0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوالأعور سُلَمى

ابوالأعور سُلَمى: عمرو بن سفيان بن عبد شمس‌بن‌سعد،[74] از بنى‌سليم، تيره ذكوان[75] هم‌پيمان ابوسفيان و از دولتمردان معاويه

عمرو، در جاهليّت زيست[76] و تا نبرد حنين در صف مشركان، با مسلمانان جنگيد و گويا پس از آن اسلام آورد.[77] جزئيات زندگى وى در تاريخ روشن نيست؛ بدين جهت در باب صحابى بودن او اختلاف است. برخى، وى را از صحابيان پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمى‌دانند؛ بنابراين معتقدند كه روايت او از پيامبر، مرسل است؛[78] چنان‌كه بخارى نيز در تاريخ كبير، نام وى را در رديف صحابه ذكر نكرده؛[79] ولى برخى چون مسلم بن‌حجّاج او را صحابى شمرده‌اند.[80] شيخ صدوق از آن رو كه وى را در ماجراى تبوك، از دست‌اندركاران قتل پيامبر مى‌داند،[81] صحابى مى‌شمارد. شايد در صحابى شمردن او اشتباهى رخ داده باشد؛ چرا كه در تاريخ دو نفر به ابوالاعور شهره بوده‌اند: يكى حارث بن‌ظالم انصارى خزرجى، از بنى‌عدى بن‌نجّار كه در صحابى بودن وى اختلافى نيست و ديگرى، عمروبن‌سفيان سلمى،[82] و شايد در اين عرصه، اغراض سياسى دخالت داشته تا بدين‌گونه بر شمار اصحاب رسول خدا در سپاه معاويه بيفزايد؛[83] به هر حال، داورى در اين باره آسان نيست.
ابوالاعور، هم‌پيمان حرب‌بن‌اميه و پسرش ابوسفيان بن‌حرب[84] كه در جنگ احد[85] و خندق*[86] بر ضدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)شمشير مى‌زد بود. او خود نيز در جنگ احزاب، با گروهى از بنى‌سليم به يارى قريش شتافت.[87] پس از آن، در زمان رسول خدا، سخنى از او نيست.
او در زمان ابوبكر در نبرد يرموك، فرماندهى گروهى را بر عهده داشت[88] و در زمان عمر، در فتح شام، يكى از ده فرمانده ابوعبيده در فِحل (محلّى در شام) بود[89] و در سال 13 هجرى، با ديگر فرماندهان به طبريّه وارد شد، و‌مردم آن‌جا با او مصالحه كردند.[90] در سال 15 هجرى جانشين عمروعاص در اردن شد تا عمرو، به جنگ روميان در اجنادين برود.[91] در غزوه عموريه، (23 هجرى) امير لشكر شام بود.[92] ابوالاعور در زمان عثمان، در واپسين نبرد قبرس به سال 26 يا 27 هجرى از طرف معاويه، در نقش فرمانده سپاه اسلام جنگيد.[93] در واقعه اعتراض مصريان بر عثمان، حامل نامه وى به والى مصر مبنى بر سركوبى معترضان[94] بود و هنگام درگذشت عثمان، كارگزارى معاويه را در اردن برعهده داشت.[95]
نقش جدّى ابوالاعور در دستگاه امارت معاويه، بهويژه در نبرد صفيّن آشكار است. گفته‌اند: وى محور جنگ صفيّن[96] بود و نخستين حمله، به فرماندهى او انجام شد، و‌در اين واقعه، ياران على(عليه السلام)بهويژه مالك اشتر را به هم‌دستى با قاتلان عثمان متّهم كرد.[97] وى از كسانى بود كه بر ضدّ امام على در قتل عثمان، به گواهى معاويه آمد و موجب گمراهى افرادى شد.[98] ابوالاعور در سپاه معاويه، فرماندهى اهل حِمْص را بر عهده داشت[99] و با ده‌هزار سپاه بر شريعه فرات گمارده شد تا راه را بر سپاه على(عليه السلام)ببندد.[100] در پى حيله‌گرى سپاه معاويه، او نيز مصحفى بر سر داشت و عراقيان را به داورى آن فرا مى‌خواند. در نهايت، به صورت گواه پيمان حكميّت از طرف شاميان به ميدان آمد[101] و با چهارهزار شامى، مراقبت از جان عمروعاص را بر عهده گرفت.[102] در نگارش پيمان‌نامه، با تقديم نام على(عليه السلام)سخت مخالفت كرد؛[103] سپس در مقابله با محمدبن‌ابى‌بكر (والى امام على(عليه السلام)در مصر) در منطقه مَسناة، پرچم فرماندهى سپاه شام را به دوش كشيد؛[104] بدين جهات، آورده‌اند كه امام على او را در نماز لعن مى‌كرد.[105] ابوالاعور در مخالفت با امام حسن(عليه السلام)و تحقير و شكستن او نيز كوشا بود، و‌امام در خاموش كردن وى، به حديثى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)اشاره كرد كه در آن عمروبن‌سفيان سلمى، لعن شد و در خطاب به معاويه گفت: آيا مى‌دانى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرماندهى (قائد) و راننده (سائق) احزاب را لعن كرد؟ يكى ازآن دو ابوسفيان و ديگرى ابوالاعور بود.[106] فرجام كار او نيز روشن نيست. بر پايه روايتى ضعيف، وى درسال 65هجرى بامروان‌بن‌حكم به مصر رفت[107] كه البتّه پذيرش اين سخن مشكل است.

ابوالاعور در شأن نزول:

1. در ذيل آيه يك احزاب /33 آورده‌اند[108] كه ابوالاعور با تنى چند از مشركان مكّه، پس از جنگ اُحد به مدينه آمده، بر عبدالله بن‌ابى وارد شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آنان امان داد تا خواسته خويش را با او در ميان گذارند. آنان از پيامبر خواستند تا آن‌ها را با خدايانشان (لات، منات و عزّى) واگذاشته، براى آن بتان و پرستندگانش، منفعتى قائل شود؛ در مقابل، آنان نيز پيامبر را با خدايش وامى‌نهند. اين سخن بر حضرت گران آمد و به اخراج آنان از مدينه فرمان داد و اين آيه نازل شد: «يـأيُّها النّبىُّ اتّقِ اللّهَ و لاتُطِعِ الكـفرينَ و المُنـفِقينَ إنّ اللّهَ كان عَليماً حَكيماً = اى پيامبر! از خدا بترس و از كافران و منافقان اطاعت مكن؛ زيرا خدا دانا و حكيم است».
2. در ذيل آيه 48 احزاب /33  (و لاتُطِعِ الكـفرينَ و المنـفقينَ...) نيز اين داستان ذكرشده و مقصود از كافران در آيه را ابوالاعور، عكرمه و ابوسفيان ذكر كرده‌اند كه به دنبال مداهنه با پيامبر در دين بودند.[109]
3. قرطبى، «مِن أسفَلَ مِنكم» در آيه 10 احزاب/33 را كه در جنگ خندق از مناطق فرودست، بر مسلمانان تاخته و حمله آوردند، گروهى از فرماندهان مشرك، از جمله ابوالاعور مى‌داند[110]:«إذ جاءُوكم مِن فَوقِكم و مِن أسفَلَ مِنكم و إذ زاغَتِ الأبصـرُ و بَلغَتِ القلوبُ الحَناجِرَ و تَظُنّونَ بِاللّهِ الظُّنونا = آن گاه كه از سمت بالا و پايين بر شما تاختند، و‌هنگامى كه چشم‌ها خيره شد و دل‌ها به گلوگاه رسيده بود و به خدا، گمان‌هاى گوناگون مى‌برديد.»
4. شيخ صدوق بر پايه روايتى، ابوالاعور را يكى از چهارده مردى دانسته كه دربازگشت از تبوك،* در پى كشتن پيامبر(صلى الله عليه وآله)برآمدند؛ امّا به مقصود خويش نرسيدند.[111] آيه 74 توبه/9 در اين باره فرود آمد: «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا و لَقَد قالوا كلِمةَ الكُفرِ و كَفَروا بَعدَ إسلـمِهِم و هَمّوا بما لم‌يَنالوا و ما نَقَموا إلاّ أن أَغنـهم اللّهُ و رسولُهُ من فضلِه فإن يَتوبوا يَكُ خَيراً لَّهم و إن يَتولَّوا يُعَذِّبْهم اللّهُ عَذاباً أليماً فِى‌الدّنيا و الأخِرةِ و ما لَهم فِى‌الأرضِ مِن ولىّ و لا نصير = به خداسوگند ياد مى‌كنند كه نگفته‌اند؛ ولى كلمه كفر را بر زبان رانده‌اند و پس از آن‌كه اسلام آوردند، كافر شدند و قصد كارى را كردند؛ امّا بدان نرسيدند. انتقام‌گيرى‌شان از آن رو است كه خدا و پيامبرش آنان را از فضل خود بى‌نياز كردند؛ پس اگر توبه كنند، خيرشان در آن است و اگر روى بگردانند، خدا در دنيا و آخرت به عذابى دردناك معذّبشان خواهد كرد و در روى زمين، دوست‌دارى و مددكارى نخواهند داشت»؛ البتّه چنان‌كه اشاره شد، در كلام صدوق روشن نيست كه مقصود از ابوالاعور كدام است؟

منابع:

الاخبار الطّوال؛ اسباب النزول، واحدى؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينه دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم؛ كتاب الخصال؛ كتاب النسب، ابوعبيد؛ الكشّاف؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ المعارف؛ المغازى.
سيدعليرضا واسعى




[76] الاستيعاب، ج‌3، ص‌262.
[77] الاصابه، ج‌4، ص‌530‌.
[78] الاستيعاب، ج‌3، ص‌262.
[79] التاريخ الكبير، ج‌6‌، ص‌336.
[80] تاريخ دمشق، ج 46، ص 55؛ اسدالغابه، ج 4، ص‌220.
[81] الخصال، ج‌2، ص‌499.
[82] اسدالغابه، ج‌1، ص‌618‌.
[83] الصحيح من سيرة‌النبى، ج‌9، ص‌47.
[84] الاصابه، ج‌4، ص‌530‌.
[85] المغازى، ج‌1، ص‌266.
[86] همان، ج‌2، ص‌443.
[87] مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌569‌.
[88] تاريخ دمشق، ج‌46، ص‌56‌.
[89] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌357.
[90] همان، ج2، ص‌360.
[91] همان، ج‌2، ص‌447.
[92] الاصابه، ج‌4، ص‌53‌.
[93] تاريخ دمشق، ج‌46، ص‌57‌.
[94] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌662 و 663‌.
[95] همان، ص‌693‌.
[96] الاستيعاب، ج‌3، ص‌261.
[97] تاريخ دمشق، ج‌46، ص‌58‌.
[98] اسدالغابه، ج‌2، ص‌621‌.
[99] الاخبارالطوال، ص‌180.
[100] همان، ص‌168.
[101] همان، ص‌196.
[102] همان، ص‌197.
[103] يعقوبى، ج‌2، ص‌189.
[104] يعقوبى، ج 2، ص 194.
[105] تاريخ دمشق، ج‌46، ص‌52‌.
[106] همان، ص‌60‌.
[107] همان، ج‌46، ص‌54‌.
[108] اسباب‌النزول، ص‌294؛ الكشّاف، ج‌3، ص‌519‌؛ مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌525 و 526‌.
[109] قرطبى، ج‌14، ص‌130.
[110] قرطبى، ج‌14، ص‌95.
[111] الخصال، ج‌2، ص‌499.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابن زِبَعْرى

ابن‌زِبَعْرى: ابوسعد عبداللّه بن زبعرى بن‌قيس‌بن عدى از تيره بنى‌سهم[21] و از دشمنان نخستين پيامبر و اسلام

وى از شعراى بنام عصر جاهلى بود، و‌برخى او را بديع‌گوى‌ترين شاعر مكّه دانسته‌اند؛ هر چند برخى ديگر، چون زبيربن‌بكار، چنين باورى ندارند.[22] وى اشعارى در ستايش و سرزنش افراد و اقوام داشت و همين امر، گاه او يا قومش را دچار مشكل مى‌كرد؛ چنان‌كه شعرش در ستودن هاشم بن‌عبد مناف و اطعام او در خشك‌سالى، حسادت اميّة بن‌عبد شمس را برانگيخت و نزاعى را پيش آورد و نيز هجوى كه درباره بنى‌قصى بن‌كلاب سرود، براى او درد سر آفريد.[23] اشعار وى گاه مايه صلح و مانع انتقام‌جويى نيز مى‌شد؛[24] به هر روى، سروده‌هاى ابن‌زبعرى درباره تاريخ جاهليّت، از مستندات مورّخان است.[25]شعرهاى او گاهى در محاوره‌هانيزبه كار مى‌آمد؛ چنان‌كه يزيد، پس از واقعه كربلا، به‌شعرى از وى در بزرگى شيوخ مكّه و قريش استناد كرد: ليت اشياخى ببدر شهدوا.[26]
اين‌كه ابن‌زبعرى در جاهليّت از چه موقعيّتى برخوردار بوده، در تاريخ روشن نيست. فقط گفته‌اند كه در «حِلْفُ‌المُطَيّبين» شركت داشت و هميشه پاى‌بندى خود را به آن نشان مى‌داد.[27] با ظهور اسلام و آغاز دعوت آشكار پيامبر(صلى الله عليه وآله)او در شمار دشمنان اسلام قرار گرفت و با شعر و شمشير با اسلام و مسلمانان به ستيز برخاست.[28] گفته‌اند: او يكى از سه شاعرى است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)را در مكّه هجو كرده است.[29] وى در بازدارى ديگران از گرايش به اسلام نيز مى‌كوشيد؛[30] ازاين‌رو برخى او را از بزرگ‌ترين دشمنان اسلام شمرده‌اند.[31] نقل‌است كه گاهى از طرف سران قريش مورد بى‌مهرى قرار مى‌گرفت؛ چنان‌كه وقتى خواست به دارالندوه درآيد تا مشورت بنى‌قصى را بشنود، مانعش شدند؛ بدين روى، شعرى در نكوهش و هجو آنان بر در دارالندوه نوشت كه آزارش را در پى داشت و در نهايت به ناچار در ستايش آنان نيز اشعارى سرود.[32]
ابن‌زبعرى تا سال فتح مكّه (8 هجرى) در سپاه مشركان بود و در تقويت آنان و تضعيف سپاه اسلام شعر مى‌گفت. پس از جنگ بدر*، براى كشته‌شدگان قريش مرثيه‌اى خواند كه مشركان را به تدارك نيرو و انتقام‌جويى برانگيخت و حتّى با سه تن ديگر مأموريت يافت تا ديگر تيره‌هاى اطراف مكّه را نيز به مبارزه با مسلمانان فراخواند.[33] در جنگ احد نيز شركت كرد و مسلمانى را كشت[34] و پس از پيروزى قريش، با اظهار خشنودى از كشته شدن بعضى مسلمانان چون حمزه، اشعارى سرود كه البتّه از طرف حسان‌بن‌ثابت بى‌پاسخ نماند.[35] وى در جنگ احزاب نيز حضور داشت و پس از ديدن محاصره مدينه، به وجد آمد و قصيده‌اى در ستايش سران احزاب و خوشحالى از پايان كار مسلمانان سرود؛ امّا پس از پيروزى مسلمانان و شكست مشركان، وى آن را مرهون خندق دانسته، گفت: اگر خندق نبود، از مسلمانان جز كشته‌هايى براى پرندگان بيابان و گرگ‌ها چيزى باقى نمى‌ماند.[36]
ابن‌زبعرى در سال فتح مكّه، به اتفاق هبيرة بن‌ابىوهب مخزومى به نجران گريخت[37] و به نجرانيان درباره خطر حمله پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آن‌جا هشدار داد.[38]وى مدّتى در آن‌جا اقامت گزيد تا حسان‌بن‌ثابت، شاعر مسلمان، در يك بيت پيامى بدين مضمون براى او فرستاد: مردمى را كه دشمنى با آنان، تو را به زندگى سخت در نجران واداشت، از دست مده[39] و بدين طريق از او خواست تا اسلام آورد. گويى وى پس از دريافت نامه، در همين سال اسلام آورد و در امان پيامبر(صلى الله عليه وآله)قرار گرفت[40] و با اظهار پشيمانى از گذشته، در ضمن اشعارى، انگيزه‌هاى مخالفت خود را با پيامبر، قساوتِ قلب و پيروى از هواى نفس و شيطان برشمرد.[41] از وى جمله‌هايى هنگام پذيرش اسلام نقل شده كه از پشيمانى او حكايت دارد.[42] او پس از مسلمانى، در حوادث بعدى با پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود.[43]پس از آن، اطلاعى از او در دست نيست؛ ولى گويا خلافت عمر را درك كرد. از ابن‌زبعرى فرزندى نماند.[44]

ابن‌زبعرى در شأن نزول:

1. در غررالتبيان، ذيل آيه 224 شعراء/26  (والشُّعَراءُ يَتَّبِعهُم الْغاوُونَ) آمده است كه مقصود از شعرا در آيه، شعراى مشركان از جمله عبداللّه‌بن‌زبعرى است كه در وادى‌ها سرگردانند.[45] طبرسى، تمام اين شعرا جز يك تن را از قريش دانسته كه به‌گزاف، مدّعى بودند چون محمد(صلى الله عليه وآله)سخن‌مى‌گويند.[46]
2. «وكانَ الإِنسنُ أكثرَ شَىء جَدَلاً.» (كهف/18،54) بر پايه قولى، منظور از انسانِ مجادله‌گر، عبداللّه بن زبعرى ذكر شده كه به مجادله با پيامبر(صلى الله عليه وآله)برمى‌خاست.[47]
3. چون پيامبر آيات 98 تا100 انبياء/21 را بر مشركان تلاوت كرد كه در آن از پرستش غيرخدا نهى و معبودهايشان، هيزم آتش دوزخ خوانده شده‌اند، ابن‌زبعرى گفت: اگر چنين باشد، پس فرشتگان، مسيح و عزير كه معبود ما، نصارا و يهودند، هيزم دوزخند! پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پاسخ بدو گفت: همه آن‌ها (جز خدا) كه مى‌پسندند معبود واقع شوند، با پرستندگانشان شيطانى‌اند.[48] در مجمع‌البيان، تفصيلِ داستان چنين آمده است: چون آيات 98 تا 100 انبياء/21 نازل شد، وى نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد و گفت:اى محمد! آيا گمان ندارى كه عزير و عيسى، مردانى صالح و مريم زنى نيكوكار بودند؟ چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)پاسخ مثبت داد، پرسيد: اينان‌كه به جاى خدا پرستيده مى‌شوند، آيا در آتش دوزخند؟ در پاسخ به او، خداوند آيه 101 و 102 انبياء/21 را فرود آورد: «إنَّ الّذين سَبَقَت لَهُم مِنّا الحُسنى أُولـئِك عَنها مُبعَدون * لايَسمَعونَ حَسِيسَها و هُم فِى مَا اشْتَهتْ أَنفُسُهمْ خـلِدونَ = همانا كسانى‌كه از پيش، وعده نيكو [=بهشت]به ايشان داده‌ايم، اينان از آن [دوزخ]دورشدگانند. آواى آن [آتش دوزخ]را هم نشنوند، و‌ايشان در آن‌چه دل‌هايشان بخواهد و آرزو كنند، جاويدانند». بدين طريق، عيسى، عزير و مريم و ملائكه كه به جاى خدا پرستيده مى‌شدند، در حالى كه خود ناخرسند بودند، مستثنا شدند.[49]
4. قرطبى[50] به نقل از ماوردى، مقصود از «ظالمون» را در آيه 8 فرقان/25 ابن‌زبعرى دانسته است: «و‌قالَ الظّـلِمونَ إِن تَتَّبِعونَ إلاّ رَجُلا مَسحُوراً=و ستم‌كاران گفتند: جز مردى مسحور را پيروى نمى‌كنيد»

منابع:

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ الاشتقاق؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الاغانى؛ البداية و النهايه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ جمهرة انساب‌العرب؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الطبقات الكبرى؛ غررالتبيان فى من‌لم‌يسمّ فى القرآن؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ المغازى؛ المنمّق.
سيدعليرضا واسعى




[21] الاشتقاق، ص‌122.
[22] الاستيعاب، ج‌3، ص‌36.
[23] الطبقات، ج‌1، ص‌62‌.
[24] المنمّق، ص‌196 و 197.
[25] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌136 به بعد؛ البداية و النهايه، ج‌8‌، ص‌179 به بعد.
[26] البداية و النهايه، ج‌8‌، ص‌179.
[27] المنمّق، ص50 و 51؛ سيره ابن‌هشام، ج3، ص‌278.
[28] المنمّق، ص‌50 و 51‌.
[29] الاغانى، ج‌4، ص‌144.
[30] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌278.
[31] البداية و النهايه، ج 4، ص 247.
[32] المنمّق، ص‌343 و 344.
[33] المغازى، ج‌1، ص‌201.
[34] المغازى، ج‌1، ص‌302.
[35] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌136 و 137.
[36] سيره ابن هشام، ج‌3، ص‌257 و 258.
[37] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌162؛ الاستيعاب، ج‌3، ص‌36.
[38] المغازى، ج‌2، ص‌847‌.
[39] همان، ص‌847 و 848‌؛ الاستيعاب، ج‌3، ص‌37.
[40] الاغانى، ج‌15، ص‌174؛ الاصابه، ج‌4، ص‌76.
[41] الاستيعاب، ج‌3، ص‌37.
[42] المغازى، ج‌2، ص‌847 و 848‌.
[43] الاستيعاب، ج‌3، ص‌38.
[44] جمهرة انساب‌العرب، ص‌165؛ اسدالغابه، ج‌3، ص‌240.
[45] غررالتبيان، ص‌376.
[46] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌325.
[47] مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌167.
[48] جامع‌البيان، مج‌10، ج‌17، ص‌126 و 127.
[49] مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌102 و 103.
[50] قرطبى، ج‌13، ص‌6‌.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوسفيان

ابوسفيان: صخر‌بن‌حرب‌بن‌امية‌بن عبد شمس،[1] از سران مشرك مكّه

سال ولادت او، متفاوت ذكر شده است. برخى آن را ده سال پيش از عام‌الفيل، يعنى حدود 560 ميلادى دانسته‌اند.[2] پدرش حرب، نديمِ عبدالمطّلب و از بزرگان مكّه بود؛ از اين رو، پس از مرگ او، زنان قريش* گويا مدّت‌ها در سوگوارى‌ها با نوحه «واحربا» از او ياد مى‌كردند.[3] ابوسفيان خود از اشراف،[4] حاكمان و از جرّاران مكّه[5] (كسانى‌كه بر بيش از هزار تن فرماندهى دارند)[6] و نديم عبّاس‌بن عبدالمطّلب بود[7] و پس از پدر، رهبرى قريش را در جنگ‌ها و كاروان‌هاى تجارى برعهده گرفت.[8] وى يكى از معدود باسوادان قريش[9] و از بازرگانان بود[10] كه روغن و پشم مى‌فروخت.[11] گاه با دارايى‌هاى خويش و ديگران، بازرگانان را تجهيز كرده، به سرزمين‌هاى عجم مى‌فرستاد وگاهى خود نيز با آنان همراه مى‌شد.[12] رأى او نافذ، و‌پرچم مخصوص سران، معروف به «عُقاب» در اختيارش بود.[13] فردى خويشاونددوست بود[14] و شايد آن‌چه از او در حمايت از فاطمه(عليها السلام)در مقابل ابوجهل نقل كرده‌اند، به دليل همين ويژگى باشد.[15] او را از زنادقه قريش نام برده‌اند.[16] تاريخ از بى‌بندوبارى او سخن‌ها دارد. ماجراى هم‌خوابگى او با سميّه (زن بدكاره معروف) و تولّد زيادبن‌ابيه، بحث‌هاى بسيارى را در تاريخ برانگيخته است.[17] به هر حال، جزئيات زندگى او پيش از اسلام، روشن نيست و پس از آن نيز به جهات سياسى و اقتدار امويان، آن‌چه در مسلمانى و تنزيه او نقل شده، محلّ نقد است.
پس از برانگيخته شدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ابوسفيان با ديگر سران مكّه، از سَر حسادت و رقابت ديرينه قومى ـ قبيله‌اى، به‌دشمنى با حضرت برخاست؛
[18] چون با حضور پيامبر، ديگر جاى‌گاهى براى اونمى‌مانْد و در قدرت اجتماعى او ضعف و سقوط راه مى‌يافت.[19] ابوسفيان خود نيز به اين مسأله اذعان كرده، در پاسخ پرسش پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه چرا با اين‌كه مى‌دانى من رسول خدايم، با من مى‌جنگى، گفت: مى‌دانم تو راست مى‌گويى؛ امّا تو جاى‌گاه مرا در قريش مى‌دانى و چيزى آورده‌اى كه با آن، ديگر بزرگى و شرفى براى من نمى‌ماند؛ پس با تواز سر حميّت و كراهت مى‌جنگيم.[20] او از جمله كسانى است كه مى‌كوشيدند پيامبر(صلى الله عليه وآله)را از حركت باز دارند[21] و چون با اصرار پيامبر و پايدارى او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پيامبرى خويش را اثبات كند، و‌بخشى از مشكلات زيستى مردم مكّه را به اعجاز برطرف سازد؛[22] آن‌گاه در جمع شاكيان بر ضدّ پيامبر، نزد ابوطالب رفته، گفتند: برادرزاده‌ات به خدايان ما بد مى‌گويد. دين ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه مى‌شمارد. يا او را از اين كار بازدار، يا از ما دورش كن.[23] به رغم همه اين دشمنى‌ها، او از جمله كسانى است كه پنهان و شبان‌گاه، پشت خانه رسول خدا مى‌نشستند و بى‌خبر از هم، آيات الهى را مى‌شنيدند و هنگامى‌كه «اخنس» نظر او را درباره آيات قرآن پرسيد، گفت: اى ابوثعلبه! به خدا چيزهايى شنيدم‌كه مى‌فهمم و منظور از آن را نيز مى‌دانم. چيزهاى ديگرى نيز شنيدم كه نه مى‌فهمم و نه مقصود آن را مى‌دانم.[24]
ابوسفيان چون از تصميم پيامبر براى هجرت به مدينه آگاه شد، با شركت در دارالندوة، و‌براى‌پيش‌گيرى از گسترش اسلام، پيشنهادِ مطرح شده (ترور) را پذيرفت.[25] پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)با «اُبىّ‌بن‌خلف جمحى» به‌مردم مدينه نامه نوشته، از پناه دادن حضرت، ابراز ناخرسندى كرد[26] وبراى فرو نشاندن خشم خويش، دارايى‌هاى مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه جحش‌بن‌رياب اسدى (از پسرعمّه‌هاى پيامبر) را به فروش گذاشت. اين عمل، نكوهش و هجو ابواحمدبن‌جحش را ـ با اين‌كه دخترش «رفاعه» در كابين ابواحمد بود در پى داشت.[27]
نخستين مواجهه نظامى مشركان بامسلمانان، هشت ماه پس از هجرت در بطن‌رابُغ (ده ميلى جحفه) به رهبرى ابوسفيان بود كه بدون درگيرى پراكنده شدند.[28] در سال دوم هجرت، دربازگشت از شام كه رياست كاروان تجارى قريش را بر عهده داشت، در نزديكى مدينه از بيم رويارويى با مسلمانان، از بيراهه و جاده ساحلى، كاروان را به سلامت به مقصد رساند. او از اين مخمصه جان سالم به در برد؛ امّا به واقع، علّت پيدايش جنگ* بدر، تقاضايش از اهل مكّه براى حمايت از كاروان بود.[29] در اين جنگ يك فرزند ابوسفيان (حنظله) كشته و فرزند ديگرش (عمرو) اسير شد و وقتى مسلمانان براى‌آزادى اواز ابوسفيان فديه خواستند، گفت: مال و خون باهم جمع نمى‌شود.[30]
ابوسفيان پس از شكست مشركان در بدر، به روش‌هاى گوناگون به تحريك قريش پرداخت.[31] گريستن بر مردگان را براى همه و استعمال بوى خوش و هم‌خوابگى با زنان را براى خويش، تا انتقام حرام كرد.[32] او كه از آن پس، تمام جنگ‌هاى قريش را بر ضدّ اسلام رهبرى مى‌كرد،[33] اندكى بعد شبان‌گاه با سپاهى بر بنى‌نضير وارد شد و با كسب خبر از آنان، سحرگاه به «عريض» در سه ميلى مدينه رفته، مردى از انصار را كشت و خانه‌ها و كاه‌ها را آتش زد كه با تعقيب پيامبر(صلى الله عليه وآله)پا به فرار گذاشت و براى سبك‌بالى، فرمان داد تا كيسه‌هاى آرد خود را بريزند؛ ازاين‌رو اين تعقيب و گريز، غزوه «سويق» (آرد) نام گرفت.[34]در سال سوم با سه هزار تن، سپاهى بزرگ را بر ضدّ مسلمانان سازمان‌دهى كرد[35] و جنگ اُحد را پيش آورد. مشركان در مسير راه اُحد، در منطقه «ابواء» بر آن شدند تا قبر آمنه مادر پيامبر را نبش و خاكه استخوان‌هاى او را با خود ببرند تا ضمانتى براى مصونيّت زنانشان در جنگ باشد؛ امّا در رايزنى ابوسفيان با اهل نظر، از بيم آن‌كه بنى‌بكر و بنى‌خزاعه به عمل مشابهى بر ضدّ آنان دست زنند، از انجام آن منصرف شدند.[36] پس از جنگ اُحد* كه با پيروزى مشركان خاتمه يافت، ابوسفيان بر فراز كوه رفته،فرياد برآورد كه جنگ، گاه به نفع شما و گاه به نفع ما است و بدين شكل به سرزنش مسلمانان پرداخت كه با درايت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به او پاسخى در خور داده شد.[37] وى در بازگشت از اُحد، براى سال ديگر، جنگى را وعده داد كه پيامبر در آن موعد به كارزار آمد. ابوسفيان و يارانش از مكّه بيرون آمدند و تا «مجنّه» (مرالظهران) پيش رفتند؛ امّا به بهانه سخت‌سالى برگشتند.[38] اين جريان به غزوه بدرالصغرى مشهور شده است. در سال چهارم، پس از واقعه بنى‌نضير، ابوسفيان فردى را براى ترور پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه فرستاد كه بعد از دست‌گيرى او و افشاى توطئه، حضرت، عمروبن اميّه ضمرى و سلمة‌بن‌اسلم را براى كشتن ابوسفيان به مكّه روانه كرد كه به انجام آن توفيق نيافتند.[39] رسول خدا، در پاسخ به هجو ابوسفيان نيز به حسان‌بن‌ثابت فرمان داد تا او را هجو كند.[40] او در سال پنجم، به تحريك يهوديان، جنگ بزرگ‌احزاب* (خندق) را رهبرى كرد كه با ناكامى مشركان خاتمه يافت.[41] ابوسفيان در صلح حديبيّه، در حبس عثمان كه به نمايندگى از طرف رسول خدا به شهر مكّه رفته بود، نقشى آشكار داشت.[42] پس‌از آن‌كه اشراف قريش، با يارى پنهان بنى‌بكر (هم‌پيمان خويش) بر ضدّ بنى‌خزاعه (هم‌پيمان مسلمانان) پيمان شكستند، ابوسفيان به نمايندگى از طرف مكّه براى تجديد پيمان، به گفتوگو باپيامبر(صلى الله عليه وآله) مأمورشد[43] وبراى متقاعدكردن حضرت، افرادى را واسطه قرار داد؛ ولى بى‌آن‌كه توفيقى يابد، به مكّه بازگشت.[44] در سال هشتم هجرى، در قضيه فتح مكّه و پيش‌ازآن، به ترغيب عبّاس، اسلام آورد[45] و چون فردى افتخارجو و امتيازطلب بود، با وساطت همو، پيامبر(صلى الله عليه وآله)خانه‌اش را محلّ امن قرار داد؛[46] ازاين‌رو اهل تحقيق، اسلام ابوسفيان را به ديده ترديد نگريسته، بدان وقعى نمى‌نهند.[47] از كرده‌ها و گفته‌هاى او پس از اسلام آوردنش، به خوبى مى‌توان ظاهرى بودن اسلامش را دريافت؛[48] چنان‌كه وقتى تجمّع مردم را بر گرد پيامبر ديد، به‌حسادت گفت: اى كاش اين جمع از او برگردند! پيامبر بر سينه‌اش كوفت و فرمود: خداوند خوارت‌كند! او استغفار كرد و گفت: به خدا سوگند! آن را فقط به جهت آن‌چه در خاطرم گذشت، بر‌زبان راندم و... اكنون‌يقين كردم كه تو رسول‌خدايى.[49]
در بازگشت مسلمانان از مكّه، در نبرد با هوازن (غزوه حنين*) كه بسيارى از مسلمانان گريختند، بر پايه روايتى، ابوسفيان آنان را مسخره‌كرد[50] و اين نخستين نبردى بود كه در جمع مسلمانان حضور داشت و با پيروزى مسلمانان و كسب غنايم بسيار، نتوانست چشم‌داشت خود را از آن غنايم كتمان كند و از پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواست تا وى را نيز از آن بهره‌مند سازد.[51] رسول خدا آن را ميان قريش تقسيم كرد و بخش عمده آن را به «مؤلفة‌القلوب» كه ابوسفيان نيز يكى از آنان بود، داد[52] او صد شتر و چهل اوقيه گرفت؛ سپس از پيامبر خواست تا به فرزندانش نيز سهمى دهد كه حضرت چنين كرد؛ آن‌گاه به پيامبر گفت: تو چه بزرگوارى! پدر و مادرم فداى تو. آن‌گاه كه با تو جنگيدم، بهترين جنگ‌جو بودى و وقتى تسليم‌توشدم، چه نيكو مداراگرى.[53] در غزوه طايف در سپاه اسلام بود، و‌در آن، يك چشم خود را از دست داد.[54] هنگامى كه مردم هوازن تسليم شدند، رسول‌خدا او و مغيرة‌بن‌شعبه را به شكستن بت «لات» در ديار آنان (طايف) مأمور كرد؛[55] هم‌چنين بنابه قولى، براى شكستن بت «منات*» كه در ناحيه «مشلّل» در «قُدَيد» (منطقه‌اى در اطراف مكّه) بود، فرمان يافت.[56]گفته‌اند: هنگام رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)نماينده حضرت در نجران،[57] يا مسعاة[58] براى جمع صدقات بود. در بازگشت، در ميان راه وقتى از جانشينى ابوبكر و به تعبير او ابوالفصيل آگاه شد، گفت: من چيزى را مى‌بينم كه جز خون آن را فرو نمى‌نشاند؛[59] البتّه واقدى حضور وى را در مدينه، در آن هنگام، نظر اجماعى اصحاب مى‌داند؛[60] به هر روى، از مدائنى نقل است كه در اين قضيه، نزد على(عليه السلام)رفت وازاين كه فردى از پست‌ترين قبيله قريش به خلافت رسيده، خواست تا حضرت كه به خلافت سزاوارتر است، به اعتراض و ستيز برخيزد[61] وآمادگى خودرا براى حمايت از خلافت على اعلام كرد؛ امّا امام على نپذيرفت.[62] عمر كه فتنه‌گرى او را مى‌دانست، به ابوبكر پيشنهاد كرد تا او را تطميع كند و بدين‌گونه بر جاى نشست و بيعت كرد.[63] در حجّى كه با ابوبكر همراه بود، موجب خشم او شد. ابوقحافه (پدر ابوبكر) كه حاضر بود، گفت: پسرم! صدايت را نزد ابن‌حرب پايين بياور.[64] در زمان خلافت عمر، مورد احترام خليفه بود و بر فرشى كه اختصاصى او و عبّاس بود، مى‌نشست.[65] در سال 13 هجرى، در نبرد «يرموك» همراه فرزندش يزيد شركت‌كرد[66] و چشم ديگر خود را در آن از دست داد و نابينا شد.[67] در دوره خلافت عثمان كه در يك دگرگونى چندين ساله، امويان بر رقيب خود برترى يافتند، منزلتى مضاعف يافت[68] و در جمع امويان آشكاراگفت: حال كه گوى خلافت به دست شما افتاده، در ميان خود آن را بگردانيد و نگذاريد از دستتان بيرون رود.[69]
وفات‌ابوسفيان رانيز به اختلاف،سال‌هاى30، 31، 33 يا 34 نقل كرده‌اند؛ بنابراين، هنگام مرگ، 88 يا 93 سال داشت.[70] از او فرزندانى‌چون معاويه‌سر سلسله امويان و امّ‌حبيبه همسر پيامبر(صلى الله عليه وآله)ماند. نقل است: روزى بر شترى سوار بود. معاويه افسار آن را مى‌كشيد و يزيد از دنبال، آن را مى‌راند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)سواره، كِشنده و راننده رالعن كرد.[71] ازمدائنى نقل شده كه پيامبر سائلى را عطايى داد و او ثنا گفت و شكر كرد. رسول خدا فرمود: اگر به ابوسفيان بخشش شود، ثنا نمى‌گويد و شكر نمى‌گزارد.[72]

ابوسفيان در شأن نزول:

مفسّران، در ذيل آيات بسيارى از ابوسفيان نام برده‌اند كه بيش‌تر آن‌ها در نفى و زشت شمارى ابوسفيان و حاكى از واقعيّت زندگى او است؛ امّا اندكى از آن‌ها، به گونه‌اى در تأييد و نيكونمايى او آمده كه با توجّه به اقتدار امويان و كوشش آنان در تنزيه وى، ترديد در آن‌هاامرى پذيرفتنى است.
1. ابن‌عبّاس از ابوبكر نقل كرده كه مقصود از آيات 8 و9 ليل/92  (وَ أمّا مَن بَخِلَ وَ استَغنى * وَ كَذّبَ بِالحُسنى = امّا آن كس كه بخل و بى‌نيازى ورزيد، و‌آن بهترين را تكذيب كرد) ابوسفيان‌بن حرب است.
[73] «اشقى» در آيه پانزدهم همين سوره را نيز او دانسته‌اند.[74]
2. «أرَءَيتَ الّذى يُكَذِّبُ بِالدّينِ * فَذ لِكَ الَّذى يَدُعُّ اليَتيمَ = آيا آن كس كه روز جزا را دروغ مى‌شمرَد، ديدى؟ او همان كسى است كه يتيم را[به اهانت]مى‌رانَد.» (ماعون/107، 1‌و 2) گفته شده است كه ابوسفيان، هر هفته دو شتر نحر مى‌كرد. يتيمى نزدش آمد و از او چيزى خواست. وى او را با عصايش راند و اين آيات درباره‌اش نازل شد.[75]
3. آيات 4 تا 6 ص‌/ 38: «وَ عَجِبوا أن جاءَهم مُنذِرٌ مِنهُم وَ قالَ الكـفِرونَ هذا سحِرٌ كَذّابٌ * أَجَعَل الألِهةَ إلـهاً وحداً إنَّ هذا لَشىءٌ عُجابٌ * وَ انطَلَقَ‌الملأُ مِنهُم أنِ امشوا وَ اصبِروا عَلى ءَالِهَتِكُم إنّ هذا لَشىءٌ يُراد = در شگفت شدند از اين‌كه بيم‌دهنده از ميان خودشان برخاست و كافران گفتند: اين جادوگرى دروغ‌گو است. آيا همه خدايان را يك خدا گردانيده است؟ اين چيزى بس شگفت است! مهترانشان به راه افتادند [و گفتند]كه برويد و بر پرستش خدايان خويش پايدارى ورزيد. اين است چيزى كه از شما خواسته شده است.» روايت شده كه دسته‌اى از اشراف قريش، از جمله ابوسفيان، نزد ابوطالب آمده، درباره پيامبر با او گفت و گو و شكايت كردند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)به آنان فرمود: يك كلمه است كه اگر بدان روى كنيد [=آن‌را بپذيريد]بر عرب سيطره يافته، عجم را به فرمان مى‌آوريد و آن اين است كه بگوييد: «لا‌إلـه إلاّ اللّه» و خود را از هرچه جز او است، عارى كنيد. مشركان دست برهم زده، گفتند: اى محمّد! آيا مى‌خواهى خدايان را به خداى واحد بدل كنى؟ اين كار تو بس شگفت است! سپس پراكنده شدند و اين آيات درباره آنان نازل شد.[76] ابن هشام از ابتداى سوره را در شأن آنان مى‌داند.[77]
4. از ابن‌عبّاس نقل شده كه ابوسفيان و ديگر سران، گرد هم آمده، بر آن شدند تا با پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره آن‌چه مدّعى است، گفت و گو كنند كه شايد عذر او را بپذيرند؛ ازاين‌رو او را فراخوانده، ابتدا با سرزنش، سپس با تطميع با او سخن گفتند وچون پافشارى پيامبر را ديدند، گفتند: اى محمد! اگر آن‌چه را مى‌گوييم، نمى‌پذيرى، پس بدان‌كه زندگى هيچ كس از مردم، چون ما در تنگى و سختى نيست؛ پس از خدايى كه تو را به پيامبرى برانگيخته است بخواه تا اين كوه‌ها را كه مكّه در محاصره آن‌ها قرار دارد، هموار سازد و سرزمين ما را بگسترد. پيامبر اين خواسته را نيز رد كرد و‌...؛ سپس گفتند: به‌راستى ما به تو ايمان نمى‌آوريم، جز اين‌كه آن‌چه را گفته‌ايم، انجام دهى. خداوند آيات 90 تا 93 اسراء/17 را درباره آنان نازل كرد و به پيامبرش فرمان داد تا اين‌گونه بدانان پاسخ‌گويد:[78]«قُل سُبحانَ رَبّى هَل كنتُ إلاّ بَشراً‌رَسولا».
5‌. ابوسفيان، ابوجهل و اخنس‌بن‌شريق، در تاريكى شب، برخلاف آن‌چه از ديگران مى‌خواستند، خود، به شنيدن آيات الهى مى‌ايستادند. كلبى گفت: ابوسفيان، وليد و ديگران همه باهم آمدند و گوش فرا دادند كه رسول قرآن مى‌خواند، و‌خواندن وى، در دل‌هاى ايشان اثر نمى‌كرد؛ از آن‌كه دل‌هاى ايشان زنگار كفر داشت و حق‌پذير نبود.
[79]
خداوند در آيه 25 انعام/6 درباره آنان فرموده است: بعضى از ايشان به سخن تو گوش مى‌دهند؛ ولى ما بر دل‌هايشان پرده‌ها افكنده‌ايم تا آن را درنيابند و گوش‌هايشان را سنگين كرده‌ايم و هر معجزه‌اى را كه بنگرند، بدان ايمان نمى‌آورند وچون نزد تو آيند، با تو به مجادله‌پردازند.كافران مى‌گويند كه اين‌ها چيزى جز اساطير پيشينيان نيست: «وَ مِنهُم مَن يَستَمِع إلَيكَ وَ جَعلنا عَلى قُلوبِهم أكِنّةً أن يَفقَهوهُ وَ فى ءَاذانِهم وَقراً وَ إِن يَرَوا كُلَّ ءَايَة لايُؤمِنوا بِها حَتّى إذا جَاءُوكَ يجدِلونَكَ يَقولُ الّذينَ كَفَروا إن هذا إلاّ أسـطِيرُ الأَوَّلِينَ».
6‌. در ذيل آيه 3 سبأ/34  (وَ قالَ الّذينَ كَفروا لاتأتِينَا السّاعَةُ) نقل شده: مقصود آيه، ابوسفيان است. او به لات و عزّى سوگند خورد كه قيامت نخواهد آمد و ما برانگيخته نمى‌شويم.
[80]
7. در ذيل آيه 36 انبياء /21 آمده است[81] كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر ابوسفيان و ابوجهل گذشت. ابوجهل به‌استهزا گفت: به پيامبر بنى‌عبدمناف بنگر! ابوسفيان گفت: مگر چه مى‌شد اگر پيامبرى از بنى‌عبدمناف بود. پيامبر پس از پاسخ به ابوجهل، به ابوسفيان گفت: تو نيز از سر تعصّب و حميّت سخن گفته‌اى! خداوند درباره آنان فرمود: «و‌إذا رَءَاكَ الّذينَ كَفَروا إِن يَتَّخِذونَكَ إلاّ هُزُواً = كافران چون تو را ببينند، بى‌شك به مسخره‌ات مى‌گيرند».
8‌. آيه 30 انفال/8 به ماجراى دارالندوه اشاره دارد كه در آن، سران مشرك مكه از جمله ابوسفيان در توطئه‌اى تصميم گرفتند تا پيامبر را زندانى يا تبعيد كنند يا از پاى درآورند
[82]: «و‌إذ يَمكُرُ بِكَ الّذينَ كَفروا لِيُثبِتوكَ أو يَقتُلوكَ أو يُخرِجوكَ وَ يَمكُرونَ و يَمكرُاللّهُ و اللّهُ خَيرُ المكِرينَ».
9. مقصود از طايفه «غير ذات‌الشوكة» در آيه 7 انفال/8 را كاروان تجارتى قريش به سرپرستى ابوسفيان دانسته‌اند كه خداوند در اين آيه دست‌يابى به آن يا پيروزى در جنگ بدر را به مسلمانان وعده داده است
[83]:«و‌إذ يَعِدُكُم اللّهُ إحدَى الطـَّائفَتينِ أنّها لَكم وَ تَوَدّونَ أَنَّ غَير ذاتِ الشَّوكَةِ‌تَكونُ لَكُم وَ يُريدُ اللّهُ أن يُحِقَّ الحَقَّ بِكَلِمتِه وَ يَقطَعَ دابِرَ الكـفِرينَ = و [ياد كنيد]آن‌گاه كه خدا يكى از آن دو گروه [= كاروان بازرگانى و سپاه كافران]را به شما وعده داد كه از آنِ شما خواهد بود، و‌شما دوست مى‌داشتيد كه گروه بى خار و سپاه [ = كاروان بازرگانى]شما را باشد و حال آن‌كه خدا مى‌خواست كه حق را با سخنان خود [= نهادها و سنّت‌هايى كه براى يارى كردن پيامبران و پيروان حق قرار داده]استوار و پايدار سازد و بنياد كافران را براندازد». مفسّران[84] مقصود از «الرّكبُ أسفلَ‌مِنكُم» را در آيه 42 انفال/8 ابوسفيان و اصحابش دانسته‌اند. آن‌گاه كه پيامبر از حضور كاروان تجارى در منطقه آگاه شد، جاسوسانى را براى تهيه گزارش فرستاد. ابوسفيان با آگاهى از آن، راه خود را تغيير داد و به سوى ساحل رفت. آيه، بيان اين ماجرا است: «إذ أنتُم بِالعُدوَةِ الدُّنيا و هُم بِالعُدوَةِ القُصوى و الرّكبُ أسفلَ مِنكُم = شما در كرانه نزديك‌تر بوديد و آنان در كرانه دورتر، و‌آن قافله در مكانى فروتر از شما بود.»
10. «إنَّ الّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ أمولَهم لِيَصُدّوا عَن سَبيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمّ تَكونُ عَليهِم حَسرَةً ثُمّ‌يُغلَبونَ و الّذينَ كَفروا إلى جَهنّمَ يُحشرَون = كافران اموالشان را خرج مى‌كنند تا مردم را از راه خدا بازدارند. زين پس نيز اموالشان را خرج خواهند كرد و بعد حسرت مى‌برند، و‌مغلوب مى‌شوند و كافران را در جهنم گرد مى‌آورند.» (انفال/8‌، 36) گفته شده است كه ابوسفيان‌بن‌حرب، دو هزار تن را در جنگ اُحد به‌مزدورى گرفت تا با پيامبر كارزار كنند و اين آيه درباره او نازل شد.
[85]
11. برخى مفسّران،[86] مقصود از «مَثَلُ ما يُنفِقونَ فى‌هذهِ الحَيوةِ الدُّنيا» (117 آل‌عمران/3) را ابوسفيان و يارانش دانسته‌اند كه در بدر و اُحد، بر ضدّ پيامبر با يك‌ديگر هم‌دست شدند. گرچه نمى‌توان در واقعه بدر، نقشى را براى ابوسفيان پذيرفت، كوشش‌هاى‌او پس از آن و ترغيب به انتقام جويى از كشتگان بدر و نيز سرمايه‌گذارى‌هايش، ترديدناپذير است؛ از اين‌رو آن‌چه در تفسير آمده، پذيرفتنى مى‌نمايد.
12. سالم‌بن‌عبداللّه از پدرش ابن‌عمر نقل مى‌كند: پيامبر افرادى از جمله ابوسفيان را لعنت كرد كه خداوند، آيه 128 آل‌عمران/3 را نازل فرمود: «لَيسَ لَكَ مِن الأمرِ شىءٌ أو يَتوبَ عَليهم أو يُعَذِّبَهُم فإنّهم ظـلِمونَ = يا ايشان را به توبه وا دارد يا آنان را چون ستم‌كارانند، عذاب كند و تو را در اين كارها دستى نيست».
[87] برخى از محقّقان معاصر، در اين روايت كه يكى از چند روايت سبب نزول‌آيه است، ترديد كرده‌اند.[88]
13. در ذيل آيه 149 آل‌عمران/3  (يـأيُّها الّذينَ ءَامَنوا إن تُطيعوا الّذينَ كَفروا يَرُدّوكم على أعقـبِكُم فَتَنقلِبوا خـسِرينَ = اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد! اگر از كافران پيروى كنيد، شما را به آيين پيشين برمى‌گردانند؛ پس زيان ديده باز مى‌گرديد)، آمده است كه مقصود از «الَّذينَ كَفروا» ابوسفيان و اصحاب اويند؛[89] زيرا پس از شكست اُحد، بعضى از مسلمانان وسوسه شدند تا با آنان رابطه برقراركنند كه خداوند بدين‌گونه آنان را بازداشت.
14. «سَنُلقى فى قُلوبِ الّذينَ كَفروا الرُّعبَ = در دل كافران هراسى خواهيم افكند.» (آل‌عمران/3،151) از سدّى نقل است كه ابوسفيان و همراهانش پس از پيروزى اُحد، در بازگشت به مكّه، تصميم گرفتند بازگشته، كار مسلمانان را يك سره كنند كه خداوند در دل‌هايشان هراس افكند و به ناچار برگشتند. اين آيه درباره آنان نازل شد.
[90]
15. گفته‌اند: منظور از «إنّ النّاسَ قَد جَمَعوا لَكُم فَاخشَوهُم» (آل‌عمران/3، 173) ابوسفيان و ديگر ياران اويند كه پس از اُحد يا در بدرصغرا به‌گردآورى مشركان براى جنگ با مسلمانان پرداختند.[91]
16. آيه 12 دخان/44 را اشاره به تقاضاى ابوسفيان از پيامبر براى رفع عذاب قحطى و گرسنگى از اهل مكّه دانسته‌اند[92]:«رَبَّنا اكشِف عَنّا العَذابَ إنّا مُؤمِنونَ».
17. از ابن‌عبّاس نقل است
[93] كه ابوسفيان نزد پيامبر آمد و گفت: اى محمد! تو را به خداوند و خويشاوندى سوگند مى‌دهم. آيا ما كرك و خون بخوريم؟ آيا تو نيستى كه گمان مى‌كنى براى عالميان به‌رحمت برانگيخته شده‌اى؟ پيامبر فرمود: آرى. گفت: تو پدران را به‌شمشير و فرزندان را به‌گرسنگى كُشتى. خداوند در اين باره فرمود: «وَ لَقد أخَذنهم بِالعَذابِ فَما استَكانوا لِرَبِّهِموَ ما يَتَضَرّعونَ = به عذاب گرفتارشان كرديم؛ پس در مقابل پروردگارشان نه فروتنى كردند و نه تضرّع» (مؤمنون/23، 76) البتّه چنين گزارشى در كتاب‌هاى تاريخى نقل نشده است.
18. آيه 1 احزاب/33 را درباره ابوسفيان، عكرمه و ابوالاعور سلمى دانسته‌اند.
[94] آنان پس از اُحد به مدينه آمده، به همراهى عبدالله‌بن‌ابىّ بر پيامبر وارد شدند و گفتند: اى محمد! دست از خدايان ما، لات و عزّى و منات بردار و بگو بت‌ها كسانى‌راكه آن‌هارامى‌پرستند، شفاعت مى‌كنند. ما نيز تو را با خدايت وا مى‌نهيم. اين سخن بر پيامبرگران آمد و آنان رااز مدينه بيرون كرد. خداوند در تأييد پيامبرش فرمود: «يـأيُّها النّبىُّ‌اتَّقِ اللّهَولاتُطِعِ الكـفِرينَ و المُنـفِقينَ إنّ اللّهَ كانَ‌عَليماً حَكيماً= اى پيامبر! تقواى خدا را پيشه كن و از كافران و منافقان پيروى مكن. خداوند دانا و حكيم است».
19. از مجاهد نقل است كه مقصود از «جنود» در آيه10 احزاب /33 سپاه احزاب از جمله سپاه ابوسفيان است.
[95] در آيه 10 همين سوره نيز «مِن أسفلَ مِنكم» سپاه ابوسفيان دانسته شده‌است[96]:«إذ جاءُوكُم مِن فَوقِكم و مِن أسفَلَ مِنكم». (احزاب/33،10)
20. «الّذين كَفروا» را در آيه 84 نساء/4، ابوسفيان و ديگر مشركان دانسته‌اند.
[97] طبق اين نقل، خداوند پيامبر را به ترغيب مؤمنان براى جنگ با آنان در بدر صغرا فرمان داده است: «فقتِل فى سَبيلِ اللّهِ لاتُكَلَّفُ إلاّ نَفسَكَ وَ حَرِّضِ المُؤمِنينَ عَسى اللّهُ أن‌يَكُفَّ بَأسَ الّذينَ كَفروا وَاللّهُ أشدُّ بَأساًو أشدُّ تَنكيلا = پس در راه خدا نبرد كن كه جز بر نفس خويش مكلّف نيستى و مؤمنان را به جنگ برانگيز؛ شايد خدا گزند كافران را از شما باز دارد و خشم و عذاب او، از هر خشم و عذابى سخت‌تر است».
21. در ذيل آيه 104 نساء/4 از ابن‌عبّاس نقل شده است
[98] كه ابوسفيان در كارزار اُحد، پيامبر را بر آن‌چه روى داد، سرزنش‌گونه به سخره گرفت و در پى تضعيف مسلمانان برآمد كه پيامبر فرمان داد تا بدو پاسخ داده، به مقابله برخيزند و اين آيه نازل شد: «و‌لاتَهِنوا فى ابتِغاءِ القَومِ إِن تَكونوا تَألَمونَ فَإنَّهُم يَألَمونَ كما تَألَمونَ و تَرجونَ مِن اللّهِ ما لايَرجونَ و كانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً = و در دست يافتن به آن قوم سستى مكنيد. اگر شما آزار مى‌بينيد، آنان نيز چون شما آزار مى‌بينند، و‌شما از خدا چيزى را اميد داريد كه آنان اميد ندارند و خدا دانا و حكيم است».
22. «يـأيُّها النّاسُ إنّا خَلَقنـكُم مِن ذَكر و أُنثى.» (حجرات/49، 13) از مقاتل نقل شده است
[99] كه سبب نزول اين آيه آن است كه در فتح مكّه، بلال به امر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)بر بام كعبه بانگ نماز برآورد و چند تن از سران مكّه درباره او زبان به نكوهش گشودند. ابوسفيان به طعنه و سخره گفت: من چيزى نمى‌گويم. مى‌ترسم خداوند به پيامبر خبر دهد! سپس اين آيه نازل شد.
23. ابن‌عبّاس و قتاده مقصود از «أئمّةَ الكفر» در آيه 12 توبه/9 را ابوسفيان و ديگر رؤساى قريش كه خداوند مسلمانان را به كارزار با آنان امر فرمود، مى‌دانند؛
[100] گرچه بلنسى با توجّه به زمان نزول آيه كه پس از تبوك و در سال 9 هجرى‌است، ارتباط آن را با ابوسفيان كه در اين زمان اسلام را پذيرفته بود، نمى‌پذيرد و حمل آيه را بر عموم، سزاوارتر مى‌داند.[101]
24. مفسّران در ذيل آيه 60 توبه /9 از ابوسفيان ياد كرده‌اند كه در جاى‌گاه يكى از «مؤلفة قلوبهم» سهمى از غنايم را گرفت.[102]
برخى از مفسّران در ذيل 3 آيه، به گونه‌اى از ابوسفيان به نيكى ياد كرده‌اند كه با توجّه به آن‌چه گذشت، پذيرفتنى نمى‌نمايد: 1. از مقاتل‌بن‌حيان، در ذيل آيه 34 فصلت/41  (ادفَع بِالّتى هِىَ أحسَنُ فَإذا الّذى بَينَك وَ بَينَه عدوَةٌ كأَنّه ولىٌّ حميمٌ =[بدى ديگران را]به شيوه‌اى كه نيكوتر است، دور كن كه [اگر چنين كنى]ناگاه آن كه ميان تو و او دشمنى است، چون دوستى نزديك و مهربان گردد»، نقل شده است كه در شأن ابوسفيان‌بن‌حرب فرود آمد كه اوّل، دشمن بود و در دل با رسول خدا و با مؤمنان عداوت داشت و به آخر دوست شد...‌.[103]
2. «عَسى اللّهُ أنْ يَجعلَ بَينَكم و بَينَ الّذينَ عادَيتم مِنهم مودّةً = شايد خدا ميان شما و كسانى‌كه با آنان دشمنى مىورزيديد، دوستى پديد‌آورد.» (ممتحنه/60‌، 7) برپايه روايتى، منظور از اين آيه، اسلام آوردن ابوسفيان است و «مودّت» به ازدواج پيامبر(صلى الله عليه وآله)با دختر او «امّ‌حبيبه» اشاره دارد؛[104] گرچه باتوجّه به نزول آيه در سال‌هاى آخر حيات پيامبر و تحقّق ازدواج در سال‌ها پيش‌تر، ارتباط آيه با ابوسفيان منتفى است.
3. برخى از مفسّران در ذيل آيه 15 توبه/9 گفته‌اند كه مقصود از «و‌يَتوبُ اللّهُ على مَن يَشاءُ» ابوسفيان و ديگرانند.
[105]

منابع:

اخبار مكّه؛ اسباب النزول، واحدى؛ الارشاد؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ الاصابة فى تمييز الصحابة؛ الاغانى؛ انساب‌الاشراف؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير العيّاشى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مبهمات القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدرّ‌المنثور فى التفسير بالمأثور؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السير والمغازى، ابن اسحاق؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم؛ الطبقات الكبرى؛ العِقد‌الفريد؛ غرر‌التبيان؛ فتوح‌البلدان؛ قاموس‌الرّجال؛ الكافى؛ كتاب‌الخصال؛ كتاب‌الفتوح؛ الكشّاف؛ كشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ مجمع‌البيان فى تفسير‌القرآن؛ المحبّر؛ المعارف؛ المغازى؛ مناقب آل‌ابى‌طالب؛ النكت و العيون، ماوردى.
سيدعليرضا واسعى




[1] الاستيعاب، ج‌2، ص‌270.
[2] الاصابه، ج‌3، 333.
[3] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌9.
[4] الاستيعاب، ج‌4، ص‌240.
[5] المحبّر، ص‌132.
[6] همان.
[7] همان، ص‌175.
[8] اخبار مكّه، ص‌115.
[9] فتوح‌البلدان، ص‌457.
[10] الاستيعاب، ج‌4، ص‌240.
[11] المعارف، ص‌575‌.
[12] الاغانى، ج6، ص359؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌240.
[13] الاستيعاب، ج‌4، ص‌240.
[14] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌413.
[15] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌14.
[16] المحبّر، ص‌161.
[17] العقدالفريد، ج‌5‌، ص‌7.
[18] السير و المغازى، ص‌144.
[19] الاستيعاب، ج‌2، ص‌271.
[20] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌16.
[21] السير و المغازى، ص‌197 و 198.
[22] همان؛ سيره‌ابن‌هشام، ج‌1، ص‌295 و 296.
[23] سيره ابن‌هشام، ج‌1، ص‌264 و 265.
[24] همان، ص‌315 ـ 481.
[25] همان، ج‌2، ص‌480 و 481.
[26] المحبّر، ص‌271.
[27] اخبار مكّه، ج‌2، ص‌244 و 245.
[28] الطبقات، ج‌2، ص‌4.
[29] الطبقات، ج‌2، ص‌9.
[30] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌650‌.
[31] سيره ابن‌هشام، ج 3، ص 67.
[32] الطبقات، ج‌2، ص‌22؛ السير و المغازى، ص‌310 و 311.
[33] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌12.
[34] السير و المغازى، ص‌310 و 311؛ الطبقات، ج‌2، ص‌23.
[35] السير و المغازى، ص‌322 و 323؛ يعقوبى، ج‌2، ص‌47.
[36] المغازى، ج‌1، ص‌206.
[37] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌93 و 94.
[38] الطبقات، ج‌2، ص‌45 و 46.
[39] همان، ص‌72؛ المحبّر، ص‌119.
[40] العقدالفريد، ج‌5‌، ص‌281.
[41] المغازى، ج‌2، ص‌441 و 442؛ الارشاد، ج‌1، ص‌94 و 95.
[42] سيره ابن‌هشام، ج‌3، ص‌315.
[43] الطبقات، ج‌2، ص‌102؛ تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌155.
[44] سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌396 و 397؛ الارشاد، ج‌1، ص‌132 و 133.
[45] الطبقات، ج‌2، ص‌102 و 103؛ تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌58‌.
[46] اخبار مكّه، ج2، ص235؛ الاستيعاب، ج4، ص240.
[47] الاستيعاب، ج‌4، ص‌241.
[48] قاموس‌الرجال، ج 5، ص 487.
[49] الاصابه، ج‌3، ص‌333.
[50] سيره ابن‌هشام، ج‌4، ص‌443.
[51] المغازى، ج‌3، ص‌944 و 945.
[52] الارشاد، ج‌1، ص‌145.
[53] المغازى، ج3، ص‌945؛ الاستيعاب، ج‌2، ص270.
[54] انساب‌الاشراف، ج5، ص14؛ الاصابه، ج3، ص334.
[55] المحبّر، ص 315.
[56] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌86‌.
[57] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌18.
[58] العقدالفريد، ج‌4، ص‌240.
[59] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌18.
[60] همان، ج‌2، ص‌271.
[61] الفتوح، ج‌2، ص‌559‌.
[62] الفتوح، ج‌2، ص‌559‌؛ انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌271.
[63] العقدالفريد، ج‌4، ص‌240.
[64] همان، ص‌14.
[65] العقدالفريد، ج‌2، ص‌272.
[66] تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌336؛ الاستيعاب، ج‌4، ص‌240.
[67] الاستيعاب، ج‌2، ص‌270.
[68] قاموس الرجال، ج‌5‌، ص‌487 و 488.
[69] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌19؛ قاموس‌الرجال، ج‌5‌، ص‌488.
[70] انساب‌الاشراف، ج5، ص19؛ الاصابه، ج3، ص335.
[71] الخصال، ج‌1، ص‌191.
[72] انساب‌الاشراف، ج‌5‌، ص‌18.
[73] الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌536‌.
[74] مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌723.
[75] مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌834‌.
[76] مبهمات‌القرآن، ج‌2، ص‌423.
[77] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌417 و 418.
[78] جامع البيان، مج 9، ج 15، ص 204 ـ 207؛ مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌678‌.
[79] كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌326.
[80] قرطبى، ج‌14، ص‌167؛ غررالتبيان، ص‌425.
[81] كشف‌الاسرار، ج‌6‌، ص‌247 و 248.
[82] روض‌الجنان، ج‌9، ص‌101.
[83] مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌802‌؛ الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌28.
[84] عيّاشى، ج‌2، ص‌65‌؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌839‌.
[85] جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌323؛ مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌831‌.
[86] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌818‌.
[87] التفسير الكبير، ج‌8‌، ص‌231؛ جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌118.
[88] الصحيح من سيرة‌النبى، ج‌6‌، ص‌167 و 168.
[89] التبيان، ج‌3، ص‌14.
[90] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌414؛ التفسير الكبير، ج‌9، ص‌32.
[91] مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌886‌؛ ماوردى، ج‌1، ص‌438.
[92] كشف‌الاسرار، ج‌9، ص‌96؛ مناقب، ج‌1، ص‌275.
[93] جامع البيان، مج 10، ج 18، ص 58 و 59‌؛ اسباب‌النزول، ص‌261 و 262.
[94] مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌525‌.
[95] جامع‌البيان، مج‌11، ج‌21، ص‌154؛ الدرّالمنثور، ج‌6‌، ص573‌.
[96] جامع‌البيان، مج‌11، ج‌21، ص‌155 و 156.
[97] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌128.
[98] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌357.
[99] كشف‌الاسرار، ج‌9، ص‌263.
[100] الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌136.
[101] مبهمات‌القرآن، ج‌1، ص‌535 و 536‌.
[102] كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌159؛ الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌223؛ الكافى، ج‌2، ص‌391.
[103] كشف‌الاسرار، ج‌8‌، ص‌527‌؛ الكشّاف، ج‌4، ص‌200.
[104] ماوردى، ج5، ص519؛ الدرّالمنثور، ج8، ص‌130.
[105]
كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌102؛ غررالتبيان، ص‌272.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوجُهينه

ابوجُهينه: از كم‌فروشان مدينه

قرطبى، نام وى را عمرو ذكر كرده‌است.[1] از نسب و زندگى وى اطلاعى در دست نيست. به ظاهر اهل مدينه بوده و به خريد و فروش اشتغال داشته است. بر پايه نقلى از سُدّى، او دو نوع پيمانه داشته كه هنگام خريد، با يكى كه بزرگ‌تر بوده، جنس را به طور كامل مى‌گرفته و هنگام فروش، با ديگرى كه كوچك‌تر بوده، كم‌فروشى مى‌كرده است. با هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه، آيات آغازين سوره مطفّفين، در نكوهش وى نازل شد[2]: «وَيلٌ لِلمُطَفِّفينَ * الَّذين إذا اكتالُوا عَلى‌النّاسِ يَستَوفونَ * و إذا كالُوهُم أو وَزَنُوهم يُخسِرونَ = واى بركم‌فروشان! آنان كه چون از مردم پيمانه ستانند، تمام مى‌ستانند و چون براى آنان پيمانه يا وزن كنند، كم مى‌دهند». (مطفّفين/83‌، 1‌ـ‌3) خداوند در ادامه آيات مى‌فرمايد: مگر باور ندارند كه در روزى بزرگ برانگيخته خواهند شد؟ با توجّه به نقلى از ابن عبّاس كه شأن نزول آيات پيشين را اهل مدينه دانسته،[3] گويا ابوجهينه يكى از كم‌فروشان مشهور مدينه بوده است.

منابع:

اسباب النزول، واحدى؛ الاصابة فى تمييز الصحابه؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ سنن ابن‌ماجه؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن.
سيدمحمود دشتى




[1] قرطبى، ج19، ص‌164.
[2] اسباب‌النزول، واحدى، ص‌388؛ مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌687‌؛ الاصابه، ج7، ص‌63‌.
[3]
مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌687‌؛ سنن ابن ماجه، ج‌2، ص‌748.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:45 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوثُمامه

ابوثُمامه: جنادة بن عوف بن اميّة بن قلع‌از محللين ماه‌هاى حرام

نسب وى به مالك‌بن‌كنانه[1] از قبايل مكّه مى‌رسد. از زندگى‌اش اطلاع چندانى در دست نيست. او از افراد معروف جاهليّت بود كه اسلام رادرك كرده و گويا تا زمان خليفه دوم نيز زنده بوده است. سهيلى با استناد به نقلى معتقد است كه ابوثمامه، اسلام آورده بود. برابر اين نقل، در عهد خلافت عمر، در مراسم حج حضور داشت و چون ازدحام مردم را بر گرد حجرالاسود ديد، گفت: من آن را از شما باز مى‌دارم؛ ولى عمر بر وى تازيانه زد و گفت: خداوند اين كار جاهلى‌را باطل كرده است.[2] شهرت ابوثمامه، به دليل تغيير و تأخير انداختن ماه‌هاى حرام يا «اِنساء=نَسىء*» بوده است؛ يعنى به جاى ماه محرم كه سومين ماه حرام بود، ماه صفر را حرام اعلام مى‌كرد.
بنابر قول ابن اسحاق، نخستين‌بار حذيفة‌بن عبدبن فقيم از قبيله كنانه كه به دليل سخاوتش، قَلَمَّس (دريا) خوانده مى‌شد، اِنساء كرد و پس از وى، اين كار به فرزندانش كه آن‌ها نيز به دليل ارث بردنِ سِمَت انساء، قلمّس خوانده مى‌شدند،
[3] منتقل شد و ابوثمامه، واپسين فرد از آن‌ها بود.[4] از نقل‌هاى تاريخى برمى‌آيد كه انساء براى بنى كنانه كه به فقه و فتوا دادن مشهور بودند،[5] سِمَتى بود. در كنار سرپرستى خانه خدا كه متولّى آن بنى‌قصى بودند، سه سِمَت مربوط به مراسم حج، به قبايل مضر اختصاص داشت[6] كه در اين ميان، بنى فقيم عهده‌دار انساء در ماه ذى‌حجّه هنگام حضور مردم در مراسم حج بودند.[7]ابوثمامه هر سال در موسم حج به مسجدالحرام مى‌آمد و با صداى بلند اعلام‌مى‌كرد كه بر او گناه و عيبى نيست؛ سپس ماه محرّم را حلال و ماه صفر را حرام اعلام مى‌كرد و در سال بعد، محرّم را حرام و صفر را حلال مى‌شمرد.[8] اين اقدام ابوثمامه به درخواست‌قبايلى بود كه حرمت جنگ در سه ماه متوالى ذى‌قعده، ذى‌حجّه و محرم مانع از ادامه جنگ و غارتشان بود.[9] نقل شده كه وى چهل سال به اين كار مشغول بود[10] تا خداوند با نزول آيه 37 توبه/9 در سال فتح مكّه، ضمن اشاره به اين عملِ مشركان، آن را برابر با افزودن بر كفر و ممنوع اعلام كرد: «إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيادَةٌ فِى‌الكُفرِ يُضَلُّ بِه‌الّذيِنَ كَفَروا يُحِلّونَه عاماً و يُحَرِّمونَه عاماً لِيُواطـوا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ... = جز اين نيست كه نسىء [= تأخير و تغيير ماه حرام به ماهى ديگر]افزايش در كفر است كه كافران بدان گمراه مى‌شوند. آن را سالى حلال و سالى ديگر حرام مى‌شمارند تا با شمار آن چه خداى حرام كرده است، همسان‌سازند...».

منابع:

الاصابة فى تمييز الصحابه؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ المحبّر.
سيدمحمود دشتى




[1] يعقوبى، ج‌1، ص‌232؛ الاصابه، ج‌1، ص‌610‌.
[2] الاصابه، ج‌1، ص‌610‌.
[3] المحبّر، ص 157؛ تاريخ طبرى، ج 1، ص 524.
[4] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌44.
[5] المحبّر، ص‌157.
[6] تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌524‌.
[7] التبيان، ج‌5‌، ص‌216.
[8] جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌168.
[9] المحبّر، ص157؛ جامع‌البيان، مج6، ج10، ص168.
[10] الاصابه، ج‌1، ص‌610‌.
[11]
الجرح و التعديل، ج‌3، ص‌102.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوياسر نَضَرى

ابوياسر نَضَرى: برادر حيىّ‌بن‌اخطب (رئيس قبيله بنى‌نضير) از دانش‌مندان بزرگ يهود[46] و از دشمنان سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله)[47]

از جزئيات زندگى او اطلاعى در دست نيست. نخستين سخنى كه از وى در اختيار است، به زمان هجرت پيامبر به مدينه باز‌مى‌گردد. صفيه، همسر پيامبر و دختر حيىّ* بن‌اخطب مى‌گويد: چون رسول خدا به مدينه هجرت كرد و در قبا (ديار بنى‌عمروبن‌عوف) فرود آمد، پدر و عمويم صبح‌گاه به ديدن او رفته، تا غروب در آن‌جا ماندند و وقتى بازگشتند، سخت اندوهگين بودند. شنيدم كه عمويم درباره رسول خدا به پدرم مى‌گفت: آيا او را مى‌شناسى؟ او همان پيامبر موعود است؟ گفت: به خدا آرى. عمويم گفت: احساس درونى‌ات درباره او چيست؟ گفت: به خدا سوگند دشمنى با او تا زنده‌ام.[48] از اين گفتوگو، هم موقعيت ابوياسر در جامعه بنى‌نضير و هم تكاپوى او در پى كشف جاى‌گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله)روشن مى‌شود; به هر روى، ابوياسر از كسانى است كه وقتى گرايش مردم مدينه به رسول خدا را ديد، برخلاف پيمانْ نامه رسمى و عمومى كه طبق آن به حمايت از پيامبر و دورى از دشمنانش متعهد شده بود، با پرسش‌هاى واهى و غلط انداز، به‌كارشكنى پرداخت[49] و بدين‌گونه، دشمنى و ستيز خويش را با حضرت نشان داد.
ابوياسر نيز چون برادرش، از اين‌كه خداوند پيامبر را از ميان عرب برگزيده، به شدت حسادت مى‌كرد و براى بازگرداندن مردم از اسلام، تمام توان خويش را به‌كار مى‌بست.
[50] علت دشمنى وى و هم فكرانش آن بود كه با پذيرش عمومى اسلام، منافعشان به خطر مى‌افتاد.[51] فرجام ابوياسر نيز در تاريخ روشن نيست.

ابوياسر در شأن نزول:

مفسران، ابوياسر را نيز در شأن نزول آياتى كه از احبار* يهود و بزرگان آن سخن دارد، داخل دانسته‌اند:
1. در ذيل آيه 109 بقره/2 از ابن‌عباس نقل است
[52] كه حيىّ‌بن اخطب و ابوياسر از حسودترين يهود* درباره عرب‌ها بودند و چون خداوند، پيامبرش را از آنان برگزيد، در بازگرداندن مردم از اسلام مى‌كوشيدند كه خداوند درباره آنان فرمود: «وَدَّ كَثيرٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ لَو يَرُدُّونَكُم مِن بَعدِ ايمـنِكُم كُفّارًا حَسَدًا مِن عِندِ اَنفُسِهِم مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الحَقُّ فَاعفوا واصفَحوا حَتّى يَأتِىَ اللّهُ بِاَمرِهِ اِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىء قَدير= بسيارى از اهل‌كتاب پس از آن‌كه حقيقت بر آن‌ها آشكار شده، از روى حسد*، دوست دارند شما را پس از ايمان آوردنتان به كفر بازگردانند. عفو* و گذشت كنيد تا خدا فرمانش را بياورد; كه او بر هر كارى تواناست».
2. واحدى از ابن‌عباس آورده
[53] كه آيه‌135 بقره/2 درباره سران يهود مدينه، از‌جمله ابوياسر و نيز نصارا*ى نجران است كه در باب برترى كيش خود با مسلمانان به مخاصمه برخاستند و يهوديان مى‌گفتند: پيامبر ما برترين پيامبران و تورات ما برترين كتاب‌ها و دين ما برترين اديان است و بدين‌گونه به عيسى(عليه السلام) و انجيل، و محمد(صلى الله عليه وآله) و قرآن كفر مىورزيدند و مسيحيان نيز چنين ادعايى داشتند. خداوند در پاسخ به آنان چنين نازل‌كرد: «و‌قَالوا كونوا هُودًا اَو نَصـرى تَهتَدوا قُل بَل مِلَّةَ اِبرهيمَ حَنيفـًا و ما كانَ مِنَ‌المُشرِكين= گفتند: يهودى يا نصرانى شويد تا هدايت يابيد. بگو: ما كيش يكتاپرستى ابراهيم را برگزيديم و او مشرك نبود».
3. «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ الكِتـبِ ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ ما‌يَأكُلونَ فى بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم ولَهُم عَذابٌ اَلِيم= آنان كه كتاب فرود آمده از سوى خدا را پنهان مى‌دارند تا بهاى اندكى بستانند، شكم‌هاى خود را جز از آتش انباشته نمى‌سازند و خدا در روز قيامت با آن‌ها سخن نگويد و پاكشان نسازد و بهره آن‌ها عذابى دردآور است.» (بقره/2،174) نزول اين آيه را درباره تنى چند از سران يهود، از‌جمله ابوياسربن‌اخطب دانسته‌اند
[54] كه‌از پيروان خود هدايايى مى‌گرفتند و به آنان نويد مى‌دادند كه پيامبرى از ميان خود آنان ظهور خواهد كرد و وقتى پيامبرى از غير آنان برانگيخته شد، از ترس نابودى منافع خود، رسالت پيامبر را با واژگون‌نمايى صفات آمده در كتاب، كتمان مى‌كردند تا مردم را از پيروى او باز‌دارند و خداوند، اين‌گونه به آنان پاسخ گفت.
4. نقل است كه ابوياسر و برادرش حيىّ و گروهى ديگر، درباره مدت عمر پيامبر و امتش (مدت پادشاهى او و امتش
[55]) با او به مناظره برخاسته، پاسخ آن را از طريق تأويل حروف* مقطعه به حساب ابجد مى‌جستند كه آيه نازل شد[56]: «هُوَ الَّذِى اَنزَلَ عَلَيكَ الكِتـبَ مِنهُ ءايـتٌ مُحكَمـتٌ هُنَّ اُمُّ الكِتـبِ واُخَرُ مُتَشـبِهـتٌ فَاَمَّا الَّذينَ فى قُلوبِهِم زَيغٌ فَيَتَّبِعونَ ما تَشـبَهَ مِنهُ ابتِغاءَ الفِتنَةِ وابتِغاءَ تَأويلِهِ= اوست [خدايى] كه [اين] كتاب را بر تو فرو فرستاد. برخى از آن، آيه‌هاى محكم است كه آن‌ها اصل كتاب است و برخى ديگر متشابه است; امّا آن‌ها كه در دلشان كژى [ = انحراف از راه راست] است، آن‌چه را متشابه است، براى فتنه‌جويى و‌در‌جستن تأويل آن و‌... پى مى‌گيرند». (آل‌عمران/3،7)
ابن‌اسحاق، از ابن‌عباس و جابربن عبدالله‌بن رئاب نقل كرده كه ابوياسر از كنار پيامبر مى‌گذشت كه آيه‌آغازين سوره بقره: «الم * ذلِكَ الكِتـبُ لا‌رَيبَ فيهِ‌...» را شنيد. نزد برادرش و ديگر يهوديان رفت و آن‌چه را شنيده بود، با آنان در ميان گذاشت. آنان جهت آزمودن حضرت و كسب اطلاع بيش‌تر، پيش پيامبر آمده، با پرس و جوهايى در باب حروف مقطعه در پى كشف مدت عمر و دوام حكومت و نبوت آن حضرت برآمدند و در نهايت، اظهار ترديد و سردرگمى كردند كه اين آيه درباره آنان نازل شد.
[57]
5. ابوالفتوح رازى در ذيل آيه 78 آل‌عمران/3 «و‌اِنَّ مِنهُم لَفَريقـًا يَلوونَ اَلسِنَتَهُم بِالكِتـبِ لَتَحسَبوهُ مِنَ‌الكِتـبِ و ما هُو مِنَ الكِتـبِ‌...= و از ميان ايشان گروهى هستند كه به شيوه كتاب‌خدا سخن مى‌گويند تا پنداريد كه آن‌چه مى‌گويند، از كتاب خداست; در‌حالى‌كه از كتاب‌خدا نيست‌...»[58] آنان را گروهى از يهوديان، از‌جمله ابوياسر مى‌داند كه زبان در مى‌پيچند بر سبيل تحريف* و تغيير; يعنى از خود چيزى مى خوانند در تغيير صفت محمد(صلى الله عليه وآله) و در آيت رجم* و مانند آن، به آوازى كه به او تورات خوانند، و مى‌نمايند كه تورات* است و مراد از «كتاب» تورات است.
6‌. از مقاتل نقل است
[59] كه رؤساى يهود، چون ابوياسر و ديگران، عبدالله‌بن‌سلام و ياران او از اهل‌كتاب را كه به اسلام گرويدند، سرزنش مى‌كردند و آزار مى‌دادند كه خداوند درباره آنان آيه‌111 آل‌عمران/3 را فرو فرستاد: «لَن‌يَضُرّوكُم اِلاّ اَذىً= جزآزارى اندك، هرگز به شما زيانى نخواهند رسانيد».
7. آورده‌اند
[60] كه عده‌اى از سران يهود، از‌جمله ابوياسر نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، پرسيدند: به كدام‌يك از رسولان پيشين باور دارى؟ حضرت با تمسك به آيه 136 بقره/2 فرمود: ما به خدا و آياتى كه بر ما نازل شده و نيز آن‌چه بر ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط نازل شده و نيز آن‌چه براى موسى و عيسى فرستاده شده و‌... ايمان داريم. چون نام عيسى*(عليه السلام)به‌ميان آمد، آنان وى را انكار كرده، گفتند: ما به او و به كسى كه به وى مؤمن است، ايمان نمى‌آوريم كه خداوند آيه‌59 مائده/5 را درباره آنان نازل كرد: «قُل يـاَهلَ الكِتـبِ هَل تَنقِمونَ مِنّا اِلاّ اَن ءامَنّا بِاللّهِ وما‌اُنزِلَ اِلَينا وما اُنزِلَ مِن قَبلُ واَنَّ اَكثَرَكُم فـسِقون= بگو: اى اهل‌كتاب! آيا جز اين بر ما خرده و عيب مى‌گيريد كه به خدا و آن‌چه بر ما فرود آمده و آن‌چه پيش از اين نازل شده، ايمان آورده‌ايم و حال آن كه بيش‌ترين شما بدكار هستيد؟»

منابع

اسباب النزول، واحدى; انساب الاشراف; البدء و التاريخ; التفسير الكبير; تفسير مبهمات القرآن; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; روض‌الجنان و روح‌الجنان; السيرة النبويه، ابن‌هشام; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; اللباب فى علوم الكتاب; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن.
سيد عليرضا واسعى




[46]. السيرة النبويه، ج2، ص‌564; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌337.
[47]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌548.
[48]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌519.
[49]. البدء و التاريخ، ج‌4، ص‌179.
[50]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌548.
[51]. التفسير الكبير، ج‌5، ص‌28.
[52]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌682; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌353.
[53]. اسباب النزول، ص‌41.
[54]. اللباب، ج‌3، ص‌183.
[55]. مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌272‌ـ‌273.
[56]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌242.
[57]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌545‌ـ‌547.
[58]. روض الجنان، ج‌4، ص‌400.
[59]. همان، ج‌5، ص‌16.
[60]
. جامع‌البيان، مج4، ج5، ص394; كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌164.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابومَيسَرَه

ابومَيسَرَه: سلامان[22] از تيره عَوف بن‌سَبّاق از بنى‌عبدالدار[23] و از دشمنان اسلام

از شرح حال او اطلاعى در دست نيست. تنها جايى كه از او ياد‌شده، در قضيه كشتن خبيب يكى از بازماندگان سريه رجيع* است كه پس از به دار كشيده شدنش در تنعيم،[24] او را با سرنيزه خود بر سرِ دار، به شهادت رساند.[25]
ابوالفتوح رازى و بغوى با نقل مفصل اين ماجرا مى‌نويسند: خبيب به او گفت: از خدا بترس; ولى وى با سرسختى بيش‌تر، نيزه را در سينه‌اش فرو برد و آيه 206 بقره/2 در اشاره به اين واقعه نازل شد: «و‌اِذا قيلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ اَخَذَتهُ العِزّةُ بالاِثم= و‌هنگامى‌كه به او گفته شود از خدا بترس، لجاجت و تعصب، اورا به‌گناه مى‌كشاند».[26]

منابع

روض‌الجنان و روح‌الجنان; سيراعلام النبلاء; السيرة‌النبويه، ابن‌هشام; معالم‌التنزيل فى التفسير والتأويل، بغوى; المغازى; نهاية‌الارب فى فنون الادب.
سيد محمد فاطمى‌ابهرى




[22]. روض‌الجنان، ج3، ص‌147.
[23]. المغازى، ج‌1، ص‌361.
[24]. نهاية الارب، ج‌17، ص‌137.
[25]. السيرة النبويه، ج3، ص‌173; سيراعلام‌النبلاء، ج1، ص‌22;المغازى، ج1، ص‌361.
[26]
. روض‌الجنان، ج‌3، ص‌147; تفسير بغوى، ج‌1، ص‌132.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوالعاص بن‌مُنَبِّه

ابوالعاص بن‌مُنَبِّه: ابوالعاص(عاص)بن منبه‌بن الحجاج بن‌عامر[29]

او پيش از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اسلام را پذيرفت; امّا به جهت دنياگرايى، از مهاجرت با ايشان خوددارى كرد[30]. برخى گفته‌اند: ابوالعاص هنگام هجرت مسلمانان، به‌وسيله بستگان و قبيله‌اش محبوس، و از مهاجرت منع شد.[31] قبل از آغاز جنگ بدر و در پى اخطار سران قريش كه هركس در جنگ با مسلمانان شركت نكند، خانه‌اش ويران و اموالش مصادره مى‌شود،[32] با كراهت[33] و از روى تقيّه[34] با آنان همراه شد. گفته‌اند: چون سپاه اسلام را ضعيف ديد، در حقانيت اسلام ترديد كرد;[35] بدين ترتيب از اسلام برگشت و در حال ارتداد*، در جنگ بدر* با شمشيرى به نام ذوالفقار، رو در روى على(عليه السلام)ايستاد و به‌دست ايشان كشته شد.[36] سپس پيامبراكرم، آن شمشير را به امام على بخشيد.[37] بر پايه نقل طبرى، ابوالعاص از‌جمله منافقان بيماردلى بود كه مى‌گفت: «غَرَّ هـؤلاءِ دينُهُم; ايشان، [=‌مؤمنان]را دينشان فريفته است». (انفال/8،49)[38] خداوند در نكوهش وى و گروه هم‌كيش او مى‌فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ تَوَفّــهُمُ المَلـئِكَةُ ظالِمى اَنفُسِهِم قالوا فيمَ كُنتُم قالوا كُنّا مُستَضعَفينَ فِى الاَرضِ قالوا اَلَم تَكُن اَرضُ اللّهِ وسِعَةً فَتُهاجِروا فيها فَاُولـئِكَ مَأوهُم جَهَنَّمُ وساءَت مَصيرا= كسانى‌كه بر خويشتن ستم‌كار بوده‌اند، [وقتى]فرشتگان* جانشان را مى‌گيرند، مى‌گويند: «در چه [حال]بوديد؟» پاسخ مى‌دهند: «ما در زمين از مستضعفان بوديم.» مى‌گويند: «مگر‌زمين خدا وسيع نبود تا در آن مهاجرت كنيد؟» پس آنان جاى‌گاهشان [دوزخ] است، و دوزخ بد سرانجامى است». (نساء/4،97)[39]
از زمان و مكان ولادت و زندگى اجتماعى و احوال شخصى ابن‌منبه جز موارد مذكور، مطلبى در تاريخ نقل نشده است. وى با ديگر مشركان كشته شده در جنگ بدر، در چاه بدر مدفون شد.[40]

منابع

البداية والنهايه; تفسير مبهمات القرآن; جامع‌البيان عن‌تأويل آى القرآن; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; السيرة النبويه، ابن‌هشام; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المنمق فى اخبار قريش.
يحيى پيرعباسى




[29]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌641.
[30]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌317‌ـ‌318.
[31]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌641.
[32]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌320; الدرالمنثور، ج‌2، ص‌648.
[33]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌318.
[34]. البداية و النهايه، ج‌3، ص‌233.
[35]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌150.
[36]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌713; جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص318.
[37]. المنمّق، ص‌411.
[38]. مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌516.
[39]. السيرة‌النبويه، ج2، ص641; جامع‌البيان، مج4، ج5، ص318; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌150.
[40]
. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌638.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوهند حَجّام

ابوهند حَجّام: از خادمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)

او را با نام‌هاى عبدالله،[27] سنان، يسار،[28] سالم‌بن ابى‌سالم[29] و حارث بن‌مالك[30] ياد‌كرده‌اند. از تولّد، وفات و پيشينه وى در جاهليّت و زمان مسلمان شدنش گزارشى در دست نيست. وى در آغاز، غلام فروة‌بن‌عمرو بياضى[31] انصارى و حجامت‌گر[32] بود و چندبار پيامبر(صلى الله عليه وآله)را حجامت كرد.[33] طبق نقلى، حضرت از فروه خواست تا بر مزد روزانه وى بيفزايد.[34] بنى‌بياضه، سرانجام ابوهند را به پيامبر بخشيدند.[35] و او در شمار خادمان رسول‌اللّه(صلى الله عليه وآله) درآمد.[36] ابوهند جز در بدر، در همه غزوه‌هاى پيامبر شركت داشت.[37] به گفته مورّخان، وقتى رسول خدا در راه بازگشت از جنگ بدر به منطقه عرق‌الظبيه رسيد، ابوهند به پيشواز حضرت شتافت و معجونى از خرما، روغن و پنير به ايشان تقديم كرد.[38] پيامبر(صلى الله عليه وآله) با عقد اخوت ميان او و اسامة*بن‌زيد[39] او را از انصار دانست[40] و فرمود: خداوند ايمان را در قلب وى به تصوير كشيده است.[41] نقل شده است كه ابوهند پس از اتمام سعى پيامبر بين صفا و مروه سر حضرت را تراشيد.[42] ابن‌حجر به نقل از واقدى مى‌نويسد: ابوبكر او را نزد زيادبن‌لبيد، حاكم كنده و حضرموت فرستاد تا خبر خلافتش را به او برساند.[43] وى از راويان حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز شمرده شده است.[44]
قرطبى با استناد به نقلى از زهرى، نزول آيه‌13 حجرات/49 را در شأن ابوهند دانسته است. برپايه اين روايت، پيامبر(صلى الله عليه وآله)به بنى‌بياضه امر كرد كه يكى از دختران خود را به ازدواج ابوهند در آورند. آنان به اعتراض گفتند: آيا دختران خود را به ازدواج غلامانمان درآوريم؟ كه اين آيه نازل شد.[45] دراين آيه، انسان‌ها بايك‌ديگر برابر دانسته شده‌اند و گرامى‌ترين آن‌ها پرهيزكارترينشان شناخته شده‌است: «يـاَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقنـكُم مِن ذَكَر واُنثى وجَعَلنـكُم شُعوبـًا وقَبائِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَ اللّهِ اَتقـكُم اِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبير».

منابع

الاستيعاب فى معرفة‌الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; انساب الاشراف; الجامع لأحكام‌القرآن، قرطبى; معجم‌البلدان; المعجم‌الكبير; المغازى.
على‌اكبر رضايى




[27]‌ـ‌11. الاستيعاب، ج‌4، ص‌335.
[28]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌636.
[29]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌636.
[30]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌636.
[31]. انساب‌الاشراف، ج‌2، ص‌128.
[32] ـ 3. الاصابه، ج‌7، ص‌363.
[33]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌636.
[34]. اسدالغابه، ج‌1، ص‌636.
[35]. انساب الاشراف، ج‌2، ص‌128.
[36] ـ 7. همان.
[37]. الاصابه، ج‌7، ص‌363.
[38]. الاصابه، ج‌7، ص‌363.
[39]. المعجم الكبير، ج‌6، ص‌60.
[40]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌335.
[41]. الاصابه، ج‌7، ص‌363.
[42]. المغازى، ج‌3، ص‌959.
[43]. الاصابه، ج7، ص‌363‌ـ‌364.
[44]. همان.
[45]
. تفسير قرطبى، ج16، ص‌222.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اُبىّ‌بن‌خَلَف

اُبىّ‌بن‌خَلَف: ابوعامر،[1] اُبى‌بن خلف‌بن وهب‌بن حذافة بن‌جمح،[2] از قبيله قريش، تيره بنى‌جمح و از دشمنان سرسخت پيامبر

اُبى‌بن خلف و برادرش اميه، از اشراف قريش در جاهليت بودند كه در دشمنى با پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان، گوى سبقت از ديگران مى‌ربودند. او از دليران عرب بود; چنان‌كه عمرو*بن عاص در مشاجره‌اى با عمارة‌بن وليدبن مغيره مى‌گويد: من از همه بزرگان بهره‌اى برده‌ام، از اُبى دليرى را.[3]
آن‌چه در زندگانى اُبى ديده مى‌شود، سراسر تكبُّر و سركشى است. امام على(عليه السلام) در احتجاج با دانش‌مندى يهودى، اُبى را از فرعون‌هايى مى‌شمارد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به‌سوى آنان برانگيخته شده است.[4] به روايتى، سبب پيدايش پيمانِ جوان‌مردان (حلف‌الفضول) كه رسول خدا حتى پس از اسلام بدان مباهات مى‌كرد،[5] ستم اُبى در معامله با «قيس‌بن‌شيبه» يا «لميس‌بن‌سعد» بود. شعر لميس نيز بر آن گواه است.[6] هم‌چنين آورده‌اند: وقتى اميه* يكى از بردگانش را شكنجه مى‌كرد، اُبى مى‌گفت: عذابش را افزون‌كن.[7]
كينهورزى و دشمنى اُبى با رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)از ابتداى بعثت آشكار است. وى و گروهى از سران شرك به ديدار ابوطالب* شتافته، خواستار باز‌ايستادن رسول‌خدا از دعوت به توحيد شدند.[8] وى هم‌چنين ديگران را از گرايش به اسلام بازمى‌داشت. آورده‌اند كه «عقبة*ابن‌ابى‌معيط» دوستِ صميمى اُبى كه مراوده اندكى نيز با رسول خدا داشت،[9] حضرت را به ضيافتى دعوت كرد; امّا پيامبر دست به طعام نبُرد تا عقبه شهادتين بر زبان جارى سازد و او نيز چنان كرد. وقتى اُبَى ازاين‌روى‌داد آگاه شد، بر عقبه سخت عتاب كرد و عذر نپذيرفت جز آن‌كه بر چهره پيامبر(صلى الله عليه وآله)آب دهان اَفكَنَد.[10] برخى گفته‌اند: او به اين كار موفق نشد;[11] امّا عده‌اى بر اين باورند كه عقبه براى جلب رضايت اُبى، خواستِ او را برآورد و به سزاى ارتداد* خويش، در نبرد بدر به فرمان پيامبر سر از كف بداد.[12] پس از نزول آيات اوّل سوره روم كه از پيروزى روم* بر ايران خبر مى‌داد، اُبى از سرستيز با ابوبكر، بر عدم تحقّق وعده الهى شرط بست; امّا با تحقّق آن، ابوبكر، صد شتر ماده به چنگ آورد.[13]
دشمنى اُبى با رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) بدان پايه بود كه او را سرسخت‌ترين و آزار دهنده‌ترين دشمنان رسول خدا دانسته‌اند;[14] چنان‌كه هرگاه در مكّه به پيامبر مى‌رسيد، مى‌گفت: اسبم را نيك پرورش مى‌دهم تا سوار بر آن تو را بكشم.[15] وى در توطئه دارالندوه شركت داشت[16] و در پى آن در «ليلة*المبيت» كمر به قتل پيامبر بست.[17]چون پيامبر مورد پذيرش مردم مدينه قرار گرفت، او و ابوسفيان ضمن نامه‌اى از آنان خواستند تا از حمايت پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست بردارند.[18] اُبى، جان و مالش را بر سر دشمنى با رسول خدا نهاد و از‌جمله اطعام‌كنندگان سپاه شرك در غزوه بدر* بود.[19]
او كه بر كشتن پيامبر(صلى الله عليه وآله) سوگند ياد‌كرده بود،[20] وقتى در جنگ اُحد*، ياران رسول‌خدا را پراكنده ديد، فرياد برآورد: اى محمد! زنده نمانم اگر تو زنده بمانى; سپس خشمگينانه به‌سوى پيامبر تاخت و چون برخى اصحاب، خواستار رويارويى با حمله او شدند، پيامبر فرمان داد همه كنارى بايستند; امّا مصعب خود را به پيش انداخت و به ضربه ابى، به شهادت رسيد. در اين هنگام، پيامبر خدا عصاى نوك تيز حارث بن‌صمه را برداشت و بر گردن اُبى فرود آورد. اين ضربت اعجازگونه پيامبر بانگى سخت از او برآورد. ياران اُبى گفتند: اثر اين خراش نه جاى آن همه فرياد است. اُبى گفت: اگر اين ضربت به همه اهل بازار «ذى‌المجاز» وارد آيد، تحمل نتوانند كرد; زيرا سخن او حق است كه گفت: من به خواست خدا، اُبى را خواهم كشت. وى پس از آن در راه مكّه بر اثر همان ضربت به هلاكت رسيد،[21] و بدين طريق به نفرين پيامبر، گرفتار سخت‌ترين عذاب الهى شد.[22] از رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) نقل است كه سخت‌ترين عذاب‌ها در قيامت، از آنِ كسى‌است كه پيامبرى را كشته باشد يا پيامبرى او را بكشد.[23]

اُبى‌بن خلف در شأن نزول:

شمار آياتى كه مفسران، در ذيل آن‌ها از اُبى ياد‌كرده‌اند، بسيار است. در اين آيات، اُبَى گاه سبب انحصارى نزول آيه و گاه يكى از افراد آن است. گاهى نيز از باب تطبيق و ذكر مصداق، از او سخنى به‌ميان آمده است. اين آيات عبارت‌اند از:
1. «اَولَم يَرَالاِنسـنُ اَنّا خَلَقنـهُ مِن نُطفَة فَاِذا هُو خَصِيمٌ مُبين= آيا انسان نمى‌داند كه ما او را از نطفه‌اى آفريديم و ناگاه او دشمنى آشكار است.» (يس/36،77) بسيارى از مفسران گفته‌اند: روزى اُبَى و جمعى از مشركان، نزد رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)آمده، با او محاجه كردند. در اين ميان اُبى در‌حالى‌كه استخوانى پوسيده را با فشار دست خردمى‌كرد و بر باد مى‌داد، به تندى گفت: آيا خداوند اين استخوان* پوسيده را زنده خواهد كرد؟ پيامبر پاسخ گفت: آرى، خداوند اين استخوان را زنده خواهد كرد; چنان‌كه تو را هم مى‌ميراند و زنده مى‌كند و به آتش جهنم در مى‌آورد.
[24] پس از اين، آيه‌پيشين نازل شد. درباره آيات4 نحل/16[25]; 66مريم/19[26]; 10 سجده/32[27]; 49 اسراء/17[28] نيز همين روايت را آورده‌اند.
2. «و‌يَومَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيهِ يَقولُ يـلَيتَنِى اتَّخَذتُ مَعَ الرَّسولِ سَبيلا * يـويلَتى لَيتَنى لَم اَتَّخِذ فُلانـًا خَليلاً‌...= و [به خاطر آور]روزى را كه ستم‌كار، دست خود را [از شدت حسرت] به دندان مى‌گزد [و]مى‌گويد: اى كاش با رسول راهى برمى‌گزيدم! اى واى بر من! كاش فلان [شخص گمراه‌كننده] را دوست نمى‌گرفتم‌...‌.» (فرقان/25، 27‌ـ‌28) گفته‌اند: مراد از «فُلانـًا» اُبى‌و «ظالم» عقبة ابن‌ابى‌معيط است
[29] و آيه، پس از آن‌كه عقبه به تحريك اُبى، رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)را مورد اهانت قرار داد، نازل شد و زبان حال و ندامت او را در قيامت بيان كرد;[30] در نتيجه شايد از باب بيان مصداق گفته‌اند: آيه‌67‌اعراف/7 كه از دشمنى برخى دوستان در قيامت حكايت مى‌كند و آيه‌24 زمر/39 كه حاكى از به‌صورت در افتادن كسى در عذاب است، درباره او فرود آمده است.[31]
3. در آغاز بعثت، سران شرك از‌جمله اُبى، نزد ابوطالب آمده، خواستار خوددارى رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) از دعوت شدند;[32] امّا با نااميدى و شگفتى باز‌گشتند و خويشتن را به پاى‌دارى بر عبادت بت‌ها فراخواندند. در اين باره، آيات 5‌ـ‌6 ص/38 فرود آمد: «اَجَعَلَ الألِهَةَ اِلـهـًا وحِدًا اِنَّ هـذا لَشَىءٌ عُجاب * وانطَـلَقَ المَلاَُ مِنهُم اَنِ امشوا واصبِروا عَلى ءالِهَتِكُم اِنَّ هـذا لَشَىءٌ يُراد= آيا او به جاى اين همه خدايان، خداى واحدى قرار داده؟! اين به‌راستى چيزى شگفت است! سركردگان آنان روان شدند و [گفتند] برويد و بر خدايان خويش ايستادگى كنيد كه اين امر به راستى هدف است».
4. در جنگ بدر، 12 تن از سران شرك از‌جمله اُبى، تأمين غذاى سپاه را برعهده داشتند
[33] كه خداوند با نزول آيه‌36 انفال/8 ‌اين بذل و بخشش را براى بازداشتن از راه خدا، مايه حسرت* آنان اعلام كرد: «اِنَّ الَّذينَ كَفَروا يُنفِقونَ اَمولَهُم لِيَصُدّوا عَن سَبِيلِ اللّهِ فَسَيُنفِقونَها ثُمَّ تَكونُ عَلَيهِم حَسرَةً ثُمَّ يُغلَبونَ‌...». قرطبى، نزول آيه‌1 محمد/47 را به نقل از ابن‌عباس، در همين باره‌ دانسته است.[34]
5. «فَلَم تَقتُلوهُم و لـكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُم و ما رَمَيتَ اِذ رَمَيتَ و لـكِنَّ اللّهَ رَمى= شما آنان را نكشتيد; بلكه خداوند آنان را كشت و تو تير نيفكندى; بلكه خدا انداخت ...‌.» (انفال/8، 17) بنا به نقلى، آيه درباره قتل‌اُبى به‌دست رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)فرود آمده است;[35] هر چند قول مشهور، سبب‌نزول آيه را به روى دادى در جنگ بدر نسبت مى‌دهد.[36]
6‌. «يـاَيُّهَا الاِنسـنُ ما غَرَّكَ بِرَبِّكَ الكَريم= اى انسان! چه چيز تو را در برابر پروردگار بزرگوارت فريفت؟» (انفطار/82، 6) «يـاَيُّهَا الاِنسـنُ اِنَّكَ كـادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحـًا فَمُلـقيه= اى انسان! تو با تلاش و رنج به‌سوى پروردگارت مى‌روى و او را ملاقات خواهى كرد.» (انشقاق/84، 6) «فَاَمَّا الاِنسـنُ اِذا مَا ابتَلـهُ رَبُّهُ فَاَكرَمَهُ ونَعَّمَهُ فَيَقولُ رَبّى اَكرَمَن= امّا انسان، هنگامى‌كه پروردگارش او را براى آزمايش، اكرام مى‌كند و نعمت مى‌بخشد، [مغرور مى‌شود] و مى‌گويد: پروردگارم مرا گرامى داشته است.» (فجر/89، 15) گرچه مراد از انسان در آيات پيش‌گفته را معناى عام آن دانسته‌اند،[37] قرطبى بنا به نقلى مى‌گويد: آن‌كه به پروردگار خويش فريفته شد و رنج بيهوده كشيد، و به نعمت*هاى الهى آزموده شد، اُبى‌بن‌خلف بود.[38] شايد اين موارد نيز از باب ذكر مصداق باشد.
7. به نقلى گفته‌اند: آيات ذيل درباره اُبى نازل شده كه از روى نادانى به مجادله* با وحى برخاسته بود
[39]: «... و كانَ الاِنسـنُ اَكثَرَ شَىء جَدَلا= ... و انسان، بيش از همه چيز در ستيز و چون و چراست». (كهف/18، 54) «وَ‌مِنَ النّاسِ مَن يُجـدِلُ فِى‌اللّهِ بِغَيرِ عِلم ...= و‌گروهى از مردم بدون هيچ دانشى، به مجادله درباره خدا برمى‌خيزند‌...». (حج/22، 3 و لقمان/31، 20) اگرچه روايات، ترتيب نزولِ سوره حج را پس از سوره نور،[40] يعنى بعد از غزوه اُحد و مرگ اُبى، مى‌دانند، الميزان با توجه به سياق آيات سوره حج، نزول آن را قبل از جنگ بدر دانسته است;[41] بنابراين مى‌تواند درباره اُبى باشد.
8‌. گفته‌اند: گروهى از سران شرك، از‌جمله اُبى گرد هم آمده، به تلاوتِ قرآن پيامبر(صلى الله عليه وآله)گوش فرا مى‌دادند; امّا بى‌آن‌كه اثرى بر دل‌هاى ايشان بگذارد، هر يك درباره قرآن سخنى به باطل راندند كه آيه 25 انعام/6 پرده از‌اين راز برگرفت: «و‌مِنهُم مَن يَستَمِعُ اِلَيكَ و جَعَلنا عَلى قُلوبِهِم اَكِنَّةً اَن يَفقَهوهُ و فى ءاذانِهِم وقرًا ...= پاره‌اى از آنان به [سخنان] تو گوش فرا مى‌دهند; و[لى] بر دل‌هايشان پرده‌ها افكنده‌ايم تا آن را نفهمند، و در گوش‌هايشان سنگينى قرار داده‌ايم‌...».
[42]
9. برخى، اُبى را از‌جمله استهزاكنندگان مى‌دانند كه آيه‌95 حجر/15 درباره آن‌ها نازل شده است[43]: «اِنّا كَفَينـكَ المُستَهزِءين= ما شرّ استهزا*كنندگان را از تو دفع خواهيم كرد».
10. برخى از مفسران، اُبى را از مصاديق «اَمّا مَنِ‌استَغنى» در آيه‌5 عبس/80 دانسته‌اند كه رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)به اسلام آن‌ها اميد داشت; در نتيجه به گفتوگو با آنان پرداخت و آيات نخست اين سوره در اين باره فرود آمده است.
[44]
11. «و‌اِذ يَمكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَروا لِيُثبِتوكَ اَو يَقتُلوكَ اَو يُخرِجوكَ و يَمكُرونَ و يَمكُرُ اللّهُ و اللّهُ خَيرُ المكِرين=[و به ياد آر] هنگامى [را] كه كافران نقشه مى‌كشيدند تو را به زندان افكنند يا به قتل برسانند يا [از مكّه]خارج سازند و آنان چاره مى‌انديشيدند و خداوند هم تدبير مى‌كرد، و خدا بهترين چاره‌جويان و تدبيركنندگان است.» (انفال/8،30) وقتى سران شرك در دارالندوه گرد آمدند تا در كار پيامبر(صلى الله عليه وآله)چاره‌اى بينديشند، اُبى يكى از آنان بود كه به همراه برادرش اُميه و عاص*بنوائل، پيش‌نهاد حبس رسول‌خدا را ارائه‌دادند.[45] عبارت «لِيُثبِتوكَ» در آيه به آن اشاره‌دارد.[46]
12. «اِنّا اَنذَرنـكُم عَذابـًا قَريبـًا يَومَ يَنظُرُ المَرءُ ما قَدَّمَت يَداهُ و يَقولُ الكافِرُ يـلَيتَنى كُنتُ تُربا= ما شما را از عذابى نزديك بيم داديم. روزى كه‌انسان آن‌چه را از پيش با دست‌هاى خود فرستاده است، مى‌بيند و كافر مى‌گويد: اى كاش خاك* بودم!» (نبأ/78، 40) قرطبى ضمن بيان چند ديدگاه درباره اين آيه، بنابر قولى، مراد از «مرء» (مرد) را اُبى‌بن‌خلف و عقبة ابن‌ابى‌معيط دانسته‌است.[47]
13. برخى بر اين عقيده‌اند كه خطاب، عتاب و تهديد قرآن در دو آيه ذيل، متوجه اُبى است;[48] اگرچه اطلاق و عموم لفظ، همه افراد مشابه را دربرمى‌گيرد: «فما يُكذِّبُكَ بَعدُ بِالدّين= پس چه چيز، تو را بعد [از اين همه ادلّه روشن] به تكذيب [روز] جزا وا مى‌دارد؟» (تين/95، 7) «ويلٌ لِكُلِّ هُمَزَة لُمَزَة= واى بر هر عيب‌جوى مسخره‌كننده‌اى.» (همزه/104، 1)
14. گفته‌اند: روزى اُبى و گروهى از مشركان در حال طواف بر گرد كعبه، به پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيشنهاد كردند كه هر يك از دو گروه، خدايان گروه ديگر را بپرستد كه در پاسخ آنان سوره كافرون نازل شد.
[49]
15. سيوطى، به نقل از محمدبن‌اسحاق آورده است: پس از كوشش‌هاى فراوان رسول خدا در ابلاغ وحى و دعوت مردم به اسلام، گروهى، از‌جمله اُبى نزد پيامبر آمده، بهانه‌اى ديگر گرفتند. گويا آنان منتظر بودند تا فرشته*اى را به چشم خويش ببينند.[50] آيات 8‌ـ‌9 انعام/6 به اين واقعه اشاره دارد: گفتند: چرا فرشته‌اى بر او نازل نمى‌شود؟ خداوند در پاسخ آنان فرمود: اگر فرشته‌اى نازل مى‌كرديم، كار به پايان رسيده بود و مهلتى نمى‌يافتند، و اگر او را فرشته‌اى قرار مى‌داديم، آن [فرشته] را به‌صورت مردى درمى‌آورديم، و امر را هم‌چنان بر آنان مشتبه مى‌ساختيم: «و‌قالوا لَولا اُنزِلَ عَلَيهِ مَلَكٌ و‌لَو‌اَنزَلنا مَلَكـًا لَقُضِىَ الاَمرُ ثُمَّ لايُنظَرون * ولَو‌جَعَلنهُ مَلَكـًا لَجَعَلنـهُ رَجُلاً و لَلَبسنا عَلَيهِم ما‌يَلبِسون».
16. خداوند در آيه 76 نحل/16، مَثَل برده‌اى گنگ، ناتوان و كم‌خرد را آورده كه نه سخن كسى را مى‌فهمد و نه مى‌توان سخنش را فهميد
[51] و سربار ديگران است. از «عطاءبن‌ابى‌رباح» نقل است كه مراد از اين برده گنگ، اُبى‌بن‌خلف است.[52]
17. براساس روايتى كه قرطبى و بلنسى نقل كرده‌اند، اُبى، روزى همراه تنى چند از مشركان، نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آمده، با استناد به آفرينش تدريجى انسان‌ها، بر سخن پيامبر كه مى‌فرمود خداوند انسان‌ها را يك‌باره برمى‌انگيزد، خُرده گرفت كه در پاسخ آنان، آيه‌28 لقمان/31 فرود آمد[53]: «ما خَلقُكُم و لا‌بَعثُكُم اِلاّ كَنَفس وحِدَة اِنَّ اللّهَ سَميعٌ بَصيرٌ= آفرينش و برانگيختن [و زندگى دوباره]همه شما [در قيامت] همانند يك فرد بيش نيست. خداوند شنوا و بينا است.»
18. «يـاَيُّهَا النَّبىُّ اتَّقِ اللّهَ و لاتُطِعِ الكـفُرينَ و المُنـفِقينَ اِنَّ اللّهَ كانَ عَليمـًا حَكيما= اى پيامبر! تقواى الهى پيشه كن و از كافران و منافقان فرمان مبر كه خداوند، عالم و حكيم است.» (احزاب/33،1) بلنسى به نقل از ابن‌جريج، مراد از كافران را در آيه، اُبى دانسته است;
[54] امّا طبرسى، آيه را مربوط به زمانى پس از واقعه اُحد مى‌داند[55] كه گويا اين سخن صحيح‌تر است.

منابع

الاحتجاج; اسباب النزول، واحدى; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الامالى، مفيد; انساب الاشراف; البدءوالتاريخ; تفسير العياشى; تفسيرمبهمات القرآن; التمهيد فى علوم القرآن; جامع البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور; دلائل‌النبوه; السيرة‌النبويه، ابن‌هشام; الطبقات‌الكبرى; غررالتبيان فى من لم‌يسم فى القرآن; كتاب‌الحيوان; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن، المحبر; مسند احمدبن حنبل; المعارف; المغازى; مفردات‌الفاظ القرآن; مناقب آل ابى‌طالب; المنمّق; الميزان فى تفسيرالقرآن.
تقى صادقى




[1]. المغازى، ج1، ص‌251.
[2]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌361.
[3]. الاغانى، ج‌18، ص‌129.
[4]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌511.
[5]. الاغانى، ج17، ص‌289.
[6]. همان، ص‌288‌ـ‌299.
[7]. اسدالغابه، ج‌6، ص‌241.
[8]. غررالتبيان، ص‌446; مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌725‌ـ‌726.
[9]. جامع‌البيان، مج11، ج‌19، ص‌12; السيرة النبويه، ج‌1، ص‌361.
[10]. اسباب‌النزول، ص‌279; السيرة النبويه، ج‌1، ص‌361; الدرالمنثور، ج6، ص‌251 و 253.
[11]. الدرالمنثور، ج‌6، ص‌251.
[12]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌261; الدرالمنثور، ج‌6، ص‌251.
[13]. تفسير قرطبى، ج14، ص4; الميزان، ج16، ص163.
[14]. انساب الاشراف، ج‌10، ص‌251; البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌155.
[15]. المنمق، ص‌408.
[16]. مناقب، ج‌1، ص‌233.
[17]. الطبقات، ج‌1، ص‌176.
[18]. المحبر، ص‌271.
[19]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌832; المنمق، ص‌389.
[20]. دلائل النبوه، ج1، ص483; المعارف، ص‌472.
[21]. المغازى، ج1، ص‌251‌ـ‌252; السيرة النبويه، ج‌3، ص‌84.
[22]. مسند احمد، ج‌1، ص‌688.
[23]. الحيوان، ج‌4، ص‌161.
[24]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌38.
[25]. تفسير قرطبى ج‌10، ص‌46.
[26]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌808.
[27]. غررالتبيان، ص‌413.
[28]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌296.
[29]. جامع‌البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌11.
[30]. اسباب‌النزول، ص‌279; الدرالمنثور، ج‌6، ص251‌ـ‌253;مجمع‌البيان، ج7، ص261.
[31]. غررالتبيان، ص‌446.
[32]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌725‌ـ‌726.
[33]. روض الجنان، ج‌9، ص‌113.
[34]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌148.
[35]. المغازى، ج‌1، ص‌250; اسباب النزول، ص‌192; جامع البيان، مج‌6، ج10، ص‌272.
[36]. تفسير قرطبى، ج7، ص244; روض‌الجنان، ج‌9، ص‌86.
[37]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌161 و 178 و ج‌20، ص‌35.
[38]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌161 و 178 و ج‌20، ص‌35.
[39]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌737; مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌231; غررالتبيان، ص‌412.
[40]. التمهيد، ج‌1، ص‌139.
[41]. الميزان، ج‌14، ص‌338.
[42]. كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌326.
[43]. مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌96.
[44]. مجمع‌البيان، ج10، ص‌663.
[45]. الطبقات، ج‌1، ص‌176; مناقب، ج1، ص‌233.
[46]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌826; روض‌الجنان، ج‌9، ص‌101‌ـ‌103; جامع‌البيان، مج6، ج10، ص302.
[47]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌123.
[48]. تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌125; مبهمات القرآن، ج2، ص731.
[49]. الامالى، ص‌246‌ـ‌247.
[50]. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌251.
[51]. مفردات، ص‌140‌ـ‌141، «بكم»; مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌578.
[52]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌578.
[53]. تفسير قرطبى، ج14، ص‌52; مبهمات‌القرآن، ج2، ص331.
[54]. مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌337.
[55]
. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌526.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابومِرثَد

ابومِرثَد: كَنّازُ(ايمن)[1] بن‌حُصَين بن‌يَربوع بن طَريف[2] حليفوهم‌سال حمزة‌بن عبدالمطلب[3]

او را از نخستين مهاجران به مدينه و از بزرگان صحابه* شمرده‌اند.[4] پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پيمان مؤاخات، او را برادر عبادة*بن صامت كرد.[5] در نخستين سريّه (سال اوّل هجرت به فرمان‌دهى حمزه) يكى از 15 مهاجر شركت‌كننده بود[6] كه به نقلى، پرچم آن را در دست داشت.[7] در جنگ بدر* با فرزندش مرثد حضور يافت[8] و گويا تنها پدر و پسرى هستند كه هر دو، عنوان «بدرى» دارند.[9] ابومرثد در غزوه احد،* خندق* و ديگر غزوات نيز حاضر بود. فرزندش مرثد در سريّه «رجيع» (چهارم هجرت) كه خود فرمانده آن بود، به شهادت رسيد.[10] وى از‌جمله راويان حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله)است[11] و در زمان خلافت ابوبكر[12] يا عثمان[13] در مدينه، درگذشت.

ابومرثد در شأن نزول:

از مقاتل نقل است[14] كه آيه‌221 بقره/2 درباره ابومرثد نازل شده كه در مأموريتى به مكه، زن زيباى مشركى از او خواست تا وى را به همسرى برگزيند; ولى چون حكم آن را از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پرسيد، وحى آمد: «و‌لاتَنكِحُوا المُشرِكـتِ حَتّى يُؤمِنَّ و لاََمَةٌ مُؤمِنَةٌ خَيرٌ مِن مُشرِكَة و لَو اَعجَبَتكُم‌...‌;= با زنان‌مشرك تا ايمان نياورده‌اند، ازدواج* نكنيد. [ازدواج با] كنيزانِ مؤمن، از [ازدواج با] زن آزاد بت‌پرست بهتر است; هرچند [زيبايى يا ثروت يا موقعيت او] شما را به شگفتى آورد‌...».

منابع

اسباب النزول، واحدى; اسدالغابة فى معرفة‌الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; البداية والنهايه; تهذيب الكمال فى اسماء‌الرجال; جمهرة انساب‌العرب; الدر‌المنثور فى التفسير بالمأثور; روض‌الجنان و روح‌الجنان; الطبقات الكبرى; المغازى.
محمد خراسانى




[1]. الاصابه، ج7، ص‌305.
[2]. همان.
[3]. الطبقات، ج‌3، ص‌34.
[4]. اسدالغابه، ج‌4، ص‌472.
[5]. الطبقات، ج‌3، ص‌34.
[6]. المغازى، ج‌1، ص‌9; الطبقات، ج2، ص‌3‌ـ‌4.
[7]. الطبقات، ج‌2، ص‌3‌ـ‌4.
[8]. المغازى، ج‌1، ص‌153; الطبقات، ج‌3، ص‌3‌ـ‌4; اسدالغابه، ج‌4،ص‌472.
[9]. البداية والنهايه، ج‌6، ص‌266; تهذيب الكمال، ج‌24، ص‌224.
[10]. الطبقات، ج3، ص35.
[11]. اسدالغابه، ج‌4، ص‌472; الاصابه، ج‌7، ص‌305.
[12]. الطبقات، ج‌3، ص‌35.
[13]
. جمهرة انساب العرب، ص‌247.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابولَهَب‌بن عبدالمطّلب

ابولَهَب‌بن عبدالمطّلب: عبدالعُزّى‌بن عبدالمطّلب بن‌هاشم، مكنى به ابا عتبه[1] عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) و از دشمنان سرسخت او[2]

مادرش لُبنى از بنى خُزاعه[3] و همسرش اَروى يا عوراء، مشهور به ام* جميل دختر حرب‌بن‌اميه و خواهر ابوسفيان بود.[4] در اين‌كه چرا ابولهب خوانده شده، اختلاف است. ابن‌سعد بر آن است كه عبدالمطّلب* وى را به جهت زيبايى و برافروختگى چهره چنين ناميده[5] و برخى براى وى فرزندى به‌نام لهب ذكر كرده‌اند;[6] امّا بر پايه روايتى، خداوند او را به اين كنيه خوانده;[7] چون عاقبت او با آتش است.[8] گويا در ميان مردم زمان خويش، بيش‌تر به كنيه اباعتبه خطاب مى‌شده‌است.[9]
از زندگى ابولهب، پيش از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)اطلاعى در دست نيست. فقط برخى آورده‌اند: او كنيزش ثويبه را كه ولادت فرزند برادرش عبداللّه، (محمّد*) را به او بشارت داده بود، آزاد ساخت;[10] شايد از آن رو كه او نيز چون ديگران به انتظار قدوم كسى بود كه نسل عبداللّه را تداوم بخشد. برابر روايتى، شبى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خواب ديد كه فرياد العطش ابولهب در دوزخ بلند است; امّا از انگشت ابهامش آب مى‌نوشد. چون راز آن پرسيد، گفت: به‌آن‌جهت كه ثويبه را به‌سبب ولادت تو آزاد‌كردم.[11]
برخى اين حكايت را نشان لطف پروردگار و بزرگى رسول خدا دانسته‌اند كه حتّى سرسخت‌ترين دشمن حضرت، فقط به بهانه عملى كوچك كه در حق آن حضرت انجام داد، مشمول رحمت حق قرار گرفت و از آن بهره‌مند شد;[12] ولى برخى از معاصران در صحت اين خبر ترديد كرده، به‌ويژه كه بر پايه ديگر اخبار، آزادى ثويبه تا نزديكى‌هاى هجرت رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)هنوز تحقق نيافته بود و حتى چون خديجه در صدد خريدن و آزاد كردنش بر آمد، ابولهب همراهى نكرد;[13] به هر روى، ثويبه اندك زمانى دايگى اين كودك را برعهده گرفت و از همين طريق، پيامبر با حمزه، جعفر و ابوسلمه برادر‌شد.[14]
گفته‌اند: ابولهب، هنگام رحلت عبدالمطلب، داوطلب سرپرستى فرزند عبداللّه شد; امّا عبدالمطّلب با اين سخن كه شَرّ خود را از او باز‌دار، از سپردن محمّد نوجوان به او خوددارى كرد.[15] ابولهب در هنگامه بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به شركت در سرقت دو آهوى زرين كه بر در كعبه نصب شده بود، با شهادت يكى از سارقان متهم شد و مورد پى‌گرد قرار گرفت[16] و به ناچار نزد دايى‌هاى خويش، در تيره بنى‌خزاعه*، پناهنده‌شد.[17]
گويا ازدواج دو فرزندش عتبه* و معتب، با دو‌دختر رسول خدا، رقيه و ام‌كلثوم، در همين دوره بود; گرچه اقوال ديگرى نيز در اين باره وجود دارد.[18] ابولهب از دارايان[19] و متولّيان بتان در مكه* بود[20] و وقتى افلح بن‌نضر شيبانى، متولّى عزّى*، در بستر مرگ درباره آينده آن ابراز نگرانى كرد، ابولهب به او دل‌دارى داد و متعهد شد كه آن را رها نكند. بدين طريق، مدتى سدانت عزّى را برعهده گرفت. در اين هنگام به هركس مى‌رسيد، مى‌گفت: اگر عزّى پيروز شود، من با خدمتى كه به او كرده‌ام در امانم و اگر محمّد بر آن پيروز شود كه نمى‌شود، برادر زاده‌ام است.[21]
ابولهب پس از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) برخلاف سنت عربى، به سيره خاندان خويش عمل نكرد و به‌رغم همراهى بنى‌عبدالمطّلب با رسول خدا، او به ديگر تيره‌هاى قريش پيوست و از در دشمنى و ستيزگى با پيامبر درآمد و به شيوه‌هاى گوناگون به آزار حضرت پرداخت[22] از‌جمله بر سر رسول خدا شكمبه و خاشاك مى‌ريخت.[23] اين عمل، خشم ديگر بنى‌هاشم* را برمى‌انگيخت; چنان‌كه روزى حمزه* با مشاهده چنين صحنه‌اى از سر خشم، خار و خاشاك را بر سر ابولهب افكند.[24] ابولهب براى جلوگيرى از نفوذ كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله)در پى او حركت و دروغ‌گويش خطاب مى‌كرد.[25] او را ساحر،[26] شاعر،[27] و كاهن مى‌خواند[28] و ديگران را نيز از گرويدن به او و اسلام بازمى‌داشت[29] و حتى يك بار او و همسرش به تحريك ديگران، بر آن شده بودند تا پيامبر را از پاى در آورند كه بر جاى خشك شدند و به دعاى حضرت به حركت درآمدند.[30]
انگيزه دشمنى ابولهب با پيامبر(صلى الله عليه وآله) در كتاب‌هاى تاريخى، گوناگون آمده است. برخى دفاع از بت‌ها را عامل اصلى دانسته‌اند; چنان‌كه خود به هند (همسر ابوسفيان) مى‌گويد: با رد دعوت محمّد، لات و عزّى را يارى كردم.[31] شايد همراهى با همسرش را كه در پى رياست برادر خويش ابوسفيان بود، بتوان انگيزه اين دشمنى ذكر كرد; چرا كه تثبيت مقام پيامبر(صلى الله عليه وآله)موقعيت وى را به مخاطره مى‌افكند; ولى برخى، آن را تا سر حد خصومتى شخصى فرو كشيدند و گفتند: روزى ابولهب و ابوطالب* كشتى مى‌گرفتند. ابولهب او را بر زمين افكند و روى سينه‌اش نشست. در اين هنگام، پيامبر(صلى الله عليه وآله) به يارى ابوطالب شتافت و به او كمك كرد تا بر فراز آيد، و وقتى ابولهب به او گفت كه من نيز عموى تو هستم. چرا او را يارى كردى؟ حضرت گفت: چون او نزد من از تو محبوب‌تر است، و همين امر موجب دشمنى و خشونت او با پيامبر شد;[32] امّا گويا داعيه سرورى قريش* و رياست مكه كه در خاندان عبدالمطّلب، كم و بيش به آن چشم داشتند، انگيزه اصلى او بود; به‌ويژه كه وى از يك سو در پيوندى سببى به تيره بنى‌اميه* ارتباط مى‌يافت[33] كه در رقابت بابنى‌هاشم كوششى بىوقفه داشتند، و از ديگر سو، در پيوندى نسبى، از‌طرف مادر با تيره بنى‌خزاعه[34] كه خود زمانى رياست مكه و كعبه را عهده‌دار بودند، پيوند داشت. مشركان نيز وى را از همين زاويه تحريك مى‌كردند.[35] بديهى است كه روى كار آمدن پيامبر و توسعه امر نبوت، مسير رياست را به هم مى‌زد و اين امر خوشايند او نبود; به هر روى، دشمنى ابولهب با رسول خدا به آن حد بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌فرمود: من بين دو همسايه بد، ابولهب و عقبة* بن‌ابى‌معيط قرار گرفته‌ام; چون هرگاه كثافاتى بيابند، بر در خانه من مى‌ريزند.[36] دشمنى او با پيامبر(صلى الله عليه وآله)به‌گونه‌اى بود كه چون حضرت در يوم‌الانذار خواست براساس امر الهىِ: «و‌اَنذِر عَشيرَتَكَ الاَقرَبين» (شعرا/26،‌214) خويشاوندان خود را جمع و پيام خدا را ابلاغ كند، برخى از زنان بنى‌هاشم از رسول خدا خواستند تا ابولهب را به آن جمع دعوت نكند[37] و چون به آن مجلس فرا خوانده شد، با ديدن كرامت پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه با اندك غذا و شربت آماده شده به‌وسيله على(عليه السلام) همه را سير و سيراب كرد، پيش از سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) روى به بنى‌عبدالمطّلب كرد و گفت: محمّد شما را جادو كرده[38] و بدين‌گونه مانع انذار* حضرت شد، و هنگام دعوت عمومى، چون پيامبر بر فراز كوه صفا*[39] يا مروه*[40] رفت و از مردم خواست تا خداى واحد را بپرستند، حضرت را از اين‌كه آنان را براى چنين پيامى به آن‌جا كشانده، نفرين كرد كه خداوند در پاسخ او، سوره مسد را فرو فرستاد و نفرينى ابدى را براى او ثبت كرد.[41]
با نزول اين سوره، دشمنى ابولهب با پيامبر و اسلام شدت يافت و رسماً با ديگر سران مشرك قريش هم‌دست شد[42] و براى آزردن و به سختى انداختن حضرت، پسرانش را به طلاق دادن دختران او وا داشت;[43]گرچه بر پايه روايتى، اين پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود كه دختران خويش را از آنان جدا ساخت; زيرا خداوند دوست نمى‌داشت دخترانش جز با اهل بهشت تزويج كنند.[44] ابولهب پس از آن در پيمان صحيفه بر ضدّ پيامبر و مسلمانان شركت كرد و تنها فرد از بنى‌عبدالمطّلب بود كه در شعب، با آنان همراه نشد[45] و پس از درگذشت ابوطالب كه دشمنى قريش با پيامبر(صلى الله عليه وآله)افزايش يافت، او در رأس آنان قرار گرفت.[46] بر اساس پاره‌اى اخبار، وى پس از آن كه به رياست بنى‌هاشم رسيد، ابتدا حمايت خود را از رسول خدا اعلام كرد و گفت: اى پسر برادر! همان گونه كه در زمان ابوطالب عمل مى‌كردى، بكوش. به لات* سوگند كه از تو حمايت مى‌كنم و در مقابل ابن‌غيطله كه به رسول خدا اهانت كرده بود، ايستاد; امّا پس از تحريك ديگر مشركان، دست از حمايت او برداشت.[47]
ابولهب در توطئه دارالندوه نيز حاضر بود; اما به نقلى، چون تصميم بر محاصره خانه پيامبر و هجوم به آن‌جا گرفته شد، وى آنان را از حمله شبانه بازداشت; زيرا در تاريكى نمى‌توان اهل خانه را در امان دانست و خواست تا صبح‌گاه صبر كنند[48] و خود نيز تمام شب را به انتظار خروج پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشست.[49] ابولهب پس از هجرت مسلمانان به مدينه تا جنگ بدر، ديگر نمودى ندارد و در اين جنگ نيز كه همه اشراف مكه حضور يافتند، شركت نكرد[50] و به اصرار ديگران، فقط عاص بن‌هشام بن‌مغيره، برادر ابوجهل را در مقابل بخشش 4 هزار درهم طلبى كه از او داشت، به جاى خويش فرستاد.[51] برخى علت عدم شركت او را درماندگى و ناتوانى‌اش ذكر كرده‌اند[52] و برخى ديگر، خواب عاتكه، خواهرش را مبنى بر شكست فضاحت‌بار مشركان، علّت اصلى دانسته‌اند;[53] به‌هر حال وى با اين‌كه در جنگ نبود، اخبار آن را پى‌گيرى مى‌كرد[54] و چون از زبان ابورافع شنيد كه در اين جنگ فرشتگان يار مسلمانان بودند، سخت برآشفت و به شدت او را‌زد.[55]
ابولهب، پس از شنيدن خبر شكست مشركان در بدر، پس از 7[56] يا 9 روز[57] بر اثر بيمارى پوستى درگذشت.[58] فرزندانش از ترس سرايت مرض، از جنازه‌اش دورى جسته، در نهايت او را در بالاى مكه كنار ديوارى نهاده و از دور، بى آن‌كه لمسش كنند، بر او سنگ ريختند تا مدفون شد.[59] ابن‌بطوطه در سفرنامه خويش از قبرى در بيرون مكه ياد مى‌كند كه منسوب به ابولهب بود و مردم بر آن سنگ مى‌زدند.[60] ابن‌جبير از دو قبر در سمت چپ باب العمرة خبر مى‌دهد كه مى‌گفتند: از ابولهب و همسرش ام‌جميل است.[61] نسل ابولهب از طريق فرزندانش ادامه يافت. دو پسرش عتبه و معتب در فتح مكه به دعوت پيامبر مسلمان شدند[62] و در حنين از ثابت قدمان به‌شمار آمدند.[63]

ابولهب در شأن نزول:

ابولهب از اعلام مصرح قرآن است. سوره مسد/111 صريحاً در نفرين و زشت شمارى او و همسرش نازل شد. در شأن نزول اين سوره (با اختلافى اندك) آمده كه چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)پس از نزولِ «وَ‌أَنذِر عَشِيرَتَكَ الأَقرَبِين» (شعراء/26، 214) دعوت از خويشاوندانش را آغاز كرد[64] يا براى دعوت عمومى بر فراز كوه صفا رفت[65] و پس از أخذ تأييد از مردم به راست‌گويى، پيام الهى را آشكار كرد، ابولهب از سر خشم به او گفت: تبّاً لك، ألهذا دعوتنا = دستت زيان‌كار باد براى همين ما را دعوت كردى؟»[66] خداوند در پاسخ به اين سخن، سوره پيشين را فرو فرستاد: «تَبَّت يَدا اَبى لَهَب و تَبّ= زيان‌كار باد دستان ابولهب و خود او هم زيان‌كار شد». بخش اوّل در لعن* و نفرين* او و بخش ديگر گزارشى غيبى است و چون تحقق آن قطعى است، به صيغه ماضى آمده است;[67] بنابراين، قول به اين‌كه وجود فعل ماضى، دليل بر نزول سوره پس از مرگ ابولهب است،[68] چندان مدلّل نمى‌نمايد; به‌هر حال، مراد آيه اين است: عمل ابولهب كه از دست بر مى‌آيد، سودى براى او نداشته،[69] خودش نيز با افتادن در آتش زيان‌كار شد.[70] زمخشرى مراد از تباب را نابودى دانسته و بر آن است كه روزى ابولهب سنگى برداشت تا به پيامبر(صلى الله عليه وآله)بزند; امّا نتوانست و آيه اشاره به‌آن است.[71] در زيان‌كارى دستان او، آراى ديگرى نيز وجود دارد.[72]
«ما اَغنى عَنهُ مالُهُ و ما كَسَب= مالش و دستاوردش به‌كارش نيامد»; به اين معنا كه اندوخته‌ها و دارايى‌هايش، وى را از عذاب جهنّم حفظ نخواهند كرد[73] يا اين‌كه سرمايه‌ها و آن‌چه از منافع چارپايان به او رسيده و به‌دست آورده، براى او سودى ندارد.[74] برخى گفته‌اند: مراد آن است كه مال* او و فرزندانش، بى‌نيازش نمى‌كنند[75] و عذاب* الهى را از او دور نمى‌سازند.[76] ميبدى، اين آيه را در پاسخ آن سخن ابولهب مى‌داند كه گفته بود: اگر آن‌چه پسر برادرم مى‌گويد، حق باشد، من همه اموالم را براى جانم فديه مى‌دهم.[77]
«سَيَصلى نارًا ذاتَ لَهَب‌= زودا كه به آتشى شعلهور در آيد.» او به آتش شديدى در خواهد آمد كه شعله‌هاى آن،گرداگرد او را فرا مى‌گيرد. طبرسى اين آيه را دليل بر صدق گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌داند كه از مرگ ابولهب در حال كفر خبر مى‌دهد.[78] آلوسى، سين در «سَيَصلى» را براى تأكيد در وعيد و حتميّت آن و تنوين در «نارًا» را نشان بزرگى آتش* مى‌داند[79] و نكره آمدن «لَهَب» نيز براى بيان هيبت و ترس‌انگيزى آن است.[80]
«و‌امرَاَتُهُ حَمّالَةَ الحَطَب‌* فى جيدِها حَبلٌ مِن مَسَد= و زنش هيزم‌كش [و آتش افروز معركه] است و ريسمان از ليف خرما برگردن دارد.» اين آيه، فرجام شوم و ناگوار همسر* ابولهب را كه در آزار پيامبر(صلى الله عليه وآله) با شوهرش هم‌دست بود، بيان مى‌دارد. گفته‌اند: ام‌جميل، شبان‌گاه خار و خاشاك بر سر راه رسول خدا مى‌ريخت تا او را بيازارد[81] و آيه به آن اشاره دارد. برخى معتقدند: مراد آن است كه او بين مردم به سخن چينى مى‌پرداخت تا آتش دشمنى برانگيزد; در‌حالى‌كه در گردنش ريسمانى از ليف خرما بود و آيه نيز براى تحقير او، وى را با چنين تصويرى ارائه كرده‌است.[82]
شايد آيه بيان حال او در جهنّم باشد; به اين معنا كه در پشت او هيمه‌اى از چوب جهنّم و در گردنش زنجيرى از آتش است و وبال كار خويش را به گردن مى‌كشد.[83] از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل است كه هركس سوره تبّت را قرائت كند، اميدوارم كه خداوند او و ابولهب را در يك خانه جمع نكند.[84] فخر رازى در اين سوره، از سه خبر غيبى سخن به‌ميان مى‌آورد: 1. نابودى و زيان‌كارى ابولهب; 2.‌بهره نبردن او از مال و فرزند*; 3. اهل آتش بودن او.[85] اين سوره گذشته از آن‌چه بيان شد، از ديرباز مورد گفت و گوهاى تفسيرى فراوانى واقع شده‌است; به‌ويژه از اين جهت كه چرا خداوند، برخلاف سوره كافرون، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به گفتن و نفرين كردن، مأمور نكرده و خود به دفاع از حضرت برخاسته است؟ و اين‌كه آيا اين سوره، زمينه ايمان آوردن ابولهب را مسدود نمى‌كند و او را در كفرش مجبور نمى‌سازد؟[86]... در پاسخ به سؤال دوم برخى از مفسران گفته‌اند: تعلق قضاى حتمى الهى به افعال اختيارى انسان، باعث بطلان اختيار نمى‌شود; چون فرض اين است كه فعل و اراده الهى به فعل اختيارى انسان تعلق گرفته و اگر فعل انسان به اختيار خود او صادر نشود باعث مى‌شود اراده خداوند از مرادش تخلف پيدا كند و اين محال است[87]
به عبارت ديگر، خداوند مى‌داند كه هر كس با استفاده از اختيار و آزادى‌اش چه كارى را انجام مى‌دهد; مثلاً در آيات مورد بحث خداوند از آغاز مى‌دانسته كه ابولهب و همسرش با ميل و اراده خود هرگز ايمان نمى‌آورند نه با اجبار و الزام. به تعبير ديگر عنصر آزادى اراده و اختيار نيز جزء معلوم خداوند بوده، او مى‌دانسته است كه بندگان با صفات اختيار و با اراده خويش چه عملى را انجام مى‌دهند; بنابراين، چنين علمى و خبر دادن از چنان آينده‌اى تأكيدى است بر مسأله اختيار، نه دليلى بر اجبار.[88]
به‌هر حال، نزول اين سوره، به ديگران نشان داد كه نزد خدا و در امور دين، هرگز به خويشاوندى توجه نمى‌شود;[89] افزون بر اين، مفسران در ذيل آياتى چند، از ابولهب سخن به‌ميان آورده‌اند:
1. در ذيل آيات 94‌ـ‌95 حجر/15 آورده‌اند: ابولهب يكى از مسخره‌كنندگان بود كه خداوند وعده داد تا پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از شرّ آنان كفايت كند
[90]: «فَاصدَع بِما تُؤمَرُ واَعرِض عَنِ المُشرِكين * اِنّا كَفَينـكَ المُستَهزِءين= پس آن‌چه را دستور يافته‌اى آشكار كن و از مشركان روى بگردان. ما تو را از [شرّ] ريشخندكنندگان كفايت [و حمايت]مى‌كنيم.»
2. عطا، مراد از «شانِئَك» در آيه‌3 كوثر/108 را ابولهب دانسته است; هرچند ديگر مفسران، مراد از آن را عاص* بنوائل مى‌دانند.
[91]
3. گفته‌اند: مراد از «اَفَمَن حَقَّ عَلَيهِ كَلِمَةُ العَذاب» ‌(زمر/39،19) ابولهب و پسرش عتبه است;[92] امّا با توجه به مسلمان شدن عتبه در فتح مكه و نيز پايداريش در جنگ حنين، چنين تطبيقى، منطقى به نظر نمى‌رسد; گرچه در مورد ابولهب مى‌تواند صادق باشد.
4. «اَفَمَن شَرَحَ اللّهُ صَدرَهُ لِلاِسلـمِ فَهُوَ عَلى نُور مِن رَبِّهِ فَوَيلٌ لِلقـسيَةِ قُلوبُهُم مِن ذِكرِ اللّهِ اولـئِكَ فى ضَلـل مُبِين= آيا كسى كه خداوند دلش را به اسلام گشاده داشته است و از سوى پروردگارش از نورى [‌=‌هدايت]برخوردار است، [همانند سخت دلان است]; پس واى بر آنان كه از ترك ياد الهى، سخت‌دل هستند; اينان‌اند كه در گمراهى آشكارند.» (زمر/‌39، 22) واحدى بر آن است كه آيه درباره حمزه، على، و ابولهب و فرزندانش نازل شده. على(عليه السلام) و حمزه كسانى‌اند كه خداوند سينه‌شان را گشاده است و ابولهب و فرزندانش كسانى‌اند كه قلوبشان از ذكر خدا قاسى و سخت‌است.
[93]
5. «و‌قالوا ما لَنا لانَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُم مِنَ الاَشرار‌= و [ در دوزخ] گويند ما را چه شده است كه مردانى را كه از بدكرداران شمرديمشان، [در‌اين‌جا] نمى‌بينيم؟» (ص/38،62) گفته‌اند: مراد از ضمير فاعلى در «قالوا» ابولهب، ابوجهل و امثال آنان از بزرگان قريش‌اند.[94]
6. سهيلى مراداز «يـاَيُّهَا الكـفِرون» (كافرون/109،1) را ابولهب دانسته است.[95]
7. ابن‌شهر آشوب از ابن‌عباس آورده كه روزى وليدبن‌مغيره از ترس گسترش اسلام در بين افراد خارج مكّه، از قريش خواست تا راهى براى جلوگيرى آن بيابند. هركس پيش‌نهادى داد. ابولهب گفت: مى‌گويم او شاعر است. در پاسخ او، آيه «و‌ما هُوَ بِقَولِ شاعِر» (الحاقّه/69، 41) نازل شد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از شاعر بودن مبرّا دانست.[96]

منابع

اسباب النزول،واحدى; الاصابة فى تمييز الصحابه; اعلام القرآن; اعلام النبوه; الاغانى; انساب الاشراف; انوار‌التنزيل و اسرار التاويل، بيضاوى; البحر المحيط فى التفسير; البدء و التاريخ; البداية و النهايه; البرهان فى تفسيرالقرآن; تاريخ الامم والملوك، طبرى; تاريخ الخميس; تاريخ اليعقوبى; التحفة اللطيفة فى تاريخ المدينه; التعريف و الاعلام; تفسيرالبصاير; تفسير غرائب‌القرآن; تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; التفسيرالكبير; تفسير نمونه; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الخصائص الكبرى او كفاية الطالب اللبيب فى خصائص الحبيب; الدرر فى اختصار المغازى والسير; رجال أنزل اللّه فيهم قرآناً; رحلة ابن‌بطوطه; رحلة ابن‌جبير; روح‌المعانى فى تفسير القرآن‌العظيم; روض‌الجنان و روح‌الجنان; زادالمعاد; السيرة الحلبيه; السيرة النبويه، ابن‌هشام; السيرة النبويه، زينى دحلان; السير والمغازى; الصحيح من سيرة النبى الاعظم; الطبقات الكبرى; غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن; الكامل فى التاريخ; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المعارف; معجم الصحابه; المغازى; مفحمات الاقران فى مبهمات القرآن; مناقب آل‌ابى‌طالب; المنتظم فى تاريخ الملوك والامم; الميزان فى تفسير القرآن.
سيد عليرضا واسعى




[1]. المعارف، ص‌125.
[2]. البدء والتاريخ، ج‌4، ص‌155.
[3]. المعارف، 119.
[4]. السيرة الحلبيه، ج‌1، ص‌466; تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌603.
[5]. الطبقات، ج1، ص93; تفسيرابن‌كثير، ج4، ص63; المعارف، ص125.
[6]. الخصائص الكبرى، ج‌1، ص‌244.
[7]. زاد المعاد، ج‌2، ص‌338.
[8]. الكشّاف، ج‌4، ص‌814.
[9]. اعلام النبوه، ج‌1، ص‌130.
[10]. التحفة اللطيفه، ج‌1، ص‌8.
[11]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌9.
[12]. السيرة النبويه، ج1، ص27; تاريخ الخميس، ج1، ص222‌ـ‌223.
[13]. الصحيح من سيرة‌النبى، ج2، ص80; انساب‌الاشراف، ج‌1، ص‌95‌ـ‌96; الطبقات، ج‌1، ص‌87.
[14]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌9.
[15]. مناقب، ج‌1، ص‌62.
[16]. المنتظم، ج‌2، ص‌15.
[17]. السيرة الحلبيه، ج‌1، ص‌56.
[18]. الاصابه، ج‌8، ص‌460‌ـ‌461; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌244.
[19]. كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌657; البرهان، ج‌5، ص‌788.
[20]. رجال انزل اللّه فيهم قرآنا، ج‌7، ص‌96.
[21]. المغازى، ج‌3، ص‌874.
[22]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌415‌ـ‌416.
[23]. الكامل، ج‌2، ص‌70.
[24]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌147‌ـ‌148.
[25]. السير و المغازى، ص‌232.
[26]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌322.
[27]. مناقب، ج‌1، ص‌77.
[28]. البحر المحيط، ج‌7، ص‌58.
[29]. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌111.
[30]. اعلام النبوه، ج‌1، ص‌130.
[31]. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌69.
[32]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌147.
[33]. السيرة الحلبيه، ج‌1، ص‌466.
[34]. المعارف، ص‌119.
[35]. اعلام النبوه، ج‌1، ص‌130; مناقب، ج‌1، ص‌175.
[36]. الطبقات، ج‌1، ص‌157; انساب الاشراف، ج‌1، ص‌148.
[37]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌134.
[38]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌542.
[39]. الطبقات، ج‌1، ص‌156‌ـ‌157.
[40]. همان، ص‌61; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌27.
[41]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌351; البداية و النهايه، ج‌3، ص‌31.
[42]. الطبقات، ج‌1، ص‌157.
[43]. البدء و التاريخ، ج‌5، ص‌17; الاصابه، ج‌8، ص‌461.
[44]. معجم الصحابه، ج‌3، ص‌196.
[45]. السيرة النبويه، ج 1، ص‌269; تاريخ طبرى، ج 1، ص‌550.
[46]. البدءوالتاريخ، ج‌4، ص‌154‌ـ‌155.
[47]. الطبقات، ج‌1، ص‌164; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌106‌ـ‌107.
[48]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌302.
[49]. الطبقات، ج‌1، ص‌176‌ـ‌177.
[50]. المغازى، ج‌1، ص‌33; الاغانى، ج‌4، ص‌205.
[51]. المغازى، ج‌1، ص‌33; البداية والنهايه، ج‌3، ص‌203.
[52]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌45.
[53]. الطبقات، ج‌8، ص‌36‌ـ‌37; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌24; السيرة‌الحلبيه، ج‌2، ص‌377.
[54]. البداية والنهايه، ج‌3، ص‌242.
[55]. الطبقات، ج‌4، ص‌55; الاغانى، ج‌4، ص‌206.
[56]. الخصائص الكبرى، ج‌1، ص‌343.
[57]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌46.
[58]. المعارف، ص‌125.
[59]. الاغانى، ج‌4، ص‌206.
[60]. رحلة ابن‌بطوطه، ص‌142.
[61]. رحلة ابن‌جبير، ص‌88.
[62]. الخصائص الكبرى، ج‌1، ص‌439.
[63]. الطبقات، ج‌6، ص‌11; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌62.
[64]. جامع‌البيان، مج15، ج30، ص‌439; الطبقات، ج1، ص‌156‌ـ‌157.
[65]. البصائر، ج‌60، ص‌298; جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌440.
[66]. جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌439.
[67]. تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌461.
[68]. اعلام القرآن، ص‌91.
[69]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌438.
[70]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌851.
[71]. الكشاف، ج‌4، ص‌813.
[72]. المغازى، ج3، ص874; انساب‌الاشراف، ج‌1، ص‌138; غرائب‌القرآن، ج‌6، ص‌589.
[73]. تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌461.
[74]. الكشّاف، ج‌4، ص‌814‌ـ‌815.
[75]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌440.
[76]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌852.
[77]. كشف‌الاسرار، ج‌10، ص657; روض‌الجنان، ج‌20، ص‌456.
[78]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌852.
[79]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌471.
[80]. الميزان، ج‌20، ص‌385.
[81]. الكشاف، ج‌4، ص‌815.
[82]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌852.
[83]. تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌462.
[84]. همان.
[85]. التفسير الكبير، ج‌32، ص‌170‌ـ‌171.
[86]. التفسير الكبير، ج‌32، ص‌168‌ـ‌169.
[87]. الميزان، ج‌20، ص‌385.
[88]. نمونه، ج‌27، ص‌424.
[89]. الفرقان، ج‌20، ص‌501.
[90]. مناقب، ج1، ص106‌ـ‌107; الكامل،ج2، ص70; الدرر، ج‌1، ص‌47.
[91]. مفحمات الاقران، ص‌215.
[92]. غررالتبيان، ص‌452.
[93]. اسباب النزول، ص‌310.
[94]. غررالتبيان، ص‌450.
[95]. التعريف والاعلام، ص‌395.
[96]
. مناقب، ج‌1، ص‌77.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابولُبابه انصارى

ابولُبابه انصارى: بشير‌بن عبدالمنذر بن زَنْبَر (زُبَير)[33]بن‌زيد انصارى از قبيله اوس، تيره عمروبن‌عوف[34] و از توبه‌كنندگان زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)

از او به نام رفاعه[35] نيز ياد‌شده است. برخى برآنند كه «رفاعة بن‌المنذر» نام برادر وى است.[36] ابولبابه در بيعت* عقبه دوم و در غزوه بدر* نيز حضور داشت;[37] ولى مشهور برآنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در غزوه بدر دستور داد: ابولبابه از روحاء به مدينه بازگردد و جانشين آن حضرت باشد و همانند حاضران در بدر، سهم او را از غنايم پرداخت.[38] در غزوه «سويق و بنى‌قَينُقاع» نيز وى را در مدينه به جاى خود گذاشت.[39] وى در غزوه اُحد* و ديگر جنگ‌ها حضور داشت.[40] در غزوه حنين*، پرچم قبيله بنى*عمروبن عوف[41] و در فتح مكه،* پرچم بنى‌خطمه[42] يا بنى‌عمروبن عوف[43] را حمل مى‌كرد; امّا بنا به نقل يعقوبى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) در فتح مكّه، او را جانشين خود در مدينه قرار داد.[44] وى از راويان حديث بود[45] و عده‌اى از او روايت كرده‌اند.[46] ابن‌شهر آشوب او را در رديف كسانى آورده كه حديث غدير* را روايت كرده‌اند.[47]
براساس‌روايتى منسوب به امام‌عسكرى(عليه السلام)ابولبابه در ميان كسانى بود كه پس از هجرت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به مدينه، در پى ردّ و انكار حضرت برآمدند; ولى با معجزه‌اى كه به وقوع پيوست، به ناچار تسليم شدند.[48] برخى نيز گفته‌اند: خصومت او بر سر نخله‌اى با يتيمى از انصار بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به نفع او حكم فرمود; ولى پس از مشاهده ناراحتى شديد آن يتيم، از او خواست نخله را به ازاى نخله‌اى در بهشت به يتيم واگذارد و او نپذيرفت.[49] نيز گفته‌اند: پس از انهدام و تخريب مسجد* ضرار، ابولبابه از چوب‌هاى آن منزلى بنا كرد; ولى در آن خانه هيچ خير و بركتى‌حاصل نمى‌شد.[50] وفات او را در زمان خلافت‌على(عليه السلام)[51] يا بعد از سال پنجاهم هجرى ذكر‌كرده‌اند.[52]
آن‌چه سبب شهرت‌ابولبابه در تاريخ اسلام شده است، داستان خيانت او و توبه‌اش در جريان محاصره يهود بنى‌قريظه و نيز تخلّفش از غزوه تبوك* و بستن خود به ستون مسجد و نزول آياتى در شأن او است.

ابولبابه در شأن نزول:

1.«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَخونُوا اللّهَ والرَّسولَ وتَخونوا اَمـنـتِكُم واَنتُم تَعلَمون * واعلَموا اَنَّما اَمولُكُم واَولـدُكُم فِتنَةٌ واَنَّ اللّهَ عِندَهُ اَجرٌ عَظيم= اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد، به خدا و پيامبر خيانت نكنيد و [نيز] در امانت‌هاى خود خيانت روا مداريد; در‌حالى‌كه مى‌دانيد [اين كار، گناه بزرگى است] و بدانيد كه اموال و اولاد شما وسيله آزمايش است و [براى كسانى‌كه از عهده امتحان* برآيند] پاداش عظيمى نزد خدا است.» (انفال/8، 27‌ـ‌28) واحدى،[53] زمخشرى،[54]طبرسى،[55] از كلبى، زهرى و قتاده، روايت كرده‌اند كه در ماجراى محاصره يهود بنى*قريظه، پس از آن كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيشنهاد صلح آنان را رد كرد بنا به تقاضاى آنان، ابولبابه را نزدشان فرستاد و فرمود: تنها بايد حكميّت سعدبن معاذ را بپذيرند. آنها با ابولبابه مشورت كردند كه آيا شايسته است حكميّت سعد‌بن معاذ را بپذيرند؟ ابولبابه با اشاره به گلوى خود به آنان فهماند كه اگر بپذيرند كشته خواهند شد و بدين ترتيب به خدا و پيامبر خيانت كرد و اين آيه درباره او نازل شد. بر اساس روايتى از امام باقر(عليه السلام) مراد از خيانت*، معصيت است.[56]برخى معتقدند اموال و فرزندان ابولبابه كه نزد بنى‌قريظه بود، او را به چنين خيانتى واداشت.[57]
2. نقل است كه آيه «يأيّها الّذين ءامنَوُا لاتَتّخِذوا اليَهودَ والنّصرى أَولِياءَ بَعضُهُم أولِيَاءُ بَعض و مَن يَتَولَّهم مِنكُم فإنّه مِنهم إنّ اللّهَ لايَهدى القوَم الظـلِمينَ= اى كسانى‌كه ايمان آورده‌ايد! يهود و نصارا را ولىّ [و دوست و تكيه‌گاه خود] نگيريد. آنان اولياى يك‌ديگرند و كسانى‌كه از شما با آنان دوستى كنند، از آن‌ها هستند. خداوند، جمعيت ستم‌كار را هدايت نمى‌كند» (مائده/5،51) درباره ابولبابه در داستان خيانت او نازل شده است.[58]
3. طبرى[59] از سدّى نقل مى‌كند كه آيه «يـاَيُّهَا الرَّسولُ لا يَحزُنكَ الَّذينَ يُسـرِعونَ فِى الكُفرِ مِنَ الَّذينَ قالوا ءامَنّا بِاَفوهِهِم ولَم تُؤمِن قُلوبُهُم= اى فرستاده[خدا!] آن‌ها كه در مسير كفر شتاب مى‌كنند و با زبان مى‌گويند: ايمان آورديم; حال آن‌كه قلب آن‌ها ايمان نياورده است، تو را اندوهگين نسازد» (مائده/5،41) درباره همو و همين واقعه است.
4.«وءاخَرونَ اعتَرَفوا بِذُنوبِهِم خَلَطوا عَمَلاً صــلِحـًا وءاخَرَ سَيِّئـًا عَسَى اللّهُ اَن يَتوبَ عَلَيهِم اِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم= و گروهى ديگر، به گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به‌هم آميختند. اميد است كه خداوند توبه* ايشان را بپذيرد. همانا خداوند آمرزندهو مهربان است.» (توبه/9،102) بنا به نقل مفسران، اين آيه درباره ابولبابه و همراهان او در تخلّف از غزوه تبوك و توبه آنان نازل شده;[60] امّا بر اساس پاره‌اى روايات، اين آيه درباره او و ماجراى بنى‌قريظه فرود آمده‌است;[61]
5. «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرهُم و‌تُزَكّيهِم بِها و صَلِّ عَلَيهِم اِنَّ صَلَوتَكَ سَكَنٌ لَهُم واللّهُ سَميعٌ عَليم= از اموال ايشان صدقه‌اى [‌=‌زكات] بگير تا با آن آن‌ها را پاك‌سازى و پرورش دهى و [هنگام گرفتن زكات]براى آن‌ها دعا كن كه دعاى تو، مايه آرامش آن‌ها است و خداوند شنوا و دانا است.» (توبه/9،103) گفته‌اند: پس از آن‌كه خداوند توبه متخلّفان از جنگ تبوك را پذيرفت و پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن‌ها را از ستون باز‌كرد، ابولبابه همه اموال خود را پيش رسول خدا آورده، از حضرت خواست كه آن‌ها را در راه خدا انفاق* كند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: هنوز دستورى در اين‌باره بر من نازل نشده است. چيزى نگذشت كه آيه‌پيشين نازل شد و فرمان داد كه پيامبر قسمتى از اموال آن‌ها را بگيرد.[62] به نقل ابن‌كثير، پس از پذيرفته‌شدن توبه ابولبابه، جز خير در اسلام از او ديده نشد.[63]

منابع

اسباب‌النزول، واحدى; الاستيعاب‌فى‌معرفة الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييزالصحابه; البداية والنهايه; تاريخ الامم والملوك، طبرى; تاريخ يحيى بن‌معين; تاريخ اليعقوبى; التبيان فى تفسير القرآن; تفسير القمى; التفسيرالمنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجرج والتعديل; جمهرة انساب العرب; حلية‌الاولياء و طبقات الاصفياء; رجال الطوسى; روض‌الجنان و روح‌الجنان; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الطبقات الكبرى; كتاب الثقات; الكشاف; الكنى والالقاب; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن; المغازى; مناقب آل‌ابى‌طالب.
محمد خراسانى




[33]. الاستيعاب، ج‌4، ص‌303; الثقات، ج‌3، ص‌32.
[34]. جمهرة انساب‌العرب، ص‌334; الاستيعاب، ج‌4، ص‌303; اسدالغابه، ج‌2، ص‌285.
[35]. تاريخ يحيى‌بن معين، ج‌1، ص‌108; حلية‌الاولياء، ج‌1، ص‌366; رجال الطوسى، ص‌39.
[36]. الثقات، ج‌3، ص‌32; الاصابه، ج2، ص409.
[37]. رجال الطوسى، ص‌27; الاستيعاب، ج4، ص303.
[38]. الطبقات، ج3، ص‌348; المغازى، ج1، ص159; السيرة النبويه، ج2، ص‌688.
[39]. المغازى، ج‌1، ص‌180; السيرة النبويه، ج3، ص‌45 و 49; تاريخ‌طبرى، ج‌2، ص‌49‌ـ‌50.
[40]. الطبقات، ج3، ص348; الاستيعاب، ج4، ص‌304.
[41]. المغازى، ج 3، 896.
[42]. همان، ج‌2، ص‌800.
[43]. الطبقات، ج3، ص349; الاستيعاب، ج4، ص‌304.
[44]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌58.
[45]. رجال الطوسى، ص‌27; الجرح و التعديل، ج‌1، ص‌375; الثقات، ج3، ص‌32.
[46]. الجرح والتعديل، ج‌1، ص‌375.
[47]. مناقب، ج‌3، ص‌35.
[48]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص‌92‌ـ‌96.
[49]. المغازى، ج‌1، ص‌281، و ج‌2، ص‌505.
[50]. همان، ج‌3، ص‌1047.
[51]. الثقات، ج‌3، ص‌32; الطبقات، ج‌3، ص‌349.
[52]. تهذيب الكمال، ج‌34، ص‌233; الاصابه، ج‌7، ص‌290.
[53]. اسباب النزول، ص‌193.
[54]. الكشاف، ج‌2، ص‌213‌ـ‌214.
[55]. مجمع البيان، ج‌4، ص‌823.
[56]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌270.
[57]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌823.
[58]. جامع‌البيان، مج4، ج6، ص‌373; مجمع البيان، ج‌3، ص‌318.
[59]. جامع البيان، مج‌4، ج‌6، ص‌315.
[60]. جامع البيان، مج7، ج10، ص‌19‌ـ‌22; التبيان، ج5، ص29; مجمع‌البيان، ج5، ص101.
[61]. جامع‌البيان، مج7، ج10، ص‌21; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌101.
[62]. جامع‌البيان، ج‌7، ص‌23‌ـ‌24; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌101; روض‌الجنان، ج‌10، ص‌26.
[63]. البداية والنهايه، ج‌5، ص‌21.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابوعُبَيده جَرّاح

ابوعُبَيده جَرّاح: عامِر‌بن عبداللّه‌بن جراح‌بن هلال، از بنى‌حارث‌بن فهر[1] از اصحاب رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)

از زندگى پيش از اسلام او اطلاعى در دست نيست. فقط گفته‌اند: يكى از معدود افرادى بود كه پيش از ظهور اسلام در مكّه، خواندن و نوشتن مى‌دانست.[2] پس از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) او را از نخستين اسلام‌آورندگان برشمرده‌اند[3] كه گويا اسلام وى، پيش از ورود حضرت به خانه ارقم بوده است.[4] نظر به آن‌چه درباره سن او هنگام مرگ گفته‌اند،[5] احتمالا هنگام اسلام آوردن، حدود 30 سال داشته است. پس از اسلام، بر اثر فشار مشركان، پيش از جعفربن‌ابى‌طالب به حبشه هجرت* كرد[6] و در هجرت دوم نيز با او همراه‌شد;[7] سپس به مكه بازگشت[8] و پس از آن، به مدينه هجرت كرد. پيامبر ميان او و سعد*بن معاذ،[9] يا ابو*طلحه انصارى[10] و يا سالم*، مولاى ابوحذيفه،[11] عقد برادرى بست. وى با محمد‌بن مسلمه نيز براى برخوردارى از ميراث يك‌ديگر، برادر شد.[12]
ابوعبيده از آن‌رو كه در جريان سقيفه بنى‌ساعده نقشى جدّى آفريد،[13] از سوى شيعه و سنى متفاوت شناسانده شده است. اهل‌سنت او را فردى با فضايل مسلمانى ذكر كرده‌اند;[14] امّا شيعيان، خبط و خطاهاى بسيارى را در او نشان مى‌دهند كه از درجه مسلمانى او مى‌كاهد.[15]
گفته‌اند كه ابوعبيده، در همه جنگ‌هاى زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) حضور داشت[16] و در جنگ بدر*، يكى از 6 فرد تيره بنى*حارث‌بن‌فهر بود.[17] برخى نوشته‌اند كه پدرش عبدالله در اين جنگ، در پى ستيز با او بود; امّا او مى‌گريخت و چون به‌طور جدّى قصد او كرد، پدرش را كشت.[18] مقدسى، داستان كشتن پدرش را به‌گونه ديگرى نقل مى‌كند و مى‌نويسد: عبدالله، در حضور وى به پيامبر ناسزا گفت; ابوعبيده سر او را بريد و نزد آن حضرت آورد و قصه‌اش را باز‌گفت;[19] امّا ابن‌حجر به نقل از واقدى، درگذشت پدرش را پيش از ظهور اسلام ذكر كرده است;[20] بنابراين،مى‌توان اين داستان را از ساخته‌هاى عصر فضيلت‌سازى براى صحابه به‌شمار آورد.
ابوعبيده در جنگ اُحُد* شركت داشت و برخى او را از ثابت‌قدمان اين جنگ شمرده‌اند[21] و گويا در همين جنگ، دو حلقه زره كلاه‌خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)را كه در گونه حضرت فرو رفته بود، با دندان بيرون كشيد و بر اثر آن، دو دندان پيش او كنده شد; ازاين‌رو اثرم[22] يا اهتم[23] نام گرفت. واقدى به نقلى ديگر مى‌گويد: آن‌كس‌كه حلقه‌ها را از چهره پيامبر بيرون‌آورد، شخص ديگر به نام عقبة‌بن وهب‌بن كلده‌بود.[24]
ابوعبيده در صلح حديبيّه*، (ششم هجرى) در شمار گواهان پيمان قرار داشت[25] و در همين سال، سريه‌اى را به ذى‌القصه رهبرى[26] و در سال بعد، سريه خَبَط (سيف‌البحر) را بر ضدّ قبيله جهينه* در ساحل دريا، فرماندهى كرد.[27] پيامبر در سال هشتم كه سپاه عمروعاص در مشارف شام به نيروى كمكى نياز يافت، عده‌اى را به سرپرستى او به آن ديار فرستاد. در اين سپاه، ابوبكر و عمر نيز تحت فرمانش بودند.[28] در همين واقعه، ميان او و عمروعاص* بر سر امامت نماز، اختلاف افتاد كه با انصراف وى، قضيه خاتمه يافت.[29] او در فتح مكه*، فرمان‌دهى بخشى از سپاه را برعهده داشت.[30]
ابوعبيده در واقعه تبوك* حضور داشت و براساس برخى از روايات شيعىِ منقول از حذيفه و عمار، از كسانى بود كه در بازگشت از آن جنگ، در ترور ناكام پيامبر(صلى الله عليه وآله) شركت كرد.[31]
در اين‌كه آيا وى در جيش اُسامه* كه در واپسين روزهاى حيات پيامبر سازمان‌دهى شد، حاضر بوده يا نه، اختلاف است. واقدى او را از پيوستگان به سپاه در جُرْف مى‌داند;[32] امّا ابن‌ابى‌الحديد، وى را از كسانى مى‌داند كه فرمان رسول خدا را ناديده گرفته و از جيش اُسامه تخلّف كرده‌است.[33]
ابوعبيده، گذشته از فعاليت‌هاى رزمى، در چند برنامه تبليغى نيز حضور داشت. گفته‌اند كه پيامبر او را پس از درخواست مُبلّغ از سوى اهالى نجران، به آن‌ها معرفى كرد[34] و چون اهالى‌نجران به شكايت از كارگزارشان نزد پيامبر آمده، از او خواستند تا كسى را براى برقرارى عدالت به ديارشان بفرستد، حضرت، ابوعبيده را با وصف «قوى امين» به آن ديار فرستاد.[35]

ابوعبيده پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله):

ابوعبيده در وقايع سياسى ـ اجتماعىِ پس از پيامبر نقشى برجسته داشت. او يكى از سه تن سازنده جريان سقيفه[36] و كسى بود كه به احتمال بسيار، پيش از درگذشت رسول خدا، برنامه‌هايى را در جلسات مخفى، براى خلافت طراحى كرده بود.[37] وى پس از تجمع انصار* در سقيفه، به اتفاق ابوبكر* و عمر* به آن‌جا رفت و براى خاموش كردن انصارِ مدعىِ امارت، به آنان گفت: شما نخستين يارى‌گر اسلام بوديد; مبادا نخستين كسانى باشيد كه آن را دگرگون مى‌كنند![38] پس از فراهم شدن زمينه، وى يكى از دو نامزد خلافت از‌طرف ابوبكر بود كه درباره‌اش گفت: من به يكى از دو دوستم ابوعبيده و عمر راضى‌ام[39] و براى توجيه پيشنهاد خود، سخنى را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت داد كه: براى هر امتى امينى است و امين اين امت ابوعبيده جراح است;[40] البته آن دو، پيشنهادِ ابوبكر را نپذيرفته، براى بيعت با او پيش آمدند. بنا به نقل يعقوبى، ابوعبيده نخستين كسى است كه با ابوبكر بيعت كرد[41] و وقتى عده‌اى چون عباس حاضر به بيعت نشدند و به على*(عليه السلام)پيوستند، در نظر خواهىِ ابوبكر، ابوعبيده تطميع عباس را به وى پيش‌نهاد كرد تا بدين طريق از اميرالمؤمنين(عليه السلام) جدا شود.[42]
وى در اخذ بيعت اجبارى از مردم و آرام كردن بحران پيش‌آمده نيز نقش آشكارى داشت[43] و براى توجيه عمل ابوبكر كه خود را بر على(عليه السلام)مقدم مى‌دانست، صحتِ روايت مجعولى از پيامبر را كه اجتماعِ نبوت و خلافت در بنى*هاشم سزا نيست، تأييد كرد[44] و در پى هموارسازى زمينه خلافت ابوبكر، با امام على به گفت و گو نشست و عامل اساسى در روى‌گردانى مردم را از وى، جوانى على و كينه عرب نسبت به او ياد‌كرد; امّا وعده داد كه در آينده، همگى با او بيعت خواهند كرد.[45] عياشى در تفسير خود، نقش او را در مواجهه با على(عليه السلام)به اين نرمى نمى‌داند; بلكه وى را از كسانى مى‌شمرد كه در هجوم به در خانه فاطمه(عليها السلام)و اعمال فشار و ستم بر آن حضرت و نيز بيرون كشيدن على(عليه السلام) از خانه جهت اخذ بيعت، نقش داشته است.[46]
تلاش‌هاى بسيارِ ابوعبيده براى تثبيت خلافت، وى را در ديدگان خليفه، چنان بزرگ كرد كه عزيزترين شخص در دستگاه خلافت به‌شمار آمد و حتى بر عُمَر نيز رجحان يافت.[47]
ابوعبيده گويا در گردآورى قرآن در زمان خليفه اوّل نقش داشت.[48] وى در ابتداى خلافتِ ابوبكر، از‌طرف او به سرپرستى و اداره بيت‌المال منصوب[49] و در سال سيزدهم به شام اعزام شد و امارت آن‌جا را به اتفاق يزيدبن‌ابوسفيان، به عهده گرفت.[50] ابوبكر هنگام اعزام ابوعبيده به شام گفت: دوست دارم بدانى كه چه ارج و جاى‌گاهى نزد من دارى! سوگند به آن كه جانم در دست اوست، در روى زمين، مردى از مهاجران و غير آن نيست كه بتواند با تو و اين (عمر) برابرى كند![51]
در اين‌كه ابوعبيده تا چه اندازه در گشودن سرزمين‌هاى شام نقش داشته، روايات، گوناگون است;[52] امّا هرچه بود، عمر نيز او را بر آن‌جا گمارد;[53] هرچند نمى‌توان فقط او را امير آن ديار دانست.[54] ابوعبيده در سال 18 هجرى در ديار شام به طاعون عمواس مبتلا شد و در 58 سالگى درگذشت و معاذ*بن‌جبل بر او نماز خواند.[55] از او كسى باقى نماند.[56] از عمر نقل شده كه اگر‌ابوعبيده زنده بود، او را خليفه قرار مى‌دادم و با هيچ‌كس مشورت نمى‌كردم[57] و نيز آرزو مى‌كرد كه به‌اندازه گنجايش يك اتاق، افرادى چون او مى‌داشت.[58]
اهل‌سنت در كتاب‌هاى خود براى ابوعبيده بابى گشوده و فضايلى را بدو نسبت داده و وى را يكى از عشره مبشّره و امين امت دانسته‌اند;[59] اما در نگاه شيعى، چنين فضايلى براى او ثابت نيست; چنان‌كه در نفحات الازهار طرق روايت اخير، از‌نظر تاريخى و رجالى بررسى و صحّت آن رد شده‌است.[60]
در حالات ابوعبيده آمده است كه روزى مى‌گريست. سبب آن را پرسيدند، گفت: روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى ما از فتح‌هاى آينده مى‌گفت تا سخن به فتح شام رسيد و گفت: اى ابوعبيده! چيزى تو را از خدا غافل نكند، پس بدان كه سه خدمت‌گزار و سه مركب كافى است ... حال من به خانه‌ام مى‌نگرم كه از بردگان آكنده و به اصطبلم نگاه مى‌كنم كه پر از چارپايان است; بنابراين چگونه پس از اين، رسول خدا را ملاقات كنم; در‌حالى‌كه از ما عهد گرفته بود محبوب‌ترين و نزديك‌ترينتان به من، كسى است كه مرا به‌گونه‌اى‌ملاقات كند كه در آن وضع از من جدا شده است؟[61]
ابوعبيده از راويان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود و افرادى چون جابر*بن‌عبدالله، سمرة بن‌جندب و ديگران از او روايت كرده‌اند.[62] نظر به حوادث سياسى پس از پيامبر و نقش‌آفرينى ابوعبيده در شكل‌گيرى خلافت، مى‌توان به آن‌چه در باب فضايل او آمده، به ديده ترديد نگريست; به‌ويژه كه بيش‌ترين آن‌ها از زبان دو خليفه نخست‌است.

ابوعبيده در شأن نزول:

با توجه به جاى‌گاه ابوعبيده در تاريخ اسلام و نقش‌آفرينى‌هاى وى در جريان خلافت ابوبكر و عمر، در كتاب‌هاى تفسيرى، نگاه شيعه و سنى درباره او هم‌گون‌نيست.
1. در ذيل آيه 172 آل‌عمران/3 از ابن‌عباس آمده است[63]: پس از جنگ احد، وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواست با سپاهى از مسلمانان به تعقيب مشركان برود، عده‌اى با وجود خستگى و آثار ناشى از شكست و نيز ترس و وحشت، به آن حضرت پاسخ مثبت دادند و خداوند در وصف آنان فرمود: «اَلَّذينَ استَجابوا لِلّهِ و الرَّسولِ مِن بَعدِ ما‌اَصابَهُمُ القَرحُ لِلَّذينَ اَحسَنوا مِنهُم واتَّقوا اَجرٌ‌عَظيم». خداوند در اين آيه، به آنان كه دعوت خدا و پيامبر را اجابت كرده و پرهيزكار و نيكوكار بوده‌اند، وعده پاداش بزرگ داده است. در ضمنِ روايت پيشين، نام ابوعبيده نيز آمده است.
2. سيوطى به نقل از ابن‌عباس، بخشى از آيه‌29 فتح/48: «...‌سيماهُم فى وُجوهِهِم مِن اَثَرِالسُّجودِ» را اشاره به چند تن، از‌جمله ابوعبيده مى‌داند;[64] امّا نظر به ديگر مصاديقى كه سيوطى در ذيل اين آيه بيان مى‌كند، آشكارا به‌دست مى‌آيد كه ذكر اين مصاديق از باب فضيلت‌سازى است.
3. آيه 22 مجادله/58: «لا تَجِدُ قَومـًا يُؤمِنونَ بِاللّهِ واليَومِ الأخِرِ يوادّونَ مَن حادَّ اللّهَ ورَسولَهُ ولَو كانوا ءاباءَهُم اَو اَبناءَهُم اَو اِخونَهُم= قومى را نَيابى كه به خداوند و روز بازپسين ايمان داشته باشند و با كسانى‌كه با خداوند و پيامبر او مخالفت مىورزند، دوستى كنند; هر چند پدرانشان يا فرزندانشان يا خاندانشان باشند.» ابن‌شوذب بر آن است كه اين آيه درباره ابوعبيده نازل شده كه پدرش را در جنگ بدر به ناچار كشت;[65] البته با توجه به آن‌چه از واقدى منقول‌است كه پدر ابوعبيده پيش از ظهور اسلام از دنيا رفته بود،[66] پذيرش سخن ابن‌شوذب ناموجّه مى‌نمايد.
4. ماوردى در ذيل آيه 9 انسان/76، به نقلى چنين آورده است: اين آيه به كسانى اشاره دارد كه سرپرستى اسراى بدر را برعهده گرفتند و ابوعبيده نيز از آنان بود:[67]«إِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنكُم جَزاءً و لا شُكورا= ما فقط براى خشنودى خداوند شما را اطعام مى‌كنيم; از شما نه پاداشى مى‌خواهيم و نه سپاسى»; امّا با توجه به قبل آيه و سياق مجموعه آيات، و نيز آن‌چه مفسران شيعه و سنى گفته‌اند، شأن نزول آن، نذر امام على و فاطمه(عليهما السلام) و ايثارگرى‌هاى آنان است;[68] بنابراين هيچ ارتباطى به سرپرستى اسيران جنگ بدر ندارد.
5. قتاده از حسن بصرى نقل مى‌كند كه آيه‌90 مائده/5، پس از آن نازل شد كه جمعى از‌جمله ابوعبيده جراح، در خانه سعد*بن‌ابىوقاص گرد آمدند و پس از صرف غذا، با شراب پذيرايى شدند و چون خبر به پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيد، اين آيه نازل شد: «يـاَيُّهَا‌الَّذينَ ءامَنوا اِنَّمَا الخَمرُ... رِجسٌ مِن عَمَلِ الشَّيطـنِ فَاجتَنِبوُه» و بدين‌گونه از نوشيدن شراب* نهى شدند.[69]
6. نقل است كه آيه‌51 قلم/68 در شأن ابوعبيده و دوستانش نازل شده است; آن‌گاه كه پس از نصب على(عليه السلام) به امامت و خلافت در غدير*خم، به يك‌ديگر مى‌گويند: چشمان پيامبر را ببين كه هم‌چون چشمان ديوانگان مى‌چرخد[70]: «و‌اِن يَكادُ الَّذينَ كَفَروا لَيُزلِقونَكَ باَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّكرَ و يَقولونَ اِنَّهُ لَمجنون» ; هرچند با توجّه به نزول آيه كه پيش از هجرت بوده و نيز سياق آن، اين نقل را نمى‌توان پذيرفت.
7. آيه‌74 توبه/9: «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا و لَقد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ بَعدَ اِسلـمِهِم و هَمّوا بِما لَم‌يَنالوا...‌= اينان به خدا سوگند ياد مى‌كنند كه نگفته‌اند; ولى به راستى سخن كفرآميز را گفته‌اند، و پس از اسلام‌آوردنشان كافر شده و آهنگِ كارى را كرده‌اند كه به آن دست نيافتند‌...‌.» به نقل از حذيفه و عمار، آيه درباره عده‌اى، از‌جمله ابوعبيده نازل شده كه بر آن بودند پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به‌گونه‌اى از پاى درآورند.[71]
8. از امام‌باقر و امام كاظم(عليهما السلام) نيز در ذيل آيه‌108 نساء/4: «اِذ يُبَيِّتونَ ما لايَرضى مِن القَولِ» نقل شده كه اين آيه در شأن چند تن از‌جمله ابوعبيده است كه در مجالس خود سخنانى برخلاف رضايت خدا بر زبان مى‌آوردند.[72] كلينى از امام صادق(عليه السلام)نقل مى‌كند كه آيات 79‌ـ‌80 زخرف/43: «اَم اَبرَموا اَمرًا فَاِنّا مُبرِمون * اَم يَحسَبونَ اَنّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم ونَجوهُم» در شأن همه آنان نازل شده كه در نشستى پنهانى بر آن شدند تا پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)نگذارند خلافت در بنى‌هاشم باشد،[73] و در اين معاهده، ابوعبيده نقش كاتب را داشته است.[74] خداوند در اين آيات سخن از توطئه آنان به‌ميان آورده، مى‌فرمايد: آنان مى‌پندارند ما اسرار پنهانشان را نمى‌دانيم. در همين روايت، آيات 25‌ـ‌26 محمد/47 نيز بر اين افراد تطبيق شده[75] كه پس از روشن شدن راه هدايت، به گذشته جاهلى خويش بازگشته، مرتد شدند. آيه‌7 مجادله/58 را نيز درباره ابوعبيده و جلسه مخفيانه پيش گفته دانسته‌اند[76]: «ما يَكونُ مِن نَجوى ثَلـثَة‌...».

منابع

الاحتجاج; الاستيعاب فى‌معرفة‌الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى معرفة‌الصحابه; انساب الاشراف; بحارالانوار; البدء و التاريخ; البرهان فى تفسيرالقرآن; تاريخ الامم والملوك، طبرى; تاريخ خليفة‌بن‌خياط; تاريخ‌العرب; تاريخ مدينه دمشق; تاريخ‌اليعقوبى; تفسير العياشى; تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; تهذيب التهذيب; جمهرة انساب‌العرب; حلية الأولياء و طبقات الاصفياء; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; سير اعلام‌النبلاء; السير‌والمغازى; السيرة‌النبويه، ابن‌هشام; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; الطبقات‌الكبرى; فتوح البلدان; قاموس‌الرجال; الكافى; كتاب الخصال; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال; المستدرك على الصحيحين; مسند احمدبن حنبل; المعارف; المعجم الكبير; المغازى; نفحات الازهار فى خلاصة عبقات; النكت‌والعيون، ماوردى.
سيد عليرضا واسعى




[1]. السيروالمغازى، ص‌226; المعجم الكبير، ج‌1، ص‌154.
[2]. فتوح البلدان، ص‌457.
[3]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌252.
[4]. المستدرك، ج‌3، ص‌299.
[5]. تاريخ ابن‌خياط، ص‌96.
[6]. السير و المغازى، ص‌176‌ـ‌177.
[7]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌329; المستدرك، ج‌3، ص‌299.
[8]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌369.
[9]. السيرة النبويه، ج‌2، ص‌505; الاصابه، ج‌3، ص‌476.
[10]. المستدرك، ج‌3، ص‌300‌ـ‌301.
[11]. انساب الاشراف، ج‌1، ص‌318.
[12]. همان، ص‌319.
[13]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌123; المعارف، ص‌247; تاريخ طبرى، ج2، ص243.
[14]. صحيح‌البخارى، ج4، ص259; صحيح مسلم، ج‌8، ص‌263ـ265.
[15]. قاموس الرجال، ج‌5، ص‌603‌ـ‌605.
[16]. اسدالغابه، ج‌3، ص‌126.
[17]. المغازى، ج‌1، ص‌157.
[18]. المعجم الكبير، ج‌1، ص‌155; حلية الاولياء، ج‌1، ص‌145.
[19]. البدء و التاريخ، ج‌5، ص‌87.
[20]. الاصابه، ج‌3، ص‌475.
[21]. المستدرك، ج‌3، ص‌299.
[22]. المغازى، ج‌1، ص‌247.
[23]. المعارف، ص‌248; الاستيعاب، ج‌2، ص‌342.
[24]. همان.
[25]. المغازى، ج‌2، ص‌612.
[26]. همان، ص‌552; تاريخ طبرى، ج2، ص‌126.
[27]. المغازى، ج2، ص‌774; الطبقات، ج‌7، ص‌269; تاريخ طبرى، ج2، ص‌209.
[28]. المغازى، ج‌2، ص‌770; السيرة النبويه، ج‌4، ص‌623.
[29]. السيرة النبويه، ج‌4، ص‌623‌ـ‌624.
[30]. فتوح‌البلدان، ص‌52; تاريخ طبرى، ج‌3، ص‌159.
[31]. الخصال، ج‌2، ص‌499; بحارالانوار، ج‌21، ص‌222‌ـ‌223; البرهان، ج‌2، ص‌819.
[32]. المغازى، ج‌3، ص‌1118.
[33]. شرح نهج البلاغه، ج‌1، ص‌125.
[34]. المستدرك، ج‌3، ص‌299.
[35]. المستدرك، ج‌3، ص‌297; كنزالعمال، ج‌13، ص‌215.
[36]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌123.
[37]. الكافى، ج‌8، ص‌179‌ـ‌180; تاريخ العرب، ص‌196.
[38]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص‌123.
[39]. المعارف، ص‌247.
[40]. همان.
[41]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌123.
[42]. همان، ص‌124.
[43]. شرح نهج البلاغه، ج‌1، ص‌284.
[44]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌214; بحارالانوار، ج‌27، ص‌211.
[45]. الاحتجاج، ج‌1، ص‌183.
[46]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌66.
[47]. المستدرك، ج‌3، ص‌298.
[48]. سيراعلام النبلاء، ج‌1، ص‌8.
[49]. تاريخ ابن‌خياط، ص‌82; تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌351; سيراعلام النبلاء، ج‌1، ص‌15.
[50]. المعجم‌الكبير، ج 1، ص‌156.
[51]. كنزالعمال، ج‌13، ص‌214.
[52]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌355; البدء و التاريخ، ج‌5، ص‌87.
[53]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌355.
[54]. فتوح‌البلدان، ج‌1، ص‌128; المعجم‌الكبير، ج‌1، ص‌156.
[55]. المستدرك، ج‌3، ص‌296; المعجم‌الكبير، ج‌1، ص‌155.
[56]. السير و المغازى، ص‌226; جمهرة انساب العرب، ص‌176.
[57]. كنزالعمال، ج‌13، ص‌216.
[58]. حلية الاولياء، ج‌1، ص‌146.
[59]. المستدرك، ج‌3، ص‌297‌ـ‌298; جمهرة‌انساب العرب، ص176; اسدالغابه، ج‌3، ص‌126.
[60]. نفحات‌الازهار، ج‌11، ص‌314.
[61]. مسند احمد، ج1، ص‌321; كنزالعمال، ج‌13، ص‌217‌ـ‌218.
[62]. سيراعلام النبلاء، ج‌1، ص‌6; تهذيب‌التهذيب، ج‌5، ص‌66.
[63]. الدر المنثور، ج‌2، ص‌385.
[64]. الدر المنثور، ج‌7، ص‌544.
[65]. المعجم الكبير، ج‌1، ص‌155; تفسيرابن‌كثير، ج‌4، ص‌352; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌86.
[66]. تاريخ دمشق، ج‌25، ص‌447; تهذيب التهذيب، ج‌5، ص‌67.
[67]. تفسير ماوردى، ج‌6، ص‌167.
[68]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌422; كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌320; الكشّاف، ج4، ص‌670.
[69]. البرهان، ج‌2، ص‌360.
[70]. الكافى، ج‌4، ص‌566‌ـ‌567; بحارالانوار، ج‌37، ص‌172.
[71]. بحارالانوار، ج‌21، ص‌222‌ـ‌223; البرهان، ج‌2، ص‌819.
[72]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌275.
[73]. الكافى، ج‌8، ص‌179‌ـ‌180، بحارالانوار، ج‌24، ص‌325.
[74]. الكافى، ج‌1، ص‌421; البرهان، ج‌4، ص‌884.
[75]. همان.
[76]. بحارالانوار، ج‌24، ص‌365.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابودَرداء انصارى

ابودَرداء انصارى: عُوَيمر بن‌زيد بن‌قيس‌بن‌عايشه، معروف به ابودرداء خزرجى انصارى از معلّمان قرآن و صحابى پيامبر

وى واپسين فرد از خانواده خويش[1] يا واپسين شخص از انصار[2] است كه در جنگ بدر به اسلام گرويد.[3] بنابه نقلى، روزى عبدالله‌بن‌رواحه كه با او در جاهليّت عقد برادرى داشت،[4] (به همراه محمدبن‌مَسلَمه)[5] در غياب وى با تيشه‌اى، بتش را درهم شكست و ابودرداء را از ناتوانى آن آگاه كرد. وى به قصد پذيرش اسلام، نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمد. حضرت درباره‌اش فرمود: خداوند مرا به اسلام ابودرداء وعده داد و بدين طريق اسلام آورد.[6]
او در جاهليّت، به تجارت اشتغال داشت و به گفته خود، پس از اسلام، از تجارت و عبادت، عبادت را برگزيد.[7] زهدورزى افراطى او و ترك همه لذّت‌هاى مادّى كه به شكايت همسرش به سلمان فارسى و وادارى وى به رعايت اعتدال در امور زندگى انجاميد،[8] تجلّى چنين دگرگونى است تا آن‌جا كه مى‌گويد: دنيا سراى تاريكى است و جز پرهيزگاران از آن رهايى نمى‌يابند.[9] شايدهمين روش و نگاه افراطى، سخن سرزنش‌گونه پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره وى را در پى داشت كه فرمود: إنّ فيك‌جاهِليّة و او پرسيد: جاهليةُ كفر أو إسلام وپيامبر فرمود: جاهلية كفر.[10]
ابودرداء جز در بدر، در ديگر جنگ‌هاى زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)حضور داشته[11] و با پاى‌مردى خويش در جنگ اُحد، نشان «نِعمَ الفارِسُ عُوَيمِر» را از پيامبر گرفته است؛[12] گرچه بعضى حضور وى را نخستين بار در جنگ خندق دانسته‌اند.[13] در جريان مؤاخات (پيمان برادرى)، پيامبر او را با سلمان فارسى برادر كرد؛[14] گرچه برادرى سلمان با فرد ديگرى [15] و برادرى ابودرداء با عوف‌بن‌مالك نيز نقل شده است.[16]
ابودرداء، پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)در نبرد يرموك و در محاصره دمشق حضور داشت.[17] از حيات اجتماعى او در دوران ابوبكر، اطلاع چندانى در دست نيست؛ ولى در دوره عمر، يكى از سه نفرى است كه بنابه تقاضاى يزيدبن‌ابى‌سفيان (امير شام) به فرمان عمر، براى آموزش قرآن و معارف دينى به شام رفت؛[18]سپس (به نقلى) به مقام قضاوت آن‌جا گمارده شد تا در غياب خليفه، اداى وظيفه كند[19] و هنگامى كه اين مقام را بدو تهنيت گفتند، گفت: آيا براى منصب قضا به من تهنيت مى‌گوييد...، در حالى كه اگر مردم مى‌دانستند قضاوت چه مسؤوليّت بزرگى است هرآينه با بى‌رغبتى آن را به يك‌ديگر وا مى‌گذاشتند.[20]گويا از سوى عثمان نيز به قضاوت آن‌جا نصب شد.[21]
از ابودرداء جمله‌اى نقل شده كه اگر درستى آن تأييد شود، از علاقه ميان او و امويان حكايت دارد: لا مَدينةَ بعدَ عُثمان و لا رَجاءَ بعدَ معاويه.[22] شايد همين گرايش، وى را به سوى شام كشانده تا در آن‌جا سكنا گزيند.[23] واگذارى مقام قضاوت دمشق بدو از سوى معاويه (بنابه قولى)[24] و ماندگارى‌اش تا پايان عمر در آن‌سرزمين، در اين جهت قابل توجّه است.
ابودرداء از روايت‌گران پيامبر است
[25] و از زيدبن‌ثابت و عايشه، همسر رسول خدا نيز حديث نقل كرده است[26] و افراد بسيارى چون انس‌بن‌مالك، فضالة‌بن‌عبيد، أبو‌أمامه، عبدالله‌بن‌عمر، عبدالله‌بن‌عبّاس و... از او روايت كرده‌اند.[27] در جاى‌گاه علمى وى، خبرِ ليث‌بن‌سعد از سعد كه مى‌گويد: من ابودرداء را ديدم كه داخل مسجد مى‌شد، در حالى كه همراهيان بسيارى چون پيروان سلطان با او بوده، از وى، دانش كسب مى‌كردند،[28] شنيدنى است. ابودرداء تا پايان عمر در شام زيست و در اواخر خلافت عثمان، به سال31[29] يا 32 هجرى در دمشق درگذشت.[30] بنا به نقلى وى در دوران خلافت على(عليه السلام)پس از صفّين وفات يافته است.[31]

ابودرداء در شأن نزول:

بعضى مفسّران از او در شأن نزول برخى آيات نام برده‌اند. 1. طبرى در ذيل آيه 92 نساء/4  (وَ ما كانَ لِمؤمن أن‌يَقتُل مؤمناً إلاّ خَطـًا) به استناد مرسله ابن‌زيد، وى را يكى از افراد محتمل در شأن نزول دانسته است كه در سريّه‌اى، چوپانى را ـ با اين‌كه به اسلام اقرار كرده بود ـ كشته، با گوسفندان وى بازگشت، و‌باپشيمانى ازاين عمل، نزد پيامبر رفت. حضرت از كار وى انتقاد كرد و آيه پيشين درباره وى نازل شد.[32] با اين‌كه طبرى نزول آيه را درباره عيّاش بن‌ابى‌ربيعه نيز محتمل دانسته،[33] اين احتمال را هم ذكر مى‌كند كه ممكن است آيه، هم درباره عياش‌بن ابى‌ربيعه و كشته وى، و‌هم درباره ابودرداء و مقتول او باشد.[34] با همه اين احتمال‌ها، طبرى از يك امر برتر غفلت نمى‌كند كه به‌هرحال، شأن نزول آيه، آموزش يك حكم دينى در باب قتل است كه با هر يك از احتمال‌ها سازگار است.
مفسّران بعدى، احتمال پيش گفته را از طبرى نقل كرده و بى‌تأييد از كنار آن گذشته؛ بلكه به گونه‌اى آن را ضعيف شمرده‌اند. طبرسى نزول آيه را ابتدا در شأن عيّاش‌بن‌ابى‌ربيعه مخزومى دانسته كه حارث بن‌يزيد بن انسة العامرى را بى‌آن‌كه به اسلام او آگاه باشد، كشته است؛ سپس به قول طبرى نيز اشاره مى‌كند.
[35] قرطبى به وجه جمع طبرى روى آورده و اشاره كرده است كه شايد در زمان‌هاى نزديكى، جريان‌ها(قتل‌ها)ى مشابهى رخ داده و آيه درباره همه آن‌ها نازل شده باشد.[36]
2. در ذيل آيه 94 نساء/4 نيز كه ادامه ماجراى پيشين است: «يأيّها الّذين ءامَنوا إذا ضَربتُم فى سبيلِ‌اللَّهِ فتَبيّنوا و لاَ تقولوا لِمَن ألقى إليكم السّلـمَ لَستَ مؤمناً تَبتَغون عَرَضَ الْحيوةِ الدُّنيا» ، طبرى،ضمن احتمال‌هاى چندى، از ابودرداء نيز سخن به ميان آورده است. ديگر مفسّران نيز بدين‌گونه نگريسته و وجوه محتمل در آيه پيشين را در اين‌جا نقل كرده‌اند. علاّمه طباطبايى، احتمال نزول آيه درباره اسامة بن‌زيد را به واقع نزديك‌تر مى‌بيند؛ گرچه مى‌گويد: در داستان ابهام‌هايى وجود دارد.[37]
3. سيوطى در ذيل آيه 65توبه/9 از ابونعيم نقل مى‌كند كه فردى به تمسخر به ابودرداء گفت: اى گروه قاريان! چيست شما را كه ترسوتر از ما هستيد و هرگاه چيزى از شما پرسيده مى‌شود، بخل مىورزيد و هنگام غذا خوردن، لقمه‌اى بزرگ برمى‌داريد؟ ابودرداء بى آن كه چيزى بگويد، روى برگرداند و خبر به عمر رسيد. وى گريبان آن مرد را گرفت و نزد پيامبر برد و آن مرد به پيامبر عرض كرد: «كنّا نَخوضُ و نَلعب» و خداوند اين آيه را فرو فرستاد[38]: «و‌اگر از ايشان بپرسى [چرا ريشخند مى‌كرديد]بى‌گمان خواهند گفت: ما فقط حرف مى‌زديم و خود را سرگرم مى‌كرديم. بگو آيا خداوند و آيات او و پيامبر او را ريشخند مى‌كرديد؟» سيوطى احتمال‌هاى ديگرى را نيز درباره نزول آيه ذكر مى‌كند.[39]
4. ميبدى در ذيل آيه 29 مطفّفين/83  (إنّ الَّذِين أجرَمُوا كانوا مِنَ الَّذِين ءَامَنوا يَضحَكون) ابودرداء را يكى از مؤمنانى برشمرده كه مورد تمسخر واستهزاى مجرمان و كافران قرار گرفتند؛[40] بى آن كه وى به زمان نزول آيه (ظاهراً مكّى است) و زمان اسلام ابودرداء كه واپسين فرد از انصار است، توجّه كند؛ اگرچه در ادامه، از قول مقاتل و كلبى، نزول آيه را درباره على(عليه السلام)نيز ذكر‌مى‌كند.

منابع:

الاتقان فى علوم‌القرآن؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى‌معرفة الصحابه؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ تذكرة الحفّاظ؛ تهذيب‌التهذيب؛ تهذيب‌الكمال؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ حاشيه محيى‌الدين شيخ‌زاده بر تفسير بيضاوى؛ الدرّالمنثور فى‌التفسير بالمأثور؛ رجال أنزل اللّه فيهم قرآناً؛ سنن ترمذى؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ كشف‌الاسرار و عدّة‌الابرار؛ الطبقات‌الكبرى؛ كتاب‌الفتوح؛ مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن؛ مسند احمدبن‌حنبل؛ المغازى؛ الميزان فى تفسير القرآن.
سيدعليرضا واسعى




[1] الطبقات، ج‌7، ص‌274.
[2] تاريخ دمشق، ج‌47، ص‌105.
[3] تهذيب التهذيب، ج‌8‌، ص‌151.
[4] الطبقات، ج‌7، ص‌274.
[5] تاريخ دمشق، ج‌47، ص‌106.
[6] همان، ص‌105؛ سيراعلام النبلاء، ج‌2، ص‌340.
[7] الطبقات، ج‌7، ص‌275؛ تذكرة الحفاظ، ج‌1، ص‌25.
[8] تاريخ دمشق، ج‌47، ص‌115.
[9] الاستيعاب، ج‌3، ص‌300.
[10] حاشيه شيخ‌زاده، ج‌6‌، ص‌634‌.
[11] الاستيعاب، ج‌3، ص‌299.
[12] المغازى، ج‌1، ص‌253.
[13] اسدالغابه، ج‌4، ص‌307.
[14] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌506‌؛ اسدالغابه، ج‌4، ص‌307.
[15] سيره ابن‌هشام، ج‌2، ص‌506‌.
[16] تهذيب التهذيب، ج‌8‌، ص‌151.
[17] تاريخ دمشق، ج‌47، ص‌93.
[18] رجال انزل الله فيهم قرآناً، ج‌2، ص‌19.
[19] الاستيعاب، ج‌3، ص‌300.
[20] الطبقات، ج‌7، ص‌275.
[21] الاستيعاب، ج‌4، ص‌211.
[22] تاريخ دمشق، ج 47، ص 105.
[23] الاستيعاب، ج‌3، ص‌299.
[24] همان، ص‌300.
[25] الطبقات، ج‌7، ص‌275.
[26] تهذيب الكمال، ج‌22، ص‌470.
[27] تاريخ دمشق، ج‌47، ص‌93.
[28] تذكرة‌الحفاظ، ج‌1، ص‌25.
[29] الاستيعاب، ج‌3، ص‌300.
[30] الطبقات، ج‌7، ص‌276.
[31] الفتوح، ج‌3، ص‌61 ـ 63‌.
[32] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌278.
[33] همان، ص‌277.
[34] جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5‌، ص‌278.
[35] مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌138.
[36] قرطبى، ج‌5‌، ص‌202.
[37] الميزان، ج‌5‌، ص‌44.
[38] الدرّالمنثور، ج‌4، ص‌229 و 230.
[39] الدرّ المنثور، ج‌4، ص‌230.
[40]
كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌419.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها