0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوبكر

ابوبكر: عبدالله ابن‌ابى‌قحافه، عثمان بن‌عامر بن‌عمرو، از تيره بنى‌تيم بن‌مرّه[1]

درباره نام او در جاهليّت، اختلاف است. در برخى روايات، «عبدالكعبه» و در پاره‌اى ديگر، «عتيق» ذكر شده كه پيامبر يا اهل وى، او را عبدالله خوانده‌اند. براساس اخبار ديگرى، عتيق لقب داشت[2] در كتاب‌هاى اهل‌سنّت، وى به «صِدّيق» نيز معروف است. برخى گفته‌اند: وى از آن رو چنين لقب يافت كه گفته‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را بى‌هيچ تأمّلى تصديق مى‌كرد؛[3] امّا براساس روايات معتبر صِدّيق از القاب امام على(عليه السلام)بود[4] كه در ماجراهاى بعدى به ابوبكر نسبت داده شد.
مادر ابوبكر، ام‌الخير، سلمى دختر صخربن‌عامر بن‌كعب بن‌سعد بود؛
[5]
جزئيات زندگى پيش از اسلامِ ابوبكر چندان روشن نيست. بر اساس اخبارى كه درباره سال وفات و نيز طول عمر وى ذكر شده،[6] بايستى سه سال پس از عام‌الفيل[7] و سى و هشت سال پيش از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)زاده شده باشد. ابن‌اثير وى را از رؤساى قريش و برگزيدگان مكّه برشمرده است كه تعيين اشناق (ديات) مكّه به او محوّل مى‌شد و هرچه را او به صورت ديه تعيين مى‌كرد، مى‌پذيرفتند؛[8] البتّه در ديگر منابع تاريخى چنين جاى‌گاهى براى او ذكر نشده است.
ابوبكر به تجارت اشتغال داشت
[9] و از اين راه ثروتى اندوخته بود و چون پيامبر مبعوث شد، با بخشى از چهارهزار يا چهل هزار درهم دارايى‌اش، بردگان را آزاد كرد.[10] اين اقدام ابوبكر، در باور اهل سنّت بسيار بزرگ جلوه كرده و افرادى را به ارزيابى كشانده است؛ از اين رو، ابن‌شهر آشوب، اين مقدار سرمايه را (معادل چهار هزار دينار) در مقابل ثروت خديجه كه موجب تقويت پيامبر(صلى الله عليه وآله)شد، چندان چشم‌گير نمى‌شمارد.[11]
ابوبكر گويا با علم انساب[12] و تعبير خواب نيز آشنايى داشت[13] و در جاهليّت، چون ديگران بت‌پرست بود. از او نقل است كه چون در ماجراى افك، به تنگنا افتاد، گفت: من خاندانى از عرب را نمى‌شناسم كه بر آنان، آن‌چه بر آل ابى‌بكر رفته است، روا شده باشد. به خدا قسم! در جاهليّت كه خدا را نمى‌پرستيديم و چيزى را به نام او نمى‌خوانديم، در حق ما چنين چيزى گفته نمى‌شد.[14] وى در اين سخن، با صراحت به خداناپرستى‌اش در آن دوره اشاره كرده است.

اسلام ابوبكر:

درباره زمان اسلام ابوبكر، در طول تاريخ اسلام، بحث‌هاى بسيارى در گرفته است. وى در برخى منابع اهل سنّت، نخستين مسلمان دانسته شده است. علاّمه امينى از منابع معتبر اهل‌سنّت، بيش از صد حديث آورده كه امام على*(عليه السلام)را نخستين مسلمان و اوّل نمازگزار مى‌شناساند.[15]
محمدبن‌سعد، از پدر خود نقل مى‌كند كه پيش‌از ابوبكر، گروهى (بيش از پنجاه نفر) مسلمان شده بودند.[16] يعقوبى، اسلامِ ابوبكر را پس از على، خديجه، زيدبن‌حارثه و احتمالا ابوذر مى‌داند.[17] در مجادله مأمون درباره اسلام آوردن او پس از على، مباحث خواندنى و قابل تأمّلى در تاريخ آمده است.[18] با دقّت و تأمّل در داده‌هاى تاريخى، قول به اسلام ابوبكر پس از چند نفر، استوارى بيش‌ترى مى‌يابد؛[19] به هر روى، ابوبكر پس از اسلام، چون ديگر مسلمانان زيست. داستان زندگى او در اين دوره، مانند پيش از آن، با همه آن‌چه درباره اعمال مسلمانى وى در منابع آورده‌اند، عظمت و برجستگى ويژه‌اى ندارد.

ابوبكر پس از هجرت:

ماجراى هجرت* ابوبكر و همراهى او با پيامبر[20] و مصاحبت سه روزه با حضرت در غار ثور*[21]، مباحثى را در تاريخ و در كلام برانگيخته و بيش‌ترين مباحثِ مربوط به زندگى او را شكل داده است. آغاز هجرت، به صورت پنهانى و با تعقيب و گريز همراه بود؛ از اين‌رو به ناچار سه روز در غار «ثور» توقّف كردند. آن‌چه در اين نهان‌گاه بر آنان گذشت، مايه چند و چون بسيارى شده؛ بهويژه آن‌گاه كه سپاه دشمن در جست و جوى پيامبر، تا نزديك غار آمدند؛ به گونه‌اى كه به گفته ابوبكر، «اگر يكى از آنان جلو پايش را مى‌نگريست، ما را زير پايش مى‌ديد». اين امر، موجب وحشت ابوبكر شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به او دل‌دارى داد.
اين مصاحبت چند روزه در كتاب‌هاى شيعه و سنّى به گونه‌هاى مختلفى تحليل شده است
[22]. ابوبكر با ورود به مدينه، بنا به نقلى از محمدبن‌عمر، بر حبيب بن‌يساف فرود آمد و بنابه روايتى ديگر از او، به خانه خارجة‌بن‌زيد بن‌ابى‌زهير وارد شد و با دختر او ازدواج كرد و تا زمان رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در همان ديار، يعنى سُنح (محلى در يك ميلى مدينه)[23] نزد بنى‌الحارث بن‌خزرج زيست.[24] او، هم‌چنين خانه‌اى در كوچه‌بقيع، روبه روى خانه عثمان و خانه ديگرى نزديك مسجد برگزيد.[25] همسرش، اسماء* بنت عميس در اين خانه زندگى مى‌كرد.[26] در ماجراى مؤاخات، رسول خدا، ميان او و عمر*، عقد برادرى بست و بر اساس نقلى، درباره آنان گفت: اين دو سروران كهن‌سالان بهشت (جز پيامبران و رسولان) هستند.[27] اين سخن، در مآخذ شيعى از حيث سند و دلالت نقد شده و آن را كوششى از طرف بنى‌اميّه در تقابل با سخن رسول‌خدا درباره حسن و حسين(عليهما السلام)كه آن دو را سرور جوانان اهل بهشت خوانده دانسته‌اند.[28] حضور ابوبكر، پس از اين، در جنگ‌ها گزارش شده[29] امّا در هيچ‌يك از آن‌ها، شگفتى‌آفرينى و شجاعت خاصّى از او ديده نمى‌شود. در غزوه بدر، جز مشاوره پيامبر(صلى الله عليه وآله)با مسلمانان و از جمله او، و‌نيز ساختن سجده‌گاهى براى حضرت نقل ديگرى وجود ندارد. پس از جنگ، او درمشاوره پيامبر(صلى الله عليه وآله)با تنى چند درباره اسيران، با طرح خويشاوندى آنان با مسلمانان، أخذ فديه و آزادى را پيشنهاد كرد.[30] به نقل واقدى، اسيران مشرك او را به وساطت گرفتند و وى به بخشودن آنان اصرار كرد؛ هر چند عمر بر خلاف او، به كشتن آنان نظر داشت.[31] در اين جنگ، داستان‌هايى افسانه‌گونه نيز درباره ابوبكر نقل شده است.[32] اين كه چنين كاركردى در جنگ، وى را در رديف مجاهدان قرار مى‌دهد يا خير، محل بحث است. بنابراين، نقش وى در بدر، چندان چشم‌گير و قوى نبوده است.[33] واقدى، او را در جنگ اُحد، يكى از چهارده پاى‌مرد به شمار مى‌آورد؛ ولى وقتى هشت نفر (سه تن از مهاجران و پنج تن از انصار) را نام مى‌برد كه تا پاى جان بيعت و ايستادگى كردند، نام او در بين نيست.[34] در بعضى منابع، نام او حتّى در ميان گروه نخست نيز ديده نمى‌شود.[35] از شجاعت‌او در اين جنگ فقط همين را گفته‌اند كه وقتى فرزندش عبدالرّحمن (از افراد سپاه مشركان) بر اسبى ظاهر شد، در حالى‌كه تمام صورتش را پوشانده بود و مبارز مى‌طلبيد، ابوبكر شمشيرش را بر كشيد؛ امّا پيامبر(صلى الله عليه وآله)به او فرمود: شمشيرت را در نيام كن.[36] در جنگ مريسيع (بنى المصطلق)، در سال 5 هجرى، او يكى از سواره‌ها بود كه گفته‌اند: پرچم مهاجران را در دست داشت؛ ولى بعضى، عمّاربن ياسر را پرچم‌دار مهاجران در آن جنگ دانسته‌اند.[37]
در كندن خندق، حضور ابوبكر نيز گزارش شده است.[38]
ابوبكر در سال ششم هجرى، با ده سوار به جست و جوى قريش تا غميم رفت و بى‌هيچ زد و خوردى بازگشت (سريه بنى لحيان).[39] در واقعه حديبيّه نيز حضور داشت و در مخالفت عمر با پيمان حديبيّه، او را به همراهى با آن پيمان سفارش مى‌كرد. او از گواهانِ پيمان ياد شده نيز هست.[40] در سال هفتم هجرى، در جنگ خيبر، از فتح قلعه غموص ناتوان ماند؛ هرچند از درآمد خيبر، صد بار خرما سهم برد.[41] در سال هشتم براى كمك به سپاه عمروعاص، تحت فرماندهى ابوعبيده جراح، به سوى قضاعه حركت كرد[42] و پس از نقض عهد مكّيان، ابوسفيان براى وساطت نزد او آمد؛ امّا وى وساطت آنان را نپذيرفت، و‌چون پيامبر به قصد تنبيه مكّيان، در تب و تاب بود، ابوبكر چند بار نزد عايشه* آمد و در پى كشف عزمِ حضرت، به پرس و جو پرداخت؛ امّا عايشه نيز از آن اطلاعى نداشت.[43] در واقعه فتح مكّه، فقط نقش او در آوردن پدرش، ابوقحافه نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)(براى مسلمان‌شدن) ذكر شده است.[44] در جنگ حنين، نام او در ميان برجستگان و پاى‌مردان سپاه اسلام ديده نمى‌شود.[45] وى در تبوك، پرچمى را به‌دست داشت؛ ولى طبق روايتى از حذيفة‌بن‌يمان، هنگام بازگشت، از او و تنى چند از مسلمانان، عمل ناپسندى گزارش شده‌است.[46]
پيامبر(صلى الله عليه وآله)در سال نهم هجرى، ابوبكر را در نخستين حجّ اسلام، به رياست آن گمارد؛[47] ولى پس از نزول سوره برائت ابوبكر را عزل و على(عليه السلام)را به جاى او نصب كرد و قرائت آيات نخستين سوره برائت را بر مشركان، به على(عليه السلام)سپرده[48] كه منشأ مجادله‌هاى كلامى بسيارى شده است.[49] گفته‌اند: چون آيات آغازين سوره برائت نازل شد، پيامبر آن را به ابوبكر سپرد و فرمان داد تا به مكّه رفته، در روز قربانى در «منى» بر مردم بخواند. وقتى ابوبكر خارج شد، جبرئيل پيام آورد كه اى محمد! آن را جز مردى از تو، نبايد از طرف تو ادا كند؛ بدين جهت، پيامبر(صلى الله عليه وآله)على(عليه السلام)را به دنبال ابوبكر فرستاد كه در «روحا» به وى رسيد و آيات را از او گرفت. ابوبكر نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و پرسيد: آيا خداوند چيزى درباره من بر تو نازل كرد؟ فرمود: نه، خداوند فرمانم داد تا جز من يا مردى از من آن را ادا نكند.[50]
مسأله‌اى كه بيش از همه، مجادله‌هايى را در پى داشته، خوددارى ابوبكر از شركت در سپاه اسامة*بن‌زيد است.[51] پيامبر در واپسين روزهاى زندگى‌اش، مسلمانان را براى نبرد با روم، فراخواند و پرچمى براى اسامه بست و گفت به محل كشته شدن پدرت (موته در فلسطين) برو و فرمان داد تا همگان در اين لشكر حضور يابند؛[52] امّا با تعلّل و سستى عدّه‌اى، به بهانه جوان بودن فرمانده[53] و در نهايت بازگشت چند تن از سران، از جمله ابوبكر از اردوگاه جُرْف، اين خواسته پيامبر تحقّق‌نيافت.[54] چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)متوجّه سرپيچى آنان شد، با تأكيد خواست تا به سپاه پيوسته، اسامه‌را همراهى كنند؛ امّا اصرار حضرت بى‌نتيجه‌ماند.[55] به اعتقاد شيعه، اين نافرمانى، گناهى بزرگ به‌شمار مى‌آيد؛[56] چرا كه پيامبر در‌نهايت، تأخيركنندگان از حضور در سپاه اسامه را لعن كرد.[57]
از فضيل‌بن‌عمرو فُقيمى نقل است كه ابوبكر، سه بار امامت نماز جماعت را به عهده گرفت و به گفته عايشه، يك بار آن، با حضور خود حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)بود.[58] عايشه، اين قضيه را به گونه‌هايى باز مى‌گويد كه شائبه توجيه اعمال انجام‌يافته بعدى را دارد؛ بهويژه كه مدّعى است، وقتى پيامبر پدرم را براى اقامه نماز جماعت‌فرمان داد، من به جهت رقّت قلب و رأفت ابوبكر، از حفصه خواستم تا پدرش (عمر) را براى نماز بخواند؛ امّا پيامبر بر نمازِ ابوبكر تأكيد ورزيد.[59] در همين واقعه او ادّعا مى‌كند: پيامبر، برادرم را فراخواند و از او خواست استخوانِ شانه‌اى بياورد كه در آن چيزى بنويسد تا مردم در خلافت ابوبكر اختلاف نكنند.[60] از عايشه، سخنانى شگفت‌انگيزتر از اين نيز ذكر شده است. وقتى از او پرسيدند: اى‌ام‌المؤمنين! پيامبر(صلى الله عليه وآله)چه كسى‌را جانشين خود كرد؟ گفت: ابوبكر. پرسيدند: پس از او چه كسى را؟ گفت: عمر. پرسيدند: و پس از او؟ گفت: ابوعبيده جراح.[61] ... ساختگى‌بودن اين‌اخبار، با توجّه به ماجراهايى كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در گزينش جانشين پيش آمد، چنان آشكار است كه نيازى به تفصيل بيش‌تر ندارد. بر اساس روايات شيعى، ابوبكر فقط يك بار بى‌اجازه پيامبر و به تشويق عايشه به امامت جماعت ايستاد كه پيامبر با حضور خود در مسجد، در عين مريضى، او را كنار زد و خود به امامت ايستاد.[62]

خلافت ابوبكر:

ابوبكر، نخستين خليفه است كه چگونگى انتخاب او در تاريخ يك‌سان گزارش نشده است. گفته‌اند: وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله)درگذشت، عدّه‌اى از انصار در «سقيفه بنى‌ساعده»جمع شدند تا درباره جانشينى رسول خدا گفتوگو كنند. عمر با طرح زنده بودن پيامبر و ادّعاى اين‌كه او چون موسى غايب شده و چهل روز ديگر برمى‌گردد،[63] به اتّفاق ابوعبيده جراح وارد سقيفه شده و فضاى مجلس را دگرگون كرد و در اين فاصله، ابوبكر كه گويا در «سُنح» بود، به صحنه آمد. عمر، به خواست و اشاره ابوبكر، با يادآورى آيه «إنّك ميّت و إنّهم ميّتون» (زمر/39،30) و بيان آيه 144 آل‌عمران كه در آن، محمد(صلى الله عليه وآله)پيامبرى چون ديگر پيامبران و مرگ او امرى طبيعى شناسانده شده، دست از ادّعاى خود برداشت.[64] ابوبكر در مقابل مطالبات انصار كه مى‌گفتند: از ما اميرى و از شما اميرى، گفت: اميران از ما و وزيران از شما، و‌با ذكر خطبه‌اى، مردم را از تفرقه بازداشت و گفت: پيامبر از ما است و ما به مقام او سزاوارتريم[65] و نيز با استناد به سخنى از پيامبر (الائمة من قريش)[66] كه بى‌ترديد مصداق مشخّص آن اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)هستند.[67] از انصار خواست تا با يكى از دو تن، يعنى ابوعبيده يا عمر بيعت كنند. در اين هنگام، عمر، ابوبكر را براى امر خلافت، سزاوارتر دانست و خود را از اين مسؤوليّت كنار كشيد؛ چرا كه ابوبكر در اسلام با سابقه‌تر و ثانى اثنين در غار بود؛ سپس برخاست تا با او بيعت كند.[68] مشابه چنين گفته‌اى از ابوعبيده نيز ذكر شده است.[69] عبدالرّحمن بن‌عوف نيز به پيروى از آن دو در خطاب به انصار، از فضلِ على(عليه السلام)، ابوبكر و عمر سخن گفت. پس از آن منذربن‌ارقم گفت: ما فضل كسانى را كه بر شمردى انكار نمى‌كنيم. به‌راستى در ميان آنان كسى است كه اگر براى اين امر پيش آيد، كسى با او نزاع نمى‌كند. يعقوبى، مرادِ منذر را على‌ابن‌ابى طالب(عليه السلام)مى‌داند.[70]
داستان خلافت به اين گونه نيز آمده است كه چون پيامبر درگذشت، عمر نزد ابوعبيده آمد و به ادّعاى اين كه او امين امّت است، خواست تا با وى بيعت كند؛ امّا ابوعبيده گفت: از زمانى كه اسلام آورده‌اى، تا كنون تو را اين گونه درمانده نديده بودم. آيا با من بيعت مى‌كنى، در حالى كه دوم دو تن، صدّيق، در ميان شما است؟[71] چند و چون در جزئيات آن‌چه ذكر شد، در اين مجال نمى‌گنجد؛ امّا همين مقدار روشن است كه اين سخن‌ها، لزوماً ادّعاى كسانى را نقض مى‌كند كه خلافت ابوبكر را به انتخاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت مى‌دهند.
در چگونگى ورود ابوبكر به سقيفه، زمان آن، و‌گفت و گوى او با انصار اختلاف است.
[72] آن‌چه ابوبكر براى برجاى نشاندن انصار، از پيامبر بدان استناد كرد، به اين معنا نبود و سرعت عمل و تعجيل وى در أخذ مقام خلافت، با اين‌كه مى‌دانست على(عليه السلام)از او شايسته‌تر است،[73] امرى ناباورانه بود تا آن جا كه وقتى «براءبن‌عازب» خبر انتخاب خليفه را به ميان بنى‌هاشم آورد، گفتند: ما به محمد سزاوارتريم؛ آنان چنين نمى‌كنند.[74] همه اين‌ها مقوله‌هايى بحث‌انگيز است؛ به ويژه كه عمر اين انتخاب و بيعت را فلته‌اى (حادثه) دانست كه خداوند مردم را از شرّ آن نگه داشت و دستور داد از اين پس هركس اين گونه عمل كند، او را بكشند.[75]
به هر روى، ابوبكر در سقيفه بنى‌ساعده، بر اساس طرحى به خلافت* رسيد.[76] برخى از انصار نيز مثل بشيربن‌سعد خزرجى براى جلوگيرى از رياست سعدبن‌عباده، با او بيعت كردند.[77] فرداى آن روز، ابوبكر در مسجد بر منبر نشست. ابتدا عمر سخن گفت و از مردم‌خواست تا با او بيعت كنند؛ سپس ابوبكر، پس از حمد و ثناى خدا گفت: اى مردم! من بر شما ولايت يافته‌ام؛ ولى بهترين شما نيستم؛ پس اگر درست بودم، كمكم كنيد و اگر كجى كردم، راستم كنيد.[78]اين سخن را كه اهل سنّت بر فروتنى وى حمل كرده‌اند، از سوى شيعه اقرارى به عدم صلاحيّت تلقّى شده كه باخطبه على(عليه السلام)نيز تأييد مى‌شود: به خدا سوگند! او (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد؛ در حالى‌كه خوب مى‌دانست من در گردش حكومت اسلامى، چون محور سنگ آسيايم. چشمه‌هاى [علم و فضيلت]از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان [دور پرواز انديشه‌ها]به افكار بلند من راه نتوانند يافت.[79]
پس از بيعتِ عدّه‌اى، شمارى از اصحاب رسول خدا، تن به خلافت ابوبكر نداده،[80] حتّى برخى از آنان درصدد بودند تا او را از منبر به زيركشند.[81] برپايه نقلى، هيچ‌يك از بنى‌هاشم، تا زمانى‌كه فاطمه(عليها السلام)زنده بود، با او بيعت نكردند.[82] در رأس همه اينان، على(عليه السلام)قرار داشت كه بى‌ترديد صلاحيتش براى احراز خلافت بر همه آشكار بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز بارها آن را بيان فرموده بود.[83] اين خوددارى از بيعت، خشم ابوبكر را برانگيخت و عمر را تا حدّ جنگ با آنان فرمان داد[84] و چون عمر با فاطمه و گروهى از صحابه كه در خانه او جمع شده بودند، مواجه شد، فرمان جمع هيزم داد و او را به آتش زدن خانه تهديد كرد، مگر آن‌كه در آن‌چه امّت وارد شده‌اند، داخل شوند.[85] آورده‌اند كه عمر و همراهانش، درِ خانه فاطمه را كه از پوسته درخت خرما بود، شكسته، وارد خانه شدند و گريبان على را گرفته، از خانه خارج كردند. فاطمه(عليها السلام)پيراهن پيامبر(صلى الله عليه وآله)را بر سر نهاد. دست دو فرزندش را گرفت و نزد ابوبكر آمد و گفت: اى ابوبكر! بين من و تو چه پيش آمده؟ آيا بر آنى كه فرزندانم را يتيم و مرا بيوه كنى؟ به خدا سوگند! اگر دست از او بر نداريد، گيسوانم را پريشان و گريبانم را پاره مى‌كنم و بر سر قبر پدرم مى‌روم و به درگاه خدا فرياد مى‌زنم.[86]
در پاره‌اى از اخبار، از طرح كشتن على(عليه السلام)نيز سخن به ميان آمده كه البتّه عملى نشد.[87] اين رفتار خشونت‌آميز با اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)ديگران را برجاى نشاند. اين‌كه آيا على نيز بعدها بيعت كرد، به‌درستى روشن نيست. برخى، بيعت آن حضرت را پس از شش ماه و برخى ديگر بعد از چهل روز ذكر كرده‌اند.[88]گفته شده: عذر حضرت‌در خوددارى از بيعت، آن بود كه سوگند ياد كرده بود تا زمانى كه قرآن را جمع نكرده، جز براى نماز از خانه خارج نشود؛[89] امّا اين واقعيّت ندارد. براساس ديگر خبرها، حضرت على(عليه السلام)به كراهت و اجبار، دست بيعت داد؛[90] گرچه خبرى مبنى بر عدم بيعت حضرت تا آخر نيز آمده است؛[91]چرا كه فقط خود را شايسته خلافت مى‌دانست و براى ديگرى مشروعيّتى قائل‌نبود.[92]
ابوبكر، در ابتداى خلافت، با سه گروه از معترضان روبه‌رو شد. «متنبيّان» از يك سو، «اهل ردّه» از سوى ديگر، و‌مخالفان خلافت، از سومين سو،[93]براى او مشكل آفريدند. دسته اخير، چندان به مقاومت خود ادامه ندادند يا دست‌كم از ابراز آن دست برداشتند؛ امّا دو گروه ديگر، بهويژه اهل ردّه كه براى عمل خويش توجيهى دينى نيز شايد داشتند، سخت سركوب شدند. نامه تند و آتشين ابوبكر به آنان مبنى بر آن كه هركس دعوت‌الهى را بپذيرد و تأييد كند و از عمل خود بازگشته، به عمل نيكو روى آورد، از او پذيرفته و كمك خواهد شد و هر كس نپذيرد، فرستاده دستور دارد با او بجنگد و بر هر كس دست يافت، به بدترين شكل بكُشد و او را بسوزاند و زنان و كودكانش را به اسيرى بگيرد، در تاريخ ثبت است.[94] شدّت خشم بر اهل ردّه تا بدان‌جا بود كه ابوبكر به خالد و ديگر اميرانش فرمان داد آنان را غارت كرده، بكشند و آتش بزنند.[95] اين امر خليفه اجرا شد و خالد، مردان بنى‌سليم را درون اصطبل‌هايى آتش زد. اين عمل مورد اعتراض برخى، حتّى عمر واقع شد و به ابوبكر گفت: چرا مردى را وا مى‌نهى تا انسان‌ها را به عذاب الهى (عذاب مخصوص خداوند) عذاب كند؟ امّا ابوبكر با اين توجيه كه شمشير بركشيده از سوى خدا بر ضدّ دشمن خويش را غلاف نمى‌كنم تا خود غلاف كند، هم‌چنان دست او را باز گذاشت و حتّى به او فرمان داد تا به جنگ متنبّيان نيز برود.[96] اعتراض عمر، چندان غير واقعى نبود؛ چرا كه خالد به فرمان خليفه، آن گونه تجرّى كرد كه مالك بن‌نويره يربوعى مسلمان[97] را به بهانه ارتداد كشت و همان شب با همسرش همبستر شد و چون عمر اصرار كرد تا او را به جرم قتل و زنا حد زند؛ ابوبكر با بيان اين‌كه خالد، تأويل و خطا كرده است، وى را بخشود.[98] برخى از همراهيان خالد نيز عمل او را سخت ناشايست يافته، عهد كردند كه هرگز در سپاهى به فرماندهى او حاضر نشوند.[99]
سوزاندن انسان‌ها در آتش كه خشن‌ترين شكل عذاب است، به وسيله خود ابوبكر نيز صورت گرفت؛ وقتى اياس‌بن‌فجائه سلمى، ابوبكر را فريفت و به بهانه نبرد با اهل ردّه از او اسلحه گرفت، امّا برخلاف آن‌چه گفت، به راهزنى پرداخت، ابوبكر طريفة‌بن‌حاجره را فرمان داد تا ابن‌فجائه را دستگير كند. چون تسليم شد، ابوبكر او را به بقيع برده، به آتش كشيد. او مردى از بنى‌اسد به نام شجاع بنورقاء را نيز به همين‌سان كشت.[100] اين عمل خشونت بار، آن‌چه را درباره رقّت قلب[101] و رأفت[102] او آورده‌اند، به شدّت مورد سؤال قرار مى‌دهد.
آن‌چه بيش از همه از دوران خلافت ابوبكر، مايه مجادله‌هاى شيعه و سنّى شده، رفتار او با فاطمه(عليها السلام)است. وى بر خلاف كتاب خدا و سنّت رسول، حقّ ذى‌القربى را از غنايم و صدقات حذف كرد و چون با اعتراض فاطمه(عليها السلام)مواجه شد، به بهانه اين كه چنين دستور ويژه‌اى وجود ندارد و از كتاب خدا نيز چنين برنمى‌آيد، سخن دختر رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)را نپذيرفت؛ سپس ماجرا را با عمر و ابوعبيده به‌مشورت گذاشت و آن دو نيز بر عمل او انگشت تأييد نهادند؛
[103] از اين رو به اعتقاد شيعه*، ابوبكر نخستين كسى است كه آل محمد(صلى الله عليه وآله)را از حقشان بازداشت. به آنان ستم و ديگران را بر آنان جسور كرد.[104]
ابوبكر در موضوع فدك نيز با فاطمه(عليها السلام)به جدال برخاست و چون ام‌ايمن به گواهى آمد، اندكى ملايم شد؛ امّا عمر، خليفه را به موضع پيشين خود بازگرداند.[105] ابوبكر كه در اين گفت و گو، به حديثى مجعول از پيامبر، مبنى بر عدم ارث‌برى از پيامبران استناد كرده بود، سخت مورد اعتراض فاطمه(عليها السلام)قرار گرفت. حضرت بدو گفت: اى ابن‌ابى قحافه! آيا در كتاب خدا آمده كه تو از پدرت ارث ببرى؛ ولى من نبرم؟ آيا كتاب خدا را به عمد ترك كرده‌اى؟[106] پس از اين ماجرا، فاطمه(عليها السلام)از او دورى گزيد و تا زنده بود، با او سخن نگفت[107] و از او تبرّى جست و على(عليه السلام)نيز جنازه فاطمه را در شب مدفون ساخت تا شركت آنان توجيهى براى اعتذار‌نباشد.[108]

ابوبكر و جمع قرآن:

يكى از مباحث دوران خلافت ابوبكر، موضوع گردآورى قرآن است. گفته‌اند: پس از كشتار قاريان قرآن در يمامه، عمر پيشنهاد جمع قرآن را به ابوبكر ارائه كرد و او به زيد بن ثابت(يا سعيدبن عاص)[109] مأموريّت داد تا قرآن را بنويسد. ابن‌كثير مى‌نويسد: قرآن گردآورى شده در زمان حيات ابوبكر نزد او بود و پس از او نزد عمر قرار داشت؛ سپس به حفصه سپرده شد؛[110] از اين رو، نخستين جمع‌كننده قرآن، ابوبكر دانسته شده است؛[111] هرچند داده‌هاى ديگر تاريخى جز اين را مى‌گويند.[112] از ابن‌سيرين نقل است كه على(عليه السلام)پس از پيامبر، تا پايان گردآورى قرآن، از خانه خارج نشد[113] و مصحف على، پيش‌تر از همه فراهم شده بود.[114]

فرجام ابوبكر:

ابوبكر پس از دو سال و چهار ماه خلافت،[115] در بستر بيمارى افتاد و در حال احتضار و كم‌هوشى، عمر را به جانشينى خود برگزيد.[116] آورده‌اند كه چون ابوبكر، عمر را براى جانشينى خود در نظر گرفت، با برخى از بزرگان از جمله طلحه، زبير، سعدبن ابى وقّاص و ديگران مشورت كرد و آنان وى را از چنين عملى بر حذر داشتند؛ امّا او خشمگين شد و بر تصميم خود پاى فشرد.[117] از زيد بن‌اسلم نقل است كه ابوبكر از عثمان خواست تا پيمان خليفه بعد از او رابنويسد؛ ولى فرمان يافت كه جاى نام جانشين را خالى بگذارد و وى اسم مرد را وانهاد. ابوبكر در اين هنگام بى‌هوش شد و عثمان خودسرانه نام عمر را در آن‌جا نوشت. ابوبكر چون به هوش آمد، پيمان را گرفت و نگاه كرد و در آن، نام عمر را ديد. پرسيد: چه كسى اين را نوشته؟ عثمان گفت: من. گفت خدايت رحمت كند و پاداش خير دهد. به خدا اگر خودت را مى‌نوشتى، براى اين كار اهل بودى.[118] ابوبكر بدين‌گونه تكليف آينده جامعه اسلامى رامشخّص كردوچون مردم به او اعتراض كردند، گفت: بهترين شما را خليفه كردم.[119]
ابوبكر در سال 13 هجرى در 63 سالگى درگذشت؛[120] در حالى‌كه پدرش، ابوقحافه هنوز زنده بود.[121] همسرش اسماء، وى را غسل داد و عمر بر او نماز خواند و سپس كنار قبر پيامبر دفن شد.[122] برخى مرگش را بر اثر مسموميت[123]و گروهى آن را طبيعى و در اثر مريضى و تب دانسته‌اند.[124]
از ابوبكر فرزندانى ماند كه نام‌دارترين آن‌ها، عايشه، همسر رسول‌خدا است. وى در جريان‌هاى سياسى زمان خود، به ويژه عصر امام‌على(عليه السلام)و در جنگ جمل نقش آفريد. نام ديگر فرزند نام‌دار او، محمد است كه از پيروان راستين‌امام‌على(عليه السلام)در دوران خلافت حضرت بود و ديگرى عبدالرّحمن به شمار مى‌رود.
ابوبكر از راويان پيامبر(صلى الله عليه وآله)
[125] بود. وى شش‌ماه پس از خلافت، هم‌چنان در سنح منزل داشت و با تجارت زندگى مى‌كرد؛[126] افزون بر اين، براى او فضايل بسيارى را شمرده‌اند كه با نظر در سند و نقد محتوايى آن‌ها و نيز با توجّه به مجموعه واقعيّت‌هاى تاريخى، و‌در نظر داشتن موقعيّت سياسى و پيامدهاى آن و اين كه راوى بسيارى از آن‌ها، عايشه دختر ابوبكر است، پذيرش آن‌ها مشكل مى‌نمايد.
علاّمه امينى در نقد روايات فضيلت‌ساز براى ابوبكر به سه نكته اشاره مى‌كند: 1. اين دسته از روايات در صحاح ستّه و سنن و مسانيد قديم وجود ندارد؛ 2. اگر اين روايات صحيح بود، ابوبكر هرگز ابوعبيده را سزاوارتر از خود براى خلافت نمى‌دانست و او را بر خويش مقدّم نمى‌داشت؛ 3. ابوبكر در جريان خلافت، به هيچ‌يك از آن‌ها احتجاج نكرد؛ بلكه فقط به مسن‌تر بودن و همراهى خود با رسول‌الله در غار، بسنده كرد.
[127]
درپايان اين‌بخش ازمقاله، ذكر سخنى‌از ابوبكر در بستر احتضار به عبدالرحمن بن‌عوف مناسب است. وى در بيان حال خويش گفت: در دنيا سه كار را انجام داده‌ام كه كاش انجام نمى‌دادم و سه كار را ترك گفته‌ام كه كاش چنين نمى‌كردم و كاش سه چيز را از پيامبر مى‌پرسيدم. سه كارى كه نبايد انجام مى‌دادم: كاش خانه فاطمه(عليها السلام)را نمى‌گشودم؛ حتّى اگر براى جنگ بسته بودند. كاش ابن‌فجائه سلمى را نمى‌سوزاندم و كاش در روز سقيفه كار را به‌گردن يكى‌از دو مرد (عمر وابوعبيده) مى‌افكندم تا يكى از آنان امير باشد و من وزير...‌.[128]

ابوبكر در شأن نزول:

كتاب‌هاى تفسيرى اهل سنّت با استناد به رواياتى از صحابه و تابعان، آيات بسيارى را درباره ابوبكر دانسته‌اند كه بيش‌تر آن‌ها در مقام اثبات فضايلى براى وى و از باب تطبيق است. نظر برخى دانشوران اهل سنّت در اين‌باره آن است كه در آن‌ها غلوّ و مبالغه بسيارى صورت گرفته و احاديث جعلى متعدّدى در آن‌ها وارد شده است.[129] سيوطى پس از نقد و ردّ حدود سى حديث در فضيلت ابوبكر، در نهايت، برخى از آن‌ها را به حكم استخاره، درست مى‌داند.[130] فيروزآبادى و عجلونى، برخى از فضايل ابوبكر را از مشهورترين جعليّات برمى‌شمرند.[131]
محمّد طاهر هندى فتنى، در نقد رواياتى كه در فضايل خلفاى سه‌گانه، به ترتيب خلافت، جعل شده، معتقد است كه اگر چنين بود، هيچ‌گاه در تعيين خلفاى نخستين، اختلاف نظر و ديدگاه پيش نمى‌آمد.[132] ابن‌جوزى ضمن طرح احاديث جعلى، بابى را به فضايل ابوبكر اختصاص داده، چنين سخن آغاز مى‌كند: تعصّب برخى از مدّعيان پيروى از اهل سنّت، موجب شده تا فضايلى را در شأن ابوبكر جعل كرده، بدين وسيله به معارضه با جعليّات رافضه برخيزند.[133] در اين ميان، بزرگان شيعه به نقد عمده فضايل ابوبكر به شيوه رجالى و با استناد به منابع اهل سنّت و نيز به شيوه كلامى پرداخته‌اند.[134] علاّمه امينى در جلد هفتم الغدير كه به نقد روايات فضايل ابوبكر اختصاص يافته، پديده فضيلت‌سازى براى برخى اصحاب را بيش و پيش از همه، به اهل سنّت اسنادمى‌دهد. وى مى‌گويد: آنان در حالى كه برخى از فضايل را بدون تحليل سندى و بررسى محتوايى مى‌پذيرند، بيان همين فضايل را براى اهل بيت‌پيامبر(صلى الله عليه وآله)از باب مبالغه شمرده، شيعيان را به دروغ‌گويى متّهم مى‌كنند.[135] برخى شواهد تاريخى نيز اين مدّعا را تأييد مى‌كند. معاويه در نامه‌اى به عمّال خويش چنين مى‌نويسد: همانا روايات بسيارى درباره عثمان نقل و حكايت مى‌شود؛ پس بر شما است كه مردم را به روايت فضايل صحابه و خلفاى نخستين، بخوانيد و براى ابوتراب هيچ فضيلتى را ننهيد، مگر آن كه همانند آن را براى صحابه بياوريد؛ چرا كه اين گونه روايات براى من محبوب‌تر و دل‌نشين‌تر است.[136] شباهت بسيار برخى از اين روايات شأن نزول با فضايلى چون آيه مباهله،[137] سوره دهر[138] و... كه به صورت قطعى يا مشهور در شأن على(عليه السلام)و اهل بيت گفته شده، اين واقعيّت را تأكيد مى‌كند؛ افزون بر اين، بررسى روايات فضايل ابوبكر نشان مى‌دهد كه جز برخى شخصيت‌هاى مشهور به جعل حديث يا متّهم به آن، چون سمرة بن‌جندب، ابوهريره، حسن بصرى و...، عمده راويان، از وابستگان خانوادگى خليفه اوّل چون عايشه و آل‌زبير يا از هم‌فكران وى بوده‌اند. اين نكته از نظر خاورشناسان نيز دور نمانده است. «لامنس» مى‌گويد: از آن جا كه ابوبكر بايد بهترين و كامل‌ترين مسلمان معرّفى شود، مكتب نيرومند مدينه و به ويژه زبيريان كه از بستگان ابوبكر به شمار مى‌روند، بر اين كار اقدام كرده، سرانجام توانستند نام ابوبكر را با فضايل و خصايص بسيار همراه سازند.[139]
در ميان آياتى كه در شأن ابوبكر نقل شده، آيه 40 توبه/ 9 بدون هيچ‌گونه اختلافى، درباره او دانسته شده است: خداوند در اين آيه به داستان هجرت پرداخته، خطاب به مردم مدينه مى‌گويد: اگر پيامبر را يارى نكنيد، بدانيد كه خدا او را پيش از اين يارى داده است. هنگامى كه كافرانى آواره‌اش ساختند، در حالى كه يكى از آن دو تن بود، هنگامى كه در غار بودند و او به همراهش مى‌گفت: نگران مباش خدا با ما است، آن هنگام خدا آرامش خويش را بر پيامبر فرو فرستاد و با سپاهيانى كه مشاهده نمى‌كرديد، يارى‌اش داد: «إلاَّ تَنصُروهُ فَقد نَصرهُ‌اللّهُ إذ أَخرجَهُ الَّذينَ كَفروا ثانِىَ اثنَينِ إذ هُما فِى‌الغارِ إذ يقولُ لِصـحبِهِ لاَتَحزَن إِنَّ اللّهَ مَعنا فَأَنزلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَليهِ و أَيّدُه بِجُنود لَم تَرَوها...». اين آيه كه به آيه غار شهرت دارد، مهم‌ترين فضيلت ابوبكر دانسته شده است و بارها وى و اطرافيانش از آن ياد كرده‌اند. در سقيفه بنى‌ساعده نيز از اين آيه براى به قدرت رساندن ابوبكر استفاده شد؛[140] امّا در اين كه از آيه مذكور، فضيلتى براى ابوبكر بتوان اثبات كرد، اختلاف است. فخر رازى فضايل متعدّدى را بدين شرح از آيه برداشت كرده است: پيامبر از بيم كافران به غار پناه برد و يقين داشت كه ابوبكر از مؤمنانِ صادق است؛ لذا او را با خود برد. هجرت به اذن خدا بود و خداوند ابوبكر را براى همراهى با پيامبر برگزيده بود. همه صحابه از پيامبر جدا شده و هجرت كرده بودند؛ امّا ابوبكر صبر كرد تا در خدمت حضرت باشد. پروردگار، او را ثانى اثنين خواند و او نه تنها در غار، بلكه در موقعيّت‌هاى ديگرى چون اسلام آوردن، دعوت به اسلام، جنگ، زمام‌دارى، امامت نماز، و‌مدفن نيز دوم محمّد بود. خداوند او را صاحب (همراه) پيامبر ذكر كرده است. پيامبر او را به خطاب «لاَتَحزَن إِنّ اللّهَ مَعنا» مفتخر ساخته كه نشان از همراهى خدا با آنان دارد. خداوند آرامش خويش را بر او فرود آورد.[141] قرطبى نيز اين آيه را دليلى بر اثبات خلافت ابوبكر شمرده است.[142] شيعه استفاده اين‌گونه فضايل از آيه را نپذيرفته و شيخ مفيد در آثار كلامى خود و به ويژه در رساله شرح‌المنام كه به همين منظور تأليف شده، فضايل برداشت شده از آيه غار را نقد كرده و اجتماع ابوبكر را با پيامبر، فقط به معناى همراهى در شمارش و حضور در آن مكان دانسته، تعبير «مصاحبت» را كه در قرآن به معناى مطلق همراهى به كار رفته است (و مَا صاحِبُكُم بِمَجنون) (تكوير/81‌،22) دليلى بر فضيلت وى نمى‌شمرد؛ به ويژه كه در معناى لغوى و كار بردهاى گوناگون آن نيز بار ارزشى خاصّى مشاهده نمى‌شود. تعبير«إِنّ اللّهَ مَعنا» نيز به معناى حقّانيّت پيامبر و دين اسلام است و در مقام بيان فضيلتى براى اشخاص نيست.[143] شيخ مفيد در پايان مى‌گويد: در هر حال، مجرّد مصاحبت با پيامبران، فضيلتى براى اشخاص به شمار نرفته، موجب مصونيت آنان از خطا نيست؛[144] افزون بر اين كه درباره چگونگى همراهى ابوبكر با پيامبر در منابع تاريخى و روايى، نقل‌هاى ديگرى نيز وجود دارد. در بسيارى از روايات و گزارش‌ها اشاره شده كه او خود از پيامبر تقاضاى همراهى كرده بود[145] يا در جستوجوى پيامبر به خانه‌شان آمد كه على(عليه السلام)را در بستر حضرت ديد و از او مسير حركت پيامبر را جويا شد[146] يا خود به جستوجوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)رفته، در ميان راه به طور اتّفاقى به هم رسيدند.[147]
درباره نزول آرامش نيز گفته شده: سياق ضماير مفرد مذكر در آيه كه همگى به پيامبر باز مى‌گردند:«إِلاَّ تَنصروهُ فَقد نَصرهُ‌اللّهُ إِذ أَخرجَهُ» (توبه/9، 40) و تعبير «أَنزلَ اللّهُ سَكينتَهُ عَلى رَسولِهِ» (فتح/48، 26) در آيات ديگر، مؤيّد اين نظريّه است كه خداوند، از نزول سكينه بر پيامبر خبر مى‌دهد نه ابوبكر؛[148] از اين رو عالمان شيعه اين آيه را دليلى بر منقصت ابوبكر شمرده‌اند؛ زيرا در آيات ديگر در كنار نام پيامبر از مؤمنان نيز ياد شده: «أَنزلَ اللّهُ سَكينتَهُ عَلى رَسولهِ و عَلى المُؤمِنين» (توبه9/26) امّا در اين آيه، سكينه فقط بر پيامبر فرود آمده است.[149] رشيد رضا بر واژه مصاحبت تكيه كرده و انكار فضيلت بودن آن را مستلزم انكار فضايل همه صحابه شمرده است؛[150] البتّه در پاسخ اين اشكال گفته شده كه مصاحبت در قرآن، به معناى لغوى به كار رفته كه بر هرگونه مصاحبتى اطلاق مى‌شود و اين غير از صحابه اصطلاحى است.[151] فخر رازى تعبير «لاَتَحزَن» را به مفهوم «لاتحزن مطلقاً» شمرده، مى‌گويد: مقتضى نهى، دوام و تكرار است و وى هنگام مرگ و پيش و پس از آن، محزون نخواهد شد[152] كه اين معنا نيز با برخى گزارش‌هاى تاريخى كه ابوبكر هنگام مرگ، افسوس و اندوه‌هايى را اظهار داشته، ناسازگار است.[153]
تقارن اين واقعه با خوابيدن امام على(عليه السلام)در بستر پيامبر براى حفظ جان ايشان و وكالت از پيامبر براى اداى ديون و امانت و به همراه آوردن خانواده پيامبر، بر مجادله‌هاى كلامى شيعه و سنّى افزوده است. مجاهد نقل مى‌كند كه روزى عايشه به جاى‌گاه پدرش نزد پيامبر در واقعه غار فخر ورزيد كه يكى از فقيهان تابعان به نام عبداللّه بن‌شداد بن‌هاد در پاسخش گفت: چرا از على ياد نمى‌كنى كه به‌رغم آگاهى از احتمال‌قتل و آزار، با جان و دل در بستر پيامبر آرميد؟[154] هشام‌بن‌حكم در حضور هارون‌الرشيد در پاسخ به كسى كه ابوبكر را به استناد آيه غار، از على برتر دانست، او را به دليل اندوه در محضر پيامبر كه مورد نهى حضرت قرار گرفت: «لاَتَحزَن» و عدم تعلّق آرامش الهى به او كه در آيات ديگر، بر پيامبر و مؤمنان در كنار يك‌ديگر نازل شده و در اين آيه فقط به پيامبر اختصاص يافته، مورد انتقاد قرار داد.[155] از مأمون نيز مباحثه‌اى با يكى از عالمان اهل سنّت نقل شده كه در آن با مقايسه مصاحبت در غار با ليلة المبيت، اندوه ابوبكر را خلاف رضايت خدا و پيامبر شمرده و وى را به دليل عدم برخوردارى از لطف الهى در آيه مزبور، در مقابل آيه 26 توبه نكوهيده است.[156] اين ادّعاى هشام و مأمون، با گزارش‌هاى تاريخى نيز سازگار است كه ابوبكر از احتمال دست‌يابى كافران به آن‌هاترس و دلهره داشت؛[157] گرچه برخى بدون ذكر سند و دليل، حزن ابوبكر را بر جان پيامبر دانسته‌اند.[158] از جاحظ نيز برترى مصاحبت ابوبكر در غار بر خوابيدن على در بستر پيامبر نقل شده و وجوه گوناگونى نيز براى آن شمرده است كه يكى از دانش‌مندان اهل سنّت به نام ابوجعفر اسكافى در مقام پاسخ به وى نه تنها عمل على(عليه السلام)را غير قابل مقايسه با فضايل ديگر اصحاب دانسته، بلكه از آيه غار، فضيلت روشنى را براى ابوبكر برداشت نكرده است.[159] به جز آيه 40 توبه/ 9 كه به اتّفاق فريقين مربوط به ابوبكر است، در برخى منابع اهل سنّت، آيات ديگرى بر اساس رواياتى درباره ابوبكر دانسته شده كه بيش‌تر آن‌ها در مقام ستايش ابوبكر بوده، مورد تأييد شيعه نيست.
1. «ولاَ تَجعلوا اللّهَ عُرضةً لاَِيمـنِكُم.» (بقره/2،224) بر اساس اين آيه، خداوند، مؤمنان را از سوگند بر نيكى نكردن و آشتى ندادن ميان مردم نهى كرده است. براساس يكى از شأن نزول‌هاى آيه، ابوبكر سوگند ياد كرده كه از اين پس به يكى از بستگان مادرى‌اش به نام مسطح‌بن اثاثه كه به صورت يتيم از او نگه‌دارى مى‌كرد، به دليل شركت در قضيّه افك انفاق نكند و به نقل ديگرى قسم خورد با پسرش عبدالرّحمن رفت و آمد نداشته باشد
[160] يا از غذاى وى، نخورد؛[161] آن‌گاه آيه نازل شد و ابوبكر را از عمل به اين سوگند برحذر داشت.
2. «و‌شاوِرهُم فِى‌الأَمر.» (آل‌عمران/3، 159) اين آيه درباره مشورت پيامبر با اصحاب در غزوه اُحد نازل شده است؛
[162] بنابراين، ضمير «هم» به عموم اصحاب پيامبر باز مى‌گردد. براساس روايت كلبى از ابن‌عبّاس، اين آيه درباره ابوبكر و عمر نازل شده است.[163] به نظر فخررازى از آن‌جا كه مخاطبان «شاورهم» همان مخاطبان «فَاعْفُ عَنهُم واستَغفِرلَهُم» هستند، و‌در اين صورت ابوبكر و عمر نيز جزو فراريان از اُحد شناخته خواهند شد؛ روايت مذكور غير قابل‌پذيرش است.[164]
3. «لَقد سَمعَ اللّهُ قولَ الَّذينَ قالوا إِنَّ اللّهَ فَقيرٌ و نَحنُ اَغنِياءُ.» (آل‌عمران/3، 181) طىّ اين آيه، خداوند يهود را به دليل فقير خواندن خدا و قتل انبيا سرزنش مى‌كند و طىّ آيه 186 به مسلمانان يادآور مى‌شود كه شما از سخنان يهود رنج‌هاى فراوان را متحمّل خواهيد شد. بنابه روايتى، ابوبكر، فنحاص يهودى را به اسلام دعوت‌كرد و از وى خواست تا مالش را در راه خدا انفاق‌كند. فنحاص گفت: خداوندى كه از بندگانش قرض بگيرد، به ناچار فقير است. ابوبكر ناراحت شد و او را مضروب ساخت و چون فنحاص، نزد پيامبر شكايت برد، سخنان خود را انكار كرد؛ آن‌گاه آيه 181 آل‌عمران از دروغ فنحاص پرده برداشت و گفته ابوبكر را تأييد كرد.[165] در روايتى ديگر، ابوبكر با شنيدن سخنان فنحاص، خويشتن‌دارى كرد و رنج سخنان فنحاص را متحمّل شد؛ آن‌گاه آيه 186 فرود آمد.[166] فخر رازى افزون بر تعارض اين نقل‌ها مى‌گويد: از آن‌جا كه سياق آيه جمع است، به طور قطع در شأن عدّه‌اى نازل شده است.[167] رشيد رضا نيز ارتباط آيه 186 را با فنحاص بى‌مناسبت دانسته است.[168] بنابر ديگر روايات، آيه 181 در شأن يهوديان فرود آمده كه با شنيدنِ «مَن ذا الَّذِى يُقرضُ اللّهَ قَرضاً حَسناً...» (بقره/2،245) گفتند: خداوند فقير است.[169]
4. «يـأَيُها الَّذينَ ءَامنوا لاتُحرِّموا طَيّبـتِ ما أَحلَّ اللّهُ لكُم.» (مائده/5‌،87) بنا به روايتى، هنگامى كه پيامبر درباره معاد و لزوم بندگى و اطاعت از خدا، سخن گفت، گروهى از جمله ابوبكر تصميم گرفتند برخود سخت گرفته، به روزه‌دارى روزها يا به احياى شب‌ها بپردازند يا از زنان كناره بگيرند[170] كه پيامبر آنان را از اين اقدام منع كرد؛ سپس آيه پيش‌گفته نازل شد[171]و از آنان خواست‌كه آن‌چه را خداوند بر آنان حلال كرده، حرام نكنند.
5. «و‌لاَ يَأتَلِ أُولوا الفَضلِ مِنكُم والسَّعةِ أَن يُؤتوا أُولِى القُربى والمَسـكينَ والمُهـجرينَ فِى سَبيلِ اللّه.» (نور/24،22) آيه درباره مسلمانانى است كه سوگند ياد كرده‌اند به نزديكان خود، مسكينان يا مهاجران كمك مالى نكنند و خداوند آنان را از اين موضوع نهى كرد. بنا به نقل مجاهد، ابوبكر سوگند ياد كرد كه هيچ يتيمى را در پناه خود نگيرد.
[172] بنابر رواياتى از عايشه و ضحّاك و ابن عبّاس، يتيمى كه ابوبكر درباره او قسم خورد، از نزديكان مادرى او بود و مسطح نام داشت. براساس روايات، او در جريان افك و اتّهام بر همسر پيامبر عايشه، نقش مؤثّرى داشت و سوگند ابوبكر به اين جهت بوده است. پس از رفع اتّهام از همسر پيامبر، بر مسطح حدّ قذف جارى؛ سپس اين آيه نازل شد و ابوبكر را از محروم ساختن مسطح منع كرد.[173] اين در حالى است كه ارتباط جريان افك به عايشه محلّ ترديد بوده، داستان مسطح نيز در هاله‌اى از ابهام قرار دارد؛[174] افزون بر اين كه تعبير «أُولوا الفَضلِ مِنكم والسَّعه» به قرينه موضوع نهى در اين آيه، به‌معناى صاحبان ثروت بوده، دلالتى بر برترى‌ندارد.
6. «وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ ءَامنوا مِنكُم و عَمِلوا الصـَّلِحتِ لَيستخلِفَنّهُم فِى‌الأَرضِ كَما استَخلفَ الَّذينَ مِن قَبلهِم و لَيُمكِّنَنّ لَهم دينَهمُ الَّذِى ارتَضى لَهُم و لَيُبدِّلنّهُم مِن بَعد خوفِهم أَمناً.» (نور/24،55) در شأن نزول اين آيه گفته شده كه مسلمانان مكه يا مدينه (بنا به اختلاف روايات) از وضعيّت خود اظهار ناامنى مى‌كردند؛ آن‌گاه اين آيه نازل شد و مسلمانان را به آينده‌اى با قدرت، امنيّت و معنويّت بشارت داد.
[175] از اين آيه، براى اثبات مشروعيّت حكومت خلفا استفاده شده است. بنابر روايتى از ضحّاك، آيه درباره خلافت ابوبكر، عمر، عثمان و على است.[176] برخى نيز اين مطلب را با روايتى از پيامبر كه دوره خلافت را سى سال مى‌داند، تأييد كرده‌اند.[177]در نقل ديگرى از مالك، شأن نزول آيه، ابوبكر و عمر دانسته شده؛[178] اين در حالى است كه بر اساس روايات فراوانى در منابع اهل سنّت، خلفاى پس از پيامبر، دوازده نفر تعيين شده‌اند[179] و اختصاص بشارت‌هاى موجود در آيه به چهار يا دو نفر، با مفاد عامّ آيه سازگار نيست؛ به ويژه كه خبر قابل قبولى نيز در اين زمينه (تخصيص خلفا به چند نفر) وجود ندارد؛[180] چنان‌كه برخى از عالمان اهل سنّت اين برداشت را ناصواب دانسته‌اند.[181] روايات ديگرى در ذيل اين‌آيه بيان شده كه هنگام تحقّق اين بشارت‌ها، خانه‌هاى سراسر كره خاكى، تحت حاكميّت اسلام خواهند بود[182] كه در اين صورت فقط بر آخرالزمان صدق خواهد كرد.
7. «واتَّبِع سَبيلَ مَن‌أَنابَ إِلَىّ.» (لقمان/31، 15) در اين آيه، خداوند در ادامه سفارش‌هاى لقمان به فرزندش از انسان مى‌خواهد كه از پناه آوردگان به خدا پيروى كند. واحدى در روايتى مرسل از ابن عبّاس نقل مى‌كند كه اين آيه در شأن ابوبكر است كه سعدبن ابى وقّاص را به اسلام خوانده بود. سعد با مخالفت جدّى مادرش روبه‌رو شد؛ آن‌گاه اين آيه فرود آمد و سعد به پيروى از راه ابوبكر بر اسلام خود باقى ماند.
[183] قرطبى نيز همين مضمون را در روايتى به نقل از نقّاش آورده كه[184] سيوطى به جدّ وى را تضعيف كرده است.[185] علاّمه طباطبايى ارتباط آيه باحوادث صدراسلام رابه دليل سياق آيات گذشته كه به وصاياى لقمان مربوط است، بعيد مى‌داند.[186]
8. «أَمّن هُو قـنِتٌ ءَاناءَ الَّيلِ ساجِداً.» (زمر/39،9) شأن نزول اين آيه در باره هريك از پيامبر، ابوبكر، عثمان، على، و‌عمّار ياسر به صورت جداگانه روايت شده است.[187] عمده روايات مزبور، از جمله روايت ذكر شده درباره ابوبكر، مرسل و فاقد اعتبارند؛ لذا مفسّرانى چون طبرى،[188] فخر رازى،[189] ابن ابى حاتم[190] و سيوطى[191] در شأن نزول اين آيه به ابوبكر اشاره نكرده‌اند. براساس روايات شيعه، شأن نزول اين آيه على(عليه السلام)است.[192]
9. «والّذينَ يَجتَنبونَ كَبـئِرالإِثمِ والفَوحشَ و إِذا ما غَضِبوا هُم يَغفِرون.» (شورى/42،37) اين آيه مؤمنانى را كه خشم خود را فرو مى‌خورند و از گناهان دورى مى‌جويند، ستوده است. قرطبى در يكى از شأن نزول‌هاى خود، به ابوبكر اشاره مى‌كند كه در برابر دشنام يكى از مشركان يا سرزنش مردم به سبب انفاق اموالش، از خود بردبارى نشان داد.[193] عمده مفسّران اهل سنّت چون طبرى، واحدى، سيوطى، ابن‌كثير، فخررازى، آلوسى، وماوردى، به اين شأن نزول اشاره‌اى نكرده‌اند.
10. «و‌وَصَّينَا الإِنســَن بِولديهِ ... حَملهُ و فِصـلُهُ ثَلـثونَ شَهراً حَتّى إِذا بَلغَ أَشُدّهُ و بَلغَ أَربَعينَ سَنةً قالَ رَبِّ أَوزِعنِى أَن أَشكُرَ نِعمتَكَ الّتِى أَنعمتَ عَلىّ و عَلى ولِدَىّ...‌.» (احقاف/46، 15) در اين آيه از انسان خواسته شده به پدر و مادرش نيكى كند و از سى ماه كوشش مادر ياد كرده است و از آدميانى ستايش شده كه در چهل سالگى، شگرگزار نعمت‌هاى خداوند بر خويش و والدينشان هستند. طبق روايتى از ابن عبّاس اين آيه در شأن ابوبكر نازل شده است؛
[194] زيرا به نظر برخى، فقط او دوران حمل و شيرخوارگى‌اش سى ماه بوده و او بوده كه در چهل سالگى بر نعمت ايمان خود و پدر و مادرش خداى را شكر كرده است.[195] از آن جا كه ابوقحافه در سال فتح مكّه (هشتم هجرى) اسلام آورده[196] و ابوبكر در آن زمان 58 سال داشته است، آيه نمى‌تواند درباره وى باشد. از طرفى سى ماهه بودن حمل و فصال ابوبكر جاى بررسى بيش‌تر دارد؛ لذا بسيارى از مفسّران، آيه را عام دانسته‌اند.[197]
11. «لاَ تَرفَعوا أَصوتَكُم فوقَ صوتِ النَّبىِّ و لاَ تَجهروا لهُ بِالقولِ كَجَهرِ بَعضِكُم لِبعض أَن‌تَحبَطَ أَعملكُم و أَنتُم لاتَشعرُون.» (حجرات/49،2) مسلمانان در اين آيه، از داد و فرياد در محضر پيامبر نهى شده‌اند و نتيجه اين عمل، حبط (نابودى) اعمال شمرده شده است. بر اساس برخى روايات، اين آيه در باره ابوبكر و عمر دانسته شده كه نزد پيامبر اختلاف نظر يافتند و بر سر يك‌ديگر فرياد زدند.[198] بخارى مى‌گويد: اين دو با اين اقدام خود، در آستانه نابودى قرار گرفتند.[199] علاّمه طباطبايى مى‌گويد: فرياد زدن در محضر پيامبر اگر به منظور توهين به پيامبر باشد، موجب كفر خواهد بود و در غير اين‌صورت كارى ناشايست و بى‌ادبانه است.[200] مجلسى با استناد به رواياتى، شأن نزول مذكور را تأييد كرده است.[201] به نقل ميبدى و زمخشرى، ابوبكر پس از نزول اين آيه سوگند ياد كرد كه از اين پس به شكل نجوا با پيامبر سخن بگويد.[202]
12. «...ولاَيَغتَب بَعضُكُم بَعضاً...‌.» (حجرات/49،12) در اين آيه، از غيبت ديگران‌نهى شده است. شأن نزول اين آيه، ابوبكر و عمر دانسته شده كه در يكى از سفرها به غيبت سلمان يا مردى ديگر از صحابه پرداختند.[203] از انس نيز نقل شده كه ابوبكر و عمر در سفرى، برضدّ خدمت‌گزار خويش به گفتوگوى پنهانى پرداختند و چون نزدپيامبر آمدند، ازآن‌ها خواست تا از خادم خويش بخواهند براى ايشان آمرزش بطلبد.[204]
13. «ولِمَن خافَ مَقام رَبِّهِ جَنَّتان.» (رحمن/ 55‌، 46) بنابه روايتى مرسل از عطا و ابن شوذب، روزى ابوبكر از قيامت و حساب ياد كرد و گفت: دوست داشتم يكى از اين سبزه‌ها بودم و جانوران مرا مى‌خوردند و به دنيا نمى‌آمدم؛ آن‌گاه اين آيه در شأن خوف و خشيت او نازل شد؛[205] هم‌چنين ابن كثير پس از نقل شأن نزول ديگرى از اين آيه مى‌گويد: نظر درست همان‌گونه كه ابن‌عبّاس گفته، آن است كه اين آيه عام بوده، شأن نزولى‌ندارد.[206]
14. «لا تَجِدُ قوماً يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليومِ الأَخِرِ يُوادّونَ مَن حادَّاللّهَ و رَسولَهُ و لوكَانوا ءَاباءَهُم أو أَبناءَهُم أو إِخونَهُم أو عَشيرَتَهُم...‌.» (مجادله/58‌،22) اين آيه از ناسازگارى دوستى با دشمنان خدا و پيامبرـ هر چند از ميان پدران، پسران و خويشاوندان باشند ـ و ايمان به خدا وآخرت خبر مى‌دهد. براى آن، شأن نزول‌هاى متعدّدى نقل شده است كه بنابر يكى از آن‌ها، روزى ابوبكر به صورت پدرش كه به پيامبر دشنام داده بود، نواخت و او نقش بر زمين شد. پيامبر ضمن آگاهى از اين امر، وى را از تكرار اين امر بازداشت. ابوبكر گفت: به خدا قسم! اگر شمشيرى در كنارم بود، او را مى‌كشتم و بدين مناسبت، آيه پيش‌گفته نازل شد.[207] آلوسى با بيان اين امر كه آيه به ظاهر در باره دوستى منافقان با يهود است،[208] شأن نزول‌هاى خارج از اين فضا را نمى‌پذيرد؛ هم چنين نزول اين سوره (مجادله) در مدينه نيز با شأن نزول مذكور كه به دوران مكّه مربوط مى‌شود، سازگار نيست.[209]
15. «... فَأمّا مَن أَعطى و اتَّقى * و صَدَّقَ بِالحُسنى * فَسنُيَسِّرهُ لِليُسرى *فَأنذَرتُكُم نَاراً تَلظّى * سَيُجنَّبُهَا الأَتقى». (ليل/92، 5‌ـ 7، 14،17) مفاد سوره ليل، ستودن بخشندگان، نكوهش بخيلان و مقايسه آن دو است. براى اين سوره، چند شأن نزول نقل شده[210] كه بنابر يكى از آن‌ها، آيات 5 تا 7 و 17 و 19 و 20 در شأن ابوبكر دانسته شده است كه به دليل آزاد كردن بلال يا برخى بردگان ضعيف ديگر ستايش شده و اميّة بن‌خلف (مالك بلال) كه بلال را مى‌آزرده، نكوهش، و‌بخيل دانسته شده است.[211] برخى با پذيرش شأن نزول‌هاى ديگر سوره گفته‌اند: ادّعاى نزول اين آيات و انحصار آن بر ابوبكر، نادرست است و نمى‌توان كسى را كه برده خود را مى‌آزارد، بخيل ناميد.[212] به‌هرحال از آن‌جا كه سوره ليل به تقابل بخيل و بخشنده پرداخته است و اين تقابل، در شأن نزول ابوبكر مشاهده نمى‌شود، با مفاد سوره سازگار نيست.
افزون بر آيات پيشين، برخى مفسّران اهل سنّت باتوجّه به باور و نوع نگاه خود به شخصيّت ابوبكر، در ذيل آيات ديگرى نيز از وى نام برده و اين آيات را بر ابوبكر تطبيق كرده‌اند:
1. «اِهدِنَاالصِّرطَ المُستَقيم.» (فاتحة‌الكتاب /1،6) صراط مستقيم به موارد متعدّدى چون اسلام،
[213] قرآن،[214] صراط انبيا،[215] دينى كه خداوند از بندگان مى‌پذيرد،[216] على بن‌ابى‌طالب،(عليه السلام)[217]محمّد(صلى الله عليه وآله)و اهل بيتش[218] و حبّ آنان[219] تفسير شده است. در اين ميان، روايتى شاذ نيز از ابوالعاليه، مبنى بر تطبيق صراط بر پيامبر و دو صحابى‌اش ابوبكر و عمر[220] نقل شده است. روايت مزبور مرسل شمرده مى‌شود و افزون بر اين، شافعى[221] و ابن سيرين[222] روايات ابوالعاليه را فاقد اعتبار دانسته‌اند.
2. «و‌إِذا قِيلَ لَهُم ءَامِنوا كَمَا ءَامَن النّاسُ.» (بقره/2،13) در اين آيه از منافقان ياد شده كه چون به آنان گفته مى‌شود مانند مردم ايمان بياوريد، پاسخ مى‌دهند: آيا مثل سفيهان ايمان بياوريم؟ عموم مفسّران، ناس را مؤمنان به پيامبر، اعمّ از مهاجر و انصار شناسانده و اغلب، روايت ابن‌عبّاس را نقل كرده‌اند.
[223] بنابه روايت ديگرى، سيوطى به سند ابن‌عساكر از ابن‌عبّاس نقل كرده كه مقصود از ناس، ابوبكر، عمر، عثمان و على است؛ سپس خود وى در اعتبار سند اين روايت خدشه كرده است؛[224] بنابراين با توجّه به مدنى بودن آيه، و‌نيز سياق عامّ آيه، اين تخصيص به ادلّه بيش‌ترى نياز دارد.
3. «و‌مَن يَنقلِب عَلى عَقِبيهِ فَلن يَضُرَّ اللّهَ شَيئاً و سَيَجزِى اللّهُ الشَّـكِرين.» (آل‌عمران/3، 144) اين آيه و آيات پيش و پس از آن درباره جنگ اُحد است كه در آن، عدّه‌اى گريختند و مورد سرزنش الهى قرار گرفتند. «شاكرين» در اين آيه، به ثابت قدمانِ عرصه اُحد تفسير شده است.
[225] در اين ميان، برخى مفسّران با استناد به روايتى آيه‌مزبور را بر ثبات ابوبكر در جنگ‌هاى ردّه تطبيق كرده‌اند.[226] البتّه در سلسله سند اين روايت سيف‌بن عُمر كه مشهور به جَعل حديث است قرار‌دارد.[227]
4. «أَطِيعوُا اللّهَ و أَطيِعوا الرَّسولَ و أُولِى الأَمرِ مِنكُم.» (نساء/4، 59) بر اساس اين آيه، خداوند از مسلمانان خواسته كه از او، پيامبر و اولى‌الامر اطاعت كنند. اولى الامر بر خلفاى اربعه يا خصوص ابوبكر و عمر يا اهل علم و حاكمان تفسير شده است.[228] فخر رازى بدون توجّه به روايات، مصونيّت از خطا را يكى از شرايط اولى‌الامر معرّفى مى‌كند.[229] شيخ طوسى در اين‌باره مى‌گويد: اطاعت هيچ كس به صورت مطلق واجب نيست، جز آن كه معصوم و از سهو و اشتباه در امان باشد و اين امر در اميران و عالمان حاصل نيست. وى امامانى را كه عصمت و طهارت آنان با ادلّه، قابل اثبات است، سزاوار اين امر مى‌داند؛[230] چنان‌كه برخى از عالمان اهل سنّت آيه را در شأن امامان دوازده‌گانه شيعه دانسته‌اند.[231]
5. «مَن يُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَأُولـئِكَ مَع الَّذينَ أَنعمَ اللّهُ عَليهِم مِنَ النَّبِيّينَ و الصِّدّيقينَ والشُّهداءِ والصَّـلِحين...‌.» (نساء/4،69) خداوند در اين آيه، فرمان‌بردارى از خدا و رسول را موجب همراهى با پيامبران، صدّيقان، شهيدان و صالحان دانسته است. ميبدى و فخر رازى، صديقان را دراين آيه بدون استناد به روايت يا دليلى، بر ابوبكر تطبيق داده‌اند؛[232] اين در حالى است كه عمده مفسّران اهل‌سنّت چون طبرى، سيوطى، واحدى، حاكم، ماوردى، از اين تطبيق ذكرى به ميان نياورده‌اند. بنابر رواياتى در منابع‌ا هل‌سنّت، على(عليه السلام)يگانه صدّيق امّت پيامبر[233] يا صدّيق اكبر[234]معرّفى شده است.
6. «يـأيُّهـَاالَّذينَ ءَامَنوا مَن يَرتدَّ مِنكُم عَن دينِهِ فَسوفَ يَأتِى اللّهُ بِقوم يُحِبُّهم و يُحِبّونَه...‌.» (مائده/5‌،54) بر اساس اين آيه، مؤمنانى كه مرتد شوند، خداوند گروه ديگرى را خواهد آورد كه او را دوست دارند و خدا نيز آنان را دوست دارد. در ذيل اين آيه، تطبيقات متعدّدى وجود دارد كه از جمله بر ابوبكر و جنگ‌هاى ردّه تطبيق شده است.
[235] فخر رازى آيه را مختص نبرد با مرتدان به وسيله ابوبكر مى‌داند.[236] رشيدرضا درباره تطبيقات بيان شده ذيل اين آيه مى‌گويد: در تاريخ اسلام، بسيارى مرتد شدند و بسيارى نيز با آنان جنگيدند و هر مفسّرى بنابه مرجّحاتى، آيه را بر قومى خاص تطبيق مى‌دهد.[237] علاّمه طباطبايى با استفاده از سياق آيه، ارتداد را به معناى موالات يهود و نصارا و نه به معناى اصطلاحى آن مى‌داند؛ هم‌چنين از نظر وى، مفهوم آيه عام بوده، به قوم خاصّى اختصاص ندارد. او حضور ستم‌گرانى چون خالدبنوليد، مغيرة بن‌شعبه، بسربن‌ابى ارطاة و سمرة بن‌جندب در سپاه ابوبكر در جنگ‌هاى ردّه را مانع تطبيق آيه بر ابوبكر و سپاهش دانسته؛ زيرا در اين آيه، از تعلّق محبّت الهى به آن قوم سخن به ميان آمده است.[238] برخى ازمفسّران شيعه، اين آيه را بر جنگ جمل، صفّين و نهروان تطبيق داده و رواياتى را در تأييد آن آورده‌اند.[239] طبرسى نيز از ثعلبى نقل مى‌كند كه اين آيه‌در شأن على(عليه السلام)نازل شده است.[240] امام‌على(عليه السلام)در روايتى، خود را نخستين كسى مى‌داند كه با مرتدان مذكور در آيه‌جنگيد.[241]
7. «و‌نَزَعنا ما فِى صُدورِهم مِن غلّ إخوناً على سُرُر مُتقـبِليِن.» (حجر/ 15، 47) مفاد آيه، به شرح وضعيّت بهشتيان مى‌پردازد كه از هر بغض و كينه‌اى به يك‌ديگر مبرّا هستند. روايات متعدّد و گاه متعارضى در ذيل اين آيه آمده است و برخى از اصحاب پيامبر را كه در اين دنيا با يك‌ديگر اختلاف داشتند، در آن جهان در كنار يك‌ديگر در بهشت مى‌شمرد.[242] از ابوبكر و على نيز در برخى از اين روايات نام برده شده است.[243] طبرسى، شأن نزول مذكور را با سياق آيه سازگار‌نمى‌داند.[244]
8. «إِنّ الَّذينَ سَبقت لَهُم مِنّا الحُسنى أُولـئِكَ عَنها مُبعَدون» (انبياء/21، 101) اين آيه، درباره دور ماندن نيكوكاران از جهنّم است. شأن نزول‌ها و تطبيق‌هاى متعدّدى در ذيل آيه مطرح شده كه على و شيعيانش،[245]عيسى و عزير و ملائكه[246] از آن جمله‌اند. حاكم نيز در روايتى به نقل از امام على(عليه السلام)ابوبكر را در زمره مجموعه‌اى از اصحاب، يكى از مصداق‌هاى اين آيه مى‌داند.[247] ابن يزيد همدانى و ليث بن ابى سليم، در سلسله سند اين روايات، غيرقابل اعتماد معرّفى شده‌اند.[248]
9. «لاَ يَستوِى مِنكُم مَن أَنفق مِن قَبلِ‌الفَتحِ و قَـتلَ أُولـئِكَ أَعظمُ دَرجةً مِن‌الَّذينَ أَنفقوا مِن بَعدُ و قتَلوا...‌.» (حديد/57‌،10) اين آيه بيان مى‌داردكه انفاق و جهادِ پيش از فتح مكّه، بر انفاق و جهاد پس از آن برترى دارد. كلبى در روايتى، اين آيه را در شأن ابوبكر مى‌شمرد و وجه اين تطبيق را چنين بيان مى‌دارد: ابوبكر نخستين كسى بود كه دارايى‌اش را در راه رسول خدا انفاق كرد.[249] شيخ طوسى در اين باره مى‌نويسد: خداوند در اين آيه، درصدد بيان برترى انفاق پيش از فتح به شرط همراهى با جهاد در راه او است؛ افزون بر اين كه لحن آيه عام بوده، اختصاص به فرد خاصّى را برنمى‌تابد.[250] ابهام‌هاى و تناقض‌هايى نيز درروايات و گزارش‌هاى تاريخى مربوط به ثروت و انفاق‌هاى ابوبكر وجود دارد.[251]
10. «و‌اِن تَظـهَرا عَليهِ فإنّ اللّهَ هو مَولـهُ و جِبريلُ و صلِحُ المُؤمِنينَ.» (تحريم/66‌،4) آيه خطاب به عايشه و حفصه است كه اگر پيامبر را بيازاريد، خداوند و جبرئيل و صالح مؤمنان، او را يارى خواهند كرد. بنابر روايات فراوان و مشهورى، كه در منابع فريقين آمده است پيامبر دست امام على(عليه السلام)را بلند كرده، گفت: على صالح مؤمنان است.[252] در كنار اقوالى كه صالح‌مؤمنان را على[253] يا انبيا[254] مى‌دانند، در برخى از تفاسير اهل سنّت از ابوبكر و عمر ياد شده است.[255]
11. «ثُمّ رَددنـهُ‌أَسفلَ سـفِلين * إِلاّ الّذينَ ءَامَنوا و عَمِلوا الصّـلِحـت فَلهُم أَجرٌ غَيرُ مَمنون.» (تين/ 95، 5‌و 6) براساس روايتى از انس، اين آيه‌بر ابوبكر، عمر، عثمان و على(عليه السلام)تطبيق شدهاست[256] كه سيوطى در سند آن اشكال كرده[257] و خطيب بغدادى، اين حديث را مردود دانسته و محمدبن بيان از راويان، آن را دروغ‌پردازى بزرگ شمرده است.[258]
در منابع شيعه نيز آيات چندى درباره ابوبكر دانسته شده كه به طور عمده، به زمينه‌سازى‌هاى پيش از سقيفه ارتباط مى‌يابد؛ البتّه برخى روايات ديگر نيز در غير مقام قدح وى آمده و گاه درباره برخى از آيات منقول در تفاسير اهل سنّت، ميان آن‌ها با شيعيان، اتّفاق نظر وجود دارد. مفسّران و محدّثان شيعه به رغم پذيرش بسيارى از آيات و روايات منقول در قدح ابوبكر، گاه برخى از آن‌روايات را از حيث سند مخدوش دانسته و‌نپذيرفته‌اند.
ابوالفتوح رازى نقل مى‌كند كه هنگام نزول آيه «إِن تُخفُوا ما فِى صُدورِكُم أو تُبدوهُ يَعلَمهُ اللّهُ» (آل‌عمران/ 3، 29) برخى، از جمله ابوبكر نزد پيامبر آمده، از سختى اين تكليف (محاسبه بر مافى‌الضمير) به وى شكايت بردند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: آيا درست است كه به رغم شنيدن اين فرمان از آن سربپيچيد؟ آنان گفتند: خير، بلكه آن را شنيده، پيروى خواهيم كرد؛ آن‌گاه‌آيه «لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفساً إِلاّ وُسعَها» (بقره/2،286) نازل شد و آيه پيشين را نسخ كرد.
[259]
در ذيل آيه تحريم غيبت نيز روايت شده كه روزى ابوبكر و عمر، سلمان را براى تهيه غذا نزد پيامبر فرستادند. حضرت نيز او را نزد خزانه‌دارش «اسامه» فرستاد. اسامه از خالى بودن خزانه خبر داد و سلمان با دست تهى بازگشت. آن دو پنهانى به يك‌ديگر گفتند: اسامه بر ما بخل ورزيد و اگر سلمان را براى آب به چاهى بر طلب آب بفرستيم، آن چاه درجا خشك خواهد شد؛ سپس نزد پيامبر آمدند و حضرت به آن‌ها فرمود: چرا گوشت سلمان و اسامه را به دهن‌گرفته‌ايد. در اين هنگام‌آيه نازل شد:«لاَيَغتب بَعضكُم بَعضاً أَيُحبُّ أحدُكم أَن يَأكُلَ لَحمِ أَخيهِ‌مَيتاً.» (حجرات/49،12)[260]
دررواياتى از امام باقر و امام كاظم(عليهما السلام)آيه 108 نساء/ 4 (إِذ يُبيّـتونَ ما لاَ يَرضى مِن‌القولِ) در شأن ابوبكر و عمر و ابوعبيده دانسته شده كه در مجالس خصوصى خود، سخنانى بر خلاف رضايت خدابر زبان مى‌آوردند.[261] آيه 7 مجادله/58 (ما يَكونُ مِن نَجوى ثَلـثة) نيز درباره جلسه‌هاى‌پنهانى آن‌ها دانسته شده است.[262] بنابر روايتى ديگر از امام صادق(عليه السلام)ذيل آيات «أَم أَبرموا أَمراً فَإِنّا مُبرِمون * أَم يَحسبُونَ أَنّا لاَ نَسمَعُ سِرَّهُم و نَجوهُم» (79 و 80 زخرف/ 43) اين گروه به توطئه‌چينى‌هايى مشغول بوده و اسرار و رازهايى در ميان خود داشته‌اند[263] كه آيات 25 و 26 سوره محمّد/47 اين اعمال و اسرار آن‌ها را بازگشت به دوره پيش از اسلام ياد مى‌كند.[264] از بريده اسلمى و ابن‌عبّاس نيز رواياتى به همين مضمون در شأن نزول آيه 79 و 80 زخرف/ 43 نقل شده؛ امّا از كسى نام برده نشده است.[265] برپايه روايتى، امام صادق(عليه السلام)ابوبكر را (با عنوان كنايى) از آن گروه مى‌شمرد كه خداوند درباره آن‌ها به پيامبرش فرمود: خدا از راز دل آن‌ها آگاه است؛ پس از آن‌ها كناره بگير و موعظه‌شان نما. (نساء/4، 63)[266] در برخى روايات، ذيل آيه 74 توبه/ 9 از شركت ابوبكر در ماجراى كشتن عقبه هنگام بازگشت پيامبر از جنگ تبوك ياد شده[267] كه زيادبن‌منذر در سند يكى از آن روايات، غير قابل اعتماد معرّفى شده و بلكه رواياتى از امامان(عليهم السلام)در نكوهش وى وارد شده است.[268] انتقاد ابوبكر و ديگر يارانش از خلافت على(عليه السلام)[269] و سوگند خوردن آن‌ها در كنار كعبه مبنى بر جلوگيرى از به خلافت رسيدن على(عليه السلام)[270] نيز در روايات شيعه گزارش شده‌است. بنابراين روايات، خداوند اين قضايا را در آيه «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا وَ لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وَ كَفرُوا بعدَ إسلـمهِم و هَمّوا بِما لَم يَنالُوا» (توبه/9،74) براى پيامبر آشكار ساخت.
تطبيق‌هاى متعدّدى نيز در روايات شيعه آمده است. آيه «وَمَن لَم‌يَحكُم بِما أَنزَلَ اللّه» (مائده/5‌،44) بر غصب حقّ آل‌محمّد به وسيله ابوبكر
[271] و «لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفرّقَ بِكم عَن سَبيلِه» (انعام/ 6‌، 153) بر پيروى از ولايت خليفه اوّل و دوم در برابر ولايت على(عليه السلام)[272] و «الّذينَ يُؤذونَ اللّهَ و رَسُولَه» (احزاب/33، 57) بر آزارهايشان به على و فاطمه(عليهما السلام)[273] و «لَو أنّهُم إِذ ظَلمُوا أَنفُسهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّه» (نساء/6‌،64) بر عدم توبه آن‌ها از نافرمانى و ظلمشان به پيامبر و على(عليه السلام)[274] تطبيق شده است.

منابع:

الاتقان فى علوم القرآن؛ الاحتجاج؛ الاختصاص؛ الارشاد؛ اسباب النزول، سيوطى؛ اسباب النزول، واحدى؛ اسد الغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابه فى تمييز الصحابه؛ الافصاح؛ الامالى، طوسى؛ الامامة و السياسه؛ انساب الاشراف؛ بحار الانوار؛ بحر العلوم، سمرقندى؛ البدء و التاريخ؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تأويل‌الآيات الظاهره؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ البغداد؛ تاريخ خليفة بن‌خياط؛ تاريخ الخميس؛ تاريخ العرب؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ المدينة المنوره؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تذكرة الموضوعات؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم؛ تفسير جوامع الجامع؛ تفسير العيّاشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ تفسير المنار؛ تفسير نمونه؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ الجمل؛ جمهرة انساب العرب؛ حديقة الشيعه؛ خصائص امير المؤمنين(عليه السلام)؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رسالة شرح المنام؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض الجنان و روح الجنان؛ الرياض النضره؛ سنن ابن‌ماجه؛ سنن ابى‌داود؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح بخارى؛ صحيح ترمذى؛ صحيح مسلم؛ الصحيح من سيرة النبىّ الاعظم؛ الصوارم المهرقه؛ الطبقات الكبرى؛ طبقات المفسّرين، سيوطى؛ العجاب؛ العقد‌الفريد؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)؛ الغدير؛ فضائل‌الصحابه؛ قاموس‌الرجال؛ الكافى؛الكشّاف؛ كشف‌الاسرار و عدّة الابرار؛ اللآلى المصنوعه فى الاحاديث الموضوعه؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المجموع؛ المحررالوجيز؛ مروج‌الذهب؛ مستدرك الصحيحين؛ مسند‌احمدبن‌حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى‌التفسير والتأويل، بغوى؛ معجم‌البلدان؛ المغازى؛ مغنى المحتاج؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ موسوعة الامام على ابن‌ابى‌طالب؛ الموضوعات فى‌الآثار و الاخبار؛ مناقب آل‌ابى‌طالب، شهرآشوب؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ ميزان الاعتدال؛ النكت‌و‌العيون، ماوردى؛ الوسيط، واحدى؛ نهج البلاغه؛ ينابيع المودة.
مهران اسماعيلى
سيد عليرضا واسعى




[1] الطبقات، ج3، ص125 و 126؛ جمهرة‌انساب‌العرب، ص‌137.
[2] مروج الذهب، ج‌2، ص‌326؛ اسدالغابه، ج‌3، ص‌310.
[3] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌399؛ الطبقات، ج‌3، ص‌127.
[4] سنن ابن ماجه، ج‌1، ص‌44.
[5] الطبقات، ج‌3، ص‌126.
[6] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌348؛ تاريخ المدينه، ج‌1، ص‌673‌.
[7] مروج‌الذهب، ج2، ص‌325.
[8] اسدالغابه، ج‌3، ص‌311.
[9] الطبقات، ج‌3، ص‌128و172.
[10] الطبقات، ج‌3، ص‌128؛ انساب‌الاشراف، ج‌10، ص‌4146.
[11] مناقب ابن‌شهر آشوب، ج‌2، ص‌84‌.
[12] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌12؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌317.
[13] الطبقات، ج‌3، ص‌132.
[14] المغازى، ج‌2، ص‌433.
[15] الغدير، ج‌3، ص‌219‌ـ‌238.
[16] تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌540‌.
[17] يعقوبى، ج‌2، ص‌23.
[18] العقدالفريد، ج‌5‌، ص‌92 و 93.
[19] يعقوبى، ج2، ص23؛ البدء والتاريخ، ج4، ص‌145.
[20] يعقوبى ج2، ص‌39؛ الطبقات، ج‌3، ص‌129.
[21] مسند احمد، ج‌7، ص‌283.
[22] الغدير، ج‌8‌، ص‌41 ـ 46.
[23] معجم‌البلدان، ج‌3، ص‌265.
[24] الطبقات، ج‌3، ص‌130؛ سيره ابن‌هشام، ج2، ص‌493.
[25] تاريخ المدينة، ج1، ص‌242.
[26] يعقوبى ج‌2، ص‌127.
[27] الطبقات، ج‌3، ص‌130.
[28] الاحتجاج، ج‌2، ص‌478؛ عيون اخبارالرضا، ج‌2، ص‌442؛ بحارالانوار، ج‌50‌، ص‌80 و 81‌.
[29] الطبقات، ج‌3، ص‌131.
[30] همان، ص‌46.
[31] المغازى، ج‌1، ص‌107ـ110.
[32] همان، ص57‌.
[33] بحارالانوار، ج‌69‌، ص‌141.
[34] المغازى، ج‌1، ص‌240.
[35] شرح نهج‌البلاغه، ج‌15، ص‌17.
[36] المغازى، ج‌1، ص‌257.
[37] المغازى، ج‌1، ص‌405 و 407.
[38] المغازى، ج‌2، ص‌448 و 449.
[39] همان، ص‌536‌.
[40] المغازى، ص‌606 و 612‌.
[41] همان، ص‌694‌.
[42] المغازى، ج2، ص770؛ تاريخ طبرى، ج2، ص147.
[43] المغازى، ج‌2، ص‌793 و 796.
[44] المستدرك، ج‌3، ص‌272.
[45] يعقوبى، ج2، ص‌62‌.
[46] بحارالانوار، ج‌21، ص‌223.
[47] الطبقات، ج3، ص132؛ المغازى، ج‌3، ص‌1077.
[48] مسند احمد، ج‌1، ص‌7؛ سيره ابن هشام، ج4، ص‌545‌؛ حديقة‌الشيعة، ج‌1، ص‌133.
[49] التفسيرالكبير، ج15، ص218؛ التبيان، ج5، ص169؛ الارشاد، ص 65.
[50] يعقوبى، ج2، ص76؛ قمى، ج1، ص309؛ روض‌الجنان، ج‌9، ص‌170.
[51] المغازى، ج‌3، ص‌1117 ـ 1121.
[52] سيره ابن‌هشام، ج4، ص606‌؛ بحارالانوار، ج‌30، ص‌428 تا 430.
[53] يعقوبى، ج‌2، ص‌113.
[54] المغازى، ج3، ص 1120؛ يعقوبى، ج 2، ص 113.
[55] بحارالانوار، ج‌22، ص‌468.
[56] الارشاد، مفيد، ج‌1، ص183 و184؛ بحارالانوار، ج30، ص427‌و‌428.
[57] بحارالانوار، ج‌27، ص‌323 و 324.
[58] الطبقات، ج‌3، ص‌134.
[59] همان، ص‌133 و 134.
[60] همان، ص‌134.
[61] الطبقات، ج‌3، ص‌135.
[62] شرح نهج‌البلاغه، ج‌10، ص‌340.
[63] يعقوبى، ج‌2، ص‌114.
[64] همان؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌232 و 233.
[65] يعقوبى، ج‌2، ص‌123.
[66] تاريخ الخميس، ج‌2، ص‌199 و 200؛ المجموع، ج‌1، ص‌7؛ مغنى المحتاج، ج‌4، ص‌130.
[67] نهج البلاغه، ص‌262، خ‌144.
[68] الامامه والسياسه، ج‌1، ص‌26.
[69] الطبقات، ج 3، ص 135.
[70] يعقوبى، ج‌2، ص‌123.
[71] الطبقات، ج‌3، ص‌135.
[72] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌232 و 233؛ تاريخ ابن خياط، ص‌63‌.
[73] نهج‌البلاغه، ص‌26، خطبه 3؛ بحارالانوار، ج‌28، ص‌185.
[74] يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[75] همان، ص‌158؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌235.
[76] الكافى، ج‌8‌، ص‌180؛ تاريخ عرب، ص‌123.
[77] يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[78] همان، ص127؛ تاريخ طبرى، ج2، ص237 و 238.
[79] نهج‌البلاغه، ص‌26، خطبه 3.
[80] يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[81] الاحتجاج، ج1، ص‌186.
[82] مروج الذهب، ج 2، ص 329.
[83] مروج الذهب، ج‌2، ص‌329.
[84] همان، ص 126.
[85] العقدالفريد، ج4، ص242؛ الامامة والسياسة، ص30.
[86] عيّاشى، ج2، ص‌67‌؛ الاختصاص، ص‌185 و 186.
[87] الاحتجاج، ج‌1، ص‌230 و 231.
[88] يعقوبى، ج‌2، ص‌126.
[89] شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌36.
[90] يعقوبى، ج2، ص‌126.
[91] بحارالانوار، ج‌28، ص‌185.
[92] الاحتجاج، ج1، ص182؛ الامامة والسياسة، ص‌28.
[93] يعقوبى، ج‌2، ص‌124،128،129.
[94] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌258.
[95] تاريخ ابن خياط، ص‌67‌.
[96] الرياض النضره، ج‌1، ص‌100؛ تاريخ ابن خياط، ص‌67‌.
[97] بحارالانوار، ج‌30، ص‌343.
[98] البداية والنهايه، ج6‌، ص242؛ تاريخ الخميس، ج2، ص233؛ تاريخ ابن خياط، ص‌68‌.
[99] بحارالانوار، ج‌30، ص‌485.
[100] يعقوبى، ج‌2، ص‌134.
[101] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌373.
[102] انساب الاشراف، ج‌10، ص‌4143.
[103] تاريخ المدينه، ج1، ص‌209 و 210.
[104] عيّاشى، ج‌1، ص‌325.
[105] الاحتجاج، ج‌1، ص‌236؛ الاختصاص، ص‌183 و 184.
[106] يعقوبى، ج‌2، ص‌127؛ الميزان، ج‌14، ص‌22.
[107] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌236.
[108] بحارالانوار، ج‌29، ص‌202.
[109] يعقوبى، ج‌2، ص‌135.
[110] البداية و النهايه، ج‌7، ص‌174.
[111] سيراعلام النبلاء (سير خلفاء الراشدون)، ص‌15.
[112] يعقوبى، ج‌2، ص‌135؛ التاريخ الصغير، ج‌1، ص‌66‌.
[113] الاتقان، ج‌1، ص‌127.
[114] شواهدالتنزيل، ج‌1، ص‌36.
[115] يعقوبى، ج‌2، ص‌138؛ مروج الذهب، ج‌2، ص‌325.
[116] تاريخ المدينه، ج2، ص667‌.
[117] الجمل، ص‌120.
[118] تاريخ المدينه، ج2، ص666.
[119] همان، ج‌2، ص‌668‌.
[120] مروج‌الذهب، ج‌2، ص‌325.
[121] سير اعلام النبلاء (سير الخلفاء الراشدون)، ص‌19.
[122] مروج‌الذهب، ج2، ص325؛ يعقوبى، ج‌2، ص‌138.
[123] انساب‌الاشراف، ج‌10، ص‌4158.
[124] تاريخ طبرى، ج2، ص‌348.
[125] الاتقان، ج‌1، ص‌157.
[126] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌250.
[127] الغدير، ج‌7، ص‌90‌ـ‌93.
[128] الامامة والسياسه، ج1، ص‌35 و36؛ مروج‌الذهب، ج2، ص330.
[129] الموضوعات، ج‌1، ص‌302 و 304؛ اللآلى المصنوعه فى الاحاديث الموضوعه، ج‌1، ص‌262‌ـ‌354.
[130] اللآلى المصنوعه فى الاحاديث الموضوعه، ج‌1، ص‌271.
[131] الغدير، ج‌7، ص‌87 و 88‌.
[132] تذكرة الموضوعات، ص‌92.
[133] الموضوعات فى الاثار و الاخبار، ج‌1، ص‌303.
[134] الافصاح، مفيد.
[135] الغدير، ج‌7، ص‌73.
[136] شرح نهج البلاغه، ج‌11‌ـ‌12، ص‌32؛ الغدير، ج‌11، ص‌28.
[137] روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌303.
[138] ماوردى، ج‌6‌، ص‌167.
[139]
. Lammens, p.h., "Le Triumrirat Aboأ Bark,Omar etAboأ obaida", Melanges de la facultإ orientale, Berut, 1973,Vol.IV.
[140] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌237.
[141] التفسير الكبير، ج‌16، ص‌64 ـ 67‌.
[142] قرطبى، ج‌8‌، ص‌94.
[143] رساله شرح المنام، ص‌25 ـ 30.
[144] الافصاح، ص‌40 و 41 و 188 و 189.
[145] تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌568‌.
[146] همان، ص‌567 و 568‌؛ البداية والنهايه، ج‌3، ص‌141.
[147] الدرّ المنثور، ج‌4، ص‌196.
[148] التبيان، ج‌5‌، ص‌221 و 222؛ الميزان، ج‌9، ص‌281.
[149] الميزان، ج‌9، ص‌281.
[150] المنار، ج 10، ص 453 و 454.
[151] الميزان، ج‌9، ص‌259؛ نمونه، ج‌7، ص‌421.
[152] التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌65‌.
[153] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌353؛ الامامة والسياسه، ج‌1، ص‌36.
[154] الامالى، طـوسـى، ص 447؛ موسوعة الامام على‌بن‌ابى‌طالب(عليه السلام)، ج‌1، ص‌171 و 172؛ المناقب، ج‌2، ص‌57‌.
[155] الاختصاص، ص‌96 و 97.
[156] العقد الفريد، ج‌5‌، ص‌95‌ـ‌96.
[157] جامع‌البيان، مج 6، ج 10، ص 175.
[158] قرطبى، ج‌8‌، ص‌94.
[159] شرح نهج‌البلاغه، ج13، ص‌180 ـ 184.
[160] العجاب، ج‌1، ص‌576‌؛ المحرّر الوجيز، ج‌2، ص‌185.
[161] المحرّز الوجيز، ج2، ص 185.
[162] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌203؛ تفسير ابن‌ابى‌حاتم، ج‌3، ص802‌؛ الدرّ المنثور، ج‌2، ص‌359.
[163] الدرّالمنثور، ج‌2، ص‌359، روح‌المعانى، مج‌3، ج‌4، ص‌167.
[164] التفسير الكبير، ج‌9، ص‌67‌.
[165] اسباب النزول، واحدى، ص‌113؛ جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌258.
[166] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌266؛ التفسير الكبير، ج‌9، ص‌128.
[167] التفسير الكبير، ج 9، ص 118.
[168] المنار، ج‌4، ص‌262.
[169] اسباب النزول، واحدى، ص113؛ جامع‌البيان، مج3، ج4، ص260.
[170] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌364؛ بغوى، ج‌2، ص‌48؛ قرطبى، ج‌6‌، ص168 و 169.
[171] شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌260؛ جامع‌البيان، مج‌5‌، ج7، ص14 و 15؛ الدرّالمنثور، ج3، ص140 و 141.
[172] جامع‌البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌137.
[173] همان، ص‌136 و 137؛ الدرّ‌المنثور، ج‌6‌، ص‌162‌ـ‌164.
[174] الميزان، ج‌15، ص‌101.
[175] جامع البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌212؛ الدرّ المنثور، ج‌6‌، ص‌215؛ اسباب النزول، سيوطى، ص‌274.
[176] ماوردى، ج‌4، ص‌119؛ قرطبى، ج‌12، ص‌196.
[177] ماوردى، ج‌4، ص‌119.
[178] قرطبى، ج‌12، ص‌195.
[179] صحيح مسلم، ج‌6‌، ص‌493؛ سنن ابى داوود، ج‌3، ص‌109؛ صحيح ترمذى، ج‌5‌، ص‌67‌.
[180] قرطبى، ج‌12، ص‌196 و 197.
[181] روح‌المعانى، مج‌10، ج‌18، ص‌297.
[182] قرطبى، ج‌12، ص‌196 و 197.
[183] اسباب النزول، واحدى، ص‌290؛ الدرالمنثور، ج‌6‌، ص‌522‌.
[184] قرطبى، ج‌14، ص‌44 و 45.
[185] طبقات المفسّرين، ص‌81 و 82‌.
[186] الميزان، ج‌16، ص‌217.
[187] قرطبى، ج15، ص156؛ ماوردى، ج5‌، ص117؛ البرهان، ج4، ص‌699‌.
[188] جامع‌البيان، مج 12، ج 23، ص 240.
[189] التفسير الكبير، ج‌26، ص‌250.
[190] تفسير ابن ابى حاتم، ج‌10، ص‌3248.
[191] الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌214.
[192] البرهان، ج‌4، ص‌699‌.
[193] قرطبى، ج‌16، ص‌24 و 25.
[194] اسباب النزول، واحدى، ص‌322؛ الدرالمنثور، ج‌7، ص‌441؛ روح‌المعانى، مج‌14، ج‌26، ص‌26.
[195] التفسير الكبير، ج‌28، ص‌19.
[196] الاصابه، ج‌4، ص‌375.
[197] ماوردى، ج‌5‌، ص‌278؛ جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌20؛ قرطبى، ج‌16، ص‌129.
[198] ابن‌كثير، ج4، ص220؛ الدرالمنثور، ج7، ص548‌؛ قرطبى، ج16، ص20.
[199] ابن‌كثير، ج‌4، ص‌220؛ صحيح بخارى، ج‌8، ص‌184.
[200] الميزان، ج‌18، ص‌308.
[201] بحارالانوار، ج‌20، ص‌284.
[202] كشف الاسرار، ج‌9، ص‌246؛ الكشّاف، ج‌4، ص‌352.
[203] الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌572‌؛ جوامع الجامع، ج‌2، ص‌510‌.
[204] الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌572‌.
[205] همان، ص‌706.
[206] ابن كثير، ج‌4، ص‌296.
[207] الدرّالمنثور، ج8‌، ص86‌؛ قرطبى، ج17، ص199؛ ماوردى، ج‌5‌، ص497.
[208] روح‌المعانى، مج 15، ج 28، ص 53.
[209] الغدير، ج‌7، ص‌329.
[210] اسباب النزول، واحدى، ص‌391 و 392؛ الدرّالمنثور، ج8، ص532 ـ 538‌؛ قرطبى، ج‌20، ص‌56‌ـ‌61‌.
[211] جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌279؛ الدرّالمنثور، ج8، ص‌535 ـ 538‌؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌264.
[212] الصوارم المهرقه، ص‌303.
[213] جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 111؛ بغوى، ج 1، ص 15؛ الدرّالمنثور، ج 1، ص 39.
[214] جامع‌البيان، مج، ج‌1، ص‌111؛ ابن‌كثير، ج‌1، ص‌29.
[215] الوسيط، واحدى، ج‌1، ص‌69‌.
[216] جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌112؛ ابن‌كثير، ج‌1، ص‌29.
[217] شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌112.
[218] همان، ص‌75؛ الميزان، ج‌1، ص‌41.
[219] الميزان، ج‌1، ص‌41؛ شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌75.
[220] جامع‌البيان، مج 1، ج 1، ص 112؛ بغوى، ج 1، ص‌15؛ ابن‌ابى‌حاتم، ج 1، ص 30.
[221] ميزان الاعتدال، ج‌3، ص‌81‌؛ تهذيب التهذيب، ج‌3، ص‌255.
[222] تاريخ دمشق، ج 18، ص 187.
[223] الدرّالمنثور، ج‌1، ص‌77؛ مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌123؛ تفسير سمرقندى، ج‌1، ص‌96.
[224] الدرّ المنثور، ج‌1، ص‌77.
[225] الكشّاف، ج‌1، ص‌423.
[226] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌147؛ الدرّالمنثور، ج‌2، ص‌338.
[227] تهذيب الكمال، ج‌12، ص‌326؛ قاموس الرجال، ج‌5‌، ص‌376.
[228] ابن‌كثير، ج‌1، ص‌530‌؛ الدرّالمنثور، ج‌2، ص‌573 ـ 576‌.
[229] التفسير الكبير، ج‌10، ص‌144.
[230] التبيان، ج 3، ص 263.
[231] شواهدالتنزيل، ج1، ص‌189 ـ 191؛ ينابيع الموده، ج‌1، ص‌341.
[232] كشف‌الاسرار، ج‌2، ص‌573‌؛ التفسير الكبير، ج‌10، ص‌172.
[233] الدرّ المنثور، ج‌7، ص‌53‌؛ فضائل الصحابه، ج‌2، ص‌656‌.
[234] سنن ابى‌ماجه، ج‌1، ص‌44، 120؛ مستدرك على الصحيحين، ج‌3، ص‌121، 4584؛ انساب الاشراف، ج‌2، ص‌3798؛ خصائص امير المؤمنين، ص‌46.
[235] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌382؛ الدرّالمنثور، ج‌3، ص‌102.
[236] التفسير الكبير، ج‌12، ص‌20.
[237] المنار، ج‌6‌، ص‌437.
[238] الميزان، ج‌5‌، ص‌382 و 389.
[239] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌321.
[240] البرهان، ج‌2، ص‌315.
[241] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌322.
[242] جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌50 و 51‌؛ اسباب النزول، واحدى، ص‌231 و 232؛ الدرّالمنثور، ج‌5‌، ص‌84 و 85‌.
[243] جامع‌البيان، مج 8، ج 14، ص 51؛ اسباب النزول، واحدى، ص231؛ الدرّالمنثور، ج 5، ص 85.
[244] الميزان، ج‌12، ص‌177.
[245] البرهان، ج‌3، ص‌842 ـ 844‌.
[246] جامع البيان، مج‌10، ج‌17، ص‌128؛ اسباب النزول، واحدى، ص‌256؛ الدرّالمنثور، ج‌5‌، ص‌680‌.
[247] شواهد التنزيل، ج 1، ص 501.
[248] تهذيب التهذيب، ج‌9، ص‌102 و ج‌8‌، ص‌405.
[249] التفسير الكبير، ج‌29، ص‌219.
[250] التبيان، ج‌9، ص‌523‌.
[251] الصحيح من سيرة النبى، ج‌4، ص‌62 و 63‌.
[252] شواهدالتنزيل، ج2، ص‌341 ـ 346؛ تاريخ دمشق، ج42، ص362.
[253] شواهد التنزيل، ج‌2، ص‌341 ـ 346؛ الدرّالمنثور، ج8، ص224؛ روح‌المعانى، مج‌15، ج28، ص228.
[254] جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌208؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص223؛ ماوردى، ج‌6‌، ص‌41.
[255] همان؛ ابن‌كثير، ج‌4، ص‌415؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌223.
[256] الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌554‌؛ تاريخ بغداد، ج‌2، ص‌96.
[257] الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌554‌.
[258] تاريخ بغداد، ج‌2، ص‌96.
[259] روض الجنان، ج‌4، ص‌145.
[260] جوامع الجامع، ج‌2، ص‌510‌؛ الميزان، ج‌18، ص‌333.
[261] الكافى، ج‌8‌، ص‌180؛ عيّاشى، ج‌1، ص‌275.
[262] الكافى، ج8، ص179؛ بحارالانوار، ج24، ص365.
[263] البرهان، ج‌4، ص‌884‌.
[264] الكافى، ج‌1، ص‌420.
[265] تأويل الآيات الظاهره، ص‌553‌.
[266] الكافى، ج‌8‌، ص‌335.
[267] البرهان، ج‌2، ص‌819‌؛ بحار الانوار، ج‌21، ص‌223 و ج‌28، ص‌98 ـ 100.
[268] بحارالانوار، ج21، پاورقى ص222؛ قاموس‌الرجال، ج4، ص520‌ـ‌524‌.
[269] البرهان، ج2، ص819‌؛ بحار الانوار، ج21، ص223 و ج28، ص‌98.
[270] البرهان، ج‌2، ص‌819‌؛ الاحتجاج، ج‌1، ص‌214؛ بحار الانوار، ج‌28، ص‌85‌.
[271] عيّاشى، ج‌1، ص‌325.
[272] عيّاشى، ج‌1، ص‌384.
[273] قمى، ج‌2، ص‌196.
[274] الكافى، ج‌8‌، ص‌334.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابورافع نَضَرى

ابورافع نَضَرى: سلام(عبداللّه)[1] بن‌ابى الحُقيق معروف به ابورافع نَضَرى[2] از بزرگان يهود و دشمن سرسخت اسلام و پيامبر

ابورافع، از اشراف يهود بنى‌نضير[3] و بازرگان اهل‌حجاز بود.[4] برخى او را قرظى دانسته‌اند.[5] او چون پيامبرى از ميان غيريهود، برانگيخته شد، حسادت مى‌كرد.[6] هنگامى كه اسلام آوردن عبداللّه بن‌سلام را شنيد، در حضور او، نبوّت پيامبر را انكار كرد و آن را پادشاهى خواند.[7] وى، در اذيّت و آزار پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌كوشيد.[8] پس از غزوه بنى‌نضير، در سال چهارم هجرى كه به اخراجشان از مدينه انجاميد، با تنى چند از سران يهود به خيبر رفت[9] و از سوى مردم استقبال شد.[10] ابورافع، در پى انتقام از پيامبر و مسلمانان، با قرار دادن پاداشى بزرگ، به تحريك قريش،غطفان و عرب‌هاى مشرك اطراف مكّه پرداخت و بدين ترتيب، در شكل‌دهى جنگ بزرگ احزاب* نقش‌داشت.[11]
پس از پيروزى مسلمانان در خندق و خاتمه يافتن مسأله بنى‌قريظه، خزرجيان براى كسب برترى در رقابت با اوسيان[12] كه كعب‌بن‌اشرف يهودى را به قتل رسانده بودند،[13] از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اجازه كشتن ابورافع (هم پشت كعب برضدّ پيامبر[14]) را خواستند[15] تا با انجام عمل مشابهى، بر رقيب خود برترى يابند.[16]حضرت، پنج تن از انصار را به فرماندهى عبدالله‌بن‌عتيك براى كشتن او اعزام كرد.[17] آنان با حيله وارد قلعه خيبر شده، كمين كردند و شبان‌گاه، به بهانه دادن هديه به ابورافع، وارد خانه‌اش شده، او را به قتل‌رساندند.[18] پيامبر با شنيدن خبر قتل او خشنود شد و به قاتلان وى شادباش گفت.[19]
مورّخان، درسال وقوع سريّه عبدالله‌بن‌عتيك كه به كشته شدن ابورافع انجاميد، اختلاف دارند. طبرى، آن را به سال سوم و پيش از اُحد،[20] و ابن‌كثير پس از آن ذكر كرده است.[21] اين گفته را طبرى نيز نقل مى‌كند؛[22] گرچه هر دوى آنان به تفصيل، نظر ابن‌اسحاق را مبنى بر قتل او در سال‌ششم هجرى نقل مى‌كنند كه با داده‌هاى تاريخى به ويژه با نقش او در جنگ خندق سازگارتر است.[23]

ابورافع در شأن نزول:

1. طبرى از ابن‌عبّاس نقل كرده كه ابورافع، ابن ابى‌الحقيق و ديگران، با گروهى از انصار طرح دوستى ريخته تا آنان را بفريبند و هشدار گروهى از مسلمانان مؤثّر نيفتاد. خداوند با نزول آيه 28 آل‌عمران/3 (لايَتَّخِذِ المُؤمِنونَ الكفِرينَ أولِياءَ مِن دونِ‌المُؤمِنينَ و مَن يَفعَل ذ لِكَ فَلَيس مِن‌اللّهِ فى شىء إلاّ أن تَتَّقوا مِنهُم تُقـةً) مؤمنان را از دوستى با كافران جز در موارد ترس و تقيه* برحذر داشت.[24]
2. از عكرمه نقل است كه ابورافع و گروهى از يهود با گرفتن رشوه به منظور تغيير صفات پيامبر در تورات به تحريف آن دست مى‌زدند كه خداوند آيه 77 و 78 آل‌عمران/3 را نازل،[25] و ضمن رسوا كردن آنان، به عذاب دردناك در آخرت تهديدشان‌كرد. «إنَّ الّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ و أَيمـنِهم ثَمَناً قَليلا أُولـئِكَ لاخَلـقَ لَهُم فِى‌الأخِرَةِ و لايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ و لايَنظرُ إلَيهِم يَوم القِيـمَة و لايُزَكِّيهِم وَ لَهُم عَذابٌ أليمٌ * و إنَّ مِنهُم لَفَرِيقاً يَلوُونَ ألسِنَتَهُم بِالكِتبِ لِتَحسَبوه مِن الكِتب و ما هوَ مِن الكِتبِ و يَقولونَ هوَ مِن عِندِاللّهِ و ما هوَ مِن عِندِاللّهِ و يَقولونَ عَلى اللّهِ الكَذِبَ و هُم يَعلَمونَ».
3. آيه 65 تا 68 آل‌عمران/3 درباره گروهى از احبار يهود و نصاراى نجران نازل شد كه در حضور پيامبر درباره ابراهيم(عليه السلام)به نزاع برخاستند. احبار او را يهودى، و‌نصارا، نصرانى‌اش مى‌خواندند كه خداوند فرمود: او پيش از هر دوى اينان است: «يأهلَ الكتـبِ لِمَ تُحاجّونَ فى إبرهيمَ و ما أُنزِلَتِ التَّورةُ والإنجيلُ إلاّ مِن بَعدِه» ؛
[26] آن‌گاه ابورافع از پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرسيد: آيا مى‌خواهى ما تو را عبادت كنيم؛ چنان‌كه نصارا، عيسى‌ابن‌مريم را پرستش مى‌كنند؟ حضرت‌فرمود: به خدا پناه مى‌برم از اين كه به عبادت غيرخدا فرمان دهم. در پى اين قضيه، آيات 79 و 80 آل‌عمران/3 نازل شد[27] كه پيامبران از فراخوانى ديگران به عبادت خويشتن، فرشتگان و پيامبران ديگر، مبرّا دانسته شدند: «ما‌كان لِبَشر أن يُؤتِيَه اللّهُ الكِتبَ والحُكمَ و النُّبوَّةَ ثُمّ يَقولَ لِلنَّاسِ كونوا عِباداً لى مِن دونِ‌اللّهِ و لـكِن كونوا رَبّـنِيّين بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتبَ و بِما كُنتم تَدرُسونَ * و لايَأمُرَكم أن تَتَّخِذوا المَلـئِكَة و النَّبِيّينَ أرباباً أيأمُرُكُم بِالكُفر بَعدَ إذ أنتم مُسلِمونَ».
4. طبرسى در ذيل آيه‌هاى 111 و 112 آل‌عمران/3 از مقاتل آورده كه سران يهود چون ابورافع، كعب و ديگران، نزد برخى هم‌كيشان پيشين خود مثل عبداللّه‌بن‌سلام و ياران او رفته، آنان را بر اسلام آوردنشان سرزنش كردند كه اين آيات نازل شد:
[28]«لَن يَضُرّوكُم إلاّ أَذىً وَ إن يُقـتِلوكُم يُوَلّوكم الأدبارَ ثُمّ لايُنصَرونَ * ضرِبَت عَليهمُ الذِّلَّةُ أينَ ما ثُقِفوا إلاّ بِحبل مِنَ اللّهِ و حَبل مِنَ النّاسِ و باءُو بِغضب مِن اللّهِ و ضُرِبت عَليهِم المَسكَنَةُ ذ لِكَ بَأنَّهُم كانوا يَكفُرونَ بـايتِ اللّهِ وَ يَقتُلونَ الأنبِياءَ بِغَير حَقّ ذ لكَ بِما عَصَوا و كانوا يَعتَدونَ = به شما جز آزارى اندك، زيانى نمى‌رسانند، و‌اگر آهنگ كارزار با شما كنند، به شما پشت مى‌كنند و آن‌گاه يارى نمى‌يابند. هرجا يافته شوند، دچار خوارى‌اند، مگر آن كه به پناه‌امان خدا و زينهار مردم [مسلمان]روند و سزاوار خشم الهى شدند و دچار نادارى گرديدند. اين از آن بود كه آيات الهى را انكار مى‌كردند و پيامبران را به ناحق مى‌كشتند و از آن بود كه سركشى كردند و از حد درگذشتند».
5‌. نقل است كه مقصود از «يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطَّـغوت» در آيه 51 نساء/4 ابورافع و ديگر بزرگان يهودند كه بهره‌اى اندك از كتاب آسمانى داشته؛ امّا به جبت و طاغوت روى كرده‌اند. اينان در مواجهه با مشركان مكّه، دين آنان (بت‌پرستى) را برتر از اسلام مى‌شناساندند.
[29]
به نقل ابن‌عبّاس، اينان همان احبار يهود از جمله ابورافع هستند كه جنگ احزاب را با تحريك قريش، غطفان و بنى‌قريظه راه انداختند؛ همانان‌كه نزد قريش آمده، دينشان را هدايت يافته‌تر از دين محمد نشان دادند كه خداوند اين آيه و چهار آيه بعدى را درباره آنان نازل فرمود.[30]

منابع:

اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الاسلام، ذهبى؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ دلائل‌النّبوه، بيهقى؛ سير اعلام‌النبلاء؛ السيرة النبويّة، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المنتظم.
سيدعليرضا واسعى




[1] سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌12.
[2] الطبقات، ج‌2، ص‌70.
[3] البداية و النهايه، ج‌4، ص‌62‌.
[4] همان، ج3، ص‌186.
[5] سيره ابن‌هشام، ج2، ص‌554‌؛ الدرّالمنثور، ج‌2، ص‌250.
[6] المغازى، ج‌2، ص‌677‌.
[7] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌571‌.
[8] سير اعلام‌النبلاء، ج‌2، ص‌14؛ البداية والنهايه، ج‌4، ص‌112.
[9] المغازى، ج‌1، ص‌375.
[10] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌85‌.
[11] المغازى، ج‌1، ص‌394؛ سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌214؛ البداية و النهايه، ج‌4، ص‌77.
[12] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌273؛ اسدالغابة، ج‌1، ص‌226.
[13] يعقوبى، ج‌2، ص‌78.
[14] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌55‌.
[15] سيره ابن‌هشام، ج3، ص‌273؛ تاريخ‌الاسلام، ذهبى، ج1، ص341.
[16] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌274؛ اسدالغابه، ج‌1، ص‌226.
[17] المغازى، ج‌1، ص‌391.
[18] المغازى، ص‌392 ـ 394؛ المنتظم، ج‌2، ص‌342.
[19] المغازى، ج‌1، ص‌394.
[20] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌55‌.
[21] البداية و النهايه، ج‌4، ص‌8‌.
[22] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌56‌.
[23] الطبقات، ج‌2، ص‌70؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌56‌.
[24] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌309.
[25] همان، ص‌435؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌778؛ الدرّالمنثور، ج‌2، ص‌245 و 246.
[26] دلائل‌النّبوه، ج‌5‌، ص‌384؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، ج1، ص697‌.
[27] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌441؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌782.
[28] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌813‌؛ قرطبى، ج‌4، ص‌112.
[29] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌93.
[30]
جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌188 و مج 11، ج‌21، ص‌156.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابن عبدياليل

ابن عبدياليل: كنانة‌بن عبدياليل بن عمروبن عمير ثقفى از بزرگان طائف؛

مفسّران در ذيل آيه 31 زخرف/43 در تعيين مصداقِ «رَجلٌ مِن القَريَتَينِ عَظيم» در طائف، از مردى با نام‌هاى ابن عبدياليل، كنانة بن عبد بن عمرو بن‌عمير،[27] كنانة بن‌عبدياليل[28] و عمير بن‌عبدياليل[29] ياد كرده‌اند كه هر چهار نام، به دو روايتِ مجاهد و سدّى باز مى‌گردد. از مقايسه و بررسى روايات برمى‌آيد كه اين فرد، كنانة‌بن عبدياليل است و به احتمال قوى، «ياليل» در روايت سدّى، از كنانة بن‌عبدبن‌عمرو افتاده، و‌قرطبى به اجتهاد خود «عمير» را به اوّل اسم افزوده است. در تفسير طبرى،[30] ذيل آيه 107 توبه/ 9 از او به ابن‌بالين ياد شده؛ هر چند در تاريخ طبرى،[31] كنانة بن‌عبدياليل آمده است كه شايد آن‌چه در تفسير آمده، از خطاى مصحّحان بعدى‌باشد.
كنانه از بزرگان،
[32] شجاعان،[33] شاعران،[34] و دانايان[35] طائف و ثقيف بود. اين قبيله به دو گروه بزرگ احلاف و بنى‌مالك تقسيم مى‌شد و كنانه از احلاف بود.[36] وى در ميان آنان، نفوذ و احترام بسيارى داشت؛ چنان‌كه مردم در حل مشكلات گوناگون خود به او مراجعه مى‌كردند.[37] هنگام حركت قبيله ثقيف براى شركت در پيكار حنين بر ضدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)، به پيشنهاد كنانه، برج و باروى طائف را تعمير و استوار كردند.[38] وى در بخشش هنگام قحطى و كمبود، نام‌دار بود[39]
منابع درباره مسلمانى‌اش، گوناگون سخن گفته‌اند: به روايتى،[40] وى يكى از اعضاى بلندپايه هيأت‌ثقيف بود كه دررمضان سال 9هجرى[41] براى گفتوگو و مصالحه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه آمدند و همگى مسلمان شدند؛ ولى ابن‌هشام[42] و واقدى[43] كه نام تمام افراد هيأت ثقيف را بر شمرده‌اند، از او ياد نكرده‌اند. مدائنى،[44] او را يكى از افراد هيأت دانسته؛ امّا مسلمانى‌اش را نپذيرفته است؛ زيرا اعتقاد دارد: سرورى مردى قريشى را برنتابيد و مشرك بازگشت. برابر اين خبر، او از طائف به نجران و پس از مدّتى به روم نزد «هرقل» رفت و به ابوعامر راهب، پدر حنظله غسيل الملائكه و علقمة‌بن‌علاثه قيسى پيوست.[45] پس از مرگ ابوعامر (10 هجرى) در روم، كنانه بر سر ميراث او با علقمه به‌نزاع برخاست و هِرْقِلْ در دعواى آن دو به اين دليل كه ابوعامر و كنانه هر دو شهرنشين، و‌علقمه بدوى است، به سود كنانه داورى كرد. بر پايه اين روايت، سرانجام كنانه در سرزمين روم، مشرك از دنيا رفت.[46] به نقل طبرى،[47]كنانه و علقمه پس از مدّتى به مدينه بازگشته، مسلمان شدند و با پيامبر(صلى الله عليه وآله)بيعت كردند؛ به هر حال از فرجام او اطلاعى در دست نيست؛ هر چند زركلى مرگ او را حدود سال 15 هجرى دانسته است.[48]

ابن‌عبدياليل در شأن نزول:

به گفته طبرى،[49] هنگامى كه آيات قرآن به گوش مشركان رسيد، آن را سحر و باطل دانسته، گفتند: اگر حقّ و درست است، چرا بر مردى بزرگ از شهر طائف يا مكّه نازل نشد؟ خداوند با نزول آيه 31 زخرف/43
(و قالوا لَولا نُزِّلَ هـذَا القُرءَانُ عَلى رَجل مِنَ القَريَتَينِ عَظيم) سخنان آنان را پاسخ گفت. مفسّران درباره مرد بزرگ مكّه و طائف به اختلاف سخن گفته‌اند.
[50] به اعتقاد مجاهد، مقصود از مرد بزرگ مكّه، عتبة بن‌ربيعه، و‌در طائف، ابن‌عبدياليل ثقفى است.[51]

منابع:

الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاعلام، زركلى؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛‌جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ السيرة‌النبويّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غرر التبيان؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المفصّل فى تاريخ العرب.
محمّد اللّه اكبرى




[27] جامع‌البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌84 و 85‌.
[28] غرر التبيان، ص‌468.
[29] قرطبى، ج‌16، ص‌56‌.
[30] جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌35.
[31] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌200.
[32] الطبقات، ج‌6‌، ص‌47؛ الاستيعاب، ج‌3، ص‌386.
[33] المغازى، ج‌2، ص‌598‌.
[34] المفصّل، ج‌9، ص‌752؛ الاعلام، ج‌5‌، ص‌234.
[35] المغازى، ج‌3، ص‌886‌.
[36] المغازى، ج‌3، ص‌963؛ الطبقات، ج‌1، ص‌237؛ المفصّل، ج‌4، ص‌150.
[37] المغازى، ج‌3، ص‌886‌.
[38] همان.
[39] المفصّل، ج‌9، ص‌752.
[40] الطبقات، ج‌6‌، ص‌47؛ الاستيعاب، ج‌3، ص‌129 و 386.
[41] تاريخ طبرى، ج 2، ص 180.
[42] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌539‌.
[43] المغازى، ج‌3، ص‌963.
[44] الإصابه، ج‌5‌، ص‌496.
[45] جامع‌البيان، مج 7، ج 11، ص 35؛ اسدالغابه، ج 4، ص 473.
[46] اسدالغابه، ج‌4، ص‌473؛ الإصابه، ج‌5‌، ص‌496.
[47] جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌35.
[48] الأعلام، ج‌5‌، ص‌234.
[49] جامع‌البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌83‌.
[50] همان، مج‌13، ج‌25، ص‌84‌؛ مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌71؛ قرطبى، ج‌16، ص‌56‌.
[51]
جامع‌البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌84‌؛ غرر التبيان، ص‌468.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آصَف بن‌بَرْخِيا

آصَف بن‌بَرْخِيا

آصف بن‌برخيابن شمعيا[1] (شمعون)[2] داماد، جانشين،[3] وزير و به قولى كاتب[4] سليمان‌بن‌داوود(عليه السلام) آصف از بنى‌اسرائيل[5] و بر‌اساس بعضى منابع[6]معلّم دوران كودكى سليمان بوده است. برخى او را پسر خواهر،[7] پسرعمو[8] يا‌پسرخاله[9] سليمان مى‌دانند. در تورات از شخصى به نام «اَساف بن‌بركيا» نام برده شده كه رهبرى گروهى‌از سرود خوانان و سرايندگان داود را بر عهده داشته، و‌او را از فرزندان لاوى‌بن‌يعقوب بن اسحاق معرّفى كرده‌است.[10] دوازده مزمور از مزامير تورات به او نسبت داده شده است.[11]

آورنده تخت بلقيس:

اغلب مفسّران در ذيل آيه 40 نمل/27 كه به داستان حضرت سليمان و ملكه سبا پرداخته، از آصف‌بن‌برخيا نام برده‌اند. شرح داستان براساس آيات 38 تا 40 نمل/27 چنين است: سليمان از ياران خود خواست كه پيش از وارد شدن ملكه سبا، تخت او را در پيش‌گاه وى حاضر سازند. يكى از جنّيان مجلس گفت: من آن را پيش از آن كه از مسند قضا كه از بامداد تا ظهر ادامه داشته،[12] برخيزى، نزد تو مى‌آورم و بر اين كار نيرومند و امينم. [سليمان گفت: سريع‌تر مى‌خواهم.][13] قرآن چنين ادامه مى‌دهد: «قالَ الَّذِى عِندَهُ عَلمٌ مِن الكِتبِ أَنَا ءَاتيكَ بِهِ قَبلَ أَن يَرتَدَّ إِلَيكَ طَرفُكَ فَلَمّا رَءَاهُ مُستَقِرًّا عِندَه قال هذا مِن فَضلِ رَبِّى لِيَبلُوَنِى ءَأَشكُرُ أَم أَكفُرُ = آن‌كه دانشى از كتاب داشت، گفت: من آن را پيش از آن‌كه چشم برهم زنى، برايت مى‌آورم؛ پس چون سليمان، تخت را نزد خود حاضر و پابرجا ديد، گفت: اين از فضل پروردگار من است تا مرا بيازمايد كه سپاس‌گزارم يا ناسپاسى مى‌كنم».
مفسّران درباره شخصى كه چنين دانشى داشته و چنين پيشنهادى كرده، بر يك نظر نيستند و احتمال داده‌اند كه او آصف‌بن‌برخيا، خضر، ضبّة‌بن‌اد، مردى صالح از جزيره، يمليخا، مليخا، تمليخا، بليخا، بلخ، اسطوم، اسطوس، اسطوع، سليمان، جبرئيل، يكى از فرشتگان، ذوالنّور،
[14] يا هود بوده است؛ ولى بيش‌تر مفسّران با استناد به روايات بر اين عقيده‌اند كه اين شخص، آصف‌بن‌برخيا وزير و دانشمند و فرد قابل اعتماد سليمان بوده[15] كه اسم اعظم* پروردگار را مى‌دانسته است؛ اسمى كه هرگاه خداوند به آن خوانده شود، اجابت مى‌كند؛[16] ازاين‌روآصف‌رامستجاب‌الدعوه مى‌دانند.[17] روايات فراوانى از طريق اهل‌بيت(عليهم السلام)آصف‌بن‌برخيا را وصىّ سليمان معرّفى كرده و مقصود از «اَلَّذِى عِندَهُ عِلمٌ مِنَ الكِتب» را همين شخص دانسته است. برپايه روايتى، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)مى‌فرمايد: آورنده تخت بلقيس*، وصىّ برادرم سليمان‌بن‌داود بود.[18] بنا به نقلى، على(عليه السلام)نيز در موردى كه كار خارق‌العاده‌اى انجام داد و با شگفتى ياران مواجه شد، فرمود: آيا نمى‌دانيد كه آصف‌بن‌برخيا وصىّ سليمان‌بن‌داود بود؟ و نتيجه مى‌گيرد كه چون پيامبراكرم نزد خدا گرامى‌تر از سليمان* است، وصىّ او نيز از وصىّ سليمان گرامى‌تر است.[19] مسعودى مى‌نويسد: چون مرگ سليمان فرا رسيد، خداوند به او وحى كرد كه آصف را وصىّ خود قرار دهد و ميراث، نور و حكمت را به وى بسپارد.[20]
جزايرى در ذيل آيه 14 سبا/34 كه به موضوع مرگ سليمان پرداخته، مى‌گويد: مدّتى كه سليمان در حال تكيه بر عصا قبض روح شده بود (براساس‌برخى‌روايات، يك سال)آصف‌بن‌برخيا تدبير امور را در دست داشت.[21] چون مرگ آصف نزديك شد، به او وحى شد كه فرزندش صفورا را جانشين خود كند و آن‌چه از نور و حكمت نزدش بود، به او واگذارد.[22] در تورات رَحُبعام فرزند سليمان به عنوان جانشين وى دانسته شده است.[23]

مقصود از كتاب:

رأى مفسّران درباره كتابى كه دانشِ بخشى از آن نزد آصف بود، گوناگون است. بعضى آن را لوح محفوظ و برخى نامه سليمان به بلقيس مى‌دانند و گروهى از جنس كتاب‌هايى كه بر پيامبران نازل مى‌شود و نيز جمعى آن را تورات شمرده‌اند؛ هم‌چنين گفته شده كه مقصود از كتاب*، اسم اعظم پروردگار متعالى است كه دانشِ بخشى از آن نزد آصف بود.[24] درباره اسم اعظمى كه آصف، خداوند را با آن خواند، برخى بر اين عقيده‌اند كه «يا‌حىّ يا قيّوم» بوده كه به زبان عبرى «آهيا شراهيا» است. بعضى گفته‌اند: «اللّه الرّحمن» بوده و مجاهد آن را «ياذا الجلال والإكرام» دانسته و زهرى از «يا إلـهنا و إلـه كلّ شىء إلـهاً وحداً لا إلـه إلاّ أنت» نام برده است.[25] براساس روايتى، امام موسى كاظم(عليه السلام)سه روز پيش از شهادت، با خواندن اسم اعظمى كه آصف خداوند را با آن خوانده بود، در يك چشم به هم زدن از زندان هارون‌الرشيد در بغداد به مدينه رفت تا عهد امامت و وصايت را به امام على‌بن موسى الرضا(عليه السلام)بسپارد؛[26] هم‌چنين از روايات استفاده مى‌شود كه بهره آصف از اسم اعظم، اندك بوده است. كلينى از امام‌باقر و امام عسكرى(عليهما السلام)روايت كرده كه اسم اعظم از 73 حرف تركيب يافته و آصف يك حرف از آن‌ها را مى‌دانست كه چون به آن تكلّم كرد، در يك چشم به هم زدن تخت بلقيس در دسترس قرار گرفت و 72 حرف نزد امامان(عليهم السلام)و علم يك حرف، نزد خداوند ثابت‌است.[27]
برخى مفسّران به طرح اين پرسش پرداخته‌اند كه آيا سليمان براى آوردن تخت، به علم آصف‌بن‌برخيا نيازمند بوده است؟ طبق نقل تفسير عيّاشى، امام عسكرى(عليه السلام)در پاسخ به اين پرسش فرمود: سليمان از آن‌چه آصف مى‌دانست، ناتوان نبود؛ امّا دوست داشت امّت او (از جنّ و انس) بدانند كه آصف، وصىّ و جانشين او و حجّت خدا است و آن‌چه آصف مى‌دانست، از علم سليمان بود كه به فرمان خدا، نزد آصف به وديعه نهاده شده بود تا مردم در امامت و جانشينى او اختلاف نكنند؛ چنان‌كه خداوند اين علم را در زمان داود(عليه السلام)در اختيار سليمان گذاشت تا جانشين و حجّت بعد از داود بر مردم مشخّص شود.[28] آلوسى مى‌گويد: اقدام نكردن شخص سليمان بر آوردن تخت، دليل بر ناتوانى وى نبود؛ بلكه عادت پادشاهان اين است كه از روى مصالحى كارى را كه خود قدرت دارند، به ديگرى وامى‌گذارند.[29] محى‌الدين عربى آورده است: اين كه يكى‌ازياران‌سليمان چنين‌كارخارق‌العاده‌اى را انجام داد، براى تثبيت مقام و منزلت سليمان نزد حاضران، بهتر بود از اين‌كه خود به اين كار اقدام مى‌كرد.[30] قيصرى گفته است: سليمان قطب و خليفه زمان خويش بود و بسياركم است كه اقطاب به طور مستقيم براى خودشان در عالم خرق عادت و تصرّفى كنند و خداوند همراهى عالمان امين و والا مقام را به آنان مكرمت فرموده كه كارها و امورشان را به وسيله آنان انجام مى‌دهند.[31] به هر حال، آصف با بهره‌گيرى از دانش خود، از خداوند خواست تا تخت ملكه سبا را از مأرب به شام نزد سليمان آورد و پس از لحظه‌اى، تخت نزد وى حاضر شد؛ در حالى‌كه فاصله پيمودن دو شهر، حدود دو ماه بوده است. گفته‌اند كه آصف وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند؛ آن‌گاه دعا كرد و در يك چشم بر هم زدن، تخت نزد سليمان ظاهر شد.[32] نيشابورى مى‌گويد: خداوند سه كرامت از كرامات اوليا را در قرآن يادآور شده است: يكى كرامت مريم است كه طعام بهشتى برايش مى‌رسيد، ديگرى كرامت اصحاب كهف است كه سيصد سال در غار خوابيدند و سوم، كرامت آصف است كه در طرفة‌العينى تخت بلقيس را احضار‌كرد.[33]

آصف بن‌برخيا در آيات ديگر:

1.‌گروهى از مفسّران مانند طبرى، ابن‌كثير و ميبدى در ذيل آيه «و‌لَقَد فَتَنّا سُليمنَ و أَلقَينا عَلى كُرسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ = و به طور قطع سليمان را آزموديم و بر تخت او جسدى بيفكنديم؛ پس به توبه باز آمد» (ص/38،34) داستان‌هايى را نقل كرده‌اند كه در ضمن آن‌ها، بارها به نام آصف‌بن‌برخيا اشاره شده است.[34] در يكى از اين داستان‌ها آمده است كه همسرى از همسران سليمان به نام جراده (دختر پادشاه جزيره صيدون) تنديس پدر خويش را عبادت مى‌كرد.[35] آصف از اين موضوع آگاه شده، به اعتراض نزد سليمان رفت كه چهل روز است در خانه تو بت پرستيده مى‌شود! سليمان كه از موضوع آگاه شد، به خانه رفت. بت را شكست و آتش زد، و‌زن را عقوبت كرد؛ پس از آن، يكى از جنّيان به نام صخر يا آصف يا خنفيق در صورت سليمان پديدار گشت و انگشتر سليمان را به دست آورد و بر تخت وى نشست و به حكومت و قضاوت‌پرداخت. پس‌ازچهل روز آصف‌بن‌برخيا بر نيرنگ آن جنّ سليمان‌نما آگاه و جنّى مجبور به فرار شد و انگشتر را در دريا افكند. سليمان كه در اين مدّت از قصر رانده شده بود و براى صيّادان كار مى‌كرد، انگشتر خويش را در شكم ماهى يافت. آن را به دست كرد؛ پس جنّ و انس به گردش جمع شدند و به حكومتش برگشت؛ البتّه بسيارى از مفسّران، مانند طبرسى،[36] شيخ طوسى[37] و علاّمه‌طباطبايى،[38] اين‌گونه داستان‌ها را با حكمت خداوند و مقام و منزلت انبيا(عليهم السلام)سازگار ندانسته و نپذيرفته‌اند. در تفسير تبيان آمده است: سخن مفسّران شيعه و هركسى كه پيامبران را منزّه از گناه و زشتى مى‌داند، اين است كه ممكن نيست خداوند به يك جنّى اين توان را بدهد كه به صورت پيامبرى درآيد و امكان ندارد كه نبوّت در انگشترى باشد يا اين‌كه خداوند نبوّت پيامبرى را سلب كند.[39] به نظر مى‌رسد كه اين‌گونه داستان‌ها، افسانه‌هاى دروغين و خرافه‌هاى اسرائيلى است كه با عقل و منطق سازگارى ندارد.[40]
2. در برخى روايات، ذيل آيه 34 ص/38 از آصف چنين ياد شده است: چون خطاى كشتن چهارده اسب از سليمان سرزد، انگشتر از انگشت او بيفتاد. آصف‌بن‌برخيا گفت: چهارده روز انگشتر در دست تو قرار نخواهد گرفت؛ پس انگشترت را به من بده تا در اين مدّت جانشين تو باشم و تو به خلوتى برو و به توبه و استغفار پرداز. من در ميان مردم به سيره و روش تو رفتار مى‌كنم. سليمان انگشتر را به آصف سپرد و در دست او ثابت ماند و آصف كه شبيه سليمان شده بود، بر تخت نشست و حكومت كرد و پس از چهارده روز، انگشتر و تخت را به سليمان سپرد.[41] الميزان رواياتى را كه نشان‌دهنده قتل اسبان به دست سليمان است، منتهى به كعب‌الاحبار دانسته[42] و على(عليه السلام)نيز براساس روايتى از ابن‌عبّاس در مجمع‌البيان، كشتن‌اسبان به دست سليمان را نادرست شمرده، كعب را در اين انتساب، دروغ‌گو معرّفى مى‌كند.[43]
3. در تفاسير شيعه و سنّى آمده كه چون سليمان از دنيا رفت، شيطان كلّيّات و اقسام سحر* را در نامه‌اى نوشت. آن را پيچيد و در پشت آن نوشت: اين مكتوب، دربردارنده ذخاير گنجينه‌هاى علم* است كه آصف‌بن‌برخيا براى سليمان‌بن‌داود قرار داد و آن نامه را زير تخت سليمان دفن كرد. وقتى مردم آن نامه را يافتند، عدّه‌اى گفتند: حكومت و غلبه سليمان بر ما با همين سحر بوده و خود به فراگيرى و تعليم سحر مشغول شدند[44] كه قرآن در سرزنش آنان مى‌فرمايد: «وَاتَّبَعوا ما تَتلُوا الشَّيـطينُ عَلى مُلكِ سليمن= آن‌چه را كه شيطان‌ها در سلطنت سليمان خوانده بودند، پيروى كردند». (بقره/2، 102)

منابع:

اثبات الوصيه؛ بحارالانوار؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ تفسير العيّاشى؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير نمونه؛ تفسير نورالثقلين؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى؛ روح‌المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم؛ شرح‌فصوص‌الحكم، قيصرى؛ عرائس المجالس فى قصص‌الأنبياء، ثعلبى؛ عيون‌اخبارالرضا(عليه السلام)؛ قصص قرآن مجيد، عتيق نيشابورى؛ الكافى؛ الكتاب المقدس؛ الكشّاف؛ كشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المدخل الى عهدالقديم؛ مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن؛ موسوعة‌الكتاب المقدّس؛ الميزان فى تفسيرالقرآن؛ النور المبين فى قصص الأنبياء و المرسلين.
على خراسانى




[1] قصص الانبياء، ص 284.
[2] كشف‌الأسرار، ج‌7، ص‌222.
[3] الميزان، ج‌15، ص‌363.
[4] الكشّاف، ج 3، ص 367.
[5] قرطبى، ج‌13، ص‌136.
[6] سمرقندى، ج‌2، ص‌496.
[7] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌349.
[8] قرطبى، ج‌13، ص‌136.
[9] قرطبى، ج‌13، ص‌136.
[10] كتاب مقدّس، سفر اوّل تواريخ، 15: 17 و 18، 16: 4 و 5‌؛ موسوعة الكتاب المقدّس، ص‌19.
[11] المدخل إلى العهد القديم، ص‌315.
[12] بحارالانوار، ج 14، ص 269.
[13] بحارالانوار، ج‌14، ص‌269.
[14] كشف‌الأسرار، ج‌7، ص‌222؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌349؛ مفحمات‌الاقران، ص‌154.
[15] سمرقندى، ج‌2، ص‌497.
[16] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌349.
[17] كشف‌الأسرار، ج‌7، ص‌222.
[18] نورالثقلين، ج‌4، ص‌88‌.
[19] البرهان، ج‌4، ص‌220.
[20] اثبات الوصيه، ص‌76.
[21] النورالمبين، ص‌385.
[22] اثبات الوصيه، ص‌76.
[23] كتاب مقدّس، سفر دوم تواريخ، 9: 31.
[24] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌349.
[25] همان، الميزان، ج‌15، ص‌363.
[26] عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، ج‌1، ص‌205.
[27] الكافى، ج‌1، ص‌286.
[28] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌351.
[29] روح‌المعانى، مج‌11، ج‌19، ص‌304.
[30] شرح فصوص الحكم، ص‌932.
[31] همان، ص‌925.
[32] جامع‌البيان، مج11، ج19، ص200؛ روح‌المعانى، مج11، ج19، ص306.
[33] قصص قرآن، ص‌291.
[34] جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌186؛ كشف‌الاسرار، ج‌8‌، ص‌349؛ ابن‌كثير، ج‌4، ص‌38.
[35] كشف‌الأسرار، ج 8، ص 349 و 350.
[36] مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌743.
[37] التبيان، ج‌8‌، ص‌562‌.
[38] الميزان، ج 17، ص 207.
[39] التبيان، ج‌8‌، ص‌562‌.
[40] نمونه، ج‌19، ص‌281.
[41] اثبات الوصيه، ص‌76.
[42] الميزان، ج‌17، ص‌207.
[43] مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌741.
[44]
جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌625‌؛ عيّاشى، ج‌1، ص‌52‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوايّوب انصارى

ابوايّوب انصارى: خالدبن زيدبن كُلَيب خزرجى‌ازتيره بنى‌مالك[1] و ميزبان پيامبر(صلى الله عليه وآله)در‌مدينه

او از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)و شيعيان امام على(عليه السلام)به شمار مى‌رود. نسب او به بنى‌نجار از تيره‌هاى قبيله خزرج مى‌رسد. مادرش از نوادگان امرؤالقيس شاعر و يكى‌از همسرانش دختر «زيدبن‌ثابت» بود. از گذشته پيش از اسلام ابوايوب، اطلاعى دردست نيست. وى جزو هفتاد نفرى بود كه از يثرب به مكّه آمد و در بيعت «عقبه دوم» با پيامبر پيمان بست تا ازحضرت دربرابر دشمنانش حمايت كند.[2] آن چه مايه افتخار جاودانه او و احترام مسلمانان به وى شده، ميزبانى از رسول خدا در نخستين سال هجرت* است كه با وجود درخواست‌هاى فراوانِ ديگر مسلمانان، نصيب او شد.[3] ابوايّوب كه خود را مصداق آيه «انفِروا خِفافاً و ثِقالا = در راه خدا [با دشمنان او]بجنگيد؛ خواه بر شما آسان باشد خواه دشوار» (توبه/9،41) مى‌دانست. در همه جنگ‌هاى مسلمانان ـ به جز يك مورد كه به سبب جوان بودن فرمانده سپاه (يزيدبن‌معاويه) از جنگ كناره گرفت ـ شركت كرد؛[4] البتّه جزئيات دقيق شركت او در همه اين جنگ‌ها در منابع تاريخى ذكر نشده است. نام او در غزوه‌هاى بدر، اُحدوخندق ديده‌مى‌شود.[5] پس‌ازشكست مسلمانان در غزوه «احد» كه عبداللّه‌بن‌أُبىّ، رئيس منافقان مدينه، مسلمانان را شماتت مى‌كرد، ابوايّوب پيشاپيش كسانى بود كه به كمك عبادة‌بن‌صامت، او را از منبر پايين آورده، از جاى‌گاهش بيرون راندند. در واقعه‌اى كه منافقان در مسجد مدينه به تمسخر مسلمانان پرداخته بودند، ابوايّوب نخستين صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود كه به فرمان حضرت گردن نهاد و به‌سراغ بعضى‌از منافقان هم قبيله‌اش رفته، آن‌ها را از مسجد بيرون انداخت كه پس از او، اصحاب ديگر نيز با ديگر منافقان چنين كردند.[6] سخنان ابوايوب در حمايت از خلافت امام على(عليه السلام)پس از رحلت پيامبر در جمع انصار و مهاجران در «سقيفه‌بنى‌ساعده» موجب شد تا ابوبكر براى رها كردن خلافت تصميم بگيرد.[7] ابوايّوب به اين نيز بسنده نكرد و با گروهى از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)تصميم گرفتند تا ابوبكر را از منبر رسول خدا به زير آورند؛ امّا چون پس از مشورت با امام على متوجّه شدند كه حضرت، مأمور به صبر و سكوت است، از تصميم خود منصرف شدند.[8] از چگونگى حضور او در جنگ‌هاى ردّه در عهد خلافت ابوبكر (سال‌هاى11 ـ 13‌ق) اطلاعى در دست نيست. احتمالا بعضى از روايات كه از عدم خروج او از مدينه پس‌از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تا خلافت‌امام على(عليه السلام)خبر مى‌دهد، مربوط به اين دوره باشد.[9]
ابوايّوب، در عهد خلافت عمر(13 ـ 23‌ق) در بخشى از فتوحات شام شركت داشت.[10] وى، در سال 35 قمرى كه خانه عثمان به محاصره مخالفانش در آمد، به امر امام على چند روزى امامت جماعت مدينه را به عهده گرفت.[11] پس از قتل عثمان و طرح مسأله جانشينى او، ابوايّوب مانند ديگر هواداران امام على، با اين استدلال كه امر خلافت دچار فساد شده و بايد اصلاح شود، از امام خواست تا خلافت را بپذيرد.[12] او گواهى داد كه حديث غدير را درباره امام على از پيامبر شنيده است.[13] با آغاز نبرد «جمل» فرمانده هزار نفر از سوارانِ سپاه امام بود[14] و در «صفيّن» از خود رشادتى نشان داد كه امام را به شگفتى واداشت.[15] در نهروان، فرمانده گروهى از سپاه امام و مأمور گفتوگو با خوارج بود تا پرچم امان را در دست گرفته، ايشان را به صلح فراخواند.[16]
ابوايّوب، در پاسخ به اين پرسش كه چگونه با اهل قبله به جدال برخاسته‌اى، گفت: اين خواسته پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله)بود تا همراه امام‌على(عليه السلام)با«ناكثين»، «قاسطين» و«مارقين»بجنگم.[17] درسال 38قمرى، به فرمان امام على(عليه السلام)امير مدينه شد[18] و امارتش تا سال 40 قمرى ادامه يافت. در اين سال، به دنبال حمله «بُسربن‌ارطاة» فرمانده سپاه معاويه به مدينه، ناگزير به ترك شهر شد و به كوفه آمد.[19] از سخنان او در تحريك و تشويق مردم به حمايت از امام‌على(عليه السلام)چندروز پيش‌از شهادت حضرت، چنين به نظر مى‌آيد كه تا پايان حيات امام در كوفه باقى مانده است.[20] از زندگى ابوايوب پس از شهادت امام على جز رواياتى درباره حضور او در نبردهاى سالانه مشهور به‌صايفه (تابستانى) بر ضدّ روميان، آگاهى چندانى در دست نيست.[21] ابوايّوب را بايد در زمره راويان احاديث نبوى نيز برشمرد. كسانى چون ابن‌عبّاس، بُراء بن عازب، سعيد بن مسيّب، عروة‌بن زبيرو ديگران ازاو حديث نقل كرده‌اند.[22] وى ذوقى شاعرانه داشت كه از خلال اشعارش در نبرد صفّين آشكار مى‌شود.[23] ابوايّوب يكى از پنج انصارى است كه در عهد رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)به گردآورى قرآن پرداختند.[24] در عهد خليفه دوم، معلّم قرآن شناخته شد[25] و در سال‌هاى پايانى عمرش هنگام محاصره قسطنطنيه، چون شنيد واژه «تهلكه» در آيه 195 بقره/2  (...وَ لاتُلقوا بِأيديكُم إلَى التَّهلُكَةِ) به اشتباه بر عمل سرباز مسلمانى كه به سوى دشمن حمله مى‌كند تطبيق مى‌شود، به تفسير درست آيه پرداخت و هلاكت مورد اشاره در آيه را به كسانى مربوط دانست كه در برابر زندگى و ثروت دنيا، از پيامبر(صلى الله عليه وآله)و خدا دست مى‌كشيدند.[26]
ابوايّوب سرانجام هنگام محاصره ديوار شهر قسطنطنيه در سال 49 يا 52 قمرى درگذشت و بنابر وصيّتش، در پايانى‌ترين نقطه خاك دشمن كه سپاه اسلام به آن‌جا مى‌رسيدند، مدفون شد.[27] بر پايه روايتى ديگر، ابوايّوب روايتى را از پيامبر نقل كرد كه در آن، از مدفون شدن مردى‌صالح در كنار ديوارهاى قسطنطنيه خبر داده شده بود و ابوايّوب مى‌خواست همان نيك مرد باشد.[28] گويا مزار وى مورد احترام مسيحيان و مسلمانان بوده است.[29] با توجّه به سابقه روشن ابوايوب انصارى در دفاع از امام على(عليه السلام)عالمان شيعه حضور او را در سپاهى به فرماندهى يزيدبن‌معاويه، يا به انگيزه تقويت اسلام در برابر كافران[30] و يا به دليل اجازه امام معصوم به او دانسته‌اند.[31]

ابوايوب در شأن نزول:

1. مضمون آيات 12 و 16 نور/24  (لولا إذ سَمِعتُمُوهُ ظَنّ المُؤمِنونَ و المُؤمِنـتُ بَأنفُسِهِم خَيراً و قالوا هذا إفكٌ مُّبينٌ * وَ لَولا إذ سَمِعتُمُوهُ قُلتُم ما يَكونُ لَنا أن نَّتَكَلّمَ بِهذا سُبحـنَك هذا بُهتـنٌ عَظِيمٌ) به ماجراى «افك*» مربوط است كه درباره يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نازل شده و در آن‌ها، مؤمنانى كه چنين بهتان و افترايى را نپذيرفتند، ستايش شده‌اند. برخى مفسّران، اين دو آيه را درباره واكنشى مى‌دانند كه ابوايّوب هنگام شنيدن ماجراى افك از خود نشان داد و آن را انكار كرد.[32]
2. آيه 61 نور/24: «... وَلاعَلى أنفُسِكم‌أن تَأكُلوا مِن بُيوتِكم...أو ما مَلَكتُم مَفاتِحَه أو صَديقِكم... = بر شما حرجى نيست اگر از خانه خود يا خانه‌اى كه كليد آن در دست شما است يا خانه دوستتان چيزى بخوريد.» بر اساس روايتى، ابوايّوب در غياب يكى از صحابه كه در جنگ شركت كرده بود، سرپرست خانواده‌اش شد و چون به خانه‌اش پاگذاشت، از طعام او خورد؛ سپس نگران شد و در پى اين قضيه، آيه 61 فرود آمد.[33] گذشته از اين كه موضوع به ابوايّوب اختصاص نداشته و درباره ديگران نيز گفته شده،[34] اين روايت با نقل منابع تاريخى درباره حضور او در همه جنگ‌هاى زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)منافات دارد، مگر اين كه احتمال دهيم مقصود از همه جنگ‌ها، غالب آن‌ها بوده يا اين كه مراد از جنگ‌ها صرفاً «غزوه‌ها» بوده است و اين مورد خاص را از سريّه‌ها به شمار آوريم.
3. آيه 5 انفال/ 8‌: «كَما أَخرَجَكَ رَبُّكَ مِن بَيتِكَ بِالحَقّ وَ إنَّ فَريقاً مِنَ المُؤمِنين لَكـرِهونَ = آن‌چنان بود كه پروردگارت تو را از خانه‌ات به حق بيرون آورد؛ حال آن كه گروهى از مؤمنان ناخشنود بودند.» براساس روايتى كه ابوايّوب نقل كرده، خود و انصار را از مؤمنانى دانسته كه با شنيدن خبر ورود سپاهيان مشرك مكّه در منطقه بدر، اعلام كردند كه توان جنگيدن با آن‌ها را نداشته، از اين رويارويى كراهت دارند.
[35]

منابع:

الاحتجاج؛ اختيار معرفة الرجال؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الامالى، مفيد؛ انساب الاشراف؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الصغير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجمل، مفيد؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ الفتوح؛ الكامل فى التاريخ؛ مروج الذهب؛ معجم رجال الحديث؛ المعيار و الموازنه؛ المغازى؛ المقفّى الكبير؛ وقعة صفين.
محمد باغستانى




[1] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌447.
[2] الطبقات، ج‌3، ص‌369.
[3] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌8‌.
[4] الطبقات، ج‌3، ص‌369.
[5] الطبقات، ج‌3، ص‌369.
[6] المغازى، ج‌1، ص‌318.
[7] الاحتجاج، ج‌1، ص‌199.
[8] همان، ص‌186 و 187.
[9] المقفّى، ج‌3، ص‌726.
[10] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌588‌.
[11] همان، ص‌694‌.
[12] الجمل، ص‌128.
[13] اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌126.
[14] مروج‌الذهب، ج‌2، ص‌396.
[15] الفتوح، ج 3، ص 34 و 35.
[16] الكامل، ج‌3، ص‌345.
[17] البداية و النهايه، ج‌7، ص‌244؛ المعيار و الموازنه، ص‌37.
[18] انساب‌الأشراف، ج‌2، ص‌382.
[19] تاريخ طبرى، ج‌3، ص‌153.
[20] الأمالى، ص‌146 ـ 148.
[21] الطبقات، ج‌3، ص‌369.
[22] اسدالغابه، ج‌2، ص‌122.
[23] وقعة صفّين، ص‌368.
[24] التاريخ الصغير، ج‌1، ص‌66‌.
[25] همان.
[26] جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌279.
[27] الطبقات، ج‌3، ص‌370؛ الاصابه، ج‌2، ص‌201.
[28] العقدالفريد، ج‌4، ص‌337.
[29] الطبقات، ج‌3، ص‌370.
[30] اختيار معرفة الرجال، ص‌38.
[31] معجم رجال الحديث، ج‌7، ص‌24.
[32] جامع‌البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌128.
[33] الاصابه، ج 2، ص 201.
[34] الدرّالمنثور، ج‌6‌، ص‌225.
[35]
الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌14.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوجندل عامرى

ابوجندل عامرى: عاصى[24] (عمرو[25]) بن سهيل بن عمرو از تيره بنى‌عامر[26] از اصحاب‌پيامبر(صلى الله عليه وآله)

برخى، ابوجندل را با برادرش عبدالله كه از بدريّون است، اشتباه گرفته‌اند.[27] او در مكّه اسلام آورد و به وسيله پدرش زندانى شد.[28] با شنيدن خبر ورود پيامبر(صلى الله عليه وآله)به حديبيّه در سال ششم هجرى، با غل و زنجير از زندان گريخت و به مسلمانان پيوست. در اين زمان، قرارداد صلح بين پيامبر و سهيل‌بن عمرو (پدر ابوجندل) به نمايندگى از مشركان، به تازگى بسته شده[29] يا به مراحل پايانى‌اش رسيده بود[30] و سهيل، طبق يكى‌از بندهاى آن (بازگرداندن تازه مسلمانان مكّى) بازگرداندن ابوجندل را طلبيد و به نقلى، كامل‌شدن قرارداد را مشروط به آن دانست.[31]پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ابوجندل فرمود: شكيبا باش و پاداشت را از خدا بخواه. خداوند به زودى براى تو و همراهانت گشايش خواهد كرد. ما با اين قوم،‌قرارداد صلح بسته‌ايم.[32] عُمَر ابوجندل را به‌كشتن پدرش تشويق كرد. ابوجندل پرسيد: چرا‌تو او را نمى‌كشى؟ گفت: پيامبر مرا از كشتن او‌و غير او نهى كرده است. وى با ردّ پيشنهاد عمر‌گفت: تو براى اطاعت رسول خدا شايسته‌تر از من نيستى.[33]
وعده پيامبر به زودى محقّق شد و ابوجندل دوباره از زندان گريخت و به ابوبصير و ديگر مسلمانان مكّى پيوست كه از شكنجه مشركان مكّه به عيص (منطقه‌اى در اطراف مدينه) رفته بودند و با ناامن كردن راه كاروان‌هاى تجارى قريش، آنان را به لغو آن بند واداشتند؛[34] سپس ابوجندل به مدينه آمد و در تمام جنگ‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)شركت كرد.[35] پس از رحلت پيامبر، ازنخستين مجاهدانى بود كه به شام رفت[36] و در فتح‌يرموك[37] (منطقه‌اى نزديك شام) و مَرْجُ الصُّفر[38] (محلى نزديك دمشق) شركت جست. ابوجندل، با وجود پيشينه نيكو، در اواخر عمر دچار لغزش شد و به همراه دو تن ديگر از مجاهدانِ جبهه شام، شراب خورد و براى توجيه عملش، آيه 93[39] (يا 91) مائده/ 5 را تأويل كرد. به دستور عمر، بر او حدّ جارى و پس از آن، دچار بحران روحى شد.[40] عمر در نامه‌اى خطاب به وى، آيه 48 نساء/ 4 و 53 زمر/ 39 را (در موضوع توبه) يادآورى كرد كه منجر به توبه[41] او انجاميد و سرانجام در سال 18 هجرى، در طاعون عمواس (منطقه‌اى نزديك بيت‌المقدّس) كه بسيارى از سربازان اسلام را به كام مرگ فرو برد، از دنيا رفت. از او فرزندى باقى نمانده است.[42]

ابوجندل در شأن نزول:

مفسّران در ذيل سه آيه از ابوجندل ياد كرده‌اند: 1. نحل/16، 41 و 42: «وَ‌الّذين هاجَروا فِى اللّهِ مِن بَعدِ ما ظُلِموا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِى الدُّنيا حَسنَةً و لأجرُ الأخِرَةِ أكبرُ لَو كانُوا يَعلَمون * الّذين صَبَروا و عَلى رَبِّهم يَتَوكَّلُون = و كسانى كه پس از ستم ديدن، در راه خدا هجرت كردند، در دنيا جاى‌گاه خوبى به آن‌ها مى‌دهيم و پاداش آخرت بزرگ‌تر است؛ اگر مى‌دانستند. [آنانند]كسانى كه شكيبايى ورزيدند و فقط بر پروردگارشان توكل مى‌كنند.»
طبرى نقل مى‌كند كه نزول اين دو آيه درباره ابوجندل است؛
[43] هرچند قرطبى پس از نقل شأن نزولِ مذكور، در روايتى به نقل از قتاده مى‌نويسد: آيه شامل همه اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌شود كه مورد ستم واقع شدند و هجرت كردند.[44]
2. نحل/16، 110: «ثُمّ إنّ رَبَّك لِلّذين هاجَروا مِن بَعد ما فُتِنوا ثُمّ جهَدوا و صَبَروا إنّ رَبَّكَ مِن بَعدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ = امّا پروردگار تو به كسانى كه پس از شكنجه شدن هجرت كردند؛ سپس جنگيدند و [در راه خدا]استقامت ورزيدند، پروردگارت از آن پس آمرزنده و مهربان است [و‌آن‌ها را مشمول رحمت خود خواهد ساخت].»
طبرسى مى‌نويسد: گفته شده كه اين آيه، درباره ابوجندل و گروهى از مسلمانان مكّه نازل شده كه بر اثر شكنجه مشركان، به بعضى از خواسته‌هاى آن‌ها تن دادند؛ سپس هجرت و جهاد‌كردند.
[45]
3. فتح/48، 25: «...وَ لَولا رِجالٌ مُؤمِنونَ وَ نِساءٌ مُؤمِنتٌ لَم‌تَعلَموهم أن تَطَـوهم فَتُصِيبَكُم مِنهم مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ علم = و اگر [در مكّه]مردان و زنان با ايمانى نمى‌بودند كه بدون آگاهى شما در زير دست و پا از بين مى‌رفتند و از اين راه عيب و عارى ناآگاهانه به شما مى‌رسيد، [خداوند مانع اين جنگ نمى‌شد].» گفته‌اند: مقصود از «رِجالٌ مُؤمِنونَ» ابوجندل و ديگر مؤمنان ضعيف در ميان مشركان مكّه‌اند كه خداوند براى حفظ جان آن‌ها، به مسلمانان اجازه ورود به مكّه نداد و به صلح* حديبيه انجاميد.[46]

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تاريخ مدينه دمشق؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب العرب؛ السيرة‌النبويّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى، ابن‌سعد؛ كتاب‌الطبقات؛ تاريخ خليفة‌بن خياط؛ مجمع‌البيان فى تفسير‌القرآن؛ المغازى.
سيدعبدالرسول حسينى‌زاده




[24] جمهرة انساب العرب، ص‌166.
[25] انساب الاشراف، ج‌11، ص‌10.
[26] الطبقات، ابن‌خياط، ص‌63‌.
[27] الاستيعاب، ج‌4، ص‌188؛ الطبقات، ابن‌خياط، ص‌63‌.
[28] الطبقات، ج‌7، ص‌284.
[29] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌318؛ انساب الاشراف، ج‌11، ص‌10.
[30] المغازى، ج‌2، ص‌608‌؛ الاصابه، ج‌7، ص‌59‌.
[31] همان.
[32] المغازى، ج‌2، ص‌608‌؛ سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌318.
[33] المغازى، ج‌2، ص‌609‌.
[34] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌125؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌188.
[35] الطبقات، ج‌7، ص‌284؛ تاريخ دمشق، ج‌25، ص‌300.
[36] الطبقات، ج‌7، ص‌284.
[37] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌339.
[38] الطبقات، ج‌4، ص‌74.
[39] الاستيعاب، ج‌4، ص‌188.
[40] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌507 ـ 508‌؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌188.
[41] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌507 ـ 508‌.
[42] الطبقات، ج‌7، ص‌284؛ تاريخ دمشق، ج‌25، ص‌299.
[43] جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌143.
[44] قرطبى، ج‌10، ص‌71.
[45] مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌598‌.
[46]
سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌321؛ قرطبى، ج‌16، ص‌188.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابودجانه انصارى

ابودجانه انصارى: سمّاك‌بن‌خَرَشه (سمّاك‌بن اوس بن‌خرشه) بن‌لوذان بن‌عبدود بن ثعلبه خزرجى انصارى صحابى باوفاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)

ابودجانه از قبيله خزرج و طايفه بنى‌ساعده بود.[42] در پيمان مؤاخات، پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را برادر عتبة‌بن غزوان قرار داد.[43] وى در جنگ اُحد حضور داشت و ثبات قدم و دفاعش از رسول خدا در آن روز، مشهور است.[44] در غزوه خيبر نيز شركت‌داشته و حارثِ يهودى از شجاعان دشمن و چند تن ديگر را كشته است.[45] به نقلى ديگر، وى در آن نبرد به فرماندهى امام على(عليه السلام)تعدادى از جنگ‌جويان و قهرمانان دشمن را كشته و سرهايشان را نزد رسول خدا آورده است؛[46] سپس در پيشاپيشِ مسلمانان به قلعه‌هاى خيبر حمله برده،[47] در جنگ حنين و با كمك امام على چند نفر از پرچم‌داران دشمن را به قتل رسانده و به نقلى، در غزوه تبوك، پيامبر، پرچم خزرجيان را به او سپرده است.[48] گويا از همين رو است كه ابن شهر آشوب، وى را در شمار صحابه جنگ‌جو و مشهور به جهاد آورده‌است[49] و بنا به نقلى، در حجّة‌الوداع، پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را در مدينه به جاى خود گمارد.[50] براساس روايتى، پيامبر به حضرت على دستور داد كه براى دفع جن و سحر، براى ابودجانه حرزى بنويسد.[51] وى در سال يازدهم هجرى، همراه لشكرى بود كه براى سركوبى مسيلمه كذّابِ مدّعى نبوّت، به سرزمين يمامه اعزام شدند. ابودجانه خود را با تاكتيكى خاص به درون باغى كه مسيلمه و طرف‌دارانش در آن سنگر گرفته بودند، رساند؛ پس ازاو، براء بن‌مالك با همان روش وارد باغ شد. در‌را باز كرد و مسلمانان وارد باغ شدند.[52] ابودجانه به‌طور مستقيم در قتل مسيلمه شركت داشت[53] و گفته‌اند كه در همين نبرد، به شهادت رسيد. ابن‌كثير اين‌نقل را درست‌تر مى‌داند؛ ولى نقلى را هم كه تا خلافت امام على زنده بوده و در جنگ صفّين شركت داشته، آورده است.[54] برپايه گزارشى، وى در اين جنگ، به شهادت رسيده است.[55]
براساس نقل ديگرى، عُمَر وى را پس ازجنگ با ايران مأمور گردآورى خمس سرزمين‌هاى فتح شده كرده است؛[56] امّا ابن حجر عسقلانى به نقل از الفتوح و ديگران، سمّاك‌بن خَرَشه انصارى را كه در جنگ قادسيه و نيز در جنگ صفين در ركاب حضرت على بوده، غير ابودجانه دانسته است.[57]
سيوطى،[58] به نقل از جابر آورده است كه روزى اصحاب در مسجد و در حضور پيامبر از بهشت* سخن مى‌گفتند. حضرت فرمود: اى ابادجانه! آيا مى‌دانى هركس كه ما را دوست بدارد و به محبّت ما آزموده شود، خداوند تعالى او را دربهشت با ما ساكن خواهد كرد؟ سپس آيه «إِنّ المُتّقينَ فى جَنّـت وَ نَهَر * فِى مَقعَدِ صِدق عِندَ مَلِيك مُقْتَدِر = پرهيزكاران به يقين در باغ‌ها و نهرهاى بهشتى در جاى‌گاه صدق، نزد خداوند مالك مقتدر جاى دارند» (قمر/54‌، 54 و 55) را تلاوت فرمود.

ابودجانه در شأن نزول:

1. «يأيُّهَا الَّذينَ ءامَنُوا إنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيسرُ وَالاَْنْصَابُ وَالأزْلـمُ رِجْسٌ مِنْ عَمل الشَّيطـن فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ = اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد! شراب و قمار و بت‌ها و أزلام [=نوعى بخت‌آزمايى]پليد و از عمل شيطان است. از آن‌ها دورى كنيد تا رستگار شويد.» (مائده/5‌، 90) گفته‌اند: عدّه‌اى از اصحاب، از جمله ابودجانه در منزل سعد بن ابى وقّاص اجتماع كرده و پس از تناول غذا، شرابى حاضر كردند تا بنوشند كه آيه نازل شد و حرمت قطعى خمر را اعلام كرد.[59]
2. از ابن عبّاس نقل شده كه آيه «إنَّ اللَّهَ يُحِبُّ‌الّذين يُقتِلُونَ فى سَبيلِه صَفّاً كَأَنّهم بُنيـن مَرْصُوص = خداوند، كسانى را دوست دارد كه در راه او پيكار مى‌كنند؛ گويى بنايى آهنينند» (صف/61‌، 4) در شأن امام على و ابودجانه انصارى و عدّه ديگرى از صحابه نازل شده. به همين مضمون، روايتى از امام‌باقر(عليه السلام)نيز نقل شده‌است.[60]
3. ذيل آيات 152 تا 155 آل عمران/3 كه مربوط به جنگ اُحد است «ولَقَد صَدقكُمُ اللّهُ وعدَهُ إِذ تَحُسّونهم بِإِذنِهِ...» از جهاد و دفاع ابودجانه ياد شده و آمده كه در غزوه احد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)شمشيرى را به دست گرفت و فرمود: كيست كه حق اين شمشير را ادا كند؟ ابودجانه پرسيد: حق آن چيست؟ حضرت پاسخ گفت: آن‌قدر با آن بجنگى تا كج شود. ابودجانه داوطلب شد و شمشير را از وى گرفت. او كه مردى شجاع بود و هنگام جنگ، عصابه‌اى (دستمالى) سرخ بر سر مى‌بست، به وسط ميدان رفت. با غرور گام برمى‌داشت و رجز مى‌خواند. پيامبر فرمود: خداوند اين‌گونه راه رفتن را به جز در مانند چنين جاى‌گاهى دشمن دارد.[61] وى با اين‌كه به هند، همسر ابوسفيان، در حالى كه مشركان را به جنگ تحريك مى‌كرد، دست يافت، از كشتن او صرف نظر كرد و گفت: شمشير رسول خدا گرامى‌تر از آن است كه بر فرق زنى فرود آيد.[62] گفته‌اند: در همين جنگ، پس از آن‌كه دشمن دوباره حمله كرد، و‌مسلمانان با فرار، پيامبر را تنها گذاشتند، ابودجانه خودش را سپر حضرت قرار داد و خود را بر روى او خم و تيرهاى فراوانى بر پشتش اصابت كرد[63] و عبدالله‌بن‌حميد اسدى را كه با ابىّ‌بن‌خلف جمحى هم پيمان شده بودند تا پيامبر را به قتل برسانند، كُشت.[64] براساس روايتى از امام صادق(عليه السلام)با آن‌كه پيامبر در روز اُحُد، بيعتش را از ابودجانه برداشت، او دفاع از پيامبر را رها نكرد.[65] از رواياتى استفاده مى‌شود كه ابودجانه در آن روز (اُحُد) با پيامبر بيعت كرد كه تا سرحدّ مرگ بجنگد.[66] علاّمه طباطبايى نيز پس از نقل رواياتى درباره ثابت قدمان در اُحُد مى‌گويد: راويان، در زمينه ثابت قدمان، جز درباره على و ابودجانه انصارى يك نظر ندارند.[67]

منابع:

اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ‌الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ‌اليعقوبى؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ ريحانة‌الادب؛ سير اعلام‌النبلاء؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ الكامل فى التاريخ؛ الكنى و الالقاب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ مناقب آل ابى‌طالب.
محمد خراسانى




[42] اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌92، البداية و النهايه، ج‌6‌، ص‌252.
[43] اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌93؛ سير اعلام النبلاء، ج‌1، ص‌243.
[44] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌66‌؛ الطبقات، ج‌3، ص‌420؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌64‌.
[45] المغازى، ج‌2، ص‌654 و 710.
[46] مناقب، ج‌1، ص‌248.
[47] البداية و النهايه، ج‌4، ص‌160.
[48] المغازى، ج‌3، ص‌902 و 996.
[49] مناقب، ج‌2، ص‌78 و 79.
[50] سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌601‌.
[51] بحار الانوار، ج 91، ص 220.
[52] البداية و النهايه، ج‌6‌، ص‌252؛ ريحانة الادب، ج‌7، ص‌96.
[53] الطبقات، ج3، ص420؛ يعقوبى، ج2، ص130؛ اسدالغابه، ج‌6‌، ص93.
[54] البداية و النهايه، ج‌6‌، ص‌252.
[55] ريحانة‌الادب، ج‌7، ص‌96.
[56] البداية و النهايه، ج‌7، ص‌98.
[57] الاصابه، ج‌3، ص‌146 و 147.
[58] الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌688‌.
[59] مناقب، ج‌2، ص‌203 و 204؛ البرهان، ج‌2، ص‌360.
[60] البرهان، ج‌5‌، ص‌363.
[61] سيره‌ابن هشام، ج‌3، ص‌66 و 67‌؛ الطبقات، ج‌3، ص‌420؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌826‌.
[62] سيره ابن هشام، ج3، ص‌69‌؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌63‌؛ البداية و النهايه، ج‌4، ص‌14.
[63] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌82‌؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌66‌؛ الكامل، ج‌2، ص‌155.
[64] الكامل، ج‌2، ص‌155.
[65] بحار الانوار، ج‌20، ص‌70.
[66] همان، ص‌107 و 108.
[67]
الميزان، ج‌4، ص‌69‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:55 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوالجواظ

ابوالجواظ: ازمنافقان و معترضان به پيامبر(صلى الله عليه وآله)

در نقلى از كلبى در ذيل آيه 58 توبه /9 از اين شخص كه يكى از منافقان صدر اسلام بوده، يادشده‌است.وى‌مى‌گويد:هنگامى‌كه‌رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)زكاتِ جمع‌آورى شده را ميان مسلمانان تقسيم مى‌كرد، ابوالجواظ (ابن‌الجواظ[47]) پيامبر را به تقسيم ناعادلانه زكات* متّهم كرد. پيامبر در واكنش به اين اتّهام فرمود: احذروا هذا و أصحابه إنّه منافق = از ابوالجواظ و يارانش برحذر باشيد كه او منافق است؛ آن‌گاه آيه 58 توبه/9 درباره‌اش نازل شد:[48]«وَ مِنهُم مَن يَلمِزُكَ فِى الصَّدَقـتِ فَإن أُعطوا مِنها رَضُوا وَ إن لَم‌يُعطَوا مِنها إذا هُم يَسخَطونَ = و برخى از آنان در [تقسيم]زكات بر تو خرده مى‌گيرند؛ پس اگر از آن [اموال]به ايشان داده شود، خشنود مى‌شوند و اگر از آن به ايشان داده نشود،ناگاه‌به خشم مى‌آيند». جز اين نقل، در هيچ منبع تاريخى و رجالى از وى سخنى به ميان نيامده است.

منابع:

التفسير الكبير؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن.
سيد محمود دشتى




[47] مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌63‌.
[48]
التفسير الكبير، ج‌16، ص‌97؛ روح‌المعانى، مج‌6‌، ج‌10، ص‌173.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوزَمعه‌اسدى

ابوزَمعه‌اسدى: اسودبن‌مطّلب (عبدالمطّلب)[31] بن‌اسد بن‌عبدالعزّى[32] از تيره بنى‌اسد[33] از مشركان مكه

وى از بزرگان قريش[34] و از كسانى است كه در واقعه نصب حجرالاسود، يكى از چهارگوشه رداى محمد امين را گرفت تا سنگِ نهاده در آن را بر جاى خود بگذارند.[35] از هم‌نشينى و مصاحبت هميشگى او با سران كهن‌سال مشرك مكّه، چون وليدبن مغيره، عاص‌بنوائل و اسودبن‌عبديغوث كه در بيش‌تر قضاياى صدر اسلام باهم هستند،[36] مى‌توان حدس زد كه ساليانى پيش از عام‌الفيل زاده شده است.
وضعيّت ابوزمعه پس از بعثت نيز چندان روشن نيست. تاريخ از دشمنى عميق او با پيامبر(صلى الله عليه وآله)و اسلام حكايت دارد،[37] نمونه‌اى از آن، ريشخند بر پيامبر در نماز بود[38] كه نفرين حضرت را در پى داشت.[39] مورّخان، علّتِ نابينايى[40] و مرگ فجيع او را (افراط در نوشيدن و تركيدن) ناشى از نفرين پيامبر مى‌دانند.[41] ابوزمعه براى بازدارى پيامبر از ابلاغ رسالت، نقشى فعّال داشته است[42] وهنگام تقاضاى سران مشرك از حضرت براى مصالحه و پرستش خدايان يك‌ديگر، او نيز در بينشان بود.[43] در پى بهانه‌جويى‌هاى مشركان براى جلوگيرى از هدايت‌گرى پيامبر، ابوزمعه از كسانى بود كه مى‌خواستند، براى اثبات صدق گفته‌هاى خويش، ماه را دو نيم كند تا بدو ايمان آورند؛ گرچه با ظهور معجزه، هم‌چنان بر شرك خويش استوار ماندند.[44] ابوزمعه در توطئه دارالندوه كه براى قتل پيامبر تصميم گرفته شد نيز حضور داشت.[45] از زندگى وى پس از هجرت پيامبر، فقط از مشورت صفوان‌بن اميّه با او در ارسال كاروان تجارى از بيراهه به شام[46] و نيز پافشارى‌اش بر گريستن ابوزمعه در عزاى سه فرزندش زمعه، عقيل و حارث كه در بدر كشته‌شدند، آگاهى داريم.[47] درباره زمان مرگ ابوزمعه، در جامع‌البيان[48] آمده كه همه مسخره‌كنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيش از بدر، از بين رفتند كه او را نيز شامل مى‌شود؛ ولى صدوق مرگ وى را پس از بدر ذكر مى‌كند[49] كه با ديگر داده‌هاى تاريخ سازگارتر است.[50]

ابوزمعه در شأن نزول:

مفسّران در ذيل چند آيه از ابوزمعه نام برده‌اند:
1. ابن‌عبّاس مقصود از انسان در آيات «والعَصرِ * إنّ الإنسـنَ لَفِى خُسر» (عصر/103، 1‌و 2) را گروهى از مشركان، از جمله اسودبن‌عبدالمطّلب دانسته‌است.[51]
2. برخى معتقدند: سوره كافرون آن‌گاه نازل شد كه گروهى از سران مشرك مكّه از جمله ابوزمعه، هنگام طواف پيامبر، به او نزديك شده، از او خواستند تا خدايان يك ديگر را بپرستند:[52]«قل يأيُّها الكفِرونَ * لا أعبُدُ ما تَعبدونَ * وَلا أنتم عـبِدونَ ما أعبُدُ * وَ لا أنا عابِدٌ ما عَبَدتُّم * وَ لا أنتم عـبدونَ ما أعبُدُ * لَكُم دينُكم وَلِىَ دينِ.» (كافرون/ 109، 1‌6)
3. ابن‌كثيروسيوطى، درذيل‌آيات1و2قمر/54  (اقتَربَتِ السّاعَةُ وَ انشَقَّ القَمرُ * وَ إن يَرَوا ءَايةً‌يُعرِضوا و يقولوا سِحرٌ مُستَمِرٌّ = قيامت نزديك و ماه دو پاره شد و اگر معجزه‌اى ببينند، روى برتابند و گويند جادويى دنباله‌دار است) نقل كرده‌اند كه مشركان، از جمله ابوزمعه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواستندكه ماه را بشكافد؛ سپس به وى تهمت ساحرى زدند.[53]
4. «وانطَلَق المَلأُ مِنهم أنِ امشُوا وَاصبِروا على ءَالهَتِكم إنّ هـذا لَشىءٌ يُرادُ * ما سَمِعنا بِهـذا فِى‌المِلّةِ الأخِرةِ إن هـذا إلاّ اختِلـقٌ = و بزرگان آنان به راه خود رفتند [و گفتند]كه برويد و بر [عبادت]خدايان خود شكيبايى پيشه كنيد؛ چرا كه اين امر مطلوب است. ما چنين چيزى در آيين اخير نشنيده‌ايم. اين [ادّعا]جز دروغ‌بافى نيست.» (ص/38، 6‌و 7) جامع‌البيان، در ذيل آيات پيشين نقل مى‌كند كه ابوزمعه و ديگر مشركان، نزد ابوطالب از پيامبر شكايت كردند و از وى خواستند حضرت را از انكار خدايانشان باز دارد؛ امّا پيامبر، هم‌چنان بر شعار لا اله الا الله اصرار ورزيد. آنان با شگفتى و خشم گفتند: «به‌خدا سوگند! تو و خدايت را كه به چنين چيزى فرمان داده، ناسزا خواهيم گفت».[54]
5‌. سيوطى در ذيل آيه 7 و 8 فرقان / 25  (و‌قالوا مالِ هـذا الرَّسولِ يأكلُ الطَّعامَ وَ يَمشى فِى الأسواقِ لَولا أُنزِلَ إلَيهِ مَلَكٌ فَيَكونَ مَعه نَذِيراً... = و گفتند: اين پيامبر را چه شده كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟ چرا فرشته‌اى با او فرستاده نشده كه همراه او هشداردهنده باشد؟) آورده است كه وقتى مشركان، از جمله ابوزمعه با پيامبر گفتوگو كردند تا شايد با پيشنهادهاى تطميعى خويش او را باز دارند، امّا موفق نشدند، خواستند از خدايش بخواهد كه فرشته‌اى بفرستد تا او را تصديق كند و در بهشت، قصرهايى از طلا و نقره برايش بسازد تا مانند ديگران در بازار به دنبال معاش نباشد.[55]
6‌. طبرى و طبرسى در ذيل آيات 90 تا 93 اسراء/17 آورده‌اند كه مشركان، از جمله ابوزمعه، انجام دادن كارهاى نامعقولى را از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌خواستند:[56]«و‌قالوا لَن نُؤمِنَ لَكَ حتّى تَفجُرَ لنا مِن الأرضِ يَنبوعاً * أو تَكونَ لَك جَنّةٌ مِن نَخيل و عِنَب فتُفَجِّر الأنهـرَ خِلـلَها تَفجيراً * أو تُسقِط السَّماءَ كَما زَعَمتَ عَلينا كِسَفاً أو تَأتِى بِاللّهِ و المَلـئِكةِ قَبيلاً * أو يَكونَ لَك بيتٌ مِن زُخرُف أو تَرقى فى السَّماءِ و لن‌نُؤمِنَ لِرُقيِّكَ حتّى تُنَزِّلَ عَلينا كِتباً نَقرؤه قُل سُبحانَ ربّى هَل كُنتُ إلاّ بَشراً رَسولاً = و گفتند هرگز به تو ايمان نمى‌آوريم، مگر آن‌كه براى ما از زمين چشمه‌اى بجوشانى يا باغى از خرما و انگور داشته‌باشى و لابه‌لاى [درختان]آن، جويباران جارى سازى، يا پاره‌هاى آسمان را چنان‌كه گمان دارى، بر [سر]ما بيندازى يا خدا وفرشتگان را نزد ماآورى، يا تو را خانه‌اى از زر و زيور باشد، يا به آسمان برشوى، و‌بالا رفتنت را باور نخواهيم كرد، مگر نوشته‌اى براى ما فرودآورى كه بخوانيمش. بگو پروردگارم پاك و منزّه است. آيا من جز بشرى پيام آورم؟»
7. قمى در ذيل آيات 94 و 95 حجر/15  (فاصدَع بِما تُؤمَر و أعرِض عَن المُشرِكينَ * إنّا كَفَينك المُستَهزِءينَ = آن‌چه را فرمان يافته‌اى آشكار كن و از مشركان روى بگردان؛ ما [شرّ]ريشخندكنندگان را از تو باز مى‌داريم)، ابوزمعه را يكى از استهزا*كنندگان مى‌شمارد كه خداوند، شرّ آنان را از پيامبرش بازداشت.[57]

منابع:

بحارالانوار؛ البداية والنهايه؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسيرالعيّاشى؛ تفسير القمى؛ جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى؛ الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى‌تفسيرالقرآن العظيم؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الكافى؛ كتاب الخصال؛ مجمع‌البيان فى‌تفسيرالقرآن؛ مروج‌الذهب؛ المغازى.
سيدعليرضا واسعى




[31] مروج الذهب، ج‌2، ص‌295.
[32] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌362.
[33] الكافى، ج‌4، ص‌218؛ بحارالانوار، ج‌15، ص‌338.
[34] مروج الذهب، ج‌2، ص‌295.
[35] يعقوبى، ج‌2، ص‌19 و 20.
[36] قمى، ج 1، ص 409؛ التبيان، ج 10، ص 42.
[37] عيّاشى، ج‌2، ص‌252.
[38] روح المعانى، مج8‌، ج‌14، ص‌127.
[39] سيره ابن هشام، ج‌2، ص‌409.
[40] جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌95.
[41] الخصال، ج1، ص‌280.
[42] تاريخ طبرى، ج 1، ص 543.
[43] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌362.
[44] البداية و النهايه، ج‌3، ص‌96؛ الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌671 و 672‌.
[45] تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌566‌.
[46] المغازى، ج‌1، ص‌197 و 198.
[47] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌41.
[48] جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌96.
[49] الخصال، ج‌1، ص‌280.
[50] المغازى، ج‌1، ص‌122 و 123؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌41.
[51] قرطبى، ج‌2، ص‌123.
[52] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌362؛ التبيان، ج‌10، ص‌420.
[53] البداية و النهايه، ج‌3، ص‌96؛ الدّرالمنثور، ج‌7، ص‌671 و 672‌.
[54] جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌152.
[55] الدرالمنثور، ج‌6‌، ص‌236 و 237.
[56] جامع‌البيان، مج9، ج15، ص205و206؛ مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌678‌.
[57] قمى، ج‌1، ص‌409؛ جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌95.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوخيثمه انصارى

ابوخيثمه انصارى: [32] عبدالله‌بن‌خيثمه[33] از تيره بنى‌سالم[34] از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)

زمان اسلام آوردن ابوخيثمه روشن نيست. برخى از حضور وى در بدر[35] و برخى در اُحُد[36] ياد كرده‌اند. در جنگ تبوك ابتدا سرپيچيد؛ سپس پشيمان شد و به پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيوست. نقل است كه حضرت از ديدن او خوشحال شد و برايش دُعا كرد.[37] ابن‌هشام، اشعار او را در ماجراى حمله‌مشركان مكّه به زينب (دختر پيامبر) و در جنگ تبوك آورده است.[38] برخى، ادامه زندگى او را تا زمان يزيدبن معاويه گزارش كرده‌اند.[39] از وى نسلى باقى نمانده است.[40]

ابوخيثمه در شأن نزول:

1. به نقل طبرى ابوخيثمه يك صاع (سه‌كيلو) خرما صدقه داد و منافقان براو عيب گرفتند؛ سپس اين آيه نازل شد: «الَّذين يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعينَ مِنَ‌الْمُؤمِنينَ فِى‌الصَّدَقـتِ والّذينَ لاَيَجِدُون إلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَاللَّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَليمٌ = كسانى‌كه بر مؤمنان صدقه‌دهنده از روى ميل، عيب مى‌گيرند و از كسانى كه [در انفاق]جز به اندازه توانشان نمى‌يابند، [عيب‌جويى مى‌كنند]و آنان را به ريشخند مى‌گيرند، [بدانند كه] خدا آنان را به ريشخند گرفته است و برايشان عذابى دردناك خواهد بود». (توبه /9، 79)
2. ابوخيثمه در جنگ تبوك، به رغم فرمان پيامبر براى شركت در جنگ، به ماندن در مدينه متمايل بود كه خداوند او را متوجّه حقّ و ثابت قدم كرد و به پيامبر ملحق شد و اين آيه درباره‌اش فرود آمد:
[41]«لَقَد تَابَ اللَّهُ عَلَى‌النَّبِىِّ وَالْمُهجِريِنَ وَالاَْنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعوهُ فِى سَاعَةِ الْعُسرَةِ مِن بَعدِ ما كادَ يَزيغُ قُلوبُ فَرِيق مِنهُم ثُمَّ تَابَ عَلَيهِم إنَّهُ بِهِم‌رَءوف رَحيمٌ = به يقين خدا بر پيامبر و مهاجران و انصار كه در آن ساعت دشوار از او پيروى كردند ببخشود؛ پس از آن كه چيزى نمانده بود دل‌هاى گروهى از آنان منحرف شود. باز برايشان ببخشود. به راستى كه او به آنان رئوف و رحيم است». (توبه/ 9، 117)

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الأصحاب؛ السيرة النبويـّه، ابن‌هشام؛ صحيح مسلم؛ الطبقات الكبرى؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى.
فتاح آقازاده




[32] صحيح مسلم، ج‌9، ص‌189.
[33] سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌521‌.
[34] الاستيعاب، ج‌4، ص‌207.
[35] الطبقات، ج‌3، ص‌470.
[36] الاستيعاب، ج‌4، ص‌207.
[37] المغازى، ج‌3، ص‌998؛ سيره ابن هشام، ج‌4، ص‌520 و 521‌.
[38] سيره ابن هشام، ج‌4، ص‌521 و ج‌2، ص‌655‌.
[39] الاستيعاب، ج‌4، ص‌207.
[40] الطبقات، ج‌3، ص‌470.
[41]
مجمع‌البيان، ج‌5‌، ص‌119 و 120؛ المغازى، ج‌3، ص‌1074.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسوَد عَنْسى

اَسوَد عَنْسى: عبهلة‌بن كعب‌بن‌عوف[47] (غوث)[48] از تيره بنى‌عنس، ملقب به ذوالخمار و ذوالحمار[49]

وى از بزرگان يمن و بازماندگان خاندان شاهى بود[50] و در ميان مردم نجران، به ويژه مذحج، نفوذ بسيارى‌داشت.[51]
از شرح حال اسود آگاهى اندكى در دست است. او در «كهف خُبّان» نزديك نجران، زاده و همانجا بزرگ شد.[52] دانا، كاهن[53]، سخندان و سخنران قوم بود.[54] شعبده مى‌دانست و كارهاى بسيار شگفت‌انگيز مى‌كرد و با گفتار و كردارش دل و دين مردم را مى‌ربود.[55]
اعشى، شاعر بزرگ جاهلى، او را در قصيده‌اى ستود و از وى جايزه‌اى بسيار گرانبها ستاند.[56]
منابع اسلامى[57] از ارتداد او سخن گفته‌اند كه كاشف از سابقه اسلام وى است، با اين حال، دليلى بر مسلمانى او در دست نيست، بلكه تاريخ خلاف آن را ثابت مى‌كند. بلاذرى گفته است: پيامبر(صلى الله عليه وآله)به سال 11 هجرى جرير‌بن‌عبداللّه بجلى را به سوى اسود فرستاد تا او را به اسلام فرا خواند; ولى وى نپذيرفت. همو مى‌افزايد: برخى از راويان چنين دعوتى را نيز انكار كرده‌اند.[58]
اسود چون موفقيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در گسترش دعوت خود ديد به انگيزه دستيابى به حكومت نياكان، با ادعاى پيامبرى، خود را «رحمان يمن»[59] ناميد و اعلام داشت كه دو فرشته به نامهاى «سحيق» و «شريق»[60] بر او وحى مى‌آورند. وى تبليغات خود را پنهانى[61] آغاز و با گفتار دلفريب و كارهاى خارق‌العاده مردم را جذب كرد تا آنكه بيشتر قبيله مذحج و شمار فراوانى از مردم نجران[62] بدو پيوسته و وعده رياستش دادند. سرانجام پس از بازگشت پيامبر از حجّة‌الوداع، دعوت خويش را آشكار كرد و در زادگاهش سر به شورش برداشت و در روز دهم شورش، نجران را تصرف كرد و والى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از آنجا بيرون راند. سپس ديگر شهرهاى يمن را يكى پس از ديگرى گرفت و به سوى صنعا پايتخت آن پيش رفت. شهر‌بن‌باذام يا باذان[63] فرماندار ايرانى و مسلمان صنعا كه از جانب پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين مقام بود، به رويارويى او برخاست و در جنگ كشته شد و اسود در بيست و پنجمين روز شورش خود صنعا را تصرّف كرد و مرزبانه، همسر مسلمان و ايرانى وى را به زور به زنى گرفت.[64] به جز شهر‌بن‌باذام، ديگر فرمانداران پيامبر(صلى الله عليه وآله) در يمن كه حدود 10 تن بودند، هيچ‌يك به مقابله با اسود برنخاستند و او به‌زودى بر سراسر يمن دست يافت و حكومتى يكپارچه و قدرتمند برپا كرد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) چون از شورش اسود آگاه شد، ضمن نامه‌هايى به فرمانداران خود در يمن كه از ترس اسود به مناطق كوهستانى پناه برده بودند، فرمان داد مسلمانان را متحد كرده، به پيكار اسود برخيزند. دولتمردان مسلمان ايرانى دربار اسود (فيروز و داذويه) كه مخاطب نامه‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند با همكارى قيس‌بن‌مكشوح و مرزبانه، شبانه اسود را كشتند.[65] شورش اسود از آغاز تا انجام سه تا 4 ماه به درازا كشيد و سرانجام در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)به هلاكت رسيد.[66]

اسود در شأن نزول:

1. مفسران، نزول دو آيه از قرآن كريم را در شأن وى دانسته‌اند; به گفته ابوالفتوح رازى و ديگران[67]، وى نخستين كسى بود كه با ادعاى پيامبرى در پايان سال دهم هجرى، مردم را به سوى خود خواند و شمار فراوانى از نو مسلمانان، از دين برگشته و بدو پيوستند كه خداوند با نكوهش كار آنان فرمود: هركس از دينش بازگردد به زودى خداوند قومى را بياورد كه دوستشان بدارد و دوستش بدارند. در برابر مؤمنان، فروتن و در برابر كافران، سرسخت باشند. در راه خدا جهاد كنند و از سرزنش ملامتگران نهراسند:«يأَيّها الَّذينَ ءَامنوا مَن يَرتدَّ مِنكُم عن دينِهِ فَسوفَ يَأتِى اللّهُ بِقوم يُحبُّهُم و يُحِبّونَهُ أَذِلّة عَلى‌المُؤمِنينَ أَعزَّة عَلى الكـفِرينَ يُجهدونَ فِى سَبيلِ‌اللّهِ و‌لاَ‌يَخافونَ لَومةَ لاَئِم ذلكَ فَضلُ اللّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ واللّهُ وسعٌ عَليم» (مائده/5،54); ولى چون اسود قبلا مسلمان نشده بود تا مرتد شناخته شود، اين سبب نزول با آيه سازگار نيست و شايد به همين جهت، مفسران ديگر آن را نقل نكرده‌اند.
2. به نقل از طبرى و ماوردى، آيه 93 انعام/6 در پاسخ به ادعاى اسود نازل شد كه مدعى بود دو‌فرشته بر او وحى مى‌آورند: «و من أظلم ممّن‌افترى على‌اللّه كذباً أو قال أُوحى إلىّ و‌لم‌يوحَ إليه شىء و من قال سأُنزل مثل ما‌أنزل اللّه...= و كيست ستمكارتر از آن‌كس كه بر خدا دروغ مى‌بندد يا مى‌گويد: بر من وحى شده، درحالى‌كه چيزى به او وحى نشده باشد و آن‌كس كه مى‌گويد: به زودى نظير آنچه را خدا نازل كرده است نازل مى‌كنم». (انعام/6،93) همو از قتاده نقل مى‌كند كه آيه درباره اسود و مسيلمه نازل شده است.[68]

منابع

الاغانى; البدء و التاريخ; البيان و التبيين; تاريخ الامم‌و‌الملوك، طبرى; التنبيه و الاشراف; جامع‌البيان عن‌تأويل آى القرآن; جمهرة انساب العرب; روض الانف; روض الجنان و روح الجنان; فتوح البلدان; لسان العرب; المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام; النكت و العيون، ماوردى.
محمد الله‌اكبرى




[47]. جمهرة انساب‌العرب، ص405; فتوح‌البلدان، ص113; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌224.
[48]. جمهرة انساب العرب، ص‌405.
[49]. فتوح البلدان، ص‌113.
[50]. لسان العرب، ج‌9، ص‌27; روض‌الجنان، ج‌7، ص‌2.
[51]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌430، 465; المفصل، ج‌4، ص‌191‌ـ‌192.
[52]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌224.
[53]. همان; فتوح البلدان، ص‌113.
[54]. البيان والتبيين، ج‌1، ص‌359.
[55]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌224; التنبيه والاشراف، ص‌255; روض‌الجنان، ج‌7، ص‌2.
[56]. الاغانى، ج‌9، ص‌141.
[57]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌224، 253; البدء والتاريخ، ج‌5‌،‌ص‌154.
[58]. فتوح البلدان، ص‌113.
[59]. فتوح البلدان، ص‌113.
[60]. روض‌الانف، ج‌4، ص‌226; البدء والتاريخ، ج‌5، ص‌154.
[61]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌252.
[62]. همان، ص‌224‌ـ‌225; المفصل، ج‌4، ص‌191.
[63]. روض الجنان، ج‌7، ص‌2.
[64]. همان، ص‌3; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌247‌ـ‌248; البدء‌و‌التاريخ، ج‌5، ص‌153‌ـ‌154.
[65]. فتوح‌البلدان، ص‌113‌ـ 115; تاريخ طبرى، ج‌2، ص247، 251ـ252; البدء والتاريخ، ج5، ص‌155.
[66]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌252.
[67]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌224; روض‌الجنان، ج‌7، ص‌1‌ـ‌3.
[68]. تفسير ماوردى، ج‌2، ص‌143‌ـ‌144; جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7،‌ص‌356.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:56 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اسماعيل‌بن‌عَبداللّه غِفارى

اسماعيل‌بن‌عَبداللّه غِفارى

او را اشجعى نيز خوانده‌اند.[1] از زندگى وى هيچ اطلاعى در منابع ديده نمى‌شود. فقط از كلبى و مقاتل نقل شده كه اسماعيل، همسرش «قُتَيله» را در زمان رسول خدا طلاق داد، درحالى‌كه از باردارى وى آگاه نبود; اما پس از مدتى كه از باردارى او آگاه شد، به وى رجوع كرد و براى زايمان به خانه‌اش باز گرداند; ولى پس از زايمان، زن و فرزند هر دو مردند و آيه 228 بقره/2 در اين‌باره نازل شد[2]: «والمُطَـلَّقـتُ يَتَرَبَّصنَ بِاَنفُسِهِنَّ ثَلـثَةَ قُرُوء ولا يَحِلُّ لَهُنَّ اَن يَكتُمنَ ما‌خَلَقَ اللّهُ فى اَرحامِهِنَّ اِن كُنَّ يُؤمِنَّ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ وبُعولَتُهُنَّ اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذلِكَ اِن اَرادُوا اِصلـحــًا= و زنان طلاق داده شده بايد سه پاكى انتظار كشند و اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارند براى آنان روا نيست كه آنچه را خداوند در رحمشان آفريده، پوشيده دارند و اگر شوهرانشان سر آشتى دارند، به باز گرداندن آنان در اين [مدت]سزاوارترند».
در نقل ديگرى از مقاتل و كلبى آمده است كه در آغاز اسلام اگر مردى همسرش را براى بار سوم طلاق* مى‌داد و همسرش باردار بود، مرد تا هنگام زايمان، حق رجوع داشت; امّا بعداً اين حكم با آيه‌229 بقره/2 منسوخ شد
[3]: «الطَّلقُ مَرّتانِ فَإِمساكٌ بِمَعروف أَو تَسرِيحٌ بِإِحسن...»،  بنابراين، مراجعه اسماعيل به همسرش پس از آگاهى از باردارى وى، بر اساس اين حكم بوده است، با اين حال، ميان اين قضيه با مفاد آيه و زمان نزول آن‌كه پس از درگذشت قُتَيله بوده، پيوند روشنى مشاهده نمى‌شود.
در هر صورت، آيه اقدام زنان به كتمان باردارى خود را كه غالباً به قصد از بين بردن حق رجوع شوهر خود يا ازدواج بعدى بوده، حرام مى‌شمارد و رجوع به زن در ايام عدّه* را حق شوهر مى‌داند.
[4] در روايتى ديگر، نام اين شخص، مالك‌بن‌اشدق و اهل طائف ياد شده است.[5]

منابع

الاصابة فى تمييز الصحابه; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الدر المنثور فى التفسير بالمأثور; روض‌الجنان و روح الجنان; الميزان فى تفسير القرآن.
سيد محمود دشتى




[1]. الاصابه، ج‌1، ص‌219.
[2]. روض‌الجنان، ج3، ص259; الاصابه، ج1، ص219.
[3]. الدرالمنثور، ج‌1، ص‌660.
[4]. جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌606; الميزان، ج‌2، ص‌231.
[5]
. روض الجنان، ج‌3، ص‌259.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسماءْ بنت ابى‌بكر

اَسماءْ بنت ابى‌بكر: دخترابوبكر (عبدالله)‌بن‌ابى‌قحافه (عثمان)، از تيره بنى‌تميم

مادرش قيله يا قُتيله از بنى‌عامر‌بن‌لؤى قريشى است كه ابوبكر* به روزگار جاهليّت وى را طلاق داد.[1] او 27 سال پيش از هجرت در مكّه زاده شد[2] و همان‌جا رشد كرد. در جوانى به همسرى زبيربن* عوام درآمد و به دعوت پدرش، اسلام آورد.[3] برخى مورّخان او را از نخستين مسلمانان و هجدهمين نفرى دانسته‌اند كه اسلام آورده است.[4] او از هجرت شبانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)آگاه بود و بر پايه روايتى، در سه روزى كه پيامبر و ابوبكر در غار بودند، براى آنان غذا مى‌برد.[5] هنگام حركت حضرت، كمربند خود را دو پاره كرد و غذاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را با يكى از آن دو بست[6]، به همين جهت به او «ذات النّطاقَيْن» مى‌گفتند.[7] وى به اين لقب شهرت يافت و بدان افتخار مى‌كرد و هنگامى كه شاميان به تمسخر، پسرش عبدالله را ابن‌ذات‌النّطاقَيْن مى‌ناميدند، اسماء پاسخ داد: به كدام يك از دو كمربندم من را مسخره مى‌كنيد: به آن‌كه غذاى سفر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را با آن بستم يا به آن‌كه زنان دارند و از آن گريزى نيست؟[8]
اسماء بر اثر فاش نكردن جهت حركت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از ابوجهل سيلى خورد.[9] طبق نقلى او پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)درحالى‌كه پسرش عبدالله را آبستن بود، به مدينه هجرت كرد و نوزاد خود را در قبا به دنيا آورد.[10] از شركت او در جنگها و ديگر حوادث دهه نخست تاريخ اسلام خبرى نيست; امّا در سال 13 هجرى به روزگار حكومت پدرش، همراه همسرش زبير در پيكار يرموك، دشوارترين نبرد مسلمانان با روميان، شركت داشت.[11] در اواخر خلافت عمر به سال 23 هجرى هنگامى كه پسرش عروه، كودكى خردسال بود، از زبير طلاق گرفت.[12] با توجه به اينكه مورّخان برايش همسر ديگرى ننوشته‌اند، به نظر مى‌رسد تا پايان عمر (73‌هـ‌.‌) به مدّت 50 سال تنها زيست و همسر ديگرى اختيار نكرد.
اسماء از صحابه و نزد خلفا شخصى محترم بود، ازاين‌رو هنگامى كه عمر براى مسلمانان و براساس فضل و سابقه آنان مقرّرى تعيين مى‌كرد، براى اسماء 1000 درهم قرار داد.
[13] وى زنى فصيح بود و رأيى استوار داشت. سفارش او به پسرش عبدالله هنگامى كه در محاصره شاميان قرار داشت و پاسخهاى وى به حجّاج، از خردمندى او حكايت دارد.[14] اسماء در طول محاصره هفت ماه و نيمه پسرش، در كنار او بود و پيكار، كشته شدن و به دار آويختنش را از نزديك نظاره مى‌كرد.[15]
اسماء از زبير صاحب 8 فرزند شد; از جمله عبدالله، مصعب و عروه[16] كه در حوادث سياسى و اجتماعى و فرهنگى قرن اوّل و دوم هجرى، نقش‌داشتند. عبدالله از دشمنان كينه‌توز اميرمؤمنان(عليه السلام)بود.[17] على(عليه السلام) در نهج‌البلاغه مى‌فرمايد: زبير پيوسته از ما اهل‌بيت بود تا آنكه فرزند شومش عبداللّه رشد كرد.[18] مدّت 8 سال به‌ادّعاى خلافت بر بخش بزرگى از قلمرو اسلام حكومت مى‌كرد.[19] او در دوران حكومتش مدت 40 جمعه صلوات بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در خطبه‌هاى نماز جمعه ترك كرد.[20]
دانشمندان رجالى اهل‌سنّت، اسماء را از راويان ثقه برشمرده‌اند و شمار فراوانى از محدّثان، از او روايت شنيده و نقل كرده‌اند.[21]
اسماء هم خود شعر مى‌سرود و هم شعر ديگران را مى‌خواند.[22] در رثاى شوهرش زبير، مرثيه‌اى سروده كه در منابع تاريخى ضبط است.[23] وى علم تعبير خواب را مى‌دانست و آن را به ديگران نيز مى‌آموخت.[24] اسماء در اواخر عمر نابينا شد و سرانجام در ماه جمادى‌الاولى يا جمادى‌الثانيه سال 73 هجرى، چند روز پس از مرگ و دفن پسرش عبدالله، در 100 سالگى درگذشت و در مكّه به خاك سپرده شد.[25]

اسماء در شأن نزول:

1. براساس نقل برخى از محدّثان و مفسّران[26]، مادر مطلّقه اسماء (قيله يا قُتَيله دختر عبدالعزّى) كه مشرك بود، به ديدن دخترش آمد و برايش هدايايى آورد. أسماء به مادر خود گفت: تا از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اجازه نگيرم، هديه‌ات را نمى‌پذيرم و تو را به خانه‌ام راه‌نمى‌دهم. آيات 8‌ـ‌9 ممتحنه/60 در اين باره نازل‌شد: «لايَنهـكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَم‌يُقـتِلوكُم فِى‌الدّينِ ولَم يُخرِجوكُم مِن ديـرِكُم اَن تَبَرّوهُم و تُقسِطوا اِلَيهِم اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين= خداوند شما را از نيكى و دادگرى در حقّ كسانى‌كه با شما بر سر دين نجنگيده، و شما را از خانه‌هايتان بيرون نكرده‌اند، باز نمى‌دارد. خدا دادگران را دوست دارد».
قابل توجه است كه راويانِ روايات اين شأن‌نزول، در نقل طبرى و ابن‌سعد، همه از خاندان زبيرند، ازاين‌رو بايد با ترديد يا دقّت و تأمّل‌بيشتر بدانها نگريست.
2. اسماء در عمرة‌القضاء
[27] همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود و مادر و مادربزرگش كه هر دو مشرك بودند، نزد وى آمده، چيزى خواستند. او در پاسخ آنان گفت: تا در اين باب از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نپرسم و اجازه نگيرم، چيزى به شما نمى‌دهم. شما همدين من نيستيد. اسماء در اين باره از پيامبر(صلى الله عليه وآله) پرسيد و در پاسخ وى خداوند آيه 272 بقره/2: «لَيسَ عَلَيكَ هُدهُم ولـكِنَّ اللّهَ يَهدى مَن يَشاءُ وما تُنفِقوا مِن خَير فَلاَِنفُسِكُم وما تُنفِقونَ اِلاَّ ابتِغاءَ وجهِ اللّهِ وما‌تُنفِقوا مِن خَير يُوَفَّ اِلَيكُم واَنتُم لاتُظلَمون» را فرو‌فرستاد و به پيامبر(صلى الله عليه وآله)اعلام كرد: هدايت مشركان برعهده تو نيست كه صدقه [‌=‌‌بخشش]از آنان باز مى‌گيرى تا مسلمان شوند. تو دعوت‌كننده‌اى; نه راه نماينده. اين خداست كه هركه را خواهد راه نمايد[28] و به مسلمانان اعلام كرد: اموالى را كه مى‌بخشيد، براى خودتان است. شما فقط براى خشنودى خدا مى‌بخشيد. پاداش آنچه انفاق مى‌كنيد، به‌تمام و بى‌كاستى به شما مى‌رسد و به شما ستم نمى‌شود.
ميبدى
[29] نيز همين شأن نزول را آورده است، بى‌آنكه به عمرة‌القضاء اشاره كند. ميبدى و طبرسى هر دو روايات ديگرى را نيز در شأن نزول اين آيه آورده‌اند[30] كه در مجموع مى‌توان گفت كار اسماء، يعنى كمك نكردن به خويشاوندِ نزديك غير همدين، مشكل همه مسلمانان بوده است و بسيارى از آنان از اين كار خوددارى مى‌كرده‌اند، بدون آنكه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)بپرسند و كار اسماء فقط يكى از مصاديق آن بوده است.

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسد الغابة فى‌معرفة الصحابه; الاصابة فى‌تمييز الصحابه; اعلام النساء فى عالمى العرب و الاسلام; انساب الاشراف; تاريخ مدينة دمشق; تاريخ اليعقوبى; تهذيب التهذيب; تهذيب‌الكمال فى اسماء الرجال; جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن; سير اعلام النبلاء; السيرة النبويه، ابن‌هشام; شرح نهج البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; الطبقات‌الكبرى; عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير; قاموس الرجال; كتاب الثقات; كشف الاسرار و عدة الأبرار; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن; مختصر تاريخ دمشق; مروج الذهب و معادن الجوهر; معرفة‌الثقات; نهج‌البلاغه.
محمد اللّه‌اكبرى




[1]. الطبقات، ج‌8، ص‌198; اعلام‌النساء، ج‌1، ص‌47; الاصابه، ج‌8، ص‌12‌ـ‌13.
[2]. اسدالغابه، ج‌8، ص‌8; الاصابه، ج‌8، ص‌14.
[3]. السيرة‌النبويه، ج1، ص250، 254; الاستيعاب، ج‌4، ص‌345.
[4]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌346; اسدالغابه، ج‌7، ص‌8; الاصابه، ج‌8، ص‌13.
[5]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌485.
[6]. همان، ص486; الطبقات، ج8، ص196.
[7]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌345.
[8]. انساب‌الاشراف، ج‌7، ص‌130; اعلام‌النساء، ج‌1، ص‌47.
[9]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌487; عيون‌الاثر، ج‌1، ص‌218.
[10]. الاستيعاب، ج4، ص345; اسدالغابه، ج3، ص‌242.
[11]. الطبقات، ج‌8، ص‌199.
[12]. همان; تهذيب‌التهذيب، ج7،ص161; تهذيب‌الكمال، ج‌20، ص‌22.
[13]. الطبقات، ج8، ص199; تاريخ‌دمشق، ج69، ص19.
[14]. انساب‌الاشراف، ج7، ص123‌ـ‌124; تاريخ‌يعقوبى، ج2، ص267; مروج‌الذهب، ج‌3، ص‌137‌ـ‌138.
[15]. تاريخ دمشق، ج‌69، ص‌21‌ـ‌27; انساب الاشراف، ج‌7، ص‌128‌ـ‌130.
[16]. تاريخ دمشق، ج‌69، ص‌8.
[17]. قاموس الرجال، ج‌6، ص‌348.
[18]. نهج‌البلاغه، حكمت 453.
[19]. الاستيعاب، ج‌3، ص‌40.
[20]. شرح نهج البلاغه، ج‌20، ص‌338.
[21]. الاصابه، ج‌8، ص‌13; معرفة الثقات، ج‌2، ص‌45; الثقات، ج‌3، ص‌23.
[22]. اعلام النساء، ج‌1، ص‌49.
[23]. همان; انساب‌الاشراف، ج‌9، ص‌433.
[24]. الطبقات، ج‌5، ص‌93; سير اعلام النبلاء، ج‌4، ص‌235.
[25]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌345; اسدالغابه، ج‌7، ص‌9.
[26]. الطبقات، ج8، ص198; جامع‌البيان، مج14، ج‌28، ص‌83‌ـ‌84; مختصرتاريخ‌دمشق، ج‌5، ص‌113.
[27]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌663.
[28]. كشف الاسرار، ج‌1، ص‌742.
[29]. كشف الاسرار، ج‌1، ص‌742.
[30]
. همان; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌663‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسْوَدبن‌عَبْدالاَسَدبن‌هِلال

اَسْوَدبن‌عَبْدالاَسَدبن‌هِلال: از قريش، تيره بنى‌مخزوم

وى از طرف پدر، برادر ابوسلمه و مادرش از قبيله كنده[10] است. اسود بر‌خلاف ابوسلمه كه مادرش از بنى‌هاشم بود[11] نه تنها به پيامبر ايمان نياورد، بلكه در مخالفت با او كوشيد. نام وى در شمار استهزا كنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ثبت رسيده است.[12] در ايّام حجّ او با ديگر مخالفانِ پيامبر در مبادى ورودى مكّه مى‌ايستادند تا از ارتباط ديگران با آن حضرت مانع شوند.[13] اسود در جنگ‌بدر* اوّلين كشته از سپاه مشركان بود. چون نگاه او به حوض آب ذخيره مسلمانان افتاد سوگند ياد كرد كه يا از آن بنوشد يا آن را ويران كند. بدين‌منظور كوشيد; امّا حمزه در برابر وى قرار گرفت و پاى او را قطع كرد. اسود همچنان در پى تحقق عهد خويش، به پيش رفت و ديوار حوض را با پاى ديگر خود ويران كرد و در نهايت در درون حوض به دست حمزه كشته شد.[14] مرگ او غيرت و شجاعت عتبه، و برادرش شيبه و فرزندش وليد را برانگيخت و از لشكر جدا شده، مبارز‌طلبيدند.[15]
اسود مردى تندخو و بد اخلاق بود.[16] مفسران گاه تقابل كفر و ايمان را به‌صورت مقايسه‌اى ميان او و برادرش ابوسلمه* مطرح كرده‌اند، چنان كه نمونه‌اى از آن را ذيل آيه 32 كهف/18 و آيات 19‌ـ‌25 حاقّه/ 69 و 9‌ـ‌10 انشقاق/ 84 مى‌بينيم.
برپايه روايتى، زنى كه در مدينه مرتكب دزدى شد و پيامبر به‌رغم شفاعت برخى اصحاب، دست او را قطع كرد، فاطمه دختر اسود بوده‌است.[17]

اسود در شأن نزول:

1. بنا به نقل كلبى آيه 32 كهف/18: «واضرِب لَهُم مَثَلاً رَجُلَينِ جَعَلنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَينِ مِن‌اَعنـب ...= برايشان داستان دو مردى را بيان كن كه به يكى از آن دو، دو بوستان از انگورها داديم‌...» درباره او و برادرش ابوسلمه نازل شده است[18]، درحالى‌كه منابع، اطلاعاتى درباره باغهاى انگورِ اسود ارائه نمى‌دهد. بنابه روايت ابن‌عباس آيه درباره عيينه و سلمان نازل شده و خداوند اين دو را به برادرانى از بنى‌اسرائيل تشبيه كرده كه يكى از آنها بر اثر ثروت اندوزى، نسبت به خدا كفر ورزيد. در برخى منابع نيز مراد از «رَجُلين» پيامبر و اهل مكه يا هر مؤمن و كافرى دانسته شده[19] كه در اين صورت آيه نمادين خواهد بود.
2. بنا به نقل ابن‌عباس و ضحاك آيات 19 و 25 حاقّه/69[20] و 7 و 10 انشقاق/84[21] كه از واگذارى نامه اعمال به مؤمنان و كافران سخن مى‌گويد در شأن اسود و ابوسلمه است.
3. بنا به روايت مقاتل، آيه 40 نبأ/78: «و‌يَقولُ الكافِرُ يـلَيتَنى كُنتُ تُربًا» درباره اسود نازل شده‌است.[22]
4. بنا به روايتى از ابن‌عباس، مراد از انسان در آيات «وَ قالَ الاِنسـنُ ما لَها» (زلزله/99، 3) و «اِنّ‌الاِنسـنَ لَكَفور» (حجّ/22، 66) اسود است[23] كه نسبت به نعمتهاى الهى كفران كرد و با مشاهده قيامت نگرانى و تحيّر خود را ابراز خواهد كرد.
5. ذيل آيه 51 صافّات/ 37: «قالَ قائلٌ مِنهم اِنّى كانَ لى قَرين» از اسود سخن به ميان آمده و قائل، او شمرده شده است.[24]
6. برخى او را از مصاديق «مقتسمين» دانسته‌اند; يعنى آنان كه مسير ورودى مكّه را براى جلوگيرى از ارتباط ديگران با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بين خود قسمت كرده بودند، كه در آيه 90 حجر/ 15 خداوند درباره كيفر آنان سخن دارد.[25]

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; انساب الاشراف; بحرالعلوم، سمرقندى; البداية و النهايه; التفسير الكبير; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جمهرة انساب العرب; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الطبقات الكبرى; كتاب الثقات; كشف الاسرار و عدة الابرار; المحبر; المغازى.
محمد باغستانى




[10]. انساب الاشراف، ج‌10، ص‌4308.
[11]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌244.
[12]. جمهرة انساب العرب، ص‌144.
[13]. المحبر، ص‌160.
[14]. المغازى، ج‌1، ص‌68‌; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌214; الدرالمنثور، ج‌4، ص‌24.
[15]‌. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌214.
[16]‌. الثقات، ج‌1، ص‌166; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌214; السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌624.
[17]. جمهرة انساب العرب، ص‌144; الطبقات الكبرى، ج‌8‌، ص‌206.
[18]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌259; تفسير سمرقندى، ج‌2، ص‌298; كشف‌الاسرار، ج‌5، ص‌688‌.
[19]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌259.
[20]. تفسير سمرقندى، ج‌3، ص‌399; تفسير قرطبى، ج‌18، ص‌175.
[21]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌179.
[22]. همان، ص‌123.
[23]. التفسير الكبير، ج‌23، ص‌63‌; تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌62‌; ج‌20، ص‌101.
[24]‌. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌259.
[25]. المحبر، ص‌160.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:57 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَشْعَث‌بن‌قَيس

اَشْعَث‌بن‌قَيس: ابومحمد، معديكرب‌بن قَيْس‌بن معديكرب‌بن معاويه[41]

وى به سبب ژوليدگى هميشگى موهايش، به «اشعث» (ژوليده مو) شهرت يافت.[42] در جاهليّت از سران قبيله كِنْده (از قبايل عمده يمن) بود[43] و در سال دهم هجرت، در رأس هيئتى به مدينه آمد و مسلمان شد.[44] خواهرش، قُتَيْلَه را به‌طور غيابى به عقد پيامبر درآورد; ولى پيش از رسيدن او به مدينه، رسول خدا رحلت كرد.[45] بر پايه روايتى اشعث در حجّة‌الوداع حضور داشت.[46] پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، مرتد شد و با لشكريان ابوبكر نبردهاى سختى كرد; امّا سرانجام تسليم، و به اسارت نزد ابوبكر آورده شد. ابوبكر او را بخشود و خواهر خود، اُمّ‌فَرْوَه را به همسرى وى درآورد[47]، هرچند در واپسين لحظات عمر خود، از اينكه اشعث را نكشته بود، اظهار پشيمانى كرد، زيرا با همه اينها، او را فردى مفسد‌مى‌دانست.[48]
در دوره خلافت عمر و كمى پيش از آن، در جنگهاى روم و ايران شركت جست و در همين ايّام به همراه قبيله‌اش (كِنْده) در كوفه سكونت يافت.[49] سپس در دوره خليفه سوم، كارگزار خليفه در آذربايجان شد[50] و بنا به اختلاف روايات، بين 4 تا 10 سال، والى آنجا بود.
على‌بن‌ابى‌طالب(عليه السلام) پس از جنگ جمل، يعنى حدود 6 ماه پس از آغاز خلافتش، او را از ولايت آذربايجان عزل كرد و از وى خواست تا اموال حكومتى را در كوفه به حضرت تحويل دهد.[51] اين تصميم بر اشعث ناگوار آمد، به‌طورى كه بر آن شد تا به معاويه بپيوندد; ولى قومش او را بازداشتند، زيرا ترك شهر و قوم و پيوستن به معاويه را سزاوار نمى‌دانستند[52]، گرچه بلاذرى از مكاتبه او با معاويه سخن گفته است.[53]
او در جنگ صفين در سپاه امام على(عليه السلام) بود و از سوى حضرت فرمانده جناح راست لشكر عراق شد. در اين جنگ، به مالك اشتر كه اصالتى يمنى داشت و از سرداران برجسته سپاه على(عليه السلام)بود، حسادت مىورزيد و در كسب پيروزيهاى نخستين با او به رقابت مى‌پرداخت.[54]
او در ليلة‌الهرير ضمن سخنرانى، مردم را از ادامه جنگ برحذر داشت[55] و پس از نيرنگِ بر سر نيزه كردن قرآنها از سوى معاويه، به شدت از ادامه جنگ جلوگيرى كرد و على(عليه السلام) را واداشت تا مالك اشتر را از صف مقدّم جنگ به عقب بازگرداند. پس از آن در انتخاب ابن‌عبّاس و مالك‌اشتر به‌صورت نماينده سپاه عراق براى داورى، با اميرمؤمنان، على(عليه السلام)مخالفت ورزيد و سرانجام امام را واداشت تا به داورى ابوموسى اشعرى تن در دهد.[56] اشعث در جنگ نهروان، در كنار على(عليه السلام)، ولى بدون هيچ سِمَتى، برضدّ خوارج شركت كرد[57] و پس از اين جنگ، با وعده‌هاى معاويه، مانع اعزام دوباره سپاه على(عليه السلام)به سوى شام شد[58]، ازاين‌رو حضرت او را بر منبر، منافق پسر كافر خواند و نفرين كرد.[59]
اشعث كه در توطئه قتل على‌بن‌ابى‌طالب(عليه السلام)شركت داشت، از مدتى قبل، حضرت را به ترور تهديد مى‌كرد[60] و ابن‌ملجم را كه براى قتل حضرت به كوفه آمده بود، يك ماه در خانه‌اش ساكن كرد.[61] ابن‌ملجم شبى كه فرداى آن قصد كشتن على(عليه السلام)را داشت تا نزديكى طلوع فجر با اشعث در مسجد مشاوره داشت. سپس اشعث به او گفت: در انجام كارت شتاب كن كه چون صبح شود رسوا مى‌شوى.[62] اين سخن را حُجربن عَدِىّ شنيد و چون امام كشته شد، حجر به اشعث گفت: اى اعور تو او را كشته‌اى.[63] سرانجام 40 روز پس از شهادت على(عليه السلام) در 63 سالگى مُرد.[64] وى را از راويان حديث پيامبر و از اصحاب او شمرده‌اند.[65]
برخى از فرزندان او نيز در مسائل سياسى زمان خود نقش آفريدند; جَعْدَه دختر او همسر خود، امام حسن(عليه السلام) را با زهر به شهادت رساند[66] و محمدبن‌اشعث پس از صلح امام حسن(عليه السلام)، حُجربن عَدِىّ را دستگير و به زيادبن ابيه تحويل‌داد[67] و پس از قيام امام حسين(عليه السلام)و پيش از حادثه كربلا، مسلم‌بن‌عقيل را نيز دستگير و به عبيدالله‌بن‌زياد تحويل داد[68] و در كربلا با برادرش قَيْس‌بن‌اشعث در ميان فرماندهان عمر سعد بود.[69]

اشعث در شأن نزول:

برخى، ذيل آيه 77 آل‌عمران/3 از اشعث ياد كرده‌اند; از خود او نقل شده كه گفته است: اين آيه، درباره من نازل شده است; من و مردى يهودى درباره زمينى اختلاف داشتيم. او را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)بردم حضرت به من فرمود: آيا بيّنه‌اى دارى؟ عرض كردم: نه. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: پس مرد يهودى بايد سوگند ياد‌كند. عرض كردم: اى رسول خدا! او با سوگند* دروغ خود زمينم را تصاحب خواهد كرد، و اين آيه نازل‌شد[70]: اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا‌يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ ولا يَنظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيـمَةِ ولا‌يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم= كسانى كه عهد‌خدا و سوگندهاى خود را به بهايى اندك بفروشند، آنان را در آخرت بهره‌اى نخواهد بود. خدا با آنها سخن نگويد و به نظر رحمت در قيامت به آنها ننگرد و از پليدى گناه پاكيزه نسازد و آنان را عذابى دردناك خواهد بود». بنابر روايت ابن‌جريح، زمين از يهودى بود و اشعث قصد داشت با سوگند دروغ آن را تملك كند كه با نزول اين آيه، از آن صرف‌نظر كرد و گواهى داد كه از يهودى‌است.[71]
با توجّه به نزول همه سوره آل‌عمران پيش از سال نهم هجرى، اين شأن نزول بعيد به نظر مى‌رسد.[72]

منابع

الاخبار الطوال; الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد; الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; الاصابة فى تمييز الصحابه; اعلام القرآن; الاغانى; الامامة و السياسه; انساب‌الاشراف; البداية و النهايه; بحارالانوار; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تاريخ مدينة دمشق; تاريخ اليعقوبى; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; رجال الطوسى; سير‌اعلام النبلاء; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى الحديد; الطبقات‌الكبرى; فتوح‌البلدان; كتاب‌الخصال; كتاب الرده; كتاب الفتوح; المحبر; المعارف; مقاتل الطالبيين; مناقب‌آل‌ابى‌طالب; المنتظم فى تاريخ الملوك والامم; الميزان فى تفسيرالقرآن; نهج البلاغه; وقعة‌الصفين.
ابوالقاسم زرگر




[41]. المعارف، ص‌333; المحبر، ص‌251; سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌37.
[42]. المعارف، ص333; شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص‌216.
[43]. وقعة صفين، ص‌138; الاصابه، ج‌1، ص‌239; الاستيعاب، ج‌1، ص‌220.
[44]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌220.
[45]. الطبقات، ج8، ص116ـ117; المحبر، ص94‌ـ‌95; انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌94.
[46]. الخصال، ج‌1، ص‌219; المناقب، ج‌2، ص‌315; بحارالانوار، ج‌41، ص‌206.
[47]. الرده، ص‌253‌ـ‌321; الفتوح، ج‌1، ص‌55‌ـ‌68.
[48]. الامامة والسياسه، ج1، ص36; فتوح‌البلدان، ص112; تاريخ‌يعقوبى، ج‌2، ص‌137.
[49]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌151; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌131.
[50]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌693; انساب الاشراف، ج‌3، ص‌80.
[51]. وقعة صِفين، ص‌20‌ـ‌21; الامامة و السياسه، ج‌1، ص‌111.
[52]. وقعة صفين، ص‌21; الامامة والسياسه، ج1، ص112.
[53]. انساب الاشراف، ج‌3، ص‌80.
[54]. وقعة صفين، ص‌180.
[55]. همان،ص480ـ481; الاخبارالطوال، ص188ـ189; الفتوح، ج‌4، ص‌197.
[56]. وقعة صفين، ص‌482‌ـ‌500; اخبارالطوال، ص‌191‌ـ‌192.
[57]. تاريخ دمشق، ج9، ص120; المنتظم، ج3، ص‌408.
[58]. انساب‌الاشراف، ج‌3، ص‌153‌ـ‌156; اخبارالطوال، ص‌211.
[59]. الاغانى، ج‌21، ص‌20; نهج‌البلاغه، خطبه 19.
[60]. مقاتل الطالبيين، ص‌48; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌139‌ـ‌140; شرح‌نهج‌البلاغه، ج‌6، ص‌254.
[61]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌212.
[62]. الطبقات، ج‌3، ص‌26; انساب الاشراف، ج‌3، ص‌254.
[63]. انساب الاشراف، ج‌3، ص‌254.
[64]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌221.
[65]. رجال الطوسى، ص‌23; سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌38.
[66]. المعارف، ص‌212; انساب‌الاشراف، ج‌3، ص‌270‌ـ‌295.
[67]. تاريخ طبرى، ج‌5، ص‌223‌ـ‌224; البداية والنهايه، ج‌8، ص‌425.
[68]. المحبر، ص‌245‌ـ‌246; انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌339; الارشاد، ج‌2، ص‌58.
[69]. الاخبار الطوال، ص‌298‌ـ‌302; الكافى، ج‌8، ص‌144.
[70]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌436; تاريخ دمشق، ج‌9، ص‌117.
[71]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌437.
[72]. الميزان، ج‌3، ص‌116، 273.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:58 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها