0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مواجهه قرآن با فرهنگ‏هاى عصر نزول

مواجهه قرآن با فرهنگ‏هاى عصر نزول

مهسا فاضلی

چکیده: نوشتار حاضر از چگونگی مواجهه قرآن با فرهنگ ها و سنت های عصر نزول سخن می گوید. در باور نویسنده، قرآن به چهار روش با فرهنگ زمان نزول مواجهه کرده است:
1- فرهنگ گزینی
2- تأیید و تثبیت فرهنگی
3- فرهنگ زدایی
4- جایگزینی
نویسنده با آوردن نمونه های متعدد به توضیح هر یک از روشهای چهارگانه پرداخته و در بخش فرهنگ زدایی از مسائلی چون قاطعیت در نفی عناصر منفی، اقدام های عملی در فرهنگ زدایی، روش های تدریجی، عدم تشبه به بیگانه، بحث کرده است.


كليد واژه‏ها: فرهنگ عصر نزول، مواجهه فرهنگی، فرهنگ گزینی، تثبیت فرهنگی، فرهنگ زدایی، قرآن و فرهنگ عصر نزول.

قرآن كريم در بستر زمانى و مكانى، شرايط و اوضاع و احوال جاهليت عربستان فرو فرستاده شد و نمى‏توانست پيام خود را بدون توجه به آنچه بر مردم مى‏گذشت ابلاغ كند. از اين رو به منظور هدايت و راهبرى مردم و نجات آنان از گمراهى‏ها و ضلالت‏ها و نماياندن راه درست، متعرض آداب و رسوم و فرهنگ حاكم بر مردم گرديد و به رد يا اصلاح آنها پرداخت. قرآن بسيارى از عناصر منفى فرهنگ جاهلى را نقل كرده و در مواردى، پس از بيان فلسفه اين عمل، به رد و اصلاح آنها پرداخته است. از سويى ديگر عناصر مثبت فرهنگ جاهلى را نيز از نظر دور نداشته و آنها را بيان كرده است. گاه به تعديل و يا تكميل آنها همت گماشته و گاه با ايجاد تغيير و تحولاتى، آنها را اصلاح كرده است.
قرآن براى ابلاغ پيام و برقرارى ارتباط با مخاطبانى كه قصد هدايت و اصلاح آنان را دارد، از زبان و واژگان آن قوم كمك گرفته و از آداب و سنن و فرهنگى سخن گفته كه براى آنان مأنوس و آشنا بوده و متعرّض احكام و سننى شده كه مورد ابتلاء مردم آن عصر بوده است. اما وحى و رسول وحى در اين ميان، به صورت فعال و تصحيح گر عمل كرده‏اند و براى روشن شدن ذهن مخاطب و گشودن راه در مقابل او، از عقايد و باورهاى خرافى و پندارهاى غلط رايج، پرده برداشته و باطل بودنش را آشكار ساخته‏اند. اين امر نه به معناى تأثيرپذيرى از فرهنگ زمان است و نه نقص و ضعفى را متوجه مبلغ مى‏كند، بلكه نشان از واقع نمايى وحى و واقع نگرى صاحب وحى دارد.
در قرآن، آيات چندى است كه عادات و سنّتهاى اعراب جاهلى، مشاغل و شيوه گذران زندگى، وسايل زندگى، خوردنى‏ها و آشاميدنى‏ها، خانه‏ها، پوشش، فعاليت‏هاى كشاورزى و زراعى، آداب اجتماعى و خانوادگى، نقل شده و ابعاد و جوانب آنها بيان گرديده است.
قرآن كريم در موارد گوناگون، براى تبيين و تشريح يك واقعيت، از واژگان و مفاهيمى بهره گرفته كه براى عرب جاهلى بسيار مأنوس و شناخته شده بوده است. از اين رو بدون كمترين توضيح و تبيينى به ذكر آن پرداخته است. اين ياد كرد صريح و بى مقدمه قرآن از برخى پديده‏ها، نشان مى‏دهد، مخاطبان، آشنايى كافى با اين مفاهيم داشته‏اند و كلام وحى نيز با توجه به فضاى فكرى و فرهنگى آنان سخن گفته است. ميزان توجه قرآن به فرهنگ، آداب و رسوم و زبان مردم عصر نزول تا بدانجاست كه حتى قرآن در كاربرد تشبيهات خود از پديده‏هايى كمك مى‏گيرد كه در ميان عرب، رايج و شايع و براى آنان شناخته شده بوده است.1
افزون بر اين آنچه كه درباره توجه قرآن به آداب و سنن عصر جاهلى شايان ياد است، واقعيت انكارناپذير «اسباب النزول» است. بسيارى از آيات قرآن بدون اينكه مسبوق به موجب و انگيزه خاصى باشند، نازل شده‏اند و به هيچ حادثه يا سؤال و پرسشى كه همزمان با نزول وحى روى داده باشد، مربوط نيستند، بلكه به منظور راهنمايى و هدايت انسان‏ها و جبران نارسايى انديشه‏هاى بشرى فرو فرستاده شده‏اند. اما بخش ديگرى از آيات و سوره‏هاى قرآن، داراى سبب نزول خاصى هستند؛ يعنى امورى رخ داده و در پى آنها و به خاطر آنها، آيه يا سوره‏اى نازل شده است.
اين امور در زمان نبوت پيامبرصلى الله عليه وآله روى داده و شامل حوادث نسبتاً مهم و جالب يا زشت و خطرناك بوده‏اند؛ يا اوضاع و شرايطى براى مسلمانان پديد مى‏آمد، كه بايد موضعگيرى آنان در برابر اين اوضاع و شرايط، مشخص مى‏گرديد. به دنبال اين امور، آيات و يا سوره‏هايى نازل مى‏شد.2
در مواردى نيز آيات قرآن وظيفه مسلمانان را در مواقع حساس روشن مى‏كند و به تصحيح نگرشها و باورهاى غلط رايج مى‏پردازد؛ مانند آيات ظهار، لعان، قذف و امثال آنها. در اين شرايط، پيامبرصلى الله عليه وآله با آداب و سنن و باورهايى مواجه مى‏گرديد و يا با او سؤالاتى در ميان نهاده مى‏شد كه براى اصلاح آن باورها و پاسخ به آن پرسشها، در انتظار نزول وحى بسر مى‏برد. تمام اين موارد، نمود و رنگ آداب و سنن و فرهنگ زمان را داشته و به مسائل جارى عصر نزول پرداخته است.
جلوه بسيارى از آداب و سنن صحيح و ناصحيح زمانه را مى‏توان در عرصه گفت‏وگوها و سؤال و جوابهاى قرآن، پيامبرصلى الله عليه وآله و معصومان‏عليهم السلام با مخاطبان خود مشاهده كرد. هدف از طرح بسيارى از اين سؤال و جوابها، آگاه كردن مردم آن عصر از حلالها و حرامهاى الهى و يا حقيقت آداب و سنن صحيح و ناصحيح بوده است. ضمن اينكه اين امر، خود دليل و موعظه براى ديگر مردمان در عصرهاى بعدى نيز خواهد بود. چنان كه خداوند در آيه‏اى از قرآن كريم پس از آنكه سؤال اعراب از پيامبرصلى الله عليه وآله درباره «كلاله» را به وضوح پاسخ مى‏دهد؛ به فلسفه بيان حكم اشاره مى‏كند و مى‏فرمايد: «... يبيّن اللَّه لَكم أن تضلّوا و اللَّه بكل شى‏ءٍ عليم» (نساء /176) خدا براى شما توضيح مى‏دهد تا مبادا گمراه شويد و خداوند به هر چيزى داناست.
بررسى سيره عملى و اقوال و احوال پيامبرصلى الله عليه وآله نيز نشان مى‏دهد آن حضرت‏عليه السلام متعرّض بسيارى از آداب و سنن و باورهاى عرب مى‏شد و حتّى به جزئى‏ترين مسائل و احكام رايج توجه داشت و به تأييد يا تصحيح آنها مى‏پرداخت. رسول خداصلى الله عليه وآله گاه در پاسخ به سؤال فردى كه براى رفع ابهام و حيرت خود نزد وى آمده بود؛ روشنگرى مى‏كرد. اعراب گاه به دنبال پديد آمدن مشكل يا مسأله‏اى، به پيامبرصلى الله عليه وآله پناه مى‏بردند و از او چاره كار مى‏جستند و راه صحيح مى‏طلبيدند. پيامبرصلى الله عليه وآله در شرايط و موقعيتهاى گوناگون به توضيح و تبيين راه درست و احكام و قوانين الهى دست مى‏زد و به نفى يا تصحيح آداب و سننى مى‏پرداخت كه در بين مردم رايج بود.
منابع حديثى شيعه و سنى مملو از احاديثى است كه در ابواب و موضوعات مختلف - كه مرتبط با فرهنگ و آداب و رسوم زندگى است - جمع آورى شده است. وجود ابواب حديثى ذيل بيانگر آن است كه ائمه‏عليهم السلام و بويژه پيامبرصلى الله عليه وآله به اين مسائل توجه داشته‏اند: كتاب الطّهارة و سننها،
كتاب الجنائز،
كتاب النكاح،
كتاب الطلاق،
كتاب الكفارات،
كتاب الاطعمة و الاشربة و...
در اين قسمت، چگونگى مواجهه نظر اسلام با فرهنگهاى عصر نزول مورد بررسى و تبيين قرار مى‏گيرد و روش‏هايى در اين مواجهه، معرفى مى‏گردد:
1 - فرهنگ گزينى

جاهليت، بر دوران شرك و بت پرستى و خرافه قبل از اسلام اطلاق مى‏شود. بنا بر اقوال و شواهد قرآنى و روايى، جو غالب اين دوره، سنّتها و باورهاى خرافى، ناپسند و غلط است؛ اما اين امر بدان معنى نيست كه هيچ رسم نيك و انديشه صحيح در ميان آنان وجود نداشته است. علاوه بر اعتقاد و باور اقليت معدود كه معتقد به آيين حنيف بودند؛ در بطن فرهنگ جاهلى، برخى آداب نيك و پسنديده و بعضى شعائر و سنّتهاى ابراهيمى نظير حج و عمره، طواف و... سابقه داشته است. اكرام فراوان به مهمان، جود و سخا، جوار (پناه دادن)، هم پيمانى، و... در كنار آداب و رسوم ناپسند، از جمله سنّتهاى انسانى و عناصر مثبت فرهنگى است كه اسلام بدانها توجه داشته و به تأييد و امضاى آنها پرداخته است.
اسلام تنها به رد و طرد عناصر منفى جاهليت همت نگمارد، بلكه به گزينش و معرفى عناصر و جنبه‏هاى مثبت و قوت فرهنگى بيگانه نيز نظر داشت. پس از گزينش و تأييد اسلام، اين عناصر به حوزه فرهنگى اسلام راه يافت و فضايل جاهليت با فضايل و زيبايى‏هاى اسلام در آميخت. همگونى‏ها و قرابت‏هايى بين برخى آداب و سنن اديان و فرهنگهاى عصر نزول و اسلام وجود داشت. آيين الهى اين ارزشهاى ستودنى را تأييد كرد، به تصحيح انحرافات و عناصر منفى فرهنگى پرداخت و آنچه لازم بود بنياد نهاد. دين الهى ويرانگرى و بنيان كنى نكرد، بلكه به انگيزه اصلاح، مواردى كه با فطرت انسان‏ها و اصول و مبادى اسلام سازگار بود را پذيرفت و براى عناصر طرد شده، جايگزين‏هايى معرفى كرد.
اسلام در مواجهه با فرهنگهاى بيگانه زمان، صلاى ويرانى اين فرهنگ‏ها را سر نداد، بلكه با ابلاغ پيامها و برنامه‏هاى هدايتى خود، تكميل يا تصحيح اين فرهنگ‏ها و اصلاح موارد منفى را برنامه خود قرار داد.
ادبيات، فرهنگ واژگان و شيوه‏هاى زندگى اجتماعى و اقتصادى شبه جزيره عربستان در مواجهه و تعامل با فرهنگ قرآنى قرار گرفت. قرآن بسان روحى زنده و حياتى نو، در قالب اين فرهنگها دميده شد و از همان آغاز به تفرّج در اين فرهنگها پرداخت. هر جا لازم مى‏ديد به توسعه يا تضييق آنها دست مى‏زد و در غير اين صورت با سكوت خويش، آن را به عقول و ذائقه‏ها وا مى‏گذاشت. اسلام بسيارى از قالبهاى فرهنگى شبه جزيره را حفظ كرد؛ اما مفاهيم و محتويات آنها را گاه حفظ، گاه دگرگون و گاه تصعيد بخشيد.3
اسلام با تأييد قالب اصلى بسيارى از آداب و سنّتهاى جاهلى، تعديل‏ها و تغييراتى در اين سنن ايجاد كرد و پيرايه‏ها و شائبه‏هاى شرك آلود آنها را زدود. دامنه برخى از آداب و رسوم را محدود كرد و بر اساس اصول و معيارهاى خود به معرفى و اصلاح آنها پرداخت. در مواردى نيز با رد باورهاى حاكم، به پايه گذارى و تشريع نظام ارزشى و آداب و سننى دست زد كه با نظام حاكم بر جاهليت، مغايرت داشت. زمانى نيز پس از گزينش عناصرى كه در تضاد با پيام توحيدى نبودند، ولى نياز به تلطيف يا اصلاح داشتند، به قانونمند و منظم كردن آنها پرداخت و با هدايت كردن و جهت دادن، كليت آن عناصر، مورد پذيرش قرار گرفت.
دين اسلام ديدگاه اصلاحى نسبت به ديگر فرهنگها داشته است و اگر چنين نبود و مبناى مواجهه دين، برافكنى و ريشه كنى بود؛ تقسيم احكام به امضايى و تأسيسى در فقه اسلامى معنى نداشت. چنان كه مى‏دانيم فقها احكام را به يك اعتبار به دو دسته تقسيم كرده‏اند. احكام و سننى كه پيش از اسلام به وسيله اقوام و ملتهاى گوناگون اجرا شده و تضادى با احكام مسلّم اسلام ندارد و به طور كامل يا پس از تغيير و تحولاتى، مورد پذيرش اسلام قرار گرفته و جزء احكام دين شده است. اين دسته را احكام امضايى گويند.
احكام تأسيسى نيز احكامى هستند كه بدون سابقه، از سوى اسلام مقرر و ابداع گرديده است. اين دسته بندى را با اندكى تسامح مى‏توان در حوزه‏هاى ديگر معارف دينى به عمل آورد. در بخشهاى بعدى به ذكر شواهد و نمونه‏هايى از اين احكام و سنن خواهيم پرداخت.

2 - تأييد و تثبيت فرهنگى

چنان كه اشاره شد بخشى از آداب و سنن و باورهاى رايج صدر اسلام، مورد پذيرش قرار گرفت و بدون اينكه تغيير و تحول اساسى در آنها ايجاد شود، تثبيت گرديد. بر اساس معيارها و اصولى كه در زير بدانها مى‏پردازيم، آداب و رسوم حاكم بر عصر جاهليت، تأييد گرديد:
1 - آداب و سنّتهاى كه مطابق با ارزشهاى اخلاقى و نيك و پسنديده بود و به عبارتى مغايرتى با اصول و ارزشهاى پذيرفته شده دين اسلام نداشت و متضمن مفسده و ضررى نيز نبود، مورد تأييد قرار گرفت. مانند تكريم ميهمان، سوگند دسته جمعى4 جوار يا پناهندگى5، ختنه 6 و...
2 - آن دسته از باورها و سنّتهاى رايج كه مطابق با ارزشها و معيارهاى انسانى و همسو با فطرت انسانى است تأييد شده است. به عنوان نمونه مسأله (شير دادن مادر به فرزند) در بين عرب شأن و جايگاه والايى داشت؛ از آنجا كه اين امر در تربيت و خلق و خوى فرد تأثير فراوان مى‏گذارد؛ آنان تأكيد داشتند كه خود مادر به فرزندش شير دهد و اگر مادر عذرى داشت، افراد فاميل يا افراد سالم كه داراى خانواده‏اى اصلى بودند براى شيردهى انتخاب مى‏شدند. اعراب در انتخاب دايه براى شير دهى نيز دقت و توجه زيادى مصروف مى‏داشتند.7 و در از شير گرفتن اطفال خود شتاب نمى‏كردند. مدت زمان شير دادن كه در بين عرب متعارف بوده است؛ بيش از بيست ماه گزارش شده است.8
قرآن كريم بر اين سنّت حسنه كه سازگار با عواطف انسانى و تأثير گذار بر جنبه‏هاى روانى و روحى شخصيت انسان است؛ صحه مى‏گذارد و مى‏فرمايد: «والوالدات يُرضعن اولادهنّ حولين كاملين لمن أراد أن يتمّ الرضاعة و...» (بقره /233) و مادران ]بايد[ فرزندان خود را دو سال تمام شير دهند. ]اين حكم[ براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى را تكميل كند.
در مجمع البيان ذيل آيه آمده است: «هر چند جمله «يرضعن أولاد هنّ» خبرى است ولى مراد، امر به شير دادن است. هر چند اين امر استحبابى است و نه وجوبى.»9 علاوه بر آن، ذكر جمله «حولين كاملين» دليل توجه قرآن به مدت زمان شير دادن است. در ادامه آيه، قرآن اين امر را به خواست و اراده مادر وا مى‏گذارد و سفارش مى‏كند كه حتّى از شير گرفتن فرزند، بايد با مشورت پدر و مادر با يكديگر انجام پذيرد، تا در اين بين از هرگونه زور و اجبارى به زن خوددارى شود.
3 - آداب و سنّتهاى اجتماعى رايج كه مثبت و مفيد بودند و داراى هيچ‏گونه زيان و ضررى نيز نبودند، بلكه بر عكس كاركردهاى اجتماعى مناسبى نيز داشته‏اند به امضاى اسلام رسيدند. برخى از اين رسوم مانند «رفاه» (پذيرايى از حجاج كعبه) كه به تنظيم بهتر امور دينى و اجتماعى كمك مى‏كرد، مورد تأييد اسلام قرار گرفت10. پيامبرصلى الله عليه وآله پس از شكستن بتهاى كعبه، خطاب به مردم مكه و ساير مسلمانان گفت: تمامى مفاخر و خونها و اموالى كه نسبت به هم ادعا مى‏كنيد، زير پاى من قرار دارد، مگر كليددارى كعبه و آب‏رسانى به حجاج11.
همچنين يكى از سنّتهاى جارى، پيمانهاى دوران جاهليت بود كه از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله به رسميت شناخته شد.12 پيمانها و قراردادهاى اجتماعى كه مسلماً به گردش مناسب‏تر و تنظيم امور اجتماعى و يا حمايت از مظلومان مى‏انجاميد، از سوى پيامبرصلى الله عليه وآله مورد تأييد قرار گرفت و پيامبرصلى الله عليه وآله دليلى براى رد آنها نديد. حتّى خود پيامبرصلى الله عليه وآله در برخى از اين پيمانها مشاركت داشت.
اسلام حتّى در ميان آداب و سنّتهاى اجتماعى و سياسى، مواردى را كه غير مضر و به عنوان سنّتهاى جارى و مورد قبول بوده رد نكرده و دليلى بر بطلان آنها نديده است و عملاً نيز به تأييد اين آداب و رسوم پرداخته است.
آورده‏اند كه پيامبرصلى الله عليه وآله، براى قيصر روم نامه‏اى نوشت كه مهر نداشت. مسلمانان گفتند اگر ممهور نباشد، قيصر آن را نخواهد خواند. پيامبرصلى الله عليه وآله انگشتر نقره‏اى فراهم كرد كه روى آن «محمّد رسول اللَّه» نوشته بود و نامه را مهر كرد.13
چنان كه در اين روايت مى‏بينيم پيامبرصلى الله عليه وآله از آنجا كه برقرارى ارتباط با بيگانه جهت ابلاغ پيام اسلام را ضرورى مى‏بيند، نسبت به اين رسم و عرف جارى در روابط خارجى، انعطاف به خرج مى‏دهد؛ ولى در عين حال رنگ و بوى اسلامى به آن مى‏دهد و با ثبت نام «محمد رسول اللَّه» حقانيت نبوت خود را به طرف مقابل نشان مى‏دهد. در منابع تاريخى مى‏خوانيم كه حضرت على‏عليه السلام نيز انگشترى داشته كه نامه‏ها را با آن امضا مى‏كرده است، نقش اين انگشتر عباراتى چون «اللَّه الملك عليّ عبده»، «حسبي اللَّه» و «الملك للَّه الواحد القهار» بوده است.14
در كلمات و سخنان امام على‏عليه السلام نيز تأكيد بر حفظ آداب و سنّتهاى پسنديده يا بى‏ضرر رايج، مشاهده مى‏شود. آن امام بزرگ، چون اشتر نخعى را به ولايت مصر و شهرهاى تابع آن گماشت، نامه‏اى به او نوشت؛ در بخشى از اين نامه چنين مى‏خوانيم: آيين پسنديده‏اى را بر هم مريز كه بزرگان اين امت بدان رفتار كرده‏اند و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته‏اند و رعيت، با يكديگر سازش كرده‏اند و آيينى را منه، كه چيزى از سنّتهاى نيك گذشته را زيان رساند.15
نكته ديگرى كه در اين قسمت قابل ذكر است به كارگيرى روش‏هاى پذيرفته شده به وسيله بيگانه و بهره‏گيرى از آداب و رسوم بى ضرر آنان، به نفع اسلام است.
روايات زيادى است كه دلالت مى‏كند هنگامى كه آيات سوره برائت در سال نهم هجرى نازل شد، پيامبرصلى الله عليه وآله آن را به ابوبكر سپرد كه به مكه برود و آيات را بر مردم بخواند: سپس جبرئيل آمد و گفت يا خود، يا على عليه السلام بايد اين آيات را بخوانيد. على‏عليه السلام به مكه آمد و آيات را بر مردم خواند. بر اساس اين آيات، پيمانهاى موجود با مشركان باطل اعلام شده بود، طواف كعبه با بدن عريان ممنوع شد، مشركان حق ورود به مسجد الحرام را نداشتند و چهار ماه وقت داشتند كه تكليف خود را تعيين كنند. على‏عليه السلام در حالى كه شمشيرش را تكان مى‏داد اينها را اعلام كرد.16
فلسفه همراه كردن على‏عليه السلام با ابوبكر، اين بود كه پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏خواست سنّت عرب را رعايت كرده باشد، چون عرب وقتى پيمانى را لغو مى‏كرد. بايد اين عمل را شخص طرف معاهده و يا يكى از خاندان او انجام مى‏داد17 با توجه به اينكه پسر عمو در ميان اعراب جاهلى در حكم خود فرد قلمداد مى‏شد، پيامبرصلى الله عليه وآله براى اينكه قوت و صلابت اين آيات و احكام روشن شود، پسر عموى خود را به عنوان نماينده خود مى‏فرستد، زيرا همه در سيماى على‏عليه السلام پيامبرصلى الله عليه وآله را مى‏ديدند. سوار شدن او بر شتر پيامبرصلى الله عليه وآله نيز بيانگر همين موضوع است.
پيامبرصلى الله عليه وآله با رعايت اين عادت و باور عرب، از آن براى بيان و تبليغ اسلام سود برد. بنابراين اگر از عادت و باور بى ضررى بتوان براى تبليغ اسلام عليه فرهنگ بيگانه سود برد، استفاده از آن بدون اشكال است.
گاه پيامبرصلى الله عليه وآله براى نفى آداب و سنّتهاى بيگانه و مبارزه با ارزشهاى پذيرفته شده به وسيله آنان، برخوردهاى مثبتى با ارزشهاى خودى مى‏كرد، به عنوان نمونه در جاهليت براى تفاخر، به حاجيان شير و عسل مى‏دادند. هنگامى كه به پيامبرصلى الله عليه وآله در سفر حج آب دادند، نوشيد و فرمود: هميشه همين كار را انجام دهيد.18
از ديگر آداب و سنّتهاى رايج در ميان عرب كه به دليل تأثير مثبت در روابط اجتماعى افراد، مورد تأييد پيامبرصلى الله عليه وآله قرار گرفت، سنّت وليمه دادن بود.
عرب به مناسبت‏هاى مختلف وليمه مى‏داد. گزارشهاى تاريخى حاكى از آن است كه حدود شانزده نوع وليمه در ميان آنان مرسوم بوده است. عرب به مناسبت‏هايى چون خواستگارى و ازدواج، خريد يا ساخت خانه، تولّد فرزند، ختنه، بازگشت مسافر و زائر، از دست دادن كسى و رسيدن ميهمان، وليمه مى‏دادند.19
مطالعه روايات نشان مى‏دهد كه معصومان‏عليهم السلام اين سنّت و رسم اجتماعى عرب را رد نكرده‏اند. در روايتى از پيامبرصلى الله عليه وآله نقل شده كه ايشان برخى از وليمه‏هاى عرب را مورد تأييد قرار داده است. در اين روايت وليمه دادن به مناسبت ازدواج، تولد فرزند، ختنه، خريد خانه و بازگشت از مكه مورد تأييد قرار گرفته است.20
4 - اسلام با تأييد قالب برخى عناصر فرهنگى، به محدود كردن و تعديل آداب و رسوم رايج پرداخت و براى اجراى آنها، شرايط و ضوابطى نيز وضع كرد.
اسلام در نظام خانوادگى و اجتماعى عرب تغييرات و تعديلاتى ايجاد كرد. يكى از سنّتهاى خانوادگى، ازدواج بود كه در ميان عرب به اشكال مختلف وجود داشت. نكاح شِغار، بدل (معاوضه)، ضيزَن، مُباضعه، رَهط يا زناشويى دسته جمعى، مخادنه، سِفاح (زنا) از انواع اين ازدواجها بود كه اسلام به رد آنها پرداخت.21
اسلام با تأييد و تشويق اصل موضوع ازدواج و انتخاب همسر، به ارائه ملاكها و اصول مورد نظر خود پرداخت. به عنوان نمونه در يكى از انواع ازدواج كه به نام «شغار» معروف بود، مرد در مقابل در اختيار گرفتن دختر يا خواهر ديگرى، دختر يا خواهر خود را به ازدواج او در مى‏آورد و مى‏گفت:
«زوّجني ابنتك و أزوّجك ابنتي او زوّجنى اختك و أزوّجك اختي». اين نوع ازدواج به خصوص در بين طبقات فقير عرب رايج بود و هيچگونه مهر و صداقى به زن تعلق نمى‏گرفت. چنان كه در نوع «نكاح بدل» نيز كه به طريق مبادله همسران صورت مى‏گرفت، مهر و صداقى وجود نداشت.22
قرآن كريم بنا بر عدالت و انصاف اسلامى و رعايت حقوق انسان‏ها و به منظور استوارى بيشتر نظام خانوادگى، با رد اين نوع ازدواج، ضرورت وجود مهر و صداق در ازدواج را تأكيد كرد و فرمود: «و آتوا النّساء صدقاتهنّ نحلةٌ فإن طبن لكم عن شى‏ءٍ منه نفساً فكلوه هنيئاً مريئاً» (نساء /4) و مهر زنان را به عنوان هديه‏اى از روى طيب خاطر به ايشان بدهيد و اگر به ميل خودشان چيزى از آن را به شما وا گذاشتند، آن را حلال و گوارا بخوريد.
در يكى ديگر از انواع ازدواج (نكاح ضيزن يا مقت) اگر همسر زنى از دنيا مى‏رفت، فرزند آن مرد در صورت تمايل با او ازدواج مى‏كرد و اگر نمى‏خواست، زن را از ازدواج با ديگرى منع مى‏كرد، زن نيز ازدواج نمى‏كرد تا اينكه بميرد23. اين قانون جاهلى يعنى ازدواج با همسران پدر نيز، از آنجا كه نوعى اهانت به حقوق اجتماعى و خانوادگى زن به شمار مى‏رفت طبق آيه 22 سوره نساء، نفى گرديد.
ميزان بى حرمتى، تضييع حقوق و اهانت به شأن و منزلت زن در عصر جاهلى تا بدانجا بود كه حتّى با او بسان يك كالا معامله مى‏شد و افراد مى‏توانستند پس از فوت همسر، زن را به ارث ببرند.
اعراب جاهلى، همسر مردى را كه مرده بود، به ارث مى‏بردند بدين ترتيب كه يكى از وارثان و احتمالاً بزرگترين پسر او، پارچه‏اى بر سر زن مى‏انداخت و او را مالك مى‏شد و او را از ازدواج با فرد ديگرى منع مى‏كرد. حتّى آورده‏اند كه اگر اين زن، زيبا نبود و تمايلى به مالكيت او وجود نداشت، او را در خانه حبس مى‏كردند تا بميرد.24
قرآن كريم به دليل اين ظلم آشكار و اهانت به مقام زن، اين سنّت زشت را صريحاً نهى مى‏كند و مى‏فرمايد «يا أيّها اّلذين آمنوا لا يحلّ لكم أن ترثوا النّساء كَرهاً...» (نساء /19) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، براى شما حلال نيست كه زنان را به اكراه ارث بريد...
يكى ديگر از اقسام نكاح در ميان اعراب جاهلى تعدّد شوهران بود، بدين معنى كه در نوع اول (نكاح الاستبضاع) مرد به انگيزه تولد فرزندانى نجيب، شجاع و قوى، زن خود را نزد مردان ديگر مى‏فرستاد تا از آنان باردار شود و ويژگى مردان، به فرزندان منتقل گردد. اين ازدواج كه زشت‏ترين نوع ازدواج بود، به نام «تعدّد الازواج» ناميده شده كه از سوى اسلام نهى گرديده است.25
نوع ديگرى از تعدد همسران در ميان عرب و ديگر ملتها، رايج بوده كه اسلام با پذيرش اصل آن، به تعديل آن پرداخته و حد و مرزى براى آن معرفى كرده است. اين نوع، به نام «تعدد الّزوجات» يا تعدد زنان معروف بوده است.
تعدّد زوجات از عاداتهاى رايج در ميان اعراب جاهلى بود. اعراب براى آن حد و مرزى قائل نبودند،26 آنان به دليل علاقه زياد به توالد و تناسل و گسترش قبيله، به اين امر روى مى‏آوردند. البته شرايط اقليمى و جغرافيايى عربستان و تشديد قواى جنسى مردان، جنگها و مرگ و مير مردان و بى سرپرست ماندن زنان و ديگر عوامل، در گرايش مردان به تعدد همسر بى تأثير نبوده است. بدين‏رو شريعت اسلام با در نظر داشتن اين عوامل و زمينه‏ها به رد كامل اين سنّت نپرداخت بلكه واقع بينانه اين امر را تعديل كرد و با محدود كردن اين رسم، شرايطى را نيز براى آن قرار داد. قرآن در آيه 3 از سوره نساء، تعداد انتخاب زنان را به چهار محدود مى‏كند و بر رعايت عدل و انصاف در برخورد با زنان تأكيد مى‏كند. قرآن سفارش مى‏كند در صورتى كه بيم آن مى‏رود كه عدل و انصاف مراعات نگردد، بيش از يك زن اختيار نشود. در فضايى كه اين رسم و سنّت ديرپاى، رايج و شايع بود و اعراب شديداً بدان پايبند بودند و شرايط زمانى و مكانى آن روز نيز چنين امرى را مى‏طلبد، اسلام به طور كامل به حذف و رد اين سنّت نپرداخت، بلكه به قانونمند كردن و محدود نمودن آن اقدام كرد. اما در عين حال با وضع شرايط دشوار براى اختيار بيش از يك زن، عملاً اين كار را امرى بسيار دشوار و در شرايطى، غير ممكن معرفى كرد.
چنان كه مى‏بينيم قرآن با تأييد امر ازدواج و همسرگزينى كه سنّت عرب بود، به جهت دادن و هدايت كردن آن پرداخت و محتوا و جنبه‏هاى ارزشى آن را دگرگون ساخت و ملاك و معيار كفو و همسانى را، ايمان و تقوى معرفى نمود و رابطه دينى و اعتقادى را جايگزين رابطه طبقاتى و قبيله‏اى كرد.27
اسلام همچنين در موضوع طلاق دست به اصلاح و دگرگونى زد و برخى طلاقهاى رايج در جاهليت را لغو كرد. در ميان جاهليان، نوعى از طلاق كه آن را «ظهار» نامگذارى كرده بودند، وجود داشت. در اين نوع، مرد با به كار بردن تعبيرهاى چون «أنت عليّ كظهر أمّي» همسرش را به مادر خود تشبيه مى‏كرد. قرآن به اين شيوه و عادت غلط عرب اشاره مى‏كند و به رد و ابطال آن مى‏پردازد (مجادله /2) همچنين اعراب جاهلى در نظام خانوادگى خود، سنّتهاى غلط ديگرى در پيش مى‏گرفتند، از جمله اينكه زن را به مدت چند ماه يا چند سال به حال خود رها مى‏كردند و يا اينكه پس از طلاق، به زن اجازه ازدواج مجدد نمى‏دادند كه اسلام همه اين موارد را ملغى ساخت.28
از موارد ديگر، رسم نبودن عدّه طلاق در بين عرب جاهلى بود كه اسلام به جهت اهميت اين مسأله، آن را بنيان نهاد.29 همچنين قرآن مدت عده ازدواج زن پس از مرگ همسر را به چهار ماه و ده روز محدود كرد.30
از ديگر موارد مربوط به نظام خانواده، موضوع ارث بود كه اسلام با تأييد اصل آن، به قانونمند كردن اين نظام پرداخت. زيرا عادت عمومى در جاهليت، بر آن بود كه ارث، مخصوص فرزندان ذكور باشد و زنان و دختران از ارث محروم بودند. از نظر آنان كسانى مى‏توانستند ارث ببرند كه بتوانند سوار اسب شوند و در جنگها شركت كنند، از اين رو زنان و بچه‏هاى كوچك ارث نمى‏بردند.31
اسلام نظام ارث جاهلى را كه بر مبناى ظلم و تبعيض به زنان، و بى عدالتى استوار بود نپذيرفت و به تصحيح آن پرداخت و نظامى استوار بر عدالت و مساوات بنا نهاد.32
معيار اسلام در رويارويى با موضوع جايگاه زن در خانواده و اجتماع، بر اساس عدالت و برابرى و رفع هر گونه ظلم و تبعيض است تا او از اسارت زنجيرهاى عقلى و اجتماعى و وضعيت اسفبار دوران جاهليت نجات يابد.
از ديگر مواردى كه اشاره بدان در اين مجال مناسب به نظر مى‏رسد، آيين حج است. چنان كه مى‏دانيم حج از سنّت‏ها و آيين‏هاى ابراهيمى است و در عصر جاهليت وجود داشته است. اسلام پس از تأييد حج، شائبه‏هاى شرك و بت پرستى را از اين آيين زدود و در رديف فروع دين و ضروريات اعتقادى قرار داد.
اعراب جاهلى به دور خانه كعبه طواف مى‏كردند و قربانى و نذر بجا مى‏آوردند؛ اما در كنار آن به دور بتان خود نيز طواف مى‏كردند و با قربانى كردن، در صدد تقرّب و نزديكى به آنها بودند.33
قرآن ضمن تأكيد بر مسأله ذبح، سفارش مى‏كند نام و ياد خدا را در هنگام اين عمل فراموش نكنند (حج /36) بدين معنى كه گوسفند و شتر خود را در راه بتها قربانى نكنند.
از ديگر سنّتهاى جاهليان، «نسى‏ء» يا جابجا كردن و تأخير انداختن ماه‏هاى حرام و موسم حج بود كه قرآن اين عمل را به شدت مورد انتقاد قرار مى‏دهد و از آنجا كه نوعى دخالت در احكام الهى به شمار مى‏رود، آن را موجب افزايش كفر و گمراهى كافران مى‏داند (توبه /37). همچنين در آيه 197 از سوره بقره، همبسترى، گناه و جدال در ايام حج كه اعراب جاهلى نسبت بدان بى توجه بودند، منع گرديده است. در آيه‏اى ديگر نماز و عبادت مشركان در اطراف خانه كعبه را، سوت كشيدن و كف زدن مى‏داند و به انتقاد از اين‏گونه عبادت مى‏پردازد. (انفال /35).
اعراب جاهلى بنا بر عادت موروثى كه از ابراهيم و اسماعيل به ايشان رسيده بود، حج و عمره را به جاى مى‏آوردند. سپس رفته رفته اين عمل، آنان را به پرستش آنچه دوست مى‏داشتند، كشيد و آيين ابراهيمى را تحريف و دگرگون ساختند و شائبه‏هاى شرك و بت پرستى را در آن وارد كردند. آنان حتّى در ضمن تلبيه، از بتان خود نيز ياد مى‏كردند و اين الفاظ را به شكل تحريف شده ادا مى‏كردند و به اين سنّت، رنگ و بوى شرك مى‏دادند34. اسلام به منظور پاك و پيراسته كردن شعائر دينى و حذف مظاهرى كه رنگ و بوى شرك به عبادات اسلامى مى‏داد و با هدف يكپارچه كردن عبادات و شعائر اسلامى، به حذف عناصر غلط و منفى در آيين حج پرداخت و با حفظ قالب اين سنّت ابراهيمى، روح توحيد و يكتا پرستى را در كالبد آن دميد و با برخوردهايى اصلاحى، مركز اين عبادت را از بتها به سوى خداوند يكتا تغيير داد.

3 - فرهنگ زدايى

آن گاه كه قرآن به منظور هدايت و راهبرى مردم نازل شد، فرهنگ و آداب و رسوم خاصى بر مردم آن سرزمين حاكم بود. پرستش بتها و سنگها و توتمهاى مختلف رواج داشت. باورها و پندارهاى خرافى چون اعتقاد به دخالت ارواح شرير، جن، توسل به فال و كهانت و انواع قمار گونه‏ها در ميان آنان رايج بود. سنّتها، آداب و ارزشهاى ضد اخلاقى، بر جامعه آن روز عربستان حكومت مى‏كرد، كفر و شرك و خرافه، انديشه غالب اعراب جاهلى بود. زن به عنوان يك انسان شأن و منزلت واقعى خود را نداشت و از حقوق اوليه خود محروم بود. تولد نوزاد دختر، مايه ننگ و عار قبيله به شمار مى‏آمد و سرنوشتى جز زنده به گور شدن، انتظار او را نمى‏كشيد. انواع ازدواجهاى ننگين و ضد اخلاق در ميان آنان رواج داشت.
تعصّبهاى قومى و قبيله‏اى، غارت و جنگ و خشونت و پيروى از پيشينيان، شيوه زندگى‏شان بود. گذشته از برخى عادات نيكو و سنّتهاى پسنديده، عصر جاهليت آكنده از سنّتها و آداب زشت و ناپسندى بود كه به تعبير قرآن، آنها را در كنار پرتگاه آتش و سقوط قرار داده بود (آل عمران /103).
سخنان امام على‏عليه السلام در خطبه 26 نهج‏البلاغه در توصيف جاهليت، تنبّه آفرين و روشنگر است. آن حضرت فرموده است: «مردمان عرب بدترين آيين را برگزيده بودند و در بدترين سراى خزيده، منزلگاهشان سنگستان‏هاى ناهموار، همنشينانشان گرزه مارهاى زهردار، آبشان تيره و ناگوار، خوراكشان گلو آزار. خون يكديگر ريزان، از خويشاوند بريده و گريزان، بتهاشان همه جا برپا، پاى تا سر آلوده به خطا.»
اسلام به منظور هدايت انسان‏ها و نجات جامعه هم عصر خود از ظلمت و ضلالت، يكى از برنامه‏هاى اساسى خود را مبارزه با عناصر فرهنگى و عقايد باطل و خرافى جاهليت قرار داد. بدين منظور، عقايد و باورهاى غلط حاكم را بيان و از جاهليت به زشتى ياد كرده (مائده /50) و بر آداب و رسوم غلط و ضد اخلاقى آن روز سخت شوريده است.
اسلام مظاهر شرك و بت پرستى را از ميان برداشته و با آن مقابله كرده است. پيامبرصلى الله عليه وآله با شكستن بتها و ويران كردن بتخانه‏ها به رد مظاهر و عناصر فرهنگى پرداخت كه به هيچ عنوان با فرهنگ اسلامى قابل جمع و سازگار نبود.35
حتى به دستور پيامبرصلى الله عليه وآله در درون خانه كعبه تصاوير و نقشهايى كه از پيامبران الهى بود، از آن جمله تصويرى از حضرت ابراهيم‏عليه السلام - كه تيرهاى ازلام را در دست داشت - محو گرديد.36
اسلام مبارزه جدى و فراگيرى را با باورها و اعتقادات شرك آلود عرب در پيش گرفت و اخلاق و عادات زشت عرب را نفى كرد. اسلام متعرض آداب و سنن جارى عرب گرديد و حتّى در زمينه خوردنيها و نوشيدنيهاى آنان دست به اصلاح و دگرگونى زد.
قرآن، خوردن مردار، خون و گوشت خوك را تحريم كرد و از اينكه با آلات و وسايل گوناگون، حيوانات را خفه كنند، يا آنها را بزنند، يا از بلندى بيندازند تا بميرند و آن‏گاه از گوشت آنها استفاده كنند، نهى فرمود. (مائده /3) همچنين يكى از عادات عرب اين بود كه آنها در اطراف كعبه سنگهايى نصب مى‏كردند و اين سنگها را مقدس مى‏شمردند و روى آن، حيوانات را ذبح مى‏كردند و اين از مراسم بت پرستى بود.37
قرآن همچنين از اينكه در هنگام ذبح حيوانات، نام خداوند برده نشود، نهى فرمود و آن را فسق و نافرمانى از خداوند ناميد. (انعام /121) بنابراين هر جا كه رنگ و بوى شرك در عادات و تقاليد عرب وجود داشته و ياد و نام خدا به فراموشى سپرده شده، قرآن با آن برخورد كرده است و از ديگر سو تأكيد دارد نام و ياد خدا در جاى جاى زندگى آدمى نمود داشته باشد.
اسلام همچنين مبارزه جدى و فراگيرى با باورهاى خرافى حاكم، در پيش گرفت و به خرافه‏زدايى پرداخت. نمونه‏ها و شواهد متعددى را در سيره معصومان‏عليه السلام در اين زمينه مى‏توان مشاهده كرد. به عنوان نمونه پيامبرصلى الله عليه وآله با اين باور كه مردم، علت كسوف يا خورشيد گرفتگى را فوت ابراهيم فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏دانستند، سخت مقابله كرد.38
رويارويى امام على‏عليه السلام با برخى باورهاى بى پايه و غلط برخى اصحاب نيز از اين گونه است. آن‏گاه كه امام‏عليه السلام آهنگ جنگ خوارج كرد يكى از اصحاب گفت: «اى امير مؤمنان از راه علم ستارگان گويم كه اگر در اين هنگام به راه افتى، ترسم به مراد خود نرسى». امام‏عليه السلام فرمود:
پندارى تو ساعتى را نشان مى‏دهى كه هر كه در آن، به سفر رود بدى به وى نرسد و از ساعتى مى‏ترسانى كه اگر در آن، راه سفر پيش بگيرد، زيان وى را در ميان خويش گيرد؟ هر كه تو را در اين سخن راستگو پندارد، قرآن را دروغ انگارد و در رسيدن به مطلوب و دور كردن آنچه ناخوش است و نامحبوب، خود را از خدا بى نياز آنچه بدان راه دريا و بيابان را بيابيد كه اين دانش، به غيب گويى مى‏كشاند - و غيب را جز خدا نداند - منجم چون غيبگوست و غيبگو چون جادوگر و جادوگر چون كافر است و كافر در آذر، به نام خدا راه بيفتيد!39
قرآن و معصومان‏عليهم السلام نه تنها در برخورد با باورها و سنّتهاى خرافى و گناهان و ضد ارزشهاى حاكم، به مبارزه جدى پرداختند، بلكه در مقابل برخى سنّتهاى غلط كه به نوعى با آداب فردى و اجتماعى مغايرت داشت، سكوت نكردند و دست به اصلاح و دگرگونى زدند. بويژه در قرآن كريم شواهد و نمونه‏هاى متعددى مشاهده مى‏شود. قرآن در سوره مجادله، متعرض آداب و احكام متعددى مى‏شود و در آيه 8 و 9 از اين سوره، نجوى و بيخ گوشى سخن گفتن را مذمت مى‏كند و در آيه 11 به يكى ديگر از آداب اجتماعى اشاره مى‏كند و از اينكه مردم در مجلس پيامبرصلى الله عليه وآله طورى بنشينند كه جا براى ديگران باقى نماند، نهى مى‏كند. آيات سوره حجرات از اين مقوله است كه علاوه بر اينكه برخى گناهان رايج را به شدت تقبيح مى‏كند، آداب اجتماعى ديگرى را متذكر، و يادآور مى‏شود كه مؤمنان در هنگام صدا كردن رسول خداصلى الله عليه وآله، ادب را رعايت كنند و ايشان را با صداى بلند و از پشت حجره‏ها صدا نكنند و...

صراحت و قاطعيت در نفى عناصر منفى فرهنگى

مطالعه روايات و سيره معصومان‏عليهم السلام نشان مى‏دهد، آنان در عرضه آداب و حدود و ثغور الهى و نفى عناصر فرهنگى بيگانه، هيچ‏گونه نرمش و مدارايى به خرج نمى‏دادند و از هر نوع مواجهه انفعالى پرهيز مى‏كردند.
آورده‏اند كه پيامبرصلى الله عليه وآله از اجتماع عظيم مردم در حجّة الوداع استفاده كرد و در خطبه‏اى با صراحت و روشنى، به تبيين احكام الهى پرداخت و اعلام كرد:
- خون و مال مردم حرام است.
- هر ربايى كه در جاهليت بود باطل است.
- نسى‏ء باطل است.
- زنان نبايد عمل زشت انجام دهند.
- مردان بايد با زنان به نيكى رفتار كنند و مخارج آنان را تأمين كنند.
- فرزند از آن فراش است و نصيب زناكار سنگ است.40
همچنين آن حضرت‏صلى الله عليه وآله در روز فتح مكه اعلام كرد:
- دريافت بهاى شراب و خوك و مردار و بتها و نيز پرداخت پول و اجرت، به كاهن حرام است.
- خداوند نخوت و تكبر جاهليت و افتخار به پدران را از ميان برد، زنان نبايد بدون اجازه، از مال شوهر خود بخشش كنند. مسلمان را در برابر كافر نبايد كشت و هيچ صاحب پيمانى در پيمان نبايد كشته شود. اهل دو دين مختلف از يكديگر ارث نمى‏برند.41
آن حضرت‏صلى الله عليه وآله همچنين در تبوك، برخى ديگر از آداب و سنن منفى جاهليت را با صراحت و روشنى براى مسلمانان بيان كرد و فرمود:
نوحه و زارى از آداب جاهليت است... مستى پرده‏اى از آتش است. شعر از ابليس است و شراب، سرچشمه گناه است... بدترين كسبها رباخوارى و خوردن مال يتيم است... ربا خوارى سود دروغ است.42
در همه اين موارد، لحن صريح و آشكار و قاطعيت پيامبرصلى الله عليه وآله رويارويى با عناصر منفى فرهنگ جاهلى شايسته توجه است و هيچ انعطاف، تسامح و نرمشى در آن به چشم نمى‏خورد.
مشى پيامبرصلى الله عليه وآله اين بود كه از كارهاى رايج در ميان مردم مى‏پرسيد، كارهاى نيك را ستايش و كارهاى بد را نكوهش مى‏كرد.43
معصومان‏عليهم السلام بويژه در امور مذهبى و مناسك دينى، قاطعيت به خرج مى‏دادند. به عنوان نمونه على‏عليه السلام در روزى كه آيات برائت را براى مردم مى‏خواند، در حاليكه شمشيرش را برهنه كرده بود به خطبه ايستاد و فرمود: ديگر به هيچ وجه، عريانى، اطراف خانه نبايد طواف كند و هيچ مشركى به زيارت خانه نبايد بيايد.44
اين برخورد على‏عليه السلام با يكى از سنّتهاى زيارتى مشركان، يعنى عريان طواف كردن، نشانه قاطعيت و جديت آن حضرت عليه السلام در نفى اين سنّت غلط است.
در روايت ديگرى مى‏خوانيم كه «براء بن عازب» از فردى كه از كنار او مى‏گذشت پرسيد: قصد كجا دارى؟ وى در پاسخ گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله مرا به سوى مردى فرستاده كه با زن پدرش پس از او ازدواج كرده است و به من فرمان داده است تا گردنش را بزنم45. برخورد قاطعانه و جدّى پيامبرصلى الله عليه وآله در برابر چنين سنّت غلطى به وضوح به چشم مى‏خورد.

اقدامهاى عملى در فرهنگ‏زدايى

قرآن و معصومان‏عليهم السلام علاوه بر آنكه در گفتار به تبيين حدود و ثغور الهى و رد آداب و سنّتهاى منفى پرداختند، در عمل و رفتار نيز به اين مهم همت گماشتند و با اتخاذ روش‏هاى متنوع و عملى، بنيان آداب و رسوم و باورهاى صحيح را پى ريزى كردند.
اسلام گاه با گرفتن ضمانتهاى اجرايى از نو مسلمانان، تلاش مى‏كرد زمينه زدودن آداب و سنّتها و باورهاى غلط را فراهم آورد. به عنوان نمونه در «بيعت عقبه» در آغاز پيامبرصلى الله عليه وآله از دوازده تن از انصار پيمان گرفت كه از آداب ناپسند جاهليت دورى كنند.46 اين اقدام عملى پيامبرصلى الله عليه وآله نشان مى‏دهد در مواجهه با فرهنگهاى بيگانه، در صورت فراهم بودن زمينه، بايد ضمانتهايى براى اجراى موضوعات مورد نظر گرفت، تا امكان عملى شدن اين موارد بيشتر فراهم آيد. پيامبرصلى الله عليه وآله با توجه به استوارى پيمانها در ميان اعراب، از اهالى مدينه براى دورى از آداب و رسوم شرك آلود، پيمان گرفت.
گاه نيز پيامبرصلى الله عليه وآله در رويارويى با برخى از ارزشهاى جاهليت، با اتخاذ روش‏هاى عملى به طرد و نفى آنها مى‏پرداخت. آورده‏اند كه پيامبر صلى الله عليه وآله عثمان بن ابى العاص را كه جوان‏ترين اعضاى هيئت ثقيف بود، امام جماعت آنان كرد، زيرا او سخت به اسلام علاقمند بود.47
اين اقدام عملى و غير مستقيم پيامبرصلى الله عليه وآله مبنى بر انتصاب يك جوان به اين سِمت، اتخاذ موضع در برابر ارزشهايى چون شيخوخيت جاهلى است.
از جمله موارد قابل توجهى كه در اين قسمت بايد بدان اشاره كرد، آن است كه گاه اسلام براى لغو يك سنّت و رسم ديرپا، ناگزير از به كارگيرى روش‏هاى خاصى بود. در اين موارد، توصيه‏هاى زبانى و گفت‏وگوهاى مستقيم يا غير مستقيم كارساز نبود. توسل به شيوه‏ها و اقدامات عملى و ضربتى، مؤثرترين راه در برخورد با عناصر فرهنگ بيگانه به نظر مى‏رسد.
يكى از سنّتهاى رايج در ميان عرب آن روزگار، «پسر خواندگى» يا «تبنّى» بود. اين سنّت در ميان ملتهاى مترقى آن روز مانند روم و فارس نيز متداول بوده است. آنان نسبت به پسر خوانده، احكام فرزند صلبى را اجرا مى‏كردند و تمام حقوق فرزندى را برايش قائل بودند؛ يعنى به او نيز مانند ساير فرزندان ارث مى‏رسيد، او را به نام پدر خوانده مى‏خواندند، همچنين پسر خوانده نمى‏توانست با محارم پدر خوانده ازدواج كند.48
قرآن كريم در آياتى چند، متعرض اين فرهنگ جاهلى مى‏شود و به لغو آن مى‏پردازد و مى‏فرمايد: «... و ما جعل ادعياء كم أبناء كم ذلكم قولكم بأفواهكم...» (احزاب /4). مفاد آيه اين است كه خداوند فرزند خوانده‏هاى شما را كه فرزند خود خوانده‏ايد، چنان قرار نداده كه احكام فرزندان صلبى در حق آنان جارى باشد. آن‏گاه در ادامه، به بيهودگى و بى اثر بودن اين سخن و نگرش عرب اشاره مى‏كند و از آنان مى‏خواهد، فرزند خواندگان را به نام پدرانشان بخوانيد و به آنان نسبت دهيد. زيرا اين عمل به عدالت نزديكتر است. تعبير «ادعوهم لآبائهم هو أقسط عنداللَّه...» به روشنى نشان مى‏دهد، عدل و انصاف خداوند تا آنجاست كه حتّى نسبت به صدا كردن يا خواندن افراد به نام پدران واقعى شان، حساسيت وجود دارد و تأكيد مى‏شود: «فإن لم تعلموا آباءهم فاخوانكم في الّدين و مواليكم...» اگر پدران پسر خواندگان‏تان را نتوانستيد بشناسيد، آنان را پسر خود هم نخوانيد و به غير پدرانشان نسبت ندهيد، بلكه آنان را برادر خطاب كنيد و يا به اعتبار ولايت دينى، ولى خود بخوانيد.
نكته درخور توجه در اين ماجرا، روش لغو و ابطال اين سنّت ديرپاى جاهلى به وسيله قرآن است. از آنجا كه اعراب، اعتقاد راسخى به حرمت ازدواج با زن (مطلّقه) پسر خوانده و بر عكس ازدواج پسر خوانده با مطلّقه پدر خوانده داشتند و اين پيوند را بر خود حرام مى‏دانستند؛ خداوند به شخص پيامبرصلى الله عليه وآله دستور داد تا عملاً به رد اين سنّت جاهلى بپردازد. پس از آنكه زيد بن حارثه، پسر خوانده پيامبرصلى الله عليه وآله، همسرش را طلاق داد، پيامبرصلى الله عليه وآله مأموريت يافت تا با ازدواج با او، عملاً اين سنّت را از ميان بردارد.49
آيه 37 سوره احزاب، نمونه خوبى است تا به مردم آن روزگار بفهماند كه همسر پسر خوانده محرم نيست و ساير مسلمانان نيز مى‏توانند اين‏گونه عمل كنند. ظاهراً فضاى فرهنگى آن روز عرب، به سختى مى‏توانست در هم ريخته شدن اين سنّت را بپذيرد؛ اين رسم در ميان آنان استوار و پا برجا شده بود و زدودن آن دشوار مى‏نمود؛ از اين رو قرآن به جاى هر گونه گفت‏وگو و نصيحت، با الگو معرفى كردن پيامبرصلى الله عليه وآله، عملاً اين سنّت را شكست. اين روش طرح ناگهانى50 و اقدام عملى قرآن در فرهنگ زدايى نشان مى‏دهد، در اصلاح يا رد عناصر منفى فرهنگى، مواجهه قولى و زبانى به تنهايى كار ساز نيست و در مواردى، بدون در نظر گرفتن ملاحظات و بدون هيچ گونه انعطاف پذيرى بايد به لغو سنّتهاى غير مقبول پرداخت و با معرفى الگوهاى مناسب، قاطعانه و در عمل اقدام كرد و در اين راه انتقادها و سرزنشها را به جان خريد.
در همين ماجرا خداوند، خطاب به پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: «... و تخشى النّاس و اللَّه احقّ أن تخشاهُ». ترس از مردم اين نبوده كه آن حضرت‏صلى الله عليه وآله از جان خود مى‏ترسيد، بلكه ترس بخاطر خداى سبحان بوده است. پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏ترسيده كه مردم بخاطر ازدواجش با همسر زيد، او را سرزنش كنندو بيمار دلان، جنجال به راه اندازند كه چرا همسر پسرت را گرفته‏اى و در نتيجه ايمان عوام مردم سست شود. عتابى كه در ظاهر آيه وجود دارد، مى‏خواهد آن حضرت‏صلى الله عليه وآله را نصرت و تأييد كند تا جبران طعن بيمار دلان را بكند.51

روش‏هاى تدريجى

حال كه سخن از روش طرح ناگهانى در رويارويى فرهنگى به ميان آمد، مناسب است از روش مقابل آن؛ يعنى روش تدريجى ياد كرد و به بررسى شواهد و مصاديقى در اين زمينه پرداخت. اتخاذ اين روش‏ها به وسيله اسلام نشان مى‏دهد كه در مواجهه فرهنگى نمى‏توان به يك روش بسنده كرد؛ بلكه در شرايط گوناگون، به كارگيرى روش‏هاى متنوع و گوناگون ضرورى به نظر مى‏رسد. فلسفه اين‏گونه برخوردها، از آنجاست كه اسلام براى گذر از مرحله نفى عناصر منفى و رسيدن به مرحله تثبيت ارزشهاى جديد و سازندگى و تعميق مفاهيم و عناصر فرهنگ اسلامى، بسترها و زمينه‏هاى متفاوت و مناسبى نياز داشت. از آن جا كه هر نوع گسيختگى و انقطاع، خواه ناخواه بر نوعى ارتباط و پيوند با گذشته استوار است؛ تغيير و تحول بنيادين در ارزشها و باورهاى پيشين جاهلى، نيازمند آن بود كه روش‏هاى تدريجى به اجرا گذاشته شود.
از ديگر سو عادات، در نتيجه كثرت تكرار و مرور زمان رسوخ مى‏يابند و آن‏گاه آيين (صبغه) آن استحكام مى‏پذيرد و در نسلهاى پى در پى ريشه مى‏دواند؛ در اين صورت زدودن و زايل كردن آنها دشوار مى‏شود.52 و براى بازداشتن مخاطبان از اين عادتهاى ديرين، بايد زمينه و مجال كافى براى طرح و تثبيت پيامهاى جديد را فراهم آورد. بويژه اينكه اين پيامها، داراى اهميت و تازگى باشند و براى مخاطبان، غير مأنوس به نظر برسند.
سيره پيامبرصلى الله عليه وآله در مواجهه با مردم و ابلاغ پيام بدانها، نشان مى‏دهد كه آن بزرگوار، مراحل مختلف دعوت از خويشان و نزديكان، دعوت پنهانى و سپس دعوت همگانى را در پيش گرفته و در آموزش احكام و آموزه‏هاى دينى، به مرحله بندى و تدريج توجه داشته است. در روايتى به نقل از ابن عباس مى‏خوانيم:
پيامبر خداصلى الله عليه وآله هنگام فرستادن معاذ به يمن، چنين مى‏فرمايد: تو نزد مردمى مى‏روى كه داراى كتاب هستند، آنان را دعوت كن كه به يگانگى خدا و به پيغمبرى محمد صلى الله عليه وآله گواهى دهند، اگر اين را پذيرفتند، بگو كه خداوند در شبانه روز پنج نماز بر آنان فرض كرده است؛ اگر اين را قبول كردند، وجوب روزه ماه رمضان را به آنان ابلاغ كن. هرگاه اين را پذيرفتند به آنها بگو، خداوند حج خانه خدا را براى توانمندان واجب كرده است؛ اگر اين حكم را نيز قبول كردند آنان را آگاه ساز كه بايد دولتمردان، صدقه دهند تا به فقراى آنان پرداخت شود.53
اهميت در پيش گرفتن اين روش در مواجهه فرهنگى، از آن روست كه اصولاً ابلاغ تدريجى پيام در مخاطبان تأثير بيشترى مى‏گذارد و زمينه تربيت صحيح‏تر آنان را فراهم مى‏سازد و امكان تفكر، تأمّل و غور و بررسى در موضوع، از آنان سلب نمى‏شود. علاوه بر آن لازمه برخوردهاى تدريجى، برقرارى ارتباط و تعامل بيشتر با مخاطب است. تغييرات يا اصلاحات تدريجى در افراد، زمانى رخ مى‏دهد كه ارتباطهاى لازم و مؤثرى با آنان برقرار شود.
اسلام در برخورد با برخى عناصر فرهنگى زمان كه در ميان مردم رسوخ پيدا كرده و بخشى از عادتهاى آنان شده بود، روش‏ها و مقرراتى را در پيش گرفت كه به طور غيرمستقيم و تدريجى، به تصحيح يا تلطيف آنها مى‏انجاميد.
برده دارى يكى از آداب و سنن جاهلى بود كه در ميان طوايف و اقوام عرب، پيوند خاصى با آن وجود داشت و پيامبرصلى الله عليه وآله نيز نمى‏توانست رسمى را كه تا اين اندازه در بين مردم رسوخ پيدا كرده بود يكباره منع و لغو كند؛ اما پيامبرصلى الله عليه وآله براى آنكه به تدريج بردگى از ميان رود، روش‏هايى براى الغاى بردگى و آزاد شدن بندگان در پيش گرفت 54 و در قول و عمل، سعى در تعديل روابط بين ارباب و برده كرد و رسمى را كه لغو نشد، به نحوى تعديل و تلطيف كرد.
پيامبرصلى الله عليه وآله در موقعيتهاى مختلف نسبت به رعايت حقوق بردگان و نيكى در حق آنان سفارش مى‏كرد. آن حضرت‏صلى الله عليه وآله در خطبه منى اعلام كرد: مردم بندگانتان، آنان را از غذاى خود بخورانيد و از لباس خود بپوشانيد و اگر خطايى كردند، ببخشيد، آنان را بفروشيد ولى هرگز عذابشان ندهيد.55
پيامبرصلى الله عليه وآله دستور داد در كار برده فروشى، ميان پدر و فرزند جدايى نيندازند و بندگان، از لحاظ غذا و پوشش با مالك خود برابر باشند و سفارش فرمود كه با آنان به خوبى معامله شود. آزاد كردن بنده را تشويق كرد و آن را وسيله تقرب به خدا شمرد.56
قرآن كريم نيز آزاد كردن بندگان را سفارش و اين عمل را در كنار ديگر اعمال نيك ياد كرده است (بلد /13).
پيامبرصلى الله عليه وآله در عمل نيز تدريجاً به تعديل اين سنّت پرداخت و با آزاد كردن اسيران و بندگان، الگويى براى تغيير روابط بين ارباب و برده ارائه داد و در زمانى كه امكان لغو كامل اين رسم وجود نداشت، با توجه به اصول و معيارهاى انسانى و اسلامى، نظام برده دارى را در گفتار و رفتار تضعيف كرد و در جايى كه گفتار نيز تأثير لازم را نداشت. عملاً آخرين راه ممكن، يعنى آزادى اسيران و بندگان را در پيش گرفت.
آن حضرت صلى الله عليه وآله در محاصره طائف، فرمود كه اعلام كنند هر برده‏اى كه از دژ ثقيف بيرون بيايد و تسليم شود، آزاد خواهد شد.57 همچنين پس از جنگ، ترتيبى در پيش گرفت كه همه اسيران، آزاد شوند و اموالشان مسترد گردد.58
مواجهه پيامبرصلى الله عليه وآله با اين رسم و سنّت رايج تا بدينجا نيز محدود نمى‏شد، بلكه آن حضرت‏صلى الله عليه وآله به گراميداشت و تكريم بردگان نيز همت مى‏گماشت و بر اين امر توجه فراوان داشت، تا در ارائه اصول و معيارهاى انسانى و اسلامى و در تضعيف يا تعديل اين رسم تأثير گذار باشد. قرآن كريم در آيه 37 سوره احزاب، به اين مطلب اشاره دارد. رسول خداصلى الله عليه وآله زيد بن حارثه را كه پيشتر برده خودش بود آزاد كرد و فرزند خود گرفت و اين يك احسانى بود كه پيامبرصلى الله عليه وآله به وى كرد، احسان ديگر آن حضرت صلى الله عليه وآله اين بود كه دختر عمه خود، زينب دختر جحش را همسر او كرد و پس از اينكه زيد همسرش را طلاق داد، رسول خداصلى الله عليه وآله با او ازدواج كرد. قرآن از احسانى كه پيامبرصلى الله عليه وآله در حق برده‏اى كرد و پس از آزادى، او را به فرزندى پذيرفت، به «انعمت عليه» تعبير كرده است.59
در پايان اين بحث به يكى از شواهد و مصاديقى اشاره مى‏كنيم كه بيشتر قرآن‏پژوهان، از آن به عنوان نمونه‏اى از روش تدريجى قرآن، در برخورد با سنّتهاى جاهلى ياد مى‏كنند و مى‏گويند:
قرآن براى پايان دادن به يك رسم و عادت ناپسند اجتماعى كه در عين حال به شدت راسخ و رايج بود، زمينه ترك و لغو آن را به تدريج فراهم آورده است. به عنوان مثال قرآن، براى از ميان بردن شرب خمر و قمار، در مرحله اول نظر اعراب جاهلى را به موضوع خمر و منشاء آن جلب مى‏كند (نحل /69) و سپس با لحنى آرام و مؤثر، آنان را به انديشيدن صحيح و تفكرى سنجيده رهنمون مى‏كند و با بيان منافع و مضار شراب و قمار، زيان آن دو را بيشتر از منافع آن مى‏داند. (بقره /219). آن‏گاه در مرحله سوم براى دور نگهداشتن مردم از اين آلودگى، محدوديتهاى زمانى در شرب خمر به وجود مى‏آورد (نساء /43) و در مرحله چهارم، پس از اينكه قرآن خود را به هدف نزديك مى‏بيند، آخرين گام را بر مى‏دارد و با لحن قاطع و خالى از هرگونه مجامله، به تحريم و منع اين سنّت مى‏پردازد.60 (مائده /90 و 91). برخى نيز بر شدت رسوخ اين سنّت در ميان عرب تأكيد مى‏كنند و فلسفه تدرّج در حرمت خمر را در اين راستا بيان مى‏دارند و بر اين باورند كه ، قرآن براى دستيابى به مقصد و هدف خود چاره‏اى جز اين اقدام تدريجى نداشته است.61
علاّمه جعفر مرتضى عاملى، موضوع اقدام تدريجى در حرمت شرب خمر را رد مى‏كند و در اثبات اين مدعا، دلايل و شواهدى مى‏آورد كه به ظاهر، منطقى و قابل قبول مى‏رسد. وى نخست روايات و احاديثى را نقل مى‏كند كه بر اساس آنها، نخستين چيزى كه پيامبرصلى الله عليه وآله پس از پرستش بتان نهى فرموده، شرب خمر بوده است.
علاوه بر آنكه شرب خمر از جمله فواحش آشكارى بوده كه عرب، نسبت به آثار سوء آن آگاهى داشته است و حرمت آن، در مكه و قبل از هجرت به شكل قاطع و نهايى اعلام شده است.
اما به دليل الفت و دلبستگى عرب و لذتى كه از شرب خمر مى‏بردند - با وجود آگاهى از آثار زيانبار آن - ترك آن برايشان سخت و دشوار بود؛ از اين رو مخالفت‏ها و اعتراضهايى داشتند و درباره اين تحريم، مرتب سؤال مى‏كردند و به حكم خدا تن در نمى‏دادند. قرآن نيز در پاسخ به سؤالات و مخالفت‏هاى آنان، اين نهى و تحريم را تكرار و بر آن تأكيد مى‏كند و با بيان آثار زيانبار و زشتى شرب خمر، مردم را از ارتكاب اين گناه باز مى‏دارد. بنابر اين تحريم خمر، يكباره اعلام شده و تدريج در اعلان اين حرمت وجود نداشته است.62
صاحب تفسير الميزان نيز به اين مطلب اشاره مى‏كند و حرمت شرب خمر را قبل از هجرت و در مكه مى‏داند.63
قرآن با برخورد يكباره و قاطع خود با اين سنّت ديرپاى، مردم را از اين عمل باز مى‏دارد ولى در چندين آيه به مجاب كردن و اقناع كسانى مى‏پردازد كه لغو اين سنّت براى آنان بسيار دشوار و سخت بوده است. قرآن در جهت مبارزه با گناه و فساد اخلاقى و اجتماعى، زشتى و پليدى و آثار و پيامدهاى مخرّب شراب و قمار را به تصوير مى‏كشد و آن را عملى شيطانى و مايه غفلت از ياد خدا و دشمنى و كينه معرفى مى‏كند. پس از آن آدميان را به تفكر وا مى‏دارد و عقل و وجدان آنان را مورد سؤال قرار مى‏دهد و مى‏پرسد: «فهل أنتم منتهون» (مائده /91) آيا شما از اين گناه دست بردار نيستيد.

عدم تشبّه به بيگانه

يكى از اصول و معيارهايى كه مورد توجه اسلام بوده، همسان شدن و پيروى از فرهنگ بيگانه است. اسلام، نو مسلمانان را از تقليد از مظاهر فرهنگى غلط بيگانه نهى كرده و خطر گرايش به عناصر فرهنگى را به آنان يادآور شده است. پيامبرصلى الله عليه وآله‏نسبت به ظاهر مسلمانان توجه دارد و از اينكه آنان ظاهر خود را شبيه به مشركان يا يهوديان و نصارا كنند، نهى مى‏فرمايد.
در روايتى نقل شده است كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: موهاى سپيد خود را رنگ كنيد و خود را شبيه به يهوديان و مسيحيان نسازيد.64 همچنين آن حضرت‏صلى الله عليه وآله به مسلمانان دستور داد براى مخالفت با عجمها، موهاى خود را رنگ كنند.65 پيامبرصلى الله عليه وآله در جاى ديگر به مسلمانان سفارش كرده است كه سبيل خود را كوتاه كنند و ريشهاى خود را بگذارند و شبيه به مجوس نداشته نباشند. زيرا مجوسان بر خلاف اين روش عمل مى‏كردند.66 در روايت ديگرى مى‏خوانيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله فرمودند: «اكنسوا أفنيتكم و لا تشبّهوا باليهود»67 همانطور كه مى‏بينيم پيامبرصلى الله عليه وآله حتّى نسبت به طرز زندگى و نظافت خانه‏هاى مسلمانان توجه دارد و مراقب است كه مسلمانان در اين امور، از غير مسلمانان پيروى و تقليد نكنند. در روايت ديگرى مى‏خوانيم كه سلمان با ديدن پيامبرصلى الله عليه وآله بر پاى او افتاد و آن را بوسيد؛ اما پيامبرصلى الله عليه وآله او را از اين كار بازداشت و فرمود: «يا سلمان لا تصنع بي ما تصنع الأعاجم بملوكها، انا عبد من عبيداللَّه...»68 اى سلمان، با من آنگونه كه عجم با پادشاهانشان مى‏كنند رفتار مكن، من بنده‏اى از بندگان خدا هستم...
در اين ماجرا نيز پيامبرصلى الله عليه وآله با سنّت غلطى كه در بين مردم و پادشاهان عجم حاكم بود، مقابله كرده و از اينكه مسلمانان از سنّتها و رسوم بيگانه پيروى و تقليد كنند؛ برحذر داشته است.
پيامبرصلى الله عليه وآله و ديگر ائمه‏عليهم السلام با هرگونه عمل كوچك و بزرگى كه احتمال گرايش به مظاهر منفى فرهنگى را تقويت، و يا خطر بازگشت مردم به بت پرستى و شرك را گوشزد مى‏كرد، برخورد و به صراحت آن را نهى مى‏كردند. آنان هر جا كه احساس مى‏كردند زمينه گرايش به شرك و احتمال لغزش و انحراف نو مسلمانان وجود دارد، به آنان هشدار مى‏دادند. در اين جا به يكى ديگر از عادتها و باورهاى حاكم و روش برخورد پيامبرصلى الله عليه وآله با آن اشاره مى‏شود.
كفار قريش هر ساله نزد درخت سدر بزرگى به نام «ذات انواط» مى‏رفتند، در پيشگاه آن نذر و قربانى مى‏كردند و سلاح خود را به آن مى‏آويختند و پس از فراغت از حج، به تعظيم اين درخت مى‏پرداختند. آورده‏اند كه مسلمانان در راهِ رفتن به جنگ حنين، به درخت سدر بزرگى رسيدند، گروهى از آنان از پيامبرصلى الله عليه وآله درخواست كردند، اين درخت را هم «ذات انواط» آنان قرار دهد. پيامبرصلى الله عليه وآله از اين درخواست ناراحت شد و فرمود:
«شما همان چيزى را طلب مى‏كنيد كه قوم موسى از او خواستند كه: «اجعل لنا الهاً كما لهم آلهة قال إنّكم قوم تجهلون» (اعراف /138) اى موسى، همان گونه كه براى آن خدايانى است، براى ما ]نيز[ خدايى قرار ده
گفت: راستى شما گروهى هستيد كه نادانى مى‏كنيد.»69
چنان كه مى‏بينيم در اين ماجرا نيز پيامبرصلى الله عليه وآله با هرگونه درخواستى كه از آن بوى شرك و پيروى از فرهنگ بيگانه به مشام مى‏رسد، مقابله كرده و حتّى با ذكر شواهد تاريخى به روشنگرى و هدايت انديشه‏ها پرداخته است.
برخورد و مقابله اسلام با عادتها و سنّتهاى چون سحر، فال، كهانت، اعتقاد به چرخش ستارگان و... در همين راستاست. حساسيت و قاطعيت اسلام در مواجهه با شاخص‏هاى اصلى و امور عبادى ديگر اديان، بيشتر مى‏باشد. پيامبرصلى الله عليه وآله به دليل اهميت عبادات اسلامى، نوعاً شاخص‏هاى ديگر اديان را در اين امور نمى‏پذيرد.
نقل شده است به منظور فرا خواندن مسلمانان به نماز، برخى پيشنهاد استفاده از بوق را - كه مورد استفاده يهوديان بود - دادند، جمعى نيز ناقوس مسيحيان را پيشنهاد كردند، ولى پيامبرصلى الله عليه وآله نپذيرفت.70
اين مواجهه نشان مى‏دهد پيامبرصلى الله عليه وآله از شاخصها و مظاهر دينى و فرهنگى بيگانه در امور عبادى استفاده نكرد. همچنين در برخى روايات مى‏خوانيم كه پيامبرصلى الله عليه وآله در خانه‏اش هر چه را شبيه صليب بود از بين برد يا شكل آن را تغيير داد.71

4 - جايگزين‏سازى

اسلام با ارائه احكام و قوانين انسان ساز و هدايت بخش، به منظور اصلاح فرهنگ حاكم و تشكيل نظام ارزشى جديد تلاش كرد و در اين مسير، دو مرحله را در پيش گرفت: 1 - نفى عناصر منفى فرهنگى زمان 2 - اثبات و جايگزينى عناصر جديد، اسلام اين مراحل را گاه به‏طور شفّاف و مستقيم و گاه به آرامى و غيرمستقيم انجام داد.
اصولاً از ميدان به در كردن عناصر منفى فرهنگى، با جايگزينى آنها به وسيله عناصر مثبت و جديد عملى است؛ زيرا مخاطبان پس از رد و طرد عناصر مورد قبول خود، به دنبال شناسايى ارزشها و عناصرى هستند كه به جاى عناصر و اجزاء پيشين قرار گيرد.
با بعثت پيامبرصلى الله عليه وآله، آداب و ارزشهاى انسانى و اخلاقى، جايگزين سنّتهاى غلط پيشين شد و باورها و نگرشهاى نادرست جاى خود را به اعتقادات و باورهاى صحيح داد. فرهنگ تفاخر به آباء و اجداد و نسب كه از مظاهر حيات اجتماعى آن روزگار بود، جاى خود را به فرهنگ تقوى داد و اخوت اسلامى جايگزين اختلافات نژادى و قبيله‏اى شد و ملاك برترى انسان‏ها نه نسب و قبيله، بلكه تقواى الهى معرفى گرديد. (حجرات /13) اسلام تلاش كرد تعصب قومى و قبيله‏اى را از عرب بگيرد و تمام عرب را زير پرچم برادرى وايمان گرد آورد و دين و ايمان و جهاد و سابقه اسلام را فضيلت به شمار آورد.
قرآن با نفى پرستش بتها، سنگواره‏ها، ستارگان و كواكب، خدايى را معرفى كرد كه با دارا بودن تمام ويژگى‏هاى جلال و جمال به جاى خدايان قبلى، شايستگى پرستش و عبوديت را داراست. دلبستگى و حب فراوان به مال و شهوت و فرزند مورد نكوهش قرار گرفت و به جاى آن نعمت‏ها و لذّت‏هاى اخروى، كه برتر و بهتر از لذّت‏هاى دنيوى است، به تقوا پيشگان وعده داده شد. (آل عمران، 14-15)
به طور خلاصه براى باورها، ارزشها و آداب و سنّت‏هاى كه از سوى اسلام لغو و نهى گرديد، جايگزينهايى مناسب و شايسته معرفى گرديد.
دامنه اين جايگزينى‏ها و تغيير و تحولها تا بدانجاست كه اسلام حتّى نسبت به نامگذارى اعراب، حساسيت فراوان دارد و در اين زمينه نيز دست به تغيير و تبديل زده است. از آنجا كه نامهاى افراد، گروه‏ها و قبايل تا حدود زيادى مى‏تواند نماد انديشه‏ها و باورهاى آنان باشد، اسلام تأكيد دارد نامها و اسامى افراد نيز رنگ و بويى از سنّتها و معيارهاى غلط جاهلى نداشته باشد. اسلام با حذف و رد اسامى‏اى كه نشان از ارزشهاى شرك آلود جاهلى داشت، به معرفى نامهاى نيكو و حَسَن پرداخت.
اعراب جاهلى، فرزندان خود را به الفاظ و اسامى نامگذارى مى‏كردند كه نشان از پرستش بتان داشت. برگزيدن نامهايى چون عبد مناة، عبد العزى، عبدودّ، عبد يغوث، عبد يعوق، عبد شمس، امرى‏ء القيس و... مظهر علاقه و ارتباط نزديك اينان با بتها و خدايانى بود كه مى‏پرستيدند. اسلام با رد اين نامها و عناوين، به معرفى اسامى پرداخت كه در ميان اعراب جاهلى متداول نبود. محمد، على و اسامى ديگرى كه با رسول خداصلى الله عليه وآله، صحابه گرانقدر و دين مقدس اسلام ارتباط دارد، از جمله اين نامها بود. حتّى عرب در نامگذارى افراد، از اسامى برخى حيوانات نيز استفاده مى‏كرد كه اسلام به رد اين‏گونه موارد پرداخت. 72
تغيير نام «غاوى بن عبد العزى» به «راشد بن عبد ربه» و «عبد عوف بن اصرم» به «عبداللَّه» به وسيله پيامبرصلى الله عليه وآله، در همين راستاست.73 آن حضرت‏صلى الله عليه وآله حتّى نام «عزيز بن ابوسبره» را به «عبدالرحمن» تغيير داد و فرمود تنها خداوند عزيز است.74
اين برخوردها و تغيير نامها نشان مى‏دهد اسلام در مبارزه عملى و همه جانبه با شرك و زدودن مظاهر بت پرستى، تلاش كرد و با نفى عناصر و مؤلفه‏هاى فرهنگى غلط، به اثبات و جايگزينى عناصر جديد دست زد.
اين تغيير و جايگزينى حتّى در محدوده خطابها، شعارها و تكيه كلامهاى مصطلح در ميان عرب نيز به چشم مى‏خورد. به عنوان نمونه در روايتى مى‏خوانيم:
به عقيل بن ابى طالب كه همسرى از بنى جشم برگزيده بود، گفتند: «بالرّفاه والبنين» او گفت: اين چنين نگوييد، بلكه مانند پيامبرصلى الله عليه وآله بگوييد: «اللهم بارك لهم و بارك عليهم»75
از جمله آداب و سنن اجتماعى عرب جاهلى اين بود كه به منظور شادباش و تهنيت، براى شخصى كه ازدواج كرده بود آرزوى تولد فرزند ذكور مى‏كردند و با بر زبان آوردن اصطلاح «بالرّفاه و البنين» ميزان توجه و علاقه خود به فرزند پسر را نشان مى‏دادند. مطالعه آداب و سنن جاهلى نشان مى‏دهد، اعراب توجه و علاقه زياد به فرزند پسر داشتند. فراوانى پسران همواره از افتخارات بزرگ و نشان نعمت و عزت نزد جاهليان به شمار مى‏رفت و در مقابل، تولد فرزند دختر ننگ و عار قبيله و مايه حزن و اندوه بود و برخى از قبايل، ترجيح مى‏دادند اين ننگ و عار را با زنده به گور كردن دختران خود، از بين ببرند. اعراب جاهلى، وجود پسران را موجب كسب مال و ثروت بيشتر، و به عنوان همراهانى در جنگها و نبردها به شمار مى‏آوردند و حتّى نداشتن فرزند ذكور را مايه ابتر بودن فرد مى‏دانستند. عرب اين نسبت را به راحتى به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز داده و به لحاظ نداشتن پسر، او را ابتر شمرده است.
قرآن با رد و نفى نگرشهاى غلط جاهلى، به آنان پاسخى مناسب و در خور داده و در سوره كوثر، اين توهم را كه چون پيامبرصلى الله عليه وآله پسر ندارد، نسل او از بين مى‏رود و آيين او دوام پيدا نمى‏كند، مردود و باطل شمرده است.
پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله با توجه به اقوال و گفتار نو مسلمانان، از هر كلام و سخنى كه نشان از سنّتها و آداب غلط جاهلى داشته باشد نهى كرده و از هر حركتى كه فرهنگ بيگانه را احيا كند، برحذر داشته است. از اين رو آن حضرت‏صلى الله عليه وآله به اين تكيه كلام اعراب جاهلى توجه كرده و به معرفى كلامى نيكو و زيبا پرداخته است؛ سخنى كه در آن رنگ و بوى سنن جاهلى وجود نداشته باشد. از اين رو در روايت مى‏خوانيم:
أن النبى كان اذا رفّأ قال «بارك اللَّه لكم و بارك عليكم و جمع بينكما فى خير»76 پيامبرصلى الله عليه وآله براى گفتن تبريك ازدواج به دو زوج، مى‏فرمود: خداوند بر شما مبارك گرداند و ميان شما را با خير و نيكى جمع كند.
پيامبرصلى الله عليه وآله نه تنها نسبت به كلمات و سخنانى كه نشان از باورها و ارزشهاى غلط جاهلى داشت، حساسيت نشان مى‏داد، بلكه به كلماتى كه مى‏تواند جايگزين بهتر و مناسب‏ترى داشته باشد، توجه داشت و به معرفى اين‏گونه موارد مى‏پرداخت.
به عنوان نمونه، اسعد بن زراره در مكه به پيامبرصلى الله عليه وآله رسيد و گفت: «أنعم صباحاً» (اين اصطلاح را اعراب به جاى سلام به كار مى‏بردند) رسول خداصلى الله عليه وآله به او عرضه داشت: خداوند چيزى بهتر از اين به ما داده است كه سلام اهل بهشت است، بگو: «السلام عليكم»77
در قرآن كريم نيز به نمونه‏هايى از اين جايگزينى‏ها اشاره شده است. در آيه 104 از سوره بقره، خداوند، نو مسلمانان را مخاطب قرار داده و فرموده است: «يا أيها الّذين آمنوا لا تقولوا راعناً و قولوا اُنظرنا و اسمعوا و للكافرين عذاب اليم» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، نگوييد «راعنا» و بگوييد «انظرنا» و ]اين توصيه[ را بشنويد و ]گرنه[ كافران را عذابى دردناك است.
جمله «راعنا» كه يهود در مقابل پيامبرصلى الله عليه وآله به كار مى‏برد، معنايى شبيه به جمله «واسمع غير مسمع» دارد. اين معنى در آيه 46 از سوره نساء مورد اشاره قرار گرفته است. خداوند در اين آيه مى‏فرمايد: برخى از آنان كه يهودى‏اند، كلمات را از جاهاى خود بر مى‏گردانند و با پيچاندن زبان خود و به قصد طعنه زدن در دين اسلام، (با در آميختن عبرى به عربى) مى‏گويند: «شنيديم و نافرمانى كرديم و بشنو (كه كاش) ناشنوا گردى». و نيز (از روى استهزا مى‏گويند): «راعنا» (كه در عربى يعنى به ما التفات كن ولى در عبرى يعنى خبيث ما) و اگر آنان مى‏گفتند: «شنيديم و فرمان برديم و بشنو و به ما بنگر» قطعاً براى آنان بهتر و درست‏تر بود؛ ولى خدا آنان را به علت كفرشان لعنت كرد، در نتيجه جز (گروهى) اندك ايمان نمى‏آورند.
خداوند در آيه 104 از سوره بقره، مسلمانان را از به كار بردن اين تعبير نهى مى‏كند. اين معنى با آنچه در شأن نزول آيه نقل كرده‏اند نيز تطبيق دارد. هرگاه پيامبرصلى الله عليه وآله سخنى به مسلمانان مى‏گفت، عرض مى‏كردند: «راعنا يا رسول اللَّه» يعنى به ما مهلت ده و توجه فرما تا مطلب تو را بفهميم، اين عبارت در لغت يهود معنى دشنام داشت؛ ازين‏رو آنان موقعيت را غنيمت مى‏شمردند و با آن، پيغمبرصلى الله عليه وآله را مخاطب مى‏ساختند واين طور وانمود مى‏كردند كه مقصودشان اظهار ادب است، ولى در حقيقت، هدفشان دشنام بود و معناى آن در نظر آنان اين بود: «اسمع لا اسمعت» (بشنو كه هرگز نشنوى... يا بشنو كه هرگز كسى حرف تو را نشنود)78
قرآن كريم با بيان اين روش ناپسند يهود، مسلمانان را از همسان شدن به بيگانه و بر زبان آوردن تعبيرها و تكيه كلام آنها بر حذر مى‏دارد و تعبيرى مناسب نيز، در جايگزينى آن معرفى مى‏كند. خداوند به مسلمانان دستور مى‏دهد به جاى آن، كلمه «انظرنا» را بر زبان آورند، تا هم مقصود آنان را برساند و هم زمينه سوء استفاده دشمن، از ميان برود. از ديگر موارد، موضوع تعويذهاى رايج در ميان عرب جاهلى است كه اسلام به تصحيح و معرفى جايگزين در اين مسائل نيز پرداخته است. ذيلاً به توضيح بيشترى در اين زمينه مى‏پردازيم:
اعراب جاهلى به دليل بساطت ذهنى، طى مسافتهاى طولانى در باديه و وحشت و هراسى كه زندگى در صحرا ايجاد مى‏كرد، به باورهاى خاصى معتقد بودند و پديده‏هايى چون جن و غول و شياطين و... در نظر آنان جايگاه خاصى داشت. اينان در هنگام سفرهاى شبانه خود در صحراها و بيابانها و در حين ترس و وحشت، جملاتى از قبيل «أعوذ بسيد هذا الوادى» را بر زبان جارى مى‏كردند و از شر سفيهان جنى و جانوران، به عزيز آن بيابان كه سرپرست جنيان بود، پناه مى‏بردند. پناه بردن عرب به جن، تنها محدود به زمانها و مكانهاى خاص نبود، بلكه در شرايط ديگر نيز، استعاذه آنان به موجوداتى بود كه شايستگى نداشتند.79
قرآن و پيامبرصلى الله عليه وآله در مواجهه با اين باورهاى جاهلانه عرب، به هدايت و جايگزين كردن الگوها و معيارهاى مناسب پرداخته و نگرشهاى غلط آنان را تصحيح كرده است. قرآن كريم در چند مورد متعرض اين باورهاى عرب شده و با معرفى خداوند كه خالق و آفريننده انس و جن و همه موجودات عالم است، تنها او را شايسته پناه بردن مى‏داند. او كسى است كه بندگان را از شرور و آفات حفظ مى‏كند و در پناه خود مى‏گيرد. از اين رو موجودات ديگر كه خود مخلوق و محتاج خداوند هستند، نمى‏توانند مخلوقات ديگر را حفظ كنند.
قرآن با فرو فرستادن سوره فلق و ناس و تلقين آن به رسول خداصلى الله عليه وآله به طور غيرمستقيم به نومسلمانان آموزش داده است كه از شر مخلوقات (من شر ما خلق) و تاريكى شب (و من شرّ غاسقٍ اذا وقب) به خدا پناه برند. اين تعليم، در حقيقت به عنوان جايگزينى براى شيوه معمول عرب (استعاذه به جن)، بر پيامبرصلى الله عليه وآله فرو فرستاده شده و به منظور تصحيح و جايگزينى عناصر منفى فرهنگ جاهلى القا گرديده است.
قرآن كريم در آيه‏اى ديگر، موضوع استعاذه به خداوند از شر شياطين را مورد تأكيد قرار داده و فرموده است: «و قل ربّ أعوذ بك من همزات الشياطين و أعوذ بك ربّ أن يحضرون» (مؤمنون /97-98) و بگو پروردگارا، از وسوسه‏هاى شيطانها به تو پناه مى‏برم و پروردگارا از اينكه (آنها) پيش من حاضر شوند به تو پناه مى‏برم.
از مجموع روايات و احاديث مربوط به خاصيتهاى آيات و سوره‏هاى قرآنى، در شفاى بيماريها و رفع ترس و نگرانى و... مى‏توان دريافت (صرف نظر از محتوا و اعتبار سندى برخى از آنها اين روايات، بى توجه به اين عادت و سنّت عرب جاهلى نبوده‏اند. اين نقلها كه تحت عنوان «فضايل السّور و الآيات» در متون و نصوص دينى گزارش شده است، استعاذه عرب به موجودات و مخلوقاتى چون ارواح و جن را، به استشفا به قرآن و استعاذه به خداوند، تبديل مى‏كند. اين‏گونه روايات بر اين تأكيد دارد كه تلاوت قرآن و استعاذه به خداوند، موجب درمان دردها و بيماريها، رفع ترس و وهم و... است.


پی نوشت‌ها:

× در اين مقاله به منظور اتقان و تكميل بحثها، علاوه بر قرآن، شواهد و مصاديقى از سنّت و سيره معصومان‏عليهم السلام نيز نقل شده است.
1 - جهت اطلاعات بيشتر ر.ك: الاطرقجى، التشبيهات القرآنيه و البيئة العربية،
2 - ر.ك: حجتى، سيد محمد باقر، كاوشهايى در علوم قرآنى، اسباب النزول، چاپ اول، تهران، وزارت ارشاد اسلامى، 1365 ه.ش /20.
3 - ر.ك: پويا زاده، اعظم، مواجهه قرآن با فرهنگ مسيحيت، رساله دوره دكترى قرآن و حديث، دانشگاه تربيت مدرس /1 و 2.
4 - واقدى، محمد بن عمر، المغازى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.ق، 715/ 2
5 - همان،/ 818
6 - جواد، على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چاپ اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 ه.ش، 344 / 6
7 - همان، 643 / 1.
8 - دروزة، محمد عزّه، عصر النبى و بيئتهُ قبل البعثة، چاپ دوم، بيروت، داراليفيظة العربية، 1964 م، /258.
9 - طبرسى، ابوعلى فضل بن حسن، مجمع البيان، چاپ دوم، بيروت، دارالمعرفة، 1408 ه.ق، 586 /1.
10 - ر.ك: ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، المكتبة العلمية، بى تا، 130/ 1.
11 - همان، 412/ 4.
12 - واقدى، محمد بن عمر، المغازى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.ق، 868/2.
13 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 230/1.
14 - ر.ك: امين، سيد محسن، سيره معصومان‏عليهم السلام، ترجمه على حجتى كرمانى، چاپ دوم، تهران، سروش، 1376 ه.ش، 3/1، ص 14.
15 - نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدى، چاپ سيزدهم، تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1377 ه.ش، نامه 329/ 53.
16 - طبرسى، ابوعلى فضل بن حسن، إعلام الورى بأ علام الهدى، المكتبة العلمية الاسلامية، 1338 ه.ق/132
17 - طباطبايى، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 1373 ه ش، 261/9.
18 - ر.ك: ابن سعد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 341/2.
19 - ر.ك: جواد، على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، 685/ 4 و آلوسى بغدادى، سيد محمود، بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب، چاپ سوم، مصر، دارالكتب العربى، ج 385 /1 و 386.
20 - ر.ك: مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه.ق، 157 /73.
21 - جهت توضيحات بيشتر ر.ك: جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، 533/5 و 540.
22 - ر.ك: همان، 537/5 و 538.
23 - ر.ك: همان، 534/5.
24 - ر.ك: همان، /535 و طباطبايى، الميزان، 402/4
25 - ر.ك: جواد على المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، 538/5 و 539.
26 - ر.ك: همان، /546.
27 - ر.ك: سوره بقره، آيه 221.
28 - ر.ك: جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام 551/5 و 552
29 - همان، /556.
30 - طباطبايى، محمدحسين، الميزان 342/2.
31 - جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، 562/5.
32 - سوره نساء، آيه 12 و 176.
33 - جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، 351/6 و 355.
34 - ابن كلبى، هشام بن محمد، الاصنام، ترجمه سيد محمد رضا جلالى نائينى، چاپ دوم، تهران، نشر نو، 1364 ه.ش، 102 و 103.
35 - ر.ك: ابن هشام بن محمد، 411/4 و 436.
36 - همان، /413.
37 - طباطبايى، محمد حسين، 255/5.
38 - ر.ك: الميزان، يعقوبى احمد بن اسحاق، تاريخ اليعقوبى، چاپ اول، منشورات مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بيروت، 1414 ه.ق، 411/1
39 - نهج البلاغه، خطبه 58/ 79
40 - ر.ك: ابن هشام الاصنام، 603/4 و 605، واقدى، محمد بن عمر، مغازى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.ق، 835 2 و 864.
41 - ر.ك: واقدى، محمد بن عمر، المغازى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.ق، 835/2 و 864.
42 - ر.ك: همان، 1016/3.
43 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 205/1.
44 - همان، 334/2 و طباطبايى، الميزان، 249/9.
45 - ر.ك: ابن ماجه، الحافظ ابى عبداللَّه محمد بن يزيد قزوينى، سنن، داراحياء التراث العربى، 275 م، 869/ 2
46 - ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، المكتبة العلمية، بى تا، 433/2.
47 - ر.ك: واقدى، محمد بن عمر، المغازى، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ه.ق، 968/3.
48 - ر.ك: دروزة، محمد عزّه، عصر النبى و بيئتهُ قبل البعثه، چاپ دوم، بيروت، داراليفيظة العربية، 1964 م /256 و طباطبايى، الميزان، 430/16.
49 - همان، /257.
50 - در روش طرح ناگهانى، پيام فرهنگى سريع و شتابان ارائه مى‏شود، آن‏چنان كه مخاطب، تنها فرصت دريافت آن را در حافظه خود مى‏يابد. به طورى كه در زمان طرح، امكان فهم كامل و تحليل پيام را پيدا نمى‏كند؛ اما به طور طبيعى پس از پايان آن، پيام ذخيره شده در ذهن، به تدريج تحليل شده و تأثير خود را بر جاى مى‏نهد (عباسى مقدم، مصطفى، اسوه‏هاى قرآنى و شيوه‏هاى تبليغى آنان و مقايسه آنها با شيوه‏هاى شناخته شده تبليغ در جهان امروز، رساله دكترى علوم قرآن و حديث، دانشگاه تربيت مدرس، 1376 ه.ش، ص 372).
51 - ر.ك: طباطبايى، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 1373 ه.ش، 503 /16.
52 - ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروين گناآبادى، چاپ هشتم، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1375 ه.ش، 795/2.
53 - بلاذرى، ابوالحسن، فتوح البلدان، قم، منشورات الاروميه، 1404 ه.ق/83
54 - ر.ك: حسن حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ نهم، سازمان انتشارات جاويدان، 1376 ه. ش .
55 - ابن سعد، محمد الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 342/2 و 343.
56 - حسن حسن ابراهيم، حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ نهم، سازمان انتشارات جاويدان، 1376 ه.ش، 494/1.
57 - همان،/329.
58 - ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، المكتبة العلمية، بى تا، 489/4 و واقدى، 183/1.
59 - ر.ك: طباطبايى، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 1373 ه.ش، 503/16.
60 - ر.ك: حجتى، سيد محمد باقر، پژوهشى در تاريخ قرآن كريم، چاپ چهارم، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1366 ه.ش/49.
61 - ر.ك: دروزة، محمد عزّه، عصر النبى بيئتهُ قبل البعثه، چاپ دوم، بيروت، داراليفيظة العربية، 1964 م/ 135.
62 - ر.ك: عاملى، جعفر مرتضى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم‏صلى الله عليه وآله وسلم، 43/4 و 48.
63 - ر.ك: طباطبايى، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 1373 ه.ش، 210 .209/6.
64 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 214/1
65 - همان/ 213.
66 - همان/ 219 و مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار 298/73.
67 - مجلسى، محمدباقر، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه.ق، 176/73.
68 - همان/63.
69 - ر.ك: ابن هشام، السيرة النبوية، بيروت، المكتبة العلمية، بى تا، 442/4.
70 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 119/1.
71 - همان، 186/1.
72 - ر.ك: جواد على، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چاپ اول، بيروت، دارالعلم للملايين، 1970 ه.ش، 656/4.
73 - ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، داراحياء التراث العربى، 1417 ه.ق، 149/1.
74 - همان/157.
75 - ابن ماجه، الحافظ ابى عبداللَّه محمد بن يزيد قزوينى، سنن، داراحياء التراث العربى، 275 م، 614/1.
76 - همان
77 - طبرسى، اعلام الورى،/67.
78 - طباطبايى، محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوى همدانى، بنياد علمى و فكرى علامه طباطبايى، 1373 ه. ش، 339/1.
79 - ر.ك: دروزة، محمد عزّه، عصر النبى و بيئتهُ قبل البعثه، چاپ دوم، بيروت، داراليقيظة العربية، 1964 م /619 و طباطبايى، سيد محمد حسين، الميزان، 191/20.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نسبت دين و فرهنگ ازنگاه قرآن

نسبت دين و فرهنگ ازنگاه قرآن

محمد بهرامي*

چكيده يكي از عوامل مهم و بسيار تأثير گذار در مهندسي فرهنگي كشور، روشن سازي جايگاه دين در مهندسي فرهنگي است. بر اين اساس در اين نوشتار نسبت دين و فرهنگ به بحث و بررسي گذاشته شده است. نويسنده تعيين معناي دين و فرهنگ، قلمرو دين و فرهنگ و خاستگاه اين دو را از مهمترين مباحثي مي شناسد كه به كشف رابطه دين و فرهنگ كمك مي كند. او در بحث تعريف دين و فرهنگ از ميان چند رويكرد مطرح تنها رويكرد مصداق گرايانه و كاركرد گرايانه را گزارش نموده و بر اساس اين دو رويكرد نسبت دين و فرهنگ را تبيين مي كند. در بحث قلمرو نيز از دو نظريه دين حداكثري و حداقلي سخن مي گويد، قلمرو فرهنگ را بسيار گسترده مي خواند و آن گاه نسبت دين و فرهنگ را بررسي مي كند و در پايان خاستگاه دين و فرهنگ را به بحث گرفته و نسبت آن دو را مي گويد.

كليد واژه ها: دين، فرهنگ، دين حداكثري، دين حداقلي، تعريف دين، قلمرو دين، خاستگاه دين، تعريف فرهنگ، قلمرو فرهنگ، خاستگاه فرهنگ، نسبت دين و فرهنگ

* عضو هيأت علمي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي

در مهندسي فرهنگي كشور، تعيين نقش دين و جايگاه آن يكي از مباحث مهم و بسيار تأثير گذار شناخته مي شود. رسيدن به جايگاه دين در مهندسي فرهنگي كشور و نقش آن در فرآيند فرهنگ سازي، بسته به نسبت دين و فرهنگ متفاوت خواهد بود. اگر نسبت دين و فرهنگ اين هماني باشد، در اين صورت تمامي عناصر فرهنگ در دين بروز و ظهور مي يابد، چنان که تمام ويژگي ها و خصوصيات دين در فرهنگ به روشني ديده مي شود. و اگر نسبت اين دو نسبت اصل به فرع يا كل به جزء و ... باشد، تأثير گذاري هر يك در ديگري و ميزان کنش و واکنش هر يك بحث و بررسي بيشتري را مي طلبد.
بر اين اساس براي ورود به فرآيند مهندسي فرهنگي كشور، نخست بايد از نسبت دين و فرهنگ سخن گفت و آن گاه مهندسي فرهنگي كشور را پي گرفت.
تعيين معناي دين و فرهنگ، قلمرو دين و فرهنگ و خاستگاه پيدايش اين دو، از مهم ترين مباحثي است كه به كشف رابطۀ دين و فرهنگ ياري مي رساند.
بر اين اساس، در اين نوشتار نخست تعريف دين و فرهنگ را عرضه مي داريم و از رابطۀ دين و فرهنگ با توجه به تعاريف عرضه شده سخن مي گویيم. در مرحلۀ بعد قلمرو دين و فرهنگ را مشخص مي كنيم و ميزان دخالت هر يك را در قلمرو ديگري مورد سنجش و ارزيابي قرار مي دهيم. سپس نسبت دين و جامعه را با توجه به قلمرو اين دو، مورد بررسي قرار مي دهيم. در پايان، نظريات گوناگوني را كه دربارۀ خاستگاه دين و فرهنگ وجود دارد گزارش مي كنيم و رابطۀ دين و فرهنگ را با توجه به خاستگاه شكل گيري دين و فرهنگ عرضه مي داريم.
كشف رابطه و نسبت دين و فرهنگ در مهندسي فرهنگ، بسيار تأثير گذار خواهد بود. اگر در هر سه بخش تعاريف، قلمرو و خاستگاه، دين همان فرهنگ شناخته شود يا اینکه ميان دين و فرهنگ نسبت عام و خاص برقرار گردد, بحث مهندسي فرهنگي نتايج مختلفي خواهد داد.
با فرض برابري دين و فرهنگ، دين در تمامي انواع و اقسام فرهنگ دخالت خواهد كرد و دينداران فرهنگ را همان دين مي شناسند و حكومت ديني را ناگزير از دخالت در فرهنگ مي دانند.
با فرض رو در رويي دين و فرهنگ به اینکه مثلاً ماهيت دين متفاوت از ماهيت فرهنگ باشد يا قلمرو دين تنها امور اخروي باشد و قلمرو فرهنگ امور دنيوي، دين در فرهنگ هيچ گونه دخالتي نخواهد كرد و اگر نسبت دين و فرهنگ عام و خاص باشد، در اين صورت آنان که چنين نسبتي ميان دين و فرهنگ مي بينند، تنها در همان قسمت مشترك، به دين حق دخالت در فرهنگ مي دهند.
تعريف دين و فرهنگ

صاحب نظران بسياري دين و فرهنگ را تعريف كرده اند، تا آنجا كه برخي از وجود پانصد تعريف براي دين و دويست و پنجاه تعريف براي فرهنگ سخن مي گويند.
بخشي از تعاريف ياد شده نشان از وجود رويكردهاي گوناگون در تعريف دين و فرهنگ دارد. براي نمونه، برخي از تعاريف در رويكرد مصداق گرايانه قرار مي گيرد، شماري در رويكرد كاركرد گرايانه، برخي در رويكرد غايت گرايانه و ... .
در نسبت سنجي دين و فرهنگ، مي توان هر يك از رويكردهاي ياد شده در تعريف دين را با همان رويكرد در تعريف فرهنگ مقايسه كرد و از رابطۀ دين و فرهنگ سخن گفت. براي نمونه، رويكرد مصداق گرايي در تعريف دين را با رويكرد مصداق گرايي در تعريف فرهنگ به بحث و بررسي گذاشت و يا رويكرد كاركرد گرايانه در تعريف دين را با همان رويكرد در تعريف فرهنگ مقايسه كرد، اما اين نسبت سنجي بسيار زمان بر خواهد بود و افزون بر اين، خروجي مكتوب بحث بسيار حجيم خواهد شد و از حد و اندازۀ يك مقاله بيرون خواهد رفت.
بنابراين شايسته است تنها رويكردهايي در تعريف دين و فرهنگ مقايسه شود كه با بحث دين و فرهنگ سازگار افتد و دغدغۀ اصلي صاحب نظران فرهنگ و دين باشد. بر اين اساس از ميان رويكردهاي ياد شده، دو رويكرد معروف و پرطرفدار در تعريف دين و فرهنگ با يكديگر مقايسه مي شود.
رويكرد نخست، رويكرد مصداق گرايانه است كه دين شناسان و صاحب نظران مسائل فرهنگي- جامعه شناسان و مردم شناسان- بيشتر از اين رويكرد در تعريف دين و فرهنگ سود مي برند و رويكرد دوم، رويكرد كاركرد گرايانه است كه جامعه شناسان در تعريف دين و فرهنگ از آن سود مي گيرند.

رويكرد مصداق گرايانه در تعريف دين

مصداق گرايان در تعريف مطلق دين، مصاديق و ويژگي هاي مشترك ميان اديان را فهرست مي كنند و در تعريف يك دين خاص، ويژگي ها و مصاديق همان دين را شمارش مي كنند. براي نمونه علامه طباطبايي در تعريف دين، رويكرد مصداق گرايانه دارد و مطلق دين را با توجه به مصاديق و ويژگي هاي مشترك ميان اديان توحيدي تعريف مي كند؛ «دین مجموعه ای از معارف، قوانين اجتماعي و اخبار است كه از طريق وحي و نبوت به بشر رسيده است.» (طباطبايي، قرآن در اسلام، 16/178)
نويسندۀ تفسير الميزان در تفسير آيۀ شريفۀ «لا اكراه في الدين» مي نويسد:
«دين مجموعه اي از معارف شناخته مي شود كه در پي آن مجموعه اي از اعمال مي آيد. بنابراین مي توان دين را مجموعه اي از اعتقادات خواند و اعتقاد و ايمان را در شمار امور قلبي قرار دارد كه هيچ گونه اكراه و اجباري بر آنها حاكم نيست.» (طباطبایی, الميزان، 2/343)
دين اسلام را نيز با رويكرد مصداق گرايانه تعريف مي كند و اين دين را ناظر به تمامي ابعاد زندگي اجتماعي مي خواند. (طباطبایی, الميزان، 6/211)
آيت الله جوادي آملي نيز رويكرد مصداق گرايانه در تعريف دين را برگزيده است و دين را مجموعه‏ اي از عقايد، اخلاق، قوانین و مقررات براى ادارۀ جامعۀ انسانى و پرورش انسان‏ها مي خواند. (جوادی آملی، /93)
در نظرگاه آقاي جوادي آملي، اعتقاد به خدا، قيامت، نبوت و ... در مجموعۀ عقايد و باورها قرار مي گيرد و مناسك، اعمال و رفتارهايي كه شكل روابط اقتصادي، سياسي، فرهنگي، نظامي و نحوۀ تعامل افراد با یکدیگر و با حكومت را روشن مي سازد، زير مجموعۀ شريعت مي باشد.
آيت الله مصباح نيز در تعريف دين از مصاديق و ويژگي هاي مشترك ميان اديان بهره مي برد و دين را با توجه به همان مشتركات تعريف مي كند:
«دین، مجموعه اى از باورهاى قلبى و رفتارهاى عملى متناسب با آن باورهاست.» (مصباح، پرسش ها و پاسخ ها، 3/10)
در نگاه آيت الله مصباح، اعتقاد به یگانگى خدا و صفات جمال و جلال حضرت حق، اعتقاد به نبوت و معاد كه در اصطلاح اصول دين خوانده مي شود، بخش نخست دين را تشكيل مي دهد و تمامي رفتارهاى متناسب با باورها که بر حسب اوامر و نواهى الهى و به منظور پرستش و بندگى خداى متعال انجام می گیرد، بخش دوم دين را مي سازد.
ايشان در بحث ديگري، معناي لغوي دين را طاعت و جزا مي خوانند و در تعريف اصطلاحي دين مي گويند: «دين به معناى اعتقاد به آفريننده اى براى جهان و انسان و دستورات عملى متناسب با اين عقايد مى باشد.»
در نظرگاه آقاي مصباح، هر دينى دست كم از دو بخش تشكيل می گردد:
1. اصول دين: عقيده يا عقايدى كه حكم پايه و اساس و ريشۀ آن را دارد.
2. فروع دين: دستورات عملى كه متناسب با آن پايه يا پايه هاى عقيدتى و برخاسته از آنها باشد.
بخش نخست اصول ناميده مي شود و بخش دوم فروع خوانده مي شود. (مصباح, آموزش عقايد, 1/33ـ 28)
بر اساس تعاريف ياد شده، برخي در تعريف اسلام نيز از مصاديق اين دين سود مي برند و با توجه به آيات وحي و روايات اهل بيت، مصاديق دين را شمارش مي كنند و از آن مصاديق در تعريف دين سود مي برند. براي نمونه آقاي مصباح در تعريف اسلام مي نويسد:
«اسلام، مجموعه اى از باورهاى قلبى و تكاليف ديني است. باورهاي قلبي، برآمده از فطرت انساني و دلايل عقلي و نقلي است و تكاليف ديني، وحي الهي و با هدف تأمين سعادت دنيوي و اخروي بشر بر پيامبر فرود آمده است و تمامى امورى را که به نحوى در سعادت دنیا و آخرت انسان نقش دارد در بر می گیرد.» (مصباح, پرسش ها و پاسخ ها، ج3، دین و مفاهیم نو)
هر چند شماري از دين پژوهان، از دين عيسي، موسي، محمد و ... مي گويند و ساخته هاي دست بشر را دين مي شناسند، اما بر اساس آيات وحي تنها يك دين وجود دارد و آن هم دين اسلام است؛
(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الإسْلامُ)(آل عمران/19)
«دين در نزد خدا اسلام است.»
(وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إنّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ)(صف/6)
«و هنگامي كه عيسي بن مريم گفت: اي بني اسرائيل! من فرستادۀ خدا به سوي شما هستم در حالي كه تصديق كنندۀ كتابي كه پيش از من فرستاده شده [= تورات] مي باشم و بشارت دهنده به رسولي كه بعد از من مي آيد و نام او احمد است.»
آنان که ايمان آورده اند نيز همانا مسلمان خواهند بود:
(الَّذِينَ آمَنُوا بِآيَاتِنَا وَكَانُوا مُسْلِمِينَ) (زخرف/69)
«همان كساني كه به آيات ما ايمان آوردند و تسليم بودند.»
(فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا)(نساء/65)
«به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوري طلبند و سپس از داوري تو در دل خود احساس ناراحتي نكنند و كاملاً تسليم باشند.»
(قَالَتِ الأعْرَابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الإيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ)(حجرات/14)
«عرب هاي باديه نشين گفتند: ايمان آورده ايم! بگو شما ايمان نياورده ايد، ولي بگوييد اسلام آورده ايم، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است.»

رويكرد مصداق گرايانه در تعريف فرهنگ

در تعريف فرهنگ نيز گروهي رويكرد مصداق گرايانه دارند و چون انديشمندان ديني، با توجه به مصاديق و ويژگي هاي مشترك فرهنگ ها به تعريف فرهنگ مي پردازند. براي نمونه تعريف ادوارد تايلر (e.b.tylor) كه به باور شماري، از بهترين تعاريف فرهنگ شناخته مي شود و جامع افراد و مانع اغيار معرفي مي شود، در شمار تعاريفي است كه با رويكرد مصداق گرايانه شكل گرفته است؛ فرهنگ يا تمدن، كلّيت در هم بافته‏اي است شامل دانش، دين، هنر، قانون، اخلاقيات، آداب و رسوم و هرگونه توانايي و عادتي كه آدمي همچون عضوي از جامعه به دست مي‏آورد. (يدالله هنري لطيف پور،/21)
لوي نيز با رويكرد مصداق گرايي به تعريف فرهنگ مي پردازد و چون تايلر، فرهنگ را نتيجۀ زندگي اجتماعي مي خواند:
«فرهنگ عبارت است از اعتقادات، رسوم، رفتار، فنون، سيستم تغذيه و بالاخره مجموعه آنچه كه فرد از جامعه خود مي گيرد. يعني مجموعه اي كه نتيجه فعاليت ها و ابداعات شخص او نيست، بلكه به عنوان ميراث گذشتگان از راه فراگيري مستقيم و غير مستقيم به او منتقل مي شود.» (ر.ه. لوي)
پالمرو مونتي نيز فرهنگ را با توجه به مصاديق آن تعريف مي كند؛ «ارزش‏هاي معنوي، هنجارها و نظام اعتقادات يك جامعه؛ مشتمل بر سنت‏ها، آداب و رسوم، مذاهب و ايدئولوژي‏ها، تشريفات مذهبي، ميراث، زبان و كليه عادت‏ها و ديدگاه‏هاي مشترك.» (پالمرو مونتي,/99)
رالف لينتون (ralf linton)، انسان شناس برجستۀ آمريكايي نيز در تعريف فرهنگ، مصداق گرا نشان مي دهد، با اين تفاوت كه ايشان تنها از يك مصداق براي تعريف فرهنگ سود مي گيرد؛ «فرهنگ تركيبي از رفتار مكتسب است كه به وسيله اعضاي جامعه معيني، از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شود و در ميان افراد مشترك است.» (نراقي,/13)
هري نيز پس از تعريف فرهنگ به «بخش انسان ساختۀ محيط»، جنبه هاي عيني فرهنگ را از جنبه هاي ذهني فرهنگ جدا مي كند و ابزار، جاده ها و ايستگاه هاي راديويي را در شمار جنبه هاي عيني فرهنگ قرار مي دهد و طبقه بندي ها، هنجارها، قواعد و ارزش ها را از جنبه هاي ذهني فرهنگ مي شناسد و بر اين باور است كه جدا سازي جنبه هاي عيني از ذهني، امكان مطالعۀ چگونگي تأثير فرهنگ ذهني بر رفتار را فراهم مي سازد. (تريانديس، /27-26)
عليان نيز با رويكرد مصداق گرايي، مجموعه اي از معارف عملي و نظري را فرهنگ مي خواند. او بر اين باور است كه انسان به اعتبار آنکه عضوي از جامعه است، به فرهنگ دست مي يابد. (عليان، الثقافه الاسلاميه و تحديات العصر، /32-30)
يونسكو(UNESCO) نيز فرهنگ را با رويكرد مصداق گرايي تعريف مي كند:
«فرهنگ، مجموعه ای پیچیده از خصوصیات احساسی، فكری و غیرمادی است كه به عنوان شاخص جامعه و یا گروهی اجتماعی مطرح می شود.» (تعریف فرهنگ، ارائه شده توسط كمیسیون فرهنگی يونسكو،۱۹۸۳)
همين نهاد بين المللي در سال 1997، تعريف ديگري از فرهنگ عرضه مي دارد و فرهنگ را كلیتی تام مي نامد كه ویژگی های مادی، فكری و احساسی یك گروه اجتماعی را مشخص می كند.
اين تعريف نه تنها فرهنگ هنر و ادبیات را در بر می گیرد، بلكه شامل آیین های زندگی، حقوق اساسی نوع بشر و نظام های ارزشی سنت ها و باورها نيز مي شود. (یونسكو، ۱۹۹۷)
بر اساس تعاريف مصداق گرايان، برخي فرهنگ را مجموعه اي از چهار دسته از عناصر خوانده اند:
الف) عناصر مربوط به رابطة انسان با طبيعت (چون تكنولوژي، صنايع دستي، طب سنتي، طرز تهية غذا، غيب گويي و جادوگري).
ب) عناصر مربوط به روابط انسان با خود و يا ديگر انسان ها و طبيعت (مانند سازمان هاي اجتماعي، اقتصادي، مناسبات توليدي، پيوندهاي خانوادگي، معرفت به خويشتن، سواد، علم و تحقيقات، تغذية مناسب، عدم از خود بيگانگي، عدم خودكشي).
ج) عناصري كه بر روابط بين انسان ها حاكمند (مانند زبان، ارتباطات، نظام آموزشي، جشن ها، هنرها، بازي ها, جنگ، ازدواج، عدم طلاق، عدم سرقت، رعايت قانون، عدم تصادفات و روابط صحيح اقتصادي).
د) عناصر حاكم بر رابطة انسان با ماوراء الطبيعه (مثل تعاليم الهي و دين، عقايد و اعمال عامه). (توحيد فام،/20-19)

نسبت دين اسلام و فرهنگ

تعاريف دين و فرهنگ با رويكرد مصداق گرايي نشان مي دهد كه نسبت ميان فرهنگ و دين، نسبت كل و جزء است؛ فرهنگ كل است و دين جزء. و اگر در اين مقايسه، دين اسلام را مد نظرداشته باشيم، باز هم نسبت ميان دين اسلام و فرهنگ، نسبت جزء و كل خواهد بود.
بر اساس برخي از تعاريف دين، دين عنصري از عناصر فرهنگ خواهد بود و روابط ميان انسان و ماوراء الطبيعه را پوشش مي دهد و در اين ميان، برخي از حوزه هاي فرهنگ به هيچ روي در شمار مصاديق دين قرار نمي گيرد و اگر عده اي آنها را در شمار دين قرار دهند، ديگران در آن اما و اگر بسيار خواهند كرد. براي نمونه، جاده سازي، شهرسازي، فناوري، صنايع دستي، شعبده بازي، آشپزي و ... .
تفاوت ديگر آنکه، اسلام و فرهنگ از امور قدسي و الهي هستند و مصداق گرايان بر الهي بودن آن تأكيد بسيار دارند، اما فرهنگ برگرفته از جامعه است و فرد سازندۀ آن نيست. بنابراین، آنان که دين را به صورت كلي و اسلام را به صورت خاص محصول و مولود فرهنگ مي شناسند، از اين تفاوت اساسي غفلت داشته اند و بي جهت دين را به عنوان يك امر الهي، مولود و محصول يك امر بشري و در عين حال جمعي مي شناسند.
با فرض نسبت كل و جزء و الهي بودن اسلام و بشري بودن فرهنگ، اسلام بسيار به فرهنگ ياري مي رساند و در برخي از عناصر فرهنگي، اصلاحات شديد و عميق انجام مي دهد و شماري ديگر را پالايش و پيرايش مي كند و در برخي زمينه ها فرهنگ سازي مي كند و به مخاطبان خود عناصري جديد از فرهنگ عرضه مي دارد.
براي نمونه، عرب جاهلي فرهنگ خاصي در برخورد با اعضاي خانواده داشت. در اين فرهنگ، فرزندان پسر بسيار پرمنزلت بودند و از جايگاه بسيار والايي در خانواده برخوردار بودند و فرزندان دختر، مايۀ ننگ و عار خانواده خوانده مي شدند و پدران، دختران خويش را زنده به گور مي كردند.
با ظهور اسلام، اين فرهنگ پالايش بسيار شد و دختران به مقام و منزلت پسران رسيدند و از جايگاه ايشان در خانواده برخوردار گشتند. چنان که بر برخي از عناصر فرهنگ مهر ابطال زده شد و آن عناصر كاملاً ناروا و ناپسند معرفي شدند. براي نمونه، مصرف برخي نوشيدني ها، شماري از انواع كسب درآمد و ... ناروا خوانده شد و مسلمانان از آن گونه امور بازداشته شدند و بر بخشي از فرهنگ مصرف و فرهنگ كار عرب جاهلي مهر «باطل شد» خورد.
فرهنگ نيز تأثيرات خاص خود را بر دين اسلام مي گذارد و بسياری از عناصر فرهنگي، رنگ و لعاب ديني به خود مي گيرد.
بنابراین، فرهنگ از سويي دين را فربه مي كند و از ديگر سو به دينداران در فهم و برداشت درست از دين ياري مي رساند و ايشان را به فهم بهينة دين رهنمون مي شود.

رويكرد كاركرد گرايانه در تعريف دين

اين رويكرد بيشتر در ميان جامعه شناسان طرفدار دارد. براي نمونه، براون، يكي از جامعه شناسان برجسته با نگاه كاركرد گرايانه به دين در تعريف دين مي نويسد:
«هر جا احساس وابستگي به يك قدرت بيرون از خودمان - قدرتي كه ما احتمالاً از آن به عنوان يك قدرت روحاني يا اخلاقي ياد مي كنيم- به شكلي از اشكال ابراز شود، نام دين بر آن اطلاق مي گردد.» (توسلي،/68)
در نظرگاه براون، رويكرد كاركرد گرايانه به دين و نظرداشت نقش دين در تبيين، شكل گيري و نگهداشت نظم اجتماعي بسيار پراهميت است و كاستي ها و مشكلات تعريف دين بر اساس خاستگاه شكل گيري دين را ندارد.
با اين نگاه، براون تعريف اي. بي. تايلور از دين را - دين اعتقاد به موجودات روحاني است- شخصي انگاري متعلقات ديني مي بيند و سخن از نادرستي آن مي گويد و تعريف خويش از دين را تعريفي جامع و مانع مي خواند كه كاستي هاي تعريف تايلور را ندارد و به شخصي انگاري متعلقات ديني نمي انجامد. (همان،/68)
ويليام رابرتسون اسميت نيز از ديگر جامعه شناساني است كه نگاه كاركرد گرايانه به دين دارد. به باور او دين وسيله اي براي تكريم و نجات ارواح نيست، بلكه دين روشي است براي حفظ و رفاه جامعه. اديان باستاني قسمتي از نظم عمومي اجتماع خويش شناخته مي شدند و خدا و بشر را يك جا در بر مي گرفتند.(هميلتون، ملكلم،/70)
اگوست كنت نيز كه دين و باورهاي ديني را به دوران كودكي بشر عودت مي دهد، از كاركردهاي اجتماعي دين مي گويد و باورهاي ديني و مناسك و رفتارهاي ديني را در اتحاد و انسجام جامعه، نظارت بر عواطف و احساسات شخصي و شريعت بخشي به تنظيمات اجتماعي، بسيار نقش آفرين معرفي مي كند. (همان،/40)
دوركيم، برجسته ترين جامعه شناس دين نيز رويكردي كاركرد گرايانه به دين دارد. به باور دوركيم، دين يك پديدۀ جمعي و يك آفريدۀ اجتماعي است و در حقيقت دين همان جامعه است كه بر كرسي قداست تكيه زده و معبود افراد جامعه قرار گرفته است و وجودش براي حيات اجتماعي از ضروريات است و تفاوتي ميان مقام خدایي و جامعه وجود ندارد. (آرون، ريمون،/427)
در نظرگاه دوركيم، خدا و جامعه يك چيزند، زيرا يك توتم در يك زمان هم نهاد خدا و هم نماد جامعه است. بنابراین، خدا يك موجودي برتر و مربوط به عالم ماوراء الطبيعه نيست، زيرا در ميان اديان موجود، ادياني وجود دارند كه اعتقاد به خدا در آنها ديده نمي شود.به باور او یک جامعه صرفاً با قدرتى که بر اذهان افراد خود دارد، آنچه را که براى برانگیختن حس لاهوت در اذهان لازم است، در اختیار دارد. لذا خدایان چیزى نیستند جز جامعه در لباس مبدل.
دوركيم، جامعه را مقدم بر فرد مي داند و براي جامعه خصوصياتي مي شناسد كه بر اساس آنها فرد بدون رضايت در خدمت جامعه قرار مي گيرد و ناگزير از انجام دستورات جامعه و تسليم در برابر آنها مي شود.
به باور دوركيم، سلطۀ جامعه بر فرد يك سلطۀ اخلاقي است، نه فيزيكي يا اقتصادي يا ...، به اين جهت اخلاق محصول جامعه است و افراد در خدمت جامعه قرار دارند و فرمانبردار جامعه هستند.
در نظام فكري دوركيم، دين نيز چون اخلاق محصول جامعه است و دين و اخلاق از یکدیگر جدايي ناپذيرند و در حقيقت دين چيزي نيست جز نيروي جامعه بر افراد؛ «اين دليل آوري به اين پذيرش مي انجامد كه از نظر عقيده عام، اخلاق فقط از جايي آغاز مي شود كه بي غرضي و ايثار آغاز گردد. اما بي غرضي فقط در صورتي است كه فاعلي كه ما از آن فرمان مي بريم، داراي ارزشي رفيع تر از ما افراد باشد. بنابراین در جهان تجربي، من جز يك فاعل كه واجد يك واقعيت اخلاقي غني تر و پيچيده تر از واقعيت اخلاقي ما باشد نمي شناسم و آن اجتماع است. اشتباه مي كنم، فاعل ديگري نيز كه بتواند همين نقش را داشته باشد وجود دارد و آن خداوند است. بايد ميان خدا و جامعه برگزيد. من در اينجا دلايلي را كه به سود اين يا آن راه حل، كه كاملاً با هم در پيوند هستند و مي توانند به جاي يکديگر به كار روند را مورد بررسي قرار نمي دهم. فقط مي افزايم كه از ديدگاه من، اين گزينش كما بيش برايم يكسان است، چرا كه در خدا چيزي جز جامعه تغيير شكل يافته و نمادين انديشيده شده مشاهده نمي كنم.» (دوركيم، اميل، فلسفه و جامعه شناسي، ترجمه فرحناز خمسه اي(تهران ، مطالعه فرهنگ ها)72-71)
در نتيجه دين در نگاه دوركيم عبارت است از دستگاهي همبسته از باورها و اعمال مربوط به امور لاهوتي، يعني مجزا (از امور ناسوتي) و ممنوع؛ اين باورها و اعمال، همه كساني را كه پيرو آنها هستند، در يك اجتماع اخلاقي واحد به نام كليسا (يا امت) متحد مي كنند. اهميت ذاتي دومين عنصري كه بدين سان در تعريف ما جاي مي گيرد از اولي كمتر نيست، زيرا با نشان دادن اینکه فكرت دين از فكرت كليسا جدا نشدني است، اين احساس را به خواننده مي دهد كه دين بايد چيزي به حد اعلا جمعي باشد. (دوركيم، اميل،/63)
بنابراین از آن جهت كه دوركيم، دين را يك پديدۀ اجتماعي مي شناسد، دين را چيزي جز پرستش جامعه نمي بيند.
فویرباخ نیز چون دوركيم به دين مي نگرد و دين را فرزند و محصول جامعه معرفي مي كند و معتقد است كه دين نوعي از خود بيگانگي است.
وي بر اين باور است كه پيشرفت انسان، گسترش شناخت انسان و بازگشت به خويشتن، بساط دين را برخواهد چيد و از دين اثري در جامعۀ انساني ديده نخواهد شد.
گروه ديگري نيز به پيروي از دوركيم نگاهي كاركرد گرايانه به دين دارند و در تعريف دين مي نويسند:
«دين دستگاهي از باورها و آداب است، در رابطه با مقدساتي كه مردم را به صورت گروه اجتماعي به یکدیگر پيوند مي دهد.» (آبركرامبي، نيكلاس و...,/370)
افزون بر جامعه شناسان، شماري از انديشمندان مسلمان نيز از كاركرد دين مي گويند و اسلام را دين وحدت و اتحاد مي شناسند؛ (إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَكَانُوا شِيَعًا لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّه)(انعام/159) (مكارم شيرازي، الامثل في تفسير الكتاب المنزل،/530)، اسلام را برخوردار از يك سيستم كامل و پاسخگو به زندگي مادي و معنوي انسان مي شناسند، (همان،/548). دين اسلام را دين تعقل مي شناسند و تمامي احكام اين دين را برابر با مصالح جامعۀ اسلامي مي دانند و به هيچ روي احكام عاطفي را مقدم بر مصالح جامعۀ اسلامي نمي كنند. (طباطبايي، 5/186) اين گروه، دين اسلام را ديني جامع مي شناسند كه تمامي زواياي زندگي انسان را پوشش مي دهد و شارح و مبين احكام زندگي انسان است. (همان، 6/216)

رويكرد كاركرد گرايانه در تعريف فرهنگ

شمار ديگري از صاحب نظران، رويكرد كاركرد گرايانه به تعريف فرهنگ دارند. براي نمونه اسمال در تعريف فرهنگ مي نويسد:
«فرهنگ، ساز و برگ فني، مکانيکي، مغزي و اخلاقي است كه با به كار گرفتن آن در دوره اي خاص به مقاصد دست مي يابند. در فرهنگ وسايلي وجود دارد كه انسان ها به ياري آنها به هدف هاي فردي و اجتماعي خويش مي رسند.» (فياض، ابراهيم،/3)
داوسن نيز با رويكرد كاركرد گرايي در تعريف فرهنگ مي گويد:
«فرهنگ راه و روش مشترک زندگي است که سبب تطبيق انسان با محيط طبيعي و نيازهاي اقتصادي خود مي شود.» (فياض، ابراهيم)
در رويكرد اين گروه از كاركرد گرايان، ارزش ها در يك نظام فرهنگي، فاقد وجاهت هستند، به گونه اي كه اگر عناصر فرهنگ و ارتباط ميان آنها براي يك نظام سودمند افتد، آن عناصر بايد در جامعه حفظ و پياده گردد، هر چند اين عنصر فرهنگ ناسازگار با ارزش هاي انساني جلوه كند.
آنان که در تعريف فرهنگ، يك تعريف نظام گرايانه را نيز دنبال مي كنند، همين كاركردها را براي فرهنگ باور دارند. براي نمونه كليفورد گيرتز سه ويژگي مهم براي يك نظام فرهنگ شمارش مي كند:
الف) پيوند دهنده بودن، ب) ارزش بودن فرهنگ، ج) جامعيت فرهنگي.
كي روشه نيز سه هدف اصلي براي يك نظام فرهنگ ياد مي كند: الف) ساختن جامعه، ب) تأثير گذاري رواني و اجتماعي، ج) تعريفي انساني.

نسبت دين و فرهنگ

تعاريفي كه با رويكرد كاركرد گرايي از مطلق دين و دين اسلام از سويي و فرهنگ از سويي ديگر شده است، نشان مي دهد كه:
دين (اسلام) در اين رويكرد، كاركردهاي زير را دارد: تبيين، شكل گيري و نگهداشت نظم اجتماعي، حفظ و رفاه جامعه، اتحاد و انسجام جامعه، نظارت بر عواطف و احساسات شخصي و شريعت بخشي به تنظيمات اجتماعي، امكان و دوام حيات اجتماعي، متحد ساختن افراد اجتماع و رو در رويي با عوامل تنش و اختلاف، پاسخگوي مشكلات مادي و معنوي انسان.
فرهنگ نيز در رويكرد كاركرد گرايي و نظام گرايانه، وسيلۀ رسيدن به مقاصد و اهداف فردي و اجتماعي، دادن راه و روش زندگي و سبب تطبيق انسان با محيط طبيعي و نيازهاي اقتصادي است.
كاركرد هر يك از دين و فرهنگ نشان مي دهد كه رابطۀ ميان فرهنگ و دين كل و جزء است. فرهنگ كل است و دين جزء است. دين همان جامعه است و تمامي كاركردهاي آن جنبۀ عمومي و اجتماعي دارد. اما كاركردهاي فرهنگ تنها در بعد اجتماعي خلاصه نمي شود و ناظر به زندگي فردي نيز مي باشد و افزون بر اين، فرهنگ بر خلاف دين راه و روش زندگي است.
بنابراين دين تنها ناظر به زندگي اجتماعي انسان است و تنها قسمت هايي از فرهنگ را پوشش مي دهد و در همان قسمت ها، حرف هايي نه در حد و اندازۀ فرهنگ دارد، اما توان تأثير گذاري در اهداف و مقاصد فردي را ندارد و نمي تواند در اين قلمرو سخني براي گفتن و عرضه داشتن به طرفداران خود داشته باشد.
در برابر، فرهنگ از آن جهت كه زندگي فردي و اجتماعي را پوشش مي دهد و در خدمت رساني به انسان ها در راستاي رسيدن ايشان به اهداف فردي و اجتماعي حرفي براي گفتن دارد، تأثير بسيار زيادي در دين خواهد داشت. به گونه اي كه برخي از عناصر فرهنگي رنگ ديني بگيرد و پذيرش دينداران را با خود داشته باشد و از تأیید دين برخوردار گردد.
افزون بر اين، فرهنگ با تمامي ابعاد گستردۀ خود اين توانايي را دارد كه بازسازي، پالايش و پيرايش دين را دنبال كند و شماري از عناصر فرهنگي چون پيشرفت انسان، گسترش شناخت انسان و بازگشت به خويشتن، دين را از گردونۀ جامعه بيرون كند. زيرا بر اساس ديدگاه كاركرد گرايانه، دين در خدمت فرهنگ است و اگر فرهنگ به درجه اي از كمال و رشد برسد، در اين صورت نيازي به دين نخواهد بود.

قلمرو دين و فرهنگ

یکی دیگر از مباحثی که در فهم نسبت و رابطۀ دین و فرهنگ بسیار نقش آفرین است، تعیین قلمرو هر یک از دین و فرهنگ است. اگر قلمرو هر دو واحد باشد، نسبت دین و فرهنگ این همانی خواهد بود و اگر قلمرو فرهنگ وسیع تر از دین باشد، نسبت کل و جزء برقرار خواهد بود و ... .
بنابراین شایسته است نگاهی گذرا به قلمرو دین و فرهنگ داشته باشیم و نظریاتی را که در این باره عرضه شده است, بحث و بررسی كنیم.

قلمرو دين

دربارۀ قلمرو دين نظريات گوناگوني وجود دارد.

نظريۀ نخست:

برخي بر اين باورند كه دين ناظر به تمام زواياي زندگي انسان است و پاسخ تمام نيازهاي فردي، اجتماعي، علمي و ... را مي توان در دين رهگیري كرد. به باور اين گروه، نه تنها قرآن به عنوان يكي از منابع اصلي شكل گيري دين، بلكه روايات، سنت، متون فقهي و باور فقها نيز دين را ناظر به تمام ابعاد زندگي انسان نشان مي دهد.
مهم ترين مستندات قرآني اين گروه عبارتند از:
(وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ) (نحل/89)
«و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است.»
(وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلا فِي كِتَابٍ مُبِينٍ) (انعام/59)
«و نه هيچ تر و خشكي وجود دارد، جز اینکه در كتابي آشكار ثبت است.»
افزون بر اين، آيات و روايات ديگري نيز با مضمون آيات ياد شده، مؤید جامعيت و تبيين كنندۀ قلمرو دين هستند.
ابوحامد غزالي، فخر رازي، زركشي و سيوطي در شمار طرفداران اين نظريه شناخته مي شوند.
غزالي، قرآن را در بر گيرندۀ هفتاد و هفت هزار و دويست علم مي داند و بر اين باور است كه هر حرف قرآن يك علم را در خود جاي داده است. (غزالي، 1/289)
زركشي، علوم قرآن را نامحدود و غير در خور شمارش مي داند. (زركشي، 1/102)
در ميان معاصران نيز برخي چون طنطاوي، يوسف مروه و ...، قلمرو دين را بسيار وسيع مي دانند و دين را در بر دارندۀ تمام دانش هاي مورد نياز انسان مي دانند، تا آنجا كه يوسف مروه ـ فيزيكدان معروف عرب ـ بيش از يك دهم آيات قرآن را دربارۀ علوم طبيعي مي داند؛
«بيش از يك دهم آيات قرآن مربوط به علوم طبيعي است و به صورت دقيق، 670 آيه در مورد علوم گوناگون وجود دارد. 61 آيه در مورد رياضيات، 64 آيه درباره فيزيك، 5 آيه درباره اتم، 9 آيه در علم شيمي، 62 آيه در نظريه نسبيت، 100 آيه در ستاره شناسي و نجوم، 20 آيه درباره عوامل جوي چون دما، فشار هوا، بادها و ...، 14 آيه درباره آب ها، 11 آيه در فاصله ميان ستارگان، 12 آيه در علم حيوان شناسي، 21 آيه در كشاورزي، 73 آيه در جغرافياي عمومي، 10 آيه در علم زيست شناسي، 20 آيه در طبقات زمين، 36 آيه در پيدايش هستي و تاريخ آن و بالاخره 64 آيه در توصيف علم.» (مروه، /77-76)

نظريۀ دوم:

در برابر گروه نخست، برخي قلمرو دين را تنها آخرت مي شناسند و قرآن را به عنوان مهم ترين مصدر دين، بيانگر رابطۀ انسان با خدا مي دانند. براي نمونه، مهندس بازرگان قلمرو دين را تنها رابطۀ انسان و خدا و هدف بعثت را تنها آخرت و خدا مي بيند و نظريۀ آنان که دين را براي دنيا يا دين را براي دنياي بهتر مي شناسند، نقد و بررسي مي كند. ايشان دربارۀ نظريۀ مخالفان خويش مي نويسد:
«سؤالي كه پيش مي آيد و مكرر عنوان مي گردد، اين است كه در احكام دين و در روايات و آيات، نه تنها فرايض و حرام و حلال ها و دستورالعمل هاي فراوان را مشاهده مي نماييم كه ناظر به روابط و رفتارهاي شخصي يا اجتماعي ما بوده، اثر مستقيم و غير مستقيم روي سلامتي و بهبود زندگي افراد و حسن اداره امور خانواده و امت و جهان دارد و چنين بر مي آيد كه اسلام عنايت خاص نسبت به مسائل دنيايي مسلمانان ورزيده، خود را علاقمند يا مسئول سلامت و سعادت انسان ها مي داند.»
آقاي مهندس بازرگان اين سخن را مي پذيرد و دربارۀ آن مي نويسد:
«بلي، چنين است. شرايع الهي و به خصوص اسلام، در مجموعه تعليمات و احكام خود، صراحتاً يا تلويحاً در همه قضاياي زندگي اين دنياي مردم وارد شده است؛ از خوردن و خوابيدن و پوشيدن و از ازدواج و تشكيل خانواده تا بهداشت و اقتصاد و اخلاق و جنگ و حكومت. اگر كلمه طيبه «لا اله الا الله» را كه چكيده آيين و كليد رضوان است نگاه كنيم، با گفتن آن، تندترين و فراگيرترين شعار سياسي را ادا كرده ايم و به جنگ تمام پادشاهان و فرمانروايان و ديكتاتورهاي تاريخ و نظام هاي سياسي و ايدئولوژي هاي دنيا رفته ايم. ورود و دخالت در سياست از اين بيشتر نمي شود! در قصص انبيا مانند هود و صالح و شعيب كه مردم را تحت عنوان تقوا از انحراف جنسي، كم فروشي يا فساد در زمين نهي مي كردند، مسائل بهداشتي و اخلاقي و اقتصادي يا سياسي را نيز مطرح و منع مي نمودند. مگر وضو و غسل و روزه، مسواك و مسكرات، ربا و ارث و صدقات يا قضاوت و خلافت و ولايت و بيعت كه كتاب آسماني و روايات و رساله هاي ما مشحون از آنهاست، چيزهايي جز موضوعات بهداشتي، اخلاقي، اقتصادي، قضايي و سياسي هستند؟ همه اينها درست است ... اما بايد ديد خود كتاب هاي الهي منظور از اين احكام و عنايات و هدف تشريعي آنها را چگونه بيان مي نمايند.» (بازرگان، /63)
آقاي مهندس بازرگان در پاسخ اين پرسش مي گويد:
«تمامي آنچه در دين ما آمده است و ناظر به مسائل دنيوي ما مي باشد، در راستاي آخرت و نزديكي به خداست. قرآن تا آنجا به كار دنياي ما مي پردازد كه وسيله ساز حيات آخرت و تقرب ما به خدا باشد.» (همان،/67)
«و اگر در اصول و فروع دين چيزهايي از بابت زراعت و صناعت و تجارت طرح و بحث نشده است، ولي در گفتارها و آموزش ها و كارهاي ثبت شده از رسول خدا و ائمه هدي تا دلتان بخواهد، سفارش ها و دستور العمل هاي زندگي جاري و دنيايي وجود دارد. مانند طب النبي و طب الرضا، كلمات قصار نهج البلاغه حضرت امير، نهج الفصاحه و حكمت ها و روايات رسيده از پيامبر گرامي و امامان، تقريباً در كليه روابط و آداب زندگي ... در عين ارزنده و ممتاز بودن، جزء دين و شريعت حساب نمي شود و مشمول (ان هو الا وحي يوحي) نمي گردد.» (همان،/76)
دكتر سروش نيز از ديگر انديشمنداني است كه وسعت قلمرو دين را باور ندارد و بحث قلمرو دين را در ارتباط با بحث انتظار بشر از دين مي بيند؛ «فهم متون دينى، خود در گرو تعيين و تحديد انتظارات ما از دين است و نه بر عكس، چون اگر به فرض كسى چنين بپندارد كه از كتاب و سنت مى‏توان جميع نكات خرد و درشت شئون زندگى و امور عالم را استخراج كرد، در آن صورت عبارات دينى براى او معانى ديگر خواهد يافت... آدميان پيش از مراجعه به دين بايد مسائل را به مسائل اصلى و فرعى تقسيم كرده باشند و چهارچوبى براى انتظارات خود معلوم و معين نموده و سپس سراغ متون دينى بروند.» (سروش، عبدالكريم، مدارا و مديريت، /135)
ايشان بحث انتظار از دين را ملاك دريافت ما از دين و قلمرو دين و كمال دين مي شناسد. (سروش، عبدالكريم، قبض و بسط تئوريك شريعت، /316)
و در نوشتاري ديگر دربارۀ نقش انتظار از دين در تعيين قلمرو دين مي نويسد:
«انتظار ما از دين يعنى تبيين اینکه دين چه مى‏تواند بكند و آمده و آماده است تا چه بكند و پيداست كه توانايى‏هاى دين منوط به تبيين گوهر دين است. اين از يك سو، و از سوى ديگر نيازهاى آدمى است كه او را محتاج به دين مى‏كند. دينى كه نيازهاى اصلى آدمى را (كه ناكام مانده‏اند و در جاى ديگر برآورده نمى‏شوند) برنياورد، پذيرفتنى و خواستنى نيست. لذا در تبيين انتظارات ما از دين، تبيين دو امر ضرورت دارد: يكى گوهر دين و ديگرى آن دسته از نيازهاى اصيل آدمى كه جاى ديگر اشباع نمى‏شوند. و تبيين اين هر دو امر، خارج از دين صورت مى‏گيرد.» (سروش، مدارا و مديريت، /138)
در نظرگاه آقاي سروش، دين براي به كمال رساندن عقل بشري و رفع نواقص آن است، نه آنکه با دين، عقول بشري از كار افتد و به تعطيلي كشانده شود.
به باور دكتر سروش، مسائلي كه درك و شناخت آنها در تجربۀ بشري قرار نمي گيرد چون معاد و مسائلي كه تجربۀ آنها به نابودي تجربه كننده ختم مي گردد، در قلمرو دين قرار مي گيرد و ديگر مسائل تماماً از قلمرو دين بيرون مي ماند. بنابراین تجربۀ تاريخي و فعلي بشر كه همان عقل انسان هاست، موظف به تدبير امور دنيوي است. اين عقل و تجربه است كه بايد به چگونگي شكل گيري حكومت بپردازد، روش حكومت را تعيين كند، راهكارهايي براي زدودن كاستي ها و مشكلات عرضه دارد و نحوۀ كنترل قدرت سياسي را روشن كند و براي رسيدن به عدالت اجتماعي راهكار عرضه دارد. (سروش، ايدئولوژي و دين دنيوي، كيان، شمارة39)
دكتر سروش معتقد است: «من اين بينش را كه معتقد است تمام تدبيرات و اطلاعات و قواعد لازم و كافي براي اقتصاد، حكومت، تجارت، قانون، اخلاق، خداشناسي و غيره براي هر نوع ذهن و زندگي اعم از ساده و پيچيده، در شرع وارد شده و لذا مؤمنان به هيچ منبع ديگري (براي سعادت دنيا و آخرت) غير از دين نياز ندارند، بينش اكثري يا انتظار اكثري مي نامم. در مقابل اين بينش، بينش اقلي يا انتظار اقلي قرار مي گيرد كه معتقد است شرع در اين موارد (يعني مواردي كه داخل در دايرۀ رسالت شرع است) حداقل لازم را به ما آموخته است، نه بيش از آن را.» (سروش، دين اقلي و اكثري، بسط تجربه نبوي، /84)
اركون، نويسندۀ برجستۀ جهان عرب نيز هدف دين را شناخت خدا و ديانت را مناجات عبد با آفريدگار مي خواند و بر اين باور است كه مناجات با نماز، حج، روزه و ... صورت مي پذيرد.
اركون، زندگي ديني را از زندگي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ديگر اشكال زندگي جدا مي كند و جدا سازي اين اشكال زندگي را به عنوان يكي از باورهاي خويش جلوه مي دهد. در نگاه او، آنان که اسلام را دين و دولت و دنيا معرفي مي كنند، به بيراهه رفته اند و ميان معاني، ارزش ها و وظايف و دين، دنيا و دولت خلط كرده اند. (اركون،/90-87)

قلمرو فرهنگ

هر چند بحث مستقلي دربارۀ قلمرو فرهنگ وجود ندارد، اما نظريات عرضه شده در تعریف، انواع و اقسام فرهنگ نشان از آن دارد که قلمرو فرهنگ بسيار گسترده است و تمامي روابط، باورها، قوانين، دانش ها و ... در قلمرو فرهنگ قرار مي گيرد و افزون بر اين، فرهنگ ناظر به زندگي دنيوي است.

نقد و نظر

نسبت دين و فرهنگ با توجه به نظريات مختلف در باب قلمرو دين و فرهنگ متفاوت خواهد بود. بر اساس نظريۀ دين حداكثري، نسبت دين و فرهنگ اين هماني خواهد بود، زيرا دين حداكثري ناظر به تمامي ابعاد زندگي انسان است و هيچ زاويه اي از زواياي زندگي انسان از نظارت دين بيرون نيست. چنان که فرهنگ نيز يك عنوان كلي است كه فرهنگ عامه و خاصه را در بر مي گيرد و تمامي دانش ها، روابط، قوانین، آداب و رسوم و ... در زير مجموعۀ فرهنگ قرار مي گيرد. بر اين اساس، دين به فرهنگ، بسيار ياري مي رساند و مي تواند در فرهنگ سازي نقش بسيار برجسته اي داشته باشد، چنان که فرهنگ نيز در دين بسيار تأثير گذار است و با آمدن دين، فرهنگ مردم رنگ و بوي ديني مي گيرد و آنچه پیش از ظهور دین به عنوان فرهنگ شناخته مي شد، امروزه به عنوان عناصر دين شناخته مي شود که برخي، از آن به فرهنگ ديني ياد مي كنند.
در مواردي نيز فرهنگ با آمدن دين اصلاح مي گردد و در مواردي هم بر شماري از عناصر فرهنگ مهر ابطال مي خورد. براي نمونه، اسلام تعدد زوجات را كه جزو فرهنگ عرب جاهلي بود، با كمي اصلاحات در تعداد همسران امضا كرد و در نگاه شماری با شرط عدالت، مهر ابطال بر تعدد زوجات زد. چنان که در قصاص و ديه نيز فرهنگ عرب جاهلي با كمي تغييرات پذيرفته شد و دیه و قصاص که جزو عرف و عادت عرب جاهلی بود، رنگ دینی گرفت و در شمار عناصر فرهنگ دینی قرار گرفت.
در نتيجه آنچه دنيوي شناخته مي شد و ساختۀ دست آدميان بود رنگ ديني گرفت و در شمار عناصر دين قرار گرفت. چنان که سعي ميان صفا و مروه كه در ميان عرب جاهلي رواج داشت، در اسلام پذيرفته شد و وقتي مسلمانان کراهت خویش را از این حکم در قالب یک پرسش ابراز داشتند (آيا ما نيز چون بت پرستان سعي ميان صفا و مروه كنيم؟)، خطاب آمد كه شما نيز سعي كنيد، چنان که بت پرستان سعي مي كردند، اما مانند ايشان بر بت اساف و نائله كه بر صفا و مروه قرار داشت دست نكشيد و اعمال بت پرستان را انجام ندهيد؛
(إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُنَاحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَإِنَّ اللَّهَ شَاكِرٌ عَلِيمٌ) (بقره/158)
افزون بر اين، فرهنگ نیز یاری های بسیار به دینداران دارد و دین را براي ایشان در خور فهم مي سازد و طرفداران يك دين را به مباني و روش هاي فهم دين رهنمون می سازد. براي نمونه، شاخه هاي گوناگون علوم كه در شمار عناصر فرهنگي قرار مي گيرند، در فهم بخش هاي گوناگون دين ياري گر دين پژوه خواهد بود. همچنين دانش زمين شناسي، جغرافيا، اصول فقه و ... تأثير بسيار در دين خواهد گذاشت و فهم ما را از دين متحول خواهد كرد.
نسبت دين و فرهنگ با توجه به دين حداقلي و فرهنگ، نسبت اين هماني نخواهد بود، زيرا دين حداقلي تنها ناظر به زندگي اخروي است و براي زندگي دنيوي هيچ گونه برنامه اي ندارد، اما فرهنگ ناظر به زندگي دنيوي است و آخرت و مسائل اخروي در حيطۀ فرهنگ قرار نمي گيرد، مگر در جايي كه يك فرهنگ تحت تأثير يك دين قرار گرفته باشد و عناصري در فرهنگ ناظر به زندگي اخروي باشد.
افزون بر اين، برخي از موضوعات ديني در دين حداقلي نيز اين توان را دارند كه فرهنگ سازي كنند و گاه اصلاحات بسيار شديد و عميق در فرهنگ ايجاد كنند و فرهنگي ويژه كه متفاوت با ديگر فرهنگ هاست، ايجاد نمايند. براي نمونه، رهنمودهايي كه در دين حداقلي براي رسيدن به سعادت اخروي وجود دارد و روابط ميان افراد جامعه را پوشش مي دهد، اين توانايي را دارد كه به عنوان عناصري از فرهنگ حاميان اين دين شناخته گردد و ايشان را از جهت فرهنگي از ديگران متمايز سازد. چنان که در حكومت هايي كه به شكل لائيك اداره مي شود و دين را در امور دنيوي دخالت نمي دهند و تلاش دينداران در جاري ساختن احكام دين را در حكومت برنمي تابند، تفاوتي ملموس ميان طرفداران آن دين با ديگران وجود دارد.
در اين باره تري يانديس مي نويسد:
«در سراسر جهان، دين بر زندگي مردم اثر مي گذارد، هر چند كه ميزان اين تأثير از فرهنگي به فرهنگ ديگر بسيار متفاوت است. به عنوان نمونه، در ژاپن تنها در حدود يك پنجم جمعيت، دين را جدي مي گيرند. در اين فرهنگ بعضي از مردم فرزندان خود را با آيين شينتو (دين سنتي ژاپن) غسل تعميد مي دهند، اما به شيوه مسيحيان ازدواج مي كنند. مراسم مذهبي تدفين آنها هم بودايي است. در اين جامعه، دين همچون خوردن يك غذاي چيني يا پيتزا، مسئله اي كاملاً سليقه اي است. بر عكس در ايالات متحده حدود دو سوم و در هند حدود شش هفتم از جمعيت، دين را بسيار جدي مي گيرند.» (تری یاندیس،/36)
از سويي ديگر فرهنگ در فهم دين حداقلي بسيار تأثير گذار است و عناصر گوناگوني از فرهنگ چون علم، زبان، عرف، آداب و ... به فهم دين بسيار ياري مي رسانند و دين را در خور فهم مي سازند.
با اين نگاه به دين، طرفداران دين حداقلي از تعدد قرائت مي گويند و ديگران را به دوباره فهمي دين و منطبق سازي آن با فرهنگ جديد سخن مي گويند. اين عده بر اين باورند كه دين اسلام و آيات قرآن در راستاي تعديل باورها و اعتقادات عرب جاهلي گام برداشته است و آيات قرآن آخرين سخن را دربارۀ موضوعات گوناگون نمي گويد. براي نمونه، از آن جهت كه در عصر جاهلي اصل انتقام حاكم بود و گاه به انتقام قتل يك نفر، يك قبيله قتل عام مي شدند، آيات وحي حكم به قصاص داد و انتقام را ناروا خواند، اما اين بدان معنا نيست كه تنها گزينه قصاص است. چنان که در زنا نيز مجازات زناكاران به سنگسار خلاصه نمي شود. در عصر جاهلي، از آن جهت كه مردم در يك ديار سكنا نمي گزيدند و زندان نداشتند و افرادي به عنوان زندانبان در اختيار نداشتند، زناكاران سنگسار مي شدند، اما در عصر جديد كه زندان و زندانبان وجود دارد، فرهنگ عمومي، سنگسار را برنمي تابد و خواهان جايگزين ساختن آن با مجازات هاي ديگر است. بنابراین نبايد دين را در فرهنگ مردم دخالت داد و مجازات هايي كه در يك فرهنگ براي يك جرم وجود دارد، به بهانۀ حكم قرآني از ميان برد و حكم قرآن را حاكم بر فرهنگ مردم ساخت، بلكه بايد از فرهنگ سود گرفت و دين را برابر با فرهنگ مردم دوباره فهمي كرد و فهم هايي كه با فرهنگ جديد ناسازگار است، بايگاني كرد و به مخاطب آيات وحي فهمي نو عرضه داشت.

خاستگاه دين و فرهنگ

بحث ديگري كه در روشن سازي نسبت دين و فرهنگ بسيار نقش آفرين است، بحث خاستگاه دين و فرهنگ است. اگر دين و فرهنگ يك آبشخور واحد داشته باشند، نسبتي خاص ميان اين دو برقرار خواهد شد و هر يك از دين و فرهنگ ياري گر ديگري خواهد بود. در اين ياري رساني اگر نقش و كاركرد دين و فرهنگ برابر باشد يا نقش يكي در رساندن به ديگري بیشتر باشد، يا اگر دين خاستگاهي متفاوت از فرهنگ داشته باشد، در اين صورت منشأ پيدايش دين و فرهنگ متفاوت خواهد بود و در نتيجه نسبت دين و فرهنگ متفاوت خواهد شد.
براي نمونه اگر منشأ پيدايش دين، ترس انسان نخستين باشد و خاستگاه فرهنگ، نياز انسان به زندگي اجتماعي، در اين صورت دين و فرهنگ يك خاستگاه واحد نخواهند داشت و نسبت ميان آنها چون نسبت ميان دو چيز با يك خاستگاه واحد نخواهد بود. چنان که اگر خاستگاه نظام هاي فرهنگي به دين بازگردد، در اين صورت نيز رابطۀ دين و فرهنگ مانند ديگر صورت ها نخواهد بود.
بنابراین براي روشن شدن نسبت دين و جامعه ناگزير از بحث دربارۀ خاستگاه دين و عرضة ديدگاه هاي گوناگوني كه در اين زمينه وجود دارد خواهيم بود.

خاستگاه دين

گروهي منشأ دين را ترس بشر نخستين، تعدادي حاكمان و زمامداران، عده اي جهل و ناداني، برخي وضعيت بد اقتصادي، بعضي سركوبي غرايز جنسي، شماري فطرت انسان و قليلي جامعه معرفي مي كنند.

نظريۀ نخست: خاستگاه دين فطرت است.

بسياري از انديشمندان مسلمان، انسان را فطرتاً خداجو مي شناسند و بر اين باورند كه فطرت انسان او را به دين رهنمون مي سازد. براي نمونه، علامه طباطبايي يكي از تفسيرنويسان و صاحب نظران بنام شيعه، خاستگاه دين را فطرت خداجوي انسان مي داند (طباطبايي، خلاصة تعاليم اسلام، /35) و براي اثبات درستي نظرگاه خويش از آيات زير سود مي برد:
(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّى يُؤْفَكُونَ) (زخرف/67)
«و اگر از آنها بپرسي چه كسي آنان را آفريده است، قطعاً مي گويند: خدا. پس چگونه از عبادت او منحرف مي شوند؟!»
(وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُون) (لقمان/25)
علامه(ره) در اين باره مي نويسد:
«اینکه اعتقاد به خدا هميشه در ميان انسان ها وجود داشته است، ما را به اين حقيقت رهنمون مي سازد كه خداشناسي را فطري بشناسيم و نتيجه بگيريم كه انسان با فطرتي كه آفريدگار هستي در وجود او نهاده است، براي هستي آفريدگاري مي شناسد.» (طباطبايي، خلاصه تعاليم اسلام،/32)
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (روم /30)
«پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن. اين فطرتي است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده، دگرگوني در آفرينش الهي نيست. اين است آيين استوار، ولي اكثر مردم نمي دانند.»
علامه(ره) در تفسير آيۀ شريفه، از فطرت الهي انسان مي گويد و اینکه فطرت منشأ دين است:
«دین امري فطري است و در سرشت انسان گرايش به دين نهفته است و اینکه در آيه شريفه فطري بودن دين و جهل انسان در كنار هم قرار گرفته است، از آن جهت است كه حقايق دين بر انسان پوشيده است.» (همان،/32)
به باور ايشان انسان با مواجهة هر پديده و رخدادي در پي شناسايي علت آن پديده مي رود و در نتيجه به پژوهش دربارة جهان آفرينش و نظام حاكم بر هستي حركت مي كند و به اين روش دلايل استواري بر وجود آفرينندة هستي مي يابد. بنابراين انسان از آن جهت كه يك موجود عقلاني و منطقي است و از فطرت الهي برخوردار است در پي دين مي رود و از نظم حاكم بر جهان هستي به وجود آفريدگار پي مي برد. (طباطبايي، اصول فلسفه, 5/73)
فطري بودن دين در ميان شماري از انديشمندان غربي نيز طرفداراني يافته است. براي نمونه كارل گوستاويونگ، پرآوازه ترين روانكاو قرن بيستم انسان را فطرتاً خداجو و خداپرست مي داند. او در جاي جاي آثار گرانسنگ خويش مانند «روانشناسي ضمير ناخودآگاه» و«روان شناس و دين» از ناخودآگاهي مي گويد كه انسان را به سمت و سوي دين رهنمون مي سازد.
پس از يونگ، ويكتور فرانكل بنيانگذار مكتب روان درماني در كتاب «خدا در ضمير ناخودآگاه» از فطرت انسان مي گويد:
«در واقع يك احساس مذهبي عميق ريشه دار، در اعماق ضمير ناخودآگاه (يا شعور باطن) هر انساني، و همه انسان ها وجود دارد. در دو تا از كتاب هايم يكي به نام «انسان در جستجوي معنا» و ديگري، «معنا جويي» كه در بالا بدان اشاره شد، شواهدي در تأييد نظريه ام ارائه داده ام مبني بر اينكه اين احساس (مذهبي) ممكن است به طور غير منتظره اي، حتي در موارد بيماري رواني شديد، نظیر روان پريشي بروز نمايد.» (فرانكل,/19)
بر اساس نظرية فطرت، خاستگاه دين همان فطرتي است كه خداوند در وجود انسان به وديعت گذاشته است. در نتيجه پديدار شدن دين وابسته به وجود فرهنگ نيست و رابطة دين و فرهنگ از سنخ رابطة علت و معلول نيست.

نظرية دوم: خاستگاه دين فرهنگ است.

گروهي ديگر خاستگاه دين را فرهنگ مي دانند و دين را به عنوان يك محصول فرهنگي معرفي مي كنند.
براي نمونه اگ برن و نيم كوف، دين را يكي از سازمان هاي اجتماعي كهن مي شناسند و افزون بر اين مفاهيم، موضوعات و مراسم ديني را بسته به نوع جامعه اي كه دين در آنجا شكل مي گيرد، متفاوت با ديگر جوامع مي بينند. (پيروزمند، علي رضا، روايتي ديگر از مهندسي فرهنگ كشور)
اميل دوركيم، جامعه شناس برجستۀ غرب نيز خاستگاه دين را فرهنگ مي شناسد.
شماري از انديشمندان مسلمان نيز دين را به عنوان يك محصول فرهنگي مي شناسند و خاستگاه دين را فرهنگ مي دانند.
براي نمونه، نصر حامد ابوزيد در بخش هايي از آثار خويش، به خصوص كتاب «مفهوم النص»، قرآن را يك محصول فرهنگي مي خواند. با اين تفاوت كه او ناسازگار با ديگر طرفداران نظريۀ دوم، دين را پس از شكل گيري، در فرهنگ تأثيرگذار مي بيند.

نقد و بررسي

بر اساس آيات وحي، آورندگان دين افراد بسيار شايسته اي هستند كه در اصطلاح، ايشان را پيامبر يا نبي مي شناسيم. اين افراد بيدار سازي فطرت انسان ها را بر عهده دارند و ايشان را به سمت و سوي دين رهنمون مي سازند؛
(وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ) (نساء/64)
«ما هيچ پيامبري را نفرستاديم مگر براي اینکه به فرمان خدا، از وي اطاعت شود.»
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ) (نساء/59)
«اي كساني كه ايمان آورده ايد! اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اولو الامر را.»
(إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ) (نساء/105)
«ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم؛ تا به آنچه خداوند به تو آموخته، در ميان مردم قضاوت كني.»
(كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيه) (بقره/213)
«مردم يك دسته بودند (و تضادي در ميان آنها وجود نداشت. به تدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايي در ميان آنها پيدا شد، در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسماني، كه به سوي حق دعوت مي كرد با آنها نازل نمود تا در ميان مردم در آنچه اختلاف داشتند داوري كند.»
افزون بر دليل ياد شده، آيۀ فطرت نيز دليل بر نادرستي نظريه اي است كه فرهنگ را خاستگاه دين معرفي مي كند؛
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ) (روم/30)
«پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن، اين فطرتي است كه خداوند انسان ها را بر آن آفريده؛ دگرگوني در آفرينش الهي نيست. اين است آيين استوار، ولي اكثر مردم نمي دانند.»

خاستگاه فرهنگ

خاستگاه فرهنگ با بحث ماهيت فرهنگ و اصالت آن بسيار در هم تنيده است.
شماري، اصالت فرهنگ را باور ندارند و فرهنگ را امري ثانوي و تبعي مي دانند. در نگاه اين گروه، خاستگاه فرهنگ همان نيازهاي مادي و مسائل اقتصادي است.
عده اي ديگر اصالت فرهنگ را پذيرا هستند و به هيچ روي به ثانوي و تبعي بودن فرهنگ رأي نمي دهند. اين گروه در خاستگاه فرهنگ با يکديگر اختلاف دارند. شماري از ايشان خاستگاه فرهنگ را فرا انساني و انساني مي دانند، عده اي ديگر خاستگاه فرهنگ را نياز انسان ها در تعامل با يکديگر مي شناسند و برخي ديگر خاستگاه فرهنگ را تعامل انسان هاي واقعي با يکديگر معرفي مي كنند. عده اي خاستگاه فرهنگ را در دين مي جويند و... .

نسبت دين و فرهنگ

خاستگاه دين و فرهنگ نشان از آن دارد كه نسبت ميان دين با فرهنگ با توجه به نظريات گوناگوني كه در خاستگاه آن دو گفته شده است، متفاوت خواهد بود.
اگر خاستگاه دين، فطرت انساني باشد، نسبت اين دين با فرهنگي كه خاستگاه آن نيازهاي مادي و مسائل اقتصادي است، عين نسبت خاستگاه اين دين با نظريه اي كه خاستگاه فرهنگ را انساني و فرا انساني مي شناسد نيست، چنان که اين نسبت در صورتي كه خاستگاه دين فرهنگ باشد و خاستگاه فرهنگ تعامل انسان ها با يکديگر و ...، همان نسبت صورت پيش نخواهد بود.
بنابراین اگر خاستگاه دين را فطرت بدانيم، نسبت ميان اين دين با فرهنگ با تمامي خاستگاه هايي كه براي فرهنگ آمده است، نسبت جزء و كل خواهد بود و درست بر اين اساس، شماري از جامعه شناسان دين را جزء معنوي فرهنگ مي خوانند.
نتيجه آنکه اگر در بحث خاستگاه، حكم به فطري بودن دين كرديم، در اين صورت دين حق دخالت در فرهنگ را دارد و مي تواند فرهنگ سازي كند يا فرهنگ موجود را به پالايش در آورد؛ و اگر خاستگاه دين فرهنگ باشد، دين جزئي از فرهنگ خواهد بود و در بخش باورها قرار خواهد گرفت و حق دخالت در سر منشأ خويش را نخواهد داشت. براي نمونه، به باور آنان که خاستگاه دين را فرهنگ مي شناسند، در عصر عرب جاهلي مردم باورهايي داشتند و در روابط خويش با يکديگر از اصولي پيروي مي كردند. اين فرهنگ به دين جديد رخنه كرد و در آيات وحي جلوه كرد. براي نمونه، مجازات هايي كه عرب جاهلي براي خلافكاران داشت در آيات وحي جلوه گر شد، چنان که رفتار ايشان در باب عقود و ايقاعات نيز در دين بروز و ظهور يافت و گاه تغييراتي در آن عناصر فرهنگي عرب جاهلي به وجود مي آمد.
به باور اين گروه، بسياري از احكام دين اسلام با توجه به فرهنگ خاص عربي شكل گرفته است، بنابراین با دگرگوني فرهنگ، ديني كه ناظر بر يك فرهنگ خاص است، نخواهد توانست در فرهنگ جديد تأثير گذار باشد و فرهنگ جديد را تحت تأثير خود قرار دهد.
توجه به اين موضوع اگر در عصر جديد دين را يك امر فطري بشناسيم، اين دين مي تواند و بايد در فرهنگ دخالت كند؛ زيرا پيشينۀ فرهنگ نشان داده است كه فرهنگ هميشه با فطرت انسان ها يا دست كم با آنچه به عنوان فطرت شناخته شده است، هماهنگ بوده است و يكي از منابع اصلي شكل گيري آن فرهنگ بوده است و هيچ گاه ميان فرهنگ و فطرت انساني ناسازگاري رخ نداده است. و اما اگر دين را محصول فرهنگ بشناسيم، در اين صورت پر واضح است كه دست كم در مرحلۀ نخست شكل گيري دين، فرهنگ نقش بسيار برجسته اي خواهد داشت و دين يك محصول فرهنگي مي نمايد. اما همين دين در مراحل بعد مي تواند با فرهنگ تعامل داشته باشد و تأثيراتي در فرهنگ بگذارد.

منابع و مآخذ

1. آبركرامبي، نيكلاس و... ؛ فرهنگ جامعه شناسي، ترجمه حسن پويان، تهران، چاپخش.
2. آرون، ريمون؛ مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ترجمه باقر پرهام، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي.
3. آركون، محمد؛ الفكر الاسلامي، قراءة علمية، بيروت، مركز الانماءالقومي.
4. بازرگان، مهدي؛ آخرت و خدا هدف بعثت انبيا، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، بي جا، بي تا.
5. پالمرو مونتي؛ نگرش جديد بر علم سياست، ترجمه منوچهر شجاعي.
6. پيروزمند، علي رضا؛ روايتي ديگر از مهندسي فرهنگي كشور، روزنامه قدس، 16/10/86.
7. تري یانديس، هري چارالامبوس؛ فرهنگ و رفتار اجتماعي، تهران، رسانش.
8. توحيد فام، محمد؛ موانع توسعه فرهنگي در ايران، تهران، مركز بازشناسي اسلام و ايران، بي تا.
9. توسلي، غلام عباس؛ جامعه شناسي ديني، تهران، سخن.
10. جوادي آملي، عبدالله؛ شريعت در آينه معرفت، مركز نشر فرهنگي رجاء.
11. دوركيم، اميل؛ صور بنياني حيات ديني، ترجمه باقر پرهام، تهران، نشر مركز، بي تا.
12. .................. ؛ فلسفه و جامعه شناسي، ترجمه فرحناز خمسه اي، تهران، مطالعه فرهنگ ها، بي تا.
13. ر. ه. لوي؛ تاريخ نظريه هاي انسان شناسي.
14. زركشي، محمد؛ البرهان في علوم القرآن، بيروت، دارالمعرفه.
15. سروش، عبدالكريم؛ ايدئولوژي و دين دنيوي.
16. .......................... ؛ دين اقلي و اكثري، بسط تجربه نبوي، تهران، صراط، بي تا.
17. .......................... ؛ قبض و بسط تئوريك شريعت، تهران، بي نا، بي تا.
18. .......................... ؛ مدارا و مديريت، تهران، صراط، 1376ش.
19. طباطبايي، محمد حسين؛ الميزان، قم، جامعه مدرسين.
20. ................................. ؛ اصول فلسفه و روش رئاليسم، تهران، انتشارات صدرا.
21. ................................. ؛ خلاصه تعاليم اسلام، قم، انتشارات بوستان كتاب.
22. ................................. ؛ قرآن در اسلام، قم، انتشارات اسلامي.
23. عليان؛ الثقافة الاسلامية و تحديات العصر، رياض، دارالشواف.
24. غزالي، حامد؛ احياء علوم الدين، بيروت، دارالمعرفة.
25. فرانكل، ويكتور؛ خدا در ناخودآگاه، ترجمه ابراهيم يزدي، تهران، رسا.
26. فياض، ابراهيم؛ تأثير چگونگي تعريف فرهنگ بر برنامه ريزي و سياست گذاري فرهنگ، فصلنامه فرهنگ عمومي شماره3.
27. لطيف پور، يدالله هنري؛ فرهنگ سياسي شيعه و انقلاب اسلامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي.
28. مروه، يوسف؛ العلوم الطبيعية في القرآن، بيروت، مطابع الوفا.
29. مصباح یزدی، محمد تقي؛ آموزش عقايد، تهران، سازمان تبليغات.
30. .................................... ؛ پرسش ها و پاسخ ها، دين و مفاهيم نو.
31. نراقي، احسان؛ علوم اجتماعي و سير تكويني آن، تهران، فرزاني روز.
32. هميلتون، مللكم؛ جامعه شناسي ديف، ترجمه محسن ثلاثي، تهران، تبيان.
33.

یک شنبه 2 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

استقلال جامعه ديني از ديدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

نقش پیامبر در فرهنگ سازی نوین و نفی فرهنگ‌های جاهلی

دریافت فایل pdf

 

 

نگاهي نو به نظريات فرهنگي

دریافت فایل pdf

 

درآمدی بر اصلاحات اجتماعی در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اصلاح گران در آموزه های قرآنی

دریافت فایل pdf

 

 

اصلاح و افساد در آموزه های قرآنی

دریافت فایل pdf

 

 

قانون اصلاح و ویژگی مصلحان (در پرتو آیات قرآن کریم)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بازگشت به قرآن و نهضت‌هاي اصلاحي جهان اسلام

بازگشت به قرآن و نهضت‌هاي اصلاحي جهان اسلام

بهاءالدين خرمشاهي

تاريخ تفسير قرآن در يك قرن اخير، با نهضت‌هاي اجتماعي، بويژه نهضت‌هاي اصلاح ديني كه چون رستخيز فكري سراسر اقاليم اسلامي را درنورديده است، در هم تنيده است، و بدون اشاره و ارجاع به نهضت‌هاي اصلاحي نمي توان آن را در چهارچوب تاريخي اش ملاحظه كرد.
نهضت‌هاي اصلاح گرانة ديني كمابيش از يك قرن پيش در شرق اسلامي درگرفته و از سرزميني تا سرزمين ديگر در عين تشابه در اصوال، تفاوتهايي داشته است، يعني علاوه بر داشتن علل مشترك و متعدد، در هر منطقه آثار و سير و آغاز و تداوم ديگري داشته است و يكپارچه و يكباره و منسجم و همه جا و هميشه يكسان با انگاره هاي ثابت و واحد نبوده است.
اين گونه تحولات فرهنگي همانند نهضت ديني ـ رفورماسيون ـ قرن شانزدهمي اروپا ـ سرچشمه هايش از قرن دوازدهم آغاز مي شود و تا قرن هجدهم و نوزدهم و حتي هنوز هم ادامه دارد ـ همواره چند علتي و سنگين حركاتند و فقط چون از دور نگريسته شود، يكپارچه و مستقيم الخط و نسنجيده مي نمايد، و الا در سير تكويني پيچاپيچ و افتان و خيزان خود صورت و سيماهاي واضحي ندارد. نهضت نوخواهي و نوانديشي در عالم اسلام، خاستگاه و خواسته هاي ديني و دنيوي داشته است. سلسله جنبان نهضتهاي اصلاح طلبي در عالم اسلام، مواجهة وسيع با فرهنگ غرب بوده است كه به چند شيوة مستقيم و غير مستقيم بر ارزشها و نگرشهاي جامعة اسلامي بويژه در درجة اول بر تحصيلكرده ها و روشنفكران تأثير نهـاده است. بعضي از پژوهندگان، حملـة ناپلئون به مصر را ( سال 1213 ق / 1798 م ) سرآغاز اين بيداري و به خودآمدن گرفته اند. ولي چنانچه گفته شد، اين بيداري و بيدارگري نه در يك زمان و نه در يك مكان بلكه در گستره اي وسيع،يك سلسله موج بوده كه برخاسته، پيش آمده، پيش رفته و هنوز و همچنان ادامه دارد. در بعضي از كشورهاي اسلامي بي آنكه سرانجام يابد، پايان يافته و در بعضي رو به ضعف و در بعضي رو به قوت نهاده و در كشور خودمان نيز به انقلاب اسلامي انجاميده است.
بعضي از محققان ( ن. برك در مقالة «اصلاح» در دائره المعارف اسلام ) عوامل بيداري و اصلاح طلبي جهان اسلام را چنين برشمرده است:
1. فشار وهابيگري كه هدف اصليش احيا و استقرار اخلاق و شيوة مسلماني «سلف صالح» بود
2. اشاعة چاپ و نشر آثار كلاسيك و تأسيس روزنامه ها.
3. نفوذ تمدن غرب.
4. تحولات آزادي خواهانةحكومت عثماني
5. فعاليت مبشران و مبلغان پروتستان كه شور ديني شان ماية عبرت مسلمانان شده بود.
برك، قطع نظراز اينكه به وهابيگري، بيهوده ارزش گزاف داده، چنانكه پيداست اكثر اين عوامل را مي توان ذيل عنوان كلي برخورد با تمدن غرب گردآورد. اين برخورد به دو گونه بوده گاه غير مستقيم يعني بدون رابطة صريح استعماري، مانند ايران، و گاه غير مسقيم و در متن هجوم استعمار. چنانكه در بسياري از سرزمينهاي اسلامي چون مصر، الجزاير، شام (: به معناي وسيعش شامل سوريه، لبنان، فلسطين و اردن ) و عراق و نيز مسلمانان هند، بويژه قبل از تأسيس و استقلال پاكستان، كه مواجهة مستقيمي با استعمار غرب، بويژه انگليس و فرانسه، و خواه و ناخواه تماس مستقيمي نيز با بعضي از پيشرفتهاي فرهنگي آن داشته اند.به تعبير آقاي حميد عنايت احساس روشنفكران و تحصيلكرده هاي مسلمان و بويژه آنها كه درد دين و انديشة اصلاحي ديني در سر داشته اند، نسبت به غرب دوگانه و متعارض بود: «احساسي كه از مهر و كين آميخته به هم … مهر به فرهنگ غربي و كين به ستم استعمار غربي»1 و هم ايشان در جاي ديگر در همين زمينه مي گويند: «اين احساس مهر و كين توأمان(ambivalence ) در برابر غرب اكنون در مشرق زمين پديده اي مأنوس و صفت ممتاز بسياري از روشنفكراني است كه در عين آنكه به دانش و فرهنگ غربي دل بسته اند، از لحاظ سياسي، غرب را به نام دشمن استقلال و آزدي خود محكوم مي كند» 2
خصوصيت اصلي نهضتهاي بيداري كه به صورتهاي مختلف بامضمون واحد يا مشابه در سراسر عالم اسلام سر برآورد، در اين بوده است كه اسلام را نه يك عقيده مهجور و ايمان قلبي، بلكه يك نظام كامل عيار ديني و دنيوي و اخلاقي و سياسي و عبادي و اجتماهي مي ديده اند. يعني يك فرهنگ بالنده نه يك دين راكد كه در حاشية اجتماع به راه خود برود. اصلاح گران و روشنفكران ديندار در مقايسة اسلام با مسيحيت، از اينكه مسيحيت را زايندة تمدني بزرگ و اسلامي را با آن تمدن عظيم و اعجاز فرهنگ آفرينش در حال انحطاط مي ديدند دچار غيرت و حيرت مي شدند، چرا كه مسيحيت را صلح طلب و بي اعتنا به دنيا و آكنده از اخلاقيات منفي و اسلام را دين مبارز و معتقد به اصلاح و عمران و طرفدار عقل و علم مي دانستند و چون در مقام مقايسه و تفحص برمي آمدند، نهضت يا بلكه انقلاب مداوم اصلاح ديني ـ رفورماسيون ـ پروتستان را ـ كه شعار عمده اش بازگشت به كتاب مقدس بود ـ از مهمترين عوامل تحول تمدن غرب مي يافتند.
شايد اين هم از طنزهاي تاريخ باشد كه رنسانس اسلام كه اوجش ـ و نه انتهايش ـ در قرن چهارم هجري ( دهم مسيحي ) اتفاق افتاده بود، زماناً مصادف با تاريك ترين روزگار قرون وسطاي اروپا بود، و بعد، هنگامي كه در اروپا رنسانس و انقلاب صنعتي و عصر عقل و روشنگري و بسياري انقلابهاي علمي و اجتماعي پيش آمده بود، در همة اين پنج قرن، كشورهاي اسلامي گويي به محاق قرون وسطي دچار آمده بودند و نه فقط در دنياكه در دينشان نيز فتور و خلل راه يافته بود. مسلمانان كه در طي قرون سايه اروپا، بزرگترين مشعلدار علم و فرهنگ بودند، بر سر گنج باستاني خود به خوابي چند صد ساله فرو رفته بودند، و اكنون كه با تازيانة استعمار بيدار مي شدند، به اين حقيقت تلخ آگاهي مي يافتند كه قرنها فقط به مفاخر قدما دل خوش كرده و فرزندان ناخلفي براي «سلف صالح» خود نبوده اند و بدينسان دين را كه توانمندترين كانون تحول و ترقي و اعتلاي علمي و اخلاقي ديرينشان بود، دستخوش زبون انديشيها و بي عمليهاي خويش ساخته اند، از همين روي درعين اعتراض به بيگانه به انتقاد از خود پرداختند.
سلفيه يا به معناي وسيعتر، همة اصلاح گران ديني، اساسي ترين چارة كار را در بازگشت به سنت و سيرة «سلف صالح» ( تسمية بعضي از نهضتهاي اصلاحي به سلفيه از اينجاست ) را نيز لازم شمرده ند. البته براي سلف صالح طريقت قايل بودند نه موضوعيت. يعني قرآن را مهمترين ركن اسلام در همة ابعاد ايماني، عبادي،فردي و اجتماعيش مي دانستند. اما بر آن بودند كه سنت را دقيقاً بايد نقادي كرد، چه معتقد بودند در قرن اول كه هنوز حديث نامدون بوده و نيز در قرون بعدي بر اثر تعصبات قومي و فرقه اي و نيز تطميع حكومتها، جعل حديث شايع بوده است. باري سنت را شارح «كتاب» ( قرآن ) و «سلف صالح» را شارح سنت مي دانستند. اما مرادشان از سلف صالح تا حدي مبهم است. آنچه مسلم است اين اسم و اصطلاح است و اصطلاح، خلفاي راشدين، صحابه و كبار تابعين و اتباع آنها و بنيانگذاران مذاهب چهارگانه، بويژه احمد بن حنبل و توسعاً سرامدان علم و تقوي و صاحبنظران بزرگ نظير جويني و غزالي و بويژه ابن جوزي و ابن تيميه و ابن قيم الجوزيه را نيز تا برسد به الاستاد الامام ـ يعني محمد عبده كه خود از نخستين و بزرگترين مصلحان عصر جديد است ـ در برمي گيرد.
غالب اصلاح گران ديني قرن اخير، در عين اينكه چون قدما «كتاب» و «سنت» را مهمترين مباني و منابع استنباط احكام مي شمردند، دو دليل يا مبناي ديگر را «اجماع» و «اجتهاد» مي دانستند. نكتة مهم در مورد اجماع و اجتهاد اين است كه نگرش تازه اي نسبت به اجماع داشتند و آن را كمابيش مترادف با افكار عمومي يا به تعبير درست تر آراي عمومي مي گرفتند كه طبعاً بايد به شكلي بيان شود و ارزش قانوني و تقنيني بيابد. تعبير قديمي اجماع يعني اتفاق نظر اهل حل و عقد يا مجتهدان و صاحبنظران يك عصر و مفهوم و مصادقش در تاريخ قديم و جديد اسلام مبهم و نامعلوم بوده است. اما مصلحان، نظر روشنتر و رأي صائب تري داشتند. واقع‍بينانه ترين تعريف وتعبير جديد اجماع را اقبال لاهوري به دست داده است.او اجماع را انتقال قدرت اجتهاد از مجتهدين مذاهب فقهي مختلف به يك مجمع قانونگذاري اسلامي مي داند.3 آيت الله نائيني مصلح و مرجع بزرگ شيعه و صاحب رسالة معروف تنبيه الامه و تنزيه المله با بحث دقيقتر و فني تري مشروعيت تشكيل مجلس نمايندگان را به مقولة اجماع اهل سنت و اجتهاد شيعه ربط مي دهد، يعني آن را از نظر اهل سنت يا كساني كه از سوي مجتهد، اذن و تنفيذ يافته باشند، مي داند. و در جاي ديگري از همين رساله در مورد «اهليت متصدي» اغماض و آسانگيري بيشتري روا مي دارد.4
اما در باب اجتهاد، غالباً اصلاح گران سني، پس از تجربة تاريخي ده قرنه اي كه از انسداد باب اجتهاد مي گذشت، به ضرورت بازگشايي اين باب به عنوان منبع چهارم، و به جاي قياس، اذعان داشتند و به بانگ بلند آن را اعلام مي كردند. اين آشكارا تأسي به شيعه بود كه همواره اجتهاد را ( به نام عقل ) چهارمين منبع از منابع چهارگانه استنباط احكام پذيرفته و به عمل آورده بوده است. مصلحان ازسيد جمال الدين اسدآبادي گرفته تا محمد عبده و از شاه ولي الله دهلوي وسيد احمد خان هندي گرفته تا علامه اقبال، مناديان بازگشايي باب اجتهاد بوده اند. حتي محمد بن عبدالوهاب، بنيانگذار فرقة تاريك انديش وهابيه نيز به تأسي از ابن تيميه، يك قرن پيش ندايي را در داد كه شيعه ده قرن پيشتر سرداده بود.
جنبش اصلاح طلبي اسلامي، دو شاخة فكري همبافته و گاه مجزا داشته است كه يكي را مي توان شاخة نو اعتزالي سيد جمال الدين اسدآبادي و محمد عبده و دنباله گيران آن محمد اقبال و نيز طبعاً همة مصلحان شيعي ايراني هستند. و خاصه هاي اصلي آن در درجة اول گرايش به «عقل» و علوم عقلي ونيز علوم جديده كه جلوة جديد عقل است و اعتقاد به اختيار و ديگر، نقادي حديث است. پيشواي شاخة نواشعري گري محمد بن عبدالوهاب است و معروفترين دنباله گير آن و در واقع رهبر سلفيه، محمد رشيد رضاست و نسبت فكري اش به ابن تيميه و ابن قيم و از آن طريق از يك سو به احمد بن حنبل و از سوي ديگر به ابوالحسن اشعري مي رسد و از خاصه هاي مهم آن، نظير قرينة اخباري گري در ايران، عمل به احتياط وتقدم نقل بر عقل و علوم نقلي بر علوم عقلي و اعتنا و علاقة بيش از حد به حديث و اصحاب حديث و نص گرايي ظاهرپرستي و ترك تأويل و تمايل به جبر و نيز وسواس زهد است. 5
باري نهضتهاي اصلاح گراانه و احياگرانه اي كه در شرق اسلامي در گرفته است، دستماية ايدئولوژيكش بازگشت به سرچشمه اي اصيل و احياي توانمنديهاي ديرينه و از ياد رفتة اسلام بوده است و وطنپرستي ( وطنيه ) و حتي ناسيوناليسم ( قوميه ) و انديشة ستيزه با استعمار و مبارزه با نفوذ غرب، در درجة ثانوي اهميت قرارداشته اند، چنانكه سيد جمال الدين كه سلسله جنبان بزرگ نوخواهي و نوانديشي ديني ـ اجتماعي است، همتي بسياري براي تمسك به اصول اسلام قايل بوده، حال آنكه از نظر گرايشهاي وطنپرستانه يا قوم گرايانه لاقيد بوده است، چنانكه هنوز بحث بر سر ايراني و يا افغاني بودن او ادامه دارد و خود او بيش از هر كس مسئول و بلكه خواستار اين مجهول ماندگي بوده است. از سوي ديگر هموست كه نخستين بار فكر و اصطلاح اتحاد اسلام ( پان اسلاميسم ) را كه منافي با گرايشهاي ناسيوناليستي است مطرح كرد. ناگفته نماند كه اصولاً اصلاح گران اعم از سلفيه و ديگران، منادي وحدت كلمه و تأليف قلوب بين فرقه هاي مسلمانان بودن كه بايستي سرانجام همة مسلمانان امت واحده اي شوند، چنانكه يك وقت بوده اند و همه به حبل الله ( = توحيد و قرآن ) اعتصام كنند. با اين وصف، همفكر و همروز سيد جمال الدين، يعني شيخ محمد عبده، با همان خلوص عقيده و علاقه به احياي نيروي ديرين اسلام، حس وطنپرستي نيرومندي دارد و برعكس رشيد رضا يار و همفكر و ادامه دهندة راه و دنباله گير تفسير عبده، همواره ناسيوناليسم را محكوم مي كند.
سيد جمال الدين و شيخ محمد عبده همة مقالات پر شور و برانگيزانندة نشرية مشترك خود عروه الوثقي ( كه خود يك تعبير قرآني است ) را به آيات قرآن و تفسير آياتي كه اهميت اجتماعي بيشتري داشت، مستند مي كردند.
عبده پس از آنكه اقدامات و راهبرد سياسي را كم اثر يافت، مبناي كار خود را مبارزة اصلاحي اش بر برانگيختن قوة عقل و انتقاد مسلمانان و اقدامات آموزشي و فرهنگي قرار داد. ابتدا در جامع الازهر كه قلعة تحجر و تعصب بود، رخنة روشنايي افكند و سپس در عين مبارزه هايي كه براي اصلاح روحانيت و بيدار كردن مفتيان و روحانيان از خواب اصحاف كهف، پيشه كرده بود، به مدت شش سال به املاي تفسير مهمي پرداخت و محمد رشيد رضا همدم و همفكر و شاگردش بيانات استاد را مدون و منقح مي كرد …
چنانكه گفته شد، رستخيز اصلاح ديني كه در قرون جديد در عالم اسلام در گرفته ، نهضتي همگن و همزمان و متشابه الحركه و مستقيم الخط نبود. بسا نهضتها كه در ابتدا مكتب كلامي بود و بعد بدل به جنبش سطحي سياسي شد و اثري در اصلاح دين و دنياي مسلمانان نكرد. و بسا جنبشهاي اجتماعي غير ديني كه از خاستگاه ها و خواسته هاي ديني خالي نبود. چنين مي نمايد كه در يك قرن اخير كه رستخيز اصلاح ديني جهان اسلام را برداشته بود، ايران در مقايسه با ساير كشورهاي بي تحول و كم تحرك مانده بود.
ولي در واقع چنين نبود. اولاً انقلاب مشروطيت با آنكه در اصل يك نهضت اصلاح ديني نبود، ولي خاستگاه و خواسته هاي ديني نيز داشت و پيداست كه علماي بزرگ شيعه، چه در ايران چه در عراق در به پيروزي رساندن آن سهم قاطع داشتند. اما تفاوت عمدة ايران با ساير مهاد اصلاح ديني، نخست فارسي زبان بودن و ديگر شيعه بودن ايرانيان بود و اين دو عامل ايران را از ساير كشورهاي اسلامي جدا مي كرد يا جدا جلوه مي داد.
آري همنوا نبودن ايران با ساير كشورهاي اسلامي از نظر سياسي و اجتماعي در اين بود كه ايران بر خلاف تقريباً بقية جهان اسلام هرگز رسماً مستعمره نبود و از نظر ديني و فكري در اين بود كه ايرانيان شيعه قائل به اصل اجتهاد بودن، يعني همان اصلي كه طرح و درخواست آن يكي از بزرگترين و مترقي ترين اهداف نهضت اصلاح ديني در سراسر اقطار اسلام بود و ايرانيان با داشتن سنت پوياي اجتهاد يك مرحله بيشتر از ساير كشورها بودند، حال آنكه روحانيان اهل تسنن، براي خود مسئوليت و رهبري عرفي و اجتماعي قائل نبودن و در طول تاريخ بين آنها و مردم عام فاصلة بعيدي در ميان افتاده بود. همين است كه سيد جمال الدين اسدآبادي در ايران با علما تماس مي گرفت و آنان را حمله القرآن ( = عالمان و عاملان به قرآن ) بزرگترين مشخصة نهضت اصلاحي، ابتدا در عالم اسلام و سپس با فاصلة زماني نيم قرنه در ايران بازگشت به قرآن بود.
همه مصلحان عالم اسلام از سيد جمال الدين اسدآبادي گرفته تا امام خميني متمسك به ذيل قرآنند … اعتناي عامه و خاصه مسلمانان بويژه روشنفكران ديني و رهبران اصلاح، به قرآن چندان وسيع و عميق است كه شايد بتوان آن را كشف مجدد قرآن ناميد. آيت الله طالقاني با الهام از بازگشت به قرآن مصلحان بويژه سيد جمال الدين و شيخ محمد عبده از همان اوان كه انديشه هاي اصلاح گري و بيدارگري در ذهن و ضميرش پديد آمده و پخته مي شد، در آرزوي احياي آموزش و تفسير قرآن و تجديد عهد و غفلت زدايي از اذهان و بازآوردن قران به صحنة انديشه و علم بود. «براي ايشان نماز و منبر و ختم و سخنراني و نماز جمعه تماماً وسيله اي بود براي تفسير قرآن» 6 آري مجاهدات اصلي آيت الله طالقاني اين بود كه از وجود دست و پا گير سنت خود را رها كرد و توانست تعليم و تعلم قرآن را از طاق نسيان چند صد ساله فرود آورد و به مسجد و ميان مردم فرا ببرد. آيت الله طالقاني در اشاره اي به اين جهد و جهاد چهل ساله خود چنين مي گويد:
... به ياد دارم در حدود سال 1318 تا 1320 كه از قم به تهران برمي گشتم، در جنوب تهران، قسمت قنات آباد، كه محل ما بود و مسجد مرحوم پدر من بود، من شروع كردم به تفسير قرآن گفتن. از دو طرف كوبيده مي شديم: از يك طرف مجامع ديني كه چه حقي دارد كسي تفسير قرآن بگويد ؟ اين قرآن دربست بايد خوانده بشود و به قرائتش مردم بپردازند. گاهي هم در مجالس فاتحه … و چقدر خود من فشار تحمل كردم تا بتوانم اين راه را باز كنم كه قرآن براي تحقيق است، براي تفكر و تدبر است نه براي صرف خواندن و تيمن و تبرك جستن. همانطور كه مرحوم سيد متفكر و انقلابي ما، مرحوم سيد جمال الدين، قبل از آن مي گفت: تكية او هم براي حركت مسلمانها و براي بيداري مسلمانها همين بود كه چرا قرآن بركنار شده است …7
نظر سيد جمال الدين اسدآبادي دربارة تفسير سيد احمد خان سيد جمال الدين در يكي از تبعيدهاي خود كه در هند به سر مي برد، با سخنان و مقالات سيد احمد خان آشنا شد و با شامة تيز خود به دهريگري يا اصالت طبيعي بودن او پي برد و به قول بسياري از صاحبنظران، رسالة نيچريه را در رد او و همفكران قديمش نوشت. آنچه ذيلاً نقل مي كنيم بخشي از مقالة مهمي به قلم سيد جمال الدين است كه به نام «تفسير مفسر» در شمارة 6 مجله شرق و شماره 9 سال دوم مجله ايرانشهر و نيز در مجموعة مقالات جماليه درج شده است:
...از اين جهت هميشه خواهشمند آنم كه مقالات و رسايلي كه در اين روزها از قلم مسلمانان به ظهور مي رسد مطالعه و بر خيالات نويسندگان آنها احاطه نمايم، شايد در اين مطالعات خود به افكار عالية حكيمي پي برم كه موجب حسن تربيت و صلاح و فلاح مسلمانان بوده باشد. تا آنكه به قدر توانايي خويش مساعد افكار عالية او بوده باشم و در اصلاح قوم خود يار و انباز آن گردم ـ و در اين عالم بحث و تفتيش از افكار مسلمانان، شنيدم كه شخصي از ايشان در حالت كبر سن و كثرت تجربيات سياحت ممالك فرنگ را نموده و پس از كد و جهت به جهت اصلاح مسلمانان تفسيري بر قرآن نوشته است ـ به خود گفتم اينك همان كه مي خواستي و چنانچه عادت سامعين امور جديده است خيال خود را در جولان آورده تصورات گونه گونه در حق آن مفسر و آن تفسير نمودم و گمان كردم كه اين مفسر بعد از همة اين تفسير كثيره اي كه محدثين و فقها و متكلمين و حكما و صوفيه و ادبا و نحويين و زنادقه چون ابن راوندي و امثال آن نوشته، البته داد سخن را داده است و كشف حقيقت را نموده به نكتة مقصود رسيده باشد.
چونكه بر افكار شرقيين و غربيين هر دو پي برده است و انديشه نمودم كه اين مفسر از براي اصلاح قوم خويش حقيقت و ماهيت دين را چنانكه حكمت اقتضا مي كند، در مقدمة تفسير خود بيان نموده و لزوم دين را در عالم انساني به براهين عقليه اثبات كرده و قاعدة كلية خردپسندي از براي فرق در ميانة دين حق و دين باطل در نهاده است و پنداشتم كه اين مفسر بلاشك تأثير هر يك از اديان سالفه و لاحقه را در مدنيت و هيئت اجماعيه و آثار هر واحدي از آنها را در نفوس و عقول افراد انسانيه توضيح نموده است و علت اختلاف اديان را در بعضي از امور به اتفاق در بسياري از احكام و سبب اختصاص هر زماني را به ديني و رسولي بر نهج حكمت بيان كرده است و چون اين تفسير را چنانكه ادا مي كند از براي اصلاح قوم نوشته است، يقين كردم كه آن سياست الهيه و اخلاق قرآنيه اي كه موجب برتري و برومندي امت عربيه شد در جميع مزاياي عالم انساني،
همة آنها را در مقدمة كتاب خود به طرزي جدي و نهجي تازه بر وفق حكمت شرح و بسط داده است و آن حكمي را كه سبب اتفاق كلمه عرب و تبديل افكار و تنوير عقول و تطهير نفوس ايشان شده بود با آنكه در غايت شقاوت و نهايت توحش و قسوت بودند يك يك استنباط كرده بود در سطور آن مقدمه درج كرده است. چون تفسير به نظر گذشت ديدم كه به هيچ وجه اين مفسر از اين امور كلمه اي سخن در ميان نياورده است و كلامي در سياست الهيه نرانده است و به هيچ گونه متعرض بيان اخلاق قرآنيه نشده است و هيچيك از آن حكم جليه را كه باعث تنوير عقول عرب و تطهير نفوس ايشان گرديد ذكر ننموده است بلكه آن آياتي را كه متعلق به سياست الهيه است و متكفل بيان اخلاق فاضله و عادات حسنه و معدل معاشرت منزليه و مدنيه و سبب تنوير عقول مي باشد همه را بلا تفسير گذاشته است.
فقط در ابتداي تفسير خود چند سخنان در معني سوره و آيه و حروف مقطعة اوايل سور رانده است و پس از آن همت خود را بر اين گماشته است كه در آيه اي كه در آن ذكري از ملك و يا جن و يا روح الامين و يا وحي و يا جنت و يا نار و يا معجزه اي از معجزات انبياء عليهم السلام مي رود آن آيه را از ظاهر خود برآورده به تأويلات باردة زنديقهاي قرون سابقة مسلمانان تأويل نمايد. فرق همين است كه زنادقة قرون سالفة مسلمانان، علما بودند و اين مفسر بيچاره بسيار عوام است لهذا نمي تواند كه اقوال ايشان را بخوبي فراگيرد...
و عجيب تر اين است كه اين مفسر رتبة مقدسة الهيه نبوت را تنزل داده به پاية رفارمر 8 فرود آورده و انبيا عليهم السلام را چون واشنگتن و ناپلئون و... گمان كرده است. چون تفسير را بدينگونه ديدم حيرت مرا فراگرفت و در كفر شدم كه اين مفسر را از اينگونه تفسير چه مقصود باشد و مراد اين مفسر چنانچه خود مي گويد اگر اصلاح قوم خويش باشد پس چرا سعي مي كند در ازالة اعتقاد مسلمانان از ديانت اسلاميه، خصوصاً در اين وقت كه ساير اديان از براي فروبردن اين دين دهن گشوده است....
اينك نهيليست تأمل نما ! اگر بي اعتقادي موجب ترقي امم مي شد مي بايست كه عربهاي زمان جاهليت در مدنيت گوي سبقت را ربوده باشند چونكه ايشان غالباً ره سپر طريقة دهريه بودند.... پس از اين خيالات و تصورات گونا گون مرا به خوبي معلوم شد كه نه اين مفسر مصلح است و نه تفسير آن از براي اصلاحات و تربيت مسلمانان نوشته شده است و اين چند سطر بر سبيل عجله نوشته شد....9

نقطة عطفي در تاريخ تفسير

قرن چهاردهم از نظر تاريخ تفسير قرني است ممتاز و متمايز. چه مصلحان و احياگران فكر ديني، از پس غفلتي ديرسال، قرآن را از طاق نسيان فرو مي آورند و به متن اجتماع و به ميان مردم و بيشتر ميان روشنفكران و تحصيلكردگان، مي برند و با ذهن و زندگي جديد پيوند مي دهند. نخستين صلاي بازگشت به قرآن را در سرآغاز قرن چهاردهم سيد جمال الدين اسدآبادي و دوست و دستيارش شيخ محمد عبده مفتي بزرگ مصر و صاحب تفسير المنار ـ با همكاري محمد رشيد رضا ـ در دادند … باري كانون نور و گرما بخش نهضت اصلاح كه از يك قرن پيش در جهان اسلام در گرفته بود و سيد جمال الدين اسدآبادي سلسله جنبان و امام خميني انقلاب در جهاد چهل ساله اش از «ياربّ أنّ قومي أتخذوا هذا القران مهجوراً» آغاز كرد و به آستانه اميد «انّ هذا القرآن يهدي للّتي هي أقوم» راه برد.

يادداشتها:

1. حميد عنايت، سيري در انديشة سياسي غرب، ( تهران، جيبي، 1355 ) ص 39.
2. حميد عنايت، شش گفتار دربارة دين و جامعه، ( تهران، موج، 1352 ) ص 19.
3. محمد اقبال لاهوري، احياي فكر ديني در اسلام، ترجمة احمد آرام، چاپ دوم، ( تهران، كانون نشر و پژوهشهاي اسلامي، 1348 ) ص 198.
4. محمد حسين نائيني، تنبيه الامه و تنزيه المله، يا حكومت از نظر اسلام، به ضميمة مقدمه و پاصفحه و توضيحات به قلم سيد محمود طالقاني (تهران، شركت انتشار، بي تا ) صص 15 و 41 و 35.
5. استاد شهيد مرتضي مطهري در همين باب مي نويسد: «عامل عمده اي كه سبب شد نهضت اسلامي كه از سيد جمال شروع شد، از جلوه و رونق بيفتد، گرايش شديد مدعيان اصلاح بعد از سيد جمال و عبده به سوي وهابيگري و گرفتار شدن آنها در دايرة تنگ انديشه هاي محدود اين مسلك است. اينها اين نهضت را به نوعي «سلفيگري» تبديل كردند و پيروي از سنت سلف را تا حدي پيروي از ابن تيمية حنبلي تنزل دادند و در حقيقت بازگشت به اسلام نخستين را به صورت بازگشت به حنبلي گري كه قشري ترين مذاهب اسلامي است تفسير كردند، روح انقلابي مبارزه با استعمار و استبداد، تبديل شد به مبارزه با عقايدي كه برخلاف معتقدات حنبليات مخصوصاً ابن تيمية حنبلي بود …» نهضتهاي اسلامي در صد سالة اخير ( تهران، صدرا، 1357 ) ص 50.
6. مهدي بازرگان، «خصال و صفات انقلابي طالقاني» در يادنامة ابوذر زمان ( تهران، بنياد فرهنگي آيت الله طالقاني با همكاري شركت انتشار، 1360 ) ص 196
7. هجرت و انقلاب، انتشار قلم، 1359.
8. كلمه اي‌ست انگليسي ( = Reformer ) به معني مصلح مذهبي.
9. سيد جمال الدين اسدآبادي. مقالات جماليه، گردآوري لطف الله اسدآبادي، به كوشش صفات الله جمالي،( تهران، بي تا 1312 ) صفحات 97 ـ 104.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاح و احياء در فرهنگ اسلامى

اصلاح و احياء در فرهنگ اسلامى

محمد صادق مزينانى

در مقاله: (كالبدشكافى مفهوم اصلاحات در فرهنگ اسلامى) از مفهوم اصلاح سخن گفتيم و يادآور شديم: اصلاح تلاش تكاپو پويش و خيزشى همه سويه فراگير گسترده و در برگيرنده همه زواياى زندگى اجتماعى و فردى امت اسلامى برابر معيارهاى اسلامى است.
به اين نكته نيز اشاره داشتيم: گفت وگو در همه گونه هاى اصلاح نقش آفرين و براى جامعه ما كارساز و كارگشاست. با گفت وگو اصلاح و گونه هاى آن شناخته مى شود مرز اصلاح و افساد نمايان مى گردد و ابهامها از بين مى رود ديدگاههاى قوى و برهانى زمينه طرح مى يابند و اصلاح گران از آن الگوى راه حركت و جهت گيرى مى گيرند.
ولى آنچه تا كنون در كانون توجه قرار دارد و در ادبيات سياسى امروز مجال طرح يافته است مفهوم اجتماعى آن; يعنى به هنجار آوردن ناهنجاريها و اصلاح تباهيها نارواييها و فسادها و كژيها است.
در اين گفتار همان گونه كه در پايان مقاله (كالبدشكافي…) وعده داديم برآنيم بستگى و رابطه اصلاح احياء و امربه معروف و نهى از منكر و خدمت را بنمايانيم تا شايد پاسخى باشد براى پاره اى از ابهام آفرينيها و شبهه افكنيها.
اين بحث از آن روى اكنون جاى طرح و پژوهش دارد كه شمارى تلاش مى ورزند براى حركتها و نهضتهاى اجتماعى سياسى دينى جهان اسلام بويژه در چند قرن اخير چهارچوبها و قالبهايى بسازند و آنها را در اين قالبها و چهارچوبها بريزند و ادامه دهند و به نتيجه اى كه مى خواهند برسند.
در اين تلاش از اصلاح احياء امربه معروف و نهى ازمنكر معناهاى خاصى ارائه شده و كسان و گروههايى اصلاح طلب ناميده شده و خود و حركت آنان بزرگ جلوه داده شده است كه برابر تعريف دقيق از اصلاح و اصلاح گرى حركت اينان و اين گروهها ارتجاعى و گردانندگان اين جريانها افسادگر بوده اند نه اصلاح گر.از ديگر سوى كسان و گروههايى از دايره اصلاح طلبى خارج گرديده و يا حركت و تلاش آنان كم رنگ جلوه داده شده كه اصلاح طلب واقعى بوده اند.
ييا كسانى احياءگر لقب داده شده و به بزرگ نمايى آنان براى هدفهاى خاص پرداخته شده است كه با دقت و ژرف كاوى در معناى احياء و احياء گرى مى بينيم كه در اين مقياس نمى گنجند.
دائره امربه معروف و نهى از منكر بسيار تنگ گرفته شده و اين اصل بنيادين ستم سوز ستم برافكن و رهايى بخش انسانها از سيطره بيداد و پيرايش گر جامعه اسلامى از هر بدى و پليدى از جلوه افتاده و آن در مسائل عبادى محدود گرديده است.
در حالى كه در آيات و روايات پيامبران بزرگ و پيامبرعظيم الشأن اسلام(ص) و ائمه(ع) و اولياى خدا و بزرگان دين اصلاح گر واحياء كننده دين و آمر به معروف و ناهى از منكر خوانده شده اند شمارى از نويسندگان و به اصطلاح روشنفكران كسانى را اصلاح گر و محيى دانسته و برشمرده اند كه هماهنگى با هدفها و آرمانهاى پيامبران بزرگ و ائمه اطهار ندارند; از اين روى ما در اين نوشتار به گونه خلاصه و فشرده اصلاح احياء و امربه معروف و
نهى از منكر را برابر معيارهاى اسلامى معنى مى كنيم و الگوهايى را هم مى شناسانيم. به اين اميد كه اين گام كوچك پاره اى از ابهامها را برطرف سازد و ما را در برابر وارونه گوييها كتمانها تحريفها و غرض ورزيها با نام: بررسى تاريخى ارائه تحليل نوين جريان شناسى فكرى فلسفى بررسى و تحليل جنبشهاى اسلامى و اصلاح گراى و اصلاح طلبى در جهان اسلام و… هوشيار سازد و كسانى را مانند سِرسيد احمد خان هندى ملكم خان و از گروهها و فرقه ها و جريانها مانند: وهّابيت و… را به عنوان شخصيتها و جريانها و گروههاى اصلاح گر بر ذهن و انديشه جوانان و نسل نوخاسته ما بار نكنند و به جاى الگوهاى راستين الگو
هاى دروغين را فراراه آنان قرار ندهند.
اصلاح گرى در جهان اسلام نشانه ها ويژگيها و شاخصه هايى دارد كه از ديگر حركتها باز شناخته مى شود از جمله:
1. مبارزه برابر با معيارهاى اسلامى با خودكامگى و استبداد.
2. تلاش همه سويه در راه پيوند دين و سياست.
3. تلاش براى فراگيرى دانشها و فنهاى جديد.
4. بازگشت به اسلام راستين و مبارزه با خرافات و پيرايه ها.
5. ايمان و اعتقاد به مكتب.
6. مبارزه با استعمار سياسى اقتصادى و فرهنگى .
7. تلاش براى يگانگى و وحدت جهان اسلام.
8. دميدن روح جهاد به كالبد جامعه اسلامى.
9. مبارزه با خودباختگى در برابر غرب.
و…
برابر معيارهاى اسلامى و اين هدفها و آرمانهاست كه اصلاح گر بزرگ جهان اسلام سيدجمال الدين اسدآبادى با افكار و انديشه هاى سِرسيد احمدخان هندى كه قهرمان اسلامى اصلاح درهند به شمار مى رفت در افتاد. زيرا سيدجمال ديد سيداحمدخان سعى دارد مسائل
ماوراء طبيعى را به نام و بهانه علم توجيه طبيعى كند از غيب و معقول تعبير محسوس و مشهود ارائه دهد معجزات را كه در قرآن نص و صريح است به شكلى رنگ عادى و طبيعى دهد مفاهيم آسمانى قرآن را (زمينى) جلوه دهد و….1
دكتر حميد عنايت محقق و نويسنده معاصر مى نويسد:
(اگر سيد احمد خان از اصلاح دين سخن مى گفت سيد جمال مسلمانان را از فريبكارى برخى مصلحان و خطرات افراط در اصلاح بر حذر مى داشت. اگر سيد احمدخان ضرورت فراگرفتن انديشه هاى نو را براى مسلمانان تاكيد مى كرد سيدجمال بر اين موضوع اصرار داشت كه اعتقادات دينى بيش از هر عامل ديگر افراد انسان را به رفتار درست رهنمون مى شود. و اگر سيد احمدخان مسلمانان را به پيروى از شيوه هاى نو در تربيت تشويق مى كرد سيد جمال اين شيوه ها را طبعاً براى دين و قوميت مردم هند زيان آور مى دانست. بدين سان سيد جمال كه تا آن زمان به جانبدارى از انديشه ها و دانشهاى نو نامبردار شده بود به هنگام اقامت در هند در برابر متفكر نوخواهى چون سيداحمد خان ناگزير به پاسدارى از عقائد و سنن قديمى مسلمانان شهرت يافت. با اين وصف در اين دوره نيز از رأى پيشين خود درباره ضرورت تحرك فكرى دينى روى بر نتافت.)2

اصلاح و احياء

واژه شناسان حيات را ضدّ مرگ و واژه احياء را به زنده كردن و زندگانى بخشيدن معنى كرده اند.3
در آيات و روايات حيات مرحله هاى گوناگونى دارد: حيات گياهى (حيات بخشيدن به طبيعت)4 حيات حيوانى5 (زنده كردن مردگان) حيات فكرى عقلانى و انسانى6 (هدايت گمراهان)
افزون بر اين در قرآن گاه حيات به معناى حيات جاودان جهان ديگر 7 گاه به معناى علم و توانايى بى حدّ و اندازه آمده است.8
پاره اى از آيات قرآن به چندگونه از حيات اشاره دارند از باب نمونه:
(و من احياها فكانما احيا النّاس جميعاً)9
هركس به انسانى حيات بخشد مثل اين است كه به همه مردم حيات بخشيده است.
اين آيه هم مصداق مادّى دارد همانند نجات انسانى از غرق شدن هم مصداق معنوى همانند هدايت و راهنمايى انسانى و نجات او از فساد و گمراهى.
قرآن پيروى از دستورهاى پيامبر اسلام(ص) را مايه حيات مسلمانان مى داند:
(يا ايّها الّذين آمنوا استجيبوا للّه و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم.)10
اى مؤمنان! چون خدا و پيامبرش شما را به چيزى كه به شما زندگى بخشد فرا خوانند دعوت آنان را بپذيريد.
آيه شريفه دعوت پيامبر اسلام(ص) را دعوت به سوى حيات مى داند: حيات معنوى و مادى.دعوت به جهاد ايمان قرآن و بهشت به عنوان مصداقهايى از حيات به شمار مى آيند نه به عنوان تنها عامل حيات چنانكه شمارى از مفسّران پنداشته اند. محدود ساختن مفهوم آيه شريفه به موردهاى ياد شده درست نيست; بلكه هر انديشه و دستور و برنامه اى كه از اسلام سرچشمه بگيرد حيات و زندگى مى آفريند.نكته درخور يادآورى اين كه: آيه شريفه به كسانى كه دين را تنها امرى معنوى و خارج از عرصه زندگى اجتماعى پنداشته اند پاسخ گفته و اعلام مى دارد: دين به همه زواياى زندگى انسان حركت و حيات مى بخشد.
براى روشن تر شدن مفهوم (احياء) در فرهنگ اسلامى نگاهى مى افكنيم به چند روايت:
امام على(ع) مردم را در گاه رويارويى و برخورد با كارهاى زشت و ناپسند به چند گروه تقسيم مى كند و سپس مى فرمايد: آن كه در برابر كارهاى زشت
و ناپسند و به دور از هنجارهاى اجتماعى هيچ گونه واكنشى نشان نمى دهد:
(فذلك ميّت بين الاحياء)11
اين چنين شخصى مرده اى است در بين زنده ها.
در روايتى از آن حضرت مى خوانيم: آن كه صورت انسان دارد و قلبى بسان قلب حيوان نه راه درست هدايت را مى شناسد كه از آن پيروى كند و نه گمراهى را كه از آن دورى گزيند مرده اى است در بين زندگان.12
يا مى فرمايد:
(الكذاب و الميّت سواء لانّ فضيلة الحيّ على الميّت الثقة به فاذا لم يوثق بكلامه فقد بطلت حياته.)13
دروغ گو و مرده بسان يكديگرند; زيرا برترى مرده بر زنده به اين است كه به او اعتماد شود. پس هنگامى كه به سخن كسى اعتماد نشود حيات او از دست رفته است.
امام در گوناگون سخنان دانش عدالت ذكر خدا دين و توحيد را مايه حيات مى شمارد:
مى فرمايد:
(اكتسبوا العلم يكسبكم الحياة)14
علم فرا چنگ آوريد تا به حيات دست بيابيد.
ييا مى فرمايد:
(العدل حياة)15
يا مى فرمايد:
(الذكر نورُ العقل وحياة النفوس و جَلاءُ الصدور.)16
ذكر خدا روشنى عقل است و زندگى نَفْسها و پرواز سينه ها.
يا مى فرمايد:
(لاحياة الاّ بالدّين….)17
زندگانى نيست مگر به دين.
يا مى فرمايد:
(التوحيد حيوة النفس.)18
ييگانه دانستن حق تعالى حيات حقيقى نفس است.
يا مى فرمايد:
(صحبة الولى اللّبيب حياة الرّوح.)19
همنشينى با دوست عاقل زندگانى روح است.
يا مى فرمايد:
(معاشرة ذَوى الفضائل حيوة القلوب.)20
نشست و برخاست با صاحبان فضائل زندگى دلهاست.
يا مى فرمايد:
(مجالسة الحكماء حياة العقول وشفاء النفوس.)21
همنشينى با حكيمان [صاحبان علم و عمل] حيات عقلها و شفاى نفسهاست.
حضرت در برابر فقر بى دينى نادانى پيروى از هواى نفس و… را مرگ نام مى نهد:
(الفقر موت الاكبر.)22
(الفقر من الدين موت الاحمر.)23
(الجاهل ميت وان كان حيّا)24
(من امات شهوته احيى مروته.)25
و هشيار ترين و برترين مردم را كسانى دانسته است كه: سببها و باعثهايى را كه مايه حيات انسان مى گردند زنده گردانند و با باعثها و سببهايى كه مرگ معنوى انسانها را در پى دارند به ستيزى همه سويه بپردازند.26 بر همين اساس آن بزرگوار بهترين حاكم را حاكمى مى داند كه با ستم مبارزه و به احياى عدل بپردازد27 چرا كه:
(عدل السلطان حياة الرّعية وصلاح البريّة.)28
عدالت حاكم مايه حيات و صلاح مردم است.
ييا فرموده: عدالت مايه حيات احكام دين است:
(العدل حياة الاحكام.)29
حضرت درباره امام زمان مى فرمايد:
(فيريكم كيف عدل السيره ويحيى ميتة الكتاب والسّنة.)30
او عدالت را نشان شما خواهد داد كه چگونه است و احكام قرآن و شيوه پيامبر(ص) را زنده خواهد كرد.
از امام رضا(ع) نقل شده كه فرمود:
(رحم اللّه عبداً احيا امرنا.
فقلت كيف يحيى امركم؟
قال: يتعلم علومنا ويعلّمها النّاس فانّ النّاس لو علموا محاسن كلامنا لاتبّعونا.)31
خدا رحمت كند بنده اى را كه امر ما را [ولايت] زنده كند.
راوى مى گويد گفتم: چگونه امر شما را زنده كند.
فرمود: علوم ما را فرا گيرد و به مردم بياموزاند. اگر مردم زيباييهاى سخنان ما را بدانند ما را پيروى خواهند كرد.
از آيات و روايات ياد شده مى توان نتيجه گرفت: حيات به معناى جان بخشيدن به كالبد بى جان و بى روح است. از حيات گياه تا حيات عقلانى و معنوى.
مقصود از احياى دين
ممكن است گفته شود: دين از آن جهت كه دين است و فرستاده خداوند نيازى به احياء ندارد تا ما وظيفه داشته باشيم به احياى آن بپردازيم. بالاتر براساس آيه شريفه: (يا ايّها الّذين آمنوا استجيبوا للّه وللرّسول اذا دعاكم لما يحييكم) اين دين است كه به ما انسانها حيات و زندگى مى دهد نه اين كه ما به دين حيات ببخشيم.
با توجه به سخن بالا احياى دين به چه معناست؟
در پاسخ اين پرسش مى گوييم: درست است كه دين زنده كننده ماست ولى ما نيز وظيفه داريم كه زنده كننده دين باشيم; اين دو ناسازگار با يكديگر نيستند. همان گونه كه آب مايه حيات جسمانى ماست ما نيز وظيفه داريم آب را از باعثها و سببهاى آلودگى كه حيات آن را به خطر مى اندازد جلوگيرى كنيم و تلاش ورزيم آن را سالم و پاك نگه داريم.
بله دين حيات بخش است و هدف از رسالت پيامبران نيز زنده كردن انسانها و جامعه هاى انسانى است ولى چه بسا دين نيز بر اثر سببها و باعثهايى دچار آلودگى و ناپاكى گردد. گاه احياگر احساس مى كند دين در ميان مردم به چيزهايى بيگانه از دين در آميخته و يا تحريف در آن راه يافته است و از درون آفتها و خوره ها آن را مى كاهند و نَزار مى سازند. در اين هنگام احياگر به احياگرى مى پردازد و دين را از زوايد مى پيرايد و با تحريف گران به مبارزه بر مى خيزد و فرا يافته ها و آموزه هاى دينى را روشن مى كند. گاه پاره اى از معارف و آموزه هاى دينى در گردش روزگار فراموش مى شوند كه احياگر به تلاش بر مى خيزد و آنچه را فراموش شده فرا ياد مى آورد.
دين اگر همگام با زمان به نيازهاى جامعه پاسخ نگويد بى گمان نفوذ و جايگاه واقعى خود را از دست خواهد داد.
احياگر با آگاهى از زمان و شناخت درست (حوادث واقعه) به دريافت و درآوردن احكام مورد نياز جامعه از منابع دينى مى پردازد. احياى دين در اين جا به معناى همراه شدن با زمان و شناخت نيازهاى بشرى و بيرون آوردن حكم آن نيازها از دل نصوص دينى و منابع اسلامى است.32
افزون بر اين در آيات و روايات هم دين مايه حيات و زندگى دانسته شده است و هم مسلمانان به احياى دين امر شده اند.
به پاره اى از آيات و رواياتى كه بر اين معنا دلالت داشت در همين مقاله اشاره كرديم و در اين جا تنها به يك نمونه بسنده مى كنيم:
على(ع) در آخرين خطبه خود كه مردم را براى جنگ با معاويه آماده مى كرد با آهى سوزان از شهادت ياران باوفاى خود همچون: عمّار ابن تيهان ذوالشهادتين شهيدان پيكار صفين ياد كرد و از آنان با عنوان احياگران سنّت و شريعت و ستيزندگان با بدعت نام برد:
(اوه على اخوانى الّذين تلوُوا القرآن فاحكموه وتدبّروا الفرض فاقاموه
احيوا السّنة واماتوا البدعة.)33
آه چقدر متأسفم بر درگذشت برادرانم برادرانى كه قرآن را خواندند و در حفظ آن كوشيدند واجب را به پاداشتند پس از آن كه در آن انديشيدند سنّت را زنده كردند و بدعت را ميراندند.
در همين خطبه على(ع) از عمالقه و فراعنه و حاكمان ستم به عنوان كسانى كه سنتهاى پيامبران را ميرانده و سنتهاى ستمگران را زنده كردند ياد كرده است.
براين اساس اشكالى ندارد كه ما وظيفه داشته باشيم دين را احيا كنيم دينى كه خود زنده كننده ماست.
احياى مسلمانان
گاه مسلمانان دچار سستى و رخوت مى گردند از اخلاق اسلامى دانش و بينش فاصله مى گيرند. در اين هنگام احياگران با هدف احياى دينداران به پا مى خيزند. قيام و نهضت سيد جمال الدين اسدآبادى از اين گونه احياگران بود. هر چند هيچ گاه نمى شود كسى براى احياى دينداران و تواناسازى روحيه دينى آنان به پا خيزد ولى در اصل تفكر دينى سخنى نگويد و نظرى نداشته باشد; زيرا اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و هيچ يك را بدون ديگرى نمى توان به سامان رساند. امّا گاهى تأكيد بر يك بعد بيش تر است و گاه تأكيد بر سويى ديگر.
استاد شهيد مرتضى مطهّرى جنبشهاى اصلاحى در جهان اسلام را نوعى بيدارسازى و تجديد حيات در جهان اسلام مى شمارد; چرا كه مصلحان دردهاى اجتماعى مسلمانان را بازگو كرده و راه اصلاح و چاره جويى را نيز نشان مى دهند.34

همسان و نزديك يا دور و ناسان

براساس آنچه در مفهوم و كاربرد واژه اصلاح و احياء بيان كرديم تا اندازه اى روشن شد كه اين دو واژه در فرهنگ اسلامى معنايى نزديك به يكديگر دارند. در متون دينى از پيامبر(ص) و على و ديگر ائمه(ع) به عنوان مصلح و محيى هر دو ياد شده است.
همان گونه كه (احياء) گاه فكرى و دينى است و گاه اجتماعى اصلاح نيز گاه فكرى و دينى است و گاه اجتماعى.
اگر دين به خرافه ها و پيرايه هايى آميخته شد يا تفسيرهاى نادرستى از پاره اى آموزه هاى آن در جامعه رواج پيدا كرد و يا اگر بخشى از دين مسخ شد و يا در بوته فراموشى قرار گرفت كسى كه به خرافه زدايى بپردازد و نارواها را بپيرايد هر دو عنوان بر او صادق است: هم محيى و هم مصلح اگر جامعه اى از دانش و بينش و اخلاق اسلامى دور بيفتد و فاصله بگيرد بايد به مسير درست برگردانده شود. كسانى كه در اين راه به تكاپو پردازند و با ناهنجاريهاى اجتماعى به رويارويى برخيزند و عليه فقر فساد ستم و بى عدالتى قد برافرازند برابر روايات رسيده از معصومان(ع) هم اصلاح گرند و هم احياكننده.
از باب نمونه: همان گونه كه عدالت مايه حيات مردم دانسته شد مايه اصلاح آنان نيز به شمار آمده است:
(الرّعيّة لايصلحها الاّ العدل.)35
مردم را اصلاح نمى كند مگر عدالت.
يا:
(فى العدل صلاح البريّة.)36
صلاح مردم در عدالت است.
ممكن است عدالت حاكمان مراد باشد همان گونه كه در روايت ديگرى آمده است37 و يا رفتار مردمان به عدالت در ميان خود باشد. در هر صورت در اين روايات عدالت مايه صلاح و اصلاح جامعه شمرده شده است.
همان گونه كه مبارزه با رذيلتها و پستيهاى اخلاقى و احياى برتريها و شايستگيها در روايات مرگ و حيات ناميده شده بودند در باب اصلاحات نيز اين چنين است. مبارزه با هواهاى نفسانى بديها و زشتيها اصلاح ناميده شده است.38 همان گونه كه در رواياتى كه در باب احياء وارد شده برترين مردم كسى بود كه به احياى شايستگيها و برتريها بپردازد در اين جا نيز رواياتى داريم كه برترين انسان را انسانى مى داند كه به اصلاح امور معنوى بپردازد.39
شمارى بر اين پندارند بين (اصلاح) و (احيا) فرقهاى اساسى وجود دارد. اينان پنداشته اند: اگر مردم و انديشه وران
دينى روح و جان دين و سمت گيرى اصلى دين را دريافته باشند ولى در لابه لاى مجموعه عقايد و باورهايشان لغزشها و اشتباه هايى باشد اين جا جاى اصلاح است. مصلح دينى كسى است كه مى كوشد اين اشتباه و لغزشها را به مسير درست برگرداند. حتى اگر ناراستيها در جاى جاى باورهاى دينى دينداران ديده شود; امّا سمت و سوى انديشه آنان درست باشد اين جا نيز جاى اصلاح است.
امّا احياى دين در جايى كاربرد دارد كه دانشوران دين و مردم. در برداشت خود از دين برخطا باشند و از اساس راه را اشتباه بپيمايند. اگر در جامعه اى از اسلام جز اسمى و رسمى باقى نمانده باشد و مردم اهل ظاهر باشند و جوهر و روح دين كه همان خدايى شدن و خدايى ماندن و حركت به سوى قرب الهى است از كالبد دين رخت بر بسته باشد اين جا جاى احياست نه اصلاح. در اين جا وجود يك احياگر ضرورت مى يابد تا روح و جان دين را به كالبد آن باز گرداند.40
به پندار اينان اصلاح و احياء در ابعاد سياسى اجتماعى اقتصادى و… نيز همين گونه است. يعنى در صورتى كه خواهان حفظ ساختارهاى اصلى نظام سياسى اقتصادى و… باشيم و به برطرف كردن پاره اى از كاستيها بسنده كنيم (اصلاح) نام دارد; ولى اگر خواهان دگرگونيهاى اساسى در اصول و ساختارها باشيم (احياء) نام دارد.41
به نظر مى رسد كه سخنان ياد شده چه در رابطه با دين و چه در رابطه با اجتماع و نظام سياسى اقتصادى و… از درهم آميختگى مفهوم اصلاح در فرهنگ اسلامى و اصلاح در فرهنگ و ادبيات سياسى روز سرچشمه گرفته است وگرنه اصلاحات در فرهنگ اسلامى همان گونه كه ياد آور شديم در همه زواياى دين و ساختار نظام سياسى اجتماعى امكان پذير است. همه مواردى كه نويسنده ياد شده پنداشته بود تنها جاى (احياء) است و نه (اصلاح) و به عكس مواردى را كه پنداشته بود تنها جاى (اصلاح) است نه (احياء) درست نيست. احياء و اصلاح در همه مصداقهاى ياد شده در فرهنگ اسلامى
كاربرد دارد. از باب نمونه. پيامبر گرامى اسلام با اين كه با باورهاى اصلى مشركان كار دارد و اصل ساختار نظام حاكم بر آنان را نمى پذيرد اما در روايات از او به عنوان مصلح ياد مى شود و چنين است امام حسين(ع). يعنى او نيز كه خواهان دگرگونى ژرف در همه زواياى جامعه اسلامى است مصلح ناميده شده است.42
بنابراين اين پندار:
(در تاريخ اسلام اوّلين (محيى) حضرت سيدالشهداء حسين بن على(ع) امام سوّم ماست.)43
سخنى سست بنياد است. در تاريخ اسلام نخستين احياگر خود پيامبر اسلام(ص) است. قرآن به روشنى اين نكته را يادآور شده است: (استجيبوا للّه وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم.)44
پيش از بعثت مردم در مردابى بزرگ گرفتار شده بودند. شرك و بت پرستى به جاى توحيد و خداپرستى ارزشهاى جاهلى و ضدانسانى به جاى ارزشهاى انسانى و اسلامى و ديگر نظامهاى جاهلى بر جامعه آن روز حاكم بود. در چنين روزگارى پيامبر اسلام(ص) همانند نورى در تاريكى درخشيد و در همه زواياى: مادّى معنوى فرهنگى اقتصادى سياسى اخلاقى و… انسانها را به زندگى و حيات واقعى فراخواند و پرچم احياگرى را برافراشت.
پس از او على به اين مقام دست يافت و در روايات به احياگرى نامبردار شد. خود آن حضرت هدف از حكومت بر مردم را احياگرى مى داند و به ابن عباس سفارش مى كند: احياگرى را سرلوحه برنامه هاى حكومت خويش قرار دهد:
(امّا بعد; فلايكن حظّك فى ولايتك مالاً تستفيده ولاغيظا تشتفيه ولكنّ اماتة باطل واحياء حقّ.)45
اى فرزند عباس! بهره تو از حكومت نبايد مالى باشد كه از آن استفاده كنى و نه خشمى كه با امر و نهى شفا يابد; بلكه بايد هدف تو نابودى باطل و زنده داشتن حق باشد.
على(ع) حكومت را براى احياى حق و ميراندن باطل مى خواهد و حكومت را وسيله اى بيش نمى داند آن هم براى اصلاح.
(اللّهم انّك تعلم انّه لم يكن الّذى كان منّا منافسةً فى سلطان ولا التماس شىءٍ من فضول الحطام ولكن لِنَرُدَّ المعالم من دينك ونظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك وتقام المعطّلة من حدودك.)46
خدايا تو مى دانى آنچه از ما رفت نه به خاطر رغبت در قدرت بود و نه از دنياى ناچيز خواستن زيادت. بلكه مى خواستيم نشانه هاى دين را به جايى كه بود بنشانيم و اصلاح را در شهرهايت ظاهر گردانيم تا بندگان ستمديده ات را ايمنى فراهم آيد و حدود ضايع مانده ات اجرا گردد.
امام در نامه اى به مردم مداين خود و كارگزاران را احياگران سنت پيامبر(ص) خوانده است:
(الا وانّ لكم علينا العمل بكتاب اللّه وسنّة نبيّه(ص) والقيام عليكم بحقّه واحياء سنّته.)47
آگاه باشيد كه ما از سوى شما وظيفه داريم به كتاب خدا و سيره رسول خدا(ص) جامه عمل پوشيم حق او را در ميان شما بر
پا داريم و سنّت او را زنده گردانيم.
در تفسير قمى در ذيل آيه شريفه: (من احياها فكانمّا احيا الناس جميعاً) آمده است:
(من انقذها من حرق او غرق… او كلفةٍ حتّى يستغنى او اخرجه من فقر الى غني….)49
كسى كه انسانى را از سوختن و غرق شدن نجات دهد يا بار دشوار زندگى را تا حدّ خودكفايى از دوشش بردارد يا او را از فقر و تهيدستى برهاند و به مرز بى نيازى برساند.
در اين روايت تلاش در جهت رهايى مردم از سختى و دشوارى و از تهيدستى و فقر از مصداقها و نمونه هاى حيات بخشى شمرده است.

اصلاح اجتماعى و امر به معروف و نهى از منكر

اسلام براى ماندگارى خود و جامعه اى كه بر مبناى قانونها و آيينهاى آن اداره مى شود اصلى را بنيان گذاشته به نام امر به معروف و نهى از منكر.
با اين اصل و به اجراگذاردن آن و افشاندن عطر آن به هر كوى و برزن و به هر خانه و كومه و… راه بر بديها ناراستيها كژيها زشتيها تباهيها و پليديها بسته مى شود و بر خوبيها زيباييها و راستيها گشوده.
معروف هر نيكى را در بر مى گيرد و مُنكر هر زشتى و بدى را.
هر كار رفتار حركت طرح و برنامه اى كه جامعه را سالم نگه دارد و از متلاشى شدن جلوگيرى كند و خوبيها را بگستراند و ريشه ستم را بسوزاند ستمديده را رهايى بخشد گناه را از دامن جامعه بزدايد و خير و نيكى را برپا دارد معروف است و هر كار رفتار حركت و سخنى كه جامعه را آلوده سازد زمينه متلاشى شدن آن را فراهم آورد پراكندگى به وجود آورد فساد و فحشاء را بگستراند به گناه ميدان بدهد و… مُنكر است.
حال ببينيم اصلاح مورد بحث ما كه همانا اصلاح اجتماعى باشد با امر به معروف و نهى از منكر چه بستگى دارد؟
آيا هر اصلاحى مصداق امر به معروف و نهى از منكر است؟ يا هر امر به معروف و نهى از منكرى اصلاح است؟
اصلاح اجتماعى سالم سازى جامعه از هر بدى است و ناهنجاريها را به هنجار در آوردن و جامعه را از بديها و ناراستيها پيراستن.
اين اصلاح همان امر به معروف و نهى از منكر است. امّا امر به معروف و نهى از منكر دايره بسيار گسترده اى دارد هم مسائل بزرگ اجتماعى را در بر مى گيرد و هم مسائل فردى را. بنابراين اصلاح شاخه اى از امر به معروف و يا مصداقى از آن است.
شهيد مطهرى در اين باره مى نويسد:
(اصلاح طلبى يك روحيه اسلامى است. هر مسلمانى به حكم اين كه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و يا لااقل طرفدار اصلاح طلبى است; زيرا اصلاح طلبى هم به عنوان يك شأن پيامبرى در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهى از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعى اسلامى است. البته هر امر به معروف و نهى از منكرى لزوماً مصداق اصلاح اجتماعى نيست ولى هر اصلاح اجتماعى مصداق امر به معروف و نهى از منكر است. پس هر مسلمان آشناى به وظيفه از آن جهت كه خود را موظف به امر به معروف و نهى از منكر مى داند نسبت به اصلاح اجتماعى حساسيت خاصى دارد.)50
امام حسين(ع) كار خود را اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر مى داند. ايشان اصلاح اجتماعى و امر به معروف را يكى مى گيرد و در كنار هم مى آورد. دگرگونى نظام ستم بر چيدن دستگاه فسادگستر برگردان جامعه به سنت پيامبر(ص) و راه و روش مولا على(ع) و… را اصلاح مى داند و مصداقى از اصل بنيادين امر به معروف و نهى از منكر:
(انّى لم اخرج اَشِراً و لابَطِراً ولامفسِداً ولا ظالماً وانّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى اُمَّةِ جَدّى اُريدُ ان آمُرَ بالمعروف و أنهى عن المنكر
واَسيرُ بسيرةِ جدّى وأبى.)51
قيام من قيام فردى جاه طلب و كامجو و آشوبگر و مفسده انگيز و ستمگر نيست. من براى اصلاح امت جدم به پاخاسته ام. برآنم امر به معروف و نهى از منكر كنم و به سيره جد و پدرم رفتار كنم.
امام على(ع) مبارزه با فساد اموى و ياغى گريها ستمها پليدكاريهاى معاويه را امر به معروف و نهى از منكر قلمداد كرده است.
آن حضرت درگاه مهيا شدن براى درهم فرو كوفتن كانون فساد و تاراندن اهرمنان شام به استانداران خود نامه مى نگارد و از كارهاى ناشايست و ناهنجارآفرينيهاى معاويه و هم پيالگان و همراهان وى پرده بر مى دارد و مبارزه با آنها را از باب امر به معروف و نهى از منكر لازم مى شمارد.
به مخنف بن سليم مى نويسد:
(فاذا اتيت بكتابى هذا فاستخلف على عملك اوثق اصحابك فى نفسك واقبل الينا لعلّك تلقى هذا العدو المحلّ فتأمر بالمعروف و تنهى عن المنكر و تجامع الحق و تباين الباطل فانّه لاغناء بذلك ولابك عن اجر الجهاد وحسبنا اللّه ونعم الوكيل.)52
هرگاه نامه من به تو رسيد يكى از اصحاب مورد اعتماد خود را به جاى خود برگمار و به سوى ما بيا تا با اين دشمن بى پروا روبه روشوى به معروف فرمان دهى و از منكر بازدارى با حق گرايان باشى و از باطل گرايان دورى گزينى.
ما و تو هيچ كدام از پاداش جهاد بى نياز نيستيم. خدا ما را از هر كس ديگر بى نياز مى كند. او بهترين وكيل و سرپرست است.
بسيارى از اصحاب بزرگ پيامبر(ص) و امامان(ع) مبارزه خود را عليه حاكمان ستم تباهى آفرين سنت شكن تحريف گر وارونه گر احكام و آيينهاى اسلام امر به معروف و نهى از منكر دانسته اند و خود را از تلاش گران در راه بر پادارندگى اين اصل بلند و بنيادى.
ابوذر غفارى با حاكم وقت به خاطر ناهنجارآفرينيها بدعتها سنت شكنيهاى وى در مى افتد و به مبارزه بر مى خيزد. او اين خيزش و حركت و انتقاد را امر به نيكيها رواها زيباييها و سنت راستين پيامبر(ص) و بازداشتن از بديها زشتيها پليديها و نارواها و سنت شكنيها مى داند.
اين كه مورد خشم حاكم قرار مى گيرد و تبعيد مى شود انتقام از خود نمى داند كه انتقام از اين اصل بلند و بنيادين مى داند.53
مالك اشتر پس از آن كه بدن مبارك ابوذر را در ربذه غسل داد كفن پوشاند نماز گزارد دفن كرد در كنار قبر او ايستاد و گفت:
(اللّهم هذا ابوذر صاحب رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم عبدك و جاهد فيك ولم يبدّل ولكن رأى منكراً فغيّره بلسانه حتّى جفى ونفى وحرم ثمّ مات وحيداً غريباً. اللّهم فانتقم ممن حرمه ونفاه من حرم رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلم.)54
پروردگارا اين ابى ذر صحابى رسول خداست كه تو را عبادت كرده و براى خشنودى و رضاى تو به جهاد پرداخته و چيزى را دگرگون نساخته است. بلكه كار خلاف شرع را ديده و در برابر آن ايستاده و زبان به اعتراض گشوده است. بر او ستم روا داشتند تبعيدش كردند و او در غربت جان سپرد. پروردگارا! از كسانى كه ابوذر را از حرم رسول تو محروم ساختند و تبعيدش كردند انتقام بگير.
ابوذر عليه بيداد برخاست. او ناهنجاريها را بر نتافت و براى به هنجار درآوردن جامعه گام در راه اصلاح گرى و امر به معروف و نهى از منكرگذارد و جان خويش را در اين راه فدا كرد و به مقام والايى رسيد كه پيامبر از او خبر داده بود.55 حركت او را كه برابر معيار امر به معروف و نهى از منكر بود امام على(ع) تأييد كرد.55
مسلم بن عقيل سردار بزرگ جبهه حق و يار باوفاى خردمند امام حسين(ع) مبارزه با بنى اميه و فراخوانى مردم به
بيعت با امام حسين(ع) را امر به معروف و نهى از منكر قلمداد كرده است.56
امام موسى بن جعفر(ع) حسين بن على شهيد فخ را به عنوان امركننده به معروف و بازدارنده از منكر ستوده است.57
امر به معروف و نهى از منكر فريضه اى والا و به پادارنده ديگر فريضه هاست. بدون اجراى اين مهم و پياده شدن همه سويه آن ديگر فريضه ها پا نمى گيرند و بسيارى از امور مهم اجتماعى سامان نمى يابند و….
امام باقر(ع) مى فرمايد:
(انّ الامر بالمعروف و النّهى عن المنكر فريضةٌ عظيمه بها تقام الفرائض… انّ الامر بالمعروف والنهى عن المنكر سبيل الانبياء ومنهاج الصلحاء… وتأمن المذاهب وتحلّ المكاسب وتُـرُّد المظالم ويُعمر الارض وينتصف من الاعداء ويستقيم الامد.)58
امر به معروف و نهى از منكر فريضه بزرگى است كه ديگر فريضه ها به آن به پا مى شوند… همانا امر به معروف و نهى از منكر راه همه پيامبران است و شيوه همه صالحان راهها با آن امن مى گردند كسبها با آن حلال و مظالم با آن باز مى گردد و زمين به آن آباد مى شود. با آن مى شود از دشمن انتقام گرفت و كارها را استوار كرد.
حال اگر كسى تلاش ورزد اين اصل بنيادين در جامعه پياده شود و نسيم دل انگيز آن به همه زواياى جامعه وزانده شود بى گمان راه اصلاح گرى را پيش گرفته و مصلح واقعى و حقيقى اوست.
اگر مقوله اصلاح در فرهنگ اسلامى و برابر معيارهاى اسلامى به بوته بررسى گذاشته مى شود نبايد امر به معروف و نهى از منكر شرايط آن و ويژگيهاى انجام دهندگان آن از نظر دور داشته شود و كسانى اصلاح گر معرفى شوند كه كارشان برنامه شان هدفها و آرمانهايشان در مقياس امر به معروف و نهى از منكر كه اصلاح مصداقى از آن است نمى گنجد و برابر شرايط به اين مهم نمى پردازند و ويژگيهاى لازم را ندارند كه مصلح بايد صالح باشد.

پاورقيها:

1. (نهضتهاى اسلامى صدساله اخير) شهيد مطهرى20/ نشر عصر قم.
2. (سيرى در انديشه سياسى عرب) حميد عنايت86/; (نهضتهاى صدساله اخير)20/.
3. (فرهنگ بزرگ جامع نوين) سيّاح ج315/2 اسلاميّه تهران (المنجد) واژه محيى.
4. سوره (بقره) آيه 164; سوره (عنكبوت) آيه 63; سوره (حديد) آيه 17.
5. سوره (فصلت) آيه 39; سوره (يس) آيه 78.
6. سوره (انعام) آيه 122.
7. سوره (فجر) آيه 24.
8. سوره (بقره) آيه 255.
9. سوره (مائده) آيه 32.
10. سوره (انفال) آيه 24.
11. (غررالحكم) آمدى ج444/4 دانشگاه تهران; (نهج البلاغه) صبحى صالح كلمات قصار374.
12. (غررالحكم) ج436/4.
13. همان ج139/2.
14. همان ج240/2.
15. (ميزان الحكمه) ج267/9.
16. همان; (غررالحكم) ج108/2; ج394/4.
17.(ميزان الحكمه) ج553/2.
18. (غررالحكم) ج145/1.
19. همان ج206/4.
20. همان ج126/6.
21. همان151/.
22. (ميزان الحكمه) ج267/9.
23.همان.
24. (غررالحكم) ج293/1; ج143/2.
25. همان ج279/5; ج488/4.
26. همان ج73/2 563.
27. همان ج431/3.
28. همان ج363/4.
29. همان ج104/1.
30. (نهج البلاغه) خطبه 138.
31. (الحياة) حكيمى ها ج51/1 دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
32. (مجلّه حوزه) 37 ـ 165/38 مقاله نقش امام در احياى دين.
33. (نهج البلاغه) خطبه 182.
34. (نهضتهاى اسلامى در صدساله اخير)14/.
35. (غررالحكم) ج354/1.
36. همان ج402/4.
37. همان363/.
38. همان394/; ج258/5.
40. (مجموعه مقالات كنگره بين المللى امام خمينى و احياى تفكر دينى) ج324/1 ـ 325.
41. همان325/.
42. (مقتل) خوارزمى ج188/1; (كافى) ج58/8; (بحارالانوار) ج250/28 مؤسسه الوفاء بيروت.
43. (مجموعه مقالات كنگره امام خميني…) ج326/1.
44. سوره (انفال) آيه 24.
45. (بحارالانوار) ج328/40.
46. (نهج البلاغه) خطبه131.
47 . (سيماى كارگزاران اميرالمؤمنين) على اكبر ذاكرى ج1 / 252 انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم.
48. سوره (مائده) آيه 32.
49. (الحياة) ج280/4.
50. (نهضتهاى اسلامى در صدساله اخير) شهيد مطهرى8/.
51. (مقتل) خوارزمى ج188/1.
52. (شرح نهج البلاغه) ابن ابى الحديد ج182/3 ـ 183 دار احياء التراث العربى بيروت.
53. (الامر بالمعروف و النهى عن المنكر) حسين نورى همدانى41/ مكتب الاعلام والاسلاميه.
54. (فى ظلال نهج البلاغه) محمد جواد مغنيه ج264/2; (اختيار معرفة ا لرجال) شيخ طوسى66/ دانشكده الهيات مشهد.
55. (نهج البلاغه) خطبه 130.
56. (لهوف) سيد بن طاووس ترجمه عقيقى بخشايشى76/ اسوه قم.
57. (بحارالانوار) ج165/48.
58. (كافى) ج55/5.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاحات حسينى در پرتو كلام

اصلاحات حسينى در پرتو كلام

عبدالكريم پارسانيا

اصلاحات, اصلاح طلبى, مصلح و واژگانى از اين قبيل از رايج ترين اصطلاحات قرآنى است. اين كلمات و مشابه آن كه بارها در كلام وحى به كار گرفته شده (1) بيشتر در مقابل فساد و مفسد استعمال مى شود. از منظر كتاب آسمانى قرآن, انبيإ الهى به عنوان طلايه داران اصلاحات معرفى شده و آنان با تحمل رسالت سنگين نبوت, تمام هستى خود را در راه مبارزه با فسادهاى اخلاقى, اجتماعى, سياسى و فرهنگى به كار گرفته اند.
از آنجايى كه امام حسين(ع) از سويى به عنوان جانشين نبوت و گنجينه دار كلام وحى در تمام حركات و رفتار و گفتار به عنوان الگوى كاملى براى امت محسوب مى شود كه بايد آنان از رفتار آن امام(ع) سرمشق بگيرند, هم چنان كه خودش فرمود: ((فلكم فى اسوه;(2) قيام من سرمشق شماست.)) و از سويى نيز قيام جاويدان خويش را با شعار اصلاح طلبى و مبارزه با فسادهاى گوناگون عصر اعلام نموده و در تبيين حركت خويش مى فرمايد: ((انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى;(3) من براى اصلاح در ميان امت اسلام به پا خاسته ام)) و هم چنين آن حضرت در پايان سخنرانى معروف خويش در سرزمين منى اصلاح واقعى را در جامعه اسلامى خواستار شده و معناى روشنى از اصلاحات به دست داده و فرمود: ((اللهم انك تعلم انه لم يكن ما كان منا تنافسا فى سلطان و لا التماسا من فضول الحطام ولكن لنرى المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يإمن المظلومون من عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و احكامك;(4) خدايا! همانا تو مى دانى آن چه از ما سرزده (حركت و مبارزه) به عنوان رقابت در به دست آوردن قدرت سياسى و يا به دست آوردن ثروت و نعمت هاى دنيوى نبوده است, بلكه ما مى خواهيم اصول و ارزش هاى دين تو را در جامعه حاكم كرده و در شهرهاى تو اصلاحات نماييم براى بندگان ستم زده ات امنيت به وجود آورده و زمينه عمل به فرامين و احكام تو را فراهم نماييم.))
با توجه به نكات فوق در اين نوشتار سعى شده تا اهداف اصلاح طلبانه امام حسين(ع) در حماسه عاشورا براساس مبانى وحيانى آن بررسى و در حد گنجايش مقام به برخى از مقاصد قرآنى آن حضرت پرداخته شود. به اميد آن كه با پيروى از آن اسوه راستين اصلاحات بتوانيم به صلاح و مصلحت واقعى خويش در دنيا و آخرت دست يابيم.

O اولين گام اصلاحات

در مكتب امام حسين(ع) آغازين قدم هاى اصلاح با خودسازى مصلحان برداشته مى شود. اصلاح طلبان حسينى با الهام از پيام وحى, اولين گام هاى اصلاحى را در تربيت نفس خويش برداشته و اصلاح اخلاق و رفتار خويش را زيربناى اصلاحات حقيقى مى دانند. آنان اين پيام آسمانى رسولان الهى را سرلوحه حركات خويش قرار داده و هر صبح و شام آن را زمزمه مى كنند كه: ((ما اريد ان اخالفكم الى ما انهاكم عنه ان اريد الا الاصلاح ما استطعت;(5) من هرگز نمى خواهم چيزى را كه شما را از آن باز دارم خودم مرتكب شوم, كه رفتار و گفتارم با هم مخالف باشند, و تا حد توانايى مى خواهم به سوى اصلاح قدم بردارم)).
بنابراين اگر در مراحل نخست حركت هاى اصلاح طلبانه, مدعيان اصلاحات در انديشه پاكسازى وجود خود از آلودگى هاى دنيوى و انديشه هاى فسادانگيز نباشند چطور آنان خواهند توانست در سطح اجتماع كه از هر طرف عوامل شيطانى براى گسترش فساد و تباهى و بى بند و بارى تلاش مى كنند, قدم هاى مثبت بردارند, آيا كسانى كه در كشور وجود خود به سوى اصلاحات حركت نمى كنند مى توانند در پهناى اجتماع مديريت رشد و ترقى و مقابله با انحرافات را به عهده بگيرند. بلى هم چنان كه گفته اند:
ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه شود هستى بخش
از ديدگاه قرآن رهبران جنبش اصلاحات لازم است كه از پاكيزه ترين و خوش سابقه ترين انسان هاى اجتماع باشند آنان گذشته از اين كه در خودسازى و تهذيب نفس از افراد پيش قدم در جامعه هستند. در نزد افكار عمومى نيز بايد از نظر فضائل اخلاقى و مديريت اجتماعى به عنوان فردى مورد اعتماد به شمار آيند.
خداوند متعال از قول قوم صالح نقل مى كند كه: ((قالوا يا صالح قد كنت فينا مرجوا قبل هـذا;(6) اى صالح تو پيش از آن كه ادعاى نبوت خود را مطرح كنى در ميان ما فردى مورد اعتماد و مايه اميدوارى بودى)).
حضرت سيدالشهدا(ع) هنگامى كه نداى اصلاح در جامعه سرداد و مردم را براى مبارزه با انحرافات و تباهى در جامعه فراخواند از نظر دوست و دشمن فردى خود ساخته و مورد اعتماد و اطمينان بود تا جايى كه معاويه بن ابى سفيان به فرزندش يزيد گفته بود: ((حسين احب الناس الى الناس;(7) حسين بن على(ع) محبوب ترين چهره جامعه مسلمانان مى باشد)).
به هر حال اگر امام حسين(ع) از اصلاح و تغييرات اجتماعى و سياسى سخن مى گفت, در حالى بود كه در سيره عملى آن بزرگوار خودسازى, توجه به نماز, اخلاص, رضا, توكل به معبود يكتا, عرفان و معنويت, ايثار و صبر و استقامت جايگاه ويژه اى داشت.

O اهداف قيام عاشورا

حركت هاى اجتماعى كه براى اصلاح جامعه و دگرگون كردن اوضاع نابسامان آن صورت مى گيرد بايد براساس نقشه اى حساب شده و اهداف خاصى ـ كه در آن نيازهاى مردم و جامعه منظور شده باشد ـ طراحى و اعلام شود.
اين اهداف كه بازگو كننده انديشه ها و دغدغه هاى رهبران نهضت مى باشد لازم است به صورت شفاف و با زبان عموم مردم و به صورت گسترده در جامعه اعلام و به مردم تفهيم شود. چرا كه در غير اين صورت حركتى كور و ناموفق خواهد بود.
حضرت اباعبدالله(ع) اهداف متعالى قيام خود را در قالب پيام هاى مختلف ـ كه برگرفته از كلام وحى و سيره و سنت پيامبر اكرم(ص) بود ـ در فرصت هاى مناسب به صورت روشن و شفاف بارها اعلام كرده و بر آن پافشارى مى نمود.
در اين جا برخى از اين اهداف والا و حياتى را مى خوانيم:

1. برقرارى قسط و عدالت

از ديدگاه بلند حضرت حسين(ع) كسى لياقت و شايستگى زمامدارى بر مسلمانان را داراست كه رفتار و گفتار و حركاتش در جهت اجراى قانون حق و گسترش عدالت باشد. آن حضرت مى فرمايد: ((فلعمرى ما الامام الا العامل بالكتاب و القائم بالقسط, الدائن بدين الحق, الحابس نفسه على ذات الله;(8) به جان خودم سوگند! فردى شايستگى زمامدارى بر مسلمانان را ندارد مگر اين كه قانون خدا را محترم شمرده و به آن عمل كند, براى گسترش عدالت قيام كرده و متدين به دين حق باشد و جان خود را در راه خدا گرو بگذارد)).
حضرت سيدالشهدا(ع) اين مرام خود را به همه اعلان كرده و توسط دوستان و يارانش همه جا به آن اشاره مى كرد. حضرت مسلم بن عقيل سفير باكفايت آن گرامى در دارالاماره كوفه ضمن اشاره به فلسفه نهضت حضرت حسين(ع), خطاب به عبيدالله بن زياد در مورد احترام به قانون الهى و ايجاد عدل و داد در جامعه سخن گفته و فرمود: ((فإتينا لنإمر بالعدل و ندعوا الى حكم الكتاب;(9) آمده ايم[ تا مردم و حاكمان را] به سوى عدالت و قانون خدا دعوت كنيم)).
برقرارى عدالت اجتماعى و عملى كردن احكام خداوند همان چيزى است كه پيامبران الهى براى آن مبعوث شده اند و در قرآن كريم خداوند متعال بارها به آن تإكيد مى نمايد و مى فرمايد: ((ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم به عدالت قيام كنند.))(10)
از منظر بينش قرآنى در اصلاحات اجتماعى و سياسى يكى از مهم ترين انگيزه ها بايد همان گسترش عدالت باشد چرا كه اگر به اين موضوع حياتى بى توجهى شود و زورمداران, ثروتمندان و حكمرانان براى تكيه بر اريكه قدرت, نفع خود را در سلطه طلبى انحصارگرايى و از ميان بردن قسط و عدل ببينند, يقينا به گواهى تاريخ و تجربه و براساس سنت الهى جامعه را در آستانه بحران و فروپاشى قرار خواهند داد و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته كه در صورت رواج ظلم و ستم و بى عدالتى اركان چنين جامعه را متزلزل و نابود گرداند.
اگر اين هدف متعالى از منظر اصلاح طلبان ناديده انگاشته شود و منافع شخصى و گروهى بر ايجاد عدالت در ميان مردم ترجيح داده شود تدريجا روحيه نااميدى, نگرانى در ميان مردم اوج گرفته و با توسعه يافتن فسادهاى اقتصادى, سياسى و اجتماعى, منافع مردم از ميان رفته و قانون الهى فراموش خواهد شد. بدين جهت اصلاح طلبان راستين اين پيام آسمانى را ـ كه قيام اباعبدالله(ع) نيز در پرتو آن صورت گرفت ـ هميشه نصب العين خود قرار مى دهند كه: عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت طلبان را دوست دارد.(11)

2. بازگرداندن عزت مسلمانان

توجه به عزت و خودباورى در سيره حماسى امام حسين(ع) يكى ديگر از مقاصد متعالى آن حضرت است. از زمانى كه پيامبر گرامى اسلام رحلت كرده بود عزت مسلمانان ـ كه در پرتو اطاعت از رسول اكرم(ص) به وجود آمده بود ـ هر روز تضعيف شده و تدريجا از ميان آنان رخت بربسته بود تا آنجايى كه در زمان معاويه مردم به عنوان بردگانى حلقه به گوش, در زير فرمان حاكمان خودسر اموى به سر مى بردند. آنان بدون اين كه از خود حركتى نشان دهند و در مورد احقاق حقوقى كه اسلام برايشان به ارمغان آورده بود قدمى بردارند حق حيات خود را در اطاعت از زمامداران مستبد مى دانستند. امام حسين(ع) در خطبه آتشين و روشنگرانه خود در سرزمين منى به اين حقيقت تاريخى اشاره كرده و مى فرمايد: ((فالارض لهم شاغره و ايديهم فيها مبسوطه و الناس لهم خول لايدفعون يد لامس, فمن بين جبار عنيد و ذى سطوه على الضعفه شديد مطاع لايعرف المبدىء المعيد;(12) زمين در تسلط آنان (حاكمان بنى اميه) است و دستشان (براى هر تجاوز و جنايتى) از هر جهت باز است. مردم بردگان آنان به شمار مىآيند آن گونه كه هر دستى كه بر سرشان كوبيده شود قدرت دفاع ندارند. گروهى از اين جباران كينه توز بر بينوايان چيره گشته و گروهى ديگر نيز فرمانروايانى هستند كه نه خدا را مى شناسند و نه روز معاد را باور دارند.
آن حضرت براى جبران حقارت مسلمانان و بر گرداندن عزت واقعى به آنان قيام نمود و به عنوان الگو و اسوه عزتمندان حقيقى, نداى هيهات منا الذله را سر داده و به ملت هاى تحقير شده جهان, راه به دست آوردن عزت و افتخار را آموخت كه عزت حقيقى فقط در سايه توجه به خدا و در پرتو عمل به قانون الهى است و اين همان پيام آسمانى قرآن است كه ((فان العزه لله جميعا;(13) عزت و كرامت منحصرا براى خداست)).
انسان هاى وارسته كه هيچ گاه حقارت ها و حركت هاى ذلت آور افراد پست و فرومايه را نمى توانند تحمل كنند و ارزش هاى انسانى و كرامت خود را به هيچ قيمتى حاضر نمى شوند فدا كنند به پيام عزت بخش حسينى لبيك گفته و در قيام عاشورا شركت جستند. آنان اصلاح طلبان آزاده اى بودند كه از رواج گناه, نابود شدن ارزش هاى الهى, شايع شدن برخى عقايد و خيال هاى باطل و ناهنجارىهاى فراوان جامعه به ستوه آمده بودند و از تحقير و خدشه دار شدن كرامت مسلمانان رنج مى كشيدند و در دل هاى خود آرزوى رهبرى شايسته و لايق را انتظار مى كشيدند. حضرت سيدالشهدإ (ع) با يارى آن عده به ظاهر اندك, پيام عاشورايى خود را در بلنداى تاريخ منتشر كرده و بازگرداندن عزت و افتخار به مسلمانان را سرلوحه قيام خود قرار داد.

3. مبارزه با ستم و ستمگران

خداوند متعال در آيات متعددى از ارتباط با ستمگران و حكمرانان مستكبر نهى كرده و در مورد عواقب ذلت بار آن هشدار داده است. از جمله در سوره هود مى فرمايد: ((ولا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار وما لكم من دون الله من اوليإ ثم لا تنصرون; بر ستمگران اعتماد نكنيد[ و به آنان تمايل نداشته باشيد] كه اين عمل موجب مى شود آتش شما را فراگيرد و در آن حال, هيچ ولى و سرپرستى جز خدا نخواهيد داشت و يارى نخواهيد شد)).
اما گروهى بدون توجه به عواقب وخيم آن و على رغم هشدارهاى مكرر قرآن به اين عمل ننگين و ذلت آور مبادرت مى ورزند اين افراد فرومايه براى چند روز زندگى زودگذر دنيوى و به خاطر رفاه و آسايش چند روزه خود به طاغوت ها و ستمگران روى آورده و در مقابل ظلم و ستم آنان نه تنها از خود عكس العمل نشان نمى دهند بلكه با سكوت و گاهى لبخند رضايتآميز خود عملا در مقام تإييد زورگويان ستم پيشه برمىآيند. معمولا اين افراد كم مايه و پست همت براى كسب قدرت, سرمايه, رياست هاى ظاهرى, حفظ موقعيت و جايگاه خود به اين خوارى دنيا و آخرت تن مى دهند.
امام حسين(ع) براى مقابله با اين عده رفاه طلب به پا خاسته و يكى از علل قيام خود را مقابله با مستكبران و طاغوتيان شمرده و عالمان و خردمندان و عقلاى جامعه را از نزديك شدن و ارتباط با آنان برحذر مى دارد و از قول رسول خدا(ص) مى فرمايد: ((من رإى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثا لعهدالله مخالفا لسنه رسول الله يعمل فى عبادالله بالاثم والعدوان فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على الله إن يدخله مدخله;(14) هر كس ببيند زمامدار ستم پيشه اى به حقوق الهى و احكام دين بى اعتنايى كرده و حرام خدا را حلال مى شمارد, پيمان خدا را مى شكند و با روش رسول خدا(ص) مخالفت مى ورزد و با بندگان خدا براساس گناه رفتار كرده و دشمنى مى نمايد و با اين حال براى تغيير و اصلاح روش چنين حاكم ستمگرى در گفتار و كردار اقدام نكند خداوند متعال حق دارد كه او را به همان جايى برد كه آن فرمانرواى ستم پيشه را خواهد برد.
آن حضرت در ادامه سخنانش كه در مقابل لشكر حر بن يزيد رياحى ايراد مى كرد به ضرورت تغيير وضع موجود و اصلاحات اشاره كرده و فرمود: اى مردم! آگاه باشيد كه اين حاكمان ستمگر, به اطاعت شيطان تن داده و از بندگى خدا سر باز زده و فساد را ظاهر ساخته و رواج داده اند, حدود الهى و مجازات دينى را تعطيل كرده و بيت المال را به خود اختصاص داده اند, آنان حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كرده اند و من از هر كسى در اقدام به تغيير وضع موجود شايسته ترم.(15)

4. دفاع از حقوق محرومان

توجه به حقوق و زندگى طبقات پائين جامعه و رسيدگى به نيازمندان و فقرا از جمله مصاديق اصلاحات اجتماعى در ديدگاه وحيانى كلام الهى به شمار مىآيد. از منظر آيات قرآن يكى از مهم ترين وظايف حاكميت در جامعه اسلامى, تلاش براى رفع فقر و محروميت است. زيرا گسترش فقر و همسان نبودن مخارج زندگى با درآمدهاى آن, زمينه رستگارى و سعادت را از ميان برده و محرومان را در آستانه سقوط و فسادهاى مختلف قرار مى دهد. به همين جهت رسول گرامى اسلام فرمود: ((كاد الفقر إن يكون كفرا;(16) فقر و ندارى به كفر نزديكتر است.))
از ديدگاه فرهنگ قرآنى يكى از مهم ترين وظايف حاكمان در حكومت اسلامى تلاش براى رفع فقر و محروميت و از بين بردن زمينه ها و عوامل فقر است. از ميان رفتن خلاقيت ها و استعدادهاى درونى, اضطراب روح و ناآرامى وجدان انسانى, از دست رفتن موقعيت ها و فرصت هاى اجتماعى, رشد ارتباطات ناسالم ميان افراد, افسردگى, پرخاشگرى, افزايش جرم و جنايت و انواع ناهنجارىهاى شخصيتى, از جمله ره آورد محروميت و فقر در جامعه مى باشد. به اين جهت خداوند متعال رسيدگى به طبقات پايين جامعه را در ضمن آيات متعددى در رإس اصلاحات اجتماعى قلمداد نموده و در مورد يتيمان كه بخشى از محرومان جامعه را تشكيل مى دهند, مى فرمايد: ((ويسالونك عن اليتامى قل اصلاح لهم خير وان تخالطوهم فاخوانكم والله يعلم المفسد من المصلح;(17) از تو درباره يتيمان سوال مى كنند بگو اصلاح كار آنان بهتر است و اگر زندگى خود را با زندگى آنان بياميزيد آنها برادران شما هستند,[ شما با آنان همانند برادران و خواهران دينى رفتار كنيد] خداوند متعال البته كه مفسدان را از مصلحان باز مى شناسد)).
اساسا در بينش قرآنى محرومان و طبقات پايين جامعه بيشترين مشكلات را در حركت هاى مختلف سياسى و اجتماعى تحمل كرده و بار سنگين زحمات را به دوش مى كشند و آنانند كه بايد مورد تقدير و تكريم مسوولان جامعه قرار بگيرند و در مقابل, مرفهين و متمولان بى درد و كوردلان حوادث سخت و بحران هاى جامعه در حاشيه امن قرار داشته و در هنگام چيدن ميوه نهضت هاى اصلاحى خود را از همه پيش قدم تر مى پندارند.
خداوند متعال مى فرمايد: ((واذآ انزلت سوره ان آمنوا بالله وجاهدوا مع رسوله استاذنك اولوا الطول منهم;(18) هرگاه سوره اى نازل شود كه به ايمان به خدا و جهاد در راه دين دستور دهد ثروتمندان توانا از حضور تو تقاضا مى كنند كه ما را از جهاد معاف بدار)).
در سيره امام حسين(ع) نيز فقرزدايى و يارى به محرومان جايگاه ويژه اى دارد, آن گرامى اين شيوه قرآنى را در رفتار و گفتار خويش عملى ساخته و درسآموز ديگران در عرصه زندگى شد. احاديث و روايات فراوانى درباره آن حضرت وجود دارد كه حكايت از دستگيرى از ضعفاى جامعه و توجه خاص به طبقات محروم دارد. امام حسين(ع) حتى در روزهاى بحرانى زندگى خويش در سفر كربلا از اين خصلت انسانى خويش صرف نظر نكرد. يارى به يك خانواده نيازمند مسيحى, كمك به على بن طعان محاربى, و مصادره كاروان تجارتى حكومت و تقسيم آن بين نيازمندان از جمله اقدامات آن حضرت در راستاى فقرزدايى در جامعه مى باشد.
آن حضرت در سخنان كوبنده خويش به نخبگان و عقلاى جامعه و افراد صاحب نفوذ نهيب زده و به آنان در مورد كوتاهى در حق محرومان جامعه شديدا هشدار داده و فرمود: ((فاما حق الضعفإ فضيعتم و اما حقكم بزعمكم فطلبتم;(19) حق ضعيفان و بينوايان را پايمال نموده و آن چه را كه حق خودتان مى پنداشتيد مطالبه كرديد)).
در انديشه امام حسين(ع) بدترين صفات زمامداران و مسئولين جامعه بى مهرى به قشر محروم جامعه است هم چنان كه فرمود: بدترين صفات حاكمان, ترس از دشمنان, بى رحمى و قساوت در حق ضعيفان و محرومان و خوددارى از بخشش در هنگام عطا مى باشد.(20)
حضرت مهدى(ع) در مورد خصلت يتيم پرورى و فقيرنوازى حضرت اباعبدالله(ع) مى فرمايد: ((اى جد بزرگوار! تو بهار يتيمان, پناهگاه مردم, مايه سربلندى اسلام, كانون احكام الهى و هم پيمان بخشش و احسان بودى)).(21)

O آفات اصلاحات

در نهضت هاى اصلاحى گاهى افراد فرصت طلب و سودجو به بهانه اصلاح امور وارد جامعه شده و در دستگاه هاى مختلف رخنه كرده و شعارها و ادعاهاى عموم پسند مطرح مى كنند.
اگر چهره واقعى آنان افشا شود مردم به مفاسد فسادانگيز و نقشه هاى نفاقآميز آنان پى خواهند برد. خداوند متعال ضمن گوشزد كردن خطر اين گروه هاى فرصت طلب و موج سوار, مى فرمايد: ((واذا قيل لهم لا تفسدوا فى الارض قالوا انما نحن مصلحون الا انهم هم المفسدون ولـكن لا يشعرون;(22) هرگاه به اين عده گفته شود: در جامعه فساد نكنيد, مى گويند: همانا اصلاح طلب هستيم, آگاه باش آنان اهل فسادند ولى نمى فهمند.)) براى همين در كنار حركت هاى انقلابى اصلاح طلبانه, عده اى با آگاهى يا ناآگاهى به دنبال توطئه و فساد عليه اهل ايمان برمىآيند و كار باطل و افسادگرايانه خود را اصلاح طلبى مى نامند. اينان تلاش مى كنند قيام هاى الهى و كوشش هاى اهل حق را باطل جلوه داده و مقابله آن را حق خود بدانند.
اين دنياپرستان اهريمن صفت, مردم عادى را اغفال نموده و حقايق را واژگون جلوه مى دهند و در حقيقت آنان مهمترين موانع در راه اصلاحات راستين و خطرناكترين سد در مقابل اجراى فرامين الهى هستند. در نهضت عاشورا نيز اين قبيل افراد از اهل باطل سركوبى قيام حضرت اباعبدالله(ع) را به عنوان مبارزه با فساد و تباهى و هرج و مرج قلمداد كرده و حركت عاشورايى خود را در جهت فساد جامعه دانسته و با تبليغات وسيع خود مردم را بر عليه خاندان پيامبر(ص) شورانيده بودند. آرى يزيد خود را حق جلوه داده و از كتاب خدا براى حقانيت حكومت فاسد خويش دليل اقامه مى كرد او با توسل به آيه ((قل اللهم مالك الملك...))(23) نتيجه مى گرفت كه خداوند طبق اين آيه مرا عزيز كرده و حسين بن على(ع) را خوار نمود. پس من بهتر از او هستم.
هم چنين عوامل وى زمانى كه از دستگيرى امام حسين(ع) در مكه مإيوس شدند تهمت فساد و تبهكارى و اقدام بر عليه امنيت اجتماعى به حضرت سيدالشهدا(ع) زده و گفتند: آيا از خدا نمى ترسى كه از جماعت مسلمانان خارج شده و در ميان امت اسلام تفرقه ايجاد مى كنى؟(24) و ابن زياد همين سخن را در مواجهه با حضرت مسلم بن عقيل بر زبان آورد.(25)
آنان قيام معنوى امام حسين(ع) را به عنوان تفرقه و شكستن وحدت مسلمين ناميده و خود را انسان هاى مصلحت انديش مى پنداشتند كه در جهت صلاح جامعه قدم برمى دارند.

پى نوشت ها:

اين مقاله با همكارى مركز فرهنگ قرآن و معارف, توسط جناب حجه الاسلام عبدالكريم پارسانيا به رشته تحرير درآمده است.
1ـ از جمله به آيات انفال, 1, نسإ 153, شعرإ152, اعراف 156, اعراف 170, قصص 19 و...
2ـ تاريخ طبرى, ج4, ص304.
3ـ سخنان حسين بن على(ع), ص28.
4ـ تحف العقول, ص239.
5ـ هود, 88.
6ـ هود, 62.
7ـ تهذيب ابن عساكر, ج4, ص327.
8ـ ارشاد مفيد, ج2, ص39.
9ـ تاريخ طبرى, ج4, ص282.
10ـ حديد,25.
11ـ حجرات, 9.
12ـ تحف العقول, ص168.
13ـ نسإ, 139.
14ـ تاريخ طبرى, ج4, ص266.
15ـ همان.
16ـ الكافى, ج2, ص307.
17ـ بقره, 220.
18ـ توبه, 86.
19ـ تحف العقول, ص238.
20ـ العوالم, الامام الحسين(ع), ص62.
21ـ زيارت ناحيه مقدسه, ص40.
22ـ بقره, 11 و 12.
23ـ آل عمران, 26.
24ـ تاريخ طبرى, ج4, ص289.
25ـ ارشاد مفيد, ص196.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاح و انقلاب در آموزه های قرآنی

اصلاح و انقلاب در آموزه های قرآنی

سید مرتضی هزاوه ای *

تجربه دو پدیده انقلاب و اصلاحات در ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی موضوع قابل پژوهش از ابعاد مختلف است. این نوشتار در پی‏بررسی گونه‏شناسی مفهوم و کاربرد واژه اصلاح در قرآن کریم، روش‏ها و تاکتیک‏های اصلاح فرد و جامعه از منظر وحیانی، و نیز بررسی رابطه اصلاح و انقلاب است. از منظر قرآن کریم، اصلاح، شالوده حرکت سالم سازی فضای زیست آدمی است و در جریان اصلاحی پیامبران ریشه دارد. اصلاح با دو مفهوم آشتی دادن و رفع موانع و مفاسد، به طور مطلق در قرآن به کار رفته و کاربرد روش‏های متنوع فرهنگی و غیرفرهنگی، بسته به میزان، نوع و درجات فساد و مفسدین، برای رفع مفاسد و تبدیل نقاط ضعف و کاستی‏ها به نقاط قوت و کمال در ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی توصیه شده است و سرانجام این که اصلاح نه یک شیوه تحول در برابر انقلاب است، بلکه انقلاب یکی از روش‏های ایجاد اصلاح است.

مقدمه

در حوزه مباحث سیاسی دو مفهوم «انقلاب» و «اصلاح» به عنوان دو روش ایجاد تحول و دگرگونی معمولاً در برابر هم قرار می‏گیرند. اصلاحات به مفهوم ایجاد تغییرات تدریجی، جزء به جزء و مسالمت‏آمیز و از همه مهم‏تر ارادی و بر اساس برنامه ریزی است، حال آن که انقلاب به معنای تحولات پرشتاب، فراگیر، با روش‏های خشن و غالبا غیرقابل کنترل و پیش‏بینی است. تا پیش از جنگ سرد و فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم، اصلاح و اصلاح‏طلبی از سوی روشنفکران چپ گرا و انقلابی مفهوم مذموم و مترادف با سازشکاری به قصد پیش‏گیری از وقوع انقلاب تلقی می‏شد، امّا از آغاز دهه 1990 به این سو، همچنان که سوسیالیزم هم به عنوان یک نظریه و هم به عنوان روش اداره جامعه در عمل، در برابر فراگیری جهانی لیبرال دموکراسی و سایر عوامل داخلی دیگر، به حاشیه رانده شد، انقلاب و انقلابی‏گری نیز حتی از سوی انقلابیون پیشین بار معنایی منفی به خود گرفت.
از سوی دیگر و در عرصه داخلی، جامعه ایران در خلال دهه‏های پایانی قرن بیستم و در آستانه قرن بیست و یکم، هر دو مفهوم را در عرصه حیات اجتماعی و سیاسی خود تجربه کرده و می‏کند. انقلاب اسلامی ایران، گر چه با انقلابات سده‏های اخیر تفاوت‏هایی داشت، اما به هر حال یک حرکت پرشتاب و فراگیر و خارج از کنترل و پیش بینی کنشگران موافق و مخالف ـ اعم از داخلی و خارجی ـ بود که به سرنگونی رژیم سلطنتی در ایران و استقرار نظام جمهوری اسلامی انجامید وامروز با پشت‏سرگذاردن مراحل مختلف حیات خویش، رهبران آن به پروسه اصلاحات در راستای تثبیت آرمان‏ها، اهداف و ارزش‏های انقلابی و اسلامی نظر دارند. برخی معتقدند طرح مسأله اصلاحات در ایران، نشانه بازگشت و عدول از انقلاب است و جنبش اصلاحی امروز را در تقابل با انقلاب 57 تحلیل می‏کنند و از آن نوعی برداشت تجدید نظر طلبانه را اراده می‏کنند. برخی دیگر نیز اصولاً با تصوری غلط از انقلاب، اصلاحات را بر نمی‏تابند و آن را به معنای نفی ماهیت اسلامی انقلاب تفسیر می‏کنند. به نظر می‏رسد دست کم در مورد انقلاب اسلامی و جامعه مسلمان ایرانی، هر دو انگاره به خطا و غلط، اصلاحات و انقلاب را در تقابل با هم می‏انگارد.
در یک نگاه عمیق و برخاسته از منظر دینی، هر دو می‏توانند مکمل یکدیگر باشند. آموزه‏های قرآنی در این زمینه، به همسویی انقلاب و اصلاح نظر دارد. این مقاله در راستای نشان دادن این همسویی و عدم تقابل است و بر اثبات خواستگاه و همچنین جایگاه انقلاب و اصلاح در آموزه‏های قرآنی می‏پردازد. درک همسویی اصلاح و انقلاب از منظر قرآن کریم، به مثابه یک رویکرد نظری در این مقاله مطلوب بوده است و از سوی دیگر، می‏تواند به تحلیل واقعیات امروز جامعه ایران در عرصه عملی نیز کمک کند. بنابراین و براساس‏این رویکرد قرآنی به مقوله اصلاح و انقلاب بر خلاف باور همه کسانی که امروز اصلاح را در برابر انقلاب قرار می‏دهند، انقلاب بهمن 57 و اصلاحات آغاز شده در ایران از دهه هفتاد به بعد، به صورت رشته‏های محکمی به هم پیوند خورده‏اند. اشتباه بزرگ کسانی که جنبش اصلاحی ایران را با اصلاحات گورباچف در شوروی مقایسه می‏کنند، در عدم فهم دقیق و عمیق از ماهیت و ذات دو جنبش انقلابی و اصلاحی در ایران اسلامی نهفته است؛ به عبارت ساده‏تر، اینان نه انقلاب ایران را که انقلابی برخاسته از آموزه‏های دینی و قرآنی مردم است خوب شناخته‏اند، نه جنبش اصلاح‏طلبی ایرانیان را که بر رفع موانع حرکت انقلاب اسلامی تا رسیدن به آرمان‏های متعالی خویش تأکید دارد، به درستی درک کرده‏اند.

گونه‏شناسی مفهوم و کار برد واژه اصلاح در قرآن

«اصلاح» کلمه‏ای عربی و از ریشه «صلح» است و به دو معنا به کار می‏رود: یکی از ماده «صلح» و دیگری از ماده «صلاح» است. اصلاح از ماده صلح به معنای آشتی دادن، رفع اختلاف و دعوا و مشاجره بین دو فرد یا دو گروه است. برخی موارد استعمال اصلاح از مادّه صلح، در قرآن به شرح ذیل است:
و إن خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من أهله و حکما من أهلها إن یریدا إصلاحا یوفق اللّه‏ بینهما إنّ اللّه‏ کان علیما خبیرا؛1 [به هنگام اختلاف میان زن و شوهر] اگر از جدایی و شکاف و قهر میان آن دو هراس یافتید، داوری از سوی مرد و داوری از سوی زن به این مسأله اختلافی رسیدگی کنند و اگر واقعا اهل سازش و آشتی باشند، خداوند بین آنها سازش برقرار می‏کند.
و ان امرأة خافت من بعلها نشوزا أو إعراضا فلاجناح علیهما ان یصلحا بینهما صلحا و الصُّلح خیرٌو....2
این آیه در مورد ناخرسندی زن از شوهر در انجام تعهدات زناشویی است و در این مورد خداوند به صلح و آشتی میان آن دو توصیه می‏کند و می‏فرماید: آشتی بهتر است: «فاتقوا اللّه‏ و اصلحوا ذات بینکم و اطیعوا اللّه‏ و رسوله إن کنتم مؤمنین».3
در این آیه که ابتدای آن در مورد انفال است، به تقوای الهی و رفع اختلافات میان مسلمانان و مؤمنان تأکید شده و حتی آن را در ردیف اطاعت از خدا و رسول و نشان ایمان ذکر کرده است. اصولاً بر مبنای این آموزه قرآنی اصطلاح «اصلاح ذات البین» در فرهنگ اسلامی و در نصوص دینی و روایی، جایگاه خاص خود را به لحاظ اخلاق فردی و اجتماعی باز کرده است. حضرت علی علیه‏السلام به نقل از پیامبر اکرم آن را والاتر از یک سال نماز و روزه ذکر می‏کنند:
... و صلاح ذات بینکم فإنّی سمعت جدکما صلی‏الله‏علیه‏و‏آله یقول صلاح ذات البین أفضل من عامة الصلاة و الصیام.4
إنمّا المؤمنون إخوة فاصلحوا بین أخویکم و اتقواللّه‏ لعلّکم ترحمون.5
حوزه صلاح ذات البین و برقراری آشتی میان مؤمنان در این آیه مورد توجه قرار می‏گیرد و ضمن اعلام برادری مؤمنان بر رفع اختلاف میان آنان توصیه دارد و به نحوی آشتی میان مؤمنان را نیز ازاسباب لطف و رحمت الهی به آنان ذکر کرده است.
و إن طائفتان من المؤمنین اقتتلوا فاصلحوا بینهما فان بغت إحداهما علی الأخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی‏ء إلی أمر اللّه‏ فان فآءت فاصلحوا بینهما بالعدل و اقسطوا إنّ اللّه‏ یحب المقسطین؛6 هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به ستیزه برخاستند میان آنها آشتی برقرار کنید و در صورتی که یکی از این دو گروه بر ادامه ستیزه اصرار ورزد با آن پیکار کنید تا به حکم خدا (آشتی) گردن نهد و اگر چنین نمود میان آنان را آشتی دهید و به عدالت حکم نمایید.
و لاتجعلوا اللّه‏ عرضة لایمانکم ان تبروا و تتّقوا و تصلحوا بین الناس و اللّه‏ سمیع علیم.7
فمن خاف من موص جنفا او اثما فاصلح بینهم فلا إثم علیه إنّ اللّه‏ غفور رحیم.8
این دو آیه در باب وصیت است و به اصلاح میان کسانی که در تعدد آنان وصیتی می‏شود، ناظر است.
امّا استعمال دیگر اصلاح، از ماده صلاح است و عمدتا مورد بحث این مقاله است، یعنی صلاح در مقابل فساد که در فارسی معمولاً صلاح را به شایستگی ترجمه می‏کنند. بدین ترتیب عمل صالح یعنی عمل شایسته و صالح و صالحان یعنی افراد شایسته. با این توصیف، اصلاح در برابر افساد قرار می‏گیرد و به معنای انجام دادن کارشایسته یا بر طرف کردن فساد است و به کسی که در صدد است کار شایسته‏ای انجام دهد و فسادها و نقص‏ها و عیب‏ها را بر طرف کند، مصلح و کسی را که در صدد بر هم زدن کارها و ایجاد فساد در جامعه است، مفسد می‏نامند و تعبیر «مفسد فی الارض» نیز از همین مفهوم ناشی شده است. در فرهنگ لغات نیز اصلاح را به همین معنا آورده‏اند، یعنی «سامان دادن، بهینه ساختن و به نیکی و شایستگی در آوردن»9 و یا گفته‏اند: «الصلاح استقامة الحال و الإصلاح جعل الشی‏ء علی الاستقامة؛10 صلاح، درست بودن وضعیت چیزی است و اصلاح در وضعیت درست قرار دادن چیزی».
بنابراین اصلاح و فساد دو صفت متقابل و متضادند. مرحوم علامه طباطبایی می‏نویسد: «فإنّ الصلاح و الفساد شأنان متقابلان».11 شهید مطهری نیز می‏گوید:
افساد و اصلاح از زوج‏های متضاد قرآن است. زوج‏های متضاد، یعنی واژه‏های اعتقادی و اجتماعی که دو به دو در مقابل یکدیگر قرار می‏گیرند و به کمک یکدیگر نیز شناخته می‏شوند، از قبیل توحید و شرک، ایمان و کفر، هدایت و ضلالت، عدل و ظلم، خیر و شر، طاعت و معصیت، تقوا و فسوق، استکبار و استضعاف و... که یکی باید نفی شود تا دیگری جامه تحقق بپوشد، اصلاح و فساد از این قبیل است.12
تقابل این دو صفت در قرآن نیز به صراحت آمده است از جمله در آیات زیر:
أم نجعل الذین امنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الأرض؛13 آیا ما مؤمنان و شایستگان را در ردیف و همانند تبهکاران و ناشایستگان قرار می‏دهیم؟
واللّه‏ یعلم المفسد من المصلح؛14 خداوند فساد کننده را از اصلاح کننده باز می‏شناسد.
الذین یفسدون فی الأرض و لایصلحون؛15 آنان که در زمین فساد می‏کنند و اهل شایستگی و کار شایسته کردن نیستند.
این معنای از اصلاح مربوط به آشتی دادن میان دو فرد یا دو گروه از انسان‏ها نیست، کسی که می‏خواهد فسادی را بر طرف کند یا کار شایسته‏ای انجام دهد با فرد خاصی رو به رو نیست. پس این اصلاح ـ که از ماده صلاح است ـ دو مصداق دارد: یکی به معنای کار شایسته انجام دادن و دیگری به معنای بر طرف کردن فساد و تبهکاری یا جلوگیری ازبزهکاری است و هر دوی این مصداق در قرآن کریم به کار رفته است که نمونه‏هایی را ازاین دو می‏خوانیم:
إلاّ الذین تابوا و اصلحوا و بینوا فأولئک اتوب علیهم و أنا التواب الرحیم.16
إلاّ الذین تابوا و اصلحوا و اعتصموا بالله و اخلصوا دینهم للّه‏ فاولئک مع المؤمنین و سوف یؤت اللّه‏ المؤمنین اجرا عظیما.17
و الذان یأتینها منکم فأذوهما فإن تابا و أصلحا فأعرضو عنهما ان اللّه‏ کان توابا رحیما.18
و اصلح لی فی ذریتی.19
واصلح و لاتتبع سبیل المفسدین.20
و ان تصلحوا و تتقوا فان اللّه‏ کان غفورا رحیما.21
و کان فی المدینة تسعه رهط یفسدون فی الارض و لایصلحون.22
یصلح لکم أعمالکم و یغفرلکم ذنوبکم و من یطع اللّه‏ و رسوله فقد فاز فوزا عظیم.23
و الذین قتلوا فی سبیل اللّه‏ فلن یضلّ أعمالهم سیهدیهم و یصلح بالهم.24
فاستجبنا له و وهبنا له یحیی و أصلحنا له زوجه... .25
ان أرید إلاّ الإصلاح ما استطعت... .26
و لاتفسدوا فی الأرض بعد اصلاحها.27
أنا لانضیع أجرا المصلحین.28
و ما ترید أن تکون من المصلحین.29
یسئلونک عن الیتامی قل اصلاح لهم خیرٌ... .30
همچنان‏که ملاحظه می‏شود، در آیات مزبور گاه اصلاح به معنای انجام کار شایسته آمده است. مانند موارد 1،2،3،6،13،14،15 و گاه به معنای برطرف کردن فساد و تبهکاری و جلوگیری از بزهکاری است، مانند بقیه موارد.
از مجموع آیات قرآنی و آنچه گفته شد چنین بر می‏آید که گاه در قرآن، اصلاح و شایستگی به عمل نسبت داده شده (عمل صالح)، گاه معطوف به خود انسان‏هاست (صالحین و صالحات)، در مواردی نیز ناظر به روابط میان دو فرد است (اصلاح ذات البین)، گاه ناظر بر روابط خانوادگی و زناشویی است (حکمیت و داوری در رفع اختلاف میان زن و شوهر)، گاهی در مورد اصلاح فرد یعنی خودسازی و سازندگی درونی و مبارزه با هواهای نفسانی و خواسته‏های شیطانی درونی است ـ که آیات مربوط به تزکیه، توبه، تقوا... در این جهت قابل تحلیل است ـ و گاه در مورد محیط بزرگ‏تر زیست آدمی یعنی جامعه انسانی به کار رفته که مورد اصلی بحث و بررسی در این مقاله است.
نکته قابل توجه آن است که در نگرش قرآنی به صلاح و اصلاح و با توجه به مفهوم وسیع و تقابلی این واژه با کلمه افساد و فساد، هر گونه خروج از حالت سلامت و اعتدال، فساد تلقی و عامل آن مفسد نامیده می‏شود و تلاش برای رفع هر گونه فساد در هر حوزه‏ای، وظیفه واجب هر فرد و نظام اسلامی قلمداد می‏شود. بنابراین هر اندازه دامنه فساد وسیع می‏شود، دامنه اصلاح نیز وسیع‏تر می‏گردد. قرآن کریم با عبارت وسیع «فساد فی الارض» فساد را یک کلی مشکّک می‏داند که به تبع آن، اصلاح نیز چنین است.

استراتژی و شیوه‏های اصلاح در آموزه‏های قرآنی

براساس تعالیم آسمانی، آرمان والای انبیا و رسولان خداوند، برقراری جامعه‏ای سالم و عاری از مفاسد اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و در تعبیر قرآنی «حیاة طیّبه» است. در حیات طیبه و جامعه سالمِ قرآنی، منافع و مصالح ابنای بشر بدون آن که با یکدیگر در تضاد و تزاحم قرار گیرند، بر آورده خواهد شد، به شرط برقراری چنین زندگی سالمی ساختن انسان‏ها و اصلاح و تغییر ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه انسانی، و به عبارت دیگر سازندگی، در دو بُعد فردی و اجتماعی حیات انسان است. قرار گرفتن فرد و جامعه در مسیر الهی و طرح و برنامه تکامل خداوندی، محور اصلاحات در اندیشه وحیانی و از جمله قرآن کریم است. با دقت در آموزه‏های قرآن کریم به روشنی در می‏یابیم که در راه تحقق این هدف بلند و متعالی در زندگی انسان‏ها ـ که مقدمه حیات جاوید اخروی است ـ یک استراتژی مهم اساسی به نام دعوت وجود دارد و در راه پیگیری این استراتژی از سوی مصلحان حقیقی تاکتیک‏های متعددی نیز پیش بینی و توصیه شده است که اینک این استراتژی و تاکتیک را در خلال آیات قرآنی مرور می‏کنیم.
شاید رساترین و شفاف‏ترین آیه‏ای که در آن استراتژی بزرگ دعوتِ به خیر و اصلاح و تاکتیک‏های مهم آن بیان شده این آیه است: «أدع إلی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی أحسن...».31
از فعل امر «ادع» در این آیه به روشنی به دست می‏آید که اراده الهی بر فراخوانی عمومی انسان‏ها به راه خویش که همانا راه صلاح و خیر و عدل و رستگاری است، می‏باشد و پیامبر اسلام به عنوان مصلح بزرگ انسان‏ها موظف به انجام دادن این فراخوان گشته است. از این عبارت دانسته می‏شود که برای اصلاح فرد و جامعه، مصلحان موظف به حرکت به سوی جامعه و تلاش برای رفع موانع هدایتند و انتظار کشیدن برای آمدن انسان‏ها به سوی مصلحان و آن گاه آغاز مسؤولیت اصلاح‏گری در استراتژی اصلاحات قرآنی جایی ندارد؛ از این روست که پیامبر را «طبیبٌ دوّار بطبه» می‏نامند. پزشکی که بر بالین بیماران حاضر می‏شود و به معالجه آنان می‏پردازد و این امر یکی از نقاط بسیار مهم در موفقیت مصلحان اجتماعی است. کسانی که در لاک مباحث روشنفکری فرو رفته و با مردم بیگانه‏اند و هر گاه سخن ازمردم می‏گویند جز استفاده ابزاری از آنان هدف دیگری ندارند، به تعبیر قرآنی از صف مصلحان خارجند. به تعبیر زیبای قرآن، در موارد متعدد، مصلح حقیقی باید از مردم با مردم و برای مردم باشد، با آنان زندگی کند و دردهای آنان را احساس کند، برای خیر آنان تلاش نماید و از میان خود آنان برخاسته باشد.
هدف استراتژی بزرگ دعوت نیز در همین آیه و با تعبیر «سبیل ربک» بیان گردیده است، یعنی این که تمام تلاش‏های اصلاحی باید به هر چه نزدیک‏تر شدن انسان به خدا و الهی‏تر شدن جهت روابط میان افراد و ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی و سیاسی است تا در بستر فراهم آمده در جامعه سالم و به سامان، انسان الهی رشد کند و به هدف والای آفرینش دست یابد. از همین عبارت می‏توان این نکته را نیز استفاده کرد که جریان اصلاح‏طلبی و اصلاح طلبان در جامعه دینی در صورتی توفیق خواهد یافت که قصد و هدف خود را الهی کنند و کمک به رشد فضایل انسانی و الهی را در میان بندگان خدا وجه همت خویش قرار دهند و اصلاح‏طلبی با انگیزه‏های نفسانی و قدرت طلبانه مادی از مسیر اصلاحات قرآنی به دور است. قرآن کریم در این آیه پس از ذکر استراتژی «دعوت» به منظور اصلاح و طرح هدف و آرمان بزرگ آن یعنی «راه خدا»، به ذکر تاکتیک‏های لازم و ابزارهای تحقق آن هدف بلند اشاره می‏کند که به ترتیب عبارتند از: حکمت، موعظه حسن و جدال احسن. به نظر می‏رسد این سه ابزار که همگی فرهنگی و تبلیغی محسوب می‏شوند. در این دیدگاه قرآنی، مشکلات و موانع اصلاح فرد و جوامع انسانی، جهل یا غفلت انسان‏ها از مسیر درست کمال و رستگاری قلمداد شده است و از این رو جهل زدایی و غفلت زدایی از طریق به کارگیری استدلال و موعظه (به معنای وسیع قرآنی آن) و نیز تبادل اندیشه در فضای باز گفت‏وگو و مفاهمه (جدال احسن) مورد عنایت خداوند سبحان است. زندگی و آیین انبیای بزرگ و از جمله پیامبرگرامی اسلام تماما با استفاده از این ابزارهای فرهنگی و تبلیغی در مسیر هدایت انسان‏های گمراه و دور از حق و حقیقت شکل گرفته است. قرآن کریم نیز در مرحله نخست، عمده وظایف پیامبران را روشنگری و نصیحت و به عبارتی همان جهل زدایی و غفلت زدایی می‏داند و ویژگی پیامبران را در همین راستا تبیین می‏کند
«و ءانْ من أمة إلاّ خلا فیها نذیر»،32 «فبعث اللّه‏ النبیین مبشرین و منذرین»،33 «ما نرسل المرسلین إلاّ مبشرین و منذرین»،34 «لتنذر أم القری و من حولها».35
از سوی دیگر لازمه توفیق جریان اصلاحی در جامعه، نرمش و ملایمت مصلحان در برخورد با انسان‏هاست که عمدتا در برخوردهای فردی و هدایت افراد مورد تأکید قرآن است حتی در برخورد با طواغیتی چون فرعون خداوند به هنگام مأموریت دادن به موسی و هارون در برخورد با فرعون به آنان توصیه می‏کند که با فرعون به ملایمت سخن گویند، چه آن که برخوردی خشن و قهر آمیز در ابتدای کار در روند اصلاح مفاسد قطعا تأثیر منفی خواهد داشت: «إذهبا إلی فرعون إنّه طغی فقولا له قولاً لیّنا لعلّه یتذکر أو یخشی».36 اگر امید اصلاح دارید باید در ابتدا با ملایمت در رفع موانع فساد بکوشید و حتی به پیامبر می‏فرماید: آنچه باعث شده است مؤمنان گرد تو آیند و تو درهدایت انسان‏ها توفیق یابی، اخلاق نیک و ملایمت در رفتار بوده است: «و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضو ا من حولک».37
بنابر آنچه گفته شد، از دیدگاه قرآن کریم، اصل در هدایت و اصلاح مفاسد و رفع موانع کمال انسان‏ها، کاربرد روش‏های فرهنگی و روشنگرانه و تبلیغی در یک فرآیند تدریجی و همرا با صبر و حوصله و تحمل است. بنابر این اصل، به کارگیری روش‏های خشونت‏آمیز در برخورد با مفاسد در حوزه عمومی و خصوصی زندگی انسان‏ها مذموم و نکوهیده شمرده می‏شود؛ اما طبیعی است که دامنه فساد همیشه به یک اندازه نیست و حوزه عمل مفسدان نیز تنها به حوزه فردی و شخصی خود آنان محدود نمی‏شود. مفاسد کلان اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و مفسدان بزرگ و یا به تعبیر ساده «دانه درشت‏ها» با کاربرد روش‏های مسالمت آمیز و فرهنگی اصلاح نخواهد شد. این جاست که قرآن کریم در کنار آن اصل مهم، به برخوردهای عملی و حتی قهرآمیز در اصلاح مفاسد نیز توجه دارد. همیشه کار جامعه‏ای که گرفتار مفاسد است با اندرز و نصیحت و هشدار و روش‏های زبانی و حکمت و موعظه بسامان نمی‏شود، قطعا مواردی وجود دارد که تنها راه چاره و البته آخرین راه چاره برخوردهای عملی که ممکن است گاه خشونت‏آمیز باشد است. راز به کارگیری روش‏های برخورد عملی و قهرآمیز با مفاسد این است که افراد و گروه‏های مفسد در جامعه، به دلیل منافع نامشروع خویش، حاضر به دست برداشتن از اقدامات فساد انگیزه خود نیستند و مرتبا خود فساد را گسترش می‏دهند و علاوه بر خود، مسیر جامعه انسانی را دچار اختلال می‏کنند؛ این جا است که راه اصلاح جامعه منوط به حذف این موانع فساد با برخوردهای عملی و قهرآمیز می‏گردد بنابراین کاربرد شیوه اصلاح دیگری متناسب با وضعیت جدید ضروری است. آیات قرآن کریم به صراحت از ضرورت به کارگیری این روش در اصلاح مفاسد تأکید دارد. دستور به مقاتله با ائمه کفر (برخلاف کفّار که در هدایت آنها از روش فرهنگی و تبلیغی باید استفاده کرد) در همین راستا صادر شده است: «فقاتلوا أئمة الکفر إنّهم لاأیمان لهم».38 ائمه کفر برخلاف همه موازین و تعهدات انسانی و حقوقی به پایمال کردن مصالح عمومی جامعه پرداخته و جز به مطامع پست خویش، به چیز دیگری نمی‏اندیشند و قطعا در برخورد با چنین مفسدانی، تنها روش‏های خشونت‏آمیز مؤثر است و تا این موانع فساد از سرراه برداشته نشوند، امید به اصلاح افراد و جامعه سرابی بیش نیست. از این رو مأموریت مهم و خطیر همه پیامبران الهی درافتادن و مبارزه با طواغیت زمان خود بوده است و آیه «إذهب إلی فرعون إنّه طغی»39 نیز نوید این معنا است که اگر کسانی فکر می‏کنند با حفظ طواغیت و گردن کشان در رأس هرم اجتماعی و از طریق اصلاحات آرام و تدریجی می‏توانند کمکی به روند ساماندهی جوامع انسانی نمایند سخت در اشتباه‏اند و آب در هاون می‏کوبند، البته همچنان که پیش‏تر ذکر شد، در برخورد با چنین انسان‏هایی نیز ابتدا سعی در ارشاد و هدایت است.
امّا در صورتی که اینان به حرکت اصلاحی و از طریق روش‏های فرهنگی و تبلیغی پاسخ ندهند، تکلیف جامعه‏ای که آنان سعی در اخلال و به فساد کشیدن آن دارند چیست، آیا راه سعادت و هدایت دیگران به خاطر وجود این گونه جرثومه‏های فساد و تباهی، می‏بایست مسدود گردد، چون اینان بر جوامع سلطه دارند دیگر به فکر اصلاح جامعه انسانی نباید بود و باید منتظر ماند تا اینان دست از مفاسد خود بردارند؟! قطعا حرکت اصلاح جامعه به سبب افرادی معدود و سودجو، نمی‏بایست متوقف شود و اگراین افراد مانعند باید با آنان برخورد کرد و از همین جهت خداوند که درباره فرعون به موسی امر نمود تا او را هدایت کند، وقتی حرکت اصلاحی در جامعه را با وجود فرعون متوقف شده و مسدود می‏یابد، با یک حرکت خشن و فیزیکی فرعون را حذف می‏کند: «فاغرقناه و من معه جمیعا»40 و حتی جسد مرده او را نیز بر آب باقی می‏گذارد تا از سنت الهی برای آیندگان نیز اخبار کند: «لتکون لمن خلفک آیة».41
گذشته از طواغیت، افراد و گروه‏هایی نیز که به دعوت اصلاحی پاسخ مثبت ندهند و با آن از در ستیز و نبرد مسلحانه برخیزند به تعبیر قرآن از مفسدین هستند و با آنان نیز باید برخورد قاطع و عملی کرد تا جامعه انسان‏ها از لوث وجود آنان پاک گردد. دستور جهاد با کفار و منافقان که در صدد تخریب پایه‏های ایمانی و عقیدتی صحیح در جامعه‏اند و با حکومت دینی پیامبر درگیر می‏شوند، در همین راستا ارائه شده است: «یا أیها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم».42 در مراتبی پایین‏تر از مفسدان بزرگ، کسانی نیز که در جامعه با انجام دادن اعمال فسادانگیز به سلامت جامعه لطمه زده و با روش‏های فرهنگی نیز حاضر به دست برداشتن از کارهای زشت خود نیستند، در معرض برخوردهای عملی و خشن ـ البته قانونی ـ قرار می‏گیرند:
إنّما جزاء الذین یحاربون اللّه‏ و رسوله و یسعون فی الأرض فسادا ان یقتلوا أویصلبوا او تقطع أیدیهم و أرجلهم من خلاف.43
در این زمینه لازم است در برخورد با مفسدان و تبهکاران با قاطعیت کامل به اجرای حدود الهی وتعزیرات حکومتی بپردازد: «و لاتأخذکم بهما رأفة فی دین اللّه‏».44

رابطه انقلاب و اصلاح در قرآن

از منظر اصلاحات قرآنی، انقلاب یکی از شیوه‏های اصلاح محسوب می‏شود، برخلاف فرهنگ سیاسی امروز که انقلاب را در تقابل با اصلاحات می‏داند.
همان طور که در بخش پیشین گذشت، گاهی رفع موانع فساد از جامعه از طریق برخوردهای عملی و بعضا خشن صورت می‏گیرد و قرآن کریم نیز آن را در مواردی خاص توصیه و تجویز می‏کند؛ برای مثال، مبارزه قهرآمیز با ستمکاران و مستکبران توصیه شده است. دقت در دو آیه ذیل، این امر را به درستی بیان می‏کند:
مالکم لاتقاتلون فی سبیل اللّه‏ و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریة الظالم أهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا واجعل لنا من لدنک نصیرا.45
أذن للذین یقاتلون بأنّهم ظلموا و إنّ اللّه‏ علی نصرهم لقدیر.46
در آیه اوّل نه تنها مبارزه قهرآمیز با مستکبران توصیه و تجویز شده، بلکه کسانی که از این مبارزه روی بر می‏تابند باعبارت «مالکم...» توبیج و سرزنش شده‏اند. از این نکته استفاده می‏شود که وظیفه همه موحدان، مبارزه و بسیج امکانات مادی و معنوی در مقابله با ستمکاران و روند استکباری در جوامع انسانی در سطوح داخلی و بین المللی است.
در آیه دوم ضمن اجازه به مظلومان برای مبارزه با ستمکاران و ظالمان، بر پشتیبانی خداوند از این حرکت‏های قهرآمیز علیه ستم و بی‏عدالتی تأکید شده است.
بنابراین بر اساس آموزه‏های قرآنی به تلاش‏های دسته جمعی برای برانداختن بنای ستم و استکبار به مثابه ریشه‏های مفاسد اجتماعی و سیاسی توجه شده و به نوعی این حرکت‏های عدالت‏خواهانه و ضد فساد در طول اراده الهی مبنی بر حاکمیت حق و عدل و خیر در جهان ارزیابی شده است؛ به عبارت دیگر، آن جا که دست خداوند از آستین مردمی حقجو و مبارز در راه حذف موانع هدایت بیرون آید و دامنه این اصلاح‏طلبیِ عمیق و فساد زدایی به همه آحاد جامعه مظلوم و تحت ستم گسترش یابد و همگان در مسیر یک حرکت مردمی فراگیر و در راستای حذف موانع فساد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی قرار گیرند و با الهام از تعالیم آسمانی و در پیروی از رهبری الهی در جهت حاکمیت ارزش‏های انسانی و دین خدا به مبارزه‏ای قهرآمیز دست زنند، این حرکت مردمی «انقلاب» نام می‏گیرد و چون در راستای اصلاح مسیر غلط جامعه و تخریب ساختارهای غیرعادلانه آن و برقراری و بنای ساختارهای جدید و الهی صورت می‏گیرد، مورد عنایت و پشتیبانی خدا نیز قرار دارد.
در این‏باره عبارت زیبای «قاتلوهم یعذ بهم اللّه‏ بأیدیکم»،47 ترسیم کننده واقعی جایگاه انقلاب‏های الهی و اسلامی از منظر قرآن کریم است. خواری و خذلان مفسدان و تبهکاران را خداوند به خود نسبت می‏دهد، اما آن را از طریق مردمی پاکباز، انقلابی ممدوح و مطلوب می‏داند. این جاست که اگر انقلاب‏های اجتماعی و سیاسی در راه استقرار نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مطلوب خداوند در میان انسان‏ها تحقق یابد، دقیقا یکی از روش‏های اصلاح از منظر قرآن کریم شمرده می‏شود و به هیچ وجه در تقابل با اصلاحات قرار نخواهد گرفت. بنابراین عبارت انقلاب اصلاحی یا «اصلاح انقلابی» هر دو در فرهنگ قرآنی و آموزه‏های دینی ـ اسلامی جایگاه خاصی پیدا می‏کند. در همین راستا تمامی حرکت‏های دفاعی، جهادی، آزادی‏خواهانه، استقلال طلبانه و انقلابی از مصادیق اصلاحات قرآنی بر شمرده می‏شوند و اگر در تاریخ تشیع و اسلام عزیز حرکت‏های خونباری چون حادثه عظیم عاشورا ـ از زبان امام حسین علیه‏السلام ـ حرکتی اصلاح طلبانه در امت اسلامی معرفی می‏شود: «انّی لم أخرج أشرا ولابطرا و لاظالما و لکن خرجت لطلب الإصلاح فی أمة جدی»48 و یا آن جا که قرآن جریان بزرگ بعثت انبیا را یک جریان اصلاحی می‏نامد: «إن أرید إلاّ الإصلاح ما استطعت»49 و یا قرآن شرط در امان ماندن یک جامعه از عذاب الهی را مصلح و اصلاح طلب بودن مردم آن جامعه می‏داند: «و ماکان ربّک لیهلک القری بظلم و أهلها مصلحون»50 و یا در تعبیرهای زیبای پیامبر می‏خوانیم که خروج اسلام و امت اسلامی از حالت غربت به یک اصلاح محتاج است: «لایصلح آخر هذه الأمة إلاّ بما صلح به أوّلها»51 «و بدأ الاسلام غریبا و سیعود غریبا و طوبی للغربا الذین یصلحون ما أفسد الناس بعدی من سنتی»52 و یا آن جا که علی بن ابی‏طالب تمام تلاش‏های خود را در راستای اصلاحات عمیق و اساسی در جامعه انسانی خلاصه می‏کند: «اللهم إنّک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منامنافسة فی سلطان و لاالتماس شی‏ء من فصول الحطام و لکن لنردّ المعالم من دینک و نظهر الإصلاح فی بلادک فیامن المظلومون من عبادک و تقام المعطلة من حدودک»53 و... همه و همه بیانگر دیدگاه عمیق قرآن کریم در مبحث اصلاح اجتماعی و سیاسی در جامعه است.
امروز در ایران انقلابی نیز مفهوم اصلاحات نمی‏تواند و نبایست خارج از معنا و مفهوم اسلامی و انقلابی و قرآنی آن دنبال شود. مرز بندی دقیقی که رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیة‏اللّه‏ خامنه‏ای از اصلاحات اسلامی و انقلابی و اصلاحات امریکایی ارائه کرده‏اند، در همین راستا قابل تحلیل است. ایشان در این باره گفته‏اند:
اگر چه در اصلاحات سیاسی دنیا انقلاب را در مقابل اصلاح قرار می‏دهند، امّا من با آن اصطلاح نمی‏خواهم حرف بزنم. من اصلاح با اصطلاح اسلامی را مطرح می‏کنم. خود انقلاب بزرگ‏ترین اصلاح است، تداوم اصلاحات در ذات و هویت انقلاب نهفته است... انقلاب که بدون اصلاح امکان ندارد... از اوّل انقلاب همه آرزو داشتند که اصلاحات به وجود بیاید...54
از آنچه در این قسمت با استعانت از آیات قرآن کریم آورده شد استفاده می‏شود که قرآن کریم روش‏های اصلاحی را متنوع و گسترده می‏داند و کار اصلاحی را با استفاده از ابزارهای دوگانه فرهنگی و قهرآمیز به تناسب حوزه فساد، میزان فساد و طبقه مفسدان و آثار و نتایج فساد و با نظر گرفتن زمینه‏های فساد، توصیه و تجویز می‏کند و در این راستا انقلاب در جای خود بهترین شیوه اصلاح جامعه محسوب می‏شود؛ آن‏جا که روش‏های اصلاح فرهنگی مؤثر واقع نشود و همه راه‏ها برروی روش‏های مسالمت جویانه اصلاحی بسته و مسدود باشد.

پی‏نوشت‏ها

1 عضو هیأت علمی دانشگاه بوعلی سینا و دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه امام صادق علیه‏السلام .
1. نساء (4) آیه 35.
2. همان، آیه 128.
3. انفال (8) آیه 1.
4. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، (تهران: بی‏ناشر، 1392) نامه 47، ص 977.
5. حجرات (49) آیه10.
6. همان آیه9.
7. بقره (2) آیه224.
8. همان 182.
9. راغب اصفهانی، مفردات، ماده صلح.
10.محمدبن‏حسن‏طوسی،تفسیرتبیان،ج1،ص75.
11.محمدحسین‏طباطبایی،المیزان،ج10،ص112.
12. مرتضی مطهری، نهضت‏های اسلامی در صد ساله اخیر، ص 6.
13. ص (38) آیه 28.
14. بقره (2) آیه220.
15. شعراء (26) آیه152.
16. بقره (2) آیه160.
17. نساء (4) آیه 146.
18. همان آیه 16.
19. احقاف (46) آیه 15.
20. اعراف (7) آیه 142.
21. نساء (4) آیه129.
22. نمل (27) آیه48.
23. احزاب (33) آیه71.
24. محمد(47) آیه4 و 5.
25. انبیاء (21) آیه90.
26. هود (11) آیه88.
27. اعراف (7) آیه 56 و 85.
28. همان آیه170.
29. قصص (28) آیه19.
30. بقره (2) آیه 220.
31. نحل (16) آیه125.
32. فاطر (35) آیه24.
33. بقره (2) آیه213.
34. کهف (18) آیه56.
35. انعام (6) آیه92.
36. طه (20) آیه43 ـ 44.
37. آل عمران (3) آیه159.
38. توبه (9) آیه12.
39. طه (20) آیه24.
40. اسراء (17) آیه103.
41. یونس (10) آیه92.
42. توبه (9) آیه73؛ تحریم (66) آیه91.
43. مائده (5) آیه33.
44. نور (24) آیه2.
45. نساء (4) آیه75.
46. حج (22) آیه39.
47. توبه (9) آیه14.
48. خوارزمی، مقتل، تهران: اسلامیه، ص 161.
49. هود (11) آیه88.
50. همان، 117.
51. به نقل از: علی اصغر حلبی، تاریخ نهضت‏های دینی سیاسی معاصر، (تهران: بهبهانی) ص 1 ـ 2.
52. همان.
53. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام خطبه 131، ص 406 ـ 407.
54. تاسوعای حسینی، 1421، 26 فروردین 1379.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بازگشت به قرآن (1)

بازگشت به قرآن (1)

جمعي از خواهران دارالقرآن امام حسین(ع)
قرآن و رنسانس اسلامي

مقاله ي «قرآن و رنسانس اسلامي» شماره اول از سلسله مقالات «بازگشت به قرآن» مي باشد كه در هر شماره به موضوعي در اين زمينه مي پردازيم.

چكيده

تاريخ تفسير قرآن در يك قرن اخير با نهضت هاي اجتماعي به ويژه نهضت هاي اصلاح ديني كه چون رستخيز فكري سراسر اقاليم اسلامي را درنورديده؛ درهم تنيده شده، به طوري كه بدون توجه و ارجاع به نهضت هاي اصلاحي نمي توان تفسير را در چارچوب تاريخي اش ملاحظه كرد.
نهضت هاي اصلاح گرايانه ي ديني كما بيش از يك قرن پيش در شرق اسلامي آغاز گشته و از سرزميني تا سرزمين ديگر در عين تشابه، تفاوت هايي در اصول داشته است يعني علاوه بر داشتن علل مشترك، در هر منطقه آثار و سير و آغاز و تداوم متنوعي داشته است و يكپارچه و يكباره و منسجم با انگاره هاي ثابت و واحد نبوده است.
خصوصيت اصلي رنسانسي كه به صورت هاي مختلف و با مضمون واحد يا مشابه در سراسر عالم اسلام سر بر آورده، اين بوده است كه اسلام را نه يك عقيده مهجور و ايمان قلبي، بلكه يك نظام كامل عيار ديني و دنيوي و اخلاقي و سياسي و عبادي و اجتماعي مي ديده اند يعني يك فرهنگ بالنده نه يك دين راكد كه درحاشيه اجتماع به راه خود برود، و محور اساسي اين تفكر، قرآن كريم بوده است.
عامل ديگر انديشه ي اصلاح در نزد شخصيت هايي چون سيدجمال تا محمدعبده وسيدقطب تاعلاّمه اقبال، و آية الله طالقاني، تا شهيد مطهري و شهيد صدر و درخشانترين خورشيد آنان حضرت امام خميني1، اعتقاد به باز بودن باب اجتهاد بوده است.

واژگان كليدي: رنسانس اسلامي _ نهضتهاي اصلاحي _ سيره ي سلف صالح _ اجتهاد‍

در شرايطي كه جوامع اسلامي به دلايل تاريخي، فرهنگي، سياسي و ... در حال انحطاط بودند و در همان حال در معرض هجوم تمدن جديد غربي به سر مي بردند، دو جريان متفاوت به وجود آمد:
1. جريان متجددان غربگرا كه علي رغم طيف هاي وسيع داخلي همگي خواهان پيروي از تمدن و الگوهاي غربي شده و در پي اصلاحات و نوسازي هاي صوري در جهت غربي سازي باورها، گرايش ها و نهادها بودند.
2. جريان احياي تفكر ديني يا اصلاح طلبي ديني كه خواستار تغييرات و رفع موانع توسعه و عوامل انحطاط از موضع دين بودند.
جريان دوم در روند تاريخي خود، دو شاخه ي كاملاً متمايز پيدا كرد كه در ذيل به بررسي آن ها مي-پردازيم:

الف. جهت گيري هاي نوخواهانه و راديكال؛

اين جنبش با حركت «سيد جمال الدين اسدآبادي» در قرن 13 µ . ق (19 م) آغاز گرديد. وي در صدد احياي دين و خواهان تجديد حيات اسلام و بيداري مسلمين بود. او باور داشت كه مسلمانان به واسطه ي آن عقايدي كه از نياكان خود فراگرفته اند و به وسيله ي چيزهايي كه در ذهن آنان از احكام اسلامي رسوخ كرده فقط به كمي تنبّه و بيداري نياز دارند تا نهضت مهمّي را شروع كرده و آن چه را كه از دست داده اند دوباره به دست بياورند تا در نزد خداوند به مقام پسنديده و شايسته برسند. او با بر پايي يك نهضت فكري _ سياسي اسلامي راه حلّ را در بازگشت به قواعد اصلي دين به كمك عقل و اجراي دقيق احكام آن و وحدت و انسجام جامعه و مسلمانان با معرفت ديني، قسط و عدالت واخلاق فاضله مي دانست-ومي گفت:
«تنها راه علاج بيماري ملت هاي اسلامي آن است كه مانند گذشته نخست به قواعد اصلي دين خويش برگردند و احكام آن را دقيقاً اجرا كنند و با موعظه هايي كه براي پاك ساختن دل ها و مهذّب نمودن اخلاق و روشن كردن آتش غيرت و متحدالقول ساختن و بيدار كردن ارواح آنان براي به دست آوردن شرف و افتخار گذشته ي خويش مؤثر است، مردم را به سوي حقايق آن دين هدايت و ارشاد نمايند. ([1]) بازگشت به اسلام نخستين از نظر سيد به معني بازگشت به قرآن و سيره ي سلف صالح است سيد در بازگشت به اسلام تنها بازگشت به قرآن را مطرح نكرده است. زيرا او به خوبي مي دانست كه خود قرآن رجوع به سنت را لازم شمرده به علاوه او به خطرات حسبنا كتاب الله كه در هر عصر به شكلي بهانه ي مسخ اسلام شده است, كاملاً پي برده بود.» ([2])
اسد آبادي با توجه به نقش و جايگاه بلندي كه براي دين، عقل، علم، اخلاق، عدالت و امامت و رهبري در ميان جامعه و امّت قائل بود، نخبگان جامعه از علماي دين و متفكران و معلمان علوم عقلي و معارف و ... را در رأس نيروهاي اجتماعي طرفدار تغييرات و تحولات اجتماعي و سياسي سازنده قرار داد، اما قائل بود بيشترين نقش و تأثير در جامعه ي اسلامي اعم از _ شيعه و سني _ توسط علما و رهبران ديني ايجاد مي-گردد، بنابراين امر اصلاح را مؤكول به اصلاح روحانيون و رؤساي دين مي دانست.([3])
وي يكي از مهم ترين عامل انحطاط و عقب ماندگي مسلمين را ركود و جمود فكري و فرهنگي و بي-اعتنايي عوام و خواص مسلمين به عقل و اجتهاد مي دانست و پرداختن به علوم جديد و عدم پيشرفت هاي علمي، صنعتي و تكنولوژيك را علت عقب ماندگي جامعه و حذف دين از صحنه سياسي و اجتماعي و زمينه-ساز ظهور سكولاريسم و گرايش هاي فكري مبتني بر آن و نيز سلطه ي استبداد و استعمار بر فرهنگ، اقتصاد و سياست جوامع اسلامي مي خواند.([4]) سيد جمال همواره شعار بازگشت به قرآن و حاكميت قرآن بر افكار، دل ها و روابط و مناسبات اجتماعي را مطرح كرده و مي گفت:
«آري مادامي كه قرآن ميان مسلمانان قرائت مي شود و رهبر واقعي آن هاست و آن كتاب آسماني در همه ي امور زندگي مادي و معنوي راهنماي مسلمانان مي باشد و از موجوديت آن ها حمايت و از جوامع اسلامي دفاع مي كند و متجاوزين به حقوق مسلمين را منكوب مي سازد و از هر جهت راه و رسم پيشرفت و ترقي را به آنان نشان مي دهد، بقا و جاودانگي مسلمانان قطعي مي باشد. زيرا ما يقين داريم مسلمين با استفاده از تعاليم زنده و جاندار قرآن به مقام و موقعيت اوليه خويش دست خواهند يافت و با استفاده از زمان همه ي آن چه را كه از دست داده اند دوباره به دست خواهند آورد و در فنون رزم و مقابله با دشمن و دفاع از حقوق خويش بر ديگران سبقت خواهند گرفت تا موجوديت و استقلال خويش را بهتر حفظ كنند، ذلت و سرافكندگي را از خود، فنا و نابودي را از ملتشان دور سازند، چون همه ي كارها برگشتشان به خداوند توانا و يكتاست...» ([5])
او بارها تأكيد كرد كه دين اسلام مسلمانان را به علم، جامعه و تمدن فرا مي خواند و پيروانش را وادار به كسب فضايل و توسعه ي معارف مي نمايد و آنان را به عالي ترين مرتبه ي تمدن و اجتماع مي رساند.
اهميت و ضرورت اجتهاد علما و متفكران جامعه ي اسلامي و نوآوري هاي آنان اقتضا مي كرد كه سيد جمال نقد و انتقاد علمي را به دور از هر گونه تعصب، تقليد و تبليغ مطرح نموده و از علما و متفكران شيعه و سني جهان اسلام بخواهد كه با گشودن اين راه و باز نمودن باب اجتهاد و انطباق مسايل با علوم عصر و نيازهاي هر دوره به حلّ معضلات اساسي فكري و اجتماعي مسلمانان ورفع نارسايي ها و نابساماني هاي داخلي و مسأله ي عقب ماندگي، به ويژه با توجه به هجوم استعمار غربي و ورود تفكرجديدوسياست و اقتصاد سرمايه داري غربي و خلاصه مسأله ي غرب، پرداخته و به وظايف خويش عمل نموده و مسؤوليت سنگين حفظ و صيانت حوزه ي دين و بقاي امت اسلام را به نحو احسن به انجام رسانند.([6])
بنابر آن چه گذشت آرمان اصلاحي سيد و جامعه ي ايده آلش در جامعه اي اسلامي خلاصه مي شود كه وحدت بر سراسر آن حاكم باشد، اختلاف نژادي، زباني، منطقه اي و فرقه اي بر اخوت اسلامي آن ها فايق نگردد و وحدت معنوي و فرهنگي و ايدئولوژيكي آن ها را آسيب نرساند. مردم مسلمان مردمي باشند آگاه و عالم و واقف به زمان و آشنا به فنون و صنعت عصر و آزاد از هر گونه قيد استعمار و استبداد، تمدن غربي را با روح اسلامي و نه با روح غربي اقتباس نمايند؛ اسلام حاكم همان اسلام نخستين باشد بدون پيرايه ها و ساز و برگ ها كه بعدها در طول تاريخ به آن وابسته شده است، روح مجاهدگري به مسلمانان باز گردد، احساس عزّت و شرافت نمايند و زير بار ظلم و استبداد و استعمار نروند.([7])
پس از سيد جمال، دومين شخصيتي كه نامش به عنوان مصلح در جهان تسنن، بالخصوص در جامعه ي عرب، برده مي شود «شيخ محمد عبده» «شاگرد و مريد سيد جمال» مي باشد. «عبده» همان دردهايي را احساس مي كرد كه سيد جمال تشخيص داده بود؛ اما چيزي كه «عبده» را از «سيد جمال» متمايز مي-ساخت، توجه خاص وي به بحران انديشه ي مذهبي مسلمانان در اثر برخورد با تمدن غربي و مقتضيات جديد جهان اسلام بود، كه مسلمانان در اثر ركود چند صد ساله آمادگي درستي براي مقابله با اين بحران را نداشتند. «عبده» پس از جدا شدن از «سيد جمال» و بازگشت به مصر در جستجوي راه حلي بود كه از يك طرف در اثر جمود فكري و قشري مآبي برخي علماي ديني، اسلام مانع پيشرفت و تكامل جامعه ي مصري تلقي نشود و از طرف ديگر به نام انطباق اسلام با علم، افراط كاري صورت نگيرد، اصول و مقررات اسلامي با ذوق ها و سليقه هاي باب روز تطبيق داده نشود. بنابراين عبده مسايلي را مطرح كرد كه سيد جمال طرح نكرده بود، از قبيل فقه مقارن از مذاهب چهارگانه، دخالت دادن مباني فلسفي حقوق در اجتهاد، ايجاد نظام حقوقي جديد در فقه كه پاسخگوي مسايل روز باشد و تمايز قايل شدن ميان عبادات و معاملات.([8])
حميد عنايت نتايج حركت سيد جمال را با عبده مورد مقايسه قرار داده و مي نويسد:
«نتايج زندگي و كار سيد جمال و عبده از حيث تأثيري كه اين دو بر تاريخ بيداري مسلمانان داشته اند از يكديگر بسيار متفاوت بوده است. سيد جمال بيشتر مرد پيكار و سخت كوشي بود و عبده مرد انديشه و ميانه رو. سيد جمال آزادي سياسي مسلمانان را تنها راه تحرك فكري آنان مي دانست و عبده بيشتر پرواي تربيت اخلاقي و ديني مسلمانان را داشت. سيد جمال دامنه ي كوشش هاي خود را كم و بيش در سراسر جهان اسلامي گسترد و عبده بيشتر در اصلاح احوال مصريان كوشيد.»([9])
با اين حال آنچه حائز اهميت مي باشد، اين است كه «عبده» نيز چون «سيد جمال» در پي آن بود كه ثابت كند اسلام توانايي دارد كه به صورت يك مكتب و يك ايدئولوژيك راهنما و تكيه گاه انديشه ي جامعه ي اسلامي قرار گيرد و آن ها را به عزت دنيايي و سعادت اخروي برساند.
سومين قهرمان اصلاح در جهان سني عرب، شيخ عبدالرحمان كواكبي است. وي مانند سيد جمال آگاهي سياسي را براي مسلمانان واجب مي شمرد و معتقد بود:
«رژيم سياسي كه مثلاً مشروطه باشد يا چيز ديگر به تنهايي قادر نيست كه جلو استبداد را بگيرد بلكه آن چه مي تواند جلو استبداد را بگيرد شعور و آگاهي سياسي و اجتماعي مردم و نظارت آن ها بر كار حاكم است.»
وي به همسبتگي دين و سياست سخت پاي بند بود و مخصوصاً دين اسلام را يك دين سياسي دانسته و معتقد بود كه توحيد اسلام اگر درست فهميده شود و مردم مفهوم حقيقي كلمه ي توحيد يعني «لااله الا الله» را درك كنند به استوارترين سنگرهاي ضد استبدادي دست مي يابند.([10])

سرانجام انديشه ي اصلاح در جهان عرب (بينادگرايي وهابي)

بعد از كواكبي افراد ديگري در مصر و سوريه و الجزاير و تونس و مغرب پديد آمده اند كه داعيه اصلاح داشته و خود را ادامه دهنده ي راه سيد جمال و عبده به شمار آورده اند، ليكن هيچ كدام آن ها آن اهميت را نيافته اند كه در رديف سه قهرمان سابق الذكر درآيند، بلكه شماري از آنان در اثر برخي انحرافات، به جاي آن كه اصلاح كنند، افساد كرده اند و به جاي آن كه مصلح باشند، مفسد به شمار مي روند. از جمله اين افراد سيد محمد رشيدرضا مي باشد، وي بيش از هر كس ديگر سنگ اصلاح به سينه مي زد و خود را ادامه دهنده ي راه اين دو مي دانست در حالي كه بيشتر تحت تأثير انديشه هاي ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب قرار گرفت و بيش از آن كه مبلغ اصلاح باشد مبلغ وهابيگري شد. اظهار نظرهاي مغرضانه اش خصوصاً در مورد شيعه نشان مي دهد كه شايستگي اصلاح طلبي را نداشته است.
جنبش وهابيگري كه با انگيزه هاي سياسي و وابستگي به استعمار انگليس به رهبري محمد بن عبدالوهاب در قرن 18م از سرزمين نجد برخاست چنان كه پيروانش مدعي بودند به هدف بازگرداندن اسلام به خلوص آغازين خود و پيكار با بدعت در دين ظهور نمود. محمدبن عبدالوهاب عقايد مسلمانان زمان خود را يكسره بدعت و شرك و كفر شمرد و با نقل آيات قرآن و احاديث نبوي درباره ي اصول توحيد و منع كارهايي چون «بركت جستن از چيزهاي جامد و بي روح و ياري خواستن از غير خدا در امور و تعويذ بستن و غلوّ در زيارت قبور صالحان و ... » كوشيد تا به قول خود انحراف مسلمانان را از تعاليم منابع دست اول اسلامي آشكار كند.
اين مسلك با آن كه ظاهراً به نام پيراستن اسلام از بدعت گمراهان و بازگرداندن آن به شيوه ي «سلف صالح» آغازشد، امّا همان گونه كه انتظار مي رفت خود به صورت يكي از موانع پويايي و پيشرفت انديشه ي مسلمانان درآمد، تا حدي كه پيروانش در شمار وامانده ترين ملت هاي مسلمان درآمدند. از اين گذشته كشتارها و ويراني هايي كه وهابيان در سرزمين هاي اسلامي مرتكب شدند، بر تعصب ها و كشاكش هاي فرقه-اي ميان مسلمانان افزود. ([11])
شهيد مطهري مهمترين عامل افول انديشه اصلاح در جهان عرب را گرايش شديد مدعيان اصلاح بعد از سيد جمال و عبده به سوي وهابيگري مي داند و مي فرمايد:
«اين ها اين نهضت را به نوع «سلفي گري» تبديل كردند و پيروي از سنّت سلف راتا حد پيروي از ابن تيميه ي حنبلي تنزل دادند و در حقيقت بازگشت به اسلام نخستين را به صورت بازگشت به حنبلي گري كه قشري ترين مذاهب اسلامي است تفسير كردند.»([12])

ب. انديشه اصلاح در شيعه؛

آن چه تاكنون گفتيم حركت هاي اصلاحي در جهان تسنن بود حتي سيد جمال با آن كه فردي شيعي بود اما حركتش در جهان تسنن بود. در عالم تشيع با آن كه سخن اصلاح كم تر به ميان آمده اما نهضت هايي چون جنبش تنباكو كه توسط مرحوم حاج ميرزا حسن شيرازي رهبري شد و منجر به لغو امتياز انحصار تنباكو در ايران شد و يا انقلاب عراق به رهبري مجتهد جليل القدر آقا ميرزا محمد تقي شيرازي صورت گرفت و منجر به استقلال عراق از سلطه ي انگلستان گرديد، در همان مسير بازگشت به قرآن و مقابله با سلطه ي استبداد و استكبار بود.
نكته ي قابل توجه اين است كه در جهان تسنن با اين كه سخن از اصلاح و مبارزه عليه استعمار بيشتر به ميان آمده اما علماي اهل تسنن كم تر توانسته اند نهضتي را رهبري كنند، بر عكس روحانيت شيعه با اين كه انقلاب هاي عظيمي به پا كرده كم تر طرح اصلاحي ارائه نموده است. شهيد مطهري1 در بيان سرّ اين مطلب مي فرمايند: «اين جهت به نظام خاص روحانيت شيعه و روحانيت سنّي مربوط است. نظام روحانيت سنّي به گونه اي است كه آنان را كم و بيش به صورت بازيچه اي در دست حكام كه خود آن ها را «اولي الامر» معرفي كرده اند، درآورده است، شخصيتي مانند عبده اگر بخواهد منصب «افتاء» را احراز نمايد بايد «خديو عباس» ابلاغ آن را صادر نمايد و يا مقام افتاء و رياست جامع الازهر شخصيت بزرگي چون شيخ محمود شلتوت بايد با نوشته ي شخصي نظامي و سياسي مانند جمال عبدالناصر سنديت يابد. روحانيت يك روحانيت وابسته است اما روحانيت شيعه در ذات خود يك نهاد مستقل است، از نظر روحي به خدا متكي بوده و از نظر اجتماعي به قدرت مردم. ([13])
تفاوت ديگر انديشه ي اصلاح در نزد شيعه و اهل تسنن در سابقه ي بيش از هزار ساله ي اصل انقلابي اجتهاد و گرايش عقلي شيعيان اعم از مصلح و مفسر مي باشد. در واقع همان زمان كه در قرن سوم از نظر عامه مسلمانان، عصر اجتهاد ائمه اربعه ي تسنن به پايان رسيده و باب اجتهاد بسته شده بود، شيعه ديگر بار، فتح باب تازه اي در اجتهاد خود كه هرگز بسته نبود به عمل آورد. لذا به يك تعبير مي توان گفت: عنصر اصلاح و اصلاح گري همواره در نسج تاريخ تشيع تنيده بوده است.
اما در اين ميان آن چه براي كشورهاي شيعي چون ايران و كشورهاي مسلمان سنّي به يكسان مطرح بوده برخورد با غرب و واكنش نشان دادن در برابر ارزش ها و نگرش ها و نيازهاي عصر جديد بوده است. مسلمانان در برخورد با غرب به قوي ترين ركن هويت تاريخي خود كه قرآن باشد، متوسل شدند و به قرآن روي آوردند تا گمشده ي خويش و خود گمشده را پيدا كنند و قرآن عروة الوثقاي نهضت اصلاحي و سرچشمه ي كسب نيرو و نشاطي شد كه هم غبار عادت و تحريف و خرافه را از چهره ي دين و دنياي آنان فرو مي شست و هم پس از اين رخوت زدايي، روح مبارزه و مقاومت در برابر هجوم پيدا و پنهان استعمار و ايدئولوژي هاي اجنبي در آنان مي دميد و همين است كه مي بينيم قرآن به هيأت مشعل فروزنده و قلب تپنده ي نهضت هاي اصلاحي درمي آيد و در اين تجديد حيات حيرت انگيز در تاريخ تفسير قرآن نقطه ي عطفي انقلابي رخ مي نمايد. بنابراين همه ي مصلحان عالم اسلام از سيد جمال اسد آبادي تا امام خميني1 متمسك به ذيل قرآن اند و همواره از اهميت سلسله جنباني و شورانگيزي و دگرگون سازي قرآن سخن گفته اند اعتناي عامه و خاصه مسلمانان به ويژه روشنفكران ديني و رهبران اصلاح به قرآن چندان وسيع و عميق است كه شايد بتوان آن را كشف مجدد قرآن و يا بازگشتِ مجددِ قرآن به صحنه ي زندگي اجتماعي و فردي مسلمانان ناميد.([14])

پي نوشت:‍

[1] . سيدجمال الدين اسدآبادي، عروة الوثقي، ص 95 ( به نقل از: علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين)
[2] . مرتضي مطهري، نهضت هاي اسلامي در صد ساله ي اخير، ص 21 و 22.
[3] . سيداحمد موثقي، علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين، ص 41.
[4] . همان؛ ص 59.
[5] . سيد جمال الدين، اسد آبادي، عروة الوثقي، ص 110 و 111 ( به نقل از: علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين)
[6] . موثقي، همان، ص 142.
[7]. مرتضي مطهري، نهضت هاي اسلامي در صد ساله ي اخير، ص 32.
[8] . همان، ص 36.
[9] . حميد عنايت، سيري در انديشه ي سياسي غرب، ص 156.
[10] . مطهري، همان، ص 44.
[11] . حميد عنايت، همان، ص 6 و 7.
[12] . همان، ص 46 و 47.
[13] . همان، ص 56.
[14]. بهاءالدين خرمشاهي، تفسير و تفاسير جديد، ص 34 و 35.
یک شنبه 2 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاح

اصلاح: برطرف كردن فساد و تباهى از شىء و ايجاد سلامت و بهبودى در آن

اصلاح مصدر باب افعال از ريشه «ص‌ـ‌ل‌ـ‌ح» و نقطه مقابل افساد[1] است و در منابع واژه‌نگارى فارسى[2] و عربى[3] به معناى به‌صلاح آوردن، بهبودى بخشيدن، تعمير كردن، آشتى‌دادن، نيكويى كردن و آراستن و سامان‌دادن آمده است. معناى مشترك در همه مشتقات اين واژه، سلامت از فساد* است كه شامل سلامت در ذات[4]، نظر و عمل[5] مى‌گردد. اصلاح گاه به اقامه و برپاداشتن چيزى پس از فساد و خرابى[6] و گاه به بازگشت به حالت اعتدال حاصل مى‌شود.[7] واژه انگليسى Reform بيشتر با رويكرد اجتماعى و سياسى به معناى درست كردن، آشتى، تعمير و‌... به‌كار‌مى‌رود.[8]
واژه اصلاح و ديگر مشتقات ماده صلح از جمله صلاح، صالح، مصلح و صُلح، نزديك به‌80 بار در قرآن به‌كار رفته كه گاه در برابر فساد (اعراف/7،56، 142; يونس/10، 81) و گاه در برابر سوء (غافر/40، 58; عنكبوت/29،7; توبه/9،102) آمده است. اين مجموعه موارد را مى‌توان در يك دسته‌بندى موضوعى چنين‌برشمرد: مصالحه و گذشت (نساء/4،128; شورى/42،40)، رفع نزاع بين دو نفر يا اصلاح ميان انسانها[9] (بقره/2،224; نساء/4، 35، 114; حجرات/49، 9‌ـ‌10)، رفع اختلافات خانوادگى (بقره/2،228; احقاف/46،15); جوان ساختن پير و رفع نازايى[10] (انبياء/21،90)، احسان به والدين[11] (احقاف/46،15)، توبه و جبران گذشته (انعام/6،54; مائده/5،39; بقره/2،160; نساء/4،16،146; نور/24،5; اعراف/7،36; يوسف/12،9)، تقوا و انجام دادن عمل صالح[12] (اعراف/7،35، 170; بقره/2،11)، امر به معروف و نهى از منكر[13] (هود/11،88) و قبولى اعمال.[14] (احزاب/33،71)

حوزه معنايى اصلاح :

در نگاهى كلى، اصلاح در قرآن گاه به خداوند نسبت داده شده است: «و اَصلَحَ بالَهُم» (محمّد/47،2)، «اِنَّ اللّهَ لا يُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين» (يونس/10،81)، «يُصلِح لَكُم اَعمــلَكُم» (احزاب/33،71) و گاهى به بندگان نسبت داده شده كه بيشترين كاربرد آن در قرآن از اين قسم است. (بقره/2،160; آل‌عمران/3،89; نحل/16،110; نور/24،5) در مواردى كه اصلاح از طرف خداست به معناى بهتر‌كردن وضع زندگى يا قبولى اعمال است. «و‌اَصلَحَ بالَهُم» يعنى دنياى آنان را يا دين و دنياى آنان را بهبود بخشيد تا در دنيا بر دشمنانشان پيروز شده و در آخرت وارد بهشت گردند[15]; اما اصلاح از طرف بندگان به معناى اداى تكليف* است و اين تكليف در هر موقعيتى مصداق خاصى مى‌يابد. اگر اصلاح را همراه با ريشه آن «صلاح» در نظر بگيريم با بسيارى از مفاهيم ديگر قرآنى مانند احسان*، فلاح، خير و برّ، و مفاهيم متضاد با آنها همانند فساد و سيئه رابطه بسيار نزديكى خواهد‌يافت.

اصلاح و احسان:

اين دو واژه افزون بر اشتراك معنايى در مواردى، داراى كاربردهاى ويژه‌اى نيز هستند. مفهوم صلاح گاه در برابر سوء به‌كار مى‌رود و يكى از معانى احسان نيز در مقابل اسائه است.[16] اصلاح به معناى بهبودى بخشيدن روابط اجتماعى مى‌آيد و احسان نيز به معناى نيكى كردن به ديگران است[17]، جز آنكه احسان به معناى مطلق «كار نيكو كردن» مى‌آيد: «اِنَّ‌اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسـنِ» (نحل/16،90)، در‌حالى كه اصلاح به رفع نقص در كار اختصاص دارد; وقتى خداوند به كسى احسان مى‌كند مى‌تواند تفضلى از خداوند باشد; نه آنكه لزوماً رفع نابسامانى كرده‌باشد.

اصلاح و افساد:

در برخى آيات، اصلاح در برابر افساد به‌كار رفته است; مانند آيه 81 يونس/10 كه در آن از قول موسى خطاب به ساحران تأكيد مى‌كند كه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمى‌كند: «اِنَّ اللّهَ سَيُبطِـلُهُ اِنَّ اللّهَ لا‌يُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين» (يونس/10،81) علامه طباطبايى معتقد است كه صلاح و فساد دو امر متقابل و ضد يكديگر است و سنت الهى بر آن است كه اثر متناسب و ويژه هريك از صلاح و فساد را بر صالح و فاسد مترتب كند و اثر عمل صالح سازگارى و هماهنگى با ساير حقايق عالم و اثر عمل فاسد ناسازگارى با ساير حقايق عالم است، پس اين پديده استثنايى به‌طور طبيعى بر اثر واكنش ساير اسباب عالم با همه قوا و وسائل مؤثرش، محكوم به نابودى است، بنابراين، باطل در نظام آفرينش دوام نمى‌يابد و سرانجام جهان روبه بهبودى و اصلاح است: «واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الظّــلِمين» (بقره/2،258)، «انّ اللّهَ لا‌يَهدِى القَومَ الفـسِقين» (منافقون/63،6)، «اِنَّ اللّهَ لا‌يَهدى مَن هُوَ مُسرِفٌ كَذّاب» (غافر/40،28)، «اِنَّ اللّهَ لايُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين».[18](يونس/10،81)
بنابر ديدگاه پيشگفته، انسان نيز كه جزئى از عالم آفرينش است از اين قانون كلى بيرون نيست، پس اگر طبق هدايت فطرتش رفتار كرد به آن سعادتى كه برايش مقدر شده مى‌رسد و اگر از حدود خود تجاوز كرد، يعنى در زمين فساد پيشه كرد، خداى سبحان به قحط و گرفتارى و انواع عذابها و نقمتها گرفتارش مى‌كند، تا شايد به سوى صلاح و سداد بگرايد: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ والبَحرِ بِما كَسَبَت اَيدِى‌النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلوا لَعَلَّهُم يَرجِعون» (روم/30،41)‌و اگر همچنان بر انحراف و فساد خود بماند و بر اثر اينكه فساد در دلش ريشه دوانيده از آن دل برنكند، به عذاب استيصال گرفتارش مى‌كند: «ولَو اَنَّ اَهلَ القُرَى ءامَنوا واتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكـت مِنَ السَّماءِ والاَرضِ ولـكِن كَذَّبوا فَاَخَذنـهُم بِما كانوا يَكسِبون» (اعراف/7،96)، «و ما كانَ رَبُّكَ لِيُهلِكَ القُرى بِظُـلم واَهلُها مُصلِحون» (هود/11،117)، «اَنَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّــلِحون» (انبياء/21،105) و اين بدان جهت است كه وقتى انسان صالح شد، قهراً عملش هم صالح مى‌شود، و چون عمل* صالح شد، با نظام عمومى جهان سازگار مى‌شود و با اين اعمال صالح، زمين براى زندگى صالح مى‌شود.
[19] در آياتى ديگر از منافقانى ياد شده كه ادعاى اصلاح مى‌كنند، درحالى‌كه ماهيت عملشان افساد است:«واِذا قيلَ لَهُم لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحون». (بقره/2،11)

اصلاح و اضلال:

قرآن گاه اصلاح را در برابر اضلال* قرار مى‌دهد: «اَلَّذينَ كَفَروا وصَدّوا عَن سَبيلِ اللّهِ اَضَلَّ اَعمــلَهُم * والَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ وءامَنوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد وهُوَ الحَقُّ مِن رَبِّهِم كَفَّرَ عَنهُم سَيِّـاتِهِم و اَصلَحَ بالَهُم» (محمّد/47،1‌ـ‌2) در اين آيه دو تعبير «اَضَلَّ اَعمــلَهُم» و «كَفَّرَ عَنهُم سَيِّـاتِهِم و اَصلَحَ بالَهُم» در برابر هم قرار گرفته است، بنابراين، ايمان و عمل صالح كه به سوى سعادت راهبرند، جز با هدايت اعمال و رفع زشتيها از سوى خداوند به انجام نمى‌رسد.[20] ذكر اصلاح در برابر اضلال گوياى آن است كه كفر و حق ستيزى، سبب نابودى اعمال گشته[21] و ايمان* و اعمال صالح، سبب اصلاح امور دنيايى و دينى مى‌گردد.[22] برخى نيز اصلاح را در دنيا به نصرت الهى در عبادت[23] و در آخرت به ورود به بهشت معنا كرده‌اند[24] و گروهى ديگر به معناى اصلاح نيّات گرفته‌اند; يعنى خداوند نيّاتشان را اصلاح مى‌كند.[25]

اصلاح و توبه:

اين دو مفهوم گاه در قرآن به يكديگر عطف مى‌شود: «تابوا واَصلَحوا» (بقره/2،160; نساء/4،146)، «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن‌بَعدِ ذلِكَ واَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (آل‌عمران/3،89)، «فَاِن تَابا واَصلَحا فَاَعرِضوا عَنهُما». (نساء/4،16) برخى مفسران در توضيح اين آيات گفته‌اند: انسان بايد بعد از توبه* خود را اصلاح كند; يعنى اعمال نيك به جا آورده و كارهاى زشت را ترك گويد.[26] در مقابل، شمار فراوانى از مفسران معتقدند كه منظور خداوند در اين آيات اين است كه توبه افراد بايد واقعى و راستين باشد[27]، در نتيجه اگر فردى با خلوص نيت توبه كرد; اما قبل از انجام دادن عمل صالح درگذشت، بنا به رأى نخست توبه او ناقص و طبق قول دوم توبه او كامل است، زيرا نفس توبه خالص، مصداقِ «اصلحوا» است.[28] در همين باره خداوند در آيه‌اى ديگر آمرزش را به اصلاح مشروط مى‌كند: «اَنَّهُ‌مَن عَمِلَ مِنكُم سوءًا بِجَهــلَة ثُمَّ تابَ مِن بَعدِهِ واَصلَحَ فَاَنَّهُ غَفورٌ‌رَحيم». (انعام/6،54) اگر بنده توبه كند و پس از توبه عمل صالح انجام ندهد و به اصرار بر گناه باز گردد و اگر بعد از توبه، اعمال واجب را انجام ندهد و اعمال حرام را ترك نكند، اساساً توبه نكرده است.[29] حتى در برخى موارد كيفرهاى دنيوى با توبه و اصلاح برداشته مى‌شود: «...‌والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـت‌... اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن بَعدِ ذلِكَ واَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (نور/24،4‌ـ‌5)، «والَّذانِ يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما فَاِن تَابا واَصلَحا فَاَعرِضوا عَنهُما اِنَّ اللّهَ كَانَ تَوّابـًا رَحيما». (نساء/4،16)
در آيه‌اى ديگر رابطه اصلاح و توبه اين گونه بيان شده كه ريشه‌هاى كفر و نفاق نمى‌خشكد، مگر توبه و اصلاح با هم باشد: «اِنَّ‌المُنـفِقينَ فِى‌الدَّركِ الاَسفَلِ مِنَ النّار ... * اِلاَّ الَّذينَ تابوا واَصلَحوا واعتَصَموا بِاللّهِ واَخلَصوا دينَهُم لِلّه» (نساء/4،145‌ـ‌146); به اين معنا كه بازگشت به سوى خدا هنگامى مفيد است كه فرد آنچه را تاكنون تباه ساخته، اصلاح كند و اين اصلاح نيز نتيجه نمى‌دهد، مگر آنكه انسان خودش را از لغزش و خطا به خدا بسپارد:«وَاعْتَصَمُوا بِاللّه» و از او عصمت و مصونيت بخواهد و باز اين اعتصام به سرانجام نمى‌رسد، مگر اينكه انسان دين خود را براى خدا خالص كند، زيرا شرك ظلم است و بخشيده نمى‌شود، پس وقتى كه بيماردلان توبه كرده و مفاسد خود را اصلاح كردند و به خدا اعتصام جستند و دين خود را براى خدا خالص كردند، آنگاه مؤمن حقيقى خواهند بود
[30]: «...‌الَّذينَ تابوا واَصلَحوا واعتَصَموا بِاللّهِ واَخلَصوا دينَهُم لِلّهِ فَاُولـئِكَ مَعَ‌المُؤمِنينَ وسَوفَ يُؤتِ اللّهُ المُؤمِنينَ اَجرًا‌عَظيمـا» (نساء/4،114، 146)

اصلاح و ايمان، عمل صالح و تقوا:

سه مفهوم ايمان، عمل صالح و تقوا در تعامل نسبتاً نزديكى با يكديگر در قرآن به‌كار رفته است; گاه ايمان و عمل صالح با هم مى‌آيند: «ءامَنوا و عَمِلوا الصّــلِحـتِ» (بقره/2،25; آل‌عمران/3، 57; نساء/4،173) و گاه ايمان و تقوا (مائده/ 5، 65; اعراف/7، 96; بقره/2، 103) گاه نيز تقوا در كنار اصلاح ياد شده است: فَمَنِ اتَّقى واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون (اعراف/7،35) و در مواردى نيز هر سه با هم: «لَيسَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ جُناحٌ فيما طَعِموا اِذا مَا اتَّقَوا وءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ ثُمَّ اتَّقَوا وءامَنوا». (مائده/5،93) ايمان، عمل صالح و تقوا* در قرآن در نقش مقدمه اصلاح مطرح شده است و ازاين‌رو در آيه ذيل، آنها شرط اصلاح اعمال معرفى شده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وقولوا قَولاً سَديدا * يُصلِح لَكُم اَعمــلَكُم» (احزاب/33، 70‌ـ‌71) رابطه ملازمه بين اين دو (قول سديد و اصلاح اعمال) بيانگر اين نتيجه است كه پايبندى به نيكوكارى انسان را به سوى اصلاح اعمال كشانيده و به آمرزش گنا*هان منتهى مى‌كند.[31] مفسران در تفسير «اصلاح اعمال بندگان» گفته‌اند: خداوند به آنها در مورد اعمالشان لطف و عنايت كرده تا به روشى سالم و دور از فساد بر راه ايمان استقامت ورزند.[32] در آيه‌اى ديگر مصاديق اعمال صالح را برشمرده و صاحبان آنها را از مصلحان برمى‌شمارد: «والَّذينَ يُمَسِّكونَ بِالكِتـبِ واَقاموا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجرَ المُصلِحين». (اعراف/7،170) در كنار اين مجموعه در آياتى ديگر، از منافقانى ياد شده كه از روى ايمانى ظاهرى براى فريب خدا و مؤمنان ادعاى اصلاحگرى مى‌كنند: «و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ وبِاليَومِ الأخِرِ وما هُم بِمُؤمِنين * يُخـدِعونَ اللّهَ والَّذينَ ءامَنوا...» (بقره/2،8‌ـ‌9)، درحالى‌كه ماهيت عمل آنان در تناسب با كفر باطنى آنها، افساد و نه اصلاح است:«واِذا قيلَ لَهُم لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحون» (بقره/2،10)

حوزه‌هاى اصلاح:

كاربردهاى‌اصلاح در قرآن را مى‌توان در سه رده رابطه انسان با خدا، انسانهاى ديگر و جهان طبيعت دسته‌بندى كرد:

رابطه انسان با خدا:

در پاره‌اى از آيات از نماز در نقش رابطه‌اى عبادى ميان خدا و انسان و از مصاديق اصلاحگرى ياد شده است: «والَّذينَ يُمَسِّكونَ بِالكِتـبِ واَقاموا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجرَ المُصلِحين» (اعراف/7،170) بين انسان و بازگشت به خدا (توبه) در ارتباط با اصلاح اعمال نيز رابطه‌اى مستقيم برقرار‌است، زيرا توبه از سويى شرط اصلاح اعمال و از سوى ديگر از راههاى برقرارى ارتباط با خداوند، شمرده شده است: «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنـتِ والهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّـهُ لِلنّاسِ فِى الكِتـبِ اُولـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللّـعِنون * اِلاَّ‌الَّذينَ تابوا واَصلَحوا وبَيَّنوا فَاُولـئِكَ اَتوبُ عَلَيهِم و اَنَا التَّوّابُ الرَّحيم (بقره/2، 159‌ـ‌160); همچنين از كاربردهاى اصلاح در حوزه ارتباط انسان با خدا، درخواست اصلاح و نيكى براى ذريّه و نسل، از خداى سبحان است: «...‌واَصلِح لى فى ذُرِّيَّتى...» (احقاف/46،15)

رابطه انسان با انسانهاى ديگر:

بيشترين موارد كاربرد اصلاح در قرآن به اين حوزه مربوط مى‌شود كه گاه در دامنه محدودترى به اصلاح امور خانواده مربوط مى‌شود و گاه در سطح روابط اجتماعى به آن پرداخته مى‌شود:

1. رفع اختلافات خانوادگى:

قرآن براى حل اختلافات داخلى خانواده پيشنهاد مى‌كند كه هنگام ترس از جدايى دو همسر از يكديگر، داورى از سوى مرد و داورى از طرف زن تلاش كنند تا ميان اين زن و شوهر دوستى و آشتى ايجاد كنند[33]: «واِن خِفتُم شِقاقَ بَينِهِما فَابعَثوا حَكَمـًا مِن اَهلِهِ وحَكَمـًا مِن اَهلِها اِن يُريدا اِصلـحـًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَينَهُما...» (نساء/4،35) و در صورتى نيز كه زن بداند شوهرش به عللى مانند پيرى يا بيمارى از او رويگردان شده پيشنهاد اوليه قرآن، برقرارى صلح و آشتى ميان آنهاست. مراد از صلح در اين آيه سازش و مصالحه است كه با چشم‌پوشى زن از برخى يا تمام حقوق همسرى حاصل مى‌شود و حتى چنين سازشى از مفارقت و جدايى بهتر است[34]: «و اِنِ امرَاَةٌ خافَت مِن بَعلِها نُشوزًا اَو اِعراضـًا فَلا جُناحَ عَلَيهِما اَن يُصلِحا بَينَهُما صُلحـًا والصُّلحُ خَيرٌ واُحضِرَتِ‌الاَنفُسُ الشُّحَّ و اِن تُحسِنوا و تَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا» (نساء/4،128) و در آيه 129 نساء/4 نيز به مردانى كه بيش از يك همسر برگزيده‌اند سفارش مى‌كند كه از مراعات عدالت ميانشان روى نگردانده، همواره درصدد اصلاح و برقرارى محبت ميانشان باشند[35]: «واُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحَّ واِن تُحسِنوا وتَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا ... فَلا تَميلوا كُلَّ المَيلِ فَتَذَروها كالمُعَلَّقَةِ واِن تُصلِحوا وتَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ غَفورًا رَحيمـا» (نساء/4،128‌ـ‌129) و در صورت وقوع طلاق نيز تنها هنگامى شوهر حق بازگشت به همسرش را دارد كه خيرخواهانه درصدد اصلاح اختلافات برآمده باشد; نه آنكه قصد آزار و اذيت او را داشته باشد[36]: «والمُطَـلَّقـتُ يَتَرَبَّصنَ... وبُعولَتُهُنَّ‌اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذلِكَ اِن اَرادُوا اِصلـحــًا...» (بقره/2،228)

2. اصلاح در وصيّت:

در آيه 180 بقره/2 درباره وصيت، به محتضر سفارش شده كه به معروف و نيكى وصيت* كند و حق را در نظر بگيرد و به‌گونه‌اى وصيت نكند كه موجب اختلاف و نزاع خانوادگى شود:«كُتِبَ عَلَيكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبينَ بِالمَعروفِ حَقًّا عَلَى‌المُتَّقين» (بقره/2،180) و در آيه 182 همان سوره يادآورى شده كه اگر ميت برخلاف وظيفه شرعى خود، به‌گونه‌اى اختلاف‌انگيز وصيتى كرد، وصى مى‌تواند آن را اصلاح كرده، به شيوه مناسب تغيير دهد و از اين جهت گناهى بر او نيست[37]:«فَمَن خافَ مِن موص جَنَفـًا اَو اِثمـًا فَاَصلَحَ بَينَهُم فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ اِنَّ اللّهَ غَفورٌ‌رَحيم» (بقره/2،182)

3. اصلاح در امور يتيم:

آيه 220 بقره/2 به سرپرستان يتيمان سفارش مى‌كند كه به اصلاح امورشان همت گمارده آن را نسبت به ديگر مسائل مانند استقلال اقتصادى آنان در اولويت قرار دهند و البته خداوند به روشنى قصد اصلاح حقيقى را از ديگر مقاصد باز مى‌شناسد[38]: «و‌يَسـَلونَكَ عَنِ اليَتـمى قُل اِصلاحٌ لَهُم خَيرٌ واِن تُخالِطوهُم فَاِخونُكُم واللّهُ يَعلَمُ المُفسِدَ مِنَ المُصلِح» بسيارى از فقها براساس آيه مزبور فتوا‌داده‌اند كه ولىّ يتيم* بايد دقت كند كه اگر آميختن اموال او با اموال خودش به نفع يتيم است به آن اقدام كند.[39]

4. آشتى دادن بين مردم:

از ديگر مصاديق اصلاح، آشتى دادن بين مردم (اصلاح ذات‌البين) است، چنان‌كه در آيه 114 نساء/4 آمده است: «لاَ‌خَيرَ فى كَثير مِن نَجوهُم اِلاّ مَن اَمَرَ بِصَدَقَة اَو مَعروف اَو اِصلـح بَينَ النّاسِ ومَن يَفعَل ذلِكَ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ فَسَوفَ نُؤتيهِ اَجرًا عَظيمـا» كه نجوا را تنها در صورتى مُجاز مى‌داند كه قصد اصلاح و آشتى دادن بين مردم در ميان باشد. اصلاح ميان مردم به ايجاد مودت و رفع نزاع و به‌طور كلى هر چه در بردارنده خير و نيكى به ديگران باشد تفسير شده است.[40] در‌اين آيه از اصلاح در رديف صدقه و كار نيك ياد‌شده و براى آن، پاداش بسيار بزرگ وعده داده شده‌است.
در آيه 9 حجرات /49 نيز دستور داده شده كه در صورت وقوع درگيرى ميان دو گروه از مؤمنان، ميانشان آشتى برقرار شود: «و اِن طَـائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلوا فَاَصلِحوا بَينَهُما» مفسران در بيان مبنا و مفاد اين آشتى از نصيحت و دعوت به حق و فرمان خداوند
[41] و رضايت به حكم قرآن[42] ياد كرده‌اند. سپس در ادامه آيه به بررسى كيفيت اصلاح بين گروههاى متخاصم چنين پرداخته مى‌شود كه اگر يكى از آن دو گروه سركشى كرد و پيشنهاد آشتى را نپذيرفت در آن صورت با آن گروه بجنگيد تا در برابر فرمان خداوند سر خم كرده، آنگاه بر مبناى عدل و داد به داورى ميانشان بپردازيد[43]: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمرِ اللّهِ فَاِن فاءَت فَاَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدلِ واَقسِطوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين» مفسران در تفسير كلمه «بالعدل» گفته‌اند: پس از شكست قوم سركش بايد از ستم به آنها و تضييع حقوقشان پرهيز شود.[44] فقهاى شيعه ذيل اين آيه فتوا داده‌اند كه مراد از قوم ستمگر طايفه‌اى است كه بر امام معصوم خروج كنند و بر عموم مسلمانان، دفع طاغى، واجب كفايى است.[45] گروهى از فقهاى اهل‌سنت نيز تعبير «فَاَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدلِ» را چنين تفسير كرده‌اند كه حقوق‌افراد را از ستمگران باز ستانيد.[46]
ضرورت اصلاح بين مردم در آيه‌اى ديگر در قالب تأكيد بر اصل برادرى مورد توجه قرار گرفته است:«اِنَّمَا المُؤمِنونَ اِخوَةٌ فَاَصلِحوا بَينَ اَخَوَيكُم» (حجرات/49،10) توسعه پيوندهاى برادرى ميان ساير مؤمنان به نوعى طرفهاى درگيرى را به آشتى فراخوانده و ديگران را به‌واسطه شدن در اين امر برمى‌انگيزاند.[47] قرآن در تكميل فرايند اصلاح ميان مردم سفارش مى‌كند كه انسانها در درگيريهاى روز مره همواره گذشت و بخشش را بر انتقام ترجيح داده، زمينه اصلاح را گشوده و از پاداش الهى برخوردار شوند:«جَزؤُا سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثلُها فَمَن عَفا واَصلَحَ فَاَجرُهُ عَلَى اللّهِ» (شورى/42،40) و البته اين نه از آن جهت است كه خداوند ستمگر را دوست داشته باشد: «اِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّــلِمين».[48](شورى/42،40)

5. اصلاحگرى رهبران:

موسى در ماجراى سفر به كوه طور پس از جانشينى هارون براى رهبرى بنى‌اسرائيل به وى سفارش كرد كه در اين مسير از پيروى آراى مفسدان پرهيز كرده، به اصلاح در ميانشان برخيزد[49]: « وقالَ موسى لاَِخيهِ هـرونَ اخلُفنى فى قَومى واَصلِح ولا‌تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدين» (اعراف/7،142)

6. اصلاح در روابط اقتصادى:

رعايت انصاف و عدالت در روابط اقتصادى، از جمله خريد و فروش از ديگر مصاديق اصلاح در قرآن است: «واِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا قالَ يـقَومِ اعبُدُوا اللّهَ... ولا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزانَ...» (هود/11،84) شعيب* در گفتوگوهاى خود با مردم مدين از آنان خواست كم*فروشى نكنند، ترازوها را عادلانه تنظيم كرده و از اتلاف حق مردم بپرهيزند و در پايان با شمردن همه كارهاى مذكور در زمره افساد، از گرايش به آن منع كرد: «ويـقَومِ اَوفُوا المِكيالَ والميزانَ بِالقِسطِ ولا تَبخَسوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (هود/11،85) سپس وى در پاسخ تمسخر قوم خود گفت: من قصد مخالفت و درگيرى با شما را ندارم، بلكه به اندازه توان در پى اصلاح برخاسته‌ام و در اين مسير تنها به خداوند تكيه كرده، از او آرزوى موفقيت دارم: «...‌وما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ اِن اُريدُ اِلاَّ الاِصلـحَ مَااستَطَعتُ وما تَوفيقى اِلاّ بِاللّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ واِلَيهِ اُنيب» (هود/11،88)

رابطه انسان با طبيعت:

در آياتى از قرآن با پرهيز از خرابى و افساد در طبيعت به لزوم اصلاح و آبادانى آن توجه داده شده است: «و‌مِنَ النّاسِ مَن يُعجِبُكَ قَولُهُ فِى الحَيوةِ الدُّنيا و يُشهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلبِهِ و هُوَ اَلَدُّ الخِصام * و اِذا تَوَلّى سَعى فِى الاَرضِ لِيُفسِدَ فيها و يُهلِكَ الحَرثَ و النَّسلَ واللّهُ لايُحِبُّ الفَساد» (بقره/2، 204‌ـ‌205) در آياتى ديگر از اسراف و تبذير نيز به عنوان مصداق فساد ياد شده است: «كُلوا واشرَبوا مِن رِزقِ اللّهِ ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (بقره/2،60) كه به قرينه تقابل ميان افساد و اصلاح، نشان دهنده ضرورت محافظت از طبيعت است.

نتايج و پيامدهاى اصلاح:

يكى از پيامدهاى اصلاح جلوگيرى از نزول عذاب الهى است: «و ما كانَ رَبُّكَ لِيُهلِكَ القُرى بِظُـلم و اَهلُها مُصلِحون». (هود/11، 117) تعبير «مصلح» نشان مى‌دهد كه صالح بودن افراد كافى نيست، بلكه بايداصلاحگر نيز باشند; همچنين از آيه استظهار مى‌شود كه تنها زمانى عذاب الهى نازل مى‌شود كه فساد همگانى شود[50] و بر گروه مصلح غير ظالم، بلا و عذاب نازل نمى‌شود، هرچند مشرك باشند.[51] در آياتى، ايمان، تقوا و اصلاحگرى عامل سعادتمندى و موجب اطمينان از آينده شمرده شده است: «فَمَن ءامَنَ واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون» (انعام/6،48)، «فَمَنِ اتَّقى واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون». (اعراف/7،35)

منابع

اقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد; تاج‌العروس من جواهر القاموس; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تذكرة الفقهاء; ترتيب كتاب العين; تفسير الجلالين; تفسير الصافى; تفسير غريب القرآن الكريم; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير المنار; تفسير نورالثقلين; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; زبدة البيان فى براهين احكام القرآن; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; فرهنگ فارسى; فرهنگ معاصر انگليسى‌ـ‌فارسى; القاموس المحيط; كشف الحقائق; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مجمع الفائدة والبرهان; المصباح المنير; المغنى والشرح الكبير; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن.
على اكبر ميرسپاه




[1]. الصحاح، ج‌1، ص‌384، «صلح».
[2]. لغت‌نامه، ج‌2، ص‌2391; فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌293، «اصلاح».
[3]. لسان‌العرب، ج‌7، ص‌384; ترتيب‌العين، ص‌453‌ـ‌454، «صلح».
[4]. ترتيب العين، ص‌454، «صلح».
[5]. لسان‌العرب، ج7، ص384; التحقيق، ج‌6، ص265، «صلح».
[6]. لسان‌العرب، ج‌7، ص‌384; اقرب الموارد، ج‌3، ص‌272; تاج‌العروس، ج‌4، ص‌125، «صلح».
[7]. مفردات، ص‌636، «فسد».
[8]. فرهنگ معاصر، ص‌378.
[9]. مفردات، ص‌489‌ـ‌490; مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌624، «صلح»; التبيان، ج‌3، ص‌192.
[10]. التحقيق، ج‌6، ص‌265‌ـ‌266، «صلح»; الميزان، ج‌14، ص‌316.
[11]. الميزان، ج‌18، ص‌201.
[12]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌641.
[13]. تفسير المنار، ج‌12، ص‌145.
[14]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص584; الصافى، ج4، ص‌206; تفسير الجلالين، ص‌430.
[15]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌146.
[16]. لسان‌العرب، ج‌3، ص‌179‌ـ‌180; القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1564، «حسن».
[17]. الصحاح، ج‌5، ص‌2099; المصباح، ص‌136; لسان العرب، ج‌3، ص‌179، «حسن».
[18]. الميزان، ج‌10، ص‌110‌ـ‌111.
[19]. همان، ج‌15، ص‌305‌ـ‌306.
[20]. همان، ج‌18، ص‌223‌ـ‌224.
[21]. الميزان، ح‌18، ص‌223.
[22]. التبيان، ج9، ص‌292; مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌146.
[23]. تفسير غريب القرآن، ص‌447.
[24]. همان، جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌51.
[25]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌149.
[26]. التبيان، ج‌2، ص‌526; ج‌4، ص‌150; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌790.
[27]. الميزان، ج‌3، ص‌340.
[28]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌311; ج‌3، ص‌200.
[29]. التبيان، ج‌2، ص‌526; ج‌4، ص‌150.
[30]. التبيان، ج‌3، ص‌369; الميزان، ج‌5، ص‌124.
[31]. الميزان، ج‌16، ص‌347‌ـ‌348.
[32]. التبيان، ج‌8، ص‌366.
[33]. التبيان، ج‌3، ص‌192; مجمع البيان، ج‌3، ص‌70; تفسير المنار، ج‌5، ص‌78‌ـ‌79.
[34]. مجمع‌البيان، ج3، ص183; الصافى، ج‌1، ص‌507; الميزان، ج‌5، ص‌106.
[35]. مجمع‌البيان، ج3، ص‌185; الميزان، ج‌5، ص106.
[36]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌100; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌278.
[37]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌171‌ـ‌172.
[38]. الميزان، ج‌2، ص‌197‌ـ‌198.
[39]. تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص‌82; المغنى، ج‌4، ص‌294; المجموع، ج‌13، ص‌355.
[40]. زبدة البيان، ص‌581‌ـ‌582.
[41]. الصافى، ج‌5، ص‌50.
[42]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌167; تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌208.
[43]. التبيان، ج9، ص‌346; مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌200; الميزان، ج‌18، ص‌315.
[44]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌164; تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌316; الصافى، ج‌5، ص‌50.
[45]. مجمع‌الفائده، ج‌7، ص‌524; جواهرالكلام، ج‌21، ص‌322‌ـ‌323.
[46]. المجموع، ج‌19، ص‌209‌ـ‌210.
[47]. التبيان، ج‌9، ص‌346; الميزان، ج‌18، ص‌315.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌51.
[49]. تفسيرالمنار، ج‌9، ص121; الميزان، ج‌8‌، ص236.
[50]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌309.
[51]
. كشف الحقائق، ج‌2، ص‌108.

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاحات از منظر قرآن کریم

اصلاحات از منظر قرآن کریم

رضا حق پناه

باور همگانی بر این است که فرد برای تحصیل و تأمین منافع و مصالح خویش به جامعه روی می‏آورد و عضویت آن را می‏پذیرد. هر چند فرض وجود جامعه‏ای که همه منافع و مصالح جمیع اعضای خود را تأمین نماید، فرضی آرمان‏گرایانه است، چرا که اساسا خواسته‏هایِ افرادِ هر جامعه با یکدیگر در تضاد و تزاحمند و در یک راستا قرار نمی‏گیرند تا نظام سیاسی، حقوقی و اقتصادی حاکم بر آن جامعه بتواند همه آنها را کاملاً برآورده سازد، لکن مادام که نظام حاکم بر جامعه به گونه‏ای است که همه یا اکثریت افراد احساس می‏کنند که از عضویت جامعه در مجموع سود می‏برند، جامعه حالت «تعادل» و توازن خواهد داشت.
اصل اوّلیه نیز بر سالم و صالح بودن رفتار انسانها با یکدیگر است. در جامعه متوازن، چنان که هر فرد نفع و مصلحت خود را می‏خواهد، قاعده آن است که مصلحت و خیر دیگران را نیز در نظر آورد و در رفتار و گفتار، نیکی دیگران را بخواهد. به هم خوردن و عدم رعایت این قاعده موجب بروز «فساد و نابسامانی»
شده، جامعه دچار بیماری آشفتگی و هرج و مرج می‏گردد. راه درمان این بیماری «اصلاحات» است؛ یعنی ملزم ساختن همگان به رعایت آن قاعده اوّلیه و عقب راندن متجاوز به پشت مرزهای تعیین شده. دامنه و شعاع اصلاحات هم به وسعت مفاسد، کمبودها، و کاستیهایی است که در بخشهای اقتصادی، سیاسی، اداری، اخلاقی، دینی، تبلیغاتی، نظامی، حقوقی و آموزشی پدید می‏آید. از این‏رو، اصلاح امور اجتماعی منحصر به بخش خاصی نیست، بلکه وظیفه آن ردیابی خرابیها در همه زمینه‏ها و سد کردن رخنه‏های نفوذ و سرایت میکروبهای ضد سلامتی به دیواره و درون اجتماع است.
از آن جا که هر جامعه کم و بیش با مفاسد یاد شده، و اموری نظیر جرم، قتل، سرقت، خشونت، کم‏کاری، رشوه‏خواری، پارتی‏بازی، باندبازی، مفاسد اخلاقی و در کل به هم خوردن روحیه تعادل همواره مواجه بوده، از آن رنج می‏برد، اصلاحات یک نیازِ اساسی و بنیادین و همیشگی است و هیچ فرد و جامعه‏ای (که خواهان رشد و کمال است) از آن بی‏نیاز نیست و به تعبیر رهبر معظم انقلاب «هیچ جامعه انسانی بدون اصلاح امکان ندارد»1؛ زیرا نظام رفتاری آن دچار آشفتگی، از هم گسیختگی، اختلال و ناهمسازی می‏شود و هیچ زحمتی به برگ و بار نمی‏نشیند. اصلاحات به مفهوم تلاش برای دستیابی به وضعیت مطلوب از وضعیت موجود و با هدف تحقق آرمانها و اهداف متعالی انقلاب اسلامی همواره در بطن نظام ما وجود داشته و مسؤولان متعهد و دلسوز از آن غافل نبوده‏اند.
در شرایط کنونی که مشکلات ناشی از توطئه‏های دشمن و برخی غفلتها، کم‏کاری‏ها و سهل‏انگاری‏های سالهای گذشته در کشور آشکارتر گردیده است، واژه «اصلاحات» در ادبیّات سیاسی کشور ما، نمود بیشتری یافته است. در این میان تأکید دشمنان و تبلیغات وسیع رسانه‏های بیگانه بر «اصلاحات در ایران» و حمایت آشکار آنها از نوع خاصی از «اصلاح‏طلبی» که در واقع تجدیدنظر در اصول و آرمانهای انقلاب و امام راحل را مدنظر دارد، بر نگرانی دلسوزان انقلاب و مردم انقلابی افزوده است و این بیم پدید آمده که با عدم مرزبندی شفاف بین «اصلاحات انقلابی و اسلامی» و «اصلاحات آمریکایی»، و فضای مبهم و آلوده سیاسی، بسترهای مناسب برای بهره‏برداری دشمن و ضربه زدن به کیان انقلاب و نظام اسلامی فراهم گردد.
مقوله اصلاحات از زوایا و نظرگاه‏های مختلف قابل بررسی است. آنچه این نوشتار در پی آن است مفهوم قرآنی اصلاحات است. گرچه در جای خود، اصلاحات به مفهوم قرآنی آن دربرگیرنده ابعاد مختلف فرهنگی، حقوقی، سیاسی، اخلاقی، اقتصادی و... می‏باشد.

مفهوم اصلاحات

اصلاح به معنای سامان دادن، بهینه ساختن و به نیکی درآوردن2 و: «درست کردن، نیکو کردن، به سازش درآوردن، آراستن و به صلاح آوردن»3 است و نیز «رفُرم یعنی اقداماتی که برای تغییر و تعویض برخی از جنبه‏های حیات اقتصادی و سیاسی و اجتماعی صورت می‏گیرد، بدون آن که بنیاد جامعه را دگرگون سازد؛ مانند رفرمهای آموزشی، اداری و بازرگانی».4
مرحوم شیخ طوسی می‏نویسد: «الصلاح استقامة الحال، و الاصلاح: جعل الشی‏ء علی الاستقامة»5 «اصلاح معتدل قرار دادن چیزی است» و علاّمه طباطبایی آن را به «لیاقت و شایستگی»6 معنی می‏کند.
اصلاح در قرآن، در مقابل افساد است. افساد یعنی نابسامانی ایجاد کردن و از حالت تعادل بیرون بردن؛7 چنان که راغب اصفهانی می‏گوید:
«الفساد خروج الشی‏ء عن الاعتدال قلیلاً کان او کثیرا و یضادّه الصلاح، و یستعمل ذلک فی النفس و البدن و الاشیاء الخارجة عن الاستقامة.»8
«فساد هرگونه خارج شدن اشیاء از حالت اعتدال است، کم باشد یا زیاد، و نقطه مقابل آن، صلاح است که در جان و بدن و اشیایی که از حد اعتدال خارج می‏شوند، تصور می‏شود.»
در المیزان این دو را دو صفت متقابل و متضاد قرار داده، می‏فرماید: «فانّ الصلاح و الفساد شأنان تقابلان.»9
به گفته شهید مطهری:
«افساد و اصلاح از زوجهای متضاد قرآن است، زوجهای متضاد یعنی واژه‏های اعتقادی و اجتماعی که دو به دو در برابر یکدیگر قرار گرفته‏اند و به کمک یکدیگر بهتر شناخته می‏شوند؛ از قبیل توحید و شرک، ایمان و کفر، هدایت و ضلالت، عدل و ظلم، خیر و شر، اطاعت و معصیت... تقوا و فسوق،
استکبار و استضعاف و غیره. برخی از این زوجهای متضاد از آن جهت در کنار یکدیگر مطرح می‏شوند که یکی باید نفی و طرد شود تا دیگری جامه تحقق بپوشد، اصلاح و افساد از این قبیل است.»10
مانند «الّذین یفسدون فی الارض ولایصلحون»(شعراء/152)، «واللّه‏ یعلم المفسد من المصلح» (بقره /220). چنان که مصلحان را در مقابل مفسدان قرار داده و می‏فرماید: «ام نجعل الّذین آمنوا و عملوا الصالحات کالمفسدین فی الارض»(ص/27)
از این‏رو، مرحوم علاّمه طباطبائی می‏گوید:
«فساد عبارت است از تغییر دادن هر چیزی از آنچه طبع اصلی آن اقتضا دارد و اصلاح، باقی ماندن هر چیزی است به مقتضای طبع اصلیش تا آنچه خیر و فایده در خورِ آن است بر آن مترتّب گردد، بدون آن که به خاطر فسادش چیزی از آثار نیک آن تباه گردد.»11

و به فرموده رهبر معظم انقلاب:

«اصلاح این است که هر نقطه خرابی، هر نقطه نارسایی، هر نقطه فاسدی به یک نقطه صحیح تبدیل شود.»12
از همین جا معنای «عمل صالح» روشن می‏شود. هر چند قرآن دقیقا مشخص نفرموده و نام نبرده که عمل صالح چیست؟13 امّا از آثار آن، می‏توان عمل صالح را شناخت. قرآن یکی از آثار آن را «شایستگی برای درگاه خدا» می‏شمارد،14 و دیگر آن که در مقابلش ثواب قرار دارد15 و اثر دیگرش آن که «عمل صالح، کلمه طیّب را بالا می‏برد».16 پس عمل صالح یعنی عمل بی‏عیب و نقص، خوب، اصلاح شده، پاک، براساس تقوا، پسندیده و شایسته، کار پرسود و فایده برای مؤمنان و جامعه و خود فرد، در تمام زمینه‏ها، و لایق و در خورد پیشگاه الهی.
قاعده کلی که از آیات قرآن به دست می‏آید این است که عمل صالح باید همراه با ایمان باشد، چون این ایمان به عمل جهت می‏دهد و مصلحان را هدایت می‏کند.17 از این‏رو، منظور از اصلاحات قرآنی، صرف کار خوب، از هر کس با هر انگیزه و اعتقادی صادر شود نیست، بلکه کار شایسته و اصلاح‏گری باید همراه با ایمان باشد. به این جهت در آیات متعدد، ایمان در کنار عمل صالح آمده و فواید آن ذکر شده است؛ مانند رسیدن به حیات طیب،18 عدم خوف و ترس برای انجام دهنده آن19، جزای نیکو20 پاداش کامل نزد خدا،21 بخشش الهی،22 و پاداش دوبرابر،23 و به طور کلی اعمال صالح در مقابل مال دنیا نهاده شده و بر آن برتری داده شده است: «المال و البنون زینة الحیوة الدنیا و الباقیات الصالحات خیرٌ عند ربک ثوابا و خیرٌ امدٌ» (کهف /46)
بنابراین پیشینه اصلاح‏طلبی به مفهوم قرآنی آن، پیش از آن که مدعیان بشری داشته باشد، صبغه الهی دارد. قرآن کریم روشن می‏سازد که اصلاح‏گری باید توأم با اعتقاد به خدا و در واقع در جهت اهداف الهی در زمین باشد. به این منظور قرآن کریم رسالت بزرگ پیامبران را اصلاح در زندگی مادی و معنوی انسانها معرّفی نموده، پیامبران را مصلح می‏نامد؛ مثلاً حضرت شعیب علیه‏السلام هزاران سال پیش فرمود: «ان ارید الاّ الاصلاح ما استطعتُ»(هود /88) و پس از وی موسی علیه‏السلام فرمود: «اصلح ولاتتّبع سبیل المفسدین»(اعراف/142)

گونه‏های اصلاحات

 

کاربرد و انواع اصلاحات در قرآن

واژه اصلاح و مشتقات آن 180 مرتبه در قرآن به کار رفته است. قرآن گاه اصلاح را به عمل نسبت می‏دهد: «فلیعمل عملاً صالحا» (کهف /110) و گاه به خود انسان: «والصالحین من عبادکم و اماءکم»(نور /32). همچنین قرآن کریم گاه اصلاح میان دو فرد را مطرح می‏کند (اصلاح ذات‏البین)24 گاه در محیط خانوادگی،25 و گاه در مورد اصلاح فرد (خودسازی). اصلاح فردی در تعالیم انبیاء، مقدم بر دیگر موارد اصلاح است؛ یعنی در مرحله اول افراد باید خود را بسازند و صالح شوند تا بتوانند اصلاح کنند. آیات دلالت‏کننده بر تقوا، مبارزه با نفس، رعایت عدل و انصاف و اجتناب از گناهان در این راستا قرار دارد، چه اگر فرد خودساخته نباشد، ولی به دیگران توصیه کند یا درصدد اصلاح دیگران باشد، مشمول این آیه است: «اتأمرون الناس بالبرّ و تنسون انفسکم»(بقره /44) و نیز: «لِمَ تقولون مالاتفعلون»(صف /2).
از امام علی علیه‏السلام نقل شده است: «من اصلح ما بینه و بین اللّه‏ اصلح اللّه‏ ما بینه و بین الناس و من اصلح امر آخرته اصلح اللّه‏ امر دنیاه»26 و نیز: «من اصلح سریرته اصلح اللّه‏ علانیته و من عمل لدینه کفاه اللّه‏ امر دنیاه و من احسن فیما بینه و بین اللّه‏ احسن اللّه‏ ما بینه و بین الناس.»27
و گاه اصلاح مربوط به محیط بزرگ اجتماعی است که اکنون مورد بحث ما است.

مفهوم وسیع فساد

به قرینه مقابله، هرگونه تخریب و ویرانگری، افراط و تفریط در کل مسائل فردی و اجتماعی، برهم زدن اعتدال و اتحاد میان افراد، مصداق فساد است. در بسیاری از آیات (در بیست مورد) «فساد» با کلمه «فی الارض» همراه است که ناظر به جنبه‏های اجتماعی مسأله است. از سوی دیگر فساد و افساد در آیات مختلف با گناهان دیگری که شاید غالبا جنبه مصداق دارد ذکر شده، که بعضی از این گناهان فوق‏العاده بزرگ و بعضی از آن کوچکتر است؛ مثلاً گاه همردیف جنگ با خدا و پیامبر آمده: «انّما جزؤآٌ الدّین یحاربون اللّه‏ و رسوله ویسعون فی الارض فسادا» (مائده /33)، گاهی همردیف نابودی حرث و نسل: «و اذا تولّی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل» (بقره /205) و زمانی در کنار قطع پیوندهایی که خدا به آن فرمان داده: «الّذین ینقضون عهد اللّه‏ من بعد میثاقه و یقطعون ما امر اللّه‏ به ان یوصل و یفسدون فی الارض» (بقره /27). و گاه در کنار برتری‏جویی و سرکشی قرار گرفته: «تلک الدار الآخرة تجعلها للّذین لایریدون علوّا فی الارض و لافسادا»(قصص /83)، گاه فرعون را با آن اعمال ضدّانسانی مفسد می‏شمارد،28 و زمانی سرقت را فساد قلمداد می‏نماید،29 و گاه فساد را هم‏ردیف کم‏فروشی قرار می‏دهد30 و بالاخره گاه به معنای به هم ریختن نظام عالم هستی و جهان آفرینش می‏آورد: «لوکان فیهما آلهة الاّ اللّه‏ لفسدتا»(انبیاء/22).
از مجموع این آیات که در سوره‏های مختلف قرآن آمده بخوبی استفاده می‏شود که فساد به طور کلی یا فساد فی‏الارض، یک معنای بسیار وسیع دارد که بزرگترین جنایات، همچون جنایات فرعون و سایر جبّاران و کارهای کمتر از آن و حتّی گناهانی مانند کم‏فروشی و تقلّب در معامله را در برمی‏گیرد.
البتّه با توجّه به مفهوم وسیع «فساد» که هرگونه «خروج از حد اعتدال» را شامل می‏شود، این وسعت کاملاً قابل درک است.31 و این معنای وسیع قابل تقسیم به حوزه‏های مختلف است؛ مثلاً هر گونه سوء استفاده از موقعیّت یا قدرت اجتماعی از سوی کارگزاران حکومتی فساد سیاسی است، و هرگونه ارتشاء و اختلاس و احتکار و تقلّب در اموال عمومی، فساد اقتصادی است. در بیشتر جوامع، زمینه فساد از نظر اقتصادی فقر است و از نظر سیاسی حکومت استبدادی است و از نظر اجتماعی و فرهنگی، تقلید از دیگران و نادیده گرفتن ارزشهای اصیل آن جامعه است، و قرآن کریم آمده تا زمینه‏ها، بسترها و خاستگاههای بروز و تکثیر فساد را در همه ابعاد از بین ببرد. هر قدر دامنه فساد وسیع باشد، اصلاحات نیز باید دامن‏گستر و فراگیر باشد، مفاسد پدید آمده گاه جزئی است و با تذکری رفع می‏شود و گاه عمیق و با اثر تخریبی زیاد.

ارکان اصلاحات

بدین‏سان اصلاحات اجتماعی و مقابله با مفاسد بزرگ، به دو چیز نیازمند است:

1 ـ وجود طرح و نقشه

ضرورت برنامه و نقشه بدان جهت است که: «اصلاحات بدون نقشه بی‏ارزش و بی‏نتیجه است، هر چه که با برنامه‏ریزی و طراحی صحیح مقرون باشد، بهتر می‏تواند نتیجه بدهد.»
افساد، برهم زدن نظم و خراب کردن وضع است و نیازی به طرح ندارد (گرچه مفسدان برای تخریب هم نقشه‏های دقیق طرح می‏کنند)، امّا اصلاحات، بازسازی خرابیها و مهندسی اعمال و رفتارها و هنجارهاست و پی‏ریزی آن بدون برنامه و داشتن هدف معین و سنجیدن نیروها و امکانات و زمان و مکان و نحوه ورود و اجرای طرح بهینه‏سازی، امکان‏پذیر نیست.

شیوه‏ها و روشهای اصلاحات قرآنی

قرآن کریم به ما می‏آموزد که راه و رسم مصلحان و روشهای اصلاحات اجتماعی آنان دارای مراتب و مراحل متعدد است:

الف ـ نصیحت و روشنگری

مرحله نخست، نصیحت و ارشاد و موعظه است. قرآن پیامبران را انذاردهنده و ناصح معرّفی می‏کند. «و ان من امةٍ الاّ خلا فیها نذیر» (فاطر /24)؛ «فبعث اللّه‏ النبیّین مبشّرین و منذرین» (بقره /213)؛ «و ما نرسل المرسلین الاّ مبشّرین و منذرین» (کهف /56)؛ «لتنذر امَّ القری و من حولها» (انعام /92)
ویژگی موعظه و نصیحت و انذار آن است که باید همراه با نرمش و ملایمت باشد. حضرت موسی چنین دستور یافت: «اذهبا الی فرعون انّه طغی. فقولا له قولاً لیّنا لعلّه یتذکّر او یخشی» (طه /43-44).
در مورد رسول اکرم آمده که به سبب رحمت الهی با مردم خوشخوی و مهربان باشد: «و لو کنت فظّا غلیظ القلب لانفضّوا من حولک» (آل عمران /159).
البتّه دیگران نیز باید به قدر توان به این سیره و اسوه حسنه اقتدا کنند32 و گرنه کسی به پایه آن رحمت الهی نمی‏رسد، و او کسی است که خداوند فرموده: «لقد جاءکم رسولٌ من انفسکم عزیز علیه ما عنتّم»(توبه /128).
امام علی علیه‏السلام می‏فرماید:
«فبالَغَ فی النصیحة و مضی علی الطریقة و دعا الی الحکمة و الموعظة الحسنة.»33

ب ـ مجادله

مرحله دوم، مجادله و مناظرات علمی و ارائه عقیدتی و جوابهای قاطعانه و عقل‏پسند است. تا بتوان افکار را روشن ساخت و به طرف مقابل فهماند که کارش خلاف و مفسده‏انگیز است، نوبت به مراحل عملی نمی‏رسد.
حکومت اسلامی که برای رفع مفاسد مختلف و ایجاد اصلاحات کمر همّت بسته است باید ظرفیتها و تواناییها را بشناسد و با روشی معقول اوضاع آشفته و بی‏نظمی‏های اقتصادی و حقوقی و اخلاقی و تربیتی و دینی جامعه خود را اصلاح نماید؛ چنان که علی علیه‏السلام می‏فرماید:
«و انّما ینبغی لأهل العصمة و المصنوع الیهم فی السَّلامة ان یرحموا اهل الذنوب و المعصیة و یکون الشکر هو الغالب علیهم و الحاجز لهم عنهم.»34
بنابراین طرح و روش اصلاحات عمومی باید ارشادی، توصیه‏ای و توأم با سهل‏گیری و اغماض باشد؛ زیرا در امور مربوط به شخصیت و فرهنگ با مواد و مصالحی برخورد می‏کنیم که معماری و مهندسی آن جز از طریق نرمش و ملایمت، موعظت و تدرّج و به تعبیر خواجه انصاری «حوصله»35 و مرحله‏بندی امکان‏پذیر نیست.

ج ـ برخورد عملی

مرحله سوم و آخرین مرحله، استفاده از قهر و غلظت و شدت است. چنین روشی بیشتر در اصلاح امور سیاسی و اقتصادی به کار گرفته می‏شود.
هنگامی که گروهی از خواص و نخبگان و برجستگان جامعه، حقوق و مصالح ملّی را پایمال می‏کنند و با فسادانگیزی و همدستی با دشمن صلاح عمومی را به خطر می‏اندازند دیگر جای موعظه، ارشاد و نرمش نیست، بلکه جای ایستادگی و شدت و سرسختی و تغییر دفعی رفتار مذکور است. همان خدایی که می‏فرماید: «واخفض جناحک للمؤمنین»برای سرکوبی مفسدان فرمان می‏دهد: «یا ایّها النّبیّ جاهد الکفّار و المنافقین و اغلظ علیهم» (توبه /73 و تحریم /9). یا درباره بُغاة و اشرار می‏فرماید: «انمّا جزاء الّذین یحاربون اللّه‏ و رسوله و یسعون فی الارض فسادا ان یقتّلوا او یصلّبوا او تقطَّع ایدیهم و ارجلهم من خلاف» (مائده /33) و در مورد تنبیه و اجرای حد بر زناکاران می‏فرماید: «ولا تأخذکم بهما رأفةٌ فی دین اللّه‏» (نور/2)
در این طرح سه مرحله‏ای، برخی بین اصلاح و انقلاب فرق گذارده، می‏گویند اصلاح، سامان دادن‏های آرام و تدریجی و غیربنیادی است و انقلاب، تغییرات بنیادی، در حالی که در اصطلاح اسلامی و قرآنی، اصلاح نقطه مقابل افساد است؛ چه تدریجی و ظاهری و به اصطلاح عَرَضی باشد، یا بنیادی و جوهری.36 از این‏رو، اصلاحات و سامان‏بخشی‏های انبیاء چه با نصیحت و موعظه، و چه با جدال احسن، یا غلظت و شدت در مقابل فسادها و مفسدان اصلاح‏ناپذیر، در عرف قرآن اصلاح نامیده می‏شود. تفاوت درجات اصلاح‏گری به خاطر تفاوت افراد، زمینه‏ها و مفاسد است.

2 ـ وجود مصلح آگاه

رکن دیگر اصلاحات، وجود مصلح یا متصدیان اصلاحات است.
آیا هر کس می‏تواند مدعی اصلاح جامعه و رفع مفاسد باشد؟ و بدون این که خود صالح باشد یا موارد صلاح و فساد را بشناند، در پی سامان دادن امور باشد؟ اگر صرف ادعا کافی بود، قرآن کریم منافقان را تکذیب نمی‏کرد وآنها را مفسد نمی‏خواند. در مرحله سخن، فرعون هم خود را مصلح می‏داند: «و ما اهدیکم الاّ سبیل الرشاد»(مؤمن /29) و موسی را مفسد می‏خواند که در پی گمراهی است! «انّی اخاف ان یبدّل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد» (مؤمن /26)، با این که قرآن تصریح می‏کند فرعون مفسد است: «انّه کان من المفسدین» (قصص /4)؛ «الآن و قد عصیتَ قبل و کنتَ من المفسدین»

(یونس/91)
مصلح کسی است که طبیب‏گونه مواضع درد، خرابی و فساد را تشخیص دهد و راه درمان عملی را ارائه نماید. این اقدام عملی در عرف قرآن امر به معروف و نهی از منکر نامیده شده که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آن را برعهده دارد. پس اصلاح کاری پیامبرانه است:
«اصلاح‏طلبی، هم به عنوان یک شأن پیامبری در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهی از منکر است که از ارکان تعلیمات اجتماعی اسلام است. البتّه هر امر به معروف و نهی از منکر لزوما مصداق اصلاح اجتماعی نیست، ولی هر اصلاح اجتماعی مصداق امر به معروف و نهی از منکر هست.»37
منکر، گناه و فساد است که در وضع جامعه و از طریق آن در وضع افراد اثر می‏گذارد و موجب نوعی اخلال و نابسامانی در سازمان اجتماعی می‏شود و مانند غذای مسموم خواه‏ناخواه تأثیر نامطلوب می‏گذارد. مصلح باید گناه را از صواب و صلاح را از فساد تشخیص دهد، آن گاه به «معروف» امر کند. امّا این تشخیص و مبارزه با گناه به قصد اصلاح اختصاص به گروه خاصی ندارد. از دید قرآن، علاوه بر پیامبران و اولیای الهی (که در رأس مصلحان هستند) همه کسانی که واجد شرایط باشند «مصلح»اند. این شرایط تمسّک به قوانین الهی و کتاب آسمانی و اقامه نماز و عبادت است: «والّذین یمسّکون بالکتاب و اقاموا الصلوة انّا لا نُضیع اجر المصلحین» (اعراف /170).
معلوم می‏شود اصلاح واقعی در روی زمین بدون تمسک به کتاب آسمانی و فرمانهای الهی امکان‏پذیر نیست. علاوه بر این، به فرموده علاّمه طباطبائی آیه شریفه این حقیقت را تأکید می‏کند که دین تنها مربوط به جهان آخرت نیست، بلکه در متن زندگی انسانها و اجرای اصول عدالت و صلح و اصلاح جریان دارد.
مؤلف المیزان معتقد است براساس این آیه تنها با تمسّک به کتاب خدا و قوانین فطری اسلام می‏توان در زمین به اصلاح رسید و از فساد جلوگیری نمود. با این استدلال که قوانین اسلام منطبق با فطرت و نیازهای اصیل فطری انسان می‏باشد و اصلاح بشر هم باید منطبق با فطرت باشد، پس انسان تنها با این قوانین الهی به اصلاح رسیده و راه رستگاری را می‏یابد و از این مسأله نتیجه می‏گیرند که قوانین اسلام نه تنها «دست و پاگیر و مانع پیشرفت» نیست، که یگانه راه سعادت مادی و معنوی است.38
سخن علاّمه طباطبایی پاسخ صریح به کسانی است که دین و قوانین آن را برای اداره جامعه و اصلاح امور ناکافی تلقی می‏کنند و حتّی آن را «افیون حکومتها» نیز می‏شمارند و دین را از سیاست جدا پنداشته، مخالف تشکیل نظام حکومتی مبتنی بر قوانین اسلامند، و بلکه اصلاحات را در حذف دین از صحنه اجتماع و کنار نهادن ارزشهای دینی می‏دانند؛ یعنی همان اصلاحات آمریکایی.39
خطای این به اصطلاح روشنفکران در این است که به افراط گراییده، هر خدمتی را اصلاح می‏دانند و گمان می‏کنند پیشرفتهای صنعتی جهان غرب همان اصلاحی است که جامعه دینی در پیِ آن است؛ امّا این طرز تفکر ناصواب است:
«هر چند اصلاح اجتماعی جامعه خدمت است، امّا هر خدمتی لزوما اصلاح اجتماعی نیست. اختراع داروی سل یا سرطان خدمت است، امّا اصلاح نیست. پیش بردن علوم خدمت است، امّا اصلاح نیست. هر پزشک که از بامداد تا شامگاه بیمار می‏بیند و معالجه می‏کند، خدمت اجتماعی می‏کند، امّا اصلاح اجتماعی نمی‏کند؛ زیرا اصلاح اجتماعی یعنی دگرگون ساختن جامعه در جهت مطلوب و کار پزشک این چنین نیست... البتّه خدمتگزاران بزرگ... ارزشمندند و خدمت کرده‏اند، گو این که مصلح شمرده نشوند.»40
دانش و صنعت امروز تنها به بشر توانسته خدمت کند، امّا اصلاح‏گری از آن برنمی‏آید و مخترعان، مصلح نیستند:
«دو تا اصطلاح است که غالبا اینها مترادف استعمال می‏شود، در صورتی که مترادف نیستند: یکی «خدمت» به انسان است و یکی «اصلاحِ» انسان. این دو تا، دو معنی است، دو تا مقوله است. گاهی ما به یک فرد یا یک اجتماع خدمت می‏کنیم؛ مثلاً این که یک شهر را آسفالت می‏کنیم، به یک انسانی هزار تومان پول می‏دهیم، یک خانه برایش می‏خریم و در اختیارش می‏گذاریم، این خدمت کردن به جامعه و فرد است، امّا این اصلاح نیست. گاه این خدمت بدون اصلاح ممکن است منجر به یک خیانت بشود. اگر من قبل از این که یک انسان را اصلاحش بکنم، به او خدمت بکنم، در این خدمت، به انحراف بیشتری کمک کرده‏ام. بنابراین قبل از خدمت به انسان باید درصدد اصلاح انسان باشیم، و علم تنها به انسان خدمت می‏کند و هیچ‏گونه رسالتی را برای رهبری و خوبتر شدن و اصلاح انسان تعهد نمی‏کند.
کدام علم، امروز در دنیا هست که اصلاح اخلاقی انسان را تعهد بکند؟ کدام رشته علمی است که تعقیب آن رشته علمی انسان متعالی بسازد؟ هیچ رشته‏ای. همه رشته‏ها انسان خودآگاه و آگاه بر طبیعت می‏سازد برای مقتدرتر شدن، بنابراین علم تنها خدمت به انسان می‏کند، در صورتی که رسالت مقدستر و فوریتر و مقدمتر علم، اصلاح انسان است.»41
از علم محض این کار برنمی‏آید. این کار تنها از عهده دین ساخته است که در اصل به همین منظور آمده است: «ان هذا القرآن یهدی للّتی هی اقوم» (اسراء /9).

پیامدهای اصلاحات

از همین جاست که ثمره و فایده رفع مفاسد و ایجاد اصلاحات توأم با ایمان معلوم می‏شود. قرآن کریم می‏فرماید اگر اصلاح صورت نگیرد و جلو مفسدان سد نشود زمین (و اهل آن) تباه می‏شوند: «و لولا دفع اللّه‏ الناس بعضهم ببعضٍ لفسدت الارض» (بقره /251).
منظور از فساد زمین، فساد ساکنان زمین (اجتماع) است که به دنبال آن کره زمین هم فاسد می‏شود.42 قرآن در جای دیگر ارزش و ثمره اصلاح‏گری را چنین بیان می‏کند: «ولو لا دفعُ اللّه‏ الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بیعٌ و صلواتٌ و مساجد یذکر فیها اسم‏اللّه‏» (حج /40)
این «بعض» از مردم که جلو فساد را می‏گیرند همان مصلحانی می‏باشند که با کمک دین و قوانین الهی فسادها و تباهیها را سامان می‏دهند، به فرموده علاّمه طباطبائی:
«علاوه بر دلالت آیه بر دفع کفّار به دست مؤمنان (یعنی مصلحان مورد تأیید خدا)، ظاهر آیه این است که صلاح زمین، صلاح مطلق و دائم (نه مقطعی) است، که جامعه را حفظ می‏کند.»43
اصلاح دائم، پاکسازی پیوسته محیط، تعمیر خرابیها، و جلا دادن روح و روحیه‏هاست که پرتو آن، مصلح و غیر او را فرامی‏گیرد.
در ذیل آیه یاد شده روایتی از رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله آمده که: «خداوند به خاطر اصلاح مردی مسلمان، وضع فرزندان او و نوه او، و حتّی اهل خانه او و بلکه اهل محله او را اصلاح می‏کند و مادام که آن مرد صالح در بین آنان هست آنان را در حفظ و حمایت خود محفوظ می‏دارد.»44
و از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است: «خداوند به احترام یک نمازگزار از شیعیان ما از بی‏نمازان شیعه ما دفاع می‏کند...»45
مردمی که مصلح باشند با عذاب الهی از بین نمی‏روند: «و ما کان ربّک لیهلک القری بظلم و اهلها مصلحون» (هود /117)
بنابراین اقوامی که هلاک شده‏اند، بدین دلیل بوده که مصلح نبوده‏اند و کسی به اصلاح امور توجّهی نمی‏کرده، یا به هشدار پیامبران اعتنایی نداشتند. در قرآن آمده که خداوند فساد و تباهی را دوست ندارد: «واللّه‏ لایحبّ الفساد» (بقره /205).
منظور فساد تکوینی نیست؛ زیرا کسی در آن دخالت ندارد، دنیا و نشئه زمینی نشئه فساد، تنازع و فرسوده شدن، و سیر طبیعی موجودات پدید آمدن و از میان رفتن است، بلکه منظور فساد تشریعی، یعنی فسادی است که به دست بشر پدید می‏آید46 که متأسفانه فراگیر و فراوان است: «ظهر الفساد فی البرَّ و البحر بما کسبت ایدی الناس لیذیقهم بعض الّذی عملوا لعلّهم یرجعون» (روم /41)
این فساد ظاهر در زمین بر اثر عمل مردم است؛ یعنی به خاطر شرکی است که می‏ورزند و گناهی است که می‏کنند.47
در مقابل، خداوند فایده تقوا، صلاح و اصلاح را نزول برکات از زمین و آسمان می‏شمارد: «ولو انَّ اهل القری آمنوا و اتّقوا لفتحنا علیهم برکاتٍ من السماء و الارض و لکن کذّبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون»(اعراف /96).
محبوبیت در افکار عمومی، فایده دیگر اصلاح همراه با ایمان است: «ان الّذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمان ودّا» (مریم /96)
گرچه روایات مصداق کامل و اتمّ آن را علی علیه‏السلام و اهل‏بیت علیهم‏السلام شمرده‏اند،48 امّا آیه مانع از این نیست که در مراحل دیگر همه مؤمنان و صالحان طعم این محبّت و محبوبیت در بین مردم را بچشند و از این مودّت الهی سهمی ببرند.
در آیه دیگر خروج از ظلمتها و تاریکیه و رسیدن به نور هدایت را دیگر فایده اصلاح‏گری و عمل صالح می‏شمارد49 و بالاخره انجام‏دهندگان کار نیک و اصلاح‏گران را بهترین مردم «خیرالبریّة» معرّفی می‏نماید.50
توفیق اصلاح‏گری و انجام عمل صالح از نظر قرآن بستگی به دو چیز دارد:
یکی استفاده از مال حلال: «یا ایّها الرُسل کلوا من الطّیبات و اعملوا صالحا»(مؤمنون /51).
به تعبیر المیزان، منظور از «اکل» هر گونه تصرف است، و جمله «واعملوا صالحا» می‏رساند که شکر نعمت، انجام عمل صالح است.51
و دیگر گفتار نیک؛ بدزبانی خود فساد و مفسده‏انگیز است؛ لذا قرآن می‏فرماید: «یا ایّها الّذین آمنوا اتّقوا اللّه‏ و قولوا قولاً سدیدا. یصلح لکم اعمالکم»(احزاب /71-70).
تغذیه از حرام، هتاکی و بدزبانی و بی‏تقوایی به بار می‏آورد. امّا تقوا موجب می‏شود هم سخن حق بگوید و هم به مال دیگران چنگ‏اندازی نکند. با چپاول، اختلاس و بی‏بندوباری اصلاح ایجاد نمی‏شود؛ از این‏رو، در ابتدای این بحث از اصلاح خود، و درون و رعایت تقوا صحبت شد؛ یعنی اصلاحات فردی، چون اگر فرد خودساخته نباشد، نمی‏تواند به اصلاح دیگران بپردازد.

اصلاحات، هدف بعثت انبیاء

قرآن کریم علل مختلفی برای بعثت انبیاء ذکر می‏کند.52 از جمله مهمترین آنها برپایی عدل و داد و مبارزه با مفاسد اجتماعی و استقرار قسط و عدل بوده است.53 پیامبران نیامدند تا مردم را تنها به توحید در اعتقاد و معاد فراخوانند و صرفا با کتاب و حکمت آشنا سازند و درس تقوا و تزکیه بدهند و به لوازم عملی آن کاری نداشته باشند، چرا که در یک جامعه فاسد و سرشار از جرائم، دعوت مردم به توحید و معاد و تزکیه و تقوا چندان کارساز نیست.
تا در جامعه‏ای اصلاحات صورت نگیرد و عدالت تحقق نپذیرد، عموم مردم توحیدی نخواهند شد و مبارزه با معلوم خواهد بود. چگونه می‏توان در جامعه آکنده از مفاسد فردی و اجتماعی (مانند جامعه‏های جاهلی گذشته و قرن حاضر) مردم را تزکیه کرد؟ لذا موسی به همراه برادرش هارون در مسیر اصلاح افراد و جامعه گام برمی‏داشت: «و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح ولاتتّبع سبیل المفسدین»(اعراف /142)
حضرت شعیب نیز هدف خود را اصلاح جامعه می‏دانست: «ان ارید الاّ الاصلاح ما استطعت» (هود /88).
مفسّران گفته‏اند دایره این اصلاح عام و شامل اصلاح امور دنیایی و آخرتی می‏شود54 و راه و وسیله اصلاح را امر به معروف و نهی از منکر و موعظه و نصیحت برشمرده‏اند؛55 زیرا حضرت کار آنها را معروف و صالح نمی‏دانست و گرنه از آن نهی نمی‏کرد.56 هر چند حضرت شعیب این سخن را فرموده‏اند، امّا «این همان هدفی است که تمام پیامبران آن را تعقیب می‏کردند؛ اصلاح عقیده، اصلاح اخلاق، اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعی.»57
به گفته المیزان:
«حقیقت دعوت انبیاء همانا اصلاح حیات زمینی انسانیت است که خدای تعالی از شعیب حکایت کرده است.»58
«[بنابراین] انبیاء آمدند زمین را اصلاح و زمینه رشد و تکامل جامعه را فراهم کردند، چیزی که باعث صلاح زمین است قسط و عدل است و شما با نقض پیمان، نقص پیمانه این نظام را فاسد نکنید «ولا تفسدوا فی الارض بعد اصلاحها» البتّه اگر سرزمینی فاسد شد خدا باز آن را احیا می‏کند: «واعلموا ان اللّه‏ یحیی الارض بعد موتها» (حدید /17)59 اگر عده‏ای به طرف فساد رفتند جامعه می‏میرد، ولی خداوند جوامع انسانی را رها نمی‏کند. خداوند دوباره جامعه را با قیام رادمردان عدالت خواه زنده می‏کند، امّا این بازسازی اجتماعی ساده و آسان نیست، چون همراه با شکنجه‏های توانفرسای تبهکاران است، انبیایی آمدند و جامعه مرده را زنده و مردم تبهکار را صالح کردند، خداوند به وسیله پیامبران بعدی به مردم می‏گوید اگر شما دیگر بار زمینه اصلاح شده را فاسد کردید بدانید عده‏ای قیام می‏کنند و با از بین بردن شما جامعه تباه شده را صالح می‏کنند، چون دستگاه گوارش این نظام خیانت را نمی‏پذیرد... تکذیب یک پیامبر تکذیب همه انبیاء است؛ زیرا دعوت همه پیامبران یکسان است و جز در برخی فروعات با هم اختلافی ندارند.»60
خط و مشی و هدف آنان نیز یکی است، بجز حضرت شعیب، قرآن کریم می‏فرماید پیامبران دیگر با مهمترین
مفاسد جامعه خود به مبارزه برخاستند؛ مثلاً در زمان حضرت صالح علیه‏السلام چون اسراف و تبذیر رواج داشت، وی با این مفسده به مبارزه برخاست، او نه فقط خود، بلکه دیگران را نیز به مبارزه با آنها وادار می‏کرد: «ولاتطیعوا امر المسرفین الّذین یفسدون فی الارض و لایصلحون» (شعراء /152-151).
مسرفان، همان مفسدان هستند که از حد اعتدال بیرون شده‏اند و با افساد هیچ ایمنی از عذاب الهی نیست.61
در زمان حضرت لوط مفاسد جنسی (مانند همجنس‏بازی) رواج داشت و مهمترین معضل و مشکل جامعه بود. آن حضرت قویا با این انحراف مبارزه می‏کرد: «اتأتون الذُکران من العالمین و تذرون ما خلق لکم ربّکم من ازواجکم بل انتم قومٌ عادون» (شعراء /165).
موسی علیه‏السلام با سحر، ابراهیم علیه‏السلام با بت‏پرستی و ستاره‏پرستی، که در زمان ایشان شایع بود درافتادند، و در زمان شعیب علیه‏السلام کم‏فروشی و استثمار اقتصادی از مفاسد اجتماعی رایج آن عصر بود، که آن حضرت با آن مبارزه می‏کرد: «اوفوا الکیل ولاتکونوا من المخسرین وزِنوا بالقسطاس المستقیم و لاتبخسوا الناس اشیاءَهم ولاتعثوا فی الارض مفسدین» (شعراء /182-181).
در عصر ظهور اسلام همه این مفاسد (به اضافه گناهان و مفاسد دیگر) یکجا در جامعه جاهلی رواج داشت و رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله با زحمات طاقت‏فرسا به کمک آیات قرآن به مبارزه با آنها برخاست62 و فرمود: «ولاتقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن» (انعام /151) کار پیامبر این بود که: «یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم والاغلال التی کانت علیهم» (اعراف /157)
آیات یاد شده نشان می‏دهد که پیامبران برای برپایی قسط و عدل، با همه انحرافات و مفاسد جامعه خود مبارزه می‏کردند و می‏خواستند همه مفاسد را از میان بردارند. به عبارت دیگر نابودی کلیه مفاسد اجتماعی را نشانه گرفته بودند و گرنه در برنامه خود موفق نمی‏شدند.

نقد یک نظریه

مهندس مهدی بازرگان، هدف رسالت پیامبران را در دو چیز خلاصه می‏کند:
1 ـ انقلاب عظیم و فراگیر علیه خودمحوری انسانها، برای سوق دادن آنها به سوی آفریدگار جهانها.
2 ـ اعلام دنیای آینده جاودان بی‏نهایت بزرگتر از دنیای فعلی.63
از میان این دو هدف، وی هدف نهایی پیامبران را نیل به حیات اخروی دانسته است؛ یعنی انقلاب عظیم پیامبران برای نابودی خودمحوری‏ها (خودسازی اخلاقی) در جهت برخورداری از حیات اخروی ایده‏آل بوده است. ایشان به مسأله عدالت اجتماعی و اصلاح و مبارزه شدید پیامبران با مفاسد اجتماعی که این همه قرآن بر روی آن تأکید دارد توجّه نکرده و اصلاح جامعه را دور از شأن خدا و پیامبران دانسته، می‏نویسد:
«ابلاغ پیامها و انجام کارهای اصلاحی و تکمیل دنیا در سطح مردم، دور از شأن خدای انسان و جهان است و تنزل دادن مقام پیامبران به حدود مارکسها، پاستورها و گاندیها، یا جمشید و بزرگمهر و حمورابی.»64
در نقد دیدگاه یاد شده می‏پرسیم: مگر بناست هر کس کار اصلاحی می‏کند مارکس و پاستور و گاندی تلقی شود؟
اصلاحات اجتماعی یک ضرورت است؛ خواه آن را پیامبران انجام دهند، یا امثال مارکس و پاستور و گاندی.
به علاوه چه کسی ادعا کرده است که اصلاحات پیامبران خدا در حدّ اصلاحات متفکّران بشری بوده است تا در مقام مقایسه، آنان را در حد مصلحان بشری تنزّل دهیم؟ پیامبران اهداف و وظایف گوناگونی داشته‏اند که مهمترین آنها تکامل روح انسانهاست که همان عبودیت تلقی می‏شود65 و سایر هدفها و کارها، مقدمه‏ای برای این ذی‏المقدّمه است.
اگر گفته می‏شود هدف نهایی آنها عبودیت است، به این معنی نیست که اصلاحات اجتماعی و تحقق عدالت اجتماعی نادیده گرفته شود. اصولاً حکومت دینی که حاکمش پیامبر باشد، نمی‏تواند به بهانه اصلاح فردی و شکوفایی ارزشهای معنوی، مردم را به تنگدستی و فقرزیستی و تحمل انواع مفاسد فراخواند؛ زیرا تا در جامعه مفاسد ریشه‏کن و عدالت مستقر نشود، زمینه‏های رشد و کمال انسانها فراهم نخواهد شد.
مهندس بازرگان فقط به اصلاحات شخصی توجّه کرده؛ یعنی مردم به کمک تعلیمات دینی، خودشان اخلاق و رفتارشان را اصلاح کنند، از این‏رو، آیه 25 سوره حدید را چنین معنی می‏کند:
«معنی و منظور آیه، آن طور که بعضی‏ها تصور و تبلیغ کرده‏اند این نیست که مردم و دیگران را برای مبارزه با ظلم، استبداد و استکبار، یا بسط عدالت و دیانت در دنیا بسیج نمایند، بلکه خود مردم در اخلاق و رفتارشان عامل به عدالت و قسط باشند.»66
وی تصور کرده که بدون اصلاح جامعه، یعنی اصلاح اساسی نهادها و ساختار سیاسی آن می‏توان عدالت را تحقق بخشید. درست است که اصلاح رفتارها و اخلاقیات مردم و توجّه آنها به آخرت از اهمیّت بسزایی برخوردار است، امّا بدون اصلاحات اساسی اجتماعی و صرفا با پند و اندرز نمی‏توان رفتارهای شخصی مردم را اصلاح نمود. آیا در جامعه‏ای که نفاق، فقر، تبعیض، ظلم، ارتشاء، اختلاس و دهها فساد دیگر وجود دارد، می‏توان دیانت را در میان آنها رواج داد؟! اگر جواب مثبت است، چرا پیامبران با مفاسد و مفسدان اجتماعی مبارزه کرده‏اند و در این راه به شهادت رسیده‏اند؟! اگر امنیت و عدالت تنها با نصیحت مستقر می‏شد دیگر چه نیازی به دستگاه عریض و طویل اجرایی و قضایی و احکام جزایی بود. روشن است که بدون اصلاحات اجتماعی و تنها با اصلاح تک‏تک افراد نمی‏توان عدالت اجتماعی را در جوامع بشری حاکم ساخت.
نگرانی عمده مهندس بازرگان از تشکیل حکومت دینی است. به نظر وی نباید براساس ارزشهای دینی حکومت تشکیل داد و پیامبران هم به دنبال تشکیل حکومت نبوده‏اند و اگر هم پیامبرانی حکومت تشکیل داده‏اند استثنا بوده است.67
پاسخ این است که همین استثناها ـ به زعم ایشان ـ نشانه آن است که حکومت دینی (برای اصلاحات کلان اجتماعی) ضرورت داشته است. اگر تشکیل حکومت امر غیردینی بود چرا آن پیامبران، بر مردم حکومت کردند؟ معلوم می‏شود بدون حکومت و دولت به هدف موردنظر نمی‏رسیده‏اند؛ مثلاً یکی از راهکارها و ابزار مهم اصلاحات، امر به معروف و نهی از منکر است و این فریضه یعنی اصلاح عام، بدون تشکیل دولت میسّر نیست.68
امام باقر علیه‏السلام فرمود:
«انّ الامر بالمعروف و النهی عن المنکر سبیل الانبیاء و منهاج الصلحاء، فریضةٌ عظیمةٌ بها تقام الفرائض و تأمن المذاهب و تحلّ المکاسب و تردّ المظالم و تعمر الارض...»69

گرانیگاه و مرکز ثقل اصلاحات

با توجّه به آنچه گذشت، روشن است که مرکز ثقل و منبع سوخت و موتور محرّکه اصلاحات در یک حکومت دینی، خود دولت است. ابتدا پیامبران و پیروان خالص آنان علیه مفاسد کلی جامعه قیام کرده و بر ویرانه‏های فرهنگ ضد دینی حکومت دینی تشکیل می‏دهند، از این‏رو، تشکیل دولت، گام اساسی در راه تحقق اصلاحات واقعی است و بدون آن، اجرای بسیاری از احکام ممکن نیست. در مرحله بعد، حکومت از درون به آفتها، آسیبها و مفاسد تهدیدکننده دچار می‏شود.
این جا این سؤال مهم بخصوص در عصر حاضر پیدا شده که گرانیگاه و موتور محرّکه اصلاحات چیست؟
برخی، مردم را صاحبان اصلی کشور و متصدیان اصلاحات قلمداد کرده، و می‏گویند:
«مجموعه‏ای از احزاب و تشکلهای سیاسی و صنفی معتقد و وفادار به شعارهای دوم خرداد، صالحترین مرکزیت برای پیشبرد ماشین اصلاحات را تشکیل می‏دهند [و ضمن مدلل کردن آن معتقدند] این مرکز نمی‏تواند دولت باشد، چرا که دولت و قوه اجرائیه کشور، ظرفیت مشخص و محدودی دارد، حال آن که اصلاح‏طلبی یک جریان فراگیر و گسترده‏ای است که دولت را نیز شامل می‏شود.»70
امّا اولاً، در حکومت الهی و اسلامی، این وظیفه دولت است که مفاسد را ریشه‏کن نماید. آیات قرآن کریم ضمن همگانی شمردن وظیفه امر به معروف و نهی از منکر در درون جامعه اسلامی، بر اطاعت و پیروی از حاکم اسلامی و اولی‏الامر تأکید می‏کند؛ یعنی کسی حق ندارد خودسرانه هر چه به مذاق و سلیقه‏اش خوش نیامد از آن نهی کند و آن را فساد شمارد، یا حدّی را اجرا کند.
ثانیا در حکومت دینی که پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و حضرت علی علیه‏السلام حاکم هستند، اگر این دو بزرگوار اقدام به اصلاح نکنند مردم چه می‏توانند بکنند؟
خط مشی و جهتِ اصلاحات توسط حکومت اسلامی تعیین می‏شود و مردم، حاکم را در تحقق بخشیدن آن یاری می‏کنند. قرآن کریم می‏فرماید: «و ما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا»(حشر /7) و در حکومت غیرمعصوم، ملاک و معیارهای اصلاحات تعیین شده و باز مردم با رعایت آن موازین، حکومت را در مهار و کنترل مفاسد یاری می‏کنند، و اگر مفسده‏ای در کار حکومت مشاهده کنند از باب «النصیحة لائمة المسلمین» به امر به معروف و نهی از منکر می‏پردازند و با اطلاع‏رسانی و انتقاد بجا و بموقع این امکان را به دولت می‏دهند که نقاط فاسد و ناصالح اجزای مجموعه خود را اصلاح نماید و به سامان‏بخشی کلیه امور اقدام کند.
ثالثا، از سیره عملی پیامبر وائمه علیهم‏السلام برمی‏آید که حکومت اسلامی عهده‏دار و مرکز ثقل اصلاحات است. مشکل و مفسده‏ای که پیش می‏آمد، آنان رأسا اقدام و مردم را به انجام دستور خدا ترغیب می‏کردند، و این از شأن و جایگاه مردم نمی‏کاهد؛ فرضا که مردم متوجه نقض قانون، دزدی، قتل، ناامنی و غیره شدند، آیا خود می‏توانند به رفع آن اقدام نمایند؟ و گرنه خود، مفسده‏ای است که به هرج و مرج می‏انجامد و لذا خود اعتراف می‏کنند.
«طبیعی است که اجزای مختلف حاکمیت و همچنین برخی از نهادهای جامعه مدنی «متصدی» اصلاحات هستند، امّا به این معنی که موظفند خواست و اراده عمومی را تحقق عملی و عینی بخشند.»71
پس دولت است که خواست مردم را تحقق می‏بخشد و نه برعکس.

اصول و مبانی اصلاحات

در این باره فرمایش علی علیه‏السلام رهگشاست که می‏فرمایند: «اللّهم انّک تعلم انه لم یکن الّذی کان منّا منافسةً فی سلطان ولا التماس شی‏ء من فضول الحُطام، ولکن لنردّ المعالم من دینک، و نُظهر الاصلاح فی بلادک فیأمن المظلومون من عبادک و تقام المعطَّلة من حدودک».72 مانند این عبارت از امام حسین علیه‏السلام نیز نقل شده است.73 در این فرمایش، امام علیه‏السلام چهار هدف اساسی به صورت چهار اصل بنیادین برای اصلاحات اسلامی و قرآنی ذکر می‏کنند. توضیح هر یک از این چهار اصل را از زبان شهید مطهری می‏آوریم که جامع و روشنگر است:
الف ـ «نرد المعالم من دینک»: «نشانه‏های محو شده راه خدا را که جز همان اصول واقعی اسلام نیست بازگردانیم»؛ یعنی بازگشت به اسلام نخستین و اسلام راستین، بدعتها را ازمیان بردن و سنتهای اصیل را جایگزین کردن؛ یعنی اصلاحی در فکر و اندیشه‏ها و تحوّلی در روحها و ضمیرها و قضاوتها در زمینه خود اسلام.74
ب ـ «نظهر الاصلاح فی بلادک»: اصلاح اساسی و آشکار و چشمگیر که نظر هر بیننده را جلب نماید و علائم بهبودی وضع زندگی مردم کاملاً هویدا باشد، در شهرها و مجامع به عمل آوریم؛ یعنی تحولی بنیادین در اوضاع زندگی خلق خدا.75
شهید مطهری در جای دیگر که این جمله را معنی کرده، نمونه تحول بنیادین در زندگی مردم را چنین برمی‏شمارد:
«سامان به زندگی مخلوقات دادن، شکمها را سیر کردن، تن‏ها را پوشانیدن، بیماریها را معالجه کردن، جهلها را از میان بردن، اقدام برای بهبود زندگی مادی مردم، زندگی مادی مردم را سامان دادن، که علی علیه‏السلام در نامه‏ای هم که به مالک‏اشتر نوشته است، وقتی هدفهای او را برای حکومت ذکر می‏کند که تو چه وظیفه‏ای داری، از جمله می‏گوید: «و استصلاح اهلها و عمارة بلادها» انسانها را اصلاح و شهرها را عمران بکنی.»76
ج ـ «یأمن المظلومون من عبادک»: بندگان مظلوم خدا از شرّ ظالمان امان یابند و دست تطاول ستمکاران از سر ستمدیدگان کوتاه شود؛ یعنی اصلاح در روابط اجتماعی انسانها.
د ـ «تقام المعطّلة من حدودک»: مقررات تعطیل شده خدا و قانونهای نقض شده اسلام، بار دیگر به پا داشته شود و حاکم بر زندگی اجتماعی مردم گردد؛ یعنی تحوّلی ثمربخش و اسلامی در نظامات مدنی و اجتماعی جامعه.
هر مصلحی که موفق شود این چهار اصل را عملی سازد؛ افکار و اندیشه‏ها را متوجه اسلام راستین سازد و بدعتها و خرافه‏ها را از مغزها بیرون براند، زندگی عمومی را از نظر تغذیه و مسکن و بهداشت و آموزش و پرورش سامان بخشد، روابط انسانی انسانها را براساس برابری و برادری و احساس اخوت همسانی برقرار سازد و ساخت جامعه را از نظر نظامات و مقررات حاکم طبق الگوی خدایی اسلامی قرار دهد، به حداکثر موفقیت نایل آمده است.77
امام حسین علیه‏السلام در وصیتنامه خود می‏نویسد: «انّما خرجتُ لطلب الاصلاح فی اُمّة جدّی»78، اصلاح امّت اسلام جز با آن چهار اصلی که امام علی علیه‏السلام فرمودند امکان‏پذیر نیست؛ لذا امام حسین علیه‏السلام بلافاصله منظور خود را چنین اعلام می‏دارند: «ارید ان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی و ابی علی‏بن ابی‏طالب علیه‏السلام .»79
این عبارت به دو نکته اشاره دارد:
1 ـ معرّفی ابزار و وسیله محوری اصلاحات مورد نظر امام علیه‏السلام که همان اجرای دقیق و همه‏جانبه دو اصل اجتماعی و قرآنی امر به معروف و نهی از منکر است. بدین وسیله اهداف الهی محقق شده، سنتها احیا، احکام تعطیل شده اجرا، امور مردم اصلاح و مظلومان به امنیت می‏رسند. از این‏رو، این دو اصل مهم و حیاتی علّت‏العلل قیام حسینی معرّفی می‏شود.
2 ـ اصلاحات مورد نظر امام حسین علیه‏السلام براساس سیره و روش حکومتی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و علی علیه‏السلام است و معلوم است که سیره آن دو بزرگوار متن اسلام ناب و زلال بوده است و تحقق بخشیدن به همه دستورات قرآن.
امام موسی بن جعفر علیه‏السلام می‏فرماید: حق را اهلی است و باطل را اهلی، پس اهل حق دست به دعا برمی‏دارند که خداوند امّت را به وسیله ما اهل‏بیت اصلاح کند و خداوند ما را همچون رحمتی برای پشتیبانی ناتوانان و توده‏های مردم برانگیزد. آن گاه امام علیه‏السلام در معرّفی این دعاکنندگان می‏فرماید: «اولئک شیعتنا و اولئک منّا و اولئک حزبنا و اولئک اهل ولایتنا.»80
این سخن، بروشنی اصلاحات مبتنی بر تعالیم دین را مطرح نموده، به این نکته مهم اشاره دارد که اصلاح‏طلبان اجتماعی باید محور و اساس اصلاحات را مکتب و ائمه دین قرار دهند؛ زیرا تنها چنین اصلاحات و مصلحانی مورد نظر ائمه و حزب وفادار به آنها می‏باشند.

مصادیق اصلاحات قرآنی و اسلامی

مادام که حکومت طاغوتی و نظام جاهلی بر سر کار است، خود آن نظام، بزرگترین مفسده و مصداق منکر است و ارجمندترین جهاد اصلاح‏گرانه، سخن حقی است که به امام جائر گفته شود؛81 از این‏رو، تمام نیروهای مؤمن، باید در اصلاح ساختار این نظام سیاسی بکوشند، چرا که «انقلاب خود یک اصلاح بزرگ است»82 و به نابودی ریشه مفاسد (نظام طاغوتی) می‏انجامد و آن گاه که حکومت دینی بر سر کار آمد، هر گونه اخلال و نقطه کور فساد است؛ چه فسادهایی که از قبل در میان جامعه مانده و چه فسادهایی که در طول زمان بر اثر غفلتها، سوء مدیریتها، تجاوزها و خطاها به وجود آمده، همه باید شناسایی و اصلاح شود.
قرآن کریم هرگونه رجعت به دوران جاهلیت83، نفاق84، سرپیچی از دستور رهبری جامعه اسلامی،85 همکاری مخفیانه با دشمن،86 تضعیف جبهه خودی،87 اشاعه فحشا و منکرات،88 مفاسد اخلاقی،89 رباخواری،90 ایجاد ناامنی91 و امثال آن را مصادیقی آشکار از فساد می‏داند که نیازمند اصلاحند و آن انقلاب اوّلیه و اصلاح‏گری باید در همه این زمینه‏ها تداوم داشته باشد.
در جامعه و شرایط کنونی ما، رهبر معظم انقلاب خط و مشی کلی اصلاحات را آشکار ساخته و نمونه‏ها و مصادیقی روشن، مفید و کارآمد از اصلاحات اسلامی و قرآنی را ذکر نموده‏اند که جامه عمل پوشاندن به آنها بسیاری از معضلات را حل می‏کند و نظامی سالم پدید می‏آورد:
1 ـ ما احتیاج داریم که دستگاه اداریمان مقرراتی داشته باشد که برای همه یکسان باشد و در آن تبعیض نباشد، اگر بود نقطه فاسدی است و باید اصلاح شود.
2 ـ باید رشوه و ارتشاء وجود نداشته باشد، اگر بود فساد است و باید اصلاح شود.
3 ـ راههای کسب ثروت باید مشروع باشد. اگر کسانی از راههای نامشروع کسب ثروت کردند، این فساد است و باید اصلاح شود.
4 ـ اگر کسانی از امتیازات بیجا استفاده کردند و ثروتهای بادآورده پیدا کردند و دیگران را به قیمت این که خودشان ثروتمند بشوند، فقیر کردند، این فساد است و باید اصلاح بشود.
5 ـ اگر در جامعه امتیازات انحصاری به وجود آوردند و همه نتوانستند از فرصتهای برابر استفاده کنند، این فساد است و باید اصلاح بشود.
6 ـ اگر امنیت شغلی و ثبات مقررات نبود، اگر انسانی می‏خواهد در جامعه کار کند، دست و پایش را بستند و برای تلاش کردن به او فرصت ندادند، این فساد است و باید اصلاح شود.
7 ـ اگر در جامعه گرایش مصرفی رو به رشد است، این فساد است.
8 ـ اگر در تلاشهای اقتصادی، دلالی بر تولید ترجیح دارد، این فساد است.
9 ـ اگر مردم دچار حالت بی‏انضباطی‏اند، بخصوص مسؤولان بخشهای اداره کشور بی‏انضباطند و انضباط اجتماعی نیست، این فساد است.
10 ـ اگر احساس مسؤولیت نیست، این فساد است.
11 ـ اگر در جوانان ملکات انسانی ـ یعنی شجاعت، صفا، صدق، نشاط، فعّالیّت و کار ـ رشد پیدا نمی‏کند، این فساد است.
12 ـ اگر روابط جنسی ناسالم در جامعه هست، این فساد است.
13 ـ اگر اعتیاد در جامعه هست، این فساد است.
14 ـ اگر سطح معرفت و شعور عمومی در حد مطلوب نیست، این فساد است.
15 ـ اگر وظیفه‏شناسی در مسؤولان نیست، این فساد است.
16 ـ اگر کسانی هستند که خانواده‏ها را ناامن می‏کنند، اگر کسانی هستند که شهرها، و خیابانها و جاده‏ها و روستاها را ناامن می‏کنند، این برای کشور فساد است.
17 ـ اگر جرم و جنایت هست، اگر دسترسی به قضاوت عادلانه نیست، اگر رسیدگیهای قضایی طولانی می‏شود و پرونده‏ها مدتها می‏ماند، این فساد است، باید [آن را] اصلاح کرد، باید از جرم و جنایت پیشگیری کرد.92
موارد فوق (که تنها نمونه‏ها و مصادیق برجسته از اصلاحات محسوب می‏شوند و می‏توان موارد دیگری بر آنها افزود) همه ابعاد و جنبه‏های اصلاحات را در برمی‏گیرد؛ یعنی شامل اصلاحات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی، اداری، قضایی و غیره می‏شود.
این موارد هنگامی محقق می‏شود که با برنامه‏ریزی، نظم، نظارت دقیق و تلاش عملی و پیگیر و بهره‏گیری از همه امکانات و اهرمها و ابزارهای اجرایی حکومتی همراه باشد؛ چرا که: «این اصلاحات با تعارف انجام می‏گیرد، این اصلاحات با قاطعیت و با اقدام انجام می‏گیرد.»93
اضافه کنیم که در مقابل، مصادیق اصلاحات آمریکایی زیادند؛ از جمله: «برداشتن حجاب، شکسته شدن مرزهای اخلاقی، و برچیده شدن حکومت قرآن و انطباق قوانین با اسلام»94 که همه اینها به جای خود مفسده و تباهی‏آفرین هستند.

مدعیان دروغین اصلاحات

علاوه بر این که قرآن اصلاح واقعی (رفع گناه و منکرات) و مصلحان حقیقی (انبیاء، اولیاء، صلحاء و آمران به معروف وناهیان از منکر) را معرّفی می‏کند، چهره‏هایی را معرّفی می‏نماید که ادعای اصلاح در زمین دارند و خود را مصلح قلمداد می‏کنند.
قرآن کریم می‏فرماید این ادعا کذب است و آنان مصلح نیستند، بلکه عمل آنها فسادگری در زمین است. در مورد منافقان آمده است: «و اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالوا انّما نحن مصلحون. الا انّهم هم المفسدون و لکن لایشعرون»(بقره /12-11) منافقان تنها ظاهر خود را اصلاح کرده، در درون همچنان دلی پر از کینه و عداوت نسبت به حق و جبهه توحید داشتند. به اصطلاح نگرشی همخوان با تفکّرات باطل و امیال و اهداف ناسالم خود داشتند. کارشان «تبلیغ سوء علیه نظام اسلامی، القای شبهه در صحت دعوی وحی و نبوت و صحیح بودن دعوت به مبدأ و معاد بود»95 و نیز جنگ‏افروزی و فتنه‏انگیزی و پنهان داشتن کفر و آزار و اذیّت مؤمنان.96 قرآن کریم در برابر منافقان که ادعای اصلاح دارند، اسرارشان را افشا می‏کند و از درون تیره آنان پرده برمی‏دارد. قرآن آنها را مُفسد می‏خواند و در جای دیگر از فساد در زمین و قطع رحم آنان سخن می‏گوید: «فهل عسیتم ان تولّیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم» (محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله /22) و یا آنان را تباه‏کننده حرث و نسل معرّفی می‏کند: «و اذا تولّی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل» (بقره /205)، بلکه می‏گوید از دین خدا برای تفرقه بین مسلمانان و ترویج کفر استفاده می‏کنند و مسجد را سنگر مبارزه با خدا می‏سازند.97
با این همه، منافقان مدعّی اصلاحند. چنان که اکنون شاهد هستیم کسانی که دشمنی آنها با انقلاب اسلامی روشنتر از کفر ابلیس است، با ظاهری خیرخواهانه، خواهان اصلاحات در جمهوری اسلامی شده‏اند، بلکه فقط خود را اصلاح‏طلب می‏خوانند و بس! و برای ایجاد تفرقه میان صفوف مسؤولان و ملت، آنان را با پسوندهای اصلاح‏طلب، اصول‏گرا، سنتی، مدرن، انحصار طلب و غیره نام می‏برند تا در یک غوغاسالاری پوشالی، مخاطبانی برای اوصاف خود یافته و به هدف شوم خود یعنی تفرقه‏اندازی و رسیدن به قدرت برسند. منافقان بر مدعای دروغین خود سوگند نیز یاد می‏کنند: «ولیحلفنّ ان اردنا الاّ الحسنی» (توبه /107)، امّا نمی‏دانند که کارشان جز فساد نیست «ولکن لایشعرون»:
«عقل نظری سالم برای فهم درست معارف و عقل عملی سالم برای اجرای صحیح یافته‏های علمی، دو رکن استوار و اساسی ایمان است و منافقان از هر دو محرومند. آنان بر اثر تسویل و تزیین نفس، حق را از باطل و اصلاح واقعی را از فساد حقیقی تشخیص نمی‏دهند، بلکه باطل را حق و حق را باطل و صلاح را فساد و فساد را صلاح می‏پندارند، نظیر فرعون که خود بزرگترین عامل فساد بود، «فاکثروا فیها الفساد» (فجر /12)، ولی خود را هادی و مرشد می‏پنداشت: «ما اهدیکم الاّ سبیل الرشاد» (غافر /29)... منافقان بر اثر حرمان از عقل عملی سلیم به جای امر به معروف و نهی از منکر، اهل امر به منکر و نهی از معروف بودند: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یأمورن بالمنکر و ینهون عن المعروف»(توبه /67).»98
این کار البتّه ویژگی همه منافقان است و مخصوص افراد صدر اسلام نیست،99 همیشه چنین بوده که برعکس برنامه مؤمنان که دائما از طریق امر به معروف و نهی از منکر در اصلاح جامعه و پیراستن آن از آلودگی و فساد کوشش دارند، منافقان (اصلاح‏گران دروغین) دائما سعی می‏کنند که فساد همه جا را بگیرد و معروف و نیکی از جامعه برچیده شود تا بهتر بتوانند در چنان محیط آلوده‏ای به اهداف شومشان برسند.100
آنچه بنی‏امیه (و به تعبیر قرآن شجره ملعونة «اسراء /60») تبلیغ می‏کرد، (یعنی تحریف حقایق اصیل و ناب. ایجاد بدعت) به اسم اصلاح بود، امّا واقعا جز افساد و فتنه‏انگیزی چیزی نبود و آنان گروه مفسد بودند نه مصلح؛ همان گونه که اسلام بنی‏امیه، مانند منافقان، کفر پنهان بود و جامه زیبای اسلام به تن کرده و به نام دین و مذهب با دین معارضه می‏کردند.
نمونه عینی و ملموس امروزین اسلام بنی‏امیه و اسلام منافقان، اسلام آمریکایی است. اصلاحات آمریکایی، مصداق روشن و انکارناپذیر از نوع اصلاحات منافقان و بنی‏امیه است. امروز آمریکا در سطح وسیع به ترویج اسلام آمریکایی می‏پردازد و بدین وسیله هم با فرهنگ و معارف اصیل اسلامی به مبارزه برمی‏خیزد و هم اسلام ناب را از محتوا و احکام و قوانین و ارزشهای حرکت‏آفرین چون ایمان، جهاد و شهادت، عفاف، حق و عدل و آزادی ومعارضه با کفر و شرک و نفاق تهی می‏سازد و به ناآگاهان ارائه می‏دهد و نام آن را اصلاحات می‏نهد.
اصلاحات موردنظر آمریکا نیز که تهی از آموزه‏های دینی است، استراتژی‏ای است برای مهار کردن جنبشهای اسلامی و استقلال‏طلبانه. از نظر آمریکا اصلاح‏طلب به افراد و گروهها و کشورهایی اطلاق می‏شود که در چهارچوب سیاستهای کلی غرب (و در رأس آن آمریکا) فعّالیّت دارند.
هر فرد یا گروهی که حذف دین و لغو ارزشهای اسلامی را فریاد کند، مصلح تلقی شده، هر کس غیر این باشد سرکش، یا متمرّد خوانده می‏شود. هیچ گاه نشده از مبارزات حق‏طلبانه و اتحاد امّت اسلامی مردم ما به عنوان اصلاح‏گری نامبرده شود، بلکه باانواع ترفندها، چهره مصلحان واقعی را مخدوش نموده است و برعکس هر یاغی قانون‏شکن و هتاک به حریم اسلام را اصلاح طلب و مترقی قلمداد کرده است و آنچه به عنوان حاصل و ثمره این نوع اصلاحات باقی می‏ماند، تأمین منافع نامشروع آمریکا، سیطره جهنمی او بر جوامع اسلامی، استقرار مهره‏های وابسته در تشکیلات و نظامها و دولتهای اسلامی، تخریب شریعت، تعطیل قوانین و ارزشها و وهنجارهای الهی به بهانه‏های مختلف، ترویج دموکراسی از نوع لیبرالیستی و آمریکایی آن و گسترشِ فراگیرِ جلوه‏های منحط فرهنگ غربی در میان جوانان جوامع اسلامی است.
اصلاحات آمریکایی جریان خطرناکی است که نمی‏توان بسادگی از کنار آن گذشت. این جریان مخرب با بسترسازی و سازماندهی‏های منظم و پیگیر در جامعه اسلامی ما چهره نمود و با صرف وقت و میلیونها دلار، مراحلی را طی کرده و مترصد بهره‏گیری‏های لازم و وارد آوردن ضربات نهایی است.
برای شناخت عمقِ انگیزه‏ها و عملکردهای آمریکا و کالبدشکافی دقیق اصلاحات آمریکایی باید بسترسازی او را در معارضه با نظام اسلامی بشناسیم. این بسترها و زمینه‏ها در زمان کوتاه و سالهای اخیر رخ نداده، بلکه پیشینه و سابقه آن به سالهای آغازین نهضت برمی‏گردد و در سالهای اخیر شدت یافته و امروز به شکل عریان و آشکار و مستقیم، اسلام و نظام اسلامی را نشانه می‏رود.
این بسترها عبارتند از حمایت از جریان روشنفکری مسلمان تجددخواه افراطی،القای توهم توطئه (یعنی ما دچار توهم توطئه شده‏ایم و گرنه توطئه‏ای و دشمنی و تهاجمی وجود ندارد، ما به غلط از دیگران دشمن‏تراشی می‏کنیم و گرنه آنها دشمن ما نیستند!)، عضوگیری از خانواده انقلاب و مشابهت‏سازی (یعنی القای شباهت و هماهنگی بین سخنان و عملکردهای بعضی از خودیها با شعارها و تحلیلهای بیگانگان و در نهایت غلتیدن به سمت دشمن. ضمنا برای آمریکا هرگز مهم نیست که این عناصر که از خانواده انقلاب محسوب می‏شوند، از میان روحانیان باشند یا سیاسیون و دانشجویان و نویسندگان، آگاهانه باشد یا ناآگاهانه، چون بالاخره در مسیر تحقق اهداف و آمال او حرکت می‏کنند.
آنچه برای او حائز اهمیّت است، جدا شدن از خانواده انقلاب، ایستادن در مقابل آن، و حمله‏ور شدن به اصول و مبانی دین و قانون اساسی نظام و هتک همه چیز و زیر سؤال بردن ارکان نظام می‏باشد. این هماهنگی از درون و بیرون، بستر و زمینه بسیار مناسب و تعیین‏کننده‏ای است که اصلاحات آمریکایی را با سرعت و شتاب بیشتر به پیش می‏برد.) و بالاخره شبهه‏افکنی و تردیدآفرینی. البتّه هدف نهایی در تحرکات دشمن (و عوامل وابسته داخلی او) فروپاشی حکومت دینی و انتقال آن به روشنفکران غربزده است.
با توجّه به اعتقادات ریشه‏دار مردم مسلمان و سابقه مبارزاتی آنان در مقابل استکبار بر سر اصول و مبانی اعتقادی، آمریکا بصراحت مخالفت با دین را پیش نمی‏گیرد. تردید و شبهه‏افکنی نسبت به مقدسات دینی چاره‏ای است که اندیشیده می‏شود و بستر مناسبی برای اصلاح‏گران آمریکایی محسوب می‏گردد.
تهاجم فرهنگی از طریق مطبوعات و ایادی آمریکا و اختصاص بودجه بیست میلیون دلاری، نمونه‏ای از این اقدامات است. «هنری پرکت» مسؤول سابق امور ایران در وزارت خارجه آمریکا می‏گوید:
«اگر موجی که در مطبوعات اصلاح طلب ایران با تز امکان ارتباط با آمریکا شروع شده و حالا به تردید در اساسیترین وجوه انقلاب اسلامی مشغول است بتواند از حریم روحانیّت عبور کند و از آن طریق ولایت فقیه را بر کشتی تردید سوار کند، بار سنگینی از دوش آمریکا برداشته خواهد شد.»101
این تهاجم ابتدا علیه قانون اساسی، آن گاه مقدسات دینی، ولایت فقیه و سخن از اصلاحات و تجدیدنظر در مبانی اسلامی بود و با هدف فساد و تباهی و در نهایت فروپاشی نظام اسلامی، این خاکریزها یکی پس از دیگری در معرض تهدید قرار گرفت. شدت کار تخریبی عوامل مطبوعاتی آمریکا به حدّی بود که عرصه تفکر و قلم را به صورت «پایگاه دشمن» درآوردند، تا آن جا که حتّی تحلیل‏گران غربی به تعجّب و شگفتی افتادند. «الکساندر آلدره» نویسنده مشهور فرانسوی در گفت‏وگو با نشریه لیبراسیون در تحلیل اوضاع فرهنگی و مطبوعاتی ایران می‏گوید:
«من در هیچ کجای دنیا و در هیچ انقلابی از انقلابهای تاریخ ندیده و نشنیده‏ام که روشنفکران یک جامعه، در کشاکشی ویرانگر، بنیانهای پولادین جامعه خود را با پتک تحلیلها و رفتارهای سیاسی درهم بکوبند. امّا این اتفاق بی‏سابقه در انقلاب ایران در حال انجام است.»102
برای مشخص شدن این که چگونه روشنفکران غربزده بنیانهای پولادین دینی و عقیدتی این جامعه را با پتک تحلیلها و رفتارهای سیاسی خود مورد یورش و تهاجم قرار دادند باید شبهه‏افکنی‏های مفسدان آمریکایی در سطح مطبوعات ایران که از بودجه نظام اسلامی بهره گرفته، به معارضه با اسلام و انقلاب برخاستند به طور دقیق مورد شناسایی و بررسی قرار گیرد.
در این حرکتهای تخریبی به نام اصلاح‏طلبی به حریم «وحی»، قرآن، انبیاء، امامان معصوم و احکام جزایی اسلام نیز جسارت شد و اصولاً دین افیون توده‏ها و حکومتها خوانده شد و آنچه بنی‏امیه با شمشیر اعمال کرده بودند، اینان با نیش قلم و زبان به کار بستند.
با تکیه بر همین عوامل داخلی، طبیعی است که لحن آمریکائیان تغییر می‏کند و با جسارت و گستاخی مطالبات خود را مطرح می‏نمایند و همین جاست که چهره اصلاح‏طلبان آمریکایی نمایان می‏شود و جهت و هدف اصلی کسانی که در داخل کشور بر طبل اصلاحات می‏کوبند و جدایی دین از سیاست و گسترش آزادی به سبک غرب و تعطیل شدن قوانین در باب مجازاتهای اسلامی و وسعت یافتن دامنه تساهل تا آزاد شدن امور جنسی و تغییر در قانون اساسی و ناکارآمد شمردن حکومت دینی را مطرح می‏نمایند، آشکارتر می‏شود.
در ادامه این روند است که آمریکائیان مستقیم و آشکارا طرفداران خود را به پیمودن مراحل نهایی عملیات براندازی ترغیب می‏کنند.
گری‏سیک، مشاور امنیت ملّی آمریکا و عضو برجسته سازمان سیا و از اعضای مرکزیت سازمان آمریکایی دیده‏بان حقوق بشر از کار اصلاح‏طلبان غربزده چنین ابراز شادی می‏کند:
«من چگونه خوشحال نباشم از این که در ایران موج تازه‏ای برپا شده که مصمم است طومار حکومت اسلامی را به هم بپیچد و حکومتی نظیر ایران در دوران شاه و عربستان سعودی را روی کار آورد.»
وی در مورد خواست محوری و اصلی آمریکا می‏گوید:
«خواست ما این است که دین در سیاست دخالت نکند، البتّه هر کس بخواهد می‏تواند آزاد باشد و آن قدر نماز بخواند و تسبیح بچرخاند که پوست انگشت و پیشانی‏اش ضخیم شود.»
وی جریان روشنفکری وابسته به غرب و بی‏تابی آنها برای مقابله با نظام اسلامی را چنین می‏نوازد:
«من در ایران روشنفکرانی را دیدم که اشاره‏های ما را دنبال می‏کنند. آنها ششلولی بالا برده‏اند تا هر کس و هر چه با ما ناسازگار است را هدف قرار بدهند.»
و در پاسخ به این که مثلاً چه چیز را هدف قرار بدهند، می‏گوید:
«حتّی ولایت فقیه را که من فکر می‏کنم در صحرای طبس تکنولوژی برتر ما را با اراده خود دفن کرد.»103
مشاور کاخ سفید «ریچارد مکمن» می‏گوید:
«با روی کار آمدن اصلاح‏طلبان در ایران ظاهرا روزهای تلخ سرگردانی آمریکا سپری شده است و از این پس باید شاهد فروریختن ستونهای این نظام سرکش و مهارنشدنی باشیم.»104
چرا چنین نباشد؟ و چرا حاصل تلاشها و سرمایه‏گذاری‏های خود را نبینند! وقتی سربازان آنها در لباس روحانیّت و دانشگاه و مطبوعات، مقدسترین مفاهیم را مورد تهاجم قرار دهند، چرا شادمان نباشد؛ این وظیفه ما است که مفسدان را از مصلحان بشناسیم.
همان گونه که قبلاً گذشت، قرآن کریم منافقان را مصلحان دروغین، و مفسدان واقعی معرّفی می‏کند، همانان که درصدد براندازی نظام اسلامی در مدینة‏النبی بودند و می‏گفتند: «لئن رجعنا الی المدینة لیخرجن الاعزّ منها الاذل»، امّا نمی‏دانستند که «وللّه‏ العزّة و لرسوله و للمؤمنین و لکنّ المنافقین لایعلمون»(منافقون /8)
این هشدار قرآن است به آنان: «لئن لم ینته المنافقون و الّذین فی قلوبهم مرضٌ و المرجفون فی المدینة لنغرینّک بهم ثمّ لایجاورونک فیها الاّ قلیلاً * ملعونین اینما ثقفوا اخذوا و قتّلوا تقتیلاً» (احزاب /61-60).
«اگر منافقان و کسانی که در دلهایشان مرضی است و آنها که در مدینه شایعه می‏پراکنند از کار خود بازنایستند تو را بر آنها مسلط می‏گردانیم تا از آن پس جز اندکی با تو در شهر همسایه نباشند، اینان لعنت‏شدگانند، هر جا یافت شوند باید دستگیر گردند و به سختی کشته شوند.»

پی‏نوشتها

1 . جمهوری اسلامی 28 فروردین 79.
2 . راغب اصفهانی، مفردات، ماده صلح؛ مجمع‏البیان، ج1.
3 . فرهنگ عمید.
4 . فرهنگ علوم سیاسی.
5 . تفسیر تبیان، ج1، ص 75.
6 . المیزان، ج2.
7 . شهید سیّد مصطفی خمینی، تفسیر القرآن الکریم، ج3، ص 115-109؛ المیزان، ج2، ص 98.
8 . مفردات راغب، ماده فَسَدَ.
9 . المیزان، ج10، ص 112.
10 . نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص6.
11 . ترجمه المیزان، ج15، ص 400.
12 . جمهوری اسلامی 28 فروردین 79.
13 . المیزان، ج 1، ص 356.
14 . رعد /22، بقره /272.
15 . قصص /80.
16 . فاطر /10.
17 . یونس /9.
18 . نمل /97.
19 . مائده /69، اعراف /35.
20 . کهف /88.
21 . بقره /62، مریم /60، غافر /40، قصص /80.
22 . طه /82.
23 . سبأ /37.
24 . انفال /1، حجرات /10 و 9.
25 . نساء /128.
26 . نهج‏البلاغه، حکمت 89.
27 . همان، حکمت 423.
28 . یونس /91.
29 . یوسف /73.
30 . هود /85.
31 . تفسیر نمونه، ج 10، ص 203ـ202.
32 . مجمع‏البیان، ج2-1، ص 527.
33 . نهج‏البلاغه، خطبه 95.
34 . همان، خطبه 140.
35 . کشف الاسرار، ج2، ص 328.
36 . شهید مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص80.
37 . شهید مطهری، نهضتهای اسلامی صد ساله اخیر، ص 8.
38 . المیزان، ج6، ص 182-180.
39 . رهبر معظم انقلاب، جمهوری اسلامی 28 فروردین 79.
40 . شهید مطهری، نهضتهای اسلامی صد ساله اخیر، ص 9-8.
41 . علی شریعتی، مجموعه آثار 26، علی علیه‏السلام ، ص 12-11.
42 . المیزان، ج2، ص 307.
43 . همان، ص 308.
44 . مجمع‏البیان، ج1، ص 357؛ الدرّ المنثور، ج1، ص 320.
45 . اصول کافی، ج2، ص 451؛ تفسیر عیاشی، ج1، ص 135.
46 . المیزان (ترجمه)، ج2، ص 463.
47 . المیزان، ج16، ص 205.
48 . احقاق الحق، ج3، ص 86-83.
49 . طلاق /11.
50 . بیّنه /7.
51 . ترجمه المیزان، ج15، ص 47.
52 . آل‏عمران، 164، جمعه /2.
53 . حدید /25.
54 . مجمع‏البیان، ج 6-5، ص 188؛ تبیان، ج6، ص 15.
55 . تفسیر نسفی، ج1، ص 201؛ تفسیر ابن کثیر، ج18، ص 46.
56 . تفسیر کنزالدقائق، ج6، ص 228.
57 . تفسیر نمونه، ج9، ص 209.
58 . المیزان، ج15، ص 334.
59 . امام صادق علیه‏السلام در تفسیر این آیه فرموده‏اند: «العدل بعد الجور» زنده شدن زمین به عدالت است پس از آن که با ظلم و جور مرده باشد. و امام باقر علیه‏السلام فرمودند: «یحیی اللّه‏ تعالی بالقائم بعد موتها»؛ یعنی بموتها کفر اهلها، و الکافر میّتٌ. و امام کاظم علیه‏السلام فرمودند: «فان اللّه‏ یحیی القلوب المیتة بنور الحکمة کما یحیی الارض المیتة بوابل المطر»؛ تفسیر نمونه، ج23، ص 343-342.
60 . جوادی آملی، تفسیر موضوعی قرآن، سیره پیامبران در قرآن، ج7، ص 91 به بعد.
61 . المیزان، ج15، ص 333.
62 . ممتحنه /12، انعام /152، اسراء /32 و 34، آل‏عمران /64.
63 . آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء، ص 37.
64 . همان.
65 . ذاریات /56.
66 . آخرت و خدا هدف بعثت انبیاء، ص 73.
67 . همان، ص 82.
68 . عبداللّه‏، نصری، انتظار بشر از دین، ص311.
69 . وسائل الشیعه، ج11، ص 394.
70 . عصر ما، ش 181، 6 مهرماه 79، ص 2.
71 . همان.
72 . نهج‏البلاغه، خطبه 131.
73 . تحف‏العقول، ص 172؛ الحیاة، ج2، ص42.
74 . نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص69.
75 . همان، ص 70-69.
76 . پیرامون جمهوری اسلامی، ص 81.
77 . نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص70.
78 . سخنان امام حسین علیه‏السلام از مدینه تا کربلا، ص36.
79 . همان.
80 . الحیاة، ج2، ص 11.
81 . محمّد محمدی ری شهری، میزان الحکمة، ج2، ص 470.
82 . رهبر معظم انقلاب، آیة‏اللّه‏ خامنه‏ای، روزنامه جمهوری اسلامی، 28/1/1379.
83 . آل عمران /144.
84 . بقره /12-11.
85 . حجرات /1.
86 . آل عمران /119-118، ممتحنه /1.
87 . آل عمران /173.
88 . نور /19.
89 . حجرات /12-11.
90 . بقره /280-275.
91 . مائده /33.
92 . روزنامه جمهوری اسلامی، 28/1/1379.
93 . همان.
94 . همان.
95 . جوادی آملی، تفسیر تسنیم، ج2، ص 272.
96 . سیّد مصطفی خمینی، تفسیر القرآن الکریم، ج3، ص 122.
97 . توبه /107.
98 . تفسیر تسنیم، ج2، ص 275-274.
99 . ترجمه المیزان، ج9، ص 345.
100 . تفسیر نمونه، ج8، ص 30.
101 . ماهنامه صبح، ش 91، فروردین 78؛ روزنامه جمهوری اسلامی 28/1/1379.
102 . ماهنامه صبح، ش 91، فروردین 78.
103 . کیهان، ش 16861، هشتم مرداد 79.
104 . همان، 8/5/79.

 
یک شنبه 2 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شناخت اصلاح طلب واقعى

شناخت اصلاح طلب واقعى

جواهردهى، على

مقوله اصلاحات از جمله واژگاني است كه به جهت گستره معنايي آن مورد سوءاستفاده فراواني واقع شده است. به تعبير قرآن حتي كساني كه در زمين فساد مي كنند وقتي به آنها گفته مي شود فساد نكنيد در جواب مي گويند كه ما فقط در حال اصلاح كردن هستيم (قالوا انما نحن مصلحون) بنابراين سؤال اصلي در اينجا اين است كه ملاك تشخيص اصلاح طلب و اصلاح گر واقعي از غيرواقعي چيست؟ و چگونه مي توان آنان را از يكديگر تمييز داد؟ مقاله حاضر در مقام تبيين اين موضوع است كه براساس تحقيقات به عمل آمده واژه اصلاحات با ساير مقوله هاي ارزشي ارتباط تنگاتنگ دارد و اصلاح طلب و اصلاح گر واقعي كسي است كه در ساير مفاهيم ارزشي مانند توبه، عمل صالح، تقوي، ايمان، اخلاص و... بتواند التزام عملي داشته و خود را مزين به آنها بنمايد. اينك با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.

جايگاه و اهميت اصلاحات

يكي از واژگان و اصطلاحاتي كه كاربرد بسيار فراواني يافته و در سال هاي اخير به سبب تحولات سياسي گسترش رو به افزايش داشته، اصلاحات است. اين واژه يكي از اصطلاحات قرآني و اسلامي است كه در قرآن نيز كاربرد بسيار داشته و در معاني چندي به كار رفته است. ظرفيت بسيار بالاي اين واژه و اصلاح قرآني اين امكان را به گوينده مي بخشد تا بتواند مفاهيم چندي را با آن منتقل سازد. در روايات و سنت اسلامي اين واژه نقش بسيار حساسي را در انديشه اسلامي ايفا كرده است. بطوري كه نمود و تجلي كامل آن را در نهضت امام حسين(ع) مي توان ردگيري و شناسايي كرد. آن حضرت در تحليل و تبيين هدف نهضت خود ضدحكومت غاصب و باطل يزيدي و خلافت اموي به مسئله بازسازي در امت جد خويش و اصلاح در ميان ايشان اشاره مي كند و مي فرمايد: ما خرجت اشرا و لابطرا ولكن خرجت لاصلاح امه جدي محمد، الموت احلي من دخول النار؛ براي فساد و تباهي خروج نكرده ام بلكه براي اصلاح در امت جدم حضرت محمد(ص) بيرون آمده ام؛ زيرا مرگ شيرين تر از وارد شدن در آتش دوزخ است. به نظر آن حضرت همراهي با دولت اموي و كوتاهي در قيام ضد آن به معناي ناديده گرفتن حدود و قوانين الهي و آموزه هاي وحياني قرآن و سنت اسلامي است كه پيامبر با عمل و كردار خويش شالوده هايش را پي ريخته است. كسي كه به دستورها و فرمان هاي الهي توجهي نكند و به آن ها عمل ننمايد مي بايست خود را آماده ورود به آتش دوزخ نمايد. بنابراين در انديشه ناب اسلامي و قرآني اصلاحات در امت و جامعه اسلامي امري بايسته است كه كوتاهي در آن پيامدي جز خشم خداوندي و عذاب آتش دوزخ نخواهد بود.
در آيات قرآن، واژه و اصطلاح اصلاحات در معاني چندي چون اصلاح در معناي نزديك به احسان و يا ايمان و يا توبه، اصلاح در برابر افساد و اصلاح در برابر اضلال به كار رفته است كه براي تبيين و بيان آن در اين نوشتار تلاش مي شود تا در حد امكان گوشه هايي از آن بازخواني و تحليل شود.

كاربردهاي قرآني اصلاحات

گاه اصلاح به معنايي به كار رفته است كه نزديك به معناي احسان است. به اين معنا كه در برخي از موارد مراد از اصلاح به معناي نيكويي به ديگران است كه در برابر آن بدي و اسائه به ديگران قرار مي گيرد. (لسان العرب ج3 ص179) كسي كه در بهبود بخشيدن ميان دو شخص و يا گروه فعاليت مي كند به عنوان مصلح و محسن از او ياد مي شود كه بيانگر آن است كه هدف، نيكي كردن به ديگران است. البته در اين معنا نيز تفاوت هايي ميان دو واژه وجود دارد كه مي توان آن را امري طبيعي دانست؛ زيرا به نظر مي رسد كه هيچ واژه اي را نمي توان در عربي يافت كه مترادف به معناي واقعي كلمه باشند بلكه همواره تفاوت ها و تمايزهاي ريز و دقيقي است كه موجب مي شود كه دو واژه را از يك ديگر جدا سازد. در اين جا نيز احسان و اصلاح هرچند به جهاتي يك مفهوم نزديك به هم را بيان مي دارند ولي تفاوت هايي نيز مي توان در اين ميان يافت؛ زيرا احسان مطلق نيكي كردن به ديگران است؛ در حالي كه مراد از اصلاح ميان دو شخص نوعي از ميان برداشتن نقص در كار است كه موجب اختلاف ميان دو شخص شده است. مصلح با شناسايي نقص مي كوشد تا آن را كامل كرده و روابط ميان آن دو را به نيكي بازسازي كند.
در آياتي از قرآن مسئله اصلاحات با توبه آميخته شده است و ارتباط تنگاتنگي ميان آن دو برقرار شده است. از اين رو از كساني كه توبه مي كنند مي خواهد كه كارهاي خويش را اصلاح كنند و نواقص آن را برطرف نمايند. برخي مراد از اصلاح را اعمال نيك و صالح دانسته اند كه شخص پس از توبه آن را انجام مي دهد تا توبه و بازگشت خود را نشان دهد و هرگونه شك و ترديد را از دل ها بزدايد؛ ولي برخي ديگر بر اين باورند كه مراد از اصلاحي كه پس از توبه از اشخاص خواسته شده است همان توبه واقعي و راستين است. بنابر تفسير نخست هنگامي كه شخصي توبه كرد و عملي صالح انجام نداده در گذشت نمي توان توبه او را واقعي و كامل دانست بلكه توبه اي ناقص است؛ ولي بنا بر تفسير دوم شخص با توبه اي كه مي كند توبه اي واقعي كرده است و نيازي نيست تا آن را به عملي صالح كامل كند؛ چون به نظر ايشان توبه ارتباطي به عمل صالح ندارد؛ زيرا نفس توبه خالص از سوي شخص مصداقي از اصلاحاتي است كه در قرآن به آن دستور داده شده است.
مشروط شدن توبه به اصلاحات در آيه 54 سوره انعام بيان شده است و به نظر مي رسد كه اگر شخصي توبه كند و پس از توبه اش عمل صالحي را انجام ندهد و بر گناه اصرار ورزد و يا اعمال واجب خود را انجام ندهد و حرام را ترك نكند، اصولا چنين شخصي توبه نكرده است. (تبيان ج1 ص526)
اگر اين مطلب درست باشد كه توبه مشروط به عمل صالح است به معناي اين خواهد بود كه شخص مي بايست پس از توبه به آموزه هاي قرآني و اسلامي عمل كند كه به معناي عمل صالح است. با اين همه اين گونه نيست كه اگر در همان حال بميرد و امكان انجام عملي را نيابد توبه او كامل نباشد؛ زيرا توبه امري قلبي است كه خداوند به آشكار و نهان آگاه است و او مي داند كه آيا شخص توبه واقعي داشته و يا نداشته است. اما كساني كه زنده هستند در صورتي مي توان پذيرفت كه وي توبه واقعي كرده است كه در كارها و اعمالش آموزه هاي ديني را مدنظر قرار دهد و بر پايه آن عمل كند.
نقش توبه همراه عمل صالح (يعني عمل به آموزه هاي ديني) در برخي آيات به خوبي تبيين شده است. در آيات قرآن بيان شده است كه هرگاه كسي يا جامعه اي به علت اعمال ناشايست و طغيان گري مستوجب عذاب و كيفر دنيايي و اخروي شده اند مي توانند با توبه و عمل صالح خود را از شر و آسيب آن برهانند و خداوند به جهت توبه و كارهاي شايسته از ايشان درمي گذرد. (نور آيه 4 و 5 و نيز نساء آيه 164)
اين آيات و آيات ديگر به خوبي روشن مي كنند كه زماني توبه مفيد و سودمند خواهد بود كه فرد آن چه را با اعمال زشت خويش تباه كرده، با توبه و اعمال نيك و صالح مي تواند اصلاح كند و براي در امان ماندن از شر و بازگشت به گناه خود را به خدا واگذار كند. از اين رو خداوند در آيه 146 سوره نساء تأكيد مي كند كه با توبه و اصلاح عمل نياز شديدي انسان به خدا دارد تا در كنف حمايت او خود را از گناه و بازگشت به آن مصون دارد و از عصمت الهي برخوردار گردد.
با اين كار مي تواند اميدوار باشد كه در عمل خويش در آينده تنها خدا را در نظر خواهد گرفت و از شرك در عقيده و عمل رهايي خواهد يافت. از اين رو در ادامه تأكيد مي ورزد كه مي بايست دين خويش را در آينده خالص گردانند و گرفتار شرك اعتقادي و عملي نشوند.
بنابراين مي بينيم كه چه سان ارتباط تنگاتنگي ميان مفاهيمي چون احسان، توبه، عمل صالح و اخلاص برقرار مي شود و مؤمن زماني مي تواند خود را مؤمن واقعي بداند كه در مقام نظر و عمل از چنين خصلت ها و صفاتي برخوردار گردد.
در آيات قرآن و آموزه هاي وحياني و اسلامي ميان عقيده و عمل پيوندي ناگسستني برقرار شده است. پيوندي كه بيانگر آن است كه چه سان بينش و نگرش انساني در عمل او تاثيرگذار است و يا عمل او مي تواند انديشه اي را تغيير و دگرگونه سازد. اين تاثير و تاثر ميان عمل و عقيده موجب شده است كه قرآن هرگاه از عقيده و ايمان سخن به ميان آورد در همان حال برعمل صالح نيز تاكيد كند. آيات قرآني كه پس از ايمان از عمل صالح سخن به ميان آورده آن چنان زياد است كه ديگر نيازي براي اثبات ارتباط و پيوند ميان آن دو به آياتي اشاره شود.
قرآن به ارتباط ميان تقوا و عمل صالح نيز اشاره مي كند. مي دانيم كه تقوا مساله علم و عملي است كه در دو حوزه علم و عمل قرار مي گيرد. از سويي مساله نظري و قلبي است و از سويي مساله عمل است. از اين رو مي توان ارتباط محكم و استوار ميان تقوا و عمل صالح را نيز دريافت.
ناگفته نماند كه ميان عمل صالح و تقوا و اخلاص و ايمان با اصلاحات ارتباطي محكم وجود دارد؛ زيرا كسي كه خود را نساخته و به ايمان درست و تقوا و عمل صالح دست نيافته باشد، نمي تواند اقدام به اصلاح در ديگري و يا جامعه نمايد؛ زيرا ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستي بخش؛ انسان پيش از آن به اصلاحات اقدام ورزد مي بايست خود شخصي كامل و صالح باشد و با ايمان و عمل صالح و تقواست كه شخص خود را مي سازد و به صلاح مي گرايد و مي تواند ديگري و جامعه را اصلاح كند و از فساد و تباهي و نقص رهايي بخشد.
در آيه 93 سوره مائده و نيز آيه 70 و 71 سوره احزاب به نقش مقدمي تقوا و ايمان و عمل صالح براي اصلاحات اشاره شده است. در اين آيات رابطه ملازمه اي ميان آن ها تبيين گرديده است. آيه 70 و 71 سوره احزاب بيان مي كند كه پاي بندي انسان به نيكوكاري موجب مي شود تا شخص به اصلاح اعمال كشانيده شود.

اصلاح و اضلال

قرآن گاه اصلاح را در برابر اضلال قرار مي دهد. (محمد آيه 1 و 2) كه اين كاربرد قرآني همانند قرار دادن ايمان در كنار اصلاح است. به اين معنا كه هر مومني مي بايست در كارهاي خويش بر صالح باشد و اعمال صالح را انجام دهد و در حق ديگران نيكي و احسان و اصلاح را رويه زندگي خويش قرار دهد. كسي كه اهل اصلاح است با اضلال و گمراهي ميانه اي ندارد. بنابراين اهل اصلاح هرگز اهل اضلال و گمراه سازي ديگري نيست و يا كسي كه اهل اضلال است ميانه خوبي با اصلاحات ندارد. يادكرد اضلال در كنار اصلاح گوياي آن است كه كفر و حق ستيزي سبب نابودي اعمال نيكو شده و ايمان را از ميان مي برد.

اصلاح و افساد

بيشترين كاربرد واژه اصلاح در سال هاي اخير در برابر واژه افساد است. اين واژه در قرآن نيز چنين است و قرآن گاه اصلاحات را در برابر واژه افساد به كار مي برد. در آيه 81 سوره يونس خطاب حضرت موسي(ع) خطاب به ساحران مي فرمايد كه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمي كند: ان الله لايصلح عمل المفسدين.
علامه طباطبايي(ره) معتقد است كه صلاح و فساد دو امر متقابل و ضديكديگرند و سنت الهي بر آن است كه اثر متناسب و ويژه هر يك از صلاح و فساد را بر صالح و فاسد مترتب كند و اثر عمل صالح سازگاري و هماهنگي با ساير حقايق عالم و اثر عمل فاسد ناسازگاري با ساير حقايق عالم است. پس اين پديده استثنايي به طور طبيعي بر اثر واكنش ساير اسباب عالم با همه قوا و وسايل موثرش، محكوم به نابودي است. بنابراين باطل در نظام آفرينش پايدار نيست و دوام نمي يابد و سرانجام جهان رو به اصلاحات و آبادي و بهبودي است: والله لايهدي القوم الظالمين؛ خداوند گروه ستمكاران را هدايت و رهنمون نمي سازد. (بقره آيه 258) و نيز مي فرمايد: ان الله لايصلح عمل المفسدين؛ خداوند عمل افسادكنندگان را اصلاح نمي كند. (يونس آيه 81) (نگاه كنيد: الميزان ج 10 ص 110)
بنابراين انسان كه بخشي از هستي و آفرينش است از اين قانون كلي بيرون نيست. پس اگر بر پايه هدايت فطري خود عمل كند به خوشبختي و سعادتي كه براي او مقدر شده است، مي رسد و اگر از حدود الهي تجاوز كند و در زمين فساد و تباهي نمايد در آغاز گرفتار بلا و رنج و گرسنگي و مانند آن شود (روم آيه 41) و در نهايت به جايي مي رسد كه گرفتار عذاب استيصال مي شود و در همين دنيا عذاب او را مي گيرد و همانند قوم فرعون و لوط و ثمود و عاد نيست و نابود مي شود. (هود آيه 117)
سنت الهي و جبر تاريخي بر اين است كه در نهايت اين انسان مومن و معتقد و يكتاپرستان هستند كه زمين را به عنوان وارثان به ارث خواهند برد؛ زيرا انساني كه صالح شد و در كارهايش عمل صالح را پيشه خود مي كند با نظام عمومي جهان سازگار و هماهنگ مي شود و با اين اعمال صالح زمين را براي زندگي طيب و صالح آماده مي سازد و در نهايت نيز خود وارث همين زمين مي شود كه در جهت صلاح قرار گرفته است. (بقره آيه 11)

 

یک شنبه 2 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاحات و روش‌هاي آن در قرآن

اصلاحات و روش‌هاي آن در قرآن

سيد محمد اسماعيلي
اهميت اصلاحات در آموزه هاى دينى

«اصلاح» و «اصلاح طلبى» از ديدگاه منابع اسلامى در ذات دين قرار دارد و از اركان هويت دينى است.[1]اصلاح از طريق تطبيق شرايط زندگى با ارزش هاى دين، در هر عصرى حاصل مى شود; بنابراين بزرگترين مصلحان جهان پيامبران هستند كه طريقه صحيح زندگى را به انسان مى آموزند; على(عليه السلام) مى فرمايد: «خداوند پيامبران خود را مبعوث فرمود و هر چند گاه، متناسب با خواسته هاى انسان ها، رسولان خود را پى در پى اعزام كرد تا وفادارى به پيمان فطرت را از آنان باز جويد و نعمت هاى فراموش شده را به ياد آورند و با ابلاغ احكام الهى حجت را بر آنها تمام نمايند.»[2] لذا از ديدگاه اسلام و قرآن اصلاح طلب بايد در خط انبيا و با تمسك به تعاليم آنان و كتاب الهى به اصلاح جامعه بپردازد. قرآن كريم مى فرمايد: «ما اجر اصلاح طلبانى را كه با تمسك به كتاب خدا و به پاداشتن نماز در جامعه به اصلاح طلبى مى پردازند ضايع نخواهيم كرد.»[3]
در اصلاحات بايد به اين نكته توجه داشت كه اصلاح گرى كه مى خواهد ديگران و جامعه را به قانون گرايى فراخواند بايد ابتدا خود به قانون عمل كند و از خود شروع كند ـ اعم از خود فردى يا خود گروهى و اجتماعى ـ زيرا در غير اين صورت سخن او در ديگران اثر نخواهد داشت، امام على(عليه السلام) مى فرمايند: در شگفتم از كسى كه دست به اصلاح مردمان مى زند و خود كانون مفاسد است، براى اصلاح خود اقدام نمى كند و به اصلاح ديگران مى پردازد.[4]
اگر اصلاح طلبى از مسير الهى خارج شود، از ديدگاه قرآن افساد است; زيرا هر تحولى را نمى توان در جهت صلاح جامعه و افراد به حساب آورد; چه بسا برخى تغيير و تحولات ظاهراً مفيد به نظر آيد; اما در واقع ريشه دين و اعتقادات را مى خشكاند و موجبات فساد و تباهى جامعه را فراهم مى آورد. مى توان گفت اين گونه تحولات فقط عنوان اصلاح را با خود يدك مى كشد. مرحوم طبرسى در ذيل آيه 11 بقره مى فرمايد: «وقتى به منافقان گفته شود با ارتكاب گناه و جلوگيرى مردم از گرايش به ايمان و اسلام يا به كمك و مساعدت كفار يا با تغيير دين و تحريف كتاب در زمين فساد نكنيد اينان مى گويند تنها ما هستيم كه اصلاحات بدست ما انجام مى گيرد».
ضرورت اصلاحات و اهميت آن در قرآن مجيد و روايات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امامان(عليهم السلام) با تعابير گوناگونى مطرح شده است:
ـ شعيب(عليه السلام) به قومش گفت: «من يك هدف بيشتر ندارم و آن اصلاح شما و جامعه شما است تا آنجا كه قدرت دارم».[5]
مقصود از اصلاح در اين آيه، اصلاح در ابعاد مختلف است از جمله اصلاح عقيده، اصلاح اخلاق اصلاح عمل و اصلاح روابط و نظامات اجتماعى و... و اين همان هدفى است كه تمام پيامبران آن را تعقيب مى كردند.[6]
ـ بى گمان ما پاداش مصلحان (و نيكوكاران) را تباه نمى سازيم.[7]
و چنين نبود كه پروردگارت آباديها را به ظلم و ستم نابود كند در حالى كه اهلش در صدد اصلاح بوده باشند.[8]
ـ امام على(عليه السلام) در نامه اش به معاويه فرمودند: «من قصدى جز اصلاح تا نهايت توانايى خود ندارم و موفقيت من تنها به لطف خداست، و توفيقات را جز از خدا نمى خواهم، بر او توكل مى كنم و به سوى او باز مى گردم».[9]
ـ امام حسين(عليه السلام) هدف از قيام خود را چنين بيان نمودند: «من از روى مستى و گردنكشى و ستمكارى قيام نكردم بلكه تنها قصد اصلاح در امت جدم را دارم مى خواهم آمر به معروف و ناهى از منكر بوده و بر سيره جد و پدرم حركت نمايم».[10]
ـ امام صادق(عليه السلام) از پيامبر(صلى الله عليه وآله) روايت نمود كه: «ناصحان خَلق و خيرخواهان مردم در پهنه زمين، گرامى ترين منزلت ها را در روز رستاخيز نزد خداوند دارند.»[11]
ـ در روايتى آمده است كه بهترين مردم نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) كسانى بودند كه مسلمانان را بيشتر نصيحت مى كردند.[12]

مفهوم اصلاحات

«اصلاحات» جمع «اصلاح» است. براى واژه «اصلاح» معانى متعددى ذكر كرده اند از جمله: بصلاح آوردن و نيكو كردن، درست كردن، التيام دادن، بسامان آوردن، سر و سامان دادن.[13] به كردن، نيك كردن، سازش دادن، آرايش دادن صورت و موى سر و...[14].

اصلاحات در قرآن كريم به دوگونه مطرح گرديده:

1ـ اصلاحات خاص ميان دو فرد مانند:«فَأَصْلِحُواْ بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ;[15] ميان برادرانتان سازش دهيد»
2ـ اصلاحات عام و فراگير اجتماعى: «إِنْ أُرِيدُ إِلاَّ الاِْصْلَـحَ;[16] من قصدى جز اصلاح ندارم»
در قرآن كريم گاه مقابل مفسد[17] و گاه در مقابل جبّار به كار رفته است.[18]

حوزه هاى اصلاحات پيامبران:

اصلاحاتى كه انبياء(عليهم السلام) به دنبال آن بوده اند در همه عرصه ها و حوزه هاى زندگى شخصى و اجتماعى است; اعم از حوزه اعتقادى; «ما در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد...»[19]، حوزه فرهنگى; «او كسى است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى خواند و آنها را تزكيه مى كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى آموزد و مسلماً پيش از آن در گمراهى آشكار بودند.»[20] حوزه اجتماعى: «ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب (آسمانى) و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند...»[21]، حوزه سياسى; «... و بارهاى سنگين، و زنجيرهايى را كه بر آنها بود بر مى دارد. ]آزادسازى و رهايى توده هاى مردم و انسان هاى مستضعف از چنگال ظالمان و ستمگران و از زنجيرهاى اسارت و بندگى[»[22]
همه عرصه هاى اصلاحات را مى توان ذيل دو عنوان 1ـ حوزه اعتقادات; 2ـ حوزه امور دنيوى قرار دارد.
اولين و مهم ترين وظيفه پيامبران اصلاح اعتقادات مردم نسبت به مبدأ و معاد است; زيرا اعتقاد به مبدأ و معاد پايه جهان بينى و ايدئولوژى فرد است، و بدون اعتقاد به خدا و جهان آخرت نمى توان زندگى سالم و انسانى داشت. در آيات فراوانى از قرآن كريم از اصلاح اعتقادى سخن به ميان آمده است و آن را اولين مأموريت پيامبران الهى دانسته است كه به يك نمونه اشاره مى نماييم:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ إِنِّى لَكُمْ نَذِيرٌ مُّبِينٌ * أَن لاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ اللَّهَ إِنِّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْم أَلِيم;[23] ما نوح را به سوى قومش فرستاديم (; نخستين بار به آنها گفت): «من براى شما بيم دهنده اى آشكارم. جز «الله» ]= خداى يگانه يكتا[ را نپرستيد; زيرا بر شما از عذاب روز دردناكى مى ترسم!».
قرآن كريم علاوه بر اصلاح اعتقادى، بر اصلاحات دنيوى نيز به عنوان مهم ترين وظيفه پيامبران الهى تأكيد مىورزد. اصلاحات دنيوى داراى عرصه هاى مختلفى است.
الف. قضاوت: قرآن كريم اصلاح بين مؤمنان را وظيفه همه مى داند،[24] كه انبيا(عليهم السلام) نيز در اين حكم با ديگران شريكند و از جمله مسؤوليت هاى آنان حكم كردن بين مردم و رفع خصومت و اجراى عدل و داد در جامعه است: «اى داود، ما تو را در زمين خليفه ]و جانشين [گردانيديم; پس ميان مردم به حق داورى كن...».[25]
«ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم، تا ميان مردم به ]موجب[ آنچه خدا به تو آموخته داورى كنى...».[26]
ب. مبارزه با استبداد: نقش پيامبران در مبارزه با استبداد و اختناق ها و درگيرى با مظاهر طغيان از اساسى ترين نقش هاست. قرآن كريم بر اين نقش پيامبران تأكيد فراوان دارد:[27] «اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن، و بر آنها سخت بگير!...»[28]

ابزارهاى اصلاحات

انبياى الهى(عليهم السلام) براى هدايت و اصلاح انسان ها رنج هاى طاقت فرسايى را متحمل شدند و در اين راه از هيچ تلاش و كوشش دريغ نورزيدند، پيامبران(عليهم السلام) براى اصلاح مردم از ابزارها و امورى استفاده مى كردند. اين ابزارها را مى توان در حوزه هاى مختلف اجتماعى، اقتصادى، سياسى و... دسته بندى كرد كه به چند مورد از آنها اشاره مى شود:

الفـ در حوزه اعتقادات
1ـ تذكر دادن

خداشناسى و خدا پرستى امرى است فطرى، اما مغفول عنه واقع مى شود. بسيارى از چيزها را عقل مردم درك مى كند; اما اين عقل زير خروارها خاك و سنگِ هواى نفسانى مدفون مى شود، كار پيامبران اين است كه اين عقل هاى مدفون شده را برانگيزانند: «ويحتجّوا عليهم بالتبليغ، و يثيروا لهم دفائن العقول»[29] و از راه تبليغ با ايشان گفتگو نمايند (با برهان سخن بگويند) و عقل هاى پنهان شده را بيرون آورده به كار اندازند.
مهم ترين امورى كه پيامبران(عليهم السلام) مورد يادآورى قرار مى دادند عبارتند از:

الفـ ياد خدا

ياد خداى تعالى نقش به سزايى در اصلاح انسان دارد، كه اگر شيطان ما را وسوسه كرد متذكر شويم و از خدا كمك بگيريم; قرآن مى فرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسَّهُمْ طَئِفٌ مِّنَ الشَّيْطَـنِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ;[30] پرهيزگاران كه گرفتار وسوسه هاى شيطان مى شوند، به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مى افتند; و (در پرتو ياد او، راه حق را مى بينند و) ناگهان بينا مى گردند.» معناى اين آيه شريفه اين است كه در موقع مداخله شيطان به خدا پناه ببر، زيرا اين روش، روش پرهيزگاران است كه وقتى شيطان نزديكشان مى شود به ياد اين مى افتند كه پروردگارشان خداوند است كه مالك و مربى ايشان است و همه امور ايشان بدست اوست، پس چه بهتر كه به خود او مراجعه نموده و به او پناه ببريم، خداوند هم شر شيطان را از ايشان دفع نموده و پرده غفلت را از ايشان برطرف مى سازد، ناگهان بينا مى شوند.[31]

بـ توجه به معاد

قرآن كريم حدود 1400 بار از مسأله معاد و خصوصيات آن سخن به ميان آورده است، يعنى بيش از يك ششم قرآن انسان ها را به سوى معاد و ياد روز رستاخيز و حساب و كتاب دعوت مى نمايد.[32] توجه به اين مطلب كه اعمال نيك و بد آدمى در نظام هستى او باقى مى ماند و در روز قيامت مورد حسابرسى قرار مى گيرد، نقش بسزايى در اصلاح اعمال آدمى دارد.
«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوء...;[33] روزى كه هر كس، آنچه را از كار نيك انجام داده، حاضر مى بيند; و آرزو مى كند ميان آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانى زيادى باشد...».
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ * وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ* وَ صَـحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ * لِكُلِّ امْرِى مِّنْهُمْ يَوْمَئِذ شَأْنٌ يُغْنِيهِ;[34] در آن روز كه انسان از برادر خود مى گريزد و از مادر و پدرش، و زن و فرزندانش در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملاً به خود مشغول مى سازد».
قرآن كريم اينها را بيان مى كند تا انسان به اصلاح خود بپردازد و توشه اى را براى آن روز هولناك آماده كند.
ياد مرگ، موجب شكستن غرور و در نتيجه زمينه ساز ترك گناه و از عوامل بازدارنده و كنترل كننده است:
«كُلُّ نَفْس ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ...;[35] هر كسى مرگ را مى چشد...». «...فَادْرَءُواْ عَنْ أَنفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ;[36] پس مرگ را از خودتان دور سازيد اگر راست مى گوئيد!»

جـ توجه به كرامت انسان

انسان خليفه خدا و مسجود فرشتگان مى باشد خداوند همه چيز را براى او آفريده و تحت تسخير او قرار داده چنان كه قرآن كريم مى فرمايد: «وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى ءَادَمَ... وَ فَضَّلْنَـهُمْ عَلَى كَثِير مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً;[37] ما آدميزادگان را گرامى داشتيم;... و آنها را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كرده ايم، برترى بخشيديم».
و در آيه 38 توبه مى فرمايد: «...أَرَضِيتُم بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا مِنَ الأَْخِرَةِ...; آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده ايد؟!...» يعنى اى انسان تو در نظام هستى ارزش و جايگاه والايى دارى بنابراين به زندگانى دنيا راضى نشو و خود را به آن نفروش.
بنابراين اگر انسان قدر و قيمت خود را شناخت هيچ گاه به گناه و فساد نمى گرايد.

هـ ـ توجه به عرض اعمال

يكى از معتقدات اسلامى كه نقش به سزايى در اصلاح جامعه و كنترل و باز دارندگى از گناه دارد مسأله «عرض اعمال بر پيشوايان بزرگ» است: «وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَــلِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهَـدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ;[38] بگو: عمل كنيد! خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مى بينند. و به زودى، به سوى داناى نهان و آشكار، بازگردانده مى شويد; و شما را به آنچه عمل مى كرديد، خبر مى دهد!».

2ـ انذار:

طبيعت بعضى از انسان ها به گونه اى است كه اگر بدانند تخلف از قوانين و مقررات، جريمه اى را به دنبال ندارد و يا جريمه اى بسيار اندك دارد، به راحتى قانون را زير پا مى گذارند و از آن تخلف مى كنند; لذا قانون گذاران سعى مى كنند جريمه ها را طورى قرار دهند كه تخلف از قانون به راحتى صورت نگيرد; بنابراين قرار دادن جريمه سنگين براى تخلفات خود نوعى بازدارندگى از تخلف دارد. انبيا(عليهم السلام) هم از اين نكته روانشناسى استفاده كرده و بيان نموده اند كه تخلف از قوانين الهى هزينه اى بسيار سنگين دارد كه علاوه بر اين كه در اين دنيا آثارى دارد، آثار مهم تر آن در قيامت است.
آثار دنيوى گناه; مانند عذاب هايى كه بر اقوام مفسد گذشته نازل شد:
«(آرى، سرانجام) همگى ]قوم نوح[ به خاطر گناهانشان غرق شدند.»[39]
«از اين رو پروردگارشان آنها ]قوم ثمود[ را به خاطر گناهشان در هم كوبيد و با خاك يكسان و صاف كرد».[40]

3ـ بشارت:

يكى ديگر از ابزارهايى كه پيامبران(عليهم السلام) براى اصلاح مردم از آن استفاده مى كردند «بشارت» است. بشارت به نتايج خوب اعمال نيك و نيز بشارت به مهربانى و لطف بى پايان الهى مردم را به انجام اعمال نيك و نيز بازگشت به درگاه الهى و دست برداشتن از اشتباهات گذشته تشويق مى كند.

الفـ بشارت به بهشت و نعمت هاى الهى

در بعضى از آيات مردم را به سبقت گرفتن در جار خير تشويق مى كند: «و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه وسعت آن، آسمان ها و زمين است; و براى پرهيزگاران آماده شده است.»[41]
در حقيقت قرآن كريم در اينجا از يك نكته روانى استفاده كرده كه انسان براى انجام دادن يك كار اگر تنها باشد معمولاً كار را بدون سرعت و به طور عادى انجام مى دهد ولى اگر جنبه مسابقه به خود بگيرد آن هم مسابقه اى كه جايزه باارزشى براى آن تعيين شده تمام نيرو و انرژى خود را به كار مى گيرد.
«... و هر كس خدا و پيامبرش را اطاعت كند، (و قوانين او را محترم بشمرد،) خداوند وى را در باغ هايى از بهشت وارد مى كند كه همواره، آب از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن مى مانند; و اين پيروزى بزرگى است.»[42]

بـ بشارت به آمرزش خداى تعالى

در قرآن كريم، ذات پاك خدا، 91 بار به عنوان «غفور» (بسيار آمرزنده) و پنج بار به عنوان «غفار» (بسياربخشنده) ياد شده است. و بيش از 80 بار سخن از توبه و بازگشت به سوى خدا و قبولى توبه به ميان آمده است.[43] كه ما به ذكر چند آيه بسنده مى كنيم:
«و آنها كه وقتى مرتكب عمل زشتى شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مى افتند; و براى گناهان خود، طلب آمرزش مى كنند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟...».[44]
«بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.»[45]
«و هنگامى كه بندگان من، از تو درباره من سؤال كنند، (بگو:) من نزديكم دعاى دعا كننده را، به هنگامى كه مرا مى خواند، پاسخ مى گويم. پس بايد دعوت مرا بپذيرند، و به من ايمان بياورند، تا راه يابند (و به مقصد برسند)».[46]

بـ در حوزه ها اجتماعى و سياسى
1ـ حكومت

حكومت از مهم ترين ابزارهاى اصلاحات است; زيرا اجراى بسيارى از احكام اسلامى بدون حكومت امكان پذير نيست و بايد قدرت و امكاناتى در اختيار داشت تا بتوان آن احكام را در جامعه عملى كرد.
امام على(عليه السلام) پس از بيعت مردم با او و رسيدن به قدرت سياسى بلافاصله اصلاحات حكومتى را با شعار عدالت اجتماعى آغاز كرد، او فلسفه پذيرش حكومت را ايجاد اصلاحات اعلام كرده و مى فرمايد: خدايا تو مى دانى كه جنگ و درگيرى ما، براى بدست آوردن قدرت و حكومت و دنيا و ثروت نبود، بلكه مى خواستم نشانه هاى حق و دين تو را به جايگاه خويش بازگردانيم و در سرزمينهاى تو اصلاح را ظاهر كنيم تا بندگان ستمديده ات در امن و امان زندگى كنند، و قوانين و مقررات فراموش شده تو بار ديگر اجرا گردد.[47]
حضرت يوسف(عليه السلام) هنگامى كه عزيز مصر به عقل و درايت او پى برد و او را امين و مورد اعتماد دانست، حضرت پيشنهاد كرد كه خزانه دار كشور مصر باشد و گفت: «مرا سرپرست خزاين سرزمين (مصر) قرار ده، كه نگهدارنده و آگاهم»[48] يوسف(عليه السلام) مى دانست كه با در دست گرفتن اين مسؤوليت كه شايستگى آن را دارد زيرا هم امين است و هم تخصص آن را دارد مى تواند بسيارى از مشكلات و نابسامانى هاى آن جامعه مملو از ظلم و ستم را از بين ببرد و به يارى مستضعفان بشتابد، از تبعيض ها تا آنجا كه قدرت دارد بكاهد، حق مظلومان را از ظالمان بگيرد، و به وضع بى سر و سامان آن كشور پهناور سامان بخشد.[49]

2ـ مبارزه با فساد

از جمله امورى كه پيامبران براى اصلاح جوامع به كار بردند مبارزه عملى با فسادهايى بود كه در زمان خودشان رايج بوده است. آن طور كه از قرآن كريم استفاده مى شود هر يك از اقوامى كه پيامبرى برايشان مبعوث مى شد، فساد يا فسادهاى خاصى در ميان آنها رواج داشت.
و در كنار دعوت به توحيد، هر پيامبرى بر مفسده رايج در زمان خودش بيشتر تكيه مى كرده است، مثلاً هر جا داستان حضرت شعيب(عليه السلام) ذكر مى شود مسأله «وَزِنُواْ بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِيمِ;[50] و با ترازوى درست وزن كنيد.» «وَلاَ تَبْخَسُواْ النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ;[51] و از اموال مردم چيزى نكاهيد.» كنارش ذكر مى شود.
يا حضرت لوط وقتى مبعوث شد فساد خاصى در زمان ايشان شايع شده بود كه حضرت با آن شروع به مبارزه كرد: «وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَـحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَد مِّنَ الْعَــلَمِينَ * إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِّن دُونِ النِّسَآءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ;[52] و (به خاطر آوريد) لوط را، هنگامى كه به قوم خود گفت: «آيا عمل بسيار زشتى را انجام مى دهيد كه هيچ يك از جهانيان، پيش از شما انجام نداده است. آيا شما از روى شهوت به جاى زنان به سراغ مردان مى رويد؟! شما گروه اسرافكار (و منحرفى) هستيد.»

جـ در حوزه اقتصادى

يكى از مشكلات عمده جوامع، مشكل فاصله طبقاتى است به اين معنا كه فقر و بيچارگى و تهيدستى در يك طرف و تراكم اموال در طرف ديگر قرار گيرد، عده اى آن قدر ثروت بيندوزد كه حساب اموالشان را نتوانند داشته باشند و عده اى ديگر از فقر و تهيدستى رنج برند به طورى كه تهيه لوازم ضرورى زندگى از قبيل غذا و مسكن و لباس ساده براى آنان ممكن نباشد. از نگاه قرآن كريم براى حل اين مشكل بايد حق و حقوق يتيمان، بينوايان و در راه ماندگان و... را پرداخت، «كَى لا يَكونَ دولَةً بَينَ الاَغنِياءِ;[53] تا (دارايى) ميان توانگران شما دست به دست نگردد.»
بديهى است جامعه اى كه قسمتى از آن بر پايه غنا و ثروت و بخش مهم ديگر آن بر فقر و گرسنگى بنا شود قابل دوام نبوده و هرگز به سعادت واقعى نخواهد رسيد، در چنين جامعه اى دلهره و اضطراب و نگرانى و بدبينى و بالاخره دشمنى و جنگ اجتناب ناپذير خواهد بود.
با اينكه دانشمندان و مكتب هاى اقتصادى جهان به فكر چاره حل اين مشكل بزرگ اجتماعى بوده اند و هر كدام راهى را انتخاب كرده اند. «كمونيسم» از راه الغاى مالكيت فردى و «سرمايه دارى» از طريق گرفتن ماليات هاى سنگين و تشكيل مؤسسات عالم المنفعه (كه به تشريفات بيشتر شبيه است تا به حل فاصله طبقاتى) به گمان خود به مبارزه با آن برخاسته اند ولى حقيقت اين است كه هيچ كدام نتوانسته اند گام مؤثرى در اين راه بردارند زيرا حل اين مشكل با روح مادى گريى كه بر جهان حكومت مى كند ممكن نيست. با دقت در آيات قرآن مجيد آشكار مى شود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه بى عدالتى هاى اجتماعى در ميان طبقه غنى و ضعيف از بين برود و سطح زندگى كسانى كه نمى توانند نيازمندى هاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كنند، بالا بيايد و حداقل لوازم زندگى را داشته باشند.
اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى را در نظر گرفته است: تحريم رباخوارى به طور مطلق، وجوب پرداخت ماليات هاى اسلامى از قبيل زكات و خمس و مانند آنها، تشويق به انفاق، وقف و قرض الحسنه و كمك هاى مختلف مالى قسمتى از اين برنامه را تشكيل مى دهد.[54]

نكته پايانى

با توجه به تمامى اين بسترسازى ها و زمينه ها براى اصلاح، چرا جوامع اصلاح نشدند و جز عده اندكى ايمان نياوردند؟ در جواب مى توان به اين آيه اشاره كرد كه: «إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْم حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ;[55] در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمى دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند». بر مبناى اين اصل مهم هر گونه تغييرى در سرنوشت انسان ها و اصلاح يا انحطاط جوامع منوط به خواست و اراده افراد آن جوامع است. افراد يك اجتماع زمانى به طور كامل اصلاح مى شوند كه براساس اراده و گزينش و كنش اختيارى خود بتوانند از شرايط محيطى كه به بركت حاكمانى عادل و الهى و قوانين و احكام والاى اسلام به وجود آمده، استفاده كنند و راه تعالى و تكامل خود را در پيش گيرند; بنابراين وجود حاكمان الهى و ساير شرايط (قوانين اسلامى، تأمين نيازهاى مادى، رفاه و امنيت و...) هر چند در روند تكاملى و اصلاح جامعه امرى ضرورى و لازم است; اما به هيچ وجه كافى نيست. در طول تاريخ با اين كه پيشوايان الهى مانند: پيامبر اكرم و ائمه اطهار(عليهم السلام) در جامعه بوده اند و تمام شرايط و زمينه هاى رشد و تعالى براى مردم فراهم بوده است; اما چون همه افراد آن جامعه به چنان درك و شناخت عميق نرسيده بودند اصلاح كامل و فراگير در جامعه محقق نشد.

یک شنبه 2 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن (1)

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن (1)

خليل منصوري
مفهوم اصلاح طلبي

انديشه حاكم بر حركت هايي كه با هدف بهسازي نهادها و روابط اجتماعي انجام مي پذيرد، اصلاح طلبي ناميده مي شود. آن چه در اين سالهاي اخير با عنوان اصلاح طلبي شناخته شده در پاره اي موارد با تجدد طلبي و در مواردي با بنيادگرايي همراه گشته و بدين ترتيب اصلاح طلبي در طيف هاي بسيار متفاوتي جلوه كرده است.
در مطالعات اخير به جهت كاربرد گسترده واژه در حوزه هاي مختلف و متفاوت، گستره معنايي اصلاح همواره از سوي محققان سؤال برانگيز بوده است؛ چنان كه ارتباط معنايي اصلاح در فرهنگ اسلامي با برخي از اصطلاحات متداول در ديگر حوزه هاي فرهنگي مورد توجه قرار گرفت. در اين ميان به طور مشخص، معادل نهادن اصلاح و اصلاح طلبي با رفرم (Reforme) پذيرش فراگير يافته است. اين برگردان نه تنها در برخي از فرهنگهاي لغوي و دانشنامه ها مورد تأييد قرار گرفته، بلكه پذيرش ضمني آن، بر عنوان بسياري از كتاب ها و مقالات سايه افكنده است. دو واژه اصلاح و رفرم اگر چه از نظر اشتقاق و خاستگاه فرهنگي دو راه جدا را پيموده اند، ولي در حوزه علوم اجتماعي، حوزه معنايي مشتركي يافته اند.
در مقام تبيين ابعاد موضوعي اصطلاح «اصلاح طلبي» ، اين نكته كه در تداول امروز ملت هاي اسلامي در سخن از اصلاح، به طور معمول، اصلاح در سطح اجتماعي و نه فردي مورد توجه است، مبنايي قابل قبول مي نمايد و اگرچه در نوشته هاي معاصر، گاه از اصلاح فردي در كنار اصلاح اجتماعي گفت وگو شده است، اما مي توان اين موارد را نه نقضي بر محدوده اصطلاح، كه اصطلاحي ديگر با دامنه اي اعم مبتني بر فرهنگ قرآن، تلقي كرد.
شهيد مطهري مي نويسد: اصلاحات در دو معناي خاص و عام به كار مي رود. گاه به پيروي از واژه «رفرم» مراد از اصلاحات تغييرات و سامان دادنهاي آرام و تدريجي و غيربنيادي است كه در مقابل آن انقلاب به معناي تغييرات دفعي، بنيادي و ساخت شكنانه قرار مي گيرد؛ و گاه ديگر مراد از آن بهبودي و سامان بخشي اموري است كه دچار بحران، كاستي، نقص و فساد شده باشد. به اين معنا در مقابل افساد قرار مي گيرد. اصلاحات در اين معنا گسترده تر از معناي نخست آن است؛ زيرا شامل تغييرات و سامان بخشي تدريجي، ظاهري، عرضي يا بنيادي و جوهري و دفعي نيز مي شود.(1)
پديده اصلاح مي تواند به شؤون مختلف يك جامعه بازگردد؛ از همين رو، متناسب با تنوع نهادها در يك جامعه، مصاديق آن متنوع است. از ديدگاه جامعه شناختي، موضوعاتي چون ساختار سياسي، اقتصادي، فرهنگي و مانند آن، ابعادگوناگون هويت يك جامعه را تشكيل مي دهند. تغييرات در روابط اجتماعي پديده اي است كه به طور مستمر در هر جامعه وجود دارد و از نمودهاي آن بروز تغييرات در نهادهاي اجتماعي است. آن چه در غرب با عنوان اصلاح و رفرم و يا تجدد و مدرنيته شناخته مي شود، تعبيري ديگر از همين تغيير و تحول در نهادهاي گوناگون جوامع اسلامي است كه به سبب نياز به همراهي با تغييرات گسترده و سريع در جوامع بشري، شتابي خاص گرفته و نمودي محسوس يافته است. بر اين پايه، مي توان حركت هاي اصلاحي را در نهادهاي گوناگون اجتماعي، اعم از نظام سياسي و اقتصادي، جستجو كرد؛ اما در مفهومي كه از اصلاح طلبي اراده مي شود معمولاً اصلاحاتي مورد توجه است كه بر مباني نظري و فرهنگي استوار بوده اند.
در حوزه فرهنگ اسلامي، واژه اصلاح، الهام گرفته از قرآن كريم است. اصلاح به معناي «بهبود بخشيدن» و واژه هاي هم ريشه آن، بارها در آيات قرآن به كار رفته است. در اين ميان به خصوص، مي توان به مواردي اشاره كرد كه در آنها از اصلاح به معناي تلاش در جهت بهسازي اوضاع اجتماعي سخن به ميان آمده، چنان كه در كاربردهاي قرآني، گاه اصلاح با فساد در حوزه مسايل اجتماعي و زيست محيطي مقابل نهاده شده است.(سوره 7: 142) بدون تكيه بر واژه اصلاح يا بر آيه اي خاص، با نگرش كلي در فرهنگ قرآن مي توان به روشني برداشت كرد كه در نگرش قرآن كريم؛ ظهور دين اسلام خود يك حركت اصلاحي بوده و اصلاح جامعه نيز يكي از اهداف رسالت پيامبر بزرگوار اسلام(ص) بوده است، حركتي كه هم اصلاح باورها و اعمال ديني را هدف خود قرارداده، و هم به اصلاح نهادهاي اجتماعي و برقراري قسط و عدل توجه داشته است.(سوره 57: 25 و نيز 62:2) (2)
در فرهنگ ها واژگاني مي يابيم كه اصلاح به معناي به سامان كردن چيزي پس از تباه شدن آن است. در فرهنگ واژگاني قرآن نيز اين واژه در معاني و مفاهيم چندي چون آشتي دادن پس از دشمني (4: 114) و نيز به معناي از ميان برداشتن تباهي و نادرستي در محيط اجتماعي (11: 88؛ و نيز 7: 56) به كار رفته است.
ناگفته نماند كه اصلاحات در مفهوم غربي آن از منطقه خاكستري آغاز مي شود و در همان محدود باقي مي ماند و كمتر موجب تغييرات ساختاري و بنيادي است؛ از اين رو، داوري درباره آن پيچيده و برنامه ريزي دشوارتر است. مصلحان مي بايست با دو جريان محافظه كاران و سنت مداران از سويي و با انقلابيون و راديكال ها از سوي ديگر درگير شوند. از آن جايي كه در منطقه خاكستري ظهور و بروز مي كند، دشمنان آن مي تواند در بخشي دوستان محسوب شود و گاه ديگر همان جبهه موافق در بخش ديگري دشمن تلقي گردد. از اين رو، شناسايي خودي و غيرخودي دشوار و جذب موافقان و ايجاد جبهه متحدي از دوستان غيرممكن و ناشدني مي نمايد.
اما اصلاحات در مفهوم قرآني از آن جايي كه در برابر فساد و تباهي قرارمي گيرد مي تواند از منطقه سياه آغاز و به منطقه خاكستري يا شفاف وارد شود و حتي مي تواند از جهات ديگر، اصلاحاتي زير ساختي و بنيادي و نيز انقلابي باشد. از اين رو، نمي توان ميان اصلاحات قرآني و مفهوم غربي آن وفاق تام و تمامي يافت. اگر نگوييم از اشتراك لفظي است كم و بيش اشتراك معنوي همراه با تشكيك در مقوله از جهت توسعه و ضيق، گستردگي حوزه معناي و تنگي آن امري يقيني و مسلم است.
اصلاح در برابر افساد از ريشه «صلاح» مشتق شده و در لغت به معاني مختلفي از جمله بهبودي بخشيدن، درست نمودن، تعمير كردن، آشتي دادن، به كردن، نيك كردن، سامان دادن و آراستن(3) آمده است. معناي مشترك در همه مشتقات اين واژه، سلامت از فساد مي باشد كه شامل سلامت در ذات و موضوع يا رأي و نظر يا عمل مي گردد؛ گرچه كاربرد آن در «عمل» از همه بيشتر است؛ چه اين كه كاربرد واژه «صحت» در اجسام از شمول و عموميت بيشتري برخوردار است. برخي اصلاح چيزي پس از افساد آن را به اقامه و برپاداشتن آن، معنا كرده اند.
در اصطلاح جامعه شناسي، اصلاحات به تحولات روبنايي و سطحي گفته مي شود كه با حفظ نظام موجود صورت مي پذيرد؛ ولي انقلاب به دگرگوني بنيادي و عميق اطلاق مي شود؛ چه اين كه در اصطلاح علوم سياسي به تغييرات آرام و تدريجي در جهت بهبود اوضاع اجتماعي در چارچوب نظام اطلاق مي شود. برخي اصلاحات اقتصادي را نيز نزديك به اين معنا گرفته اند، ولي واژه انقلاب در جايي به كار مي رود كه تحولات سريع همراه با قهر، تحقق يابد به گونه اي كه منجر به سرنگوني نظام سياسي حاكم شود.
عده اي انقلاب را جانشين ناگهاني و شديد حاكميت سياسي مي دانند كه همراه با اعمال خشونت و زور تحقق مي پذيرد. از اين رو، در معناي اصطلاحي اصلاح، عناصري مانند «ناگهاني»، «شديد بودن» يا «اعمال خشونت» وجود ندارد. واژه اصلاح به خاطر ويژگي تغيير و تعويض كه در آن وجود دارد به واژه غربي «رفرم» نزديك است؛ زيرا «رفرم» در اصطلاح غربي آن، به اقدامي گفته مي شود كه براي تغيير و تعويض برخي از جنبه هاي حيات اقتصادي و اجتماعي و سياسي، بدون ساخت يا ساختارشكني و يا دگرگون كردن اساسي جامعه، به انجام رسد، مانند: اصلاحات آموزشي، اداري و بازرگاني.(4)
در حقيقت، رفرميسم به جريان سياسي اي گفته مي شود كه دگرگوني جامعه را از طريق اصلاحات و نه انقلاب تبليغ مي كند؛ و به تعبير ديگر در جريان رفرميسم، هدف، تغييرات روبنايي و به شكل تدريجي مي باشد، نه اصلاحات بنيادي و زيرساختي با روش هاي انقلابي.
يكي از مصاديق بارز اصلاحات، جريان سياسي درون جنبشي كارگري و كمونيستي است كه ضرورت مبارزه طبقاتي، انقلاب سوسياليستي و ديكتاتوري پرولتاريا را انكار مي كند و طرفدار همكاري طبقاتي براي رسيدن به جامعه مبتني بر رفاه عمومي است. نمايندگان اصلاحات در سال1951 در فرانكفورت گرد آمدند و اصطلاحاً مكتب فرانكفورت را شكل دادند.
اما واژه «رفرماسيون» در فرهنگ و انديشه غرب مربوط به اصلاحات ديني مي شود و اصطلاحاً به جنبشي مذهبي در اروپاي غربي در قرن شانزدهم كه به عنوان نهضتي براي اصلاح مذهب كاتوليك شروع شد و به نهضت پروتستان انجاميد اطلاق مي شود.(5)

حوزه معنايي اصلاحات و اصلاح گري در قرآن

اصلاح در حوزه واژگاني قرآن در برابر افساد به معناي نابساماني ايجاد كردن و از حالت اعتدال بيرون آمدن مي باشد. اين واژه در موارد بسياري در قرآن و روايات به كار رفته است، البته اگر به معناي عام اصلاحات توجه شود الفاظ و واژه هاي ديگري مانند تزكيه و فلاح مي توان يافت كه در كتاب و سنت به كار رفته و به گونه اي به مفهوم اصلاح و اصلاحات مربوط مي شود.
بعضي از مفسران اصلاح را به معناي معتدل قراردادن چيزي گرفته اند.(6) و برخي ديگر آن را به «لياقت و شايستگي»(7) معنا كرده و براي آن معناي ديگري ذكر نموده و گفته اند: «فساد عبارت است از تغيير دادن هرچيزي از آن چه طبع اصلي آن اقتضا دارد و اصلاح، باقي ماندن هرچيزي است به مقتضاي طبع اصليش تا آن چه خير و فايده در خور آن است بر آن مترتب گردد، بدون آن كه به خاطر فسادش چيزي از آثار نيك آن تباه گردد.(8) برخي در تعريف اصلاح گفته اند اصلاح، نقطه مقابل فساد است كه در جان و بدن و اشيايي كه از حد اعتدال خارج مي شوند تصور مي شود(9)
بعضي اين دو صفت را متقابل و متضاد هم قرار داده(10) و برخي ديگر گفته اند: افساد و اصلاح از زوج هاي متضاد قرآن است، زوج هاي متضاد يعني واژه هاي اعتقادي و اجتماعي كه دو به دو در برابر يكديگر قرار گرفته اند و به كمك يكديگر بهتر شناخته مي شوند. از قبيل توحيد و شرك، ايمان و كفر، هدايت و ضلالت، عدل و ظلم، خير و شر، اطاعت و معصيت، تقوا و فسوق، استكبار و استضعاف و غيره. البته برخي از اين زوج هاي متضاد از آن جهت در كنار يكديگر مطرح مي شوند كه يكي بايد نفي و طرد شود تا ديگري جامه تحقق بپوشد، اصلاح و افساد از اين قبيل است(11)
واژه اصلاح و مشتقات آن 180 مرتبه در قرآن به كار رفته است و نحوه كاربردش، گاهي به صورت مطلق (6:48 و نيز 7:35 و 170 و نيز 11:117) بوده؛ و گاهي ديگر با متعلقات به گونه هاي مختلف به كار رفته است؛ زيرا اصلاحات گاه به عمل نسبت داده شده است؛ مانند «فليعمل عملا صالحا» (18:110؛ و نيز 6:54؛ و نيز 16:119)؛ و گاه ديگر به خود انسان نسبت مي دهد: «والصالحين من عبدكم و امائكم» (24:32) از سويي در قرآن گاه اصلاح ميان دو فرد مطرح است، و گاه ديگر اصلاح در محيط خانواده مورد تأكيد قرار گرفته است. (8:1؛ و نيز 49: 9 و 10)
در مواردي نيز بر اصلاح فرد يعني خودسازي و تهذيب نفس تأكيد شده كه در آموزش هاي انبياي الهي بر ديگر موارد مقدم شده است؛ زيرا در ابتدا افراد بايد درون و نفس خويش را اصلاح كنند تا لايق اصلاح گري در ديگران و بيرون گردند.
آيات و روايات بسياري اين نكته را مورد تأكيد قرار مي دهد. (2: 44 و نيز 61:2)(12) از آن جمله اين روايت كه مي فرمايد: هر كس ميان خود و خدايش را اصلاح كند، خداوند ميانه او با بندگانش را اصلاح مي كند؛ و هر كس آخرتش را اصلاح نمايد، خداوند امور دنيايش را به سامان رساند؛ و نيز در روايتي ديگر آمده است: «هر كس سرشت و نهانش را اصلاح گرداند خداوند ظاهر و آشكارش را به اصلاح در آورد؛ و هر كس براي دينش كار كند خداوند امر دنيايش را كفايت نمايد و هر كس نيكو گرداند ميانه خود و خدايش را خداوند نيز ميانه او با مردمان را نيكو گرداند.(13)
برخي از آيات، به مسئله اصلاح در جامعه، افزون بر مسئله اصلاحات فردي و خودسازي مي پردازد. قرآن تأكيد دارد كه جامعه مي بايست بستري مناسب براي تأمين مصالح مادي و معنوي افراد فراهم سازد. اين مهم به گونه هاي مختلف از سوي قرآن گوشزد مي شود(14) كه از آن ميان مي توان به تأكيد موسي(ع) نسبت به برادرش براي اصلاح قوم بني اسرائيل (7:142) و نيز بر تصريح شعيب اشاره داشت كه از آنان مي خواهد تا از مخالفت فرمان الهي دست برداشته و خدا را اطاعت كنند. (11:88) بي گمان چنين دعوتي نه تنها با روح حريت و آزادي انسان منافات ندارد، بلكه آدمي را به سعادت و اصلاح هميشگي نايل مي گرداند.
برخي از آيات طرح اصلاح گري را به شكل خاصي مطرح مي سازد و آموزش هاي لازم ارتباطي را براي هدايت جامعه مي دهد؛(42:40) يكي از آموزش هاي مهم قرآني در حوزه اجتماع توجه دادن همگان به گذشت و بخشش و اصلاح گري مي باشد.(42:40) هم چنين در همين راستا، سازش سازنده ميان زن و شوهر در حوزه روابط اجتماعي را بسيار امري پسنديده دانسته است(2:288) و بر اصلاح ذات البين يعني بهبودبخشي روابط ميان دو فرد يا دو گروه متخاصم اجتماعي تأكيد ورزيده تا با حل مشكلات اجتماعي فضاي جامعه را به صلح و آشتي همدلي بدل سازد.(2:114 و نيز 4:114 و نيز 8:1 و نيز 49: 9 و 10) از جمله مصاديق اصلاح اجتماعي را توجه به وضعيت مالي يتيمان دانسته و بر اصلاح امور بي سرپرستان جامعه به ويژه در حوزه اقتصادي و اموال ايشان تأكيد مي نمايد.(2:220)
به هر حال، واژه اصلاح در معناي محدود خود به معناي برطرف كردن فساد، در جايي به كار مي رود كه از پيش چيزي فاسد شده باشد و با كار اصلاحي عيب و فساد آن برطرف مي شود؛ مانند تعمير كردن ساعتي كه خراب شده است؛ اما اصلاحات معناي ديگري نيز دارد كه به هيچ وجه اين محدوديت را نداشته و از معنايي گسترده برخوردار است. اين معناي اخير مواردي را در برمي گيرد كه تنها براي برطرف كردن فساد و عيب نيست، بلكه در هر جايي به كار مي رود كه در چيزي استعدادي يافت مي شود و تنها نياز به بازپروري و پرورش دارد تا به فعليت خود برسد.
حوزه معنايي اين واژه بر اين اساس بسيار گسترده و وسيع خواهد بود به گونه اي كه حتي درباره زمين به لحاظ استعدادهايي كه در بردارد شامل مي شود.(2: 205 و نيز 7:74)

اهميت و ضرورت اصلاح گري

آيات بسياري به ضرورت اصلاحات در حوزه هاي مختلف تأكيد مي كند: با نگاهي اجمالي به آيات، اهميت اصلاحات نيز روشن خواهد شد. به نظر برخي از محققان، قرآن آن چنان به اصلاح امور انساني و خصوصاً در حوزه اجتماعي اهميت داده كه مانند آن، تأكيد معادلي وجود ندارد.(15)
بي گمان مي توان گفت كه اصلاح گري با دربرگيري حوزه وسيعي از مهم ترين دستاوردهاي حركت و نهضت پيامبران شمرده مي شود؛ آنان با تبشير و انذار، جلوي هرگونه افراط و تفريطي را گرفته و افراد جامعه را به مرز اعتدال رهنمون مي ساختند. در همه مواردي كه قرآن از روش و شيوه عملياتي كردن اصلاحات گزارش مي دهد، اين نكته را مي توان به روشني يافت كه پيامبران اصلاحات فردي را بر اصلاحات جمعي مقدم مي داشتند. اين امر سبب مي شد كه فرد، نخست و پيش از هر عملي به اصلاح امور خويش توجه داشته باشد و پس از خودسازي و اصلاح دروني اقدام به اصلاحات بيروني كند و جامعه خويش را نيز از اين بهبودي و اصلاح بهره مند نمايد. از اين رو، قرآن هدف از بعثت پيامبران را ايجاد تعادل با به كارگيري ابزار بيم و اميد، تبشير وانذار دانسته تا بستري را براي ايمان و اصلاح فرد و جامعه فراهم سازد.
با توجه به اهتمام دين به مسئله اصلاحات است كه مي بينيم پيامبران بزرگ الهي براي تحقق امر اصلاحات در جامعه خود از هر فرصتي استفاده مي كردند. نمونه آن را مي توان در رفتار حضرت موسي ردگيري كرد. وي در فرصت كوتاهي كه به كوه طور سينا براي گفت وشنود با پروردگار متعال و دريافت فرمان هاي الهي رهسپار مي شود، دلسوزي خود رابه امر اصلاح براي امتش نشان مي دهد و حضرت هارون را به عنوان خليفه و جانشين براي اصلاح امور امت و جامعه اش مسئوليت مي دهد. قرآن در بيان اين مسئله در آيه 14 سوره اعراف مي فرمايد: «و قال موسي لأخيه هارون اخلفني في قومي و اصلح ولاتتبع سبيل المفسدين»، وي هارون را نهي مي كند از اين كه سيره قومش را بعد از انحراف پيروي نمايد، بلكه تأكيد مي كند كه او براصلاح قومش اهتمام ورزد، و از راه و رسم مفسدان و انديشه هاي آنان كه مانع اصلاح جامعه مي گردد، پيروي نكند.(ونيزنك: 7:35 و 85 و نيز 11:84)(16)
آياتي كه مسئله تزكيه را از مهم ترين اهداف حضور انبياي الهي معرفي مي كند، در حقيقت تأكيدي است براهميت اصلاح دروني كه ضروري ترين مسئوليت هر انساني است.(3:164 و نيز62)
بررسي آياتي كه به نمونه هاي اصلاح گري در حوزه هاي مختلف مي پردازد، اهميت و ضرورت اصلاحات را تصريح مي نمايد. از جمله آياتي كه به اصلاح امور يتيمان اشاره داشته و اهميت اصلاح گري را به خوبي مي نماياند.(2:220) توجه به اصلاحات در اين آيه به صورت مطلق آمده و شامل هر نوع اصلاحي اعم از مالي، علمي، تربيتي، و ديني مي شود.
مورد ديگر از مسايلي كه جزو امور پسنده و اصلاح ميان مردم دانسته شده است، امر به صدقه و امر به معروف حتي با حالت نجوي با ديگران در مجالس است در صورتي كه قصد بهبودبخشي و سامان بخشيدن را داشته باشد، حال آنكه بسياري از نجواها ناپسند بوده و خير و نيكي در آنها وجود ندارد.(2:224 و نيز 8:1و نيز49:9)
خداوند در قرآن سعادتمندي جامعه را در گرو اصلاح امور اعتقادي و اقتصادي آن معرفي مي نمايد. (7:85 و نيز 11:84) و بيان مي دارد كه دو مسئله بندگي حق تعالي و پذيرش خداوندگاري او، براي دستيابي به اصلاح، نقش مهمي را ايفا مي كند و با فساد مقابله مي نمايد.
در اهميت اصلاح گري براي فرد و جامعه همين بس كه قرآن اصلاح گري را مايه رهايي يافتن از عذاب هاي مشخص براي جوامع گنه كار دانسته است. (11:116) موارد ديگري كه اين مهم را بيان مي دارد در آيات زير قابل جست وجوست.
از آياتي كه در آنها دعوت به اصلاح شده مانند آيه 220 سوره بقره كه در آن خداوند ترغيب و توصيه به اصلاح در امور ايتام نموده و آيه 9 سوره حجرات كه دعوت به اصلاح بين برادران ايماني نموده و آيه 142 سوره اعراف كه اصلاح جامعه بني اسرائيل از دستورالعمل هاي حضرت موسي به برادرش حضرت هارون(ع) بوده است. چنين برمي آيد كه امر اصلاح به عنوان مهم ترين وظيفه انبياء در حوزه مسئوليت انسان نسبت به خود و جامعه مي باشد.
شيوه نگرش قرآن به اصلاحات به گونه اي است كه به همه مسايل مربوط به انسان مي پردازد و تمام زواياي شخصيت انسان را بررسي مي نمايد.(17) از آن جايي كه شخصيت انسان ريشه در فكر و انديشه، اخلاق و عمل داشته و بدان ها ساخته مي شود، قرآن به روش هاي اصلاحي در اين سه حوزه و نيز موانع آن اشاره مي كند تا انسان و اصلاحات در هيچ حوزه اي در مسير شخصيت سازي و هويت يابي با مشكل مواجه نگردد. روش اصلاحي قرآن مهم ترين و بهترين روش در اصلاح زندگي بشر است؛ زيرا به جهت دربرگيرندگي به گونه اي است كه به تمام نيازهاي بشري در حوزه اصلاح گري پاسخ در خور و شايسته اي مي دهد.
از مهم ترين انواع اصلاحات آن اصلاحاتي است كه در ابعاد دروني و در حوزه وجودي انسان و يا در حوزه انديشه و فكر او انجام مي گيرد. قرآن با توجه به اهميت اصلاحات دروني و وجودي در آيات گوناگون فكر صحيح و درست و شخصيت ساز را به انسان نشان مي دهد و از افكار انحرافي و پيروي هاي كوركورانه فكري او را برحذر مي دارد.
به عنوان نمونه قرآن درباره نگرش حاكم بر جامعه آن روز درباره شهيدان و كشته شدگان در راه خدا مي فرمايد: اين گمان و پنداري باطل است كه شهيدان مرده اند، بلكه بايد فكر و پندار خود را در اين زمينه اصلاح سازيد؛ زيرا آنان زنده اند و در نزد خداي متعال روزي مي خورند. (آل عمران: 169) آن چه كه از مجموعه آيات توحيدي و نيز آيات مربوط به معاد و نوع نگرش هاي عقيدتي انسان در قرآن به دست آمده آن است كه اين بخش از اصلاحات موردتأكيد بيشتر است.
در حوزه اخلاق نيز به آسيب ها و خطرهاي اخلاقي اشاره و راهكارها و روش هاي زدودن آن را نيز ارايه مي دهد؛ شناسايي آفات كفر (2:12و 18و 204) و گناه (30:41) و غرور (2:206) و طغيان (5:64) و اسراف (26:151و 152) و راه هاي مقابله با آن و ديگر رذايل اخلاقي در راستاي اهتمام قرآن به اصلاحات بنيادين در ذات و وجود انسان است؛ زيرا خطر اين آسيب ها در جان آدمي به گونه اي است كه با تشديد و تقويت هريك از آفات، انسان هلاك خواهد شد. از اين رو، بايد درصدد ترميم و اصلاح آن ها با توبه، موعظه، تنبيه، تقوا، ايمان و جهاد برآيد كه البته زدودن هركدام از رذايل به راه هاي علمي و عملي خاص خود بستگي دارد.
آياتي در قرآن كريم از اصلاح در عمل سخن به ميان آورده است (احزاب: 70و 71و 6: 54و 16:119) و از اصلاح در عمل زشتي كه با جهل و ناداني صورت گرفته سخن گفته و روش اصلاح را توبه و پشيماني از گناه و بازگشت به خود و اصلاح و بهبودبخشي آن معرفي نموده است.
از مجموع آيات اصلاح مربوط به فكر، اخلاق و عمل به دست مي آيد كه مهم ترين حوزه اصلاحي درباره انسان اين سه حوزه مي باشد و باتوجه به راهكارهاي اصلاحي كه قرآن كريم معرفي مي نمايد زيرساختاري بودن اصلاح موردتأكيد و تأييد قرار مي گيرد؛ زيرا درصورتي كه در اين حوزه ها اصلاح به درستي انجام گيرد، در ابعاد ديگري مانند بعد اقتصادي، سياسي و اجتماعي به بهترين صورت اصلاحات انجام خواهد گرفت.
اصلاح در حوزه اجتماعي به هر معنايي كه پذيرفته مي شود در اين امر مشترك است كه انسان نسبت به وضع موجود ناخشنود و ناراضي است؛ به اين معنا كه هرگاه آدمي آن چه بخواهد، نباشد و يا آن چه مي باشد رانخواهد، مي كوشد تا آن را تغيير داده به سامان مطلوب و مقصود خويش برساند. براين اساس اصلاح طلبي نيز از مباحث جديد نخواهد بود، بلكه مي توان ادعا نمود كه پيشينه آن به خلقت آدمي بازمي گردد، براي اين كه اگر ريشه اصلاح در نخواستن هست ها و خواستن نيست ها دانسته شود امري است كه با اختيار و انتخاب آدمي سرشته شده است و اصلاح طلبي امري ذاتي يا شبه ذاتي انسان خواهد بود.
در تمام دوران حيات بشري چنين حالت و ويژگي وجود داشته است. آن چه كه در جريان هابيل و قابيل آمده است مي تواند نمونه اي روشن و قابل تأمل از افساد و اصلاح در حوزه رفتارهاي انساني در زمين باشد.
به هرحال به طوركلي حوزه هاي اصلاحات را مي توان پيرامون دو محور خلاصه نمود:
.1 اصلاحات دروني (سازندگي انسان نسبت به خود)؛
.2 اصلاحات بيروني (اصلاح پديده ها مطابق با نگاه انسان).
در اصلاحات ديني برخلاف اصلاحات مدرن «كه در حوزه اصلاح بيروني حركت مي نمايد» اصلاحات، آميخته اي از روش هاي دروني و بيروني و مبتني بر عقلانيت و حقيقت محوري است.
نكته مهم در تفاوت ميان اصلاحات ديني و اصلاحات مدرنيته اينست كه: 1) اصلاح گري ديني هم در ساحت درون و هم ساحت بيرون جهت داده شده است؛ اما در اصلاح مدرنيته تنها به اصلاحات بيروني توجه شده است؛ 2) در اصلاحات حوزه بيروني از منظر دين، اساس همه چيز تكليف و مسئوليت است، اما در اصلاحات مدرنيته لذت طلبي و تملك گري پايه حركت اصلاحي آن ها مي باشد.
توجه به اين نكته ضروري است كه تضاد و تخالف ميان اصلاحات مدرن و اسلامي زيربنايي و زيرساختاري است؛البته اين بدين معنانيست كه در اصلاحات ديني، پيشرفت، ترقي، پويايي و تكامل موردتوجه و اهتمام نيست، بلكه با توسعه معنايي كه در اصلاحات ديني وجود دارد مي توان اين ادعا را داشت كه با توجه به زيرساخت ها و جامعيت اصلاحات ديني، تنها در زيرسايه اصلاحات ديني است كه پيشرفت، ترقي، تمدن و تكامل واقعي و حقيقي امكان پذير خواهد بود.(18)
اصلاح طلبي به مفهوم قرآني آن پيشينه اي طولاني داشته و پيش از آن كه مدعيان حقوق بشر از آن سخني به ميان آورند در ميان انبياي الهي كه مصلحان واقعي و سفيران خداي متعال اند مطرح بوده است، چه اين كه حضرت شعيب(ع) هزاران سال پيش به عنوان يك مصلح شناخته شده بود و قرآن از زبان او نقل مي كند: من چيزي جز اصلاح آن چه در توان دارم نمي خواهم (11/88) پس از وي، حضرت موسي نيز مي فرمايد: «در كارها اصلاحات را پيشه كن و از فسادگران پيروي منما.»(7/142)
با نگاهي به مجموعه آيات درباره اصلاح گري، تأكيد بر زيرساختاري و زيربنايي بودن اصلاح بسيار روشن خواهد بود؛ زيرا اصلاح به معناي واقعي در زمينه هاي گوناگون (فردي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي) از حالات نفساني و دروني انسان نشأت مي گيرد و به صورت يك برنامه و فرهنگ درسرشت انسان ثبت مي شود و به عنوان يك وظيفه و مسئوليت عمومي و هميشگي و نه مقطعي خواهد بود و هيچ گاه در زماني و حالتي متوقف نخواهد شد، بلكه حتي در يك نظام ديني در حوزه هاي مختلف، اصلاح گري يك ضرورت خواهد بود؛ زيرا جامعه امن آن هم به معناي دقيق خود از مجموعه افرادي تشكيل مي يابد كه بايد از امنيت دروني و آرامش و اصلاح برخوردار باشند به اين جهت در آياتي كه به مسئله اصلاح مي پردازد يا از متن و سياق آيات و يا به تصريح آيه اين موقعيت زير ساختاري مورد تأكيد قرارگرفته است.
در آيات35و 370سوره اعراف و 129سوره نساء و 1سوره انفال و 10سوره حجرات يا پيش از ذكر واژه اصلاح و يا بعد از آن به مؤلفه بنيادين دين (تقوا) مي پردازد كه ريشه اي ترين وزنه و ميزان و پايه در اصلاحات است. اين دسته از آيات و مانند آن حكايت مي كند كه طرح اصلاحات در قرآن برخلاف آن چه كه در غرب (به صورت يك امر روبنايي و سطحي مطرح مي باشد) در نگرش قرآني به عنوان يك نظام پايه اي مورد توجه قرارگرفته است.
غرب حتي در حوزه اخلاق نيز يك ديدگاه سطحي، عرضي و روبنايي را ارايه مي دهد؛ زيرا آنان اخلاق را به نوع رفتار كه از انسان بروز مي كند تعريف مي كنند. بدون اين كه به ملكات نفساني كه منشأ بروز رفتار آدميان است توجهي داشته باشند.(19)
از رابطه ميان اصلاح و ايمان، اصلاح و توبه و نيز با توجه به آثاري كه براي اصلاح گري برشمرده شد به دست مي آيد كه اين مقوله از نظر قرآن نه فقط براي ترميم و بهبودبخشي به امور ظاهري مانند امور اقتصادي و دستگيري يتيمان و مانند آن هاست، بلكه اصلاح در همه اين بخش ها و حوزه ها به امور نفساني بستگي دارد تا روح اصلاح گري در جان آدميان تبلور يابد.

پانوشت ها:

1- نك: پيرامون جمهوري اسلامي، شهيد مطهري، ص80، انتشارات صدرا.
2- دايره المعارف بزرگ اسلامي
3- منجدالطلاب، ص311، فرهنگ معين، ج1، ص293، راغب اصفهاني، مفردات ماده صلح.
4و 5- وه نك: مركز اطلاعات و مدارك علمي ايران، فرهنگ علوم سياسي، بهار.1374
6- التبيان، ج1، ص75
7- الميزان، ج2، ص98
8- ترجمه الميزان، ج15، ص400
9- مفردات راغب، ماده فسد
10- الميزان، ج1، ص112
11- نهضت هاي اسلامي درصد ساله اخير، ص6
12- اخلاق در قرآن، جلد3، صص156، 157و 158 و نيز نك: وسائل الشيعه، كتاب الجهاد، جهادنفس، الغدير، ج10، ص160، نهج البلاغه، حكمت406و 407، بحارالانوار، ج44 ص329
13- نهج البلاغه، حكمت423
14- اخلاق در قرآن، جلد3، ص155
15- الميزان، ج12، ص330
16- تفسير نور، جلد4، ص180، تفسير راهنما، ج6، ص233
17- الميزان، ج8، ص299و ص300
18- براي اطلاعات بيشتر نك: فصلنامه انديشه حوزه، ويژه اصلاحات شماره28 مقاله بنيادي انديشه اصلاح از صفحه28 به بعد.
19- فلسفه اخلاق، ژكس، ص9، فلسفه اخلاق، محمدرضا فلسفي،
لینک به کیهان:http://www.kayhannews.ir/840319/6.htm#other601
یک شنبه 2 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن کریم (2)

اصلاحات و اصلاح طلبی از دیدگاه قرآن کریم (2)

خليل منصوري
اشاره:

مفهوم اصلاح طلبي، حوزه معنايي اصلاحات و اصلاح گري درقرآن، اهميت و ضرورت اصلاح گري و مهمترين حوزه هاي اصلاحات، از محورهايي بود كه درنخستين بخش از اين مقاله از نظر خوانندگان عزيز گذشت در دومين و آخرين بخش، اقسام اصلاحات، عوامل و ابزارهاي اساسي اصلاحات و بالمآل روشهاي اصلاح را مورد بررسي قرارمي دهيم. با همه آن را مي خوانيم.

اقسام اصلاحات

قرآن اصلاحات را درحوزه هاي زيرشناسايي وپي گير است.
اصلاح امور خانواده: خانواده كوچك ترين و هسته مركزي تشكيل اجتماعات انساني است. هرگونه تغيير و دگرگوني دراين هسته، پيامدها وآثار مثبت و منفي در سطوح فردي و جمعي به جا مي گذارد. پس بهبود بخشي در امور مربوط به خانواده تأثيري فراوان دربهبود بخشي فرد و جامعه خواهد داشت؛ زيرا بنيان و فضاي اصلاح گري فرد در درون خانواده تحقق مي يابد و بي گمان خانواده اي كه از كجروي دور و يا با اصلاحات متحول شود جامعه نيز از آن كجروي اصلاح خواهد شد. قرآن كريم اهتمام ويژه اي به اين بنياد داشته و فرمان ها، دستورها و آموزه هاي زيادي را در همسويي با وظيفه مهم خانواده و ايجاد تعادل و پرهيز از كجروي و ناهنجاري تشريع كرده است. قرآن تأكيد مي كند كه زن و شوهر بايد در اصلاح و حقوق كانون خانواده كوشا باشند به حلم و آشتي كه از مباني تشكيل خانواده اي آرام است رو آورند. (4:128) و در موردي ديگر بر اين نكته تأكيد مي ورزد كه اگر اختلافي پديد آمد با توفيق الهي و با انتخاب حكم و داوري از شوهر و از زن درصدد زدودن اختلاف برآيند و فضاي خانه را آرام نمايند. (4:35) در آيات ديگر، اموري را براي اصلاح مشكلات زن و شوهر سفارش مي دهد مانند ايام عده كه مي تواند فرصتي مناسب، براي اصلاح اختلاف ميان زن و شوهر باشد و موعظه، ترك همخوابي و تنبيه نيز مي تواند از راه هاي اصلاح ميان زن و شوهر باشد. كه از آيه 34 سوره نساء اين نكته استفاده مي شود.
از جمله امور اصلاحي در خانواده، بهبود بخشيدن به اختلافاتي كه ميان زن و شوهر بوجود مي آيد مي باشد كه موجب آمرزش الهي مي شود. (4:129)
اصلاح امور اجتماعي: در اصطلاح قرآني، «اصلاحات اجتماعي» به كوشش براي تحقق آموزه ها و دستورهاي اجتماعي اسلام اطلاق مي شود و «مصلح» به كسي گفته مي شود كه در راه تحقق شريعت الهي بكوشد؛ از اين رو، پيامبران در قرآن مصلح ناميده شده اند. (20) يكي از وظايف پيامبران به عنوان مصلحان توجه به اصلاح امور اجتماعي جوامع بشري است. با اين پيش فرض است كه مي بينيم آياتي كه تأكيد به اصلاح امور اجتماعي مي نمايد بسيارند؛ زيرا اصلاح امور اجتماعي از جهات چندي داراي اهميت است. ازجمله مي توان موارد زير را برشمرد: بسترسازي مناسب براي تكامل افراد جامعه، ايجاد امنيت، جلوگيري از عذاب الهي، مقابله با فساد و عدم بروز ناهنجاري هاي اجتماعي. (7:56 و نيز 42:141 و 151 و 153) خداوند بشر را از كشتن مؤمنين و گمراه نمودن آنان و ارتكاب معاصي پس از آن كه خداوند آن قوم را با كتاب و پيامبرانش اصلاح نموده، نهي كرده است (7:56) در علوم سياسي و اجتماعي غرب، حوزه اصلاحات اجتماعي فقط به امور روبنايي است، اما از نظر قرآن، اصلاح گري در امور اجتماعي تنها روبنايي نيست، بلكه قرآن كريم به اصلاحات زيرساختاري تصريح و تأكيد نموده و اصلاحات روبنايي را مبتني بر اصلاحات زيرساختاري مي داند؛ ازجمله اصلاحات زيرساختي، اصلاحات در حوزه انديشه، بينش و نگرش كلان فرد و جامعه به هستي و اهداف زندگي است، بنابراين، تحقق اصلاحات به معناي واقعي را پس از اجراي احكام الهي در حوزه فردي و تقواي الهي دانسته است. (21) زيرا اجراي قوانين الهي در حوزه فردي بستر را براي اصلاح خانواده و جامعه فراهم خواهد ساخت. از اين رو، قرآن پيش از طرح مسأله اصلاح اجتماعي، مسأله تقواي فردي را كه از امور زيربنايي در اصلاحات است، يادآور مي شود(2:224) البته تقوا در مفهوم قرآني آن شامل فردي و اجتماعي است، ولي كاربرد آن در تقواي فردي بيشتر است زيرا تقوا، دعا، صداقت و احسان و عدالت به عنوان مباني اصلاحات در حوزه هاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي توجه به اصلاحات دروني و زيرساختاري و زيربنايي خواهد بود.
هرگاه جامعه از چنين بنيه و توان اصلاحي برخوردار شود در حوزه هاي مختلف، اصلاحات به نتيجه خواهد رسيد و در صورت بروز ناهنجاري هاي اجتماعي و سياسي با توجه به زيرساخت ها مشكلات به آساني از پيش روي جامعه برداشته مي شود.
تأملي بر آيات اصلاح ذات البين كه پس از ايمان و نيكي كردن و تقوا آمده، اين مدعا را نيز به اثبات مي رساند. (8:1 و 49:9 و 10) تأكيد بر اصلاح ميان مؤمنان از طريق لزوم مراعات قسط و عدالت كاملاً روشن مي سازد كه اصلاحات مي بايست زيربنايي باشد و در صورتي كه در آيات مربوط به تزكيه دروني و تهذيب نفس كه بيان اصلاحات دروني را به صورتي شفاف روشن مي سازد تأمل و دقت شود به مبناي همه اصلاحات پي خواهيم برد.
اصول اصلاح اجتماعي: برخي از محققان نشانه ها و شروط چندي را براي جامعه صالح ذكر نموده اند: 1) نبايد اضطراب و دغدغه اي در افراد جامعه وجود داشته باشد و هيچ چيز سلامتي آن ها را تهديد نسازد و همه از امنيت برخوردار باشند؛ 2) اعضاي جامعه، امنيت مالي داشته باشند؛ 3) آبرو و حيثيت و كرامت آن ها در جامعه حفظ شود؛ 4) وحدت و همدلي و عواطف متقابل در ميان افراد جامعه وجود داشته باشد؛ 5) حيثيت معنوي اعضاي جامعه حفظ شود. (22)
اصلاحي كه در امور اجتماعي به كار مي رود تقريباً با موارد عدل، قسط و احسان تطبيق مي نمايد و در مصداق مشتركند؛ زيرا اصلاح اجتماعي، تنظيم روابط اجتماعي است به گونه اي كه جامعه در مسير كمال مطلوب و هدف نهايي حركت كند. بنابراين اقامه عدل و قسط در مفهوم گسترده اش با انجام اصلاحات يكي خواهد بود. (16:9). (23)
احسان نيز يكي ديگر از مصاديق حوزه معنايي اصلاح است؛ زيرا اگر فردي در اثر عواملي طبيعي يا غير طبيعي، قادر به اداره زندگي خود باشد كمك به وي به هر شكلي از مصاديق احسان و اصلاح است با آن كه شخص مسئوليتي در قبال فرد ناتوان ازنظر شرعي و قانوني ندارد و اين عمل تنها از روي احسان صورت مي پذيرد و اين عمل از مصاديق اصلاح است از مصاديق عدل نخواهد بود. درحقيقت آياتي كه انسان را دعوت به عدل و قسط و احسان مي نمايد فرمان به اصلاحات را صادر نموده است. (16:9)
اصلاح امور اقتصادي: امروزه اين واژه در دو معنا به كار مي رود: 1) مجموعه اقدام هايي كه براي آزادسازي اقتصاد و خصوصي سازي و كم كردن دامنه دخالت هاي دولت در اقتصاد صورت مي پذيرد؛ 2) مجموعه اقدام هايي كه براي رفع مشكلات اقتصادي چون تورم، بيكاري، كمبود سرمايه گذاري و توزيع نابرابر درآمد و مانند آن انجام مي شود.(24)
مراد از اصلاح اقتصادي در منظر دين، احياي دوباره آموزه هاي اسلام و مبارزه با بدعت ها و انحراف ها در حوزه اقتصاد است. گرچه اين معناي از اصلاحات با معناي دوم رابطه هاي تنگاتنگ دارد، اما در صورتي كه به آموزه هاي دين براي حل مشكلات توجه شود يكي خواهد بود. (25) آيات زيادي اهميت اصلاح اقتصادي را مورد تأكيد قرار مي دهد به گونه اي كه بهبود بخشيدن به امور اقتصادي را از مهم ترين رسالت هاي بعضي از پيامبران الهي پس از دعوت به توحيد برمي شمرد. در آيات بسياري بر اصلاح و ترميم امور اقتصادي با اجراي قسط و عدل و مقابله با فساد اقتصادي تأكيد شده است. (7:85 و نيز 11:84 و 85 و 88؛ و نيز 26:177 و 181 تا 183)
نكته قابل دقت در اصلاح ساختاري اقتصادي اينست كه شكل گيري حركتهاي اجتماعي و رشد و بالندگي جامعه به رشد امور اقتصادي بستگي دارد و عدالت در عرصه اقتصاد برآيندي رو به رشد را در همه زمينه ها فراهم مي سازد.
اگر تك تك افراد جامعه در اجراي عدالت اقتصادي بسيج شوند جامعه از فقر كه بستر آسيب پذيري جامعه در برابر هر نوع بزهكاري و ناهنجاري و كجروي است در امان خواهد بود.

آثار اصلاحات

حركتهاي اصلاحي فردي و جمعي از آثار ارزشمندي دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي برخوردار است. از آثار دنيوي فردي آن مي توان از آمرزش گناهان، (6:54 و نيز4:128 و نيز 2:182) و پذيرش توبه، (2:160 و نيز 42:16) عدم جواز لعن، (2:159 و 160) برخورداري از زحمت الهي، (3:87 و 89 و نيز 4:16 و نيز 5:38) سقوط كيفر (4:16 و نيز 5:38) و سلامت رواني و آرامش روحي (7:35 و نيز 6:48) نام برد؛ و اما از آثار دنيوي اجتماعي آن، نجات از هلاكت، (11:117) هدايت (6:48) و قبول گواهي و شهادت است. (نور: آيه 4 و 5) (26)
البته آنان كه اختلافات مردم را بهبود مي بخشند و ميان ايشان را اصلاح مي كنند از پاداش بزرگ الهي نيز بهره مند خواهند شد.(4:114)

ابزارهاي اساسي اصلاحات

دين مبين اسلام به خاطر اهميت امر اصلاحات، امر به معروف و نهي از منكر را جزو احكام درجه يك قرار داده است و به همين جهت اصلاحات در نظام ديني دائمي بوده و به هيچ وجه تعطيل بردار نخواهد بود. (27)
در فرهنگ ديني اصلاح طلبي و اصلاح گري جزو مفاهيم عامي است كه همه نوع تغييرات و تحولات اجتماعي براساس ساختار ديني را دربر مي گيرد. بنابراين جزيي ترين تغييرات تا برزگترين انقلاب ها و حركت هاي اجتماعي مي تواند از مقوله اصلاحات باشد.
در اين ميان امر به معروف و نهي از منكر از روشن ترين مصاديق و ابزارهاي كارآمد درجهت تحقق اصلاحات دايمي است.
امام حسين(ع) كه قيام خود را يك قيام اصلاحي معرفي مي كند (و نظهر الاصلاح في بلادك) به دو فريضه مهم امر به معروف و نهي از منكر به عنوان مهم ترين مصاديق و ابزارهاي اصلاح و اصلاح طلبي اشاره مي نمايد. با توجه به آن كه معروف و نيز منكر معناي گسترده اي را در بر مي گيرد و اصلاحات در نظام ديني نيز در همه ابعاد فردي، اجتماعي و سياسي و به عنوان يك وظيفه برعهده هر قشر از هر طبقه اي است، برخي از انديشمندان به فراگيري و عموميت و نيز اهميت پديده اصلاح اشاره كرده و معتقدند «اصلاح طلبي يك روحيه اسلامي است، هر مسلماني به حكم اين كه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و دست كم طرفدار اصلاح طلبي است؛ زيرا اصلاح طلبي هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعي اسلام مي باشد. (28)
امر به معروف و نهي از منكر در جايي معنا مي دهد كه معروفي ترك و منكري انجام پذيرفته باشد، با اين حال چنين جامعه اي از مسير سعادت منحرف خواهد شد و فساد فردي با ترك وظائف پديد خواهد آمد و در نتيجه جامعه هم از مسير اصلي خود منحرف شده و به فساد روي خواهد آورد. در اين صورت است كه انجام اين دو فريضه براي اصلاح سازماندهي امور و هدايت جامعه مؤثر و لازم خواهد بود.
از اين رو، رابطه ميان اين دو فريضه با اصلاح با اندك تأملي روشن خواهد شد؛ زيرا در صورت ترك اين فريضه، فساد بر جامعه چيره خواهد گشت و اشرار بر مردم و جامعه مسلط خواهند شد و هر ظلمي را در جامعه روا خواهند دانست و لذا قرآن كريم در آيه 110 سوره آل عمران بهترين امت را كساني مي داند كه براي امر به معروف و نهي از منكر كه يك وظيفه اصلاحي است خروج مي كنند و جامعه را به سعادت فرا مي خوانند. «كنتم خير امه اخرجت للناس تأمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر».
از مجموع آيات كه واژه اصلاح و افساد در آن بكار برده شده به روشني استفاده مي شود كه قرآن هر حكمي را كه درباره اصلاح مطرح نموده به عنوان معروف تلقي مي نمايد و هر چيزي را كه به عنوان فساد معرفي مي كند از مصاديق منكر مي داند. مانند آياتي كه كفر، نفاق، غرور، طغيان، اسراف و هر گناهي را كه منكر است از مصاديق فساد و آياتي كه جهاد، موعظه، تقوا، ايمان، گذشت و الفت را كه نمونه هايي از معروفند از مصاديق اصلاح مي داند.
پس در روش اصلاح گري به شكل عمومي بايد به سلاح ارشاد و موعظه و توصيه دست يازيد و با حوصله اي مناسب به معضلات و مشكلات آناني كه به سمت فساد روي آوردند رسيدگي نمود. از اين رو، تلاش براي اصلاح جامعه و نهي از منكر وظيفه و مسئوليتي است برعهده همگان كه هركدام بايد اداي وظيفه نمايند و فقط عذر آنان كه در جوامع فسادپيشه، نهي از منكر نمودند در نزد خداي متعال پذيرفته است.(29) زيرا امر به معروف و نهي از منكر را پيامبران و مصلحان است و واجبي است كه به واسطه آن واجبات ديگر اقامه مي شود.
استاد مطهري در اين باره مي فرمايد: اصلاح طلبي يك روحيه اسلامي است. هر مسلماني به حكم اين كه مسلمان است خواه ناخواه اصلاح طلب و دست كم هوادار اصلاح طلبي است؛ زيرا اصلاح طلبي هم به عنوان يك شأن پيامبري در قرآن مطرح است و هم مصداق امر به معروف و نهي از منكر است كه از اركان آموزه ها و تعليمات اجتماعي اسلامي است. (30)

عوامل و موانع اصلاحات

قرآن براي اصلاحات، عوامل و زمينه هاي چندي را بيان داشته است كه در اين جا به برخي از آنان اشاره مي شود: ايمان،(8:1) تقوا،(7:35 و نيز 33:70) توبه،(2:160 و نيز5:39 و نيز 4:16) صداقت، (33:70) دعا (46:15 و 16) تنبيه، (4:16) پند و موعظه (4:16 و نيز 6:48)
نماز نيز از ديگر عوامل است، چون شرط اساسي براي وصول به اصلاح واقعي، نماز و برقراري رابطه با خداست و آنان كه به اين وسيله تمسك نكنند از اصلاح حقيقي بي بهره اند، بلكه نماز وسيله اي براي اصلاح جامعه مي باشد(31) اين حقيقت را آيه 170 اعراف به وضوح روشن مي سازد.
پس از عوامل مذكور مي توان به عمل صالح به عنوان مهم ترين عامل اشاره كرد. عمل صالح كه عمل بي عيب و نقص، اصلاح شده، پاك، براساس تقوا، پسنديده و شايسته، كار پرسود و فايده براي مؤمنان و جامعه و فرد در تمام زمينه ها، و لايق و درخور عرضه به پيشگاه الهي است، بايد همراه با ايمان باشد؛ زيرا ايمان به خدا به عمل صالح جهت مي دهد و مصلحان را هدايت مي كند.(10:9)
نتيجه اي كه از مجموع آيات درباره «عمل صالح» به دست مي آيد اينست كه منظور از اصلاحات قرآني، تنها كار خوب كه از هركس و با هر انگيزه و باوري صادر شود نيست. به تعبير ديگر، كاري نيست كه تنها «حسن فعلي» داشته باشد، بلكه بايد از «حسن فاعلي» برخوردار باشد كه با ايمان به خدا انگيزه الهي تحقق خواهد پذيرفت. از اين رو، عمل صالح در قرآن كريم همواره كنار ايمان آمده است.(103:3)
از نكته هاي برجسته اي كه قرآن كريم در حوزه اصلاح گري بدان مي پردازد مواردي است كه مانع تحقق اصلاح به معناي واقعي است. اين آموزش ها به عنوان راه هاي كاربردي مي تواند در ريشه كن نمودن آن موانع مؤثر باشد. از منظر قرآن هر چيزي كه به زير ساختار فكري و اخلاقي انسان آسيب برساند مي تواند به عنوان آفت بهبود بخشي به حال انسان باشد. مواردي چون كفر، نفاق، غرور كه هر كدام به نوبه خود مانع اصلاح گري در حوزه هاي مختلف است به عنوان بزرگترين عوامل فساد و ضد اصلاح گري شمرده شده است كه نتيجه چنين عواملي طغيان و گناه و اسراف و زياده روي در امور خواهد بود و آدمي را از حد اعتدال خارج خواهد ساخت. از اين رو، بررسي اين موارد بسان عناوين ديگر از نظر قرآن امري ضروري خواهد بود.
.1 كفر: كفر به هر صورت و در هر مرحله اي مانع رشد و شكوفائي استعدادهاي انسان مي گردد و چه بسا بزرگترين حجاب راه براي وصول به مقصد باشد. از اين رو، بزرگ ترين دستاورد تلاش هاي پيامبران الهي زدودن كفر و پذيرش حق مطلق از طرف مردم بوده و اقرار و اعتراف به كلمه حق و توحيد يعني «لااله الا الله» اصيل ترين و مهم ترين عامل براي خلافت و سعادت و رستگاري و اصلاح محسوب مي شود.
اگر اين رذيلت درآدمي ريشه بدواند سير صعود و رشد را در حوزه هاي فكري، اخلاقي و نيز در عمل از انسان مي گيرد و او را به وادي عناد و لجاجت و مخالفت مي كشاند.(2:6 و7)
.2 نفاق: گرچه منافقان، مدعي اصلاح گري اند؛ (2:11) اما قرآن تصريح برفسادگري آنان دارد و خودشان از اين حقيقت غافلند. (2:12) از اين آيه هم چنين به دست مي آيد كه قطعي بودن افسادگري آنان به خاطر ويژگي نفاق گري آنان است؛ زيرا آنان به واسطه اين ويژگي دو گونه برخورد مي كنند و در حقيقت دو شخصيت جدا از هم دارند؛ بدين معني كه در هنگام مواجهه با مؤمنان، ادعاي ايمان مي كنند و در صورتي كه با هم كيشان خود خلوت كنند عقيده ديگري را ابراز مي دارند. (2:14 و 20418)
.3 غرور: از آيه 206 سوره بقره استفاده مي شود كه غرور، انسان را به فساد مي كشاند و جلوي رشد و بالندگي را مي گيرد گرچه ريشه اين غرور در آيه نفاق دانسته شد با اين حال چنين صفتي مانع هر نوع اصلاحي خواهد بود.
.4 گناه: گناه كه نوعي قانون شكني در برابر شريعت الهي و نيز برخلاف طبيعت انساني است از موانع اصلاح مي باشد كه به مقتضاي طبيعت و قانون الهي است.(روم: 41) از اين رو، هر گناهي در برابر اصلاح قرار خواهد گرفت و به نوعي به انسان آسيب خواهد رساند و ضايعه اي را در انسان پديد خواهد آورد. جمله: «بما كسبت ايدي الناس» اشاره به گناهاني است كه انسان مرتكب مي شود و باعث فساد و انحراف فراگير خواهد گرديد. امور ديگر از جمله طغيان و اسراف نيز از موانع اصلاح گري شمرده مي شود. (5:64؛ و نيز شعرا: 151 و 152)
از جمله امور اصلاحي كه در قرآن زياد از آن سخن به ميان آمده اصلاح گناه و گناهكار مي باشد مانند اصلاح دزد كه خداوند دزدان را به آن ترغيب و تشويق نمود كه با توبه و اصلاح خويش، خود را شستشو دهند؛ (5:38) و اصلاح فاسقان (24:4) كه با توبه به عنوان يكي از راه هاي اصلاح فسق مي باشد.

روش هاي اصلاح

يكي از شاخصه هاي قرآن كريم ارايه راهكارهاي كاربردي در هر زمينه اي است كه مربوط به هدايت انسان مي باشد. بنابراين تنها به طرح بحث بدون نتيجه بسنده نكرده و درصدد ارايه راهكار نيز برمي آيد؛ از اين رو، در امر اصلاح گري ضمن مباحثي از قبيل ضرورت و اهميت، زمينه ها و موانع اصلاح گري به روش هاي اصلاح نيز اشارتي دارد.
.1 استفاده از عواطف: بهره گيري از عواطف و احساسات انساني از روش هايي است كه در حوزه روان شناسي و مباحث تربيتي براي جلب و جذب افراد به كار مي رود؛ زيرا نيروي عاطفه، كه منشأ ديگر خواهي در انسان است، باعث بروز و ظهور اعتماد نسبت به طرف مقابل بوده و خود عاملي براي برقراري ارتباطي قوي و محكم خواهد گرديد و اين سبب مي شود كه شخص بتواند به راحتي با او برخورد و ارتباط برقرار نمايد و درصدد اصلاح او برآيد.
قرآن براي تحريك اين حس، از واژه برادري نسبت به مومنان براي موفقيت در حوزه اصلاح گري بهره مي جويد. (49:10)
.2 پذيرش داوري: از جمله روش هاي اصلاحي در خصوص مسائل اجتماعي و خانوادگي گزينش داوري كارآزموده و مورد پذيرش طرفين دعوي مي باشد. (4:35) گرچه اين روش اصلاحي براي حل اختلاف خانوادگي پيشنهاد شده، اما درواقع مي توان اين روش را تعميم داده و براي رفع اختلافات دو فرد يا دو گروه نيز بكار برد.
.3 تنبيه: تنبيه يكي از روش هاي مهم اصلاحي در نظام تربيتي است كه مورد تاكيد بسياري از مربيان تربيتي قرار گرفته است. تنبيه بسان تشويق براي تربيت فرد و جامعه بسيار موثر و مفيد مي باشد. در همين رابطه مي توان تعزير زنان و مردان زناكار و ناهنجار و جهاد را به عنوان موارد اصلاحي و تنبيهي فردي و جمعي برشمرد. (4:16 و نيز 2:189)
از ديگر روش ها مي توان به تبشير و انذار، (6:48) توسل به كتاب الهي، (7:170) نماز، (7:170) و توبه و تمسك به ريسمان الهي اشاره نمود. (4:146)
.4 نصيحت و روشنگري: با توجه به اهميت شكوفايي استعدادهاي سرشار آدميان، نصيحت و ارشاد و راهنمايي و موعظه مهمترين تاثير و نقش را در بالندگي آن استعدادها دارد كه مهمترين سلاح انبياي الهي در شيوه جذب افراد به مسير حق بوده است. قرآن پيامبران را انذاردهنده و ناصح معرفي مي نمايد. (2:213 و نيز 6:12)
بدون ترديد اين شيوه بايد همراه با ملايمت و نرمي باشد اگرچه براي هدايت سخت ترين دشمن دين خدا به كار رود، همان گونه كه از روش برخورد حضرت موسي نسبت به فرعون به روشني به دست مي آيد. (20:44)
.5 مجادله: با شيوه مجادله و مناظرات علمي و جوابهاي قاطع و عقل پسند مي توان براي روشنگري افكار و ارائه راه هاي صحيح اقدام نمود و به اين شيوه مي توان به طرف مقابل فهماند كه فكر و عملش خلاف بوده و بايد براي بهبودي آن چاره انديشي نمايد. اتخاذ چنين روشي براي نفوذ در دل ها تاثير بسزايي برجاي مي گذارد لذا قرآن بر اين روش تاكيد مي ورزد. (16:125)
.6 برخورد عملي: گاهي براي اصلاح بايد از قوه قهريه و غلظت و شدت بهره گرفت. البته اين روش بيشتر در اصلاح امور سياسي و اقتصادي و معضلات اجتماعي نتيجه مي دهد. زيرا در صورتي كه عده اي از خواص و نخبگان و برجستگان جامعه بي عدالتي كنند و حقوق و مصالح عمومي و... را پايمال نمايند و صلاح عمومي جامعه را به خطر اندازند. براي چنين افرادي جا براي موعظه و پند و ارشاد باقي نمي ماند.

نقش توكل در حوزه اصلاح گري

از جمله نكته هايي كه براي يك مصلح در امر اصلاح از اهميت ويژه برخوردار است اتكاء و توكل به پروردگار متعال است. لذا حضرت شعيب (ع) كه به عنوان يك مصلح اجتماعي درصدد درمان و بهبود بخشيدن به نابساماني هاي جامعه خود بوده با قومش به مشورت مي نشيند و بعد از آن كه دلسوزي خود را نسبت به هدايت و سعادت آنها اعلام مي دارد و اعتماد قومش را از جهت راستگويي جلب مي نمايد و به اصلاحات به قدر توان خود اشاره مي كند در نهايت به توكل و اتكاي الهي كه توفيق چنين بستر مهمي را در فضاي درون خود انسان فراهم مي سازد اشاره مي نمايد و مي گويد همه امورم را به خدايم وامي گذارم؛ زيرا او مورد وثوق و اعتمادم مي باشد.
در آيات 177 و 181 و 182 و 183 سوره شعراء، و نيز آيات 84 و 87 و 88 سوره هود به مجموعه اين نكات اشاره شده است. از اين رو، براي هر مصلحي توكل به حق كه توفيق امر اصلاح گري را در انسان پديد مي آورد امري ضروري خواهد بود. نكته ديگري كه از اين آيه به دست مي آيد صالح بودن خود مصلح است (32) زيرا اين عبارت كه «بر خدا توكل مي كنم و به او انابه مي نمايم» حكايت از برقراري رابطه محكم ميان حضرت شعيب به عنوان يك مصلح با خداوند متعال دارد، پس به كسي كه ايمان ندارد و معتقد نيست، نمي توان اعتماد نمود و زماني كه مردم، مصلح خود را نشناسند و به او ايمان نداشته باشند نمي توانند همگام با او حركت كنند. (33) و در حركت هاي اصلاحي مشاركت نمايند.
اعتمادسازي در حركت هاي اصلاحي اجتماعي از ضرورت هاي غيرقابل انكار است. اگر كسي درصدد اصلاحات در جامعه است بدون ترديد بايد افراد جامعه را همراه خود بسيج نمايد تا به اهداف خود براي رسيدن به اصلاحات پايدار برسد.

پانوشت ها:

20 و 21- دانشنامه امام علي (ع)، جلد 7، ص 450
22- اخلاق در قرآن، جلد 3، صص 159، 160، 161
23- الميزان، جلد 12، ص 330
24 و 25- دانشنامه امام علي، ج 7، ص 453
26- فرهنگ قرآن، جلد 3، ص 142
27- نك: فصلنامه انديشه حوزه، شماره 28، ويژه اصلاحات ص 189
28- نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير، مرتضي مطهري، ص 7
29- تفسير راهنما، ج 1، ص 312، نمونه: ج7، صص 130 و 131
30- مطهري، نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير، ص 7
31- تفسير نور، جلد 4، صص 226 و 227
32- همان، جلد 5، ص 363
33- فصلنامه انديشه حوزه، شماره 28، ص 49
لینک به کیهان:http://www.kayhannews.ir/840324/6.htm
یک شنبه 2 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها