0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اُسِيْدبن حُضِير

اُسِيْدبن حُضِير: اُسيدبن حُضيربن سِماك‌بن‌عتيك اوسى، مكنّا به ابويحيى[33]

از زندگى پيش از اسلام او اطلاع چندانى در دست نيست. وى در يثرب متولد شد. پدرش حضير الكتائب، در جاهليت از بزرگان يثرب و رئيس قبيله اوس بود و در جنگ بُعاث ـ‌واپسين جنگ اوس و خزرج‌ـ كشته شد.[34] اسيد در جوانى بر جاى پدر نشست و بسان او، نزد قوم خود احترام داشت. چون در دوران جاهليت، خواندن، نوشتن، تيراندازى و شنا را نيك مى‌دانست به او «كامل» مى‌گفتند. ميان او و سعدبن‌معاذ، دوستى بسيار عميقى برقرار بود[35] كه پس از اسلام نيز ادامه يافت و اوسيان آن دو را سيّد و سرور مى‌دانستند. او از راويان پيامبر(صلى الله عليه وآله)است و بعضى از صحابه از او روايت كرده‌اند.[36]
اسيد پيش از هجرت پيامبر به مدينه به دست مصعب‌بن‌عمير اسلام آورد[37] و در عقبه دوم همراه 70 نفر از انصار با پيامبر پيمان بست و بر اساس روايتى از طرف حضرت، يكى از نقباى دوازده‌گانه شد[38]; ليكن برخى به دليل آنكه ابان‌بن‌عثمان با تعبير «عن جماعة» اين روايت را به رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)مستند مى‌كند و اين جماعت عبارت‌اند از: يحيى‌بن‌ابى‌كثير و سعيد‌بن‌عبدالعزيز و سفيان‌بن‌عيينه، آن را قابل اعتماد نمى‌دانند.[39] وى از كسانى بود كه روزها براى آمدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه انتظار مى‌كشيد و هنگام ورود ايشان زمام شتر حضرت را به دست گرفت. او در ساختن مسجدِ پيامبر، همكارى داشت.[40] در پيمان برادرى (مؤاخات)، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) بين او و زيدبن‌حارثه عقد اخّوت بست.[41] البته برخى در اين مورد ترديد كرده و علت آن را عدم تناسب آن دو از لحاظ روحى دانسته‌اند،[42] درباره شركت أسيد در جنگها، آورده‌اند كه وى در جنگ بدر حضور نداشت و بدين جهت سخت پشيمان شد[43]; ولى در ديگر جنگها شركت‌كرد[44] و در بيشتر موارد، پرچم اوس را به‌دست داشت.[45] در جنگ احد* جزو چند تنى بود كه براى دفاع از جان پيامبر مقاومت كرد و سرانجام مجروح شد[46] و به گفته ابوهريره پيامبر او را به سبب رشادتهايش با جمله: «نعم الرجل اسيدبن‌حضير» [47] ستود. پس از جنگ، وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) صداى گريه زنان مدينه را بر كشته‌هاى خود شنيد و فرمود: حمزه گريه كننده ندارد اسيد با سعدبن‌معاذ ميان زنان انصار رفته، از آنها خواستند تا براى عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نوحه‌سرايى‌كنند.[48]
در سال ششم هجرت با سه تن ديگر براى گفت‌و گو با قوم اشجع از طرف پيامبر نزد آنان رفت[49] و در غزوه بنى‌قريظه، در پيشاپيش سپاه، يهوديان را به مرگ تهديد كرد.[50] در جنگ تبوك، از سوى پيامبر مأمور تهيه آب شد و در بازگشت چون دريافت كه برخى منافقان با رَماندن شتر پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پى كشتن آن حضرت برآمده‌اند، از آن حضرت خواست تا منافقان را بكشد.[51] در يكى از جنگها، مسئوليت آموزش قرآن به يكى از اسيران را از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر عهده گرفت.[52] او به هنگام فرار مسلمانان در جنگ حنين اوسيان را به پايدارى فرا مى‌خواند.[53]
پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در سقيفه بنى‌ساعده به جهت مخالفت با پيشنهاد خلافت سعد‌بن‌عباده خزرجى جانب ابوبكر را گرفت و در به خلافت رسيدن وى نقش مؤثرى داشت[54] و از نخستين كسانى بود كه با او بيعت كرد[55] و بدين ترتيب با خلافت اميرمؤمنان، على(عليه السلام)مخالفت كرد[56]، از اين‌رو ابوبكر به او احترام مى‌گذاشت و با او مشورت مى‌كرد و هيچ‌كس را بر او مقدم نمى‌داشت.[57] بنا به گزارشهايى، پس از آنكه على(عليه السلام)و برخى از مهاجران و انصار نسبت به بيعت با ابوبكر اعتراض كرده و در خانه فاطمه تحصن كردند، اسيد همراه گروهى براى گرفتن بيعت نزد آنان آمده[58] و آنها را تهديد كردند كه در‌صورت خوددارى از بيعت با ابى‌بكر، خانه را آتش خواهند زد.[59] اسيد پس از ابوبكر عمربن‌خطاب را شايسته‌ترين فرد براى خلافت مى‌دانست.[60] وى در زمان عمر در گردهمايى جابيه[61] و فتح بيت‌المقدس[62] شركت داشت. سال مرگ او را 20 يا 21 قمرى دانسته‌اند.[63] عمر بر او نماز خواند و وى را در بقيع دفن كرد[64] و با فروش بخشى از اموالش، بدهى او را پرداخت.[65]

اُسيد‌بن‌حضير در شأن نزول:

در شأن نزول آيه «و يَسـَلونَكَ عَنِ المَحيضِ قُل‌هُوَ اَذىً فَاعتَزِلُوا النِّساءَ فِى المَحيضِ ولا‌تَقرَبوهُنَّ حَتّى‌يَطهُرنَ= از تو درباره عادت‌ماهانه [زنان] مى‌پرسند. بگو: آن رنجى است، پس هنگام عادت ماهانه از [آميزش با]زنان كناره‌گيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك‌شوند» (بقره/2،222) گفته شده است كه يهود و مجوس نه تنها با زن حايض هم‌بستر و هم‌نشين نمى‌شدند، بلكه اتاق آنها را نيز جدا‌مى‌كردند و‌اعراب جاهلى نيز در اين كار از آنان پيروى مى‌كردند. پس از ظهور اسلام شخصى به‌نام ثابت‌بن‌دحداح، و به نقلى اسيد‌بن‌حضير و عباد‌بن‌بشر نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمده، از ايشان حدّ‌فاصله گرفتن از زن حايض را پرسيدند كه آيه‌مزبور نازل شد.[66] قرطبى اين نقل را مورد پذيرش بيشتر پژوهشگران مى‌داند.[67] طبق برخى ديگر از نقلها اسيد‌بن‌حضير پس از نزول اين آيه و هنگامى كه شنيد يهوديان، پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به جهت مخالفت با احكامشان نكوهش مى‌كنند نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و با نقل سخن يهود، پرسيد: آيا با زنان در حال حيض هم‌بستر نشويم؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)از سخن يهود برآشفت[68]، بنابراين، فقط بر اساس نقل نخست مى‌توانيم از نقش اسيد‌بن‌حضير در نزول آيه مزبور با طرح پرسش، ياد كنيم.

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاعلام; بحارالانوار; البحرالمحيط فى التفسير; تاريخ الاسلام;تاريخ مدينة دمشق; تاريخ اليعقوبى; التفسير الكبير; تفسير القرآن; تهذيب الكمال فى اسماء الرجال; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; رجال انزل الله فيهم قرآناً; السيرة النبويه، ابن‌هشام; شرح نهج البلاغه، ابن‌ابى الحديد; الطبقات الكبرى; قاموس الرجال; المسترشد; معجم رجال الحديث; المغازى; مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن; منتهى المقال فى احوال الرجال.
على نصيرى




[33]. تهذيب‌الكمال، ج‌3، ص‌246.
[34]. همان، ص‌247; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌79.
[35]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج‌1، ص‌172.
[36]. تهذيب‌الكمال، ج‌3، ص‌246‌ـ‌247; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌73.
[37]. الطبقات، ج‌3، ص‌321.
[38]. تهذيب الكمال، ج‌3، ص‌248.
[39]. معجم رجال‌الحديث، ج3، ص246; ج4، ص‌125; قاموس‌الرجال، ج‌2، ص‌142.
[40]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج‌1، ص‌178.
[41]. الاستيعاب، ج1، ص186; اسدالغابه، ج1، ص‌112.
[42]. قاموس الرجال، ج‌2، ص‌141.
[43]. رجال انزل اللّه فيهم قرآناً، ج‌1، ص‌179.
[44]. همان; اسدالغابه، ج‌1، ص‌112.
[45]. المغازى، ج1، ص895‌ـ‌996; بحارالانوار، ج‌20، ص‌137.
[46]. بحارالانوار، ج20، ص138; الاعلام، ج1، ص330; الطبقات، ج‌3، ص‌452.
[47]. تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌86; رجال انزل الله فيهم قرآنا، ج‌1، ص179.
[48]. السيرة‌النبويه، ج‌3، ص‌99; رجال انزل الله فيهم قرآناً، ج‌1، ص180.
[49]. بحارالانوار، ج‌20، ص‌306.
[50]. تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌92.
[51]. المغازى، ج‌3، ص‌1043.
[52]. همان، ص‌932.
[53]. همان، ص‌904.
[54]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌112.
[55]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[56]. منتهى المقال، ص‌60.
[57]. اسد‌الغابه، ج‌1، ص‌112; تاريخ‌الاسلام، ج‌1، ص‌211.
[58]. شرح نهج البلاغه، ج‌6، ص‌11.
[59]. المسترشد، ص‌378; قاموس الرجال، ج‌2، ص‌140; بحارالانوار، ج‌2، ص‌184.
[60]. تاريخ الاسلام، ج‌1، ص‌211.
[61]. تهذيب‌الكمال، ج‌3، ص‌247.
[62]. همان; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌73.
[63]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌186.
[64]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌186.
[65]. همان; تهذيب‌الكمال، ج‌3، ص‌253.
[66]. البحرالمحيط، ج‌2، ص‌421; تفسيرالقرآن، ج‌1، ص‌223; تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌54.
[67]. تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌54.
[68]. التفسير‌الكبير، ج‌6‌، ص‌63‌; مفحمات‌الاقران، ص‌54‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسَد‌بن‌عُبَيد هَدْلى

اَسَد‌بن‌عُبَيد هَدْلى[1]: يهودى مسلمان‌شده

از زندگانى او اطلاع چندانى در دست نيست، جز آنكه او و پسر عموهايش اسيد (اسد)[2] و ثعلبه، فرزندان سعيه همگى از يهوديان بنى‌هدل (هذيل)[3] بودند و بنى‌هدل در شجره نسب خود با بنى‌قريظه و بنى‌نضير، به نياى واحدى مى‌رسند.[4] اين سه با بنى‌قريظه مى‌زيستند[5]، به همين دليل برخى آنها را، به خطا از بنى‌قريظه دانسته‌اند.[6] بنا‌به نقلى يكى از بزرگان يهود به نام ابن‌هيّبان كه براى ادراك محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله)سختى معيشت در يثرب را به آسايش در شام ترجيح داده بود، هنگام مرگ خود آنان را از ظهور پيامبر موعود آگاه ساخت و گوشزد كرد كه مبادا ديگران در ايمان به او بر شما سبقت گيرند.[7] اين سه نفر در شب آن‌روزى كه بنى‌قريظه* به حكم سعد‌بن‌معاذ تسليم گرديدند، سخنان ابن‌هيّبان را به بنى‌قريظه يادآور شدند و از آنان خواستند تا به پيامبر ايمان بياورند. سپس خود ايمان آورده، در همان شب به پيامبر پيوستند[8]; بدين‌گونه نه تنها جان خود و خانواده خويش را حفظ كردند، بلكه دارايى آنها نيز باز گردانده شد.[9] احبار يهود گفتند: اينان از فرومايگان يهودند كه آيين پدران خود را رها‌كردند. آيات 113‌ـ‌114 آل‌عمران/3 در رد سخنان ايشان نازل شد: «لَيسوا سَواءً مِن اَهلِ‌الكِتـبِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتلونَ ءايـتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وهُم يَسجُدون * ... مِنَ الصّـلِحِين» و خداوند اين‌گونه آنها را از صالحان شمرد و غير قابل مقايسه با بنى‌قريظه معرفى كرد.[10] بنا به روايتى، اسيد و ثعلبه، فرزندان سعيه در زمان حيات پيامبر از دنيا‌رفتند.[11]

منابع

اسباب النزول، واحدى; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; دلائل النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الطبقات الكبرى; كتاب الوافى بالوفيات; المغازى.
سيد محمود سامانى




[1]. الطبقات، ج8، ص247; السيرة‌النبويه، ج3، ص238; اسدالغابه، ج‌1، ص‌202، 237، 468.
[2]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌202; الاصابه، ج‌1، ص‌206.
[3]. جامع‌البيان، مج11، ج‌20، ص183.
[4]. الطبقات، ج8، ص247; السيرة‌النبويه، ج3، ص238; اسدالغابه، ج‌1، ص‌202، 237، 468.
[5]. المغازى، ج‌2، ص‌503; الطبقات، ج‌1، ص‌127.
[6]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌237; الاصابه، ج‌1، ص‌207.
[7]. الطبقات، ج1، ص127; دلائل‌النبوه، ج‌4، ص‌31.
[8]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌237; الوافى بالوفيات، ج‌9، ص‌154.
[9]. دلائل النبوه، ج‌4، ص‌32.
[10]. جامع‌البيان، مج3، ج‌4، ص‌71; اسباب النزول، ص‌102; تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌113.
[11]
. اسدالغابه، ج‌1، ص‌237، 468.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:58 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسْعَدبن زُرارِه

اَسْعَدبن زُرارِه: (اسعد الخير) ابوامامة‌بن زرارة‌بن‌عُدَس خزرجى[1]

او از تيره بنى‌نجّار[2] و از يكتا پرستان عصر جاهلى بود.[3] نقلها درباره اسلام وى متفاوت است; بنا به نقلى او همراه ذكوان‌بن‌عبد قيس به مكّه آمد و با شنيدن آوازه پيامبر(صلى الله عليه وآله)نزد حضرت رفته، مسلمان شد[4] و براساس روايت ديگرى، وى با 6‌يا‌8[5] نفر از مردم مدينه در مكّه و در عقبه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)ملاقات كرد و اسلام آورد، به هر روى، وى از نخستين اسلام آورندگان مدينه بود و با تبليغ او اسلام به آنجا راه يافت.[6]
اسعد در سال بعد با 12 نفر از مردم خزرج به ديدار پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و در نخستين بيعت* عقبه شركت كرد[7] و چون حضرت، مصعب‌بن‌عمير را براى تبليغ اسلام با آنان همراه كرد، وى ميزبانى مصعب را به عهده گرفت.[8] اسعد پيش از آمدن مصعب به مدينه و بنا به نقل واقدى، حتى پس از آن، مسلمانان مدينه را در نمازهاى پنج‌گانه امامت مى‌كرد.[9] وى همچنين نخستين نماز‌‌*جمعه مدينه را اقامه كرد.[10] اسعد بعد از رواج اسلام در مدينه، با 70 نفر از مسلمانان اين شهر به مكّه آمد و در دومين بيعت عقبه شركت جست.[11] بنا به روايتى، وى نخستين كسى بود كه با پيامبر بيعت* كرد و جزو يكى از نُقباى دوازده‌گانه قرار گرفت.[12] به گفته بلاذرى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را نقيب النقباء قرار داد.[13] شايد به همين جهت، برخى او را رأس النقباء خوانده‌اند.[14] سخنانش در شب بيعت عقبه[15] و هنگام ورود پيامبر(صلى الله عليه وآله) به قبا و مدينه و نيكيهاى او به حضرت[16] حكايت از شدت ايمان و علاقه‌اش به ايشان دارد. وى در مدتى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در قبا بود، همواره به زيارتش مى‌آمد و در نمازهاى جماعت حضرت نيز شركت مى‌كرد.[17]
پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز به او علاقه فراوانى داشت، به‌طورى كه به محض ورودش به مدينه درباره او پرسيد[18] و در بيمارى از او عيادت و براى درمانش اقدام كرد.[19] اسعد سرانجام در سال نخست هجرت از دنيا رفت[20]، گرچه آراى ديگرى نيز در اين‌باره وجود دارد.[21] پيامبر در تجهيز و تشييع‌جنازه او حاضر شد[22] و بر وى نماز گزارد و‌اين نخستين نماز ميّتى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مدينه به جاى آورد.[23] انصار معتقدند وى نخستين‌مسلمانى است كه در بقيع به خاك سپرده‌شد. او هنگام مرگ، درباره سه دخترش به رسول خدا سفارش كرد و حضرت سرپرستى آنان را بر عهده گرفت.[24] ابن‌حزم، از پسر و نوادگان‌پسرى او نيز نام برده‌است.[25]

اسعد‌بن‌زراره در شأن نزول:

1.‌گروهى از ياران پيامبر از جمله اسعد‌بن‌زراره، قبل از تغيير قبله* از دنيا رفتند. خانواده‌هاى آنان بر اثر وسوسه برخى علماى يهود[26] از پيامبر درباره نمازهاى آنها كه رو به بيت المقدس گزارده بودند پرسيدند. در پاسخ آنان اين بخش از آيه 143 بقره/2 نازل شد[27]: «وما كانَ اللّهُ لِيُضِيعَ ايمـنَكُم اِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَءوفٌ رَحيم» و از ضايع نشدن ايمان آنان خبر داد.
2. از مقاتل نقل است كه ثعلبة‌بن‌غنم از قبيله اوس، و اسعد‌بن‌زراره از خزرج با يكديگر به تفاخر برخاستند. ثعلبه گفت: خزيمه ذوالشهادتين و حنظله غسيل الملائكه و عاصم‌بن‌ثابت كه از دين حمايت كرد و سعدبن‌معاذ كه خداوند به حكم او درباره بنى‌قريظه راضى شد از ما هستند. اسعد گفت: ابىّ‌بن‌كعب، معاذ‌بن‌جبل، زيد‌بن‌ثابت و ابوزيد كه حامل و حافظ قرآن بودند و سعد‌بن‌عباده رئيس و خطيب انصار، از ما هستند. كارشان به مشاجره كشيد و هريك با خشم، قبيله خويش را به يارى خواسته، دست به سلاح بردند. در پى اين ماجرا، آيات 102‌ـ‌103 آل‌عمران/3 بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نازل شد و آنان را به تقواى الهى، وحدت و همدلى فراخواند. آنان پس از تلاوت حضرت، با يكديگر صلح كردند
[28]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ ولا تَموتُنَّ اِلاّ واَنتُم مُسلِمون * واعتَصِموا بِحَبلِ اللّهِ جَميعـًا ولا تَفَرَّقوا واذكُروا نِعمَتَ اللّهِ عَلَيكُم اِذ كُنتُم اَعداءً فَاَلَّفَ بَينَ قُلوبِكُم فَاَصبَحتُم بِنِعمَتِهِ اِخونـًا‌...»; امّا با توجه به اينكه برخى از افتخارات نقل شده در روايت پيشين، پس از وفات اسعد‌بن‌زراره (اوّل‌هجرى) اتفاق افتاده است، نسبت دادن چنين داستانى به او صحيح به نظر نمى‌رسد; مثلاً حنظله در اُحد به شهادت رسيد و داستان بنى‌قريظه و سعد‌بن‌معاذ در سال پنجم هجرى اتفاق افتاد. بعيد نيست اين واقعه به سعد برادر اسعد، مربوط باشد كه به روايتى از منافقان بوده است.[29]

منابع

اسباب النزول، واحدى; الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; اعلام الورى باعلام الهدى; انساب‌الاشراف; البداية و النهايه; تاريخ خليفة ابن‌خياط; تاريخ المدينة المنوره; تاريخ اليعقوبى; جمهرة انساب‌العرب; دلائل‌النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه; روض‌الانف; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الطبقات الكبرى; قصص الانبياء، راوندى; كتاب الطبقات; كشف الاسرار و عدة الابرار; مجمع البيان فى تفسير القرآن; المحبر; مسند احمد‌بن‌حنبل; معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى; المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم.
سيد عبدالرسول حسينى‌زاده




[1]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌282; اسد الغابه، ج‌1، ص‌205.
[2]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌429; المحبر، ص‌269.
[3]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌1، ص‌169; المنتظم، ج‌3، ص‌203.
[4]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص‌456; الاستيعاب، ج‌1، ص‌175‌ـ‌176; قصص الانبياء، ص‌329‌ـ‌330.
[5]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌1، ص‌169; دلائل النبوه، ج‌1، ص‌306.
[6]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌175‌ـ‌176; اسد الغابه، ج‌1، ص‌205.
[7]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌431; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌275.
[8]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌434; الطبقات، ابن‌سعد، ج‌1، ص‌171; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌38.
[9]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌276، 282.
[10]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌435; روض الانف، ج‌4، ص‌100‌ـ‌101; مجمع البيان، ج‌10، ص‌431.
[11]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌435، 466; مسنداحمد، ج4، ص268; انساب‌الاشراف، ج1، ص277‌ـ‌278.
[12]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌466، 477; الطبقات، ابن‌سعد، ج‌1، ص‌172.
[13]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌296.
[14]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص‌459.
[15]. مسنداحمد، ج‌4، ص‌268; دلائل النبوه، ج‌1، ص‌302.
[16]. اعلام الورى، ص‌76، 78; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌159.
[17]. اعلام الورى، ص‌76.
[18]. مسند احمد، ج‌5، ص‌26.
[19]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص‌458; الاستيعاب، ج‌1، ص‌175.
[20]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌457; الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص459; تاريخ ابن‌خياط، ص‌29.
[21]. الطبقات، ابن‌خياط، ص‌159; المحبر، ص‌271.
[22]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص‌459.
[23]. تاريخ‌المدينه، ج1، ص96; الاصابه، ج‌1، ص‌209.
[24]. الطبقات، ابن‌سعد، ج‌3، ص‌458‌ـ‌459.
[25]. جمهرة انساب العرب، ص‌349.
[26]. تفسير بغوى، ج‌1، ص‌123.
[27]. اسباب النزول، ص‌43; مجمع البيان، ج‌1، ص‌417.
[28]. كشف الاسرار، ج‌2، ص‌229; مجمع البيان، ج‌2، ص‌804.
[29]
. المغازى، ج‌3، ص‌1009.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:06 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اُبَىّ‌بن‌كَعب

اُبَىّ‌بن‌كَعب: اُبىّ‌بن‌كَعب بن‌قَيس بن‌عُبيد بن‌زيـد انصارى از كاتبان وحى

ابىّ‌بن‌كعب، از قبيله خزرج، تيره بنى‌نجّار و كنيه‌اش ابومنذر[56] يا ابوالطفيل[57] بود و در جاهليّت از معدود كسانى بود كه نوشتن مى‌دانست.[58] در بيعت* عقبه حضور داشت[59] و پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، او در شمار كاتبان وحى*، نويسندگان نامه‌ها و معاهدات پيامبر قرار گرفت[60] و برخى از نامه‌هاى رسيده به رسول خدا را براى حضرت مى‌خواند.[61] او، در نخستين سريّه پس از هجرت، به فرمان‌دهى حمزه شركت داشت[62] و در ديگر غزوات نيز با پيامبر همراه بود. رسول اكرم، در عقد اخوت ميان مهاجر و انصار، بين او و سعيد*بن زيد يا طلحة*بن‌عبيدالله، برادرى بر قرار كرد.[63] پس از رحلت رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) در شمار صحابيان بزرگى قرار داشت كه از بيعت با ابوبكر سرباز زده به خلافت على‌بن‌ابى‌طالب متمايل بودند.[64] او در مقام احتجاج بر ابوبكر گفت: اى ابوبكر! حقى را كه خداوند براى غير تو قرار داده، انكار مكن و نخستين كسى نباش كه رسول خدا را در امر وصىّ و برگزيده‌اش نافرمانى كرده، از امر او سرمى‌پيچد.[65] برابر برخى روايات شيعى، اُبىّ در ضمن خطبه‌اى مى‌گويد: روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره وصىّ و جانشين بعد از خود برايم سخن گفت و على(عليه السلام)را هدايتگر هدايت شده خيرخواه امت، احيا‌كننده سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امام و پيشواى مسلمانان پس از خود معرفى فرمود: «يا اُبّى عَلَيْكَ بِعلىّ فَاِنَّهُ الْهادِىُ الْمَهْدِى، اَلنّاصِحُ لاُِمتى، اَلَْمُحيى لِسُنَّتى وَ هُوَ اِمامُكُمْ بَعْدِىْ فَمَنْ رَضِىَ بِذلِكَ لَقِينى عَلى ما فارَقْتُهُ عَلَيه».[66]از روايتى استفاده مى‌شود كه پيامبر، آينده امر خلافت پس از خود را و اين‌كه چه كسانى آن را قبضه خواهند كرد، به او خبر داده است.[67] اُبىّ در نوشتن و جمع‌آورى، قرائت، تعليم، تفسير، و فقه قرآن، داراى مقام والايى بوده است. انس‌بن‌مالك و قرظى، او را از 4 يا 5 نفرى دانسته‌اند كه قرآن را در زمان رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)گردآوردند.[68] بنابه نقلى، او يكى از 12 نفرى است كه عثمان آنان را براى جمع‌آورى قرآن تعيين كرد.[69] برپايه روايتى، گروهى كه مأمور جمع* قرآن بودند، از روى مصحف اُبىّ و با املاى خود او نوشته‌اند[70] كه به روايت ابن‌نديم، مصحف وى با ديگر مصاحف، اندكى اختلاف داشته است.[71]
وى، از قرّاء مشهور زمان رسول خدا بوده[72] و براساس روايتى، حضرت او را آگاه‌ترين فرد امت به قرائت دانسته[73] و به او فرموده است: خداوند امر كرده كه بر تو قرآن بخوانم. اُبىّ از اين سخن كه خود را مورد عنايت خاصّ پروردگار ديد، متأثر و اشك شوق از ديدگانش جارى شد و پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود: «قُل بِفَضلِ اللّهِ و بِرَحمَتِهِ فَبِذلِكَ فَليَفرَحوا هُوَ خَيرٌ مِمّا يَجمَعون= بگو به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند كه اين از [تمام] آن‌چه گردآورده‌اند، بهتر است».[74](يونس/10،‌58) ذهبى، عدّه‌اى از قاريان صدر اوّل، از‌جمله ابوهريره، ابن‌عباس و عبدالله‌بن سائب را در قرائت، شاگردان اُبىّ مى‌داند.[75] شايد بدين جهت، برخى او را «سيّدالقرّاء» خوانده‌اند.[76] از روايتى از امام صادق نيز استفاده مى‌شود كه قرائت او مورد تأييد آن حضرت بوده است.[77] قرائت اُبىّ گاهى خشم عمر را برانگيخته،[78] اظهار مى‌داشت كه اُبىّ، داناترين امّت به قرائت* است; ولى ما بعضى از قرائات او را ترك مى‌كنيم.[79] سجستانى، مواردى از اختلاف قرائات اُبىّ را ذكر كرده، مى‌گويد: اُبىّ، جمله «اِلى اَجَل مُّسَمًّى» را در پى «فَمَا استَمتَعتُم بِهِ» در سوره نساء/4 مى‌آورده[80] و همين قرائت، صراحت آيه را در ازدواج* موقت بيش‌تر مى‌كند.[81] او به امر پيامبر، به افرادى قرآن آموخته[82] و يكى از ده صحابى نام‌دار در تفسير قرآن است.[83] برخى، او را از فقيهان دوران خلافت ابوبكر و عمر شمرده[84] و گفته‌اند: وقتى به عمر گفت: چرا مرا به‌كارى نمى‌گمارى؟ گفت: خوش ندارم حكومت، دينِ تو را آلوده سازد.[85] با اين حال، در سال چهاردهم هجرت كه عمر، نماز تراويح را بنا نهاد و (چون در زمان رسول خدا و ابوبكر انجام نمى‌شد) مردم، آن را بدعت شمردند، از اُبىّ خواست كه امامت مردم را در نماز بر عهده گيرد.[86] او 20 شب براى مردم امامت كرد و 10 شب آخر در جماعت حاضر نشد و در خانه نماز خواند، مردم گفتند: «اَبَقَ اُبَىّ = اُبىَّ از اين كار فرار‌كرد»،[87] برخى عبارت «اَبق اُبىَّ» را دليل بر آن مى‌دانند كه عمر او را به خواندن نماز تراويح وادار كرده بود.[88] وى، در ميان صحابه* از شهرتى خاص برخوردار بود.[89]تاريخ وفاتش سال 22‌يا‌30 هجرى دانسته شده; گرچه اقوال ديگرى نيز وجود دارد.[90]

ابىّ در شأن نزول:

1. از عكرمه و مقاتل نقل شده است كه دو نفر يهودى، به اُبى و جمعى از مسلمانان گفتند: دين ما بهتر از اسلام است و ما بهتر از شماييم كه آيه نازل شد:[91]«كُنتُم خَيرَ اُمَّة اُخرِجَت لِلنّاسِ تَأمُرونَ بِالمَعروفِ و تَنهَونَ عَنِ المُنكَرِ و تُؤمِنونَ بِاللّهِ‌...= شما، بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شده‌ايد. به‌كار پسنديده فرمان مى‌دهيد و از ناپسند باز‌مى‌داريد و به خدا ايمان داريد‌...». (آل‌عمران/3، 110)
2. واقدى
[92] درپى نقل داستان افك* با نقل روايتى مى‌گويد: پس از آن كه ام‌الطفيل، شايعه مذكور را براى همسرش اُبىّ بيان داشت، اُبىّ‌گفت: به خدا سوگند آن‌چه مى‌گويند، دروغ است. آيا تو خود چنين كارى انجام مى‌دهى؟ گفت: به خدا پناه‌مى‌برم. اُبىّ گفت: به خدا سوگند او [=‌همسر‌پيامبر] از تو بهتر است، و ام‌الطفيل نيز تأييد كرد; پس از اين واقعه، آيه نازل شد: «لَولا اِذ سَمِعتُموهُ ظَنَّ المُؤمِنونَ و المُؤمِنـتُ بِاَنفُسِهِم خَيرًا و قالوا هـذا اِفكٌ مُبين= چرا هنگامى كه آن [بهتان] را شنيديد، مردان و زنان مؤمن به خود گمان نيك نبردند و نگفتند اين بهتانى آشكار است؟» (نور/24، 12) بر اين اساس، مسلمانانى كه اين بهتان* را تكذيب نكردند، مورد نكوهش قرار‌گرفته‌اند.

منابع

الاتقان فى علوم‌القرآن; الاحتجاج; اسباب النزول، واحدى; الاستيعاب فى معرفة‌الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; البداية و النهايه; تاريخ مدينة دمشق; تاريخ‌اليعقوبى; التبيان فى تفسيرالقرآن; تهذيب‌الكمال فى اسماءالرجال; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; رجال‌الطوسى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; الطبقات الكبرى; العقدالفريد; الكافى; كتاب الفهرست; كتاب المصاحف; المغازى.
محمد خراسانى




[56]. الطبقات، ج3، ص‌378; رجال الطوسى، ص‌22.
[57]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌169.
[58]. الطبقات، ج‌3، ص‌378.
[59]. همان; رجال‌الطوسى، ص22.
[60]. يعقوبى، ج‌2، ص‌80; الاستيعاب، ج‌1، ص‌164.
[61]. المغازى، ج1، ص‌204 و ج2، ص‌492.
[62]. همان، ج‌1، ص‌9.
[63]. الطبقات، ج3، ص‌378.
[64]. يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[65]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌197.
[66]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌197 و 303.
[67]. العقدالفريد، ج‌4، ص‌241.
[68]. الطبقات، ج2، ص‌272; الفهرست، ص‌30.
[69]. الطبقات، ج‌3، ص‌381.
[70]. المصاحف، ص‌38.
[71]. الفهرست، ص‌30.
[72]. الاتقان، ج‌1، ص‌158.
[73]. الطبقات، ج‌3، ص‌379; صحيح مسلم، ج‌8، ص‌348.
[74]. اسدالغابه، ج1، ص169; الاستيعاب، ج1، ص‌162.
[75]. الاتقان، ج‌1، ص‌158.
[76]. تاريخ دمشق، ج‌7، ص‌308; البداية والنهايه، ج‌7، ص‌78; تهذيب‌الكمال، ج2، ص‌262.
[77]. الكافى، ج‌2، ص‌597.
[78]. المصاحف، ص‌174.
[79]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌164.
[80]. المصاحف، ص‌63.
[81]. التبيان، ج‌3، ص‌166.
[82]. الطبقات، ج‌1، ص‌240.
[83]. الاتقان، ج‌2، ص‌412و417.
[84]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌138 و 161.
[85]. الطبقات، ج‌3، ص‌379.
[86]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌140.
[87]. سنن ابى‌داود، ج‌1، ص‌425.
[88]. قاموس الرجال، ج‌1، ص‌356.
[89]. الطبقات، ج‌3، ص‌379‌ـ‌380.
[90]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌164; اُسدالغابه، ج‌1، ص‌171.
[91]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌59; اسباب النزول، ص‌101.
[92]. المغازى، ج‌2، ص‌434.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسامة‌بن حبيب قرظى

اسامة‌بن حبيب قرظى

وى يهودى و از قبيله بنى‌قريظه بوده است.[1] گفته‌اند: با كعب*‌بن اشرف، حُيَىّ*‌بن اخطب و برخى از يهوديان با جمعى از انصار معاشرت نزديك داشته و با تظاهر به خيرخواهى، به آنان مى‌گفتند: اموال خود را به اطرافيان رسول خدا انفاق نكنيد چون مى‌ترسيم فقير شويد و در انفاق شتاب نكنيد زيرا نمى‌دانيد آينده چه خواهد شد. در پى اين ماجرا، آيه 37 نساء/4، در تهديد آنان نازل شد[2] «اَلَّذينَ يَبخَلونَ ويَأمُرونَ النّاسَ بِالبُخلِ ويَكتُمونَ ما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ واَعتَدنا لِلكـفِرينَ عَذابـًا مُهينا= آنان كه بخل مىورزند و مردم را به بخل وامى‌دارند و آنچه را خداوند از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مى‌دارند و براى كافران عذابى خواركننده آماده كرده‌ايم» (نساء/4،37); همچنين به نقلى از عكرمه[3]اسامه از دانشمندان يهود است كه آيه‌44 نساء/4 در نكوهش آنان نازل شد «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ‌الكِتـبِ يَشتَرونَ الضَّلــلَةَ ويُريدونَ اَن تَضِلُّوا السَّبيل= آيا به كسانى‌كه بهره‌اى از كتاب يافته‌اند ننگريستى؟ گمراهى را مى‌خرند و مى‌خواهند شما [نيز] گمراه شويد». بيش از اين اطلاعى از وى در دست نيست.

منابع

جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; السيرة النبويه، ابن‌هشام; مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن.
سيد اسدالله موسوى عبادى




[1]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌515.
[2]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌121; مفحمات‌الاقران، ص‌71; السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌560.
[3]
. مفحمات الاقران، ص‌71.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوطَلحه انصارى

ابوطَلحه انصارى: زيدبن سهل‌بن اسودبن حزام انصارى خزرجى[1] از اصحاب پيامبر

ابوطلحه، از تيره بنى‌نجّار و همسرش ام‌سُلَيم مادر انس‌بن‌مالك است.[2] وى در بيعتِ* عقبه دوم حضور يافت و به اسلام گرويد و از نقيبان[3] شد و پس از هجرت، پيامبر او را با ارقم[4] و به نقلى ابو*عبيده برادر كرد.[5]ابوطلحه، از تيراندازان زبردست بود. در بدر* حضور يافت[6] و در اُحُد* پيشاپيش رسول خدا تير مى‌انداخت. او صداى مهيبى داشت; ازاين‌رو پيامبر درباره‌اش فرمود: نهيب ابوطلحه بر دشمن، از نيروى 100 مرد بهتر‌است.[7] به گفته خودش، در جنگ خيبر* دوشادوش رسول‌خدا بوده[8] و در غزوه حنين*20 نفر از مشركان را از پاى در آورده و وسايلشان را از آنِ خود ساخته است.[9] گفته‌اند: روزى ابوطلحه با مشاهده آثار گرسنگى در پيامبر، براى ايشان غذايى تهيه كرد و حضرت را به آن فراخواند. پيامبر نيز با دست مبارك خود آن غذاى اندك را ميان اصحاب قسمت كرد و همه سير شدند.[10] به نقلى، او پس از نزول آيه «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ...= هرگز به [حقيقت]نيكوكارى نمى‌رسيد; مگر اين‌كه از آن‌چه دوست داريد، انفاق* كنيد» (آل‌عمران/3، 92) نخلستان آبادى را كه روبه‌روى مسجد مدينه داشت، به پيامبر واگذاشت و به پيش‌نهاد حضرت، آن را براى خويشانش وقف كرد.[11] وى از‌جمله راويان حديث پيامبر است.[12] براساس نقلى، پيامبر در واپسين روزهاى عمر خود، به ابوطلحه فرمود تا سلامش را به قوم خود برساند و سپس آنان را به عفاف و استقامت ستود.[13]قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ابوطلحه آماده ساخت.[14] وى در زمان رسول خدا بسيار روزه مى‌گرفت و پس از او تا آخر عمر، جز در سفر و عيد فطر و قربان روزه بود.[15] صاحب قاموس‌الرجال به علت گفتار و رفتارى كه در خلافت عمر از او سرزده، روايات او را ضعيف مى‌شمارد.[16] به گفته ابن‌ابى‌الحديد عمر در واپسين ساعات عمرش با تعيين شورايى 6 نفره مركب از على(عليه السلام)، عثمان، طلحه، زبير، سعد‌بن ابى‌وقاص و عبدالرحمن‌بن عوف، به ابوطلحه فرمان داد با همراهى 50 مرد مسلح اين 6 نفر را در خانه‌اى جمع كند و سه روز به آنها مهلت دهد تا يكى را از ميان خودشان به عنوان خليفه انتخاب كنند و چنانچه 4 نفر از آنان يا سه نفر كه عبدالرحمن در ميان آنها باشد بر امرى اتفاق و ديگران مخالفت كردند گردن مخالفان را بزند; همچنين اگر پس از سه روز، آنان امر خلافت را تعيين نكردند، آنان را گردن بزند.[17] ابوطلحه نيز‌سوگند ياد‌كرد بيش از سه روز به آنان مهلت‌ندهد.[18]
برخى وفاتش راسال 34 هجرى در70 سالگى در مدينه دانسته و گفته‌اند: عثمان‌بن‌عفان بر جنازه‌اش نماز خوانده;[19] امّا اهل بصره معتقدند كه در سفرى دريايى در كشتى مرده و پس از 7 روز بدون آن كه جسدش تغيير كند، در جزيره‌اى مدفون شده است.[20] وفات او را سال‌هاى 32، 33 و 51 نيز گفته‌اند.[21] به نقلى، ابوزرعه دمشقى، وفات او را در شام دانسته است.[22]

ابوطلحه در شأن نزول:

1.‌قرآن، مسلمانان را پس از جنگ اُحُد به دو دسته تقسيم كرد: گروهى مؤمن كه خداوند بر آن‌ها آرامش نازل كرد و نشانه آن خواب سبكى بود كه شبِ پس از حادثه اُحد بر آن‌ها عارض شد و گروهى منافق كه به فكر جانشان بوده، آرامشى نداشتند و درباره خدا گمان‌هاى نادرستى مى‌بردند. خداوند مى‌فرمايد: «ثُمَّ اَنزَلَ عَلَيكُم مِن بَعدِ الغَمِّ اَمَنَةً نُعاسـًا يَغشى طَـائِفَةً مِنكُم وطَـائِفَةٌ قَد اَهَمَّتهُم اَنفُسُهُم يَظُنّونَ بِاللّهِ غَيرَ الحَقِّ ظَنَّ الجـهِلِيَّةِ‌...». (آل‌عمران/3،154) در نقلى از ابوطلحه، وى خود را از‌جمله كسانى دانسته كه خواب سبك بر او عارض شده[23] و خود را از گروه اوّل شمرده است.
2. بنابه روايت ابوهريره، مردى خدمت رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) رسيد و از حضرت خواست تا او را مهمان كند. ابوطلحه او را به خانه برد و به همسرش سفارش كرد كه از مهمان رسول خدا به نيكويى پذيرايى كند. بچه‌ها را خواباندند; سپس به بهانه‌اى چراغ را خاموش و وانمود كردند كه با مهمان غذا مى‌خورند. فرداى آن شب، پس از اظهار خرسندى پيامبر از عمل آن‌ها، خداوند اين آيه را نازل كرد
[24]: «...‌ويُؤثِرونَ عَلى اَنفُسِهِم ولَو‌كانَ بِهِم خَصاصَةٌ ومَن يوقَ شُحَّ نَفسِهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون‌...‌= ...‌و‌[مهاجران را] بر خود مقدّم مى‌دارند; هرچند خودشان بسيار نيازمند باشند. كسانى‌كه نفس خويش را از بخل و حرص باز‌داشته‌اند، رستگاران‌اند» (حشر/59،9); ليكن عبداللّه‌بن مسعود نزول اين آيه و داستان پيش گفته را با شرحى بيشتر در مورد على(صلى الله عليه وآله)مى‌داند.[25]
3. گروهى از مسلمانان از‌جمله ابوطلحه، در منزل سعد*بن‌ابى‌وقّاص، گرد آمدند، غذايى خوردند و پس از آن، شرابى در مجلس حاضر كردند تا بنوشند كه آيه «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا الخَمرُ والمَيسِرُ والاَنصابُ والاَزلـمُ رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوهُ لَعَلَّكُم تُفلِحون» (مائده/5،90) نازل شد و حرمت قطعى خمر* را اعلام كرد.[26] از شأن نزول اين آيه استفاده مى‌شود كه ابوطلحه، پس از نزول آيات قبلى تحريم شراب مانند «يَسـَلونَكَ عَنِ الخَمرِ والمَيسِرِ قُل فيهِما اِثمٌ كَبيرٌ‌...» (بقره/2،219) هم‌چنان از نوشيدن شراب دست نكشيده بود; چنان علامه طباطبايى مى‌گويد: از ذيل آيات 90‌ـ‌91 مائده/5 استفاده مى‌شود برخى مسلمانان بعداز شنيدن «يَسـَلونَكَ عَنِ الخَمرِ والمَيسِرِ قُل فيهِما اِثمٌ كَبيرٌ‌...» (بقره/2،219)، باز‌هم از ميگسارى دست برنداشته بودند تا آيه‌90 مائده/5 نازل شد.[27] به نقلى، پس از نزول آيه پيشين، ابوطلحه دستور داد همه شراب‌هاى موجود در خانه‌اش را بيرون بريزند.[28]

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; تاريخ اليعقوبى; تهذيب الكمال فى اسماء الرجال; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جمهرة انساب‌العرب; الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم; روض‌الجنان و روح‌الجنان; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; الطبقات‌الكبرى; قاموس‌الرجال; المعارف; المغازى; مناقب آل‌ابى‌طالب.
محمد خراسانى




[1]. المعارف، ص‌271.
[2]. همان.
[3]. الطبقات، ج‌3، ص‌383; تهذيب الكمال، ج‌10، ص‌75.
[4]. الطبقات، ج3، ص383.
[5]. اسدالغابه، ج‌2، ص‌361.
[6]. جمهرة انساب‌العرب، ص‌347.
[7]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌261; المغازى، ج‌1، ص242‌ـ‌243; الطبقات، ج3، ص383‌ـ‌384.
[8]. الطبقات، ج3، ص‌385.
[9]. المعارف،ص271; الطبقات، ج3، ص384; الاستيعاب، ج4، ص261.
[10]. صحيح البخارى، ج‌4، ص‌206‌ـ‌207; صحيح مسلم، ج‌7، ص161.
[11]. صحيح البخارى، ج‌3، ص‌258; روض‌الجنان، ج‌4، ص‌427.
[12]. تهذيب‌الكمال، ج‌10، ص‌75.
[13]. اسدالغابه، ج‌2، ص‌361.
[14]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌114; اسدالغابه، ج‌2، ص‌361.
[15]. الطبقات، ج3، ص‌384.
[16]. قاموس الرجال، ج‌4، ص‌552‌ـ‌553.
[17]. شرح نهج البلاغه، ج‌1، ص‌146.
[18]. قاموس الرجال، ج‌4، ص‌552.
[19]. الطبقات، ج‌3، ص‌385; المعارف، ص‌271.
[20]. الطبقات، ج3، ص‌385; تهذيب‌الكمال، ج10، ص‌76.
[21]. اسدالغابه، ج‌2، ص‌362.
[22]. تهذيب‌الكمال، ج10، ص‌76.
[23]. جامع‌البيان، مج3، ج4، ص187ـ188; روض‌الجنان، ج‌5، ص‌114; روح‌المعانى، مج‌3، ج‌4، ص‌155.
[24]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌55.
[25]. روض الجنان، ج‌19، ص‌123.
[26]. مناقب، ج‌2، ص‌203‌ـ‌204.
[27]. الميزان، ج‌2، ص‌195.
[28]
. صحيح البخارى، ج‌6، ص‌301; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌162.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:07 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ابوطالب: عبدمناف[1]‌بن عبدالمطّلب‌بن هاشم، عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از بزرگان مكه

گفته شده كه نام وى عمران بوده و 35 سال پيش از عام‌الفيل متولد شده است. مادرش، فاطمه دختر عمروبن‌عائذ بن‌عمران‌بن مخزوم بود[2] كه به‌سبب داشتن پسرانى چون عبداللّه (پدر پيامبر) زبير و ابوطالب (از داوران قريش)، زنى «مُنجِبَه» (زاينده فرزندانى نجيب) شناخته مى‌شد.[3] پدرش عبد*المطّلب، رئيس مكه و قريش، در سال هشتم عام‌الفيل به هنگام مرگ، داورى و توليت امور كعبه را به زبير و كفالت محمد(صلى الله عليه وآله) و توليت سقايت* (آب دادن به حاجيان) را به ابوطالب سپرد;[4] هرچند ابوطالب بعدها به‌سبب تنگ‌دستى، منصب سقايت را به عباس وانهاد.[5]
با مرگ عبدالمطّلب، رياست در قريش* اندكى دگرگون شد و كسانى چون ابن‌جدعان و وليدبن ربيعه نيز مدّعى رياست شدند.[6] خشك‌سالى‌هاى پياپى كه از عهد عبدالمطّلب پيدا شد[7] و نيز جود و بخشش فراوان ابوطالب كه گفته‌اند: در آن روز كه او اطعام مى‌كرد، كسى ديگر از قريش اطعام نمى‌كرد[8] و سرانجام رونق تجارت و ظهور صاحبان ثروت، موجب تنگ‌دستى ابوطالب شد تا آن‌جا كه محمد(صلى الله عليه وآله) و عباس براى كمك به او، سرپرستى 2 تن از فرزندانش را پذيرفتند.[9] موقعيت ابوطالب براى جانشينى عبدالمطّلب به تدريج دچار تزلزل شد; امّا سيادت معنوى وى كه ميراث خاندان او بود، هم‌چنان تا هنگام مرگش باقى ماند. ابوطالب در عين تنگ‌دستى، سيّدى بزرگوار و فرمان‌روايى پرهيبت بود. امام على(عليه السلام)درباره رياست او مى‌گويد: پدرم در عين تهيدستى، سرور قريش بود; در‌حالى‌كه پيش از او‌هرگز [شخص] تهى‌دستى بر قريش رياست نكرده‌بود.[10]
ابوطالب، وقار و حكمت حكما، و هيبت ملوك را داشت و به گفته اكثم‌بن صيفى، حكيم عرب: حكمت، رياست و حلم در ابوطالب گرد آمده بود.[11] منصب داورى او در قريش[12] نيز بدو جاى‌گاهى ويژه بخشيده بود; چنان‌كه در يكى از محاكمه‌ها، سنّتِ سوگند در شهادت (قسامه) را بنيان نهاد و بعدها پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) نيز آن را همان‌گونه پذيرفت.[13]
به‌سبب ارتباط خويشاوندى نزديك ابوطالب با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و حمايت‌هاى بى‌دريغ او از حضرت، بخش‌هايى از زندگى‌اش كه با زندگى پيامبر ارتباط مستقيم دارد، بيش‌تر مورد توجّه تاريخ‌نويسان مسلمان قرار گرفته است. ابوطالب پس از مرگ عبدالمطّلب و بنابه وصيّت او، برادرزاده 8 ساله‌اش را به خانه خويش برد و فراتر از فرزندان خود به او محبّت كرد. شبان‌گاه بستر او را در كنار بستر خود مى‌گسترد و غذايى ويژه براى او فراهم مى‌آورد[14] و به حكم پيشه خود كه بازرگانى بود[15] گاه عطر و گندم به شام مى‌برد،[16] و با اين‌كه فرزندانش به هم‌سفرى با او تمايل داشتند، فقط پيامبر را با خود مى‌برد و گويا هيچ سفرى بى او نرفته است.[17] در يكى از همين سفرها بود كه در شهر «بُصرى»، داستان بَحيرا*ى راهب و خبر او درباره آينده حضرت، رخ داد; چون بَحيرا از نسبت ابوطالب با حضرت پرسيد، ابوطالب در ابتدا، او را پسر خود خواند كه اين خود اوج محبت وى را به پيامبر نشان مى‌دهد.[18]
ابوطالب كه سرپرستى محمد*(صلى الله عليه وآله) را بر عهده گرفته بود، حتى در دوران جوانى نيز به وى عنايت و توجّه داشت و به پيش‌نهاد همو بود كه حضرت براى تجارت از سوى خديجه راهى شام شد[19] و سرانجام او كه بزرگ خانواده بود، از سوى پيامبر به خواستگارى خديجه رفت و با كلماتى بليغ و كوتاه به وصف او پرداخت.[20]
ابوطالب هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) 75 سال داشت و از همان ابتداى بعثت، همراهى خويش با پيامبر را نشان داد. در نخستين مرحله دعوت كه حضرت مخفيانه به آن مى‌پرداخت، بر پايه روايتى، روزى او را با على(عليه السلام)در اطراف مكّه در حال نماز ديد و از آنان درباره آن‌چه بدان مشغول‌اند، پرسيد. رسول خدا، آن را دين خدا، فرشتگان و پيامبران خواند و او را بدان دعوت كرد; امّا وى نپذيرفت; ولى سوگند ياد‌كرد كه از آن‌چه پيامبر(صلى الله عليه وآله)كراهت داشته باشد، خوددارى كند. بر پايه روايتى ديگر، او با شنيدن اعتقادات پسرش على(عليه السلام)، درباره پيامبر گفت: او [=‌پيامبر]تو را جز به خير دعوت نمى‌كند.[21] ابوطالب در يوم*الانذار، جزو دعوت‌شدگان از خويشاوندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و برخى او را در همان مجلس كه فرزند نوجوانش، على*(عليه السلام)، از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به جانشينى برگزيده شد، از آن‌رو كه به اطاعت فرزندش فراخوانده شده، مسخره كردند[22] و هنگامى كه دعوت، گسترش يافت و پيامبر آشكارا به نكوهش از بت‌پرستى پرداخت، ابوطالب رسماً به حمايت از ايشان برپا خاست، و چون گروهى از مشركان نزد وى رفته، تا او را از حمايت رسول اكرم باز‌دارند، با سخنانى ملايم، آنان را آرام كرد و بازگرداند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) به راه خويش ادامه داد.[23]
در دومين گفت و گوى سران قريش با ابوطالب كه به روايت‌هاى گوناگون نقل شده، پس از شنيدن سخنان آنان به پيامبر گفت: پسر برادر! به‌گونه‌اى رفتار كن كه من تاب تحمّل آن را داشته باشم; ولى چون پاى‌دارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديد، بدو گفت: هرگونه كه مى‌پسندى رفتار كن. به خدا سوگند تو را تسليم نخواهم كرد.[24]براى بار سوم، چون پيشنهاد مشركان، را درباره مبادله عمارة‌بن وليد ـ‌كه از زيباترين و قوى‌ترين جوانان قريش بود‌ـ با پيامبر شنيد، آنان را سرزنش كرد و مطعم‌بن‌عدى را كه پيشنهاد قريش را منصفانه خوانده بود، به طرف‌دارى از آنان متهم و در شعرى هجو[25] و به روايتى ديگر به قتل تهديد كرد.[26] گويا در شب همين واقعه، پيامبر براى مدتى ناپديد شد و ابوطالب از بنى‌هاشم و بنى‌مطّلب خواست تا زمان پيدا شدن پيامبر، با شمشيرهاى به كمر بسته، سران مشرك را زير نظر بگيرند و وقتى پيامبر آمد، ابوطالب رسماً اعلام كرد: به خدا سوگند اگر او [‌=‌محمد(صلى الله عليه وآله)] را مى‌كشتيد، يكى از شما را زنده نمى‌گذاشتم. اين رفتار، قريش را درهم شكست و ابوجهل* را بيش از همه سرافكنده كرد;[27] به روايتى ديگر، اين واقعه در شب «اسراء» يا معراج* پيامبر كه مدتى كوتاه ناپديد شده بود، رخ‌داد.[28]
حضور ابوطالب، جلو آسيب‌رسانى مشركان به پيامبر را مى‌گرفت;[29] ازاين‌رو در هشتادمين سال زندگى خود، همه بنى‌هاشم و بنى‌مطّلب را دعوت كرد تا به حمايت از رسول‌خدا برخيزند كه جز ابولهب*، همگى پذيرفتند. ابوطالب چون يك‌پارچگى بنى‌هاشم را در حمايت از رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) ديد، فضيلت‌هاى پيامبر را براى آنان باز‌گفت و جاى‌گاهش را نشان داد تا بر استوارى رأيشان بيفزايد.[30]
ابوطالب پس از هجرت مسلمانان به حبشه (پنجم بعثت) در شعرى، نجاشى* را به‌سبب پذيرش مسلمانان ستود[31] و در سال هفتم بعثت، چون قريشيان كمر به قتل پيامبر بستند، با سروده‌اى به دفاع از حضرت برخاست. در بيتى از اين قصيده آمده است: «واللّهِ لن يَصِلوا إليك بجمعهم/حتّى أغيّبَ في التّراب دفيناً»; سوگند به خدا! قريش نمى‌تواند به تو دست يابد; مگر اين‌كه من در خاك دفن شوم.[32]
حمايت‌هاى بى‌دريغ ابوطالب از پيامبر(صلى الله عليه وآله)و‌نااميدى قريش از بازدارى وى، آنان را به انعقاد عهدنامه‌اى بر ضدّ بنى‌عبدالمطّلب كشاند; ولى اين پيمان، نه‌تنها ابوطالب را به عقب‌نشينى وانداشت، بلكه موجب شد تا وى با تحريك و تحريض ديگران، از رسول‌خدا پشتيبانى كند[33] و پس از آن كه پيامبر از طريق وحى، از نابودى عهدنامه آگاه شد، ابوطالب به اتفاق ايشان به‌سوى مكه آمد و در جمع قريشيانى كه از وى مى‌خواستند تا پسر برادرش را رها كند و به‌سوى آنان بازگردد، در كنار كعبه گفت: مردم! به سراغ عهدنامه خود برويد كه شايد در آن گشايش و وسيله صله رحم براى ما باشد. چون عهدنامه را آوردند، ابوطالب گفت: آيا اين عهدنامه شما است؟ همگى تصديق كردند; سپس آنان را از خبر غيبى پيامبر(صلى الله عليه وآله)آگاه كرد و گفت: اگر او دروغ گفته باشد، او را به شما تحويل مى‌دهم تا او را بكشيد. قريش گفتند: اين انصاف است; امّا چون معجزه الهى را ديدند، گفتند: اين سحر است.[34] به هر روى، به دنبال آن، عهدنامه نقض شد و ابوطالب نقض‌كنندگان آن را در شعرى ستود.[35]ابوطالب با اين كوشش‌ها، تا حدّ پدرى پيامبر بالا رفت و همسرش چونان مادر حضرت بود.[36]
وى سرانجام در سال دهم بعثت و در 85 سالگى از دنيا رفت[37] و در بستر مرگ، بنى‌عبدالمطّلب را فراخواند و گفت: شما هرگز بهتر از آن‌چه از محمد مى‌شنويد و او بدان امر مى‌كند، نمى‌يابيد; پس از او پيروى و او را يارى كنيد تا رشد يابيد.[38] جملات برجاى مانده از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)كه هنگام ديدن جنازه ابوطالب بر زبان راند، مى‌تواند تصويرى كامل و دقيق را از ابوطالب در نگاه ايشان ترسيم كند: عمو! كودك‌بودم مرا پروراندى. يتيم بودم مرا سرپرستى كردى و در بزرگى مرا يارى نمودى. خداوند به جهت من تو را سزاى نيكو دهد[39] و نيز فرمود: در اين ايام دو مصيبت [=‌مرگ خديجه و ابوطالب] بر اين امّت نازل شد. بر كدام يك بيش‌تر گريه كنم؟[40] حزن و اندوه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر خديجه و ابوطالب، موجب شد كه اين سال را «عام‌الحزن» بنامند.[41]
پيكر ابوطالب در منطقه حجون مكه به خاك سپرده شد.[42] از او پسرانى چون عقيل، جعفر و على(عليه السلام) و دخترانى چون امّ‌هانى، جمانه، و ريطه، باقى ماندند.[43] در منابع تاريخى، بدون هيچ اختلافى، مرگ ابوطالب را آغاز مرحله‌اى دانسته‌اند كه قريش بر آزار و اذيت پيامبر جسارت‌يافت.[44]

شعر ابوطالب:

ابوطالب شاعرى نام‌آور بود و ابياتِ فراوانى به او منسوب است; البتّه همه آن‌ها متواتر نيست; امّا مجموعه‌اى از اشعار به‌گونه‌اى متواتر نقل شده كه انتساب آنها را به او نمى‌توان انكار كرد. اين اشعار در چهار ديوان، به نام اشعار ابوطالب جمع شده[45] و از نخستين سده‌هاى اسلامى تا دوره‌هاى بعد، همواره مورد توجّه اديبان و شاعران جهان اسلام بوده است. در بين همه آن‌ها قصيده «لاميه» او شهرت به سزايى دارد. خاورشناسان نيز به‌رغم چند و چونى كه در درستى انتساب اين اشعار به ابوطالب كرده‌اند، به انكار مطلق آن‌ها نپرداخته‌اند.[46] برپايه دو روايت تاريخى، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)در دو واقعه به اين اشعار در مدينه استناد و ابياتى از آن‌ها را قرائت كرده است: يكى ماجراى دعاى پيامبر براى نزول باران[47] و ديگرى هنگام مشاهده كشتگان بدر[48] كه ابوطالب در آن، پيروزى بنى‌هاشم و مسلمانان را پيش‌بينى كرده بود. بخشى از ابيات منسوب به ابوطالب، حاكى از عقايد او و بخشى داراى ارزش تاريخى است; به‌طورى كه محققان در ماجراهاى عربستان و نخستين سال‌هاى بعثت‌نبوى(صلى الله عليه وآله)به آن‌ها استناد مى‌كنند. پاره‌اى از خاورشناسان نيز به آن‌ها توجّه كرده‌اند.[49]

ايمان ابوطالب:

ايمان و اسلام ابوطالب از ديرباز ميان شيعه و سنى، محل بحث و نزاع بوده; امّا سمت و سوى مباحث از نگاه تاريخى، به مسأله كلامى تغيير مسير داده است. در عرصه مجادلات حديثى، هر دو فرقه، ابوابى را در مجامع حديثى به موضوع ايمان ابوطالب اختصاص داده‌اند كه در كتاب «الحجّة» از اصول‌كافى، روايت‌هايى در اين‌باره و جاى‌گاه او‌درمراحل گوناگون زندگى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)نقل شده است.[50] در ديگر كتاب‌ها نيز روايات بسيارى هست[51] كه شيعه براساس آن‌ها، مدعى اجماع اهل‌بيت(عليه السلام) بر ايمان وى است.[52]
منابع تاريخى و حديثى اهل‌سنت بر چند نكته متّفق‌اند: سرپرستى ابوطالب از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، حمايت او از آن حضرت در برابر مشركان و از بين رفتن امنيت با مرگ ابوطالب; ولى در باب سكوتِ وى هنگامِ احتضار و بر زبان نياوردن شهادتين، اختلاف دارند; هرچند روايت‌هايى كه نشان مى‌دهد كلمه شهادتين را بر زبان آورده، از ديد آنان پنهان نمانده است.[53] بر اساس روايت‌هاى تاريخى، نه‌تنها ابوطالب را نمى‌توان در زمره افراد بى‌اعتنا به دعوت نبوى شمرده، بلكه به گواهى تاريخ، خلق و خو و رفتار فردى ـ اجتماعى پيامبر(صلى الله عليه وآله)در سال‌هاى پيش از بعثت، اثر تربيت خاندانى است كه به پاى‌بندى به آيين حنيف، شرافت، پاك‌دامنى و سخاوت شهره بودند و ابوطالب، رئيس چنين خاندان بزرگوارى بوده است. توفيق نسبى دعوت اسلامى در مكه، بدون ياورى ابوطالب ممكن نبود.[54] خدمت و هنر ابوطالب آن بود كه نزاع پيامبر با قريش را به نزاعى ميان دو طايفه مهم و معتبر تبديل ساخت و از اين ره‌گذر، پيامبر را در آماج نزاع‌ها و مخالفت‌ها تنها رها نكرد;[55] بنابراين، موارد تاريخى با نقل سكوت ابوطالب در بستر مرگ، هرگز نمى‌تواند مبناى داورى درباره ايمان يا كفر او قرار گيرد; هرچند در نمايه رفتار تاريخى او ـ به‌ويژه در دهه نخستين بعثت كه همواره بر محور حمايت از پيامبر مى‌چرخيد ـ او را در شمار مؤمنانى قرار مى‌دهد كه در راه حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)دچار آسيب‌هاى جدّى و فراوان شدند.[56]
در ميان مجموعه‌هاى حديثى ـ كلامى ـ تاريخى، موضع ابن‌ابى‌الحديد معتزلى در شرح‌نهج‌البلاغه در اين‌باره جالب است. وى روايت‌ها و استدلال‌هاى اهل‌سنت و شيعه را در كنار هم نقل مى‌كند تا خواننده، خود به داورى در اين موضوع بپردازد. ابن‌ابى‌الحديد، نخست به ديدگاه اهل‌سنت درباره ابوطالب اشاره و از آنان احاديثى را نقل مى كند; از‌جمله: 1.‌خوددارى ابوطالب از گفتن شهادتين هنگام مرگ; 2. نزول پاره‌اى آيات درباره او; 3. روايت منسوب به على(عليه السلام)كه پس از مرگ ابوطالب به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گفت: عموى گمراه تو از دنيا رفت با او چه كنم؟ 4.‌نماز نخواندن ابوطالب; 5. ارث نبردن على(عليه السلام)و جعفر از ميراث ابوطالب، به دليل آن كه آن‌ها (برخلاف پدر) مسلمان بودند; 6.‌روايت پيامبر درباره جاى‌گاه آخرتى ابوطالب در كنار آتش; 7.‌عدم استغفار حضرت براى ابوطالب; سپس بدين شرح به نقل ديدگاه شيعه و معتزله مى‌پردازد: 1. بر زبان آوردن شهادتين به‌صورت آهسته; 2.‌اجازه يافتن پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى شفاعت او بر پايه روايتى از على(عليه السلام); 3. حشر وى در قيامت در سيماى پيامبران و اُبهَّت پادشاهان; 4. سزاوارى آتش براى كسى كه ايمان ابوطالب را منكر است; 5. سنگين‌تر بودن ايمان ابوطالب نسبت به ايمان همه مردم و اين‌كه امام‌على(عليه السلام) به نيابت از او حج انجام مى‌داد; 6.‌تصديق پيامبر به راست‌گويى در نبوت; 7.‌سخنى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه ابوطالب سرپرست يتيم در بهشت است; 8. اظهار محبت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به عقيل به جهت ابوطالب; 9. تشبيه وى به اصحاب كهف كه ايمانشان را مخفى كردند; 10.‌اعلام درگذشت ابوطالب از سوى جبرئيل به پيامبر و اين‌كه مكه را ترك كند; 11. اعلام رضايت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از او; 12. غسل ابوطالب به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و وعده استغفار*; 13. ياد‌كردن پيامبر از او; 14.‌سخن ابوبكر مبنى بر‌اين‌كه اسلام ابوطالب، مايه روشنى چشم پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود; 15. بقاى فاطمه بنت‌اسد كه مسلمان بود، در قباله همسرى ابوطالب; 16. محبت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به او; 17.‌مخدوش بودن روايتى كه وى را جهنّمى مى‌خواند; 18.‌آگاهى از فضايل پيامبر كه در وقت ازدواجِ آن حضرت با خديجه بر زبان راند; 19.‌مضمون اشعار او; 20. تقيه كردن‌ابوطالب.
ابن‌ابى‌الحديد در پايان، درباره ايمان ابوطالب براساس قاعده عقلى در تعارض دو بيّنه نزد حاكم، به توقف حكم مى‌كند; هرچند راه جدال را براى اصحاب حديث باز‌مى‌گذارد و در نهايت با اشاره به ديدگاه شيعه مى‌نويسد:
به نظر شيعيان، روايت‌هايى كه از اسلام ابوطالب حكايت مى‌كند، اَرجح است; زيرا ما حكمى ايجابى را ادّعا مى‌كنيم و براى اثبات آن نيز گواهى مى‌آوريم; در‌حالى‌كه مخالفان ما بر نفى، دليل مى‌آورند و هنگامى كه مدّعا، نفى حكم باشد، شهادت، معنا ندارد; زيرا شهادتى كه در هر دو سوى قضيه با هم قرار گرفته، هنگامى است كه مدّعاى طرفين اثباتى باشد.[57]
درباره ايمان ابوطالب، در ميان شيعيان، كتاب‌هايى تأليف شده كه عناوين آن‌ها در كتاب الذريعة نوشته آقابزرگ تهرانى گرد آمده است كه به نُه عنوان مى‌رسد.[58] در ميان اهل‌سنت نيز كتابى با نام اَسنى‌المطالب فى‌نجاة‌ابى‌طالب نوشته شده است.[59]
به نظر بعضى از پژوهشگران معاصر، رواياتى كه درباره عدم ايمان ابوطالب نقل مى‌شود، نمى‌تواند درست باشد; بلكه ساخته و پرداخته قضايايى است كه در آن، رقابت و تفاخر ميان خاندان‌هاى بنى‌اميه و بنى‌هاشم در يك دوره، و بنى‌عباس و علويان در دوره ديگر به اوج خود رسيده بود. طرف‌داران بنى‌اميّه كه در منابر و مساجد به على(عليه السلام) ناسزا مى‌گفتند و روايات و احاديثى در ذمّ او جعل مى‌كردند، آزادانه به تبليغات بر ضدّ على و خاندان او مى‌پرداختند و طرف‌داران خاندان على جرأت ردّ و انكار نداشتند. اين احاديث به دو دليل براى پايين آوردن مقام على(عليه السلام) و زدودن افتخارات خاندان او جعل و وضع شده است: الف. انكار افتخار على(عليه السلام)كه پدرش در شكوفايى اسلام نقش آفريده بود; در مواجهه با معاويه كه پدرش از دشمنان سرسخت پيامبر بود و در فتح مكه به ناچار مسلمان شده بود; ب. تلاش بنى‌عباس كه سر سلسله آنان نيز در مكه هنوز مسلمان نشده بود; در مقابله با علويانِ مدّعى خلافت كه به ابوطالب نسب مى‌بردند.[60]
از زاويه كلامى، احمد زينى دحلان بر اين باور است كه ايمان، تصديقِ قلبى و اسلام، اداى تكاليف ظاهرى شرعى است; بنابراين، اسلام و ايمان، هر دو در كسى پيدا مى‌شود كه شهادتين را بر زبان جارى سازد و آن را در قلب نيز تصديق كند. اسلام آن‌گاه از ايمان جدا مى‌شود كه شخصى فقط به تكاليف ظاهرى تن دهد; مانند منافقان. جدايى ايمان نيز از اسلام، زمانى است كه كسى فقط تصديقِ قلبى داشته باشد. اگر ايمان باطنى وجود داشته و تكذيب ظاهرى نيز از روى كينه و دشمنى باشد، ايمانِ باطنى سودى ندارد; ولى اگر عدمِ اطاعت ظاهرى و عدم اقرار زبانى، به سببِ عذرى باشد، ايمانِ باطنى سودمند است، و يكى از عذرهاى عدم اطاعت ظاهرى از اسلام، ترس از ستم‌گر است; مانند ماجراى ابوطالب.[61]
به نظر يكى ديگر از پژوهش‌گران، اگر ابوطالب را با ابولهب بسنجيم، درمى‌يابيم كه انسان هيچ‌گاه نمى‌تواند عقيده باطنى خود را در رفتار نشان ندهد; در‌حالى‌كه ابوطالب هرگز تا پايان عمر رفتار كافرانه‌اى نداشت.[62]
محمد باغستانى، سيد عليرضا واسعى

ابوطالب در شأن نزول:

بنا به رواياتى چند، نزول آياتى از قرآن كريم در شأن ابوطالب است.
1. آيه 26 انعام/6: «و‌هُم يَنهَونَ عَنهُ و يَنـَونَ عَنهُ و اِن يُهلِكونَ اِلاَّ اَنفُسَهُم و‌ما‌يَشعُرون= و ايشان [مردم را] از او باز‌مى‌دارند و خود نيز از او فاصله مى‌گيرند و جز خود را به نابودى نمى‌اندازند و[لى] نمى‌دانند.»
حبيب‌بن ابى‌ثابت (از فردى كه از ابن‌عباس شنيده) روايت كرده كه اين آيه در شأن ابوطالب نازل شده است; زيرا مردم را از آزار رساندن به پيامبر باز‌مى‌داشت، و خود نيز از ايمان آوردن به پيامبر دورى مى‌كرد.[1]روايتى ديگر در اين زمينه از عطاءبن دينار[2] و روايت سوم از قاسم‌بن مخيمره است;[3] امّا وجود ضعف‌ها و اشكالات متعدد در اين روايات، موجب ترديد در صحت آن‌ها شده است. نخست آن كه روايت حبيب‌بن‌ابى‌ثابت كه مهم‌ترين روايت درباره اين‌شأن نزول است و از طرق متعدد نقل شده، مرسل‌است و مشخص نيست كه چه كسى آن را از‌ابن‌عباس شنيده و روايت كرده است. اشكال‌ديگر، تعارض اين چند روايت با رواياتى بيش‌تر و صحيح‌تر است كه نزول آيه را درباره مشركان قريش دانسته است; زيرا آنان مردم را از پيروى و ايمان به محمّد(صلى الله عليه وآله) يا قرآن باز‌مى‌داشتند و خود نيز از آن فاصله مى‌گرفتند. آن‌چه مفسران متقدّم و متأخّر در تفسير آيه پيشين بيان كرده‌اند نيز با همين روايات موافق است. به‌طور كلّى در تفسير اين آيه، سه احتمال بيان شده‌است:
1. برخى از مفسّران با استناد به سياق اين آيه و آيات قبل، مرجع ضمير در دو كلمه «عنه» را قرآن كريم دانسته‌اند.[4] از قتاده و مجاهد نيز نقل‌شده است كه مشركان قريش، مردم را از شنيدن قرآن نهى و خود نيز از شنيدن آن دورى‌مى‌كردند.[5] بنابراين احتمال، نزول آيه نمى‌تواند در شأن ابوطالب باشد; زيرا او، مردم را از آزار رساندن به پيامبر بازمى‌داشت، نه از شنيدن قرآن.
2. هر دو ضمير به پيامبر باز‌مى‌گردد و مراد آيه اين است كه آنان مردم را از ايمان و پيروى از پيامبر نهى مى‌كردند و‌خود نيز از پيامبر فاصله مى‌گرفتند. در تأييد اين احتمال، روايات صحيح متعدّدى از ابن‌حنفيه، سدّى و ابن‌عباس از‌طريق على‌بن ابى‌طلحه كه صحيح‌ترين طريق به ابن‌عباس است،[6] نقل شده كه مشركان، مردم را از ايمان آوردن به پيامبر باز‌مى‌داشتند و خود نيز دعوت پيامبر را اجابت نمى‌كردند.[7] بنابراين احتمال كه با سياق آيه هم مخالف نيست، نزول آيه در شأن مشركان است، نه ابوطالب.
3. مرجعِ دو ضمير، پيامبر، و معناى آيه اين است كه آنان مردم را از آزار رساندن به پيامبر نهى، و خود از ايمان آوردن امتناع مى‌كردند. بنابراين احتمال، نزول آيه مى‌تواند در‌شأن ابوطالب باشد; امّا به دليل مخالفت با‌سياق آيه، ضعف سند اين روايات و نيز تعارض با روايات فراوان و صحيحى كه دو احتمال اوّل را گزارش كرده، بى‌اعتبار است; به همين دليل، طبرى و ابن‌كثير، روايات دو احتمال اوّل را ترجيح داده‌اند.[8]
اشكال سوم روايات پيشين، ناسازگارى با سياق آيات است; زيرا سياق اين آيه با آيات قبل و بعد يك‌نواخت است و بر مذمّت و توبيخ افراد مورد اشاره آيه دلالت دارد و اين سياق تفكيك‌بردار نيست; در‌حالى‌كه اين روايات مستلزم آن است كه يك بخش از آيه (يَنهَونَ عَنهُ) در مدح ابوطالب و بخش ديگر در مذمّت وى باشد. قرطبى نيز روايتى را نقل كرده كه به روشنى بر نزول بخشى از آيه در مدح ابوطالب دلالت دارد. وى نقل مى‌كند كه روزى پيامبر، در كنار كعبه نماز‌مى‌خواند. ابوجهل گفت: چه كسى حاضر است نماز اين مرد را بشكند؟ ابن‌زِبَعْرى* برخاست و صورت پيامبر را آلوده كرد و پيامبر را از نماز بازداشت. رسول خدا به ابوطالب شكايت برد. ابوطالب به كنار كعبه، نزد قوم آمد و با ابن‌زبعرى و ساير مشركان حاضر، همان كرد كه با پيامبر انجام داده بودند; آن‌گاه آيه پيش گفته نازل شد. پيامبر به ابوطالب گفت: اى عمو! آيه‌اى در شأن تو نازل‌شد. ابوطالب گفت: آن چيست؟ پيامبر فرمود: تو قريش را از آزار من باز‌مى‌دارى و خود از ايمان به من امتناع مىورزى. در اين هنگام، ابوطالب در‌پاسخ پيامبر اشعارى سرود كه در آن، ضمن حمايت قاطع از حضرت، ايشان را به ادامه دادن راه سفارش كرد.[9] بر پايه اين روايت، بخشى از آيه (يَنهَونَ عَنهُ) بايد در مدح ابى‌طالب باشد; در‌حالى‌كه لحن و سياق آيه و نيز ارتباط آن با آيات قبل بر سرزنش افراد مورد اشاره آيه دلالت‌دارد.
اشكال چهارم بر اين دسته از روايات اين است كه طبق روايات صحيح از پيامبر و صحابه، سوره انعام به‌طور دفعى و يك‌باره بر پيامبر نازل شده است. عبداللّه بن‌عمر در روايتى از پيامبر نقل مى‌كند كه فرمود: سوره انعام يك‌باره بر من نازل شد; درحالى كه 70 هزار ملك با حمد و تسبيح خداوند، آن را مشايعت مى‌كردند.[10] بنابراين روايات، آيات سوره انعام، سبب نزول خاصّى نخواهد داشت و شأن نزول هر بخش از آيات اين سوره، با توجّه به قراين موجود در آيات و سياق آيات به‌دست مى‌آيد. طبرى در مورد روايت قاسم‌بن‌مخيمره نيز نقلى دارد كه نشان از اجتهاد وى در اين روايت دارد. ابن‌مخيمره در اين روايت مى‌گويد: آيه در شأن ابوطالب نازل شده است; زيرا ابن‌وكيع از بشر نقل كرده كه ابوطالب مردم را از ايذاى پيامبر باز‌مى‌داشت و خود نيز آن حضرت را تصديق نمى‌كرد.[11]
2. آيه 113 توبه/9: «ما كانَ لِلنَّبىِّ والَّذينَ ءامَنوا اَن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ و لَو كانوا اولى قُربى مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُم اَنَّهُم اَصحـبُ‌الجَحيم.»
زهرى از سعيد بن‌مسيب و او از پدرش نقل كرده كه پيامبر هنگام وفات ابوطالب نزد وى آمد و ابوجهل و عبداللّه ابن‌اميه را بر بالين او حاضر ديد. پيامبر از عموى خود خواست كلمه «لا إله الاّ اللّه» را به زبان آورد تا نزد خداوند، بر ايمان وى شهادت دهد; امّا ابوجهل و عبداللّه از ابوطالب خواستند كه از دين عبدالمطّلب روى برنگرداند. رسول خدا پيوسته كلمه توحيد را بر ابوطالب عرضه مى‌داشت; ولى آخرين سخن‌ابوطالب اين بود كه بر دين عبدالمطلب باقى خواهد ماند و از گفتن «لا‌إله الاّ اللّه» امتناع ورزيد. در اين هنگام، پيامبر سوگند ياد‌كرد كه تا از جانب خداوند نهى نشده‌ام، براى تو استغفار خواهم كرد و در پى سوگند پيامبر، آيه پيشين و آيه‌56 قصص/28 نازل شد.[12] طبرى روايت ديگرى را به همين مضمون از معمر نقل‌كرده[13] كه طبق گفته بخارى، معمر از زهرى و او از سعيدبن‌مسيب نقل كرده است;[14] بنابراين، سند اين روايت فقط به سعيدبن‌مسيب مى‌رسد. از ظاهر روايت برمى‌آيد كه دو آيه‌پيشين، پس از سوگند رسول خدا و پيش از وفات ابوطالب نازل‌شده; چنان‌كه ميبدى نيز به آن تصريح كرده‌است.[15] به‌رغم وجود اين روايت در صحيح‌مسلم و بخارى، بيش‌تر مفسّران اهل‌سنت، آن را به ادلّه مختلف صحيح ندانسته و رد كرده‌اند. در نقد سند اين روايت گفته‌اند: سعيدبن‌مسيب كه به «راويه عمر» مشهور بود،[16] به‌انحراف و دشمنى با على(عليه السلام)متّهم است و يكى از فرزندان على(عليه السلام)در گفتوگويى او را منافق شمرده[17] و شيخ مفيد نيز در الاركان او را ناصبى دانسته است.[18]روايت پدر سعيد نيز مرسل است; زيرا بنا به نقل ابن‌حجر از واقدى، مسيب در روز فتح مكه اسلام آورده است و در زمان نزول آيه، نه مسلمان بوده و نه شاهد نزول آيه. ابن‌حجر نيز از ازدى و غير او نقل مى‌كند كه‌مسيب از كسانى است كه جز پسرش سعيد، كسى از او روايت نكرده است.[19] اشكال مهم‌تر درباره روايتِ پيش گفته، راجع به متن و نيز ناسازگارى آن با زمان نزول آيه است. مفسران متّفق‌اند كه سوره توبه، از واپسين سوره‌هايى است كه پس از فتح مكه بر پيامبر نازل‌شد.[20] ابن‌عاشور درباره اين خبر و روايتى كه نزول آيه را درباره پدر و مادر پيامبر دانسته، مى‌گويد: اين دو خبر، واهى است; زيرا نزول آيه‌113 توبه/9 در سال‌هاى پايانى رسالت پيامبر، در مدينه بوده‌است.[21]
اشكال ديگر، تعارض اين روايت با روايات صحيح ديگرى است كه نزول آيه را در شأن غير ابوطالب دانسته است. آن‌طور كه برزنجى بررسى‌كرده،[22] درباره سبب نزول آيه‌پيشين، 3‌دسته روايت وجود دارد: يك دسته، نزول آيه را در شأن مادر پيامبر (آمنه*) دانسته كه از سوى مفسّران شيعه و محقّقان اهل‌سنّت، رد شده است[23] دسته دوم، درشأن ابوطالب و دسته سوم كه شامل روايات صحيح زيادى است، نزول آن را در شأن پدران مشرك مسلمانان دانسته است. از مجاهد نقل شده: هنگامى كه مؤمنان گفتند: آيا براى پدرانمان استغفار نكنيم; حال آن كه ابراهيم براى پدر مشركش استغفار كرد؟ آيه مورد نظر نازل‌شد.[24] در روايت صحيح ديگرى كه بيش‌تر محدّثان اهل‌سنت چون امام احمد بن‌حنبل، ترمذى، طيالسى، نسائى، ابن‌جرير، ابن‌ابى‌حاتم، ابن‌مردويه و ديگران از على(عليه السلام) نقل كرده‌اند، آمده‌است كه امام على(عليه السلام) شنيد مردى براى پدر و مادر مشركش استغفار مى‌كند. به او گفت: آيا براى آن دو كه مشركند استغفار مى‌كنى؟ مرد پاسخ داد: آيا ابراهيم براى پدر مشركش استغفار نكرد؟ حضرت‌على(عليه السلام)قضيه را براى پيامبر گزارش كرد و درپى آن، آيه‌پيشين نازل شد.[25] طبرى و ابن‌ابى‌حاتم روايت ديگرى را نيز نقل كرده‌اند كه مى‌گويد: مؤمنان براى پدران مشركشان استغفار مى‌كردند تا آيه نازل شد و آن‌ها را نهى كرد، و از آن پس، ديگر براى پدران مشركشان كه از دنيا رفته بودند، استغفار نمى‌كردند; امّا از استغفار براى زنده‌هايشان منع نشده بودند.[26] روايت اخير را على‌بن‌ابى‌طلحه از ابن‌عباس نقل كرده است; بنابراين، با وجود اين روايات متعدّد و صحيح در سبب نزول آيه، وجهى براى صحت روايت پيش گفته نمى‌ماند. برخى مفسّران براى جمع بين روايات، قائل به تكرار نزول آيه شده‌اند;[27] امّا بيش‌تر مفسّران، تكرار نزول را برخلاف اصل دانسته، آن را نمى‌پذيرند. بُروسَوى، افزون بر اين مى‌گويد: وقتى پيامبر، يك بار از استغفار براى مشركان (ابوطالب، آمنه يا ساير مشركان) منع شده باشد، درست نيست كه اين نهى را ناديده بگيرد و براى مشرك ديگرى استغفار كند تا سبب نزول دوباره آيه شود.[28]
ابوالفتوح رازى با طرح معناى ديگرى از آيه، ناسازگارى روايت با آيه را به‌گونه ديگرى طرح كرده است. او بر آن است كه بخش اوّل آيه، استغفار پيامبر و مؤمنان را براى مشركان نفى مى‌كند; نظير آيه «ما كانَ لَكُم اَن تُنبِتوا شَجَرَها» (نمل/27،60) نه اين‌كه پيامبر و مؤمنان را از استغفار نهى كند; بنابراين، استغفار پيامبر براى ابوطالب، نشانه ايمان او بوده است.[29] به‌هر حال، مجموع نقدهايى كه بر روايت پيشين وارد شده، اين گمان را تقويت مى‌كند كه آن بخش از روايت (راوىِ روايت، سعيد بن‌مسيب باشد يا ديگرى) كه نزول آيه 113 توبه را در شأن ابوطالب مى‌داند، نادرست است و گويا اين بخش از روايت، اجتهاد و تطبيق برخى راويان بوده كه به روايت مورد نظر، افزوده شده است.
3. قصص/28، 56: «اِنَّكَ لاتَهدى مَن اَحبَبتَ و لـكِنَّ اللّهَ يَهدى مَن يَشاءُ و هُوَ اَعلَمُ بِالمُهتَدين.»
زجّاج گفته است: اجماع مسلمانان يا مفسّران بر نزول اين آيه در شأن ابوطالب است.[30] اين ادّعاى زجّاج نادرست است; به همين دليل، قرطبى با ردّ سخن زجّاج آن را چنين تصحيح كرده كه بيش‌تر مفسّران درباره شأن نزول پيشين اتفاق‌نظر دارند;[31] امّا اين ادّعاى قرطبى نيز درست نيست. درباره اين شأن نزول، جز روايت پيش گفته از سعيدبن‌مسيب، روايتى نيز از ابوهريره، عبداللّه‌بن‌عمر و نيز ابن‌عباس از طريق ابى‌صالح كه به تصريح سيوطى، ضعيف‌ترين طريق به ابن‌عباس است[32] نقل شده است.[33] از ابوهريره نقل شده كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)هنگام مرگ ابوطالب به وى گفت: اى عمو! بگو: «لا إلـه إلاّ اللّه» تا در روز قيامت به نفع تو شهادت دهم. ابوطالب گفت: اگر سرزنش قريش نبود، با گفتن لا إله إلاّ اللّه چشم تو‌را روشن مى‌كردم.[34]
اين شأن نزول كه از قتاده و مجاهد نيز نقل شده، مفسّران بعدى اعمّ از شيعه و سنى را واداشته تا در برابر آن مواضع مختلفى را اتخاذ كنند. از يك سو بسيارى از مفسران اهل‌سنت با استناد به آن، درصدد اثبات كفر ابوطالب‌برآمده‌اند، و برخى تا آن‌جا پيش رفته‌اند كه در توضيح اين روايت گفته‌اند: پيامبر، اسلام آوردن ابوطالب را دوست مى‌داشت; ولى خداوند با نزول اين آيه، خواسته پيامبر را رد كرد، پيامبر مايل به اسلام‌آوردن وحشى (قاتل حمزه) نبود; امّا خداوند با نزول آيه 53 زمر/39 اسلام او را اراده كرد و وحشى مسلمان شد.[35]
همه مفسران شيعه، و نيز گروهى از مفسران اهل‌سنت به ردّ اين نظريه پرداخته‌اند; امّا از گفته‌هاى آنان در نقد روايت پيشين، انكار اصل آن برنمى‌آيد; حتى احاديثى از امامان(عليهم السلام)اصل آن واقعه را تأييد مى‌كند. در حديثى از امام صادق(عليه السلام)آمده است كه مَثَل ابوطالب، مَثَل اصحاب كهف است كه ايمان خود را مخفى و اظهار شرك مى‌كردند.[36] آن‌چه از سوى اين مفسّران انكار شده، يكى از دو چيز است:
1. برخى ذيل روايت، يعنى نزول آيه در شأن ابى‌طالب را نمى‌پذيرند. طبرسى در ردّ اين شأن‌نزول گفته است: همان‌طور كه امكان ندارد پيامبر با اوامر و نواهى الهى مخالفت كند، امكان ندارد خواسته و اراده‌اش نيز مخالف‌خواست و اراده الهى باشد و گرنه از مخالفت با اوامر و نواهى الهى نيز مصون نخواهد بود.[37] كسانى نيز در مقام خدشه در سند روايت برآمده و همه روايات پيشين را مرسل دانسته‌اند; به اين دليل كه هيچ يك از راويان آن، شاهد نزول آيه و وفات ابوطالب نبوده‌اند، و ابوهريره نيز كه صحيح‌ترين اين روايات از او است، به جعل حديث بر ضدّ على(عليه السلام) و به نفع معاويه متهم است.[38] وى با اين‌كه فقط سه سال آخر عمر پيامبر را درك كرد، بيش از همه صحابه از حضرت روايت نقل كرده است و همين مسأله موجب شد تا على(عليه السلام)، عمر، عايشه و عثمان، او را به كذب متهم و رواياتش را انكار كنند. ابوهريره را نخستين راوى متهم به كذب به‌شمار‌آورده‌اند.[39]
2. بسيارى از مفسّران نيز با پذيرش ذيل روايت برآن‌اند كه بر كفر ابوطالب دلالتى ندارد. قمى در ذيل اين آيه مى‌گويد: آيه در شأن ابوطالب نازل شد; زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عمويش مى‌گفت: «لا إلـه إلاّ اللّه» را بلند بگو تا در روز قيامت به تو نفع رساند; امّا ابوطالب گفت: اى پسر برادرم! من به نفس خويش داناترم. هنگامى كه از دنيا رفت، عباس شهادت داد كه او «لا‌إلـه إلاّ اللّه» را به زبان آورده است; ولى پيامبر فرمود: من آن را نشنيدم; امّا اميدوارم روز قيامت به او نفع برساند و اگر من در مقام محمود بايستم، پدر، مادر و عمويم و برادرى را كه در جاهليت با او پيمان برادرى بستم، شفاعت خواهم كرد.[40]
ابوالفتوح رازى اين‌گونه پاسخ داده است كه اگر به فرض، آيه در شأن ابوطالب نازل شده باشد، نه‌تنها بر كفر او دلالتى ندارد، بلكه ايمان او را ثابت مى‌كند; زيرا آيه نمى‌گويد: ما ابوطالب را هدايت نكرديم; بلكه تنها مى‌گويد: اين نوع هدايت به خدا اختصاص دارد و تو توان اين‌گونه هدايت را ندارى.[41] وى با استناد به كلمه «احببت» كه از محبت رسول به ابوطالب خبر مى‌دهد، مى‌خواهد بگويد: كسى را كه رسول خدا دوست‌بدارد، خداوند هدايتش مى‌كند. فخر‌رازى بر‌همين نكته تأكيد كرده، مى‌گويد: ظاهر اين آيه، هيچ دلالتى بر كفر ابوطالب ندارد. وى در ادامه، روايتى را نقل مى‌كند! كه مى‌تواند نشانه ايمان ابوطالب باشد و آن اين‌كه ابوطالب، هنگام مرگ، به فرزندان عبدمناف خطاب كرد: از محمّد پيروى و او را تصديق كنيد تا رستگار شويد. پيامبر به او فرمود: آيا آنان را به خير دعوت مى‌كنى و خود را وا مى‌نهى؟ گفت: از من چه مى‌خواهى؟ پيامبر گفت: از تو مى‌خواهم در واپسين روز زندگى‌ات «لا إلـه إلاّ اللّه» را بر زبان‌آورى تا من آن را نزد خداوند شهادت دهم.ابوطالب گفت: من به يقين دريافتم كه تو راست‌گويى; ولى خوش ندارم درباره‌ام گفته‌شود كه هنگام مرگ ترسيد و اگر تو و نزديكانت پس از من مورد دشنام قرار نمى‌گرفتيد و ذليل نمى‌شديد، با به زبان آوردن آن، چشم تو را روشن مى‌كردم; ولى من به زودى بر دين پدرانم عبدالمطلب، هاشم و عبدمناف از دنيا خواهم رفت.[42] در اين روايت، ابوطالب دليل عدم اظهار اسلام خود را بيان مى‌دارد; با اين حال تأكيد مى‌كند كه بر دين پدرانش مى‌ميرد.
مفسران با استناد به آيه‌219 شعراء/26 (و‌تَقَلُّبَكَ فِى‌السّـجِدين) بر اين باورند كه پدران پيامبر همه موحّد بوده‌اند.[43] بنابراين، اگر ابوطالب بر دين پدرانش كه اجداد پيامبر هستند از‌دنيا رفته باشد، موحّد بوده و دليلى بر كفر او نيست. در روايات چندى از امام‌باقر و صادق(عليهما السلام)[44] و نيز ابن‌عباس و مجاهد،[45] آيه‌اخير به انتقال پيامبر از اصلاب انبيا به انبياى ديگر تا پدر و‌مادرش كه نشانه ايمان همه پدران و مادران پيامبر است، تفسير شده است. قرطبى نيز در تأييد روايتى از عايشه مبنى بر اين‌كه خداوند، پدر و مادر پيامبر را پس از بعثت وى زنده كرد و آن‌ها به وى ايمان آوردند،[46] مى‌گويد: احياى آن دو عقلا و شرعاً ممتنع نيست و من شنيده‌ام كه عمويش ابوطالب را نيز زنده كرد و او به پيامبر ايمان آورد.[47]
احمد زينى دحلان بر آن است كه بسيارى از دانش‌مندان محقق، عارفان و ارباب كشف و شهود از‌جمله قرطبى، سبكى و شعراوى به نجات ابوطالب معتقدند.[48] وى در پاسخ به اين پرسش كه چرا پيامبر ابوطالب را با صراحت مسلمان معرفى نكرد، مى‌گويد: شايد خداوند به جهت به‌دست آوردن دل مؤمنان امر ابوطالب را مبهم گذاشت; زيرا پدران آن‌ها كافر بودند و ابوطالب را نيز كافر مى‌پنداشتند و چنان‌چه پيامبر به ايمان او تصريح مى‌كرد، پذيرش آن بر اصحاب سنگين بود كه ابوطالب اهل نجات باشد; ولى پدران آن‌ها معذب‌باشند.[49]
4. آيه 67 مائده/5: «يـاَيُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن ربِّكَ و اِن لَم‌تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ و اللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ‌= اى پيامبر! آن‌چه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر نكنى، پيامش را نرسانده‌اى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مى‌دارد.» عكرمه از ابن‌عباس نقل كرده است كه پيوسته از رسول خدا محافظت مى‌شد و ابوطالب هر روز مردانى از بنى‌هاشم را براى اين امر با حضرت همراه مى‌كرد تا آيه پيشين نازل شد. پس از آن، چون ابوطالب خواست كسانى را با پيامبر همراه كند، فرمود: اى عمو! خداوند مرا از جن و انس مصون داشته است.[50] به درستى روشن نيست كه از چه رو برخى‌درصدد برآمده‌اند اين روايت را كه از رخدادى تاريخى خبر مى‌دهد، با نزول آيه‌پيش گفته مرتبط كنند. به هر جهت اين‌كه حادثه مورد نظر سبب نزول آيه 67 مائده/5 باشد، به شدت مورد ترديد و انكار قرار گرفته است; به اين دليل كه همه سوره مائده، مدنى و از آخرين آيات نازل شده بر پيامبر است.[51] گو اين‌كه آيه، در سبب خاصّ ديگرى نازل شده كه تبليغ آن براى پيامبر سنگين بوده است; ازاين‌رو پيامبر نيازمند ثبات جديدى بوده كه خداوند با نزول آيه پيشين آن را به پيامبر بخشيده است.[52] مفسران شيعه، همگى اين سبب خاص را واقعه غدير* خم و انتصاب على(عليه السلام)به ولايت و خلافت از سوى پيامبر دانسته‌اند.[53] فخر رازى در اين باره مى‌گويد: آيه در فضيلت على نازل شد و پس از نزول آن، پيامبر دست او را گرفت و به مردم گفت: «مَن كُنتُ مَولاه فَعليّ مولاه اللّهم والِ من والاه و عادِ من عاداه». پس از آن، عمر، على را ملاقات كرد و گفت: اى پسر ابوطالب! بر تو گوارا باد كه مولاى من و مولاى‌هر زن و مرد مؤمن شدى.[54]
5. آيات 1‌ـ‌3 طارق/86: «و‌السَّماءِ والطّارِق * وما اَدركَ مَا الطّارِق * اَلنَّجمُ الثّاقِب= سوگند به آسمان و آن اختر شب‌گرد و تو چه دانى كه اختر شب‌گرد چيست؟ ستاره* درخشان است.» واحدى گفته است كه اين آيات، در شأن ابوطالب نازل شد هنگامى كه براى پيامبر نان و شير آورد. در‌حالى‌كه پيامبر نشسته بود و غذا مى‌خورد، ناگهان ستاره‌اى به زمين فرود آمد و پر از آب و سپس آتش شد. ابوطالب از آن ترسيد و پرسيد: چيست؟ پيامبر پاسخ داد: اين ستاره‌اى است كه به زمين افكنده شد و نشانه‌اى از نشانه‌هاى خداست. ابوطالب از آن شگفت زده و اين آيات نازل شد.[55] اين سخن افزون بر اين‌كه نامعقول است، اساساً با آيه، خطاب و سياق آن سازگارى ندارد و انگيزه طرح و ذكر آن نيز به درستى روشن نيست.
سيد محمود دشتى

منابع

ابوطالب عملاق الاسلام الخالد; الاتقان فى علوم القرآن; اسباب النزول، حجتى; اسباب النزول، واحدى; اسنى المطالب فى نجاة ابى‌طالب; الاصابة فى تمييز الصحابه; انساب الاشراف; بحارالانوار; البدء و التاريخ; البداية و النهايه; البرهان فى تفسير القرآن; بزم‌آورد; تاريخ‌الآداب العربيه; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تاريخ‌اليعقوبى; تفسيرالتحرير والتنوير; تفسير روح‌البيان; تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌ابى‌حاتم; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; التفسيرالكبير; تفسيرالمنار; تهذيب التهذيب; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لأحكام القرآن، قرطبى; خطوات على طريق الاسلام; دائرة المعارف بزرگ اسلامى; الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور; الذريعة الى تصانيف الشيعه; الروض الانف; روض‌الجنان و روح‌الجنان; السير والمغازى; السيرة النبويه، ابن‌هشام; شرح‌نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; شعر ابى‌طالب و اخباره; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; صفة‌الصفوه; الطبقات الكبرى; الغدير فى الكتاب والسنة والادب; الكافى; الكامل فى التاريخ; الكشّاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كمال‌الدين و تمام النعمه; الكنى‌والالقاب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المحبر; المعارف; معانى‌الاخبار; المنتظم فى تاريخ الملوك والامم; الميزان فى تفسير القرآن.
محمد‌باغستانى، سيد محمود دشتى، سيد عليرضا واسعى




[1]. السير و المغازى، ج‌1، ص‌69.
[2]. الاصابه، ج‌7، ص‌196.
[3]. بزم‌آورد، ص‌163.
[4]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌13; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌519.
[5]. بزم‌آورد، ص‌164.
[6]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌13‌ـ‌14.
[7]. همان، ص‌12.
[8]. انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌288.
[9]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌538.
[10]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌14.
[11]. الكنى و الالقاب، ج‌1، ص‌108‌ـ‌109.
[12]. المحبر، ص‌132.
[13]. سنن النسائى، ج‌8، ص‌3‌ـ‌5.
[14]. الطبقات، ج‌1، ص‌96.
[15]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌180.
[16]. المعارف، ص‌575.
[17]. الطبقات، ج‌1، ص‌96.
[18]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌519.
[19]. البدء و التاريخ، ج‌4، ص‌137; صفة‌الصفوه، مج‌1، ج‌1، ص‌34.
[20]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌14، ص‌265‌ـ‌266.
[21]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌539 و 543.
[22]. تاريخ طبرى، ص‌542‌ـ‌543.
[23]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌543.
[24]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌266.
[25]. همان، ص‌267.
[26]. انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌291.
[27]. الطبقات، ج‌1، ص‌158‌ـ‌159.
[28]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌26.
[29]. البداية و النهايه، ج‌3، ص‌98.
[30]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌545.
[31]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌446.
[32]. السير و المغازى، ص‌155; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌31.
[33]. الكامل، ج‌2، ص‌87.
[34]. همان، ص‌31‌ـ‌32.
[35]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌378.
[36]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌14.
[37]. انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌289.
[38]. المنتظم، ج‌2، ص‌146‌ـ‌147.
[39]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌14، ص‌270; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌35.
[40]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌35.
[41]. بحارالانوار، ج‌19، ص‌15 و 25 و ج‌35، ص‌82.
[42]. انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌289.
[43]. الطبقات، ج‌1، ص‌97‌ـ‌98.
[44]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌419; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌553; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌98.
[45]. شعر ابى‌طالب، ص‌18.
[46]. دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج‌5، ص‌619.
[47]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌14، ص‌274.
[48]. همان، ص‌273.
[49]. دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج‌5، ص‌619.
[50]. الكافى، ج‌1، ص‌440‌ـ‌454.
[51]. البرهان، ج‌2، ص‌46، 672، 678 و 719 و ج‌4، ص‌274‌ـ‌275.
[52]. الميزان، ج‌7، ص‌57‌ـ‌59.
[53]. السير و المغازى، ص‌238; السيرة النبويه، ج‌2، ص‌418.
[54]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌547; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌31.
[55]. البداية و النهايه، ج‌3، ص‌98.
[56]. المنتظم، ج‌2، ص‌146‌ـ‌147.
[57]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌14، ص‌262‌ـ‌276.
[58]. الذريعه، ج‌2، ص‌512‌ـ‌513.
[59]. بزم‌آورد، ص‌166‌ـ‌167; الذريعه، ج‌2، ص‌511.
[60]. همان.
[61]. اسنى‌المطالب، ص‌1.
[62]. خطوات على طريق الاسلام، ص‌466.
[1]. جامع‌البيان، مج5، ج7، ص228ـ229; اسباب‌النزول، واحدى،ص177.
[2]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌229.
[3]. اسباب‌النزول، واحدى، ص‌177.
[4]. روح‌البيان، ج3، ص‌20; التحريروالتنوير، ج‌7، ص‌182.
[5]. جامع‌البيان، مج5، ج7، ص‌227 ـ 228; الدرالمنثور، ج‌3،ص‌261; تفسيرابن كثير، ج 2، ص‌132.
[6]. الاتقان، ج‌1، ص‌245 و ج‌2، ص‌415.
[7]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌227; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌132; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌261.
[8]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌229; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌132.
[9]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌261.
[10]. تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌127; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌243.
[11]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌228‌ـ‌229.
[12]. صحيح مسلم، ج‌1، ص‌181‌ـ‌184; اسباب‌النزول، واحدى، ص‌215‌ـ‌216; جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌56‌ـ‌57.
[13]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌57.
[14]. صحيح البخارى، ج‌5، ص‌248.
[15]. كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌221.
[16]. تهذيب‌التهذيب، ج‌4، ص‌77.
[17]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌4، ص‌309; اسباب‌النزول، حجتى، ص‌209.
[18]. منتهى‌المقال، ص‌147; اسباب‌النزول، حجتى، ص‌209.
[19]. تهذيب‌التهذيب، ج‌10، ص‌139.
[20]. الكشّاف، ج‌2، ص‌315; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌3; المنار، ج‌11، ص‌58 و ج‌7، ص‌543.
[21]. التحريروالتنوير، ج‌11، ص‌44.
[22]. اسنى‌المطالب، ص‌46.
[23]. اسنى‌المطالب، ص‌46; المنار، ج11، ص58.
[24]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌57; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌407.
[25]. اسنى‌المطالب، ص‌45.
[26]. جامع‌البيان، مج7، ج11، ص59‌ـ‌60; تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج‌6، ص1893.
[27]. الاتقان، ج‌1، ص‌71.
[28]. روح‌البيان، ج‌3، ص‌522‌ـ‌523.
[29]. روض‌الجنان، ج‌10، ص‌58‌ـ‌59.
[30]. التفسير الكبير، ج‌25، ص‌2; اسباب‌النزول، واحدى، ص‌284.
[31]. تفسير قرطبى، ج 13، ص‌198.
[32]. الاتقان، ج‌2، ص‌416.
[33]. الدرالمنثور، ج 6، ص‌428 ـ 429.
[34]. جامع‌البيان، مج11، ج20، ص113; تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج9، ص‌2994.
[35]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌406.
[36]. الكافى،ج1، ص448; معانى‌الأخبار، ص285 ـ286; كمال‌الدين،ص172.
[37]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌406.
[38]. الغدير، ج‌8، ص‌20; ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص‌134.
[39]. تاريخ الآداب العربيه، ج‌1، ص‌275; ابوطالب عملاق الاسلام الخالد، ص‌132.
[40]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌142‌ـ‌143.
[41]. روض‌الجنان، ج‌15، ص‌148.
[42]. التفسير الكبير، ج‌9، ص‌5.
[43]. اسنى‌المطالب، ص‌59.
[44]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌324; نورالثقلين، ج‌4، ص‌69.
[45]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌331‌ـ‌332.
[46]. الروض الانف، ج‌2، ص‌187.
[47]. تفسير قرطبى، ج‌2، ص‌64; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌408.
[48]. اسنى‌المطالب، ص‌61.
[49]. همان، ص‌65‌ـ‌66.
[50]. اسباب‌النزول، واحدى، ص‌166.
[51]. تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌158.
[52]. التحريروالتنوير، ج‌6، ص‌256.
[53]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌344.
[54]. التفسير الكبير، ج‌12، ص‌49‌ـ‌50.
[55]. اسباب‌النزول، واحدى، ص‌389.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:10 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسامة بن‌زيد

اسامة بن‌زيد: فرزند حارثه، از تيره بنى‌كلب و صحابى رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

بر اساس آنچه درباره سنّ او هنگام رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)(18 تا 20 سال) نوشته‌اند،[4] بايد در سال‌هاى سوم تا پنجم بعثت در مكه زاده شده باشد. پدر و مادرش (زيد و امّ ايمن) هر دو آزاد شده (موالى) پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند.[5]وى به همراه پدر و مادرش به مدينه هجرت كرد[6] و از كسانى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به‌سبب خردسالى‌اش، اجازه شركت در غزوه‌هاى بدر و احد را به او نداد.[7] ابومحمّد، ابوزيد،[8] ابويزيد، ابوخارجه، و ابوحارثه[9] كنيه‌هاى‌اوست.
اين روايت كه در ماجراى افك (سال پنجم‌هـ‌ق)، اسامه طرف مشورت پيامبر قرار گرفته باشد،
[10] با توجّه به سن كم او مورد ترديد است. اسامه، در فتح مكّه همراه پيامبر وارد كعبه شد[11] و در غزوه حنين، از معدود كسانى بود كه پايدار ماند و پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در برابر هجوم دشمنان رها نكرد.[12] رواياتى درباره محبّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به اسامه در منابع ذكر شده[13] كه بر اساس بعضى از آن‌ها، پيامبر هداياى بزرگان ديگر اقوام، چون حلّه دحيه كلبى[14] و كسوت ذى يزن[15] را به اسامه هديه كرده‌اند.
بزرگ‌ترين حادثه زندگى او، انتصابش به فرمان‌دهى سپاه براى نبرد با روميان از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، در آخرين روزهاى زندگى آن حضرت است كه موضوع مباحث گوناگون كلامى در ميان دانش‌مندان مذاهب اسلامى شده است. جوانى
[16] و سابقه بَرده بودن اسامه موجب شد تا اين انتصاب از سوى برخى مهاجران و انصار استهزا شود و به رغم تمايل و اصرار پيامبر كه فرمود: «جهّزوا جيش اسامة، لعن الله من تخلّف عنه» [17]، اين سپاه تا هنگام رحلت آن‌حضرت. از جُرْف حركت نكرد.[18] پاسخ پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ايرادهاى صحابه، نشان مى‌دهد كه آن‌ها قبلاً نيز از انتصاب زيد پدر اسامه به فرماندهى سپاه در سريّه موته ناخشنود بودند.[19] به نظر مى‌رسد بَرده‌بودن زيد و پسرش و محروميت آنان از پشتوانه قبيله‌اى و پاى‌گاه اجتماعى از عوامل مخالفت صحابه بوده است. با اعلام خبر رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اسامه نيز از جُرف به مدينه بازگشت و بر اساس بيش‌تر روايات، در مراسم غسل پيامبر(صلى الله عليه وآله) شركت داشت.[20] در دوران ابوبكر، در مقام فرمان‌دهى سپاه اسلام با روميان جنگيد و با پيروزى چشم‌گير به مدينه بازگشت.[21] بنابر بعضى از روايات، در يكى از نبردهاى ابوبكر با مرتدّان، جانشين او در مدينه شد.[22] وى در سركوب مسيلمه* كذاب نيز در سپاه خالد‌بن*‌وليد حضور داشته‌است.[23] پاسخ تند او به ابوبكر پس‌از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه تو خليفه پيامبر نيستى نيز در برخى روايات آمده است.[24] اسامه در خلافت عمر* مورد احترام او بود و بنا به روايتى، او را با نام امير خطاب مى‌كرد و سلام مى‌گفت.[25] خليفه سهم او را در تقسيم عطايا، هم‌سان با اصحاب بدر و بيش از پسر خود عبداللّه، قرار داد و چون مورد اعتراض عبدالله قرار گرفت، محبّت‌هاى رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) با اسامه را يادآور شد.[26]
اسامه، در شورش مردم بر ضد عثمان*، از سوى خليفه مأموريت يافت تا وضعيت مردم بصره را بررسى كند[27] و چون كار شورشيان بالا گرفت و احتمال كشته شدن عثمان قوت يافت، از اميرمؤمنان على(عليه السلام)خواست تا براى بركنار ماندن از هر گونه اتهامى در اين‌باره، مدينه را ترك گويد.[28]‌اسامه از كسانى است كه از بيعت با اميرمؤمنان‌على*(عليه السلام) سرباز زد[29] و مورد عتاب ايشان قرار گرفت[30] و همين موضوع، موجب شد كه وى جزو فرقه‌اى خاص به نام اعتزاليون دانسته شود و[31] مورد نكوهش شديد شيعه قرار گيرد;[32] گرچه براساس برخى منابع شيعى، گويا اسامه بعدها از نظر خود بازگشت و حضرت على(عليه السلام)عذر او را در شركت نكردن در نبرد جمل پذيرفت.[33]
هنگامى كه سپاه امام عازم پيكار جمل شد، اسامه با يادآورى پيمانى كه با پيامبر بسته بود ـ كه هرگز گوينده كلمه توحيد را نكُشد ـ از همراهى امام پوزش خواست[34] و در مسجد مدينه گواهى داد كه بيعت طلحه و زبير با اميرمؤمنان على(عليه السلام) از روى كراهت بوده است.[35]
درباره ديگر حوادث زندگى او تا پايان عمرش اطلاعى در دست نيست; جز مجادله‌اى كه با عمروبن عثمان در حضور معاويه داشته و امام‌حسن(عليه السلام) و عبداللّه بن‌جعفر او را همراهى كرده‌اند.[36] در موردى ديگر، او سخنان عبداللّه بن‌جعفر، مبنى بر نصّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) در امامت امامان اهل بيت(عليهم السلام) را در برابر معاويه تأييد‌مى‌كند.[37]
اسامه، از راويان حديث نبوى بود و روايت استحباب روزه در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه[38] و روايت «إنّ اللّه يبغض الفاحش المتفحّش» از او است.[39] در بعضى منابع رجالى، نام 26 نفر از كسانى‌كه از او روايت كرده‌اند، شمرده شده است.[40]بعضى، شمار احاديث نقل شده از او را 118 مورد مى‌دانند.[41] سرانجام، اسامه در سال 54 يا 58 يا 59 هجرى قمرى درگذشت[42] و بر اساس برخى روايات شيعى، امام حسين(عليه السلام) در كنار بستر او حاضر شده، با پرداخت بدهى‌هايش، در مراسم تكفين وى نيز‌شركت‌كردند.[43]

اسامه در شأن نزول:

1. در بازگشت از سريّه غالب‌بن عبدالله ليثى، يكى از مسلمانان، كه بر اساس نقلى اسامة‌بن زيد بوده است; شخصى را كه كلمه توحيد بر زبان جارى ساخته بود، به قتل رساند; و به اظهار اسلام او توجهى نكرد سپس آيه‌94 نساء/4 نازل شد و اسامه مورد سرزنش پيامبر(صلى الله عليه وآله)واقع شد.[44]
2. بنا به گزارش برخى مفسران آيه‌12 حجرات/49 در پى آن نازل شد كه دو تن از صحابه اسامه را به بخلورزى متهم و از سلمان نيز بدگويى كردند كه با نزول آيه از اين كار نهى‌شدند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا اجتَنِبوا كَثيرًا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعضَ الظَّنِّ اِثمٌ ولا تَجَسَّسوا ولا‌يَغتَب بَّعضُكُم بَعضـًا ...= اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد; از بسيارى از گمان‌ها دور باشيد; زيرا برخى از گمان‌ها گناه است و [در احوال و عيب‌هاى پنهان مردم] كاوش مكنيد و از پس يك‌ديگر بدگويى (غيبت) مكنيد»[45].

منابع

الاحتجاج; الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد; اسباب‌النزول، واحدى; الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسدالغابه فى تمييزالصحابه; بحارالانوار; تاريخ الامم و‌الملوك، طبرى; تاريخ اليعقوبى; التحريرالطاووسى; تهذيب الكمال فى اسماء الرجال; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لأحكام القرآن، قرطبى; الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره; سير اعلام النبلاء; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; الطبقات الكبرى; فرق‌الشيعه; كتاب‌الفتوح; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مسائل الامامه; المغازى; الملل والنحل; مناقب آل‌ابى‌طالب.
محمد باغستانى




[4]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌170.
[5]. الطبقات، ج‌4، ص‌45; الاستيعاب، ج‌1، ص‌170.
[6]. الطبقات، ج‌1، ص‌183.
[7]. المغازى، ج‌1، ص‌216‌ـ‌221.
[8]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌170.
[9]. سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌497; اسدالغابه، ج‌1، ص‌195.
[10]. المغازى، ج‌2، ص‌430.
[11]. المغازى، ج‌2، ص‌834.
[12]. المغازى، ج‌3، ص‌900.
[13]. الطبقات، ج4، ص‌45ـ 49; سيراعلام‌النبلاء، ج2، ص497ـ504.
[14]. الطبقات، ج‌4، ص‌48.
[15]. الطبقات، ج‌4، ص‌48.
[16]. الطبقات، ج‌2، ص‌192; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌113.
[17]. الملل و النحل، ج‌1، ص‌23.
[18]. الطبقات، ج‌2، ص‌146‌ـ‌147.
[19]. الطبقات، ج‌2، 146 و 191‌ـ‌192.
[20]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌238; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌114.
[21]. الطبقات، ج‌2، ص‌146‌ـ‌147.
[22]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌253.
[23]. الفتوح، ج‌1، ص‌32.
[24]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌224.
[25]. تهذيب الكمال، ج‌2، ص‌344.
[26]. الاستيعاب، ج1، ص170; اسدالغابه، ج1، ص‌196.
[27]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌648.
[28]. الفتوح، ج‌2، ص‌227.
[29]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌699; شرح نهج البلاغه، ج‌2، ص‌246.
[30]. الارشاد، ج‌1، ص‌243.
[31]. فرق الشيعه، ص‌5; مسائل الامامه، ص‌16.
[32]. الجمل، ص‌94‌ـ‌96.
[33]. التحرير الطاووسى، ص‌50‌ـ‌51.
[34]. الجمل، ص‌95; التحرير الطاووسى، ص‌50.
[35]. تاريخ طبرى، ج‌3، ص‌17.
[36]. بحار الانوار، ج‌44، ص‌107‌ـ‌108.
[37]. الاحتجاج، ج‌2، ص‌59.
[38]. سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌506; الطبقات، ج‌4، ص‌53.
[39]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌171; سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌502.
[40]. تهذيب الكمال، ج‌2، ص‌338.
[41]. سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌507.
[42]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌172.
[43]. مناقب، ج‌4، ص‌72‌ـ‌73.
[44]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌304; مجمع البيان، ج‌3، ص‌145; الطبقات، ج‌2، ص‌91.
[45]
. كشف الاسرار، ج‌9، ص‌260; تفسيرقرطبى، ج‌16، ص‌217; مجمع البيان، ج‌5، ص‌203.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:10 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوعقيل انصارى

ابوعقيل انصارى: حثجاث يا حثحاث، معروف به صاحب‌الصاع از تيره بنى‌انيف اراشى[77] و از هم پيمانان بنى‌عمرو*بن‌عوف[78]

طبرى به نقل از قتاده، نامش را حبحاب، و شيخ طوسى حجاب بن‌عثمان ذكر كرده است[79] كه گويا طبق نقل طبرى، تصحيف «حبحاب ابوعقيل» باشد; چنان‌كه دو نام اوّل نيز تصحيف يك نام است. وى از مسلمانان تهى‌دست بود[80] و با كارگرى، امرار معاش مى‌كرد.[81] از زندگى و مرگ وى اطلاع چندانى در دست نيست.
گروهى از مفسّران، جمله «والَّذينَ لا يَجدونَ اِلاّ جُهدَهُم» در آيه 79 توبه/9 را درباره ابوعقيل دانسته‌اند. خداوند مى‌فرمايد: «اَلَّذينَ يَلمِزونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ المُؤمِنينَ فِى الصَّدَقـتِ والَّذينَ لا يَجِدونَ اِلاّ جُهدَهُم فَيَسخَرونَ مِنهُم سَخِرَ اللّهُ مِنهُم ولَهُم عَذابٌ اَليم= آنان كه از مؤمنانِ داوطلب، در صدقاتشان عيب‌جويى* مى‌كنند، و كسانى را كه [براى انفاق* در راه خدا] جز به مقدار [ناچيز] توانايى خود دست‌رسى ندارند، به تمسخر مى‌گيرند، خدا آنان را مسخره مى‌كند، و براى آن‌ها عذاب دردناكى است».
در نقلى از ابن‌عباس، ربيع‌بن‌انس
[82] و قتاده[83] آمده است كه وقتى رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)مؤمنان را به آوردن صدقه* تشويق كرد، برخى از آنان صدقاتى آوردند كه مورد تمسخر* منافقان قرار گرفت و از سوى آنان به ريا* متهم شدند. ابوعقيل نيز يك صاع (حدود سه كيلو) خرما آورد و گفت: جز 2 صاع خرما چيزى نداشتم كه آن را نيز شب پيشين با آب‌كشى براى نخلستانى، مُزد گرفتم. يك صاع را براى خانواده‌ام نگه داشتم و ديگرى را براى شما آوردم. منافقان با استهزا*ى وى گفتند: خداوند از اين صدقه ابوعقيل بى‌نياز است.[84] به دنبال آن، آيه‌پيشين نازل شد و آنان را توبيخ كرد و به عذاب الهى وعده‌شان داد. بخارى با نقل اين جريان از ابن‌مسعود، مقدار صدقه ابوعقيل را نصف صاع ذكر كرده[85] و ميبدى با توجه به سياق آيات، زمان پرداخت آن را در آستانه عزيمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به تبوك* و براى تأمين هزينه جنگ دانسته است.[86]

منابع

اسباب النزول، واحدى; الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; الاصابة فى معرفة الصحابه; التبيان فى تفسير القرآن; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; السيرة النبويه، ابن‌هشام; صحيح البخارى; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار.
اسماعيل اسماعيلى




[77]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌279; الاصابه، ج‌7، ص‌233.
[78]. جامع‌البيان، مج6، ج10، ص‌248; الاستيعاب، ج‌4، ص‌279.
[79]. التبيان، ج‌5، ص‌266.
[80]. جامع‌البيان، مج6، ج10، ص248; كشف‌الاسرار، ج‌4، ص181.
[81]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌10، ص‌248; التبيان، ج‌5، ص‌266.
[82]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌279‌ـ‌280.
[83]. اسباب النزول، ص‌210; التبيان، ج‌5، ص‌266.
[84]. السيرة النبويه، ج4، ص551; جامع‌البيان، مج‌6، ج‌10، ص250.
[85]. صحيح البخارى، ج5، ص‌245، ح‌4668.
[86]
. كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌181.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:11 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابو قيس‌ بن ‌فاكِه ‌بن ‌مغيره ‌قريشى

ابوقيس‌بن‌فاكِه‌بن‌مغيره‌قريشى: از تيره بنى‌مخزوم و از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)

او از تيره بنى‌مخزوم[18] و يكى از 7[19] يا 5 تن[20] مسلمانى است كه در مكّه به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گرويده; امّا هنگام هجرت* حضرت به مدينه، از‌طرف پدران و اقوام خويش از هجرت باز‌داشته و زندانى شدند و اندك اندك فريفته شده،[21] يا در برابر شدت شكنجه‌هاى مشركان تاب نياورده، از اسلام برگشتند.[22] از جزئيات زندگى ابوقيس‌در اين دوره و پيش از آن، بيش از آن‌چه بيان شد، اطلاعى در دست نيست.
وى در سپاه مشركان مكّه، در جنگ بدر* (دوم‌هجرى) حضور يافت و به دست حمزة‌بن عبدالمطلب
[23] يا على*بن‌ابى‌طالب (به گفته ابن‌اسحاق) و يا به‌دست عمار*بن‌ياسر (به گفته ابن‌هشام)[24] كشته شد. واقدى چگونگى كشته شدنش را چنين گزارش مى كند: چون بنى‌مخزوم در جنگ بدر، شدت خشم مسلمانان را درباره ابوجهل* دريافتند، براى حفظ جان او، لباس جنگى‌اش را به تن عده‌اى كردند تا مسلمانان را بفريبند و ابوقيس يكى از افرادى بود كه لباس ابوجهل بر تنش پوشانده شد و حمزه*، به تصوّر اين‌كه ابوجهل است، بر او حمله برد و به قتلش رساند.[25] در هر صورت ابوقيس در جنگ بدر و در حال كفر كشته شد.[26]

ابوقيس در شأن نزول:

مفسران در ذيل دو آيه، از ابوقيس سخن به‌ميان آورده‌اند:
1. درذيل آيه97 نساء/4: «اِنَّ الَّذينَ تَوَفّـهُمُ المَلـئِكَةُ ظالِمى اَنفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم قالوا كُنّا مُستَضعَفينَ فِى الاَرضِ قالوا اَلَم تَكُن اَرضُ اللّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها فَاُولـئِكَ مَأوهُم جَهَنَّمُ وساءَت مَصيرا= كسانى هستند كه فرشتگان* جانشان را مى‌ستانند; در‌حالى‌كه بر خويشتن ستم كرده بودند. از آن‌ها مى‌پرسند: در چه كارى بوديد؟ گويند: ما در روى زمين مردمى زبون گشته بوديم. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ مكان اينان جهنّم و آن بد فرجامى است.» طبرى مى‌گويد: آيه درباره عده‌اى از جوانان مرتد، از‌جمله ابوقيس‌بن‌فاكه نازل شده است.
[27]
طبرسى به نقل از ابوحمزه ثمالى آورده است كه آيه درباره گروهى از مردم است كه به اسلام گرويده بودند; امّا در بدر با مشركان همراه شدند و گويا ابوقيس‌بن فاكه از‌جمله آنان بوده‌است.[28]
2. طبرى در ذيل آيه 49 انفال/8 از مجاهد نقل كرده است كه آيه، درباره گروهى از قريش از‌جمله ابوقيس است.[29] طبرسى[30] و آلوسى[31] نيز آيه را در همين باره دانسته‌اند. مجلسى، تفصيل داستان شأن نزول را چنين آورده است: عده‌اى از جوانان قريش در مكّه اسلام آوردند; امّا پدرانشان، آنان را زندانى كردند و مانع هجرتشان شدند. آنان [هنگامه] بدر با قريش خارج شدند; در‌حالى‌كه در ترديد و نفاق بودند. از‌جمله آنان ابوقيس‌بن‌فاكه بود. اينان چون به ياران اندك رسول خدا نظر كردند، گفتند: اينان تهى‌دستان‌اند و دينشان آنان را فريفته و هم اكنون كشته مى‌شوند كه خداوند اين آيه را درباره آنان نازل فرمود: «اِذ‌يَقولُ المُنـفِقونَ والَّذينَ فى قُلوبِهِم مَرَضٌ غَرَّ هـؤلاءِ دينُهُم و مَن يَتَوَكَّل عَلَى‌اللّهِ فَاِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيم= منافقان و كسانى‌كه در دل بيمارى دارند، گفتند: اينان را دينشان فريفته است و هركس به خدا توكل كند، همانا خداوند با عزت و حكمت است».[32]

منابع

بحارالانوار; تاريخ اليعقوبى; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جمهرة انساب‌العرب; روح‌المعانى فى‌تفسير القرآن العظيم; السيرة النبويه، ابن‌هشام; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المغازى
سيد عليرضا واسعى




[18]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌641.
[19]. المغازى، ج1، ص72.
[20]. تاريخ يعقوبى، ج2، ص‌28.
[21]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌641.
[22]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌28.
[23]. المغازى، ج‌1، ص‌150.
[24]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌711.
[25]. المغازى، ج‌1، ص‌86.
[26]. جمهرة‌انساب‌العرب، ص‌144.
[27]. جامع‌البيان، مج‌4،، ج‌5، ص‌317و319.
[28]. مجمع‌البيان، ج3، ص150.
[29]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌10، ص‌29.
[30]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌846.
[31]. روح‌المعانى، مج‌6، ج‌10، ص‌23.
[32]
. بحارالانوار، ج‌19، ص‌255.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:12 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَربَد‌بن‌قيس

اَربَد‌بن‌قيس: ابوحزاز[38] اربد‌بن قيس‌بن جزء[39] كلابى،[40] از سران‌بنى عامر[41]

او جنگ‌جويى شجاع، سخاوتمند[42] و شاعر[43] بود. وى را برادر مادرى لبيد، شاعر معروف دانسته‌اند.[44] اربد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ديدار كرد; ولى به بحث و جدل با ايشان پرداخت[45] و براى مسلمان‌شدن خود شرايطى قرار داد كه پيامبر آن را نپذيرفت; ازاين‌رو با هم‌دستى عامربن‌طفيل درصدد سوء قصد به جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر‌آمد كه ناكام ماند و با نفرين پيامبر بر اثر صاعقه مرد.[46]

اربدبن قيس در شأن نزول:

1.‌در سال نهم يا دهم[47] هجرى، اربدبن قيس همراه گروهى از سران بنى‌عامر از‌جمله عامربن طفيل براى ديدار با رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به مدينه رفت و چون پيامبر خواسته‌هاى آنان را در مقابل اسلام آوردن نپذيرفت، به پيشنهاد عامر قصد كرد پيامبر(صلى الله عليه وآله) را بكشد. عامر با مشغول كردن پيامبر(صلى الله عليه وآله)به صحبت، اين فرصت را به اربد داد تا از پشت سر، پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به قتل برساند; ولى هنگامى كه دست به شمشير برد، دستش از حركت بازماند و قادر به انجام قصد سوء خود نشد. وى در پى نكوهش عامر[48] بدو گفت: دو بار دست به قبضه شمشير بردم; بار اوّل ديوارى آهنين در برابرم قرار گرفت و بار دوم، تو را در مقابل خود مشاهده كردم و از پيامبر(صلى الله عليه وآله) اثرى نديدم.[49] به گفته برخى مفسران آيات 10‌ـ‌11 رعد/13 در پى اين ماجرا نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از توطئه آن‌ها آگاه‌ساخت: «سَواءٌ مِنكُم مَن اَسَرَّ القَولَ و مَن جَهَرَ بِهِ و مَن هُوَ مُستَخف بِالَّيلِ و سارِبٌ بِالنَّهار * لَهُ مُعَقِّبـتٌ مِن بَينِ يَدَيهِ و مِن خَلفِهِ يَحفَظونَهُ مِن اَمرِ اللّهِ =[براى او]يكسان است: كسى از شما سخن [خود]را نهان‌كند و كسى كه آن را فاش گرداند و كسى كه خويشتن را به شب پنهان دارد و در روز آشكارا حركت كند. براى او فرشتگانى است كه پى‌در‌پى او را به فرمان خدا از پيش رو و از پشت‌سرش پاسدارى مى‌كنند». آيه‌14 رعد/13 نيز نازل شد: «لَهُ دَعوَةُ الحَقِّ والَّذينَ يَدعونَ مِن دونِهِ لايَستَجيبونَ لَهُم بِشَىء اِلاّ كَبـسِطِ كَفَّيهِ اِلَى الماءِ لِيَبلُغَ فاهُ و‌ما هُوَ بِبــلِغِهِ و ما دُعاءُ الكـفِرينَ اِلاّ فى ضَلـل= دعوت حق براى او است و كسانى‌كه جز او را مى‌خوانند، هيچ پاسخى به آنان نمى‌دهند; مگر مانند كسى كه دو دستش را به‌سوى آب بگشايد تا [آب] به دهانش برسد، در‌حالى‌كه [آب]به [دهان]او نخواهد رسيد و دعاى كافران جز بر هدر نباشد». با اين همه، علاّمه طباطبايى داستان پيش گفته را در ذيل آيات نمى‌پذيرد. به اعتقاد وى، اولا سياق آيات نشانگر مكّى بودن آن‌ها است و ثانياً اين داستان با سياق آيات هماهنگى ندارد.[50]
2. برخى از مفسران، نزول آيه‌13 رعد/13 را پس از نابودى اربد و اشاره به آن دانسته‌اند[51]: «و‌يُرسِلُ الصَّوعِقَ فَيُصيبُ بِها مَن يَشاءُ و هُم يُجـدِلونَ فِى اللّهِ و هُوَ شَديدُ المِحال= و صاعقه‌ها را فرو مى‌فرستد و با آن‌ها هر كه را بخواهد مورد اصابت قرار مى‌دهد; در‌حالى‌كه آنان درباره خدا مجادله مى‌كنند و او سخت كيفر است». به گفته طبرى، اربد به‌سوى عَذْبَه (منطقه‌اى نزديك بصره)[52]حركت كرد تا براى نبرد با مسلمانان سپاهى فراهم آورد; ولى هنگامى كه به منطقه رَقَمْ (محلى در مدينه)[53]رسيد، صاعقه‌اى بر سر او فرود آمد و او را كشت.[54] ابن هشام كشته شدن او را پس از اهانت به ساحت مقدس پروردگار و در‌حالى‌كه براى فروش شتر خود بيرون رفته بود،[55] و ابوالفرج اصفهانى پس از شنيدن آياتى از سوره الرحمن از زبان برادرش لبيد و اهانت به پروردگار دانسته‌اند.[56]
3. در نقل ديگرى آمده است: در پى پرسش اربد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره حقيقت خداوند و اين‌كه آيا خدا از جنس طلا، نقره، آهن و يا چوب است، سوره اخلاص/112 بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرو فرستاده شد[57]: «قُل هُوَ اللّهُ اَحَد * اَللّهُ الصَّمَد * لَم‌يَلِد و‌لَم‌يُولَد * و لَم‌يَكُن لَهُ كُفُوًا اَحَد= بگو او خدايى يكتا است. خداى صمد. نه كسى را زاده و نه از كسى زاييده شده و هيچ همتايى ندارد».

منابع

اسد الغابة فى تمييز الصحابه; الاغانى; الاكمال; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تاريخ اليعقوبى; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جمهرة انساب‌العرب; السيرة النبويه، ابن‌هشام; المؤتلف و المختلف; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم البلدان; مناقب آل ابى‌طالب; المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم; الميزان فى تفسير القرآن.
على‌اكبر رضايى




[38]. الاغانى، ج‌17، ص‌62.
[39]. الاكمال، ج‌1، ص‌53.
[40]. جمهرة انساب العرب، ص‌285.
[41]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌79.
[42]. الاغانى، ج‌17، ص‌61 و 63.
[43]. الاكمال، ج‌1، ص‌53; المؤتلف والمختلف، ص‌29.
[44]. الاغانى، ج‌17، ص‌58.
[45]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌435.
[46]. السيرة النبويه، ج‌4، ص‌568‌ـ‌569; جامع البيان، مج‌8، ج‌13، ص‌157‌ـ‌158; اسد الغابه، ج‌3، ص‌125.
[47]. المنتظم، ج2، ص447; تاريخ طبرى، ج2، ص‌202.
[48]. السيرة النبويه، ج‌4، ص‌568; جامع‌البيان، ج‌8، ص‌157‌ـ‌158.
[49]. مناقب، ج‌1، ص‌105.
[50]. الميزان، ج‌11، ص‌330.
[51]. جامع البيان، مج‌8، ج‌13، ص‌166; مجمع البيان، ج‌6، ص‌435.
[52]. معجم البلدان، ج‌4، ص‌91; جامع‌البيان، مج‌8، ج‌13، ص158.
[53]. معجم البلدان، ج 3، ص‌58.
[54]. جامع البيان، مج‌8، ج‌13، ص‌158.
[55]. السيرة النبويه، ج‌4، ص‌569.
[56]. الاغانى، ج‌17، ص‌58‌ـ‌59.
[57]
. مجمع البيان، ج‌10، ص‌859.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:12 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

امّ سلمه

امّ سلمه: هند (ام‌المؤمنين) دختر أبى أميه (حذيفة) بن مغيرة بن عبدالله بن عمر بن مخزوم

پدر امّ سلمه از بخشندگان عرب معروف به زادالراكب[23] و مادرش عاتكه دختر عامر بن ربيعة بن مالك است[24] كه برخى به اشتباه او را عاتكه دختر عبدالمطلب دانسته‌اند.[25] وى پيش از هجرت در خانواده‌اى شريف در مكه متولد شد[26]؛ اما زمان ولادتش به طور دقيق مشخص نيست. با توجه به تاريخ وفات و طول عمرش مى‌توان حدس زد كه 20 سال و اندى پيش از هجرت به دنيا آمده است. در نوجوانى به ازدواج ابو*سلمه عبدالله بن عبدالاسد مخزومى درآمد. با ظهور اسلام به همراه همسرش به دين اسلام گرويد، در حالى كه برادرش عبدالله بن ابى اميه و پسر عمويش ابوجهل از دشمنان سرسخت پيامبر بودند.[27] بر اثر آزار مشركان و اقوام خويش، به همراه شوهرش در سال پنجم بعثت با گروهى از مسلمانان عازم حبشه گرديد.[28] با انتشار خبر خوددارى قريش از اذيت و آزار مسلمانان، با همسرش از حبشه به مكه بازگشت؛ ولى چون خبر دروغ بود، براى رهايى از فشار مشركان، به حبشه بازگشت.[29] سرانجام در سال سيزدهم بعثت به همراه همسرش تصميم گرفتند به يثرب هجرت كنند؛ امّا بنى‌مخزوم مانع مهاجرت امّ‌سلمه و سلمه، تنها فرزندش كه در حبشه متولد شده بود، شدند و نهايتاً ابوسلمه به تنهايى راه يثرب را در پيش گرفت. ام سلمه پس از چندى دورى از شوهر، در نهايت با رضايت بنى‌مخزوم به اتفاق فرزندش سلمه و با همراهى عثمان بن طلحه از بنى‌عبدالدار عازم يثرب شد.[30] مى‌گويند: او اولين زن هودج نشينى است كه به يثرب مهاجرت كرد.[31] ابوسلمه با جراحتى كه در جنگ احد برداشت در هشتم جمادى‌الآخر سال چهارم هجرى[32] و به قولى در سال دوم بعد از نبرد بدر[33] به شهادت رسيد.[34] ام سلمه از او دو پسر و دو دختر داشت: سلمه، عمر (عمرو)[35]، درّه (رقيه[36]) و زينب[37].
امّ سلمه قصد كرده بود بعد از شوهرش ديگر ازدواج نكند تا در بهشت با ابوسلمه باشد؛ ولى ابوسلمه او را از اين قصد بازداشت و از خدا خواست مردى بهتر از خودش نصيب امّ سلمه گرداند.
[38] ابتدا ابوبكر و سپس عمر به خواستگارى وى رفتند؛ ولى وى نپذيرفت تا اينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را خواستگارى كرد و وى پذيرفت. امّ سلمه با جهيزيه[39] و مهر اندك،[40] در شوال سال چهارم[41] يا دوم هجرت[42] به عقد آن حضرت درآمد. وى زنى زيبا روى بود و گاه مورد رشك و حسادت و طعن و تمسخر ديگر همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)قرار مى‌گرفت.[43] او را بعد از خديجه برترين همسر پيامبر دانسته‌اند.[44]
آمده است كه به رسم عقد اخوت پيامبر او و صفيّه (ديگر همسر رسول خدا) را هم‌پيمان كردند.[45] نوشته‌اند كه مراسم عروسى حضرت فاطمه(عليها السلام) در خانه امّ سلمه برپا شد.[46] اين خبر، احتمال ازدواج پيامبر را با امّ سلمه در سال دوم هجرى قوت مى‌بخشد.
امّ سلمه در غزوات مريسيع، خيبر، حديبيه، فتح مكه، حنين
[47]، طائف[48]، تبوك[49] و نيز حجة الوداع[50] همراه پيامبر بود. او عقلى رسا و رأيى صائب داشت[51] و مورد احترام و محبت پيامبر بود. در غزوه حديبيه كه همراهان پيامبر از سر تراشيدن و قربانى خوددارى مى‌كردند طرف مشورت پيامبر قرار گرفت و پيشنهاد او مبنى بر اينكه پيامبر بدون توجه به مسلمانان شخصاً به سر تراشيدن و قربانى اقدام كند مؤثر واقع شد و مسلمانان بعد از حضرت سر تراشيدند و قربانى كردند.[52]
پيامبر بيش از ديگر زنان خود، به امّ سلمه توجه داشت. طبق منابع، پيامبر فهرست اسامى اهل بهشت و جهنم[53] و نوشته‌اى براى خليفه برحق پس از خود[54] و مقدارى تربت كربلا[55] به امّ سلمه سپرده بودند. او نيز پس از رحلت ايشان همچنان وفادار ماند و در حوادث حساس و هنگام لزوم، از خاندان پيامبر دفاع مى‌كرد و همواره با نقل احاديثى از پيامبر ولايت على(عليه السلام) و منزلت او را نزد پيامبر به ياد مسلمانان مى‌آورد.[56] مى‌گويند: در ماجراى غصب فدك كه صحابه و بزرگان قوم، همه سكوت اختيار كرده بودند او شجاعانه در برابر خليفه نخست ايستاد و از فاطمه(عليها السلام)دفاع كرد، چنان‌كه در پى آن خليفه در آن سال مقررى او را قطع كرد.[57]
در طول 25 سال خلافت خلفاى سه‌گانه او به حمايت اهل بيت(عليهم السلام) مى‌پرداخت و درگاه لزوم خلفا را موعظه مى‌كرد. در همين راستا خليفه سوم را از مخالفت با سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرهيز داد.[58] در جريان مخالفتهاى عمار با خليفه سوم، جانب عمار را گرفت و خليفه سوم را نكوهش كرد.[59] در دوران خلافت على(عليه السلام) از حضرت حمايت كرد. او ضمن ردّ درخواست طلحه و زبير براى شركت در خونخواهى عثمان[60] كوشيد با يادآورى سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله)در اين خصوص كه على(عليه السلام) ولىّ هر مؤمن و مؤمنه‌اى است و عايشه نيز آن را تصديق كرد عايشه را از رفتن به جانب بصره باز دارد.[61]
چون در اين كار موفق نشد، براى گروهى از انصار و مهاجران سخنرانى كرد و در آن ضمن حمايت از على(عليه السلام)موقعيت و مرتبه او را در جامعه اسلامى و نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)يادآور شد و گروه فراوانى را از همراهى سپاه جمل منصرف كرد.[62] با حركت سپاه جمل از مكه، نامه‌اى به على(عليه السلام)نگاشت و او را از حركت سپاه آگاه كرد و ضمن اعلام آمادگى براى همراهى على(عليه السلام)پسرش عمر را براى يارى او فرستاد.[63] زمانى كه حفصه همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله) از ابتلاى على(عليه السلام) به اصحاب جمل اظهار خشنودى و مجلس شادى برپا كرد، ام سلمه بدان مجلس درآمد و معترضانه اين عمل را تقبيح كرد.[64]
امّ سلمه در عهد معاويه نيز از حمايت على(عليه السلام)دست نكشيد. درمقابل لعن على(عليه السلام) و دوستدارانش ايستاد و در نامه‌اى به معاويه شهادت داد كه خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) دوستدار على هستند و لعن على و دوستدارانش لعن خدا و پيامبر اوست.[65] امّ سلمه رخداد دلخراش كربلا را نيز شاهد بود و در شهادت امام حسين(عليه السلام) عزادار شد.[66]
وى مورد عنايت و توجه امامان(عليهم السلام) بود. حضرت على(عليه السلام) آنگاه كه از مدينه به قصد كوفه حركت كرد، نوشته‌ها و وصاياى خود را نزد وى نهاد و امام حسن(عليه السلام)كه به مدينه بازگشت آنها را تحويل گرفت.[67] امام حسين(عليه السلام) نيز وصاياى خود را نزد او نهاد كه بعد از بازگشت امام سجاد(عليه السلام)به مدينه به آن حضرت تحويل داد.[68]
امّ سلمه از راويان حديث است و بيش از 378 حديث روايت كرده است.[69] او عمدتاً از شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) يا از طريق فاطمه(عليها السلام)دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله)يا ابوسلمه نقل حديث كرده است.[70] از جمله راويان او اسامة بن زيد، أسود بن يزيد نخعى و حبيب بن ابى ثابت هستند.[71]
حديث كساء[72]، حديث «عليٌّ مع القرآن (الحقّ) والقرآن (الحقّ) مع عليٌّ ...»
و حديث «من كنت مولاه فهذا علىٌّ مولاه ...»
از احاديث متواترى هستند كه امّ سلمه نيز نقل كرده است.
وى در 84 سالگى در مدينه درگذشت.
[73] سال وفات او را به اختلاف 59[74] تا 63 هجرى[75] دانسته‌اند. ابوهريره[76] يا عبدالله بن عبدالله بن ابى اميه[77] يا وليد بن عتبه[78] بر او نماز گزارد و در قبرستان بقيع دفن شد.[79]

امّ سلمه در شأن نزول:

1. بنا به روايت مجاهد روزى امّ سلمه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت: چرا درباره هجرت زنان آيه‌اى نازل نشده است؟ در پاسخ او اين آيه فرود آمد: خداوند عمل هيچ عمل كننده‌اى خواه مرد يا زن را تباه نمى‌كند و كسانى كه در راه خدا هجرت كرده، آزار ديده‌اند و جنگيده و كشته شده‌اند بديهايشان را مى‌زدايد و آنان را در بهشت جاودان جاى مى‌دهد[80]:«فَاستَجابَ لَهُم رَبُّهُم اَنّى لا اُضيعُ عَمَلَ عـمِل مِنكُم مِن ذَكَر اَو اُنثى بَعضُكُم مِن بَعض فَالَّذينَ هاجَروا واُخرِجوامِن دِيـرِهِم و اوذوا فى سَبيلى وقـتَلوا و قُتِلوا لاَُكَفِّرَنَّ عَنهُم سَيِّـاتِهِم ولاَُدخِلَنَّهُم جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ثَوابـًا مِن عِندِ اللّهِ واللّهُ عِندَهُ حُسنُ‌الثَّواب»  (آل‌عمران/3،195)
2. در روايات متعددى آمده است كه امّ‌سلمه به رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) گفت: چرا در قرآن از مردان ياد شده و از زنان ياد نشده است؟ در پاسخ وى فرشته وحى اين آيه را بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرود آورد: خداوند براى مسلمانان مؤمن، فروتنِ فرمانبردار، راستگو، شكيبا، خداترس، صدقه دهنده، روزه‌دار، پاكدامن و آنان كه بسيار به‌ياد خدايند، مرد باشند يا زن آمرزش و پاداش بزرگ آماده ساخته است
[81]: «اِنَّ المُسلِمينَ والمُسلِمـتِ والمُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ والقـنِتينَ والقـنِتـتِ والصّـدِقينَ والصّـدِقـتِ والصّـبِرينَ والصّـبِرتِ والخـشِعينَ والخـشِعـتِ والمُتَصَدِّقينَ والمُتَصَدِّقـتِ والصـّـئِمينَ والصـّـئِمـتِ والحـفِظينَ فُروجَهُم والحـفِظـتِ والذّاكِرينَ اللّهَ كَثيرًا والذّاكِرتِ اَعَدَّ اللّهُ لَهُم مَغفِرَةً و اَجرًا عَظيمـا» (احزاب/33،35) برخى گفته‌اند: اين اولين آيه‌اى است كه درباره زنان فرود آمده و از آنان به خوبى ياد شده است.[82]
3. روزى امّ سلمه جامه‌اى پوشيد كه بر روى آن شالى بسته بود و سرِ شال از پشت آويزان بود و بر زمين كشيده مى‌شد. دو تن از همسران پيامبر او را مسخره كردند. آيه 11 حجرات/49 در اين باره نازل شد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا يَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسى اَن يَكونوا خَيرًا مِنهُم ولا نِساءٌ مِن نِساء عَسى اَن يَكُنَّ خَيرًا مِنهُنَّ ولا تَلمِزُوا اَنفُسَكُم ولا تَنابَزُوا بِالاَلقـبِ بِئسَ الاِسمُ الفُسوقُ بَعدَ الايمـنِ ومَن لَم يَتُب فَاُولـئِكَ هُمُ الظّــلِمون = اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، نبايد قومى قوم ديگر را ريشخند كند. شايد آنان از اينان بهتر باشند و نبايد زنانى زنان ]ديگر] را ]ريشخند كنند [شايد آنها از اينها بهتر باشند و از يكديگر عيب مگيريد و به همديگر لقبهاى زشت مدهيد، چه ناپسنديده است نام زشت پس از ايمان و آنان كه توبه نكردند، همان ستمكارند».[83]
4. در پى پرسش امّ سلمه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه چرا جهاد به مردان اختصاص دارد و ميراث زنان نصف سهم مردان است آيه 32 سوره نساء/4 نازل شد[84]: «ولا تَتَمَنَّوا ما فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعضَكُم عَلى بَعض لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكتَسَبوا ولِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكتَسَبنَ وسـَلوا اللّهَ مِن فَضلِهِ اِنَّ اللّهَ كانَ بِكُلِّ شَىء عَليما = زنهار آنچه را خداوند به [سبب ]آن بعضى از شما را بر بعضى [ديگر]برترى داده، آرزو مكنيد. براى مردان از آنچه [به اختيار]كسب كرده‌اند، بهره‌اى است و براى زنان [نيز] از آنچه [به اختيار] كسب كرده‌اند بهره‌اى است و از فضل خدا درخواست كنيد، كه خدا به هر چيزى داناست».
5 . همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از سپرى شدن چند غزوه، از پيامبر خواستند كه بر نفقه آنان بيفزايد و هريك از آنان از آن حضرت چيزى خواستند. امّ‌سلمه نيز درخواست كرد تا پرده‌اى خط‌دار برايش تهيه گردد.
[85] پيامبر(صلى الله عليه وآله) ناراحت شد و از پاسخ به اين خواستها سر باز زد و به مدت يك ماه از آنان كناره گرفت تا اينكه آيات 28 ـ 29 احزاب/33 نازل شد و خداوند با لحن قاطع به زنان پيامبر هشدار داد كه اگر زندگى پرزرق و برق دنيا را مى‌خواهيد، مى‌توانيد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) جدا شويد و اگر به خدا و رسول او و روز جزا دل بسته‌ايد و به زندگى ساده و افتخارآميز پيامبر قانع هستيد، بمانيد[86]:«يـاَيُّهَا النَّبىُّ قُل لاَِزوجِكَ اِن كُنتُنَّ تُرِدنَ الحَيوةَ الدُّنيا وزينَتَها فَتَعالَينَ اُمَتِّعكُنَّ واُسَرِّحكُنَّ سَراحـًا جَميلا * و اِن كُنتُنَّ تُرِدنَ اللّهَ و رَسولَهُ والدّارَ الأخِرَةَ فَاِنَّ اللّهَ اَعَدَّ لِلمُحسِنـتِ مِنكُنَّ اَجرًا عَظيمـا»
بنا به روايتى امّ سلمه اولين كسى بود كه برخاست و خدا و پيامبرش را بر مال دنيا ترجيح داد.
[87] در اين جريان هنگامى كه عمر همسران آن حضرت را سرزنش كرد. امّ سلمه عمر را از وارد شدن به حوزه خصوصى زندگى پيامبر برحذر داشت.[88] گويند: آيات 102[89] و 118[90] توبه/9 و 33[91] احزاب/33 در خانه ام‌سلمه بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نازل شد.

منابع

اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اعلام النساء فى عالمى‌العرب و الاسلام؛ الامامة والسياسه؛ انساب‌الاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البدء و التاريخ؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ المدينة المنوره؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى‌حاتم؛ تفسير القمى؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجمل و النصر لسيد العترة فى حرب البصره؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ زاد المسير فى علم‌التفسير؛ سفينة البحار و مدينة الحكم و الآثار؛ السنن الكبرى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الطبقات الكبرى؛ العقد الفريد؛ الكافى؛ كتاب الخصال؛ كتاب الفتوح؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال؛ المستدرك على الصحيحين؛ المعارف؛ معجم رجال الحديث؛ المعجم الصغير؛ المعيار و الموازنه؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ النكت و العيون، ماوردى.
محمد حسن الهى زاده




[23]. الاستيعاب، ج 4، ص 493؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202.
[24]. الاصابه، ج 8 ، ص 404؛ الطبقات، ج 8 ، ص 69 .
[25]. مناقب، ج 1، ص 207؛ سفينة‌البحار، ج4، ص227.
[26]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202.
[27]. المعارف، ص 136؛ الاستيعاب، ج 4، ص 493.
[28]. السيرة‌النبويه، ج 1، ص 326.
[29]. الطبقات الكبرى، ج 8 ، ص 69 ؛ السيرة‌النبويه، ج 1، ص 366 به بعد.
[30]. الاصابه، ج 8 ، ص 404 ـ 405.
[31]. الاستيعاب، ج 4، ص 493.
[32]. اسدالغابه، ج 3، ص 296؛ الطبقات، ج 8 ، ص 69 .
[33]. اسدالغابه، ج 3، ص 297.
[34]. الطبقات، ج 8 ، ص 69 .
[35]. البدء والتاريخ، ج 5 ، ص 13.
[36]. السيرة‌النبويه، ج 4، ص 645 .
[37]. الاصابه، ج 8 ، ص 404.
[38]. الطبقات، ج 8 ، ص 70.
[39]. همان، ص 71.
[40]. اعلام النساء، ج 5 ، ص 222.
[41]. الطبقات، ج 8 ، ص 69 .
[42]. مناقب، ج 1، ص 207.
[43]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 209.
[44]. الخصال، ج 2، ص 419.
[45]. مناقب آل‌ابى‌طالب، ج 2، ص 211.
[46]. بحارالانوار، ج 43، ص 95.
[47]. المغازى، ج 2، ص 467.
[48]. همان، ج 3، ص 926.
[49]. همان، ص 1036.
[50]. همان، ص 1090.
[51]. الاصابه، ج 8 ، ص 406.
[52]. المغازى، ج 2، ص 613 ؛ اعلام النساء، ج 5 ، ص 223 ـ 224.
[53]. بحارالانوار، ج 26، ص 126.
[54]. همان، ج 22، ص 224.
[55]. سفينة‌البحار، ج 4، ص 231.
[56]. بحارالانوار، ج 22، ص 222.
[57]. سفينة‌البحار، ج 4، ص 229 ـ 230.
[58]. اعلام النساء، ص 224.
[59]. الامامة والسياسه، ج 1، ص 51 .
[60]. الجمل، ص 233.
[61]. الفتوح، ج 2، ص 454 ـ 455.
[62]. الجمل، ص 237 ـ 238.
[63]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 8 .
[64]. الجمل، ص 276 ـ 277.
[65]. العقد الفريد، ج 4، ص 335.
[66]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 202 ، 207؛ المستدرك، ج 4، ص 20.
[67]. الكافى، ج 1، ص 354.
[68]. همان، ج 1، ص 360.
[69]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 210.
[70]. تهذيب الكمال، ج 35، ص 317.
[71]. همان.
[72]. جامع البيان، مج 12، ج 22، ص 10 به بعد.
[73]. الطبقات، ج 8 ، ص 76.
[74]. انساب الاشراف، ج 2، ص 66 .
[75].  الاصابه، ج 8 ، ص 407.
[76]. الطبقات، ج 8 ، ص 76.
[77]. المستدرك، ج 4، ص 19.
[78]. انساب الاشراف، ج 2، ص 66 .
[79]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 120.
[80]. جامع البيان، مج 3، ج 4، ص 284؛ التبيان، ج 3، ص 89 ؛ زادالمسير، ج 1، ص 530 .
[81]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 9، ص 3133؛ روض‌الجنان، ج 15، ص 421؛ نهج البيان، ج 4، ص 225.
[82]. تفسير ماوردى، ج 4، ص 404.
[83]. اسباب‌النزول، ص 334؛ مجمع‌البيان، ج 9، ص 202.
[84]. مجمع البيان، ج 3، ص 3، 440؛ تفسير قرطبى، ج 5 ، ص 106.
[85]. تفسير ماوردى، ج 4، ص 395.
[86]. تفسير سمرقندى، ج 3، ص 48؛ مجمع‌البيان، ج 8 ، ص 554 .
[87]. تفسير قمى، ج 2، ص 167؛ تفسير ماوردى، ج 4، ص 395.
[88]. جامع‌البيان، مج 11، ج 21، ص 188.
[89]. تفسير قمى، ج1، ص303؛ البرهان، ج 2، ص 835 .
[90]. كشف‌الاسرار، ج4، ص227؛ البرهان، ج2، ص 791.
[91]
. جامع‌البيان، مج 12، ج 22، ص 12؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 119.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:13 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اميّة بن ابى صلت ثقفى

اميّة بن ابى صلت ثقفى: شاعر معروف دوران جاهلى

نام پدر وى را به اختلاف ابوالصلت عبداللّه بن ربيعة بن عوف[10]، (عبد عوف) بن عقده[11]، ابوالصلت عبداللّه بن أبى‌ربيعة بن عمرو[12]، ابوالصلت ربيعة بن عوف[13]، و ابوالصلت بن وهب بن علاج[14] ضبط كرده‌اند. نسب وى به تيره بنى عُقدَة بن غِيَره از قبيله ثقيف مى‌رسد.[15] از او با دو كنيه ابوعثمان و ابوالحكم ياد شده است.[16] ثقيف به دو شاخه احلاف و بنو مالك تقسيم مى‌شود كه اميّه در زمره احلاف بود.[17] مادر اميّه، رقيه دختر عبد شمس بن عبدمناف (كه بر اين اساس، ابوسفيان پسر عمه اوست)،[18] و پسر خاله او عروة بن مسعود ثقفى (داعى ثقيف به اسلام و نخستين شهيد آن قبيله) بود.[19]
اميّه و پدرش از شاعران جاهلى طائف بودند؛ امّا اميّه شهرتى بيش از ديگران داشت.[20] بنا به گفته صفدى همگان وى را «أشعر ثقيف» دانسته‌اند.[21] كُميت وى را «أشعر الناس» معرفى كرده، مى‌گويد: او چون ما مى‌سرايد و ما چون او نتوانيم سرودن.[22] وى از شعراى دينى در عصر جاهلى به شمار مى‌رود[23]، زيرا در اشعار وى مضامينى از مفاهيم دينى مشابه آنچه در قرآن، تورات و انجيل است مشاهده مى‌شود.[24] اميّه را از زيرك‌ترين شخصيتهاى عرب دانسته‌اند.[25]دليل بر زيركى اميّه، ادعاى پيامبرى اوست كه براى دست يازيدن به آن، كتابهاى آسمانى را مى‌خواند و در پى علم‌آموزى همواره سفرها كرد و دانشمند بود و معروف بود كه او شهرها را درنورديد و از آنها داستانها مى‌گفت.[26] وى پيش از اسلام از بت‌پرستى روى برتافت[27] و به آيين حنيف* درآمد، با احبار درآميخت، خرقه پوشيد و زهد پيشه كرد و در مضامين دينى شعر مى‌سرود و به زيارت كعبه مى‌رفت.[28] بلاذرى، وى را يهودى معرفى كرده است.[29] شايد بتوان، جايگاه وى را در ميان ثقيف همچون موقعيت ابوسفيان در ميان قريش دانست، زيرا با يكديگر كاروانهاى تجارى به شام، بحرين و يمن مى‌بردند.[30] گفته شده كه نخستين كسى كه «بسمك اللهم» را در آغاز نوشتار خود مى‌آورد همو بود.[31] گفته شده كه اميّه خويش را در ميان ثقيف همان پيامبر موعود معرفى مى‌كرد و انتظار بعثت رسمى خويش را مى‌كشيد؛ اما وقتى از بعثت پيامبرى از قريش با خبر شد گفت: از زنان ثقيف شرم مى‌كنم، زيرا به آنان گفته بودم: من آن پيامبر موعودم و اكنون بايد مطيع جوانى از بنى‌عبدمناف باشم.[32] اميه كه هنگام بعثت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در بحرين بود پس از شنيدن خبر ظهور پيامبر(صلى الله عليه وآله)8 سال در آنجا ماند و پس از بازگشت به زادگاهش طائف، براى ملاقات با آن حضرت به مكه رفت.[33] از اين ملاقات هيچ گزارشى در دست نيست؛ همچنين گزارش شده است كه وى در هنگام ظهور اسلام در طائف بود[34] و از سر حسادت از گرويدن به اسلام رو بر مى‌تافت.[35] معلوم نيست آيا در سفر پيامبر به طائف با وى ملاقاتى داشته يا در طرد پيامبر از آن شهر چه نقشى داشته است. پس از جنگ بدر، در سفرى كه از شام به حجاز داشت[36] در محل بدر ضمن نكوهش پيامبر(صلى الله عليه وآله)[37] در رثاى كشته‌هاى قريش شعرى سرود[38] و پيامبر نقل و روايت آن را منع كرد.[39] اميّه پس از غزوه بدر همواره قريش را با اشعارش بر ضدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)تحريك مى‌كرد.[40] در هنگام عزيمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)براى حجة الوداع، پيامبر پس از شنيدن اشعار اميّه، آن اشعار را به اسلام بسيار نزديك دانست.[41] اين گزارش چندان قابل اعتماد نيست، زيرا بر اين اساس استوار است كه انتساب آن اشعار را به اميه صحيح بدانيم.
معروف است كه اميّه در سال نهم هجرى در حال كفر در طائف از دنيا رفت.
[42] گويا در گذشت او پيش از مسلمان شدن ثقيف[43] و نيز بعد از غزوه حنين[44] و هنگام محاصره طائف بوده است.[45]

اميّه در متون متأخر:

اميّه از شخصيتهاى برجسته عصر خويش است كه كافر از دنيا رفت؛ اما به سبب اشعار منسوب به وى مورد توجه قرار گرفت. غالب اطلاعات مربوط به او را بايد در منابع ادبى و منابع متأخر شرح حال‌نگارى چون اغانى، وفيات الاعيان و تاريخ مدينة دمشق جويا شد.
اشعار وى در استدلالها و استشهادهاى ادبى و تفسيرى مورد توجه عالمان و بزرگان قرار مى‌گرفت؛
[46] زمخشرى در باب حمد و ثناء[47] و در باب آسمان، ستارگان، عرش و كرسى،[48] جهنم و اهوال آن به بخشهايى از اشعار اميّه استشهاد كرده است.[49]
براساس گزارش شوقى ضيف، شولتهس مجموعه‌اى از ابيات وى را گردآورد و با ترجمه آلمانى در 1911 ميلادى منتشر ساخت. بشيريموت نيز در 1936 ميلادى مجموعه‌اى از اشعار وى را با عنوان «ديوان اميه» به چاپ رساند. اشعار منسوب بدو درباره موضوعاتى چون آفرينش آسمانها و زمين، ستارگان، عرش، پيدايش هستى، خدا، مرگ و فنا، رستاخيز، عذاب و ثواب و نيز قصص انبيا و پيامبرانى چون آدم، نوح، ابراهيم، موسى و عيسى(عليهم السلام) و نيز از فرعون، مريم، بلقيس، ذوالقرنين، لوط، عاد و ... است.[50] داستانهاى نقل شده از او كاملا مبالغه‌آميز است، به‌گونه‌اى كه نشان مى‌دهد او در آشنايى با زبان حيوانات همسنگ سليمان نبى بوده است.[51] افسانه‌هاى اغراق‌آميزى در باره او گفته‌اند؛ مانند اينكه كبوترانى سينه او را شكافتند تا براى نبوت پاك كنند؛ اما نبوت را از آن او ندانستند.[52] برخى هم بر اين باور بودند كه چنانچه پيامبر ظهور نمى‌كرد قبيله ثقيف مدعى نبوت اميّه مى‌شد.[53]
برخى از مستشرقان متقدم، قائل به تشابه مضامين اشعار اميّه و قرآن و مدعى تأثيرپذيرى پيامبر از اميّه شده‌اند، چنان‌كه با ملاحظه اشعار اميّه پنداشتند كه يكى از مآخذ و منابع قرآن را يافته‌اند[54] و برخى ديگر قرآن و اشعار اميّه را برگرفته از تورات و انجيل دانسته‌اند.[55] در مقابل، مستشرقان ديگرى، آن دسته از اشعار اميّه را كه در آنها باورهاى قرآنى انعكاس يافته، متعلق به او ندانسته‌اند، چنان‌كه بروكلمن جز سروده اميّه براى كشته‌هاى بدر را باور ندارد.[56] شوقى ضيف نيز مدعى است قصاصان و روات به اميه فراوان دروغ بسته‌اند و اساساً ديوان اميّه را براى شناخت آيين عرب جاهلى فاقد اعتبار مى‌داند[57]، افزون بر اين چنانچه سخنان پيامبر با سخنان اميّه شباهت داشت، قريش در مبارزه با اسلام بدان اشاره مى‌كردند يا حداقل خود اميّه بدان اعتراض مى‌كرد. از طرف ديگر مضامين قرآن با تورات و انجيل شباهت كمترى دارد[58]، بر اين اساس قطعا اشعارى با ساختار و مفاهيم جديد قرآنى به اميه نسبت داده شده است.
برخى تقرب به حجاج ثقفى را انگيزه جعل دانسته‌اند تا از اين طريق نزد امير كوفه منزلت يابند.
[59] محققان ديگر معتقدند وارد شدن آن مفاهيم، مقوله‌ها و باورها در شعر* اميه بايد كار كسانى باشد كه در دوره اسلامى مى‌زيسته‌اند و اين مفاهيم و باورها را در ذهن خود داشته‌اند و به قصد خدمت به اسلام، آنها را از زبان اميه نقل كرده‌اند تا با اتكا به آگاهيهاى غيبى، از نزديكى ظهور حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)سخن گفته و ظهورش را بشارت دهند.[60]
در هر صورت ما افراط دروغپردازان و تفريط بروكلمن را نمى‌پذيريم و اذعان داريم كه وى اشعارى در موضوع زهد[61] و احياناً نظاير آن سروده است و در صورتى كه گزارش مربوط به گفتوگوى پيامبر با خواهر اميّه، فارعَه را بپذيريم (در ادامه مى‌آيد) در او نشانه‌هايى از هدايت ديده مى‌شد؛ اما حسادت و عصبيت، وى را در كفر نگه داشت.

اميّه در شأن نزول:

ابن‌اثير در ضمن شرح حال فارعَه خواهر اميّه، سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره اميّه را يادآور شده است: «كان مَثَل أخيك كمثل الذي آتاه اللّه آياته فانسلخ منها ...» ، بر اين اساس پيامبر اميّه را همچون بلعم باعورا دانسته كه خداوند آياتى به وى نشان داد؛ امّا او از آن بهره نبرد و با اينكه بنا بر روايت مشهور آيه درباره بلعم نازل شده؛ امّا برخى مفسران با ذكر رواياتى خواسته‌اند آيه را در شأن اميّه بدانند[62]: «واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذى ءاتَينـهُ ءايـتِنا فَانسَلَخَ مِنها ... = و خبر آن‌كس را كه آيات خود را به او داده بوديم براى آنان بخوان كه از آن عارى گشت». (اعراف/7،175) بخشى از راويان، شاعران مشركى را كه با سرودن اشعار و حكايت قصص به رويارويى پيامبر مى‌رفتند يا با شعر خود پيامبر و اصحابش را هجو مى‌كردند مصداق آيه 224 ـ 225 سوره شعراء دانسته و در اين زمينه از شعراى متعددى چون اميّه نام برده‌اند[63]: «والشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الغاوون اَلَم تَرَ اَنَّهُم فى كُلِّ واد يَهيمون = و شاعران را گمراهان پيروى مى‌كنند. آيا نديده‌اى كه آنان در هر واديى سرگردان‌اند». امام سجاد(عليه السلام)يكى از مصاديق آيه 31 زخرف/43 را اميّه دانسته و ذيل آيه بعدى فرمودند: اگر اختيار به قريش واگذار شده بود هر آينه اميّه يا عروة بن مسعود را براى پيامبرى برمى‌گزيدند[64]:«و قالوا لَولا نُزِّلَ هـذا القُرءانُ عَلى رَجُل مِنَ القَريَتَينِ عَظيم اَهُم يَقسِمونَ ... = و گفتند: چرا قرآن بر يكى از بزرگان دو شهر ( مك*ه و طائف*) نازل نشده است».
در ذيل آيات 14 نمل/27 و 89 بقره/2 كه از انكار و جحد كافران سخن به ميان آمده است تنها ابوحيان به داستان اميّه و احبار يهود اشاره مى‌كند.
[65]

منابع

اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البحر المحيط فى التفسير؛ بلوغ الارب فى معرفة احوال العرب؛ تاريخ الادب العربى (ادب صدر اسلام)؛ تاريخ الادب العربى (العصر الجاهلى)؛ تاريخ صدر الاسلام والدولة الامويّه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ يحيى بن معين؛ تحف العقول عن آل‌الرسول(صلى الله عليه وآله)؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ جمهرة انساب العرب؛ دلائل‌النبوة و معرفة احوال صاحب الشريعه؛ ربيع الابرار و نصوص الاخبار؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ سمط اللآلى؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ الشعر و الشعراء؛ طبقات الشعراء؛ كتاب الحيوان؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المعارف؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل‌الاسلام؛ المنتظم فى تاريخ الملوك والامم؛ الوافى بالوفيات.
محمود حيدرى آقايى




[10]. جمهرة انساب العرب، ص 269؛ الاصابه، ج 1، ص 386.
[11]. الشعر والشعراء، ص 305.
[12]. سمط اللآلى، ج 1، ص 362.
[13]. المنتظم، ج 3، ص 142.
[14]. الاصابه، ج 1، ص 386.
[15]. جمهرة‌انساب العرب، ص 269.
[16]. تاريخ يحيى بن معين، ج 1، ص 27؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 256 ـ 257.
[17]. المعارف، ص 91.
[18]. جمهرة انساب العرب، ص 267.
[19]. همان؛ تاريخ دمشق، ج9، ص 256ـ 257.
[20]. طبقات الشعراء، ص 101.
[21]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 226؛ الاصابه، ج 1، ص 385.
[22]. الاغانى، ج 4، ص 129.
[23]. الاصابه، ج 1، ص 384 ـ 385.
[24]. رك: المفصل، ج 6 ، ص 489 ـ 500 .
[25]. الحيوان، ج‌2، ص‌320.
[26]. ربيع الابرار، ج 1، ص 796.
[27]. المعارف، ص 60 .
[28]. الاعلام، ج 2، ص 23؛ العصر الجاهلى، ص 394.
[29]. انساب الاشراف، ج 13، ص 441.
[30]. دلائل النبوه، ج 2، ص 116.
[31]. الاغانى، ج 4، ص 130.
[32]. دلائل النبوه، ج 2، ص 116 ـ 117؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 264 ـ 265.
[33]. همان، ج 9، ص 285.
[34]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 265.
[35]. مجمع البيان، ج 5 ـ 6 ، ص 768.
[36]. الاعلام، ج 2، ص 23.
[37]. السيرة النبويه، ج 2، ص 30 ـ 33.
[38]. مجمع البيان، ج 6 ، ص 768ـ 769؛ الاصابه، ج 1، ص 385.
[39]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 226.
[40]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 226.
[41]. المعارف، ص 60 ؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 272؛ بلوغ الارب، ج 3، ص 121.
[42]. الاصابه، ج 1، ص 385 ـ 386.
[43]. الاصابه، ج 1، ص 385 ـ 386.
[44]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 228.
[45]. الاصابه، ج 1، ص 386.
[46]. تاريخ دمشق، ج 9، ص 274 ـ 276.
[47]. ربيع الابرار، ج 2، ص 207.
[48]. همان، ج 1، ص 125 ـ 126.
[49]. همان، ص 190.
[50]. العصرالجاهلى، ص 395 ـ 396.
[51]. الوافى بالوفيات، ج 9، ص 226 ـ 227؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 273 ـ 285.
[52]. الاغانى، ج 4، ص 132.
[53]. الاشتقاق، ص 184.
[54]. العصر الجاهلى، ص 396.
[55]. المفصل، ج 6 ، ص 492 ـ 495.
[56]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 113.
[57]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 113.
[58]. المفصل، ج 6 ، ص 493.
[59]. همان، ص 495 ـ 496؛ تاريخ صدر اسلام، ص 146 ـ 148.
[60]. تاريخ صدر اسلام، ص 146 ـ 148.
[61]. الاغانى، ج4، ص125؛ تاريخ دمشق، ج9، ص 273.
[62]. جامع البيان، مج 6 ، ج 9، ص 162 ـ 165؛ تفسيرسمرقندى، ج 1، ص 583 ؛ تاريخ دمشق، ج 9، ص 265 ـ 266.
[63]. مجمع البيان، ج 7، ص 325؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 102؛ روض الجنان، ج 14، ص 366.
[64]. تحف العقول، ص 465.
[65]
. البحر المحيط، ج 5 ، ص 311.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:13 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَكْثَم‌بن‌صَيْفِى

اَكْثَم‌بن‌صَيْفِى: داور و حكيم عرب در جاهليت

ابوالحَفاد (ابوحَيدَه)[24] يا ابوحَنَش[25]، اكثم بن صيفى بن رياح تميمى[26] از داوران عرب در جاهليت[27] و آشنا به انساب[28]و حكيم[29] بود. پدر وى نيز از داوران بود.[30] برخى او را حكيم‌ترين عرب روزگار خود[31] و حتى همتاى بُزُرگمهر و لقمان حكيم دانسته‌اند.[32] از وى حِكَم و اَمثال فراوانى نقل شده است[33]، چنان كه در عِقد الفريد بابى با عنوان «اَمثال اكثم و بزرجمهر فارسى» آمده است[34]؛ نيز جلودى اثرى با عنوان «اخبار اكثم بن صيفى» دارد.[35] هرچند اثبات همه اين سخنان درباره او ممكن نيست؛ امّا حاكى از آن است كه وى از حكماى جاهلى نزد قوم خود بوده است.[36] گويند: به اكثم گفته شد: چه كسى به تو حكمت، حلم و سيادت آموخت؟ گفت: كسى كه حليف حلم و ادب است؛ سيد عرب و عجم، ابوطالب فرزند عبدالمطلب.[37]
گزارش شده كه وى يك بار براى آزادى اسيران بنى‌تميم نزد نُعمان، پادشاه حيره رفت.[38] نعمان با توجّه به اعتبار اكثم، او را با گروهى از نخبگان عرب همراه نامه‌اى نزد پادشاه ايران فرستاد. شاه ايران پس از گفتوگو با وى و شنيدن سخنان حكيمانه‌اش، در شگفت شد و گفت: اگر عرب فقط تو را مى‌داشت كفايت مى‌كرد.[39] شايد بدين ملاحظه بود كه نُعمان با او در ارتباط بود و از سخنان حكيمانه‌اش بهره مى‌جست.[40]
حارث بن ابى شمر غسانى (حاكم شام) نيز از او خواسته بود تا در ملاقات با هِرَقل (امپراتور روم) از جانب او سخن بگويد.[41] برخى معتقدند او نخستين كسى بود كه به قاعده فقهى «الولد للفراش» حكم كرد و اسلام نيز بعداً آن را تأييد كرد.[42]
اكثم را به جهت عمر درازش از مُعَمّرين شمرده‌اند و عمر او را 360[43]، 330[44] و 190 سال[45] گزارش كرده‌اند. گفته شده: پدر وى نيز از معمّرين بود و حدود 270 سال زندگى كرد.[46]
گويا اكثم پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در سنين جوانى ديده بود[47]، ازاين‌رو برخى او را در شمار صحابه آورده‌اند؛ امّا بيشتر منابع در مسلمان نبودن وى شك نكرده[48]، بلكه بدان تصريح كرده‌اند[49]، با وجود اين، گزارشهايى مبنى بر ايمان او ارائه شده است.[50] گويند: وى در عهد پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى پذيرش اسلام با جماعتى از قوم خويش آهنگ مدينه كرد؛ امّا پيش از درك پيامبر در راه درگذشت و همراهانش كه به مدينه رسيدند اسلام آوردند.[51] از ابوهلال عسكرى نقل شده: چون اكثم نام رسول خدا را شنيد با پسرش حُبَيْش، نامه‌اى براى آن حضرت فرستاد و از ايشان خواست آنچه را دريافته به او باز گويد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)در نامه‌اى به وى اهداف دعوت خود را بيان كرد.[52] پس از آن اكثم با برخى از خويشان خود روانه مدينه شد؛ ليكن پيش از ملاقات با پيامبر(صلى الله عليه وآله)درگذشت.[53] در نقلى ديگر، سبب مرگ اكثم پسرش معرفى شده كه او چون از مسافرت پدر كراهت داشت، كوهان شتر وى را شكافت و اكثم در بين راه از تشنگى هلاك شد.[54]
بنا بر نقل برخى مفسران، آيه 100 نساء/4 درباره هجرت اكثم نازل شده[55] و خداوند براى چنين كسانى پاداش شهيد قرار داده است: «... و مَن يَخرُج مِن بَيتِهِ مُهاجِرًا اِلَى اللّهِ ورَسولِهِ ثُمَّ يُدرِكهُ المَوتُ فَقَد وقَعَ اَجرُهُ عَلَى اللّهِ ... = و هركس [به قصد]مهاجرت در راه خدا و پيامبر او از خانه‌اش به درآيد، سپس مرگش فرا رسد پاداش او قطعاً بر خداست».[56] سال درگذشت اكثم نهم[57] يا دهم[58] هجرى گزارش شده است. از وى فرزندانى مانده بود كه در كوفه مى‌زيستند.[59]يحيى بن اكثم، قاضى القضات مأمون[60] و حمزه زيات قارى[61] از تبار او بوده‌اند.

منابع

الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاعلام؛ الاغانى؛ انساب الاشراف؛ الاوائل؛ ايام العرب قبل الاسلام؛ بحارالانوار؛ البخلاء؛ بلوغ‌الارب فى معرفة احوال العرب؛ تاريخ الادب العربى (ادب صدر اسلام)؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ الجامع فى تاريخ الادب العربى؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى‌الحديد؛ صبح الاعشى فى صناعة الانشاء؛ العقد الفريد؛ كتاب الغيبه؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ كمال الدين و تمام النعمه؛ كنزالفوائد؛ مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوى و الخلافة الراشده؛ المحبر؛ المعارف؛ المعمرون و الوصايا؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام؛ مكاتيب الرسول؛ المنتظم فى تواريخ الملوك و الامم؛ نهاية الارب فى فنون الادب.
سيد محمود سامانى




[24]. انساب‌الاشراف، ج 13، ص 67 ؛ المعمرون والوصايا، ص 20.
[25]. نهاية‌الارب، ج 10، ص379؛ ايام العرب قبل‌الاسلام، ج 2، ص 72.
[26]. المحبر، ص 134؛ جمهرة انساب العرب، ص 210.
[27]. تاريخ‌يعقوبى، ج1،ص258؛ الاغانى، ج16،ص356.
[28]. بلوغ‌الارب، ج1، ص‌308؛ الجامع، ج‌1، ص‌126.
[29]. الاشتقاق، ص 207؛المعارف، ص 299؛ جمهرة انساب العرب، ص 210.
[30]. ايام العرب قبل الاسلام، ج 2، ص 72.
[31]. شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 91.
[32]. العقدالفريد، ج 3، ص 147.
[33]. البخلاء، ج 2، ص 79؛ بلوغ الارب، ج 3، ص 173؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67 ـ 86 .
[34]. العقدالفريد، ج 3، ص 78 ـ 82 .
[35]. الاعلام، ج 2، ص 6 .
[36]. المفصل، ج 8 ، ص 363.
[37]. بحار الانوار، ج 35، ص 134.
[38].  المعمرون والوصايا، ص 18 ـ 25.
[39]. العقدالفريد، ج2، ص10ـ12؛ الجامع، ج1، ص126.
[40]. المفصل، ج 5 ، ص 640 .
[41]. المعمرون والوصايا، ص23؛ المفصل، ج5، ص640 .
[42]. صبح الاعشى، ج 1، ص 435؛ الأوائل، ص 49.
[43]. كمال الدين، ج 2، ص 389.
[44]. الغيبه، ص 115؛ كنز الفوائد، ج 2، ص 123.
[45].  المعارف، ص 299؛ كمال الدين، ج 2، ص 515 ؛ انساب الاشراف، ج 13، ص 67 .
[46]. الغيبه، ص 116.
[47]. تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 12؛ سبل الهدى، ج 2، ص 147.
[48]. الاصابه، ج 1، ص 352 ـ 353؛ كمال الدين، ج 2، ص 515 .
[49]. انساب‌الاشراف، ج13، ص67 ؛ المعارف، ص 299.
[50]. الغيبه، ص 115؛ الاصابه، ج 1، ص 352 ـ 353.
[51]. الاصابه، ج 1، ص 351 ـ 353.
[52]. المنتظم، ج 2، ص 128؛الوثائق السياسيه، ص254ـ255؛ مكاتيب‌الرسول، ج2، ص372ـ373.
[53]. كنزالفوائد، ج 2، ص 124.
[54]. الاصابه، ج 1، ص 352.
[55]. كشف‌الاسرار، ج 2، ص 655 ؛ مبهمات‌القرآن، ج1، ص 355.
[56]. تفسير ابن كثير، ج 1، ص 556 ؛ تفسير قرطبى، ج 5 ، ص 224.
[57]. البخلاء، ج1، ص73؛ الجامع، ج1، ص126؛ الاعلام، ج 2، ص 6 .
[58]. تاريخ الادب العربى، ج 1، ص 201.
[59]. المعارف، ص299؛ انساب‌الاشراف، ج‌13، ص‌67.
[60]. جمهرة انساب العرب، ص 210.
[61]
. الاشتقاق، ص 207.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:14 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسماءْ بنت مَرْثَد

اَسماءْ بنت مَرْثَد: دختر مرثد (مرثده)‌بن جبر‌بن‌مالك، از تيره بنى‌حارث

همسرش ضحّاك‌بن‌خليفه بود. او پس از اسلام آوردن، با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بيعت كرد. از او 4‌پسر و 4 دختر ماند.[70] ابن‌عبدالبرّ وى را از راويان حديث شمرده است.[71]

اسماء در شأن نزول:

1. مقاتل در شأن نزول آيه 58 نور/24، با ترديد آورده است كه روزى اسماء با همسرش، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)را براى طعام دعوت كردند و عدّه‌اى از مردم مدينه نيز بى‌اجازه بر آنها وارد شدند. اسماء به اين بهانه، ورود ناگهانى ديگران را زشت شمرد و نزد پيامبر شكايت برد و گفت: چه بسا زنى با همسرش زير يك پوشش خوابيده‌اند و خدمتكار آنها بى‌اجازه بر آن دو وارد مى‌شود.[72] در پى شكوه او، اين آيه نازل‌شد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لِيَستَـذِنكُمُ الَّذينَ مَلَكَت اَيمـنُكُم والَّذينَ لَم يَبلُغُوا الحُلُمَ مِنكُم ثَلـثَ مَرّات‌...= اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! بايد كسانى كه مالكشان شده‌ايد و كسانى از شما كه به [سن]بلوغ* نرسيده‌اند، سه وقت: پيش از نماز صبح، هنگام نيمروز و پس از نماز خفتن از شما اجازه بخواهند».
2. مقاتل از جابر‌بن‌عبدالله انصارى نقل كرده است كه اسماء در مدينه نخلستانى داشت و زنان، بدون پوشش كافى، به‌طورى كه خلخالِ پا، سينه و موهايشان نمايان بود، در آنجا رفت و آمد مى‌كردند. وى اين وضعيت را زشت شمرد و در پى آن، آيه 31 نور/24 نازل شد
[73]: «...‌و لايُبدِينَ زِينَتَهُنّ إلاّ ما ظَهَرَ مِنها‌...» ; البته مقاتل، در درستى هر دو روايت پيشين ترديد كرده است.[74]

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; الاصابة فى تمييز الصحابه; تفسير الجلالين; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; الطبقات‌الكبرى.
يحيى پيرعباسى




[70]. الطبقات، ج‌8، ص‌253; الاصابه، ج‌8، ص‌18.
[71]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌348.
[72]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌315.
[73]. همان، ص293; تفسيرالجلالين، ص356; الدرالمنثور، ج‌6، ص‌179.
[74]
. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌293، 315.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها