0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحليل داستان آدم در قرآن (2)

تحليل داستان آدم در قرآن (2)
قصه آدم و تحليل هاي انسان شناختي

سيد ابراهيم سجادي

تحليل قصه آدم با استناد به ظواهر قرآن و سنت كه كهن ترين روش به حساب مى آيد، به دليل اختلاف روايات، تفاوت توان علمى مفسران، تفاوت ميزان تسلط پژوهشگران بر آيات مربوطه و اختلافات عميقى كه از اين رهگذر پديد آمده است; آن چنان گرداب فكرى ـ فرهنگى را گزارش مى نمايد كه نه تنها عامه مردم كه حتى خواص نيز، توان هدفيابى در آن را ندارند. بنابراين چاره اى جز اين نيست كه با گزينش عناوين مورد عنايت در قرآن و ارائه گزارش ديدگاه هاى مختلف درباره آنها، جهت الهام گيرى هر چه دقيق تر، به مطالعه جدى خود قرآن روى آوريم.

آفرينش آدم و پيش زمينه هاى آن

(و إذ قال ربّك للملائكة إنّى جاعل فى الأرض خليفة قالوا أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبّح بحمدك و نقدّس لك… و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم)
بقره / 34 ـ 30
(و إذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من صلصال من حمإ مسنون. فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين) حجر / 29 ـ 28
(و إذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من طين. فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين) ص / 72
خلافت آدم، حقيقتى بود كه بايستى در روى زمين پس از هبوط، به نمايش گذارده مى شد، ولى خبر آن، قبل ازخلقت آدم با ملائكه در ميان گذاشته شد و اين در آياتى كه خوانديم به روشنى قابل مطالعه است.
مفسران (به جز سلفى ها و محمد عبده كه آيات مربوط به اين مسائل را جزء متشابهات مى دانند و علم بدانها را به خدا واگذار مى نمايند 1) درصددند كه بدانند آدم خليفه چه كسى بوده است.
برخى با مراجعه به دسته اى از روايات، معتقد شده اند كه پيش از آدم موجودى از جنس خود انسان 2 و يا از جنس جن 3 بر پهنه زمين مى زيسته است كه در اثر فساد، هلاك شده و يا از زمين رانده شده است.
بسيارى از مفسران نيز آدم را خليفه خدا در زمين دانسته اند4، البته با دو تلقى متفاوت:
1. برخى خلافت را تعبير ديگرى از نبوت دانسته و انبياء(ع) را كه آدم سرسلسله و پدر آنهاست، خلفاى خدا مى دانند كه به آبادانى زمين، اداره و هدايت جامعه و اجراى اوامر الهى در زمين مى پردازند،5 اينان معتقدند كه آيه (بعضكم لبعض عدوّ) (بقره / 36) دليل لزوم وجود خليفه مى باشد، با اين توضيح كه آدميان در آب و خاك مشاركت دارند و مشاركت نيز معامله را در پى دارد و معامله خاستگاه خصومتها و عداوتها است كه جلوگيرى از آنها عدالت گسترى را مى طلبد كه با معجزه از سوى خدا تعيين شده باشد و گر نه عداوتها به فساد، خونريزى و هرج ومرج كشيده خواهد شد. 6
درخور يادآورى است كه استدلال به اين آيه با غفلت از سياق صورت گرفته است كه حكايت از عداوت بين آدم و حوا از يك سو و شيطان از سوى ديگر دارد.
2. نظر ديگر اين است كه مقصود از خليفه، آدم به عنوان پيامبر نيست 7 كه به يقين فساد در مورد او تهمتى است نابخشودنى، بلكه مراد نوع انسان است كه به رغم كششهاى حيوانى در او (كه عامل در جاماندن است)، در بين زندگان، تنها موجودى است كه ازنظر استعداد، آگاهى و عمل، محدوديت ندارد و در مسير تكامل، تا بى نهايت پيش مى رود و به همين دليل خليفه خداوند (كه براى علم، اراده، احكام، سنتها و تصرفات او محدوديتى وجود ندارد) معرفى شده است تا تعاليم او را بر پا دارد، شگفتيهاى آفريده هايش را برملا و منافع احكامش را آشكار سازد و نشانه روشنى باشد براى وجود او. 8
ترديدى نيست در اين كه قرآن انسانها را به عنوان خلفا و جانشينان در زمين مى شناسد. در آيات قرآن گاهى خلافت انسانها به صورت مطلق مطرح است و در مواردى كلمه (من بعد قوم نوح) و مانند آن نيز به چشم مى خورد.
از باب نمونه به آياتى كه قوم ثمود، قوم صالح و مردم عصر پيامبر(ص) را خليفه معرفى مى كنند، نگاهى مى اندازيم:
(واذكروا إذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح و زادكم فى الخلق بصطة فاذكروا آلاء الله لعلّكم تفلحون) اعراف / 69
و به ياد آوريد هنگامى كه شما را جانشين قرار داد، پس از قوم نوح، و شما را از جهت خلقت گسترش داد، پس نعمتهاى خداوند را به ياد آوريد، شايد رستگار شويد.
(واذكروا إذ جعلكم خلفاء من بعد عاد و بوّأكم فى الارض تتّخذون من سهولها قصوراً و تنحتون الجبال بيوتا فاذكروا آلاء الله و لاتعثوا فى الارض مفسدين)
اعراف / 74
و به خاطر آوريد كه شما را جانشين قرار داد، پس از قوم عاد، و در زمين مستقر ساخت كه در دشتهايش قصرها براى خود بنا مى كنيد و در كوه ها براى خود خانه مى تراشيد، پس نعمتهاى خدا را به يادآوريد و در زمين به فساد نكوشيد.
(… و يجعلكم خلفاء الأرض) نمل / 62
و شما را خلفاى زمين قرار مى دهد.
(هو الذى جعلكم خلائف فى الأرض فمن كفر فعليه كفره) فاطر / 39
اوست كه شما را جانشين در زمين قرارداد، هر كس كافر شود كفر او به زيانش است.
(هو الذى جعلكم خلائف الأرض و رفع بعضكم فوق بعض درجات ليبلوكم فى ما آتاكم) انعام / 165
او كسى است كه شما را جانشينان در زمين ساخت و درجات بعضى از شما را بالاتر از بعضى قرار داد، تا شما را به وسيله آنچه در اختيارتان قرارداده بيازمايد.
براى مفسران اين سخن ملائكه شگفت آور است كه با شنيدن طرح خلافت آدم گفتند:
(أ تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء) بقره / 33
آيا قرار مى دهى در زمين كسى را كه فساد و خونريزى به راه مى اندازد؟
مفسران هميشه جوياى اين نكته بوده اند كه منشأ اين پيشگويى دقيق چه بوده است! نتيجه اين جستار، نظريات و احتمالات ذيل شده است:
1. فرشتگان بر اساس مقايسه آدميان با جن و يا انسانهاى قبلى كه به فساد كشيده شده بودند، 9 به اين داورى رو آورده اند.
2. فلسفه وجود خلافت، از ميان برداشتن خصومت است، 10 و آنان از تعبير (خلافت) به وجود خصومت پى برده اند.
3. زندگى زمينى كه همراه با شهوت، غضب، مشاركت در آب و خاك و تعامل در زندگى اجتماعى است، خصومت آفرين مى باشد. 11
4. صلصال (گل سفال شده) ، (إنّى خالق بشراً من صلصال من حماء مسنون) (حجر / 28) بهره اى از آتش دارد و آتش، سركشى و رفعت طلبى دارد… و خاصيت خاك، دنائت و پستى است… و از صفت آتش، همه ظلم خيزد و از صفت خاكى همه جهل خيزد و چون هر دو به غايت رسد، ظلومى و جهولى باشد. 12
5. چون قالب آدم را از چهار عنصر خاك و باد و آب و آتش ديدند ساخته، در صفات آن نظر كردند، خاك را صفت سكونت و باد را صفت حركت ديدند، خاك را ضد باد يافتند و آب را سفلى ديدند و آتش را علوى يافتند و هر دو ضد يكديگر بودند… خاك را به طبع خشك… و باد را تر… و آب را سرد… و آتش را گرم و همه را ضد يكديگر ديدند و گفتند هر كجا دو ضد جمع شود از ايشان جز فساد و ظلم نيايد… ) 13
آياتى كه در آغاز بحث خلافت آدم خوانديم، دو بعد زمينى و ملكوتى بشر را به وضوح مطرح مى نمايند. همان گونه كه براى خود بشر تنارع اين دو بعد وجودى قابل درك است ملائكه نيز بدان پى بردند و انتخاب و اراده را كه در متن اين نزاع درونى معنى پيدا مى كند و بيش تر به خواسته هاى حيوانى و زمينى بدين دليل كه فوائد ملموس تر دارند منجر مى گردد; در وجود او مطالعه نمودند و بر اساس چنين تحليل و دريافتى فساد پيشگى و خون ريزى را سرنوشت محتوم او شمردند، ولى خداوند از آگاهى گسترده و تماس عميق انسان با ملكوت و غيب سخن گفت كه در اثر آن نه تنها انسان به فساد و خونريزى دست نمى آلايد كه علاقمند مى شود تا در راه خداوند، اصلاح جامعه و گسترش عدالت جان فشانى كند.
در رابطه با اظهارات ملائكه سخن ابن عباس و ابن مسعود نيز درخور توجه است كه معتقدند: خداوند اين را هم با فرشتگان مطرح كرده بود كه (برخى از اولاد اين خليفه من فساد پيشه خواهند بود) 14 و با تكيه به همين سخن خداوند، فرشتگان آن پرسش را مطرح نمودند.

ماده آفرينش آدم و حوا

(انّ مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون) آل عمران/ 59
(و بدأ خلق الانسان من طين. ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين) سجده/ 7
(قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين) اعراف/ 12 و ص / 71
(قال أ أسجد لمن خلقت طيناً) اسراء/ 61
(قال لم أكن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون) حجر/ 33
(و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون) حجر / 6
(و اذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من صلصال من حماء مسنون. فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين) حجر / 28 و 29
(خلق الانسان من صلصال كالفخّار) رحمن / 14
(و لقد خلقنا كم ثم صوّرناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم) اعراف / 11
برخى معتقدند كه دلالت اين آيات بر آفرينش مستقيم و معجزه آساى نخستين انسان از خاك ابهامى ندارد و تصريح بر اين كه در آفرينش، نسل انسان اول از (ماء مهين) به وجود مى آيند تأكيدى است بر خلقت اعجازآميز آدم و كلمه (سوّيته) از اعضاى گلى و انعطاف پذير حكايت دارد 15 و اين كه گل ماده آفرينش آدم مراحلى را پيموده است كه تعابير (تراب) ، (طين)، (صلصال) و (حماء مسنون) بدان اشاره دارند. 16
مفسران ذيل آيه (يا ايها الناس اتقوا ربّكم الذى خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها) (نساء/ 1) ازخلقت (حوا) سخن گفته و بسيارى از آنان، با استناد به حديثى، ماده آفرينش او را دنده چپ آدم مى دانند كه با عمل جراحى، در حال خواب برداشته شده و مقدارى گوشت به جاى آن گذاشته شده، 17 ولى برخى از مفسران گذشته و بيش تر متأخران و محدثان شيعه با توجيه روايت ياده شده و با تكيه بر روايات ديگرى كه باقى مانده گل آدم را ماده آفرينش حوا مى دانند; بر همجنس بودن آدم و حوا و آفرينش هر دو از گل، پاى مى فشارند. 18
مطالعه آيات مربوط به ماده آفرينش آدم، به خصوص آيه هفت سوره سجده (و بدأ خلق الانسان من طين. ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهين) كه به صورت روشن از تفاوت ماده آفرينش نخستين انسان و نسل او سخن مى گويد، اين قضاوت ترديد ناپذير را در پى خواهد داشت كه قرآن بى پرده از آفرينش مستقيم نخستين انسان از خاك و ثبات نوع انسان سخن مى گويد!
مفسران علاوه بر آفرينش اعجازآميز آدم و حوا از مكان و زمان خلقت آن دو نيز سخن گفته اند، 19 كه نيازى به بازگويى آن نيست.

دانش آدم

خداوند، به جاى تأكيد بر پيراستگى خليفه خود از فساد، برترى مقام علمى او را آشكار ساخت:
(وعلّم آدم الأسماء كلّها ثمّ عرضهم على الملائكة فقال أنبئونى بأسماء هولاء ان كنتم صادقين. قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علّمتنا إنّك أنت العليم الحكيم. قال يا آدم أنبئهم بأسمائهم فلما أنبئهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم إنّى أعلم غيب السموات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون) بقره / 33 - 31
و تمامى اسم ها را به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى گوييد، اسم هاى اينها را به من خبر دهيد. فرشتگان عرض كردند: منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما آموخته اى نمى دانيم، تو دانا و حكيمى، فرمود اى آدم! آنان را از اسم هاى اينها آگاه نما، هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: آيا به شما نگفتم كه من غيب آسمانها و زمين را مى دانم، و مى دانم آنچه را آشكار كرده و آنچه را پنهان مى داريد.
اين كه خداوند دانش آدم(ع) را به رخ فرشتگان كشيده است، براى آن است كه دليل تصميم و انتخاب الهى و خلافت آدم را بفهمند و قانع شوند. اما در باره ماهيت اين علم و چگونگى آن نظريه هاى مختلفى ابراز شده كه بر اساس دو مبناى خلافت آدم (و پيامبران) و خلافت انسان قابل دسته بندى هستند، مثلاً كسى كه معتقد است منظور از (اسماء) اسامى اشراف فرزندان آدم مى باشد، كه پس از عرضه اين انوار مقدسه و اظهار عجز ملائكه از درك اسماء و صفات آنها آدم به معرفى آنان پرداخت، 20 بى ترديد معتقد به خلافت پيامبران است، ولى سخن مستند به ابن عباس، مجاهد و سعيدبن جبير ـ كه به گفته طبرسى مورد قبول بيش تر متأخران است ـ با خلافت انسان سازگارى دارد در آن آمده است: خدا تمامى نام ها، حرفه ها، غذاها، دواها، آباد سازى زمين، استخراج معادن، نشاندن درختان و منابع آنها و تمام آنچه را كه به آبادانى دنيا و دين مربوط مى شود; به آدم آموزش داد.21
علامه محمد تقى جعفرى نيز تصريح دارد كه حقايق عالم هستى و بذر همه دانستنى ها با الهام و كاشتن در نهاد آدم و فرزندان او آموزش داده شده است، 22 محمد عبده نيز بر انسانى بودن و عمومى بودن اين آموزش تأكيد دارد و مى گويد: تعليم همه اشياء در مورد آدم به صورت آنى يا تدريجى فعليت يافت، ولى در ديگر انسانها با كاوش و استدلال تحقق مى يابد. 23
علامه طباطبايى نيز بر عموميت خلافت و اين آموزش پافشارى دارد، با افزودن اين توضيح كه مقصود، تفهيم واژه ها و معانى، آن گونه كه بين ما متداول است، نيست و گرنه ملائكه پس از شاگردى در نزد آدم، با او همسان مى شدند، بلكه مقصود، حقيقت علم به اسماء است كه در نهاد انسان به وديعت گذاشته شده به گونه اى كه پيوسته آثار آن به صورت تدريجى ظاهر مى گردد و اگر انسان به راه هدايت دسترسى پيدا نمايد، مى تواند آن را به فعليت برساند. 24
بين سخن علامه طباطبايى و ديدگاه (المنار) كه دانش آدم را تمام آگاهى هاى مقدور مى شمارند 25 و برداشت سيد قطب كه (تعليم اسماء) را آموزش هنر اسم گذارى مى داند، تفاوتى آشكار و درخور تأمل است.26 از آيه (إنّى أعلم غيب السموات و الارض) (بقره / 33)، استفاده مى شود كه در اين آموزش، ارتباط و تماس روشن با غيب مطلق، 27 و موجودات عالم ملكوت كه همه خردمند مى باشند، 28 نهفته بوده است و چنين آگاهى از راه استدلال و تجربه به دست نمى آيد.
به تعبير ديگر مقصود از تعليم اسماء، تنها آموزشهاى تجربى وكاوشهاى عقلى ـ فلسفى نيست، بلكه آگاهى هاى شهودى را نيز در بر مى گيرد كه ارتباط تنگاتنگ با صفاى فطرت دارد. از آن نظر كه فطرت آدم و حوا در اوج پاكيزگى و صفا قرار داشت و هنوز غبار زندگى مادى، گرد و غبار وراثت، آلايشهاى محيط فاسد خانوادگى و اجتماعى و… ، به سراغ آن دو نرفته بود، آگاهى هاى فطرى و شهودى آنان نيز در اوج خود بود.
بدين ترتيب ظرف آموزش اسماء ظرف آفرينش آدم بوده است و حقيقت آموزش اسماء را واگذارى فطرت الهى در نهاد آدم به عنوان فردى از افراد بشر، تشكيل مى دهد و فطرت هديه الهى به تمام انسانهاست و جزء ذات آنها مى باشد.
بنابراين سخن بعضى از مفسران قابل مناقشه است كه مى گويد: (تعليم اسماء پس از سجده فرشتگان بر آدم بوده است)29 و نظم و سياق آيات سوره بقره (34 ـ 30) نيز اين برداشت را بر نمى تابد.

سجده بر آدم

(فسجدوا إلا إبليس أبى و استكبر و كان من الكافرين) بقره/ 34
(ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس لم يكن من الساجدين) اعراف / 11
(و اذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من طين. فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين. فسجد الملائكة كلّهم أجمعون. إلا إبليس أبى أن يكون مع الساجدين) حجر / 28 ـ 31
(وإذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس أبي…) اسراء / 61
(و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس كان من الجنّ ففسق عن أمر ربه) كهف / 50
(إذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من طين. فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين. فسجد الملائكة كلّهم أجمعون. إلا إبليس استكبر و كان من الكافرين) ص / 71 ـ 74
(و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس أبى. فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنة فتشقى) طه / 117 ـ 116
بعضى بر اين باورند كه خداوند، قبل از خلقت آدم، از ملائكه خواسته بود كه وقتى روح در كالبد آدم دميده شد و مقام علمى او به اثبات رسيد همگان به سجده افتند. 30
بعضى سجده را به مفهوم شرعى آن و آدم را قبله تلقى كرده اند، و برخى مى گويند مراد حركت ظاهرى سجده است كه به قصد تحيت و سلام يا فروتنى و انقياد در برابر آدم جامه عمل پوشيد. 31
احتمال وجيه و قانع كننده تر اين است كه سجده فرشتگان، سجده شرعى نبوده است، بلكه تواضع و كرنش آنان در برابر پديده اى الهى بوده است كه برترى وى بر آنان اثبات گشته است. 32
و بازتاب خارجى و هميشگى آن به گفته (بيان السعادة) و (الميزان) و تفسير ملاصدرا، اين است كه فرشتگان براى هميشه در جهت رستگارى انسان تلاش مى كند و ملائكه ارزاق، فرشته وحى، كاتبان اعمال و… ، كه در آيات قرآن بدانها اشاره شده است، همه انسان را در مسير سعادت و كمال او مدد مى رسانند. 33
بر پايه اين فهم، سجده فرشتگان، اختصاص به آدم نداشته و به تمام انسانها تعلق دارد، 34 همان گونه كه خوددارى ابليس از سجده و نيز خصومت او تنها به آدم مربوط نمى شده، بلكه تمام انسانها را هدف گرفته است.
استفاده از عنوان بشر به جاى آدم (كه مفهوم كلى و عام دارد) در سوره حجر آيه 29 ـ 28 و ص / 72 و نيز مخاطب قرار گرفتن عموم انسانها در آيه: (ولقد خلقناكم ثم صوّرناكم ثم قلنا للملائكة اسجدوا لآدم… ) (اعراف/ 11)، به عنوان مقدمه طرح سجده بر آدم، گوياى اين است كه آدم به عنوان فردى از انسانها و نخستين فرد آنها مسجود ملائكه قرار گرفت، نه به لحاظ برخوردارى اش از ويژگى هايى كه در ديگر افراد بشر وجود ندارد.
بر پايه اين باور، تمام انسانها در نهاد خود شايسته گرامى داشت ملائكه هستند، فرشتگان با ديدن لياقت نخستين انسان، كمر همت جهت تأمين سعادت و رفاه او و نسلش بسته و به خدمت گزارى براى صالح و فاسد آدميان مشغولند و بر اساس ديدگاه انسان شناسانه كه از داستان آدم به دست آورده اند، همه را خلفاى خداوند مى شناسند و در خور تعظيم!

خوددارى شيطان از سجده بر آدم

شيطان پيش از آفرينش آدم، مقام و موقعيت فرشتگان را داشت و فرمان سجده بر آدم كه متوجه ملائكه بود، شامل او نيز مى شد، ولى او با مخالفت خود، منزلتش را از دست داد.
(قال يا ابليس ما منعك أن تسجد لما خلقت بيديّ أستكبرت أم كنت من العالين) ص / 75
گفت: اى ابليس چه چيز مانع تو شد كه بر مخلوقى كه با قدرت خود او را آفريدم سجده كنى، آيا تكبر ورزيدى يا از برترين ها بودى؟
(قال أنا خير منه خلقتنى من نار و خلقته من طين) اعراف / 12 و ص / 76
گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفريده اى و او را از گل.
(قال أ أسجد لمن خلقت طيناً) اسراء / 61
آيا بر كسى سجده كنم كه او را از گِل آفريده اى!
(قال لم أكن لأسجد لبشر خلقته من صلصال من حماء مسنون) حجر / 33
گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده اى كه از گل بد بويى گرفته شده،آفريده اى، سجده نخواهم كرد.
ابليس، در پى سرپيچى آگاهانه از فرمان الهى و آشكار شدن شخصيت غيرتوحيدى او، از مقام و مرتبه اى كه داشت محروم گرديد و در عمل از صف فرشتگان كه اينك به دستور خدا در خدمت آدم درآمده بودند طرد گرديد، طردى كه برگشت ناپذير بود، اين نكته واقعيت هبوط را در اين بخش از داستان تشكيل مى دهد. 35 زيرا از بهشت و آسمان سخن به ميان نيامده است تا مقصود از (فاهبط منها) و (فاخرج منها) رانده شدن شيطان از آنها باشد، آن گونه كه بعضى ازمفسران گفته اند!
به هر حال ابليس پس از سرپيچى، بى درنگ محكوم به هبوط گرديد:
(قال فاهبط منها فمايكون لك أن تتكبّر فيها فاخرج إنّك من الصاغرين) اعراف/ 13
گفت: از آن (مقام و مرتبه ات) فرود آى، تو حق ندارى در آن (مقام) تكبر كنى! بيرون رو، تو در گروه افراد پست قراردارى.
(قال فاخرج منها فانّك رجيم. و إنّ عليك اللعنة الى يوم الدين)
حجر / 35 ـ 34
فرمود: از صف آن [فرشتگان] بيرون رو كه رانده شده اى و لعنت ((و لعنت من) ص / 78) تا روز قيامت بر تو خواهد بود.
از آيات قرآن (اعراف / 18 ـ 11 و حجر / 44 ـ 30 و ص / 73) چنين استفاده مى شود كه شيطان از افزايش نسل بشر، وجود راه مستقيم خدا (= دين و برنامه هدايتى) بين آنها، فلسفه آفرينش انسان يعنى شكرگزارى 36 و بندگى در برابر پروردگار، زمينه هاى قابل استفاده جهت گمراه كردن آنها، مرگ و حيات برزخى بشر و معاد و قيامت; آگاهى داشته و آرزوى گمراه ساختن تمامى اولاد آدم را در سر مى پرورانده است، و چه بسا چون سجده بر آدم را سجده بر همه بشر به معناى تلاش در جهت كمال آنها مى دانست، تصميم گرفت كه با چنين فرمانى نه تنها مخالفت نمايد كه براى گمراهى و سقوط ايشان نيز تلاش ورزد، به همين دليل تقاضاى زنده ماندن تا قيامت را كرد كه با پاسخ مثبت الهى روبه رو گرديد، يعنى خداوند از همان لحظه به تقاضاى او جواب مثبت داده، تداوم حيات او را تا روز معين و نه تا قيامت، مقدر فرمود، 37 يا اين كه خداوند خبر داد كه تو از كسانى هستى كه تا زمانى معين (تا روزى كه با اصطلاح آسمانى، گناه ريشه كن شود) 38 زنده مى مانى، به عبارت ديگر تداوم حيات ابليس چون فرشتگان خدمت گزار، از قبل مقدر شده بود، ولى شيطان از آن آگاهى نداشت، به هر حال اين برد
اشت با جمله خبرى (فانّك من المنظرين) سازگارى روشن ترى دارد.
پس از اطمينان به زنده ماندن تا زمان معين، شيطان به زمينه ها و روشهاى مورد استفاده خود جهت گمراهى نسل آدم در روى زمين اشاره مى كند، ولى از خصومت و وسوسه خود جهت اضلال شخص آدم سخن نمى گويد، بدين دليل كه در بهشت، زمينه گناه شرعى و اصطلاحى وجود نداشت و در زندگى زمينى، آدم، هم تجربه كسب كرده بود و هم در پناه مقام پيامبرى و عصمت مى زيست؟ يا اين كه اين برخورد او نيز نوعى شيطنت بود و مى خواست با اين ادعا كه وى فقط با ذريه آدم دشمن است، خود او و حوا را غافلگير كند! ولى خداوند آن دو را از خصومت و عداوت شيطان آگاه كرد:
(فقلنا يا آدم ان هذا عدو لك و لزوجك فلايخرجنكما من الجنة) طه / 117

بهشت آدم و حوا

(وقلنا يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنّة و كلا منها رغداً حيث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين) بقره / 35
(و يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنّة فكلا من حيث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين) اعراف / 19
(فقلنا يا آدم إنّ هذا عدوّ لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنّة فتشقى. إنّ لك ألاّ تجوع فيها و لاتعرى. و أنّك لاتظمؤا فيها و لاتضحى) طه / 119 ـ 117
آدم و حوا در مسير انتقال به زمين، به طور موقت در بهشت سكنى گزيدند!
مفسران در پى اين بوده و هستند كه بدانند، آيا آدم وحوا از جايى به بهشت منتقل شدند؟ آيا آنها ملزم شدند، يا اجازه سكونت در بهشت را يافتند؟ 39 آيا مقصود بهشت جاودان است، يا بوستانى از نوع مادى يا معنوى؟
قرطبى زمينى بودن بهشت آدم را بدعت معتزله و قدريه مى داند، 40 (المنار) اين را از باورهاى اهل سنت مى شمارد، 41 علامه عسكرى به دلايلى كه يكى از آنها سخن نويسنده (قاموس كتاب مقدس) است، مى گويد: (بهشت آدم در عراق، محل هبوطش بابل و محل دفنش مغاره كوه ابوقبيس و سرانجام پس از طوفان نوح، نجف مى باشد.) 42
همه اهل سنت، به گفته قرطبى 43 و زحيلى 44 و همه مفسران به گفته مؤلف روح البيان 45، براين باورند كه بهشت آدم همان بهشت جاودان است. در ادبيات دينى نيز، شاعرى چون حافظ، همين معنى را ترسيم كرده است:
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * * * آدم آورد در اين دير خراب آبادم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت* * * ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
فخررازى ادعا دارد كه جمهور اصحاب ما (بهشت خلد) را بهشت آدم مى دانند، 46 و نويسنده تفسير (الفرقان) احتمال مى دهد كه بهشت آدم، همان بهشت مسيح باشد.47 جبائى، بهشتى را در آسمان هفتم 48 و علامه طباطبايى بهشت برزخى در آسمان را 49 منزل موقت آدم دانسته اند.
بعضى معتقدند كه واژه (اسكن) در آيه (يا آدم اسكن أنت و زوجك الجنّة) (بقره/ 35 و اعراف / 19)، به معناى (سكنى گزين) و (قرارگير) است و نه به معناى: (به درنگت ادامه بده) بنابراين، ظاهر قرآن، گوياى اين است كه آدم در بهشت آفريده نشده، بلكه پس از آفرينش، بدانجا انتقال يافت. 50
قرآن اوصاف بهشت آدم را اين گونه توضيح مى دهد:
(فقلنا يا آدم إنّ هذا عدوّ لك و لزوجك فلايخرجنّكما من الجنّة فتشقى. إنّ لك ألاّ تجوع فيها و لاتعرى و أنّك لاتظمؤا فيها و لاتضحى) طه / 119 ـ 117
پس گفتم: اى آدم ابليس دشمن توست مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به زحمت و رنج خواهى افتاد. حق تو اين است كه در بهشت نه گرسنه شوى و نه برهنه و تشنه و گرما زده شوى.
نبود مشقت و مصونيت ازگرسنگى، برهنگى، تشنگى و گزند آفتاب، با زندگى زمينى سازگارى ندارد. 51
همانند چنين صفاتى براى بهشت خلد و زندگى در آن نيز ذكر شده است:
(متكئين فيها على الأرائك لايرون فيها شمساً و لازمهريراً) انسان / 3
آنان در بهشت بر تختهاى زيبا تكيه كرده اند، نه آفتاب را مى بينند و نه سرما را.
حضرت على(ع) در دو مورد، با تعبيرى از بهشت آدم ياد مى كند كه صراحت در بهشت جاودان دارد:
(فاغترّه عدوّه نفاسة عليه بدار المقام و مرافقة الابرار.)
دشمن آدم را او را فريب داد چرا كه بر او حسادت مى ورزيد كه در سراى پايدار و همنشين نيكان (فرشتگان) است.
(ثم بسط الله له توبته و لقّاه كلمة رحمته و وعده المردّ الى جنّته.) 52
سپس توبه را براى او گسترد و كلمه رحمتش را به او آموخت و وعده بازگشت به بهشتش را به او داد.
در روايتى از ابن عباس نيز آمده است كه آدم عرض مى كند: پروردگارا اگر توبه كنم و راه صلاح پيش گيرم مرا به بهشت بر مى گردانى؟ خداوند مى فرمايد: آرى. 53
اقامت موقت آدم در بهشت را همه پژوهشگران، اقامت آزمايش و امتحانى دانسته و هر كسى حقيقت اين آزمون را به گونه اى توضيح داده است، از قبيل اين كه:
1. (لازم بود آدم دورانى از آزمايش الهى راتجربه كند و به مفاهيمى همچون امر و نهى و تكليف و اطاعت و عصيان و پشيمانى و توبه آشنا گردد و دشمن خود را به خوبى در عمل بشناسد.) 54
2. (اثبات اين كه نوع انسانى بايستى با كوشش و اختيار و اراده درجات كمال را طى كند; مى طلبيد كه آدم به اراده و اختيار خود كه محور مسؤوليتهاست، پى ببرد و اين آگاهى با اغواى شيطان به دست آمد.) 55
3. (آدم وحوا را در بهشت جاى داد، تا آنان را امتحان نموده و زشتى هاى شان را بدانان بنماياند.) 56
4. از نگاه شهيد صدر، آدم همچون كودكان، نياز به پرستارى و حضانت داشت، با اين تفاوت كه كودكان، آمادگى براى ورود به زندگى را در آغوش پدر و مادر فرا مى گيرند و آدم و حوا در دامن محيط استثنايى بهشتى با آگاهى هايى كه آنها را شايسته پذيرش مسئوليت خليفة اللهى در زمين ساخت، آشنا شده و تجربه هايى به دست آوردند. 57

عصيان آدم

عصيان، در قصه آدم زمينه اظهارنظرهاى گوناگونى درباره آدم شده است، از آن جمله: ـ حرص، آدم را به خوردن از درخت ممنوعه واداشت. 58
ـ شهوت، شكم آدم و حوا را از دار قرار بيرون آورد. 59
ـ حوا، به آدم شراب خوراند و به هنگام مستى دست به گناه آلود. 60
ـ گناه آدم، حسادتى به پيامبر(ص) وخاندانش بود. 61
ـ حشويه مى گويند: او مرتكب كبيره شد. 62
ـ معتزله گناه آدم را گناه صغيره مى داند.63
ـ عامل ترك بهشت، تخلف آدم از تكليف و مسئوليت بود كه با فريبكارى و سوگند يادكردن شيطان آغاز شد. 64
ـ شيطان مى دانست كه آدم با خوردن گندم نياز به تخلى پيدا مى كند و شايستگى خلود در بهشت را از دست مى دهد. 65
ـ از نگاه رشيدرضا خوردن از درخت ممنوعه، غريزه جنسى را در آدم و حوا تحريك نمود و پوشش طبيعى كه مو(ى عورت) بود نتوانست نقش پوششى خود را بازى كند! 66
سخنى كه با ظاهر قرآن و منزلت آدم ـ مسجود ملائكه ـ مطابقت دارد، سخن مفسرانى چون طبرسى 67، ملاصدرا و علامه طباطبايى است كه نهى از خوردن درخت ممنوعه را نهى مولوى، تكليفى و تحريمى نمى دانند تا مخالفت با آن باعث خروج آدم از مسير بندگى و عبوديت باشد، بلكه اين نهى را تنزيهى و ارشادى مى دانند كه در مقام خيرخواهى، صلاح مكلف را به او گوشزد مى نمايد، زيرا:
جايگاه تشريع و تكليف در قالب امر و نهى كه ملاك طاعت و عصيان، پاى بندى و مخالفت و سپاس و كفران است، زندگى در عالم طبيعت است و نه عالم ارواح و نفوس، معصيت در دنيا به معناى مخالفت امر شرعى است كه با عصمت پيامبران ناسازگار است، و معصيت در عالم غيب، همان امكانى است كه به تناسب نزديكى و دورى از خدا، فزونى و كاستى پيدا مى كند… . 68
ستم و ظلمى كه به عنوان پيامد خوردن از درخت ممنوعه در آيه: (ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين) (بقره / 35 و اعراف / 19)، مطرح است، در آيه (فلايخرجنّكما من الجنّة فتشقى. إنّ لك ألاّ تجوع فيها و لاتعرى. و انك لاتظمؤا فيها و لاتضحى) (طه / 119 ـ 118)، جاى خود را به كلمه (فتشقى) داده است كه به معناى خستگى مى باشد و با مصون بودن از گرسنگى، برهنگى و گرمازدگى توضيح داده شده است.
بنابراين، حقيقت اين ظلم عبارت است از گرفتار شدن به خستگى ناشى از گرسنگى، تشنگى و برهنگى در دنيا كه ستم برخود به حساب مى آيد و نه ظلم به خدا و معصيت شرعى.
سخن ديگر اين كه در مخالفت تكاليف مولوى، توبه سبب تغيير كيفر مى شود، به عكس مخالفت تكليف ارشادى كه فقط پيامد تكوينى دارد كه با توبه زايل نمى شود، از اينكه توبه آدم و حوا باعث بازگشت آنان به بهشت و مقام قرب نشد، پى مى بريم كه تكليف آن دو ارشادى بوده است. 69
از سوى ديگر خداوند با صراحت اعلان مى نمايد كه هدايت و شريعت پس ازهبوط به سراغ آدم و حوا خواهد رفت: (فإمّا يأتينّكم منى هدى فمن تبع هداى فلاخوف عليهم… ) (بقره/ 38)، اين آيه مى رساند كه موقع خوردن از درخت ممنوعه، تكليف مولوى و تشريعى در كار نبوده است. 70
به هر حال شيطان كه پيش تر سوگند ياد كرده بود كه در زندگى زمينى، انسانها را (از جمله آدم و وحوا را)71 از پيمودن راه خدا بازدارد در صدد برآمد كه زمينه هبوط آدم و حوّا را فراهم سازد تا در زمين به گمراه كردن آنها و فرزندان شان بپردازد. 72
بايد بپذيريم كه آدم و حوا پيش از هبوط، از مقامى برخوردار بودند كه به بركت آن از لباس بهشتى، قرب به خدا، تماس با فرشتگان 73 و نداشتن غم و اندوه بهره مى بردند، شيطان نسبت به اين مقام حسادت داشت و مى خواست آن دو موقعيت شان را از دست بدهند 74 و ظاهر آيه: (فأخرجهما ممّا كانا فيه و قلنا اهبطوا… ) (بقره/ 36) نيز به دو نوع هبوط اشاره دارد كه اولى هبوط معنوى است و دومى خروج از بهشت.
شيطان هبوط مقامى آدم را كه خروج از بهشت را در پى داشت در گرو خوردن از درخت ممنوعه مى دانست، به همين دليل آدم و حوا را وادار كرد كه از آن بخورند:
(فوسوس لهما الشيطان ليبدى لهما ما وورى عنهما من سوآتهما و قال ما نهاكما ربّكما عن هذه الشجرة إلا أن تكونا ملكين أو تكونا من الخالدين. و قاسمهما إنّى لكما لمن الناصحين. فدلاّهما بغرور فلمّا ذاقا الشجرة بدت لهما سوآتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنّة) اعراف / 22 ـ20
سپس شيطان آن دو را وسوسه كرد تا آنچه را از اندام شان پنهان بود آشكار سازد و گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر بخاطر اينكه (اگر از آن بخوريد) فرشته خواهيد شد يا جاودانه مى مانيد. و براى آنها سوگند ياد كرد كه من براى شما از خيرخواهانم. بدين ترتيب آنها را با فريب (از مقام شان) فرود آورد و هنگامى كه از آن درخت چشيدند، اندام شان (عورت شان) بر آنها آشكار شد و تلاش كردند تا با قراردادن برگهاى بهشتى خود را بپوشانند.
(فوسوس اليه الشيطان قال يا آدم هل أدلّك على شجرة الخلد و ملك لايبلى. فأكلا منها فبدت لهما سوآتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنّة… ) طه / 21 ـ 20
پس شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم، آيا مى خواهى تو را به درخت زندگى جاويد و ملكى بى زوال راهنمايى كنم. سرانجام هر دو از آن خوردند و عورت شان آشكار گشت و براى پوشاندن خود از برگهاى بهشتى جامه دوختند.
آدم و حوا در سرشت شان گرايش به جاودانگى و عمر بى پايان وجود داشت. 75 و ميل به كمال و فرشته گونه بودن، نيز در وجودشان موج مى زد، و از جانبى شيطان در كنار وعده رسيدن به اين دو موهبت با خوردن از درخت ممنوعه، به خداوند سوگند ياد نمود كه قصدى جز خيرخواهى ندارد، در حالى كه طبق روايتى از امام صادق(ع) آدم گمان نمى كرد كه كسى سوگند دروغ بخورد، 76 در نتيجه كششهاى مشروع فطرى و سوگند شيطان، آدم وحوا عهد الهى را كه فرموده بود (إنّ الشيطان لكما عدوّ مبين) (اعراف / 22)، فراموش كرده 77 و با ياد خدا فريب ابليس را خوردند و به درخت ممنوعه نزديك شدند.
اينكه درخت ممنوعه چه درختى بوده است، سؤالى است كه جز احتمالات چندى درباره آن مطرح نشده است، از جمله: درخت انگور، درخت انجير، درختى كه باعث صدور حدث مى شد،78 درخت كافور، درخت علم به خير و شر، درخت جاودانگى 79 و…
ولى در اين ترديدى نيست كه خوردن از آن باعث فرو ريختن لباس بهشتى آدم و حوا و برهنگى زشتى هاى آنان شد و بدين وسيله غم و اندوه 80 كه حكايت از هبوط معنوى آنان داشت چهره آنان را فراگرفت، چه آن كه هر فطرت سالمى از آشكار شدن عورتش در انظار ديگران ناراحت مى شود. 81
در اثر هبوط معنوى آدم و حوا، نحوه خطاب خداوند نيز عوض شد. اگر پيش از آن با جمله (لاتقربا هذه الشجرة) با آنان سخن مى گفت كه حكايت از قرب به خدا دارد، اينك با جمله (و ناداهما ربّهما ألم أنهكما عن تلكما الشجرة) و واژه (ندا) و (تلكما) كه صدا زدن از دور و اشاره به دور را مى رساند، با آنان حرف مى زند. 82
مخالفت با ارشاد الهى غمها و غصه هاى متراكمى در پى آورد، از قبيل غصه از دست دادن پوشش بهشتى، غصه دورى از مقام قرب الهى، غصه ناشى از شكست در مقابل شيطان، غصه ناشى از سرزنش الهى (ألم أنهكما عن تلكما الشجرة) وندانستن پايان اين هبوط و…، هر يك اذيت و آزار روحى وصف ناپذيرى را بر روان آدم و حوا بر جا مى گذاشت، ولى نمى توانست توجه آنان را تسخير كند و به سوى حالت واماندگى بكشاند، بلكه در عوض، حالت روى آوردن به خدا و احساس نياز به رحمت حق را در آنها تشديد مى نمود و جوشش احساس مددگيرى ازخدا وقتى كه به اوج خود رسيد، آدم و حوّا نحوه انابه و فرياد كشيدن از درد در پيشگاه الهى را از سوى پروردگار، با نداى فطرت خدادادى يا اشاره مستقيم خداوند دريافتند و هم صدا فرياد زدند:
(ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكوننّ من الخاسرين) اعراف / 23
گفتند: پروردگارا ما به خويشتن ستم كرديم! و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود.
(فتاب عليه انّه هو التواب الرحيم) بقره/
خداوند توبه او را پذيرفت، چرا كه خداوند توبه پذير مهربان است.
(ثم اجتباه ربّه فتاب عليه و هدى) طه / 122
سپس پروردگارش او را برگزيد و توبه اش را پذيرفت و هدايتش كرد.
(ان الله اصطفى آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين) آل عمران / 33
خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان برترى داد.
بنابراين آدم از توبه به عنوان نردبان تكامل سود برده و خود را به مقام برگزيدگى رساند و بر اساس اين تحليل، صاحب گلشن راز، شاه داعى الله شيرازى مى گويد:
دگر از معصيت نور و صفا ديد* * * چه توبت كرد نور اصطفا ديد
به گفته لاهيجى در پى توبه از گناه، كمال جامعيت كه مقتضى ذاتى آدم بود به ظهور پيوست. 83

هبوط در قصه آدم

در قصه آدم ازهبوط و اخراج شيطان و نيز از هبوط آدم و حوا سخن رفته است، و به دليل ناديده انگاشته شدن مطالعه مجموعه آيات مربوط به هبوط و سياق آنها، تصور اين دو نوع هبوط، مبهم به نظر آمده است!
در حالى كه وقتى مجموعه آيات و سياق آنها مورد توجه قرار مى گيرد، تصور هر دو نوع هبوط واضح مى نمايد، زيرا در چهار مورد (اعراف / 13 و 18 و حجر / 34 و ص / 77) كه هبوط و اخراج شيطان پس از مخالفت وى با فرمان خدا، مطرح است، نه از جنت سخن رفته است تا ضمير (منها) به آن برگردد و نه از زمين، تا بگوييم مقصود تبعيد به زمين است، تنها احتمال سازگار با ظواهر آيات اين است كه شيطان در اثر مخالفت با امر خداوند، مقام و موقعيتش را از دست داد و اين حقيقت هبوط ابليس بوده است.
شيطان در انتظار بيرون رانده شدن آدم و حوا و استقرار آنان در زمين بود، تا در آنجا انتقامش را بگيرد، بر اين اساس توطئه كرد و آدم و حوا را گمراه كرد. در چنين شرايطى مسأله هبوط دستجمعى شيطان و آدم وحوا به زمين مطرح شد و از اين رو در تمامى آيات (بقره / 36 و اعراف / 24 و طه / 123) كلمه (الجنة) يا (الارض) و يا هر دو مطرح است و ضمير جمع خطاب نيز وجود دارد كه همه به كمك هم، مسأله هبوط آدم و حوا و شيطان را به زمين تداعى مى نمايد و تكرار واژه (بعضكم لبعض عدوّ) در هر سه آيه، شاهد روشنى است بر اين كه يكى از افراد اين قافله سه نفرى مسافران زمين را شيطان تشكيل مى دهد.

نگاه مقايسه اى به شخصيت آدم و حوا در كتب آسمانى

تورات بر آفرينش مستقل و معجزه آساى آدم و حوا تأكيد مى كند وماده آفرينش آدم را گل، و ماده آفرينش حوا را دنده آدم مى داند و بر دميده شدن روح حيات بر آدم نيز تصريح مى نمايد. (سفر پيدايش، باب 2، آيات 8 و 23)
پس از آفرينش، آدم در بهشت مستقر مى گردد و براى رهايى او از وحشت تنهايى، خداوند، حوا را از دنده او مى آفريند تا مونس و معاون او باشد و هر دو را ازخوردن درخت معرفت بر حذر مى دارد. (سفر پيدايش، باب 2، آيات 9، 17، 22، 23)
تورات به حاكميت و اقتدارآدم در زمين اشاره دارد و غرض ازخلقت آدم را به صورت خود، حكومت او بر ماهيان دريا، پرندگان آسمان، چهارپايان، حشرات و زمين مى داند. (سفر پيدايش، باب اول، آيات 29 ـ 27)
آدم وحوا از نگاه كتاب مقدس در آغاز جاهلند، با اين كه لباس بر تن ندارند احساس خجلت نمى نمايند، تا آن زمان كه از درخت معرفت مى خورند. پس از گناه، به آگاهى و خوديابى نايل مى گردند و از برهنه بودن خود احساس شرم مى نمايند. (سفر پيدايش، باب اول، آيه 25، و باب 2، آيات 11 ـ 6)
در قضاوت تورات، حوا در برابر اغواى شيطان صدمه پذيرتر است، از اين رو شيطان، اول به سراغ او مى آيد و او را ترغيب به خوردن از درخت معرفت مى نمايد و حوا پس از ارتكاب گناه، آدم را نيز به خوردن از درخت معرفت وادار مى كند، و خداوند نيز بر مقصر بودن حوا تصريح مى نمايد. (سفر پيدايش، باب سوم، آيات 7 ـ 1 و 16)
بر اساس شناختى كه كتاب مقدس از آدم ارائه مى دهد نه تنها گناه آدم وحوا و سرزنش خداوند، نمى تواند احساس ندامت و پشيمانى پديد آورد و راه توبه و بازگشت به سوى خدا را بر روى آنان باز نمايد، كه ميل به گناه در آنها زنده تر مى شود، به همين دليل خداوند، براى جلوگيرى از يورش آدم وحوا به درخت زندگانى، نگهبانى را با شمشير آتشبار، مأمور حراست و پاسدارى از آن درخت مى نمايد. (سفر پيدايش، باب 3، آيات 14 ـ 7 و 24 ـ 22)
نويسنده قاموس كتاب مقدس درباره گناه آدم مى نويسد:
(خداوند انسان را در عدالت و تقدس به صورت خود آفريده و شريعتى براى او قرار داد كه بر اساس آن عمل نمايد، ولى هواى نفس و تجربيات شيطانى او را به تجاوز از شريعت الهى واداشت، و بدين وسيله فرح دائمى خود را از دست داد و مشمول غضب خداوندى گرديد و لباس تقدس و عدالت او به تاريكى گناه آلوده گشت و از خالق خود دور افتاده و به تدريج طبايع او به شرارت و شيطنت مايل گرديد، اين ميل، نسلاً بعد نسل در اولاد و اعقاب او نيز سرايت نمود، و بدين واسطه همگى انسانها جز دو نفر سزاوار مرگ گرديدند.) 84
بدين ترتيب به رغم اين كه خداوند، حكومت زمين و فرمانروايى بر آنچه در زمين است و قدرت بهره گيرى از آنها را به آدم داد… رابطه معنوى و پيوند عبوديت بين او و خداوند در كتاب مقدس به چشم نمى آيد.
بلكه در ملاقات كوتاهى كه پس از گناه آدم، بين آن دو رخ مى دهد خداوند ناراضى است، ناراضى از اين كه آدم چون او از آگاهى برخود دار شده است و براى جلوگيرى از نزديك شدن آدم به درخت (حيات) نيروى مسلح تدارك مى بيند!
قصه آدم در قرآن گر چه در نگاه نخستين با همانندى بسيارى با قصه آدم در سفر پيدايش، خودنمايى مى كند، ولى با اندك تأملى اين همانندى فرو مى ريزد و تنها تشابه واقعى كه باقى مى ماند در زمينه خلقت آدم از گل و دميدن روح حيات در اوست كه هر دو كتاب بر آن تأكيد دارند، اما ساير گزاره هاى قصه در قرآن، با آنچه در آيات تورات به چشم مى آيد تفاوت اساسى دارد. اساس اين تفاوت بر ديدگاه قرآن در مورد فطرت انسان استوار است كه بر اساس آن براى تمام انسانها زيربناى شخصيتى مشترك قائل است، و اين زيربنا ممكن است ناديده گرفته شود و عقل عملى، خيال پردازى ها و گمان مدارى ها، انسان را در جهت مخالف آن هدايت نمايند، تا آنجا كه در سطح وسيعى از مردم گرد فراموشى روى آن بنشيند، ولى قابل تغيير و تعويض نيست.
(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لايعلمون)
پس روى خود را متوجه آيين پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريد; دگرگونى در آفرينش الهى نيست; اين است آيين استوار، ولى بيش تر مردم نمى دانند.
درك فطرى را نبايد به درك گناه و ثواب خلاصه كرد و درك حقايق هستى و اسماء و صفات الهى را، از دايره آن خارج دانست، بلكه با همان معنى كه عالم ملكوت را نيز در بر مى گيرد بايد پذيرفت.
آموزش (اسماء) به آدم نيز در پرتو (فطرت) قابل تبيين است و نه بر اساس ذهنيت انسانها از آموزش كه بسيارى از تحليلها بر آن استوار است و اساس و منشأ قرآنى آن، آيات سوره بقره است كه در آن نخست ازخلافت انسان و سپس از آموزش آدم و در نهايت از سجده ملائكه و مخالفت ابليس، سخن مى رود، ولى واقعيت اين است كه چنين تفصيلى حكايت از اتفاقاتى چند در زمانهاى گوناگون ندارد و تنها در پى انعكاس و تفهيم مطالبى مى باشد كه برخى از آنها در يك زمان به وقوع پيوسته است، مانند آفرينش و آموزش كه بايستى همزمان اتفاق افتاده باشد. شاهد بر اين مطلب اين سخن خداوند است كه مى فرمايد:
(و اذ قال ربّك للملائكة إنّى خالق بشراً من صلصال من حماء مسنون. فإذا سوّيته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين) حجر / 29 ـ 28
و (به خاطر بياور) هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل خشيده اى كه از گل بدبويى گرفته شده مى آفرينم. هنگامى كه كار را به پايان رساندم و در او از روح خود دميدم همگى براى او سجده كنيد.
از ظاهر روشن اين آيات، ترتب بدون درنگ سجده ملائكه بر آدم و بشر پس از دميده شدن روح بر او، به دست مى آيد. 85 و در آنها به فاصله زمانى كه ظرف آموزش اسماء به شمار مى آيد، اشاره نمى شود و در آيه بعدى، نيز از سجده بدون درنگ ملائكه پس از تكميل آفرينش آدم خبر داده شده است: (فسجد الملائكة كلّهم) (حجر / 30) استفاده از كلمه (فاء) كه حرف عطف و براى افاده ترتيب پيوسته است قابل توجه است.
تمامى كسانى كه آموزش اسماء را متعلق به انسان مى دانند و نه خصوص آدم، چاره اى جز پذيرش آموزش فطرى ندارند و گرنه تعميم آن محل ترديد خواهد بود.
اينكه قرآن در مقام يادآورى آموزش فطرى، فقط از آدم ياد كرده است، به دليل آن است كه او نخست لباس وجود وحيات را پوشيد و با مشاهده برترى علمى او، فرشتگان سرتسليم و خدمت گزارى فرود آوردند، و گرنه دانش فطرى موهبتى بود كه آثارش در حوا نيز ديده مى شد و تقدم آفرينش آدم بر خلقت (حوا) از قرآن كه مى گويد (و خلق منها زوجها) (نساء/ 1) و روايت نبوى كه پيش از اين مورد مطالعه قرار گرفت86 و روايات همانند آن، به روشنى قابل استفاده است.
از نشانه هاى برخوردارى مشترك آدم و حوا ازدانش فطرى، همانندى آن دو در استقرار در بهشت، بهره مندى از نعمتهاى بهشتى، و داشتن دشمن مشترك، هبوط معنوى مشترك و توبه مشترك است كه همه در روايات قرآن مطرح هستند.
البته به اين تفاوت بين دو انسان نخستين و اولاد و اعقاب آنها بايد اشاره داشت كه فرزندان آدم به دليل گذر از گذرگاه وراثت، تغذيه هاى نادرست، محيط انسانى آلوده و سرانجام، ارتكاب كارهايى ناهمساز با گرايشهاى فطرى، آينه فطرت شان، صفاى خود را از دست مى دهد و يافتن كارايى دوباره بستگى به مجاهدت، رياضت و خودسازى خود اشخاص دارد كه اگر چنين تصميم گرفتند مدد غيبى نيز دست شان را مى گيرد و به تناسب مجاهدت شان (شهود) كسب مى كنند، ولى آدم و حوا كه در تنگناهاى چنين گذرگاهى گرفتار نيامده بودند، در صفحه آينه فطرت شان اسماء متجلى بود و (فرقان) موج مى زد. شهود اسماء و صفات از باب (چون كه صد آمد، نود هم پيش ماست) شهود تمام حقايق را همراه داشت. چنين شهودى، مراد و مقصود كسانى است كه مى گويند: (آدم كامل آفريده شد) 87 و از آثار آن مجذوبيتى است كه بعضى درباره آن مى نويسند:
(اما هر وقت كه از ذوق قربت و انس حق برانديشيده و فراخناى فضاى عالم ارواح و ذوقهايى كه بى واسطه بود يادكردى، خواستى تا قفص قالب بشكند و لباس آب و گل بر خود پاره كند… همچنان كه اطفال را به چيزهايى رنگين و آواز زنگله و نقل و ميوه مشغول كنند آدم را به معلمى ملائكه و سجودشان… مشغول كردند تا باشد كه قدرى نايره آتش اشتياق او به جمال حضرت (حق) تسكين پذيرد و با چيز ديگر انس گيرد و آن وحشت از وى زايل شود… ) 88
بر اساس چنين تصورى از شخصيت انسان فطرى، هم سانى آدم و حوا در شايستگى درنگ در مقام قرب، هم سخنى با خداوند، هم سنگر بودن در مقابل شيطان، همگون بودن در دهشت ناشى از احساس گناه، هم صدا بودن در توبه و انابه، هم سفر شدن به سوى مكان تبارز خلافت و تربيت انسانهايى خليفة الله و زندگى در پرتو هدايت الهى و… ، قابل تحليل است و نيز امكان دست رسى به مقام فطرت را براى هر انسانى ممكن مى نمايد. ازنظر قرآن تمامى انسانها از چنين خميرمايه و امكانى بهره مندند و مى توانند چون آدم و حوا، در عين برخوردارى از لذتهاى مادى بر صفاى فطرت شان تحفظ نمايند. با اندرزگيرى از آدم وحوا كه رنج مخالفت با ارشاد الهى را با توبه زايل نمودند; ازمخالفت با تكاليف شرعى كه پيامدى به مراتب سنگين تر از پيامد مخالفت تكاليف ارشادى را همراه دارد، دورى نمايند و در صورت لغزش، بى درنگ به توبه روى آورده و تا مقام والاى (اصطفا) صعود نمايند.

تأثير كتاب مقدس در تحليل هاى مفسران

تحليل قصه آدم در سايه ظواهر قرآن و سنت، به رغم پيشينه تاريخى، جاافتادگى و ويژگى هاى شايسته پذيرش، نقطه ضعف هايى دارد كه راهيافت انديشه كتاب مقدس و روايات اهل كتاب در لابه لاى آن يكى از آنها مى باشد. اين واقعيت تلخ برخى را بر اين وا داشته است كه بگويند:
(بيش تر رواياتى كه قصه آدم را به تفسيرگرفته اند نادرست و برگرفته از انديشه يهوديان است كه پس از جارى شدن بر زبان صحابه و يا تابعى، بدون اشاره به منبع و مأخذ آنها، به عنوان احاديث مرفوع، جا افتاده اند.) 89
صحابه در شنيدن روايات اهل كتاب، مانع و سانسورى نمى ديده اند، و گويا سخن پيامبر را: (نه تصديق كنيد آنها را و نه تكذيب) 90 نوعى اجازه تلقى كرده بودند. به همين دليل ابن عباس از طريق نامه نگارى در پى اين برآمده بود كه نظر اهل كتاب را درباره آنچه در قرآن آمده است بداند،91 ولى نقل اين روايات، آن هم بدون هيچ توضيحى، زمينه مطرح شدن آنها را به عنوان احاديث نبوى فراهم آورد و همانندى ظاهرى آنها با عناوين و ظواهر آيات قرآن، ميزان پذيرش آنها را فزونى بخشيد.
بررسى آلايش قصه آدم در تفاسير و راه يافتن آميزه هايى از انديشه اهل كتاب در تحليل اين قصه بر اساس ظواهر قرآن و سنت، تحقيق جداگانه اى را مى طلبد، ناگزير دراين نوشته به نمونه هايى چند بسنده مى شود:

نمونه اول:

كتاب مقدس درباره آفرينش حوا مى نويسد:
(خداوند خوابى گران بر آدم مستولى گردانيد تا بخفت، و يكى از دنده هايش را گرفت و گوشت در جايش پر كرده و خداوند آن دنده را كه از آدم گرفته بود زنى بنا كرد و وى را نزد آدم آورد.) 92
همين مطلب را مؤلف روح المعانى اين گونه نقل مى كند:
(سدّى ازابن مسعود و ابن عباس و عده اى از صحابه نقل مى كند كه خداوند ابليس را از بهشت بيرون نموده و آدم را در آن جاى داد، در حالى كه انيسى همراه نداشت. سپس خوابى بر او مستولى گردانيد. سپس دنده جانب چپش را برداشت وجاى آن گوشت گذاشت و از آن (حوا) را آفريد.) 93
صاحب كشف الاسرار مى نويسد:
(آدم مونسى نداشت، به خواب رفت و حوا را از استخوان پهلوى چپ او آفريد.) 94
نامبرده اين روايت را به عنوان ديدگاه تفسيرى خود برمى گزيند.
اين روايت، بيش تر در كتب تفسيرى اهل سنت مطرح است و مفسران شيعى غالباً به روايت امام باقر(ع) كه از پيامبر(ص) نقل كرده اند، تكيه دارند كه در آن آمده است:
(ان الله قبض قبضة من طين فخلطها بيمينه، و كلتا يديه يمين، فخلق منها آدم و فضلت فضلة من الطين فخلق منها حواء.) 95
همانا خداوند مشتى از گل را برگرفته، پس آن را به هم آميخت با دست راستش ـ و هر دو دستش راست است ـ و از آن گل آدم را آفريد و از باقى مانده آن گل حوا را پديد آورد.
همانند اين روايت از على(ع) نيز نقل شده است. 96
علامه مجلسى پس از اشاره به روايت مربوط به آفرينش حوا، مى نويسد:
(بايستى رواياتى را كه منشأ آفرينش حوا را دنده آدم مى شمارند، حمل بر تقيه كنيم و يا بگوييم كه گل باقى مانده از دنده آدم، ماده آفرينش حوا را تشكيل مى دهد.) 97
اين سخن ايشان اشاره به اين دارد كه در يك مقطع زمانى، خلقت حوا از دنده آدم، انديشه رايج و مورد حمايت مفسران اهل سنت بوده است.

نمونه دوم:

از ديدگاه كتاب مقدس، شيطان از طريق مار، نخست به وسوسه حوا مى پردازد و او را وادار به خوردن از درخت ممنوعه مى كند و آن گاه حوا آدم را تشويق به استفاده از آن درخت مى نمايد:
(مار به زن گفت هر آينه نخواهيد مرد، بلكه خدا مى داند در روزى كه از آن بخوريد چشمان شما باز مى شود و مانند خدا عارف نيك و بد خواهيد بود. و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكوست و به نظر خوش نما و درختى دلپذير دانش افزا، پس از ميوه اش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد… . 98 و (خدا) به زن گفت الم و حمل تو را بسيار افزون گردانم، با الم، فرزندان خواهى زاييد… )
باور اهل كتاب درباره نقش مار و حوا از طريق وهب بن منبّه ـ كه او و كعب الاحبار از اهل كتاب بوده و به مسلمانان پيوستند و بيش تر روايات خرافى و دروغ ازاين دو نفر نقل شده است 99 ـ در قالب روايتى بدين صورت در تفاسير راه يافته است:
(شيطان توسط مار وارد بهشت شد و… به حوا گفت به اين درخت نگاه كن، چه قدر خوش رنگ و خوش مزه است، پيوسته او را وسوسه كرد تا از آن خورد… حوا به آدم گفت، بخور، چون من خوردم و زيانى به من نرسيد… پروردگار به حوا گفت: تو بودى كه بنده ام را فريب دادى!؟ پس همانا تو بار دار نمى شوى مگر همراه با سختى و وقتى كه زايمان مى كنى به مرگ نزديك مى شوى.) 100

نمونه سوم:

در تورات صورت آدم را همانند صورت خدا دانسته است:
(و خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبيه ما بسازيم… پس خدا آدم را به صورت خود آفريد، او را به صورت خدا آفريد.) 101
روايت آفرينش آدم به صورت خداوند 102 در تفسير داستان آدم در قرآن راه يافته و توجيه آن به گونه اى كه با انديشه يكتاپرستى و توحيد سازگار باشد، دقت و تلاش بسيارى را ازمفسران به خود اختصاص داده است.
اين روايت كه در پيدايش اعتقاد به جسم داشتن خدا نقش داشته و مسلمانان را براين واداشته است كه تأويلى پذيرفتنى براى آن تهيه ببينند 103 ريشه در تورات دارد، و علاوه بر اين، طبق تحقيق سيد بن طاوس صورت تحريف شده روايتى در صحائف ادريس مى باشد كه اصل آن عبارت است از:
(فخلق الله آدم على صورته التى صورتها فى اللوح المحفوظ.)
و بعضى قسمت اخير روايت را انداخته و گفته اند:
(ان الله خلق آدم على صورته.) 104
همانا خداوند، آدم را به صورت خويش آفريد.
طبق روايت حسين بن خالد، امام رضا(ع) اين روايت را صورت تحريف شده روايتى مى داند كه چندان ربطى به قصه آدم ندارد. امام مى فرمايد:
(خدا بكشد ايشان را، اول حديث را انداخته اند. بدرستى كه رسول خدا بر دو شخص گذشت كه يكديگر را دشنام مى دادند، پس شنيد كه يكى به ديگرى مى گويد: خدا زشت گرداند روى تو را و روى هر كه را به تو مى ماند، پس حضرت فرمود: اى بنده خدا مگو اين را به برادرت كه همانا حق تعالى آدم را بر صورت او آفريده است.) 105
مشابه سخن امام رضا(ع) از امام على(ع) نيز نقل شده است. 106

نمونه چهارم:

كتاب مقدس درخت ممنوعه را، درخت معرفت نيك و بد و خير و شر دانسته، مى گويد:
(خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت: از همه درختان باغ بى ممانعت بخور، اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار نخورى، زيرا روزى كه از آن خوردى هر آينه خواهى مرد.) 107
محمد بن سائب كلبى كه يكى از متهمان به نقل روايات اهل كتاب در تفسير قرآن است، 108 مى گويد:
(شجره ممنوعه درخت معرفت نيك و بد است.) 109
در صورتى كه خود قرآن بر عكس تورات كه آدم و حوا را پيش از گناه غرق در نادانى مى داند; با طرح آموزش اسماء، معرفت خدا دادى آدم را به عنوان مزيت استثنايى او به رخ ملائكه مى كشد و…
به هر حال ارائه اين چند نمونه مى تواند ضرورت پيرايش قصه آدم را از آميزه هاى وام گرفته شده از كتاب مقدس به اثبات رسانده و براى دستيابى به يك تحليل قرآنى ناب، پژوهش ويژه اى را پيشنهاد نمايد.

پی نوشت‌ها:

1. محمد رشيد رضا، المنار، دارالمعرفة، بيروت، 1 / 78.
2. همان، 1/ 257; صادقى، محمد، الفرقان فى تفسيرالقرآن، انتشارات فرهنگ اسلامى، تهران، 1406 ، 1/ 383.
3. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1379 ، 1/ 74.
4. طبـاطبـايى، محمـدحسين، الميـزان فى تفسيرالقرآن، مؤسسه اعلمى، بيـروت، 15 / 151، 19/ 151 و قمى، على ابراهيم، تفسير قمى، دارالكتاب، قم، 1367 ، 1/ 37.
5. آلوسى، محمود، روح المعانى، داراحياء التراث العربى، بيروت ، 1/ 222; بروسوى حقى، اسماعيل، روح البيان، دار احياء التراث العربى، بيروت، 1405 ، 1/ 93.
6. شيرازى، ملاصدرا، تفسيرالقرآن الكريم، انتشارات بيدار، قم، 3/ 126.
7. صدر، محمد باقر، خلافت انسان و گواهى انبياء، ترجمه سيد جمال موسوى / 9; فضل الله، محمد حسين، من وحى القرآن، دارالزهراء، 1402، 1/ 157; شنقيطى، محمد امين، اضواء البيان، عالم الكتاب ، بيروت، 1/ 57.
8. رشيد رضا،المنار، 1/ 258 و جعفرى، محمد تقى، ترجمه و شرح نهج البلاغه، 2/ 163.
9. رشيد رضا، تفسير المنار، 1/ 257; فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، دارالمعرفة، بيروت، 1/ 125.
10. فصلنامه (نامه مفيد)، سال 3، شماره اول، مقاله تعارض علم و دين در خلقت انسان / 10.
11. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسيرالقرآن الكريم، 1/ 115; ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم. 3/ 126.
12. اصفهانى، فلسفه آفرينش انسان، ترجمه زين العابدين قربانى / 25; رازى، نجم الدين، مرصاد العباد، شركت انتشارات علمى فرهنگى، 1371 / 40.
13. رازى، نجم الدين، مرصاد العباد / 80
14. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1 / 74.
15. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 12/ 154.
16. راغب اصفهانى، فلسفه آفرينش انسان / 25; فخر رازى، تفسير كبير، 8/ 80; طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1/ 335.
17. رازى، حسين بن على، روض الجنان فى تفسيرالقرآن، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1372 ، 5/ 234; ميبدى، رشيد الدين، كشف الاسرار و عدة الابرار، 1361 ، مؤسسه اميركبير، تهران، 2/ 405.
18. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 2/2; مجلسى، محمد باقر، حيات القلوب، ترجمه على اماميان، انتشارات سرور، 1376، 1/104; مجلسى محمد باقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء ، 11/ 116.
19. جهت اطلاع مراجعه شود به: روض الجنان 1/ 85; روح المعانى 1/ 234; الفرقان فى تفسير القرآن 1/ 313.
20. مجلسى، محمد باقر، حيات القلوب، 1/ 111.
21. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1/ 76.
22. جعفرى، محمد تقى، ترجمه و شرح نهج البلاغه، 1/ 177.
23. رشيد رضا ، محمد، المنار، 1/ 363.
24. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 1/ 116 و 117.
25. رشيد رضا، محمد، المنار، 9/ 258 و 363.
26. قطب، سيد، فى ظلال القرآن، دارالشروق، 1/ 57.
27. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 1/ 118.
28. كاشانى، فيض، تفسير صافى، مؤسسه اعلمى، بيروت، 1/ 113.
29. فخررازى، تفسير كبير، 2/ 212; صادقى، محمد، تفسير الفرقان، 11/ 43.
30. فخررازى، تفسير كبير، 2/ 212; ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، 3/ 4.
31. ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، 3/8; وهبة الزحيلى، التفسير المنير، دارالفكر، دمشق، 1411 ، 1/ 134.
32. فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، 1/ 129.
33. جنـابذى، سلطان محمد، بيان السعادة فى مقامات العبادة، مؤسسه اعلمى، بيروت، 1408 ، 1/ 78; طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 12/ 58; ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، 3/ 5.
34. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 8 / 39 و 12/ 158; صادقى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن، 11/ 43.
35. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 8/ 30.
36. همان، 8/ 39.
37. گويا تمام مفسران چنين تلقى دارند.
38. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، ترجمه محمد باقر موسوى، دفترانتشارات اسلامى، 1366، 12/ 8.
39. فخررازى، تفسير كبير، 3/ 2.
40. قرطبى، محمد بن احمد، الجـامع لاحكام القرآن، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1405 ، 1/ 303 ـ 302.
41. رشيد رضا، محمد، المنار، 1/ 276.
42. عسكرى، مرتضى، عقائد الاسلام من القرآن الكريم، شركة التوحيد للنشر، 1414 ، 1/ 121.
43. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن، 1/ 302.
44. زحيلى، وهبه، التفسير المنير، 1/ 140.
45. بروسوى حقى، روح البيان، 1/ 106.
46. فخررازى، التفسير الكبير، 3/ 2.
47. صادقى، محمد، الفرقان فى تفسير القرآن، 1/ 313.
48. فخررازى، التفسير الكبير، 3/ 3.
49. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 8/ 39.
50. صادقى، محمد، الفرقان فى التفسير القرآن، 1/ 313.
51. همان 1/ 312 ; طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، 1/ 137.
52. سيد رضى، نهج البلاغه، خطبه اول.
53. طوسى، محمد بن حسن، التبيان، 1/ 169 ; فخر رازى، تفسير كبير، 3/ 19.
54. شيرازى، ناصر مكارم، پيام امام، دارالكتب الاسلامية، 1/ 198.
55. جعفرى، محمد تقى، آفرينش و انسان، دارالتبليغ اسلامى، 108 ـ 107.
56. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 1/ 128.
57. صدر، محمد باقر، خلافت انسان و گواهى انبياء، ترجمه جمال موسوى، روزبه، 1359 / 26.
58. كلينى، محمد بن يعقوب، اصول كافى، 2/ 419.
59. غزالى، محمد بن محمد، احياء العلوم، دارالمعرفة، بيروت، 3/ 80.
60. فخررازى، تفسير كبير، 3/13.
61. حويزى، عبد على، تفسير نورالثقلين، مطبعة العلمية قم، 1/ 60 و 2/ 12.
62 و 63. فخررازى، تفسير كبير، 3/6.
64. جعفرى، محمدتقى، ترجمه و شرح نهج البلاغه، 1/ 168.
65. فخررازى، تفسير كبير، 3/ 5.
66. رشيد رضا، محمد، المنار، 8/ 350.
67. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1/ 85.
68. ملاصدرا، تفسير القرآن الكريم، 3/ 90.
69. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 1/ 132 و 137.
70. همان، 1/ 138.
71. طباطبايى، محمد حسين، ترجمه الميزان، 12 / 242.
72. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 12/ 164.
73. سيد رضى، نهج البلاغه، خطبه اول.
74. قرطبى، محمدبن احمد، الجامع لاحكام القرآن، 1/ 312.
75. قطب، سيد، فى ظلال القرآن، 3/ 69 ـ 1268.
76. تفسير قمى، 1/ 325; عياشى سمرقندى، محمد بن مسعود، التفسير، مكتبة العلمية الاسلامية، تهران 1/ 10.
77. مكارم، ناصر، پيام امام، 1/ 200 ، در اين كتاب به مطلب يادشده اشاره دارد.
78. فخررازى، تفسير كبير، 3/ 5.
79. طبرسى، مجمع البيان، 1/ 85.
80. طوسى، محمد بن حسن، التبيان، داراحياء التراث، بيروت 4/ 380.
81. قطب، سيد، فى ظلال القرآن، 3/ 1375.
82. طباطبايى، محمد حسين، ترجمه الميزان، 8/ 40.
83. لاهيجى، شمس الدين محمد، مفاتيح الاعجاز فى شرح گلشن راز، انتشارات زوار، 1371 / 368.
84. مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس، انتشارات اساطير، 1377 / 114.
85. فخررازى، تفسير كبير، 2/ 212.
86. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، 11/ 116.
87. محى الدين عربى، رحمة من الرحمن، جمع و تأليف محمود محمود الغراب، 1/ 96.
88. رازى، نجم الدين، مرصاد العباد / 90.
89. رشيد رضا، محمد المنار، 8/ 356.
90. همان.
91. همان.
92. كتاب مقدس، سفر پيدايش، باب 2 آيه 22 و 23.
93. آلوسى، محمود، روح المعانى، 1/ 234.
94. ميبدى، كشف الاسرار، 1/ 146.
95. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، 11 / 116.
96. صدوق، محمدبن على ابن بابويه، علل الشرايع، 1/ 512.
97. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، 11/ 116.
98. كتاب مقدس، سفر پيدايش، باب 3/ 7 ـ 5 و 17.
99. رشيد رضا، محمد، المنار، 8 / 356.
100. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن، 1/ 312; طبرى، محمد بن جرير، جامع البيان، 1/ 73; فخررازى، تفسير كبير، 3/ 15.
101. كتاب مقدس، سفر پيدايش، باب اول، آيه 27 و 28.
102. محى الدين بن عربى، رحمة من الرحمن، 1/ 96.
103. على بن طاوس، سعد السعود، 34 ـ 43. به نقل از بحار، 11/ 121.
104. همان.
105. مجلسى، محمد باقر، حياة القلوب، 1/ 104.
106. صدوق، محمد بن على ابن بابويه، التوحيد، انتشارات اسلامى / 152.
107. كتاب مقدس، سفر پيدايش، باب 2/ 17 ـ 16.
108. ذهبى، محمد حسين، الاسرائيليات فى التفسير الحديث / 115 ـ 72.
109. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان، 1/ 85.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ساختار انسان شناسي قرآني

ساختار انسان شناسي قرآني

جلال الدين فارسي

انسان شناسى بخش درخور توجهى از معرفت دينى را تشكيل مى دهد; معرفتى كه به انسان كمك مى كند تا از (خسران) يا انحطاط بپرهيزد و در امان بماند و به (فوز) تقرب به خدا نائل آيد. عظمت انسان شناسى دينى در صورتى بهتر جلوه خواهد كرد كه هر مبحث آن به طور مقايسه اى ـ تطبيقى با فرضيه ها و آراء بشر ساخته بيان شود; براى مثال، مبحث (ساختار آدمى) در كنار آراء دانشمندان رشته هاى مختلف در اين باب مطرح گردد.
همچنين براى طرح انسان شناسى دينى، نخست بايد پديدارها و واقعيتهاى اساسى حيات آدمى را مشخص و روشن گردانيم و مسائل اساسى را كه در اين زمينه مطرح است فهرست نماييم تا ببينيم عقل دانشمندان و محققان در طول تاريخ در اين خصوص به كجا رسيده و وحى چه آموخته است.
مهم ترين واقعيت ها و پديدارها عبارتند از: تنوع رفتار و منش افراد بشر، تنوع زندگى و تنوع مردمان.
گذشته از پديدارهاى تنوع رفتار و منش، تنوع زندگى و گوناگون بودن مردم، ما با واقعيت مهم ديگرى روبه رو هستيم، و آن اين كه پديدارهاى مورد بحث، نه پى در پى در زمانهاى گوناگون و ادوار تاريخى به ظهور رسيده اند و نه جداى از هم و هر يك در اقليم يا در فرهنگى خاص بوجود آمده اند; بلكه در يكايك اعصار تاريخى در هر اقليم و فرهنگى ـ هر چند به نسبت هاى متفاوتى ـ ظهور و وجود داشته اند.
هرگاه غير از اين مى بود، براى تحليل پيدايش آنها بايد در جست و جوى علل محيطى يا فرهنگى مى بوديم و به يك اساس مشترك در ظهور آنها يقين نمى كرديم. ولى واقعيت تاريخى و جامعه شناختى اين است كه تجربه ها و پديدارهاى مورد بحث، در تمام ادوار تاريخى، همه اقاليم و يكايك فرهنگ ها بوده است. جامع بودن شواهد اين واقعيت و كثرت فزون از شمارش آنها، ما را به اين نتيجه مى رساند كه اساس پديدارهاى تنوع رفتار و منش، تنوع زندگى، و گوناگون بودن مردم در ساختار فطرى و مشترك آدمى است. به سبب وجود همين ساختار فطرى مشترك است كه يك فرد را نماينده آدميان و نمونه مشخصى از نوع بشر مى دانيم و او را در عين حالى كه (او) است (همه) مى شماريم; و باور داريم كه فردى است با ويژگى هاى مخصوص به خود و از اين لحاظ بى همتا، و در عين حال نماينده و مسطوره تمام خصوصيات آدمى. به همين دليل، لازم است ابتدا ساختار فطرى و طبيعى آدمى را بشناسيم، آن گاه در پى تشخيص و شناسايى شخصيت يكايك افراد باشيم.
واقعيت هاى تنوع رفتار، منش، زندگى و مردم، ما را به مسأله ساختار آدمى و امكانات گوناگون و تمايلات ناهمگون نهفته در طبيعتش مى كشاند. اين موضوع بايد مسأله محورى در انسان شناسى و سپس در علوم اجتماعى باشد. شناخت ما نسبت به ساختار آدمى، استعدادها، امكانات و توانايى هاى فطرى او اساس فهم و معرفتمان نسبت به مهم ترين امور حيات آدمى و مهم ترين مسائل علوم اجتماعى است. هرگونه تغيير و بهبودى در اين مسأله، شالوده نظريات ما را نسبت به مجموعه امور و مسائل امور اجتماعى بويژه انسان شناسى دگرگون مى كند. بالاتر، منشأ دگرگونى در سازمان اجتماعى و ساختارش مى شود. چه، سازمان اجتماعى يا دولت و نهادهايش برپايه برداشت هايى استوارند كه از مسؤوليت سياسى، كيفر، پاداش و ضرورت حياتى دستگاه انتظامى و قضايى داريم. اين جمله بر مصادراتى درباره نحوه تبيين اعمال انسانى استوار است. حتى زندگى روزانه ما بر پايه اطلاعاتى بسيار و البته سامان نايافته از نظم هاى استنباط شده از رفتار آدميان، نهاده است. چنان كه هيچ كودكى بدون آگاهى از اين نظم ها نمى تواند رفتارش نسبت به ديگران را تنظيم كند.
اين مسلم است كه نظم هايى كه در رفتار مردم ديده مى شوند، دلالت بر وجود علتهاى به نسبت ثابتى براى رفتارشان دارند. از طرفى هر دسته ازمردم يك نوع رفتار، يك نوع از زندگى و منش خاصى دارند. و اين واقعيت عظيم دلالت بر اين دارد كه علل رفتار و اتخاذ نوع خاصى از زندگى، هم به شخصيت ايشان بستگى دارد و هم به ساختار فطرى آنان. پى بردن به علل رفتار و اتخاذ انواعى از زندگى، و تحول در رفتار و تفاوت مردم و اشخاص از حيث رفتار و زندگى، بسته به پى بردن به ساختار يا طبيعت آدمى است. تا نهاد آدمى را نشناسيم قادر به درك و تحليل علمى تنوع رفتارى، تنوع در اتخاذ راه و رسم زندگى، و تنوع مردمان از حيث اعتقاد و اخلاق و منش و رفتار نخواهيم بود. ازاين رو، پى بردن به ساختار آدمى يكى از مهم ترين تلاشهاى علمى ـ در ساحت زندگى و علوم اجتماعى - به شمار مى آيد. اين تلاش علمى، ما را از تعميمات عاميانه اى كه اساس تنظيم رفتار عادى را تشكيل مى دهد و از تحليل هاى خطا و گمراه گرانه دانشمندان و فيلسوفان فراتر مى برد و اشتباهات آنان را بر ملا مى سازد.
خوشبختانه بخشى از معرفت وحيانى، انسان شناسى يى است كه پرده از حقيقت ساختار آدمى هم بر مى دارد. انسان شناسى دينى از قديم ترين زمان ها در جامعه بشرى راهنماى آدمى در زندگى و رفتارش بوده است. ما هنگامى چنان كه بايد به عظمت اين معرفت وحيانى پى مى بريم كه آن را در كنار نظريات دانشمندان و فلاسفه در همين موضوعات از نظر بگذرانيم.

انسان شناسى هاى بشر ساخته

در صدر فهرست ما، نظرياتى قرار مى گيرند كه وجود آزادى عمل و اراده اى مستقل را براى آدمى انكار دارند. و در نتيجه هيچ ثمرى را بر رفتار ارادى شخص بار نمى دانند، و هرچه را براى وى پيش مى آيد نه حاصل عملكرد و تصميم هاى او بلكه معلول اوضاع كيهانى معرفى مى كنند.
بنابر نظريه ديگرى در باب ساختار، در آدمى كه از روح و تن تركيب مى شود، دو ميل يا محرك فطرى هست كه يكى او را به سوى خدا و ديگرى به سوى زيستن و لوازم و نيازهايش سوق مى دهد.
نظريه قديمى ديگرى هست كه به موجب آن آدمى دستخوش كشمكش عقل و هوى است. على بن سهل اصفهانى ـ معاصر جنيد و عمرو بن عثمان مكى ـ مى گويد: عقل و هوى با هم در كشمكش اند. توفيق (الهى) ياور عقل است; و خذلان قرين هوى است. و نفس ميان آن دو ايستاده است، تا هر يك پيروز شدند در كنار او قرار گيرند.1
چيزى شبيه آن، هزار سال بعد، از زبان شوپنهاور (1788 - 1860 م) در كتاب (اصول اخلاق) شنيده مى شود. او براى آدمى يك تمايل فطرى به خود پسندى و بدخواهى، و تمايل فطرى ديگرى به ترحم و نيكوكارى قائل است. چنين پراكندگى و ديگرسانى در آراء از آن رو است كه هر دانشمند يا فيلسوفى بر حسب زاويه اى كه از آن به آدمى مى نگريسته تصورى به غلط يا به درستى از ساختارش پيدا كرده كه همان را ساختار فطرى او پنداشته است.
در نيتجه اين روش، ما با نظريه هاى بسيارى درباره ساختار آدمى روبه رو شده ايم كه واضعان هر يك، نظر به جهتى و بعدى از انسان داشته اند و آن تصور و تصوير را بر اثر زاويه ديد ويژه خود يافته اند. از همين رو، بايستى پيش از ادامه بحث، زاويه ديد خاص خود را نسبت به ساختار آدمى مشخص و از ساير زواياى نگرش به آن جدا سازيم. بدين سان، در اين بحث علمى، روشن نمودن معنايى كه از ساختار آدمى در نظر گرفته ايم بايسته است و بدون روشن شدن مرادمان از ساختار آدمى، تمامى بحث مان به هدر خواهد رفت.
بعضى از دانشمندان بزرگ، به علت بى توجهى به همين تنوع ساختارها به خلط ميان آنها گرفتار شده اند.
در يك تتبع طولانى، شش نوع ساختار را مى توان بازشناساند:
1. ساختار معرفت شناسي 2. ساختار زيست شناسى
3. ساختار جامعه شناسي 4. ساختار روان شناسى
5. ساختار روان كاوي 6. ساختار تعالى شناختى

انسان شناسى دينى، و ساختار تعالى شناختى

با مطالعه انبوه نظرياتى كه بشر در طول تاريخ درباره ساختار آدمى داده است پى مى بريم كه بيش تر مربوط به يكى از انواع پنج گانه نخست فهرست يادشده است و به ندرت مطلبى ـ درست يا نادرست ـ درباره ساختار تعالى شناختى او اظهار شده است.
كالبد شناسى، مطالعه تظاهرات شيميايى فعاليت هاى بدن و پزشكى، اختلال هاى عضوى آن را وجهه همت قرارداده است. جامعه شناسى غرب و شرق صنعتى، انسان را از نظر قابليت مصرف و اداره ماشين ها و كارى كه مى تواند انجام دهد و ارزش اقتصادى او مطالعه كرده است. بهداشت، به مسأله سلامتى و به وسايل افزايش جمعيت و پيشگيرى از بيمارى هاى عفونى و به تمام آنچه باعث بهبود اعمال بدنى مى گردد پرداخته است; و تعليم و تربيت دنيادارى به پرورش هوش و قواى عضلانى معطوف گشته است.
تغييراتى كه اين دسته از دانشمندان و سياستمداران پيرو آنها در جمعيت هاى تحت امرشان به وجود آورده اند، عبارت از افزايش عمر، وزن، قد، تربيت، حافظه، رشد هوش و تقويت عضلات است. آنان كه اكثريت قاطع دانشمندان را هم تشكيل مى دهند، با كشف رازهاى بسيارى از ساختمان و خواص ماده توانسته اند بر هر آنچه در سطح زمين هست، البته به استثناى آدمى و سير انحطاط و تعالى اش، تسلط اجمالى پيدا كنند.
ولى حقيقت اساسى و تكان دهنده در اين ميان آن است كه آدميان به نسبت بزرگى نيروهايى كه در اختيار گرفته اند، نه تنها كمال نيافته اند، بلكه به شدت انحطاط اعتقادى و اخلاقى پيدا كرده اند. خطرى كه بشريت و جوامع مختلف آن را تهديد مى كند و تازگى نيز دارد، قرار گرفتن امكانات هولناك و بى حساب ويرانگرى، تباهى فرهنگى و كشتار دسته جمعى در چنگال مشتى عناصر منحط، دين گريز و ملحد است.
بايد اين آموزه دينى كهن را به گوش هوش بشنويم و به كار بنديم كه كار اصلى بشريت، توليد و هنر و علم، يا در يك كلمه زيستن نيست; بلكه زندگى انسانى يا ارتقا به حيات طيبه است. مهم ترين و ارزنده ترين كار بشر تقرب به خداست.
علوم طبيعى با بيان كميت ها به زبان رياضى پيش رفتند; و در آن هنگامه، كيفيت هاى اخلاقى و معنوى و كمالات آدمى به بوته فراموشى سپرده شدند. حال آن كه از وجود انسان آنچه قابل اندازه گيرى و بيان با زبان رياضى است كم اهميت تر از چيزهايى است كه قابل اندازه گيرى نيستند. كمالات آدمى و كيفيت هاى اخلاقى و رفتارى وى، واقعيت هايى تعيين كننده در زندگى و سير تعالى او هستند، و به همين دليل بايستى شناسايى آنها و توجه و پرداختن به آنها در اولويت قرار گيرد.
بشريت اگر به اخلاق و فضيلت و تعالى و به ساختار و محيط و عوامل مربوط به آن و به فرايند تعالى همان اهميتى را مى داد كه به قضاياى ترموديناميك داده است، امروز به چنين انحطاطى گرفتار نمى آمد و موجوديت و بقاى بشر و كره زمين، چنين در خطر زوال نمى افتاد.
مشكل اصلى و اساسى براى آماده سازى محيط اجتماعى، رشد دادن استعداد كمال در مردم، و تهذيب و تربيت اخلاقى آنان، عدم شناسايى كافى نسبت به (ساختار آدمى) است.
تنها معرفت دينى است كه از چگونگى ساختار و سائق هاى آدمى پرده برداشته درك كاملى از دنياى درون ما، شرايط تقرب به اخلاق و عوامل انحطاط، به ما ارزانى مى دارد.
امروز، وجود يك نظم عقلانى در طبيعت، انكارناپذير است. طبيعت، داراى ساختار معينى است كه در كاركردهاى منظمى ظهور مى يابد. همين باور و شناخت، پديدآورنده دانشهاى طبيعى و سبب پيشرفت سريع آن ها شده است. پيشرفت در شناسايى ساختار كار ـ تن شناختى و زيستى آدمى، يكى از نمونه هاى آن است. ناكامى دانشمندان اجتماعى در شناخت رفتار و اعمال مردم و ساير پديدارهاى انسانى ـ اخلاقى معلول آن است كه ساختار جامع آدمى را نشناخته و باور به آن نبسته اند. شناسايى ساختار آدمى از عهده متخصصان رشته هاى علوم طبيعى خارج است. چه، پيچيده تر از آن است كه با اطلاعات به دست آمده از رشته هاى دانشهاى اختصاصى درك شود.
انسان در آنِ واحد، يك شيئ، يك موجود زنده، و يك كانون فعاليت هاى معنوى است. انسان در عين اين كه يك موجود زنده است و فعاليت هاى زيستى تغذيه و تنفّس و دفع را بروز مى دهد، كانون تشعشع معنوى نيز هست و پديدارهايى چون شفقت، ايثار، نيكوكارى و شهادت طلبى را مى آفريند. تقرب به خداى متعال، تقوى و ايمان، بسى برتر ازخور و خواب و تناسل است.
زيست شناسان و عامه علماى طبيعى بر اين عقيده اند كه موفقيت در زندگى، عبارت از نيرو و كارآيى بدن و بقاى نسل و ازدياد هوش است. اما تعليم خداوند اين است كه هرگاه تخلقى به كمالات و تهذيبى صورت نگيرد و انسان متصف به فضائل اخلاقى نگردد و منشأ خير و فايده براى همنوعانش نباشد، زيانكار و ناموفق خواهد بود. موفقيت واقعى ـ يا فلاح ـ نصيب مؤمنان پرهيزگارى مى شود كه (در نمازشان خاشع اند، و از كار بيهوده رويگردان اند، و زكات را پردازنده اند، و شرمگاه هاى خويش را نگاهدارنده اند، مگر بر همسران خويش يا كنيزان خويش كه در آن صورت ايشان سرزنش نشوند، و هركس فراتر ازاين بجويد پس ايشان اند كه از حد در گذشته اند، و امانت هايشان و پيمان شان را پاسدارند، و نمازشان را مواظبت مى كنند. اين گروه اند كه ايشان ميراث بر هستند و بهشت را به ميراث مى برند و آنان در آن ماندگارند.) مؤمنون / 20 - 11
انسان شناسى اسلامى، معرفتى كاربردى و در خدمت اعتلاى مردم و تقرب آنان به خداست. تعالى و تخلق به اخلاق الهى مستلزم اين است كه انسان بتواند خود را از ديگران بازشناسد و مقام و مرتبه اش را نسبت به آنان مشخص كند. اين بازشناسى را بر اساس ارزيابى رفتارها و شخصيت خود و ديگران انجام دهد و براى اين كار، رفتارها و اعمال و امور را رده بندى و شخصيت ها را ـ كه منشأ رفتار و عمل اند ـ طبقه بندى نمايد، ربط هر نوع رفتار را با هر نوع از شخصيت دريابد، به راز چگونگى تكوين و شكل گيرى شخصيت و منش پى ببرد، بداند كه شخصيت هر كس با اراده خودش و پس از آن كه آزادانه به يكى از انواع زندگى تعلق داده شد شروع به شكل گيرى مى كند و آن عبارت است از سازمان پويايى از منظومه اوضاع نفسانى كه آن اراده را به فعليت در مى آورد تا رفتارهاى هيجانى - عاطفى، ادراك حسى يا يادگيرى، حافظه و يادآورى و رفتارهاى عقلى و نيز كردارها يا اعمال خاصى را كه انسجام دارند به ظهور آورد. بدين سان از اين واقعيت آگاه گردد كه جريان نامعين و مبهم اعمال و رفتارهاى فرد را مى توان مشخص و ارزيابى كرد و بر هر نوعى نامى نهاد و نيز مى توان هر نوعى را ترك، و
نوعى ديگر را جايگزين آن كرد.
دانشمندان غيرمتدينى كه به اخلاق و سلوك آدمى همت گماشته اند به ناتوانى خود از شناسايى ساختار تعالى شناختى انسان معترف اند. نظريات و حاصل تحقيق شان هم دليل قانع كننده اى بر اين ناتوانى است.
جان ديوئى (1859 - 1952) فيلسوف، روان شناس، و جامعه شناس نامدار آمريكايى در كتاب (طبع و سلوك انسانى) به اين جهل و ناتوانى اذعان كرده و مى نويسد:
(براى آن كه چنين اخلاقى تحقق يابد بايد علم جديد درباره طبع بشرى پديد آيد و روش هاى تربيت اخلاقى را كشف كند. در شرايط فعلى، دانش ما درباره طبع بشرى و تربيت او بسيار ناچيز است. علم روان شناسى متعارف كه فقط به جنبه خودآگاه انسان نظر دارد و اخيراً با عكس العمل هاى شديدى رو به رو شده است بايد دگرگون شود. بيش ترين نيروهايى كه انسان را به فعاليت بر مى انگيزند از حوزه آگاه ذهن بيرون اند و همين نيروها هستند كه بسيارى از اعمال انسانى را تبيين مى كنند. متأسفانه نه تنها روان شناسى، بلكه علم سياست و تاريخ فرهنگ نيز در گذشته به فهم اين نيروها و تجليات گوناگون آنها بى اعتنايى كرده اند و در نتيجه جز اطلاعات سطحى و ناچيزى درباره طبع انسانى به دست نياورده اند.
ييكى از دلائل لزوم دانش جديد درباره طبع بشرى اين است كه اكنون بر اثر تكامل عظيم علوم طبيعى و عقب ماندگى مفرط علوم اجتماعى، بشر بر نيروهاى شگرف طبيعت دست يافته، ولى از سيطره بر جوامع خود قاصر آمده است. از اين رو، چه بسا كه نيروهاى طبيعى را به زيان خود بكار مى برد. ترقى علوم اجتماعى و تكوين دانش عميق درباره طبع بشرى حلال اين مشكل است. شايد اگر بگويى كه اهميت چنين دانشى حتى از اهميت جنگ هاى ملى و اقتصادى كنونى هم بيش تر است، مورد انتقاد مردم نزديك بين واقع شويم.) 2
بحران كنونى نوع بشر، خطير بودن آن، و ضرورت حل فورى آن، مسائلى هستند كه مستلزم انسان شناسى دينى اند; انسان شناسى يى كه به فرايندهاى انحطاط و تعالى مى پردازد.
باز مى دانيم كه محرك هاى فطرى آدمى از جمله نيروهاى طبيعى و سرمايه ملى هر كشور هستند كه بيش از ساير منابع و ثروت هاى ملى در بقا و دوام جامعه تاثير دارند; زيرا يكى از بخش هاى بى واسطه زيرساخت فرايند اجتماعى به شمار مى روند. از اين رو، شناخت اين نيرو و سرمايه ملى براى درك دقيق روند اجتماعى امرى گريز ناپذير است، و اين فقط از عهده انسان شناسى دينى بر مى آيد. از طرفى، روشى كه عقايد و نظام هاى ارزشى مورد قبول مردم بوسيله آن وضع شده و عمل مى كنند، تنها آن گاه به درستى شناخته خواهد شد كه چگونگى طرز كار محرك هاى فطرى شناسايى شود. اطلاع براين امور و تحليل درست اين پديدارها به فهم ما از جريان تاريخ، فرايند اجتماعى، و پيشگويى آينده هر مردم وجامعه اى يارى مى رساند.
انسان شناسى دينى به علماى اجتماعى، روان شناسان كمال، و فلاسفه حقوق و سياست، ديدگاه واقع بينانه و مفيدى در بررسى مسائل وموضوعات مورد پژوهش آنها ارائه مى كند، و نيز اين توانايى را مى بخشد تا از كاربرد غيرانتقادى مقوله هاى روان شناسى كاذب و انسان شناسى بى پايه، مصون بمانند.
بخش بزرگى از معرفت دينى، انسان شناسى از ديد تعالى و تقرب به خداست. خداوند متعال در كلام مجيدش ضمن بيان صفات جلال و جمالش، چگونگى تعالى و تقرب، تخلّق به اخلاق كريمه، و نشان دادن فضائل و رذائل و دو راه خير و شر يا تعالى و انحطاط، از حقائقى در باب ساختار آدمى و چگونگى و امكان تعالى و انحطاطش پرده بر مى دارد; و روان شناسى تغيير و تخلق، علل رفتار و ارزيابى آن را مطرح مى فرمايد. ساختار آدمى جزئى از همين روان شناسى و انسان شناسى است.
ساختار آدمى چيزى يا سازمان و نظامى است كه خداوند به او بخشيده است:
(نام پروردگارت ـ آن برترين ـ را بستاى، آن كه آفريد پس درست ساخت، و آن كه اندازه داد پس هدايت كرد (يا راه نمود و مسير وجودش را معين فرمود))
اعلى / 2 - 4
(الحمد لله الذي… فطر الخلائق بقدرته.)3
سپاس خدايى را كه آفريدگان را با قدرتش سرشت داده است;( يعنى استعدادها را امكاناتى بخشيده است.)
(انشأ الخلق انشاءً و ابتدأه ابتداءً… أحال الاشياء لأوقاتها، و لاءم بين مختلفاتها، و غرز غرائزها.)4
خلق را پديد آورد پيدايش بديع و آن را آغازين ساخت… اشياء را هر يك در زمان مناسب از عدم به وجود آورد ـ يا از خزائن غيب و عالم ملكوت به عالم طبيعت درآورد ـ و چند چيز را با هم سازگار و هماهنگ گردانيد و به هر يك غريزه و طبيعت خاصش را داد.
آن گاه توضيح مى دهد كه ساختار آدمى، تركيبى و آميزه اى از استعدادهاى منفى و مثبت و توانايى ها و امكانات گوناگون و ساز واره اى از نيروهاست:
(إنا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه) انسان/2
ما آدمى را از نطفه اى آفريديم كه تركيبى از استعدادها و نيروهاى گوناگون است، تا او را بيازماييم.
ذيل آن ناظر به وجود اراده اى مستقل براى آدمى است كه وى را قابليت گزينش و اختيار مى دهد و به موجودى قابل مسؤوليت و گذراندن امتحان و آزمايش، ارتقا مى بخشد.
(سوگند به خود (يا روان) و آن كه بساخت و بپرداختش، پس زشتكارى هايش و پرواگيرى اش را به آن الهام كرد كه به يقين، رستگار موفق كسى شد كه رشد دادش، و ناكام كسى شد كه در خاك نهفتش). (شمس / 7 - 10)
اين نظريه درباره ساختار آدمى خلاف تمامى پندارهاى بشرى است. فلاسفه و روان شناسانى كه به اين مسأله پرداخته اند، بعضى فطرت آدمى را خوب مطلق و برخى شر و بد مطلق معرفى مى كنند. عده اى نهادش را يك صفحه سفيدِ نقش پذير از محيط اجتماعى و تربيت خانوادگى و شرايط اقتصادى يا شيوه توليد و مناسباتش مى دانند. گويى شرارت، ستمگرى، استكبار، جنگ افروزى، قتل و غارت يا جهانخوارى، رفتارهايى ناشى از محيط اجتماعى يا معلول فقر و بى سوادى هستند، يا از روان نژندى و اختلالات عقلى سرچشمه مى گيرند.

ويژگيهاى نهاد آدمى

مهم ترين مطالبى كه در انسان شناسى اسلامى در باب نهاد آدمى آمده به شرح زير است:
الف. نهاد آدمى، منظومه اى است واقع در نظام هستى، و تابع آن. 5
ب. اين ساختار، تحت تأثير محيط طبيعى و اجتماعى قراردارد و به نوبه خود بر هر دو اثر مى گذارد، به طورى كه طبيعت و سازمان جامعه چون مومى در مشت بشر هستند و با تحولات كيفى مردم هر اقليم و محيط اجتماعى، اين دو نيز دگرگونى كمى و كيفى پيدا مى كنند.
ج. در ميان افراد، ويژگى هاى مشتركى هستند كه آنان مفطور برآنند. مراد از نهاد يا ساختار آدمى، بيش تر، همين بخش آن اراده مى شود.
د. برخى ويژگى هاى موروثى كه به افراد و گروههاى اجتماعى معينى اختصاص داشته جزء ساختار همان ها و جدا از نهاد مشترك و مفطور آدمى به شمار مى آيند.
هـ. در ساختمان وجودى ما بخش آسيب پذيرى هست كه ما را در برابر مخاطرات زيستى و نيز تربيتى و اخلاقى قرار مى دهد. اين آسيب پذيرى ها را كه ريشه در ساختار فطرى ما دارد، مى توانيم استعدادهاى منفى وجود خويش بشماريم.
و. در كنار بخش آسيب پذير ساختارمان، استعدادهاى مثبت و توانايى هايى به ما عطا شده كه به كمك آن مى توانيم به خدا تقرب جسته به اخلاقش متخلق شويم. آن استعدادها عبارتند از:
1. سائق صيانت ذات، مشتمل بر دو توانايى:
الف. سائقه هاى عضوى
ب. سائقه هاى هيجانى يا دفاعى
2. هوش، يا استعداد تسلط بر طبيعت
3. آگاهى از هستى خود
4. احساس شخصيت
5. خرد
6. آگاهى از خدا، و نيك و بد
7. حافظه
8. اراده
9. آگاهى از ضعف ها و امكانات ساختارى، و محيط
10. حقگرايى
11. ساز و كار تعالى
12. توانايى توبه، يا بازگشت از راه انحطاط و كار زشت
عوامل محيط طبيعى، پاره اى از عوامل ساختار نهاد آدمى، محيط خانوادگى، نژاد و قوميت، و تا حدودى محيط اجتماعى، بدون خواست و اراده انسان بر او تحميل شده اند. او با اين كه نمى تواند از تأثير اينها بگريزد، باز در همين محدوده با داشتن امكانات لازم ناچار از گذراندن امتحان و آزمايش هست.
(خدايى كه… خلق را به قدرتش از عدم پديد آورد و ابداع كرد و آنان را مطابق مشيّتش اختراع فرمود. آن گاه آنان را در طريق اراده اش به پويش واداشت و در راه محبتش برانگيخت، به طورى كه نمى توانند گام از پيمودن راهى كه در آن به رفتار درآمده اند واپس كشند، يا در جهتى كه از آن ناتوانى سرشتى دارند گام نهند و براى هر يك از آنان روزى معين تقسيم شده اى مقرر داشته است كه هيچ قدرتى و كسى نمى تواند آنچه را كم است زياد كند، يا آنچه را زياد است كم كند. وانگهى براى هر يك طول عمر معيّنى است كه آن را طى مى كند، به طورى كه به محض رسيدن به اجلش و پايان يافتن طول عمرش به پاداش فراوانى كه نصيبش گشته يا كيفر اعلام شده قبلى اش نائل خواهد گشت، تا كسانى كه بد كرده اند كيفر كردار بدشان را و كسانى كه نيكى كرده اند پاداش نيكشان را دريافت كنند، به حكم عدلى كه خداى تعالى و تقدس و پربخشايش دارد.)6

بخش آسيب پذير ساختمان وجودى ما

در وجود ما در مقايسه با ساير جانوران، ضعف ها و آسيب پذيرى هايى هست. جانوران به حكم غرائزشان در تمام مدت زيستن به طور يك نواخت با محيط طبيعى هماهنگى نشان مى دهند. اگر وسيله غريزى جاندارى نتواند با تغييرات محيط مقابله كند نسل آن حيوان منقرض خواهد شد. حيوان از طريق تغيير خود با محيط هماهنگ مى شود نه با تغيير دادن شرايط محيط زيست. در اين روند، جانور، زندگى سازشكارانه اى دارد. البته نه اين كه تلاشى به عمل نياورد، بلكه عوامل ذاتى حيوان را جزء بى تغيير و ثابتى از جهان مى كنند. در نتيجه، يا زندگى او مناسب با محيط مى شود و باقى مى ماند و گرنه مى ميرد و از بين مى رود. اما انسان چنين تجهيز غريزى و چنين توانى را ندارد. او از اين جهت ناتوان ترين حيوان است.
خداوند اشاره به ضعف ساختارى آدمى مى فرمايد:
(وخلق الانسان ضعيفاً) نساء /28
آدمى ناتوان آفريده شده است.
امام سجاد نيز به درگاه خدا عرض مى كند:
(تو ما را از ضعف آفريدى و بر بنياد سستى بنا نهادى و از آبى بى مقدار و ناچيز آغاز وجودمان كردى. به همين سبب، توان حركتى نداريم مگر به قدرت تو، و قدرتى نداريم مگر به كمك تو.)7
در احاديث معصومين عليهم السلام از بخش آسيب پذير نهاد آدمى با تعبيرهاى گوناگون سخن مى رود. گاهى با (طبائع سوء) و زمانى با (سوء الرغبة) يا بد ميلى، و امثال آن. مى فرمايد:
(للنفوس طبائع سوء، و الحكم تنهى عنها.)8
ساختارهاى آدمى سرشت هاى بدى دارد كه حكمت از آن نهى مى كند.
امام سجاد (ع) مى فرمايد:
(اللهم أعذنى من سوء الرغبة و هلع اهل الحرص.)9
خدايا! مرا از بد ميلى و آز دنياداران در پناه خودت بگير.

آز، زمينه انحطاط آدمى

ييكى از استعدادهاى انحطاط آدمى به علت وجود محرك فطرى آز در اوست. و آن آمادگى فروافتادن وى به زندگى دنيادارى است. فرايندهاى ديگر انحطاطش، علت ها و تحليل هاى خاص خود را دارند كه در مبحث انحطاط و فرايندهايش از آن گفت وگو خواهيم كرد.
آز، ميل سيرى ناپذيرى نسبت به اشياء، اشخاص، و امور است كه در خدمت بقاى زيست جانورى هم نبوده پايه كار ـ تن شناختى ندارد، و در قرآن و حديث از آن با واژه هاى (هلع)10، (شحّ) 11و (هوى) 12تعبير شده است.
خداى متعال براى تفهيم اين واقعيت كه در ساختار آدمى در كنار سائقه هاى عضوى كه در خدمت بقاى او هستند محركى وجود دارد كه هيچ نقشى در زمينه زيست و بقا و صيانت ذات ندارد، از شرايط طبيعى و اجتماعى خاصى ياد مى فرمايد كه در آن نه برآوردن نياز به خوراك و نه نياز به پوشاك و مسكن دشوار است، و نه رقيب و منازعى از همنوعان هست كه واكنش هاى دفاعى را لازم آورد. در چنين شرايطى كه آدمى نه گرسنه مى ماند و نه بى لباس و مسكن، باز محرك آز او را به طرف درختى مى كشاند كه خوردن ميوه اش به حكم اخلاق و شرع منع شده است:
(پس به آدم گفتيم: بى شك اين (شيطان) با تو و همسرت دشمن است، بنابراين مبادا شما را از بهشت (جايى كه همه نعمت ها در آن به وفور هست) بيرون كند تا بر اثرش به سختى افتى. تو در بهشت اين امكان را دارى كه نه گرسنه شوى و نه برهنه مانى; و اين امكان كه در آن نه تشنگى برى و نه گرماى آفتاب خورى. بعد، شيطان به او وسوسه كرده گفت:آى آدم! آيا مى خواهى تو را به درخت جاودانگى و مالكيتى نافرسودنى ره برم؟ آن گاه (آدم و همسرش) از آن درخت برخوردند و بر اثرش زشتى هايشان به ديده شان نمايان شد و بنا كردند از برگ درختان بر آن چسباندن، و آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و بر اثرش به بيراهه رفت). طه / 117 - 121
در جاى ديگر ضمن تأكيد بر وجود آز در نهاد آدمى از رفتار خاص برخاسته از آن سخن مى رود:
(كلاّ انها لظى. نزّاعة للشوى. تدعوا من أدبر و تولّى. و جمع فأوعى. انّ الانسان خلق هلوعاً. إذا مسّه الشر جزوعاً. و إذا مسّه الخير منوعاً. الا المصلّين. الذين هم على صلاتهم دائمون. و الذين فى اموالهم حق معلوم. للسائل و المحروم… )
معارج / 15 - 25
نه، بى گمان آن آتشى شعله ور است، دست و پا بركند، آن كس را فرا مى خواند كه پشت كرد (به دعوت الهى) و روى گردانيد و مال گرد كرد و در ظرفى اندوخت. به راستى كه انسان آزمند آفريده شده است، هرگاه شر به او برسد نالان شود و چون خير به او برسد دريغ ورزد ـ يا بخيل ـ باشد، مگر نمازگزاران، آن كسانى كه بر نمازشان دوام دارند، و آن كسانى كه در اموالشان حقى است معلوم، براى گدا و محروم، و آن كسانى كه دوران حساب را تصديق مى كنند، و آن كسانى كه از عذاب پروردگارشان ترسان اند، زيرا كه از عذاب پروردگارشان ايمن نتوانند بود و آن كسان كه شرمگاه هاى خود را نگاه دارند، مگر بر همسرانشان يا كنيزانشان كه در آن صورت قابل سرزنش نباشند. پس هر كس بيش از آن بجويد چنين كسانى از حد در گذشته باشند.
رفتار كسانى را كه خود را به آز مى سپارند در صفت بخيل يا دريغ ورز خلاصه مى كند و مى فرمايد: اگر خيرى به آنان برسد از اين كه آن (خير) را به ديگران بدهند و فايده اى به مردم برسانند به شدت دريغ مى كنند: منوعاً. حال اين (خير) ثروت و درآمد باشد، يا قدرت، يا علم و مهارت، يا پيشامد خوشايندى مثل رسيدن به شهرت و موقعيت اجتماعى و كاميابى نظامى و مانند آن فرق نمى كند. نمى گذارند از آنچه دارند چيزى عايد ديگران شود، و به شدت از رسيدن خير و فايده به ديگران جلوگيرى مى كنند: منوعاً.
آن گاه مى فرمايد: تنها كسانى بخيل و منّاع للخير نخواهند بود كه فرايند تعالى و تقرب به خدا را بپيمايند، كه با عمل صالح نماز دائمى آغاز شده، و با انفاق و خيررسانى به گدا و محروم و اعمال ديگر كه در آيه هاى بعدى آمده است ختم مى گردد و پايه اش تصديق دوران قيامت و تقوى يا ترس از عذاب پروردگار است. در غير اين صورت، آزشان حتى به امور جنسى هم كشيده شده (از حد در گذشته) مى شوند.
همين معنى را در دو آيه ديگر تأكيد مى نمايد و مى فرمايد: پيمودن فرايند تقرب به خدا در امان ماندن از تأثيرات آز را درپى دارد و در آنجا از آز با واژه (شحّ) يادمى فرمايد:
(و كسانى كه پيش از ايشان (يعنى مهاجران از مكه به مدينه) شالوده جامعه و ايمان را فراهم ساختند درحالى كه هر كس را كه سوى آنان هجرت مى كرد دوست مى داشتند، و در دل خويش نسبت به آنچه داشتند نيازى احساس نمى كردند، و ديگران را بر خويشتن مقدم مى داشتند گرچه آن چيز اختصاصى ايشان مى بود، و كسانى كه از آز درون خود ايمن بمانند، آرى اينان همان رستگاران اند). حشر / 9
(در حقيقت، اموالتان و فرزندانتان مايه آزمايش و لغزش اند و خداست كه پاداش هنگفت نزد اوست. پس چندان كه توانيد از خدا پروا گيريد و اندرز نيوشيد و فرمان بريد و انفاق كنيد كه بهتر است براى خودتان (از مال و فرزند) و هر كس از آز خويش در امان بماند، پس آنان همان رستگاران اند. اگر به خدا وام دهيد وامى نيكو (بدون چشمداشت تشكر و مقابله به مثل و بدون منت گذاشتن) آن را براى شما دو چندان كند و از شما درگذرد، و خدا شكرپذيرى بردبار است، داناى غيب و شهود، مقتدر حكيم).
تغابن / 15 - 18
در آيه ديگر هشدار مى دهد كه آز در نهاد آدمى هست، به طورى كه زن و شوهر را وا مى دارد تا بيش از حق معقول و مشروع خود از ديگرى بخواهد و به حقوق شريك زندگيش تجاوز كند:
(وأحضرت الانفس الشحّ و ان تحسنوا و تتقوا فان الله كان بما تعملون خبيراً)
نساء / 128
آز در نهاد آدمى سرشته و حاضر است و اگر احسان كنيد و از خدا پروا گيريد (و بخل نورزيد و تعدى به حقوق ديگران نكنيد) بى گمان خدا از آنچه مى كنيد خبردار است.
در اينجا هم براين واقعيت انسان شناختى كه آفريده خود اوست تأكيد مى ورزد كه لازمه طى فرايند تقرب الى الله مصون نگه داشتن خود از تأثيرات آز است، محرك انحطاط آورى كه در نهاد آدمى حاضر و فعّال دائمى است.
آياتى از سوره مباركه فصلت به همين موضوع اختصاص دارد:
(آدمى از خواستن خير (ثروت، علم، مهارت، قدرت… ) ملال نگيرد، ولى هر گاه شرى به او برسد نوميد و دل از خير بركنده شود. و هرگاه از پى گزندى كه به او رسيده رحمتى از خويش به كامش بريزيم البته گويد: اين حق (و فرآورده) من است و گمان نبرم كه قيامت بر پا شود، و اگر به درگاه پروردگارم برده شوم مرا نزد او بهشت باشد. پس بايد كه كافران را از آنچه مى كردند خبر دهيم و بايد كه آنان را از عذابى خشونت بار بچشانيم. و چون انسان را نعمت دهيم روى (از دين و ديندارى) برتابد و شانه از غرور بالا اندازد، و چون شرى (پيشامد بدى) گريبانش گيرد، آن گاه زبان به دعايى عريض و طويل گشايد). فصلت / 49 - 51
حديث، انسان شناسى قرآنى را پى مى گيرد. پيامبر اكرم مى فرمايد:
(شرّ ما أعطى ابن آدم شحّ هالع و جبن خالع.)13
بدترين چيزى كه به انسان داده شده آزى سيرى ناپذير و ترسى دل تهى كننده است.
درحالى كه آيه قرآنى واكنش آزمند را در برابر شرّ يا پيشامدهاى زيانبار و تهديد كننده با (جزع) يعنى ناله از سر ناراحتى شديد وناشكيبايى بيان مى كند: (وإذا مسّه الشر جزوعاً) حديث از همين واكنش با (جبن خالع) ترسى كه دل آدم را خالى كند ياد مى نمايد.
جهتگيرى و رفتار كسانى را كه عنان خود را به اين محرك بسپارند، علاوه بر نازك نارنجى بودن، بخل، خسّت و دريغ ورزى از اعطاى نعمت هايى كه دارند، عبارت از مال اندوزى و شمردن دارايى و گنجينه يا حساب هاى بانكى، مى داند:
(واى بر هر ريشخند كننده عيبجويى، آن كه مالى فراهم كرد و آن را شمرد و اندوخت; مى پندارد اموالش او را پاينده مى دارد. چنان نيست، بى گمان در آن (آتش) در هم شكننده افكنده خواهد شد. و چه دانى كه آن درهم شكننده چيست؟ آتش افروخته خداست كه بر دلها بر آيد. بى گمان آن آتش بر آنان فروبسته است به صورت ستون هاى كشيده ممتد). همزه / 1 - 9
در آيات كنز يا مال اندوزى مى فرمايد:
(هان اى كسانى كه ايمان آوردند، بى گمان بسيارى از علماى يهود و علما يا زاهد نمايان مسيحى اموال آدميان را به باطل (و بدون انجام خدمت يا كار توليدى) مى خورند و راه خدا را بر مى بندند، و كسانى كه زر و سيم مى اندوزند و آن را در راه خدا انفاق نمى كنند بايد آنان را به عذابى دردناك مژده دهى، به دورانى كه آنان را در آتش سرخ كنند، آن گاه پيشانى و پهلو و پشت آنان را بدان داغ نهند كه اين است آنچه براى خويشتن مى اندوختيد، اينك بچشيد آنچه را كه مى اندوختيد.) توبه/34ـ35
رفتار جالب ديگر دنياداران، ترس هاى بيجا و واكنش هاى شديد و بى تابانه در برابر خطرها و ضررهاى ناچيز و محافظه كارى افراطى آنان در مورد جان و مال و كس و كارشان است كه خدا با عبارت (واذا مسه الشر جزوعاً) وصف مى فرمايد و پيامبرش با (جبن خالع).
مطالعات روان شناسان عمقى بر روى مردم باختر زمين، بر صحت همين انسان شناسى دلالت مى نمايد. روان كاوان بر اين عقيده اند كه جاندوستى و مال اندوزى در مردم دنيادار، امتداد مراحل اوليه زندگى آنهاست. درمرحله اول زندگى، سائق اصلى، تحريك دهانى است. كودك ازمكيدن لذت فراوانى مى برد; سپس اين لذت از گازگرفتن، جويدن و بردن اشياء به دهان و ميل به بلعيدن آنها نيز حاصل مى شود. مشاهدات نزديك تر نشان مى دهد كه اين اعمال هرگز نشانه گرسنگى نيستند، بلكه فعاليت هاى مكيدن و گاز گرفتن و بلعيدن، خود به خود لذت بخش اند. آنها كم و بيش در دوران نوجوانى و بلوغ نيز باقى مى مانند.
آنان در رفتار اجتماعى همواره چيزى براى خود مى خواهند، با تقاضا، يا تحكم. روش خواستن شان حالت مكيدن دارد. حقايق و اعتراضات منطقى منصرفشان نمى كند. بر عكس، به اصرار خود ادامه مى دهند. مثل زالو به ديگران مى چسبند. به تنهايى حساسيت دارند و در مقابل آن واكنش نشان مى دهند گرچه تنهايى به مدت كمى باشد. ناشكيبايى در اين دسته از مردم آشكار است.
متعلقاتى را كه انسان شناسى اسلامى براى آز قائل است هرگز به انديشه روان كاوان و روان شناسان غربى نرسيده است. شمارى از آنها در اين آيه آمده است:
(عشق به خواسته ها از زن و فرزند و گنجينه هاى زر و سيم و اسبان نشاندار و رمه و كشتزار براى آدميان غيرمؤمن آراسته جلوه داده شده است، حال آن كه اينها بهره ورى زندگى دنياست و فرجام نيك نزد خداست). آل عمران / 14
گاهى آز به علم تعلق مى گيرد. حضرت على (ع) مى فرمايد:
(منهومان لايشبعان: طالب علم و طالب دنيا.)14
دو شيفته سيرى ناپذير هست: دانش پژوه، و دنيا طلب.

اختلال پذيرى دستگاه ادراكى

آسيب پذيرى ديگرى مربوط به ذهن و دستگاه ادراكى ماست. مردم تا وقتى در حالت عادى و انسانى باشند مانند نوجوانان و جوانان، دستگاه ادراكى شان درست كار مى كند. اما به مجرد آن كه زندگى پست را بر حيات آخرت يا طيبه ترجيح داده برگزيدند، همانچه با كفر به خدا، قيامت، پيامبران و حقائق ديگر ملازمه دارد ذهن، قدرت شنوايى و قدرت تشخيص و ديدشان دستخوش اختلال مى گردد و به تدريج از كار افتاده آنان را تبديل به مشتى غافل مى كند:
(ذلك بأنّهم استحبّوا الحياة الدنيا على الآخرة و إنّ الله لايهدى القوم الكافرين. اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم و أبصارهم و اولئك هم الغافلون. لاجرم أنّهم فى الآخرة هم الخاسرون) نحل / 107 - 109
اين بدان سبب است كه زندگى پست را خوش تر داشته بر آخرت ترجيح دادند و اين كه خدا گروه كافران را هدايت نمى كند. اينها هستند كسانى كه خدا بر دلهايشان و گوششان و ديدگان شان مهر نهاد، و آن گروه همان غافلانند. ناچار آنان در آخرت همان زيانكارانند.
وقتى كسى اراده اش را به زندگى پست جانورى محض يا زندگى دنيادارى تعلق داد و از هر چه جز آن چشم پوشيد و گوش به پيامى كه درباره امور معنوى و حيات طيبه باشد نسپرد و به اين موضوعات نينديشيد و فقط به فعاليت هاى پنج گانه (لهو و لعب و زينت و تفاخر و تكاثر) انديشيد، به گونه قهرى دستگاه ادراكى اش با اين وضعيت و امور و زندگى پست تطابق خواهد يافت، حس و شعور و عقلش در چارچوبه ماديات و زيستن يا دنيادارى اسير خواهد گشت، ديگر به اندرز و پند و دليلها و حجت هايى كه بر وجود آخرت، حيات طيبه، تقرب به خدا، فضائل، كمالات و ضرورت پيمودن صراط مستقيم حيات طيبه هست توجه نمى كند و نمى انديشد و خرد به كار نمى برد. پس بر دل و گوش و چشمش مُهر مى خورد يا به تعبير رساتر الهى (طبع مى گيرد)! غفلت خفيفى كه در ابتداى حركت انحطاط و اتخاذ زندگى پست داشت چندان شدت مى گيرد كه طبع و منش او مى شود و خودش تبديل به غافل مى گردد: (اولئك هم الغافلون).
هر كس سائقه هاى عضوى را كه تمايلات زيستى اند يا آنها و آز را كه تمايل سيرى ناپذير و غيرزيستى هستند معبود خويش بگيرد و راهنماى خويش گرداند، بى شك دستگاه ادراكى ش با آنها تطابق خواهد يافت و خردمندى را از دست خواهد داد، هر چند بر هوشش و زيركى اش بسيار افزوده شود:
(آيا نگريسته و انديشيده اى به كسى كه خداى خويش را هواى خويش (تمايلات خويش) گرفت و خدا او را در عين علمش (به اين كه خدايى دارد كه بايد از او اطاعت و او را عبادت كند) گمراه كرد (به دليل اراده مستقل و آزادى گزينشى كه به وى عطا فرموده) و برگوش او و دل او مهر نهاد و بر ديده عقلش پرده اى قرار داد; با اين حال، پس از آن كه خدا چنين كرد چه كسى مى تواند او را هدايت كند؟! آيا با وجود اين پند نمى گيرند؟) جاثيه / 23
(آيا با وجود اين، كسى كه بر حجتى از پروردگارش باشد مثل كسى است كه سوء رفتارش برايش زيبا و روا جلوه كرده است و خود پيروى تمايلات خويش كرده اند؟!) محمد / 14
خودشيفتگان كه همان دنياداران باشند، ضابطه كمال و برترى را خودشان و آنچه دارند مى دانند، و هر چه را كه خودشان ندارند بد مى دانند.
(و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه) احقاف / 11
كسانى كه كافر شدند درباره كسانى كه ايمان آوردند گفتند: اگر آن (اسلام، ايمان، حيات طيبه، توحيد) خوب بود در دسترسى به آن بر ما پيشى نمى جستند.
همچنين آنچه كه نيكوتر از پول، ثروت، جاه، شهرت، زن، زيور، كاخ، باغ و مانند آن باشد انكار مى كنند. منكر كمالات و فضائل اند. حيات طيبه، بهشت و رضاى خدا ـ آن نيكوترين ـ را نابوده و زيست مى انگارند:
(وأمّا من بخل و استغنى و كذّب بالحسني… ) ليل / 8 - 9
و اما آن كسى كه بخل ورزيد و خود را ثروتمند و بى نياز پنداشت و آن نيكوتر ـ بهشت يا رضاى ايزد ـ را دروغ شمرد… .
آسيب پذيرى ديگرى نيز داريم كه باز ذهنى و ادراكى است، ولى بيش از آسيب پذيرى پيشين، پيرو عوامل خارجى است. و آن آسيب پذيرى ادراكى ما در برابر وسوسه ها و تهاجم هاى شيطان است. شرط اثر گذاشتن اينها نيز اراده و تصميم گيرى خود ماست. اگر به زشتكارى پرداختيم و يكى از زندگى هاى چهارگانه پست را براى خود برگزيديم، شياطين پياپى بر ما حمله آورده اثر خواهند گذاشت:
(… الشياطين. تنزّل على كل أفّاك اثيم) شعراء / 221 - 222
شياطين برهر بسيار بهتان زننده بسيار گناهكار فرود مى آيند.
(ما شياطين را سرپرست و قرين كسانى قرارداديم كه ايمان نمى آورند.)
اعراف / 27
(بى گمان آنان شياطين را به جاى خدا سرپرست و راهنماى خويش گرفتند.) اعراف / 30
مجموعه اين استعدادهاى منفى و آسيب پذيرى ها كه بر شمرديم و آنچه هنوز بدان متفطن نگشته ايم، استعداد منفى ديگرى براى ما به بار آورده است كه استعداد ستمگرى مفرط و جاهليت مفرط باشد. خداوند در اين آيه به آن اشاره مى فرمايد:
(انا عرضنا الامانة على السموات و الارض فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها الانسان إنّه كان ظلوماً جهولاً) احزاب / 72
با همين استعداد منفى است كه مى تواند به اسفل سافلين برود، و در طول تاريخ هم رفته است، و هم اكنون بسيارى از مردم در آن مرتبه پست قرار دارند كه هيچ موجود زنده ديگرى در آن نيست. اين مردم، قابل قياس با (گرگ) يا (گوسفند) كه امثال هوبز و نيچه الگوى مردم پست مى انگاشتند نيستند.

استعدادها و توانايى هاى مثبت

شعبه هاى مختلف روان شناسى تا وقتى به مسائلى چون ادراك حسى، عادت، تعامل و حتى هوش و فرديت مى پردازند هنوز از حوزه استعدادها و پديدارهاى مشترك انسان با جانوران پا فرا نگذاشته اند. چه، اين موضوعات كه در روان شناسى كار ـ تن شناختى، روان شناسى تكوينى، و روان شناسى عمومى مورد بحث است در ميان جانوران نيز قابل مطالعه مى باشد. در ميان جانوران حتى نوعى رابطه گيرى متقابل و رفتارهاى جمعى وجود دارد. تنها زمانى به استعدادها، امكانات و توانايى هاى مثبت ويژه آدميان مى رسيم كه پا را از اين حوزه مشترك فراتر نهيم. ولى بحث درباره استعدادها و توانايى هاى ويژه آدمى بدون اشاره به نقطه هاى اشتراك او با پاره اى از جانوران امكان ندارد.
مشتركات ساختارى آدمى با جانوران چون در وجود وى جاى مى گيرد ماهيتى ديگر مى پذيرد. هوش آدمى با همه شباهتى كه به هوش جانوران تكامل يافته دارد چيزى غير از هوش جانوران است. سائقه هاى عضوى نيز كه بنياد زيست مشترك آدمى و جانوران بر آن نهاده شده است در آدمى همان نيست كه در جانوران هست. مهم ترين سائقه هاى انسانى از قرار زير هستند:

1. سائق صيانت ذات

اين استعداد يا توانايى، محركى فطرى است كه حفظ و بقاى آدمى را بر عهده دارد; و خود از دو دسته سائق تشكيل مى شود:
الف. سائقه هاى عضوى
ب. سائقه هاى هيجانى يا دفاعى
دسته اول، به اعاده پيوسته و متناوب حالت تعادل حياتى در كالبد و اندام هايش مى پردازد، و دسته دوم به تأمين يا ايجاد فضاى حياتى پيرامون وى. كار دسته اول همانند مسؤوليت نيروى انتظامى نسبت به جامعه، و كار دسته دوم شبيه وظيفه نيروى دفاعى نسبت به آن است.
مى توانيم مجموعه اين دو دسته سائقه را تمايلات زيستى بناميم; زيرا كاركرد مجموعه آنها زيستن و بقاى ماست.

2. هوش، يا استعداد تسلط بر طبيعت

آدمى فعاليت هايى مانند غذا خوردن، نفس كشيدن و راه رفتن دارد كه بى ابزار انجام مى دهد، چنان كه فعاليت هايى دارد كه با ابزار به انجام مى رساند. حتى فعاليت هاى دسته اول را ممكن است به كمك ابزارهايى كه مى سازد بهبود بخشد. اين عمل را كه به مدد هوش انجام مى دهد فن مى خوانند. فن، ساختن ابزار و كاربرد آن براى رسيدن به منظورى به مدد هوش است. فن، بر پايه كار مبتنى بر فهم و محاسبه - كه ناشى از درك كردن و حدس زدن امكانات باشد ـ متكى است. فن، تنها درباره نتيجه حاصل از ارتباط وسيله ها و تغيير كميت ها و نسبت ها مى انديشد. از اين رو جزئى از خردگرايى به طور كلى به شمار مى آيد. آدمى به مدد هوشش فن را پديد مى آورد كه به وى اين توانايى را مى بخشد تا نيروى طبيعت را در برابر نيروى طبيعت به كار گيرد و از اين راه به طور غيرمستقيم به يارى طبيعت بر طبيعت چيره شود. اين چيرگى، بر پايه هوش و دانستن خاصى استوار است. آدم در پرتو هوش هم نيرو به وجود مى آورد و هم چيزهايى مى سازد. اين است معناى كرامتى كه خدا به انسان بخشيده است:
(ولقد كرّمنا بنى آدم و حملناهم فى البرّ و البحر)
و به يقين، ما آدميان را كرامت بخشيده بر زمين و دريا روان و چيره ساختيم.
امام سجاد(ع) با اشاره به آن عرض مى كند:
(الحمد لله الذى اختار لنا محاسن الخلق و أجرى علينا طيّبات الرزق و جعل لنا الفضيلة بالملكة على جميع الخلق فكل خليقته منقادة لنا بقدرته و صائرة الى طاعتنا بعزّته.)15
سپس خدايى را كه نيكوترين ويژگى هاى آفرينش را براى ما برگزيد و پاك ترين روزى ها را به ما ارزانى داشت و اين برترى را به ما بخشيد كه بر همه آفريده ها و موجودات تسلط و تملك پيدا كنيم، به طورى كه هر موجودى به قدرت خدا سر به فرمان ما نهاده است و هر آفريده اى به عزت خدا از ما اطاعت مى كند.

3. آگاهى از هستى خود

آدمى يگانه جاندارى است كه از هستى خود، آگاه است. هم بر توانايى ها و استعدادهاى مثبتش و هم بر توانايى ها و محدوديت هايش واقف است. ما حتى به گونه اجمال از امكانات و استعدادهاى نهادمان و از وجود اراده اى مستقل براى خود، آگاهى داريم. رفتار، گفتار، انديشه، احساسات و عواطفى را به خودمان نسبت داده آنها را از آن خود مى دانيم. همچنين براى خود اراده اى مستقل قائليم. بر پايه باور به اين جمله، براى خود احساس شخصيت كرده خود را از ديگران متمايز مى دانيم.

4. احساس شخصيت

آگاهى نسبت به خود يا خودآگاهى كه براى تعبير از واقعيت مورد نظر رايج تر است، احساس شخصيت را در ما بر مى انگيزد. جانوران كه مثل ما از ادراك حسى، عادت، تعامل، و حتى هوش و فرديت برخوردارند بر خلاف ما قادر به احساس شخصيت نيستند.
خودآگاهى و احساس شخصيت را كه از يكديگر تفكيك ناپذيرند، برخى با آگاهى از احوال درونى اشتباه مى كنند. حال آن كه اين دو، دو چيز متفاوت اند. آگاهى شخصى از احوال درونى مثل آن كه از درد خويش آگاه است جنبه ذهنى صرف داشته در تجربه هايى ظاهر مى شود كه فقط در دسترس شخص است. چنين آگاهى به الزام متضمن فاعل فعل يا (من) نيست. البته، وقتى ما از دردى رنج مى بريم، چون ما هستيم كه از آن رنج مى بريم از جهتى مى توانيم آن را به شخص خود ربط دهيم، ولى شك نيست كه در همين آگاهى ما خود را از تجربه درد جدا مى كنيم تا درباره آن داورى كنيم. اين، غير از خودآگاهى است.
خودآگاهى كه با آگاهى از احوال درونى فرق دارد در روان شناسى تكوينى هم مورد بحث قرار مى گيرد و در آنجا به تجزيه و تحليل رشد آن در دوره كودكى اول مى پردازد. جنبه صورى خودآگاهى، آگاهى از اين مطلب است كه ما شخص يا (من) هستيم. جنبه محتوايى آن با اهميت تر است. روان شناسان اجتماعى معتقدند خودآگاهى مانند آگاهى صرف، به نمود ساده و بسيطى تأويل پذير نيست، و چيزى را به وجود مى آورد وكاركردهايى دارد و بر طبق ساز و كارى عمل مى كند.

5. خرد

ما از موهبت خرد برخورداريم. ما نه تنها مى توانيم اشياء و اشخاص را از يكديگر تميز بدهيم، بلكه قادريم تصورى از جهان و بشريت داشته باشيم. تفكر داريم كه ما را قادر مى سازد به فراسوى حواس خود دست يابيم و به عمق اشياء و كنه امور پى ببريم. خرد ما را وا مى دارد و به ما يارى مى دهد تا به زيستن قانع نشده درباره نظام هستى بينديشيم و به مبدأ و معاد فكر كنيم و انگاره اى از كيهان بدست آوريم. در پى حل مسائل و گشودن گره مشكلات برخيزيم. ديناميسم تاريخ بشرى جزء جدايى ناپذير وجود خرد است و سبب مى شود تا آن را تكامل بخشيده دنيايى بهتر و برترى براى خود خلق كند. محرك فطرى حقگرايى ما را بر مى انگيزد تا به هر چه و هر مرحله اى مى رسيم ناراضى و سرگشته باشيم و اين ناخشنودى و سرگردانى ما را به كنجكاوى و جست وجوى راه حل و چاره تازه اى وا دارد. و باز خرد است كه به اين كنجكاوى همت مى گمارد و راه حل و چاره مى جويد.

6. آگاهى از خدا، و از نيك و بد

خداى متعال هم آگاهى از خودش را در سرشتمان نهاده است و هم آگاهى از نيك و بد را. درباره آگاهى ما از خودش مى فرمايد:
(و (بيادآر) زمانى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را بگرفت و آنان را بر خودشان گواه كرد كه آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى، گواه شديم. مبادا در دوران قيامت بگوييد كه ما غافل از اين بوديم). (اعراف / 172)
و با اشاره به آدمى مى فرمايد:
(وهديناه النجدين) بلد / 10
دو راه نمايان و برجسته نيكى و بدى را به او نشان داديم.
(آن كه بيافريد پس به هر يك از هر چيز به اندازه داد; و آن كه تقدير فرمود پس راه نمود). اعلى / 3 - 2
امام زين العابدين (ع) خدا را بر اين دو نعمت ساختارى سپاس برده عرض مى كند:
(الحمدلله… على ما عرّفنا من نفسه و ألهمنا من شكره.)16
سپاس خدا را كه خودش را به ما شناساند و عمل صالح شكر گفتنش را به ما الهام كرد و ما را بر آن بسرشت.
آگاهى از نيك و بد اعمال، زندگى ها، و اشخاص، خاصيت و توانايى ساختارى پراهميتى و همان است كه دين و اخلاق و فلسفه و فلسفه سياسى، آن را موضوع خود ساخته اند. انديشه اخلاقى در هيچ يك از انواع جانوران به چشم نمى خورد. انسان اگر توانايى تميز نيك از بد، و روا از ناروا را نمى داشت، امر و نهى را هم نمى توانست بفهمد و در زندگى و رفتارش به كار بندد. اين معنى را خداوند در كنار حقايق ديگرى از ساختار آدمى بدين عبارت الهام مى فرمايد:
(و اى آدم، تو و همسرت در آن بوستان مسكن گيريد، پس هر گونه و هر جا و هر چه خواهيد بخوريد و نزديك اين درخت مشويد كه ستمكار خواهيد شد). (اعراف / 19)

7. حافظه

حافظه آدمى با ظرفيت فوق العاده و رو به افزونى جزء ديگرى از ساختار است كه او را در مقامى شامخ و بسى بالاتر از حيوانات مى نشاند. امام على بن ابى طالب (ع) مى فرمايد:
(كلّ وعاء يضيق بما جعل فيه، الاّ وعاء العلم فانه يتّسع.)17
هر ظرفى با قرار گرفتن چيزى در آن از ظرفيتش كاسته مى شود، جز ظرف علم ـ يا حافظه ـ كه بر اثر ظرفيتش افزايش مى يابد.
حافظه كه داشتنش شرط اصلى ماندگارى موجود زنده است در ساده ترين موجودات زنده وجود دارد. خاصيتى كه حيوان را از گياه متمايز نموده به آن برترى مى بخشد حافظه است. چه، فقط حافظه است كه مى تواند غريزه ها و انعكاس هاى عصبى شرطى را بر پا نمايد.
حافظه هم مانند غريزه نياز ندارد در مغز تكامل يافته اى جاى گزيند.
انسان، به درجاتى از آزادى و عمل گزينشى آگاهانه رسيده است كه با هيچ جاندارى قابل مقايسه نيست، و اين از جمله معلول حافظه خاص پرقدرت و ظرفيت اوست.
ما حافظه تاريخى داريم. مى توانيم گذشته را به يادآوريم و آينده را مجسم نماييم و بر پايه همين توانايى قادريم براى آينده و سرنوشتمان برنامه ريزى كنيم. انسان يگانه موجود زنده اى است كه قدرت تدبير دارد.

8. اراده

اراده سريرى است كه وجود ما بر آن تكيه زده است. سازنده شخصيت ما و جوهرش، اراده ماست، (خود) واقعى ماست. توانايى تصميم گيرى مستقل در ميان انگيزش هاى ناهمگون سائقه هاى عضوى، و سائقه هاى هيجانى، آز و تأثيرات مداوم محيط اجتماعى و طبيعى، توانايى بروز امكانات نهفته خويش، توانايى گزينش در ميان گزينه هاى گونه گون و ناهمگون، و آمادگى براى قبول مسؤوليت.
اين استعداد و توانايى كه از آن با (آزادى انسان) هم تعبير مى شود و مراد از آن تعبير، آزادى تكوينى وى در ميان عوامل فيزيولوژيك و اجتماعى و طبيعى است، مهم ترين جزء ساختارش را تشكيل مى دهد.
شايد امانتى كه خداوند در آيه 72 احزاب از آن ياد فرموده و وجه تمايز آدمى از ساير آفريدگان مى داند همين آزادى تكوينى و اراده مستقل از عوامل ساختارى و محيطى باشد:
(بى گمان ما امانت را بر آسمان و زمين و كوهساران عرضه كرديم، پس از اين كه آن را بر دوش گيرند خوددارى نمودند و از آن بهراسيدند و آدمى آن را بر دوش كشيد زيرا كه وى ستمكارى بسيار نادان بود، تا خدا مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرك را عذاب كند و خدا توبه مردان و زنان مؤمن را بپذيرد و خدا آمرزنده اى مهربان است).
(احزاب / 72-73)
چه، داشتن اراده و آزادى تكوينى و توانايى گزينش، شرط اصلى داشتن و بر عهده گرفتن مسؤوليت رفتار و كار و زندگى است; و تنها با تحقق آن، پاداش و كيفر ديدن عادلانه و حكيمانه تواند بود، و مرد و زن منافق و مشرك، شايسته عذاب، و مرد و زن مؤمن، شايان آمرزش توانند شد.
وجود اراده در وى است كه به او امكان مى دهد تا از استعدادها و توانايى هاى مثبت ساختارى و از نيروى طبيعى و حتى از همنوعانش به نفع يا صلاح خويش بهره ببرد و نيز بر ضعف هاى ساختارى خويش كه او را آسيب پذير مى سازند چيره آيد. در ميان جانوران تنها اوست كه ناگزير از پيروى غرائز طبيعى و يا سازگارى با محيط طبيعى نيست، بلكه در برابر هر دو عامل كه يكى درونى و ديگرى بيرونى است استقلال نشان مى دهد و سرپيچى مى كند.
آن دسته از عوامل ساختارى كه انسان را كرامت مى بخشند و كارى مى كنند كه ديگر حيوان نباشد عبارتند از حقگرايى، اراده، حافظه، آگاهى از نيك و بد، و تميز آن دو…
اراده، آن توانايى ارزنده و كريمانه اى است كه ما را از همه خلق جدا ساخته دردانه خدا مى گرداند. چه، از طريق اراده است كه اراده الهى و مشيتش به تحقق مى رسد. اراده با اين كه به ما مسؤوليت اعمالمان را مى بخشد و مستوجب پاداش و كيفر مى شود جز بامشيت الهى مؤثر نمى افتد و كار نمى كند. چنان كه تحقق حوادث طبيعى نيز بسته به مشيت الهى است:
(… فاذا جاء امر الله قضى بالحق) مؤمن / 78
پس وقتى امر خدا بيايد كار به انجام مى رسد و تحقق مى پذيرد.
و درباره امرش مى فرمايد:
(انما أمره إذا أراد شيئاً أن يقول له كن فيكون) يس / 83
در مورد كاركرد اراده انسان و تعلقش به پيمودن راه ديندارى و تقرب مى فرمايد:
(إنّ هذه تذكرة فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلاً. و ما تشاءون إلاّ أن يشاء الله)
انسان / 30
بى گمان، اين قرآن يادآورى و هشدارى است، پس هر كس خواست راهى به سوى پروردگارش برگزيند، و نمى خواهيد مگر اين كه خدا بخواهد.
(إن هو إلاّ ذكر للعالمين. لمن شاء منكم إن يستقيم. و ما تشاءون إلاّ أن يشاء الله رب العالمين) تكوير /29
آن جز پندى براى عالم هاى آفريدگار نيست براى هر كس از شما كه بخواهد خود را بر آن پند تطبيق دهد، و نمى خواهيد مگر آن را كه خدا پروردگار عالم هاى آفريدگان بخواهد.
اين آيات دلالت دارند كه امورى كه انسان قادر است آنها را اراده كند جز اين كه خدا اراده تحقق آنها را بفرمايد تحقق نمى پذيرد. همچنين اين معنى را مى فهمانند كه اراده آدمى در راستاى اراده پرودگار اوست و خداست كه اين توانايى تكوينى را به انسان بخشيده است. اگر كار خيرى از او سر مى زند به مشيت و به اذن پروردگار است و هرگاه كار بدى از او سر مى زند كه به اراده او نيز هست، به مشيت و به اذن پروردگار است، بى آن كه اراده مرتكب يا مسؤوليت او را از او سلب كرده باشد.
در عمل، همه ما با اندك تأملى در مى يابيم كه توانايى گزينش زندگى و گزينش بسيارى از راه كارها را داريم، هم قادريم راه كار ستمگرانه و بدى را انتخاب نماييم و هم مى توانيم راه كار عادلانه، خيرخواهانه، يا پسنديده و خوبى را برگزينيم. نسبت راه كارهاى فراوان و ناهمگون به ما يكسان است و توانايى انجام هر يك را به اندازه آن ديگرى داريم يا اگر يكى آسان تر و ديگرى دشوار است باز از ما سلب قدرت انجام نمى كنند. در انجام يا ترك هر كارى نيز همين وضع براى ما مشهود و معلوم است. پس در مى يابيم كه كارهاى ما بيش تر اختيارى و تابع اراده ما و در عين حال با قضا و قدر مشيت الهى هماهنگ هستند. چه، قضا و قدر به اين معنى است كه اشياء در نظام ايجاد و خلقت، صفت وجوب و لزوم دارند يعنى هر موجودى و هر حالى كه آن موجود پيدا مى كند يا به خود مى گيرد، همه از ناحيه خداى سبحان تقدير و اندازه گيرى شده و جزئياتش وخصوصيات وجود و اطوار و احوالش همه براى خدا معلوم و معين است و از نقشه و طرحى كه نزد خداست تخلف نمى كند.
با وجود اين، اراده يا توانايى گزينش راه خير و شر، و انتخاب حيات طيبه يا يكى از زندگى هاى پست كه مقدمه و مايه اصلى توانايى بر اعتلا و انحطاط باشد، ارزنده ترين جزء وجود آدمى به شمار مى آيد. به همين جهت، كرامت منظور در آيه هفتادم سوره اسراء، اختصاص دادن آدمى از ميان همه موجودات جاندار و بى جان، به داشتن اراده است كه پيش از توانايى هاى ديگرش ياد شده كه عبارتند از گردش در زمين و دريا، و استفاده از روزهاى طيبه و پاك، و ساير امتيازاتى كه در اين زمينه ها نسبت به بسيارى از موجودات دارد.
اگر چه بنياد اعضاى انسان مانند حيوانات، مادى و شيميايى است و بايد بخورد، بخوابد و توليد مثل كند، باز قادر است بر خلاف همين بنياد و تمايلاتش عمل كند و در واقع با آن بستيزد. و همين، تفاوتى را براى انسان ثابت مى كند كه كرامتش در مقايسه با جانوران را بدان مديون است. هرگاه در شخصى استقلال در برابر سائقه هاى عضوى، و آزادى گزينش و گزينش اخلاقى از بين برود ارزش انسانيش را از دست مى دهد.

9. آگاهى از ضعف ها و امكانات ساختارى و محيط

آدمى قابليت اين را دارد كه به محرك هاى باطنى خويش و به عوامل محيطى مؤثر در زندگى و رفتارش پى ببرد; و با اين پى بردن و آگاهى براى سيطره بر آنها و تنظيم و هدايت آنها درجهت تعالى و رشد خويش بكوشد.

10. حقگرايى يا حنيفيت

پديدارهاى مشهور و شناخته شده اى چون رفتارهاى احسان، ايثار، فداكارى، عواطف، دلسوزى، همدردى، استعداد رشد و كمال جويى، و تعالى، از ديد انسان شناسى اسلام، قائم به محرك فطرى حقگرايى است; چنان كه اگر اين گرايش فطرى نمى بود هيچ يك از اين رفتارها از آدمى سر نمى زدند و اساساً استعداد و امكان رشد و كمال جويى و تعالى در جهان نمى بود. حقگرايى، علاقه موروثى به كمالات و فضائل، به كارهاى نيك، به مردم صالح و ديندار و نيكوكار، به دين و پيامبران، به مسجد و معبد; و نيز توانايى تحقق صفات كماليه الهى در خويشتن است.
فقط با وجود اين محرك فطرى در بشر خداوند از او مى طلبد كه سراپاى وجودش را بر دين ـ يا آموزه ها و توصيه هاى وحيانى ـ منطبق سازد و صراط مستقيم تقرب را بپيمايد:
(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التى فطر الناس عليها) روم / 30
پس سراپاى وجودت را بر دين مطابق آر، در حالى كه حق گرا باشى، حق گرايى فطرتى خدايى است كه آدميان را بر آن سرشته است.

نشانه ها وجلوه هاى حقگرايى

پديدارهاى بسيارى در تاريخ و جامعه دلالت صريح و قطعى بر وجود حق گرايى فطرى آدمى دارند و جلوه هايش به شمار مى آيند. به بيان دقيق تر، مجموعه هاى بسيار از پديدار هست كه هر يك بر علاقه و شورى خاص دلالت كرده زاييده آن به شمار مى رود. دست كم ده علاقه را كه جلوه هاى گوناگون حق گرايى اند مى توان بر شمرد كه هر يك سبب پديدارهاى مستمر و بى شمارى درجامعه است.

1. علاقه به كمال و فضائل

فضائلى چون عدالت، انصاف، عفت، راستى، درستكارى، دليرى و تقوى همواره محبوب بشر بوده است. پيامبران، علماى اخلاق و مصلحان اجتماعى با استفاده از همين عشق و علاقه مردم توانسته اند كار خود را پيش ببرند.
2. عشق و احترام به شخصيت هاى صالح، نيكوكار، بخشنده و با فضيلت; احترامى كه هر كس در دلش نسبت به اشخاص نيكوكار، استاد، معلم، مربى، روحانى، منعم و خدمتگزار احساس مى كند; و تكريم وتمجيدى كه نسبت به ايشان به عمل مى آورد پديدارى عالمگير و هميشگى است.
3. علاقه به ارزشيابى، ارزشگذارى و طبقه بندى امور، پديدارها، اشخاص، حالات، صفات و كيفيت ها.
بشر همواره به اين سه كار همت گماشته است و طى آن كارها را از لحاظ فايده و اثرى كه بر روى خودش و سايرين مى گذارند شناسايى، طبقه بندى و درجه بندى مى كند و بعضى ابزار يا وسيله براى با ارزش ترها مى انگارد. به طورى كه اين پرسش هميشه براى هر شخص مطرح است كه هدف از اين يا آن كار چيست يا چه فايده اى دارد؟ چه سودى دارد يا چه مصلحتى براى بشر در آن نهفته است؟ حتى اگر بشنود خدا انسان و جهان را آفريده است مى پرسد: براى چه آفريده است؟ سؤالى كه خدا در همه وحى ها و پيام هايش به مردم جوابش را مى دهد: (ليعبدون) تا مرا بپرستند، پرستشى كه طى فرايند تقرب به خداى عزيز حكيم رحمان رحيم است.

4. علاقه به حيات برتر

مردم در جست وجوى معنايى براى زندگى خويش اند. مى خواهند رفتارشان معطوف به چيزى ارزشمندتر و بالاتر از زيستن و رفع نيازهاى جسمى باشد. مى كوشند خور و خواب و خشم و شهوت را مقدمه و وسيله اى براى آنچه والاتر است جلوه بدهند. حاضر نمى شوند خود را با حيوانات برابر و هم شأن بگيرند. همواره به فراسوى حوزه بقا و زيستن گرايش دارند.
نه تنها علاقه به حياتى برتر از زيستن و امور و حركات جانورى پذيرفته متفكران و دانشمندان علوم اجتماعى است كه حوزه اى غير فيزيولوژيك در زندگى مردم توجه همه را به خود جلب كرده تا آن را با اهتمام و اعجاب وصف ناپذيرى مورد بحث و بررسى قرار دهند. بخشى از اين حوزه را فقط با حقگرايى فطرى مى توان بيان علمى كرد. بدون فرض وجود آن نمى توان پديدارهاى آن را تحليل كرد. اين همان چيزى است كه اديان از آغاز تاريخ بر آن تأكيد ورزيده و حتى براى پرورش و شكوفايى آن نازل شده اند. علماى غيرمتدين كه نخواسته اند انسان شناسى دينى را بپذيرند با انكار اين محرك فطرى خويشتن را از حل عمده ترين مسائل علوم اجتماعى و تحليل شگفت انگيزترين پديدارهاى تاريخى و اجتماعى محروم و عاجز گردانيده اند.
اگر (نهاد) آدمى در سائقه هاى زيستى، يا در آن و آز به اضافه هوش و خرد خلاصه مى شد، بى شك فعاليت هاى ما همواره بر مدار زيستن و بهره گيرى بى پايان كه مقتضاى چنين نهادى است مى گشت; جايى براى خدمت به همنوعان و خيرخواهى و احسان نمى ماند; همه اسير خودخواهى بوديم و هيچ كس از منافع خود به نفع يا به مصلحت ديگران چشم نمى پوشيد و مايل به فداكارى و ايثار و گذشت نمى بود. حال كه چنين نيست فعاليت ها و اعمالى كه از حدود مقتضيات زيستى و (خود) جانورى وحتى دنيادارانه بيرون است از كجا پديد مى آيد و چه علت و محرك و مجوّزى دارد؟
آلبر سوئر (1712 - 1778) مى نويسد:
(اگر درطبع آدمى ميل به كمال وجود نداشت و گرايشى نسبت به حياتى غنى تر و والاتر در كار نمى بود، و به عبارت موجزتر اگر ما داراى غريزه اخلاقى نبوديم اين احساسات اخلاقى و اين تصورات و انديشه هاى اخلاقى توجيه شدنى نبودند. پس ريشه و اساس اخلاقيت را در همين ميل به كمال و نياز عميق و شگرف انسان به سوى تعالى بايد جست وجو كرد).18
5. علاقه به دانايى، شناسايى واقعيت جهان، و كشف حقايقى كه ربطى به زيستن و كار روزانه ندارد يا به انگيزه سودآورى و درآمد نيست.
تلاش هاى خستگى ناپذير متفكران، حكيمان، و دانشمندان به منظور كشف حقايق و طلب علم و معرفت، و مجاهدت پژوهشگران و مكتشفان بيش تر به انگيزه مادى يا كسب سود و جاه و شهرت نيست. محقق و مكتشف مى تواند اولين كشف يا حاصل تحقيقش را به پول و منزلت اجتماعى برساند. ولى بيش تر اين كار را نمى كنند و تا آخرين لحظه عمر سرگرم كشف حقيقت و دريافت آن مى مانند. كاربرد نظريات و كشفيات علمى نيز چيزى جدا از نيل به آنها نيست.
انسان به گونه فطرى گرايش به اين دارد كه واقعيت جهان و نظام هستى را بشناسد و با آن ارتباط برقرار كند. طى اين فرايند معرفتى و ارتباط گيرى، احساس اعتلا مى كند و زمينه فكرى و عاطفى براى ايمان و عمل صالح و همدلى و همدردى با همنوعان در او فراهم مى آيد.

6. علاقه به زيبايى

اين علاقه كه از تجليات حقگرايى بشر است دركار هنرى ظهور مى يابد. كار هنرى عبارت از آفرينش زيبايى است. كشف تناسب و ديگر ويژگيهاى زيبايى پس از انگيزش حقگرايى صورت مى پذيرد و به ذهن هنرمند الهام مى شود. آفرينش زيبايى، كارى سودجويانه يا در خدمت حس بقا نيست. هنرمند هر چه را كه در ذهن دارد مى سترد تا نقش آنچه را كه آرزو دارد و بدان اميد مى ورزد بر لوح بنگارد.
زيبايى، تمنايى است كه تجسم مى يابد و حقيقتى كه واقعيت مى پذيرد. آثار گرانقدر هنرى در ذات خود چيزى فراتر از سطح جامعه و موجودات درون آن است كه خلق آنها كوشش عظيمى براى فرا بردن جامعه و بر نشاندن مردمش به قله رفيع محتواى آن آثار است. هرگاه هنرى شكل خاصى ازجامعه و واقعيت هاى خوب و بدش را ترسيم كند، بدون آن كه قصد آشكار كردن افق تازه و والايى هاى بسزا در آن نهفته باشد هنر نيست.
7. ديگرخواهى و مهرورزى نسبت به ديگران
محرك صيانت ذات كه بقاى ما در گرو آن است تنها پرواى جان و مال و حيثيت خودمان را دارد و ما را به كارى براى ديگران نمى خواند، مگر آن كه در آن كار نفعى يا ضررى از ما نهفته باشد. اما در زندگى همه ما كوشش ها و مهرورزى ها نسبت به ديگران ديده مى شود كه هيچ يك از آن ها نمى تواند معلول حسى صيانت ذات يا آز ما باشد. اين غيرخواهى و خيرخواهى براى ديگران و مهرورزى نسبت به ايشان محركى جز حقگرايى ندارد.
جلوه گاه اين وجه حقگرايى، دل است، چنان كه جلوه گاه وجه زيبايى پرستى آن آثار هنرى و آفرينش هنرى است. حقگرايى در دلى كه صحنه عواطف باشد به گونه رفتار هيجانى مهر سر مى زند. مهر، علاقه و عشقى است نه به چيزهاى مصرفى ومالك شدن يا به جفت و همسر و ساير چيزهايى كه براى زيستن مفيد هستند، بلكه به همنوعان كه با رفتار بخششگرانه و احساس همراه است.

8. علاقه به روشنايى، تابش، درخشش، بزرگى و جلال

همه ما اين علاقه را در خود احساس مى كنيم. از تاريكى نفرت داريم، همچنين از كوچكى و حقارت; و روشنايى و بزرگى و درخشندگى و تابندگى و جلال و شكوه را دوست مى داريم. چيزهاى دوست داشتنى را به ماه و ستاره و خورشيد تابان تشبيه مى كنيم. عظمت مردان را با بلندى و بزرگى كوه و قله اش بيان مى داريم و از درخشش و تابش براى وصف محبوبيت و ارجمندى و قدر علم و دانايى يا پاكدامنى زنان با عظمت استفاده مى كنيم.
خداوند هم علاقه ما را به روشنايى چون عشقمان به دانايى مى داند و نفرتمان را از ظلمت با بيزارى مان از كورى و نادانى و عدم بصيرت برابر مى شمارد و تضاد اينها را با هم براى ما امرى بديهى مى داند و مى فرمايد:
(بگو: آيا نابينا و بينا برابرند؟ ! مگر تاريكى با روشنايى برابر است؟!) (رعد / 16)
(كور با بينا برابر نيست و نه تاريكى با روشنايى برابر است). (فاطر / 20)
آن گاه با شرح حركات و رفتار و انديشه ها و حالات ابراهيم خليل از كاركرد خرد و حقگرايى و ربط معرفت با محرك شريعت تاريخ پرده بر مى گيرد و مى فهماند كه آنچه باعث مى شود كسى از پى شناخت خالق برود و معبود حقيقى و منعم پروردگار را بشناسد حقگرايى فطرى است. داورى هاى وى نيز تحت تأثير علائقى است كه در نهادش نهفته اند و در كارند. علائقى كه نيروى محركه رفتار و حتى انديشه آدمى اند و سنخيتى با دانايى و معرفت ندارند:
(پس چون شب بر او دامن گسترد اخترى را بديد; گفت: پروردگار من است. آن گاه چون غروب كرد گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم. و چون ماه را تابان ديد گفت: اين پروردگار من است. پس چون فرو شد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكرده بود بى شك از گمراهان بودم. پس چون خورشيد را تابان ديد گفت: اين پروردگار من است، اين بزرگ تر است. پس وقتى غروب كرد گفت: اى قوم من، براستى من از آنچه شريك (خدا) مى گيريد بيزارم. من سراپاى وجودم را درحالى كه به توحيد گراييده ام با كسى برابر مى نهم كه آسمان ها و زمين را بيافريد. و من از مشركان نيستم.) (انعام / 76 - 79)
حقگرايى، ابراهيم را مثل هر كسى به شناسايى پيرامون و هر چه در كيهان است و به طبقه بندى و درجه بندى هر چيز و هر امر و هر كس كه مى شناسد بر مى انگيزد و به داورى درباره آنها با معيار درخشندگى، بزرگى، بقا يا جاودانگى و قائم به ذات بودن، تا (حيّ قيّوم عظيم قدير حكيم) را بشناسد. و پس از شناسايى، سراسر وجودش را با او تطبيق دهد و طى پرستش توحيدگرايانه و به دور از شرك و انبازگيرى، به صفاتش متخلق گرداند تا به او تقرب جسته باشد. پس در ظلمت شب از تاريكى مى رمد و به سوى ستاره درخشنده اى كه شايد زهره را بهتر مى شناسد و مى بيند افول و غروب كرد از افول و غروب و ناپايدارى نفرت مى كند و از تاريكى و فنا و باطل مى رمد. (گفت: غروب كنندگان را دوست ندارم). علاقه به بزرگى و جلال، او را متوجه ماه مى كند با افزايش معرفتش ماه را نيز ناپديدار مى يابد و در ضمن نسبيت و ناپايدارى معلومات خويش و حقارت عقلش را در قياس با حقايق عالم در مى يابد و مى داند همان طور كه ستاره و ماه و خورشيد درجاتى از تابش و بزرگى را به نمايش مى گذارند، معرفت آدمى هم نسبت به دانايى آفريدگارش كه خالق ماه و ستاره و خورشيد هم هست درجه پستى ا
ست و معرفت هاى او در افزايش و كاهش است. پس به هدايت آفريدگار عليم حكيم نياز دارد.
قرآن مى خواهد اين نكته را هم بفهماند كه خرد و انديشه و معرفت هر چند براى رهيابى بشر لازمند اما كافى نيستند. مهم تر از آن حقگرايى است كه حتى انديشه را تصحيح مى كند و به حقيقت مى رساند. سرانجام، نقش اراده يا خود حقيقى انسان است كه پس از شناخت همه چيز بايد تصميم بگيرد خدا را معبود خويش بگيرد يا ديگرى را، و خدا را توحيد گرايانه بپرستد و به او تقرب جويد يا كسى و چيزى را در كنارش معبود گيرد و شرك ورزد؟ دو راهى هاى اصلى را كه در برابر هر انسانى پديدار مى شوند نشان مى دهد تا بتواند راه رشد را پيش گيرد.

9. علاقه و عزت

عزت، حالت اقتدار، شكست ناپذيرى، ايمنى و صلابتى است كه عوامل انحطاط آور و زيان آور نتواند در آن رخنه آرد يا آن را بفرسايد. فسادناپذيرى را هم شامل مى شود. استحكام و تأثيرناپذيرى در برابر وسوسه ها و دسايس شيطان هاى پنهان و آدمى هاى شيطان صفت يا مهاجمان فرهنگى و در برابر فريبناكى دنيا و گناه را نيز در بر مى گيرد. عزت، مصونيت در برابر عوامل فساد و انحطاط و گمراهى است. عصمت همين مصونيت از طريق توأم خدادادى و اكتسابى است.
از ديد انسان شناسى اسلامى، هر كس طالب عزت است، ولى در تشخيص مصداق آن دچار اشتباه مى شود.
(هر كس عزت مى خواهد بداند كه عزت جملگى مال خداست. پديدارهاى طيبه (ايمان، تقوى، توكل، تسليم و رجا) به سوى خدا صعود مى كنند و عمل صالح ـ يا عبادت ـ آنها را به بالا مى برد.) (فاطر / 10)
شايد ايمنى در برابر عوامل فساد و منحط كننده يا سلامتى كه ما را به جنات و عيون در مى آورد همين عزت باشد يا لازمه اش:
(ان المتقين فى جنّات و عيون. ادخلوها بسلام آمنين) حجر / 45 - 46
دانشمندان علوم اجتماعى به نياز مهمى كه سواى تغذيه جسمى و نيازهاى فيزيولوژيك است پى برده آن را نياز به امنيت يا ايمنى مى نامند.19

10. عشق به بقا و جاودانگى

خدا براى تفهيم وجود اين علاقه شديد در نهاد آدمى، اشاره به فريب خوردن آدم و حوا از شيطان كرده مى فرمايد شيطان در وسوسه خود براى برانگيختن آدم و حوا به خوردن ميوه ممنوعه اى كه هيچ فايده زيستى و ضرورت زيستى نداشت به آنان گفت كه خوردن آن ايشان را به جاودانگى نائل مى آورد; و بدين سان به اشتباه افتاده مرتكب خوردنش شدند.
نفرت و ترس ما از مرگ هم معلول همين علاقه بوده جنبه منفى آن را تشكيل مى دهد. چون عشق به بقاى مطلق و حيات سرمدى داريم، از نيستى و مرگ مى هراسيم. مؤمنان كه به حيات آخرت و بقاى در دو زندگى برزخى و قيامت پس از مرگ يقين دارند، مرگ را انتقال به حيات برزخى دانسته از آن هراس ندارند و فقط نگران كم و بيش اعمال صالحه، و ارتكاب گناهان خويش اند. ولى كافران يا از نيستى وحشت دارند و يا از بى توشه عمل صالح بودن و بار گناهان، پس همواره نگران مردن و مجازات آخرت اند.

11. اميد به آينده اى بهتر

پديدار فوق العاده مهمى كه بر جامعه و تاريخ تأثير داشته، ولى ازمقوله علائق تشكيل دهنده حقگرايى و ساير عناصر نهاد آدمى نيست اميد به آينده اى بهتر است. وضع نفسانى طيبه اى است كه انسان آن را درخودش ايجاد مى كند. در فرايند ايجادش البته حقگرايى در مقام يك محرك فطرى اولين حلقه از زنجيره علل به شمار مى آيد. اين پديدار به ويژه به سبب علاقه به حيات برتر در وجود انسان تكوين مى يابد. اميد، پا به پاى ايمان تكوين يافته رشد پيدا مى كند. علاقه به كمال و علاقه به جاودانگى هم در تحريك آدمى به ايجادش مؤثرند. اين معنى پس از آن كه اميد را به دقت و به خوبى شناختيم واضح خواهد گشت.
نخست بايد بدانيم اميد، نه باور يا ايمان است و نه آگاهى، معرفت، ميل، علاقه، و محرك فطرى. ولى آگاهى، معرفت، محرك فطرى، حقگرايى، اراده شخصى و وضع نفسانى ايمان در تكوين آن مشاركت دارند.
آن گاه و پيش از هر چيز ديگر بايد بدانيم اميد بر خلاف آگاهى، معرفت، و ايمان، به زمان گذشته يا چيزى كه به گذشته و تاريخ تعلق داشته باشد تعلق نمى گيرد. حتى به اكنون و حال هم بى علاقه است. فقط متوجه آينده است. اميد به حادثه اى كه رخ خواهد داد يا احتمال و امكان وقوعش در آينده هست تعلق مى گيرد، به رشد و تقربى كه صورت خواهد گرفت، به بهترى و برترى، به تحول كيفى، به بركت و رحمتى كه خدا نازل مى فرمايد، به ارتقاى شخص اميدوار در مراتب انسانيت و مراتب حيات طيبه، به حيات برترى كه ممكن است داشته باشد، و به تغيير كيفى اجتماعى مطلوب.
اميد با ايمان و آگاهى و احساس و دلبستگى و شور و شوق زندگى آميخته است و نيرويى را در بطن خود دارد كه آماده كاربرد يا درحال كاربرد پيوسته و پرشتاب است.
اگر اميد به خداوند تعلق مى گيرد به اعتبار رحمت خاصه رحيمى اوست كه خود وعده اش را به نيكوكاران و صالحان داده است و به اعتبار اراده اش كه به يارى مستضعفان و رساندن شان به حاكميت و مالكيت و رهايى تعلق گرفته وخود از آن پرده برداشته است و داور دوران حساب و پاداش و كيفرى است كه پس از مرگ هر كس و پس از قيامت خواهيم داشت:
(به راستى در وجود آنان (ابراهيم و پيروانش) سرمشقى نيكو است براى شما، براى كسى كه خدا و دوران آخرت را اميد برد. و هر كه روى بگرداند پس بداند كه خداست كه بى نياز ستوده است). (ممتحنه / 6)
دوران آخرت كه موضوع اميد است، پس از مرگ هر كس و پس از قيامت وى روى مى دهد و رخدادى آينده است (عنكبوت / 36) موضوع ديگر اميد، رحمت عامه و رحمت خاصه اى است كه انتظار نزولش را بر خود يا ديگران داريم:
(و اگر در پى رحمتى كه آن را از پروردگار اميد دارى روى از آنان برتابى، بايد كه به ايشان سخنى نرم بگويى.) (اسراء / 28)
(بى گمان، كسانى كه ايمان آوردند و كسانى كه هجرت كردند و در راه خدا جهاد كردند آنان رحمت خدا را اميد مى برند، و خدا آمرزنده اى صاحب رحمت خاصه رحيمى است.) (بقره / 218)
(كسانى كه كتاب خدا را مى خوانند و نماز بر پا داشتند و از آنچه روزى آنان كرديم در پنهان و آشكارا انفاق كردند اميد به داد و ستدى دارند كه هرگز كاستى نياورد، تا خداوند مزدهاى ايشان را تمام ادا كند و از فضل خويش به آنان بيفزايد كه او آمرزنده اى سپاس پذير است.) (فاطر / 29 - 30)
(وهر كس ديدار پروردگارش را اميد مى برد بايد كار شايسته كند و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد.) (كهف / 110)
(كسى كه اميد به ديدار خدا دارد بايد بداند كه وقت موعود خدا قطعاً آمدنى است و او شنوايى داناست. و هر كس جهاد كند جز اين نيست كه به مصلحت خويش جهاد كرده باشد، زيرا كه خدا از عالم هاى آفريدگان بى نياز است.) (عنكبوت / 5 - 6)
در لابه لاى آيات گذشته شرط اميدوار بودن به رحمت خاصه و رحيمى خدا، مجاهدت، كار شايسته، عبادت توحيدگرايانه و بى شائبه ريا، قراءت قرآن، اقامه نماز، انفاق از هر چيزى كه دارد در پنهان و آشكارا، ايمان آوردن، هجرت كردن و در راه خدا جهاد كردن است. رخ دادن رحمت رحيمى خدا براى انسان اميدوار، پديدارى است معلول اميد كه حالتى است از تراكم نيرو و تمركز آن بر روى هدف معين، همراه با اراده اى راسخ به آن هدف و پشتكار و اغتنام فرصت هايى كه پياپى پيش مى آيد و همكارى صميمانه با همه كسانى كه اين هدف مشترك را پى مى گيرند به صورت يك مجاهدت همگانى در راه مصلحت همگانى كه تعالى يا تقرب به خدا در رأس آن است.

نگاهى دوباره به حقگرايى

بر پايه پديدارهايى كه بررسى كرديم و حقايقى كه به دست آورديم، به اين نتيجه مى رسيم كه حقگرايى، قوه اى ذهنى نيست و با نيروى حافظه، توانايى انديشه و تعقل، و ادراك سنخيت ندارد. احساس و عاطفه يا هيجان هم نيست. عضوى از اعضاى بدن هم نيست، محرك است، و شايد بتوان كار مايه اش خواند، البته كار مايه اى كه پايان ناپذير است. روح يا نفحه اى است كه خدا در وجودمان دميده است:
(و آن هنگام كه پروردگارت به فرشتگان گفت: بى گمان، مى خواهم بشرى از گل خشك، از لاى بدبو شده بيافرينم، به همين روى چون او را از هر چيز به اندازه دادم و در او از روح خويش دميدم بايد شما سجده كنان پيش او بيفتيد. پس فرشتگان جمله سجده بردند همگى جز ابليس كه سرباز زد از اين كه با سجده كنندگان باشد.)
(حجر / 28 - 31)
نسبت دادن (روح) به خودش براى تفهيم عظمت و شرافت اين جزء از نهاد آدمى است، چنان كه از ميان همه خانه ها و پرستشگاه هاى خودش تنها خانه كعبه را به خود نسبت مى دهد و (بيت الله) مى خواند.
از اينجا مى فهميم روحى كه درآدمى دميده جزئى از ساختار آدمى است كه با آن مى تواند به خدا تقرب بجويد، و به واسطه عظمت و شرافت اين جزء مايه تقرب است كه از فرشتگان و همه نيروهاى نامرئى و نهان نظام هستى مى خواهد تا به محض دارا شدن اين جزء شريف و اين محرك عالى و عظيم و تقرب آور در برابر آدمى خضوع و كرنش كنند و به خدمتش درآيند. ساير اجزاء نهاد آدمى كه آنها هم مخلوق خدا هستند اين عظمت و شرافت را ندارند كه فرشتگان را به خدمتش درآورند; و تنها با دارا شدن اين محرك شريف و تقرب آور همگى بى درنگ به خدمتش درمى آيند.
كمالات و فضائلى كه در سايه وجود اين روح خدايى در شخصيت ما پديدار مى گردد، احسان و رحمتى كه در رفتارمان شكل مى گيرد، و رضايت خاطرى كه در نتيجه اين احسان و انعام و خدمت مستمر به ما دست مى دهد، مانند همين روح خدايى، بى نهايت و فوق تصور است و هرگز تمامى بدان راه ندارد، چون معلول اسباب طبيعى نيست و ريشه در روح دميده خدا دارد، همانچه با عالم غيب پيوسته است.
نكته مهمى كه بايد در مورد حقگرايى بدانيم اين است كه گرچه بر خلاف سائقه هاى عضوى پايه بيولوژيك ندارد، ولى در نوسان همانند آن است و بايد از جوشش آن استفاده كرد و در جهت كاركردش عمل كرد.
اميرمؤمنان على (ع) مى فرمايد:
(ان للقلوب اقبالاً و ادباراً. فاذا اقبلت فاحملوها على النوافل، و اذا ادبرت فاقتصروا بها على الفرائض.)20
باطن ها را جوشش و فروكش هست. بنابراين، چون جوشش كرد آن را بر كارهاى مستحبى بداريد، و وقتى فروكش كرد از آن به انجام كارهاى واجب بسنده كنيد.

وحدت متعلقات حقگرايى

هر يك از سه محرك فطرى ما متعلَّق يا متعلَّقات خاص خود را دارند. حتى هر سائقه عضوى به چيز خاصى مى گرايد. سائق جنسى، ما را به سوى جفت و عمل جنسى بر مى انگيزد; سائق گرسنگى به سوى غذا و عمل تغذيه ، و حالت خشم به عمل دفاع و پرخاش نسبت به تهديد عارض شده، انفعال ترس به گريز يا پناه جويى و غيرآن. آز، ما را به وضع و رفتارهاى (داشتن)، اندوختن، گردآوردن، شمردن، و فريبكارى و دروغ و دسيسه هاى لازم براى رسيدن به اغراض بر مى انگيزد و متعلقات آن هم مشخص است. همچنين است حقگرايى. متعلقات آن يكسره با متعلقات صيانت ذات و آز فرق مى كنند.
خدا اولين و بزرگ ترين متعلّق حقگرايى است; و رفتار عبادت يا پرستش و عشق ورزى به خدا زاييده آن است:
(فسوف يأتى الله بقوم يحبّهم و يحبّونه) مائده / 56
آن گاه خدا مردمى را پديد خواهد آورد كه دوستشان مى دارد و دوستش مى دارند يا به وى عشق مى ورزند.
(و الذين آمنوا أشدّ حباً للّه) بقره / 165
و كسانى كه ايمان آوردند عشق شديدتر (در مقايسه با عشق كفار به خواسته ها و معبودهايشان) به خدا دارند.
دومين متعلق حقگرايى پاكى و پرهيزگارى است:
(فيه رجال يحبّون أن يتطهّروا و الله يحبّ المطّهّرين) توبه / 107
در آن مردانى هستند كه به اين كه پاك شوند عشق مى ورزند و خدا پاكى گرايان را دوست مى دارد.
ايمان متعلق ديگر آن است:
(خدا ايمان را براى شما دوست داشتنى ساخت و آن را در نظر ساختارى تان (فى قلوبكم) زيبا جلوه داد). (حجرات / 7)
پيامبر و امامان پاك و هدايتگرى كه از خاندانش هستند و عامّه مؤمنان، متعلقانى هستند در امتداد خداى متعال:
(و من يتولّ الله و رسوله و الذين آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون) مائده / 56
در اين آيه، سرپرست و حاكم و هادى گرفتن كه رفتار اجتماعى ـ سياسى است، با عشق ورزى به سرپرست حاكم و هادى با يك واژه خاص كه هر دو رفتار توأم اجتماعى و عاطفى را مى رساند بيان شده، در عالم واقع و در واقعيت اجتماعى و حيات انسان، هر رفتار عملى با يك رفتار عاطفى همراهى مى شود كه در اصطلاح روان شناسى اين رفتار عاطفى را معادل عاطفى آن عمل و رفتار مى شمرند. دفاع با خشم و ترس همراه است، يا مى توان گفت: خشم معادل عاطفى پرخاشگرى دفاعى است. چنان كه حسد معادل عاطفى رفتار استكبارى يا دگر تباهگرى است.
امام زين العابدين(ع) در همين معنى عرض مى كند:
(اللهم… بحقّ من انتجبت من خلقك و … بحق من وصلت طاعته بطاعتك و… بحق من قرنت موالاته بموالاتك… )
خدايا، به حق كسى كه از ميان آفريدگانت برگزيدى (به پيامبرى و رهبرى مردم و حكومت بر آنان) و به حق كسى كه اطاعتش را (با آيه اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم، و آيات ديگر) با اطاعت خودت پيوند زدى و از پى آوردى و به حق كسى كه دوستى و همبستگى با وى را با دوستى و قرب خويش قرين ساختي… و با اين بيان، به بستگى و ملازمت عشق به خدا با عشق به پيامبرش و امامان معصوم پاك خاندان مطهرش، اشاره مى فرمايد، و از آن والاتر به وحدت متعلقات حقگرايى.
كسى كه به خدا ايمان بياورد در عين اين كه به خدا عشق ورزيده او را مى پرستد و از او اطاعت مى كند به پيامبر و اولياى امور معصوم و حتى غيرمعصومى كه رسالت و ولايت و حكومت آنان را ادامه مى دهند عشق مى ورزد، و به همه مؤمنان يا امت اسلامى. و اين عشق ورزى و محبت ها غيرقابل تفكيك از يكديگرند:
(والذين تبوّءوا الدار و الايمان من قبلهم يحبّون من هاجر اليهم) حشر / 9
(بى گمان، كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با مال و جان در راه خدا جهاد كردند و كسانى كه مأوا دادند و يارى نمودند، اينان دوستان يكديگرند.)
(انفال / 72)
و به آدم بيچاره و نيازمند، به يتيم، و حتى به كافر مهاجمى كه اسير شده است محبت و شفقت دارند، شفقتى كه با اطعام و احترام و انعام، ظهور عملى پيدا مى كند:
(و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و أسيراً. انما نطعمكم لوجه الله لانريد منكم جزاء و لا شكوراً…) انسان / 8 - 10
و خوراك را به انگيزه عشق به خدا (يا با همه دوست داشتنى بودنش) به بيچاره و يتيم و اسير مى خورانند كه در حقيقت شما را براى خاطر خدا خوراك مى دهيم، پاداشى از شما نمى خواهيم و نه سپاسى. به يقين، ما از پروردگارمان بيم دورانى را داريم كه چهره در هم كشيده و تيره است.
مردم مؤمن، حتى به قوم خودشان محبت دارند:
(من ايمان الرجل حبّه لقومه.)21
از آثار و نتايج ايمان شخص اين است كه قوم خود را دوست مى دارد.
اين گفته كه (حب الوطن من الايمان) بر همين حقيقت، يعنى وحدت متعلقات حقگرايى دلالت دارد.
همين واقعيت ساختارى آدمى و پديدار جامعه شناختى، روان شناختى و تعالى شناختى است كه اين پديدار شگفت انگيز زندگى ما را بيان علمى مى كند كه وقتى نام خدا برده مى شود، يا خدا به يادمان مى آيد حقگرايى در ما هيجان واكنشى ببار مى آورد تا به همه متعلقاتش توجه يافته عواطفى نسبت به آن ها در ما پديد مى آيد و براى كارهايى نسبت به آن ها احساس مسؤوليت كرده برانگيخته مى شويم و نيز توجه مى نمايد كه چرا براى هدايت بشر كافى است نام خدا را ببريم؟
پيامبران مى آيند تا فقط نام خدا را ببرند و دين را عرضه كرده بياموزند. همين و بس. چون به محض بردن نام خدا حقگرايى در هر كسى تحريك شده دلش به آن اطمينان و قرار مى يابد و انس پيدا مى كند، و همين مبدأ پرورش آن ميل و تبديلش به سه وضع نفسانى ايمان، تقوى و اميد مى شود. خدا به پيامبر خاتم دستور مى دهد:
(قل الله ثم ذرهم) انعام / 91
بگو: خدا، آن گاه به حال خود رهاشان كن.

ساز و كار تعالى

آگاهى از نيك و بد كه استعداد ساختارى است با احساسات اخلاقى همراه است. وقتى با كار نيكى يا با شخص نيكوكار و با فضيلتى روبه رو مى شويم، نسبت به آن كار يا شخص احساس احترام مى كنيم و از كار بد، ستم، دزدى، اختلاس، و بى عفتى و عاملانش احساس نفرت در ما برانگيخته مى شود. هنگامى هم كه به كار خير و خدمتى همت مى گماريم شور و شوقى داريم، و پس از آن و حتى با يادآورى آن درخود احساس خشنودى مى كنيم. پس از هر خطا و كار ناپسندى سرزنشى از درونمان مى شنويم و بعد پشيمان مى شويم.
مى دانيم احساس سرزنش و پشيمانى غير از غم است. ما به علت از دست رفتن نعمت سلامت يا اموال خويش يا در گذشت نزديكان مان دچار اندوه مى شويم. اندوه ما با تأثرى كه درحال پشيمانى داريم يكسره فرق دارد. ملامتى كه در درون خويش احساس مى كنيم ربطى به حادثه طبيعى يا كارى كه ديگران كرده باشند ندارد و مربوط به كارى مى شود كه خود كرده ايم يا كارى كه مى بايد مى كرديم و نكرده ايم. اين ملامت و پشيمانى همراه يا متعاقب آن، احساسى اخلاقى است. پشيمانى، فقط يك انفعال نيست بلكه محرك هم هست. ندامت موجب مى شود از پى جبران كار ناپسند برآييم و آثارش را ترميم و زائل كنيم و درآينده در اوضاع و احوال مشابه چنان كارى را تكرار نكنيم، و اگر ديگرى مرتكب آن شد از او بيزارى بجوييم و كارش را نكوهش كنيم.
اين مجموعه فعل و انفعالات، ساز و كار تعالى را در وجود ما تشكيل مى دهند كه شباهت بسيار به ساز و كار سائقه هاى عضوى يا تمايلات زيستى ما دارد.
حالتى در انسان هست كه بايد آن را نياز به كمال يا (فقر الى الله) خواند. از آن در آيه كريمه اى ياد مى شود:
(يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد) فاطر / 15
هان اى آدميان، شماييد كه به خدا نيازمنديد و خداست كه توانگر ـ يا بى نياز ـ ستوده است.
برآوردن اين نياز از راه عبادت اسلامى و كارهاى شايسته و با حصول تعالى و تقرب صورت مى پذيرد. بر اثر كار شايسته اى كه انجام مى دهيم، هم تعالى يا تقرب پيدا مى كنيم و هم احساس خشنودى به ما دست مى دهد. (رضايت) احساسى است كه از ارضاى حقگرايى حاصل مى آيد; چنان كه (خوشى) احساسى است كه از ارضاى سائقه عضوى به ما دست مى دهد. نوعى ندامت يا پشيمانى از ارتكاب عمل زشت يا گناه و ستم و ترك وظيفه به ما دست مى دهد كه همانند رنج و ناراحتى برخاسته از ارضا نشدن سائقه هاى عضوى است.
همه ما در حال اضطراب درونى هستيم مگر اين كه اقدام به عمل صالح، عبادت، يا يك كار مفيد بكنيم، همان چيزى كه با قصد قربت و ذكر و ياد خدا ملازمه دارد. همين كه كار پسنديده اى كرديم ـ يا به نوعى عبادت پرداختيم ـ احساس آرامش و اطمينان قلبى برما عارض مى گردد:
(ان الله يضلّ من يشاء و يهدى من أناب. الذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر الله ألا بذكر الله تطمئنّ القلوب. الذين آمنوا و عملوا الصالحات طوبى لهم و حسن مآب)
رعد / 27 - 29
خدا هر كه را بخواهد گمراه كند و هر كه را رو به خدا آرد سوى خويش هدايت كند، آن كسان را كه ايمان آوردند و دلهايشان به ياد خدا آرام گيرد. هان! به ياد خداست كه دلها آرامش مى يابد.
اضطراب درونى حالت طبيعى هر كافر و هر كسى است كه در يكى از زندگانى هاى جانورى محض، دون جانورى، دنيادارى، و استكبارى به سر مى برد، چنان كه حالت مؤمن و انسانى كه در حيات طيبه باشد اطمينان قلبى و رضايت است. جانوران و دنياداران گرچه خوش باشند يا حتى از خوشى سرمست شوند، باز از خشنودى محروم اند. امام باقر(ع) مى فرمايد:
(قلب تا وقتى به حق دست نيافته باشد همواره در اضطراب خواهد بود و از جاى خود تا حنجره مى تپد تا به حق دست يابد. آن وقت درجاى خود قرار مى گيرد.)22
ييعنى با تحقق تعالى و تقرب كه از پى انجام عمل صالح مى آيد آرامش قلبى و خشنودى رخ مى دهد.
در ميان كافران زشتكار، به جاى آرامش و اطمينان قلبى، اضطراب درونى وجود دارد، و به جاى رضايت، ندامت هست. به همين جهت، كافران بدكار با مؤمنان شايسته كردار، نه از حيث زندگى و نه ازحيث مردن، برابر و همسان نيستند.
(أم حسب الذين اجترحوا السيئات أن نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم) جاثيه / 21
آيا كسانى كه كارهاى بد كردند پنداشته اند كه ما آنان را مانند كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، به طورى كه زندگانى آنان ومرگ آنان يكسان باشد؟ چه بد داورى مى كنند!
در آن آيه و آيات مى فرمايد بر اثر ذكر خدا قلب آرامش مى يابد، و در آيه ديگر مى فرمايد:
(ومن أعرض عن ذكرى فان له معيشة ضنكاً) طه / 124
و هر كه روى از ذكر من بگرداند بى گمان او زيستى تنگ و در فشار خواهد داشت.
اين زيستن در تنگنا و فشار ندامت و اضطراب، چيزى جز محروميت از آرامش و اطمينان قلبى و رضايت نيست; و عذابى است كه در دنياى كافران بدكردار شروع شده در حيات برزخى استمرار پيدا مى كند و در قيامت تثبيت و جاويد مى گردد.

پيوستگى نهاد آدمى با نظام هستى

واكنشى كه ساز و كار تعالى تعبيه شده در نهاد ما نسبت به كار زشت و گناه به صورت ناراحتى و رنج و سپس پشيمانى بروز مى دهد، يا نسبت به كار شايسته در شكل احساس خشنودى و اطمينان قلبى ظاهر مى سازد، يگانه واكنشى نيست كه نسبت به دو رفتار ناهمساز انحطاط آور و تعالى بخش در نظام هستى رخ مى دهد. چه، نهاد آدمى جزء ناچيزى از نظام هستى را تشكيل مى دهد و خود منظومه اى است واقع در نظام هستى و تابع آن.
به محض اين كه عبادت يا عمل صالحى از ما سر بزند هم نهادمان و هم تمامى هستى هماهنگ با ساختارمان به حركت در مى آيند و ضمن اعتلا بخشيدن به ما رحمت خاصه الهى را كه همان خشنودى ايزد و انعام پاداشى او باشد به ظهور مى آورند. رحمت خاصه يا رحمت رحيمى خدا فراگرد گسترده و عظيم و پيوسته اى در نظام هستى است كه بر اثر انجام عبادت و عمل صالح مردم فعليت مى يابد. رحمت عامه يا رحمت رحمانى خدا بر خلاف رحمت خاصه اش جنبه پاداشى نداشته اعطاى سرمايه و دستمايه به موجودات گوناگون و به بشر است. اما رحمت خاصه انعامى است پاداش گونه كه فقط به كسانى تعلق مى گيرد كه نعمت ها و سرمايه اى را به وجه نيكويى مورد استفاده قرار داده اند كه شكر خالق و منعم هم تلقى مى شود، و از كسانى دريغ مى شود كه از سرمايه هاى خدادادى سوء استفاده كرده نسبت به آن نعمت هاى گوناگون وعظيم ناسپاسى كرده و به خدا كفر ورزيده اند. و عذاب جز همين محروميت، نيست.
رضاى خدا واكنش نظام هستى در حق مردم مؤمن نيكوكار و شكرگزارى است كه نعمت هاى اوليه و رحمانى او را بجا و به وجه بايسته مورد بهره بردارى قرار داده اند. اين است معناى اين آيه ها كه مى فرمايد:
(يا ايتها النفس المطمئنة. ارجعى الى ربك راضية مرضية. فادخلى فى عبادى. و ادخلى جنتى) فجر / 27 - 30
هان اى روح با آرامش! پيش پروردگارت برگرد، خوشنود و پسنديده، و به جرگه پرستندگان من درآى و به بهشتم اندرآى.
در نظام هستى بنابر آنچه وحى بيان مى كند دو فراگرد رحمت عامه و رحمت خاصه در دو مدار از عالم ملكوت و خزائن غيب به عالم طبيعت سرازير است. رحمت خدا به معناى اعطا، انعام، احسان و بخشش به موجودات و بندگان است; به معناى ايجاد، خلق، احيا و انشاء است. ايجاد، همان بخشيدن نعمت وجود; و احياء همان اعطاى نعمت حيات است. دو صفت رحمان و رحيم كه براى خدا مى آيد از رحمت مشتق شده است. رحمان، صيغه مبالغه است و بر كثرت رحمت و انعام دلالت مى نمايد; و رحيم صفت مشبهه است و افاده ثبات و دوام مى كند، و رحيم يعنى خدايى كه نعمت هاى جاودانى و با ثبات مى بخشد.
رحمت رحمانى، همه موجودات و همه آدميان -از مؤمن تا كافر - را در بر مى گيرد. رحمت خداى رحيم اعطاى نعمت هاى دائمى و ثابت است كه به مؤمنان، پرهيزگاران و نيكوكاران اختصاص مى يابد. نعمت هاى نوع اخير فقط در حيات طيبه و در حيات آخرت ـ كه هر دو فنا ناپذير و جاودانى اند ـ افاضه مى شود. اساساً افاضه آنها به گروه خاصى از آدميان با احياى آنان به حيات طيبه يا با انتقال آنان از زندگى آدميان به حيات طيبه يكى است:
(و كان بالمؤمنين رحيماً) احزاب / 43
خدا نسبت به مؤمنان بخشنده نعمت خاصه است.
(انه بهم رؤوف رحيم) توبه / 117
و او نسبت به ايشان (يعنى مؤمنان) با رأفت و با رحمت است.
ييا به گونه پيروزى در جنگ، و تثبيت گام در صراط مستقيم ديندارى و عمل صالح است:
(ان تنصروا الله ينصركم و يثبّت اقدامكم) محمد / 7
اگر خدا را يارى كنيد شما را يارى مى كند و گام هايتان را ثابت نگه مى دارد.
اميرمؤمنان على (ع) نزول رحمت خاصه را چنين شهادت مى دهد:
(همراه رسول خدا عليه پدران و فرزندان و برادران و پسرعموهايمان مى جنگيديم… گاهى ما پيروز مى شديم و گاهى آنها. اما وقتى صدق ايمان ما را ديد جمود را در دشمنان و پيروزى را بر ما نازل فرمود).
اين حقيقت بزرگ مربوط به نظام هستى مكمّل حقيقت بزرگى مربوط به فرايند انحطاط و تعالى است. كفار به اين سبب در عذابند كه به علت كفر و گناه و زشتكارى استحقاق رحمت خاصه و نعمت هاى پاداش گونه را از دست داده اند، و گرنه اقتضاى ربوبيت خداوند عذاب كردن نيست. كفار زشتكار ستمگر حق ناشناس، در واقع عذاب مى شوند. از آنجا كه سعه صدر و افاضه نعمت از مقتضيات الوهيت و از لوازم ربوبيت است، از ناحيه خداوند جز رحمت و نعمت ناشى نمى شود:
(قال عذابى أصيب به من أشاء و رحمتى وسعت كلّ شيئ فسأكتبها للذين يتقون و يؤتون الزكاة و الذين هم بآياتنا يؤمنون… ) اعراف / 156
عذاب خويش را به هر كه بخواهم برسانم، و رحمتم همه چيز را به بر گرفته است. پس از آن براى كسانى رقم زنم كه پرهيزگارى مى نمايند و زكات مى پردازند و كسانى كه به آيت هاى ما ايمان مى آورند.
از سه چيز مرتبط سخن مى رود:
1. رحمت عامه اى كه مؤمن و كافر، نيكوكار و زشتكار، موجود باشعور و غير آن را در بر مى گيرد. از ابتداى آفرينش و در مسير وجود و پيدايى و زندگى شان تا هر زمان كه باشند از آن برخوردارند.
2. رحمت خاصه اى كه عطيه خداوند به كسانى است كه داراى ايمان و تقوى و تسليم و توكل و رجا باشند و با عبوديت و پرستش يا كارهاى شايسته شان در حيات طيبه به سر برند. اين رحمت در دنيا به صورت رشد ايمان و تقوى، و ثابت و راسخ كردن آنها، يا توفيق انجام كارهاى شايسته يا تأييد و تشويق و رضايت و مانند آن و در آخرت به صورت جنت و رضوان ظهور مى نمايد.
3. عذاب كه محروميت از رحمت خاصه مؤمنان نيكوكار باشد چه در دنيا و چه در آخرت.
علاوه بر فرد، در مورد جامعه و ملت نيز دوام رحمت خاصه كه باحسن احوال مردم و خوشبختى جامعه همراه باشد، پيرو دوام اوضاع نفسانى طيبه و اعمال شايسته است. همين كه سطح ايمان يا معدل تقوى و ميزان عمل شايسته و نيكوكارى در يك جامعه يا ملت تنزل كرد، رحمت هاى خاصه اى كه بر آن نازل مى گشت كاهش پيدا مى كند. اين كاهش، همان وضع سوء، بدى احوال، يا عذابى است كه گريبانگيرشان مى شود:
(ان الله لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم و إذا أراد الله بقوم سوءا فلا مردّ له و ما لهم من دونه من وال) رعد / 11
خداوند، نعمت و رحمتى را كه در ملتى يا جامعه اى هست تا وقتى كه اوضاع نفسانى شان را تغيير نداده اند از بين نمى برد. و هنگامى هم كه خدا براى مردمى كيفر يا پيشامد بدى كند هيچ مانعى در برابرش نخواهد بود و آنان در برابرش پشتيبانى نخواهند داشت.
رحمت خاصه كه از مبدأ رحيميت بر مؤمن نيكوكار نازل مى شود، او را در مدار صعود الى الله فرا مى برد، چون همه يا بيش تر روحانى و ملكوتى است خداوند آن را (روح) مى نامد. (روح) امرى است كه فقط بر مؤمنان نيكوكار نازل مى شود و غير مؤمن از آن بهره اى ندارد. به همين جهت، در هر ركعت نماز از خداوند مى خواهيم ما را به راهى هدايت فرمايد كه پيمودن آن وصول به (روح) يا رحمت خاصه را در بر دارد، رحمتى كه از ساير نعمت ها يا رحمت هاى عامه متمايز است:
(اهدنا الصراط المستقيم. صراط الذين أنعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم و لاالضالين)
نعمت يادشده در آيه همان رحمت عامه اى است كه همه آدميان از آن برخوردارند. بنابراين ازخدا مى خواهيم ما را به صراط نعمت يافتگان يعنى آدميان هدايت فرمايد. ولى اين تحصيل حاصل است و همه ما در آن قرار داريم. پس، از نعمت يافتگان، كسانى را كه مورد خشم خدا قرارگرفته اند و به عبارت ديگر از رحمت خاصه اش محروم مانده اند استثنا مى كنيم. همچنين ضالين را كه راه ايمان و تقوى و عمل صالح را نپيموده اند استثنا مى كنيم، تا مؤمنان پرهيزگار نيكوكار باقى بمانند كه راهشان صراط مستقيم نام دارد و راه و رسمى از زندگانى است كه پيمودنش با نزول (روح) يا رحمت خاصه پاداش داده مى شود و همان مدار صعود الى الله و تقرب به خداست.
آنچه از كلمه (روح) مى فهميم اين است كه مبدأ حيات بوده اراده و شعور مى زايد. مى فرمايد:
(اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و أيّدهم بروح منه) مجادله / 22
آنان هستند كه خدا ايمان را در قلب هايشان ثبت كرد و آنان را با روحى از خود تقويت نمود.
مى دانيم ايمان، كلمه طيبه يا پديدار پاك شگفت انگيزى است كه به حكم آيه صعود، به سوى خدا بالا مى رود. پس روح كه رحمت خاصه اى باشد چون از جنس ايمان است صعود الى الله دارد. جمله (ايّدهم بروح منه) دلالت قطعى دارد بر اين كه در مؤمنان، غير از روح آدميت كه در مؤمن و كافر هست، روح ديگرى وجود دارد كه حيات جديدى از آن سرچشمه گرفته قدرت و شعور و ويژگيهاى حياتى تازه اى مى آورد. اين حيات جديد همان حيات مورد اشاره آيه 122 انعام است:
(أو من كان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نوراً يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها)
آيا كسى كه مرده ـ يا فاقد حيات طيبه ـ بوده بعد او را زنده كرديم ـ به حيات طيبه ـ و برايش نورى قرارداديم كه به وسيله آن در ميان آدميان رفتار مى كند، مانند كسى است كه در تاريكى ها اندر است و از آن بيرون آمدنى نيست؟ !
نزول اين روح يا رحمت خاصه، با انتقال از حيات آدميت به حيات طيبه يكى است:
(من عمل صالحاً من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحيينّه حياة طيّبة) نحل / 97
هر كس از مرد يا زن كار شايسته اى كند در حالى كه او مؤمن باشد، به يقين او را زنده مى گردانيم به حيات طيبه اى.
پس، نزول رحمت خاصه يا روح، به معناى اعطاى حيات طيبه يا سير دادن مؤمن نيكوكار است در مراتب رشد و حيات طيبه كه همان تقرب و سير الى الله باشد.
بدين سان، از ديد كيهان ـ انسان شناسى اسلامى، رشد و سير تقرب، فرايندى نيست كه فارغ از نظام هستى و نيروها و عوامل پيدا و پنهانش در چهارچوب كالبد يا حتى ساختار آدمى صورت بگيرد، بلكه در هماهنگى تام و تمام با نظام هستى و طى حركات متنوع و پيچيده آن رخ مى دهد. نهاد آدمى در اين ميان جزء كوچكى بيش نيست.23

توبه، بازگشت به زندگى انسانى

توانايى توبه، يا بازگشت از راه و رسم زندگى منحط به زندگى انسانى، و از رويه زشتكارى به صراط مستقيم عمل صالح، داراى اهميت بسيارى است.
بر خلاف فرضيه هاى زيست شناختى و روان شناسى رفتارگرا كه از رفتار، برداشتى مكانيكى دارند، انسان شناسى اسلامى بر اين توانايى ساختارى تأكيد مى ورزد كه انسان پس از اتخاذ يكى از زندگى هاى پست كه با تكوين تدريجى كفر همراه است مى تواند رو به خدا آورده زندگى انسانى يا زندگى طيبه ايمانى را برگزيند. همچنين شخص مؤمن پس از هر لغزش و غفلت و جهالت كه به ارتكاب عمل زشت مى انجامد ممكن است به ياد خدا افتاده پشيمان گردد و از خدا آمرزش بطلبد و تصميم به جبران آثار ظلم و زشتكارى گرفته اراده عمل صالح نمايد.
قرآن در مورد توبه نوع اول مى فرمايد:
(… إلا من تاب و آمن و عمل صالحاً فاولئك يدخلون الجنة و لايظلمون شيئاً)
مريم / 60
مگر كسى كه توبه آرد و ايمان آرد و كار شايسته كند. پس آنان به بهشت درآيند و هيچ ستمى بر ايشان نرود.
(و بى گمان، من در مورد كسى كه توبه آرد و آيمان آرد و كار شايسته كند وانگهى هدايت پذيرد بسيار آمرزنده ام.) طه / 82
و در مورد توبه نوع دوم كه مربوط به مردم متدين است مى فرمايد:
(انه من عمل منكم سوءاً بجهالة ثمّ تاب من بعده و أصلح فانّه غفور رحيم)
انعام / 54
بى گمان، كسى از شما چون از روى جهالت كار بدى كند، آن گاه از پى آن توبه آرد و عمل شايسته كند، بى شك او خدايى آمرزنده مهربان با مؤمنان است.
جهالت مورد اشاره دو گونه است. يكى آن كه كسى نداند كارى گناه است و مرتكب شود سپس اطلاع و علم به گناه بودنش پيدا كند. دوم آن كه بد و گناه بودنش را بداند، ولى به انگيزه آز مرتكب آن شود كه اين هم نوعى جهالت است. چنين كسى بعد از به خود آمدن بايد بى درنگ توبه كند:
(ثم يتوبون من قريب) نساء / 17
امام صادق(ع) مى فرمايد:
(هر گناهى كه بنده مى كند هر چند به گناه بودنش آگاه باشد، چون قصد نافرمانى خدا را كرده باز جاهل است. خداوند در سرگذشت يوسف نقل مى كند كه وى به برادرانش مى گويد:
آيا مى دانيد شما آن زمان كه جاهل بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد؟! وى به آنان نسبت جاهل بودن مى دهد چون قصد نافرمانى و انجام كار خلاف دستور خدا را كرده بودند.)24
اين نوع توبه يا بازگشت از راه انحطاط به راه تعالى يا از ارتكاب عمل زشت به انجام عمل صالح، با ياد خدا و طلب آمرزش از او ملازمه دارد:
(والذين إذا فعلوا فاحشة أو ظلموا أنفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم)
آل عمران / 135
و كسانى كه چون مرتكب كار بسيار زشتى شدند يا به خود ستم روا داشتند، خدا را به يادآورده آن گاه بخاطر گناهان شان آمرزش خواستند.
همچنين پى آيند توبه مبادرت به پيمودن راه خدا يعنى رويه انجام اعمال شايسته است:
(الذين تابوا و اتبعوا سبيلك) غافر / 7
كسانى كه توبه آوردند و راهت را پى گرفتند.
حركت باطنى توبه، نقطه عطفى يا در زندگى و يا در جهتگيرى رفتارى بوده و بسيار با اهميت است. به همين دليل، امام سجاد خدا را سپاس مى برد كه بشر را توبه آموخته است25، تا اشخاص فاسد يا امور فاسد مردم مؤمن را به صلاح آورد26، و آن را راهى منتهى به عفو خويش ساخته است و شيوه اى براى بازگشت به طاعتش27. آن گاه چنين عرض مى كند:
(اللهم صل على محمد و آله و صيّرنا الى محبوبك من التوبة و أزلنا عن مكروهك من الاصرار…)
خدايا، بر محمد و خاندانش درود فرست و رحمت خاصه آر، و ما را به دوست داشتنى ترين نوع توبه موفق بدار و از اصرار ناخوشايند بر رويه و رفتار ناپسند بركنار بدار. خدايا، هرگاه بر سر يك دو راهى قرار گرفتيم كه هر دو راه به يك كاستى در دين، يا خير دنيا مى انجاميد، بگذار تا آن كاستى نصيب ما شود كه متعلق به چيزى باشد كه زودتر از آن ديگرى زوال پيدا مى كند و توبه را در آن يك قرار بده كه باقى ماندنى تر است. و چون ميان دو كشش و گرايش مردد شديم كه يكى مايه خشنودى تو بود و ديگرى موجب خشمت بر ما، ما را به آن يك متوجه و مصمّم گردان كه تو را از ما خشنود مى سازد و از توان ما نسبت به آن كه تو را نسبت به ما خشمگين مى گرداند بكاه، و مگذار ما بر گرايش نفسانى مان تنها بمانيم، زيرا نفس مان باطل را اختيار مى كند، مگر ما را توفيق سرپيچى از آن عنايت فرمايى، و به كار بد بر مى انگيزد، مگر در موردى كه رحمت تو شامل حالمان گردد.28

پی نوشت‌ها:

1. سلمى، عبدالرحمن، طبقات الصوفيه، 235.
2. جان ديوئى، فلسفه اجتماعى، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 424 و 425.
3. نهج البلاغه عبده، 1/41.
4. همان، 14 ـ 16.
5. براى نمونه، ر ك: سوره غافر، آيه 7، كه واكنش عوامل متعددى از نظام هستى را نسبت به توبه شخص مؤمن ـ كه يكى از توانايى هاى ساختارى اوست ـ بيان مى كند.
6. صحيفه سجاديه، ص22 ـ 23، دعاؤه فى التحميد لله.
7. همان ، 60.
8. آمدى، غرر الحكم، 63.
9. صحيفه سجاديه /79.
10. رك به: سوره معارج آيه 19 و صحيفه سجاديه /79 و 295.
11. رك به: نساء/128، حشر/9، تغابن/16.
12. رك به: اعراف/176، كهف/28، طه/16، فرقان/43، قصص/50، جاثيه/23; تصنيف غررالحكم/62، 64و 65; نهج البلاغه عبده، 1/72.
13. ابوداود طيالسى، ابن حبان، احمد بن حنبل، اسحاق و بزاز اين روايت را در كتب و مسانيد خود آورده اند.
14. نهج البلاغه، قصار الحكم، 457.
15. صحيفه سجاديه، ص26، دعاؤه فى التحميد لله.
16. همان/24.
17. نهج البلاغه، 3/182.
18. آلبر سوئر، رساله نوينى در فلسفه/242، به نقل از: ژكس، فلسفه اخلاق/24.
19. چالمرز جانسون، تحول انقلابى/39.
20. نهج البلاغه، 3/210.
21. قمى، عباس بن محمد رضا، سفينة البحار، 2/668، ماده وطن.
22. تفسير عياشى، به روايت ابو بصير، ذيل آيه رعد/27.
23. براى اطلاع بيش تر بنگريد به: نظام هستى، جلال الدين فارسى، انتشارات امير كبير، 1370.
24. تفسير عيــاشى، به نقـل از: قرشى، على اكبر، قــاموس قرآن، انتشــارات اسلاميه، تهـران، 1/287.
25. صحيفه سجاديه، دعاى تحميد خدا.
26. همان، دعاى طلب توبه.
27. همان، دعاى وداع با ماه رمضان.
28. همان، دعاى اشتياق و آمرزش طلبى.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دين و جامعه از نگاه شهيد مطهري

دين و جامعه از نگاه شهيد مطهري

موسى حسيني

اين مسأله امروز اهميت بسيارى پيداكرده است كه آيا دين و ايمان در زندگى اجتماعى انسان جايگاهى دارد يا نه؟ آيا دين خلأى از خلأهاى زندگى انسان را پر مى كند يا نه؟ و اگر نقشى دارد آيا مى توان جانشين و بديلى براى آن يافت يا نمى توان؟
استاد مطهرى از زواياى گوناگون به مسأله دين پرداخته است; منشأ و خاستگاه دين، ساختار و شاكله دين، علل و عوامل گرايش يا اعراض از دين و… اما مسأله جايگاه و نقش دين بويژه در زندگى اجتماعى انسان موضوعى است كه مى كوشيم آن را از نگاه استاد مورد بررسى قرار دهيم.

مبادى دين شناسى

نگاه مطهرى به دين در همه ابعاد و زواياى آن بر پايه نوعى انسان شناسى است كه ايشان در كتاب ها و آثار خود عرضه كرده است. انسان شناسى شهيد مطهرى آميخته اى از انسان شناسى قرآنى و فلسفى است به اين معنى كه تعليمات و آموزه هاى دينى را درباره انسان با نگاه تعقلى و فلسفى به بحث مى نشيند و از درون آن ديدگاهى از انسان عرضه مى كند كه ريشه در وحى دارد و تكيه بر عقل.
وى از اينجا شروع مى كند كه انسان يك نوع حيوان است و به همين لحاظ مشتركات زيادى با ساير حيوانات دارد، مانند ميل به غذا، ميل به جنس مخالف، ميل به استراحت و… اما با اين حال يك سلسله ويژگى هايى نيز دارد كه او را از ساير حيوانات جدا مى كند. اين ويژگى ها از اين قرارند:

1. علم و آگاهى

انسان مانند ساير حيوانات علم و آگاهى دارد و مى تواند محيط پيرامون خود را بشناسد. امّا علم و آگاهى انسان از دو جهت با ديگر حيوانات متفاوت است، يكى در جهت گستردگى و ديگر در جهت عمق و ژرفا. از يك سو آگاهى انسان محدود به موارد جزئى پيرامون وى نمى شود، بلكه او مى تواند آگاهى هاى عام و كلى نسبت به پديده ها به دست آورد و جهان را به طور كلى بشناسد، و از سوى ديگر آگاهى هاى او اختصاص به ظواهر و نمودهاى اشياء ندارد، بلكه از نمودها عبور مى كند و به عمق هستى و پديده ها راه مى يابد و مى تواند قوانين حاكم بر هستى را كشف كند.

2. گرايش ها و تمايلات

انسان همانند ساير حيوانات از يك سلسله كشش ها و خواهش ها برخوردار است. اما در اين جهت با ديگر حيوانات تفاوت دارد كه كشش ها و تمايلات انسان دو مقوله اى است و به دو بخش تقسيم مى شود; مادى و معنوى.
بر خلاف ديگر حيوانات كه تمايلات و كشش هاى وجودى شان همه مادى و متناسب با نيازهاى جسمى شان است، خواسته هاى انسان بر دو گونه است، برخى مادى و مربوط به جنبه حيوانى او و برخى معنوى و مربوط به جنبه ويژه انسانى او از قبيل حقيقت خواهى، خيرخواهى، خداخواهى، زيبايى خواهي… .

3. استعدادها و توانايى ها

انسان از نظر جنبه حيوانى اش يك موجود بالفعل است، يعنى تمام گرايش ها و تمايلات مربوط به بعد جسمى اش از بدو تولد موجود است، اما از نظر جنبه انسانى يعنى گرايش هاى معنوى و آگاهى هاى كلى و ژرف، يك موجود بالقوه است، بدين معنى كه انسان از اين نظر تنها استعداد شدن دارد، و در طول زمان به تدريج در اثر عوامل گوناگون شخصيت انسانى اش شكل مى گيرد و گرايش هاى معنوى و ادراكات كلى و عميق پيدا مى كند.
شهيد مطهرى در برابر آنهايى كه انسان را صفحه كاغذى سفيد مى دانند كه هرچه محيط و جامعه يا عوامل ديگر بخواهد بر صفحه وجودش مى نويسد و بدان شكل مى دهد، و در برابر آنها كه او را موجودى كامل و تمام عيار مى پندارند كه از آغاز پيدايش همه چيز را دارد، مى گويد انسان نه آن است و نه اين، بلكه او مانند يك نهال است كه نسبت به ويژگى ها و كمالات انسانى اش تنها يك سلسله استعداد و توانايى هاى بالقوه دارد و از همين رو فلسفه تربيت چيزى جز پرورش آن استعدادها نيست.

4. عقل و اراده

ييكى ازمهم ترين و بارزترين ويژگى هاى وجودى انسان پديده عقل و اراده است. انسان بر خلاف ديگر حيوانات، نيرويى به نام عقل دارد كه به او توان تجزيه، تحليل، استدلال، تجريد و تعميم قضايا را مى دهد و در پرتو آن مى تواند آگاهى هاى خود را گستره و ژرفا بخشد. و همچنين از نيروى ديگرى برخوردار است به نام اراده، يعنى نيروى انتخاب گرى كه براى او توان گزينش و ترجيح اميال و خواهش ها را فراهم مى كند.
آگاهى هاى گسترده و ژرف انسان، از نيروى عقل سرچشمه مى گيرد، و عمل انتخاب گرى او برخاسته از دخالت عقل و اراده است.

5. عصيان گرى

پديده عقل و اراده به انسان، قدرت انتخاب گرى در حوزه تمايلات و خواسته هايش مى دهد چنان كه اشاره شده و همين امر زمينه يك پديده ديگرى را ايجاد مى كند كه از ويژگى هاى انسان است و بس و آن عصيان گرى و مقاومت در برابر انگيزه ها و محرك هاى درونى است. ديگر حيوانات تأثرشان از تمايلات و تحريكات درونى به صورت طبيعى و غريزى است و هيچ گونه مقاومتى در برابر آنها ندارند.
اما انسان مى تواند در اثر تدبير عقلانى در برابرخواهش ها و اميال خود مقاومت كند و يا آگاهانه و ارادى به مخالفت با آنها برخاسته و بر آنها بشورد. اما از اين نكته نبايد غفلت كرد كه انسان چنان كه اشاره شد، در ابتدا يك حيوان بالفعل است و تمام حركات و سكنات او تحت تأثير كشش هاى درونى حيوانى او صورت مى گيرد. تدبير، مقاومت و عصيان هستند كه پس از تربيت و رشد جنبه انسانى اش به ظهور مى رسند و از آنجا كه اين رشد و تربيت، نوعى تمرين مقاومت در برابر عوامل بالفعل تحريكى است، فرايند دشوار و سختى است و از همين رو بيشتر انسان ها كمتر از آن متأثر مى شوند و در نتيجه در همان حالت حيوانى باقى مى مانند. پس عقل و اراده به رغم نقش مهم و متعالى آن در بيشتر انسان ها تحت تأثير خواسته ها و كشش هاى حيوانى قرار مى گيرد و نمى تواند آن چنان كه بايد ايفاى نقش كند.

تأثيرهاى دين در زندگى اجتماعى

از آنچه گذشت مى توان نتيجه گرفت كه هرگونه رويكرد متعالى و تكاملى انسان ها از قبيل زيست اجتماعى، آن گاه كه در سطح عموم پديد مى آيد و اكثريت انسان ها يا همه آنان بدان متمايل اند، نيازمند عامل يا عوامل ديگرى فراتر از عقل و اراده انسان است و از همين جاست كه پاى دين و وحى در ميان مى آيد. شهيد مطهرى از سه جهت، دين را در زندگى اجتماعى مؤثر مى داند كه اينك به توضيح آن مى پردازيم.1

1. دين و پيدايش جامعه

مطهرى زندگى اجتماعى و تشكيل جامعه انسانى را يك امر فطرى مى داند و اين همان نظريه فطرت است كه پيش از ايشان علامه طباطبايى در الميزان ذيل آيه 213 سوره بقره: (كان الناس امّة واحدة فبعث اللّه النبيّين مبشّرين و منذرين…) مطرح كرده اند و مطهرى نيز با استناد به آيات چندى از قرآن كريم از قبيل: (يا ايّها الناس انّا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا…) (حجرات/13) و (و هو الذى خلق من الماء بشراً فجعله نسباً و صهراً) (فرقان/54) و (أهم يقسمون رحمة ربّك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتّخذ بعضهم بعضاً سخرياً…) (زخرف/32) همين نظريه را به گونه اى تأييد مى كند.2
بر مبناى اين ديدگاه، دو عامل در تكوّن جامعه انسانى نقش دارد; يكى فطرت و ديگر دين كه هم اينك به توضيح آن خواهيم پرداخت. براى فهم بهتر اين نظريه لازم است به نظريه ديگرى كه شباهت زيادى با نظريه فطرت دارد، اما در واقع از يكديگر متمايزند اشاره شود و آن نظريه طبيعى بودن زندگى اجتماعى است.
جمله معروفى از ارسطو نقل شده است به اين صورت كه انسان مدنى بالطبع است; يعنى طبيعت انسان اقتضاى مدنيت و زندگى جمعى را دارد. اين جمله به دو گونه تفسير شده است كه به يك معنى مطابق نظريه فطرت است و به معناى ديگر متفاوت با آن.
معناى ناسازگار با نظريه فطرت اين است كه انسان در طبيعت خودش در كنار اميال و گرايش هاى گوناگونى كه دارد يك ميل و گرايش هم نسبت به اجتماعى زيستن دارد و همين ميل درونى او را وا مى دارد كه به زندگى جمعى روى آورد. اين معنى را نه علامه مى پذيرد و نه شهيد مطهرى، زيرا درباور اينها انسان به حكم غريزه استخدام گرى و سلطه طلبى كه در وجود او تعبيه شده است نمى تواند ميل درونى به اجتماعى زيستن داشته باشد، چون اين غريزه جامعه را به سوى فروپاشى سوق مى دهد.
اما اين جمله معناى ديگرى هم دارد كه بر اساس آن معنى، نظريه طبيعى و نظريه فطرى بيان گر يك واقعيت هستند و آن اينكه انسان بر اساس نوع آفرينش و به تناسب اعضاء و جوارح و دستگاه هاى وجودى اش يك سلسله نيازهايى دارد كه بدون زيست اجتماعى و زندگى جمعى برآورده نمى شود. بنابراين نوع آفرينش و نحوه وجودى انسان يعنى فطرت، اقتضاى آن دارد كه زندگى جمعى تشكيل دهد و زندگى اجتماعى در واقع به حكم اضطرار شكل مى گيرد و نه ميل و رغبت ابتدايى.
از همين جاست كه نقش دين در تكوّن جامعه انسانى آشكار مى شود، زيرا از يك سو اقتضاى فطرى و وجودى براى اجتماعى زيستن هست و از سوى ديگر خوى استخدام گرى و سلطه طلبى، كه منافى با زندگى جمعى است. در چنين وضعيتى خداوند دين را تشريع مى كند تا عاملى باشد براى كنترل و تعديل خوى استخدام گرى و از اين طريق هموار شدن راه پيدايش زندگى اجتماعى.
پس در حقيقت جامعه انسانى و شكل گيرى زندگى جمعى برايند دو عامل است; يكى فطرت و خصوصيت وجودى انسان، و ديگر دين به عنوان عامل برطرف كننده مانع ها. شهيد مطهرى در نقد نظريه مدنى بالطبع بودن انسان به معناى نخست مى نويسد:
(از نظر ما نه نظريه كسانى درست است كه بشر را به حكم طبيعت مدنى بالطبع مى دانند و نه نظريه كسانى كه او را ضد اجتماعى مى دانند، زيرا در هر دو نظريه، دين، پديده بعد الاجتماع فرض شده و خواسته اند درباره بشر منهاى دين نظر دهند. به عقيده ما بشر منهاى دين حكمى ندارد و بشر به علاوه دين، مدنى بالطبع است.)3
و همچنين مى نويسد:
(اگر نبوت و ديانت خود يكى از عوامل تكوينى ضرورى اجتماع شمرده شود همان طور كه واقعاً هست، تناقض (ناسازگارى فطرت و خوى استخدام) حل مى شود.)4
از اين بيان دو نكته روشن مى شود:
نخست، خطاى كسانى كه پنداشته اند مطهرى دين و فطرت را در بحث تكون اجتماع انسانى يك چيز مى داند. چنان كه در اين متن مى بينيم.
(بنابراين استاد مطهرى معتقد است كه هر كدام از دو نظريه مدنى بالطبع بودن انسان و نظريه قرارداد اجتماعى از جنبه هايى قابل تأييد است، ولى با اين حال ايشان بدون اينكه يكى از دو نظريه را به طور مطلق قبول كند اشكال اساسى هر دو نظريه را ياد كرده و در نهايت به نظريه فطرت دينى و الهى معتقد مى شود، يعنى انسان بدون دين و فطرت الهى را قبول ندارد.)5
دوم، آن كه نظريه فطرت، آن گونه كه مطهرى و علامه تبيين كرده اند، ناسازگار با عقل و اراده و انتخاب زندگى جمعى توسط انسان ها نيست، زيرا پس از اقتضاى فطرت، انسان در برابر دو راهى قرار مى گيرد كه يا زندگى اجتماعى را انتخاب كند و استعدادهايش را به فعليت برساند و يا زندگى فردى را برگزيند و به سوى نابودى پيش برود، او با به كارگيرى عقل و انديشه راه نخست را برمى گزيند و از همين رو اگر مقصود از نظريه قرارداد اجتماعى در بحث تكوّن جامعه همين مطلب باشد، نظريه فطرت مى تواند شكل ديگر و كامل تر آن تلقى گردد، چنان كه خود مى گويد:
(پس مى توانيم بگوييم كه زندگى اجتماعى انسان، قراردادى و انتخابى است; انسان زندگى اجتماعى را براى خود به حكم عقل و اراده انتخاب مى كند.)
خلاصه آن كه بر اساس نظريه فطرت، اولاً، دين نقش تعيين كننده در تكوّن و پيدايش جامعه انسانى دارد، و ثانياً، استقلال نسبى عقل و اراده انسان در انتخاب نيز محفوظ است.

2. دين و پايدارى جامعه

دين همان گونه كه در پيدايش و شكل گيرى جامعه انسانى نقش بنيادى دارد، در بقا و تداوم آن نيز مؤثّر است و اين نقش نه تنها از آن روست كه تعديل خوى سلطه طلبى و استخدام گرى يك نياز هميشگى است، بلكه از جهت قداست بخشيدن به قانون و ارزش هاى اخلاقى است.
استاد مطهرى معتقد است كه اساس جامعه بشرى دو چيز است كه اگر آن دو نباشد جامعه قوام پيدا نمى كند، يكى قانون و ديگر ارزش هاى اخلاقى مثل عدالت، مساوات، آزادى، همدردى و… و اين دو آن گاه در جامعه مراعات مى شوند و تحقق عملى پيدا مى كنند كه در نگاه انسان ها قداست بيابند و انسان ها به آنها عشق و دلبستگى داشته باشند و گرنه قانون و اخلاق به صورت ابزارهايى تلقى مى شوند كه پايدارى آنها در گرو برآورده شدن نيازهاى يك جامعه خاص است و در بيرون از آن جمع اهميت و اعتبارى ندارند، چنان كه امروزه در جوامع غربى مى بينيم. در اين جوامع چون نگاه ابزار انگارانه به قانون و اخلاق مى شود و خود آنها هيچ ارزش و قداستى ندارند رعايت آنها را فقط در محدوده افراد خود ضرورى مى دانند و نسبت به جوامع ديگر گويا قانون و اخلاق وجود ندارد و از هيچ گونه سلطه طلبى و زورگويى دريغ نمى كنند.
اكنون سؤال اين است كه چه چيزى به قانون و اخلاق، ارزش و قداست ذاتى مى بخشد و آنها را از خدمت يك گروه خاص بيرون آورده و در خدمت بشريت قرار مى دهد؟
شهيد مطهرى معتقد است كه اين كار تنها از دين بر مى آيد. اين دين است كه قانون گرايى و ارزش گرايى را در عمق و ژرفاى ضمير انسان به وجود مى آورد و از اين طريق به قانون و ارزش هاى اخلاقى حقيقت مى بخشد. ايشان در اين باره مى نويسد:
(ركن اساسى در اجتماعات بشرى اخلاق است و قانون. اجتماع، قانون و اخلاق مى خواهد و پشتوانه قانون و اخلاق هم فقط دين است. اينكه مى گويند اخلاق بدون پايه دينى هم استحكامى خواهد داشت، هرگز باور نكنيد، درست مثل اسكناس بدون پشتوانه است كه اعتبارى ندارد. مثل اعلاميه حقوق بشر است كه فرنگيان منتشر كردند و مى كنند و خودشان هم قبل از ديگران عليه آن قيام كرده و مى كنند چرا؟ چون متكى به ايمانى كه از عمق وجدان بشر برخاسته باشد نيست… قانون هم همين طور است. آزادى چطور؟ آزادى هم همين طور است تمام مقدساتى كه اجتماع بشر دارد: عدالت، مساوات، آزادى، انسانيت و همدردى، هر چه كه به فكر شما برسد، تا پاى دين در ميان نباشد حقيقت پيدا نمى كند.)6

3. دين و رشد جامعه

رشد و تكامل جامعه يك فرايند دوبعدى است; يك بعد آن رشد و توسعه امكانات مادى و رفاهى است و بعد ديگر ،تعالى و تكامل افكار و انديشه ها، اخلاقيات و به طور كلى فرهنگ و معنويت است. ترديدى نيست كه رشد جامعه در بعد نخست، نتيجه علم و تكنيك است وهر جامعه اى كه از علم و فن برخوردار باشد امكانات زندگى مادى اش فراهم تر است، اما رشد در بعد معنوى چه؟
شهيد مطهرى معتقد است كه رشد و تعالى فرهنگى و معنوى جامعه كه در حقيقت رشد انسانيت انسان است جز از طريق دين ميسّر نيست. توضيح اين مطلب بر پايه دو مقدمه استوار است:
1. تكامل معنوى جامعه نيازمند تعريف دقيق از سعادت و كمال از يك سو و ارائه طرح و برنامه كلى در جهت حركت به سمت آن از سوى ديگر است. تا يك تصوير روشن از سعادت و كمال كه بتواند منبع الهام تكليف ها و مسئوليت ها گردد ارائه نشود، و تا چارچوبى مشخص كه بتواند جامعه را در مسير صحيح قرار دهد تعيين نگردد، تكامل معنوى امرى ناممكن خواهد بود.
2. تعيين هدف و ارائه برنامه يادشده از عهده عقل بشر ـ چه عقل فردى و چه عقل جمعى ـ بيرون است، زيرا هرگونه تلاش در جهت تعيين هدف و برنامه تكاملى نيازمند شناخت دقيق از انسان است، و امروز تاريخ تلاش هاى فكرى بشر نشان داده است كه انسان يكى از ناشناخته ترين پديده ها براى خودش است. و به قول شهيد مطهرى دو فيلسوف را نمى توان يافت كه بر پيدا كردن راه سعادت انسان، وحدت نظر داشته باشند.
از اين دو مقدمه مى توان نتيجه گرفت كه جامعه براى رشد و تعالى معنوى خود نياز به منبع ديگرى فراتر از عقل دارد كه با توجه به واقعيت وجودى انسان، خطوط اصلى و شاهراه كمال و سعادت را مشخص كند و عقل و علم را در درون آن خطوط به حركت و تكاپو وا دارد. شهيد مطهرى مى نويسد:
(اين چنين مكتبى را چه كسى قادر است طرح و پى ريزى كند؟ بدون شك، عقل يك فرد قادر نيست. آيا عقل جمع قادر است؟ آيا انسان مى تواند با استفاده از مجموع تجارب و معلومات گذشته و حال خود چنين طرحى بريزد؟ اگر انسان را بالاترين مجهول براى خودش بدانيم به طريق اولى جامعه انسانى و سعادت اجتماعى مجهول تر است. پس چه بايد كرد؟ اينجاست كه اگر ديدى راستين درباره هستى و خلقت داشته باشيم، نظام هستى را نظامى متعادل بدانيم، خلأ و پوچى را از هستى نفى نماييم، بايد اعتراف كنيم كه دستگاه عظيم خلقت اين نياز بزرگ را، بلكه اين بزرگ ترين نيازها را مهمل نگذاشته و از افقى فراتر از عقل انسانى يعنى افق وحى، خطوط اصلى و شاهراه را مشخص كرده است (اصل نبوت). كار عقل و علم، حركت در درون اين خطوط اصلى است.)7
از مطلب فوق، رابطه علم و دين نيز روشن مى شود، چه اينكه هيچ گاه علم و عقل جاى دين را در زندگى اجتماعى نمى گيرد و بر عكس دين نيز خلأ علم را پر نمى كند، بلكه اين دو در واقع مكمل يكديگرند. دين به جامعه انسانى هدف و مقصد مى دهد و در انسان عشق و دلبستگى نسبت به آن ايجاد مى كند، امّا علم، راه رسيدن به آن را پيدا مى كند. دين، هدف ساز است و علم، ابزار ساز، و به تعبير زيباى شهيد مطهرى علم، توانستن است، و ايمان، خوب خواستن. ايمان ،جهت مى دهد و علم، سرعت.8
پرسش اساسى كه در اين زمينه مطرح مى شود اين است كه در چه شرايطى دين قادر است نقش خود را ايفا كند. آيا همين كه جامعه يك دين را پذيرفت و افراد جامعه بدان ايمان آوردند كافى است كه آموزه هاى دين سرنوشت بشر را رو به سوى سعادت تعيين كند و جامعه را به حركت و تكامل و رشد وادارد، يا آن كه طرح هاى دين و آموزه هاى وحيانى تا به مرحله حاكميت بر جامعه دينى نرسد و در عمل جلودار حركت جامعه نگردد، آنچه از دين انتظار مى رود ميسّر نمى شود؟
گرچه مرحوم مطهرى درباره پرسش يادشده بحث جداگانه اى نكرده است، اما از آنچه در زمينه نقش دين مطرح كرده و به اختصار از آن ياد شد، و از آنچه در مقوله حكومت و حاكميت گفته است، مى توان پاسخ پرسش يادشده را به دست آورد.
شهيد مطهرى در مقاله مديريت و رهبرى در اسلام از حكومت، با عنوان مديريت اجتماعى نام مى برد، و مديريت اجتماعى را هم به معناى بسيج كردن نيروى انسان ها و بهره بردارى صحيح از آنها مى داند. اين نظريه همان گونه كه خود استاد يادآور شده است، ضرورت حاكميت دين را به عنوان تمام كننده و كامل كننده هدايت هاى كلى ارائه شده نتيجه مى دهد. ايشان در رابطه با تفاوت نبوت و امامت مى نويسد:
(فرق نبوت و امامت در اين است كه نبوت، راهنمايى، و امامت، رهبرى است. نبوت، ابلاغ، اخبار، اطلاع دادن، اتمام حجت و راهنمايى است. راهنما چه مى كند؟ راه را نشان مى دهد وظيفه اش بيش از اين نيست كه راه را نشان دهد، ولى بشر علاوه بر راهنمايى به رهبرى نياز دارد; يعنى نيازمند است به افراد يا گروه و دستگاهى كه قوا و نيروهاى وى را بسيج كنند، حركت دهند، سامان و سازمان بخشند.)9
اگر جامعه دينى را جامعه اى بدانيم كه هدايت هاى دينى برنامه زندگى آن است و حركت هاى فردى و اجتماعى آن در پرتو راهنمايى دين شكل مى گيرد، به طور قطع اين هدايت ها و راهنمايى ها بايد در شكل يك نيروى قوى و مسلّط برجامعه ظاهر شوند، تا جامعه بتواند به اهداف مورد نظر دين نائل گردد. و از همين رو شهيد در آخرين سخنرانى ها و نوشته هاى خود، تز جدايى دين از سياست را به شدت ردّ مى كند و معتقد است كه سياست دربطن آموزه هاى دين به عنوان مرحله اجرايى و عملى آن نهفته است.10


پی نوشت‌ها:

1. مطالب و ويژگى هاى فوق در بيشتر آثار استاد مطهرى آمده است، اما فشرده آنها در كتاب (انسان و ايمان) موجود است.
2. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، 2/332 و بيست گفتار، 121.
3. همو، مقالات فلسفى،2/156.
4. همان.
5. باقى نصرآبادى، على، سيرى در انديشه هاى شهيد آيت الله مطهرى،مركز انتشارات دفترتبليغات اسلامى حوزه علميه قم، 135.
6. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 3/400و 16/24 ـ 30; همو، انسان و ايمان، انتشارات صدرا، 34 .
7. همو، انسان و ايمان، 42.
8. همان، 16.
9. همو، مجموعه آثار، 3/318.
10. همو، پيرامون انقلاب اسلامى، انتشارات صدرا، 52.
جمعه 21 مهر 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شناخت در قرآن از نگاه مطهري

شناخت در قرآن از نگاه مطهري

سيد محمد حسين مبلغ

تحقيق در ماهيت شناخت كه به آن شناخت شناسى يا اپيستمولوژى (Epistemology) نيز گفته مى شود شاخه اى از فلسفه است. واژه اپيستمولوژى را نخستين بار ج. ف . فريه در سال 1854 ميلادى به كار برد. او فلسفه را به دو بخش تقسيم كرد:1. هستى شناسى (انتولوژى)
2. شناخت شناسى (اپيستمولوژى). 1
در فرهنگ عربى، به اين واژه (علم المعرفة) يا (نظرية المعرفة) گفته مى شود. 2
شناخت شناسى يا اپيستمولوژى، يا نظرية المعرفة، از خاستگاه، شالوده و اعتبار (شناخت) بحث مى كند; شناخت، يعنى علمِ يافتن و دانستنِ حقايق اشياء و پديده هاى محسوس و قابل درك با حواس، و نيز دست يافتن به كنه و حقيقت آن دسته از حقايق موجود جهان كه به طور مستقيم با حواس نمى توان به آن دست يافت. اپيستمولوژى مى كوشد تا توانايى انسان را در شناخت حقيقت و شيوه رسيدن به آن آشكار سازد و انسان را به توانمندى هايش در زمينه معرفت توجه دهد.
شناخت انسان از خود و موجودات جهان همواره دوگونه بوده است:
1. شناخت سطحى و پوسته اى كه نتيجه ارتباط آگاهانه ولى ابتدايى و حسى انسان با اشياء است، به طورى كه از حد انسان فراتر نرفته بـاشد. نخستين ارتبــاط حسـى و فيزيكى
انسان با محيط زندگى و اطراف خويش از اين گونه است، اين اندازه از شناخت، هم براى انسان صورت مى گيرد و هم براى حيوان، و چه بسا در برخى از ميدان هاى حسى شناخت، برخى از جانداران، نيرومندتر و كارآمدتر از انسان باشند.
2. شناخت فراحسى كه در نتيجه تأملات ثانويه و پاسخ به پرسش هايى شكل مى گيرد كه از شناخت حسى نخستين عبور كرده و نمى خواهد بدان بسنده كند.
اين نوع شناخت در واقع تفسير جهان است. در تفسير جهان، انسان، روابط ضرورى حوادث را تشخيص مى دهد و قوانين كلى عالم را كشف مى كند و واقعيت هاى مربوط به ماوراى محسوسات و آن سوى طبيعت را آشكار مى سازد. 3
در شناخت شناسى و اپيستمولوژى منظور شناخت به معنى اول (جهان احساس) نيست، بلكه منظور جهان تفسيرى و نفوذ انسان به حقيقت هستى تا فراسوى طبيعت است.

گذرى بر تاريخچه شناخت

در ميان فلاسفه، سوفسطائيان نخستين گروهى بودند كه به اين بحث پرداخته و راه را براى ظهور خردگرايى(راسيوناليسم) و تجربه گرايى (امپريسم) هموار ساختند. گرچه سوفيسم تمام ادراكات بشرى را نفى كرد، ولى اين خود زمينه تحقيق و كاوش را فراهم كرد و فليسوفانى چون ارسطو و افلاطون ونيز رواقيان و شكاكان و اپيكوريان هريك در پويايى اين بحث گام هاى مؤثرى برداشتند.
در قرون وسطى بحث هاى شناختى، همچون ديگر مباحث مهم علمى و فلسفى در ركود ماند، ولى با ظهور اسلام و رشد انديشه هاى فلسفى و كلامى كه در بستر تعاليم اين دين شكوفا گرديد با مذهب هاى گوناگونى چون اهل حديث، اشاعره، معتزله، عدليه، اخباريان و مجتهدان اماميه، هريك مشرب هايى از خود به جاى گذاشتند.
در قرون جديد به ويژه از سده هفدهم ميلادى به بعد، اين مسأله پيشاپيش ديگر مسائل قرار گرفت.
دكارت (1596ـ 1650 م)، اسپينوزا (1632 ـ 1677 م)، لايپ نيتز (1646 ـ 1716م)، ولف (1679 ـ 1754م)، از نامداران عقليون و بيكن (1561 ـ 1626م)، هابز (1588 ـ 1679م) و جان لاك از حكيمان برجسته انگليس و امپريست هاى شاخص و پس از لاك، هيوم، باركلى و كانت، هريك با ديدگاه خاص خود، منشأ پيدايش مكتب هاى گوناگون در اين زمينه شدند. فلاسفه اسلامى و صاحب نظران معاصر عرب نيز هر يك در اين راه گامهايى برداشته اند.

شهيد مطهرى و شناخت

مسأله شناخت در مجامع حكيمان و صاحب نظران از ديرباز مطرح بوده است و بيش از دوهزار سال از عمر آن مى گذرد، ولى با گذشت زمان، براى انديشمندان معاصر، اين موضوع اهميت بيشترى يافته است.
در حكمت و فلسفه اسلامى اين مسأله به طورمتفرقه در مسائلى مربوط به علم و ادراك و عقل و معقول و مسائلى مربوط به وجود ذهنى و مسائلى مربوط به نفس و كيفيات نفسانى مطرح شده است، ولى فصل جداگانه اى با عنوان (نظرية المعرفة) يا مسأله شناخت، در آثار فيلسوفان اسلامى (قبل از نيم قرن اخير) ديده نمى شود.
اما در حكمت وفلسفه دنياى جديد، اعم از اسلامى و غيراسلامى، توجه ويژه اى به اين مسأله مبذول شده است. نه تنها باب هايى با عنوان (اپيستمولوژى) يا (نظرية المعرفة) يا (مسأله شناخت) در آثار صاحب نظران ديده مى شود، بلكه كتاب هاى جداگانه اى در اين زمينه تدوين يافته است، كه از آن جمله مى توان به كتاب (شناخت) استاد شهيد مطهرى (ره) اشاره كرد، با اين يادكرد كه نظريه هاى ايشان در زمينه شناخت، محدود به آن كتاب نيست و در لابلاى كتاب هاى ديگر وى به مناسبت، مقوله شناخت مورد توجه قرار گرفته است.
درباور شهيد مطهرى(ره) بايد ها و نبايدهاى رفتارى در مكتب هاى الهى و بشرى، تكيه بر نوع جهان بينى و نگرش آنها به هستى دارد. بنابراين اختلاف هاى بنيادى مكتب هاى الهى و بشرى، ريشه در اختلاف جهان بينى آنان دارد و يكى از عوامل تفاوت جهان بينى ها، يكسان نبودن شيوه شناخت آنان است.
براين اساس، استاد دريافته بود كه:
(مسأله شناخت… امروز اهميت فوق العاده اى پيدا كرده است و كمتر مسأله اى به اندازه مسأله شناخت، امروز مهم شناخته مى شود… ) 4
(امروز فلسفه هاى اجتماعى، مكتب ها، ايدئولوژى ها و ايسم ها اهميت فوق العاده اى پيدا كرده است. هر كس كه مى خواهد نوعى تفكر داشته باشد و زندگى خودش را بر اساس يك منطق، منطبق كرده باشد، دم از مكتب و ايدئولوژى مى زند… [و از سوى ديگر ] مكتب ها و ايدئولوژى ها و ايسم ها امروز [بيشتر از هر زمان] با يكديگر در نبرد و ستيز هستند.) 5
جنگ افكار و عقايد هميشه در دنيا بوده است، ولى در زمان و دوران سابق چون بيشتر عقايد در اطراف مسائل نظرى محض بود از ميان خواص، آن هم خاص الخاص ها تجاوز نمى كرد، ولى امروز چون فلسفه هاى اجتماعى، پا به ميدان گذاشته اند، بازار جنگ عقايد يعنى جنگ مكتب ها و ايدئولوژى ها داغ تر و گرم تر است.
(اگر از شخصى كه به يك ايدئولوژى معتقد است، بپرسيد كه چرا تو به اين ايدئولوژى پيوستى و به ديگرى نپيوستى؟ مى بينيد فوراً مسأله ديگرى را مطرح مى كند و آن، مسأله جهان بينى است. ايدئولوژى ها و مكتب ها زاده جهان بينى ها، و جهان بينى ها تكيه گاه ايدئولوژى ها هستند. جهان بينى يعنى نوع برداشت، تفسير و نوع تحليلى كه يك انسان درباره هستى و جهان و درباره انسان و جامعه و تاريخ دارد.) 6
(… اينجا فوراً يك سؤال ديگر مطرح است [و آن اين كه] چرا جهان بينى ها مختلف است؟ چرا يكى مادى فكر مى كند و ديگرى الهى؟…
جواب اين است كه او جهان را به گونه اى مى شناسد و اين به گونه ديگر. شناخت او از جهان، اين گونه [مثلاً مادى] است و شناخت اين از جهان به گونه ديگر [الهى]…) 7
(… پس اول بايد برويم به سراغ مسأله شناخت و شناخت صحيح و غلط را بدانيم و بعد به سراغ مسأله جهان بينى و ايدئولوژى برويم… ) 8
(… از اينجا انسان به اهميت مسأله شناخت پى مى برد. آن كه ايدئولوژى اش مثلاً بر اساس جهان بينى مادى است، جهان بينى مادى اش بر اساس نظريه خاصى در باب شناخت است. آن ديگرى [كه] ايدئولوژى ديگرى دارد، بر اساس جهان بينى ديگرى [مى باشد] و آن جهان بينى بر اساس نظريه اى است كه در باب شناخت دارد.
… اين است كه ما قبل از بحث درباره ايدئولوژى ها، مكتب ها و جهان بينى ها، بايد تكليف مسأله شناخت را روشن كنيم.) 9
چنان كه ياد شد، اهميت مقوله شناخت در نگاه استاد، سبب شده است تا ايشان در موارد متعددى از آثار علمى خود به آن بپردازد; از آن جمله:
1. كتاب (مسأله شناخت) كه مطالب آن در سال 1356 هـ . ش در ميان جمعى از فرهيختگان از سوى استاد ارائه شده است. اين كتاب در شمار نوشته هاى فلسفى ايشان يادشده است، ولى رويكردهاى قرآنى در آن بسيار فراوان است.
2. كتاب (شناخت درقرآن) كه بيانگر ديدگاه قرآن در زمينه مباحث شناخت مى باشد. برخى ازمباحث اين كتاب با كتاب (مسأله شناخت) شباهت فراوان دارد، ولى بخش هاى ديگرى از كتاب، نو و متفاوت با آن است.
3. پاورقى هاى استاد بر كتاب (اصول فلسفه و روش رئاليسم); از جمله:
جلد يك، مقاله سوم، علم و ادراك، و مقاله چهارم، ارزش معلومات; جلد دوم، مقاله پنجم، پيدايش كثرت در علم و ادراك، مقاله ششم، اعتباريات يا علوم حقيقى; جلد سوم، مقاله هفتم، واقعيت و هستى اشياء; جلد چهارم، مقاله يازدهم، بحث قدم و حدوث; جلد پنجم، در مقدمه نسبتاً طولانى كتاب و پاورقى هاى سراسر آن، موضوع شناخت به بحث و نظر گرفته شده است.
4. بحث شناخت، در جلد سوم (شرح مبسوط منظومه) نيز به مناسبت بحث از (معقولات اوليه و معقولات ثانويه) مطرح و مورد بررسى گسترده اى قرار گرفته است، البته سبك بحث استاد در آنجا با ساير آثار ايشان تفاوت دارد و تنها جنبه فلسفى دارد.

نگرش قرآنى به مسأله شناخت

از ويژگى هاى مباحث استاد در زمينه (شناخت) توجه به نگرش هاى قرآنى و تلاش براى شناسايى ديدگاه هاى وحى در اين زمينه است:
(قرآن نمى تواند يك مكتب باشد و درباره خود (شناخت) ، (ابزار شناخت) ، (منابع شناخت) و (كيفيت شناخت) هيچ نظرى نداشته باشد.) 10
(… اولين مسأله اين است كه ببينيم شناخت در خود قرآن چگونه مطرح شده است؟ قرآن چه چيز را ابزار شناخت مى شناسد؟ آيا حواس را ابزار شناخت مى داند؟ آيا عقل و نيروى استدلال را ابزار شناخت معرفى مى كند؟ آيا سير در زمين و ملاقات با افراد را ابزار شناخت اعلام مى كند؟ و يا همه اينها را مجموعاً ابزار شناخت مى شناسد؟) 11
با اين همه، ايشان كارپژوهشى در ديدگاه قرآن را، يكسويه و بدون پژوهش هاى علمى دنبال نكرده است، بلكه معتقد است:
(درباب شناخت، يكى از كارهاى مهم، معرفى (مكتب هاى شناختى) قرآن در مقايسه با ساير مكتب هايى است كه در اين باب نظر داده اند و تا مقايسه صورت نگيرد، ارزش و اهميت شناخت قرآن براى ما روشن نمى شود.) 12
از اين رو نظر قرآن را هيچ گاه در انزوا مطرح نمى كند، بلكه ديدگاه هاى تمام صاحب نظران را به تفصيل با دلايل شان ياد مى كند و سپس با تسلط و تضلع علمى و شيوه عالمانه خود، سخن و نظر قرآن را فصل الخطاب قرار مى دهد، به گونه اى كه نظر آيات وحى در ميان ساير آرا و انظار مى درخشد.

سنجش خطاهاى عقل

قرآن كريم در شناخت و تفسيرى كه از جهان ارائه مى كند، عقل را از منابع شناخت و تعقل و استدلال را از ابزار آن ياد مى كند. استفاده قرآن از ابزار استدلال و برهان در زمينه هاى توحيد، نبوت، معاد و… و نيز دعوت قرآن به تعقل و استدلال حتى در زمينه مسائل تاريخى و اجتماعى، سند زنده اين تحقيق است و شهيد مطهرى اين مطالب را به اندازه كافى از قرآن مورد توجه قرار داده است.
اما اين پرسش مطرح است كه آيا قرآن خطاى عقل را كه موجب نتيجه گيرى نادرست مى شود، پذيرفته است و آيا راهى براى مسدود ساختن راه خطاى انديشه نشان داده است يا خير؟ شهيد مطهرى مى نويسد:
(هيچ كتابى مانند قرآن راه هاى خطاى عقل را در (مواد فكر) نشان نداده است و حقيقتاً [اين مطلب خود] نشانه اعجاز اين كتاب مقدس است.) 13
(آنچه را كه ديگران گفته اند، هزار سال بعد از قرآن كريم مطرح كرده اند، ولى قرآن مقدس هزارسال قبل از آنها اين مطلب را بيان فرموده است.) 14
سپس استاد، ديدگاه متفكران غربى را يادآور مى شود، نه به اين دليل كه آن ديدگاه ها با قرآن كريم مطابقت و همخوانى كامل دارند، بلكه تنها از آن جهت به نقل آراى آنان پرداخته كه به اصل (امكان خطاى عقل از ناحيه ماده) توجه كرده اند. و اما راه هاى پيشنهادى آنان از نظر استاد مخدوش و ناتمام است و با راه پيشنهادى قرآن متفاوت مى باشد.
استاد مطهرى در صدد بيان اهميت ارائه لغزشگاه هاى فكر از سوى قرآن برآمده وخاطر نشان مى كند كه اين مطلب از چند جهت داراى اهميت است:
(اين لغزشگاه هاى فكر كه در قرآن ارائه شده خيلى عجيب است و توجه به اينها از دو جهت براى ما مفيد است.
ييكى اين كه خود نشان دهنده اين است كه قرآن كريم عقل را معتبر مى شمارد و اگر اصل عقل و استدلال عقلى معتبر نبود، چه فايده اى دارد كه لغزشگاه هاى انديشه را نشان بدهد؟ نشان دادن لغزشگاه هاى انديشه آن موقع مفيد است كه در جاهايى لغزش صورت بگيرد و با استفاده از روش هاى صحيح و نيفتادن به گرداب لغزشگاه ها، نتيجه مطلوب و نهايى حاصل شود.
جهت دوم: اين مسأله نشانگر عمق معارف قرآن است كه اين كتاب مقدس چگونه به مطالبى توجه فرموده است كه افكار انديشمندان بشر تا زمان خودش (قرآن) به هيچ وجه به اين مطلب توجهى نداشتند، و بعد از هفتصد سال الى هشتصد سال اين توجه ها پيدا شده است.) 15
استاد مطهرى پس از بيان ويژگى هاى قرآن، لغزشگاه هاى تعقل و انديشه بشر را از منظر قرآن چنين ياد مى كند:
قرآن مجيد كه دعوت به تفكر و نتيجه گيرى فكرى مى كند، و تفكر را عبادت مى شمارد، و اصول عقايد را جز با تفكر منطقى صحيح نمى داند، به يك مطلب اساسى توجه كرده است و آن اينكه لغزش هاى فكرى بشر از كجا سرچشمه مى گيرد؟ و ريشه اصلى خطاها و گمراهى ها در كجاست؟ اگر انسان بخواهد درست بينديشد كه دچار خطا و انحراف نگردد، چه بايد بكند؟
در قرآن مجيد يك سلسله امور به عنوان موجبات و علت هاى خطاها و گمراهى ها ياد شده است كه در اينجا بدان اشاره مى كنيم:

1. تكيه بر ظن و گمان به جاى علم و يقين

قرآن، اعتماد بر ظن و گمان را نخستين لغزشگاه انديشه آدمى مى داند، و تكيه بر علم و يقين را در موارد استدلال، مهارى بر آن لغزش ياد مى كند:
(وإن تطع أكثر من فى الارض يضلّوك عن سبيل اللّه إن يتّبعون إلاّ الظنّ) انعام / 116
بيشتر مردم چنين اند كه اگر بخواهى پيرو آنها باشى تو را از راه حق گمراه مى كنند; براى اينكه تكيه شان بر ظن و گمان است و (نه بر يقين) تنها با حدس و تخمين كار مى كنند.
(قرآن كريم در آيات زيادى به شدت با پيروى از ظن و گمان مخالفت مى كند و مى گويد: مادامى كه به چيزى علم و يقين حاصل نكرده اى آن را دنبال مكن.)

2. خواسته ها و هواهاى نفسانى

دل سپردن به خواسته ها و هواهاى نفسانى يكى ديگر از لغزشگاه هاى انديشه آدمى است:
(انسان در تفكرات خود اگر بى طرفى خود را نسبت به نفى يا اثبات مطلبى حفظ نكند و ميل نفسانى اش به يك طرف باشد، خواه ناخواه و بدون آن كه خودش متوجه شود عقربه فكرش به جانب ميل و خواهش نفسانى اش متمايل مى شود. اين است كه قرآن هواى نفس را نيز مانند تكيه بر ظن و گمان يكى از عوامل لغزش مى شمارد. در سوره نجم مى فرمايد:
(ان يتّبعون الا الظنّ و ما تهوى الأنفس) نجم / 23
پيروى نمى كنند مگر از گمان و از آنچه نفس ها خواهش مى كنند.

3. شتاب زدگى

شتابزدگى در قضاوت ها يكى ديگر از لغزشگاه هاى فكرى بشر است:
هرقضاوت و اظهار نظرى مقدارى معين مدارك لازم دارد و تا مدارك به قدر كافى در يك مسأله جمع نشود هرگونه اظهار نظر، شتابزدگى و موجب لغزش انديشه است. قرآن كريم، مكرر به اندك بودن سرمايه علمى بشر و كافى نبودنش براى برخى قضاوت هاى بزرگ اشاره مى كند و اظهار جزم را دور از احتياط تلقى مى نمايد; مثلاً مى فرمايد:
(وما اوتيتم من العلم الاّ قليلاً) اسراء / 85
آن مقدار علم و اطلاعى كه به شما رسيده اندك است.

4. سنت گرايى و گذشته نگرى

افتادن درگرداب تقليد از نياكان و سنت گرايى يكى ديگر از لغزشگاه هاى انديشه بشر است:
انسان به حكم طبع اولى خود هنگامى كه مى بيند يك فكر و عقيده خاص مورد قبول نسل هاى گذشته بوده است، خود به خود، بدون آن كه مجالى به انديشه خود بدهد آن را مى پذيرد. قرآن يادآورى مى كند كه پذيرفته ها و باورهاى گذشتگان را تا آن گاه كه با معيار عقل نسنجيده ايد نپذيريد، در مقابل باورهاى گذشتگان استقلال فكرى داشته باشيد. در سوره بقره آيه 170 مى خوانيم:
(و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل اللّه قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه آبائنا أو لو كان آباؤهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون)
اگر به آنها گفته شود كه از آنچه خدا به وسيله وحى فرود آورده پيروى كنيد، مى گويند خير، ما همان روش ها و سنت ها را پيروى مى كنيم كه پدران گذشته خود را بر آن يافته ايم. آيا اگر پدران شان هيچ چيزى را فهم نمى كردند و راهى را نمى يافته اند، باز هم از آنها پيروى مى كنند.

5. شخصيت گرايى

تأثير پذيرى از شخصيت هاى بلندآوازه زمان يكى ديگر از عوامل لغزش انديشه بشر است.
(يكى ديگر از موجبات لغزش انديشه، گرايش به شخصيت هاست. شخصيت هاى بزرگ تاريخى يا معاصر از نظر عظمتى كه در نفوس دارند بر روى فكر و انديشه و تصميم و اراده ديگران اثر مى گذارند و در حقيقت هم فكر و هم اراده ديگران را تسخير مى كنند، ديگران آن چنان مى انديشند كه آنها مى انديشند و آن چنان تصميم مى گيرند كه آنها مى گيرند. ديگران در مقابل آنها، استقلال فكر و اراده خود را از دست مى دهند.
قرآن كريم ما را دعوت به استقلال فكرى مى كند و پيروى هاى كوركورانه از اكابر و شخصيت ها را موجب شقاوت ابدى مى داند. لهذا از زبان مردمى كه از اين راه گمراه مى شوند نقل مى كند كه در قيامت مى گويند:
(ربّنا إنّا أطعنا سادتنا و كبرائنا فأضلّونا السبيلاً) احزاب / 67
پروردگارا، ما بزرگان و اكابر خويش را پيروى و اطاعت كرديم و در نتيجه ما را گمراه ساختند.)16
به تصريح قرآن كريم، پيروى از ظن و گمان، ميل ها و هوس هاى نفسانى، شتابزدگى در گزينش و تصميم گيرى و قضاوت، سنت گرايى و گذشته نگرى و تقليد از نياكان و گذشتگان و شخصيت گرايى و تأثيرپذيرى از رجال بزرگ و نامدار، هريك از لغزشگاه هاى انديشه بشر بوده و غلتيدن در دام هر يك از عوامل يادشده عقل و خرد انسان را لغزنده و منطق و استدلال بشر را خدشه دار مى كند.

امكان شناخت و دست يابى به يقين

از پرسش هايى كه ذهن پژوهشگران ميدان شناخت را به خود مشغول داشته، اين است كه آيا انسان در زمينه مجهولات خود به ويژه آن دسته ازمجهولاتى كه به مسائل ماوراى طبيعت تعلق مى گيرند، به جزم و يقين مى رسد، يا خير؟ و منابع و ابزارهاى شناخت جزمى و يقينى چيست؟
سوفيسم كه حدود قرن پنجم قبل از ميلاد در يونان ظهور كرد، تمام ادراكات و آراء و عقايد بشرى، حتى بديهيات اوليه را باطل و خيال محض مى دانست و هيچ ارزشى براى هيچ فكر و هيچ ادراكى قائل نبود، جهان معلومات را هيچ در هيچ مى خواند در نتيجه رسيدن به يقين را به هيچ عنوان، ممكن نمى دانست. 17
در همان قرن ، سپتيسيسم يا مكتب شكاكيت پديد آمد كه معتقد بود جهان با وضع خاص ذهن شخص ادراك كننده، بستگى كامل دارد و هر كس آنچه از امور جهان مى فهمد، آن چنان است كه ذهن وى اقتضا كرده، نه آن چنان كه كه آن شيئ در واقع و نفس الامر است. ممكن است اشياء در واقع چگونگى ويژه اى داشته باشند و ما به حسب اقتضاى خاص ذهن خود آنها را با كيفيت ديگرى ادراك كنيم. 18
پير هون، بنيان گذار اين مكتب، ده دليل بر نفى ارزش يقينيات، اقامه كرده كه از آن جمله (تأثير دخالت شرايط زمانى و مكانى و كيفيت ساختمان قواى ادراكى شخص ادراك كننده) است.
دكارت (Descartes) (1596ـ1650م) و پيروانش كه آنها را كارتزين (Cartesicn) مى گويند، مكتب جزم را اختيار كرده و رسيدن به يقين را ممكن مى دانند، ولى تنها معقولات را موجب به دست آوردن يقين خوانده اند، و در جهت رسيدن به يقين، منبع ديگرى را معتبر نمى شمارند، آنان محسوسات و تجربيات را تنها داراى ارزشى علمى مى دانند و بس. 19
در ميان فيلسوفان قديم، نظريه سقراطيان و ارسطو كه در اصل در برابر سوفيسم برخاسته بودند، اين است كه جهان معلومات، هيچ در هيچ نيست و انسان نيرويى دارد كه مى تواند اشياء را آن طور كه در واقع و نفس الامر هستند دريابند، و اگر انسان فكر خود را راست و درست راه ببرد مى تواند به ادراك جزمى و يقينى برسد.
براين اساس ارسطو، منطق را به عنوان ميزان و مقياس درست فكر كردن تنظيم كرد و نتيجه برهان را يقين; يعنى ادراك مطابق با واقع دانست، و براى تحصيل يقين به وسيله برهان، به كاربردن محسوسات و معقولات، هر دو را معتبر شمرد; يعنى هم براى ادراك حسى و هم براى ادراك عقلى ارزش يقينى قائل شد و پايه فلسفه جزمى (دگماتيسم) را به اين وسيله استوار كرد. 20

شناخت يقينى از نظر قرآن

شهيد مطهرى از قرآن كريم، به عنوان (مكتب يقين) ياد مى كند واز نگاه قرآن شناخت يقين جزمى را ممكن شمرده و آياتى از قرآن كريم را براى اثبات اين مدعا شاهد آورده است. او براى اثبات شناخت يقينى مقامى را كه خداوند براى آدم در پرتو دانش و شناخت عنايت فرموده يادآور شده و مى نويسد:
(… قرآن راجع به آدم اول مى فرمايد: ما به او حقايق را به عنوان (اسماء الله) ياد داديم:
( وعلّم آدم الاسماء كلّها ثم عرضهم على الملائكة فقال أنبئونى بأسماء هؤلاء ان كنتم صادقين… ) بقره / 31 ـ 32
(خداوند به آدم، اسماء و شؤون و صفات خود را تعليم داد و با توجه به اينكه هيچ چيزى در عالم نيست كه ازحوزه اسماء الهى خارج باشد، معنايش اين است كه آدم نسخه جامعى از كشف حقايق اسماء شد.)
توحيد قرآن، توحيدى است كه لازمه آن اين است كه پرتوى از علم (واجب تعالى) و رسيدن به چيزى از شئون علم (بارى تعالى) براى بشر ممكن است.) 21
استاد، پس از آن كه در تفسير آيه شريفه (ولايحيطون بشيئ من علمه إلاّ بما شاء…) (بقره /256) ثابت مى كند كه علم بشر، چيزى از علم خداست، مى نويسد:
(معلوم است: علمى كه پرتوى از علم خدا باشد، شك و اشتباه در آن علم، معنى ندارد.) 22
براى اثبات اين حقيقت كه قرآن مكتب يقين است، استاد مطهرى به آيات ديگرى از قرآن كه به صورت صريح از امكان جزم و يقين انسان سخن مى گويند نيز استدلال كرده و مى نويسد:
(به علاوه در قرآن از (يقين) در موارد متعددى با لفظ يقين نام برده شده است.) 23
سپس آيات را به شرح زير ياد مى كند:
(وكذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين)
انعام / 75
و همچنين ملكوت آسمان و زمين را به ابراهيم نشان داديم، براى اينكه به يقين برسد.
اين آيه نشان مى دهد كه نگريستن به پديده هاى طبيعت يكى از ابزار رسيدن به يقين است.
(واعبد ربّك حتّى يأتيك اليقين) حجر/ 99
پروردگارت را عبادت كن تا برايت يقين حاصل شود.
در اين آيه از يقين به عنوان نتيجه عبادت يادشده است.
(الهيكم التكاثر. حتى زرتم المقابر. كلاّ سوف تعلمون. ثم كلاّ سوف تعلمون. كلاّ لوتعلمون علم اليقين. لترونّ الجحيم. ثم لترونّها عين اليقين) تكاتر/ 1 ـ 7
افتخار فراوانى چنان به خود مشغولتان داشت كه به سراغ قبرها رفتيد. زود است كه بدانيد، نه چنين است كه مى پنداريد. زود است كه بدانيد اين گونه نيست كه گمان مى كنيد. اگر علم اليقين به دست آوريد، قطعاً جهنم را خواهيد ديد. آن گاه آن را با (عين اليقين) خواهيد ديد. 24

ابزار دست يابى به شناخت

درميان فيلسوفان جديد اروپا، دسته ديگرى از فلاسفه هستند كه آنها را (حسيون) مى نامند ـ در برابر عقليون ـ حسيون تمام ادراكات بشر را بر پايه حس مى دانند. برخى از آنان حتى براى حس هم نقشى در راه يابى به شناخت و يقين قائل نيستند و معتقدند:
(طبيعت داراى رنگ و بو و صدايى نيست. ما هستيم كه براى آن اشعه زرين آفتاب و عطر فرح بخش گل و صداى دلنواز بلبل ساخته ايم.) 25
جان لاك انگليسى (1622 ـ 1704) كه سردسته (حسيون) به شمار مى آيد، گرچه ارزش محسوسات را همچون دكارت، در مسائل نظرى (تا حدى) نفى مى كند، ولى معتقد است كه در مسائل زندگى دنيوى (مسائل عملى) بايد به حقيقت محسوسات يقين داشت. 26
از جمله دانشمندان حسى كه نظريه دكارت و پيروانش را درباره معقولات صرف، نفى كرده اند و به پيروى از جان لاك، همه معلومات را مستند به حس دانستند، جرج بركلى (1685 ـ 1753 م) و ديويد هيوم (1776 ـ 1911م) هستند. 27
دانشمندان حسى مى گويند: عقل بشر، خطا مى كند و خطا بودن استدلال ها بارها برملا شده است وحتى عقليون خود نيز خطاى عقل را انكار نمى كنند، پس چاره اى نيست جز اينكه به محسوسات اعتماد كنيم.
نتيجه اين نظريات اين است كه در مقولات غيرحسى نمى توان به وسيله دلايل و براهين عقلى به يقين رسيد. شگفت اين كه بيش از هزارسال پيش در ميان فرقه هاى كلامى، همانند اين ديدگاه شكل گرفته است. درميان اهل سنت، اشاعره و اهل حديث كه در رأس آنان حنابله قرار دارند، هرگونه كاوش و ژرف انديشى و تجزيه و تحليل درمسائل ماوراى طبيعى قرآن را ناروا شمردند و معتقد شدند كه: وظايف دينى را بايد از روى تعبّد انجام داد نه با استناد به دلايل عقلى.
احمد بن حنبل، جمله اى را به پيامبر نسبت داده است: (عليكم بدين العجائز); در مسائل دينى بايد به شيوه پيره زنان عمل كرد. 28
موج مخالفت با هرگونه انديشيدن و ژرف نگرى از سوى اهل حديث از يك سو، موفقيت هاى پى در پى روش حسى در شناخت طبيعت از سوى ديگر و دشوارى ژرف نگرى و حل مسائل فلسفى از جانب سوم، گروهى از نويسندگان مسلمان را سخت به هيجان آورد و به پيدايش ديدگاهى تلفيقى در ميان اهل حديث و حسيون غربى انجاميد، به اين بيان كه الهيات قابل تحقيق است، ولى در الهيات نيز لازم است از روش حسى و تجربى كه براى شناخت طبيعت مورد استفاده قرار مى گيرد، بهره جست.
اين دسته مدعى شدند كه ازنظر قرآن، تنها راه شناخت قرآن، مطالعه در طبيعت و مخلوقات با استفاده از روش حسى است و هر راهى غير ازاين بيهوده است، زيرا قرآن در سراسر آيات خود با كمال صراحت، بشر را به مطالعه در مظاهر طبيعت كه جز با روش حس ميسر نيست، دعوت كرده و كليد رمز مبدأ و معاد را در مطالعه طبيعت دانسته است. فريد وجدى و سيد ابوالحسن ندوى و همچنين سيد قطب و محمد قطب از اخوان المسلمين، اين ديدگاه را ترويج كرده و نظر مخالف را تخطئه مى كنند. 29
ادعاهاى اين صاحب نظران، گرچه تا اندازه اى با هم تفاوت دارند، ولى دليل همه آنها بر اين ادعا همسان است و آن ضعف عقل و خطاى تعقل مى باشد! اين در حالى است كه قرآن كريم بارها مسلمانان را دعوت به استدلال و تعقل كرده و اين خود سند زنده اى است براى كاربرد صحت استدلال. از سوى ديگر خود قرآن در بسيارى از مسائل اعتقادى چون توحيد و نبوت و معاد، راه استدلال را در پيش گرفته است.
شهيد مطهرى معتقد است انسان با استفاده از ابزار حواس و بازگشت به طبيعت مى تواند به شناخت دست يابد، ولى حس و طبيعت تنها راه و ابزار شناخت نيستند.
(قرآن اين نظر را به عنوان يك نظريه انحصارى تأييد نمى كند، ولى در اينكه قرآن، طبيعت را يك منبع از منابع بزرگ معرفت مى داند و حواس را ابزارى براى شناخت و معرفت مى شناسد، شكى نيست.) 30

عقل نظرى، ابزارى كارآمد يا ناكارآمد؟

آيا راهبرد به يقين در پرتو عقل نظرى و استدلال قياسى از نظر قرآن كريم پذيرفته است يا خير؟ به بيان ديگر، آيا قرآن به عنوان مكتب يقين، استدلال در قلمرو عقل نظرى را براى رسيدن انسان به يقين، تأييد مى كند؟ آيا قرآن به عنوان كتاب هدايت، براى ايجاد باور و ايمان يقينى در انسان ها، ازد ليل قياسى بهره برده است؟
(محمد اركون) از نويسندگان معاصر عربى كه از (ماترياليسم ديالكتيك) به شدت تأثير پذيرفته و چنين مى نمايد كه آگاهى هاى قرآنى وى اندك و فاقد ژرفاست، معتقد است كه ساحت قرآن از استدلال قياسى و عقل نظرى مبرا است. او تمامى واژه هاى عقل را كه در قرآن به كار رفته بدون استثنا، به معناى توجه دادن انسان به پديده هاى طبيعت مى داند و مى نويسد:
(عقل موجود در قرآن، عقل عملى و تجربى است… عقل سرد تأمل گر و استدلالى و برهانى (به شيوه مثلاً گفتار فلسفى) نيست… اين نقص قرآن نيست كه مفهوم ارسطويى يا مفهوم فلسفى مدرن عقل و نيز اكتشافات علمى و فيزيكى جديد را در برنداشته باشد. قرآن كتاب دينى عظيمى است، نه كتابى در دانش جغرافيا يا اتم يا تاريخ يا زيست شناسى و… )31
به گفته شهيد مطهرى، از نظر قرآن، مطالعه طبيعت، ما را تا مرز ماوراى طبيعت رهبرى مى كند و در آنجا پايان مى يابد و فقط نشانى مبهم از ماوراى طبيعت به دست مى دهد. در قرآن مسائلى از اين گونه طرح شده است:
(ليس كمثله شيئ) شورى / 11
(و للّه المثل الأعلى) نحل / 60
(وللّه الأسماء الحسنى) اعراف / 180
(الملك القدّوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبّار المتكبّر) حشر/ 23
(أينما تولّوا فثمّ وجه اللّه) بقره/ 115
(هو الاوّل و الآخر و الظاهر والباطن و هو بكلّ شيئ عليم) حديد / 3
(و ان من شيئ الاّ عندنا خزائنه و ما ننزّله الاّ بقدر معلوم) حجر / 21
(وهو معكم أينما كنتم) حديد / 4
(يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده امّ الكتاب) رعد / 39
و ده ها آيه ديگر.
اينها همه مسائلى هستند مربوط به آن سوى مرز. حال چگونه ما از راه طبيعت شناسى به معرفت اين مسائل نائل مى گرديم؟ پس بايد بگوييم، بشر، راهى به درك و معرفت اين گونه مسائل ندارد… و يا اگر راهى هست، آن راه غير از راه دقت ومطالعه در طبيعت است.
اينجا است كه اين پرسش مطرح مى شود كه آيا قرآن، منبع عقل را چون منبع طبيعت معتبر مى شناسد؟ و آيا ابزار استدلال و قياس و برهان را مانند حس و تجربه معتبر مى داند؟ پاسخ اين است كه بلى.32
(در خود قرآن كريم از ابزار استدلال و برهان استفاده شده است… چه دليلى از اين بالاتر كه قرآن مجيد به استدلال عقلى و به اقامه برهان عقلى در بسيارى از مسائل پرداخته است. قرآن كريم در باب توحيد، معاد، نبوت و مسائل اصول دين، استدلال مى كند.
اصل آيه (لو كان فيهما آلهة الاّ اللّه لفسدتا) (انبياء/22) يك قياس استدلالى و برهان صددرصد عقلى است. اگر قرآن استدلال و قياس را معتبر نشمارد، ديگر خودش اقامه قياس و برهان نمى كند.)33
(گرچه طبق مجموعه آياتى كه دعوت به استدلال مى كند، كافى است كه [بگوييم اين كتاب الهى] ابزار استدلال و منبع عقل را معتبر مى شمارد، ولى [دليل اين حقيقتاً] منحصر به اينها نيست. اولاً در قرآن مجيد آياتى كه دعوت به تعقل و تدبّر مى كند، زياد است… .
ثانياً: نه تنها در مسائل اصول دين، قرآن كريم استدلال اقامه مى كند، بلكه در بسيارى ازمسائل ديگر هم قرآن با موازينى بحث مى كند كه فقط در عقل معتبر است; يعنى اگر عقل معتبر نباشد آن موازين اعتبار ندارد; مانند اينكه در مورد جريان تاريخ بشر با يك نوع استدلال علت و معلولى وارد مى شود كه بحث (فلسفه تاريخ) است و بحث جدايى است و يا براى ما در بحث فلسفه احكام، علت ذكر مى كند; مثلاً در مورد چرايى (كتب عليكم الصيام) دليل مى آورد كه (لعلّكم تتقون) و يا در چرايى (أقم الصلوة) مى فرمايد: (لذكرى) و يا (انّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر).
اگر حكم عقل اعتبار نداشته باشد، اين استدلال ها اصلاً معنى ندارد، پس استدلال به عنوان يكى از ابزارها و عقل به عنوان يكى از منابع، از نظر قرآن مجيد، معتبر است.)34
وى همچنين شناخت حسى و عقلى را بيگانه از هم و ناسازگار با هم نمى داند و آنها را در عرض يكديگر نيز نمى داند، بلكه بهره بردارى از طبيعت و عقل و حواس را در يك تلاش معرفتى تكميل كننده يكديگر مى شناسد و مى نويسد:
(ما مى توانيم از اشياء دو نوع شناخت داشته باشيم: يكى شناخت سطحى كه همان شناخت حسى است. در اين جهت، حيوانات هم با ما شريك هستند… اين نوع شناخت، محل بحث ما نيست، بلكه محل بحث ما شناسايى (عمقى) است كه بدون (تعقّل) امكان پذير نيست… .
و [از سوى ديگر] شناسايى تعقلى، مستقل و بى ارتباط با شناسايى حسى نيست; يعنى شناسايى عمقى ابتدا به ساكن امكان پذير نيست و پله ها و مقدمات اوليه آن، شناسايى حسى است… و تا شناسايى حسى و سطحى طى نشود، نوبت به شناسايى تعقلى نمى رسد… )35

شناخت حقيقى يا معرفت راستين

حقيقت در اصطلاح فلسفى هم رديف (صدق) يا (صحيح) است و به آن قضيه ذهنى گفته مى شود كه با واقع مطابقت كند. نقطه مقابل آن (خطا) يا (كذب) يا (غلط) است كه به قضيه ذهنى گفته مى شود كه با واقع مطابقت نكند; مثلاً اعتقاد به اينكه (چهارمساوى است با دو ضرب در دو)، يا اعتقاد به اين كه (زمين، گرد خورشيد مى چرخد)، حقيقت و صدق و صحيح است، اما اعتقاد به اينكه (خورشيد، گرد زمين مى چرخد) و يا اعتقاد به اينكه (دوضرب در دو مساوى است با سه) خطا و كذب و غلط است. پس حقيقت از لحاظ مطابقت با واقع، نفس ادراكات است.36
بعضى از فيلسوفان جديد، بر اين تعريف، اشكال هايى وارد مى دانند كه به عقيده آنها آن اشكال ها همچنان ناگشودنى هستند و ناگزير بايد در جست وجوى تعريف ديگرى بود. فيلسين شاله، اشكالات خود را با شرح زير بيان مى كند:
(اين تعريف نه به حقايق رياضى كه موضوع آنها وجود خارجى ندارد درست منطبق مى شود، و نه به حقايق نفسانى كه وجود آنها كاملاً ذهنى است، و نه به حقايق تاريخى كه موضوع آنها بر حسب تعريف از بين رفته است. صادق بودن اين تعريف درباره حقايق تجربى هم خالى از اشكال نيست، زيرا براى ذهن، موضوع خارجى جز يك دسته احساس و صور، چيز ديگرى نيست.)37
آگوست كنت، دانشمند معروف فرانسوى و پايه گذار فلسفه پوزيتيويسم، حقيقت را اين گونه تعريف مى كند:
(حقيقت، عبارت است از فكرى كه تمام اذهان در يك زمان در آن وفاق داشته باشند.)38
فيلسين شاله، درباره حقيقت، عقيده (آگوست كنت) را برگزيده است.
به نظر اين دو فيلسوف، حقيقت در ذهن يك فرد، آن انديشه اى است كه با ديگر انديشه هاى او سازگار باشد و در اذهان جامعه چيزى است كه همه اذهان مردم يك زمان، بر آن توافق داشته باشد.39
ويليام جيمز روان شناس و فيلسوف معروف آمريكايى و از پايه گذاران فلسفه پراگماتيسم، حقيقت را اين گونه تعريف مى كند:
(حقيقت عبارت است از فكرى كه در عمل تأثير نيكو دارد.)40
گروهى مى گويند:
(حقيقت يعنى فكرى كه تجربه آن را تأييد كرده باشد.)41
فرضيه اى كه يك دانشمند ابراز مى دارد، اگر در مقام عمل خوب جواب داده حقيقت است و گرنه به دور از حقيقت خواهد بود.
نظر استاد مطهرى درباره (حقيقت) اين است كه:
(شناخت، يا مطابق با واقع و نفس الامر است و يا مخالف، و به تعبير ديگر: ذهن و فكر يا منطبق با عين است و يا منطبق نيست. شناخت حقيقى، شناختى است كه با واقع مطابق باشد، و به بيان ديگر، هر ذهنيتى كه با عينيت، و هر فكرى كه با وجود خارجى منطبق باشد، شناخت حقيقى است.) 42
استاد در انتخاب و گزينش اين معنى، فارغ از ساير معانى و بى توجه به آنها نبوده است، بلكه هر يك را به دقت مورد نقد و بررسى قرارداده، و در نهايت معناى فوق را برگزيده است.

شناخت حقيقت، امرى مطلق يا نسبى

عده اى از دانشمندان جديد، مطلق بودن حقايق را انكار نموده و قائل به حقيقت نسبى هستند. اين عده را (نسبيون) يا (رلايتيويست) ها و مسلك آنان را (نسبيت) يا (رلايتيويسم) مى خوانند. خلاصه عقيده اين دانشمندان اين است:
ماهيت اشياء كه علم به آنها تعلق مى گيرد، ممكن نيست به طور اطلاق و دست نخورده در قواى ادراكى بشر ظهور كند و مكشوف گردد، بلكه هر ماهيتى كه براى آنان كشف مى گردد، در هر بار به گونه اى خاص خواهد بود، زيرا دستگاه ادراكى شخص ادراك كننده از يك طرف، و شرايط زمانى و مكانى از طرف ديگر، در كيفيت ظهور و نمايش شيئ ادراك شده، تأثير و دخالت دارند، و از اين جهت است كه هر فرد يك چيزى را به گونه اى خاص ادراك مى كند، بلكه يك نفر يك چيز را در دو حالت، دو گونه ادراك مى كند.
مثلاً من جسمى را در لحظه خاص از زمان و مكان و محيط مخصوص، با حجم، شكل و رنگ معين ادراك مى كنم. اين ادراك، صحيح و حقيقت است، اما فقط نسبت به من، آن هم در شرايط خاص، نه براى ديگرى كه ساختمان قواى ادراكى او با من فرق مى كند. البته براى شخص ديگر، حقيقت آن چيزى است كه خودش درك مى كند و براى من هم در شرايط ديگر ممكن است حقيقت به گونه ديگر درك شود.حتى ممكن است براى يك نفر دو حقيقت باشد.43
مثلاً اگر شخصى دست راست خود را در آبى بگذارد كه حرارت آن 60 درجه است و دست چپ خود را در آبى كه صفر درجه است، سپس هر دو دست خود را در آبى بگذارد كه ميزان حرارت آن 20 درجه باشد، با دست راست خود احساس سردى و با دست چپ خود احساس گرمى خواهد كرد. در اين صورت نسبت به يك شخص، در آنِ واحد دو حقيقت وجود دارد. اصلاً حقيقت جز اين چيزى نيست. پس حقيقت نسبى است. شناخت (حقيقى) هرگز مطلق نيست.)44
پيرهون، شكاك معروف يونان، از دليل هايى كه بر مدعاى خود اقامه كرد، اختلاف نيروى ادراكى انسان با حيوان و هر انسان در حالت هاى گوناگون بود، ولى با اين تفاوت كه پيرهون نتيجه گرفت: (ما نبايد معتقد باشيم كه آنچه ادراك مى كنيم حقيقت است، بلكه بايد تمام ادراكات خود را با ترديد تلقى كنيم) ولى نسبيون نتيجه مى گيرند: (آنچه ما ادراك مى كنيم حقيقت است، ولى نسبى; يعنى حقيقت نسبت به اشخاص، مختلف است.)
در باور استاد مطهرى، حقيقت، هيچ گاه نسبى نيست. اگر يك شيئ حقيقت باشد در همه جا و به همه حالات و شرايط، حقيقت است، و اگر حقيقت نباشد، در هيچ حالى حقيقت نيست.
به گفته وى در مواردى كه يك نفر يك جسم را با دو كيفيت مختلف درك مى كند، خود آن جسم در واقع و نفس الامر داراى يكى از آن دو كيفيت خواهد بود، يا اينكه هيچ يك از آن دو كيفيت را نخواهد داشت و داراى كيفيت سومى خواهد بود و هرگز ممكن نيست در آنِ واحد داراى دو كيفيت گوناگون باشد. در صورت اول، يكى از آن دو ادراك، خطاى محض و ديگرى حقيقت است و در صورت دوم هر دو ادراك خطا مى باشند و در هر دو صورت حقيقت نسبى معقول نيست.45
ايشان در پاسخ به اين پرسش كه آيا در اين صورت قوه ادراكى ما اشتباه مى كند، مى نويسد:
(قوه ادراكى من راست مى گويد. البته نه از اين نظر كه ميزان داغى آب را نشان مى دهد، بلكه از اين نظر كه مى گويد: من در اين حالت (كه نمى توانم ميزان داغى آب را به دست آورم) هستم. آرى، او در اين حالت است. من اشتباه كرده ام كه گمان مى كنم اوصاف و حالت آب را بيان مى كند.)46

رابطه حق بودن و مفيد بودن

بعضى بر اين باورند كه حقيقت چيزى است كه به حال بشر مفيد باشد. اگر چيزى براى مردم سود و فايده داشته باشد، به اين دليل كه مفيد است حقيقت است، نه به اين دليل كه حقيقت است مفيد است.
ويليام جيمز، روان شناس و فيلسوف معروف آمريكايى و يكى از پايه گذاران فلسفه پراگماتيسم از كسانى است كه در تعريف حقيقت، واژه (مفيد) را ذكر مى كند و مى گويد: حقيقت آن است كه مفيد باشد.47
به نظر استاد رابطه بين (حقيقت) و (مفيد) همواره يكسان نيست، بلكه بايد بين موارد گوناگون جداسازى كرد و تفصيل قائل شد.
حق و مفيد بودن، حقيقت و مصلحت داشتن در مسائل جزئى، گاهى از يكديگر جدايى مى پذيرند. يعنى گاهى يك شيئ حقيقت است، ولى مفيد نيست، مثلاً كسى كه از نظر قانون الهى مستحق مرگ شده است، مرگ در باره او حق است، ولى به حال شخص او مفيد نيست. بلى اجراى اين حق، دربردارنده مصلحت و منافع جامعه است، و اگر موضوع را اين چنين فراخ بنگريم، مى توانيم بگوييم به هر حال، هر حقى دربردارنده مصلحتى براى فرد يا گروهى در مقطعى از زمان و مكان خواهد بود.
اما در مسائل كلى بين حقيقت و مفيد بودن تلازم است; يعنى هر چيزى كه حقيقت باشد مفيد هم هست، زيرا هر حقيقتى مفيد است.
قرآن كريم بر تلازم بين (حق بودن) و (مفيد بودن) در امور كلى دلالت دارد.
(أنزل من السماء ماءً فسألت أودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً و ممّا يوقدون عليه فى النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب اللّه الحقّ و الباطل فأمّا الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فى الأرض كذلك يضرب اللّه الامثال) رعد/ 17
آب (باران) را از آسمان فرو فرستاد كه در دره ها به اندازه هر يك سيلاب جارى شد و بر آن كفى برآورد به همان صورت كه چون براى فراهم آوردن زينت آلات يا وسايل زندگى چيزهايى را در آتش ذوب مى كنند ريمه هايى مانند كف به وجود مى آيد. خداوند براى حق و باطل اين گونه مثال مى آورد! اما كف ها به تدريج از بين مى روند، و آنچه [از آب] كه براى مردم نفع مى رساند در زمين مى ماند. خداوند اين گونه مثال مى زند.
مفاد آيه اين است: كف آن قدر زياد مى شود كه روى آب را مى گيرد، به طورى كه انسان فقط كف را مى بيند و حال آن كه آن نيرويى كه سيل را حركت مى دهد، آب است و كف با نيروى آب، حركت مى كند نه با نيروى خودش، اين مثل حق و باطل است، كف به سرعت از بين مى رود، اما آب به دليل اينكه سودمند است باقى مى ماند، حقيقت به دليل اينكه مفيد است باقى مى ماند، در اين آيه تلازم حق و مفيد آشكار است.48

معيار شناخت حقيقى

نخست بايد ديد كه منظور از (معيار شناخت صحيح) چيست؟ اين توضيح را از بيان مرحوم مطهرى مى آوريم:
پس از آن كه پذيرفتيم، شناخت حقيقى يعنى شناختى كه واقعيت را به ما ارائه مى دهد، آن گاه به سراغ معيار آن مى رويم، يعنى به چه وسيله اى بفهميم كه شناخت ما حقيقى است؟ مثلاً يك وقت مى پرسيم: طلا چيست؟ پس از آن كه طلا را براى ما تعريف كرد، مى پرسيم: اگر فلزى را با همان رنگى كه تو مى گويى ببينيم و ندانيم كه طلاى خالص است يا خير، با چه وسيله اى بدانيم كه آن طلا است، آيا چنين وسيله اى هست؟ بله، معيارهايى است كه مى توانيم با آن بفهميم كه آن طلا است يا نيست. پس از آن كه شناخت حقيقى تعريف شود بايد معيارى باشد و با آن بسنجيم كه شناخت من حقيقى است يا خير.)49
معيار شناخت درست و يا درست بودن و حقيقت داشتن يك شناخت، ازمهم ترين مسائل منطقى است كه پيشينه آن به دوهزار سال قبل از ميلاد مى گذرد.
منطق ارسطويى كه منطق عقلى و منطق قياسى نيز به آن گفته مى شود، شناخت را معيار شناخت مى داند. يعنى بر اساس اين منطق، يك شناخت، معيار شناخت ديگر قرار مى گيرد و شناختى كه معيار شناخت ديگر قرارگرفته ممكن است با شناخت ديگرى به دست آيد، ولى در نهايت انسان به شناخت هايى دست مى يابد كه به معيار نياز ندارند.50
در منطق ارسطو علم را اين گونه تقسيم مى كنند: شناخت (انديشه) يا تصديق است يا تصور، و هر يك نيز دو قسم است; يا بديهى است، يعنى نيازى به معيار ندارد و بدون معيار، تضمين شده است; يا نظرى است، يعنى نيازمند معيار است.51
نتيجه اين كه در منطق ارسطويى، شناخت خودْ معيار (شناخت بديهى) معيار شناخت نظرى (كه نيازمند به معيار است) خواهد بود.
صاحب نظران اسلامى، معتقدند كه معيار شناخت، همواره ازنوع شناخت مى باشد; يعنى شناخت بديهى معيار شناخت نظرى مى شود.52
اما در منطق جديد، براى شناخت حقيقى معيار ديگرى عنوان شده است:
فرانسيس بيكن معتقد است:
(ما شناخت خودْ معيار نداريم تا معيار شناخت هاى ديگر قرار گيرد. معيار و محك شناخت، (عمل) است; انسان وقتى كه مى خواهد به يك انديشه حقيقى برسد و با محك عمل، حقيقى بودن آن را كشف كند، بايد اولاً بررسى هاى استقرايى در زمينه موضوع مورد نظر انجام دهد تا به يك فرضيه اى دست پيدا كند. آن گاه حقيقى بودن آن فرضيه را در محك عمل بيازمايد; اگر در عمل نتيجه درست داد، آن فرضيه حقيقى است.)53
استاد مطهرى، ضمن بيان كاستى هاى منطق جديد، مى نويسد:
(ازمشكلاتى كه اين منطق به وجودآورد، درمسائل معنوى و مذهبى است. مثلاً كسى كه فرضيه روح را مطرح مى كند و مى گويد: انسان علاوه بر اين جسم و ابعاد جسمانى داراى يك حقيقتى است كه به موجب آن خودآگاه و جهان آگاه است، و يا كسى كه مى گويد: عالم، خدايى دارد، اين خود يك انديشه نظرى است و يك شناخت نيازمند به معيار است. اگر بر اساس منطق ارسطويى از وى دليل بخواهيم، دليل مى آورد و در صورت نياز براى دليل هم دليل مى آورد و… تا آنجا كه ديگر نيازى به دليل نباشد، اما اگر گفتيم فقط با معيار عمل، حقيقى بودن يك انديشه را بسنجيم، درباره اين نوع انديشه ها چه بايد بگوييم؟ ما نمى توانيم اين نوع انديشه ها را در عمل مثلاً درلابراتوار بيازماييم، ببينيم در آنجا خدا يا روح را پيدا مى كنيم يا خير؟ [به عكس] اگر در لابراتوار چيزى را پيدا كنيم و بگوييم: اين خدا است، آن وقت است كه ديگر خدا، خدا نيست، چون چيزى كه در لابراتوار پيدا شود، مخلوق محدودى مثل همه مخلوقات ديگر است.) 54
بنابراين استاد نمى پذيرد كه تنها ملاك حق بودن و درست بودن يك شناخت، تجربه پذير بودن و اثبات آن در ميدان عمل باشد، ولى اين را پذيرفته است كه ميدان تجربه و عمل كليد شناخت و گشاينده در ورود به معرفت است، ولى تمام معيار نيست.
(عمل، كليد شناخت حقيقى است، اما نياز به توضيح دارد… يعنى اگر انسان وارد هيچ گونه عملى نشود، بعد بخواهد جهان را بشناسد، ابداً امكان ندارد. آيه اى از قرآن مى فرمايد:
(و اللّه أخرجكم من بطون امّهاتكم لاتعلمون شيئاً و جعل لكم السمع و الأبصار و الأفئدة لعلكم تشكرون) نحل / 78
خداوند شما را از شكم هاى مادران تان بيرون كرد و چيزى را نمى دانستيد و براى شما گوش و بينايى و فؤاد آفريد تا شما شكر خدا را به جا آوريد.
دراين آيه اول تكيه روى حواس مى كند، اصلاً حواس [خود] عمل و … استقراء است. قرآن فقط نمى گويد: خدا به شما گوش و چشم داد، بلكه بعد از آن مى گويد: (لعلكم تشكرون)… يعنى حواس را بايد در عمل وارد كنى كه همان استقراء و تجسس مى شود.
پس بدون شك اين مطلب تا به اينجا حرف بسيار درستى است كه عمل، كليد شناخت حقيقى است. اما آيا عمل تنها كليد شناخت است؟ نه، عمل كليد اول است… كليد دوم آن است كه قرآن از آن به (فؤاد) و فيلسوفان از آن به عقل تعبير كرده اند.)55


پی نوشت‌ها:

1. علمى اردبيلى، على، شناخت، 1/8 پاورقى.
2. همان; مطهرى، مرتضى، مسأله شناخت، 12.
3. مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن ، انتشارات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، مشهد، 71.
4. همو، مسأله شناخت، قم انتشارات صدرا، 12.
5. همان.
6. همان، 13.
7. همان، 15.
8. همان، 16.
9. همان.
10. همو، شناخت در قرآن، 23 ـ 24.
11. همان، 24.
12. همان، 26.
13. همان، 65.
14. همان.
15. همان.
16. همو، مقدمه بر جهان بينى اسلامى، 55 ـ 58.
17. طباطبايى، سيد محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 119، مقاله ارزش معلومات.
18. همان.
19. همان، 1/ 122.
20. همان، 1/ 129.
21. مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 51.
22. همان.
23. همان.
24. همان.
25. طباطبايى، سيد محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 124.
26. همان، 1/ 123.
27. همان، 1/ 125.
28. همان، جلد 5، صفحه هفده مقدمه.
29. ندوى، ابوالحسن، ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين، 1/ 94.
30. مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 57.
31. اركون، محمد، نقد عقل اسلامى و مفهوم خدا، ترجمه محمد مهدى خلجى، شماره 47 ، خرداد و تير 78 ، صفحه 21.
32. مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 58.
33. همان، 59.
34. همان، 60.
35. همان، 85.
36. طباطبايى، سيد محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 103; مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 173.
37. دو منبع پيشين.
38. طباطبايى، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 103; مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 175.
39. دو منبع پيشين.
40. طباطبايى، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 104 ; مطهرى، مرتضى، شناخت در قرآن، 177.
41. طباطبايى، محمد حسين، همان; مطهرى، مرتضى، همان، 184.
42. مطهرى، مرتضى، همان، 172.
43. طباطبايى، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1/ 116.
44. مطهرى، مرتضى، مسأله شناخت، 181.
45. همان، 201.
46. همان، 202.
47. طباطبايى، محمد حسين، اصول فلسفه، 1/ 104.
48. مطهرى، مرتضى، مسأله شناخت، 179.
49. همان، 203 ـ 204.
50. همان، 204.
51. همان، 205.
52. همان، 187.
53. همان، 208 ـ 210.
54. همان، 210.
55. همان، 237.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مطهري و انسان سالم قرآني

مطهري و انسان سالم قرآني

سيد حيدر علوي نژاد

شهيد مطهرى درباره انسان، ماهيت، بيمارى و سلامتى، نقص و كمال او بسيار نوشته است، دو كتاب از مجموعه مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى و نيز كتاب هاى انسان و سرنوشت، تعليم و تربيت، فطرت، تكامل اجتماعى انسان، هدف زندگى و انسان كامل در اين باره هستند و نيز كتاب هايى مانند فلسفه تاريخ، جاذبه و دافعه على(ع)، سيره نبوى، و سيره ائمه و… كه باز به سرنوشت جمعى يا الگوهاى شايسته جامعه انسانى مربوط مى شود.
توجّه فزاينده مكتب هاى فلسفى و حتّى سياسى معاصر به مسأله شناخت ماهيت انسان، نيازها، انگيزه ها و غرائز انسان، عوامل سلامت روانى و اجتماعى و راه هاى تربيت انسان ايده آل، از عمده ترين عواملى بود كه مى توانست دانشمندى آگاه به زمان، مانند شهيد مطهرى را برانگيزد تا در اين باره بسيار پژوهش كند و بنويسد، به ويژه كه فرهنگ
اسلام در اين زمينه بسيار پربار و غنى است. شناخت و نقد انديشه هاى وارداتى در زمانه پرهيجان شهيد كه جوانان دسته دسته به انديشه هاى انقلابى مى پيوستند، ايشان را برآن وامى داشت كه راهنمايى نسل جوان عصر خويش را آگاهانه و مسؤولانه به دوش بگيرد. شهيد مطهرى با آگاهى از زمان و نيازهاى عصر خويش مى نوشت و اين نشان از اهميّت اين مسأله در زمان ايشان دارد…
هدف ما در اين نوشتار طرح و ارائه ديدگاه هاى استاد مطهرى درباره انسان سالم با استناد به آيات قرآنى است، و به بحث هاى فلسفى در اين باره كه در نوشتارهاى فلسفى ايشان آمده نمى پردازيم.
شهيد مطهرى براساس ديدگاه قرآنى خود در اين زمينه كه جامعه و فرد را داراى حيات و مرگ، كمال و سقوط و بيمارى و سلامت مى داند، درباره سلامت و تعالى فردى و اجتماعى سخن گفته است. در اين نوشتار از مباحث مربوط به شناخت كلّى ماهيّت انسان و بسيارى از مطالب مهم ديگر درباره انسان نيز صرف نظر شده و تنها خطوط كلّى چهره انسان سالم و كامل اسلامى آورده شده است.

نيازهاى انسان

پژوهش درباره سلامت روانى، بدون توجّه به نيازهاى اساسى او (وانگيزه ها و يا غرائز او) راه به جايى نمى برد، زيرا برآورده شدن يا نشدن نيازهاى اساسى انسانى با سلامت روانى و جسمى و كمال او نسبتى مستقيم دارد.
روان شناسان (سلامت) در همين زمينه مى گويند:
(چنين به نظر مى آيد كه درجه رضامندى نياز اساسى به گونه اى مثبت با درجه سلامت روانى همبستگى دارد.)1
و نيز احتمال مى دهند كه (ارضاى كامل نيازهاى اساسى، همان سلامت مطلوب)2 باشد. به همين دليل آنان اعتقاد دارند كه براى روان درمانى نيز بايد از همين راه اقدام گردد.
(ارضاى نيازهاى اساسى براى آهنگ درمان واقعى، اصلى عمده به شمار مى رود.)3
بنابراين به منظور شناخت سلامت انسان، شناخت نيازها، غرائز و انگيزه هاى او بايسته است:
(هنگامى كه مفهوم سلامت ناشى از رضامندى (يا سلامت ناشى از نيك بختى) را به عنوان واقعيّت بپذيريم، بدين ترتيب خودمان را به گونه اى تلويحى با نويسندگانى چون گلاشتاين، يونگ، آدلر، آنگيال، هورناى، فروم، ماى، بوهلر، راجرز و بسيارى ديگر در يك صف قرار مى دهيم. اينان بر اين باورند كه در درون ارگانيزم، گرايش مثبتى وجود دارد كه آن را به سوى رشدى كامل تر سوق مى دهد.)4
بنابراين، در گام نخست، نيازهاى انسان را از ديدگاه شهيد مطهرى بررسى مى كنيم، در ضمن بحث متوجّه خواهيم شد كه شهيد مطهرى نيز به طور تقريبى چنين نظرى دارد، يعنى اين كه نيازها و ميل ها و انگيزه هاى انسان اگر به خوبى و درستى شناخته و ارضا شوند، سلامت و تعالى و كمال را به وجود مى آورد.
انسان، بى ترديد با حيوانات متفاوت است، به دليل همين تفاوت، برخى از نيازهاى اساسى او نيز با ساير جانداران متفاوت است، مانند آنچه مربوط به حوزه دانش، معنويت و امور روحى و روانى مى شود، به ويژه ايمان. اگرچه در برخى از نيازهاى اساسى با حيوان مشترك است، مانند بيشتر نيازهاى جسمى.
شهيد در جايى نيازها را به دو گروه اوّلى و ثانوى تقسيم بندى مى كند:
(نيازمندى ها بر دو گونه است; نيازمندى اولى و نيازمندى هاى ثانوى; نيازمندى هاى اولى از عمق ساختمان جسمى و روحى بشر و از طبيعت زندگى اجتماعى سرچشمه مى گيرد. تا انسان، انسان است و تا زندگى وى زندگى اجتماعى است، آن نوع نيازمندى ها هست. اين نيازمندى ها يا جسمى است يا روحى و يا اجتماعى. نيازمندى هاى جسمى از قبيل نيازمندى به خوراك، پوشاك، مسكن، همسر و غيره; نيازمندى هاى روحى از قبيل علم، زيبايى، نيكى، پرستش، احترام و تربيت; نيازمندى هاى اجتماعى از قبيل معاشرت، مبادله، تعاون، عدالت، آزادى و مساوات.)5
شهيد مطهرى در اينجا تنها براى تفهيم تقسيم بندى، نمونه هايى از نيازمندى ها را به عنوان مثال آورده و درصدد بيان تمام اين نيازها نبوده است. ايشان در مورد نيازهاى دسته دوم يا ثانوى نيز كه از نيازهاى اولى پديد مى آيند به طوركلى مى نويسد:
(نيازمندى به انواع آلات و وسايل زندگى كه در عصر و زمانى با عصر و زمان ديگر فرق مى كند از اين نوع است.)6
شهيد مطهرى سپس به نقش نيازهاى اولى و ثانوى اشاره مى كند:
(نيازمندى هاى اوّلى، محرك بشر به سوى توسعه و كمال زندگى است، امّا نيازمندى هاى ثانوى ناشى از توسعه و كمال زندگى است و درعين حال محرك به سوى توسعه بيشتر و كمال بالاتر.)7

تك غريزه اى نبودن انسان

شهيد مطهرى كه به طور معمول در بحث هاى خود مكتب هاى فلسفى و سياسى موجود در زمان خود را مورد توجّه قرار مى داد، در اين باره نيز ديدگاه ماركسيستى را - كه به اصالت اقتصاد معتقد بود! - نقد و بررسى كرده است. ايشان اين اصل ماركسيستى را مى شكافد و مى گويد اين اصل ريشه روانى دارد، و معنايش اين است كه انسان فقط يك غريزه دارد; (تلاش براى معاش). و در پاسخ اينكه درستى يا نادرستى اين سخن را چگونه مى توان فهميد، مى نويسد:
(جواب اين را روان شناسى بايد بدهد كه كارش تحقيق درباره غرائز بشر است.)8
امّا آيا روان شناسى مى پذيرد كه انسان فقط يك غريزه داشته باشد؟ آن هم غريزه تلاش براى معاش؟
(قدر مسلّم، روان شناسى اين نظريه را نمى پذيرد; علم امروز و روان شناسى امروز اين نظريه را نمى پذيرد كه در وجود بشر تنها يك غريزه اصيل وجود دارد و آن همان غريزه تلاش براى معاش است. حتّى افرادى كه افكار مادّى دارند، نيز منكر اين حرفند.)9
ايشان سپس به نقل نظريات ديگران از جمله راسل مى پردازد، كه حتّى او هم افزون بر اين غريزه دو غريزه ديگر، يكى غريزه جنسى و ديگرى برترى طلبى براى انسان قائل است10 و مى افزايد:
(ديگران براى حقيقت جويى در انسان اصالت قائلند; يعنى معتقدند انسان به حسب سرشت و فطرت، حقيقت جو، كاوش گر و علم طلب آفريده شده است; بنابراين براى علم اصالت قائل هستند، براى هنر و زيبايى و اخلاق و مذهب اصالت قائل هستند… )11
ايشان بر اين ديدگاه اشكالى ديگر نيز دارد، كه آن هم جنبه روان شناختى دارد:
(اگر ما بخواهيم مذهب، هنر و خصوصاً فرهنگ را تابع مسائل اقتصادى بدانيم، بستگى به اين دارد كه فكر را در مسائل نظرى تابع بدانيم; اين هم چيزى است كه علم آن را نمى پذيرد.)12
بدين سان شهيد بر مبناى روان شناختى (اصالت اقتصادى) دو ايراد وارد مى كند.
استاد شهيد درجاى ديگر ديدگاه ماترياليسم را به طور گسترده بررسى مى كند كه براى انسان مهم ترين انگيزه را انگيزه اقتصادى و مهم ترين نياز يا غريزه او را (تلاش اقتصادى) او مى داند و به طبع تكامل او را در تكامل ابزار توليد!
پس از نقل و نقد اين ديدگاه كه انسان را حيوانى مانند ساير جانداران مى داند، نظريه اسلام را درباره انسان بيان مى كند و خاطر نشان مى سازد كه سير تكاملى انسان ازحيوانيت آغاز مى شود و به سوى انسانيت كمال مى يابد. اين اصل، هم درباره فرد صدق مى كند و هم درباره اجتماع. روح انسان در دامن جسم او زاييده مى شود و تكامل مى يابد تا به استقلال برسد; همان گونه كه لازمه رشد است. روح نيز به تدريج كه به سوى كمال حركت مى كند وابستگى آن به جسم كمتر و كمتر مى شود تا به استقلال برسد.
(طبق اين نظريه، جنبه انسانى انسان به علت اصالتش، همراه بلكه مقدم بر تكامل ابزارهاى توليدى اش تكامل يافته و بر اثر تكامل، تدريجاً از وابستگى اش و تأثيرپذيرى اش از محيط طبيعى و اجتماعى كاسته و بر وارستگى اش ـ كه مساوى است با وابستگى به عقيده و آرمان و مسلك و ايدئولوژى ـ و نيز تأثير بخشى اش بر روى محيط طبيعى و اجتماعى افزوده است، و درآينده هر چه بيشتر به آزادى كامل معنوى يعنى استقلال و وابستگى به عقيده و ايمان و ايدئولوژى خواهد رسيد.)13
آن گاه مى افزايد كه طبق اين نظر، واقعيت انسانى سايه و انعكاس و تابعى از تكامل مادى او نيست; خود، واقعيتى است مستقل و متكامل. و تعيين كننده سرنوشت نهايى انسان، سير تكامل اصيل فرهنگى او و واقعيت اصيل انسانى اوست، نه سير تكامل ابزار توليد.
اكنون هنگام آن است كه ببينيم نيازها و محرّك هاى انسان از ديدگاه خود شهيد چيست؟
استاد شهيد در كتاب كم حجم اما ژرف خود; انسان در قرآن، پس از بيان ابعاد ماهيت انسان و ارزش ها و ضدارزش ها از ديدگاه قرآن به تفاوت هاى انسان و حيوان پرداخته، مى گويد، انسان و حيوان در سه ناحيه با يكديگر تفاوت دارند:
1. ادراك و كشف خود و جهان.
2. جاذبه هايى كه بر انسان احاطه دارد.
3. چگونگى تأثيرپذيرى از جاذبه ها و انتخاب آنها. 14
در ناحيه ادراك
ايشان ادراك را به حسى و عقلى تقسيم مى كند; در زمينه ادراك حسى حتى برخى از حيوانات نسبت به انسان قوى ترند، بنابراين انسان و حيوان در اين ادراك مشترك هستند، اما اين نوع ادراك بسيار سطحى است، ولى انسان نيروى مرموز و ويژه اى دارد به نام عقل كه قوانين كلى جهان را كشف مى كند و اين دروازه اى براى كشف خود انسان نيز هست. شناخت حقايق ماوراى حسى و شناخت فلسفى خدا ازاين راه ممكن است.

در ناحيه جاذبه ها

جاذبه هاى مشترك بين انسان و حيوان عبارت ازامورى است مانند ميل به غذا، جفت، خواب، استراحت، آسايش و… كه انسان را به سوى ماده مى كشاند. و جاذبه هاى غيرمادى كه كانون هاى معنوى دارند و مهم ترين آنها كه تا امروز شناخته شده (علم و دانايى، خيراخلاقى، جمال و زيبايى، تقديس و پرستش است).

تأثيرپذيرى از جاذبه ها

اما يكى از تفاوت هاى انسان با حيوان در تأثيرپذيرى از جاذبه ها و توانايى ايستادگى انسان در برابر ميل هاست. حيوانات در برابر ميل ها و كشش هايى كه در آنها وجود دارد توانايى مقاومت ندارند. تفاوت ديگر انسان با حيوانات در گذار از محدوده ماديات به جاذبه هاى معنوى است كه سبب گسترش فعاليت او از مرزهاى ماديات تا افق عالى معنويات است، و ديگر مجهز بودن او به نيروى عقل و اراده و داشتن حق انتخاب و آزادى است كه به همين دليل بر او تكليف شده است.

معيار انسانيت

طبيعى است كه ميل ها و انگيزه ها در وجود انسان ها بيهوده آفريده نشده اند. حيوانات را غرائز رهبرى مى كند، در نوع غذا، زمان جفت گيرى، كيفيت بزرگ كردن فرزندان و… اما انسان ها غريزه اى آن چنان قوى كه جايى براى تخلف و انتخاب نداشته باشند ندارند. كيفيت درست استفاده از توانايى ها و مقدار لازم و صحيح ارضاى نيازها در انسان ها به مقدار زيادترى وابسته به انتخاب خود است. انسان مى تواند با زياده روى، اعتدال و يا كمتر از اندازه لازم به ميل ها و كشش هاى غريزى خود بپردازد. شهيد مطهرى، معيار انسانيت را در همين مى داند كه انسان در برابر ميل ها و جاذبه هاى مادى و طبيعى ايستادگى كند و با نيروى اراده و تعقل، راه درست را انتخاب كند:
(ميل ها و جاذبه ها نوعى پيوند و كشش است ميان انسان و يك كانون خارجى كه انسان را به سوى خود مى كشاند. انسان به هر اندازه كه تسليم ميل ها بشود خود را رها مى كند و به حالت لختى و سستى و زبونى در مى آيد و سرنوشتش در دست يك نيروى خارجى قرار مى گيرد كه او را به اين سو و آن سو مى كشاند، ولى نيروى عقل و اراده، نيرويى درونى و مظهر شخصيت واقعى انسان است.)15
نتيجه تكيه انسان به عقل و اراده و قطع نفوذهاى خارجى به (آزادى) او مى انجامد و انسان را به صورت (جزيره اى مستقل) در مى آورد، و سبب مالكيت انسان بر (خويشتن) و استحكام شخصيت او مى شود.
(مالكيت نفس و تسلط برخود و رهايى از نفوذ جاذبه ميل ها هدف اصلى تربيت اسلامى است، غايت و هدف چنين تربيتى، آزادى معنوى است.)16

حس پرستش

در ميان ميل ها و جاذبه هايى كه انسان را به فعاليت وا مى دارند، حس نيايش از جايگاه ويژه اى برخوردار است. اين حس به قدمت تاريخ انسان (قديمى) است، و از (عموميت) برخوردار است. حتى پيامبران، ابداع كننده و آورنده پرستش نبوده اند، بلكه تنها نوع پرستش و آداب و اعمال پرستش توحيدى را آموزش داده اند.
(عبادت و پرستش نشان دهنده يك (امكان) و يك (ميل) در انسان است. امكان بيرون رفتن از مرز امور مادى و ميل به پيوستن به افق بالاتر و وسيع تر. چنين ميلى و چنين عشقى از مختصات انسان است.)17
پرستش در آغاز، شكل توحيدى داشته، انحراف ها و خرافات در طول زمان رخ مى داده است.
همان گونه كه اشاره شد مسأله ديگر، عمومى بودن اين حس است كه در همه افراد بشر وجود دارد، در اين زمينه استاد مطهرى از (اريك فروم) نقل مى كند:
(انسان ممكن است جاندار يا درختان يا بت هاى زرين يا سنگى يا خداى ناديدنى يا مردى ربانى يا پيشوايى شيطانى صفت را بپرستد; مى تواند نياكان يا ملت يا طبقه يا حزب خود يا پول و كاميابى را بپرستد… او ممكن است از مجموعه معتقداتش به عنوان دين ممتاز از معتقدات غيردينى آگاه باشد و ممكن است بر عكس، فكر كند كه هيچ دينى ندارد، مسأله بر سر اين نيست كه دين دارد و يا ندارد، مسأله بر سر اين است كه كدام دين را دارد.)18
و از ويليام جيمز نقل مى كند:
(ولى اطمينان دارم كه حتى آن كسان هم كه مى گويند به كلى فاقد آنند (حس پرستش و ديندارى) خود را فريب مى دهند، و حقيقتاً تا حدى دين دارند.)
اين عمومى بودن نشانه اى از اصيل و فطرى بودن اين كشش در انسان است، زيرا انسان كمال خواه است و اين حس او را به چنين كمالى راهنمايى و متصل مى كند:
(احساس نيايش، احساس نياز غريزى است به كمال برتر كه در او نقصى نيست و جمالى كه در آن زشتى وجود ندارد… انسان در حال پرستش از وجود محدود خويش پرواز مى كند و به حقيقتى پيوند مى يابد كه در آنجا نقص و كاستى و فنا و محدوديت وجود ندارد. و به قول انيشتين، دانشمند بزرگ عصر ما، در اين حال فرد به كوچكى آمال و اهداف بشرى پى مى برد و عظمت و جلالى را كه درماوراى امور و پديده ها در طبيعت و افكار تظاهر مى نمايد، حس مى كند.)19
و اين همان (كمالى) است كه در توحيد عملى از آن سخن به ميان آمده است.

نقش ايمان در سلامت روانى و اجتماعى

(و من أعرض عن ذكرى فإنّ له معيشة ضنكاً) طه/124
شهيد مطهرى، يك بار از ضرورت و لزوم ايمان براى سلامت روانى و سلامت اجتماع سخن مى گويد و بار ديگر از آثار مثبت ايمان در روان انسان و جامعه انسانى.
لزوم ايمان براى سلامت روانى ازچند نظر قابل بررسى است; يكى اينكه جلو خودخواهى انسان را بگيرد، و ديگر اين كه او را از سرگردانى و بلاتكليفى در رويارويى با رويدادهاى بزرگ و وكوچك رها مى سازد. علاوه بر نكات يادشده هرگونه خدمتى به بشريت بدون ايمان و داشتن آرمان، ناممكن است.
(انسان نمى تواند بدون داشتن ايده و آرمان و ايمان (زندگى سالم) داشته باشد و يا كارى مفيد و ثمربخش براى بشريت و تمدن بشرى انجام دهد. انسان فاقد هرگونه ايده و ايمان، يا به صورت موجودى غرق در خودخواهى در مى آيد كه هيچ وقت از درك منافع فردى خارج نمى شود، و به صورت موجودى مردد و سرگردان كه تكليف خويش را در زندگى و در مسائل اخلاقى و اجتماعى نمى داند.
انسان دائماً با مسائل اخلاقى و اجتماعى برخورد مى نمايد و ناچار بايد عكس العمل خاصى در برابر اين گونه مسائل نشان بدهد، انسان اگر به مكتب و عقيده و ايمانى پيوسته باشد تكليفش روشن است; و اما اگر مكتب و آيينى تكليفش را روشن نكرده باشد همواره مردد به سر مى برد، گاهى به اين سو كشيده مى شود و گاهى به آن سو، موجودى مى گردد ناهماهنگ.)20
البته اين نيز معلوم است كه فقط ايمانى مقدس، يعنى ايمان مذهبى توانايى دارد چنين اثرى بگذارد، زيرا ايمان واقعى و پرجذبه همان ايمان مذهبى است:
(تنها ايمان مذهبى قادر است انسان را به صورت يك مؤمن واقعى درآورد… )21
ايشان در اثبات اين كه انسان به ايمان، و آن هم ايمان مذهبى نيازمند است به طور گسترده بحث مى كند، و سپس به بحث درباره اثر ايمان در زندگى انسان مى پردازد، يعنى در فرد و جامعه، كه مورد نظر ما در اين قسمت است:
(ايمان مذهبى آثار نيك فراوان دارد، چه از نظر توليد بهجت و انبساط، چه از نظر نيكو ساختن روابط اجتماعى، و چه از نظر كاهش و رفع ناراحتى هاى ضرورى كه لازمه ساختمان اين جهان است.)22
سپس ايشان به تفصيل آثار ايمان را در سه بخش توضيح مى دهند:

الف. بهجت و انبساط

1. خوش بينى 2. روشندلى 3. اميدوارى 4. آرامش خاطر 5. لذت معنوى (شيرينى و مزه ايمان)

ب. بهبود روابط اجتماعى

زيرا شركت در زندگى و به عهده گرفتن مسؤوليت در (تقسيم كار) و احساس وظيفه و تكليف درباره وظايف اجتماعى و محترم شمردن قوانين وحقوق ديگران، مهرورزى، عدالت، اطمينان، احساس مسؤوليت درخفا و مثل يك پيكر شدن جامعه، جز در سايه ايمان مذهبى ممكن نيست.

ج. كاهش ناراحتى ها

ايمان مذهبى در انسان نيروى مقاومت مى آفريند و تلخى هاى ناگزير را شيرين مى كند، و دوران پيرى را با انس با خدا از خلأ نجات مى دهد و پر مى كند، مرگ را در نظر او از ترسناك بودن در مى آورد.23
(از نظر روان شناسان، مسلم و قطعى است كه اكثر بيمارى هاى روانى كه ناشى از ناراحتى هاى روحى و تلخى هاى زندگى است، در ميان افراد غيرمذهبى ديده مى شود. افراد مذهبى به هر نسبت كه ايمان قوى و محكم داشته باشند ازاين بيمارى ها مصون ترند. از اين رو يكى از عوارض زندگى عصر ما كه در اثر ضعف ايمان هاى مذهبى پديد آمده است، افزايش بيمارى هاى روانى و عصبى است.)24
البته اين نظريه با تجربه و آمار روان شناسان مطابق است، دليل آن هم روشن است.
(… فرد بى ايمان در كشور هستى، مانند فردى است كه در كشورى زندگى مى كند كه قوانين و تشكيلات و تأسيسات كشور را فاسد و ظالمانه مى داند و از قبول آنها هم چاره اى ندارد. درون چنين فردى همواره پر از عقده و كينه است. او هرگز به فكر اصلاح خودش نمى افتد، بلكه فكر مى كند در جايى كه زمين و آسمان بر ناهموارى و سراسر هستى ظلم و جور و نادرستى است، درستى ذره اى مانند من چه اثرى دارد؟! چنين كسى هرگز از جهان لذت نمى برد. جهان براى او همواره مانند يك زندان هولناك است. اين است كه قرآن كريم مى فرمايد:
(ومن أعرض عن ذكرى فإنّ له معيشةً ضنكاً) طه/124
هر كس از توجه و ياد من رو برگرداند، زندگى پر از فشارى خواهد داشت.
آرى ايمان است كه زندگى را در درون ما وسعت مى بخشد و مانع فشار عوامل روحى مى شود.)25

فوايد و آثار ايمان
الف. بهجت و انبساط:

خوش بينى
روشندلى
اميدوارى
آرامش خاطر
لذّت معنوى

ب. بهبود روابط اجتماعي:

شركت در زندگى و به عهده گرفتن مسؤوليت در (تقسيم كار) و احساس وظيفه و تكليف درباره وظايف اجتماعى و محترم شمردن قوانين و حقوق ديگران، مهرورزى و عدالت، اطمينان، احساس مسؤوليت در نهان خانه ها و مثل يك پيكر شدن جامعه كه جز در سايه ايمان مذهبى ممكن نيست.

ج. كاهش ناراحتي ها:

ايمان مذهبى در انسان نيروى مقاومت مى آفريند و تلخى هاى (ناگزير) را شيرين مى كند… و دوران پيرى را با انس با خدا سر مى كند، مرگ را در نظر او از ترسناك بودن در مى آورد.

به يگانگى رسيدن شخصيت در پرتو ايمان

(ضرب الله مثلاً رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً)
زمر/29
به يگانگى رسيدن شخصيت در سايه ايمان از مباحث روشنگر شهيد مطهرى است. از عمده ترين مباحث روان شناسى امروز، كه شايد هدف اساسى آن نيز باشد بررسى راه هاى (تحقق خويشتن) است. بسيارى از نظريه پردازان درباره شخصيت سالم حرفى را مى زنند كه سرانجام مفهوم آن همين (تحقق خود) است. به خصوص (روان شناسى نيروى سوم با گرايش هاى وجودى (اگزيستانسياليسم) و انسان گرايانه.
از نظريه محدودنگر فرويد كه بگذريم، روان كاوان دستيار او نيز به گونه اى همين حرف را مى زنند. مثلاً يونگ شخصيت سالم را داراى (تفرد) مى داند. تفرد به معناى اين است كه فرد به خود حقيقى خودش تبديل شود. تفرد، (خودشدن) و (تحقق خويشتن) است و (تحقيق همه جانبه شخصيت). اما آيا اين بدون به يكپارچگى رسيدن شخصيت ممكن است يا اينكه (تفرد مستلزم اين است كه فرد به كليت و يكپارچكى برسد.)26 هنرى مورى نيز (هدف نهايى رشد شخصيت را خلاقيت و تحقق خويشتن)27 مى داند. او نيز به يگانگى رسيدن شخصيت انسان را در اين مى بيند كه بين (من برتر) و (من ايده آل) او فاصله چندانى نباشد.28
(غايى ترين هدف شخصيت سالم به عقيده آلفرد آدلر (همكار ديگر فرويد) تحقق خويشتن است.)
فروم، شخصيت سالم را داراى جهت گيرى بارور مى داند، اين مفهوم سلامت روان فروم با انسان سالم آلپورت و مزلو شباهت زيادى دارد، و خود مزلو نيز به شباهت ديدگاهش با ديدگاه آلپورت، راجرز، فروم و… اشاره مى كند.29
(در نظر نويسندگان اين گروه هاى گوناگون، به ويژه فروم، هورناى، يونگ، سى . بوهلر، آنگيال، راجرز، جى . آلپورت، شاختل، وليند و برخى روان شناسان كاتوليك متأخر، رشد، تفرد، خودمختارى، خودشكوفايى، خودسازى، بارآورى و تحقق خود، همگى به طور كلى هم معنايند، و بيشتر نشانگر حوزه اى كه به طور مبهمى متصور شده باشد هستند، تا مفهومى كه به طور دقيق تعريف شده باشد… )30
مقصود در اينجا بررسى نظريه روان شناسان درباره (شخصيت سالم) و (يكپارچگى شخصيت) از ديدگاه آنان نيست، بلكه مى خواهيم نشان بدهيم كه اين مسأله از اساسى ترين مسائل روان شناسى امروز است و به گونه اى بسيارى از نظريه پردازان، گرچه با اندك تفاوت در تعبير و يا مراحل، به حقيقتى يكسان نظر دارند.
شهيد مطهرى به يگانگى رسيدن شخصيت انسان را گر چه بحثى روانى مى داند و با همين ديدگاه نيز آن را بررسى مى كند، اما توجه به نظريه ايشان در مورد اصالت فرد و جامعه، به يگانگى رسيدن فرد را در كنار به يگانگى رسيدن جامعه قرار مى دهد و رابطه تنگاتنگى بين اين دو قائل مى شود. ايشان مسأله را اين گونه مطرح مى كند:
(مسأله به يگانگى رسيدن واقعيت وجودى انسان در يك نظام روانى و در يك جهت انسانى و تكاملى، و همچنين رسيدن جامعه انسان به يگانگى و يكپارچگى در يك نظام اجتماعى هماهنگ تكاملى، و متقابلاً تجزيه شخصيت فردى انسان به قطب هاى مختلف، و قطعه قطعه شدن واقعيت وجودى او به بخش هاى ناهماهنگ، و تجزيه جامعه انسان به (من) ها و به گروه ها و طبقات متضاد و متناقض و ناهماهنگ، مسائلى هستند كه همواره انديشه ها را به خود معطوف داشته اند. چه بايد كرد كه شخصيت انسان از جنبه روانى و از نظر اجتماعى در يك جهت انسانى و تكاملى به يگانگى و وحدت (توحيدى) برسد.)31
سپس شهيد مطهرى سه نظريه عمده را در اين باره مطرح مى كند; نظريه ماترياليستى، ايده آليستى، و رئاليستى يا اسلامى. در آن زمان تب ماركسيسم اكثر جوانان پر شور را فراگرفته بود و شهيد مطهرى در زمينه هايى كه مربوط بود، ديدگاه ماترياليستى را نقل و نقد مى كرد. در اين مسأله نيز كه ازمسائل مهم و اساسى درباره انسان است، شهيد مطهرى در قدم اول ديدگاه ماترياليستى را مطرح مى كند:
الف. نظريه ماترياليستى. اين نظريه كه تنها به ماده مى انديشد و براى روان هيچ گونه اصالتى قائل نيست، مدعى است آنچه فرد انسان را از جنبه روانى و جامعه انسانى را از نظر اجتماعى تجزيه و متلاشى مى كند و به صورت قطب هاى ناهماهنگ در مى آورد، تعلق اختصاصى اشياء به انسان (مالكيت) است.
(… انسان به واسطه پيدايش مالكيت، از درون خود با خود واقعى اش كه خود اجتماعى بود و خود را عين انسان هاى ديگر احساس مى كرد، بيگانه شد و به جاى اين كه خود را (انسان) احساس كند (مالك) احساس كرد و با خود بيگانه شد و كاستى گرفت.)32
(تنها با بريدن اين قيد و اين تعلق است كه انسان بار ديگر به يگانگى اخلاقى و سلامت روانى و هم به يگانگى اجتماعى و سلامت اجتماعى بازمى گردد. حركت جبرى تاريخ به سوى اين يگانگى هاست.)33
دومين نظريه اى كه شهيد مطهرى مطرح مى كند نظريه ايده آليست هاست:
(ب. نظريه ايده آليستى. اين نظريه تنها به روان و درون انسان و رابطه انسان با نفس خودش مى انديشد و آن را اصل و اساس مى شمارد.)34
اما آنان نه مالكيت را، كه مملوكيت را علة العلل قطعه قطعه شدن روان و تجزيه جامعه انسان مى دانند. و معتقدند كه تعلق درونى و قلبى انسان به اشياء، سبب تفرقه ها و تجزيه ها و بيگانگى هاى انسان است (پست ومقام من) (مال من) و… انسان را تجزيه نمى كند و از خود بيگانه نمى سازد، بلكه (منِ مال)، (منِ زن) و (منِ پست و مقام) است كه انسان را از خود بيگانه و شخصيت انسان و جامعه انسانى را متفرق مى سازد.
با توجه به اين نظريه طبيعى است كه راه حل آنان برگشتن از همان راهى است كه بشر از آن به بيراهه رفته است:
(براى اين كه (من) تبديل به (ما) شود، قطع تعلق اشياء به انسان ضرورت ندارد; تعلق انسان به اشياء بايد بريده شود. انسان را از قيد اشياء رها سازيد تا به واقعيت انسانى اش باز گردد، نه اشياء را از قيد انسان. به انسان آزادى معنوى بدهيد، از آزاد كردن و رها ساختن اشياء چه اثرى ساخته است؟! به شخص، رهايى و آزادى و اشتراكيت و وحدت بدهيد، نه به شيئ. عامل توحيد اخلاقى و اجتماعى انسان از نوع عوامل آموزشى و پرورشى، مخصوصاً آموزش و پرورش معنوى است، نه از نوع عوامل اقتصادي… )35
آن گاه شهيد مطهرى به ارائه نظريه اسلام مى پردازد:
(ج. نظريه رئاليستى. اين نظريه معتقد است كه آنچه انسان را از نظر فردى و اجتماعى تقسيم و تجزيه مى كند و عامل اصلى تفرقه و تكثير انسان است، تعلق انسان به اشياء است، نه تعلق اشياء به انسان. اسارت انسان ناشى از مملوكيت اوست و نه (مالكيتش). از اين رو براى عامل تعليم و تربيت، انقلاب انديشه، ايمان، ايدئولوژى و آزادى معنوى نقش اول را قائل است.)
تا اينجا اين ديدگاه نيز همانند ديدگاه دوم به نظر مى رسد، اما شهيد مطهرى به تفاوت اين ديدگاه با ديدگاه هاى ديگر مى پردازد:
(ولى اين [نظريه] معتقد است كه انسان همچنان كه ماده محض نيست، روح محض هم نيست، معاش ومعاد توأم با يكديگرند، جسم و روان در يكديگر تأثير متقابل دارند، در همان حال كه بايد با عوامل روحى و روانى تفرقه در پرتو توحيد در عبادت و حق پرستى مبارزه كرد، با عوامل تبعيض، بى عدالتى ها، محروميت ها، ظلم ها، اختناق ها، طاغوت ها; غيرخدا را (رب گرفتن) ها به شدت جنگيد.
اسلام چنين منطقى دارد. اسلام كه ظهور كرد، در آنِ واحد به دگرگونى و انقلاب و دو حركت دست زد. اسلام در آن هنگام كه نداى توحيد روانى و درونى در پرتو ايمان به خداوند متعال و يگانه پرستى ذات يگانه او را سرداد، فرياد توحيد اجتماعى در پرتو جهاد و مبارزه با ناهموارى هاى اجتماعى را نيز بلند كرد.)
(اين آيه كريمه قرآن كه مانند ستاره در آسمان توحيد انسانى مى درخشد و همان آيه اى است كه رسول اكرم در دعوتنامه هايش به سران كشورها مى گنجانيد، رئاليسم در واقع بينى و همه جانبه نگرى اسلام را ارائه مى دهد:
(قل يا أهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ألاّ نعبد الاّ اللّه و لانشرك به شيئاً)
بياييد به سوى يك سخن، يك تز، يك حقيقت، كه براى همه ما و شما يكسان است و با همه نسبت برابر دارد، نه امتياز خاصى است براى ما و نه امتياز خاصى براى شما; و آن اين كه خداى يگانه را بپرستيم و جز او هيچ چيز را نپرستيم.
تا اينجا آيه كريمه به يگانگى بخشيدن به انسان ها از راه ايمان واحد و جهت و قبله واحد و ايده آل واحد و به آزادى معنوى رسيدن مى پردازد، آن گاه مى فرمايد:
(ولايتّخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه) آل عمران/64
بعضى از ما انسان ها بعضى ديگر را (رب) خود ـ و حال آن كه رب همه خداست ـ قرار ندهيم، به ارباب و بنده تجزيه نشويم، بياييد آن گونه رابطه هاى اجتماعى غلط را كه منجر به اين گونه تبعيض ها مى شود قطع كنيم.)36
اين مقاله تنها تئورى نيست، رهبران اسلام هم در عمل در چنين خطى حركت مى كردند، شهيد مطهرى از باب نمونه به حكومت علوى اشاره مى كند:
(همه مى دانيم كه على(ع) پس از عهده دار شدن مسؤوليت، دو كار را وجهه همت و در رأس برنامه خود قرار داد; يكى پند و اندرز و اصلاح روحيه و اخلاق مردم و بيان معارف الهى كه نمونه اش نهج البلاغه است، و ديگر مبارزه با تبعيضات نژادى. على تنها به اصلاح درون و آزادسازى معنوى قناعت نكرد، همچنان كه تنها اصلاحات اجتماعى را كافى ندانست; در دو جبهه دست به اصلاح زد. آرى اين است برنامه اسلام.)37
استاد در تبيين مفهوم توحيد مى نويسد:
(توحيد نظرى بينش كمال است و توحيد عملى (يگانه شدن) انسان است. توحيد نظرى، ديدن است و توحيد عملى، رفتن.)
و درجاى ديگر مى نويسد:
(از مجموع آنچه گفتيم روشن شد كه توحيد عملى ـ اعم از توحيد عملى فردى و توحيد عملى اجتماعى ـ عبارت است از يگانه شدن فرد در جهت يگانه پرستى خدا، و نفى هرگونه پرستش قلبى، هواپرستى، پول پرستى، جاه پرستى و غيره، و يگانه شدن جامعه در جهت يگانه پرستى حق از طريق نفى طاغوت ها و تبعيض ها و بى عدالتى ها…)38

آثار عملى يكپارچگى شخصيت

سپس ايشان با استفاده از يك تمثيل زيبا و گوياى قرآنى نمونه شخصيتِ به يكپارچگى رسيده را با نمونه شخصيتى به يكپارچگى نرسيده مى سنجد:
(قرآن كريم در سوره مباركه زمر آيه 29، تفرق و تشتّت شخصيت انسان و سرگردانى او و بى توجهى او را در نظام شرك، و متقابلاً يگانگى و به وحدت رسيدن و يك جهت شدن در مسير تكامل و واقع شدن او را در نظام توحيدى چنين بيان مى كند:
(ضرب اللّه مثلاً رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجل هل يستويان مثلاً)
خدا مثلى مى آورد، مثل مردى كه بنده چند فرد بدخوى ناسازگار است (كه هر كدام با خشونت و بدخويى او را به سويى فرمان مى دهند) و مردى ديگر كه تسليم يك فرد است; آيا اين دو مانند يكديگرند؟
انسان در نظام شرك هر لحظه به سويى و به جانب قطبى كشيده مى شود، خسى است بر دريا، موج ها هر لحظه او را در جهتى با خود مى برند; اما در نظام توحيدى مانند يك كشتى مجهز به دستگاه هاى راهنمايى است، در يك حركت منظم و هماهنگ، تحت فرمان مقامى خيرخواه.)39
شهيد مطهرى در يك ارزيابى اجمالى، نظريات ماترياليستى و ايده آليستى و رئاليستى را درباره انسان با هم مقايسه مى كند و نتيجه مى گيرد كه تنها انسانِ اسلام قادر به پرواز به سوى كمال و تعالى است و شخصيت او به (يگانگى) خواهد رسيد:
(انسان مدل نظريه ماترياليستى چون از درون به آزادى نرسيده و تنها تعلقات بيرونى اش بريده شده، مرغ بى بال و پرى است كه قيد و بند ازاو برداشته شده، ولى در اثر بى بال و پربودن قادر به پرواز نيست. اما انسان مدل نظريه ايده آليستى از درون آزاد است و از بيرون بسته; مرغ با بال و پرى است كه پايش به جسم سنگينى بسته شده است، ولى انسان مدل نظريه رئاليستى مرغ با بال و پرى است كه هم وسيله پرواز و هم قيد و بندهاى سنگين از پاهايش برگرفته شده است.)40
اين فشرده اى از ديدگاه شهيد مطهرى است درباره به يگانگى رسيدن شخصيت انسان، كه تعبيرى ديگر از تحقق خود واقعى انسان و رسيدن او به كمال در سايه توحيد عملى است، كه به سلامت فرد و اجتماع مى انجامد.

ماترياليسم:

بنياد شخصيت انسان: اجتماعى بالطبع، داراى احساس اصيل (ما)، و احساس (من) نداشتن، در صورت سلامت انسان (جامعه بى طبقه)
سبب چندگانگى شخصيت: به وجود آمدن مالكيت و احساس (من) به جاى احساس (ما) (جامعه طبقاتى)
راه حل: از بين بردن مالكيت، ايجاد جامعه بى طبقه و دوباره (ما) ساختن (من) ها.

سه نظريه درباره تشتت و يكپارچگي شخصيت انسان ___ ايده آليسم :

بنياد شخصيت انسان: روح و امور معنوى و اخلاق
سبب چندگانگى شخصيت: مملوكيت انسان و تعلق انسان به اشياء، (نه تعلق اشياء به انسان، يعنى مالكيت)
راه حل: اصلاح انسان با آزادسازى انسان از مملوكيت اشياء، و آزادى دادن به او.

رئاليسم (واقع گرايي اسلامي) :

بنياد شخصيت انسان: انسان، داراى بعد مادى و روحانى است.
سبب چندگانگى شخصيت: مملوكيت انسان نسبت به اشياء و بى عدالتى در جامعه
راه حل: آزادسازى انسان از مملوكيت اشياء، ايجاد عدالت اجتماعى و رفع نيازها، به توحيد عملى رسيدن در سايه پرستش موحدانه

موجود چند بعدى و سلامت او

(إنّا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه) انسان/2
اگر همان گونه كه گفته شد، ملاك انسانيت و تفاوت او با جانداران در ناحيه بينش ها (علم) و گرايش ها (ايمان) باشد، كمال او نيز به كمال او در اين دو بعد وابسته خواهد بود، زيرا انسانيت او وابسته به اين دو است… .
چنان وانمود مى شود كه اديان درباره انسان، فقط به رستگارى او در جهان ديگر مى انديشند و كارى به سلامت روانى او ندارند; موضوعى كه به خصوص در روان شناسى جديد ـ روان شناسى نيروى سوم، يا روان شناسى سلامت و كمال ـ مطرح است يعنى سلامت و رسيدن به افق هاى والاتر انسانى در همين دنيا، كه افرادى مثل مزلو، راجرز، آلپورت، فرانكل و… از نظريه پردازان مهم آن بوده اند.
هدف در اين مكتب اين است كه انسان بتواند با (خود) و جهان، و آنچه كه اطراف او را فراگرفته است به راحتى كنار بيايد و فشارهاى روحى و اجتماعى او را از پا نيندازد و جام زندگى را در كام او پرشرنگ نسازد، و بدين سان با (معنى جويى) در زندگى به (خود شكوفايى) و (زندگى بارور) دست يابد. به بيان ديگر: يك بار هدف، رستگارى و فلاح است و زندگى اين دنيا به شدت تحقير مى شود، مثل تعاليم برخى از اديان موجود، و بار ديگر سخن از سلامتى روانى است، بى هيچ توجهى به رستگارى يا حيات اخروى.
اسلام چگونه انسانى را مى خواهد پرورش دهد. آيا همانند برخى اديان، زندگى اين جهانى را تحقير مى كند و هيچ ارزشى براى آن قائل نيست؟ ترديدى نيست كه در اسلام، رستگارى انسان و حيات اخروى او هدف نهايى است، و در مقايسه تمام زندگى اين دنيا با ساعتى از زندگى آن جهان قابل مقايسه نيست. اما اين به معناى بى توجهى به اين زندگى نيست، بلكه اسلام، هم رستگارى را به عنوان هدف غايى براى انسان مى خواهد و هم سلامت روحى و روانى در اين جهان را هدفى ارزشمند تلقى مى كند. انسان اسلام چشم به زندگى جاودانه دوخته و خود را براى زندگى مناسب براى رستگارى در آن جهان آماده مى كند، اما در اين دنيا نيز از بركات آن گونه سلوك و استراتژى حركت و مبارزه با تمام موانع بهره مند خواهد شد كه او را به آرامش روانى، اميدوارى و نشاط و تلاش برساند; جامعه سالم، زندگى دل انگيز در پرتو ايمان واميد.
شهيد مطهرى درباره انسان آرمانى اسلام، يا انسان كامل، مباحث گسترده اى دارد. كتاب هاى (هدف زندگى) ، (تكامل اجتماعى) و (انسان كامل) يادگارهايى ارزشمند در اين باره هستند، و حتى در (تعليم و تربيت) نيز دغدغه استاد همان تربيت انسان براى كمال است. اما استاد توجه داده است كه هدف اسلام از كمال انسان فقط رستگارى اخروى نيست، سلامت روانى و اجتماعى او نيز مورد نظر است. و قرآن براى پيروان خود، افزون بر زندگى جاودانه در سراى ديگر، در زندگى اين جهانى نيز سلامت روانى و سلامت اجتماعى را مى خواهد و در تعاليم خود در نظر دارد.
ازاين رو هم در آن كتاب ها وهم در ساير آثار خويش، به ويژه (مقدمه اى بر جهان اسلامى) اين جنبه را به طور جدى در نظر دارد. به تعبيرى روشن تر، انسان سالم قرآنى كه او معرفى مى كند، در عين حال كه به رستگارى مى انديشد، به سلامت فردى و اجتماعى نيز بى توجه نيست، زيرا اقتضاى ماهيت انسان كه موجودى مادى و معنوى است، پرورش متناسب هر دو بعد است.
شهيد با نقل و نقد نظريه فلاسفه، عرفا، مكتب محبت، ديدگاه سوسياليسم و اگزيستانسياليسم و مكتب قدرت (و مكتب ضعف) درباره انسان كامل و ايده آل، محدوديت هاى اين ديدگاه را بر مى شمارد و در بررسى نهايى، افزون بر نقدهاى ويژه بر هر كدام، نقدى هم دارد كه بر همه آن ديدگاه ها وارد است، و آن اين است كه هر كدام از آنها به بخشى از حقيقت توجه داشته اند; فلاسفه فقط بر خرد و خردورزى، عرفا فقط بر تزكيه قلب و عشق، با تحقير خرد، مكتب قدرت، از سوفسطائيان گرفته تا بيكن و نيچه فقط بر قدرت توانايى آن هم به گونه اى محدود، يعنى فقط تسلط بر طبيعت، مكتب هاى هندى و مسيحيت فقط بر محبت، سوسياليسم بر يكپارچگى اجتماعى (و جامعه بى طبقه) و آزادى انسان از قيد مالكيت، و اگزيستانسياليسم فقط بر آزادى انسان تأكيد دارند.
اما نظر اسلام به هيچ يك از اينها محدود نمى شود، عقل يكى از محورى ترين ارزش ها در اسلام است، اما تزكيه و راه دل نيز فراموش نمى شود. اسلام با اين كه بر محبت تكيه دارد، اما با ستم پذيرى نيز سازش ندارد، و انسان از نظر اسلام آن وقت قوى است كه علاوه بر صلابت در برابر جبهه بيرونى ناحق، برخود نيز مسلط باشد، و از سويى به نظر اسلام اين مالكيت نيست كه جامعه انسانى را از هم مى برد و چند پارچه مى كند، بلكه مملوكيت انسان در برابر اشياء است كه انسان ها را از هم جدا مى كند، و براى يكپارچگى بايد هم با ستم ها و نابرابرى هاى اجتماعى مبارزه كرد وهم با مملوك اشياء شدن. آزادى نيز در اسلام، ارزشى والاست، اما اين ارزش، ارزشى مقدمه اى است، يعنى آزادى (وسيله) است، نه (هدف).

نظر اسلام درباره سلامت وكمال انسان

(معلوم شد كه اسلام اولاً تك ارزشى نيست، چشمى دارد كه همه جا را مى بيند، آنچه را كه فلاسفه گفته اند، اسلام پيش از فلاسفه گفته است. آنچه را كه عرفا ديده اند اسلام بهتر ديده است. آنچه را كه مكتب محبت گفته است، اسلام بيشتر گفته. آنچه را كه مكتب قدرت ديده، اسلام بهتر ديده است، و در عين حال نقاط ضعف هيچ يك را ندارد.)41
اين نظريه، كه انسان را در گستره بيشتر و افق والاترى قرار مى دهد و در يكى از ابعاد وجودى خلاصه اش نمى كند، برگرفته شده از متن قرآن كريم است. استاد در هنگام سخن از كمال انسان مى گويد، كمال هر موجودى متناسب با وجود خود اوست، كمال فرشته غير از كمال انسان است، سپس آيه اى از قرآن را كه اين نظريه ازآن برداشت شده است بيان مى كند:
(تفاوت انسان (با فرشته و حيوان) به دليل همان تركيب ذاتش است، كه در قرآن آمده است: (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه) انسان/2
ما انسان را از نطفه اى آفريديم كه درآن مخلوط هاى زيادى وجود دارد.
مقصود اين است كه استعدادهاى زيادى به تعبير امروز در ژن هاى او هست… (انسان را از) نطفه اى كه مجموعى از مشج ها يعنى استعدادهاى گوناگون و تركيبات گوناگون است خلق كرديم… .
بنابراين، از اين بيان قرآن معلوم مى شود كه كمال انسان به دليل همين (امشاج بودن) ، با كمال فرشته فرق مى كند.)42
شهيد با چنين دركى روشن از قرآن كريم درباره انسان، ديدگاه هاى افراطى و تفريطى درباره انسان را نقل مى كند و آنها را بيشتر مانند كاريكاتور مى داند تا تصويرى كامل از انسان، به همين دليل به بعد روانى و اجتماعى، دنيايى و آخرتى زندگى انسان تكيه مى كند و كمال و سلامت انسان را در گرو (تعادل) و (توازن) رشد هر دو بعد مى داند:
(كمال انسان در تعادل و توازن اوست، يعنى انسان با داشتن اين همه استعدادهاى گوناگون ـ هر استعدادى كه مى خواهد باشد ـ آن وقت انسان كامل است كه فقط به سوى يك استعداد گرايش پيدا نكند و استعدادهاى ديگرش را مهمل و معطل نگذارد و همه را در يك وضع متعادل و متوازن، همراه هم رشد دهد كه علما مى گويند اساساً حقيقت عدل به (توازن) و (هماهنگى) بر مى گردد، مقصود از هماهنگى در اينجا اين است كه در عين اين كه همه استعدادهاى انسان رشد مى كند، رشد هماهنگ باشد.)
شهيد سپس نمونه هايى از افراط و تفريط در رشد يك ارزش خاص را در جامعه يا افراد به طور گسترده ذكر مى كند. از جمله گرايش افراطى به ارزش عبادت بدون در نظر داشتن ابعاد ديگر، يا (خدمت به خلق) يا (آزادى) و يا عشق به تعبير متصوفه را كه اگر چه هر كدام بى ترديد ارزش است، اما فراموش كردن ابعاد ديگر يعنى رشد يك سويه.
استاد شهيد با نشان دادن منطق قرآن و نمونه اى مانند ابراهيم(ع) و منطق نهج البلاغه و همه بعدى بودن امام على(ع)، انسان كامل و همه جانبه اسلام و قرآن را معرفى مى كند.
با توجه به آنچه گفته شد انسان كامل از ديدگاه ايشان، انسان سالم با ديدگاه روان شناختى نيز هست. يعنى رستگارى، سلامت روانى وجامعه سالم را با هم در نظر دارد. و اينها همه در سايه بندگى و ايمان خالص، ستم ستيزى درجامعه وبهره گيرى درست و هماهنگ از تمام نيروهاى خدادادى خود، و از راه تعالى و رشد روحى و روانى خود و خدمت به خلق خدا، و در پرتو ايمان و اخلاص ممكن است. با تفكر و تعقل، درك و عشق، محبت به انسان ها و توانايى رويارويى با ستم و فساد، و نيز نيروى كنترل غرائز خويش و راهنمايى آنها به سوى ارضاى صحيح و منطقى.
استاد شهيد آن گاه با سربلندى اين ديدگاه كامل را درباره انسان سالم و كامل، دليل حقانيت و الهى بودن اسلام مى شمارد:
(منطق بسيار مشخص و بسيار روشن به ما نشان مى دهد كه اسلام مكتب جامع و كامل است. اينهاست كه به ما ثابت مى كند اسلام از طرف خداست.)43
از سويى همين جامعيت و كمال ديدگاه اسلام درباره انسان و ارزش هاى انسانى، دليل حقانيت نبوت حضرت محمد بن عبدالله(ص) نيز هست:
(مگر نه اين است كه اين مكتب هايى را كه گفتيم، همه را نوابغ درجه اول دنيا گفته اند و ارائه داده اند، ولى مى بينيم همگى در مقابل مكتب اسلام رنگ مى بازند. پيغمبر هر چه نابغه بود ـ تازه نابغه اى كه به مكتب نرفت و خط ننوشت ـ محال و ممتنع بود كه يك مغز خودش بتواند اين گونه حرف بزند. معلوم است كه از ما فوق قدرت انسان ها الهام گرفته است و واقعاً از ناحيه خداست. اين مكتب بر تمام مكتب هاى ديگر مى چربد; با مقايسه اسلام با مكتب هاى ديگر است كه ارزش اين مكتب ـ آن چنان كه بايد و شايد روشن مى شود.)44


پی نوشت‌ها:

1. ابراهام هارولد مزلو، انگيزش و شخصيت، ترجمه احمد رضوانى، مشهد، آستان قدس رضوى، چاپ اول، 111.
2. همان.
3. همان، 113.
4. همان، 112.
5. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، (وحى و نبوت)، انتشارات صدرا، چاپ اول، 3 / 183.
6. همان.
7. همان، 73.
8. همو، اسلام و مقتضيات زمان، انتشارات صدرا، 2/ 192.
9. همان، 2/ 193.
10. همان، 2/192.
11. همان.
12. همان 2/ 198.
13. همو، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، 2/28.
14. همان، 2/205 (انسان در قرآن).
15. همان، 2/282.
16. همان، 2/22.
17. همان، 2/28.
18. جهانى از خود بيگانه، 100، به نقل: شهيد مطهرى، مجموعه آثار، 2/278.
19. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 2/39، (انسان و ايمان).
20. همان، 2/39.
21. همان، 2/43.
22. همان، 2/38.
23. همان، 2/49.
24. همان، 2/44.
25. سيامك خدا رحيمى، مفهوم سلامت روان شناختى، مشهد، انتشارات جاودان خرد، 33.
26. مفهوم سلامت روان شناختى، 42.
27. همان، 41.
28. همان، 59
29. ابراهام هارولد مزلو، به سوى روان شناسى بودن، ترجمه احمد رضوانى، مشهد، معاونت فرهنگى آستان قدس رضوى،41.
30. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 2/106، (جهان بينى توحيدى).
31. همان، 2/107; انسان كامل، 306 به بعد.
32. همو، مجموعه آثار، 2/108; انسان كامل، 307.
33. همو، مجموعه آثار، 2/108.
34. همان 2/109; انسان كامل، 310 و 314.
35. همان، 2/110 ـ 111; انسان كامل، 319.
36. همو، مجموعه آثار، 2/112.
37. همان، 2/104.
38. همان، 2/117.
39. همان، 2/ 116.
40. همو، اسلام و مقتضيات زمان، 2/46.
41. همو، انسان كامل، انتشارات صدرا، 352.
42. همان،40.
43. همان، 41.
44. همان.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مطهري و فطرت در قرآن

مطهري و فطرت در قرآن

سيد حسين هاشمي

استاد شهيد مرتضى مطهرى از معدود انديشه گران و نويسندگان مسلمان است كه افكار و اندوخته هايش برپايه هايى استوار بنا شده و داراى فكر نظام يافته و سيستماتيك است. گذار هرچند اجمالى به آثار برجاى مانده از او نشانگر اين حقيقت است.
نظريه (فطرت) يكى از سنگ بناها و شايد كليدى ترين اصل در مجموعه باورها و انديشه هاى استاد مطهرى به شمار مى رود كه در سراسر انديشه ها و نظريه هاى او به ويژه در زمينه هاى انسان شناسى، جامعه شناسى، تاريخ، فلسفه اخلاق، فلسفه تاريخ، حقوق طبيعى، اثبات وجود و علم خداوند، بعث و رستاخيز انسان ها پس از مرگ و… پرتو افكنده و افق هاى نوينى فراروى وى گشوده است. او خود نماى كلى از جايگاه فطرت درميان معارف اسلامى و نيز برآيندهاى دوسوى باور و ناباورى به فطرت را چنين ترسيم كرده است:
(اصل فطرت اصلى است كه در معارف اسلامى ام المسائل شمرده مى شود; بنابر اصل فطرت، روان شناسى انسان بر جامعه شناسى آن تقدّم دارد; جامعه شناسى انسان از روان شناسى وى مايه مى گيرد.)1
مسأله ديگر تاريخ و تكامل تاريخ است كه اين موضوع مهمى در فلسفه هاى انسانى و جامعه شناسى است كه اگر ما براى انسان فطرت قائل باشيم، تكامل تاريخ را به شكلى بايد توجيه كنيم و گرنه… تكامل تاريخ را به شكل ديگرى بايد توجيه كنيم.
(شخصيت انسانى انسان به همان فطرت هاى انسانى اوست و اگر ما به فطرت قائل نباشيم مسخ معنى ندارد. يعنى تا براى انسان يك واقعيّتى، يك فطرتى، يك ماهيتى قائل نباشيم نمى توانيم قائل به ازخودبيگانگى انسان شويم.)2

پيشينه تاريخى بحث فطرت

آيا انسان، طبيعت و سرشت ويژه اى دارد يا خير، و اگر دارد چگونه است؟ آيا طبيعت خير دارد يا شر؟ اين پرسشى است كه درگذشته هاى دور در انديشه بشر مطرح بوده است.
درگذر تاريخ دانش انسان شناسى، مكتب ها و كسانى بوده اند كه در وجود انسان حقيقتى به نام فطرت و سرشت نخستين را نپذيرفته و گفته اند: نيروها و فعاليّت هاى غريزى، روانى و مغزى انسان با سرپنجه دانش هاى گوناگون بشرى شناسايى شده است و در اين ميان فعاليّت و نيرويى به نام فطرت يافته نشده است. و نيز ضرورت دگرگونى در همه ابعاد وجود آدميان، وجود، تداوم و ثبات بُعدى در سرشت انسان را نمى پذيرد. افزون بر اينها، اختلاف انديشه ها و رفتارهاى فردى و اجتماعى انسان ها وجود عامل مشترك در تمام افراد انسانى را برنمى تابد.3
(پس بشر هيچ گونه گرايش فطرى ندارد، بلكه تابع آن است كه چه نقشى به او بدهند… آنچه كه بر زندگى بشر حاكم مطلق است روابط مادّى، اجتماعى، روابط اقتصادى و روابط توليدى است. اين رابطه ها به هر شكل كه باشند زندگى بشر از نظر خوبى و بدى تابع آن است….)4
برخى ديگر از فيلسوفان مادّى با اين كه انسان را تهى از سرشت و طبيعت اوّلى نمى دانند، امّا به نحو ديگرى نگرشى منفى و بدبينانه نسبت به طبيعت انسان ابراز داشته و گفته اند: اين موجود اصولاً شرّ در ذات اوست و از روزى كه پا روى زمين گذارده است شرارت كرده است و هم اكنون نيز موجود شرور است، در آينده نيز چنين خواهد بود، اميدى به اين موجود از نظر سعادت نيست. اينان هرگونه طرح اصلاحى را براى جامعه بشريت رد مى كند و هيچ گونه اميدى نسبت به اصلاح او ندارند، زيرا اساساً اين موجود را اصلاح پذير نمى دانند و با تمام آنچه كه به نام اصلاح عرضه شده، چه دين و چه فلسفه، بدبين هستند… و بدين وسيله هرگونه تز اصلاحى و اخلاقى و هر پيشنهاد اجتماعى را بيهوده تلقى مى كنند.5
در تاريخ تفكّر اسلامى به تناسب نقش محورى انسان در قرآن، شناخت انسان و از جمله سرشت نخستين انسان از همان آغاز مورد توجّه قرار گرفت و از همين رهگذر به هنگام ترجمه و راه يابى آثار يونانى به حوزه دانش اسلامى، نظريه مُثُل افلاطون بيش از ساير ديدگاه هاى فلسفى و جهان شناختى او مورد كندوكاو و جرح و تعديل قرار گرفت، زيرا گمان مى رفت اين نظريه با پاره اى از آيات قرآن در اين موضوع همخوانى دارد.
ييكى از زمينه هاى قرآنى اين بحث كه انديشمندان مسلمان به آن توجّه كرده اند در آيه 172 سوره مباركه اعراف است:
(وإذ أخذ ربّك من بنى آدم من ظهورهم ذرّيّتهم وأشهدهم على أنفسهم ألست بربّكم قالوا بلي…)
و به ياد آور هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم، ذريّه آنها را برگرفت و آنها را گواه را بر خويشتن ساخت و فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آرى ما گواهى مى دهيم.
گرچه ميان انديشمندان و قرآن پژوهان در فهم اين آيه دو ديدگاه متفاوت وجود دارد; برخى گفته اند به هنگام آفرينش آدم، خداوند، تمامى فرزندان او تا آخرين نفر را از صُلب يا گِل آدم به صورت ذرّات بيرون آورد، درحالى كه عقل و شعور كامل داشتند، و از آنان پرسيد: آيا من پروردگار شما نيستم؟ همگى به آفريدگارى خداوند اقرار كردند، آن گاه خداوند جملگى را به صلب آدم برگرداند.
گروهى ديگر از دانشوران و مفسّران، اين آيه و ديگر آيات هم مضمون را زبان حال انسان ها و حكايت واقعيّت وجودى او به مفهوم وجود غريزه، استعداد و فطرت خداباورى در آدميان مى شمارند، امّا با اين همه هر دو ديدگاه اين مطلب را از پيش پذيرفته اند كه انسان داراى طبيعت ويژه خدايى است.
به رغم اين گونه ديدگاه ها و طرح موضوع فطرت در مناسبت هاى گوناگون، اين موضوع آن سان كه بايد از سوى انديشوران مسلمان به صورت جداگانه و كامل مورد پژوهش و بررسى قرار نگرفته است، استاد مطهرى مى گويد:
(با اينكه در قرآن از فطرت زياد ياد شده است، ولى هرچه انسان جست وجو مى كند در هيچ جا بحث جامعى راجع به آن پيدا نمى كند.)6
در چند قرن اخير به دليل پيدايى مكتب هاى الحادى و ضدّمذهبى چون (ماركسيسم)، (اگزيستانسياليسم) در غرب و راه يابى اين انديشه ها به كشورها و جامعه هاى اسلامى كه هريك به گونه اى مبانى نظرى دين و نيز سرشت آغازين انسان و به طور مشخص گرايش هاى مذهبى انسان را نفى مى كردند از سويى، و پيشرفت دانش روان شناسى و دست يابى روان شناسان به اُفق هاى ناشناخته روح و گرايش هاى روانى انسان از ديگر سو، بحث از فطرت و سرشت نخستين انسان ها در نظرگاه مصلحان و انديشه وران اسلامى جايگاهى فرازمندتر از گذشته يافته و انديشمندانى چون علامه طباطبايى و استاد مطهرى به تبيين و تحليل اين موضوع به صورت گسترده تر و همه جانبه ترى همّت گمارده اند.

تعريف فطرت

واژه (فَطَرَ) در لغت به معناى شق كردن و نيز به معناى آفرينش ابتدايى و بدون پيشينه است. طبرسى در مجمع البيان مى نويسد:
(اصل الفَطرِ الشقّ.)7
معناى اصلى فَطَرَ، شكافتن است.
راغب اصفهانى در مفردات مى نويسد:
(والفطر الشقّ طولاً.)8
فطر، شكافتن چيزى از طول است.
جوهرى در صحاح اللغة هر دو معنى را بيان كرده است:
(والفطر الابتداء والاختراع والفطر ايضاً الشق.)9
فطر به معناى آغاز و اختراع و نيز شق و پاره كردن است.
و ابن منظور در لسان العرب گفته است:
(فطره يفطره فطراً اى خلقه والفطرة الابتداء والاختراع.)10
فَطَرَ به معناى خلقت است و فطرت ابتدا و اختراع است.
در قرآن كريم در آيات بسيارى فطرت به معناى خلقت و آفرينش و (فاطر) به معناى خالق و آفريدگار آمده است:
(انّى وجّهت وجهى للذى فطر السموات والأرض) انعام / 79
(قل أغيرالله أتّخذ وليّاً فاطر السموات والأرض) انعام / 14
(الحمدلله فاطر السموات والأرض) فاطر / 1
فطرت از مادة (فَطَرَ) است و به دليل ساختار لفظى خاص (وزن فِعلة) زياده بر معناى آفرينش و خلقت كه از اصل مادّه (فَطَرَ) به دست مى آيد، بيانگر آفرينش ويژه و خاص است. استاد مطهرى با عنايت به همين نكته در تعريف فطرت مى نويسد:
(فطرت يعنى حالت خاص و نوع خاص از آفرينش، مثل لغت (جِلسة) و (رِكبة) كه نوع خاصى از نشستن و ايستادن ]سوارشدن[ است.)11
و اين مفهوم يعنى آفرينش خاص، گرچه در مورد همه موجودات جهان مادّى صادق است، امّا در زبان وحى، واژه فطرت، تنها در مورد انسان به كار رفته است.
بدين سان فطرت گونه اى خاص از ساختار خلقى و سرشتى است كه انسان در آغاز آفرينش خود و پيش از قرارگرفتن در شعاع تأثير تربيتى، تاريخى، اجتماعى و جغرافيايى دارد و بر اساس آن نسبت به حقايق و واقعيّت هاى جهان هستى بى طرف نيست.
برخى پنداشته اند استاد مطهرى بجز معناى يادشده دو مفهوم ديگر نيز براى فطرت قائل است; ملايمت و سازگارى با طبع، و نيز وسيله بى بديل در تأمين خواسته هاى طبيعى انسان.12 امّا اين پندارى ناصواب است، زيرا اين دو معنى ويژگى هاى امر فطرى هستند و نه معناى فطرت. چنان كه استاد، خود به هنگام تفسير فطرى بودن قوانين شريعت به اين مطلب تصريح كرده است:
(معناى فطرى بودن قوانين اسلامى هماهنگى آن قوانين و عدم ضدّيّت آنها با فطريات بشر است.)13

واژه هاى مترادف با فطرت

قرآن كريم ساختار ويژه روحى انسان را كه بر اساس آن هر انسانى تمايل و گرايش به مبدأ هستى دارد، همان سان كه (فطرت الهى) ناميده است (فطرت اللّه التى فطر النّاس عليها…) با عنوان هاى ديگرى چون صبغة الله، و حنفيّت نيز ياد كرده است:
(صبغة اللّه ومن أحسن من اللّه صبغة ونحن له عابدون) بقره / 138
رنگ خدايى و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است و ما تنها او را مى پرستيم.
(ما كان ابراهيم يهودياً ولانصرانياً ولكن كان حنيفاً مسلماً) آل عمران / 67
(در قرآن سه لغت آمده است كه اين سه لغت از نظر معنى و مفهومى كه قرآن در مورد دين دارد… به يك معنى هستند و در مورد يك معنى به كار برده مى شوند با مفاهيم مختلف كه مصداق واحد دارند; (فطرت)، (صبغه) و (حنيف)… (صبغه) يعنى نوعى رنگ زدن و صبغة الله يعنى نوع رنگى كه خدا مى زند، رنگى كه خدا در متن تكوين زده است، در مورد دين آمده است. اين رنگ خدايى است كه دست حق در متن تكوين و خلقت، انسان را به آن متلوّن كرده است… حنفيّت يعنى ميل و گرايش به حقيقت. انسان در فطرت خويش (حنيف) هست، يعنى در فطرت انسان، حق گرايى و حقيقت گرايى وجود دارد.)14

تفاوت فطرت، طبع و غريزه

شهيد مطهرى كوشيده است ميان مفهوم سه واژه غريزه، طبع و فطرت، فرق بگذارد. تفاوت اصلى اين واژگان به دو چيز برمى گردد; اوّل اين كه طبع، حالت و صفت ذاتى و ناآگاهانه، و غريزه حالت نيمه آگاهانه، و فطرت، صفت و سرشتى آگاهانه تر از غريزه است، و ديگر اين كه طبع براى بيان ويژگى ذاتى بى جان ها، و غريزه براى جانداران، و فطرت براى انسان ها كاربرد دارد، بنابراين بايد طبيعت جزء ويژگى هاى مادّى و فيزيكى اشياء، و غريزه از مختصّات حيات حيوانى، و فطرت ويژگى ذاتى مربوط به جنبه هاى انسانى انسان باشد. ايشان در اين زمينه مى نويسد:
(1. طبيعت: در مورد بى جان ها لغت طبيعت يا طبع به كار برده مى شود… مثلاً وقتى مى خواهيم يك خاصيتى از خواصّ اين وجود بى جان را بيان كنيم مى گوييم طبع آن چنين است… البته لغت طبيعت را در غير بى جان و در جانداران مثل گياه و حيوان و حتّى انسان ها نيز به كار مى برند، ولى در آن جنبه هايى كه با بى جان ها مشترك است.
2. غريزه: اين لغت بيشتر در مورد حيوانات به كار مى رود و كمتر براى انسان، و براى جماد و نبات به هيچ وجه به كار نمى رود… غريزه هنوز، ماهيتش روشن نيست… ولى اين قدر هست كه نشان مى دهد حيوانات از يك ويژگى هاى مخصوص درونى برخوردار هستند كه راهنماى زندگى آنهاست. يك حالت نيمه آگاهانه اى در حيوانات وجود دارد كه به موجب اين حالت، حيوانات مسير خويش را تشخيص مى دهد، و اين اكتسابى هم نيست، يك حالت غيراكتسابى و سرشتى در حيوانات هست…
3. فطرت: در مورد انسان ها فطرت به كار برده مى شود، فطرت نيز مانند غريزه و طبيعت يك امر تكوينى است، يعنى جزء سرشت انسان است و اكتسابى نيست و يك امرى است كه از غريزه آگاهانه تر است.… انسان آنچه را كه مى داند مى تواند بداند كه مى داند، يعنى انسان يك سرى فطريات دارد و مى داند كه چنين فطرياتى دارد. فرق ديگرى كه فطرت با غرائز دارد اين است كه غرائز در محدوده امور مادّى است، ولى فطريات مربوط مى شوند به مسائلى كه ما آنها را مسائل انسانى مى ناميم، مسائل ماوراء حيوانى.)15
اين دگرسانى و جدايى كه استاد بين واژه هاى يادشده از نظر مفهوم مى گذارد، تنها در مقام تعريف و تفسير مفهومى است، امّا در مقام عمل ايشان از هر سه واژه براى بيان ويژگى هاى خاصّ وجودى انسان استفاده مى كند، چنان كه در عبارات زير مى بينيم:
(در انسان به طور فطرى غريزه علم جويى وجود دارد، اين يك حالت روحى معنوى فطرى است… در انسان اساساً ميل به جويندگى، كاوشگرى و عقب زدن پرده جهالت و نادانى يك ميل طبيعى است.)16
چنان كه از فطرت خداخواهى انسان با نام غريزه خداجويى ياد كرده است:
(در انسان خداجويى و خداخواهى و خداپرستى به صورت يك غريزه نهاده شده است، همچنان كه غريزه جست وجوى مادر در طبيعت كودك نهاده شده است.)17
و در مورد ديگر هدايت و حركت تكاملى جهان را حركت فطرى ناميده است:
(و همه موجودات بالفطره متوجه او ]خدا[ يند.)18

فطريات انسان

مجموعه خصوصيات وجودى و ويژگى هاى پديدآمده از آفرينش انسان را فطريات مى گويند. شهيد مطهرى اين فطريات را به دو گروه شناخت ها و خواسته ها تقسيم كرده است و براى هريك بحث جداگانه اى مطرح كرده است.19

شناخت هاى فطرى

براى درك بهتر شناخت هاى فطرى از منظر استاد توجّه به چند نكته كه ايشان يادآور شده، ضرورى مى نمايد:
(يك. شناخت هاى فطرى انسان اندك و در اصول تفكّر مشترك همه انسان ها خلاصه مى گردد، امّا شاخه هاى تفكّر اكتسابى است.
دو. اصول نظرى و فطرى انسان از نوع شناخت هاى تصديقى است و نه تصوّرى، زيرا ما تصورات مقدّم بر تصوّرات احساسى نداريم، ولى تصديقات زيادى مقدّم بر تصديقات تجربى داريم.20 … تصديقات تجربى مؤخر است از يك سلسله تصديقات غيرتجربي… كه اگر آن تصديقات غيرتجربى را از ذهن بگيريم محال و ممتنع است كه ذهن از راه تجربه به تصديقى نايل شود، و تمام تصديقات تجربى متّكى است به اصولى كه از غير راه تجربه ذهن آنها را تصديق كرده است.
و به عبارت ديگر اگر آن تصديقات ما قبل تجربه را از ذهن بشر بگيريم، بشر هيچ گونه علمى به هيچ چيزى چه در مسائل طبيعى و چه در مسائل غيرطبيعى نمى تواند داشته باشد و كاخ علم و اطلاعات بشر يكباره ويران مى شود، يعنى ترديد يا انكار آن اصول غيرتجربى مساوى با سوفسطايى گرى است.21 …
از ميان تمامى اين اصول اصل (امتناع تناقض) اصل الاصول و تكيه گاه تمامى احكام بديهى و نظرى ذهن است… زيرا اگر اين اصل را كه زيربناى حقيقى تمام اصول فكرى است از فكر بشر بيرون بكشيم، جز شكّ مطلق و تصوّرهاى درهم و برهم و عارى از تصديق، يا تصديق هاى درهم و برهم و عارى از انتخاب چيزى باقى نمى ماند و حقّاً بايد نام اصل الاصول به وى داده شود.)22
افزون بر اين، مفهوم ارائه شده از سوى فيلسوفان مسلمان براى ادراكات فطرى تنها در قلمرو شناخت هاى تصديقى قابل فهم است.

مفهوم فطرى بون ادراك ها و شناخت ها

فطرى بودن پاره اى از ادراك ها ـ اصول تفكّر انسانى ـ در نگرش حكماى اسلامى كه برگرفته از آموزه هاى قرآنى مى باشد به اين معنى است كه بشر پيش از به دنياآمدن، هيچ معلومى در ذهن و روح ضمير خود ندارد:
(نوزاد انسان هيچ نمى داند، حتّى اين را هم نمى داند كلّ از جزء بزرگ تر است، زيرا تصوّرى از كل و جزء ندارد.…23
امّا پس از زاده شدن و در همين دنيا هنگامى كه متوجّه آن اصول مى شود … در دانستن اينها انسان نيازمند به معلّم ، نيازمند به صغرى و كبرى چيدن و ترتيب قياس دادن و يا تجربه كردن و اينها نيست. … همين كه انسان دو طرف قضيه يعنى موضوع و محمول را فكر بكند بلافاصله به طور جزم، حكم ميان موضوع و محمول مى كند. مثلاً اگر بگوييم كلّ از جزء بزرگ تر است.… همين قدر كه تصوّرى از جزء و كل پيدا كرد و اين دو تا را در برابر همديگر گذاشت ديگر بدون نياز به دليل و معلّم و تجربه حكم مى كند كه كلّ از جزء بزرگ تر است.)24
شهيد مطهرى براى تفسير فطرى بودن به مفهوم يادشده، به دو دسته از آيات استشهاد مى كند. اين آيات علاوه بر آن كه فطرى بودن يك سلسله ادراكات را مى رسانند، مفهوم فطرى بودن را نيز توضيح مى دهند. شهيد مطهرى مى نويسد:
(قرآن از يك طرف مى فرمايد: (و الله أخرجكم من بطون امّهاتكم لاتعلمون شيئاً وجعل لكم السمع والأبصار والأفئدة لعلّكم تشكرون.) در اينجا مى فرمايد: روح نوزاد وقتى به دنيا مى آيد مانند لوح، صاف و پاك است، ولى درعين حال قرآن مسائلى را طرح مى كند كه انسان متوجّه مى شود كه ذهن انسان بى نياز از استدلال است. اين چگونه جور درمى آيد؟ مثلاً خود مسأله توحيد در قرآن … يك امر فطرى است … يا مثلاً در قرآن زياد دم از تذكّر مى زند … قرآن به پيامبر مى فرمايد: (فذكّر); يادآورى كن، (انّما أنت مذكّر) (غاشية / 21) حتّى خود قرآن لغت (ذكر) نام گرفته است به خود رسول اكرم (ذكر) اطلاق شده است. بنابراين بيانگر اين است كه قرآن قائل است به مسائلى كه آن مسائل احتياج به استدلال ندارند و يادآورى كافى است … اين نشان مى دهد كه فطرياتى را كه قرآن قائل است از نوع فطرياتى كه افلاطون مى گويد نيست، بلكه اين است كه استعداد اينها در هركسى هست به طورى كه همين قدر كه بچّه به دنيا آمد و رسيد به مرحله اى كه بتواند اينها را تصوّر بكند تصديقش فطرى است.بعد از تصوّر، تصديقش فطرى است. بنابراين اينها با يكديگر منافات ندارد.)25

دلايل فطرى بودن ادراكات

شهيد مطهرى براى اثبات ادراكات فطرى علاوه بر آيات يادشده كه دليل هاى محكمى بر فطرى بودن يك سلسله ادراكات و شناخت ها هستند، به استدلال عقلى مى پردازد. كيفيت استدلال بدين صورت است كه احكام و گزاره هايى كه انسان در زمينه هاى گوناگون صورت مى دهد سرانجام برپايه يك سلسله تصديقات بديهى و اوليه استوار هستند و اين بديهيات خاستگاه و ريشه اى جز فطرت ندارند، زيرا اگر فطرى نباشند بايد برگرفته از تجربه باشند و اين، سخن نادرستى است، چون موجب دور يا تسلسل مى شود. ايشان مى نويسد:
(اگر ما بپذيريم كه تمام احكام عقلى بلااستثنا موارد تجربيات زندگى است، ناچار بايد قبول كنيم كه يگانه مقياس منطقى صحت و سقم قضايا همانا تجربه است، و اگر قبول كنيم كه يگانه حكمى صحيح است كه عامل تجربه صحت آن را تضمين كرده باشد آيا خود اين حكم به اين كه فقط آنچه با تجربه است آمده صحيح و منطقى است، صحيح است يا غلط؟ اگر غلط است پس مدعاى منطق تجربى غلط است و مدعاى منطق تعقلى صحيح است كه اين انحصار را منكر است، و اگر صحيح و منطقى است آيا خود اين حكم نيز مولود تجربه است، يعنى صحت تجربه را با تجربه يافته ايم، يا اين كه خود اين حكم مولود تجربه نيست؟ اگر خود اين حكم مولود تجربه نيست، پس معلوم مى شود بديهى اولى يعنى حكمى كه بدون وساطت تجربه براى ما حاصل است داريم، و اگر صحت تجربه را با تجربه يافته ايم پس قبل از آن كه به تجربه بپردازيم هنوز تجربه را معتبر نمى دانيم، بعد هم كه تجربه را تجربه كرديم آن را با چيزى مقياس گرفتيم كه صحت آن در نزد ما ثابت نيست، پس صحت تجربه در نزد ما ثابت نيست، پس اين حكم ـ كه تنها حكمى معتبر و منطقى است كه تجربه صحت آن را تأييد كرده باشد ـ به طريق اولى ثابت نيست.)26

خواسته ها وگرايش هاى فطرى

خواسته هاى انسان بر دوگونه اند: جسمى و روحى. مقصود ازخواسته هاى جسمانى آن خواسته هايى هستند كه به جنبه مادى و حيوانى بر مى گردند، همچون گرسنگى، تمايل به جنس مخالف، خواب و… و اما خواسته هاى روحى آنها هستند كه به نيازها و ميل هاى انسانى آدمى مربوط مى شوند. در بحث فطرت تنها همين نوع از خواسته ها مورد نظر است. خواسته هاى روحى و جسمى از منظر استاد مطهرى از چند جهت با يكديگر تفاوت دارند:
خواسته هاى جسمى چون به جنبه هاى مادى و حيوانى بشر بر مى گردد (اينها را معمولاً امور غريزى مى گويند)27 و فطرى به معناى خاص به شمار نمى آيند.
(تمايلات جسمانى پايان پذير است و گاه امكان تبديل شدن به حالت تنفر را دارند، مثلاً انسان گرسنه براى اين كه احساس خودش را خاموش كند غذا مى خورد، غذا هم كه خورد اين احساس از بين مى رود، بلكه يك حالت نفرتى هم پيدا مى كند و همچنين است غريزه جنسى28، اما خواسته هاى روحى سيرى ناپذيرند; برترى طلبى، تفوق خواهى و قدرت خواهى در انسان يك نوع عطش روحى اند; انسان مى خواهد هر مقدار قدرت كه دارد باز قدرت بيشترى داشته باشد و حتى لانهايى هم هست … هر انسانى اگر در مسير قدرت طلبى و برترى طلبى و بسط سلطه خودش بيفتد نهايت ندارد، اگر تمام زمين هم در زير قدرت و تسلطش بيايد باز در فكر آن است كه اگر بشود در يك كره ديگر اگر انسان هايى و تمدن هايى باشد لشكركشى كند و برود آنجا را نيز بگيرد.)29
لذتى كه از برآورده شدن خواسته هاى جسمى حاصل مى شود بيشتر مربوط به يك عضو و اندام آدمى است، اما لذت هاى روحى فراگير است، مثل تمايل به داشتن فرزند و لذت بردن از آن.
(هركس مايل است كه فرزند داشته باشد و لذتى هم كه انسان از داشتن فرزند مى برد شبيه لذت جسمانى نيست يعنى به هيچ عضو وابسته نيست… )30
خواسته هاى جسمى جنبه فردى و خودمحورى دارد، از اين رو مى توان آنها را گرايش هايى بر اساس خودمحورى دانست. خودمحورى يعنى گرايش هايى كه در نهايت امر فردى باشد،31، ولى گرايش هاى فطرى بر اساس خود محورى نيست. 32
خواسته هاى مادى و جسمانى چون بر اساس خود محورى هستند، تهى از تقدس و تعالى اند، اما گرايش هاى روحى و انسانى برخوردار از قداست اند.
(انسان در وجدان خود براى نوع اين گرايش ها يك نوع قداست قائل است، يعنى براى اينها يك برترى و سطح عالى قائل است. هر انسانى به هر ميزانى كه از اين گرايش ها برخوردار باشد اين را انسان متعالى تر تلقى مى كنند.)33
گرايش هاى عالى انسانى (شكل انتخابى و آگاهانه دارد)، اما خواسته هاى جسمى و غريزى يك عمل تسخيرى از ناحيه طبيعت است كه (از اول در ناحيه طبيعت تعيين شده اند). 34

اصول و مفهوم گرايش هاى فطرى

همه خواسته هاى فطرى انسان از نگاه استاد مطهرى در پنج مقوله مى گنجند: فطرت حقيقت جويى، فضيلت خواهى، زيبايى طلبى، خلاقيت و نوآورى، عشق ورزى و پرستش.35
فطرى بودن اين احساس ها و گرايش ها همچون فطرى بودن ادراكات و شناخت ها به معناى استعداد و توانايى هاى بالقوه در نهاد انسان است، يعنى انسان در نهاد خود يك سلسله استعدادهاى متعالى دارد كه مى تواند با فراهم كردن زمينه آن استعدادها را به فعليت برساند، يا با از بين بردن زمينه آنها را نابود كند. استاد در اين باره مى نويسد:
(گرايش هاى فطرى و فطرت مانند هر استعداد ديگرى قابل رشد دادن است و باز مانند هر استعداد ديگرى قابل محو كردن و از بين بردن است ـ كه اين در واقع به منزله خشكاندن است ـ و حتى قابل اين است كه ضدّش بر آن تحميل شود كه در نتيجه صورت روح انسان (دگرگون مى شود) چون شخصيت انسانى انسان به همان فطرت هاى انسانى اوست هر چه انسان آن فطرت ها را رشد بدهد … آن صورت ملكوتى انسانى خودش را رشد داده، يعنى همان طور كه جسماً و بدناً انسان است روحاً هم انسان خواهد بود، ولى ممكن است درست در جهت عكس باشد، يعنى برضد فطرت هاى خودش رفتار كند … هر عمل ضدّى نيز يك صورت ضدّى در انسان منقش مى سازد، و اگر اين صورت ضد زياد تكرار شود و به صورت يك ملكه درآيد، آن صورت باطن عوض مى شود و تبديل به صورت ديگرى مى گردد.)36
از آنچه گفته شد علت پشت پا زدن برخى انسان ها به گرايش هاى مقدس انسانى پديدار مى شود، افزون براين، شهيد مطهرى اسباب و زمينه هايى براى روگردانى آدميان از گرايش هاى متعالى و مقدس و به طور مشخص، گرايش و فطرت دينى بر شمرده است كه عبارتند از:
1. اقتضاى برخى از شرائط سياسى و اجتماعى كه الزاماً انديشه ضد دينى را عقيده رسمى مى شناسد.
2. بدآموزى مذاهب و تصوير نامعقول و فردگريز از مفاهيم دينى چون خدا، فرشته و… كه با تكامل و پيشرفت عقلانى و علمى پيروان آن مذهب، آموزه هاى ضد عقلانى و مذهبى آن به يكباره كنار گذاشته مى شود.
3. آلوده بودن محيط اجتماعى و غرق شدن افراد در شهوت و هواپرستى چه اينكه: (بديهى است غرق شدن در شهوات پست حيوانى با هرگونه احساس تعالى، چه تعالى مذهبى يا اخلاقى يا علمى يا هنرى منافات دارد و همه آنها را مى ميراند.)
4. يكسو نگرى و جهل و نابخردى برخى از مبلغان و داعيان دينى كه بر اثر نداشتن دريافت جامع و همه جانبه ازمعارف دين، ميان آموزه هاى دينى و غريزه هاى بشرى ستيز ايجاد مى كنند و دين را به جاى اينكه مصلح و تعديل كننده غريزه هاى ديگر معرفى كنند آن را ضد و منافى و دشمن ساير فطريات بشر مى شناسانند، بى خبر از اين كه:
(در سرشت انسان تمايلات زيادى هست، از جمله تمايل به ثروت، تمايل به محبوبيت اجتماعى، تمايل به علم و حقيقت جويى، تمايل به تشكيل خانواده و انتخاب همسر و امثال اينها. تمايل دينى نيز يكى از تمايلات طبيعى انسان است، هيچ يك از اين تمايلات با يكديگر سر جنگ ندارند، بين آنها تضاد و تناقض واقعى نيست. هر كدام از آنها سهمى و خطى و بهره اى دارد، اگر سهم و خط و بهره هر يك از آنها به عدالت داده شود هماهنگى كامل ميان آنها برقرار مى شود. نا هماهنگى و جنگ و ستيز آن گاه بر مى خيزد كه انسان بخواهد سهم بعضى از آنها را به ديگرى بدهد، يكى را گرسنه نگه دارد و ديگرى را بيش از حد لازم اشباع نمايد.
يكى ازمختصات دين اسلام اين است كه همه تمايلات فطرى انسان را در نظر گرفته، هيچ كدام را از قلم نينداخته و براى هيچ كدام سهم بيشترى از حق طبيعى آنها نداده است… .
بعضى از مقدس مآبان و مدعيان تبليغ دين به نام دين به جنگ همه چيز برمى خيزند، شعارشان اين است كه اگر مى خواهى دين داشته باشى پشت پا بزن به همه چيز، گرد مال و ثروت نگرد، ترك حيثيت و مقام كن، زن و فرزند را رها كن، از علم بگريز كه حجاب اكبر است و مايه گمراهى است، شاد مباش و شادى نكن، از خلق بگريز و به انزوا پناه ببر و امثال اينها … بديهى است وقتى كه مفهوم زهد، ترك وسائل معاش و ترك موقعيت اجتماعى و انزوا و اعراض از انسان هاى ديگر باشد، وقتى كه غريزه جنسى پليد شناخته شود و منزه ترين افراد كسانى باشند كه در همه عمر مجرد زيسته اند، وقتى كه علم دشمن دين معرفى شود و علما و دانشمندان به نام دين در آتش افكنده شوند و يا سرهايشان زير گيوتين برود، مسلماً و قطعاً مردم به دين بدبين خواهند شد.
راه پيش گيرى از دين گريزى و دين ستيزى مردم آن است كه مربيان دين، اول بكوشند خودشان عالم و محقق و دين شناس بشوند، و به نام دين مفاهيم و معانى نامعقولى را در اذهان مردم وارد نكنند كه همان معانى نامعقول، منشأ حركت هاى ضد دينى مى شوند. ثانياً: در اصلاح محيط بكوشند و از آلودگى هاى محيط تا حدود امكان بكاهند. ثالثاً: از همه مهم تر و بالاتر اين كه به نام دين و به اسم دين با فطريات مردم معارضه نكند آن وقت است كه خواهيد ديد، مردم، يدخلون فى دين الله افواجاً.)37
نكته مهم و شايان ياد در پايان اين بخش آن است كه فطريات و خواسته هاى طبيعى گر چه ضعيف و گاه خشكانده مى شود، اما هرگز از وجود انسان رخت بر نمى بندد. از اين رهگذر در حالى كه تمام شرايط اجتماعى بر ضد يك جريان است باز مى بينيد آن چيزى كه فطرت فرد و فطرت جامعه است و نبايد ازبين برود از جاى ديگرى طلوع مى كند.38

نظريه فطرت، هدف ها و نتيجه ها

همان سان كه در آغاز بحث اشارت رفت، استاد مطهرى با وقوف به نقش و جايگاه فطرت در حوزه معرفت دينى به طرح و پژوهش گسترده آن پرداخته و آن را مبناى توجيه و استنباط مسائل بسيارى قرار داده است; ره آورد نظريه را ـ تا آنجا كه استاد به بحث گرفته است ـ مى توان به دو بخش آثار و نتيجه هاى درون دينى و برون دينى تقسيم كرد:

* آثار درون دينى

از مهم ترين اهداف و دستاوردهاى نظريه فطرت، اثبات فطرى بودن دين و يافتن پشتوانه براى باورهاى مذهبى است. بر اساس نظريه فطرت، دين نيازى است كه از متن وجود بشر جوشيده و با تار و پود هستى انسان تنيده است، عوامل بيرونى چون ترس، جهل، استثمارگرى، انگيزه هاى طبقاتى، تمايلات سركوب شده جنسى در پيدايش وگرايش به دين هيچ تأثيرى ندارد، چنان كه بر پايه فطرى بودن دين، مبارزه با دين و مذهب گذشته از اين كه جنگ با طبيعت و نيمى از وجود و هستى انسان و در نتيجه بر اساس قانون (القسر لايدوم) محكوم به شكست است.39 كارى است نابخردانه و غيرعقلانى، زيرا كه جدايى از مذهب نوعى خلأ و كاستى درناى جان انسان به وجود مى آورد و سبب سرگردانى، اضطراب و ناآرامى روحى مى گردد. مطهرى به نقل از تولستوى مى نويسد:
(آن چيزى كه زندگى را براى انسان گوارا و لذت بخش مى سازد، كار او را مفرّح مى سازد، به دل او حرارت و گرمى مى بخشد، افق ديد انسان را خيلى وسيع مى كند، همان چيزى است كه دين به انسان مى دهد.)40
از منظر شهيد مطهرى آموزه هاى دينى ازيك سنخ فطريات نيستند، اصل رويكرد به خدا و پرستش از سنخ فطريات احساسى است، اما توحيد و يكتايى آفريدگار از فطريات ادراكى است.
(ما مى توانيم دو نوع فطرت داشته باشيم كه با يكديگر مانعة الجمع نيز نيستند، بلكه با يكديگرند. يكى فطرت ادراكى و ديگرى فطرت احساسى … دين يا خصوص توحيد از نظر ادراكى و از نظر فكرى براى بشر فطرى است. فكرى است كه عقل انسان بالفطرة آن را مى پذيرد، يعنى براى پذيرفتن آن نيازى به تعليم و تعلم و مدرسه نيست… 41
دوم فطرت احساسى است، يعنى توجه به خدا و هم توجه به دستورهاى دينى حتى احساسات، انسان را به سوى خدا و به سوى دين مى كشاند و به ديگر سخن: يك وقت مى گوييم انسان بالفطره خدا را مى فهمد، ولى يك وقت مى گوييم انسان بالفطره به سوى خدا گرايش و كشش [دارد] و جذب مى شود.)42
غير از توحيد و اصل رويكرد انسان به پرستش خدا، فطرى بودن ساير آموزه هاى دينى به مفهوم هماهنگى آن قوانين و آموزه ها با فطريات بشر است، يعنى اسلام گذشته از اين كه از نظر ايمان و پرستش خدا پرورش دهنده يك احساس فطرى است، ازنظر قوانين و مقررات نيز با فطرت و طبيعت و نيازهاى واقعى بشر هماهنگ است.43

1. فطرت و عبوديت

نتيجه مستقيم فطرى بودن خداگرايى، در نگرش به مفهوم و تفسير بخش بزرگى از آيات قرآن كه درباره خدا سخن مى گويد پديدار مى شود، زيرا بر اساس اين نظريه (قرآن هيچ گاه به مردم نمى گويد كه شما بايد اولاً موجودى را عبادت كنيد و ثانياً موجودى كه عبادت مى كنيد خدا باشد، خير، بلكه انسان نمى تواند بدون عبادت زيست كند، همه مردم به شكلى و به نوعى عبادت و پرستش دارند و اين پرستش جزء غرائز ذاتى و فطرى بشر است، يعنى بشر فطرتاً گرايش دارد كه يك چيزى را تقديس و تنزيه كند و خويشتن را به او نزديك نمايد، اين گرايش در همه انسان ها وجود دارد و همه ماديون نيز پرستنده هستند، حتى كارل ماركس مى گويد: (من مى خواهم انسان را از پرستيدن غيرانسان آزاد سازم تا انسان خود را بپرستد). وى نيز توجه دارد كه انسان بايد چيزى را پرستش كند … پيام قرآن اين است كه اى انسان! ربّ خود، پروردگار خود، صاحب اختيار خودت را بپرست; آن صاحب اختيارى كه تمام هستى به اراده او وابسته است و اگر يك لحظه غافل گردد در هم فرو مى ريزد.

2. فطرت و فراگيرى دعوت

ساختار هر مكتبى از سه عنصر اصلى; جهان بينى، هدف، و دستور العمل ها يا به تعبير ديگر بايدها و نبايدها شكل مى گيرد. اين عناصر با يكديگر وابسته و مرتبط اند، مثلاً اينكه هدف چيست و دستورالعمل ها چگونه بايد باشد در گرو آن است كه جهان بينى آن مكتب چيست؟ و به جهان و انسان چگونه نظر دارد. چنان كه چگونگى جهان بينى و هدف در شيوه دعوت و تعيين مخاطبان نيز مؤثر است. مكتبى كه هدفش نجات يك تيره و نژاد يا طبقه باشد مخاطبش نيز همان تيره و طبقه خواهد بود، و اين به نوبه خود نشان دهنده آن است كه اين مكتب به انسان نگاه خاصى دارد كه براى تمام بشريت جايگاهى براى پيام خويش قائل نيست. اما در اسلام از آنجا كه اصل فطرت و وجدان عمومى براى بشريت مطرح است مخاطبانش نيز همه بشريت در طول زمان و گستره زمين است. استاد مطهرى مى نويسد:
(در جهان بينى اسلامى اصل فطرت مطرح است … مطابق اصل فوق، پروردگار متعال در متن خلقت به انسان يك وجدان شريف و روح ملكوتى عطا فرموده است … و همان وجدان شريف در دعوت اسلامى مخاطب قرار گرفته است.)44
بدين ترتيب يكى از آثار نظريه فطرت گسترش يافتن دامنه دعوت و فراگيرى پيام اسلام است براى تمامى انسان ها (و ما أرسلناك إلاّ كافّة للناس بشيراً و نذيراً)(سباء/28)

3. فطرت و وحدت اديان

بر پايه نظريه فطرت، همه اديان آسمانى چون با در نظرداشتن آفرينش ويژه انسان از سوى آفريدگار آدميان فرو فرستاده شده اند، نه تنها همسو كه از ماهيت يگانه برخوردارند. از اين رو در قرآن هميشه از دين سخن به ميان آمده است و نه اديان.
(قرآن به اديان قائل نيست بلكه به دين قائل است… چون دين فطرت است، دين راه است، دين حقيقتى در سرشت انسان است، انسان ها چندگونه آفريده نشده اند و تمام پيامبرانى كه آمده اند تمام دستورهايشان دستورهايى است بر اساس احيا كردن و پرورش دادن همين حس فطرى، آنچه آنها عرضه مى دارند تقاضاى همين فطرت انسانى است، لهذا قرآن آنچه را نوح پيامبر(ع) داشته است مى گويد دين است و نامش اسلام، آنچه ابراهيم داشته است مى گويد دين و نامش اسلام، و هر آنچه موسى و عيسى و هر پيامبر بر حقى داشته است مى گويد دين و نامش اسلام است، اين نام هايى كه بعداً پيدا مى شود مى فرمايد انحراف از دين اصلى و فطرت اصلى است… يهوديت انحرافى است ازاسلام حقيقى، نصرانيت انحرافى است از اسلام حقيقى، راه حقيقى و اسلام يك چيز بيشتر نيست.)45
بدين ترتيب باور به فطرت، بنياد وحدت اديان به شمار مى آيد و در ضمن اين واقعيت را نيز آشكار مى كند كه فلسفه اختلاف و تفاوت شريعت ها و آيين ها عوامل و شرايط زمانى و مكانى است و نه تفاوت و ناهمگونى طبيعت بشر.

4. فطرت و خاتميت

از ديگر ره آوردهاى مهم نظريه فطرت توجيه خاتميت نبوت پيامبراكرم(ص) و به تبع آن جاودانگى آموزه هاى آئين اسلامى است، چه اينكه اگر بر اين باور باشيم كه معارف و تعاليم اسلام فطرى يا منطبق با فطرت بشر است، اين سخن بدان معنى است كه معارف و آموزه هاى اسلام تغييرناپذير و نسخ ناشدنى است، زيرا فطرى بودن يك پديده اساس جاودانگى آن است و با جاودانگى زمينه اى براى تبديل وجايگزينى باقى نمى ماند. شهيد مطهرى مى گويد:
(رمز بقاء و جاودانگى يك چيز براى انسان آن است كه يا از عمق غريزه و فطرتش آن را بخواهد و يا بايد از امورى باشند كه و لو اينكه انسان از عمق غريزه آنها را نمى خواهد و خودشان مطلوب طبيعت بشر و هدف تمايلات بشر نيستند، اما وسيله مى باشند، يعنى وسيله تأمين خواسته هاى اوليه مى باشند و حاجت هاى او را بر مى آورند… 46 و اسلام هر دو ويژگى را دارد.)
بدين گونه نظريه فطرت كه وجود خواسته هاى ثابت و همسان براى همه انسان ها و در همه زمان ها به اثبات مى رساند، و از ديگر سو دين را جزء خواسته هاى ذاتى و فطرى آدميان مى شمارد، هم مبناى جاودانگى تعاليم شريعت و هم راز خاتميت ديانت اسلامى را باز مى گويد.

فطرت و جاودانگى اصول اخلاقى

ييكى ديگر از چشمداشت هاى شهيد مطهرى به طرح نظريه فطرت و آثار آن، اثبات مبنايى براى جاودانگى اصول اخلاقى است كه بخشى از آموزه هاى دينى را تشكيل مى دهد. استاد مطهرى با طرح اين پرسش كه: كسى نمى تواند انكار كند كه دو نوع كار وجود دارد، يك نوع براى بشر قابل ستايش است، قابل تحسين و با ارزش است و يك نوع كارها است كه يا بى ارزش است و يا ضد ارزش… حالا اين خوب و بدى هاى كلى چه ريشه و چه مبنايى دارد؟ سه توجيه و پاسخ راباز مى گويد:
1. انسان افزون برانگيزه هاى فردى كه موجب تلاش در رفع نيازهاى فردى مى گردد، داراى انگيزه هاى نوعى است و آنچه براى خود دوست دارد براى ديگران نيز مى طلبد و همين انگيزه خاستگاه بايدها و نبايدهاى كلى است.
2. انسان ها داراى دو خود هستند، خودفردى و خود اجتماعى، احكام كلى خوب و بد، ريشه درخود اجتماعى دارد.
3. استاد با رد و نقد توجيه گذشته توجيه سومى را مطرح كرده و نظر خويش را چنين بيان مى كند:
(انسان داراى دو مَن است; من علوى و من سفلى. من سفلى و من علوى بدين معنى است كه هر فرد يك موجود دو درجه اى است; در يك درجه حيوان است مانند همه حيوان هاى ديگر و در يك درجه ديگر داراى يك واقعيت علوى است… انسان به حسب من ملكوتى خودش كمالاتى دارد; كمالات واقعى نه قراردادي… كارى كه متناسب با كمال معنوى روحى انسان مى شود كار علوى و كار ارزشمند، كارى كه با جنبه علوى ما سروكار ندارد مى شود يك كار عادى و كار مبتذل… انسان ها در آنچه كمال نفس شان هست متشابه آفريده شده اند و وقتى متشابه آفريده شده اند دوست داشتن ها هم همه يك رنگ مى شود، ديدگاه ها هم در آنجا يك رنگ مى شود، يعنى على رغم اين كه انسان ها از نظر بدنى و از نظر مادى و طبعى درموضع ها و موقع هاى مختلف قرار گرفته اند، و در شرايط مختلف نيازهاى بدنى متغير است از جنبه آن كمال صعودى وكمال معنوى همه انسان ها در وضع مشابهى قرار گرفتند و قهراً دوست داشتن ها و خوب ها و بدها در آنجا يكسان و كلى و دائم مى شود و تمام فضائل اخلاقى چه اجتماعى و چه غيراجتماعى مانند صبر و استقامت و نظاير آن با اين بيان توجيه مى شود.)47

* آثار برون دينى
1. فطرت و تكامل انسانى

ييكى ازموضوعات مطرح در حوزه انسان شناسى بحث كمال و تكامل انسان است. تكامل چيست و بر چه پايه و مبنايى استوار است. اين از پرسش هايى است كه در پاسخ آن ديدگاه هاى متفاوت پديد آمده است. شهيد مطهرى بر اين باور است كه بدون اعتقاد به فطرت و وجود يك سلسله ارزش هاى متعالى در انسان، تكامل انسان هيچ مبناى منطقى و معقولى نخواهد يافت. مكاتبى چون ماركسيسم و اگزيستانسياليسم كه از يك سو دعوى تكامل دارند و از سوى ديگر ارزش هاى متعـالى را در انسان انكـار مى كنند گرفتار تناقض اند. ايشان مى نويسد:
(زيرا ديدگاه ماركسيزم با درنظر داشت دو اصل، تغيير و تكامل ـ كه از اصول اساسى اين ديدگاه به شمار مى آيند ـ به تناقض مى انجامد، چه اين كه ماركسيزم از يك سو همه چيز و از جمله ارزش هاى انسانى را تحت تأثير و تغيير ابزار توليد و تكامل آن در تغيير و تكامل پيوسته مى انگارد، و از ديگر سو صحت و تصور تكامل در گرو فرض وجود اصول ثابت و استوارى است كه به عنوان معيار تكامل شناخته شود، زيرا هر تغييرى را كه ما نمى توانيم بگوييم تكامل، چون تنزّل هم تغيير است. تكامل يعنى گام برداشتن در جاده كمال و در مسير كمال، يعنى شيئ متكامل كه منزل عوض مى كند و مرحله به مرحله پشت سر مى گذارد. گذشته از عدم ثبات و در يك جا متوقف نبودن يك امر ديگرى هم در آن هست و آن امر ديگر اين است كه اين تغيير در مسير كمال صورت مى گيرد و در مسير كمال معنايش اين است كه آن مبدأى كه ما در نظر گرفته ايم (يك مبدأى را داريم) بعد مى گوييم نسبت به آن مبدأ متكامل شده است، يعنى در مرحله بعد همان را در مرحله عالى تر دارد و در مرحله بيشتر دارد.)48
پس بر مبناى اصل (تكامل عمومى) ارزش ها و اصالت هاى انسانى مى بايد اصول ثابت و ريشه دار در وجود انسان باشند تا تكامل معنى بيابد، و چون بر پايه اصل تغيير عمومى نبايد اين اصول ثابت و ريشه دار باشند نتيجه همان تناقض است.
(اگزيستانسياليست ها نيز در اصالت ها و ارزش هاى انسانى سرانجام به وادى پوچى و وهم گرايى قدم مى گذارند; آنها مى گويند: ارزش ها با واقعيت ها و حقيقت ها تفاوت دارند و فرق آنها در اين است كه ارزش ها يك سلسله امور آفريدنى و خلق كردنى هستند نه امور كشف شدني… پرواضح است كه ارزش آفرينى به مفهوم اين كه (انسان واقعيت مى بخشد به چيزى كه واقعيت ندارد) در اصالت ها و ارزش ها قابل تصور نيست. قدرت آفرينش انسان در امور مادى و فيزيكى خلاصه مى شود و امور معنوى از قلمرو قدرت آفرينش انسان خارج است.
گذشته از اين امور معنوى از نگاه اگزيستانسياليسم واقعيت ندارد. اگر معنويت واقعيت نداشته باشد پس چگونه انسان مى تواند به چيزى كه واقعيت پذير نيست واقعيت بدهد… تنها مفهومى كه مى شود براى ارزش آفرينى انسان تصور كرد اعتبار ارزش است كه امرى قراردادى و تهى از واقعيت است، مثل اعتبار ارزش براى پول، رياست و… نتيجه نزديك اين سخن نفى اصالت ها است و اين كه ارزش ها امر قراردادى و موهوم است…
افزون بر اينها اگر اصالت هاى انسانى را امر آفريدنى به حساب آوريم و اعتبارى و قراردادى بنگاريم معنايش اين است كه در همه اينها يك وسائلى است براى يك هدف هاى ديگرى. خود ارزش ها كه نمى توانند هم اعتبارى باشند و هم هدف … چون هدف چيزى است كه در مرحله بالاتر قرار دارد و تو كوشش مى كنى كه به او برسى، انسان در وسائل مى تواند اعتبار كند نه در هدف ها، مثلاً در مورد اسكناس، با يك كاغذ ديگر به همين قدر هيچ فرقى از نظر ارزش واقعى ندارد، ولى از نظر ارزش اعتبارى و قراردادى فرق كرده است، و اين هم از آن جهت است كه ما اين را يك وسيله اى براى هدف هاى ديگرى قرار داده ايم.)49
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه تنها راه خردپذير در توجيه تكامل انسان، اعتراف به يك سلسله ارزش ها و اصالت هاى انسانى است كه اين ارزش ها و گرايش ها يك سلسله امور فطرى باشند و در فطرت انسان مايه هايى داشته باشند وخود اينها يك سلسله واقعيت هايى باشد كه انسان از روى ميل واقعى و فطرى خودش به سوى آن واقعيت ها حركت مى كند. تكامل انسان هم فقط با اين فرض قابل تصور است.50

2. فطرت و تربيت

نظريه فطرت در تربيت و پرورش انسان كاربرد چند سويه دارد; از يك سو به اساسى ترين پرسش مربيان ـ انسان چيست؟ ـ پاسخ مى گويد، و از سوى ديگر مفهوم تربيت را توضيح مى دهد، و ازجهت سوم هدف از تربيت را روشن مى كند. بر اساس نظريه فطرت، انسان داراى استعدادها و اصالت هاى انسانى است (افزون برخواسته ها و گرايش هاى حيوانى) كه به صورت بالقوه وجود دارند و بايد پرورش يابند، و تربيت به معناى پرورش دادن [همان] استعدادهاست.51 و نه ساختن و از نو بنياد نهادن چيزى در عرصه وجود انسان. و هدف از تربيت نيز شكوفايى و به برنشاندن ارزش هاى انسانى و متعالى است در وجود او. چه اين كه انسان در پرتو ايمان و تحت تأثير عوامل صحيح آموزشى و پرورشى انسانيت خويش را كه بالقوه و بالفطره دارد، باز مى يابد.52
در اين باور، نقش مربيان، شناخت و پرورش استعدادهاست، مربى بايد استعدادهاى موضوع تربيت را بشناسد، در جهت استعدادهاى او كار كند و او را رشد بدهد، مثل يك گلكار است; يك گلكار نمى تواند گل شمعدانى يا گل ياس را عوض كند، از شمعدانى ياس بسازد و از ياس، شمعدانى، بلكه كوشش مى كند با تجربيات خود طبيعت آن گل را بشناسد كه اين را از چه راه وارد بشويم بهتر مى توانيم شكوفا كنيم.
اما از زاويه ديد منكران فطرت، نقش مربيان، صنعتگرى است; صنعتگر هميشه فكر خودش را بر موضوع صنعتش تحميل مى كند، به گونه اى كه اگر كار صنعتگر نباشد هرگز موضوع خود به خودى به سوى (شدن) و درآمدن به صورت آن مصنوع به پيش نمى رود.53

3. فطرت و اصالت فرد و جامعه

بحث اصالت فرد يا اصالت جامعه ازمباحث عمده جامعه شناختى است. در انديشه هاى جامعه شناختى غرب دو نظريه زنده و روياروى يكديگر در اين باره مطرح بوده است. بر اساس يكى از اين ديدگاه ها كه از سوى فردريش هگل (1770 ـ 1831) ارائه و در ماركسيسم پى گيرى شد، اصالت از آن جامعه بوده و شخصيت فرد ساخته و پرداخته محيط اجتماعى است. در برابر اين ديدگاه تئورى هاى جديد انسان شناسى و جامعه شناسى غرب بيشتر بر روى اصالت فرد تكيه دارند. مكتب اگزيستانسياليسم و آراء پيشروان اين مكتب همچون ژان پل سارتر (1905 م) كه بر آزادى انسان در ساختن ماهيت خويش پافشارى دارند، از نمونه هاى اين نگرش است.
در برابر اين دو ديدگاه، شهيد مطهرى به نظريه سومى مى رسد با عنوان اصالت فرد در عين اصالت اجتماع كه از مبانى اصلى اين ديدگاه، نظريه فطرت است، شهيد مطهرى در تبيين اين ديدگاه و ارتباط آن با نظريه فطرت چنين نوشته است:
(ما در مسأله جامعه و فرد گفتيم كه در اينجا اصالت فرد است در عين اصالت جامعه. معنايش اين است كه قسمتى از شخصيت انسان ـ نه آن جنبه جسمانى كه جنبه به اصطلاح بيولوژيك دارد ـ اصالت هاى فطرى است كه اينها به دست خلقت صورت گرفته و تغيير پذير هم نيست… در انسان به طور فطرى غريزه علم جويى وجود دارد، اين يك حالت روحى معنوى فطرى است، يعنى جويندگى علم را جامعه به انسان نداده است …، ولى اين كه اين ميل چگونه بايد هدايت شود به جامعه مربوط است، پس نتيجه اينكه: مسير انسان را يك مقدار همان فطرت اوليه خود انسان تعيين مى كند، و يك مقدار جامعه.)54

4. فطرت و تكامل تاريخ

ييكى از مسائل مهم در فلسفه تاريخ، شناخت عامل يا عوامل محرك تاريخ است. گرچه انسان تنها موجود اجتماعى نيست، اما يك تفاوت اساسى با زندگى جمعى ساير جانداران دارد، كه داراى تحول و حركت و در مجموع خط سير تكاملى است، از اين رو كشف و دست يابى به عامل محرك و جلو راننده تاريخ انسان، انديشمندان و مكتب هاى مختلف را به ابراز نظرهاى گونه گون واداشته است كه از جمله آنهاست نظريه هاى نژادگرايى، قهرمان گرايى، محيط گرايى و اقتصاد گرايى. نظريه اخير كه با تقسيم امور جامعه به رو بنا و زيربنا، توليد و ابزار توليدى را زيربنا و موتور حركت تاريخ مى انگاشته، پرآوازه ترين ديدگاه در اين باره بوده است.
انديشمندان مسلمان و طرفداران نظريه فطرت، عوامل ياد شده در تطور و تكامل تاريخ را ناتمام، و تكامل و تطور تاريخ را بر مبنا و اساس فطرت و ويژگى هاى انسانى قابل تفسير مى دانند، بر اساس اين نظريه، انسان ويژگى هايى دارد كه به موجب آنها زندگى اجتماعى اش متكامل است. يكى از آن ويژگى ها و استعدادها نگه دارى و گردآورى تجربه ها است، آنچه را كه به وسيله تجربه به دست مى آورد نگهدارى مى كند و پايه تجربه هاى بعدى قرار مى دهد.
ييكى ديگر استعداد يادگيرى از راه بيان و قلم است; تجربه ها و دستاوردهاى ديگران را نيز ازراه زبان و در مرحله عالى تر از راه حفظ به ديگران منتقل مى كند، تجربه هاى يك نسل از راه مكالمه و نوشتن براى نسل هاى بعدى باقى مى ماند و روى هم انباشته مى شود…
ويژگى سوم، مجهز بودن انسان به نيروى عقل و ابتكار است، انسان به واسطه اين نيروى مرموز قدرت آفرينندگى و ابداع دارد، مظهر خلاقيت و ابداع الهى است.
چهارمين ويژگى او ميل ذاتى و علاقه فطرى به نوآورى است.
استعداد حفظ و نگهدارى تجربه ها، به علاوه استعداد نقل و انتقال تجربه ها به يكديگر به علاوه استعداد نوآورى و ميل ذاتى به خلاقيت و ابداع نيرويى است كه انسان را همواره به جلو مى راند. در حيوانات ديگر نه استعداد حفظ تجربه ها و نه استعداد نقل و انتقال دستاوردها و نه استعداد آفرينش و ابتكار… هيچ كدام وجود ندارد. اين است كه حيوان در جا مى زند و انسان پيش مى رود.55

5. فطرت و ازخود بيگانگى

از خود بيگانگى يا با خود بيگانگى كه از واژه هاى شايع در فلسفه اروپاست. در آن ديار، نخستين بار به وسيله هگل مطرح شد، اين واژه در فلسفه هاى مادى غرب با آنچه در فلسفه و عرفان اسلامى مطرح است دو مفهوم كاملاً متضاد دارد، در فلسفه مادى غرب، باور داشتن و رسيدن به خدا را از خود بيگانگى، و بريدن ازخدا را بازگشت به خود مى پندارند و اما در فرهنگ اسلامى، ايمان به خدا و پيوستن به او، خويشتن يابى، و دورى ازخدا و ارزش هاى معنوى، گريز از خود ناميده مى شود.
(نمود انديشه هاى غرب در مفهوم اين واژه را در كلمات فوئر باخ، شاگرد هگل و الهام بخش فلسفه مادى ماركس، مى بينيم: پندار خدا و دين، چيزى جز محصولاتى از انسان نيست. خدا انسان را نيافريده است، بلكه انسان، خدا را آفريده است، و انسان اين كار را بدين ترتيب انجام داده است كه بهترين چيزهايى را كه در خود سراغ دارد، يعنى تصورات مربوط به راستى، زيبايى و نيكي… و غيره را در يك آسمان آرمانى فرافكنده است. پس خدا چيزى جز يك تصوير آرمانى ازخود انسان نيست… اين دروغ اگر تبديل به يك متعدى انديشه بشر نمى شد باز نيم مصيبتى بيش نبود، لكن بشر اين خداى ساخته و پرداخته خويش را مى پرستد، فرمان مى برد، تسليم مى شود، فدايش مى شود و خلاصه در قبال خدا از خود بيگانه مى شود. انسان مذهبى به اين گونه، چون موجودى فاقد شخصيت جلوه مى كند، او ديگر به خود تعلق ندارد، تسليم ديگرى شده است او در قبال ديگرى از خود بيگانه شده است.)56
از خود بيگانگى كه نام ديگر آن (مسخ) است در انديشه اسلامى به معناى تهى شدن از نفخه الهى روح انسانى و ارزش هاى فطرى است و نخستين بار از سوى قرآن مطرح شده است: (و لاتكونوا كالذين نسو الله فأنساهم أنفسهم)
و نباشيد چونان كسانى كه خدا را فراموش كردند ـ در مقابل ـ خداوند هم خودهاشان را از ياد آنان برد.
خدا فراموشى از آن رو در آموزه هاى قرآنى خود فراموشى شمرده مى شود كه قرآن خدا پرستى را جزء خلقت و فطرت انسان مى داند.
شهيد مطهرى باالهام از انديشه دينى وتعاليم قرآنى، تفسير درست خود بيگانگى و مسخ را در گرو پذيرش فطرت و گرايش هاى متعالى و نهادى انسان مى شمارد و در غير آن صورت معناى قابل فهمى براى از خود بيگانگى نمى يابد:
(اين مسأله نامربوطى كه اينها… به نام از خودبيگانگى طرح كرده اند تا فطرتى نباشد از خود بيگانگى وجود ندارد. آخر خود چيست كه از (خود) بيگانه شود؟ اول تو خودت را بشناس، اول خود را به من معرفى كن كه خود چيست، بعد بگو آن چيز او را از او بيگانه مى كند. خود را نشناخته دم از خود بيگانگى زدند. مسأله مسخى كه در معارف اسلامى هست، همين مسأله از خود بيگانگى است، يعنى خود (غير خود شدن) است، ولى خود انسان تبديل به غيرانسان شدن است. تا ما براى انسان يك واقعيتى، يك فطرتى، يك ماهيتى قائل نباشيم [نمى توانيم قائل به از خود بيگانگى شويم.])57
سخن آخر اين كه نظريه فطرت با تمام ارج و منزلتى كه در نزد شهيد مطهرى دارد و پايه و پيش فرض اساسى ترين معارف دينى به شمار مى رود، چنان نيست كه انكار آن سبب بيرون رفتن از زمره دين باوران شود، چه اين كه ممكن است كسى اين گونه بگويد كه بشر بنابه سرشت خود تنها يك حالت امكان و يك حالت بى تفاوتى نسبت به دين دارد، فقط خدا پيامبران را مبعوث فرمود كه آنها آمدند و دين را كه بشر يك حالت بى تفاوتى نسبت به آن داشت به او تعليم دادند. اگر كسى چنين حرفى بزند نمى توان گفت منكر اديان شده است، همان سان كه مى توان در ميان انديشمندان پيشين كسانى را سراغ گرفت كه نه از راه فطرت، بلكه از ديگر راه ها ضرورت خدا باورى و ديانت پذيرى را به اثبات رسانده اند. 58


پی نوشت‌ها:

1. مطهرى، مرتضى، جامعه و تاريخ، قم، دفترانتشارات اسلامى، 160.
2. همو، فلسفه تاريخ، قم، انتشارات صدرا، 1/164.
3. جعفرى، محمد تقى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، 1/140.
4. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن (حمد و بقره) قم، انتشارات صدرا، 109.
5. همان، 107.
6. مطهرى، مرتضى، نقدى بر ماركسيسم، قم، انتشارات صدرا، 74.
7. طبرسى، فضـل بن حسن، مجمع البيــان فى تفسيـر القـرآن، تـهران، مكتبة العلمية الاسلاميـة، 2/279.
8. اصفهانى، راغب، المفردات فى غريب القرآن، ماده فطر.
9. جوهرى، الصحاح (تاج اللغة و صحاح العربية)، ماده فطر.
10. ابن منظور، لسان العرب، ماده فطر.
11. مطهرى، مرتضى، فطرت، تهران، انجمن اسلامى دانشجويان دانشكده عمران، 1361ش، 13.
12. نراقى، احمد، مطهرى و نظريه فطرت، ماهنامه كيان، 12/29.
13. مطهرى، مرتضى، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، قم، دفترانتشارات اسلامى، 27.
14. همو، فطرت، 16 ـ 19.
15. همان، 20 ـ 23.
16. همو، فلسفه تاريخ، 1/158.
17. همو، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 5/34.
18. همو، آشنايى با قرآن (تفسير سوره حمد و بقره)، 35.
19. همو، فطرت، 20.
20. اصول فلسفه و روش رئاليسم، 1 ـ 3/ 181.
21. همان، 1 ـ 3/250.
22. همان.
23. همو، فطرت، 36.
24. همان.
25. همان، 36 ـ 38.
26. همو، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 240.
27. همو، فطرت، 43.
28. همان.
29. همان، 44.
30. همان.
31. همان، 47.
32. همان.
33. همان.
34. همان، 48.
35. همان، 64.
36. همو، فلسفه تاريخ، 1/162.
37. همو، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، 24 ـ 27.
38. همو، فلسفه تاريخ، 1/162.
39. همو، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، 13.
40. همان، 22.
41. همو، فطرت، 184 و 186.
42. همو، امدادهاى غيبى، 27.
43. همو، فطرت، 133.
44. همو، آشنايى با قرآن (تفسير سوره حمد و بقره)، 131.
45. همو، فطرت، 18 ـ 17.
46. همو، امدادهاى غيبى در زندگى بشر، 11 و 13.
47. همو، نقدى بر ماركسيسم، 209 ـ 203.
48. همو، فطرت، 87.
49. همان، 101 ـ 104.
50. همان، 105.
51. همو، تعليم و تربيت، تهران، انتشارات الزهراء، 1362، 42.
52. همو، مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى، 97.
53. همو، فلسفه تاريخ، 150.
54. همان، 158 ـ 159.
55. همو، مقدمه اى بر جهان بينى اسلامى، 472 ـ 482.
56. آندره پى يتر، ماركس و ماركسيسم، ترجمه: شجاع الدين ضيائيان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 26.
57. مطهرى، مرتضى، فلسفه تاريخ 1/164.
58. همو، فطرت، 171.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد مطهري و حقوق زن در اسلام

شهيد مطهري و حقوق زن در اسلام

حسين شرفي

زن، به عنوان نيمى از بشريت و عضوى جدّى و غيرقابل چشم پوشى در كانون بزرگ جامعه انسانى و نيز به عنوان يكى از دو ركن پديدآورنده بنيان خانواده، در طول تاريخ، داورى هاى گوناگونى را نسبت به خود ديده است و شرايط بسيار ناهمگون و نامساعدى را پشت سر نهاده است.
نگاهى گذرا به تاريخ چنين مى نمايد كه زن در بيشتر مقاطع و در بيشتر جوامع از نوعى محروميّت رنج برده است و حقوق انسانى او تحت سلطه و سيطره مردان و فرهنگ مردسالارى تضييع شده است.
اين برداشت، اگر همه جانبه و دقيق نباشد، امّا با آنچه رخ داده است يكسره ناسازگار نيست. چنان كه مانند اين تضييع حقوق را در مورد كودكان و نيز طبقات ضعيف اجتماعى نيز مى توان مشاهده كرد. و چه بسا بتوان ادّعا كرد، ستمى كه بر صالحان و مصلحان و پيامبران و دادخواهان حقوق انسان در تاريخ بشر رفته است، بيشترين و طاقت فرساترين بوده است، امّا نمى توان از نظر دور داشت كه هركدام از اين ستمديدگى ها دلايل خاص خود را داشته است.
اگر بخواهيم عوامل تأثيرگذار بر حقوق زنان در جوامع بشرى را به اجمال مورد توجّه قرار دهيم، بخشى از آنها در زمره عوامل طبيعى و برخى در قلمرو شرايط اجتماعى و كاركردى جاى مى گيرد و بعضى به باورها و انگاره هاى فرهنگى باز مى گردد.
تحقيق درباره اين عوامل و سهم هريك در شكل گيرى حقوق انسانى و اجتماعى زنان، خود نياز به پژوهشى جداگانه دارد و ما در اين نوشته تنها درصدد اين هستيم كه موضوع حقوق زن را در آثار استاد مطهرى(ره) مورد بررسى قرار دهيم، آن هم از زاويه استنادهاى ايشان به قرآن و باورهاى وحيانى، چرا كه آيات قرآن و نظريه هاى اسلامى در زمينه شخصيت و حقوق زن، خود تشكيل دهنده فرهنگ يا بخش مهمّى از فرهنگ جوامع اسلامى است.
چنان كه اشاره شد، شرايط اجتماعى و فرهنگى از جمله عوامل مهمّ رويكرد به حقوق زن و نوع نگرش و پردازش به آن است، و اين امر سبب شده است تا موضوع (حقوق زن) در عصر حاضر با توجّه به دگرگونى هاى مهمّ اجتماعى و فرهنگى با شدّت و جدّيت بيشترى مطرح شود، و گاه با (فمنيسم) به نگرش ها و اظهارنظرهاى افراطى بينجامد!
در اين فضاى پرتحوّل كه بيشتر ابعاد زندگى و فرهنگى و روابط انسانى و اجتماعى دستخوش تغييرات و تجديدنظرهاى بنيادى قرار گرفته است، بى ترديد نگاه عطشناك و تحوّل طلب و انتقادگر نسل حاضر متوجّه آموزه هاى دينى و قرآنى نيز شده است و تلاش مى كند تا پاسخ پرسش هاى زير را بيابد:
1. از ديدگاه قرآن، زن چگونه موجودى است؟
2. آيا زن از جهت شرافت و حيثيّت انسانى با مرد برابر است؟
3. دين براى زن و مرد، يك نوع حقوق و وظيفه و يا كيفر قرار داده يا تبعيض و تفاوت قائل شده است؟
4. آيا وضع قوانين نسبت به زن و مرد يكسان و مشابه است؟
5. نگرش دين به زن، نگرشى همراه با تكريم است يا تحقير؟
6. آيا وضع مقررات ويژه اى مانند مهريه، وجوب نفقه زن بر مرد، حق مرد در طلاق، نصف بودن ارث زن، جواز تعدّد زوجات براى مردان، شهادت دو زن به جاى يك مرد، رياست خانوادگيِ مرد، حق حضانت كودك و… نشانگر نگاه دين به زن به عنوان موجودى ضعيف تر و پايين تر نيست و اين تفاوت ها اهانت به زن و تضييع حقوق او نيست؟
7. حضور كم رنگ زن در عرصه هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى و قرار گرفتن او در حجاب و عفاف، مانع دست يابى او به حقوقش نيست؟
اين بحث ها در زمان مرحوم شهيد مطهرى مطرح بوده است، امّا نه به اندازه امروز كه گروه هاى فمنيست تلاش هاى جدّى دارند و تشكل هايى را پديد آورده اند كه زنان را به گزينش صفات مردانه تشويق مى كنند، و سعى در جايگزينى زن به جاى مرد در همه عرصه ها دارند، و براى دست يابى به برابرى زن و مرد خواستار تجديد ساختار جامعه شده اند، زيرا نظام كنونى جامعه به گمان آنها حاصل قرن ها تسلط مردانه است. اينان خواستار نابودى گرايش ها و پندارهاى سنّتى هستند و راه حلى كه براى احقاق حقوق زن پيشنهاد مى كنند، يك نوع راه حل ضدّدينى است كه بايد هرگونه توصيه اى كه دين، طبيعت، سنّت يا خانواده ارائه مى دهد در آن ناديده گرفته شود.
بدون شك همان گونه كه در گذشته ديدگاه هاى مردسالارى و تحقيرآميز نسبت به زنان، به زيان هم مردان و هم زنان انجاميده است، باورهاى افراطى فمنيسم با ايده زن سالارى و زن مدارى نيز بيش از پيش به زيان زن و مرد خواهد بود. نگرش متعادل قرآن، نه آن تفريط را برمى تابد و نه اين افراط را، از نظر قرآن زن و مرد در انسانيّت برابرند، ولى از دو گونه خصلت برخوردارند. اين دوگانگى از ساختار جسمانى و عاطفى آن دو سرچشمه گرفته است، همان گونه كه آزادى و برابرى انسان ها از طبيعت آنها الهام گرفته، دوگانگى كارآيى و وظايف آنها نيز از ساختمان وجودى آن دو ريشه يافته است و به تعبير استاد مطهرى:
(زن و مرد دو ستاره اند در دو مدار مختلف، هركدام بايد در مدار خود و فلك خود حركت كند… شرط اصلى سعادت هريك از زن و مرد و در حقيقت جامعه بشرى، اين است كه دو جنس هريك در مدار خويش به حركت خود ادامه دهند. آزادى و برابرى آن گاه سود مى بخشد كه هيچ كدام از مدار و مسير طبيعى و فطرى خويش خارج نگردند. آنچه در آن جامعه ناراحتى آفريده قيام برضدّ فرمان فطرت و طبيعت است نه چيز ديگر.)1
از نظر استاد، اسلام با تعاليم آسمانى خود احياگر حقوق زن است، به ويژه قرآن در عصر نزولش گام هاى بلند و اساسى را به سود زن و حقوق او برداشت، ولى هرگز در اين ميان زن بودنِ زن و مردبودن مرد را ناديده نگرفت، بلكه زن را همان گونه ديد كه در طبيعت هست. زن در قرآن همان زنِ در طبيعت است. كتاب تشريع (قرآن) با كتاب تكوين (طبيعت) يك برداشت را ارائه كرده اند. اوج سخن از حقوق زن در قرآن، همين انطباق و هماهنگى است.

زن و مرد، داراى حقوق برابر يا همانند

ييكى از پرسش ها يا اشكال هايى كه بر نگرش حقوقى قرآن نسبت به زن شده اين است كه:
(اگر اسلام زن را انسان تمام عيار مى دانست حقوق مشابه و مساوى با مرد براى او وضع مى كرد، لكن حقوق مشابه و مساوى براى او قائل نيست. پس زن را يك انسان واقعى نمى شمارد.)2
براى پاسخ دادن به اين اشكال، نخست بايد ديد كه آيا همسانى زن و مرد در حيثيّت انسانى و برابرى آنها از جهت انسانيّت و حقوق، به معناى تشابه و يك نواختى آنها در حقوق است، يا تساوى امرى غير از تشابه است.
استاد مطهرى در اين باره مى نويسد:
(تساوى غير از تشابه است، تساوى برابرى است و تشابه، يك نواختى; ممكن است پدرى ثروت خود را به طور مساوى (از جهت ارزشى) ميان فرزندان خود تقسيم كند، امّا به طور متشابه تقسيم نكند. مثلاً ممكن است اين پدر چند قلم ثروت داشته باشد، هم تجارت خانه داشته باشد و هم ملك مزروعى و هم مستغلات تجارى، ولى نظر به اينكه قبلاً فرزندان خود را استعداديابى كرده است، در يكى ذوق و سليقه تجارت ديده است و در ديگرى علاقه به كشاورزى و در سومى مستغل دارى، هنگامى كه مى خواهد ثروت خود را تقسيم كند، با در نظرگرفتن اينكه آنچه به همه فرزندان مى دهد از لحاظ ارزش مساوى با يكديگر باشد و ترجيح و امتيازى از اين جهت در كار نباشد، به هركدام از فرزندان خود همان سرمايه را مى دهد كه قبلاً آزمايش استعداديابى آن را مناسب يافته است.)3
وى در پاسخ به اين پرسش كه چرا در همه موارد ميان حقوق مردان و زنان همانندى نيست و در برخى موارد تفاوت ديده مى شود، به طور گسترده و در ضمن چند محور زير بحث را پى گرفته و در پرتو آيات قرآن بررسى كرده است:
1. جايگاه زن در آفرينش
2. تفاوت هاى طبيعى در آفرينش زن و مرد.
3. فلسفه ناهمانندى حقوق و وظايف زن و مرد.

الف: جايگاه زن در آفرينش

به نظر استاد مطهرى، قرآن با تفسير آفرينش، زيربناى مقررات امور اجتماعى از قبيل مالكيّت، حكومت، حقوق خانوادگى و… را بيان داشته است.
قرآن كريم برخلاف ديگر منابعى كه امروز به عنوان كتب آسمانى معرفى شده اند، سرشت و خلقت نخستين زن را احترام آميز مى داند و سرشت زن و مرد را دوگانه ندانسته است.
قرآن با كمال صراحت در آيات متعدّدى مى فرمايد كه زنان را از جنس مردان و از سرشتى نظير سرشت مردان آفريده ايم:4
(ياايها الناسُ اتّقُوا ربّكم الّذى خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجها وبثّ منهما رجالاً كثيراً ونساءً…) نساء / 1
اى مردم، از پروردگارتان پروا كنيد، آن كه شما را از يك نفس (جنس) آفريد و از آن (نَفس واحد) همسر او را و از آن دو مردان و زنان بسيار پديد آورد.
ييعنى آفرينش انسان چه مرد و چه زن از يك جنس و به يك گونه بوده است. خداوند زن (حوّا) را از همان جنس (گل) آدم آفريده است. جنس آدم و حوّا يكى است و آفرينش آن دو از خاك است. در آيات ديگر نيز به صراحت اشاره شده كه زن و مرد در آفرينش يكسانند و هيچ يك بر ديگرى امتيازى ندارند.
اين درحالى است كه تورات موجود، زن را از ماده اى حقيرتر از سرشت مرد، معرفى كرده است و معتقد است كه وجود زن، طفيلى وجود مرد است و از دنده چپ مرد آفريده شده است:
(خداوند خوابى گران بر آدم مستولى گردانيد تا جفت و يكى از دنده هايش را گرفت و گوشت جايش پر كرد. و خداوند خدا آن دنده را از آدم گرفته بود، زنى بنا كرد و وى را به نزد آدم آورد.)5
امّا در قرآن چنين امتيازى ميان زن و مرد ديده نمى شود، چنان كه در سوره زمر به آفرينش همانند و يگانه زن و مرد اشاره مى كند و تفاوتى يا امتيازى ويژه براى زن يا مرد قائل نيست:
(خلقكم من نفس واحدة ثمّ جَعَلَ منها زَوجها…) زمر / 6
شما را از يك نفس بيافريد و از آن يك نفس، همسرش را قرار داد.
در سوره اعراف نيز مى خوانيم:
(هو الّذى خلقكم من نفس واحدة وجعل منها زوجها ليسكن اليها…)
اعراف / 189
اوست كه همه شما را از يك نفس بيافريد و از آن يك نفس، همسرش را قرار داد تا به او آرامش يابد.

زن و مرد، داراى سرشتى يگانه

قرآن براى تمام انسان ها، چه زن و چه مرد، شخصيّت و فطرت مشتركى را قائل است و خميرمايه اوليّه آنها را در آفرينش يكسان مى داند.
(فأقم وجهك للذين حنيفاً فطرت الله الّتى فطر النّاس عليها…) روم / 30
به يكتاپرستى روى به دين آور. سرشتى است كه خدا همه مردم را بدان سرشت آفريده است.
در آثاراستاد مطهرى، فطرت يا سرشت (حالت خاص و نوع خاص از آفرينش) است، و به عبارت ديگر، گونه خاصى است از ساختار خلقى، سرشتى و سمت و سويى كه انسان در آغاز آفرينش خود و پيش از قرارگرفتن در شعاع تأثير عوامل تربيتى، تاريخى، اجتماعى و جغرافيايى دارد.6
در داستان پررمز و راز آفرينش آدم، زن و مرد هر دو با يك مقام در بهشت نخستين استقرار يافته و از نعمت هاى آن بهره مند بوده اند. در هبوط، توبه، مقام قرب، هم سخنى با خداوند، هم سنگرى در برابر شيطان، همگونى در خلافت الهى و… با يكديگر مشتركند. اين همسانى زن و مرد در قصّه آدم و حوّا، ديدگاه قرآن را نسبت به زن آشكار مى سازد كه در آفرينش تفاوتى ميزان زن و مرد نيست.
ولى با كمال تأسّف آنچه در ديگر كتب آسمانى به عنوان وحى آسمانى باقى مانده ـ كه از ديدگاه ما تحريف شده و خلط يافته است ـ زن را مايه گمراهى و گناه معرفى كرده است، چنان كه در تورات مى خوانيم:
(و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكو است و به نظر خوش نما و درختى دلپذير، دانش افزا، پس از ميوه اش گرفته بخورد، و به شوهر خود نيز داد و او خورد… خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت كجا هستي… آيا از آن درختى كه تو را قدغن كردم كه آن را نخورى خوردى. آدم گفت اين زنى كه قرين من ساختى وى از ميوه درخت به من داد و خوردم… به آدم گفت چون كه سخن زوجه ات را شنيدى و از آن درخت خوردى كه امر فرموده گفتم از آن نخورى پس به سبب تو زمين ملعون شد.)7
استاد مطهرى در نقد اين نگرش بدبينانه و تحقيرآميز مى نويسد:
(يكى ديگر از نظريات تحقيرآميزى كه در گذشته وجود داشته است و در ادبيات جهان آثار نامطلوبى بجا گذاشته است اين است كه زن عنصر گناه است، از وجود زن شرّ و وسوسه برمى خيزد، زن شيطان كوچك است، مى گويند در هر گناه و جنايتى كه مردان مرتكب شده اند زنى درآن دخالت داشته است، مى گويند مرد در ذات خود از گناه مبرّا است و اين زن است كه مرد را به گناه مى كشاند، مى گويند شيطان مستقيماً در وجود مرد راه نمى يابد و فقط از طريق زن است كه مردان را مى فريبد، شيطان، زن را وسوسه مى كند و زن، مرد را….)8
قرآن داستان آدم و حوّا را در موارد گوناگون بيان كرده، امّا هرگز سخن از شيطان بودن زن يا وسيله گناه بودن او به ميان نياورده است، بلكه معتقد است هريك از مرد و زن اگر گناهى مرتكب شوند، خود مسوٌول كردار خودشان شناخته شده اند.
(قرآن آنجا كه پاى وسوسه شيطانى را به ميان مى كشد، ضميرها را به شكل (تثنيه) مى آورد، مى گويد: (فوسوس لهما الشيطان)، شيطان آن دو را وسوسه كرد. (فدلاّهما بغُرور)، شيطان آن دو را به فريب راهنمايى كرد، (وقاسمهما انّى لكما من الناصحين)، يعنى شيطان در برابر هر دو سوگند ياد كرد كه جز خيرآنها را نمى خواهد.)9
چنان كه ملاحظه مى شود، قرآن زن را از باورهاى رايج و بدبينانه آن زمان تبرئه كرد و او را از اينكه عنصر گناه و عامل انحراف مرد يا دست نشانده شيطان باشد مبرّا دانست.

دست يابى زن به كمالات معنوى، همانند مرد

ييكى ديگر از نظريات تحقيرآميز نسبت به زن در فرهنگ جاهلى و اديان تحريف شده، آن بود كه زن از جهت توانايى هاى معنوى و روحانى ضعيف است و نمى تواند به مراتب عالى معنوى راه يابد و به مقام قرب الهى برسد! امّا در ديدگاه قرآن كريم تفاوتى ميان زن و مرد در امكان پيمودن راه هاى قرب الهى و كسب مقامات عاليه اخروى نيست، و در اين ميان جنسيت دخالت ندارد. چه زن و چه مرد، هريك كه خردمندانه و در فرصت حيات دنيايى به شايستگى عمل كند، در آخرت نيز پاداش هاى بزرگ و مقامات عالى را به دست مى آورد. استاد شهيد در اين باره مى نويسد:
(قرآن در آيات فراوانى تصريح كرده است كه پاداش اخروى و قرب الهى به جنسيّت مربوط نيست، به ايمان و عمل مربوط است، خواه از طرف زن باشد و يا از طرف مرد. قرآن در كنار هر مرد بزرگ و قدّيسى از يك زن بزرگ و قدّيسه ياد مى كند، و از همسران آدم و ابراهيم و از مادران موسى و عيسى در نهايت تجليل. اگر همسران نوح و لوط را به عنوان زنانى ناشايست براى شوهران شان ذكر مى كند، از زن فرعون نيز به عنوان زن بزرگى كه گرفتار مرد پليدى بوده است غفلت نكرده است، گويى قرآن خواسته است درداستان ها توازن را حفظ كند و قهرمانان داستان ها را منحصر به مردان ننمايد.)10
در تاريخ قرآن و داستان هايى كه آيات الهى بيان مى دارند، مادر حضرت موسى و نيز مادر حضرت عيسى به مقامى مى رسند كه بدانها وحى مى شود و ملائكه با آنها سخن مى گويند. حضرت مريم به جايى مى رسد كه از غيب، مواهب الهى به او روزى مى رسد و بر خانِ معنويت و كمالات الهى مى نشيند.

زن و مرد، تكميل كننده يكديگر

از جمله ديدگاه هاى منفى كه در جوامع بشرى نسبت به زن مطرح بوده، اين است كه اساساً آفرينش زن طفيل وجود مرد است، زن آفريده شده است تا نيازهاى مرد را برآورده سازد و به همين نسبت ارزش گذارى و منزلت اجتماعى زن در مقايسه مرد، فرعى و حاشيه اى به حساب مى آيد!
امّا قرآن، هيچ يك از زن و مرد را فرع وجود ديگرى ندانسته است، بلكه هردو را در عرض هم و تكميل كننده يكديگر به شمار آورده است.
(هرگز نمى گويد زن براى مرد آفريده شده است، اسلام مى گويد هريك از زن و مرد براى يكديگر آفريده شده اند.)11
(… هنّ لباس لكم وأنتم لباس لهنّ…) بقره / 187
زنان زينت و پوشش مردان، و مردان نيز زينت و پوشش زنان هستند.
ييعنى زن و مرد يكديگر را از انحراف ها نگاه مى دارند، نارسايى هاى يكديگر را مى پوشانند و وسيله آسايش يكديگرند. از اين رو هريك زينت ديگرى به شمار مى آيد. اين تعبير آيه نهايت ارتباط معنوى زن و مرد و نزديكى و مساوات آنها را روشن مى سازد. همـان تعبير كه درباره مردان آمده درباره زنان نيز بدون كم و كاست آمده است.

وجود زن، مايه آرامش مرد

از ديگر ديدگاه هاى منفى نسبت به زن اين است كه وجود زن را شرّى ناگزير دانسته اند، درحالى كه قرآن وجود زن را مايه آرامش مرد معرفى كرده است:
(ومن آياته أن خلق لكم من أنفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها) روم / 21
از آيات و نشانه هاى خداوند اين است كه همسرانى از جنس خود شما آفريد، تا در كنار آنها آرامش يابيد.
اين آيه جزء مجموعه آياتى است كه از آفرينش و نشانه هاى الهى سخن گفته و آيات توحيدى را ارائه مى دهند. در اين آيه زن را سبب آرامش معرفى مى كند و از پيوند ميان همسران (زن و مرد) كه جاذبه، كشش قلبى و روحانى سرمايه آن است سخن مى گويد و وجود زن به عنوان همسر و آرامش بخش و به عنوان موهبت بزرگ الهى مطرح مى شود.
برخى از پيروان اديان، تمايل جنسى را ذاتاً پليد و آميزش جنسى را موجب تباهى و سقوط دانسته اند و چه بسا علّت گسترش اعتقاد به پليدى ازدواج و آميزش جنسى درميان مسيحيان، برداشت برخى از دانشمندان مسيحيت از تجرّد حضرت مسيح(ع) بوده است. روحانيان و قدّيسان مسيحى شرط رسيدن به كمالات روحانى را آلوده نشدن به زن در تمام مدّت عمر مى دانسته اند. پاپ از ميان مجرّدهاى گريزان از زن برگزيده مى شده است و كليسا ازدواج را براى ساير مردها، از سر ضرورت و براى توليد و ادامه نسل اجازه داده، ولى پليدى ذاتى آن را باور داشته اند. غير از مسيحيان، اقوام ديگر نيز عقايد بدبينانه اى درباره زن و تمايل به او داشته اند.
استاد مطهرى در پرتو آيات قرآن و معارف دينى تصويرى زيبا و مطابق با آفرينش از پيوند زناشويى و ديدگاه دين در اين باره ارائه داده است:
(در اسلام كوچك ترين اشاره اى به پليدى علاقه جنسى و آثار ناشى از آن نشده است. اسلام مساعى خود را براى تنظيم اين علاقه به كار برده است…
از نظر اسلام، علاقه جنسى نه تنها با معنويّت و روحانيّت منافات ندارد، بلكه جزء خوى و خلق انبياء است. در حديثى مى خوانيم: (من اخلاق الانبياء حبّ النساء.)12
در اسلام برخلاف اين باورهاى منفى نسبت به زن، رهبانيّت، گوشه گيرى و انزوا رد شده است، و از مسلمانى كه نسبت به زن، بى علاقه، متنفر و گريزان باشد به شدّت انتقاد شده است، چنان كه به نقل شهيد مطهرى در تاريخ اسلام مى خوانيم:
(يكى از اصحاب رسول اكرم به نام عثمان بن مظعون كار عبادت را به جايى رسانيد كه همه روزها روزه مى گرفت، و همه شب تا صبح به نماز مى پرداخت، همسر وى جريان را به اطلاع رسول اكرم رسانيد، رسول اكرم درحالى كه آثار خشم از چهره اش هويدا بود از جا حركت كرد و پيش عثمان بن مظعون رفت، و به او فرمود: اى عثمان، بدان كه خدا مرا براى رهبانيّت نفرستاده است; من شخصاً نماز مى خوانم و روزه مى گيرم و با همسر خود نيز آميزش مى كنم. هركس مى خواهد از دين من پيروى كند بايد سنّت مرا بپذيرد، ازدواج و آميزش زن و مرد با يكديگر جزء سنّت هاى من است.) 13

ب: تفاوت هاى طبيعى زن و مرد

استاد شهيد مطهرى پس از بحث در آفرينش انسان و جايگاه زن در آفرينش، به تفاوت هاى موجود در آفرينش و طبيعت زن و مرد مى پردازد. به باور ايشان اين تفاوت ها باعث مى شود كه زن و مرد از جهت حقوق طبيعى و فطرى وضع ناهمگونى داشته باشند.
به نظر استاد شهيد، روابط حقوقى خانوادگيِ زن و مرد در ديدگاه قرآن ويژگى هايى دارد كه با فرهنگ جاهليِ پيش از اسلام و فرهنگ امروزى نيز متفاوت است.
ييعنى زن از آن جهت كه زن است و مرد نيز از آن جهت كه مرد است در جهاتى همانند نيستند، زيرا در آفرينش و طبيعت، يك نواخت نيستند. از اين رو با تساوى كاملى كه در انسانيّت دارند و از ارزش يكسانى برخوردارند، از جهت مسائل حقوقى، وظايف، تكاليف، مجازات ها و… وضع مشابهى ندارند.
در عصر كنونى سعى مى شود، ميان زن و مرد از جهت وضع قوانين، مقررات، حقوق و وظايف، وضع يكسان و همانندى پديد آورند و تفاوت هاى طبيعى و غريزى زن و مرد را ناديده بگيرند. استاد مطهرى، تساوى حقوق زن و مرد را حقيقتى مسلّم دانسته است، امّا تشابه و همانندى را نادرست و غيرممكن شمرده است، زيرا با توجّه به ساختار آفرينشى زن و مرد و ويژگى ها و نيازهاى جسمى و روحى آنان، حقوق مشابه، نه ممكن است و نه سزاوار، بلكه شايسته است كه زن حقوق متناسب با خود را به دست آورد، و در حدودى كه طبيعت زن و مرد تفاوت داشته و اقتضا مى كند حقوق آنان نيز تفاوت داشته باشد. اين سخن با عدالت و حقوق فطرى سازگار است و سعادت انسان با چنين منطقِ هماهنگ با آفرينش تأمين مى شود، زيرا زن و مرد با توانايى ها و نيازهاى متفاوتى كه از طبيعت گرفته اند در عرصه اجتماعى، خانواده و… ظاهر مى شوند، بنابراين با سندهايى كه قانون طبيعى و چگونگى آفرينش به زن و مرد داده، حقوق هريك مشخص مى شود.14
سرپيچى از اين قانونمندى سبب ظلم به زن يا مرد مى شود. با ناديده گرفتن تفاوت طبيعى و چشم بر واقعيّت بستن به حق انسانى تجاوز مى شود، اين سرپيچى ممكن است با شعارهاى فريبنده اى چون حقوق مشابه زن و مرد باشد.

ج. فلسفه تفاوت حقوق زن و مرد

شكّى نيست كه با نگاه ابتدايى در فقه اسلامى، برخى نابرابرى ها ميان حقوق زن و مرد ديده مى شود، ولى چنان كه يادآور شديم، بهتر است از آن به (تفاوت هاى حقوقى) تعبير كرد، زيرا هر تفاوتى ناگزير تبعيض و ستم نيست، چنان كه هر برابرى، همانندى و تساوى نيز به طور قطع عدالت و انصاف نمى باشد.
اكنون پرسش اين است كه اين تفاوت ها آيا ذاتى اسلام و از مسلّمات تغييرناپذير فقه اسلامى است، يا از عرضياتى است كه قابل تعديل و تغيير در چهارچوب هاى اجتهادى مى باشد؟
برخى كار خود را آسان كرده و به طور مطلق تمام اين گونه مسائل را از عرضيّات اسلام دانسته اند كه قابل تغييرند و مى توان به مقتضاى روز و شرايط حاكم بر جامعه آنها را تطبيق داد، آنها معتقدند كه:
(اين نابرابرى ها جزء عرضيّات اند و لذا بنا به تعريف مى توانستند غير از اين باشند. به طوركلّى تمام نظام حقوقى اسلام جزء عرضيّات اسلام است. نبايد (مقاصد شارع) را با (راه نيل به آن مقاصد) يكى دانست.)15
به باور اينان، پيامبران براى تغيير سطح معيشت مردم و يا تغيير معرفت شان قيام نكرده اند، بلكه كار مهم آنها آوردن معنى و محورى تازه براى زندگى بوده است نه نحوه تازه اى از زندگى. مردم زندگى خود را مى كنند و دين تغييرى در شيوه زندگى ندارد، بلكه آن را عطف به كانون معنايى تازه، يعنى (قربة الى الله) كرد. احكام اجتماعى اسلام هم متّكى بر عرفيّات جامعه است. درصد بالايى از احكام اسلامى (امضايى) است كه پيشتر در جامعه پيش از اسلام وجود داشته است و دين بر همان آدابى كه در جامعه عربى جارى بوده صحّه گذاشته و مشروع دانسته است. بنابراين دين، عرف هر عصرى را مى پذيرد و با تغييرات اندكى از جهت مقصد، شيوه اجرا و يا تعديل، سپر شرع را بر روى ايشان مى گستراند و آنها را معطوف به كانون معنوى دين مى كند.
از اين رو اظهار مى دارند كه چگونگى زيست و آداب و عرف اجتماعى زمان پيامبر(ص) يك شيوه زيست ممكن بوده است، كه پيامبر(ص) كمابيش آنها را امضا كرده است. دليلى وجود ندارد كه بگوييم آن نحوه زيست بهترين است و غيرقابل تغيير. صاحبان اين گونه برداشت درخصوص نابرابرى هايى كه در حقوق زنان و مردان ديده مى شود مى گويند:
(اين نابرابرى ها جزء عرضيّات اسلامند و منبعث از شرايطى هستند كه پيامبر در دل آنها مبعوث شدند و به هيچ وجه جزء ارزش هاى مطلق و متعالى انسانى محسوب نمى شوند.)16
به باور ايشان، اين گونه عرضيّات مى توانند مشمول اجتهادات عصرى واقع شوند و جاى خود را به عرفيّات و آداب رايج بسپارند، امّا با حفظ مقاصد شارع و ارزش هاى متعالى اسلام.
البته ما در اين نوشتار چنين ادّعاى مطلقى را نمى توانيم داشته باشيم، زيرا منابع اسلامى تا اين پايه يارى نمى دهد، ولى يادآور مى شويم كه بسيارى از حقوق ويژه بانوان در فقه اسلامى آن چنان نيست كه در شرايط متغيّر و متفاوت، همچنان ثابت بماند و واقعيّت ها را ناديده انگارد و مجالى براى اجتهاد نداشته باشد.
استاد شهيد مطهرى درنظر داشته كه (راز تفاوت ها) ميان حقوق زنان و مردان را به ويژه از جهت تأثيرى كه عوامل تاريخى و اجتماعى و (مقتضيات زمان) در آنها داشته مورد بررسى قرار دهد كه متأسّفانه زمان به او فرصت چنين كارى را نمى دهد، امّا در ضمن برخى مطالب ايشان به فلسفه و حكمت برخى احكام و حقوق اشاره شده است. وى مى نويسد:
(در نظر داشتم تحت عنوان (راز تفاوت ها) در اطراف اينكه عوامل تاريخى و اجتماعى چه اندازه مى توانسته است در اين تفاوت ها موٌثّر باشد بحثى كنم، براى پرهيز از درازشدن دامنه مطلب از بحث مستقل در آن صرف نظر مى كنم. در ضمن مباحث آينده كاملاً مطلب روشن خواهد شد.)17

مهريه در نظام حقوق قرآنى

از نظر قرآن، مرد به هنگام عقد قرارداد ازدواج و خواستگارى (هديه اى) تقديم زن مى كند كه پدر، برادر يا ديگر بستگان زن در آن نقش و اختيارى ندارند. زن در عين حال كه چنين پيشكشى را دريافت مى دارد استقلال اجتماعى و اقتصادى خود را حفظ مى كند، خودش با آزادى و اختيار شوهر را انتخاب مى كند، نه با اراده پدر يا تصميم كسى ديگر، و نيز هنگامى كه در خانواده خود با شوهر زندگى مى كند كسى حق ندارد مانند تاريخ كهن او را به خدمت خود بگمارد و استثمار كند. محصول كار و زحمتش به خود او تعلّق دارد نه به ديگرى، در معاملات حقوقى نياز به قيموميت ندارد. مرد و زن فقط حق دارند در هنگام پابرجابودن پيمان زناشويى فقط نسبت به نيازهاى جنسى متعهّد باشند و مرد به خاطر بهره مندى از وصال زن، زندگى را در حدّ امكان و مطابق شأن او تأمين كند.
(در قرآن كريم آيات زيادى هست درباره اينكه مهر زن به خود زن تعلّق دارد نه به ديگرى. مرد بايد در تمام مدّت زناشويى عهده دار تأمين مخارج زندگى زن بشود، و در عين حال درآمدى كه زن تحصيل مى كند و نتيجه كار او به شخص خودش تعلّق دارد نه به ديگرى، پدر يا شوهر.)18
به طور طبيعى و معمول اين مرد است كه نسبت به زن اظهار علاقه و مهر مى كند و براى جلب نظر او هديه اى را پيشكش مى نمايد. مرد همواره متقاضى بوده است، و زن هرگز با حرص و ولع درپى مرد نرفته است و از خود نوعى بى نيازى و استغنا نشان داده است، از اين رو مهريه در حرمت و حيا و عفاف زن ريشه دارد.
(زن با الهام فطرى دريافته است كه عزّت و احترام او به اين است كه خود را رايگان در اختيار مرد قرار ندهد.)19
بلكه در پرتو چنين الهام فطرى توانسته مرد را به عنوان خواستگار به آستانه خود بكشاند.
(قرآن كريم با لطافت و ظرافيت بى نظيرى مى گويد: (وآتوا النّساء صدقاتهنّ نحلةً) (نساء / 4) يعنى كابين زنان را كه به خود آنها تعلّق دارد (نه به پدران يا برادران آنها) و عطيّه و پيشكشى است از جانب شما به آنها، به خودشان بدهيد.)20
به گفته استاد، در اين آيه به سه نكته اشاره شده است:
1. مهريه را با تعبير (صدقه) (با ضمّ دال) ياد كرده نه مهريه، زيرا صُدقه از مادّة صدق است كه نشانه راستين بودن و از سر صدق بودن علاقه مرد است.
2. با ملحق كردن ضمير (هنّ) به كلمه صدقاتهنّ، مى فهماند كه مهريه به خود زن تعلّق دارد نه به كسى ديگر.
3. با تعبير (نحلة)، نشان مى دهد كه مهريه هيچ عنوانى جز تقديمى و هديه ندارد.
اين هديه مهريه اختصاص به ازدواج رسمى و رابطه مشروع ندارد، بلكه در مواردى هم كه زن و مرد روابط نامشروعى دارند باز اين مرد است كه هديه مى دهد.
بنابراين اساس استاد نتيجه گرفته است كه:
(مهر از احساسات رقيق و عطوفت آميز مرد ناشى شده، نه از احساسات خشن و مالكانه او، آنچه از ناحيه زن در اين امر دخالت داشته، حس خوددارى مخصوص او بوده نه ضعف و بى اراده بودن او. مهر، تدبيرى است از ناحيه قانون خلقت براى بالابردن ارزش زن و قراردادن او در سطح عالى ترى. مهر به زن شخصيت مى دهد. ارزش معنوى مهر براى زن بيش از ارزش مادّى آن است.)21
قرآن رسوم جاهلى را در قضيّه مهريه منسوخ كرد و آن را به مسير طبيعى خود برگرداند، زيرا در جاهليّت، پدران و مادران مهريه را به عنوان حق الزحمه و (شيربها) حق خود مى دانستند، ولى قرآن به صراحت آن را حق خود زن دانست، زيرا در زمان جاهليّت چون دخترى متولّد مى شد، به وى چنين تبريك مى گفتند: (هنيئاً لك النّافجة)، يعنى اين مايه افزايش ثروت تو را گوارا باد، كنايه از اينكه پس از اين دختر را شوهر مى دهى و مهر دريافت مى كنى.
در عصر جاهلى پدران و در غياب ايشان برادران كه خود را قيّم مى پنداشتند، دختران را شوهر مى دادند و مهر دختر را خود دريافت مى كردند. گاهى برخى پدران يا برادران دختران را با يكديگر معاوضه مى كردند و دختر يا خواهر هريك، مهر ديگرى قرار مى گرفت. اين نوع ازدواج (شغار) ناميده مى شد كه پيامبر آن را مردود شمرد و فرمود: (لاشغار فى الاسلام). اسلام تمام اين رسوم را از ميان برد و حتّى اضافه بر مهر را نيز منع نمود.
قرآن، قرارداد كاركردن داماد براى پدرزن را به عنوان پرداخت مهر ـ در زمانى كه ثروت قابل مبادله نبود ـ منسوخ كرد.
در جاهليّت رسم ارث زوجيّت نيز بوده كه منسوخ گشته است، يعنى زن به هنگام فوت شوهر جزء مال الارث به ورثه مى رسيده و به تملّك ورثه درمى آمده است. قرآن در ردّ اين رسم مى گويد:
(ياايّها الذين آمنوا لا تحلُّ لكم أن ترثوا النساء كرها) نساء / 19
اى موٌمنان بر شما روا نيست كه زنان مورّثان خود را به ارث ببريد، درحالى خود آن زنان مايل نيستند.
در زمان جاهليّت براى اينكه مهر زنان را ندهند آنها را متّهم به فحشاء مى كردند يا آنها را تحت فشار و ستم قرار مى دادند تا مهريه او را نپردازند، قرآن بر اين رسم ظالمانه نيز مهر بطلان زد و از آن منع كرد:
(ولا تعضلوهنّ لتذهبوا ببعض ما آتيتموهنّ) نساء / 19
زنان را به خاطر اينكه چيزى از آنها بگيريد يا قسمتى از مهرى كه به آنها داده ايد جبران كنيد، در مضيقه و شكنجه قرار ندهيد.22
بدين وسيله قرآن كريم هر رسمى را كه موجب تضييع حقوق زنان به ويژه مهر آنها مى شد منسوخ اعلان كرد.

حق مالكيّت زن

شهيد مطهرى درباره حق مالكيّت زن مى نويسد:
(يكى از مسلّمات دين اسلام اين است كه مرد، حقّى به مال زن و كار زن ندارد. نه مى تواند به او فرمان دهد كه براى من فلان كار را بكن، و نه اگر زن كارى كرد كه به موجب آن كار، ثروتى به او تعلّق مى گيرد مرد حق دارد كه بدون رضاى زن در آن ثروت تصرف كند، و از اين جهت زن و مرد وضع مساوى دارند.)23
ممكن است در سنّت ها و فرهنگ هاى موجود و روابط زن و شوهر در جامعه كنونى اسلامى اشكالاتى وجود داشته باشد و حقوق زنان تضييع گردد، ولى اين كاستى ها ربطى به حقوق زن در قرآن ندارد، هر مسلمانى خود بايد پاسخگوى رفتار و كردار خود باشد، و رعايت مسوٌوليّت خود را در برابر عدل و انصافى كه دين برعهده وى گذاشته بكند. اگر مسلمانان در انجام وظيفه دينى كوتاهى كردند يا باورها و سنّت هاى غلط خود را به نام دين به كار بستند ربطى به دين ندارد. مهريه، طبق آيه (وآتوا النّساء صدقاتهنّ نحلة)، چون برعهده مرد قرار مى گيرد نقد بايد پرداخت شود و هم اكنون كه رسم بر اين است كه مهر را وثيقه مالى مى پندارند و بيشتر جنبه ذمّه و عهده دارد و زن نوعاً آن را مطالبه نمى كند، مگر هنگامى كه اختلاف و نزاعى پيش بيايد; اين وضع مطابق حكم اسلامى نيست، بلكه اين توافق و تفاهمى است كه در زمان ما زن مراعات مرد را مى كند.
(تاريخ نشان مى دهد كه پيامبر اكرم به هيچ وجه حاضر نبود زنى را بدون مهر در اختيار مردى قرار دهد.)24
برخى موضوع نفقه را نيز بد تفسير كرده و از آن نوعى جيره خوارى زن و مزدورى وى تصور كرده اند، استاد مطهرى در اين باره مى نويسد:
(اگر كسى بگويد نفقه زن در غرب تا قرن نوزدهم چيزى جز جيره خوارى و نشانه بردگى زن نبوده است راست گفته است، زيرا وقتى كه زن موظف باشد مجّاناً داخله زندگى مرد را اداره كند و حق مالكيّت نداشته باشد، نفقه اى كه به او داده مى شود از نوع جيره اى است كه به اسير، يا علوفه اى است كه به حيوانات باركش مى دهند. امّا اگر قانون به خصوصى در جهان پيدا شود كه اداره داخله زندگى مرد را به عنوان يك وظيفه لازم از دوش زن بردارد و به او حق تحصيل ثروت و استقلال كامل اقتصادى بدهد، در عين حال او را از شركت در بودجه خانوادگى معاف كند، ناچار فلسفه ديگرى درنظر گرفته و بايد در اطراف آن فلسفه تأمّل كرد.)25

استقلال مالكيتى زن

در ديدگاه شهيد مطهرى، قرآن همان طور كه مردان را در نتايج كار و تلاششان داراى حق مى داند، زنان را نيز در نتيجه كار و فعّاليّت شان ذى حق مى شمرد. چنان كه در قرآن مى خوانيم:
(للرّجال نصيب ممّا اكتسبوا وللنّساء نصيب ممّا اكتسبن) نساء / 32
مردان را از آنچه كسب مى كنند و نيز زنان را از آنچه به دست مى آورند بهره اى است.
عرب جاهلى زن را از هرگونه ارثى محروم كرده بود، امّا قرآن كريم برخلاف شيوه معمول به صراحت زن را نيز مانند مرد، وارث شناخت.
(للرّجال نصيب ممّا ترك الوالدان والاقربون وللنّساء نصيب ممّا ترك الوالدان والاقربون) نساء / 7
مردان را از مالى كه پدر و مادر و يا خويشاوندان بعد از مردن خود باقى مى گذارند بهره اى است، و زنان را هم از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان از خود باقى مى گذارند بهره اى است.26

زن، كانون مهر، نه ابزار تجارت

موضوع دفاع از حقوق زن در جهان غرب، زمانى اوج گرفت كه كارخانه ها به كار ارزان و بى مشكل زنان احساس نياز كردند. براى حركت اقتصادى و چرخش چرخ هاى صنايع، زنان ، نيروهايى كم هزينه شناخته شدند و مى بايست از درون خانه ها بيرون كشيده شوند، ولى زمانى كه اسلام از حقوق زن سخن به ميان آورد، جز كرامت او هيچ چشم داشت ديگرى تصوّر نمى رفت.
(انگيزه اى كه سبب شد اسلام به زن استقلال اقتصادى بدهد جز جنبه هاى انسانى و عدالت دوستى و الهى اسلام نبوده; در آنجا مطالبى از قبيل مطامع كارخانه داران انگستان وجود نداشت كه به خاطر پركردن شكم خود اين قانون را گذراندند، بعد با بوق و كُرنا دنيا را پر كردند كه ما حق زن را به رسميت شناختيم و حقوق زن و مرد را مساوى دانستيم…
اسلام به زن استقلال اقتصادى داد، امّا به قول (ويل دورانت) خانه براندازى نكرد. اساس خانواده ها را متزلزل نكرد، زنان را عليه شوهران و دختران را عليه پدران و برادران به تمرّد و عصيان وادار نكرد. اسلام با اين دو آيه انقلاب عظيمى به وجود آورد، امّا آرام و بى ضرر و بى خطر…
آنچه دنياى غرب كرد اين بود كه به قول (ويل دورانت) زن را از بندگى و جان كندن در خانه رهانيد و گرفتار بندگى و جان كندن در مغازه و كارخانه كرد. يعنى اروپا غل و زنجيرى از دست و پاى زن باز كرد و غل و زنجير ديگرى كه كمتر از اولى نبود به دست و پاى او بست، امّا اسلام زن را از بندگى و بردگى مرد در خانه و مزارع و غيره رهانيد و با الزام مرد به تأمين بودجه اجتماع خانوادگى، هرنوع اجبار و الزامى را از دوش زن براى مخارج خود و خانواده برداشت….)27
از سوى ديگر، اگر در فقه اسلامى پرداخت نفقه و مخارج ضرورى زن بر مرد واجب شمرده شده است، اين نشانه مالكيّت مرد نيست، زيرا كسى كه مسوٌول نفقه شد، نوعى مالكيّت و سرورى پيدا نمى كند، چنان كه نفقه پدر و مادر و جدّ كه بر فرزندان بالغ واجب است، دليل آن نيست كه فرزند مالك آنها مى شود. بلكه حقّى است كه به حكم زحماتى كه كشيده اند بر فرزند پيدا كرده اند. زن نيز نفقه را در قبال مهر بى دريغ خود به همسر و فرزندان سزاوار شده است. آنچه از ظرافت، لطافت، احساس سرشار از محبّت و حوصله زن به عنوان مادر برمى آيد از عهده كمتر مردى برمى آيد.

حضور زن در عرصه هاى اجتماعى و اقتصادى

چه حكمتى داشته كه اسلام رعايت جانب زن را در مسائل مالى كرده و مرد را به صورت خدمتكار بى مزد و اجرت براى زن و خانواده، درآورده است؟ شكّى نيست كه اسلام نخواسته به نفع زن عليه مرد و يا به عكس عمل كند، بلكه مطابق فطرت، طبيعت و قانون آفرينش، سعادت مرد و زن و فرزندان آنها را كه بايد در دامن زن پرورش يابند درنظر گرفته است. اين قانون آفرينش و جريان طبيعى ميان همه جانداران است، كه به دست توانا و تدبير حكيمانه آفرينش انجام گرفته است.
اگر سهم مرد و زن را در زندگى مورد توجّه قرار دهيم، خواهيم يافت كه سهم زن در شكل گيرى نهاد خانواده و رنج او براى تدبير درونى آن بيش از مرد است، چرا كه زن دوران باردارى، درد زايمان و عوارض آن، فصل شيرخوارگى فرزند و پرستارى از او را تحمّل مى كند، از نيروى بدنى او كاسته مى شود، توانايى وى در كار و توليد كاهش مى يابد، با اين شرايط آيا منصفانه است كه تأمين هزينه زندگى را نيز برعهده داشته باشد!
(خداوند زن را مايه آسايش و آرامش روح مرد قرار داده است. (وجعل منها زوجها ليسكن اليها) (اعراف / 189) دريافته است كه هراندازه موجبات آسايش و فراغ خاطر همسر خود را فراهم كند، غيرمستقيم به سعادت خود خدمت كرده است و كانون خانوده خود را رونق بخشيده است. دريافته است كه از دو همسر، لازم است لااقل يكى مغلوب تلاش ها و خستگى ها نباشد تا بتواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد و در اين تقسيم كار، آن كه بهتر است در معركه زندگى وارد نبرد شود، مرد است، و آن كه بهتر مى تواند آرامش دهنده روح ديگرى باشد زن است.)28
شكّى نيست كه با الغاى نفقه، خسارات روحى، معنوى و عاطفى بسيارى بر نهاد خانواده وارد مى شود، و به قول استاد مطهرى:
(اى كاش افرادى كه تيشه برداشته كوركورانه بنيان استوار كانون مقدّس خانوادگى ما را كه براساس قوانين مقدّس آسمانى بنا شده است خراب مى كنند، مى توانستند به عواقب كار بينديشند و شعاع دورترى را ببينند.)29

تأمّلى در سهم زن از ارث

كم نيستند كسانى كه مى پرسند چرا در قوانين اسلام، نابرابرى در سهم الارث زن با مرد وجود دارد؟ اين قانون با تساوى حقوق منافات دارد، زيرا سهم الارث زن، نصف مرد، و سهم پسر، دوبرابر دختر، و سهم شوهر، دوبرابر زن مى باشد. فقط پدر و مادر هستند كه از فرزندشان (اگر فرزند داشته باشد) به تساوى هريك، يك ششم ارث مى برند.
اين پرسش، پرسشى ديرينه است و در صدر اسلام نيز برخى اين سوٌال را داشته اند و دين شناسان به ويژه امامان(ع) پاسخ داده اند. چنان كه مرحوم مطهرى مى نويسد:
(ابن ابى العوجاء در قرن دوم مى زيسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است. اين مرد از آزادى آن عصر استفاده مى كرد و عقايد الحادى خود را همه جا ابراز مى داشت، حتّى گاهى در مسجدالحرام يا مسجدالنبى(ص) مى آمد و با علماء عصر راجع به توحيد و معاد و اصول اسلام به بحث مى پرداخت. يكى از اين اعتراضات او به اسلام همين بود: مى گفت: (ما للمرئة المسكينة الضّعيفة تأخذ سهماً و يأخذ الرّجل سهمين); يعنى چرا زن بيچاره كه از مرد ناتوان تر است بايد يك سهم ببرد و مرد كه تواناتر است دو سهم ببرد؟ اين خلاف عدالت و انصاف است.
امام صادق(ع) فرمود: اين براى اين است كه اسلام سربازى را از عهده زن برداشته و به علاوه مهر ، نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضى جنايات اشتباهى كه خويشاوندان جانى بايد ديه بپردازند، زن از پرداخت ديه و شركت با ديگران معاف است. از اين رو سهم زن در ارث از مرد كمتر شده است.
امام صادق(ع) صريحاً وضع خاص ارثى زن را معلول مهر و نفقه و معافيّت از سربازى و ديه شمرد.)30
در گذشته و پيش از اسلام، زن از ارث محروم بوده است. چگونگى و مقدار محروميت و علّت آن در جامعه هاى مختلف فرق داشته است. برخى براى زن نقشى در خانواده و توليد فرزند قائل نبوده اند و ارث زن را انتقال ثروت به بيگانه تلقّى مى كرده اند، زن و فرزندان او را خارج از فاميل مى دانسته اند. برخى چون براى زن شخصيّت حقوقى و استقلال اقتصادى قائل نبوده اند او را از ارث محروم مى داشتند. از آنجا كه به طور طبيعى زن نمى توانست در امور دفاعى سلاح بردارد، عرب جاهلى او را از ارث محروم مى دانست، و هنگامى كه آيه ارث نازل شد براى برخى از آنان باعث شگفتى شد:
(للرّجال نصيب ممّا ترك الوالدان والأقربون واللنّساء نصيب ممّا ترك الوالدان والأقربون ممّا قلّ منه أو كثر نصيباً مفروضاً) نساء / 7
از هرچه پدر و مادر و خويشاوندان به ارث مى گذارند، مردان را نصيبى است. و از آنچه پدر و مادر و خويشاوندان به ارث مى گذارند، چه اندك و چه بسيار، زنان را نيز نصيبى است; نصيبى معيّن.
در زمان نزول اين آيات، برادر حسان بن ثابت، شاعر معروف زمان پيامبر(ص) درگذشت و از او زنى با چند دختر باقى ماند. امّا پسرعموهاى او همه دارايى وى را تصرف كردند و چيزى به زن و دختران او ندادند. زن او شكايت نزد رسول اكرم(ص) برد، حضرت آنها را احضار كرد، گفتند: زن كه نمى تواند سلاح بپوشد و درمقابل دشمن بايستد، اين ما هستيم كه بايد شمشير به دست بگيريم و از خودمان و از اين زن ها دفاع كنيم، پس ثروت هم بايد متعلّق به مردان باشد، ولى رسول اكرم حكم خدا را به آنها ابلاغ كرد.31
در عرب جاهلى، پسر خوانده مرد ارث مى برد، ولى زن نه تنها ارث نمى برد، بلكه جزء سهم الارث به شمار مى آمد. اين محروميّت از ارث و ديگر حقوق، ويژه عرب جاهلى نبود، بلكه در يونان و ايران سامانى نيز زن از محروميّت هاى فراوانى رنج مى برد.
در حقوق اسلامى با اين گونه نگرش هاى تبعيضى مبارزه شده است، ولى اين سوٌال باقى مانده كه چرا سهم الارث زن و مرد، برابر نيست. استاد مطهرى در پاسخ اين سوٌال مى نويسد:
(علّت اينكه اسلام سهم الارث زن را نصف مرد قرار داد (… للذّكر مثل حظّ الانثيين) (نساء / 11) وضع خاصى است كه زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازى و برخى قوانين جزايى دارد…
چون اسلام مهر و نفقه را لازم مى داند و به اين سبب قهراً از بودجه زندگى زن كاسته شده است و تحميلى از اين نظر بر مرد شده است، اسلام مى خواهد اين تحميل از طريق ارث جبران شود، از اين رو براى مرد دوبرابر زن سهم الارث قرار داده است.)32
آنچه درباره سهم الارث زن يادآور شديم، نگاه كلّى بود به اصل موضوع و علّت تفاوت سهم الارث زن با مرد، امّا اگر بحث جزئى تر مورد توجّه قرار گيرد، هر مورد از انواع و ابعاد موضوعى ارث براى خود تفسير و توجيهى دارد و اين گونه نيست كه همه جا ارث زن كمتر از مرد باشد. مطالب موردنظر را در چند نكته بيان مى كنيم:
1. مشهور اين است كه زن از اموال شوهر ارث مى برد، ولى از غيرمنقول و زمين ارث نمى برد. امّا اين فتوا مورد اتّفاق همه فقها نيست; برخى از فقها معتقدند كه زن از غيرمنقول، قيمت، و از منقول، اصل آن مال را ارث مى برد.
2. مشهور اين است كه اگر شوهر، تنها وارث زن باشد تمام اموال او را به ارث مى برد، ولى اگر زن، تنها وارث مرد باشد، تنها يك سوم اموال مرد سهم او مى شود و بقيه در اختيار حكومت قرار مى گيرد.
اين مسأله نيز مورد اتّفاق همه فقها نيست، بلكه برخى تفاوتى در ارث زن و مرد نمى بينند، چنان كه آيه قرآن نيز مطابق همين قول است و تفاوتى ميان زن و مرد قائل نشده است.
3. اگر مردى درحال بيمارى همسرش را طلاق دهد و در اثر همان بيمارى از دنيا برود، حقّ زن در ارث محفوظ است، اگرچه پيش از مرگ همسر طلاق داده شده است، زيرا ممكن است كسى براى محروم كردن زن از ارث چنين كند، از اين رو اسلام براى حفظ حقوق زن ـ به شرط اينكه پيش از يك سال بميرد و يا زن پس از اتمام عدّه و قبل از يك سال ازدواج نكرده باشد ـ حق ارث قرار داده است، امّا چنين حقّى براى مرد نيست.
4. گاهى خويشاوندان مادرى ارث مى برند، ولى برخى خويشاوندان پدرى ارث نمى برند، مثلاً خواهر و برادرهاى مادرى به طور مساوى ارث مى برند، عموهاى مادرى نيز به طور مساوى ارث مى برند، يعنى در خويشاوندان مادرى تقسيمات ارثى بالسّويه است. و نيز برادر مادرى به همراه برادر پدر و مادرى ارث مى برد، امّا برادر پدرى به همراه آنها ارث نمى برد. يعنى ارث به دنبال شير مى رود، و مادرى ها با همه ارث مى برند.
5. در اسلام، خانواده و اصالت و استقلال و اولويّت آن كاملاً مورد توجّه است و هرچيز بر محور آن شكل مى گيرد، ارث و ديگر حقوق مربوط به زن نيز با توجّه به پيوندهاى خويشاوندى و بر محور خانواده تنظيم شده است. بنابراين آن كسى كه نمى تواند اولويت خانواده را باور كند يا فرهنگى كه چنين جايگاهى بدان نمى دهد، نمى تواند مناسبات حقوقى را در اين چهارچوب دريابد. كسانى كه امروز به عنوان دفاع از حقوق زن بر حقوق اسلامى خرده مى گيرند، باورى به قداست خانواده ندارند و براى آن اولويّتى قائل نيس،تند و اين مشكل خود آنان است، نه مشكل اسلام.

حجاب و عفاف زن

از شواهد ديگرى كه براى نابرابرى ميان حقوق زن و مرد بيان كرده اند، مسأله حجاب است. برخى گمان كرده اند كه اسلام با طرح مسأله حجاب، خواسته است زن محبوس باشد و بدين گونه از حقّ حضور در عرصه هاى فرهنگى، علمى، اجتماعى و اقتصادى محروم گشته و نتواند از حقّ مسلّم آزادى بهره ببرد.
برخى به تحليل عوامل تاريخى اين موضوع پرداخته و آن را زاييده مردسالادى و برترى جويى مرد دانسته اند.
در پاسخ، نخست بايد يادآور شد كه از ديدگاه قرآن - برخلاف تصوّر عمومى - حجاب و يا به عبارت صحيح تر (عفاف) اختصاص به زن ندارد، بلكه مرد و زن هردو به يكسان مخاطب قرآن قرار گرفته اند كه بايد عفاف و پاكدامنى را حفظ كنند و از هرزگى و روابط نامشروع جنسى بپرهيزند. بنابراين اگر تكليفى هم هست زن و مرد هردو در آن مشتركند.
گذشته از اين، عفاف و پوشش متناسب از يك مسأله كلّى و اساسى ريشه مى گيرد و آن اين است كه اسلام مى خواهد انواع التذاذهاى جنسى به محيط خانواده و ازدواج قانونى منعطف شود و راه هرزه نپويد.
قرآن به مردان نيز با همان خطاب زنان دستور مى دهد كه نگاه هاى خود را كنترل كنند، از هرزگى و چشم چرانى دورى گزينند، و عفاف و پاكدامنى را حفظ كنند:
(قل للموٌمنين يغُضّوا من ابصارهم ويحفظوا فروجهم ذلك ازكى لهم انّ الله خبير بما يصنعون. وقل للموٌمنات يغضُضن من ابصارهنّ ويحفظن فروجهنّ ولايُبدين زينتهنّ الاّ ما ظهر منها وليضربن بخُمُرهنّ على جيوبهنّ ولايبدين زينتهنّ الاّ لبعُولتهنّ او آبائهنّ.)
به مردان موٌمن بگو كه چشمان خويش را ببندند و شرمگاه خود را نگه دارند. اين برايشان پاكيزه تر است، زيرا خدا به كارهايى كه مى كنند آگاه است. و به زنان موٌمن بگو كه چشمان خويش را ببندند و شرمگاه خود را نگه دارند و زينت هاى خود را جز آن مقدار كه پيداست آشكار نكنند و مقنعه هاى خود را تا گريبان فرو گذارند و زينت هاى خود را آشكار نكنند، جز براى شوهر خود يا پدر خود.
چنان كه ملاحظه مى كنيم در اين آيات وظايف و حقوق متقابل زن و مرد در معاشرت مطرح است و در مسأله حجاب و حفظ عفاف، زن و مرد يكسانند. استاد شهيد مطهرى چند نكته از اين آيات برداشت مى كند:
(1. هر مسلمان - چه مرد و چه زن - بايد از چشم چرانى و نظربازى اجتناب كند.
2. مسلمان، خواه مرد يا زن، بايد پاكدامن باشد و عورت خود را از ديگران بپوشد.
3. زنان بايد پوشش داشته باشند و آرايش و زيور خود را بر ديگران آشكار نسازند و درصدد تحريك و جلب توجّه مردان برنيايند.
4. دو استثنا براى لزوم پوشش زن ذكر شده كه يكى با جمله (ولايبدين زينتهنّ الاّ ما ظهر منها) بيان شده است و نسبت به عموم مردان است و ديگرى با جمله (ولا يبدين زينتهنّ الاّ لبعولتهنّ…) ذكر شده و نداشتن پوشش را براى زن نسبت به عدّه خاص تجويز مى كند.)33
اگر موضوع حجاب را به دور از جنجال ها و برداشت هاى افراط و تفريطى بنگريم، نه تنها برداشت نابرابرانه ميان حقوق زن و مرد از آن نمى شود، بلكه در اصل براى حرمت گذاردن و اهميّت دادن به حقوق زن و شخصيّت و جايگاه زن است. استاد شهيد مطهرى يادآور مى شود:
(راه اسلام، راه معتدل و متعادلى است. اسلام در عين اينكه نهايت مراقبت را براى پاكى روابط جنسى به عمل آورده است، هيچ گونه مانعى براى بروز استعدادهاى انسانى زن به وجود نياورده است، بلكه كارى كرده است كه اگر اين برنامه دور از هر افراط و تفريطى اجرا شود، هم روحيه ها سالم مى ماند، و هم روابط خانواده ها صميمى تر و جدّى تر مى گردد، و هم محيط اجتماع براى فعّاليّت صحيح مرد و زن آماده تر مى شود.)34

نگاهى به قوانين تربيتى و اصلاحى

از موارد ديگرى كه در بحث حقوق زن از آن برداشت نابرابرى ميان حقوق زن و مرد شده و نوعى تضعيف جايگاه زن از آن به نظر رسيده آيه اى است كه مى فرمايد: زن خطاكار را تا هنگام وفات در خانه حبس و زندانى كنيد. پرسش اين است كه چرا چنين مجازاتى آن هم بدون تعيين مرجع اجرايى، به عامّه مردم وانهاده شده است؟
(والّتى يأتين الفاحشة من نسائكم فاستشهدوا عليهنّ أربعة منكم فان شهدوا فأمسكوهنّ فى البيوت حتّى يتوفّيهُنّ الموتُ او يجعل الله لهنّ سبيلاً) نساء/15
از ميان زنان، آن كس كه مرتكب فحشا شوند، پس هرگاه چهار تن از خودتان عليه آنها به شهادت گرفته شوند و آنها شهادت دادند، زنان را در خانه محبوس داريد تا مرگ شان فرا رسد يا خدا را پيش پاى شان نهد.
استاد شهيد در تبيين اين آيه مى نويسد:
(مفسّران مى گويند: مقصود از راه ديگر - در پايان آيه: او يجعل الله لهنّ سبيلاً - اشاره به اين است كه اين حكم موقتى است، و در آينده حكم ديگرى براى آنان خواهد آمد. آيه دوم از سوره نور كه حكم زانى و زانيه را بيان كرده است همان است كه اين آيه - در پايان - با اشاره آن را وعده داده است.)35
آيه سوره نور چنين است:
(الزّانية والزّانى فاجلدوا كُلّ واحد منهما مائة جلدة ولاتأخذكم بهما رأفة فى دين الله إن كنتم تُؤمنون بالله واليوم الآخر وليشهد عذابهما طائفة من المؤمنين) نور / 2
زنان و مردان زناكار را هريك صد ضربه بزنيد. و اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، مباد كه در حكم خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحّم گرديد، و بايد به هنگام اجراى حد گروهى از موٌمنان حاضر باشند.
چنان كه ملاحظه مى كنيد در اين آيه تفاوتى ميان زن خطاكار و مرد خطاكار نيست، هريك از آن دو مرتكب فحشا شدند چنين مجازات معيّنى را دارند.
پيرامون آيه حبس، مطالب و توجيهات ديگرى نيز هست كه در كتابهاى تفسيرى آمده و در اينجا مجال پرداختن به آنها نيست.

اختيارات مرد در طلاق

اختيار يك جانبه اى كه اسلام در امر طلاق به مرد داده است، مورد اشكال برخى قرار گرفته است كه اين امر مايه زحمت و زيان زنان مى شود. مردان به دلايل واهى، از اين حق استفاده مى كنند و خيال شان نيز آسوده است كه از حق مشروع و قانونى خود استفاده كرده اند و اين كار ظلم و تجاوز از عدالت و انصاف است.
اينها نمونه اى از اشكالاتى است كه بر اختياراتى كه اسلام به مرد در طلاق داده وارد شده است. پيش از پرداختن به اصل مطلب، نكته اى را به عنوان پيش درآمد يادآور مى شويم:
در اينكه آيا اساساً تشريع طلاق، امر ناروايى است يا خير، جاى سخن بسيارى است، زيرا بدون شك، يك نظام حقوقى كامل و شفّافى مانند اسلام نمى تواند بن بست هاى جدّى يك زندگى را ناديده بگيرد، چرا كه تجربه نشان داده به هرحال درميان ده ها و صدها ازدواج، به دليل هاى گوناگون، يك ازدواج نمى تواند ادامه پيدا كند، آيا به آن زن و مرد بايد گفت ناگزيرند زندگى را ادامه دهند يا بايد راهى منطقى براى آنها جست وجو كرد.
به تعبير استاد شهيد مطهرى، مكانيسم طبيعى ازدواج بر اين است كه زن در منظومه خانوادگى محبوب و محترم باشد. بنابراين اگر به عللى زن از اين مقام خود سقوط كند و شعله هاى محبّت مرد نسبت به او خاموش شود و مرد نسبت به زن بى علاقه گردد، پايه و ركن اساسى خانوادگى خراب شده و يك اجتماع طبيعى به طور طبيعى از هم پاشيده است. اسلام به چنين وضعى با ديد تأسّف مى نگرد، و چنين پيوندى را مرده و تمام شده مى داند و از نظر قانونى نيز نمى خواهد رسميّت داشته باشد.
(از نظر اسلام منتهاى اهانت و تحقير براى يك زن اين است كه مرد بگويد من تو را دوست ندارم، از تو تنفّر دارم، و آن گاه قانون بخواهد به زور و اجبار آن زن را در خانه مرد نگاه دارد… قانون قادر است مرد را مجبور به نگهدارى از زن و پرداخت نفقه و غيره كند، امّا قادر نيست زن را در مقام محبوبيّت و مركزيت نگهدارى كند… از اين رو هر زمان شلعه محبّت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبيعى مرده است.)36
طبيعت زن و مرد به گونه اى است كه از سوى مرد بايد علاقه و تقاضا باشد، و از جانب زن پاسخ. محبّت اصيل و پايدار زن آن است كه به صورت واكنش به علاقه و احترام يك مرد نسبت به او به وجود مى آيد. طبيعت، كليد محبّت طرفين را به مرد داده است، علاقه زن به مرد، معلول محبّت و علاقه مرد است، از اين رو كليد فسخ اين علاقه نيز به طور طبيعى در دست مرد است.
(اين مرد است كه با بى علاقگى و بى وفايى خود نسبت به زن، او را نيز سرد و بى علاقه مى كند. برخلاف زن كه بى علاقگى اگر از او شروع شود تأثير در علاقه مرد ندارد، بلكه احياناً آن را تيزتر مى كند… سردى و خاموشى علاقه مرد، مرگ پيوند زناشويى و پايان حيات خانوادگى است… مرد به شخص زن نيازمند است و زن به قلب مرد.)37
بنابراين همان گونه كه به طور معمول و در بيشتر موارد، فسخ درونى يك ازدواج از سردى و بى تفاوتى مرد برمى خيزد و اين به طور طبيعى صورت مى گيرد، اسلام نيز حق را به مرد داده است. بنيانى كه براساس عواطف بنا شده و سرچشمه آن در قلب مرد تعبيه گشته است، چون از سرچشمه خشكيد، با زور قانون، اجبار و تنبيه نمى توان آن را جارى و زنده ساخت. اگر زن، خواهان طلاق باشد، ولى مرد به راستى در قلب خويش نسبت به زن مهر و وفايى احساس كند، قادر خواهد بود كه زن را به ادامه زندگى اميدوار سازد. اسلام، پيوند خانوادگى را طبيعى مى خواهد و براى اين پيوند طبيعى مكانيسم ويژه اى تشخيص داده كه رعايت آن لازم و غيرقابل تخلّف است. يعنى آنچه بنيان خانواده را استوار مى سازد فراتر از تساوى ميان حقوق زن و مرد است. برخى خود را با كلمه تساوى فريفته اند، بى خبر از آن كه تساوى به كار اجتماع تن ها و جسم ها مى آيد، ولى پيوند زناشويى چيزى بالاتر از تساوى را مى طلبد تا رابطه قلبى و طبيعى برقرار شود.
به هرحال اسلام با آن كه اختيار طلاق را ابتدا به مرد داده است، امّا موانع در سر راه مرد گذاشته تا در حد امكان، طلاق صورت نگيرد و مرد منصرف شود. اين درحالى است كه براى ازدواج چنين موانعى و شروطى قائل نشده است - مثلاً براى طلاق، در عدّه بودن زن، مانع اجراى طلاق است. چنان كه براى اجراى آن، حضور دو شاهد عادل نيز لازم است.

داورى، وساطت و حكميّت خانوادگى

از ديگر راه حل هايى كه اسلام براى جلوگيرى از طلاق پيش بينى كرده است، داورى و حكميّت خانوادگى است; بدين صورت كه يك نفر داور به نمايندگى از طرف مرد و يك نفر داور به نمايندگى از طرف زن براى اصلاح و رسيدگى گرد مى آيند. داورانى كه از وضعيّت خويشاوندان و زن و مرد آگاه هستند نهايت سعى خود را مى كنند تا بتوانند اصلاح نمايند و اختلاف را حل كنند، و پس از تلاش لازم و نااميدى از اصلاح، اگر چنان تشخيص دادند كه اميدى به ادامه زندگى نيست، ناگزير راه طلاق را برمى گزينند، ولى چنانچه كمترين اميد به استمرار زندگى ديده شود، تلاش مى كنند تا جلو جدايى را بگيرند.
(وان خفتم شقاق بينهما فابعثوا حكماً من أهله وحكماً من أهلها إن يريدا إصلاحاً يُوفّق الله بينهما إنّ الله كان عليماً خبيراً) نساء / 39
اگر بيم داريد كه ميان زن و شوهر شكاف و جدايى افتد، يك نفر داور از خاندان مرد و يك نفر داور از خاندان زن برگزينيد، اگر داوران نيّت اصلاح داشته باشند خداوند ميان آنها توافق ايجاد مى كند. خداوند دانا و مطّلع است.
(راجع به اينكه آيا تشكيل حكميّت واجب است يا مستحب، ميان علما اختلاف است، محققان عقيده دارند اين كار وظيفه حكومت است و واجب است.)38

سوابق خدمت زن در خانواده

در طلاق هاى ناجوانمردانه كه زن تقصيرى ندارد، سوابق خدماتى زن از بين نمى رود و دستاورد تلاش هاى مشترك به رايگان در اختيار مرد يا ديگرى قرار نمى گيرد.
(زن از نظر كار و فعاليت، آزادى كامل دارد و هر كارى كه مى كند به شخص او تعلّق دارد، و مرد حق ندارد به صورت يك كارفرما درمقابل زن ظاهر شود. اسلام با استقلال اقتصادى كه به زن داده و به علاوه هزينه زندگى او و فرزندانش را به عهده مرد گذاشته است به او فرصت كافى و كامل داده كه خود را از نظر مال و ثروت و امكاناتِ يك زندگى آبرومندانه از مرد مستغنى نمايد. به طورى كه طلاق و جدايى از اين نظر براى او نگرانى به وجود نياورد، زن تمام چيزهايى كه خود براى لانه و آشيانه خود فراهم آورده بايد متعلّق به خود بداند و مرد حق ندارد آنها را از او بگيرد.)39

زن و اختيار طلاق

به صورت طبيعى و در شرايط معمول، حق طلاق در اختيار مرد است، امّا زن نيز مى تواند در مواردى و طبق برخى شرايط، حق طلاق داشته باشد، از جمله اينكه واگذارى حق طلاق را به شكل وكالت از مرد دريافت كند، و براى اينكه مرد نتواند از توكيل خود صرف نظر كند و حق تفويض را از زن سلب كند به صورت وكالت بلاعزل شرط ضمن عقد لازم مى كند. به موجب اين شرط، زن مطلقاً يا در موارد خاصّى كه معيّن شده است مى تواند خود را مطلقه نمايد. بنابراين زن مى تواند به صورت شرط در ضمن عقد براى خود حق طلاق را محفوظ دارد و هنگام لزوم از آن استفاده كند. بنابر اين از نظر فقه اسلامى زن به صورت طبيعى حق طلاق ندارد، امّا به صورت قراردادى، يعنى با شرط ضمن عقد مى تواند داشته باشد.
در برخى مواقع محاكم قضايى نيز اختيار طلاق را به دست مى گيرند. و آن در صورتى است كه مرد نه به وظايف همسرى و جلب نظر و رضايت زن تن مى دهد و نه به طلاق رضايت مى دهد، زيرا اگر مرد مى خواهد با زن زندگى كند بايد از او به خوبى نگاهدارى كند، حقوق او را ادا نمايد، با او حسن معاشرت داشته باشد، و اگر سر زندگى با او ندارد به خوبى و نيكى او را طلاق دهد و از طلاق او امتناع نكند:
(حقوق واجبه او را به علاوه مبلغى ديگر به عنوان سپاسگزارى به او بپردازد. (ومتّعوهنّ على الموسع قدره وعلى المقتر قدره) (بقره / 236) وعلقه زناشويى را پايان يافته اعلام كند.)40
اگر مردى از اختيارات خود سوءاستفاده مى كند و از طلاق زن ـ نه بدان جهت كه زندگى و همسرى كند، بلكه براى اينكه از ازدواج آينده زن با همسرى مناسب جلوگيرى كند و به تعبير قرآن او را (كالمعلقة) نگاه دارد ـ خوددارى مى كند، چاره آن به دست حاكم شرع است.
استاد شهيد مطهرى پس از طرح مباحثى درباره اهميّت عدالت و انصاف در اسلام به نقل از رساله فقيه برجسته علاّمه حلّى مى نويسد:
(اگر مرد از انجام تعهدات خود نسبت به زن شانه خالى كند و از طلاق نيز خوددارى كند تكليف زن چيست و چگونه بايد با مرد مقابله شود؟ در اينجا دو راه فرض مى شود، يكى اينكه حاكم شرعى حقّ دخالت داشته باشد و با اجراى طلاق، كار را يكسره كند، ديگر اينكه زن نيز به نوبه خود از انجام تعهدات خود در برابر مرد خوددارى نمايد.
امّا از نقطه نظر اول يعنى دخالت حاكم شرع ببينيم روى چه اصل و چه مجوّزى حاكم شرعى در اين گونه موارد حق دخالت دارد؟ قرآن كريم در سوره بقره چنين مى فرمايد: (الطّلاق مرّتان فامساك بمعروف او تسريح باحسان…) (بقره / 229) يعنى حق طلاق (و رجوع) دو نوبت بيش نيست، از آن پس يا نگاه دارى به شايستگى و يا رهاكردن به نيكى، و در سوره بقره مى فرمايد:
(واذا طلّقتم النّساء فبلغن أجلهنّ فأمسكوهنّ بمعروف او سّرحوهنّ بمعروف ولاتمسكوهنّ ضراراً لتعتدوا ومن يفعل ذلك فقد ظلم نفسه) بقره / 231
هرگاه زنان را طلاق داديد و مهلت شان سرآمد، يا آنان را به نيكو وجهى نگه داريد يا به نيكو وجهى رها سازيد، در خانه نگاه شان مداريد تا بر آنها زيان برسانيد يا ستم بكنيد، و هركس كه چنين كند به خويشتن ستم كرده است.
از اين آيات يك اصل كلّى استفاده مى شود و آن اينكه هر مردى در زندگى خانوادگى يكى از دو راه را بايد انتخاب كند، يا تمام حقوق و وظايف را به خوبى و شايستگى انجام دهد (امساك به معروف، نگاهدارى به شايستگى) و يا علقه زوجيّت را قطع و زن را رها نمايد (تسريح باحسان، رهاكردن به نيكى)، شقّ سوم ـ يعنى اينكه زن را طلاق ندهد و به خوبى و شايستگى هم از او نگاهدارى نكند ـ از نظر اسلام وجود ندارد. جمله (ولاتمسكوهنّ ضراراً لتعتدوا) همان شقّ سوم را نفى مى كند. و بعيد نيست كه جمله يادشده مفهوم اعمّى داشته باشد، هم شامل مواردى بشود كه زوج به عمد و از سر تقصير زندگى را بر زن سخت و زيان آور مى كند و هم شامل مواردى بشود كه هرچند زوج، تقصير و عمدى ندارد، ولى به هرحال نگهدارى زن جز زيان و ضرر براى زن چيزى نيست…
از مجموع اينها به خوبى و به صورت قاطع مى توان فهميد كه اسلام هرگز به مرد زورگو اجازه نمى دهد كه از حق طلاق سوءاستفاده كند و زن را به عنوان يك محبوس نگهدارى كند.)41

تعدّد زوجات و نابرابرى حقوق زن و مرد

در حقوق اسلامى، مرد مجاز است كه بيش از يك همسر انتخاب كند، در صورتى كه زن حق ندارد چند همسر برگزيند، زيرا طبيعى ترين شكل ازدواج و زناشويى تك همسرى است؟
اما بايد دانست چندهمسرى مردان نيز باعث پيامدهاى ناگوار روحى، تربيتى، اخلاقى و حقوقى است. در قرآن مى خوانيم:
(وان خفتم ألاّ تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النّساء مثنى وثلث ورباع فان خفتم ألاّ تعدلوا فواحدة أو ما ملكت ايمانكم ذلك ادنى الاّ تعولوا) نساء/3
اگر شما را بيم آن است كه در كار يتيمان عدالت نورزيد، از زنان هرچه شما را پسند افتد، دودو، و سه سه و چهارچهار به نكاح درآوريد و اگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتار نكنيد تنها يك زن بگيريد يا آنچه مالك آن شويد، اين راهى بهتر است كه مرتكب ستم نگرديد.
درباره اين آيه تفسيرها و توجيه هاى بسيار گفته اند، يك وجه آن اين است كه هم چنان كه بايد، در كار يتيمان راه عدالت پيش گيريد، و به شيوه جاهليّت، بى حساب زن مگيريد، يا اززنان اسير يا كنيز.
براى پرداختن به اين موضوع يادآورى چند نكته لازم است.
1. از برخى آيات قرآن، جايز بودن چند همسرى به طور محدود، آن هم طبق شرايط و ضوابطى، به طور مجمل و با تفسيرها و اختلاف نظرهاى گوناگون به دست مى آيد، نه اينكه در اسلام به تعدّد زوجات تشويق و ترغيبى صورت گرفته باشد.
2. جايز بودن چند همسرى كه ازآيات قرآنى استفاده مى شود هيچ گونه ارتباطى با سوءاستفاده ها، و هوس بازى كسانى ندارد كه حتّى اگر شريعت هم اجازه نمى داد، آنها به هوس خويش پاسخ مى دادند.
3. در اين مورد نيز زن مى تواند به هنگام عقد ازدواج، به عنوان شرط ضمن عقد، تعدّد زوجات را مشروط به رضايت خود كند، و از مرد چنين تعهّدى بگيرد كه بدون رضايت زن همسر ديگرى برنگزيند، يعنى در صورتى كه همسر اول از هر جهت بتواند منافع زناشويى مرد را تأمين كند، مرد، مجوّزى براى تعدّد زوجات نداشته باشد.
4. اسلام اگر چندهمسرى را مجاز دانسته، شرايط ومحدوديّت هايى نيز براى آن قرار داده است. مثلاً پيش از اسلام و يا در جوامع ديگر تعدّد همسران نامحدود بوده، از اين رو حرمسراها پديد مى آمد و هوسبازى ها مى شد، امّا قرآن به هرحال آن را محدود ساخت.
محدوديت ديگرى نيز قرآن در اين زمينه وجود آورد كه در نوشته استاد شهيد مطهرى چنين آمده است:
(عدالت را شرط كرد و اجازه نداد به هيچ وجه تبعيضى ميان زنان يا ميان فرزندان آنها صورت گيرد، قرآن كريم در كمال صراحت فرمود: (فان خفتم أن لاتعدلوا فواحدة) اگر بيم داريد كه عدالت نكنيد، يعنى اگر به خود اطمينان نداريد كه با عدالت رفتار كنيد، پس به يكى اكتفا كنيد.)42
و روشن است كه عدالت و انصاف - كه اسلام هم آن را بسيار جدّى و دقيق دانسته - كار دشوارى است و به تعبير قرآن اگر كسى بيم آن داشت كه نتواند به عدالت رفتار كند، بايد به همسر اول بسنده كند.
در پايان اين مبحث، استاد مى نويسد:
(اينكه چرا اسلام آن ]تعدّد زوجات[ را نسخ نكرد؟ و چه شرايط و حدود و قيودى براى آن قائل شد… اسلام با تجويز تعدّد زوجات نخواسته است زن را تحقير كند، بلكه از اين راه بزرگ ترين خدمت را به جنس زن كرده است. اگر اجازه تعدّد زوجات، در شرايط فزونى نسبى عدد زنان آماده ازدواج داده نشود، زن به بدترين شكلى ملعبه مرد خواهد شد، رفتار مرد با او از يك كنيز بدتر خواهد بود، زيرا انسان در مقابل يك كنيز لااقل اين اندازه تعهد مى پذيرد كه فرزند او را فرزند خود بداند، امّا درمقابل معشوقه و رفيقه اين اندازه تعهد هم ندارد.)43


پی نوشت‌ها:

1. مطهرى، مرتضى، نظام حقوق زن در اسلام، انتشارات صدرا، قم، 25.
2. همان، 111.
3. همان، 112.
4. همان، 115.
5. تورات، سفر پيدايش، باب 2، آيه 22 و 23 و نيز باب 19 آيه 19.
6. برگرفته از بحث هاى استاد شهيد در كتاب آشنايى با قرآن، 35/1 و فطرت، 19.
7. تورات، سفر پيدايش، باب 3.
8. مطهرى، مرتضى، نظام حقوق زن در اسلام، 116.
9. همان.
10. همان، 117.
11. همان، 119.
12. حرّ عاملى، وسائل الشيعه، 3/3; مطهرى، مرتضى، اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب، 14 - 15.
13. همان، 16.
14. براى آگاهى بيشتر بنگريد به: مسأله حجاب و نظام حقوق زن در اسلام صفحه 121 به بعد.
15. ماهنامه كيان، شماره 48، صفحه 6.
16. همان، 7.
17. مطهرى، مرتضى، نظام حقوق زن در اسلام، 190.
18. همان، 197.
19. همان، 201.
20. همان، 203.
21. همان، 209.
22. همان، 210.
23. همان، 211.
24. همان، 217.
25. همان، 221.
26. همان، 224.
27. همان، 225.
28. همان، 235.
29. همان، 238.
30. همان، 254.
31. همان، 247.
32. همان، 251.
33. همو، مسأله حجاب، 111.
34. همو، نظام حقوق زن در اسلام، 219.
35. همان، 225.
36. همان، 283.
37. همان، 285.
38. همان، 301.
39. همان، 305.
40. همان، 316.
41. همان، 322 و 323.
42. همان، 414.
43. همان، 422.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن و آزادي از منظر استاد مطهري

قرآن و آزادي از منظر استاد مطهري

محمد بهرامي

تاريخچه آزادى در غرب با فراز و نشيب هاى بسيارى همراه بوده است. پيش از رنسانس، كليسا آن چنان عرصه را بر انديشمندان تنگ كرده بود كه آزادى آرزويى دست نايافتنى مى نمود. اين واقعيت سبب گرديد كه بحث درباره حقوق انسان، جدا از ابعاد فلسفى آن، در قالب اصولى به عنوان حقوق بشر به تصويب رسد و به تدريج دولت ها ملزم به رعايت آن گردند. متفكران و انديشمندان بسيارى در سراسر دنيا با گرايش ها و باورهاى گوناگون و با انسان شناسى هاى ناهمسو بر مدار آزادى و حقوق بشر در برابر يكديگر ايستادند. از آن جمله گروهى از متفكران اسلامى به بحث درباره آزادى و نسبت آن با دين پرداختند و در اين ميان برخى به كلى منكر نقش دين در صحنه مسائل سياسى و اجتماعى گرديدند و حقوق بشر غربى را يكجا پذيرفتند.
در برابر اينان جمعى ديگر كه دين را در مسائل سياسى و اجتماعى نظريه پرداز مى دانستند، خود به چند دسته تقسيم شدند; برخى حقوق بشر را همان گونه كه در غرب مطرح است پذيرفتند و آيات قرآن را با آن سازگار نشان دادند و در موارد ناسازگارى به توجيه و تأويل آن پرداختند، و گروهى ديگر حقوق بشر غربى و ديدگاه هاى آنان را درباره آزادى نه يكسره پذيرفتند و نه به كلى منكر شدند.
شهيد مطهرى(ره) را در زمره اين دسته اخير مى توان به شمار آورد. ايشان به عنوان اسلام شناسى آشنا با مبانى و اصول اسلام در عصر حاضر، از سويى با آنچه در غرب به نام آزادى و حقوق بشر مطرح مى شود آشنايى ديرين داشته و در شمار نويسندگان و فيلسوفانى است كه نقدهايى متين و استوار بر بخشى از حقوق و آزادى هاى غربى مطرح ساخته اند و از ديگر سو پاره اى از آزادى ها و حقوق غربى را پذيرفته، و با اين حال بر اين نكته تأكيد مى ورزد كه غربيان پايه گذاران حقوق بشر نبوده اند، بلكه مباحثى چونان حقوق فطرى و طبيعى و عدل را نخست مسلمانان پى ريختند، هر چند به عللى در ادامه و استمرار راهى كه گشوده بودند توفيق نيافتند.
نوشتارى كه پيش رو داريد با اين هدف سامان يافته است كه ديدگاه هاى آن شهيد عزيز را درباره آزادى و مباحث پيرامونى آن، مانند آزادى انديشه و عقيده طرح و بيان نمايد و در مواردى كه در برابر فلاسفه غربى موضع گرفته است، با ارائه ديدگاه فلاسفه غربى در آن زمينه به بحث و موضع ايشان وضوح و شفافيت بيشترى بخشد. روشن است كه در اين مجال تنها به انديشه ها و ديدگاه هايى از آن استاد شهيد كه به آموزه هاى قرآنى نظر داشته خواهيم پرداخت.

مفهوم آزادى

از مهم ترين مباحث درباره آزادى، تعريف و بيان مفهوم آن است كه چونان ديگر مفاهيم و اصطلاحات از جمله طبيعت، سعادت و … به گونه اى گسترده است كه با هر گونه تفسير و تعريفى سازگارى مى يابد. ازميان تعريف هاى بسيارى كه براى آزادى شده است، دو تعريف، جامع تر از بقيه به نظر مى رسد و توجه فيلسوفانى بيشترى را به خود جلب كرده است:
1. آزادى منفى; بدين معنى كه شخص در گستره عمل خود هر چه مى خواهد انجام دهد و كسى مانع او نشود. 1
هابز مى گويد:
(منظور من از آزادى آن است كه در برابر هركارى كه انسان، طبق قانون طبيعى مى خواهد انجام دهد، ممانعتى وجود نداشته باشد; يعنى مانع و رادعى بر سر راه آزادى طبيعى نباشد، جز آنچه براى خير جامعه و دولت ضرورت دارد.) 2
همو در اثر ديگر خود مى نويسد:
(آزادى چيزى جز نبود مدافع و بازدارنده حركت نيست).3
2. آزادى مثبت; اين معنى از آزادى برخاسته از تمايل فرد به اقتدار و اختيار داشتن در حوزه فردى خود سرچشمه مى گيرد; به گونه اى كه در زندگى و تصميماتى كه مى گيرد مختار بوده و از هيچ عامل بيرونى تأثير نپذيرد.
بسيارى از فلاسفه غربى به هنگام بحث از آزادى شكل منفى آن را اراده كرده اند، ولى همگى براين نكته اتفاق دارند كه نبايد آزادى افراد به ديگران و جامعه صدمه برساند.
جان استوارت ميل مى نويسد:
(ما بايد آزاد باشيم كه نقشه زندگانى خود را به هر نحوى كه متناسب با خصلتمان بود بكشيم و هر طورى كه دلمان خواست كار كنيم، تنها به اين شرط كه مسئول عواقب اعمال خود باشيم و تا موقعى كه آن اعمال ضررى به همنوعان نمى زند ـ حتى در مواردى هم كه نحوه رفتارمان در نظر ديگران ابلهانه، سرسخت يا اشتباه جلوه كند ـ بايد از كارشكنى هاى مخالفان مصون و در امان باشيم.) 4
هابز نيز در تعريفى كه از آزادى ارائه مى دهد اين شرط را درنظر داشته كه آزادى افراد نبايد ناسازگار با (خير جامعه و دولت) باشد.
شهيد مطهرى همپاى باور به اهميت و نقش آزادى در رشد و تكامل حيات انسانى، در مقام تعريف آزادى مى نويسد:
(آزادى يعنى جلو راه موجود زنده را نگيرند، پيش رويش مانع ايجاد نكنند. بشر بايد در اجتماع از ناحيه ساير افراد اجتماع، آزادى داشته باشد، ديگران مانعى در راه رشد و تكامل او نباشند، او را محبوس نكنند، به حالت يك زندانى در نياورند كه جلوى فعاليتش گرفته شود، ديگران او را استثمار نكنند، استخدام نكنند، استعباد نكنند، يعنى تمام قواى فكرى و جسمى او را در جهت منافع خودشان به كار نگيرند.)5
به باور شهيد مطهرى كه از آيات قرآن شكل گرفته است، هدف انبيا آزاد سازى انسان ها از بندگى و بردگى يكديگر است:
(يكى از حماسه هاى قرآنى همين موضوع آزادى اجتماعى است. من خيال نمى كنم شما بتوانيد جمله اى زنده تر و موج دارتر از جمله اى كه در اين مورد در قرآن هست پيدا كنيد. شما در هيچ زمانى پيدا نخواهيد كرد، نه در قرن هجدهم، نه در قرن نوزدهم و نه در قرن بيستم، در اين قرن هايى كه شعار فلاسفه بشر آزادى بوده است و آزادى بيش از اندازه زبانزد مردم بوده و شعار واقع شده است، شما جمله اى پيدا كنيد زنده تر و موج دارتر از اين آيه قرآن:
(قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ألا نعبد إلاّ اللّه و لانشرك به شيئاً و لايتّخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه) آل عمران/ 64
اى اهل كتاب بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى ازما بعض ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد.
در پاسخ موسى(ع) به فرعون نيز هدف انبيا و مبارزه آنها با بردگى و آزادسازى انسان ها بيان شده است:
(ألم نربّك فينا وليداً و لبثت فينا من عمرك سنين و فعلت فعلتك التى فعلت و أنت من الكافرين… و تلك نعمة تمنّها عليّ أن عبّدت بنى اسرائيل) به فرعون گفت: اين هم شد حرف؟! من درخانه تو بزرگ شدم، حالاكه در خانه تو بزرگ شده ام در برابر اين كه تو قوم من را برده و بنده خودت قرار داده اى سكوت كنم؟)6
هر چند در تعريف استاد شهيد از آزادى اجتماعى شرط و محدوديتى بيان نشده است، اما اين گونه نيست كه آزادى شرايطى نداشته باشد. اين شرايط از اقسامى كه ايشان براى آزادى، با عنوان (آزادى اجتماعى و معنوى) مى آورد به خوبى قابل استفاده است. افزون بر آن، آنجا كه تعريف آزادى در نگاه فلاسفه غربى را در بوته نقد و داورى قرار مى دهد، يكى ازاشكالات ايشان، متوجه شرايطى است كه در تعريف آزادى آمده است.
در تعريف فيلسوفان غرب از آزادى، شرط آزادى آن است كه ميل و خواسته هاى فرد با ميل ها و خواسته هاى ديگران معارض نگشته و آزادى هاى ديگران را به خطر نيفكند، اما به نظر استاد شهيد اين شرط، شرط لازم است، ولى شرط كافى نيست. در آزادى، مصالح عاليه خود فرد نيز مى تواند آزادى او را محدود كند:
(بسيار اشتباه است اگر خيال كنيم معناى اين كه انسان آزاد آفريده شده اين است كه به او ميل و خواست و اراده داده شده است و اين ميل و خواست و اراده بايد محترم شناخته شود، مگر آنجا كه با ميل ها و خواسته هاى ديگران مواجه و معارض شود و آزادى ميلهاى ديگران را به خطر اندازد. ما ثابت مى كنيم كه علاوه بر آزادى ها و حقوق ديگران، مصالح عاليه خود فرد نيز مى تواند آزادى او را محدود كند. بزرگ ترين تيشه اى كه بر ريشه اخلاق زده شده به نام آزادى و از راه همين تفسير غلطى است كه از آزادى شده است.)7

آزادى و خداآگاهى

در باور مكتب اگزيستانسياليسم نوعى ناسازگارى ميان خودآگاهى و خداآگاهى وجود دارد و به هر ميزان بر خودآگاهى او افزوده شود خداآگاهى او رو به كاستى مى نهد. آدمى هنگامى خود را مى يابد و آزادى را در سراسر وجود خود احساس مى كند كه هيچ نوع وابستگى نداشته باشد حتى وابستگى به خدا، زيرا كه تمامى تعلقات از خود بيگانگى را در پى دارند و از خود بيگانگى سلب آزادى را با خود به همراه دارد.
شهيد مطهرى در گفتارى ناظر به ديدگاه سارتر درباره رابطه انسان با خدا و نسبت ميان خودآگاهى و خدا آگاهى ياور مى شود كه:
(در نگاه قرآن، خدا ازهر چيز ديگرى به انسان نزديك تر است (نحن اقرب اليه منكم) (واقعه /85) و آگاهى خدا به انسان، بيش از آگاهى انسان به خود است و ذات خدا نزديك تر به انسان است از خود انسان، و اين نزديكى به اندازه اى است كه هرگاه انسانى به خدا آگاهى يابد به خود، آگاهى يافته است و اگر بخواهد انسانى به خودش آگاه باشد بايد به خدا آگاه باشد. ممكن نيست كسى (خودآگاه) باشد، ولى (خدا آگاه) نباشد (و لاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأنساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون) حشر/59
بنابراين بر خلاف باور اگزيستانسياليست ها انسان زمانى مى تواند به خود آگاهى برسد كه از مرحله خدا آگاهى گذشته باشد.
قرآن مى گويد: بازنده بزرگ كسى است كه خودش را باخته است. وقتى انسانى خودش را ببازد، آن وقت است كه همه چيز را مى بازد و همه چيز را باخته و اگر انسان خودش را بيابد آن وقت همه چيز را يافته است… بنابراين در باره اين كه اينها درباره آزادى خيال كرده اند كه هر تعلقى بر ضد آزادى است، بايد گفت: بله هر تعلقى ضد آزادى است، مگر تعلق به خدا كه تعلق به خود است، و تعلق به خود كامل تر است و جز با تعلق به خدا آزادى پيدا نمى شود.)8

آزادى، هدف يا وسيله

از جمله مباحث مهم و در خور توجه بحث آزادى آن است كه آزادى به عنوان يكى از كمالات انسانى، آيا هدف است، يا وسيله اى است براى رسيدن به ساير كمالات و كمال نهايى؟
اگزيستانسياليست ها براين باورند كه آزادى هدف است و انسان يعنى آزادى. بدين رو هنگامى كه انسان به آزادى دست مى يابد به كمال نهايى خود دست يافته است و كمالى بالاتر از آزادى نيست. در نگاه شهيد مطهرى ديدگاه اگزيستانسياليسم سخت خطا بوده و آزادى كمال است، اما نه به عنوان هدف:
(هدف انسان اين نيست كه آزاد باشد، ولى انسان بايد آزاد باشد تا به كمالات خودش برسد، چون آزادى يعنى اختيار، و انسان در ميان موجودات، تنها موجودى است كه خود بايد راه خود را انتخاب كند و حتى به تعبير دقيق تر خودش بايد خودش را انتخاب كند. پس انسان آزاد و مختار است، ولى آيا (چون آزاد است به كمال خودش رسيده است) يا اين كه (مختار است كه كمال خودش را انتخاب كند؟)
با آزادى ممكن است انسان به عالى ترين كمالات و مقامات برسد و ممكن است به اسفل السافلين سقوط كند. موجود مختار يعنى موجودى كه افسارش را به گردن خودش انداخته اند كه اى انسان! تو موجود بالغ و عالم اين طبيعت هستى; همه فرزندان ديگر نابالغ اند و بايد سرپرستى شوند جز تو كه مختار و آزادى. (انّا هديناه السبيل امّا شاكراً و امّا كفوراً) ما تو را راهنمايى مى كنيم. اين خودت هستى كه بايد انتخاب كنى. آزادى خودش كمال بشريت نيست، وسيله كمال بشريت است; يعنى انسان اگر آزاد نبود نمى توانست كمالات بشريت را تحصيل كند [هم چنان كه] يك موجود مجبور نمى تواند به آنجا برسد، پس آزادى يك كمال وسيله اى است نه يك كمال هدفى.)9

آزادى انديشه

بى ترديد بشر آن هنگام به رشد و بلوغ اجتماعى دست مى يابد كه در حوزه انديشه و تفكر آزاد باشد:
(اگر به مردم در مسائلى كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اين كه مبادا اشتباه كنند ـ به هر طريقى ـ آزادى فكرى ندهيم يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينى و مذهبى مبادا فكر بكنى كه اگر فكر بكنى و يك وسوسه كوچك به ذهن تو بيايد به سر در آتش جهنم مى روى، اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينى رشد نمى كند. اسلام دينى است كه از مردم در اصول خود تحقيق يعنى به دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل را مى طلبد، بنابراين خواه ناخواه براى مردم آزادى فكرى قائل است.)10
(اسلام در مسأله تفكر نه تنها آزادى تفكر داده است، بلكه يكى از واجبات در اسلام تفكر است. يكى از عبادت ها در اسلام تفكر است. ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى كنيم و كتاب هاى ديگر را مطالعه نمى كنيم كمتر به ارزش اين همه تكيه كردن قرآن به تفكر پى مى بريم.
شما هيچ كتابى نه مذهبى و نه غيرمذهبى پيدا نمى كنيد كه تا اين اندازه بشر را سوق داده باشد به تفكر، هى مى گويد: فكر كنيد، در همه مسائل; در تاريخ، در خلقت، راجع به خدا، راجع به انبيا و نبوت، راجع به معاد، راجع به تذكرات و تعليمات انبيا و… كه در قرآن كريم زياد است. تفكر حتى عبادت شمرده مى شود.) 11
(كذلك يبيّن اللّه لكم الآيات لعلّكم تتفكّرون) بقره/ 219
(الذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السموات و الأرض) آل عمران/ 191
(فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون) اعراف/ 176
(وانزلنا اليك الذّكر لتبيّن للنّاس مانزّل اليهم و لعلّهم يتفكّرون) نحل / 44
(و جعل بينكم مودّة و رحمة إنّ فى ذلك لآيات لقوم يتفكّرون) روم / 21

آزادى عقيده

(آزادى عقيده بدين معنى است كه هر شخصى، هر فكرى اعم از اجتماعى، فلسفى، سياسى يا مذهبى را كه مى پسندد و يا آن را عين حقيقت مى پندارد آزادانه انتخاب كند، بى آن كه مواجه با نگرانى يا بيم و يا تجاوزى شود.)12
فيلسوفان غرب بسيار درباره آزادى عقيده سخن گفته اند; از آن جمله جان استوارت ميل به نظر مى رسد بيش از ديگران بر آزادى عقيده تأكيد و اصرار دارد. او معتقد است كه هيچ دولت و حكومتى حق ندارد عقيده اى را مستقيم يا غيرمستقيم خاموش سازد، هرچند خواسته مردم اين باشد كه عقيده اى را از بين ببرند، يا به اينكه خود اقدام كنند و يا دولت و حكومت خود را وادار به اين كار كنند، اما نبايستى يك عقيده خاموش شود، زيرا كسانى كه عقيده اى را ازبين مى برند خيلى بيشتر از صاحب عقيده ضرر مى بينند. اگر عقيده آن فرد صحيح باشد در اين صورت كسانى كه با آن مخالفند از اين فرصت گرانبها كه بطلان را با حقيقت مبادله كنند محروم شده اند، و اگر آن عقيده نادرست باشد باز هم كسانى كه آن را از بين برده اند ضرر مى كنند، چه اين كه اگر اصطكاك عقايد را آزاد مى گذاشتند از برخورد حق و باطل به هم سيماى حقيقت زنده تر و روشن تر ديده مى شد.13
در نگاه شهيد مطهرى مغالطه اى بزرگ در غرب و در انديشه و گفتار فيلسوفان آن ديار درباره آزادى عقيده صورت گرفته است، به گونه اى كه هيچ فرقى ميان عقيده اى كه انسان از روى تفكر و تأمل انتخاب مى كند و ميان عقايدى كه از روى تقليد و عادات و… برمى گزيند نگذاشته و هر كسى هر چيزى را كه دلش مى خواهد به عنوان عقيده بپذيرد و كسى حق تعرض به او ندارد، ولى حقيقت جز اين است.
ايشان در تفسير سوره براءت و با عنوان (آزادى عقيده) مى نويسد:
(… مى گويند اين كه اسلام مى گويد مشركين را كه پيمانى با شما ندارند يا پيمانى داشته اند و آن را نقض كرده اند به هيچ شكل تحمل نكنيد، به آنها مهلت بدهيد، بعد از مهلت اگر توجه كردند و اسلام اختيار نمودند بسيار خوب، اگر توبه نكردند و سرسختى نشان دادند آنها را بكشيد، و اگر آمدند دنبال اين كه حقيقت را بفهمند به ايشان پناه و امنيت بدهيد و در غير اين صورت آنها را بكشيد، آيا اين با اصل آزادى عقيده كه امروز جزء حقوق بشر به شمار مى رود منافات دارد يا نه؟ و اگر منافات دارد چگونه مى شود اين مطلب را توجيه كرد؟
ييكى از حقوق اولى بشر، آزادى عقيده است; يعنى انسان در عقيده خودش بايد آزاد باشد، و قانون حقوق بشر اجازه نمى دهد كه متعرض كسى بشوند به خاطر عقيده اى كه انتخاب كرده است و حال آن كه قرآن تصريح مى كند كسانى كه عقيده شرك را پذيرفته اند شما به هيچ شكل آنها را تحمل نكنيد. البته كسانى كه عقيده غيراسلامى ديگرى مثل مسيحيت و يهوديت و مجوسيت را اختيار كرده اند اسلام متعرض آنها نمى شود، ولى نسبت به مشركين مى گويد اگر چنين عقيده اى انتخاب كرده اند شما ابتدا مهلت شان بدهيد و در يك شرايط معينى اگر نپذيرفتند آنها را به كلى از بين ببريد. آيا اين دستور با اين اصل سازگار است يا نه؟ هم چنين آيا اصل آزادى با آيه شريفه (لااكراه فى الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ) سازگارى دارد؟
از سويى قرآن مى فرمايد: (لااكراه فى الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ) و از سوى ديگر مى خوانيم (برائة من الله و رسوله … فاذا انسلخ الاشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم).) 14
از نگاشته هاى آن شهيد كه در اين زمينه قابل برداشت است، چند نكته را مى توان برشمرد كه از قرار زير هستند:

1. تفاوت عقيده و تفكر

عقيده به معناى دل بستن انسان به چيزى، به دو گونه است: 1. ممكن است مبناى اعتقاد، دل بستن و انعقاد روح انسان همان تفكر باشد. در اين صورت عقيده اش بر مبناى تفكر است. 2. ولى گاهى انسان به چيزى اعتقاد پيدا مى كند و اين اعتقاد، بيشتر كار دل است، كار احساسات است، نه كار عقل… و بيشتر عقايدى كه مردم روى زمين پيدا مى كنند دلبستگى هستند نه تفكر. اين دلبستگى ها در انسان، تعصب، جمود، خمود و سكون به وجود مى آورد و اساساً در بيشتر موارد، عقيده دست و پاى فكر را مى بندد و اولين اثرش اين است كه جلوى فعاليت فكر و آزادى تفكر انسان را مى گيرد.15
(فلاسفه غرب در مورد آزادى عقيده مغالطه كرده اند. از سويى مى گويند فكر و عقل بشر بايد آزاد باشد و از طرفى مى گويند عقيده هم بايد آزاد باشد، بت پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد، هم چنين اژدها پرست و… در صورتى كه اين گونه عقايد و اعتقادات، ضد آزادى فكر است. همين عقايد است كه دست و پاى فكر را مى بندد… اعلاميه حقوق بشر نيز همين اشتباه را كرده است.)16

2. همسويى عقايد با كمال آدمى

به باور استاد شهيد، انسان حق دارد هر عقيده اى را كه مايل است برگزيند، و اين حق از حقوق فطرى و طبيعى اوست، اما به اين شرط كه آن عقيده با استعدادها و كمالات انسانى انسان سازگار باشد; استعدادهايى كه خداوند در انسان آفريده است و او را بر تمام مخلوقات برترى داده است: (و لقد كرّمنا بنى آدم) اسراء / 70
خداوند، انسان را بر ديگر موجودات برترى داد و به آن جهت كه او مى تواند فكر و انديشه كند به جهت همين استعداد، اسماء و شؤون خودش را به انسان آموخت:
(و علّم آدم الأسماء كلّها) بقره/ 41
(و از بزرگ ترين و شريف ترين استعدادهايى كه در انسان وجود دارد استعداد بالارفتن به سوى خداست و سعادت دنيوى و اخروى تنها در گرو همين استعداد است.
(يا ايها الانسان انّك كادح الى ربّك كدحاً فملاقيه) انشقاق /6
اى انسان تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مى روى و او را ملاقات خواهى كرد.
بدين رو اگر انسان عقيده اى را برگزيد كه بر ضد توحيد است، او انسانِ ضد انسان است، يا بگوييم حيوانِ ضد انسان است. بنابراين ملاك شرافت و احترام و آزادى انسان اين است كه انسان در مسير انسانيت باشد. انسان را در مسير انسانيت بايد آزاد گذاشت، نه انسان را در هر چه خودش انتخاب كرد بايد آزاد گذاشت، هر چند آنچه انتخاب مى كند بر ضد انسانيت باشد. كسانى كه اساس فكرشان در آزادى انسان، آزادى خواست انسان است ـ يعنى هر چه انسان بخواهد در آن آزاد باشد ـ گفته اند: (انسان در انتخاب آزاد است) بسا عقيده اى كه انسان انتخاب مى كند بر ضد انسان است، بر ضد خودش است.)17

3. ستيز با عقايد نادرست

ابراهيم(ع) و موسى(ع) با عقايدى كه نادرست مى دانستند و كسانى كه چنان اعتقاداتى داشتند مبارزه كردند.
(كار صحيح كار ابراهيم(ع) است كه خود را كسى مى داند كه يك فكر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجير عقايد سخيف و تقليدى كه كوچك ترين مايه اى از فكر ندارد گرفتار مى بيند. مردم به عنوان روز عيد از شهر خارج مى شوند و او بيمارى را بهانه مى كند و خارج نمى شود (فنظر نظرة فى النجوم. فقال انّى سقيم. فتولّوا عنه مدبرين) (صافات / 88 ـ 90) بعد كه شهر خلوت مى شود وارد بتخانه بزرگ مى شود، يك تبر بر مى دارد تمام بت ها را خرد مى كند و بعد تبر را به گردن بت بزرگى مى آويزد. (فراغ الى آلهتهم فقال ألا تأكلون. مالكم لاتنطقون. فراغ عليهم ضربا باليمين) (صافات / 90 ـ 93) عمداً اين كار را كرد براى اين كه به نص قرآن كريم بتواند فكر مردم را آزاد كند.
و يا موسى بن عمران وقتى مى بيند قومش گوساله سامرى را به عنوان يك بت انتخاب كرده اند و پرستش مى كنند گفت: (لنحرقنّه ثمّ لننسفنّه فى اليمّ نسفاً) البته آن را آتش مى زنم و خاكسترش را هم بر باد مى دهم.)18
بر اين اساس، آن شهيد بزرگوار آزادى عقيده اى را كه از روى تفكر و تأمل و انديشه باشد مى پذيرد و اما عقيده اى را كه از روى تقليد و تعصب و عادت ها شكل گرفته است ناپذيرفتنى مى داند:
(در اسلام آزادى تفكر و آزادى عقيده اى كه بر مبناى تفكر درست شده باشد هست، اما آزادى عقيده اى كه مبنايش فكر نيست هرگز در اسلام وجود ندارد. آن آزادى معنايش آزادى بردگى است، آزادى اسارت است، آزادى زنجير در دست و پا قراردادن است. بنابراين حق با انبيا بوده است، نه با روشى كه دنياى امروز مى پسندد. حق با انبيا بوده است كه اين گونه زنجيرها را از دست و پاى بشر برمى گرفتند، پاره مى كردند و در نتيجه مى توانستند بشر را وادار به تفكر بكنند.)19
آزادى عقيده در معناى اخير نه تنها مفيد نيست، بلكه زيانبارترين اثرات را براى فرد و جامعه به دنبال دارد.20
اصل مهمى كه مورد توجه شهيد مطهرى قرار گرفته است آن است كه عقيده اكراه بردار نيست و نمى توان با زور و فشار به كسى عقيده اى را تحميل كرد و عقيده سابق وى را گرفت. اگر اسلام اجازه داده است زنجيرها را از دست و پاى بت پرستان، شيطان پرستان و… باز كنيم، اين به معناى تحميل دين بر ايشان و اجبار آنان بر قبول آن نيست.
(اسلام از يك طرف با بت پرستى ها بدان شدت مبارزه مى كند، و از طرف ديگر به همان بت پرست مى گويد اگر مى خواهى خدا را بپذيرى در حالى كه بت را پذيرفته اى قبول ندارم، بايد خدا را با عقل آزاد بپذيرى ( و فى الارض آيات للموقنين. و فى أنفسكم أفلاتبصرون) خدا را مى خواهى بپذيرى؟ همين جورى قبول نيست، برو روى زمين مطالعه كن، روى مخلوقات زمين مطالعه كن، در گياه ها مطالعه كن، در بدن و روحت، در خلقت خودت، حيوانات و آسمان ها مطالعه كن. اين قدر مى گويد راجع به توحيد مطالعه كن كه انسان بايد عالم بشود، خود به خود يك علمى به دست مى آورد، تا از مجراى علم به توحيد برسد، به معاد برسد، به نبوت برسد، (إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب. الذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السموات و الأرض ربّنا ماخلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار… )
آيه ديگر قرآن مى گويد: (لااكراه فى الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ) دين و ايمان اجبارى نيست، راه واضح است، من فقط از شما تفكر مى خواهم، دقت مى خواهم، اساساً ايمانى كه اسلام مى خواهد قابل اجبار كردن نيست، امكان ندارد، مگر مى شود كسى را آن طورى كه اسلام مى خواهد مجبور كرد؟)21

جهاد، و آزادى عقيده

از جمله مسائل بنيادين در حقوق اسلامى، تبيين دقيق رابطه جهاد با آزادى عقيده است. گروهى بر اين باورند كه تشريع جهاد، نمايانگر موضع منفى دين در برابر آزادى عقيده است.
شهيد مطهرى اين گونه وفهم و برداشت از آيات قرآنى را از سر كم دقتى و يا بى دقتى دانسته و براين نكته تأكيد مى ورزد كه اصولاً در اسلام جهاد وقتى تشريع شده كه مسلمانان زير شكنجه و اذيت و آزار كافران بودند. نخستين آياتى كه درباره جهاد فرود آمده دليل اين ادعا است:
(انّ الله يدافع عن الذين آمنوا إنّ اللّه لايحبّ كل خوّان كفور. اذن للذين يقاتلون بأنّهم ظلموا و انّ الله على نصرهم لقدير. الذين اخرجوا من ديارهم بغيرحقّ إلاّ ان يقولوا ربّنا اللّه و لولا دفع اللّه الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه كثيراً و لينصرنّ اللّه من ينصره انّ اللّه لقويّ عزيز. الذين إن مكّنّاهم فى الأرض أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و للّه عاقبة الامور)
حج / 38 ـ 41
ايشان در اين زمينه مى نويسد:
(ببينيد لحن آيات اين است: (ان ّاللّه يدافع عن الذين آمنوا) خدا از اهل ايمان دفاع مى كند، خدا خيانتكارهاى كافرپيشه را دوست ندارد. اشاره به اين كه اينها به شما خيانت كردند، اينها كفران نعمت كردند. آن وقت مى فرمايد: (اذن للذين يقاتلونهم بأنّهم ظلموا) اجازه داده شد به اين مردمى كه ديگران به جنگ اينها آمدند كه بجنگيد; يعنى اى مسلمانان حالا كه كافران به جنگ شما آمده اند پس بجنگيد. اين درست حالت دفاع است. چرا اين اجازه داده شده؟ به دليل اين كه مظلوم بايد از خودش دفاع كند، بعد هم وعده يارى مى دهد: (وانّ اللّه على نصرهم لقدير. الذين اخرجوا من ديارهم بغير حقّ الا ان يقولوا ربّنا اللّه) … قرآن مى گويد اگر در مواقعى كه تهاجم از نقطه مقابل شروع مى شود اين طرف دفاع نكند، سنگ روى سنگ بند نمى شود، تمام مراكز عبادت نيز از ميان مى رود. (ولولا دفع الناس بعضهم ببعض لهدّمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم اللّه)22
استاد شهيد براى آن كه نشان دهد تشريع جهاد در اسلام به منظور تحميل عقايد بر ديگران نيست آيات را به دو دسته تقسيم مى كند:

1. آيات مطلق

(فاذا انسلخ الأشهر الحرم فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم و احصروهم واقعدوا لهم كلّ مرصد) توبه/ 5
(يا ايها النبى جاهد الكفّار و المنافقين و اغلظ عليهم) توبه/ 73
(قاتلوا الذين لايؤمنون بالله و لا باليوم الآخر و لايحرّمون ما حرّم الله و رسوله و لايدينون دين الحقّ من الذين اوتوا الكتاب حتّى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون) 23 توبه/ 29

2. آيات مقيّد

(وقاتلوا فى سبيل اللّه الذين يقاتلونكم و لاتعتدوا إنّ اللّه لايحبّ المعتدين) بقره / 190
(اذن للذين يقاتلون بأنّهم ظلموا و انّ اللّه على نصرهم لقدير. الذين أخرجوا من ديارهم بغير حقّ) حج / 39
(و قاتلوا المشركين كافّة كما يقاتلونكم كافّة) 24 توبه / 36
(وقاتلوهم حتّى لاتكون فتنة و يكون الدين كلّه للّه) انفال/ 39
(و مالكم لاتقاتلون فى سبيل اللّه و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان) 25 نساء /75
دومين گروه از آيات، جهاد را در اسلام دفاعى در راستاى حفظ كيان حكومت اسلامى، دفاع از مستضعفين و مظلومين و مبارزه با اختناق معرفى مى كنند، و اطلاق آياتى را كه در گروه نخست جهاد را به گونه اى مطلق تشريع نموده از بين مى برند. بدين رو جهاد در اسلام بر خلاف تصور عده اى براى تحميل عقيده بر ديگران نيست.
قرآن براين نكته تأكيد دارد كه ظلم ظالمان را از بين ببريد، براى دفاع از خود با مخالفان نبرد كنيد و يا در مواردى با آنان كه مانع تبليغ دين مى شوند بستيزيد تا موانع تبليغ دين اسلام از بين برود، اما حق تحميل عقيده نداريد. به باور شهيد مطهرى دو گروه ديگر از آيات، تقييدگر آيات مطلق به شمار مى آيند:
1. آياتى كه پذيرش دين را منوط به اراده و انتخاب انسان مى دانند:
(لااكراه فى الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ)
2. آياتى كه تحميل عقيده بر ديگران را نفى كرده و ايمان و بى ايمانى را امرى اختيارى معرفى مى نمايند:
(ادع الى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى أحسن) نحل / 125
(وقل الحقّ من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر) كهف / 29
(ولوشاء ربك لأمن فى الأرض كلّهم جميعاً أفأنت تكره الناس حتى يكونوا مؤمنين) يونس / 99
(اگر زور صحيح بود و مسلمانان حق داشتند غيرمسلمانان را با اجبار و زور مسلمان كنند، خدا خودش به اراده تكوينى خويش مى توانست همه مردم را مؤمن كند، اما ايمان امرى است كه مردم بايد انتخاب بكنند. پس به همان دليل كه خود خدا با اراده تكوينى و اجبارى مردم را مؤمن نكرده است و مردم را مختار و آزاد گذاشته است، تو هم اى پيامبر، مردم را بايد آزاد بگذارى هر كه دلش بخواهد ايمان بياورد و هر كه دلش مى خواهد ايمان نياورد.
(لعلّك باخع نفسك ألاّ يكونوا مؤمنين) شعراء/ 3
اى پيامبر تو مثل اين كه خودت را مى خواهى هلاك كنى كه اينها ايمان نمى آورند، اين قدر غصه اينها را نخور. ما اگر بخواهيم با اراده تكوينى و به زور، مردم را با ايمان بكنيم كه راهمان باز است و آسان، (ان نشأ ننزّل عليهم من السماء آية فظلّت أعناقهم لها خاضعين) (شعراء/ 3 ـ 3) ما اگر بخواهيم از آسمان آيه اى نازل مى كنيم، عذابى نازل مى كنيم به مردم مى گوييم يا بايد ايمان بياوريد، يا با اين عذاب شما را هلاك مى كنيم، همه مردم بالاجبار ايمان خواهند آورد، ولى ما اين كار را نمى كنيم، چون مى خواهيم ايمان را مردم خودشان اختيار كنند.)26
در نظر استاد شهيد، فقيهان بر اين امر اتفاق دارند كه جهاد تنها به عنوان دفاع مشروع است، ولى نكته مهم اين است كه مصداق دفاع، آيا تنها دفاع از شخص خود و يا حداكثر ازملت خود مى باشد، يا دفاع از انسانيت نيز دفاع شمرده مى شود.27
و اين خود برخاسته از اين ديدگاه است كه ايشان توحيد را در زمره حقوق به شمار مى آورد، چنان كه آزادى را، اما سؤالى كه درمورد توحيد مطرح مى شود اين است كه آيا توحيد، حق فردى است و در حوزه مسائل شخصى افراد، و يا از حقوق انسانى و عمومى به شمار مى آيد.
(چنانچه توحيد از حقوق شخصى افراد باشد فرد مى تواند موحد ويا مشرك باشد و درهر صورت كسى را حق اعتراض و ايجاد مزاحمت براى او نمى باشد، اما اگر توحيد، هم چون آزادى ازحقوق انسانى و عمومى باشد ما در مورد آزادى عقيده گفتيم كه معنى حق آزادى اين نيست كه آزادى يك فرد از طرف ديگرى مورد توجه قرار نگيرد، بلكه ممكن است از طرف خودش مورد تهديد قرار گيرد. پس اگر مردمى براى توحيد ومبارزه با شرك بجنگند جنگ شان جنبه دفاعى دارد، نه جنبه استخدامى و استعمارى و استثمارى و تجاوز .حالا درست توجه كرديد كه نزاع كه مى گوييم صغروى است، چه معنى دارد.
اينجا حتى در ميان علماى اسلام نيز دو ديدگاه وجود دارد. عده اى طورى نظر داده اند كه معنى نظرشان اين است كه توحيد جزء حقوق عمومى انسان ها است، پس جنگيدن به خاطر توحيد، مشروع است، چون دفاع از حق انسانيت است، مثل جنگيدن براى آزادى ملتى ديگر است، ولى عده ديگر طورى نظر مى دهند كه معنى حرف شان اين است كه توحيد جزء حقوق فردى و يا حقوق ملى ملت هاست و به حقوق انسانى مربوط نيست، پس بنابراين كسى حق ندارد مزاحم فرد ديگر بشود به خاطر توحيد.)28
و در پى تبيين ملاك و مقياس حقوق عمومى و فردى مى نويسد:
(ما كه مى گوييم توحيد با سعادت بشرى بستگى دارد، مربوط به سليقه شخصى نيست، مربوط به اين قوم و آن قوم نيست، پس حق با همان كسانى است كه توحيد را جزء حقوق بشريت مى شمارند. اگر هم ما مى گوييم جنگ براى تحميل توحيد نيست، نه به خاطر اين است كه اين از امورى است كه نبايد از آن دفاع كرد، و نه به خاطر اين است كه از حقوق انسانيت نيست، به خاطر اين است كه خودش فى حد ذاته قابل اجبار نيست كه قرآن هم گفته: (لااكراه فى الدين) و الا واقعاً جزء حقوق انسانيت است.)29
بر اين اساس مى توان چنين نتيجه گرفت كه در اسلام، آزادى عقيده معتبر است و تشريع جهاد و آيات جهاد هيچ گونه تضادى با آزادى عقيده نداشته و مصاديق دفاع هم چون دفاع ازخود و كيان دينى، دفاع از مظلومان و مستضعفان، برداشتن موانع تبليغ دين و توحيد، تنها دلالت بر اين دارد كه مسلمانان مى توانند با غير مسلمانان بر اساس اين عناوين، مبارزه و جهاد نمايند، ولى حق تحميل عقيده بر ايشان را ندارند.

آزادى بيان و قلم

عقيده و انديشه زمانى از ارزش و اعتبار برخوردار است كه در قالب هاى گوناگون هم چون آزادى بيان و قلم نمود پيدا كند. بنابراين ميان آزادى بيان و عقيده نوعى وابستگى شديد وجود دارد. بر اين اساس مى توان ديدگاه ايشان را در مورد آزادى بيان و قلم از آنچه در مورد آزادى عقيده بيان داشته اند به دست آورد. اگر ايشان به آزادى عقيده اى كه از روى عدم تفكر به دست آمده است باور داشته باشند در مورد آزادى بيان آن عقيده نيز همين گونه خواهد بود. و بر اين اساس بت پرستان حق نخواهند داشت كه به تبليغ و ترويج عادت ها و سنت هاى خود بپردازند. اما درباره عقايدى كه از روى تفكر و تأمل شكل گرفته باشد معتقد به آزادى بيان و قلم بوده و براى اين آزادى شرطى را بيان مى دارد كه در واقع با اصول آزادى انسان سازگار مى نمايد:
(در اسلام، آزادى تفكر پذيرفته شده و ارائه انديشه ها آزاد است، اما نبايد توطئه و رياكارى در ميان باشد، افراد بايد آنچه را واقعاً به آن ايمان و اعتقاد دارند ابراز و بيان كنند، نه آن كه رياكارى كنند. نبايد به نام آزادى، اغفال و توطئه و نفاق صورت بگيرد.)
به باور استاد شهيد، استفاده ماركسيست ها از آيات قرآن و تفسيراين آيات، توطئه و اغفال و فريب است و هيچ ربطى به آزادى ندارد، و در حقيقت اين روش ماركسيست ها خيانت به ديگر انسان ها و آزادى، سلامت و حيثيت آنها است.30
شرط يادشده اگر در بيان عقايد و ابراز انديشه باشد، صاحبان انديشه مى توانند از آزادى بيان و قلم برخوردار باشند و تجربه نشان داده كه در اين موارد هر چند بر ضرر اسلام سخن گفته شود باز در نهايت اسلام سود برده است.
(هركس مى بايد فكر و بيان و قلمش آزاد باشد، و تنها در چنين صورتى است كه انقلاب اسلامى ما، راه صحيح پيروزى را ادامه خواهد داد. اتفاق تجربه هاى گذشته نشان داده است كه هر وقت جامعه ازيك نوع آزادى فكرى ـ هر چند از روى سوء نيت ـ برخوردار باشد اين امر به ضرر اسلام تمام نشده، بلكه در نهايت به سود اسلام بوده است. اگر در جامعه ما، محيط آزاد بر خورد آراء و عقايد به وجود آيد، به گونه اى كه صاحبان افكار مختلف بتوانند حرفهاى خود را مطرح كنند و ما هم در برابر، آراء و نظريات خودمان را بگوييم، تنها در چنين زمينه سالمى خواهد بود كه اسلام هر چه بيشتر رشد مى كند.) 31
در نگاه استاد شهيد ياد كرد اين نكته ضرورى است كه تمامى صاحبان انديشه مى توانند به تبليغ و دفاع از باورهاى خويش برخيزند، هر چند آن انديشه، دينى نبوده و با اصول و باورهاى دينى ناسازگار باشد، اما با اين شرط كه مخاطبان آنها از اعتقادات و باورهاى او و اين كه چه موضعى در برابر دين دارد آگاهى داشته باشند.


پی نوشت‌ها:

1. برلين، آيزايا، چهار مقاله درباره آزادى ، 237.
2. محمودى، على، نظريه آزادى در فلسفه سياسى هابز و لاك، 15.
3. همان، 16.
4. استوارت ميل، جان، رساله درباره آزادى، ترجمه جواد شيخ الاسلامى ، 50.
5. مطهرى، مرتضى، گفتارهاى معنوى ، 13 ـ 14.
6.همان ، 16 ـ 17.
7. مطهرى، مرتضى، اخلاق جنسى در اسلام و جهان غرب، 40
8. مطهرى، مرتضى، انسان كامل، 342 ـ 343.
9. همان، 346 ـ 367.
10. مطهرى، مرتضى، پيرامون جمهورى اسلامى ، 123.
11. همان ، 93.
12. طباطبايى مؤتمنى، منوچهر، آزادى هاى عمومى و حقوق بشر، 89.
13. استوارت ميل، جان، رساله درباره آزادى ، 58 ـ 60.
14. مطهرى، آشنايى با قرآن، 3/ 220 ـ 221.
15. مطهرى، مرتضى، پيرامون جمهورى اسلامى، 97.
16. همان ، 99.
17. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 224.
18. مطهرى، مرتضى، پيرامون جمهورى اسلامى ، 101 ـ 102.
19. همان ، 109.
20. مطهرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى ، 8.
21. همو، پيرامون جمهورى اسلامى، 110.
22. مطهرى، مرتضى، جهاد ، 19 ـ 20.
23. همان ، 26.
24. همان ، 27 ـ 29.
25. همان ، 32 ـ 33.
26. همان ، 36.
27. همان ، 44.
28. همان ، 46.
29. همان ، 54.
30. مطهرى، مرتضى، پيرامون انقلاب اسلامى ، 109 ـ 110.
31. همان ، 63.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهيد مطهري و ديدگاه هاي تربيتي قرآن

شهيد مطهري و ديدگاه هاي تربيتي قرآن

سيد ابراهيم سجادي

قرآن مظهر رحمت و جلوه ربوبيت خداوند و كتاب شناخت و تربيت انسان است و به دليل برخوردارى از چنين هويتى، مطالعه دقيق كتاب تشريع و نظام تكوين را به قصد دريافت تصور روشن و واقع بينانه ازآنها به بشر توصيه مى نمايد، تا از اين طريق، راه تعالى و تكامل خود را هموار و زمينه تشكيل و تأمين زندگى آرمانى خويش را در دو جهان، فراهم سازند.
ناكامى و گمراهى انسان از نگاه قرآن در صحنه زندگى، به اشتباه در برنامه ريزى، قانون گذارى و نظام رفتار خلاصه نمى شود، بلكه تفسير و تلقى غيرواقع بينانه از هستى را نيز در بر مى گيرد و به همين دليل در اين كتاب مقدس، آموزش حكمت و حقايق هستى در كنار تلاوت آيات الهى، تزكيه و تعليم وحى، به عنوان عامل مؤثر در جهت رهايى انسان از ضلالت مطرح است. (يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين) جمعه/ 2
بدين ترتيب، قرآن رسالت تعليم و تربيت انسان را به عهده دارد و هر مفسر، پژوهنده و مربى كه بدان روى آورد به گونه اى راهى به شناساندن نظام تربيتى قرآن مى جويد و به فرا خور فهم و توانش به تبيين ديدگاه هاى تربيتى اين كتاب آسمانى دست مى يابد.
شهيد مطهرى، از معدود دانشمندانى است كه به دليل شخصيت علمى، فلسفى و حضور جدى در حوزه مكتب هاى تربيتى و فلسفى معاصر خود و برخوردارى كامل از تمامى ويژگى ها و شرايط لازم براى يك مفسر، توانسته است گام هاى بلندى در راستاى تبيين و ارائه مكتب تربيتى قرآن بردارد، هر چند كه تازه هاى استاد در اين رابطه، هنوز در آثار مختلف ايشان پراكنده اند و ارائه نظام مند آنها همچنان يك نياز شمرده مى شود!
از ويژگى هاى يافته هاى تربيتى شهيد مطهرى از قرآن كه بهره گيرى از آن براى نهادهـاى پرورشى قـابل توصيه مى باشد، توجه همزمان به فلسفه آموزش و پرورش و روش تربيتى قرآن است كه در اين نوشته به صورت فشرده، به مطالعه گرفته مى شود.

فلسفه تربيت در قرآن

گرچه توجه به فلسفه تربيت، پيشينه اى تاريخى به قدمت خود تربيت دارد و هر مربى و نظام تربيتى به گونه اى ديدگاه هاى زيربنايى و فلسفى اين حوزه معرفتى را نيز به بحث گرفته است، ولى جداسازى فلسفه تربيت از روش تربيتى همچنان فلسفه ساير علوم، گذشته چندان درازى ندارد. تعريف هايى كه براى (فلسفه تربيت) ارائه شده اند، به صورت روشن و تا حدودى همصدا پيوند بايدهاى نظام اخلاقى را با مباحث كلى و فلسفى ترديد ناپذير مى دانند، از آن جمله گفته اند:
عناصرى كه تشكيل دهنده يك نظام تربيتى هستند و به صورت نظامدار و منطقى با هم ارتباط دارند، در حقيقت برآمده و متأثر از پرسش ها و بحث هاى كلى اند كه ماهيت فلسفى و وجود شناختى دارند و از چيستى انسان (موضوع تربيت) و ارزش هاى انسانى (محتواى قابل انتقال به تربيت شونده) كه دو عنصر اساسى در نظام تربيتى مى باشند، سخن مى گويند. 1
جان ديوئى مى نويسد:
(… اگر بخواهيم تعليم و تربيت را به عنوان جريان تشكيل گرايش هاى اساسى، عقلانى و عاطفى نسبت به طبيعت و همنوعان تلقى كنيم، در اين صورت ممكن است فلسفه را به صورت تئورى كلى يا اساس فطرى تعليم و تربيت تعريف كنيم.)2
هاروى سيگل مى نويسد:
(مقصود فلسفى بودن فرد در ارتباط با آموزش و پرورش… يعنى به دست آوردن يك احساس معنى، هدف و تعهد شخصى رضايت بخش براى هدايت فعاليت هاى او به عنوان يك مربى.)3
در تعبيرهايى از اين دست، اين مطلب به چشم مى خورد كه موفقيت يك نظام تربيتى در گرو اين است كه تكيه بر يك ديد كلى قانع كننده در مورد هستى، انسان و چيستى مفاهيم نظام تربيتى داشته باشد. دانشى كه اين نياز را برآورده مى سازد فلسفه آموزش و پرورش نام دارد.
شهيد مطهرى در مطالعات تفسيرى ـ تربيتى خويش، به اين مهم به طور جدى توجه داشته و در كنار تلاش گسترده اش جهت تبيين روشن تمامى عنوان هاى كليدى تربيت ـ كه محور عمده فلسفه آموزش و پرورش را تشكيل مى دهند4 ـ در پرتو آيات قرآن، به مطالعه انسان، جهان و آفريدگار هستى مى پردازد.

تربيت پذيرى انسان

از نگاه استاد، قرآن، انسان را موجودى مى شناسد، مركب از بدن و روح كه هويت الهى دارد5 ( و نفخت فيه من روحى) (حجر / 29) و اين روح، زاييده عنصر مادى وجود او است، (ثم أنشأناه خلقاً آخر) ولى نبايد در دامن مادر طبيعت محبوس بماند، بلكه بايد راه تكامل را بپيمايد و گرنه در (اسفل سافلين) كه چهره آن جهانى اش جهنم است: (فامّه هاوية) (قارعه / 9) باقى مى ماند.6
انسان در بعد الهى خود، از آغاز آفرينش، برخوردار از فطرت متعالى و انسانى مى باشد. حقيقت فطرت عبارت است از ويژگى هاى انسانى و گرايش هاى فطرى7 مانند دين خواهى، حقيقت جويى، زيبايى دوستى، گرايش به پرسش و علاقه مندى به اخلاق كه بالقوه موقع تولد در انسان وجود دارند و بايد به فعليت رسيده، راه رشد را طى كنند.8 قرآن در اين باره مى فرمايد:
(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيّم) روم / 30
پس روى خود را متوجه آيين ناب كن! اين فطرتى است كه خداوند، انسان را برآن آفريده، دگرگونى در آفرينش الهى نيست اين است آيين استوار.
قرآن جهان را در خدمت تربيت انسان دانسته است و در پرتو مطالعه كتاب هستى، باور به غيب و شناخت عقلانى و علمى آفريدگار هستى كه آميزه اى از رشد حقيقت جويى و تقرب به خداوند است، رشد و تربيت انسان را تحقق پذير مى داند:
(دستگاه عقل و فكر انسان از راه حس، قوام و مايه و قوت مى گيرد. راه عبور به معقولات از ميان محسوسات مى گذرد، و به همين دليل، قرآن دعوت به تدبر در همين محسوسات كرده است، زيرا از همين محسوسات بايد به معقولات پى برد، ولى نبايد در عالم محسوس متوقف شد، (إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الالباب) (آل عمران/190)، يعنى در خلقت آسمان و زمين، در مشاهده همين پيكر عالم و پوسته و قشر عالم، نشانه ها و دلايلى بر روح عالم و لب و مغز عالم است.)9
اساس، عالم غيب است. اين شهادت، ظهورى است از غيب و آيه، نشانه و علامتى است براى غيب. آيه را در جايى مى گويند كه يك چيز ماهيتش اشاره به جاى ديگر باشد، پس عالم اصلاً وجودش وجود علامتى است و يك مطلبى را دارد به ما مى فهماند… اگر انسان خودش را آن چنان كه هست بشناسد، به عالم ملكوت آشنا شده و عالم ملكوت را شناخته است:10
(إنّ فى السموات و الأرض لآيات للمؤمنين . و فى خلقكم و ما يبثّ من دابّة آيات لقوم يوقنون) جاثيه/4ـ3
(بدين دليل كه در طبيعتِ آيات و نشانه هاى الهى، اقتضاى رشد و تعالى نهفته است، نگاه تعالى طلبانه به جهان مى تواند رشد و تكامل انسان را در پى آورد. قرآن در رابطه با نقشه سازنده نشانه هاى توحيد مى گويد:
(واتل عليهم نبأ الذى آتيناه آياتنا فانسلخ منها… و لو شئنا لرفعناه بها و لكنّه أخلد الى الأرض و اتبع هواه) اعراف/176ـ175
بخوان بر آنها حكايت آن كسى را كه آيات مان را در اختيار او قرار داديم، ولى او خود را از دايره آن آيات بيرون كشيد… اگر مى خواستيم او را به وسيله آن آيات بالا مى برديم، اما او خود را به زمين و طبيعت چسباند.)11
(انسان اگر در دنيا، با جان عالم آشنا نشد و چشم دلش باز نگرديد، در آخرت نابينا محشور مى شود: (و من أعرض عن ذكري… و نحشره يوم القيامة أعمى). مى گويد: چرا مرا كور محشور نمودى (ربّ لم حشرتنى أعمى و قد كنت بصيراً. قال كذلك أتتك آياتنا فنسيتها) (طه/126ـ125) تو آن چشم بينا را در دنيا پيدا نكردى و آيات ما را كه جلو چشمت بود نمى ديدى، بديهى است كه اينجا هم كورى، هر كه در دنيا چشم باطن داشته باشد، اينجا هم چشم دارد.)12

بعثت، و پرورش انسان

شهيد مطهرى فلسفه بعثت را نيز در حوزه تربيت انسان جست وجو مى كند و در پى اين است كه ارتباط غيب را با انسان از طريق وحى بر مبناى نياز او به رشد و تكامل تحليل نمايد و اين مطلب را به عنوان يك واقعيت قرآنى و قابل مطالعه در سخنان خداوند مطرح مى كند:
(رب، در قرآن گرچه برگرفته شده از (ربب) به معناى خداوندگارى است و نه (ربو) و (ربى) به معناى پرورش، ولى هيچ يك از تربيت و صاحب اختيارى به تنهايى نمى تواند رساننده معنى رب باشد، در معناى رب هم خداوندگارى نهفته است و هم مربى. خداوند، هم كمال رسان است و هم صاحب اختيار عالم طبيعت. و ماده، هم مخلوق خداوند است و هم مربوب او، هيچ كدام از عوالم ماده كامل آفريده نشده وخداوند همه را در اين جهان به كمال نهايى مى رساند و رب العالمين است. اصولاً اين جهان، جهان پرورش است، انسان ها اعم از خوب و بد همگى در حال پرورش يافتن هستند.13 (كلاّ نمدّ هؤلاء و هؤلاء) (اسراء/20 ـ 18)
ارسال پيامبران، مظهر اسم (رب) است، از اين رو قرآن مى فرمايد: (إنّا كنّا مرسلين رحمة من ربّك) (دخان/ 6 ـ 5) يعنى اين پروردگار تو و پرورش دهنده آسمان ها و زمين به حكم اينكه (رب) و پرورش دهنده است، پيغمبران را براى تكميل و تربيت استعدادهاى بشر فرستاده است14. خداوند مى خواهد بشر را تربيت كند، مكتب تربيتى و مكتب تكميلى فرستاده و به پيامبر مى گويد: بگير وحى را و اين وسيله تربيت و تكميل15 را (اقرأ باسم ربّك الذى خلق… اقرأ و ربّك الأكرم) (علق/2)
با توجه به اينكه دين ريشه در فطرت انسان ها دارد و گرايش هايى را كه با آفرينش آنها پديد مى آيند، توضيح مى دهد. (فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة اللّه التى فطر الناس عليها)، و به عبارت ديگر دين رنگى است كه دست حق در متن تكوين و در متن خلقت، انسان را به آن رنگ، متلوّن كرده است16 (صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة) (بقره/138)، بنابر اين بعثت انبياء پاسخى است به تقاضايى كه در درون انسان وجود دارد، و پيامبر(ص) (مذكّر) است و در پى بيدارى نيروهاى فطرى بشر و مشتعل ساختن شعور مرموز عشق پنهان وجود او مى باشد.17
ولى به دليل تغييرپذيرى چراغ فطرت، سازندگى دين بستگى به روشن بودن چراغ فطرت دارد، اگر انسانيت فطرى انسان سرجايش نباشد، تعليمات انبياء تأثيرى ازخود بر جا نمى گذارد، به همين دليل قرآن مى فرمايد: (ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين) (بقره/1)، انسان ها داراى دو گونه هدايت هستند: هدايت فطرى و هدايت به اصطلاح اكتسابى، و قرآن مى خواهد بگويد كه تا كسى چراغ هدايت فطرى اش روشن نباشد، هدايت اكتسابى براى او فايده ندارد، يعنى تعليمات انبيا براى اشخاص مسخ شده و انسانيت را از دست داده مفيد نيست.
در سوره (ماعون) تكذيب دين (أرأيت الذى يكذّب بالدين)به كسى نسبت داده شده كه از انسانيت خارج شده و يتيم را به شدت از خود مى راند (فذلك الّذى يدعّ اليتيم); يعنى اين امر، شرط انسانيت است و فطرت انسانيت حكم مى كند كه انسان نسبت به يتيم عاطفه داشته باشد. (ولايحضّ على طعام المسكين) اين كسى است كه براى اطعام مساكين و تغذيه مردم گرسنه ترغيبى ندارد; يعنى اول انسانيتش را از دست داده، آدمى كه انسانيت را از دست بدهد، قهراً اسلاميت را هم پيش از اين از دست داده، يعنى ديگر يك انسان طبيعى نيست يك انسان مسخ شده است،18 اين گونه افراد با كفر ورزيدن و مخالفت با دعوت پيامبر(ص) نامه قلبشان لاك و مهر مى شود و دلهاشان تأثيرپذيرى را از دست مى دهد19 (ختم اللّه على قلوبهم و على سمعهم) (بقره/7).

معنى شناسى تربيت

جاودانگى و همه زمانى بودن درك ها و گرايش هاى فطرى، اساس انسانيت و تحقق دهنده معناى آن است20 كه:
(اصل لغت تربيت، اگر به كار برده مى شود چه آگاهانه و چه غيرآگاهانه بر همين اساس است، چون تربيت يعنى رشد دادن و پرورش دادن و اين مبنى بر قبول كردن يك سلسله استعدادها… و يك سلسله ويژگى ها در انسان است.)21
(اگر استعدادى در يك شيئ نيست بديهى است كه آن چيزى كه نيست و وجود ندارد، نمى شود آن را پرورش داد.)22
(ولى با پذيرش فطرت، انسانيت، تربيت و تكامل انسانيت، معنى پيدا مى كند.)23
استاد بر اساس چنين تحليلى، تبيين ارزش ها و تكامل را در فلسفه هاى مادى، اعم از اگزيستانسياليسم و كمونيسم به نقد مى كشد و مى گويد:
(اگزيستانسياليست ها كه واقعيت قابل تحصيل را سود مادى مى دانند و دنبال نمودن غير آن را نامعقول مى شمارند و در عين حال ارزش ها را اشياء آفريدنى دانسته اند و نه واقعيت هاى كشف كردنى، مقصود شان يقيناً ايجاد واقعيت هاى معنوى نيست، زيرا آنها منكر واقعيت داشتن معنويات اند، بنابراين مقصود از (آفريدن ارزش ها) اعتبار ارزش است در عدالت [مثلاً] كه نقطه مقابل ظلم مى باشد تا آن را به عنوان هدف بشناسد و اين شبيه پرستش موجود دست ساز خود است كه بت پرست ها انجام مى دادند، در صورتى كه هدف بايد چيزى باشد كه در مرحله بالاتر قرار دارد و انسان تلاش مى كند كه به آن برسد.)24
ماركسيست ها اخلاق را بازتاب ابزار كار مى شمارند و چون ابزار كار در حال تكامل است، پس اخلاق نيز در مسير تكامل قرار دارد و اين نامگذارى بيش نيست وحكايت از تكامل چيزى ندارد، بلكه بر اساس اين ديدگاه، با از بين رفتن ابزارى، اخلاقى نسخ مى شود و به جاى آن چيز ديگرى مى آيد و اين با سقوط اخلاق نيز سازگار است.25

واقعيت ملكات اخلاقى

استاد، فطريات را استعدادهايى مى داند كه در انسان بدوى وحشى، هنوز خواب هستند،26 و اگر وارد حوزه تصور گردند، بدون نيازى به دليل و استدلال به صورت فطرى مورد تصديق قرار مى گيرند.27 همين استعدادها وقتى تربيت مى يابند28 تبديل به خوى ها وخصلت هاى اكتسابى مى شوند.
واقعيت خوى، عادت و ملكات كه محصول تربيت است در كلام استاد با نوعى از ترديد همراه است. ايشان پس از اشاره به سخن ارسطو كه ملكات را كيفيات نفسانى نه چندان قابل تعريف مى داند، و سخن افلاطون و سقراط كه تنها علم و آموزش را درامر اصلاح كافى مى داند، مى فرمايد:
(در اينجا، نظريه ديگرى هم مى شود ابرازكرد كه به نوعى جمع بين نظريه ارسطو و افلاطون است، و آن اين است كه ملكات، ازدياد علم است; علم مراتبى دارد، يعنى اين چيزى كه ما در شعور آگاهمان به آن علم مى گوييم، يك درجه اى از علم است، انسان وقتى زياد ممارست مى كند بر يك چيز، ملكه مى شود، آن علم است كه رسوخ بيشتر پيدا كرده است. علامه طباطبايى بر اين مطلب تأكيد دارد.)29
بر اساس اين سخن استاد، تربيت در حقيقت تلاشى است در جهت افزايش ممارست كه افزايش آگاهى را در پى دارد، مرتبه بالاى چنين آگاهى، خوى، عادت و ملكه ناميده مى شود.

اهداف و مبانى تربيت

شناسايى و شناساندن هدف تربيت، از سرفصل هاى عمده فلسفه آموزش و پرورش30 و از عوامل هدايت كننده اقدامات تربيتى به حساب مى آيد.
شهيد مطهرى، ضمن طرح اهداف حقيقى و خيالى زندگى به اين نتيجه مى رسد كه آخرين هدف و آرمان اصلى در اسلام جز خدا چيزى ديگرى نيست31، ساير هدف ها زاييده اين هدف32 و هر كدام منزلى از منازل است نه سر منزل، لذا عبادت هم، چنين است، قرآن مى فرمايد:33
(اقم الصلوة لذكرى) طه/14
نماز را براى ياد و ذكر من به پا دار.
استاد تمام هدفگيرى هاى صحنه زندگى را، بازتاب خداجويى مى شناسد. جهت توضيح هر چه بيشتر مطلب، پاسخ ايشان را به اين پرسش كه چرا انسان تنوع طلب است مى خوانيم:
(تحليل صحيح اين مطلب اين است كه انسان اگر به آن چيزى كه مطلوب حقيقى و واقعى او است برسد آرام مى گيرد. سرگردانى انسان، ناشى از اين است كه آن حقيقت را به صورت مبهم مى خواهد و براى او تلاش مى كند. به يك چيز مى رسد خيال مى كند اين، همان است، ولى يك مدتى كه از نزديك او را بو مى كند، فطرتش او را رد مى كند، مى رود سراغ چيز ديگر… اين است كه قرآن مى فرمايد: (الذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم بذكر اللّه ألابذكر اللّه تطمئنّ القلوب) (رعد/28)، يعنى تنها با ياد خدا دلها آرام مى گيرد.)34
ايشان ياد خدا را هدفى مى شناسد كه با آبيارى آن، تعقل و احساسات نيز رو به رشد مى گذارند35 و با كسب درجات قرب پروردگار، علم، قدرت، حيات، اراده، مشيت و نفوذ نيز تكامل پيدا مى كنند.36
يياد خدا همان گونه كه هدف اساسى تربيت قرآنى شمرده شده است، اساسى ترين پايه و مبناى نظام تربيتى دين نيز به حساب مى آيد، زيرا در تعريف مبانى تربيت آمده است:
(منظور از مبانى آموزش و پرورش، پايه هاى اساسى است كه آموزش و پرورش بر آنها استوار مى شود.)37
آموزش و پرورش داراى چهار پايه يا عامل اساسى است كه هم از آنها اثر مى پذيرد و هم در آنها اثر مى گذارد، اين چهار پايه… عبارتند از: مبانى روان شناسى، مبانى اجتماعى، مبانى فلسفى و مبانى اجتماعى.38
بر اساس دو تعبير بالا، مبناها و فعاليت هاى تربيتى، داراى رابطه زيربنايى و روبنايى و تأثير و تأثّر متقابل مى باشند.
درمبانى تربيتى مورد قبول استاد كه عبارتند از: حس كرامت، حس حقيقت جويى، وجدان جمعى و خداخواهى، دو ويژگى يادشده به صورت روشن قابل مطالعه هستند و نقش زيربنايى آنها در شكل گيرى نظام و اقدام تربيتى و نيز تأثير و تأثّر متقابل بين آنها و فعاليت هاى پرورشى، ترديد ناپذير است. اين مبانى در نگاه اول، متفاوت و با ماهيت هايى روان شناختى، فلسفى وجامعه شناختى به نظر مى آيند، ولى با دقتى، مطالعه كننده باور مى كند كه تمام آنها ماهيت روان شناختى دارند و در نهايت به يك اصل پايه اى برمى گردند كه خدا گرايى باشد.

انسان و حس كرامت

استاد، حس كرامت را پايه، محور و توجيه كننده ارزش هاى اخلاقى مى شناسد39 و براين باور است كه (شرافت) و (كرامت) ذاتى انسان است و ناآگاهانه آن كرامت را احساس مى كند و بعد در ميان كارها و ملكات احساس مى كند كه اين كار با آن شرافت متناسب هست يا نه، وقتى احساس تناسب و هماهنگى مى كند آن را خير و فضيلت مى شمرد، و وقتى آن را بر خلاف آن كرامت مى يابد آن را رذيلت مى داند.40
قرآن با صراحت مى گويد: (و لقد كرّمنا بنى آدم)
(مقصود اين است كه ما در خلقت و آفرينش، او را مكرّم قرار داديم; يعنى اين كرامت و شرافت و بزرگوارى را در سرشت و آفرينش او قرارداديم.)41
(اسلام وقتى كه مى خواهد انسان را به اخلاق نيك فرا خواند، او را به يك نوع درون نگرى دعوت مى كند تا حقيقت وجودى خود را كشف كند، آن گاه احساس كند كه پستى با جوهر وجود او سازگار نيست و براساس چنين دركى كارهاى بايسته و انجام دادنى را از كارهاى نبايسته بازشناسد و اين است معنى (و نفس و ماسوّاها. فألهمها فجورها و تقواها) (شمس/8 ـ 7))42
در زمينه ناسازگارى بعد ملكوتى انسان ـ كه احساس كرامت را در متن خود دارد ـ با رذيلت ها، و سازگارى آن با فضيلت ها مى نويسد:
(به آن خود توجه كردن، يعنى حقيقت انسانيت خويش را دريافتن و شهود كردن. وقتى انسان به او توجه مى كند، آن را به عنوان محض حقيقت در مى يابد، چون جوهر او جوهر حقيقت است و با باطل و ضد حقيقت ها و پوچ ها و عدم ها ناسازگار است، او با راستى سازگار است، چون راستى حقيقت است و دروغ، چون پوچى و بى حقيقتى است، با او ناسازگار است… او از سنخ قدرت و ملكوت است، پس با عجز و ضعف و زبونى ناسازگار است; از سنخ علم است، با جهل ناسازگار است; از سنخ نور است باظلمت ناسازگار است; از سنخ حرّيت و آزادگى است… پس با ضد آزادى ها و ذلت و با بردگى اعم از اينكه بخواهد برده انسان ديگرى باشد يا برده شهواتش كه با خود اوست، ناسازگار است، از سنخ قداست يعنى تجرد و ماوراى خاكى بودن است، با آلودگى هاى خاكى و طبيعى كه انسان بخواهد اسير طبيعت باشد، ناسازگار است.)43
وى بر اساس داده هاى قرآن بر اين مطلب نيز تأكيد دارد كه انسان ها ـ حتى مؤمنان ـ به جاى توجه به خود و دست يابى به تكامل، در معرض خطر خودباختگى قرار دارند:
(قل إنّ الخاسرين الذين خسروا أنفسهم) زمر/15
بگو زيان كاران حقيقى كسانى هستند كه خود را زيان كرده اند.
منشأ اين خودباختگى، خود فراموشى است كه از فراموش گرفتن خدا سرچشمه مى گيرد، قرآن مى فرمايد:
(ولاتكونوا كالذين نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم) حشر/19
نباشيد چون آنها كه خدا را فراموش كردند، پس آن گاه خداوند آنها را به فراموش كردن از خودشان واداشت.
اگر انسان خيال كند كه خودِ واقعى اش را دريافته است بدون اينكه خدا را دريافته باشد اشتباه كرده، اين از اصول معارف قرآن است44، هميشه خود را گم كردن، عكس العمل قهرى خدا را گم كردن است45.

حسّ حقيقت جويى

حس حقيقت جويى يكى ديگر ازخواسته هاى فطرى و پايه هاى بناى تكامل و رشد شخصيت انسان است.
استاد مطهرى، اين حس را منشأ پيدايش علم و فلسفه مى شناسد 46 و (گويا) انتقال از علت به معلول را نيز از جلوه هاى حس حقيقت جويى مى داند كه بر اساس آن انسان در جست وجوى خدا برآمده و از علت ها به علة العلل رسيده است.47 انسان با مطالعه طبيعت كه مورد سفارش قرآن است به اداره هستى و طبيعت از سوى نيروهاى مافوق طبيعت ايمان پيدا مى كند.48 و از راه خواندن كتاب خلقت به شناخت خداوند نايل مى گردد49. البته در صورتى كه خرد انسان از امور حسى، وهمى، خيالى و تعصّب ها و… رهايى يافته و به صفاى لازم رسيده باشد.50
(إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لاولى الألباب)
در خلقت آسمان و زمين، در مشاهده همين پيكر عالم و پوسته و قشر عالم، نشانه ها و دلايلى بر روح عالم و لُبّ هستى است، ولى براى كسانى كه خود داراى انديشه باشند.
(الذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار) آل عمران/191 ـ 190
آن كسانى كه خدا را در دل خود ياد مى كنند، در انديشه خود با خداى عالم و مركز و روح عالم ارتباط پيدا مى كند، در همه حال در ياد او هستند، در حالى كه ايستاده اند و در حالى كه نشسته اند، در حال آسايش و درحال سختى، در همه حال، در نظام عالم فكر مى كنند; مى رسند به آنجا كه به حركت غايى و تسخير موجودات پى مى برند و مى فهمند كه عبث نيست، خودشان عبث آفريده نشده اند، قيامت و رسيدن نتيجه اعمالى در كار هست.51
قرآن مسائلى را به عنوان موضوع تفكر پيشنهاد مى كند كه نتيجه مطالعه آنها علوم طبيعى، رياضى، زيستى، تاريخى و غير آن است:
(إنّ فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ماأنزل اللّه من السماء من ماء فأحيا به الأرض بعد موتها و بثّ فيها من كلّ دابّة و تصريف الرياح و السحاب المسخّر بين السماء و الأرض لآيات لقوم يعقلون) بقره/164
در آفرينش آسمان ها و زمين، در گردش شب و روز، در حركت كشتى بر روى آب، آمدن باران، حيوانات روى زمين، بادها و ابرها، در همه اينها نشانه هاى قدرت و حكمت پروردگار است و شناخت نظام آنها انسان را به توحيد نزديك مى كند.52
خلاصه سخن اينكه از نردبان حس حقيقت جويى و موضوعات قابل مطالعه در رابطه با آن، مى توان به غيب و توحيد رسيد; پس بايستى با چنين هدف گيرى به استفاده از آن پرداخت.

وجدان عمومى

استاد مطهرى وجدان عمومى را نيز يكى از مبانى اخلاقى و تربيتى اسلام مى داند53 كه نه تنها در قالب انسان دوستى كه در قالب دوستى اشياء ظهور پيدا مى كند.
از نگاه شهيد مطهرى انسان، موجودى داراى مراتب است، در درجه عالى خود بالاتر از فرشته است و با ديگران تزاحمى ندارد، ولى در درجات دانى و طبيعى خود به حكم تزاحمى كه در طبيعت هست هر (منى) به بقاء خود مى انديشد و به انحصار طلبى و استثمار روى مى آورد… ،54 در بعضى از درجات، نفوس در مرتبه حيوانى اند و جز وسوسه هاى شيطانى چيزى در آنها نيست55 (انّ النفس لأمّارة بالسوء) (يوسف/53)، وظيفه اين است كه ديوار (من) طبيعى بايد شكسته شود56، البته اين بدان معنى نيست كه به بهانه خداخواهى نيازهاى طبيعى ناديده گرفته شوند و گرنه چنين محروميتى [عقده ايجاد مى كند] نوعى از انفجار را در پى دارد كه به وسيله آن، نيروهاى ذخيره شده در قالب فسق ظاهر مى گردند.57
خروج از (من) طبيعى مراتبى دارد، تشكيل خانواده، (من) قبيله اى، (من) قومى، سه مرتبه از مراتب خروج از (من) فردى است، با خروج از منِ قومى انسان به منِ انسان دوستى مى رسد كه نتيجه آن خدمت به همه انسان ها و دورى ازخيانت به آنها خواهد بود. ازاين هم مى توان جلوتر رفت كه نام آن حق پرستى و خداپرستى است.58
استاد، در جايى ديگر، ازمراتب انسان دوستى ياد مى كند كه بالاترين مرتبه آن در وجود پيامبران قابل مطالعه مى باشد كه تفاوت عميقى با انسان دوستى ساير انسان ها دارد و ازخداجويى و اوج گيرى به سوى او سرچشمه مى گيرد:
(هر پيامبر در ابتدا درد خدا دارد… ، به سوى او اوج مى گيرد و بالا مى رود و از آن سيراب مى شود، پس از آن درد خلق پيدا مى كند، درد خلق يك پيامبر با درد خلق يك به اصطلاح روشنفكر متفاوت است، از آن جهت كه درد يك روشنفكر، يك عاطفه ساده بشرى است، يك انفعال و تأثّر است… اما درد يك پيامبر با هيچ يك از آنها شباهت ندارد، همچنان كه نوع خودآگاهى خلقى آنها نيز متفاوت است، آتشى كه در جان يك پيامبر شعله مى كشد، آتش ديگر است.
درست است كه پيامبر بيش ازهر كس ديگر بسط شخصيت پيدا مى كند، نه تنها جانش با جان ها يكى مى شود و همه را در بر مى گيرد كه با جهان يكى مى شود… و درست است كه از غم انسان ها رنج مى برد:
(لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتّم حريص عليكم) توبه/128
رسولى شما را آمده است كه سختى هاى شما بر او گران است، براى نجات شما حرص مى ورزد.
تا جايى كه گويى مى خواست از شدت اندوه جان دهد به خاطر اينكه آنها ايمان نمى آوردند.
(فلعلّك باخع نفسك ألاّ يكونوا مؤمنين) (شعراء/3) اما اينها را نبايد به يك ترحم، رقت قلب، دلسوزى ساده، نازكدلى و همدلى در سطح همدلى مردم خوش قلب، حمل كرد. پيامبر از آن جهت كه بشر است در آغاز كار و سلوك خود، همه مزاياى بشرى را در رنگ و شكل ساير بشرها دارد، اما پس از آن كه وجودش يكسره مشتعل به شعله الهى گشت، همه اينها رنگ و صبغه ديگرى مى گيرد; رنگ و صبغه الهى.)59
به هر حال از نظر قرآن بايد (من) انسانى توسعه يابد و تكامل پيدا كند و انسان ازخود پرستى رهيده به حق پرستى برسد و به اصول انسانيت توجه كند نه به فرد، قرآن خطاب به مسلمين مى فرمايد:
(يا أيّها الذين آمنوا كونوا قوّامين للّه شهداء بالقسط و لايجرمنّكم شنآن قوم على ألاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتّقوى) مائده/8
براى خدا قيام كنيد و شهادت را از روى عدالت بدهيد، دشمنى با مردمى (كفار) شما را وادار نكند به اينكه عدالت را رعايت نكنيد. عدالت پيشه كنيد كه به تقوا نزديك است.
چون عدالت، يك اصل انسانى بلكه جهانى است و انسان حق پرست نمى تواند ظالم باشد حتى نسبت به كافر. مى توان با كافر برخورد دوستانه داشت و خيرخواه او بود، به او احسان كرد، البته مشروط به اينكه اين احسان، اسائه به انسانيت نباشد:
(لاينهاكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا إليهم إنّ اللّه يحبّ المقسطين) ممتحنه/8
خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در اثر دين با شما پيكار نكردند و ازخانه و ديارتان بيرون نراندند نهى نمى كند، چرا كه خداوند، عدالت پيشگان را دوست دارد.60

حس خداجويى

بر اساس آنچه كه در توضيح مبانى قبلى مطرح گرديد، ارزش هاى انسانى، رشد حقيقى حس حقيقت جويى و توسعه (من) انسان، همه به گونه اى با حسّ خداگرايى گره خورده اند.
بنابراين، اين نتيجه گيرى استاد طبيعى مى نمايد كه مى نويسد:
(دراصول تربيتى، آن ريشه اصلى كه بايد آن را آبيارى كرد همان اعتقاد به خداست، و در پرتو اعتقاد به خدا، هم بايد احساسات نوع دوستانه را تقويت كرد و هم حس زيبايى را پرورش داد، هم اعتقاد به عقل مستقل از بدن را.)61
(انسانيت اگر بنا شود روى اصل پايدارى بنا شود، بايد روى اصل توحيد ساخته گردد… انسانيت از خداشناسى نمى تواند جدا گردد، يا خداشناسى است يا سقوط درحيوانيت… قرآن كريم مثلى ذكر مى كند:
(ألم تر كيف ضرب الله مثلاً كلمة طيّبة كشجرة طيّبة أصلها ثابت و فرعها فى السماء تؤتى أكلها كلّ حين باذن ربّها… و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثّت من فوق الأرض ما لها من قرار) ابراهيم/25 ـ 24
آيا ندانستى كه چگونه خدا كلمه پاكيزه را به درخت زيبايى تشبيه كرده است كه اصل ساقه آن برقرار باشد و شاخه هاى آن به آسمان، و به اذن پروردگارش همه وقت بار و ثمره خوردنى دهد… و كلمه پليد به درخت خبيثى مى ماند كه ريشه در عمق زمين ندارد و قرارى براى آن نيست.
اين مثل درباره كسانى است كه درخت خداشناسى در زمين روحشان روييده باشد، شاخه هاى اين درخت عبارت است از اعتقاد به نبوت و ولايت و وجود اديان و راهنمايان الهى و همچنين اعتقاد به حقانيت جهان و اينكه جهان به حق و عدالت برپاست، اجرنيكوكاران ضايع نمى گردد و كيفربدكاران به آنها خواهد رسيد… ميوه هاى اين درخت، شرافت، كرامت، عفت، تقوا، احسان، گذشت، خدمت، فداكارى، رضايت، آرامش قلب، اطمينان و سعادت است.
[در رابطه با مثل دوم] راستى همين طور است; احياناً ديده مى شود كه افرادى را به نام حمايت از نژاد و قوميت يا حمايت از يك مسلك و عقيده اجتماعى، تحت تأثير پاره اى از تلقينات قرار مى دهد… اما همين كه همين افراد فرصتى پيدا مى كنند و با خود مى انديشند، نمى توانند منطقى براى عمل خود بيابند، با اندك تأمل، مانند ابرى كه به سرعت خود را وا مى گذارد، از صفحه روحش محو و نابود مى گردد…)62
و ازاين رو، پيامبر(ص) حساس ترين نقطه هاى قلب مردم را با عقيده توحيد (لااله الا الله) اشغال كرد و تكوين و تربيت امت عظيم و مقتدر را بر اين اساس به وجود آورد.63

راهكارها در تربيت قرآنى

در پرتو مباحث كلى استاد درباره تربيت انسان، دو نتيجه به دست مى آيد:
1. ساختار روحى انسان هنگام آفرينش، هويت اشاره اى هستى و انسان، بعثت انبياء و نزول وحى، همصدا و همسو، تكامل و تربيت انسان را مى طلبند.
2. انسان در بعد روحى و ملكوتى خود، استعدادهايى نهفته و قابل رشد و پرورش دارد كه عمده ترين آنها عبارتند از: استعداد عقلانى، حس پرستش و خداجويى و گرايش هاى اخلاقى.
علاوه بر سه عنصر عقل، حس پرستش و گرايش هاى اخلاقى، عنصر اراده و تقويت آن از طريق ايمان، تقوا و تزكيه، داراى اهميت است.
دليل تكيه استاد بر تقويت و تربيت اراده اين است كه هر نوع موفقيتى در مسير تكامل و رشد، در گرو تقويت اراده مى باشد و به همين دليل خود استاد مى گويد:
(پايه اخلاق اين است كه اراده انسان قوى و نيرومند باشد، يعنى اراده انسان بر شهوتش حكومت بكند، بر عادتش حكومت بكند و بر طبعش غالب باشد… )64
از سخنان استاد چنين برمى آيد كه ديدگاه جزئى و عملى قرآن را در زمينه تربيت، در سه محور كلى قابل پيگيرى مى داند كه عبارتند از: 1. شرايط تربيت، 2. عوامل تربيت، 3. اصل رشد هماهنگ استعدادها، كه هر يك نقش ويژه اى در موفقيت روش تربيتى متكى به وحى دارند.

1. شرايط تربيت

مقصود استاد از شرايط تربيت، عوامل تربيت نيست، بلكه مقصود از شرايط، عناصرى هستند كه زمينه ها را هموار مى سازند تا عوامل تأثيرگذار شوند. از آنجا كه موانع متعددى درمسير تربيت قرار دارد، مبارزه با موانع و فراهم ساختن زمينه ها و بازداشتن نيروها از طغيان ضرورى است.65 سلامت جسم از ديگر شرايط تربيت و رشد روحى است.66 و سومين شرط از نگاه استاد، امنيت است، يعنى انسان اگر نسبت به حيات و لوازم و وسائل خويش احساس امنيت داشت و تحت تعليم و تربيت قرار گرفت، رشد مى كند.67
ايشان نيازى نمى بيند كه وارد بحث گسترده درباره سه شرط يادشده گردد، ولى چهارمين شرط، يعنى آزادى را با عنايت و حوصله بيشترى مورد توجه قرار داده است و معتقد است كه هرگاه آزادى وجود نداشته باشد، عوامل رشد و امنيت، تأثيرى در تربيت نخواهند داشت.68
آن گاه با تقسيم آزادى به آزادى اجتماعى و آزادى معنوى [در مقابل اسارت اجتماعى و اسارت معنوى] مى نويسد:
(آزادى اجتماعى عبارت است از اينكه ساير افراد اجتماع مانع رشد و تكامل انسان نباشند و استثمارش ننمايند و قواى فكرى و جسمى او را در جهت منافع خودشان به كار نگيرند.
ازنظر قرآن يكى از هدف هاى انبيا اين بوده است كه به بشر، آزادى اجتماعى بدهند و افراد را از اسارت و بندگى يكديگر نجات بدهند. يكى از حماسه هاى قرآنى همين موضوع آزادى اجتماعى است كه مى فرمايد:
(قل يا أهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ألاّ نعبد الاّ الله و لانشرك به شيئاً و لايتّخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه) آل عمران/64
اى پيغمبر به اين كسانى كه مدعى پيروى از كتاب هاى آسمانى گذشته هستند… بگو: بياييد همه ما جمع شويم دور يك كلمه، زير يك پرچم، آن پرچم دو جمله بيشتر ندارد، يك جمله اش اين است: در مقام پرستش، جز خداى يگانه چيزى را پرستش نكنيم… جمله دوم: اينكه هيچ كدام ازما، ديگرى را بنده و برده خودش نداند.)69
شهيد مطهرى اين پرسش را كه چرا برده انسان بودن مانع تكامل است و بندگى خداوند اين پى آمد را ندارد، اين گونه پاسخ مى دهد:
(انسان ها هر كدام مدار و مسيرى دارند و مطلوب ها و نيازها و نقص هايى كه بايد مرتفع كنند. اگر كسى بنده ديگرى مى شود به اين معنى است كه به مدار و مسير او، وارد مى شود و آزاد نيست كه به حركت تكاملى خود ادامه دهد. اما خداوند نه مدار دارد و نه نياز و به همه مدارها احاطه دارد، بنده او شدن يعنى در مدار واقعى حركت كردن و از او مدد و نيرو گرفتن: (ايّاك نعبد و ايّاك نستعين) براى ادامه سير تكاملى، خدا غايت همه كمالات است، يعنى سير تكاملى با اينكه راه غيرمتناهى است مقصد دارد وخدا مقصد كل است، در بند بودن يك شيئ متكامل، در بند آن مقصد كمالى خودش بودن است نه در بند ناخود بودن، يعنى يك شيئ از نقص به كمال حركت مى كند نه ازخود به ناخود.
مسير الى الله عبارت است ازحركت از خود به سوى خود (و نحن اقرب اليه منكم) از خود شما به شما نزديك ترم، براى شما خود واقعى شما هستم، رابطه خدا با انسان رابطه خود عالى با خود دانى تر است، اين است كه هر چه انسان بيشتر در بند او باشد بيشتر به خود رسيده است و خود واقعى را دريافته است، او را از ياد بردن مساوى است با خود را از دست دادن.)70
نوع دوم آزادى، از نظر استاد، آزادى معنوى است كه بدون آن آزادى اجتماعى ميسر و عملى نيست. انسان در معرض اسارت شهوت، خشم، حرص، طمع و هواى نفس است.71
(أفرأيت من اتّخذ الهه هواه) جاثيه/23
ديدى آن كسى را كه بنده هواى نفسش شده است.
و اسارت و حكومت تلقينات محيط، عرف و عادت، سنت ها و عادت هاى اجتماعى او را تهديد مى كند. امام كاظم(ع) به هشام مى فرمايد:
ثم ذمّ الذين لايعقلون فقال: (و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا بل نتّبع ما ألفينا عليه آباءنا أولوكان آباؤهم لايعقلون شيئاً و لايهتدون) بقره/ 170
خداوند به مذمت گرفته است كسانى را كه تعقل نمى كنند و فرموده است: هرگاه گفته مى شود به آنان كه پيروى كنيد از كتابى كه خدا فرستاده است، مى گويند ما پيرو كيش پدران خود خواهيم بود… .
قرآن نكوهش گر كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از پدران و گذشتگان هستند و تعقل و تفكر نمى كنند تا خود را از اين اسارت آزاد كنند. هدف قرآن از اين مذمت، تربيت است.72
تأمين اين نوع آزادى جزء رسالت پيامبران است73 و جز از طريق نبوت، انبيا، دين، ايمان و كتاب هاى آسمانى، ممكن نيست.74
قرآن در وصف رسول اكرم مى فرمايد:
(… و يضع عليهم إصرهم و الأغلال التى كانت عليهم) اعراف/157
بارسنگين و غل و زنجيرها كه بر آنهاست، از آنها بر مى دارد. بار سنگين و زنجيرها، زنجيرهاى هوا و هوس ها و تعصب و تقليدهاست كه بر عقل و روح مردم بوده است.75
چنان كه برخى از روان شناسان مانند (مزلو) معتقدند:
در همه انسان ها گرايش فطرى براى تحقق و كمال خويش وجود دارد و وقتى فرد، شوق تأمين نياز به تحقق خود را پيدا مى كند كه نياز بدن، نياز به امنيت، نياز به محبت و نياز به احترام، در مورد او تأمين شده باشد.76

2. عوامل سازنده تربيت

استاد در بحث عوامل تربيت، روى عواملى تكيه دارد كه ماهيت دينى داشته و اسلام روى آنها به عنوان امورى كه تأمين كننده رشد بايسته انسان در بعد عقل و اراده هستند،77 تأكيد كرده است.
شهيد مطهرى قائل به تعدد عوامل تربيت است و آن را برخاسته از تنوع ابعاد شخصيتى قابل رشد درانسان مى داند و تأكيد مى ورزد كه يك عامل نمى تواند غنچه هاى مختلف وجود انسان را به شكوفايى برساند.78
ييكى ديگر از ويژگى هاى مطالعات استاد در بخش شناسايى عوامل برانگيزاننده در جهت رشد انسانيت، اين است كه همزمان با طرح هر عاملى، تبيين مفهوم، حوزه كاربرد و تعامل آن با ديگر عوامل نيز به مطالعه گرفته مى شود.
عواملى كه ريشه در قرآن دارند و توسط استاد شهيد به بحث گرفته شده اند، عبارتند از:
الف. تفكر و تربيت
تعقل و تفكر كه از عوامل اصلاح و تربيت نفس به حساب آمده79، عبارت است از فكر منظم درباره مسائل كلى كه در طى آن، انسان از مقدمه اى نتيجه اى مى گيرد.80
جريان تفكر وقتى ممكن است كه علم و آ گاهى در كار باشد.81 اگر انسان تفكر كند و اطلاعاتش ضعيف باشد مثل كارخانه اى است كه ماده خام ندارد يا ماده خامش كم است يا محصولش كم خواهد بود، تحصيل علم به منزله تحصيل مواد خام است، و تفكر، استنتاج، تجزيه و تحليل است.
امام كاظم(ع) به هشام مى فرمايد: يا هشام ثمّ بيّن ان العقل مع العلم.
پس خداوند به روشنى بيان كرده كه خرد آن گاه كارساز است كه دانش در كار باشد.
سپس امام به اين آيه استدلال مى نمايد:
(و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون) عنكبوت/43
و اين ها مَثَل هايى است كه براى مردم مى زنيم و تنها دانشمندان توان تعقل درباره آنها را دارند.82
علم آموزى كه ريشه در فطرت و حس حقيقت جويى دارد، مورد عنايت قرآن است و قرآن در نخستين آياتى كه به پيغمبر وحى شده از تعليم انسان سخن مى گويد: (الذى علّم بالقلم. علّم الانسان مالم يعلم) (علق/4 ـ 5) و فطرت انسان ها را گواه مى گيرد به برترى دانشمندان بر جاهلان: (هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون)(زمر/9) و پيامبر(ص) را به عنوان معلم قرآن و حكمت، به بشر معرفى مى نمايد
(هو الذى بعث فى الامّيّين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة) جمعه/2
تحصيل بعض دانش ها واجب عينى است، مانند معرفت خدا، ملائكه، كتب آسمانى و دانش هايى كه مقدمه ايمان يا از شرايط ايمان است، يا از باب مقدمه واجب، واجب است، مانند علم اخلاق كه مقدمه تزكيه است. آن گاه كه واجب هاى كفايى همچون پزشكى، تجارت و… را در نظر بگيريم دايره دانش هايى كه بايد فرا گرفته شوند توسعه پيدا مى كند.
هدف معلم بايد اين باشد كه قدرت ابتكار و تفكر را در متعلم زنده نمايد.83
(على(ع) مى فرمايد: العلم علمان، علم مطبوع، و علم مسموع، و لاينفع المسموع اذا لم يكن المطبوع.)84
علم مطبوع يعنى آن علمى كه از طبيعت و سرشت انسان سرچشمه مى گيرد، علمى كه انسان از ديگرى ياد نگرفته و معلوم است كه همان قوه ابتكار شخص است.)85
دانش و آگاهى هاى مربوط به حوزه هاى مختلف، وقتى زمينه ساز ابتكار و تعقل است كه عقل و خرد آزاد و رها از قيد و بندهاى روحى و خصلتى، وجود داشته باشد وگرنه حركت تكاملى وابسته به تعقل شكل نخواهد گرفت. شهيد مطهرى زمينه ها و پيامد اسارت عقل را همراه با عوامل رهايى عقل و حوزه هاى كار برد آن، در پرتو هدايت قرآن اين گونه مورد مطالعه قرار داده است:
(بين دل كه كانون احساسات و عواطف است و عقل كه كانون مشاعر و ادراكات است ارتباط و پيوستگى برقرار است. از دل، محبت و آرزو و ميل و عاطفه برمى خيزد، و ازعقل، فكر و منطق و استدلال سر مى زند. اگر بخواهيم عقل را در كار فكر و منطق آزاد بگذاريم، بايد ميل ها و عواطف نيك و بد خود را تحت نظر بگيريم.)86
عمل كه حوزه و منطقه احساسات، تمايلات و شهوات است، در دايره عقل عملى قرار دارد، به همين دليل وقتى اين امور از اعتدال خارج مى شوند در برابر فرمان عقل، فرمان مى دهند و براى نداى عقل حكم پارازيت را پيدا مى كنند،87 و در مركز دستگاه تشخيص، بينش و تدبير بشر، يعنى نيروى عقل، اختلال به وجود مى آورند. بر اين اساس، اين امور به عنوان بزرگ ترين دشمن شناخته شده اند، زيرا به مركزى دسترسى دارند و آن را خراب مى كنند كه هيچ دشمنى به آن دسترسى ندارد.88
از سويى نيروى خيال كه پيرو تمايلات و آرزوهاى پنهان در ضمير انسان است، هر چيز را آن گونه زينت مى دهد و نقاشى مى كند كه مطابق آرزوهاى انسان باشد و زمينه سرگرمى او را فراهم آورد،89 قرآن مى فرمايد:
(زيّن للناس حبّ الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضّة و الخيل المسوّمة و الأنعام و الحرث ذلك متاع الحياة الدنيا) آل عمران/14
در اين آيه از امور مورد علاقه آدمى در دنيا نام برده شده: زن و فرزند، پول انباشته طلا و نقره، اسب هاى عالى، چهارپايان و كشت و زرع. آيه دلخوشى، سرگرمى و راضى بودن به اين امور و غفلت كردن از ماوراى اينها را مورد مذمّت قرارمى دهد، اين علايق، توجه آنها را به خود گرفته اند، آنها خيال مى كنند دوست داشتنى غير از اينها نيست، حد فكر و سطح بينش اينها تا اين اندازه است (ذلك مبلغهم من العلم) (نجم/30) آن چيزى كه مذموم است، سرگرم شدن به اين امور و غافل ماندن ازخدا و آخرت، توقف بر دنيا و پايين بودن سطح فكر است.90
قرآن مى گويد: (عده اى چشم دارند و نمى بينند، گوش دارند و نمى شنوند، دل دارند و فهم نمى كنند) مقصود اين است كه در آنها حالات و صفاتى روحى موجود است كه اثر عقل و دانش را در آنها خنثى كرده است، در آنها ميل به تقليد از روش پدران و مادران است، تعصّب و حميّت و لجاج دارند، منافع مادى و مطامع دنيوى شان به آنها اجازه نمى دهد كه در برابر حق تسليم شوند.91
البته قرآن اين واقعيت را قبول دارد كه عقل در بند زندان تمايلات و خيالات نيز روشنايى دارد و گاه گاهى با پرتوى ازخود، فضاى زندگى اهل باطل را روشن مى كند، ولى اين روشنايى بسيار گذراست: (مثلهم كمثل الذى استوقد ناراً) (بقره/17) مَثَل اينان مَثَل آن مردمى است كه در بيابان هيچ وسيله روشنايى ندارند، آتشى را روشن مى كنند تا سود برند، ناگهان بادى مى وزد و آن را خاموش مى كند.
منظور از آتش و نور همان نقشه هاى فريبكارانه گروه پيروان باطل است، نه نور حق. فكر انسان [گمراه] هر چه باشد براى او نور و روشنايى است و او را چند قدمى جلو مى برد، ولى دوام ندارد، درعين اينكه مختصر است و روشنايى كمى دارد به سرعت خاموش مى شود و آنها درتاريكى مى مانند: (ذهب اللّه بنورهم و تركهم فى ظلمات لايبصرون)92
(اسارت عقل به اين است كه خواهش هاى دل طغيان كند و زنجيرهايى از هوا و هوس ها، از تعصب و تقليدها، براى آن بسازد، قرآن در وصف رسول اكرم مى فرمايد: (… و يضع عنهم إصرهم و الأغلال التى كانت عليهم)(اعراف/157)، بار سنگين و زنجيرها كه بر آنهاست از آنها بر مى دارد، اين بار سنگين و زنجيرها همان هاست كه بر عقل و روح مردم بوده است و دست تواناى رسول خدا آنها را برداشت.)93
(قرآن اساسش بر مذمت كسانى است كه اسير تقليد و پيروى از آباء و گذشتگان هستند و تعقل و تفكر نمى كنند تا خودشان را از اين اسارت آزاد كنند، هدف قرآن از اين مذمت، تربيت است.)94
استاد براين باور است كه براى آزاد سازى خرد و عقل و رشد تعقّل، راه ها و عوامل زير مؤثر و قابل استفاده هستند:
1. فعاليت وكار: انسان تلاشگر روان سالم دارد و كمتر بر بال خيال سوار مى شود و كمتر به آرزوهاى دور و دراز و نامعقول مى پردازد.95
(گذشته از اينها كار، موجب سرگرمى فكرى است، يعنى فكر انسان متوجه اصلاح كار خويش است و اين به نوبه خود دو نتيجه دارد; يكى اينكه ديگر مجال براى فعاليت قوه خيال و هوس هاى شيطانى باقى نمى ماند. ديگر اينكه فكر انسان عادت مى كند كه همواره منظم كار كند، از پريدن از يك شاخه به شاخه ديگر خلاص گردد.)96
2. عبادت: دومين عامل عبادت است كه ازطريق آن اراده آدمى بر خواهش هاى نفسانى و حيوانى پيروز مى گردد و بر قوه متخيله خويش ولايت و ربوبيت پيدا مى كند و آن را برده و مطيع خود مى سازد به گونه اى كه ديگر نتواند مزاحم روح باشد، آن گاه كه طبق سائقه فطرى خداخواهى ميل بالا كند.97
3. تقوا: تقوا ازماده (وقى) به معناى نگهدارى است. اينكه انسان در يك حالى باشد كه بتواند خود را نگهدارى كند از آنچه نزد خداوند بد است.
قرآن مى گويد: اگر متقى واقعى باشيد دو اثر دارد… خاصيت دوم تقوا اين است كه به روشن بينى مى افزايد (ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً) (انفال/29)
زيرا تقوا صفاى روح مى آورد و آن تيرگى هايى را كه باعث مى شود انسان از روشن بينى هاى ويژه اش استفاده نكند، از بين مى برد.)98

حوزه هاى تعقل

استاد بر اساس تحقيق معنى شناسانه اى درباره واژه (لبّ) كه در قالب تعبير (اولوا الالباب) در قرآن تكرار شده است، مى فرمايد: لبّ به معنى عقل رها شده از قيد و بند وهم و خيال است. عقلى كه به استقلال رسيده و مرحله خامى و مغلوبيت وهم و خيال را پشت سر نهاده است مى تواند با مطالعه عالم شهادت به مرز عالم غيب قدم گذارد.
قرآن مى فرمايد:
(ان فى خلق السموات و الأرض و اختلاف الليل و النهار لآيات لأولى الالباب)
آل عمران/ 190
ييعنى در خلقت آسمان و زمين، در مشاهده همين پيكره عالم و پوسته و قشر عالم، نشانه ها و دلايلى براى روح عالم و لبّ و مغز عالم هست، ولى براى كسانى كه خودشان داراى لبّ و مغز و هسته هستند (الذين يذكرون اللّه قياماً و قعوداً و على جنوبهم و يتفكّرون فى خلق السموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب النار) آل عمران/ 191
آن كسانى كه در لبّ خود و مغز و هسته وجودى خود با خداى عالم و مركز و روح عالم ارتباط پيدا مى كنند، در همه حال در ياد او هستند، در همه حال در نظام عالم فكر مى كنند، مى رسند به آنجا كه به حركت غائى و تسخيرى موجودات پى مى برند و مى فهمند كه عبث نيست، و قيامت و رسيدگى نتيجه اعمالى در كار است.99
عقل آزاد در حوزه هايى چند، بايستى به تحليل و بهره گيرى از آگاهى ها يش، براى نتيجه گيرى تازه تر، بپردازد كه يكى از آنها تفكر در نظام عالم است كه از طريق آن خدا را بيشتر بشناسد. اين هم عبادت است و هم تفكر عملى. 100
انسان در هر مرحله اى از مراحل رشد و تعالى باشد از مطالعه هستى بى نياز نيست، قرآن مى فرمايد:
كسانى كه داراى ايمان مطلق ـ كه مثل ايمان از پشت پرده است ـ هستند، علائم و نشانه هايى براى آنها در آسمان ها و زمين هست، (إنّ فى خلق السموات و الأرض لآيات لقوم يوقنون) جاثيه/3
آنها كه به مرتبه يقين رسيده اند، يعنى پرده از جلو چشم شان برداشته شده است و به مرحله شهود يا مثل شهود دست يافته اند، نشانه توحيد مورد نيازشان براى آنها وجود دارد; درآفرينش آدميان و انواع حيوانات پراكنده در زمين (و فى خلقكم و ما يبثّ من دابّة آيات لقوم يوقنون) جاثيه/4
آنها كه اقلاً عقل شان را حفظ نموده اند، به مطالعه آيات الهى روى آورند، در رفت و آمد شب و روز، بارانى كه به امر الهى از آسمان مى بارد و زمين مرده را زنده مى سازد و وزش بادها 101 (و اختلاف الليل و النهار و ما انزل الله من السماء من رزق فأحيا به الأرض بعد موتها و تصريف الرياح آيات لقوم يعقلون) جاثيه/5
گاهى انسان خود را به عنوان يك موضوع علمى موضوع تفكر قرار مى دهد و اين جزء تفكر درباره آفرينش است، وگاهى به قصد چيرگى بر سرنوشت و جلوگيرى از اسارت در دام محيط به تفكر اخلاقى دست مى زند و اين چيزى است شبيه (محاسبة النفس)، يعنى انسان در شبانه روز فرصتى براى خودش قرار دهد و به خود فرو رفته كارهاى گذشته، تصميم هاى جديد، رفقا و همنشين ها و مواد مطالعاتى و خلاصه درباره اوضاع و تصميمات خود و تأثير تربيتى آنها فكر كند.
پيامبر(ص) فرمود: (اذا هممت بأمر فتدبّر عاقبته.)102
هرگاه درباره امرى تصميم گرفتى نهايت آن را با دقت درنظربگير.
اساساً لغت (تدبّر) از ماده (دبر) است و معناى عاقبت بينى را دارد; يعنى تنها چهره كار را نبين و پشت سركار را ببين.103
سومين حوزه اى كه بايد عقل در آن به تجزيه و تحليل بنشيند، سرنوشت و سرگذشت اقوام و ملل گذشته است كه در متن قرآن به آن توجه شده است.
قرآن حكاياتى را كه مايه هاى آموزشى در آن زياد است، يادآورى مى كند104 و مى فرمايد:
(فاقصص القصص لعلّهم يتفكّرون) اعراف/176
پس اين حكايت ها را بازگوى تا شايد آنها به تفكر بپردازند.

ب. ايمان و تربيت

از نگاه شهيد مطهرى (علم كه مكمل عقل و در واقع عقل اكتسابى مى باشد، روشنايى است كه محيط را روشن مى كند، انسان مى فهمد چه مى كند، مى فهمد كه اگر بخواهد به فلان مقصد برسد، از اينجا بايد برود.)105
علم ميزان توانايى انسان را براى ساختن آينده بالا مى برد، مشكل اين است كه انسان چه مطلوبى بايد داشته باشد.106!
(البته علم سعى دارد انسان را همان گونه كه به جهان آگاهى مى رساند، به خود آگاهى نيز برساند، علم النفس ها چنين وظيفه اى بر عهده دارند، اما خود آگاهى هايى كه علم مى دهد مرده و بى جان است، شورى در دلها نمى افكند و نيروهاى خفته انسان را بيدار نمى كند.)107
استاد با چنين تحليلى مى خواهد ضمن اثبات بى كفايتى رشد عقلى و آگاهى هاى تجربى براى تكامل انسان، ضرورت ايمان را مطرح نمايد.
استاد بر اين باور است كه دعوت به ايمان [يا ايها الذين آمَنوا آمِنوا] دعوت به كمال است، چون در سايه ايمان، پيوند انسان با حق و حقيقت نهفته است و نفس پيوند انسان با حق از نظر اسلام، كمال است; و درعين حال آثارى نيز براى انسان به ارمغان مى آورد.108
ايمان ضمن اينكه منبع اميد و رجاء است و توكل و اعتماد واميدوارى مى آورد، از آرزوهاى شيطانى جلوگيرى مى كند109 ومؤمن هيچ گاه خود را بى مددكار و بى غمخوار نمى بيند، هميشه در نماز مى گويد: (ايّاك نعبد و ايّاك نستعين); به خواست انسان نيز جهت مى دهد و آن را از انحصار ماديات خارج مى كند و معنويات را نيز جزء خواست ها قرار مى دهد، با دراختيار گرفتن اختيار انسان و سوق دادن او در مسير حق و اخلاق، ايمان انسان را مى سازد، و انسان با نيروى علم، جهان را.110
ايمان، پشتوانه، زيربنا و منطق تمام اصول اخلاقى، سرسلسله و مبناى همه معنويات: (كرامت، شرافت، تقوا، عفت، امانت، راستى، درستكارى، فداكارى، احسان، صلح، طرفدارى از عدالت و…) است، زيرا تمام آنها مغاير با اصل منفعت پرستى و مستلزم يك نوع محروميت مادى است، و اثر ايمان به خداى عادل حكيم اين است كه كار خوب و صفت خوب، نزد خدا از بين نمى رود: (ان الله لايضيع أجر المحسنين)111 بنابراين تقوا به معناى خود نگهدارى از بدى ها براى خدا ـ112 كه عامل تسلط بر نفس و تقويت اراده است ـ113 نيز بر ايمان استوار است.
به همين دليل قرآن تقوا و رضاى الهى را اساس و زيربناى مستحكم شخصيت انسان مى شناساند:
(أفمن أسّس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خير أم من أسّس بنيانه على شفاجرف هار) توبه/109
ييعنى آيا آن كس بهتر است كه بناى كار خود را بر تقوى و رضاى خدا قرار داد، يا آن كس كه بناى كار خود را بر لب پرتگاه قرار داده كه زير آن خالى است; مشرف به سقوط است. كسى كه تكيه گاه اخلاق و شخصيتش غيرخدا باشد، مانند اين است كه بر پرتگاه مشرف به سقوط گام بر مى دارد.114
با شكل گيرى تقوا كه دستاورد ايمان115 و تقويت حكمت نظرى و وسيله تقويت اراده تشكيل شخصيت انسانى است، در حوزه حكمت و عقل عملى نيز تحول درخور توجهى به وجود مى آيد، و آن عبارت است از ازميان رفتن حاكميت هوا و هوس و افزايش قدرت تشخيص و شناخت نسبت به خود، دواى خود، مفهوم خوب و بد، خير و شر و راهى كه بايستى پيش گرفته شود116! قرآن در اين رابطه مى فرمايد:
(إن تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً) انفال/35
اگر تقواى الهى را پيشه كنيد، به شما فرقان و قدرت تميز مى دهد.
در سايه چنين روشن بينى، انسان توفيق محاسبه خود را به دست مى آورد كه در سخنان استاد وسيله امتياز انسان از ساير امور تربيت پذير، قلمداد شده است:
از ويژگى هاى انسان اين است كه مربى خارجى براى او كافى نيست و بايد خود او نيز مربى خود باشد، دو شخصيت پيدا كند; از يك نظر فرمانده باشد و از يك نظر فرمان پذير، از يك نظر ملامت كن باشد و از يك نظر ملامت پذير، براين اساس، قرآن عامل تربيتى ابتكارى محاسبه را پيشنهاد مى نمايد و مراقبت ازخويش و محاسبه اعمال خويش را به عنوان كالاى پيش فرستاده شده به آخرت، توصيه مى نمايد:117
(يا ايها الذين آمنوا اتقوا اللّه ولتنظر نفس ما قدّمت لغد و اتقوا اللّه إنّ اللّه خبير بما تعملون) حشر/18
اى اهل ايمان! تقوا پيشه كنيد و هر كس بايد بنگرد كه براى فردايش چه چيز از پيش فرستاده و از خدا بترسيد كه همانا خداوند به اعمال شما آگاه است.
(و ما تقدّموا لأنفسكم من خير تجدوه عنداللّه) بقره/110
و هركار خيرى را كه براى خود از پيش مى فرستيد، آن را نزد خداوند خواهيد يافت.
بر اساس اين سخن شهيد مطهرى، استغفار كه مورد توجه جدى قرآن است، به معناى محاسبه نفس و حساب كشيدن از خود است.118
بحث محاسبه وسعتى به گستردگى بحث استغفار در قرآن پيدا مى كند.

ج. عمل و تربيت

گرچه استاد، از كار، عبادت، محبّت و احسان، به عنوان عوامل متعدد و مستقل، تربيت نام مى برد، ولى واقعيت اين است كه كار سازنده، جلوه هاى مختلفى دارد كه بارزترين آنها عبادت، محبت و احسان است. بنابراين استاد درحقيقت پس از مطالعه كلى روى عمل، به بحث درباره سازنده ترين مصداق آن سخن گفته است:
استاد كارها را تقسيم مى كند به مشروع و نامشروع، و سپس نپرداختن به كارهاى مشروع را خاستگاه اصلى خيالات و در نهايت گناه و فساد مى شمرد وكارهاى مشروع را عامل انواع سازندگى مى داند.
انسان پيوسته از طبيعت، نيرو مى گيرد و اگر با به كارگيرى مشروع اعضا و جوارح، اين انرژى ها به مصرف نرسند، تراكم پيدا نموده و در اثر تخيّلات نظام گسسته كه خود ناشى از بيكارى است، به سر حد انفجار مى رسند و به همين دليل از گناهان تعبير به (فجور) شده است و بيشتر حاكمان، جانى از آب در مى آيند.119
از آن جهت كه هر عملى، عامل و سازنده هم هست و به موجب ماهيتى كه دارد، صورت مى پذيرد; گناه او را به حالت اول باقى نمى گذارد، انديشه آن عمل در روحش پيدا مى شود، يعنى روحش با عمل، نوعى اتحاد پيدا مى كند. پس از پايان عمل، اثرى از آن در روح باقى مى ماند و با تكرار عمل، اثر عميق تر مى شود و به تدريج ماهيت آن حقيقتى را مى يابد كه آن عمل اثر طبيعى اوست. در سوره مطففين آمده است كه تراكم اثم ها و كسب ها سبب تعدى و تكذيب آيات و افسانه پنداشتن آنها مى شود:120
(اذا تتلى عليه آياتنا قال أساطير الاوّلين. كلاّ بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون) مطففين/14 ـ 13
زمانى كه آيات ما بر او خوانده شود، مى گويد: اينها افسانه پيشينيان است. چنين نيست كه آنها مى پندارند، بلكه اعمال شان چون زنگارى بر دل هاشان نشسته است.
كارهاى مشروع، علاوه بر جلوگيرى از فساد، سازنده روح و چگونگى انسان نيز هستند121، از طريق كار كه در آن رابطه علّى و معلولى و سببى و مسبّبى ملموس مى باشد، انسان منطق فكركردن را مى آموزد ـ كه عبارت است ازتهيه مقدمات براى دسترسى به نتيجه ـ و از اسارت دام خيالات رهايى پيدا مى نمايد122، در بستر انسان فطرى (انسان برخوردار از ارزش هاى عالى به صورت بالقوه در هنگام تولد) باعمل انسان مكتسب كه هماهنگ با ارزش هاى فطرى است، شكل مى گيرد.123

د. عبادت و تربيت

عبادت همان عمل است، منتهى با روح خدا خواهى. به دليل همين ويژگى، هويت و آثار تربيتى ويژه خود را دارد و استاد نيز آن را به عنوان عامل مستقل مطرح مى سازد:
نيايش و پرستش يك حس اصيل124 و مظهر تكامل و هدف و آفرينش است125: (ماخلقت الجنّ والانس الاّ ليعبدون) (ذاريات/56) با اين حال به عنوان مقدمه و عامل تربيت نيز مطرح است126.
عبادت درجاتى دارد، يك درجه اش عبادت به خاطر بهشت است، و يك درجه آن عبادت براى ترس از جهنم است، و بالاترين درجه آن، عبادت به قصد جلب رضايت خداوند است: (و رضوان من اللّه اكبر) توبه/72
براى تربيت انسان ها، دست كم در آغاز، چاره اى جز استفاده از ترس جهنم و رسيدن به بهشت نيست، با استفاده از اين راه مى توان به درجه بالاتر، راه يافت127.
شهيد مطهرى در يك بيان اجمالى، سازندگى عبادت را اين گونه به تصوير مى كشد:
(انسان با پيمون طريق طاعت پروردگار، واقعاً مراتب و درجات قرب پروردگار را طى مى كند، يعنى از مرحله حيوانى تا مرحله ملك را مى پيماند، اين صعود يك امر تشريفاتى و ادارى نيست… بلكه بالا رفتن بر نردبان وجود است، شدت و قوت و كمال يافتن وجود است كه مساوى است با زيارت و استكمال در علم، قدرت، حيات، اراده، مشيت، ازدياد دايره نفوذ و تصرف و تقرب به خداوند، يعنى واقعاً مراتب و مراحل هستى را طى كردن و به كانون لايتناهى هستى نزديك شدن.)128
اين تصور اجمالى از سازندگى عبادت كه در آثار استاد به صورت مشروح تبيين شده است، در قالب تقويت آگاهى و تقويت فزاينده اراده قابل دسته بندى است:
از نگاه استاد، انسان در اثر عبادت، بينشى نافذ و روشن پيدا مى كند، و بيناى خود مى گردد129:
(ان تتقوا اللّه يجعل لكم فرقاناً) انفال/29
اگر تقواى الهى را داشته باشيد، خداوند مايه تميز و شناخت براى شما قرار مى دهد.
(والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا) عنكبوت/69
آنان كه در راه ما بكوشند، ما راه هاى خويش را به آنها مى نمايانيم.
روشن بينى ناشى از عبادت، تنها شامل خوديابى نمى شود، بلكه مصداق ديگرى نيز دارد كه عبارت است ازنورانيتى كه با آن به عمق عالم و جان عالم مى توان راه يافت، نورانيتى كه در اشعارى از فخررازى بدان اشاره شده است:
ترسـم بروم، عـالم جــان نـاديده بيرون روم از جهـان، جهـان نـاديده
در عالم جان چون روم از عالم تن در عـالـم تـن، عـالم جــان ناديـده
بازشدن چشم دل در دنيا و مشاهده جان عالم به وسيله آن، سبب بينايى انسان در آخرت است وگرنه نابينا محشور مى گردد: (و من أعرض عن ذكرى فإنّ له معيشة ضنكاً و نحشره يوم القيامة اعمى. قال ربّ لم حشرتنى أعمى و قد كنت بصيراً. قال كذلك أتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى) طه/ 126 ـ 124
كسى كه از ياد من اعراض كند گرفتار تنگناى معيشتى مى شود و ما او را نابينا محشور مى كنيم. او مى گويد چرا مرا نابينا محشور كردى، در صورتى كه در دنيا بينا بودم! خداوند مى فرمايد: آرى، چون آيات ما براى هدايت تو آمد و تو آنها را به فراموشى سپردى، امروز هم تو را فراموش خواهند كرد.130
در پى دستيابى به اين دو نوع آگاهى، ايمان كه پشتوانه اخلاق و عدالت در حيات اجتماعى و عامل چشم پوشى از منافع شخصى و مادى است، تقويت مى شود131 و از فرمان روايى خواهش هاى نفسانى (نفس اماره) و قوه هوس باز خيال، جلوگيرى به عمل مى آيد، زيرا روح عبادت، ياد خداست كه مانع معصيت او به حساب مى آيد. قرآن درباره نماز مى فرمايد:
(ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر و لذكر اللّه أكبر) عنكبوت/45
همانا نماز از فحشا و منكر باز مى دارد و بزرگ تر ازاين ياد خداست (كه نتيجه ديگر نماز است)
و درباره روزه مى فرمايد:
(كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلّكم تتقون) بقره/183
روزه بر شما واجب شده است همان گونه كه بر امت هاى گذشته واجب بود، تا شايد تقوا پيشه كنيد.
و درباره هر دو عبادت مى فرمايد:
(يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر و الصلوة) بقره/ 153
اى اهل ايمان! از روزه و نماز يارى بگيريد.132
عبادت براى اين است كه حيات ايمانى انسان تجديد بشود، تازه بشود، طراوت پيدا كند، قوت و نيرو بگيرد. به هر اندازه كه ايمان انسان بيشتر باشد بيشتر به ياد خداست، و به هر اندازه كه انسان به ياد خدا باشد كمتر معصيت مى كند.)133
تسلط برهواى نفس و مركب خيال، تنها دومرحله از مراحل اقتدار انسان در پرتو عبادت است ومراتب ديگر آن عبارت از مراحل زير است:
سومين مرحله عبارت است از بى نيازى روح از بدن و استخدام آن در فعاليت هاى خود، اين بى نيازى گاهى در چند لحظه و گاهى بارها وگاهى به طور دائم صورت مى گيرد. اين همان است كه به (خلع بدن) معروف است.
مرحله چهارم اين است كه خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى آيد به طورى كه درحوزه بدن خود شخص، اعمال خارق العاده سر مى زند. امام صادق(ع) مى فرمايد: (ما ضعف بدن عمّا قويت عليه النية) 134
آنچه كه همت و اراده نفس در آن نيرومند گردد و به طور جدى مورد توجه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى دهد.
مرحله پنجم كه بالاترين مراحل است اين است كه حتى طبيعت خارجى نيز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى گيرد و مطيع انسان مى شود. معجزات و كرامات انبيا و اولياى حق، ازاين مقوله است. … معجزه جز مظهرى از ولايت تصرف و ولايت تكوينى نيست… كه به صاحب آن از طرف خدا نوعى قدرت و اراده داده مى شود كه مى تواند به اذن و امر پروردگار در كائنات تصرف كند… اذن پروردگار، همان اعطاى نوعى كمال است كه منشأ چنين اثرى مى گردد:
( و ماكان لرسول أن يأتى بآية الاّ باذن اللّه) مؤمن/78
هيچ پيامبرى معجزه اى نمى آورد مگر به امر خداوند.
… در داستان سليمان و ملكه سبأ آمده است:
(قال الذى عنده علم من الكتاب أنا آتيك به قبل أن يرتدّ اليك طرفك) نمل/40
آن كه دانشى از لوح محفوظ نزد او بود، گفت: من پيش از آن كه چشم به هم بزنى آن (تخت) را حاضر مى كنم.
تعبير قرآن اين است كه آن دانشمند گفت: (من آورنده آن در اين مدت كم هستم) پس حول و قوه را به خود نسبت مى دهد… 135

هـ . محنت و تربيت

گرچه استاد بر اين باور است كه خداوند براى پرورش جان انسان دو نوع از شدائد و سختى هاى تكوينى (غيراختيارى) و تشريعى (اختيارى) را فراروى انسان قرار داده است136 و مطلق سختى ها از ضعيف، قوى، و از پست، عالى، و از خام، پخته مى سازد و خاصيت تصفيه، تخليص، تهييج، تحريك و… دارد137، ولى در زمينه تربيت، مقصود سختى هاى تشريعى است كه از نگاه ايشان شامل اعمال عبادى و تمرين هاى مكرر دينى مى شود كه نوعى ورزش روحى و نوعى ابتلا و تحمل شدايد است138 مثل روزه، حج، جهاد، انفاق و نماز كه صبر و استقامت در انجام آنها موجب تكميل نفوس و پرورش استعدادهاى عالى انسانى است.139 و ايشان جهاد را عامل تربيتى مى داند كه كارآيى آن را هيچ عامل ديگرى ندارد.140.
استاد همراه با يادآورى اين مطلب كه: اكسير حيات دو چيز است; عشق و آن ديگرى بلاء، اين دو نبوغ مى آفرينند و از مواد افسرده و بى فروغ، گوهرهايى تابناك و درخشان به وجود مى آورند، در رابطه با پايه هاى قرآنى اين عامل مى گويد:
مصيبت ها و شدائد براى تكامل ضرورت دارد، قرآن مى فرمايد:
(لقد خلقنا الانسان فى كبد) بلد/4
همانا انسان را دررنج و سختى آفرينش قرار داديم.
آدمى بايد مشقت ها تحمل كند و سختى ها بكشد تا هستى لايق خود را بيابد. تضاد و كشمكش، شلاّق تكامل است… امام على درنامه خود به عثمان بن حنيف براى اينكه راه بهانه جويى را ببندد، توضيح مى دهد كه شرايط ناهموار و تغذيه ساده از نيروى انسان نمى كاهد. درختان بيابانى كه از مراقبت مرتب باغبان محروم اند، چوب محكم تر و دوام بيشتر دارند، بر عكس درختان باغستان ها كه باغبان ها به آنها رسيدگى كرده اند. نازك پوست تر و بى دوام ترند. (ألا و إنّ الشجرة البريّة أصلب عوداً، و الروائع الخضرة أرقّ جلوداً، و النباتات البدوية أقوى وقوداً و أبطأ خموداً.) 141
خداوند مى فرمايد:
(ولنبلونّكم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الأموال و الأنفس و الثمرات و بشّر الصابرين) بقره/155
حتماً شما را با اندكى از ترس، گرسنگى و آفت در مال ها و جان ها و ميوه ها مى آزماييم و مردان صبور و با استقامت را مژده بده.
ييعنى بلاها و گرفتارى ها براى كسانى كه مقاومت مى كنند و ايستادگى نشان مى دهند، سودمند است و اثرات نيكى در آنان به وجود مى آورد. لذا در چنين وضعى بايد به آنان مژده داد.
در شكم گرفتارى ها و مصيبت ها، نيكبختى ها و سعادت ها نهفته است… قرآن كريم در زمينه همراه بودن سختى ها و آسايش ها مى فرمايد:
(فانّ مع العسر يسراً. إنّ مع العسر يسراً) انشراح/5ـ6
پس حتماً با سختى آسانى است، حتماً با سختى آسانى است.
اين سوره يادآورى مى كند كه چگونه خدا بارسنگين وى را از دوشش برداشته و سختى اش را مبدل به آسانى كرده است، آن گاه به شيوه علوم تجربى از يك جريان واقع شده و مشهور نتيجه گيرى كرده، مى گويد: پس با هر سختى آسانى هست…
… نكته جالب اين است كه بعد از نتيجه گرفتن اين فرمول كلى، خط مشى آينده را نيز بر همين اساس تعيين مى فرمايد: پس وقتى فراغت يافتى به كوشش پرداز: (فاذا فرغت فانصب).
ييعنى چون آسانى در شكم تعب و رنج قرار داده شده است، پس هر وقت فراغت يافتى، خود را دوباره به زحمت بينداز و كوشش را از سر بگير.)142

و. احسان و تربيت

احسان كه گونه خاصى از عمل است، در تفكر قرآنى شهيد مطهرى، به معناى انسانيت دوستى و دلبستگى به ارزش هاى انسانى است و نه رفتار دلخواه انسان ها. به همين جهت خشونت هاى مشروع، از قبيل جهاد، قصاص و حدود به معناى دفاع از مصلحت، سعادت و انسانيت و تفسيرى از محبت است و نه استثنايى در رابطه با اصل كلى انسان دوستى.143
احسان و محبت با چنين مفهومى جزء عوامل تربيتى شناخته شده است.144 قرآن مى فرمايد:
(لاتستوى الحسنة و لا السيّئة); يعنى نيكى و بدى به مردم از نظر اثر همانندى ندارد. (ادفع بالتى هى أحسن); آن كه به تو بدى كرده، تو به او نيكى كن. (فاذا الذى بينك و بينه عداوة كأنّه وليّ حميم) (فصلت/34); همان كسى كه با تو دشمنى دارد، تو اگر او را ببخشى و به او نيكى كنى، دشمنى او تبديل به دوستى مى شود.145
توصيه به احسان در قرآن يك توصيه عمومى است. مؤمنان حتى نسبت به كافران مى توانند محبت نمايند، البته اگر احسان به آنها باعث صدمه به دين و مسلمين نشود: 146
(لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا اليهم) ممتحنه/8 ـ 7
خداوند، شما را از نيكى به كافران كه در رابطه با شما جنگ نمى كنند و باعث آوارگى شما نشده اند باز نمى دارد.
با توجه به هويت محبت آفرين احسان و نيز عمومى بودن آن، مى توان از نيكى به عنوان عامل رشد روابط اجتماعى و محبت متقابل در سطح انسان ها ياد نمود.
اينكه استاد، اثر محبت را كه احسان است،عامل تربيت قلمداد مى كند، در مورد غيراولياى خداوند است، ولى درمورد پيغمبر، على(ع) و هر انسان كاملى، خود محبت و ارادت از نظر ايشان عامل تربيت است. با اين تفاوت كه كار چند ساله عوامل ديگر را يك روزه انجام مى دهد و چون مغناطيسى انسان را به سوى خود مى كشد. بر اساس چنين فلسفه اى محبت اوليا مطرح است. در زيارت (امين الله) آمده است: (اللهم فاجعل نفسي… محبّة لصفوة أوليائك); مرا دوست دار برگزيدگان اولياء خود قرار ده.147

ز. محيط اجتماعى و تربيت

محيط اجتماعى عامل تربيتى مورد پذيرش دين و فلاسفه مى باشد و در هر دو ديدگاه اين عامل از اهميت ويژه برخوردار است.
بيشتر فيلسوفان تربيت درباره نقش محيط در ساختن شخصيت، قضاوت يكسان دارند:
آلفرد آدلر (روان كاو اتريشى درگذشته در سال 1937 م) عقيده دارد كه تأثير عوامل محيطى و اجتماعى در ساختار و رفتار فرد، بيش از شرايط زيستى و درون ساختى است.148
مزلو (روان شناس امريكايى) خيرخواهى، نيك نفسى و صفا را طبيعى انسان دانسته و عقيده دارد كه عوامل فرهنگى و عادات اجتماعى سبب انحراف و اختلال شخصيت است.149
اريك فروم، بر اين باور است كه جامعه سالم، ظرفيت وتوانايى انسان را به عشق ورزى با هم نوعان، به كار بارور، به توسعه خرد و فهم، به داشتن حس خود بودن و… گسترش مى دهد و جامعه ناسالم و بيمار، سبب ايجاد دشمنى متقابل، بى اعتمادى، بهره كشى، استثمار و زوال حس خود بودن است.150
آلپورت، روان شناس آمريكايى كه صفات را عنصر اساسى شخصيت هر فرد و سبب دگرگونى هاى همگون و پايدار در رفتار مى شناسد، آنها را برخاسته ازمحيط اجتماعى مى داند.151
استاد كه در پى استنباط ديدگاه دين درباره نقش تربيتى محيط اجتماعى است، به صورت عينى مفهوم و گستره كاربرد آن را به مطالعه گرفته و براى اصلاح فرد، محيط سازى سالم را پيشنهاد مى نمايد:
استاد ضمن تأكيد بر سازندگى محيط ها و معاشرت ها152، عوامل سازنده محيط اجتماعى انسان را عبارت مى داند از:
(ساير افراد با صفات و حالاتى كه دارند و اعمالى كه ازآنها سر مى زند و قوانين و مقررات و عادات و آدابى كه بر آن اجتماع حكم فرماست.)153
استاد حتى اصل انطباق با عمل (خود فرد) را كه به معناى پيدايش ملكات با عمل است و ريشه قرآنى دارد: (بل ران على قلوبهم ماكانوا يكسبون) به عنوان شاخه اى از اصل انطباق با محيط مى پذيرد.154
مفهوم سخن استاد اين است كه سازنده شخصيت انسان، محيط كوچك، يعنى اعمال خود او و محيط بزرگ يعنى اجتماع مى باشد.
ازاينكه محبت اولياى خدا را نيز در بحث معاشرت155 مطرح كرده است اين نكته قابل استفاده مى باشد كه از نگاه استاد، معاشرت روحى و تماس معرفتى با الگوهاى معصوم، نيز در قلمرو محيط اجتماعى قرار دارد.
به هر حال ايشان در توضيح (انطباق با محيط) مى نويسد:
(قسمت اعظم اعمال و حركات و عادات ما … روى حس تقليد و حكايت پيروى از ديگران ازما سر مى زند. دين اختصاص به كار بد يا كار خير ندارد، در هر دو ناحيه هست و به همين دليل است كه پيشقدم در كار خير، مزد و پاداشى برابر با ساير افراد پيرو دارد، و پيشقدم در فساد و خرابى هم كيفر مساوى با همه پيروان خويش دارد.)156
(اينكه قرآن مى فرمايد: (علمت نفس ما قدّمت و أخّرت) مقصود (از ما أخّرت) و آن چيزهايى كه انسان پس از خودش باقى مى گذارد، همان است كه در روايات از آنها تعبير به (سنت حسنة) و (سنت سيئة) شده است. آدم هايى كه هيچ اثرى باقى نگذارند به ندرت پيدا مى شوند و شايد اصلاً وجود نداشته باشند. انسان ها غالباً در شعاع هاى متفاوت، روى دوست ومعاشر خود تأثيرمى گذارند، بسا انسانى كه از دنيا مى رود، نسبت (ما اخّر) او به (ما قدّم) او صدبرابر باشد، ما قدّم او خودش بوده، هفتاد سال عمر كرده است وما أخّر او اين است كه هزار سال رفته است، ولى هنوز بعد از هزار سال اثرش باقى است.)157
معاشرت اثر دارد، معاشرت با صالحان اثر نيك فوق العاده دارد، و مجالست بدان، آثار سوء فوق العاده دارد، اين امرى است اجتناب ناپذير. پيامبر(ص) مى فرمايد: (المرء على دين خليله) 158
انسان بر دين دوستش است.
حضرت على(ع) مى فرمايد:
(مجالسة اهل الهوى منسأة للايمان.)159
هم نشينى با هواپرستان فراموشى ايمان است، يا فراموشگاه ايمان است.
خداوند خطاب به حضرت موسى(ع) مى فرمايد:
(فلايصدّنّك عنها من لايؤمن بها و اتّبع هواه فتردى) طه/16
پس باز ندارد تو را (غافل نسازد) از ياد قيامت كسى كه ايمان به آن ندارد و از تمايلات نفس پيروى مى نمايد; و گرنه سقوط مى كنى.
… خلاصه مواظب و مراقب تأثير سوء آدم هاى بد باش، البته معنايش اين نيست كه از آنها كناره بگير، بلكه توجه دادن به آثار بد معاشرت با آدم هاى بد است.)160
استاد، به بحث درباره توصيه قرآن به مجالست با صالحان نپرداخته است، با اينكه توجه قرآن به اين مطلب توجه جدى مى باشد، خداوند از زبان ستمكاران در روز قيامت مى فرمايد:
(و يوم يعضّ الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتّخذت مع الرسول سبيلاً. يا ويلتى ليتنى لم أتّخذ فلاناً خليلاً. لقد أضلّنى عن الذكر بعد إذ جائنى) فرقان/29 ـ 27
روزى كه انسان ستمكار از روى حسرت پشت دست به دندان گرفته بگويد: اى كاش من با پيامبر(ص) راه دوستى پيش مى گرفتم. واى بر من،اى كاش فلانى را دوست نمى گرفتم، كه رفاقت او مرا از پيروى قرآن و رسول محروم ساخت و گمراه گردانيد.
استاد، مطلق معاشرت را مؤثر مى داند، ولى با پيدا شدن حالت ارادت، تغيير در انسان سرعت بيشتر مى گيرد، اين كار اگر بجا باشد فوق العاده انسان را خوب مى سازد، و اگر نابجا باشد آتشى است كه انسان را مى سوزاند. اينكه در اسلام توصيه به محبت و ارادت به اوليا شده فلسفه اش اصلاح و تربيت انسان است.161
استاد، محيط سازى را براى تربيت بهترين راه شناسانده و با تكيه بر حس تقليد در انسان ها مى نويسد:
(حال كه چنين حسى در بشر هست پس چه بهتر كه علاقه مندان واقعى به نيكى و خير و صلاح، از همين حس عمومى بشر استفاده كنند و با پيش قدم شدن در راه خير، بشر را به راه خير هدايت كنند. آن كه پيش قدم مى شود دو كار را به صورت يك كار انجام مى دهد، يكى اينكه خود آن عمل را كه خير است انجام مى دهد، ديگراينكه سِمَت هدايت و راهنمايى پيدا كرده است.)162
استاد با اشاره به اينكه براى اصلاح دو راه وجود دارد; راه گفتن و نوشتن كه راه فلاسفه و حكماست، و راه پيش قدم شدن كه راه انبياء است، مى نويسد:
(حكما، تنها اهل نظريه، تعليم و تدريس مى باشند و سر و كارشان تنها از راه زبان با افكار و ادراكات بشر است، ولى پيغمبران به آنچه مى گويند قبل از آن كه از ديگران تقاضاى عمل بكنند خودشان عمل مى كنند و لهذا تا اعماق روح بشر نفوذ مى نمايند، قلب و احساسات بشر را تحت تأثير و تصرف خويش در مى آوردند. سخن از زبان بيرون مى آيد و از گوش مى گذرد، ولى عمل، موج و انعكاسى عميق در روح ديگرى پديد مى آورد، تأثير سخن هم وقتى هست كه توأم با ايمان و عقيده و داغى روح باشد و اگر روح با ايمان بود قهراً عمل را هم به دنبال دارد.)163

3. اصل هماهنگى در رشد استعدادها

اصل همه جانبه نگرى در تربيت انسان، تنها راه جلوگيرى از رشد ناموزون شخصيت است، غفلت از عناصر مختلف تربيت پذير، در نهاد انسان، يقيناً رشد نامتعادل را در پى دارد، از اين رو يونگ مى گويد:
(ابعاد مختلف شخصيت بايد هماهنگ رشد نمايد، اگر بخش خاصى از شخصيت رشد بيشتر پيدا كند موجب تنش و تنيدگى شده و توليد نابهنجار مى كند.)164
كرشن اشتاينر، نيز نخستين اصل از اصول تربيتى خود را همه جانبه نگرى دانسته مى گويد:
(هرگز عمل تربيتى خود را تنها بنا به يك چشم انداز خاص مشخص مكن، بلكه هميشه آن را طبق ساختمان كلى شخصيت در حال تكوين متربى (تربيت آموز) خويش تعيين كن.)165
شهيد مطهرى، با تأكيد بر اهميت اين اصل مى نويسد:
(قرآن درباره آفرينش انسان مى فرمايد: (انّا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه) انسان/1
ما انسان را از نطفه اى آفريديم كه درآن مخلوط ها و مشج هاى زياد و به تعبير امروز، در ژن هاى او استعدادهاى زيادى هست، سپس به مرحله اى از كمال مى رسد كه او را لايق و شايسته تكليف و آزمايش و امتحان و نمره دادن قرار مى دهيم.
بنابراين ازاين بيان قرآن معلوم مى شود كه (كمال انسان) به دليل همين امشاج بودن با (كمال فرشته) فرق مى كند.)166
انسان كامل، انسانى است كه تمام ارزش هاى انسانى167[استعدادها] در او همچون تمام اعضا و جوارح كودك، رو به رشد نهاده و با حفظ هماهنگى به حد اعلاى رشد نايل گردد. قرآن از چنين انسانى تعبير به امام مى كند:
(واذا ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمّهنّ قال إنّى جاعلك للناس اماماً)
ابراهيم(ع) پس از آن كه از امتحان هاى گوناگون و بزرگ الهى بيرون آمد و همه را به انتها رسانيد ودر همه آنها نمره عالى گرفت، به مقام امامت رسيد و به او گفته شد كه اكنون به حدى رسيده اى كه الگو باشى و انسان هاى ديگر براى كامل شدن بايد خود را با تو تطبيق دهند.168
(ما نمى توانيم در همه ارزش ها قهرمان باشيم، ولى در حدى كه مى توانيم همه ارزش ها را با يكديگر داشته باشيم اگر انسان كامل نيستيم بالاخره يك انسان متعادل باشيم، آن وقت است كه ما به صورت يك مسلمان واقعى در همه ميدان ها در مى آييم.)169
استاد در زمينه ضرورت توجه به رشد همه جانبه انسان و پى آمد غفلت از آن، مى نويسد:
(غالباً جامعه ها از راه گرايش صددرصد باطل به گمراهى كشيده نمى شوند، بلكه از افراط در يك حق به فساد كشيده مى شوند، بسيارى از انسان ها نيز از اين راه به فساد كشيده مى شوند.)170
پس از بر شمردن نمونه هايى چند، از رشد هاى ناموزون و ناهماهنگ، استاد مى نويسد:
قرآن به همه اينها توجه دارد و تمام اين ارزش ها را با هم جمع مى كند:
(التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون) اينها همه آن جنبه هاى درونى است. بعد مى فرمايد: (الآمرون بالمعروف و الناهون عن المنكر) (توبه/112) فوراً وارد جنبه هاى جامعه گرايى آنها مى شود، آنها مصلحان جامعه خود هستند. يا در آيات آخر سوره فتح مى فرمايد:
(محمد رسول الله و الذين معه أشدّاء على الكفار رحماء بينهم)
محمد، پيامبر خداست و اصحاب تربيت شده اش در جامعه گرايى و روابط اجتماعى شان اين گونه بودند كه در مقابل پوشندگان حق و حقيقت و اهل عناد، پرصلابت، محكم و ديوار رويين هستند و نسبت به اهل ايمان يك پارچه محبت، مهربانى، خير و رحمت.
اگر به اينها بسنده مى كرد، مى شد مثل مكتب هاى اجتماعى امروز، ولى فوراً مى آيد دنبال (تراهم ركّعاً سجّداً) همين شيران با صلابت در ميدان جنگ و مهربانان ميدان اخلاق، در خلوت عبادت، راكع و ساجد و نيايش گرند. (يبتغون فضلاً من الله و رضواناً) از خداى خود فزونى مى خواهند و به آنچه دارند قانع نيستند، مى خواهند روز به روز جلوتر و پيش تر بروند. و رضاى حق را مى خواهند; يعنى افرادى نيستند كه براى خود دنيا يا آخرت را بخواهند، براى آنها رضاى حق از هر چيزى برتر و بالاتر است، (سيماهم فى وجوههم من أثر السجود) در چهره آنها آثار عبادت و آثار سجود را مى بينى.171


پی نوشت‌ها:

1. هرى شفيلد، كليات فلسفه آموزش و پرورش، ترجمه غلامعلى سرمد، نشر قطره 1375، مقدمه دكتر اقبال قاسمى پويا/14.
2. شريعتمدارى، على، فلسفه تعليم و تربيت، 74.
3. ويليام هير/ جان پى پرتلى، فلسفه تعليم و تربيت، ترجمه سعيد بهشتى، انتشارات اطلاعات، 1374 / 46.
4. از باب نمونه (كليات فلسفه آموزش و پرورش) از هرى شفيلد، بخش عمده اش اختصاص يافته به بيان مفهوم آموزش و پرورش، مفهوم حرفه آموزى، مفهوم كودك مدارى، مفهوم هدف ها، مفهوم فرهنگ، مفهوم برنامه درسى، مفهوم آموزش و پرورش آزاد ساز، مفهوم شرطى كردن تلقين، مفهوم قضاوت هاى ارزشى، مفهوم ارزش ها، مفهوم امور اخلاقى و مفاهيم آزادى و مرجعيت.
5. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 3/510.
6. همو، انسان كامل، انتشارات صدرا، 209.
7. همو، مجموعه آثار، 3/455.
8. همان، 3/492.
9. همان، 3/372.
10. همو، آشنايى با قرآن، انتشارات صدرا، 5/ 162 ـ 169.
11. همو، حكمتها و اندرزها، انتشارات صدرا، 11.
12. همو، آشنايى با قرآن، 4/190 ـ 191.
13. همان، 2/ 27 ـ 25 و تفسير قرآن، نشر شريعت، 1361.
14. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 1/ 112 ـ 109.
15. همو، تفسير قرآن، 1/223.
16. همو، مجموعه آثار، 3/459.
17. همان، 2/ 324.
18. همان، 3/600.
19. همو، آشنايى با قرآن، 2/79.
20. همو، مجموعه آثار، 3/537.
21. همان، 3/ 452.
22. همو، تعليم و تربيت در سلام، انتشارات صدرا، 57.
23. همو، مجموعه آثار، 3/ 539.
24. همان، 3/ 545 ـ 541.
25. همان، 3/ 540.
26. همان، 2/ 315.
27. همان، 3/ 477.
28. همان، 2/ 287 و 3/452.
29. همان، مجموعه آثار، 13/ 668 ـ 667.
30. هرى شفيلد، كليات فلسفه آموزش و پرورش، 135.
31. مطهرى، مرتضى، هدف زندگى، دفتر انتشارات اسلامى، 80.
32. همان، 12.
33. همان، 20.
34. همو، مجموعه آثار، 3/520.
35. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 236.
36. همو، مجموعه آثار، 3/292.
37. هرى شفيلد، كليات فلسفه آموزش و پرورش، 25.
38. على اكبر شعارى نژاد، فلسفه آموزش و پرورش، انتشارات اميركبير، 1374/ 231.
39. مطهرى، مرتضى، فلسفه اخلاق، 185 و 147 و تعليم و تربيت در اسلام/ 211 و 237 و 239.
40. همو، مجموعه آثار، 2/ 283 و 13/738.
41. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 230.
42. همان، 237.
43. همان، 222 ـ 223.
44. همو، مجموعه آثار، 3/ 552.
45. همو، فلسفه تاريخ، انتشارات صدرا، 2/134.
46. همو، تعليم و تربيت، 52.
47. همو، مجموعه آثار، 3/492.
48. همان، 6/892.
49. همان، 6/920
50. همان، 3/372.
51. همان، 3/373.
52. همو، بيست گفتار، انتشارات صدرا، 220.
53. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 244 و 260.
54. همان، /246.
55. همو، تفسير قرآن، 55 ـ 52.
56. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 246.
57. همو، گفتارهاى معنوى، انتشارات صدرا، 114 ـ 113.
58. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 254 ـ 247.
59. همو، مجموعه آثار، 2/323.
60. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 260 ـ 256.
61. همان، 136.
62. همو، حكمتها و اندرزها، 11.
63. همان.
64. همو، اسلام و مقتضيات زمان، انتشارات صدرا، 1/349.
65. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 57 و 60 و 62.
66. همان، 67.
67. همو، گفتارهاى معنوى، 12.
68. همان، 12 و 14.
69. همان، 14 ـ17.
70. همو، فلسفه تاريخ، 1/134.
71. همو، گفتارهاى معنوى، 40.
72. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 39.
73. همو، گفتارهاى معنوى، 14 و 40.
74. همان، 19.
75. همو، بيست گفتار، 239.
76. هاشمى،مجتبى، تربيت و شخصيت انسانى، دفترتبليغات اسلامى، 1372، 1/193.
77. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام، 370.
78. همان، 397.
79. همان، 386.
80. همان، 414.
81. همان، 25.
82. همان، 45.
83. همان، 34 ـ 18.
84. نهج البلاغه، خطبه 331.
85. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در سلام، 19.
86. همو، حكمتها و اندرزها، 170 ـ 169.
87. همو، ده گفتار، انتشارات صدرا، 50 ـ 49.
88. همو، حكمتها واندرزها، 165 164.
89. همان، 264 ـ 263.
90. همان، 94.
91. همان، 94.
92. همو، آشنايى با قرآن، 2/124 ـ 122.
93. همو، بيست گفتار، 239.
94. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 46.
95. همو، حكمتها و اندرزها، 181.
96. همان، 200.
97. همو، مجموعه آثار، 301 ـ 299.
98. همو، آشنايى با قرآن، 3/16.
99. همو، مجموعه آثار، 3/372.
100. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 379.
101. همو، آشنايى با قرآن، 5/169 ـ 162.
102. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، 701/339، به نقل از تعليم و تربيت در اسلام، 383.
103. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام، 383.
104. همان، 379.
105. همان، 323.
106. همو، مجموعه آثار، 2/288.
107. همان، 2/303.
108. همو، هدف زندگى، 79
109. همو حكمتها و اندرزها، 176.
110. همو، مجموعه آثار، 2/288 و تعليم و تربيت در اسلام، 324 ـ 323.
111. همو، گفتارهاى معنوى، 81 و بيست گفتار، 190 ـ 189.
112. همو، آشنايى با قرآن، 3/16.
113. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 184 و 302.
114. همو، بيست گفتار، 190.
115. روسو، در اين رابطه سخن خواندنى دارد: بدون ايمان هيچ گونه تقواى واقعى وجود نتواند داشت… وقتى از محدوده ايمان خارج شويد چيزى جز بى عدالتى، ريا، تزوير و دروغ در ميان افراد مشاهده نخواهيد كرد.
ژان شانو، مربيان بزرگ، ترجمه غلامحسين شكوهى، انتشارات چاپ دانشگاه تهران، 1369/180.
116. مطهرى، مرتضى، ده گفتار، 47 و آشنايى با قرآن، 4/16.
117. همو، حكمتها و اندرزها، 68 و تعليم و تربيت در اسلام، 373 و 376.
118. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 341.
119. همان، 416 و تفسير قرآن، 1/186.
120. همو، مجموعه آثار، 13/661 و 665.
121. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 410.
122. همان، 415 و 423.
123. همو، مجموعه آثار، 3/492.
124. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 324.
125. همو، گفتارهاى معنوى، 80.
126. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 185 و 341.
127. همان، 329 و 339.
128. همو، مجموعه آثار، 3/292.
129. همان، 3/298.
130. مطهرى، مرتضى، آشنايى با قرآن، 4/194 ـ 190.
131. همو، گفتارهاى معنوى، 85.
132. همو، مجموعه آثار، 3/300 ـ 299.
133. همو، گفتارهاى معنوى، 85.
134. امالى صدوق، 293 به نقل از مجموعه آثار، 3/302.
135. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، 3/305 ـ 302.
136. همو، عدل الهى، انتشارات اسلامى، 1361، / 162 ـ 157.
137. همو، بيست گفتار، 176 و 174 و تعليم و تربيت در اسلام، 397.
138. همو، بيست گفتار، 183.
139. همو، عدل الهى، 162 ـ 157.
140. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 399.
141. نهج البلاغه، خطبه 45.
142. مطهرى، مرتضى، عدل الهى، 162 ـ 155.
143. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 367 ـ 358.
144. همان، 368.
145. همان، 365.
146. همان، 361.
147. همان، 193 و 391.
148. هاشمى، مجتبى، تربيت و شخصيت انسانى، 1/182.
149. همان، 1/193.
150. اريك فروم، جامعه سالم،ترجمه اكبر تبريزى، انتشارات كتابخانه بهجت 1375 / 82 و 287 به نقل از: شعارى نژاد، فلسفه آموزش و پرورش، 34.
151. هاشمى، مجتبى، تربيت و شخصيت انسانى، 1/198.
152. مطهرى، مرتضى، حكمتها و اندرزها، 280; تعليم و تربيت در اسلام ،386.
153. همو، بيست گفتار، 196.
154. همو، مجموعه آثار، 13/667.
155. همو، تعليم و تربيت در اسلام، 391.
156. همو، حكمتها و اندرزها، 323.
157. همو، آشنايى با قرآن، 1/164.
158. كلينى، محمدبن يعقوب، اصول كافى، 2/375 به نقل از: تعليم و تربيت در اسلام، 388.
159. نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 85.
160. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام، 388.
161. همان، 391.
162. همو، حكمتها و اندرزها، 224 ـ 223.
163. همان، 224.
164. تربيت شخصيت انسانى، 1/180.
165. مربيان بزرگ، 265.
166. مطهرى، مرتضى، انسان كامل، 40.
167. همان، 43 و 52.
168. همان، 14.
169. همان، 59.
170. همان، 43.
171. همان، 100 و 188; همو، تعليم و تربيت در اسلام، 341 و 342.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اطلاق يا نسبيت اخلاق از نگاه مفسران

اطلاق يا نسبيت اخلاق از نگاه مفسران

محمد بهرامي

يكى از مباحث مهم و در عين حال جديد فلسفه اخلاق، مسأله نسبيت اخلاق است. اين بحث با توجه به اهميت و كاربرد فراوانى كه دارد، توجه بسيارى از فيلسوفان اخلاق را به خود جلب كرده و ديدگاههاى گوناگون درباره آن ابراز شده است:
1. گروهى اخلاق را نسبى مى دانند و همه آيينها، ضوابط و معيارهاى اخلاقى را با توجه به گوناگونى افراد يك جامعه و تنوع فرهنگها و جامعه ها، متغير و متفاوت مى شناسند. اين عده به دو دسته تقسيم مى شوند:
الف. برخى اخلاق را تا آنجا نسبى و متغير مى شناسند كه براى هر فرد، ملاكى ويژه و به تعداد انسانها نظريه اخلاقى معتقدند.
(هابز) براى نخستين بار اظهار داشت كه هر كس آنچه را به مذاق خويش مطبوع مى بيند، خوب مى نامد، و آنچه را ناپسند و نامطبوع است، در شمار بديها مى آورد. و از آن جهت كه افراد از طبيعت و سرشتى يكسان برخوردار نيستند و طبيعت هر يك با ديگرى متفاوت است، در ملاكها و تشخيصهاى مشترك ميان نيك و بد اختلاف پيدا مى كنند.
ب. برخى ديگر، نسبيت اخلاق را بر اسـاس تمدنها، فرهنگها و گروههاى اجتماعى
بزرگ دانسته اند. اين مفهوم از نسبيت را (وستر مارك) در كتــاب خـود بـا نـام (نسبيت اخـلاقى) مطـرح كرده است.1
نحله هاى فلسفى بسيارى چون اگزيستانسياليسم، ماركسيسم، پراگماتيسم و پوزيتيويسم منطقى، نسبيت اخلاق را باور دارند. آنها مى گويند: اخلاق و ارزشهاى اخلاقى هيچ واقعيت و ريشه ثابتى ندارند، زيرا اخلاق، شناخت مجردى است كه به تدريج از ناحيه نوع تربيت و محيط در وجود انسان شكل مى گيرد، از همين رو ارزشهاى اخلاقى به پيروى از ملتها و زمانها و مكانها، تنوع و گوناگونى پيدا مى كند، تا آن جا كه چيزى را كه گروهى خوب مى دانند، عده اى ديگر بد و شرّ مى شمارند.
2. عده اى ديگر از فلاسفه اخلاق، معتقد به اطلاق و ثبات اخلاق هستند و نظريه نسبيت را به كلى باطل مى دانند. برابر اين ديدگاه، برخى اصول اخلاقى، مانند حسن عدل و قبح ظلم، همگانى، عام و ثابتند و هيچ گاه دگرگونى نمى پذيرند.
افلاطون، فيلسوف نامدار يونانى از جمله معتقدان به اين نظريه است و دومين ركن اساسى و محورى در فلسفه افلاطون همين (مطلق انگارى) است. او بر اين باور است كه براى تمام مردم تنها يك مدل براى زندگى خوب وجود دارد، زيرا خير، به تمايلات، خواستها، آرزوها و عقايد انسانها وابسته نيست، بلكه مانند يك حقيقت رياضى غيرقابل تغيير است، چنان كه دو به علاوه دو مساوى با چهار، حقيقتى مطلق و تغييرناپذير است، چه انسانها اين واقعيت را بپذيرند، چه نپذيرند، چه رياضى بدانند و چه ندانند، زندگى خوب نيز همين گونه است.
به عقيده افلاطون، كردار معينى وجود دارد كه به صورت مطلق و جدا از عقيده و انديشه و باور هر فرد، درست يا نادرست است. 2
در مكتب كانت نيز اخلاق مطلق است و راست گويى هميشه خوب. هيچ گاه راستگويى در شمار بديها قرار نمى گيرد، هر چند به قتل فردى بينجامد. 3 زيرا در جايى كه شخص مردد باشد كه راست بگويد و جان ديگرى را به خطر اندازد يا دروغ بگويد و ديگرى را از مرگ حتمى برهاند، بايستى راست بگويد و اگر راستگويى او موجب مرگ ديگرى شد، او مسئول نيست و مسئول، كسى است كه اقدام به قتل كرده است.
3. برخى از فيلسوفان مى خواهند به گونه اى ميان مكتب (مطلق انگارى) و نظريه (نسبيت)، سازگارى ايجاد كنند. براى نمونه (استيس) قضيه نسبيت اخلاق را كاملاً مبهم مى داند، زيرا به نظر او ميان آنچه درست پنداشته مى شود و آن چه كه واقعاً درست است، فرق است. او براين باور است كه آراى اخلاقى متغير است، اما حقيقت اخلاق چنين نيست، به همين جهت مى گويد: قبول دارم كه پانصد سال پيش، زنده زنده سوزاندن جادوگران، عمل درستى تصور مى شد، اما قبول ندارم كه عمل درستى بوده است، بلكه همان قدر شرارت آميز و ظالمانه بوده كه اكنون هست، تنها فرق در اين بود كه نياكان ما چنين باورى نداشتند، يا به آن آگاه نبودند.4

 

ديدگاه مفسران

در اين پژوهش كه به جهت آشنايى با ديدگاههاى برخى از مفسران درباره مسأله نسبيت اخلاق سامان يافته است، تلاش شده است تا آنجا كه فضاى اين تحقيق اجازه مى دهد، نظريات مفسران در مسأله نسبيت و اطلاق شناسايى شود. اهتمام ما به طرح ديدگاه شمار بيش ترى از مفسران، سبب شده است تا از هر مفسر، تنها چند نمونه ياد شود و البته در مواردى هم ممكن است مفسر در اين مسأله بيش از آنچه نقل شده اظهار نظر نكرده باشد، يا ما به نظريات بيش ترى دست نيافته باشيم.
برخى مفسران، اخلاق را به گونه اى تعريف كرده اند و بدان نگريسته اند كه با ديدگاه كانت همخوانى كامل دارد.

 

نسبيت اخلاق از ديدگاه فخر رازى

فخررازى ذيل آيه شريفه (من كفر بالله من بعد ايمانه إلاّ من أكره و قلبه مطمئنّ بالايمان) چند موضوع را طرح مى كند. او در بخشى از مطالب خود مى نويسد:
(اگر فردى مجبور شد كلمه اى كفرآميز بر زبان آورد، مثلاً بگويد: (محمد(ص)، دروغگو است) و از سوى ديگر، اكراه كننده چنان بر او سخت گرفته است كه او نمى تواند معناى ديگرى از اين جمله قصد كند، مثلاً نمى تواند منظورش از (محمد)، كسى غير از پيامبر اسلام باشد و يا نمى تواند سخن را به قصد استفهام ادا كند، مثلاً اكراه كننده به فرد اجبار شده گفته باشد منظورت را از اين جمله بيان كن و بگو من هيچ كسى را جز پيامبر(ص) قصد نكرده ام و بگو قصدم از اين جمله استفهام نمى باشد، بلكه مى خواهم خبر از دروغگويى پيامبر بدهم…، در اين صورت تكليف مكره چيست؟ آيا بايد دروغ بگويد يا راست؟ عده اى بر اين باورند كه مكرَه مى تواند به دروغ، مراد خويش را بيان نمايد و از هلاكت خويش جلوگيرى كند، اما قاضى اين اعتقاد را نپذيرفته است.)
فخررازى در نقل كلام قاضى مى نويسد:
(لانّ الكذب إنّما يقبح لكونه كذباً فوجب أن يقبح على كلّ حال.) 5
مكرَه حق ندارد دروغ بگويد، زيرا قبح كذب، ذاتى است، پس بايستى در هر زمان و هر مكانى قبيح شمرده شود.
ديدگاه قاضى كه بايد همان (قاضى عبدالجبار معتزلى) باشد ـ چه اين كه معتزله قبح كذب را ذاتى مى دانند ـ آن گونه كه فخررازى توضيح داده است، با ديدگاه كانت همانند است، مگر اين كه فخررازى، آن چنانكه بايد، منظور قاضى را درنيافته باشد.
(اوزاعى) به روايت تفسير قرطبى از جمله كسانى است كه معتقدند:
(اگر فردى را اكراه كردند تا بر بتى سجده كند و به او گفتند اگر سجده نكنى تو را مى كشيم، در اين صورت اگر بت در سمت قبله قرار داشته باشد، مكرَه مى تواند سجده كند، اما نيت او بايد سجده براى خدا باشد، اما اگر بت در سمت قبله قرار نداشت، مكرَه حق ندارد سجده كند، هر چند كشته شود.) 6
در برابر ديدگاه قاضى عبدالجبار كه قبح را ذاتى مى داند، فخررازى مى گويد:
(به اعتقاد اصحاب ما، دروغ از آن جهت كه در جهت مصالح عمومى و فردى قرار نمى گيرد، قبيح خوانده مى شود، و دليل اين مطلب نيز اين آيه است: (يا ايها الذين آمنوا إن جاءكم فاسق بنبأ فتبيّنوا أن تصيبوا قوماً بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين)، چه اين كه براساس آيه، سخن و خبرفاسق را نبايد پذيرفت، زيرا چه بسا او به دروغ مطلبى را بگويد و مخاطب او نيز بر پايه همان دروغ، واكنشى از خويش نشان دهد و سپس پشيمان گردد. بنابراين خداوند در اين آيه، مؤمنان را از پذيرش آنچه احتمال مى دهند كه دروغ باشد، برحذر مى دارد تا كارى برخلاف مصالح و منافع انجام ندهند. پس علت زشتى و قبح دروغ، آن مفاسد و ضررهايى است كه از پذيرش دروغ پديد مى آيد، نه آن كه خود دروغ باعث زشتى آن باشد.) 7
با اين اظهارات به نظر مى رسد كه فخررازى قبح را عقلى و اعتبارى مى داند و نه ذاتى، و براين اساس معتقد است كه دروغ در شرايط ويژه، زشتى خود را از دست مى دهد و ملاك آن، مصلحتها و مفسده هاى مترتب بر دروغ است.
ولى اين باور فخررازى ناسازگار با عقيده همكيشان اوست، زيرا براساس ديدگاه اشاعره، حسن و قبح، شرعى هستند، هر چه شارع به آن امر كند نيك، و هرچه از آن نهى كند قبيح است، نه اين كه حسن و قبح افعال، بسته به مصلحتها و مفسده هاى مترتب بر آن باشد. 8
فخررازى در مواردى خود را مخالف نظريه معتقدان به حسن و قبح عقلى نشان داده و نظريه آنها را باطل مى خواند و در مواردى نه تنها به مخالفت با آنها بر نمى خيزد، بلكه سخن آنها را تأييد مى كند و براى اثبات آن دليل مى آورد. براى نمونه ذيل آيه شريفه (ولاتقربوا الزّنا إنّه كان فاحشة و ساء سبيلاً) (اسراء/ 32) پرسشى را با اين مضمون طرح مى كند: هر گاه خداوند به چيزى امر كند يا از آن نهى كند، آيا مى توان گفت امر خداوند يا نهى او به جهت ويژگى است كه در آن چيز وجود دارد؟ آنها كه حسن و قبح عقلى را باور دارند، به اين سئوال پاسخ مثبت مى دهند و كسانى كه معتقد به حسن و قبح عقلى نيستند، پاسخشان منفى است.
سپس در ادامه مى نويسد:
(معتقدان به حسن و قبح عقلى، درباره آيه (ولاتقربوا الزّنا انّه كان فاحشة و ساء سبيلاً) بر اين باورند كه خداوند، براى نهى (لاتقربوا) دليل آورده است، يعنى ممنوعيت شرعى زنا را داراى علت و فلسفه معرفى كرده است كه عبارت از (فاحشه) بودن و زشت بودن آن است و فاحشه بودن، خود نمى تواند معلول نهى (لاتقربوا) باشد، زيرا يك امر نمى تواند نسبت به امر ديگر، هم علت باشد و هم معلول!)
فخررازى پس از پذيرش اين دليل مى نويسد:
(سزاوار است براى اثبات حسن و قبح اشياء چنين بگوييم: وجود مصلحت يا مفسده در افعال يا اشياء، چيز ثابتى است و از جزئيات ذات شيئ به شمار مى آيد و هيچ گونه وابستگى به شرع و فرمان الهى ندارد.)
او همچنين در جاى ديگرى به مخالفت با معتقدان به حسن و قبح عقلى مى پردازد. براى نمونه، در بحث امر ابراهيم به ذبح اسماعيل، اشاعره مى گويند: ابراهيم، مأمور به ذبح اسماعيل نبود. ولى معتزله ابراهيم(ع) را به مقدمات ذبح مأمور مى دانند، نه خود ذبح. آنها مى گويند: اگر خداوند به يك كار امر كند و از همان كار با همان ويژگيها نهى كند، دو اشكال پديد مى آيد:
1. چون امر و نهى، داراى ملاك واقعى هستند، لازمه تعلق امر و نهى به يك چيز، آن است كه خداوند امر به كار زشت و نهى از كار نيك كرده باشد.
2. نهى پس از امر، حكايت از ناآگاهى امركننده دارد، زيرا اين يعنى او نخست گمان داشته كار خوبى است و امر كرده و پس از آن به زشتى كار پى برده و از آن نهى كرده است.
ولى به نظر معتزله، بايد ناگزير معتقد شد كه امر به مقدمات ذبح تعلق گرفته و نهى از اصل ذبح صورت گرفته است.
فخررازى در پاسخ ديدگاه معتزليان، به طور كامل با حسن و قبح عقلى مخالفت كرده و مى نويسد:
(دليل معتزله بر پايه مسأله حسن و قبح عقلى بنياد يافته است. يعنى بر اين پايه كه خداوند امر نمى كند مگر به آنچه نيك است و نهى نمى كند مگر از آنچه در شمار زشتيها مى باشد، در صورتى كه اين مسأله (حسن و قبح عقلى) باطل است.)

 

نسبيت اخلاق در نگاه رشيد رضا

نسبيت اخلاق به نظر نويسنده المنار نيز پذيرفتنى نيست، چه اين كه در مواردى چند از افعالى نام مى برد كه در شمار افعال اخلاقى هستند و معتقد است در هيچ زمان و مكانى از اخلاقى بودن خارج نمى شوند. مانند صدق، امانت و عدل، كه در همه جا و نزد همه كس، نيك به حساب مى آيند. و افعال ديگرى مانند حيا، رحمت و عفت كه نزد عده اى نيك، و نزد گروهى لغو و بى ثمر شمرده مى شوند.
گروه اخير كه برخى ارزشهاى اخلاقى را نسبى دانسته اند، معتقدند كه مردم از نظر شناخت مسائل عرفى و ذوقى با يكديگر تفاوت دارند و از نظر تمدن نيز تفاوت تمدنها و فرهنگها و شرايط اقليمى بر خوب شمردن يا بدشمردن مصاديق اخلاقى تأثير مى گذارد.
و نويسنده ديگرى كه به نظر مى رسد ملاك فعل اخلاقى را ضرر نداشتن آن مى داند، مى نويسد:
(پيروى از هوى و هوس و شهوتها براى جسم و نفس ضرر ندارد و بر آداب و رسوم خدشه اى وارد نمى سازد، چنان كه خود من اين فرضيه را در امريكا به تجربه درست يافته ام!)
رشيد رضا در پاسخ اين فرضيه مى نويسد:
(آنچه شما مى گوييد برخلاف يافته هاى پزشكى است. از نظر پزشكى ثابت شده كه شهوت پرستى، ضعف و ناتوانى جسمى به همراه مى آورد و اخلاق و آداب و رسوم يك ملت و يك تمدن را به ورطه نابودى و نيستى مى كشاند. او پيشنهاد مى كند در اين گونه مسايل از ضروريات پيروى كنيم و به برداشتهاى شخصى و فردى اعتماد نكنيم. براى نمونه: اگر كسى خوردن مشروب را براى سلامتى خود نافع و مفيد مى داند، حق ندارد مشروب بخورد، زيرا يافته ها و دستاوردهاى جديد علم پزشكى خوردن مشروبات الكلى را براى بدن، زيانمند مى داند.)
رشيد رضا در بحث ديگرى نظريه فلاسفه جديد درباره فضايل و افعال اخلاقى را ياد مى كند و مى نويسد:
(عده اى از فلاسفه، ملاك خوبى و بدى را منافع همگانى مى دانند، آنها هر فعلى را كه در راستاى منافع عمومى باشد از فضايل به شمار مى آورند، و آنچه را در جهت منافع اجتماعى نباشد فضيلت نمى دانند.) 9
او پس از بيان نظريه فلاسفه به بيان ديدگاه اسلام مى پردازد و منافع عمومى، رضايت خداوند و ناسازگارى با احكام دينى را ملاك فضيلت معرفى مى كند ومنافع عمومى را به عنوان تنها ملاك باور ندارد.
او مى گويد، اگر منافع عمومى تنها ملاك باشد، آيا از آن روست كه فرد نيز به منافع شخصى در ضمن منافع همگانى دست مى يابد، بنابراين افراد بايد به دنبال منافع فردى بروند با رعايت و در نظر گرفتن منافع اجتماعى، و نتيجه اين سخن، نسبيّت اخلاق است، زيرا براساس اين نگرش، شخص مى تواند به امانتى كه به او سپرده شده خيانت كند و مال ديگرى را سرقت كند، چه اين كه اگر مال دست صاحب مال باشد، او در جهت منافع عمومى از آن استفاده نمى كند، اما اگر اين فرد، مال او را سرقت كند يا در امانت او خيانت كند، از آن در راستاى منافع اجتماعى سود مى برد.
چنانكه پيدا است رشيدرضا نسبيت اخلاق را به صورت كلى منكر است و آن را دليل بطلان نظريه سود گروى مى داند.
در مسأله حسن و قبح، رشيدرضا ميانه روى را برمى گزيند به اين معنى كه او نه ديدگاه حسن و قبح شرعى را در تمام موارد باور دارد و نه ديدگاه حسن و قبح ذاتى را; او مى نويسد:
(نزاع قدريه و جبريه در مسأله حسن و قبح براساس افراط و تفريط است. قدريه مى گويند، هر فعلى كه تكليفى به آن تعلق گرفته است، چه فعل يا ترك آن، حسن و قبح ذاتى دارد و حسن و قبح آن به وسيله عقل فهميده مى شود. دستور خدا و پيامبر به انجام كارى، نشان دهنده خوبى و نيكى ذاتى آن كار است و نهى شارع از كارى نشانگر زشتى آن كار است. در برابر اين گروه افراطى، جبريه جانب تفريط را گرفته و مى گويند: حسن و قبح ذاتى در هيچ چيز وجود ندارد و حسن و قبح، سبب تكليف شارع به انجام يا ترك عمل نيست، بلكه بسته به امر يا نهى شارع است و پس از امر شارع است كه كارى حسن مى شود و پس از نهى شارع است كه آن فعل قبيح مى گردد.)
رشيدرضا پس از بيان اين دو نظريه كه يكى را افراطى و ديگرى را تفريطى مى خواند، مى نويسد:
(ديدگاه كسانى كه حسن و قبح را ذاتى مى خوانند، به معقول و منقول نزديك تر است، اما نبايد مانند آنها افراطى عمل كرد، بلكه بايد گفت بعضى از اشياء حسن و قبح ذاتى دارند، مانند حسن عدل، احسان و كمك به خويشان. و چنان نيست كه تمام اوامر و تكاليف الهى تنها به آن جهت باشد كه فعل مورد تكليف، حسن است، بلكه در مواردى تكليف خداوند به جهت امتحان و آزمايش بندگان است، نه به جهت منفعتى كه در خود آن شيئ و عمل قرار دارد.) 10

 

ديدگاه سيد قطب

به نظر سيد قطب، يهوديان از جمله گروهها و طوايفى بودند كه اخلاق را نسبى مى دانستند و ازمعيارها و ضوابط گوناگونى در سنجش و شناخت افعال اخلاقى از غيراخلاقى سود مى بردند. آنها امانت دارى را براى همه كس خوب نمى شمردند، بلكه امانت دارى نسبت به اموال يهوديان و هم كيشان خود را درست مى دانستند، ولى امانت دارى نسبت به غيريهوديان را ناپسند و نامطلوب مى خواندند!
غش، نيرنگ و خوردن اموال غيريهوديان را پسنديده مى نمودند و همين امور را نسبت به همكيشان خود، فضيلت و مطلوب مى دانستند. به اعتقاد نويسنده تفسير (فى ظلال القرآن) قرآن ميان وفاى به عهد و امانت دارى با تقوا، ارتباط تنگاتنگى مى بيند و به همين جهت وفاى به عهد را هميشه و همه جا اخلاقى مى داند. 11
پيشنهاد سيد قطب اين است كه بايستى در سنجش و شناخت افعال اخلاقى از غيراخلاقى از معيارهاى ثابت و محكمى استفاده گردد كه مورد پذيرش همه انسانها باشند و افراد و گروهها و تمدنها بر اساس آنها رفتار و حكم كنند، نه معيارى و ضابطه اى كه برگرفته از فكر و انديشه افراد بشر است و صورت قانونى به خود گرفته است، زيرا اين گونه معيارها وموازين كه شكل قانونى نيز دارند، با انحراف گروهها و تمدنها از ثبات و استحكام خواهند افتاد. در نتيجه در جامعه اى كه اين قانون و ملاك از اعتبار ساقط شده است، فعلى اخلاقى نام مى گيرد و همين فعل با توجه به همين ملاك و قانون كه درجامعه ديگرى به قوت و اعتبار خود باقى است، غيراخلاقى تصور مى شود.
بنابراين بايد در سنجش افعال و شناختن معيار و ضابطه براى فعل اخلاقى، از معيارهايى سود برد كه الهى و برگرفته از دين باشند و رضايت الهى را در پى داشته باشند.12
خاستگاه اساسى نسبيت گرايى در اخلاق، استفاده گسترده از معيارهاى غيردينى بدون توجه به ايمان است. چه اين كه ايمان، ميزان و ترازوى بايسته اى براى شناخت خير و شر، فضيلت و رذيلت و معروف و منكر است.13 به اعتقاد سيد قطب، ايمان، تصور درستى از وجود و علاقه به خالق را ترسيم مى كند و تصوير روشنى از انسان و غايت وجود و جايگاه حقيقى او در اين جهان مى نماياند و از همين تصور عام قواعد و موازين، اخلاق شكل مى گيرد. او مى نويسد:
(هر چند بشر قدرت تعقل و تفكر دارد و مى تواند از عقل خود براى تعيين معيار و ضابطى براى سنجش افعال سود برد، اما عقل انسان زير فشار شديد و روزافزون شهوتها، آرزوها و گرايشهاى جسمانى قراردارد و نمى تواند به تنهايى و بدون يارى جستن از وحى، ضابطه درست و پذيرفتنى عرضه كند.) 14
از مجموع اين اظهارنظرها چنين به دست مى آيد كه نويسنده فى ظلال، اخلاق را با توجه به معيارها و موازين بشرى كه برخاسته از عقل و ساير قواى انسانى است، نسبى مى داند، اما اگر معيارها و قوانين با توجه به وحى تنظيم شده باشند و از آنها براى شناخت افعال اخلاقى از غيراخلاقى استفاده شود، اخلاق نسبى نخواهد بود.

 

نسبيت اخلاق از منظر الميزان

علامه طباطبايى در چندين مورد به نقد نظريه نسبيت پرداخته و ديدگاه و مكتب اطلاق را پذيرفته است، ولى در يكى دو مورد نيز از سخنان وى تأييد نظريه نسبيت استشمام مى شود. وى زير عنوان (بحث اخلاقى) مى نويسد:
(خاستگاه اوليه اخلاق آدمى از سه قوه تشكيل شده است: 1. نيروى شهوت و غريزه 2. نيروى غضب 3. نيروى انديشه، زيرا تمام كارهايى كه انسان انجام مى دهد از سه صورت بيرون نيست:
الف. براى رسيدن به منفعت به انجام آن كار اقدام مى كند.
ب. به منظور دفع ضرر كار مى كند.
ج. فعل او از افعالى است كه ناشى از تصور و تصديق فكرى است.
ضرورى مى نمايد كه انسان در هيچ يك از اين سه نيرو و انگيزه به سمت افراط و يا تفريط كشانده نشود، چه اين كه با افراط و يا تفريط در هر كدام از اين سه، سعادت دست نيافتنى خواهد شد.
اعتدال در نيروى شهوت و تمايلات غريزى، عفّت ناميده مى شود و اعتدال در غضب، شجاعت است و اعتدال در بهره گيرى از نيروى انديشه، حكمت است. و اگر فردى عفت، شجاعت و حكمت داشت، ملكه اى پيدا مى كند كه خاصيت آن با سه نيروى ديگر فرق خواهد داشت.)
سپس علامه به سه مسلك اخلاقى اشاره كرده، مى نويسد:
(براساس مسلك اول، نفس خويش را اصلاح مى كنيم و ملكات آن را براى رسيدن به صفات پسنديده تعديل مى كنيم، صفاتى كه مردم وجامعه آن را بستايند و هر آنچه در اصول اخلاق فاضله گذشت، مقتضاى اين مسلك است.
مسلك دوم، مسلك انبياست وسعادت حقيقى و دائمى هدف انسان. اين دومسلك در اين كه هدف نهايى فضيلت انسان را در ناحيه عمل مى بينند، با هم مشتركند.
در مسلك سوم، غرض از تهذيب اخلاق، كسب رضاى خداست، نه خودآرايى به منظور جلب توجه و نظر مردم.
به اعتقاد نويسنده الميزان، نسبيت اخلاق با نظريات و مسلكهاى سه گانه اخلاقى تفاوت دارد، زيرا براساس نظريه نسبيت، هيچ اصلى در اخلاق از ثبات و دوام برخوردار نيست، چه اين كه اصول و فروع اخلاق با اختلاف تمدنها و تعدد اجتماعات دگرگون مى شود. در يك جامعه، يك كار، كار خوب شناخته مى شود و در جامعه و مكان و زمانى ديگر، همان عمل، بد جلوه مى كند.
برخى براى توجيه نظريه نسبيت، آن را نتيجه و پيامد ديدگاه معروف تحوّل و تكامل ماده مى خوانند. آنها مى گويند: نيازهاى انسانها به يكديگر سبب تشكيل اجتماع و جامعه گرديده است، و چون طبيعت، محكوم قانون تحوّل و تكامل است، اجتماع نيز به تبعيت از آن در تحول و تكامل قراردارد و هر روز از روز پيش متكامل تر و مترقى تر مى گردد.
از سويى حسن و قبح، عبارت اند از سازگارى وهماهنگى و همخوانى عملى با هدف و غايت اجتماع، و چون اجتماع در حال تكامل است و هدف و غايت اجتماع هر روز تغيير مى يابد، حسن و قبح نيز در گرداب تحوّل و دگرگونى قرار مى گيرند. بنابراين حسن وقبح به صورت مطلق معنى ندارند، بلكه اين دو مفهوم، هميشه و در همه حال نسبى هستند و در نتيجه اخلاق نيز نسبى خواهد شد. در اجتماعى دروغ، افتراء، دزدى، فحشاء، شقاوت و عفت، فعل اخلاقى قلمداد مى شوند و در اجتماعى ديگر، غيراخلاقى به شمار مى آيند.
نسبيت گرايى و اعتقاد به نسبيت اخلاق، ويژه سوسياليستها و ماترياليستها نيست، بلكه در زمانهاى گذشته نيز كلبى ها كه طائفه اى از يونانيان بودند و نيز مزدكيان، اين نظريه را باور داشتند و براساس آن عمل مى كردند.) 15
در نگاه علامه طباطبايى، نظريه نسبيت، كاملاً بى اساس است و بر پايه هايى بسيار سست بنا شده است. ايشان براى اثبات پوچى نظريه نسبيت اخلاق، نخست چند مقدمه بيان مى كند و پس از آن به نتيجه گيرى مى پردازد.
مقدمه اول: هر موجودى درجهان عينيت و وجود خارجى، مشخصاتى ويژه دارد كه از او جدايى ندارند و تفاوت افراد و انسانها به جهت همين شخصيت است. بنابراين، وجود خارجى، عين شخصيت است، بر خلاف وجود ذهنى، زيرا عقل صدق يك معناى ذهنى را بر بيش از يك مصداق، درست مى داند; چنان كه مفهوم ذهنى از كلمه انسان، هر چند در ذهن يك حقيقت دارد، ولى در خارج بر بيش از يكى نيز صادق است. 16
مقدمه دوم: دگرگونى و تحول در صورتى است كه موجود مادى داراى امتداد وجودى باشد. امتدادى كه به چند قسمت بخش پذير است، هر قسمت با وجود ناسازگارى با قطعه ديگر در ارتباط با آن است، كه اگر اين ارتباط ميان اين بخشها نباشد، تحول و دگرگونى صادق نخواهد بود، زيرا تبدّل و تغييرى كه از حركت جدايى ناپذيرند، در موردى است كه قدر مشتركى ميان دو مقطع، وجود داشته باشد، بنابراين در اصل، حركت امرى است واحد و شخصى. 17
مقدمه سوم: انسان موجودى طبيعى است و آنچه آفريده شده فرد فرد انسان است، نه مجموع افراد يا اجتماع انسانى. اما چون آفرينش، انسانها را در تكامل و پيشرفت، نيازمند يكديگر مى ديد و تشكيل جامعه را ضرورى، به انسانها امكانات و ابزارى عطا كرد تا بتوانند در كمال جويى خود بكوشند.
نتيجه اين چند مقدمه: يكايك انسانها موجودهايى شخصى و واحدند. اين واحد شخصى در عين وحدت در مسير حركت و تحول و سير از نقص به كمال قرار گرفته و هر قطعه از قطعات وجودش با قطعات قبل و بعد مغاير است و در عين حال، طبيعتى سيال و مطلق دارد و اطلاق و وحدتش در تمام مراحل دگرگونى محفوظ است.
در ادامه بحث مقدمه سوم مى نويسد:
اين طبيعت موجود در فرد، با توالد و تناسل و اشتقاق فرد از فرد محفوظ مى ماند و اين همان چيزى است كه از آن تعبير به طبيعت نوعيه مى كنيم. طبيعتى كه به وسيله افراد محفوظ مى ماند، هر چند تك تك افراد از ميان بروند و نابود شوند.
بنابراين چنانكه طبيعت فردى و شخصى مانند نخ تسبيح است و در همه قطعات وجودى فرد و در مسيرى كه از نقص به سوى كمال دارد محفوظ است، طبيعت نوعيه انسان در ميان نسلها نيز مانند نخ تسبيح در تمام نسلهايى كه در مسير حركت به سوى كمال دارند محفوظ است. و چنانكه طبيعت چنين است، اجتماع شخصى و نوعى نيز در حركت است، اما با حركت تك تك انسانها. و در حال تحوّل و دگرگونى است با دگرگونى و تكامل تك تك افراد. و در اين ميان، عامل نگهدارنده وحدت اجتماع، همان وجود مطلق آن است.
اين وجود واحد و در عين حال متحوّل، به جهت نسبتى كه با تك تك حدود داخلى خود دارد به قطعه هايى تقسيم مى گردد و هر قطعه اى شخصى از اشخاص جامعه را تشكيل مى دهد. چنانكه جامعه ايرانى يا هندى با وجود وحدت و تحوّل به علت نسبتى كه با تك تك افراد دارند به قطعاتى تقسيم مى شوند، زيرا وجود افراد اجتماع به وجود اشخاص انسانها بستگى دارد.
بنابراين مى توان گفت: يك عده احكام اجتماعى تحول ناپذيرند و هميشه ثابتند مانند وجود حسن و قبح، چنانكه اجتماع مطلق نيز چنين است، يعنى اجتماع مطلق هيچ گاه انفراد نمى گردد، هر چند امكان دارد اجتماع خاصى تبديل به اجتماع خاص ديگرى شود. حسن مطلق و حسن خاص، درست مانند اجتماع مطلق و اجتماع خاص هستند.
مقدمه چهارم: انسان به جهت نيازمنديهاى خود سودها را مى طلبد و خداوند به انسان به اين منظور امكاناتى داده تا بتواند از منافع استفاده كند. اما نبايد در رسيدن به منافع، افراط و تفريط كرد، بلكه بايد راه ميانه را برگزيد كه همان عفت ناميده مى شود.
همچنين انسان در هستى و بقاى خويش، موانع و مشكلاتى مى بيند كه بايد در رفع آنها بكوشد و اعتدال را رعايت كند و تنها در اين صورت است كه او را شجاع مى نامند. همچنين درمورد علم و عدالت، بايد از افراط و تفريط پرهيز داشت. 18
علامه در پايان، پس از ذكر چهار مقدمه براى رد نظريه نسبيت، به نتيجه گيرى و پاسخ نظريه نسبيت در اخلاق مى پردازد و آن را يكسره نادرست مى خواند و مى نويسد:
(خوب و بد در هر اجتماعى وجود دارد. اصولى چون عفت، شجاعت، حكمت و عدالت در همه جوامع، اخلاقى و در شمار خوبيها قرار مى گيرد و نقطه مقابل اين اصول هميشه بد خوانده مى شود، بنابراين، فروع اين اصول اخلاقى نيز كه بر اساس تحليل به همين اصول باز مى گردند در شمار خوبيها قرار مى گيرند، هر چند درمواردى به جهت شك در مصداق، اشتباه در حكم كردن رخ مى دهد.)
علامه طباطبايى ديدگاه نسبيت گرايان را به چند بخش تقسيم مى كند و هر قسمت را به صورت جداگانه نقد و بررسى مى كند.
1. معتقدان به نسبيت اخلاق بر اين باورند كه: حسن و قبح مطلق وجود ندارد، و هر آنچه نيكو خوانده مى شود به نسبت نيكو است، و هر آنچه در شمار زشتيها قرار مى گيرد به نسبت زشت و ناپسند است، و درجوامع و تمدنهاى گوناگون، خوبيها و بديها نيز در معرض تحوّل و دگرگونى قرار مى گيرند.
نويسنده الميزان معتقد است، اين برداشت از حسن و قبح به خاطر اشتباه ميان اطلاق مفهومى به معناى كلّيت و اطلاق وجودى به معناى استمرار وجود است.
ما قبول داريم كه درخارج، حسن و قبح به صورت مطلق و كلى رخ نمى دهد، يعنى درخارج، هيچ حسنى نداريم كه داراى وصف كليت و اطلاق باشد و هيچ قبح كلى و مطلق نيز نداريم و هر چه در خارج هست، مصداق و فرد كلى ذهنى است، ولى اين سخن، مطلوب ما را اثبات يا نفى نمى كند.
حسن و قبح مطلق و پيوسته و هميشگى كه حسن آن در تمام جوامع پذيرفته شده باشد، امرى بديهى است، زيرا هدف از تشكيل اجتماع، رسيدن انسان به سعادت است و اين سعادت به دست نمى آيد، مگر با شرايط. آن دسته از شرايط كه در راستاى سعادت باشند ،حسن ناميده مى شوند و آن موانعى كه در مسير سعادت قرار گيرند، قبيح خوانده مى شوند.
پس هر اجتماعى عدالت را نيكو مى دانند و به دست آوردن منفعت را تا وقتى به ديگران صدمه نرسد ضرورى به شمار مى آورند… و اين تنها به جهت همان اصول اخلاقى است كه ثابت و غيرقابل تغييرند، مانند عفت، عدالت، شجاعت و حكمت.
2. نسبى گرايان مى گويند: نظريه هاى ما در فضايل اخلاقى درحال دگرگونى هستند. كارى درجامعه اى خوب و درجامعه ديگرى بد ناميده مى شود.
علامه مى نويسد:
(اين اختلاف به جهت اشتباه و اختلاف انسانها در شناخت مصداق است. اگر در جامعه اى حياى زنان، غيرت مردان، قناعت، تواضع و… از فضيلتها به شمار نمى آيند، به آن جهت است كه افراد آن جامعه حياى زنان را از مصاديق عفت نمى دانند و حيا را نوعى بى عرضگى معرفى مى كنند، نه اين كه عفت را بد بدانند، زيرا اصل اين صفات در ميان آنها نيز وجود دارد و پسنديده است. براى نمونه اگر حاكمى در حكم خود عفت نمايد و به ناحق حكم نكند او را در خور ستايش مى دانند و اگر بى عفتى نشان دهد و رشوه بگيرد او را نكوهش مى كنند.) 19
الميزان در مجال ديگرى به بحث درباره نسبيت مى پردازد و مى نويسد:
(اختلاف در حسن و قبح اشياء، تابع اختلاف در مقاصد اجتماعى است و چون هر جامعه اى مقاصدى دارد كه با مقاصد جامعه ديگر فرق دارد. به همين جهت در جامعه اى چيزهاى در شمار زشتيها است، ولى درجامعه ديگر همان چيزها در شمار خوبيها است، اما اين اختلافات نسبت به مقاصدى است كه هر يك ويژه جامعه اى است و گرنه مقاصد عمومى مانند بايستگى عدالت و حرمت ظلم و مانند آن، تغييرناپذيرند و اگر تغييرى در مقاصد غيرهمگانى رخ مى دهد كه همان مصاديق عناوين اخلاقى باشد، اختلاف در عناوين اخلاقى را پيش نمى آورد.) 20
الميزان در بحث ديگرى به مناسبت حسن و قبح، به خاستگاه اوليه اين بحث اشاره كرده، مى نويسد:
(خاستگاه اوليه بحث حسن، انسان و تناسب و هماهنگى اندامهاى او بويژه اعضاى صورت اوست. پس از آن كه بحث حسن و قبح در افعال و معانى اعتبارى پيش آمد و هر چه سازگار با غرض جامعه يعنى سعادت زندگى و بهره بردارى از آن بود، حسن ناميده شد، و آنچه ناسازگار با هدف جامعه مى نمود، قبيح نام گرفت. عدل، نيك خوانده شد، چنانكه احسان به نيازمند، عنوان نيك به خود گرفت.)
در پايان بحث، علامه مى نويسد:
(اين صورت از حسن و قبح، تابع عمل است كه سازگار يا ناسازگار با هدف و غايت اجتماع باشد. افعالى متصف به حسن شدند و حسن آنها پايدار گشت، مانند عدل، و افعالى ديگر قبيح خوانده شدند.)
سپس علامه نگاهى دارد به ديدگاه معتقدان به نسبيت اخلاق دارد:
(گروهى معتقدند: حسن و قبح درحال دگرگونى هميشگى هستند و ثبات و دوام در مورد آنها بى معنى است، چه اين كه آنچه درجامعه اى عدل خوانده مى شود، در جامعه ديگر ظلم است، و آنچه نزد جامعه اى ظلم است، در نگاه اجتماعى ديگر عدل است. براى نمونه شلاق زدن زناكار در نگاه اسلام عين عدل است، ولى در غرب آن را ظلم مى نامند.) 21
از نگاه علامه آنچه اين عده ادعا مى كنند و براساس آن نسبيت اخلاق را نتيجه مى گيرند، درست نمى نمايد، زيرا آنها مفهوم را با مصداق اشتباه كرده اند و در واقع اشتباه آنها در مصاديق عدل و ظلم است نه حقيقت عدل و ظلم، بنابراين عدل و ظلم، نسبى نخواهند بود، تمام افراد در همه زمانها و در تمام تمدنها و جوامع، ظلم را قبيح مى دانند و عدل را حسن مى خوانند، و هر چند حسن و قبح دو وصف اضافى هستند، اما در مواردى ثابت و لازمند و دگرگونى در آنها راه ندارد و در مواردى متغيرند. 22
ديدگاههاى علامه در بحث نسبيت و بويژه ردّ نسبيت، شباهت بسيار زيادى به نقطه نظرات (استيس) دارد، چه اين كه او نيز مانند علامه حقيقت اخلاقى را تغيير و تحول ناپذير مى داند. او مى گويد، اشتباه در حسن و قبح به جهت اختلاف در شناخت مصاديق حسن و قبح است، براى نمونه پانصد سال پيش زنده سوزاندن جادوگران عملى درست و پسنديده به شمار مى آمد، اما در واقع عمل درستى نبوده است، بلكه همان اندازه شرارت آميز و ظالمانه بوده كه اكنون مى باشد. تنها فرقش آن است كه نياكان ما اين عمل را از مصاديق خوب تصور مى كردند و بر همين اساس چنين برخورد خشنى را با جادوگران ، اخلاقى مى پنداشتند. 23
پيامد ديگر اعتقاد به نسبيت اخلاق، نسبى شدن خير و شر، حق و باطل و… است و در اين صورت معارف نظرى درباره مبدأ و معاد و ديدگاههايى كه در مرحله عمل ارائه شده مانند (عدل خير است) همگى نسبى خواهند شد و با تغيير زمان، وضعيتها و حالتها، دگرگون خواهند شد. 24
چنانكه گفته شد، مرحوم علامه محمد حسين طباطبايى درجاى جاى تفسير گرانسنگ خويش، نظريه نسبيت اخلاق را نقد كرده ونادرست بودن اين نظريه را اثبات مى كند، اما در مواردى نيز علامه در الميزان و ساير كتابهاى خود سخنانى دارد كه خواننده را به اين تصور وا مى دارد كه ايشان نسبيت در اخلاق را پذيرفته است! از آن جمله اين عبارت علامه است:
(هرچند علوم عملى و تصديقات وضعى اعتبارى، ذهنى هستند و نامنطبق باخارج، اما از جهتى اين امور اعتبارى به خارج تكيه دارند، زيرا نقص انسان و نيازمندى او، كمال وجودى و رسيدن به غايت نوع انسانى وى را ناگزير از اعتبار تصورى و تصديقى اين معانى مى سازد.
از همين رو اين احكام با دگرگونى مقاصد و اهداف اجتماعى دگرگون مى شوند، اعمال و امور بسيارى است كه اجتماعات قطبى خوب و حسن مى شمارند، ولى همان امور نزد ساكنان محدوده خط استوا زشت هستند و چه بسا عملى به نظر اكثريت افراد جامعه حسن باشد، ولى گروهى آن را بد بدانند.)25
ايشان در اصول فلسفه و روش رئاليسم مى نويسد:
(ترديدى نيست كه ما بسيارى از حوادث طبيعى را دوست داريم و چون خوب مى دانيم، دوست داريم. حوادث ديگر را دشمن داريم و چون بد مى دانيم، دشمن داريم. بسيارى از آوازها و مزه ها و بوها را از راه ادراك حسى، نه از راه خيال، خوب مى دانيم و بسيارى ديگر را مانند آواز الاغ و مزه تلخى و بوى مردار را بد مى شماريم، ولى مى بينيم جانوران ديگرى نيز هستند كه روش آنها برخلاف روش ما است. الاغ آواز خود را دلنواز پنداشته و از آن لذت مى برد. جانورانى هستند كه از فاصله هاى دور به سوى مردار مى آيند و يا مثلاً از مزه شيرينى نفرت دارند. پس بايد گفت: دو صفت خوبى و بدى كه خواص طبيعى حسى پيش ما دارند، نسبى مى باشند و مربوط به كيفيت و تركيب سلسله اعصاب يا مغز. پس مى توان گفت: خوبى و بدى كه در يك خاصه طبيعى است، ملائمت و موافقت يا عدم ملائمت و موافقت وى با قوه مدركه مى باشد. پس هر فعلى را انجام مى دهيم، آن را ملائم و سازگار با قوه فعاله مى دانيم، و در مورد ترك، فعل را با آن ناسازگار مى دانيم.)
برداشتهاى متفاوتى از اين سخن علامه شده است. عده اى اين را بى ارتباط با بحث حسن و قبح اخلاقى مى دانند و حسن و قبح در كلمات علامه را حسن و قبح فلسفى ياحسن و قبح در غير افعال معرفى مى كند و برخى نيز با اين دو توجيه موافق نيستند.
استادشهيد مرتضى مطهرى از اين گفته علامه نسبيت اخلاق را نتيجه مى گيرد و علامه را مانند راسل از نسبيت گرايان قرار مى دهد و مى گويد، بر مبناى علامه طباطبايى مسأله اصول جاودانه اخلاق، قابل توجيه نخواهد بود.
از مقايسه سخنان علامه در بحث نسبيت اخلاق، اين نتيجه قطعى است كه علامه در بيش تر موارد، مخالفت خود را با نسبيت اخلاق نشان مى دهد و براى ردّ آن دليل اقامه مى كند. بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه علامه معتقد به نسبيت نيست، و آنچه را كه در الميزان و اصول فلسفه بيان كرده است، مى توان به گونه اى توجيه كرد.
1. منظور علامه از نسبيت، نسبيت در مصاديق مفاهيم اخلاقى است، نه در خود مفاهيم، مانند درست يا نادرست، بد و خوب و… .
2. در موردى از جلد هشتم تفسير الميزان به ظاهر با نسبيت موافق مى نمايد و در چند سطر بعد به سرعت خود را از نسبى گرايان جدا مى سازد و نشان مى دهد كه منظور ايشان نسبى بودن همه امور اعتبارى نيست. هر چند امور اعتبارى وابسته به اهداف اجتماع اند و با دگرگونى هدف اجتماع دگرگون مى شوند، اما برخى از امور اعتبارى و احكام وضعى اختلاف ناپذيرند، مانند وجوب اجتماع، حسن عدل و قبح ظلم.
كسانى كه نسبيت اخلاق را باور دارند، هيچ اصل اخلاقى را ثابت و پايدار نمى دانند. آنها حتى يك فعل اخلاقى را در همه زمانها و مكانها حسن نمى دانند، ولى علامه طباطبايى عدل را هميشه و همه جا حسن مى داند و ظلم را در تمام جوامع قبيح مى شمارد، چه اين كه اين امور را ازمقاصد عامه به شمار مى آورد و چون مقاصد عامه ثابت و پايدارند، پس اين اصول اخلاقى نيز پايدارند.
3. به نظر علامه ميان حسن و قبح اخلاقى و غيراخلاقى تفاوت است. ايشان آن حسن و قبحى را اخلاقى مى داند و ازمسائل اخلاقى به شمار مى آورد كه به معناى ملايمت (سازگارى) و منافرت (ناسازگارى) با هدف و غايت اجتماع است. 26 فعلى را خوب مى نامد كه سازگار با اهداف جامعه باشد و عملى را بد مى خواند كه ناسازگار با هدف اجتماع و مانع از آن باشد. 27 اما آن حسن و قبحى كه در اصول فلسفه و روش رئاليسم مطرح شده است، حسن و قبح اخلاقى نيست، تا نتيجه بگيريم كه علامه معتقد به نسبيت است، بلكه حسن و قبح فلسفى است.


پی نوشت‌ها:

1. استيس، گزيده اى از مقالات / 154.
2. ريچارد پاپكين، كليات فلسفه، ترجمه جلال الدين مجتبوى/ 11.
3. مصباح، محمد تقى، فلسفه اخلاق / 186.
4. استيس، گزيده اى ازمقالات / 156.
5. فخررازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير، 20/ 121 - 122.
6. قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لاحكام القرآن، 10/ 182.
7. فخررازى، محمد بن عمر، التفسير الكبير ، 22/ 185.
8. حلى، علامه حسن بن يوسف، كشف المراد / 327.
9. رشيد رضا، محمد ، تفسيرالمنار، 5/ 409 - 411.
10. همان، 8/ 54 - 55.
11. قطب، سيد، فى ظلال القرآن، 1/ 417.
12. همان، 1/ 418.
13. همان، 2/ 447.
14. همان، 2/ 1097.
15. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 1/ 376.
16. همان.
17. همان، 1/ 377.
18. همان، 1/ 379.
19. همان، 380 - 382.
20. همان، 7/ 120.
21. همان، 5/ 10.
22. همان، 5/ 11.
23. استيس، گزيده ازمقالات / 156.
24. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 4/ 119 - 120.
25. همان، 8/ 53 - 54.
26. همان، 8/ 55 - 56.
27. همان، 5/ 10 و 1/ 375.
جمعه 21 مهر 1391  1:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«نسبيت و اطلاق » در اخلاق

«نسبيت و اطلاق » در اخلاق

سيد ابراهيم سجادى

از آنجا كه سرشت انسان با اكسير انس عجين گشته و آدميان، آرامش و آسايش خويش را در زندگى جمعى و اجتماعى يافته اند، همپاى همه مزاياى جمع گرايى و پيوندهاى اجتماعى، اين همزيستى همواره دشواريهايى را نيز به همراه داشته است.
اصطكاك منافع، زياده طلبى برخى انسانها، ناهنجارى رفتار بعضى از شهروندان و… همه و همه از جمله عواملى هستند كه همواره فضاى الفت و انس مجموعه هاى انسانى را با غبار نگرانى و اضطراب و دلهره در آميخته است.
براى گريز از اين نگرانى دو راه در پيش رو بوده است:
الف. انزوا طلبى و انسان گريزى وترك مجموعه هاى بشرى.
ب. چاره انديشى در جهت پيشگيرى و رفع چالش در روابط انسانى.
بديهى است كه راه نخست، با سرشت و طاقت انسان سازگار نبوده است و ناگزير مردمان در طول تاريخ هماره به راه دوم انديشيده اند و از اين رهگذر به تأمل در شناخت رفتار شايسته و ناشايست و ملاكها و معيارها و عوامل و موانع آن پرداخته اند، و اين چنين است كه در هر جامعه، فرهنگى خاص شكل گرفته است كه در آن مجموعه اى از رفتارها و كنشها، خوب و پسنديده معرفى شده است و مجموعه اى ديگر بد و نكوهيده.
اكنون ما در پس اين فرهنگها و داوريها، در جست وجوى آنيم كه بدانيم آنچه در جوامع و فرهنگها و در ميان اقوام و ملتهاى مختلف به عنوان خوب و يا بد، شايسته و ياناشايست شناخته شده است، مفهومى همسان بوده و داراى ويژگيها و ملاكها واهداف يكسانى بوده است، يا آن كه هر يك در فضاى خاص خود معنى يافته و نسبت به همان محيط و شرايط سنجيده شده است. به گونه اى كه چه بسا يك رفتار در فرهنگى خوب و در فرهنگى ديگر بد تلقى شود.
به تعبير ديگر، مى خواهيم بدانيم كه آيا خوب و بد در فرهنگ بشرى داراى حقيقت ثابتى است، يا اين فرهنگها هستند كه براى خوب و بد معنى و مصداق مى آفرينند و به شمار فرهنگها براى خوب و بد معنى وجود دارد؟
در صورت نخست بايد معتقد شد كه اخلاق به عنوان مجموعه اى از بايسته ها و نبايسته هاى رفتارى، داراى مفهومى ثابت و مطلق است، ولى در فرض دوم بايد نسبيت و تغيير پذيرى مفاهيم اخلاقى را باور داشت.

 

معناى اطلاق و نسبيت

ييكى از پژوهشگران مباحث فلسفه اخلاق در تعريف نسبى گرايى اخلاقى مى نويسد:
(يك نسبى گراى تمام عيار معتقد است كه ما بايد تنها و تنها و تنها كارى را انجام دهيم كه فكر مى كنيم بايد انجام داد. براساس اين نظر، صرف اينكه يك شخص يا جامعه رأى اخلاقى معينى را داشته باشد، آن رأى اخلاقى را براى آن شخص يا جامعه، صحيح مى گرداند.)1
دراين نگاه، تشخيص و گزينش خود فرد وجامعه، ملاك درست و بايد اخلاقى دانسته شده است، چرا كه به دليل اختلاف مبانى انديشه افراد و جوامع، يك حكم اخلاقى نمى تواند همگانى و هميشگى باشد.
استاد مطهرى با صراحت بيش تر و نگاه همه جانبه ترى مى نويسد:
(نسبيت اخلاق، يعنى اخلاق جزء امور نسبى است، بدين معنى كه به طور كلى هيچ خلقى خوب نيست و به طور مطلق هيچ خلقى بد نيست; يعنى هيچ صفتى را نمى شود گفت مطلقاً بد است در هر جا و هر زمان، بلكه هرصفت خوبى در يك جا و زمان و شرايط خاصى خوب است و همان صفت در اوضاع و احوال و شرايط ديگرى بد است. اين را مى گويند نسبيت اخلاق.) 2
(معنى ندارد كه يك دستور اخلاقي… مطلق باشد و لازم باشد مردم در همه زمانها به آن عمل كنند.)3
(بنابر اين مطلق… يعنى اگر يك خوى و يا خصلت و يا يك فعل به عنوان اخلاقى توصيف شود آيا اين امر… براى همه وقت و براى همه كس و در همه شرايط اخلاقى به حساب مى آيد… )4
ثبات و جاودانگى اصول اخلاقى به اين معنى است كه دست كم برخى از اصول كلى ارزشى; مانند نيكى عدل و زشتى ظلم، هم عام و همگانى و هم دائمى و جاودانى باشد. در مقابل آن نسبيت اخلاقى است به اين معنى كه هيچ اصل اخلاقى ثابتى وجود ندارد و تمام احكام ارزشى از جمله اصول كلى آنها (حسن عدل و قبح ظلم) بر حسب فرهنگ خاص يا تمايل و سليقه افراد مى تواند دستخوش تغيير گردد. 5

 

نسبيت اخلاق در نظر فلاسفه غرب

در ميان شخصيتها و فلاسفه غرب، نظريه هايى ابراز شده است كه نتيجه آنها نسبيت گرايى در اخلاق است.
نيچه(1844-1900م) عقيده دارد كه نيكى و زيبايى، حقيقى و مطلق نيست. آنچه حقيقت است اين است كه همه كس خواهان توانايى است و آنچه را براى اين غرض، سودمند باشد و او را توانا سازد كه بر ديگران چيره شود، نيك و زيبا مى شمارد.6
ويليام جيمز(1842-1910م) معتقد است:
(مى گويند حق، رونوشت واقع است; يعنى قولى كه مطابق با واقع باشد حق است. بسيار خوب، اما واقع چيست كه مطابقت با او قول حق باشد; آيا امرى ثابت و لايتغير است؟ نه، زيرا كه عالم، متغير است و هيچ امرى در او ثابت نيست.)7
سارتر نيز جزء نسبى گرايان شمرده شده است. او انتخاب گزينش فرد را دليل خوب بودن كار شمرده است.8
برتراند راسل نيز خوبى و بدى را نسبى مى داند و خوب را اين گونه معنى مى كند: فلان چيز خوب است يعنى براى رسيدن به هدف و مقصدى كه داريم، بايد از آن استفاده كنيم، نه اينكه خوبى صفتى است واقعى در آن شيئ… البته نه اينكه براى همه خوب است، بلكه تنها براى كسى كه چنين مقصدى دارد و گرنه اگر كسى مقصدى خلاف اين مقصد داشته باشد، براى او خوب نيست.9
سارتر در پاسخ شخصى به نام (كاپلستون) كه مى پرسد: مثلاً عمل (كاپيتان بلسن) در كشتن يهوديان، به نظر من و تو بد مى آيد، اما براى هيتلر پسنديده بوده است، مى گويد، بلى، مثلاً يك نفر يرقانى همه جا را زرد مى بيند و ما نمى توانيم ثابت كنيم كه غير از اين است… پس اعمال (كاپيتان) هم براى خودش خوب است و از نظر هيتلر هم پسنديده است.10
ويل دورانت فيلسوف و مورخ معروف نيز طرفدار نسبيت است و مدعى است كه هر رذيلتى زمانى فضيلت بوده و ممكن است دوباره روزى فضيلت گردد، چنانكه كينه ورزى به هنگام جنگ، فضيلت است. خشونت و حرص زمانى در مبارزه براى حيات ضرورى بود، ولى امروز از آثار مضحك دوران توحش محسوب مى شود.11
در جاى ديگر مى نويسد:
(چنين گمان مى رود كه تغيير مبانى اقتصادى زندگى موجب تغيير اصول اخلاقى مى گردد. در تاريخ زندگى بشر ازاين گونه تغييرات عميق، دوبار اتفاق افتاده است: يكى در انتقال از زندگى صيادى به زندگى كشاورزى و ديگرى در انتقال از زندگى كشاورزى به دوره صنعتى. تمام رويدادها و وقايع اساس زندگى انسانى ناشى از اين دو تغيير مهم در تاريخ زندگى بشرى است. در هر يك از اين دوره ها آن اصول اخلاقى كه در دوره سابق براى سلامت نوع مفيد محسوب مى شد، در دوره نو مضر و ناشايست شناخته شد و با كندى و آشفتگى رو به تغيير نهاد.)12

 

اطلاق گرايى در انديشه غربيان

اخلاق اجتماعى مغرب زمين بر پايه يك سنت اخلاقى خاص، يعنى سنت اخلاقى عبرانى ـ مسيحى استوار است. اين سنت بر فرض فرا طبيعت باورى استوار است كه همه تمييزهاى اخلاقى را جلوه گر در كلمه خدا مى يابد. معيارهاى اخلاقى ثابت و هميشگى وضع مى شوند كه رعايتشان از نظر اخلاقى درست و تجاوز از آنها از نظر اخلاقى بد است.13
اين انديشه در مكتب اخلاقى رواقيان ريشه دارد و آنها پيروان (زينون) فيلسوف يونانى (342-270 ق . م) هستند كه اندكى با اپيكور معاصر بوده و انديشه او را كه به لذت گرايى و شهوت محورى اهتمام مى داد، به نقد مى گرفت. رواقيان، خير و فضيلت را هدف اساسى مى شناختند.14
افلاطون نيز مطلق انگار است و خير را همانند حقيقت رياضى، مطلق و غير وابسته به تمايلات، خواستها و آرزوهاى آدميان مى داند.15
ژان ژاك روسو (1788-1712م) در زمره مطلق گرايان قراردارد و براى اخلاق، خاستگاهى درونى ثابت و خطاناپذير مى داند.16
راسل نيز ديدگاه ارزش ذاتى و بى ارزشى ذاتى را قابل رد نمى داند17 و همدردى با رنجديدگان را براساس انگيزه ذاتى تحليل مى كند.18 گرچه معروف اين است كه وى از جمله نسبى گرايان است و پايدارى و جاودانگى اخلاق را نمى پذيرد.

 

نسبيت اخلاق، از منظر عالمان اسلامى

از ديدگاه استاد مطهرى، اخلاق، عبارت از يك سلسله تعليماتى است كه اگر آن تعليمات اخلاقى و انسانى و اجتماعى را جاودان ندانيم، اصول اخلاقى و تربيتى و تعليماتى اسلام را هم نمى توانيم جاودانى بشماريم.19
اما به رغم اين باور، موضوع نسبيت اخلاق از سوى برخى پژوهشگران مطرح شده است و دليل آنان براى گرايش به اين نظريه، وجود برخى تعبيرهاى ناهمگون در متون دينى درباره مسائل اخلاقى است.

 

تعارض گزاره هاى اخلاقى

مقصود از (تعارض گزاره هاى اخلاقى) تعارض دليلها و مفهومهاى آنها نيست، بلكه مقصود، ناسازگارى دو اصل اخلاقى در مقام امتثال است كه در اصطلاح علم اصول، تزاحم ناميده مى شود.20
در چنين فرضى دست كشيدن از يك اصل به سود اصل اخلاقى ديگر، مى تواند نسبى بودن اصل اخلاقى ترك شده را معنى دهد . داعيه داران اين نظريه، نمونه هايى از قرآن را يادكرده اند; مانند:
1. (لايحبّ اللّه الجهر بالسوء من القول الا من ظلم و كان اللّه سميعاً عليماً) نساء/ 148
خدا دوست ندارد كه صدايى به ناسزا بلند شود، جز از كسى كه بر او ستم رفته است و خداوند شنوا و دانا بوده است.
سخن سوء و ناسزا، اقسام عيبجويى، بدگويى و نفرين را در برمى گيرد، كه به طور طبيعى نزد خداوند دوست داشتنى نيست، مگر در مورد ستمديدگان كه خداوند به آنان اجازه داده است تا جامعه را از بيان ظلم ستمگر و بديهاى او كه باعث بيدادگرى شده است، آگاه سازند.21
ستمديده مجاز است كه به هنگام تعارض نبايسته هايى چون غيبت و دشنام و بايسته هايى چون ستم ستيزى و حق خواهى، بايدها را ترجيح دهد و براى دستيابى به حق خويش و رهيدن از ستم، به افشاگرى دست زند.
2. (من كفر بالله من بعد ايمانه إلاّ من أكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدراً فعليه غضب من اللّه و لهم عذاب عظيم) نحل/ 106
كسانى كه پس از ايمان اظهار كفر كنند ـ به جز آنها كه زير فشار قرارگرفته اند و به رغم اظهار كفر، قلبشان با ايمان است ـ آرى آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده اند، غضب خدا بر آنهاست و عذاب بزرگى در انتظارشان است.
3. (لايتّخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون اللّه و من يفعل ذلك فليس من اللّه فى شيئ إلاّ أن تتّقوا منهم تقاة و يحذّركم اللّه نفسه) آل عمران/ 28
افراد با ايمان نبايد به جاى مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود برگزينند و هركس چنين كند، هيچ رابطه اى با خداوند ندارد، مگر اين كه از آنها بپرهيزد و تقيه كند.
شيخ انصارى در كتاب مكاسب به منظور اثبات روا بودن دروغ مصلحتى، به اين دو آيه استناد كرده است. 22 و چنين استدلالها و استثناهايى در ميدان اخلاق، زمينه پيدايش احتمال نسبيت از سوى برخى دانسته شده است.23
علاوه بر آيات، در روايات نيز نمونه هايى وجود دارد از آن جمله:
على(ع) از پيامبر(ص) نقل كرده است كه فرمود:
ثلاث يحسن فيهنّ الكذب: المكيدة فى الحرب، وعدتك زوجتك، و الاصلاح بين الناس. و ثلاث يقبح فيهن الصدق: النميمة، و اخبارك الرجل عن اهله بما يكرهه، و… 24
در سه مورد، دروغ گفتن نيكو است: حيله در جنگ، وعده به همسر و اصلاح ميان دو نفر. و در سه مورد، راستگويى زشت است: سخن چينى، گزارش ناخوشايند به مردى از خانواده اش و…
على(ع) مى فرمايد:
اذا استولى الصلاح على الزمان و اهله، ثمّ اساء رجل الظنّ برجل لم يظهر منه خزية فقد ظلم. و اذا استولى الفساد على الزمان و اهله، ثمّ احسن رجل الظن برجل، فقد غرّر. 25
هرگاه بر زمان و اهل آن صلاح و خوبى پرتو افكنده باشد، بدگمانى فردى نسبت به فرد ديگر بدون اين كه از او كار ناپسندى سرزده باشد، كارى است ظالمانه، و اما اگر فساد و تباهى بر روزگار و اهل آن سايه افكنده باشد، اگر كسى بى دليل به ديگرى خوشبين باشد به يقين فريب خورده است.
آيات و رواياتى از اين دست، مى نماياند كه اصول ارزشى تغيير پذيرند. چه اين كه گمان نيك در يك زمان و در شرايط خاص، ارزش است و در زمان ديگر نارواست، و اين يعنى نسبيت!
تعارض، گاهى ميان بايدها و نبايدهاست كه متون ياد شده اشاره به آن دارد. گاه مركز تعارض بايدهاست كه خود اقسامى دارد، مانند بايدهاى مربوط به خود و منافع خود، بايدهاى مربوط به جامعه و منافع جامعه و بايدهاى مربوط به شخص وجامعه. گاهى تعارض در ترك نبايدهاى شرعى يا عقلى و يا عرفى است، چنانكه درحديثى از پيامبر(ص) آمده است:
اذا اجتمعت حرمتان، طرحت الصغرى للكبرى.26
آن گاه كه دو حرمت در يك زمان پيش آمد و انسان ناگزير از ارتكاب يكى از آن دو گرديد، بايد تلاش كرد تا حرام بزرگ تر ترك شود و حرام كوچك تر ناديده گرفته شود.
يكى از صاحبنظران در اين زمينه مى نويسد:
(گرايشهايى كه انسان دارد، در مقام ارضاء، متزاحم واقع مى شوند… ما دائماً ناچاريم كه بين خواسته هاى خودمان انتخاب كنيم… علت اينكه اين تزاحمها را درست درك نمى كنيم اين است كه هميشه اين گرايشها در ما بيدار نيست. غالباً يك، دو يا چند گرايش بيدار است… لذا احساس نمى كنيم كه ما در چه انبوهى از گرايشهاى متضاد قرار گرفته ايم… اگر دقت كنيم مى بينيم در يك روز، شايد هزارها مورد تزاحم براى ما پيش آمده و در هر موردى يكى را انتخاب مى كنيم…)27
نظريه (تعارض گزاره هاى اخلاقى) ويژه قلمرو باورهاى اسلامى نيست، بلكه برخى انديشمندان غربى، مانند (راس) كه تكاليف اخلاقى را در شش مقوله دسته بندى كرده است ـ وفادارى، حق شناسى، عدالت، نيكوكارى، اصلاح نفس و بى آزارى ـ مى نويسد:
(شكى نيست كه امكان دارد بين اين وظايف مختلف تعارضى واقع شود. و بنابراين تلقى آنها به عنوان وظايف قطعى كه بايد بى كم و كاست و بدون قيد و شرط اجرا شوند، منطقى نيست.) 28
شهيد صدر در زمينه تعارض ميان بايدهاى خود و جامعه مى گويد:
(مصالح شخصى با منافع جامعه غالباً متعارض است، بايد اين تناقض حل شود و انسان براساس شرايطى بايد به طرف مصالح جامعه سوق داده شود.)
برخى ادعا كرده اند كه اگر درموردى حق يك فرد براى جامعه، سودمندتر از نجات فردى ديگر باشد، مسلماً حق او مقدم است، همان گونه كه عكس مسأله نيز تصور مى شود.29

 

تلاشهايى در گشودن تعارض گزاره هاى اخلاقى

برخى از انديشمندان مسلمان، با توجه به رواياتى كه در بيان تعارض گزاره هاى اخلاقى مورد اشاره قرار گرفته است، نسبيت را پذيرفته و در جهت حل مشكل تعارض به چاره انديشى و توجيه رو آورده اند و از آن جمله گفته اند:
(با توجه به رواياتى از اين دست، مشهود مى گردد كه معيار اخلاق نسبى در اسلام، برخوردارى از صلاح و بركنارى از فساد است. اولياء دين مى خواهند با اخلاق نسبى، توجه پيروان خود را به موقع شناسى معطوف دارند، آنان را مصلحت انديش وخيرخواه بارآورند.)
در بيانى ديگر آمده است:
(در دنياى امروز، نسبيت اخلاق را با مقياس خير و صلاح جامعه نمى سنجند وخوب و بد آن را با ميزان انسانيت و سعادت بشر اندازه گيرى نمى نمايند، بلكه حسن و قبح اعمال را از ديدگاه افكار عمومى و قبول و ردّ اجتماعى مى نگرند و درپاره اى از موارد با سود و زيان شخصى مقايسه مى كنند… )30
گروهى ديگر مانند استاد مصباح، از ريشه، نسبيت اخلاق را نمى پذيرد و در مقام تحليل مفاد روايات برآمده مى نويسد:
(به هر حال ما قبول نداريم كه صدق مطلق، خوب است، اما نه به اين معنى كه اخلاق نسبى است، يعنى اين حكم (الصدق حسن) نسبى باشد، بلكه به اين معنى است كه اصل موضوع حكم، مقيد است، ما موضوع را عوضى گرفته ايم، خيال كرده ايم موضوع مطلق است، اگر دقت كنيم مى بينيم كه موضوع حقيقى (الصدق المفيد للمجتمع) است… و اين هيچ استثنا ندارد.)31
براساس اين ديدگاه، همه عنوانهاى اخلاقى كه در قرآن، محبوب خداوند معرفى شده و يا مورد سفارش قرار گرفته اند، موضوع حقيقى به شمار نمى آيند و بايد گفت، نهاد اين گزاره ها همان (فايده داشتن براى جامعه) است.
از سوى ديگر، هر چيزى و كارى يك عنوان اوليه دارد كه بدان لحاظ حكمى نيز به او تعلق گرفته است و در عين حال زمينه براى پديد آمدن عناوين ديگر (عناوين ثانويه) نيز دارد. چنانكه در برخى متون اخلاقى ـ دينى آمده است:
(دو دسته عناوين داريم. عناوين اوليه و عناويه ثانويه، مقصودشان اين است كه هر چيزى خودش به خودى خود يك نام و عنوانى دارد، يعنى صفتى برآن صدق مى كند… ولى گاهى صفت ديگرى غير از صفت اوليه اش پيدا مى كند… ثانوى، يعنى درجه دوم، ممكن است ثالثى و رابعى و خامسى و… هم داشته باشد… آن وقت مى گويند هر شيئ به اعتبار هر عنوانى كه بر او عارض مى شود، يك حكم پيدا مى كند… )32
دروغگويى كه با عنوان اولى خود از نبايدهاى اخلاقى به حساب مى آيد. وقتى عنوان دوم، يعنى وسيله اصلاح ميان دو فرد واقع شود،حكم ديگرى به آن تعلق مى گيرد.33
گاه مباحثات كلامى ميان علماى اسلامى نيز به ادعاى نسبيت در اخلاق كشيده شده است و يا دست كم از آن نسبيت اخلاق استشمام مى شود. اشاعره به عنوان مدعيان نسبيت در اخلاق شناخته شده اند، زيرا به اعتقاد آنان حسن و قبح ذاتى و عقلى وجود ندارد.34 حسن و قبح امور، نسبى و پيرو شرايط ويژه محيطها و زمانها و تحت تأثير يك سلسله تقليدها و تلقينها مى باشد و عقل نيز قادر به درك حسن و قبح نيست و بايد تابع هدايت شرع باشد.35
آن گروه از متكلمان اهل سنت كه معتقد به تصويب هستند و مى گويند هرگـاه عالمى به تلاش براى شناخت حكمى از احكام شريعت پرداخت، در فرجام به هر حكمى كه دست يافت، همان حكم خدا است، و اگر دو نفر به دو حكم متعارض دست يافتند، هر دو حكم خدا است، و در واقع خداوند براى هر استنباط، يك حكم، جعل كرده است!
بنابراين نظريه نيز، فهم مكلفان، ملاك اصلى حسن و قبح و حلال و حرام خواهد بود و چه بسا يك موضوع در مقايسه با فهم فردى حلال و حسن باشد و در مقايسه با فهم فرد ديگر به حقيقت، قبيح و حرام.36
در فضاى مباحثات دينى مسيحيت نيز اين گونه نظريه ها ديده مى شود. چنانكه شمارى از متفكران پروتستانى معتقد بودند كه سخن نادرست گفتن به كسانى مانند دزدان و قاتلان كه حقيقت مديون آنها نيست، دروغ محسوب نمى شود.
در علم اخلاق كاتوليك، نظريه (نگهدارى ذهنى) به وجود آمد كه همان (توريه) اى است كه در فقه و اخلاق اسلامى مطرح شده است و يا دست كم معنايى نزديك به آن دارد.
براساس اين نظريه، فرد مجاز است سخن اشتباه بر زبان بياورد به شرط آن كه آنچه مصحح اشتباه است به ذهن بياورد. به عنوان مثال اگر دزدى از شما پرسيد، پول داريد يا نه؟ شما مى توانيد پاسخ منفى بدهيد، ولى در ذهن خود اضافه كنيد: (نه در دستم). در ابتدا، نظريه (نگهدارى ذهنى) موارد محدودى داشت، ولى راه سوء استفاده را هموار كرد… و در همه جا به كار رفت… 37
نظريه (نگهدارى ذهنى) يا (توريه) استناد به سخن حضرت ابراهيم(ع) يافته است كه وقتى بت پرستان پرسيدند: بتها را چه كسى شكسته است، در پاسخ فرمود: (بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون) انبياء/ 63
ييعنى; شكستن بتها، كار بت بزرگ است، مى توانيد از خود بتها بپرسيد، البته اگر قادر به فهم و پاسخگويى باشند!
امام صادق(ع) در توضيح اين آيه فرموده است: گرچه بت بزرگ، اين كار را انجام نداده بود، اما حضرت ابراهيم(ع) نيز دروغ نگفته است، زيرا فرمود: (ان كانوا ينطقون) يعنى اگر بتها سخن گويند، بت بزرگ تر، بتها را شكسته است و چون بتها قادر به سخن گفتن نيستند، پس شكستن بتها كار آنها نيست. 38
تعارض گزاره هاى اخلاقى و مكتبهاى غربى در ميان فلاسفه و متلكمان غربى نيز، موضوع تعارض گزاره هاى اخلاقى و تلاش براى حل آن مطرح بوده است.
(اتكينسون) نويسنده كتاب (در آمدى به فلسفه اخلاق) صفحات زيادى ازكتاب خود را به اين موضوع اختصاص داده است، نخست تكاليف را به مطلق (واجب) و نسبى (مستحب) تقسيم مى كند. راستگويى، وفاى به عهد و پرداختن دين را تكاليف مطلق و واجب، و توجه به رفاه خود و كمك به رفاه حال ديگران را از تكاليف نسبى و مستحب مى شمارد و مدعى است كه بدين وسيله تعارض منتفى مى گردد و تكاليف مطلق بر نسبى ترجيح داده مى شود.39
آن گاه كه تعارض دو تكليف مطلق را مطرح مى كند، مى نويسد:
(اگر وظايف مطلق به صورت منفى عنوان شوند تعارض نخواهند داشت، يعنى آنها را به صورت محرمات در نظر بگيريم نه واجبات، به جاى اينكه بگوييم بايد راست گفت، مى گوييم: (عهدى كه بسته اى مشكن) و (دين خود را فراموش مكن). ما نمى توانيم تضمين كنيم كه هميشه دو امر قابل جمع باشند، ولى به اعتبارى دو نهى همواره قابل جمع مى باشند، زيرا ما هميشه مى توانيم از اجراى دو يا چند كار خوددارى كنيم.)
در مجموع سه راه حل براى تعارض گزاره هاى اخلاقى در كتابها و سخنان اخلاقى غربيان ديده مى شود.
1. رفع تكليف در صورت قابل اجرا نبودن.
اتكينسون در اين باره مى نويسد:
(ماهيت وظيفه اخلاقى چنين اقتضا مى كند كه قابل اجرا باشد. وقتى ما قدرت انجام كارى را نداشته باشيم، وظيفه اى نيز در آن مورد نداريم… در يك موقعيت متعارض، به نظر مى رسد ما بايد هر دو كار را انجام دهيم، درحالى كه چنين امكانى نداريم. اگر نمى توانيم پس وظيفه اى بر دوش ما نيست.)
اين انديشه زيربناى داعيه كانت است كه مى گويد:
(شايد زمينه هاى تعهد اخلاقى متعارض باشند، ولى ما به مفهوم دقيق كلمه تعهدات متعارض نداريم… وظيفه من اين است كه به او كمك كنم، دوستى او مبنا و زمينه اين انديشه است. از طرف ديگر فرض كنيد او اسرار دولتى را به يك سفارت خارجى مى فروشد. اين زمينه ديگرى است كه مرا وادار مى كند او را طرد كنم (و كمك نكنم) در اينجا ما دو تعهد نداريم، چون نمى توانيم به هر دو عمل كنيم، ما تعهد را از زمينه تعهد متمايز مى كنيم و به اين اعتبار، مادام كه تصميم نگرفته ايم كدام كار را انجام دهيم، تعهدى در بين نيست.)40
2. بازگشت تعارض به خطاى انسانها و نه به خود افعال اخلاقى.
(چنين موقعيت دشوارى از خطاى خود شخص ناشى مى شود. او وقتى در چنين تله اى افتاد، چاره اى جز اشتباه ندارد، ولى مى توانست از پيش آمدن چنين وضعى جلوگيرى كند.)41
3. سنجش موارد و گزينش مهم ترين.
بررسى مقايسه اى دو تكليف و شناسايى آنچه كه اهميت بيش تر دارد، راهى است كه از سوى مكتبهاى گوناگون، براى حل ناسازگارى احكام اخلاقى مطرح شده است.
لوماريه مى نويسد:
(چون فرد نسبت به عده بسيارى از اشخاص تكاليفى دارد، بايد بتواند اين تكاليف را با هم موافق كند، هنگامى كه متعارض مى شوند; يعنى فرد نمى تواند يك تكليف را انجام دهد، مگر آن كه تكاليف ديگر را قربانى آن كند، در اين صورت آشكار است كه بايد از انجام آن تكليف باز ايستد.
سنجش تطبيقى تكاليف موجود ايجاب مى كند كه نكات ذيل درنظر گرفته شود:
1. شمار كسانى كه از اين تكاليف استفاده مى كنند…
2. مقام كسانى كه از اين تكاليف استفاده مى كنند (من به بشر، قبل از حيوان كمك مى كنم و به پدرم، قبل از بيگانه)
3. ارزش ذاتى تكليف (وفاى به عهد كه كرده ام بر تكليفى كه نسبت به جان خود دارم برترى دارد.)42
لوماريه به گونه اى تزاحم و مرجحات آن باب را مطرح مى سازد كه دانشمندان مسلمان آن را توجيه اساسى براى تعارض احكام اخلاقى دانسته اند.

 

اطلاق گروى در اخلاق، ازمنظر عالمان اسلامى

گرايش عمده انديشمندان مسلمان، به ثبات و پايدارى اصول اخلاقى و عدم نسبيت آن است، چرا كه بيش تر تعاليم دينى و اعتقاد به ملاك داشتن احكام و قوانين و اصالت ملاكها، اخلاق باورى را در ميدان اخلاق تقويت مى كند. ظاهر برخى مدارك دينى هم آن را تأييد مى كند، مانند آنچه از امام صادق(ع) نقل شده است كه:
(حلال محمد حلال الى يوم القيامة، و حرامه حرام الى يوم القيامة.)43
جاودانگى حلال و حرام، ارتباط تنگاتنگى با استوارى احكام اخلاقى مى تواند داشته باشد. معتقدان به مطلق بودن احكام و قوانين اخلاقى، بر پايه هايى تكيه كرده اند كه مى توان آنها را با دو عنوان مورد بررسى قرار داد.

 

الف. اعتقاد به حسن و قبح ذاتى افعال

در ميان نحله هاى كلامى، اشاعره منكر حس و قبح ذاتى و عقلى افعال اند، ولى اماميه و معتزله به وجود حسن و قبح عقلى باور دارند، و اخباريان با اين كه اصل حسن و قبح ذاتى افعال را پذيرفته اند، اما توانمندى عقل بر درك مصالح و مفاسد ذاتى افعال را مورد ترديد قرار داده اند.44
ابن سينا درك حسن و قبح افعال اخلاقى را، در شمار دركهاى مستقيم و اوليه عقل ندانسته است و تصديق آنها را برخاسته از تربيت و آداب اجتماعى مى داند.45
خواجه نصير طوسى، علامه حلى، ملاصدرا و شهيد صدر، از طرفداران نظريه حسن و قبح ذاتى افعال و قضاياى حكمت عملى هستند.46
در قرآن كريم نيز آيات و تعابيرى چند مى تواند مورد استناد معتقدان به حسن و قبح عقلى افعال باشد; مانند:
(قل انما حرم ربى الفواحش ماظهر منها و ما بطن) اعراف/ 33
اى پيامبر بگو، پروردگارم همه زشتى ها را حرام ساخته است. چه آنها كه آشكارند، و چه آنها كه پنهان.
واژه (فواحش) مى تواند نظر به همان معنايى داشته باشد كه عرف انسانها از كلمه قبيح و زشت درك مى كنند و خداوند در اين آيه حرمت را روى همان فهم انسانى مترتب ساخته است.
(قل انّ الله لايأمر بالفحشاء) اعراف/ 28
(ان اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر والبغى) نحل/ 90
(ولكن اللّه حبّب اليكم الايمان و زيّنه فى قلوبكم و كرّه اليكم الكفر و الفسوق و العصيان) حجرات/7
خداوند ايمان را محبوب قلبهاى شما قرار داد و كفر و فسق و گناه را مورد كراهت و نفرت طبيعت شما ساخت.
تعبير (فى قلوبكم) حكايت از درك درونى و ناخودآگاه و طبيعى انسان نسبت به حسن ايمان و قبح كفر و گناه دارد.
امام صادق(ع) نيز در تأييد اين معنى فرموده است:
(فبالعقل عرف العباد خالقهم… و عرفوا به الحسن من القبيح.) 47
بندگان در پرتو عقل، آفريدگار خويش را مى شناسند… و به وسيله عقل، نيك را از زشت بازمى شناسند.

 

ب. جاودانگى بنيادهاى اخلاق

كسانى كه حسن و قبح ذاتى افعال را پذيرفته اند، در تبيين جاودانگى پايه هاى بنيادين اخلاق، راهى هموار دارند، چه اين كه صفت ذاتى، همواره ثابت و پايدار است و از فعل جدا نمى شود و در نتيجه جاودان خواهد بود، زيرا براساس يك اصل فلسفى، ذاتى شيئ از خود شيئ تفكيك ناپذير است و به همين دليل، تعليل پذير هم نخواهد بود.
نكته شايان توجه اين است كه بنا بر نظريه جاودانگى احكام بنيادى اخلاق و ذاتى بودن حسن و قبح افعال، آنجا كه در ميدان عمل، ارتكاب فعل قبيح، ضرورت يابد، انسان مى تواند آن را مرتكب شود و به خاطر ارتكاب آن مورد ملامت قرار نخواهد گرفت، درحالى كه اصل عمل با نظر به خود آن عمل، همچنان قبيح و ناپسند است.48
به تعبير ديگر در صورت ضرورت و اضطرار و ترجيح فعل قبيح، تنها قبح فاعلى برطرف مى شود و قبح فعلى همچنان باقى مى ماند.49
و اما كسانى كه حسن و قبح ذاتى افعال را باور ندارند، در توجيه جاودانگى اخلاق با دشواريهايى چند روبرو خواهند بود. از جمله نظرياتى كه خوب و بد را امرى اعتبارى مى داند و منشأ اين اعتبار را مقايسه افعال با (كمال حقيقى انسان) مى شناسد. صاحبان اين ديدگاهها براى اثبات جاودانگى اخلاق به اين نكته تكيه دارند كه: كمال حقيقى انسان امرى ثابت است، و رابطه ميان افعال و نتايج افعال نيز تغيير ناپذير مى باشد. پس احكامى كه بر افعال در مقايسه با كمال آفرينى يا كمال زدايى مترتب مى شوند، هميشگى و تغييرناپذير خواهند بود.50
چنانكه پيداست، منكران حسن و قبح ذاتى افعال، خوبى و بدى را امرى اعتبار مى دانند و اگر بخواهند احكام اخلاقى را پايدار و جاودان بشناسند، ناچارند براى اين امور اعتبارى، منشأ اعتبارى ثابت و تغييرناپذير قايل شوند.
علامه طباطبايى نيز از جمله كسانى است كه در پى دليل اعتبارى شمردن حسن و قبح، ناگزير شده است تا منشأ اعتبارى پايدار جست وجو كند، از اين رو مى نويسد:
(حسن و قبح افعال، معانى اعتبارى و عناوين مورد نظر در محيط اجتماع، بستگى دارد به سازگارى و ناسازگارى آنها با غرض جامعه; يعنى سعادت حيات انسانى يا بهره گيرى از زندگى. بنابراين عدالت حسن دارد… و ظلم و تجاوز قبح دارد، به دليل سازگارى دسته اول و ناسازگارى دسته دوم با سعادت و بهره مندى انسان در جامعه، جاودانگى اين نوع حسن و قبح در گرو ثبات سازگارى و همخوانى و يا ناسازگارى افعالى است كه نهاد اين گزاره ها هستند.)51
علامه محمد تقى جعفرى در توضيح استنتاج (آنچه بايد باشد) از (آنچه هست) كه نوعى تحليل درباره ثبات احكام اخلاقى است، بيانى دارد كه خلاصه و فشرده آن چنين است:
(اگر فرض كنيم كه (آنچه بايد باشد) راستگويى است كه عكس آن منفور بودن دروغگويى است، تحليل ما به صورت زير خواهد بود:
1. بايد راستگو باشيم، زيرا 2. راستگويى عامل اطمينان در روابط زندگى اجتماعى است 3. ما، هم به اطمينان و آرامش نيازمنديم و هم ناگزير هستيم در اجتماع زندگى كنيم ، زيرا 4. فقط در زندگى اجتماعى، ابعاد گوناگون حيات ما به فعليت مى رسد. 5. به فعليت رسيدن ابعاد وجود، از آن رو ضرورت دارد كه اساساً واقعيت حيات براى به فعليت رسيدن آن ابعاد مى جوشد و ما به اقتضاى ذات حيات، ناگزيريم به اين جوشش پاسخ مثبت دهيم. و از آنجا كه اين اقتضا ذاتى است، چراى منطقى ندارد، همانطور كه اگر بگوييم مثلث داراى سه ضلع است، نمى تواند چراى منطقى داشته باشد، زيرا اگر شكل را مثلث فرض كرديد، سه ضلعى بودن در ذات آن است.) 52
استاد مطهرى نيز در اين باره اظهار داشته است:
(ما اصل خوبى و بدى را همانطور قبول مى كنيم كه علامه و راسل گفته اند كه معناى خوب بودن و خوب نبودن در بايد و نبايد، دوست داشتن و دوست نداشتن است، ولي… در آنجا كه (من علوى) انسان دوست داشته باشد، مى شود اخلاق و ارزشمند… و اين كه انسان يك جنبه از وجودش وكارهاى مربوط به آن جنبه را داراى علو و بلندى مى بيند، يك اعتبار و قرارداد نيست، بلكه براى اين است كه آن جنبه را در وجود، اقوى و اكمل احساس مى كند و تمام كمالات هم به همان وجود… بر مى گردد و همه نقصها هم به عدم… راستى، درستى، احسان، رحمت، خير رساندن، معانى مناسب با من عِلوى است.)53
ويل دورانت را نيز مى توان جزء كسانى دانست كه براى اثبات جاودانگى و پايدارى بنياد اخلاق، در جست وجوى تكيه گاه ثابتى است. وى پس از بحث طولانى مى نويسد:
(ما از بيراهه به محترمانه ترين و كهن ترين نتيجه رسيديم و آن اين كه معيار اخلاق همان صلاح جامعه است… پس براى اخلاق، معيارى در دست است كه مى تواند در هر زمان و مكان و در هر قوم و گروه به هر زبانى كه سخن گويند، به خير و فضيلت رهنمون باشد.) 54

 

واقع گرايى قرآن در زمينه اخلاق

در آيات قرآن، هر چند عناوينى چون; عدل، ظلم، احسان، فسق و فاحشه چنان تلقى شده اند كه حسن وقبح آنها، از يك سو بديهى و فهم آنها فطرى و وجدانى است، و از سوى ديگر، هميشگى و داراى اطلاق است. با اين حال، بايد توجه كرد كه اطلاق گرايى قرآن و ارزش محورى آن با اطلاق باورى كانتى متفاوت است، چه اين كه در اطلاق باورى كانت، نوعى انعطاف ناپذيرى ديده مى شود، درحالى كه نگاه قرآن به اصول اخلاق و ضرورت رعايت آنها از سوى انسان، همواره با واقع گرايى و انعطاف پذيرى معقول است.
واقع گرايى قرآن در مسؤوليت خواهى از انسان در برابر اصل اخلاق را ذيل چند اصل مى توان مطالعه كرد:

 

1. عقل پذيربودن و همسازى با توان بشرى

(لايكلّف اللّه نفساً الا وسعها) بقره/ 286
خداوند هيچ كس را تكليف نمى كند، مگر به اندازه توانش.
(لايكلّف اللّه نفساً إلاّ ما آتيها) طلاق/ 7
خداوند تكليف نمى كند هيچ كس را مگر به اندازه آنچه به او عطا كرده است.
عنوان توان و امكان در دوآيه يادشده شامل انواع قدرت جسمى و روحى و علمى مى شود و از نظر متعلق تكليف، تكاليف اخلاقى را نيز دربر مى گيرد.

 

2. تساهل و آسانگيرى

در تكاليف اخلاقى دين، نه تنها توان و ظرفيت و شرايط انسانها رعايت شده و بيش از توان و گنجايش امّت بر آنان بار مسؤوليت نهاده نشده است، بلكه تكاليف پرمشقت و دشوار نيز مورد تخفيف قرار گرفته است و روح تساهل بر دستگاه داورى اخلاقى دين حاكم است.
(يريد اللّه بكم اليسر و لايريد بكم العسر) بقره/ 185
خداوند خواسته است تا شما در آسانى به سر بريد، نه در سختى و مشقت.
(و ما جعل عليكم فى الدين من حرج) حج/ 78
خداوند در قلمرو دين، براى شما تكاليف و برنامه هاى طاقت فرسا قرار نداده است.

 

3. تقدم و ترجيح مصلحتهاى مهم انسانى

آن گاه كه تكليفى اخلاقى در تعارض با مصالح مهم انسانى قرار گيرد، قرآن، تقدم و ترجيح را با رعايت مصالح مهم انسانى مى داند. مگر اين كه در يك محاسبه عقلانى و منطقى و دينى، مصلحت رعايت تكليف بر مصالح ديگر برترى داشته باشد.
از جمله مواردى كه موضوع يادشده را روشن مى سازد، داستان عمار ياسر و اظهار زبانى و غيرواقعى كفر از سوى او به منظور حفظ جان خويش و رهيدن از شكنجه مشركان است، كه در پى آن، اين آيه نازل شد:
(الا من أكره و قلبه مطمئنّ بالايمان)

4. اولويت عفو و احسان برايفاى حق شخصى

آنجا كه سخن از حق شخصى در ميان باشد و به حكم عدالت، انسان، مجاز به انتقام يا تقاصّ و استيفاى حق خود شناخته شود، قرآن عفو و احسان را كارى اخلاقى تر و شايسته تر دانسته است.
(او تعفوا عن سوء فإنّ اللّه عفوّ قدير) نساء/ 149
اگر از بديهايى كه در مورد شما صورت گرفته، درگذريد، پس خداوند هم بخشاينده و توانا است.
(فمن تصدّق به فهو كفّارة له) مائده/ 45
كسى كه حق قصاص دارد، اگر عفو نمايد، كار او مايه پوشش و محو گناهان است.
(وأن تعفوا أقرب للتقوى) بقره/237
واين كه در گذريد به تقوا نزديك تر است.


پی نوشت‌ها:

1. هير، فلسفه اخلاق، ترجمه محمد سعيدى مهر، كيهان انديشه، شماره 52/117.
2. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان، قم، صدرا، 1/ 275.
3. همو، نقدى بر ماركسيسم/ 182.
4. همو، تعليم و تربيت در اسلام، انتشارات الزهراء/ 94.
5. فصلنامه معرفت، شماره 15، زمستان 1374/ 23.
6. فروغى، محمد على، سير حكمت در اروپا، 3/ 199 ـ 202.
7. همان، 3/ 240 ـ 242.
8. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام / 99.
9. همو، نقدى بر ماركسيسم / 195.
10. بخت آور، كمال الدين، نقش اديان در تكامل انسان، تهران، مشعل آزادى/ 241.
11. ويل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زرياب / 90.
12. همان/ 88.
13. جان هرمن رندل وجاستوس باكلر، درآمدى بر فلسفه، ترجمه اميد جلال الدين اعلم، تهران، سروش، 1/ 231.
14. امين، احمد، الاخلاق/ 105 ـ 107.
15. پاپكين، ريچارد، كليات فلسفه، ترجمه جلال الدين مجتبوى، تهران، انتشارات حكمت/ 11.
16. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1370/ 198.
17. راسل، برتراند، اخلاق و سياست درجامعه، ترجمه محمود حيدريان، تهران، انتشارات بابك/ 149.
18. همان/ 232.
19. مطهرى، مرتضى، نقدى بر ماركسيسم / 182.
20. مظفر، محمد رضا، اصول فقه، ترجمه على محمدى، 3/ 417.
21. طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الاعلمى، 5/ 123.
22. شيخ انصارى، مرتضى، مكاسب محرمه، بحث مجوزهاى دروغ (مسوّغات الكذب).
23. فلسفى، محمد تقى، اخلاق، 2/ 298 ـ 300.
24. صدوق، محمد بن على بن بابويه، الخصال/ 87.
25. سيد رضى، نهج البلاغه، حكمت 114.
26. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان، 2/ 22.
27. مصباح، محمد تقى، دروس فلسفه اخلاق/ 133.
28. آر. اف. اتكينسون، درآمدى بر فلسفه اخلاق، ترجمه سهراب علوى نيا، مركز ترجمه و نشر كتاب/ 44.
29. الميدانى، عبدالرحمن حسن حبنكة، الاخلاق الاسلامية و اسسها، دمشق، دارالقلم، 1407 ، 1/ 69.
30. فلسفى، محمد تقى، اخلاق، 2/ 298.
31. مصباح، محمد تقى، دروس فلسفه اخلاق/ 188.
32. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت در اسلام/ 150.
33. همان; همو، اسلام و مقتضيات زمان، 2/ 27 ; درّاز، محمد عبدالله، دراسات اسلامية، دمشق، دارالقلم، 1394/ 110 ; الميدانى، عبدالرحمن حسن حبنكة، الاخلاق الاسلامية و اسسها، 1/71; لوماريه، فلسفه اخلاق، ترجمه مهرانگيز منوچهريان، بنگاه مطبوعاتى صفعليشاه/44.
34. حائرى حسينى، كاظم، مباحث الاصول، تقريرات آيت اللّه سيد محمد باقر صدر، 1/ 504.
35. مطهرى، مرتضى، عدل الهى/ 12.
36. همو، اسلام و مقتضيات زمان، 2/ 72.
37. لگنهاوزن، محمد، فصلنامه معرفت، شماره 15/ 36.
38. شيخ انصارى، مكاسب محرمه، حكم توريه.
39. آر. اف. اتكينسون، درآمدى بر فلسفه اخلاق/ 38.
40. همان/ 35.
41. همان/ 34.
42. لوماريه، فلسفه اخلاق/ 44.
43. مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 26/ 35.
44. حائرى حسينى، كاظم، مباحث الاصول، 1/ 504.
45. ابوعلى سينا، الاشارات و التنبيهات، 1/ 221.
46. شيرازى، محمد بن ابراهيم (ملاصدرا) الاسفار العقلية، 9/ 80 ; طوسى، خواجه نصير، اخلاق ناصرى/ 41; سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى/ 23; حائرى يزدى، مهدى; كاوشى در عقل عملى، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1/ 107 ، 109; صدر، محمد باقر، دروس فى علم الاصول، الحلقة الثالثة، 1/ 426.
47. كلينى، محمد بن يعقوب، الكافى، 1/ 25.
48. شيخ انصارى، مرتضى، مكاسب محرمه، مسوّغات الكذب.
49. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى/ 12 و 88.
50. مصباح، محمد تقى، دروس فلسفه اخلاق/ 192.
51. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 5/ 10.
52. جعفرى، محمد تقى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 7/ 244.
53. مطهرى، مرتضى، نقدى بر ماركسيسم، 208.
54. ويل دورانت، لذات فلسفه/ 107 و 108.
جمعه 21 مهر 1391  1:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دين و اخلاق

دين و اخلاق

پاتريك هـ . نول اسميت
ترجمه على حقى
مقدمه

شكوفايى مباحث نظرى در پرتو تضارب آرا و گفت وگوهاى علمى و پرسشها و پاسخها صورت مى گيرد و البته همواره لازم نيست كه يك نظريه سراپا درست و دقيق باشد تا راه را براى انديشيدن و به تأمل واداشتن هموار سازد. همچنين لازم نيست كه پرسشها هميشه عميق و ژرفكاوانه باشند تا پاسخهايى صحيح تدارك ديده شود. بلكه چه بسا نگاههاى ابتدايى و پرسشهاى جهت دار و غيركارشناسانه سبب شود تا پژوهشگران نگاهها را به عمق مطالب متوجه سازند و در مقام يافتن پاسخها، چنان دقيق و كارشناسانه حركت كنند، كه پرسشگر نه تنها به معارفى ناب دست يابد، بلكه خلل گفتار و اظهارات و زاويه نگاه خويش را نيز بشناسد.
هنگامى كه پژوهشهاى قرآنى مصمم شد تا شماره اى از مجله را به مباحث فلسفه اخلاق اختصاص دهد، در كنار ساير موضوعات به اين نكته نيز انديشيد كه براى تقويت فضاى پژوهش و گستردن منظر تحقيق در پيش روى اصحاب نظر، شايسته است، به ترجمه برخى نظريه ها - كه مبتنى بر ديدگاههاى نظرى، تجربى است و مسايل را نه تنها از ديدگاه دين مى نگرد - نيم نگاهى داشته باشد، ولى از آنجـا كه اين گونه مباحث بيش تر در بستر فرهنگى غرب باليده است، پژوهندگان آن فرهنگ هر چند درصدد بوده اند، مسايل را آن گونه كه هست ببينند و توضيح دهند، اما در عمل از فضاى فكرى و علمى و تجربه هاى تاريخى، دينى و اجتماعى محيط خود تأثير پذيرفته اند و زمانى كه سخن از دين به ميان مى آوردند، انجيل، كليسا، مسيحيت قرون وسطى و جامعه مسيحى غربى را در ذهن مجسم ساخته و قدرى كه فرا مكانى بنگرند، نظرى به اديان بودايى و كنفوسيوس ومسلكهاى نوساخته غرب خواهند داشت كه يا اصولاً شناختى از اسلام ندارند و يا آن را با قراءتهاى خاص اشعرى يا معتزلى و يا اساساً بر پايه نقلهاى مستشرقانه مى شناسند.
اين همه سبب مى شود كه ميان آنچه ما از دين باور داريم و مى شناسيم، با آنچه آنان تحليل مى كنند، فاصله باشد. و متأسفانه اين نكته اى است كه بر شاگردان پارسى زبان فرهنگ و دانش غرب پنهان مانده و سبب شده است تا سوء تفاهمى دراز دامن و گويا بى پايان ميان آنها و طرفداران فرهنگ دينى - شيعى رخ دهد.
به هر روى، در بررسى كه داشتيم، چنين به نظر رسيد كه مقاله دين و اخلاق نوشته (پاتريك هـ . نول اسميت) از ذهنيت دين گريزى و دين باورى كمترى برخوردار است و با توجه به فرهنگى كه اين نوشته ها و تحقيقها درآن شكل گرفته، وى تلاش كرده است تا نگاه بيرونى او به (دين و اخلاق) ازتعادل بيش ترى برخوردار باشد.
او - چنانكه در متن آمده است - معتقد است كه (دين و اخلاق، براى نحوه زندگى فردى و جمعى اهميت بنيادى دارد.)
وى رابطه تنگاتنگ دين و اخلاق را به اجمال مى پذيرد و در تمام نوشته خود سعى دارد تا يك نظريه را به نقد كشد و آن نظريه عبارت است از (خاستگاه دينى اخلاق).
نظريه (خاستگاه دينى اخلاق) معتقد است كه تمام قواعد و دستورهاى اخلاقى، سراپا متكى به دين هستند و اگر اديان را از زندگى بشر حذف كنيم، انسان به هيچ يك از قواعد اخلاقى ره نمى برد و پايبند نمى شود.
او مى گويد، ممكن است بگوييم توجه به اخلاق و پايبندى به آن با دين شروع مى شود، ولى حتى اين سخن الزاماً به معناى آن نيست كه اساس و بنياد اخلاق، تنها به وسيله دين و يا اديان پى ريزى شده است و قبل از دين، هيچ بنا و مبنا و اصلى براى اخلاق وجود ندارد.
(اسميت) در توضيح اين نظريه گاه به مباحث غيرضرورى نيز كشيده شده و به شاخه هاى دور نيز پرداخته است، ولى روح نوشته او، تبيين اين معنى است كه (اخلاق) و قواعد اخلاقى تنها اعتبار دينى و قرارداد اديان نيستند، بلكه واقعيتى قبل از دين دارند. هر چند دين و اخلاق، تعامل و مناسباتى نيز مى توانند داشته باشند و دارند.
اگر به راستى همين امر هدف اصلى (اسميت) باشد، با توجه به فرهنگ معارف قرآن مى توانيم بگوييم، سخن او همسو با فهم ما از قرآن است، چه اين كه دين در نگاه قرآن مبتنى بر فطرت و سرشت است و كار بنيادى انبيا و كتابهاى آسمانى شكوفا ساختن فطرت و به رشد رساندن انديشه ها و يادآورى ارزشهاست.
بنابراين، اصول و پايه هاى ارزشى اخلاق، فطرى و عقلى هستند، هرچند در شناخت راهكارها و روشهاى دستيابى به آن ارزشها، شرايع دينى، ره آوردهايى براى بشر داشته اند كه چه بسا بدون وحى، بشر از شناخت آن مناسك و احكام ناتوان بود.
سخن در اين زمينه بسيار است، ولى اشارت به اين آيه كافى است كه مى فرمايد:
(وأنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط) 182 / شعراء
ييعنى انبيا از سوى خداوند، همراه با كتاب و ميزان آمدند، تا مردم قائم به قسط شوند، پايبند به ملاكهاى ارزشى شوند و آنها را درجامعه احيا كنند. نه اين كه به آنان آموزش دهند كه (قسط) خوب است و مفهوم قسط را بفهميد.
على(ع) در بيان نقش پيامبراكرم(ص) و ساير انبياى الهى مى فرمايد:
(ليستأدوا هم ميثاق فطرته … و يثيروا لهم دفائن العقول) (نهج البلاغه/ خطبه اول)
ييعنى: رسالت آنان، اين بود كه مردمان را به پيمان فطرت وفادار سازند و گنجينه هاى انديشه را براى مردمان بكاوند و آشكار گردانند.
به هر روى اميد است اهل تحقيق از نكته هاى مطرح شده در ترجمه براى مطالعات و تأملات بيش تر سود برند، هرچند لازم باشد كه بخشهاى مهمى از آن را نقد نمايند.
پژوهشهاى قرآنى

دين و اخلاق *

كوشش براى تعريف دقيق واژه هاى (دين) و (اخلاق) به جايى نخواهد رسيد، چون شمول معنى هريك از اين دو واژه، گستره اى پهناور را كه به طرزى نامناسب مرزبندى شده است، در بر مى گيرد. فحواى اين هر دو واژه، كم و بيش، مجموعه اى كاملاً منسجم از اعتقادات، اعمال، رهيافت ها و انگيزه ها را ايجاب مى كند. وجه مشترك اين دو مفهوم اين است كه هر دو آنها براى نحوه زندگى فردى يا جمعى اهميت بنيادى دارند. پس اگر گفته شود اين دو لاجرم رابطه تنگاتنگى باهم دارند، نبايد موجب تعجب كسى شود. در واقع، بيش تر وقتها اين طرز تلقى وجود داشته است كه اخلاق سراپا متكى به دين است و كسى كه دين ندارد اخلاق هم نمى تواند داشته باشد. حتى كسى چون جان لاكِ روشنفكر و اهل مدارا معتقد بود، آن كه زير بار هيچ تكليفى نمى رود، بر پاى بندى به خدا نشناسان مداومت دارد و اين نيست مگر به اين دليل كه خدانشناس كسى است كه لاجرم قانون شكنى اخلاقى مى كند; با آن كه امروزه غالباً كسى دعويى افراطى از اين دست ندارد، هنوز بارها گفته مى شود كه هر اخلاقى با دين شروع مى شود، به گونه اى كه اگر آدميان هرگز دين نمى داشتند هيچ گاه نمى توانستند نزاكت واخلاق بياموزند. دراين مقاله روابط متقابل دين و اخلاق را، نخست از لحاظ تاريخى و سپس از لحاظ مفهومى، بررسى خواهيم كرد.

 

اخلاق

هرگونه اخلاق، يا نظام اخلاقى متضمن اين موارد است:
1. باورهايى درباره سرشت انسان.
2. باورهايى درباره ايده آل ها، درباره چيزى كه خوب، يا مطلوب مى باشد يا جست وجوى آن به خودى خود ارزشمند است.
3. قواعدى كه وضع مى شود كه چه كار بايد بكنيم يا نكنيم.
4. نيّات و انگيزه هايى كه در ما گرايش به وجود مى آورند تا راه و روشى درست يا نادرست را انتخاب كنيم.
در اخلاق عامه پسند يا بى بهره از فكر، بيش تر گرايش به تأكيد بر قواعد است تا ايده آل ها. ما مثل كودكان مى آموزيم كه خودخواه نباشيم، دروغ نگوييم و از انبوهى از قواعد ريز و درشت كه مشتمل بر وجوه گوناگون زندگى اند، پيروى كنيم; و در نظر بسيارى از مردم كه اخلاق همه زندگى شان است، موضوع آن (بكن) و (نكن) هاى انتزاعى است. از سوى ديگر، فيلسوفان مى كوشند قواعد گونه گون اخلاق را در درون نظامى سازوار بگنجانند، هر چند كه آنان از حيث اهميت نسبى قواعد و ايده آل هاى اخلاقى، اختلاف نظر دارند.

 

نظرگاه هاى تكليف انگارانه و غايت انگارانه

از يك سو، تكليف انگاران، 1 قواعد را در اخلاق، بنيادى مى دانند. قواعد اخلاقى، قواعدى براى دستيابى به غايات مطلوب نيستند كه اعتبار آن ها بستگى به كاميابى يا قصور در تحقق اين غايات داشته باشد، بلكه اعتبار آنها به اين است كه در اصل درخور فرمانبردارى اند; و نظام اخلاقى، نظامى از قواعد است كه درآن پاره اى از قواعد بر پاره اى ديگر مبتنى مى شوند. به عنوان مثال، اين قاعده كه فرد بايد بدهيهاى خود را بپردازد قاعده اى مستقل نيست، بلكه مصداقى خاص از قاعده اى كلى تر است كه فرد بايد به تعهدات خود پايبند باشد; و اين قاعده كه فرد نبايد مرتكب قتل شود مصداقى خاص از اين قاعده است كه فرد نبايد به كسى صدمه برساند.
از سوى ديگر، غايت انگاران 2 اند كه قواعد اخلاقى را قواعدى براى دستيابى به چيزهاى خوب (تندرستى، بهروزى، دانايى و زيبايى) و دورى گزيدن از چيزهاى بد (بيمارى، تيره روزى، نادانى و زشتى) مى دانند. غايت انگاران، بر پايه گرايششان به افزايش چيزهاى خوب و كاستن از چيزهاى بد، به گونه تجربى، مورد داورى قرار مى گيرند. ما هيچ الزامى نداريم كه به تعهدات خود عمل كنيم چون (تعهد، تعهد است)، بلكه مى گوييم هرگاه كه آشكارا نقض آن سودمندتر باشد به آن پشت پا بزن.
در اكثر نظامهاى اخلاقى، سعى مى شود راهى براى سازگار كردن اين دو نظرگاه افراطى و تفريطى يافت شود. تكليف انگاران اين قاعده را روا مى دانند كه ما بايد سعى كنيم نيكبختى بشرى را افزايش دهيم و دست كم اين قاعده را يكى از قواعدى مى دانند كه از اهميت بيش تر برخوردار است، و غايت انگاران روا مى دانند كه بعضى از قاعده ها وجود دارند كه بايد از آنها پيروى كنيم، حتى هنگامى كه پيامدهاى آن زيانبار باشد.

 

مضمون اخلاق

تاكنون فقط ساختار نظامهاى اخلاقى را بررسى كرده ايم; مضمون اين نظامها و انگيزه هايى كه ما را به اخلاقى بودن رهنمون مى كنند نيز مى بايد بررسى بكنيم. و اما در مضمون، اخلاق، يكسره يا تقريباً يكسره، به روابط بين آدميان مى پردازد; به اين كه آنان نسبت به يكديگر چگونه بايد رفتار كنند، به اين كه قاعده هاى كلى حاكم بر روابط بين اين فرد با آن فرد - كه جامعه بايد بپذيرد - چيست. به گفته هابز، اقليم اخلاق محدود مى شود به (آن خصوصياتى از بشر كه به زندگى آنان در صلح و صفا و يكرنگى با هم مربوط مى شود). تكاليف اخلاقى، تكاليفى هستند كه از چنين نظامى از قواعد سرچشمه مى گيرند، خواه رهيافتى تكليف شناختى را نسبت به اين قواعد اتخاذ كنيم، خواه غايت شناختى را. بعداً خواهيم ديد قواعد دينى به گونه ديگرى هستند; با آن كه در هر جا كه موجود ماوراء طبيعى، شخص يا اشخاصى با صفات انسانى تصور مى شود، مثل مورد اديان (برين)3 ، قواعد دينى به طور طبيعى، صبغه قواعد اخلاقى را پيدا خواهند كرد.
نياز به اخلاق از اين رو پديد مى آيد كه آدمى موجودى اجتماعى است. كودك بدون كمك والدينش نمى تواند زنده بماند; وجمع كوچكى از آدميان، مثل خانواده، به منظور مقابله با جماعتهاى ديگر، جانداران ديگر و نيروهاى طبيعت، نياز به حمايت متقابل و تعاون با يكديگر دارند. از اين گذشته، هر چيزى را كه ما به ويژه انسانى مى دانيم، چيزى كه ما را از ساير جانداران متمايز مى كند، بستگى به استفاده از زبان ومبادله فنون ومهارتها دارد. سرانجام، آدميان به غير ازمنافعى كه از جامعه عايد آنان مى شود، بيش تر مايه نشاط و خشنودى شان در همراهى و تعاون با يك ديگر است.
بيش تر فعاليتهايى كه ما آنها را بسيار مى ستاييم و فى نفسه ارزشمند مى دانيم فقط به خاطر نتايج و پيامدهاى اين فعاليتها نيست، بلكه از اين حيث است كه آنها، به وجهى يا وجوهى، فعاليتهاى اجتماعى اند.
اما پا به پاى نياز مستقيم و نامستقيم آدمى براى همراهى با همگنان خودش، در او گرايشهايى هست كه در جامعه اى كه زندگى و نيكبختى اش بستگى به آن دارد، اختلال ايجاد كند، وقتى اجناس كمياب مى شوند، گذشت و بخشندگى محدود آدمى و طلب و تمناى او براى حفظ زندگى اش، او را به رقابت با همگنانش وا مى دارد. اگر اين انگيزه ها- و مى توانيم غرور، حسد و بلاهت محض را بدانها بيفزاييم - تفوق پيدا كنند، نتايجى كه به بار مى آورند همان است كه هابز آن را حالت جنگ ناميده است:
(… در چنين وضعى، هر انسانى عليه انسان ديگر اعلان جنگ مى دهد… در چنين اوضاع و احوالى جايى براى صناعت وجود ندارد، زيرا ثمره آن نامعلوم است; و در نتيجه هيچ فرهنگى هم بر روى زمين پديد نمى آيد; و انسان از فوايد كشتى رانى محروم خواهد ماند و نمى تواند ازكالاهايى كه از راه دريا وارد مى شوند، استفاده كند; از بناهاى مجهز و راحت بى بهره خواهد ماند; و چون از وسائط نقليه محروم است براى جابجايى چيزها به نيرويى بس افزون تر نيازمند خواهد بود; او هيچ دانشى از سطح زمين نخواهد داشت و از گذشت زمان بى خبر خواهد ماند; نه هنرى وجود خواهد داشت، نه كتابى و نه اجتماعى; و از همه بدتر هراس دائم از خطر مرگى خشونت بار پيوسته وى را بيمناك خواهد داشت; و بدين سان، آدمى زندگى اى خواهد داشت تنها، مسكنت بار، زشت، درنده خويانه و كوتاه.)
(لوياتان، فصل 13)
آدميان براى اجتناب ازاين وضع تحمل ناپذير، نظامهاى قاعده مندى را ابداع كرده اند كه ما آن را به اسم قانون و اخلاق مى شناسيم. گرچه اين نظامها به طور كلى و جزئى با يكديگر متفاوتند، منشأ و مقصد مشترك همه آنها در نياز مبرم به حفظ سازگارى اجتماعى است كه همين موجد همانندى آشكار اين نظامها از حيث مبانى است. همه اصول اخلاقى، خشونت، بيدادگرى و خدعه را دست كم در درون گروه اجتماعى تقبيح مى كنند.

 

انگيزه هاى رفتار اخلاقى

سه نوع انگيزه وجود دارد كه آدميان را وا مى دارند تا اخلاقى عمل كنند، يعنى از قواعد اخلاقى جامعه شان پيروى كنند.

 

1. خويش كامى روشن بينانه 4

ما از قاعده هاى اخلاقى، حتى وقتى آزارنده وناخوشايند باشند، پيروى مى كنيم، زيرا مى دانيم اگر تبعيت نكنيم به دردسر خواهيم افتاد. جامعه، آداب عرفى و قواعد خود را به مدد مصوباتى از قبيل تقبيح، منزوى سازى اجتماعى، معامله به مثل و مجازاتهاى قانونى، تحميل مى كند; و تا حدى ترس از همين گونه مجازاتهاست كه ما ناگزير تن به اطاعت از قواعد اجتماعى مى دهيم، ولى فقط ترس نيست، اكثر آدميان چندان هوشمندند كه به منابعى كه بر اثر به جاى آوردن تكاليف اخلاقى عايد آنان خواهد شد، پى خواهند برد.

 

2. احترام به قواعد

ما بنده عادتيم و از اوان زندگى مان به ما آموخته اند از قواعد جامعه مان تبعيت كنيم. تقريباً همه آدميان وجدان دارند، به هر صورتى كه وجدان تجلى كند. (اين مسأله اى دشوار و بحث انگيز است) آدميان گاه از قواعد، درست به اين دليل تبعيت مى كنند كه آنها قاعده اند و بس. اين رهيافت در گفته هايى از اين دست كه (قول، قول است) ، (اين اصلاً درست نيست) و از همه روشنگرتر، (اين اصلاً عملى نيست.) بازتاب پيدا كرده است. اين گفته آخر به اين دليل روشن گر است كه نشان دهنده قصور در تفكيك بين قواعدى است كه وضع مى شود براى كارى كه ما بايد انجام دهيم يا نبايد انجام دهيم، با احكامى عام كه در آنها به كارى كه مردم در واقع انجام مى دهند يا نمى دهند، تصريح مى شود. در اغلب موارد، ارج نهادن به قواعد، از رهگذر ارج نهادن به مرجع وضع قواعد بيش تر مى شود يا حتى باب مى شود; تصور ما اين است كه اطاعت از فلان قاعده، حتى اگر فايده اطاعت از آن را ندانيم، كار درستى است، زيرا اين قاعده منبعث از مرجعى است كه ما او را به موثق بودن مى شناسيم، در ديده ما سزاوار احترام است و به اندازه كافى صلاحيت دارد كه ما را به اطاعت وا دارد. اين ر
هيافت، هنگامى كه قصد بررسى قواعد دينى را بكنيم آشكارا اهميت خواهد يافت، چون از نظر فرد مؤمن، خداوند درست چنين مرجعى است.

 

3. انگيزه هاى (ناظر به غير)5

در ذيل اين عنوان، عشق، همدردى، خيرخواهى واحترام به حقوق ديگران مى گنجد. پى بردن به تفاوت اين انگيزه، با ارج نهادن به قواعد، مهم است. اگر من دَينى را بپردازم، احتمالاً اين كار را به دليل ارج نهادن به قاعده اى مى كنم كه در آن پرداختن ديون توصيه مى شود، يا به اين دليل كه براى طلبكارم احترام قائلم چون او شخصى است كه حقى به گردن من دارد. البته، من احتمالاً اين كار را به هر دو انگيزه مى كنم; و البته هر دو انگيزه، با وجود اين، از يك ديگر متمايزند و اين تمايز هم به نوبه خود حائز اهميت است.

 

دين

در نظر بيش تر مردمان، اعتقاد به مبدأ و معاد ازمقومات اصلى دين است البته اين دو اعتقاد، دو ركن قابل توجه دينهايى هستند كه ما آن ها را نيك مى شناسيم. ولى اگر ما اين دو اعتقاد را جزو تعريف دين محسوب كنيم مرتكب اين خطا مى شويم كه خيلى از دينهاى بدوى و بعضى از دينهاى پيشرفته را دين به حساب نياوريم. به عنوان مثال، در آيين بودا نه (خداى متشخص)6 وجود دارد نه (جاودانگى شخصى).7 مقومات اصلى دين عبارتند از:
1. اعتقاد به نيروهاى ماوراء طبيعى كه ممكن است به عنوان (نيروهاى) اشخاص يا غيرشخصى به تصور درآيند.
2. رهيافت هاى عاطفى متناسب. حسى مقدس، روحانى يا اسرارآميز كه بر اثر آن خوف و خشيت به آدمى دست مى دهد.
3. مناسك، مراسم و ساير تكاليف دينى. اگر موجود ماوراء طبيعى شخص يا اشخاصى تلقى شود، اين تكاليف يا ويژه اين اشخاص تلقى مى شوند يا تكاليفى اند كه اشخاص ماوراءطبيعى آنها را واجب مى كنند و غالباً هر دو مورد در دين وجود دارد. تورات،8 علاوه بر بسيارى از قواعد كه ما لاجرم آن ها را اخلاقى محسوب مى كنيم (به عنوان مثال، قواعدى كه قتل، دزدى، زنا وشهادت دروغ را تقبيح مى كنند) متضمن تعداد زيادى منهيات دينى است. زمانى اين اعتقاد وجود داشت كه اينها نيز شالوده اى اخلاقى داشته اند، گرچه ممكن است به نظر ما اين شالوده بى وجه به نظر برسد. به عنوان مثال، اين اعتقاد وجود داشت كه حرمت خوردن گوشت خوك، بايد بر اين پنداراستوار شود كه خوردن آن زيانبار است; بارى، در طى اين سده [بيستم] ما در گوشه و كنار دنيا خيلى چيزها درباره اديان بدوى آموخته ايم و براى ما آشكار شده است كه مطلب نه چنان بوده است كه فكر مى كرده ايم.

 

دينهاى بدوى

دينهاى بدوى بيش تر نخستين كوششهاى ناشيانه، و به نظر ما باورنكردنى آدمى در عرصه هايى محسوب مى شوند كه بايد آنها را علم، تاريخ و اخلاق ناميد. از زمان چاپ كتاب سرهنرى مين 9، (قانون كهن)10 گزارش ذيل از رابطه اخلاق و دين در بين مردمان بدوى (هم در بين نياكان خود ما وهم در ميان مردمانى كه هنوز در مرحله بدوى فرهنگ زندگى مى كنند) مورد قبول واقع شد و رسميت پيدا كرد. اين رأى معتبر دانسته شد كه در جوامع بدوى قواعدى وجود داشتند كه از نسلى به نسلى ديگر مى رسيدند. پاره اى از اين قواعد همانها هستند كه ما آنها را روشهاى تكنولوژيكى - سنتى كشاورزى، شكار، ماهى گيرى و اشتغال به فنون سودمند ديگر مى ناميم; پاره اى ديگر، قواعد دينى بودند كه به امور ماوراءطبيعى مربوط مى شدند. در اين جوامع، تمايزى بين قواعد تكنولوژى و دينى نيست. به عنوان مثال، جزيره نشين تروبرياند11 مى آموزد چگونه بايد قايق خود را راه ببرد و نيز ياد مى گيرد - پيش از آن كه به سفر دريايى برود - كدام مناسك دينى را بايد به جاى آورد.
به همين منوال، در اين گونه جوامع، هيچ تمايزى بين قواعد اخلاقى و دينى وجود نداشت. رسم، فرمانروا بود و همه رسوم را، چه تكنولوژيكى، چه اخلاقى و يا دينى پنداشته مى شد موجوداتى ماوراءطبيعى در دورانهايى بس ديرينه مقدر كرده بودند و در سنتهاى آن جامعه مضبوط شده بودند. اين موجودات ماوراءطبيعى، نه فقط خاستگاه همه قواعد بودند بلكه مايه حجيت و تقدس آنها بودند. قاعده هاى اخلاقى اصالتاً الزام آور يا به وجهى، وجوبى انگاشته نمى شدند; آن ها شيوه هايى غيرجادويى براى بهسازى جامعه بودند. اين قواعد، فرامين موجودات ماوراء طبيعى و سزاوار فرمانبردارى بودند، تنها به دليل اين كه فرامين آن موجودات بودند. كيفر نافرمانى از اين قواعد، خسران اين دنيا و عذاب ابدى دنياى بعد بود. در اين نگرش، اخلاق، يكسره مبتنى بر دين است; نه فقط از اين حيث كه اگر ديندارى نبود كسى هرگز پى به اخلاق نمى برد، بلكه از اين حيث كه بدون دين، اخلاق ممكن نبود پديد آيد.
اگر اين تعليل از خاستگاه هاى اخلاق درست مى بود، در ريشه يابى تاريخى عظيم مورد توجه قرار مى گرفت; ولى گرايشى به اثبات اين مطلب ديده نمى شود كه اخلاق مبتنى بردين است و بدون آن نمى تواند موجود باشد. شيمى جديد از بطن جادوگرى و نظريه هاى كاذب كيمياگران برآمده است، ولى ما به اين دليل، اعتبار آن را مديون كيمياگرى نمى دانيم; و به طور كلى اين استدلال مغالطه آميز است كه چون الف منبعث از ب است نتيجه بگيريم كه صدق الف مبتنى بر ب است. هر حال، اين تعليل رسميت يافته از خاستگاههاى اخلاق و شيوه هاى نگريستن مردمان بدوى به قواعد اخلاقى شان، كاملاً نادرست است.
اولاً، به اين دليل كه بسيارى از اقوام بدوى هيچ تصورى از اشخاص ماوراء طبيعى ندارند، از اين رو احتمالاً نمى توانند قاعده هايشان را منبعث از اشخاص مذكور يا تحميل شده از جانب آنان بدانند.
ثانياً، گرچه دين در زندگى آنان نقش مهمى ايفا مى كند، به هيچ روى، چندان كه در اين نظريه رسميت يافته ادعا مى شود، در زندگى شان فراگير نيست. مردم شناسان جديد به ما اطمينان خاطر مى دهند كه اقوام بدوى كاملاً توانايى فراگيرى از تجربه را دارند و عمليات تكنولوژيكى آنان، مثل ما، مبتنى بر چيزهايى است كه آنان درباره پديده هاى طبيعى آموخته اند و هيچ ربطى به باورهايشان به امور ماوراء طبيعى ندارد. برانيسلاو مالينوفسكى،12 درباره جزيره نشينان تروبرياند نوشته است:
(اين قوم بدوى مجموعه اى از قواعد الزام آور دارند كه هيچ ويژگى عرفانى ندارند و اجرا و اعلام آنها (به نام خدا) صورت نمى گيرد و هيچ موجود مقدس ماوراء طبيعى آنها را تحميل نمى كند، بلكه يك نيروى الزام آور اجتماعى محض اين قواعد را انشاء مى كند… در ميان تروبرياندها شمارى از قواعد سنتى وجود دارد كه پيشه ور را راهنمايى مى كنند چگونه به پيشه خود بپردازد. نحوه پيروى منفعلانه و بى چون چراى اين قوم از اين قواعد، معلول چيزى است كه ما مى توانيم آن را (همرنگ گرايى اقوام بدوى)13 بناميم. بارى تبعيت از اين قواعد به اين دليل است كه فايده عملى آن ها عقلاً شناخته شده است و به تجربه آزموده شده اند.
همچنين احكام ديگرى وجود دارد كه فرد چگونه در ارتباط با دوستان، خويشان، مهتران، همتايان و… رفتار كند و چگونه ازاين احكام تبعيت كند، چون با هرگونه تخطى از آنها او احساس مى كند در چشم ديگران، مضحك، دست و پاچلفتى و بى نزاكت به نظر مى آيد. دستوراتى براى خلقيات و رفتارهاى خوب، به وجهى كاملاً تكامل يافته در ملانزى14 وجود دارد كه اقوام ساكن آن جا سخت بدانها پايبندند. همچنين قواعد ديگرى براى اجراى بازيها، ورزشها، نمايشها و جشنها وضع مى شود; قواعدى كه روح و گوهر سرگرمى يا پيشه است كه به دقت حفظ مى شوند، زيرا اين درك و دريافت وجود دارد كه هر نوع قصور در (انجام بازى) آن را تباه مى كند.) (جنايت و عادت درجامعه هاى وحشى/ 53 - 51)
اما، وقتى به قواعد اخلاقى مى رسيم، مالينوفسكى و ديگر مردم شناسان هنوز گاهى وقتها متمسك به نظريه خاستگاه دينى مى شوند و گمان مى كنند مردم بدوى از اصول اخلاقى ماوراء طبيعى به دليل ترس، تبعيت مى كنند، و اين به رغم اين واقعيت است كه گزارش مشروح خود آنان از نحوه زندگى مردمان بدوى، رو به سوى مقصدى كاملاً متفاوت دارد. در مورد بدويان، همانند ما، تبعيت از قواعد اخلاقى تا حدى به دليل ترس اجتماعى است تا ترس از اصول اخلاقى ماوراءطبيعى و تا حدى بر اثر عادت و به سبب شناخت ارزش اين قواعد براى جامعه است. اين شناخت، به اندازه شناخت آنان از ارزش قواعد تكنولوژيكى عقلانى است. (نيروهاى الزام آور اجتماعى) عمده كه مالينوفسكى بدانها اشارت مى كند، به نظر مى رسد، وفادارى، خدمت متقابل، حس مروت و انصاف و ترس از تلافى يا تقبيح اجتماعى باشند، اين انگيزه ها اخلاقى اند، نه دينى . [مردم شناسان] به ما گفته اند اصول اخلاقى ماوراء طبيعى كه مردمان بدوى بدانها تمسك مى جويند به ندرت يافت مى شود، مگر قواعدى كه دينى باشند نه اخلاقى. در واقع، دين در هر بخشى از زندگى بدوى در كارش، بازى اش، روابطش، با ديگران و… مؤثر است; اما
در درون هر بخش، دين فقط به چيزى مى پردازد كه بدوى نمى فهمد. روال معمول زندگى او كه مبتنى بر تجربه است، دستخوش مداخلات رخدادهاى نامعمول (سيل، خشك سالى، توفان، زلزله و مانند اينها) است كه وى نمى تواند بر آنها چيره شود. او اين گونه فجايع و بلايا را به منشأى ماوراءطبيعى نسبت مى دهد و مى كوشد با انجام تكاليف دينى آنها را از خود دفع كند.

 

همانندى اصول اخلاقى و گوناگونى معتقدات دينى

مشكل ديگر مبتنى بودن اخلاق بر دين در رويارويى بين باورها، قاعده ها وكردارهاى همگون اخلاقى با باورها، قاعده ها و كردارهاى ناهمگون دينى پديد مى آيد. وقتى مرد جوانى به عضويت قبيله اى در مى آيد راهنمايى خواهد شد كه در ساحت دين چه كارهايى را بايد بكند و چه كارهايى را نبايد بكند، و اين راهنمايى كه در آن قبيله معين به وى مى شود با راهنمايى كه در ديگر قبايل مى شود بس متفاوت است. همچنين وى از لحاظ اخلاقى نيز راهنمايى خواهد شد، ولى اين راهنماييها، در همه جا بسيار هم سنخ با يكديگرند. بدين سان، از جمله راهنماييهايى كه جزيره نشينان مورى به فرزندان خود مى كنند اين موارد هستند: تو دار بودن، گشاده دستى، سخت كوشى، احسان به والدين و نزديكان با قول و عمل، صداقت، خيرخواهى، مروت، حسن سلوك با زنان، نرم خويى و… و منهيات عبارتند از: دزدى، وام گرفتن بدون بازپرداخت آن، شانه خالى كردن از زيربار وظيفه، پرحرفى، فحاشى، آبروريزى، ازدواج با افراد معينى و… (ا . مكبث، آزمونهايى در زندگى /329) .
فهرست قواعد مشابهى از قبايل بدوى متعدد ديگر نيز مى توانيم نقل كنيم و اين گونه فهرستها، در مسند وعظ يا كلاسهاى درس امروزى نيز ارائه مى شود.
با نظر به رواج كنونى (نسبى گرايى فرهنگى) (اين نگرش كه هر چيزى كه در هر جامعه اى درست است مطابق با اصول اخلاقى آن جامعه است و اين كه اين اصول بسيار با يكديگر متفاوتند) ممكن است عجيب به نظر برسد كه تأكيد مى ورزيم قواعد اخلاقى در همه جا مشابه يكديگرند. ولى نسبى گرايى فرهنگى خود تا حدى مبتنى بر قصور در تفكيك قاعده هاى دينى و اخلاقى از يكديگر است. اگر اين دو قسم قاعده يك كاسه شوند، اين كه از اين قاعده درست كه قواعد دينى در همه جا متفاوت با يكديگرند به اين نتيجه غلط برسيم كه قواعد اخلاقى نيز با يكديگر متفاوتند، آسان است. از اين گذشته، همانندى ادعايى قاعده هاى اخلاقى فقط در كلى ترين اصول اخلاقى است، بويژه در تقبيح خشونت، بى عدالتى و فريب كارى، اتفاق نظر وجود دارد; و اين همانندى بنيادى ملازم است با تنوع گسترده شكلهاى كاربرد اين اصول زيربنايى در مقام عمل. به عنوان مثال، در همه جوامع، به طور كلى، قتل نفس نهى مى شود; ولى در همه جوامع استثناهايى براى اين عمل قائل شده اند. درجوامع ما كشتار در جنگ، و در بعضى كشورها قتل نفس به عنوان تنبيهى براى جرائم سنگين، جنايت محسوب نمى شود; در جوامعى حتى شكله
اى خاصى از جنايت كه ما آنها را غير اخلاقى مى دانيم - مثل كشتار كودكان خردسال، سالخوردگان و قربانى كردن آدميان - روا دانسته مى شوند و به كار مى روند. دو قسم عمل اول را مى توانيم بر پايه اين دليل تبيين كنيم (و نه توجيه) كه شرايط زندگى در اين جوامع ايجاب مى كند كه منافع جامعه در مجموع در نظر گرفته شود; آخرين مورد، نمونه اى از تكليفى دينى است كه تكليف اخلاقى نريختن خون بى گناهان را در پرتو خود قرار مى دهد.
تقابل همگونى تقريباً يك نواخت قواعد اخلاقى، با تنوع و تفرق زياد قواعد، تابوها، مناسك و اعمال دينى، بر پايه اين فرضيه كه اخلاق، شاخه اى از دين است به آسانى تبيين نمى شود، چرا خدايانى كه تصور شده مردمان گوناگون اند، مردمانى كه خواسته هاى بس متفاوتى را در سپهر و ساحت دين مطرح مى كنند، در عرصه اخلاق تقريباً همگى يك رأى را بازگو مى كنند؟ اين را مى توانيم فقط بر پايه اين فرضيه تبيين كنيم كه هنگامى كه آدميان به وجه اخلاقى فكر مى كنند تفكر آنان مثل وقتى است كه به وجه تكنيكى فكر مى كنند، يعنى به وجه عقلانى و مبتنى بر تجربه شان. نيازهاى بشرى كه اخلاق برآورده مى كند، مثل عدم تجاوز به يك ديگر و تعاون، در همه جا يكسانند; و تعجبى ندارد كه موجودات هوشمند درباره تجربه شان تأمل مى ورزند و دستورات اخلاقى كاملاً مشابهى را براى رويارويى با تجربه هاى خود ابداع مى كنند.
بارى، درحالى كه آدميان و نيازهايشان و شرايطى را كه در آن مى زيند در معرض مشاهده قرار مى گيرند، نيروها و اشخاصى ماوراء طبيعى، اگر اصلاً چنين نيروها و اشخاص وجود داشته باشند، در معرض مشاهده قرار نمى گيرند. از اين رو، آدميان مى بايد حدس بزنند و تعجبى ندارد كه در اين خصوص حدسهاى بس متفاوتى زده باشند.

 

تأثير دين بر اخلاق

از ديدگاه مكبث، تقابل دليلى كه مردم شناسان براى جدايى اخلاق از دين اقامه مى كنند با احكام نظرى پى در پى آنان در خصوص بستگى اخلاق به دين، وقتى روشن مى شود كه قصور آنان در تفكيك بين دو مسأله متفاوت معلوم شود:
1. باورهاى مردمان بدوى درباره موجود ماوراءطبيعى و درباره عواطفى كه اين موجود ماوراءطبيعى بر مى انگيزد و اجراى مناسك يا تكاليف مؤكّد دينى، تا چه حد و به چه شيوه هايى مستقيم يا غيرمستقيم بر رهيافت آنان و رفتارشان با همتايانشان و به تعبير ديگر، بر اجراى تكاليف مؤكد دينى شان، تأثير مى گذارد، اگر تأثيرى بگذارد؟
2. تا چه حد و به چه معنى، اگر معنى اى وجود داشته باشد، مردمان بدوى در تكاليف دينى شان پرواى همگنانشان را دارند كه آنان نيز مردمانى هستند واجد تكاليف دينى، بدين معنى كه آنان تا چه حد و به چه معنايى اين تكاليف دينى را به استناد دين خودشان تجويز يا تصويب مى كنند؟
در پاسخ به پرسش نخست، به نظر مى رسد مى رسد دين، تأثيرى قوى و غيرمستقيم بر اخلاق داشته است. تكاليف و اعمال دينى كه بر طبق آنها نوآشناى با دين تربيت مى شود، بيش تر شاق و پرزحمت اند و از اين رو در تربيت محض دينى ارزشهاى اخلاقى مانند خويشتن دارى، شكيبايى و از خودگذشتگى به فرد القاء مى شود.
از اين گذشته، اعمال دينى جمعى اند و محرّك شعور تشديد يافته قبيله اى اند. بنابراين، تأثيرات روان شناختى و اجتماعى دين ممكن است براى اخلاق سودمند باشند. مى توان توقع داشت هم جوامعى را پيدا كنيم كه در آنها دين نقش بزرگى در وضع قواعد اخلاقى بيش تر ايفا مى كند و هم جوامعى را كه در آنها دين، اين نقش را ايفا نمى كند و نيز جوامعى را مى يابيم كه در درون آنها افراد متدين اخلاقى ترند تا كسانى كه به دين اندكى پروا مى كنند يا اصلاً پروا نمى كنند. اما تا وقتى قراين و مؤيداتى براى اين گفته نباشد، اين نتيجه گيرى شتاب زده خواهد بود كه در جوامع بدوى يكى از اين دو توقع برآورده شود. مؤيدات جوامع پيشرفته، براى ارزيابى، هم نابسنده اند هم دشوار; مطالعات اندكى كه درباره تأثير دين بر رهيافت هاى اخلاقى در اروپا و ايالات متحده صورت گرفته است با قصور و غفلتى كه درمورد اين مطالعات مى شود به هيچ نتيجه قطعى نمى رسد و قدر مسلم اين مطالعـات مؤيد اين فرض دامن گستر نيست كه اين تـأثير بايد سهمگين باشد. (بنگريد به: مايكل آرجيل، رفتار دينى/ 4 - 83 ، 100 ، 28 - 121).
اما، حتى اگر به وجهى قاطع بتوانيم به پرسش نخست پاسخ دهيم، آن پاسخ مؤيّد اين امر نيست كه بتوانيم عين همان را در پاسخ به پرسش دوم كه بنيادى تر است، بياوريم. اين كه بگوييم دين بر منش اخلاقى تأثير مى گذارد يك مطلب است و اين كه بگوييم دين تكاليف اخلاقى را تجويز يا تصويب مى كند، مطلبى كاملاً جداست. اين كه دين آدمى به وى بگويد تكاليف اخلاقى چيستند دليل موجهى براى انجام آنها به دست مى دهد و انگيزه اى را براى انجام تكاليف اخلاقى، به پشتوانه كيفرهاى ماوراءطبيعى، در صورت سرپيچى از انجام آنها در آدمى به وجود مى آورد.
پس اين كه به وجهى قاطع ادعا كنيم اخلاق مبتنى بر دين است، نمى توانيم آن را در صورت صحت، مستند به اين گفته كنيم كه دين تأثيرى بر منش اخلاقى دارد.

 

اخلاق و اديان (برين)

دلبستگى بدون ديد انتقادى به اين رأى كه، اخلاق شعبه اى از دين و يكسره مبتنى بر آن است، منحصر به مردم شناسان نيست. فرهنگى كه از اروپاى غربى در طى پنج سده اخير نشأت گرفته و در سراسر جهان گسترده شده است، بيش تر پنداشته مى شود كه فرهنگى مسيحى است; و مراد از اين گفته نه فقط اين است كه دراين فرهنگ، دين غالب، مسيحيت است، بلكه مقصود اين است كه اخلاق غالب آن نيز مسيحى است. براى چندين سده، اخلاق، همراه با دين، تعلّق خاطر خاص كليساى مسيحى تلقى مى شد و بعد از جنبش اصلاح دين،16 تعلق خاطر خاص بسيارى از كليساهاى مسيحى و خود مسيحيت منبعث از دو سنت عبرى و يونانى بود كه از ديرباز در هم تنيده بودند. بنابراين تعجبى ندارد كه ما بايد بى چون وچرا بپذيريم اين رابطه نزديك [دين و اخلاق] به گونه اى ضرورى مى باشد.

 

مسيحيت و اخلاق غربى

اين سخن كه اخلاق غالب دنياى غرب، مسيحى است، شايد مراد از آن يكى از سه معنى كاملاً متفاوت زير باشد:
1. اخلاق غالب اكثريت عظيم مردمان در دنياى غرب، به طورعمده با اخلاقى كه در انجيل مسيحى يافت مى شود، يكى است.
2. كليساهاى مسيحى، مجارى عمده شكل دهى، تبليغ، و ابقاى آرمانها و معيارهاى اخلاقى بوده اند.
3. اخلاق مسيحى برگرفته از آموزه ها و آيينهاى غيراخلاقى، دينى مسيحيت و مبتنى بر آنهاست.
قول اول، به طور كلى درست است. فقط در اين سده است (جز چند سال اندك در اثناى انقلاب فرانسه)، كه تعدادى چشمگير از مردمان اروپا يا مردمى كه فرهنگ خودشان را از اروپا مى گيرند، مخالفت خود را با مسيحيت ابراز كرده اند; گسست بنيادى از آرمانهاى اخلاقى مسيحيت، بجز در عرصه اخلاق جنسى، نادر است.
مسأله مطروحه در قول دوم، بغرنج تر و بحث انگيزتر است. باز درست است كه تا همين اواخر تعليم اخلاقى به طور عمده به دست روحانيان ومأخوذ از انجيل بوده است كه مرجع اصلى موضوعات اخلاقى است; و معمولاً اين رأى پذيرفته شده است كه دين مسيحيت انگيزه اصلى عمل اخلاقى است.

 

قانونهاى ماوراءطبيعى و رفتار اخلاقى

اميد به رستگارى و بيم از عذاب ابدى، آشكارا انگيزه هايى خودخواهانه اند.17 به موجب اين انگيزه، به ما گفته مى شود بايد كار نيك انجام بدهيم به جاى آن كه به همگنان خود زيان برسانيم، يا بايد از قواعد جامعه خودمان تبعيت كنيم، زيرا در آخرت به خاطر فرمان بردارى به ما پاداش داده خواهد شد و به خاطر سرپيچى از فرمان مجازات خواهيم شد و دستاويزى كه دراين خصوص به آن تمسك مى شود، پاس داشت منفعت خود ماست; و اين رويكرد (خوف و رجا) رويكردى است كه در بين اخلاقيون دينى از همه بيش تر متداول بوده است. با اين حال، مى توان ترديد كرد كه آيا اين رويكرد در واقع كاملاً مؤثر بوده است. به سده هاى ميانه، غالباً به عصر ايمان اشارت مى رود و بى گمان در اين عصر ذهنيت عامه مالامال از اعتقادى حقيقى و پرتحرك به بهشت و جهنم بود. (اين كه آيا چنين حكمى درباره فردى فرهيخته صدق مى كند كه در عصرى مى زيست كه در آن انكار علنى اين اعتقاد، مخاطره مجازات محكوميت به مرگ را در پى داشت، گفتنش دشوار است.) بااين وصف، عصر ايمان به جهت عيار بالاى اخلاقى بودنش، شاخص و ممتاز نيست. اعتقادى پر تحرك به عذاب ابدى به جهت مجازات براى گناهى بود كه
پا به پاى بى حرمتى كردن و عدم رعايت مبتهجانه در عمل، به قواعدى اخلاقى مى شد كه عذاب ابدى مجازات آن محسوب مى شد.
از شدت خلاف عرف بودن اين قول، وقتى كاسته مى شود كه اخلاق با ايمان دينى مرتبط شود كه در اين صورت از عقوبت آن عذاب مى توان طفره رفت. در سده چهارم پيش از ميلاد افلاطون به اين پديده توجه كرد.
پدران به فرزندانشان و معلمان به شاگردانشان مى گويند اخلاقى باشند، زيرا اخلاقى بودن براى آدمى حسن شهرت مى آورد… نيز مى گويند كه به مردم پارسا و نيك، در ملكوت اعلى نعمات نيكو و بى پايان پاداش داده خواهد شد… و حال آن كه ناپارسايان و شريران مجازات خواهند شد… همچنين اندرز گويان بدانان مى گويند كه شما قدرتى جادويى داريد به گونه اى كه اگر كسى كار بدى بكند جبران آن را تعويذ و طلسمات و قربانى كردن تواند كرد. آنان كتب مقدسه اى را تأليف كردند تا به ما اطمينان خاطر بدهند كه به دستاويز هرگونه كارهاى كودكانه، مى توانيم گناهان خود را مشمول عفو و آمرزش كنيم. (جمهورى، 4ـ363)

 

دين و مضمون اخلاق

اگر اين اعتقاد معتبر دانسته شود كه قانونهاى ماوراءطبيعى را مى توانيم با رعايت كامل قواعد دينى محض ملغى نماييم، ديگر تعجبى نخواهد داشت كه آنها به عنوان انگيزه ارج و منزلت اندكى خواهند داشت. نيز آسان نيست كه در دورانى كه اقتدار اخلاق يكسره منكوب دين است، دقيقاً حد تأثير دين را بر مضمون باورهاى اخلاقى مردمان تعيين كنيم. انديشه آدميان درباره درست يا نادرست تا چه حد به تأثير از ايمان دين آنان شكل مى گيرد؟
جان استيوارت ميل، در جستارش (فايده دين) اين رأى را كه در روزگار وى مردم پسند بود مورد بحث قرارداد كه اگر چه دين ممكن است نادرست باشد، نقشى مهم در شكل دهى به باورهاى اخلاقى ايفا مى كند و اين رأيى است كه هنوز وجه مشترك بسيارى از مردم شناسان است. نظر خود او اين بود كه مرجعيت، تعليم و تربيت و اعتقادات عامه به راستى به اخلاق ما، و نيز به اكثر باورهاى ما شكل مى دهند.
مرجعيت مبنايى است كه بر پايه آن اكثر مردمان معتقدند كه هر چيزى كه بدانان گفته مى شود مى فهمند، بجز واقعيتهايى كه مورد نظر و توجه حواس خود آنان است… به طور كلى، اكثريت عظيم آدميان وهمداستانى همگانى افراد بشر در هر مسأله اعتقادى، قدرت فائقه دارد… بنابراين، هر قاعده اى در زندگى وهر تكليفى، خواه بر اساس دين باشد خواه نباشد، رضايت عامه را بدين وجه به دست خواهد آورد و براى خود درباور هر فرد چيرگى كسب خواهد كرد.
ميل، به تعليم و تربيت و عقايد عامه (كه خود از (مراجع اند)) قدرتى مشابه را نسبت مى دهد; و چون قرنها هرگونه مرجعيت اخلاقى به دست كليسا بود دشوار است بگوييم تا چه حد اخلاق آدميان، آن چنان كه بود، مرهون باورهاى محض دينى آنان بود. آنان معتقد بودند كه اخلاق شان در مضمون مسيحى است، به رغم اين واقعيت كه بخش اعظم آن آشكارا ما قبل مسيحى بود و خاستگاهى غيردينى داشت، چون بدانان تعليم داده مى شد كه باور كنند اخلاقشان مضموناً مسيحى است.
اما ميل (روش اختلاف) 18 خود را به كار بست تا مواردى را پيدا كند كه در آنها مرجعيت، تعليم و تربيت عقايد عامه يكسره به دست دين نباشد. همين وضع در يونان باستان وجود داشت و او مى توانست رم و چين باستان را نيز به كاوش خود بيفزايد. در اين سه تمدن، اخلاق و دين تا حد زيادى مستقل از يكديگر بودند و خطى كه بين تكاليف اخلاقى آدمى نسبت به همگنانش و تكاليف دينى او نسبت به خدايان يا نياكان اش در گذشته او كشيده شده بود، مثل مورد يهوديان و مسيحيان، محو و نامشخص نبود. با اين حال، اصول اخلاقى اين سه تمدن، در مجموع، نازل تر از اصول اخلاقى ما نبودند و در واقع به حسب كليات، با اصول اخلاقى ما يكى بودند.
همچنين ميل از جرمى بنتم19 سه نمونه رهيافت اخلاقى را كه درجامعه مسيحى روزگار او متداول بودند وام گرفت چون مى خواست اثبات كند اعتقادات، وقتى مؤيد به مرجعيت دنيوى، تعليم و تربيت و عقايد عامه باشند، چندان بر مضمون اخلاق تأثير نخواهند گذاشت.
1. برطبق آيين مسيحيت هرگونه شهادت دروغ، بد وناپسند است; با وجود اين ، عقايد عامه (بجز در ميان كويكرها20 و اندكى از فرقه هاى ديگر) بر حرمت و تقدس سوگند فقط در موضوعاتى مهر تأييد مى گذارد كه به وجهى مهم مؤثر در بهكرد همگانى به شمار آيند.
(سوگندهايى كه در دادگاهها ادا مى شوند و درهر جاى ديگرى كه اداى سوگند اهميت زيادى براى جامعه دارد، عقايد عامه، تكاليف واقعى و الزام آورى را احساس مى كند كه به وجهى انعطاف ناپذير تحميل مى شوند. ولى سوگندهايى كه در اداره گمرك ادا مى شوند، عملاً حتى از سوى كسانى كه از جهات ديگر شريف و آبرومندند، كاملاً زيرپا گذاشته مى شوند… سوگندهايى كه كذب محضند هر روز با بى شرمى در گمرك بر زبان اشخاصى جارى مى شوند كه مبادى آداب بودن آنان همانند ديگر مردم نسبت به تكاليف معمول زندگى است، اين تبيين دلالت دارد براين اينكه راست گويى را در اين موارد، عقايد عامه تحميل نمى كند.)
2. كشتن كسى در دوئل، از نظرگاه آيين مسيحيت قتل است، ولى همين عمل را بسى از مسيحيان، در بعضى از شرايط، از لحاظ اخلاقى الزام آور مى دانند.
3. رابطه جنسى غيرقانونى، از نظرگاه آيين مسيحيت، در مورد مرد و زن گناه تلقى مى شود; ولى اين عمل هرگز در كشورهاى مسيحى گناه آلود نبوده است.

 

تأثير مفاهيم اخلاقى بر اديان (برين)

تا اينجا كه بحث از اين بود كه اخلاق در هر كجا شعبه اى از دين است، به نظر مى آيد آن چه عمدتاً موجب تميز اديان (برين) از اديان بدوى تر و بى فرهنگ تر مى شود اين است كه دين، از مفاهيم اخلاقى كه از پيش بوده تأثير پذيرفته است.
به محض اين كه نيروى ماوراء طبيعى، نه به عنوان نيرويى اسرارآميز و شرير كه مى بايد خشم او را با مناسك و سحر وجادو فرونشاند، بلكه به سان شخصى كه خشم او فرو نشانده شده است، در تحليل ما گنجانده شود، تكاليف دينى اندك اندك صبغه تكاليف اخلاقى را پيدا مى كنند، زيرا تكاليف دينى تكاليفى نسبت به يك شخص هستند. در هيچ يك از فرهنگهاى اوليه، خدايان برخوردار از اوصاف اخلاقى والا نبودند; و نه تصور مى شد آنان خود را چندان دل نگران رفتار آدميان كنند، تا زمانى كه آدميان تكاليف دينى خودشان را با نزاكت تمام به جاى مى آورند.
به نظر مى رسد دين در ممانعت از بروز فجايع و بلايا و نيل به رستگارى به زندگى پس از مرگ به حساب مى آمده است، ومردمان اين هر دو خواسته را به وسيله مناسك محقق مى كرده اند. ولى در حدّ فاصل سده هاى هفتم و پنجم پيش از ميلاد، مفهوم خدايان و نقش دين، هم در ميان بنى اسرائيليان وهم در يونان، دستخوش تحولى چشمگير قرار گرفت. به جاى آن كه اخلاق از دين سربرآورد، به نظر مى آيد دين با نسبت دادن صفاتى اخلاقى چون عدل، لطف و عشق به خداوند، كيفيتى اخلاقى پيدا كرد. انبياى بنى اسرائيل نيامده بودند كه بر آدميان خصال موجود خداوند را آشكار كنند، بلكه آمده بودند تا عدل، لطف و عشق چون آرمانهايى اخلاقى محسوب شوند و پيروان آنان اين اوصاف را به خداوند به اين دليل متصف مى كردند كه او موجودى سزاوار عشق و پرستش و از لحاظ اخلاقى در حد كمال بود.
همين فرضيه تبيين مى كند اعتقادات و مناسك، كه گوهر دين اند، به چه سبك و سياقى در اديان (برين) به كار آمده اند كه با تحولات اخلاقى كه در اصل دينى نيستند، وفق دارند. بدين سان، از زمان قدّيس اوگوستين،21 اگر نگوييم پيش تر، اعتقاد جهانى مسيحيت اين بود كه شخص اگر غسل تعميد نديده باشد، هرچند به مكارم اخلاقى آراسته باشد، به هيچ روى اميد به رستگارى وى نمى رود. در فرقه آتاناسى 22 اين اعتقاد وجود دارد كه در بعضى از معتقدات كلامى شرط لازم رستگارى وجود دارد. چون مسيحيت رهاورد دو فرهنگ عبرانى و يونانى بود، رهاوردى كه در آن دين تا حد زيادى اخلاقى شده بود، سازگار كردن بينش دينى درباره سرنوشت ما در دنياى بعدى كه مبتنى بر اعتقادات كلامى ما و بستگى به انجام مناسك به شيوه اى درست دارد، با بينش اخلاقى كه مى بايد ارتباطى با مكارم اخلاقى ما در اين دنيا داشته باشد، هميشه دشوار بوده است.
امروزه تعداد بسيار اندكى از مسيحيان بر بينش كلامى تام و تمام صحه مى گذارند; وانگهى دشوار است كه اين تحول را جز بر مبناى اين فرضيه تبيين و توجيه كنيم كه درحال و هواى اعتقادى ما، بينش سنتى، غيرفرهنگى و غيراخلاقى است. تحول در اين حال و هواى اعتقادى تا حد بسيارى مرهون كار مردان جنبش روشنگرى 23 در سده هجدهم بود كه برخى از آنان دين را كاملاً نفى كردند، درحالى كه بعضى ديگر به گونه اى خداشناسى طبيعى رقيق24 [=اعتقاد به خداوند بدون اعتقاد به دين] متمسك مى شدند و مسيحيت را نفى كردند، بعضى از پروتستانها كه از نظر آنان ايمان همواره مهم تر ازاعمال بوده است، نسبت به ايمان غيراخلاقى شده ديرينه وفادارترند.

 

نسبتهاى مفهومى دين و اخلاق

اگر اثبات شود - هر چند بعيد است - كه از لحاظ تاريخى هرگونه اخلاقى شعبه اى از دين بوده است، تنها اثبات خواهد شد كه در واقع مفاهيم اخلاقى هرگز براى مردمانى كه هيچ بهره اى از دين نداشتند، مطرح نبوده است; و نيز اثبات نخواهد شد كه رابطه اى ضرورى بين اين دو بوده است و تصورات اخلاقى مفهوماً مبتنى بر تصورات دينى بوده اند. اين سؤال مطرح است كه اعتبار قاعده اى براى چيست و درآن چه حقانيتى هست كه به اتكاى آن تبعيت ما از آن قاعده خواسته مى شود؟
و اما در بسيارى از موارد درست بودن قاعده اى، به استناد اين كه اين قاعده از منبعى موثق گرفته شده است، اثبات مى شود. اين مطلب دربازيها، بويژه در بازيهاى كاملاً منظم و سازمان يافته، صدق مى كند. اگر بخواهيم بدانيم قواعد بازيهاى شطرنج، يا بريج يا فوتبال كدامند، مى توانيم به كتابى رجوع كنيم كه قواعد اين بازيها در آن مندرج است، كتابى كه آن را شخصى كه حجيت دارد، گاه حجيت و اعتبار بين المللى دارد، و حجيت او تعيين مى كند كه كدام قواعدند كه در واقع چون و چرايى در آنها نيست. به نظر مى رسد بى معنى است اگر بگوييم (من مى دانم كه فلان و بهمان ازجمله قواعد بازى فوتبال است، ولى با وجود اين، باور ندارم كه چنين قاعده اى در بازى فوتبال وجود دارد، يا من نمى فهمم كه چرا بايد از آن تبعيت كنم.)
مورد مهم تر، نظام حقوقى يك كشور است. به موجب قوانين انگلستان، وقتى پليسى مى خواهد خانه اى را تجسس كند بايد مجوز اين كار را كه ممهور به مهر رسمى قاضى دادگاه بخش باشد، ارائه نمايد. وقتى كه مى گوييم (بايد) او مجوز اين كار را ارائه نمايد، اين لفظ، بيان يكى از قانونهاى طبيعت نيست; معنى (بايد) به معنى بايدى كه در اين قانون آمده است (اجسام بدون تكيه گاه بايد به زمين بيفتند) نيست. به موجب قوانين ما، ادعاى پليس كه به خانه من وارد مى شود معتبر است ومن جز در صورتى كه مجوز لازم براى اين كار را ارائه نمايد، لزومى ندارد صحت ادعاى او را بپذيرم.
چيزى كه به معنى حقوقى ممكن است يا بايد انجام شود و ممكن نيست و نبايد انجام شود، به خواست قانون گذار عالى رتبه، آن گونه كه دادگاه عالى كشور آن را تفسير مى كند، تعيين مى شود. با آن كه در اغلب موارد، مسائل مشكلى مطرح مى شود، اين مسأله كه همان شخصى كه داراى حق قانونى يا وظيفه اى قانونى است همو پاسخگوست، محرز و مسجل است; و اين مطلب را مى توانيم به استناد قانونهايى اثبات كنيم كه خود به خود صحت و اعتبارشان را مرهون منبعى هستند كه از آن منبعث مى شوند. (هميشه تعيين اين منبع آسان نيست، بويژه در نظامهاى قانونى پيچيده اى مثل نظام قانونى ايالات متحده، اما اين به نكته مورد نظر ما آسيب جدى نمى زند.)
اين را نيز بايد يادآورى كنيم كه حتى وقتى شخص علم پيدا مى كند داراى وظيفه اى قانونى است كه او را ملزم مى دارد از نظمى معين تبعيت كند، هنوز ممكن است خودش را اخلاقاً موظف بداند كه از زير بار آن وظيفه شانه خالى كند و اين نيست مگر به اين خاطر كه ممكن است بين قاعده هاى اخلاقى و قوانين حقوقى ناسازگارى باشد.

 

اخلاق و قانون

اگر ديدگاه تكليف شناختى را در اخلاق اتخاذ كنيم، به اين فكر متمايل مى شويم كه ساختار اخلاق را مشابه با نظامى قانونى بدانيم، نظامى از قواعد و فرامين كه تبعيت ما را سزاوار تحسين مى داند، اگر و فقط اگر، آن قواعد و فرامين از شخصى صاحب صلاحيت كه آنها را وضع يا ارائه مى كند، منبعث شده باشند. اين گونه انديشيدن، بيش تر مردم را به اين اعتقاد رهنمون مى كند كه اخلاق، اعتقاد به خدا را ايجاب مى كند. به وجهى موجه و معقول پرسيده مى شود به جز براى آفريدگار عليم و قدير عالم، چه كسى ديگر را اين حق تواند بود كه قواعدى اخلاقى را وضع كند؟
بر پايه اين نگرش، شخصى كه به خداوند باور ندارد در واقع همان قواعدى را به رسميت مى شناسد كه شخص معتقد به خدا; اما بر خلاف شخص مؤمن، دليل موجه و معتبرى براى عمل به آنها ندارد; او فردى صرفاً بى منطق است و از همين نحوه استدلال، اين رأى ديرينه نشأت مى گيرد كه خدا ناباوران، قانون شكنان اخلاقى اند.
بارى مبتنى كردن اخلاق بر دين بدين سان، اولاً، به معناى پذيرفتن اين مطلب است كه قانون محصول اراده دلبخواه قانون گذار است و ثانياً، بدين معنى است كه اخلاق، همانند قانون است. در هر دو نظريه مى توان مناقشه كرد. اگر احتمال امر دلبخواهى را در قانون بپذيريم، ناگزير بايد بگوييم هيچ چيز ذاتاً درست يا نادرست در افعالى كه قانون به آنها امر يا نهى مى كند، وجود ندارد. درمورد بعضى از قانونها به نظر مى رسد اين تاحدى پذيرفتنى است; به نظرمى رسد هيچ چيز در ذات چيزها وجود ندارد كه آنها را براى كسى كه رانندگى مى كند الزام آور كند كه از سمت چپ جاده يا سمت راست آن رانندگى كند. تنها بعد از آن كه قانون گذار صاحب صلاحيت به ما امر كند كه در كدام سمت رانندگى كنيم، الزام مى شويم كه بدين گونه رانندگى كنيم. البته به آسانى نمى توانيم اين مفهوم را به قانونهايى چون منع از قتل نفس يا شهادت دروغ تعميم دهيم; بدين سان حتى هنگامى كه نظامى حقوقى را بررسى مى كنيم، كافى نيست بگوييم اعتبار اين نظام تنها بستگى به اراده دلبخواهى قانون گذار دارد.
وانگهى حتى اگر نظامى حقوقى مبتنى بر اراده دلبخواهى قانون گذارى بشود، آيا مى توانيم عين همين رأى را درمورد نظامهاى اخلاقى نيز صادق بدانيم؟ گفتن اين مطلب همان و مبتلا كردن كسانى كه معتقدند اخلاق مبتنى بر دين است به پيامدهاى بسيار تلخ و ناخوشايند آن همان. اين گونه كسان لاجرم خواهند گفت كه افعالى از قبيل قتل نفس و شهادت دروغ، ذاتاً بد نيستند و تنها وقتى بد مى شوند كه از سوى خداوند نهى شوند. بعضى متكلمان اين رأى را پذيرفته اند. آنان مى گويند، خداوند به انتخاب آزادانه خودش براى مخلوقاتش قانون وضع مى كند. بر طبق رأيى ديگر و معمول تر، خداوند بيش تر مروّج قوانين اجتماعى است تا مقنّن آنها. كارهايى را كه او نهى مى كند فى نفسه پيش از آن كه آنها را نهى كند، بد هستند. اما آدميان پى نخواهند برد كه آنها بد هستند مگر درصورتى كه خداوند به آنان بگويد آنها بدند. هر عملى را كه مغاير با قاعده اى باشد مى توانيم به يكى از اين دو وجه در نظر بگيريم:
1. به گونه عملى خاص (به عنوان مثال، قتل نفس)
2. به عنوان نقض قاعده.
بنابر احتمال اول (كه خداوند قوانين اخلاقى را تقنين مى كند) يك عمل فقط به وجه دوم مى تواند نادرست باشد; و به احتمال دوم، به هر دو وجه نادرست است. كسانى كه مى گويند اخلاق مبتنى بر دين است، بدين معنى كه اخلاق مبدعى را ايجاب مى كند، مى بايد رأى اول را برگزينند.
بنابر ديدگاه دوم، (كه كلام وحيانى خداوند نه فقط مرجع اخلاق است، بلكه مرجع معرفت اخلاقى است) اين مشكل پديد نمى آيد، ولى مشكلاتى ديگر پديد مى آيد كه سختى آنها كمتر از مشكل پيش گفته نيست. راههاى شناخته شده و مورد اتفاقى وجود دارد كه پى ببريم قواعد يك بازى يا قوانين يك كشور در واقع كدامند، ولى راهى قابل قياس با آن براى آن كه دريابيم قواعد اخلاقى خداوند كدامند، وجود ندارد. اديان مختلف به كتابهاى گوناگون تمسك مى كنند و اين كه گفته مى شود فلان وبهمان قاعده اى است كه لاجرم يكى از قوانين اصيل الهى است - چون در انجيل يا قرآن آمده است - مطلبى است كه مى بايد در فرقه اى [از فرق اديان] مورد بحث قرار گيرد.

 

خود مختارى اخلاق

فرض كنيد برمشكل پيش گفته فائق آييم و من مجاب شوم كه خداوند در واقع به من امر كرده است كه به فلان و بهمان شيوه عمل كنم، هنوز جا دارد بپرسم كه آيا من بايد به آن عمل كنم يا نه. زيرا اين نتيجه گيرى كه من بايد به آن عمل كنم ازاين مقدمه كه خداوند به من امر مى كند آن كار را بكنم گرفته شده و فقط مبتنى بر يكى از اين دو فرضيه است:
نخست، آن كه فرامين خداوند، تكاليف اخلاقى قطعى اند و اين كه (من بايد عمل X را انجام بدهم) فقط به اين معنى است كه (خداوند به من امر مى كند X را انجام بدهم) حال همين رأى را بررسى مى كنيم و نخست به اين رأى باز مى گرديم كه خداوند، مقنّن و نيز مروّج قانونهاى اخلاقى است، و سپس به سراغ معنى (بايد) مى رويم. زيرا هر چند ممكن است درست باشد كه مأمور شدن از طرف خداوند (دليل) مكفى براى الزام آور بودن فعلى باشد،ولى اين قطعاً آن چيزى نيست كه به طور معمول هنگامى كه مى گوييم آن شخص بايد (اخلاقاً) كارى را انجام دهد، قصد مى كنيم.
فرضيه دوم اين است كه اگر چه اعتبار فرامين خداوند بستگى به اين ندارد كه آنها فرامين وى مى باشند، در واقع هميشه چنين است كه، او به ما كارى را امر مى كند كه ذاتاً درست است وما را از كارى نهى مى كند كه ذاتاً نادرست است. اما چه دليلى وجود دارد كه ما بايد بدين سان فرض كنيم؟ ممكن است گفته شود اين مطلب كاملاً واضح و آشكار است; قطعاً خداوند ما را به كارى نادرست امر نخواهد كرد. از نظرگاه عملى اين پاسخ (به فرض اين كه ما بر مشكل پى بردن به اين مطلب كه اوامر خداوند كدامند فائق مى آييم) كافى است; اما ازحيث تتبع نظرى در خصوص نسبت دين و اخلاق، كافى نيست. در تصور خدا چه چيزى وجود دارد كه موجب مى شود فرامين اخلاقى او هميشه الزاماً، يا دست كم احتمالاً، درست باشند. بگذاريد بگوييم خداوند موجود عليم و قديرى است كه عالم را آفريد. اما چنين موجودى شايد نيات سوء داشته باشد و ممكن است خواسته و دانسته ما را به انحراف بكشاند. ازاين رو، با آن كه از احتياط به دور است كه از فرامين او سرپيچى كنيم، اخلاقاً اين سرپيچى مانادرست نخواهد بود.
هيچ چيزى در مفهوم آفريدگار عليم و قدير، فى حد ذاته، وجود ندارد كه اين نتيجه را ايجاب كند كه ما بايد از او اطاعت كنيم. اين نتيجه فقط در صورتى به دست مى آيد كه ما مفهوم نيكى اخلاقى را به تصورى كه ازخدا داريم بيفزاييم. اگر بگوييم خداوند بالضروره نيك است (آفريدگار شرير اصلاً خدا نيست، بلكه شيطان است) مى توانيم اين موضع را اتخاذ كنيم و به اين نتيجه برسيم كه ما بايد از فرامين او اطاعت كنيم، چون فرض يك موجود ماوراءطبيعى نيك كه اوامر بدى صادر مى كند تناقض است. ولى اگر بدين گونه استدلال كنيم، كه از توجيه اين رأس بس فاصله دارد كه اخلاق مبتنى بر دين است، پى مى بريم كه بايد دين را بر اخلاق مبتنى كنيم، زيرا بايد از پذيرش اين مطلب سرباز زنيم كه هيچ موجودى مصداق حقيقى پرستش دينى نيست، مگر اين كه مجاب شويم او خوب است نه بد، و بنابراين بايد بتوانيم پيش از آن كه التزامات دينى داشته باشيم، احكام اخلاقى صادر كنيم.
از زمان كانت به اين سو، اكثر فيلسوفان اخلاق اين رأى را پذيرفته اند كه اخلاق بايد (خودمختار) باشد و چون بعيد است كه اخلاق ايجاب كند بر چيزى ديگر مبتنى شود، چنين تكيه گاه خارجى را مى تواند نپذيرد. استدلالى كه در اين خصوص مى شود كاملاً كلى است; هر دسته ازمعتقدات كه تكيه گاه محتملى را در اخلاق پيشنهاد كرده است، پيش از آن كه به عنوان تكيه گاهى استوار پذيرفته آيد در حكم اخلاقى ما پذيرفته خواهد شد و اين درحالى است كه مبتنى كردن اخلاق براين تكيه گاه، هميشه در هر فرقه اعتقادى مورد جرّ و بحث بوده است. اين رأى كه اخلاق را مى توانيم مبتنى بر دين كنيم درست نمونه اى از همين سنخ استدلال دورى است.

 

آيا اخلاق مشعر به دين است؟

حتى در صورتى كه اخلاق خودمختار باشد، هم به اين معنى كه مفاهيم آن را از مفاهيم غيراخلاقى نمى شود استنتاج كرد و هم به اين معنى كه نتايج آن را نمى شود از مقدمات غيراخلاقى استنتاج كرد، هنوز مى توانيم استدلال كنيم كه تجربه اخلاقى ما مشعر به بينش دينى از جهان است. توان اين استدلال بستگى به اين دارد كه يا ديدگاهى (ذهنى) يا ديدگاهى (عينى) را در احكام اخلاقى بپذيريم. به موجب ديدگاه ذهنى، احكام اخلاقى جملات يا تعابيرى درباره رهيافت هاى اخلاقى ما هستند، خواه دراين رهيافت ها ديگران با ما همراه باشند خواه نباشند. به عنوان مثال، اين قول كه قتل نفس ناروا است، بيان انزجار شخص، شايد انزجار خاص (اخلاقى) او از قتل نفس است; وبه نظر مى رسد واضح است كه هيچ قسم نظريه ذهنى، احتمالاً به هيچ دستاورد دينى نمى انجامد. اما، به موجب ديدگاه عينى در اخلاقى، وضع به گونه اى ديگر است. وجه مشخصه ديدگاه عينى اين است كه به گونه اى معروض عقل آدمى قرار مى گيرد. اين قول كه چيزى (به وجهى عينى واقعى) است در حكم اين قول است كه وجود آن چيز به هيچ روى بستگى به ما ندارد; اين چيزى است كه بايد در عالم خارج پى به آن ببريم و ساخته
اعتقاد ما به آن چيز نيست. به همين منوال، اين قول كه خبرى به وجه عينى صادق (يا كاذب) است درحكم اين قول است كه صدق (يا كذب) آن چيزى نيست كه ما بتوانيم آن را ابداع كنيم يا تغيير دهيم، بلكه آن چيزى است كه ما ادراكش مى كنيم. ولى در پاره اى موارد، بويژه در رياضيات و منطق، دعوى صدق عينى با دعوى ديگر كه در نگاه نخست با آن ناسازگار مى نمايد، در آميخته مى شود.
مراد اين است كه داور نهايى كه آدمى بايد رجوع كند عقل خود اوست. البته من شايد اعتقاد داشته باشم كه 56=8 ھ 7 مى شود چون به من گفته اند ضرب اين دو عدد حاصل ضربش اين مى شود، اما در اين مورد حالت ذهن من صرفاً حالتى اعتقادى است; من صدق اين گزاره را مسلم مى دانم. دعوى دانستن معادل است با اين دعوى كه من مى دانم كه آن بايد چنين باشد. ولى اين دستاويزى صرفاً ذهنى نيست، زيرا با دعوى آن كه بايد چنين باشد من ادعا مى كنم كه همه آدمهاى عاقل نيز مى دانند و مى فهمند كه آن بايد چنين باشد.

 

استدلال به نفع اخلاق عينى

از نظر بعضى از فيلسوفان، احكام اخلاقى وضعى مشابه با گزاره هاى رياضى يا منطقى دارند; دست كم بعضى ازاحكام اخلاقى كه جلب توجه ما را مى كنند هم به لحاظ عينى معتبرند و هم هنوز تعيين صحت و سقم آنها با رجوع به عقل مستقل ما ميسّر است; و پنداشته شده است اين مسأله از راههاى گوناگون دلالت به ما بعدالطبيعه اى خداباورانه25 دارد. اين استدلال مشابه با (برهان اتقان صنع)26 است كه به موجب آن نظمى در عالم وجود دارد (كه اگر وجود نداشت علم ناممكن مى شد) و اين نظم مستلزم وجود (معمارى بزرگ)27 است. به همين منوال، گفته شده است، اين واقعيت كه (نظم اخلاقى) عينى اى وجود دارد مستلزم وجود يك (موجود اخلاقى كبير)28 است. اگر اخلاق را از نظرگاهى تكليف شناختى بررسى كنيم، نظامى از قانونهاى عينى خواهد شد; قوانينى كه قانون گذارى را ايجاب مى كنند. و اگر آن را از (نظرگاهى غايت انگارانه)29 بررسى كنيم، عالم كه داراى غايتى بس فراگير است، وجود موجودى را ايجاب خواهد كرد كه غايت عالم است.
تاكنون به دلايلى دست يافته ايم كه نخستين برداشت اين استدلال; استدلال از نظرگاهى تكليف شناختى را، رد كنيم. وجود خدا يا به اين دليل لازم است كه مبدع قانونهاى اخلاقى است يا به اين دليل كه مروّج قانونهاى اخلاقى است، و هيچ يك از اين نقشها با آن خودمختارى كه از ويژگيهاى احكام اصيل اخلاقى است سازگار نيست.
برداشت دوم معروض نقصى مشابه است. حتى اگر موجودى ماوراء طبيعى عالم را آفريده باشد، مشكل پى بردن به غرض و غايت عالم وجود دارد و اين كه چه كار بايد بكنيم كه آن غرض و غايت را محقق كنيم به اندازه پى بردن به اين كه فرامين قانون گذار ماوراءطبيعى كدامند، دشوار است. در واقع اين دو معضل يكى هستند. ازاين گذشته، حتى اگر فرض كنيم بر اين مشكلات هم فائق مى آييم، باز اين اشكال باقى مى ماند كه ما بايد فقط مقيّد به اين الزام اخلاقى باشيم كه آن غرض و غايتى را كه آفريدگار در علم خودش دارد; اگر اين غرض و غايت اخلاقاً خوب باشد، تحقق بخشيم. قسمى استدلال رايج كه از عينيت اخلاق به سود وجود خداوند مى شود (هستينگز رشدال)30 آن را به وضوح بيان كرده است:
در اشياء مادى، قانون اخلاقى مطلق يا آرمان اخلاقى نمى تواند وجود داشته باشد. و اين قانون يا آرمان در ذهن اين يا آن فرد هم وجود ندارد. فقط اگر من اعتقاد به وجود ذهنى پيدا كنم كه در آن آرمانهاى اخلاقى راستين به يك معنى واقعى اند، ذهنى كه سرچشمه هر آن چيزى است كه در احكام اخلاقى ما راست و درست است، مى توانم عقلاً آرمان اخلاقى را به وجهى تصور كنم كه هيچ كمتر از واقعى بودن خود جهان نباشد… اعتقاد به خدا اگر چه به هيچ روى شرط لازم وجود چنين موجودى كه سرچشمه مى باشد نيست، پيش فرض منطقى اخلاقى (عينى) يا مطلق است. آرمان اخلاقى جز در ذهن، در هيچ جا و به هيچ روى نمى تواند وجود داشته باشد; آرمان اخلاقى مطلق فقط در ذهن موجودى كه هر واقعيتى از آن نشأت مى گيرد، وجود دارد. (نظريه هاى خوب و بد، 2/ 212)
البته اين استدلال، اگر رندانه اصطلاحات به كار رفته در آن را دست كارى كنيم، به تصور غلطى مى انجامد. چون كاملاً به سبك و سياق همين استدلال، مى توانيم وجود خدا را به استناد عينيت رياضيات اثبات كنيم. فرض كنيد دو عدد بزرگ وجود دارد كه از آن هنگام كه دنيا درست شده است هيچ كس هرگز در واقع آنها را جمع نزده است، چون هيچ كس در واقع فكر (جمع اين دو عدد خاص را كه فلان و بهمان است) در سر نپرورانده است. ما معتقديم، و به درستى اعتقاد داريم، كه به اعتبارى قطعاً چنين عددى هست و فقط با وجود يك چنين قضيه ديگر به لحاظ عينى كاذب مى شود، ولى ما كم تمايل داريم كه به اين مطلب استناد كنيم و بگوييم بايد درجايى ذهنى وجود داشته باشد كه اين قضيه به آن ذهن خطور كرده باشد. با اين قول كه اين قضيه به وجه عينى صادق است ما مى خواهيم بگوييم كه هر كس به اين قضيه فكر كند فكر او درست خواهد بود، ولى نمى خواهيم بگوييم هيچ كس فى الواقع يا هرگز عملاً بدان نينديشيده است. و وقتى مى گوييم كه اين عدد كه حاصل جمع عددهاى اوليه ماست (وجود دارد) يا چنين عددى (واقعاً وجود دارد)، شگفت زده خواهيم شد اگر كسى بپرسد كه كجا وجود دارد و چگون
ه. مراد ازاين سبك بيان فقط اين است كه اين قضيه كه در آن گفته مى شود اين عدد حاصل جمع آن دو عدد است، درست است و اين كه اين درست بودن، درست بودن عينى است. اصلاً مسأله، مسأله جا دادن اين عدد (در) ذهنى مفروض نيست.
اگر استدلال رشدال را بررسى كنيم متوجه خواهيم شد كه اين استدلال كه مبتنى بر مسلم گرفتن مفهوم (واقعيت) آرمانهاى اخلاقى است، به همين سبك و سياق ساده لوحانه است. فرد (عينيت گرا) 31 بايد معتقد باشد كه ممكن است و در واقع محتمل است كه، بعضى از قانونها يا آرمانهاى اخلاقى مى بايد پيش از آن كه بشرى بدانان بينديشد، (وجود داشته باشند) اين قول بخشى از اين اعتقاد است كه به آنها آدمى (پى برده است) نه آن كه آنها را ابداع كرده باشد. پيش از آن كه شريعت موسى(ع) مكتوب شود، روزگارى بود كه به ذهن هيچ كس اين قانون خطور نمى كرد كه آدمى دشمنانش را دوست بدارد; به همين جهت عينيت گرا بايد بگويد اين قانون از صدر خلقت وجود داشته است. وانگهى او به هيچ روى ملزم نيست كه به اين پرسش پاسخ گويد (اين قانون در كجا بوده است؟) يا ملزم نيست ذهنى ماوراء طبيعى را مفروض بگيرد كه اين قانون را در آن بگنجاند. زيرا مراد وى از اين عينيت ازلى، اين است كه اين قضيه از ازل درست بوده است.
اگر مراد رشدال از اين گفته كه قانونهاى اخلاقى و آرمانهاى اخلاقى (در واقعى بودن هيچ كمتر ازخود جهان نيستند) فقط اين باشد كه تصديقات اخلاقى واجد همان عينيت اند و همان كشش و گيرايى را براى عقل دارند كه تصديقاتى كه در باره جهان فيزيكى مى شود، عينيت گرا ملزم است كه با وى موافقت كند، ولى اگر مراد وى اين است كه آنها واقعى اند، به همان معنى كه اشياء مادى واقعى اند، يعنى به اين معنى كه آنها زمان و مكان اشغال مى كنند، عينيت گرا پاسخ خواهد داد كه در سرشت قانونها و آرمانهاى اخلاقى بدفهمى صورت گرفته است، اشياء مادى درست همان چيزى هستند كه آنها نيستند.
استدلال ديگر كه نخست كانت به آن استناد كرد، ولى به وجوه گوناگون فيلسوفان متأخرتر نيز بدان استناد كرده اند، بدين شرح است. قانون اخلاقى ما را وا مى دارد بعضى غايات را تحقق بخشيم، به عنوان مثال، كمال نفس خودمان و نيك بختى ديگران را، اما اين غايات فقط در عالمى كه مقتضى و مناسب باشد، محقق مى شوند، اگر عالم پر ازخصومت باشد، كوششهاى ما پيوسته نافرجام خواهند ماند و اين مطلوباتى كه قانون اخلاقى برگردن ما مى گذارد لاجرم بى فايده و غيرعقلانى خواهند شد.
حتى اگر بگوييم تكليف ما فقط اين است كه جهد كنيم اين غايات را تحقق بخشيم (درجايى كه كاميابى ناممكن است، هيچ الزام و تكليفى براى نيل به كاميابى مقدور نمى تواند باشد) باز هم بى فايده بودن به قوت خود باقى خواهد ماند. در پاسخ به اين اشكال ممكن است گفته شود حتى اگر عالم براى تحقق غايات اخلاقى در خور و مقتضى باشد به هيچ وجه مؤدّى به اين نتيجه نمى شود كه چون عالم چنين است آفريدگارى لاهوتى دارد. بدين سان استدلال كردن، در واقع واپس رفتن به سوى برهان اتقان صنع ديرينه است.

* مأخذ ترجمه:

The Encyclopedia Of Philosophy، Volume 7and 8، paul Edward، Editor in cheif (London: Macmillan، 1967) pp. 150-158،
1. Deontologists
2. Teleologists.
3. higher religions
4. enlightened self - interest
5. other - regarding
6. personal god
7. personal immortality
8. Mosaic law
9. Sir Henry Maine
10. Ancient Law
11. Trobriand Islander
12. Bronislaw Malinowski
13. Conformism of savages
14. Melanesia
15. Murray Islanders
16. Reformation
17. Self - interest
18. Method of difference
19. Jeremy Bentham
20. Quakers
21. sT . Augustine
22. Athana sian، متصف به Athanasius اسقف شهر اسكندريه (حدود 373 - 296 پيش از ميلاد) . - م.
23. Enlightenment
24. Deism
25. Theistic metaphysics
26. The Argument from Design
27. Great Architect
28. Great Moralist
29. Teleological point of view
30. Hastings Rashdall
31. objectivist

جمعه 21 مهر 1391  1:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«حسن و قبح » از منظر وحى

«حسن و قبح » از منظر وحى

محمد جواد عنايتي راد

تفكر و گفتمان در شناخت حقيقت (حسن و قبح)، از دير زمان اهل انديشه را به خود مشغول داشته است و صاحبنظرانى در حوزه هاى گوناگون علمى، مانند منطق، فلسفه، كلام، اخلاق، حقوق و روانشناسى و… هر يك از زاويه اى بدان پرداخته اند و در اين ساحت، هم تئوريهاى نوينى را ارائه كرده اند و هم نقد و بررسى فرضيه هاى پيشين را سامان داده اند و اين تلاشها همچنان ادامه دارد.
ما در اين نوشتار تلاش خواهيم كرد تا به يكى از زواياى اين موضوع (حسن و قبح اخلاقى) پرداخته و ديدگاه قرآنى آن را تا آنجا كه مجال تحقيق و بضاعت علمى اجازه مى دهد مورد توجه قرار دهيم.
مفهوم حسن و قبح در آينه انديشه ها
نخستين گام ضرورى، بازشناسى معناى حسن و قبح اخلاقى و جداسازى آن از حسن و قبح كلامى و فلسفى و… مى باشد. وقتى حسن و قبح را در آينه انظار و انديشه هاى مختلف به تماشا مى نشينيم، اين معانى را براى آن مى يابيم:

 

1. كمال و نقص

حسن و قبح به اين معنى، هم وصف انسان است، همانند علم و جهل و شجاعت و ترس. و هم وصف صفات فعل انسان، مانند حسن دانش آموختن. 1

 

2. سازگارى و ناسازگارى با هدف

گاهى از سازگارى وناسازگارى هدف با عنوان مصلحت و مفسده ياد مى شود. اين معنى وصف افعال و صفات قرار مى گيرد، اگر حسن و قبح را به اين معنى بدانيم، اين پرسش پديد مى آيد كه سنجش سازگارى و ناسازگاى با هدف و غرض چه كسى صورت مى گيرد; هدف فاعل يا نوع انسانها؟
سيالكوتى درحاشيه خود بر (المواقف) مى نويسد:
نظريه اى كه ياد كرديم، بيانگر اين است كه منظور از هدف و غرض، هدف و غرض فاعل است نه ديگران.2
محقق اصفهانى معتقد است كه سازگارى و ناسازگارى امور، با معيار غرض اجتماعى و سعادت انسان سنجيده مى شود. 3
علامه طباطبايى در جلد دوم اصول فلسفه، مقاله اعتباريات، و جلد پنجم الميزان، درباره حسن و قبح، دو تعريف ياد كرده است. وى حسن و قبح را در محسوسات به معناى زيبايى و سازگارى بانيروى ادراك حسى و يا زشتى و ناسازگارى با آن تفسير مى كند:
(خوبى و بدى كه در يك خاصه طبيعى است، ملائمت و موافقت ياعدم ملائمت و موافقت با قوه مدركه مى باشد.)4
و آن جا كه حسن و قبح را در افعال بررسى مى كند، معتقد است كه انسان داورى خود را درباره محسوسات به معانى اعتبارى و عناوين اجتماعى سرايت مى دهد و چيزى را كه با اغراض اجتماعى و سعادت بيش تر افراد بشر مناسب مى باشد، حَسَن، و آنچه را با آن منافات دارد، قبيح مى شمارد5.
برخى خواسته اند از سخن علامه در (اصول فلسفه) نسبيت اخلاق را استفاده كنند و نظر علامه را در اين زمينه، شبيه نظريه راسل به شمار آورند6، ولى چنانكه توضيح خواهيم داد، اين تلاش نادرست به نظر مى آيد!
استاد مصباح يزدى نيز در تفسير حسن و قبح، سازگارى و ناسازگارى فعل با غايت و نتيجه مطلوب آن را مطرح كرده و غايت و نتيجه مطلوب را به قرب و بعد الهى و كمال و سقوط معنوى تعريف كرده است. 7

 

3. هماهنگى و ناهماهنگى با طبع

آنچه در اين معنى مهم مى نمايد، تبيين معناى (طبع) است، آيا طبع، گسترده تر از نفس است يا خير؟ و آيا منحصر در طبع حيوانى است، يا عام تر از طبع حيوانى و انسانى است؟ تعبيرهاى صاحبنظران دراين زمينه گوناگون است و به نظر مى رسد كه اگر معناى طبع را گسترده تر از نفس و طبع انسانى بدانيم به واقع نزديك تر است و اساساً مرحوم مظفر به جاى واژه طبع، تعبير (نفس) را به كار برده است.
برخى مراد از طبع را طبع والا و روح ملكوتى انسان و من عِلوى انسان يا مرتبه عالى نفس دانسته و گفته اند انسانها با همه ناهمگونى ها و ناسازگارى ها كه در قلمرو تمايلات حيوانى (طبع سفلى) دارند، در قلمرو تمايلات روحانى (طبع علوى) مشترك هستند و اختلافى ندارند. 8
دربعضى عبارتها تعبير طبع انسانى، نفس عالى، فطرت و وجدان به كار برده شده است، ولى منظور از همه يكى است.
صاحب كفايه در تفسير حسن و قبح افعال، سازگارى و ناسازگارى با قوه عاقله را مطرح كرده است9، ولى بايد ديد كه مراد از (قوه عاقله) چيست؟
محقق اصفهانى، معناى فلسفى آن را استنباط كرده و براساس آن گفته است:
(شأن قوه عاقله ادراك و تعقل مى باشد نه التذاذ و اشمئزاز، و نمى توانيم بدون مسامحه به آن التذاذ و اشمئزاز نسبت دهيم.) 10
برخى گفته اند ممكن است مراد مرحوم آخوند از قوه عاقله، مَنِ فطرى و علوى و وجدان انسان باشد. ازاين رو به حقيقت التذاذ و اشمئزاز وجود دارد. 11
بيان سومى كه مى توان در تفسير (قوه عاقله) گفت، اين است كه مراد از آن، ادراك عقلى باشد كه هم ادراك كليـات را شـامل مى شود و هم ادراك جزئيات را. اين تفسير در اصول رايج تر است و انتساب التذاذ و اشمئزاز به آن، از روى مسامحه است.

 

4. تفسير حسن و قبح به مدح و ذم

تعبيرهاى گوناگونى ازاين تفسير كه تنها وصف فعل اختيارى انسان است ارائه شده است، بدين قرار:
الف. درستى مدح و ذم. گفته اند: (الحسن مايصلح عليه المدح و القبيح مايصح عليه الذم.)
ب. حكم به مدح و ذم.
ج. شايسته مدح و ذم بودن (نظريه مرحوم اصفهانى).
د. خود مدح و ذم.
هـ. بناء عقلا بر مدح و ذم (نظريه ابوعلى سينا 12 كه مورد توجه مرحوم اصفهانى نيز بوده است). 13
محقق سبزوارى پس از نقل معانى رايج حسن و قبح، آنها را درحوزه افعال اختيارى انسان و حوزه اخلاق، به يك معنى بازگردانده وآن معنى را متعلق مدح و ذم مى داند. 14
استاد سبحانى نيز معناى حسن و قبح را (ستايش و نكوهش = مدح و ذم) مى داند. 15

5. معنايى جامع و در برگيرنده همه نظريه ها

(افعال حسن، افعالى هستند كه فرد يا جامعه انسانى را به كمال مطلوب نزديك تر مى كنند يا صفات كماليه را در او پرورش مى دهند و او را به اهداف تكاملى نزديك مى سازند. چنين اعمالى داراى مصلحت و در پيشگاه خدوند حكيم، شايسته مدح و ثواب هستند و افعال قبيح بر ضد آن هستند.) 16

6. حسن و قبح به معناى مطابقت و عدم مطابقت فعل با قانون است و مفاد آن همان صحت و فساد فقهى است. 17

برخى از شهودگرايان غربى مفهوم (خوب) را بديهى و تعريف ناپذير مى دانند. جورج ادوارد مور مى نويسد:
(اگر از من پرسيده شود كه (خوب كدام است) در جواب خواهم گفت كه خوب، خوب است و اين بالاترين مطلبى است كه مى توان گفت و اگر از من پرسيده شود كه خوب را چگونه بايد تعريف كرد، جواب اين خواهد بود كه خوب، تعريف پذير نيست و اين، همه آن چيزى است كه در مورد آن مى توانم بگويم.) 18

7. استحقاق مدح و ذم برخاسته از امر و نهى شرعى

اين بيان، بيانى است اشعرى و البته در ميان فلاسفه مغرب زمين، طبيعت گرايان الهى مانند اشاعره (خوب) را به امر و اراده الهى و (بد) را به نهى و عدم اراده الهى تفسير كرده اند. 19

 

تئوريها در منظر نقد و داورى
نقد تعريف نخست

صدرالمتألهين در تعريف كمال مى نويسد:
(كمال آن چيزى است كه چيزى با آن تمام خواهد بود، يا از نظر ماهيت كه كمال اول است [مثل حيوانيت و ناطقيت انسان] و يا ازنظر صفتى، كه كمال دوم است [مانند شجاعت در انسان].)20
محقق طوسى در تعريف كمال آورده است:
(كمال و خير، حصول چيزى است براى آنچه كه از شأن اوست كه داراى ويژگى يادشده باشد.)
سپس در فرق كمال و خير مى نويسد:
(فرق كمال و خير در اين است كه آن شيئ حاصل شده، از آن جهت كه تحقق و فعليت دارد، كمال به حساب مى آيد و از آن جهت كه مورد ميل و رغبت است خير به شمار مى آيد.) 21
لايب نيتس مى گويد:
(كمال عبارت ازاين است كه بيش ترين اندازه كثرت در حداكثر وحدت مندرج باشد.) 22
اين تعبير عرفانى نظير قاعده (بسيط الحقيقة كل الاشياء و ليس بشيئ منها) است.
اشكالهايى براين تعريف وارد است، از جمله:
1. اين تعريف لفظى است و حقيقت خير و شر را روشن نمى سازد.
2. تعريف حسن به كمال، نه تنها ابهام معناى آن را برطرف نمى سازد، بلكه بر ابهام آن مى افزايد، چرا كه درتعريف (كمال) نيز اختلاف نظر است.
3. دايره معنايى كمال اعم از حسن است، گرچه در فعل اختيارى انسان، مصداق هر دو يكى است.
4. اصولاً اين معنى ربطى به حسن و قبح اخلاقى ندارد; زيرا كمال و نقص امر واقعى غيرارزشى هستند و حسن يا قبح اخلاقى، امرى واقعى وارزشى است.

نقد تعريف دوم

اگر منظور از غرض، مصلحت و مفسده شخص باشد، انتقادها و پيامدهاى زير را در پى خواهد داشت:
1. نسبيت و بى ثباتى اخلاق.
2. عقلانى و عقلائى نبودن حسن و قبح و در نتيجه هرج و مرج اخلاقى در جوامع انسانى با توجه به تنوع سليقه ها و تفاوت و ناسازگارى سود و مصلحت افراد. 23
محقق اصفهانى نيز به اين نكته درمباحث حسن و قبح توجه داده است. 24
3. اين معنى كاربرد كلامى و فلسفى ندارد و نمى توان از آن در اين حوزه ها استفاده كرد. اما اگر مراد از غرض و هدف افعال، غرض نوعى و اجتماعى باشد، از انتقادات و پيامدهاى يادشده به دور است، چرا كه رابطه ميان حسن و قبح و مصلحت نوعى و اجتماعى ثابت است. ازاين رو در تأييد اين نظر، علامه طباطبايى مى نويسد:
(عدل هميشه نيك و ظلم پيوسته ناپسند است، زيرا كه عدل هميشه هماهنگ با اهداف اجتماعى و ظلم پيوسته ناهماهنگ و ناسازگار با آن است.) 25
و اگر مراد از غرض و هدف، قرب و بعد نسبت به خدا باشد، چنان كه استاد مصباح بدان اشاره داشت، گرچه اين نظر نيز از ايرادهاى يادشده به دور خواهد بود، ولى لازمه آن ضرورت نيت است، زيرا كمال و معنويت بدون آن تحقق پيدا نمى كند و همين امر تفاوت احكام اخلاقى از حقوقى و رفتار اخلاقى ازحقوقى را سبب مى شود.

نقد تعريف سوم

اگر مقصود از هماهنگى با طبع، سازگارى و ناسازگارى با طبيعت موجود زنده (طبع حيوانى) باشد، سه اشكالى كه بر غرض شخصى وارد بود، براين تعريف نيز وارد است.
علامه طباطبايى در اصول فلسفه، سازگارى با طبع را ملاك نيك بودن شمرده است. استاد مطهرى در تفسير سخن علامه، منظور از طبع را طبيعت موجود زنده دانسته است و براساس اين تفسير، دو اشكال را بر علامه وارد دانسته است:
1. نسبيت اخلاق كه به مقتضاى آن نمى توان اصول جاودانه اخلاق را توجيه كرد.
2. اين كه مفاهيم اعتبارى و از جمله حسن و قبح به عالم موجودات زنده، جز انسان نيز راه خواهد يافت و حال آن كه حسن و قبح، حكم عقل عملى است و در موجودات غيرشعورمند مطرح نيست. 26 ولى حق اين است كه تفسير استاد از كلام علامه، يگانه تفسير ممكن نيست، بلكه ممكن است تفاسير ديگرى براى عبارت علامه وجود داشته باشد كه اشكالهاى يادشده بدان متوجه نگردد. 27
اما اگر منظور از طبع، طبع والاى انسانى و مَنِ علوى او باشد، با اثبات اين پيش فرض كه انسانها در جنبه علوى ومرتبه عالى نفس، متساوى و يكسان هستند، اشكال و پيامد نسبيت اخلاق برطرف مى شود، اما نكاتى ديگر رخ مى نمايد:
1. براساس اين نظريه در صورتى كه حسن و قبح را عقلى بدانيم، ارتباط و پيوستگى اخلاق با مصالح و مفاسد زندگى انسان از هم گسيخته مى گردد، زيرا به افعال اخلاقى از جنبه مصالح زندگى نگريسته نمى شود.
2. اين نظريه، حسن و مَنِ علوى را نمى تواند ثابت كند مگر آن كه حسن آن را بديهى ضرورى بدانيم.
3. برخى گفته اند تقسيم طبع به مَنِ سفلى و مَنِ عِلْوى، بر پايه ارزش پيشينى است، يعنى خوب و بد پيش از آن بايد تعريف شده باشد و نمى تواند به عنوان يك امر واقعى پايه تعريف مفاهيم ارزشى قرار گيرد. 28

نقد تعريف چهارم

محقق اصفهانى در بحث تجرى، عبارت (حسن العدل و قبح الظلم بمعنى كونه بحيث يستحق عليه المدح او الذم) 29 را تكراركرده است و درجاى ديگر تعبير (ماينتزع من الفعل اذا كان مورداً لبناء العقلاء على المدح و الذم) 30 را به كار برده است.
منظور از استحقاق چيست؟ آيا منظور استحقاق تكوينى است يا غيرتكوينى، اگراستحقاق تكوينى مورد نظر باشد، يا قائم به ماده 31 است و يا به معناى رابطه علت و معلول و استحقاق معلول براى علت مى باشد. 32
و هردو در اينجا بى مورد است، زيرا افعال، نسبت به مدح و ذم، به منزله علت و ماده اى نيستند كه آمادگى پديدآمدن صورت مدح و ذم را داشته باشند. 33
استحقاق غيرتكوينى بدون اشكال نيست، مثلاً وقتى گفته مى شود: (عادل، مستحق مدح است) يا (مالك، مستحق انتفاع از ملك خود مى باشد); يعنى بهره مندى مالك، نيكوست واين دور را درپى دارد، زيرا از يك سو استحقاق، به حسن و از سوى ديگر، حسن، به استحقاق تفسير شده است. 34

نقد تعريف پنجم

همه كارهــاى حَسَن يا قبيح، در سنجش با همه معــانى، حَسَن يا قبيح نيستند، بلكه چه بســا يك عمل براســاس يك تعريف، حسن، و بر اســاس تعريف ديگر، قبيح باشد; مثلاً احسان به ديگران، به همه معانى نيك است، زيرا هم كمال نفس است و هم سـازگار با آن و هم ازنظر خردمندان سزاوار انجـام است و انجــام دهنده آن سزاوار مدح مى باشد، ولى تن آسايى و خوشگذرانى و لذتجويى افراطى، از ديدگاه ســازگـارى با طبع، نيك است، ولى از نظر گـاه كمـال يـا مدح عقلا، پسنديده نيست.
نتيجه اين كه نمى توان به طور مطلق اظهار داشت كه فعل حسن، آن كارى است كه به همه معانى حَسَن باشد، بلكه بايد به ناگزير افعال را از يكديگر جدا دانست.

نقد تعريف ششم

برخى گفته اند كه تعريف حسن و قبيح به مطابق قانون و تشريع و غيرمطابق با آن، دور از واقع است، زيرا مثلاً دروغگويى به منظور اصلاح بين دو نفر را با قانون (العدل حسن) مى سنجيم، چنانچه مطابق با عدل باشد، حسن و گرنه قبيح است.
اما خود اين قوانين اوليه مانند (حسن عدل) و (قبح ظلم) با چه سنجيده مى شود؟ اگر خود اين قوانين را با قوانينى ديگر بسنجيد، به دور يا تسلسل خواهد انجـاميد.
در پاسخ مى توان گفت، چه بسا گويندگان اين نظريه، قضيه (العدل حسن) را بديهى و بى نياز از استدلال و اقامه دليل بدانند. 35
برخى ديگر درنقد اين نظريه گفته اند، اين بيان همانند نظر اشاعره است36، ولى مى توان ميان نظريه يادشده و نظر اشاعره تفاوت دانست، زيرا اينان قانون (العدل حسن) را بديهى عقلى مى دانند، ولى اشاعره حتى حسن عدل را بديهى عقلى نمى شمارند.

نقد تعريف هفتم (تعريف اشاعره)

براين تعريف، اشكالات گوناگونى وارد شده است كه از ميان آنها، اشكال (دور) را مى آوريم و سپس به پيامدهاى آن اشاره اى مى كنيم.
اگر خوب و بد به معناى مامور و منهى عنه الهى باشد، دراين صورت گفتن اين كه (مامور به الهى خوب، و منهى عنه الهى بد است)، مانند گفتن اين است كه (ماموربه الهى، مامور به الهى و منهيّ عنه الهى، منهيّ عنه الهى است.) 37
واين چيزى جز (دور) مصرّح و روشن نيست. علاوه بر اين كه اين نظريه پيامدهايى دارد كه پذيرفتنى نيستند، مانند:
1. اخلاق محدود به متديّنان مى شود. 38
2. اين نظريه با نسبيت اخلاق سازگار است، زيرا اوامر و نواهى شارع در حوزه مسائل اخلاقى و اجتماعى دين در بستر زمان متغير بوده است. 39
3. احكام اخلاقى وابسته به امر و نهى شارع هستند و هيچ واقعيت خارجى ندارند. 40
در پايان يادآورى اين نكته بايسته است كه همه تعاريف حسن و قبح را مى توان به سه تعريف مشهور، يعنى كمال و نقص با غرض و طبع و مدح و ذم برگرداند.

 

حسن و قبح افعال از نگاه قرآن

پس از گذرى اجمالى بر برخى نظريه ها در تعريف حسن و قبح، اكنون اين تعريف را از زاويه مفاهيم و معارف قرآن مورد شناسايى قرار مى دهيم.
بررسى آيات قرآن در زمينه حسن و قبح افعال را مى توان با شيوه هاى گوناگون دنبال كرد.
ـ مطالعه واژه ها و مفاهيمى كه بيانگر يكى از دو مفهوم حسن و قبح هستند; بررسى مصاديق و نمونه هاى عينى حسن و قبح، مانند تقوا، عدالت، صدق و…
ـ شناخت ملاكها و معيارهاى توصيه هاى اخلاقى كه به گونه اى راهگشاى درك حقيقت حسن و قبح و نحوه وجود آنها هستند.
ـ مطالعه موارد نسبت و استناد اين مفاهيم به خدا، نفس، شيطان، دنيا و…
ـ پرسشهاى انكارى كه بر درك عقلى استوارند ومى توانند تصوير روشنى از ماهيت اين مفاهيم بنمايانند.

 

1. مطالعه واژه ها

شايان توجه است كه واژه قبح در قرآن در برابر حسن به كار نرفته است، بلكه متضاد واژه (حسن)، واژه (سوء) است.
نكته ديگر اين كه واژه هاى ديگرى در قرآن هستند كه از نظر مفهومى مترادف با حسن و قبح اند و به رغم اندك تفاوتى كه ازنظر زاويه ديد ويا دايره مفهومى دارند، ازنظر ارزشگذارى همانند حسن و قبح عمل مى كنند و در طبقه بندى افعال، جزء مفاهيم اخلاقى تلقى مى شوند، مانند واژه خير و شر، معروف و منكر، خبيث و طيّب، صلاح و فساد و فاحشه.
در نحوه كاربرد اين واژه ها در آيات دو ويژگى به چشم مى خورد:
الف. تكيه بر مفاهيم ومعانى اصلى و اوليه آنها كه بيش تر بدون تفسير و تبيين خاص به كار رفته است.
ب. حالت تعليلى و ملاكى آنها بدين معنى كه بيش تر به عنوان علت و ملاك حكم تلقى شده به كار رفته است.
1. (و لاتقربوا الزنا إنّه كان فاحشة و ساء سبيلاً.) اسراء/ 32
2. (انّ اللّه لايأمر بالفحشاء.) اعراف / 28
3. (قل انّما حرّم ربّى الفواحش.) اعراف / 33
4. (واغضض من صوتك إنّ أنكر الاصوات لصوت الحمير.) لقمان/ 19
5. (كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء انّه من عبادنا المخلصين.) يوسف / 24
6. (وهدوا الى الطيّب من القول.) حج/ 24
7. (وجزاء سيّئة سيّئة مثلها.) شورى / 40
8. (ويحلّ لهم الطيّبات و يحرّم عليهم الخبائث.) اعراف/ 157
9. (لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة.) احزاب/ 21
10. (اللّه نزّل احسن الحديث.) زمر/ 23
11. (ليلة القدر خير من الف شهر.) قدر/ 4
12. (يا اخت هارون ماكان ابوك امرء سوء.) مريم / 28
اين آيات كه نمونه اى از دهها آيات مشابه هستند، به خوبى نشان مى دهند كه اولاً واژه ها با بار معنايى اوليه و لغوى شان به كار رفته و هيچ گونه معناى خاص دينى و شرعى در آنها لحاظ نشده است. و ثانياً در برخى آيات، علت و معيار حكم قرار گرفته اند كه البته اين به دنبال ويژگى نخست است.
اگر اين دو نكته را درست بدانيم، اين نتيجه روشن به دست مى آيد كه حسن و قبح نمى توانند دو مفهوم شرعى بدان گونه كه اشاعره گفته اند، باشند، زيرا بنا بر تفسير رايج اشاعره، معناى (ان اللّه لايأمر بالفحشاء) چنين مى شود: ان اللّه لايأمر بما ينهى عنه، واين سخن بيهوده اى است. يا وقتى مى گوييم: (قل انّما حرّم ربّى الفواحش) بنابر تصور اشعرى بايد معناى آيه چنين باشد: قل انما حرّم ربى ماحرّم. و همين گونه آيه: (و لاتقربوا الزنى انّه كان فاحشة و ساء سبيلاً)، در ديدگاه يادشده چنين تفسير مى شود كه: و لاتقربوا الزنى انه كان منهياً عنه.
بديهى است كه هيچ يك از برداشتهاى يادشده نتيجه معقول و منطقى از آيات ارائه نمى دهند. بنابراين حمل واژه ها و مفاهيم حسن و قبح بر مأموربه و منهى عنه شارع، امرى نادرست است و ناگزيريم كه در اين گونه آيات، مفاهيم را عرفى بدانيم.
البته اين نكته كه منشأ اين چنين مفاهيمى، عقل است يا فطرت يا عقلاء، موضوع ديگرى است. گذشته ازاين، در برخى آيات يادشده، نهاد جمله كه محكوم به حسن و قبح شده ، شخص است; مانند:
(لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة) احزاب/21
(يا اخت هارون ماكان أبوك امرء سوء) مريم/28
در چنين مواردى كه بدون شك، حكم از نوع ارزشگذارى اخلاقى است، امر و نهى هيچ گونه مجالى ندارند و اگر تصور اشعرى را مبنا قرار دهيم، ناگزيريم در اين زمينه ها آيات را بى معنى بدانيم.

 

2. نسبت دادن حسن و قبح به انسان

در بخش ديگرى از آيات، دو صفت حسن وقبح به عواملى استناد داده شده اند كه نتيجه اش نسبت و استناد به خود انسان است، در برابر نظريه اشاعره كه حسن و قبح را به شارع مستند كرده اند. به اين آيات توجه كنيد:
1. (ولكن قست قلوبهم و زيّن لهم الشيطان ماكانوا يعملون.) انعام/ 43
2. (و كذلك زيّن لكثير من المشركين قتل اولادهم شركائهم.) انعام/ 137
3. (و لكن اللّه حبّب اليكم الايمان و زيّنه فى قلوبكم و كرّه اليكم الكفر و الفسوق و العصيان.) حجرات/ 7
4. (وقيّضنا لهم قرناء فزيّنوا لهم ما بين ايديهم.) فصّلت/ 25
5. (أفمن زيّن له سوء عمله فرأه حسناً فانّ الله يضلّ من يشاء.) فاطر/ 8
6. (قال بل سوّلت لكم انفسكم امراً فصبر جميل.) يوسف / 18
درنگ در اين آيه ها به خوبى نشان مى دهد كه خوبى و بدى عمل وحكم به حسن و قبح آن از سوى خود انسان و در دائره ادراكات او صورت مى گيرد، زيرا نقش خدا، نفس يا شيطان در اين زمينه نقش يك عامل درونى است. آن كه بالفعل شيئ را زيبا و خوب مى بيند و حكم به حسن آن مى كند، خود انسان است.

 

3. پرسشهايى با تكيه بر عقل و فطرت

در دسته ديگرى از آيات ديده مى شود كه احكام و قضاوتهاى اخلاقى به داورى خود انسان واگذار شده، گو اينكه مرجعى در درون او هست كه مى تواند به داورى نشيند. دراين مجموعه از آيات پرسشهايى مطرح گرديده و از انسان خواسته شده است كه بدانها پاسخ گويد; پاسخى كه داورى اخلاقى به همراه داشته باشد. به اين آيه ها توجه كنيد:
1. (أفمن أسّس بنيانه على تقوى من اللّه و رضوان خير أم من أسّس بنيانه على شفاجرف هار…) توبه/ 109
2. (أفمن يلقى فى النار خير أم من يأتى آمنا يوم القيامة.) فصلت / 40
3. (ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض.) ص / 28
4. (افمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لايستوون.) سجده / 18
5. (قل هل يستوى الأعمى و البصير أم هل تستوى الظلمات و النور.) رعد/ 16
بررسى اين مجموعه از آيات به خوبى نشان مى دهد كه محوربودن انسان در رابطه با حسن و قبح و خوبى و بدى اشياء و افعال كه در آيات پيشين بدان اشاره شد در حقيقت بر درك و داورى درونى او متمركز است. زيبايى و خوبى عملى كه خدا يا نفس يا شيطان در چشم انداز انسان قرار مى دهد، از راه داورى درونى او به عرصه ظهور مى رسد، حال اين مرجع داورى چيست، عقل است يا فطرت؟
آنچه از مجموع اين آيات استفاده مى شود اين است كه خاستگاه نخستين و اصلى درك و داوريهاى اخلاقى، عقل و نيروى ادراكى خود انسان است و مؤيد آن اين است كه صدور بعضى از افعال زشت، به نداشتن عقل و تعقل نسبت داده شده است:
(انّ الذين ينادونك من وراء الحجرات اكثرهم لايعقلون) (حجرات/ 4)
(أتأمرون الناس بالبرّ و تنسون أنفسكم و انتم تتلون الكتاب أفلاتعقلون) (بقره/ 44)
(أفمن يعلم انّما انزل اليك من ربّك الحقّ كمن هو اعمى انما يتذكّر اولوا الالباب) (رعد/ 19)
چنانكه در برخى روايات نيز تأييدهايى بر اين معنى مى توان يافت. امام صادق(ع) فرموده است:
(وبالعقل عرف العباد خالقهم و عرفوا به الحسن من القبيح.) 41
بااين همه بايد ديد اين آيه ها با نظريه فطرت در باب اخلاق ـ كه درك و داوريهاى اخلاقى را به فطرت يا وجدان بازمى گرداند، چه نسبتى دارد؟ آيات يادشده كه عقل مدارى اخلاق را مى فهماند، با آيه مباركه (و نفس و ما سوّاها فألهمها فجورها و تقويها) (شمس / 7ـ8) كه فطرت مدارى اخلاق و حسن و قبح را مى رساند، در تنافى و تعارض است يا خير؟
بديهى است كه تصور رويارويى عقل و فطرت در نگاه قرآن، تصورى نادرست و ناهمساز با معارف دين است. و اين پندار بيش تر از آنجا ريشه گرفته است كه عقل در قوه استدلال خلاصه شده و فطرت كه چنين ويژگى ندارد، در برابر آن فرض گرديده است، حال آن كه از ديدگاه معارف دينى، برپايى دليل و چيدن مقدمات و گرفتن نتيجه يكى ازكاركردهاى نيروى عاقله است. كاركرد ديگر عقل ـ كه برخاسته از نوع آفرينش اوست ـ گرايش به يك سلسله حقايق و واقعيتهاست; يعنى همان چيزى كه امام فرمود: (العقل ماعبد به الرحمان و اكتسب به الجنان.)
با چنين فهمى، عقل مظهر و جلوه فطرت در نوع انسان است وآنچه به عنوان فطريات ناميده مى شود، در حقيقت دانشها و گرايشهايى است كه ازگرايش طبيعى عقل به سوى حقايق و واقعيتها برمى خيزد و شايد از همين رو است كه برخى مفسران، عقل را در انسان به دو قسم تقسيم كرده اند و يك قسم آن را عقل فطرى نام نهاده اند، بدان جهت كه فطرت در پرتو عقل به ظهور مى رسد.
در اين جا پرسشى مطرح مى شود كه پاسخ به آن در توضيح ديدگاه پذيرفته شده، اهميت فراوان دارد و آن اينكه آيا داورى عقل، نسبت به خوبى وبدى افعال، برآمده از ويژگى طبيعى و فطرى آن است، يا نشأت يافته از توجه به مصالح و مفاسد كارها است؟ به تعبير ديگر، آيا عقل براساس نوع آفرينشش، چنين داورى و ارزشگذارى مى كند يا با تكيه بر كاركردش كه درنظر گرفتن مصالح و مفاسد و آثار و پيامدهاى عمل است؟
آنچه از آيات استفاده مى شود بيش از اين نيست كه با عرضه افعال بر عقل، انسان به داورى مى نشيند و ارزشگذارى مى كند. اما اينكه با چه مدرك و مبنايى اين كار صورت مى گيرد، پرسشى است كه از آيات براى آن پاسخى روشن به دست نمى آيد. و چه بسا مبناى حكم عقل در موارد گوناگون، متفاوت باشد; در برخى افعال، داوريها براساس نوع آفرينش يا به تعبير ديگر فطرت عقل صورت گيرد، و در برخى ديگر بر پايه درك مصالح و مفاسد.
اگر اين سخن مورد پذيرش قرار گيرد، مى توان نتيجه گرفت كه سيره عقلاء ـ كه عبارت است ازميل عام و يا به طور كلى مواضع و ديدگاههاى عقلايى كه بيش تر با درنظر داشتن مصالح و مفاسد عمومى تحقق مى يابند 42ـ يكى ازملاكهاى تحسين و تقبيح است و يا مبنايى براى ملائمت و عدم ملائمت قرار مى گيرد، زيرا سازگارى وناسازگارى با عقل، هم جنبه طبيعى و فطرى 43 آن را در بر مى گيرد وهم جنبه فعّال و كارآى آن را، كه اين بخش در دو حوزه فردى و عمومى ـ يا همان بناء عقلاء ـ پديدار مى شود.


پی نوشت‌ها:

1. ر.ك: اصفهانى، محمد تقى، هداية المسترشدين، 308.
2. جرجانى، شرح المواقف، 8/184.
3. غروى اصفهانى، محمد حسين، نهاية الدراية، 2/ 125، ترجمه از جعفر سبحانى، حسن و قبح عقلى، 65.
4. طباطبايى، محمد حسين، اصول فلسفه و روش رئاليسم، 2/ 20.
5. همو، الميزان، 5/ 9، نيز، ر.ك: 8/ 56.
6. مطهرى، مرتضى، نقدى بر ماركسيسم، 208 ـ 194.
7. دروس اخلاق، 39.
8. مطهرى، مرتضى، نقدى برماركسيسم، 194; مقاله جاودانگى اخلاق، بخش تعليقات اعتبارات علامه; جعفر سبحانى، حسن و قبح عقلى 33. استاد سبحانى، احتمال مى دهد كه مراد مرحوم علامه از طبع فاعل، در اصول فلسفه اين معنى باشد. ر.ك: سبحانى، همان و 197 ـ 191.
9. ر.ك: محمد على كاظمينى، فوائد الاصول، 230.
10. غروى اصفهانى، محمد حسين، نهاية الدراية، 2/125.
11. لاريجانى، صادق، جزوه فلسفه اخلاق، 82.
12. وى در اشارات (2/150) مى نويسد: (الحسن كل فعل يقتضى استحقاق المدح) و در (3/150) مى نويسد: (القبيح كل فعل يقتضى استحقاق الذم.)
13. صادق لاريجانى، همان، 80 ـ 77.
14. ر.ك: شرح اسماء الحسنى، 106 به نقل از محسن جوادى، مسأله بايد و هست، 82 ـ 81، نيز ر.ك: محمد رضا مدرسى، فلسفه اخلاق، 52.
15. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى، 31.
16. مكارم شيرازى، پيام قرآن، جلد 4، بحث عدل.
17. حائرى يزدى، مهدى، كاوشهاى عقل عملى، 148 ـ 146 و 168 ـ 167. لازم به يادآورى است كه برخى از فلاسفه معيار خير و شر را قانون دانسته اند. ر.ك: رشدى محمد عرسان عليان، العقل عندالشيعة الامامية، 43، دارالسلام، بغداد، 1393 هـ. به نقل ازمحاضرات فى اصول الفقه شيخ بدر و مباحث الحكم، 168.
18. وارنوك، جان، فلسفه اخلاق در قرن حاضر، 9، ترجمه صادق لاريجانى; نيز ر.ك : جان هرمن رندل و جاستوس باكلر، درآمدى به فلسفه، 148، ترجمه اميرجلال الدين اعلم، انتشارات سروش، تهران، 1363; على شريعتمدارى، فلسفه، 426.
19. ر.ك: ملكيان، مصطفى، جزوه فلسفه اخلاق، 8; جوادى، محسن، مسأله بايد و هست، 98.
20. حاشيه شفا به نقل از: مدرسى، محمد رضا، فلسفه اخلاق، 60.
21. شرح اشارات، 3/ 338 به نقل از همان.
22. ژكس، فلسفه اخلاق، 88 به نقل ازهمان.
23. ر.ك: سبحانى، حسن و قبح عقلى، 32.
24. اصفهانى، محمد حسين، نهاية الدراية، 2/ 125.
25. طباطبايى، محمد حسين، الميزان، 5/ 9.
26. ر.ك: مطهرى، مرتضى، نقدى بر ماركسيسم، 200.
27. ر.ك: جوادى آملى، فلسفه حقوق بشر، 66 ـ 65; جعفر سبحانى، حسن و قبح عقلى ، 191 و فلسفه حقوق بشر، ص 67.
28. سروش، عبدالكريم، تفرج صنع، 355.
29. اصفهانى، محمد حسين، نهاية الدراية، 2/125.
30. نهاية الدراية، به نقل از لاريجانى، جزوه فلسفه اخلاق، 80.
31. لاريجانى، همان، 79.
32. فخرالدين رازى، المحصول فى علم الاصول، 1/23.
33. همان.
34. همان
35. حائرى، مهدى، كاوشهاى عقل عملى، 108.
36. لاريجانى، صادق، جزوه فلسفه اخلاق، 86.
37. وارنوك، فلسفه اخلاق در قرن حاضر، 9و 107; محسن جوادى، مسأله بايد و هست، 98.
38. دروس فلسفه اخلاق; حسن و قبح عقلى.
39. مطهرى، مرتضى، اسلام و مقتضيات زمان و مكان، 2/ 72.
40. شهيد صدر، محمد باقر، تقريرات اصول، نوشته سيد كاظم حائرى.
41. اصول كافى 1/ 28 ، روايت 35.
42. سيره عقلا انگيزه هاى گوناگون دارد، مانند عواطف، انفعالات درك مصالح و مفاسد و… در اينجا سيره عقلا به لحاظ درك و مصالح و مفاسد مورد نظر است و نه اقسام ديگر آن.
43. ر.ك: طباطبايى، محمد حسين، رسائل سبعه، 134.
جمعه 21 مهر 1391  1:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«بايد و هست» در نگاه قرآن

«بايد و هست» در نگاه قرآن

سيد حيدر علوي نژاد

آدمى در طول تاريخ حيات اجتماعى خويش، علاوه بر قوانين حاكم بر طبيعت و نظام جهان، براى خويش حريمها و قانونهايى بنا نهاده است كه بازگشت آنها به عنصر انديشه و خرد است. انسان در پرتو خرد خويش به صورت طبيعى و منطقى، نخست هستها را درك مى كند و به عينيتها توجه مى نمايد و پس از اين شناخت است كه قوانين و بايدها و نبايدهايى را در قلمرو زندگى فردى و اجتماعى خود در نظر گرفته، خود و ديگران را بدانها پايبند مى شناسد.
اين همه، بدان معنى نيست كه:
1. انسان همواره در شناخت هستى و عينيتهاى جهان و زندگى خود، به حقيقت راه يافته باشد.
2. در تنظيم قوانين و بايدها و نبايدها هميشه تابع خرد و شناخت باشد.
3. در پايبندى به بايدها همواره بر هستها و معرفت درست تكيه داشته باشد. بلكه بدون اين كه بر سه زمينه ياد شده، تأكيدى داشته باشيم، تنها در صدد بيان اين نكته هستيم كه (شناخت هستى و هستها) و (قانونمدارى و قانونگـذارى) از لوازم زنـدگى انســـان است و
اكنون در اين نوشته برآنيم تا بدانيم ميان اين دو مقوله انسانى، چه مناسباتى وجود دارد. آيا انسان، بايدهاى اخلاقى را از هستها نتيجه مى گيرد، يا ارتباطى ميان هستها و بايدها نمى شنــاسد و در صورتى كه ارتبـاطى ميـان هست و بايد وجود داشته باشد، اين ارتباط از نوع نتيجه گيرى منطقى است، يا در چهارچوب قواعد منطقى نمى گنجد.
به تعبير ديگر: آيا بايدهاى مربوط به اخلاق، فقه، سياست و به طور كلى (بايدهاى ايدئولوژيك) را مى توان از (هست) هاى مربوط به حوزه (جهان بينى) نتيجه گرفت يا خير؟ آيا مى توان گفت كه (خدا هست) پس (بايد او را پرستش كرد) ، (خدا نعمت دهنده است) پس (بايد شكرگزار او باشيم)؟
چنين به نظر مى رسد كه اين پرسشها، دغدغه هاى جديد انديشمندان و پژوهندگان در فلسفه اخلاق باشد، ولى تأمل در مباحث اخلاقى و فلسفى گذشته، مى نماياند كه اين بحث به شكلى براى آنان مطرح بوده است.

 

تاريخچه مسأله

مسأله بايد و هست در فلسفه اخلاق پس از ادعاى گسست منطقى اين دو از سوى (ديويد هيوم) در قرن هيجدهم، و دوباره مطرح شدن آن از سوى (ادوارد مور) در اوائل قرن بيستم به بحثى پر جنجال تبديل شد. شايد از لحاظى بشود تاريخ اين بحث را به همان زمان برگرداند، ولى در فلسفه اسلامى نيز، برابر تقسيم ارسطويى، بحثهايى وجود دارند كه مى توانند به گونه اى ريشه اين بحث به شمار آيند.
تقسيم فلسفه به حكمت نظرى و عملى، بحث حسن و قبح عقلى، مشهورات منطقى و حتى مسأله جبر و اختيار را برخى سابقه اين بحث دانسته اند.
مباحث مقاله ششم (اصول فلسفه) نيز نقطه عطفى در تاريخچه هست و بايد و رابطه حقايق واعتباريات به حساب مى آيد كه علامه طباطبايى حرفهاى تازه اى را در آن مطرح كرده است.

 

حكمت نظرى و حكمت عملى

(طبق تقسيم معروف قدما كه همان تقسيم ارسطويى است، حكمت و فلسفه تقسيم مى شد به فلسفه نظرى، يعنى علم به آنچه هست و فلسفه عملى، يعنى علم درباره آنچه كه بايد انجام گيرد… و فلسفه هاى عملى را تقسيم مى كردند به اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن… )1
شهيد مطهرى دراين باره آورده است:
(حكما، حكمت را تقسيم مى كنند به حكمت عملى و حكمت نظرى. حكمت نظرى دريافت هستى است، آن چنان كه هست، وحكمت عملى دريافت خط مشى زندگى است، آن چنان كه بايد. اين (بايد) ها نتيجه منطقى آن چنان (هست) ها است. بالاخص آن چنان هست هايى كه فلسفه اولى و حكمت مابعدالطبيعى عهده دار بيان آنهاست.) 2
در اسفار آمده است:
(مقصود از كمال قوه عمليه چيزهايى است كه سازمان زندگى و معاش و نجات در معاد است و مقصود از حكمت نظرى، دانستن احوال مبدأ و معاد است و تدبير آنچه كه بين اين دو وجود دارد.) 3
ييكى ازمحققان معاصر مى نويسد:
(ارتباط حكمت عملى با حكمت نظرى، به صورت فشرده دركلمات پيشينيان از فلاسفه اسلامى مطرح و به گونه اى بيان شده است، ولى اكنون اين مسأله در محافل فلسفى، پس ازخرده گيرى (هيوم) (1711 ـ 1772 م) فيلسوف تجربى انگلستان حالت جدى تر به خود گرفته و افكار و نظرياتى را پديد آورده است.)4
در فلسفه غرب به جاى حكمت نظرى از كلمه جهان بينى و به جاى حكمت عملى از واژه ايدئولوژى كمك مى گيرند.
درمقاله ششم اصول فلسفه و روش رئاليسم، علامه طباطبايى به مسأله اعتباريات و رابطه آنها با حقايق پرداخته است كه مى توان از زاويه اى عام به مقوله بايد و هست نظر داشته باشد، چه اين كه بايدها اعتبارند و هست ها، حقايق.
شهيد مطهرى نيز علاوه بر مباحث اصول فلسفه و برخى كتابهاى ديگر خويش، دركتاب نقدى بر ماركسيسم (مباحث جاودانگى اخلاق) مى نويسد:
(حقيقت عبارت است از اصلهاى نظرى، و اخلاق، عبارت است از اصلهاى عملى، و به عبارت ديگر، اخلاق، داخل در حكمت عملى است، وحقيقت، داخل در حكمت نظرى است… )5
سپس تاريخچه مفصلى از مسأله در فلسفه اسلامى ارائه مى دهد، بويژه نظر بوعلى را، آن گاه مى افزايد:
(شايد درباره حكمت عملى و نظرى هيچ كس بيش تر از شيخ [بوعلى] بحث نكرده باشد.)

 

نظريه (ديويد هيوم)

درميان نظريه پردازان غربى، (ديويد هيوم) به عنوان يك تجربه گرا، بيانى ويژه در فلسفه اخلاق و گسست منطقى هست و بايد دارد و سخنان وى منشأ گفت وگوهاى فراوان شده است.
اين است كه جا دارد، اين نظريه را به تفصيل مورد بررسى قرار دهيم.
متن ترجمه سخنان هيوم به نقل از (كاوشهاى عقل عملى) بدين قرار است:
(در هر سيستم اخلاقى كه تا هم اكنون برخورد كرده ايم، پيوسته به اين مطلب وقوف يافته و به پى جويان فلسفه گوشزد كرده ايم كه انديشمندان فلسفه اخلاق در طرح و بحث مسايل خود تا چند زمانى با روش و زبان متداول و معمولى فلسفه به گفت وگوى مى پردازند و همه جا با شيوه معلوم و مشخص فلسفه انديشى، نخست مسأله هستى خدا را مورد بررسى قرار مى دهند و از همان طريق و مطابق همان روش معمولى فلسفه مطالعات و نظريات خود را پيرامون خصايص وخصلتهاى اختصاصى انسانها ابراز مى دارند.
اما ناگهان به محض ورود در طراحى هاى اخلاقى با شگفتى بسيار مى يابيم كه اين روش هماهنگى با فلسفه دگرگون شده و به جاى رابطه هاى منطقى (است) و (نيست) كه بطور معمول در تشكيل قضايا و مسايل فلسفه به كار برده مى شود، ديگر اثرى ازاين كلمات به چشم نمى خورد و دراين سيستم انديشه گرايى هيچ قضيه و يا مسأله اى نيست كه با رابطه هاى (بايستى) و (نبايستى) سازمان يافته نباشد.
قطعاً اين تحول بنيادى در فلسفه اخلاق از (استى ها) به (بايستى ها) از مرز توجيهات حسى بيرون است، اما در هر حال بايد اذعان نمود كه اين آخرين نتيجه غيرقابل انكارى است كه از پژوهشهاى فلسفى در همه سيستمهاى اخلاقى به دست مى آيد…
اصولاً بايد معلوم كرد چگونه امكان پذير است كه اين رابطه هاى نو ظهور (بايستى و نبايستى) را با وجود و عدم هماهنگى، از رابطه منطقى (استى ها و نيستى ها) آن هم با روش (استنتاج قياس برهانى) به دست آوريم؟ همان گونه كه معلوم كرديم، نگارش كنندگان فلسفه بطور عموم به اين دوگانگى روش انديشه كاوى هشدار نداده اند، و ما اكنون مى خواهيم كه روى اين مطلب به خوانندگان گرامى تأكيد بليغ نماييم و انتظار داريم همين هشدار كوتاه و اين آگاهى به تفاوت بنيادى ميان گروههاى استى ها و بايستى ها، سيستمهاى عاميانه فلسفه اخلاق را كه تا هم اكنون نتوانسته به اين تفاوت رهبرى گردد، واژگون ساخته، و به پژوهندگان اجازه دهد تا از روى تحقيق به چگونگى واقعى آن راه يابند.)6

 

تفسيرهاى گوناگون ازنظريه (هيوم)

آنچه از سخنان هيوم نقل شد، چندان صريح و بى ابهام نبوده است، به همين جهت تفسيرهاى مختلفى از آن به عمل آمده است كه به برخى از آنها اشاره خواهيم داشت.

 

1. تفسير رايج

تفسير اول منسوب به (هير و اسميث) است، طبق اين تفسير، اين فراز از سخنان هيوم نمايانگر شگفتى او از استنتاج (بايد) از (هست) و تأكيد بر گسستگى منطقى اين دو نوع قضيه است. بيش تر نويسندگان ما هم براساس همين تفسير، سخن (هيوم) را پذيرفته و يا رد كرده اند.7 (سرل) نيز به روش فلسفه آناليتيك، تز هيوم را اين گونه تفسيركرده است: هيچ گروهى از قضاياى اخبارى، براى هيچ گروه از قضاياى ارزشى استلزام منطقى ندارد.8

 

2. تفسير دوم

اين تفسير كه نتيجه اى كاملاً مخالف با تفسير رايج دارد، تفسير (هانتر) است. گزيده سخن وى اين است كه گزاره هاى بايستى، خود از سنخ (است) ها هستند و از عواطف انسانى حكايت دارند، بنابراين طرح مسأله (بايد) و (هست) بى وجه مى ماند، و اگر هيوم برگذشتگان خود - كه بايد را از هست نتيجه مى گرفتند - طعن مى زند براى آن نيست كه آنها شكاف بايد و هست را ناديده گرفته اند، بلكه چون آنها نوعى از گزاره هاى (استى)… را ـ كه مربوط به عواطف انسانى و متعلق احساس است ـ از گزاره هايى كه مربوط به عالم خارج انسان و متعلق عقل و فاهمه است، نتيجه گرفته اند.

 

3. تفسير (مك اينتاير)

اين تفسير با اندك تفاوتى همانند تفسير دوم است. (مك اينتاير) با آوردن سه دليل بر نادرستى تفسير اول، معتقد است كه هيوم قائل به شكاف ميان (بايد) و (هست) نيست، و بلكه خود در صدد نشان دادن چگونگى پيوند آن دو است، و اين كار را از راه توجه دادن به ماهيت قضاياى بايستى كه ناظر به عواطف وحالات نفسانى آدمى اند، انجام مى دهد.
تفاوت نظر وى با نظر (هانتر) دراين است كه واژه (deduction) در نظر (هانتر) به معناى همان قياس بوده و (هيوم) مى خواهد ارتباط قياسى (بايد) و (هست) را نشان دهد، درحالى كه به اعتقاد (مك اينتاير) منظور (هيوم) نشان دادن رابطه اى منطقى است كه استنتاج و استدلال را ميسر مى سازد و (هيوم) هم واژه فوق را به اين معناى عام به كار گرفته است، نه به معناى محدود استلزام و قياس.9

 

4. تفسيرى ديگر

تفسيرهايى كه تاكنون از آنها يادشد، مربوط به حوزه فرهنگى خود هيوم و نگرشهاى غربى به مسأله بودند، واما در ميان نويسندگان فارسى زبان نيز تفسيرى براى نظريه هيوم ياد شده است كه البته ناسازگار با همه تفسيرهاى پيشين نيست. اين تفسير با عبارات گوناگونى بيان شده است:

 

يك. توضيح كتاب (دانش و ارزش)

نويسنده دانش و ارزش، كلام هيوم را چنين خلاصه كرده است:
(كشف مغالطه اخلاق، و بازنمودن نادرستى استنتاج بايد (از هست) در تاريخ فلسفه، از ابتكارات ديويد هيوم فيلسوف اسكاتلندى قرن هيجدهم شمرده مى شود. هيوم در فلسفه اروپايى نماينده برجسته تجربه گرايى محض است.)10
(هيوم به روشنى خطاى عظيم نظامهاى عاميانه اخلاقى (اخلاق علمى) را تصوير مى كند و ريشه آن را در استخراج بايد از هست مى شمارد.)11
وى بر اين باور است:
(سخن هيوم را مى توان به اين صورت ساده خلاصه كرد: همه قضايا و قوانينى كه عقل در آنها كاوش مى كند و آنها را يا مى پذيرد و يا ردّ مى كند، دو صفت مشخص دارند، يا درست اند، يا نادرست (حقيقى و غيرحقيقى). ملاك درستى يا نادرستى قضاياى عقلى اين است كه با واقعيتهاى خارجى موافق باشند يا نباشند. از آن طرف نسبت حقيقى و غيرحقيقى دادن به رفتارهاى انسانى بى معناست. يك عمل را نمى توان گفت حقيقت است يا نيست، يا مطابق با خارج است يا نيست، فقط مى توان گفت بد است يا خوب و مطلوب است يا نامطلوب، بدين سبب خوبى و بدى (احكام عقلى عملى) از حقيقى و غيرحقيقى (احكام عقل نظرى) قابل استنتاج نيستند، يعنى از انباشتن صدها قضيه كه همه از صفت مطابقت يا عدم مطابقت با خارج برخوردارند و از صفات واقعى و فيزيكى اشياء سخن مى گويند، نمى توان قضيه اى به دست آورد كه سخن از خوبى و بدى و حسن و قبح، كه صفات فردى و خارجى نيستند، بگويد. و چنين است كه استخراج عمل از عقل (به تعبير هيوم) و يا اخلاق از علم (به تعبير ما) ميسر نيست…
چنان كه ديده مى شود در اينجا هيوم، در حقيقت، ميان اعتباريات (احكام عقل عملى) وحقايق(احكام عقل نظرى) تفكيك مى كند، و سرايت احكام يكى به ديگرى را غيرممكن مى داند.)12
نويسنده دانش و ارزش بدون تصريح به دوگانگى اين تفسيرها هر دو را در كلام هيوم آورده است. تفسير دوم او بيش تر شبيه سخن سرل است، كه مى نويسد:
(اگر فلسفه هيوم را كه متعلق به قرن هيجدهم است، در اصطلاحات بسيار مدرن وجديد بگذاريم، بدين گونه خوانده مى شود: هيچ گروه قضاياى اخبارى براى هيچ گروه از قضاياى ارزشى استلزام منطقى ندارد.)13

 

دو. نگاه كتاب (كاوشهاى عقل عملى)

نويسنده (كاوشهاى عقل عملى) پس از نقل عبارت هيوم و ترجمه آن، اشكال هيوم را به دو اشكال جداگانه تفكيك مى كند و هشدار مى دهد كه بى توجهى به دو بعد اشكال، سبب درآميختگى بحث خواهد شد.
(هيوم، نخست مى پرسد: رابطه بايستى و نبايستى در رويايى با هستى و استى چيست؟ و بعد از آن سؤال خودش را كه مربوط به استنتاج نتايج ارزشى از قضاياى خبرى است طرح مى كند و مى گويد: ما چطور مى توانيم يك قضيه ارزشى (value judgment) را از قضاياى اخبارى (descriptive judgments) استنتاج كنيم؟ به نظر اين نگارنده سؤال دوم هيوم مربوط به رابطه منطقى ميان عقل نظرى و عقل عملى است كه به تفصيل مورد بحث و بررسى قرار خواهد گرفت.
تا اينجا واضح گرديد كه هم در متن سخن هيوم وهم به طوركلى در رابطه ميان عقل عملى و عقل نظرى، دو مسأله وجود دارد كه بايد درهر دو مسأله تحقيق و بررسى كامل به عمل آورد، يكى مسأله رابطه قضايا است و ديگرى مسأله استنتاج قضيه ارزشى از قضيه خبرى.)14

 

سه. برداشت نويسنده كتاب (حسن و قبح عقلى)

نويسنده حسن و قبح عقلى نيز پس از نقل قسمتهايى از سخن هيوم، آن را در دو اشكال اين گونه خلاصه مى كند:
(حاصل سخن هيوم اين است:
اولاً: در منطق وحكمت هرگاه بخواهيم قضيه اى را تشكيل دهيم، با نسبت (است) يا (نيست) آن قضيه را مى سازيم، درحالى كه در بحثهاى اخلاق، قضاياى اخلاقى با دو كلمه (بايد) و (نبايد) تشكيل مى شوند. سؤال هيوم در اينجا اين است كه اين دو نسبت، كه حكايت كننده دو معناى سلبى و ايجابى نوظهور هستند، چگونه قابل توجيه مى باشند؟ آيا به همان نسبت (است) و (نيست) بر مى گردند؟ يا اين كه نسبت جديدى هستند؟ اگر نسبت جديدى مى باشند، آيااين قانون منطقى كه نسبت در قضايا را منحصر در (است) و (نيست) مى داند، نقض مى شود؟!
ثانياً: چگونه پس ازكاوشهاى عقل نظرى و هستى شناسى، مانند: (خدا هست) و (انسان داراى نفس مجرد است) ، استنتاج مى شود كه (بايد) خدا را پرستش كرد، و چنين و چنان كرد؟ آيا اين استنتاج (بايد) از (هست) به خصوص به شكل قياس برهانى قابل توجيه است؟) 15

 

چهار. سخن نويسنده كتاب (دروس فلسفه اخلاق)

وى مكتبهاى اخلاقى را به سه دسته تقسيم كرده و مى نويسد، دسته اول كسانى هستند كه مطلقاً مفاهيم اخلاقى را حاكى از هيچ واقعيتى نمى دانند. آن گاه مى افزايد:
(اصل اين گرايش در فلسفه اخلاق در ميان اروپائيان از (هيوم) سرچشمه مى گيرد. آن طور كه مورخين فلسفه و فلسفه اخلاق مى گويند، درميان اروپائيان، هيوم اولين كسى بود كه چنين نظرى را درباره اخلاق ابراز داشت كه مفاهيم اخلاقى، مفاهيمى امرى و انشايى است و با قضاياى اخبارى كه حاكى از واقعيتهاست تفاوت دارد.) 16
اين نظريه را بسيارى از طرفداران فلسفه تحليلى و پوزيتيويستى، مثل كارناپ و بعضى ديگر از فلاسفه پوزيتيويست جديد پذيرفته اند. 17
نكته مهمى كه در تفسير ايشان وجود دارد، كشف همانندى اين ديدگاه با ديدگاه كلامى اشاعره است كه معتقدند حسن و قبح، تابع امر است و حقيقت خوبى و بدى اخلاقى اين است كه مورد امر و نهى خداست، اين دو گرايش خيلى شبيه يكديگرند.
درميان جامعه شناسان، كسانى كه قائل به اصالت جامعه هستند و اخلاق را هم پديده اى اجتماعى مى دانند، معتقدند كه (خوب) چيزى است كه جامعه مى طلبد و (بد) چيزى است كه جامعه نهى مى كند.18

 

تلاشهايى براى حل معماى بايد و هست

از آن هنگام كه رابطه هست و بايد به شكلى بغرنج و تأمل برانگيز مطرح شد، همپاى تفسيرهايى كه از نظريه گسست منطقى آن دو طرح گرديد، تلاشهايى نيز جهت توجيه رفتارهاى اخلاقى و استوار ساختن بايدها بر پايه اى منطقى صورت گرفت كه به اجمالى از آن تفصيلات اشاره خواهيم داشت:
ويليام فرانكنا، يكى از اين تلاشگران است كه مى نويسد:
(آيا مى توانيم احكام اخلاقى اساسى خود را به نحوى عينى توجيه كنيم، شبيه به روشهايى كه احكام عملى را مى توان توجيه كرد. بنابراين، به طور طبيعى بسيارى از فيلسوفان تلاش كرده اند اين مطلب را ثابت كنند كه احكام خاص اخلاقى بالفعل، در واقعيت، يا به عبارت مصطلح و رايج، در (طبيعت اشياء) ريشه دارند.)19
فيلسوف آمريكايى آر . بى . پرى (R.B. Perry - 1876 - 1957م) تلاش مى كند كه نشان دهد اصطلاحات اخلاقى را براساس اصطلاحات غيراخلاقى تعريف مى كند، او مدعى است كه مى توان جملات اخلاقى را به جملات غيراخلاقى از نوع ناظر به واقع برگرداند. براى نمونه چنين تعاريفى را پيشنهاد مى كند:
(خوبى، يعنى متعلق علاقه مثبت (ميل) بودن) 20
معروف ترين تلاشها كه در انكار گسست منطقى بايد و هست صورت گرفته، از آن فيلسوف اخلاق (جان سرل) است.
اين تلاش در واقع در صدد اثبات منطقى برخى گزاره هاى واقعى با گزاره هاى ارزشى است و مى خواهد به گونه اى بستگى منطقى آنها را اثبات كند. تا ازاين راه شمول و هميشگى بودن گسست منطقى (هست و بايد) را انكار نمايد. 21
(گيورث) معتقد است از تحليل عمل كه وى آن را رفتار ادارى متوجه هدف مى داند، مى توان باتأمل به الزامهاى اخلاقى رسيد. بنابراين از هست ـ عمل ـ به بايد ـ الزام ـ مى رسد. ازاين رو مى توان دو وصف ارادى و هدفدار بودن را اصل و اساس اخلاق ناميد.22
(بارتلى) از (پوپر) متأثر است كه مى گويد تجربه تنها مى تواند يك نظريه علمى را رد و ابطال كند وهرگز نمى تواند آن را اثبات و به قطعيت برساند و مى نويسد:
(ما اگر خوشبخت باشيم مى توانيم غلط و نادرست بودن بعضى از نظريه هاى خود را كشف كنيم، نه درست بودن آنها را.)23
(لذا او معتقد است كه نمى توان بطور مستقيم بايد را از هست استنتاج كرد، اما مى توان داوريهاى داراى (بايد) را با توجه به واقعيات و شواهد تجربى ابطال كرد.)24
ييكى از كسانى كه جدايى بايد و هست و دانش و ارزش را نه تنها نادرست، بلكه خطرناك 25 مى داند ابراهام هارولد مزلو، از پيشگامان روان شناسى انسانگرا است كه كتاب خود و اساس كار خود را در روان شناسى هنجارى مى داند،26 دانش فارغ از ارزش و خنثى را كه ميراث علوم فيزيك ، شيمى، ستاره شناسى است در مطالعه حيات و در مطالعه علوم انسانى نامناسب مى داند. 27 او مى نويسد:
(تز من اين است كه ما به طور اصولى مى توانيم علمى توصيفى و طبيعت گرايانه در مورد ارزشهاى انسانى داشته باشيم، اين كه تضاد و ناسازگارى ديرين بين (چه هست) و (چه بايد باشد) تا حدودى تضاد كاذبى است; و اين كه همان گونه كه به مطالعه ارزش مورچگان يا اسبها يا درختان بلوط و يا مريخيها مى پردازيم، مى توانيم والاترين ارزشها يا اهداف انسانها را نيز مورد مطالعه قرار دهيم. مى توانيم كشف كنيم (نه اين كه ابداع يا اختراع كنيم) كه انسانها زمانى كه وضعيت خود را بهبود مى بخشند، به جانب كدام ارزشها گرايش دارند، اشتياق نشان مى دهند و تلاش مى كنند، و هنگامى كه بيمار مى شوند، كدام ارزشها را از دست مى دهند.) 28
او معتقد است كه اين ارزشها، كه از آن به (بايد) تعبير مى شود، در فطرت انسانها موجودند و مى توان با مطالعه فطرت انسانها اين ارزشها را كشف كرد. اما او به خوبى واقف است كه همه انسانها به يك نوع ارزش متمايل نيستند، بنابراين دشوارى مسأله بار ديگر رخ مى نمايد. اما مزلو در اين باره روشى دارد كه استدلال را خردپذير مى سازد. او معتقد است همان گونه كه براى استعداد انسان در دويدن، بايد به سراغ دارندگان طلاى المپيك برويم، در مورد انسان نيز چنين است، اگر بخواهيم ببينيم انسان چه ارزشهايى را مى پسندد، بايد به سراغ پارساترين و اخلاقى ترين انسانها برويم. او كه خود با استفاده از همين روش (روان شناسى بودن)، روان شناسى انسانگراى خود را پى ريخته و مى نويسد:
(ويژگى تجربى افراد خود شكوفا اين است كه آنها بسيار كمتر از افراد عادى درباره درست و غلط دچار ترديد مى شوند، آنها فقط به اين دليل كه 95 درصد مردم با آنها مخالفند، دچار سردرگمى نمى شوند. و من مى توانم متذكر شوم كه دست كم در گروهى كه من مورد مطالعه قرار دادم، گرايش افراد اين بود كه درباره آنچه كه درست و غلط است اتفاق نظر داشتند، چنان كه گويى چيزى واقعى و فوق بشرى را ادراك مى كردند و نه آن كه سليقه هايى را كه ممكن بود به فردى خاص مربوط باشد مقايسه كنند. در يك كلام من آنها را به عنوان ارزياب ارزشها مورد استفاده قرار داده ام… چنين دريافته ام كه آنچه انسانهاى بزرگ براى آن ارزش قائلند، همان چيزى است كه سرانجام خواهم پذيرفت و چيزى است كه براى آن ارزش قائل خواهم شد، … و همان چيزى است كه سرانجام (يافته ها) آن را تأييد خواهند كرد.) 29
او در اين زمينه حرفهاى ديگرى هم دارد، اما اساس ديدگاه او همين است كه انسانهاى سالم را شناخته و به عنوان ارزياب ارزشها به آنها نگاه كنيم، و توجه داشته باشيم ارزشهاى فطرى آنها ارزشهاى فطرى تمام انسانها نيز خواهد. او علاوه بر اين، معتقد است درمانهاى كشف كننده [در روان درمانى] براى يافتن ارزشها مفيد هستند.30
ييكى ديگر از پيشنهادهاى او واژه هاى (همجوش) است كه در عين توصيفى بودن، ارزشى و هنجارى نيز هستند. 31 و سرانجام معتقد است كه انسانهاى سالم و خودشكوفا هنگامى كه مى دانند كدام كار درست است، آن را انجام مى دهند. در افراد سالم تر ازاين شكاف بين دانش و عمل چه چيزى باقى مى ماند؟ تنها آنچه كه وجود واقعيتى ذاتى دارد; با تنها مسائل واقعى باقى مى ماند، نه مسائل كاذب. 32
ديدگاه مزلو داراى ابعادى وسيع و پر جاذبه است، اما براى رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى كنيم.
نويسنده كتاب (كاوشهاى عقل عملى) در معرفى پيوند ميان (بايد و هست) به اين باور مى رسد كه (بايدها) نيز تعبيرى ديگر از (هست ها) هستند و (بايد و هست) هر دو ريشه در (واقعيت) دارند.
وى معتقد است كه هستى ها و بايستى ها هر دو به منبع بى كران هستى باز مى گردند، همان گونه كه در مسأله وجود نيز عيناً با اين دوگانگى رابطه روبه رو هستيم; مثلاً هستى حق تعالى و ضرورت وجودى او از هستى هايى است كه تنها با بايستى توجيه مى شود، چون هستى حق تعالى تنها يك مسأله وجود و تحقيق عينى نيست، بلكه هستى او برخلاف هستى هاى ديگر يك ضرورت و بايستى ازلى است و از هرگونه امكان و نبايستى پاك و منزه است، اما هستيهاى امكانى از اين بايستى برخوردار نيستند. اين هم نشانه گوياى ديگرى است كه استى ها و بايستى ها دو رابطه هم گونه اى مى باشند كه از نهاد هستى سرچشمه مى گيرند… .33
ايشان معتقد است ما دو گونه واقعيت داريم: برخى از واقعيات عينى تحت اراده ما هستند، مانند نشستن، برخاستن، گفتن وسكوت كردن. اما برخى ديگر از واقعيتها از حوزه اراده ما بيرون اند، مانند آسمان، زمين، خورشيد و… احكام اخلاقى همه احكامى هستند كه به نوع نخست تعلق مى گيرند… و رابطه اى كه دراين قضايا به كار برده مى شود، بايستى يا نبايستى است.34
ييكى ديگر ازمحققان، در پژوهشى با عنوان (حسن و قبح عقلى) چنين آورده است:
(ريشه اشتباه (هيوم) اين است كه… ميان قضاياى (اخبارى) و (جمله هاى انشايى) فرقى نگذارده و به هردو از يك دريچه نگريسته و تصور كرده است كه هر دو جمله بايد از واقعيت خارج حكايت كنند، ولذا پرسيده است كه چرا در يكى از الفاظ (است) و (نيست) سخن مى گوييم و در ديگرى از الفاظ (بايد) و (نبايد) درحالى كه اختلاف در مفاد و هدف، ما را به اين اختلاف در سخن كشيده است.)
سپس وى درباره كيفيت (استنتاج) تكاليف از توصيفها مى نويسد:
(اگر ما در زمينه مسائل مربوط به جهان بينى و هستى شناسى يك رشته قضاياى بديهى را داريم كه بدون اعتماد برآنها قادر بر نيل به شناخت جهان و كشف حقايق هستى نيستيم، همچنين در زمينه مسائل مربوط به ايدئولوژى نيز يك رشته داوريهاى بديهى و بايدها و نبايدهاى كلى و مادى داريم كه عقل و فطرت انسان برصحت آنها گواهى مى دهد.
با توجه به همين بايدهاى كلى و بديهى عقلى است كه بايدهاى شرعى نيز الزام آور مى شوند. مثلاً مى گوييم (بايد به دستورات الهى عمل نمود) اگر چه پيدايش اين بايد، به دنبال اثبات وجود خداست و اين بايد، متفرع بر اين (هست) مى باشد، ليكن نقش اين هست در اين استنتاج، تعيين موضوع است و اين جمله (بايد از خدا اطاعت كرد)، برخاسته از يك اصل عقلى بديهى است و آن اينكه (شكر منعم پسنديده و لازم است).
اشكال هيوم در صورتى وارد است كه قياسى كه تشكيل مى شود و (بايد) از آن استنتاج مى گردد، هر دو مقدمه اش با نسبت (است) بيان شود، زيرا در اين صورت كلمه (بايد) در نتيجه، بيگانه ازمقدمات است و قواعد منطقى اجازه چنين استنتاجى را نمى دهد، زيرا نبايد در نتيجه چيزى بيايد كه در مقدمات ذكر نشده است. اما بنابر آنچه ما بيان كرديم، قياسهايى كه بايدها را از آنها استنتاج مى كنيم، هميشه مقدمه كبرى در آنها با كلمه بايد ذكر مى شود واين (بايد) هم از بايدهاى عقل عملى روشن و بديهى است كه هرگز از (هست) استنتاج نشده است.)35
كتاب (دروس فلسفه اخلاق) اساساً نظريه (هيوم) و (مور) و (فلسفه تحليل زبانى) را شبيه نظريه اشاعره و داراى همان مشكل مى داند. و سپس نگاهى به كتاب (دانش و ارزش) دارد كه معتقد است سرانجام همه (بايد) ها به (بايد آغازين) برمى گردند، و آن (بايد) نيز به فرمان خدا بر مى گردد، پس همان طور كه خدا همه هستيها را آفريده، (بايد) ها را هم (بايد) كرده است.
آن گاه يادآور شده است:
(اين بيان شيرين و گيرايى است. ما هم مى گوييم تكوين و تشريع از يك جا بايد ناشى شود. همان خدايى كه آفريده، هم او بايد قانون وضع كند، ولى اين تشابه نبايد ما را فريب دهد، اين كه مى گوييم بايدها بايد منتهى شود به بايد الهى، اين بالاخره پاسخ سؤال را نمى دهد،… حالا كه خدا گفته بايد بكنيد، من چه الزامى دارم كه امر خدا را عمل كنم، آيا بايد امر خدا را اطاعت كرد يا نه؟ اين بايد آغازين شد، رسيد به آنجايى كه خدا فرموده كه راست بگو. آيا بايد امر خدا را اطاعت كرد يا نه، اين بايد را چه كسى بايد بگويد؟) 36

 

قرآن و مسأله (بايد و هست)

هرچند نمى توان انتظار داشت كه نگاه قرآن به مسأله (بايد و هست) مانند نگاه متكلمان يا فلاسفه اخلاق باشد، زيرا رسالت قرآن، پرداختن به مقوله هاى معرفتى و عملى در خور كتابى آسمانى است و مجال آن ندارد كه دغدغه هاى ريز تجربى بشر را به صورت موضوعى مورد داورى قرار داده باشد.
بنابراين اساساً بحثى تحت عنوان (رابطه بايد وهست) را در قرآن به طور مستقيم و صريح نمى توان يافت، ولى از لابه لاى مطالب قرآنى مى توان نمونه هايى يافت كه نظريه گسست منطقى بايد و هست را مورد تأييد قرار دهد و براساس آن نظريه سخن گفته باشد، يا به عكس، نظريه نشأت يابى بايدها از هست ها را بنماياند.
علاوه براين، مطالعه كتابهاى آسمانى به ويژه قرآن ـ كه ناب ترين آنها است ـ اين باور كلى را شكل مى دهد كه مهم ترين هدف اين كتابها، ارائه هستى شناسى و جهان بينى درست و واقعگرا و تبيين قوانين و وظايف و مسؤوليت پذيرى انسان (ايدئولوژى) است. كه بخش اول نظر به هست ها و بخش دوم نگاه به بايدها دارد.
گويا اين نكته مورد انكار اهل تحقيق نيست، ولى اين كه آيا در قرآن، بايدها بر پايه هستها پى ريزى شده وتكاليف به صورت منطقى از نوع هستى شناسى قرآن نتيجه گيرى شده، يا اين كه رابطه اى منطقى بين هست و بايد مورد توجه نبوده است، از مسايلى است كه نياز به تأمل و دقت دارد.
برخى از پژوهشيان در تشريح نظريه گسست منطقى هست و بايد و در تأييد آن با معرفت قرآنى، آياتى از قرآن را ياد كرده اند كه در آنها بايدها برهستها بنا نشده اند، بلكه لحن گفتار نشان مى دهد كه رابطه اى منطقى و استنتاجى ميان آن دو نيست.
اكنون بايد ديد كه آيا براستى، از همه آيات، اين گسست استشمام مى شود يا خير؟ با حفظ اين نكته كه ما نمى توانيم از قرآن انتظار داشته باشيم كه در صورت اعتقاد به زايش قضاياى تكليفى از دل قضاياى توصيفى، براى ما قضيه اى مطابق قضاياى منطق ارسطويى - مركب از صغرى و كبرى و نتيجه - ارائه دهد. بلكه چه بسا مواردى را مى توان يافت كه قرآن در يك نتيجه گيرى، كبراى كلى را به دليل بديهى بودن يا عقلى بودن، در صريح عبارت ياد نكرده باشد.

 

مفهوم و نتايج گسست منطقى بايد و هست

چنانكه گفته شد، قرآن در كنار قضايايى از جهان بينى آسمانى خويش، عناصرى از ديد تئورى را تبيين و تشريع كرده است، گويا مدعى گسست نيز در اصل اين موضوع ترديدى ندارد. و اما سخن اين است كه آيا قرآن فقط و فقط از همان قضاياى مربوط به حوزه جهان بينى، احكام خويش را استنتاج مى كند، يا عنصرى ديگر هم با آن تركيب مى كند؟ اگر عنصر ديگرى هم از نوع ايدئولوژى و قضاياى (بايدى) با اين (هست) تركيب شوند تا نتيجه به دست آيد، آن گاه ادعاى گسست منطقى به اثبات مى رسد، زيرا در آن صورت (بايد) از (بايد) نتيجه گيرى مى شود نه از (هست).
ظاهر امر همين است، يعنى قرآن كبراهايى كلى را در نظر دارد كه يا در قرآن آمده اند، يا وضوح آنها به عقل انسانى واگذار شده است; كبراهايى كه داراى (بايد) هستند، چه مانند اشاعره و برخى از پيروان جديد آنان بگوييم همه آنها به بايد نخستين (امرالهى) بر مى گردند وچه بگوييم بايدهايى عقلى هستند كه درست تر به نظر مى رسد.
در اين صورت نقش صغرى در قضاياى يادشده اين است كه احكام كلى خود را بر مصاديق آن تطبيق كند. آنچه هنگام عمل ـ كه لازمه ايدئولوژى است ـ به كار مى آيد، همين مشخص شدن مصاديق است. سرّ اختلاف مكاتب و مذاهبى كه از جهت جهان بينى همسو مى نمايند، در همين نكته نهفته است، چه اين كه اگر همه مكاتب بگويند (بايد براى خوشبختى تلاش كرد) اين قضيه مى تواند به صورت كبراى كلى مطرح شود، اين كبرى هيچ جاى اختلافى هم نمى گذارد، بويژه اگر واژه خوشبختى را با همان گستره كه دارد به كاربرده باشند، اما كاربردى هم نخواهد داشت تا آن كه تعيين كنيم سعادت چه هست و چه چيزهايى ما را به سعادت مى رساند.
در كبراى قضيه، تمام يا بيش تر مكتبها و آيين ها همداستانند، (بايد براى خوشبختى تلاش كرد، يا بايد به سوى خوشبختى رفت) و اين چيزى نيست كه كسى مخالف آن باشد، اما اين كه خوشبختى چيست وچه عواملى خوشبختى آور است، ناگزير بايد مصاديق را مشخص كنيم، اينجاست كه هر مكتبى راهى را نشان مى دهد و طرحى را عرضه مى كند اين اختلاف روشها و طرحها تا قلمرو خاصى، تنها حكايت از تفاوت شرايط و زمان ومكان دارد، ولى گاه تفاوتها درحدى است و طرحها به شكلى با هم ناهمسازند كه حكايت از دوگانگى جهان بينى و يا دست كم فهم دوگانه از يك نماد بنيادين در يك جهان بينى دارد.
از اينجا معلوم مى شود كه فرق (بايد) هاى ثانوى نيز در بسيارى ازموارد، نشأت يافته از فرق هستى شناسى ها و جهان بينى ها است.
از همين رهگذر نيز مى توان دريافت كه بايدهاى نخستين، كه بايدهاى عقلى هستند، بر بايدهاى ايدئولوژيكى درحوزه هاى گوناگون تقدم منطقى دارند.
جهان بينى ها، با تعيين مصاديق اين كبراها، صغراهايى مى سازند كه با تركيب با آن بايدهاى نخستين (و نه بايد نخستين) نتايج مشخص ايدئولوژيكى بدهند و عناصرى از ايدئولوژى به وجود آورند، و اين نقش جهان بينى، نقش كوچكى نيست. با اين تحليل است كه مى توان فهميد چرا مكتبهايى كه دم از خوشبختى انسان مى زنند، تا اين درجه با هم اختلاف دارند، اختلافهاى آنها يا معلول تفاوت نگاه آنها به هستى وهستها است و يا معلول تفسير يك هستِ مورد وفاق مى باشد كه به هر صورت به روشها و تعيين مصداقهاى گوناگون مى انجامد، كه در صغراى استدلالها نمايان مى شوند: (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى) ، (هر راهى كه به سوى خوشبختى است، بايد رفت)، (پس بايد راست گفت).
صغرى، كه (راستگويى راهى است به سوى خوشبختى)، ممكن است مورد قبول برخى از مكتبها ـ به ويژه مكتبهاى سياسى و مكتبهاى مادى ـ نباشد، و آنها معتقد باشند كه دروغ، حيله، فريب و توطئه، راههاى مطمئن ترى به سوى خوشبختى هستند. اين صغرى زمانى مورد پذيرش قرار مى گيرد كه انسان درجهان بينى خود معتقد باشد كه در جهان به خاطر دروغ و توطئه عليه انسانهاى ديگر هيچ گونه مسؤوليتى ندارد و يا در اصل كسى وجود ندارد كه از او مسؤوليت بخواهد و يا اگر هم معتقد به خدا و قيامت و مسؤوليت انسان باشد، تفسير خاصى از نمادهاى جهان بينى خود داشته باشد، مثلاً به خاطر برخى دستاويزها براى خود مصونيتى يا توجيهى را ساخته باشد.
اكنون، اگر مسأله بايد وهست را اين گونه مورد بررسى قرار دهيم، ترديد نخواهيم داشت كه شناخت ما از هستها و يا تفسير ما از يك هست، به طور طبيعى و ضرورى، به يك يا چند بايد خاص منتهى مى شود و هرگاه اين شناخت واين تفسير تفاوت يابد، مى تواند بايدهاى گوناگون و ناهمسازى را به دنبال داشته باشد.
دراين نگاه ميان بايد و هست، رابطه اى تنگاتنگ و عقلانى وجود دارد. اما شايد معتقدان گسست منطقى بايد و هست، منظورشان از اين تعبير، انكار نكته يادشده نباشد، چه بسا آنها اصل تأثير را بپذيرند ولى معتقد باشند كه در چهارچوب يك قضيه منطقى - منطق ارسطويى - نمى توان از يك هست، بايدى را نتيجه گرفت، زيرا اساساً هر قضيه، دو مقدمه دارد و از يك مقدمه، نتيجه حاصل نمى شود، و ثانياً، اگر هر دو مقدمه از نوع (هست) باشد، نتيجه هم (هست) خواهد بود و نه (بايد).
اگر منظور از گسست منطقى هست و بايد، اين باشد، نمى توان آن را انكار كرد و بايد آن را پذيرفت، ولى بايد ديد در اين صورت ما با اعتقاد به اين گسست منطقى، چه چيزى را ثابت كرده ايم و چه چيزى را نفى نموده ايم!
بلى اگر ما معتقد به جهان بينى تجربى صرف باشيم و جز امور محسوس و تجربه پذير را نپذيريم، دراين صورت تنها (هستها) هستند كه قابل آزمونند و (بايدها) ازحيطه آزمايش بيرونند و ناگزير همه مقدمات يك قضيه منطقى، از هستهاى تجربه پذير شكل مى يابند و ازهستها نمى توان هيچ بايدى را نتيجه گرفت و بايدها بدون خاستگاه منطقى خواهند بود و در نهايت بدون اصالت و ارزش علمى!
اما كسى كه تجربه را تنها پايه شناخت درست نداند، بلكه علاوه بر تجربه، به حكم عقل و احكام عقل نيز ارج نهد، در آن صورت براى ساختن يك قضيه منطقى، علاوه بر (است هاى تجربه پذير) به (بايدهاى عقلى) و (بايدهاى نخستين) كه پيش از هر ايدئولوژى و حتى پيش از پذيرش هر مكتبى مطرحند و انسان در اصل براساس آن بايدها، يك مكتب را مى پذيرد دسترسى دارد و از آن دو مقدمه مى تواند به نتيجه اى از نوع (بايد) دست يابد.
اكنون مى توان نتيجه گرفت كه: اگر معتقدان به مكتبهاى مادى و تجربه، در مكتب خويش سخن از (بايد)ى به ميان آورند، ما با نظريه گسست منطقى بايد و هست مى توانيم به نقد آنان پرداخته و اثبات كنيم ازهستهاى آنان، هيچ گونه بايد منطقى به دست نمى آيد و تمام (بايدهاى) آنان بدون پايه و اساس منطقى است ـ البته اگر منطق ارسطويى را گردن نهاده باشند ـ اما در برابر معتقدان به ارزش عقل در كنار تجربه، نظريه گسست منطقى بايد و هست رنگى ندارد و چيزى را اثبات نمى كند، زيرا آنان هرگز سعى نكرده اند مقدمات قضايا را همواره از يك هست يا هستها تشكيل دهند، تا اين نظريه خدشه اى بر باورهاى آنان وارد سازد، بلكه آنان احكام نخستين عقل و بايدهاى نخستين را پذيرفته ونخواسته اند تنها از يك قضيه (هست) ، بايدى را نتيجه بگيرند. بر اين اساس، طرح اين مقوله براى آنان چيزى را تغبير نمى دهد و در نتيجه لغو مى نمايد.

 

بايدهاى نشأت يافته از ايمان به توحيد

هر چند در برخى از آيات قرآن، پس از طرح توحيد و هستى شناسى توحيدى، هيچ بايدى برآن استوار نشده است، اما در برخى ديگر از آيات به روشنى اين تفريع ديده مى شود و هر چند اين ترتب و تفريع، حكايت از يك استنتاج مربوط به قضاياى منطق صورى نداشته باشد، اما نوعى ترتب طبيعى را مى رساند كه كبراى آن، يك قانون و بايد عقلى عام است.
(اننى أنا الله لا اله الا أنا، فاعبدنى و أقم الصلاة لذكرى) طه/ 14
(اى موسى) منم، من الله. معبودى كه جز من معبودى نيست، پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار.
دراين آيه، مسأله پرستش و اقامه نماز به عنوان يك بايد، مترتب است بر يگانگى معبود كه يك هست به شمار مى آيد. برخى ديگر از آيات قرآنى دراين زمينه و با همين لحن وجود دارد مانند: انبياء/ 25 ، مريم/ 65 ، يونس/ 3 ، غافر/ 13 ، انعام / 101 تا 103، مريم/ 36، زخرف / 43، انعام / 153 و 155، انبياء /92، حج / 1، هود/ 123.
آيه اى ديگر: (ألم تر أن الله يسجد له من فى السموات و من فى الأرض و الشمس و القمر والنجوم و الجبال و الشجر و الدوابّ و كثير من الناس و كثير حقّ عليه العذاب ومن يهن الله فماله من مكرم) حج/ 18 و 19
آيا ندانستى كه خداست كه همه آنچه در آسمانها و در زمين اند، و خورشيد و ماه و [تمام] ستارگان و كوهها و درختان و جنبندگان و بسيارى از مردم براى او سجده مى كنند، و بسيارى هستند كه عذاب بر آنان حتمى شده است. و هر كه را خداوند خوار كند، او را گرامى دارنده اى نيست.
دراين آيه، نخست، واقعيتى موجود، با عنوان (تسبيح همه موجودات براى خداوند) مطرح گرديده است و سپس كسانى كه ازاين واقعيت جارى و ازنظام هستى كه سر به فرمان آفريدگار خويش دارند، درس نياموخته و به تسبيح آفريدگار رو نياورده اند و از اين ضرورت رو بر تافته اند، مورد ملامت قرار گرفته و سرزنش شده اند. يعنى آن هست، مى طلبد كه انسان نيز به عبادت خداوند و تسبيح و تنزيه او روى آورد.
(أفغير دين الله يبغون و له أسلم من فى السموات و الأرض طوعاً وكرهاً و إليه يرجعون) آل عمران/ 83
آيا جز دين خدا را مى جويند؟ با اين كه هر كه در آسمانها و زمين است، خواه ناخواه، سر به فرمان او نهاده است، و به سوى او بازگردانيده مى شود.
دراين آيه نيز (له أسلم من… )به عنوان يك هست، دليل اين بايد قرار گرفته كه: تنها از دين خدا بايد پيروى شود.
آياتى نيز هستند كه با تكيه بر خالقيت، مالكيت و رازقيت و… خداوند عناصرى از احكام و اخلاق و يا عناصر عام تر ايدئولوژيك را مطرح كرده اند، مانند آيه هاى: مؤمنون / 84 تا 90، يونس/ 31 و 32، زمر/ 6، يس/ 22و نساء/ 172.
فرمان به دين گروى، پس از ارائه هستى شناسى
دسته اى ديگر از آيات، آنهايى هستند كه پس از بيان حقايق جارى در جهان، به گونه اى مستقيم انسانها را به دين گروى، ايمان، عبادت يا انفاق و… امر مى كند.
آياتى از سوره مباركه روم (20 تا 31) نمونه اى بسيار روشن از اين دسته آيات هستند، از آن جمله مى خوانيم:
(… كذلك نفصل الآيات لقوم يعقلون. بل اتبع الذين ظلموا أهوائهم بغيرعلم فمن يهدى من أضلّ الله و مالهم من ناصرين. فأقم وجهك للدين حنيفاً…. و اتقوه و أقيموا الصلوة و لاتكونوا من المشركين) روم/ 28 تا 31
… اين گونه، آيات خود را براى مردمى كه مى انديشند، به تفصيل بيان مى كنيم، بلكه كسانى كه ستم كرده اند، بدون هيچ گونه دانش، هوسهاى خود را پيروى كرده اند. پس آن كسى را كه خدا گمراه كرده چه كسى هدايت مى كند؟ و براى آنان ياورانى نخواهد بود. پس روى به دين آورده در حالى كه حق گرا و جوياى حق باشي… و ازاو پروا بداريد و نماز را برپا كنيد و از مشركان نباشيد…
آيات: روم / 37 و 38، تغابن/ 1 تا 8 ، حديد/ 1 تا 7 و … نيز در اين زمينه قابل استشهاد هستند.
آيه 30 سوره روم نيز انسانها را به همگامى با فطرت الهى فرا مى خواند كه خود جاى بحثى جداگانه را دارد.
دراين آيات يادكرد حقايقى در جهان هستى و رابطه موجودات با خداوند، زيربناى اوامرى قرار گرفته است كه انسان بايد با توجه به آن زيربناها، اين اوامر را پذيرا شود.
نمونه ديگر، آيه هاى 37 و 38 سوره مباركه روم هستند:
(أو لم يروا أن الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر إن فى ذلك لآيات لقوم يؤمنون. فآت ذاالقربى حقّه و المسكين و ابن السبيل) روم/ 37
آيا ندانسته اند كه [اين] خداست كه روزى را برهركسى كه بخواهد فراخ يا تنگ مى گرداند؟ قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه ايمان مى آورند عبرتهاست، پس حق خويشاوند و تنگدست و در راه مانده را بده…
دراين آيه توجه به حاكميت اراده خدا بر زندگى انسان و توان او بر وسعت بخشيدن يا تنگ ساختن روزى انسانها دليل لزوم سرنهادن انسان به اطاعت خدا و پرداخت حق مالى خويشان و… دانسته شده است.
آيات 1 تا 8 سوره تغابن و 1 تا 7سوره حديد، از جمله آياتى هستند كه مى توانند مورد استشهاد قرار گيرند، زيرا تسبيح موجودات در برابر خداوند، زمينه اين حقيقت قرار گرفته كه انسانها نيز بايد در برابر خدا سجده كنند. آياتى كه خدايى خدا، قهاريت و ربوبيت او را زمينه گرايش انسان به توكل بر خداوند دانسته است مانند:
(إن ينصركم الله فلاغالب لكم و إن يخذلكم فمن ذا الذى ينصركم من بعده و على الله فليتوكّل المؤمنون) آل عمران/ 160
اگر خدا شما را يارى كند، هيچ كس بر شما چيره نخواهد شد، و اگر از يارى شما دست بردارد، چه كسى بعد از او شما را يارى خواهد كرد! و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند.
به همين مضمون، آيه هاى مائده / 11، زمر/ 9 و 10 و تغابن/ 13، اشاره دارند. در اين آيات، شناخت قهاريت و پيروزمندى خدا و خداباوران متكى به او، زمينه توكل بر خدا معرفى شده است.
(ألم تر أن الله أنزل من السماء ماء فأخرجنا به ثمرات مختلفاً ألوانها و من الجبال جدد بيض و حمر مختلف ألوانها و غرابيب سود. ومن الناس و الدوابّ والأنعام مختلف ألوانه كذلك إنما يخشى الله من عباده العلماء إن الله عزيز غفور) فاطر/ 28ـ27
آيا ننگريسته اى كه خدا از آسمان، آبى فرود آورد و به [وسيله] آن ميوه هايى كه رنگهاى آنها گوناگون است بيرون آورديم؟ و از برخى كوهها، راهها [و رگه ها]ى سپيد و گلگون به رنگهاى مختلف و سياه پررنگ [آفريديم]. و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همان گونه مختلف است [پديد آورديم]. از بندگان خدا تنها عالمان اند كه از وى خشيت دارند، آرى خدا ارجمند و آمرزنده است.
در اين آيه بر اين حقيقت تأكيد شده است كه آگاهان به حقايق جهان هستى (كه دراين آيه همان مظاهر آشكار طبيعت است) آنان كه آيات الهى را در نماهايى از طبيعت و آفرينش مى نگرند، زمينه آن را دارند كه خشيت از خدا داشته باشند. دراين آيه هدف، تنها گزارش نيست، با ديدى معنى شناختى به آسانى مى توان دريافت كه آيه در صدد فرمان يا دست كم ترغيب به دانش ورزى براى رسيدن به مقام خشيت از خدا است.

 

نتيجه

ييك. روش قرآن در استدلال، مانند روش معمول و متعارف خردمندان و مخاطبان بشرى است. در بسيارى از بيانها و استدلالها، بخشى از قضيه را به درك و فهم مخاطب وا مى نهد. چنانكه وقتى در عرف عاقلان گفته مى شود: (اين راه خطرناك است، بايد از گام نهادن در آن پرهيز كرد)، اين سخن كامل به حساب مى آيد، هر چند ازنظر منطق صورى، نتيجه گيرى جز با دو مقدمه ميسر نيست.
البته عرف عقلا نيز خودآگاه يا ناخودآگاهى اين نظريه منطقى را گردن نهاده اند، ولى در خصوص اين عبارتها مى دانند كه مقدمه دوم كه كبراى قضيه را تشكيل مى دهد، به دليل عقلى بودن و بديهى بودن يا پذيرفته بودن، در متن عبارت نيامده و گوينده در رساندن مراد خويش، به ذهن و فهم مخاطب تكيه كرده است.
در قرآن نيز در بسيارى از موارد، كبراى كلى قضايا، ياد نشده و به فهم مخاطب اكتفا شده است.
دو. درست است كه نتايج الزامى، الزام آنها در گرو كبراى قضاياى اخلاقى است، ولى نبايد غافل بود كه صغراى اين قضايا نقشى جدى در شكل گيرى نتيجه دارد و بدون صغرى نتيجه اى به دست نمى آيد.
نقش (صغرى) در قضايايى كه با تركيب عناصرى از جهان بينى و ايدئولوژى مى خواهند، اصلى يا ارزشى ايدئولوژى را ثابت كنند، بسيار (تعيين كننده) است. چه اين كه كبرى مى تواند مورد توافق چندين جهان بينى باشد، صغرى در حوزه ويژه هر جهان بينى نقش تعيين كننده اى ايفا مى كنند و موضوع الزام را فراهم مى سازد.
بنابراين جهان بينى، در هر ايدئولوژى نقش دارد; هر چند اين نقش در الزام بخشى نيست، بلكه در تعيين متعلق الزام است.


پی نوشت‌ها:

1. مطهرى، مرتضى، شرح مبسوط منظومه، انتشارات حكمت، تهران، 1404 ، 1/ 6.
2. همو، مقدمه اى بر جهان بينى (جلد 1 تا 4) دفتر انتشارات اسلامى قم، 1360، 64.
3. صدرالمتألهين شيرازى، محمد بن ابراهيم، الاسفار العقلية، المكتبة المصطفوى، 1/ 21.
4. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى، نگارش على ربانى گلپايگانى/ 745.
5. سروش، عبدالكريم، يادنامه استاد شهيد مطهرى، 1/ 384.
6. حائرى يزدى، مهدى، كاوشهاى عقل عملى / 15.
7. جوادى، محسن، مسأله بايد و هست/32.
8. حائرى يزدى، مهدى، كاوشهاى عقل عملى/ 62.
9. براى تفصيل اين تفسيرها، ر.ك: محسن جوادى مسأله بايد و هست/29ـ 40.
10. سروش، عبدالكريم، دانش و ارزش/ 237.
11. همان/ 245.
12. همان/ 242.
13. به نقل از كاوشهاى عقل عملى، حائرى يزدى ، مهدى/ 62.
14. همان/ 67.
15. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى/ 174.
16. مصباح يزدى، محمد تقى، دروس فلسفه اخلاق/ 53 و 54.
17. همان/ 654.
18. همان/ 54.
19. ويليام كى، فرانكنا، فلسفه اخلاق، ترجمه هادى صادقى، مؤسسه فرهنگى طه / 205.
20. همان/ 204.
21. جوادى، محسن، مسأله بايد و هست/ 170.
22. همان/ 126.
23. كارل پوپر، حدسها و ابطالها، ترجمه احمد آرام، شركت سهامى انتشار، 276 - 283.
24. جوادى، محسن، مسأله بايد هست/ 123 و 134.
25. مزلو، ابراهام هارولد، افقهاى والاتر فطرت انسان، ترجمه احمد رضوانى، مشهد، انتشارات آستان قدس رضوى، 1374، 43.
26. مزلو، ابراهام هارولد، به سوى روان شناسى بودن، ترجمه احمد رضوانى، مشهد، آستان قدس رضوى، چاپ اول، 1371، 240.
27. مزلو، افقهاى والاتر فطرت انسان / 22.
28. همان/ 187.
29. همان/ 28.
30. مزلو، به سوى روان شناسى بودن / 197.
31. مزلو، افقهاى والاتر انسان/ 55.
32. مزلو، به سوى روان شناسى بودن/ 198.
33. حائرى يزدى، مهدى، كاوشهاى عقل عملى/ 90.
34. همان/ 84 - 83.
35. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى/ 177. براى تفصيل و نقد و بررسى اين نظر همچنين ر. ك: به مقاله (حسن و قبح عقلى، بخثى از كاوشهاى عقل عملى) در مجله كيهان انديشه، شماره 33 صفحه 69. و مقاله حسن و قبح عقلى، همان، شماره 35، صفحه 189.
36. مصباح يزدى، محمد تقى، دروس فلسفه اخلاق/ 58 - 57.
جمعه 21 مهر 1391  1:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ملاك ارزش گذارى افعال

سيد حسين هاشمى

ازجمله پرسشهاى مهم در فلسفه اخلاق، اين است كه ملاك خوبى و بدى افعال انسان چيست و بر چه اساسى كارى زشت و ناپسند و كارى ديگر، خوب و پسنديده شناخته مى شود؟
به بيان ديگر، همه انسانها درباره رفتار و اعمال خود و ديگران داورى مى كنند، پاره اى از افعال را نيك و پاره ديگر را بد مى نامند، چنان كه انسانها را گاه نيك و گاه بد مى شمارند.
آنچه در اين نوشته مورد ارزيابى قرار خواهد گرفت، اين است كه بدانيم انسانها با چه ميزان و معيارى دست به اين قضاوتها مى زنند و خوب و بد افعال انسان و يا انسانهاى اخلاقى و غيراخلاقى را از يكديگر بازمى شناسند؟
آيا افراد و جوامع گوناگون، معيار و ملاك يگانه اى براى ارزيابى افعال خوب و بد دارند و يا اين كه معيار و ملاك يگانه اى را نمى توان جست، بدان دليل كه خوب و بد اخلاقى افعــال، در حوزه يك معــيار نمى گنجد و تابع خواسته ها، ميلها و عواطف افراد است (احساس گرايى). و يا بدان جهت كه ارزشها برآيند خواست و پذيرش جوامع گوناگون و عرف عامه است (اخلاق پوزيتيويستى). و يا بدان روى كه ارزشهاى اخلاقى دريافتنى هستند نه تـوصيـفى (شهود گرايى). به هـر حــال اين پرسش، نظريه هاى گونه گونى را به وجود آورده است كه هر يك به گونه اى درصدد تبيين و پاسخگويى برآمده اند.
ييكى از عوامل مهم تنوع ديدگاهها در اين بحث، پيش فرضها و باورهاى هستى شناسانه فلاسفه اخلاق است و ما بى آن كه مجال پردازش به اين موضوع را داشته باشيم، همّت خويش را به طرح مهم ترين آرا و بررسى همنوايى يا ناهمسازى آنها با آيات قرآن، معطوف خواهيم داشت.

 

نظريه هاى فاقد ملاك قانونمند

بخشى از آراء و نظريه ها در باره مفاهيم اخلاقى مبتنى بر تعريف ناپذير بودن نيك و بد در قلمرو اخلاق هستند كه در نتيجه از ديدگاه آنان، معيارى قانونمند براى ارزيابى افعال اخلاقى وجود ندارد. زيرا اگر مفهومى قابل تعريف نباشد، نمى توان معيار و ميزانى براى آن جست وجو كرد. اين نظريه ها عبارتند از:

 

1. شهودگرايى

برخى از فلاسفه اخلاق دريافت خصوصيات اخلاقى افعال را بر پايه ادراك و شهود شخصى استوار مى دانند و بر اين باورند كه حقايق اخلاقى را تنها از راه شهود مى توان دريافت و ديگر امور اخلاقى اگر چنان كه بايد لحاظ شوند، بديهى و بى نياز از توضيح خواهند بود.1
جى. اى . مور كه از بزرگ ترين فلاسفه شهودگرا است و رويكرد به شهودگرايى در قرن حاضر از اثر او با نام (مبناى اخلاق) آغاز مى گردد، بر اين عقيده است كه خوب، تعريف ناپذير، شهودى و بديهى است. او مى نويسد:
(اگر از من پرسيده شود كه خوب كدام است، در جواب خواهم گفت كه خوب، خوب است و اين غايت مطلبى است كه مى توان گفت و اگر از من سئوال شود كه خوب را چگونه بايد تعريف كرد، پاسخ من اين خواهد بود كه خوب قابل تعريف نيست و اين همه سخنى است كه در اين باره مى توانم بگويم.) 2

 

2. حس گرايى

برخى از فلاسفه اخلاق، معتقد به وجود حس اخلاقى در انسان هستند و مى گويند آدمى همان گونه كه حس بينايى، چشايى، شنوايى و… دارد و به وسيله آنها اَعراض را درك مى كند، حس باطنى و اخلاقى نيز دارد كه به وسيله آن خصوصيت اخلاقى افعال را احساس مى كند.
اين دسته از فيلسوفان به طرفداران حسّ اخلاقى(moral sonese) شناخته مى شوند. صاحبان اين ديدگاه حس اخلاقى را در انسان غريزى مى دانند و نه اكتسابى، و به همين علت حس اخلاقى را مخصوص گروه ويژه اى نمى دانند، بلكه معتقدند در هر انسانى، چنين حسى وجود دارد، هر چند حس اخلاقى همچون ديگر حواس، مانند بينايى، شنوايى و… و نيز ملكات نفس انسانى، داراى شدت و ضعف است. 3
در تبيين اوصاف و خصوصيات حس اخلاقى، ميان طرفداران اين نظريه اختلاف است، بعضى آن را نيروى شعور مخصوص، پاره اى آن را نيروى عقل و دسته ديگر از آن با نام وجدان ياد مى كنند، چنان كه در مدركات و محسوسات با اين حس نيز وفاق رأى وجود ندارد كه آيا كليات و جزئيات خير و شر به وسيله اين حس درك مى شود و يا تنها كليات، مانند خير بودن راستگويى و شربودن دروغگويى و… با حس اخلاقى قابل درك هستند.
براساس اين نظريه نيز خوبى و بدى دريافتى درونى و محدوديت ناپذير است و هر كسى آن را تشخيص مى دهد و براى خود او ادراكش معتبر است.
افلاطون و رواقيون از جمله طرفداران اين نظريه شمرده شده اند.
برخى محققان معاصر، كانت را نيز در شمار معتقدان به حس اخلاقى دانسته اند، زيرا او معتقد به وجود وجدان اخلاقى در انسان است.

 

3. احساس گرايى

احساس گرايى به نظريه اى گفته مى شود كه منكر نقش اطلاع رسانى در احكام و مفاهيم اخلاقى است و كاركرد احكام و مفاهيم اخلاقى را تنها ابراز تأثير يا گرايش و يا ابراز گرايش گوينده و ايجاد انگيزش همانند در مخاطب مى دانند; مثلاً وقتى انسان با حادثه دلخراشى روبرو مى شود متأثر مى شود، اين حالت تأثر خود را به يكى از دو صورت مى تواند بروز دهد; يكى با گفتن (واى) و ديگرى با گفتن جمله: (چه حادثه بدى). و يا اگر شاهد لطف و جوانمردى كسى باشد، دچار نوعى گشادگى و سرور مى شود واين حالت خوشحالى را به صورت (به به) و يا گفتن جمله (چه رفتار خوبى) ابراز مى نمايد، بدين صورت مفاهيم اخلاقى چونان اصوات نحوى، ناشى از تأثير مستقيم حوادث بيرونى است و بيانگر و ابراز دهنده احساس انسان، آير و استيونس از جمله فلاسفه احساس گرا هستند. 4

 

4. وظيفه گرايى عمل نگر

ييكى ديگر از نظريه هاى فاقد معيار قانونمند، نظريه اى است كه از آن به عنوان وظيفه گرايى عمل نگر ياد مى شود. اين نظريه هيچ معيارى براى درستى و يا نادرستى افعال ارائه نمى دهد و مى گويد در هر موقعيتى، خود شخص بايد درست را از نادرست بازشناسد و اين كار را با دقت در اوضاع و احوال پيرامونى خود و شناخت واقعيتهايى كه در آن به سر مى برد، مى تواند انجام دهد. بنابراين نظريه، از آنجا كه موقعيتها و شرايط همواره متغيرند، نمى توان براى خوبى و بدى كارها، قانونى عام و فراگير ارائه داد.5

 

كنش اخلاقى در نگاه حكماى اسلامى

بررسى ملاك ارزشيابى اخلاقى افعال در نگرش قرآنى، مى طلبد كه مفهوم واژه (اخلاق) را در اصطلاح عالمان اخلاق اسلامى بدانيم. زيرا برداشتهاى گونه گونى از اين كلمه شده است.
اخلاق واژه عربى و صيغه جمع است. مفرد آن خُلق است. خُلق در لغت عربى به معناى: خوى، سرشت و ملكه نفسانى آمده است. جوهرى در صحاح اللغة آورده است: (خَلق و خُلُق يعنى سجيه و سرشت). 6
در اصطلاح علماى اخلاق مسلمان، اخلاق عبارت است از ملكه نفسانى كه بر اثر تكرار يك عمل به وجود مى آيد، اگر آن ملكه به دنبال تكرار فعل نيك، حاصل آمده باشد، (خلق حسن) ناميده مى شود و اگر برآمده از عادت بر عمل باشد (خلق رذيل) است.
فارابى در توضيح اخلاق گفته است:
(اخلاق، محصول عادت است و دليل آن اين است كه اصحاب سياسات، كسانى را از نيكان به حساب مى آورند كه عادت بر كارهاى خوب را فراگيرند و كارهاى خوب را عادت خود قرار دهند.) 7
خواجه طوسى مى نويسد:
(خُلق، ملكه اى است كه باعث مى شود به آسانى فعلى از نفس صادر شود، بى احتياج تفكرى و رويتى، و در حكمت نظرى روشن شده است كه از كيفيات نفسانى آنچه سريع الزوال باشد، حال خوانند.)8
فخررازى در تفسير كبير، خُلق را اين گونه تعريف كرده است:
(خُلق ملكه اى نفسانى است كه بر اثر آن انجام كارهاى نيك آسان مى گردد، بايد دانست كه انجام فعل خير چيزى و سهولت انجام آن چيز ديگر است، پس آن حالتى كه بر اثر آن، كار خير به آسانى انجام مى گيرد، خُلق ناميده مى شود.) 9
استاد شهيد مطهرى با در نظر داشت همين مفهوم اخلاق (كه وى آن را ديدگاه علماى قديم اخلاق مى نامد) انسان اخلاقى را چنين تعريف مى كند:
(از نظر علماى قديم، آدم تربيت شده آدمى است كه آنچه فضيلت ناميده مى شود در او به صورت خوى و ملكه درآمده باشد… و مادامى كه يك فضيلت به صورت ملكه در نيامده باشد يا به طبيعت ثانوى انسان، بدل نشده باشد، حال است نه فضيلت… مثل اين كه در قدماى علماى اخلاق، ترديدى در اين جهت نبوده كه صفات و ملكات فاضله را بايد به صورت نوعى عادت درآورد.) 10
در فلسفه يونان نيز اخلاق، ملكه نفسانى شمرده شده است، چنانكه ارسطو بر اين باور بود: فضائل اخلاقى نتيجه عادتها يا ملكات نفس است. ما استعدادهايى را به ارث مى بريم كه به خودى خود خنثى و بى طرف است. و تربيت و عادت است كه شخصيت ما را مى سازد… پس هر فضيلتى يك عادت شكل يافته است. 11

 

مفهوم فعل اخلاقى در فلسفه غرب

اخلاق در اصطلاح فلاسفه جديد غرب، غير از مفهومى است كه فيلسوفان و عالمان اخلاق مسلمان و يا فلاسفه يونان از آن اراده كرده اند، در عرف و اصطلاح فيلسوفان كنونى غرب، اخلاق يعنى افعالى كه از انسان صادر مى شود و شايسته مدح و تحسين است و يا به ديگر سخن، خوب و درست است. توضيح اين كه افعال از نظر تعلق اراده و عدم آن بر دو گونه است، بخشى از افعال، بدون اراده انسان صادر مى شود، مانند نفس كشيدن، ضربان قلب، جريان خون و… اين دسته از افعال آدمى، مورد داورى قرار نمى گيرند، نه كسى آنها را مى ستايد و نه سرزنش و نكوهش مى كند. اگر هم درپاره اى موارد اين گونه افعال، خوب و يا بد شناخته شوند، مقصود ارزشگذارى اخلاقى نيست.
دسته ديگر از افعال انسان، پس از تفكر و انديشه و با اختيار و انتخاب انسان انجام مى شود، اين گروه از افعال است كه در معرض قضاوت و داورى اخلاقى است و ستايش يا نكوهش مى شود، چنانچه عملى ارزشمند شناخته شد، عمل اخلاقى، و اگر عارى از ارزش بود، غيراخلاقى گفته مى شود. به عبارت ديگر اين گروه از افعال آدمى اگر در بردارنده صفت خوبى باشد عمل اخلاقى، و اگر دربردارنده صفت بدى بود عمل ضد اخلاقى، و اگر داراى هيچ يك از دو صفت نبود، عمل غيراخلاقى به شمار مى آيد.
فعل اخلاقى در فلسفه غرب، تنها نظر به صدور افعال دارد و كارى به خاستگاه آن و نيت و ملكه بودن فعل ندارد.
ژان ژاك روسو (1778-1712م) در كتاب (اميل) يكى از امورى را كه بايد در تربيت و پرورش اخلاقى انسانها مورد توجه قرار بگيرد، اين گونه بيان مى كند:
(تنها عادتى كه بايد بگذارند كودك پيدا كند، اين است كه به هيچ چيز عادت نكند… او را طورى بار بياورند كه هميشه مسلط بر نفس خويش باشد و به محض اين كه صاحب اراده گرديد همه چيز را به دلخواه خود انجام دهد.) 12
كانت (1724-1804م) مى گويد: انسان اخلاقى انسانى است مختار و آزاد كه هيچ قيد و بند و تمايلى بر اراده او ندارد، زيرا تنها چنين انسانى مسئول رفتار خويش است، نه آن كسى كه عمل را تحت تأثير ميل و يا عادت انجام مى دهد. 13
چنين به نظر مى رسد كه اين گونه ديدگاه درباره اخلاق و عادتها با نظريه حكماى اسلامى كه اخلاق را متكى به ملكه دانسته اند، نوعى رويارويى و تضاد دارد، ولى احتمال مى رود كه اين دو نظريه چندان ناظر به يكديگر نباشند و دو نگاه باشند از دو زاويه گوناگون.
علاوه بر اين، كسانى كه اخلاق را از نوع ملكه و عادات رسوخ يافته در نفس دانسته اند، خود يادآور شده اند كه عادتها بر دو گونه اند: (عادات فعلى) و (عادات انفعالى).
عادتهاى انفعالى، عادتهايى هستند كه بر اثر يك عامل بيرونى به وجود مى آيند، همچون عادت به (الكل) كه انسان را اسير خويش مى كند و نيروى اراده و اختيار شخص را ضعيف مى سازد و بدين خاطر، چنين عادتهايى، نكوهيده و غيراخلاقى هستند. اما عادتهاى فعلى، عادتهايى هستند كه بر اثر تكرار يك عمل اختيارى و اخلاقى در انسان به وجود مى آيند. از جمله آثار رفتارهاى نيك كه به صورت عادت درآمده و در نفس رسوخ يافته، اين است كه فاعل را در برابر عوامل بازدارنده از عمل خير، مقاومت مى بخشد. و نيز بر اثر تكرار و ممارست، آن عمل را به شيوه بهتر انجام مى دهد; مثل شجاعت كه ملكه و سجيه نفسانى است، و همچنين ملكه سخاوت و عفت و… 14
آيا مى توان ادعا كرد كه سخاوت، خدمت به نيازمندان و كمك به محرومان، هرگاه به صورت يك عادت و ملكه درآمده باشد، ارزش اخلاقى ندارد و شايسته ستايش نيست، هرچند آن عادت خود نتيجه ممارست و تكرار افعال اختيارى باشد!

 

ملاك رفتار اخلاقى در فلسفه غرب

براى دستيابى به ملاك و معيار ارزشيابى افعال اخلاقى، بررسى يكايك ديدگاهها و نظريه ها دراين مجال ميسور نيست، از اين رو بايد نظريه هاى اخلاقى را در طبقه بندى مشخصى بر اساس قرابت و همسويى آنها مورد ارزيابى قرار داد.
ييكى از طبقه بندى هايى كه براى ديدگاههاى اخلاقى فلاسفه غرب مى توان برشمرد چنين است:
1. انگيزه گرايان.
2. وظيفه (عمل) گرايان.
3. نتيجه (غايت) گرايان.

 

1. انگيزه گرايى

نظريه اى انگيزه گرا و يا معتقد به اصالت انگيزه شناخته مى شود كه درستى ونادرستى، خوبى و بدى يك فعل را وابسته به انگيزه و نيتى بداند كه انجام دهنده عمل داشته است.
درميان فلاسفه انگيزه گراى غرب، نظريه اخلاقى كانت از آن جهت كه بر اراده و انگيزه تأكيد ورزيده است، از ساير ديدگاههاى اخلاقى غرب همسويى بيش ترى با تفكر اخلاقى اسلامى دارد، اين تقارب و همسويى با در نظر گرفتن دو نكته برجسته تر مى گردد، نخست، نقش و جايگاه مهم نيت درهر دو بينش اخلاقى. دوم، اين كه ارادى بودن عمل هماره همراه با عقلانيت آن است، پافشارى كانت بر ارادى بودن عمل به مفهوم رعايت عقلانيت در عمل اخلاقى است، از همين رو برخى از پژوهشگران، نظريه اخلاقى او را در زمره عقل گرايان قرار داده اند.

 

كاستيهاى انگيزه گرايى

گذشته از جنبه هاى مثبت نظريه كانت، دو كاستى مهم در اين ديدگاه وجود دارد كه قابل چشم پوشى نيست:
اشكال نخست اين است كه حركت براسـاس وظيفه و به حكم تكليف، گـاه آدمى را دچار تحير مى كند و آن زمانى است كه انسان با دو تكليف ناهمساز روبه رو شود، مانند اين كه كسى به ديگرى وعده مى دهد راز وى را نگاه دارد، سپس شخص ديگرى از او در باره همان چيز حقيقت را جويا مى گردد. دراين ميان فرد، در برابر دو تكليف ناسازگار واقع مى شود(تكليف رازدارى و تكليف راستگويى) كه انجام هر دو نيز ممكن نيست.
كاستى ديگر و مهم تر، يكجانبه نگرى نظريه كانت است، چه اين كه منحصر كردن ارزش كارها در انگيزه و اراده فاعل و ناديده انگاشتن نتايج و آثار آن بر خلاف عرف زندگى بشرى و عقلانيت زندگى است. عقل آدمى حكم مى كند كه در انجام يك عمل، آثار و پى آيندهاى آن را نيز از نظر دور نداشته باشد. شايد از همين رو با تمام اصرار كانت بر جايگاه انحصارى انگيزه در ارزش افعال، گاه به طور غيرمستقيم و از سر ناگزيرى نتايج اعمال را نيز دربرآورد ارزش كارها دخالت داده است. مانند آنجا كه مى گويد:
(…پس به زودى آگاه مى شوم كه درحالى كه مى توانم دروغگويى را بخواهم، به هيچ وجه نمى توانم بخواهم كه دروغگويى يك قانون كلى باشد، زيرا با چنين قانونى هيچ وعده اى هرگز وجود نخواهد داشت، چون بيهوده خواهد بود كه درباره كارهاى آينده خود به كسانى نيت خويش را اظهار نمايم كه اين ادعا را باور نخواهند كرد. يا اگر عجولانه آن را باور كنند با من معامله به مثل خواهند كرد). 15
كانت در جمله: (با من معامله به مثل خواهند كرد) آشكارا به نتايج عمل توجه نشان داده و اين با تأكيد وى بر انگيزه گرايى انحصارى سازگار نيست. 16

 

2. وظيفه گرايى

وظيفه گرايى به نظريه اى گفته مى شود كه براساس آن، درستى و نادرستى، ارزشى و غيرارزشى بودن افعال نه به انگيزه و نيت فاعل و نه به نتيجه و آثار آن كه به خود عمل بستگى دارد. كسانى چون و . د . راس (W.D. Ross) و ا . س . اوينگ (A.C.Ewing) و هـ . پريچارد (H. Prichard) و برخى ديگر از فلاسفه غرب بر اين باورند كه خوبى و بدى و درستى ونادرستى عمل به اين است كه عمل از چه نوع بوده است. مانند اين كه وفاى به عهد درست و صواب وخوب است. دستگيرى از بينوايان خوب و درست است و نيز راستگويى ارزش اخلاقى دارد، نه از جهت انگيزه فاعل و يا آثار و نتايج هريك، بلكه از آن جهت كه نفس اين كارها درست و خوب است، چه اين كه فاعل و انجام دهنده كارهاى ياد شده انگيزه و اراده خير داشته باشد يا نه، و نيز بدون نظر به آثار و پيامدهاى راستگويى، وفاى به عهد و… اين امور، نيك و مستحسن است. 17
اساس مشكلات نظريه اصالت وظيفه اين است كه چگونه مى توان ثابت كرد كه عمل معينى اخلاقاً خوب و يا بد است و به ديگر سخن اگراين نظريه نتواند معيارى براى خوب و بد بودن افعال ارائه كند، دچار نوعى ابهام و دور خواهد شد (عمل خوب آن است كه خوب باشد) براى رهيدن از اين مشكل است كه عمل نگرها در جست وجوى معيار خوبى و بدى افعال گفته اند: معيار وجود دارد، ولى نه يك قاعده و دستور معين، بلكه آن معيار، مركب از مجموعه قواعدى است مانند راستگويى، وفاى به عهد و… كه اين قواعد را،هنماى عمل انسان در موقعيتهاى ويژه هستند.
در اينجا گذشته از اشكالى كه بر پشتوانه تعيين قواعد مشخص پيش مى آيد، اين اشكال مطرح مى شود كه نمى توان قاعده اى را سراغ گرفت كه هيچ استثنا نداشته باشد و با قواعد ديگر هرگز در تعارض نباشد، مانند تعارض قاعده: (هرگز نبايد دروغ گفت) با قاعده (لزوم حفظ مصالح ديگران)!
عمل گرايان تاكنون توفيق نيافته اند مجموعه اى از قواعد غيرمتعارض و استثنا ناپذير را بيابند و آنها را به عنوان معيارى براى خوبى و بدى افعال معرفى كنند. به اين ترتيب نظريه وظيفه گرايى به فرجامى مى رسد كه ويليام فرانكنا مى گويد:
(وظيفه گرايى مانند (راس) نمى تواند هيچ ملاكى عرضه كند كه به وسيله آن بگوييم وظايف در نگاه نخست كدامند، به عبارت ديگر در تعيين آنچه از لحاظ اخلاقى، درست يا نادرست است، هميشه بايد ديد چه ملاحظاتى را بايد به حساب آورد، دست كم بايد در جست وجوى چنين ملاكى بكوشيم.) 18
مشكل ديگر وظيفه گرايى ناديده انگاشتن پيامدهاى عمل و نيز انگيزه هاى فاعل در انجام دادن كار است، با اين كه بى گمان نمى توان كار كسى را كه از روى عمد و قصد به كسى شليك كرده و او را كشته است، با كسى كه از روى خطا تيرى را رها كرده و از باب اتفاق به انسانى اصابت كرده و موجب مرگ او شده است، مساوى دانست و هر دو را به يك اندازه سرزنش و نكوهش كرد و يا اين كه اگر راست گفتن سبب شود كه بر اثر آن جان انسان بى گناهى به خطر افتد، نمى توان گفت، بدون ملاحظه عواقب و آثار آن، چون نفس عمل راستگويى خوب است پس بايد راست گفت، هر چند آثار بسيار بدى بر آن مترتب گردد.

 

3. نتيجه گرايى

از جمله ديدگاهها و نظريات اخلاقى نظريه نتيجه گرايى است; نظريه اى كه درستى يا نادرستى همه كارها را وابسته به آثار و نتايج آنها مى داند، اين نظريه شامل دو گروه مى شود:
الف. كسانى كه نتيجه ارزشى را (لذت) دانسته اند.
ب. آنان كه نتيجه ارزشى را (خير) شمرده اند.
بنابر نظريه نخست، درستى يا نادرستى يك عمل، بسته به اين است كه نتيجه عمل خوش آيند و لذت بخش باشد، يا نتيجه آزار دهنده و دردآور! امّا براساس نظريه دوم، خوبى نبايد با (لذت) يگانه پنداشته شود و بدى با (الم)، بلكه هر كدام امرى جداگانه است، چنانكه در سيب سرخ، سيب و سرخى هر يك امرى جداگانه اند. اين نظريه را جى . اى . مور، باور داشت و مى گفت درستى يا نادرستى يك عمل به اندازه خوبى يا بدى كه آن عمل حاصل مى كند بستگى دارد. 19
لازم به ياد است كه نتيجه گرايان شاخه لذت به دسته هايى چون (خودگرايى) و (سودگرايى) تقسيم مى شوند. نتيجه گرايان شاخه (خير) مشكلى كه دارند، تعيين مفهوم و ملاك خير است.

3/1. لذت گرايى

گروهى از فيلسوفان اخلاق، معيار خوبى و بدى افعال را ميزان لذت آورى و الم زايى افعال، قرار داده اند، عمل خوب آن است كه نسبت به هر فعل ممكن ديگر، بيش ترين لذت و كم ترين رنج را به بار آورد. براين اساس اگر انسان ميان چندين عمل قرار گيرد كه بايد يكى را برگزيند، وظيفه اخلاقى او ايجاب مى كند، عملى را برگزيند كه در بردارنده بيش ترين لذت ـ هم از نظر كيفيت و هم از نظر كمّيت ـ باشد.
لذت گرايان براين نكته توافق دارند كه لذت فاعل در حسن و قبح و خوبى و بدى عمل تأثير دارد، اما اين كه لذت و رنج ديگران هم ملاك خوبى و بدى افعال باشد، مورد اختلاف آنان واقع شده است. آنان كه لذت فاعل را تمام ملاك ارزشمندى و خوبى فعل قلمداد كرده اند، (خودگرا) ناميده شده اند و كسانى كه جامعه انسانى را ملاك خوبى يك عمل دانسته اند، (سودگرا) نام گرفته اند و دسته سوم نيز لذت فاعل و گروهى از انسانها را معيار ارزش عمل برشمرده اند، در تعيين اين گروه كه لذت آنها در ميزان ارزش عمل دخالت دارد نيز اختلافى است كه به اختلاف در پيش فرضها، گرايشهاى سياسى، فلسفى ، مذهبى و… برمى گردد.
از اين رو برخى گروه معيار را (گروه هم نژاد) دانسته اند كه (ناسيوناليست) نام مى گيرند. و برخى نيز طبقه معين را (ماركسيستها) و بعضى نيز گروه شايسته تر و قوى تر را (ماكياوليستها) و برخى نيز گروههاى ديگر را.

3/1/1. خودگرايى

اپيكور (342-307 ق . م) فيلسوف يونانى از بزرگ ترين مناديان نظريه خودگرايى اخلاقى است. او مى گفت:
(لذت، آغاز و انجام زندگى سعادتمندانه است.) 20
باز همو در كتابى با نام (هدف زندگى) مى نويسد:
(اگر من لذتهاى چشايى و لذتهاى عشق و لذتهاى بينايى و شنوايى را كنار بگذارم، ديگر نمى دانم خوبى را چگونه تصور كنم.)
و در جاى ديگر مى نويسد:
(سرآغاز و سرچشمه همه خوبيها لذت شكم است.)
اپيكور به لذتهاى روحى نيز قائل است و آنها را از يك نظر بر لذتهاى جسمى ترجيح مى دهد به اين سبب كه در لذتهاى جسمى، رنجها آغشته با لذّت است. لذت پيراسته از رنج در لذتهاى جسمى وجود ندارد، با اين كه در لذتهاى روحى مى توان از اين آلام پرهيز كرد، بدين گونه كه ما مى توانيم به جاى انديشيدن درباره رنج، به انديشه درباره خوشى بپردازيم. ولى لذت روحى اپيكور، در فرجام به همان لذت جسمى باز مى گردد.
اپيكور گرايش شديدى به گريز از الم پيدا كرد، با اين كه لذت شكم را سرآغاز همه خوبيها مى دانست و در صورتى كه خوردن مايه بيمارى و درد شود، نان خشك را توصيه مى كرد.
او بر همين اساس، لذت ناشى از پول، قدرت و شهرت را بى ارزش مى داند، زيرا كه رنج و اضطراب و بى قرارى برآمده از اين امور، از لذت آنها بيش تر است، همچنان كه عشق و لذت جنسى را نيز لذتى مى داند كه رنجهاى پى آيند آن، به مراتب بيش ازمقدار لذتى است كه از عمل جنسى حاصل مى شود. پس انسان بايد لذت جنسى را نيز ترك گويد. 21
از ميان فيلسوفان جديد، كسى كه به اين انديشه اخلاقى متمايل است، توماس هابز (Thomas hobbes) (1587-1679م) انگليسى است. (هابز) حب ذات را ريشه تمام عواطف خيرخواهانه انسانى مى شمارد و مى گويد:
(هيچ كارى را نمى بايد گفت خوب و خير است، مگر به همان اندازه كه براى كننده كار لذت آور باشد. و همچنين هيچ كارى را نمى توان شر گفت، مگر به همان مقدار كه رنج و الم آور باشد.)
او مى گويد كسى كه بر بيچارگان شفقت و دلسوزى مى كند به سبب رنجى است كه گمان مى كند اگر به او مهربانى نكند بدان گرفتار خواهد آمد، چون تصور مى كند روزى همان بيچارگى به خود او روى مى كند. در يك سخن، به نظر هابز، انسان، خود خالق ارزشهاست و سود و زيان و لذت او ميزان ارزشيابى افعال و امور است. 22
(وقتى چيزى هدف ميل باشد آن را خوب مى دانيم و وقتى هدف نفرت قرار بگيرد بد مى ناميم.) 23

 

نقد نظريه خودگرايى

1. اگر تمايل افراد و لذت و رنج آنها معيار خوب و بد باشد، در حقيقت نمى توان معيارى براى خوب و بد پيدا كرد، زيرا هر كسى براى خود معيار و ملاك خاصى دارد كه در خور تعميم به ديگران نيست.
2. نظريه خودگرايى و لذت جويى فردى، جامعه انسانى را به ناهمسازى و ناسازگارى بى پايان وا مى دارد. چه اينكه هر فرد بى توجه به منافع ديگران، تنها درصدد تأمين لذت خويش است.
3. جانمايه نظريه خود محورى، ترغيب انسانها به خود خواهى و نفى نوعدوستى و ايثار است.
4. بر پايه اين نظريه كسانى كه به دفاع از مصالح و منافع مردم فداكارى مى كنند، كارى اخلاقى و ارزشى نكرده اند، ولى كسانى كه مصالح اجتماع و ديگران را فداى منافع خود مى كنند، مردمان بافضيلت و اخلاقى شمرده مى شوند.

3/1/2. سود گرايى

برخى از فيلسوفان لذت گرا، معتقدند كه ملاك خوبى و بدى كارها، لذت شخصى نيست، بلكه عمل خوب آن است كه نه تنها بيش ترين لذت را براى بيش ترين افراد انسانى به بار آورد، بلكه بايد تمام موجوداتى كه به نوعى داراى احساس لذت و رنج و الم هستند و در ارتباط با عمل ما قرار دارند سنجيده شوند، اصولى كه اين نظريه بر آن استوار است اينها هستند.
1. بيش ترين لذت از نظر زمان.
2. بيش ترين لذت از نظر فراگيرى نسبت به افراد.
3. بهترين لذت از نظر كيفيت.
از جمله فيلسوفان كه اين نظريه اخلاقى را تبيين و گزينش كرده اند مى توان ازاين سه نفر نام برد: جرمى بنتام (Jeremy Bentham) انگليسى (1748-1832م) و جان استوارت ميل (John Stvart Mill) انگليسى (1806-1873م) و هانرى سجويك.
(سجويك) مى گويد:
(لذت تنها چيزى است كه ارزش ذاتى دارد، هرگاه ما بين دسته اى از افعال مخير شويم، ملاك انتخاب ما لذت آورى هريك از آنها خواهد بود، عقل ما فرمان مى دهد كه ازميان آن افعال، همان را كه لذت بزرگ تر و بيش ترى مى آورد انتخاب كنيم… و نيز به هنگام انتخاب افعال، آينده را نيز در نظر بگيريم. همان گونه كه لذت فعلى را در نظر مى گيريم و بايد لذت ديگر مردمان از آن عمل را نيز در چشم انداز خود داشته باشيم، همان سان كه لذت خود را در نظر داشته ايم. زيرا وقتى با ديد وسيع بنگريم، خواهيم دريافت كه لذت كسى بر لذت كس ديگر اولويت و ترجيح ندارد، از اين روى خردمندانه است كه شخص، همان گونه كه لذت خودش را از افعال در نظر مى گيرد، ديگران را نيز ناديده نگيرد.) 24
(بنتام) كمّيت لذت يك عمل را سبب برترى آن نسبت به افعال ديگر مى داند، ولى (ميل) ويژگى ديگرى را نيز سبب برترى لذت فعلى بر افعال ديگر مى داند و آن عبارت است از شرافت يك لذت بر ديگر لذتها، او مى گويد لذتها همان گونه كه از نظر كميت اختلاف دارند، از نظر شرافت نيز متفاوتند. (ميل) در پاسخ به اين پرسش كه چگونه مى توان شرافت يك لذت بر لذت ديگر را به دست آورد، مى گويد:
(ما مى بينيم كه يك انسان زيرك محروم از لذتهاى جسمى هرگز نمى خواهد كه كودن و نافهم باشد و برخوردار از لذتهاى جسمى، هر چند كه آن لذت جسمى بيش ترين درجه لذت را داشته باشد.)

 

نقد نظريه سودگرايى

نظريه سودگرايى هر چند نسبت به (خودگرايى) بهره بيش ترى از اخلاق و فضيلت را دارا است، ولى دچار خلأهاى جبران ناپذير است:
1. بر مبناى اين ديدگاه، يك عمل، زمانى نيك است كه نسبت به همه اعمال و شرايط ديگر لذت بخش باشد و اين مقايسه اگر به طور كامل بخواهد صورت گيرد، كارى است مشكل و يا ناممكن.
2. توجه به منافع اكثريت هميشه كارى ممكن نيست، زيرا بسيارى از اعمال انسان مى تواند براى نسلهاى بعد زيان آور به حساب آيد. مثلاً: بهره بردارى از معادن هر چند به نفع و سود نسل و يا نسلهاى فعلى است و آنها از اين كار لذت مى برند، اما همين كار به طور قطع به ضرر نسلهاى آينده است. اگر ميزان، لذت و سود همه انسانها باشد، بايد از استخراج معادن پرهيز شود!
3. اگر ميزان نيك و بد رفتار كردارها لذت و رنج عمومى باشد در بسيارى از موارد نمى توان عملى را خوب يا بد گفت، زيرا سليقه ها و طبيعتهاى مردم، مختلف و ناهمگون است.
4. نگاه (سودگرايى) منحصر ساختن ارزشها در لذت جويى است واين مايه حقير شمردن منزلت انسانى است. 25 هر چند اين اشكال در نظريه (جان استوارت ميل) تا اندازه اى كه ميان لذتها از نظر شرافت تفاوت مى گذارد، كاهش مى يابد، چه اين كه او گفته است:
(انسان زيستن با بدحالى، بهتر از خوك بودن و با لذت زندگى كردن است، و سقراط بودن و محروم زيستن، بهتر از ابله بودن و با لذت زيستن است.) 26

 

جامع نگرى اخلاق دينى

در نگرش اسلامى هيچ يك از معيارهاى يادشده به تنهايى نمى تواند پايه ارزشيابى افعال آدمى و حسن اخلاقى قرارگيرد و عمل اخلاقى را از غير اخلاقى بازشناساند، ارزشگذارى رفتار و اعمال انسان درنگاه دين بر سه پايه استوار است، انگيزه عمل (جنبه فاعلى)، ذات عمل (جنبه فعلى) و آثار و پى آيندهاى عمل (جنبه غائى). با درنظر داشتن اين سه عامل است كه گاه فعلى از زاويه نيت و انگيزه و ارتباط آن با نفس و روح انجام دهنده كار، متصف به (خوبى) مى شود، ولى از ناحيه آثار فردى يا اجتماعى و يا از جهت اين كه اصل عمل، شايسته اتصاف به حسن نيست، (ناپسند) شمرده مى شود و نيز در مواردى كه حسن فعلى و غائى هر دو و يا يكى موجود باشد، ولى حسن فاعلى وجود نداشته باشد و با انگيزه خير صورت نگرفته باشد، عمل متصف به (نيك) نمى شود.

 

تأثير انگيزه و نيت در ارزش عمل از نظر اسلام

اسلام به انگيزه و نيت انسان در كارها چنان ارج نهاده است كه ممكن است گمان رود تنها شرط ارزشيابى و درستى و نادرستى عمل، چگونگى نيت است، در حديثى از رسول اكرم(ص) آمده است:
(انما الاعمال بالنيات.)
بى گمان كردار انسانها در گرو نيت آنهاست. 27
در حديث ديگر از آن حضرت نقل شده است:
(… لكل امرء ما نوي… )
براى هر كس همان است كه قصد كرده است. 28
حديث ديگرى، بود و نبود عمل را در گرو نيت و انگيزه عمل دانسته است:
(لا عمل الاّ بنية.)
هيچ عملى بدون نيت پذيرفته نيست. 29
در سوره مباركه بقره خداوند دو گروه از مردمان را نام مى برد كه بخشى از مال خود را به مستمندان مى بخشند، انگيزه و نيت يكى از آن دو گروه از اين بخشش، جلب رضايت مردم و خوشايند انسانهاست، و انگيزه گروه ديگر رضايت و خوشنودى پروردگار است. سپس به ارزيابى كار اين دو گروه مى پردازد و انفاق گروه نخستين را به توده اى ازخاك، همانند مى كند كه بر روى سنگ صافى قرار دارد و با بارش باران فرو مى لغزد و چون بنگرى چيزى بر سنگ نمانده است. اما كار گروه دوم را به بوستانى تشبيه مى كند كه بر پشته اى ازخاك غرس شده و بر اثر بارش باران اندك يا فزون، محصول دو چندان مى دهد!
(يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمنّ و الأذى كالذى ينفق ماله رئاء الناس و لايؤمن باللّه و اليوم الآخر فمثله كمثل صفوان عليه تراب فأصابه وابل فتركه صلداً لايقدرون على شيئ ممّاكسبوا و اللّه لايهدى القوم الكافرين. و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات اللّه و تثبيتاً من انفسهم كمثل جنّة بربوة اصابها وابل فآتت اكلها ضعفين…) بقره/ 264ـ265
اى اهل ايمان! صدقه خود را با منت و آزار، بى ثمر نسازيد، مانند آن كس كه مال خويش را به خاطر مردم انفاق مى كند و به خدا و روز واپسين باور ندارد. مَثَل او مَثَل كوه خارا است كه بروى آن قشرى ازخاك را به صورت بوستان پرورده باشد كه اگر باران دانه درشتى بر آن ببارد، قشر خاك را فرو بلغزاند و غير تخت سنگ صاف باقى نگذارد و از آنچه هزينه كرده است چيزى بدست نياورند. خداوند ناسپاسان را هدايت نمى كند.
و اما مثل آنان كه مال خويش را در راه رضاى خداوند مى بخشند مثل بوستانى است بر سر پشته هاى خاكى در صحرا كه باران دانه درشتى بر آن ببارد و حاصل خود را دو چندان بپردازد…
چنانكه پيداست دراين دو آيه شريفه يك كار از سوى دو شخص،مورد بررسى قرار گرفته است كه تنها در يك جهت با هم تفاوت داشته است و آن انگيزه فاعل فعل است. همان تفاوت، سبب ارزشمندى يكى و بى ارزش بودن ديگرى شده است.
در سوره دهر، هنگام حكايت حال بهشتيان، دسته اى از بهشتيان با نام و صفت ابرار ياد شده اند و به دنبال آن خداوند به بيان كارها و اعمالى مى پردازد كه (ابرار) در دنيا انجام داده و در پرتو آن به نعمتهاى جاويد بهشتى دست يافته اند، آن كارها عبارتند از: وفاى به نذر، پروا از روز واپسين، رسيدگى به مسكينان، يتيمان و اسيران.
قرآن ضمن برشمردن اين كارهاى ستوده، به انگيزه و نيت نيكان از انجام اين افعال مى پردازد و مى گويد: نيكان تمام اين كارها را تنها براى رضايت خداوند انجام داده اند و نه هيچ چيز ديگر!
تبيين اين ويژگى و انگشت نهادن بر آن، بيانگر اين است كه حتى كارهايى چون وفا به نذر و عهد و دستگيرى از مسكينان و يتيمان كه در عرف بشرى نيك و ستوده است در نگرش قرآنى، زمانى ارزش واقعى و ملكوتى دارد كه برخاسته از نيت و انگيزه الهى باشد.
(انّ الأبرار يشربون من كأس كان مزاجها كافورا. عيناً يشرب بها عباداللّه يفجّرونها تفجيراً. يوفون بالنذر و يخافون يوماً كان شرّه مستطيراً. و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و اسيراً.إنّما نطعمكم لوجه اللّه لانريد منكم جزاءاً و لا شكوراً)
دهر/ 10- 5

 

نقش نتايج عمل، در ارزشى دينى آن

قرآن، علاوه بر تأثير نيّت در ارزشگذارى كردار، براى نتايج عمل نيز نقشى ويژه قائل است، به گونه اى كه هرگاه عملى در بردارنده مصالح شخصى و عمومى باشد، خوب و پسنديده است. و هرگاه زيانهاى فردى و اجتماعى در پى داشته باشد، نكوهيده است، هر چند انگيزه فاعل در انجام آن كار، خير باشد و يا ذات عمل نيك باشد، چنانكه راستگويى مفسده زا قبيح است.
قرآن كريم در آيه 108 سوره انعام، مسلمانان را از ناسزا گفتن به بتهاى مشركان نهى مى كند و مى گويد:
(و لاتسبّوا الذين يدعون من دون اللّه فيسبّوا اللّه عدواً بغيرعلم…)
به معبود كسانى كه غير خدا را مى خوانند دشنام ندهيد، مبادا آنها (نيز) از روى (ظلم و) جهل خدا را دشنام دهند…
دشنام گفتن به بتان بى هيچ ترديدى مى تواند به انگيزه صحيح باشد و چون بت، يك دروغ گمراه كننده است، شكستن ارج دروغين آن نيز خوب است، با اين همه خداوند، مسلمانان را از دشنام دادن به مقدسات دشمنان برحذر داشته است. چيزى كه سبب نهى خدا از اين عمل گرديده، نتيجه عمل است.
در آيه 104 سوره بقره، خداوند به مؤمنان مى فرمايد، پيامبر را با كلمه (راعنا) مورد گفت وگو قرار ندهيد:
(يا ايها الذين آمنوا لاتقولوا راعنا و قولوا انظرنا و اسمعوا و للكافرين عذاب اليم)
اى اهل ايمان! درخطاب خود به رسول، (راعنا) مگوييد، بلكه به جاى آن بگوييد (انظرنا). اين فرمان الهى را بشنويد و براى كافران عذاب دردناك آماده است.
مسلمانان از اين واژه خير قصد نيك نداشتند و به كارگيرى اين كلمه نيز هيچ قبح و زشتى نداشت اما وقتى يهوديان آن را دستاويز براى دشنام و تمسخر پيامبر(ص)قرار مى دادند، اين پيامد نكوهيده سبب گرديد تا خداوند مؤمنان را از اين گفتار باز دارد.
سيد قطب در تشريح اصل (سد ذرايع) كه يكى از اصول فقهى اهل سنت است و به مفهوم دقت و تأمل در فرآيند كارها در استنباط حكم فقهى كارهاى فاقد نصّ است، مى گويد: علت اين كه پيامبر(ص) در زمان حيات خويش با منافقانى كه به ظاهر در شمار اصحاب قرار گرفته بودند نجنگيد، يكى اين بود كه كشتن منافقان سبب مى شد كه كافران از آن به عنوان حربه تبليغى عليه پيامبر(ص) استفاده كنند و بگويند: او اصحاب و ياران خود را مى كشد، و با اين سخن،راه اسلام آوردن ديگران را سدّ كنند. 30
دهها نمونه ديگر از آيات و روايات و سيره پيامبر و معصومان(ع) نشان مى دهد كه آثار اجتماعى و فردى افعال در برآورد ارزش آنها داراى نقش است. نمى توان كارى را بدون در نظر داشتن فرآيندهاى آن، نيك و خوب دانست.
اهتمام به نقش نيّت و غايت در حسن و قبح افعال آدميان در نگاه قرآن به معناى ناديده گرفتن حسن ذات فعل (حسن فعلى) نيست; قرآن علاوه بر حسن فاعلى و غائى به حسن فعلى كنشهاى انسان نيز توجه كرده و آن را شرط توصيف فعل به حسن اخلاقى دانسته است. از اين رو، رفتارهايى كه از دو جنبه فاعلى و نتيجه اى نيك باشد، بدون حسن فعلى، فعل اخلاقى شمرده نمى شود، مانند (سرقت) كه اگر به انگيزه دستگيرى از مستمندان انجام شود و به مصرف فقيران نيز برسد، عملى ارزشى و اخلاقى نيست، چون اصل عمل از آن سبب كه تجاوز و ستم به حق ديگران مى باشد نكوهيده و ضد اخلاقى است، اين درحالى است كه اگر فعلى مانند راستگويى داراى حسن فعلى باشد، ولى به انگيزه اى ناروا مورد استفاده قرار گيرد و يا در نتيجه راستگويى جان انسان بى گناهى به خطر افتد، عملى غيراخلاقى خواهد بود.
كوتاه سخن اين كه در نگرش قرآنى، افعالى اخلاقى و ارزشى به حساب مى آيد كه هر سه شرط يادشده را دارا باشد، با نبود هريك از سه خصوصيت يادشده، عمل، غيراخلاقى و يا ضداخلاقى قلمداد مى شود.
نكته اى كه باقى مى ماند و جانمايه بحث را تشكيل مى دهد اين است كه در اسلام و قرآن چه ملاك و مقياسى وجود دارد كه به وسيله آن بتوان حسن سه جانبه فعل را كشف كرد و آن را فعل اخلاقى و جز آن را فعل غيراخلاقى و يا ضداخلاقى دانست.

 

ملاك ارزشيابى اخلاقى افعال در قرآن

تبيين ملاك ارزشيابى اخلاقى از نظر قرآن، با يادكرد چند مطلب ممكن است.
الف. بداهت مفاهيم بنيادين اخلاق در نگاه قرآن
براساس آموزه هاى وحيانى قرآن، هر انسانى با فطرت و سرشت نخستين خويش، مى تواند خوب و بد افعال را از يكديگر باز شناسد، در سوره مباركه شمس آمده است:
(و نفس و ما سوّاها. فألهمها فجورها و تقواها)
سوگند به جان آدمى و آنچه جان او را سامان بخشيد و فجور و پرهيزكارى را بدو شناساند.
قرآن پژوهان، الهام فجور و تقوا را، معرفت فطرى خوب و بد افعال تفسيركرده اند.
شيخ طوسى (385-460هـ) به نقل از ابن عباس، مجاهد، قتاده، ضحاك و سفيان مى نويسد: (عرّفها طريق الفجور و التقوي… ) يعنى راه فجور و تقوا را به نفس انسان آموخت. و در پايان خود نيز همين معنى را بر مى گزيند. 31
در روايتى كه از امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) در تفسير اين آيه وارد شده است فرموده اند:
(بيّن لها ما تأتى و ما تترك.)32
رفتارهاى بايسته و نبايسته را به نفس انسان بيان داشت.
بر پايه همين باور است كه در قرآن، پاره اى از كارهاى غيراخلاقى، دور از عقل و خرد طبيعى و ذاتى انسانها معرفى شده است.
(أتأمرون الناس بالبرّ و تنسون انفسكم و أنتم تتلون الكتاب أفلاتعقلون) بقره/ 44
آيا مردم را به كارهاى نيك فرمان مى دهيد و خود را از ياد مى بريد، با اين كه كتاب خدا را مى خوانيد! آيا عقل و خرد خود را به كار نمى بريد!
از تعبير (افلاتعقلون) استفاده مى شود كه قرآن، خرد طبيعى و فطرى انسان را براى درك و دريافت ناپسندى برخى افعال بسنده مى داند، مانند اين كه بداند فرمان دادن ديگران به كارهاى نيك و اقدام نكردن خود به آن نيكيها، كارى ناشايست است.
ب. ارائه ملاكهاى فرانفسى
قرآن با اين كه تشخيص خوب و بد افعال را فطرى انسانها مى داند، ولى هرگز به اين مقدار بسنده نكرده و معيار و ملاك فرانفسى براى ارزشيابى اخلاقى افعال آدميان ارائه كرده است، كه اگر چنين نمى كرد، نظريه اخلاقى قرآن نيز در شمار نظريه هاى فاقد معيار همچون حس گرايى، احساس گرايى و… قرار مى گرفت.
قرآن تمامى افعال انسان را به دو گروه (صالح) و (فاسد) تقسيم كرده است:
(الذين يفسدون فى الارض و لايصلحون) شعراء/ 152
آنان كه در زمين فساد مى كنند و عمل صالح انجام نمى دهند
(… واللّه يعلم المفسد من المصلح…) بقره/ 220
خداوند مفسدان را از مصلحان باز مى شناسد.
(و أصلح و لاتتّبع سبيل المفسدين)
وايشان را اصلاح كن و راه فساد پيشگان را پى مگير.
(ان اللّه لايصلح عمل المفسدين)
خداوند، كردار فساد پيشگان را اصلاح نمى كند.
در همه اين آيه ها (صالح) عنوانى فراگير براى همه رفتارهاى ارزشى و اخلاقى، و فاسد، عنوان كلى براى همه رفتارهاى غيرارزشى است. شاهد بر اين مدعا، آيه ديگر از قرآن است كه در آن كسانى كه عمل صالح انجام مى دهند، برترين مردمان به حساب آمده اند:
(انّ الذين آمنوا و عملوا الصالحات اولئك هم خيرالبريّة) بينة/ 7
مؤمنانى كه كارهاى شايسته انجام مى دهند برترين انسانها هستند.
پيداست كه اگر عملى ارزشى وجود مى داشت كه زير عنوان (عمل صالح) نمى توانست قرار بگيرد، خداوند، صفت (برترين) مردمان را به اين گروه نمى داد.
با الهام از همين نگرش قرآنى، دانشوران مسلمان حتى در عرصه عرفان اسلامى، انسانها را به تناسب عملكرد آنها به دو گروه (صالح) و (غيرصالح) تقسيم كرده اند. مولوى مى گويد:
صالح و طالح به صورت مشتبه * * * ديده بگشــا تــا تو گردى منتبه
وحافظ گفته است:
صالح و طالح متـاع خويش نمودند * * * تـا چه قبول افتـد و چه در نظـر آيد
بدين سان تبيين مفهوم عمل صالح، نقش كليدى در فهم و معرفت ارزش شناختى اخلاقى دارد، كه با شناخت آن، ملاك ارزشيابى افعال اخلاقى در نظرگاه قرآن به دست مى آيد.

 

راه شناخت عمل صالح

شناخت عمل صالح به يكى از دو راه ممكن است:
1. شناخت عمل فاسد، زيرا كه صلاح، ضدّ فساد است و (تعرف الاشياء بأضدادها).
2. دريافت مفهوم صلاح در فرهنگ قرآنى.
مفهوم فساد: بيش تر اهل لغت در تفسير و معنى شناسى دو واژه قرآنى صلاح و فساد دچار تعريف دورى شده اند; در تعريف صلاح گفته اند، آنچه كه ضد فساد است و در تعريف فساد، بازهم گفته اند، فساد يعنى ضد صلاح، از اين ميان راغب در (المفردات) معنايى واضح و درخور فهم از فساد نشان داده و گفته است:
فساد، خروج شيئ از مرز اعتدال است، خواه اين خروج زياد باشد يا اندك. و ضد فساد، صلاح است.
بر اساس اين تعريف، عمل فاسد يعنى عمل خارج از مرز اعتدال، و عمل صالح، يعنى عمل متعادل. 33
مفهوم عمل صالح: با اين كه رفتارهاى ستوده و اخلاقى انسانها در قرآن هماره با پسوند صالح ياد شده است، ولى تصويرى شفاف و روشن از عمل صالح به ميان نيامده است و قيدى براى توضيح آن در هيچ آيه اى ديده نمى شود. راز اين اطلاق را نويسنده تفسيرالمنار به هنگام تفسير آيه بيست و پنجم سوره مباركه بقره چنين توضيح مى دهد:
(در اين ميان همچون ديگر آيات قرآن، عمل صالح مطلق آورده شده است، زيرا عمل صالح را به صورت اجمال، همه مردمان مى شناسند، گويى خداوند مى گويد: عمل صالح درنزد همه آدميان شناخته شده است، زيرا در نهاد آدمى نيرويى به وديعت گذارده شده است كه خير و شر را از يكديگر باز مى شناسد، امّا آنها كه در شناخت خوب و بد دچار انحراف مى گردند، به جهت عوامل بيرونى است كه بر آنها عارض مى گردد و ايشان را از جاده اعتدال فطرى خارج مى كند.)34
مفهوم سخن صاحب المنار اين است كه عمل صالح، يعنى رفتار متعادل كه با فطرت معتدل آدمى سازگار است، همين معنى را به گونه واضح و روشن، فارابى در تعريف عمل صالح مى آورد:
(عمل صالح عملى است كه در حد اعتدال باشد، زيرا افراط، هم براى روان زيان آور است وهم براى جسد.)35
نتيجه دو مقدمه يادشده اين است كه انسان براساس فطرت نخستين خويش، خوب و بد افعال را مى شناسد و از همين رهگذر، عمل صالح كه عنوانى جامع براى همه رفتارهاى ارزشى است، در نفس و ضمير انسانها شناخته شده و بى نياز از تعريف است. عمل صالح در عرف قرآنى و عمل عادلانه در عرف بشرى رابطه اين همانى دارد و اين باور انديشمندان مسلمان كه تمام انسانها بر حسن عدل اتفاق نظر دارند، مؤيد اين معنى است.

 

حسن ذاتى عدل

با همه اختلاف متكلمان و فيلسوفان مسلمان در فروع مسأله حسن و قبح عقلى، آنان بر حسن عدل و قبح ظلم اتفاق نظر دارند، چه كسانى كه به حسن و قبح ذاتى افعال قائلند و قضيه (العدل حسن و الظلم قبيح) را جزء قضاياى برهانى مى دانند، مانند محقق لاهيجى و حكيم سبزوارى، و چه آنها كه حسن و قبح را از قضاياى مشهوره مبتنى بر بناى عقلا مى شمارند، مانند بوعلى سينا، خواجه نصيرالدين طوسى، قطب الدين رازى و محقق اصفهانى، و چه آن دسته از دانشورانى كه حسن و قبح را امرى اعتبارى و مبتنى بر تمايل و خواست انسانها مى دانند; چونان علامه طباطبايى.
محقق لاهيجى در پاسخ برخى از فلاسفه كه قضيه (العدل حسن) و الظلم قبيح را از مقبولات عامه و براساس مصالح و مفاسد مى دانند، مى نويسد:
(ضرورى بودن حسن عدل و قبح ظلم و توقف نداشتن آن به نظر و فكر، آن چنان روشن است كه انكار آن مكابره محض است و سزاوار پاسخ نيست… و اعتبار مصلحت و مفسده در احكام يادشده با ضرورى بودن آن منافات ندارد، چه اين كه يك قضيه مى تواند از جهتى در شمار يقينيات باشد و از جهت ديگر داخل در مقبولات… )36
بوعلى سينا در كتاب (النجاة) در بيان فرق قضاياى مشهوره و قضاياى فطرى، قضيه (العدل حسن) را جزء مشهورات مى داند و نه فطريات، با اين حال مى گويد، حسن عدل نزد تمام عقلاى عالم ثابت است و اختصاص به گروه خاصى از انسانها ندارد. 37
محقق اصفهانى مى نويسد:
(انسان به قطع و بداهت و نيز ارتكاز در مى يابد كه عدل، موجب انتظام جامعه و ظلم، مايه متلاشى شدن آن است. به علاوه آدمى خود افعال و آثار خود را دوست مى دارد و محبوب مى شمارد، و اين حب، حب غريزى است، از سوى ديگر هر مصلحتى مطلوب انسان و هر مفسده اى مورد نفرت طبع آدمى است و در نتيجه عدل و ظلم به لحاظ پيامدها و عواقبى كه دارند و نيز به لحاظ حب آدمى به خويش و تمايل او به جلب مصالح و منافع و گريز از مفاسد و مضار، نزد همه عقلا محكوم به حسن و قبح هستند.) 38
علامه طباطبايى با اين كه حسن و قبح عقلى را از امور اجتماعى و ناشى از تمايل و تنافر طبع انسان به اشياء مى داند، با اين حال حسن عدالت را ثابت و جاودانه مى داند و آن را معيارارزشيابى تمامى افعال اخلاقى چه درحوزه اخلاق فردى وچه اخلاق اجتماعى مى شمارد، همچنانكه آن را معيار درستى باورهاى دينى نيز دانسته مى نويسد:
(عدالت در اعتقاد اين است كه به آنچه كه حق است ايمان آورى، و عدالت در عمل فردى آن است كه كارى بكنى كه مايه سعادت باشد و كارى كه مايه بدبختى است انجام ندهى، و عدالت در بين مردم اين است كه هركس را درجاى خود كه به حكم عقل، شرع و يا عرف مستحق آن است قرار دهى، نيكوكار را به خاطر احسانش احسان كنى و بدكار را به خاطر بدى او عقاب كنى و حق مظلوم را از ظالم بستانى و در اجراى قانونى تبعيض قائل نشوى.
از اينجا روشن مى گردد كه عدالت هميشه مساوى با حسن و ملازم آن است، چون ما براى حسن معنايى جز (آنچه طبع بدان ميل مى كند و جذب مى گردد) قائل نيستيم و قراردادن هر چيز در جايى كه سزاوار آن است، از آن جهت كه در جاى خود قرار گرفته چيزى است كه انسان متمايل به آن است و به خوبى آن اعتراف دارد و اگر گاه گاهى خلاف آن را مرتكب شود، عذرخواهى مى كند و حتى دو نفر از افراد انسان در آن اختلاف نمى كنند، هر چند كه مردم در مصداق آن با هم اختلاف دارند.) 39

 

عدل، بنياد سازواره اخلاق دينى

حكما و انديشمندان اسلامى براى استوار ساختن بناى ارزشهاى دينى و اخلاقى بر بنيادى مستحكم، تلاشى پى گير داشته اند، تا بتوانند افعال اخلاقى را از نظرگاه دين و بر مسلك عقل گرايان، نظام و سازواره اى منطقى ببخشند و در اين راستا، عدل را تنها مفهومى يافته اند كه مى تواند سنگ زيرين اين بنا را تشكيل دهد و معيارى جامع براى افعال اخلاقى به شمار آيد، چنان كه ظلم را به عنوان نقطه مقابل عدل، معيار ضدّ ارزشها تشخيص داده اند.
(راغب اصفهانى) كه از پيش كسوتان پژوهش نظام مند مفاهيم واژگان قرآن است و برخى وى را پايه گذار اين اسلوب در پژوهشهاى قرآنى مى شمارند، در كتاب (مفردات) عدل را در فرهنگ قرآنى از يك سو مفهومى فراگير مى داند كه بسيارى از مفاهيم ارزشى ديگر به آن بازمى گردد و از سوى ديگر تصريح مى كند كه عدل به صورت (مطلق) هرگز از (حسن) جدا نيست، هرجا عدل باشد، حسن هم هست. اما در مصاديق عدل (عدل مقيد) و رفتارهايى كه به عنوان ثانوى عدل شناخته مى شوند، ممكن است (حسن) به شمار نيايند; مانند (راست گفتن مفسده انگيز) كه با از دست دادن حسن غائى از (مفهوم مطلق عدل) خارج مى شود. او مى نويسد:
(عدل دوگونه است: يكى (عدل مطلق) كه به حكم عقل، اقتضاى حسن را دارد و در هيچ عصر و زمانى حسن آن منسوخ نمى گردد و هرگز مصداق ظلم قرار نمى گيرد، مانند احسان در برابر احسان و مانند آزار نرساندن به كسى كه تو را نيازرده است. دوم، امورى است كه عقل، عدل بودن آن را به تنهايى در نمى يابد، بلكه به وسيله شرع شناخته مى شود، مانند قصاص، ارش، ديه، و مصادره اموال مرتد. اين قسم از عدالت قابل نسخ است.) 40
چنان كه پيداست، راغب، حسن بسيارى از رفتارها و كارهايى را كه بخشى از آن جزء مسائل حقوقى و فقهى است، در گرو (عدل) بودن آن مى داند، يعنى از آن سبب حسن هستند كه عدل شمرده مى شوند. جز آن كه گاه عدل بودن و حسن كارى را عقل به تنهايى درمى يابد و گاه به كمك و راهنمايى شرع.
نتيجه سخن راغب اين مى شود كه در نظام اخلاقى اسلام، عدل، اساس و پايه رفتارهاى نيك است، هرگاه كارى عادلانه باشد حَسَن است و اگر نباشد، حسن نيست.
(محقق اصفهانى) نيز در بيان ذاتى بودن حسن و قبح عقلى مى نويسد:
(مقصود از حسن ذاتى يك عمل اين است كه متصف شدن آن عمل به نيكى، نياز به واسطه و دليل اتصاف و عروض ندارد و مقصود از غيرذاتى بودن حسن براى فعلى، اين است كه در عارض شدن حسن برآن كار، واسطه لازم باشد، مانند راستگويى، زيرا راست گفتن، وقتى متصف به نيكى و درستى مى شود كه در مجموع، مصداق عدل واقع شود. پس عدل خود معيار نيكى كارهاى ديگر است و واسطه عارض شدن حسن بر مصداقهاى خاص مى باشد.) 41
ييكى از محققان معاصر به شيوه اى ديگر كوشيده است تا شالوده اى براى ارزشهاى اخلاقى جست وجو كند تا در پرتو آن بتواند به افعال و رفتارهاى ارزشى نظام و سامان بخشد. او مى نويسد:
(همان گونه كه در حكمت نظرى بايد يك رشته قضاياى بديهى و خود معيار باشد كه انديشه هاى نظرى به وسيله آنها تحصيل شود، همچنين در حكمت عملى نيز بايد يك رشته قضاياى خود معيار باشد كه كليد حل ديگر مسايل حكمت عملى شمرده شود… از نظر ما قضاياى مربوط به حسن و قبح، از قضاياى خود معيار و بديهى اولى است… انسان به حسن و عدل و مشتقات آن و قبح ظلم و فروع آن اذعان پيدا مى كند وهرگز در تحصيل اذعان به اين دو قضيه نياز به ملاحظه مسائل بيرونى از قبيل مصالح و مفاسد اجتماعى ندارد.) 42

 

عدل، محور ارزشهاى اخلاقى در قرآن

جست وجو در نصوص و متون دينى نيز بيانگر آن است كه عدل، نقش بنيادين و محورى در ارزشيابى افعال انسانها دارد; آفريدگار هستى عادل است و به عدالت فرمان مى دهد، هستى بر پايه عدل استوار است، نظام روابط انسانى از درون خانواده تا عرصه اجتماع با معيار عدل سنجش و ارزشگذارى مى شود، زيرا كه رفتار با خويشان و بستگان، طلاق، نكاح و پرداخت نفقه و مهريه همسران بايد با ميزان عدل سازگار باشد، چنان كه رهبرى دينى و سياسى، قضاوت و داورى، شهادت و گواهى در امور اجتماعى، اگر از عنصر عدل به دور باشند فاقد ارزش اند و داد و ستدهاى اقتصادى افراد جامعه اگر بر پايه عدل استوار نباشند، نكوهيده و غيراخلاقى هستند.
عدالت در نظام ارزشى اسلام، نه تنها رفتار اجتماعى انسانها در روابط درون دينى را محك مى زند كه معيار ارزشيابى رفتار شهرى در روابط فرادينى نيز به شمار مى رود.
اكنون نمونه هايى از متون اسلامى را كه به جايگاه محورى عدل در كليت عرصه هاى يادشده صراحت دارد مى آوريم:

1. عدل الهى

(شهد اللّه انّه لااله الاّ هو و الملائكة و اولوا العلم قائماً بالقسط) آل عمران/ 17
خداوند، فرشتگان و صاحبان دانش، گواهى دادند كه خدايى جز او نيست; همو كه برپادارنده عدل و قسط است.
(لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط) حديد/ 26
بى شك، رسولان خود را با دلايل روشنى فرستاديم و با آنان كتاب و ميزان فرو فرستاديم، تا مردمان به عدل و داد به پا خيزند.
(انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان…) نحل/ 90
خداوند به عدل و نيكى فرمان مى دهد.

2. عدل اجتماعى
عدل درخانواده

(يا ايّها الذين آمنوا كونوا قوّامين بالقسط شهداء للّه و لو على انفسكم أو الوالدين و الأقربين إن يكن غنيّاً او فقيراً فاللّه أولى بهما فلاتتّبعوا الهوى أن تعدلوا…) نساء/ 135
اى مؤمنان! كاملاً به عدالت قيام كنيد، براى خدا شهادت دهيد، اگر چه به زيان خود شما، پدر، مادر يا نزديكان شما باشد، اگر آنها فقير يا غنى باشند، خداوند سزاوارتر است به آنها [كه حمايت كند]. از هوى و هوس پيروى مكنيد تا از مسير عدالت منحرف نشويد!
(و اذا قلتم فاعدلوا و لوكان ذا قربى) انعام/ 153
هرگاه سخن مى گوييد، پس عدالت را رعايت كنيد، حتى اگر درباره نزديكان شما باشد.
(و إن خفتم أن لاتقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع و إن خفتم أن لاتعدلوا فواحدة…) نساء/ 3
واگر مى ترسيد كه هنگام ازدواج با دختران يتيم، عدالت را رعايت نكنيد، با زنان پاك ديگر ازدواج كنيد با دو، سه، يا چهار زن ديگر، و اگر مى ترسيد كه عدالت را در ميان همسران رعايت نكنيد، تنها يك همسر بگيريد.
عدل در رهبرى
(و اذ ابتلى ابراهيم ربّه بكلمات فأتمّهنّ قال انّى جاعلك للناس اماماً قال و من ذرّيتّى قال لاينال عهدى الظالمين) بقره/ 124
به خاطر آور كه خداوند، ابراهيم را با كلمات خويش آزمود و چون ابراهيم از اين آزمون پيروز برآمد، پروردگارش فرمود تو را مقام پيشوايى مى دهم، گفت: از نسل و دودمانم نيز امامانى برگزين! فرمود: عهد و پيمان من (امامت)، ستمگران را نرسد.
عدالت در حكميت و داورى
(انّ اللّه يأمركم ان تؤدّوا الأمانات إلى أهلها و إذا حكمتم بين الناس أن تحكموا بالعدل) نساء / 58
خداوند به شما مؤمنان فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانشان برگردانيد و چون در ميان مردم به داورى بنشينيد به عدالت داورى كنيد.
(واذا حكمتم بين الناس أن تحكموا بالعدل) نساء/ 57
و هرگاه ميان مردم به قضاوت نشستيد به عدالت فرمان دهيد.
عدل در شهادت و گواهى
(يا ايها الذين آمنوا شهادة بينكم إذا حضر أحدكم الموت حين الوصيّة اثنان ذوا عدل منكم) مائده/ 106
اى اهل ايمان، آن گاه كه يكى از شما را مرگ فرا مى رسد، بايد وصيت او در حضور دو تن از عدالت پيشگان شما صورت بگيرد.

 

تعادل و عدالت در روابط اقتصادى

(ولاتجعل يدك مغلولة الى عنقك و لاتبسطها كلّ البسط فتقعد ملوماً محسوراً) اسراء/ 29
هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن و ترك انفاق نكن و بيش از حد نيز دست خود را مگشاى تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرومانى (اين آيه لزوم رعايت تعادل در امر انفاق را مى رساند.)
(واوفوا الكيل اذا كلتم وزنوا بالقسطاس المستقيم…) اسراء/ 35
و هنگامى كه پيمانه مى كنيد، حق پيمانه را ادا كنيد و با ترازوى درست بكشيد… (اين آيه اشاره به لزوم عدالت در مناسبات اقتصادى دارد).

 

عدالت در روابط اجتماعى برون دينى

(لاينهيكم اللّه عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا إليهم إنّ اللّه يحبّ المقسطين) ممتحنه/7
خدا شما را از نيكى كردن و رعايت عدالت نسبت به كسانى كه در امر دين پيكار نكرده اند و شما را از خانه هايتان بيرون نرانده اند نهى نمى كند، چون خداوند، عدالت پيشگان را دوست دارد.
با الهام از همين آيات و ديگر آيات و رواياتى كه مجال ذكر آن نيست، يكى از قرآن پژوهان معاصر مى نويسد:
(بايد دانست كه موضوع عدالت از مهم ترين موضوعها در تمامى مراحل شريعت، طريقت وحقيقت است. همه كارهاى نيك و حسن خلق وخوى مطلوب و رأى و نظر درست به عدالت بر مى گردد…) 43

 

رابطه عدالت و عبوديت

پرسشى كه در فرجام اين بحث رخ مى نمايد، اين است كه چرا درنظام ارزشى دين، عدل، نقش محورى و كليدى در ميان مفاهيم ارزشى را به خود گرفته و معيار افعال اخلاقى به حساب آمده است. پاسخ اين پرسش با توجه به يك آيه از قرآن كريم به خوبى روشن مى گردد.
درآيه 76 سوره مباركه نحل، قرآن، انسانها را به دو گروه تقسيم كرده و دو فرد از افراد انسانى را به عنوان نماينده از دو گروه و طيف انسانها در برابر هم قرارداده است و از نظر تبادل قابليتها و ارزشها با يكديگر سنجيده است. يكى از آن دو نفر با عنوان (أبكم) و ديگرى با عنوان (آمر به عدل) و (رهرو در صراط مستقيم) كرده است:
(ضرب اللّه مثلاً رجلين أحدهما أبكم لايقدر على شيئ و هو كَلّ على موليه أينما يوجّهه لايأت بخير هل يستوى هو و من يأمر بالعدل وهو على صراط مستقيم)
نحل/ 76
خداوند مثلى آورده است، دو مرد كه يكى از آنها ناشنوا و لال است و بر هيچ كارى توان ندارد و سربار مولاى خويش است، چون او را پى كارى فرستد، خيرى از او برنيايد! آيا چنين كسى برابر است با آن كسى كه به عدل و درستى فرا مى خواند و خود بر راه مستقيم گام مى نهد!
دراين آيه چند نكته شايان دقت است:
الف. واژه (أبكم).
ب. تقابل أبكم و آمر به عدل.
ج. نسبت عدل و حركت به صراط مستقيم.
د. معنى و مصداق صراط مستقيم در فرهنگ قرآنى.
طبرسى در مجمع البيان، راغب در مفردات و ابن اثير در نهايه مى نويسند: أبكم كسى است كه از مادر، لال زاده شده باشد كه نه قدرت بر فهميدن دارد و نه توان فهماندن. 44
علامه طباطبايى در توضيح (ابكم) مى نويسد:
(أبكم كسى است كه فاقد تمام فعليتها و مزيتهايى است كه انسان مى تواند آنها را از راه گوش كه وسيع ترين حس از ميان حواس پنجگانه از نظر كاربرد است، به دست آورد.
انسان به وسيله گوش خود مى تواند از اخبار گذشته آگاهى پيدا كند، از رويدادهايى كه با چشم نمى شود ديد، آگاهى حاصل كند و نيز به وسيله گوش مى تواند بر آنچه در درون انسانهاست راه يابد و علوم و صنايع را فراگيرد و به وسيله گوش مى تواند معانى بلند و دقيق را كه القاء مى شود دريابد. و ابكم انسانى است كه از درك تمامى اينها محروم است، جز اندكى از آنها كه با چشم قابل درك است. آن هم به كمك اشاره. با اين وصف، انسان ابكم كه سمبل يك بخش از انسانها است، انسانى است كه فاقد زمينه هاى رشد و تعالى و ره سپردن به كمالات انسانى است، او انسان در جا زده اى است كه هيچ گونه اميد پيشرفت و ترقى براى او نمى رود وبه ديگر سخن، ازمسير اصلى خلقت و فطرت بيرون است.) 45

 

آمربه عدل كيست؟

در اين باره نيز علامه طباطبايى(ره) آورده است:
(قرآن اين انسان را با وصفى ستوده است كه آخرين درجه خير و كمال براى انسان غيرابكم است كه خود را به آن كمال آراسته و در صدد آن برآمده است تا بر قامت ديگران نيز بپوشاند و آن (صفت) عدل است كه عبارت است از پايبندى به حد وسط اعمال و پرهيز از افراط و تفريط. پس آمر به عدل، هرگاه به حقيقت صورت بگيرد لازمه آن اين است كه صلاح از نفس انسان سرچشمه گرفته و بر اعمال وكردار او پرتو افكنده و در تمام منش و كردار خود پايبند به عدل باشد. پس از اين مرحله است كه شخص مى خواهد اين ويژگى در رفتار عادلانه بر كردار و اعمال ديگر انسانها نيز گسترش يابد، لذا ديگران را به رعايت عدل فرمان مى دهد. و عدل نيز چنانكه پيش تر گفتيم، مطلق پرهيز از افراط و تفريط است، يعنى عمل صالح، اعم از عدل در رعيت است.) 46
آلوسى در روح المعانى با الهام از اين آيه مباركه، انسان آمربه عدل را اين گونه وصف مى كند:
(انسان بليغ، زيرك، صاحب انديشه و رشد، كه به مهمات ديگران توجه مى كند و آنان را به عدالت كه جامع فضائل است فرا مى خواند.) 47

 

صراط مستقيم چيست؟

صراط مستقيم يعنى راهى بدون كژى كه نزديك ترين راه به مقصود و مطلوب است.
قرآن كريم خود صراط مستقيم را دو چيز معرفى كرده است:

 

1. دين اسلامى

(قل انّنى هدانى ربّى الى صراط مستقيم ديناً قيماً ملّة ابراهيم حنيفاً وما أنا من المشركين) انعام / 161
بگو به يقين مى دانم كه خداوند مرا به راه راست رهنمون شده است; دينى پا بر جا، همان كيش ابراهيم… درحال اعتدال و استقامت.

 

2. عبوديت خداوند

(وانّ اللّه ربّى و ربّكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم) مريم/ 36
بى گمان خداى جهان پروردگار من و شما است، پس او را بپرستيد كه پرستش او همان راه راست است.
عبوديت و ديندارى هرچند از نظر مفهومى دو چيز هستند، اما ازنظر مصاديق بيرونى يك مصداق دارند، چه اين كه پيروى از دين همان عبوديت، و عبوديت همان پيروى از دين است. بدين ترتيب نتيجه مفاد آيه مباركه در ترسيم چهره انسان عادل اين مى شود كه انسان عادل كسى است كه در مسير عبوديت و بندگى خداوند كه همان مسير كمال آدمى است، ره مى سپرد.
تمامى كسانى كه عدالت را معيار ارزش افعال اخلاقى دانسته اند همين كاركرد را براى (عدل) در چشم انداز خويش داشته اند. خواجه نصيرالدين طوسى مى نويسد:
(… عدالت هيئت نفسانى بود كه از او صادر شود تمسك به ناموس الهى، چه مقدّر مقادير و معيّن اوضاع و اوساط ناموس الهى باشد، پس صاحب عدالت را به هيچ نوع، مضادّت و مخالفت صاحب ناموس حق در طبيعت نيايد، بل همگى همت او به موافقت ومعاونت و متابعت او مصروف بود.) 48
افلاطون از پيوند عبوديت و عدالت اين گونه سخن گفته است:
(چون عدالت حاصل آيد نور قوا و اجزاى نفس بر يكديگر درخشد، چه عدالت مستلزم همه فضائل بود، سپس نفس بر اداى فعل خاص خود بر فاضل ترين وجهى كه ممكن بود قادر شود و اين حال، غايت قرب انسان بود از اللّه تعالى.) 49
اثبات اين مطلب را اگر در قالب قضيه منطقى در آوريم اين گونه مى شود:
انسان عادل، كسى است كه در صراط مستقيم است. صراط مستقيم، همان عبوديت خداوند است. پس انسان عادل كسى است كه در مسير عبوديت خداوند است.

 

ظلم درونمايه افعال غيراخلاقى

ظلم در فرهنگ وحى مفهوم وسيع و شاملى دارد كه تمام ضد ارزشها را در برمى گيرد از رفتارهاى ضد اخلاقى در روابط اجتماعى و روابط انسان با آفريدگار هستى، از اين روى همان سان كه عدل، معيار افعال اخلاقى است، ظلم، درونمايه افعال ضد ارزشى و غيراخلاقى است، براى نماياندن ديدگاه قرآن به نمونه هايى از آيات كه گستره و شمول ظلم را به عنوان ضد ارزش در سه ساحت اخلاق فردى، اخلاق اجتماعى و اخلاق دينى بيان مى كند، اشاره مى كنيم:
در فرهنگ قرآن ظلم انسان در حق خويشتن خويش دانسته شده و گناه، ظلم به خود او معرفى شده است.
(بل اتبع الذين ظلموا اهوائهم بغيرعلم) روم/ 29
ظالمان، پيروى هواهاى نفسانى خويش كردند و ناآگاهانه گام نهادند.
(و ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون)
ما به ايشان ستم نكرديم، آنها خود با گناهان به خود ستم كردند.

 

ظلم در قلمرو روابط خانوادگى

خداوند دراين آيات پس از توصيه به رعايت حقوق همسران فرموده است:
(تلك حدود اللّه فلاتعتدوها و من يتعدّ حدود اللّه فاولئك هم الظالمون) بقره/ 229
آنچه ياد شده، حدود و قوانين الهى است، پس از آنها تجاوز نكنيد، چه اين كه متجاوز به قوانين الهى، همان ظالمان و سيه كارانند.
ظلم در مصاديق اجتماعى و سياسى
(ان الذين توفّيهم الملائكة ظالمى أنفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنّا مستضعفين فى الارض قالوا ألم تكن ارض اللّه واسعة فتهاجروا فيها فاولئك مأويهم جهنّم و ساءت مصيراً) نساء/ 97
به يقين كسانى كه فرشتگان جان آنان را بستانند در حالى كه بر جان خويش ستم روا داشته اند، به آنان مى گويند: آيا سرزين خدا پهناور نبود كه هجرت كنيد؟! جاى اين ستمكاران دوزخ است و بدجايگاهى است.
دراين آيه، هجرت از سرزمين كفر به فضاى سالم و معنوى كه موضوعى اجتماعى و سياسى است به عنوان يك شرك و كفر به خدا ظلم است: عمل صحيح و عادلانه معرفى شده به گونه اى كه ترك آن، گناه و ظلم به حساب آمده است.
ظلم در قلمرو عقيده و بينش
(… و الكافرون هم الظالمون) بقره/ 254
كافران، نمونه روشن و بارز ستم كارانند.
(… انّ الشرك لظلم عظيم) لقمان/ 13
شرك ورزى ستمى بزرگ است.
در اين آيات، كجرويهاى فكرى و عقيدتى، ظلم معرفى شده است.


پی نوشت‌ها:

1. جوادى، محسن، مسأله بايد و هست، چاپ اول، قم، انتشارات دفترتبليغات اسلامى، 1375، 55
2. وارنوك، جان، فلسفه اخلاق در قرن حاضر، ترجمه: صادق لاريجانى، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1362، 9.
3. ملكيان، مصطفى، جزوه فلسفه اخلاق، 19.
4. جوادى، محسن، مسأله بايد و هست، 60ـ61.
5. فرانكنا، ويليام كى، فلسفه اخلاق، ترجمه هادى صادقى، چاپ اول، قم، مؤسسه انتشاراتى طه، 1376 هـ.76.
6. جوهرى، اسمعيل، صحاح اللغة، ذيل ماده، خلق.
7. فارابى، محمد، رسالة التنبيه، ص 9 به نقل از: سجادى، دكتر سيد جعفر، فرهنگ معارف اسلامى، 2/ 354.
8. طوسى، نصيرالدين، اخلاق ناصرى، تصحيح: مجتبى مينوى و عليرضا حيدرى، چاپ سوم، تهران، انتشارات خوارزمى، 1364، 143.
9. فخررازى، محمدبن عمر، التفسير الكبير، (مفاتيح الغيب) چاپ سوم، بى جا، بى تا، ، 30/81.
10. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت، چاپ هشتم، تهران، انتشارات الزهرا، 1365، 50ـ 48.
11. چند نفر از استادان فلسفه انگليس، فلسفه يا پژوهش حقيقت، ترجمه: دكتر سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ سوم، تهران، انتشارات حكمت، 1370هـ، 114.
12. روسو، ژان ژاك، اميل ، آموزش و پرورش، ترجمه: منوچهر كيا، تهران، انتشارات دريا، 1349، 62.
13. فروغى، محمد على، سير حكمت در اروپـا، چاپ اول، تهـران، انتشــارات زوار، 1344، 2/ 249.
14. مطهرى، مرتضى، تعليم و تربيت، 50.
15. ريچارد پاپكين، آروم استرول، كليات فلسفه، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ سوم، تهران، انتشارات حكمت، 64 ـ 55.
16. همان، 63.
17. همان، 71.
18. فلسفه اخلاق فرانكنا،فلسفه اخلاق، ترجمه هادى صادقى، 70.
19. ريچارد پاپكين، كليات فلسفه، 71
20. راسل، برتراند، تاريخ فلسفه غرب، ترجمه: نجف دريابندرى، چاپ پنجم، تهران، انتشارات پرواز، 1365، 1/ 353.
21. همان، 1/ 354 - 353.
22. سير حكمت در اروپا (با تلخيص) 2/ 111.
23. تاريخ فلسفه غرب، 2/ 759.
24. امين، احمد، الاخلاق، بيروت، دارالكتاب العربى، 1969، 98.
25. همان، 101 - 100.
26. فروغى، محمد على، سير حكمت در اروپا، 2/ 144.
27. الحر العاملى، محمد، وسائل الشيعه الى تحصيل الشريعة، تحقيق: عبدالرحيم الربانى الشيرازى، چاپ پنجم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1403. 1983م، 1/ 34.
28 ـ 29. همان، 1/ 35 - 33.
29. سيد قطب، عدالت اجتماعى در اسلام، 272.
31. طوسى، محمد، التبيان فى تفسيرالقرآن، بيروت داراحياء التراث العربى، 10/ 358.
32. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تحقيق و تصحيح: سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية، بى تا، 5/ 496.
33. راغب الاصفهانى، حسين بن محمد، المفردات فى غريب القرآن، ذيل ماده فساد.
34. رشيد رضا، محمد، تفسير المنار، دوم، بيروت، دارالفكر، بى تا، 1/ 231.
35. الفاخورى،حنا، الجر، خليل، تاريخ فلسفه در جهان اسلامى، ترجمه: عبدالمحمد آيتى، چاپ دوم، تهران، كتاب زمان، 1358، 2/ 433.
36. سبحانى، جعفر، حسن و قبح عقلى يا پايه هاى اخلاق جاويدان، چاپ دوم، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1370 هـ.
37. همان، 52.
38. لاريجانى، صادق، جزوه فلسفه اخلاق، (با تلخيص) 75.
39. الميزان فى تفسيرالقرآن، 12/ 331.
40. راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ماده عدل.
41. كمپانى اصفهانى، محمد حسين، نهاية الدراية فى شرح الكفاية، اصفهان، انتشـارات مهدوى، 2/ 127.
42. حسن و قبح عقلى يا پايه هاى اخلاق جاويدان، 64.
43. مصطفوى، سيد حسن، التحقيق فى كلمات القرآن، ماده عدل.
44. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تحقيق و تصحيح، سيد هاشم رسولى محلاتى، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية. 3/ 374.
45.طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، 12/ 302.
46. همان، 12/ 302.
47. آلوسى بغدادى، محمود، روح المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم و السبع المثانى، چاپ چهارم، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1405 هـ 1987 م، 14/ 197.
48. اخلاق ناصرى، 143.
49. همان، 143.
جمعه 21 مهر 1391  1:20 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها