0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَسْوَد‌بن‌عَبْد يَغوث

اَسْوَد‌بن‌عَبْد يَغوث: اسود‌بن‌عبد يغوث‌بن عبد‌بن‌الحارث[26] ابنوهب، از تيره بنى‌زهره[27]

وى از بزرگان قريش در جاهليت بود و با توجه به اينكه عقبة‌بن‌ابى‌معيط[28] و اسودبن‌المطلب، نديمان وى بوده‌اند[29] و مقداد را به فرزندى گرفته بود[30] مى‌توان پى برد كه هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)بزرگسال بوده است.[31] او يكى از 4 يا 5 نفرى است كه همواره پيامبر(صلى الله عليه وآله) را استهزا* مى‌كرد.[32] به گفته بلاذرى، با ديدن مسلمانان به يارانش مى‌گفت: پادشاهان زمين كه وارثان مُلك كسرا و قيصرند آمدند و از پيامبر به تمسخر مى‌پرسيد: آيا امروز از آسمان با تو سخنى گفته نشده؟[33] وى همچنين كودكان و غلامان را به آزار پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دشنام دادن به او وا‌مى‌داشت. بر پايه گزارشى، روزى او و ديگر همدستانش شترى را كشته بودند و چون پيامبر را در حال نماز ديدند، شكمبه آن را بيرون آورده، به غلامى‌دادند تا بر دوش پيامبر بنهد و او درحالى‌كه پيامبر در سجده بود محتويات شكمبه را بر شانه حضرت خالى كرد.[34]
در چگونگى مرگ وى آراى گوناگونى است كه همگى حاكى از هلاكت او با عذاب الهى است. بنا به نقلى، به اشاره جبرئيل، به خوره و استسقاء مبتلا شد و مرد.[35]

اسود در شأن نزول :

1. «و لاَتُطِع كُلَّ حَلاّف مَهين * هَمَّاز مَشَّاء بِنَمِيم‌* مَنّاع لِلخَيرِ مُعتَد اَثِيم= و هر بسيار سوگند خورنده خوار و بى‌ارزش را فرمان مبر; عيبجويى كه براى سخن‌چينى آمد و شد مى‌كند; بازدارنده نيكى، از حد درگذرنده، گنه پيشه.» (قلم/68،‌10‌ـ‌12) مجاهد، مقصود از «حَلاّف مَهين» را اسود دانسته است.[36] برخى نيز «مَنّاع لِلخَيرِ» را اشاره به او دانسته‌اند.[37]
2. گفته‌اند: گروهى از جمله اسودبن‌عبديغوث نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آمدند و از روى تمسخر گفتند: كاش با تو فرشته‌اى بود كه ديده مى‌شد و درباره تو با مردم سخن مى‌گفت كه آيه 8 انعام/6 در پاسخ آنان نازل شد[38]:«و‌قَالُوا لَولاَ اُنزِلَ عَلَيهِ مَلَكٌ ولَو اَنزَلنَا مَلَكًا‌لَقُضِىَ الاَمرُ ثُمَّ لاَيُنظَرُون= گفتند: چرا فرشته‌اى بر او فرو فرستاده نشد؟ و اگر فرشته‌اى مى‌فرستاديم، همانا كار تمام مى‌شد [‌=‌هلاك مى‌شدند] و ديگر مهلت نمى‌يافتند».
3. همچنين آيه 95 حجر/15 درباره اسود‌بن‌عبديغوث و ديگر سران قريش نازل شده كه همواره پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مسخره مى‌كردند
[39]: «اِنّا كَفَينـكَ المُستَهزِءين= ما <[شرّ] استهزاكنندگان را از تو باز داشتيم.
4. گروهى از اشراف قريش نزد ابوطالب رفته، از او خواستند تا محمد(صلى الله عليه وآله) را از بدگويى بتان باز‌دارد. وى پيامبر را طلبيد و خواسته‌هاى آنان را بيان كرد. حضرت گفت: مى‌خواهم «لا اله إلاّ اللّه» بگويند. گفتند: يا محمد! چيزى ديگر بخواه. حضرت فرمود: حتى اگر خورشيد را در دستم قرار دهيد، خواسته ديگرى ندارم. مشركان كه اسود نيز با آنان بود، پس از شنيدن اين سخن با ناراحتى مجلس را ترك كردند و آيه 6 ص‌/38 نازل گرديد
[40]: «وانطَلَقَ المَلأُ مِنهُم اَنِ امشُوا واصبِرُوا عَلى ءَالِهَتِكُم اِنّ هَـذا لَشىءٌ يُرَادُ= و‌مهترانشان [= سران قريش ]به راه افتادند [و به يكديگر گفتند] كه برويد و برخدايان خويش شكيبا باشيد. اين چيزى است كه خواسته‌اند [شما را گمراه‌كنند]».
5. از ابن‌عباس نقل است كه آيه 64 زمر/39 در شأن گروهى كه اسود‌بن‌عبد يغوث نيز از آنان بوده، نازل شده است
[41]: «قُل اَفغَير اللّهِ تَأمُرُونِّى اَعبدُ اَيُّها الجَـهِلُون= بگو: اى نادانان! آيا مرا مى‌فرماييد كه جز خداى را بپرستم».
6. بلنسى از ابن‌فطيس روايت كرده كه اخنس‌بن‌شريق از اسود پرسيد: آيا خداوند سخنان ما را در خلوتها مى‌شنود؟ او گفت: آنچه بر زبان جارى كنيم، مى‌شنود; امّا آنچه در ضمير ماست نمى‌شنود كه آيه 80 زخرف/43 در اين باره نازل‌شد
[42]: «اَم‌يَحسَبونَ اَنّا لا نَسمَعُ سِرَّهُم ونَجوهُم بَلى ورُسُلُنا لَدَيهِم يَكتُبون= يا مگر مى‌پندارند كه ما انديشه نهانى و رازگويى آنان با يكديگر را نمى‌شنويم؟ چرا [مى‌شنويم] و فرستادگان ما [=‌فرشتگان نويسنده اعمال ]نزد آنها مى‌نويسند».
7. بنا به روايت ضحّاك از ابن‌عباس، گروهى از قريش از جمله اسود نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، از او خواستند تا ماه را دو نيمه كند. نيمى از آن را بر كوه ابوقبيس و نيمى ديگر را بر قعيقعان قرار دهد، تا ايمان آورند كه آيات 1‌ـ‌2 قمر/54 در شأن آنان نازل شد
[43]: «اقتَربَتِ السَّاعةُ و انشَقَّ القَمَرُ * و اِن يَرَوا ءَايَةً يُعرِضُوا و يَقُولُوا سِحرٌ مُستَمِرٌّ= رستاخيز نزديك شد و ماه بشكافت و اگر نشانه‌اى [= معجزه‌اى] ببينند، روى بگردانند و گويند: اين جادويى نيرومند است».
8. بنا به روايتى از ابن‌عباس، مقصود از مجرمان در آيه 29 مطفّفين/83: «اِنّ الَّذِينَ اَجَرمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا يَضحَكون»، گروهى از سران مشرك از جمله اسود هستند كه از روى استهزا به مؤمنان مى‌خنديدند.
[44]
9. از ابن‌عباس نقل است كه منظور از انسان در آيه 2 عصر/103: «اِنّ الاِنسـنَ لَفِى خُسر»، گروهى از مشركان از جمله اسود است، هرچند مقصود از انسان جنس آن است و همه مردم را در‌بر مى‌گيرد.[45]
10. به گفته طبرسى گروهى از بزرگان قريش از جمله اسود نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمده، به او گفتند: يك‌سال تو خدايان ما را بپرست. ما نيز يك سال خداى تو را مى‌پرستيم. در پى اين گفتوگو، سوره كافرون در شأن اين گروه نازل شد[46]: «قُل يـاَيُّهَا الكـفِرون * لا اَعبُدُ ما تَعبُدون * ولا اَنتُم عـبِدونَ ما اَعبُد * ولا اَنا عابِدٌ ما عَبَدتُم * ولا اَنتُم عـبِدونَ ما اَعبُد * لَكُم دينُكُم ولِىَ دين».

منابع

انساب الاشراف; البداية و النهايه; تاريخ اليعقوبى; تفسير القمى; التفسير الكبير; تفسير مبهمات القرآن; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جمهرة انساب العرب; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الطبقات الكبرى; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المحبر; معالم التنزيل فى التفسير و التأويل، بغوى; المعجم الكبير; المغازى; المنمق.
سيدمجتبى موسوى احمدآبادى




[26]. المغازى، ج‌1، ص‌155.
[27]. السيرة النبويه، ج‌1، ص‌282; جامع‌البيان، مج‌8، ج‌14، ص‌94.
[28]. المنمق، ص‌365.
[29]. المحبر، ص‌174.
[30]. المغازى، ج‌1، ص‌155; الطبقات، ج‌3، ص‌31.
[31]. السيرة‌النبويه، ج‌2، ص‌408.
[32]. المنمق، ص‌387; المعجم الكبير، ج‌25، ص‌262; جمهرة‌انساب‌العرب، ص‌129.
[33]. انساب‌الاشراف، ج‌1، ص‌149.
[34]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌24.
[35]. جامع‌البيان، مج8، ج14، ص94ـ95; انساب‌الاشراف، ج‌1، ص‌149; تفسير قمى، ج‌1، ص‌409.
[36]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌501.
[37]. التفسير الكبير، ج‌10، ص‌604; تفسير مبهمات‌القرآن، ج‌2، ص‌639.
[38]. السيرة‌النبويه، ج‌1، ص‌395.
[39]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌408; جامع‌البيان، مج‌8، ج‌14، ص‌94; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌533.
[40]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌152; مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌725.
[41]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌840.
[42]. مبهمات القرآن، ج‌2، ص‌473.
[43]. البداية و النهايه، ج‌3، ص‌96; الدرالمنثور، ج‌7، ص‌671.
[44]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌175.
[45]. تفسير قرطبى، ج‌20 ص‌123.
[46]
. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌840; تفسير بغوى، ج‌4، ص‌505.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:15 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اُسَير (اُسَيد) بن عُرْوه

اُسَير[69] (اُسَيد)[70] بن عُرْوه: اُسَير‌بن عروة‌بن سواد‌بن هيثم انصارى ظفرى، از طايفه بنى‌اُبَيرق[71]

درباره اُسَير‌بن‌عروه اطلاع چندانى در دست نيست. گفته‌اند: سخنرانى ماهر[72]، فردى برجسته و صاحب نفوذ در تيره بنى*ابيرق و از مسلمانان متهم به نفاق بود. در جنگهاى احد و غزوه‌هاى بعد شركت داشت و در زمان عمر، در فتح نهاوند كشته‌شد.[73]
مفسران ذيل آيات 105‌ـ‌114 نساء/4 درباره وى گفته‌اند[74]: او از طايفه‌اى بود كه درصدد گمراه كردن پيامبر(صلى الله عليه وآله)برآمدند. اُسَيْر و اطرافيانش در آيه‌113 نساء/4 اغواگر خوانده شده‌اند: «ولَولا‌فَضلُ اللّهِ عَلَيكَ ورَحمَتُهُ لَهَمَّت طَـائِفَةٌ مِنهُم اَن يُضِلّوكَ وما يُضِلّونَ اِلاّ اَنفُسَهُم= و اگر لطف ورحمت الهى در حق تو نبود، گروهى از ايشان كوشيده بودند كه تو را گمراه سازند، و [در واقع]كسى جز خود را گمراه نكنند». اينان در ماجراى سرقت سه نفر از تيره بنى‌ابيرق، از شخصى به نام رفاعة‌بن*زيد، به دروغ، به پاكى افراد خويش گواهى دادند و چون قتادة‌بن‌نعمان، برادرزاده رفاعه، نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)شكايت برد و از حضرت خواست تا آنان را به بازگرداندن سلاح مسروقه وادارد، از طرف اُسَير و ديگران به دروغگويى متهم شد و مورد سرزنش پيامبر(صلى الله عليه وآله)قرار گرفت. خداوند با نزول آيه 105 نساء/4 نادرستى گزارش بنى‌ابيرق را كه توسط اُسير ارائه شده بود[75] نشان داد: «اِنّا اَنزَلنا اِلَيكَ الكِتـبَ بِالحَقِّ لِتَحكُمَ بَينَ النّاسِ بِما اَركَ اللّهُ و‌لا‌تَكُن لِلخائِنينَ خَصيمـا= ما كتاب آسمانى را به راستى و درستى بر تو فرود آورديم تا [بر مبناى آن و] به مدد آنچه خداوند به تو نمايانده است، بين مردم داورى كنى و مدافع خيانت پيشگان مباش». بدين ترتيب، اُسير از طرف خداوند، به خيانت پيشگى وصف شد.

منابع

الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسد الغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; تاريخ المدينة المنوره; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; تفسير مبهمات القرآن; جامع‌البيان عن تأويل‌آى‌القرآن.
سيد عليرضا واسعى




[69]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌361; مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌357; الاستيعاب، ج‌1، ص‌190.
[70]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌179; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌566; تاريخ المدينه، ج‌2، ص‌411.
[71]. الاستيعاب، ج‌1، ص‌189.
[72]. تفسير‌قمى، ج‌1، ص‌179; الاستيعاب، ج‌1، ص‌190.
[73]. الاصابه، ج‌1، ص‌239.
[74]. جامع‌البيان، مج4، ج5، ص360ـ362; تاريخ‌المدينه، ج‌2، ص‌410‌ـ‌413.
[75]
. تفسير قمى، ج‌1، ص‌178‌ـ‌179; الاستيعاب، ج‌1، ص‌190.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:15 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

حضرت خديجه(س) اسوه زن مسلمان

حضرت خديجه(س) اسوه زن مسلمان

مهدي رضواني پور
مقدمه

در تاريخ پر فراز و نشيب اسلام كمتر بانويي همچون حضرت خديجه(س) همسر بزرگوار رسول خدا(ص) درخشيده است. بهره مندي از صفات عالي انساني و رفتار برخاسته از بينش متعالي او چنان شخصيتي از وي ساخته كه تا سال ها پس از رحلت جانسوزش، هر گاه پيامبر اكرم(ص) نام او را مي شنيد، اشك بر گونه هاي مباركش جاري مي گشت و از او به بزرگي ياد مي نمود.
در اين نوشتار بر آنيم كه به بررسي شخصيتي آن بانوي با فضيلت به عنوان الگو و اسوه نيكو براي زنان مسلمان در دو بخش بپردازيم: الف. شرافت مقام و امتيازات والاي خديجه(س)؛ ب. بينش و منش متعالي خديجه(س). و در هر بخش به عنوان نمونه، هفت ويژگي بارز براي آن حضرت برمي شماريم.

الف) شرافت مقام و امتيازات والاي خديجه(س)

بانوي طهارت و ايمان، حضرت خديجه(س) در زندگي سراسر پر افتخارش از امتيازات بسياري بهره ور بود كه هر كدام نشان از شرافت مقام و جايگاه والاي آن بانو دارد. امتيازات پر شكوهي چون: مباهات خداوند به وجود او بر ملائكه، برخورداري از سلام و درود خدا و فرشته وحي، افتخار همسري و همدمي بي نظير با رسول خاتم(ص)، افتخار مادري نسل پاك پيامبر اكرم(ص)، برگزيده شدن از بين زنان عالم، نيل به مقام كمال انساني، دريافت نويد ورود به بهشت مقربان الهي و موقعيت والا در بارگاه رحماني. در ادامه به بررسي برخي از مهم ترين امتيازات آن بانو مي-پردازيم:

1. مقام اصطفاء

«اصطفاء» از ماده «صفو» به معناى برگزيدن صاف و خالص هر چيز است.1 و مراد از آن در آيات قرآن، نوعي انتخاب و اختيار و برتري دادن فرد يا افراد بر سايرين توسط خداوند است.2 از اين منظر، حضرت خديجه(س) داراي مقام اصطفاء بود و به صراحت روايات، نه تنها برگزيده در بين همه زنان عالم، بلكه برگزيده در ميان تمامي انسان ها اعم از زنان و مردان بود.
اگر در قرآن كريم اين ويژگي به حضرت مريم(س) نسبت داده شده و فرموده است: «اِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكةُ يَا مَريمُ اِنَّ اللَّه اصْطَفاكِ وَ طَهَّركِ وَ اصْطَفاكِ على نِسَاءِ الْعَالَمِينَ؛3 [به ياد آوريد] هنگامى كه فرشتگان گفتند: اى مريم! خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و بر تمام زنان جهان برتري داده است.» اما رسول اكرم(ص) يكي از مصاديق اين آيه را همسر گرامي اش خديجه(س) معرفي نموده است. به فرموده امام علي(ع)، رسول خدا(ص) پس از تلاوت آيه «اِنَّ اللَّه اصْطَفاكِ وَ طَهَّركِ...»، فرمود: «علي جان! بهترين زنان عالم، چهار زن هستند: مريم دختر عمران، خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد، و آسيه دختر مزاحم.» 4
و در روايت ديگر نقل شده كه روزي پيامبر خاتم(ص) وارد خانه شد و مشاهده كرد كه فاطمه زهرا(س) و عايشه در حال تفاخر هستند؛ به گونه اي كه صورت هر دو سرخ شده است. حضرت با اطلاع از موضوع، رو به عايشه كرد و با استناد به آيه 33 سوره آل عمران كه در باره اصطفاي تعدادي از پيامبران الهي است، اصطفا و برتري حضرت خديجه(س) را نيز متذكر شده، فرمود: «يَا عَائِشَةُ أَ وَ مَا عَلِمْتِ أَنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ وَ عَلِيّاً وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ وَ حَمْزَةَ وَ جَعْفَراً وَ فَاطِمَةَ وَ خَدِيجَةَ عَلَى الْعالَمِينَ‏؛5 اي عايشه! آيا نمي دانستي كه خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران و علي و حسن و حسين و حمزه و جعفر و فاطمه و خديجه [عليهم السلام] را [برگزيد و] بر همه جهانيان برتري داد!»
از اين رو، آن بانوي برگزيده، به عنوان سرور زنان عالم شناخته مي شود؛ چنان كه رسول اكرم(ص) در كلام ديگري فرمود: «سَادَاتُ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ اَرْبَع خَدِيجَةُُ بِنْتُ خُوَيلِد وَ فاطِمَةُُ بِنتُ مُحَمَد وَ آسِيةُُ بِنتُ مُزَاحِم وَ مَريَمُ بِنتُ عِمرَان؛6 سالار زنان جهان چهار [زن] هستند: خديجه دختر خويلد، فاطمه دختر محمد، آسيه دختر مزاحم، و مريم دختر عمران.» و در زيارت نامه اولاد ائمه(ع) مي خوانيم: «السَّلَامُ عَلَى خَدِيجَةَ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالِمِينَ؛7 سلام بر خديجه سالار بانوان گيتي.»

2. برخورداري از سلام خداوند و جبرائيل(ع)

از پيامبر اكرم(ص) نقل كرده اند كه فرمود: در سفر آسماني معراج، به هنگام بازگشت، از جبرائيل(ع) پرسيدم كه آيا سفارش و پيامي هست؟ او گفت كه درود و سلام خدا و فرشته فرمانبردارش را به خديجه برسان! پيامبر(ص) نيز پس از بازگشت، هنگامي كه همسر بزرگوارش خديجه(س) به پيشوازش آمد، سلام خدا و فرشته وحي را به او رساند و آن بانوي با ادب و كمال در جوابي كه حكايت از معرفت والاي او دارد، پاسخ داد: «اِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّلامُ وَ مِنْهُ السَّلامُ وَ اِلَيْهِ السَّلامُ وَ عَليَ جِبْرِئِيلَ السَّلامُ؛8 همانا خداوند خود سلام است و سلام و سلامتي از سوي او و به سوي او است و بر جبرائيل سلام و درود باد!»
همچنين روايت شده كه روزي فرشته وحي به نزد رسول خدا(ص) آمد و از خديجه(س) پرس و جو كرد و چون او را نيافت، به پيامبر(ص) گفت: «إِذَا جَاءَتْ فَأَخْبِرْهَا أَنَّ رَبَّهَا يُقْرِئُهَا السَّلَامَ؛9 هنگامي كه خديجه آمد، به او خبر ده كه پروردگارش به او سلام مي رساند.»

3. مباهات خداوند بر ملائكه به وجود او

آن گاه كه پيامبر گرامي اسلام(ص) مأموريت يافت كه براي انجام يك برنامه عبادي، چهل شبانه روز به دور از همسر با وفايش به نيايش بپردازد، براي خديجه(س) پيام فرستاد كه: «يَا خَدِيجَةُ لَا تَظُنِّي أَنَّ انْقِطَاعِي عَنْكِ [هِجْرَةٌ] وَ لَا قِلًى وَ لَكِنْ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِي بِذَلِكَ لتنفذ [لِيُنْفِذَ] أَمْرَهُ فَلَا تَظُنِّي يَا خَدِيجَةُ إِلَّا خَيْراً فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَيُبَاهِي بِكِ كِرَامَ مَلَائِكَتِهِ كُلَّ يَوْمٍ مِرَاراً؛10 اي خديجه! گمان نكني كه دوري گزيدن من از تو به خاطر بي زاري و تنفر است، بلكه پروردگارم مرا به اين [برنامه عبادي] فرمان داده تا امرش را اجرا نمايد. پس اي خديجه! گماني جز خير نداشته باش كه خداوند عزيز و جليل هر روز چندين مرتبه به [وجود شايسته] تو بر فرشتگان گرانمايه اش مباهات مي كند و مي-بالد.»
و بدين ترتيب، رسول خدا(ص) همسر با وفايش را كه تحمل دوري از وي برايش سخت مي نمود، نسبت به برنامه عبادي خويش مطلع ساخت و او را به توجه و عنايت ويژه پروردگار دلداري داد.

4. افتخار مادري بر نسل پيامبر(ص)

امتياز ديگر حضرت خديجه(س) اين است كه از بين تمامي زنان جهان و نيز از ميان همه زنان پيامبر اكرم(ص) تنها او است كه به عنوان رويشگاه طيّب و پاكيزه فاطمه اطهر(س)، اين كوثر هميشه جاري برگزيده شد و شايسته مادري نسل پاك رسول اعظم(ص) كه شريف ترين تبار بر روي زمين اند، گرديد.
به فرموده امام صادق(ع)، روزي رسول خدا(ص) وارد خانه خديجه(س) شد و ديد كه او با كسي سخن مي گويد، پرسيد: با كه سخن مي گويي؟ خديجه(س) پاسخ داد: كودكي كه در بطن دارم، با من صحبت مي كند و با من مأنوس است. پس پيامبر(ص) فرمود: «يَا خَدِيجَةُ هَذَا جَبْرَئِيلُ يُخْبِرُنِي أَنَّهَا أُنْثَى وَ أَنَّهَا النَّسْلَةُ الطَّاهِرَةُ الْمَيْمُونَةُ وَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَيَجْعَلُ نَسْلِي مِنْهَا وَ سَيَجْعَلُ مِنْ نَسْلِهَا أَئِمَّةً وَ يَجْعَلُهُمْ خُلَفَاءَهُ فِي أَرْضِهِ بَعْدَ انْقِضَاءِ وَحْيِهِ؛11 اي خديجه! اين جبرائيل(ع) است كه به من خبر مي دهد آن كودك، دختر و نسلي پاك و مبارك است و خداوند تبارك و تعالي به زودي نسل مرا از او قرار مي دهد و از او اماماني به وجود مي آورد كه جانشينان خدا در روي زمين بعد از تمام شدن وحي او خواهند بود.»
و اين چنين حضرت رسول(ص) حتي قبل از ولادت فاطمه زهرا(س) خبر مادري خديجه(س) بر نسل مطهر آخرين پيامبر را به او بشارت داد.
همچنين نقل شده كه پيامبر اكرم(ص) روزي به فاطمه(س) كه ديگران از روي شماتت مادر او را زني پير و سالخورده شمرده و او را دلگير ساخته بودند، موضوع مادري بر ائمه اطهار(ع) را مايه فخر دانسته، فرمودند: «اِنَّ بَطْنَ اُمِِّكِ كانَ لِلْاِمَامَةِ وِعَاءً؛12 [فاطمه جان! همين افتخار براي تو بس كه] بطن مادرت ظرفي براي امامت بود.»

5. بهره مندي از كمال انساني

از امتيازات در خور ستايش حضرت خديجه(س) اوج گرفتن او در مسير خودسازي و شكوفايي و نيل به كمال و جمال انساني تحت توجهات معنوي رسول خاتم(ص) است. آن حضرت كه جز بر اساس ميزان حق سخن نمي گويد و امتيازي بدون حساب نمي بخشد، در توصيف خديجه(س) فرمود: «اَلْكُمَّلُ مِنَ الرِّجالِ كَثِيرٌ وَ لَم يَكْمُلْ مِنَ النِّساءِ اِلّا اَربَعَةٌ آسِيةُُ امْرَأةُ فِرعَونَ وَ مَريَمُ ابْنةُ عِمرَانَ وَ خَدِيجَةُُ بِنْتُ خُوَيلِدٍ وَ فاطِمَةُُ بِنتُ مُحَمَدٍ؛13 مردان كمال يافته بسيارند و [لكن] از زنان به كمال نرسيده اند مگر چهار نفر: آسيه همسر فرعون، مريم دختر عمران، خديجه دختر خويلد، و فاطمه دختر محمد.»

6. در زمره مقربين بهشتي

عالي ترين درجات بهشتي به تصريح قرآن كريم از آنِ پيشگامان مقرب است14 كه در سراي دنيا نه تنها در ايمان و اعتقاد كه در اعمال خير و صفات و اخلاق والاي انساني پيشقدم بوده و به عنوان اسوه و الگوي خلق در راه كمال مطرح مي باشند. حضرت خديجه(س) به بيان پيامبر اكرم(ص) يكي از كساني است كه در زمره مقربان بهشتي از شراب تسنيم در فردوس برين برخوردار خواهد شد. آن حضرت در توضيح آيه 27 سوره مطففين (وَ مِزاجُهُ مِنْ تَسْنِيمٍ)15 فرمود:
«هُوَ أَشْرَفُ شَرَابٍ فِي الْجَنَّةِ يَشْرَبُهُ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ وَ هُمُ الْمُقَرَّبُونَ السَّابِقُونَ رَسُولُ اللَّهِ وَ عَلِيٌّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ الْأَئِمَّةُ وَ فَاطِمَةُ وَ خَدِيجَةُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ؛16 تسنيم شريف ترين چشمه اي است كه در بهشت قرار دارد و محمد و آل محمد از آن مي نوشند و ايشان همان مقربان سبقت گرفته هستند كه عبارت اند از: رسول خدا و علي بن ابي طالب و امامان [از نسل او] و فاطمه و خديجه كه درود خداوند بر همه آنان باد!»

7. از جمله اصحاب اعراف

اعراف منطقه مرتفع و گذرگاه مهمي است حد فاصل ميان بهشت و دوزخ كه به بيان قرآن، گروهي بر آن قرار دارند و بر بهشتيان و جهنميان اشراف داشته، هر يك از آنان را به چهره مي شناسند و بر اصحاب جنت درود فرستاده، اصحاب دوزخ را سرزنش و ملامت مي كنند. حضرت خديجه(س) از جمله افرادي است كه به عنوان اصحاب اعراف معرفي گرديده است. امام صادق(ع) در پاسخ به سؤال از آيه 46 سوره اعراف كه مي فرمايد: «وَ بَيْنَهُمَا حِجَاب...ٌ؛ در ميان آن دو (اهل بهشت و اهل جهنم) حجابي قرار دارد...»، فرمود:
«سُورٌ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ قَائِمٌ عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ فَاطِمَةُ وَ خَدِيجَةُ فَيُنَادُونَ أَيْنَ مُحِبُّونَا أَيْنَ شِيعَتُنَا فَيُقْبِلُونَ إِلَيْهِمْ فَيَعْرِفُونَهُمْ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ فَيَأْخُذُونَ بِأَيْدِيهِمْ فَيَجُوزُونَ بِهِمْ عَلَى الصِّرَاطِ وَ يُدْخِلُونَهُمُ الْجَنَّةَ؛17 حصاري است بين بهشت و دوزخ كه بر آن محمد و علي و حسن و حسين و فاطمه و خديجه ايستاده اند. پس ندا مي دهند كه كجايند محبّان ما؟ كجايند شيعيان ما؟ آن گاه به سوي ايشان رو مي آورند و آنان را به اسمشان و اسم پدرانشان مي شناسند و اين است معني سخن خداوند كه: "هر كس را به سيمايش مي شناسند." پس دست آنان را گرفته و بر صراط گذر داده، وارد بهشت مي كنند.»
* * *
سؤالي كه در اينجا مطرح مي باشد اين است كه شرافت مقام و امتيازات والاي بانوي فرشته سيرت بهشتي حضرت خديجه(س) چگونه و به چه عللي به او افاضه شده است؟
در پاسخ مي توان اذعان نمود كه آن حضرت در پرتو بينش و منش متعالي، شايسته نيل به چنين جايگاه رفيعي گشته است. او در سايه سار عشق به ساحت رسول خدا(ص) و ايمان و اعتقاد راسخ، به خودسازي و تطهير ظاهر و باطن خويش پرداخت و در اين راه هرگز لحظه اي از ياد حق غافل نگشت و از اين جهت سزاوار است به عنوان الگو و اسوه براي تمامي زنان مسلمان مطرح باشد.
امير مؤمنان، علي(ع) در سوگ پدر بزرگوارش حضرت ابوطالب(ع) و نيز رحلت جانسوز خديجه(س) كه از كودكي در خانه او و تحت تربيت او قرار داشت، بر اين حقيقت چنين گواهي مي دهد:
أَ عَيْنَيَّ جُودَا بَارَكَ اللَّهُ فِيكُمَا***عَلَى هَالِكَيْنِ لَا تَرَى لَهُمَا مِثْلًا
عَلَى سَيِّدِ الْبَطْحَاءِ وَ ابْنِ رَئِيسِهَا***وَ سَيِّدَةِ النِّسْوَانِ أَوَّلِ مَنْ صَلَّى‏
مُهَذَّبَةٍ قَدْ طَيَّبَ اللَّهُ خِيمَهَا***مُبَارَكَةٍ وَ اللَّهِ سَاقَ لَهَا الْفَضْلا18
يعني: هان اي دو چشم من! باران اشك از آسمان ديدگانم فرو باريد. خدا اين باران اشك را در سوگ دو از دست رفته [و دو يار فداكار اسلام و قرآن و دو پشتيبان بي همانند پيامبر خدا(ص)] بر شما مبارك گرداند؛ چرا كه آن دو به راستي بي نظير بودند.
هان اي دو چشم من! در سوگ غمبار سالار مكه و فرزند رئيس آن (ابو طالب) و در رحلت جانگداز سالار بانوان، اولين زني كه [به همراه رسول خدا(ص)] نماز گزارد، باران اشك فرو باريد!
بر همان بانوي خودساخته و پاك روش و پاك منشي كه خداوند خيمه و سراي او را پاك و پاكيزه ساخت؛ بانوي پربركتي كه خدا او را [به خاطر ايمان و كردار شايسته اش] به شاهراه فضيلت ها راه نمود.

ب) بينش و منش متعالي خديجه(س)

معنويت و معرفت والا، قدرت تجزيه و تحليل رويدادهاي جاري و آينده نگري، آگاهي از آموزه هاي هدايت بخش پيامبران الهي و كتب آسماني، حق طلبي و حق شناسي، راستگويي و درستكاري، شكيبايي و پايداري، ايثار و فداكاري، و به طور كلي بينش و منش حضرت خديجه(س) در ابعاد گوناگون زندگي، او را به صورت نمونه و الگويي جاودانه براي كمال جويان طريق انسانيت جلوه گر مي سازد. برخي از مهم ترين اوصاف و اعمال متعالي آن بانو عبارت است از:

1. ايمان و اعتقاد راسخ

حضرت خديجه(س) نه فقط ايمان آورنده واقعي به پروردگار متعال و رسول خدا(ص) و باورمند به بهشت و دوزخ و پاداش و كيفر بود، بلكه در اين راه گوي سبقت را از همه زنان كمال طلب و حق جو نيز ربود؛ چنان كه به دلالت روايات، اولين زني كه اسلام اختيار كرد و به پيامبر خاتم(ص) ايمان آورد و به همراه آن حضرت نماز خواند، خديجه(س) بود. در كلامي از ابن عباس آمده است: «أَوَّلُ مَنْ آمَنَ بِرَسُولِ اللَّهِ مِنَ الرِّجَالِ عَلِيٌّ وَ مِنَ النِّسَاءِ خَدِيجَةُ؛19 اولين كسي كه به رسول خدا(ص) ايمان آورد از بين مردان، علي(ع) و از بين زنان، خديجه(س) بود.»
همو نقل مي كند كه: «أَنَّ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى مَعَ رَسُولِ اللَّهِ بَعْدَ خَدِيجَةَ عَلِيٌّ وَ قَالَ مَرَّةً أَسْلَمَ؛20 نخستين كسي كه بعد از خديجه(س) نماز خواند، علي(ع) بود. و يكبار هم گفت: نخستين كسي كه اسلام اختيار كرد... .»
همچنين از امام علي(ع) روايت شده كه: «ذَكَرَ النَّبِيُّ خَدِيجَةَ يَوْماً وَ هُوَ عِنْدَ نِسَائِهِ فَبَكَى فَقَالَتْ عَائِشَةُ مَا يُبْكِيكَ عَلَى عَجُوزٍ حَمْرَاءَ مِنْ عَجَائِزِ بَنِي أَسَدٍ فَقَالَ صَدَّقَتْنِي إِذْ كَذَّبْتُمْ وَ آمَنَتْ بِي إِذْ كَفَرْتُمْ وَ وَلَدَتْ لِي إِذْ عَقَمْتُمْ؛21 روزي پيامبر(ص) در نزد زنانش از خديجه(س) ياد كرد و به گريه افتاد. پس عايشه گفت: چرا بر پيره زني سرخ رو از پيره زنان بني اسد گريه مي كني! حضرت در پاسخ [بر ايمان و تصديق خديجه(س) تأكيد نموده] فرمود: او مرا تصديق كرد، در حالي كه ديگران مرا تكذيب مي كردند و به من ايمان آورد، در حالي كه ديگران كفر مي ورزيدند و براي من فرزند آورد، در حالي كه شما عقيم هستيد.»

2. نجابت و پاكدامني

از برجسته ترين لقب هاي حضرت خديجه(س) كه به جهت نجابت، پاك منشي و پاك دامني اش در عنفوان جواني از سوي قريش به او داده شد، صفت «طاهره» است؛22 صفت زيبنده اي كه در سراسر زندگي پر بركت آن بانو علي رغم وجود ثروت و امكانات گسترده مالي و تشكيلات منظم تجاري و اقتصادي، جلوه اي كامل دارد.
او حتي قبل از ازدواج با رسول خدا(ص) چنان در اوج نجابت و طهارت بود كه ابوطالب(ع) بزرگ قريش و سالار بني هاشم، اين گونه او را مي ستايد: «اِنَّ خَدِيجَةَ اِمْرَأَةٌ كامِلَةٌ مَيْمُونَةٌ فاضِلَةٌ تَخْشَي الْعَارَ وَ تَحْذِرُ الشَّنَارَ؛23 راستي كه خديجه بانويي است كامل و مبارك و صاحب فضل كه از هر گونه عيب و عار پرهيز مي كند و از هر نوع بدنامي و رسوايي دوري مي گزيند.»

3. حق جويي و حق پذيري

بسيارند كساني كه به موجب گرفتاري در غفلت هاي دنيايي، همچون ثروت و قدرت، چراغ فطرت در وجودشان رو به خاموشي مي گذارد و به ظلمات خودكامگي و طغيان نفس اماره دچار مي گردند؛ اما بانوي دو عالم، حضرت خديجه(س) با وجود برخورداري از زر و زيور، جمال و كمال، شهرت و آوازه، و اقتدار و استقلال، هرگز به دام آفت هاي آنها گرفتار نگشت و پيوسته از فطرت حق طلب و حق پذير بهره مند بود.
روايت شده كه پس از فرود آمدن پياپي فرشته وحي بر پيامبر(ص) و آوردن آيات قرآن، خديجه(س) كم كم با آيات هدايت بخش و زندگي ساز قرآن و نيز با نام جبرائيل(ع) و جايگاه او در پيشگاه خدا آشنا گرديد و روحيه حق طلبي، او را بر آن داشت كه به تحقيق در اين زمينه بپردازد تا آگاهانه و با تشخيص صحيح حق، به پذيرش و پيروي از آن مبادرت نمايد.
بنابر اين، ابتدا به سراغ عمويش «ورقه» رفت كه از كشيشان و عالمان آزاد انديش مسيحي بود و در باره جبرائيل(ع) و حالاتي كه از همسرش در هنگام دريافت وحي ديده بود، سؤالاتي پرسيد و ورقه به او گفت: جبرائيل(ع) در سرزميني نازل مي شود كه خداوند در آن پرستش شود و نويد داد كه خير عظيمي از سوي خدا نازل خواهد شد و محمد(ص) آخرين فرستاده خداوند است كه مژده آمدنش در تورات و انجيل داده شده است. سپس علائم او را از آن دو كتاب آسماني براي خديجه(س) ذكر نمود.
آن گاه خديجه(س) براي كسب آگاهي بيشتر به سراغ «عداس» يكي ديگر از پارسايان و كشيشان مسيحي كه پيرمردي سالخورده بود، رفت و نخست پيمان گرفت كه موضوع مورد سؤال را نهان دارد و سپس در باره موارد فوق به مشورت با او پرداخت و او نيز نظري شبيه به نظر ورقه داد.
پس از آن، خديجه(س) جريان ديدار و مشورت با دو پارساي روزگارش، ورقه و عداس را به اطلاع پيامبر(ص) رساند و اين بار به اتفاق يكديگر به ديدار عداس آمدند و آن كشيش پارسا پس از گفتگو با رسول خدا(ص) از آن حضرت خواست تا لباسش را كنار زند و ميان دو شانه اش را نمايان سازد. پيامبر(ص) جامه اش را كنار زد و عداس چون علامتي را كه مي جست، در ميان دو شانه رسول اكرم(ص) مشاهده كرد، به سجده شكر افتاد و با اطمينان خاطر گفت كه آن حضرت همان پيامبري است كه موسي(ع) و عيسي(ع) آمدنش را نويد داده اند.24
بدين ترتيب، آن بانوي خرد و انديشه، با احساس اطمينان در دل حق جوي خويش و با ايمان كامل، راه و رسم نجات بخش رسول خدا(ص) را برگزيد و تا پايان عمر شريفش در برابر حق تسليم محض بود.

4. ايثار و فداكاري

خديجه(س) چنان در آراستگي به بخشندگي و فداكاري شهره بود كه ابوطالب(ع) در جريان خواستگاري از او براي محمد(ص) خطاب به خاندانش او را چنين ستود: «اينك برادرزاده ما به خواستگاري دخت گرامي شما كه داراي بخشندگي و سخاوت، و پاكي و عفت مي باشد، آمده است.»25
خديجه(س) نيز در همان مجلس خواستگاري، سخاوت و بخشندگي خود را نشان داد و در كمال خشنودي و رضايت، مهريه خويش را از مال خودش به عهده گرفت و به محمد(ص) هديه داد.26
آن بانو در زندگي مشترك با رسول خدا(ص) نيز ثروت خويش را در اختيار همسرش قرار داد؛ تا آنجا كه ابن عباس مي گويد: «مراد از آيه " وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى"27 بي نياز ساختن پيامبر(ص) به وسيله مال و ثروت خديجه(س) است.»28
همچنين در جريان محاصره سه ساله پيامبر اكرم(ص) و ياران با وفايش در درّه ابوطالب توسط كفار قريش، يكي از عوامل پايداري پيامبر(ص) و تازه مسلمانان در آن شرايط سخت و جانفرسا، افزون بر آزادگي و بزرگ منشي ابوطالب(ع)، كرامت و بلندنظري و جهاد مالي خديجه(س) بود كه علاوه بر به خطر انداختن جان خويش، براي استقرار اسلام و نجات جان مردم با ايمان، تمام مال و ثروت خويش را ايثار نمود و در راه اعتلاي دين نوپاي اسلام نقش مهمي را ايفا كرد؛ به طوري كه گفته اند: «كفاها شرفا ان الاسلام لم يقم الا بمالها و سيف علي بن ابي طالب كما روي متواترا؛29 در شرف و بزرگواري آن بانو همين بس كه اسلام قوام پيدا نكرد جز به مال و ثروت او و شمشير علي بن ابي طالب(ع)؛ چنان كه به تواتر اين مطلب روايت شده است.»30

5. حسن رفتار با همسر

در طول بيست و پنج سال زندگي مشترك با پيامبر خاتم(ص)، پيوسته خديجه(س) همدم و همفكر و همگام با آن حضرت بود و با وجود ثروت و شكوه و جمال و كمال، راه فروتني و اطاعت از همسر بزرگوارش را در پيش گرفت و نه تنها در همان برخوردهاي اوليه از فرط ادب و تواضع خود را كنيز و خدمتگزار او خواند،31 بلكه در سراسر زندگي مملو از عشق خود با پيامبر(ص) همواره بهترين ياور و مهربان ترين مونس و وزير و مشاور كارآمد آن حضرت بود؛ به طوري كه نوشته اند: «كانت خديجة وزيرة صدق علي الاسلام و كان رسول الله يسكن اليها؛32 خديجه(س) وزير راستين اسلام بود و رسول خدا(ص) با [مهر و ملاطفت] او آرامشِ خاطر مي يافت.»
پيامبر اكرم(ص) قبل از بعثت، هر ماه چند روز و هر سال ماه رمضان را براي عبادت و نيايش عارفانه به غار حِرا مي رفت و حضرت خديجه(س) نه فقط مانع اجراي برنامه عبادي همسرش و رفتن او به غار حرا نمي شد، كه خود نيز مشوّق آن حضرت بود و هر بامداد و شامگاه او را بدرقه مي كرد و در هنگام بازگشت به پيشوازش مي رفت. گاه برايش آب و غذا مي برد و مواظب بود تا خلوت عاشقانه همسرش را به هم نزند و گاه غلامان و نزديكان خود را در اطراف كوه حرا به مراقبت از جان گرامي پيامبر(ص) مي گماشت و خود به انتظار بازگشتن محبوبش به سر مي برد.33
به خاطر همين جهات، رسول اكرم(ص) نيز همواره به خديجه(س) – چه در زمان حيات او و چه بعد از رحلت جانسوز او - عشق مي ورزيد؛ چنان كه روايت شده: «كَانَ لَهَا مُحِبّاً وَ بِهَا وَامِقاً؛34 پيامبر(ص) نسبت به خديجه(س) محب و عاشق بود.»
و از عايشه نقل شده كه: به هيچ كدام از زنان پيامبر(ص) بسان خديجه – با اينكه او را نديده بودم – دچار حسادت نشدم. آن حضرت هر گاه گوسفندي ذبح مي كرد، نخست سهم دوستان خديجه را مي فرستاد. يكبار عصباني شدم و گفتم: چقدر از خديجه مي گويي! حضرت فرمود: «إني قد رزقت حبها؛35 عشق و حب به او روزي من شده است.»

6. راستي و درستي

از نام ها و القاب حضرت خديجه(س)، «صدّيقه» به مفهوم بسيار راستگو و راست كردار مي باشد. برخي از لغت شناسان مي گويند: «صدّيق [و صدّيقه] كسي است كه گفتار و عقيده و انديشه اش راست است و راستگويي خود را با كردار درست ثابت مي نمايد.»36
در فرازي از زيارت نامه پيامبر اكرم(ص)، آن بانو را به اين صفت در ضمن ديگر اوصاف والاي او مي ستاييم: «اَلسَّلامُ عَلَي اَزْوَاجِكَ الطَّاهِرَاتِ الْخَيْرَاتِ اُمِّهَاتِ الْمُؤْمِنِينَ خُصُوصًا الصِّدِّيقَةُ الطَّاهِرَةُ الزَّكِيَّةُ الرَّاضِيَةُ الْمَرْضِيَّةُ خَدِيجَةُ الْكُبْرَي اُمُّ الْمُؤْمِنِينَ؛37 سلام بر همسران پاك و نيكوكردارت كه مادران مؤمنان هستند، به ويژه بر آن بانوي صدق و راستي، آن بانوي پاك سرشت و پاك منش، آن بانوي خشنود [از خدا] و مورد پسند [خدا]، خديجه كبري كه مادر مؤمنان است.»
‏به راستي كه خديجه(س) نمونه راستي و درستي در همه عرصه هاي فردي و اجتماعي بود؛ آنسان كه رسول خدا(ص) در زمان رحلت آن بانو و به هنگام بدرقه عزيزش با ديدگاني پر از اشك فرمود: «از خديجه سخن گفتيد؟ كجا همانند خديجه [آن نمونه صداقت و راستي] پيدا مي شود؟ او در زماني كه مردم مرا تكذيب مي كردند، تصديقم كرد و در راه دين خدا مرا پشتيباني و حمايت نمود و با ثروت خويش مرا ياري رساند.»38

7. مقاومت و صبوري

به بيان امام صادق(ع)، از آن زمان كه خديجه(س) با پيامبر اكرم(ص) پيمان زندگي مشترك بست، زن هاي مكه با او قطع رابطه نمودند و ديگر نه به خانه او مي رفتند و نه به او سلام مي كردند و نه اجازه مي دادند كه زني به ديدار او برود. از اين رو، هراس و اندوه وجود خديجه(س) را فرا گرفت؛ اما چون به فاطمه(س) باردار شد، آن عزيزتر از جان از درونش با او سخن مي گفت و مادر را به صبر و تحمل دعوت مي نمود.39
و آن هنگام كه لحظات سخت ولادت فرزندش فاطمه(س) نزديك مي شد، هيچ كدام از زنان قريش حاضر به ياري حضرت نشدند و از اين جهت نيز خديجه(س) رنج مي برد كه ناگاه چشمش به جمال چهار بانوي بلند قد كه در سيماي زنان هاشمي بر در سراي او ظاهر شده بودند، روشن شد و يكي از آنان عرضه داشت: اي خديجه! اندوهگين مباش كه ما خواهران تو هستيم و از جانب خدا آمده ايم تا تو را ياري رسانيم. من ساره [همسر ابراهيم] هستم و اين آسيه دختر مزاحم كه همنشين تو در بهشت است و آن مريم دختر عمران و چهارمي كلثم خواهر حضرت موسي(ع) است. آن گاه خديجه(س) را در امر طلوع اختر تابناك وجود فاطمه زهرا(س) ياري نمودند.40
آري، بانويي كه پيش از ازدواج با رسول خدا(ص) از امكانات مادي فراواني برخوردار بود و زندگي نسبتا آرام و بي دغدغه اي داشت، در طول زندگي مشترك با آن حضرت، انواع رنج ها و محروميت ها را پذيرا شد؛ رنج ها و ناملايماتي همچون از دست دادن پسرانش عبدالله و قاسم و طاهر كه همگي در سنين كودكي از دنيا رفتند،41 و زخم زبان زنان مكه و مشاهده آزار و اذيت-هايي كه همسر محبوبش از طرف مشركان متحمل مي شد؛ اما او پيوسته در سايه ايمان و اعتقاد به حقانيت دين پيامبر(ص) و در راستاي كسب رضاي پروردگار به صبر و مقاومت در برابر ناملايمات مبادرت مي ورزيد و به راستي، مصداق بارز اين كريمه گرديد: «وَالَّذينَ صَبَروُا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ... اوُلئكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّار؛42 و آنهايى كه به خاطر رضايت و خوشنودى پروردگارشان صبورى مى‏كنند... پايان نيكِ سراى ديگر براى آنها است.»
به همين سبب است كه رسول خدا(ص) فرمود: «أُمِرْتُ أَنْ أُبَشِّرَ خَدِيجَةَ بِبَيْتٍ مِنْ قَصَبٍ لَا صَخَبَ فِيهِ وَ لَا نَصَبَ؛43 به من امر شده كه خديجه را به خانه اي [در بهشت] از جنس نقره كه در آن نه سر و صدايي است و نه رنج و بيماري، بشارت دهم.»

نتيجه

بنابر آنچه گفته شد، بينش و منش متعالي حضرت خديجه(س)؛ يعني ويژگي هايي همانند ايمان و اعتقاد راسخ، نجابت و پاك دامني، حق جويي و حق پذيري، ايثار و فداكاري، حسن رفتار با همسر، راستي و درستي، و مقاومت و صبوري، از او شخصيت ممتازي ساخته است كه او را به عنوان يكي از بهترين الگوهاي كمال و جمال انساني براي همه مسلمانان به ويژه بانوان حق طلب مطرح مي سازد؛ ويژگي هاي والايي كه سبب شرافت مقام و كسب امتيازات منحصر بفردي براي آن بانو گرديد، همچون: اصطفا و برگزيدگي از سوي خدا، برخورداري از سلام خداوند و جبرائيل(ع)، مباهات خداوند بر فرشتگان كريمش به وجود او، افتخار مادري بر نسل پاك پيامبر(ص)، بهره مندي از كمال انساني، محسوب شدن از جمله اصحاب اعراف، و قرار گرفتن در زمره مقربين بهشتي.

پی نوشت ها:

1. لسان العرب، جمال الدين محمد بن مكرم بن منظور، قم، ادب الحوزه، ج 14، ص 462: «الصفوة: خيار الشى‏ء و خلاصته و ما صفا منه.»
2. ر. ك: الميزان في تفسير القرآن، علامه طباطبايي، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1417ق، ج 3، ص 164.
3. آل عمران / 42.
4. مناقب آل ابي طالب، محمد بن شهر آشوب، قم، انتشارات علامه، 1379ق، چ 3، ص 322.
5. بحار الانوار، محمد باقر مجلسي، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1404ق، ج 37، ص 63.
6. شرح نهج البلاغة، عبد الحميد بن ابي الحديد، قم، كتابخانه آيت الله مرعشي، 1404ق، ج 10، ص 266.
7. بحار الانوار، ج 99، ص 272.
8. همان، ج 16، ص 7.
9. همان، ص 8.
10. همان، ص 78.
11. همان، ج43، ص 2.
12. مناقب آل ابي طالب، ج 3، ص 335.
13. مقتنيات الدرر و ملتقطات الثمر، مير سيد علي حائري طهراني، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1377ش، ج 11، ص 191.
14. ر. ك: سوره واقعه و سوره مطففين.
15. مطففين / 27- 28: «و مزاجه من تسنيم، عينا يشرب بها المقربون؛ اين شراب [طهور] آميخته با تسنيم است؛ همان چشمه اي كه مقربان از آن مي نوشند.»
16. بحار الانوار، ج 8، ص 150؛ نيز ر. ك: همان، ج24، ص 6.
17. تأويل الآيات الظاهرة، سيد شرف الدين حسيني استرآبادي، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1409ق، ص 182.
18. ديوان امام علي(ع)، قم، انتشارات پيام اسلام، 1369ش، ص 359؛ مناقب آل ابي طالب، ج4، ص 70.
19. بحار الانوار، ج 38، ص 211.
20. مستدرك الوسائل، محدث نوري، قم، مؤسسه آل البيت(ع)، 1408ق، ج 6، ص 455.
21. بحار الانوار، ج 16، ص 8.
22. تنقيح المقال في علم الرجال، عبدالله بن محمد حسن مامقاني، نجف اشرف، مطبعة مرتضوية، 1352ق، ج 3، ص 77: «كانت تدعي في الجاهلية طاهرة؛ او در روزگار جاهليت طاهره خوانده مي شد.»
23. بحار الانوار، ج 16، ص 56.
24. همان، ج 18، ص 228.
25. همان، ج16، ص 69.
26. الكافي، شيخ كليني، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1365ش، ج 5، ص 374.
27. ضحي / 8: «و [آيا] خداوند تو را فقير نيافت و بي نياز نمود؟»
28. بحار الانوار، ج 35، ص 425.
29. تنقيح المقال في علم الرجال، ج 3، ص 77.
30. ر. ك: بحار الانوار، ج 19، ص 1 و 16.
31. ر. ك: الانوار في مولد النبي(ص)، احمد بن عبدالله بكري، قم، انتشارات شريف رضي، 1411ق، ص 304.
32. كشف الغمة، علي بن عيسي اربلي، تبريز، مكتبة بني هاشمي، 1381ق، ج 1، ص 511.
33. ر. ك: الغدير في الكتاب و السنة، علامه اميني، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1372ق، ج 3، ص 238.
34. بحار الانوار، ج 16، ص 78.
35. العمدة، يحيي بن حسن حلي، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1407ق، ص 393.
36. تاج العروس، سيد محمد مرتضي حسيني، بيروت، دار الفكر، 1414ق، واژه صدق.
37. بحار الانوار، ج 100، ص 189.
38. همان، ج 43، ص 130.
39. همان، ج 16، ص 80.
40. همان، ج 6، ص 246.
41. ر. ك: وسائل الشيعة، شيخ حر عاملي، قم، مؤسسة آل البيت(ع)، 1409ق، ج 3، ص 243 و 244.
42. رعد / 22.
43. بحار الانوار، ج 16، ص 7.
جمعه 21 مهر 1391  1:15 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بلقيس اشارتى بر زن از ديدگاه قرآن

بلقيس اشارتى بر زن از ديدگاه قرآن

رعايى، فهيمه - گلاب‏بخش، مريم

قرآن كريم در بيش از ده سوره درمورد زن بحث مى‏كند و حتى دو سوره‏به نام نساء نامگذارى شده است. (1) ازديدگاه دين مقدس اسلام و بر طبق‏آيات قرآن كريم زن و مرد بر حقيقت‏واحدى آفريده شده‏اند و جز بانزديكى به خداوند و انجام عمل نيك‏و شايسته بر يكديگر مزيتى ندارند وهرگز نژاد، پوست، جنس و رنگ‏باعث‏برترى نيست.
مساله اينكه زن در قرآن از چه‏پايگاه عظيمى برخوردار است، مبتنى‏بر اين است كه انسان در قرآن چه‏پايگاهى دارد. قرآن كريم تنها براى‏هدايت مرد نيامده، بلكه براى هدايت"انسان" آمده است، لذا وقتى هدف‏اساسى خود را بيان مى‏كند،مى‏فرمايد: "شهر رمضان الذى انزل فيه‏القرآن هدى للناس" (2)
كلمه "ناس" كه در اين آيه بيان شده‏است، جنس خاصى را در نظر ندارد،بلكه شامل زن و مرد به طور يكسان‏مى‏شود چرا كه قرآن كريم براى‏هدايت روح آدمى است، و روح از آن‏جهت كه موجودى مجرد مى‏باشد، نه‏مذكر است و نه مؤنث. (3)

حقيقت انسان نه مذكر است و نه مؤنث

قرآن كريم وقتى مساله زن و مرد رامطرح مى‏كند، مى‏گويد: اين دو را ازچهره ذكورت و انوثت نشناسيد; بلكه‏از چهره انسانيت‏بشناسيد. به عبارت‏ديگر حقيقت انسان روح اوست نه‏بدن و نه مجموع جسم و جان. اگرجسم نقشى در انسانيت انسان داشت- به عنوان تمام ذات يا جزء ذات‏سخن از مذكر و مؤنث‏بودن در بين‏بود، و بايد بحث مى‏شد كه آيا اين دوجنس مساويند يا متفاوت، ولى از آن‏جهت كه حقيقت هر كسى را روح اوتشكيل مى‏دهد و جسم او ابزارى بيش‏نيست، قهرا بحث از تساوى يا تفاوت‏زن و مرد نيز لازم نمى‏باشد. (4)

بلقيس ملكه قوم سبا

در داستانهاى قرآنى به زنانى‏برگزيده و ممتاز برمى‏خوريم كه درفراست و هوش سرشار و توانايى بردرك حقايق بسيار دشوار و در حل‏مسائل و رويدادهاى اجتماعى وسياسى بدان پايه و منزلت رسيده‏بودند كه حتى بزرگترين مغزهاى‏متفكر آن روزگار نمى‏توانستندكوچكترين ايراد و اشكالى به پيشنهادو نظر آنها وارد آورند، و مى‏توان ادعاكرد كه در مسائل اجتماعى و سياسى‏مافوقى نداشتند.
از آن جمله بانويى است‏به نام"بلقيس" دختر "شرحبيل" از دودمان‏پادشاهان كشور "سبا" كه در قلمروبسيار وسيع و گسترده‏اى حكمرانى‏مى‏كرد. براى اين بانو در تاريخ، تاج وتخت افسانه‏اى ذكركرده‏اندو گفته شده‏كه‏او وقومش خورشيدرا مى‏پرستيدند.
يكى از ماموران حضرت‏سليمان‏«عليه السلام‏» بر اين مطلب آگاه شد،و پس از تحقيقات كامل تصميم گرفت‏جريان را به حضرت سليمان گزارش‏دهد. قرآن كريم گزارش او را اينگونه‏بازگو مى‏كند:
"زنى را ديدم كه بر مردم آن سامان‏سلطنت و حكومت مى‏كرد و داراى‏همه چيز بود; دستگاهى عريض وطويل و تاج و تختى بس بزرگ داشت.ولى شيطان بر او و قومش چيره شده وكارهايشان را در ديدگاهشان آراسته وخوب جلوه‏داده واز راه‏حق منصرفشان‏كرده است و خورشيد را به جاى خداسجده مى‏بردند و هدايت نشده‏اند." (5)
حضرت سليمان فرمود:
"در اين باره تحقيق خواهيم كرد كه‏آيا اين گزارش براستى تهيه شده است‏يا به دروغ؟!" (6)
از اين رو، براى دريافت‏حقيقت،نامه‏اى نوشت و به جايگاه حكومت‏آن زن فرستاد. بلقيس نامه را گشود وپس از آگاهى از مضمون آن حاضرنشد مستبدانه راى خود را بر اطرافيان‏و مردم كشورش تحميل كند، لذا رجال‏دولت و مشاوران خود را گرد آورد تا ازتدبير آنان نيز استفاده نمايد.
پس از گرد آمدن رجال و مشاوران،نامه سليمان‏«عليه السلام‏» را به آنان ارائه دادو گفت: «اى بزرگان! نامه بزرگ ومهمى به دستم رسيده است.» ازجانب سليمان و به نام خداوند رحمان‏و رحيم. در نامه فرمان داده كه ازدعوتش سرپيچى نكنم و از سر تسليم‏به سوى او رهسپار شوم"«اى بزرگان! در اين باره نظربدهيد، چون من هيچگاه بدون دخالت‏شما در كارى تصميم نمى‏گيرم.»
رجال دولت و مشاوران همه با هم‏گفتند: « ما مردانى پيكارگر و مبارزانى‏دلير هستيم (براى كارزار با او آمادگى‏داريم) ولى در عين حال هرچه دستوربفرمايى مطيع فرمانيم" (7)!
اين تهور و بى‏باكى مشاوران كه - دم‏از نيرو و لشكر مى‏زدند فكر ملكه رادگرگون نكرد، بلكه به خود اجازه دادباصراحت كامل راى خود را ابراز كند:
" پادشاهان هرگاه به قصد جنگ به‏شهرى درآيند آن را تباه كرده و به‏دست ويرانى مى‏سپارند، و بزرگان وشرافتمندانش را به خوارى مى‏نشانندو پست و زبونشان مى‏سازند، اين‏است‏سياست آنها". (8)
از جمله بالا به خوبى بر مى‏آيد كه‏ملكه سبا از روزگار خود و يا ازجريانهاى تاريخى، اين تجربه گرانبهارا آموخته بود; لذا براى رفع مشكل‏راه حل ديگرى پيشنهاد كرد تاحضرت سليمان‏«عليه السلام‏» را بشناسد كه‏آيا مرد دين است‏يا دنيا.
" من پيشكشى برايش مى‏فرستم تا ببينم فرستادگان چه خبر مى‏آورند." (9)
آزمايش ملكه نتيجه مثبت داد وفهميد كه سليمان‏«عليه السلام‏» پيامبر خدا ومرد حق است كه هرگز زر و زور او رااز انجام وظيفه باز نمى‏داد. لذاسليمان‏«عليه السلام‏» را به عنوان پيامبر خداتصديق كرد. او مى‏دانست كه اگر دربرابر پيامبر خدا بايستد در برابر حق‏ايستاده، مانع حق پرستى مردم شده وآنان را در جهل و نابخردى خرافات‏سرگرم نگه داشته است .
بلقيس تصميم گرفت‏با تمام قوم ورجال مملكت تسليم دعوت‏سليمان‏«عليه السلام‏» شود. او هنگام حركت‏مى‏گفت : "پروردگارا! من به خويش‏ستم كردم و اينك چون سليمان تسليم‏پروردگار جهانيان شدم." (10)

نكات مستفاد

1- بلقيس ملكه قوم سبا عليرغم‏گفته كسانى كه زن را ذاتا سفيه و نادان‏مى‏دانند و معتقدند زن از ديدگاه‏اسلام به طور ناچيزى، طرف توجه‏قرار گرفته زنى است‏خردمند و فرزانه‏كه در كارهاى اجتماعى و سياسى واداره مملكت داراى اطلاعات كاملى‏است تا آنجا كه از همه مشاورين خودبهتر توانست از آن نيروى فعال و مؤثروجودى خود استفاده كند.
2- داستان ملكه سبا بر خلاف نظركسانى كه مى‏گويند زن موجودى‏عاطفى است و احساسش را بيش ازعقل در امور اجتماعى دخالت مى‏دهدو بايد از اين امور بركنار باشد به مامى‏فهماند كه اگر محيطى در جامعه‏اسلامى براى پرورش او ايجاد شودبدانسان كه او را به ارزشهاى انسانى‏خود واقف كند، مى‏تواند در اينگونه‏امور با حفظ عفت و عصمت دخالت‏كند.
بنابراين مطالبى كه با دست‏بيگانگان در اخبار و روايات ، واردشده قابل پذيرش نيست و نبايد زن راازدخالت دراموراجتماعى دور بداريم.
3- داستان مزبور نشان مى‏دهد كه‏زن خردمند همانند مردان خردمندمى‏تواند در امور، مآل انديشى كند.پس بايد در مشورتها و امور از استعدادو افكارش استعانت جوييم. (11)
4- داستان قرآنى اين نكته را روشن‏مى‏سازد كه زن ذاتا سفيه و يا ناقص‏العقل نيست، وگرنه شخصيتى چون‏سليمان بن داوود«عليه السلام‏» كار عبث وبيهوده انجام نمى‏داد تا ببيند كه آيابلقيس از زنان خردمند ست‏يا نه؟ (12)
سلامت راى و روشن بينى وى نيزاز اينجا روشن مى‏شود كه نخست‏كسانى را براى آزمايش نزدسليمان‏«عليه السلام‏» فرستاد تا از حال وقدرت آن حضرت، آگاهى يابد، وحاضر نشد پيش از بررسى كامل وروشن شدن وضع، تصميم به صلح ياجنگ گيرد.
5- ملكه سبا، زنى است كه امورمملكت‏خود را مطابق حكم عقل‏اداره مى‏كند و مى‏داند كه اگر بر خلاف‏خرد حكمرانى نمايد، به زيانش تمام‏خواهد شد; لذا هنگامى كه نامه‏سليمان‏«عليه السلام‏» را خواند بى‏درنگ‏مجلس شورا تشكيل داد و بزرگان‏ملت را از اين امر آگاه كرد.
6- بلقيس همين كه به واسطه نامه‏حضرت سليمان‏«عليه السلام‏»، برگرداندن‏هديه‏اش و رسيدن به دربار آن‏حضرت و ديدن كاخ خود در آنجا،عظمت و بزرگوارى حضرت‏سليمان‏«عليه السلام‏» را ديد، يقين كرد كه اوپيامبر است و ديگر جاى تامل و درنگ‏نيست; لذا با سرافكندگى وشرمسارى‏رو به درگاه خدا كرد و گفت:
" رب انى ظلمت نفسى و اسلمت مع‏سليمان لله رب العالمين" (13)
پس :
1- نخست اقرار و اعتراف كرد كه‏بر خود ستم كرده است.
2- تصريح به توحيد كرد.
3- توحيد خود را، بر رويه و اعتقادسليمان‏«عليه السلام‏» قرار داد.
4- بر ايمان خود تاكيد كرد كه ايمان‏به پروردگار جهانيان است.
از اين نكات نيز استفاده مى‏شودكه زن ذاتا موحد و تسليم حق است.

پى‏نوشتها:

1) يكى "النساء الكبرى" مشهور به سوره"نساء" ، ديگرى "النساء الصغرى" مشهور به‏سوره طلاق
2) بقره ،آيه 185
3) دنياى غرب حقيقت آدمى را دو چيزمى‏داند: زن و مرد، و معتقد است اين دو مسايل‏تعليمى و تربيتى مساوى هم هستند يعنى زن‏همسان مرد و مرد همتاى زن است. اين قضيه‏به نحو سالبه به انتقاى محمول ست‏يعنى زنى‏هست و مردى هست ولى با هم فرق نمى‏كنند;اما اسلام مى‏گويد: حقيقت آدمى جان است وهدف از نزول وحى تعليم و تربيت و تزكيه‏نفوس است و زن و مرد در اين خطاب تفاوتى‏ندارند، در اينجا قضيه به نحو سالبه به انتفاى‏موضوع است نه به انتفاى محمول، يعنى محورتعليم روح است و اصلا مذكر يا مؤنث‏بودن دراين تعليم دخالتى ندارد و گويا زن و مردى دركار نيست. (نه اينكه زن و مردى هست ولى باهم مساويند، چنانكه غرب مى‏گويد.)
4) در اينجا ذكر يك نكته ضرورى است و آن‏اينكه گرچه حقيقت انسان روح اوست، ليكن‏انسان در هر نشئه‏اى با بدن همراه است;هم دردنيا بدن دارد، هم در برزخ و آخرت. سخن دراين نيست كه انسان در نشئه‏اى بدون بدن‏مى‏باشد بلكه در اين است كه بدن نه تمام‏حقيقت انسان است و نه جزئى از حقيقت او،بلكه ابزار محض است.
ما در دنيا داراى جسم و جان و بدنيم ولى تمام‏كارها را روح مى‏كند، و تمام دردها و رنجها و يالذت و نشاط را روح مى‏برد، اگر به دست‏صدمه‏اى وارد شود آن نيروى لامسه است كه‏احساس مى‏كند، نه جرم دست. هنگام غذاخوردن دندان مى‏جود ولى ذائقه لذت مى‏برد.ذائقه از شؤون روح است. در جهنم نيز مساله‏به همين منوال است، قران كريم در آيه 56سوره نساء مى‏فرمايد: كلما نضجت جلودهم‏بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب. مى‏فرمايد:" آنها عذاب بچشند و نمى‏فرمايدپوست و گوشت.
5) نمل ، آيه 24
6) نمل ، آيه 27
7) نمل ، آيات 31- 33
8) نمل، آيه 34
9) نمل، آيه 35
10) نمل ،آيه 44
11) رواياتى از قبيل "مشاورهن و خالفوهن "را از نظر مدرك و سند مطرود بدانيم، و اگرروايت مدرك درستى دارد بكوشيم تا معنى آنرادرست‏بدانيم تا با آنچه قرآن كريم مى‏فرمايدمخالفتى نداشته باشد.
12) اشاره به آزمايش حضرت‏سليمان‏«عليه السلام‏» كه ساختمانى شيشه‏اى‏ساخت و در زير آن آب قرار داد.(نمل، آيه 44)
13) نمل، آيه 44
منابع:
1- زن درآيينه جلال و جمال: آية‏الله‏جوادى آملى 2- چهره زن در آيينه اسلام وقرآن : مرتضى فهيم كرمانى
جمعه 21 مهر 1391  1:15 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بُخْتُ نُصَّر

بُخْتُ نُصَّر: دومين و بزرگ‌ترين پادشاه سلسله نوبابلى، ويران كننده اورشليم و اسير سازنده قوم‌يهود

اين نام در اصل بابلى، با تلفظ «نبوكودورى اوصَّر Nabu - Kudurri - Ussur» متشكل از سه بخش «نبو: الهه حكمت بابلى»، «كودورو: جانشين يامرز» و «اوصّر: حمايت كن» است[32] كه در زبان عبرى به صورت «نبوخدناصر» يا «نبوخدراصر» درآمده[33] و در منابع اسلامى نيز به صورت «بُختُ نَصَّر» تغيير يافته‌است.[34] از دو پادشاه به اين نام در تاريخ بابل ياد شده كه نخستين آنها (حكومت 1123 ـ 1146‌ق.‌م.) متعلق به سلسله چهارم بابل و دومى (حكومت 562‌ـ‌605‌ق. م.) متعلق به سلسله نوبابلى (كلده) و شخص مورد نظر مفسران است.[35] شهرت وى بر اثر حمله به اورشليم (بيت‌المقدس) و بازتاب وسيع آن در كتاب‌مقدس است.[36]
كشور يهود پس از مرگ سليمان در پى اختلافات بسيار و نارضايتى و تبعيضهاى پديد آمده به دو بخش اسرائيل درشمال و يهوديه در جنوب تقسيم شد.[37] گرچه اشغال اورشليم، پايتخت يهوديه به دست بخت‌نصر اولين و بزرگ‌ترين يورش به يهوديان نبوده؛ ولى به دليلهايى چند انعكاس بسيارى در كتاب مقدس و ديگر كتب يهودى يافته است. امورى چون وجود هيكل (معبد سليمان) در اورشليم و اعتبار و قوت مذهبى آن به ويژه از زمان پادشاهى يوشيا[38]، پيدا شدن تورات در هيكل[39]، وجود انبياى بزرگى همچون ارميا[40] در زمان حمله بخت‌نصر، تبعيد گروهى از آنان چون دانيال و حزقيال و نيز عزراى كاهن به بابل و تدوين بخشهايى از كتاب مقدس به وسيله ايشان[41] و از همه مهم‌تر جذب و مستحيل نشدن تبعيدشدگان اورشليم در بابل و بازگشت ايشان به سرزمينشان در پى حمايتهاى پادشاهان هخامنشى[42]، از ادله ياد‌شده است. با ظهور دولت كلده در بابل و اتحاد با مادها، نينوا،‌پايتخت آشور سقوط كرد[43] و قلمرو آشوريان ميان آنها تقسيم شد. بخش بزرگى از آن شامل بين‌النهرين جنوبى و سوريه و فلسطين سهم دولت كلده گشت.[44] بخت‌نصر، فرزند نبوپلسر (بنيانگذار دولت كلده) در آخرين سال سلطنت پدر‌(605 ق. م.) اولين لشكركشى خود را به سوى كَركَميش (قَرقَميش) واقع بر كرانه غربى بخش شمالى فرات انجام داد[45]؛ چه فرعون نِخو (نكو) با استفاده از ناتوانى آشور و اشتغال بابل به محاصره نينوا، داخل شامات شده و تا كَركَميش پيش رفته بود.[46] سپاه مصر در پيش‌روى به سوى شرق با مقابله سپاه كوچكى به فرماندهى يوشيا، پادشاه يهوديه روبه‌رو شد كه پس از كشته شدن يوشيا[47] و تعيين يَهوياقيم (يهوياكيم) به جانشينى وى از سوى فرعون نخو،[48] مسير خود را به سوى كركميش ادامه داد؛ اما در جنگ با بخت‌نصر شكست سختى خورد و تا شهر حَمات در سوريه يا دلتاى رود نيل عقب‌نشينى كرد[49] و تمام سرزمين حَتّى (سوريه، فلسطين، شرق اردن و ساحل شرقى مديترانه) به دست دولت بابل افتاد.[50] بخت‌نصر در اولين سال حكومت خود (604 ق. م.) بار ديگر به سوى سرزمين حَتّى حركت كرد و بدون هيچ‌گونه معارضه قابل توجهى، سلطه خود را بر تمام حكومتهاى آن منطقه از جمله يهوديه به پادشاهى يهوياقيم تثبيت كرد و خراج سنگينى از ايشان گرفت.[51] در همين زمان (به روايت عهد عتيق، سال 606 ق. م.[52]) گروگانهايى را از يهوديه با خود به بابل برد كه احتمالا دانيال نبى جزو ايشان بوده است.[53] در سال 601 ق.م. به مصر حمله كرد و از جنگ سختى كه درگرفت، سرانجامى قطعى حاصل نشد و به هر دو طرف صدمات سختى وارد آمد.[54] در سال 599‌ق.م. به قصد سركوبى قبايل عربى كه در مرزهاى جنوبى دولت كلده ميان عراق تا شام آشوب كرده بودند، دوباره به سرزمين حتّى لشكر كشيد و اين قبايل را كه در كتاب مقدس از آنها به نام «قيدار» و «حاصور» ياد شده[55] سركوب كرده، چارپايان و بتهايشان را به غنيمت برد.[56] در سال بعد اقدام به محاصره اورشليم كرد، زيرا يَهوياقيم دو سال از پرداخت باج امتناع ورزيده بود.[57] يَهوياقيم قبل از رسيدن سپاه بابل يا در زمان محاصره درگذشت و پسرش يهوياكين به پادشاهى رسيد.[58] اورشليم در سال 595 ق. م. فتح شد و يهوياكين به همراه خانواده سلطنتى و شمارى از ساكنان شهر (از‌جمله حزقيال نبى[59]) به بابل تبعيد شدند؛ ولى شهر ويران نشد.[60] بخت‌نصر پس از پادشاه ساختن صِدقيا، عموى يهوياكين و تعهد از وى مبنى بر عدم شورش[61] و همچنين دريافت خراجى سنگين[62] به بابل بازگشت. سِفْر پادشاهان شمار اسيرشدگان اين حمله را 10000 نفر از فرماندهان، سربازان، صنعتگران و آهنگران شمرده[63]، حال آنكه در سِفْر ارميا اين تعداد 3023‌نفر بيان شده است.[64]بخت‌نصر در سال 589‌ق.م. براى بار دوم اورشليم را به محاصره درآورد[65]، زيرا صدقيا پس از 9 سال تبعيت از بابل در پى بى‌توجهى بخت‌نصر به قلمرو غربى خود به سبب اشتغال در جنگ با‌عيلاميها و فرو نشاندن آشوب در ارتش خود، دست به شورش زده، ادعاى استقلال كرده بود.[66] شورش وى بى‌شك از حمايت و تشويق فرعون مصر برخوردار بود.[67] سپاه بابل در سال 586‌يا‌587 با ويران ساختن ديوارهاى دفاعى، شهر را اشغال كرد.[68] در اين حمله صدقيا اسير و كور شد و اشراف و بزرگان يهود كشته شدند، قصر پادشاه و هيكل سليمان به آتش كشيده شد، ساكنان شهر به بابل تبعيد شدند، ظروف و وسايل قيمتى معبد به تاراج رفت و[69] تابوت ميثاق[70] و متن تورات[71] به كلى از ميان رفت. طبق روايت سِفر دوم پادشاهان، همه شهروندان، جز تهيدستان به بابل تبعيد شدند.[72] اين افراد در سِفْر ارميا 832 نفر بيان شده‌اند[73] كه با توجه به كشته شدن شمار فراوانى از مردم در جريان محاصره در پى شيوع گرسنگى و بيماريهاى واگيردار و فرار گروهى از اهالى شهر هنگام عقب‌نشينى سپاه بابل بر اثر پيشروى ارتش مصر براى كمك به اورشليم و همچنين كشتار يهوديان پس از اشغال شهر به دست سربازان بابلى، چندان ناسازگار با گزارش نخست به نظر نمى‌رسد.[74] در تمام اين دوران، انبياى بنى اسرائيل به خصوص ارميا، با زبانى تلخ به بيان گناهان قوم يهود پرداخته، آنان را از عذاب دردناك الهى بيم مى‌دادند. ارميا بابل را تازيانه عذابى در دست خداوند[75] و تنها راه نجات را در تسليم شدن مى‌دانست.[76] (‌=>‌ارميا)
تبعيد شدگان در بابل از آزادى و رفاه خوبى برخوردار شدند و پس از مدتى مكنت بسيار يافتند.
[77] بخت‌نصر پس از ساختن باغهاى معلق و قصرها و معابد بسيار و ديوارهاى عظيم دفاعى[78]، در سال 562 ق.م. درگذشت.[79] در حدود دو دهه بعد با ظهور كورش هخامنشى و سقوط بابل[80] زمينه بازگشت يهوديان كه به زندگى در بابل خو گرفته بودند، فراهم آمد.[81]
همچنين گروهى بخت‌نصر را نواده[82] يا كاتب[83] سنحاريب آشورى دانسته‌اند كه در حمله به بيت‌المقدس، فرشته خداوند همه سپاه ايشان را به غير از خود سنحاريب، بخت‌نصر و چند نفر ديگر نابود مى‌كند. اين داستان شباهت فراوانى به گزارش عهد عتيق دارد.[84] تنها راويان اسلامى اخبار، بخت‌نصر را با ابتكار خود به آن افزوده‌اند. طبق اين گزارش بخت‌نصر پس از به قدرت رسيدن منتظر مى‌ماند تا گناهان در بين بنى اسرائيل فزونى يافته، خداى ايشان دست از حمايتشان بردارد و پس از حمله به بيت المقدس، جمع فراوانى از يهوديان را كه شمار آنان 000/70 نفر بيان شده، به قتل مى‌رساند[85]، به طورى كه ديگر كسى از حافظان تورات باقى نمى‌ماند.[86] مسجد الاقصى را نيز ويران كرده، از خاكروبه پر مى‌سازد[87] و تورات نيز به آتش كشيده شده، از بين مى‌رود.[88] سپس بسيارى از بازماندگان را به اسارت برده، اندكى را نيز در آن مكان وا مى‌نهد.[89] وى در اواخر عمر بر اثر گناهان بسيار به صورت حيوانى مسخ[90] يا ديوانه شده، خود را گاو مى‌پندارد.[91] در سِفْر دانيال نيز به ديوانه شدن وى اشاره شده است.[92] برخى نيز سرانجام وى را پس از دوره‌اى مسخ، بخشش از سوى خداوند و بازگشت به هيئت انسانى ذكر‌كرده‌اند.[93]

بخت‌نصر در قرآن:

نام بخت‌نصر در قرآن به طور صريح نيامده است؛ ولى مفسران مسلمان آيات 97، 114 و 259 بقره/2؛ 167 اعراف/7؛ 26 نحل/16؛ 4 ـ 8 و 104 اسراء /17؛ 11 ـ 15 انبياء/21 و 4 ـ 10 بروج /85 را با‌اختلاف گزارشهاى بسيار در مورد وى دانسته‌اند. در گزارشها و داستانهاى افسانه‌اى بسيارى كه تاريخ‌نگاران اسلامى و مفسران درباره بخت‌نصر ارائه داده‌اند ردپايى از اسفار عهد عتيق، كتب ربانى يهود و نوشته‌هاى ايرانيان قبل از اسلام به چشم مى‌خورد. تأثير بخت‌نصر در اذهان راويان اسلامى اخبار تا جايى بوده كه هر حمله و رويداد ناآشنايى را در برهه‌هاى مختلف تاريخى به وى نسبت مى‌دادند.[94] آيات قرآنى مربوط به بخت‌نصر به غير از آيه 26 نحل/16 كه بنا به نظرى غير مشهور درباره مرگ و گرفتارى وى به عذاب الهى است[95] تحت دو عنوان «حمله به بيت المقدس»* و «حمله به اعراب» قابل بررسى است.

1. حمله به بيت المقدس:

در آيات ابتدايى سوره اسراء از دو بار عصيان و استكبار قوم يهود و به سبب آن، دو بار مجازات ايشان ياد شده است: «و‌قَضَينا اِلى بَنى اِسرءيلَ فِى الكِتـبِ لَتُفسِدُنَّ فِى‌الاَرضِ مَرَّتَينِ ولَتَعلُنَّ عُلُوًّا كَبيرا» . (اسراء/17،4) نخست بار، خداوند گروهى از بندگان نيرومند خود را بر ايشان مسلط مى‌كند: «فَاِذا جاءَ وَعدُ اُولـهُما بَعَثنا عَلَيكُم عِبادًا لَنا اولى بَأس شَديد فَجاسوا خِلـلَ الدّيارِ و كانَ وَعدًا مَفعولا» (اسراء/17،5) و پس از چندى دوباره قدرت و مكنتشان را بيش از پيش به آنان باز مى‌گرداند: «ثُمَّ رَدَدنا لَكُمُ الكَرَّةَ عَلَيهِم و اَمدَدنـكُم بِاَمول و بَنينَ‌وجَعَلنـكُم اَكثَرَ نَفيرا» (اسراء/17،6) تا آنكه هنگام وعده [كيفر] دوم، دشمنانشان چنان بر آنان سخت مى‌گيرند كه غم و اندوه بر چهره‌هايشان نمايان مى‌شود و آنچه را زير سلطه گيرند، درهم مى‌كوبند: «... فَاِذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ لِيَسوءوا وُجوهَكُم ولِيَدخُلُوا المَسجِدَ كَما دَخَلوهُ اَوَّلَ مَرَّة و لِيُتَبِّروا ما عَلَوا تَتبيرا» . (اسراء/17،7) گزارش تاريخى قرآن در اين آيات بسيار كلى است؛ ولى از ديگر آيات قرآن مى‌توان نتيجه گرفت كه فساد و استكبار ايشان در سرپيچى از دستورات خداوند (بقره/2،246)، شكستن پيمان خود با خدا (بقره/2،83)، قتل و تكذيب انبيا (بقره/2،87)، كشتن همديگر (بقره/2،85)، تحريف كلام الهى (بقره/2، 75، 79) و... بوده است. (‌=>‌بنى‌اسرائيل) انبياى بنى‌اسرائيل نيز يهوديان را از پرستش خدايان بيگانه نهى مى‌كردند[96] و ايشان را به سبب رواج‌فساد[97] و نبوتهاى دروغين[98] سرزنش كرده، مستحق عذاب مى‌دانستند.
تعبير «و‌قَضَينا اِلى بَنى اِسرءيلَ فِى الكِتـبِ» از اعلام و بيان قطعى اين حملات به يهوديان حكايت دارد
[99] كه بايد در تورات[100] يا عموم اسفار عهد عتيق و حتى برخى اناجيل صورت گرفته باشد[101]؛ اما با توجه به آيه دوم اين سوره: «و ءَاتينا موسى الكتب...» ظهور كتاب در خصوص شريعت موسى از قوت بيشترى برخوردار است. يادكرد اين حملات در شريعت موسى، از سِفْر دانيال نيز برمى‌آيد.[102] احتمالا همين دو عامل سبب جلب توجه دانشمندان اسلامى به كتاب مقدس براى يافتن حمله يا حملاتى در پى قتل يا تكذيب پيامبرى شده است. در منابع يهودى از حملات متعددى ياد شده كه قابل تطبيق بر دو حمله مذكور است. در سِفْر دانيال نيز به وقوع دو حمله بزرگ در تاريخ يهود اشاره مختصرى شده كه تا حدودى به گزارش قرآن شباهت دارد[103]؛ ولى به نظر مى‌رسد چندان مورد توجه مفسران قرار نگرفته است، بر همين اساس راويان اسلامى، حمله كنندگان به بيت‌المقدس را در نوبت اول و دوم يكى از جالوت[104]، سنحاريب[105]، بخت‌نصر[106]، انطياكوس رومى[107] (در سال 167 ق. م. از پادشاهان مقدونى سوريه[108])، يكى از ملوك‌الطوايف بابل پس از اسكندر مقدونى (به نام جوزور يا بيردوس يا خردوش)[109] يا تيتوس رومى[110] (در‌سال‌70 م.[111]) دانسته‌اند. عصيان ايشان را نيز با اختلاف نظرهاى بسيار در قتل اشعيا[112]، قتل[113] يا حبس[114] ارميا، قتل زكريا (ظاهراً پدر يحيى و نه فرزند برخيا‌بن عدو، از نگارندگان اسفار عهد عتيق مورد نظر است[115])، قتل يحيى[116] و قصد قتل عيسى[117] بيان كرده‌اند. در اين بين شهرت بخت‌نصر از ديگران بيشتر است و عموم مفسران بر وقوع حداقل يكى از اين دو حمله به دست وى اتفاق نظر دارند، ازاين‌رو برخى احتمالا با توجه به وحدت فاعل هر دو حمله در اين آيات كه به نظر مى‌رسد مهاجمان را در هر دو رويداد، يك گروه معرفى مى‌كند[118]، هر دو حمله را به وى نسبت داده‌اند.[119] گروهى با پذيرش اين قول در كنار اعتقاد به فاصله چند قرنى ميان دو حمله، احتمال طولانى بودن عمر وى را بيان كرده‌اند[120]، به هر حال آيات قرآن به وقوع اين حملات در زمان گذشته صراحت نداشته و اتفاق نظر مفسران در وقوع هر دو در زمان گذشته، احتمالا ناشى از اين تصور بوده كه با قدرت يافتن مسيحيت و اسلام ديگر احتمال برترى‌جويى يهوديان نمى‌رود. البته در آيه 8 اسراء/17 از احتمال اقتدار و سلطه‌جويى مجدد يهوديان و سركوب دوباره آنان به دست خداوند خبر داده شده كه اشاره ضعيفى به وقوع هر دو رويداد در زمان گذشته دارد: «عَسى رَبُّكُم اَن يَرحَمَكُم و اِن عُدتُّم عُدنا...» ، از همين رو، برخى مفسران از حملات سوم و چهارمى نيز ياد كرده‌اند.[121]
گروهى كه حمله نخست را به بخت‌نصر نسبت داده‌اند، مهاجمان را در وعده دوم انطياكوس يا يكى از ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم دانسته و آنان‌كه حمله دوم را به وى نسبت داده‌اند، جالوت يا سنحاريب را مهاجمان نخست شمرده‌اند. هرچند از حمله جالوت[122] و سنحاريب[123] در كتاب مقدس ياد شده است؛ ولى تطبيق اين حملات بر آيات نخستين سوره اسراء با توجه به بناى مسجد در عصر داود و سليمان،[124] پس از حمله جالوت و به تصريح آيات در ورود مهاجمان به مسجدالاقصى و همچنين ناتوانى سنحاريب در فتح بيت‌المقدس، چندان وجيه نمى‌نمايد، مگر آنكه اطلاق مسجد را بر تمام ارض مقدس روا بداريم.[125] احتمال تطبيق حمله انطياكوس، پادشاهان ملوك الطوايف بابل يا امپراطور روم بر آيات مورد نظر نيز با توجه به تعبير «قَضَينا» كه بيان از پيغام‌رسانى وحيانى و قطعى به بنى‌اسرائيل در كتاب مقدس مى‌كند[126] و عدم اشاره صريح به چنين حملاتى در عهد عتيق تضعيف مى‌شود. احتمالا گروهى از مفسران نخستين بر همين اساس و با توجه به وجود پيش‌گوييها و گزارشهاى بسيار درباره حمله بخت‌نصر و بابليان در‌عهد عتيق به خصوص دو سِفْر ارميا و اشعيا و همچنين ظهور آيات سوره اسراء بر وحدت فاعل هر دو حمله، بخت‌نصر را مهاجم در هر دو رويداد پنداشته‌اند[127]؛ اما فاصله اندك ميان دو حمله بخت‌نصر با توجه به گزارش قرآن از بازگشت قدرت و مكنت يهوديان پذيرش اين سخن را دشوار مى‌سازد. بسيارى نيز حمله دوم را به دست وى و در پى قتل يحيى دانسته‌اند[128]، با آنكه قتل يحيى حدود 600 سال پس از بخت‌نصر و در دوره زندگانى حضرت مسيح رخ داده است.[129] اين اشتباه تاريخى احتمالا بر اثر تشابه بخشهايى از داستان حمله بخت‌نصر با ماجراى حملات وسپاسيانوس و فرزندش تيتوس رومى پس از ميلاد مسيح و قتل يحيى، در منابع يهودى براى اين دسته از مفسران اسلامى رخ داده است.[130] نشانه‌هاى ديگرى نيز از اشتباه گرفتن وسپاسيانوس و بخت‌نصر در منابع اسلامى به چشم مى‌خورد.[131] طغيان بنى‌اسرائيل در حمله بخت‌نصر مى‌تواند در مخالفت با احكام تورات، رواج فساد، قتل اشعيا ـ بنا به روايت برخى اسفار غير مشهور عهد عتيق[132] و برخى مفسران اسلامى ـ و حبس ارميا باشد. برخى مفسران از قتل ارميا نيز در زمره عصيانهاى بنى اسرائيل نام برده و حمله بخت‌نصر را در پى آن شمرده‌اند كه با گزارشهاى عهد عتيق[133] و ديگر روايات اسلامى سازگار نيست.[134] برخى نيز حمله بخت‌نصر را در پى قتل زكريا دانسته‌اند كه طبق گزارش عهد عتيق متأخر از بخت‌نصر مى‌زيسته و اشاره‌اى به قتل وى نيز نشده است.[135] در عين حال نظر بيرونى و ابن‌خلدون در تطبيق حمله دوم برتيتوس رومى در ميان مفسران معاصر از اقبال بيشترى برخوردار گشته[136] كه از تأييد گزارشهاى تاريخى و حكايات اسفار عهد عتيق تهى نبوده است و به رغم برخى تأملات درباره وحدت فاعل هر دو حمله با گزارش قرآن نيز چندان ناسازگار نمى‌نمايد. تقارن دو حمله بزرگ مورد نظر قرآن با دو بار ويرانى كامل اورشليم در تاريخ يهود (بار اول در 538 ق. م. به دست بخت‌نصر و بار دوم در 70 م. به دست تيتوس رومى[137]) نيز اين قول را تقويت مى‌كند. وجود اشاره‌هايى در كتاب مقدس همچون رؤياى دانيال مبنى بر ويرانى اورشليم بر اثر جنگ پس از ظهور مسيح[138]، هشدارهاى ملاكى (آخرين پيامبر نگارنده اسفار عهد عتيق در حدود 416 ق. م.[139]) مبنى بر آمدن خداوند و انتقام از بدكاران و ستمكاران[140] و همچنين پيشگوييهاى عيسى از ويرانى دوباره بيت‌المقدس[141] نيز مى‌تواند مؤيدى ديگر بر وقوع حمله دوم به دست تيتوس باشد. البته حمله انطياكوس سلوكى نيز پس از دوره پيامبرى ملاكى رخ داده كه ويران نشدن اورشليم در اين حمله احتمال تطبيق آن را بر آيات سوره اسراء تضعيف مى‌كند. گروهى ديگر از معاصران نيز دو رويداد مورد نظر قرآن را بر دو دوره تاريخى ـ پيش از ميلاد‌در جريان حملات بخت‌نصر و سارگن و پس از ميلاد در جريان حملات روميان ـ و نه بر دو حمله خاص تطبيق كرده‌اند.[142]
به هر روى برخى تعابير در آيات سوره اسراء، تطبيق مهاجمان را بر امثال بخت‌نصر و تيتوس دشوار مى‌سازد؛ تعبير «بَعَثنا عَلَيكُم عِبادًا لَنا» (اسراء/17،5) كه از نوعى ظهور در ايمان و دين‌دارى مهاجمان تهى نيست، برخى مفسران را به اين اظهار نظر واداشته كه در صورت نبود قرينه‌اى قطعى، گريزى از حكم به ايمان ايشان نيست[143]، با اين حال تلاشى از سوى اين دسته مفسران براى يافتن فردى مؤمن كه به بيت المقدس هجوم برده باشد، صورت نگرفته است.[144] البته واژه «بعث» كه ظهور در مأموريت يافتن آنان در حمله به بيت‌المقدس دارد،[145] در مورد امور صرفاً تكوينى نيز به كار رفته[146] و در نتيجه ظهور چندان روشنى در خداپرستى و ايمان ايشان ندارد. احتمالا تلاش برخى مفسران براى تفسير «بَعَثنا» به تمكين و رفع موانع[147] در برابر معناى مشهور ايجاد انگيزه و مأموريت دادن[148] از همين روى بوده است؛ اما تركيب «عِباداً لَنا» با توجه به تعابير مشابه آن در قرآن همچون «عَبدَنا» و «عِبادَنا» كه در غير از موارد مثبت به كار نرفته‌اند، ظهور نسبتاً روشنى در ايمان مهاجمان دارد[149]، با اين حال در ادامه آيات از ورود مهاجمان به مسجدالاقصى ياد شده كه در كنار برخى روايات تفسيرى[150] به هتك حرمت آن مكان مقدس اشاره دارد.[151] در اين صورت مى‌توان قرينه‌اى بر رفع ظهور «عِباداً لَنا» يافت، گذشته از اين، تعبير «ثُمَّ رَدَدنا لَكُم الكَرَّةَ عَلَيهِم» (اسراء/17،6) نيز كه به تسلط يافتن بنى‌اسرائيل اشاره دارد، يافتن مصداقى براى مهاجمان را بيش از پيش دشوار مى‌سازد، زيرا هرچند صدقيا بر بخت‌نصر شوريد؛ ولى بر وى سلطه نيافت. البته احتمال تسلط يافتن گروهى ديگر (هخامنشيان) بر بابليان و سود جستن بنى‌اسرائيل از آن با توجه به تركيب «لَكُم الكَرَّةَ» نيز منتفى نيست.[152] بر اثر همين ابهامها، گروهى ديگر از مفسران معاصر با تأكيد بر ظهور آيات در ايمان و وحدت مهاجمان و همچنين تكيه بر تعبير «لَتَعلُنَّ فِى‌الأَرضِ» كه اشاره به استكبار و عصيانى جهانى دارد و عدم سابقه عصيانى جهان شمول از ايشان وقوع هر دو رويداد را در زمان گذشته به طور كلى انكار كرده و از دو بار افساد ايشان و سركوبى آنان در آينده به دست مسلمانان خبر داده‌اند.[153] البته تعبير «علو فى الأرض» در برخى آيات ديگر (قصص/28،4) در طغيانهاى محلى نيز به كار رفته است.[154]
به جز آيات نخستين سوره اسراء، موارد ديگرى نيز در قرآن اشاره به سركوبى يهوديان و ويرانى بيت المقدس دارد.
آيه‌114 بقره/2 از ديگر آياتى است كه از سوى برخى مفسران در مورد ويران‌سازى مسجدالاقصى در حمله بخت‌نصر تفسير شده است.
[155] خداوند در اين آيه از خراب كنندگان مساجد الهى به عنوان ستمكارترين مردم ياد مى‌كند: «و مَن اَظلَمُ مِمَّن مَنَعَ مَسـجِدَ اللّهِ اَن يُذكَرَ فيهَا اسمُهُ وسَعى فى خَرابِها اُولـئِكَ ما كانَ لَهُم اَن يَدخُلوها اِلاّ خائِفينَ ...» . سياق‌آيات بيشتر با تطبيق آيه مورد نظر بر مسجدالحرام و يهوديان مدينه در جريان تغيير قبله[156] يا مشركان مكه به سبب منع پيامبر از عبادت در كعبه[157] يا منع از برگزارى حج در جريان صلح حديبيه[158] سازگار است. البته برخى مفسران بدون توجه به شأن نزولى خاص، تعبير «مساجد» در آيه را عام شمرده[159] و گروهى نيز به استناد روايتى از اميرمؤمنان، امام على(عليه السلام)«مساجد» را بر همه سطح كره زمين تطبيق كرده‌اند[160]؛ همچنين دسته‌اى از مفسران، شهر ويرانى را كه مرگ 100 ساله و حيات مجدد ارميا يا عزير نبى در آن رخ داده (نك:‌259 بقره/2) همان بيت‌المقدس ويران شده به دست بخت‌نصر پنداشته‌اند.[161] آيه 167 اعراف/7 نيز از سوى برخى مفسران در مورد تسلط بخت‌نصر بر يهوديان بيان شده است.[162] در اين آيه از اعلام خداوند به يهوديان مبنى بر تسلط گروهى بر ايشان تا روز قيامت ياد شده است: «و اِذ تَاَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبعَثَنَّ‌عَلَيهِم اِلى يَومِ القِيـمَةِ مَن يَسومُهُم‌سوءَالعَذابِ...» . ديگران با توجه به اينكه بخت‌نصر نمى‌توانسته تا قيامت بر آنها سلطه يابد، اين آيه را بر امت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)تطبيق كرده‌اند.[163] و بالاخره آخرين مورد دشمنى برخى با جبرئيل در آيه 97 بقره/2 است كه برخى روايات تفسرى آن را بر بنى اسرائيل منطبق دانسته‌اند.
طبق اين روايات، عداوت مذكور از نزول پيامهاى عذاب و جنگ از سوى جبرئيل و همچنين بازداشتن دانيال از كشتن بخت‌نصر در كودكى نشئت يافته است.
[164]
افزون بر گزارشهاى قرآنى، اطلاعات تاريخى بى‌پايه‌اى نيز از برخى مفسران و مورخان نخستين درباره بخت‌نصر نقل شده است. اين گزارشها با داستانِ يافتن نوزادى در كنار بتى و ناميدن وى به بخت‌نصر به معناى فرزند بت «نصّر» آغاز شده[165]. سپس چگونگى به قدرت رسيدن وى پس از دوره‌اى فلاكت و بدبختى در جريان ملاقاتش با فردى يهودى يا پيامبرى از بنى‌اسرائيل ذكر مى‌شود.[166] در منابع ايرانيان قبل از اسلام نيز به حمله‌لُهراسپ، پادشاه كيانى به همراهى بخت نرسيه (نام‌فارسى شده بخت‌نصر[167]) به بيت‌المقدس اشاره شده[168] كه احتمالا منشأ الهام مورخان اسلامى در معرفى بخت‌نصر به عنوان مرزبان ممالك غربى لُهراسپ و كارگزار او در فتح اورشليم بوده است.[169] گروهى نيز سعى در ارائه شجره‌نامه‌اى پارسى براى وى كرده‌اند[170]، به هر حال در منابع تاريخى اسلامى بسيار اندك از وى به عنوان پادشاهى مستقل ياد شده است.[171]

2. حمله به اعراب:

در آيات 11 - 15 انبياء/21 از مردمانى ستمگر ياد شده كه خداوند محل سكونت آباد و پرناز و نعمتشان را درهم شكسته، آنان را از بيخ و‌بن برمى‌كند: «و كَم قَصَمنا مِن قَريَة كانَت ظالِمَةً ... حَتّى جَعَلنـهُم حَصيدًا خـمِدين» . برخى تفاسير با اعتماد بر رواياتى از مفسران نخستين «حَصيدًا خمِدين» را به معناى قتل عام با شمشير[172] و نه بر اثر نزول عذاب الهى[173] دانسته‌اند. اين گروه، آيات مورد نظر را در مورد حمله بخت‌نصر به «حضور» يا «حضوراء» در يمن به سبب قتل پيامبرى به نام «شعيب‌بن ذى مهرم» تفسير كرده‌اند.[174] اندكى نيز حضوراء را در حجاز از سوى شام بيان كرده‌اند.[175]مورخان اسلامى نيز داستانهاى بسيارى در اين رابطه ارائه داده‌اند[176]، به هر حال ماجراى حمله بخت‌نصر به حضوراء به احتمال زياد از گزارش سفر ارميا[177]مبنى بر حمله بخت‌نصر به حاصور و قيدار در باديه شرق فلسطين[178] اقتباس شده و تشابه اسمى حاصور به حضوراء سبب اشتباه راويان اسلامى بوده است[179]؛ همچنين اشاره به واداشتن بخت‌نصر توسط ارميا براى حمله به حضوراء در برخى منابع اسلامى[180] و تشابه بسيار گزارش عهد عتيق با برخى عبارات اين‌گونه روايات، اين فرضيه را قوت مى‌بخشد، گذشته از اين، دورى مكانى فراوان بابل از‌يمن احتمال وقوع چنين حمله‌اى را تضعيف مى‌كند.[181]

منابع

آثارالباقيه؛ الاحتجاج؛ اعلام القرآن؛ انوارالتنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى؛ بابل تاريخ مصوّر؛ بحارالانوار؛ البدء و‌التاريخ؛ البداية والنهايه؛ تاريخ ابن‌خلدون؛ تاريخ الامم و‌الملوك، طبرى؛ تاريخ ايران باستان؛ تاريخ بابل از تأسيس سلطنت تا غلبه ايران؛ تاريخ تمدن (مشرق زمين گاهواره تمدن)، تاريخ جامع اديان؛ تاريخ سيستان؛ تاريخ ملل قديم آسياى غربى؛ تاريخ هرودت؛ تاريخ اليعقوبى؛ تجارب الامم؛ التعريف و‌الاعلام؛ تفسير التحرير و‌التنوير؛ تفسير عبد الرزاق؛ تفسيرالقرآن العظيم، ابن‌كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير مجاهد؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)؛ تفسير من وحى القرآن؛ تفسير نمونه؛ توراة اليهود؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع‌لاحكام القرآن، قرطبى؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح الجنان؛ زادالمسير فى علم التفسير؛ الصحيح من سيرة‌النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله)؛ علل الشرايع؛ فتح البارى شرح صحيح البخارى؛ فتح‌القدير؛ الفرقان فى تفسير القرآن؛ فرهنگ فارسى؛ فى ظلال القرآن؛ قاموس كتاب مقدس؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب مقدس؛ كشف الاسرار و عدة‌الابرار؛ كوروش كبير (ذوالقرنين)؛ كيانيان؛ لسان العرب؛ مجمع‌البيان فى تفسير القرآن؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ المعارف؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و‌المواضع؛ المفصل فى تاريخ العرب قبل‌الاسلام؛ مقارنة الاديان اليهوديه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نبوخذ نصر الثانى؛ نخستين انسان و نخستين شهريار در تاريخ افسانه‌اى ايرانيان؛ نزهة‌القلوب.
Britanica.
Judaica.

محمد جواد معمورى



[32]. نبوخذنصرالثانى، ص‌54؛
Britanica: Nebuchadrezzer.

[33]. Judaica, Vol.12.P.912؛ كتاب‌مقدس، دوم پادشاهان، 24: 25؛ ارميا 24: 1.
[34]. المعارف، ص‌46؛ تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌316؛ فرهنگ فارسى، ج‌5‌، ص‌246، «بخت نصر».
[35]. تاريخ ملل قديم آسياى غربى، ص‌156، 183ـ184، 284.
[36]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24‌ـ‌25؛ دوم تواريخ، 36؛ ارميا، مراثى ارميا؛ دانيال نبى؛ عزرا.
[37]. كتاب مقدس، اول پادشاهان، 11 : 29 - 40؛ 12: 1‌-‌24؛ تاريخ تمدن، ج‌1، ص‌368.
[38]. تاريخ جامع اديان، ص‌519‌ـ‌520‌.
[39]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 22 : 8‌.
[40]. قاموس كتاب مقدس، ص‌40‌ـ‌41؛ تاريخ جامع اديان، ص‌521‌ـ‌526‌.
[41]. قاموس كتاب مقدس، ص‌366، 320‌ـ‌321، 609‌؛ توراة‌اليهود، ص‌139، 143.
[42]. تاريخ ايران باستان، ج‌1، ص‌377، 382؛ كتاب مقدس، دوم پادشاهان 25 : 22‌ـ‌23؛ عزرا : 1 - 8‌؛ نحميا 2: 6‌ـ‌7.
[43]. تاريخ ايران باستان، ج‌1، ص‌188‌ـ‌194؛ نبوخذ نصرالثانى، ص‌41، 46، 49.
[44]. تاريخ ايران باستان، ج‌1، ص‌191‌ـ‌194؛ تاريخ بابل از تأسيس، ص‌266.
[45]. Judaica, Vol. 12 , P . 913.
[46]. تاريخ ايران باستان، ج‌1، ص‌191‌ـ‌193؛ نبوخذ نصر الثانى، ص‌51‌ـ‌52‌.
[47]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 23: 29.
[48]. همان: 34.
[49].Judaica, Vol.12,P.913 ؛ نبوخذ نصرالثانى، ص‌52‌، 59‌؛ تاريخ‌بابل از تأسيس، ص‌266.
[50]. نبوخذ نصر الثانى، ص‌62‌.
[51]. همان، ص61‌، 63ـ64‌. Jucaica, Vol.12, 913
[52]. قاموس كتاب مقدس، ص‌366.
[53]. همان؛ بابل تاريخ مصور، ص‌196.
[54]. نبوخذ نصرالثانى، ص‌64‌ـ‌65 .Judaica, vol. 12 , P. 913
[55]. كتاب مقدس، ارميا، 49 : 28.
[56]. نبوخذ نصر الثانى، ص‌66‌.
[57]. همان، ص‌67‌.
[58]. همان، ص‌68‌؛ تاريخ ايران باستان، ج‌1، ص‌192.
[59]. قاموس كتاب مقدس، ص‌320.
[60]. نبوخذ نصر الثانى، ص‌67‌ـ‌69‌.
[61]. همان، ص‌69‌؛ كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24: 17.
[62]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24 : 13؛>
Judaica, Vol. 12, P. 913.

[63]. همان: 14.
[64]. همان، ارميا، 52 : 28.
[65]. نبوخذ نصر الثانى، ص‌72؛
Judaica, Vol. 12, P. 913.

[66]. همان، ص‌69‌ـ‌70.
[67]. همان، ص‌71.
[68]. همان، ص‌72‌ـ‌74؛ تاريخ ايران باستان، ص‌193؛
.Judaica , Vol . 12 , P . 913

[69]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 25.
[70]. تاريخ جامع اديان، ص‌527‌.
[71]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌56‌؛ البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌115‌ـ‌116؛ كورش كبير، ص‌216.
[72]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 25 : 11‌ـ‌12.
[73]. همان، ارميا، 52 : 29.
[74]. نبوخذ نصر الثانى، ص‌82.
[75]. كتاب مقدس، ارميا، 4: 5‌-‌10؛ 6: 1‌-‌9، 22‌-‌27؛ 15 : 1‌ـ‌9 و‌...‌.
[76]. همان، 27 : 6- 8، 17؛ 38: 17 ـ 18.
[77]. تاريخ جامع اديان، ص‌527‌ـ‌528‌؛ تاريخ تمدن، ج‌1، ص‌378.
[78]. نبوخذنصرالثانى، ص‌99، 110؛ تاريخ هرودت، ج‌1، ص‌178‌ـ‌179، 260 - 263.
[79]. بابل تاريخ مصور، ص‌199.
[80]. تاريخ تمدن، ج‌1، ص‌140.
[81]. همان، ص‌381.
[82]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌47؛ مج‌9، ج‌15، ص‌32؛ روض‌الجنان، ج‌12، ص‌174.
[83]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌314؛ الكامل، ج‌1، ص‌256.
[84]. كتاب مقدس، دوم پادشاهان، 19 : 35‌ـ‌36.
[85]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌616‌؛ تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌28.
[86]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌28.
[87]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌48؛ البداية والنهايه، ج‌2، ص‌30.
[88]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌325؛ جامع‌البيان، مج‌9، ج15، ص56‌؛ البدءوالتاريخ، ج3، ص115‌ـ‌116.
[89]. جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌56‌؛ البداية والنهايه، ج‌2، ص‌30.
[90]. تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌66‌؛ الكامل، ج‌1، ص‌267.
[91]. اعلام‌القرآن، ص‌968.
[92]. كتاب مقدس، دانيال، 4: 30 - 32.
[93]. تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌66‌؛ الكامل، ج‌1، ص‌267.
[94]. نخستين انسان، ج‌2، ص‌400؛ المفصل، ج‌1، ص‌352؛ تاريخ‌طبرى، ج‌1، ص‌317‌ـ‌318.
[95]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌65‌.
[96]. كتاب مقدس، ارميا، 7 : 9.
[97]. كتاب مقدس، اشعيا، 1 : 2‌ـ‌5‌؛ ارميا، 5 : 1‌ـ‌3؛ 7 : 1‌ـ‌11.
[98]. همان، ارميا، 23 : 9 - 18.
[99]. الميزان، ج‌13، ص‌38؛ من وحى القرآن، ج‌14، ص‌33.
[100]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌614‌؛ روض الجنان، ج‌12، ص‌161.
[101]. التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌28‌ـ‌29؛ الفرقان، ج‌15، ص‌32.
[102]. كتاب مقدس، دانيال 9: 12‌ـ‌13، 26.
[103]. همان، 9: 12‌ـ‌27.
[104]. تفسير عبدالرزاق، ج‌2، ص‌291؛ جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌37؛ روض الجنان، ج‌12، ص‌162.
[105]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص37‌ـ‌38؛ روض‌الجنان، ج‌12، ص‌162.
[106]. تفسير عبدالرزاق، ج‌2، ص‌291؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌113‌ـ‌114؛ جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌48؛ مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌616‌ـ‌617‌.
[107]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌616‌؛ روض‌الجنان، ج‌12، ص‌164.
[108]. Britanica: antiachus IV Epiphanes.
[109]. روح المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌30.
[110]. آثار الباقيه، ص‌466؛ تاريخ ابن‌خلدون، ق 1، ج‌2، ص‌116.
[111]. Britanica : titus.
[112]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌617‌؛ تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌435.
[113]. تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌435.
[114]. المعارف، ص‌47؛ التعريف والاعلام، ص‌177.
[115]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌614‌؛ تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌435؛ البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌118؛
Judaica, Vol. 12, P. 916.

[116]. تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌435؛ تفسير قمى، ج‌1، ص‌115؛ مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌617‌.
[117]. تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌435؛ زاد المسير، ج‌5‌، ص‌11.
[118]. الميزان، ج‌13، ص‌43؛ التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌38؛ الصحيح من سيره، ج‌3، ص‌37.
[119]. تفسير مجاهد، ج‌1، ص‌357‌ـ‌358؛ المعارف، ص‌47؛ بحارالانوار، ج‌14، ص‌364‌ـ‌365.
[120]. بحارالانوار، ج‌14، ص‌355.
[121]. تفسير عبدالرزاق، ج‌2، ص‌291؛ روض الجنان، ج‌12، ص‌164؛ فى ظلال القرآن، ج‌4، ص‌2214.
[122]. كتاب مقدس، سموئيل اول، 17 : 19 - 51‌.
[123]. همان، دوم پادشاهان، 18 : 13 - 37.
[124]. همان، اول پادشاهان، 6‌؛ تاريخ ابن‌خلدون، ج‌1، ص‌354.
[125]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌616‌؛ الميزان، ج‌13، ص‌42.
[126]. التفسير الكبير، ج‌7، ص‌299؛ الميزان، ج‌13، ص‌38.
[127]. تفسير مجاهد، ج‌1، ص‌357‌ـ‌358؛ المعارف، ص‌47؛ بحارالانوار، ج‌14، ص‌364‌ـ‌365.
[128]. مجمع البيان، ج‌6‌، ص‌617‌؛ زادالمسير، ج‌5‌، ص‌9؛ بحارالانوار، ج‌14، ص‌355.
[129]. آثار الباقيه، ص‌466؛ روح المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌30؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌965.
[130]. Judaica,Vol . 12 P. 914,915؛ آثارالباقيه، ص‌466.
[131]. Judaica, vol. 12. p. 917 Britanica: Vespasianتفسير‌قمى، ج‌1، ص‌114‌ـ‌115؛ تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌319‌ـ‌320.
[132]. قاموس كتاب مقدس، اشعيا، ص‌71.
[133]. كتاب مقدس، ارميا، 39 : 11 - 13.
[134]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌48؛ البداية والنهايه، ج‌2، ص‌31.
[135]. البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌118؛ قاموس كتاب مقدس، ص‌443‌ـ‌444.
[136]. التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌29، 38؛ الميزان، ج‌13، ص‌45.
[137]. مقارنة الاديان، ج‌1، ص‌93‌ـ‌95.
[138]. كتاب مقدس، دانيال، 9: 25‌ـ‌27.
[139]. قاموس كتاب مقدس، ص‌830‌ـ‌831‌.
[140]. كتاب مقدس، ملاكى، 3 : 1‌ـ‌6‌.
[141]. همان، مرقس، 13 : 1 ‌ـ‌ 7.
[142]. التحرير و التنوير، ج‌13، ص‌29؛ مقارنة الاديان، ج‌1، ص‌91، 94‌ـ‌95.
[143]. نمونه، ج‌12، ص‌31‌ـ‌32.
[144]. تاريخ تمدن، ج‌1، ص‌284.
[145]. الفرقان، ج‌15، ص‌40؛ الصحيح من سيره، ج‌3، ص‌39.
[146]. التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌30؛ الميزان، ج‌13، ص‌39.
[147]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌615‌؛ روض الجنان، ج‌12، ص‌162.
[148]. التفسيرالكبير، ج‌20، ص‌155‌ـ‌157.
[149]. الصحيح من سيره، ج‌3، ص‌38‌ـ‌39؛ الميزان، ج‌13، ص‌39‌ـ‌40؛ من وحى القرآن، ج‌14، ص‌34.
[150]. علل الشرايع، ج‌2، ص‌319.
[151]. فى ظلال‌القرآن، ج‌4، ص‌2214؛ الميزان، ج‌13، ص‌42.
[152]. الميزان، ج‌13، ص‌45.
[153]. الصحيح من سيره، ج‌3، ص‌47 - 49؛ الفرقان، ج‌15، ص‌35.
[154]. التفسيرالكبير، ج‌7، ص‌299؛ التحرير والتنوير، ج‌13، ص‌30؛ الميزان، ج‌13، ص‌38.
[155]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌696‌ـ‌697‌؛ مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌360؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌116.
[156]. التفسيرالكبير، ج‌4، ص‌11.
[157]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌697‌؛ الميزان، ج‌1، ص‌257‌ـ‌258.
[158]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌361؛ زادالمسير، ج‌1، ص‌134.
[159]. التفسير الكبير، ج‌4، ص‌11.
[160]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌361.
[161]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌113‌ـ‌117؛ جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌43 - 48؛ الكامل، ج‌1، ص‌269‌ـ‌270.
[162]. تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌197.
[163]. جامع البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌137‌ـ‌138؛ تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌197.
[164]. تفسير منسوب به امام‌عسكرى(عليه السلام)، ص‌448؛ الاحتجاج، ج‌1، ص‌93‌ـ‌94؛ بحارالانوار، ج‌39، ص‌103.
[165]. لسان العرب، ج‌14، ص‌162، «نصر».
[166]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌319‌ـ‌320؛ روض الجنان، ج‌12، ص‌176؛ الكامل، ج‌1، ص‌261.
[167]. المعارف، ص‌652‌؛ تجارب‌الامم، ج‌1، ص‌26.
[168]. كيانيان، ص‌136‌ـ‌137، 156.
[169]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌316؛ مروج‌الذهب، ج‌1، ص‌235؛ تجارب الامم، ج‌1، ص‌26.
[170]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌317؛ تاريخ سيستان، ص‌34‌ـ‌35؛ نزهة‌القلوب، ص‌91.
[171]. تاريخ سيستان، ص‌34‌ـ‌35؛ تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌317؛ نزهة‌القلوب، ص‌104.
[172]. تفسير عبدالرزاق، ج‌2، ص‌383؛ جامع‌البيان، مج‌10، ج‌17، ص‌13؛ التبيان، ج‌7، ص‌235.
[173]. التبيان، ج‌7، ص‌235؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌76.
[174]. كشف الاسرار، ج‌6‌، ص‌216؛ تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌182؛ فتح‌القدير، ج‌3، ص‌403‌ـ‌404.
[175]. فتح البارى، ج‌8‌، ص‌331.
[176]. كتاب مقدس، ارميا، 49 : 27‌ـ‌28.
[177]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌326‌ـ‌327؛ معجم ما استعجم، ج‌2، ص‌90؛ الكامل، ج‌1، ص‌271‌ـ‌272.
[178]. المفصل، ج‌1، ص‌350.
[179]. قاموس كتاب مقدس، ص‌308؛ المفصل، ج‌1، ص‌351.
[180]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌182.
[181]
. المفصل، ج‌1، ص‌352.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:16 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هامان و ادعاي خطاي تاريخي در قرآن!

هامان و ادعاي خطاي تاريخي در قرآن!

محمدكاظم شاكر*
محمدسعيد فياض**


چكيده

از زمان نزول قرآن تاكنون مخالفان اسلام كوشيده اند تا آن را ساخته ذهن بشر و برگرفته از منابع پيشين معرفي كنند. فرضيه اقتباس داستان هاي قرآن از متون اديان گذشته يكي از زمينه هاي فعاليت خاورشناسان بوده است. آنها علاوه بر اتهام اقتباس، گاهي پيامبر را به خطاي تاريخي نيز متهم كرده اند. حكايت هامان از اين دست است. مدعيان خطاي تاريخي قرآن برآن اند كه پيامبراكرم(ص) بر اثر سوء برداشت از منابع يهودي، هامان وزير خشايارشا را با وزير فرعونِ معاصر حضرت موسي عليه السلام(ع) اشتباه گرفته است. اين فرضيه به دلايل متقن مردود است؛ بسياري از محققان، كتاب اِستِر را كه وزير خشاريارشا بودن هامان در آن مطرح شده اثري افسانه اي دانسته اند. از سوي ديگر، محتواي گزارش قرآن از هامان هيچ مشكلي با واقعيات تاريخي ندارد، بلكه تحقيقات باستان شناسي ـ كه خود غربي ها انجام داده اند ـ شواهد محكمي در تأييد تاريخي بودن هامان و تعلق او به دربار فرعون در عهد موسي را به ثبت رسانده است.

كليدواژه ها:

قرآن و خاورشناسان، هامان، كتاب استر، شبهات خاورشناسان، قرآن و كتاب مقدس

مقدمه

پيش از بيان مسئله و ذكر پيشينه تحقيق در موضوع مورد بحث، مناسب است كه خواننده با گزارش كتاب مقدس و قرآن درباره شخصيتي كه در اين دو كتاب با نام هامان1 آمده است، به اختصار آشنا شود. نام هامان شش بار در قرآن مجيد ذكر شده است (ر.ك: قصص: 6، 8 و 38؛ عنكبوت: 39؛ مؤمن: 24 و 36). در هر شش مرتبه نام وي پس از نام فرعون آمده و از برخي آيات برمي آيد كه او از مقامات عالي رتبه در دستگاه فرعون بوده است؛ چراكه قرآن سپاهياني را به آن دو نسبت داده است (ر. ك: قصص: 6 و 8). همچنين در دو آيه از هامان و قارون در كنار فرعون ياد شده است (ر.ك: عنكبوت: 39؛ مؤمن: 23-24) كه نشان مي دهد اين دو نيز مانند فرعون داراي مقامي عالي بوده اند و در اداره كشور و رهبري مردم نقش بالايي داشته اند، به طوري كه مخاطب موسي فقط فرعون نيست، بلكه او به همراه معجزاتش به سوي فرعون، هامان و قارون فرستاده شده است (ر.ك: عنكبوت: 39؛ مؤمن: 23-24). با اين همه، او در رده اي پايين تر از فرعون بوده؛ چون فرعون به او دستور مي داده است (ر.ك: قصص: 38؛ مؤمن: 36). با اين حال قرآن به مقام خاصي چون وزارت براي او تصريح نكرده است. از اينكه سپاهياني به او و فرعون نسبت داده شده و نيز از اينكه فرعون به او دستور داده براي او بنايي مرتفع بسازد تا به وسايلي دست يابد و از خداي موسي خبر گيرد (ر.ك: قصص: 38؛ مؤمن: 36)، معلوم مي شود كه او در امور لشكري و كشوري صاحب منصب بوده است. از اين رو، بسياري از مفسران از محتواي اين آيات استنباط كرده اند كه هامان، سِمَت وزير و مشاور اعظم فرعون زمان حضرت موسي(ع) را داشته است.2 با اين حال، شيخ طوسي وزير بودن هامان براي فرعون را با لفظ «قيل» آورده كه نشان از قوي نبودن اين نظر در نزد اوست.3
برخي از خاورشناسان كوشيده اند تا «هامان»ي را كه در قرآن ذكر شده بر يكي از شخصيت هاي كتاب مقدس تطبيق كنند. در كتاب مقدس، هامان يكي از شخصيت هاي كتاب اِستِر4 است كه هفدهمين كتاب در مجموعه عهد عتيق است. مطابق اين كتاب، خشايارشا از همسر خود، ملكه وشتي5، به سبب حاضر نشدن در يك ضيافت ملوكانه خشمگين مي شود و به جاي او استر را كه يك دختر يهودي بود، به همسري برمي گزيند. مُردخاي6، پسرعموي استر، كه قيم او نيز بوده است، به وي نصيحت مي كند كه يهودي بودنش را از مردم پنهان سازد. خشايارشا رئيس الوزرايي به نام هامان داشته كه مردي متكبر بوده و از همه انتظار داشته تا در برابرش تعظيم كنند. هنگامي كه مردخاي از تعظيم در برابر او امتناع مي ورزد، هامان سخت خشمگين مي شود و در صدد انتقام از او برمي آيد. او پادشاه را تحريك مي كند تا دستور قتل عام يهوديان را صادر كند. پادشاه، غافل از يهودي بودن استر، دستور را صادر مي كند. هامان فوري دست به كار مي شود و يك چوبه دار براي اعدام مردخاي تهيه مي كند. مردخاي براي استر پيغام مي فرستد و او را از موضوع آگاه مي سازد. استر جان بر كف مي نهد و به پادشاه اعلام مي دارد كه يهودي است و بنابراين، جزو كساني است كه مطابق فرمان شاه بايد اعدام شود. پادشاه چنان عصباني مي شود كه دستور مي دهد هامان را روي چوبه داري كه براي مردخاي تهيه كرده بود اعدام كنند. سپس مردخاي را به جاي هامان به مقام رئيس الوزرائي برمي گزيند.7
از آنچه گذشت معلوم شد هامان نام مشتركي است كه در قرآن و عهد عتيق در دو داستان مختلف، با دو فرهنگ، تمدن و آيين متفاوت و با فاصله اي در حدود هزار سال، به كار رفته است. برخي از خاورشناسان و دانشمندان آگاه به كتاب مقدس اين ادعا را طرح كرده اند كه در دربار فرعون چنين شخصيتي وجود نداشته است، بلكه حضور او در داستان موسي و فرعون صرفاً يك اشتباه تاريخي از سوي حضرت محمد(ص) است كه او را از داستان كتاب استر در عهد عتيق به داستان موسي و فرعون برده است! به راستي آيا هامان شخصيتي تاريخي در عهد خشايارشا بوده است؟ آيا امكان ندارد كه هامان شخصيتي تاريخي در دربار فرعون بوده باشد؟ ما در اين مقاله در صدديم به اثبات برسانيم كه هامانِ قرآني با واقعيت هاي تاريخي و منابع باستان شناسي تأييد مي شود و به عكس، هامانِ عهد عتيق و برخي ديگر از شخصيت هاي مذكور در داستان هامان در كتاب استر، شخصيت هاي خيالي و افسانه اي هستند و نام آنها وامدار نام برخي خدايان بابِليان و عيلاميان است. و تمدن هاي بابِل و عيلام نيز به احتمال زياد اين نام ها را از مصريان اخذ كرده اند.
فخر رازي ذيل آيه 36 سوره مؤمن به اشكال يهوديان در مورد هامان در قرآن پاسخ مي دهد. او درباره اشكال مي گويد: يهوديان مي گويند كساني كه تاريخ بني اسرائيل و فرعون را بررسي كرده اند اتفاق نظر دارند كه در زمان موسي و فرعون شخصي به نام هامان وجود ندارد، بلكه او مدت ها بعد از اين دوران بوده است، بنابراين، قول به وجود هامان در زمان فرعون يك خطاي تاريخي است. اشكال كنندگان افزوده اند كه كسي نبايد بگويد وجود شخصي در زمان متأخر مانع از آن نيست كه شخص ديگري با همان نام در زماني قديم تر وجود داشته باشد؛ زيرا اگر در زمان فرعون چنين شخصي بوده، چون موقعيت بالايي در حكومت داشته است بايد شناخته شده باشد. مستشكلان در ادامه به ذكر مثالي پرداخته اند و آن اينكه همه مي دانند شخصي مانند ابوحنيفه سال ها بعد از پيامبر اسلام(ص) بوده است، حال اگر كسي ادعا كند كه ابوحنيفه در زمان پيامبر اسلام(ص) بوده است و بعد هم مدعي شود كه ابوحنيفه معروف غير از آن ابوحنيفه است كه در زمان پيامبر اسلام بوده، كسي اين ادعا را نمي پذيرد. فخر رازي پس از بيان مفصل اين اشكال، به اختصار به پاسخ مي پردازد. وي مي گويد: زمان بسيار طولاني از عهد موسي و فرعون مي گذرد و اطلاعاتي كه از آن زمان به ما رسيده بسيار مضطرب و نامطمئن است. از اين رو نمي توان در اين مورد به قول اهل تاريخ اعتماد كرد؛ بنابراين، اخذ به سخن خداوند در قرآن اولي است. وي در ادامه مقايسه وضع هامان با مثال ابوحنيفه را قياس مع الفارق مي داند؛ چراكه عهد ابوحنيفه و عصر پيامبر بسيار به ما نزديك است و اطلاعات ما از اين دوران مشوش نيست.8
ملاحظه مي شود كه جواب فخر رازي در آنجا كه مي گويد اعتماد به سخن خداوند در قرآن اولي است، با پيش فرض ما مسلمانان پذيرفته است، اما غيرمسلماناني را كه به قرآن اعتقادي ندارند قانع نمي كند. البته مضبوط نبودن تاريخ دوران موسي و فرعون درست است و كسي نمي تواند به صرف نيافتن نام هامان در منابع مربوط به زمان فرعون، وجود او را منكر شود؛ چون حقيقت آن است كه اطلاعات موجود و موثق از آن دوران بسيار اندك است. آيت الله معرفت نيز در كتاب شبهات و ردود به اين موضوع پرداخته اند.9
در اين پژوهش ضمن بهره گيري از تحقيقات انجام شده، با روش تحليل تاريخي ادعاهاي مطرح شده از سوي مستشرقان رد و ديدگاه قرآن اثبات شده است. از اين رو بر دو نكته در داستان هامان تأكيد مي كنيم: يكي كالبد شكافي كتاب استر و ارائه شواهدي كه حكايت از آن دارد كه هامانِ عهد عتيق شخصيتي تاريخي نيست، و ديگري ارائه ادله و شواهدي بر اين كه هامانِ قرآن شخصيتي تاريخي مربوط به عصر موسي و فرعون است.

سخن مدعيان اشتباه تاريخي در قرآن

مدعيان اشتباه تاريخي در قرآن، هامان پسر همداتاي10 را شخصيتي مي دانند كه از نظر تاريخي نخستين بار در كتاب اِستِر – و به عنوان وزير خشايارشا، شاه ايران (460- 486 قبل ازميلاد)- از او ياد شده است. حوادث كتاب استر از نظر تاريخي مربوط به حدود 1100 سال پس از زمان فرعون است. آنها اين سؤال را طرح مي كنند كه چگونه هامان به قرآن راه يافته است؟ خاورشناسان مدعي اند پيامبر نام او را در كنار قارون ديده و به اشتباه تصور كرده او هم عصر قارون و موسي بوده و بر همين اساس نام او را در كنار فرعون معاصر موسي در قرآن وارد كرده است. محققان غربي نتوانسته اند هويت تاريخي هامان در قرآن را درك كنند و لذا بر آن اساس نتيجه مي گيرند كه محمد مطالبي از كتاب مقدس شنيده يا خوانده ولي دچارسوء فهم شده و هامان وزير خشايارشا را با وزير فرعون اشتباه گرفته است.
اسقف لودويكو ماراچي11، (1612ـ1700) دومين مترجم قرآن به زبان لاتين12، به اين موضوع اشاره كرده است. او مي گويد: «محمد داستان هاي مقدس را مخلوط كرده است. او هامان را وزير فرعون دانسته، در حالي كه در حقيقت او وزير خشايارشا بوده است».13
جورج سيل14 مترجم قرآن به زبان انگليسي، نيز در ترجمه خود از قرآن همين ادعا را طرح مي كند.15
تئودورنولدكه16، زبان شناس آلماني، نيز در مقاله اي كه سال 1891م در دائره المعارف بريتانيكا به چاپ رسيده است، با لحني بسيار نامناسب مي گويد: «نادان ترين يهوديان نيزهيچ گاه هامان (وزيرخشايارشا) را با وزير فرعون اشتباه نمي گيرند».17
دائره المعارف اسلام نيز ذيل مدخل «هامان» مي نويسد: «هامان نام شخصي است كه قرآن به علت يك اشتباهِ هنوز نامشخص به جاي وزير خشايارشا در كتاب استر، او را مربوط به فرعون مي داند».18
اين ادعا را خاورشناسان ديگري مانند هنري لامنس19 (۱۸۶۲-۱۹۳۷م)، ژوزف هورويتس20، چارلز كالتر توري21 (1956-1863)، و ابن وراق22 نيز تكرار كرده اند.23
آرتورجفري24 كه اثري مشهور به نام واژه هاي دخيل درقرآن نوشته است نيز در اين باره مي گويد: «هامان درقرآن، به عوض آنكه در داستان استر ظاهر شود، به صورت يكي از بزرگان دربار فرعون در مصرِ دوران حضرت موسي پديدار مي گردد. بعضي از مفسران كوشيده اند كه بگويند اين هامان غير از هامان داستان استر است، اما ترديد نيست كه مراد از هامان، همان كسي است كه در باب 3 كتاب استر است و ما منشأ اين درهم آميختگي را مي توانيم در سوره عنكبوت آيه 39 و سوره مؤمن آيه 24 بيابيم كه هامان با قارون ذكر شده است؛ زيرا در افسانه هاي تلمودي نيز هامان با قارون به هم پيوستگي يافته اند».25
در بررسي ادعاهاي مذكور به چند نكته بايد توجه كرد. از روند شكل گيري اين فرضيه معلوم مي شود كه مدعيان بر اساس چند پيش فرض كه آنها را مسلّم انگاشته اند، به اين داوري رسيده اند. اين پيش فرض ها عبارت اند از:
1. چون كتاب مقدس در مقايسه با قرآن قدمت بيشتري دارد، مطالبي كه در اين دو كتاب داراي عناصري مشترك است، اصل و حقيقت آن را بايد در كتاب مقدس پي گيري كرد. به عبارت ديگر، كتاب مقدس و متون پيشين، سنجه اي خطاناپذير براي ارزيابي قرآن فرض گرفته شده است.
2. حضرت محمد(ص) با استفاده از ميراث مكتوب و شفاهي به جاي مانده از اديان و فرهنگ هاي ديگر، به ويژه يهوديت و مسيحيت، متن قرآن را پديد آورده است.
3. شخصيتي به نام هامان، تنها يك وجود تاريخي دارد و آن هم كسي است كه وزير خشايارشا بوده است؛ بنابراين هر فرض ديگري كه او را مربوط به عصر ديگري در نظر بگيرد مردود است و گوينده آن، دچار خطاي تاريخي شده است.
با توجه به اين پيش فرض ها آنها داستان هامان در قرآن را متأثر از داستان هامان در كتاب استر دانسته اند.
مسلمانان در مقابل اين پيش فرض ها ـ كه هيچ يك از آنها ثابت نشده است ـ بر اين باورند كه قرآن سخن خداست و هيچ سخن باطلي در آن راه ندارد. از اين رو گزارش هاي تاريخي آن عين واقعيت تاريخي است. از سوي ديگر، تشابه نام برخي شخصيت ها در قرآن و كتاب مقدس هيچ دليلي بر اقتباس قرآن از كتاب مقدس و هيچ كتاب ديگري نيست. همين طور، قدمت يك متن، دليل بر صحت آن و سنجه بودنش براي ديگر متون نيست؛ زيرا چه بسا متني قدمت بيشتري داشته باشد، اما در عين حال دچار تغيير و تحريف شده يا آنكه اساساً اصل آن مخدوش باشد.
ما پيش فرض هاي خاورشناسان را نمي توانيم بپذيريم و نيز نمي خواهيم صرفاً بر اساس باور مسلمانان مبني بر حقانيت قرآن به شبهه مطرح شده پاسخ بگوييم، بلكه مي خواهيم با روش تحليل تاريخي به رد ادعاهاي مطرح شده و اثبات ديدگاه قرآن بپردازيم تا براي مسلمان و غيرمسلمان حجتي بر حقّانيت قرآن كريم باشد.

هامان و كتاب استر در مواجهه با چالش تاريخيت

از آنجا كه پيش فرض مدعيان خطاي تاريخي در قرآن اين است كه هامان نام شخصيتي است تاريخي كه در دوره هخامنشيان در دربار ايران بوده است، زير سؤال بردن اين پيش فرض و مخدوش ساختن آن، حقيقت جويان را به اين امر رهنمون مي سازد كه اين نام را نويسنده يا نويسندگان كتاب استر از فرهنگ و تمدن هاي ديگر وام گرفته و چنين داستاني فراهم ساخته اند. اين وام گيري نام ها ممكن است به فرهنگ و تمدن مصر ختم شود كه نتيجه آن، اثبات تاريخيت شخصيت هامان در زمان موسي و فرعون است.
قبل از بيان خدشه در تاريخيت كتاب استر، يادآوري مي شود كه فقط اين كتاب از هامان به عنوان وزيرخشايارشا ياد مي كند؛ نه در جاي ديگري از كتاب مقدس و نه در منبع مستقل ديگري، از چنين شخصيتي نام برده نشده است. در منابع تاريخي ايران نيز نامي از هامان به عنوان وزير خشايارشا و اعدام وي به دست او، آن طور كه در كتاب استرآمده، نيست.26 دائره المعارف ايرانيكا نيز به اين نتيجه رسيده است كه داستان استر و شخصيت هاي مطرح در آن در منابع تاريخي نيامده است؛ از اين رو هامان شخصيتي افسانه اي است.27
حال اين سؤال را بايد پاسخ داد كه اين يگانه منبعي كه از هامان به عنوان وزير خشايارشا نام برده تا چه حد از وثاقت و تاريخيت برخوردار است. بايد گفت كه ترديدهاي جدي در مورد تاريخي بودن كتاب استر وجود دارد. به اذعان بسياري از محققان غربي، كتاب استر وجه تاريخي ندارد و بيشتر رنگ داستان و رمان دارد. دائره المعارف يهودي اذعان مي كند كه:
بالنسبه شمار اندكي از محققان معاصر، بستر روايات كتاب استر را تاريخ مي دانند. اكثر قابل توجهي از مفسران و شارحان [كتب مقدس] به اين نتيجه رسيده اند كه كتاب، بخشي از يك افسانه و داستان محض است، گرچه برخي از نويسندگان كوشيده اند با تلقي آن به عنوان يك رمان تاريخي، اين نظر را نقد كنند.28
دائره المعارف جهاني يهود نيز با ذكر مثال هايي از نكات مورد توجه محققان درباره محتواي تاريخي كتاب استر مي گويد:
اكثرمحققان، كتاب را افسانه و داستان هايي مي دانند كه بازگو كننده آداب و سنت هاي معاصري است كه با ظاهر و آهنگي قديمي ارائه شده تا از حمله و هجوم به آن اجتناب شود. آنها خاطرنشان كرده اند 127 ولايتي كه نامشان دركتاب آمده با 20 ساتراپي29 باستاني ايران در مغايرتي عجيب است. يا حيرت آور است كه چگونه استر، يهودي بودن خودش را مخفي مي كند، در حالي كه مردخاي كه پسرعمو و در عين حال قيم او بوده به عنوان يك يهودي شناخته شده بوده است. نيز غيرممكن مي نُمايد كه يك غير ايراني به عنوان نخست وزير يا ملكه انتخاب شود، و اينكه رويدادهاي كتاب، اگر به راستي واقع شده اند نمي توانسته با بي توجهي مورخان روبه رو شده باشد. لحن به كار رفته در كتاب، ساختار ادبي و جايگاه كتاب، بيشتر به يك داستان رومانتيك اشاره دارد تا يك وقايع شمار تاريخي. برخي پژوهشگران حتي منبع اين اثر را كاملاً غير يهودي رديابي كرده اند.30
سموئيل كندي درباره كتاب استر مي نويسد:
كتاب استر همه چيز مي تواند باشد جز تاريخ؛ داستاني افسانه آميز است كه غرض ظاهري اين افسانه آن بوده است كه براي جشن گرفتن عيد پوريم،31 يك حقانيت و واقعيت تاريخي ذكر كند.32 كتاب استر اطلاعات نادرستي را در مورد فارس نيز ارائه مي دهد. در اين كتاب آمده است كه خشايارشا بر 127 ولايت حكمراني مي كند؛ و حال آنكه در حقيقت تعداد ولايات تحت حكم او 27 تا بوده است.33
به نظر سموئيل كندي، كتاب استر سرشار از انديشه ها و تصوراتي است كه از ادبيات اساطيري بابل سرچشمه گرفته است؛ چراكه انديشه غلبه يك زن بر يك پادشاه بيگانه بيشتر با روحيه بابليان قرن پنجم پيش از ميلاد مناسبت دارد تا با فكر يهودي.34 علاوه بر اين، نام هيچ يك از قهرمانان كتاب استر يك اسم واقعي يهودي نيست. به استثناي شاه اخشورش (خشايارشا)، بقيه، نام خدايان بابلي و عيلامي دارند. نام استر معادل «ايشتار» است. بانوي قهرمان داستان حتي در باب دوم، آيه هفتم، هدسه35 خوانده مي شود كه از القاب خاص ربه النوع بابلي است. استر و مردخاي، بابلياني هستند كه نقاب يهودي به چهره زده اند. دشمن آنها، هامان، را مي توان بر مبناي زبان شناسي با «هومان»، يك خداي عيلامي، يكي دانست.36 «وَشتي»، ملكه پارس را هم، كه استر جاي او را مي گيرد، بر همان ترتيب مي توان با «مشتي» يك ربه النوع عيلامي تطبيق داد.37 از اين رو كندي معتقد است اساس كتاب استر در عهد عتيق يك افسانه بابلي قرن پنجمي مي باشد كه كشمكش و مرافعه مردوخ (مردخاي) و ايشتار (استر) را با خشايارشا (شاه اخشورش) بيان مي كند. همانندي ها آن قدر زياد است كه نمي توان آن را بر تصادف حمل كرد. از آن جا كه مردخاي (مردوخ: خداي بابلي38) و استر (ايشتار: خداي بانوي بابلي) پيروزي مي يابند، پس اين افسانه در بابل پرداخته شده است.39 قاموس كتاب مقدس هم اذعان دارد كه نام هاي موجود در كتاب استر، نام هايي بابلي يا عيلامي است؛ مردخاي از مردوخ خداي اصلي بابلي و هِمان يا هُمّان يكي از خدايان اصلي عيلامي است.40
با توجه به اينكه ارتباط كشور و تمدن عيلام با دنياي متمدن باستان از دوره هاي پيش از تاريخ برقرار بوده است و آثاري كه در مصر در دوران پيش از سلسله ها به دست آمده به خوبي اين ارتباط را با شوش ـ كه در زمان خشايارشا پايتخت هخامنشيان بوده است ـ نشان مي دهد و اين نكته را بارها دانشمندان و محققان تاريخ هنر تذكر داده اند41، و با توجه به تحقيقات دو سده اخير باستان شناسي كه نمونه آن در ادامه خواهد آمد، اين احتمال قوت مي گيرد كه نام هامان از تمدن مصر به تمدن عيلام منتقل شده است. بنابراين، با اين ادله و شواهد بيانگر غير تاريخي بودن داستان هامان در كتاب مقدس و با توجه به شواهد وام گيري فرهنگي عيلاميان از مصريان، اكنون بايد گفت آنچه ثابت مي شود، خطاي تاريخي كتاب مقدس است و نه خطاي تاريخي قرآن كريم.
برخي از صاحب نظران بر اين باورند كه چون در زبان فارسي لفظي كه با هامان قرابت داشته باشد موجود نيست و در ميان درباريان خشايارشاه شخصي بدين نام وجود ندارد، مي توان گفت كه يهوديان به يكي از وزراي خشايارشا به مناسبت شباهتي كه با هامان وزير فرعون داشته و مانند او با يهود دشمني مي ورزيده لقب هامان داده اند.42
در مورد غير تاريخي بودن داستان استر و برخي قهرمانانش، شواهد ديگري نيز وجود دارد كه اين كتاب را از گردونه كتاب هاي تاريخي يهود خارج مي كند. از سال 1947 تا 1956 ميلادي كه حدود يك صد قطعه از طومارهاي بحرالميت در قُمران43 با اسفار متعدد عهد عتيق تطبيق شدند، همه اسفار عهد عتيق در آن وجود داشت جز سِفر استر.44 يادآوري مي شود كه طومارهاي بحرالميت مربوط به گروه اِسِنيان45 از يهوديان است كه هم اكنون ترجمه اين مخطوطات نيز به چاپ رسيده و در دسترس همگان است.46 ديگر آنكه در كتب عهد جديد نيز هيچ نقل قول يا اشاره اي به كتاب استر نشده است. حبيب سعيد مي نويسد: هيچ دليلي وجود ندارد كه مشخص كند چه كسي نويسنده اين كتاب است و در چه زماني نوشته شده است. فقط برخي بر آن اند كه با توجه به اينكه ديدگاه هاي مكابيان در آن بازتاب يافته، مي توان حدس زد كه حدود سال 130 پيش از ميلاد مسيح نوشته شده است.47 برخي از شارحان كتاب مقدس نيز با اين دليل كه در منابع موجود تاريخي ايران هيچ نامي از ملكه وَشتي، يا استر يا مردخاي يا هامان ديده نمي شود بر اين نظرند كه اساساً اين داستان تاريخي نيست. همچنين آنها مي گويند كه كتاب استر يگانه كتابي است كه اصلاً در آن از خداوند نام برده نشده است و از همين رو برخي از قدما در معتبر بودن آن ترديد كرده و در رديف كتاب هاي قانوني جاي نداده اند.48

تاريخي بودن هامان در داستان موسي و فرعون در قرآن

مدعيان وجود اشتباه تاريخي در قرآن مي گويند چون بر اساس متون مذهبي يهود، تنها يك هامان و آن هم وزيرخشايارشا وجود تاريخي دارد، پس هامان قرآن كه در زمان موسي(ع) و معاصر فرعون بوده خطاي تاريخي و سوء برداشت پيامبر در اقتباس از منابع يهودي به شمار مي آيد. مناسب است براي بررسي اين ادعا، نگاه ديگري به آيات قرآني بيندازيم. سه مطلب اساسي از آيات مورد اشاره در مورد فرعون و هامان استفاده مي شود. ادعاي خدايي فرعون (ر.ك: قصص: 38)، دستور فرعون به هامان براي ساختن برجي بلند از آجر (ر.ك: همان)، و حضور شخصي بلند پايه به نام هامان در دربار فرعونِ معاصرحضرت موسي(ع). (ر.ك: قصص: 6 و 8).
بر اساس دائره المعارف بريتانيكا، ريشه لغوي فرعون ازكلمه مصري فيرا «per 'aa»، به معني خانه بزرگ يا مكان سلطنتي در مصر باستان است. اين كلمه بعدها براي عنوان سلسله پادشاهان مصر، در فاصله سال هاي 1539 تا 1292 پيش از ميلاد مسيح استفاده مي شده است. مصريان به خدايي فرعون اعتقاد داشتند. فرعون حتي پس از مرگش نيز الهي باقي مي ماند و در حكم پدر خداي آسمان و خدايان خورشيد قرار مي گرفت و قدرت و جايگاه مقدس خود را به فرعون جديد يعني پسرش منتقل مي كرد.49
فرهنگ مصوّر كتاب مقدس نيز در مورد فرعون مي گويد: «مصريان معتقد بودند او خداست. در طول حكمراني فرعون، او پسر «رَع» (Ra)، خداي خورشيد و تجسّم هوروس50 بود. او از طرف خدايان با مسئوليتي الهي آمده بود تا براي آنان بر زمين حكومت كند. سخن او قانون و او مالك هر چيز بود».51
درباره ساخت بنايي بلند از آجر به دستور فرعون يافته هاي باستان شناسي در بستر نيل و ساحل آن نشان از مقبره ها و ساختمان هايي دارد كه از آجر ساخته شده اند.52 در تفاسير روايي چنين آمده كه بناي آجري نخستين بار در زمان فرعون ساخته شد.53 ولي اين امر صحيح به نظر نمي رسد، بلكه بايد گفت ساخت بناهاي آجري در عصر فرعون رواج داشته است؛ چراكه مصري ها از پنج هزار سال پيش از ميلاد از آجر استفاده مي كرده اند.54
در مورد مطلب سوم، همان گونه كه گفته شد بيشتر مفسران مسلمان بر اساس استنباط از ظاهر آيات قرآن، هامان را وزير فرعون دانسته اند. با اين حال، هيچ مفسري تاكنون هويت وي را از نظر زبان شناسي بررسي نكرده است.
يكي از محققان فرانسوي كه از اين زاويه به اين بحث توجه كرده، موريس بوكاي55 (1998-1920) است. او معتقد بود از آنجا كه هامان درزمان موسي(ع) مي زيسته، بهترين منبع براي شناسايي وي و بررسي نام او، يك متخصص در زبان و خط باستاني مصر، هيروگليف است. او رايزني خود را با يكي از برجسته ترين مصرشناسان فرانسوي كه با زبان عربي قديم نيز آشنا بوده، چنين شرح مي دهد:
من كلمه هامان را با همان نگارش قرآني كپي كرده و به وي نشان دادم و به او گفتم كه اين كلمه از يك جمله، در متني مربوط به قرن هفتم ميلادي گرفته شده و جمله مربوط به شخصي است كه با تاريخ مصر مرتبط بوده است. او به من گفت كه در چنين حالتي او اين كلمه را نويسه گرداني [نقل عين تلفظ كلمه يا عبارتي از زباني به زبان ديگر] اسمي هيروگليفي56 مي داند، اما در عين حال مطمئن است كه متني مربوط به قرن هفتم ميلادي نمي تواند حاوي اسمي به زبان هيروگليف باشد؛ چون در آن زمان هيروگليف كاملاً از بين رفته بوده است. او به منظور تأييد استنتاج خود به من پيشنهاد كرد تا به لغت نامه اسامي اشخاص در پادشاهي نوين (مصر) نوشته هرمن رنك (Herman Rank) مراجعه كنم كه ممكن است اين اسم را به نگارش هيروگليف پيدا كنم. من تمام آنچه را آن متخصص احتمال داده بود پيدا كردم و نويسه گرداني هامان را به زبان آلماني در آن فرهنگ يافتم و همچنين از اينكه شغل او را نيز يافتم متحيرشدم: فرمانده كارگران در معادن سنگ؛ دقيقاً مطابق آنچه از دستور فرعون به او در قرآن برداشت مي شود. هنگامي كه من تصوير صفحه مربوط از فرهنگ اسامي مصري در مورد هامان را با صفحه اي از قرآن كه در آن نام هامان آمده به كارشناس فرانسوي نشان دادم، او هيچ حرفي براي گفتن نداشت.57
در گذر زمان، خط هيروگليف به مانند خط ميخي پارسي به فراموشي سپرده شد و تا صدها سال، هيچ كس نمي توانست خطوط هيروگليف حك شده بر معابد و آرامگاه فراعنه را بخواند و اكثر مردم مي پنداشتند كه اين خطوط و اشكال عجيب براي طلسم و جادوي مكان هاي مقدس حك شده است. از اين رو تا ساليان دراز پي بردن به اسرار مصر باستان به صورت معمايي پيچيده و دست نيافتني شده بود تا اينكه افرادي ناخواسته و اتفاقي توانستند كليد ورود به دنياي مصر باستان را كشف كنند. در سال 1798 ناپلئون بناپارت به مصر لشكر كشيد. يك سال بعد از آن، سربازان ارتش فرانسه به هنگام حفر يك سنگر براي مقابله با نيروهاي انگليسي در روستاي رُزِتا ـ الرشيد كنوني ـ سنگ سياه بزرگي را پيدا كردند و آن را «سنگ رُزِتا»58 ناميدند. روي اين سنگ متن يكساني با سه خط هيروگليف، دموتيك و يوناني حك شده بود. با ترجمه متن شناخته شده يوناني مشخص شد كه اين سنگ 2200 سال قدمت دارد و مربوط به دوره سلطنت بطلميوس پنجم است. در اين كتيبه كاهنان از كارهايي كه پادشاه جوان براي معابد و مردم مصر انجام داده بود تعريف كرده و سلطنت او را مورد تأييد قرار داده بودند.59 با استفاده از اين سنگ بود كه مصرشناس برجسته فرانسوي، ژان فرانسوا شامپوليون60 (1790ـ1832م) توانست خط هيروگليف را رمزگشايي كند و از آن پس، امكان ترجمه متون ديگر هيروگليف نيز فراهم شد.61 بنابراين مي توان گفت كه كتيبه سنگي روزتا، شاه كليد كشف رمز خط هيروگليف شد.
متن موجود در فرهنگ سه جلدي هرمن رنك در تصوير زير آمده است. اين متن به نام هامان اشاره دارد و نويسنده آن را از كتاب والتر رسينسكي62 برداشت كرده است. رسينسكي محقق در زبان هاي باستاني مصر است و كتابش را در 1906م درباره نوشته هاي قديمي مصري در موزه «هاف»63 وين نوشته است.64
رسينسكي اظهار مي دارد كه نام هامان بر ستون سنگي يك «در» حك شده، كه اكنون در آن موزه در اتريش نگهداري مي شود. رسينسكي متن سنگ نبشته را در كتاب خود آورده و بخش هايي از آن را ترجمه كرده است. سنگ نبشته مذكور در تصوير ذيل آمده است.
توضيحات فني تصوير فوق نيز در متن زير از كتاب رسينسكي آمده است.

« » در شكل بالا، نمايشگر نام هامان به خط هيروگليف و « » و « » بيان موقعيت و جايگاه اجتماعي اوست كه رسينسكي ترجمه آن را به زبان آلماني با عبارت «Vorsteherder Steinbruch arbeiter» درج كرده كه به معناي «فرمانده كارگران درمعادن سنگ» است.65
ديدگاه ديگر كه پيش از اين تحقيقات مورد توجه برخي محققان بوده اين است كه واژه هامون معرّب «آمون» مي باشد. آمون66 واژه اي بسيار معروف در تاريخ و فرهنگ مصر باستان و نام خداي ناديدني شهر تِبس67 است كه بعدها خداي خدايان شد و معابد بسياري براي پرستش اين خداي قدرتمند در مصر ساخته شد.68 آيت الله معرفت معتقد است همان طور كه «ابراهيم» معرّب أب رام (به معناي جدّ بزرگ) و نيز «سامري» معرّب شمروني (منسوب به قبيله شمرون) است، هامون نيز مي تواند معرّب آمون باشد. تعجبي هم نيست كه نام معبد آمون بر بزرگ كاهنان اين معبد ـ كه نزد فرعون مقامي والا يافت ـ بماند. همان طور كه واژه فرعون نيز در اصل نام مكان است و حتي در دوره عثماني برخي خلفا نام «باب عالي»، كه اسم مكان است، بر خود داشته اند.69 ابومنصور جواليقي(465- 540ه ق) مؤلف كتاب المعرّب نيز هامان را لفظي معرَّب مي داند. او مي گويد: «هامان، اسمي اعجمي است و البته بر وزن فَعلان از فعل هوَّمت (خواب سبكي كردم) و از هامَ ـ يهيمُ (عاشق شد) نيست».70 خزائلي نيز مي نويسد: در ميدراش ها71، يكي از رؤساي بزرگ سَحَره فرعون «يام» ناميده شده؛ بنابراين، نزديك ترين احتمال آن است كه هامان را صورت تغيير يافته «يام» بدانيم.72
دائره المعارف قرآن ـ چاپ ليدن هلند ـ به عنوان آخرين مرجع معتبرغربي در مورد قرآن، نسبت به ديگر منابع متقدم، جانب انصاف را رعايت كرده و در كنار اشاره به قول مشهورمحققان غربي در مورد هامان، به ديدگاه مذكور نيز توجه داشته و احتمال مي دهد كه هامان، معرّب كلمه مصري ها، آمِن، باشد كه عنوان بالاترين روحاني و شخص دوم بعد از فرعون بوده است.73
با توجه به آنچه ذكر شد هم شواهد تاريخي و هم منابع باستان شناختي از آن حكايت دارد كه هامان، واژه اي است كه خود يا مشابه آن در مصر باستان كاربرد داشته است و مناسبت معنايي اين واژه ها در مصر باستان با جايگاه هامانِ مذكور در قرآن كاملاً آشكار است.

نتيجه گيري

1. خاورشناسان بر اساس پيش فرض هاي اثبات نشده اي ادعا كرده اند كه هامان در قرآن با يك اشتباه تاريخي از داستان كتاب مقدس در مورد خشايارشا به داستان موسي و فرعون راه يافته است.
2. مدعيان اقتباس قرآن از كتاب مقدس پنداشته اند كه هامانِ كتاب مقدس، شخصيتي تاريخي مربوط به زمان حكومت هخامنشيان در شوش است، در حالي كه منابع مستقل تاريخي وجود چنين شخصي را در آن زمان تأييد نمي كند.
3. منابع تاريخي حاكي از آن است كه هامان، مُردخاي و اِستر در داستان مربوط به خشايارشا، شخصيت هايي افسانه اي و خيالي اند كه نام آنها از نام هاي واقعي مربوط به تمدن هاي ديگر ـ چون بابل و عيلام ـ وام گرفته شده است.
4. ارتباط بين تمدن مصر و تمدن هاي بابل و عيلام از يك سو، و نتايج كشفيات جديد در مورد نام هامان بر سنگ نوشته هاي هيروگليف مصري، اين احتمال را قوت مي بخشد كه نام هامان از فرهنگ مصر به بابل و عيلام منتقل شده باشد و در نهايت، نويسنده كتاب استر نيز از اين نام ها براي داستان پردازي خود الهام گرفته باشد.
5. با توجه به موارد پيش گفته، در اين ميان اگر كسي دچار اشتباه تاريخي شده باشد، نويسنده يا نويسندگان كتاب استر اند و نه قرآن و پيامبر اسلام.

منابع

كتاب مقدس
التوراه، كتابات ما بين النهرين: مخطوطات قمران- بحرالميت، تحقيق اندريه دوبون و سومر مارك فيلننكو، ترجمه موسي ديب الخوري، ط. 1، دمشق، دار الطليعه الجديده، 1998م.
آميه، پير (Pierre Amiet)، تاريخ عيلام، ترجمه شيرين بياني، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، چ دوم، 11372ش.
اباذري، يوسف و همكاران، اديان جهان باستان، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1372ش.
پطرس عبدالملك، قاموس الكتاب المقدس، ط. 10، قاهره، دارالثقافه بالاتفاق مع رابطه الانجيليين بالشرق الاوسط، 1995م.
توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، تهران، سازمان سمت، 1379ش.
جفري، آرتور، واژه هاي دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريدون بدره اي، تهران، توس، 1372ش. جواليقي، ابومنصور، المعرّب من الكلام الأعجمي، ط. 1، دمشق، دارالقلم، 1990م.
حبيب سعيد، المدخل إلي الكتاب المقدس، بي چا، قاهره، دار التأليف والنشر للكنيسه الأسقفيه و مجمع الكنائس في الشرق الأدني، بي تا.
خزائلي، محمد، اعلام القرآن، تهران، مؤسسه انتشارات اميركبير، چ ششم،1380ش.
رازي، فخرالدين، التفسير الكبير، ط. 2، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1417ق.
رحمتي، محمد كاظم، ترجمه قرآن به زبان هاي ديگر، دايره المعارف قرآن كريم، قم، مؤسسه بوستان كتاب، 1388ش.
زحيلي، وهبه، التفسير المنير في العقيده و الشّريعه و المنهج، ط. 1، بيروت، دارالفكر المعاصر و دارالفكر، 1411ق.
زمخشري، محمود بن عمر، الكشاف عن حقائق التنزيل و عيون الاقاويل في وجوه التأويل، بي چا، بيروت، دارالفكر، بي تا.
سيادت، موسي، تاريخ خوزستان از دوره افشاريه تا دوره معاصر، قم، ناشر: مؤلف، دفتر خدمات چاپ و نشر عصر جديد، 1379ش.
سيوطي، جلال الدين، الدرالمنثور في التفسير المأثور، بي چا، بيروت، دارالفكر، 1414ق.
طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، ط. 3، قم، 1393ق.
طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ط. 1، بيروت، دار احياء التراث العربي و مؤسسه التاريخ العربي، 1412ق.
طبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ط. 1، قاهره، هجر، 1422ق.
طوسي، محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن، تحقيق احمد حبيب قصير العاملي، بي چا، دار احياء التراث العربي، بيروت، بي تا.
عميد، حسن، فرهنگ عميد (فرهنگ مفصل و مصور)، بي چا، تهران، اميركبير، بي تا.
كندي، سموئيل ادي، آيين شهرياري در شرق، ترجمه فريدون بدره اي، چاپ دوم، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، 1381ش.
محمد پناه، بهنام، اسرار تمدن مصر، تهران، سبزان، 1385ش.
معرفت، محمد هادي، التمهيد في علوم القرآن (الجزء السابع: شبهات و ردود)، ط. 1، قم، مؤسسه التمهيد، 1428ق.
مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير، 1377ش.
ناس، جان باير، تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، انتشارات پيروز، چ سوم، 1354ش.
وجدي، محمد فريد، دائره معارف القرن العشرين، ط. 3، بيروت، دارالمعرفه، 1971م.
هينتس، والتر، دنياي گمشده عيلام، ترجمه فيروز فيروزنيا، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چ دوم، 1376ش.

Anderson, B. W, The Book of Esther, Interpreter’s Bible, New York, 1954.
Black, Charles (Ed. ),Encyclopædia Britannica, Edinburgh, 1893.
Bucaille, M. Moses and Pharaoh: The Hebrews In Egypt, NTT Mediascope Inc. Tokyo, 1995.
Hutchingson Encyclopedia, eleventh edition, Helicon Publishing, Godalming, 1998.
Jewish Encyclopaedia, KTAV Publishing House, Inc. , New York, 1941.
J. Horovitz, Koranische Untersuchungen, Walter De Gruyter: Berlin & Leipzig, 1926.
Lammens, H. (Translated from French by Sir E. Denison Ross), Islam: Beliefs and Institutions, Methuen & Co. Ltd. , London, 1929.
Lewis, B. , V. L. Menage, Ch. Pellat and J. Schacht (Eds. ), Encyclopaedia of Islam (New Edition), E. J. Brill (Leiden) & Luzac & Co. (London), 1986.
Lockyer, H. Sr. (General Editor), F. F. Bruce et al , (Consulting Editors), Nelson's Illustrated Bible Dictionary, Thomas Nelson Publishers, 1986.
McAuliffe, J. D. (Ed. ), Encyclopaedia Of The Qur'an, Volume II, Brill: Leiden, 2002.
Saifullah, M. S. & Others: Historical Errors Of The Qur'an, Leipzig, 1906.
Sale, G. , The Koran Commonly Called Alcoran Of Mohammed Translated Into English Immediately From The Original Arabic With Explanatory Notes, London, 1825.
Yahya, Harun, The Prophet Musa (AS), Milad Booke center, India, 2000.
Yarshater, Ehsan (Ed. ), Encyclopeadia Iranica, Encyclopeapia Iranica Foundation, New York, 2003.
پی نوشت ها:

* دانشيار دانشگاه قم mkshaker.uva@gmail.com
** دانشجوي دکتري علوم قرآن و حديث دانشگاه قم. saeed_fayyaz@yahoo.com
دريافت: 21/5/89 ـ تأييد: 19/7/89
1. Haman.
2. ر. ک: طبرسي، فضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 8، ص 668 و 674 (ذيل آيات 24 و 36 سوره مؤمن)؛ سيدمحمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 17، ص 327 و 331؛ وهبه زحيلي، التفسير المنير، ج20، ص 62 (ذيل آيه 8 سوره قصص) و ص 239 (ذيل آيه 39 عنکبوت) و ج 24، ص 103 و 104 (ذيل آيه 24 مؤمن)؛ زمخشري، محمود، الکشاف، ج 3، ص 180 (ذيل آيه 38 قصص)
3. طوسي، محمد بن الحسن، التبيان في تفسير القرآن، ج 9، ص 78 (ذيل آيه 36 سوره مؤمن)
4. Esther.
5. Vashti.
6. Mordecai.
7. ر. ک: کتاب مقدس، چکيده کتاب استر، ص 494؛ نيز نک: پطرس عبدالملك، قاموس الکتاب المقدس، ص 64ـ63؛ مستر هاكس، قاموس کتاب مقدس، ص 918.
8. فخرالدين رازي، التفسير الكبير، ج 9، ص 516 (ذيل آيه 36 سوره مؤمن)
9. رك: محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن (الجزء السابع: شبهات و ردود)، ص 376-378.
10. Hammadatha.
11. Ludovico Maracci.
12. محمد رضا رحمتي، «ترجمه هاي قرآن به زبان هاي ديگر»، دايره المعارف قرآن، ج7، ص 459.
13. Saifullah, M. S. & Others, "Historical Errors Of The Qur'an: Pharaoh & Haman", 2010/02/28, at: www. islamic- awareness.; Ludoviico Marraccio, Alcorani Textus Universus Ex Correctioribus Arabum Exemplaribus Summa Fide, p. 526.
14. George Sale.
15. G. Sale, The Koran Commonly Called Alcoran Of Mohammed Translated Into English, V. II, London, p. 239, footnote 'h'.
16. Theodor Noldeke.
17. Noldeke, Theodor, "The Koran", Encyclopædia Britannica, V. 16, p. 600.
18. G. Vajda, "Haman" in Encyclopaedia of Islam (New Edition), V. III, p. 110.
19. Henri Lammens.
20. Joseph Hurwitz.
21. Charles Culter Torrey.
22. ابن وراق نامي مستعار است که نويسنده معاصري که به شدت با اسلام عناد مي ورزد، براي خود انتخاب کرده است.
23. ر. ک: آرتور جفري، واژه هاي دخيل در قرآن مجيد، ترجمه فريدون بدره اي، ص 392-391.
24. Arthur Jeffrey.
25. آرتور جفري، همان، ص 410.
26 - ر. ک: محمد خزائلي، اعلام القرآن، ص 660؛ محمدهادي معرفت، التمهيد في علوم القرآن، ج 7، ص 377.
27. See “Haman” in Encyclopeadia Iranica, p. 629.
28. The Jewish Encyclopaedia ,"Esther",Volume V. 5, pp. 235-236.
29. تقسيم بندي کشوري ايران باستان، معادل استان فعلي. ساتراپ مأخوذ از کلمه يوناني سترَپ، به حاکم يا استاندار در ايران قديم گفته مي شده است. ر.ک: حسن عميد، فرهنگ عميد، ص 588.
304- See "Esther" in The Universal Jewish Encyclopaedia, V. 4, p. 170.
31. پوريم: واژه اي عبري است که به معناي قرعه هاست. اين روز به مناسبت رفع خطر قتل عام يهوديان به توطئه هامان عيد قرار داده شده است. وجه تسميه اين روز آن است که هامان براي تعيين روز اعلام تصميم خود به پادشاه قرعه کشيده بود. عيد مزبور در ماه اسفند قرار دارد. حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص 95-94.
32. سموئيل كندي ادي، آئين شهرياري در شرق، ص 177.
33. همان، ص 178.
34. همان، ص180.
35. Hadassah.
36. در باره خداي عيلامي بنگريد به: والتر هينتس، دنياي گمشده عيلام، ص 51.
37. همان، ص 178.
38. در باره مردوخ (Mardukh)، خداي بابل، بنگريد به: جان بي. ناس، تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، ص46ـ47.
39. ر. ک: همان، ص 179-183.
40. پطرس عبدالملک، قاموس الکتاب المقدس، ص 64.
41. موسي سيادت، تاريخ خوزستان از دوره افشاريه تا دوره معاصر، ج 1، ص 8؛ نيز در اين باره نک: پير آميه، تاريخ عيلام، ص 29 و 52.
42. محمد خزائلي، همان، ص 660.
43. قُمران نام منطقه اي است که اين طومارها در آنجا پيدا شده است.
44. سموئيل كندي ادي، همان، ص 179.
45. نام فرقه اي از يهوديان است که در حدود دو قرن پيش از ميلاد به وجود آمدند. ريشه کلمه اِسِني احتمالاً به معناي شفادهنده است، به اين معنا که آنها در انديشه شفاي روان خود بوده اند. گفته مي شود يحيي بن زکريا (تعميد دهنده) نيز از آنان بوده است. رک: حسين توفيقي، آشنايي با اديان بزرگ، ص 97-98.
46. ر. ک: التوراه کتابات ما بين النهرين: مخطوطات قمران ـ بحر الميت، ج 1، ص 5-6.
47. نويسنده آئين شهرياري در شرق نيز مي گويد: بنا بر عقيده محققانه اي که مورد پذيرش عموم است کتاب استر در حوالي 125ق م نوشته شده است، سموئيل کندي ادي، آئين شهرياري در شرق، ص 177.
48. ر.ک: حبيب سعيد، المدخل الي الکتاب المقدس، ص 159-160؛
B. W. Anderson, Interpreter’s Bible, V. iii. Pp. 827-8.
49. "Pharaoh" in Encyclopedia Britanica,2010/04. 03at: http: //www. britannica. com /Ebchecked/topic/455117/pharaoh.
50. هوروس (Horus) نام يكي از كهن ترين و مهم ترين خدايان مصر باستان است.
51. "Pharaoh" in Nelson's Illustrated Bible Dictionary, p. 828.
52 - محمدهادي معرفت، همان، ج 7، ص 380-379.
53. ر.ك: طبري، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج 18، ص 255(ذيل آيه 38 قصص)؛ الدر المنثور، ج 6، ص416 (ذيل آيه 38 سوره قصص)؛ ج 7، ص 288 (ذيل آيه 36 سوره مؤمن)
54. فريد وجدي، دائره المعارف القرن العشرين، ج 9، ص 18.
55. Maurice Bucaille.
56. خط هيروگليف داراي حروف تصويري بوده و در مصر باستان به عنوان خط خدايي تصور مي شد و تا هزاران سال کاهنان آن را براي تزيين ديوار معابد و آرامگاه ها به کار مي بردند. (رک: بهنام محمد پناه، اسرار تمدن مصر، 25).
57. M. Bucaille, Moses and Pharaoh: The Hebrews In Egypt, p. 192.
58. Rosetta Stone.
59. ر.ک: فرهنگ و تمدن مصر باستان، ص 29.
60. ژان فرانسوا شامپوليون (به فرانسوي: Jean-François Champollion) (۲۳ دسامبر ۱۷۹۰ - ۴ مارس ۱۸۳۲) دانشمند، زبان شناس و شرق شناس فرانسوي است. از سال ۱۸۰۴ ژان فرانسوا به يافتن رمزهاي دبيرهٔ هيروگليف دلبسته شد و دريافت که براي کاميابي در اين کار آشنايي با زبان هاي شرقي لازم است. اين بود که پس از فرا گرفتن يوناني و رومي به آموختن زبان هاي عبري، قبطي، عربي و سرياني پرداخت. او سرانجام در سپتامبر 1822 در حالي كه 32 ساله بود موفق شد به راز و رمز خط هيروگليف مصرباستان پي برد. شامپوليون را بنيادگذار دبستان مصرشناسي خوانده اند (ر.ک: Hutchinson Encyclopedia, p. 207).
61. Harun Yahya, The Prophet Musa, p. 60.
62. Walter Rasinski.
63. HAF museum.
64. M. Bucaille, p. 192- 193.
65. M. S. M. Saifullah& Others, p. 130.
66. Amun.
67. شهر تِب يا تِبس، نام شهري باستاني در مصر باستان بوده است. اين شهر در نزديک به 800 کيلومتري درياي مديترانه و در کرانه خاوري رود نيل جاي داشته است. اين شهر در چندين دوره از پادشاهي مصر، پايتخت بوده است (نقل از ويکي پديا).
68. بهنام محمد پناه، اسرار تمدن مصر باستان، ص 14؛ نيز ر.ك: تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، ص 36؛ يوسف اباذري و همکاران، اديان جهان باستان، ج 2، ص 77-80، 90، 91 و 95.
69. ر.ک: محمدهادي معرفت، تمهيد في علوم القرآن، ج 7، ص 377.
70. ابومنصورجواليقي، المعرّب من الکلام الأعجمي، ص 637.
71. Midrash.
72. محمد خزائلي، همان، ص 660.
73. See: A. H. Jones, "Haman", in Encyclopaedia Of The Qur'an, V. II, p. 399.
جمعه 21 مهر 1391  1:16 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تميم دارى لَخمى

تميم دارى لَخمى: از راهبان مسلمان شده

تميم بن اوس بن خارجه، از تيره بنى داربن هانى از قبيله لخم از عرب قحطانى (جنوبى) است و از همين رو[1] به «دارى» شهرت يافته است[2] و چون تنها فرزندش رقيه نام داشت،[3] به كنيه ابورقيه معروف است.[4]
تميم پيش از مسلمان شدن در منطقه شام سكونت داشت[5] و از راهبان آن سرزمين به شمار مى آمد[6]. البته زمان هجرت او يا خاندانش به آن سرزمين معلوم نيست. آنچه مسلم است، لخمى ها و جذامى ها در زمره آن دسته از عرب جنوبى بودند كه از مدت ها قبل از ظهور اسلام به سوريه و لبنان مهاجرت كرده بودند.[7] بر اساس برخى گزارش ها تميم به سبب اشتغال به تجارت به حجاز رفت و آمد داشته است.[8]
تميم در سال نهم هجرت (يك سال پيش از رحلت پيامبر) پس از غزوه تبوك، همراه برادرش نعيم و هيئتى 10 نفره از بنى دار[9] به مدينه نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمده و مسلمان شد[10] برخى گزارش ها اسلام او را در سال هفتم، پس از نبرد خيبر دانسته اند.[11] همراهان تميم تا رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)[12] و خود او تا قتل عثمان (م. 35 ق.) در مدينه ماندند.[13]
به گزارش زهرى و كلبى، در ملاقات اين هيئت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، تميم از آن حضرت خواست در صورت فتح شام، شمارى از روستاهاى محل سكونتش مانند «حبُرى» (حبرون، روستايى است كنار بيت المقدس كه آرامگاه ابراهيم(عليه السلام) در آن واقع است[14]) و «بيت عينون» را به او، و به نقلى به همراهان يا خاندانش اَقطاع (بخشيدن زمين براى گذراندن زندگى) دهد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز با خواسته او
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 644
موافقت كرد و در اين خصوص سندى تنظيم فرمود. متن سند در بسيارى از منابع آمده است.
[15] بنا به گفته قلقشندى (م. 821 ق.) مكتوب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در دست خاندان تميم به عنوان خدام حرم ابراهيم خليل(عليه السلام) موجود است.[16]
به نقل زيد بن عامر ثقفى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خود از تميم خواست، چيزى از حضرت بخواهند و او روستاهاى ياد شده را درخواست كرد و پيامبر آن ها را به او واگذار كرد.[17] برخى محققان، سند ياد شده را ساخته و پرداخته دوران خلفا يا بنى اميه دانسته اند كه با توجه به اعتبار تميم و طرفدارى او از دستگاه خلافت، براى وى فضيلت تراشى كرده اند.[18] در برخى منابع، در اين باره كه آيا پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام، ملكى را كه در تصرفشان نيست مى توانند به ديگرى واگذار كنند يا نه، نظرها و توجيهاتى ارائه شده است.[19]
برخى سيره نويسان، چون ابن اسحاق، بدون ذكر نام غزوات، تميم را از كسانى دانسته اند كه در برخى از آن ها، همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود.[20]براساس گزارش واقدى، آن حضرت از غنايم جنگ خيبر، سهمى براى تميم و هيئت بنى دار اختصاص داد.[21] اين گزارش فقط در صورتى مى تواند مورد توجه قرار گيرد كه بنابر نقل غير مشهور، اسلام تميم را در سال هفتم بدانيم.
منابع بدون اشاره به زمان مشخصى آورده اند كه تميم با ام فروه خواهر ابوبكر ازدواج كرد كه دوامى نيافت و به طلاق انجاميد
[22]. با توجه به اينكه ام فروه در سال 11 هجرى با اشعث بن قيس، رهبر كنديان، ازدواج كرد[23] (=> اشعث بن قيس)، مى توان طلاق او را قبل از اين سال دانست. در گزارشى ديگر آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ام مغيره يا ام حكيم، دختر نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را به تميم دارى تزويج كرد.[24] ابن حجر پس از ذكر اين خبر، سند آن را ضعيف دانسته است.[25]
مطابق نقلى، پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگام سخنرانى و خطابه، بر شاخه اى از خرما تكيه مى دادند و چون احساس خستگى خود را يادآور شدند، تميم پيشنهاد كرد براى آن حضرت منبرى ساخته شود. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از مشورت با صحابه،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 645
پذيرفت.
[26] برخى نيز ساخت منبر را در سال هفتم يا پس از آن به افراد ديگرى نسبت مى دهند.[27]
تميم و به نقل مشهور غلام وى، اولين كسى بود كه در مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) با استفاده از روغن، چراغ روشن كرد و بدين سبب آن حضرت در حق وى دعا كرد. پيش از آن، براى روشنايى مسجد از شاخه و برگ خرما استفاده مى شد.[28] گويند تميم اسب خود به نام «الورد» را به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بخشيد؛ اما زمان دقيق آن معلوم نيست.[29]
عده اى تميم را در شمار روايان حديث نبوى آورده و شمار احاديث او را 18 مورد برشمرده اند. كسانى مانند عبدالله بن وهب، سُليم بن عامر و شرحبيل بن مسلم، از ناقلان و راويان حديث او بوده اند.[30]

تميم پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله):

از وى در عهد خلافت ابوبكر، خبرى در دست نيست، جز فرمان خليفه مبنى بر واگذارى اقطاع داده شده به تميم در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)[31]؛ اما خليفه دوم، توجهى ويژه به او داشت، چنان كه گفته اند: عمر وى را تمجيد و از او با عنوان بهترين مدنى (خير اهل المدينه) ياد مى كرد[32]و وى را صاحب كرامات مى دانست.[33]
گويند در سال 14 قمرى پس از آنكه عمر دستور داد نمازهاى نافله در شب هاى ماه مبارك رمضان به صورت جماعت (نماز تراويح) گزارده شود ـ در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و ابوبكر به صورت فرادى خوانده مى شد ـ به ابى بن كعب و تميم دارى دستور داد امامت اين نمازها را بر عهده گيرند، از اين رو آن دو، امامت جماعت مردان را و سليمان بن ابى حشمه امامت جماعت زنان را عهده دار شدند[34]؛ نيز آمده است كه تميم نخستين كسى بود كه در مسجد پيامبر به قصه گويى پرداخت.[35] زيرا عمر به كسى اجازه نمى داد براى مردم قصه بگويد؛ ولى به او اجازه داد. بنابه گزارشى، تميم در عهد عمر در هفته يك روز و در دوره عثمان، دو روز براى مردم قصه مى گفت.[36] برخى قصه گويى او را صرفاً به زمان عثمان نسبت داده و از توجه ويژه عثمان به او سخن گفته اند.[37]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 646
طبق نقلى، عمر تنها در يك مورد تميم را نكوهش كرد و او را با تازيانه زد و آن بدان سبب بود كه تميم پس از نماز عصر ـ به رغم نهى عمر از نمازگزاردن بعد از نماز عصر تا مغرب ـ دو ركعت نماز خواند.
[38] تميم در فتح مصر (16 ـ 20 ق.)[39] شركت داشت و مدتى بر بيت المقدس امارت كرد كه زمان آن مشخص نيست.[40]
زمانى تميم به مسافرتى طولانى رفت. همسرش به گمان درگذشت او با شخص ديگرى ازدواج كرد و چون تميم از سفر بازگشت براى حل مشكل، نزد اميرمؤمنان(عليه السلام) آمد و با قضاوت آن حضرت، زن به خانه تميم بازگشت.[41] از آنجا كه تميم پس از قتل عثمان[42] و در آغاز حكومت اميرمؤمنان، على(عليه السلام) به شام رفت، لذا مى توان اين گزارش را مربوط به دوره قبل از حكومت آن حضرت دانست.
منابع اهل سنت براى تميم شأن و مقامى والا قائل اند و وى را در زمره زاهدان و اهل تهجد دانسته
[43] و آورده اند كه در نمازش سوره هاى طولانى (مئين) را تلاوت مى كرد[44]، همه قرآن را در يك ركعت خوانده[45] و ختم قرآن او در مدت 7 روز بود.[46] كراماتى نيز به وى نسبت داده شده است؛ مانند هدايت آتش با دستش به دره اى يا غارى.[47] به نقل ابن سيرين، در جامه اى كه 1000 درهم خريده بود، نماز گزارده است.[48] كسانى از بزرگان اهل سنت، مانند ابن سيرين، برخى اعمال خود، چون نمازخواندن در جامه هاى گرانبها را به كار تميم مستند كرده اند، از اين رو عمل تميم را به معترضان، يادآورى مى كردند[49]. در شرح حال و تكريم تميم، اخبارى نيز آورده اند كه نمى توان آن ها را تأييد و بر آنها اعتماد كرد؛ مانند اينكه او مژده بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از زبان جنّ شنيد و پس از آنكه به مدينه آمد مسلمان شد[50]، تنها كسى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) سخن او را درباره جسّاس و دجّال بر منبر بازگفت[51] و قرآن را در دوران حيات
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 647
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جمع كرد.
[52] در مقابل، برخى محققان شيعى، با تنقيص تميم او را همانند كعب الاحبار و وهب بن منبه دانسته اند كه اسرائيليات را وارد فرهنگ اسلامى مى كرد[53]؛ نيز حركت وى از مدينه به شام، پس از قتل عثمان[54] را نشان انحراف تميم از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى دانند.[55]
سرانجام تميم دارى در سال 40 قمرى در بيت المقدس درگذشت[56] و در بيت جبرين (حد فاصل غزه و بيت المقدس) به خاك سپرده شد.[57] مشهور آن است از وى نسلى نماند[58]؛ اما برخى او را داراى فرزند دانسته، احمدبن محمد بن يعقوب دارى محدّث را به او منتسب مى دانند.[59] خانه تميم دارى در مدينه تا عصر حاضر محل توجه اهل سنت بوده و زيارت مى شد.[60] درباره تميم، مقريزى كتابى با عنوان ضوء السارى فى معرفة خبر تميم الدارى نگاشته است.[61] به زبان اردو و فارسى نيز كتابى به نام حكايت تميم الدارى نوشته شده است.[62]

تميم دارى در شأن نزول:

در تفاسير، در شأن نزول آيات 106 ـ 108 مائده/5 دو گزارش متضاد در خصوص تميم، وجود دارد كه با كنكاش در منابع تاريخى و تفسيرى، خطاهاى آشكارى در آن گزارش ها به چشم مى خورند؛ بنا به يكى از گزارش ها تميم دارى به اتفاق دو نفر نصرانى به نام هاى ابن بندى و ابن ابى ماريه سهمى، به قصد تجارت از مدينه خارج شدند. در اثناى راه، تميم بيمار شد و چون مرگ خود را نزديك ديد وصيتنامه اى متضمن بر صورت اثاثيه خود، نوشت و آن را در ميان كالاهاى سفرش پنهان كرد؛ آن گاه اموال خويش را به همسفرانش سپرد و بدانان وصيت كرد كه در بازگشت از سفر آن ها را به ورثه اش تحويل دهند. همسفران پس از مرگ تميم، با تجسس در اموال وى، برخى از اشياى قيمتى آن، از جمله جامى زرين را ربودند و ساير ما ترك او را طبق وصيت وى به خانواده اش تحويل دادند. ورثه با خواندن فهرست اموال تميم كه خود وى ميان وسايلش جاسازى كرده بود دريافتند برخى از اموال تميم موجود نيست، از اين رو نخست مطلب را با همسفران وى در ميان گذاشتند؛ اما چون آنان اظهار بى اطلاعى كردند و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 648
منكر دستبرد به اموال شدند، موضوع را با پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ميان گذاشتند. آن حضرت چون دليلى ضد همسفران تميم نداشت پس از سوگند دادنشان، ايشان را تبرئه كرد؛ اما چيزى نگذشت كه اموال ربوده شده شناسايى شد. ورثه تميم جريان را به عرض رسول خدا(صلى الله عليه وآله)رساندند. حضرت منتظر حكم ماند تا آيات ياد شده نازل شدند. در پى آن پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور داد اولياى تميم سوگند ياد كردند؛ آن گاه اموال را از سارقان گرفت و به ورثه داد.
[63] اين گزارش با داده هاى تاريخى سازگارى ندارد، زيرا به نقل سيره نويسان و مورخان، تميم دارى در سال چهلم هجرت درگذشته است.[64] مناسبات او با عمر و عثمان نيز كه بدان اشاره شد، حيات تميم را دست كم تا سال ياد شده تأييد مى كند، از اين رو نظر بحرانى، كلينى و قمى را نمى توان تأييد كرد.
در گزارشى ديگر، از طرفى برخى مفسران مشهور، به نقل از خود تميم دارى آورده اند كه اين آيات درباره من و عدى بن بداء نازل شده كه هر دو مسيحى بوديم
[65] و در سفرى تجارى، بديل بن ابى ماريه سهمى قريشى كه همراه، بود، بيمار شد و درگذشت. پس از مرگ وى، ما از ميان لوازم سفرش، جامى زرين را ربوده، به مبلغ 1000 درهم فروختيم و آن را ميان خود قسمت كرديم. در بازگشت، مطابق وصيت بديل، اموال وى را به خانواده اش بازگردانديم و چون آنان مطابق نوشته بديل كه ميان اثاثيه اش جاسازى كرده بود، از مفقود شدن جام آگاهى يافتند به ما مراجعه كردند؛ ولى ما منكر سرقت آن شديم. با گذشت زمان، هنگامى كه من مسلمان شدم، با مراجعه به ورثه بديل، آنان را از ربوده شدن جام زرين آگاه ساخته، 500 درهم بدانان پرداختم و براى دريافت مبلغ باقيمانده، ايشان را به همسفرم عدى، راهنمايى كردم. ورثه بديل، نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) آمدند و آن حضرت از آنان دليل خواست. سپس آنان را سوگند داد و چون آيات ياد شده نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) 500 درهم را از عدى گرفت و به آن ها داد.[66] اين آيات براى حفظ حقوق و اموال مردم دستورهايى مى دهند، مانند وصيت به هنگام مرگ، سوگند بعد از نماز براى اداى شهادت و نحوه شهادت: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا شَهـدَةُ بَينِكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ حينَ الوَصِيَّةِ اثنانِ ذَوا عَدل مِنكُم اَو ءاخَرانِ مِن غَيرِكُم اِن اَنتُم ضَرَبتُم فِى الاَرضِ فَاَصـبَتكُم مُصيبَةُ المَوتِ تَحبِسونَهُما مِن بَعدِ الصَّلوةِ فَيُقسِمانِ بِاللّهِ اِنِ ارتَبتُم لانَشتَرى بِهِ ثَمَنـًا ولَو كانَ ذاقُربى ولا نَكتُمُ شَهـدَةَ اللّهِ اِنّا اِذًا لَمِنَ الاثِمين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 649
* فَاِن عُثِرَ عَلى اَنَّهُمَا استَحَقّا اِثمـًا فَــاخَرانِ يَقومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذينَ استَحَقَّ عَلَيهِمُ الاَولَيـنِ فَيُقسِمانِ بِاللّهِ لَشَهـدَتُنا اَحَقُّ مِن شَهـدَتِهِما وما اعتَدَينا اِنّا اِذًا لَمِنَ الظّــلِمين * ذلِكَ اَدنى اَن يَأتوا بِالشَّهـدَةِ عَلى وجهِها اَو يَخافوا اَن تُرَدَّ اَيمـنٌ بَعدَ اَيمـنِهِم واتَّقُوا اللّهَ واسمَعوا واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الفـسِقين».(مائده/5،106 ـ 108) گزارش هاى ديگرى نيز از اين داستان با اندك تفاوت هايى رسيده اند.
[67] (=> بديل بن ابى ماريه)
مفسران برخى آيات مكّى را كه از علم و اعتقاد اهل كتاب به ظهور رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و حقانيت قرآن سخن مى گويند، بر مسيحيان و يهوديان معدودى همانند تميم دارى كه سال ها پس از هجرت آن حضرت به يثرب، به اسلام گرويدند تطبيق كرده اند.
1. قتاده، ابن عباس و مجاهد گفته اند: آيه 43 رعد/13، به مسيحيانى چون تميم دارى، سلمان فارسى و يهوديانى چون عبدالله بن سلام اشاره دارد: «و يَقولُ الَّذينَ كَفَروا لَستَ مُرسَلاً قُل كَفى بِاللّهِ شَهيدًا بَينى و بَينَكُم و مَن عِندَهُ عِلمُ الكِتـب». در اين آيه، با تأكيد بر معجزه بودن قرآن، خطاب به كافرانى كه هر روز بهانه اى تازه تراشيده، معجزه مى طلبند آمده است كه گواهى خداوند و كسانى كه علم كتاب نزد آن هاست، براى حقانيت و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كفايت مى كند؛ اما براساس روايات فراوانى مقصود از«من عنده علم من الكتاب»اميرمؤمنان، على(عليه السلام) است.
[68]
2. طبرسى[69] به نقل از قتاده آورده است: هنگامى كه مسيحيانى چون تميم دارى، سلمان فارسى و جمعى از علماى يهود از اهل كتاب مسلمان شدند، آيات 52 ـ 55 قصص/28 درباره ايشان نازل شد. در اين آيات، خداوند به ايمان آوردن كسانى كه قبلا به آن ها كتاب آسمانى داده شده، اشاره فرموده كه آنان چون قرآن را هماهنگ با نشانه هايى مى بينند كه در كتب آسمانى خود يافته اند، با خوانده شدن آيات قرآن، ضمن تصديق آن، مى گويند كه ما پيش از آنكه قرآن نازل شود در برابر آن تسليم بوديم. آنان دوبار از پاداش برخوردار مى شوند؛ يك بار به سبب ايمانشان به كتاب آسمانى خودشان و يك بار نيز به سبب ايمان آوردن به پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله) يا بدين سبب دوبار اجر داده مى شوند كه قبل از ظهور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و بعد از آن، به آن حضرت ايمان داشتند. «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ مِن قَبلِهِ هُم بِهِ يُؤمِنون * و اِذا يُتلى عَلَيهِم قالوا ءامَنّا بِهِ اِنَّهُ الحَقُّ مِن رَبِّنا اِنّا كُنّا مِن قَبلِهِ مُسلِمين * اُولـئِكَ يُؤتَونَ اَجرَهُم مَرَّتَينِ بِما صَبَروا و يَدرَءونَ بِالحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ ومِمّا رَزَقنـهُم يُنفِقون».
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 650
3. ابن قتيبه دينورى
[70] تميم دارى را در زمره كسانى دانسته كه آيه 94 يونس/10 بدانان اشاره دارد و مى فرمايد: ايشان به كتاب آسمانى ايمان داشته و آن را تلاوت مى كردند: «فَاِن كُنتَ فى شَكّ مِمّا اَنزَلنا اِلَيكَ فَسـَلِ الَّذينَ يَقرَءونَ الكِتـبَ مِن قَبلِكَ لَقَد جاءَكَ الحَقُّ مِن رَبِّكَ فَلا تَكونَنَّ مِنَ المُمتَرين؛پس اگر در آنچه به تو فرو فرستاديم ترديد دارى، از كسانى كه پيش از تو كتاب [آسمانى]مى خواندند بپرس. حق از جانب پروردگارت به تو رسيده است، پس مبادا از ترديدكنندگان باشى».

منابع

اسباب النزول، سيد محمد باقر حجتى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1374 ش؛ الاستيعاب، ابن عبدالبر (م. 463 ق.)، به كوشش على محمد و ديگران، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ اسد الغابه، ابن اثير على بن محمد الجزرى (م. 630 ق.)، به كوشش على محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ الاصابه، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، به كوشش على محمد و ديگران، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415 ق؛ الاعلام، الزركلى (م. 1389 ق.)، بيروت، دارالعلم للملايين، 1997 م؛ اعلام القرآن، شبسترى، قم، دفتر تبليغات، 1379 ش؛ اكمال تهذيب الكمال، علاءالدين مغلطاى (م. 762 ق.)، به كوشش عادل احمد، الفاروق الحديثة، 1422 ق؛ امتاع الاسماع، المقريزى (م. 845 ق.)، به كوشش محمد عبدالحميد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1420 ق؛ الانساب، ابن السمعانى، (م. 562 ق.)، به كوشش عبدالله عمر، بيروت، دارالجنان، 1408 ق؛ انساب الاشراف، البلاذرى (م. 279 ق.)، به كوشش سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دارالفكر، 1417 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ البداية والنهايه، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش على محمد و عادل احمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ البرهان فى علوم القرآن، الزركشى (م. 794 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1415 ق؛ تأويل مشكل القرآن، ابن قتيبة (م. 276 ق.)، به كوشش سيد احمد صقر، قاهرة، دارالتراث، 1393 ق؛ تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير، الذهبى (م. 748 ق.)، به كوشش عمر عبدالسلام، بيروت، دارالكتاب العربى، 1410 ق؛ تاريخ الامم والملوك، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1403 ق؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (م. 571 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ تاريخ المدينة المنوره، ابن شبّه النميرى (م. 262 ق.)، به كوشش شلتوت، قم، دارالفكر، 1410 ق؛ تاريخ اليعقوبى، احمد بن يعقوب (م. 292 ق.)، بيروت، دارصادر، 1415 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تدوين القرآن، على الكورانى، دارالقرآن الكريم، 1418 ق؛ التعريف والاعلام، السهيلى (م. 581 ق.)، به كوشش محمد على، طرابلس، كلية الدعوة الاسلامية، 1401 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزائرى، قم، دارالكتاب، 1404 ق؛ تهذيب الكمال، المزى (م. 742 ق.)، به كوشش بشار عواد، بيروت، الرسالة، 1415 ق؛ الثقات، ابن حبان (م. 354 ق.)، الكتب الثقافية، 1393 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ الجرح والتعديل، ابن ابى حاتم الرازى (م. 327 ق.)، دكن، دائرة المعارف العثمانيه، بيروت، دارالفكر، 1372 ق؛ جمهرة انساب العرب، ابن حزم (م. 456 ق.)، به كوشش لجنة من العلماء، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ خزانة الادب، عبدالقادر البغدادى (م. 1093 ق.)، به كوشش طريفى و اليعقوبى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1998 م؛ الخصال، الصدوق (م. 381 ق.)، به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 651
كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1416 ق؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر بجنوردى، تهران، مركز دائرة المعارف بزرگ، 1372 ش؛ دلائل النبوه، ابونعيم الاصفهانى (م. 430 ق.)، به كوشش محمد رواس و عبدالبر عباس، بيروت، دارالنفائس، 1406 ق؛ دلائل النبوه، البيهقى (م. 458 ق.)، به كوشش عبد المعطى قلعجى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1405 ق؛ الذريعة الى تصانيف الشيعه، آقابزرگ تهرانى (م. 1389 ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1403 ق؛ الرده، الواقدى (م. 207 ق.)، به كوشش محمود ابوالخير، عمان، دارالفرقان؛ سبل الهدى، محمد بن يوسف الصالحى (م. 942 ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلمية، 1414 ق؛ سير اعلام النبلاء، الذهبى (م. 748 ق.)، به كوشش گروهى از محققان، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ السيرة النبويه، زينى دحلان، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ صبح الاعشى، احمد بن على القلقشندى (م. 821 ق.)، مصر، وزارة الثقافة والارشاد القومى، 1383 ق؛ الصحيح من سيرة النبى(صلى الله عليه وآله)، جعفر مرتضى العاملى، بيروت، دارالسيرة، 1414 ق؛ صفة الصفوه، ابى الفرج الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1413 ق؛ الطبقات الكبرى، ابن سعد (م. 230 ق.)، به كوشش محمد عبدالقادر، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ العقد الفريد، احمد ابن عبد ربه (م. 328 ق.)، به كوشش ابراهيم الابيارى و عمر تدمرى، بيروت، دارالكتاب العربى؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفتوح، ابن اعثم الكوفى (م. 314 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالاضواء، 1411 ق؛ قاموس الرجال، محمد تقى شوشترى، قم، نشر اسلامى، 1418 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ الكامل فى ضعفاء الرجال، عبدالله بن عدى (م. 365 ق.)، به كوشش سهيل زكار، بيروت، دارالفكر، 1405 ق؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، اميركبير، 1361 ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ المحبر، ابن حبيب (م. 245 ق.)، به كوشش ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دارالافاق الجديده؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415 ق؛ المصنّف، عبدالرزاق الصنعانى (م. 211 ق.)، به كوشش حبيب الرحمن، المجلس العلمى؛ المصنّف، ابن ابى شيبه (م. 235 ق.)، به كوشش سعيد محمد، دارالفكر، 1409 ق؛ المعارف، ابن قتيبة (م. 376 ق.)، به كوشش ثروت عكاشة، قم، شريف رضى، 1373 ش؛ المعجم الاوسط، الطبرانى (م. 360 ق.)، ابراهيم الحسينى، قاهرة، دارالحرمين، 1415 ق؛ معجم البلدان، ياقوت الحموى (م. 626 ق.)، بيروت، دارصادر، 1995 م؛ المعجم الكبير، الطبرانى (م. 360 ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ المغازى، الواقدى (م. 207 ق.)، به كوشش مارسدن جونس، بيروت، اعلمى،1409 ق؛ مكاتيب الرسول، احمدى ميانجى، به كوشش مركز تحقيقات حج، تهران، دارالحديث، 1419 ق؛ مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب (م. 588 ق.)، به كوشش يوسف البقاعى، بيروت، دارالاضواء، 1412 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نظام ادارى مسلمانان در صدراسلام، عبدالحى كتانى، ترجمه: ذكاوتى، انتشارات سمت، 1384 ش؛ الوافى بالوفيات، الصفدى (م. 764 ق.)، به كوشش احمد الارناؤوط و تركى مصطفى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1420 ق.
سيد محمود سامانى




[1]. جمهرة انساب العرب، ص 422؛ الانساب، ج 2، ص 33، 442.
[2]. الاستيعاب، ج 1، ص 270؛ خزانة الأدب، ج 7، ص 330؛ تاريخ الاسلام، ج 7، ص 404.
[3]. الاستيعاب، ج 1، ص 270؛ اسدالغابه، ج 1، ص 428.
[4]. الطبقات، ج 7، ص 286؛ الجرح و التعديل، ج 2، ص 440؛ الثقات، ج 3، ص 40.
[5]. الاصابه، ج 1، ص 488.
[6]. همان.
[7]. كنزالعمال، ج 8، ص 3؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 442؛ الانساب، ج 2، ص 33.
[8]. تفسير قمى، ج 1، ص 196؛ الكافى، ج 7، ص 5؛ اسباب النزول، ص 175.
[9]. السيرة النبويه، ج 3، ص 354؛ الطبقات، ج 1، ص 258؛ جمهرة انساب العرب، ص 422.
[10]. الطبقات، ج 1، ص 258؛ الاستيعاب، ج 1، ص 270؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 326.
[11]. السيرة النبويه، ج 3، ص 354.
[12]. الطبقات، ج 1، ص 259؛ اسد الغابه، ج2، ص 365؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 64.
[13]. اسدالغابه، ج 1، ص 429؛ الطبقات، ج 7، ص 286؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 69.
[14]. معجم البلدان، ج 2، ص 212؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 444.
[15]. الطبقات، ج 1، ص 259؛ امتاع الاسماع، ج 13، ص142؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 67؛ معجم البلدان، ج 2، ص 213.
[16]. صبح الاعشى، ج 13، ص 122.
[17]. اسدالغابه، ج 2، ص 365؛ الاصابه، ج 2، ص 505.
[18]. مكاتيب الرسول، ج 3، ص 515.
[19]. امتاع الاسماع، ج 13، ص 142؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 9، ص 643، «اقطاع».
[20]. الطبقات، ج 7، ص 286؛ الاصابه، ج 1، ص 448.
[21]. المغازى، ج 2، ص 695؛ السيرة النبويه، ج 3، ص 354.
[22]. المحبر، ص 452؛ تهذيب الكمال، ج 3، ص 54؛ المعارف، ص 168.
[23]. الردّه، ص 319؛ الفتوح، ج 1، ص 55 ـ 68.
[24]. اسدالغابه، ج 5، ص 145، 621؛ انساب الاشراف، ج 4، ص 302؛ الاصابه، ج 8، ص 480.
[25]. الاصابه، ج 7، ص 30.
[26]. الطبقات، ج 1، ص 192؛ امتاع الاسماع، ج 10، ص 106؛ الاصابه، ج 5، ص 461.
[27]. امتاع الاسماع، ج 10، ص 96، 106؛ نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام، ص 49 ـ 50.
[28]. الخصال، ص 294؛ اسدالغابه، ج 2، ص 410؛ الاستيعاب، ج 2، ص 683.
[29]. الطبقات، ج 1. ص 490؛ مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 218؛ تاريخ دمشق، ج 4، ص 227.
[30]. الاستيعاب، ج 1، ص 270؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 441؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 326 ـ 327.
[31]. اسدالغابه، ج 6، ص 317؛ الطبقات، ج 1، ص 259.
[32]. تهذيب الكمال، ج 3، ص 55.
[33]. دلايل النبوه، ابونعيم، ج 2، ص 583؛ دلائل النبوه، بيهقى، ج 6، ص 80.
[34]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 140؛ الطبقات، ج 5، ص 296؛ الانساب، ج 2، ص 443.
[35]. المصنف، صنعانى، ج 3، ص 219؛ تاريخ المدينه، ج 1، ص 11 ـ 12؛ مسند احمد، ج 3، ص 449.
[36]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 11 ـ 12؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 81؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 447.
[37]. تاريخ المدينه، ج 1، ص 10؛ المصنف، صنعانى، ج 3، ص 219.
[38]. كنزالعمال، ج 8، ص 180.
[39]. تاريخ طبرى، ج 3، ص 194 ـ 195؛ البداية والنهايه، ج 7، ص 110.
[40]. تاريخ دمشق، ج 18، ص 243؛ ج 11، ص 140.
[41]. اعلام القرآن، ص 206.
[42]. الطبقات، ج 7، ص 286؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 326.
[43]. اسد الغابه، ج 1، ص 429؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 445؛ الاصابه، ج 1، ص 488.
[44]. تاريخ المدينه، ج 2، ص 713.
[45]. المصنف، ابن ابى شيبه، ج 2، ص 386؛ الثقات، ج 3، ص 40؛ الانساب، ج 2، ص 442.
[46]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 445؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 332.
[47]. دلائل النبوه، بيهقى، ج 6، ص 80؛ دلائل النبوه، ابونعيم، ج 2، ص 583؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 447.
[48]. عقد الفريد، ج 2، ص 366 ـ 367؛ الثقات، ج 3، ص 40.
[49]. الثقات، ج 3، ص 40؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 332؛ عقد الفريد، ج 2، ص 366 ـ 367.
[50]. امتاع الاسماع، ج 4، ص 15؛ مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 121؛ بحارالانوار، ج 18، ص 92.
[51]. المعجم الكبير، ج 24، ص 385؛ جمهرة انساب العرب، ص 422؛ الاصابه، ج 1، ص 488.
[52]. تفسير قرطبى، ج 1، ص 41 ـ 42؛ تاريخ الاسلام، ج 3، ص 613؛ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 445.
[53]. مكاتيب الرسول، ج 1، ص 659؛ تدوين القرآن، ص 444 ـ 451؛ الصحيح من السيره، ج 1، ص 124؛ ج 6، ص 101 ـ 102.
[54]. الاصابه، ج 1، ص 838 ، 488؛ اسدالغابه، ج 1، ص 215؛ الخصال، ص 294.
[55]. قاموس الرجال، ج 2، ص 422.
[56]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 448؛ الوافى بالوفيات، ج 10، ص 252.
[57]. الثقات، ج 3، ص 40؛ الاصابه، ج 1، ص 488.
[58]. جمهرة انساب العرب، ص 422؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 328.
[59]. معجم الاوسط، ج 7، ص 315؛ الكامل، ج 2، ص 92؛ تهذيب الكمال، ج 27، ص 21.
[60]. الذريعه، ج 7، ص 52.
[61]. الاعلام، ج 2، ص 87.
[62]. الذريعه، ج 7، ص 52.
[63]. تفسير قمى، ج 1، ص 196 ـ 197؛ البرهان، ج 2، ص 374 ـ 375؛ الكافى، ج 7، ص 5.
[64]. سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 448؛ سبل الهدى، ج 1، ص 310؛ فتح البارى، ج 3، ص 39.
[65]. التعريف والاعلام، ص 52؛ كشف الاسرار، ج 3، ص 251؛ تاريخ دمشق، ج 11، ص 69 ـ 70.
[66]. جامع البيان، ج 7، ص 156 ـ 157؛ اسباب النزول، ص 175؛ مجمع البيان، ج 3، ص 395 ـ 396.
[67]. جامع البيان، ج 7، ص 158 ـ 159.
[68]. مجمع البيان، ج 3، ص 462؛ الميزان، ج 11، ص 385.
[69]. مجمع البيان، ج 7، ص 403؛ التبيان، ج 8، ص 162.
[70]
. تأويل مشكل القرآن، ص 272.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قارون

قارون

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، قارون، موسي (ع)، مفاتح ،فخر فروشي ،خسف (خَسَفنا)
لغت شناسان برای لفظ "قارون" معنی خاصی ذکر نکردهاند، به گفته بعضی از آنان ممکن است وجه تسمیهاش به خاطر این باشد که او قرین (نزدیک) فرعون بوده است.[1]
"قارون بن یصهر" از بنی اسرائیل و از نزدیکان حضرت موسی (ع) بوده است (پسر عمو یا پسر خاله او). چنین به نظر میرسد قارون در نزد فرعون مقام عالی داشت؛ به نقلی هامان، وزیر فرعون و قارون خزانه دار وی یا عامل و کارگزار فرعون بر بنی اسرائیل بوده است.[2]

یاد کرد قرآن از قارون:

نام قارون 4 بار در سه سوره از قرآن آمده است. در بخشى از آيات سوره قصص سخن از درگيرى بنى اسرائيل با اين مرد ثروتمند و سركش به ميان آمده، قارونى كه مظهر ثروت آميخته با كبر و غرور و طغيان بود.
حضرت موسى (ع) در طول زندگى خود با سه قدرت طاغوتى تجاوزگر مبارزه كرد: فرعون كه مظهر قدرت حكومت بود، و قارون كه مظهر ثروت بود، و سامري كه مظهر صنعت و فريب و اغفال بود.(گر چه مهمترين مبارزه موسى(ع) با قدرت حكومت است، ولى دو مبارزه اخير نيز براى خود واجد اهميت و محتوى درسهاى آموزنده و بزرگ است).قارون از نظر اطلاعات و آگاهی، معلومات قابل توجهی از تورات داشت، نخست در صف مؤمنان بود ولی ضعف ایمان و غرور و ثروت و کمی ظرفیت، او را به آغوش کفر کشانید.[3]
قرآن درباره ثروت قارون چنین می گوید:
« إِنَّ قَارُونَ كَانَ مِن قَوْمِ مُوسىَ‏ فَبَغَى‏ عَلَيْهِمْ  وَ ءَاتَيْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُوْلىِ الْقُوَّةِ...‏» [4]
«قارون از قوم موسى بود، اما بر آنان ستم كرد، ما آن قدر از گنجها به او داده بوديم كه حمل كليدهاى آن براى يك گروه زورمند مشكل بود...»
بعضى از مفسرين گفته‏اند: مراد از «مفاتح» كليد گنجينه‏هاست،[5]برخي ديگر قائلند،«مفاتح» خود گنجينه‏هاست.[6]
به هرحال منظور هر كدام كه باشد گوياي ثروت فراوان قارون است. در ميان بني اسرائيل افراد متعهد و دلسوزي وجود داشت كه از تكبر و مال اندوزي او بر حال خودش و ديگران نگران بودند و در صدد نصيحتش برآمدند و در چندين مرحله به اندرز او پرداختند:
1.   « إِذْ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لَا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لَا يحُِبُّ الْفَرِحِين‏»
« (به خاطر آوريد) هنگامى را كه قومش به او گفتند:«اين همه شادى مغرورانه مكن، كه خداوند شادى‏كنندگان مغرور را دوست نمى‏دارد»
2.   «وَ ابْتَغِ فِيمَا ءَاتَئكَ اللَّهُ الدَّارَ الاَْخِرَةَ وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا»
«و در آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بطلب و بهره‏ات را از دنيا فراموش مكن»
3.«وَ أَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ»
«و همان‏گونه كه خدا به تو نيكى كرده، نيكى كن »
4.«وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فىِ الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يحُِبُّ الْمُفْسِدِين ‏»[7]
«و هرگز در زمين در جستجوى فساد مباش، كه خدا مفسدان را دوست ندارد! »
اما او در پاسخ گفت:
«قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلىَ‏ عِلْمٍ عِندِى‏ »[8]
«گفت این ثروت را بوسیلۀ دانشی که نزد من است بدست آوردهام.»
برخی، علم او را به کاردانی و مهارت تفسیر کردهاند.[9] برخی دیگر از مفسران این علم را چند چیز میدانند:
1- علم تورات
2- علم انواع تجارت و کشاورزی و سایر مکاسب
3- علم کیمیا[10]
ادامۀ داستان به رخ کشیدن ثروت به مردم و حسرت خوردن عدهای بر این دارايي است:
« فَخَرَجَ عَلىَ‏ قَوْمِهِ فىِ زِينَتِهِ  قَالَ الَّذِينَ يُرِيدُونَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا يَالَيْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتىِ‏َ قَارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ »[11]
«آراسته به زيورهاى خود به ميان مردمش آمد. آنان كه خواستار زندگى دنيوى بودند گفتند: اى كاش آنچه به قارون داده شده ما را نيز مى‏بود، كه او سخت برخوردار است.»
اين آيه ما را به اين امور رهنمون مى‏كند:
1- ثروتمندان دوست دارند كه زينت و آرايش و امكانات گوناگون خود را به رخ مردم بكشند؛به همين جهت كاخهاى بلند و آراسته براى خود مى‏سازند و  هنگام آمدن به ميان مردم با زيب و زيور و با لباسهاى نو و پاكيزه و وسايل سوارى زيبا مى‏آيند؛و اينها  (اغلب) براى برترى فروختن به توده مردم و محرومان است.
2- مردم ظاهربين،دلباخته احوال ظاهرى ثروتمندان مى‏شوند،و آرزو مى‏كنند كه همچون آنان مالدار باشند، به همين جهت آرامش روحى خود ر ا از دست مي دهند.
3 – دلباختگان ،دوستدار زندگى دنيوى و امور مادّيند و مى‏پندارند، ثروتمندان داراى بختى بلندند، ليكن مؤمنانى كه خواستار چيزهاى ناپايدار نيستند، و به اين ثروتها به عنوان  هدف نهايى هستى انسان نمى‏نگرند.[12]
در حقيقت در اينجا كوره عظيم امتحان الهى داغ شد، از يك سو  قارون                    در وسط كوره قرار گرفته و بايد امتحان خيره‏سرى خود را بدهد و از سوى ديگر دنياپرستان بنى اسرائيل در گرداگرد اين كوره قرار گرفته‏اند.
ولى در مقابل اين گروه عظيم، گروه اندكى عالم و انديشمند، پرهيزگار و با ايمان كه افق فكرشان از اين مسائل برتر و بالاتر بود در آنجا حاضر بودند، كسانى كه شخصيت را با معيار زر و زور نمى‏سنجيدند، كسانى كه بر اينگونه نمايشهاى مسخره هميشه لبخند تمسخر آميز مى‏زدند و اين مغزهاى پوک را تحقير مى‏كردند:[13]
«وَ قَالَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيرٌْ لِّمَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا وَ لَا يُلَقَّئهَا إِلَّا الصَّابرُِون‏»[14]
«اما دانش‏يافتگان گفتند: واى بر شما. براى آنها كه ايمان مى‏آورند و كارهاى شايسته مى‏كنند ثواب خدا بهتر است. و بدين ثواب جز صابران نرسند»
از میان همه قابلیتهای نیکو و برجسته، در اينجا قرآن تنها بر «علم» تكيه مى‏كند، چرا كه علم خمير مايه و ريشه ايمان و استقامت و عشق به ثواب الهى و سراى آخرت است.
تعبير به «الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ » پاسخ كوبنده‏اى است به قارون كه خود را عالم مى‏دانست، قرآن مى‏گويد: عالم اينها هستند كه افق فكرشان اين چنين بلند است، نه تو خيره‏سر و مغرور! و به اين ترتيب باز هم مى‏بينيم كه ريشه همه بركات و خيرات به علم و دانش حقيقى باز مى‏گردد.[15]
به هرحال، خداوند برای هدايت اين متكبر دنيا پرست، پيامبر زمانش (حضرت موسی (ع) ) را به سويش فرستاد، همچنان که قرآن میفرماید:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسىَ‏ بَِايَتِنَا وَ سُلْطَانٍ مُّبِينٍ  إِلىَ‏ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ قَارُونَ فَقَالُواْ سَاحِرٌ كَذَّاب ‏»[16] 
«ما موسی را با آیات خود و دلیل روشن فرستادیم به سوی فرعون و هامان و قارون ولی آنها گفتند او ساحری بسیار دروغگوست».
موسی (ع) از او زکات میخواهد، ولی قارون سر باز میزند و مردم را عليه او میشوراند و زنی را براي اتهام به حضرت موسی (ع)  تحريك مي كند تا نسبت زنا به نبي خدا  بدهد ولي  اتفاقاَ آن زن قارون را رسوا مي كند، لذا حضرت موسی (ع) از خدا میخواهد تا عذاب خود را بر قارون نازل کند.[17]

سرانجام قارون:

« فخََسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ فَمَا كَانَ لَهُ مِن فِئَةٍ يَنْصُرُونَهُ مِن دُونِ اللَّهِ وَ مَا كاَنَ مِنَ الْمُنتَصِرِين ‏»   [18]
«سپس ما، او و خانه اش را در زمین فرو بردیم و گروهی نداشت که او را در برابر عذاب الهی یاری کنند و خود نیز نمی توانست خویشتن را یاری دهد.»
البته قرآن از ذکر محل وقوع حادثه ساکت است که آیا در مصر بوده یا صحرای سینا؟ از روایات و تفاسیر بر میآید، محل زندگي بنی اسرائیل صحرای سینا بوده است و نیز طبق آیات او کاخ مجللی داشته بنابراین شاید حادثه در مصر رخ داده است.[19]
داستان قارون (سمبل ثروتمند مغرور) روشنگر اين حقيقت است كه غرور و مستى ثروت، گاه انسان را به انواع جنون مى‏كشاند، جنون نمايش دادن ثروت و به رخ ديگران كشيدن، جنون لذت بردن از تحقير تهى‏دستان و باز همين غرور و مستى و عشق بى‏حد و حصر به زر و سيم ،گاه سبب مى‏شود كه دست به زشت ترين و ننگين‏ترين گناهان بزند، در مقابل پيامبر پاک خدا، قيام كند و به مبارزه و ستيز با حق و حقيقت برخيزد.[20]
از امام صادق (عليه السّلام) نقل شده است:
«...بزرگترين فساد آن است كه آدمى از وضع خود راضى باشد و از خداوند غافل شود اين حالت از حرص و تكبر و خودخواهى و فرو رفتن در آرزوها و هوسها پديد مى‏آيد همان گونه پروردگار در داستان قارون بيان داشته است.»
خداوند متعال در قرآن مجيد در باره قارون ميفرمايد:
«وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فىِ الْأَرْضِ  إِنَّ اللَّهَ لَا يحُِبُّ الْمُفْسِدِين‏ »[21]
و اين خصلتهاى پليد در قارون وجود داشت ،ريشه همه اين صفات از محبت دنيا و جمع كردن مال بدست مى‏آيد، هوا پرستى و پيروى از نفس موجب مي گردد كه اين خوى‏هاى زشت در انسان پديد آيند و آدمى از هواى نفس پيروى كند و دنبال هوسها برود مال‏پرستى و دنبال آمال و آرزوها رفتن و شهوت‏پرستى نمودن، و اظهار خوشوقتى از ستايش و تعريف ديگران از خود، موجب مي گردد كه آدمى در دام شيطان گرفتار گردد و در راه او گام بردارد، و همه اينها از غفلت و فراموش كردن خدا حاصل مي گردد ،علاج همه اين دردها آن است كه انسان جامعه فاسد را ترک كند و از گرايش به دنيا دست باز دارد، و از عادات ناپسند خود را خلاص سازد، و شهوت‏ها و هوس ها را از خود دور كند و به ذكر خدا مشغول گردد و طاعت خدا را گردن نهد.[22]
اين مطلب را با بياني نوراني از حضرت رسول(ص) به پايان مي بريم:
«هر كس لباسي بپوشد و در آن به خود باليدن گيرد،خداوند او را به كنار دوزخ فرو برد، آنگاه همدم قارون گردد،چرا كه قارون اول كسي بود كه تبخّر كرد و فخر فروخت،پس خداي متعال او و سرايش را به زمين فرو برد، هركس تكبر كند پس به تحقيق با خدا در كبريائيش ستيز نموده است.»[23]

پی نوشت ها:

[1]  - مصطفوی، حسن؛ التحقیق، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد، 1368ش، اول ،ج 9،ص 251
[2]  - قرشی، علی اکبر؛ قاموس قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1376ش، دوازدهم،ج 5، ص 310
[3]  - مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، اول، ج 16،ص 152
[4]  - قصص/76 (ترجمۀ آیات از آیت الله مکارم شیرازی می باشد.)
[5] - طباطبائی، محمدحسین؛ تفسیر المیزان، ترجمۀ محمد باقرموسوی، قم،دفترانتشارات اسلامی، 1374ش، پنجم ،ج16 ،ص110
[6] - تفسير نمونه ، پيشين،ج16،ص152
[7] - قصص/ 77-76
[8] - قصص / 78
[9]  - تفسير الميزان، پيشين، جلد 16، ص 113
[10]  - خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامۀ قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید،1377ش، اول، ج 2، ص 1618
[11]  - قصص/79
[12] - حكيمى ،محمد رضا و ديگران؛ الحياة ،ترجمه احمد آرام ،تهران‏، دفترنشرفرهنگ اسلامى ،‏1380 ش ،ج‏3 ،ص 336     
[13] - تفسير نمونه ، پيشين ،ج16 ،ص165
[14] - قصص/80
[15]  -تفسير نمونه ، پيشين ،ص166
[16]غافر/23-22،عنكبوت /39
[17] - فعال عراقی نژاد، حسین؛ داستانهای قرآن و تاریخ انبیاء درالمیزان، تهران، سبحان،1370ش،اول، ج 2، ص 265
[18] - قصص / 81
[19] - قاموس قرآن، پیشین، ص 312
[20] - تفسير نمونه ، پيشين ، ص170
[21] - قصص/77 :«و در زمين از پى فساد مرو كه خدا فساد كنندگان را دوست ندارد»
[22]  - عطاردى ،عزيز الله؛ ترجمه الإيمان و الكفر بحار الانوار، تهران، عطارد، 1378ش‏،اول،‏ ج‏2، ص 673
[23] - شيخ صدوق، محمد بن على‏؛ من لا يحضره الفقيه، ترجمه على اكبر غفارى، تهران ، صدوق، ‏1367 ش،اول، ج5، ص305

 
جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نمرود

نمرود

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، نمرود، ابراهيم، محاجّه
"نمرود" واژهای عبری به معنی "سخت و نیرومند" است .[1] نمرود یکی از پادشاهان جبار بابل است كه به شجاعت و قهرمانی معروف بوده و معاصر حضرت ابراهیم (ع) ميزيسته و به نجوم اعتقاد زیادی داشته است.
منجّمین به او میگویند در مملکتش پسری متولد میشود که ملکش را از دست او خارج میکند، پس دستور ميدهد تا هر مولود پسری که به دنیا میآید را بکشند.[2]
از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه فرمود:
«چهار كس پادشاهى روى زمين را به دست آوردند كه دو نفرشان مؤمن و دو نفرشان كافر بودند: اما دو نفر مؤمن سليمان بن داود و ذو القرنين بودند و اما دو نفر كافر نمرود و بخت‏نصّر بودند ...» [3]
به نقل از حضرت علي (عليه السلام) اوّلين كسى كه بعد از حضرت نوح(ع) سكه‏هاى دينار و درهم را ساخت، نمرود بن كنعان بود.[4]
يادكرد قرآن از نمرود:
نام نمرود در قرآن نیامده است و تنها در یک آیه از او یاد شده است:
« أَ لَمْ تَرَ إِلىَ الَّذِى حَاجَّ إِبْرَاهِمَ فىِ رَبِّهِ أَنْ ءاتاهُ اللَّهُ الْمُلْك...‏» [5]
«آيا نديدى (و آگاهى ندارى از) كسى [نمرود] كه با ابراهيم در باره پروردگارش محاجه و گفتگو كرد؟ زيرا خداوند به او حكومت داده بود (و بر اثر كمى ظرفيت، از باده غرور سرمست شده بود)...»
بنا بر روايات و تفاسير و آنچه در تواریخ آمده نام این شخص «نمرود بن کنعان» بوده است،[6] وی اولین کسی بود که به محاجّه و ستیز لفظی در مورد ذات خداوند پرداخت.[7] 
«محاجّه» به معنای چیره شدن با حجّت بر خصم  است؛ ولی برخی گویند مراد این آیه مجادله است زیرا کار نمرود مجادله به باطل بود که با هدف درهم کوبیدن حق صورت گرفت.[8]
مشهور است روزی نمرود و مردم شهر برای برپایی جشنی به خارج شهر رفتند وقتی بازگشتند دیدند تمام بتها شکسته شده، بعد از اینکه معلوم شد شکستن بتها کار ابراهیم(ع) است، او را به آتش افکندند تا انتقام این کار را از او بگیرند ولی خداوند، آتش را بر خلیل الله(ع) سرد نمود.[9]
از امام صادق (ع) روايت شده:
«اين ماجرا (محاجّه) بعد از انداختن ابراهيم در آتش واقع شده و محاجّه و مخاصمه نمرود با ابراهيم از روى طغيان و سركشى بوده و به اعتبار اينكه خداوند به او ملك و حكومت اعطاء كرده خود را ربّ مردم پنداشته و ملك در اينجا به معناى نعمتهاى دنيوى است كه خداوند آن را در دنيا بر مؤمن و كافر عرضه مى‏دارد، امّا ملك به معناى تمليك امر و نهى و تدبير امور مردم و وجوب اطاعت مردم، اعطاى آن از جانب خداوند فقط بر كسانى جايز است كه اهل صلاح و سداد و رشد و هدايت باشند كه مسلّما چنين كسانى جز پيامبر و اهل بيت طاهرين او نخواهند بود كه ايشان به همه احتياجات مردم از ابتدا تا انتها آگاهى و علم دارند.»[10]
نمرود خود مشرك بوده و ادعای خدایی میکرد و خود را خالق می پنداشته است، از ابراهیم میپرسد خدای تو کیست؟ ابراهیم (ع) پاسخ میدهد:
« إِذْ قَالَ إِبْرَاهِمُ رَبىّ‏َِ الَّذِى يُحْىِ وَ يُمِيتُ » [11]
«هنگامى كه ابراهيم گفت: «خداى من آن كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند.»
نمرود هم مانند قومش براى خدا الوهيت قائل بود، چيزى كه هست قائل به خدايانى ديگر نيز بود، با اين حال خود را هم« اله» مى‏دانست، و بلكه خود را از بالاترين خدايان مى‏پنداشت از اينجا اين نتيجه به دست مى‏آيد كه محاجّه و بگومگويى كه بين نمرود و ابراهيم (ع) واقع شده اين بوده كه ابراهيم (ع) رب خود را تنها اللَّه ميدانست. و نمرود در پاسخ گفته بود من نيز معبود تو هستم، معبود تو و همه مردم، و به همين جهت موقعى كه ابراهيم (ع) عليه ادعاى او چنين استدلال كرد كه «پروردگار من كسى است كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند»، او در جواب ابراهيم (ع)، براى خود همان وصفى را ادعا كرد كه ابراهيم (ع) آن را وصف پروردگار خود مى‏دانست، تا او را مجبور كند در برابرش خاضع شود و به عبادتش بپردازد.[12] گفت:
«قَالَ أَنَا أُحْيىِ وَ أُمِيت‏ » [13]
«گفت من نيز زنده مى‏كنم و مى‏ميرانم!»
نمرود برای اغفال مردم راه تزویر پیش میگیرد و براى اثبات اين مدعاى دروغين دست به حيله‏اى زد و دستور داد دو نفر زندانى را حاضر كردند و فرمان داد يكى را آزاد كنند و ديگرى را به قتل برسانند، سپس رو به ابراهيم و حاضران كرد و گفت ديديد چگونه حيات و مرگ به دست من است؟![14]
این سخن نمرود از نادانی و بیگانگی او از حقیقت، بر میخواست چرا که او تنها به واژهای بدون معنا تکیه میکرد و به گونه ای که نه مفهوم زنده ساختن را میدانست نه میراندن را.[15] 
در ادامه ابراهیم (ع) دربرابر مغالطه اين عنصر خودكامه دست به استدلالي روشن ميزند تا هم نمرود را به زانو درآورد هم ساده لوحان اطراف او را سر عقل آورد، لذا میگوید:
« قَالَ إِبْرَاهِمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتىِ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بهَِا مِنَ الْمَغْرِب‏ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ » [16]
«ابراهيم گفت: خداوند، خورشيد را از افق مشرق مى‏آورد (اگر راست مى‏گويى كه حاكم بر جهان هستى تويى) خورشيد را از مغرب بياور! (در اينجا) آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد.»
نمرود كافر، متحير و سرگردان گشت و ديگر بيان و دليلى نداشت كه بگويد، اما ممكن بود متقابلا همين درخواست را از ابراهيم بنمايد كه تو بگو، خدايت خورشيد را از مغرب بياورد، پس چرا چنين درخواستى نكرد؟
دو جواب براى اين سؤال گفته‏اند:
1- نمرود وقتى آن همه آيات و نشانه‏هاى قدرت الهى در حركات ابراهيم ديد ترسيد كه اگر درخواستى كند فورى ابراهيم آن را نيز عملى كند و نمرود بيش از پيش رسوا شود.
2- خداوند آن چنان نمرود را در برابر عظمت ابراهيم خوار و سبك و كوچك كرد كه ديگر نتوانست سخنى بگويد و سؤالى نمايد.[17]
نمرود به قصد پیروزی بر حضرت ابراهیم (ع) وارد گفتگو شده بود ولي در مقابل شکوه و اقتدار پیامبر خدا ،خوار و ذلیل گشت. از آن پس همواره می ترسید ابراهیم (ع) حکومتش را ریشه کن سازد، بنابراین به صورت ظاهر با او کاری نداشت، ولی همیشه در کمین بود تا روزی انتقام خود ار از او بگیرد.[18] (كه البته هرگز موفق به چنين كاري نشد!)

سرانجام نمرود:

نقل است خداوند پشهای را بر نمرود مسلط ساخت، آن موجود ناتوان روی لب نمرود نشست و آن را گزید، سپس به سوراخ بینی او وارد شد و از آنجا به مغزش راه یافت و پس از چهل روز شکنجه و کیفر سرانجام وی را نابود ساخت.[19] کسی که خود را خدای جهان میخواند نتوانست در برابر پشهای، قدرت نمایی کند.
امام صادق عليه السّلام فرمود:
«به راستى، سخت عذاب‏ترين مردم در روز رستاخيز، هفت نفرند: قابيل فرزند آدم (ع) كه برادرش را كشت، نمرود كه با حضرت ابراهيم (ع) در باره پروردگارش محاجّه نمود، دو نفر از بنى اسرائيل كه قوم خود را يهودى و مسيحى نمودند، فرعون كه گفت: (من پروردگار بلند مرتبه شمايم ) و دو نفر از اين امّت كه يكى از ديگرى بدتر است و در تابوتى شيشه‏اى در شكافى در زير درياهايى از آتش باشند.»[20]

پی نوشت ها:

[1]خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامۀ قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج2 ،ص 2273
[2] شبستری، عبدالحسین؛ اعلام قرآن، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1379ش، اول، ص 987
[3] شيخ صدوق، محمد بن على‏؛ الخصال، ترجمه يعقوب جعفرى ،قم ‏‏، نسيم كوثر، 1382 ش، اول، ‏‏ج1، ص370
[4] شيخ صدوق، محمد بن على؛ علل الشرائع، ترجمه محمد جواد ذهنى، قم، مؤمنين‏، 138 ش‏، اول‏، ج‏2، ص 897
[5] بقره / 258، (ترجمه آیات از آیت الله مکارم شیرازی میباشد.)
[6] مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ قصه های قرآن بر اساس تفسير نمونه، تدوین حسین حسینی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1380ش، اول، ص 108
[7] جزائرى ،نعمت الله؛ ‏ النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين‏ ،ترجمه فاطمه مشايخ،‏ تهران‏، فرحان،1381 ش‏،اول، ص 187
[8] جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر تسنیم، قم، اسراء،1386ش ،اول ،ج12، ص 227
[9] النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين، پیشین، ص 195-191
[10] همان، ص161
[11]  بقره / 258
[12] طباطبايي،محمدحسين،تفسير الميزان،ترجمه محمد باقر موسوي همداني،قم ،انشارت اسلامي جامعه مدرسين،1374ش،پنجم،ج2،ص536
[13] بقره/ 258
[14] مكارم شيرازي، ناصر وهمكاران،تفسير نمونه،تهران ،دارالكتب الاسلاميه،1374ش،اول،ج2،ص288
[15]طبرسي،فضل بن حسن؛ تفسيرمجمع البیان، ترجمه گروهي از مترجمان، تهران، فراهاني، 1360ش، اول، ج 3،ص 122
[16] بقره/ 258
[17] تفسير مجمع البيان، پيشين، ج3، ص122
[18]جادالمولی ، محمد احمد و دیگران؛ قصه های قرآن، ترجمه مصطفی زمانی، قم، فاطمة الزهراء، 1375ش، چهارم، ص 84
[19] حسینی دشتی، مصطفی؛ معارف و معاریف، قم، بینا، 1376، دوم، جلد 10، ص 226
[20] شيخ صدوق، محمد بن على؛ ‏ثواب الاعمال وعقاب الاعمال، ترجمه صادق حسن زاده‏، تهران ،ارمغان طوبى،1382 ش، اول، ص495

 
جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بلعم بن باعورا

بلعم بن باعورا

علی محمودی

 

كلمات كليدي :

قرآن، بلعم باعورا ،فرعون ،حضرت موسي ،اسم اعظم
اگر "بلعم" واژهای عربی باشد به معنی مردی است که زیاد میخورد و غذا را میبلعد.[1] اما گویند بلعم همان "بِلْعام" در تورات و نامی عبری می باشد به معنای «خداوند مردم»[2]
"بلعم باعورا " از علماء بنی اسرائیل، معاصر حضرت موسی (ع) بود که در یکی از قریههای بلقاء شام زندگی میکرد.[3] برخی او را از نوادگان لوط یا داماد وی ذکر کردهاند.[4]
بلعم پیشگویی میکرد و از حوادث آینده خبر میداد. گویا پیرو آئین ابراهیم بوده و مردم از اطراف به نزد او میآمدند تا دربارۀ آنان پیشگویی کند و برای برکت یافتن دارایی و زندگی آنها دعا کند.[5] 

یاد کرد قرآن از بلعم بن باعورا :

نام بلعم صريحاً در قرآن نيامده است لكن بسياري از مفسران مضمون آيات 175 و176 سوره اعراف را درباره او دانسته اند:[6]
« وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوين‏»[7]
«و بر آنها بخوان سرگذشت آن كس را كه آيات خود را به او داديم ولى (سرانجام) خود را از آن تهى ساخت و شيطان در پى او افتاد، و از گمراهان شد.»
قرآن در اينجا  داستان ديگرى از بنى اسرائيل را شرح مى‏دهد و آن داستان "بلعم بن باعورا " است، خداى تعالى رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) را دستور مى‏دهد كه داستان مزبور را براى مردم بخواند تا بدانند صرف در دست داشتن اسباب ظاهرى و وسايل معمولى براى رستگار شدن انسان و مسلم شدن سعادتش كافى نيست، بلكه مشيت خدا هم بايد كمك كند، و خداوند، سعادت و رستگارى را براى كسى كه به زمين چسبيده (سر در آخور تمتعات مادى فرو كرده) و يكسره پيرو هوا و هوس گشته و حاضر نيست به چيز ديگرى توجه كند، نخواسته است، زيرا چنين كسى راه به دوزخ مى‏برد. علامت اينگونه اشخاص اين است كه دلها و چشمها و گوشهايشان را در آنجا كه به نفع ايشان است بكار نمى‏گيرند، و علامتى كه جامع همه علامتها است اين است كه مردمى غافلند.[8]
امام باقر (ع) فرمود:
«اصل آيه، درباره بلعم است. سپس خداوند آن را مَثَل قرار داده براى مردمى كه اهل قبله هستند و هواى خود را بر هدايت الهى مقدم مى‏شمارند.»[9]
بلعم نخست در صف مؤمنان بود و حامل آیات و علوم الهي گشته بود، حتی موسی(ع) از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده میکرد و کارش در این راه آنقدر بالا گرفت که متسجاب الدعوة شد.[10]  
اینکه منظور از آیاتی که به او داده شده چیست، مورد اختلاف است، برخی آن را اسم اعظم، برخی استجابت دعا یا برخورداری از معارف تورات، علم و حجج دانستهاند. این آیات، کرامتهای خاصی است که راه شناخت خداوند را واضح به وی نشان ميداده که به موجب آن هیچ شک و تردیدی نسبت به حق برایش باقی نمیمانده است.[11]

انحراف عابد بني اسرائيل :

قرآن سرانجام اين عابد مستجاب الدعوة را چنين بازگو ميكند:
«وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون‏» [12]
«و اگر مى‏خواستيم، (مقام) او را با اين آيات (و علوم و دانشها) بالا مى‏برديم (اما اجبار، بر خلاف سنت ماست پس او را به حال خود رها كرديم) و او به پستى گراييد، و از هواى نفس پيروى كرد. مَثَل او همچون سگ (هار) است كه اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را برون مى‏آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همين كار را مى‏كند(گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمى‏شود.)اين مَثَل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند اين داستانها را (براى آنها)بازگو كن، شايد بينديشند(و بيدار شوند).»
تشبيه به سگي كه در هر حال زبانش بيرون است براي كسي است كه چه او را موعظه كنى يا موعظه نكنى، سودي به حالش نميكند و هميشه به گمراهي ميرود‏. همچنين او را از اين جهت به سگ تشبيه كرده است كه پستى و بى‏ارزشى او را برساند.[13]
بلعم بر اثر تمایل به فرعون و وعده و وعیدهای او از راه حق منحرف شد و همۀ مقامات خود را از دست داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسی(ع) قرار گرفت.[14]
برای انحراف بلعم دلایل دیگری نیز مطرح شده از جمله، نفرین او بر بنی اسرائیل و به فساد و ارتداد کشاندن آنها به وسیلۀ زنان، دنیا طلبی و حسادت او نسبت به موسی (ع).[15]
از امام رضا (عليه السلام) نقل شده است:
« ... روزى كه فرعون براى دستگير كردن موسى و يارانش در طلب ايشان مى‏گشت، عبورش به بلعم افتاد، گفت: از خدا بخواه موسى و اصحابش را به دام ما بيندازد، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نيز به جستجوى موسى برود، الاغش از راه رفتن امتناع كرد، بلعم شروع كرد به زدن آن حيوان، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت: واى بر تو براى چه مرا مى‏زنى؟ آيا مى‏خواهى با تو بيايم تا تو بر پيغمبر خدا و مردمى با ايمان، نفرين كنى؟ بلعم اين را كه شنيد آن قدر آن حيوان را زد تا كشت و همانجا اسم اعظم از زبانش برداشته شد...» [16]
در برخی احادیث از الاغ بلعم در کنار چند حيوان ديگر یاد شده، که استثنائاً وارد بهشت میشوند.[17]
قرآن نتيجه كلى از سرگذشت بلعم و علماى دنيا پرست را اينگونه بيان مي‌كند:
«سَاءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَِايَتِنَا وَ أَنفُسَهُمْ كاَنُواْ يَظْلِمُونَ »[18]
«چه بد مَثَلى دارند گروهى كه آيات ما را تكذيب كردند و آنها تنها به خودشان ستم مى‏نمودند.»
«بلعم باعوراها» و «بو راهب‏ها» و «امية بن ابى الصلت‏ها» و همه دانشمندانى كه علم و دانش خود را در اختيار فراعنه و جباران عصر خود قرار مى‏دهند و در اثر هوا پرستى و تمايل به زرق و برق جهان ماده يا به خاطر انگيزه حسد، همه سرمايه‏هاى فكرى خود را در اختيار طاغوتها مى‏گذارند و آنها نيز براى تحميق مردم عوام، از وجود اينگونه افراد حداكثر استفاده را مى‏كنند، در حقيقت در حق خويش ظلم مي كنند و عاقبت شومي در انتظار آنهاست و رهايي از اين لغزش تنها در سايه هدايت الهي امكان پذير است:[19]
«مَن يهَْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِى وَ مَن يُضْلِلْ فَأُوْلَئكَ هُمُ الخَْاسِرُونَ »[20]
«آن كس را كه خدا هدايت كند، هدايت يافته (واقعى) اوست و كسانى را كه (بخاطر اعمالشان) گمراه سازد، زيانكاران (واقعى) آنها هستند!»

پی نوشت ها:

[1] ابن منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408ق، اول، ج 1، ص 486
[2] مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، تهران، اساطير،1377ش،اول ،ص180
[3] - شبستری، عبدالحسین؛ اعلام قرآن، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1379ش، اول، ص 20
[4] - مرکز فرهنگ و معارف، اعلام قرآن از دایرة المعارف قرآن، قم، موسسه بوستان کتاب، 1385ش،ج 2، ص 163
[5]- همان، ص 160
[6] - خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامۀ قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج 1،ص 388
[7] -  اعراف / 175 (ترجمه آیات ازآیت الله مکارم شیرازی می باشد)
[8] - طباطبايي، محمد حسين؛ تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1374ش‏، پنجم‏، ج8، ص433
[9] - طبرسي، فضل بن حسن؛ تفسير مجمع البيان، ترجمه گروهي از مترجمان، تهران، فراهانى‏، 1360 ش،‏ اول، ج 10، ص115‏
[10] - مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش،اول، ج 7 ،ص 12-14
[11] - اعلام قرآن، مرکز فرهنگ و معارف، پیشین ص 164
[12] - اعراف /176
[13] - تفسير مجمع البيان، پيشين، ص116
[14] - تفسيرنمونه، پيشين، ج 7، ص 15
[15] -  اعلام قرآن، مرکز فرهنگ و معارف، پیشین، ص 165
[16] - تفسير الميزان، پيشين، ص440
[17] - عروسى حويزى، على بن جمعه‏، تفسير نور الثقلين، تحقيق هاشم رسولى محلاتى‏، قم‏ ،اسماعيليان،‏1415 ق‏ ، چهارم‏، ج2، ص102
[18] - اعراف/ 177
[19] - تفسير نمونه، پيشين، ص17
[20] - اعراف/178

 
جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هابيل و قابيل

هابيل و قابيل

يوسف دهقان

 

كلمات كليدي :

قرآن، هابيل، قابيل (فرزندان آدم)، نبأ، قرباني، گناه، حسادت، قتل، خسران، رسوايي، پشيماني، انسانيت
"هابیل و قابیل" نام دو فرزند از فرزندان حضرت آدم ابوالبشر است؛ نام این دو برادر در قرآن نیامده، بلکه با تعبیر "إبنی آدم" از آن دو یاد شده که خطاب به پیامبر اسلام میفرماید:
«وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَابْنَی آدَمَ بِالْحَق»[1]
«و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان»
اما در روایات نام آنها بیان شده كه نامشان، "هابیل و قابیل" بوده است.[2]

داستان هابیل و قابیل در قرآن

ماجرای آن دو برادر فقط در آیات 27 إلی 31 سورهی مباركهی مائده ذكر شده با بیان اینکه، وقتی حضرت آدم(ع) اولین پیامبر الهی، از طرف خدا مأمور شد كه "هابیل" را به عنوان وصی و جانشین خود انتخاب كند، حسادت قابیل كه ناشی از انتخاب هابیل به عنوان وصی آدم و إعطای اسم أعظم و اختصاصات نبوت به هابیل بود، او را به مخالفت با این دستور خدا برانگیخت و به این امر اعتراض كرد؛ چون توهّم شایستگی خود بر هابیل را داشت، اما خداوند جهت نشان دادن مقام و منزلت "هابیل" بر "قابیل"، دستور داد كه برای خدا قربانی انجام دهند، قربانی هر كس پذیرفته شد، وصی حضرت آدم است؛ در نتیجه قربانی هابیل پذیرفته شد، اما قربانی قابیل مورد قبول واقع نشد و این امر موجب شد كه قابیل دست به قتل برادر خود بزند.[3]
بنابر مطالب گفته شده در این داستان، ابتدا دو مسأله مورد بررسی قرار میگیرد:

1. حسادت قابیل بر هابیل:

قرآن از این مسأله سخنی به میان نیاورده و فقط از قربانی سخن گفته است ولی در روایتی، امام صادق –علیهالسلام- به زراره فرمودند: خداوند به آدم وحى فرمود كه اختصاصات نبوّت را به هابیل تسلیم نماید و إسم اعظم را به او تعلیم دهد و او را وصىّ خود قرار بدهد؛ قابیل، چون از حیث سنی بزرگتر از هابیل بود و خود را شایسته‏تر از برادرش میدانست، به هابیل حسادت كرد. حضرت آدم بنا به فرمان خداوند به آن دو برادر دستور داد كه در راه خدا قربانى كنند؛ قربانی هر كدام مورد قبول واقع شد وصى و جانشین پدر گردد؛ نتیجهی آزمایش الهی به نفع هابیل شد، به همین سبب حسادت قابیل شعلهور شد.[4]
در ابتدای همین روایت، وقتی زراره به حضرت عرض میكند: مردم عقیده دارند كه اختلاف هابیل و قابیل به خاطر ازدواج آنها با خواهرشان بوده،[5] حضرت در جواب این سخن زراره میفرماید: این عقیده، نادرست و سخیف است كه با كمال بىشرمى چنین نسبت ناروائى به حضرت آدم، اولین پیغمبر و خلیفهی خدا میدهند و حال آن كه ده هزار سال پیش از خلقت آدم خداوند به قلم قدرت، حوادث و امورى را كه تا روز قیامت در عالم باید جارى شود، در لوح محفوظ نوشته و حلالها و حرامها‏ تعین نموده که از جملهی محرّمات، ازدواج برادر با خواهر و فرزند با مادر است كه تا روز قیامت حرام خواهد بود.[6]

2. قربانی هابیل و قابیل:

بعد از ماجرای حسادت[7] و اعتراض قابیل، قرار بر این شد كه آنها برای خدا قربانی انجام دهند و پذیرش قربانی دلیل بر برتری او نزد خداست:[8]
«وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَابْنَی آدَمَ بِالْحَق‏ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً...»[9]
«و داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان: در آن هنگام كه هر كدام، كارى براى تقرب (به پروردگار) انجام دادند...»
در بحث قربانی، دو نكته قابل توجه است:

الف. مفهوم قربان:

"قربان" به معنى چیزى است كه موجب تقرب به پروردگار میشود؛ اما در قرآن کریم دربارهی نوع قربانی آن دو برادر اسمی به میان نیامده، بلکه بر مبنای روایات اسلامى،[10] "هابیل" چون دامدارى داشت یكى از بهترین گوسفندان و فراورده‏هاى آن را براى این كار انتخاب نمود، و "قابیل" كه مردى كشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود (خوشه‏ یا آرد) براى این منظور تهیه كرد.[11]  

ب. نحوهی پذیرش قربانی:

در قرآن کریم از نحوهی پذیرش قربانی نیز سخن به میان نیامده، بلکه به طور مطلق فرموده:
«...فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْیتَقَبَّلْ مِنَالْآخَر»[12]
«...اما از یكى پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد»
در روایات اینگونه آمده كه قربانی هر كس را آتش سوزاند، قربانی او پذیرفته شده است؛ بنابراین وقتی هابیل و قابیل قربانی خود را تقدیم كردند، ‌آتشی نازل شد و قربانی هابیل را سوزاند و معلوم شد كه از بین این دو قربانی، قربانی هابیل پذیرفته شده و قربانی قابیل مورد قبول واقع نشده است.[13]

منطق قابیل و هابیل در برابر آزمایش الهی

قابیل از پذیرفته شدن قربانی هابیل بسیار ناراحت شد، در نتیجه تصمیم به قتل ایشان گرفت و به هابیل گفت: «به خدا سوگند كه تو را خواهم كشت.» [14]
اما هابیل در پاسخ برادرش، به تقوای الهی اشاره کرده و گفت:
«...قالَ إِنَّما یتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»[15]
«...(برادر دیگر) گفت: (من چه گناهی دارم؟ زیرا) خدا، تنها از پرهیزگاران
میپذیرد»
هابیل در حقیقت با این کلام ارادهی داشت که برادرش را هدایت کند تا وی دست از اذیت و جنایت بردارد؛ پس این تعلیل كه خداوند قربانی اهل تقوا را میپذیرد، ضابطهی قطعی است که استثناپذیر نیست؛ یعنی این نوع قضاوت بر اساس معیار تقواست که وابسته به اعمال خود انسانهاست؛[16] و در ادامه افزود: «اگر تو براى كشتن من، دست دراز كنى، من هرگز به قتل تو دست نمى‏گشایم و مرتكب این گناه نمیشوم.» [17]
بعد هابیل دلیل عدم ارتكابش به این گناه عظیم را، به قابیل گوشزد كرده و میگوید:
«إِنِّی أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ»[18]
«چون از پروردگار جهانیان مى‏ترسم.»
هابیل در ادامهی این گفتگو، به حقیقت این نقشهی شوم قابیل(تصمیم وی به قتل برادر) اشاره کرده و خطاب به او گفت: «اگر تو مرا ظالمانه بكشى، گناه خودت و گناه من نیز به گردن تو خواهد بود و ‏خواست من این است كه تو مرتكب این جنایت بزرگ شوی و اگر این گناه را عملی کنی، از ستمگران خواهی بود و پاداش ستمگران، آتش جهنم است.»[19]‏
جواب اهل این است که "هابیل" اراده نکرد که برادرش کار قبیح انجام دهد و او را بکشد؛ بلکه ارادهاش این بود که "قابیل" جزاء و عقاب آن کار قبیحی را که خواست اقدام آن را دشت، به دوش بکشد؛ پس قبیح نیست بر اینکه کسی اراده بر نزول عذاب بر شخصی بکند که مستحق آن است؛ لذا مراد از "أن تَبُوأَ بِإثمِی" در آیهی شریفه، به دوش کشیدن عقوبت قتل هابیل است که جواز این اراده، مشروط به تحقق و وقوع این امری است که مستحق عقاب بوده و مراد از "إثمِکَ" به دوش کشیدن عقاب معصیتی است که قابیل قبل از این عمل اقدام کرده بود و موجب عدم پذیرش قربانی وی شده بود؛ چون قرآن دارا بودن تقوای الهی را تعلیل بر پذیرش قربانی انسانها از ناحیه خدای تبارک آورد.[20]
در روایتی از امام باقر –علیهالسلام- نقل شده که هر کس مؤمنی را به عمد بکشد، خداوند همهی گناهان مقتول را به اسم قاتل مینویسد و مقتول از گناهان پاک میشود و این همان قول خدای متعال است(مائده/29).[21]

إتمام حجّت از طرف خدا

خداوند دربارهی تعلیم و تهدید بشر هرگز به حكم فطرت اكتفاء نمیکند؛ یعنى به مجرد حكم عقل، كسى را به سبب گناهى عقوبت و عذاب نمىكند؛ تا پیامبرى را بفرستد که بشر را تهدید و انذار کرده و از عواقب آن جرم آگاه سازد. در این ماجرا نیز هابیل زبان به نصیحت قابیل گشود و عواقب ننگین قتل را به قابیل گوشزد نمود و خود از آن تبرّى جست؛ اما وقتی نصایح دلسوزانه و تهدید او، بر دل آهنین قابیل اثرى نكرد و آتش حسدِ او را فرو ننشاند، دست به جنایت برادر زد و پروردگار متعال نیز او را رسواى جهان ساخت تا وسیلهی عبرت برای انسانهای دیگر گردد.[22] 

جنایت قابیل

سخنان هابیل همان ندای فطرت پاك هر انسانی است؛ اما وقتی این ندای توحیدی تأثیری در قلب قابیل نگذاشت، مرتكب قتل برادر خود شده و نسبت به برادرش حسادت ورزید که ریشهی آن پذیرش قربانی هابیل و ردّ قربانی او بود؛[23] از این رو سه مطلب مهم در این جنایت شوم قابل توجه است:

1. سركشی نفس:

طغیان نفسِ سركشِ قابیل، او را به سوی گناه بزرگ كشاند و موجب شد که اولین جنایت و خونریزی را روی این كرهی خاكی رقم زند و در زمرهی زیانكاران قرار بگیرد:
«فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ فَقَتَلَهُ...»[24]
«نفس سركش تدریجا او را مصمّم به كشتن برادر كرد، و او را كشت...»
كلمهی "طوع" به معناى مطیع بودن است؛ یعنی نفس قابیل، او را سرکش و رام کرده و تسلیم خود نمود و مسألهی كشتن برادر را برای او زینت داده و حیا را از وی برداشت، در نتیجه مطیع نفس شد.[25]

2. جنایت و خسارت:

قابیل با ارتكاب قتل برادر مؤمن خود، موجب خسارت بزرگی شد؛ چون قتل و گناهان مثل آن، سبب زیان در دنیا و آخرت میشود:[26]
«...فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِینَ»[27]
«...و از زیانكاران شد»
قابیل که مرتكب اولین قتل روی زمین شد، با این عمل شوم خود، در دنیا و آخرت زیانكار شده و از خیر دنیا و آخرت محروم گشت.[28]

3. سرگردانی بعد از قتل:

وقتی كه قابیل برادر خود را كشت، او را در بیابان رها كرد و نمى‏دانست با او چه كند؟ تا اینكه حیوانات درنده، قصد دریدن آن را نمودند؛ از این رو مدّتى جسد برادر را بر دوش خود حمل میكرد، تا این كه بوى آن جسد بلند شده و پرندگان و حیوانات درنده اطراف جسد را گرفتند؛ در آن هنگام خداوند دو كلاغ را فرستاد و آنها با یكدیگر جنگیدند، تا این كه یكى از آن دو، دیگرى را كشت؛ آن گاه با منقار و دو پاى خود گودالى را حفر كرد و  جسد كلاغ مرده را درون گودال گذاشت و او را پوشاند؛ قابیل که ناظر این صحنه بود، درس خوبی از کلاغ گرفته و برادرش را دفن كرد:[29]
«فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یُبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیرِیهُ كَیفَ یوارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ...»[30]
«سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمین جستجو (و كند و كاو) مى‏كرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند...»

پشیمانی قابیل

قابیل بعد از آموزش و تعلیمی كه از كلاغ دید و فهمید كه جسد برادرش را چگونه پنهان كند، به عجز و ناتوانی خود پی برده و درك و شعور خود را ضعیفتر از كلاغ دیده و نالهی عجز و ضعفش بلند شد:[31]
«قالَ یا وَیلَتى‏ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِی سَوْأَةَ أَخِی»[32]
«او گفت: واى بر من! آیا من نتوانستم، مثل این زاغ باشم و جسد برادرم را دفن كنم؟»
ظلم، بالآخره گریبان ظالم را میگیرد و انسانی كه مرتكب ظلمى شده و نمى‏خواهد مردم بر عمل او آگاه شوند، پشیمان شده و سرگردان میماند؛ چون چنین اعمالی طبیعتاً از امورى است كه نظام جاری جامعه آن را نمى‏پذیرد؛ چرا که اجزاى یك جامعه، بههم پیوسته و مرتبط است و خواه ناخواه اثر چنین كارهایى كه با نظام جامعهی بشری منافات دارد، ظاهر مى‏شود؛ مثل تغذیهی طعام سمّى و بروز اثر آن در بدن انسان.[33]
انسانى كه در انجام واجبات الهی و مراقبت آنچه رعایتش لازم است، نقص تدبیر داشته باشد، در موقع خود اثر نقص ظاهر ‏شده و انسان دچار پشیمانى مى‏گردد و اگر بخواهد آن نقص را جبران كند، خرابى دیگرى پیدا مى‏شود. این گناهان و حرمت شكنیهای پىدرپى همچنان ادامه مى‏یابد، تا خداى تعالى او را در أنظار عموم رسوا سازد؛[34] چون عاقبت هر جنایتی، رسوایی است.[35]
«...فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِین»[36]
«...و سرانجام (از ترس رسوایى و بر اثر فشار وجدان، از كار خود) پشیمان شد.»
پشیمانى قابیل یا به خاطر این بود كه عمل زشت و ننگینش، سرانجام بر پدر و مادر و دیگران آشكار شده و مورد سرزنش قرار خواهد گرفت، یا به دلیل بر دوش كشیدن جسد برادر بود كه چرا مدتى آن را دفن نكرده است، و یا به این دلیل است كه اصولا انسان بعد از انجام هر كار زشتى یك نوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خویش احساس میكند؛ ولى روشن است كه انگیزهی ندامت او به هر احتمالی كه باشد، دلیل بر توبهی وی از گناهش نخواهد بود؛ چون توبهی واقعی این است كه شخص گناهکار از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل توبه کند و در آینده هرگز به سراغ چنین اعمال زشت و ننگینی نرود؛ اما در قرآن هیچ نشانه‏اى از وقوع چنین توبه‏اى از جانب قابیل، به چشم نمى‏خورد.[37]

حکمت یادکرد قرآن از داستان هابیل و قابیل

خدای متعال بعد از بیان داستان عبرتآموز دو تا از فرزندان حضرت آدم(ع)، طی بیان یک حكم کلی میفرماید:
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بَنِیإِسْرائِیلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِیالْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَكَأَنَّما أَحْیا النَّاسَ جَمِیعا...» [38]
«بخاطر همین موضوع بر بنىاسرائیل مقرر داشتیم كه هر گاه كسى انسانى را بدون ارتكاب قتل، و بدون فساد در روى زمین به قتل برساند، چنان است كه گویا همهی انسانها را كشته است و كسى كه انسانى را از مرگ نجات دهد، گویا همهی انسانها را از مرگ نجات داده است...»
ظهور سیاق آیه اشاره به اینست که مراد از "من أجل ذلک" داستان پسران حضرت آدم(ع) است که در آیات قبل بیان شد؛ یعنی وقوع آن حادثهی فجیع سبب شد تا خدای متعال بر بنیاسرائیل همچون حکمی را بکند؛ و وجه اشارهاش به طبیعت نوع انسانی است که انسان را به پیروی از هوای نفس، حسد و کینهتوزی میکشاند؛ پس افراد در نوع انسانیت حقیقت واحدی دارند که یک انسان، حقیقت همهی انسانها را بر دوش خود دارد و ارادهی الهی بر این است که این حقیقت و طبیعت انسانیت با کثرت نسل بشریت حفظ شود؛ بنابراین شخص قاتل با قتل خود در خلقت بشریت فساد به وجود آورده و غرض الهی را که بقاء کثرت افراد و انسانیت بر طریق جانشینی آنهانست، باطل میکند که "هابیل" در منطق خود به این قتل ناحق که در حقیقت منازعهی با خداست، اشاره نمود. لذا حقیقت انسانیت است که زنده میشود و میمیرد و آن حقیقت در تمام بشریت، یک حقیقت است و لازمهاش اینست که قتل یک فرد، به منزلهی کشتن نوع انسانیت و حقیقت بشریت است و در مقابل زنده کردن یک فرد، به منزلهی زنده کردن حقیقت تمام بشریت است.[39]
دو روایت تفسیری که مربوط به بطون آیات بوده و جنبهی هدایتی و تربیتی دارد:
1. اگر کسی یك نفر را گمراه نماید، مثل آن است كه تمام مردم را گمراه كرده، و اگر یك نفر را هدایت نماید، گویا تمام مردم را هدایت كرده که هدایت مانند حیات و گمراهی مانند قتل است.[40]
2. هر كس پیغمبر یا امام عادلی را بكشد، گویا همهی مردم را به قتل رسانده؛ چرا كه مردم را از هدایت ایشان محروم گردانیده و هر كه نبى یا امامى را یاری كند، مانند این است كه همهی مردم را زنده گذاشته است.[41]

پی نوشت ها:

[1]. مائده/27.
[2]. عروسى حویزى، عبدعلى بن جمعه؛ ‏تفسیر نورالثقلین، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى، قم، اسماعیلیان،  1415 ق،‏ چاپ چهارم، ج1، ص610.
[3]. همان.
[4]. عیاشى، محمد بن مسعود؛ كتاب التفسیر، تحقیق سیدهاشم رسولى محلاتى،‏ تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق، ج1، ص312 و تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص610. بر اساس آیات و روایات، آنچه در انتخاب وصی مهم است، اراده و انتخاب الهی است كه بر اساس لیاقت و شایستگی افراد است نه خواست خود افراد.
[5]. زراره به امام(ع) عرض كرد: مردم عقیده دارند كه قابیل، هابیل را به این دلیل به قتل رساند كه آدم خواهر قابیل لوزا را كه دخترى زیبا بود به هابیل داد و اقلیما را كه زشت بود به قابیل تزویج نمود؛ سپس خداوند تزویج خواهر بر برادر را حرام فرمود؛ لذا این جریان سبب شد که قابیل نسبت به برادرش هابیل كینه ورزى نمود و او را بقتل رسانید.
[6]. عیاشى، محمد بن مسعود؛ كتاب التفسیر، ج1، ص312 و تفسیر نورالثقلین، ج 1، ص610.
[7]. بیان شد كه زمینهی اصلی حسادت قابیل، وصایت و اختصاصات نبوت بر هابیل بود که او با این اعطای الهی از این بهرهی عظیم بینصیب میماند.
[8]. طباطبایى(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فى تفسیر القرآن، قم، جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم، ‏1417ق‏، چاپ پنجم، ج 5، ص298.
[9]. مائده/27.
[10]. تفسیر نورالثقلین، ج1، ص609. حضرت آدم، طبق فرمان خدا به آنها دستور داد كه به درگاه خدا قربانى تقدیم كنند، آنها قبول كردند؛ پس هابیل كه داراى گوسفندانى بود، بامدادان بهترین گوسفند را انتخاب كرد و قابیل كه صاحب مزرعه‏اى بود، قسمتى از بدترین زراعت خود را جدا كرد و بر سر كوهى رفتند و قربانى‏ها را بر سر كوه نهادند؛ در این وقت آتشى آمد و قربانى هابیل را بسوزانید و به قربانى قابیل نزدیك نشد.
[11]. مكارم شیرازى، ناصر و همكاران؛ تفسیر نمونه‏، تهران، دارالكتب الإسلامیة، 1374ش،‏‏ چاپ اول، ج4، ص348.
[12]. مائده/27.
[13]. ‏طبرسى، فضل بن حسن؛‏ مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تحقیق با مقدمهی محمدجواد بلاغى، تهران، ناصر خسرو، ‏1372ش‏، چاپ سوم، ج3، ص283.
[14]. مائده/27.
[15]. مائده/27.
[16].  صادقی تهرانی، محمد؛ الفرقان فى تفسیر القرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامی، 1365ش، چاپ دوم، ج8، ص291.
[17]. مائده/28.
[18]. مائده/28.
[19]. مائده/29. قرشى، سیدعلىاكبر؛ تفسیر احسن الحدیث، تهران‏، بنیاد بعثت،‏ 1377ش، چاپ سوم‏، ج3، ص56.
[20]. موسوی علوی، سیدمرتضی علی بن حسین؛ أمالی المرتضی، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت قم، ذوی القربی، 1428ق، چاپ دوم، ج2، ص43.
[21]. قمی مشهدی، محمد بن محدرضا؛ تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1368ش، چاپ اول، ج4، ص85 و شیخ صدوق، محمد بن علی؛ ثواب الاعمال، قم، شریف رضی، 1364ش، چاپ دوم، ص278.
[22]. حسینى همدانى، سیدمحمدحسین،؛ انوار درخشان،‏ تحقیق محمدباقر بهبودى، تهران، ‏كتابفروشى لطفى،‏ ‏1404ق‏، چاپ اول، ج4، ص415.
[23]. المیزان فى تفسیر القرآن، ج5، ص301 و تفسیر نمونه، ج4، ص349.
[24]. مائده/30.
[25]. ‏راغب اصفهانى، حسین بن محمد؛ المفردات فی غریب القرآن، تحقیق صفوان عدنان داودى،‏ دمشق بیروت، دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق،‏ چاپ اول، ص529 و 531.
[26]. فخرالدین رازى، ابوعبدالله محمد بن عمر؛ مفاتیح الغیب‏، بیروت، دار احیاء التراث العربى‏، ‏1420ق‏، چاپ سوم، ج11، ص314.
[27]. مائده/30.
[28]. مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص285.
[29]. تفسیر نورالثقلین، ج1، ص610 و طبرسى، فضل بن حسن‏؛ تفسیر جوامع الجامع، تهران، دانشگاه تهران و مدیریت حوزه علمیه قم، ‏1377ش،‏ چاپ اول، ج1، ص325.
[30]. مائده/31.
[31]. انوار درخشان، ج4، ص412.
[32]. مائده/31.
[33]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج5، ص307.
[34]. همان.
[35]. أنوار درخشان، ج4، ص415.
[36]. مائده/31.
[37]. تفسیر نمونه، ج4، ص352 – 353.
[38]. مائده/32.
[39].  المیزان فی تفسیر القرآن، ج5، ص341 - 343.
[40]. تفسیر نورالثقلین، ج1، ص618 – 619.
[41]. سیوطى، جلال الدین؛ الدرالمنثور فى تفسیر المأثور، قم، كتابخانه آیة الله مرعشى نجفى‏، 1404ق‏، ج2، ص277 و كاشانى، ملا فتحالله،‏ تفسیر منهج الصادقین فى الزام المخالفین، تهران، كتابفروشى محمدحسن علمى‏، ‏1336ش‏، ج3، ص227.

 
جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دروس من تجربة العبد الصالح ذی القرنین

دروس من تجربة العبد الصالح ذی القرنین

محمد علی جواد

قال تعالی:
(و یسألونک عن ذی القرنین قل سأتلو علیکم منه ذکرا*إنّا مکّنّا له فی الأرض و آتیناه من کل شی‏ء سببا* فأتبع سببا*حتّی إذا بلغ مغرب الشّمس وجدها تغرب فی عین حمئة و وجد عندها قوما قلنا یا ذاالقرنین إمّا أن تعذبّ و إمّا أن تتّخذ فیهم حسنا* قال أمّا من ظلم فسوف نعذّبه ثمّ یردّ الی ربّه فیعذّبه عذابا نکرا*و أمّا من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی و سنقول له من أمرنا یسرا*ثمّ أتبع سببا*حتّی إذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا*کذلک و قد أحطنا بما لدیه خبرا*ثمّ أتبع سببا*حتّی إذا بلغ بین السّدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا*قالوا یا ذا القرنین إنّ یأجوج و مأجوج مفسدون فی الأرض فهل نجعل لک خرجا علی أن تجعل بیننا و بینهم سدّا*قال ما مکّنّی فیه ربّی خیر فأعینونی بقوّة أجعل بینکم و بینهم ردما*آتونی زبر الحدید حتّی إذا ساوی بین الصّدفین قال انفخوا حتّی إذا جعله نارا قال آتونی أفرغ علیه قطرا*فما اسطاعوا أن یظهروه و ما استطاعوا له نقبا*قال هذا رحمة من ربّی فاذا جاء وعد ربّی جعله دکّاء و کان وعد ربّی حقّا (1)
لیس لنا حاجة الی اسم ذی‏القرنین ولا الی ذکر مسقط رأسه و لا إلی اسماء البلدان التی فتحها أو لماذا لقب بذی القرنین کما یفعل المفسرون و المؤرخون، بل نحن نقتفی أثر القرآن الکریم نتلو علی القاری‏ء العزیز منه ذکرا-أی قرآنا-و قد نقلنا آیاته البیّنات ثم نضع بین یدیه ما تحمله تلک الآیات من مفاهیم قرآنیه تبنی حیاة الفرد و الجماعة علی حدّ سواء.
و القرآن الکریم انما احتفظ لذی القرنین بهذا الذکر المجید لما کان علیه من الطاعة و العبودیة الحقة للّه عزوجل، و هکذا هو شأن القرآن یسجل اکمل التجارب البشریة الخیّرة و یقدمها لنا لعلنا نهتدی بها و نستنیر.
و التجربة التی بین أیدینا هی تجربة عبد صالح أحبّ اللّه و أحبّه و نصح للّه فنصحه، و من هنا جاء التمکین له فی الأرض و إتیانه من کل شی‏ء سببا.فهی تعرض لنا کیف آتّبع هذا الرجل المخلص و العبد الصالح الأسباب التی هیّأها اللّه له، و کیف تحرّک بها بقوة وعد الة و عن أمر من اللّه تعالی، و کیف تعامل مع الجماهیر و البلاد المفتوحة، و کم کانت نزاهته فی طریق الوصول للاهداف الالهیة، و کم کانت قدرته علی ربط الأحداث بموجدها، و قابلیة علی جذب بنی الأنسان صوب الهدف الذی یقصده.
و نودّ أن نذکّر أن القرآن بقدر ما هو کتاب علم فهو کتاب عمل، و هذا العبد الصالح الذی ستناول ذکره بعد قلیل ضمن عدة نقاط هو ممن جسّد هذا المفهوم بحق، و نذکّر أیضا أن القرآن لا ینتصر و لا یکون فاتحا قلوب الناس و عقولهم الاّ إذا تهیّأ له من یحمله بکفتیه کفة العلم و کفة العمل و باخلاص و أمانة.

ذو القرنین و حبّه للّه و نصحه له عزّوجلّ:

ان الآیات القرآنیة-الوارد ذکرها فی صدر البحث-ابتدأت الحدیث عن ذی القرنین، بذکر التمکین له فی الأرض، و اتیانه من کل شی‏ء سببا، و هذا-أی التمکین-یتوقف علی مقدمات، حسب مقتضی الحکمة الإلهیة.إذ کلّ أفراد البشر یتمنون أن یمکّنهم اللّه فی الأرض، و یؤتیهم الأسباب کلّ الاسباب، لأنهم یعتقدون أن ذلک من الکمالات التی تنزع نحوها نفس الأنسان و تتطلع الیها (2) .أو لأنهم یخافون الضرر فیریدون دفعه بهذا التمکین، أو قل تمنّیهم هذا ناشی‏ءّ من حبّ السلامة و حبّ‏ الملک، ولکن لیس کلّ الأفراد حظّهم واحدّ، فی هذا الأمر، إذا قلّما مکنّ اللّه شخصا و آتاه من الأسباب، مثلما آتی ذاالقرنین و مکّنه، و لو أردنا أن نعرف السّر فی ذلک نجد من خلال التأمل و الأمعان الدقیق فی الآیات البیّنات ان هذا الأمر مرتبط بمقدمات یجب توفرها، إن وجدت وجد و إن عدمت عدم.
و من هذه المقدمات التی توفرت علیها شخصیة هذا العبد الصالح هو حبّه للّه عزوجل، و طاعته، و النصح له، فقد روی عن علیّ(ع)فی روایة لا نذکر منها الاّ محلّ الشاهد، و ذلک فی جوابه ابن الکوّاء، عندما سأله عن خبر ذی‏القرنین فقال: «...کان عبدا أحبّ اللّه فاحبّه و نصح للّه فنصحه اللّه...» (3) .
و فی روایة اخری عن سالم بن أبی الجعد قال:سئل علیّ عن ذی‏القرنین أنبیّ هو؟فقال:سمعت نبیکم(ص)یقول:«هو عبد ناصح اللّه فنصحه» (4) .
و النصح للّه هو ضدّ الغشّ و الحقد فکان هذا العبد الصالح معروفا بهذه الخصلة الحمیدة، إذ کیف یغش اللّه تعالی و هو یعلم انه محیط بما لدیه خبرا، و کیف یحقد و هو یری غناه باللّه و یری قلبه هائما متعلقا باللّه عزّوجلّ.
و النصح للّه کما هو معروف، لدی علماء الأخلاق، هو النصح للّه فی حقّه و فی خلقه، و هو أفضل عمل یقدمه الإنسان لنفسه و للبشریة.فقد جاء عن الصادق(ع) قوله:«علیک بالنصح للّه فی خلقه فلن تلقاه بعمل أفضل منه» (5) .
و النصح للّه هو حبّ اللّه عزّوجلّ، و التقرب الیه بصالحات الأعمال، و غایة النصّح للّه أن یحب الإنسان ما یحبّه اللّه، و یبغض ما یبغضه اللّه، و النصح للّه هو الصّدق مع اللّه فی کلّ المواطن، و قد ذکر فی معانی النصح«بقاء نعمة اللّه علی المسلمین و کراهة وصول الشّر الیهم» (6) .
و قد تجسّد هذا المعنی جلیّا فی حیاة هذا العبد الصالح، حیث أقدم علی بناء أساس العدل فی تلک المجتمعات التی تعیش الظلم و الإعتساف، مثلما أقدم علی بناء الردم، لیحفظ اولئک القوم الذین شکوا الیه أمر یأجوج و مأجوج، و وصول شرّ هما الیهم، منطلقا من هذا الباعث الحمید، و هو إرادة بقاء نعمة العدل و الأمان علیهم، و کراهة ممارسة الظلم و الشرّ فیهم. و النصح للّه هو الإخلاص له عزّوجلّ، ألا تری أنّ ذاالقرنین أقدم علی بناء الرّدم الحدیدی المحکم، دون أن یرجو غرضا دنیویا من مدح، أو سمعة، أو أجر مالیّ أو تخلید ذکر أو غیرها من الأمور الحقیرة، بل بنی ذلک الردم الذی استغرق جهدا و وقتا لا یعلمه الاّ اللّه من أجل أن یتقرب الی اللّه عزّوجلّ، و من أجل أن یحمی بنی الإنسان من شرور المعتدین و الظالمین.و معلوم أنّ العمل بهذا الباعث -أی باعث الأخلاص-لا یتحقق الا لحب للّه تعالی مستهتر به مستغرق الهم بعطمته و جلاله، بحیث لم یکن ملتفتا الی الدنیا مطلقا، و یشهد لهذا المقام الذی علیه هذا العبد الصالح انه لم یجذبه الخرج(الأجر)الذی عرضوه علیه مقابل ان یجعل لهم سدّا و لم یسل له لعابة بل قال:(ما مکنّی فیه ربّی خیر).و علی رغم قوة ذلک السّد و عظمته لم تصرفه عظمة ذلک السّد عن عظمة اللّه والاعتراف بنعمته فقال وهمهّ الاستغراق بعظمة اللّه و جلاله دون غیره‏(...قال هذا نعمة من ربّی...). فالإخلاص للّه هو أن لا یری الانسان لنفسه شیئا أمام اللّه تعالی بل کلّ شی‏ء هو نعمة من اللّه تستحقّ الشکر و الذکر.و دو القرنین لم ینسب لنفس هذا العمل، علی رغم جسامته و عظمته، و کیف لا یکون عظیما و هو قد أنقذ به قوما مستضعفین من شرور و غارات المعتدین و الناهبین اقوام یأجوج و مأجوج؟و کیف لا یکون عظیما ذلک السّدّ الذی حار المؤرخون فی وصف متانته، و قوته، و طوله، و عرضه، و ارتفاعه بحیث قال عنه القرآن‏(فما اسطاعوا أن یظهروه و ما اسطاعوا له نقبا)بل کان التفانیّ، و بذل الجهد، و الخبرة العلمیة، من أجل ان یکون العمل خالصا لوجه اللّه، و من أجل ان یکون متقنا جدا أشدّ من نفس العمل، حیث نلمس من قوله‏(هذا رحمة من ربّی)بعد تمامیة العمل أنه لا یرید أن یری نفسه محسنا أو ممتنا علیهم بل یرید أن یوجّه الانظار الی اللّه عزّوجلّ، من غیر ان یلاحظ عوضا لنفسه فی الدنیا و الآخرة.و أنه لا یرید أن یحمده علیه أحد الا اللّه، بل یرید من الحمد و الشکر و العرفان أن یتوجه نحو اللّه عزّوجلّ ورد عن الامام الصادق(ع):«الابقاء علی العمل حتی یخلص أشدّ من العمل، و العمل الخالص الذی لا ترید أن یحمدک علیه أحد الاّ اللّه عزّوجلّ...» (7) .
و لا غرابة حینما یحتفظ القرآن بهذا العمل المخلص، و الذکر الحمید، لهذا العبد الصالح المخلص، الذی أبی إلاّ أن یذکر اللّه و یعظمه، فی لحظات نشوة الانجاز، فنسب ما انجزه الی اللّه، و انه نعمة من ربه.و لا غرابة أن یقدّم تجربته و عمله کنموذج صالح، یقتدی به العاملون فی طریق اللّه.
فالقرآن الذی لم یذکر من ذی القرنین اسما، و لا تعریفا لشخصه، و لا لموطنه، و لا لعمره الا من أجل الترکیز علی الجوهر و العمدة، فی حیاة هذا الرجل الصالح، و هو عمله الذی أخلص فیه للّه تعالی.
روی أن موسی-علیه السلام-لمّا تعجّل الی ربّه رأی فی ظلّ العرش رجلا، فغبطه ، و قال:«ان هذا الکریم علی ربه.فسأل ربه أن یخبره باسمه فلم یخبره بأسمه، و قال:احدثک عن عمله:کان لا یحسد الناس علی ما آتاهم اللّه من فضله، و کان لا یعقّ والدیه، و لا یمشی بالنمیمة» (8) .

2-اتّباعه للأسباب التی آتاه اللّه ایاها:

اتباع الأسباب حرکة موفقة و منسجمة مع سنة اللّه عزّوجلّ و بالعکس الاستغناء عن الأسباب فی الوصول الی المسببات و النتائج إذهاب لسنة اللّه تعالی و حکمته، فقد«روی أن زاهدا من الزهاد فارق الأمصار و قام فی سفح جبل و قال:لا أسأل أحدا شیئا حتّی یأتینی ربّی برزقی، فقعد سبعا فکاد یموت و لم یأته رزقه، فقال:یا ربّ إن احییتنی فاتنی برزقی الذی قسمت لی و إلاّ فاقبضنی الیک. فأوحی اللّه الیه و عزتی و جلالی لا أرزقک حتی تدخل الأمصار و تقعد بین الناس. فدخل المصر و أقام فجاء هذا بطعام و هذا بشراب، فاکل و شرب و أوجس فی نفسه ذلک، فأوحی إلیه أردت أن تذهب حکمتی بزهدک فی الدنیا، أما علمت ان أرزق عبدی بأیدی عبادی أحبّ الیّ من أن أرزقه بید قدرتی» (9) .
کما ان العمل بالاسباب المظنونة و المقطوعة کما یقول العلماء أمر لا یخالف التّوکل علی اللّه، إنّما الذی یخالف التوکل هو التعلق بالأسباب الموهومة مثل الطیرة و الرّقیة، و إنّ التوکل علی اللّه لا یتحقق الا للذین هم فی المرتبة الثالثة من مراتب التوحید (10) و هم اولئک الذین یعتقدون أنّ اللّه هو فاعل الاسباب و موجدها و المؤثر فی‏ کل شی‏ء ولا فاعل حقیقیا غیره، وحده لا شریک له، و ان جمیع الموجودات من ابداع اللّه عزّوجلّ و اختراعاته.
و بعد أن استعرضنا بهذه العجالة و الایجاز هذه الأمور الثلاثة و هی کون اتباع الاسباب هو عمل بالحکمة الالهیة، و انّ الاسباب المقطوعة و المظنونة لا تخالف التوکل، و انّ التوکل الحقّ لا یتحقق إلاّ لمن هو فی المرتبة الثالثة من مراتب التوحید، نقول:إنّ ذاالقرنین بعد أن آتاه اللّه من کلّ شی‏ء سببا أتبع سببا و مقتضی ما فات من بیان أنه عمل وفق سنة اللّه فی ربط الأسباب بالمسببات.قال الامام الصادق(ع):«أبی اللّه أن یجری الأشیاء الاّ بالاسباب فجعل لکلّ شی‏ء سببا» (11) .
و نقول:لما کان السبب الذی سلکه و اتخذه وصلة لهدفه من النوع المظنون لأنّ تهیئة السلاح مثلا و اعداد الجیش و المؤونة و الخطط العسکریة و توفیر مستلزمات السّیر و غیرها من امورکلّ ذلک من اجل الانتصار علی حکّام الشرک و الکفر الذین کانوا یحکمون الارض آنذاک و یضلون عباد اللّه.و معلوم أن النصر العسکری وفق الاعدادات المادیة ظنیّ، اذن فاتباع هذه الاسباب لا یخالف حقیقة التوکل علی اللّه لأنها ظنیة و لان الثقة الحقیقة قائمة بالسبب الکلی الحقیقی و هو اللّه تعالی شأنه و لا حظّ لهذه الثقة بهذه الأسباب الظنیة فلا تقل ان ذا القرنین من المقرّبین و من أولیاء اللّه الصالحین فکیف و هو علی هذه الدرجة من التوحید و التوکل علی اللّه یتبع الأسباب المادیة إلظاهریة کما هو صریح قوله تعالی (فاتبع سببا)نقول هو إّتبعها ولکن دون ان تکون ثقته المطلقة بها و انما هی باللّه سبحانه و تعالی، لانها صادرة منه و هو الموجد لها و انما لا وجود لها لولاه، غایة الأمر انه باتباعه الاسباب عمل وفق سنة اللّه و حکمته لا غیر، و لهذا نراه حینما أکمل بناء الرّدم الحدیدی لم یتفوّه فی التعبیر عنه بأکثر من هذه الکلمة قال‏(هذا رحمة من ربی)فقد أرجع کلّ ما اعطته الاسباب الظاهریة الی السبب الفاعل و الموجد الحقیقیّ لها و هو اللّه تعالی.کما بیّن بکلامه هذا أنّ هذه الأسباب انما خلقها اللّه و سخرها لکی تکون رحمة للبشریة و أنه اقتضت حکمته و سنته انه لا وصول الی الاهداف و المقاصد الا من خلال سلوکها و اتباعها.
ولکن من المعلوم أنّ القائد العسکری الربّانی یختار الأسباب بحریة و بملی‏ء ارادته، إذا کانت تنسجم مع ارادة اللّه تعالی، أما أن یقیّد بشروط من الخارج، أو ترکّع ارادته باسالیب تساومیه، فهذه الممارسات، التی یعانی منها اکثر ثوار هذا العصر، لا تنسجم مع حریة اختیار القائد العسکری، فی توجیه الأسباب، و فی استعمالها، و امتلاکها الی غیر ذلک، لهذا نجد ان الآیة الکریمة، بعد ان ذکرت ما مکّنه المولی عزّوجلّ به.ترکت لهذا العبد الصالح مجالا یستعمل فیه ارادته، و فکره، و حریته فقالت:(فأتبع سببا).
ثمّ إنّ قوله تعالی:(فأتبع سببا) جاءت فیه کلمة السبب نکرة و ذلک للدلالة علی أن الأسباب لا تنحصر و لا تعدّ و أنها تتغیر حسب الاماکن و الظروف الخارجیة و المقاصدو مقاطع الزمن و أنّ من حقّ الانسان اختیار و اتباع ما یناسب أهدافه و مرامیه من الأسباب سرّا أو علنا، و قوله تعالی:(ثم أتبع سببا)یشیر الی أن الاسباب التی سلکها فی سیره نحو الشرق غیر الأسباب التی سلکها فی مسیره نحو الغرب، فقد یکون الهدف واحدا فی کلا السیرین و هو تحریر بنی الانسان من ظلام الشرک و الکفر و الوثنیة إلاّ أن المکان الذی قصده أول الأمر کما یظهر من الآیة الکریمة مکان محاذ للمیاه قال تعالی: (حتّی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئة و وجد عندها قوما...)و المکان الذی قصده ثانیا کما یظهر من الآیة الکریمة کان مکانا صحراویا قال تعالی:(حتّی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا)و اما فی سیره الثالث فقد جاء قوله تعالی:(ثم اتبع سببا)یشیر الی جملة من الاسباب الأخری التی لا تتلائم مع ذینک السیرین السابقین.فکان من جملة الأسباب التی اعتمد علیها زبر الحدید و الصفر المذاب و منافیخ الهواء و سواعد الرجال و العلم الهندسیّ العمرانیّ و النار...الخ من الأسباب التی اشترکت بدرجة اولی أو ثانویة فی انجاز الردم.فکان ذوالقرنین یعلم علم الیقین ان هذه الموجودات و الاسماء کلّها مخلوقات للّه سبحانه و تعالی و مسخّرات بامره و لهذا فهو لم ینسب هذه الرحمة-التی کانت سببا لنجاة و أمان أصحاب السّد-الی نفسه أو الی قوتهم أو الی معدن الحدید أو النحاس أو الی غیرها من الاسباب المادیة الاخری بل لفت انتباه الجمیع الی أن السبب الحقیقی فی هذا الأمر هو اللّه دون غیره‏(قال هذا رحمة من ربی) (12) فلیست الرحمة من الحدید و لا من سواعد الرجال و لا من علمه و ملکاته الهندسیة و لا من عوامل الطبیعة الاخری و لا من افاضات و برکات و أنفاس الأرباب الاخری التی کانت تعبد من دون اللّه بل هی من ربّه من اللّه الواحد الأحد فهو لم یر فی الوجود مصدرا للرحمة غیره و لم یر فاعلا و مؤثرا غیره.
ان مثل هذا الإنسان لا طمع للشیطان فیه بل الشیطان حالما یلتقی أو یعلم بأمثال هؤلاء الاولیاء یولّی خائبا آیسا لا یستطیع أن یأخذ من دینهم شیئا و لا من توحیدهم ذرة.
ان مثل هذا الإنسان لأهل وجدیر أن یتحرک و ان تکون له مسؤولیة محاربة الشرک و فتح بلاد المشرکین و تعبید البشریة للّه تعالی.
إن أمثال هذه المهمات-یحتاج الی امثال هؤلاء الرجال و إلاّ فالأمر واضح حینما یدعی مدع بمحاربة المشرکین و الکافرین و هو بعد لم یتسلح بسلاح الایمان باللّه فضلا عن توحیده بالمرتبة الثلاثة من مراتب التوحید فهو أجدر أن یحارب لا أن یحارب و أن یبتعد علی الأقل من هذا النفاق لا أن یتمشدق کذبا و افتراء علی اللّه و علی الناس.
و من هنا نعلم أن مهمات فتح البلدان و فتح قلوب الناس و ازالة الشرک و الکفر و الضلال.و التبعیة لغیر اللّه من قلوبهم تحتاج الی عبد صالح مخلص متوکل علی اللّه لا علی أعداء اللّه معتمد علی الایمان وصفّه و أدواته و وسائله لا علی الکفر و اسالیبه و مناهجه و سیاساته و ألاعیبه.

3-القیادة القدیرة العادلة:

لقد عرفنا فی النقطة الثانیة أن هذه القیادة کانت علی مستوی رفیع جدا فی الأیمان و التوکل علی اللّه و فی هذه النقطة نحاول أن نلقی الضوء علی الصفات الاخری التی تتصف بها هذه الشخصیة القیادیة.
وصفة القدرة واضحة بجلاء فی کلام ذی‏القرنین و فی فعله و فی امتنان اللّه تعالی علیه، فما جاء فی کلامه یشیر الی هذه القدرة فالقوم سألوه أن یجعل بینهم و بین یأجوج و مأجوج سدّا..فقال لهم:(... أجعل بینکم و بینهم ردما)و الردم هو السد الشدید فقد اجابهم بأکبر مما یتمنون و یریدون و هذا دلیل علی امتلاک القدرة و الإمکانیة.
و قد عرضوا علیه أجرا إن هو جعل هذا السّد فرفض قائلا:(ما مکنّی فیه ربی خیر..)مستغنیا عن عروضهم المالیة لانه یملک اکبر منها و افضل و اوسع.
ثم ان رجلا یجوب الارض غربا و شرقا یقاتل الظلمة و یطارد المشرکین و یفتح بلدانهم و یحکم فیهم لهو علی قدرة لا یتمتع بمثلها الا نبیّ أو ولیّ.
و ان رجلا یبنی سدّا من الحدید و النحاس المذاب بین جبلین و یمنع به أعتی أجیال السطو و الغصب و العدوان و الإفساد من أمثال یأجوج و مأجوج لهو علی مکانة من القدرة المکینة.فأفعاله هی الاخری اذن تشیر الی أنّه ذو قدرة غریبة ناهیک عمّا اخبر عنه القرآن الکریم حیث قال المولی:(انا مکنّا له فی الأرض و آتیناه من کل شی‏ء سببا)هذا حال القدرة.
و أقول تطبیقا لهذا الکلام المتین إنّ ذاالقرنین و هو فی تلک الحالة حالة الرجل الفاتح التی تتهایج فیها عادة قوی کثیرة متضادة و امور متعددة استطاع ان یقهر تلک القوی بالقوة الخیّرة المودعة عنده و هی قوة العقل السلیم«خلیفة اللّه علی جمیع القوی»هذه القوة الفطریة التی فطر اللّه الناس علیها و هی استقباح الظلم و استنکاره، ناهیک عن أنّ ذاالقرنین کما یظهر من قوله تعالی‏(و قد أحطنا بما لدیه خبرا)أنه ما کان یرد و لا یصدر الا عن هدایة یهتدی بها و أمر یأتمره کما أشار الی مثل هذا المعنی الکنائی عند ذکر مسیره الی الغرب بقوله:(قلنا یا ذاالقرنین... الخ الآیة) (14) فالقائل هو اللّه تعالی ولکن لا دلالة فی قوله علی أنه یوحی الیه لکون القول أعم من الوحی المختص بالنبوة کما یقول السیّد الطباطبائی فی تفسیره.
و بما أن الرجل الفاتح و القائد المظفّر یتمکن من قمع الظلم و ابادته لم یکتف بهذا الاستنکار و الاستقباح الذی تهتف به الفطرة، بل لابدّ لاستئصاله من ترتیب آثار اکثر من الاستنکار ألا و هی قهر الظلم و الظالمین و تعذیبهم بما جنت أیدیهم و تعظیما لامر اللّه تعالی فی محوهم و القضاء علی شریعتهم.و کیف لا یفعل هکذا و هو یرید أن تسود العدالة بین أفراد المجتمع الإنسانی، ألیس من الحق و العدل أن یبدأ أولا بتطبیقها فی مجالها الحق و هذا هو مجالها.
و أخیرا نقول فی بحث هذه النقطة إنّ قدرة یتحلّی بها قائد بدون أن ترافقها العدالة لهی أقرب الی خدمة الظلم منه الی غیره، و الواقع الخارجی مشحون بهذه المصادیق من الحکّام و الأولیاء الظلمة الذین یمتلکون قدرة و لا یمتلکون عدالة فی التصرف بتلک القدرة.
و لا یفوتک-أخی القاری‏ء العزیز- حقیقة العادل«فالعادل بالحقیقة یجب ان یکون حکیما عالما بالنوامیس الإلهیة الصادرة من عند اللّه سبحانه لحفظ المساواة) (15) ...کما أن العدالة غیر مفهوم الإنسانیة التی یتمشدق بها حکام العالم هذا الیوم و غیر مفهوم الشرعیة الدولیة التی یقتّل تحت غطائها مئات الآلاف من الابریاء.و لیس من البعید أیضا لو قلنا ان القرآن الکریم احتفظ للبشریة بهذه التجربة الایمانیة العادلة فی میدان الفتوح و الحروب لما تشعّ به هذه التجربة من روح العدالة الحقّة و الانسانیة النبیلة و احقاق حق و ابطال باطل.
و إذا کان النبی محمد(ص)یقول: «عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنة» (16) نستطیع أن نقول ان تلک الفترة التی خرج بها ذوالقرنبن کانت بحق فترة ذهبیة فی حیاة الانسان عامة بعد أن عاش فی دیاجیر الظلم و القهر و الاستعباد و السلب و العدوان و الشرک و الکفر أعصارا رهیبة.

4-نزاهة القائد و استغناؤه عما فی أیدی الناس:

عندما یری الإنسان نفسه محتاجا الی متاع دنیوی و فی نفس الوقت یری هذا المتاع موفورا عند الآخرین فمرة یسألهم و یتملق لهم من اجل نیله أو یطمع به فیدنو منهم و یخدمهم ویتزلف الیهم لاستحصاله، و مرة لا تمتدّ عینه الی ما فی أیدی الناس حتی و ان کان فی فاقة و حاجة شدیدة، بل هو یصبر و یحتسب أمره عند اللّه متمثلا قول الامام الصادق(ع): شیعتنا من لا یسأل الناس و لو مات جوعا» و مرة ثالثة یری الانسان أن ما فی یده من امکانات و قدرات و امتعة و اموال و أشیاء اخری تغنیه عما فی ایدی الناس و لا حاجة له بما یمتلکون من أموال.فأما الأول فهو الطامع و بئس عبدا ذلیلا هو، و أما الثانی فهو ضدّ الأول غنیّ النفس و هو الخیر کله فال سید الساجدین(ع):«رأیت الخیر کله قد اجتمع فی قطع الطمع عما فی أیدی‏ الناس» (17) و أما الثالث فهو القنوع الذی لا یشتغل قلبه بالزائد عما فی یده و عما رزقه اللّه و اعطاه و هو اغنی العباد روی أن موسی سأل ربه تعالی، و قال:«أی عبادک أغنی قال أقنعهم بما أعطیته» (18) و قال الامام الباقر(ع):«من قنع بما رزقه اللّه فهو اغنی الناس» (19) .فمن أی صنف من الأصناف الثلاثة یکون ذوالقرنین؟ و الجواب بلا شک هو من الصنف الثالث لان اللّه مکنه و آتاه من کل شی‏ء سببا، فهو لا یحتاج بعد هذا التمکین الی الخرج الذی یجمعه جمهور المستضعفین و یقتطعونه من لقمة عیشهم لا سیما و هم فی حالة یرثی لها یشکون السلب و النهب و التقتیل الذی یمارس ضدهم من قبل أقوام یأجوج و مأجوج.و هو بلا شک من الصنف الثانی لکن علی نحو الموجبة الجزئیة إذ هو لیس من لا یمتلک ما یراه موفورا و مهیئا عند اولئک القوم الذین طلبوا منه بناء سدّ لهم بل لانه غنیّ النفس کما یشهد له قوله«ما مکنی فیه ربی خیر»و لأن «الیأس مما فی أیدی الناس عز المؤمن فی دینه»کما جاء فی روایة عن الامام الباقر(ع) (20) .فذوالقرنین صاحب رسالة و دین و یرید لهذا الدین ان یکون عزیزا و قویا بعزة المؤمن و عفته، و لهذا عبر عن الذی فی یده بأنه خیر و قد جاءت کلمة الخیر نکرة للاشارة الی أن الخیر الذی آتاه اللّه إیّاه عام و شامل غیر منحصر بجهة أو شی‏ء من الأشیاء.
و هذه المشکلة کثیرا ما تعترض القادة فی الطریق الی الهدف فتشغلهم عنه، ولکن هذا القائد الرسالی لم یدر بالا لهذا الأمر بفضل اللّه و عطائه بل تجاوزه الی الاستجابة لهم فی الطلب الذی یصبّ فی مصلحتهم ومصلحة الدین الا و هو بناء السد.فقد استجاب لهم بأکثر و اکبر مما کانوا یتوقعون قال:«فاعینونی بقوة اجعل بینکم و بینهم ردما».و هذه الأستجابة طبیعیة لأن القائد المخلص لرسالته یتفاعل مع الناس و یعیش همومهم و یعطیهم اکثر حینما یجد الاجواء اکثر ملائمة للعمل و العطاء.ثم ان دیدن الاولیاء الصالحین هو عمل المعروف الی أهله و هؤلاء هم من أهله، لانهم مستضعفون یخشون سطوة الناهبین و الغاصبین و المفسدین من أقوام یأجوج و مأجوج، فهل هناک أحوج منهم آنذاک الی اسداء هذا المعروف و هو بناء سد متین حریز یمنع عنهم صولات و غارات یأجوج‏ و مأجوج الذین اشبعوهم قتلا و سبیا و نهبا و تدمیرا، و هل هناک أحب من عمل المعروف و من ذات المعروف عند رجل صالح أحب اللّه فأحبه اللّه و نصح للّه فنصحه اللّه یدعو الی التقوی و العدل و الاحسان یقول الباقر(ع):«انّ من احبّ عباد اللّه الی اللّه، لمن حبّب الیه المعروف و حبّب الیه فعاله» (21) .
ثم لا یفوتنا أن هذا العبد الصالح قد آتاه اللّه ما آتاه، فماذا یعمل بما آتاه اللّه؟ألیس هذا موردا صالحا.لئن یقدم فیه ما ینشر فیه شریعة اللّه و یثبّت به دینه.
قال الامام الصادق(ع):«ان من بقاء المسلمین و بقاء الاسلام ان تصیر الاموال عند من یعرف فیها الحق و یصنع المعروف و ان من فناء الاسلام و فناء المسلمین أن تصیر الأموال فی أیدی من لا یعرف فیها الحقّ و لا یصنع فیها المعروف (22) .
هذا فضلا عن رغبة هذا العبد الصالح فی ثواب اللّه حینما یجعل بینهم و بین اعداء البشریة و الانسان ردما یصدّهم عن الوصول الیهم و حینما یساهم فی مشروع أمنیّ یحفظ استقرار المنطقة من حالات العدوان و تجاوز الحقوق و امتهان الکرامات و هدر الدماء و من حالات القلق و أعمال الإرهاب.
و هو بهذا المشروع الضخم لا یرید أیضا أن یبیع جهده و وقته و طاقات من معه من أجل مدح أو ثناء أو سمعة أو جاه لانه لیس هناک شی‏ء أشرف و أسمی من تمکین اللّه و ایتائه الذی بیّناه، و انما یرید التقرب الی اللّه تعالی فلا المدح و الإطراء عنده ألذّ من الخرج و لا الخرج عند ألذّ من المدح بل اللذیذ عنده فقط هو العمل لمرضاة اللّه و لوجه اللّه تعالی.
ولکن من یعمل لمرضات اللّه فان اللّه کفیل أن یظهر له عمله، و أیّ اظهار اعظم من هذا الذی یتلی لیل نهار«...آتونی زبر الحدید حتّی إذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا فیه حتّی إذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا»و کأنّ هذا العبد الصالح یعمل الآن، و کأنه یأمر و یتحرک و ینفذ و یخطط...الخ.
و هکذا یبقی العمل الصالح و المعروف یعرّف باصحابه المخلصین فی الحیاة الدنیا ما دامت الدنیا و کذلک یعرّف بهم فی الآخرة.قال الامام الصادق(ع): «قال اصحاب رسول اللّه(ص):یا رسول‏ اللّه فداک آباؤنا و امهاتنا!ان أصحاب المعروف فی الدنیا عرفوا بمعروفهم فبم یعرفون فی الاخرة؟فقال(ص):ان اللّه إذا أدخل أهل الجنة، أمر ریحا عبقة طیبة فلصقت بأهل المعروف، فلا یمرّ أحد منهم بملأ من أهل الجنة الاّ وجدوا ریحه، فقالوا:هذا من أهل المعروف».
این هذا المشروع الأمنی من مشاریع هذا الیوم.فمعظم مشاریع الحکام انما تقام الیوم من أجل امتصاص خیرات الناس و التضییق علیهم و لیس لدفع غائلة العدوان بل لتکون ذریعة قابلة التحریک و التقلیب من أجل العدوان علیهم متی شاءوا.
ما أحوجنا الیوم الی سدّ یأجوج و مأجوج لیحمی بلاد الاسلام و خیرات المسلمین من عداوات الصلیبیة و احقادها و من بربریة أمریکا و حلفائها و اجرام الصهاینة و اعتداء اتهم و ما أحوجنا الی منقذ عظیم یحمینا من استهتار الاستکبار و مکر الاستعمار، انه لیس الا الأسلام و لیس الا وحدة أبناء الاسلام فانهم إذا ما اتحدّوا سیکونون کالبنیان المرصوص یشدّ بعضهم بعضا فلا یسطیعون أن یظهروه و لا یستطیعون له نقبا فمتی؟انّ هذا السؤال تبقی الاجابة علیه ضروریة فی مثل هذه الظروف الخیرة.

5-العلم یوجه القوة و یستثمرها:

هذا العبد الصالح تحرک بالقوة لأن اللّه مکّنه و آتاه من کل شی‏ء سببا ولکن لا یخفی علی اللبیب ان هذه القوة کان العدل و الرفق یرافقها کما بیّنا.و لیست-هی- قوة البطش التی عرف بها التتر و النازیون أو وسمت بها دول الغرب و علی رأسها أمریکا و فرنسا و بریطانیا فی هذا الیوم اعاذ اللّه الانسانیة من شرّها.
و العلم هو أحد عناصر هذه القوة بل سیدها و سنامها الی هذا الیوم، و هذا العبد الصالح ذوالقرنین من ضمن الامکانات التی مکنه اللّه بها هی العلم اضافة الی العقل المشرق بنور الحق و قوة الجسم و غیرها مما مرّ ذکره.و الغرض من ذکر هذه الملکة-أی العلم-فی بحثنا هذا هو للاشارة الی أن جمیع الاعمال و الانجازات و الاحکام و التصرفات التی صدرت فی هذه المسیرة الثلاثیة الاتجاه و المکللة بالنجاح الباهر و النصر المظفر فی کل الاتجاهات کانت تنبی‏ء عن وجود رجل علی نصیب رائع من هذه الملکة العظیمة، لان هذه‏ المسیرة الجهادیة الظافرة اتسمت کما قلنا بالقوة و معلوم ان القوة ما لم تکن هناک نفس عارفة باللّه و واعیة لاحکامه و عالمة بتشریعاته تحرکها بالشکل الذی اعطت معه هذه النتائج الباهرة لا تستطیع بمفردها ان تصل الی نتیجة کهذه، حیث ان القوی التی تفتح هذا الیوم مثل تلک الفتوح تقدم ابناء تلک البلدان حطبا لمصالحها و دروعا تحتمی بها و تقدمها لتقلل عن نفسها الخسائر المادیة و البشریة و لم ترقب فیهم إلاّ و لاذمة، و السبب واضح هو أن وراء هذه القوة نفوسا فارغة من الرحمة و خالیة من الانسانیة و کافرة بکل مبادی‏ء السماء التی هی مبادی‏ء الأمن و السلام و الاخوة و التعاون.
و العلم کما ورد فی الاخبار یهتف بالعمل، و المسیرة بکل اتجاهاتها کما هو واضح عملیة و لیس فیها مساحة للقول المجرد عن العمل أو الشعار الذی لا یتصل بالواقع فالمسیرة بوصفها استوعبت ارجاء المعمورة شرقا و غربا و ما بینهما و من دون أن یکون فیها تلکؤ أو تباطؤ فی اعطاء النتائج الکبیرة و المثمرة تدلّ دلالة واضحة علی ارتکازها علی الکفاءة العلمیة.و لا أدری کیف عرف اولئک القوم الذین لا یفقهون قولا کما یعبّر عنهم القرآن کفاءة هذا القائد و علمه بالامور العمرانیة و التحصینات الوقائیة، لا أظن انهم عرفوه من أقواله و خطبه بل من خلال ما شاهدوه فیه من براعة فی إدارة جیشه و مما لدیه من خبرة تصرف فریدة فیما مکّنه اللّه به و آتاه فی طریق الوصول الی اهدافه و مقاصده، هذا اضافة الی امارات الصلاح التی تشع کالنور علی محیّا هذا العبد الصالح.و فعلا کان کما وقع فی ظنهم و اکثر.فاستطاع بفعل ما متعه اللّه من قدرة علمیة دنیویة و اخرویة ان یربط تلک العناصر الفلزیة بأمتن رباط و یکوّن منها رد ما سجلته الآیات القرآنیة مشروعا ضخما و انجازا جبّارا قاهرا.کما انه استطاع ان یربط هذا الحدث و غیره بالموجد و الفاعل و المنعم و هو اللّه عزوجل قال:(هذا رحمة من ربی» و قال:(ما مکنی فیه ربی خیر)و قال:(ثم یردّ الی ربه فیعذبه عذابا نکرا)و قال: (فاذا جاء وعد ربی جعله دکّاء و کان وعد ربی حقّا)و فی هذا القول الأخیر نوع تنبؤ بمستقبل هذا الردم و نوع معرفة خاصة بمستقبل الحیاة.
ان رجلا یعرف هذه الاشیاء ثم یعرف انها من فعل اللّه و مرتبطة بقدرته و ارادته و حکمته لهو عارف باللّه و حقیق بأن یدعو الی اللّه، فهذه المعرفة هی التی تریه الأسباب الصالحة و تسدد خطواته فی طریق الهدف و تحقق له بالتالی النجاح و الظفر، ان مثل هذا العلم هو الذی یصلح فقط لتوجیه القوة و استثمارها استثمارا صحیحا و نافعا للبشریة، ان هذا العلم هو الکمال و الرقی و الحضارة و التقدم أما غیره فالوجد ان یشهد علی ما أقول هو التخلف الحضاری و البهیمیة و الضیاع و المآسی و العدوان و ما الی ذلک.
اننا بحاجة الی علم یجعل حالات البطش و الابتزاز و حالات امتهان الشعوب و اللعب بمقدراتهم دکاء(ذلیلة).
اننا بقدر ما تقدمنا فی علوم الدنیا و صرنا نتحدّی الجبال و الهضاب و البحار و الارض و الفضاء، بحث لم یحل أمامنا سدّ و لا حاجز و لا حقول الغام و لا بقع زیت کبیرة بحاجة الی علوم نصیر بها قادرین علی تحدّی نوازع الشر و العدوان و حالات الهیمنة و الاستکبار و مشاریع الاحتیال و الاستعمار بحیث تکون هذه العلوم نصیرا للشعوب المظلومة المضطهدة.
اننا بحاجة الی أن نعطی للآخرین لا أن نحتال علیهم و نفکر کیف نسرقهم و نتسلط علیهم.
اننا بحاجة الی أن ندرس بدقة مشاریع القرآن الکریم و مفاهیم السماء لانها وضعت من أجل الانسان و من أجل الحیاة الحرة الکریمة لا أن نعنی بمخططات الشیاطین و نتسابق فی المساهمة فیها و التهالک علی موائدها و غنائمها و هباتها و أسهمها، و أخیرا اننا بحاجة الی علم یستثمر مظاهر القوة لصالح الإنسان لا لتدمیر الانسان و الفتک به اننا بحاجة الی علم بقدر ما یعطی للحیاة الدنیا یجب ان یاخذ بید هذا الانسان نحو اللّه و نحو الحیاة الاخری ألا تری ان ذاالقرنین حینما اکمل بناء السد قال‏«هذا رحمة من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکّاء و کان وعد ربی حقّا».فالقوة العظیمة التی أعطت لبنی الانسان هذا الانجاز العظیم رحمة منها بهم هی نفسها فقط القدیرة علی جعله دکّاء متی شاءت و بطریقة علمیة أیضا.و هذا هو الحق فی المسألة فالعلم و القدرة یبنیان و یهدمان و نحن فی الحیاة الدنیا نرید من بنی الانسان العلم و القدرة البناءة لا الهدامة التی تحیل جهود الانسان هباء منثورا.
ولکن یجب أن نعلم ان اللّه لیس له‏ عداوة مع السّدود حتّی یجعلها دکّاء، لکن مثلما کانت ردما لا یسطاع ان یظهر و لا یستطاع ان ینقب فهی کذلک عندما کان الناس یطلبون المنعة و النجاة بصدق و یتمسکون بمن یوفّر لهم ذلک حقّا و یساهمون فیه، ولکن عندما یلقی الحبل علی الغارب و یتخلّی الناس عن کرامتهم و حیاتهم و أموالهم و یعلّقون حفظها علی الامانیّ أو یفهمون تحمّل الاضرار بها صبرا و بلاء لابدّ منه و یسیرون فی معالجه الاحداث علی خلاف السیر فی سنة اللّه فی ربط الاسباب بالمسببات عندئذ ترتفع الرحمة و یأتی علیها یأجوج و مأجوج من کل حدب ینسلون یمزقونها و یعملون فیها معاولهم فیظهرونها بعد ان کانت لم تظهر و ینقبونها بعد ان کانت لم تنقب، و عندئذ تأتی علیها سنة اللّه فی الموجودات فتکون دکّاء.لان الناس الذین من دونها قد تخلوا عنها و تدکدک حالهم و لم یروموا العز و الامان و الاستقرار الذی کانوا یرومونه و کان وعد ربی حقّا إنها السنة الکونیة الثابتة التی لا تتخلف و لا تتأخر و لا تتأثر بالرّقی و الرؤی و لا یمنعها من الجریان سواء احرقت لها البخور أو نقرت لها القدور.و یبقی شی‏ء أخیر ینبعغی ان ننتبه له هو أن هذا السد جاء کمثال لحفظ اولئک القوم فی ذلک المکان و فی ذلک الزمان لأنّ یأجوج و مأجوج ما کان لهم طریق لاستغلال هؤلاء و نهبهم الا من خلال تلک الفتحة الموجودة بین ذینک الجبلین أما حینما تعیش البشریة علی سواحل البحار و المحیطات فلها اسلوب آخر فی تحصینها من الأخطار التی تتهددها، و کذلک لو کانت تعیش فی الارض المستویة فی البرّ فلها اسلوب آخر و هذه الأسالیب تمنع أهلها ما دام أهلها یواکبون سنة اللّه فی استثمار الأسباب للوصول الی المسببات، و الا فالجمود علی هالة معینة معناه أن ترمی نفسک من باب قطار السنة الکونیة المتحرک فهو لن ینتظرک و لن یمسک بأطراف ثیابک.
اذن علینا ان نکون فی حالة من الحرکة و الیقظة المستمرة فی متابعة التطور و فی تقصّی الاسباب الجدیدة للحصول علی نتائج جدیدة فالخیار بأیدینا و الاسباب کثیرة و الاسرار أکثر و ما علینا الا أن نتبع سببا لکن بشرط ان لا یحیط به الأعداء خبرا.
***

الهوامش

(1)الکهف:83-98.
(2)یقرر العلامة النراقی(ره):«ان الکمال الحقیقی للانسان هو العلم الحقیقی و فضائل الأخلاق و الحریة و القدرة و أما اعتقاد الأنسان بأن الکمال الحقیقی فی المال و الجاه فذلک و هم و جهل لأنهما ینقطعان بالموت»انظر جامع السعادات 2:369.
(3)المیزان 13:347.
(4)المرجع السابق:
(5)جامع السعادات 2:219.
(6)جامع السعادات 2:218.
(7)المرجع السابق 2:417.
(8)المرجع السابق 2:220.
(9)الاخلاق للسید عبد اللّه شبر:278.
(10)یقول صاحب المحجة البیضاء(ره)فی ج 7: 382، مراتب التوحید أربعة:الاولی قول لا اله الا اللّه مع غفلة القلب عنها و هو توحید المنافقین و الثانیة یصدق بمعنی اللفظ قلبه و هو اعتقاد و هو توحید عموم المسلمین و الثالثة و هی مقام المقربین ان یری اشیاء کثیرة ولکن یراها علی کثرتها صادرة عن الواحد القهار و الرابعة:ان لا یری الا واحدا و هی مشاهدة الصدیقین و یسمیه اهل المعرفة الفناء فی التوحید.
(11)الکافی:183.
(12)ان ورود کلمة الرب خمس مرات دون غیرها من الفاظ الجلالة لعله-و اللّه العالم- للاشارة الی أنّ تلک المجتمعات کانت مجتمعات مشرکة تعبد اربابا اخری غیر اللّه.و تأکید ذی‏القرنین علی کلمة«ربی» لتعلم تلک المجتمعات بأن الذی یعذب یوم القیامة و الذی هو مصدر الرحمة و الذی وعده الحق و الذی یمکن عباده هو ربه و لیس اربابهم التی لا تنفع و لا تدفع الضر و لا تعقل و لیس لها شأن».
(13)جامع السعادات 1:120.
(14)المیزان 13:363.
(15)جامع السعادات 1:115.
(16)ن.م.1:122.
(17)البحار 73:271.
(18)جامع السعادات 1:105.
(19)ن.م.
(20)ن.م.1:111.
(21)ن.م.
(22)ن.م.2:169.
***
فی العدد القادم
التفسیر:نشأته و تطهوره -الشیخ محمد هادی معرفة
نظرة فی تفسیر البرهان -السید محیی الدین المشعل
فهم العترة لمعارف القرآن:حقائق و ممیزات -الشیخ جعفر الهادی
فی رحاب سورة الفاتحة -الشیخ سامی الخفاجی
عالم المخطوطات‏[تعریف ببعض المخطوطات النفیسة الموجودة فی مکتبة دار القرآن الکریم‏]
القرآن و أسرار الکون -الدکتور محمد ناصری
خمسة نماذج متقابلة فی القرآن -الاستاذ أحمد القاضی
حول مصطلح الامام -الشیخ علی الکورانی‏

 
جمعه 21 مهر 1391  1:17 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي مقاله حواء در دائرة المعارف الاسلامية

بررسي مقاله حواء در دائرة المعارف الاسلامية

جلي ـ ايزنبرگ ( j . Eisenberg)
بررسي و نقد: عليرضا نوبري - كارشناسي ارشد تفسير و علوم قرآن
دكتر محمد حسن زماني - عضو هيئت علمي جامعة المصطفي (ص) العالمية
چكيده

نويسنده مقاله حوا به دنبال اثبات هماهنگي بيانات و معارف قرآن با كتاب مقدس است و مي‌كوشد القاء كند كه معارف قرآن در اين زمينه برگرفته از تورات و انجيل مي‌باشد، ولي در بررسي ادعاهاي ايشان مشخص گرديد كه اين برداشت نادرست است و ميان اين دو منبع دين شناخت در بسياري از موارد اختلاف هست و در زمينه آفرينش حوا نيز هيچ گونه هماهنگي ديده نمي‌‌شود.
نويسنده به علت نام‌گذاري حوا اشاره مي‌كند، ولي در بررسي مشخص گرديد كه علت ادعا شده درست نيست. در نهايت او در پي اثبات حقارت زن در جامعه بشري و استناد آن به عملكرد حضرت حوا است كه اين ادعا نيز با بررسي‌هاي لازم مردود دانسته شد.

واژه‌هاي اصلي:

قرآن، حوا، انجيل، تورات و آفرينش.

مقدمه

دايرة المعارف الاسلاميه در كشور هلند توسط برخي نويسندگان غير مسلمان و گاه مسلمان به نگارش در آمد. در اين مجموعه كه پانزده جلد آن به عربي ترجمه شده، موضوعات گوناگون اعتقادي، فقهي و تاريخي گنجانده شده است. اين گونه نوشته‌ها مي‌تواند با اهداف گوناگوني همراه باشد، از جمله: شناساندن اسلام به ديگران با معرفي نظريات اسلام در مورد موضوعات مختلف، رسيدن به راهي آسان‌تر براي مبارزه با اسلام، معرفي اسلام با نگاهي غير اسلامي يا اثبات غير مستقيم اين مطلب كه كتب وحياني پيشين مانند تورات و انجيل آبشخور اسلام است؛ البته راه مقابله با آن اهداف نقد علمي مطالب و پي‌ريزي بحث‌هاي عالمانه مي‌باشد.
نويسندگان دايرة المعارف الاسلامية به موضوعات گوناگوني، از جمله معرفي شخصيت‌هاي تاريخي توجه كرده‌اند و شخصيت «حوا» از جملة اين شخصيت‌ها است و نويسنده مقاله سعي كرده چهره اسلامي حوا را با منابع يهودي تطبيق دهد.
مقاله «حواء» در دائرة المعارف را مي‌توان به چند بخش تقسيم و هر بخش را با قرآن و روايات اسلامي مقايسه و نقد كرد.

اول: آفرينش حوا

در مقاله حواء آمده است:
«حوا همسر آدم است كه در بهشت و از دنده چپ آدم، در حالي كه در خواب بود و دردي احساس نمي‌كرد؛ آفريده شد. واگر چنين نبود محبت و مودتي ميان مرد و همسر خود به وجود نمي‌آمد. و چون حوا از يك موجود زنده آفريده شد نام او را حوا گذاشت. آفرينش آدم از خاك و حوا از استخوان به اين منجر شد كه مرد با گذر زمان زيباتر و زن زشت‌تر مي‌شود» (دائرة المعارف اسلاميه، 8 / 135).

نكات اين بخش

1. حوا همسر آدم است.
2. حوا در بهشت آفريده شد.
3. مواد آفرينش حوا دنده چپ آدم با كيفيتي خاص بود.
4. عامل محبت ميان زن و مرد، همان شيوه آفرينش حوا مي‌باشد.
5. علت نام‌گذاري به حوا، نوع آفرينش او بود.
6. چگونگي آفرينش آدم و حوا، با گذر زمان، در زيبايي و زشتي چهره مردان و زنان مؤثر است.

بررسي
الف: كيفيت آفرينش حوّا در كتاب مقدس
1. تورات

«... ولي آدم بين حيوانات عالم همانندي براي خود نيافت لذا خداوند آدم را به خوابي عميق فرو برد و در حالي كه خواب بود يكي از دنده‌هاي او را گرفت و به جاي آن گوشت گذاشت. خداوند با اين دنده زني آفريد و او را نزد آدم آورد. آدم گفت: اين زن حالا استخواني از استخوان من و گوشتي از گوشت من است نام او امرأه باشد چون از أمرء گرفته شده است. به همين علت مرد پدر و مادر خود را رها كرده و با همسر خود يكي مي‌شود و مانند جسمي واحد مي‌گردند». (تورات، سفر پيدايش،‌ فصل 2، شماره 21 ـ 24).
«و آدم زن خود را حوا ناميد زيرا كه او مادر جميع زندگان است» (همان 30، آيه 23).

2. تلمود

الف: «خداوند آدم را به خوابي عميق فرو برد و يكي از دنده‌هايش را برداشت و در عوض همسري به او عرضه كرد تا وي را خدمت كند». (تلمود، سنمدرين، 139 الف).
ب: «خداوند اين نكته را مورد توجه قرار داد كه زن را از كدامين عضو آدم بيافريند. او فرمود: من زن را از سر آدم نمي‌آفرينم تا اينكه سبكسر نگردد و سر خود را از روي نخوت و غرور بالا نگيرد. نه از چشم تا آنكه بسيار كنجكاو نباشد و نه از گوش تا آنكه استراق سمع نكند و سخن چين نشود و نه از دهان تا آنكه پرحرف و وراج به بار نيايد و نه از دل تا آنكه حسود نشود و نه از دست تا آنكه هرزه دست نشود و نه از پا تا آنكه ولگرد نباشد. من زن را قسمتي از بدن آدم كه همواره پوشيده و نهفته است مي‌آفرينم تا آنكه موجودي محجوب و عفيف به بار آيد» (داستان پيامبران در تورات، تلمود، انجيل و قرآن....، محمد لاريجاني، 13).
ج: چرا مرد به دنبال زن مي‌رود، ولي زن چنين نيست؟
اين مشابه آن است كه مرد چيزي را از دست داده باشد؛ چه كسي به دنبال آن مي‌رود؟ كسي كه چيزي گم كرده به دنبال گمشده مي‌رود. دنده‌اي كه حوا از آن ساخته شد، از آدم برداشته شده بود.
چرا مرد صورتش را به سمت پائين نگه مي‌دارد و زن به سوي صورت مرد؟
چون مرد به آن چه خلق شده مي‌نگرد و زن نيز (همان، ص 14).

ب: چگونگي آفرينش حوا در قرآن و روايات

موضوع آفرينش و پيدايش حيات در زمين از مباحث مهم و پيچيده علم و دين است. در قرآن كريم مباحث كلي آفرينش و آفرينش انسان به طور خاص، با بيان‌‌ها و عبارت‌هاي گوناگون مطرح شده است.
با توجه به روش اجمال گويي قرآن در مورد مسايل مختلف و اختلاف بيان روايات، در بحث از آفرينش انسان به طور عام و خلقت زوجه آدم به طور خاص، نظريه‌هاي متعدد بين صاحب نظران و مفسران به وجود آمده است. در ذيل به طرح برخي آيات مرتبط با موضوع بحث، و بررسي تفاسير گوناگون مي‌پردازيم.

يك: چگونگي آفرينش حوا در قرآن كريم

آيه نخست: سوره نساء، آيه 1
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَاءً».
سؤالي كه در مورد آيه مطرح مي‌شود، اين است كه مراد از «خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا» چيست؟ در اين مورد نظريه‌هاي مختلفي بيان شده است.
1. نويسنده تفسير مجمع البيان:
«ذهب اكثر المفسرين الي أنها خلقت من ضلع من اضلاع آدم» (مجمع البيان، 3 / 7).
با توجه به اين بيان «مِن» در «منها» تبعيضيه معنا شده است.
2. علامه طباطبايي: مراد از نفس واحده آدم و مراد از زوج همسر آدم ـ حوا ـ مي‌باشد. ايشان مراد از «من» را چنين بيان مي‌كند:
«وظاهر الجمله اعني قوله: «وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا» انها بيان لكون زوجها من نوع بالتماثل وان هؤلاء‌الافراد المبثوثين مرجعهم جميعاً الي فردين متماثلين و متشابهين فلفظة من نشويه و الايه في مساق قوله تعالي: وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَوَدَّةً ورحمة (روم / 21)... فما في بعض التفاسير: ان المراد بالايه كون زوج هذه النفس مشتقه منها وخلقها من بعضها وفاقاً لما في بعض الاخبار: ان الله خلق زوجة آدم من ضلع من اضلاعه مما لادليل عليه من الايه» (الميزان، 4 / 136).
3. صاحب تفسير نمونه: نظر علامه را تأييد مي‌كند و قول ديگر را مردود مي‌داند.
4. صاحب تفسير المنار: آيه را از موضوع بحث خارج كرده‌اند و مي‌گويند:
«ليس المراد بالنفس الواحده آدم بالنص ولا بالظاهر فمن لامسرين من يقول ان كل نداء مثل هذا يراد به اهل مكه او قريش فاذا صح هذا هناجازان يفهم منه بنو قريش ان النفس الواحده هي قريش او عدنان و اذا كان الخطاب للعرب عامة جازان يفهموا منه ان المراد بالنفس الواحده يعرب او قحطان و اذا قلنا ان الخطاب لجميع اهل الدعوه الي الاسلام اي لجميع الامم فلا شك ان كل امة تفهم منه ما تعتقده...» (تفسير القرآن العظيم (المنار)، محمد رشيد رضا، 4 / 267).
5. اكثر مفسران اهل سنت: ديدگاه اول را صحيح مي‌دانند و با روايات وارد در باب تطبيق مي‌دهند (التفسير المنير ج 4، ص 223)، ولي برخي ديگر از مفسران عامه ديدگاه علامه را صحيح مي‌دانند (تفسير قاسمي (محاسن التأويل) 2 / 211).
آيه دوم: سوره زمر، آيه 6.
«خَلَقَكُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا»
1. علامه طباطبايي: «مراد از نفس واحده آدم ابوالبشر است كه آيات مشابه آن را تأييد مي‌كند و مراد از زوج نيز همسر آدم مي‌باشد كه از لحاظ آفرينش، آفرينشي مشابه و همانند با او دارد» (الميزان، 17 / 238).
2. آية الله مكارم شيرازي مي‌نويسد:
«تعبير (ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا) در واقع اشاره به اين است
كه خداوند آدم را آفريد و سپس همسرش را از باقيمانده گِل او خلق كرد.
[در ادامه مي‌گويد] روي اين حساب آفرينش حوا بعد از آفرينش آدم بوده است و قبل از آفرينش فرزندان ايشان. اين نكته نيز لازم به يادآوري است كه آفرينش همسر آدم از اجزاي وجود آدم نبوده، بلكه از باقيمانده گل او صورت گرفته است چنانچه در روايات اسلامي به آن تصريح شده است و اما روايتي كه مي‌گويد حوا از آخرين دنده چپ آدم آفريده شده است، سخن بي‌اساسي است كه از بعضي روايات اسرائيلي گرفته شده و هماهنگ با مطلبي است كه در فصل دوم از سفر تكوين تورات تحريف شده كنوني آمده است» (نمونه، 19/ 380).
3. مراغي: مراد آيه را آفرينش مشابه و هم جنس مي‌داند و مي‌نويسد:
«اي خلقكم علي اختلاف السنتكم والوانكم من نفس واحدة وهي آدم ثم جعل من جنسها زوجها و هي حواء».
4. فخر رازي: در ابتدا آفرينش حوا را از دنده چپ آدم مي‌داند، ولي در ادامه اين قول را ضعيف مي‌داند و مي‌گويد:
«اقول هذا الكلام مشكل لانه تعالي لما كان قادراً علي ان يخلق آدم ابتداءً فما الذي حملنا علي ان نقول انه تعالي خلق حوا من جزء اجزاء آدم؛ و لم لا نقول انه تعالي خلق حوا ايضا ابتداءً؟» (تفسير كبير، 15 / 89).

دو: چگونگي آفرينش حوا در روايات

از آفرينش حوا در روايات اسلامي با بيان‌هاي گوناگون ياد شده است. برخي روايات كه از صحابه نقل شده، آفرينش او را از دنده چپ آدم دانسته‌اند و گروه ديگر كه از طريق معصوم روايت شده‌اند، اين اعتقاد را نكوهش كرده‌اند.
1. عن مجاهد في قوله: «ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا» قال حواء من قصيري آدم وهو نائم فاستيقظ. (جامع البيان عن تأويل آي القرآن، قرآن 6 / 341). اين روايت از قتاده نيز نقل شده است (همان).
2. عن السدي قال: اسكن آدم الجنه فكال يمشي فيها وَحْشياً ليس له زوج يسكن اليها فنام نومةً فاستيقظ واذا عند رأسه امرأة. قاعده خلقهاالله من ضلعه فسألها: ما انت؟ قالت امرأة قال و لم خلقت؟ قال تسكن اليّ (همان).
3. عن ابن اسحاق: الفي علي آدم السنه ـ فيما بلغنا عن اهل الكتاب من اهل التوراة و غيرهم من اهل العلم عبدالله بن عباس وغيره ـ ثم اخذ ضلعاً من اضلاعه من شقه الايسر و لأم مكانه لحماً و آدم نائم لم يهبب من نومته حتي خلق الله من ضلعه تلك زوجته حواء فسواها امرأة يسكن اليها... [در ادامه عبارت تورات را ذكر مي‌كند.] (همان).
اين موضوع از زبان معصومان به دو بيان وارد شده است؛ در يك بيان ماده آفرينش دنده چپ آدم دانسته شده است و در بيان ديگر اين اعتقاد به شدت نكوهش شده است. اين گروه از روايات آفرينش را ابتدايي و مواد آن را باقيمانده گل آدم مي‌دانند.
1. قال ابوعبدالله: سميت حواء حواء لانها خلقت من حي. قال الله ـ عزوجل ـ «خَلَقَكُم مِن نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا» (بحارالانوار، 11 / 100).
2. عن ابو بصير: سأل طاوس اليماني ابا جعفر: لم سمي آدم آدم؟ قال لانه رفعت طينته من اديم الارض السفلي قال فِلمَ سميت حواء حواء قال لانها خلقت من ضلع حي يعني ضلع آدم (همان).
اين بيان در روايات مرسله نيز وارد شده است.
3. محمد بن علي بن الحسين باسناده عن زراره بن اعين انه قال: سئل ابوعبدالله عن خلق حواء و قيل له ان عندنا أناساً يقولون: ان الله خلق حوا من ضلع آدم الايسر الاقصي فقال: سبحان الله و تعالي عن ذلك علواً كبيراً يقولون! من هو يقول؟ ان الله لم يكن له من القدرة ما يخلق لادم زوجة من غير ضلعه ويجعل للمتكلم من اهل التشنيع سبيلاً الي الكلام ان يقول: ان ادم كان ينكح بعضه بعضاً اذا كانت من ضلعه ما لهؤلاء حكم لله بينا و بينهم... (وسائل الشيعه، 20 / 352).
4. عن عمرو بن ابي المقدام عن ابيه قال: سألت ابا جعفر من ايّ شيء خلق الله حواء؟ فقال اي شيء يقولون هذا الخلق؟ قلت يقولون ان الله خلقها من ضلع من اضلاع آدم. فقال كذبوا كان يعجزه ان يخلقها من غير ضلعه؟ فقلت جعلت فداك يابن رسول الله من اي شيء خلقها فقال: اخبرني ابي عن آياته قال: قال رسول الله: ان الله تبارك وتعالي قبض قبضة من طين فخلقها بيمينه و كلتا يديه يميين فخلق منها آدم و فضلت فضلة من الطين فخلق منها حواء.
علامه مجلسي چند توجيه درباره مراد از جمله «كلتا يديه يمين» ذكر كرده است.
1. مراد از دست،‌ قدرت است و يمين كنايه از قدرت خداوند بر مبناي لطف،‌ احسان و رحمت مي‌باشد و شمال كنايه از قدرت خداوند بر مبناي غضب و بلاها مي‌باشد و مراد از اينكه هر دو دست خداوند يمين است، اين است كه غضب خداوند نيز لطف و خير است.
2. منظور كامل بودن و بدون نقص بودن خداوند است.
3. مراد يمين ملك است كه با آن دستور مي‌دهد و اينكه هر دو دست او در كمال و قدرت يكسان هستند (بحارالانوار، 11 / 106).

ج: فقه و آفرينش حوا

نزاع در چگونگي آفرينش حوا در برخي ابواب فقه تأثير گذاشته است. تعدادي از فقها در بحث تمييز مرد و زن بودن خنثي راه‌هايي را پيشنهاد مي‌كنند كه يكي از آن‌ها شمارش دنده‌هاي فرد است. گفته‌اند: اگر دنده دو طرف بدن مساوي باشد، آن فرد زن وگرنه مرد است. اين ادعا را با اين روايت كه حوا از دنده آدم خلق شده، لذا مردان از سمت چپ سينه يك دنده كمتر از زنان دارند، مستدل كرده‌اند و گفته‌اند زنان مجموعاً 18 دنده و مردان 17 دنده دارند. اين فتوا از طرف بزرگاني مانند: شيخ مفيد، سيد (ره)، ابن ادريس و... نقل شده است (المهذب البارع، 4 / 427).
در كتاب‌هاي فقهي ديگر نيز در باب زنا چنين آمده است: اگر فردي زنا كرد و فرزندي متولد شد، اين كودك از نظر فقهي به گونه‌اي كه احكام ابوّت و بنوّت جاري شود ـ به پدر و مادر منتسب نمي‌شود، ولي در پاسخ به اين سؤال كه آيا اين كودك به پدر و مادر خود حرام مي‌شود يا نه؟ برخي از فقها قايل به حرمت شده‌اند؛ زيرا به هر حال اين كودك از طريق مرد متولد شده است و از طرفي نيز انسان نمي‌تواند با خود يا جزئي از خود ازدواج كند. اين دسته از فقها چنين استدلال كرده‌اند:
«كما ورد في بعض النصوص [الوارده] النافيه لخلق حواء من آدم» (جواهر الكلام، 29 / 257).

د: علت نام‌گذاري حوا

همان گونه كه بيان روايات در چگونگي آفرينش مختلف بود، در نام گذاري نيز ميان روايات اختلاف وجود دارد. در برخي روايات علت نام گذاري همان است كه در مقاله وارد شده است، يعني نوع آفرينش حوا در نام‌گذاري او مؤثر بود. نمونه‌اي از روايات چنين است:
«حكي اسدي عن ابي صالح وابي مالك عن ابن عباس عن مرة عن ابن مسعود وعن ناس من الصحابه انهم قالوا: اخرج ابليس من الجنه واسكن آدم الجنه فكان يمشي فيها وحشياً ليس له فيها زوج يسكن اليها فنام نومة فاستيقظ وعند رأسه امرأة قاعده خلقهاالله من ضلعه. فسألها ما انت؟ قالت: امرأة قال ولم خلقت؟ قالت لتسكن اليّ فقالت له الملائكه ينظرون ما بلغ من علمه: ما اسمها يا آدم؟ قال حواء ولم كانت حواء؟ قال لانها خلقت من شيء حي» (تفسير طبرسي، 1 / 103؛ بحارالانوار، 46 / 325).
صدر اين روايت هماهنگ با تورات است، ولي ذيل آن با تورات همخواني ندارد و به نظر مي‌رسد اجتهاد راوي باشد. به هر حال اين روايت ارسال سندي دارد. همچنين اسباط بن نصر در سلسله سند روايت قرار دارد كه علماء رجال او را كثير الخطا در بيان روايات توصيف كرده‌اند، لذا روايت قابل استناد نمي‌باشد.
از برخي روايات شيعه استفاده مي‌شود كه خداوند همسر آدم را حوا ناميد و حضرت آدم در اين نام‌گذاري دخالتي نداشت. نمونه‌اي از روايات اين گروه چنين است:
امام صادق بعد از بيان چگونگي آفرينش حوا، مي‌فرمايد:
نَظَر (آدم) الي خلق حسن يشبه صورته غير انها انثي فكلّمها وكلّمته بلغته فقال لها من انت؟ فقال انا خلق خلقتني الله تعالي كما تري فقال آدم عند ذلك: يا رب ما هذه الخلق الحسن الذي قد آنسني قربه و النظر اليه؟ فقال الله تعالي: يا آدم هذه امتي حوا...» (قصص الانبياء، 61؛ النور المبين في قصص الانبياء و المرسلين، 62 و...).

نقد:

آن چه گفته شد، بخشي از متن مقاله حواء و مطالبي از مفسران شيعه و اهل سنت در موضوع مورد بحث و برخي روايات و آيات ناظر به خلقت حوا بود. اينك به بررسي آنها مي‌پردازيم.
1. تورات فعلي آفرينش حوا را از دنده چپ آدم مي‌داند و تصريح مي‌كند كه خداوند متعال بعد از آفرينش آدم براي اين كه حضرت تنها نباشد، خواب را بر او مسلط كرد و دنده‌اي از او جدا نمود و جاي آن را با گوشت پر كرد و سپس حوا را آفريد. اين بيان با تمام جزئيات در بخشي از روايات اسلامي وارد شده است، ولي در قرآن كريم نيامده است؛ بلكه قرآن با اجمال از موضوع آفرينش حوا گذشته است.
2. تورات علت آفرينش حوا را تنها بودن آدم ذكر مي‌كند، ولي قرآن كريم علت خلق حوا را رسيدن به آرامش روحي ـ رواني مرد و ايجاد نسل مي‌داند. به عبارت روشن در تورات زن (حوا) طفيل مرد و در قرآن مكمل اوست.
3. در قرآن كريم سخني از اسم همسر آدم به ميان نيامده، ولي در تورات و روايات اسلامي نام او ذكر شده است.
4. همان طور كه در مباني بحث بيان شد، خداوند قادر مطلق و نسبت به هر كاري توانا مي‌باشد. با اين مقدمه بايد گفت: با توجه به ظاهر برخي روايات صحيح، علت آفرينش حوا از دنده آدم بايد ناشي از عدم قدرت خداوند در خلقت ابتدائي او باشد كه با مبناي بحث ـ كه با دلايل عقلي و نقلي فراوان همراه است ـ‌ سازگار نمي‌باشد. پس اين گونه روايات كه خلقت را از دنده چپ آدم مي‌دانند، قابل استناد نمي‌باشند.
5. بخشي از روايات تفسيري از منابع اهل كتاب به منابع اسلامي راه يافته‌اند، لذا بنابر نظر بسياري از صاحب نظران عنوان روايت اسرائيلي حامل بار منفي و مردود است، پس اين گروه از روايات قابل استناد نمي‌باشند. برخي ديگر از صاحب نظران اين عنوان را خنثي دانسته‌اند و گفته‌اند رواياتي كه با دليل معتبر ديگر تأييد شود، قابل استناد است كه در هر صورت در مورد بحث ثمره‌اي ندارد.
6. برخي كتب اهل كتاب مانند تلمود علت آفرينش حوا از دنده آدم را عفيف ماندن هميشگي زن معرفي مي‌كنند، در حالي كه اين اراده تكويني خداوند در خارج محقق نشد و برعكس نوع زنان ميل به خودنمايي و تبرج دارند. پس اين علت مردود است. همين موضوع باعث رد اصل ادعا مي‌گردد، زيرا تخلف از اراده تكويني خداوند محال است.
7. گفته شد قرآن كريم آفرينش حوا را با اجمال ـ «وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا» ـ بيان كرده است و اين امر باعث شد روايات اسرائيلي مورد پذيرش مسلمانان واقع شوند و در نهايت به كتب تفسيري راه يابند. در حالي كه اين گونه آيات هيچ دلالتي بر آفرينش حوا از دنده آدم ندارند؛ زيرا ماده «خلق» به معناي آفرينش ابتدايي است، اما ادعاي اين روايات آفرينش او از موجودي ديگر بود. علاوه اين كه آياتي مانند « وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجاً...» (روم / 21) جوابي به روايات است، زيرا در اين آيه و آيات مشابه آفرينش زنان به مردان نسبت داده شده است؛ حال آنكه تنها جايي كه اين مسئله ادعا شده است، آفرينش حوا مي‌باشد. نتيجه اين كه معناي «من» در اين آيات تبعيضيه نيست، بلكه يا نشويه است (الميزان، 4 / 136) يا به معناي ابتداي غايت مي‌باشد (تفسير كبير، 9 / 161) كه در هر صورت ادعاي روايات ثابت نمي‌شود.
8 . در آيه ششم سوره زمر از آفرينش حوا با فعل «جعل» و در سوره نساء با فعل «خلق» ياد شده است. در مورد علت تغيير در تعبير بايد چنين گفت:
ماده «خلق» در اصل به معناي اندازه‌گيري مستقيم است، ولي در مورد ايجاد و ابداع شيء، بدون حالت پيشين، به كار مي‌رود. اين معنا بيشتر در مورد خداوند كاربرد دارد (مفردات راغب، 296).
ماده «جعل» كه لفظ عام است، نسبت به افعال به كار مي‌رود و در چند مورد از جمله ايجاد چيزي از چيز ديگر كاربرد دارد (همان، 197).
راه جمع دو بيان اين است كه بگوييم حوا مانند آدم آفرينشي نو و ابتدايي داشت، لذا در آيه اول سوره نساء لفظ «خلق» به كار رفت، ولي در سوره زمر چون خدا در مقام بيان زمان خلقت بود و عطف نيز با «ثم» صورت گرفت، آفرينش او ناظر به آفرينش آدم مي‌باشد. در اين جا اعجاز بياني قرآن اقتضا مي‌كند فعل «جعل» به كار رود كه بر اين مطلب دلالت دارد.
با توجه به بيان برخي روايات صحيح در مسئله، كه خلقت حوا را از باقيمانده گل آدم مي‌دانند، اين دو تعبير توجيه مي‌شود.
9. در مورد همراهي برخي روايات اهل بيت با روايات اهل سنت چند توجيه را مي‌توان بيان كرد:
اول: روايات در مقام تقيه صادر شده‌اند يا حوا از طينت استخواني از استخوان‌هاي آدم آفريده شد. اين دو توجيه در گفتار علامه مجلسي آمده است (بحارالانوار، 11 / 126).
دوم: اين گونه تعابير كنايي‌اند و منظور اين است كه جهت جسماني و حيواني در زنان از مردان قوي‌تر است. اين مطلب را فيض كاشاني در توجيه روايت ذكر كرده است (تفسير عياشي، 1 / 216).
سوم: روايت در مقام بيان فرق نداشتن ميان زن و مرد مي‌باشد و بيان مي‌كند كه مرد از زن و زن از مرد است (كاشف، 1 / 85).
10. در تورات و روايات اسرائيلي چنين آمده بود: خداوند هنگام آفرينش حوا خواب را بر آدم مسلط كرد و در آن حال دنده‌اي از او جدا نمود و حوا را آفريد.
تعبير فوق گوياي اين مطلب است كه خداوند در پي آن است كه آدم از كيفيت خلقت آگاه نشود! اين در حالي است كه آدم در همان لحظه نخست كه حوا را مي‌بيند، مي‌گويد: اين استخواني از استخوان‌هاي من و گوشتي از گوشت‌هاي من است. اين گونه تعابير دوگانگي در بيان و پريشاني گفتار را نتيجه مي‌دهد.
11. نتيجه گفتار اين شد: در قرآن كريم از آنچه در برخي از كتب مذهبي هست، مانند اين كه زن از مايه پست‌تر از مايه مرد آفريده شد يا زن جنبه طفيلي و چپي دارد و همسر آدم اول از عضوي از اعضاي طرف چپ او آفريده شد، خبري نيست.
12. علت نام‌گذاري حوا در تورات و روايات اسرائيلي هماهنگ با نوع آفرينش بيان شده است و گفته شده اين نام‌گذاري به آن دليل است كه مادر همه زندگان است يا چون از يك موجود زنده آفريده شد، حوا نام گرفت!
اين بيان در صورتي صحيح است كه ريشه لفظ حوا از «حيي» باشد، اما لغت دانان گفته‌اند ريشه آن «حوّ» به معناي سرخي مايل به سياهي است. (لسان العرب، 3، 407). اين تعبير بيانگر زيبايي چهره حوا مي‌باشد و برخي روايات نيز آن را تأييد مي‌كنند، مانند:
«حق تعالي نيكويي چهره و زيبايي و جمال را ميان همه آدميان و حوا صد جزء آفريد كه نود و نه بخش را به حوا و يك جزء را به همه آفريده‌ها داده است» (قصص الانبياء، 37).
در ادامه بايد گفت اصل نام‌گذاري ـ با توجه به روايات صحيح ـ از ناحيه خداوند صورت گرفت و حضرت آدم نقشي در آن نداشت.
13. در مقاله آمده است كه نوع آفرينش و مواد آن در زيبا يا زشت شدن چهره مرد و زن مؤثر است.
در اين مورد بايد گفت:
اولاً: اين مطلب در منبع آدرس داده شده نيامده است.
ثانياً: اين سخن تنها يك ادعا مي‌باشد و واقعيت ندارد، زيرا سختي‌هاي زايمان و امور ديگر باعث پيري زودرس در زنان مي‌باشد؛ نه نوع و مواد آفرينش.
ثالثاً: تلازمي ميان خلقت از استخوان با زشت شدن چهره با گذشت زمان و زيبا شدن چهره با آفرينش از خاك وجود ندارد! اگر چنين باشد، بايد زن نيز مانند مرد به مرور زمان زيبا شود، چون استخوان مرد نيز از خاك گرفته شده است.
14. برخي از مفسران اين ادعا را مخالف حس دانسته‌اند، زيرا دنده‌هاي زن و مرد يكسان است.
استفاده فقها نيز از اين روايات در تشخيص خنثي، تنها پذيرش اصل موضوعي است و لازم است در آن تجديد نظر شود. البته بايد گفت برخي از فقها به اين فتوا جواب داده‌اند. مرحوم محقق در شرايع مي‌گويد:
«روايت از نظر سند ضعيف است و استدلال و احتجاج شيخ مفيد و سيد مرتضي به اجماع نيز صحيح نيست، زيرا اجماع تحقق ندارد» (شرايع الاسلام، 4 / 45).

منابع

1. ابن خلف نيشابوري، ابواسحاق ابراهيم بن منصور، قصص الانبياء، انتشارات زرين و نگارستان،‌ تهران، 1381 ش.
2. ابن كثير الدمشقي، اسماعيل، تفسير القرآن العظيم، داراحياء اتراث العربي، بيروت، 1413 ق.
3. ابن منظور، لسان العرب، داراحياء التراث العربي، بيروت، ‌1408 ه‍ .
4. ابوالقاسم الحلي، جعفر بن حسن نجم الدين، شرايع الاسلام في مسائل الحلال و الحرام، منشورات دارالاضواء، بيروت، 1403 ه‍ .
5. جزايري، سيد نعمت الله، النور المبين في قصص الانبياء، المرسلين.
6. جوادي آملي، عبدالله، توحيد در قرآن، مركز نشر اسراء،‌ قم.
7. حلبي، ابن فهد، المهذب البارع، جامعه مدرسين، قم، 1412 ه‍ .
8. حويزي، عبد علي بن جمعه، نورالثقلين، موسسه مطبوعاتي اسماعيليان، قم 1415 ه‍ .
9. د، فتنت مسيله، حوا والخطيئه في التوراة والانجيل والقرآن،‌ موسسه معارف، بيروت، بي تا.
10. دياري، محمد تقي، پژوهشي در باب اسرائيليات در تفاسير قرآن، دفتر پژوهش و نشر سهروردي، تهران، 1379.
11. ذهبي، محمدحسين، التفسير والمفسرون، دارالكتب الدينيه، قاهره، 1381 ه‍ .
12. رازي، فخرالدين، تفسير كبير (مفاتيح الغيب)، دارالكتب الاسلاميه، بيروت.
13. راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، المكتبه الرضويه، تهران، 1332 ش.
14. راوندي، قطب الدين، قصص الانبياء، موسسه هادي، قم، 1418 ه‍ .
15. رضا، محمد رشيد، تفسير القرآن العظيم (المنار)، داراحياء التراث العربي، بيروت، بي تا.
16. زحيلي، وهبه، التفسير المنير، دارالفكر المعاصر، بيروت، بي تا.
17. السمرقندي، بن عياش، تفسير عياشي، ابي النفر محمدبن مسعود، مكتبه العلميه الاسلاميه، تهران،‌ بي تا.
18. طباطبايي، محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، جامعه مدرسين حوزه علميه، قم، 1417 ه‍ .
19. الطبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، مركز البحوث والدراسات العربيه والاسلاميه، بي جا، بي تا.
20. العاملي، الحر، وسايل الشيعه، آل البيت لاحياء التراث، قم، 1414 ه‍ .
21. عيدورداني،‌ قصه الخلق من العرش الي الفرش، نشر الشركة العصريه والمركز الرولي للنشر، بي جا، بي تا.
22. فضل بن حسن، الطبرسي، امين الاسلام، مجمع البيان في تفسير القرآن، ناصر خسرو، تهران، 1365.
23. قاسمي، محمدجمال الدين، محاسن التاويل (تفسير قاسمي)، موسسه تاريخ عربي، بيروت،‌ بي تا.
24. كاشف، محمد جواد مغنيه، دارالعلم للملايين، بيروت، بي تا.
25. لاريجاني، محمد، داستان پيامبران در تورات، تلمود، انجيل و قرآن...، انتشارات اطلاعات،‌ تهران، 1380.
26. محمد باقر مجلسي، بحارالانوار، موسسه الوقاء، بيروت، بي تا.
27. مراغي، احمد مصطفي، تفسير مراغي، دارالكتب العلميه، بيروت، 1418 ه‍ .
28. مكارم شيرازي، و همكاران، ناصر، نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1373 ش.
29. نجفي، محمد حسن، جواهر الكلام، مكتبه الاسلاميه، قم 1266 ه‍ .
30. نقي پورفر، ‌ولي الله، بررسي شخصيت اهل بيت در قرآن، مركز آموزش مديريت دولتي، تهران، بي تا.
31. ويليام گلمن و هنري مَرتِن، كتاب مقدس، ترجمه: فاضل خان همداني، انتشارات اساطير، تهران، 1380 ش.

جمعه 21 مهر 1391  1:18 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مريم مطهر مادر عيساي روح الله

مريم مطهر مادر عيساي روح الله

احمد حيدري

مريم بانوي پاكدامن و انسان نمونه‏اي است كه آيات بسياري از قرآن در شأن او نازل شده و به بيان داستان او مي‏پردازد. خداوند اين بانو را به عنوان الگو و نمونه انسان معرفي كرده است؛ از اين‏رو لازم است در زندگاني اين زن بزرگ و انسان نمونه به كنكاش بنشينيم و از سيره و روش او درس بگيريم و نامش و يادش را گرامي بداريم.

تولد مريم

حَنّه ـ همسر عمران بن‏ماثان ـ از درد زايمان به خود مي‏پيچد اما در خيالش منتظر پسرك زيبايي است كه خداوند به او عطا خواهد كرد. لحظاتي است كه لذت فرزنددار شدن چنان ذائقه‏اش را شيرين كرده كه تمام تلخي درد زايمان را از ياد او برده است. او در خاطرات شيرين خود غوطه‏ور گشته و گذشته را مرور مي‏كند. سالها پيش را به ياد مي‏آورد كه با همسرش در حسرت فرزنددارشدن مي‏سوختند و كاشانه آنان سوت و كور بود. آرزوي شنيدن گريه‏هاي كودكانه و نگاههاي شيرين، جذاب و معصومانه فرزند را بر دل داشتند و بر اين حال دوران جواني را پشت سر گذاشته و به پيري رسيده بودند و اميدشان براي فرزنددار شدن روز به روز كم‏فروغ‏تر مي‏گشت. در ايام پيري، گاه عصري در فضاي باز منزل نشسته و درختان ومناظر روبه‏رو را تماشا مي‏كرد. پرنده‏اي از دوردستها بال‏زنان آمد و بر لبه لانه‏اي بر فراز يكي از درختان نشست. جوجه‏هاي گرسنه جيك جيك‏كنان، دهان خود را به سوي مادر گشودند و پرنده با مهرباني خاص مادري، غذايي را كه تهيه كرده بود به دهان آنها مي‏گذاشت. اين منظره بديع دوباره شوق مادر شدن را در ضمير حنه شعله‏ور ساخت و دست او را به دعا بلند كرد و خاضعانه از خداوند فرزند طلبيد.1
خداوند دعاي خالصانه او را اجابت كرد و به عمران خبر داد كه او را فرزند پسري عنايت خواهد كرد. حنه به ياد آورد كه بعد از آن تضرع خالصانه و دعاي عاجزانه، همسرش شاد و خندان به منزل آمد و در حالي كه از شدت خوشحالي در پوست نمي‏گنجيد و اشك شوق بر گونه‏هايش جاري بود، همسر را از بشارت خداوند خبر داد و او را به تولد پسري با بركت اميدوار ساخت.
باور كردن اين بشارت بر حنه سنگين است ولي اميدوار به فضل خدا و معتقد به صداقت همسرش، دل بر اين بشارت مي‏بندد و آن را اجابت دعاي خالصانه و خاضعانه‏اش مي‏شمرد و منتظر احساس حمل مي‏گردد. ديري نمي‏گذرد كه حنه سنگيني حمل را در وجود خود احساس مي‏كند و به شكرانه برآورده شدن حاجتش، از حقوق مادري بر فرزند چشم مي‏پوشد و نذر مي‏كند كه فرزندش را براي عبادت خدا آزاد كرده و وقف خدمت به بيت‏المقدس گرداند:
«رَبُّ اِنّي نَذَرْتُ لَكَ ما في بَطني مُحَرَّرا فَتَقَبَّلْ مِنّي اِنَّكَ اَنْتَ السَّميعُ الْعَليمُ»2
خدايا نذر كردم فرزندي را كه در شكم دارم براي عبادت و بندگي تو و خدمت در عبادتگاه تو آزاد باشد، خدايا اين نذر را از من بپذير كه تو شنواي دعا و عالم به ضمير بندگانت هستي.
مرور گذشته براي حنه روح‏افزا، شيرين و خاطره‏انگيز بود ولي ناگاه غمي جانكاه بر چهره او سايه افكند. غم اينكه فرزندش يتيم متولد مي‏شود و شوهر عزيزش عمران، دار فاني را وداع گفته قبل از آنكه چهره نوراني، زيبا و ملكوتي پسرش را ببيند. به ياد مي‏آورد شوق بي‏حد همسرش را از بشارتي كه به او داده شده بود و انتظار سنگيني او را براي رسيدن زمان وضع حمل، تا موعودش را در آغوش بفشرد و گونه‏هاي شيرينش را بمكد؛ ولي دست اجل به او مهلت نداده و طومار زندگي‏اش را در هم پيچيده بود.
* مريم خردسال در معبد سليمان(ع)، به سرپرستي زكرياي پيامبر، بزرگ مي‏شد و به عالمان و عابدان معبد خدمت مي‏كرد تا به سن بلوغ رسيد.
او كه مظهر عفت و حيا بود، با پا نهادن به دوران بلوغ از مردان معبد حجاب گرفت تا هم رعايت كامل حيا و عفاف را كرده باشد و هم در خلوت و تنهايي و بريده از مردم، قلبش براي عبادت فارغ‏تر گردد.
* عشق مريم به عبادت و راز و نياز چنان بود كه از همه عابدان و زاهدان گوي سبقت ربود.
او غرق در راز و نياز با خداي خويش، از همه چيز بريده بود و جز بندگي و عبادت سوداي ديگري نداشت.
اين خاطرات تلخ و شيرين از ذهن او مي‏گذشت و براي لحظاتي درد زايمان را از يادش برده بود ولي ناگاه دوباره درد اوج گرفت و او را به خود آورد. فرزند موعود به دنيا آمد و كام حنه از لذت مادر شدن شيرين گشت. ماما با شوق تمام فرزند را در آغوش مادر جاي داد ولي او با اولين نگاه يكه‏اي خورد زيرا با توجه به وعده همسرش منتظر پسر بود و حالا مي‏بيند كه فرزندش دختر مي‏باشد از اين‏رو با حسرت به درگاه خدا عرض كرد:
«رَبِّ اِنّي وَضَعْتُها اُنْثي»1
پروردگارا، دختر به دنيا آوردم!
آري، فرزند دختر است و خداوند بهتر از هر كس از دختر بودن نوزاد آگاه است و براي اراده‏اي كه خدا دارد، دختر شايسته است و هيچ گاه در اين مورد پسر به پاي دختر نمي‏رسد. خداوند مي‏خواهد آيتي بي‏نظير ارايه دهد و اگر اين فرزند پسر باشد، نمي‏تواند تحقق‏بخش اراده خدا گردد چون در آن صورت حداكثر مانند عيسي خواهد شد كه در گهواره سخن گويد، بيماران لاعلاج و كوران مادرزاد را شفا دهد، از پنهانيهاي مردم خبر دهد، مردگان را به اذن خدا زنده كند و ... و اين معجزات يا مانند آنها از ديگر پيامبران نيز صادر شده است ولي خداوند مي‏خواهد در اينجا معجزه‏اي بي‏نظير ارايه دهد و براي تحقق اين معجزه، نوزاد بايد دختر باشد:
«اَللّه‏ُ اَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالاُنْثي»2
خداوند به نوزاد داناتر است و پسر (در اين مورد) به مانند دختر نيست.3
گرچه نوزاد دختر بود ولي حنه در عمل به نذر خود، او را «مريم» ناميد؛ يعني خدايا * زكريا محرابي مرتفع در قسمت شرقي معبد بيت‏المقدس براي مريم ساخته و فقط خودش حق دارد بر خلوت مريم وارد شود ولي مدتي است كه هر گاه بر مريم وارد مي‏شود رزق و روزي ناياب و غير متعارفي نزد او مي‏يابد.
در تابستان ميوه زمستان و در زمستان ميوه تابستان را؛ مي‏خواهم آن چنان كه نذر كرده‏ام اين فرزند عابده تو و خادمه معبد تو باشد و در همان لحظه اول تولد، مؤمنانه و موحدانه عرض كرد:
«اِنّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ و اِنّي اُعيذُها بِكَ وَ ذُرِيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ»1
او را مريم ناميدم و او و فرزندانش را از شيطان رانده شده، به تو سپردم.

در دامن زكريا

در معبد سليمان ـ بيت‏المقدس ـ غوغايي است. همسر عمران بن‏ماثان نوزادش را در پارچه‏اي پيچيده و در آغوش دارد. او به معبد آمده تا ماهپاره‏اش را به يكي از بزرگان يهود و عالمان ديني بسپرد كه كفالت كند، پرورش دهد و شايسته عبوديت خدا و خدمت معبد گرداند. از آنجا كه اين نوزاد فرزند پيامبر، پيشوا و بزرگ يهود است و خاندان ماثان و فرزندان او از قديم‏الايام به بزرگي، سيادت، پاكي و شرافت شهره بوده‏اند، هر كدام از بزرگان، عالمان يهود و كاتبان تورات، مشتاق به دست آوردن افتخار كفالت مريم است و هيچ كدام حاضر نيستند از اين افتخار چشم بپوشند حتي با زكريا، پيامبر خدا و شوهرخاله مريم كه از همه آنان براي پذيرش اين مهم شايسته‏تر و نسبت به كفالت مريم مستحق‏تر است، نيز به نزاع برخاسته‏اند. بالاخره همگي تسليم حكم قرعه مي‏شوند و براي تعيين كفيل، قلمهاي فولادين خود را درون آب مي‏اندازند تا قلم آن كس كه مورد نظر خداست، به اراده و امر الهي بر روي آب بماند:2
«وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يُلْقُونَ اَقْلامَهُمْ اَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ اِذْ يَخْتَصِمُونَ»3
و تو نزد آنان نبودي آنگاه كه قلمهاي خود را انداختند (تا معلوم شود كه) كدامشان كفالت
1- آل عمران (3)، آيه 36.
2- الانبياء حياتهم و قصصهم، عبدالصاحب الحني العاملي، ص461.
3- آل عمران (3)، آيه 44.
مريم كند و نزد آنان نبودي كه در اين مورد با هم خصومت و دعوا داشتند.
حنه قبل از زايمان نذر كرده كه فرزندش از حقوق مادري آزاد و وقف عبادت و خدمت به معبد باشد و به هنگام تولد، او و ذريه‏اش را به خدا سپرده است و خداوند كه نذر حنه را به نيكويي پذيرفته، مي‏خواهد كفالت مريم را به بهترين بنده‏اش واگذارد تا او را به نيكوترين وجه پرورش دهد و اين چنين بود كه حق تعالي بنده برگزيده‏اش زكرياي پيامبر را براي اين مهم تعيين فرمود:
«فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ اَنْبَتَها نَباتا حَسَنا وَ كَفَّلَها زَكَريّا»؛1
پروردگار حنه، نذر او را (مريم را) به نيكويي پذيرفت و پرورش نيكو داد و زكريا را كفيل و سرپرستش گرداند.
زكريا ماهپاره حنه را زير نظر مستقيم خود نگهداري مي‏كرد و همين كه دوران شيرخواري را در منزلش گذراند، او را با خود به معبد برد تا در كنارش باشد و لحظه‏اي از او غافل نگردد. مريم خردسال در معبد سليمان(ع)، به سرپرستي زكرياي پيامبر، بزرگ مي‏شد و به عالمان و عابدان معبد خدمت مي‏كرد تا به سن بلوغ رسيد. او كه مظهر عفت و حيا بود، با پا نهادن به دوران بلوغ از مردان معبد حجاب گرفت تا هم رعايت كامل حيا و عفاف را كرده باشد و هم در خلوت و تنهايي و بريده از مردم، قلبش براي عبادت فارغ‏تر گردد و بهتر بتواند با خدايش به خلوت و راز و نياز بنشيند و زكرياي پيامبر به خواست مريم در قسمت شرقي معبد سليمان، جايگاهي مرتفع برايش ساخت تا در آن محراب، دور از چشم مردان و بيگانگان به عبادت خدا بپردازد.2
«وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ اِذِ انْتَبَنَتْ مِنْ اَهْلِها مَكانا شَرْقِيا فَاتَّخَذَتْ مِنْ دوُنِهِمْ حِجابا»؛3
در اين كتاب مريم را ياد كن، آن گاه كه از خانواده‏اش جدا شده در ناحيه شرقي (بيت‏المقدس) قرار گرفت و ميان خود و آنان حجابي افكند.
عشق مريم به عبادت و راز و نياز چنان بود كه از همه عابدان و زاهدان گوي سبقت ربود. او غرق در راز و نياز با خداي خويش، از همه چيز بريده بود و جز بندگي و عبادت سوداي ديگري نداشت.4
خداي تعالي كه نذر حنه را پذيرفته و مريم را برگزيده و براي تحقق اراده خاص خويش، خوشه‏چين نموده بود، او را بتول قرار داد؛ يعني عادت زنانه را از او گرفت و از ناپاكيهاي جسمي منزه ساخت5 تا هميشه به عبادت مشغول باشد و مجبور نگردد از معبد خارج شود و خلوت راز و نيازش را بر هم زند.

پرورش خداوند

مريم در محراب خويش با خدايش خلوت عبادت دارد و هيچ كس را اجازه بر هم زدن اين خلوت نيست؛ فقط زكرياست كه بر خلوت او وارد مي‏شود تا اگر احتياجي دارد، برآورده سازد. مريم بايد به مرتبه‏اي از كمال برسد كه تحقق دهنده اراده خاص خدا گردد و آيتي بي‏نظير شود. از اين‏رو خداوند بنده برگزيده‏اش، زكرياي پيامبر را سرپرست او قرار داده و او را در دامن زكريا پرورانده و به سن بلوغ رسانده است و از اين به بعد بايد مورد عنايت بيشتر قرار گيرد تا به خوبي هر چه تمامتر تربيت گردد؛ از اين‏رو است كه عنايات خاص شامل او مي‏گردد. غذايش پاكيزه‏ترين غذاها يعني رزق بهشتي كه از نزد خدا نازل شده است، مي‏شود.
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقا قالَ يا مَرْيَمُ اَنّي لِكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِاللّه‏ِ اِنَّ اللّه‏َ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»؛6
هر گاه زكريا در محراب عبادت بر مريم وارد مي‏شد نزد او روزي غير متعارفي مي‏يافت. پس فرمود: اي مريم اين غذاها از كجا به تو مي‏رسد؟ مريم فرمود: اينها از نزد خداست زيرا خدا به هر كس بخواهد بدون حساب روزي مي‏دهد.
عشق عبادت، نماز، ركوع و سجده سراسر وجود مريم را گرفته و اين بنده را از مقام * مريم مطهر خوف دارد كه ديگران باخبر شوند و او را به محاكمه بكشند
و سخنش را باور نكنند و او را با ناپاكي و فحشا متهم سازند.
از دست مريم كاري ساخته نيست جز اينكه به خدا پناه ببرد، خود را به او بسپرد و به دفاع خداوند از خويش دل بندد.
محبي فراتر برده به مقام محبوبي رسانده است. خداوند او را از بين بندگان خود پذيرفته، برگزيده و در زمره برگزيدگاني همچون آدم، نوح، ابراهيم و ... قرار داده، همه پليديها و ناپاكيها را از او دور كرده و قلب و ضمير او را از هر غل و غش غير خدايي پاك ساخته است و اراده‏اش بر اين قرار گرفته كه دوباره او را از بين برگزيدگان، انتخاب كند و آيتي خاص قرار دهد
كه غير او چنين آيتي نبوده و نخواهد بود؛ از اين‏رو بايد در پيمودن نردبان عبوديت همت بيشتر نشان دهد و خداوند فرشتگان را براي تأييد، تشويق و تحريص او مي‏فرستد تا با بشارت اصطفا و طهارت شادابش كنند و شوق و عشق او را به عبادت و بندگي شعله‏ورتر سازند:
«وَ اِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ اِنَّ اللّه‏َ
اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَاصْطَفاكِ عَلي نِساءِ الْعالَمينَ يا مَرْيَمُ اقْنُتي لِرَبِّكِ وَاسْجُدي وَارْكَعي مَعَ الرَّاكِعينَ»؛1
و آنگاه كه ملائكه گفتند: اي مريم همانا خدا تو را برگزيده و پاكيزه ساخته و بر زنان جهان برگزيده است. اي مريم در پيشگاه خدايت خضوع كن و به خاك بيفت و با ركوع‏كنندگان ركوع كن.

معلم پيامبر

مريم از دنيا بريده و كفالت و ولايت خويش را به خدا سپرده و مستغرق در انجام وظايف بندگي است و خداوند نيز از همان ابتدا، برترين و والاترين انسان زمان را كفيل او قرار داده و حالا كه به سن بلوغ رسيده، خود به طور مستقيم ولايت او را به عهده گرفته و از نزد خويش روزي مخصوص مي‏دهد. زكريا محرابي مرتفع در قسمت شرقي معبد بيت‏المقدس براي مريم ساخته و فقط خودش حق دارد بر خلوت مريم وارد شود و براي ورود به محراب مريم بايد از نردبان بالا رود و در بازگشت نيز در ورودي محراب را مي‏بندد و نردبان را برمي‏دارد ولي مدتي است كه هر گاه بر مريم وارد مي‏شود رزق و روزي ناياب و غير متعارفي نزد او مي‏يابد. در تابستان ميوه زمستان و در زمستان ميوه تابستان را؛ زكريا در ضميرش با خود زمزمه دارد:
آورنده اين ميوه‏ها و غذاهاي ناياب كيست؟ هيچ كس كه حق ورود بر مريم را ندارد و هر گاه كه وارد مي‏شوم، خود قفل در را باز مي‏كنم و هنگام خروج مي‏بندم! پس چه كسي براي مريم غذا مي‏آورد؟ چه كسي بر مريم وارد مي‏شود؟ من كه از حيا و عفت بي‏نظير مريم خبر دارم و مي‏دانم كه نه او به بيگانه‏اي اجازه ورود به خلوتش را مي‏دهد و نه بيگانه‏اي جرأت چنين جسارتي دارد، پس اين غذاها از كجاست؟ و ... .
ايمان و باور زكريا به عفت و پاكدامني * مريم كه از رذالت و پستي بني‏اسرائيل آگاه است،
شرايط را براي ماندن در بيت‏المقدس و وضع حمل در آنجا مناسب نمي‏بيند و بي‏خبر، از معبد خارج شده راه بيابان پيش مي‏گيرد.
مريم هيچ گونه ظن و گمان ناروايي را اجازه ورود به خاطرش نمي‏دهد ولي باز هم سؤالها به جاي خود باقي است و گذشت زمان نيز مسأله را برايش حل نمي‏كند. بالاخره چاره‏اي نمي‏بيند جز اينكه به خود مريم متوسل شود:
«كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقا قالَ يا مَرْيَمُ اَنّي لِكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّه‏ِ اِنَّ اللّه‏َ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ»؛2
هر زمان زكريا وارد محراب او مي‏شد، غذاي مخصوصي در آنجا مي‏يافت. از او پرسيد: اي مريم اين را از كجا آورده‏اي؟ گفت: اين از سوي خداست. خداوند به هر كس بخواهد، بي‏حساب روزي مي‏دهد.
جواب آرام و متين مريم، هم زكريا را به ساحل آرامش و اطمينان رساند و تشويش ذهني او را از بين برد و هم جوانه‏هاي اميد را دوباره در زمينه قلب او روياند. سالها از عمر زكريا گذشته است و مدتها است كه دوره جواني را پشت سر گذاشته و به پيري رسيده است؛ پيري فوق‏العاده و همسر او نيز نازا بوده است:
«قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَ امْرَاَتي عاقِر»؛3
پيري به سراغ من آمده و همسرم نازاست.
«كانَتِ امْرَأَتي عاقِرا وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتيا»؛4
همسرم نازاست و خود از شدت پيري افتاده شده‏ام.
با توجه به اين واقعيات، مدتهاست كه زكريا اميد فرزنددار شدن را از دست داده است ولي جواب زيباي مريم به ناگاه جوانه اميد را در قلب او روياند و متذكر قدرت بي‏پايان خداوند گرداند. آري، مريم راست مي‏گويد و خدايي كه بدون حساب به هر كس كه بخواهد روزي مي‏دهد، خدايي كه در زمستان ميوه تابستان را و در تابستان ميوه زمستان را به مريم عطا مي‏كند و اين روزي دادن او با هيچ حساب بشري جور در نمي‏آيد، بدون ترديد چنين
خدايي قادر است به زكرياي پير و همسر نازاي او فرزند عطا كند و آرزوي ديرينه آنان را برآورده سازد. با الهام و تعليم از جواب زيباي مريم بود كه با خلوص تمام به نماز ايستاد و دست نياز به درگاه خداوند بلند كرد و خواهش قلبي‏اش را به زبان آورد و خداوند نيز از روزي بي‏حساب خود به او نيز بهره داد و فرزندي يگانه و پاك به او عطا فرمود، فرزندي كه از نوادر روزگار و از پيامبران برگزيده خدا شد:
«هُنالِكَ دَعا زَكَريّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِيَّةً طَيِّبَةً اِنَّكَ سَميعُ الدُّعاءِ فَنادَتْهُ الْمَلائِكَةُ وَ هُوَ قائِمْ يُصَلّي فيِ الْمِحْرابِ اِنَّ اللّه‏َ يُبَشِّرُكَ بِيَحيي مُصَدِّقا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللّه‏ِ وَ سَيِّدا وَ حصورا وَ نَبِيّا مِنَ الصّالِحينَ»؛1
آنجا بود كه زكريا پروردگار خويش را خواند و عرض كرد: خداوندا! از طرف خود فرزند پاكيزه‏اي به من عطا فرما كه تو دعا را مي‏شنوي و هنگامي كه او در محراب ايستاده، مشغول نيايش بود، فرشتگان او را صدا زدند كه: خدا تو را به يحيي بشارت مي‏دهد كه تصديق‏كننده كلمه خدا (عيسي)، آقا، بر كنار از هوسها و پيامبري از صالحان خواهد بود.

مژده خدا

سالهاست كه مريم تحت كفالت بنده صالح خدا، زكرياي پيامبر و در سايه عنايات خاص خدا و الهامات غيبي و تأييدات ملائكه، به بندگي، عبادت و راز و نياز با پروردگارش مشغول است و از هر چه غير خداست بريده و فقط به خدا پيوسته است. سيزده بهار از عمر را پشت سر گذاشته و در عنفوان جواني، در اوج عفت و حياست و به مقامي رسيده كه هم‏صحبت ملائك گشته است و ملائكه او را بشارت داده‏اند:
«اِذْ قالَتِ الْمَلائِكةُ يا مَرْيَمُ اِنَّ اللّه‏َ يُبَشِّرُكَ بِكَلِمَةٍ2 مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسيحُ عيسيَ ابْنُ مَرْيَمَ وَجيها فِي الدُّنْيا وَ الاخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبينَ ... قالَتْ ربِّ اَنّي يَكوُنُ لي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْني بَشَرْ قالَ كَذلِكَ اللّه‏ُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ اِذا قَضي اَمْرا فَاِنَّما يَقوُلُ لَهُ كُنْ فَيَكوُنُ وَ ...»3
(به يادآر) هنگامي را كه ملائكه گفتند: اي مريم، خداوند تو را به كلمه‏اي از طرف خودش بشارت مي‏دهد كه نامش مسيح، عيسي پسر مريم است در حالي كه در اين جهان و جهان ديگر شخصيتي ارزشمند و مقرب است ... گفت: پروردگارا! چگونه ممكن است فرزندي براي من باشد در حالي كه انساني با من تماس نگرفته است. فرمود: خداوند اين گونه هر چه را بخواهد، مي‏آفريند. هنگامي كه چيزي را مقرر دارد، فقط به آن مي‏گويد: موجود باش پس آن نيز فورا موجود مي‏شود.
ولي روزي به ناگاه جواني رعنا و خوش‏خط و خال را در خلوت تنهايي خود يافت:
«فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا»؛4
ما روح خود را به سوي او فرستاديم و در شكل انساني آراسته بر مريم ظاهر شد.
حضور اين جوان در خلوت مريم براي او غير منتظره و وحشت‏آور بود. وحشت از اينكه مبادا قصد سوئي به او داشته باشد. از اين‏رو خطاب به او فرمود:
«اِنّي اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتَ تَقِيّا»؛5
اي جوان من به خدا پناه مي‏برم از تو اگر باتقوايي (از خلوت من بيرون رو).
اين بانوي بزرگ هم به آن جوان عفت و پاكدامني خود را اعلام كرد و هم او را نهي از منكر نمود؛ ولي چنين جواب شنيد:
«اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاِهب لَكِ غُلاما زَكِيّا»؛6
من فرستاده پروردگارت هستم تا به تو پسري پاكيزه ببخشم.
و مريم ناباورانه سؤال مي‏كند:
«اَنّي يَكُونُ لي غُلامْ وَ لَمْ يَمْسَسْني بَشَرٌ وَ لَمْ اَكُ بَغِيّا»؛7
چگونه مرا فرزند باشد و حال آنكه من نه با بشري ازدواج كرده‏ام و نه به حرام با كسي آميخته‏ام. و چنين جواب مي‏شنود:
* با اينكه سالها شاهد عبوديت، عفت، حيا و پاكدامني مريم بوده‏اند و ديده‏اند كه چگونه در زهد و عبادت بر همه كاهنان و عابدان پيشي گرفته

پاورقيها:

- بسياري از مفسران جمله «و ليس الذكر كالانثي» را ادامه كلام حنه شمرده‏اند بدين معنا كه او اظهار تأسف كرد كه فرزندش دختر است و گفت: دختر مانند پسر نيست و نمي‏تواند كارهايي كه او را توان انجام آنهاست، انجام دهد؛ مثلاً پسر مي‏تواند در معبد ساكن شود و هميشه در آنجا به خدمت و عبادت بپردازد ولي دختر چنين نيست چون عادت مي‏شود و در آن ايام بايد از معبد بيرون رود و ...، ولي علامه طباطبايي اين جمله را كلام حق تعالي دانسته است بدين معنا كه خداوند فرمود: ما بهتر مي‏دانيم كه او چه نوزادي آورده است و پسر در اين مورد به مانند دختر نيست. الميزان، ج3، ص172.
- مسيح را شايد از اين‏رو «كلمة‏اللّه‏» خوانده كه با كلمه «كُنْ» از جانب خدا بدون وجود سبب ظاهري ـ يعني پدر و آميزش جنسي ـ وجود يافت و ديگر موجودات گرچه با كلمه «كن» وجود يافته‏اند ولي اسباب ظاهري در وسط حائل شده و ظهور «كلمة‏اللّه‏» را بر ما پوشانده‏اند.
1- آل عمران، آيه 38 و 39.
1- آل عمران، آيه 42 ـ 43.
1- همان.
1- نساء في القران، مريم نورالدين فضل اللّه‏، ص352؛ كشاف، زمخشري، ج1، ص425.
1- آل عمران (3)، آيه 36.
1- آل عمران، آيه 37.
2- الميزان، ج14، ص35؛ ج3، ص174.
2- آل عمران، آيه 37.
2- الانبياء حياتهم و قصصهم، عبدالصاحب الحني العاملي، ص461.
2-آل عمران (3)، آيه 35 ـ 36.
2- همان.
3- آل عمران، آيه 45 ـ 47.
3- آل عمران (3)، آيه 44.
3- مريم (19)، آيه 16 ـ 17.
3- آل عمران، آيه 40.
4- مريم (19)، آيه 8.
4- مريم (19)، آيه 17 ـ 21.
4- بحارالانوار، ج14، ص96.
5- مجمع‏البحرين، طريحي، ج1، ص152، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.
5- همان.
6- همان.
6- آل عمران (3)، آيه 37.
7- همان.
منابع:

1. الانبياء حياتهم و قصصهم,عبدالصاحب الحني العاملي,safhe=461
2. بحارالانوار,jeld=14,safhe=96
3. كشاف,زمخشري,jeld=1,safhe=425
4. مجمع‏البحرين,طريحي,دفتر نشر فرهنگ اسلامي,jeld=1,safhe=152
5. الميزان,jeld=14,safhe=35
6. الميزان,jeld=3,safhe=172
7. الميزان,jeld=3,safhe=174
8. نساء في القران,مريم نورالدين فضل اللّه,safhe=352

جمعه 21 مهر 1391  1:18 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بلال بن رباح حبشى

بلال بن رباح حبشى : از نخستين مسلمانان، مؤذن و خزانه‌‌دار پيامبر

از وى به ابن حمامه[1]، ابوعبداللّه[2]،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 46
ابوعبدالكريم
[3]، ابوعمرو[4] و ابو عبدالرحمن[5] نيز ياد‌‌شده است.
گفته‌‌اند: وى در سراة
[6] (منطقه‌‌اى بين يمن و طائف) يا مكّه[7] حدود سه سال بعد از عام‌‌الفيل به دنيا آمد.[8] پدرش رباح و مادرش حمامه از اسيران حبشه بودند[9] و پيش از اسلام برده‌‌اى بود كه در اطراف مكه براى مولايش چوپانى مى‌‌كرد.[10] مشهور است كه بلال پيش از آزادى غلام امية بن خلف بود[11]؛ ولى در برخى نقلها از عبداللّه بن جدعان[12] و يتيمانى تحت سرپرستى ابوجهل[13] به عنوان مولاى بلال ياد شده است كه احتمالا ناشى از تعدد مالكيت بلال در دوره‌‌هاى متعدد است.
روايت ضعيفى از همراهى بلال با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پيش از بعثت در ماجراى سفر آن حضرت به شام در 12 سالگى خبر مى‌‌دهد كه بنا به سفارش بحيراى راهب، ابوطالب آن حضرت را به همراه ابوبكر و بلال به مكه بازگرداند
[14]؛ ولى محققان با توجّه به ضعف سند، اضطراب متن، سنّ كم ابوبكر و بلال در آن زمان، خريدارى شدن بلال به وسيله ابوبكر بعد از اسلام و... در صحت روايت مزبور ترديد كرده‌‌اند.[15] بلال از نخستين گروندگان به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بود.[16] در حال چرانيدن گوسفندان مولايش بود كه در كوههاى پيرامون مكه با رسول‌‌خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آشنا شد و اسلام آورد و به فرمان آن حضرت ايمانش را مخفى مى‌‌كرد. روزى قريش او را در حال انداختن آب دهان به بتها ديدند و به‌‌مولايش اعتراض كردند و او بلال را براى مجازات در اختيار امية* بن خلف و ابوجهل* قرار داد.[17] مورخان او را با چهره‌‌اى سياه چرده، كم‌‌مو،‌‌قامتى بلند، پشتى خميده[18] و داراى قلبى پاك، ايمانى راستين و سخنورى فصيح
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 47
وصف كرده‌‌اند.
[19] وى از نخستين مسلمانانى است كه ايمانش را آشكار كرد و از اين‌‌رو به سختى به‌‌دست مشركان شكنجه* شد؛ ولى بر ايمانش پايدارى كرد و هرگز سخنى كه آنها را خشنود سازد بر زبانش جارى نكرد.[20] خودش مى‌‌گويد: يك شبانه روز مرا تشنه نگه داشتند. سپس در زمين تفتيده شكنجه‌‌ام دادند.[21] اميّة‌‌بن خلف ريسمان به گردنش مى‌‌افكند و به دست نوجوانان مكه داده، او را در ميان درّه‌‌هاى مكه مى‌‌كشيدند.[22] همو نيمروز كه هوا به شدّت گرم مى‌‌شد بلال را به سنگلاخهاى پيرامون مكه برده، سنگى بزرگ بر سينه‌‌اش مى‌‌نهاد و به وى مى‌‌گفت: يا به خداى محمد كافر مى‌‌شوى يا به همين حال مى‌‌ميرى.[23] ابوجهل نيز او را به رو، بر صخره‌‌هاى سوزان مى‌‌خوابانيد و سنگ بزرگى بر او نهاده، مى‌‌گفت: بايد به خداى محمد كافر شوى؛ ولى او با گفتن «اَحَد، اَحَد» جواب ردّ به آنها مى‌‌داد.[24] از عمرو بن عاص گزارش شده است: بلال را در زمين تفتيده و سوزانى شكنجه مى‌‌كردند كه اگر تكه گوشتى بر آن مى‌‌گذاشتند مى‌‌پخت؛ ولى او فرياد مى‌‌زد: من به لات و عُزّى كافرم و اميّه بر شكنجه وى مى‌‌افزود و هرچند گاه بر اثر شدّت شكنجه از هوش مى‌‌رفت.[25] ورقة بن نوفل ضمن اعتراض به شكنجه وى به مشركان مى‌‌گفت: اگر بلال با اين حال بميرد من قبرش را زيارتگاه خود مى‌‌كنم.[26] عمار ياسر با ياد كردن پايدارى بلال در ضمن اشعارى او را ستوده است.[27]
هرچند آزادى بلال توسط ابوبكر شهرت دارد[28]؛ ليكن برخى برآن‌‌اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) او را آزاد كرده است.[29]ابن‌‌ابى‌‌الحديد ضمن استناد اين سخن به استادش آن را مطابق نقل ابن اسحاق، واقدى و غير ايشان مى‌‌داند.[30]
بلال از نخستين[31] (سومين[32]) مهاجران به مدينه بود. بنا به روايت واقدى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)بين او و عبيدة بن حارث پيمان برادرى بست؛ ولى به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 48
نقل ابن‌‌اسحاق آن حضرت او را با ابورويحه (ابوزرعه
[33]) برادر كرد.[34] ابن‌‌حبيب با تأييد هر دو جريان، پيمان نخست را در مكه و دومى را در مدينه مى‌‌داند.[35] برخى از پيمان برادرى بين او و ابوذر خبر داده‌‌اند.[36] ابن اثير مى‌‌نويسد: پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بين بلال و ابوعبيده جراح پيمان برادرى بست.[37] از نظر محقق تسترى پيمان اخوت بين افراد با مراعات تناسب روحى آنها بود و هماهنگ نبودن روحيات بلال و ابوعبيده دليل نادرستى اين قول است.[38] بلال خدمتگزار و خزانه‌‌دار رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)[39] و همواره ملازم آن حضرت بود، به گونه‌‌اى كه پيامبر او را از رفقا، نجبا و وزراى خود دانست.[40] هرگاه آن گرامى براى برپاداشتن نمازهاى عيد و باران به مصلا مى‌‌رفت او عصاى مخصوص آن حضرت (عنزه) را مى‌‌آورد و در برابرش مى‌‌نهاد.[41] بلال در بدر، اُحد،‌‌خندق و ديگر جنگهاى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)حضور فعال داشت.[42]
در جنگ بدر زمانى كه بلال متوجه شد عبدالرحمن بن عوف اميّه را دستگير كرده و مى‌‌خواهد او را با تبانى، زنده از معركه بيرون برد فرياد برآورد: اى ياران خدا! اميه از سران شرك است و نبايد زنده بماند كه با فرياد او مسلمانان اميّه را از پاى درآوردند.[43] برخى معتقدند وى شخصاً مولا و شكنجه‌‌گر پيشين خود را كشت.[44] بنا به نقلى با ضربه او، اميّه بر زمين افتاد و ديگران او را كشتند.[45] در عمرة القضاء[46] و فتح مكه به فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بر بام كعبه اذان گفت كه براى سران شرك به حدى گران آمد كه برخى از آنها آرزوى مرگ كردند.[47] او از معدود افرادى بود كه پس از فتح آن شهر به همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد كعبه شد.[48] بلال در فتوحات شام در دوره خلافت ابوبكر و عمر از جمله در فتح مَرْجُ الصُفَّر[49] (منطقه‌‌اى نزديك دمشق)، محاصره
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 49
دمشق و حمص شركت داشت.
[50] وقتى مسلمانان عراق را فتح كردند، برخلاف رأى عمر بر تقسيم اراضى آن پافشارى داشت.[51] مسلمانان برايش احترام ويژه‌‌اى قائل بودند. عمر از او به «سيّدنا» ياد مى‌‌كرد.[52]
درباره زندگى زناشويى وى نقلهايى چون ازدواج با خواهر عبدالرحمن‌‌بن عوف[53]، زنى از قبيله بنى زهره[54]، دختر بُكير با وساطت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)[55] و هند خولانيه[56] گزارش شده است كه احتمالاً مورد اخير مربوط به اواخر عمر او در شام بوده است، به هر روى مشهور است كه از بلال نسلى نماند[57]؛ ولى از بعضى منابع جز اين برداشت‌‌مى‌‌شود.[58]
در زمان و مكان وفات بلال و نيز محل دفن وى بين تاريخنگاران اختلاف است. بلال به هنگام مرگ از اينكه به ملاقات پيامبر و ياران او مى‌‌شتابد بسيار شادمان بود و شادمانى خود را با سرودن اشعارى ابراز كرده، مى‌‌گفت: فردا با دوستانم محمد(صلى الله عليه وآله) و يارانش ملاقات مى‌‌كنم.[59] بلال در دوره خلافت عمر و در سال 17[60]، 18[61]، 19[62]، 20[63] يا 21 هجرى[64] در شام (حلب[65]، داريا[66] يا عمواس[67]) از دنيا رفت و در باب‌‌الأربعين، باب كيسان يا باب‌‌الصغير دفن شد[68]؛ ولى بنا به نقل مشهور در سال بيستم از دنيا رفت و در باب‌‌الصغير به خاك سپرده شد.
رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) علاقه فراوانى به بلال داشت. او را به بهشت بشارت
[69] و از رستگاريش خبر داد[70] و برايش دعا كرد.[71]در ماجرايى، از ابوذر به سبب سرزنش بلال روى برگرداند[72] و به ابوبكر درباره ناراحت كردن او و جمعى ديگر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 50
هشدار داد
[73] و خطاب به همسر بلال فرمود: هرچه او از من نقل مى‌‌كند راست مى‌‌گويد. او را ناراحت نكن كه هيچ عملى از تو پذيرفته نمى‌‌شود.[74] بنابر روايات نبوى بلال مردى نيكو و سيد مؤذّنان[75]، از حبشيان پيشتاز در اسلام[76]، از بهترين سياه چهرگان[77] و اولين شفيع مؤمنان حبشه است.[78] او نخستين مؤذنى است كه وارد بهشت مى‌‌شود[79] و بهشت مشتاق اوست.[80]او بنده صالح خدا[81] و از نخستين كسانى است كه پس از پيامبر و شهيدان در‌‌قيامت لباس بهشتى بر تن مى‌‌كنند.[82]
بلال از دوستداران و علاقه‌‌مندان اهل بيت(عليهم السلام)بود. روزى با تأخير به مسجد آمد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) راز آن را جويا شد. او گفت: براى كمك كردن به فاطمه(عليها السلام) رفته بودم كه آن حضرت برايش دعا كرد.[83] با شنيدن خبر شهادت يگانه دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به شدّت گريست.[84] اميرمؤمنان(عليه السلام) و امام سجاد از او ستايش كردند.[85] امام صادق(عليه السلام)درباره‌‌اش فرمود: خدا رحمت كند بلال را كه همواره اهل بيت(عليهم السلام) را دوست مى‌‌داشت.[86] بلال‌‌از راويان حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است. بسيارى از صحابه و تابعان از او روايت نقل كرده‌‌اند.[87] احمد‌‌حنبل شمارى از احاديثش را در مسند خود جمع‌‌آورى كرده است.[88] روايت مشهورى درباره اذان در منابع اماميه از او نقل شده است.[89]
عبدالله‌‌بن عمر درباره‌‌اش گفت: بلالِ رسول الله بهترين بلالهاست[90]، با اين حال بسيار فروتن بود. هرگاه در حضور وى از فضايلش ياد مى‌‌شد با فروتنى مى‌‌گفت: من همان حبشى هستم كه تا ديروز برده بودم.[91]
به ندرت اشعارى به زبان عربى[92] و حتى چند بيت حبشى[93] در مدح رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)از بلال نقل شده است.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 51

 اذان‌‌گويى بلال:

همزمان با تشريع اذان* از طرف خداوند در سال دوم هجرى[94]، بلال افتخار مؤذّنى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را يافت و نخستين كسى بود كه براى آن حضرت اذان گفت و تا پايان عمر آن حضرت همواره، در مدينه يا بيرون آن مؤذن آن بزرگوار بود.[95] او مؤذنى وقت‌‌شناس بود، از اين‌‌رو پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به يارانش توصيه كرد كه با اذان وى افطار و امساك كنند؛ نه اذان ابن امّ‌‌مكتوم كه به سبب نابينايى چندان دقيق نبود.[96] برخى نقلها از طريق اهل سنّت عكس اين معنا را دلالت دارد[97] كه آن را جعلى و از روى غرض‌‌ورزى دانسته‌‌اند.[98] بلال پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)حاضر به اذان گفتن براى خلفا نشد[99] و براى جهاد به شام رفت و در پى اصرار ابوبكر كه از او خواست برايش اذان بگويد گفت: پس از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)براى هيچ‌‌كس اذان نمى‌‌گويم.[100] برخى گزارش كرده‌‌اند كه بلال براى ابوبكر[101] و حتّى عمر اذان گفت[102]؛ ليكن داده‌‌هاى تاريخى اين رأى را رد مى‌‌كند، از اين رو مُزى آن را به لفظ «قيل» نقل كرده است[103] و ابن كثير ديدگاه نخست را صحيح‌‌تر و مشهور مى‌‌داند.[104] سيد محسن امين اين روايات را با روايات ديدگاه اوّل كه در نظرش صحيح‌‌تر و بيشتر است و نيز شواهد تاريخى ديگر معارض مى‌‌داند و قول مشهور را برمى‌‌گزيند.[105]
بعضى نقلها حكايت دارد كه اذان نگفتن بلال براى خليفه به سبب اعتراض به انحراف مسير خلافت بوده است.[106] شايد بتوان لحن تند بلال در ردّ درخواست خليفه براى ماندنش در مدينه كه به او گفت: اگر براى خدا آزادم كرده‌‌اى مرا رها كن تا بروم وگرنه نزد خودت نگهدار تأييدى بر اين نكته دانست.[107] بعضى معتقدند كه رفتن بلال به شام به ميل خودش نبود، بلكه به سبب مخالفت با بيعت، او را به نوعى از مدينه بيرون راندند، زيرا رفتن به جهاد كه سبب حضور وى در شام شده است با سكونت در مدينه منافاتى نداشت، چنان‌‌كه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 52
بسيارى از صحابه چنين كردند.
[108] برخى نقلها نيز اين معنا را تأييد مى‌‌كند.[109]
از روايات استفاده مى‌‌شود كه بلال پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فقط 4 بار اذان گفت و هر بار مسلمانان با شنيدن اذان وى به ياد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)افتاده، به شدّت گريستند: نخستين بار پيش از خاك سپارى آن حضرت[110] و مرتبه دوم بنا به درخواست حضرت فاطمه(عليها السلام) كه با بى‌‌هوش شدن آن حضرت بلال اذان را ناتمام گذاشت[111] و بار سوم پس از آنكه بلال به شام رفت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خواب ديد كه به او مى‌‌گويد: اين چه جفايى است كه در حقّ ما روا داشته‌‌اى؟ آيا زمان آن نرسيده كه به زيارت ما بيايى؟ از اين رو بلال از شام براى زيارت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه آمد و بنا به درخواست حسن و حسين(عليهما السلام) و صحابه اذان گفت.[112] مزى مى‌‌نويسد: اين بار نيز بلال به سبب گريه شديد مردم اذان را ناتمام گذاشت.[113] آخرين اذان وى در سفر عمر به شام بود كه از وى تقاضاى اذان كرد.[114] بنا به روايتى از آن روز كه بلال اذان نگفت «حى على خيرالعمل» را از اذان حذف كردند.[115]

 بلال در شأن نزول :

مفسران جز آيه 49 حجرات /49 كه به روايتى اختصاصاً در شأن بلال نازل شده است آيات متعدد ديگرى را هم درباره جمعى دانسته‌‌اند كه بلال از جمله آنها بوده است. در برخى روايات، آياتى كه در مورد مؤمنان تهيدست و مستضعف نازل شده بر او تطبيق شده‌‌است:
1. پس از فتح مكه، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به بلال فرمان داد بر پشت بام كعبه رفته، اذان بگويد. عتاب‌‌بن اُسيد گفت: سپاس خدا را كه پدرم مُرد و امروز را نديد. حارث بن هشام گفت: آيا محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) غير از اين كلاغ سياه كسى نيافت تا برايش اذان بگويد. ابوسفيان گفت: مى‌‌ترسم چيزى بگويم و خداى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)به او خبر دهد. در پى اين ماجرا جبرئيل فرود آمد و رسول خدا را از گفتار آنان باخبر كرد و آيه 13 حجرات/49 نازل شد و آنان را از ناسزا گفتن، عيبجويى و فخرفروشى به نسب و ثروت باز داشت: «يـاَيُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقنـكُم مِن ذَكَر و اُنثى وجَعَلنـكُم شُعوبـًا وقَبائِلَ لِتَعارَفوا اِنَّ اَكرَمَكُم عِندَاللّهِ اَتقـكُم اِنَّ اللّهَ عَليمٌ خَبير
[116]اى مردم ما شما را از يك مرد و زن بيافريديم و شما را شاخه‌‌ها و تيره‌‌ها كرديم تا يكديگر را باز شناسيد. هر آينه گرامى‌‌ترين شما نزد خدا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 53
پرهيزگارترين شماست. همانا خدا دانا و آگاه است».
2. از مقاتل و كلبى و نقاش روايت شده است كه برخى از مشركان به سبب موقعيت اجتماعى خود بر اين باور بودند كه با پذيرش اسلام با فرودستانى چون بلال همسان خواهند شد و آنان بر اثر پيشينه خود بر نو مسلمانان برترى مى‌‌جويند! كه آيه «و‌‌جَعَلنا بَعضَكُم لِبَعض فِتنَةً =و برخى از شما را وسيله آزمون برخى ديگر ساختيم»
[117] (فرقان/25،20) نازل شد.
3. به نقل مقاتل در پى تمسخر مسلمانان فقير از‌‌جمله بلال توسط بنى‌‌تميم آيه 11 حجرات/49: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لايَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسى اَن يَكونوا خَيرًا مِنهُم» نازل شد و خداوند مؤمنان را از تمسخر يكديگر بازداشت.
[118]
4. ابن عباس مى‌‌گويد: ابوجهل و ديگر سران قريش، ضمن تمسخر برخى از مؤمنان از جمله بلال ايمان آنان را مبناى انكار رسالت پيامبر مى‌‌دانستند و مى‌‌گفتند: اگر آيين او حق بود اشراف ما از او پيروى مى‌‌كردند نه اينان، كه آيه 212 بقره/2 نازل شد[119]: «زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا و يَسخَرونَ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ اتَّقَوا فَوقَهُم يَومَ القِيـمَةِ»و‌‌جايگاه مؤمنان فقير را در قيامت برتر از كافران‌‌دانست.
5. جمعى از مفسران آورده‌‌اند كه ابوجهل، وليد‌‌بن مغيره و ديگر سران مشرك هنگامى كه در جهنّم عمّار، صهيب، بلال و... را در كنار خود نمى‌‌بينند مى‌‌گويند: چرا كسانى را كه از اشرار مى‌‌پنداشتند در آتش دوزخ نمى‌‌بينند ... : «وقالوا ما لَنا لا نَرى رِجالاً كُنّا نَعُدُّهُم مِنَ الاَشرار * اَتَّخَذنـهُم سِخريـًّا اَم زاغَت عَنهُمُ الاَبصـر».(ص/38،62ـ63)
[120]
6. بنا به نقل كلبى ذيل آيه 49 اعراف/7: «اَهـؤُلاءِ الَّذينَ اَقسَمتُم لا يَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحمَة...‌‌=‌‌آيا‌‌اينان بودند كه سوگند ياد مى‌‌كرديد خدا رحمتى (بخشايش و نعمتى) به ايشان نرساند...» (اعراف/7، 49)، در قيامت به سران شرك خطاب مى‌‌شود كه آيا بلال و ديگر مؤمنان فقير نبودند كه سوگند ياد مى‌‌كرديد مشمول رحمت الهى نمى‌‌شوند.
7. هنگامى كه گروهى از كافران بعد از مرگ با ديدن عذابهاى الهى از خداوند درخواست بازگشت به دنيا براى جبران گذشته مى‌‌كنند به آنان خطاب مى‌‌شود كه شما گروندگان به مرا مسخره مى‌‌كرديد: «اِنَّهُ كانَ فَريقٌ مِن عِبادى يَقولونَ رَبَّنا ءامَنّا فَاغفِر لَنا‌‌...‌‌* فَاتَّخَذتُموهُم سِخريـًّا حَتّى اَنسَوكُم ذِكرى و كُنتُم مِنهُم تَضحَكون * اِنّى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 54
جَزَيتُهُمُ اليَومَ بِما صَبَروا».(مؤمنون/23،109 ـ 111) از مقاتل و مجاهد روايت شده است كه مراد از «فريق» در اين آيه شريفه بلال و خباب و ديگر مؤمنانى هستند كه برخى سران شرك آنها را مسخره مى‌‌كردند.
[121]
8. بنا به نظر طبرسى در ذيل آيه «اِنَّ الَّذينَ اَجرَموا كانوا مِنَ الَّذينَ ءامَنوا يَضحَكون»(مطفّفين/83، 29) مقصود از «الّذين ءامنوا»ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مانند عمّار، خباب و بلال‌‌اند كه مشركان آنها را مسخره مى‌‌كردند؛ ولى در قيامت اين مؤمنان هستند كه به كافران مى‌‌خندند: «فَاليَومَ‌‌الَّذينَ ءامَنوا مِنَ الكُفّارِ يَضحَكون».‌‌(مطفّفين/83،‌‌34)[122]
9. به گفته قتاده مقصود از «الّذين ءامنوا»در آيه 11 احقاف/46 بلال و ديگر فقيران هستند كه در آغاز دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به آن حضرت ايمان آوردند و سران خودخواه و متكبّر قريش مى‌‌گفتند: اگر اسلام آيين خوبى بود هرگز آنها (در پذيرش آن) بر ما پيشى نمى‌‌گرفتند: «و قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا لَو كانَ خَيرًا ما سَبَقونا».[123]
10. مفسران آورده‌‌اند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در جمع بلال و ديگر مؤمنان تهيدست نشسته بود. اشراف قريش خطاب به آن حضرت گفتند: اى محمد! آيا به اين افراد راضى شده‌‌اى و خداوند بر آنها منّت گذاشته است و ما بايد دنباله‌‌رو آنان باشيم؟ هرگز! اينها را از خود دور كن. شايد از تو پيروى كنيم، كه آيه ذيل نازل شد: «ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىِّ يُريدونَ وجهَهُ ... =و كسانى را كه پروردگار خويش را دربامداد وشبانگاه مى‌‌خوانند و او را مى‌‌خواهند از خود مران...». (انعام/6، 52‌‌ـ‌‌54)[124]بعضى روايات نزول آيه 51 را نيز در اين ماجرا مى‌‌دانند.[125] سدّى مى‌‌گويد: نزول اين آيات در پى پيشنهاد جمعى از «مؤلفة قلوبهم» بود كه از آن حضرت خواستند تا جايگاه ويژه‌‌اى براى آنها قرار دهد كه مؤمنان فقير در آن حضور نداشته باشند.[126]مكّى بودن سوره انعام شأن نزول نخست را تأييد مى‌‌كند.[127] شبيه اين دو روايت نيز در سبب نزول آيات 28 ـ 29 كهف / 18 نقل شده است كه خداوند در پى طرح اين پيشنهاد خطاب به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: و خودت را با كسانى شكيبا بدار كه پروردگارشان را بامداد و شبانگاه مى‌‌خوانند و [ذات يا]خشنودى او را مى‌‌خواهند و ديدگانت از آنان برنگردد [از آن رو] كه آرايش زندگانى اين جهان بخواهى، و از آن كس فرمان مبر كه دل او
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 55
را از‌‌يادمان غافل كرده‌‌ايم و از خواهش و هوس خويش پيروى كرده و كارش گزافكارى است: «واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىِّ‌‌يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم تُريدُ زينَةَ‌‌الحَيوةِ الدُّنيا».
[128]ابن عطيّه و ابوحيّان مى‌‌گويند: مكى بودن سوره دليل بر اين است كه اين پيشنهاد سران مشرك مكّه بوده است[129]، ليكن آلوسى مى‌‌گويد: هرچند سوره مكى است؛ ولى اين دو آيه در مدينه نازل شده است، زيرا بيشتر روايات، اين پيشنهاد را از طرف «مؤلّفة قلوبهم» مى‌‌دانند[130]؛ ولى علامه طباطبايى سياق آيات را با مدنى بودن آنها سازگار نمى‌‌داند.[131]
احتمالاً آيه ياد شده در مكه در پى پيشنهاد اشراف قريش به پيامبر براى طرد مؤمنان تهيدست نازل شده است و مفسران نخستين بعد آن را بر جريانى مشابه كه در مدينه رخ داده است تطبيق كرده‌‌اند.
11. بعضى گفته‌‌اند: مقصود از «الناس»در آيه شريفه «اَحَسِبَ النّاسُ اَن يُترَكوا اَن يَقولوا ءامَنّا و هُم لا‌‌يُفتَنون =آيا مردم پنداشته‌‌اند همين كه [به زبان]گويند: ايمان آورديم آنان را وا مى‌‌گذارند و آزموده نمى‌‌شوند» (عنكبوت/29،2) عمّار، خباب، بلال و ديگر كسانى هستند كه در مكه به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) ايمان آورده و به دست مشركان شكنجه شدند. خداوند با بيان اينكه اين شكنجه‌‌ها آزمايش الهى است آنان را به بردبارى و مقاومت تشويق كرده‌‌است.
[132]
12. آيه 106 نحل/16: «مَن كَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعدِ ايمـنِهِ اِلاّ مَن اُكرِهَ وقَلبُهُ مُطمـَئِنٌّ بِالايمـنِ ولـكِن مَن‌‌شَرَحَ بِالكُفرِ صَدرًا فَعَلَيهِم غَضَبٌ مِنَ اللّهِ و لَهُم عَذابٌ عَظيم»درباره مسلمانانى نازل شده كه زير فشار شكنجه مشركان بر خلاف ايمان قلبى خود به زبان كفر مى‌‌گفتند تا مشركان از شكنجه آنها دست بردارند و ذيل اين آيه روايات پرشمارى نقل شده است كه بلال حتى از اقرار زبانى به كفر هم امتناع ورزيد.[133]
13. بنا به نقلى آيه 207 بقره/2 كه بر اساس روايات فراوان در ليلة‌‌المبيت و درباره على‌‌بن ابى‌‌طالب نازل شده[134] بر مؤمنانى چون بلال كه مورد آزار و شكنجه مشركان قرار مى‌‌گرفتند و مقاومت مى‌‌كردند نيز تطبيق شده است: «و مِنَ النّاسِ مَن يَشرى نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ واللّهُ رَءوفٌ بِالعِباد‌‌=‌‌و‌‌بعضى از مردم جان خود را براى طلب خشنودى خدا مى‌‌فروشند، و خداوند نسبت به بندگان مهربان است».[135]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 56
14. بلال و ديگر يارانش پس از تحمّل شكنجه‌‌هاى فراوان براى ايمنى از آزار مشركان به‌‌مدينه هجرت كردند. قرآن كريم در وصف آنها مى‌‌گويد: آنها كه پس از ستم ديدن، در راه خدا هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه و مقام خوبى به آنها مى‌‌دهيم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگ‌‌تر است: «والَّذينَ هاجَروا فِى اللّهِ مِن بَعدِ ما ظُـلِموا لَنُبَوِّئَنَّهُم فِى الدُّنيا حَسَنَةً و لاََجرُ الأخِرَةِ اَكبَرُ لَو كانوا‌‌يَعلَمون».(نحل/16،41)
[136] ميبدى روايت مى‌‌كند كه نزول آيه 110 اين سوره نيز درباره بلال و ديگر مؤمنانى است كه پس از تحمل شكنجه در راه خدا هجرت كردند.[137]
15. به موجب روايت ابن عباس آيه شريفه «والَّذينَ ءامَنوا وهاجَروا وجـهَدوا فى سَبيلِ اللّهِ والَّذينَ ءاووا وَنَصَروا اُولئِكَ هُمُ المُؤمِنونَ حَقـًّا لَهُم مَغفِرَةٌ ورِزقٌ كَريم =و آنها كه ايمان آورده و هجرت كردند و در راه خدا به جهاد پرداختند، و آنها كه پناه دادند و يارى كردند، آنان مؤمنان حقيقى‌‌اند. براى آنها، آمرزش و روزى شايسته‌‌اى است» (انفال/8، 74)، درباره جمعى از جمله بلال نازل شده است.[138]
16. بغوى نزول آيه 28 اسراء /17 را در پى درخواست كمك گروهى از مؤمنان چون بلال از پيامبر دانسته است كه حضرت چون چيزى در اختيار نداشت شرم كرده، روى از آنها برمى‌‌گردانيد. خداوند در اين آيه از پيامبر خواست چنانچه اميد به گشايشى دارى، روى از آنها بر مگردان و با نرمى با آنان سخن بگو: «واِمّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَة مِن رَبِّكَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولاً مَيسورا».
17. هنگامى كه پيامبر از سختى قيامت سخن مى‌‌گفت گروهى از اصحاب تصميم گرفتند خود را از لذات دنيوى محروم كرده، رهبانيت در پيش گيرند.
[139] بر اساس روايت امام صادق، بلال تصميم گرفته بود همه روزها را روزه بدارد[140] كه آيات 87‌‌‌‌ـ88 مائده/5 نازل شد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرِّموا طَيِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم ولا تَعتَدوا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين ... =اى كسانى كه ايمان آورده‌‌ايد چيزهاى پاكيزه را كه خدا براى شما حلال كرده حرام نكنيد و از حدّ مگذريد كه خدا از حد گذرندگان را دوست ندارد...». (مائده/5، 87 ـ 88)
18. به نقل ابن عباس بلال از جمله صالحانى است كه در آيه 69 نساء/4 مشمول نعمت الهى شمرده شده است
[141]:«و مَن يُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 57
فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّــلِحينَ وحَسُنَ اُولئِكَ رَفيقا».

منابع

اخبار مكّة و ما جاء فيها من‌‌الآثار؛ الاختصاص؛ اختيار معرفة الرجال (رجال كشّى)؛ اسباب النزول؛ الاستيعاب فى معرفة الاصحاب؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابه؛ اعيان الشيعه؛ الامالى، صدوق؛ انساب‌‌الاشراف؛ بحارالانوار؛ بحرالعلوم، سمرقندى؛ البحرالمحيط فى التفسير؛ البدء والتاريخ؛ البداية‌‌و‌‌النهايه؛ البرهان فى تفسيرالقرآن؛ تاريخ الامم و الملوك، طبرى؛ التاريخ الاوسط؛ التاريخ الكبير؛ تاريخ مدينة دمشق؛ تاريخ اليعقوبى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تفسير القرآن العظيم، ابن ابى حاتم؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير الوسيط؛ التفسير المنسوب الى الامام العسكرى(عليه السلام)؛ تهذيب التهذيب؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال؛ جامع‌‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ حواشى شهيد ثانى بر خلاصه علامه؛ الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعه؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ رجال الطوسى؛ روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم؛ سفينة البحار و مدينة الحكم والآثار؛ سنن ابن ماجه؛ سير اعلام النبلاء؛ السيرة‌‌النبويه، ابن‌‌كثير؛ السيرة النبويه، ابن هشام؛ السير والمغازى؛ شرح نهج‌‌البلاغه، ابن ابى الحديد؛ شواهد التنزيل؛ صحيح البخارى؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم(صلى الله عليه وآله)؛ صفة الصفوة؛ الطبقات الكبرى؛ عارضة الاحوذى شرح جامع الترمذى؛ غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن؛ فقه‌‌السنه؛ قاموس الرجال؛ الكامل فى التاريخ؛ كتاب‌‌الثقات؛ كتاب الخصال؛ كتاب الطبقات؛ كتاب‌‌الفتوح؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ اللباب فى علوم الكتاب؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ المجموع فى شرح المهذب؛ المحبر؛ المحرر الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز؛ المستدرك على الصحيحين؛ مسند احمدبن حنبل؛ المعارف؛ معالم التنزيل فى‌‌التفسير والتأويل، بغوى؛ المعجم الكبير؛ المغازى؛ مناقب آل ابى طالب؛ المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم؛ من لايحضره الفقيه؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ النكت‌‌والعيون، ماوردى؛ وسائل‌‌الشيعه.
سيد عبدالرسول حسينى زاده




[1]. المعارف، ص 176؛ تهذيب‌‌الكمال، ج 4، ص 288؛ البداية‌‌والنهايه، ج 5، ص 253.
[2]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 174؛ المستدرك، ج 3، ص 319؛ رجال‌‌الطوسى، ص 27.
[3]. التاريخ الكبير، ج1، ص175؛ المستدرك، ج 3، ص 319؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415.
[4]. الثقات، ج 3، ص 28؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 429؛ تهذيب‌‌التهذيب، ج 4، ص 288.
[5]. الاستيعاب، ج 1، ص 258؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 429.
[6]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص‌‌476 ـ 477؛ الكامل، ج 2، ص 66.
[7]. الاستيعاب، ج 1، ص 259؛ المعارف، ص 176؛ اسدالغابه، ج‌‌1، ص 415.
[8]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 475.
[9]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209؛ الكامل، ج 2، ص 66.
[10]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436.
[11]. انساب‌‌الاشراف، ج 1، ص 209، السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 682.
[12]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436.
[13]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 444.
[14]. عارضة الاحوذى، ج 7، ص 110؛ السيرة النبويه، ابن كثير، ج 1، ص 247.
[15]. الصحيح من سيره، ج 2، ص‌‌93 ـ 94؛ الغدير، ج 7، ص‌‌275 ـ 277.
[16]. اسدالغابه، ج 1، ص 415؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 288؛ المنتظم، ج 2، ص 117.
[17]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 436 ـ 437.
[18]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص180؛ المعارف، ص 176؛ المستدرك، ج 3، ص‌‌319.
[19]. السيرة‌‌النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 317؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 47؛ ج 5، ص 253.
[20]. مسند احمد، ج 1، ص 667؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 53؛ الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176.
[21]. انساب الاشراف، ج 1، ص 211.
[22]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 175؛ انساب الاشراف، ج 1، ص‌‌209 ـ 210.
[23]. السيرة‌‌النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 317 ـ 318؛ البدء و‌‌التاريخ، ج 5، ص 101؛ البداية والنهايه، ج 3، ص 47.
[24]. اسد‌‌الغابه، ج 1، ص 415.
[25]. انساب الاشراف، ج 1، ص 209 ـ 210.
[26]. السير و المغازى، ج 1، ص 190؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 318.
[27]. السير و المغازى، ج 1، ص 191؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 441.
[28]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 1، ص 318؛ صحيح البخارى، ج 4، ص 261.
[29]. رجال الطوسى، ص 27؛ مناقب، ج 1، ص 221؛ الصحيح من سيره، ج 3، ص 90 ـ 91.
[30]. شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 273.
[31]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 450.
[32]. مسند احمد، ج 5، ص 370.
[33]. المحبر، ص 73.
[34]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 176؛ الاستيعاب، ج 1، ص 258.
[35]. المحبر، ص 71 ، 73.
[36]. المنتظم، ج 2، ص 190.
[37]. اسد الغابه، ج 1، ص 416.
[38]. قاموس الرجال، ج 2، ص 400.
[39]. مسند احمد، ج 1، ص 545؛ ج 2، ص 95 ، 430؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 185؛ اسدالغابه، ج 1، ص 415.
[40]. مسند احمد، ج 1، ص 238.
[41]. انساب الاشراف، ج 1، ص 213؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 469.
[42]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛ المستدرك، ج 3، ص 319؛ الاستيعاب، ج 1، ص 258.
[43]. المغازى، ج 1، ص 83؛ السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص632.
[44]. الاستيعاب، ج 1، ص 261.
[45]. انساب الاشراف، ج 1، ص 217.
[46]. المغازى، ج 2، ص 737.
[47]. اخبار مكه، ج 1، ص 274 ـ 275؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 60.
[48]. المغازى، ج 2، ص 835؛ مسند احمد، ج 2، ص 61 ، 117.
[49]. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 140.
[50]. تاريخ طبرى، ج 2، ص 444.
[51]. المجموع، ج 19، ص 456.
[52]. المستدرك، ج 3، ص 321.
[53]. فقه السنه، ج 2، ص 145.
[54]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179 ـ 180؛ انساب الاشراف، ج‌‌1، ص 214.
[55]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 179.
[56]. الثقات، ج 3، ص 28؛ اسد الغابه، ج 7، ص 279.
[57]. السيرة النبويه، ج 2، ص 682؛ اسد الغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيب‌‌الكمال، ج 4، ص 290.
[58]. اللباب، ج 1، ص 194؛ الكامل، ج 10، ص 630.
[59]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 475؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 359.
[60]. اسدالغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 290.
[61]. رجال الطوسى، ص 27؛ حواشى شهيد ثانى، ص 3.
[62]. اعيان الشيعه، ج 3، ص 601.
[63]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180؛ المعارف، ص 176.
[64]. الطبقات، ابن خياط، ص 50؛ الاستيعاب، ج 1، ص 259.
[65]. تهذيب التهذيب، ج 1، ص 461.
[66]. البدايه و‌‌النهايه، ج 7، ص 83.
[67]. الثقات، ج 3، ص 28.
[68]. اسد‌‌الغابه، ج 1، ص 418؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 461؛ المستدرك، ج 3، ص 319.
[69]. سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 348.
[70]. مسند احمد، ج 1، ص 425.
[71]. مسند احمد، ج 3، ص 620.
[72]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 464.
[73]. مسند احمد، ج 6، ص 57؛ تاريخ دمشق، ج 10، ص 463.
[74]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 463.
[75]. المعجم الكبير، ج 5، ص 209؛ المستدرك، ج 3، ص 322.
[76]. الطبقات، ج 3، ص 175؛ الخصال، ج 1، ص 312.
[77]. المستدرك، ج 3، ص 321.
[78]. مناقب، ج 2، ص 188؛ بحارالانوار، ج 8، ص 42.
[79]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 460.
[80]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 451؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 355.
[81]. اختيار معرفة الرجال، ص 38 ـ 39.
[82]. تاريخ دمشق، ج 10، ص 460.
[83]. مسند احمد، ج 3، ص 620.
[84]. الدرجات الرفيعه، ص 366.
[85]. تفسير منسوب به امام عسكرى(عليه السلام)، ص 90 ، 621 ـ 622.
[86]. الاختصاص، ص 73.
[87]. تهذيب الكمال، ج 4، ص 288 ـ 289؛ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 461.
[88]. مسند احمد، ج 7، ص 20 ، 26.
[89]. الامالى، ص 279، 283.
[90]. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 54.
[91]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 180.
[92]. السيرة النبويه، ابن هشام، ج 2، ص 589؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 218.
[93]. سفينة البحار، ج 1، ص 265.
[94]. وسائل الشيعه، ج 4، ص 612 ـ 613؛ سفينة البحار، ج‌‌1، ص 43؛ الصحيح من سيره، ج 4، ص 267 ـ 277.
[95]. المعارف، ص 176؛ صفة الصفوه، ج 1، ص 185؛ اسد الغابه، ج‌‌1، ص 415.
[96]. مسند احمد، ج 7، ص 266.
[97]. مسند احمد، ج 2، ص 275.
[98]. من‌‌لا‌‌يحضره الفقيه، ج 1، ص 297.
[99]. الاختصاص، ص 73؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 289.
[100]. الطبقات، ج 3، ص 178-179؛ المعارف، ص 176؛ الفتوح، ج‌‌1، ص 96 ـ 97.
[101]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 178؛ الاستيعاب، ج 1، ص 260.
[102]. مسند احمد، ج 4، ص 408.
[103]. تهذيب الكمال، ج 4، ص 289.
[104]. البداية والنهايه، ج 5، ص 253.
[105]. اعيان الشيعه، ج 3، ص 603.
[106]. الدرجات الرفيعه، ص 367؛ سفينة البحار، ج 1، ص 263.
[107]. انساب الاشراف، ج 1، ص 218؛ ج 2، ص 685؛ تاريخ دمشق، ج‌‌10، ص 470؛ سير اعلام النبلاء، ج 1، ص 357.
[108]. اعيان الشيعه، ج 3، ص 605.
[109]. الدرجات الرفيعه، ص 367.
[110]. الطبقات، ابن سعد، ج 3، ص 178.
[111]. من‌‌لا‌‌يحضره الفقيه، ج 1، ص 298.
[112]. اسد الغابه، ج 1، ص 417؛ تهذيب الكمال، ج 4، ص 289.
[113]. تهذيب الكمال، ج 4، ص 289.
[114]. التاريخ الاوسط، ج 1، ص 139؛ المعارف، ص 176؛ الاستيعاب، ج 1، ص 260.
[115]. وسائل الشيعه، ج 5، ص 416 ـ 418.
[116]. اسباب النزول، ص 335، كشف الاسرار، ج 9، ص 263؛ مجمع‌‌البيان، ج 9، ص 203.
[117]. تفسير بغوى، ج 3، ص 310؛ تفسير قرطبى، ج 13، ص 15.
[118]. تفسير ابن ابى حاتم، ج 10، ص 3304؛ تفسير قرطبى، ج 16، ص 213.
[119]. مجمع البيان، ج 2، ص 540 ـ 541؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 21.
[120]. جامع البيان، مج 12، ج23، ص 216؛ مجمع البيان، ج8، ص755؛ الدرالمنثور، ج7، ص201.
[121]. تفسير بغوى، ج3، ص270؛ تفسير قرطبى، ج12، ص103.
[122]. مجمع البيان، ج10، ص 693.
[123]. بحرالمحيط، ج 9، ص 437.
[124]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 262-265؛ مجمع البيان، ج 3، ص 472؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 272.
[125]. مسند احمد، ج 1، ص 692؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 4، ص 1296.
[126]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 263؛ تفسير ابن ابى حاتم، ج 4، ص‌‌1297.
[127]. تفسير ابن كثير، ج 2، ص 126 ، 139.
[128]. مجمع البيان، ج 6، ص 718؛ تفسير ابن كثير، ج 3، ص 85؛ روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 377.
[129]. المحرر الوجيز، ج 10، ص 393؛ البحرالمحيط، ج 7، ص 166.
[130]. روح المعانى، مج 9، ج 15، ص 378.
[131]. الميزان، ج 13، ص 306.
[132]. تفسير ماوردى، ج 4، ص 275؛ غررالتبيان، ص 400.
[133]. التفسير الكبير، ج 20، ص 121، تفسير ابن كثير، ج 2، ص 609.
[134]. البرهان، ج 1، ص 441 ـ 445؛ روح‌‌المعانى، مج 2، ج 2، ص‌‌146؛ الميزان، ج 2، ص 100.
[135]. الدرالمنثور، ج 1، ص 577.
[136]. تفسير الوسيط، ج 3، ص 63؛ اسباب النزول، ص 234؛ مجمع‌‌البيان، ج 6، ص 556.
[137]. كشف الاسرار، ج 5، ص 462.
[138]. مناقب، ج 2، ص 69.
[139]. جامع البيان، مج 5، ج 7، ص 13 - 18؛ تفسير سمرقندى، ج 1، ص 455؛ التبيان، ج 4، ص 8.
[140]. تفسير قمى، ج 1، ص 179؛ مجمع‌‌البيان، ج 3، ص 364؛ روح‌‌المعانى، مج 5، ج 7، ص 13.
[141]
. شواهدالتنزيل، ج 1، ص 197.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:18 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها