0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مفهوم تقوا وكاربرد آن در قرآن كريم

مفهوم تقوا وكاربرد آن در قرآن كريم

سید ناصر صفری

تاكنون به منظور تبيين لغات و الفاظ قرآن, تأليفات ارزشمندى از سوى انديشه وران و محققان ارائه شده است كه هركدام از ويژگيهايى برخوردار بوده و نقش بسزايى در تفسير وبيان آيات قرآن داشته است, ولى ازآن جا كه قرآن درياى بيكران معارف و گنجينه بى نهايت دانش است, بسنده كردن به تحقيقات موجود با توجه به محدوديت آنها, مانع دريافت بهتر و درك ژرف تر كلام خداست و شايسته است پژوهشگران و محققان اسلامى در هرزمان به ميزان توان خود, در جهت توسعه ورشد تحقيقات قرآنى گام برداشته و با تبيين بهتر و رساتر فرهنگ ومعارف قرآن و ارائه آن به جامعه انسانى, رسالت خويش را به انجام رسانند.
مقاله حاضر كه پژوهشى است درباره واژه(تقوا) و كلمات هم خانواده آن در قرآن, به همين هدف تدوين شده و محتواى اصلى آن ريشه يابى لغت, تبيين مفهومى و بررسى جنبه هاى صرفى كلمات و همچنين نوع كاربرد آنها در قرآن است. و درصدد اثبات اين مطلب كه مراد از (تقوا) در قرآن, همواره يك معنى و مفهوم مشخص و قالبى نيست, بلكه زمينه هاى گوناگون و جنبه هاى كاربردى آن در تبيين مراد, نقش مؤثرى داشته و به معنى و مفهوم آن شكل خاص مى بخشد.

نگرشى اجمالى بر گونه هاى به كار رفته واژه تقوا

واژه تقوا و كلمات هم خانواده آن در مجموع 258 بار به دو گونه فعلى و اسمى در قرآن استعمال شده است و گونه هاى فعلى آن شامل: فعلهاى ثلاثى مجرد به صورت ماضى معلوم, مضارع معلوم و مجهول و امر وفعلهاى ثلاثى مزيد ( از باب افتعال) به صورت ماضى معلوم, مضارع معلوم وامر است.
گونه هاى اسمى آن نيز به صورت مصدر يا اسم مصدر, اسم فاعل, اسم تفصيل و صيغه مبالغه به كار رفته است. ما مباحث خود را به ترتيب درباره مصدر ثلاثى مجرد, افعال ثلاثى مجرد و مزيد, مصدر ثلاثى مزيد و مبحث اسم مطرح مى كنيم:

الف: ريشه واژه تقوا و معناى مصدر ثلاثى مجرد آن

ريشه و اصل واژگان مورد بحث(وقى) (واو ـ قاف ـ يا) است. اهل لغت در معنى و مفهوم آن چنين گفته اند:
(وقى: وقاه اللّه وقياً و وقاية و واقية: صانه… وقيت الشئ اقيه اذا صنته و سترته عن الأذى)1
(كلمة واحدة تدلّ عل دفع شئ عن شئ بغيره) 2
(حفظ الشّئ عمّا يؤذيه و يضرّه.) 3
بنابراين, الوقى(وقياً و وقاية) به معناى حفظ كردن ومصون داشتن چيزى در برابر شئ يا امر ناگوار و زيان آور است.

ب: بررسى گونه هاى فعلى (ثلاثى مجرد و ثلاثى مزيد)

افعال ثلاثى مجرّد: افعال ثلاثى مجرد , به صورت ماضى معلوم, مضارع معلوم مجهول و امر, در هشت مورد به كار رفته است و درهمه موارد, متعدّى به دو مفعول است و به هر دو مفعول آن تصريح شده و مفعول دوم آن منصوب به نزع خافض با تقدير حرف(من) است.4
مفهوم و معناى هريك از افعال با توجه به معناى ذكر شده براى مصدر, روشن است. براى نمونه به دوآيه دراين زمينه اشاره مى كنيم:
* (فمنّ اللّه علينا و وقانا عذاب السموم) طور/ 27
[خداوند به نقل از بهشتيان مى فرمايد]: پس خدا برما منت نهاد وما را از عذاب كشنده حفظ كرد.
* (وقهم السّيئات و من تق السّيئات يومئذ فقد رحمته وذلك هوالفوز العظيم.)
غافر / 9
[پروردگارا] مؤمنان را از بديها نگاه دار و هركس را در آن روز از بديها حفظ كردى, مشمول رحمت خويش ساخته اى واين همان رستگارى بزرگ است.

افعال ثلاثى مزيد: افعال ثلاثى مزيد, به صورت ماضى معلوم, مضارع معلوم و امر, در 166 مورد به كار رفته است. همه اين افعال(با توجه به قراءت مشهور)از باب افتعال و متعدى به يك مفعول است. در پاره اى ازموارد به مفعول فعل تصريح شده و در برخى موارد مفعول فعل محذوف مى باشد.
براى تبيين مفهوم ومعناى اين دسته از افعال, به بررسى و بيان مفهوم(اتقاء) (مصدر ثلاثى مزيد)مى پردازيم:

مفهوم ومعناى(اتقاء)

باب افتعال داراى معانى و كاربردهاى گوناگونى است. در برخى كتابهاى صرفى شش معنى براى اين باب يادشده است و واژه مورد بحث (اتقاء)با توجه به تناسب كاربرد آن, شايستگى برابرى بر دو معنى از معانى باب را دارد و آن دو معنى عبارتند از: اتخاذ و طلب.
1. اتخاذ به معناى فراهم آوردن و تهيه كردن مبدأ فعل است و مفهوم اتقاء بنابر اين معنى عبارت است از: وقايه برگرفتن, وقايه فراهم كردن(وقايه به ابزار و وسيله صيانت و حفظ اطلاق مى شود. )اهل لغت گفته اند:
(الوقاية: ما يقى الشّئ)5
(كلّ ما وقيت به شيئاً)6
در كتاب الافعال فى القرآن الكريم, ذيل كلمه (اتقى) چنين آمده است:
(و افتعل هنا للاتخاذ, اى اتّخذوا وقاية و هو احدى معانيها)7
نيز در كتاب (دراسات… ) به نقل از البحر المحيط چنين آمده است:
(افتعل هنا للاتخاذ, اى اتّخذوا وقاية و هو أحد المعانى الّتى جاءت لها(افتعل)و قال… اتّقى: معناه اتخاذ الوقاية من عذاب اللّه.) 8
2. طلب. مفهوم اتقاء بنابر اين معنى چنين است: طلب حفظ و صيانت كردن , طلب الوقاية(وقايه در اين جا مصدر و به معناى حفظ و صيانت كردن در برابر امر مكروه وناگوار است.)
در مجمع البيان آمده است:
(الاتقاء: طلب السّلامة بما يحجز عن المخافة) 9
نيز در تفسير التحرير و التنوير, درمورد اتقاء آمده است:
(وهوطلب الوقاية و الوقاية: الصيانة والحفظ من المكروه) 10
خلاصه سخن اين كه اتقاء بنابر يك معنى عبارت است از: فراهم كردن ابزار و وسيله صيانت و حفظ وبنابر معناى ديگر عبارت است از: طلب حفظ و صيانت كردن.
حال با توجه به معنى و مفهوم ارائه شده درمورد (اتقاء) معانى ومفاهيم افعال باب نيز روشن مى گردد وما دراين بحث به نمونه هايى از آيات كه دربردارنده افعال باب هستند, اشاره خواهيم داشت وبه بيان معانى ومفاهيم آن مى پردازيم.
پيش از اين, چند نكته مهم را كه در بيان مفاهيم و درترجمه آيات مورد نظر نقش دارند, يادآور مى شويم:

نكته اوّل: كاربرد ماده مورد بحث(الوقى و مشتقات آن, اعم از صورت اسمى يا فعلى, ثلاثى مجرد يا مزيد)درجايى است كه:
اوّلاً, امر ناگوار و ناپسندى ملحوظ باشد و ثانياً, صيانت و حفظ در برابر آن صورت گيرد.
نكته ياد شده, ازموارد استعمال و همچنين تصريح اهل لغت كه نمونه هايى ازآن در بحث ريشه لغت(بند الف)ذكر شد, استفاده شده است ودراين جا به چند نمونه ديگر اشاره مى كنيم:
راغب اصفهانى مى نويسد:
(التقوى جعل النّفس فى وقاية مما يخاف) 11
تقوا عبارت است از قرار دادن نفس درحفاظ, در برابر امور هراس انگيز)
در مجمع البحرين چنين آمده:
(الاتقاء: الامتناع من الردى) 12
اتقاء, اجتناب و دورى جستن از هلاكت است.
ودر كتاب معجم الفروق اللغويه, آمده است:
(انّ فى الاتقاء معنى الاحتراس ممّا يخاف) 13
در اتقاء معناى حراست كردن و صيانت از امور هراس انگيز نهفته است.
بديهى است كه اين امور ناگوار, ناشايست وهراس انگيز مى تواند از نوع شرور و آفات مادى و محسوس همچون آتش, خار بيابان و… باشد و مى تواند امورى معنوى كه در عرف مردم يا در فرهنگ قرآن ناپسند است, باشد, همانند گناه , بى عدالتى, شرك, عذاب, قهر خدا و….
درقرآن واژه هاى مورد بحث براى هر دو نوع(مادى و معنوى)آن به كار رفته است كه به چند آيه اشاره مى كنيم:
(وجعل لكم سرابيل تقيكم الحرّ و سرابيل تقيكم بأسكم…) نحل / 81
و براى شما لباسهايى آفريده كه شما را از گرما حفظ مى كند و تن پوشهايى كه به هنگام جنگ شما را [از زخم نيزه و شمشير] نگه مى دارد.
(فاتقوا النّار التى وقودها النّاس و الحجارة… ) بقره / 24
پس در برابر آتشى كه هيزم آن بدنهاى مردم [گنهكار] و سنگهاست, وقايه برگيريد.
(ومن يوق شحّ نفسه فاولئك هم المفلحون… ) حشر / 9
وكسانى كه از بخل و حرص نفسشان, مصون مانده باشند, رستگارانند.
در آيات يادشده, گرما, زخم نيزه و شمشير, آتش جهنم و بخل, امورى ناگوار وناشايست هستند كه نگهدارى وحفظ در برابر آنان صورت مى گيرد.
هدف از يادكرد اين نكته بيان دو موضوع است:
1. درمواردى كه لفظ جلاله (اللّه) به عنوان مفعول فعل آمده است مانند (اتقوا اللّه) بايستى بر حسب كاربرد واژه, امر ناگوارى را به عنوان مضاف در تقدير گرفت; همانند (سخط) اللّه, (عذاب) اللّه, (البعد) من اللّه و … اين موضوع مورد توجه بسيارى ازمفسران و اهل لغت قرار داشته و در تبيين آيات به آن اشاره كرده اند. طبرسى در مجمع البيان, مى نويسد:
(و اتقاء اللّه انّما هو اتقاء عذابه) 14
و در كتاب (الافعال فى القرآن الكريم) چنين آمده است:
(واتقاء اللّه تجنب عذابه) 15
ابن عاشور ذيل دوّمين آيه از سوره بقره مى نويسد:
(المتقين اللّه اى الذين هم خائفون غضبه… و صانوا انفسهم من خطر غضب اللّه)16
آياتى از قرآن نيز بر مطلب ياد شده دلالت دارند كه آيات ذيل از آن جمله اند:
(واتقوا اللّه انّ اللّه شديد العقاب) مائده / 2 و حشر / 7
(واتقوا اللّه واعلموا انّ اللّه شديد العقاب) بقره / 196
(يا ايّها النّاس اتقوا ربّكم انّ زلزلة السّاعة شئ عظيم… و ترى النّاس سكارى و ما هم بسكارى و لكن عذاب اللّه شديد) حجّ / 2 ـ 1
در اين آيات, (شديد العقاب) بودن خداوند يا (شدت عذاب) او را فلسفه و دليل لزوم(اتقاء اللّه)بيان كرده است و اين نشان آن است كه اتقاء بايد يا از عذاب خدا و مانند آن باشد يا از چيزى كه عذاب خدا و مانند آن را در پى دارد. از اين روى, كلماتى چون (غضب اللّه) (عذاب اللّه) (معصية اللّه) و… صلاحيت تقدير دراين آيات را دارد.
2. با توجه به مفهوم لفظ و كاربرد آن درمواردى كه مفعول فعل ذكر نشده ,مانند (ذلكم وصيّكم به لعلكم تتقون)(انعام / 153) يا (والآخرة خير لمن اتقى) (نساء / 77) كه براى فعل (تتقون) و (اتقى) مفعولى ذكر نگرديده است دراين موارد بايد براى تتميم معنى, با توجه به قرائن(قرينه مقاليه يا مقاميه)مفعول مناسبى كه حكايت از امر ناگوار و ناشايستى داشته باشد, در تقدير گرفت.
در كتاب التحقيق, چنين آمده است:
(وكما ان الاتقاء من الشرور والآفات المواجهة المادية لازم لكل احد كذلك الاتقاء من انحاء الضرر و المضيقة و العذاب الروحانية و يتعين المراد من اقسام الاتقاء بالقرائن الحالية و المقالية والمقامية كما اذا كان الكلام فى مورد المؤمن و فى حقّه, او مرتبطاً بالامور الروحانية او يذكر له آثار و عواقب معنوية)17
درعبارت يادشده, تعيين متعلق اتقاء(مفعول اتقاء)را بر حسب اقتضاى قرينه (حاليه, مقاليه و مقاميه)دانسته است وما براى تأييد و توضيح بيشتر مطلب, به يك آيه از قرآن و كلمات مفسران درباره آن اشاره مى كنيم:
(ولكم فى القصاص حيوة يا اولى الالباب لعلّكم تتقون) بقره / 179
علامه طباطبايى ذيل آيه مى نويسد:
(قوله لعلكم تتقون) اى القتل وهو بمنزلة التعليل لتشريع القصاص) 18
ايشان كلمه (القتل) را به عنوان مفعول تتقون, منظور داشته, (لعلكم تتقون) يعنى (لعلكم تتقون القتل)
فخررازى ذيل آيه, چنين مى نويسد:
(فى تفسير الآية قولان: احدهما… انّ المراد لعلكم تتقون نفس القتل بخوف القصاص و الثانى: ان المراد هوالتقوى من كلّ الوجوه… ومعلوم انّ اللّه تعالى انّما كتب على العباد الامور الشاقه من القصاص و غيره لان يتقوا النّار باجتناب المعاصى و يكفوا عنها) 19
نويسنده براى(تتقون) دومفعول احتمال داده است:
(القتل) يا (النّار). (لعلّكم تتقون) يعنى (لعلكم تتقون القتل) يا (تتقون النّار).
نيز در مجمع البيان آمده است:
(وفى تتقون قولان احدهما: لعلكم تتقون القتل بالخوف من القصاص… و الثانى لعلكم تتقون ربّكم باجتناب معاصيه) 20
ايشان كلمه(القتل ) و (ربّكم) را به عنوان مفعول, مقدر دانسته است.
همان گونه كه ملاحظه شد, براى فعل (تتقون) كه مفعول آن يادنشده, مفعولى كه با كاربرد فعل تناسب دارد, در نظرگرفته شده است, همانند: تتقون القتل و تتقون النار و يا تتقون ربكم كه در حقيقت با توجه به نكته اول به معناى, تتقون (غضب ربّكم) يا (عذاب ربّكم) و مانند آن است. نكته دوّم: چنانكه در بحث مربوط به مفهوم ومعناى(اتقاء) گذشت, واژه اتقاء (بنابر يك معنى) به معناى اخذ الوقايه(وقايه برگرفتن و ابزار صيانت و حفظ در برابر امر ناگوار ومكروه فراهم داشتن) است. با توجه به اين معنى توضيح اين نكته لازم است كه: ابزار و وسيله صيانت وحفظ, با توجه به تناسب موضوع, مى تواند از اشياى مادى و محسوس همچون سپر و زره باشد كه آدمى را در برابر ضربه دشمن نگه مى دارد, چنانكه گفته مى شود: اتقى السيف بالترس(خودش را از ضربه شمشير به وسيله سپر مصون داشت.)نيز مى تواند اين ابزار, انجام فعلى يا ترك عملى باشد كه نتيجه آن حفظ و صيانت است و در حقيقت انجام آن فعل يا ترك آن به منزله ابزار و وسيله حفظ و نگهدارى است.
در مقاييس اللغة با ذكر حديث نبوى(ص): (اتقوا النار و لو بشقّ تمرة) آمده است:
(وكأنّه اراد: اجعلوها وقاية بينكم و بينها.) 21
ظاهر است كه دراين حديث شريف, انفاق و تصدق خرما به عنوان ابزار ووسيله نگهدارى از آتش جهنم تلقى شده است.
گرچه نكته ياد شده خالى ازابهام است, ولى به لحاظ استنتاجى كه ازآن خواهيم داشت, توضيح بيشترى مى طلبد, از اين روى, به ذكر آيه اى از قرآن با بيانى از تفسير(الكبير), مى پردازيم:
(يا ايها الناس اعبدوا ربّكم الذى خلقكم والذين من قبلكم لعلكم تتقون)
بقره / 21
در تفسير(الكبير) ذيل اين آيه آمده است:
(ان لقائلٍ ان يقول: اذا كانت العبادة (تقوى) فقوله(اعبدوا ربّكم لعلكم تتقون)جار مجرى قوله اعبدوا ربّكم لعلكم تعبدون أو اتقوا ربّكم لعلكم تتقون. والجواب… لانسلم ان العبادة نفس التقوى, بل العبادة فعل يحصل به التقوى لانّ الاتقاء هوالاحتراز عن المضار و العبادة فعل المأمور به و نفس هذا الفعل ليس هو نفس الاحتراز عن المضار بل يوجب الاحتراز, فكأنّه تعالى قال اعبدوا ربّكم لتحترزوا عن عقابه و اذا قيل فى نفس الفعل انّه اتقاء فذلك مجاز, لان الاتقاء غيرما يحصل به الاتقاء, لكن لاتصال احد الأمرين بالآخر, اجرى اسمه عليه.) 22
همان گونه كه ديده مى شود كلام مفسر براين نكته تصريح دارد كه, عبادت پروردگار, كه فعلى از افعال است, به عنوان وسيله حفظ و صيانت آدمى در برابر عقاب و عذاب خداوند معرفى شده است واين گفته با توجه به مفهوم و معناى(اتقاء) درست مى نمايد.
نتيجه سخن آن كه, در آياتى كه امر به اتقاء يا اخبار ازآن دارد, مى توان با توجه به قراين و مفاد آيه, ابزار و وسيله حفظ و صيانت را معين داشت وهمان گونه كه بيان شد, اين ابزار گاه انجام فعل يا افعالى و گاه ترك و دورى گزيدن از عملى است.
نمونه اى از آيات قرآنى را در اين زمينه بيان داشتيم و اينك به ذكر چند نمونه ديگر مى پردازيم:
(وان كنتم فى ريب ممّا نزلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله… *فان لم تفعلوا ولن تفعلوا فاتّقوا النّار التى وقودها الناس والحجارة اعدت للكافرين* وبشر الذين آمنوا وعملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى من تحتها الانهار… ) بقره / 25 ـ 23
روى سخن آيه ها, با كسانى است كه به قرآن ايمان نياورده و به آن شك دارند, خداوند آنان را دعوت به همانند آوردن كرده آن گاه مى فرمايد:
(اگر درمقام همانند آوردن نتوانستيد يك سوره همانند قرآن بياوريد, كه هرگز نخواهيد توانست, پس شك و ترديد نسبت به قرآن را ازخود بزدائيد و با ايمان آوردن به قرآن در برابر آتشى كه هيزم و آتش افروز آن مردم و سنگها هستند و براى كافران آماده شده است, وقايه برگيريد.)
ودر پى اين انذار, خداوند ايمان آورندگان به قرآن را بشارت به بهشت داده است. بنابراين, به خوبى از مفاد آيه و اشاره آيه بعد مى توان دريافت كه ايمان به قرآن, وسيله اى براى مصون ماندن از آتش جهنم است.
(يا ايها الذين آمنوا لاتأكلوا الربوا اضعافاً مضاعفة واتقوا اللّه لعلكم تفلحون * واتقوا النار التى اعدت للكافرين * واطيعوا اللّه والرسول لعلكم ترحمون.)
آل عمران / 132 ـ 130
اى كسانى كه ايمان آورده ايد ربا به افزودنهاى پى در پى [يا چند برابر] نخوريد وبا ترك رباخوارى بين خويش و غضب الهى حاجز قرار دهيد, باشد كه رستگار شويد.
و در برابر آتشى كه براى كافران آماده شده است وقايه برگيريد وخدا و پيامبر(ص)را اطاعت كنيد. خويشتن را از آتشى كه براى كافران مهيا شده است, مصون داريد, باشد كه مشمول رحمت شويد.
از بيان اين آيات استفاده مى شود كه دورى از رباخوارى وهمچنين اطاعت از خدا و رسول(ص) وسائل ايمنى از غضب خداو آتش جهنّم است.
نتيجه اين كه راه دستيابى به تقوا(اتقاء)وبه تعبير ديگر, وسيله و ابزار نگهدارى وايمنى از امور ناگوار(عذاب خدا, آتش جهنم و…)درآيات مربوطه به گونه اى بيان شده است ومى توان با توجه به قرائن آن راهها وآن ابزار و وسايل را معين كرد.
در پايان, يادآورى اين نكته ضرورى است كه در برخى از آيات امر به اتقاء اللّه يا اخبار ازآن است, ولى بر حسب ظاهر, قرينه مشخصى براى بيان ابزار حفظ و نگهدارى و راه رسيدن به تقواى الهى ذكر نگرديده و در اصطلاح, كلام به طور مطلق بيان شده است. در چنين مواردى مى توان گفت كه ابزار نگهدارى خود ازعذاب الهى, دورى از نافرمانى خدا و پيروى از اوامر او به گونه عموم است.
ابن عاشور مى نويسد:
(والتقوى مصدر اتقى اذا حذر شيئاً… وقد اطلقت شرعاً على الحذر من عقاب اللّه تعالى با تباع أوامره واجتناب نواهيه) 23
نيز در كتاب الافعال فى القرآن الكريم آمده است:
(اتقاء اللّه تجنب عذابه و ذلك بالعمل بما امر به والانتهاء عمّا نهى عنه واشتهر هذا المعنى فى الكتاب العزيز وفى لسان الشرع حتى صار هوالمراد عند الاطلاق) 24
بنابر اين, معنى و مفهوم تقوا (تقواى الهى-اتقاء اللّه)به طور مطلق, عبارت است از: خويشتن بانى يا نگه داشتن وحفظ كردن خويش ازعذاب الهى(قهرخدا, دورى ازخدا و…) به وسيله اطاعت از اوامرخدا و ترك نواهى او.
براساس همين معنى ومفهوم است كه بيشتر مفسران ومترجمان, تقوا را عبارت از انجام واجبها وترك حرامها دانسته اند.
فخررازى درتفسير الكبير گفته است:
(وقد علمت انّ التقوى عبارة عن فعل الواجبات وترك المحرمات) 25
اين تعبير و مانند آن درمورد تقوا, گرچه تأويلات صحيح است, ولى معناى درست به لحاظ لغوى همان است كه پيشتر بيان شد. نكته سوّم: با توجه به اين كه دورى كردن, پروا داشتن و پرهيز كردن از امور ناشايست وناگوار در حقيقت, خويشتن بانى و نگهدارى خود در برابر آن امور است, برخى از اهل لغت حذر كردن و پروا و پرهيز را مترادف وهم معنى با اتقاء دانسته وگفته اند: (واتقيت الشئ… : حذرته) 26
با توجه به اين نكته, عباراتى مانند (اتقوا اللّه) را كه ترجمه آن برحسب معناى لغوى عبارت است از: (دربرابر عذاب خدا وقايه برگيريد يا خويشتن را ازعذاب الهى نگه بداريد)., مى توان اين گونه ترجمه كرد: از عذاب خدا بپرهيزيد(پروا كنيد, حذر كنيد). نكته چهارم: هراس, حالتى است كه به طورمعمول در برخورد با امور ناگوار پديد مى آيد. بنابراين, با توجه به كاربرد واژه آن را دخالت داده و گاه اين را معادل معنى پنداشته اند وبه طور مثال واژه مورد بحث كه در نكته اول, به تفصيل بيان شد, برخى هراس را درمعناى آن دخالت داده و گاه آن را معادل معنى پنداشته اند و به طور مثال واژه خداترسى را در ترجمه(تقوى اللّه) به كار برده اند.
راغب اصفهانى به اين نكته اشاره كرده, مى نويسد:
(والتقوى جعل النفس فى وقاية مما يخاف هذا تحقيقه ثمّ يسمى الخوف تارة التقوى و التقوى خوفاً حسب تسمية مقتضى الشّئ بمقتضيه والمقتضى بمقتضاه.)27
از اين رو, ترجمه جملاتى مانند (اتقوا اللّه) به (از خدا بترسيد), ترجمه اى مسامحى و غير مستقيم است.
در انتهاى بحث افعال, به منظور تكميل سخن و همچنين بيان اهميت دقت در تحليل و ارائه مفهوم واژه مورد بحث و كاربرد آن, به مواردى از آيات همراه با برخى از ترجمه هاى ارائه شده ونقد آن مى پردازيم:
(ولقد نصركم اللّه ببدر و انتم اذلّة فاتقوا اللّه لعلّكم تشكرون) آل عمران / 123
* ترجمه آيتى:
هرآينه خدا شما را در بدر يارى كرد وحال آنكه ناتوان بوديد. پس ازخداى بترسيد. باشد كه سپاسگزار شويد.
* ترجمه فولادوند:

و يقيناً خدا شما را در (جنگ) بدر, با آن كه ناتوان بوديد يارى كرد, پس از خدا پروا كنيد. باشد كه سپاسگزارى نماييد.
* ترجمه الهى قمشه اى:
وخداوند شما را به حقيقت درجنگ بدر يارى كرد و غلبه بر دشمن داد, با آنكه شما ازهرجهت درمقابل دشمن ضعيف بوديد. پس راه خداپرستى و تقوا پيش گيريد. باشد كه شكر نعمتهاى او را به جاى آريد.
در ترجمه هاى يادشده, جمله(فاتقوا اللّه) به معناى: ازخدا بترسيد, ازخدا پروا كنيد, راه خداپرستى وتقوى پيش گيريد, آمده است وهيچ گونه تحليلى ازمفهوم واژه كه روشنگر ارتباط وانسجام كلام الهى باشد, ارائه نشده است وهمين امر نارسايى ترجمه را در انتقال پيام آيه سبب شده و كلام را با نوعى ابهام, همراه ساخته است.
بيان نارسايى و ابهام در ترجمه هاى يادشده آن است كه: جمله (پس از خدا بترسيد) يا (پس از خدا پروا كنيد) به عنوان نتيجه جمله(خدا شما را در بدر يارى كرد وحال آن كه ناتوان بوديد.) آمده است درحالى كه اين مقدمه و نتيجه مترتب برآن , انسجام و روشنى ندارد: (خدا شما را در بدر يارى كرد, پس از خدا بترسيد)! حال آن كه اگر ترجمه, همراه با تحليل مفهوم واژه ارائه شود, انتقال پيام, رسا و انسجام كلام آشكار مى گردد.
دراين جا با ذكر مقدمه اى كوتاه ,كه بيانگر موقعيت آيه است به ترجمه آن مى پردازيم.
آياتى كه پيش ازآيه مورد بحث است در ارتباط با جنگ احد هستند وسخن از گروههايى است كه قصد سستى و كوتاهى نسبت به جنگ داشتند:
(اذ همّت طائفتان منكم ان تفشلا… ) آل عمران / 122
خداوند درآيه مورد بحث با يادآورى خاطره پيروزى در بدر, آنان را از سستى و كوتاهى درمورد جنگ احد بر حذر داشته, مى فرمايد:
(ولقد نصركم اللّه ببدر وانتم اذلّة فاتقوا اللّه لعلكم تشكرون)
ازاين رو, در جمله(فاتقوا اللّه) با توجه به بيان وافى در نكته اوّل, بايد كلمه مضافى كه بر امر ناگوارى دلالت كند, در تقدير گرفت و اين جا با توجه به تناسب موقعيت آيه و همچنين به قرينه آيه 125, محروميت از يارى, مى تواند تقديرى مناسب باشد, بنابراين, (فاتقوا اللّه) يعنى (فاتقوا خذلان اللّه).
آن گاه ترجمه آيه چنين مى شود:
(به تحقيق خدا شما را در بدر يارى كرد در حالى كه شما ناتوان بوديد. پس [دراين نبرد]خويشتن را از نصرت خدا با سستى در جنگ, محروم نسازيد, باشد كه [با دريافت يارى خدا] شكر او را به جاى آوريد.)
گفتنى است كه در ترجمه فوق, براى رساتر شدن عبارت, جمله(خويشتن را از نصرت خدا با سستى در جنگ محروم نسازيد) معادل جمله (خويشتن را از محروميت ازنصرت خدا به وسيله ترك سستى درجنگ مصون بداريد) كه ترجمه دقيق تر(فاتقوا خذلان اللّه) است, آورده شده است. البته هر دو جمله يك پيام دارند.
نمونه ديگر:
(بلى ان تصبروا و تتقوا ويأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربّكم بخمسة آلاف من الملائكة مسوّمين) آل عمران / 125

* ترجمه آيتى:

بلى اگر پايدارى كنيد و پرهيزگار باشيد, چون دشمنان تاخت آورند , خدا با پنج هزار از فرشتگان صاحب علامت شما را يارى كند.
* ترجمه ياسرى:
آرى اگر صبر كنيد و با تقوا باشيد و بيايند فوراً دشمنان برسر شما, مدد مى كند شما را پروردگارتان با پنج هزار ملائكه كه بر اسبهاى نشان دار باشند.
* ترجمه بنياد دايرة المعارف:
آرى اگر استقامت وتقوا پيشه كنيد در اثنايى كه دشمن به سراغ شما بيايد, خدوند شما را با پنج هزار فرشته نشان دار يارى خواهد كرد.
جمله هاى(پرهيزگار باشيد) (با تقوا باشيد) و (تقوا پيشه كنيد) ترجمه هاى تحت اللفظى و به دور از تحليل مفهومى است و نارسايى آن در انتقال پيام آيه مشهود است, درحالى كه ترجمه گوياى آيه را مى توان با توجه به آيات پيش كه زمينه آن در ترجمه آيه پيشين گذشت, دو گونه ارائه كرد:
1. (آرى اگر [بر سختيهاى جهاد] شكيبايى كنيد واز سستى در جنگ بپرهيزيد, چون دشمنان برشما تاخت آورند, خدا شما را با پنج هزار فرشته صاحب علامت يارى مى كند.)
اين ترجمه بر اين مبناست كه مفعول مقدر (تتقوا) به قرينه آيه 122 (اذ همّت طائفتان منكم ان تفشلا…) كلمه, (الفشل)باشد: تتقوا الفشل, يعنى از سستى بپرهيزيد.
2. (آرى اگر[بر سختيهاى جهاد] شكيبايى كنيد و خويشتن را با سستى در جنگ از نصرت محروم نسازيد, چون دشمنان بر شما تاخت آورند, خدا شما را با پنج هزار فرشته صاحب علامت يارى مى كند.)
اين ترجمه براين مبناست كه مفعول مقدر(تتقوا) به قرينه آيه 123 كه ترجمه آن گذشت, كلمه (خذلان اللّه) باشد: تتقوا خذلان اللّه, يعنى خويشتن را از يارى خدا محروم نسازيد.
اين ترجمه با توجه به توضيحات بيان شده درترجمه آيه پيشين ارائه گرديده است.
در اين جا مبحث فعل واژه(تقوا) را به پايان مى بريم وبا توجه به اين كه اساس ومبانى نوشتار حاضر درمورد مفهوم تقوا وكاربرد آن در قرآن كريم در خلال بحثهاى گذشته با استناد به كلام اهل لغت وبيان مفسران و نمونه هايى از آيات به خوبى بيان شد, مبحث اسم را به صورت گذرا براى تتميم مطالب, مورد بررسى قرار مى دهيم:
همان گونه كه در مقدمه ياد شد, گونه هاى اسمى واژه (تقوا) به صورت مصدر يا اسم مصدر, اسم فاعل, اسم تفصيل وصيغه مبالغه در قرآن كريم به كار رفته است كه تفصيل آن در زير بيان مى شود:
n التقوى: (تقوا) ازنظر صرفى در اصل(وقيا) بوده, واو تبديل به تاء وياء تبديل به واو شده است. 28
وبنابر آنچه كه از كتابهاى لغت استفاده مى شود, (تقوى) اسم است براى (اتقاء) يعنى اسم مصدر باب افتعال است. 29
اين مطلب با معيارهاى ادبى در تشخيص اسم مصدر نيز موافقت دارد.اين واژه از نظر مفهومى با توجه به اين كه ميان مصدر واسم مصدر تفاوت معنوى چندانى وجود ندارد, 30 همانند(اتقاء) است از اين رو, آنچه درمورد اتقاء ياد شد, درموردى تقوا نيز صادق است. البته توجه به اين نكته لازم است كه گاه مصدر به معناى اسم فاعل, اسم مفعول ومانند آن نيز به كارمى رود. بنابراين, در بيان ترجمه آيات بايد با توجه به قواعد ادبى و قرائن موجود در آيه, مفهوم واژه را تبيين كرد. در اين جا به ترجمه چند آيه درمورد تقوا اشاره مى كنيم:
(يا ايها الذين آمنوا لاتحلّوا شعائر اللّه ولاالشهر الحرام… ولايجرمنّكم شنآن قوم ان صدّوكم عن المسجد الحرام ان تعتدوا وتعاونوا على البر و التقوى ولاتعاونوا على الاثم و العدوان… ) مائده /2
اى كسانى كه ايمان آورده ايد… دشمنى با قومى كه شما را ازآمدن به مسجدالحرام [درسال حديبيه] بازداشتند, شما را برآن ندارد كه تجاوز كنيد. يكديگر را بر انجام كارهاى نيك وخويشتن دارى ازتجاوز [به حقوق الهى وحقوق مردم] يارى كنيد…
در اين آيه (تقوى) به معناى (اتقاء) آمده است(الاتقاء عن التعدى والعدوان)
(اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية فانزل اللّه سكينة على رسوله و على المؤمنين والزمهم كلمة التقوى وكانوا احق بها واهلها… ) فتح / 26
به ياد آريد آن گاه كه كافران [مكه درسال حديبيه)]در دلهاى خويش خشم ونخوت جاهليت داشتند, پس خداوند آرامش خود را بر پيامبرش و برمؤمنان نازل فرمود و روح پرهيز از جنگ ودرگيرى را ملازم آنان ساخت…
درآيه نيز( تقوى ) به معناى (اتقاء) است(الاتقاء عن القتال والنزاع).
n تقاة: اين واژه از نظر صرفى داراى چند وجه است:
وجه اوّل:
(تقاة) جمع اسم فاعل از فعل ثلاثى مجرد مى باشد: واقى ـ تقاة; مانند قاضى ـ قضات(البته تبديل واو به تاء بسان تغيير در (تقوى) است.)31
وجه دوّم:
(تقاة) مصدر باب افتعال است, اتقى اتقاءً وتقيّةً وتقاةً; همانند اتّخم تخمةً. 32
وجه سوّم:
(تقاة) اسم مصدر باب افتعال است. 33
با توجه به توضيح مفهوم هر يك از وجوه سه گانه كه در جاى خود ياد شده است, مفهوم واژه( تقاة) نيز روشن مى گردد. اين واژه دو بار در قرآن به كار رفته است. (آل عمران / 208 و 102)
n واق: واقى, اسم فاعل از فعل ثلاثى مجرد و در مواردى بر اساس قواعد اعلال ياء آخر آن حذف مى شود(واقى ـ واق) وبه معناى حافظ و نگاهدار چيز يا شخصى ازامر ناگوار است. اين واژه سه بار در قرآن آمده است كه به ترجمه يك مورد اشاره مى كنيم:
(لهم عذاب فى الحيوة الدنيا ولعذاب الآخرة اشقّ ومالهم من اللّه من واق)
رعد / 34
براى آنان در دنيا عذابى است و عذاب آخرت سخت تر است وآنان را در برابر عذاب خدا هيچ حافظ و نگاهدارى نيست.
n تقيّا: گروهى (تقيّ) را در اصل (وقوى) بر وزن فعول دانسته و گفته اند واو اوّل تبديل به تاء شده و واو دوّم به ياء مبدل گشته است و درياء آخر ادغام گرديده و به سبب وجود ياء حركت قاف به كسره تبديل شده است. گروهى نيز (تقى) را در اصل (وقى) گفته اند كه واو تبديل به تاء شده و بر وزن فعيل است.34
درهر دو صورت (فعول يا فعيل), (تقى) صيغه مبالغه است و صيغه مبالغه بنابر تعريف آن, اسمى است كه دلالت بر بسيارى صدور فعل از فاعل يا بسيارى اتصاف موصوف به صفت دارد. بنابراين معنى و مفهوم (تقى) عبارت است از: كسى كه بسيار نگهبان وحافظ چيزى در برابر امور ناگوار و ناپسند است و در قرآن به معناى كسى است كه در برابر عذاب خدا يا نافرمانى و معصيت او بسيار نگهبان خويش است. اين واژه سه بار در قرآن به كار رفته است. (مريم / 13 , 18 , 63) كه به يك آيه دراين زمينه اشاره مى كنيم:
(تلك الجنّة الّتى نورث من عبادنا من كان تقيّاً) مريم / 63
اين همان بهشتى است كه به آن دسته از بندگانمان كه [در دنيا] بسيار حافظ و نگاهدار خويش در برابر گناه و نافرمانى خدا بودند, به ارث مى دهيم.
n اتقى: اتقى اسم تفضيل است و اسم تفضيل بر فزونى وصفى در شخصى يا چيزى نسبت به شخص يا چيز ديگر, دلالت مى كند.
البته اين نسبت سنجى درمورد يك وصف مشترك است. براى اسم تفضيل سه كاربرد ياد شده است:
نخستين كاربرد آن كه بيشترين موارد استعمال ناظر به آن است, همانى است كه در تعريف بيان شده; يعنى بيان فزونى وصف مشترك در چيزى نسبت به چيز ديگر.
دوّمين كاربرد آن كه بسيار كم آمده است, استفاده از اسم تفضيل براى بيان فزونى وصف غير مشترك در چيزى نسبت به ديگرى است مانند الصّيف أحرّ من الشّتاء; يعنى گرماى تابستان نسبت به سرماى زمستان بيشتر است.
سوّمين كاربرد در بيان ثبوت وصفى براى شخصى است بدون نظر به تفاضل ونسبت سنجى, مانند: نصيب اشعرالحبشه; يعنى او شاعر حبشه است, اين كاربرد نيز متداول است.35
درقرآن مجيد اين واژه دوباره به كار رفته است وظاهراً در يك مورد, نخستين كاربرد و درمورد ديگر, سومين كاربرد لحاظ شده است.
(ياايّها النّاس انّا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عند اللّه اتقيكم… ) حجرات / 13
در اين آيه, (اتقيكم) براى بيان تفاضل (اوّلين كاربرد)آمده است.
(وسيجنّبها الاتقى* الّذى يؤتى ما له يتزكّى) ليل / 17 و 18
ظاهراً دراين آيه (الاتقى) براى بيان ثبوت وصف وبدون نظر به تفاضل(سومين كاربرد)آمده است. البته برخى مفسران اين مورد را نيز از نوع نخستين كاربرد دانسته اند.
n المتّقون . المتقين: (متقى) اسم فاعل از (اتقى) باب افتعال است وتنها به صورت جمع در قرآن آمده است.
با توجه به معناى ارائه شده درمورد (اتقاء) ونكات ياد شده براى متقى نيز دومعنا محتمل است:
1. (متقى) يعنى كسى كه در برابر امور ناگوار وقايه برگيرد, به عنوان مثال به كسى كه در برابر عذاب خدا, ترك معصيت واطاعت اوامر خدا را سپر خويش قرار مى دهد, (متقى) گويند(اين معنى بر اساس معناى (اتخاذ) در باب افتعال است).
2. (متقى) يعنى كسى كه خواهان سلامت وحفظ خويش در برابر امرناگوار است. (اين معنى بر اساس معناى (طلب) در باب افتعال است).
روشن است كه اين دو معنى چندان تفاوت عميقى ندارند و در بيشتر موارد, مفهوم يكسانى را القا مى كنند.
در اين جا به دو نمونه ازآيات در اين زمينه اشاره مى كنيم:
(انّ المتقين فى جنّات امين) دخان / 51
به درستى كسانى كه در برابر عذاب خدا وقايه برگرفتند [اطاعت از اوامر خدا و ترك معصيت را سپر خويش در برابر عذاب خدا قرار دادند], در جايگاه امنى هستند.
(ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتّقين) بقره / 2
قرآن كه هيچ ترديدى درآن راه ندارد, هدايتگر كسانى است كه خواهان سلامت وحفظ خويش در برابر عذاب خدايند.
در پايان نكات زير را مى توان نتيجه گرفت:
1. مراد از (تقوا) در قرآن همواره يك معنى ومفهوم مشخص و قالبى نيست, بلكه زمينه هاى گوناگون وجنبه هاى كاربردى آن, در تعيين مراد نقش مؤثرى داشته و به معنى و مفهوم آن شكل خاصى مى بخشد.
2. (تقوا) در قرآن , زمينه ها وموارد متعددى دارد وهمواره منحصر به (تقواى الهى) نيست.
3. (تقواى الهى) نيز به نوبه خود, زمينه هاى گوناگونى دارد كه شناخت اين زمينه ها با مراجعه به آيات مربوطه قابل بازيابى است.
4. (تقواى الهى) (به طور مطلق) به معناى خويشتن بانى از عذاب خدا(قهر خدا, غضب خدا و مانند آن)به وسيله اطاعت از اوامر الهى و ترك نواهى اوست.
5. دستيابى و وصول به (تقوا) راهها و ابزار گوناگونى دارد كه با مراجعه به آيات مربوطه و قرائن موجود در آنها مى توان آنها را شناسايى كرد.


پی نوشت‌ها:

1. ابن منظور, محمّد بن مكرّم, لسان العرب,دار احياء التراث العربى, بيروت , 15/ 377.
2. ابن فارس, احمد بن فارس بن زكريّا, معجم مقاييس اللغة,مكتب الاعلام الاسلامى, قم , 6/ 131.
3. راغب اصفهانى, حسين بن محمّد, المفردات فى غريب القرآن,مطبعة الميمنية, مصر / 530.
4. الفعل فى القرآن الكريم, تعديته و لزومه, 498 و 625.
5. ابن فارس, معجم مقاييس اللغة, 6/131.
6. ابن منظور, محمّد بن مكرّم, لسان العرب, 15 / 378.
7. السيد, عبدالحميد مصطفى, الافعال فى القرآن الكريم,دار البيان العربى, جدّه3/ 1467.
8. محمد عبدالخالق عظيمة, دراسات لاسلوب القرآن الكريم, ,دارالحديث, مصر, قسم 2 جزء 1/ 517.
9. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, ,انتشارات ناصرخسرو, تهران 1 ـ 2 / 534.
10. ابن عاشور, طاهربن محمد, تفسير التحرير و التنوير, ,الدار التونسيّة للنشر, تونس, 1/ 226.
11. راغب اصفهانى, حسين بن محمد, المفردات, / 530.
12. طريحى, فخرالدين, مجمع البحرين, ماده وقى.
13. عسكرى, ابى هلال حسن بن عبدالله, معجم الفروق اللغوية, ,مؤسسة النشر الإسلامى, قم, 14.
14. طبرسى, مجمع البيان, 1 ـ 2 / 534.
15. السيّد, عبد الحميد مصطفى, الافعال فى القرآن الكريم,3/ 1467.
16. ابن عاشور, طاهربن محمد, تفسير التحرير و التنوير, 1/ 226.
17. مصطفوى, حسن, التحقيق فى كلمات القرآن الكريم, وزارت ارشاد اسلامى, تهران, 13/ 186.
18. طباطبايى, محمدحسين, الميزان,اسماعيليان, قم, 1/ 43.
19. فخررازى, محمد بن عمر, تفسير الكبير, داراحياء التراث العربى, بيروت , , 5/ 214.
20. طبرسى, مجمع البيان, 1 ـ 2 / 534.
21. ابن فارس, معجم مقاييس اللغة, 6/ 131.
22. فخررازى, تفسير الكبير, 2 ـ 1 / 101.
23. ابن عاشور, طاهربن محمد, تفسير التنوير و التحرير, 1/ ذيل آيه 2 بقره.
24. السيد, عبدالحميد مصطفى, الافعال فى القرآن الكريم, 3 / 1467.
25. فخررازى, تفسير الكبير, 5 / 214.
26. ابن منظور , لسان العرب, 15 / 378; فيروزآبادى, محمّدبن يعقوب, قاموس المحيط , ماده وقى.
27. راغب اصفهانى, حسين بن محمّد, المفردات, / 530.
28. ابن منظور, لسان العرب, 15 / 378; فيروزآبادى, قاموس المحيط ماده وقى.
29. همان; لويس معلوف, المنجد , ماده وقى.
30. براى توضيح بيشتر, ر . ك : معجم النحو والنحو الوافى,ج 2, مبحث مصدر واسم مصدر
31. ابن منظور, لسان العرب, 15/ 378; علوم العربيّة, 1/ 422.
32. ابن منظور ,لسان العرب, 15/ 378; طبرسى, مجمع البيان, 2 ـ 1 / 729.
33. فيومى, احمد بن محمد, المصباح المنير, دارالهجرة قم, ; 669; الموضح, 1/ 367.
34. ابن منظور, لسان العرب / 378.
35. عبد الغنيّ, الدقر, معجم النحو /12
جمعه 21 مهر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کوروش کبير در قرآن

کوروش کبير در قرآن

مهدي حق وردي طاقانكي

مقاله حاضر توسط آقای حق وردی برای سایت باشگاه ارسال شده است/ با تشکر از ایشان
شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.
خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد. اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
-1بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
-2جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3-نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …

آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:

« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثه و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوه اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمه من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
-1مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
-2خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
-3اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
-4پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
-5اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
-6اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
-7پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
-8به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.

نظريّه‌ علاّمه‌ شهرستاني‌ درباره‌ ذوالقرنين‌

و علاّ مه‌ سيّد هبه‌ الدّين‌ شهرستاني‌ در تأييد اين‌ گفتار فرموده‌ است‌:
ذوالقرنين‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد آمده‌ است‌ به‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر مقدوني‌ منتهي‌ مي شود. و او يكي‌ از پادشاهان‌ صالح‌ از تبابعه‌ أذواء يمن‌ بوده‌، و عادت‌ طائفه‌اي‌ از آنان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ خود را به‌ لقب‌ «ذي‌» مُسمّي‌ كنند مثل‌ ذي‌ همدان‌، ذي‌ غمدان‌، ذي‌ المَنار، ذي‌ الاذعار، و ذي‌ يَزَن‌.
و اين‌ مرد، مسلمان‌ و موحّد و عادل‌ و حسن‌ السّيره‌ بوده‌ و سفري‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ نموده‌ و به‌ بحر أبيض‌ رسيد و سفري‌ به‌ مشرق‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ جانب‌ شمال‌ رفت‌ تا به‌ مدار سرطان‌ رسيد. و شايد آنچه‌ در زبانها رائج‌ است‌ كه‌ داخل‌ در ظلمات‌ شد همين‌ باشد. و اهل‌ آن‌ بلاد از او تقاضاي‌ سدّ كردند و او ساخت‌. پس‌ اگر اين‌ سدّ، ديوار بزرگ‌ چين‌ باشد كه‌ بين‌ چين‌ و طائفه‌ مغول‌ كشيده‌ شده‌ است‌ پس‌ بايد گفت‌ كه‌ ذوالقرنين‌ تعمير و مرمّت‌ قسمتهائي‌ از آن‌ را نموده‌ است‌ كه‌ به‌ مرور ايّام‌ خراب‌ شده‌ و نياز به‌ مرمّت‌ داشته‌، چون‌ اشكالي‌ نيست‌ در آن‌ كه‌ اصل‌ ديوار چين‌ را پادشاهان‌ چين‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ بنا كرده‌اند، و اگر سدّ ديگري‌ باشد كه‌ اشكالي‌ در آن‌ نيست‌.
و سيّد هبه‌ الدّين‌ براي‌ تأييد مطلب‌ خود شاهدي‌ آورده‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: بودن‌ ذوالقرنين‌ پادشاه‌ صالحي‌ از عرب‌ كه‌ اعراب‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ درباره‌ چنين‌ مرد عرب‌ سؤال‌ كنند، و قرآن‌ براي‌ تذكّر و اعتبار، آن‌ را ذكر كند، اين‌ قابل‌ قبول‌تر است‌ و به‌ مذاق‌ عرب‌ و سؤال‌ آنها نزديكتر است‌ تا سؤال‌ از ملوك‌ روم‌ و عجم‌ و چين‌ كه‌ از امّت‌هاي‌ دوري‌ هستند كه‌ با تاريخ‌ عرب‌ تماسّي‌ نداشته‌ و اعراب‌ ميل‌ و هواي‌ شنيدن‌ اخبار و عبرت‌ گرفتن‌ از آثار آنان‌ را نداشته‌اند و لذا قرآن كريم‌ متعرّض‌ ذكر اخبار جماعت‌هاي‌ دور و طوائفي‌ كه‌ با اعراب‌ سر و كاري‌ ندارند نشده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ كلام‌ شهرستاني‌.
ليكن‌ اشكالي‌ كه‌ بر اين‌ نظريّه‌ هست‌ آنستكه‌ بهيچوجه‌ نمي‌توان‌ سدّ ذوالقرنين‌ را منطبق‌ بر ديوار چين‌ نمود چون‌ ذوالقرنين‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر بوده‌، و ديوار چين‌ را بعد از نيم‌ قرن‌ از زمان‌ اسكندر بنا نموده‌اند. و امّا از ديوار چين‌ گذشته‌، در ناحيه‌ شمال‌ غربي‌ چين‌ سدهاي‌ ديگري‌ وجود دارد ليكن‌ آنها را از سنگ‌ ساخته‌اند و اثري‌ از آهن‌ و مس‌ در آنها نيست‌.
و در تفسير «جواهر» گفته‌ است‌ كه‌ با شواهد تاريخي‌ كه‌ از نقوش‌ خرابه‌هاي‌ يمن‌ در آثار باستاني‌ آنجا بدست‌ آمده‌ است‌ استفاده‌ ميشود كه‌ در يمن‌ سه‌ دولت‌ حكومت‌ كرده‌ است‌:
1ـ دولت‌ مُعين‌ و پايتختش‌ قَرْناء بوده‌ است‌، و زمان‌ حكومتشان‌ از 14 قرن‌ قبل‌ از ميلاد تا 7 قرن‌ و يا 8 قرن‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ بوده‌ است‌.
2 ـ دولت‌ سَبا و ايشان‌ از قَحطانيّين‌ هستند و ابتداء دولتشان‌ از 850 قبل‌ از ميلاد تا 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد بوده‌ است‌.
3 ـ دولت‌ حِميَريّين‌ و آنها دو دسته‌ هستند:
اوّل‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ كه‌ از 115 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 275 سال‌ بعد از ميلاد بوده‌اند.
دوّم‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ و حَضْرَموت‌ و غيرها، و حكومت‌ آنها از 275 ميلادي‌ تا 525 ميلادي‌ بوده‌ است‌.
و پس‌ از توضيحاتي‌ گفته‌ است‌:
و از آنچه‌ ذكر شد استفاده‌ ميشود كه‌ لقب‌ داشتن‌ به‌ ذي‌، مثل‌ ذي‌ القرنين‌ راجع‌ به‌ ملوك‌ يمن‌ بوده‌ و در غير آنها مانند ملوك‌ روم‌ ديده‌ نشده‌ است‌؛ پس‌ ذوالقرنين‌ از ملوك‌ يمن‌ است‌؛ و در تاريخ‌، بعضي‌ از ملوك‌ يمن‌ را به‌ نام‌ ذي‌ القرنين‌ ياد كرده‌ ولي‌ آيا ذو القرنيني‌ كه‌ در قرآن بيان‌ شده‌ است‌ همان‌ ذو القرنين‌ است‌ يا نه‌؟ جواب‌ ميگوئيم‌: نه‌.
چون‌ اين‌ ذي‌ القرنين‌ را كه‌ در تاريخ‌ از او ياد مي‌كنند، قريب‌ العهد به‌ زمان‌ رسول‌ الله‌ و قرآن‌ بوده‌ و نامي‌ از سدّ با چنين‌ خصوصيّاتي‌ و نيز نامي‌ از سفرهاي‌ او در تاريخ‌ نيامده‌ است‌ مگر در أخباري‌ كه‌ قصّه‌ پردازان‌ ذكر كرده‌اند؛ و ابن‌ خَلدون‌ تمام‌ اين‌ اخبار را تكذيب‌ كرده‌ و آنها را به‌ نشانه‌هاي‌ مبالغه‌ و گزاف‌گوئي‌ متّهم‌ ساخته‌ است‌ و با ادلّه‌ جغرافيائي‌ و تاريخي‌ آنها را نقض‌ نموده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ آنچه‌ راكه در «جواهر» آورده‌ است‌.

نظريّه‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌ درباره‌ ذوالقرنين‌

و اخيراً سِر أحمد خان‌ هندي‌ گفته‌ است‌ كه‌ ذوالقرنين‌، كورش‌ كه‌ يكي‌ از پادشاهان‌ هخامنشي‌ بوده‌ و تاريخش‌ از 560 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 539 سال‌ قبل‌ از ميلاد است‌ مي باشد.
و اوست‌ كه‌ تأسيس‌ امپراطوري‌ ايراني‌ نموده‌ و بين‌ مملكت‌ فارس‌ و ماد را جمع‌ كرد؛ و بابِل‌ را به‌ تصرّف‌ در آورد. و يهود را اجازه‌ داد تا از بابل‌ به‌ اورشَليم‌ بازگشت‌ كنند، و در بناي‌ هَيكَل‌ يهود مساعدت‌ كرد. و مصر و يونان‌ را تسخير نمود؛ و تا مغرب‌ پيش‌ تاخت‌ و سپس‌ بسوي‌ مشرق‌ سير نمود تا به‌ آخرين‌ نقاط‌ معموره‌ رسيد.

شواهدي‌ از أبوالكلام‌ آزاد درباره‌ نظريّه‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌

و اين‌ مدّعي‌ را محقّق‌ خبيرِ باحث‌ أبوالكلام‌ آزاد پذيرفته‌ و براي‌ تبيين‌ و توضيح‌ آن‌ نهايت‌ كوشش‌ را به‌ عمل‌ آورده‌ است
اوّلاً اوصافي‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد درباره‌ ذوالقرنين‌ بيان‌ فرموده‌ همه‌ بر اين‌ ملك‌ عظيم‌ منطبق‌ است‌، از ايمان‌ به‌ خدا و به‌ توحيد، و عدالت‌ در بين‌ رعيّت‌ و با رأفت‌ و رفق‌ و احسان‌ با آنان‌ رفتار كردن‌، و با اهل‌ ظلم‌ و ستم‌ به‌ مجازات‌ و سياست‌ رفتار كردن‌. و خداوند سررشته‌ همه‌ امور را بدو سپرده‌، و او جامع‌ بين‌ كمالات‌ دين‌ و عقل‌ و فضائل‌ اخلاق‌، و بين‌ عِدّه‌ و قوّه‌ و شوكت‌ و ثروت‌ و مطاوعه‌ مردم‌ و پذيرش‌ اسباب‌ و امور بوده‌ است‌.
و او يكبار همانطور كه‌ قرآن‌ بيان‌ كرده‌ است‌ به‌ سمت‌ مغرب‌ حركت‌ كرد تا بر ليديا و حوالاي‌ آن‌ استيلا يافت‌. و براي‌ بار دوّم‌ به‌ سمت‌ مشرق‌ رفت‌ و تا به‌ مطلع‌ الشّمس‌ رسيد و در آنجا گروهي‌ از مردم‌ وحشي‌ و بياباني‌ را يافت‌ كه‌ در صحراها و بيابان‌ها زيست‌ ميكردند، و پس‌ از آن‌ به‌ بناي‌ سدّ همّت‌ گماشت‌.
و اين‌ سدّ همانطور كه‌ شواهد گواه‌ است‌ سدّي‌ است‌ كه‌ در تنگه‌ دارْيال‌ بين‌ كوههاي‌ قفقاز در نزديك‌ شهر تَفليس‌ بنا شده‌ است‌.
امّا ايمانش‌ به‌ خدا و روز قيامت‌، در كتب‌ عهد عتيق‌ مثل‌ كتاب‌ عَِزْرا (إصحاح‌ 1 ) و كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ 6 ) و كتاب‌ أشعياء (إصحاح‌ 44 و 45 ) آمده‌ است‌.
و با قطع‌ نظر از وحي‌ الهي‌، يهود با همان‌ عصبيّت‌ مذهبي‌ كه‌ دارند، مرد مشرك‌ مجوسي‌ و يا وثني‌ را نمي‌ستايند؛ و اگر كورش‌ چنين‌ مردي‌ بود، او را مسيح‌ خدا و مهدي‌ مؤيّد و راعي‌ پروردگار نمي‌گفتند.
علاوه‌ بر اينها، نقش‌ها و نوشتجاتي‌ كه‌ از زمان‌ داريوش‌ به‌ خطّ ميخي‌ كشف‌ شده‌ است‌ ـ و بين‌ كورش‌ و داريوش‌ به‌ قدر هشت‌ سال‌ فاصله‌ بوده‌ است‌ ـ دلالت‌ دارد بر آنكه‌ كورش‌ مشرك‌ نبوده‌ است‌؛ و معني‌ ندارد كه‌ بگوئيم‌ در اين‌ زمان‌ كوتاه‌ عقيده‌ درباره‌ كورش‌ تغيير كرده‌ و بعداً او را بعنوان‌ مردي‌ مؤمن‌ و موحّد ستوده‌اند.
و امّا فضائل‌ نفسانيّه‌ او: كافي‌ است‌ كه‌ به‌ أخبار و سيره‌ او رجوع‌ شود كه‌ چگونه‌ با طاغيان‌ و جبابره‌ كه‌ بر او خروج‌ كرده‌ بودند يا او با آنها محاربه‌ نمود مانند پادشاهان‌ ماد و ليديا و بابل‌ و مصر و طاغيان‌ بيابان‌ در اطراف‌ بَكْتريا كه‌ بلخ‌ است‌ جنگيد؛ و چون‌ بر قومي‌ غلبه‌ مي‌يافت‌ از مجرمين‌ آنها ميگذشت‌ و عفو مي‌نمود و كريم‌ آنانرا اكرام‌ ميكرد و بر ضعيفشان‌ رحمت‌ مي‌آورد و مفسد و خائن‌ را سياست‌ مي‌نمود.
كتب‌ عهد قديم‌ از او تجليل‌ ميكند، و طائفه‌ يهود او را با شديدترين‌ درجات‌ احترام‌ محترم‌ ميدارند؛ چون‌ آنها را از اسارت‌ بابل‌ كه‌ توسّط‌ بُخت‌ نَصّر (نبوكد نضر) انجام‌ گرفته‌ بود و معبدشان‌ را خراب‌ كرده‌ بود آزاد ساخت‌ و به‌ شهرهاي‌ خودشان‌ عودت‌ داد، و اموال‌ بسياري‌ براي‌ تجديد بناي‌ هَيكَل‌ به‌ آنها داد، و نفائس‌ غارت‌ شده‌ هَيكل‌ را كه‌ در خزائن‌ شاهان‌ بابل‌ بود به‌ آنها ردّ كرد.
و اين‌ نيز شاهدي‌ است‌ بر آنكه‌ ذوالقرنين‌ همان‌ كورش‌ است‌. چون‌ سؤال‌ از ذوالقرنين‌ در قرآن كريم‌ همانطور كه‌ در روايات‌ آمده‌ است‌ به‌ تلقين‌ يهود بوده‌ است‌؛ و قَرْن‌ در لغت‌ عبري‌ و عربي‌ به‌ يك‌ معني‌ آمده‌ است‌.
و مورّخين‌ يونان‌ قديم‌ مثل‌ هِرُدوت‌ و غيره‌ با آنكه‌ دشمن‌ ايران‌ و پادشاهان‌ ايران‌ هستند او را به‌ مروّت‌ و فتوّت‌ و سماحت‌ و كرم‌ و صَفح‌ و قلّت‌ حرص‌ و رحمت‌ و رأفت‌ ياد كرده‌ و وي‌ را ثناء و تمجيد نموده‌اند.
و امّا ناميدن‌ كورش‌ را به‌ ذوالقرنين‌، گرچه‌ تواريخ‌ از اين‌ معني‌ خالي‌ است‌ ليكن‌ مجسّمه‌ سنگي‌ او كه‌ اخيراً در مشهد مُرغاب‌ در جنوب‌ ايران‌ بدست‌ آمد تمام‌ دريچه‌هاي‌ شكّ و ترديد را بر انسان‌ مسدود مي‌سازد كه‌ كورش‌ همان‌ ذوالقرنين‌ است‌.
اين‌ مجسّمه‌ بنا بر گفتار دي‌ لافواي‌ نمونه‌ بسيار پر ارزش‌ و گرانبهائي‌ از حجّاري‌ قديم‌ است‌ كه‌ با بهترين‌ مجسّمه‌هاي‌ يوناني‌ برابري‌ ميكند، و يگانه‌ نمونه‌ از هنر آسيائي‌ها است‌. اين‌ مجسّمه‌ كه‌ در زمان‌ اردشير ساخته‌ و نصب‌ شده‌ است‌ و چندين‌ بار علماي‌ بزرگ‌ آلمان‌ فقط‌ به‌ قصد تماشاي‌ آن‌ به‌ ايران‌ آمده‌اند، در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ در مرغاب‌ كشف‌ شد.
اين‌ مجسّمه‌ به‌ قدر قامت‌ انسان‌ است‌ و كورش‌ را در وضعي‌ نشان‌ ميدهد كه‌ دو بال‌ بزرگ‌ مانند دو بال‌ عقاب‌ از دو جانبش‌ گشوده‌ شده‌ است‌، و دو شاخ‌ به‌ صورت‌ شاخ‌هاي‌ قوچ‌ روي‌ سر دارد، و شاخ‌ها در دو طرف‌ سر نيست‌ بلكه‌ در وسط‌ سر و پشت‌ سر هم‌ قرار دارند؛ و با همان‌ لباسي‌ كه‌ شاهان‌ بابل‌ مي‌پوشيدند.
اين‌ مجسّمه‌ بدون‌ ترديد ثابت‌ ميكند كه‌ تصوّر معناي‌ صاحب‌ دو شاخ‌ بودن‌ (ذوالقرنين‌) در نزد كورش‌ و در تفكّر وي‌ وجود داشته‌ است‌ و بدينجهت‌ در تصوير مجسّمه‌ بصورت‌ دو شاخ‌ حكّاكي‌ شده‌ است‌.
دو شاخ‌ در وسط‌ سر روئيده‌ شده‌ و از رستنگاه‌ واحد، يكي‌ از شاخ‌ها به‌ طرف‌ جلو و ديگري‌ به‌ طرف‌ پشت‌ سر رفته‌ است‌.
و اين‌ تقريب‌ به‌ گفتار بعضي‌ از قدماء كه‌ مي‌گفتند: ذوالقرنين‌ را بدين‌ لقب‌ ناميده‌اند چونكه‌ در سر او تاج‌ يا كلاه‌خودي‌ بوده‌ كه‌ دو شاخ‌ داشته‌ است‌، نزديك‌ است‌.
باري‌، معناي‌ دو شاخ‌ كه‌ در مجسّمه‌ كورش‌ است‌ و لقب‌ او به‌ ذوالقرنين‌، همان‌ تشكيل‌ دولت‌ واحده‌ از فارس‌ و ماد بوده‌ است‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ دو حكومت‌ مستقلّ بود و هر كدام‌ يك‌ حاكمي‌ داشت‌ ولي‌ كورش‌ بر هر دو غلبه‌ كرد و تشكيل‌ حكومت‌ واحدي‌ داد؛ و همين‌ معناست‌ كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ پيغمبر آمده‌ است‌:

رؤياي‌ حضرت‌ دانيال‌ درباره‌ ذوالقرنين‌

در كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ هشتم‌ از ص‌ 1 تا ص‌ 9 ) آمده‌ است‌ كه‌:
در سال‌ سوّم‌ از سلطنت‌ بيلْشاصَّر پادشاه‌، به‌ من‌ كه‌ دانيال‌ هستم‌ رؤيائي‌ نمايانده‌ شد، بعد از رؤيائي‌ كه‌ اوّلاً به‌ من‌ نمايانيده‌ شده‌ بود.
من‌ در رؤيا ديدم‌ مثل‌ اينكه‌ گوئي‌ من‌ در قصر شوشان‌ كه‌ در كشور ايلام‌ است‌ ميباشم‌، و در خواب‌ ديدم‌ كه‌ من‌ در كنار نهر اولاي‌ هستم‌. پس‌ چشمان‌ خود را بلند كردم‌ كه‌ ناگهان‌ ديدم‌ قوچي‌ در برابر نهر ايستاده‌ و دو شاخ‌ دارد، و شاخ‌هايش‌ بلند بود ليكن‌ يكي‌ از ديگري‌ بلندتر بود، و آن‌ شاخ‌ بلندتر عقب‌تر بر آمده‌ بود.
و ديدم‌ كه‌ آن‌ قوچ‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد و هيچ‌ حيواني‌ در برابر او ايستادگي‌ نمي‌نمود و از دست‌ او راه‌ رهائي‌ نبود، لهذا آن‌ قوچ‌ طبق‌ ميل‌ و اراده‌ خود عمل‌ ميكرد و بزرگ‌ ميشد.
و در اين‌ حال‌ كه‌ من‌ در تأمّل‌ و تفكّر بودم‌ ناگهان‌ ديدم‌ يك‌ بُز نَري‌ از جانب‌ مغرب‌ آمد و بر روي‌ تمام‌ زمين‌ استيلا يافت‌ بطوريكه‌ زمين‌ را مسّ نمي‌نمود؛ و اين‌ بز نر يك‌ شاخ‌ معتبري‌ در پيشانيش‌ و ميان‌ دو چشمش‌ بود.
و اين‌ بز نر آمد بسوي‌ آن‌ قوچي‌ كه‌ داراي‌ شاخ‌ بود و من‌ آن‌ را در كنار نهر، ايستاده‌ ديده‌ بودم‌؛ و با شدّت‌ قوّتي‌ كه‌ داشت‌ بسوي‌ او ميدويد. و ديدم‌ كه‌ به‌ آن‌ قوچ‌ رسيد و به‌ حال‌ غضب‌ بر او بر آمد و قوچ‌ را زد و دو شاخش‌ را شكست‌، و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ قدرتي‌ براي‌ مقاومت‌ در برابر او نماند؛ و لذا او را بر روي‌ زمين‌ انداخته‌ و پايمالش‌ كرد و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ گريزگاهي‌ از دست‌ آن‌ نبود؛ و بنابراين‌ آن‌ بز نر جدّاً بزرگ‌ شد.
و سپس‌ دانيال‌ بعد از تماميّت‌ اين‌ رؤيا ذكر ميكند كه‌ جبرائيل‌ به‌ او نمايانيده‌ شد و رؤياي‌ او را تعبير نموده‌ به‌ تعبيري‌ كه‌ در آن‌، قوچ‌ صاحب‌ دو شاخ‌، منطبق‌ بر كورش‌ مي شد و دو شاخش‌ دو كشور فارس‌ و ماد بود و آن‌ بز نر كه‌ صاحب‌ يك‌ شاخ‌ بود إسكندر مقدوني‌ بود.
در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ است‌ كه‌ قوچي‌ كه‌ به‌ نظر او آمده‌، دو شاخ‌ داشته‌ ولي‌ نه‌ مانند شاخ‌ سائر قوچ‌ها، بلكه‌ يكي‌ از آن‌ دو شاخ‌ در پشت‌ ديگري‌ بوده‌ است‌ و اين‌ معني‌ بعينه‌ همان‌ است‌ كه‌ در صورت‌ مجسّمه‌ باستاني‌ كورش‌ مشاهده‌ ميشود.
و امّا آن‌ دو بالي‌ كه‌ مانند بال‌هاي‌ عقاب‌ در مجسّمه‌ كورش‌ است‌، آن‌ تصوير خواب‌ أشعياء است‌ كه‌ كورش‌ را در رؤيا، عقاب‌ شرق‌ خوانده‌ است‌، و به‌ همين‌ مناسبت‌ مجسّمه‌ كورش‌ به‌ مرغ‌ شهرت‌ يافته‌؛ و رودي‌ كه‌ در زير پاي‌ كورش‌ در مجسّمه‌ تصوير شده‌ است‌ مرغاب‌ ناميده‌ ميشود.
يهود از بشارت‌ دانيال‌ چنين‌ دريافتند كه‌ پايان‌ اسارت‌ آنها در بابل‌ منوط‌ به‌ همان‌ پادشاه‌ صاحب‌ دو شاخ‌ است‌ كه‌ بر مملكت‌ فارس‌ و ماد استيلا خواهد يافت‌ كه‌ بر ملوك‌ بابل‌ چيره‌ ميشود و بالنّتيجه‌ آنانرا از اسارت‌ بيرون‌ مي‌آورد.
چند سال‌ پس‌ از رؤياي‌ دانيال‌، كورش‌ كه‌ يهود او را خورس‌ و يونانيان‌ سائرس‌ مي‌نامند ظهور نمود و بر دو مملكت‌ فارس‌ و ماد مسلّط‌ شد و حكومتي‌ عظيم‌ پيدا كرد. و همانطور كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ كه‌ به‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد، كورش‌ نيز فارس‌ و ماد را تسخير كرد و در جنوب‌ كه‌ همان‌ بابل‌ بود پيشرفت‌ كرد و يهود را آزاد ساخت‌. و لذا وقتي‌ يهود كورش‌ را در بابل‌ بعد از تسخير آن‌ ملاقات‌ كردند و رؤياي‌ دانيال‌ را براي‌ او بيان‌ كردند خوشحال‌ شد و بنا بر مساعدت‌ و مهرباني‌ با يهود گذارد و آنانرا به‌ اورشليم‌ عودت‌ داد و معبدشان‌ را تعمير نمود.
باري‌، اينها همه‌ شواهد صدقي‌ است‌ بر اينكه‌ كورش‌ نيز خود را ذوالقرنين‌ ميدانسته‌ (يعني‌ صاحب‌ دو كشور فارس‌ و ماد، كه‌ در رؤيا به‌ صورت‌ دو شاخ‌ متّصل‌ به‌ هم‌ بر مغز سرش‌ روئيده‌ بود) و لذا در تاج‌ يا كلاه‌ خودش‌ اين‌ دو شاخ‌ را كه‌ علامت‌ و نشانه‌ دو كشور است‌ مي‌نهاده‌ و در مجسّمه‌اش‌ نيز منعكس‌ شده‌ است‌.
و امّا سير و مسافرتش‌ به‌ مغرب‌ براي‌ رفع‌ طغيان‌ ليديا بوده‌ است‌. ليديا عليرغم‌ قرابت‌ و پيماني‌ كه‌ با كورش‌ داشت‌ بدون‌ هيچ‌ مجوّزي‌، از روي‌ ظلم‌ و عدوان‌ به‌ طرف‌ كورش‌ لشكركشي‌ نمود و سلاطين‌ اروپا را نيز عليه‌ او تحريك‌ كرد. كورش‌ با او جنگ‌ نموده‌ و او را فراري‌ داد و سپس‌ او را تعقيب‌ نمود و پايتختش‌ را محاصره‌ نمود و پس‌ از محاصره‌ فتح‌ كرد و ليديا را اسير نموده‌ و پس‌ از اسارت‌ او را عفو كرد و سائر هميارانش‌ را نيز عفو كرد و اكرام‌ نمود و به‌ آنها نيكوئي‌ نمود، با آنكه‌ ميتوانست‌ آنها را سياست‌ نموده‌ و نابود كند؛ و اين‌ قصّه‌ منطبقٌ عليه‌ اين‌ آيه‌ است‌:
حَتَّي‌'´ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي‌ عَيْنٍ حَمِئَه (و شايد مراد ساحل‌ غربي‌ از آسياي‌ صغير باشد) وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَـ'ذَاالْقَرْنَيْنِ إِمَّآ أَن‌ تُعَذِّبَ وَ إِمَّآ أَن‌ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا.
ما در اينجا به‌ ذوالقرنين‌ گفتيم‌: نسبت‌ بدين‌ جماعت‌ كه‌ ستم‌ كرده‌ و فعلاً در دست‌ تو گرفتارند، اختيار داري‌ آنانرا به‌ پاداش‌ خود عذاب‌ كني‌، يا از آنها درگذري‌ و طريقه‌ نيكوئي‌ درباره‌ آنان‌ اتّخاذ كني‌!
ذوالقرنين‌ گفت‌: آن‌ كساني‌ كه‌ از اين‌ به‌ بعد ستم‌ كنند، آنها را مجازات‌ نموده‌ و عذاب‌ مي‌كنيم‌؛ و امّا كساني‌ كه‌ ايمان‌ بياورند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ دهند گذشته‌ از جزاي‌ اخروي‌ آنان‌، ما به‌ طريق‌ نيكو با آنان‌ رفتار خواهيم‌ نمود.
و پس‌ از سفر مغرب‌، به‌ سمت‌ صحراي‌ بزرگ‌ در مشرق‌ در حوالاي‌ بكتريا براي‌ خوابانيدن‌ غائله‌ قبائل‌ بدوي‌ و بياباني‌ كه‌ پيوسته‌ هجوم‌ نموده‌ و فساد ميكردند حركت‌ كرد:
حَتَّي‌'´ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَي‌' قَوْمٍ لَمْ نَجْعَل‌ لَهُم‌ مِن‌ دُونِهَا سِتْرًا.

منابع:

1-قرآن سوره مباركه كهف آيات
2-تفسير نمونه –جلد 12- ص 542-552
3-پايگاه اطلاع رساني كوروش كبير
4-سايت اينترنتي maarefislam
● ارسال كننده: مدير سايت
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه

جمعه 21 مهر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درخشش زنان مسلمان در عرصه ي علم و فرهنگ در صدر اسلام

درخشش زنان مسلمان در عرصه ي علم و فرهنگ در صدر اسلام

دكتر سهيلا جلالي
استاديار گروه الهيات دانشگاه الزهرا
اشاره

زنان صدر اسلام كه از جاهليتي تاريك رهايي يافته بودند با الهام از آيات قرآن و سنت نبوي در بسياري از عرصه هاي زندگي خوش درخشيدند, اما سوگمندانه ديري نپاييد كه آداب و رسوم جاهلي در شكلي جديد ـ كه عمدتاً رنگ تقدس نيز بر چهره داشت ـ به جامعه ي اسلامي بازگشت و آموزه هاي وحياني را به كناري زده, جفايي بزرگ بر زنان رواداشت و آنها را از بسياري از فعاليت ها از جمله حق فراگيري دانش ـ كه خداوند به نوع انسان عطا كرده بود ـ محروم ساخت.
نويسنده ي محترم در مقاله ي حاضر به درخشش زنان مسلمان در عرصه ي علم و فرهنگ ـ آن هم در عصري كه مسبوق به تاريكي و جاهليت مطلق بود ـ پرداخته است. اين نوشته برگرفته از بخشي از رساله ي دكتري ايشان با عنوان "مشاركت اجتماعي زنان از ديدگاه قرآن و حديث" است.
كليد واژه ها: زن, زنان صدر اسلام, علم, فرهنگ, آموزش.

1ـ مقدمه

دانش از جمله ي ارزش هاي والاي انساني است. بدان سان كه نخستين آيات نازل شده بر پيامبر اسلام (ص) از نعمت تعليم خداوند به انسان سخن گفته است[1]. همچنين خداوند با سوگند به قلم و نوشته, آن را قابل ستايش شمرده است[2]. پيامبر اكرم (ص) آهنگ بعثتش را آگاهي دادن و نشر دانش اعلام كرد و فرمود : (بِالتَّعليمِ اُرسلتُ) و در اجراي اين هدف, همگان را به فراگيري دانش فراخواند و از آن بالاتر, وجوب آن را بر مردمان اعلام كرد. علي (ع) از قول رسول خدا (ص) نقل كرده است كه فرمود: (طَلَبُ العلمِ فَريضهء علي كُلِّ مسلم)[3]. اين سخن اطلاق داشته, زن و مرد را دربر ميگيرد. سيره ي عملي پيامبر اكرم (ص) در آموزش بانوان در صدر اسلام نيز مؤيد اين امر است.
علوم از لحاظ اهميت و وجوب فراگيري, بر دو نوع است: 1) علومي كه فراگيريش واجب عيني است, مانند فراگيري مسايل ديني و عبادات؛ 2) علومي كه فراگيريش واجب كفايي است و آن علومي است كه مردم به آن نيازمندند. روايات، مردم را ترغيب به يادگيري هر دو قسم كرده است.
با توجه به اطلاق آيات و روايات مربوط به كسب علم, نمي توان زنان را به فراگيري نوع اول محدود كرد. اين در حالي است كه حتي زنان خانه دار نيز جهت تدبير بهتر شئون منزل و تربيت نيكوي فرزندان به علومي نظير پرستاري و روان شناسي نياز دارند. يادكرد اين نكته نيز لازم است كه تعليم زنان تنها در خود آنان مؤثر نيست؛ بلكه به اين دليل كه زن, محور تربيت درخانواده است, در فرزندان و در نهايت در جامعه ي اسلامي نيز مؤثر خواهد بود. از اين رو چه بسا اهميت آموزش آنان, بيش از تعليم مردان باشد.

2ـ آثار نهضت علمي پيامبر در زنان صدر اسلام

بنابر آنچه مورخان نوشته اند, افراد باسواد در جامعه ي عربستان در هنگام بعثت پيامبر اكرم (ص) انگشت شمار بودند. د رچنين هنگامه اي, پيامبر اسلام, پيام جاودانه ي خود را با مفاهيمي چون (قرائت), (قلم) و (تعليم) آغاز كرد. زنان كه تا آن زمان بهره اي از دانش نداشتند، با تشويق و رهنمودهاي پيامبر, همگام با مردان, نهضت علمي اسلام را بنيان نهادند, به طوري كه ديري نگذشت كه جامعه شاهد درخشش صدها زن مسلمان در رشته هاي مختلف علوم آن عصر بود. در اين جا به معرفي تعدادي از معاريف فرهيخته در برخي از شاخه هاي دانش مي پردازيم.

2ـ1ـ فراگيري "خواندن و نوشتن" و "شعر و ادب"

مشهورترين چهره هاي آموزش ديده ي نخستين سال هاي رسالت پيامبر (ص) عبارتند از: فاطمه (س) حَفصه, ام ّسلمه عايشه, امّ كلثوم دختر عقبه, كريمه دختر مقداد, شفاء دختر عبدالله[4], جويريه دختر حارث , همسر رسول خدا (ص)[5].
آمار زنان اديب و انديشمند خاندان بني هاشم و ياران نزديك ايشان به نسبت از ديگر خاندان ها بيشتر بوده است. به جهت اختصار به ذكر نام تعدادي از اين زنان ارجمند بسنده مي كنيم.
أروي دختر حارث بن عبدالمطلب, أروي دختر عبدالمطلب, أسماء دختر برادر حضرت علي (ع) امّ حكيم دختر عبدالمطلب, اُميمه دختر عبدالمطلب, خديجه دختر عمربن علي بن الحسين, امّ حكيم همسر عبدالله بن عباس (حوريه), رباب دختر امرأ القيس, همسر امام حسين (ع), زينب كبري, سكينه دختر امام حسين (ع) صفيّه, دختر عبدالمطلب, عاتكه, دختر عبدالمطلب, فاطمه زهرا (س) امّالبنين (فاطمه), همسر علي (ع) فاطمه صغري, دختر امام حسين (ع) امّ سلمه, همسر پيامبر (ص) و هند دختر أثاثه بن عباد بن عبدالمطلب[6].
در ميان ياران پيامبر (ص) و طرفداران حضرت علي (ع) نام اين زنان اديب و انديشمند به چشم مي خورد: امّ ذَر, همسر ابوذر غفاري, خَنساء, شاعر مشهور, امّ البراء, دختر صفوان، امّ رَعَلَه القشريه، امّسنان المذحجيه, امّ مسلم بن عبدالله, امّ الميثم, دختر اسود, بكاره الهلاليه , سوده , سوده دختر عماره الهمداثيه, صبيعه, دختر خُزيمه بن ثابت و هند. دختر زيد بن مُخرَّمه[7].

2ـ2ـ بر مسند تعليم و در جايگاه فرادهي دانش

در اسلام , آموزش كاري عبادي است كه به طور رايگان انجام مي شود. تحصيل و تدريس, تكليف شرعي و الزامي است. طالب علم پس از فراغت از تحصيل, خدمت به مردم را واجب كفايي مي داند. او علم, دين و اخلاق را با هم جمع مي كند. به اين ترتيب بنا به وظيفه ي ديني و اخلاقي, هر آن كس كه چيزي مي‌داند, به تعليم ديگران مي پردازد.
زنان بسياري در تاريخ اسلام افزون بر فراگيري دانش بر مسند تعليم نشسته و در فرادهي دانش كوشيدند و بدين سان دانش را گستراندند. الشفاء دختر عبدالله العدويه از قبيله (بني عدي( نخستين معلم زن در اسلام بود. همو بود كه به (حفصه) همسر رسول خدا (ص) خواندن و نوشتن ياد داد[8]. او از علم طب و (رقيه نمله)[9]نيز مطلع بود و رسول خدا از او خواست آن را به حفصه ياد دهد.
از عالمان اهل سنت نقل شده است كه عايشه همسر رسول اكرم (ص) از طب, ستاره شناسي, أنساب, شعر, تاريخ و فقه اطلاع داشت و اين علوم را به مردم نيز آموزش مي داد. عروه بن زبير, فقيه‌مدينه, او را چنين ستوده است:
ما رأيت اَحَداً اَعلَمَ بِفقهٍ و لا بِطِبِّ و لا بِشعرٍ مِن عائشهَ
مسند عايشه, نشان از احاطه ي او به علم تاريخ, دقائق احكام و ظرايف عبادات دارد[10].
3ـ2ـ فراگرفتن سخنان و سيره ي معصومان (ع) و نقل آن
رسول الله (ص) موظف به ارائه دين و حكمت به مردم بود[11]. مردم نيز اعم از زن و مرد ملازم ايشان مي‌گشتند تا معارف ديني را بياموزند. در اين امر برخي سخت كوش تر بوده و از هيچ فرصتي غفلت نمي‌نمودند. اين فراگيري و تعليم, گاه در مجالس عمومي صورت مي گرفت و گاه در مجالس خصوصي؛ گاه در شكل پرسش و گاه با تدبّر و درايت.
زنان در سده ي نخست در فراگيري حديث و نقل آن براي ديگران توانا و دقيق بودند. نام و شرح حال بيش از 1500 تن از زنان محدّث سده ي نخست در تاريخ ثبت شده است[12]. رسول خدا (ص) درخواست زنان انصار, مبني بر تشكيل جلسات مجزا از مردان را پذيرفتند و روزهايي از هفته را به ايشان اختصاص دادند تا راحت تر بتوانند مسايل خود را مطرح كنند. برخي پرسش هاي ديني خود را به طور مستقيم از رسول(ص) مي پرسيدند[13].
فاطمه زهرا (س) و بسياري از زنان رسول الله (ص) معلم زنان بودند. شواهد زيادي وجود دارد كه فاطمه(س) براي زنان جلسات تدريس عمومي داشته است. همچنين زنان به صورت فردي نزد او آمده و مسايل ديني خود را مي پرسيدند[14]. با اين وصف مي بايد احاديث بسياري از آن حضرت نقل شده باشد, اما سير حوادث, پس از وفات رسول الله (ص) و دگرساني صحنه ي سياست و به دنبال آن جريان فرهنگ، منع نقل حديث و تدوين آن و جلوگيري از نشر فضائل و علوم اهل بيت (ع) و ... موجب شد احاديث اندكي از ايشان به دست ما برسد[15].
امّ سلمه همسر پيامبر(ص) از زنان (كثير الروايه ) بود. 378 حديث از او نقل شده است كه بي واسطه و يا با واسطه ي همسر سابقش أبوسلمه و فاطمه (س) از رسول (ص) نقل كرده است. بسياري از زنان و مردان صحابي و تابعي نيز از او نقل روايت كرده اند[16]. آيه ي تطهير در خانه ي او نازل شد و حديث كساء از ايشان نقل شده است. همچنين او رواياتي را نقل كرده كه از فتنه هاي پس از مرگ رسول (ص) خبر مي‌دهد. نقل اين روايات در واقع دعوت از مردم براي موضع گيري صحيح در برابر اين آزمون ها و شدايد است. در روايتي از او آمده است:
شهادت مي دهم كه رسول الله (ص) مي گفت: هر كس علي را دوست دارد, مرا دوست دارد و هركس مرا دوست دارد, خدا را دوست دارد و هركس علي را دشمن مي دارد, مرا دشمن داشته است و هركس مرا دشمن مي دارد, خدا را دشمن داشته است[17].
همو از رسول (ص) نقل كرده است كه حسين (ع) در كربلا به دست امت كشته خواهد شد[18]. او براي حسين (ع) پس از شهادتش سوگواري كرد[19].
عايشه نيز از پيامبر (ص) روايات بسياري نقل كرده است, چنانكه پيشتر آورديم, او به علوم ديگر نيز آشنا بود. از رسول (ص) علوم دين را فراگرفت و به آموزش اين علوم همت گمارد[20]. او علاوه بر رسول (ص) از ابوبكر, عمر, سعدبن أبي وقاص و حمزه بن عمرو الأسلمي روايت كرده است. از عايشه نيز صحابيان و تابعيان نام دار روايت نقل كرده اند[21].
همسران ديگر رسول (ص) از جمله ميمونه دختر الحارث[22], زينب دختر جحش[23], جويريه دختر حارث[24], صفيه دختر حُيي[25], رمله دختر أبي سفيان [26]نيز از رسول (ص) و صحابه رواياتي فراگرفته اند و خود نيز اين روايات را به ديگران تعليم داده اند[27].
زنان ديگر صحابي نيز فراگيري علوم ديني را امر بسيار مهمي تلقي كرده و در آن بسيار كوشا بودند. برخي در اين امر مانند أسماء دختر أبي بكر درخشيدند[28].
زنان تابعي نيز به پيروي از سلف خود, هم در كسب علوم ديني كوشيدند و هم آن را به ديگران انتقال دادند. از جمله اين زنان فاطمه دختر علي بن ابي طالب[29], فاطمه دختر منذر[30], سكينه دختر امام حسين(ع)[31] و عمره دختر عبد الرحمن[32]هستند.
در سده هاي بعد نيز زنان بزرگي در اين عرصه خوش درخشيدند. دختر شريف مرتضي, زن عالم و فاضلي بود كه كتاب نهج البلاغه را از عمويش شريف رضي, روايت كرده است و بسياري از علما نهج‌البلاغه را از او روايت كرده اند[33].
نفيسه دختر حسن بن الحسن بن علي (ع) از زنان عالم و عابدي بود كه قرآن و تفسيرش را حفظ بود و امام شافعي و بشر بن الحارث نزد او حاضر مي شدند و حديث فرا مي گرفتند[34].
امّ سلمه مادر محمد بن مهاجر, محدث و از اصحاب امام صادق (ع) بود كه خدمت آن حضرت رسيد و از ايشان نقل حديث كرد[35].
امّ كلثوم عمري دختر عثمان بن سعيد عمري (از نواب خاص امام زمان (عج) ) راوي حديث بود. او در فضل و دانش و زهد و تقوا شهره ي عصر خويش بود[36].
امّ محمد طوسي دختر شيخ طوسي نيز عالمان عصر خويش بود[37]. زنان مسلمان در رعايت امانت در نقل روايت, ممتاز بودند و از مواضع اتهام در نقل حديث به دور ماندند. مؤيد اين ادعا آن است كه ذهبي (م748ق) كه از بزرگان محدثان و استادان اين فن است و كتاب ميزان الاعتدال را در نقد رجال حديث نگاشته و نزديك به چهار هزار مرد محدث متهم در نقل حديث را فهرست كرده است, در مورد زنان محدّثه چنين گفته است:
(وَما عَلِمتُ مِنَ النّساءِ ما اتُّهِمَت وَ لا مِن تركوها)[38].
ابن عساكر (م571ق) كه از موثق ترين راويان حديث است, از حدود 80 زن حديث فراگرفت[39]و اين مطلب از يك سو نشان از شيوع علم دين در ميان زنان دارد و از سوي ديگر دقت و امامت آنان را در نقل روايت نشان مي دهد.

2ـ4ـ درخشش زنان مسلمان در علوم قرآني

در رأس اين زنان بايد از فاطمه زهرا (س) نام ببريم. همان گونه كه آورديم, ايشان به آموزش زنان نيز همت گمارده بودند.
اُمّ ورقه دختر عبدالله بن الحارث الأ نصاريه، از زنان فاضل عصر خويش بود. رسول (ص) او را شهيده ناميد. او قرآن را جمع كرد و قاري آن بود[40]. بي شك قاري و جامع قرآن, از معارف آن بيگانه نيست و احتمالاً اطلاعات جامعي از قرآن دارد؛ بخصوص وقتي به اين نكته توجه كنيم كه صحابيان اهتمام ويژه به قرآن داشتند.
پيامبر اكرم (ص) به امّ ورقه اجازه داد كه در نماز, امامت اهل خانه ي خود را به عهده گيرد[41]امّ‌سعد, جميله دختر سعد بن الرّبيع از صحابياني است كه توجه خود را به قرآن و معاني آن معطوف نمود و آن را خوب به حافظه سپرد و اسباب نزول آيات را فراگرفت. سپس در اين امر مرجع ديگران شد و صحابه و تابعان جهت اطلاع از معاني و اسباب نزول قرآن به او رجوع كردند. او همچنين از سيره و غزوات رسول (ص) گزارش هاي مهمي دارد[42].
از جمله زنان تابعي كوشا در امر قرآن, از امّ‌الدّراداء الصغري همسر دوم صحابي جليل ابوالدّرداء مي توان نام برد كه به منزلت بزرگي, در علم تفسير و فقاهت, رسيد. او معارف خود را از بزرگان صحابه, از جمله سلمان فارسي, ابو مالك اشعري, عايشه و همسرش فراگرفت و علم خود را به برخي از تابعان منتقل كرد كه بعدها از عالمان و بزرگان تابعان شمرده شدند. در ميان اين افراد أبو مسلم فقيه شام و حافظ حديث قرار دارد[43].
حضه دختر سيرين خواهر تابعي مشهور محمد بن سيرين در علم قرائت آنچنان سرآمد بود كه وقتي محمد به مشكلي در قرائت برخورد مي كرد, مي گفت از حضه بپرسيد كه چگونه آن را قرائت مي كند[44].

2ـ5ـ زنان و فقاهت

تفاوت عمده ي فقه با حديث در بررسي و كاوش آن است. محدّث نقل مي كند, اما فقيه به شرح و تعليل مي پردازد. فقيه حكم قضيه هايي را كه به صراحت در حديث ذكر نشده, از قرآن و سنّت استنباط مي‌كند. در همان سده ي نخست, حتي در دوره ي حضور پيامبر (ص) به اجتهادها و استنباط هايي برمي خوريم. ضرورت اجتهاد پس از رحلت پيامبر (ص) بيشتر احساس شد. در اين راستا, زناني انديشمند و فرزانه بودند كه چون مردان و بلكه بهتر از آنان استنباط احكام مي كردند. از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود:
فَرُبَّ امرَأَهٍ اَفقَهُ مِن رَجلٍ[45]
چه بسا زني از مردي فقيه تر باشد.
نمونه ي روشن اين موضوع حضرت فاطمه (س) دختر گرامي پيامبر اسلام (ص) است[46]. امّ‌أيمن نمونه ي ديگري است كه در مكتب زهرا (س) دانش آموخته است[47]. برخي از عالمان اهل سنت, زنان پيامبر (ص) بخصوص عايشه, امّ سلمه و ميمونه را در زمره ي فقيهان آورده و رأي فقهي آنان را گزارش كرده و حتي در برخي موارد, آن را پذيرفته اند. ذهبي آورده است:
امّ سلمه از فقهاي صحابه شمرده مي شود و يكي از 13 نفري است كه صحابه در فتوا به او رجوع مي‌كردند. امّ سلمه بخصوص در مورد فقه زنان (احكام رضاع. طلاق و عدّه) خبره بود[48].
ابن قيم معتقد است بيش از 130 نفر از صحابه ـ اعم از زن و مرد ـ صاحب فتوا بوده اند كه 7 نفر از آنان بيش از ديگران مورد استفتا قرار گرفته اند و عايشه در زمره ي آنان قرار دارد. ابن حزم ادعا مي كند فتاوي هر يك از آنان را مي توان در يك كتاب ضخيم گردآورد[49].
در ميان زنان صحابي فقي، همچنين مي توان از ربيه ي رسول (ص) زينب دختر ابوسلمه (م73ق) نام برد. ابن عبدالبّر او را فقيه ترين زن عصر خويش مي شمرد و از ابورافع نقل شده است كه او فقيه مدينه بود[50].
محمد صديق خان رأي اين بانو را در زمينه ي اسقاط زكات از زيور آلات زنانه نقل كرده است[51].
ذهبي ام عطيه نسيبه دختر الحارث الأنصاريه را از فقهاي صحابه شمرده است[52].
برخي از زنان در صدر اسلام به درجه اي از فهم و نيز آزادي بيان رسيده بودند كه حتي به قرائت رسمي خليفه از احكام ديني اعتراض مي كردند كه در اين جا به ذكر نمونه اي مي پردازيم:
خليفه عمر در مورد مهر براي مردم سخن گفت و زياد قرار دادن مهر را منع و آن را به 400 درهم محدود كرد. زني از قريش به او اعتراض كرد و گفت: اي اميرالمومنين! آيا مردم را از اين كه مهر زنان را بيش از 400درهم قرار دهند, نهي مي كني؟ عمر گفت: بلي. پاسخ داد: مگر اين آيه را نشينيده اي كه فرمود: (وَ اتيتم اِحداهنَّ قنطاراً فلا تأخذوا منه شيئاً) [نسا(4). 20] تو چگونه مهر را محدود مي سازي حال آنكه خدا آن را بدون تحديد بيان كرده است؟ عمر گفت: (كلُّ النّاسِ افقه من عمرَ) سپس بر منبر بالا رفت و از سخن پيشين خود بازگشت و آن را اعلام نمود[53].
از زنان تابعي نيز كساني در فقه سرآمد بودند, از جمله ي آنان (فاطمه) دختر علي (ع) است. اخبار, دلالت بر فهم او در احكام زنان دارد[54]. حضه دختر سيرين (م101ق) فهم بسيار در مورد قرآن داشت[55].
هند دختر مهلَّب[56] و ام الدراء الصغري[57]را از فقيهان تابعي شمرده اند. حميده همسر امام صادق (ع) احكام زني را كه از ايشان در مورد چگونگي محرم شدن طفل سئوال كرد, به او ارجاع داد[58]. در دوره هاي بعد نيز زناني در علم و دانش و فقه درخشيدند كه سخن گفتن از آن مجالي ديگر مي طلبد.
3ـ نتيجه
از آنچه گفته شد نكات زير قابل توجه است:
1) پس از نزول قرآن, زنان صدر اسلام با الهام از اين كتاب آسماني, همپاي مردان در ايجاد نهضت‌علمي درخشيدند.
2) پيامبر اسلام و ديگر پيشوايان دين, نقش مهمي در آوردن زنان به عرصه هاي علمي ايفا كردند.
3) مشاركت زنان در فعاليت هاي علمي منحصر به آموختن مسايل ديني نبوده است.
4) برخي از شواهد حكايت از آن دارد كه زنان راوي در نقل احاديث پيامبر بهتر از مردان عمل كرده‌اند, به طوري كه نسبت به مردان, كمتر مورد تضعيف راوي شناسان واقع شده اند.

منابع و پي نوشت ها

دكتر سهيلا جلالي كندري در سال 1340 در تهران چشم به جهان گشود. پس از پايان تحصيلات متوسطه, ابتدا مدتي در رشته ي رياضي و علوم كامپيوتر دانشگاه صنعتي شريف به تحصيل پرداخت. آنگاه رشته ي علوم قرآن و حديث را برگزيده و مقطع كارشناسي را در سال 69 در دانشگاه تهران با كسب رتبه ي اول به پايان برد. درسال 1369 از پايان نامه ي خود با عنوان"يهود درقرآن" در دانشگاه تربيت مدرس دفاع كرد و باز با رتبه ي اول فارغ التحصيل شد. در سال 79 با دفاع از رساله ي دكتري خود با عنوان "مشاركت اجتماعي زنان از ديدگاه قرآن و حديث" از همين دانشگاه فارغ التحصيل شد. كتاب "يهود شناخت" از آثار چاپ شده ي ايشان است. از وي چندين مقاله در نشريات معتبر علمي و در ضمن مجموعه مقالات همايش‌هاي علمي به چاپ رسيده است. اين مقالات عبارتند از: "پژوهشي در اصول اربع مائه" و "اهل بيت در تفسير كشاف", "جايگاه زن در قرآن كريم","برتري يهود در قرآن و تورات", "زن و حكومت در تاريخ اسلام؛ بازشناسي نگرش ها" و " دو آيه, يك شبهه".
ايشان هم اكنون عضو هيأت علمي دانشگاه الزهرا و معاون آموزشي دانشكده ي الهيات و ادبيات اين دانشگاه است.
[1]. ر.ك: علق (96)،5-1.
2. ر.ك: قلم (68)، 1.
3. محمد باقر مجلسي: بحار الانوار، ج1،ص172.
4. احمد شبلي: تاريخ آموزش در اسلام، ترجمه‌ي محمد حسين ساكت، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ص262.
5. خير الدين الزركلي: الاعلام، بيروت، دارالعلم للملايين، 1989م، ج2، ص148.
6. ر.ك: امّ علي مشكور: أشعار النساء المؤمنات، ط1، قم، سعيد بن جبير، 1413قدرت انتقالي
7. همان.
8. ابن حجر عسقلاني: الاصابة في تمييز الصحابة، بيروت، دارالكتب العلمية، بي تا، ج8، ص121.
9. همان، «رقية نمله» مربوط به علم طب و احتمالاً نوعي روان درماني است. احتمالاً نمله نوعي مرض پوستي مثل «اگزما» است كه بيمار گمان مي كند، مورچه بر روي بدن او حركت مي‌كند. شفا در جاهليت نيز اين كار را انجام مي داده است و پس از اسلام آوردن و هجرت، از رسول (ص) براي اين كار اجازه گرفت (بخاري از اين كار د ركتاب الطب، باب رقية النبي (ص) ياد كرده است و ترمذي در سنن، كتاب الجنائز، باب في التعوذ للمريض، رقم 973) اما برخي از نويسندگان متأخر آن را علم تزيين خط و كتابت دانسته اند. ر.ك: صلاح عبدالمغني محمد: الحقوق العامة للمرأة، ط1، بي جا، مكتبة الدار العربية للكتاب، 1418ق، ج1، ص195.
10. احمد خليل جمعه: نساء اهل البيت في ضوء القرآن و الحديث، ط2، دمشق ـ بيروت، اليمامة للطباعة و النشر والتوزيع، 1417ق، ص147.
11. بقره (2):129،151، 231؛ آل عمران (3): 164؛ جمعه (62): 2.
12. احمد شبلي، پيشن، ص266. اين كتاب آمار خود را به استناد الاصابة، تهذيب الأسماء، تاريخ بغداد وضوء اللامع، 1543 نفر ياد كرده است.
13. ر.ك: عبدالحليم محمد أبوشقة: تحرير المرأة في عصر الرسالة، ط1، كويت، دارالقلم، 1410ق، ج1، ص161و 172.
14. محمد باقر مجلسي: پيشين، ج43، ص46، 66 و 80؛ همان، ج2، ص8.
15. از جمله ذهبي در سير اعلام النبلاء ، ج2، ص134 آورده است كه از ايشان تنها 18 حديث در كتب صحيح و سنن و مسانيد آمده است.
16. احمد خليل جمعه: نساء اهل البيت، پيشين، ص265؛ شمس الدين ذهبي، همان، ص202.
17. سعيد أيوب: زوجات النبي، ط1، بيروت، دارالهادي، 18-1417ق، ص61.
18. همان، ص62.
19. شمس الدين ذهبي: سير اعلام النبلاء، پيشين، ج2، ص202.
20. همان، ص135-139.
21. براي مشاهده نمونه هايي از مراجعه صحابه به عايشه ر.ك: تحريرة المرأة في عصر الرسالة، ج2، ص 384 و 385.
22. عمر رضا كحالة: اعلام النساء، ط9، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1982م، ج5، ص139. او پس از عايشه ام سلمه بيش از ديگر زنان رسول (ص) از ايشان حديث نقل كرده است. ر.ك: المعجم الكبير، ج23، ص422-431.
23. شمس الدين ذهبي : سير اعلام النبلاء، پيشين، ج2، ص212. ر.ك: المعجم الكبير، ج24، ص51-53.
24. همان، ص261. همچنين ر.ك: المعجم الكبير، ج24، ص61-66.
25. همان، ص232؛ ابن الأثير : اسد الغالبة في معرفة الصحابة، مصر، جمعية المعارف المصرية، 1285ق، ج5، ص490.
26. شمس الدين ذهبي: ص219؛ ابن الأثير، همان، ص457.
27. ر.ك: تحريرة المرأة في عصر الرسالة، ج2، ص157-163.
28. شمس الدين ذهبي: سير اعلام النبلاء، پيشين، ج2، ص292.
28. او فاطمه صغري است و از طريق اسماء بنت عميس (همسر پدرش) روايات بسياري از رسول فرا گرفت. او از برادرش (محمد بن حنفيه) نيز روايت كرده است. بسياري از علماي تابعي از او روايت كرده اند و ابن عساكر از طريق او از اسماء بنت عميس حديث منزلت را روايت كرده است. ر.ك: ابن سعد: پيشين، ج8، ص465.
30. او استاد همسر خود هشام بن عروة بن الزبير بود كه خود از اكابر تابعين شمرده مي‌شود. فاطمه از زنان ثقه بود. روايات نقل شده از او حاكي از آن است كه نها در مدرسه ي زنان تعليم ديه بود. از ام سلمه، عايشه، اسماء بنت ابي بكر و عمرة بنت عبدالرحمان روايت كرده است. ر.ك: شمس الدين ذهبي: سير اعلام النبلاء، پيشين، ج2، ص292.
31. همان. ج5, ص262؛ عمر رضا كحاله: پيشين, ج2, ص202-224. او در ادبيات, شعر و نقد ادبي نيز شهره بود.
32. شمس الدين ذهبي: پيشين, ج4, ص507.
33. عمررضا كحاله: پيشين, ج2, ص295.
34. همان, ج5, ص187.
35. سيد محسن امين: أعيان الشيعه, حققه و أخرجه و استدرك عليه: السيد حسن الأمين, بيروت, دارالتعاريف للمطبوعات, 1406ق, ج3, ص479.
36. همان, ص487.
37. همان.
38. شمس الدين ذهبي: ميزان الأعتدال في نقد الرجال, تحقيق: علي محمد البجاوي, بيروت, دارالفكر, ج3, ص395.
39. احمد خليل جمعه: نساء اهل البيت، پيشين، ص149؛ صلاح عبدالغني محمد, پيشين, ج1, ص195.
40. ابن حجر عسقلاني, ج8, ص289, رقم 1535.
41. همان.
42. احمد خليل جمعه: نساء من عصر النبوه، بيروت, دار ابن كثير, 1412ق, ج2, ص171.
43. احمد خليل جمعه: نساء من عصر التابعين, ط2, دمشق ـ بيروت, دار ابن كثير, 1414ق, ج2, ص111 و 112.
44. همان, ج1, ص123.
45. محمد بن حسن حر عاملي: وسائل الشيعه, بيروت, موسسه آل البيت لاحياء التراث, 1413ق, ج11, ص177.
46. ر.ك: محمد باقر مجلسي: پيشين, ج43.
47. عمر رضا كحاله, پيشين, ج1, ص127؛ ابن حجر, پيشين, ج8, ص212 و 214, رقم 1139.
48. شمس الدين ذهبي, سير اعلام النبلاء ، پيشين, ج2، ص203.
49. احمد خليل جمعه: نساء اهل البيت، پيشين، ص142.
50. احمد خليل جمعه: نساء من عصر النبوه، پيشين, ج2, ص177-180.
51. سيد محمد صديق حسن خان بهادر: حسن الاسوه بما ثبت الله و رسول في النسوه. چ هند, دارالرائدالعربي, 1301ق, ص384.
52. همان.
53. احمد الحصين: المرأه و مكانتها في الاسلام, بي جا, مكتبه الايمان, 1981م, ص20.
54. احمد خليل جمعه: نساء من عصر التابعين, پيشين, ج1, ص185.
55. همان, ص199-122.
56. همان, ص68.
57. همان, ج2, ص121.
58. حر عاملي: پيشين, ج11, ص286, ح14817.
جمعه 21 مهر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ابوصرمه خزرجى: از شاعران عرب

در نام او اختلاف است. طبرى براى او، نام‌هاى صرمة بن مالك، قيس‌بن صرمه، صرمة‌بن انس، ابوقيس بن‌صرمه را آورده است.[133] در اسم و كنيه او، نقل‌هاى ديگرى نيز وجود دارد.[134] او از بنى‌نجّار بود[135] و 120 سال عمر كرد.[136] در جاهليّت، رهبانيّت اختيار و لباس پشمينه به تن و از بت‌پرستى دورى مى‌كرد. خود را از جنابت شست‌و‌شو مى‌داد و از زن حائض دورى مى‌جست.[137] بر زبانش حق جارى بود و خدا را به بزرگى ياد مى‌كرد. دين مسيحيّت را برگزيد؛ امّا از آن صرف‌نظر كرد. جُنُب و حائض حق ورود به مكان ويژه عبادتش را نداشتند. او مى‌گفت: من خداى ابراهيم را مى‌پرستم.[138] ابوصرمه، در قبيله‌اش مورد احترام بود؛[139] قبيله قريش را دوست مى‌داشت و چندين سال در ميان آنان زندگى كرد. زيرا همسرش، ارنب دختر اسدبن عبدالعزّى از قريش بود.[140] گويند: هنگام هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به يثرب، ابوصرمه اسلام را در كهن‌سالى به نيكى پذيرفت و از سابقان در اسلام پس از هجرت شد و جنگ بدر و ديگر غزوات را درك كرد.[141] به نقلى، در فتح مصر نيز حضور داشت.[142] به ابوصرمه اشعار زيبايى نسبت داده شده كه در اشعار دوران جاهليّت او، دعوت به خدا، نيكوكارى، تقوا، اخلاق نيك و صلح و آشتى به چشم مى‌خورد.[143] او پس از اسلام، در ستايش خدا، پيامبر اسلام و توفيق تشرّف به دين اسلام، فضايل قريش وآزمون‌هاى آن‌ها از سوى خداوند، اشعارى سروده است.[144] نقل شده است كه عبداللّه‌بن‌عباس، براى آموختن اشعار ابوصرمه مدّتى نزد وى مى‌آمد.[145] او راوى احاديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)بدون واسطه يا از طريقِ ابوايوب انصارى و ديگران است.

ابوصرمه در شأن نزول:

بخشى از آيه 187 بقره/2 درباره ابوصرمه نازل شده است.[146] روزه‌دار در آغاز اسلام، فقط مجاز به خوردن و آشاميدن از غروب تا پيش از خواب، يا قبل از وقت نماز عشا بود.[147] روزى ابوصرمه از كار در نخلستان، به خانه بازگشت و بر اثر خستگى به خواب رفت. هنگامى كه بيدار شد،[148] از خوردن غذا پرهيز كرد و با همان حال، روز بعد را روزه گرفت. هنگام ظهر بى‌هوش شد[149] و به نقل سُدّى، پيامبر به او فرمود: چرا تو را رنجور مى‌بينم؟[150] ابوصرمه ماجرا را نقل‌كرد؛ آن گاه اين آيه نازل شد: «كُلوا وَ اشرَبوا حَتّى يَتبيَّنَ لَكم الخَيطُ الأبيَضُ مِنَ الخيطِ الأسوَدِ مِن الفجرِ... = بخوريد و بياشاميد تا رشته سپيد بامداد از رشته سياه [شب]بر شما نمودار شود». با نزول اين آيه، حرمت خوردن و آشاميدن در شب ماه رمضان نسخ شد و مسلمانان خوشحال شدند.[151]

منابع:

اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الأصحاب؛ اسدالغابه فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ البداية و النهايه؛ تفسير القمى؛ التفسيرالكبير؛ توضيح المشتبه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ السيرة‌النبويّه، ابن‌هشام؛ كتاب‌الثقات؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مروج‌الذهب.
سيدمصطفى اسدى




[133] جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 223-228.
[134] توضيح المشتبه، ج 5، ص 458؛ الثقات، ج‌3، ص‌340؛ سيره ابن‌هشام، ج2، ص 510؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌503.
[135] اسدالغابه، ج‌3، ص‌18.
[136] الاصابه، ج‌3، ص‌342.
[137] البداية و النهايه، ج‌3، ص‌124.
[138] مروج‌الذهب، ج1، ص71؛ الاستيعاب، ج4، ص298.
[139] الاصابه، ج‌3، ص‌342.
[140] البداية و النهايه، ج‌3، ص‌121.
[141] الاستيعاب، ج‌4، ص‌254.
[142] الاصابة، ج‌7، ص‌184.
[143] سيره ابن هشام، ج‌2، ص‌510 و 511‌.
[144] همان، ص‌512‌.
[145] الاصابه، ج‌3، ص‌341.
[146] جامع البيان، مج 2، ج 2، ص 223 و 224.
[147] قمى، ج‌1، ص‌93؛ التفسير الكبير، ج‌5‌، ص‌268.
[148] الاصابه، ج‌3، ص‌343.
[149] اسباب النزول، واحدى، ص‌48.
[150] جامع البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌227.
[151]
اسباب النزول، واحدى، ص‌49.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ابودحداح انصارى: صحابى پيامبر

در روايتى از ابن‌عبّاس در ذيل آيه222 بقره/2 از ثابت‌بن‌دحداح(دحداحه) ياد شده است.[68]منابع رجالى، كنيه‌اش را ابودحداح ياد كرده[69] و در ذيل چهار آيه، به ويژه 245 بقره/ 2 از او نام برده‌اند.[70] اين‌كه ابودحداح، همان ثابت‌بن‌دحداح است يا نه، به‌درستى روشن‌نيست. گويامنابع رجالى خواسته‌اند او را دو فرد بدانند. ابن‌عبدالبر درباره ابودحداح مى‌نويسد: فلان‌بن‌دحداحه ازصحابه‌پيامبر شمرده شده و جز اين‌كه از انصار و هم پيمان با آنان بوده است، اطلاع ديگرى از نام و نسب وى به دست نياوردم.[71] وى درباره ثابت‌بن‌دحداح آورده است: ثابت‌بن‌دحداح (دحداحه) بن‌نُعَيم بن‌غَنْم بن‌اياس، مشهور به ابودحداح در ميان طايفه بنى‌انيف يا بنى‌عجلان‌مى‌زيسته و بابنى‌زيدبن‌مالك بن‌عوف، هم‌پيمان بوده است.[72] ابن‌حجر، اين دو را روشن‌تر معرّفى كرده و نزول آيه 222 بقره/2 را در پاسخ به پرسش ثابت بن دحداح دانسته؛[73] ولى حادثه‌اى مرتبط با نزول آيه 245 بقره/2 را نيز درباره ابودحداح به وى نسبت داده است؛ آن‌گاه در ادامه با استناد به روايتى كه سند آن را صحيح ندانسته، مى‌گويد: ابودحداح تا زمان معاويه، در قيد حيات بوده؛ در حالى كه ثابت‌بن‌دحداح در زمان حيات رسول‌خدا ازدنيارفته است؛[74] با وجود اين، اطلاعات موجود درمنابع‌روايى وتاريخى‌ابهام دارد؛ به‌گونه‌اى كه دو تن بودن آنان را مشكل ساخته است. واقدى درباره ثابت بن‌دحداح مى‌نويسد: وى در جنگ اُحد پس از انتشار شايعه كشته شدن پيامبر و مشاهده پراكندگى اصحاب، انصار را نزد خود خواند و فرياد زد كه من ثابت بن‌دحداحه هستم. اگر محمد كشته شد، خداوند زنده‌اى است كه هرگز نمى‌ميرد. در دفاع از دين خود كارزار كنيد كه خداوند يار و پشتيبان شما است؛ سپس با گروهى از انصار كه دعوتش را پاسخ گفتند، به سپاه مشركان حمله كرد و بر اثر نيزه‌اى كه خالدبنوليد به او زد، به شهادت رسيد. در اين نقل، ثابت‌بن‌دحداح با همراهانش واپسين كشتگان از مسلمانان در جنگ اُحد به شمار رفته‌اند؛[75] ولى بنابه نقلى كه ابن‌حجر آن را درست‌تر دانسته، وى در اين جنگ مجروح شد؛ سپس بهبود يافت؛ آن‌گاه در سال ششم هجرى پس از بازگشت پيامبر از حديبيه درگذشت.[76] در كتاب‌هاى حديثى اهل‌سنّت، ماجراى حاضر شدن پيامبر بر جنازه ابودحداح و نماز گزاردن حضرت بر جنازه وى، به تفصيل گزارش شده و در ذيل آن، جمله معروفى از پيامبر در حقّ وى نقل شده كه به قضيه بخشيدن درخت خرما به پيامبر اشاره دارد؛ در حالى‌كه اين بخشش، در رواياتِ اسباب نزول، به ابودحداح نسبت داده شده است. حضرت فرمود: كَمْ مِنْ عَذْق مُعَلّق لابى‌الدّحداح فِى الْجَنة = چه بسيار شاخه‌هاى آويزان درخت خرما كه در بهشت از آنِ ابودحداح است.[77]
چون از وى فرزندى باقى نماند، پيامبر(صلى الله عليه وآله)ميراثش را به پسر خواهرش داد.[78] بعيد نيست همان‌گونه كه از ذيل عبارت استيعاب مى‌توان استظهار كرد،[79]ابودحداح در همه موارد، همان ثابت‌بن دحداح باشد كه در زمان حيات پيامبر از دنيا رفت.[80]

ابودحداح در شأن نزول:

1. از ابن‌عبّاس و سدّى نقل شده كه ثابت‌بن‌دحداح همان شخصى بود كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره حكم آميزش با زنان در حال حيض پرسيد و آيه 222 بقره/2 در پاسخ وى و بيان حكم آن نازل شد:[81]«وَ‌يسئلونَكَ عن المَحيض قُلْ هُوَ أذىً فَاْعتَزِلوُا النِّساءَ فِى‌الْمَحيضِ و لاَتَقْربوُهنَّ حتّى يَطْهُرْنَ فإذا تَطَهّرنَ فأتوُهنَّ مِنْ حَيْثُ أَمرَكُمُ اللّهُ إنّ اللّهَ يُحبّ التوّ بين وَ يُحِبُّ المُتَطَهِّرينَ = از تو درباره عادت ماهانه [زنان]مى‌پرسند، بگو: «آن‌رنجى است؛ پس هنگام عادت ماهانه، از [آميزش با]زنان كناره‌گيرى كنيد و به آنان نزديك نشويد تا پاك شوند؛ پس چون پاك شدند، از همان جا كه خدا به شما فرمان داده با آنان آميزش كنيد. خداوند توبه‌كاران و پاكيزگان را دوست مى‌دارد».
2. از كلبى و ابن‌عبّاس نقل است كه زمانى پيامبر فرمود: هركس صدقه دهد، مثل همان صدقه در بهشت از آن او خواهد بود. ابودحداح به پيامبر گفت: من دو باغ دارم. آيا اگر يكى را صدقه دهم، مثل آن را دارا خواهم شد و همسر و فرزندم نيز در كنار من خواهند بود؟ آن‌گاه با پاسخ مثبت پيامبر، باغ مرغوب‌ترش را به حضرت واگذاشت و به دنبال آن، آيه 245 بقره/2 در شأن ابودحداح نازل شد
[82] و از چندين برابر شدن صدقه وى خبر داد: «مَنْ ذَا الّذِى يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضـعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثيرةً واللّهُ يَقْبِضُ وَ يَبصُطُ و إِلَيهِ تُرْجَعوُن = كيست كه خدا را وام دهد؛ وامى نيكو تا آن را براى او چندين برابر كند؟ و خدا است كه [در معيشت بندگان]تنگى و گشايش پديد مى‌آورد و به سوى او بازگردانده مى‌شود». واقدى[83] و قرطبى[84] اين داستان را به گونه‌اى ديگر نقل كرده‌اند؛ ولى در نقلى از ابن‌مسعود، وقوع اين ماجرا پس از نزول آيه دانسته شده است. در اين روايت آمده است كه ابودحداح پس از نزول آيه پيشين از رسول خدا پرسيد: آيا خداوند از ما قرض مى‌خواهد؟ پيامبر پاسخ داد: آرى، آن‌گاه دست پيامبر را گرفت و گفت: باغم را كه ششصد درخت خرما دارد، به خدا قرض دادم.[85]
3. بنا به نقل واحدى از ابن‌عبّاس، آيات 5 تا‌7 سوره ليل/92 در شأن مردى از انصار نازل شد[86] كه بعضى نام او را ابودحداح ذكر كرده‌اند.[87] براساس اين نقل، مردى از انصار درخت خرمايى داشت كه شاخه‌هاى آن در حياط فردى مستمند بود. صاحب درخت، خرماهايى را كه گاه بر زمين مى‌افتاد و فرزندان مرد فقير بر مى‌داشتند، از دست و دهانشان مى‌گرفت. مرد نيازمند نزد رسول خدا شكايت برد و حضرت از صاحب نخل خواست تا در مقابل آن، نخلى در بهشت آن را به آنان ببخشد؛ ولى وى با اين‌كه نخل‌هاى بسيارى داشت، مدّعى شد كه خرماى هيچ يك از آن‌ها برايم خوشايندتر از اين درخت نيست. مرد ديگرى (ابودحداح) كه سخنان پيامبر را مى‌شنيد، با گرفتن تضمين از پيامبر براى واگذارى نخلى در بهشت به او، آن درخت را در مقابل چهل نخل از آن مرد خريد و به پيامبر واگذاشت؛ آن‌گاه اين آيات در شأن وى نازل شد: «فأمّا مَنْ أَعطى وَاتّقى * وَ صَدّقَ بِالحُسنى * فَسَنُيسِّرُهُ لِلْيُسرى = پس هركه [مال خود را]بخشيد و پرهيزگارى كرد و آن [وعده]نيكو را باور داشت و راست انگاشت؛ پس به‌زودى او را براى راه آسان آماده سازيم». اين ماجرا در روايات شيعى به گونه‌اى ديگر آمده است.[88] قرطبى به نقل از عطا، تمام سوره ليل را در شأن ابودحداح و صاحب نخل دانسته است.[89]
4. بلنسى در ذيل آيه 10 و 11 اعلى/87  (سَيَذّكَّرُ مَنْ يَخشى * وَ يَتجنّبُهَا الأَشقَى = به زودى پند گيرد آن كه [از خداى]مى‌ترسد و بدبخت‌ترين مردم از آن كناره مى‌گيرد)، با بيان ماجراى خريد درخت نخل و واگذارى آن به پيامبر، از برخى نقل كرده كه در شأن ابودحداح نازل شده‌است.[90]
5‌. از عكرمه نقل است كه پس از نزول آيه 10 حديد/57  (لاَ يَسْتوِى مِنْكُمْ مَنْ أنفقَ مِنْ قَبلِ‌الْفَتحِ و قـتَلَ...) ابودحداح گفت: به خدا سوگند! امروز در راه خدا انفاقى مى‌كنم كه با آن، پاداش كسانى را كه پيش از من انفاق كردند را، به دست آورم و پس از اين، كسى بر من پيشى نگيرد؛ آن‌گاه گفت: بار خدايا! نصف آن‌چه را ابودحداح مالك است، براى تو. وى در اين انفاق حتّى يك لنگه كفش خود را نيز بخشيد.[91]

منابع:

اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة‌الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ بحارالانوار؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ سنن ابى‌داود؛ سنن النسائى؛ صحيح مسلم؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المعجم‌الكبير؛ المغازى؛ المنتظم فى تاريخ‌الملوك والامم؛ الميزان فى‌تفسيرالقرآن.
سيدمحمود دشتى




[68] جامع‌البيان، مج2، ج‌2، ص‌518‌؛ الاصابه، ج‌1، ص‌503‌.
[69] الاستيعاب، ج‌1، ص‌278.
[70] مجمع‌البيان، ج 2، ص 608.
[71] الاستيعاب، ج‌4، ص‌210.
[72] الاستيعاب، ج‌1، ص‌278.
[73] الاصابه، ج‌1، ص‌503‌.
[74] همان، ج‌7، ص‌100 ـ 102.
[75] المغازى، ج‌1، ص‌281.
[76] الاصابه، ج1، ص503‌؛ الاستيعاب، ج‌1، ص‌278؛ المنتظم، ج‌2، ص275.
[77] صحيح مسلم، ج‌3، ص‌375؛ سنن ابى‌داود، ج‌2، ص‌412؛ سنن نسائى، ج‌4، ص‌88‌.
[78] الاستيعاب، ج‌4، ص‌210.
[79] الاستيعاب، ج‌4، ص‌210.
[80] الاصابه، ج‌7، ص‌101 و 102.
[81] جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌518‌؛ الدرّالمنثور، ج‌1، ص‌619‌؛ الاصابه، ج‌1، ص‌503‌.
[82] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌608‌؛ التفسير الكبير، ج‌6‌، ص‌178.
[83] المغازى، ج 1، ص 281؛ الاستيعاب، ج 4، ص 210.
[84] قرطبى، ج‌3، ص‌155.
[85] جامع‌البيان، مج2، ج2، ص‌803‌؛ المعجم الكبير، ج‌22، ص301.
[86] اسباب النزول، واحدى، ص 390.
[87] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌759.
[88] قمى، ج‌2، ص‌457؛ بحارالانوار، ج‌22، ص‌101.
[89] قرطبى، ج‌20، ص‌61‌.
[90] مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌701.
[91]
الدرّالمنثور، ج8، ص50‌؛ الميزان، ج‌19، ص‌159.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوذر غفارى

ابوذر غفارى:[41] جندب (برير)بن‌جنادة بن كُعيب‌بن صُعير از قبيله بنى‌غفار، معروف به ابوذر غفارى از صحابه بزرگ رسول‌خدا[42](صلى الله عليه وآله)

از زندگى پيش از اسلام او اطلاع زيادى در دست نيست. براساس روايتى، در جاهليّت شبانى مى‌كرد[43] و با شجاعتى كه داشت، گاه يك‌تنه در مقابل كاروانى مى‌ايستاد.[44] او از سه سال پيش از پذيرش اسلام، خداى يگانه را مى‌پرستيد و نماز مى‌گزارد و از بت‌ها دورى مى‌جست.[45] ابوذر، از نخستين اسلام‌آورندگان است. به نقل از خود او، پنجمين فردى بود كه اسلام آورد.[46] يعقوبى، اسلام او را پس از على‌بن‌ابى طالب، خديجه و زيدبن حارثه دانسته؛ گرچه قول به پذيرش اسلام او پس از ابوبكر را نيز ذكر كرده است.[47] قضيه اسلام آوردن او را گوناگون و حتّى خارق‌العاده[48] ذكر كرده‌اند. درست‌تر و مشهور آن است كه چون بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)را شنيد، برادرش را براى كسب اطلاع، به مكّه فرستاد و پس از استماع سخن او، خود به ديدار پيامبر آمد و اسلام آورد؛[49]بنابر اين، آن‌چه در چگونگى آشنايى او با حضرت، به تفصيل آمده،[50] چندان به جا نمى‌نمايد.
ابوذر، نخستين كسى بود كه پيامبر را به تحيّت اسلامى سلام گفت.
[51] وى پس از پذيرش اسلام، از طرف حضرت به اخفاى دين و بازگشت به ديار خويش تا هنگام رسيدنِ فرمانِ هجرت، مأمور شد؛ امّا شوق او به اسلام و پيامبر، وى را به اظهار عقيده در ميان مشركان[52] و اعتراض آنان[53] كشاند؛ از اين‌رو مشكلاتى را متحمّل شد.[54] اوسپس به ديار خويش رفت و پس از جنگ اُحُد (يا خندق[55]) به مدينه آمد و تا پايان حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)با حضرت بود.[56] در فتح مكّه، گويا پرچم بنى‌غفار را به دست داشت[57] و در حنين، پرچم‌دار آنان بود؛[58] گرچه بعضى او را در اين جنگ، جانشين پيامبر درمدينه دانسته‌اند.[59] وى در «عمرة‌القضاء»[60] و غزوه «ذات‌الرقاع» نيز امامت جماعت مدينه به جاى پيامبر و جانشينى حضرت را برعهده داشت.[61] در جنگ تبوك، به سبب ضعف مركب، با تأخير و پياده به حضور حضرت رسيد.[62] پيامبر(صلى الله عليه وآله)در همين واقعه كه ابوذر به تنهايى از دوردست مى‌آمد، فرمود: او تنها زندگى مى‌كند؛ تنها مى‌ميرد و تنها وارد بهشت خواهد شد.[63] از امام على(عليه السلام)نقل است كه پيامبردرباره ابوذر فرمود: آسمان بر كسى راست‌گوتر از ابوذر سايه نيفكنده، و‌زمين، مثل او را حمل نكرده است.[64] صداقت ابوذر در بين عرب ضرب‌المثل شد.[65] پيامبر بدو علاقه داشت و وى را يكى از چهارده رفيق خود مى‌شمرد[66] و حتى او را بر مركب خود، پشت سرش سوار مى‌كرد؛[67] امّا با اين حال، گويا از طرف حضرتش، مسؤوليّتى سياسى بدو واگذار نشد.[68] خود او نيز از آنان كه در برخى از ادوار بعدى مقام سياسى را مى‌پذيرفتند، دورى مى‌گزيد؛ ازاين‌رو به ابوموسى‌اشعرى كه وى را برادر خطاب كرده بود، گفت: من پيش از آن كه به خدمت [در خلافت عثمان]درآيى، برادرت بوده‌ام.[69]
در اين كه ابوذر در ماجراى پيمان مؤاخات، با چه كسى برادر شده، اختلاف است. ابن‌سعد در طبقات، اصل آن را درباره ابوذر انكار مى‌كند؛ چراكه آن پيمان، پيش از بدر با نزول آيه ارث قطع‌شده و ابوذر تا اين هنگام، هنوز به مدينه هجرت نكرده بود؛[70] بر همين اساس، برادرى او با «منذربن‌عمر» را كه در جريان بئر معونه در سال‌سوم هجرت به شهادت رسيد نيز رد مى‌كند.[71] بعضى، برادرى او را با ابن‌مسعود،[72] برخى با بلال،[73] عدّه‌اى با سلمان و هم‌چنين با ابودردا ذكركرده‌اند. يكى از معاصران، با استناد به حديثى از امام‌سجاد(عليه السلام)و ذكر دو دليل ديگر، برادرى او را با سلمان درست مى‌داند و بر آن است كه ابوذر از همان ابتداى هجرت در مدينه بود[74] با رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابوذر بر امامت على*(عليه السلام)پاى فشرد و به تعبير امام صادق(عليه السلام)يكى از سه تنى بود كه بر فرمان رسول‌خدا استوار ماند[75] و تا پايان عمر، ديگران را بدان سفارش مى‌كرد؛[76] به همين جهت، خلافت ابوبكر را انكار كرد[77] و با برخى ديگر از بزرگان صحابه، از على(عليه السلام)مى‌خواست تا براى گرفتن حقّ خود به‌پاخيزد و در برخوردى كه با عمر داشت، در حقّانيّت على خطبه‌اى خواند.[78] خود با افتخار به اين استوارى، در جمعى مى‌گويد: من در روز قيامت از همه شما به پيامبر*(صلى الله عليه وآله)نزديك‌تر خواهم بود؛ زيرا از حضرت‌شنيده‌ام كه مى‌فرمود: نزديك‌ترين شما در قيامت به من، كسى است كه از اين دنيا به همان صورتى كه من او را ترك گفته‌ام، خارج شود. به خدا سوگند! جز من، هيچ يك از شما نيست كه به چيزى از دنيا دست نينداخته باشد.[79] همين رابطه با خاندان پيامبر و على، او را در جمع محدود و خلوت تشييع‌كنندگان حضرت‌فاطمه(عليها السلام)كه حتّى بسيارى از زنان پيامبر حضور نداشتند، قرار داد.[80]
از زندگى ابوذر در زمان خلافت ابوبكر، اطلاعى در دست نيست. در دوره عمر، يكى از چهار نفرى است كه در تقسيم ديوان، به سبب ارجمندى‌اش، جزو بدريّون قرار گرفت؛[81] با آن‌كه در آن جنگ شركت نداشت. او پس از وفات ابوبكر به شام رفت و در آن‌جا سكنا گزيد[82] و در سال 19 هجرى در فتح مصر به وسيله عمروعاص شركت كرد و گويا بر اقامت در آن‌جا عزم داشت؛[83] امّا به شام بازگشت و در يكى از جنگ‌هاى تابستانى معاويه، در نبرد عموريه (23 هجرى) حضور يافت.[84] وى در زمان خلافت عثمان، هم‌چنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاويه، (27 يا 28 هجرى) يكى از اصحاب حاضر درآن بود.[85] ابوذر در چگونگى مصرف بيت‌المال، بسيار سخت‌گير بود و از مسلمانان و حاكمان‌مى‌خواست كه روش پيامبر را دنبال كنند. اختلاف او با معاويه و خليفه سوم به چگونگى استفاده آنان از بيت‌المال ارتباط داشت. ابوذر معتقد بود كه آيه 34 توبه/9  (...وَالّذين يَكنِزونَ الذَّهبَ وَ الفِضّةَ وَ لايُنفِقونَها فِى سَبيل‌اللّه فَبشِّرهُم بِعذاب أليم) به اهل‌كتاب اختصاص ندارد؛ بلكه تمام كسانى‌كه طلا و نقره ذخيره و پنهان مى‌كنند و در راه خدا انفاق نمى‌كنند، به عذاب الهى تهديد شده‌اند. او با استناد به سخنان رسول‌خدا مى‌گفت: مقصود از انفاق در راه خدا، فقط زكات نيست؛ بلكه معناى اعمّى دارد كه هم شامل زكات و هم هزينه‌هاى ضرور جامعه از قبيل جهاد، دفاع و حفظ جان‌ها از نابودى و مانند آن است. با توجّه به شرايط آن زمان كه عدّه‌اى از مسلمانان سخت در مضيقه بودند و ثروت‌مندان از انفاق در راه خدا سرباز مى‌زدند، مى‌گفت: حاكمان حكومت اسلامى بايد جميع شؤون زندگى مردم را اصلاح كنند و تمام طبقات جامعه بايد از بيت‌المال بهره ببرند؛ لذا به كاخ‌سازى معاويه در شام اعتراض كرد و آيه كنز را براى او خواند؛ ولى اين اعتراض موجب هتك‌حرمت او از طرف معاويه و بازدارى مردم از هم‌نشينى با وى و در نهايت به بهانه افساد در جامعه، به اخراج خشونت‌بار او به مدينه منجر‌شد.[86]
ابوذر، در مدينه هم ساكت ننشست و خطاب به عثمان‌بن‌عفان گفت: از مردم فقط به اين مقدار راضى نباشيد كه يك‌ديگر را آزار ندهند؛ بلكه بايد آنان را واداريد تا بذل معروف كنند و پرداخت‌كننده زكات فقط نبايد به دادن آن بسنده كند؛ بلكه بايد به همسايه و برادران احسان كند و با خويشان پيوند داشته باشد. كعب‌الاحبار كه در آن مجلس حضور داشت، در پاسخ ابوذر گفت: كسى كه زكات واجب را داده، آن‌چه بر او واجب بوده ادا كرده است و ديگر چيزى برعهده او نيست. ابوذر با عصاى خود بر سر او كوفت و گفت: اى يهودى‌زاده! تو را چه و اظهار اين‌گونه مطالب...![87] سخنان او صريح يا نزديك به صريح است كه همه انفاق‌ها را واجب نمى‌دانسته. اين‌كه برخى گفته‌اند: ابوذر به اجتهاد خود عمل مى‌كرد و مى‌گفت دارايى‌هاى زايد بر مقدار ضرورت بايد در راه خدا انفاق شود، درست نيست. ابوذر مى‌گفت: آن‌چه را مى‌گويم، از رسول‌خدا و يا خليل خودم‌شنيده‌ام.[88]
اعتراض او به عثمان و پافشارى بر حقيقتِ دين‌دارى و پارسايى، موجب تبعيدش به ربذه شد؛ محلّى كه آن را هيچ خوش نداشت.[89] اين قضيه، بحث‌هاى فراوانى را در تاريخ و كلام اسلامى برانگيخت. برخى درصدد برآمدند تا رفتن به ربذه را به ميل ابوذر نشان دهند؛[90] با اين توجيه كه او تنهايى را دوست مى‌داشت و فقط براى گريز از اعرابى شدن كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن را بد شمرده بود، به مدينه رفت و آمد داشت.[91] آلوسى با ذكر اين نكته كه ابوذر در مواجهه با معاويه، به ظاهر آيه تمسّك و تصوّر كرده كه بايد تمام مال زايد بر نياز را انفاق كرد، مى‌نويسد: اين سخن، مورد اعتراض فراوان واقع و برضدّ ابوذر به آيه ارث استدلال شد و به ناچار عزلت گزيد و در مشاوره با عثمان، به ربذه راهنمايى شد و تا آخر عمر در آن‌جا ماند.[92] ناسازگارى اين ديدگاه كه در پى اختيارى نشان دادن رفتن به ربذه است، با آن‌چه در تاريخ آمده كه هرگونه آزادى و اختيار را نفى مى‌كند، عدّه‌اى را به نقد عمل ابوذر و توجيه عمل عثمان كشانده است. قاضى عبدالجبّار، در ابتدا، رفتن ابوذر به ربذه را به درخواست خودش‌دانسته؛ سپس به توجيه عمل عثمان مى‌پردازد كه سخن تند و كلام خشن ابوذر موجب شد تا همه اصحاب رسول‌خدا به اخراج وى نظر دهند كه هم به صلاح خود او و هم به مصلحت اصحاب و دين بود؛[93] ولى عدّه‌اى ديگر، به استناد داده‌هاى تاريخى،[94] رفتن ابوذر به آن‌جا را جبرى و طبق تصميم عثمان دانسته‌اند و معتقدند: برخلاف خواست او كه مايل بود به مكّه، بصره، يا شام برود، به ربذه فرستاده شد و بدين طريق، عمل خشم‌آلود عثمان با صحابى بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به نقد مى‌كشند.[95]
زهد و پارسايى ابوذر موجب شد كه پيامبر وى را به حضرت عيسى تشبيه كند.[96] او در زندگى دنيايى به حداقل ممكن قناعت مى‌كرد و حتّى حاضر به پذيرش هديه نبود.[97] ابوذر گاه در مسجد مى‌خوابيد.[98] وى در حقْ‌گويى سرآمد بود؛ چنان‌كه حضرت على(عليه السلام)فرمود: امروز هيچ‌كس جز من و ابوذر نيست كه در راه خدا از سرزنش ديگران نهراسد[99] و اين براساس عهدى بود كه با پيامبر بسته بود.[100] ابوذر، هرگز از بيان حق باز نايستاد و هنگامى‌كه بدو گفتند: چرا با اين‌كه خليفه تو را از فتوا دادن منع كرده، باز چنين مى‌كنى؟ گفت: به خدا سوگند! اگر خنجر بر حلقم نهيد تا يك كلمه از آن‌چه را از رسول‌خدا شنيده‌ام، ترك كنم، چنين نخواهم كرد.[101] پيامبر(صلى الله عليه وآله)او را از آنانى دانسته كه بهشت، مشتاق ديدارشان است.[102] ابوذر از اركان آفرينش[103] و از حواريون پيامبر در قيامت نيز شمرده شده است.[104] او در ربذه، در تنهايى و سختى در كنار همسر يا تنها دخترش به سال 32 هجرى درگذشت[105] و به وسيله كاروانى كه از عراق مى‌آمدند، تجهيز و دفن شد[106] و اين‌گونه وعده پيامبر كه ابوذر تنها مى‌ميرد، درباره او تحقّق يافت.[107] از ابوذر نسلى باقى نمانده است.[108]

ابوذر در شأن نزول:

مفسّران، در ذيل چند آيه از ابوذر سخن به ميان آورده‌اند: 1.‌ابن‌عبّاس در ذيل آيه 20 مزمل/73 در كنار حضرت على(عليه السلام)از ابوذر ياد كرده كه مقصود از«طائِفَةٌ مِن الّذين مَعَك» بوده و هم‌چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)نزديك به دو سوم يا نصف يا يك سوم شب را به بيدارى و عبادت مى‌گذراندند.[109] چنان‌كه نقل شده، با نزول آيه «كَانوا قَليلاً مِن الـّيلِ ما يَهجَعون» (ذاريات/51‌،17) ابوذر از كسانى بود كه براى عبادت خداوند بر خود سخت مى‌گرفت و با تكيه بر عصا و حالِ ايستاده بيش‌تر شب را به عبادت مى‌پرداخت تا آن كه آيه «قُمِ الَّيلَ إلاّ قَلِيلاً» (مزّمّل/73، 2) نازل شد.[110]
2. ميبدى، آيه 51 انعام/6 را در شأن موالى و فقيران عرب، از جمله ابوذر دانسته كه خداوند به پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌گويد: اينان را كه يقين دارند به سوى پروردگارشان محشور مى‌شوند، از وحى آگاه كند[111]:«وَ‌أنذِر بهِ الّذين يَخافُون أن يُحشَروا إلى ربِّهم = و كسانى را كه از محشور شدن نزد پروردگارشان انديشناكند، به آن [قرآن]هشدار‌بده».
3. گفته شده كه آيه‌هاى 17 و 18 زمر/39 درباره سه تن از جمله ابوذر نازل شده كه در جاهليّت از بت‌ها دورى جسته، لا إله إلاّ اللّه مى‌گفتند. ابن‌زيد بر آن است كه خداوند آنان را بدون كتاب و پيامبر هدايت كرد
[112]:«وَالّذين اجتَنَبوا الطّـغوتَ أن يَعبُدوها وَ أنابوا إِلَى اللّهِ لَهُم البُشرى فَبشِّر عِبادِ * الَّذين يَستمِعونَ القولَ فَيتَّبِعونَ أَحسنَهُ أُولــئِكَ الَّذين هَدهُم اللّهُ و أُولـئِك هُم أُولوا الألبب = و كسانى‌كه از پرستش طاغوت پرهيز كردند و به سوى خداوند بازگشتند، آنان را بشارت [‌=‌بهشت]است؛ پس بندگانم را بشارت ده؛ آنانى را كه گفتار [نيك و حق] را مى‌شنوند؛ آن‌گاه از بهترين آن پيروى مى‌كنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده‌است و اينان خردمندانند.»
4. قرطبى در ذيل آيه 11 احقاف/46 با ذكر وجود اختلاف در سبب نزول آن مى‌نويسد: ابوذر در مكّه اسلام آورد و به دنبال او، تيره بنى‌غفار مسلمان شدند. قريشيان با شنيدن آن گفتند: غفار، هم‌پيمان ما بودند؛ اگر در آن خيرى مى‌بود، بر ما پيشى نمى‌گرفتند و اين آيه نازل شد
[113]:«وَ‌قال الّذين كَفروا لِلّذين ءَامَنوا لَو كانَ خَيراً ما سَبقونا إليه وَ إذ لَم يَهتَدوا بِه فَسَيقولونَ هـذا إفكٌ قَديم = و كافران در حقّ مؤمنان مى‌گويند: اگر [ايمان به پيامبر(صلى الله عليه وآله)]خير مى‌بود، بر ما پيشى نمى‌گرفتند و چون به آن [=ايمان]راه نيافتند، خواهند گفت: اين، دروغى كهن است».
5‌. «إنّ الّذين ءامَنوا وَ عَمِلوا الصّـلِحتِ كانَت لَهُم جَنّـتُ الفِردَوس نُزُلا.» (كهف/18، 107) قمى، نزول آيه را درباره ابوذر و چند تن ديگر مى‌داند كه ايمان آورده و عمل‌صالح انجام داده‌اند و خداوند وعده داد كه باغ‌هاى بهشت را در قيامت، منزل‌گاه آنان قرار دهد.
[114]
6‌. البرهان در ذيل آيه 76 بقره /2 به نقل از تفسير منسوب به امام حسن‌عسكرى(عليه السلام)آورده است كه مقصود از «الّذين ءامنوا» ابوذر و گروهى ديگرند[115]
: «وَ إذا لَقُوا الّذين ءامَنوا قالوا ءامَنّا و إذا خَلا بَعضُهم إلى بَعض قالوا أتُحَدِّثونَهم بِما فَتحَ اللّهُ عَليكم لِيُحاجُّوكم بِه عِند رَبِّكم أَفلاتَعقِلون = و چون با مؤمنان روبه‌رو شوند، مى‌گويند: ايمان آورده‌ايم و چون با هم‌ديگر تنها شوند، مى‌گويند: آيا آن‌چه خدا بر شما گشوده، با آنان در ميان مى‌گذاريد تا در پيش‌گاه خداوند با آن بر شما حجّت آورند؟ چرا انديشه نمى‌كنيد؟»
7. «وَاصبِر نَفسَك مَع الّذين يَدعون رَبّهُم بِالغَدوة والعَشىّ يُرِيدون وَجهَهُ و لاتَعدُ عَيناك عَنهُم تُرِيدُ زِينَةَ الحيوةِ الدُّنيا وَ لاتُطِع مَن أغفَلنا قَلبَه عَن ذِكرنا وَاتّبَع هوهُ وَ كان أمرُه فُرُطاً = و با كسانى كه بامدادان و شام‌گاهان پروردگارشان را مى‌خوانند و در طلب خشنودى او هستند، مدارا كن و در هواى تجمل زندگى دنيايى، چشم از ايشان برمگير، و‌ازكسى كه دلش را از ياد خويش غافل داشته‌ايم و در پى هوس خويش است و كارش تباه است، پيروى مكن.» (كهف/18، 28) طبرسى‌مى‌گويد: آيه درباره ابوذر، سلمان و ديگر فقيران اصحاب پيامبر است كه روزى برخى از «مؤلفة القلوب» چون عيينة‌بن حصين و اقرع‌بن حابس و ديگران نزد پيامبر آمده، خواستند فقيران بدبوىِ بد پوشش را از خود دور كند تا اينان بدو نزديك شوند كه اين آيه نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به مدارا با تهيدستان و عدم پيروى از غافلان مأمور ساخت؛
[116] البتّه با توجّه به يكى بودن سوره و نيز زمان نقل داستان ـ پس از فتح مكّه كه اوضاع مسلمانان به سامان شده بود ـ پذيرش اين سخن مشكل است.
8‌. قمى، آيه 2 انفال/8  (إِنَّما المُؤمِنونَ الّذين إذا ذُكِر اللّهُ وَجِلَت قُلوبُهم) را در شأن على(عليه السلام)، ابوذر و ديگران دانسته
[117] كه هنگام شنيدن ياد خداوند، قلب‌هايشان ترسان مى‌شود.
9. «فَالّذين هاجَروا و أُخرِجوا مِن دِيرِهم و أُوذُوا فِى سَبيلِى وَ قـتَلوا و قُتِلوا لأُكفِّرنَّ عَنهُم سَيِّئاتِهم و لأُدخِلنَّهم جنّـت تَجرى مِن تَحتِها الأنهـرُ ثَواباً مِن عِنداللّه وَاللّه عِندهُ حُسنُ الثَّواب = آنان‌كه مهاجرت كرده و از ديار خويش اخراج شده‌اند و در راه من آزار ديده و به جهاد پرداخته و كشته شده‌اند، گناهانشان را مى‌بخشم و به بوستان‌هايى‌كه زير [درختان]آن جويباران جارى است، واردشان مى‌كنم. اين پاداش الهى است و پاداش نيكو نزد خداوند است.» (آل‌عمران/3، 195) قمى، مقصود از «الّذين هاجَروا» را على (عليه السلام)، سلمان و ابوذر مى‌داند؛
[118] امّا نظر به عموميّت آيه و متأخّر بودن هجرت ابوذر، شايد بتوان نزول آن را عام دانست.
10. همو در ذيل آيه 55 نساء/4  (فَمِنهم مَن ءامن بِه) آورده كه ابوذر، مصداقى از «مَن ءامنَ» است.
[119] بى‌ترديد اين‌گونه آيات بر ابوذر تطبيق داده‌شده و او در شأن يا سبب نزول بى‌نقش بوده‌است.
11. ابن‌شهرآشوب مقصود از «صالحين» در آيه 69 نساء/4 را ابوذر و ديگران دانسته؛ كسانى كه خداوند، نعمت خويش را بر آنان ارزانى داشته است
[120]:«وَ مَن يُطِع‌اللّهَ والرّسولَ فأولـئِكَ معَ الّذينَ أنعَم اللّهُ عَليهِم مِن‌النَّبِيّين والصِّدِّيقينَ وَالشّهداءِ والصّـلحين وَ حَسُنَ أُولـئِك رَفيقاً = و كسانى‌كه از خداوند و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى‌اند كه خداوند به آنان نعمت داده؛ از پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و‌اينان نيك رفيقانى هستند».
12. «والّذين ءَامنوا وَ عَمِلوا الصّـلحتِ و ءَامنوا بِما نُزّلَ عَلى محمّد و هو الحَقُّ مِن ربِّهم.» (محمد/47،2) قمى، اين آيه را درباره ابوذر، سلمان، عمّار و مقداد دانسته كه عهد خويش را نشكستند و به آن‌چه بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرود آمد، ايمان داشتند.
[121]اين شأن نزول نيز مى‌تواند از باب جرى و تطبيق باشد.
13. بر اساس روايتى در ذيل آيه 24 حج/22  (و هُدُوا إلى الطَّيِّب مِن القَول و هُدُوا إلى صِرط الحَميد) منظور از هدايت‌يافتگان، ابوذر و ديگرانند كه به حقيقت راه يافته‌اند.
[122]
14. قرطبى، آيه 11 حجرات/49  (وَ لاتَنابَزُوا بِالألقـب) را به ابوذر مربوط مى‌داند كه در منازعه با مردى نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)به او «ابن‌اليهودية!» خطاب كرد و پيامبر او را از چنين رفتارى بازداشت، و‌اين آيه نازل شد.[123]
15. بر پايه روايتى، آيه «رِجالٌ لاتُلهِيهم تِجرةٌ و لا بَيعٌ عَن ذِكر اللّه» (نور/24، 37) در شأن هشت تن، از جمله ابوذر است[124]
كه وقتى دحيه كلبى از شام آمد و خبر رسيدن او را با طبل اعلان كردند، همگان جز اينان پيامبر را كه بر منبر خطبه مى‌خواند، رها كرده، به سوى او رفتند كه آيه 11 جمعه/62 حال آن‌ها را چنين بيان مى‌كند: «و‌إذارَأوا تِجـرةً أو لهواً انفَضّوا إلَيها وَ تَركُوك قائِماً قُل ما عِنداللّه خَيرٌ مِن اللّهوِ و مِن التّجرةِ و اللّه خَير الرّزقين».
16. «يأيّها الّذين ءَامنوا لاتُحَرّموا طَيّبت ما أحلّ اللّه لَكم وَ لاتَعتدوا إنّ اللّه لايُحِبُّ المُعتدين * و كُلُوا ممّا رَزَقَكُم اللّه حَللاً طَيِّباً واتّقوا اللّه الّذى أنتم بِه مُؤمِنون...  =اى مؤمنان! چيزهاى پاك [وپسنديده‌اى]را كه خداوند بر شما روا داشته، ناروا مشماريد و از حد نگذريد كه خداوند تجاوزكاران را دوست ندارد و از آن‌چه خداوند به شما روزى داده و پاك و پاكيزه است، بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد، پروا داشته باشيد.» (مائده/5‌، 87 و 88)

طبرسى مى‌گويد: مفسّران درباره نزول آيه گفته‌اند: روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله)قيامت را براى مردم وصف و يادآورى كرد. سخنان حضرت سخت در آنان تأثير گذاشت و عدّه‌اى، از جمله ابوذر را به دورى افراطى از دنيا و ترك تمام لذايذ آن كشاند و اين آيات درباره آنان نازل شد تا حدّ اعتدال را در بهرهورى از نعمت‌هاى خدادادى رعايت كنند.
[125]
17. قمى، آيه «وَ‌السّـبقون الأوّلون مِن المُهجرين و الأنصار...» (توبه/9، 100) را درباره ابوذر و سه تن ديگر مى‌داند كه بر طريق حقيقت پايدار ماندند.[126]
18. در برخى تفاسير روايى نقل شده كه آيه 117 توبه/9 «لَقد تابَ اللّه عَلى النَّبِىّ و المُهـجرينَ و الأنصارِ الّذين اتَّبعوه فِى ساعَةِ العُسرةِ مِن بَعد ما كادَ يَزيغُ قُلوبُ فَريق مِنهُم ثمَّ تابَ عَليهم إنّه بهم رَءوف رَّحيم» درباره ابوذر، عمروبنوهب و ابوخيثمه* است كه درجنگ تبوك سرپيچى كرده؛ سپس به پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيوستند؛[127] البتّه شيخ طوسى، زمخشرى و ابوالفتوح، نام اين سه تن را كعب‌بن مالك شاعر، مرارة بن ربيع و هلال بن‌اميّه دانسته‌اند.[128]
19. ابن‌شهرآشوب بر آن است كه مقصود از «الّذين ءَامنوا» در آيه 29 مطففين/83 ابوذر، سلمان و ديگرانند كه مشركان و منافقان، آنان را ريشخند مى‌كردند.[129]

منابع:

الاحتجاج؛ الاختصاص؛ اختيار معرفة‌الرجال؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الامالى، طوسى؛ البرهان فى تفسير القرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ‌اليعقوبى؛ التبيان فى تفسيرالقرآن؛ تفسيرالقمى؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة‌انساب‌العرب؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السيرة النبويـّة، ابن‌هشام؛ الشافى فى الامامة؛ صحيح مسلم؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم؛ الطبقات الكبرى؛ العقد الفريد؛ الكافى؛ الكامل فى‌التاريخ؛ كتاب‌الخصال؛ الكشّاف؛ كشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مروج الذهب؛ المستطرف؛ المعجم‌الكبير؛ المغازى؛ المغنى فى ابواب التوحيد و العدل؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ الميزان فى تفسير القرآن.
سيدعليرضا واسعى




[41] الطبقات، ج4، ص166؛ الاستيعاب، ج‌1، ص‌321.
[42] المعجم‌الكبير، ج‌6‌، ص‌216.
[43] الكافى، ج‌8‌، ص‌297.
[44] الطبقات، ج‌4، ص‌167.
[45] الكافى، ج‌8‌، ص‌168؛ صحيح مسلم، ج‌8‌، ص‌360.
[46] الطبقات، ج‌4، ص‌169.
[47] يعقوبى، ج‌2، ص‌23.
[48] الكافى، ج‌8‌، ص‌297.
[49] الطبقات، ج‌4، ص‌169؛ صحيح مسلم، ج‌8‌، ص‌369.
[50] صحيح مسلم، ج‌8‌، ص‌369 و 370؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌216.
[51] صحيح مسلم، ج‌8‌، ص‌368.
[52] الاستيعاب، ج‌4، ص‌217.
[53] الطبقات، ج 4، ص 170.
[54] الاستيعاب، ج 4، ص 217.
[55] الطبقات، ج‌4، ص‌168 و ج‌3، ص‌419.
[56] الاستيعاب، ج‌1، ص‌321.
[57] المغازى، ج‌2، ص‌819‌.
[58] همان، ج‌3، ص‌896‌.
[59] مناقب، ج‌1، ص‌211.
[60] همان.
[61] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌203.
[62] المغازى، ج3، ص1000؛ الطبقات، ج‌2، ص‌125.
[63] اختيار معرفة الرجال، ص‌24؛ المغازى، ج‌3، ص‌1000.
[64] الامالى، ص‌710؛ الطبقات، ج‌4، ص‌172.
[65] العقدالفريد، ج‌3، ص‌72.
[66] المعجم‌الكبير، ج‌6‌، ص‌216.
[67] الطبقات، ج‌4، ص‌172.
[68] همان، ص‌174 و 175؛ المستطرف، ج‌1، ص‌163.
[69] الطبقات، ج‌4، ص‌174.
[70] الطبقات، ج‌4، ص‌170.
[71] همان، ج 3، ص 419.
[72] مناقب، ج‌2، ص‌211.
[73] المعجم‌الكبير، ج‌6‌، ص‌60‌.
[74] الصحيح من سيرة‌النبى، ج‌4، ص‌244.
[75] اختيار معرفة‌الرجال، ص‌11؛ الكافى، ج‌8‌، ص‌245.
[76] الاحتجاج، ج‌1، ص‌193.
[77] يعقوبى، ج‌2، ص‌124.
[78] الخصال، ج 2، ص 461 و 463.
[79] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ المعجم‌الكبير، ج‌2، ص‌149.
[80] يعقوبى، ج‌2، ص‌115.
[81] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌452.
[82] الاستيعاب، ج‌1، ص‌321.
[83] المعجم‌الكبير، ج‌2، ص‌148.
[84] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌588‌.
[85] همان، ص 600.
[86] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ يعقوبى، ج‌2، ص‌172.
[87] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌.
[88] الميزان، ج‌9، ص‌258 ـ 261؛ نمونه، ج‌7، ص‌395 ـ 401.
[89] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌؛ مروج‌الذهب، ج2، ص‌375‌ـ‌377.
[90] الكامل، ج‌3، ص‌115.
[91] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌616‌.
[92] روح‌المعانى، مج 6، ج 10، ص 127.
[93] المغنى، ج‌2، ص‌55‌.
[94] الطبقات، ج‌4، ص‌173؛ يعقوبى، ج‌2، ص‌172.
[95] مروج‌الذهب، ج‌2، ص‌376 و 377؛ الشّافى، ج4، ص‌293 و 294.
[96] المعجم‌الكبير، ج‌2، ص‌149؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌218.
[97] المعجم‌الكبير، ج‌2، ص‌150.
[98] همان، ص‌148.
[99] الطبقات، ج‌4، ص‌175.
[100] المعجم‌الكبير، ج‌6‌، ص‌126.
[101] الطبقات، ج‌2، ص‌270.
[102] الخصال، ج‌1، ص‌303.
[103] الاختصاص، ص‌5‌.
[104] همان، ص‌61‌.
[105] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌629‌.
[106] المعجم‌الكبير، ج‌6‌، ص‌126.
[107] المغازى، ج‌3، ص‌1001.
[108] جمهرة انساب‌العرب، ص‌186.
[109] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌575‌.
[110] قرطبى، ج‌17، ص‌15.
[111] كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌361.
[112] جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌246؛ الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌217.
[113] قرطبى، ج‌16، ص‌126.
[114] قمى، ج‌2، ص‌45.
[115] البرهان، ج‌1، ص‌252.
[116] مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌717 و 718.
[117] قمى، ج‌1، ص‌282.
[118] قمى، ج‌1، ص‌156.
[119] همان، ص‌169.
[120] مناقب، ج‌3، ص‌105.
[121] قمى، ج‌2، ص‌308.
[122] البرهان، ج‌3، ص‌866‌.
[123] قرطبى، ج‌16، ص‌215.
[124] البرهان، ج‌4، ص‌77.
[125] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌364.
[126] قمى، ج‌1، ص‌331.
[127] البرهان، ج‌2، ص‌861‌.
[128] التبيان، ج‌5‌، ص‌316؛ روض‌الجنان، ج‌10، ص‌68‌؛ الكشّاف، ج‌2، ص‌318.
[129]
مناقب، ج‌3، ص‌268.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوسَلَمه مخزومى

ابوسَلَمه مخزومى: عبداللّه‌بن عبدالاسدبن هلال‌بن عبدالله، پسرعمّه و برادر رضاعى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)

ابوسلمه، از قبيله قريش و تيره بنى‌مخزوم، مادرش «برّه» دختر عبدالمطّلب‌بن‌هاشم (عمه رسول‌خدا) بود.[106] او، پيامبر و حمزه، با هم برادر رضاعى بودند؛ زيرا ثويبه كنيزابولهب، آن‌ها را شير داده بود.[107] وى را يازدهمين مسلمان دانسته‌اند.[108] گفته‌اند: با گروهى خدمت رسول‌خدا رسيد و پيامبر، اسلام را بر آن‌ها عرضه و آياتى از قرآن را بر آنان قرائت كرد و مسلمان شدند.[109] ابوسلمه، يكى‌از هفده نفر قريشى بود كه هنگام بعثت، نوشتن مى‌دانست.[110] او و همسرش امّ‌سلمه كه پس از شهادت شوهرش، افتخار همسرى پيامبر(صلى الله عليه وآله)را يافت، از نخستين مسلمانانى بودند كه به حبشه مهاجرت كردند.[111] در بازگشت، در پناه دايى‌اش ابوطالب وارد مكّه شد.[112] چون از آزار و اذيّت مشركان قريش درامان نماند، پس از آن‌كه فهميد گروهى از مردم مدينه، ايمان آورده‌اند، به آن‌جا هجرت كرد. او را نخستين صحابى دانسته‌اند كه يك سال پيش از بيعت عقبه، به مدينه مهاجرت كرد.[113] دربين راه، مردانى از تيره بنى‌مغيره، همسرش امّ‌سلمه را كه از آن قبيله بود و افرادى از بنى‌عبدالاسد، فرزندش سَلَمه را كه در دامان مادر بود، از روى تعصّب قبيله‌اى، از او جدا كردند و مانع رفتن آنان با ابوسلمه شدند؛ ولى آنان پس از نزديك يك سال دورى و تحمّل مشكلات، توانستند خود را به مدينه رسانده، به ابوسلمه ملحق شوند.[114] پيامبر(صلى الله عليه وآله)پس از هجرت، بين او و سعدبن‌خيثمه عقد اخوّت بست.[115] وى افتخار حضور در جنگ بدر[116] و جانشينى پيامبر در مدينه در غزوه ذى‌العشيره را داشته است.[117] در جنگ اُحد، مجروح[118] و با همان حال، در غزوه حمراءالاسد نيز با پيامبر(صلى الله عليه وآله)همراه شد. پس از يك ماه كه زخم بازوى خود را مداوا كرد و به ظاهر بهبود يافت، پيامبر، وى را به فرماندهى گروهى صد وپنجاه نفرى برگزيد و ضمن سفارش به تقوا و خير، به سوى قَطَن (سرزمين بنى‌اسد) فرستاد.[119] هنگام بازگشت از اين سريّه، بر اثر جراحتى كه در جنگ اُحد برداشته بود، در روزهاى پايانى ماه جمادى‌الآخر چهارم هجرى از دنيا رفت و در مدينه دفن شد.[120] گفته شده كه هنگام مرگش دعا كرد: خداوند جانشين خوبى براى او در خانواده‌اش قرار دهد. و نيز گفته‌اند: درواپسين لحظات حياتش، پيامبر بر بالين وى حاضر شد. براى او دعا كرد و پس از مفارقت روح از بدنش، چشمان او را برهم نهاد.[121] طبرى مى‌نويسد: پيامبر در نماز بر جنازه او نُه تكبير گفت، و‌در پاسخ كسانى‌كه پنداشتند براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)سهو يا نسيانى رخ داده، فرمود: اگر بر «ابى‌سلمه» هزار تكبير هم گفته شود، سزاوار آن است.[122]

ابوسلمه در شأن نزول:

ذيل چندين آيه از ابوسلمه ياد شده كه شأن نزولِ آن‌ها بوده‌است:
1. بنابه گزارش بلنسى آيه 15 اسراء /17 در شأن ابوسلمه مؤمن نازل شده است
[123]: «مَنِ اهتَدى فإنَّما يَهتَدى لِنَفسه = هركس هدايت شود، نفع آن به خودش مى‌رسد».
2. قرطبى در سبب نزول آيه 58 و 59 حج/22 مى‌نويسد: با درگذشت عثمان‌بن‌مظعون و ابوسلمه در مدينه، بعضى از مسلمانان، شهادت‌در راه خدا را (براى مهاجران) برتر از مرگ طبيعى مى‌دانستند كه در پى آن، اين آيه نازل شد و آنان را برابر قرار داد
[124]: «والّذينَ هاجَروا فى سَبيلِ‌اللّهِ ثُمّ قُتِلوا أو ماتوا لَيَرزُقَنَّهم اللّهُ رِزقاً حَسناً و إنّ اللّهَ لَهو خَيرُ الرزِقينَ * لَيُدخِلنَّهم مُّدخَلا يَرضَونه و إنّ اللّهَ لَعَليمٌ حَليمٌ = و آنان كه در راه خدا مهاجرت كرده، سپس كشته شدند يا مُردند، قطعاً خداوند به آنان رزقى نيكو مى‌بخشد و به راستى خدا بهترين روزى‌دهندگان است. آنان را به جاى‌گاهى كه مى‌پسندند، در خواهد آورد و بدون شك،خداوند دانا و بردبار است».
3. از سوى برخى، مقصود از «مَن يَأتِى ءَامِناً» در آيه 40 فصلت /41 ابوسلمه دانسته شده‌است
[125]: «أفَمَن يُلقى فِى‌النّارِ خَيرٌ أم مَن‌يَأتِى ءَامِنًا يَومَ‌القيمَةِ= آيا كسى‌كه در‌آتش‌افكنده مى‌شود، بهتر است يا كسى‌كه در‌نهايت امن [و‌امان]در قيامت [به عرصه محشر]مى‌آيد؟»
جز اين، در ذيل چند آيه از ابو سلمه مؤمن و برادر كافرش اسودبن‌عبدالاسد در مقابل هم ياد شده است. گويا اين گروه از مفسّران درصدد برآمده‌اند با ذكر نام آن دو در ذيل اين آيات كه نوعى تقابل ميان كافر و مؤمن را بيان مى‌كند، نمونه‌اى از اين تقابل را در صدراسلام نشان دهند.
فراء در معانى القرآن مى‌گويد: آيات 19 تا 24 حاقه/69 در شأن ابوسلمه نازل شد: «فَأمَّا مَن أُوتِىَ كِتـبَه بِيَميِنهِ فَيَقولُ هاؤمُ اقرَءُوا كِتـبِيَه * إِنّى ظَنَنتُ أَنِّى ملـق حِسابِيَه * فَهُوَ فى عيشَة راضيَة * فى جَنّة عالية * قُطوفُها دانِيةٌ * كُلوا و اشرَبوا هَنيئاً بما أسلَفتُم فى‌الأيّامِ الخالِيَةِ» و سيزده آيه بعد از آن در شأن اسود برادر وى فرود‌آمد.
[126] اين شأن نزول را سمرقندى نيز از ابن‌عبّاس[127] و قرطبى از ضحّاكو مقاتل[128] نقل كرده‌است.
به نقل از ابن‌عبّاس، آيات 7 تا 14 انشقاق /84 نيز در شأن ابوسلمه و برادرش دانسته شده است
[129]«فَأَمّا مَن أُوتىَ كِتـبَهُ بِيَمينهِ * فَسَوفَ يُحاسَبُ حِساباً يَسيراً * و يَنقَلِبُ إلى أهلِهِ مَسروراً * و أَمّا مَن أُوتىَ كِتـبَه ورَاءَ ظَهرِهِ‌*‌فَسوفَ يَدعوا ثُبوراً *...». در تفسير‌قمى همين شأن نزول به نقل از امام باقر(عليه السلام)ديده مى‌شود.[130]
ذيل آيات 32 ـ 34 كهف/18 در كنار چند نظر درباره شأن نزول آن، از ابن‌عبّاس و كلبى نقل است كه اين آيات در شأن ابوسلمه و برادرش اسود نازل شده است[131]:«و‌اضرِب لَهم مَثلا رَجُلَينِ جَعَلنا لاَِحدِهِما جَنَّتينِ مِن أعنب و حَفَفنـهُما بِنَخل و جَعَلنا بَينَهما زَرعاً *...». اين آيات كه تا آيه 43 يك سياق دارد، تمثيلى از حال دو برادر است كه يكى از آن دو داراى دو باغ* پر ثمر بوده و در حالى كه خود را نيرومندتر و ثروتمندتر از رفيقش مى‌دانسته، به اين پندار رسيده است كه هر آن‌چه دارد، زوال‌ناپذير است و همين پندار، سبب انكار قيامت و كفر وى شده، نصايح برادرش در او بى‌اثر مى‌ماند. آن‌گاه كه خداوند، همه آن‌چه را به او داده مى‌گيرد، به شدّت پشيمان شده، آرزو مى‌كند كه اى كاش به پروردگارش شرك نمىورزيد!
قرطبى در ذيل آيه پيشين از سوره كهف، به نقل از ثعلبى و قشيرى مى‌نويسد
[132]: «قائل» و«قرين» در آيه 51 صافات/37 نيز همين دو برادرهستند: «قالَ قائلٌ مِنهم إنّى كانَ لِى قَرِينٌ...». وى مى‌نويسد: هر يك از اين دو برادر، چهار هزار دينار به ارث برده بود. يكى از آن دو همهدارايى‌اش را در راه خدا انفاق كرد و آن‌گاه از برادرش خيرى خواست و او ـ چنان كه ادامه آيات اشاره دارد ـ در مقابل درخواست برادرش به توبيخ وى و اين‌كه چرا از تصديق‌كنندگان و ايمان دارندگان به معاد است، پرداخت.

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ انساب الاشراف؛ تفسير بحرالعلوم، سمرقندى؛ تاريخ الامم والملوك، طبرى؛ تفسير القمى؛ تفسيرمبهمات القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ العقد الفريد؛ معانى القرآن، فراء؛ المغازى.
محمد خراسانى




[106] الطبقات، ج‌3، ص‌181؛ انساب‌الاشراف، ج‌10، ص‌221؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌213.
[107] سيره‌ابن‌هشام، ج‌3، ص‌96؛ انساب‌الاشراف، ج‌10، ص‌222.
[108] الاستيعاب، ج‌3، ص‌71.
[109] اسدالغابه، ج 6، ص 148.
[110] العِقدالفريد، ج‌4، ص‌149.
[111] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌326.
[112] همان، ص‌369.
[113] همان، ج‌2، ص‌468؛ تاريخ طبرى، ج1، ص‌565‌.
[114] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌469.
[115] الطبقات، ج‌3، ص‌181.
[116] المغازى، ج‌1، ص‌155؛ الطبقات، ج‌3، ص‌182.
[117] المغازى، ج1، ص7؛ سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌598‌.
[118] المغازى، ج‌1، ص‌340؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌213.
[119] المغازى، ج‌1، ص‌3 و 340.
[120] همان، ص‌343؛ الطبقات، ج‌3، ص‌182.
[121] الطبقات، ج3، ص‌182 و 183؛ انساب‌الاشراف، ج‌10، ص‌223.
[122] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌213.
[123] مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌129.
[124] قرطبى، ج‌12، ص‌59‌.
[125] قرطبى، ج‌15، ص‌239.
[126] معانى القرآن، ج‌3، ص‌182.
[127] سمرقندى، ج‌3، ص‌399.
[128] قرطبى، ج‌18، ص‌175.
[129] همان، ج‌19، ص‌178 و 179.
[130] قمى، ج‌2، ص‌440.
[131] قرطبى، ج‌10، ص‌259.
[132]
قرطبى، ج‌10، ص‌259.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوجهل

ابوجهل: ابوالحكم، عمروبن هشام‌بن مغيره[1] از بزرگان مكّه، و‌از دشمنان سرسخت پيامبر[2]

وى از قبيله بنى مخزوم و به ابوجهل مشهور بود و در انتساب به مادرش، ابن‌الحنظليه[3] ناميده شده است. اطلاعات ما اززمان ولادت و زندگى او پيش از ظهور اسلام، چندان نيست. بعضى او را هم‌سن پيامبر(صلى الله عليه وآله)[4] و برخى، هنگام ورود به دارالندوه (سال 584 م)، سى ساله دانسته‌اند[5] كه بدين ترتيب سن وى، از حضرت بيش‌تر خواهد بود. پدرش هشام، از مردان سرشناس و مهمان‌نواز مكّه به شمار مى‌رفت تا آن‌جا كه قريش، مرگ او را براى خود تاريخ قرار داد.[6]
زيركى، دانايى و هوشيارى او در آن عصر سبب شد، تا برخلاف سنّت عرب جاهلى كه عضويّت در دارالندوه، براى غير بنى‌قصى را مشروط به چهل‌سالگى كرده بود،[7] در نوجوانى كه هنوز موى بر صورتش نروييده بود،[8] يا نزديك سى سالگى،[9] عضو آن شورا شود و در تصميم‌گيرى‌هاى سران، طرف مشورت قرار گيرد.[10] او از بازرگانان ثروت‌مند و اشراف مكّه بود[11] كه چون ديگر هم‌رديفان خويش، براى دست‌يابى به رياست كعبه و در پى آن، رياست‌مكّه، با بنى‌هاشم نزاع داشت و نبوّت را نيز بر همين اساس تحليل مى‌كرد.[12] او مى‌گفت: ما و فرزندان عبد مناف در شَرَف و بزرگى به تنازع برخاستيم؛ اطعام كردند، اطعام كرديم؛ عطا كردند، عطا كرديم تا به نزديك هم رسيديم. گفتند از ما پيامبرى است كه بر او وحى مى‌شود! اين را ديگر نفهميديم. به خدا سوگند! هرگز بدو ايمان نياورده، تصديقش نخواهيم كرد.[13]
ابوجهل از دشمنان سرسخت پيامبر و مسلمانان‌بود. تلاش و رفتار خشمگينانه و كينه توزانه وى با آنان، در شكنجه تازه مسلمانانى چون ياسر و سميّه[14] كه به قتل اين زن و شوهر انجاميد،[15] تهمت و افترا به آنان،[16] جلوگيرى از استماع قرآن،[17] و برقرارى رابطه ديگران با پيامبر،[18] كوشش براى انعقاد پيمان صحيفه مبنى بر يارى نرساندن به پيامبر(صلى الله عليه وآله)و كوشش بر عدم نقض آن،[19] طرّاحى قتل پيامبر،[20] به راه انداختن جنگ بدر[21] و... آشكار است. ابوجهل وقتى شنيد كه عيّاش‌بن ابى‌ربيعه (برادر مادرى‌اش) به اسلام گرويده، هر شيوه‌اى را براى بازگرداندن او به كارگرفت[22] و هنگامى كه اندك ملايمت وليدبن‌مغيره را به پيامبر دريافت، وى را با حيله بر آن داشت كه كلام خداوند را سحر بخواند.[23] آيه 24 و 25 مدثر/ 74  (إن هـذا إلاّ سِحرٌ يُؤثَر* إن هـذا إلاّ قَولُ البَشرِ) بيان‌گر اين واقعه است.[24] او براى تضعيف پيامبر و اسلام از هر راهى استفاده مى‌كرد. وقتى آياتِ «و‌ما أدركَ ما سَقَرُ * لاتُبقى وَ لاتَذَرُ * لوّاحةٌ لِلبَشرِ * عَلَيها تِسعَةَ عَشَرَ» (مدثر/74، 27 ـ 30) را شنيد، به قرشيان گفت: آيا هر ده تن از شما، از غلبه بر يك نفر از گماشته‌هاى آتش ناتوانند؛ در حالى كه شمار شما بيش‌تر است؟ رفيق شما [= پيامبر]خبر مى‌دهد كه جهنم نوزده گماشته دارد.[25]
اصرار بيش از حد و جاهلانه او بر مخالفت با پيامبر و اسلام، حتّى موجب خشم ديگر سران مكّه شد[26] و از سوى پيامبر به (ابوجهل) ملقّب گرديد.[27] وى، در سال دوم هجرى، در جنگ بدر كه خود فرماندهى سپاه شرك را به عهده داشت، كشته و به همراه ديگر كشتگان، در چاه (قليب) بدر مدفون شد.[28] او پسر و دخترى داشت؛ امّا نسلش هرگز ادامه نيافت[29] و ابتر* ماند. عكرمه (فرزند او) پس از فتح مكّه مسلمان شد، و‌پيامبر براى اين‌كه مسلمانى آزرده نشود، مسلمانان را از سبّ ابوجهل منع فرمود.[30]

ابوجهل درشأن نزول:

مفسّران، درذيل آيات فراوانى از ابوجهل نام برده‌اند كه بخشى از آن‌ها چنين است: 1. «أَرَءَيتَ الَّذِى يَنهى * عَبداً إذا صَلّى * أَرَءَيتَ إن كانَ على الهُدى * أو أَمَر بِالتَّقوى * أَرَءَيتَ إن كذَّبَ و تَوَلّى * ألَم يَعلم بِأَنَّ‌اللّهَ يَرى= آيا كسى كه بنده‌اى را چون به نماز برمى‌خيزد، باز مى‌دارد، نگريسته‌اى؟ آيا انديشيده‌اى كه اگر [پيامبر و پيرو او]بر طريق هدايت باشد يا به پرهيزكارى امر كند، [برحق است]؟ آياانديشيده‌اى كه اگر انكار كند و روى برتابد، [فقط خود را نابود مى‌سازد]؟ آيا نمى‌داند كه همانا خداوند [همه چيز را]مى‌بيند؟» (علق/96، 9‌ـ 14) گفته شده كه ابوجهل سوگند ياد كرد اگر پيامبر را به نماز ببيند، گردنش را بزند[31] يا سرش را بر صخره‌اى بكوبد،[32] و درصدد عمل به سوگند خود بود كه اعجاز الهى با نزول آيات پيشين جلوش را گرفت.[33] خداوند، در آيات 15 تا 19 علق/‌96 ابوجهل را به آتش دوزخ وعيد داده، پيامبر را از پيروى او برحذر مى‌دارد[34]: هرگز، اگر [از‌آن كار]دست برندارد، موى پيشانى او را به سختى بگيريم. موى پيشانى دروغ زن خطاپيشه را؛ پس [مذبوحانه]همه انجمنش را [به كمك]بخواند. ما [نيز]آتش‌بانان دوزخ را فرا خوانيم. هرگز، از او پيروى مكن و [بر خدا]سجده بَر و تقرّب جوى. در آيه 24 انسان/76 نيز خداوند، پيامبر را از افرادى برحذر مى‌دارد كه گفته شده: مقصود، ابوجهل است.[35]
2. نام ابوجهل در ذيل آيه «لايَصلـها إلاّ الأَشقَى * الَّذى كَذَّبَ وَ تَوَلّى» (ليل 92/15 و 16) آمده است كه «جز‌شقاوتْ پيشه وارد آن نشود، همان كسى كه [حق]را انكار كرد و روى‌برتافت».[36]
3. ابوجهل در ذيل آيه 3 كوثر /108 از مصاديق ابتر دانسته شده[37] كه خداوند، به جهت آزارهايش، او را ابتر خوانده بود؛ گرچه قول‌مشهور، نزول سوره درباره عاص بن وائل است.[38]
4. برخى مفسّران، آيات نخستين سوره ماعون/107 را در شأن ابوجهل و كافران قريش* دانسته‌اند[39]:«أرَءَيتَ الّذى يُكذِّبُ بِالدّينِ * فذلكَ الَّذى يَدعُّ اليَتيمَ * و لايَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكينَ = آيا كسى را ديده‌اى كه روز جزا را انكار مى‌كند؟ اين همان كسى است كه يتيم را مى‌راند و بر اطعام بينوا، ترغيب نمى‌كند».
5‌.«فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلّى * و لـكِن كَذّبَ و تَوَلّى * ثُمَّ ذَهَبَ إلى أهلِه يَتَمطّى * أولى لَكَ فَأولى * ثُمَّ أولى لَكَ فَأولى = ] مدّعى]نه [حق را]تصديق كرد و نه نمازگزارد؛ بلكه دروغ انگاشت و روى‌گرداند؛ سپس تبختر كنان به سوى خانواده‌اش رفت. واى بر تو! باز هم واى بر تو! سپس واى بر تو! و باز هم واى بر تو!» (قيامت/75، 31‌ـ‌35) گفته شده كه اين آيات، درباره ابوجهل است
[40]
6‌. قرطبى در ذيل آيه 44 و 45 قمر/54 از ابوجهل ياد مى‌كند كه در روز بدر، با اسب خويش تاخت؛ به جلو سپاه آمد و گفت: ما امروز از محمد و اصحاب او انتقام مى‌گيريم و خداوند اين آيه را نازل فرمود: «ام‌يقولون نَحنُ جَميعٌ مُنتَصِرٌ * سَيُهزَم الجَمعُ و يُولّون الدُّبُر» ؛[41] گرچه مكّى بودن سوره قمر، سخن پيشين را تضعيف مى‌كند. از سعد بن ابى وقّاص نقل شده: من تأويل آيه را نمى‌دانستم تا اين‌كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در روز بدر آن را در مقابل مشركان قرائت كرد. وى از قول ابن عبّاس آورده كه بين نزول آيه و واقعه بدر، هفت سال فاصله بوده است.[42]
7. آيات 8 و 9 يس /36: «إنّا جَعَلنا فى أعنقِهم أغللا فَهى إلى الأَذقان فَهُم مُقمَحون* وَ جَعلنا مِن بَينِ أيديهم سَدّاً وَ مِن خَلفِهم سَدّاً فَأغشَينهم فَهُم لايُبصِرونَ = ما در گردن‌هايشان غل‌هايى نهاديم كه تا چانه‌ها است؛ به طورى كه سرهايشان بالا مانده است و از پيش رويشان و از پشت سرشان ديوارى نهاده‌ايم و بر [ديدگان]آنان پرده‌اى افكنده‌ايم؛ از اين‌رو هيچ نمى‌بينند.» به اعتقاد برخى مفسّران، درباره تصميم ابوجهل به قتل پيامبر هنگام نماز، خداوند بدين‌گونه وى را ناكام ساخت.[43] فخررازى بر آن است كه معناى اين آيه و آيه بعدى، بازداشتن ايشان از اهتدا (راه‌يابى) به وسيله خداوند است.[44] ابوالفتوح رازى مى‌نويسد: كنايت است و عبارت به طريق مبالغه از جهل وعناد و نفور ايشان از ايمان، تا پندارى كه ممنوعند از آن به غل و قيد كه به هيچ وجه تن در نمى‌دهند و اختيار نمى‌كنند.[45]
8‌. در ذيل آيه 55 فرقان /25  (وَ كانَ الكافِرُ على رَبّه ظَهيراً) آورده‌اند كه مقصود از كافر، ابوجهل است كه با پشتوانه شيطان، پروردگار خويش را مخالفت مى‌كند.[46]
9. ابوجهل، به مسلمانانى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيروى مى‌كردند، تهمت زده، مى‌گفت: آنان از مرد جادو شده‌اى پيروى مى‌كنند كه آيه 8 فرقان/ 25 بدان اشاره دارد.[47] نام ابوجهل جزو يكى از 17 تن مقتسم[48] (كسانى كه در موسم حج راه‌هاى مكه را تقسيم كرده و بر ضدّ پيامبر تبليغ مى‌كرده‌اند) آمده كه خداوند در سوره حجر /15 آيه 90 به آنان اشاره دارد: «كَما أنزَلنا عَلى المُقتَسِمين» .
10. ابوالفتوح، در ذيل آيه 20 فرقان/ 25، از‌مقاتل نقل كرده كه آيه درباره ابوجهل و چند‌تن ديگر كه به تحقير ابوذر و برخى مؤمنان پرداخته بودند، نازل شده است:
[49]«و‌جَعَلنا بَعضَكم لِبعض فِتنةً أتَصبِرونَ و كانَ ربُّكَ بَصيراً = و بعضى از شما را آزمون بعض ديگر ساخته‌ايم. آيا شكيبايى مىورزيد؟ و پروردگار تو همواره بينا‌است».
11. همو از مقاتل مى‌نويسد
[50]: چون ابوجهل و نضربن حارث، عبادت‌هاى رسول و جدّيت او را ديدند، گفتند: تو خود را به مشقّت مى‌اندازى. در‌دين‌ما، اين‌همه رنج نيست و خداى تعالى اين آيات را فرو فرستاد: «طه‌* ما أنزَلنا عَليكَ القُرءَان لِتَشقى». (طه /20، 1‌و2)
12. «أفَمن وَعَدنه وعداً حَسَناً فَهو لـقيه، كَمن متَّعنه مَتعَ الحيوةِ الدُّنيا ثُمّ هو يَومَ القيـمةِ مِن‌المُحضَرينَ = آيا كسى كه به او وعده‌اى نيكو داديم و او به آن خواهد رسيد، مانند كسى است كه به بهره زندگانى دنيا بهره‌مندش ساخته‌ايم؛ سپس او در روز قيامت، از حاضر شدگان [در صحنه عذاب]است؟» (قصص /28، 61) با همه اختلافى كه در شأن نزول آيه وجود دارد، نام ابوجهل، به صورت مصداق «من‌متّعنه» ، برجسته‌تر است.
[51]
13. ابوجهل با شنيدن شجره ملعونه در قرآن (اسراء/17، 60) كه به گفته مفسّران، درخت زقّوم است، به طعنه مى‌گفت: چگونه ممكن است درختى در آتش باشد، با اين‌كه آتش آن را مى‌سوزاند؟ و نيز مى‌گفت: رفيق شما [پيامبر]مى‌گويد: آتش جهنم سنگ را مى‌سوزاند و آتش‌گيره آن را مردم و سنگ مى‌داند: «وَقودُها النّاسُ و الحِجارَةُ» . (بقره/2، 24)[52] خداوند در آيه 60 اسراء/17 مى‌فرمايد: آن را آزمونى براى مردم قرار داده‌ايم و در آيات 64 و 65 صافات/38 مى‌فرمايد: آن درختى است كه از ژرفاى دوزخ برمى‌آيد و ميوه‌اش گويى سرهاى شياطين است: «إنّها شَجَرةٌ تَخرُجُ فِى أصلِ‌الجَحيمِ * طَلعُها كأنَّه رُءُوسُ الشَّيطينِ» و آن، غذاى گناه‌كاران است: «إنّ شَجرتَ الزَّقُّومِ * طَعامُ الأَثيمِ * كَالمُهلِ يَغلى فِى‌البُطون * كَغَلىِ الحَميمِ = همانا درخت زقوم، خوراك گناه‌كار[ان]است كه مانند فلز گداخته در شكم‌ها مى‌جوشد؛ چون جوشيدن آب گرم». (دخان/44، 43 ـ46)
14. اسراء/ 17، 73: «و‌إن كادُوا لَيَفتِنونَك عَن الَّذى أوحَينا إليكَ لِتَفتَرِى عَلينا غَيرَه و إذاً لاتَّخذوكَ خَليلا.» سيوطى از قول ابن‌عبّاس آورده است كه ابوجهل، اميّة بن‌خلف و ديگر سران قريش نزد پيامبر آمده، گفتند: خدايان ما را بپذير تا در آيينت درآييم.
[53] گويا پيامبر از جدايى قوم خويش نگران بود و اسلام آوردن آنان را دوست مى‌داشت كه آيه پيشين و دو آيه ديگر نازل شد و حضرت را از گرايش به آنان برحذر داشت: «و‌لَولا‌أن ثَبَّتنـكَ لَقد كِدتَّ تَركَنُ إليهم شَيئاً قَليلا = و بسا نزديك بود تو را از آن‌چه بر تو وحى‌مى‌كنيم، به حيله غافل كنند تا غير از آن را بر‌ما بربندى و آن‌گاه بى‌گمان تو را دوست گيرند و‌اگر گامت را استوار نداشته بوديم، چه بسا نزديك‌بود اندك گرايشى به آنان بيابى». (اسراء/17، 74)
15. «و‌قالوا لَن نُؤمِنَ لَكَ حَتّى تَفجُر لَنا مِن الأرضِ يَنبوعاً * أو تُسقِطَ السَّماءَ كَما زَعمتَ عَلينا كِسَفاً أو تَأتى بِاللّهِ والمَلـئِكةِ قَبيلاً * أو يَكونُ لَكَ بَيتٌ مَن زُخرُف أو تَرقى فى‌السَّماءِ و لَن نُؤمِنَ لِرُقيِّكَ حتّى تُنزِّلَ عَلينا كتباً نَقرؤه قُل سُبحانَ ربّى هَل كُنتُ إلاّ بَشراً رَسولا.» (اسراء/17، 90 و 92 و 93) واحدى از ابن‌عبّاس نقل مى‌كند كه ابوجهل و سران قريش بر آن شدند تا با پيامبر مجادله كنند و از او خواستند تا از كارهايش دست بردارد. وقتى پافشارى پيامبر را ديدند، تقاضاهاى ديگرى را مطرح كردند كه اين آيات، بيان‌گر آن است
[54]: و گفتند: هرگز به تو ايمان نمى‌آوريم، مگر آن‌كه براى ما از زمين چشمه‌اى بجوشانى يا باغى‌از خرما و انگور داشته باشى و در ميانش، جويباران را جارى سازى يا پاره‌هايى از آسمان را چنان‌كه گمان دارى بر [سر]ما بيندازى يا خدا و فرشتگان را روياروى ما بياورى يا تو را خانه‌اى از زر و زيور باشد، و‌بالا رفتنت را باور نكنيم، مگر آن‌كه كتابى براى ما فرود آورى كه بخوانيمش. بگو پاك و منزه است پروردگارم. آيا من جز بشرى هستم كه‌پيامبرم؟
16. به نقلى، ابوجهل يكى از مسخره‌كنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مسلمانان به شمار آمده
[55] كه خداوند درباره آنان آيه 95 حجر/15 را نازل فرمود: «إنّا كفينك المستهزءين» ؛ هرچند در ديگر تفاسير، ذيل اين آيه نامى از او به ميان نيامده است.
17. «و‌مِنهم من يَستَمِعُ إليكَ و جَعَلنا عَلى قُلوبهم أكِنّةً أن يَفقَهوه و فى ءَاذَانهم وَقراً و إن يَروا كُلَّ ءاية لايؤمِنوا بِها حَتّى إذا جاءُوكَ يُجدِلونَك، يَقولُ الَّذين كَفروا إن هـذا إلاّ أسطيرالأوَّلين.» (انعام/6‌، 25) گفته‌اند: اين آيه، در شأن ابوجهل و ديگر سران مشرك نازل شده كه گرد هم آمده تا در باب سخنان پيامبر گفتوگو كنند. ابوسفيان گفت: من بعضى از گفته‌هاى او را حق مى‌دانم؛ امّا ابوجهل از او خواست كه هرگز به آن اقرار نكند، و‌در روايت ديگرى است كه گفت: مرگ براى ما، از اقرار به آن آسان‌تر است و اين آيه نازل شد.
[56]
18. از سدّى نقل شده كه اخنس‌بن‌شريق در خلوت از ابوجهل درباره پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرسيد و او گفت: به خدا سوگند! محمد صادق است و هرگز دروغ نگفته؛ امّا هنگامى كه بنى قصى پرچم مكّه‌را به دست گرفتند؛ پرده‌دار كعبه شدند؛ سقايت حاجيان به دستشان افتاد و سپس نبوّت! ديگر چه چيزى براى تيره‌هاى قريش مى‌ماند؟[57] و اين آيه در شأن آنان نازل شد: «فإنّهم لايُكذِّبونكَ و لـكنّ الظـَّـلِمينَ بـايتِ اللّهِ يَجحَدونَ». (انعام/6‌،33) طبرى از ابن‌كعب نقل كرده كه ابوجهل به پيامبر گفت: ما تو را تكذيب نكرده؛ بلكه آن‌چه را آورده‌اى، تكذيب مى‌كنيم و خداوند اين آيه را فرود‌آورد.[58]
19. روزى ابوجهل، به آزار پيامبر پرداخت و حمزه به حمايت از حضرت، خشمگينانه ضربتى بر او وارد ساخت. گفته شده[59] كه آيه 122 انعام/ 6 در اين باره نازل شد: «أو مَن كانَ مَيتاً فأحيَينه و جَعَلنا لَه نوراً يَمشى بِه فِى‌النّاسِ كَمَن مَثَلهُ فِى الظُّلُمـت لَيسَ بِخارج مِنها كذ لك زُيِّنَ لِلكفرينَ ما كانوا يَعمَلون». طبرى اقوالى را در تفسير آيه‌برمى‌شمرد؛ امّا در اين‌كه مقصود از «كَمَن مَثَلهُ فى‌الظُّلمت» ابوجهل است، ترديد‌نمى‌كند.[60]
20. در ذيل آيه 124 انعام/ 6  (و إذا جاءتهُم ءايةٌ قالوا لن‌نؤمنَ حَتّى نُؤتى مِثلَ ما أُوتِىَ رُسُل اللّهِ اللّه أَعلمُ حيثُ يَجعلُ رِسالَتَه) آمده است[61]: ابوجهل گفت: سوگند به خدا! به او راضى نشده، هرگز از وى پيروى نمى‌كنيم، جز اين‌كه بر ما نيز چون او وحى بيايد كه آيه نازل شد: و چون آنان را نشانه‌اى بيايد، گويند هرگز ايمان نمى‌آوريم، مگر آن‌كه‌مانند آن‌چه به پيامبران الهى داده شده، به ما نيز داده شود. [بگو]خداوند، بهتر مى‌داند كه رسالت خويش را كجا قرار دهد.
21. «و‌قالَ الّذين كَفروا لا تَسمَعوا لِهـذَا القُرءانِ وَالغَوا فيه لَعلّكم تَغلِبون.» (فصلت/41،26) از ابن‌عبّاس روايت شده كه ابوجهل مى‌گفت: هرگاه محمد قرآن مى‌خوانَد، هياهو كنيد و فرياد بكشيد تا آشكار نشود چه مى‌گويد، و‌آيه پيشين نازل شد؛
[62] گرچه ابوجهل خود نمى‌توانست از شنيدن قرآن دورى كند.[63]
22. ابوجهل، هم‌چنين از مصاديق «أفَمَن يُلقى فِى‌النّارِ» [64] (فصلت/41، 40) و نيز مصداقى از «لكُلِّ أفّاك» (جاثيه/45، 7)[65] و در ذيل آيه 10 قلم/68‌، يكى از افراد «حَلاّف مَهين» شمرده[66] و از مصاديق «أفَمَن يَمشِى مُكِبّاً على وَجهِه = آيا كسى كه به رو درافتاده، نگون‌سار مى‌رود...» (ملك/67‌، 22) تلقّى شده است.[67]
23. برخى، آيه 6 بقره/2  (إنّ الّذين كَفروا سَواءٌ عَليهم ءَأَنذَرتَهم أَم لم‌تُنذِرهم لايُؤمِنون) را در شأن ابوجهل و[68] بعضى نيز آن را درباره او و خانواده‌اش مى‌دانند.[69]
24. و نيز آيه «زُيِّن لِلَّذينَ كَفروا الحَيوةُ الدُّنيا و يَسخَرونَ مِن‌الّذين ءَامَنوا وَ الّذين اتَّقوا فَوقَهم يَومَ القيـمَة وَاللّهُ يَرزقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب = زندگانى دنيا براى كافران آراسته شده و مؤمنان را ريشخند مى‌كنند؛ [حال آن‌كه]پرهيزكاران در روز قيامت ازآنان بالاترند و خداوند هركس را بخواهد، بى‌شمار روزى مى‌دهد» (بقره/2، 212) را درباره ابوجهل و ديگر بزرگان قريش مى‌داند كه از نعمت‌هاى دنيايى بهره‌مند بودند و مؤمنان فقير را ريشخند مى‌كردند.[70]
25. طبرى، از ابن‌عبّاس نقل كرده كه وقتى ابوطالب در بستر مريضى بود، ابوجهل با عدّه‌اى به بالين او رفته، از پيامبر بدو شكايت بردند[71] كه پسر برادرت را از ما بازدار و گرنه او را خواهيم كشت.[72] پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه حضور داشت، فرمود: اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپم‌بگذاريد، دست از رسالت خويش برنمى‌دارم.[73] ابوطالب با شنيدن اين سخن، حمايت خويش را به طور رسمى از پيامبر اعلام داشت و بدين طريق، ابوجهل را درهم شكست.[74]پافشارى پيامبر، بر باورهاى خويش و ابراز توحيد، آنان را سخت شگفت‌زده، سرخورده ونااميد ساخت. آيات 5 تا 7 ص/38 در اين باره نازل شد:«أجَعَل الألِهةَ إلهاً وحِداً إِنّ هـذا لَشَىءٌ عُجابٌ * وَانطَلَق الملأُ مِنهُم أَنِ امشوا وَ اصبِروا على ءَالِهَتِكم إنَّ هـذا لَشىءٌ يُرادُ * ما سَمِعنا بِهـذا فِى‌الملّةِ الأخِرةِ إن هـذا إلاّ اختِلـق = آيا همه خدايان را خداى يگانه ساخت؟ اين امر عجيبى است، و‌بزرگان ايشان به راه خود رفتند و گفتند: برويد و بر [عبادت]خدايان خود پايدار باشيد كه اين امر، مطلوب است. ما چنين چيزى در آيين واپسين نشنيده‌ايم. اين جز از خود بر ساختن‌نيست».[75]
26.«و‌إذ يَمكُر بِك الَّذين كَفروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتلوكَ أو يُخرِجوكَ وَ يمكُرونَ و يَمكُرُ اللّهُ و اللّهُ خَيرُ المكِرينَ = و به يادآر كه كافران در حق تو بدانديشى مى‌كردند تا تو را در بند كشند يا بكشند يا آواره كنند و آنان مكر مىورزند و خداوند [هم]مكر مىورزد و خداوند بهترين مكر ورزان است.» (انفال/8‌، 30)
ابوجهل، مانند ديگر سران مشرك، هنگام آگاهى از تصميم هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به يثرب (مدينه) برآشفت و در طرح توطئه‌اى بر ضدّ حضرت در دارالندوه، شركت و پيشنهاد قتل وى را مطرح كرد.
[76] ابن‌سعد مى‌گويد: هر كس نظرى داد تا به ابوجهل رسيد. وى گفت: از هر قبيله‌اى جوانى برگزينيم تا با شمشير برهنه، بر محمد هجوم آورند تا بنى عبدمناف، قاتل را نشناخته، توانايى انتقام نداشته باشند[77] و به پذيرش خون بهايى بسنده كنند. اين پيشنهاد پذيرفته شد و اگر خبر جبرئيل به پيامبر و خوابيدن على(عليه السلام)برجاى او در ليلة‌المبيت نمى‌بود، تصميم قريش عملى مى‌شد.[78] مفسّران، آيه پيشين را در باب همين توطئه مى‌دانندكه ابوجهل در آن نقشى فعّال‌داشت.[79]
آيه 32 انفال/8 را نيز درباره ابوجهل دانسته‌اند: «و‌چنين بود كه مى‌گفتند: بار خدايا! اگر اين حقّ است و از سوى تو است، بر ما از آسمان سنگ ببار يا عذاب دردناكى بر سر ما بياور...».[80]
27. بغوى در ذيل آيه 19 رعد/13  (أَفَمن يَعلمُ أنّما أُنزِلَ إليكَ مِن رَبّكَ الحَقُّ كَمَن هُو أعمى إنّما يَتذَكّرُ أولوا الألببِ) آورده كه ابوجهل، مصداق در«كَمَن هو أعمى» است.
28. «كذ‌لكَ أرسلنكَ فى أمّة قَد خَلَت مِن قَبلِها أُممٌ لِتَتلُوَا عَليهِمُ الّذى أوحَينا إليكَ و هم يَكفُرونَ‌بِالرّحمـنِ قُل هوَ رَبّى لا إلـه إلاّ هوَ عَليهِ تَوكّلتُ و إليه مَتاب.» (رعد/13،30) بغوى، در سبب نزول آيه آورده
[81] كه ابوجهل، پيامبر را در حجر ديد كه مى‌گويد: يا اللّه يا رحمـن. نزد مشركان آمد و گفت: محمد دو خدا را مى‌خواند: يكى اللّه و ديگرى رحمن، و‌ما جز رحمان يمامه [كه گويا نام شخصى يا معبودى بوده است]، رحمان ديگرى را نمى‌شناسيم. آيه نازل شد كه بدين‌سان تو را در بين امّتى فرستاديم كه پيش از آن‌ها امّت‌هايى [آمده و رفته]بودند تا آن‌چه بر تو وحى كرده‌ايم، بر آنان بخوانى؛ حال آن‌كه بر خداى رحمان كفر و انكار مىورزند. بگو: او پرودگار من است؛ خدايى جز او نيست؛ بر او توكل كرده، بازگشت من به سوى او است.
29. در تفسير قمى، ذكر شده كه آيه 8 حج/22  (و مِنَ‌النّاسِ مَن يُجـدِلُ فى اللّهِ بِغيرِ عِلم و لاهدًى ولاكتب مُنير) در شأن ابوجهل نازل شده است.
[82]
30. مفسّران، ابوجهل را يكى از پيشوايان كفر دانسته كه در آيه 12 توبه/ 9، مسلمانان به ستيز با آنان مأمور شده‌اند:[83]«فقتلوا أئِمّةَ الكُفرِ إنَّهم لا أيمن‌لَهُم لَعلَّهم يَنتَهون».
31. ابوجهل، خداوند را در روز بدر به داورى خواند آيه 19 انفال/ 8 نازل شد:
[84] «اگر از خداوند داورى مى‌خواستيد، [نتيجه]داورى او برايتان پيش آمد، و‌اگر باز ايستيد، برايتان بهتر است». طبرسى در ذيل اين آيه از قول ابى‌حمزه آورده كه ابوجهل در روز بدر گفت: پروردگارا! دين ما قديم و دين محمد جديد است؛ پس هر يك از آنان نزد تو محبوب‌تر و رضايت بخش‌تر است، اهل آن را يارى كن![85]
32. ابوجهل، مشركان را برضدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)تحريك كرده، مى‌گفت: محمد، در يثرب فرود آمده؛ پيش‌قراولان خويش را فرستاده و مى‌خواهد اموالتان را بگيرد؛ بپرهيزيد از اين‌كه دنباله‌رو او باشيد يا به او نزديك شويد. به خدا سوگند! با او ساحرانى است كه هرگز نديده‌ام و هيچ يك از اصحاب وى را مشاهده نكرده‌ام، جز اين كه با شياطين همراه بود![86] او با اين سخنان، آتش جنگ بدر را شعلهور ساخت و بخشى از مخارج آن را بر عهده گرفت. خداوند در اين زمينه مى‌فرمايد: «إنّ الَّذينَ كَفروا يُنفِقونَ أمولهُم ليَصدّوا عَن سَبيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقونَها ثمَّ تكونُ عَلَيهِم‌حسرَةً ثمَّ‌يُغلَبون وَالّذين‌كفَرواإلى جَهنَّم يُحشَرون = كافران، اموالشان را براى بازداشتن از راه خدا خرج‌مى‌كنند. به زودى، خرجش خواهند كرد؛ آن‌گاه مايه حسرت آنان مى‌شود و سرانجام، مغلوب مى‌گردند و كافران را در جهنم گرد مى‌آورند». (انفال/8‌، 36) واحدى، از كلبى نقل مى‌كند كه آيه، درباره دوازده تن از اطعام كنندگان روز بدر نازل شد كه يكى از آنان ابوجهل بود؛[87] همو كه ده شتر خويش را در آن واقعه نحر كرد.[88]
ابوجهل، در همين جنگ كشته و آيه 50 انفال/ 8 درباره او و ديگر كشتگان بدر نازل شد: «وَلَو تَرى إذ يَتوَفَّى الّذينَ كَفروا المَلـئكةُ يَضرِبونَ وجوهَهم و أدبرَهم و ذوقوا عَذابَ الحَريقِ = اگر بدانى آن‌گاه كه فرشتگان جان كافران را مى‌گيرند وبرچهره‌ها و پشت‌هايشان مى‌كوبند و مى‌گويند: عذاب آتش را بچشيد».[89]

منابع:

اخبار مكّة؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاشتقاق؛ انساب الاشراف؛ تاريخ اليعقوبى؛ التعريف و الاعلام؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسيرالقمى؛ التفسيرالكبير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب‌العرب؛ دائرة‌المعارف الاسلاميه؛ دائرة‌المعارف بزرگ‌اسلامى؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السير و المغازى؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ العقدالفريد؛ عيون الاخبار؛ غررالتبيان فى من لم‌يسم فى‌القرآن؛ الطبقات الكبرى؛ الكشّاف؛ مجمع‌البيان فى‌تفسير القرآن؛ المحبّر؛ معالم‌التنزيل، بغوى؛ المغازى؛ المنمّق فى اخبار قريش.
سيدعليرضا واسعى




[1] المحبّر، ص 139.
[2] المغازى، ج‌2، ص‌491.
[3] سيره ابن هشام، ج‌2، ص‌623‌.
[4] دايرة‌المعارف الاسلاميه، ج‌1، ص‌322. «ابوجهل».
[5] دايرة‌المعارف‌بزرگ‌اسلامى، ج5، ص305. «ابوجهل».
[6] المحبّر، ص‌139.
[7] اخبار مكّه، ج‌2، ص‌253.
[8] عيون‌الاخبار، ج‌1، ص‌230.
[9] الاشتقاق، ص‌155.
[10] يعقوبى، ج‌2، ص‌37؛ الاشتقاق، ص‌155.
[11] جامع‌البيان، مج‌11، ج‌20، ص‌119.
[12] همان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌240.
[13] السير و المغازى، ص‌210.
[14] التعريف، ص‌172.
[15] يعقوبى، ج‌2، ص‌28.
[16] التعريف، ص‌172.
[17] قرطبى، ج‌15، ص‌236.
[18] اسباب‌النزول، ص‌381؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌584‌.
[19] السير و المغازى، ص‌161 و 166.
[20] سيره ابن هشام، ج‌2، ص‌480؛ مجمع‌البيان، ج4، ص‌826‌.
[21] الطبقات، ج‌2، ص‌9؛ يعقوبى، ج2، ص‌45.
[22] سيره ابن هشام، ج‌2، ص‌474.
[23] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌584‌.
[24] اسباب النزول، ص‌381 و 382.
[25] جامع‌البيان، مج14، ج29، ص199؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌586‌.
[26] السير و المغازى، ص‌166.
[27] الاشتقاق، ص‌147؛ انساب الاشراف ج‌1، ص‌141.
[28] جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌240.
[29] جمهرة انساب العرب، ص‌145.
[30] العقدالفريد، ج2، ص‌386.
[31] جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 321.
[32] جامع البيان، مج‌12، ج‌22، ص‌183.
[33] مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌649‌.
[34] مجمع‌البيان، ج10، ص‌782 و 783.
[35] جامع‌البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌277.
[36] الكشّاف، ج‌4، ص‌764.
[37] قرطبى، ج‌20، ص‌151.
[38] التعريف، ص‌393.
[39] قمى، ج2، ص483.
[40] جامع البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌247.
[41] قرطبى، ج‌17، ص‌95.
[42] قرطبى، ج‌17، ص‌95.
[43] جامع‌البيان، مج‌12، ج‌22، ص‌183؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص649 و 650‌.
[44] التفسير الكبير، ج‌26، ص‌45.
[45] روض‌الجنان، ج‌16، ص‌136.
[46] جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌35.
[47] التعريف ص‌227.
[48] المحبّر، ص‌20.
[49] روض الجنان، ج‌14، ص‌205.
[50] روض الجنان، ج13، ص‌130.
[51] جامع البيان، مج 11، ج 19، ص 119 و 120؛ مجمع‌البيان، ج7، ص408.
[52] جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌143.
[53] الدرّالمنثور، ج‌5‌، ص‌318.
[54] اسباب النزول، ص‌246 و 247.
[55] التعريف، ص‌163.
[56] بغوى، ج‌1، ص‌91.
[57] جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌7، ص‌240.
[58] همان.
[59] مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌555‌.
[60] جامع‌البيان، مج‌5‌، ج‌8‌، ص‌30.
[61] قرطبى، ج‌7، ص‌53‌.
[62] همان، ج‌15، ص‌232.
[63] السير و المغازى، ص189؛ سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌315.
[64] مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌22؛ الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌330.
[65] غررالتبيان، ص‌474.
[66] روح المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌47.
[67] قرطبى، ج‌18، ص‌143.
[68] مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌128.
[69] اسباب النزول، ص‌26.
[70] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌540‌.
[71] جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌149.
[72] روض‌الجنان، ج‌7، ص‌409.
[73] مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌727.
[74] الطبقات، ج‌1، ص‌159.
[75] مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌727.
[76] جامع البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌300.
[77] الطبقات، ج‌1، ص‌176.
[78] جامع البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌300.
[79] مجمع البيان، ج‌4، ص826‌.
[80] همان، ج‌4، ص‌828‌.
[81] بغوى، ج‌3، ص‌19.
[82] قمى، ج2، ص79.
[83] جامع البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌113؛ مجمع البيان، ج‌5‌، ص‌17.
[84] جامع البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌274.
[85] مجمع البيان ج‌4، ص‌816‌.
[86] ابن كثير، ج3، ص211.
[87] اسباب النزول، ص‌195.
[88] يعقوبى، ج2، ص‌45.
[89]
جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌30؛ مجمع‌البيان، ج4، ص846‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوالأشدّين

ابوالأشدّين: كلدة‌بن‌اسيدبن خلف جمحى قريشى از دشمنان تنومند و سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

كنيه و نام او به اختلاف آمده است. منابعِ نسب شناختى، كنيه او را «ابوالاشدين» آورده‌اند؛[52] ولى در منابع تفسيرى، ابوالأشد،[53] ابوالأسد،[54] ابوالأسود[55] و نام او أسيدبن‌كلدة[56] آمده كه گويا در استنساخ‌ها تغيير يافته است. وى از آن رو به اين كنيه خوانده شد كه مردى دلير، نيرومند، مغرور و بسيار تنومند بود.[57]چنان كه نوشته‌اند: روى چرم عكاظى مى‌ايستاد و براى كسانى كه چرم را از زير پايش بيرون بكشند، جايزه تعيين مى‌كرد.[58] ده مرد نيرومند، با هم و با تمام نيرو چنان چرم را مى‌كشيدند كه پاره پاره مى‌شد؛ ولى از زير پاى او بيرون نمى‌آمد.[59] اين مطلب اغراق آميز است؛ امّا زورمندى او را نشان مى‌دهد.
ابوالاشدّين از دشمنان سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود و در اين راه از مال و جان و آبرويش بسيار مايه گذاشت[60] و حتّى يك بار با پرتاب نيزه‌اى درصدد كشتن حضرت برآمد كه ناكام ماند.[61] او پيوسته قريش را با رفتار و گفتار خود به پايدارى در مقابل پيامبر و مبارزه با وى تشويق مى‌كرد[62] و چون رسول خدا(صلى الله عليه وآله)سران قريش را از عذاب دردناك دوزخونوزده مأمور (مدثر/74، 30 و 31) آن خبر داد، وى پيروزى بر نگهبانان دوزخ* را وعده داد[63] و چون به نيروى خود مغرور بود، بدان شرط با پيامبر كشتى گرفت كه اگر مغلوب شود، اسلام را بپذيرد؛[64] ولى با آن‌كه شكست خورد، مسلمان نشد و سرانجام كافر از دنيا رفت.[65]بيش از اين از شرح حال وى اطلاعى در دست نيست.

ابوالأشدّين در شأن نزول:

1. به گفته مفسّران چون آيات 18 تا 30 سوره مدثر /74 نازل و ابلاغ شد، ابوجهل در ميان قريش فرياد كرد كه مادرانتان به عزايتان بنشينند! از ابن‌ابى‌كبشه (پيامبر) شنيدم كه نگهبانان دوزخ نوزده نفرند. شما دلاوران عرب هستيد. آيا هر ده تن از شما حريف يكى از آنان نخواهد شد؟ ابوالأشدّين با استهزاى كلام الهى گفت: نگهبانان دوزخ را به من بسپاريد. به تنهايى از عهده آنان برمى‌آيم و شما مى‌توانيد به بهشت برويد.[66] به نقل روايات ديگر، هفده[67]يا ده تن[68] به عهده من، و‌ديگران به عهده شما.
گفته‌اند: خداوند در پاسخ ابوالأشدّين كه گمان داشت نگهبانان دوزخ بشرند، آيه «وَ‌ما جَعَلنا أَصحـبَ النّارِ إلاّ مَلـئكةً و ما جَعَلنا عِدَّتَهم إلاَّ فِتنةً لِلَّذينَ كَفرُوا...» (مدثر/74، 31) را فرو فرستاد[69] و اعلام داشت كه آنان ملائكه هستند و نوزده تن بودن آنان، آزمونى براى كافران است. شايد از آن جهت آزمون است كه هر عددى مى‌بود، كافران به آن ايراد مى‌گرفتند.
2. در همين زمينه از عكرمه نيز نقل است كه آيه 5 طارق/86  (فَليَنظُرِ الإنسنُ ممَّ خُلِقَ = انسان بايد بنگرد كه از چه آفريده شده است) درباره ابوالأشدّين نازل شده؛ زيرا او به نيرو و قوّت خود بسيار مغرور بود و ادّعا داشت كه از عهده نگهبانان دوزخ برمى‌آيد.[70]
3. قرطبى و آلوسى بر پايه روايتى، آيه 11 صافات/37 را درباره ابوالاشدين دانسته‌اند؛[71] زيرا فقط او به نيرومندى و تنومندى خود بسيار مى‌باليد:«فَاستفتِهم أَهُم أَشدُّ خَلقاً أم مَّن خَلَقنا إنّا خَلَقنهم مِن طين لازب = از مشركان بپرس كه آيا آفرينش آنان سخت‌تر است يا آفرينش آن‌چه [= آسمان، زمين، فرشتگان، تنومندان پيشين]ما آفريديم. ما آنان را از گلى چسبنده‌آفريديم.»
4. قرطبى براساس نقلى، آيه 6 انفطار/82 را درباره ابوالأشدّين دانسته است[72]:«يأيّها الإنسنُ ما غَرَّكَ بِربِّكَ‌الكَريمِ = اى انسان! چه چيزى تو را در برابر پروردگار كريمت مغرور ساخت؟» امّا خود، نزول آيه را در شأن ديگرى مى‌داند.
5‌. برخى، آيات 4 تا 6 بلد /90  (لَقَد خَلَقنا الإنسنَ فى كَبَد * أَيَحسبُ أَن لَّن يَقدِرَ عَليهِ أَحدٌ * يَقولُ أَهلَكتُ مالا لُبَداً)
را درباره ابوالأشدّين دانسته‌اند كه گمان مى‌كرد هيچ كس بر او پيروز نمى‌شود و به دروغ مدّعى بود كه در راه دشمنى پيامبر(صلى الله عليه وآله)دارايى بسيارى خرج كرده‌است.[73]

منابع:

الاكمال؛ بحارالانوار؛ البداية و النهايه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب‌العرب؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ السيرة النبويّه، ابن‌كثير؛ كتاب النسب، ابوعبيد؛ كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار؛ مجمع‌البيان في‌تفسير القرآن؛ الميزان فى‌تفسير القرآن.
محمد الله‌اكبرى




[52] النسب، ابوعبيد، ص 212؛ جمهرة انساب‌العرب، ص‌161.
[53] قرطبى، ج15، ص47 و ج19، ص161؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌216 و ج‌30، ص‌243 و مج‌13، ج‌23، ص‌111.
[54] مجمع البيان، ج 10، ص 586 و 748 ؛ الميزان، ج‌20، ص‌88.
[55] قرطبى، ج‌19، ص‌53‌.
[56] كشف‌الاسرار، ج10، ص498؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج‌29، ص216 و ج‌30، ص‌243.
[57] جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌248؛ قرطبى، ج15، ص47؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج29، ص‌216 و ج‌30، ص‌243؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌474.
[58] كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌498.
[59] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌748؛ قرطبى، ج‌20، ص‌42؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌243.
[60] جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌248؛ كشف‌الاسرار، ج‌10، ص498؛ مجمع البيان، ج‌10، ص‌748.
[61] بحارالانوار، ج‌18، ص‌65 و 66‌.
[62] مجمع البيان، ج‌10، ص‌586‌؛ قرطبى، ج‌19، ص‌53‌؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌333.
[63] قرطبى، ج19، ص53‌؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌333.
[64] سيره ابن‌كثير، ج‌1، ص‌409؛ البداية والنهايه، ج‌3، ص‌129.
[65] جمهرة انساب‌العرب، ص161؛ الاكمال، ج1، ص66.
[66] قرطبى، ج19، ص53‌؛ الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌333.
[67] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌586‌؛ روح‌المعانى، مج‌16، ج29، ص216.
[68] الدّرالمنثور، ج‌8‌، ص‌475.
[69] مجمع البيان، ج10، ص586‌؛ روح المعانى، مج‌16، ج29، 216 و 217.
[70] الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌474 و 475.
[71] قرطبى، ج‌15، ص‌47؛ روح‌المعانى، مج‌13، ج‌23، ص‌111.
[72] قرطبى، ج‌19، ص‌161.
[73] جامع البيان، مج‌15، ج‌30؛ مجمع البيان، ج‌10، ص‌748؛ قرطبى، ج‌20، ص‌42.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آمنه

آمنه: دختر وهب بن عبدمناف‌بن زهرة‌بن‌كلاب[1] از قبيله قريش، مادر پيامبر(صلى الله عليه وآله)

او را از نظر نسب و جاى‌گاه از برترين زنان قريش دانسته‌اند. پدرش وهب، بزرگ بنى‌زهره و شريف‌ترين آنان بود.[2] طبق آن‌چه درباره سنّ آمنه هنگام وفات (48 سال پيش از هجرت) گفته‌اند،[3] بايستى هم سنّ عبدالله، و‌بيست و چهار سال پيش از عام‌الفيل (546م) زاده شده باشد. از جزئيات زندگى او اطلاع چندانى در دست نيست. هر آن‌چه در تاريخ آمده، به زمان ازدواج او و پس از آن مربوط مى‌شود. بر پايه روايتى، وى ده سال يا اندكى كم‌تر، بعد از حفر چاه زمزم و يك سال پس از فديه دادن عبدالمطّلب براى عبدالله، به همسرى او درآمد.[4] پس از ازدواج، در سه روزى كه عبداللّه* با او بود، باردار شد.[5] دوران باردارى آمنه، برخلاف آن‌چه بر ديگر زنان مى‌گذشت، به آسانى سپرى شد[6] و كودكش را بى‌مشقّت، بر زمين نهاد.[7] از او چنين نقل شده است كه وقتى حامله بودم، نورى از من ساطع شد كه با آن قصرهاى بُصرى در سرزمين شام را ديدم و سوگند به خدا! هرگز حملى سبك‌تر و راحت‌تر از آن را [در كسى]نديده بودم.[8] در زمان حاملگى، بشارت يافت كه تو سرور امّت را باردارى و هر گاه زاده شد، بگو: «او‌را از شر حسد ورزان به خداى واحد مى‌سپارم» و او را محمد* بنام.[9] براساس روايتى ديگر، او فرمان يافت تا كودك را احمد بنامد.[10] وقتى كودك متولد شد، چون پدرش پيش از اين، در بازگشت از سفر تجارى شام، در مدينه در گذشته بود[11] يا بنا به روايتى هنوز در سفر بود و دو ماه[12] و به قولى بيست و هشت ماه[13] پس از ولادت او در گذشت، آمنه به عبدالمطّلب، پدر بزرگ كودك پيغام داد تا براى ديدن كودك بيايد؛ سپس او را از امور خارق‌العاده‌اى كه در دوران حمل و زايمان ديده بود، آگاه كرد.[14]
آمنه به جهت كم‌توانى، بيش از چند روز نتوانست كودك خود را شير دهد؛[15] سپس او را براى شير دادن به «حليمه سعديّه» سپرد.[16] در شش سالگى كودك، آمنه به اتّفاق او و امّ‌ايمن كنيز محمد(صلى الله عليه وآله)براى زيارت قبر عبدالله در يثرب و نيز زيارت دايى‌هاى [پدر]او به آن ديار رفت و پس از يك ماه اقامت در «دارالنابغه» هنگام بازگشت، در محلى به نام «ابواء» در مسير مكّه به مدينه بيمار شد و در سى سالگى[17] درگذشت و در همان‌جا مدفون شد.[18] گفته‌اند: آمنه يگانه فرزند خانواده خود بود.[19] مشركان در مسير حركت به سوى اُحد در ابواء، بر آن شدند تا قبر آمنه را نبش كرده، خاكه استخوان‌هاى او را به صورت گِرو براى تضمين و حفظ زنان خويش، با خود ببرند؛ امّا پس از رايزنى‌هاى ابوسفيان با اهل‌نظر، از بيم آن كه مبادا ديگران، با مردگان آنان چنين كنند، از آن صرف‌نظر كردند.[20]

آمنه در شأن نزول:

با اين‌كه آمنه در دوران كودكى پيامبر(صلى الله عليه وآله)و سى و چهار سال پيش از بعثت حضرت درگذشت، برخى از مفسّران اهل سنّت در ذيل آيه 113 توبه/9 از او ياد كرده‌اند:«ما‌كانَ لِلنَّبِىّ وَ الّذينَ ءامَنوا أن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ وَ لو كانوا اُولى قُربى مِن بَعدِ ما تَبَيّنَ لَهُم أنّهُم أصحـبُ الجَحيمِ = بر پيامبر و كسانى كه ايمان آورده‌اند، سزاوار نيست كه براى مشركان ـ پس از آن كه برايشان آشكار گرديد كه آنان اهل دوزخند ـ آمرزش بطلبند، هرچند خويشاوند [آنان]باشند». به نقل طبرى از عطيّه، چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مكّه رسيد، بر قبر مادرش ايستاد؛ بدان اميد كه خداوند بدو اذن داده تا براى او آمرزش طلبد؛[21] امّا اين سخن با واقعيّت‌هاى تاريخى كه قبر آمنه را در ابواء مى‌دانند، ناسازگار است؛ چنان‌كه ابن‌سعد، به خطا بودن آن تصريح كرده است.[22] اين مطلب، با حرمت نهادن پيامبر بر قبر مادرش در بازگشت از عمره حديبيّه نيز نمى‌سازد. گفته‌اند: پيامبر(صلى الله عليه وآله)در بازگشت از عمره‌حديبيّه، از ابواء گذشت و خداوند اجازه داد تا قبر مادرش را زيارت كند. حضرت بر سر قبر او آمد. آن را تميز كرد و براى وى گريست و مسلمانان نيز از گريستن پيامبر گريستند.[23]
سيوطى نيز در تفسير آيه پيشين، داستان استغفار* را به تفصيل از «ابن‌مردويه» از «بُريده» نقل مى‌كند.[24]
با توجّه به اضطراب در عبارت و ناهم‌گونى‌هاى گفتار، پذيرش آن مشكل مى‌نمايد؛ از اين رو ابن‌كثير پس از نقل داستان مى‌گويد: اين حديث، غريب و داراى سياقى عجيب است.[25] در ادامه مى‌گويد: عجيب‌تر و غير قابل باورتر از اين، حديثى است كه «خطيب بغدادى» به سندى مجهول از عايشه نقل مى‌كند كه خداوند، مادر پيامبر(صلى الله عليه وآله)را زنده كرد و ايمان آورد؛ سپس دوباره[26] او را برگرداند؛ بنابراين، با توجّه به آن‌چه در احاديث آمده است كه آمنه زنى مسلمان[27] و نيز يكى از شش تن شفاعت شدگان پيامبر به شمار آمده[28] مى‌توان آن‌چه را در ذيل آيه آمده، برساخته‌اى ناشى‌ازعمل‌توجيه‌گرانه كسانى (امويان) دانست كه خود از خاندان و نياكانى طاهر و خوش نام محروم بوده‌اند؛ افزون بر اين، ترمذى حديثى از امام‌على(عليه السلام)آورده و آن را «حديثى حسن» بر شمرده كه حضرت، شأن نزول آيه را مردى مسلمان مى‌داند كه براى پدر و مادرش از خدا آمرزش مى‌طلبيد؛ در حالى‌كه هر دوى آنان در حال شرك از دنيا رفته بودند. امام على(عليه السلام)مى‌گويد: او را از اين عمل باز داشتم؛ امّا وى به عمل ابراهيم(عليه السلام)در آمرزش خواهى براى پدرش استناد كرد؛ از اين رو، قضيه را براى رسول خدا باز گفتم كه در پى آن، آيات پيشين نازل شد.[29]
شيعه براساس روايات بسيارى‌كه در آن‌ها تأكيد شده خداوند، حملِ پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در بهترين رحم قرار داده[30] و آن را از آتش جهنّم دور داشته،[31] بر آن است كه آمنه از نيك‌زنان عالم اسلام و از مسلمانان به شمار مى‌رود؛ هم‌چنين طبق آيه 219 شعراء/26  (و تَقَلُّبَك فِى السّـجِدينَ) معتقد است كه پيامبر در اصلاب موحّدان و مؤمنان بوده است؛[32] بنابراين نمى‌توان به شرك و ناپاكى آمنه عقيده داشت؛ از همين رو به آنان كه چنين عقيده ناصوابى دارند، پاسخ‌هاى مفصّلى داده است.[33]

منابع:

انساب الاشراف؛ بحارالأنوار؛ البداية و النهاية؛ تاريخ الأمم والملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير؛ التفسير الكبير؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدّرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ السير و المغازى، ابن‌اسحاق؛ السيرة‌النبويّه، ابن‌هشام؛ الصحيح من سيرة النبى الأعظم؛ الطبقات الكبرى؛ الكافى؛ الكامل فى التاريخ؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ موسوعة الذهبيّة للعلوم الاسلاميه؛ نمونه بيّنات.
سيدعليرضا واسعى




[1] الطبقات، ج‌1، ص‌76.
[2] السير والمغازى، ص‌42؛ تاريخ طبرى، ج2، ص243.
[3] يعقوبى، ج 2، ص 10.
[4] يعقوبى، ج2، ص‌9؛ البداية والنهايه، ج2، ص‌199.
[5] الطبقات، ج1، ص95؛ انساب‌الاشراف، ج1، ص89‌.
[6] يعقوبى، ج2، ص9؛ الطبقات، ج1، ص78؛ انساب‌الاشراف، ج‌1، ص‌89‌.
[7] الطبقات، ج‌1، ص‌79.
[8] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌165.
[9] همان، ص158؛ انساب‌الاشراف، ج1، ص89‌؛ تاريخ‌طبرى، ج2، ص156.
[10] الموسوعة‌الذهبيّه، ج‌2، ص‌23.
[11] السير و المغازى، ص‌45؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌165؛ الكامل، ج‌1، ص‌466.
[12] يعقوبى، ج‌2، ص‌10.
[13] السير و المغازى، ص‌45.
[14] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌159 و 160؛ الطبقات، ج‌1، ص‌82‌.
[15] الطبقات، ج‌1، ص‌89‌.
[16] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌160.
[17] يعقوبى، ج‌2، ص‌10.
[18] الطبقات، ج‌1، ص‌93 و 94؛ الكامل، ج‌1، ص‌466.
[19] بحارالانوار، ج‌22، ص‌262.
[20] المغازى، ج‌1، ص‌206؛ الكامل، ج‌1، ص‌467.
[21] جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌58‌.
[22] الطبقات، ج‌1، ص‌94.
[23] همان.
[24] الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌303.
[25] ابن‌كثير، ج‌2، ص‌408.
[26] همان.
[27] بحارالانوار، ج‌15، ص‌117.
[28] همان، ج‌35، ص‌108.
[29] التفسير الكبير، ج‌16، ص‌209؛ نمونه بينات، ص‌444.
[30] بحارالانوار، ج‌35، ص‌10.
[31] الكافى، ج‌1، ص‌446.
[32] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌323؛ قرطبى، ج‌13، ص‌97.
[33]
بحارالانوار، ج‌35، ص‌155 به بعد؛ الصحيح من سيرة‌النبى، ج2، ص‌187 به بعد.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوحذيفة بن عتبه

ابوحذيفة بن عتبه: قيس‌بن عتبة‌بن ربيع‌بن عبد شمس قريشى‌ازاصحاب فاضل و فداكار رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)

در بيش‌تر منابع، نام‌هاى مِهشم، هيشم و هاشم براى او ذكر شده است.[4] پدرش عتبه از بزرگان قريش و از سردمداران مشركان در بدر بود. ابوحذيفه پيش از رفتن پيامبر به دارالارقم (سال چهارم بعثت) مسلمان شد.[5] او با همسرش، سهلة بنت سهيل‌بن عمرو به حبشه مهاجرت كرد؛امّا با شنيدن شايعه مصالحه پيامبر و مكّيان، از آن‌جا بازگشت[6] و در پناه اُميّة بن‌خلف يا پدرش‌عُتبه قرار گرفت.[7] همراهى ابوحذيفه با پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مهاجرت به مدينه و پيمان برادرى ميان او و عبّادبن‌بشر،[8] شركت وى در مهاجرت دوم به حبشه را[9] به روايتى ضعيف بدل مى‌كند. بر پايه دو روايت پيشين، لقب ذوهجرتين و ذوقبلتين[10] نيز بر وى صادق است.
ابوحذيفه در همه غزوه‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)
[11] و نيز سريّه‌هايى كه به فرماندهى حمزة‌بن‌عبدالمطّلب، سعدبن‌ابىوقّاص، عبدالله‌بن جحش و ابوسلمه انجام شد، شركت داشت.[12] وى در غزوه بدر در قتل پدرش عُتبه كه در سپاه مشركان بود، شركت‌كرد و به نقلى، خود، پدرش را به مبارزه فراخواند؛ به همين جهت خواهرش هند، همسر‌ابوسفيان او را با دو بيت هجو كرد؛[13] البتّه‌روايت‌هاى معتبر ديگرى حكايت از آن دارند كه عُتبه، به دست حمزة‌بن‌عبدالمطّلب[14]يا‌حضرت‌على(عليه السلام)كشته شده است.[15]
ابوحذيفه چون جنازه پدر را ديد، رنگ از رخسارش پريد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرسيد: آيا دچار ترديد شده‌اى؟ ابوحذيفه گفت: خير اى رسول‌خدا! بلكه در پدرم فضل و بردبارى و دانشى سراغ داشتم كه گمان مى‌كردم ايمان خواهد آورد.[16] در همين نبرد، چون پيامبر اعلام‌كرد كه گروهى از بنى‌هاشم به اكراه به ميدان نبرد آمده‌اند و مسلمانان نبايد آن‌ها را بكشند، ابوحذيفه باناراحتى فرياد برآورد: بستگان خويش را بكشيم و خويشان پيامبر(صلى الله عليه وآله)را رهاكنيم؟ هرگز.[17] بر پايه اين روايت، پيامبر خشم خود را از سخنان ابوحذيفه به عمر بن‌خطّاب ابراز و عُمر اعلام كرد كه ابوحذيفه منافق شده است. بعضى از محدّثان شيعه، سخنان عمر را درباره نفاق ابوحذيفه نقل كرده، بر اين باورند كه اگر اجتهاد مصطلح اهل سنّت درباره خلفا و صحابه روا است و هر سخن آن‌ها را بايد اجتهاد شخصى ايشان دانست، پس سخنان ابوحذيفه نيز از سنخ همين اجتهاد مصطلح است و عمر نبايد او را به نفاق متّهم مى‌كرد؛[18] به هر روى، ابوحذيفه از سخنان خود در غزوه بدر در برابر پيامبر(صلى الله عليه وآله)پشيمان شد و اعتقاد يافت كه فقط شهادت، گناه او را پاك مى‌كند.[19] شخصيّت علمى ابوحذيفه را مى‌توان از تفسيرى كه از كلمه «كُن» در آيه «فَسَبِّح بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّـجِدين» (حجر/15،98) انجام‌داد و آن را نشان دهنده وجوب سجده گرفت[20] و نيز اين‌كه يكى از معدود افرادى بود كه در آغاز بعثت توان خواندن و نوشتن داشت،[21] به خوبى دريافت.

فرجام ابوحذيفه:

او سرانجام در دوره خلافت ابوبكر، هنگام نبرد با مسيلمه كذّاب، در يمامه، در 53 يا 54 سالگى كشته شد.[22] از ميان فرزندان او، محمد كه در هجرت حبشه به دنيا آمده بود،[23] پس از كشته شدن پدر در كفالت عثمان قرار گرفت و در شورش مردم مصر برضدّ عثمان نقش مهمّى را ايفا كرد.[24]

ابوحذيفه در شأن نزول:

1. آيه 217 و 218 بقره/2: «يَسْئلونَك عَنِ‌الشَّهرِ الحَرامِ قِتال فيهِ قُل قِتالٌ فيهِ كَبيرٌ...‌.» مفسّران شأن نزول اين دو آيه را سريّه عبدالله بن‌جحش مى‌دانند كه با هفت تن از مسلمانان از جمله ابوحذيفه به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى ارزيابى موقعيّت كاروان‌هاى تجارى مشركان مكّه از مدينه بيرون آمدند و بر خلاف دستور پيامبر در ماه رجب با مشركان جنگيده، يكى از آنان را كشتند. مشركان زبان به سرزنش گشودند كه دو آيه بالا در پاسخ به آن‌ها نازل شد و ضمن تأييد حرمت ماه‌هاى حرام، فتنه‌هاى مشركان، چون اخراج از مسجدالحرام و كفر به‌خداوند، را بالاتر و زشت‌تر از كشتار در ماه‌حرام دانست؛ بدين‌گونه مؤمنان، مهاجران و مجاهدان راه خدا حمايت شدند.[25]
2. آيه 155 آل‌عمران/3: «إنّ الّذينَ تَولَّوا مِنْكُم يَومَ الْتَقَى الجَمْعانِ... = كسانى‌كه در روز برخورد دو سپاه فرار كردند.» اين آيه در خصوص فراريان جنگ اُحُد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را رها كردند، فرود آمده. بنابر روايتى، ابوحذيفه يكى از آن‌ها بوده‌است.[26]

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة‌الصحابه؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ انساب الاشراف؛ بحارالانوار؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ السيرة النبويـّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ العقدالفريد؛ الكامل فى التاريخ؛ المعارف؛ المغازى؛ نهج‌البلاغه.
محمّد باغستانى




[4] الاستيعاب، ج4، ص197؛ اسدالغابه، ج6، ص‌68‌.
[5] اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌68‌.
[6] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌365.
[7] انساب‌الاشراف، ج1، ص262؛ الكامل، ج2، ص77.
[8] الطبقات، ج‌3، ص‌62‌.
[9] همان.
[10] الاصابه، ج‌7، ص‌74.
[11] الطبقات، ج‌3، ص‌62‌.
[12] المغازى، ج1، ص‌9، 19 و 345.
[13] همان، ص70؛ الطبقات، ج3، ص62‌؛ الاستيعاب، ج4، ص197.
[14] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌625‌.
[15] نهج‌البلاغه، ص‌631‌. نامه 64‌.
[16] المغازى، ج‌1، ص‌112.
[17] الطبقات، ج‌4، ص‌7.
[18] بحارالانوار، ج‌34، ص‌380.
[19] الطبقات، ج‌4، ص‌7.
[20] قرطبى، ج‌10، ص‌42.
[21] العقد الفريد، ج‌4، ص‌149.
[22] الطبقات، ج3، ص62‌.
[23] اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌68‌.
[24] المعارف، ص‌272.
[25] جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌475، 482 و 483.
[26]
مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌310.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابن امّ مكتوم

ابن امّ مكتوم: عبداللّه (عمرو[1]) بن قيس بن زايدة‌بن‌اصم،ازبنى‌عامربن‌لوى/ مؤذن پيامبر(صلى الله عليه وآله)

نام مادر او عاتكه، ام مكتوم دختر عبدالله‌بن عنكشه است.[2] عبداللّه پسر دايى خديجه[3] و از نخستين اسلام آورندگان به شمار مى‌رود[4] كه در كودكى نابينا شد. برخى اين حديث قدسى را درباره او دانسته‌اند كه خداوند فرمود: هرگاه چيز ارزش‌مندى از بنده‌ام بگيرم، پاداشى جز بهشت براى او نمى‌يابم.[5] از زندگى وى در مكّه بيش از اين اطلاعى در دست نيست.برپايه روايتى، ابن‌ام‌مكتوم نخستين صحابى رسول‌خدا بود كه با مُصعب‌بن‌عمير پيش از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)وارد يثرب شد تا مردم آن‌جا را با قرآن آشنا كند؛[6] گرچه از واقدى نقل است كه اندكى پس از بدر، به مدينه هجرت كرد.[7] او و بلال در مدينه، اذان‌گوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند و هريك پيش‌تر مى‌رسيد، اذان* مى‌گفت و ديگرى هنگام نماز اقامه مى‌گفت.[8] بر پايه روايتى، حضرت فرمود: [در ماه رمضان]چون بلال شبان‌گاه ندا مى‌دهد، بخوريد و بياشاميد تا زمانى كه عبدالله ندا در دهد.[9]
عبدالله از علاقه‌مندان به پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود. در غزوه اُحد، وقتى شايعه قتل پيامبر در مدينه پيچيد، وى كه به جاى حضرت در مدينه نماز مى‌گزارد، به‌تندى فراريان را سرزنش كرد واز آنان خواست تا اورابه اُحد ببرند. درميان راه، به هركسى كه مى‌رسيد از حال پيامبر مى‌پرسيد تا از سلامت حضرت آگاهى يافت؛ آن‌گاه به مدينه بازگشت.[10]
برخى ازمورّخان عبداللّه‌را دربسيارى ازغزوات و گويا در سيزده جنگ، جانشين رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)در‌مدينه دانسته‌اند.[11] بيش از اين، يادى از او در تاريخ نيست تااين‌كه گويا در نبرد قادسيّه (16‌هجرى) شركت كرد و پرچم سياهى به دست داشت.[12] برخى گفته‌اند: او در همان نبرد به شهادت رسيد؛[13] امّا به نقلى پذيرفتنى‌تر، وى پس از آن به مدينه بازگشت و در آن‌جا درگذشت.[14]

ابن‌امّ‌مكتوم در شأن نزول:

1. به نظر بعضى از مفسّران، چون آيه 95 نساء/4  (لايَستَوِى القعِدونَ مِن‌المؤمنينَ وَ... المُجـهدون فِى سَبيلِ اللّهِ بأمولِهم و أنفسِهِم) نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)كاغذ و قلمى خواست تا آن را از طريق كاتبان به همگان ابلاغ كند. ابن‌ام‌مكتوم به حضرت عرض كرد: اى رسول خدا! آيا براى من كه نابينا هستم، رخصتى نيست؟ بدين‌گونه عبارت «غَيرُ أُولِى الضَّررِ» نازل شد و آيه به صورت «لايَستَوِى القـعِدونَ مِنَ المؤمِنين غَيرَ أوُلى الضَّررِ = مؤمنانى كه بى‌هيچ رنج و آسيبى از جنگ مى‌گريزند، با كسانى‌كه با مال و جان خويش جهاد مى‌كنند، برابر نيستند»، درآمد.[15] طبرسى آيه را درباره متخلّفان از جنگ تبوك* دانسته كه با نزول اين قطعه از آيه، عبدالله ابن امّ مكتوم از آن استثنا شده است.[16]
2. ديگر جايى كه مفسّران از او ياد كرده‌اند، در ذيل آيات 1 تا 10 سوره عبس/80 است كه گفته‌اند: مقصود از أعمى، ابن‌امّ‌مكتوم است: «عَبَس و تَوَلّى * أَنَ جاءَهُ الأعمى * وَ ما يُدريكَ لَعلّهُ يَزّكّى * أَو يَذَّكّرُ فَتَنفعَه الذِّكرى * أَمّا مَنِ استَغنى * فَأنتَ لَه تَصَدّى * وَ ما عَلَيك أَلاّ يَزَّكّى * و أمّا مَن جاءك يَسعى * وَ هُوَ يَخشى * فَأَنتَ عَنه تَلهّى = روى را ترش كرد و سر برگردانيد؛ چون آن نابينا به نزدش آمد و تو چه دانى؟ شايد كه او پاكيزه شود يا پند گيرد و اين پند تو سودمندش افتد؛ امّا آن‌كه او توان‌گر است، تو روى خود بدو مى‌كنى، و‌اگر هم پاك نگردد، چيزى برعهده تو نيست، و‌امّا آن‌كه با كوشش و شتاب آمده، در حالى كه مى‌ترسد، تو از او [به ديگران]مى‌پردازى.» طبرى از سه طريق، (ابن‌عبّاس، عايشه و قتاده) نقل مى‌كند كه روزى پيامبر در پى اندرز عتبة‌بن ربيعه، ابوجهل و عبّاس‌بن عبدالمطّلب بود كه ابن‌ام‌مكتوم نابينا، به سوى حضرت آمد و بى‌توجّه به گفتوگوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواست تا آيه‌اى از قرآن را بدو بياموزد. رسول خدا از وى روى گرداند و با رنجش از سخن او، به سران روى كرد. چون كار پيامبر تمام شد و به سوى اهل خويش باز مى‌گشت، خداوند آيات پيش‌گفته را نازل كرد. از اين پس، پيامبر او را گرامى مى‌داشت و نياز وى را برمى‌آورد.[17]
اين سخن با باور شيعه، هم‌ساز نيست؛ از اين‌رو طبرسى پس از ذكر داستان پيشين، از سيّدمرتضى نقل مى‌كند كه در ظاهر آيات هيچ دلالتى بر اين‌كه مخاطب آن، پيامبر باشد وجود ندارد؛[18] بلكه قراينى وجود دارد كه مقصود از آن غير رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)است؛ زيرا عبوسى حتّى در مواجهه با دشمنان سرسخت، از صفات پيامبر نيست؛ چه رسد با مؤمنان. مؤيّد اين سخن، آيات قرآن است كه فرمود: «و‌إنّكَ لَعلى خُلُق عظيم» (قلم/68‌، 4)، «وَلَو كُنتَ فَظّاً غَليظَ القَلبِ لاَنفَضّوا مِن حَولِكَ». (آل عمران/3،159) از امام صادق(عليه السلام)نيز نقل است كه آيه درباره مردى از بنى‌اميّه است. علاّمه طباطبايى[19] و نيز جعفر مرتضى عاملى،[20] به تحليل تاريخى، كلامى و اخلاقى درباره شأن نزول اين آيات پرداخته‌اند كه برآيند آن، نفى ارتباط آن‌ها با رسول‌خدا است.

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ خليفة، ابن‌خياط؛ تاريخ اليعقوبى؛ جامع‌البيان عن‌تأويل آى‌القرآن؛ جمهرة انساب‌العرب؛ الدّرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ سير اعلام النبلاء؛ الصحيح من سيرة‌النبى الاعظم؛ الطبقات الكبرى؛ كشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير‌القرآن.
سيدعليرضا واسعى




[1] الطبقات، ج‌4، ص‌155.
[2] الطبقات، ج‌4، ص‌155.
[3] جمهرة انساب‌العرب، ص‌171.
[4] الاستيعاب، ج‌3، ص‌119.
[5] الطبقات، ج‌4، ص‌156.
[6] الطبقات، ج‌4، ص‌156.
[7] الاستيعاب، ج‌3، ص‌119.
[8] يعقوبى، ج‌2، ص‌42.
[9] الطبقات، ج‌4، ص‌156.
[10] المغازى، ج‌1، ص‌277.
[11] تاريخ ابن خياط، ص‌60‌.
[12] الطبقات، ج‌4، ص‌160.
[13] سير اعلام النبلا، ج‌1، ص‌365؛ الاصابه، ج‌4، ص‌495.
[14] الطبقات، ج‌4، ص‌161.
[15] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌309‌ـ‌311.
[16] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌147.
[17] جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 64 و 65‌؛ كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌381 و 382؛ الدرالمنثور، ج‌8‌، ص‌416 و 417.
[18] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌664‌.
[19] الميزان، ج‌20، ص‌203.
[20]
الصحيح من سيرة النبى، ج‌3، ص‌155 به بعد.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:43 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابن‌صوريا

ابن‌صوريا: عبدالله‌بن‌صوريا (صورى)[1] از قبيله بنى‌ثعلبة،[2] معروف به ابن‌صور اسرائيلى[3] يكى از دانشمندان بزرگ يهود در عصر پيامبر

از زندگانى وى اطلاع فراوانى در دست نيست؛ ولى روشن است كه از احبار* و عالمان بزرگ يهود،[4] اعلم آنان به تورات[5] و معاصر با پيامبر(صلى الله عليه وآله)بوده است. در منابع موجود، روايات متفاوت و گاه متناقضى آمده كه شناخت او و اظهارنظر قاطع درباره وى را مشكل مى‌سازد. براساس برخى گزارش‌ها، وى هنگام ورود پيامبر به مدينه، با عدّه‌اى از يهوديان فدك نزد ايشان آمده و ضمن محاجّه با حضرت، مطالبى را پرسيدند و به‌رغم يقين كردن به رسالت پيامبر، از پذيرش اسلام سرباز زدند؛[6] البتّه درباره ابن صوريا گفته شده كه پس از اين واقعه مسلمان شد، ولى مدّتى بعد، از اسلام برگشت.[7] برخى ديگر از گزارش‌ها او را تا پايان عمر، يهودى معتقد معرّفى كرده كه روابط نزديكى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)داشت و حضرت را از برخى احكام تورات آگاه مى‌كرد؛[8] گرچه فرض آگاهى يافتن پيامبر(صلى الله عليه وآله)از احكام تورات به وسيله ابن صوريا با اعتقادات اسلامى سازگار و قابل پذيرش نيست. در روايتى ديگر آمده كه در ماجراى تعيين حُكم زناى محصنه زن و مردى يهودى، از ميان بزرگان خيبر، وى در جاى‌گاه عالم‌ترين يهودى به تورات، حسب دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله)در ميان جمع حاضر شد و حكم تورات (سنگسار كردن زناكاران) را اعلام كرد.[9] در‌مقابل اين گروه از روايات به روايت ديگرى بر‌مى‌خوريم كه وى را يهودى فتنه‌جو معرّفى مى‌كند. او و عدّه‌اى از بزرگان يهود، نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)رفتند و از حضرت خواستند كه براى حل اختلاف موجود بين آن‌ها و قومى ديگر از يهود به نفع آن‌ها داورى كند تا در عوض، رسالت حضرت را تأييد كنند. انگيزه آنان ازاين درخواست آن‌بود كه پيامبر را از حق و دستور قرآن منحرف سازند.[10]

ابن‌صوريا در شأن نزول:

اختلاف روايات شأن نزول درباره اين شخصيّت فراوان است و شايد بتوان آيات مربوط را به طور كلّى به دو دسته تقسيم كرد كه در يك دسته، از او چهره‌اى مثبت و در دسته ديگر، چهره‌اى منفى ارائه مى‌شود. اين دو دسته آيات يا درباره وى يا حوادثى است كه او در آن‌ها نقش داشته است:
1. ابن حجر به نقل از مكّى در باره عبدالله‌بن‌صوريا خبر مى‌دهد كه وى پس از پذيرش اسلام، مرتد مى‌شود.
[11] طبرى در نقلى، شأن نزول آيه «يـأيُّها الرَّسولُ لا يَحزُنكَ الّذينَ يُسـرِعونَ فِى‌الكُفرِ...» (مائده/5‌، 41) را عبدالله‌بن‌صوريا مى‌داند كه بعد از پذيرش اسلام، مرتد شد.[12]
2. مفسّران، شأن نزول آيات 97ـ99 بقره/2 را درباره محاجّه او با پيامبر(صلى الله عليه وآله)دانسته‌اند. ابن‌صوريا و يهوديان با آگاهى از نزول وحى بر پيامبر به وسيله جبرئيل گفتند: جبرئيل دشمن ما است؛ زيرا همواره جنگ و سختى بر ما نازل مى‌كند. در اين هنگام، آيه «قُل مَن كان عَدوًّا لِجبريل...» (بقره/2، 97) و دو آيه بعدى آن نازل شد و خداوند او و يهوديان هم‌طرازش را دشمن جبرئيل، خدا و پيامبرش خواند.[13]
3. برخى از مفسّران، در تفسير آيه «وَ‌قالوا كُونوا هُودًا أو نَصرى تَهتَدوا...» (بقره/2، 135) مى‌نويسند: روزى عبداللّه‌بن‌صوريا به پيامبر گفت: هدايت، همان چيزى است كه ما برآنيم؛ پس از ما پيروى كن و هدايت شو و نصارا نيز مانند همين سخن را به پيامبر گفتند.[14]
4. در شأن نزول آيه «و‌أنِ احكُم بَينَهُم بِماأَنزلَ اللّهُ و لا تَتَّبِع أَهواءَهُم وَ احذَرهُم أَن يَفتِنُوكَ عَن بَعضِ مـا أَنزلَ اللّهُ إليكَ...» (مائده/5‌،49) كه خطاب به پيامبر مى‌گويد: درباره يهوديان به آن‌چه خدا فرود آورده، داورى كن و از هواهايشان پيروى مكن، گفته‌اند: از جمله آنان، ابن‌صوريا بود.[15]
5‌. طبرسى در تفسير آيه «لَن‌يَضُرّوكُم إلاّ أذىً‌...» (آل‌عمران/3، 111) و آيه پس از آن كه درباره يهوديان واذيّت و آزار آنان برضدّ مسلمانان است، از قول مقاتل مى‌نويسد: بزرگان يهود، از‌جمله عبدالله‌بن‌صوريا، ديگر يهوديان تازه مسلمان، مانند عبدالله بن سلام را به جهت اسلامشان سرزنش مى‌كردند كه اين آيات نازل‌شد.[16]
6‌. قرطبى در شأن نزول آيه «يأيّها الّذين أُوتوا الكِتبَ ءَامِنوا بِما نَزَّلنا مُصدِّقًا لِما مَعَكم...» (نساء/4، 47) مى‌نويسد: رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به رؤسا و بزرگان احبار يهود، مانند عبدالله بن‌صوريا و كعب‌بن‌اسيد فرمود: اى يهود! از خدا بترسيد و اسلام آوريد. به خدا سوگند! مى‌دانيد كه آن‌چه شما را بدان مى‌خوانم، حقّ است. آن‌ها سخن حضرت را انكار و آن‌چه را مى‌دانستند، مخفى كرده و بر كفر خود افزودند[17] كه اين آيه درباره‌شان نازل شد.
7. طبرسى در شأن نزول آيه «إنَّ الّذين يَكتُمونَ ما أنزَلنا مِنَ البَيِّنتِ...» (بقره/2، 159) مى‌نويسد: اين آيه در حقّ يهود*، از جمله ابن‌صوريا و نصارا است كه امر پيامبر(صلى الله عليه وآله)و نبوّتش را انكار كردند؛ در حالى‌كه نشانه‌هايش را در تورات و انجيل به طور قطع مى‌ديدند.
[18]
8‌. ابوالفتوح رازى از قول ضحّاك نقل مى‌كند كه: مقصود خداوند از آيه «الّذين ءاتَينهم الكِتبَ يَتلونَه حَقَّ تِلاوَتِه أُولـلـِك يُؤمِنونَ بِه» (بقره/2، 121) كه در باره مؤمنان به كتاب آسمانى است، جهودانى هستند كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله)ايمان آوردند و از جمله آن‌ها عبداللّه‌بن‌صوريا است.[19]
9. در آيه «لَيسوا سَواءً مِن أهلِ‌الكِتبِ أُمَّةٌ قائِمةٌ يَتلونَ ءايتِ اللّهِ ءاناءَ الَّيلِ وَ هُم يَسجُدونَ» از برخى اهل‌كتاب ياد مى‌شود كه به طاعت خدا ايستاده‌اند و آيات خدا را در دل شب تلاوت مى‌كنند و سجده به جا مى‌آورند. (آل‌عمران/3،113) برخى‌از مفسّران در زمره امّة قائمة از ابن‌صوريا، عبداللّه بن سلام، اَسدواُسيد پسران شعبه و يارانشان نام برده‌اند.[20]
10. ابوالفتوح نقل مى‌كند: مقصود از احبار در آيه ذيل، ابن صوريا است: «إنّا أَنزلنا التَّورةَ فيها هُدىً و نُورٌ يَحكُمُ بِها النّبيّون الّذين أَسلَموا لِلّذين هادُوا و الرّبّـنيّونَ و الأحبارُ بِما‌استُحفِظوا مِن كِتبِ اللّهِ و كانوا عَليهِ شُهَداء‌... = ما به راستى تورات را كه در آن هدايت و روشنايى است، نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليم [فرمان خدا]بودند به موجب آن [براى يهود]داورى مى‌كردند و [نيز]خداشناسان و دانشمندان كه به حفظ كتاب خدا مأمور بودند و بر آن گواه بودند‌...». (مائده/5‌،44)[21]
11. هنگامى كه يهوديان از حكم سنگسار* دو‌يهودى خيبر ناخشنود بودند، پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابن‌صوريا را سوگند داد تا حكم زناكاران محصنه را در تورات بازگويد و او تأييد كرد كه حكم آنان سنگسار است.[22] پيامبر دستور داد دو زناكار را حاضر و در مقابل مسجد سنگسار كنند.[23] در اين هنگام، خداوند آيات 41ـ51 مائده/5 را نازل فرمود. طبق نظر مفسّران، ابن صوريا پس از اين ماجرا مورد سرزنش يهوديان قرار گرفت كه آيه 23 آل‌عمران/3 در حمايت از او نازل شد:«أَلَم‌تَرَ إلى الّذينَ أُوتوا نَصيبًا مِنَ الكِتبِ يُدعَونَ إلى كِتبِ اللّهِ لِيَحكُمَ بَينَهم ثُمّ يَتولّى فَريقٌ مِنهُم وَ هُم مُعرِضونَ». [24] علاّمه طباطبايى و طبرى شأن نزول آيات 15 و 16 مائده/5  (يـأهلَ الكِتبِ قَد جاءَكُم رَسولُنا يُبَيِّنُ لَكم كَثيرًا مِمّا كُنتُم تُخفونَ مِنَ الكِتبِ) را نيز همين مسأله زناى محصنه مى‌دانند.[25] سيوطى نيز آيه 76 بقره/2 را در اين باره مى‌داند.[26]

منابع:

اسباب‌النزول، واحدى؛ الاصابة فى تمييزالصحابه؛ البداية والنهايه؛ التعريف و الأعلام؛ جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن؛ الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ غررالتبيان فى من لم‌يسمّ فى القرآن؛ مجمع البيان فى تفسيرالقرآن؛ الميزان فى تفسير القرآن.
محمدحسن الهى‌زاده




[1] التعريف، ص‌96.
[2] البداية و النهايه، ج‌3، ص‌186.
[3] الاصابه، ج 4، ص 115.
[4] الاصابه، ج‌4، ص‌115.
[5] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌299‌ـ‌300.
[6] همان، ج‌1، ص‌325.
[7] الاصابه، ج‌4، ص‌115.
[8] جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص 340.
[9] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌340.
[10] اسباب‌النزول، واحدى، ص‌162.
[11] الاصابه، ج‌4، ص‌115.
[12] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌315.
[13] مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌325.
[14] جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌784.
[15] اسباب‌النزول، واحدى، ص‌162.
[16] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌813‌.
[17] قرطبى، ج‌5‌، ص‌158.
[18] مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌441.
[19] روض الجنان، ج‌2، ص‌135.
[20] غررالتبيان، ص‌228.
[21] روض‌الجنان، ج‌6‌، ص‌390؛ التعريف، ص‌97.
[22] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌318.
[23] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌299.
[24] همان، ج‌2، ص‌722.
[25] الميزان، ج‌5‌، ص‌284؛ جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌220.
[26]
الدرّالمنثور، ج‌1، ص‌199.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوجمعه

ابوجمعه: حبيب بن سِباع انصارى[11] از اصحاب رسول خدا

نام و كنيه او در منابع به صورت‌هاى گوناگون آمده است.[12] برخى او را از انصار* شمرده‌اند؛[13] ولى ابن‌حجر با توجّه به نقلى كه اسلامِ او را در زمان صلح حديبيه دانسته، انصارى بودن او را نمى‌پذيرد؛ به اين دليل كه تمام انصار، پيش از صلح حديبيه مسلمان شده بودند و بر آن است كه شايد هم‌پيمان با انصار بوده باشد.[14] از شواهد و قراين بر مى‌آيد كه وى، پيش از صلح حديبيه مسلمان و ساكن مكّه بود و پس از آن، و‌حذف مادّه سوم آن (بازگرداندن كسانى كه از مكّه به مدينه مى‌گريزند به وسيله پيامبر) به مدينه آمد و به حضور حضرت رسيد؛ در هر صورت، او از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به شمار مى‌آيد و نظر ابن‌حبان كه او را از تابعان شمرده،[15] قابل اعتنا نيست.
بعضى او را به قبيله كنانه يا قارَه منسوب مى‌دانند؛
[16] امّا گويا وى هم‌پيمان عقبة‌بن حارث‌بن‌عامر قريشى از بنى‌نوفل بوده[17] و چون پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به شام رفت؛ از شاميان به شمار مى‌آيد.[18] ابوجمعه، بعدها راهى مصرشد[19] و گويا در فتح آن شركت داشت.[20] ابن‌حجر به نقل از بخارى، درگذشت او را بين سال‌هاى 70 تا 80 هجرى دانسته است.[21]
بعضى مفسّران معتقدند كه آيه 25 فتح/48 در باره او و عده‌اى ديگر نازل شده است:[22]«...لَولا رِجالٌ مُؤمِنون وَ نِساءٌ مُؤمِنتٌ لَم‌تَعلَموهُم أن تَطَـُوهُم فَتُصيبَكُم مِنهُم مَعرّةً بِغَيرِ عِلم لِيُدخِلَ اللّهُ فِى رَحمَتِه مَن يَشـاءُ لَو تَزَيَّلُوا لَعذَّبنَا الّذينَ كفرُوا مِنهُم عَذاباً أليماً = ... و اگر [در مكّه]مردان و زنان باايمانى نبودند كه [ممكن بود]بى‌آن‌كه آنان را بشناسيد، ندانسته پايمالشان كنيد و تاوانشان بر شما بماند، [فرمان حمله به مكّه مى‌داديم]تا خداوند هر كه را بخواهد، در جوار رحمت خويش درآورد. اگر [مؤمن و كافر]از هم متمايز مى‌شدند، به طور قطع كافران را به عذاب دردناكى معذّب مى‌داشتيم». از وى روايتى موجود است كه برخى مفسّران، آن را در ذيل آيه پيشين نقل كرده‌اند. اين روايت نه تنها با معناى آيه هماهنگى ندارد، بلكه گويا كه رابطه‌اى با شأن نزول آن نيز نداشته باشد. او مى‌گويد: ما نيم‌روزى بر ضدّ پيامبر جنگيديم ونيم ديگر با او همراه شديم و آيه 25 فتح/48 درباره مانازل شده است.[23] در منابع، به زمان اين رويدادكه‌دركدام جنگ بوده، اشاره‌اى نشده است.

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تهذيب‌التهذيب؛ الجرح و التعديل؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الطبقات الكبرى؛ فتوح‌المصر و‌المغرب.
محمدحسن الهى‌زاده




[11] الجرح و التعديل، ج‌3، ص‌102.
[12] الاستيعاب، ج‌4، ص‌187؛ اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌51‌؛ تهذيب‌التهذيب، ج‌12، ص‌52‌.
[13] الاستيعاب، ج‌4، ص‌187؛ اسدالغابه، ج‌6‌، ص‌51‌.
[14] الاصابه، ج‌7، ص‌56‌.
[15] تهذيب‌التهذيب، ج‌12، ص‌52‌.
[16] الجرح و التعديل، ج‌3، ص‌102.
[17] فتوح المصر و المغرب، ص‌109.
[18] الاستيعاب، ج‌4، ص‌187؛ تهذيب التهذيب، ج‌12، ص‌52‌.
[19] الطبقات، ج‌7، ص‌352.
[20] الاصابه، ج‌7، ص‌56‌.
[21] همان، ص‌57‌.
[22] ابن‌كثير، ج‌4، ص‌208؛ الدرّالمنثور، ج‌7، ص‌534‌.
[23]
ابن‌كثير، ج 4، ص 208.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:44 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوالحُصين انصارى

ابوالحُصين انصارى: از اصحاب رسول‌خدا

از زندگى او در تاريخ، اطلاعى در دست نيست. گفته‌اند: او اهل مدينه و از تيره‌بنى‌سالم بن‌عوف بوده و در اوايل هجرت همراه با ديگر اهل مدينه به اسلام گرويده است.[27] در شأن نزول دو آيه از او نام برده شده: 1. به نقل سُدّى، ابوالحصين دو پسر داشت. وقتى گروهى از تاجران شام براى تجارت به مدينه آمده بودند، هنگام برگشت، فرزندان ابوالحصين كه به دعوت آنان به مسيحيّت گرويده بودند، با آنان راهى شام شدند. ابوالحصين از پيامبر خواست تا فرزندانش را بازگرداند[28] كه آيه 256 بقره/2 نازل شد: «لا‌إكرَاهَ فِى‌الدّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِن‌الغَىّ... = در دين اكراه نيست. همانا ره‌يابى [به راه راست]از گمراهى، آشكار شده است...». پيامبر درباره آنان فرمود: خداوند آن‌ها را دور كند. آن دو، نخستين كسانى هستند كه كافر شدند.[29] برپايه نقل ديگرى از مسروق، پسران ابوالحصين، پيش از بعثت پيامبر نصرانى شده و به شام رفته بودند و وقتى پس از هجرت پيامبر با گروهى بازرگان نصرانى به مدينه بازگشتند، ابوالحصين سوگند ياد كرد كه آن‌ها را رها نكند، مگر مسلمان شوند. آن‌ها سر باز زده، براى داورى نزد پيامبر رفتند كه آيه پيشين نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)آنان را آزاد گذاشت.[30]
2. پس از نزول آيه پيش‌گفته و پاسخ پيامبر، كدورتى از حضرت در دل ابوالحصين پديد آمد كه نزول آيه 65 نساء /4 را در پى داشت[31] و او را نكوهش كرد: «فلا وَ رَبِّكَ لاَيُؤمِنُونَ حَتّى يُحكِّمُوكَ فيِما شَجَرَ بَينَهم ثُمَّ لايَجِدُوا فِى أنفُسِهم حَرَجاً مِمَّاقَضَيتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليماً = به پروردگارت سوگند كه آن‌ها مؤمن نخواهند بود، مگر اين‌كه در اختلافات خود، تو را به داورى طلبند؛ آن‌گاه در دل‌هاى خويش از آن‌چه داورى كردى، احساس ناراحتى [و ترديد]نكنند و به طور كامل سر تسليم فرود آورند».

منابع:

اسباب النزول، واحدى؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ جامع‌البيان عن‌تأويل آى القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن.
فتاح آقازاده




[27] الاصابة، ج‌7، ص‌78.
[28] اسباب النزول، ص‌74.
[29] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌22؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌630‌.
[30] اسباب النزول، ص‌74.
[31] جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌22؛ مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌630‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:44 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها