصیرت باشد. چنان‌که مي‌فرماید:
قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنْ اتَّبَعَنِي ؛ بگو این راه من است که من و پیروانم با بینش همه را به سوی خدا مي‌خوانیم (یوسف/108) .
لیکن حرکت بر اساس احساسات و عواطف و به دور از عقل و خرد در شريعت اسلام مذموم و مردود است.
وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ؛ و چیزی را که بدان عالم نیستی پیروی مکن (اسراء/36).
بر این اساس، در توصیف نیروی مقابل آنها را به گمراهی توصيف و علت آن را پیروی از امور احساسی و دور از علم و خرد بیان مي‌کند.
وَإِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ؛ بسیاری از اهل زمین را اگر پیروی نمایی تو را از راه خدا گمراه مي‌سازند؛ آنها تنها از گمان پیروی مي‌کنند و آنها تنها تخمین مي‌زنند (انعام، 116).
در آيه‌ای ديگر دشمن را به دليل گمان‌ورزي از حقيقت دور مي‌داند.
وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنْ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ؛ بیشتر آنها پیرو گمان هستند در حالی که گمان از حق بی‌نیاز نمی‌سازد، همانا خداوند به آنچه انجام مي‌دهند دانا است (یونس/36).
بَلْ اتَّبَعَ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَهْوَاءَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ؛ بلکه ستم پیشه گان بی هیچ دانشی از هوس‌های خود پیروی کردند (روم/29).
وَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ؛ و برخی از مردم کسانی هستند که سخن بیهوده را مي‌خرند تا بی هیچ دانشی از راه خدا گمراه کنند و آیات الهي را به ریشخند گیرند برای آنها عذابی خوار کننده خواهد بود (لقمان/6).
اسلام همگان را به فراگيري دانش دعوت و جهل و ناداني را نكوهش مي‌كند. قرآن مردم را به تفكر در آفرينش آسمان و زمين و موجودات آنها و تاريخ گذشتگان و گردش جهان طبيعت دعوت مي‌کنند. علت اين امر، حقانيت و جامعيت آموزه‌هاي اسلام است. اسلام چون به حقانيت خود اعتماد دارد، هيچ مفهوم مبهم يا دستورالعمل تاريكي را در خود نمي‌بيند. از اين رو هيچ مطلب حق و شايسته‌اي را از مسلمانان نمي‌پوشاند. از سويي به مسلمانان دستور داده دربارة حقايق و علوم و اسراسر آفرينش بينديشند و هرگز در ابهام، قدمي پيش نگذارند و اگر كوچك‌ترين نكته مبهم يا شبهه‌ناكي پيش روي آنان قرار گرفت، توقف كنند. وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ يعني چيزي را كه به آن علم نداري، دنبال نكن (اسراء/36).
دعوت اگرچه به سوی حق باشد اما اگر راه دعوت با تاریکی جهل آمیخته شود، ديگر دعوت به حق انبیایی نیست و از مسیر اسلام بیرون است. نه پیامبر(ص) و نه پیروان او حق ندارند در راهی که ناآگاهی را ابزار قرار مي‌دهد پیش روند. چنان‌که مي‌فرماید:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ هُمْ الصَّادِقُونَ؛ مؤمنین کسانی اند که به خدا و پیامبر ایمان آورند و تردیدی به خود راه ندهند و با مال و جان خویش در راه خدا تلاش کنند تنها اینها راستگویانند (حجرات/15).

جمع‌بندي آيات قرآن

از مجموع آیات پيش گفته مي‌توان این امور را استفاده كرد:
1ـ مؤمن بايد در میدان هجوم و دفاع آگاهانه وارد شود. چگونگي و ابزارهاي حضور او باید برگرفته از مبادی معرفتی باشد. ويژگي اين مبادي اين است كه همگي اموری یقینی‌اند؛ بنابراین، پس باید بدان یقین داشته باشد.
2ـ اساس حرکت در اسلام از روي معرفت است. اين معرفت از جهان‌بینی و نوع نگرش و باور به توحید و معاد نشئت می‌گیرد.
3ـ در آموزه‌هاي اسلام تعلیم و تعلم يك اصل اساسي به شمار مي‌رود. اسلام مسلمانان را به كسب معرفت و بنا نهادن همه حركات و رفتارها بر اساس معرفت، سفارش كرده است.
4ـ مؤمن واقعی کسی است که با یقین حرکت مي‌کند، نه با تردید و شک. پس جهاد در راه خدا نيز بايد از مبدأ یقین باشد، نه تردید و شک.
5ـ اساس عمل در اسلام، آموزش و ارتقاي معرفت است. بر اين اساس مؤمنین در میدآنهای مختلف عملیاتی شرکت و ادای وظیفه مي‌کنند و چنين اقدامي را "احدی الحسنیين" مي‌دانند.
سرانجام اين‌كه اساس حرکت برای هر گونه اقدامی در اسلام بر آموزش و تعلیم مبادی اسلامي استوار است. حرکت بر اساس هيجانات، احساسات و عواطف ناشی از مقدمات گمانی و دور از انديشه و عقل، امري مطرود است.

تصوير اردوگاه حق و باطل

تلاش سردمداران اردوگاه باطل، دور ساختن انسان‌ها از صراط مستقيم و اختلاف‌افكني در جوامع است.
وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَائِهِمْ لِيُجَادِلُوكُمْ؛ این شیاطین هستند که به دوستان خود مطالب را سری مي‌رسانند تا با شما ستیزه کنند (انعام/121).
اما در اردوگاه حق، تلاش همگان، آموزش مبانی یقینی، بیان حقیقت و نزدیک ساختن ديگران به واقعیت‌ها است.
رهبر انقلاب با هوشياري نسبت به تفرقه‌افكني دشمن مي‌فرمايند: از تاكتيك‌هاى شناخته شده و معروف و كهنه شده دنيا اين است كه سعى كنند در بين يك گروه دشمن، عده‌اى را على‌العجاله از دايرة ‌دشمنى، خارج وانمود كنند تا بتوانند آن بخش ديگر را از بين ببرند، بعد هم به سراغ اينها بيايند. تهديد هست؛ تهديد، عمومى است. راه حل آن هم حفظ و افزايش عناصر قدرت در درون نظام است. (بيانات در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى (27 اسفند 1380).
از دیدگاه قرآن نماد باطل در این عالم "شیطان" است. جريانات باطل و دشمنان خدا با پیروی از او به فساد و افساد بر روي زمين مي‌پردازند. چنان‌که قرآن مي‌فرماید:
إِنَّهُمْ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ؛ اینها شیطان را سرپرست خویش در برابر خدا قرار داده‌اند و گمانشان این است که راه را یافته‌اند (اعراف/30).
شيطان الگوی اقدام و عمل در اردوگاه دشمنان حق مي‌باشد. با الهام و وحی او به پيروانش، کارها شکل مي‌يابد. قرآن برای بشر اقدام او را در هجوم بر انسان‌ها ترسیم نموده تا معلوم شود که او بايد از چه نوع عملیاتی بهره ببرد و کارهای خویش را به انجام برساند. به عبارتي، اسلام ساز و كاري را براي جامعه تعريف و ترسيم كرده كه سعادت آحاد جامعه، مرهون حفظ آن است. توجه به این نکته مهم است که عملیات شیطان در تهاجم به انسان‌ها در سه جهت بی‌مانند است؛
الف. "گستره میدان عملیات" که همه بشر را فرا مي‌گيرد؛
قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ؛ گفت خدایا به دلیل آن‌که مرا از مسیر بیرون راندی در زمین زیبانمایی مي‌کنم و همه آنها را گمراه مي‌سازم (حجر/39).
ب. "زمان عملیات" که تا پایان حیات بشر بر زمین است.
قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ قَالَ فَإِنَّكَ مِنْ الْمُنظَرِينَ؛ إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ؛ گفت: پروردگارا، پس مرا تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند مهلت ده؛ فرمود: در حقيقت، تو از مهلت‌يافتگانى؛ تا روز معين معلوم (ص/79تا81).
ج. "هدف عملیات" که نابودی بشر به طور کامل است. هدف شيطان از فريب انسان‌ها وارد ساختن آنان در جهنم و تباه كردن زندگي ابدي آنان است.
قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِي إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا؛ گفت این را دیدی که بر من برتری دادی اگر تا قیامت به من مهلت دهی بی‌تردید همه فرزندانش جز اندکی را ریشه کن خواهم نمود (اسراء/62).

عمليات رواني شيطان

شیطان در اقدامات خود تنها از عملیات روانی استفاده مي‌کند و با این ابزار وارد میدان تخریب و انهدام بشر مي‌شود. این حقيقت از اولین اقدام او علیه خودش و انسان آشکار شد. اقدام شیطان در امتناع از سجده بر آدم علیه خود او تمام شد. او مي‌دانست باید از دستور خدا پيروي کند اما استکبار او به وی اجازه نمی‌داد این تبعیت را بر خود هموار کند. البته شيطان برای عصیان باید از گردنه‌ای سخت عبور کند که این گذار را برای خودش با عملیات روانی و شیوه اقناع هموار مي‌کند. هنگامي كه فردي در اثر ارائه اطلاعات و مفاهيم، دچار تغيير نگرش يا رفتار شود به گونه‌اي كه از نگرش و رفتار جديد خود، احساس رضايت و خرسندي نمايد، عمليات رواني به موفقيت دست يافته است. شيطان نيز دچار رفتاري متغير و طغيان‌گر شد، ولي خود را اقناع كرد و از رفتار عصيان‌گر خود، در درون خرسند شد. هنگامی که خدا از او علت امتناع از سجده بر آدم را مي‌پرسد که:
قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ؛ علت امتناع تو از سجده چیست؟
شيطان در جواب مي‌گوید:
قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛ من از او برترم مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گل (اعراف/12).
شیطان در این مورد به خیال‌پردازی و گمان زدن می‌پردازد و بر اساس این خیال، خود را قانع مي‌كند و از پيامد عصیان امر الهي احساس خرسندي مي‌نمايد. اين حالت در قرآن كريم با عنوان "تسویل" توصيف شده است. تسويل آن است كه سخن، باور يا امری نادرست را چنان در نظر انسان آراسته جلوه دهند كه به سوي آن برود و آن را انجام دهد(مجمع‌البحرین، ؟؟؟؟) 10؛ گاه نفس انسان ظنون و خيالات خود را علم مي‌بيند در نتیجه امور جزئي و ناچيز را كلي و داراي ارزش مي‌پندارد، امور ناپايدار و فاني را پايدار و باقي مي‌داند، آمال و آرزوهاي دست نيافتني و وهمي را مانند سراب، موجود و قريب مي‌داند، دشمن را دولت و مغالطات را امور علمي مي‌پندارد.11 انسان‌ها در تبعیت از شیطان خود را با همین تسویل وادار به کارهای مخالف حق مي‌کنند.
خداي متعال در نقل داستان حسادت برادران يوسف(ع) از زبان يعقوب(ع) خطاب به آنان مي‌فرمايد:
بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ يعني بلكه نفس شما كاري بد را براي شما آراسته و شما را فريب داده است (یوسف/18).
شیطان همین عملیات را در برابر خدا به میدان آورد. شاید گمان او بر این بود که مي‌تواند خدا را نیز با این كار از تصمیم خود مبني بر سجده شيطان بر آدم باز گرداند؛ چرا که به خدا گفت:
قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا؛ آیا بر موجودی که از گِل آفریده‌ای سجده کنم؟ (اسراء/61).
گویا برای خدا توضیح مي‌دهد که دستور تو اشتباه است که من بر این آفريده دانی و پست سجده كنم.
شيطان به دنبال این عملیات روانی علیه خودش و در برابر خداي متعال وارد میدان عملیات رواني بر ضد آدم مي‌شود.
او که قسم یاد کرده تا آدم و فرزندانش را به تباهی و نابودی بکشاند، پس در نخستين گام سراغ آدم مي‌رود.
قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ؛ گفت: پروردگارا، به سبب آنكه مرا گمراه ساختى، من ‏‏[‏‏هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى‌آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت (حجر/39).
تباهی آدم در این است که از بهشت رانده و وارد جهنم شود. همان سرنوشت شومی که شیطان با عصیان بدان مبتلا و از جنّت قرب الهي به جهنم دوری از رحمت حق رانده شد. او البته در فاصله ورود به جهنم، مهلتی برای گمراه ساختن آدم و فرزندانش و همراهي آنان در جهنم گرفت:
قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛ قَالَ فَإِنَّكَ مِنْ الْمُنظَرِينَ؛ إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ؛ گفت: پس مرا تا روزى كه برانگيخته مى‌شوند مهلت ده؛ فرمود: در حقيقت، تو از مهلت يافتگانى؛ تا روز معين معلوم (ص79تا81).
آدم اکنون در بهشت است و او مي‌خواهد این آدم را از بهشت بیرون آورد. برای شيطان دو مسیر متصور است:
1ـ عملیات فیزیکی؛ پس شيطان بايد ابزار و وسایل فشار بر جسم آدم و به بند کشیدن او را فراهم آورد و وی را از این مکان بیرون ببرد و در آتش بیفکند.
2ـ عملیات روانی؛ پس شيطان بايد چنان خیال و گمان را بر فکر و اندیشه آدم مسلط سازد که آدم با اين تسویل، خیال باطل و گمان گمراه‌كننده و خواسته شیطان را برآورده سازد.
شیطان مسیر دوم را انتخاب كرد و با آدم به گفت‌وگو نشست. او مي‌دانست آدم در این بهشت در پي کمال است و وضعیت برتر، رسیدن به صفات الهي است. رسيدن به اين كمال و برتري، مسيري غیر از بندگی و اخلاص ندارد؛ مسیری که خدا برای عبودیت تعیین كرده است و باید انسان‌ها آن را طی کنند. راهی غیر از آن نیست و شیطان همین نقطه را هدف قرار داد و وارد عرصه فکر و اندیشه آدم شد و با ارائه مسیر دروغین، او را دچار اشتباه كرد. شيطان گمان را جایگزین یقین ساخت و به آدم گفت:
هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَا يَبْلَى؛ آیا تو را به درخت جاودانگی و فرمانروایی بی پایان راهنمایی کنم؟ (طه/120).
این دو ويژگي از مختصات خدا است؛ جاودانگی و ملک بی‌پایان. انسان اگر در مسیر عبودیت گام زند به ياري الهي بدان نایل مي‌شود؛ اما مسیر عبودیت باید طی شود. شیطان راهی را به آدم پیشنهاد مي‌کند که به گمان او بسیار سریع است. آن راه خوردن از درختی است که چنين اثري را دارد. این اطلاعات يعني رسیدن به جاودانه شدن ناشی از خوردن ميوة آن درخت، مطلبی جدید و خواستنی است.
به طور طبیعی آدم که این خواسته آرزوی او بود سخن شیطان را مورد توجه قرار داد و روانه شد و با پای خود به سوی درخت رفت. اما همین‌که درخت را دید، فهمید همان درخت ممنوع است. آدم به قطع و يقين از خداي متعال فرا گرفته بود كه نبايد به آن درخت نزديك شود. آدم با توجه به اين دستور و رعايت آن در گمراهی نخواهد افتاد. در حالی که سخن شیطان درباره مقرب بودن این درخت، گمانی و خیالی است و آدم بايد به این توجه مي‌کرد. همین را به شیطان بیان مي‌کند، اما شیطان برای این وضعیت نیز مطالب دروغین، آماده كرده و عملیات روانی را ادامه مي‌دهد و با وسوسه زمینه‌سازی مي‌کند:
فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِنْ سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنْ الْخَالِدِينَ؛ شيطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از عورتشان بر آنها پوشیده بود نمایان گرداند و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع نکرد مگر برای آنکه شما فرشته مي‌شدید یا به جاودانگی مي‌رسیدید (اعراف/30).
زیبایی رسيدن به اسما و صفات الهي از مسیر کوتاه و سریع، از راه خوردن از این درخت به اندازه‌ای است که آدم را از انحصار مسیر وصول به آن مقام از مسیر عبودیت غافل می‌كند. پس در مسیر پیشنهادی شیطان قرار می‌گیرد. اما یک مانع بر سر راه او به نام شیطان وجود دارد که دشمن او است. چرا که خدا او را به عنوان دشمن معرفی کرده است:
فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنْ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى؛ ما به آدم گفتیم: این دشمن تو و همسر توست. مراقب باش تو را از بهشت بیرون نکند که در این صورت، تیره بخت خواهی شد (طه/117).
این توصیه و خبررسانی برای آدم، مانعی از قبول بود؛ اما شیطان برای این مانع نیز در طرح عملیات روانی خود چاره‌اي انديشيد. پس برای آدم و حوا(ادعای) نصیحت‌گری کرد و چنين جلوه داد كه این نصیحتی است از سوی من برای شما و برای خیرخواهی است. در فريب‌كاري كوشش مي‌شود تا طرف مقابل در فضاي رواني مخالف واقع قرار گيرد؛ بنابراین، بايد اطلاعاتي به او رسانده شود كه بدون مقاومت آن را قبول کند. براي اين امر، بايد فرصت تفكر و تأمل درباره درستي يا نادرستي اطلاعات، مفاهيم يا پيام‌هاي انتقالي را از او گرفت. پس با هدف قرار دادن احساسات و عواطف طرف مقابل و جذب آن به سمت خود، به نتيجه از پيش تعيين شده مي‌توان رسيد.
روش ديگري كه شيطان در عمليات رواني طرح فريب خود به كار بست تا مقاومت رواني آدم را بشكند، اين بود كه خود را در مقام پند و اندرز و خيرخواه او جلوه داد. اگر آدم، دشمني و كينه شيطان نسبت به خود را همواره به ياد مي‌داشت و از آن غافل نمي‌شد، بديهي است كه هميشه موضع هوشياري خود را در برابر او حفظ مي‌كرد. پس هر لحظه خود را در معرض خطر مي‌ديد و محتاطانه همه حركات و اقدامات او را با ديده ترديد مي‌نگريست. شيطان اين فريب را تا آنجا ادامه مي‌دهد که سستی در اراده آدم و حوا ایجاد کرد و مقاومت آنان را شكست. آن‌گاه سراغ ارزش مورد قبول آنها رفت و به همان ارزش برای آنها قسم یاد کرد که من برای شما نصیحت‌گر هستم.
وَقَاسَمَهُمَا إِنِّي لَكُمَا لَمِنْ النَّاصِحِينَ؛ برای آنها قسم یاد کرد که من برای شما نصیحت‌گر هستم (اعراف/21).
اين‌گونه او توانست با عملیات روانی و بدون بکارگیری کوچک‌ترین اقدام فیزیکی، آدم را با پای خود به سوی درخت ممنوع بکشاند:
فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ؛ آن دو را با فریب به سقوط کشانید و چون از آن میوه خوردند برهنگی‌هایشان بر آنان آشکار شد و به چسبانیدن برگ بهشت بر خویش پرداختند و خدا آنها را ندا داد: مگر شما را از این درخت منع نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟ (اعراف/22).
این نخستين اقدام خصمانه شیطان علیه انسان در دنیا است که با موفقیت روبه‌رو شد. شيطان اين‌گونه اولین عملیات روانی را در برابر دیگران به نمایش گذارد و توانست بدون صرف هزینه، طرف مقابل را شکست بدهد و او را به خواسته خود وا دارد.
از این پس و برای همیشه در تاریخ، شیطان با عملیات روانی به اقدام علیه بشر پرداخت و با این شیوه سپاه خود را گسیل داشت. چنانجه رهبر معظم انقلاب فرمودند: شناختن دشمن از همه مهم‌تر است. دشمن سعى مى‌كند خود را دوست جلوه دهد 12(12 آبان 1378).

چگونگي و محتواي فريب‌هاي شيطان

توجه به محتواي عملیات روانی شیطان مهم و درس‌آموز است.
شیطان برای ورود در فکر و تغيير اندیشه آدم در راستاي جایگزین ساختن خیال و گمان به جای عقل و یقین از همان محورهایی وارد مي‌شود که برای آدم داراي ارزش و خواستنی است. هرگز او در عملیات روانی از مطالبی که برای آدم به وضوح با طل است و بدی و پلشتی آن روشن است، استفاده نمی‌کند.
پيامدهاي ورود به جهنم برای آدم روشن و معلوم است. پس اگر شیطان به نوعی آدم را به سوی درخت فراخوان کند که برای آدم پيامد نزديك شدن به آن مساوي ورود به جهنم باشد، بدیهی است که او اقدام نمی‌کند، بنابر این شیطان باید با دروغ، فریب و القای مطالب نادرست پیرامون درخت آن را در ذهن آدم داراي ارزش، راهگشای بهشت و رسيدن به درجات بالای کمال انسانی نشان دهد. این اصلی‌ترین بخش درعملیات روانی است. ابزار دروغ بايد با دقت و ظرافت‌های خاص هنری به كار برده شود. به گونه‌ای که حريف متوجه دروغ بودن آن نشود. اين امر زماني روي مي‌دهد كه طرف مقابل اطلاعات روشن و تردیدناپذیر خویش را در برابر اين دروغ، نادیده بگیرد و حتي به عنوان ارزش آن را بپذيرد.
آدم به دو دليل باید از درخت دوری مي‌کرد؛
1ـ باريتعالي او و همسرش را از این عمل منع كرده و فرموده بود كه به این درخت نزدیک نشوید که شما را در زمره ستمكاران قرار مي‌دهد.
2ـ پیشنهاد تناول و راهنمایی به سوی درخت و توصیف آن به نافع بودن از سوي شیطان است. خداي متعال او را به عنوان دشمن معرفی كرده و فرموده است:
أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ؛ مگر شما را از اين درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه در حقيقت شيطان براى شما دشمنى آشكار است (اعراف/22).
بر این اساس، شیطان دشمن آدم بود و دشمن نمی‌تواند برای شخصي نصیحت، پند و اندرز دهد؛ چرا که در اين صورت ديگر دشمن نیست. دشمن کسی است که نیستی و نابودی حريف را طلب مي‌کند. پند و اندرز دادن به معنای ارائه راه بقا و ماندگاری است. پس همین‌که انسان، طرف مقابل خود را دشمن یافت، همه گفته‌های او را باید با دیده تردید و خطر ارزیابی کند. از اين رو حق‌تعالي فرموده است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُمْ مِنْ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ؛ اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، دشمن من و دشمن خودتان را به دوستى برمگيريد ‏[‏به طورى‏]‏ كه با آنها اظهار دوستى كنيد، و حال آنكه قطعاً به آن حقيقت كه براى شما آمده كافرند ‏[‏و‏]‏ پيامبر ‏[‏خدا‏]‏ و شما را ‏[‏از مكه‏]‏ بيرون مى‌كنند كه ‏[‏چرا ‏]‏به خدا، پروردگارتان ايمان آورده‌ايد، اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمده‌ايد. ‏[‏شما‏]‏ پنهانى با آنان رابطه دوستى برقرار مى‌كنيد در حالى كه من به آنچه پنهان داشتيد و آنچه آشكار نموديد داناترم. و هر كس از شما چنين كند، قطعاً از راه درست منحرف گرديده است (ممتحنه/1).
با توجه به این دو واقعیت اگر آدم به سوی درخت حرکت و با میل و رغبت از آن تناول كرده است، نشان از آن دارد که شیطان در "با ارزش نشان دادن درخت" و "پوشیده نگاه داشتن دشمنی خود" بسیار موفق بوده است.
این دو امر، در سایه دروغ‌گویی و چگونگي آن پديد مي‌آيد و خمیرمایه عملیات روانی را تشکیل مي‌دهد. در رويارويي با عملیات روانی اين مسائل باید مورد توجه قرار گیرد.

نتیجه‌گیری

قرآن کریم با نقل داستان هبوط آدم و حوا به زمین، نخستین عملیات روانی اجرا شده بر روی زمین را به قابیل نسبت می‌دهد. لیکن پیش از آن نیز شیطان با اقدامی روانی موجب بیرون راندن آدم (ع) از بهشت شده بود. با وجود ریشه‌های قرآنی مسئله عملیات روانی و شناسایی آن در مصادیق و راهکارهای شریعت اسلام، به دلیل تعریف نشدن آن در زمان شارع، تعریف مورد امضای او به طور مستقیم در دست نیست، بنابراین به نظر می‌رسد باید طبق تعریفی جامع از عملیات روانی به اصول و کلیاتی که از شارع مقدس در ابواب گوناگون و متناسب فقهی وارد شده رجوع و احکام آن را استنباط کرد. اما از آن‌رو که احکام اسلام بر اساس توحید و فطرت الهی بنا شده، پس لزوم پیکار و عملیات فیزیکی با دشمنان را نیز امضا نموده است. در اسلام آشکارا دستور جهاد با مشرکان، اهل کتاب (اگر جزیه نپردازند)، اهل بغی و محاربان و دشمنان دین داده شده است. همان‌گونه که عملیات فیزیکی در اسلام با عنوان "جهاد" یا "دفاع" از امور امضایی است، گو اینکه شارع شرایطی ویژه را برای آن بیان نموده است، عملیات روانی نیز از امور امضایی می‌باشد. اما در پرسش از چگونگی امضاء شارع و اینکه آیا همین معنای متداول در نزد سیاست‌مداران مورد تأیید و امضا قرار گرفته یا برخی قیود و شرایط به آن افزوده شده است، باید گفت، عملیات روانی با تعریف موجود نمی‌تواند مورد تأیید شریعت اسلام باشد، چون غایت دین، تأثیر بر عقل، خرد و اندیشه بشر و هدایت آن به وارد شدن در میدان نبرد و تعقل است. در اسلام حرکت برای هرگونه اقدامی بر آموزش و تعلیم مبادی اسلامی استوار است. حرکت بر اساس هیجانات، احساسات و عواطف ناشی از مقدمات گمانی و دور از اندیشه‌ و عقل، مطرود است.

منابع

- قرآن کریم
- جنگ رواني، لاين برگر، ترجمه گروه علوم انساني دفتر مركزي جهاد دانشگاهي.
- حويزي، عبد علی بن جمعه، عبد علی بن جمعه؛ تفسير نورالثقلين؛ مؤسسه اسماعيليان، قم، ط الرابعة، 1412ق، ج1، ص612؛
- (مازندرانی، محمدصالح) مازندراني (محمد صالح مازندرانی) محمدصادق؛ شرح اصول الكافي، ج12، ص52؛
- مجلسي، محمدباقر بن محمدتقي؛ بحارالانوار، ج11، ص228.
- ر.ك: شرح الأسماء الحسني، ملاهادي سبزواري، مكتبة بصيرتي، ج2، ص62.
- بیانات در دیدار دانشجویان و دانش‌آموزان به مناسبت سالروز تسخیر لانه جاسوسی امریکا (روز ملی مبارزه با استکبار جهانی) 12 آبان 1378.
- بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در جمع كاركنان سازمان صدا و سيما 28/2/1383.
- بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در ديدار رئيس و مديران سازمان صدا و سيما‏‏ 11/9/1383.

پی نوشت ها:

1.
2.
3. البته در قرن هفدهم ميلادي با پيشرفت صنعت نشر، دولتمردان به فكر انتشار جريده يا روزنامه افتادند. با چاپ روزنامه دولت‌ها راه‌هاي كنترل و جهت‌دهي افكار عمومي را به اجرا گذاشتند و بدين‌گونه دانشمندان علوم اجتماعي و سياست‌مداران ريشه‌هاي دانش عمليات رواني به شكل امروزي را كه داراي جنبه علمي و تحقيقي و آموزشي مدون است، بنا نهادند.
4. تصور همان صورت يا مفهوم پديد آمده از اشيا در ذهن است كه البته اقتضاي حكم(باور) نداشته باشد. مانند كوه دماوند. تصديق ادراك مطابقت يا عدم مطابقت يك گزارش با واقع مي‌باشد كه البته همواره مقتضي حكم و باور است. مانند زمين مي‌چرخد.
5. فقهايي كه در سده‌هاي نزديك به زمان حضور اهل بيت(ع) مي‌زيستند در كتاب‌هاي فقهي و اصولي خود عيناً مسائلي را كه از ائمه اطهار(ع) رسيده است، بدون تصرف يا ذكر تفريعات مستحدث بيان مي‌كردند. مثلاً مرحوم شيخ صدوق در كتاب هدايه، مقنع و مقنعه خود اين روش را پس گرفته است. ر.ك: مقدمه الهدايه، شيخ صدوق، تحقيق مؤسسه امام هادي(ع)، ط الاوك، 1418، اعتماد، قم، ص17 به نقل از محدث نوري در البدر الزاهر، ص19.
6. شعبده، انجام كارهاي عجيب و حيرت‌آور از راه حركات سريع به گونه‌اي كه از حس بيننده مخفي بماند. ر.ك: تذكرة الفقهاء، علامه حلي، مكتبه الرضويه لاحياء الآثار الجعفريه، ج1، ص582.
7. سحر، اعمالی دقيق است كه در برخي از موجودات تأثير مي‌گذارد و آنها را از طبيعت اصلي خود دگرگون مي‌سازد. مانند ايجاد حب و بغض و اختلاف زناشويي.
8. وهميّات قضايایی كاذب هستند كه قوه وهم بر خلاف عقل، آنها را درست مي‌پندارد. برای مثال، ميّت، ترس‌آور است.
9. قضايايي كه قوه خيال انسان را تحريك مي‌كند و باعث شادي يا غم، انقباض يا انبساط روحي و اميد يا نااميدي در آنها مي‌شود. اغلب تشبيهات، مبالغه‌ها و اغراق‌هاي شاعرانه از اين قبيل است. برای مثال: صبح، انعكاس لبخند توست.
10. مجمع البحرين، ذيل ماده س. و. ل.
11.
12

 
یک شنبه 2 مهر 1391  3:41 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها