0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستغفار

اِستغفار: آمرزش خواهى

مفهوم آمرزش خواهى 68 بار در قرآن آمده‌است: 43 مورد از آن در هيئتهاى گوناگون باب استفعال، 17 مورد در قالب «إغفر» ، سه مورد به صيغه «يغفر» ، دو مورد «تغفر» و يك بار به‌صورت «مغفرة» به‌كار رفته است.[1] در دو آيه نيز فرمان استغفار با واژه «حِطَّة» آمده و نقل شده‌است كه خداوند به بنى*اسرائيل فرمان استغفار داد تا مشمول مغفرت الهى قرار گيرند. (بقره/ 2، 58; اعراف/ 7، 161)
واژه استغفار به معناى درخواست مغفرت
[2] از ريشه «غ‌ـ‌ف‌ـ‌ر» در لغت به معناى پوشش است[3]، چنان كه گفته مى‌شود: «اصبغ ثوبك بالسواد فهوأغفر لوسخه = لباست را رنگ سياه كن تا در برابر چرك پوشاننده‌تر باشد».[4] به كلاه‌خود نيز از آن جهت كه سر را از آسيبها مى‌پوشاند، مِغفَر مى‌گويند[5] و پارچه‌اى را كه به‌صورت آستر، يك سوى لباس را پوشش مى‌دهد، غَفَر مى‌نامند.[6]
استغفار در اصطلاح، به معناى درخواست زبانى يا عملى[7] آمرزش[8] و پوشش گناه*[9] از پيشگاه خداوند، و هدف از آن درخواست مصونيّت از آثار بد گناه و عذاب الهى است.[10] كيفيّت پوشاندن گناه از بحث استغفار خارج است و از جمله افعال الهى به شمار مى‌رود و از آن تحت عناوين غفران، عفو، تكفير* سيّئه و تبديل آن به حسنه بحث مى‌شود. برخى، واژه استغفار در آياتى از قرآن را به ايمان[11]، اسلام[12] يا گزاردن نماز[13] تفسير كرده‌اند كه به مصاديق استغفار در مقام عمل اشاره دارند. در‌شريعت اسلامى، استغفار به‌صورت بهترين عبادت و دعا*مطرح، و فراوانى انجام دادن آن توصيه شده و شاخص‌ترين تعبير از آن، با جمله «استغفر‌الله»‌است.[14]

تفاوت استغفار و توبه:

فرمان توبه* پس از امر به استغفار در آيات 3، 52 و 90 هود/11:«واَنِ‌استَغفِروا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا اِلَيهِ» به دو دليل، نشان دهنده مغايرت مفهوم استغفار و توبه است: 1. عطف توبه بر استغفار با كلمه «ثمّ» كه فاصله و ترتيب را مى‌رساند. 2. اصل در كلام هر گوينده‌اى تأسيس و اراده معناى جديد است. درباره مغايرت استغفار با توبه، وجوهى گفته شده كه مى‌توان آنها را در دو وجه خلاصه كرد: 1.‌استغفار، آمرزش خواهى از گناهان براى پيراستن روح از آلودگيها و نابودى باورها و اعمالى، مانند شرك و معصيت است و توبه، اقدام براى آراستن روح به صفات پسنديده، مانند توحيد و ايمان و امتثال فرمانهاى الهى است، در نتيجه استغفار، طلب آمرزش; ولى توبه بازگشت به خدا در مقام عمل است.[15]
2. منظور از استغفار، درخواست آمرزش از گناهان پيشين، و مقصود از توبه، پشيمانى و بازگشت به خدا درباره گناهانى است كه امكان دارد در آينده واقع شود.[16]
با توجّه به تفاوت معناى توبه و استغفار، توبه به‌صورت مكمّل استغفار در جهت رسيدن به هدف آن، يعنى آمرزش مطرح است.[17]عده‌اى در تفاوت ميان استغفار و توبه به تفاوت متعلّق آن دو اشاره كرده و استغفار را به گناهان كوچك، و توبه را به گناهان بزرگ مربوط دانسته‌اند.[18] در يك آيه، استغفار پس از توبه آمده و برآن عطف شده است: «اَفَلا يَتوبونَ اِلَى اللّهِ ويَستَغفِرونَهُ» (مائده/5،74); امّا چون عطف در اين آيه با «واو» كه براى جمع است صورت پذيرفته، با مغايرت استغفار و توبه منافاتى ندارد. برخى امر به توبه پس از استغفار را در آيات سوره هود، تأكيد همان امر اوّل و «ثمّ» را به معناى واو دانسته‌اند.[19] برخى نيز معتقدند چنانچه در موردى استغفار به تنهايى به‌كار رفته باشد، معناى توبه را نيز دربردارد.[20]

اهمّيت استغفار:

اهمّيت استغفار از جهات گوناگونى قابل تبيين است: 1.‌پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و ديگر پيامبران به استغفار سفارش كرده و عموم مردم بدان فرمان داده شده‌اند، چنان كه 8‌آيه، به آمرزش خواهى ترغيب عمومى كرده و نزديك به 30 آيه، از استغفار پيامبران سخن به ميان آورده و 5 آيه نيز شخص رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) را به آن مأمور كرده است.[21] 2.‌فرشتگان براى مؤمنان (غافر/40، 7) و اهل زمين استغفار مى‌كنند. (شورى/42،5) 3.‌درخواست آمرزش گناه، صفت پرهيزكاران معرّفى شده است[22]: «...‌لِلَّذينَ اتَّقَوا ... * اَلَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا اِنَّنا ءامَنّا فَاغفِر‌لَنا». (آل‌عمران/3،‌15‌ـ‌16)

آثار استغفار: استغفار آثار مهم معنوى و مادّى را در پى دارد; مانند:

1. پيشگيرى از عذاب الهى:

براساس آيه‌33 انفال/8 تا زمانى كه مردم اهل استغفار باشند، خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد: «...‌وما‌كانَ‌اللّهُ مُعَذِّبَهُم وهُم يَستَغفِرون». ابتداى آيه ياد شده، به عامل ديگر پيشگيرى از عذاب، يعنى وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در ميان مردم اشاره دارد. مفسّران درباره اين آيه، شأن نزولهاى خاص و احتمالات گوناگونى ذكر كرده‌اند; ولى آيه، اين قانون كلّى را دربردارد كه وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در ميان مردم و استغفار مردم، هر دو عامل امنيّت آنان در برابر بلاهاى سخت و سنگين و مجازاتهاى دردناك طبيعى و غير طبيعى، همانند سيل، زلزله و جنگهاى ويرانگر است.[23] حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام)مى‌فرمايد: در روى زمين، دو ابزار امنيّت از عذاب الهى وجود داشت: يكى از آن دو وجود پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)بود كه با رحلت آن حضرت برداشته شد; ولى ديگرى كه استغفار است، همواره براى همگان وجود دارد، پس بدان تمسّك جوييد. آنگاه آيه پيشين را تلاوت‌كردند.[24]

2. آمرزش گناهان:

در آيه 10 نوح/ 71 در پى فرمان حضرت نوح(عليه السلام) به استغفار، صفت بسيار بخشنده بودن خداوند مطرح شده است: «فَقُلتُ استَغفِروا رَبَّكُم اِنَّهُ كانَ غَفّارا». وصف غفّار، همانند اوصاف غفور، رحيم (نساء/4،110) و ودود (هود/11،90) ... به وعده مهم و بشارت بزرگ الهى به آمرزش گناهان و نزول رحمت بر بندگان اشاره دارد.[25] در روايتى استغفار از گناه، عامل زدوده‌شدن زنگارهاى گناه از روح انسان و بخشيدن جلاى معنوى به روح، دانسته شده‌است.[26]

3. افزايش روزى:

آيات 11‌ـ‌12 نوح/71 به نجات از خشكسالى با آمدن بارانهاى فراوان، رفع فقر و تنگدستى و زياد شدن درآمد و روزى اشاره دارد: «يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيكُم مِدرارا * ويُمدِدكُم بِاَمول...».

4. ازدياد فرزندان:

بر اساس آيه 12 نوح/71 رفع مشكل بى‌فرزندى، يا ازدياد فرزندان از آثار استغفار شمرده شده است: «ويُمدِدكُم بِاَمول وبَنينَ...».

5. رفاه و عمر طولانى:

استغفار واقعى عامل دستيابى انسان به زندگى خوب و زيباى توأم با ثروت، رفاه، امنيّت و عزّت است[27]: «ويَجعَل لَكُم جَنّـت ويَجعَل لَكُم اَنهـرا» ، چنان‌كه در آيه 3 هود/11 از اين دنياى خوب مادّى به متاع نيكو ياد شده است: «واَنِ استَغفِروا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا اِلَيهِ يُمَتِّعكُم مَتـعـًا حَسَنـًا». برخى نيز متاع حسن را عمر دراز، قناعت، رها كردن مردم و روى‌آورى به خداوند در نتيجه آمرزش‌خواهى دانسته‌اند.[28] در نقلى، حسن بصرى اشخاصى را كه از خشكسالى، فقر و تنگدستى و نداشتن فرزند رنج مى‌بردند و‌براى رفع آن در پى راه حلّى بودند، به استغفار سفارش و به آيات 10‌ـ‌12 نوح/71 استناد‌كرده است.[29]

ضرورت استغفار:

فرمان و تشويق به استغفار در بسيارى از آيات[30] و توبيخ ترك آن در برخى ديگر، چون «اَفَلا يَتوبونَ اِلَى اللّهِ ويَستَغفِرونَهُ» (مائده/5،74)، ضرورت استغفار همگان را روشن مى‌سازد، زيرا از يك سو انسانهاى عادى بر اثر غفلت، نادانى و سركشى غرايز حيوانى و هواى نفس، همواره در معرض گناه هستند، ازاين‌رو نياز به استغفار و ضرورت آن، جهت پالايش و تصفيه روحشان امرى بديهى مى‌نمايد، و از سوى ديگر، هيچ‌كس نمى‌تواند حقوق الهى را آن‌گونه كه شايسته مقام ربوبى است، به جاى آورد، بلكه به اندازه معرفت و شناخت خويش به اين مهم مى‌پردازد، بر اين اساس، حتّى پارسايان حقيقى نيز از كارها و عبادتهاى خود شرم داشته، خويش را در پيشگاه خداوند متّهم، بلكه مقصر مى‌دانند و ضرورت استغفار را درك مى‌كنند.[31]

برترين زمان استغفار:

استغفار به زمان و مكان خاص و وضعيّت ويژه‌اى محدود نيست; ولى در حالات و موقعيّتهاى مختلف زمانى و مكانى، نقش ويژه خود را دارد و بيشتر مقرون به پذيرش از ناحيه خداوند است، چنان كه شب، بستر مناسبى براى نزول فيض الهى: «اِنّا اَنزَلنـهُ فى لَيلَةِ القَدر» (قدر/ 97، 1)، و براى عروج عبد: «سُبحـنَ الَّذى اَسرى بِعَبدِهِ لَيلاً» (اسراء/ 17، 1) است. قرآن كريم در آيات 17 آل‌عمران/3:«المُستَغفِرينَ بِالاَسحار» و 18 ذاريات/51: «وبِالاَسحارِ هُم يَستَغفِرون» با صراحت، سَحَر* را براى استغفار برمى‌گزيند و در آيه 98 يوسف/12:«قالَ سَوفَ اَستَغفِرُ لَكُم رَبّى» طبق نظر قريب به اتّفاق مفسّران، برترى استغفار در سحر در مقايسه با زمانهاى ديگر را گوشزد مى‌كند.
در آيه اخير، آنگاه كه فرزندان خطاكار يعقوب*(عليه السلام)از وى خواستند تا براى گناهانى كه در حقّ پدر و برادر خود مرتكب شده‌اند براى آنان از خداوند آمرزش بطلبد، يعقوب(عليه السلام)گفت: در آينده برايتان از خدا آمرزش مى‌طلبم. بيشتر روايات ناظر به آيه ياد شده تصريح مى‌كنند كه منظور او از آينده، سَحَر بوده است.
[32]
برخى ديگر از مفسّران نيز زمانهاى ديگرى، چون شب جمعه[33]، شبهاى سيزدهم تا پانزدهم رجب[34]، و وقت نماز شب[35] را مناسب براى اين آمرزش‌طلبى دانسته‌اند. برخى از رازهاى اهميّت استغفار در سحرگاه را مى‌توان چنين تبيين كرد. 1.‌سحرگاه خوش‌ترين اوقات خواب به شمار مى‌آيد و كسى كه در اين زمان از لذّت خواب، چشم بپوشد و به عبادت خدا بپردازد، اطاعت و بندگى او كامل‌تر خواهد بود.[36] 2. سحرگاه، يعنى بخشى از شب كه در آن آرامش خاصّى حكمفرماست، زمينه مناسبى براى دعا بوده، استغفار و عبادت در آن تأثير بسزايى دارد: «اِنَّ ناشِئَةَ الَّيلِ هِىَ اَشَدُّ وطــًا واَقوَمُ قيلا». (مزمّل/‌73،‌6)
استغفار‌كنندگان در سحرگاهان (آل‌عمران/ 3،17) را اين گروهها دانسته‌اند: 1.‌برگزار كنندگان نماز صبح به‌صورت جماعت.
[37] 2.‌كسانى كه در سحرگاه 70 بار استغفار مى‌كنند.[38] 3.‌افرادى كه هنگام طلوع فجر صادق، بيدار و شاهد آن‌اند.[39] 4.‌كسانى‌كه تا وقت سحر مشغول نماز بوده، آنگاه به استغفار و دعا مى‌پردازند.[40] 5.‌آنان كه در قنوت ركعت اخير نماز شب (وتر)، 70 بار از خدا درخواست بخشش‌دارند.[41]
در آيه‌اى نيز خداوند پس از آنكه به حجگزاران فرمان مى‌دهد به سوى سرزمين مِنا* كوچ كنند، به آنان دستور استغفار مى‌دهد: «ثُمَّ اَفيضوا مِن حَيثُ اَفاضَ النّاسُ واستَغفِروا اللّهَ...». (بقره/ 2، 199)

اجابت استغفار:

پذيرش استغفار از سوى خداوند حتمى است، زيرا: 1. برخى آيات به پذيرش استغفار از سوى خداوند تصريح دارد: «ومَن يَعمَل سوءًا اَو يَظلِم نَفسَهُ ثُمَّ يَستَغفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفورًا رَحيمـا» (نساء/ 4، 110)، «ومَن يَغفِرُ الذُّنوبَ اِلاَّ اللّهُ» (آل‌عمران/3،135)، «فَاستَغفِروهُ ثُمَّ توبوا اِلَيهِ اِنَّ رَبّى قَريبٌ مُجيب» (هود/11،61); نيز خداوند در آيه 60 غافر/40:«اُدعونى اَستَجِب لَكُم» وعده استجابت دعا داده و استغفار، به‌صورت يكى از بهترين دعاها[42] مشمول اين وعده الهى است و وعده پذيرش استغفار مى‌تواند سبب تشويق به آن باشد. 2. با توجّه به اينكه آيات فراوانى از قرآن كريم به استغفار امر مى‌كند[43]، عدم پذيرش آن از سوى خداوند، بعيد به نظر مى‌آيد. 3.‌بسيارى از اوصاف الهى چون غفور، غفّار، عفوّ و‌... خود بشارت به بخشش الهى است كه در استغفار، مطلوب است.

وساطت در استغفار:

واسطه‌جويى و واسطه‌پذيرى براى استغفار، در قرآن كريم تأييد و تثبيت شده است، چنان كه به وسيله‌جويى براى تقرّب به خدا به‌صورت مطلق امر شده است: «وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ». (مائده/ 5، 35) برخى آيات، واسطه‌جويى ديگران از رسول خدا و وساطت حضرت را براى آنها در استغفار، مطرح كرده مى‌فرمايد: «...‌ولَو اَنَّهُم اِذ ظَـلَموا اَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ‌...» (نساء/4،64) و در برخى ديگر، خداوند به رسول خويش فرمان مى‌دهد تا براى خود و مردم مؤمن استغفار كند: «واستَغفِر لِذَنبِكَ ولِلمُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ». (محمّد/47،19) در آياتى نيز استغفار براى پدر و مادر (ابراهيم/ 14، 41; نوح/ 71،28) و ديگر خويشاوندان (اعراف/ 7، 151) و مؤمنان (ابراهيم/ 14، 14; حشر/59،10) عملى پسنديده دانسته شده است. مفهوم برخى از آيات نيز، مانند 113 توبه/9 كه در آن رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان از استغفار براى مشركان منع شده‌اند بر جواز استغفار براى مؤمنان دلالت دارد: «ما كانَ لِلنَّبِىِّ والَّذينَ ءامَنوا اَن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ‌...».[44]افزون بر آيات ياد شده، آيات 97‌ـ‌98 يوسف/12: «قالوا يـاَبانَا استَغفِر لَنا... * قالَ سَوفَ اَستَغفِرُ لَكُم‌رَبّى...» نيز به خوبى بر جواز وسيله‌جويى در استغفار دلالت دارد، زيرا هنگامى كه فرزندان يعقوب پيامبر، از وى وساطت آمرزش از خدا را براى خود خواستند، حضرت به آنان وعده داد كه در آينده برايشان از خداوند آمرزش بطلبد. به نظر برخى مفسّران، استفاده قرآن از عنوان «رسول» در آيه 64 نساء/4 به اين معنا اشاره دارد كه واسطه بايد داراى مقام معنوى و منزلت قابل توجّهى نزد خدا باشد. كسى كه مقام رسالت ويژه اوست و بدان، مورد تكريم واقع شده، اين شايستگى را دارد كه واسطه در حاجت‌طلبى از خدا باشد و خداوند هرگز شفاعت او را رد نكند.[45] البتّه پذيرش نقش واسطه در آمرزش خواهى با لزوم وجود قابليّت در توسّل*جويان و مغفرت‌طلبان، جهت تأثير استغفار براى آنان منافاتى ندارد.[46] واسطه‌جويى در آمرزش‌خواهى با توحيد منافاتى ندارد و به رغم نظر ابن‌تيميّه و پيروان وهّابى او، بدعت و شرك نبوده[47]، بلكه امرى مطلوب و راهى مؤثّر براى پذيرش استغفار و جذب لطف الهى است.[48] شأن نزول[49] و روايات[50] ذيل آيه 64 نساء/4 و اعتراض نكردن يعقوب(عليه السلام) به فرزندان خويش كه از وى درخواست وساطت در استغفار كرده‌اند (يوسف/12، 97‌ـ‌98) مؤيد اين مطلب است.[51] ضمن اينكه در نگاه قرآن، آمرزش فقط از آنِ خداوند بوده (آل‌عمران/3،153)، رسول و ديگران فقط واسطه درخواست آمرزش هستند.[52]

ممنوعيّت استغفار براى مشركان:

آيه 113 توبه/9 پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان را از استغفار براى مشركان باز مى‌دارد: «ما كانَ لِلنَّبِىِّ والَّذينَ ءامَنوا اَن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ ولَو كانوا اولى قُربى...» منع ياد شده، به سبب عدم تأثير استغفار براى مشركان: «اِنَّ اللّهَ لا يَغفِرُ اَن يُشرَكَ بِهِ» (نساء/4،48، 116) و بيهوده بودن آمرزش‌خواهى در حق آنان است.[53] از سويى استغفار، نوعى اظهار محبّت به مشركان و پيوند با ايشان است كه در بسيارى از موارد از آن نهى شده است.[54] برخى منع استغفار براى مشركان را به اين سبب دانسته‌اند كه در بين متمايل شدگان به ايمان و اسلام، نوعى مفسده پديد مى‌آيد، زيرا در صورت پذيرش استغفار براى مشركان، اين گمان پديد مى‌آيد كه مؤمنان در اين جهت هيچ‌گونه برترى بر مشركان ندارند.[55]
قرآن كريم پس از طرح ممنوعيّت استغفار براى مشركان در آيه 113 توبه/9، به سرّ استغفار ابراهيم*(عليه السلام)براى آزر اشاره مى‌كند كه اين آمرزش‌خواهى، زمانى بوده كه ابراهيم(عليه السلام)همچنان به ايمان آوردن وى اميدوار بوده است، به‌همين سبب براى هدايت آزر* به راه راست، به وى وعده آمرزش خواهى داد و به اين وعده وفا كرد; امّا زمانى كه دشمنى او با خدا آشكار شد، از وى تبرّى جست: «وما كانَ استِغفارُ اِبرهيمَ لاَِبيهِ اِلاّ عَن مَوعِدَة وعَدَها اِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّاَ مِنهُ اِنَّ اِبرهيمَ لاََوّ‌هٌ حَليمٌ‌» (توبه/9،114) مضمون روايتى در اين زمينه اين است كه ابراهيم(عليه السلام)ايمان آوردن آزر را شرط استغفار براى او قرار داد و پس از آنكه دشمنى آزر با خدا براى حضرت روشن شد، از وى بيزارى جست.[56] در شأن نزول آيه 113 توبه/9 آمده است كه گروهى از مسلمانان، از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)پرسيدند: آيا براى نياكان ما كه در زمان جاهليّت مرده‌اند، از خدا بخشش نمى‌طلبى؟ خداوند با نزول آيه ياد شده به‌آنها پاسخ داد كه پيامبر و مؤمنان، حقّ استغفار براى مشركان را ندارند.[57] در شأن نزول ديگرى در منابع شيعه و اهل سنّت آمده است كه على(عليه السلام)آمرزش‌طلبى مسلمانى را براى پدر و مادر مشرك خويش شنيد و به او اعتراض كرد. وى‌گفت: پس چگونه ابراهيم براى والدين مشرك خويش از خدا آمرزش خواست؟ على(عليه السلام)پرسش او را به رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)رسانيد، آنگاه آيات 113‌ـ‌114 توبه/9 نازل شد.[58] در شأن نزول ديگرى مقصود، استغفار رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)براى ابوطالب*‌‌[59] يا‌آمنه[60] دانسته شده، درحالى‌كه اين شأن نزول به ادلّه‌متعدّد از سوى محقّقان ردّ شده است; از جمله:
1. ضعف خبر ياد شده به دليل نقل آن از سوى سعيد‌بن‌مسيب كه برخى از منابع رجالى از او مذمّت، و برخى نيز از اظهار نظر درباره وى خوددارى كرده‌اند
[61]، افزون بر اين، بعضى از منابع ديگر، روايت سعيد‌بن‌مسيب را به سبب دشمنى او با اهل بيت(عليهم السلام) فاقد اعتبار مى‌دانند.[62] 2.‌مشهور، بلكه مسلّم است كه سوره توبه در سال نهم هجرى نازل شده، درحالى‌كه وفات ابوطالب(عليه السلام)در سال دهم بعثت بوده است[63]، بنابراين، شأن نزول ياد شده در متن خود از جهت تاريخى داراى تضاد است، تا جايى كه برخى از تفاسير در حلّ آن، توجيهات نامقبولى چون دو بار نازل شدن اين آيه[64] يا امكان استغفار پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى ابوطالب از زمان وفات او تاهنگام نزول آيه را مطرح كرده‌اند[65]; ولى به اين نكته كه چگونه پيامبر(صلى الله عليه وآله)سالها به عموى مشرك خود اظهار دوستى و ابراز محبّت داشته، اشاره نكرده‌اند، درحالى‌كه خداوند، آشكارا و مكرّر او را از محبت به مشركان بازداشته بود.[66] 3.‌در بخشى از همين شأن نزول، ابوطالب اظهار داشت كه من بر دين عبدالمطّلب هستم و موحّد بودن عبدالمطّلب از نظر شيعه و بسيارى از اهل‌سنّت، مسلّم است.[67] از عبّاس‌بن‌عبدالمطّلب نيز نقل مى‌شود كه ابوطالب پيش از وفات، به توحيد و رسالت اقرار كرد[68] و اشعار به جاى مانده از وى، مؤيّد اين مطلب است.[69] برخى نيز معتقدند ابوطالب ايمان خود را كتمان مى‌كرد تا بدينوسيله بتواند از رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)بهتر حمايت كند.[70] در روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز ابوطالب به اصحاب كهف[71] و مؤمن آل‌فرعون[72] تشبيه شده است. امام‌رضا(عليه السلام)به ابان فرمود: اگر‌به‌ايمان ابوطالب اقرار ندارى، سرانجام تو‌آتش‌است.[73] (‌=>‌ابوطالب)

بى‌تأثير بودن استغفار براى منافقان:

بى‌تأثير بودن آمرزش‌خواهى براى منافقان در دو آيه از قرآن كريم آمده است: «سَواءٌ عَلَيهِم اَستَغفَرتَ لَهُم اَم لَم تَستَغفِر لَهُم لَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُم...= براى آنان يكسان است; چه برايشان آمرزش بخواهى يانخواهى. خدا هرگز ايشان را نخواهد بخشود». (منافقون/63،6) شبيه به همين مضمون، در جاى ديگر مى‌فرمايد: چه برايشان آمرزش بخواهى يا نخواهى  ]يكسان است; حتّى ]اگر برايشان 70 بار آمرزش بخواهى، خدا آنها را نمى‌آمرزد: «استَغفِر لَهُم اَو لا تَستَغفِر لَهُم اِن تَستَغفِر لَهُم سَبعينَ مَرَّةً فَلَن يَغفِرَ اللّهُ لَهُم». (توبه/9،80) كلمه«سبعين» به معناى 70 در اين آيه، مبالغه و فراوانى در بيان حكم ياد شده را مى‌رساند.[74] در ادامه آيه، علّت بى‌تأثير بودن استغفار براى آنان را كفر ايشان به خدا و رسول، و نبودن زمينه هدايت در گروه فاسقان مى‌شمرد: «...‌ذلِكَ بِاَنَّهُم كَفَروا بِاللّهِ ورَسولِهِ واللّهُ لا‌يَهدِى القَومَ الفـسِقين». (توبه/ 9، 80) با توجّه به اينكه منافقان بر اعتقاد باطل و رفتار زشت خويش اصرار داشتند و اصرار بر رفتار زشت نيز مانع پذيرش استغفار است: «فَاستَغفَروا لِذُنوبِهِم... ولَم يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلوا...» (آل‌عمران/ 3، 135) چگونه ممكن است استغفار براى آنان مؤثّرباشد؟ بسيارى از تفاسير اهل‌سنّت، ضمن نقل رواياتى، استغفار رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)براى منافقان را سبب نزول آيه 80 توبه/ 9 دانسته‌اند.[75] اين نظر به دو جهت مخدوش است: 1.‌آيات سوره توبه در اواخر عمر نبىّ‌اكرم(صلى الله عليه وآله)نازل شده، درحالى‌كه همه سوره‌هاى مكّى و بيشتر سوره‌ها و آيات مدنى، پيش از آن فرود آمده است و تدبّر در آن نشان مى‌دهد كه هرگز اميدى در نجات كافران و منافقان نبوده و نمى‌توان تصوّر كرد كه وضع آنان بر رسول خدا پنهان بوده يا از بى‌تأثير بودن استغفار براى آنان خبر نداشته است تا بخواهد با اصرار در استغفار براى آنان زمينه آمرزششان را فراهم سازد. 2. با توجّه به اصرار منافقان بر اعتقاد باطل خويش، آمرزش‌خواهى براى ايشان باعث ترغيب آنان به ادامه روش و اعتقاد باطل آنان مى‌شد و اين كار چگونه از رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله)ممكن‌است؟[76]

استغفار كنندگان:

بيشترين آيات در اين زمينه به استغفار انسانهاى عادى مربوط است: «رَبَّنا فَاغفِر لَنا ذُنوبَنا» (آل‌عمران/3،193) و مقصود از آن، آمرزش‌خواهى براى گناهان است و در يك جا به استغفار «ربّيّون» * اشاره كرده است (آل‌عمران/3،146‌ـ‌147). مقصود از «ربّيّون» كسانى هستند كه به پروردگار عالم اختصاص پيداكرده و به جز خداوند به چيز ديگرى اشتغال ندارند.[77] در پاره‌اى آيات نيز از استغفار پيامبران و فرشتگان سخن به ميان آمده است:

1. ‌پيامبران(عليهم السلام):

استغفار انبيا(عليهم السلام) براى خويش كه حدود 30 آيه از قرآن به آن اشاره دارد، به دليل عصمت آنان از هر گناه، به معناى آمرزش‌خواهى از گناه يعنى مخالفت با اوامر و نواهى مولوى نيست.[78] به نظر شيعه و بسيارى از فقيهان از اصحاب مالك، ابوحنيفه و شافعى، پيامبران الهى از همه گناهان حتّى صغاير معصوم‌اند، زيرا همه مردم مأمورند از گفتار و رفتار آنان پيروى كنند و اين فرمان با ارتكاب گناه ـ‌هرچند صغيره‌ـ از سوى آنان سازگارى ندارد[79]; نيز قرآن، پيامبران را با وصف «مخلَصين» ستوده است (ص/38،46; يوسف/12، 24; مريم/19،51) و طبق آيات 82‌ـ‌83 ص/38، شيطان براى اغواى بندگان مخلَص خدا راهى ندارد: «فَبِعِزَّتِكَ لاَُغويَنَّهُم اَجمَعين * اِلاّ عِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين» ، بر‌اين‌اساس، آمرزش خواهى انبيا(عليهم السلام)از جنبه‌هاى گوناگون قابل تبيين است:
الف. استغفار انبيا(عليهم السلام) نوعى تعليم به امّتهاست تا بتوانند به وسيله آمرزش خواهى، ضمن جبران‌گناهان خويش، رحمت الهى را شامل حال خود كنند.
[80]
ب. منظور، آمرزش‌خواهى از ترك اَوْلى[81]، يعنى انجام دادن كار خوب با ترك كار بهتر است.
ج. مقصود از استغفار انبيا(عليهم السلام)، استغفار آنان از گناهان امّت خويش است.
[82] اين مطلب در خصوص رسول خاتم(صلى الله عليه وآله)نيز نقل شده است.[83]
د. استغفار پيامبران(عليهم السلام) براى دفع و پيشگيرى است و استغفار ديگران جنبه رفع دارد و از گناهانى كه انجام داده‌اند، آمرزش مى‌طلبند.[84]
هـ‌. چون دعوت انبيا(عليهم السلام) و از جمله پيامبر‌خاتم(صلى الله عليه وآله) آثار گوناگونى داشت كه براى مردم در ظاهر، دردناك و شوم بود و آن را گناه مى‌پنداشتند، پيامبران از خدا مى‌خواستند كه اين آثار از ديد مردم پوشيده بماند تا آنان را مجرم ندانند، آن‌گونه كه مردم مكّه، رسول خدا را جنگ‌طلب و بى‌اعتنا به سنّتهاى راستين مى‌پنداشتند; امّا پس از صلح حديبيّه و فتح مكّه واقعيّت بر آنها آشكار شد، چنان‌كه درباره موسى ابن‌عمران در قرآن آمده است: آنان را بر من [دعوى] گناهى است: «لَهُم عَلَىَّ ذَنبٌ» (شعراء/26،14)، در صورتى كه كشتن مرد قبطى گناه نبود، بلكه يارى شخص ستم‌ديده بود; ولى‌در نظر مردم گناه به شمار مى‌رفت و درخواست آمرزش حضرت موسى به اين معنا بود كه اين امر بر مردم پوشيده بماند تا وى را مجرم ندانند.[85]
در آيه 129 اعراف/7 نيز آمده است: قوم موسى وى را سبب اذيت خويش مى‌دانستند: «قالوا اُوذينا مِن قَبلِ اَن تَأتِيَنا ومِن بَعدِ ما جِئتَنا» گذشته از وجوه ياد شده، برخى استغفار پيامبران را با توجّه به مقام رفيع آنان، اين گونه تبيين كرده‌اند:
الف. پيامبران همچون ديگر انسانها، براى زندگى طبيعى خويش ناچار بودند بخشى از اوقات خود را براى رفع نيازهاى مادّى مانند خوردن و آشاميدن و‌... به‌كار گيرند و چون به همين مقدار، از سير در ملكوت اعلاى ربوبى باز مى‌ماندند، از خداى خويش طلب آمرزش مى‌كردند.
[86]
ب. انبيا در استغفار خود از خدا مى‌خواهند كه به غير او، مانند فرشته، وحى يا مقامات معنوى خويش توجّه نكنند، زيرا توجّه به اين امور در محضر خداوند، نوعى حجاب از مشاهده او شمرده‌مى‌شود.[87]
ج. چون انبيا هرلحظه در حال عروج به مقامات بالاتر هستند، در هر مرتبه، از مرتبه پيش استغفار مى‌كنند.[88]
وجوه ياد شده، درباره آمرزش طلبى ديگر پيشوايان معصوم نيز جارى است، زيرا آنان نيز بسيار استغفار مى‌كردند; مانند استغفارهاى حضرت‌امير(عليه السلام) در دعاى كميل و امام سجاد(عليه السلام)در دعاى ابوحمزه ثمالى.[89]
آمرزش‌طلبى پيامبران در نظر برخى از اهل‌سنّت كه حتّى ارتكاب گناهان كبيره را از ايشان محتمل مى‌دانند، به معناى درخواست تبديل گناهان بزرگ به گناهان كوچك يا درخواست مصونيت از اصرار بر صغاير است.[90] گروهى ديگر از آنان با نفى احتمال ارتكاب گناه بزرگ، استغفار آنان را آمرزش خواهى از گناهان كوچكى كه پيش يا پس از بعثت از آنان سرزده است، مى‌دانند[91] تا بدين وسيله، ضمن جبران خطاها از ثواب كارهايشان كاسته نشود.[92] برخى نيز استغفار آنان را، آمرزش‌خواهى از سهوى مى‌دانند كه ممكن است از آنان سر بزند.[93]

2. فرشتگان:

در آيه 5 شورى/42 فرشتگان* مستغفران براى اهل زمين دانسته شده‌اند: «ويَستَغفِرونَ لِمَن فِى الاَرضِ» و در آيه‌7 غافر/40 از آنان با وصف استغفار كنندگان براى مؤمنان ياد شده است: «يَستَغفِرونَ لِلَّذينَ ءامَنوا» ، با اين تفاوت كه در آيه نخست، استغفار همه فرشتگان براى همه اهل زمين، و در آيه دوم استغفار فرشتگان حامل عرش الهى و گِرداگرد آن براى مؤمنان مطرح است، گرچه در هر دو آيه از استغفار فرشتگان براى ديگران سخن به ميان آمده و هرگز در جايى از قرآن سخنى از استغفار آنان براى خويش گفته نشده است. برخى دليل آن را پاك بودن فرشتگان از هرگونه گناه مى‌دانند و[94] برخى ديگر آن را براى رعايت ادب دانسته كه دعا كننده خود را فراموش و از ديگرى ياد مى‌كند[95]; امّا اين وجه با فرمان خداوند به رسول خويش سازگار نيست كه در آن، استغفار براى خويش را بر استغفار براى ديگران مقدمّ كرده است:«واستَغفِر لِذَنبِكَ ولِلمُؤمِنينَ...» (محمّد/47، 19)، مگر آنكه گفته شود منظور، استغفار فرشتگان براى ديگران پس از استغفار براى خويش است[96] كه اين توجيه نيز مستلزم تقدير و حذف و خلاف اصل و ظاهر است. البتّه استغفار نكردن فرشتگان براى خويش بر خلاف تصوّر برخى مفسّران[97]، برترى آنان بر انبيا را ثابت نمى‌كند.
درباره اينكه در يك آيه از استغفار فرشتگان براى اهل زمين (شورى/42،5) و در آيه ديگر از استغفار آنان فقط براى مؤمنان (غافر/40،7) سخن به ميان آمده، وجوهى گفته شده است:
الف. گرچه آنان براى همه اهل زمين استغفار مى‌كنند، استغفارشان براى مؤمنان آمرزش‌خواهى از گناه است; ولى براى مشركان، با توجّه به نهى قرآن كريم از آن، درخواست سبب آمرزش، يعنى هدايت و ايمان براى آنان است.
[98] بعضى نيز احتمال داده‌اند كه مقصود از استغفار فرشتگان براى اهل زمين، طلب ايمان براى آنان يا عدم نزول عذاب دنيايى بر آنان باشد.[99]
ب. تعبير «لِمَن فِى الاَرضِ» در عموم صراحت ندارد، بنابراين، هم مى‌تواند همه اهل زمين و هم بعضى از آنها مقصود باشد.[100]
ج. ممكن است گفته شود عموم آيه 5‌شورى/‌42 به وسيله آيه 7 غافر/40 تبيين شده و در نتيجه، فرشتگان فقط براى مؤمنان بخشودگى مى‌طلبند.[101]
د. فرشتگان، جز مؤمنان هيچ‌كس را نمى‌بينند، زيرا بر اساس آيه 122‌انعام/6 مؤمن نورانى است و ديده‌مى‌شود[102]، پس استغفار آنان براى اهل زمين، فقط استغفار براى‌مؤمنان است.

منابع

آيين وهابيت; اسنى المطالب فى نجاة ابى‌طالب; اوائل‌المقالات; بحار الانوار; البرهان فى تفسير القرآن; تفسير اطيب البيان; تفسير البصائر; تفسير التحرير و التنوير; تفسير راهنما; تفسير الصافى; تفسير العياشى; التفسير الكبير; تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب; تفسير المنار; تفسير موضوعى قرآن كريم; تفسير نمونه; تفسير نور الثقلين; تفسير‌و نقد و تحليل مثنوى; تنزيه انبياء; التوبة فى ضوء القرآن الكريم; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهر الفقه; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; شرح نهج البلاغه، ابن‌ابى الحديد; شمس‌العلوم و دواء كلام العرب من‌الكلوم; شيعه پاسخ مى‌دهد; عدة الداعى و نجاح الساعى; الغدير فى الكتاب و السنة و الادب; الفرقان فى تفسير القرآن; الكافى; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كشف الغمه فى معرفة الائمه; لسان العرب; مجالس المؤمنين; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مدارج‌السالكين; المعجم الاحصائى لالفاظ القرآن الكريم; معجم رجال الحديث; المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن; النهاية فى غريب الحديث و الاثر; نهج البلاغه.
محمدحسن ناصحى




[1]. المعجم المفهرس، ص‌634، «غفر».
[2]. شمس العلوم، ج‌8، ص‌4982.
[3]. لسان‌العرب، ج‌10، ص91; النهايه، ج‌3، ص‌373، «غفر».
[4]. مفردات، ص‌609، «غفر».
[5]. لسان العرب، ج‌10، ص‌91.
[6]. النهايه، ج‌3، ص‌374.
[7]. مفردات، ص‌609.
[8]. كشف الاسرار، ج‌2، ص‌46.
[9]. التحريرو التنوير، ج‌4، ص‌92.
[10]. همان; مفردات، ص‌609.
[11]. الكشاف، ج‌2، ص‌402.
[12]. التفسيرالكبير، ج‌15، ص‌158.
[13]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌714.
[14]. البرهان، ج‌5، ص‌64‌ـ‌65; نورالثقلين، ج‌5، ص‌38.
[15]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌234; الميزان، ج‌10، ص‌140‌ـ‌141; فى ظلال القرآن، ج‌4، ص‌1853.
[16]. التفسير الكبير، ج‌17، ص‌181; تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌5; اطيب‌البيان، ج‌7،‌ص‌6.
[17]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌214.
[18]. تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌5.
[19]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌314; تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌4.
[20]. مدارج السالكين، ج‌1، ص‌334‌ـ‌335.
[21]. المعجم الاحصائى، ج‌3، ص‌1058، «غفر».
[22]. نمونه، ج‌2، ص‌463.
[23]. نمونه، ج‌7، ص‌154‌ـ‌155.
[24]. نهج البلاغه، حكمت 88.
[25]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌371.
[26]. عدة الداعى، ص‌265.
[27]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌543; التفسير الكبير، ج‌30، ص‌137; الميزان، ج‌10، ص‌300.
[28]. تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌5.
[29]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌543.
[30]. المعجم المفهرس، ص‌634، «غفر».
[31]. نهج البلاغه، خطبه 193.
[32]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌403; تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌172; الصافى، ج‌3، ص‌46.
[33]. جامع البيان، مج‌8، ج‌13، ص85; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌403; التفسيرالكبير، ج‌18، ص‌209.
[34]. تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌172; روح المعانى، مج‌8، ج‌13، ص‌79.
[35]. الدرالمنثور، ج‌4، ص‌585.
[36]. التفسيرالكبير، ج‌7، ص‌217.
[37]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌283; مجمع البيان، ج‌2، ص‌714; بحار الانوار، ج‌84، ص‌120.
[38]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌383.
[39]. جامع البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌383.
[40]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌714; التفسيرالكبير، ج‌7، ص‌217; نور الثقلين، ج‌1، ص‌321.
[41]. البرهان، ج‌1، ص‌602.
[42]. نورالثقلين، ج‌5، ص‌38; البرهان، ج‌5، ص‌65.
[43]. المعجم المفهرس، ص‌634، «غفر».
[44]. نمونه، ج‌3، ص‌452.
[45]. التفسيرالكبير، ج‌10، ص‌162.
[46]. نمونه، ج‌3، ص‌452.
[47]. آيين وهابيت، ص‌145.
[48]. نمونه، ج‌3، ص‌451; راهنما، ج‌3، ص‌450.
[49]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌105; التفسيرالكبير، ج‌10، ص‌162.
[50]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌510; الدرالمنثور، ج‌2، ص‌678.
[51]. نمونه، ج‌10، ص‌75 - 76; شيعه پاسخ مى‌دهد، ص‌145.
[52]. نمونه، ج‌3، ص‌452; تفسير نور، ج‌2، ص‌365.
[53]. الميزان، ج‌9، ص‌351.
[54]. نمونه، ج‌8، ص‌155.
[55]. التحرير والتنوير، ج‌11، ص‌44.
[56]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌114; بحار الانوار، ج‌11، ص‌24; نورالثقلين، ج‌2، ص‌274.
[57]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌115; نمونه، ج‌8، ص‌155.
[58]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌60; تفسير عياشى، ج‌2، ص‌114; التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌209.
[59]. جامع‌البيان، مج7، ج11، ص56‌ـ‌57; التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌208; تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌173.
[60]. الكشاف، ج‌2، ص‌315; التفسير‌الكبير، ج‌16، ص‌208; الدرالمنثور، ج‌4، ص‌302.
[61]. معجم رجال الحديث، ج‌9، ص‌138‌ـ‌145.
[62]. الغدير، ج‌8، ص‌9; نمونه، ج‌8، ص‌159.
[63]. الكشاف، ج2، ص‌315; التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌208; تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌173.
[64]. تفسير المنار، ج‌11، ص‌57‌ـ‌58; نمونه، ج‌8، ص‌158.
[65]. التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌208.
[66]. الغدير، ج8، ص10ـ11; نمونه، ج8، ص157ـ158.
[67]. مجالس المؤمنين، ج‌1، ص‌163; اوائل المقالات، ص‌45‌ـ‌46.
[68]. شرح نهج‌البلاغه، ج‌14، ص‌266.
[69]. اسنى‌المطالب، ص37; الغدير، ج7، ص350‌ـ‌384.
[70]. شرح نهج البلاغه، ج‌14، ص‌274; اسنى المطالب، ص‌33.
[71]. الكافى، ج‌1، ص‌448.
[72]. جواهر الفقه، ص‌249.
[73]. بحار الانوار، ج‌35، ص‌110.
[74]. التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌148; الميزان، ج‌9، ص‌351‌ـ‌352.
[75]. الدرالمنثور، ج‌4، ص‌254; التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌147.
[76]. التفسيرالكبير، ج‌16، ص‌147; الميزان، ج‌9، ص‌354.
[77]. الميزان، ج‌4، ص‌41.
[78]. الميزان، ج‌6، ص‌368; ج‌18، ص‌254.
[79]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌211‌ـ‌212; الميزان، ج‌6، ص‌367.
[80]. التوبة فى ضوء القرآن، ص‌194، 284، 303.
[81]. التفسيرالكبير، ج‌28، ص‌61; روح‌المعانى، مج‌14، ج‌26، ص‌84; نمونه، ج‌21، ص‌452.
[82]. همان، ج‌32، ص‌162; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌463; تنزيه انبياء، ص‌178.
[83]. التفسيرالكبير، ج32، ص162; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30 ص‌463.
[84]. البصائر، ج‌30، ص‌227‌ـ‌236; الفرقان، ج‌23، ص‌406.
[85]. الميزان، ج18، ص254; نمونه، ج22، ص19‌ـ‌21.
[86]. الميزان، ج‌6، ص‌366; تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج‌10، ص‌619; كشف الغمه، ص‌255.
[87]. تفسير موضوعى، ج‌11، ص‌160.
[88]. روح المعانى، مج‌14، ج‌26، ص‌84; مج‌16، ج‌30، ص‌463; التفسيرالكبير، ج‌32، ص‌162.
[89]. مصباح المتهجد، ص‌405، 584.
[90]. التفسيرالكبير، ج‌32، ص‌162.
[91]. كشف‌الاسرار، ج‌9، ص‌191.
[92]. التفسيرالكبير، ج‌32، ص‌162.
[93]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌463.
[94]. التفسيرالكبير، ج‌27، ص‌146; الفرقان، ج‌23، ص‌406.
[95]. الفرقان، ج‌23، ص‌406.
[96]. الفرقان، ج‌23، ص‌406.
[97]. التفسيرالكبير، ج‌27، ص‌146.
[98]. الميزان، ج‌18، ص‌11.
[99]. التفسيرالكبير، ج‌27، ص‌145.
[100]. التفسيرالكبير، ج‌27، ص‌145.
[101]. التفسيرالكبير، ج‌27، ص‌145.
[102]
. تفسير موضوعى، ج‌3، ص‌344.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استغفار و نقش شگرف آن چگونه استغفار كنيم؟

استغفار و نقش شگرف آن
چگونه استغفار كنيم؟

سنيّه بهشتي

بسياري ازمردم هنگامي كه با مشكلي مواجه مي شوند از خود مي پرسند: چرا اين گرفتاري و مشكل برايم پيش آمده است؟ بي گمان بسياري از پاسخ ها نيز بر اين مبتني است كه گناهي را مرتكب شده ايد و اين پيامدهاي طبيعي گناهان است. بنابراين لازم است كه از گناه خويش توبه و استغفار كنيد و با اعمال نيك و صالح، زشتي گناه را بپوشانيد و محبت و رحمت الهي را به سوي خود جلب نماييد.
در اين صورت است كه شخص از شما مي پرسد: چگونه مي بايست استغفار كنم و چه آدابي را بايد مراعات كنم تا از پيشگاه الهي طلب رحمت و مغفرت نموده و مهر و محبت او را به سوي خويش جلب نمايم؟
نويسنده در نوشتار حاضر كه در واقع ادامه بخش پيشين است كه روز سه شنبه 91.6.78 به چاپ رسيد مي كوشد تا با بهره گيري از آيات قرآن و روايات آداب و شرايط استغفاررا بيان كند تا سرعت تأثير استغفار و آثار آن بيش تر از پيش نمايان شود. باهم اين نوشته را ازنظر مي گذرانيم.

ضرورت رعايت آداب استغفار به عنوان شرط كافي

برخي از مردم براساس شعر مولوي بلخي شاعر پرآوازه و عارف ايراني، در پاسخ اين كه چه آدابي را مي بايست در استجابت دعا و رهايي از گناه و باز شدن درهاي توبه، به جا آورد؟ مي گويند در انجام دعا و نيايش هيچ ترتيب و آدابي مجوي و به همان عمل باطني و اخلاص بسنده كن؛ زيرا آن چه مهم و اساسي است نيت خالص و اخلاص در عمل است و هرگونه آداب و آييني حتي مي تواند سد راه استجابت و تأثيرگذاري باشد.
بي گمان آن چه كليد اساسي است همان اخلاص عمل است. اما اين بدان معنا نيست كه آداب و آيين هاي خاص تأثيرگذار نمي باشند؛ زيرا هر عملي مي تواند به شكل كامل و يا اكمل انجام پذيرد و يا اين كه برخي از امور شرط لازم براي چيزي باشد ولي شرط كافي نيست. به اين معنا كه وجود اخلاص براي عملي شرط لازم و ضروري استجابت دعا و نيايش و استغفار و يا قبول و پذيرش هر عملي است ولي اين گونه نيست كه شرط كافي نيز باشد. بنابراين مي توان گفت كه امور ديگري نيز به عنوان شرط مي بايست وجود داشته تا عمل به شكل كامل و يا اكمل خودنمايي كند.
بي گمان آن چه در درستي و صحت عمل لازم و ضروري است ايمان و اخلاص است و اين مسأله، امري قلبي و باطني مي باشد ولي اين دليل نمي شود كه امور ديگري نيز در تحقق و يا تأثيرگذاري آن دخيل نباشد.

دل پاك همراه با حدود شرعي

بارها از كساني شنيده ايد كه مي گويند آن چه مهم است دل پاك و خالص است. زنان و مرداني را ديده ايد كه با آن كه نامحرم هستند به هم دست مي دهند و هنگامي كه از ايشان پرسيده مي شود كه اين عمل گناه است مي گويند: ما كه قصد گناه نداريم آن چه مهم است دل پاك است كه ما آن را داريم و بي قصد و نيت گناه و يا تهييج شهوت اين كار را انجام مي دهيم.
در برابر اين گفتار و رفتار اين دسته از اشخاص مي بايست گفت كه قصد و نيت پاك و خالص در ديدار با نامحرم شرط لازم است ولي اين شرط كافي نيست و مي بايست حدود شرعي چون عدم تماس بدني ميان نامحرم انجام پذيرد تا گناهي تحقق نيابد.
درگذشته برخي از صوفيان و درويشان بر اين باور بودند كه آن چه مهم است دست يابي به يقين از راه عبوديت است و چون ايشان به مقامات عالي يقين يعني فراتر از علم اليقين و عين اليقين به مرتبه حق اليقين رسيده اند، ديگر نيازي نيست كه مسايل شريعت را مراعات نمايند و نماز و روزه بگيرند؛ زيرا اين امور براي كساني است كه در راه هستند و كسي كه به مقصد و مقصود رسيده است اين امور مانع مي باشد و هيچ تأثيري در زندگي كمالي شخص ندارد.
اين درحالي است كه يقين كامل براي همگان مؤثر نمي شود و اين يقين چنان كه از آيات قرآني به دست مي آيد در زمان مرگ است كه ديده ها به حقايق ملكوتي گشوده مي شود. اين در حالي است كه حتي اگر شخصي به مرگ اختياري به اين مقام برسد و داراي قيامت صغرا و حتي قيامت كبراي اختياري شود و در زندگي دنيوي خويش قيامت كبرا را تجربه كند و ببيند، باز بي نياز از شريعت نيست؛ زيرا انسان تا زماني كه در جهان مادي است در معرض خطر است و اين خطر نسبت به اهل بصيرت و كساني كه مردگان بيدار هستند بسي بيش تر است و احتمال گمراهي آنان بيش تر مي رود چنان كه داستان بلعم باعورا در قرآن حكايت از همين جماعتي دارد كه به مقام شهود و حق اليقين رسيده بودند ولي در نهايت گرفتار دنيا شدند و نتوانستند از خطر وسوسه هاي ابليسي بگريزند.
از اين مهم تر، كساني از اولياي به حق الهي همانند امير مؤمنان علي(ع) با اينكه در مقام شهودي نشسته است كه: لو كشف الغطاء لما ازددت يقينا؛ اگر پرده ها كنار رود چيزي بر يقين من افزوده نمي شود، با اين همه كه در اوج نشسته است ولي نه تنها دست از شريعت باز نمي دارد بلكه به آن بيش تر تمسك مي كند و عبادت هايش را افزايش مي دهد كه هيچ كسي جز همان معصومان(ع) به آن نمي رسند.
بنابراين نمي توان از آداب به عنوان شرط كافي گذشت هر چند كه نياز به شرط لازم و ضروري به نام اخلاص وجود دارد؛ زيرا اخلاص است كه به عنوان عمود و ستون خيمه استغفار آن را برپا مي دارد و اصولا نتايج و پيامدهايي كه براي استغفار بيان مي شود در صورت تحقق آن است و اما آداب تنها به عنوان علل تسريع بخش و مانند آن عمل مي كند.
با اين همه كسي منكر اين نيست كه نمي بايست براي برپايي خيمه استغفار تنها به ستون خيمه بسنده كرد و به سراغ طناب هاي نگه دارنده در چهار سوي چادر نرفت و آن را به زمين ميخكوب نكرد؛ زيرا هر يك از اين طناب هاي كناري، افزون بر زيباسازي و آراستن چادر به شكل مطلوب، موجب مي شود كه چادر در برابر باد، مقاومت بيش تري داشته باشد.
آداب استغفار نيز اين گونه است كه هم موجبات آراستن آن را فراهم مي آورد و هم موجبات تسريع و استواري آن را سبب مي شود. بر اين اساس است كه آيات قرآني با آن كه اصل را بر اخلاص مي گذارد ولي از آداب آن نيز چشم نمي پوشد و اين گونه نيست كه آداب استغفار امري تفنني و از سر آراستن محض و صرف باشد.
به هر حال براي هر عبادت، ذكر و عملي كه بنده مومن انجام مي دهد، آداب و شرايطي است و در صورتي آن عمل براي او مفيد خواهد بود كه با شرايط و آرامش به جا آورده شود و استغفار به درگاه الهي نيز از اين قاعده مستثنا نيست و آداب و شرايطي دارد.

پشيماني از گناه، شرط اصلي استغفار

از مهم ترين شرط استغفار كه در آيات بدان اشاره شده اين است كه بنده واقعا از گناه و خطاهاي خود پشيمان باشد و به سوي خدا بازگردد. در حقيقت معناي جمله «استغفرالله ربي و اتوب اليه» اين است كه خدايا من از تو طلب آمرزش مي كنم و به سوي تو بازمي گردم. بازگشت به سوي خدا زماني به طور واقعي محقق خواهد شد كه بنده از صميم قلب از گناهان و راه خطايي كه در پيش گرفته پشيمان باشد و كوتاهي هايي را كه تاكنون مرتكب آن شده جبران كند و به معناي واقعي به سوي خدا بازگردد.
بر همين اساس در آيات فراواني كه سخن از استغفار و توبه به ميان آمده بي درنگ، كلمه «اصلح» به كار رفته است و معناي اصلاح همان جبران خرابي ها و خطاهاي گذشته است.
در روايتي نيز نقل شده كه شخصي بدون توجه به معنا و شرايط استغفار، ذكر «استغفرالله ربي و اتوب اليه» را در حضور علي(ع) بر زبان جاري مي كرد. حضرت بشدت بر او خشم گرفت و فرمود: آيا مي داني حقيقت و معني و شرايط استغفار چيست؟ استغفار شش شرط دارد: اول: پشيماني از گناه، دوم: تصميم بر عدم بازگشت به گناه، سوم: حقوق مردم را كه از آنان ضايع كرده اي جبران كني، چهارم: هر تكليف واجبي را كه از تو فوت شده قضا نمايي، پنجم: گوشت هايي را كه از حرام بر اندامت روييده است با اندوه ذوب نمايي، ششم: به همان اندازه كه جسم تو شيريني معصيت را چشيده ، سختي طاعت به او بچشاني. (نهج البلاغه، كلمه 714).
در روايتي نيز امام رضا (ع) فرمود: كسي كه از گناهي استغفار مي كند، در حالي كه آن را مرتكب مي شود، مانند كسي است كه خدا را به مسخره گرفته است.
بنابراين با توجه به اين آيات و روايات، استغفار حقيقي استغفاري است كه انسان واقعا از گناهي كه مرتكب شده پشيمان باشد و به آن باز نگردد و حقوق مردم و حقوق الهي را كه ضايع كرده، جبران كند و بدهي مردم را بپردازد، اگر حق كسي را ضايع كرده از آنان طلب رضايت نمايد و اگر خمس يا زكاتي بدهكار است، پرداخت كند، نماز و روزه قضايش را به جا آورد يا تصميم بگيرد كه همه اين امور را انجام دهد و در اين صورت استغفار او استغفار واقعي خواهد بود.
قرآن در آيات چندي شرايط و آداب استغفار را برمي شمارد كه مهم ترين آن ها پس از اقرار به ايمان و تسليم واقعي در برابر خداوند (آل عمران آيه 391 و مومنون آيه 901) توجه به ربوبيت خداوندي است و اين كه باور كند خداوند همان پروردگاري است كه همه هستي را مديريت و تدبير مي كند تا هر موجودي با توجه به ظرفيت ها و استعدادهاي خويش به مقام شايسته و بايسته خويش دست يابد و اين كه خداوند هيچ چيزي را ناديده نمي گيرد و از كوچك و بزرگ و خرد و كلان آگاه است و هيچ امري بيرون از دايره اذن و مشيت او اتفاق نمي افتد.
بنابراين همان خداوند است كه براي رهايي بشر از تبعات و آثار گناه به ياري او مي شتابد و با پذيرش استغفار وي مي كوشد تا او را در مسير كمالي قرار دهد و آثار گناه را از وي و پيرامونش بزدايد. (آل عمران آيه 741 و 391 و اعراف آيات 32 و 151 و آيات ديگر).

باور به ولايت خداوندي

شرط ديگر آن كه به ولايت مطلق خداوند باور داشته باشد و به اين مساله متوجه گردد كه خداوند از بنده خويش چيزي فراتر از توان و قدرتش نخواسته است و اگر خطا و اشتباهي كرده اگر توبه طلب آمرزش كند خداوند به رحمانيت و غفوريت خويش او را مي آمرزد و از سر تقصيرات وي مي گذرد. (بقره آيه 682 و اعراف آيه 551) زيرا ولايت خداوند تنها ولايت قدرت و اقتدار نيست بلكه ولايت دوستي و محبت و مهر نيز است و تنها چيزي كه از بنده خويش مي خواهد دست يابي به مقام عبوديت و تقرب ذات و بهره مندي از كمالات است. (همان).
براي اين كه انسان همواره ملتفت خداوند باشد و ولايت الهي و ربوبيت او را در پيش چشم خويش داشته باشد بهتر آن است كه ذكر خداوندي را بسيار كند تا غفلت بر دلش خانه نكند. از اين رو از آداب استغفار ذكرالله بيان شده است و خداوند در آيه 531 سوره آل عمران از مومنان مي خواهد كه پس از هر گناه و خطايي نسبت به ديگري و يا ستم به خود با ذكرالله خود را در جايگاه استغفار قرار دهند.
در آن هنگام كه شخص استغفار كننده مي كوشد تا به خدا نزديك شود، دو كار مثبت را مي تواند انجام دهد 1- ذكر صفات كمالي خداوند است تا با بهره گيري از آن صفات خود را به وي نزديك كند. در برخي از روايات بيان شده است كه انسان مومن مي بايست از خدا به سوي خدا بگريزد. اين كه در آيه آمده است «ففروا الي الله» و مشخص نساخته از چه كسي به سوي خدا بايد گريخت، برخي گفته اند كه مراد آن است كه از غير خدا به خدا بايد گريخت و اين غير خدا شامل همه چيز است ولي مي توان گفت كه گاه مي بايست از خدا به سوي خدا گريخت و اين همان دعاي معروف است كه مي فرمايد: اني اعوذ بك منك؛ من از خودت به خودت پناه مي برم. به اين معنا كه از اسماي جلالي چون خشم و غضب و انتقام به اسماي جمالي چون رحمت و غفوريت پناه مي برم.
بنابراين شخص مي بايست با تمسك و توسل به اسما و صفات جمالي بكوشد تا از صفات جلالي خداوند در امان باشد. آيه 151 تا 551 سوره اعراف و نيز 901 سوره مومنون و هم چنين 811 همين سوره به خوبي بيان مي كند كه بيان صفات كمالي خداوند در هنگام درخواست آمرزش بسيار نقش سازنده و تاثيرگذاري را ايفا مي كند. بنابراين با بيان اين كه خداوندا تو ارحم الراحمين و خيرالراحمين هستي (مومنون آيه 901 و 811) و يا اين كه تو خيرالغافرين و بهترين آمرزش كنندگان مي باشي، مي توان به او نزديك شد و از اسماي جلالي چون انتقام و مانند آن در امان ماند.
2-از آن جايي كه انسان خطاكار و گناهكار براي خود در پيشگاه ايزد منان جايگاه و مقامي نمي يابد بهتر آن است كه براي بهره مندي كامل و سريع از رحمت و غفوريت خداوند، ديگران را كه در پيشگاه وي داراي ارج و مقام و منزلت هستند واسطه و وسيله ساخت. از اين رو آياتي نيز به اين مسئله به عنوان يكي از آداب استغفار توجه مي دهد و از آنان مي خواهد كه در هنگام استغفار از انسان هايي كه در پيشگاه خداوند از محبوبيت و قرب منزلت بهره مند هستند استفاده كنند. از جمله اين آيات مي توان به آيه 46 سوره نساء اشاره كرد كه تمسك و توسل جستن به پيامبران را براي آمرزش خواهي بيان مي كند.
البته آيه 79 و 89 سوره يوسف نيز كه درباره طلب استغفار فرزندان يعقوب(ع) مي باشد مي تواند در اين مسئله مفيد باشد؛ زيرا اين درخواست برادران كه در آيات گزارش شده و خداوند در برابر آن تنها به نقل بسنده كرده خود بيانگر اين مطلب است كه دعاي اشخاصي كه در پيشگاه خداوند از جايگاه بلندي برخوردار هستند مي تواند بسيار مفيد و سازنده باشد و در استجابت دعا و پذيرش استغفار تأثيرگذار گردد.
از نظر قرآن در ميان اولياي الهي و پيامبران (ص) نمي توان نقش ويژه پيامبر ختمي مرتبت(ص) را ناديده و دست كم گرفت. از نظر قرآن، پيامبر اكرم(ص) از كساني كه استغفار و واسطه شدن او چنان با ارزش است كه هيچ كسي را نمي توان در سطح وي برشمرد. از اين رو برخي از مردم را كه گمان مي كردند توسل به ايشان همانند عدم توسل به آن حضرت در استجابت و پذيرش استغفار است، مورد سرزنش قرار مي دهد و بيان مي كند كه نمي توان استغفار آن حضرت(ص) را همانند استغفار ديگران برشمرد. و لذا از مردم مي خواهد تا آن حضرت را براي پذيرش استغفار، واسطه و وسيله قرار دهند.(فتح آيه 11)

زمان و مكان استغفار

از آداب استغفار آن است كه شخص افزون به اعتراف به خطا و گناه (اعراف آيه 32 و انبياء آيات 78 و 88 و قصص آيه 61) در زمان هاي خاصي چون شب جمعه (يوسف آيه 89) و هم چنين هنگام سحرگاهان (آل عمران آيه 71 و يوسف آيه 89) بدان بپردازد؛ زيرا نقش و اقتدار زمان ها و يا مكان هاي خاص قابل انكار نيست.
به سخن ديگر، گرچه استغفار محدود به زمان و مكان خاصي نيست، اما خداوند براي برخي زمان ها و مكان ها اقتدار و قداست خاصي قائل شده است و استغفار در اين زمان ها و مكان ها را زودتر اجابت مي كند.
از جمله اوقاتي كه استغفار در آن بسيار سفارش شده، استغفار در سحرگاهان است. قرآن كريم در آيه 61 ذاريات به متقين وعده بهشت جاويدان را مي دهد و سپس علت چنين پاداشي به آنان را شب زنده داري و استغفار در سحرگاهان برمي شمارد: آنان اندكي از شب را مي خوابيدند و در سحرگاهان استغفار مي نمودند.
در آيه اي ديگر نيز قرآن به يكي از مكان هاي استغفار يعني سرزمين مني اشاره مي كند و مي گويد: سپس از همان جا كه مردم (به سوي مني) كوچ مي كنند، كوچ كنيد و از خدا آمرزش بطلبيد كه خدا آمرزنده مهربان است. مني، مشعر و عرفات از جمله سرزمين هاي بسيار مقدسي هستند كه دعا و استغفار در آن تأثير فوق العاده اي دارد. از اين رو در روايتي اميرالمؤمنين(ع) نقل مي كند: از پيامبر اكرم(ص) سؤال شد: گناه چه كسي در اين سرزمين بزرگتر است؟ آن حضرت(ص) فرمود: گناه كسي كه از اين سرزمين (مقدس) خارج شود و گمان كند خدا او را نيامرزيده است.
البته زمان و مكان هاي مقدس اختصاص به اين موارد مذكور ندارد، بلكه زمان و مكان هاي ديگري از جمله ماه مبارك رمضان، شب هاي قدر، بارگاه مطهر هر يك از اهل بيت(ع) و عتبات عاليات و هم چنين برخي از اولياي ديگر نيز وجود دارد كه مومنان مي توانند به ريسمان رحمت خدا در اين زمان ها و مكان ها چنگ بزنند و آمرزش گناهان خود را طلب كنند.

آثار و نقش استغفار در زندگي

براي چنين استغفار كاملي مي توان آثار و دستاوردهاي مختلفي برشمرد كه در سه دسته تقسيم مي شوند:
1- آمرزش و عفو گناهان يا دفع آثار گناه: مهم ترين دستاورد استغفار اين است كه خداوند از خطا و تقصير بنده مي گذرد و او را در مقام غفران خويش قرار مي دهد.
قرآن كريم در اين باره مي گويد: كسي كه كار بدي انجام دهد يا به خود ستم كند، سپس از خداوند استغفار نمايد خداوند آمرزنده و مهربان است (نساء آيه 011) البته آياتي ديگر چون آيه 46 سوره نساء و آيه 61 سوره قصص و 391 تا 591 سوره آل عمران و نيز آيه 85 سوره بقره و آيه 32 سوره اعراف و 78 و 88 سوره انبياء نيز بر اين نقش سازنده استغفار در زندگي دنيوي و اخروي بشر اشاره مي كند.
بنابراين بندگان گناهكار خداوند بايد براي آمرزش گناهان خويش به درگاه او روي آورند و بدانند كه خداوند، گناهان آنان را هر چند زياد و عظيم باشد خواهد بخشيد؛ زيرا خود در آيات فراوان ديگر اين وعده را به مومنان داده است كه از جمله مي توان به خطاب خداوند در سوره «زمر» به پيامبر(ص) اشاره كرد كه مي گويد: بگو اي بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده ايد از رحمت خدا مأيوس نشويد كه خداوند همه گناهان را مي آمرزد. در روايتي نيز پيامبر اكرم(ص) فرمود: براي هر دردي دارويي است و داروي گناهان، استغفار است. از امام صادق(ع) نيز روايت شده كه آن حضرت فرمود: هر كس در شبانه روز هفتاد مرتبه استغفار نمايد، خداوند هفتصد گناه از گناهانش را محو مي كند.
تأكيد بر استغفار ازهر خطا و گناهي آن چنان در روايات زياد است كه در برخي از روايات از انسان خواسته شده كه هرگاه از جمعي جدا شديد، آغاز به استغفار كنيد كه شايد گناه و خطايي را مرتكب شده باشيد كه آثار و تبعات آن بماند و خود از آن آگاه نباشيد؛ زيرا به طور طبيعي در هر مجلس و نشستي انسان سخناني مي گويد كه گاه لغو و بيهوده است هر چند كه تهمت و غيبتي نداشته باشد. هم چنين در روايات است كه پيامبر بسيار استغفار مي كرد و يكي از اعمال شبانه روز ايشان استغفار بود.
درباره نقش استغفار همين بس كه آدمي براي دست يابي به مقامات كمالي، لازم و ضروري است كه همواره خود را در پوشش غفران الهي قرار دهد و اين با بهره مندي از استغفار شدني است.
2- رفع عذاب و بلا: گناه و معصيت به طور يقين عذاب الهي را در دنيا و آخرت به دنبال دارد و بسياري از بلاهاي آسماني از جمله زلزله و سيل، جنگ هاي ويرانگر و مرگ هاي ناگهاني، معلول گناهان و طغيان بشر است و يكي از عواملي كه نقش به سزايي در رفع اين بلاها و نيز عذاب اخروي دارد، استغفار است. قرآن كريم مي گويد: ]اي پيامبر[ تا تو در ميان مردم هستي خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد و نيز تا آنها استغفار مي كنند خداوند عذابشان نمي كند. (انفال آيه 33)
از اميرالمومنين علي(ع) در اين باره نقل شده كه فرمود: روي زمين دو ابزار امنيت از عذاب الهي بود كه يكي از آنها وجود پيامبر اكرم بود كه با رحلت آن حضرت برداشته شد ولي ديگري استغفار است كه براي همگان وجود دارد.
خداوند در آيه 85 و 98 سوره بقره و هم چنين آيات 161 و 261 سوره اعراف و آيات 25 تا 85 سوره هود، ترك استغفار از سوي امت هاي پيشين را از عوامل گرفتاري آنان به عذاب هاي سنگين و سخت برشمارد و بيان مي كند كه چگونه آنان با ترك استغفار، خود را به نابودي و نيستي سوق دادند.
3-نزول نعمت و جلب بركات: استغفار افزون بر اين كه آمرزش گناهان و رفع بلاهاي آسماني را درپي دارد، نزول نعمت هاي بي پايان الهي را نيز به همراه خواهد داشت. از اين رو حضرت نوح به قوم گناهكار خويش مي گويد: از پروردگار خود طلب آمرزش كنيد كه او بسيار آمرزنده است تا باران هاي پربركت آسمان را پي درپي بر شما بفرستد و شما را با دادن اموال و فرزندان فراوان، كمك كند و باغ هاي سرسبز و نهرهاي جاري دراختيارتان قرار دهد. (نوح آيات 01 تا 21).
گناه چنان كه آيات بسياري در قرآن بيان مي كند، از مهم ترين علل و عوامل بسته شدن درهاي رحمت است و موجب مي شود تا زمين از رويش مفيد بازماند و آسمان در روزي خويش را بر آفريده ها ببندد و در اين ميان نه تنها انسان آسيب مي بيند بلكه ديگر آفريده هاي موجود در زمين نيز گرفتار خشم الهي مي شوند و آسيب مي بينند. خداوند ريزش باران و بسياري از نعمت ها را، در زمان استغفار دانسته و با اشاره به نقش كليدي و اساسي استغفار مردم را به انجام آن دعوت مي كند. اين مطلب به عناوين مختلف در آياتي چون آيه 01 تا 31 سوره نوح و نيز آيه 3 سوره هود و هم چنين روايات و ادعيه بيان شده است.
در آيات و روايات عامل مهم كاهش بركات و نزول بلاهاي مختلف را گناه برشمرده است كه ترك زكات و انفاق هاي مالي يكي از آن ها مي باشد. در دعاهاي ماثور بيان شده است كه گناه، عامل جلب خشكسالي و فقر و نكبت و عذاب هاي گوناگون است كه از آن جمله مي توان به دعاهاي علي(ع) به ويژه دعاي كميل كه حضرت آن را از خضر براي كميل بن زياد نخعي نقل مي كند اشاره كرد. آن حضرت مي فرمايد: خدايا گناهاني را بيامرز كه بلاها را نازل مي كند و خدايا بيامرز گناهاني كه موجب دگرگوني نعمتها مي گردد.
فقيه و عارف بزرگ، فيض كاشاني(ره) درباره اهميت و ارزش استغفار چنين مي سرايد:
ز هر چه غير يار، استغفرالله
ز بود مستعار، استغفرالله
دمي كان بگذرد بي ياد رويش
از آن دم بي شمار استغفرالله
سرآمد عمر و يك ساعت ز غفلت
نگشتم هوشيار، استغفرالله
نكردم يك سجودي در همه عمر
كه آيد آن به كار استغفرالله
ز كردار بدم صدبار توبه
ز گفتارم هزار استغفرالله
شدم دور از ديار يار اي فيض
من مهجور زار استغفرالله

استغفار در روايات

امام زمان حضرت مهدي- عجل الله تعالي فرجه الشريف- فرموده اند: لو لا استغفار بعضكم لبعض لهلك من عليها؛ اگر طلب مغفرت و آموزش برخي از شما براي يكديگر نبود، تمام اهل زمين هلاك مي گشتند. (دلائل الامامه، ص 792).
اين مطلب ا زامام زمان(عج) در حديثي طولاني كه خطاب به فرزند مهريار است، بيان شده است. آن حضرت(عج) شيعيان را به استغفار و دعا در حق يكديگر ترغيب مي كند؛ زيرا از آثار و بركات آن رفع عذاب از روي زمين و اهل آن است، چنان كه از آيات قرآن استفاده مي شود كه دو چيز عامل ايمني زمين از عذاب الهي در اين دنياست:
1-وجود پيامبر(ص) آنجا كه خداوند متعال مي فرمايد: تا تو در ميان مردم هستي، هرگز خداوند آنان را عذاب نخواهد كرد.
2-استغفار: خداوند متعال مي فرمايد: خداوند آنان را درحالي كه استغفار مي كنند، هرگز عذاب نخواهد كرد.(انفال.33)
بنابراين از اين حديث دو نكته استفاده مي شود: 1. گناه باعث هلاكت و عذاب مردم در همين دنيا مي شود. 2. استغفار سبب مغفرت است، خصوصاً اگر در حق همديگر استغفار كنند. درباره اهميت استغفار و آثار مثبت آن براي آدمي رواياتي نقل شده كه برخي از آن ها عبارتند از:
1-علي(ع) فرمود: «الاستغفار يمحوالاوزار: «استغفار، گناهان را پاك مي كند» (ميزان الحكمه، ج9، ص84.43
2-و نيز فرمود: «عجبت لمن يفنط و معه الاستغفار: در عجبم از كسي كه نوميد است، در حالي كه او استغفار را دارد». (نهج البلاغه، حكمت 78)
3-پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ادفعوا ابواب البلايا بالاستغفار: درهاي بلا را با استغفار ببنديد». (مستدرك الوسائل، ج5، ص813)
4-و نيز از آن حضرت اين گونه روايت شده است:
انه ليغان علي قلبي و اني لاستغفرالله في كل يوم سبعين مره : گاهي قلبم را غبار مي گيرد و من به همين سبب روزي هفتاد بار استغفار مي كنم. (ميزان الحكمه، ج9، ص6435)
امام خميني(ره) در تبيين اين روايت در تفسير سوره حمد چنين مي فرمايد: «پيغمبر اكرم(ص) در عين حالي كه يك موجود الهي بود، به ايشان نسبت مي دهند كه فرمود: ليغان علي قلبي و اني لاستغفرالله في كل يوم سبعين مره . همين معاشرت كردن با افراد ناباب، همين موجب يك كدورتي مي شود. اين، باز مي دارد او را به همان مقدار، از آن مرتبه اي كه مي خواهد باشد. به همين سبب هر روز هفتاد بار استغفار مي نمود. (امام خميني(ره)، تفسير سوره حمد، ص 65)

جمعه 21 مهر 1391  12:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جرعه اى از زلال وحى (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : فی اللطائف المستنبطه من قولنا اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستعاذه

اِستعاذه: پناه بردن به خدا

استعاذه مصدر باب استفعال و از ريشه «ع‌ـ‌و‌ـ‌ذ» به معناى پناه بردن، درخواست كمك[1] و چنگ زدن (اعتصام) آمده است.[2] «عُوذه» از همين ريشه، به چيزى گفته مى‌شود كه بهوسيله آن از چيزى پناه برده شود.[3]
مفسّران، بر حسب كاربرد اين واژه و مشتقاتش، تعابير چندى را در توضيح آن ذكر كرده‌اند; مانند: اعتصام به خدا براى درخواست نجات، خضوع و خاكسارى براى خدا جهت كسب توفيق و رها نشدن به حال خود[4]، اتصال به حضرت حق براى حفظ از شرّ هر اهل شرّى[5]، پناه بردن به خدا و توجه به او[6]، درخواست دفع شرّ به وسيله شخص پايين‌تر از بالاتر با خضوع* و فروتنى[7]، حرز گرفتن[8] و خود را در حيازت چيزى براى حفظ از بدى قرار دادن.[9] برخى نيز استعاذه را لطفى دانسته‌اند كه جلو تأثير وسوسه‌هاى شيطان را مى‌گيرد.[10]
استعاذه در اصطلاح قاريان به زبان آوردن عبارتهايى مانند «أعوذُ باللّهِ من الشّيطنِ الرَّجيم» است.[11] در آيه‌اى، به استعاذه هنگام تلاوت قرآن امر شده است:«فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّه» (نحل/16،98) درباره وجوب يا استحباب استعاذه[12] و وقت آن‌كه پيش از تلاوت است يا پس از تلا،وت[13] نيز در بلند يا آهسته گفتن استعاذه، بين مفسران اختلاف است.[14] (‌=>‌تلاوت)
فقها نيز استعاذه را در ركعت اول نماز، قبل از خواندن حمد، مستحب دانسته‌اند.
[15] گفته شده: قارى قرآن، هنگام اشتغال به تلاوت، بايد حالت استعاذه داشته باشد[16] و گفتن الفاظى خاص سبب ايجاد اين حالت در نفس قارى مى‌شود; نه اينكه خود آن استعاذه باشد، مگر مجازاً به آن استعاذه گفته شود.[17]

استعاذه در قرآن:

مشتقات استعاذه و واژه‌ها يا عبارتهاى مرتبط با آن در قرآن به سه شكل آمده‌است:

1. پناه بردن به خدا:

مانند: «أعوذ» (بقره/2،67; هود/11، 47; مريم/19،18; مؤمنون/23،97; فلق/113،1; ناس/114،1)،«استعذ» (اعراف/7،200; نحل /16،98; غافر/40،56; فصّلت/41،36)، «أعيذ» (آل‌عمران/3،36)، «عذت» (غافر/40،27; دخان/44،20)، «معاذ» (يوسف/12،23، 79)، «تذكّر» (اعراف/7،201)، «ملجأ» (توبه/9،118)، «ملتحد» (كهف/18،27)، «موئل» (كهف/18،58) و «توكّل». (نحل/16،99)

2. پناه بردن ممدوح به غير خدا:

مانند: «أوى» (كهف/18،10) و «فأووا». (كهف/18،16)

3. پناه بردن مذموم به غير خدا:

مانند: «ملجأ» (توبه /9، 57)، «يعوذون» (جنّ/72،6)، «ءاوى». (هود/11،43) اين‌گونه پناه بردن به غير خدا كه به فرمان او نبوده، بلكه در مقابل پناه بردن به خداوند است، ازنظر قرآن مذموم است و براى چنين افرادى پناه حقيقى وجود ندارد، چنان‌كه پسرنوح(عليه السلام)هنگام آمدن عذاب، به پدرش گفت: به كوهى پناه مى‌برم تا مرا از غرق شدن برهاند: «قالَ‌سَـاوى اِلى جَبَل يَعصِمُنى مِنَ الماءِ» (هود/11،43) و نوح(عليه السلام) پاسخ داد: كسى را كه رحمت الهى نجاتش ندهد در اين روز هيچ پناهى ندارد: «قالَ لا عاصِمَ اليَومَ مِن اَمرِ اللّهِ اِلاّ مَن رَحِم» (هود/11،43) گروهى از انسانها در مسافرت چون به درّه‌اى وارد مى‌شدند[18] يا در سفرهاى شبانه[19]، براى حفظ خويش به جنيان پناه‌مى‌بردند. قرآن نتيجه اين پناه بردن را افزايش رَهَق (گناه، ترس، شرّ، ذلّت و ضعف)[20] دانسته‌است: «واَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاِنسِ يَعوذونَ بِرِجال مِنَ‌الجِنِّ فَزادوهُم رَهَقـا» (جنّ/72،6) (‌=>‌جنّ) اين‌گونه استعاذه‌ها از بحث خارج است و فقط به مباحث مربوط به قسم اول و دوم پرداخته مى‌شود.
در معناى هر يك از واژه‌هاى مربوط به پناه‌بردن، خصوصيتى وجود دارد كه آنها را از واژه استعاذه متمايز مى‌سازد; مثلا با توجّه به موارد كاربرد قرآنى، شايد بتوان چنين استنباط كرد كه غالباً «مأوا» در مورد پناه بردن به چيز مادّى به‌كار‌مى‌رود و «ملجأ» پناه بردن از مصيبتِ واقع شده است و «موئل» پناه بردن همراه با رهايى است و «التحاد» در جايى به‌كار مى‌رود كه انسان از كسى كه ميل به او داشته، رويگردان شود و به ديگرى پناه‌برد.

اهميت و آثار استعاذه:

قرآن، دشمن انسان را به روشنى به وى معرفى كرده، ضمن تبيين خطرات پنهان و آشكار وى براى انسان به او مى‌آموزد كه جهت مصون ماندن از اين خطرات، بايد به خداوند پناه برد. البته اصل پناه بردن به قدرتى برتر هنگام مواجهه با خطر، امرى فطرى و غريزى بوده و در سرشت آدمى ريشه دارد.
سفارش به استعاذه در موقعيتهاى حساس، چون تلاوت قرآن و براى رهايى از خطرات جانى و اخلاقى و توجه به پناهجويى انبيا و اولياى الهى و نقل آنها، حاكى از اهميت و تأثير استعاذه است.تعابيرى چون «أعوذ باللّه» ، «أستعيذ باللّه» و «معاذ اللّه» افزون بر دعا، ذكر نيز هست و بنده را متوجه خدا مى‌كند و توجه به خدا وسوسه شيطان* را بى‌اثر يا كم‌اثر مى‌كند، زيرا شيطان بر مؤمنانى كه به خداوند پناه برده و بر او توكل مى‌كنند سلطه‌اى ندارد:«فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم * اِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلطـنٌ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وعَلى رَبِّهِم يَتَوَكَّلون» (نحل/16، 98‌ـ‌99) برخى از مفسران آيه دوم را به منزله تعليل براى امر «فَاستَعِذ» در آيه نخست دانسته
[21] و نتيجه گرفته‌اند كه استعاذه نوعى توكّل* است.[22] زمخشرى به دليل عطف آيه «فَاِذا قَرَاتَ القُرءَانَ‌...» با فاء به «عمل صالح» در آيه قبل، استعاذه را از مصاديق عمل صالح دانسته است.[23] جمله شرطيه «و اِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ‌الشَّيطـنِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللّهِ» در آيه 200 اعراف/7 بر جلوگيرى استعاذه از تأثير وسوسه شيطان صحّه مى‌گذارد. آيه «اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طـئِفٌ مِنَ الشَّيطـن» (اعراف/7،201) به منزله تعليل براى امر «فَاستَعِذ» بوده و نشان مى‌دهد كه پناه بردن به خدا هنگام وسوسه شيطان، راه پارسايان است و خدا آنان را كفايت و كيد شيطان را از ايشان دفع مى‌كند.[24] از آيه «من شرّ الوسواس الخنّاس» (ناس/114،4) برمى‌آيد كه خداوند از استعاذه كننده مراقبت و او را از شرّ شيطانها كفايت مى‌كند، زيرا اگر چنين نبود، خداوند وى را به استعاذه فرا‌نمى‌خواند.[25]
از ديگر آثار استعاذه مصون ماندن از خطر متكبران (غافر/40،27)، دور ماندن از درخواستهاى نابجا (هود/11،47; بقره/2،67)، نجات از آلوده شدن دامن به گناه* (يوسف/12،23)، پرهيز از ظلم* (يوسف/12،79)، مصون ماندن از شرّ موجودات شرور* (فلق/113، 2‌ـ‌5) و خطرات ديگر (دخان/44،20) است.
خويشتن‌دارى يوسف(عليه السلام) از گناه در حساس‌ترين موقعيت لغزش، با ذكر «معاذ اللّه» حاكى از تأثير استعاذه است: «قالَ معاذَ اللّهِ‌...» (يوسف/12،23) استعاذه موسى*(عليه السلام)به‌صورت جمله خبرى و با صيغه ماضى: «و إنّى عذتُ بربّى و ربّكم» (دخان/44،20)، نشان مى‌دهد كه تأثير استعاذه نزد حضرت قطعى بود و آن به امنيتى اشاره دارد كه خداوند پيش از آمدن موسى به سوى فرعونيان براى او ايجاد كرده است.
[26]
نزول دو سوره «ناس» و «فلق» درباره استعاذه كه به «معوّذَتَيْن» شهرت يافته‌اند[27] و پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره آنها فرموده است «مثل آن دو را نديده‌ام»[28] مؤيّدى بر جايگاه مهم و تأثير استعاذه است. اثر‌بخشى استعاذه، افزون بر اينكه از آثار دينى استفاده مى‌شود امرى تجربه شده نيز هست.[29]

اركان استعاذه:

هر استعاذه‌اى 4 ركن دارد: 1.‌كسى كه پناه مى‌برد (مستعيذ، پناهنده). 2.‌كسى يا چيزى كه به آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ به، پناهگاه). 3. چيزى كه از آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ منه). 4. هدف و مقصدى كه براى به دست آوردن آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ‌له).[30] با توجه به اينكه مباحث مربوط به اين ركن با مباحث مربوط به اهميت و آثار استعاذه يكى است در اينجا به توضيح موارد ديگر مى‌پردازيم.

1. مستعيذ (پناهنده):

پناهنده بايد به خداوند و قدرت او عقيده راسخ داشته باشد، زيرا اين باور كه خدا پناهگاهى مطمئن است، شرط لازم براى استعاذه است، چنان‌كه در صدر اسلام شمار اندكى از مسلمانان از غزوه تبوك سر باز‌زدند و در پى آن، چنان عرصه بر آنان تنگ شد كه يقين كردند هيچ پناهى جز خدا وجود ندارد: «ظَنّوا اَن لا مَلجَاَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيه» (توبه/9،118)
قرآن از انسانهاى بزرگى نام مى‌برد كه به خداوند پناه برده‌اند. نوح(عليه السلام) در ماجراى طوفان از خداوند خواست تا پسرش را از غرق‌شدن برهاند. خداوند در پاسخ وى فرمود: پسر تو از اهل تو نيست. نوح(عليه السلام)گفت: «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ اَن اَسـَلَكَ ما لَيسَ لى بِهِ عِلمٌ = پروردگارا! به تو پناه‌مى‌برم از اينكه چيزى را درخواست كنم كه از [درستى]آن آگاهى ندارم». (هود/11،47)
موسى(عليه السلام) هنگام رويارويى با قوم فرعون از رجم آنان به خدا پناه برد و گفت: «واِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم اَن تَرجُمون» (دخان/44،20) يوسف(عليه السلام) نيز درخواست كامجويى همسر عزيز مصر را با گفتن «معاذالله» ردّ كرد. (يوسف/ 12،23) وى در ماجراى پيشنهاد گروگان‌گيرى يكى از برادرانش به جاى بنيامين، با گفتن همين جمله، از پذيرش پيشنهاد آنان خوددارى كرد: «قال معاذ اللّه» (يوسف/12،79)
گفتنى است كه برخى استعاذه انبيا را به دليل عصمت آنان، از باب ادب و تواضع‌دانسته‌اند.
[31]
همسر* عمران نيز هنگام زادن مريم*(عليها السلام) به خداوند گفت: من، مريم و ذريه‌اش را از [شر]شيطانِ رانده شده به پناه تو مى‌سپرم: «اِنّى اُعيذُهابِكَ وذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (آل‌عمران/3،36) آنگاه كه جبرئيل در شمايل بشر بر مريم(عليها السلام)تمثّل يافت مريم(عليها السلام) به او گفت: «اِنّى اَعوذُ بِالرَّحمـنِ مِنكَ اِن كُنتَ تَقيـّا = من، به [خداى]رحمان، پناه مى‌برم اگر تو پروا‌دارى».(مريم/19،18)

2. مستعاذٌ به (پناهگاه):

از ديدگاه قرآن، تنها خداوند است كه بايد به او پناه برد: «ولَن تَجِدَ مِن دونِهِ مُلتَحَدا» (كهف/18،27)، «...‌لَن يَجِدوا مِن دونِهِ مَوئِلا». (كهف/18،58) در برخى از آياتى كه درباره پناه بردن به خداست اسم جامع «اللّه» مطرح شده: «مَعاذَ الله» (يوسف/12،79)، «فَاستَعِذ بِاللّهِ» (نحل/16،98)، «أَعوذُ بِاللّهِ» (بقره/2،67) در برخى ديگر صفت رحمانيت خدا ذكر شده است: «إنّىِ أَعوذُ بِالرَّحمنِ» (مريم/19،18) و در برخى صفتِ «ملك النّاس» (ناس/114،2) و در جايى صفت الوهيت: «إِلهِ النّاسِ» (ناس/114،3) و گاه صفتِ «ربّ‌النّاس» (ناس/114،1) آمده است.
درباره ذكر صفات سه‌گانه «ربّ»، «مَلِك» و «إله» در سوره ناس گفته شده: انسان به‌طور طبيعى براى دفع شر از خود به كسى پناه مى‌برد كه توانايى دفع آن را داشته باشد و آن‌كس يا مربى و مدبّر انسان است يا صاحب قدرت فائقى كه‌حكمى نافذ دارد; مانند پادشاهى از پادشاهان، يا‌اله و معبود وى است، و خداوند، هر سه صفت را داراست و راز اينكه صفت ربّ بر آن دو مقدم شده نزديك‌تر بودن مربّى انسان است و ولايت پادشاه اعمّ از ولايت مربى است و اله وليى است كه انسان از روى اخلاص به او توجه مى‌كند; نه به‌لحاظ طبع مادّى. عطف نشدن و مستقل ذكر گرديدن هريك از اين صفات، براى بيان استقلال عليت هركدام از آنهاست.
[32]
خداوند به استعاذه‌كنندگان وعده داده است كه پاسخگوى استعاذه آنان است و از خواست قلبى ايشان آگاهى دارد. (اعراف/7، 200)
در برخى آيات قرآن نيز از پناه بردن مؤمنان به غير خداوند ياد، يا به آن دستور داده شده است; مانند پناه بردن اصحاب* كهف به غار به فرمان خداوند: «اِذ اَوَى الفِتيَةُ» (كهف/18،10)، «فَأوُا اِلَى الكَهفِ» (كهف/18،16) اين گونه پناه بردن چون با اجازه و دستور خداوند بوده، بى‌اشكال، بلكه در حقيقت پناه بردن به خداست و با توحيد در استعاذه منافاتى ندارد.

3. مستعاذٌ منه (امورى كه بايد از آنها پناه‌برد):

بيشترين محور آيات استعاذه امورى است كه بايد از آنها به خدا پناه برد و از خداوند براى غلبه برآنها استمداد‌كرد.

1. شيطان:

در قرآن دو دسته آيات درباره استعاذه از شيطان وجود دارد: دسته نخست، آياتى كه از شيطان بدون اشاره به اعمال وى سخن گفته است; مانند: «اِنّى اُعيذُها بِكَ وذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (آل‌عمران/3،36)، «فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (نحل/16،98) در اين‌گونه آيات، روشن بودن شرّ و وسوسه‌گرى شيطان، علت طرح نشدن آن و عدم ذكر كارهاى زشت شيطان براى عموميت بخشيدن به آنهاست، به‌گونه‌اى كه شامل همه شرها بشود![33] چنان‌كه در آيه‌اى از قرآن، سفارش‌شده از شر همه مخلوقات به خدا پناه برده‌شود. (فلق/113،1‌ـ‌2)
با اين حال، در آياتى به پناه بردن از خصوص شيطان به خدا، امر شده كه حاكى از اهميت توجه به خطر وسوسه‌هاى شيطان است.
دسته دوم، آياتى است كه در آنها شر رسانى شيطان بازگو و از آن استعاذه شده يا به استعاذه سفارش گرديده است:
الف. به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمان داده شده كه از وسوسه‌هاى شياطين به خدا پناه ببرد: «وقُل رَبِّ اَعوذُ بِكَ مِن هَمَزتِ الشَّيـطين» (مؤمنون/ 23،97) «هَمْز» در لغت به معناى اشاره
[34]، و در آيه، مقصود وسوسه* واغواگرى است.[35] در روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) هَمْز شيطان به «موته» (جنون) معنا شده است.[36] همز در تفاسير به «خَنِق» يعنى فشردن گلو براى قطع نفس[37]، «نَزْغ»[38]، دميدن[39]، دعوت به باطل و گناه[40]و هرچه از وسوسه شيطان كه در قلب واقع شود[41] معنا شده است. از قرار‌گرفتن آيه در سياق آيات مربوط به مشركان به‌دست مى‌آيد كه ابتلاى مشركان به شرك و تكذيب از همز شيطان است[42] و صيغه جمع «هَمَزات» مفيد تكرار وسوسه يا تنوع آن يا تعدد شياطين وسوسه‌گر است.
خداوند، در پى سفارش به استعاذه، به پيامبر فرمان مى‌دهدكه از حضور شياطين به خدا پناه‌ببرد: «واَعوذُ بِكَ رَبِّ اَن يَحضُرون» (مؤمنون/23،98) منظور از حاضر شدن شياطين بازداشتن آنها از طاعت يا حضور هنگام نماز* يا تلاوت* قرآن يا در همه احوال و مواقع است.
[43]
ب. در دو آيه امر شده است كه انسان از نزغ شيطان به خدا پناه ببرد: «واِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطـنِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليم» (فصّلت/41،36; اعراف/7،200) «نَزْغ» در لغت داخل شدن در چيزى براى فاسد كردن آن است[44] و برخى آن را افساد دانسته‌اند.[45] به غضب انداختن[46]، تحريك قلب، رسيدن عوارضى از شيطان و بازداشتن از آنچه خدا به آن فرمان‌داده[47]، ابتداى وسوسه[48]، به حركت درآوردن و گمراه‌كردن كه بيشتر در حال غضب رخ مى‌دهد، و كمترين وسوسه‌اى را كه از ناحيه شيطان صورت‌مى‌گيرد نيز از معانى نَزْغ برشمرده‌اند.[49] برخى با توجه به سياق آيات، معناى آيه را برحذر‌بودن از غضب و انتقام، با استعاذه به خدا دانسته‌اند كه هرگاه شيطان بخواهد شما را در برابر اعمال جاهلان و سوء رفتارشان، به غضب و انتقام تحريك كند به خدا پناه‌ببريد.[50]
ج. هرگاه وسوسه‌اى از شيطان به پرهيزگاران برسد آنان خدا را ياد كرده، بصيرت مى‌يابند: «اِنَّ‌الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طـئِفٌ مِنَ الشَّيطـنِ تَذَكَّروا فَاِذا هُم مُبصِرون » (اعراف/7،201) «طائف» به كسى گفته مى‌شود كه دراطراف چيزى مى‌گردد تا آن را شكار كند.[51] «مسّ» دست‌گذاشتن بر چيزى و كنايه از اصابت يا كمترين حد اصابت است.[52] برخى، «طائف» را شيطانى كه در اطراف قلب مى‌گردد تا وارد آن شود و برخى وسوسه شيطان[53] و برخى نيز غضب دانسته‌اند[54] كه انسان بايد در آن حال به ياد خدا باشد.
در آيه ياد شده، به صراحت از استعاذه سخن به ميان نيامده; ولى به قرينه مسّ شيطان و ذكر آن پس از امر به استعاذه در آيه پيشين، مقصود از «تَذَكَّروا» متنبه شدن و در نتيجه پناه بردن به خدا از وسوسه شيطان است كه همان مفاد استعاذه است، ازاين‌رو، مفسران، آيه را تأكيد بر استعاذه دانسته‌اند.
[55] برخى نيز آيه را به منزله تعليل براى امر به استعاذه دانسته و استعاذه را نوعى تذكر معرفى كرده‌اند.[56]
د. به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور داده شده از وسوسه‌گر نهانى (جنّ* يا انسان) كه در سينه‌هاى مردمان وسوسه مى‌كند، به پروردگار پناه برد: «قُل‌اَعوذُ بِرَبِّ النّاس * ... مِن شَرِّ الوَسواسِ الخَنّاس‌* اَلَّذى يُوَسوِسُ فى صُدورِ النّاس * مِنَ الجِنَّةِ والنّاس». (ناس/114، 1‌ـ‌6) وسوسه، انديشه بد و پست و اصل آن از «وسواس» به معناى صداى نهفته و آرام است.[57] آوردن صفت وسواس به جاى نام شيطان براى مبالغه در كار اوست، بدين ترتيب گويا شيطان، خودِ وسوسه است، افزون بر اين، مى‌توان مضافى مانند «ذى» را در تقدير گرفت.[58]

2. متكبّران:

آنگاه كه فرعون موسى(عليه السلام)را به قتل تهديد كرد: «ذَرونِى أقْتُل موسى» موسى گفت: از هر متكبرى به پروردگار پناه مى‌برم: «اِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم مِن كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤمِنُ بِيَومِ الحِساب» (غافر/40،27) منظور از متكبر كسى است كه نسبت به اقرار به الوهيت خدا و اطاعت از او تكبّر ورزد.[59]

3. خطر:

حضرت موسى هنگام دعوت فرعون و قومش، از رجم آنان به خداوند پناه برد: «واِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم اَن تَرجُمون» (دخان/44،20) براى رجم، مصاديقى ذكر شده است: رجم به قول، يعنى اتهام سحر، سنگسار‌كردن، كشتن، بدگويى، زدن و اذيت كردن. جمله «اَن تَرجُمون» همه موارد ياد شده را دربرمى‌گيرد.[60]

4. جهالت:

در دو آيه از جهالت به خدا پناه برده شده است: نوح(عليه السلام)وقتى پسرش را در ماجراى طوفان در حال غرق شدن ديد از خداوند مدد خواست ... : «رَبِّ اِنَّ ابنى مِن اَهلى واِنَّ وعدَكَ الحَقُّ» (هود/11،45) خداوند پاسخ داد كه او از خانواده تو نيست. نوح از اينكه درخواست جاهلانه‌اى داشته باشد به خدا پناه برد: «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ اَن اَسـَلَكَ ما لَيسَ لى بِهِ عِلمٌ» (هود/11،47)
موسى(عليه السلام) نيز در ماجراى ذبح گاو بنى‌اسرائيل و رهنمودهاى وحيانى‌اش به آنان و متهم شدن به استهزاى قوم خود گفت: به خدا پناه مى‌برم كه از جهالت‌پيشگان باشم: «اَعوذُ بِاللّهِ اَن اَكونَ مِنَ الجـهِلين» (بقره/2،67) به قرينه سياق آيه، مقصود از جاهلان استهزاكنندگان هستند و تعبير از آنان به جاهلان از آن‌روست كه استهزا از جهل* برمى‌خيزد.
[61]

5. آلودگى دامن:

زمانى كه جبرئيل در خلوت مريم به‌صورت انسانى متعادل براى او متمثل شد مريم از او به خداوند رحمان پناه برد: «اِنّى اَعوذُ بِالرَّحمـنِ مِنكَ اِن كُنتَ تَقيـّا» (مريم/19،18)
يوسف(عليه السلام) آن هنگام كه همسر عزيز مصر در خلوتگاه از او كام خواست به خدا پناه برد: «ورودَتهُ الَّتى هُوَ فى بَيتِها عَن نَفسِهِ وغَلَّقَتِ الاَبوبَ وقالَت هَيتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى اَحسَنَ مَثواىَ» (يوسف/12،23)

6. ظلم:

هنگامى كه برادران يوسف(عليه السلام) از وى خواستند كه به جاى بنيامين يكى ديگر از برادران را به گروگان گيرد يوسف گفت: پناه بر خدا كه جز كسى را بازداشت كنيم كه كالايمان را نزد او يافته‌ايم كه در اين صورت ستمكار خواهيم بود: «مَعاذَ اللّهِ اَن نَأخُذَ اِلاّ مَن وجَدنا مَتـعَنا عِندَهُ اِنّا اِذًا لَظــلِمون» (يوسف/12،79)

7. موجودات شرور:

شر، هر نوع بدى را در برمى‌گيرد. برخى شر را شامل شرور دنيا و آخرت، انسان و جنّ و شياطين، درندگان و گزندگان، آتش، آب، غذاهاى زيانبار، قحطى و بيمارى برشمرده‌اند.[62] در قرآن، يك بار (به‌صورت مطلق) به استعاذه از شرّ اين‌گونه موجودات سفارش شده است: «مِن شَرِّ مَا خَلَق» (فلق/113،2) «مَا خَلَقَ» شامل همه آفريدگان مى‌شود و «شرّ»، آنها را به مخلوقاتى مقيّد مى‌كند كه منشأ شرّ باشند.[63]
در آياتى نيز مصاديقى براى شرور بيان شده است كه بايد از آنها به خدا پناه برد:
الف. تاريكى فراگير:
در آيه 3 فلق/113 به پناه بردن از شرّ تاريكى* به پروردگار فرمان داده شده‌است:«مِن شَرِّ غَاسِق إِذا وَقَب». تعبير «غاسِق اِذا وَقَب» در تفاسير و روايات، به شب هنگامى كه با تاريكى‌اش داخل شود، غروب ثريا يا ستاره‌اى ديگر، غروب ماه[64]، كسوف ماه، نيش زدن مارهاى سياه[65] و هر مهاجم شرورى[66]، تفسير شده است; امّا بيشتر مفسران آن را بر معناى نخست حمل كرده‌اند. در اين صورت ذكر آن به دليل اقدام فاسق به فسق و فجور و اقدام حشرات و درندگان به آزار و اذيت به هنگام شب است.[67] برخى نسبت دادن شر به شب را به اين سبب دانسته‌اند كه با تاريكى خود به شرير براى انجام دادن شر كمك مى‌كند، پس شرّ در شب، بيشتر از روز اتفاق مى‌افتد.[68] ذكر شب پس از «مَا خَلَقَ» را نيز از باب ذكر خاص پس از عام و براى اهميت دادن به آن معرفى كرده‌اند.[69] برخى نيز به عكس، نكره آوردن آن را براى دلالت بر عموم دانسته‌اند.[70]
ب. جادوگران:
در ادامه سوره فلق فرمان داده شده از شرّ دمندگان در گرهها به پروردگار پناه برده شو:«ومِن شَرِّ النَّفّـثـتِ فِى العُقَد» (فلق/113،4)‌«نفث» در لغت، دميدن است[71] و منظور از آن، دميدن در رُقيه‌ها و گرههاست[72] و مقصود از «نفّاثات» زنانى است كه براى جادوكردن، در گرههاى بند مى‌دمند.[73] گفته شده: آنان زنانى هستند كه قلب مردان را به دوستى خود مى‌ربايند[74] يا زنانى كه تصميم مردان را تغيير داده و آنان را به رأى خود باز مى‌گردانند.[75]
از اين آيه، تأثير سحر* استفاده مى‌شود[76]; اما برخى، تأثير آن را نپذيرفته و گفته‌اند: لزوم پناه‌بردن به خدا از شر ساحران، براى اين است كه آنان اين توهم را ايجاد مى‌كنند كه قدرت دارند انسان را بيمار كنند يا شفا بخشند يا قادر به انجام كارهاى خير و شرّند[77] يا اينكه مقصود از استعاذه از زنان جادوگر را استعاذه از جادوگرى و گناه جادوى آنان، استعاذه از فتنه‌اى كه با آن مردم را فريب‌مى‌دهند و استعاذه از شرى كه آن را خداوند هنگام جادوى آنان ايجاد مى‌كند دانسته‌اند.[78]
ج. حسودان:
در آيه پايانى سوره فلق فرمان داده شده از شر حسود، زمانى كه حسد* مىورزد به پروردگار پناه برده شود: «و مِن شَرِّ حاسِد اِذا حَسَد». (فلق/113،5) مقصود از قيد «إذا حَسَد» اين است كه به حسد خويش ترتيب اثر داده، طبق آن عمل كند.[79] گفته شده: آيه، پناه بردن از نفس حسود و چشم زخم وى را بيان مى‌كند.[80] برخى، يهود را مصداق حاسد‌برشمرده‌اند.[81]

8. عناد كافران:

خداوند به پيامبرش دستور داده است كه در برابر جدال و عناد بى‌دليل كافران درباره آيات خدا، به خدا پناه ببرد، زيرا در دلشان جز كبر نيست: «اِنَّ الَّذينَ يُجـدِلونَ فى ءايـتِ اللّهِ بِغَيرِ سُلطـن اَتـهُم اِن فى صُدورِهِم اِلاّ كِبرٌ ما هُم بِبــلِغيهِ فاستَعِذ بِاللّه» (غافر/40،56)، بنابراين، استعاذه در آيه، به معناى پناه بردن به خدا از جدال* و عناد كافران‌است.
يادآور مى‌شويم كه يكى از مصاديق مستعاذٌ منه، خداوند است (توبه/9،118) كه مراد از آن، پناه‌بردن از كيفر خدا به عفو او و از خشم خدا به‌رضاى اوست.
[82]

مراتب استعاذه:

استعاذه داراى دو‌مرتبه است:

1. استعاذه زبانى:

اولين مرتبه استعاذه، گفتن الفاظى خاص با زبان است. قرآن براى استعاذه عبارتهايى را از اولياى الهى نقل كرده است; از موسى(عليه السلام) «اَعوذُ بِاللّهِ‌...» (بقره/2،67)، از نوح(عليه السلام) «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ‌...» (هود/11،47) و از مريم(عليها السلام) «اِنِّى اَعوذ بِالرّحمنِ‌...» (مريم/19، 18) و از يوسف(عليه السلام) «معاذاللّه» (يوسف/12،23)، چنان‌كه به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز فرمان داده شده كه الفاظى را بر زبان جارى سازد. (مؤمنون/23، 97‌ـ‌98; فلق/113، 1; ناس /114،1) در اينكه با چه‌عبارتى بايد استعاذه كرد ميان مفسران اختلاف است; آنان عبارتهايى را مانند: «أعوذ باللّه من الشّيطن الرّجيم» ، «أستعيذ باللّه‌...» ، «معاذ‌اللّه» ، «أعوذ باللّه السّميع العليم‌...» و «أللّهمّ إنّى أعوذ‌...» ذكر‌كرده‌اند.[83]

2. استعاذه قلبى:

مرتبه بالاى استعاذه، پناه بردن قلبى به خداست و گفتار زبانىِ صرف، بدون معرفت قلبى بى‌فايده است[84]، چنان‌كه ياد دارو، شفابخش نيست.[85] عبارت «اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَلِيم» پس از فرمان استعاذه در آيه 36 فصّلت/41 اشاره دارد كه استعاذه زبانى وقتى مؤثر است كه حقيقت آن در قلب جاى گيرد; گويا خداوند فرموده است: با زبان استعاذه را بگو، من شنوا هستم و در قلب و انديشه‌ات متوجه آن باش، من از نهانت خبر دارم.برخى گفته‌اند: تماميت استعاذه به اين است كه بنده بداند از جلب منفعت و دفع ضرر عاجز است و خداوند بر آن قدرت دارد و در قلب بخواهد كه خداوند او را پناه دهد و با زبان آن را بطلبد.[86]
عده‌اى نيز حقيقت استعاذه را مرتبه قلبى آن دانسته و گفته‌اند: استعاذه كيفيتى نفسانى است كه از علم كامل برهانى و ايمان به مقام توحيد فعلى حق حاصل مى‌شود.[87] استعاذه يادآورى نعمتهاى بزرگ خدا و ذكر شدّت كيفر اوست و اين دو، بنده را به دورى از هواى نفس و رويكرد به شريعت فرا مى‌خوانند.[88] بر اساس اين نظر، گفتار زبانى، فقط بيانگر حقيقت استعاذه محسوب شده[89] و اشاره به حالتى است كه انسان در مواجهه با شرور مى‌يابد و در گفتار و عقيده و عمل از آنها مى‌گريزد.[90]
برخى نيز حقيقت استعاذه را داراى سه مرتبه دانسته‌اند: الف. استعاذه در مقام توحيد فعلى. ب.‌استعاذه در مقام توحيد صفاتى. ج. استعاذه در مقام توحيد ذات، و احتمال داده‌اند كه دعاى منسوب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله):«أعوذ بعفوك من عقابك و أعوذ برضاك من سخطك و أعوذبك منك» به اين سه مقام اشاره داشته باشد.[91]

منابع

احكام القرآن، جصاص; بحارالانوار; بيان السعادة فى مقامات العباده; پرواز در ملكوت; تاج العروس من جواهر‌القاموس; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير‌البصائر; تفسير التحرير و التنوير; تفسير روح البيان; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; التفسير الكبير; تفسير المنار; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع‌لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; سرالصلوه; معراج‌السالكين و صلوة العارفين; السنن الكبرى; الفرقان فى تفسير القرآن; القاموس المحيط; الكشاف; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان العرب; مجمع‌البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مفردات الفاظ القرآن; الموسوعة الذهبية للعلوم الاسلاميه; الميزان فى تفسير القرآن.
محمد مرادى




[1]. مفردات، ص‌595، «عوذ».
[2]. لسان‌العرب، ج‌9، ص‌464، «عوذ».
[3]. مفردات، ص‌595، «عوذ».
[4]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌286.
[5]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌16.
[6]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541.
[7]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌593.
[8]. روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌499.
[9]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌64.
[10]. التفسير الكبير، ج‌15، ص‌98.
[11]. الموسوعة الذهبيه، ج‌4، ص‌264.
[12]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌62; الدرالمنثور، ج‌5، ص‌165; الموسوعة الذهبيه، ج‌4، ص‌263.
[13]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌282; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌14.
[14]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌14‌ـ‌16.
[15]. الخلاف، ج‌1، ص‌324; مستمسك العروه، ج‌6، ص‌271.
[16]. مجمع‌البيان، ج6، ص593; الميزان، ج12، ص344; الفرقان، ج‌14، ص‌478.
[17]. الميزان، ج‌12، ص‌344.
[18]. جامع البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌134.
[19]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌555.
[20]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌555.
[21]. التحرير والتنوير، ج‌14، ص‌278.
[22]. الميزان، ج‌8، ص‌381; ج‌12، ص‌344.
[23]. الكشاف، ج‌2، ص‌632.
[24]. الميزان، ج‌8، ص‌385.
[25]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌498.
[26]. الميزان، ج‌18، ص‌139.
[27]. مجمع‌البحرين، ج‌3، ص‌275، «عوذ».
[28]. السنن الكبرى، ج‌3، ص‌378.
[29]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541.
[30]. التفسير الكبير، ج1، ص64; الفرقان، ج30، ص544; پرواز در ملكوت، ج‌2، ص‌141.
[31]. روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌452.
[32]. الميزان، ج‌20، ص‌395‌ـ‌396.
[33]. روح‌البيان، ج‌1، ص‌4.
[34]. القاموس المحيط، ج‌1، ص‌728، «همز».
[35]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌117.
[36]. القاموس المحيط، ج‌1، ص‌728، «همزه».
[37]. جامع‌البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌66.
[38]. كشف‌الاسرار، ج‌6، ص‌466.
[39]. همان، ص‌467.
[40]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌187; كشف الاسرار، ج‌6، ص‌466.
[41]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌68.
[42]. الميزان، ج‌15، ص‌65.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌178.
[44]. مفردات، ص‌798، «نزغ».
[45]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌208.
[46]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌208.
[47]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌788.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌788.
[49]. الميزان، ج‌8، ص‌380.
[50]. همان، ص‌380‌ـ‌381.
[51]. مفردات، ص‌531، «طوف».
[52]. التحرير و التنوير، ج‌9، ص‌232.
[53]. روح‌المعانى، مج‌6، ج‌9، ص‌215; الميزان، ج‌8، ص‌385.
[54]. روح المعانى، مج 6، ج‌9، ص‌215.
[55]. التحرير والتنوير، ج‌9، ص‌231، 233.
[56]. الميزان، ج‌8، ص‌381.
[57]. مفردات، ص‌868، «وسوس»; الكشاف، ج‌4، ص‌823.
[58]. الكشاف، ج‌4، ص‌823; التفسير الكبير، ج‌32، ص‌198.
[59]. جامع البيان، مج‌12، ج‌24، ص‌73.
[60]. همان، مج‌13، ج‌25، ص‌155.
[61]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌274.
[62]. التفسيرالكبير، ج32، ص177; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌501.
[63]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌457; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[64]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌457‌ـ‌459.
[65]. الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[66]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌866.
[67]. همان، ص‌569.
[68]. الكشاف، ج‌4، ص‌821; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌503; الميزان، ج‌20، ص‌393.
[69]. الميزان، ج‌20، ص‌393.
[70]. مجمع البيان، ج‌10، ص866; روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌502.
[71]. تاج العروس، ج‌3، ص‌272، «نفث»; كشف الاسرار، ج‌10، ص‌670.
[72]. مفردات، ص‌816، «نفث».
[73]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌459; الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[74]. كشف الاسرار، ج‌10، ص‌670.
[75]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[76]. الميزان، ج‌20، ص‌393.
[77]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[78]. الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[79]. همان، ص‌822; الميزان، ج‌20، ص‌393.
[80]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌493.
[81]. جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌460.
[82]. السنن الكبرى، ج‌1، ص‌452; بحارالانوار، ج‌83، ص‌134; بيان‌السعاده، ج‌1، ص‌24.
[83]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌89; تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌62; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌15.
[84]. التفسير الكبير، ج‌15، ص98.
[85]. التحقيق، ج‌8، ص‌258.
[86]. البصائر، ج‌60، ص‌750.
[87]. پرواز در ملكوت، ج‌2، ص‌140.
[88]. التفسير الكبير، ج‌15، ص‌98.
[89]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541; الفرقان، ج‌14، ص‌478‌ـ‌479.
[90]. الفرقان، ج‌30، ص‌544.
[91]
. سر الصلوه، ص‌84; بيان السعاده، ج‌1، ص‌24.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:51 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شرک و اخلاص در قرآن و مرز بین آن دو در قرآن کریم

شرک و اخلاص در قرآن و مرز بین آن دو در قرآن کریم

مژگان سرشار
چکیده :

یکی از جلوه‏های نور و ظلمت، اخلاص و شرک است. اخلاص بالاترین مرتبه توحید به شمار می‏آید.این دو مفهوم زمانی قابل درک و فهم عمیق هستند که در آیات قرآن کریم در مقابل هم و با دقت مورد پژوهش قرار گیرند.چرا که قرآن در بسیاری از آیات شریفه، تمامی انسان‏ها را به وحدانیت خداوند سبحان دعوت می‏فرماید.از این‏رو باید دانست که منظور از این وحدانیت چیست و قرآن کریم در مسیر این دعوت، آدمی را از چه چیزی بر حذر می‏دارد؟به عبارت دیگر، از دیدگاه قرآن چه چیزی شرک تلقی می‏شود تا از رهگذر چنین پژوهشی، مرز بین شرک و اخلاص روشن شود؟در این نوشتار برآنیم که معنای حقیقی«شرک»را از میان آیات شریفه استخراج کنیم و به بررسی انواع و مراتب آن بپردازیم.آن‏گاه استدلال قرآن کریم را بر نفی شرک، و سپس مفهوم حقیقی اخلاص را تبیین کنیم.
با توجه به این‏که پیام قرآن در این راست«لا تعبدوا إلاّ اللّه» است، باید معنای عبادت نیز روشن شود، تا مرز بین این دو مفهوم-شرک و اخلاص-بارز گردد.لیکن قبل از هر کلام دیگر، ابتدا گزارش کوتاهی از معنای لغوی این دو واژه ارائه می‏دهیم.

کلمات کلیدی :

شرک، اخلاص، انواع شرک، مراتب شرک و اخلاص، نفی شرک، مرز بین آن دو، عبادت.

چکیده

یکی از جلوه‏های نور و ظلمت، اخلاص و شرک است. اخلاص بالاترین مرتبه توحید به شمار می‏آید.این دو مفهوم زمانی قابل درک و فهم عمیق هستند که در آیات قرآن کریم در مقابل هم و با دقت مورد پژوهش قرار گیرند.چرا که قرآن در بسیاری از آیات شریفه، تمامی انسان‏ها را به وحدانیت خداوند سبحان دعوت می‏فرماید.از این‏رو باید دانست که منظور از این وحدانیت چیست و قرآن کریم در مسیر این دعوت، آدمی را از چه چیزی بر حذر می‏دارد؟به عبارت دیگر، از دیدگاه قرآن چه چیزی شرک تلقی می‏شود تا از رهگذر چنین پژوهشی، مرز بین شرک و اخلاص روشن شود؟در این نوشتار برآنیم که معنای حقیقی«شرک»را از میان آیات شریفه استخراج کنیم و به بررسی انواع و مراتب آن بپردازیم.آن‏گاه استدلال قرآن کریم را بر نفی شرک، و سپس مفهوم حقیقی اخلاص را تبیین کنیم.
با توجه به این‏که پیام قرآن در این راست«لا تعبدوا إلاّ اللّه» است، باید معنای عبادت نیز روشن شود، تا مرز بین این دو مفهوم-شرک و اخلاص-بارز گردد.لیکن قبل از هر کلام دیگر، ابتدا گزارش کوتاهی از معنای لغوی این دو واژه ارائه می‏دهیم.
کلید واژه‏ها:شرک، اخلاص، انواع شرک، مراتب شرک و اخلاص، نفی شرک، مرز بین آن دو، عبادت.

بررسی لغوی شرک و اخلاص

کلمه«الشرک»به معنای بند کفش و شرکت النعل به معنای بند کفش پاره شده است.الشرک نیز به معنای دام و ریسمانی است که صید در آن گیر می‏کند. 1 وقتی گفته می‏شود: «أصلحوا شرک نعالکم»، یعنی بندهای کفش‏هایتان را ببندید. و بالأخره، «الشرک»اسم است از«شرک»به معنای بهره و سهم و نصیب.زمانی که می‏گوییم:«ولی فیه شرکة»، یعنی‏ برای من در آن نصیبی است. 2 اصل در این ماده، تقارن دو شخص یا اشخاصی در یک عمل یا یک امر است؛به طوری که بر هر یک از آن‏ها در آن امر، نصیبی یا تأثیری موجود است و به این مناسبت، بر سهم و نصیب اطلاق شده است. 3
در نتیجه، در یک جمع‏بندی می‏توان گفت که«شرک» یعنی گرفتاری در بند غیرخدا، یعنی:کسی را در عرض خدا در نظر گرفتن و او را منشأ حوادثی فرض کردن و سهمی برای اراده جهان به او دادن.
در مقابل، واژه«اخلاص»در اصل به معنای روغن(کره) شیر است که از آن خارج می‏شود و«خلص الشی‏ء»یعنی از گرفتاری نجات و سلامت یافت. 4 و«خلصت الیه»یعنی بدو رسیدم. 5 بدین سان باید گفت که اخلاص یعنی رهایی و نجات از بندها و دام‏های غیرخدایی و توحید خالص برای خدا.اکنون ببینیم که از نظر قرآن تعریف شرک و اخلاص چیست؟

تعریف شرک و اخلاص در قرآن کریم

قرآن کریم برای بیان اخلاص چهره‏های شاخصی ارائه می‏فرماید.این چهره‏های والامقام، بندگان مخلص خدایند که پروردگار سبحان ایشان را بدین وصف معرفی می‏نماید که: «و اذکر فی الکتاب موسی إنّه کان مخلصا و کان رسولا نبیّا.» 6 یعنی:و موسی را که بنده‏ای مخلص و فرستاده‏ای پیامبر بود، در این کتاب یاد کن.
ملاحظه می‏شود که این آیه، پیامبر عظیم الشأن خدا، موسی بن عمران(ع)را با عنوان«مخلص»معرفی فرموده و این بالاترین وصف برای انبیاست.پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، نیز نمونه بارز مخلصان هستند؛زیرا شاخصه اول ایشان بندگی تمام عیار خدای سبحان است. 7 بنابراین باید گفت که ارزش و برتری مقام انسان، به میزان اخلاص(درجه بندگی)او در پیشگاه خداوند متعال بستگی دارد؛یعنی هر چه درجه بندگی انسان در میان بندگان خدا بالاتر برود، به همان نسبت مقام او نیز فزونی می‏یابد.می‏دانیم که تجلی بندگی خدا در مرحله عبادت خداست و درست به همین دلیل است که اولین پیام قرآن، توسط مبشرین و منذرین از جانب خدای سبحان، «نهی از پرستش غیر خداست.» 8 و همواره در طول تاریخ بشریت اولین فریاد انبیای الهی، از اولین پیامبر صاحب شریعت، حضرت نوح(ع)، 9 تا آخرین پیامبر حضرت محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)همین پیام بوده است. پس نکته اصلی پیام قرآن«انحصار عبادت در خداوند سبحان» است.
با دقت در قرآن کریم، دیده می‏شود که پیامبران الهی حتی یک‏بار هم به قوم خود نفرموده‏اند، به وجود خدا اقرار کنید. گویی همگان این معنا را قبول داشته‏اند و هیچ قومی به عدم وجود خدا معتقد نبوده است.اما، این اقوام«مشرک» بوده‏اند؛یعنی برای خداوند شریک قائل بوده‏اند و بدین جهت از خط دین الهی خارج شده بودند.البته این بدان معنا نبوده است که ذات احدیّت را قبول نداشته‏اند.مشرکان حجاز مردمی بودند که آثاری از آئین حضرت ابراهیم(ع)در میان آن‏ها بود.مثلا حج به جا می‏آوردند، اما حجّی تحریف شده.طواف می‏کردند، اما با مناسکی نابجا.قربانی می‏کردند، لیکن با گمانی خام. 10 کعبه را هم به بتکده‏ای تبدیل کرده بودند. 11 تمام این رفتارها شاهدی بر این است که آنان ذات احدیت را قبول داشتند؛چنان که قرآن می‏فرماید:«و لئن سألتهم من خلق السّموات و الأرض و سخّر الشّمس و القمر لیقولنّ اللّه فأنّی یؤفکون.» 12 یعنی:و اگر از آن‏ها بپرسی چه کسی آسمان‏ها و زمین را آفریده و آفتاب و ماه را رام کرده است؟آن‏ها حتما خواهند گفت:«الله».پس به کدام راه افترا و دروغ می‏روند؟
از این‏رو است که می‏بینیم در تاریخ انبیا(علیهم السلام)و در قرآن کریم، محل بحث، مسأله وجود خدا نبوده است؛ چنان‏که در سوره«ابراهیم»آمده است:«قالت رسلهم أفی اللّه شک فاطر السّموات و الأرض...» 13 یعنی:
پیامبرانشان گفتند:آیا در خدا، آفریننده آسمان‏ها و زمین، شکی هست؟
با این سخن، پر واضح است که پیامبران به وجود خدا استدلال نمی‏کردند، بلکه وجود او را مسلم می‏انگاشتند و اینک متذکر آن می‏شوند.از سوی دیگر، همگان به وحدانیت دعوت می‏شدند.اینک باید دید که آنچه در قرآن کریم به عنوان وحدانیت مطرح می‏شود چیست؟و قرآن چه چیزی را شرک می‏داند که انسان‏ها را از آن برحذر می‏دارد؟
ابتدا باید دانست، اگر به معیارهایی که خداوند برای بشر بیان فرموده است، توجه نکنیم، تعدادی به سمت شرک و عده‏ای نیز به سوی نفی مقدسات دین گام برمی‏دارند؛ همان‏طور که این معنا در یک جهان‏بینی مادی مشهود است. در کتاب«جهان‏بینی و ایدئولوژی»آمده است:«در گذشته قدرت‏های سه‏گانه حاکم بر تاریخ، بیش‏تر عوام را می‏فریفتند و به نام کلام(فلسفه دینی)و به نام نیروی احساس(روح مذهبی)شرک را جانشین توحید می‏کردند یا به آن جامه توحیدی می‏پوشاندند.اما پس از رنسانس و در اوج آن در قرن‏های 18 و 19، روشنفکران را فریفتند و به نام علم که فلسفه اقتصادی بود و به نیروی عقل یعنی منطق مادی یا روح غریزی، مادیت را جانشین مذهب کردند، یا آن را جامه معنویت یعنی انسانیت(اومانیسم)پوشاندند.» 14

انواع شرک و مراتب شرک و اخلاص

در یک تقسیم‏بندی می‏توان شرک را دو نوع دانست:
الف)شرک جلّی، ب)شرک خفّی.

الف)شرک جلّی

1.در مرحله اعتقاد مقابل اخلاص در اعتقاد
2.در مرحله عمل مقابل اخلاص در عمل

ب)شرک خفی

1.در مرحله اعتقاد مقابل اخلاص در اعتقاد
[به تصویر صفحه مراجعه شود]
2.در مرحله قلب مقابل اخلاص در قلب
3.در مرحله عمل مقابل اخلاص در عمل

الف)شرک جلی
1.در مرحله اعتقاد

شرک جلی در مرحله اعتقاد این است که انسان‏ها هم‏شأن خداوند، همانندهایی برای او قائل شوند و معتقد به «رب النوع‏هایی»باشند.در قرآن کریم با بررسی وضع مشرکان مکه به خوبی روشن می‏شود که آنان به لحاظ اعتقادی، قائل به انواع خدایان و الهه‏ها بودند.و زمانی که پیامبر اسلام (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ایشان را به وحدانیت خداوند سبحان دعوت می‏فرمود، می‏گفتند:«أجعل الألهة إلها واحدا انّ هذا لشی‏ء عجاب.» 15 یعنی:آیا همه خدایان را یک خدا گردانیده است؟سخن بسیار عجیبی است.
بنابراین مشرکان مکه خدا را قبول داشتند، لیکن هم‏سطح او شرکا و اندادی 16 برای او قائل بودند.از این‏رو پیامبر اکرم (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)اولین پیام توحیدی خود را بر فراز کوه صفا، 17 با ندای بلند چنین اعلام فرمودند:«أدعوکم علی شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و خلع الأنداد.»یعنی:شما را به وحدانیت خدا می‏خوانم که بگویید الهی غیر از الله نیست و الهه‏های غیر از خدا را کنار بگذارید.
با این ندای توحیدی، مشرکان مکه عصبانی شدند و بر سر آن حضرت(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)ریختند و با تهاجمی سخت بدن مبارک آن سرور را زخمی کردند...
باری آنچه که بر ایشان گران آمده بود و حاضر به پذیرش آن نبودند، کنار گذاردن الهه‏ها بود.
اصل اعتقاد مشرکان به«رب النوع»از جمله افکار وارداتی از یونان بود.خدای آفتاب، خدای آتش، خدای باد، خدای رحمت و...که برای هر یک از آن‏ها به طور مستقل شأنی در عالم قائل بودند.این اعتقاد در عربستان به صورت جاهلانه‏تری مطرح شد، تا جایی که هر قبیله‏ای برای خود بتی را به عنوان مظهر رب‏النوع می‏پرستید.
به عنوان مثال، «در جنوب عربستان جرم‏های آسمانی چون ماه و ستاره و خورشید را می‏پرستیدند. و یا بیابان نشینان پاره‏ای چیزها را منشأ خیر و شر می‏دانستند.» 18
بت‏هایی چون لات، عزی، منات، ود، سواع، یغوث، یعوق، نسر، هبل، از جمله بت‏های قبیله‏های موجود در عربستان بودند 19 و در کنار خدا پرستیده می‏شدند.یعنی در مقام اعتقادی، چنین فکر می‏کردند که الهه‏ها در اداره عالم همانند خداوند دارای شؤونی هستند.البته نه به این معنا که از خداوند اجازه می‏گیرند و به اذن او فرمان‏هایش را اجرا می‏کنند، که این معنا را ما درباره فرشتگان باور داریم.ما معتقدیم که:«فرشتگان مدبّرات امر خدایند.«فالمدبّرات أمرا» 20 و ایشان امر تدبیر شده نازله از خدای سبحان را در زمین به مرحله اجرا می‏گذارند و سپس به پایگاه خود برمی‏گردند: «یدبّر الأمر من السّماء إلی الأرض ثمّ یعرج إلیه فی یوم کان مقداره ألف سنة ممّا تعدّون.» 21 یعنی:خداوند امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر می‏کند، سپس(همین امر)به سوی خدا برمی‏گردد؛در روزی که از نظر شما هزار سال است.بله، و مأموریت یک روزه ایشان معادل هزار سال کار در زمین است.
از طرف دیگر، «روح القدس»در مقام فرمانروایی فرشتگان قرار دارد و در عالم امر، در بارگاه قدس، مقام والایی در پیشگاه خداوند دارد:«ذی قوّة عند ذی العرش مکین مطاع ثمّ أمین.» 22 یعنی:نیرومند، نزد خداوند عرش، صاحب منزلت و فرمانبرداری امین است.و بسیاری از امور عالم، توسط فرشتگان تحت فرماندهی روح‏القدس انجام می‏گیرد. 23
و این معنا را خود قرآن نقل می‏کند و آن را برای فرشتگان به ثبوت می‏رساند.لیکن حرف مشرکان و اعتقاد ایشان چیز دیگری است.آنان معتقد بودند که«رب النوع»و الهه، فرامین ذات احدیت را به مرحله اجرا درنمی‏آورند.بلکه برای این الهه و خدایان به طور مستقل شأن و تقدّسی قائل بودند و فکر می‏کردند که این‏ها در کنار خدا نشسته‏اند-نعوذ باللّه-و در اداره امور عالم مانند خدا فرمان می‏رانند.این همان چیزی است که قرآن به شدت آن را نفی می‏کند:«لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدتا...» 24 یعنی:اگر الهه‏ای غیر از اللّه می‏بود، آن دو تباه می‏شدند(به فساد کشیده می‏شدند).می‏دانیم که اگر الهه دوم فرمان خدا را اجرا کند، فسادی ایجاد نمی‏شود.فساد هنگامی به وجود می‏آید که دو فرمان مستقل بخواهند در عالم جریان یابند که در این صورت با هم تضاد پیدا می‏کنند و موجب تباهی می‏شوند.
و نیز می‏فرماید:«...و ما کان معه من إله اذا لذهب کلّ إله بما خلق و لعلا بعضهم علی بعض...» 25 یعنی:...و با او
استدلال قرآن کریم بر نفی شرک، این‏گونه است که ثابت می‏کند: 1.تنها کسی که خالق است، سزاوار پرستش است.
2.تنها کسی که خالق است، موقعیت ربوبیت و قانونگذاری دارد.
3.الوهیت و ربوبیت تنها منحصر به خداست. نتیجه این‏که عبودیت نیز در خدای سبحان منحصر است.«و این است مفهوم اخلاص.»
معبودی نیست.اگر جز این بود، قطعا هر خدایی آنچه را آفریده (بود)با خود می‏برد، و حتما بعضی از آنان بر بعضی دیگر تفوق می‏جستند...یعنی دیگر این نظم و وحدت و انسجام در عالم نبود.
نتیجه این‏که:ایشان در مرحله اعتقاد، شرک در ربوبیّت خداوند سبحان داشته‏اند.یعنی معتقد بوده‏اند که «رب‏النوع»هایی که بت‏ها مظاهر آن‏هایند، هم‏سطح خدا درباره اداره عالم، مستقل از خدای رحمان و نه در لوای مسؤولیت الهی، فرمان می‏رانند، قانون می‏گذارند و تدبیر می‏کنند.
قرآن کریم با بیانی شیوا در قالب مثالی زیبا، این مطلب را بیان می‏فرماید که:
«ضرب لکم مثلا من أنفسکم هل لکم من ما ملکت أیمانکم من شرکاء فی ما رزقناکم فأنتم فیه سواء تخافونهم کخیفتکم أنفسکم کذلک نفصّل الأیات لقوم یعقلون.» 26 یعنی:خداوند برای شما از خودتان مثالی می‏زند.آیا برده‏های شما، هرگز در آنچه به شما روزی داده‏ایم شریک شما هستند، آن‏چنان که با شما مساوی باشند تا آن‏جا که از آن‏ها بترسید، همان‏طور که از خودتان می‏ترسید!؟این چنین آیات خود را برای کسانی که تعقل می‏کنند، شرح می‏دهیم.
خداوند این گونه با مشرکان سخن می‏گوید تا بطلان اعتقاد شرک را برای ایشان اثبات کند.برای آن‏ها مطابق با رسومات آن زمان حجاز در نظام برده‏داری مثالی می‏زند.یعنی از زندگی خود ایشان مثال می‏آورد و می‏فرماید:آیا تا به حال شده است که آنچه را به خداوند نسبت می‏دهید، برای خود قبول داشته‏ باشید و به وجود آورید!؟هیچ شده است که یکی از شما، فردی از بردگان خود را کنار دست خود بنشاند و تا آن اندازه به او قدرت دهد که با او برابر شود؟
و از آن‏ها همان‏طور بترسید که از خودتان می‏ترسند!؟ همان‏گونه که رئیس قبیله‏ای از رئیس قبیله دیگری می‏ترسد که مبادا روزی بر علیه او لشکر بکشد، شما هم باید از برده خود بترسید که مبادا علیه شما لشکر کشی کند.چون او نیز اکنون مستقیما تصمیم می‏گیرد و صاحب فرمان و قدرت مستقل شده است.باید از برده خود بترسید، نکند که فردا در مورد زن و فرزندان شما نیز بر خلاف نظرتان تصمیمی بگیرد.خداوند می‏فرماید:آیا خود شما چنین کاری کرده‏اید که به خدا نسبت می‏دهید؟ببینید ما مطلب را چگونه باز می‏کنیم.اگر کسی تعقل کند، حقیقت را به روشنی می‏یابد.
ما از این مثال درمی‏یابیم که:
1.در درجه اول، مشرکان الهه را همانند خدا و هم سطح او و مستقل از او قبول داشته‏اند.
2.مشرکان، الهه را در رتق و فتق امور عالم با خداوند سبحان مساوی می‏دانستند(شرک در ربوبیت اللّه).
3.از نظر مشرکان، الهه‏ها به گونه‏ای بودند که خداوند باید از ایشان بترسد.
بنابراین در مرحله اعتقاد، مشرکان این‏چنین برای خداوند انداد قائل بودند و فکر می‏کردند که این همانندها، بدون اذن خدا، مانند او در عالم دخل و تصرف می‏کنند.
چنین شرکی است که انسان را از دایره دین اسلام خارج می‏کند و موجب می‏شود که او به عنوان«نجس»تغییر شخصیت دهد. 27

2.شرک جلی در مرحله عمل

آنچه از آیات قرآنی فهمیده می‏شود، این است که مشرکان در مقام عمل، الهه را می‏پرستیدند.چنان‏که می‏فرماید: «...أصلاتک تأمرک أن نترک ما یعبد ءاباؤنا...» 28 یعنی:آیا این نماز تو باعث شده است که به ما بگویی خدایانی را که پدران ما می‏پرستیده‏اند، ما نپرستیم؟!
و تمام آیاتی که در قرآن کریم راجع به نفی شرک آمده‏اند، در دو زمینه، اعتقاد و عمل، مطرح شده‏اند.و خداوند مشرکان را از این دو جهت مورد توبیخ قرار می‏دهد.
مانند این‏که می‏فرماید:«قل یا أیّها الکافرون لا أعبد ما تعبدون.» 29 یعنی:(به مشرکان)بگو:ای کفار!آنچه را که شما می‏پرستید، من نمی‏پرستم و این بدان معناست که سران شرک بت‏ها را می‏پرستیدند.
و نیز می‏فرماید:«و قال الّذین أشرکوا لو شاء اللّه ما عبدنا من دونه من شئ...» 30 یعنی:و مشرکان گفتند اگر خداوند می‏خواست ما این بت‏ها را نمی‏پرستیدیم.(یعنی اینک داریم می‏پرستیم).
و نیز می‏فرماید:«...ما نعبدهم إلاّ لیقربونا إلی اللّه زلفی...» 31 یعنی:ما آن بتان را نمی‏پرستیم، مگر برای این‏که ما را به خدا نزدیک کنند.(و این اعتراف خود ایشان است بر پرستش بتان).
و نیز به پیامبر اکرم-(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)- می‏فرماید:«قل أفغیر اللّه تأمرونّی أعبد أیّها الجاهلون.» 32 یعنی:بگو ای جاهلان؛آیا شما می‏گویید من غیر خدا را بپرستم؟!
بدین‏سان معلوم می‏شود که سران شرک به پیامبر اسلام (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)می‏گفتند:چرا الهه ما را نمی‏پرستی؟بنابراین در مرتبه عمل، پرستش ایشان شرک‏آور بوده است.

نتیجه بحث

در اصطلاح قرآن، شرک یعنی پرستش غیرخدا و درست به همین دلیل است که در قرآن کریم استدلال‏هایی که بر نفی شرک وارد شده است، بر انحصار«پرستش»در خدای سبحان دلالت دارد و این است پیام اصلی قرآن کریم:«ألاّ تعبدوا الاّ اللّه...» 33

استدلال قرآن کریم بر نفی شرک

آنچه از تدبّر در آیات قرآن کریم در زمینه بیان الوهیّت و ربوبیّت و پرستش خداوند سبحان به دست می‏آید، این است که:
1.قرآن کریم با اسلوب‏های گوناگون، عجز الهه‏ها را در زمینه خلقت یا هر گونه تأثیرگذاری بر آن به تصویر می‏کشد: «و اتّخذوا من دونه ءالهة لا یخلقون شیئا و هم یخلقون...» 34 یعنی:و آنان غیر از خداوند«الهه‏هایی»برای خود برگزیدند. معبودهایی که چیزی نمی‏آفرینند، بلکه خودشان آفریده شده‏اند.
و نیز با مثال بسیار زیبایی همین عجز و ناتوانی را ترسیم می‏فرماید:«یا أیّها النّاس ضرب مثل فاستمعوا له إنّ الّذین تدعون من دون اللّه لن یخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان یسلبهم الذّباب شیئا لا یستنقذوه منه ضعف الطّالب و المطلوب.» 35 یعنی:ای مردم!مثالی زده شده است، به آن گوش فرادهید. کسانی را که غیر از خدا می‏خوانید، هرگز نمی‏توانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به دست هم دهند! هر گاه مگس چیزی از آن‏ها برباید، نمی‏توانند آن را بازپس گیرند!طلب کننده و مطلوب، عابد و معبود، هر دو ضعیف و ناتوانند!
نتیجه این‏که خالقی جز خدا نیست.
2.مرحله دوم در استدلال‏های قرآن کریم بیان«انحصار الوهیت در اللّه»است که از طریق انحصار بر خالقیت پی‏ریزی شده؛زیرا به عقیده صاحب‏نظران خالقیت بارزترین صفت الوهیت است. 36
چنان‏که قرآن کریم می‏فرماید:«ذلکم اللّه ربّکم لا إله إلاّ هو خالق کلّ شئ فاعبدوه...» 37 یعنی:این است پروردگار شما!«هیچ الهی»جز او نیست.آفریننده همه چیز اوست، پس او را عبادت کنید.
و نیز می‏فرماید:«...هل من خالق غیر اللّه یرزقکم من السّماء و الأرض لا إله إلاّ هو...» 38 یعنی:آیا آفریننده‏ای جز خدا هست که شما را از آسمان و زمین روزی دهد؟هیچ الهی جز او نیست.
یعنی تنها کسی که منشأ خلقت است، سزاوار پرستش است.در نتیجه، پرستش در خدای سبحان منحصر است.
3.مرحله سوم استدلال‏های قرآنی اثبات می‏کند که: «ربوبیت منحصر در اللّه»است.بدین معنا که بسیاری از آیات شریفه قرآن کریم، دال بر انحصار قانونگذاری(رتق و فتق امور عالم)در پروردگار جهانیان است.
همان‏طور که می‏فرماید:«انّ ربّکم اللّه الّذی خلق السّموات و الأرض فی ستّة أیّام ثم استوی علی العرش یدبّر الأمر ما من شفیع الاّ من بعد إذنه ذلکم اللّه ربّکم فاعبدوه أفلا تذکّرون.» 39 یعنی:پروردگار شما، خداوندی است که آسمان‏ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت و به تدبیر کار پرداخت.هیچ شفاعت کننده‏ای جز با اذن او نیست.این است خداوند، پروردگار شما!پس او پرستش کنید!آیا متذکر نمی‏شوید؟یعنی تنها کسی که خالق است قدرت رب بودن و شایستگی پرستش را دارد و در نتیجه ربوبیت در خدای سبحان منحصر است.
بنا بر نظریه علامه سید مرتضی عسکری، این آیه شریفه و بسیاری دیگر از آیات شریفه قرآن کریم در همین زمینه، بر انحصار ربوبیت در پروردگار سبحان دلالت دارند. 40
[به تصویر صفحه مراجعه شود]

نتیجه

اینک با توجه به مطالب یاد شده، به طور خلاصه می‏توان گفت که استدلال قرآن کریم بر نفی شرک، این گونه است که ثابت می‏کند:
1.تنها کسی که خالق است، سزاوار پرستش است.
2.تنها کسی که خالق است، موقعیت ربوبیت و قانونگذاری دارد.
3.الوهیت و ربوبیت تنها منحصر به خداست.
نتیجه این‏که عبودیت نیز در خدای سبحان منحصر است. 41 «و این است مفهوم اخلاص.» 42

ب)شرک خفی

نوع دیگری از شرک را«شرک خفی»نامگذاری کرده‏اند. این مرحله از شرک، موجب خروج از دایره اسلام نمی‏شود. اما انسان را از رسیدن به مراحل عالیه ایمان و تقوا بازمی‏دارد. قرآن کریم می‏فرماید:«و ما یؤمن أکثرهم باللّه الاّ و هم مشرکون.» 43 یعنی:و اکثر خلق به خدا ایمان نمی‏آورند، مگر آن‏که مشرک باشند.

مراحل شرک و اخلاص خفی

با تدبر در آیات الهی، روشن می‏شود که شرک خفی خود سه مرتبه دارد و نیز در مقابل آن اخلاص نیز دارای سه مرتبه است:
1.در مرحله اعتقاد:اخلاص در عقیده این است که انسان تنها یک ارزش را قبول کند و سایر امور را در صورتی دارای ارزش بداند که وابسته به همان یک ارزش و همان یک محور تقدس، یعنی خدای سبحان باشند.این اولین مرحله اخلاص، خدامحوری، است.
باری محور تقدس و ارزش، خداست و نه هیچ چیز دیگر.در مقابل آن، شرک در عقیده بدان معناست که انسان چیزی را در کنار خداوند مقدس بداند و برای آن مستقل از خدا ارزش قال شود:«و ما یؤمن أکثرهم باللّه الاّ و هم مشرکون.» 44 یعنی:و اکثر خلق به خدا ایمان نمی‏آورند، مگر آن‏که مشرک باشند(شرکی در وجودشان هست).
به عنوان مثال:درست است که علم مقدس است، اما این در صورتی است که مستقل از خدا نباشد.به عبارت دیگر، علم اگر چراغ راه رسیدن به خدا باشد مقدس است و اگر در برابر او قرار گیرد، ضد ارزش خواهد بود.بنابراین در یک کلام هیچ چیز مقدس نیست، مگر در ارتباط با خدا.در این صورت تقدس خود را از او می‏گیرد و این، ریشه حرف تمام ادیان الهی است.
2.در مرحله احساسات قلبی و هدف:اخلاص قلبی آن است که دل تنها حرم خدا باشد و دلبستگی‏ها به خاطر خدا باشد و جز خدا را در این حرم راه ندهد.چنین قلبی جلوه‏ای از نور توحید است و تنها خواستار رضوان الهی و عطای اوست. 45 در مقابل آن، شرک در هدف و احساسات قلبی است؛قلبی که صاحبش جز آسوده زیستن در این دنیا هدفی ندارد و احساسات و دلبستگی‏هایش به خاطر خدا نیست؛قلبی شرک‏آلود است.
3.در مرحله عمل:اخلاص در عمل این است که آدمی تمام تلاش‏های خویش را فقط برای رضای خدا انجام دهد. اگر نماز می‏خواند، اگر انفاق می‏کند، اگر عمل خیری در جامعه انجام می‏دهد، یا به رتق و فتق امور همسر و فرزندان خود می‏پردازد، و...همه و همه تنها برای جلب رضایت خدا انجام گیرد.
شرک خفی در عمل، مانند این است که انسان نماز بخواند یا انفاق کند، اما بخواهد که دیگران اعمال او را ببینند و تحسین کنند.به عبارت دیگر ریاکاری در عمل، خود نوعی شرک است.البته شرک خفی، خروج از اسلام نیست.اگر چنین امری در عبادت باشد، موجب بطلان عبادت می‏شود و اگر در اعمال عادی زندگی باشد، ارزش عمل را پائین می‏آورد. به همین دلیل است که در روایات تأکید می‏کنند، اعمالتان را خالص کنید و برای خدا انجام دهید و گرنه فاقد ارزش می‏شوند.پس انسان باید سعی کند، قدم به قدم شرک را از خود دور کند و اگر در کارهایش رد پای نفس را می‏بیند، به اصلاح آن بپردازد.
به عنوان مثال:اگر در مرحله عمل اطاعت انسان از رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و اولیای الهی و محبت و مودت نسبت به آن‏ها و...به خاطر خدا باشد، عین عبادت «اللّه»است.اما اگر اطاعت از رسول اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)به دلیل این بود که وجهه و مقامی در میان مردم پیدا کند، همین اطاعت نوعی از شرک است، البته نه شرکی که باعث خروج از دایره اسلام می‏شود.

مرز بین شرک و اخلاص(پاسخی به فرقه وهابیت)

با توجه به آنچه که در مباحث قبل آمد، معلوم شد که «شرک»در اصطلاح قرآن کریم به معنای پرستش غیر خداست و چنین شرکی موجب خروج از دایره اسلام می‏شود.در مقابل آن، «اخلاص»به معنای انحصار عبودیت در خداوند سبحان است.حال که سخن بدین‏جا رسید و با توجه به آن که در عصر حاضر گروه وهابیت سیل تهمت را متوجه شیعیان کرده‏اند و با خام‏ترین برداشت‏ها از قرآن، آنان را متهم به شرک می‏کنند، بی‏مناسبت نیست که به نقد کوتاهی پیرامون اندیشه‏های وهابیت در نسبت دادن شرک به شیعیان و حتی سایر فرقه‏های اسلامی بپردازیم.نقد این نظر در سایه بررسی متقابل شرک و اخلاص و مرزیابی بین آن دو به روشنی امکان‏پذیر است. بررسی انجام شده متکی به نص صریح قرآن است و از هر گونه خلل یا اعمال تعصبات شخصی به دور است.

عقاید وهابیه

محمد بن عبد الوهاب، بنیانگذار فرقه وهابیت، در رساله «کشف الشّبهات»بیش از 24 بار مسلمانان را مشرک و بیش از 25 بار مسلمانان را کافر، بت‏پرست، منافق، منکر توحید، دشمنان خدا، مدعیان اسلام، اهل باطل، نادان و شیطان خوانده است. 46 عبدالوهاب گفته است:«مسلمانان 600 سال کافر بوده‏اند.او غیر از پیروان خود، بقیه مسلمانان را از هر گروه و مذهبی مشرک و کافر و خون و اموالشان را حلال و مباح دانسته است.وی صلوات بر پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)را نهی، و صلوات فرستنده را مجازات می‏کرده و حتی به قتل می‏رسانیده است.» 47
لبه تیز حمله وهابیت به شیعه امامیه است.او می‏گوید:
1.شیعیان مشاهد مشرفه را تعمیر می‏کنند و مساجد را به‏ حالت تعطیل درمی‏آورند و این، خود شرک است.
2.شیعیان قبور ائمه را محترم می‏شمارند و همانند مشرکان به آن‏ها رو می‏آورند و مانند حاجیان که به حج می‏روند، آنان به حج قبّه و بارگاه امامان خود می‏روند و آن را برتر از حج می‏دانند.
3.شیعیان، قبور ائمه خود را پرستش می‏کنند و مانند کعبه روبه‏روی آن‏ها به نماز می‏ایستند.
4.شیعیان، نذر و قربانی‏های خود را به پیامبر و ائمه تقدیم می‏کنند. 48
از طرف دیگر، اصول اساسی عقاید محمد بن عبدالوهاب و پیروانش در چهار اصل منحصر است:
1.تشبیه خدا به آفریدگانش
2.انحصار الوهیت و ربوبیت در خدا
3.عادی شمردن پیامبر اسلام و احترام نکردن به او
4.کافر شمردن تمام مسلمانان 49
ناگفته نماند که از نظر وهابی‏ها:«توسل به ذات اولیای الهی»و«توسل به مقام و حرمت آنان»، حرام است. 50
درخواست حاجت از غیرخدا حرام است. 51 آن‏ها معتقدند، مردگان غیرقابل تفهیم هستند. 52 درخواست شفاعت شرک است و با دلائل گوناگون بر حرمت درخواست شفاعت، استدلال می‏کنند و معتقدند پیامبران و اولیای خدا در این جهان حق شفاعت ندارند، بلکه این حق برای آنان تنها در آخرت است و هر کس بنده‏ای از بندگان خدا را میان خود و خدا واسطه قرار دهد و از او بخواهد در حق وی شفاعت کند، دچار شرک شده و شرک مشرکان به دلیل طلب شفاعت از بت‏ها بوده است. 53

نقد نظریه وهابیت با کمک آیات قرآن کریم

با این مقدمه ضروری، به نظر می‏رسد که مرز بین شرک و اخلاص مشخص شود.برای فهم این مطلب لازم است که معنای عبادت و پرستش روشن شود.

معنای عبادت

در کتاب‏های لغت عبادت را به معنای ذلت دانسته‏اند و راهی را که با رفتن هموار شده است، «طریق معبّد»گویند.از این‏رو، برده را به واسطه ذلت و انقیادش عبد گویند. 54 در مفردات آمده که عبودیت، اظهار تذلل و عبادت، غایت تذلل و أبلغ از عبودیت است. 55 معنای دومی که برای عبادت در برخی کتاب‏های لغوی آمده، این است که اطاعت و نهایت تعظیم برای خداست. 56
اما با تدبر در آیات قرآن کریم، به نظر می‏رسد که اگر بخواهیم برای عبادت بر اساس عرف قرآن تعریفی ارائه دهیم، می‏توانیم بگوییم که عبادت در حقیقت به معنای«محور قرار دادن»است.وقتی قرآن می‏فرماید:«لا تعبدوا الاّ اللّه.» 57 یعنی:جز خدای را عبادت نکنید، منظور این است که غیر خدا را محور و اصل قرار ندهید و همه چیز را از دریچه توحید بنگرید.پس تنها مفهوم منحصر در خدا، پرستش است. مفهوم پرستش از مفاهیمی چون اطاعت، تذلل، تسلیم، احترام و...فراتر است؛زیرا همه آن مفاهیم برای غیر خداوند هم کاربرد دارند، در حالی که پرستش برای غیر او هرگز جایی ندارد.البته گاه دو مفهوم عبادت و اطاعت در یک مصداق متجلی می‏شوند.اما این بدان معنا نیست که عبادت دقیقا به همان معنای اطاعت باشد، بلکه اطاعت خدای سبحان مصداقی از عبادت اوست و همچنین است سایر مفاهیم.
زمانی که قرآن می‏فرماید:«...لا تعبدوا الشّیطان...» 58 یعنی:شیطان را عبادت نکنید، بدین معناست که نهی از محور قرار دادن شیطان مطرح شده است؛زیرا افراد بشر نوعا القائاتی را که شیطان بر قلب آن‏ها می‏کند، محور عمل خویش قرار می‏دهند و گرنه مردم شیطان را سجده نمی‏کنند.با این مقدمه برای نقد نظر وهابیت بحثی را آغاز و در نهایت قضاوت را به خوانندگان محترم واگذار می‏کنیم.

چه چیزهایی عبادت نیست؟

اینک بحث را از بعد دیگری می‏نگریم.باید دید چه چیزهایی عبادت نیست.به عبارتی، باید روشن شود که آیا از نظر قرآن کریم دعا، ایمان، احترام، محبت، اطاعت و تسلیم برای غیرخدا، عبادت غیر خدا محسوب می‏شود یا خیر؟
گفتیم که پیام قرآن این است:«جز خدا را عبادت نکنید.» از طرف دیگر فرموده است:«از رسول خدا اطاعت کنید.»از این مطلب نتیجه می‏گیریم که منظور از اطاعت غیرخدا، عبادت غیرخدا نیست؛چه در غیر این صورت باید بگوییم در قرآن امر به عبادت پیامبر خدا شده است.در حالی که قرآن هرگز نمی‏فرماید پیامبر را عبادت کنید.اما اطاعت برای خدا عبادت خداست، اگر چه اطاعت از غیر خدا باشد. 59
پس اطاعت از رسول اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) چون در مسیر اجرای فرمان ربوبی است، خود اطاعت و در نتیجه عبادت خدای رحمان است.چنان که می‏فرماید:«من یطع الرّسول فقد أطاع اللّه...» 60

1.تسلیم

تسلیم شدن نیز به معنای عبادت غیرخدا نیست؛زیرا قرآن کریم هم تسلیم را در برابر خدا مطرح می‏کند و هم در برابر پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم).چنان که خدای سبحان می‏فرماید:«...و أمرنا لنسلم لربّ العالمین.» 61 یعنی:به ما فرمان داده شده است که تسلیم پروردگار دو جهان باشیم.از طرف دیگر، خطاب به پیامبر گرامی می‏فرماید:«فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی أنفسهم حرجا ممّا قضیت و یسلّموا تسلیما.» 62 یعنی:به پروردگار تو قسم، این مردم ایمان نمی‏آورند، مگر زمانی که تو را در مشاجرات خود حکم قرار دهند.سپس نسبت به هر حکمی که تو در مورد داوری برای ایشان بیان کنی، در دل خود هیچ واکنشی نشان ندهند و تسلیم محض تو باشند.بنابراین آن کسی مؤمن واقعی است که حتی اگر به حکم تو محکوم شود، در دل خود نگوید که چرا پیامبر مرا محکوم کرد.بدین ترتیب تسلیم در برابر پیامبر خدا، بندگی خداست، نه عبادت پیامبر.

2.اطاعت

از طرف دیگر اطاعت پیامبر، اطاعت خداست 63 و چون اطاعت خدا عبادت است، اطاعت پیغمبر خدا نیز عبادت خداست.بنابراین همان‏طور که گفتیم، تنها«محور قرار دادن معبود» 64 در خداوند سبحان منحصر شده است.بدین معنا که پرستش، به هر عنوان برای غیرخدا ممنوع است.

3.محبت

«محبت»اگرچه شدید باشد، عبادت غیر خدا نیست.در درجه اول محبت خدا مطرح است:«...و الّذین ءامنوا أشدّ حبّا للّه...» 65 یعنی:...و کسانی که ایمان آوردند، خدا را خیلی دوست دارند...سپس محبت به پیامبر، محبت به پدر و
اخلاص در عمل این است که آدمی تمام تلاش‏های خویش را فقط برای رضای خدا انجام دهد.اگر نماز می‏خواند، اگر انفاق می‏کند، اگر عمل خیری در جامعه انجام می‏دهد، یا به رتق و فتق امور همسر و فرزندان خود می‏پردازد، و... همه و همه تنها برای جلب رضایت خدا انجام گیرد.
مادر، 66 و محبت به غیر خدا برای خدا، عبادت خداست.
درباره محبت به پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، قرآن کریم می‏فرماید:«قل ان کان ءاباؤکم و أبناؤکم و إخوانکم و أزواجکم و عشیرتکم و أموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها أحبّ إلیکم من اللّه و رسوله و جهاد فی سبیله فتربّصوا حتّی یأتی اللّه بأمره و اللّه لا یهدی القوم الفاسقین.» 67 یعنی:بگو اگر پدرانتان، فرزندانتان، برادرانتان، زنانتان، خویشاوندانتان، اموالی که اندوخته‏اید، تجارتی که از کساد آن بیم دارید و خانه‏هایی که به آن دلخوش هستید، برای شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او دوست‏داشتنی‏تر هستند، منتظر باشید تا خدا فرمان خویش را بیاورد.خدا نافرمانان را هدایت نخواهد کرد.
مفهوم مخالف این آیه شریفه چنین است که باید خدا و رسولش را دوست بدارید و مبادا امور زندگی شما، از خدا و پیامبرش(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نزدتان دوست‏داشتنی‏تر باشد.

4.حرمت نهادن

و نیز«احترام»به غیرخدا عبادت غیرخدا نیست؛زیرا قرآن خود می‏فرماید:«یا أیّها الّذین ءامنوا لا ترفعوا أصواتکم فوق صوت النّبیّ و لا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض أن تحبط أعمالکم و أنتم لا تشعرون.» 68 یعنی:ای کسانی که ایمان آوردید!صدایتان را بلندتر از صدای پیامبر مکنید و همچنان که با یکدیگر بلند سخن می‏گویید، با او به آواز بلند سخن مگویید که اعمالتان، بدون آنکه متوجه شوید، حبط می‏شود.
این آیه، تنها منحصر به زمان حضرت رسول اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)نیست، بلکه پس از رحلت آن حضرت نیز این احترام همچنان در حرم مطهر ایشان برقرار است.کسانی که قلب‏هایشان به تقوا امتحان شده است، صدایشان را نزد پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، چه در زمان حیات و چه پس از وفات، بلند نمی‏کنند.یعنی از نظر قرآن کریم، چنین احترامی به رسول خدا نشانه تقوای قلب است که می‏فرماید:«و انّ الّذین یغضّون أصواتهم عند اللّه اولئک الّذین امتحن اللّه قلوبهم للتّقوی...» 69 یعنی:کسانی که نزد پیامبر خدا صدایشان را پایین می‏آورند، همان کسانی هستند که خداوند دل‏هایشان را به تقوا آزموده است.
بنابراین رعایت چنین ادب و احترامی در حرم محبوب‏ترین خلق خدا نشانه اخلاص است.زیرا اگر قرار باشد که احترام به رسول خدا شرک باشد، در این صورت مسلمانان و صحابه بزرگوار صدر اسلام باید از مشرکان درجه اول باشند.زیرا همان‏طور که تاریخ گواهی می‏دهد، از قول عروة بن مسعود ثقفی وارد شده است که:«چون پیامبر فرمانی می‏داد، در انجام آن از هم‏پیشی می‏گرفتند و چون وضو می‏گرفت، برای گرفتن آب وضوی او کارشان به کشمکش می‏رسید، وقتی پیش او سخن می‏گفتند، آهنگ کلامشان ملایم بود و از روی تعظیم خیره در او نمی‏نگریستند». 70
«و نیز به هنگام صلح حدیبیه، فرمانده سپاه مکه در بازگشت از مذاکره با رسول اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)، نزد سپاه خود رفت و به ایشان گفت:گوش دهید تا برایتان بگویم.به خدا قسم من به دربار سلاطین دنیا رفته‏ام، من قیصر را در تخت سلطنتش دیده‏ام، من کسری را در حشمت و عزتش مشاهده کرده‏ام، و نجاشی را بر اریکه عزتش دیده‏ام.به خدا سوگند هیچ امپراتور و سلطانی را نیافتم که کسانش او را چون یاران و پیروان محمّد احترام کنند، و بمانند ایشان مطیع و منقاد زمامدار خود باشند...». 71
کوتاه سخن این‏که، احترام گذاشتن به پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و اولیای خدا نشانه اخلاص و تقوای درون است.

5.ایمان

«ایمان»آوردن به غیر خدا نیز عبادت غیر خدا نیست. قرآن کریم از یک طرف دستور می‏دهد که به خداوند ایمان آورید:«...فامنوا باللّه...» 72 و از طرف دیگر می‏فرماید:«یا أیّها الّذین ءامنوا اتّقوا اللّه و ءامنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به و یغفر لکم و اللّه غفور رحیم» 73 یعنی:ای کسانی که ایمان آوردید، جانب خدا را نگه دارید و به رسولش ایمان آورید، تا به شما، دو بهره از رحمتش را بدهد و به شما نوری دهد که با آن راه می‏روید و شما را بیامرزد که خدا آمرزنده مهربان است.
پس ایمان به رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)موجب نور قلب و هدایت انسان می‏شود؛چرا که:«و ما ینطق عن الهوی ان هو الاّ وحی یوحی.» 74 یعنی:و سخن از روی هوی نمی‏گوید.نیست این سخن جز آنچه بدو وحی می‏شود.
منظور این است که بدانید، آنچه او می‏گوید، سخن خداست.بنابراین ایمان به رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)شرک نیست و گرنه قرآن کریم هرگز بدان امر نمی‏کرد.

6.خواندن غیرخدا

«خواندن»غیرخدا و یا درخواست از رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و اولیای او(صلوات اللّه علیهم أجمعین)نیز عبادت غیرخدا نیست و شرک محسوب نمی‏شود.به دلیل این‏که:
1.خواندن غیرخدا در قرآن کریم نفی نشده است.زیرا قرآن کریم می‏فرماید:«یا أیّها الّذین ءامنوا استجیبوا للّه و للرّسول إذا دعاکم لما یحییکم...» 75 یعنی:ای کسانی که ایمان آوردید، چون خدا و پیامبرش شما را به چیزی خوانند که به شما زندگی می‏بخشد، دعوتشان را اجابت کنید.و نیز می‏فرماید:«لا تجعلوا دعاء الرّسول بینکم کدعاء بعضکم بعضا...» 76 یعنی:آن‏چنان که یکدیگر را صدا می‏زنید، پیامبر را صدا نزنید...
2.خواندن اولیای خدا شرک تلقی نمی‏شود، زیرا قرآن کریم می‏فرماید:«...و أوحینا الی موسی اذ إستسقاه قومه أن اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتا عشرة عینا...» 77 یعنی:...و چون قوم موسی از او آب خواستند، به او وحی کردیم که عصایت را بر سنگ بزن.از آن سنگ دوازده چشمه روان شد...
و این زمانی است که قوم حضرت موسی(ع)در بی‏آبی و تشنگی واقع شدند و به همین دلیل نزد او آمدند و درخواست کردند که حضرت برایشان آب تهیه فرماید و نگفتند:«خدایا برای ما آب تهیه کن!»
[به تصویر صفحه مراجعه شود] از طرف دیگر، حضرت موسی(ع)نیز نفرمود:«این درخواست کردن شما از من شرک است، بروید از خدا بخواهید!»قرآن نیز این درخواست و اجابت از طرف خداوند را نقل می‏فرماید.بنابراین درخواست حاجت از یکی از اولیای خدا شرک نیست.
چنان‏که قرآن کریم در ماجرای فرزندان یعقوب(ع) می‏فرماید که ایشان به پدر گفتند:«قالوا یا أبانا استغفر لنا ذنوبنا...» 78 یعنی:گفتند:ای پدر برای گناهان ما آمرزش بخواه...اگر این شرک است، چرا حضرت یعقوب(ع) نفرمود:«خودتان بروید و از خدا طلب کنید!؟»و نیز راجع به امت اسلام در قرآن آمده است که اگر به خودشان بد کردند و به گناه دست یازیدند، با استغفار پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)خداوند به ایشان نظر لطف می‏کند:«...و لو أنّهم اذ ظلموا أنفسهم جاؤک فاستغفروا اللّه و استغفر لهم الرّسول لوجدوا اللّه توّابا رحیما» 79 یعنی:...و اگر به هنگامی که مرتکب گناهی می‏شدند، نزد تو می‏آمدند و از خدا آمرزش می‏خواستند و پیامبر برای ایشان آمرزش می‏خواست، خدا را توبه‏پذیر و مهربان می‏یافتند.
ناگفته نماند که آن خواندنی شرک است که به عنوان«إله» خوانده شود؛همان‏طور که قرآن کریم می‏فرماید:«و لا تدع مع اللّه إلها ءاخر لا إله الاّ هو...» 80 یعنی:با خدای یکتا اله دیگری را مخوان.هیچ الهی جز او نیست...و نیز می‏فرماید: «و من یدع مع اللّه إلها ءاخر لا برهان له...» 81 یعنی:و آن که جز اللّه، اله دیگری را می‏خواند که به حقانیتش هیچ برهانی ندارد...
نتیجه این‏که دعا در حالت غیر عبودیت، برای همه مطرح است.بنابراین دعا، ایمان، احترام، محبت، اطاعت و تسلیم، همگی هم برای خداوند مطرح هستند و هم برای
عبادت در حقیقت به معنای«محور قرار دادن» است.وقتی قرآن می‏فرماید:«لا تعبدوا الاّ اللّه.» یعنی:جز خدای را عبادت نکنید، منظور این است که غیرخدا را محور و اصل قرار ندهید و همه چیز را از دریچه توحید بنگرید.پس تنها مفهوم منحصر در خدا، پرستش است.مفهوم پرستش از مفاهیمی چون اطاعت، تذلل، تسلیم، احترام و...فراتر است؛زیرا همه آن مفاهیم برای غیر خداوند هم کاربرد دارند، در حالی که پرستش برای غیر او هرگز جایی ندارد
غیر خدا.لیکن برای غیر خدا به صورت مستقل مطرح نیستند، بلکه در ارتباط با خداوند سبحان و در طول توحید مطرحند. بدین ترتیب، توجه به امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابی طالب(ع)به عنوان ولیّ خدا عبادت خداست، نه عبادت ولیّ خدا و همان‏طور که قبلا گذشت، شرک در دو چیز است:
1.اوّل این‏که انسان برای خداوند بی‏همتا، انداد و همانند قائل شود و در ربوبیت خدای سبحان شریک در نظر بگیرد؛ چنان که می‏فرماید:«یا صاحبی السّجن ءأرباب متفرقون خیر أم اللّه الواحد القهّار.» 82 یعنی:ای دو همراه زندانی من!آیا پروردگارانی پراکنده بهترند یا خداوند یگانه قهار؟و منظور از «اربابان متفرق»قانونگذاران متعدد و مختلف هستند، در مقابل «اللّه»که همان خالق شایسته قانونگذاری است.
اما در میان مسلمانان، کسی درباره مخلوق چنین اعتقادی ندارد.در میان ایشان کسی نمی‏گوید رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)در کنار خدا نشسته و فرمان می‏راند و اگر کسی بگوید رسول خدا(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)از طرف خداوند سبحان اداره بعضی امور عالم را به عهده دارد، مشرک نیست. زیرا این امر را قرآن کریم خود برای فرشتگان اثبات می‏کند. همچنین اگر کسی بگوید:پیامبر اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)دارای کرامت و معجزه است، نمی‏توان او را به شرک منتسب نمود.زیرا در غیر این صورت، شفای چشم‏ یعقوب(ع)، به وسیله بوی پیراهن یوسف(ع) 83 شرک محض است.
2.دوم این‏که انسان چیزی را به غیر از خداوند متعال بپرستند.مشرکان هر دو کار را انجام می‏دادند، یعنی الهه‏ها را در کنار خدا با او همرتبه می‏دانستند و آن‏ها را هم می‏پرستیدند که هیچ‏یک از این معانی در مورد مسلمانان و شیعیان صدق نمی‏کند.
در این‏جا لازم به ذکر است که وهابیت، علاوه بر تحریم شفاعت و زیارت و دعا و توسل، تخریب قبور مؤمنان و اولیای خدا و حتی مرقد مطهر پیامبر اسلام(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) را واجب می‏دانند.حتی عده‏ای وجود پیامبرانی چون مسیح(ع)و یا حضرت مریم(س)را افسانه می‏دانند. 84 وهابیون عقیده دارند که باید آثار قبرها را که از نشانه‏های شرک هستند، خراب کرد.بدین بهانه، جنایات زیادی به دست «آل سعود»انجام دادند و با قساوت، قتل و غارت فراوان کردند؛چنان که تاریخ نیز گواه حمله‏های ایشان به کربلا و نجف و سوریه و مسقط است. 85
در حالی که خداوند سبحان در قرآن می‏فرماید:«و لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه أمواتا بل أحیاه عند ربّهم یرزقون.» 86 یعنی:کسانی را که در راه خدا کشته شده‏اند، مرده مپندار، بلکه زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‏شوند.
اینک با توجه به این‏که این مقامات برای انسان‏های معمولی بیان شده‏اند، مقام والا و شامخ حضرت رسول اکرم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و اولیای الهی در این زمینه روشن می‏شود.بنابراین، خود قرآن است که از مسلمانان دعوت می‏کند، به اولیای خدا و آثار ایشان توجه کنند؛ همان‏گونه که ابتدا دستور توجه به خانه کعبه را می‏دهد و طواف به دور همان سنگ‏های بی‏جان را واجب می‏شمرد.آری همین سنگ‏های بی‏جان، زمانی که به عنوان«بیت اللّه»مورد توجه قرار می‏گیرند، تقدّس می‏یابند.نه این‏که به خودی خود دارای ارزش و تقدس باشند.از این رو، قرآن می‏فرماید:«انّ أوّل بیت وضع للنّاس للّذی ببکّة مبارکا و هدی للعالمین» 87 یعنی: نخستین خانه‏ای که برای مردم بنا شده، همان است که در مکه قرار دارد؛خانه‏ای که جهانیان را سبب برکت و هدایت است.
در این آیه شریفه توجه به دو نکته ضروری است.اول این که:این خانه مرکز هدایت است. 88 دوم این‏که:این خانه مرکز برکت است. 89 یعنی تمام برکات دنیا، از ناحیه کعبه که مرکز ثقل زمین است، به همه جا منتشر می‏شود.
باری، خداوند برای چند تکه سنگ چنین اهمیتی قائل است، و مردم را به سوی آن متوجه می‏سازد.مگر نه این‏که سنگ جز مخلوقی نیست؟پس آیا چنین توجهی به آن، شرک است!؟
از طرف دیگر، قرآن کریم از ما دعوت می‏کند که به آثار انبیا(صلوات اللّه علیهم أجمعین)توجه کنیم:«فیه ءایات بیّنات مقام إبراهیم...» 90 یعنی:در آن‏جاست آیات روشن و مقام ابراهیم. 91
از نظر قرآن کریم، سنگی که یک پیغمبر خدا روی آن ایستاده و معبدی را بنا کرده است، آن‏قدر تقدس یافته که آن را «آیه بینه خداوند»نام نهاده است و می‏فرماید:«...و اتّخذوا من مقام إبراهیم مصلّی...» 92 یعنی:...و مقام ابراهیم را نمازگاه خویش گیرید...
بنابراین توجه به غیر خدا همان‏طور که در قرآن نیز آمده است، تنها به عنوان«انداد»و«معبود»، شرک است.

اینک قضاوت کنید:

خداوند به جای پای پیامبرش چنین قداستی می‏بخشد، پس آیا خود پیامبر خدا و یا اولیای الهی و مراقد مطهره ایشان مقدّس نیستند؟و یا خانه‏ای که زمانی مهبط وحی بوده است، قداستی ندارد؟و بالاخره آیا«شرک»یعنی رو به قبر مطهر پیامبر ایستادن، دست بالا بردن و«یا رسول اللّه»گفتن!؟
و اینک ما به عنوان یک مسلمان، به عنوان پیرو واقعی رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)و بالاخره به عنوان یک شیعه و پیرو جانشین رسول خدا، یعنی حضرت علی بن ابی طالب(ع)، پیام‏«أن لا تعبدوا الاّ اللّه»را با تمام وجود از دل و جان خریداریم و آن را با صدای بلند فریاد می‏زنیم.

نتیجه‏گیری

اگر دعا، توجه، احترام، اطاعت، تسلیم، ایمان و... برای خداوند مطرح است، برای رسول او، ولیّ او و گاه برای پدر و مادر نیز-البته نه مستقل از خدا بلکه به خاطر خدا-مطرح است.فقط و فقط یک چیز به هیچ عنوان حتی به خاطر خدا سزا نیست و آن«پرستش غیر خدا»و«اعتقاد به وجود ربّ و انداد هم سطح خدا»است. 93

زیر نویس

(1).العین، ج 5، ص 293.
(2).اساس البلاغة، جار اللّه زمخشری، دار بیروت للطباعة و النشر، ص 328. و نیز التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن المصطفوی، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360، ج 6، ص 49.
(3).همان، ص 50.
(4).لسان العرب، ج 7، ص 26.
(5).العین، ج 4، ص 186.
(6).مریم/51.
(7).«أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله...»
(8).«ألاّ تعبدوا الاّ اللّه إنّنی لکم منه نذیر و بشیر»(هود/2).
(9).«و لقد ارسلنا نوحا الی قومه فقال یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من إله غیره...» (المؤمنون/23).یعنی:و نوح را بر قومش فرستادیم.گفت:ای قوم من، خدای یکتا را بپرستید، شما را الهی جز او نیست.
(10).«لن ینال اللّه لحومها و لا دماؤها...»(الحج/37).یعنی:گوشت و خون این شتران به خدا نمی‏رسد...ذیل این آیه شریفه در تفسیر«جوامع الجامع»آمده است که عرب زمان جاهلیت وقتی قربانی می‏کردند، خون آن را به در و دیوار کعبه می‏مالیدند.جوامع الجامع، أمین الدین ابو علی الفضل بن الحسن الطبرسی، انتشارات دانشگاه تهران، ج 3، ص 49.
(11).«...و طهر بیتی للطائفین و القائمین و الرکّع السّجود»(الحج/26).یعنی: ...و خانه مرا برای طواف کنندگان و به نماز ایستادگان و راکعان و ساجدان پاکیزه کن.
(12).العنکبوت/61.
(13).ابراهیم/10.
(14).جهان‏بینی و ایدئولوژی، ص 30.
(15).ص/5.
(16).انداد جمع ندّ، به معنای همانند، نظیر و مثل است.فرهنگ لاروس، ج 2، ص 2035.
(17).تاریخ الامم و الملوک، ابی جعفر محمد بن جریر الطبری، انتشارات الحسینیه المصریة، ج 2، ص 319.
(18).تاریخ تحلیلی اسلام، دکتر سید جعفر شهیدی، مرکز نشر دانشگاهی، ص 29 و 30.
(19).همان، ص 30.
(20).النازعات/5.
(21).السجده/5.
(22).التکویر/21 و 20.
(23).برای توضیح بیش‏تر به«سیمای انسان مختار در قرآن»، نوشته دکتر سید محسن میرباقری، ص 35 الی 42 رجوع کنید.
(24).الانبیاء/22.
(25).المؤمنون/91.
(26).الروم/28.
(27).«یا ایهّا الّذین ءامنوا انّما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجد الحرام بعد عامهم هذا...»التوبة/28-یعنی:ای کسانی که ایمان آوردید!محققا مشرکان نجس هستند و بعد از این سال نباید به مسجد قدم گذارند.
(28).هود/87.
(29).الکافرون/1 و 2.
(30).النحل/35.
(31).الزمر/3.
(32).الزمر/64.
(33).هود/2.
(34).الفرقان/3.
(35).الحج/73.
(36).عقاید اسلام در قرآن کریم، علامه سید مرتضی عسکری، ترجمه محمّد جواد کرمی، انتشارات منیر، ج 1، ص 42.
(37).الانعام/102.
(38).فاطر/3، البته این آیه شریفه بیانگر توحید ربوبی نیز هست.به جهت این‏که می‏فرماید:این خالق شماست که شما را از آسمان و زمین روزی می‏دهد.
(39).یونس/3.
(40).عقاید اسلام در قرآن کریم، ج 1، ص 158.ناگفته نماند که علامه عسکری در همین کتاب با استفاده از آیات متعدد اثبات کرده است که از نظر قرآن کریم، پرستش منحصر به خالق است و خالق تنها اللّه است.ص 39 الی 49.
(41).برای توضیح بیش‏تر به:عقاید اسلام در قرآن کریم، جلد اول، مباحث الوهیت و ربوبیت، ص 31 الی 166.
(42).موارد 1 و 2 و 3 بیانگر اخلاص در اعتقاد و نتیجه نیز بیانگر اخلاص در عمل است.
(43).یوسف/106.
(44).همان.
(45).«یا أیّتها النّفس المطمئنّة إرجعی الی ربک راضیة مرضیّة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنّتی»(الفجر/30-27).یعنی:ای نفس قدسی!مطمئن و دل‏آرام، امروز به حضور پروردگارت باز آی که تو خشنود و او راضی از توست.باز آی و در صف بندگان خالص من درآی و در بهشت من داخل شو.
(46).وهابیت و آل سعود(توطئه استعمار)، دکتر سید محمود اسد اللّهی، انتشارات رسالت قلم، ص 27 به نقل از کتاب فرقه وهابی‏ها، نوشته از علی دوانی.
(47).همان، ص 28.
(48).وهابیت و آل سعود، ص 37 و 38 به نقل از کتاب پاسخ به شبهات وهابی‏ها.
(49).وهابیت از دیدگاه مذاهب اهل سنت، ترجمه و تحقیق محمدباقر خالصی، انتشارات دارالفکر، ص 37.
(50).نقدی بر آئین وهابیت«شفاعت»، آیة اللّه جعفر سبحانی، انتشارات قدر، 1369، ج 1، ص 71.
(51).همان، ص 63.
(52).همان، ص 66.
(53).همان، ص 60.
(54).«العبادة فی اللغة هی الذلّة.»مجمع البیان، ج 1، ص 25.
(55).مفردات، ذیل واژه عبد، و نیز جعفر سبحانی مرقوم کرده است که:«العبادة هو الخضوع لشی‏ء علی أنّه اله أو ربّ.»اما هر گاه چیزی را بنده محتاج و نیازمند خدا بدانیم و او را در عمل و کار مستقل نیندیشیم، در این صورت هیچ نوع خضوعی(لفظی و عملی)عبادت شمرده نمی‏شود.نقدی بر آئین وهابیت، ص 9.
(56).صاحب«التحقیق»عبادت را به معنای انقیاد و خضوع دانسته و گفته است که اصل معنا در این ماده نهایت تذلل در قبال مولا همراه با اطاعت است که این معنا می‏تواند به طور تکوینی یا به اختیار یا جعلی باشد.التحقیق، ج 8، ص 13-12، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
(57).هود/2.
(58).یس/60.
(59).«یا أیّها الّذین ءامنوا أطیعوا اللّه و أطیعوا الرّسول و أولی الأمر منکم...» (النساء/59).یعنی:ای اهل ایمان!فرمان خدا، رسول و صاحبان امر از میان خودتان را اطاعت کنید...
(60).النساء/80.
(61).الانعام/71.
(62).النساء/65.
(63).«من یطع الرّسول فقد أطاع اللّه...»(النساء/80).یعنی:هر که از پیامبر اطاعت کند، از خدا اطاعت کرده است...
(64).«ألا تعبدوا الاّ اللّه...»(هود/2).
(65).البقره/165.
(66).در حدیث است که:«نظر الولد الی والدیه حبّا لهما عبادة.»یعنی:نگاه محبت‏آمیز فرزند به پدر و مادر عبادت است.مستدرک الوسائل، ج 9، ص 152.
(67).التوبة/24.
(68).الحجرات/2.
(69).الحجرات/3.
(70).تاریخ الامم و الملوک، ج 3، ص 75.
(71).قصص قرآن و تاریخ انبیاء، سیره رسول اکرم(ص)از بعثت تا رحلت، سید محمّدباقر موسوی و استاد علی‏اکبر غفّاری، نشر صدوق، ص 553 و 554.
(72).النساء/171.
(73).الحدید/28.
(74).النجم/3 و 4.
(75).الانفال/24.
(76).النور/63.
(77).الاعراف/160.
(78).یوسف/97.
(79).النساء/64.
(80).القصص/88.
(81).المؤمنون/117.
(82).یوسف/39.
(83).«فلمّا أن جاء البشیر ألقیه علی وجهه فارتدّ بصیرا...»(یوسف/96).یعنی: چون مژده دهنده آمد و جامه بر روی او انداخت، بینا گشت.
(84).نقدی بر آیین وهابیت، آیةالله جعفر سبحانی ص 27.
(85).وهابیت و آل سعود، دکتر سید محمود اسداللهی ص 14 الی 18 و نیز 24 و 27.
(86).آل عمران/169 و نیز البقرة/154.
(87).آل عمران/96.
(88).بدیهی است که خداوند می‏تواند هدایت خود را بطور مستقیم به مردم افاضه فرماید، اما او برای همه چیز واسطه‏ای قرار داده است.واسطه‏هایی مقدس چون بیت عتیق، قرآن کریم و پیامبر اکرم(ص).
(89).در اصطلاح قرآن کریم«برکت»به معنای آب و آبادانی است:«...الی المسجد الأقصی الّذی بارکنا حوله...»الاسراء/1، به مسجد الاقصی که گرداگردش را آباد کردیم.
(90).آل عمران/97.
(91).«مقام ابراهیم»سنگی است که آن حضرت بهنگام ساختن دیوارهای کعبه به روی آن می‏ایستادند و اینک جای پای ایشان در آن منقوش است.المیزان، ج 3، ص 388.
(92).البقره/125.
(93).این مقاله برگرفته از سخنرانی‏های استاد محترم دکتر سید محسن میرباقری است که در سال 1379 ایراد فرمودند و افتخار تدوین و تنظیم آن را به شاگرد کوچک خود واگذار نمودند.
جمعه 21 مهر 1391  12:51 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تَبَتُّل

تَبَتُّل : انقطاع به سوى خدا و خالص كردن عبادت براى وى

تبتّل مصدر باب تَفعّل از ريشه «ب ـ ت ـ ل» و در لغت به معناى جدا و قطع شدن است، از اين رو به درخت خرمايى كه از آن شاخه‌اى جدا شده مُبتِل و به آن شاخه كه از اصل خويش بى‌نياز گشته است بتول گويند[1] و نيز زنى را كه از مردان بريده و به آنان ميل و رغبت نداشته و ازدواج نكرده باشد بتول نامند و از اين‌رو حضرت مريم(عليها السلام) را بتول گفته‌اند[2]؛ همچنين حضرت فاطمه(عليها السلام) را بتول لقب داده‌اند يا بدان جهت كه از حيث عفاف و فضيلت و دين و حَسَب بر ساير زنان برترى داشته، از آنان متمايز و جدا شده است يا بر اثر بريدنش از دنيا و پيوستنش به خدا.[3]
تبتّل در اصطلاح به معناى انقطاع كامل به سوى خدا و تجريد محض است[4] كه در آن معناى بريدن از غير خدا و اخلاص* نهفته است.[5] اين مفهوم شامل خلوص نيّت، زهد، اعراض از غير خدا، تسليم* اراده حق شدن و با تمام وجود خود را به‌او سپردن مى‌گردد.
تبتّل نزد اهل عرفان از منازل آغازين و ابواب سير و سلوك است[6] كه براى آن درجات و مراحلى بدين شرح ذكر شده است:
1. بريدن از حظوظ و ملاحظاتى كه به قصد جلب منفعت يا دفع ضرر يا مطلق اعتنا كردن،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 112
نسبت به خلق انجام مى‌شود كه اين همه با راضى بودن به تقسيم الهى، تسليم شدن در برابر حكم خدا و ملاحظه حقيقت به دست مى‌آيد.
2. بريدن از نفس كه با اجتناب از هوا، بهره‌مندى از نسيم اُنس با ملكوت و انتظار بارقه كشف حاصل مى‌گردد.
3. توجه به مقام سابقان كه با تصحيح استقامت و پايدارى، غرق شدن در قصد وصول به مطلوب و نظر به اشراقاتى كه زمينه ساز فناى سالك است ميسر مى‌گردد.[7]
واژه تبتُّل در آيه 8 مزّمل/ 73: «واذكُرِ اسمَ رَبِّكَ وتَبَتَّل اِلَيهِ تَبتيلا» به كار رفته است؛ ولى آياتى كه بر پرستش انحصارى خدا و يارى نجستن به جز از وى (حمد/ 1، 5)، لزوم رغبت و ميل به سوى پروردگار (انشراح‌/ 94،8)، عبادت خالصانه (بيّنه/98، 5)، هجرت به سوى حق (عنكبوت/29،26) و دورى جستن از خدايان دروغين و پرستشگران آنها (مريم/19،48) دلالت دارند، به شكلى با اين مفهوم در ارتباط بوده، به معناى آن اشارت دارند. مفسران با استفاده از آيات و روايات مربوط نكاتى را در اين‌باره يادآور شده‌اند كه به اختصار گزارش مى‌گردد.
به گفته برخى مفسران، انقطاع مطلوب در آيه‌8‌مزّمل/73 مجازى و خاص است و مراد از آن انقطاع از اعمالى است كه مانع شب‌زنده‌دارى و انجام مسئوليتهاى مهمى چون نشر دعوت و مقابله با مشركان در روز گردد و هرگز به معناى رهبانيت* و اعراض از زنان و ترك تدبير امور زندگانى نيست، زيرا رهبانيت با پيامبرى سازگارى ندارد و چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيوسته از حالت مراقبت و انقطاع الى‌اللّه‌برخوردار بوده پس مقصود در اين فرمان تداوم آن است.[8]
برخى نيز اين آيه را در وصف نماز شب و مانند عطف تفسيرى براى آيه قبل: «و رَتِّلِ القُرءانَ تَرتيلا»(مزّمل/73،4) دانسته و با لفظى دانستن ذكر با همراهى قلب، مراد از تبتل را نيز تبتل به همراه لفظ دانسته‌اند.[9] در پاره‌اى از روايات تبتل به بلند كردن دستها به درگاه خدا و تضرع به سوى او تفسير شده[10] كه با لفظى دانستن ذكر مناسب است.[11]
در بيان اينكه چرا در آخر آيه «تبتيل» به كار رفته است و نه تبتّل، برخى مفسران رعايت فواصل و موافقت با آيات پيشين و حفظ نظم را يادآور شده‌اند.[12] برخى نيز با اشاره به اينكه در اين آيه تبتّل هدف و مقصود اصلى، و تبتيل راه رسيدن به آن است گفته‌اند: نخست مقصود و به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 113
دنبال آن راه رسيدن و طريق آن بيان شده است.[13] بعضى نيز احتمال حذف تبتّل به سبب دلالت فعل بر آن را داده و گفته‌اند: در اينجا در حقيقت ميان تبتّل و تبتيل جمع شده است و اين شدت اهتمام به آن را مى‌رساند.[14]
به گفته برخى ديگر، پيامبر(صلى الله عليه وآله) هم مأمور به‌تبتّل است و هم تبتيل، زيرا اولى به معناى اشتغال تام به خداوند، براى خودسازى جهت حمل رسالت است و دومى معنايش اشتغال به خدا براى منقطع شدن از غير او به سوى او جهت ساختن جامعه است و نيز تبتّل كه همان قبول انقطاع است به معناى قبول عصمت الهى در انقطاع به سوى او و تبتيل تلاش عملى براى منقطع كردن خويش و ديگران به سوى خداست، پس اين انقطاع خاص فقط كار پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيست، چنان‌كه تنها از جانب خداوند هم نيست، بلكه داراى دو بُعد است: از يك سو جذبه الهى و از سويى ديگر تلاش در جهت آن از جانب پيامبر(صلى الله عليه وآله)است.[15]
شايان ذكر است كه تبتّلى كه در قرآن بدان فرمان داده شده با اعراض از دنيا، ترك لذّات حلال، عزلت گزينى و رهبانيت و دورى از خلق كه در روايات از آن نهى شده است[16] دو مقوله جداگانه‌اند و اين معنا كه از آن به «تبتّل ممنوع» تعبير مى‌شود نه تنها در قرآن و احاديث به آن تشويق نشده، بلكه به شدّت از آن نهى شده است. مفسران با استفاده از آياتى مانند «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تُحَرِّموا طَيِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم»(مائده/5،87) و « قُل مَن حَرَّمَ زينَةَ اللّهِ الَّتى اَخرَجَ لِعِبادِهِ والطَّيِّبـتِ مِنَ الرِّزقِ...»(اعراف/7،32)، اين بحث را مطرح ساخته و با استناد به رواياتى مانند «نهى رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) عن التبتُّل»[17]يا ماجراى عثمان‌بن مظعون كه لذّتها را بر خود حرام كرده بود و برخورد شديد پيامبر(صلى الله عليه وآله)با وى[18] و نيز حديث «لا رهبانية و لاتبتّل في الإسلام» به تبيين اين نوع تبتّل پرداخته و يادآور شده‌اند كه مقصود از اين تبتّل ممنوع، بريدن از مردم و پيمودن طريق رهبانيت و ترك ازدواج و حرام كردن لذّتها بر خويش است.[19]

منابع

اقرب الموارد، الشرتونى اللبنانى، تهران، دارالاسوة، 1416‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374‌ش؛ ترتيب العين، خليل (م. ‌175‌ق.)، به كوشش محمد حسن بكايى، قم، نشر اسلامى، 1414‌ق؛ تفسير
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 114
التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م. ‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير غرائب القرآن، نظام‌الدين النيشابورى (م. ‌728‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. ‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ جامع احاديث الشيعه، اسماعيل معزى ملايرى، قم، الصحف، 1413‌ق؛ الجامع الصغير، السيوطى (م. ‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1401‌ق؛ دايرة المعارف تشيع، زير نظر صدر حاج سيد جوادى، فانى، خرمشاهى، تهران، نشر شهيد سعيد محبى، 1375‌ق؛ دعائم الاسلام، النعمان المغربى (م. ‌363‌ق.)، به كوشش آصف فيضى، قاهرة، دارالمعارف، 1383‌ق؛ صحيح ابن حبان، على بن بلبان الفارسى (م. ‌739‌ق.)، به كوشش شعيب الارنوؤط، الرسالة، 1414‌ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م. ‌256‌ق.)، به كوشش بن‌باز، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، سيد جعفر سجادى، تهران، زبان و فرهنگ ايران، 1378‌ش؛ الكافى، الكلينى (م. ‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. ‌520‌ق.)، به كوشش على اصغر حكمت، تهران، امير كبير، 1361‌ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. ‌975‌ق.)، به كوشش صفوه السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. ‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. ‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. ‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مدارج السالكين، ابن قيم الجوزية (م. ‌751‌ق.)، قاهرة، دارالحديث؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. ‌241‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415‌ق؛ منازل السائرين، الانصارى الهروى (م. ‌480‌ق.)، بغداد، مكتبة الشرق الجديد؛ موسوعة اخلاق القرآن، احمد الشرباصى، بيروت، دارالرائد العربى، 1407‌ق؛ الميزان، سيد محمد حسين الطباطبايى (م. ‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ نظم الدرر، البقاعى (م. ‌885‌ق.)، به كوشش غالب المهدى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ النهايه، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م. ‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. ‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
احمد على ناصح و بخش فلسفه و كلام




[1]. ترتيب‌العين، ص‌67 ـ 68؛ اقرب الموارد، ج‌1، ص‌28؛ لسان العرب، ج‌1، ص‌311، «بتل».
[2]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌311؛ النهايه، ج‌1، ص‌94، «بتل».
[3]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌312؛ موسوعة اخلاق القرآن، ج‌5، ص‌59؛ مجمع‌البحرين، ج‌1، ص‌152، «بتل»
[4]. منازل السائرين، ص‌302؛ غرائب القرآن، ج‌6، ص‌379.
[5]. موسوعة اخلاق القرآن، ج‌5، ص‌57؛ كشف‌الاسرار، ج‌10، ص‌268؛ التفسير الكبير، ج‌30، ص‌178.
[6]. منازل‌السائرين، ص‌58؛ فرهنگ اصطلاحات عرفانى، ص‌220؛ دايرة‌المعارف تشيع، ج‌4، ص‌69.
[7]. منازل‌السائرين، ص‌58؛ مدارج‌السالكين، ج2، ص31ـ 34.
[8]. التحرير و التنوير،ج‌29، ص‌265ـ266.
[9]. الميزان، ج‌20،ص‌64.
[10]. مجمع‌البيان، ج10، ص571؛ وسائل‌الشيعه، ج6، ص‌283؛ جامع احاديث الشيعه، ج‌5، ص‌573.
[11]. الميزان، ج‌20، ص‌64، 73.
[12]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌571؛ كشف الاسرار، ج‌10، ص‌268؛ الميزان، ج‌20، ص‌65.
[13]. التفسير الكبير، ج‌30، ص‌178؛ التحرير والتنوير، ج‌29، ص‌265 ـ 266؛ غرائب القرآن، ج‌6، ص‌379.
[14]. تفسير بقاعى، ج‌8، ص‌208.
[15]. الفرقان، ج‌29، ص‌216.
[16]. صحيح ابن حبان، ج‌9، ص‌337؛ الجامع الصغير، ج‌2، ص‌587؛ كنزالعمال، ج‌1، ص‌220؛ ج‌16، ص‌272.
[17]. مسند احمد، ج‌6، ص‌125، 157.
[18]. الكافى، ج‌5، ص‌494؛ دعائم الاسلام، ج‌2، ص‌190؛ صحيح البخارى، ج‌6، ص‌119.
[19]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌571؛ التفسير الكبير، ج‌30، ص‌179؛ موسوعة اخلاق القرآن، ج‌5، ص‌63.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:51 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فروغى از اخلاص در مكتب وحى و نغمه‏هاى شاعرانه قرآن و حديث

فروغى از اخلاص در مكتب وحى و نغمه‏هاى شاعرانه قرآن و حديث

دکترمحمد هادى عبد خدايى

در فطرت و نهاد انسان حس خداجويى مى‏درخشد و عشق به او تبلور دارد. اين ميثاق الهى در همگان به وديعت گذاشته شده و اين پيمان ربّانى با روح وروان آنان آميخته گرديده است، ولى گاهى در اثر غفلت غبارى آن را مى‏گيرد و يا به علت گناه و عصيان از بين مى‏رود. گاهى چون چشمه زلالى آلوده گشته و گاهى همچون شمعى سوسو مى‏كند تا آنكه خاموش مى‏شود. گاهى جاذبه‏هاى عادى او را سرگرم مى‏كند و زمانى هم زنگار آلودگى او را تيره مى‏سازد كه فرمود: «كَـلاّ بَل رَانَ عَلى قُلُوبِهِمْ مَا كَانُوا يَكسِبُونَ»(1).
عشق به حقيقت، عشق به كمال، عشق به زيبايى در نهاد هر انسانى است و از همه مهم‏تر عشق به كمال بى‏پايان، عشق به «خداوند قيّوم»، عشق به وجودى كه هر چه دارد از خودش است و هر چه ديگران هم دارند از اوست؛ هر اصالت، هر كمال و هر زيبايى. اين همه مصلّى و مسجد، اين همه كليسا و كنيسه، اين همه معبد و موقوفه همه گوياى همين عشق و پرستش است، آن هم در همه كس و در هر زمان و در هر مكان.
تلاش رهبران و رهروان هم در آن است كه مباد اين چشمه زلال تيره گردد و اين فروغ تابان خاموش شود و اخلاص براى پاك داشتن اين نهاد است از هر آلودگى و از هر كدورت و از هر تيرگى و خلاصه از هر چيز بغير «او» و در مقابل او.

حقيقت اخلاص

اخلاص در لغت به معناى خالص كردن است. اين واژه از ماده «خلص» گرفته شده است. خالص يعنى صاف و پاك از هر گونه آلودگى.
فيومى گويد: «خلص الماء من الكدر، صفا».
طريحى گويد: خالص در لغت عبارت از هر چيزى است كه پاك و بى‏آميزه بوده و ممزوج به چيزى غير از خودش نباشد و در عرف، عمل خالص اختصاص يافته است به آنچه قصد قربت در آن از هر شائبه‏اى جدا باشد و در نظر نداشته باشى كه كسى غير از خداوند تو را بستايد(2).
راغب گويد: خالص مانند صافى است منتهى خالص در مورد چيزى است كه آلودگى آن برطرف شده و در مورد صافى گفته شده است درباره چيزى است كه از آغاز آلوده نشده باشد.
سپس در مورد اخلاص مى‏گويد: حقيقت اخلاص عبارت از بيزارى از هر چيزى غير خداوند است(3).
قرشى گويد: اخلاص دين براى خدا، آن است كه دين را از شرك بت‏پرستان و تثليث نصارى و تشبيه يهود و مطلق غير خدا خالص و پاك و صاف كنيم. صيغه‏هاى ماضى و اسم فاعل آن همه راجع به اين معنى است، مثل: «وَ اَخْلَصُوا دينَهُمْ للّه‏ِِ» (نساء / 146) «فَاعْبُدِ اللّه‏َ مُخْلِصا لَهُ الدّينَ» (زمر / 2) «وَ نَحْنُ لَهُ مُخلِصُون» (بقره / 139) «وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (اعراف / 29). مخلص چهار بار، مخلصين هفت بار و مخلصون يك بار در قرآن مجيد آمده و همه درباره اخلاص دين‏اند، امّا مُخلَص و مخلَصين به صيغه اسم مفعول به معناى آن است كه خدا او را براى خود خالص كرده است و غير خدا را در آن نصيبى نيست(4).
خواجه عبد اللّه‏ انصارى گويد:
«الاخلاص تصفية العمل من كلّ شوب»(5)؛ اخلاص عبارت است از پالايش عمل از هر آلودگى.
آية اللّه‏ العظمى خمينى گويد:
«يكى از امّهات آداب نيت كه از مهمات جميع عبادات است و از دستورات كليه شامله است «اخلاص» است و حقيقت آن تصفيه نمودن عمل است از هر شائبه غير خدا و صافى نمودن سرّ است از رؤيت غير حق تعالى در جميع صوريّه و لبيّه و ظاهريه و باطنيه و كمال آن ترك غير است مطلقا و پانهادن بر انيّت و انانيّت و غير و غيريت است يكسره، قال تعالى: «اَلا للّه‏ِِ الدِّينُ الخَالِص» (زمر / 3)، خداى تعالى اختيار فرموده براى خويش دين خالص را و اگر يكى از حظوظ نفسانيه و شيطانيه در دين باشد خالص نخواهد بود و آنچه خالص نيست حق تعالى اختيار نفرموده و آنچه شائبه غيريت و نفسانيت دارد از حدود دينِ حق خارج است»(6).

ابعاد اخلاص

اخلاص را مى‏توان در آغاز به اخلاص در عقيده و اخلاص در عمل تقسيم نمود و اخلاص در عمل هم داراى سه بعد است؛ اخلاص در اطاعت، اخلاص در عبادت و اخلاص در استعانت.
اخلاص در عقيده عبارت از زدودن اعتقاد است از هر نوع آلودگى به ويژه از شرك و دوگانگى و اخلاص در عمل هم عبارت از پاك كردن عمل است از هر شائبه‏اى مانند ريا و سُمعه.
اخلاص در عقيده يعنى خدا را از همتا و ضد و جزء منزه دانستن. در اكثر آيات قرآن، اخلاص به معناى منزه دانستن خداوند است از شريك و همتا و در فرمايش امير مؤمنان عليه‏السلام هم به معناى تنزيه خداوند از تركيب آمده است، آنجا كه مى‏فرمايد:
«و كمال توحيده الاخلاص له و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه»(7).
كمال توحيد او خالص كردن [عقيده] است براى او و كمال خالص كردن براى او هم نفى صفات است از او.
كمال اخلاص براى خداوند نفى صفات از اوست؛ يعنى خداوند صفاتى زائد بر ذات ندارد. ذات او ذات واحدى است كه جامع جميع كمالات مى‏باشد. آيات قرآنى بر واحديت خداوند دلالت دارد و فرمايش امير مؤمنان عليه‏السلام گوياى احديت اوست كه هر دو در سوره توحيد جمع مى‏باشد.
اخلاص در عبادت، همان‏طور كه گفته شد، عبارت از آن است كه انسان عبادت خود را تنها براى خدا انجام دهد و از هر گونه ريا و سمعه‏اى پرهيز نمايد. اخلاص در عمل به منزله نور است و روان، اگر اخلاص نباشد عمل انسان به مانند چراغى بى‏نور و انسانى مرده است.
اخلاص در عمل و عبادت هم به دو گونه است؛ اخلاص عوام و اخلاص خواص، يا به تعبير فاضل نراقى اخلاص صدّيقين(8). اخلاص عوام عبارت از اخلاص افرادى است كه عبادت خود را براى خدا انجام مى‏دهند، ولى هدف و منظورشان ايمنى از رنج و عذاب و يا دريافت پاداش و ثواب است، چه دنيوى باشد و چه اخروى؛ مانند فردى كه صدقه مى‏دهد براى سلامتى در دنيا و يا زكات مى‏پردازد براى ايمنى از جهنم، يا نماز فريضه مى‏خواند براى درك درجات بهشتى و يا نافله‏اى مى‏خواند براى فراوانى روزى. اين نوع عبادت گر چه از نظر شرعى صحيح است و پسنديده و نتيجه‏بخش مى‏باشد، ولى در درجه اعلى قرار ندارد.
اخلاص خواص عبارت از اخلاص افرادى است كه عبادت خود را براى خدا انجام مى‏دهند و هيچ هدف و منظورى هم غير از خدا ندارند و از خدا، غير خدا را نمى‏خواهند و در لوح دلشان غير از خدا چيز ديگرى وجود ندارد.
اميرالمؤمنين عليه‏السلام عبادت نوع اول را تاجرانه و غلامانه معرفى مى‏فرمايد و عبادت نوع دوم را عبادت شاكرانه و آزادانه(9).
اخلاص هدف نهايى و موجب رستگارى است، اخلاص ملاك عبادت و موجب قبولى آن است و با اخلاص آدمى از مهالك نجات يافته، به قرب الهى نائل مى‏گردد(10).
همه چيز بايد همراه با اخلاص باشد كه امير مؤمنان و امام مخلصان و الگو و اسوه اخلاص فرمود:
«و اخلص للّه‏ عَمَلَكَ و عِلمَكَ وَ حُبَّكَ وَ بُغْضكَ وَ اَخذَكَ وَ تَركَكَ وَ كَلامَكَ و همّك»(11).
علم و عمل، حبّ و بغض، انجام و ترك، و سخن و سكوت خود را تنها براى خداوند قرار ده.
همه روابط بايد بر پايه اخلاص باشد كه همان امام فرمود:
«زوّروا فى اللّه‏ و جالِسوا فى اللّه‏ و اعطوا فى اللّه‏ و امنعوا فى اللّه‏».
براى خدا يكديگر را ملاقات كنيد و با همديگر مجالست داشته باشيد. براى خدا انفاق كنيد و براى او از انفاق به نااهل باز داريد.
در همه حال هم بايد به ياد خدا بود كه همان حضرت فرمود:
«اِلزَمِ الاخلاص فى السرّ و العلانية و الخشية فى الغيب و الشهادة و القصد فى الفقر و الغنى و العدل فى الرضا والسخط»(12).
ملازمت داشته باش با اخلاص در پنهانى و آشكار و با خوف الهى در خلوت و جلوت و با ميانه‏روى در فقر و ثروت و با عدالت در خشنودى و غضب.
علماى اخلاق و سالكان وادى عرفان سخنهاى ارزنده‏اى در مورد اخلاص گفته‏اند؛ از جمله عالم برجسته مرحوم فيض كاشانى در المحجّة البيضاء(13) و فقيه پيراسته ملا محمد مهدى نراقى در جامع السعادات(14) و عارف وارسته ميرزا جواد آقا ملكى در المراقبات(15).
اخلاص در اطاعت: اخلاص در اطاعت يعنى تنها خداوند را حاكم دانستن و تنها فرمان از او بردن كه فرمود:
«اِنِ الْحُكمُ اِلاَّ للّه‏ِِ»(16) فرمان تنها از آنِ خداست.
اين اخلاص داراى ابعاد بسيار وسيع و گسترده است كه بيانگر حاكميت الهى مى‏باشد و هر حاكميتى غير از خداوند را نفى و طرد مى‏نمايد كه خود نياز به بحث مفصلى دارد.
اخلاص در استعانت: اخلاص در استعانت يعنى تنها از خدا يارى خواستن. بنده مخلص همچنانكه عبادتش تنها براى خداست استعانتش هم فقط به اوست، همچنانكه «اِيَّاكَ نَعْبُدُ» را مى‏گويد، «اِيَّاكَ نَسْتَعِينَ» را نيز تلاوت مى‏كند.
پيامبر اكرم از جبرئيل سؤال نمود و فرمود كه تفسير اخلاص چيست؟
جبرئيل گفت: مخلص كسى است كه هيچ چيز از مردم درخواست نمى‏كند تا آنكه آن را بيابد، هنگامى كه يافت بدان راضى مى‏گردد، اگر چيزى براى او باقى ماند در راه خدا انفاق مى‏كند؛ زيرا كسى كه از مخلوقى درخواست نكند اقرار به بندگى و عبوديت در پيشگاه خداوند نموده و وقتى كه چيزى را يافت و به آن راضى شد، او از خداوند راضى گشته و زمانى هم كه براى خداوند عزّوجلّ بخشش نمود اطمينان به پروردگار داشته است(17).
بنده مخلص غير از خدا كسى را نمى‏شناسد و دست حاجت به سوى شخصى دراز نمى‏كند و دل و اميد به احدى نمى‏بندد.
سر مرا بجز اين در حواله‏گاهى نيست جز آستان توام در جهان پناهى نيست
امير مؤمنان مى‏فرمايد:
«اول الاخلاص اليأس مِمّا فى ايدى الناس»(18).
آغاز اخلاص نوميدى از آنچه در دست مردم است مى‏باشد.
اميرمؤمنان پنج وصيّت بسيار ارزنده دارد كه در آنها مى‏فرمايد:
«لا يرجون احدٌ منكم الا ربّه»(19).
هيچ يك از شما اميد به كسى جز پروردگار خود نداشته باشد.
بنده مخلص از همگان بريده و تنها دل به او بسته و چشم از همگان برداشته و تنها به او دوخته و از همه باز آمده و تنها با او نشسته است:
از همه باز آمديم و با تو نشستيم ما درِ خلوت به روى غير ببستيم
امام سجاد عليه‏السلام در مناجات خويش مى‏گويد:
«اللهم انّى اخلصت بانقطاعى اليك و اقبلت بكلّى عليك و صرفت وجهى عمن يحتاج الى رفدك و قلبت مسألتى عمن لم يستغن عن فضلك و رأيت انّ طلب المحتاج الى المحتاج سفه من رأيه و ضلّة من عقله»(20).
معبود من! از همه كس خالصانه بريده و به تو پيوسته‏ام و با تمام وجود به تو روى آورده‏ام و از كسى كه نيازمند به اعانت و عطاى توست روى برتافته‏ام و درخواست خود را از كسى كه بى‏نياز از فضل و عنايت تو نيست برگرفته و تغيير داده‏ام و ديدم كه درخواست نيازمندى از نيازمند ديگر از سفاهت رأى و ضلالت عقل او مى‏باشد.
هر راهى جز راه دوست بيراهه و هر دستگيره‏اى جز آويزه محبت او افسانه است:
به از حمايت زلفش مرا پناهى نيست چنين كه از همه سو دام راه مى‏بينم

اخلاص و توحيد

بنده مخلص از هر دو عالم يكى را جويد و يكى را بيند و يكى را خواهد، دل به يكى بندد و فقط در پيشگاه او چهره سايد:
دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
گر چه از خون دل خويش دمى طاهر نيست اشكم احرام طواف حرمت مى‏بندد
در دل مخلص چيزى جز نور الهى نمى‏درخشد و در انديشه او جز خدا وجود ندارد:
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«ما انعم اللّه‏ عزّوجلّ على عبد اجل من ان لا يكون فى قلبه مع اللّه‏ عزّوجلّ غيره»(21).
خداوند متعال عنايت نفرموده است به بنده‏اى بهتر از آنكه با خداوند در دل او چيز ديگرى وجود نداشته باشد.
بنده مخلص تنها عشق و محبت خدا در دلش مى‏جوشد و تنها زيبايى و جمال او در ديدگانش مى‏درخشد:
ديده آيينه‏دار طلعت اوست دل سراپرده محبت اوست
مخلص تنها سرسپرده او بوده، تنها ممنون منّت وى مى‏باشد:
گردنم زير بار منّت اوست من كه سر در نياورم به دو كَوْن
توحيد محض سراپاى دلش را گرفته و نظير و مانندى براى دوست نمى‏شناسد، نه ندى و نه ضدى، نه شبيهى و نه مانندى، نه در الوهيت، نه در عبادت و نه در استعانت:
نهادم آينه‏ها در مقابل رخ دوست نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
موجودات آينه‏هايى هستند كه در مقابل جمال ايزدى قرار گرفته و نشانگر شمائى از جمال و كمال او مى‏باشند، ولى آينه كجا و فروزنده آينه و آيه كجا و صاحب آيه؟!
همّ و غمّ او يار است و فكر و ذكر او دلدار:
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
لحظه‏هايى را كه در دعا به سر مى‏برد و عالى‏ترين لحظات و اوقاتى را كه غرق در مناجات است، بهترين اوقات وى است. هنگامى كه آيات حشر را تلاوت مى‏كند مشتاقانه اشك مى‏ريزد كه فرمود:
«وَلَئِنْ مُتُّمْ اَوْ قُتِلْتُمْ لاَءِلَى اللّه‏ِ تُحْشَرُونَ»(22).
و اگر مرديد يا كشته شديد به سوى خداوند محشور مى‏گرديد.
و زمانى كه آيات لقاء را مى‏خواند عاشقانه پرواز مى‏كند كه فرمود:
«فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحًا وَ لاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ اَحَدًا»(23).
هر كس كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، عمل نيكو انجام دهد و در پرستش او هيچ كس را شريك قرار ندهد.
مى‏كنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم مايه خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست
بنده مخلص هرجا كه رود با خداست، چه زندان و چه گلزار، چه اداره و چه بازار، چه محراب عبادت و چه ميدان شهادت. حتى چه مسجد و چه كنشت، گر چه برخى پاك و برخى پاك‏تر و بعضى آلوده و بعضى آلوده‏تر، نه در مسجد عجب و ريا دارد و نه در كنشت گرايش و ضلالت. نه لذت گلزار او را به غفلت مى‏اندازد و نه رنج زندان:
خدا گواست كه هر جا هست او با ماست تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
جز آستان بلند الهى پناهگاهى نمى‏شناسد و جز در پيشگاه او در مقابل كسى كُرنش نمى‏كند كه او «ملاذ اللائذين و معاذ العائذين» است.
سر مرا بجز اين در حواله‏گاهى نيست جز آستان توام در جهان پناهى نيست
دلداده محبت اوست و پيوسته خويش را در محضر او مى‏بيند:
كه هم ناديده مى‏بينى و هم ننوشته مى‏خوانى هواخواه توام جانا و مى‏دانم كه مى‏دانى
او به روشنى مى‏بيند كه فرمود: «اَلَم يَعْلَم بِاَنَّ اللّه‏َ يَرى»(24) (آيا نمى‏داند كه خداوند مى‏بيند) و به هر پنهانى آگاه است كه فرمود: «يَعلَم خائِنَةَ الأعْيُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُور»(25) (خداوند به ديده خيانت‏بار و آنچه در سينه‏ها پنهان مى‏دارند آگاه است).
بنده مخلص پيوسته مراقب است كه مباد صفاى سينه‏اش كدر گردد و خانه دل جاىِ ديگرى شود، انديشه‏اش به غير خدا متوجه گردد و در خاطره‏اش چيزى جز يار بگذرد:
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم پاسبان حرم دل شده‏ام شب همه شب
پيوسته به ياد اوست و ملازم حضور، دل به او دارد و سر به آستان او:
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد به پاى‏بوس تو دست كسى رسيد كه او
هيچ گاه از او غفلت نمى‏ورزد، بلكه از هر چيز ديگرى تغافل نموده، نثار راهش مى‏كند:
متى ما تلق من تهوى دع الدنيا و اهملها حضورى گر همى خواهى از او غافل مشو حافظ
در هر موقعيتى كه هست رشته محبت دوست را رها نكند و در هيچ بحرانى او را فراموش ننمايد:
نگاه‏دار سررشته تا نگه دارد گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
از ديدگاه مخلص بدترين بدبختى دورى از يار است، همان‏طورى كه بهترين سعادت را غنودن در آغوش محبت او مى‏داند:
هر كه در اين آستانه راه ندارد گو برو و آستين به خون جگر شوى
شهيد عارفان و سيد شهيدان در مناجات خود در صحراى عرفات مى‏گفت:
«ما ذا وَجد مَن فقَدك و ما الّذى فقَد مَن وجَدك لقد خاب من رضى دونك بدلاً و لقد خسر مَن بقى عنك متحوّلاً»(26).
چه دارد آن كه تو را ندارد و چه ندارد آن كه تو را دارد. محققا تهيدست شد آن كه به جاى تو ديگرى را گزيد و زيانمند شد آن كه از تو بريد و روى برگرداند.
اخلاص و آزادى
لازمه اخلاص آزادى و حريت است، بندگى خدا را گزيدن و از ماسواى او آزاد بودن، آزادى از هر قيد و بندى و از هر رنگ و تعلقى، سر در پيشگاه او به زمين ساييدن و در مقابل همگان سربلند بودن، از «پادشاه و گدا فارغ» بودن و در مقابل گدايان درگاه او فروتنى كردن، عشق او را گزيدن و از «هر دو عالم آزاد» بودن و خلاصه رهايى از هر رنگ و تعلقى و تنها آراسته شدن به عبوديت و صبغه الهى.
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
برخى گمان مى‏كنند معناى آزادى رهايى از هر فرمان مذهبى يا دستور اخلاقى است، در حالى كه اين رهايى آزادى نيست، بلكه بى‏بندوبارى است و از هر اسارتى بدتر مى‏باشد. بندگى شهوت از هر بندگى بدتر و اسارت هواى نفس از هر اسارتى خطرناك‏تر است. بنده مخلص يك «اِيَّاكَ نَعْبُدُ»(27) گفته و از همه چيز رها گشته و يك «اِيَّاكَ نَسْتَعِينَ»(28) گفته و به عالى‏ترين قدرت پيوسته است، همچون خليل الرحمن كه از هر بت و صنمى رها شده و عاشقانه گفته است:
«اِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمـوَاتِ وَالاَْرْضَ حَنيفًا وَمَآ اَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ»(29).
همانا روى به سوى كسى آوردم كه آفريدگار آسمانها و زمين است در حالى كه گرايش به حق داشته، هيچ گاه از مشركان نمى‏باشم.

اخلاص و رهايى از دنيا

بنده مخلص عاشق خداست و عشق به او را با متاع دنيا معاوضه نمى‏كند، بر خلاف آنهايى كه از حقيقت بويى نبرده‏اند و از چشمه فيض الهى سيراب نگشته‏اند كه قرآن مى‏فرمايد:
«اِنَّ الَّذينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَآءَنَا وَ رَضُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَاَنُّوا بِهَا وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ * اُولـئِكَ مَاْويهُمُ النَّارُ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ»(30).
آنهايى كه به ديدار ما اميد ندارند و به زندگى دنيا راضى شده و دل بسته‏اند و آنهايى كه از آيات ما غافل هستند، جايگاهشان در آتش است به واسطه اعمالى كه انجام داده‏اند.
آن كه يوسف به زر ناسَره بفروخته بود يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد
او گدايى در آستان الهى را به سلطنت جهانى نمى‏دهد كه فرمود:
«مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ مَا عِنْدَ اللّه‏ِ بَاقٍ»(31).
آنچه نزد شماست نابود خواهد شد و آنچه نزد پروردگار است باقى خواهد ماند.
زيرا از آستان درگاه اوست كه آدمى اوج گرفته، در آسمان لايتناهى كمال پرواز مى‏كند:
كسى ز سايه اين در به آفتاب رود گدايى درِ جانان به سلطنت مفروش
كودكان دنيا در دنيايى از واهمه و خيال به سر مى‏برند و بر سر هيچ و پوچ مى‏جنگند، چند صباحى شيفته رياست هستند، ولى با يك سكته يا سرطان همه باد و بروت‏ها مى‏خوابد و چند روزى در تكاثر به سر مى‏برند، ولى با يك ورشكستگى به خاك مذلّت مى‏نشينند، امّا عارفان واقعى در افقى برتر پرواز مى‏كنند، اگر رياست را هم در دست گيرند براى اجراى حق و عدالت است و اگر به ثروت حلالى هم برسند براى انفاق و بخشش است.

اخلاص و رهايى از جحيم و جنت

بهشت و جهنم گرچه مطلوب و مرهوب مى‏باشد، ولى بنده مخلص در افقى برتر پرواز مى‏كند و بر گرد كوى دوست مى‏چرخد و خشنودى خدا را بر هر چيزى ترجيح مى‏دهد:
به هواى سرِ كوى تو برفت از يادم سايه طوبى و دلجويى حور و لبِ حوض
همان‏طور كه امام مخلصان و امير مؤمنان فرمود: عبادت او نه تاجرانه است و نه غلامانه، بلكه آزادانه مى‏باشد(32):
با خيال تو اگر با دگرى پردازم طلعت حور نخواهم كه بود عين قصور
او از يار، يار خواهد و از خدا، خدا و بدون خدا هيچ چيزى براى وى ارزشى ندارد:
هر شربت عذبم كه دهى عين عذاب است هر خمر بهشتى است بريزيد كه بى‏دوست

اخلاص و رهايى از خود

بنده مخلص حتى از خود هم رها شده است، او خدابين است نه خودبين و خداخواه است نه خودخواه:
كه فكر خويش گم شد از ضميرم چنان پر شد فضاى سينه از دوست
خودبينى بزرگ‏ترين آفت است و مادرِ بتها بت نفس(خود) است:
خوشا كسى كه در اين راه بى‏حجاب رود حجاب راه تويى حافظ از ميان برخيز
پيوسته خودبينى و خودخواهى را سركوب مى‏كند و از هويت وابسته خويش صرف نظر مى‏نمايد تا غرق در هويت اصيل الهى شود:
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار
اين وجود وابسته بشرى و اين هستى نيازمند انسانى، صِرف تعلق و فقر است و بنده مخلص مى‏يابد كه اين هستى وابسته و محتاج چيزى نيست كه آدمى دلبستگى بدو داشته باشد و بدان اعتماد ورزد. انسان پيوسته در حضور الهى است و قيوميت او بر وى سايه افكنده است، ولى تا هنگامى كه توجّه به خويش داشته باشد متوجه به او نبوده و شاهد دلدار نخواهد بود:
تو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
محور همه چيز خداوند است، ولى انسان به غلط خود را محور مى‏پندارد، و همه چيز را با خود مقايسه مى‏كند، يا با منافع و خواسته‏هاى خود؛ از اين رو در مقابل خدا و حق بتى به نام نفس يا خود دارد و تا هنگامى كه در اين مقام باشد حق و واقعيت را درك نمى‏كند و در كليه مسائل فقط خود را مى‏بيند و در قضاوتها حق را در طرف خويش مى‏پندارد:
كه ما همه طلبيديم و او صنم دارد ز جيب خرقه حافظ چه طَرْف بتوان بست
بنده مخلص پيوسته مى‏خواهد كه از اين صنم‏بينى رها شده صمدبين شود و از اين خودبينى خلاص شده، خدابين گردد:
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
در اين جهان به صورت يك زندانى به سر مى‏برد و پيوسته اشتياق به لقاى الهى دارد، تا آنجا كه وقتى شمشير زهرآگين پسر مرادى بر سرش فرود مى‏آيد مى‏فرمايد:
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَه».
سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم.
با سينه‏اى شعله‏ور و با ديده‏اى اشك‏آلود عاشقانه مى‏گويد:
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر روى بنما و وجود خودم از ياد ببر
وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر روز مرگم نفس وعده ديدار بده
بنده مخلص هر چه را فراموش كند خدا را فراموش نمى‏كند و از هر چه درگذرد از خدا نمى‏گذرد:
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
به جفاى فلك و غصه دوران نرود از خيال من سرگشته هواى رخ دوست
كه گرم سر برود مهر تو از سر نرود آن‏چنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت
آن‏چنان محو خداوند شده كه دل و ضميرش مرآت الهى گرديده و آن‏چنان شيفته و شيداى او شده كه به كلى فارغ از خويش گشته است:
وز بهر چه گويم نيست با وى نظرم چون هست آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
آن شهيد عارفان كه درس اخلاص را از عرفات تا كربلا آموزش داده در مناجات خويش در پيشگاه احديت مى‏گويد:
«الهى كيف استعزّ و فى الذِّلة اركزتنى، أم كيف لا استعزّ و اليك نسبتنى، الهى كيف لا افتقر و انت الذى فى الفقراء اقمتنى، ام كيف افتقر و انت الذى بجودك اغنيتنى»(33).
معبود من! چگونه دعوى عزت كنم و حال آنكه مرا در ذلت (امكانى) قرار داده‏اى و چگونه اظهار عزت نكنم و حال آنكه مرا به خودت نسبت داده‏اى؟! معبود من! چگونه خود را نيازمند ندانم و حال آنكه مرا در ميان نيازمندان به پا داشتى، يا چگونه اظهار نياز كنم در صورتى كه مرا با كرم خود بى‏نياز ساختى؟!
بنده مخلص براى خود هيچ حيثيت و بهايى قائل نيست و هر حيثيت و اعتبارى كه دارد از او مى‏داند:
مگر تو از كرم خويش يار من باشى من ار چه حافظ شهرم جُوى نمى‏ارزم
همان‏طور كه به خود توجّه و عنايتى ندارد با همه پاكى و كمال به اعمال و كردار خويش هم توجهى ندارد، بلكه همه را از خدا مى‏بيند و توكل به لطف و مرحمت او دارد:
راهرو گر صد هنر دارد توكّل بايدش تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافرى است
يك عمر گهربار همراه با هزاران عبادت و ايثار دارد و در عين حال مى‏گويد:
«آه من قلّة الزاد»(34)؛ آه از كمى توشه.

اخلاص و رهايى از همه چيز

بنده مخلص آن‏گاهى كه از چشمه عشق وضو ساخته و به آهنگ دلنواز تكبير مترنّم شده، از سفر مادى به سير ملكوتى پرداخته، همه چيز را رها كرده و بلكه پشت پا به هر چه كه هست زده است.
او غرق جلوات محبوب است و حال گفت و شنود با احدى را ندارد:
كه با كس دگرم نيست برگ گفت و شنيد چنان كرشمه ساقى دلم ز دست ببرد
در آستان بلند الهى غنودن و سر در پيشگاهِ او به زمين ساييدن بهتر از هر چيز و خوش‏تر از هر مقامى است:
نيايد هيچ در چشمش بجز خاك سر كويت زهى همت كه حافظ راست از دنيا و از عقبى
آن چنان بلندپرواز است كه در مقابل هيچ قله‏اى سر فرود نمى‏آورد و آن‏چنان مناعت طبع دارد كه دل به هيچ گوهرى نمى‏بندد:
دماغ كبر گدايان و خوشه‏چينان بين به خرمن دو جهان سر فرو نمى‏آرند
امير مؤمنان فرمود:
«من اخلص النيّة تزهد عن الدنيّة»(35).
هر كس كه نيتش را خالص گردانيد از پستى كناره‏گيرى نمود.
هدف او نه دنيا است و نه عقبى، نه متاع دنيوى و نه نعيم بهشتى؛ زيرا متاع دنيوى اندك است، همان‏طور كه خداوند فرموده است:
«فَمَا مَتَاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيَا فِى الأَْخِرَةِ اِلاَّ قَليلٌ»(36)
نيست كالاى زندگى دنيا در مقابل آخرت مگر كم و اندك.
و نعيم بهشتى هم در مقابل رضوان الهى كم‏بهاتر است، همان‏طور كه فرمود:
«وَرِضْوَانٌ مِنَ اللّه‏ِ اَكْبَرُ»(37)
خشنودى الهى برتر است.
كه اين متاع قليل است و آن عطاى حقير نعيم هر دو جهان پيش عاشقان تو مجوى

هدف آفرينش

همچنانكه هدف از تأسيس دانشگاه تحصيل علم و دانش است، هدف از ايجاد جهان هم عبادت كردن است به معناى وسيع آن. تحصيل باعث ارتقاى دانشجو مى‏شود و عبادت هم سبب تكامل انسان. اگر دانشجويى نسبت به تحصيل سهل‏انگار باشد عمرش به بطالت مى‏گذرد و اگر انسانى هم نسبت به عبادت مسامحه‏كار باشد عمرش به بى‏حاصلى و خسران سپرى مى‏شود:
باقى همه بى‏حاصلى و بى‏خبرى بود اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر رفت
بنده مخلص هم حاصل كارگه كون و مكان را اين خور و خواب نمى‏پندارد، بلكه منظور اصلى را عبادت خدايى مى‏داند كه فرمود:
«وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِْنْسَ اِلاَّ لِيَعْبُدُونِ»(38).
جن و انس را نيافريدم مگر براى آنكه مرا عبادت كنند.
غرض اين است و گر نه دل و جان اين‏همه نيست از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
دنيا براى مخلص آيينه است، خودبخود اهميتى ندارد مگر آنكه جلوات زيباى الهى را منعكس نمايد و نشانگر پرتوى از انوار ايزدى باشد. آن‏گاه است كه بر «كلك آن نقاش جان افشان» كرده و آن را «مسجد احبّاء اللّه‏» مى‏نامد(39):
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست مرا به كار جهان هرگز التفات نبود

ثمرات و اثرات اخلاص

اخلاص خود ثمره توحيد و نهايت درجه يقين است(40). هر چه ايمان انسان قوى‏تر باشد اخلاص او هم فزون‏تر خواهد بود و افرادى كه به بيراهه رفتند «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». در عين حال اخلاص اثرات و ثمراتى دارد كه درخشش آن را مى‏توان در عشق «شادمانى» تسليم، رضا و توكل متبلور ديد.
اخلاص و عشق: اولين ثمره اخلاص، شيفتگى و عشق است. هر چه انسان خود را پالايش دهد عشق او نسبت به معبود بيشتر گردد، تا به جايى مى‏رسد كه از صميم دل مى‏گويد:
يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند از صداى سخن عشق نديدم خوش‏تر
گل هر چه پاك‏تر باشد جلوه‏اش بيشتر بوده و در نتيجه شيدايى بلبل زيادتر خواهد بود. يك گل خاك‏آلوده و يا پژمرده بلبلى را به حال نمى‏آورد، ولى گلى كه بر روى گلبرگهايش شبنمى از پاكى نشسته بلبل را به نغمه وا مى‏دارد تا عاشقانه غزلسرايى كند. عمل صالح هم هر چه پاك‏تر باشد شيفتگى انسان را به ساحت الهى بيشتر مى‏كند و هر چه خالص‏تر باشد عشق و وله او را زيادتر مى‏گرداند:
خبر دل شنفتنم هوس است حال دل با تو گفتنم هوس است
با تو تا روز خفتنم هوس است شب قدرى چنين عزيز و شريف
خاك راه تو رُفتنم هوس است از براى شرف به نوك مژه
بنده مخلص حال و هواى دگرى دارد، غرق شيدايى و عشق است و گرم راز و نياز مى‏باشد و روزگار را با عيش و عشرت در اين مسير مى‏گذراند:
هركه چون من در ازل يك جرعه خورد از جام دوست سر ز مستى برنگيرد تا به صبح روز حشر
از اين خاكدان بريده و در بلنداى اوج آسمان معرفت پرواز مى‏كند و تا ابديت اوج مى‏گيرد:
تا به خلوتگه خورشيد رسى چرخ‏زنان كمتر از ذره نئى پست مشو مهر بورز
نه از ثروت اثرى ماند نه از مكنت، نه از جاه و نه از جلال. آنچه براى آدمى به صورت جاودانه مى‏درخشد احوال و اعمالى است كه در مسير عبوديت به كار رود:
بجز از عشق تو باقى همه فانى دانست عرضه كردم دو جهان بر دلِ كار افتاده(41)
اخلاص و شادمانى: بنده مخلص شادمان است، خرسند است، خوشحال است، بهترين نعمت را در آغوش گرفته و سرگرم عشقبازى با اوست، او گدايى درِ دوست را به شاهى نمى‏دهد و بندگى درگاه او را به خواجگى نمى‏فروشد:
وآن دم كه بى‏تو باشم يك لحظه است سالى آن دم كه با تو باشم يك سال هست روزى
در هنگام وصول و ملازمت آن‏چنان شادمان است كه اوقات او به زودى سپرى مى‏شود، به طورى كه يك سال او بمانند روزى است و در موقع مفارقت آن‏چنان در سختى و دشوارى است كه يك لحظه سالى به شمار مى‏آيد.
او از تجليات الهى بهره‏مند مى‏گردد و از راز و نياز با او لذت مى‏برد و خود را پيوسته در اوج عزت مى‏بيند:
اين گدا بين كه چه شايسته انعام افتاد هر دَمش با من دلسوخته لطفى دگر است
همه چيز را در ملازمت الهى مى‏بيند و سعادت هر دو سرا را در عبوديت. بندگى الهى حريّت را به همراه دارد و گدايى او توأم با سلطنت مى‏باشد:
هواى سلطنتم بود خدمت تو گزيدم اميد خواجگى‏ام بود بندگى تو جستم
آن‏كس كه جرقه‏اى از بارقه الهى را بيند براى هميشه روشن مى‏گردد و آن كس كه جامى از عشق سرمدى را نوشد براى هميشه سيراب شود، آن كس كه در كمند عشق او گرفتار آيد ديگرى را كى گزيند و آن كس كه شيفته او شود كجا چشمى به غير بندد:
پاى از اين دايره بيرون ننهد تا باشد هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
داغ سوداى توام سِرّ سويدا باشد من چو از خاك لحد لاله صفت برخيزم
اخلاص و تسليم: بنده مخلص تسليم محض است؛ زيرا خود را بنده مى‏داند و لازمه عبوديت هم تسليم مى‏باشد. هر چه خدا خواهد همان خواهد و هر چه او فرمان دهد همان كند:
لطف آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
چون خليل الرحمن تن به سوختن خويش مى‏دهد و چون ذبيح او تن به قربانى خود كه مى‏گويد:
«يَآ اَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنىآ اِنْ شَآءَ اللّه‏ُ مِنَ الصَّـبِرينَ»(42).
اى پدر انجام ده آنچه كه به تو فرمان داده شده است، اگر خدا بخواهد مرا از صابران مى‏يابى.
قبول كرد به جان هر سخن كه جانان گفت مزن ز چون و چرا دم كه بنده مُقبل
هم در نظام تكوين سر تسليم فرود مى‏آورد و هم در قانون تشريعى كه فرمود:
«فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فىآ اَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْليمًا»(43).
مطلب چنان نيست (كه آنان پندارند) سوگند به پروردگارت، ايمان ندارد مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تو را حَكَم قرار دهند، آن گاه در مقابل حكم تو هيچ گونه دلتنگى نداشته باشند و از دل و جان تسليم تو گردند.
او نه سر مى‏شناسد، نه پا، نه شدت مى‏شناسد نه رخاء، گاهى در اوج عزت به سر مى‏برد و گاهى در كنج زندان:
كه هر چه بر سر ما مى‏رود ارادت اوست سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
او تن به هر سختى مى‏دهد و خار راه دوست را به مژگان مى‏خرد، پادشاهى و گدايى بر او يكسان است و لذت و نعمت در مقابل او مساوى است:
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز روندگان طريقت ره بلا سِپُرند
بنده مخلص بلندپروازى است كه در اوج احديت بال مى‏گشايد و تنها چشم به انعام او مى‏دوزد، در محدوده اين و آن كار نمى‏كند و چشم اميد به دست كوته تنگ‏نظران و خرده‏بينان ندارد:
كه صيت گوشه‏نشينان ز قاف تا قاف است ببُر ز خَلق و چو عنقا، قياس كار بگير
اخلاص و رضا: بنده مخلص افزون بر زينت تسليم مزين به زيور رضا است؛ زيرا خداوند را هم حكيم مى‏داند و هم توانا كه قهرا داده‏اش و پديده‏اش به بهترين وجه مى‏باشد. اعتقاد او آن است كه «در اين دايره يك نقطه خلاف از كم و بيش» وجود ندارد و هر چه دست قدرت ازلى ترسيم نموده عين مصلحت و جمال مى‏باشد. از اين رو بگويد آنچه را او بگويد و پسندد آنچه را او پسندد:
كه حيف باشد از او غير او تمنّايى فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب
پادشاهى و گدايى بر او يكسان است و سلامتى و بيمارى در برابرش مساوى، كه هر چيزى را به جاى خود نيكو مى‏داند و از هر يك بهره‏اى عارفانه برمى‏دارد:
جواب تلخ مى‏زيبد لب لعل شكرخا را اگر دشنام فرمايى و گر نفرين دعا گويم
او در سوز و گداز عشق الهى مى‏سوزد و پيوسته هم سوز را از او مى‏داند و هم گداز را، هم دعا را و هم اجابت را، هم درد عشق را و هم درمان وصل را:
دل فداى او شد و جان نيز هم دردم از يار است و درمان نيز هم
ايمنى از تو مهابت هم ز تو هم دعا از تو، اجابت هم ز تو
وادى رضا وادى بسيار سبز و خرّمى است و آسمانى پر ستاره دارد. اگر آدمى در اين وادى قرار گيرد همه چيز را زيبا مى‏بيند و با آغوش باز استقبال مى‏كند، با عشق و علاقه مى‏پذيرد و زير شمشير غمش رقص‏كنان مى‏رود:
چو شمع خنده‏كنان ترك سر توانى كرد دلا ز نور هدايت گر آگهى يابى
نه درخواست، نه شكايت: بنده مخلص هيچ گاه به شكايت نمى‏پردازد؛ زيرا همه‏اش جمال و زيبايى مى‏بيند و همه‏اش صلاح و مصلحت مشاهده مى‏كند:
ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
هيچ گاه دست نياز به سوى احدى دراز نكند و عبوديت توحيدى خويش را مكدّر نسازد:
حاجت آن به كه برِ قاضى حاجات بريم حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
آنهايى كه در اوج اخلاص پرواز مى‏كنند حتى نياز خود را به ملائك مقرب نمى‏گويند، همانند ابراهيم خليل الرحمن كه به ميان خروارها آتش پرتاب شد و در مقابل جبرائيل گفت:
«اما اليك فما لى اليك حاجة».
امّا به تو، من حاجتى به تو ندارم.
نه از مال مى‏ترسد كه به يغما رود چون ابن ابى عمير و نه از جان باكى دارد كه بر سر دار شود چون ميثم تمار و نه از آبرو بيمناك است كه او را رافضى گويند و قطعه و قطعه‏اش كنند چون كميت اسدى:
نثار خاك ره آن نگار خواهم كرد هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين

ريـا

نقطه مقابل اخلاص ريا است، آن هم در مقابل اخلاص عوام وگر نه اخلاص خواص يا صديقين همچنانكه گفته شد دقيق‏تر و باشكوه‏تر است.
ريا: رِئاء، به معناى تظاهر و نشان دادن به غير است (اقرب الموارد) و آن اين است كه شخص كار خوبى انجام دهد و قصدش تظاهر و نشان دادن به مردم باشد.
قرآن كريم كار ريائى را به سنگ صاف و سختى تشبيه مى‏كند كه بر روى آن خاك مختصرى قرار گرفته باشد، در اين ميان رگبار شديدى ببارد و تمام خاكها را بزدايد و تنها سنگى باقى مى‏ماند كه هيچ‏گونه دانه و آبى هم در آن نفوذ نمى‏كند. همچنانكه اين خاك در مقابل باران شديد مقاومتى ندارد و در اين سنگ هم دانه‏اى نمى‏رويد، عمل ريائى انسان رياكار به واسطه نيّت باطل او هيچ گونه ارزشى نداشته به واسطه آن فكر باطل به كلى محو و زائل مى‏گردد. خداوند متعال مى‏فرمايد:
«يَآءَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لاَ تُبْطِـلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالاَْذى كَالَّذى يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَآءَ النَّاسِ وَلاَ يُؤْمِنُ بِاللّه‏ِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَاَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا لاَ يَقْدِرُونَ عَلى شَىْ‏ءٍ مِمَّا كَسَبُوا وَاللّه‏ُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرينَ»(44).
اى اهل ايمان صدقات خود را به سبب منت و آزار تباه نسازيد، مانند آن كس كه مال خود را از روى ريا انفاق كند و ايمان به خدا و روز جزا ندارد. مَثَل او به مانند سنگ سختى است كه بر روى آن خاكى بوده كه باران تندى بر آن ببارد (همچنانكه چيزى بر روى سنگ باقى نمى‏ماند) رياكار هم نمى‏تواند حاصلى از كار ريائى خود برداشت نمايد و خداوند كافران را هدايت نمى‏فرمايد.
مرحوم علامه طباطبايى مى‏فرمايد:
از مفاد آيه مباركه روشن گرديد كه: قبول عمل نياز به نيت اخلاص و قصد انجام آن براى خدا را دارد، و هر دو گروه شيعه و سنى از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نقل نموده‏اند كه فرمود: اعمال تنها بستگى به نيتها دارد(45).
حافظ در موارد بسيارى از عمل ريائى نكوهش كرده و از آن اظهار تنفر نموده است. كار ريائى نه تنها مفيد نيست، بلكه ايمان را هم مخدوش ساخته، بزرگ‏ترين ضربه را بر پيكر دين انسان وارد مى‏سازد:
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو آتش دلق و ريا خرمن دين خواهد سوخت
هر تصور غير خدايى روح لطيف عارف را ضربه مى‏زند و براى او رنج و عذابى دردناك ايجاد مى‏كند:
روح را صحبت ناجنس عذابى است اليم چاك خواهم زدن اين دلق(46) ريائى چه كنم
غزلسراى شيراز ريا و نظاير آن را با واژه‏ها و كلماتى مانند ريا، دلق ريائى، خرقه آلوده، خرقه سالوس، نقش ازرق، شيد، عُجب، تزوير، سالوس، عمل بر مجاز، زهدفروشى و طامات محكوم مى‏نمايد و از آن تبرى مى‏جويد.
رياكارى خود نوعى شرك است، كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«ان أخوَف ما اخاف عليكم الشرك الاصغر، قالوا و ما الشرك الاصغر يا رسول اللّه‏؟ قال: الرياء. يقول اللّه‏ تعالى يوم القيامة اذا جازى العباد باعمالهم اذهبو الى الذين كنتم تراؤون فى الدنيا فانظروا هل تجدون عندهم الجزاء»(47).
وحشتناك‏ترين چيزى كه بر شما بيم دارم شرك كوچك‏تر است.
گفتند شرك كوچك‏تر چيست اى پيامبر خدا؟
فرمود: ريا. خداوند در روز قيامت هنگامى كه بندگان را به واسطه اعمالشان پاداش مى‏دهد (به رياكاران) مى‏فرمايد: برويد نزد آنهايى كه براى ايشان در دنيا كار انجام مى‏داديد، ببينيد آيا پاداش را نزد ايشان مى‏يابيد؟!
رياكار گاه به يك شريك قائل نمى‏شود، بلكه شريكها مى‏جويد و تنها يك بت ندارد، بلكه در برابر بتهاى گوناگون سر مى‏سايد!
كه صد بت باشدش در آستينى خدا ز آن خرقه بيزار است صدبار
حافظ دردمند، درد دين دارد و آرزو مى‏كند كه كاش به جاى اين خرقه‏پوشان سالوس‏گر و رياكاران تاريك‏دل، خلوت‏نشينى از غيب چراغى برافروزد و جانهاى مكدر و تيره و تاريك را روشنى بخشد(48).
چراغى بركند خلوت‏نشينى درونها تيره شد باشد كه از غيب
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«كل رياء شرك، انه من عمل للناس كان ثوابه على الناس و من عمل للّه‏ كان ثوابه على اللّه‏»(49).
هر ريائى شرك است، هركس براى مردم كارى كند پاداش او برعهده مردم است و هر كس براى خدا كارى كند پاداشش با خداست.
عمل ريائى عملى مجازى و خالى از حقيقت است و باعث شرمندگى و سرافكندگى در روز جزا مى‏باشد:
شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
خداوند متعال مى‏فرمايد:
«فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحًا وَ لاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ اَحَدًا»(50)
هركس اميد لقاى الهى را دارد، عمل شايسته انجام دهد و در عبادت پروردگارش كسى را شريك نگرداند.
امام صادق عليه‏السلام ذيل اين آيه مى‏فرمايد:
«الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه اللّه‏، انّما يطلب تزكية الناس، يشتهى ان يسمع به الناس فهذا الذى اشرك بعبادة ربّه، ثم قال: ما من عبد اسرّ خيرا فذهبت الايام ابدا حتى يظهر اللّه‏ له خيرا و ما من عبد يسرُّ شرّا فذهبت الايام حتى يظهر اللّه‏ له شرّا»(51).
شخصى كار خوبى را انجام مى‏دهد، ولى مراد و مقصودش پروردگار نمى‏باشد، بلكه مى‏خواهد مردم او را فرد خوبى پندارند و علاقه دارد كه كار خوب او به سمع آنان برسد. اين شخص همان كسى است كه در عبادت پروردگارش شريك قائل شده است.
سپس فرمود: هيچ بنده‏اى نيست كه كار خيرى را انجام دهد و آن را پنهان كند مگر آنكه پس از گذشت روزهايى خداوند آن كار خوب را آشكار نمايد و هيچ بنده‏اى هم نيست كه كار شرى را انجام داده و پنهان گرداند مگر آنكه پس از روزگارانى خداوند بدى آن را آشكار فرمايد.
آنهايى كه در وادى عرفان پرواز مى‏كنند فقط خدا را مى‏بينند و تنها خدا را مى‏خواهند، هر قدمى را براى او برمى‏دارند و هر كارى را فقط به خاطر او انجام مى‏دهند:
كه كار خير بى‏روى و ريا كرد غلام همت آن نازنينم
آنها نه تنها به فكر ريا نيستند، بلكه درصدد اختفا مى‏باشند، همانطور كه حضرت مسيح فرمود:
«اذا كان يوم صوم احدكم فليدهن رأسه و لحيته و يمسح شفتيه لئلاّ يرى الناس انّه صائم و اذا اعطى بيمينه فليُخفِ عن شماله و اذا صلّى فليرخ ستر بابه، فان اللّه‏ يقسّم الثناء كما يقسّم الرزق»(52).
هرگاه روزِ روزه يكى از شما بود، سر و محاسن خويش را روغن‏مالى كند و دو لبش را مسح كند تا آنكه مردم ندانند كه او روزه‏دار است و هنگامى كه با دست راستش انفاق كرد از دست چپ خود مخفى دارد و زمانى كه نماز خوانده پرده درِ منزل خويش را بيندازد؛ زيرا خداوند همچنانكه روزى را تقسيم مى‏كند ثنا و مديحه را هم تقسيم مى‏فرمايد.
هر كارى كه در آن ذره‏اى ريا باشد نه تنها بى‏ارزش است، بلكه وزر و وبالى بيش نيست، چنان كه پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«ان المرائى ينادى عليه يوم القيامة يا فاجر، يا غادر، يا مرائى ضلّ عملك و حبط اجرك، اذهب فخذ اجرك ممن كنت تعمل»(53).
روز قيامت به رياكار... با فرياد گفته مى‏شود: اى گناهكار! اى خيانتكار! اى رياكار، كارت بى‏نتيجه بود و اجر و پاداشت نابود شد، برو و پاداش خود را از آن كسى كه براى او عملى انجام داده‏اى دريافت كن.
باشد كه گوى عيشى در اين ميان توان زد حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآى
عارف از رياكارى احساس شرم مى‏نمايد و دو رنگى را گناهى بزرگ مى‏شمارد:
شرمسار از رخ ساقى و مى رنگينم بس كه در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
روحيات زشت، عارف را رنج مى‏دهد و شيطان درون او را به عذاب مى‏افكند، او از هرگونه ظاهرسازى متنفر است و از هر زرق و برقى بيزار مى‏باشد:
وين نقش زرق را خط بطلان به سر كشيم(54) صوفى بيا كه خرقه سالوس بركشيم
امام صادق عليه‏السلام اشخاص دو رنگ را مورد ملامت قرار داده مى‏فرمايد:
«ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا و يستر سيّئا، اليس يرجع الى نفسه فيعلم انّ ذلك ليس كذلك واللّه‏ تعالى يقول «بل الانسان على نفسه بصيرة» ان السريرة اذا صحت قويت العلانية»(55).
منظور شما چيست كه ظاهر خود را آراسته و در اندرون نيتى زشت داريد؟ مگر همه اين كارهاى برونى انسان به نفس و نيت درونى او بازنمى‏گردد و خودش هم مى‏داند كه نيت او به مانند ظاهرش خوب و نيكو نيست. خداوند متعال هم مى‏فرمايد: بلكه انسان به نفس و درون خود آگاه است، گر چه عذرهايى هم بياورد، اگر باطن انسان خوب و سالم باشد اعمال ظاهرى او هم قوى و با قوام خواهد بود.
امام عليه‏السلام در اين سخنان به صورت محاوره مطالب خود را بيان مى‏نمايد، افراد را گاهى به صورت حاضر و گاهى هم به شكل غايب مورد خطاب قرار مى‏دهد، و به چند نكته ارزنده اشاره مى‏فرمايد:
1ـ از رياكارى و دو رنگى بايد برحذر بود.
2ـ ارزش كارهاى انسانى وابسته به نيات درونى او مى‏باشد.
3ـ افراد رياكار به خوبى مى‏دانند كه نيت ايشان مانند ظاهرشان پاك و پسنديده نيست.
4ـ هر انسانى بهتر از هر كسى به نفس و درون خود آگاه است.
5ـ اگر انسان درون و نيتش پاك باشد، كار و عملش ارزشمند است، ولى اگر نيّتش پاك نباشد عمل او مانند طبلى تو خالى و سرابى بى‏آب و چشمه‏اى خشك مى‏باشد.
عمل ريائى ظاهرى دلپذير دارد و باطنى نفرت‏آور. مانند آدمى است بى‏روح و مرده‏اى بى‏جان كه نقشى ندارد و صفايى ايجاد نمى‏كند:
طريق رندى و عشق اختيار خواهم كرد نفاق و زرق نبخشد صفاى دل حافظ
حافظ گاهى آن‏چنان از ريا اظهار نفرت مى‏كند كه آن را بدتر از صد گناه معرفى مى‏نمايد:
بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
حافظ در اين بيت ميان گناه پنهان و طاعت ريائى مقايسه مى‏كند و مى‏گويد آن گناه پنهانى براى شرم از خداست و اين ريا براى خودنمايى. البته اين نوع سخنان نبايد باعث تجرى گناهكار گردد، همان‏طور كه منظور شاعر هم مقايسه است نه تجرى و بهتر است كه گفته شود: طاعت ريائى بدتر از صد گناه پنهانى است.

تزوير

تزوير عبارت از آن است كه انسان خود را به دروغ خوب جلوه دهد، زهد ندارد خود را زاهد معرفى مى‏كند و غرق دنيا است، ولى خويش را بى‏اعتنا بدان مى‏نمايد. حافظ با بدبينى هر چه تمام‏تر مردم اهل زمان خويش را مزوّر معرفى نموده مى‏گويد:
چون نيك بنگرى همه تزوير مى‏كنند مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب
مزوّر گاهى نماز را وسيله تزوير قرار مى‏دهد و گاهى قرآن را، گاهى سجاده را و گاهى دلق را، حافظ هر گناهى را بهتر از آن مى‏داند كه آدمى مقدسات را وسيله تزوير قرار دهد و از اين رو مى‏گويد:
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را حافظا مى خور و رندى كن و خوش باش ولى
البته برخى اين موضوع را بهانه بولهوسى و عياشى قرار مى‏دهند و گر نه فرد متعهد و ديندار نه مى مى‏خورد و نه قرآن را دام تزوير مى‏كند.

دو رنگى

برخى گرگ‏صفتانى هستند كه در لباس ميش درآمده‏اند و برخى روباههايى هستند كه فلسفه مى‏بافند. بعضى ظاهرى فريبنده دارند و باطنى وحشتناك و بعضى هم زبانى شيرين دارند و نيتى شيطانى:
نه آن گروه كه ازرق لباس و دل‏سيه‏اند غلام همت دردى كشان يكرنگم

خودنمايى

ريا تنها در موضوعات دينى و معنوى نيست، بلكه در امور مادى و دنيوى هم امكان‏پذير مى‏باشد. برخى به قدرت خود مى‏بالند و بعضى هم ثروت خويش را به رخ ديگران مى‏كشند. قرآن كريم اين گونه افراد را هم رياكار معرفى نموده، از همگامى و همشكلى با آنان برحذر مى‏دارد. در حادثه جنگ بدر مى‏نويسند: سپاه قريش با كبر و نخوت هر چه تمام‏تر از مكه خارج شد و راهى بدر گرديد. در ميانه راه، ابوسفيان كه تازه به مكه رسيده بود پيغام داد بازگردند. ابوجهل كه از سركردگان سپاه بود گفت: امكان ندارد كه برگرديم مگر آنكه به بدر وارد شويم (بدر يكى از مراكز تجمع عرب بود) بايد سه روز در آنجا اقامت نموده شترها بكشيم و شرابها بنوشيم و خوانندگان براى ما بخوانند و بنوازند و اين حركت و تجمع خود را به گوش عرب برسانيم تا براى هميشه از ما واهمه و ترس داشته باشند(56).
قرآن كريم مى‏فرمايد:
«وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بَطَرًا وَرِئَآءَ النَّاسِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّه‏ِ وَاللّه‏ُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحيطٌ»(57)
و نباشيد مانند افرادى كه از شهرهاى خود خارج شدند براى طغيان و خودنمايى و بازداشتن (مردم) از راه خداوند، در حالى كه خداوند به آنچه مى‏كنند احاطه دارد.
انگيزه ابوجهل و يارانش از اين مانور نظامى و سياسى سه چيز بود: يكى طغيان و ديگرى خودنمايى و سوم، بازدارى مردم از حركت در مسير الهى. خداوند متعال هم مؤمنان را از مشابهت با آنان بر حذر مى‏دارد.

خودبينى

خود را ديدن و ديگرى را به بهايى نگرفتن از اخلاق زشت و ناپسند است. خودبينى و خودپسندى و خودخواهى هر سه از صفات ناپسندى هستند كه معمولاً با هم جمع مى‏شوند. خودبينى در مقابل حق‏بينى و خودپسندى در برابر حق‏پسندى و خودخواهى در مقابل حق‏خواهى است. اين سه بُتِ خطرناك آفات بزرگى را همراه دارند و تا آنجا انسان را مى‏برند كه خداوند متعال مى‏فرمايد:
«اَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلـهَهُ هَواهُ»(58)
«اَرَاَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلـهَهُ هَواهُ»(59)
آيا ديده‏اى آن كسى را كه هواى نفس خود را معبود خويش ساخته است؟!
هر قبله‏اى كه بينى بهتر ز خودپرستى گر جان به تن ببينى مشغول كار او شو
خودبينى سبب مى‏شود كه انسان به اشتباهات خود پى نبرد، اشكالات خويش را نپذيرد و در نتيجه هميشه در جا بزند و هيچ گونه تزكيه و ارتقايى نداشته باشد.
يك نكته‏ات بگويم خود را مبين كه رستى تا فضل و عقل بينى بى‏معرفت نشينى
خودبينى جمود فكرى مى‏آورد، عقل را كور مى‏كند و انسان را از انديشه صحيح باز مى‏دارد(60).
دود آهيش در آيينه ادراك انداز يا رب آن زاهد خودبين كه بجز عيب نديد
در بيت فوق، حافظ در كنار خودبينى عيب‏بينى را مطرح مى‏كند. برخى نسبت به خود عجب داشته خودپسند مى‏باشند و نسبت به ديگران سوء ظن داشته بدبين هستند، همچنانكه حضرت مسيح مى‏فرمايد: خاشاكى را در چشم برادرش مى‏بيند، ولى چوب بزرگى را در ديده خودش مشاهده نمى‏كند. برخى مرتب خود را مى‏ستايند و از ديگران انتقاد مى‏نمايند، خود را خوب مى‏پندارند و ديگران را بد و خود را صالح و همگان را طالح و اين آفت بزرگى است كه گاهى گريبان جامعه‏اى را مى‏گيرد و شاعر شيرين سخن ما خود را از آن كنار مى‏داند.
جامه كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم

زهد فروشى

حافظ در موارد متعددى زهد را در كنار ريا معرفى مى‏كند و مى‏گويد:
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
بايد توجه داشت كه زهد و پارسايى در محدوده قوانين شرعى خوب و پسنديده است و نمودارى از پاكى و نزاهت انسانى است، ولى برعكس زهد ريائى زشت و ناپسند بوده، از رذائل اخلاقى به شمار مى‏رود، گر چه معمولاً بسيارى از قلندران به صورت مطلق زهد را محكوم مى‏كنند:
با ما به جام باده صافى خطاب كن ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
طامات به معناى حوادث عظيم، اقوال پراكنده و معارفى است كه صوفيان بر زبان رانند و در ظاهر گزافه به نظر آيد. حافظ در جاى ديگر بى‏باكانه زهد را در كنار ريا قرار داده، رندان را مبراى از آن مى‏دارد:
ما را خدا ز زهد و ريا بى‏نياز كرد حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل
غزلسراى ما با صراحت هر چه تمام‏تر احترام به زهدفروشان را خطا دانسته مى‏گويد:
كه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن مبوس جز لب معشوق و جام مى حافظ
و سرانجام با رعايت عدالت به صورت بسيار زيبا مى‏گويد:
مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات
برخى براى پرهيز از زهد فروشى تظاهر به گناه مى‏كنند. اين عمل هم ناپسند و زشت است ؛ زيرا رعايت حريم الهى واجب و لازم است و همان‏طور كه زهدفروشى زشت و ناپسند است تجرّى به گناه و تظاهر بدان هم پرده‏درى و هتك حرمتها مى‏باشد.

پاورقيها:

1 ـ مطفّفين / 14.
2 ـ فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، مكتبة مرتضويه، ج 4، ص 169.
3 ـ ابوالقاسم حسين بن محمد معروف به راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، مكتبة مرتضويه، ص 154.
4 ـ سيد على اكبر قرشى، قاموس قرآن، ج 2، ص 280.
5 ـ خواجه عبد اللّه‏ انصارى، منازل السائرين، انتشارات مولى، باب 24، ص 70.
6 ـ آية اللّه‏ روح اللّه‏ موسوى خمينى، آداب الصلاة، مؤسسه تنظيم و نشر آثار، ص 161-160.
7 ـ نهج البلاغه، خطبه يك، ص 28. برخى از مترجمان محترم نهج البلاغه اخلاص را در اين عبارت به پرستش دور از هر شائبه و آميزه ترجمه كرده‏اند، در صورتى كه فرمايش امام، به دليل عبارت بعد، ناظر به اخلاص عقيدتى است نه عملى.
8 ـ جامع السعادات، ج 2، ص 403.
9 ـ نهج البلاغه، حكمت 237.
10 ـ عبدالواحدين محمّد آمدى، غرر الحكم و دررالكلم، مكتب الاعلام الاسلامى، ص 198-197.
11 ـ همان.
12 ـ همان.
13 ـ المحجة البيضاء، ج 8 .
14 ـ جامع السعادات، ج 2، ص 414-402.
15 ـ المراقبات، ص 51-49.
16 ـ يوسف / 40.
17 ـ ينابيع الحكمه، انتشارات مسجد جمكران، ج 2، ص 240.
18 ـ غرر الحكم، ص 198.
19 ـ نهج البلاغه، حكمت 82.
20 ـ صحيفه سجاديه، ترجمه آيتى، دعاى 28، ص 117.
21 ـ ينابيع الحكمة، ج 3، ص 239، به نقل از: عدة الداعى، ص 219.
22 ـ آل عمران / 158.
23 ـ كهف / 110.
24 ـ علق / 14.
25 ـ غافر / 19.
26 ـ مفاتيح الجنان، دعاى عرفه، ص 496.
27 ـ فاتحه / 5.
28 ـ همان.
29 ـ انعام / 79.
30 ـ يونس / 8-7.
31 ـ نحل / 96.
32 ـ نهج البلاغه، حكمت 237.
33 ـ دعاى عرفه، به روايت اقبال.
34 ـ نهج البلاغه، حكمت 77.
35 ـ ينابيع الحكمه، ج 2، ص 249.
36 ـ توبه / 38.
37 ـ توبه / 72.
38 ـ ذاريات / 56.
39 ـ نهج البلاغه، حكمت 131.
40 ـ غرر الحكم، ص 197.
41 ـ كار افتاده: عاشق.
42 ـ صافات / 102.
43 ـ نساء / 65.
44 ـ بقره / 264.
45 ـ سيد محمد حسين طباطبايى، تفسير الميزان، ج 3، ص 390.
46 ـ دلق نوعى جامه پشمين است كه صوفيان مى‏پوشيدند و نشان زهد بود.
47 ـ المحجّة البيضاء، ج 6، ص 140، به نقل از: احياء العلوم. در پاورقى آمده است: اخرجه الترمذى، ج 9، ص 230.
48 ـ حافظ‏شناسى، به كوشش سعيد نياز كرمانى، انتشارات پاژنگ، ج 11 (از 15 جلدى)، ص 205.
49 ـ المحجة البيضاء، ج 6، ص 146، به نقل از: كافى، ج 2، ص 296، ح 16.
50 ـ كهف / 110.
51 ـ كافى، ج 2، ص 293، ح 4.
52 ـ المحجة البيضاء، ج 6، ص 141. مأخذى براى آن نقل نكرده است.
53 ـ همان.
54 ـ سالوس در لغت به معناى خدعه، حيله، چرب‏زبانى و مكارى است و زرق به معناى دو رنگى، رياكارى و كبود شدن است.
55 ـ كافى، ج 2، ص 295، ح 11.
56 ـ ابن هشام، سيرة النبى، مكتبه مصطفوى، ج 2، ص 270 و 329.
57 ـ انفال / 47.
58 ـ جاثيه / 18.
59 ـ فرقان / 43.
60 ـ خودبينى بشر از خودخواهى كه جزء غرايز حيوانى است (ولى در حيوان در همان حدود حفظ نفس متوقف مى‏ماند و قابل اغماض است) شديدتر مى‏باشد و او را به ورطه‏اى پايين‏تر از درندگان مى‏اندازد و منشأ انواع شنايع و جرائم حتى اعمال سفاهت‏آميزى مى‏شود كه شخص را در جامعه منفور و لااقل مضحكه و هدف استهزاء قرار مى‏دهد. على دشتى، نقشى از حافظ، كتابخانه ابن سينا، ص 200.
جمعه 21 مهر 1391  12:51 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اخلاص

اخلاص: پاك كردن نيّت از غير خدا و انجام‌دادن عمل براى وى

واژه اخلاص، مصدر باب افعال از ريشه خلوص و خلاص به‌معناى پاك شدن و سالم گشتن از آميختگى است.[1] خالص، كالايى را گويند كه با چيزى ممزوج و مخلوط نباشد و معنايى نزديك به «صافى» دارد با اين تفاوت كه صافى به جنسى نيز كه از همان ابتدا با چيزى آميخته نبوده اطلاق مى‌شود; ولى خالص، جنسى است كه پس از امتزاج با چيز ديگر، خواه پست‌تر باشد يا نه، پاك، و ناخالصى آن زدوده شود.[2] لغويان براى خلوص، معانى ديگرى نيز بر شمرده‌اند; مانند رسيدن، نجات يافتن، كناره‌گيرى كردن از ديگران و ويژه خود گردانيدن كه در هر يك از اين معانى، به نوعى معناى اصلى اين ريشه يا لوازم آن وجود دارد.[3] «اخلاص» به‌معناى خالص كردن، پاك گردانيدن و برگزيدن است[4] و مقصود از آن در فرهنگ اسلامى، پاك كردن نيّت از غير خدا و انجام دادن عمل براى خدا‌است.[5]
اخلاص در دانش‌هاى گوناگون اسلامى‌مانند فقه، اخلاق و عرفان بررسى، و در فقه، شرط صحّت واجبات و مستحبات تعبّدى دانسته شده است. آن دسته از تكاليف كه قصد تقرّب به خداوند، شرط صحّت آن‌ها است، تعبّدى ناميده مى‌شود در برابر توصّلى كه صحّت آن به قصد تقرّب مشروط نيست; ازاين‌رو هر چيزى كه موجب از بين رفتن اخلاص در اين‌گونه اعمال‌شود، جايز نبوده، عمل را باطل مى‌كند; مانند اجرت گرفتن بر انجام آن‌ها[6] يا ريا* كردن در آن‌ها يا در بخشى از آن‌ها;[7] البتّه اجرت گرفتن بر كارهايى كه همراه و مقارن با عبادت انجام‌مى‌شود، مانند اجرت بر نيابت، عمل را باطل‌نمى‌كند.[8]
به نظر بسيارى از فقيهان، اگر اصل عملِ عبادى، براى خدا باشد، قصد بعضى از بهره‌هاى دنيايى به‌صورت تبعى، با حقيقت اخلاص منافات نداشته، باعث باطل شدن عمل نمى‌شود; مانند اين‌كه كسى از روزه گرفتن، قصد سلامت و بهداشت نيز داشته باشد يا در وضو گرفتن، خنك‌شدن را نيز قصد كند يا از خواندن نماز شب، قصد به‌دست آوردن روزى بيش‌تر نيز داشته باشد.[9] هم‌چنين اگر عمل عبادى را خالصانه انجام‌دهد، ولى از اين‌كه در برابر ديدگان مردم باشد، خشنود شود يا هنگام انجام دادن عمل، خطوراتى از ذهنش عبور كند، باعث از بين رفتن اخلاص و باطل شدن عمل نمى‌شود.[10] و نيز پرستش خداوند براى خوف از عقوبت الهى يا به انگيزه اميد به ثواب و نعمت پروردگار، اخلاص در عمل را از بين نمى‌برد; البتّه در اعمال توصّلى نيز اخلاص، شرط پاداش آخرتى است و اگر انسان، اعمال مباح را هم با اخلاص انجام دهد، به خداوند نزديك شده،[11] استحقاق دريافت ثواب و فيض الهى را خواهد يافت. يكى از تفاوت‌هاى فقه و حقوق نيز اين است كه در فقه بحث اخلاص مطرح مى‌شود; ولى در علم حقوق، جايگاهى براى اخلاص وجود ندارد; زيرا هدف در حقوق آن است كه حق به صاحب آن داده شود و صاحب حق به حق خويش برسد و الهى بودن يا نبودن انگيزه مورد نظر نيست; ولى در فقه الهى، وجود انگيزه و تعالى انسان‌ها و تقرّب آنان به خداوند نيز مورد نظر است. اين مطلب، بطلان ديدگاه كسانى را روشن مى‌سازد كه براى فقه فقط نقش مديريّتى قائل بوده و آن را با علم حقوق هم‌سان پنداشته‌اند.[12]
در اخلاق، به نيّت اهميّت ويژه‌اى داده شده و از آن به‌صورت ركن و پايه رفتار و روح عمل ياد‌شده است; به‌گونه‌اى كه نبودن نيّت درست باعث بى‌ارزش شدن عمل مى‌شود.[13] اخلاص بر تارك همه فضيلت‌ها قرار داشته، ملاك پذيرش و درستى رفتارها است و رهايى از چنگال شيطان فقط با اخلاص امكان دارد.[14] در نگاهى فلسفى، تأثير مخلصانه بودن عمل بر تكامل نفس و سعادت ابدى انسان، تأثيرى طبيعى و تكوينى است، نه قرار دادى.[15] عمل بدون نيّت خالص، كالبد بى‌جان است و اين انگيزه است كه بين رفتار بيرونى و جان و روح فاعل، پيوند برقرار مى‌كند.
در عرفان، اخلاص به پيراستگى عمل از هرگونه آميختگى تعريف شده
[16] و يكى از منازل سلوك (منزل بيست و چهارم) دانسته شده است.[17] برخى گفته‌اند: اگر دين را كه مجموعه معارف الهى و مسائل اخلاقى و احكام عملى است، تحليل كنيم فقط به يك چيز منتهى مى‌شود و آن اخلاص است; يعنى كه انسان، ذات و صفات و افعالش را بر اين اساس قرار دهد كه همگى آن‌ها براى خداوند واحد قهّار است.[18]
در نهج‌البلاغه از اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل شده است كه كمال اخلاص، نفى صفات از حق‌تعالى است.[19]شارحان نهج‌البلاغه، مقصود از اين جمله را نفى صفات زايد بر ذات الهى كه به‌گونه‌اى، باعث محدود ساختن خداوند مى‌شود، دانسته‌اند;[20] بنابراين اخلاص در نقل مذكور، معنايى غير از معناى اخلاص مورد بحث در اين مقاله دارد.
واژه اخلاص در قرآن به‌كار نرفته; ولى در آيات بسيارى به‌صورت‌هاى گوناگون به موضوع آن پرداخته شده است. اين آيات در تقسيم‌بندى جامعى، سه دسته‌اند: 1. آياتى كه با استفاده از مشتقّات خلوص، موضوع اخلاص را با صراحت مطرح مى‌كنند. مشتقّات خلوص 31 بار در قرآن آمده كه بيش‌تر آن‌ها به موضوع اخلاص مربوط است. از اين موارد، 22 مورد از باب افعال و 12 آيه مربوط به «مخلِصين» (كسانى‌كه دين خود را براى خدا خالص كرده‌اند) است; مانند (بقره/2، 139; اعراف/7، 29; غافر/40، 14) و 10 آيه مربوط به مخلَصين، هم‌چون (مريم/19، 51; يوسف/12، 24; حجر/15، 40). گويا مقصود از مخلَصين در عرف قرآن، كسانى باشند كه از ابتداى آفرينش، بر استقامت در فطرت و اعتدالِ خلقت آفريده شده‌اند و ادراكات درست، نفس‌هاى طاهر و قلب‌هاى سليم دارند و به‌سبب پاكى و صفاى فطرت و سلامت روان، از همان ابتدا داراى ويژگى اخلاصند و آن‌چه ديگران با جهاد و مبارزه با نفس به‌دست مى‌آورند، آنان همان، بلكه بالاتر از آن را از ابتدا دارا بوده‌اند;
[21] البتّه برخى، مخلَصين و مخلِصين را به يك معنا دانسته و تفاوتى ميان آن دو قائل نشده‌اند.[22] مخلَصين پيامبران و امامان(عليهم السلام)هستند (انعام/6، 87; حجّ/22، 18);[23] برخى معتقدند به جز پيامبران و امامان(عليهم السلام) برخى از انسان‌ها نيز مى‌توانند با سير و سلوك، جهاد و مبارزه با نفس به مقام مخلَصين نائل شوند;[24] به همين دليل، در اين مقاله از مخلَصين نيز بحث مى‌شود; 2. آياتى كه با واژه‌ها و تعبيرات مترادف و متلازم با اخلاص به موضوع اخلاص مى‌پردازند; مانند انحصار عبادت در خداوند (حمد/1، 5; يوسف/12، 40)، انجام طاعات و عبادات براى خدا (للّه) (بقره/2، 196; انعام/6، 162; سبأ/34، 46)، روى نهادن به‌سوى خدا و دل بريدن از غير او (بقره/2، 112; آل‌عمران/3، 20)، انجام دادن كار براى وجه اللّه (انسان/76، 9; كهف/18، 28)، انجام دادن كار براى طلب رضايت الهى (بقره/2، 265; آل‌عمران/3، 174)، انجام دادن عمل در راه‌خدا (بقره/2، 154 و 261)، عدم درخواست اجر از سوى پيامبران (شعرا/26، 109، 127، 145، 164 و 180)، حنيف و حق‌گرا بودن (آل‌عمران/3، 67)، صداقت در توبه (نصوح) (تحريم/66، 8)، و‌داشتن قلب سليم (شعراء/26، 89). 3. آياتى كه با نفى شرك و ريا به موضوع اخلاص اشاره مى‌كنند; مانند كهف/18، 110; نساء/4، 142; ماعون/107، 6; بقره/2، 264). از آن‌جا كه اخلاص، انجام‌دادن عمل فقط براى خدا است، با شرك و ريا كه انجام‌دادن عمل براى غير خدا است، جمع نمى‌شود. (‌=>‌‌شرك و ريا)

حقيقت اخلاص:

حقيقت اخلاص، انجام دادن عمل براى خدا و به انگيزه تقرّب به او است.[25] در قرآن به‌صورت‌هاى گوناگونى به حقيقت اخلاص پرداخته شده است. تعبير برخى آيات، به جا آوردن عبادات و اعمال و قرار دادن همه شؤون زندگى و مرگ فقط براى خدا (للّه) است: «قُل اِنَّ صَلاتى و نُسُكى و مَحياىَ و مَماتى لِلّهِ رَبِّ العــلَمين». (انعام/6، 162) نيز 46 سبأ/34، و تعبير آياتى ديگر، انجام دادن عمل براى طلب وجه خدا است: «اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللّهِ». (انسان/76، 9 نيز 28 كهف/18; 172 بقره/2) مقصود از «وَجهِ اللّهِ» ، صفات فعليّه خداوند است كه حق‌تعالى با آن‌ها انواع خير را به مخلوقات افاضه مى‌كند; مانند آفرينش، تدبير و رزق و به تعبير ديگر، رحمت عامّه‌اى كه قوام هر چيزى به آن است; بنابراين مقصود از طلب وجه اللّه، آن است كه هدف انسان در اعمالش كسب فيض از رحمت الهى باشد و از آن‌چه نزد غير خداوند است، روى برگرداند; ازاين‌رو در ادامه آيه‌6 انسان/76 از ابرار نقل شده كه گفتند: ما از شما توقع پاداش و سپاس‌گزارى نداريم. با توجّه به اين‌كه پس از مرتبه صفات فعليّه، چيزى جز صفات ذاتيّه الهى نيست كه مبدأ صفات فعليّه و خير مترتّب بر آن‌ها است; بنابراين، بازگشت طلب وجه اللّه به آن است كه انسان، عمل را از روى دوستى خدا انجام دهد; زيرا خداوند جميل مطلق است. به عبارت ديگر، خداوند را از آن رو كه اهليّت عبادت دارد بپرستد.[26]برخى «وَجهِ اللّهِ» را به رضوان و مرضات خدا تفسير كرده‌اند. بنابراين نظر، ذكر «وجه» ، بر اختصاص انجام دادن فعل براى خداوند تأكيد مى‌كند.[27] مفسّران، معانى ديگرى را نيز براى وجه ذكر كرده‌اند; از‌جمله ذات، ذات شريف و مقدّس، جهت منسوب به خدا كه از آن سوى، به او توجّه مى‌شود و مقام و منزلتى كه خداوند براى خويش بين مردم ثابت كرده است.[28] انجام دادن عمل براى طلب وجه الهى، در آيات ديگرى با تعبير طلب رضوان الهى: «و‌مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُمُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ‌...» (بقره/2، 265; آل‌عمران/3، 174) و تعبير خالص كردن دين براى خدا بيان شده است.
خالص كردن دين براى خدا، حالتى است كه براى برخى از انسان‌ها با اختيار خودشان پديد‌مى‌آيد و آن‌چه پيراسته مى‌شود، دين (دعا،
[29] عبادت و اطاعت،[30] سنّت و روش زندگى[31]) است: «...و اَخلَصوا دينَهُم لِلّهِ فَاُولـئِكَ مَعَ المُؤمِنينَ» (نساء/4، 146)، «فادعوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدِّينَ» (غافر/40، 14)، «و‌ما اُمِروا اِلاّ لِيَعبُدُوا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدّينَ حُنَفاءَ» (بيّنه/98، 5 نيز 2، 11 و 14 زمر/39; 139 بقره/2; 29 اعراف/7) البتّه همه انسان‌ها حتّى كافران،[32] در وضعيّتى كه از همه چيز نااميد شوند، به مقتضاى فطرت الهى خويش بى‌اختيار خدا را از روى اخلاص مى‌خوانند. آياتى از قرآن به اين مطلب اشاره مى‌كند كه وقتى انسان‌ها در كشتى، گرفتار طوفان شده و بيم هلاك داشته باشند، خدا را از روى اخلاص مى‌خوانند:«...‌جاءَتها ريحٌ عاصِفٌ وجاءَهُمُ المَوجُ مِن كُلِّ مَكان وظَنّوا اَنَّهُم اُحيطَ بِهِم دَعَوُا اللّهَ مُخلِصينَ لَهُ الدِّينَ‌...». (يونس/10، 22 نيز 65 عنكبوت/29 و 32 لقمان/31)
براساس آيات ديگرى، حقيقت اخلاص آن است كه انسان فقط خدا را عبادت كند: «اَمَرَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ» (يوسف/12، 40)
[33] و روى به‌سوى خدا كند و از غير او دل ببُرد[34] و به حقيقت ايمان و عبوديّت برسد[35]: «بَلى مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لِلّهِ‌...» (بقره/2، 112) و اعمالش مانند هجرت، جهاد و انفاق را در راه خدا انجام دهد: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هاجَروا و جـهَدوا فى سَبيلِ اللّهِ‌...» (بقره/2، 218)، «مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ‌...». (بقره/2، 261) در آياتى نيز حقيقت اخلاص، با نفى هرگونه شرك و ريا تبيين شده است; چنان‌كه در آيه‌110 كهف/18 مى‌فرمايد: هر‌كس به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد عمل نيكو به‌جا آورده، در عبادت پروردگارش شريكى قرار‌ندهد: «فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صــلِحـًا و لايُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَدا». عمل صالح در اين آيه، به عمل خالص تفسير شده است[36] و كسانى‌كه در نمازشان ريا مى‌كنند در سوره ماعون، مذمّت و تهديد شده‌اند: «فَوَيلٌ لِلمُصَلّين * ...اَلَّذينَ هُم يُراءون». (ماعون/107، 4‌ـ‌6)
رسول‌اكرم(صلى الله عليه وآله) فرموده است: اخلاص آن است كه بگويى پروردگار من خدا است; سپس استوار‌بمانى; چنان‌كه به تو فرمان داده شده است; يعنى هواپرستى را از خود بزدايى و جز او را پرستش نكنى
[37]: «اِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا‌...». (فصّلت/41، 30; احقاف/46، 13)

مراتب اخلاص:

يكى از اغراض در آفرينش مرگ و زندگى، آن است كه درجه اخلاص انسان‌ها با آزمايش الهى مشخص شود: «اَلَّذى خَلَقَ المَوتَ والحَيوةَ لِيَبلُوَكُم اَيُّكُم اَحسَنُ عَمَلاً». (ملك/67، 2)[38] از آيات قرآن استفاده مى‌شود كه درجات اخلاص گوناگون، و عنايت الهى به هر شخص، به‌اندازه اخلاص او است و اختلاف سنگينى اعمال به اختلاف درجه اخلاص در آن‌ها مربوط مى‌شود. در آيه‌265 بقره/2، خداوند حال كسانى را كه اموالشان را در راه رضاى الهى انفاق مى‌كنند، مانند باغى دانسته است كه در زمينى نيكو باشد و بارانى بسيار بر آن ببارد و ثمرش را دو برابر دهد و اگر چنين بارانى نباريد، دست كم بارانى اندك بر آن ببارد: «و‌مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُمُ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ و تَثبيتـًا مِن اَنفُسِهِم كَمَثَلِ جَنَّة بِرَبوَة اَصابَها وابِلٌ فَـاتَت اُكُلَها ضِعفَينِ فَاِن لَم يُصِبها وابِلٌ فَطَـلٌّ». زمين نيكو، هميشه ثمرى نيكو مى‌دهد; گرچه مقدار نيكو بودن ثمر، به مقدار باران بستگى دارد. هم‌چنين عمل خالص، پيوسته نتيجه‌اى نيكو دارد و عنايت الهى شامل آن مى‌شود; هرچند مقدار آن، به مقدار اخلاص در عمل وابسته است; بدين جهت در پايان آيه، به بصير بودن خداوند بر اعمال انسان‌ها اشاره شده است; زيرا خداوند از اندازه اخلاصِ هر عملى به‌طور كامل آگاه است: «واللّهُ بِما‌تَعمَلونَ بَصير». (بقره/2، 265)[39] اخلاصى كه از هر آميختگى پيراسته است، اخلاص مطلق و اخلاص صدّيقان شمرده مى‌شود و اخلاصى كه با قصد ثواب و رهايى از عذاب همراه است، اخلاص اضافى نام دارد.[40] عارفان، براى اخلاص، درجات گوناگونى را ذكر كرده و گفته‌اند: با رسيدن به درجه بالاى اخلاص، حقيقت آيه «اَلا لِلّهِ الدّينُ الخالِصُ» (زمر/39، 3) در شخص تجلّى مى‌يابد و در اين حالت، سالك نه خود را مى‌بيند و نه مخلوقات را و فقط در طريق دين و عبوديّت گام مى‌نهد.[41] چنين شخصى، حتى اخلاص خود را هم نمى‌بيند.[42] برخى نيز گفته‌اند: دين در‌صورتى براى خدا خواهد بود كه از آلايش غيريّت و خوديّت پاك شود و اين هنگامى حاصل مى‌شود كه با فناى كلّى بنده در ذات حق، براى بنده، ذات و صفت و فعل و دينى باقى نماند و در غير اين حال، دين به حقيقت خالص نشده و در نتيجه، براى خدا نخواهد بود.[43] در اين حالت، سلطان توحيد بر سالك تجلّى مى‌كند و تعلّق به غير خدا از او زدوده‌مى‌شود و انقطاع كامل براى وى رخ مى‌نماياند. شايد به جهت همين ارتباط بين توحيد و اخلاص، ذكر «لا اِلـهَ اِلاَّ اللّهُ» كلمة الاخلاص ناميده شده است;[44] چنان‌كه به سوره توحيد، سوره اخلاص هم گفته مى‌شود.[45]
در روايات نيز براى نيّت و اخلاص در عبادت، درجات گوناگونى ذكر شده است; چنان‌كه عبادت برخى به‌دليل ترس از عذاب الهى، عبادت برخى ديگر به اميد رسيدن به ثواب الهى و عبادت آزادگان از روى محبّت و براى شكرگزارى از خداوند دانسته شده است.[46] راه اين گروه در عبادت، راه معرفت و محبّت بوده و از نظر آنان، روش دو گروه ديگر فاقد اخلاص كامل است و در آن شائبه‌اى از شرك و خودپرستى به چشم مى‌خورد; زيرا اين دو گروه، براى رهايى از عقوبت يا رسيدن به نعمت، خدا را عبادت مى‌كنند و اگر براى رسيدن به اين هدف، راهى ديگر جز عبادت پيش روى خود مى‌ديدند، آن را بر مى‌گزيدند.[47]

آثار اخلاص:

در آياتى كه در آن‌ها با تعبيرهايى چون: «مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لِلّهِ» ، «فى سَبيلِ اللّهِ» ، «يُريدونَ وجهَ اللّهِ» ، «رَجُلاً سَلَمـًا» ، به‌گونه‌اى از اخلاص سخن به‌ميان آمده و به برخى از آثار آن نيز اشاره شده است; مانند:

1. نداشتن ترس و اندوه در قيامت:

كسى‌كه روى خود را تسليم خدا كند و نيكوكار باشد، پاداش او نزد پروردگارش ثابت است، نه ترسى بر آن‌ها است و نه غمگين مى‌شوند: «بَلى مَن اَسلَمَ وَجهَهُ لِلّهِ و هُوَ مُحسِنٌ فَلَهُ اَجرُهُ عِندَ رَبِّهِ و لا خَوفٌ عَلَيهِم و لا هُم يَحزَنون». (بقره/2، 112) آيه‌262 بقره نيز همين اثر را براى انفاق در راه خدا يادآور مى‌شود: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ ... لا خَوفٌ عَلَيهِم و لا هُم يَحزَنون».

2. پاداش چند برابر:

كسانى‌كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى‌كنند، همانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند و در هر خوشه صد دانه باشد و خداوند براى هر كسى كه بخواهد، فزونى مى‌دهد و خداوند، گشايشگرِ دانا است: «مَثَلُ الَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّة اَنبَتَت سَبعَ سَنابِلَ فى كُلِّ سُنـبُلَة مِائَةُ حَبَّة واللّهُ يُضـعِفُ لِمَن يَشاءُ واللّهُ وسِعٌ عَليم». (بقره/2، 261) طبق آيه ياد‌شده، انفاق در راه خدا تا 700 برابر و يا براى برخى به مقتضاى حكمت و رحمت واسعه الهى بيش‌تر خواهد شد. گرچه انفاق در راه خدا در اين آيه، به انفاق در جهاد اشاره دارد، ولى اين اثر براى همه انفاق‌هايى كه در راه خدا انجام‌مى‌گيرد خواهد بود.[48]
آيه‌39 روم/30 نيز به مضاعف شدن زكاتى كه با انگيزه الهى پرداخت شود، اشاره دارد: «و‌ما‌ءاتَيتُم مِن زَكوة تُريدونَ وجهَ اللّهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُضعِفون» .

3. فلاح و رستگارى:

آنان كه طالب رضاى الهى هستند، (حقوق مالى خويش را مى‌پردازند) رستگارانند: «...‌ذلِكَ خَيرٌ لِلَّذينَ يُريدونَ وجهَ اللّهِ و اُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون». (روم/30، 38)

4. آرامش خاطر:

در آيه‌29 زمر/39 خداوند مثالى را مطرح، و در آن، دو نفر را با يك‌ديگر مقايسه مى‌كند. مردى را كه مملوك شركايى است و آنان پيوسته درباره او باهم به مشاجره مشغول‌اند و مردى كه فقط تسليم يك نفر است; سپس اين پرسش را طرح مى‌كند كه آيا اين دو يك‌سان‌اند: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فيهِ شُرَكاءُ مُتَشـكِسونَ و رَجُلاً سَلَمـًا لِرَجُل هَل يَستَويانِ مَثَلاً». گويا عدم تساوى اين‌دو با يك‌ديگر و امتياز شخص دوم به اين جهت است كه همّت او صرفاً متوجّه فرد خاصّى است و به همين دليل، خاطر آسوده‌اى دارد; بنابراين، شخصى كه خود را براى خدا خالص كرده، هميشه داراى آرامش خاطر‌است.[49]

مخلَصين و ويژگى‌هاى آنان:

مخلَصين كسانى هستند كه خداوند تعالى، آنان را براى خود خالص كرده است: «اِلاّ عِبادَ اللّهِ المُخلَصين». (صافات/37، 40، 74، 128 و 160; مريم/19، 51; يوسف/12، 24; حجر/15، 40; ص/38، 83) در شمارى از آيات، از انسان‌هايى با عنوان مخلَصين به صيغه مفعول ياد‌شده; يعنى انسان‌هايى كه خداوند آن‌ها را پاك و خالص كرده است: «اِنّا اَخلَصنـهُم بِخالِصَة ذِكرَى الدّار» (ص/38، 46). درباره هدف از برگزيدن مخلَصين بايد گفت: لازم است خداوند همواره در ميان انسان‌ها، افرادى را برانگيزاند كه اخلاص كامل داشته و داراى نفوس پاك، قلوب طاهر و فطرت مستقيم توحيدى باشند تا توحيد در جامعه بشرى را حفظ كنند.[50]
مخلَصين از ديدگاه قرآن داراى ويژگى‌هاى گوناگونى هستند:

1. نجات از نابودى دنيايى و عذاب آخرتى:

خداوند، مشركان و گمراهان امّت‌هاى پيشين را نابود كرده و مخلَصين را رهاينده است: «فَانظُر كَيفَ كانَ عـقِبَةُ المُنذَرين * اِلاّ عِبادَ اللّهِ المُخلَصين» (صافات/37، 73‌ـ‌74) چنان‌كه در آخرت نيز آن‌گاه كه تكذيب‌كنندگان براى حضور در عذاب برانگيخته مى‌شوند، مخلَصين را احضار نمى‌كند[51]:«فَكَذَّبوهُ فَاِنَّهُم لَمُحضَرون * اِلاّ عِبادَ اللّهِ المُخلَصين». (صافات/37، 127‌ـ‌128)

2. عصمت:

از‌جمله شؤون مخلَصين آن است كه نوعى علم و يقين دارند، غير از علوم متعارفى كه نزد انسان‌هاى معمول است، و خداوند به‌وسيله آن علم، هرگونه بدى و زشتى را از آنان دور مى‌كند; ازاين‌رو ايشان مرتكب هيچ معصيتى نشده، حتّى قصد هيچ گناهى نيز نمى‌كنند و اين همان عصمت الهى است; چنان‌كه خداوند، يوسف(عليه السلام) را از آلوده شدن به گناه و قصد آن حفظ‌كرد: «...‌و‌هَمَّ بِها لَولا اَن رَءا بُرهـنَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصرِفَ عَنهُ السّوءَ و الفَحشاءَ اِنَّهُ مِن عِبادِنَا المُخلَصين». (يوسف/12، 24)[52]

3. ايمنى از اغواى ابليس:

ابليس، باطل يا گناهان را براى انسان‌ها زينت مى‌دهد تا آن‌ها را گمراه سازد; ولى از آن‌جا كه قلوب مخلَصين به‌طور كامل براى خدا خالص شده و جز او كسى در آن راه ندارد، ابليس نمى‌تواند آن‌ها را گمراه كند[53]: «قالَ رَبِّ بِما اَغوَيتَنى لاَُزَيِّنَنَّ لَهُم فِى الاَرضِ و لاَُغوِيَنَّهُم اَجمَعين * اِلاّ عِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين» (حجر/15، 39‌ـ‌40)، «قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغويَنَّهُم اَجمَعين * اِلاّ عِبادَكَ مِنهُمُ المُخلَصين». (ص/38،‌82‌ـ‌83)

4. ستايش شايسته:

خداوند از هر آن‌چه كافران يا مطلق انسان‌ها او را بدان وصف مى‌كنند، منزّه است و فقط بندگان مخلَص الهى مى‌توانند او را آن‌گونه كه شايسته است، وصف كنند: «سُبحـنَ اللّهِ عَمّا يَصِفون * اِلاّ عِبادَ اللّهِ المُخلَصين». (صافات/37، 159‌ـ‌160)[54]

5. برخوردارى از رزق معلوم:

گرچه جزاى انسان‌ها در آخرت، نفس عمل آنان است، مخلَصين از اين قاعده مستثنايند و براى آن‌ها، بالاتر از جزاى عملشان، رزقى معلوم است. مقصود از رزق معلوم، رزقى خاص و جدا از رزق ديگران و بالاتر از آن‌ها است[55]: «و‌ما تُجزَونَ اِلاّ ما كُنتُم تَعمَلون * اِلاّ عِبادَ اللّهِ المُخلَصين * اُولـئِكَ لَهُم رِزقٌ‌مَعلوم». (صافات/37،39‌ـ‌41)

منابع

اخلاق در قرآن، مكارم; تاج‌العروس من جواهر القاموس; التبيان فى تفسير القرآن; تحريرالوسيله; ترتيب كتاب العين; ترجمه و تفسير نهج البلاغة; تفسير التحريروالتنوير; جامع‌البيان من تأويل آى القرآن; جامع‌السعادات; جواهر الكلام فى شرح شرائع الاسلام; رساله سير و سلوك; شرح چهل حديث; شرح منازل السائرين; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ميثم; العروة‌الوثقى; الفقه على المذاهب الاربعه; قصه ارباب معرفت; القواعد والفوائد; الكافى; كتاب الطهاره; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; لسان‌العرب; لغت‌نامه; المبسوط فى فقه الاماميه; مجمع‌البحرين; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء; مدارج السالكين; المعتبر فى شرح المختصر; مفردات الفاظ القرآن; موسوعة نضرة النعيم; الميزان فى تفسير القرآن; النية و الاخلاص; وسائل‌الشيعه; موسوعة مصطلحات التصوف الاسلامى.
مصطفى جعفرپيشه و بخش فلسفه و كلام




[1]. لسان العرب، ج3، ص‌173، «خلص»; ترتيب‌العين، ج‌1، ص237، «خلص».
[2]. مفردات، ص‌292; مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌169; مقاييس‌اللغه، ج‌2، ص‌208، «خلص».
[3]. تاج‌العروس، ج‌7، ص‌562; لسان‌العرب، ج‌3، ص‌173‌ـ‌174، «خلص».
[4]. لسان‌العرب، ج‌3، ص‌173‌ـ‌174; مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌168‌ـ‌169، «خلص».
[5]. مصطلحات التصوف، ص‌26; لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1294، «اخلاص».
[6]. الفقه على المذاهب الاربعه، ج‌2، ص‌209‌ـ‌210.
[7]. جواهرالكلام، ج‌9، ص‌155‌ـ‌157; تحريرالوسيله، ج‌1، ص‌142.
[8]. كتاب الطهاره، ج‌2، ص‌422.
[9] . القواعدوالفوائد، ج1، ص‌79‌ـ‌80; المبسوط، ج1، ص19; المعتبر، ج‌1، ص‌14.
[10]. العروة‌الوثقى، ج1، ص617‌ـ‌618‌; التحريروالتنوير، ج‌23، ص‌319‌ـ‌320; وسائل‌الشيعه، ج‌1، ص‌75.
[11]. النيّة و الاخلاص، ص‌104.
[12]. قصّه ارباب معرفت، ص‌37‌ـ‌54.
[13]. اخلاق در قرآن، ج‌1، ص‌266‌ـ‌269.
[14]. جامع‌السعادات، ج‌2، ص‌405‌ـ‌406.
[15]. اخلاق در قرآن، ج‌1، ص‌75.
[16]. شرح منازل‌السائرين، ص‌68‌; مدارج‌السالكين، ج‌2، ص‌96.
[17]. شرح منازل‌السائرين، ص‌12‌ـ‌14.
[18]. الميزان، ج‌3، ص‌162.
[19]. نهج‌البلاغه، خ 1، ص‌14.
[20]. شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابى‌الحديد، ج‌1، ص‌64; ترجمه و تفسير نهج‌البلاغه، ج2، ص‌56‌ـ‌58; شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ميثم، ج1، ص‌91.
[21]. الميزان، ج‌11، ص‌162.
[22]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌250.
[23]. الميزان، ج‌11، ص‌162.
[24]. رساله سير و سلوك، ص‌105‌ـ‌124.
[25]. التبيان، ج‌9، ص‌5; الميزان، ج‌17، ص‌233.
[26]. الميزان، ج‌20، ص‌127.
[27]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌664‌.
[28]. الميزان، ج‌16، ص‌91‌ـ‌94.
[29]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌458.
[30]. جامع‌البيان، مج‌12، ج‌24، ص‌227 و مج‌11، ج‌21، ص‌17; الكشاف، ج‌2، ص‌99; الميزان، ج‌17، ص‌233.
[31]. الميزان، ج17، ص233 و ج‌10، ص‌189‌ـ‌190.
[32]. نضرة‌النعيم، ج‌2، ص‌127.
[33]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌288.
[34]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌356 و 358; جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌690‌ـ‌691‌.
[35]. الميزان، ج‌1، ص‌258.
[36]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌770; كشف‌الاسرار، ج‌5، ص‌751.
[37]. المحجة‌البيضاء، ج8، ص129ـ133; جامع‌السعادات، ج‌2، ص402‌ـ‌403.
[38]. الكافى، ج‌2، ص‌19; نضرة‌النعيم، ج‌2، ص‌139.
[39]. الميزان، ج‌2، ص‌391‌ـ‌392.
[40]. جامع‌السعادات، ج‌2، ص‌403.
[41]. شرح منازل‌السائرين، ص‌68‌.
[42]. كشف‌الاسرار، ج‌1، ص‌328.
[43]. شرح منازل‌السائرين، ص‌68; چهل حديث، ص‌329 و 335.
[44]. لسان‌العرب، ج‌3، ص‌173; لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1295; تاج‌العروس، ج‌17، ص‌563.
[45]. تاج‌العروس، ج‌17، ص‌563; مجمع‌البحرين، ج‌4، ص‌169.
[46]. وسائل‌الشيعه، ج‌1، ص‌62‌ـ‌63‌.
[47]. الميزان، ج‌11، ص‌158‌ـ‌161.
[48]. مجمع‌البيان، ج2، ص646‌; الميزان، ج2، ص‌385.
[49]. النية و الاخلاص، ص‌100‌ـ‌101.
[50]. الميزان، ج‌11، ص‌173‌ـ‌174.
[51]. الميزان، ج‌17، ص‌158.
[52]. الميزان، ج‌11، ص‌162‌ـ‌163.
[53]. همان، ج‌12، ص‌164‌ـ‌165.
[54]. همان، ج‌17، ص‌173‌ـ‌174.
[55]
. همان، ص‌135‌ـ‌136.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:52 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مقام مخلصين در قرآن

مقام مخلصين در قرآن

محسن صداقتي

اخلاص در قرآن كاربردهاي گوناگوني دارد. مي توان آن را از نظر فقهي، اخلاقي و عرفاني مورد بررسي قرار داد. اخلاص، در فقه اسلامي شرط صحت اعمال و افعال و عبادات دانسته شده است. به اين معنا كه هر عمل تقربي كه امور تعبدي دانسته مي شود در صورتي مفيد و مقبول و مؤثر است كه همراه با اخلاص باشد.
در معناي اخلاص گفته اند كه پاك كردن نيت از غير خدا و انجام دادن عمل براي اوست. اين معنا از واژه خلوص و خلاص گرفته شده كه به معناي پاك شدن و سالم گشتن از آميختگي است. وقتي چيزي با چيز ديگر مخلوط و آميخته نباشد آن را خالص گويند و در حقيقت معنايي نزديك به معناي صاف دارد. با اين تفاوت كه صاف به جنسي نيز كه از همان آغاز با چيزي آميخته نباشد اطلاق مي شود، در حالي كه خالص، جنسي است كه پس از امتزاج با چيز ديگر پاك شده و ناخالصي از آن زدوده شده باشد.

اخلاص در فرهنگ اسلامي

در فرهنگ اسلامي و قرآني مقصود از اخلاص، پاك كردن نيت از غير خدا و انجام دادن عمل براي خداست. با توجه به واژه شناسي و معناشناسي بايد گفت كه در اين تعبير از همان آغاز وجود آميختگي با چيز همسان و يا ناهمسان پذيرفته شده و بر لزوم اخلاص و پاك سازي تأكيد شده است.
در اخلاق اسلامي، اخلاص از جايگاه و اهميت ويژه اي برخوردار است. ملاك پذيرش و درستي هر رفتاري و نيز رهايي از چنگال ابليس، اخلاص دانسته شده است. عمل و رفتار بدون اخلاص و نيت خالص، كالبد بي جان دانسته شده و به عنوان پيوند رفتار بيروني با جان از ارزش خاصي برخوردار مي شود.
در عرفان اسلامي، اخلاص به پيراستگي عمل از هرگونه آميختگي تعريف شده و يكي از منازل سلوك (منزل بيست و چهارم) شمرده شده است.
برخي گفته اند كه اگر بخواهيم دين را بعنوان مجموعه اي از معارف الهي و مسائل اخلاقي و احكام عملي، تحليل كنيم تنها به اخلاص ختم مي شود؛ يعني انسان، ذات و صفات و افعالش را براين اساس قرار دهد كه همگي آن ها براي خدا باشد.

مراتب اخلاص

در بينش و نگرش قرآني، اخلاص (هر چند كه واژه اخلاص در قرآن به اين معنا به كار نرفته است ولي بسياري از آيات، همين مفهوم را تبيين مي كند) همانند ايمان و تقوا از مراتب تشكيكي برخوردار مي باشد. به اين معنا كه همه مراتب بيانگر وجود و ماهيتي واحد و يگانه است ولي از شدت و ضعف برخوردار مي باشند. هر مرتبه اي از آن مانند نور قابل آن است كه به اخلاص تعبير شود ولي برخي از مراتب از نظر شدت نسبت به مرتبه پايين تر، قوي تر است.
يكي از مراتب عالي اخلاص، مرتبه مخلصين (به كسر لام) است. آنان كساني هستند كه دين خود را براي خدا خالص كرده (آيات 913سوره بقره و 92 سوره اعراف و 41 سوره غافر) اما مرتبه عالي تر و برتر اخلاص مرتبه اي است كه قرآن از آن به مقام مخلصين (به فتح لام) تعبير كرده است. آنان كساني هستند كه از سوي خداوند خالص شده اند (مريم آيه 15 و نيز يوسف آيه 42 و حجر آيه 04).
گويا مقصود از مخلصين (به فتح لام) در اصطلاح و عرف قرآن، كساني هستند كه از آغاز آفرينش بر استقامت در فطرت و اعتدال آفرينش و خلقت آفريده شده اند و ادراكات درست، نفس هاي طاهر و قلب هاي سليم دارند و به سبب پاكي و صفاي فطرت و سلامت روان از همان آغاز داراي ويژگي اخلاص هستند و هر چند كه وجود ايشان همانند ديگر وجودات و طبايع، آميخته از فجور و تقواست و هر دو به غريزه و فطرت به ايشان الهام شده ولي آنان به عنايت و فضل الهي ساخته و پرداخته مي شوند و به عنوان صنعت الهي خالص مي شوند. (در قرآن درباره موسي آمده است: واصطنعتك لنفسي) آنان هر چه را كه ديگران به وسيله جهاد و مبارزه با نفس و الهامات فجوري آن و تزكيه به دست مي آورند با عنايت و توفيق الهي به دست آورده و خالص شده اند. آنان خالص شده خداوندي و ديگران خالص شده به تلاش و جهاد اكبر هستند.
در تعبير قرآني مخلصين (به فتح لام) پيامبران و اماماني هستند كه مورد عنايت الهي بوده اند و براي رهبري و راهنمايي بشر ساخته و پرداخته شده اند.
آنان هر چند كه از سوي خداوند خالص و مطهر شده اند (انعام آيه 78 و حج آيه 81) ولي اين موجب نمي شود كه دست از تلاش و مجاهدت بردارند. از آن جايي كه معرفت ايشان به خدا بيش از همگان است و خدا را به صورتي مي شناسند و توصيف مي كنند كه مورد پذيرش و تاييد خداوندي است، به همين علت بيشتر از ديگران از خداوند خشيت داشته و به عبادت و پرستش وي بيشتر از ديگران اهتمام مي ورزند و خود را به رنج مي افكنند. به گونه اي كه پيامبر اكرم(ص) دو سوم و يا نصف و يا يك سوم از شب را به عبادت مشغول مي شود. وقتي انسان، حق را به خوبي شناخت، عظمت وي در چشم او نمودار مي گردد و به همان اندازه خود را فقير و حقير مي يابد و به بندگي خدا اهتمام مي ورزد. اين گونه است كه مخلصان كه همان پيامبران و امامان باشند، در عبادات بر همه خلق پيشي مي گيرند و در اين راه از جان مايه مي گذارند.

ويژگي مخلصان در قرآن

مخلصان كساني هستند كه خداوند تعالي آنان را براي خود خالص كرده است (صافات آيات 04 و 47 و 812 و 01 و نيز مريم آيه 15 و يوسف آيه 42 و حجر آيه 04 و ص آيه 38)
در شماري از آيات، انسان هايي با عنوان مخلصين به صيغه مفعول (فتح لام) ياد شده، يعني انسان هايي كه خداوند آنان را پاك و خالص كرده است: انا اخلصناهم بخالصه ذكري الدار (ص آيه 46)
درباره هدف از برگزيدن مخلصان بايد گفت: لازم است خداوند همواره در ميان انسان ها، افرادي را برانگيزاند كه اخلاص كامل داشته باشند و داراي نفوس پاك، قلوب طاهر و فطرت مستقيم توحيدي باشند تا توحيد را در جامعه بشري حفظ كرده و حجت الهي بر زمين و نمونه ها و سرمشق هاي جوامع بشري باشند (الميزان ج 11 ص 173).
در قرآن براي مخلصين 5 ويژگي مهم بر شمرده اند كه عبارتند از نجات از نابودي دنيايي و عذاب آخرتي (صافات آيات 73 و 74 و نيز آيات 127 و 128)، عصمت كه علم و دانشي خاص است كه آنان را از هرگونه زشتي بازداشته و از خطا در دريافت وحي و حفظ و بيان آن محفوظ مي دارد. (يوسف آيه 24) ايمني و رهايي از اغواي ابليس (حجر آيه 39 و 40 و نيز ص آيات 82 و 83) مقام و ستايش شايسته خداوند، به اين معنا كه تنها آنان مي توانند خداوند را توصيف كنند و ستايش نمايند. (صافات آيات 159 و 160) و نيز برخورداري از رزق معلوم كه رزقي خاص و برتر و بالاتر است (صافات آيه 39 و 41) براي آگاهي بيشتر مي توانيد به كتاب ارزشمند الميزان ج 11 ص 173 و نيز ج 17 ص 185 و ص 135 و 136 و ج 12 ص 162 تا 165 مراجعه نمائيد.

جمعه 21 مهر 1391  12:52 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رابطه اخلاص و نام و نشان خواهي

رابطه اخلاص و نام و نشان خواهي

رضا شريفي

انسان مومن همواره دراين انديشه است كه رضايت خدا را در هر امري هرچند به شكل احتمال به دست آورد؛ زيرا باور مومن براين است كه كاري كه رضايت خداوند در آن به دست نمي آيد بيرون از هرگونه ارزش گذاري است. اين مسئله موجب مي شود تا دغدغه اصلي وي دستيابي به نشانه هايي باشد كه در آن رضايت و خشنودي خداوند نمودار است.
دربينش قرآني زماني عملي ارزش مي يابد كه كمالي باشد. كمال در عمل به اين است كه حسن فاعلي و فعلي را دارا باشد. حسن فاعلي به حوزه بينش و باورها و اعتقادات شخص بازمي گردد و اين كه عملي را با چه قصد و نيت انجام مي دهد و از انجام آن چه انتطاري دارد؟ اما حسن فعلي به اين است كه نفس فعل و كاري كه انجام مي شود عملي اخلاقي، هنجاري و پسنديده است. از اين رو، زماني كاري، كمالي شمرده مي شود كه از اين دو ويژگي برخوردار است.
قرآن اين دو ويژگي را در آيات بسياري مورد تحليل و تجربه قرار داده و اعلام كرده از زماني عملي مقبول و مورد رضايت خداوند قرارمي گيرد كه از اين ويژگي ها برخوردار باشد. دراين نوشتار تلاش بر آن است تا اين دو ويژگي براساس تحليل و تبيين قرآني شناسايي و بيان شود. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.

شرك خفي

انسان زماني درمسير كمالي قرار مي گيرد و اعمال و رفتارش شخصيت و شاكله كمالي او را مي سازد كه در حوزه بينش و نگرش براساس ارزش هاي قرآني و وحياني قرارگيرد. آن چه انسان را به مطلق كمال مي رساند بينش و نگرش درست است.
اگر خداوند را كمال مطلق بدانيم هركسي مي كوشد تا به سوي اين موجود كمالي حركت كرده و خود را به وي نزديك سازد. اين همان چيزي است كه در اصطلاح ديني و عرفاني به عنوان تقرب ياد مي كنند. هدف از تقرب به خداوند به عنوان كمال مطلق رهايي ازهرگونه نقص و پستي و هبوط وسقوط است. انسان با تقرب به خدا مي تواند خود را چنان كه بايد شود مي سازد.
خودسازي مسيري كمالي به سوي خداست و اين زماني محقق مي يابد كه براساس آموزه هاي وحياني قرآن باشد، به سخن ديگر، اگر خداوند، مطلق كمال و كمال مطلق است و آموزه هاي وحياني مسير كمالي به اين كمال را نشان مي دهد شخص كمال جو مي بايست همان مسيري را طي كند كه كمال مطلق آن را نشان داده است.
درآيات قرآني براي تكامل انسان مسيري مشخص شده است كه شامل اصول بينشي و امور نگرشي است. مجموعه اي كه در آيات قرآن از آن به دين ياد مي شود شامل دو دسته امور است. امور شناختي كه باورها و بينش هاي آدمي را شكل مي بخشد و از آن به گزاره هاي شناختي ياد مي شود و امور ديگري كه اين را به شكل موثر در جان و روح آدمي جايگزين مي سازد و شاكله و شخصيت وجودي شخص را هويت جديدي مي بخشد كه از آن به آموزه هاي دستوري و شريعت ياد مي شود. در حقيقت انسان با دين كه مجموعه اي كامل از بينش و نگرش است شناخته مي شود و هويت جديدي مي يابد.
در قرآن از بينش به عنوان ايمان و از نگرش به عنوان عمل صالح ياد شده است. از اين رو درآيات قرآني همواره ايمان و عمل صالح در كنار هم قرار گرفته است و تنها انسان هايي را رها يافته از خسران و زيان معرفي مي كند كه داراي بينش درست و نگرش راستين باشد. به اين معنا كه بينش هاي آنان براساس گزاره هاي شناختي وحياني شكل يافته باشد و اعمال و رفتارهايشان براساس آموزه هاي دستوري جهت گيري شده باشد. هرگاه ميان بينش ها و نگرش ها تطابق صورت گيرد تصديق انجام مي گيرد كه از آن به صدق ياد مي شود و صديقين كساني هستند كه داراي نگرش راستين مي باشند و اعمال ايشان به درستي مطابق با گزاره هاي شناختي مي باشد.

تلازم حسن فاعلي و حسن فعلي

ارتباط بينش و نگرش و تاثير متقابل آن در آيات بسياري بيان شده و روايات متعددي دراين باره نيز از معصومين(ع) وارد شده است. گوياترين حديث دراين حوزه را مي توان در اين جمله كوتاه يافت كه مي گويد: «انماالاعمال بالنيات؛ به اين معني كه نيت و قصد كه بيانگر همان بينش درست است مي بايست درهر عملي خود را نشان دهد و آن چه در مقوله اعمال، مهم و اساسي است نيت شخص است. به اين معنا كه ميزان داوري و ارزش گذاري هر عملي نيت و قصد شخص است. اين همان چيزي است كه از آن به حسن فاعلي تعبير مي شود.
البته در آموزه هاي قرآني افزون برحسن فاعلي كه درباره اش بيشتر خواهيم پرداخت به حسن فعلي نيز توجه جدي مبذول مي شود؛ زيرا در تحليل قرآني براي دستيابي به كمال هرچيزي حسن فاعلي تنها كفايت نمي كند و مي بايست به حسن فعلي نيز توجه داشت.
براي روشن شدن اين مسئله مثالي از انديشه هايي آورده مي شود كه در جامعه امروز وجود دارد. بسيار ديده و شنيده شده است كه شخص بي حجاب و يا بدحجاب مي گردد و يا با نامحرم دست مي دهد و هنگامي كه از عمل وي انتقاد مي شود مي گويد دل بايد دل پاك باشد و از اين چيزهايي كه براي توجيهات به كار مي رود. درحقيقت اين اشخاص برحسن فاعلي تاكيد دارند و مي گويند كه دل هايشان سرشار از ايمان به خداست و با اين كار خويش هيچ گونه قصد سوء و يا عنادي با خدا ندارند. اما دل پاك و نيت صادق به تنهايي براي دستيابي به كمال كفايت نمي كند.
بنابراين بايد دراين تفسير روايتي كه مي گويد:
انماا لاعمال بالنيات نكته اي را افزود و گفت كه مراد از اعمال دراين روايت مطلق عمل و يا اعمال نيست بلكه مراد اعمال نيك و صالح است. به اين معنا كه انماالاعمال الصالحه بالنيات الصالحه؛ يعني براي هر عمل صالح مي بايست نيت و قصد خوب نيز باشد.
در حقيقت با اين قيدهايي كه در روايت اعمال شده است مي توان گفت كه روايت به طور دقيق ناظر به همان آيات قرآني است؛ زيرا قرآن مراد از نيت را نيت خيري مي داند كه برخاسته از ايمان باشد و از نظر بينشي داراي خاستگاه درست و راست الهي باشد و مراد از اعمال نيز اعمال صالح است. از اين رو در آيات قرآني همواره عبارات ايمان به خدا در كنار عمل صالح قرارمي گيرد. دراين آيات تاكيد بر ايمان به خدا و عمل صالح است و به مطلق ايمان و يا به مطلق عمل توجهي نمي شود. اين همان معناي ديگري از حسن فاعلي و حسن فعلي است.
حسن فاعلي به اين معناست كه شخص در انديشه و باورها و بينش ها خداوند را در كار آورد و حسن فعلي آن است كه اعمال و رفتارهاي هنجاري و اخلاقي را در پيش گيرد كه از نظر عقل مستقل و عقلا و سيره آنان و شريعت مورد تاكيد و امضا باشد و يا به شكل تاسي خداوند آن را به عنوان عمل نيك و صالح مطرح و از مردم خواسته باشد كه بدان عمل كنند.
بسيار ديده شده است كه شخص كاري را به نيت خير انجام مي دهد ولي چون بيرون از دايره حكم عقل و عقلا و شريعت است امري نابهنجار و يا عملي زشت بشمار مي رود اما عنوان عمل نيك براي خود مي داند و يا اين كه اعمال خوب و نيكي را انجام مي دهد ولي چون اين اعمال بر اساس نيت درست و راست نبوده است واز نظر بينشي دچار مشكل است امري كمالي دانسته نشده است و سودي نخواهد داشت. درحقيقت زماني امري كمالي خواهد بود كه داراي حسن فاعلي وفعلي باشد. خداوند درباره مساله حسن فاعلي در آيات چندي سخن گفته است از جمله آياتي كه به حسن فاعلي توجه داشته آيات 103 تا 105 سوره كهف است. خداوند در اين آيه رفتار برخي از انسان ها را تحليل مي كند و مي گويد: اي پيامبر به مشركان بگو كه آيا مي خواهند زيانكارترين مردمان را آگاه سازم آناني كه تمامي اعمالشان در زندگي دنيوي از ميان رفت در حالي كه گمان مي كردند كارهاي خوب انجام مي دهند زيرا آنان كساني بودند كه به آيات و لقاي پروردگارشان كافر شدند پس همه اعمالشان از ميان رفت و هنگامي كه در قيامت اعمال وزن مي شود براي اعمال آنان وزني نيست.»
درحقيقت اشخاصي كه كافر هستند با اين كه كارهاي خوب و خير انجام مي دهند و گمان مي كنند كه چون كار و عملشان داراي حسن فعلي است مي بايست مفيد و سازنده باشد امري كمالي دانسته شود؛ در حالي كه حسن فعلي به تنهايي كفايت نمي كند و براي كمالي شدن عملي حسن فاعلي نيز مطرح مي باشد. از اين رو مي گويد اين اعمال به سبب نيت نادرست و بينش باطل كساني كه آن از انجام مي دهند از ميان مي رود و حبط مي شود و در قيامت به دليل اين كه تنها اعمال كمالي وزن دارند هيچ وزن و ارزشي براي اين عمل نيك وجود ندارد؛ زيرا از حسن فاعلي برخوردار نمي باشد.
خداوند به حسن فاعلي بسيار اهميت مي دهد، از اين رو همواره در آيات قرآن ايمان و بينش بر عمل صالح مقدم است. حتي اگر شخصي عملي را مشركانه انجام دهد كه آن را نمي پذيرد و خلوص در عمل براي كمال يابي آن را شرط لازم از اين رو هرگونه شرك خفي و غيرخفي را عاملي براي از ميان رفتن وجه كمالي عمل بشمار مي آورد.
خداوند در مساله شرك، خيلي حساسيت نشان مي دهد و تنها اعمال مخلصانه را مي پذيرد چنان كه علت پذيرش اعمال خاندان مطهر رسول الله (ص) كه در سوره انسان مطرح شده را اخلاص ايشان مي داند.
آيت الله فاضل لنكراني در تفسير آيه 136 سوره انعام مي فرمايد: خداوند خيلي بخشنده است و در ميان شريكان بهترين شريك را مي توان خداوند دانست. خداوند مي فرمايد اگر كسي عملي را انجام دهد و در آن عمل مرا با ديگري شريك كند. بخشي كه مال شريك است كه مال خودش است و اما من آن چنان بخشنده هستم كه حتي آن بخشي كه براي من در نظر گرفته است آن را نيز به شريكم مي دهم.

نيت نام و نشان، عملي مشركانه

از اين رو گفته اند اگر كسي در عمل خود، نيت نام و نشان و يا نام نان را داشته باشد آن عمل مشركانه است و خداوند همه آن عمل را به شريك مي بخشد و در قيامت عملي بي وزن و بي ارزش خواهد بود كه در ترازوي عمل، سنگيني و وزني نمي يابد و اعمالش سبك و بي محتوا خواهد شد.
اخلاص زماني اتفاق مي افتد كه شخص در عمل خويش تنها رضايت و خشنودي خداوند را در نظر داشته باشد و كاري را براي رضايت ديگري انجام ندهد. عمل حتي اگر هنجاري و اخلاقي باشد و ازنظر دين و شريعت آن را عمل صالح و نيك و خير بشمارد زماني مي تواند كمالي و تاثيرگذار در قيامت باشد و وزني براي صاحب خويش كسب كند كه آن عمل داراي اخلاص و حسن فاعلي باشد و نيت غير در آن وجود نداشته باشد.
اين گونه است كه بسياري از بزرگان در اعمال خويش تنها رضايت خدا را در نظر داشتند و كارهاي نيك را براي غير انجام مي دادند. اين غير مي تواند شخص يا اعتبار و مقام و يا نام و نشان يا نام و نان باشد. به اين معنا كه اشخاص، اعمال خويش را گاه براي نان و يا نام انجام مي دهند و برخي ديگر هم براي نان و هم نام انجام مي دهند. برخي هستند كه ذكر مي گويند تا مردم آنان را متدين بدانند و يا تسبيج مي زنند زيرا از تسبيح خوششان مي آيد و يا اموري از اين قبيل كه شائبه شرك در آن است. اين گونه اعمال حتي اگر عبادي باشد اگر داراي حسن فاعلي نباشد و تنها براي خداوند انجام نشود نه تنها خير نيست بلكه وزر وبال روز قيامت اوست. درباره علامه جعفري حكايتي مطرح است كه بيانگر بسياري از امور درباره نقش حسن فاعلي و خلوص دركمال يابي عمل است و ما در اينجا به عنوان حسن ختام به آن اشاره مي كنيم:

خاطره اي از علامه جعفري

مرتضي نجفي قدسي از فعالان قرآني در روزنامه اطلاعات مي نويسد: در يكي از روزهايي كه خدمت استاد جعفري بودم؛ ايشان فرمودند: هر كاري كه مي كنيد براي خدا بكنيد نه براي خودتان و نه حتي براي آيندگان. كار بايد براي خدا باشد و نيت بايد خالصالوجه الله باشد آنگاه افزودند: نظام سرمايه داري مي گويد براي خودت كار كن و نظام كمونيستي مي گويد براي آيندگان كار كنيد ولي اسلام اين را نمي گويد. اسلام مي گويد براي خدا كار كنيد. سپس مثالي از زندگي خود ذكر كردند كه واقعا شنيدن دارد. ايشان فرمودند آن زماني كه من در نجف شروع كردم به شرح مثنوي، يكي از بزرگان اهل معرفت در نجف به بنده گفت: فلاني اگر اين چيزهايي كه مي نويسي روزي به نام كسي ديگر منتشر شد و يا اينكه گفتند مثلا از پشت كوه پيدا كرده ايم و نمي دانيم نويسنده اش كيست، شما در درون خودت ببين نارضايتي و يا چيزي احساس مي كني يا نه. اگر ديدي ناراضي بودي و علاقمند بودي كه به نام تو اين كارها انجام شود پس بشوي اين اوراق را و بريز دور آنها را كه زحمت بيهوده است و فايده اي ندارد ولي اگر ديدي برايت هيچ مساله اي نيست كه اينها به نام كس ديگري منتشر شود و يا بدون ذكر نام شما منتشر گردد خوب پس ادامه بده كه براي خداست و ايشان فرمود من هم از ابتدا حقيقتا نيتي اين چنين كردم كه اگر اين كتابها (شرح مثنوي) روزي به نام كس ديگري چاپ شد و يا اصلا نام مرا ذكر نكردند برايم هيچ فرقي نكند.
با توجه به اين حكايت آموزنده و تكان دهنده مي توان ادعا كرد كه نمونه هايي از شرك در بسياري از اعمال ما به شكل خفي و اخفي وجود دارد كه دست كم نقش كمالي عمل را از ميان مي برد و از تاثير آن مي كاهد.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:52 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي مفهوم احسان و محسنين در قرآن كريم

بررسي مفهوم احسان و محسنين در قرآن كريم

علي اصغر تجري

از واژه‌ها و مفاهيمي كه در قرآن كريم به صورت فراوان به كار رفته، واژه «احسان» و «محسنين»‌ است، تا حدّي كه از مشتقات ريشه اصلي اين واژه (ح ـ‌ س ـ ن) جمعاً 194 كلمه در قالب 28 ريخت و صورت، به كار رفته است. كلمه «احسان» با مشتقاتش، 34بار و واژه «محسن» با مشتقاتش 39 بار در قرآن كريم آمده است.

چكيده:

واژه «احسان» از ريشه «حُسن» به معناي زيبايي و نيكي مي‌باشد كه در قرآن در سه معنا به كار رفته است: ‌1ـ تفضّل و نيكي به ديگران، 2ـ انجام و سر و سامان دادن به امور و كارها به وجه نيكو و كامل، 3ـ انجام اعمال و رفتار صالح. احسان در اين كاربرد تقريباً مترادف با تقوا و پرهيزكاري است.
از بررسي موارد كاربرد واژه «محسن» و مشتقاتش در قرآن، استفاده مي‌شود كه اين واژه داراي دو معني و كاربرد است:
1ـ‌ نيكي و خير رساننده به ديگران،
2ـ انجام‌دهندة اعمال و رفتارهاي صالح و نيك. مقام محسنان در اين كاربرد از برخي مقامات متقيان برتر است، و به طور كلي اين واژه در اين معني و كاربرد خود بيشتر به كساني اطلاق شده كه از ايماني راسخ و ثبات قدم در راه ايمان و انجام تكاليف الهي برخوردار بوده‌اند. مقدمه: از واژه‌ها و مفاهيمي كه در قرآن كريم به صورت فراوان به كار رفته، واژه «احسان» و «محسنين»‌ است، تا حدّي كه از مشتقات ريشه اصلي اين واژه (ح ـ‌ س ـ ن) جمعاً 194 كلمه در قالب 28 ريخت و صورت، به كار رفته است. كلمه «احسان» با مشتقاتش، 34بار و واژه «محسن» با مشتقاتش 39 بار در قرآن كريم آمده است. توجه به اين مسئله نظر هر قرآن‌پژوهي را جلب مي‌كند كه اين واژه را مورد دقت و بررسي قرار دهد، تا مفهوم يا مفاهيم و وجوهي كه در آن استعمال شده‌اند را دريابد. ليكن از آنجا كه بررسي كليه مشتقات واژه «حسن» كاري گسترده است، از ميان اين واژه‌ها، دو واژه «احسان» و «محسن»‌با مشتقاتشان را، به خاطر اهميت و بار معنايي بسيار چشمگيري كه دارند و مي‌توانند ما را با برخي از رفتارها و اوصاف مؤمنان و بندگان خوب خدا به صورت دقيق‌تر آشنا كنند،‌ مورد بررسي قرار مي‌دهيم. به ويژه اينكه ملاحظه مي‌كنيم خداوند در قرآن كريم بارها با تعبير «ان‌الله يحبّ‌المحسنين» مورد محبت الهي بودن «محسنان»‌را بيان مي‌دارد و نيز با اين وصف و عنوان پيامبران بزرگ خود، مانند نوح(ع) و ابراهيم(ع) را توصيف كرده است. بررسي ريشه لغوي واژه‌ها: واژه «احسان» و «محسنين» از ريشه «حُسن»‌ است.
لغت‌شناس معروف، ابن فارس،‌ درباره معني «حُسن» مي‌نويسد: «الحاء و السين و النون، اصل واحد، فالحُسن ضد القُبح»؛ اين واژه ريشه تك‌معنايي دارد، و به معناي ضد و مخالف زشتي است». البته ضد و مخالف زشتي ممكن است هر يك از معاني زيبايي و يا نيكي باشد، و در نتيجه واژه حسن در هر يك از «جمال و زيبايي» و «خوبي و نيكي» قابل كاربرد و اطلاق است. همچنان كه در قاموس قرآن به مطلب فوق تصريح شده است: «حُسن بر وزن قفل، زيبايي، نيكويي، هر دو اين معني در قرآن يافت مي‌شود، مثل «و لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَقِيبًا ؛ و نه تو را است كه آنها را به همسران ديگر عوض كني، اگر چه «زيبايي» ايشان تو را به شگفت آورد.» و مانند: « وَوَصَّيْنَا الإنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا ؛ انسان را نسبت به پدر و مادرش به نيكي سفارش كرده‌ايم» تعريفي كه راغب اصفهاني از واژه «حَسَن» ارائه مي‌دهد نيز مؤيد مطلب فوق مي‌باشد؛ ايشان مي‌نويسد: «الحَسَن عباره عن كل مبهج مرغوب فيه؛ حَسَن عبارت است از هر چيز بهجت‌آفرين و شادي‌بخش كه مورد رغبت و آرزو باشد»، زيرا بديهي است كه امر خوشايند شامل هر يك از «زيبايي» و «نيكي» مي‌گردد. البته نويسنده كتاب لغت قاموس به يكي از دو كاربرد «حُسن» دقيقاً اشاره كرده و آن را به زيبايي معنا نموده است: «الحُسن الجمال». علاوه بر دو آيه‌اي كه پيش‌تر درباره كاربرد واژه «حُسن» در هر يك از زيبايي و نيكي بيان شده، شايد بتوان ادعا نمود كه واژه «حَسَن» كه در آيه 37 سوره آل عمران دو بار آمده، هر كدام در يكي از دو معناي مذكور به كار رفته است، نخست در معني «نيكو» و سپس در معني «زيبا»: « فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا؛ پس پذيرفتش خدا پذيرفتني نيكو و رويانيدش روئيدني زيبا». آيه فوق درباره حضرت مريم و تولد او و پذيرش و پرورشش از سوي خداوند مي‌باشد. در كتاب «مفاهيم اخلاقي ـ ديني در قرآن مجيد» در اين باره آمده است. بايد خاطرنشان ساخت كه در اين آيه، حَسَن دو بار و به توالي آمده است؛ در بار اول معناي آن رفتار «نوازشگرانه و نيكويي» است كه خداوند نسبت به حضرت مريم نشان مي‌دهد. و در بار دوم پرورش «تندرستانه» او را تا زماني كه زني زيبا شود،‌ متبادر ذهن مي‌سازد». اگر چه اين احتمال كه واژه مذكور در «أنبتها نباتاً حسناً» به معني پرورش نيكوي اخلاقي و روحاني مريم باشد بسيار قوي به نظر مي‌رسد، همچنان كه ديدگاه بسياري از مفسران از جمله علامه طباطبايي در «الميزان» و نويسندگان تفسير نمونه،‌ همين احتمال است. در تفسير نمونه آمده است: «تعبير انبات» يعني «رويانيدن» در مورد پرورش مريم، اشاره به جنبه‌هاي تكامل معنوي و روحاني و اخلاقي مريم است » مفهوم احسان با توجه به بررسي موارد استعمال كلمه «احسان» در قرآن كريم، چنين به نظر مي‌رسد كه اين كلمه داراي معاني كاربردي زير است:
1ـ خوبي و نيكي به ديگران همچنانكه در قرآن آمده است: «وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا ؛ ياد كنيد كه از بني‌اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند را نپرستيد و به پدر و مادر و خويشاوندان و يتيمان و بينوايان نيكي كنيد و با مردم به زبان خوش سخن بگوييد و در سوره الرحمن آمده است: « هَلْ جَزَاءُ الإحْسَانِ إِلا الإحْسَانُ ؛‌ آيا جزاي نيكوكاري، جز نيكوكاري است؟»‌ البته در آيه فوق كلمه احسان دو بار و به توالي به كار رفته است. بار اول احسان به معني مطلق رفتار نيك انجام دادن است. كه در آينده از آن بحث خواهيم كرد. در بار دوم، احسان در همين معنا و مفهومي به كار رفته است كه در اينجا در صدد بيانش هستيم، يعني انعام و نيكي به غير، به همين جهت برخي از مفسران به استناد همين آيه، گفته‌اند پاداش الهي در قيامت بيش از عمل انسان در دنيا خواهد بود؛ زيرا تفاوت عدل و احسان اين است كه در عدل جزا و پاداش به اندازه عمل است، اما در احسان، پاداش و جزا بيش از عمل و رفتار است؛ همچنان كه راغب اصفهاني در اين‌باره مي‌نويسد: «احسان چيزي برتر از عدالت است،‌ زيرا عدالت اين است كه انسان، آنچه بر عهده‌ اوست را انجام بدهد، و آنچه متعلق به اوست را بگيرد، ولي احسان اين است كه انسان بيش از آنچه وظيفه اوست انجام دهد و كمتر از آنچه حق او است را بگيرد.» همچنين حضرت علي(ع) در نهج‌البلاغه درباره تفاوت رعايت عدل با رعايت احسان مي‌فرمايد: «العدل الانصاف و الاحسان التفضل؛ عدل رعايت انصاف و احسان انعام و بخشش است. » در مورد اين صورت از كاربرد احسان، در نهج‌البلاغه آمده است: «أحسنوا في عقب غيركم تُحفظوا في عقبكم؛ به بازماندگان ديگران نيكي كنيد،‌ تا حرمت بازماندگان شما حفظ شود.»
2ـ امر و كاري را به نحو نيكو و كامل انجام دادن همچنان كه در قرآن كريم آمده است: « الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ؛ كسي كه هر چيز را كه آفريد، نيكو آفريد». در تفسير نمونه درباره معناي آيه فوق آمده است: «آيه اشاره‌اي به نظام احسن آفرينش به طور عموم و سرآغازي براي بيان خلقت انسان و مراحل تكامل او به طور خصوص است، ‌«الذي أحسن كلّ شيءٍ خَلَقَه» و به هر چيز نياز داشت داد، و به تعبير ديگر بناي كاخ عظيم خلقت بر «نظام أحسن» يعني بر چنان نظامي استوار است كه از آن كامل‌تر تصور نمي‌شود». در آيه‌اي ديگر خداوند مي‌فرمايد: « الطَّلاقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ ؛ طلاق دو بار است پس از آن يا بايد او را به طور شايسته[همسر خود] نگاه داشت، يا به نيكي رها كرد». منظور از «تسريح به احسان» يعني رها كردن زن به نحو شايسته و نيكو انجام گيرد و همراه با اذيت و آزار نباشد،‌ و به عبارت روشن‌تر، اين كار به نحو احسن و خوب انجام گيرد. همچنان كه در تفسير نمونه آمده است: «همان طور كه رجوع و نگاهداري زن قيد «معروف» دارد يعني رجوع و نگاهداري بايد بر اساس صفا و صميميت باشد، جدايي هم مقيد به احسان است يعني تفرقه و جدايي بايد از هر گونه امر ناپسندي مانند انتقام‌جويي و ابراز خشم و كينه خالي باشد» واژه احسان در همين معنا و كاربرد در نهج‌البلاغه نيز به كار رفته است: «قيمه كلّ امريء ما يُحسنُه؛ ارزش هر انساني به اندازه امور و كارهايي است كه آنها را به نحو نيكويي انجام مي‌دهد» در اين كلام مقدار و ارزش هر انساني، هم سنگ تخصص و مهارت و دانايي او بر انجام درست و نيكوي امور و كارها، شمرده شده است، كه از آن اهميت دانايي و تخصص و مهارت و آگاهي به انجام امور در انسان‌ها استفاده مي‌شود. شايد به خاطر وجود همين نكته در عبارت فوق باشد كه سيد رضي جمع آوري كننده نهج‌البلاغه بعد از نقل عبارت بالا، مي‌نويسد: «و هي الكلمه التي لا تصاب لها قيمه و لا توزن بها حكمه و لا تقرن إليها كلمه؛ اين از كلماتي است كه قيمتي براي آن تصور نمي‌شود و هيچ حكمتي هم سنگ آن نبوده و هيچ سخني والايي آن را ندارد.» و نيز در نهج‌البلاغه آمده است: «و أحسنوا تلاوته، فإنّه أنفع القصص؛ قرآن را نيكو تلاوت كنيد كه سود بخش‌ترين سخن‌هاست.»
3ـ‌ انجام كارهاي نيك و رفتار صالح همچنان كه در قرآن كريم آمده است: « قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَهٌ ؛ بگو اي بندگان مومن از پروردگارتان پروا كنيد، براي كساني كه در اين دنيا نيكي كنند [و اعمال صالح انجام دهند] پاداش نيكو است». در اين آيه «احسان‌»‌ در مورد انجام اعمال نيكو و صالح و بروز رفتارهاي شايسته به كار رفته است. و در سوره انعام آمده است: «ثُمَّ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ تَمَامًا عَلَى الَّذِي أَحْسَنَ؛ باري به موسي كتاب آسماني داديم، براي اينكه نعمت را بر كسي كه نيكي [و اعمال و رفتار صالح] انجام داده بود...». در اين آيه اعطاي كتاب آسماني به خاطر انجام اعمال و رفتار نيك و صالح از سوي حضرت موسي يا كليه پيروان او (بنابر اختلاف تفاسير) ذكر شده است. البته روشن است كه نيكي و انعام و تفضل به غير،‌ كه يكي از معاني كاربردي احسان است و قبلاً از آن بحث شد، از جهت اينكه به خودي خود يك كار خوب و نيك و رفتاري صالح محسوب مي‌شود، داخل در محدوده اين معني سوم بوده و اين معناي از احسان شامل آن نيز مي‌شود. در كتاب «مفاهيم اخلاقي ـ ديني قرآن مجيد» در اين باره چنين آمده است: «فعل أحسن» كه مصدر آن «احسان» است، يكي از اصطلاحات اخلاقي اساسي در قرآن مي‌باشد، عموماً معناي آن «نيكي كردن» است،‌ اما در كاربرد عملي قرآن، اين واژه عمدتاً به دو نوع ويژه از «نيكي» اطلاق مي‌شود: تقوا و پرهيزكاري نسبت به خداوند و همه اعمال انساني كه از آن سرچشمه مي‌گيرد و اعمالي كه محرك آن روح حِلم است». سپس با ذكر قسمتي از اين آيه: « مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ؛‌ هر كس پروا و شكيبايي پيشه كند، خداوند پاداش نيكوكاران را فرو نمي‌گذارد» اطلاق اول را توضيح مي‌دهد كه: «بايد خاطر نشان ساخت كه در اينجا محتواي معنايي احسان به تقوا و صبر تعريف شده است كه هر دوي آنها از خاصه‌هاي انسان مؤمن است.» ؛ نويسنده سپس با ذكر آيه «وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَهٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّهٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ؛ و براي نيل به آمرزش پروردگارتان و بهشتي كه پهناي آن هم چند آسمان‌ها و زمين است و براي پرهيزكاران آماده شده است، بشتابيد كساني كه در راحت و رنج انفاق مي‌كنند و خشم خود را فرو مي‌خورند و از مردمان در مي‌گذرند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد»،
معني دوم را توضيح مي‌دهد و مي‌نويسد: «كسي كه هميشه خواهان دستگيري از مستمندان مي‌باشد، دير خشم، بخشنده تأذيها و چشم پوشنده از قصاص و تلافي كردن است، همه اينها تجسم و تجلي فضيلت حلم است.» در كتاب مذكور، اگر چه فقط به همين دو معني و كاربرد براي واژه احسان اشاره شده و از كاربرد ديگر اين واژه غفلت شده است اما اين مطلب كتاب قابل توجه است كه يكي از كاربردها و معاني احسان را معادل اعمالي مي‌گيرد كه ناشي از تقوا و پرهيزكاري مي‌باشد، و اين را مي‌توان ادعا نمود كه در برخي از كاربردهاي واژه احسان در قرآن كريم، اين لفظ تقريباً مترادف با رعايت تقوا و پرهيزكاري كه شرط اصلي آن اخلاص و نيّت پاك است به كار رفته است. و از صريح‌ترين آيات در اين زمينه،‌ آيات 41 تا 44 سوره مرسلات است كه در آنها واژه «محسنين» هم طراز و هم سنگ واژه «متقين» گرفته شده است و مي‌توان از آن، مقدار ارتباط معنايي «احسان» و تقوا را بدست آورد: « إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي ظِلالٍ وَعُيُونٍ وَفَوَاكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ؛ پرهيزكاران در سايه‌ساران و [كنار] چشمه‌سارانند و ميوه‌هايي كه دلخواهشان است،‌ به خاطر كارهايي كه كردند، بخورند و بنوشند [خوش و] گوارا، ما بدين گونه نيكوكاران را جزا مي‌دهيم». مفهوم محسنين: يكي از واژه‌هاي اساسي و كليدي در قرآن كريم، واژه «محسن»‌ و مشتقات آن مي‌باشد. اين واژه اسم فاعل از فعل «أحسَنَ» مي‌باشد. از بررسي آن دسته از آياتي كه در آنها واژه‌هاي «محسن»‌،‌ «محسنين» و «محسنات» به كار رفته است، اين نتيجه به دست مي‌آيد كه اين واژه در قرآن در دو معني به كار رفته است، يكي در خصوص خير رساننده و نيكي‌كننده به ديگران و ديگري در مورد كسي كه كارهاي نيك و رفتار صالح انجام مي‌دهد، چه اين رفتار عملي باشد يا روحي و اعتقادي. البته در اينجا نيز مانند كاربردهاي واژه «احسان»
معني كاربرد دوم در برگيرنده معني كاربرد نخست مي‌باشد، زيرا هر كسي كه خيري را به ديگران مي‌رساند و به ديگران نيكي مي‌كند، اين رفتار او في نفسه، عمل صالحي محسوب مي‌شود كه كاربرد دوم شامل آن بوده و چنين شخصي «محسن» در معني دوم آن مي‌باشد.

موارد كاربرد نخست واژه محسنين

1ـ « الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ؛ كساني كه در راحت و رنج انفاق مي‌كنند و خشم خود را فرو مي‌خورند و از مردمان در مي‌گذرند و خداوند نيكوكاران را دوست دارد» از اينكه بدنبال ذكر آن اوصاف و رفتارها تعبير به «والله يحبّ المحسنين» شده، معلوم مي‌شود كه اوصاف و رفتارهاي ذكر شده معرّف «محسنين» است، همچنان كه علامه طباطبايي در ذيل آيه مي‌نويسد: «در اين گفته خداوند «والله يحبّ المحسنين» اين اشاره وجود دارد كه اوصاف قبلي، معرّف عنوان «محسنين است ». اين از يك طرف و از طرف ديگر، روشن است كه تمامي اوصاف مذكور در ارتباط با مردم و خير و نفعي است كه به ديگران رسانده مي‌شود.
2ـ « فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ پس آنان را ببخش و بگذار و بگذر كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد». در اين آيه نيز عنوان «محسن» درباره كساني است كه خير و خوبي آنان شامل حال ديگران شده است. واژه محسنان در معني و كاربرد عام و مطلق: اكنون به بررسي برخي از آياتي كه در آنها واژه محسن و يا مشتقاتش در معناي عام و مطلق (يعني كسي كه داراي اعمال صالح و رفتار نيكو مي‌باشد) به كار رفته است، مي‌پردازيم.
1ـ « وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ؛ و كساني را كه در حق ما كوشيدند به راه‌هاي خاص خويش رهنمون مي‌شويم و بي‌گمان خداوند با نيكوكاران است». جهاد و مجاهده همچنان كه راغب اصفهاني در مفردات گفته ، يعني به كارگيري توان و نيرو در راه مواجهه و مقابله با دشمن، و اين كار بر سه قسم است:
1ـ جهاد با دشمن ظاهري،
2ـ جهاد با شيطان،
3ـ‌ جهاد با نفس و خواهش‌هاي نفساني. و تعبير «فينا» در آيه شريفه مي‌رساند كه اين تلاش و مواجهه در ارتباط با خداوند و درباره امور اعتقادي و رفتاري متعلق به او مي‌باشد. بنابراين، منظور از جهاد و مجاهده در آيه فوق، معناي عامي خواهد بود كه شامل هر نوع تلاش و كوشش در راه خدا مي‌شود، اعم از اينكه تلاش در زمينه تقويت و تبلور ايمان و اعتقاد باشد و يا اينكه تلاش و مجاهده در زمينه انجام اوامر الهي و مبارزه با نفس و عوامل گناه و معصيت باشد.
2ـ « تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ هُدًى وَرَحْمَهً لِلْمُحْسِنِينَ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاهَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاهَ وَهُمْ بِالآخِرَهِ هُمْ يُوقِنُونَ أُولَئِكَ عَلَى هُدًى مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ؛ اين كتاب حكمت آموز است، رهنمود و رحمتي براي نيكوكاران[همان] كساني كه نماز را بر پا مي‌دارند و زكات را مي‌پردازند و به آخرت يقين دارند، اينان كه از سوي پروردگارشان از هدايتي برخوردارند و هم اينانند كه رستگارند». در آيه فوق از طرفي هدف از نزول آيات قرآن شمول رحمت و هدايت بر محسنان شمرده شده و از طرف ديگر توصيفي از رفتار و حال و هواي محسنان ارائه مي‌شود و در پايان، عاقبت امر محسنان كه همان فلاح و رستگاري است، بيان داشته مي‌شود. قابل توجه اينكه، گاهي قرآن مايه هدايت متقين ذكر شده است ، گاهي مايه هدايت مؤمنين و در آيه محل بحث، مايه هدايت «محسنين» ذكر گرديده است. چنين به نظر مي‌رسد كه بين عناوين فوق، يك ترتيب منطقي وجود داشته باشد؛ چرا كه تقوا در سوره بقره، داراي مراتب متعددي است كه پايين‌ترين مرتبه‌ آن، نفس آمادگي براي پذيرش حق است. بنابراين كسي كه در اين مرتبه از تقوا قرار دارد ولو هنوز ايمان نياورده و عمل صالحي انجام نداده، هدايت قرآني شامل حال او مي‌شود. وقتي به مرتبه ايمان برسد قرآن او را به سوي انجام فرامين الهي سوق مي‌دهد و دعوت مي كند، و اگر شخص با ايمان، پايبند فرامين الهي و دستورات قرآني باشد، عنوان «محسن» بر او صادق خواهد بود. و روشن است كه كسي كه در راه خدا گام بردارد هدايت و رحمت خداوند شامل حال او خواهد بود: « وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ». بنابراين آيات سه‌گانه پيش بر اين سه مرحله تكامل معنوي انسان دلالت دارد.
3ـ « وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ وَمَا كَانَ قَوْلَهُمْ إِلا أَنْ قَالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ ثَوَابَ الدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ الآخِرَهِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ و چه بسيار پيامبراني كه همراه ايشان توده‌هاي انبوه نبرد كردند و از هر رنجي كه در راه خدا ديدند نه سستي ورزيدند و نه ضعف و زبوني نشان دادند و خداوند شكيبايان را دوست دارد و سخن ايشان جز اين نبود كه گفتند پروردگارا گناهان ما و گزافكاري‌هايمان را در كارمان بيامرز و گام‌هاي ما را استوار بدار و ما را به خدا نشناسان پيروز گردان. آنگاه خداوند به آنان پاداش دنيوي و پاداش نيك اخروي عطا كرد و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.» در آيه بالا صحبت از گروهي ثابت قدم و استوار در راه خداست كه هرگز در راه دفاع از دين حق به خود تزلزل و سستي راه نمي‌دهند و از چيزي در اين راه نگران نبوده مگر از نافرماني پروردگار خود و كوتاهي در انجام تكاليف خداوند، و از اين گروه با عنوان «ربّي» ياد مي‌كند. «ربّي» بنا به گفته علامه طباطبايي مانند «رَبّاني» كسي است كه خود را به پروردگار اختصاص داده و به چيزي ديگر غير از اطاعت فرمان الهي اشتغال ندارد. و اين مقامي بس بزرگ است. حال خداوند در پايان آيه از چنين گروهي با وصف «محسنين» ياد كرده و بيان مي‌دارد كه آنان مورد محبت او هستند.
4ـ‌ در آيات متعددي از قرآن كريم، از برخي پيامبران الهي با عنوان «محسنين» ياد شده است به عنوان نمونه: الف) «وَنَادَيْنَاهُ أَنْ يَا إِبْرَاهِيمُ
قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ ؛ و ندايش داديم كه اي ابراهيم رؤيايت را به حقيقت باور داشتي، ما بدينسان نيكوكاران را جزا مي دهيم.» آيات بالا جزو آياتي است كه داستان رؤياي حضرت ابراهيم(ع) درباره ذبح فرزندش و درصدد جامه عمل پوشاندن اين رؤيا كه يك فرمان الهي بود، از سوي او را بيان مي‌دارد و بعد از اين اطاعت بي‌چون و چراي ابراهيم از فرمان الهي بود كه از زمره «محسنين» شمرده مي‌شود. ب) «سَلامٌ عَلَى مُوسَى وَهَارُونَ
إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ
إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ ؛ سلام بر موسي و هارون، ما بدينسان نيكوكاران را جزا مي‌دهيم كه آن دو از بندگان مؤمن ما بودند». مسلماً خداوند به خاطر رفتار صالح بسيار فراوان حضرت موسي و هارون آن دو را به وصف «محسنين» توصيف نموده است.
5ـ «وَإِذَا سَمِعُوا مَا أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرَى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ
وَمَا لَنَا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ
فَأَثَابَهُمُ اللَّهُ بِمَا قَالُوا جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ جَزَاءُ الْمُحْسِنِينَ؛ و چون آنچه بر پيامبر [اسلام] نازل شده است، بشنوند مي‌بيني كه چشمانشان از اشك لبريز مي‌شود، از آنكه حق را مي‌شناسند [و] مي‌گويند پروردگارا ما ايمان آورده‌ايم، ما را در زمره گواهان بنويس، و چرا به خداوند و حق حقيقتي كه براي همه ما نازل شده است، ايمان نياوريم و حال آنكه اميدواريم كه پروردگار ما را در زمره شايستگان در آورد. و خداوند نيز به پاداش اين سخن كه گفتند، بوستان‌هايي كه جويباران از فرودست آن جاري است، نصيبشان مي‌سازد كه جاودانه در آن خواهند بود و اين پاداش نيكوكاران است». در آيات بالا توصيف به «محسنين» شامل حال كساني شده كه رفتار اعتقادي صالحانه‌اي كه عبارت از ايمان به خداوند و پيامبر(ص) و كتاب آسماني قرآن است. داشته‌اند. نتيجه: از مجموع مباحث گذشته اين نتيجه به دست مي‌آيد كه واژه احسان در قرآن كريم داراي سه معني و كاربرد است:
1ـ خوبي و نيكي به ديگران؛
2ـ انجام و سر و سامان دادن امر و كاري به نحو نيكو و كامل؛ 3ـ انجام عمل صالح و رفتار نيك. از مجموع آياتي كه در آنها واژه احسان در معني سوم به كار رفته است مي‌توان اين استنباط را داشت كه احسان در اين معني و كاربرد تقريباً مطابق رعايت تقواي الهي و انجام اعمال صالح با هدف سالم و نيت مقدس است. و درباره واژه «محسن» و مشتقاتش، اين نتيجه به دست مي‌آيد كه در استعمالات قرآني، اين واژه داراي دو معنا و كاربرد است:
1ـ خير و ياري‌رساننده به ديگران.
2ـ انجام‌دهنده اعمال صالح و به جاي آورنده رفتارهاي نيك. با توجه به اينكه تقوا داراي مراتب متعددي است و حتي مرتبه‌اي از آن مي‌تواند نفس آمادگي براي پذيرش حق باشد، بدون آنكه هنوز خبري از ايمان و عمل باشد، در حالي كه عنوان «محسن» بر چنين شخصي تا مادامي كه به مرحله عمل و انجام رفتارهاي صالح نرسد صادق نخواهد بود،‌ از اين مطلب اين نتيجه به دست مي‌آيد كه مقام محسنان از برخي از مقامات متقيان بالاتر است. مضافاً‌ بر اينكه از بررسي مجموع آياتي كه در آنها مشتقات واژه «محسن»‌ به كار رفته است و نيز از توصيف برخي از پيامبران بزرگ الهي مانند ابراهيم(ع) و نوح(ع) و يوسف(ع) به عنوان «محسن» اين نتيجه نيز بدست مي‌آيد كه در اصطلاح قرآن عنوان «محسن» در كاربرد دومش بيشتر در حق كساني به كار رفته است كه از ايماني راسخ و ثبات قدم در راه حق و انجام تكاليف الهي و اعمال و رفتار صالح برخوردار بوده‌اند.

جمعه 21 مهر 1391  12:52 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اطعام

اطعام: غذا دادن

اطعام مصدر باب افعال و از ريشه «ط‌ـ‌ع‌ـ‌م» به معناى طعام* (غذا) دادن است.[1] در اينكه مراد از طعام چيست، لغويان بر يك نظر نيستند; برخى گفته‌اند: هر چيزى است كه چيده و جمع‌آورى شود، اعمّ از حبوبات و ميوه‌ها[2]، و بعضى طعام را خصوص خرما[3] و جمعى فقط گندم مى‌دانند[4]; ولى به نظر مى‌رسد همه اين موارد مصداق طعام باشد و همان‌گونه كه ابن‌منظور و راغب گفته‌اند: طعام عبارت است از هر چيز خوردنى[5]، بنابراين، اطعام يعنى خوراندن و طعام دادن از آنچه ذكر شد.
واژه طعم و مشتقات آن 48 بار در قرآن كريم آمده كه 16 بار آن از باب اِفعال است; همچنين واژه طَعام در 5 مورد از جمله در آيه «ولا يَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين» (حاقّه/69،34) به معناى اطعام دانسته شده است.
[6] در برخى آيات از اطعام‌كنندگان ستايش (انسان/76، 8‌ـ‌13) و از كسانى كه اطعام نمى‌كنند يا ديگران را به اطعام‌تشويق نمى‌كنند، نكوهش شده است. (حاقّه/69،34)[7]
در پاره‌اى از آيات، اطعام از كارهاى پروردگار شمرده شده است: «...‌و هُوَ يُطعِمُ و لايُطعَمُ» (انعام/6، 14; قريش/106، 3‌ـ‌4; شعراء/26،79) در حقيقت اسناد اطعام به انسانها چيزى جز اسناد اطعام به خدا نيست، زيرا اصل وجود آنان و آنچه اطعام مى‌كنند از آنِ خداوند است[8]، ازاين‌رو «مُطعِم*» يكى از اسما و صفات الهى شمرده شده است. (=>‌مُطعِم)
اطعام از مصاديق انفاق و احسان است. اسلام براى حفظ حرمت انسانها و ايجاد تعادل اقتصادى در جامعه، صاحبان ثروت را ملزم كرده كه بخشى از اموال خود را براى تأمين هزينه زندگى و رفع‌گرسنگى نيازمندان اختصاص دهند: «وفى اَمولِهِم حَقٌّ لِلسّائِلِ والمَحروم». (ذاريات/51،19) قرآن كريم بى‌توجهى به اطعام نيازمندان را از آثار كفر به مبدأ هستى شمرده است: «اِنَّهُ كانَ لا‌يُؤمِنُ بِاللّهِ العَظيم * ولا‌يَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين» (حاقّه/69، 33‌ـ‌34); همچنين بر ترك اطعام، آثار زيانبارى مترتب كرده و در آياتى (بلد/90، 13 و 14) اطعام به مسكين* در روزهاى سخت، نمودى از مجاهدت با نفس و وسوسه‌هاى شيطانى شمرده شده است.
[9]
بدون ترديد تجلى خصلت پسنديده مهمان‌نوازى بيشتر همراه با اطعام است. از‌برخى آيات برمى‌آيد كه اطعام، سيره پيامبران و اولياى الهى بوده است; آيات 24‌ـ‌26 ذاريات/51 و 89 هود/11 كه به داستان پذيرايى حضرت ابراهيم(عليه السلام)از مهمانان خود پرداخته بيانگر خصلت مهمان‌نوازى اوست. گفته‌اند: وى هنگام تناول غذا به دنبال مهمان مى‌گشت تا او را با خود شريك كند، از همين رو آن حضرت را «ابوالضيفان» يعنى پدر مهمانان مى‌گفتند[10]، چنان كه آيه 53 احزاب/33: «...‌اِذا دُعيتُم فَادخُلوا فَاِذا طَعِمتُم فَانتَشِروا...» حاكى از جود و خصلت اطعام در پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)است.
اهل‌بيت*(عليهم السلام) نيز در اطعام به ديگران الگو بودند; آيات 8‌ـ‌22 انسان/76 به نقل شيعه و سنّى درباره حضرت على و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسين(عليهم السلام) نازل گرديده
[11] و بيان كننده اطعام خالصانه و خداپسندانه ايشان است كه بدون هيچ چشمداشتى و فقط براى رضاى خداوند انجام گرفت و خداى متعالى به پاكى و خلوص عمل ايشان گواهى داده است: «و يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسكينـًا و يَتيمـًا واَسيرا * اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللّهِ لا‌نُريدُ مِنكُم جَزاءً و لا شُكورا» در ادامه، آيات 10‌ـ‌22 انسان/76 نيز از پاداشهاى الهى در مقابل اين عمل مقبول و نيكوكارانه خبر مى‌دهد. اطعام در اين آيات (انسان/76،8‌ـ‌22) از نوع اطعام واجب نيست، زيرا اطعام‌كنندگان خود به آن نياز داشتند: «عَلى حُبِّهِ». اطعام در چنين موقعيّتى كه با تحمّل سه روز گرسنگى همراه بود حاكى از اوج ايثار اطعام‌كنندگان از نظر اخلاق و رفتار و دليل بر خلوص و فداكارى ايشان است. در آيات 14‌ـ‌18 بلد/90 اطعام از اوصاف اصحاب* يمين شمرده شده است: «اَو اِطعـمٌ فى يَوم ذى مَسغَبَه * ... اُولـئِكَ اَصحـبُ المَيمَنَه». در روايات بر مواردى از اطعام، مانند اطعام روزه‌دار و اطعام در عروسى، بازگشت از سفر حجّ، خريد منزل و ختنه و عقيقه فرزند تأكيد شده است.[12] قرآن كريم بر اطعامِ نيازمند كه در قحطى دچار سختى و گرسنگى شده اصرار ورزيده، يتيم و مسكين را از مصاديق بارز نيازمندان مى‌داند: «اَو اِطعـمٌ فى يَوم ذى مَسغَبَه * يَتيمـًا ذا مَقرَبَه * اَو مِسكينـًا ذا مَترَبَه» (بلد/90،14‌ـ‌16)

بايسته‌هاى اطعام:

1. اطعام در صورتى ارزشمند است كه صرفاً براى رضاى خدا انجام شود و هيچ انگيزه‌اى جز خشنودى پروردگار در آن نباشد: «اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ‌اللّهِ لانُريدُ مِنكُم جَزاءً و لا شُكورا» (انسان/76،9) طبعاً در چنين اطعامى كه براى خدا و منزّه از هرگونه منّت و اذيّت و رياكارى است همه، به ويژه نيازمندان شركت داده مى‌شوند; امّا چنانچه در اطعام اغراض ديگرى دنبال شود، بسيارى از نيازمندان، به ويژه انسانهاى عفيف‌النفس و خويشتندار، محروم مى‌مانند.[13]
2. شايسته است طعام دهنده، هم اطعام را دوست داشته باشد و هم از آنچه دوست مى‌دارد به ديگران بخوراند[14]: «و‌يُطعِمونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ...» (انسان/76، 8)، «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ» (آل‌عمران/3، 92) البته اطعام محبوب چنانچه مورد نياز خود انسان نيز باشد فضيلت بيشتر و پاداشهاى ويژه‌اى دارد، چنان كه از آيات 8 انسان/76 و 9 حشر/59:«...و‌يُؤثِرونَ عَلى اَنفُسِهِم و لَو كانَ بِهِم خَصاصَةٌ...» استفاده مى‌شود.
3. سزاوار است در اطعام نيازمندان، آنان كه احتياج بيشترى دارند در اولويت باشند و به هنگام سختى و قحطى، بيشتر مورد توجّه قرار گيرند، چنان كه آيات 8 انسان/76 و 14‌ـ‌16 بلد/90 بر اطعام نيازمندان در روزهاى سخت زندگى و گرسنگى تأكيد مى‌كند: «اَو اِطعـمٌ فى يَوم ذى مَسغَبَه * يَتيمـًا ذا مَقرَبَه * اَو مِسكينـًا ذا مَترَبَه». بر پايه روايتى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)هر كس گرسنه‌اى را در روز قحطى* اطعام كند خداوند او را از دَرِ مخصوص وارد بهشت مى‌كند
[15]; نيز اطعام مسلمانان در روز سختى، از اسباب مغفرت شمرده شده است.[16]

اطعام واجب

1. اطعام به عنوان كفّاره و فديه:

قرآن در مواردى به وجوب اطعام مساكين به عنوان كفاره برخى گناهان يا جايگزين كردن برخى از اعمال، اشاره كرده است.
الف. بر كسانى كه زنانشان را ظهار* مى‌كنند و سپس پشيمان مى‌شوند، پيش از آنكه با همسرشان همبستر شوند در صورتى كه قدرت بر آزاد كردن برده يا دو ماه روزه پى در پى ندارند، واجب است 60مسكين را طعام دهند: «...‌فَتَحريرُ رَقَبَة... * فَمَن لَم‌يَجِد فَصيامُ شَهرَينِ مُتَتابِعَينِ ... فَمَن لَم يَستَطِع فَاِطعَامُ‌سِتّينَ مِسكينـًا ذلِكَ لِتُؤمِنوا بِاللّهِ و رَسولِهِ‌و‌تِلكَ حُدودُ اللّهِ و لِلكـفِرينَ عَذابٌ اَليم» (مجادله/58،3‌ـ‌4)
ب. اطعام به 10 مسكين براى شكستن سوگند* از روى قصد، واجب است: «لايُؤاخِذُكُمُ اللّهُ بِاللَّغوِ فى اَيمـنِكُم و لـكِن يُؤاخِذُكُم بِما‌عَقَّدتُمُ الاَيمـنَ فَكَفّـرَتُهُ اِطعامُ عَشَرَةِ مَسـكينَ مِن اَوسَطِ ما تُطعِمونَ اَهليكُم...». (مائده/5،‌89)
برخى جمله «مِن اَوسَطِ ما تُطعِمونَ» را اشاره به كيفيت غذا دانسته و گفته‌اند: اين طعام نبايد پايين‌تر از خوراك خانواده‌اش باشد.
[17] بعضى ديگر آن را توضيح كمّى دانسته و گفته‌اند: مقصود يك مدّ طعام است، زيرا اين مقدار حدّ متوسط خوراك افراد‌است.[18]
ج. كسى كه در حال احرام و از روى عمد صيد مى‌كند، بايد تعدادى از مساكين را اطعام كند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَقتُلوا الصَّيدَ و اَنتُم حُرُمٌ و مَن قَتَلَهُ مِنكُم مُتَعَمِّدًا فَجَزاءٌ مِثلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ يَحكُمُ بِهِ ذَوا عَدل مِنكُم هَديـًا بــلِغَ الكَعبَةِ اَو كَفّـرَةٌ طَعامُ مَسـكينَ...». (مائده/5، 95) براساس آيه، مقدار طعام مساكين بستگى به‌نوع شكار دارد.[19] مفسّران و فقها در ترتيب يا تخيير كفّارات* ياد شده در آيه بر يك نظر نيستند[20]; برخى از ظاهر آيه (كلمه أو) تخيير را استفاده كرده‌اند[21] و برخى ظهور كلمه «أو» را بر تخيير انكار كرده و ترتيب يا تخيير را به روايات ارجاع‌داده‌اند.[22]
د. شخصى كه به موجب پيرى يا تشنگى طاقتفرسا توان روزه‌دارى را از دست داده، نيز زن باردارى كه زايمانش نزديك است و زن شيرده كم‌شير، مى‌بايست به جاى هر روز روزه ماه رمضان، مسكينى را اطعام كنند و اگر بيش از آن، اطعام كنند بهتر خواهد بود[23]: «و عَلَى الَّذينَ يُطيقونَهُ فِديَةٌ طَعامُ مِسكين فَمَن تَطَوَّعَ خَيرًا فَهُوَ خَيرٌ لَهُ» (بقره/2، 184)
هـ‌. اطعام 10 يا 6 مسكين به عوض تراشيدن موى سر، قبل از قربانى لازم است: «و لاتَحلِقوا رُءوسَكُم حَتّى يَبلُغَ الهَدىُ مَحِلَّهُ فَمَن كانَ مِنكُم مَريضـًا اَو بِهِ اَذىً مِن رَأسِهِ فَفِديَةٌ مِن صِيام اَو صَدَقَة اَو نُسُك...». (بقره/2، 196) مراد از «صدقه» اطعام 10 مسكين، و به قولى 6 مسكين است.
[24]

2. اطعام در غير كفّارات:

اطعام در مواردى، خود مستقلاً مورد توجّه بوده است:
الف. وجوب اطعام از گوشت قربانى* حجّ به بينوايان: «فَكُلوا مِنها و اَطعِموا البائِسَ الفَقير» (حجّ/22، 28)، «... فَكُلوا مِنها و اَطعِموا القانِعَ والمُعتَرَّ...» (حجّ/22، 36) فقير «قانع» كسى است كه سؤال نمى‌كند و به آنچه داده مى‌شود قناعت مىورزد. فقير «معترّ» كسى است كه به آنچه داده مى‌شود معترض است و از گدايى‌كردن هراسى ندارد.
[25] شايد بتوان از تقديم «قانع» بر «معترّ» در آيه اولويت و تقدم اطعام فقير قانع بر فقير معترّ را استفاده كرد.
ب. زكات مال و زكات فطره نيز از مصاديق اطعام واجب به شمار مى‌آيد. افزون بر آيات زيادى كه لفظ زكات* در آنها به‌كار رفته، شمارى از آيات با لفظ «طَعام» و «نُطعم» به موضوع زكات پرداخته است; مانند: «و لايَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين» (حاقّه/69، 34; الماعون/107، 3)، «و‌لاتَحـضّونَ عَلى طَعامِ المِسكين» (فجر/89، 18)، «و لَم‌نَكُ نُطعِمُ المِسكين» (مدثّر/74، 44) برخى واژه طعام را در اين آيات به معناى «اِطعام» دانسته و برخى آن را مضاف‌اليه كلمه محذوف يا مقدّر «اطعام» يا «بذل»
[26] مى‌دانند; ولى به هر صورت، اضافه طعام به مسكين بيان كننده اين است كه طعام، حق مسكين و گويا در واقع وى مالك آن است.[27] آيه 19 ذاريات/51:«و فى اَمولِهِم حَقٌّ لِلسّائِلِ و المَحروم» نيز گوياى همين مطلب است، ازاين‌رو در پرداخت آن به مسكين جاى هيچ‌گونه منّتى نيست.
از برخى روايات استفاده مى‌شود كه علت وجوب زكات در اموال توانگران فراهم شدن غذاى فقراست.
[28] شايد از همين روست كه بيشترين مواردى كه زكات در آن واجب شده، مانند گندم، جو، كشمش، خرما، شتر، گاو و گوسفند، كاربردى جز طعام ندارد و زكات فطره را نيز بايد از خوراك معمول خانواده و اهل شهر پرداخت.
ج. اطعام كسانى كه نفقه آنها بر انسان واجب است; مانند وجوب نفقه مادر بر پدر: «و عَلَى المَولودِ لَهُ رِزقُهُنَّ و كِسوَتُهُنَّ بِالمَعروفِ لاتُكَلَّفُ نَفسٌ‌اِلاّ وُسعَها...» (بقره/2، 233)
[29]

آثار اطعام:

خداوند در سوره بلد/90، ابرار را ـ‌كه براساس روايات فريقين، اميرمؤمنان، فاطمه زهرا و حسنين(عليهم السلام)هستند[30] ـ به سبب اطعام خالصانه و ايثارگرانه ستوده است و ايشان را از شرّ روزى كه از آن مى‌هراسند (قيامت) محافظت كرده و آنان را با صورتهايى نورانى و زيبا و دلهايى شاد برمى‌انگيزد و به موجب صبر بر تكاليف يا صبر بر ايثار با شدت احتياجِ خودشان، در بهشت ساكن كرده و حرير بهشتى بر ايشان مى‌پوشاند، درحالى‌كه در آنجا بر تختها تكيه زده و از گرما و سرما درامان‌اند و درختان بهشتى بر سرشان سايه افكنده و ميوه‌هايش در دسترس و اختيار آنهاست. حوريان و نوجوانان زيباىِ بهشتى با سبوهايى سيمين و جامهايى بلورين گرداگرد ايشان در گردش‌اند; جامهايى كه در سفيدى همچون نقره و در صفا و درخشندگى همچون شيشه و از هر حيث اندازه‌گيرى شده است. آنان را از شرابى كه طعم زنجبيل دارد مى‌نوشانند. در آنجا چشمه‌اى به نام سلسبيل است. گرداگرد بهشتيان پسرانى جاودانى، همواره در گردش‌اند; پسرانى كه در زيبايى همچون مرواريد پراكنده در اطراف بهشتيان (براى خدمت) به نظر مى‌آيند و چون خوب بنگرى آن جايگاه با شكوه را عالَمى پرنعمت و حكومتى بى‌نهايت بزرگ از حيث بقا و وسعت خواهى يافت. بالاپوش ايشان ديباى سبز و استبرق (پارچه ضخيمى از جنس ابريشم و طلا) و زيورآلات ايشان دستبندهايى از نقره است و خدايشان آنان را شرابى طهور و گوارا مى‌نوشاند: «اَنَّ الاَبرارَ يَشرَبونَ ... و سَقـهُم‌رَبُّهُم شَرابـًا طَهورا» (انسان/76، آيات‌7‌ـ‌21)
در روايات، پاداش دنيوى اطعام، زياد شدن روزى
[31]، دفع و رفع بلاها و بيماريها[32]، ايجاد محبّت[33] و‌... دانسته شده است. در آيات 16‌ـ‌18 فجر/89 سختى معيشت را پيامد ترك اطعام يتيمان و مساكين برشمرده است.
در قرآن كريم ترك اطعام و حتى تشويق‌نكردن به آن، در كنار بى‌ايمانى به خدا قرار گرفته است: «اِنَّهُ كانَ لايُؤمِنُ بِاللّهِ العَظيم * و‌لا‌يَحُضُّ عَلى طَعامِ‌المِسكين» (حاقّه/69، 33‌ـ‌34) و اين دو را از علايم اصحاب شمال بر شمرده است. (حاقّه/69، 25‌ـ‌27)
براساس آيات 40‌ـ‌46 مدثّر/74، جهنّميان بزهكار در پاسخ اين پرسش كه چه چيزى شما را به دوزخ كشانده گويند: از نمازگزاران نبوديم و بينوايان را اطعام نمى‌كرديم. با ياوه‌گويان ياوه‌مى‌گفتيم و روز پاداش (آخرت) را دروغ مى‌شمرديم: «فى جَنّـت يَتَساءَلون * عَنِ المُجرِمين * ما‌سَلَكَكُم فى سَقَر * قالوا لَم‌نَكُ مِنَ المُصَلّين * و‌لَم‌نَكُ نُطعِمُ المِسكين و كنّا‌نخوض مع الخائضين و كُنّا نُكَذِّبُ بِيَومِ الدّين». طبق برخى روايات مراد از عدم اطعام در‌اين آيه نپرداختن حقوق آل‌محمّد(صلى الله عليه وآله) يعنى خمس است.
در اين آيات عدم اطعام مساكين، ترك نماز و تكذيب آخرت سبب جهنّمى شدن شمرده شده است، چنان كه در برخى از آيات، راندن يتيم و ترغيب نكردن ديگران به اطعام بينوايان خصلت كسى به شمار آمده كه به روز قيامت و ثواب و عقاب باور ندارد: «اَرَءَيتَ الَّذى يُكَذِّبُ بِالدّين * فَذلِكَ الَّذى يَدُعُّ اليَتيم * و لايَحُضُّ عَلى طَعامِ المِسكين» (ماعون/107،1‌ـ‌3)
ترك اطعام از ويژگيهاى كسانى است كه از آيات الهى رويگردان بوده و كافرند، ازاين‌رو وقتى مؤمنان ايشان را به اطعام و انفاق تشويق‌مى‌كنند با استهزا و نسبت دادن گمراهى آشكار، به مؤمنان مى‌گويند: آيا اطعام كنيم كسى را كه اگر خدا مى‌خواست او را اطعام مى‌كرد: «و اِذا قيلَ لَهُم اَنفِقوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ قالَ الَّذينَ كَفَروا لِلَّذينَ ءامَنوا اَنُطعِمُ‌مَن لَو يَشاءُ اللّهُ اَطعَمَهُ اِن اَنتُم اِلاّ فى ضَلـل مُبين» (يس/36، 47)
قرآن كريم به تاركان اطعام يادآور مى‌شود كه تنگدستى و سختى معيشت آنان، پيامد دنيوى ترك اطعام و اكرام به يتيم و مسكين است
[34]: «و‌اَمّا اِذا ما ابتَلـهُ فَقَدَرَ عَلَيهِ رِزقَهُ فَيَقولُ رَبّى اَهـنَن * كَلاّ بَل‌لاتُكرِمونَ اليَتيم * و لاتَحـضّونَ عَلى طَعامِ المِسكين» (فجر/89، 16‌ـ‌18)
ترك اطعام دليل بر پستى و خسيس بودن است; براساس روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)ذيل آيه «فَاَبَوا اَن يُضَيِّفوهُما» (كهف/18، 77) اهل قريه‌اى كه از اطعام و پذيرايى حضرت موسى و همراه وى سرباز زدند، مردمى پست بودند
[35]: «فَانطَـلَقا حَتّى اِذا اَتَيا اَهلَ قَريَة اِستَطعَما اَهلَها فَاَبَوا اَن يُضَيِّفوهُما‌...» (كهف/18، 77) گفته شده كه اين قريه دورترين نقطه زمين خدا از آسمان است[36]; يعنى اهل آن از رحمت خدا دورند.[37]

منابع

احكام القرآن، جصاص; بحارالانوار; البرهان فى تفسير القرآن; تاج العروس من جواهر القاموس; التبيان فى تفسير القرآن; ترتيب كتاب العين; تفسير القمى; التفسير الكبير; تفسير المنار; تفسير نمونه; تفسير نورالثقلين; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; جامع‌الخلاف و‌الوفاق; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; زاد‌المسير فى علم التفسير; زبدة البيان فى براهين احكام القرآن; سبل الهدى و‌الرشاد; شواهد التنزيل; فتح القدير; الفرقان فى تفسير القرآن; الكشاف; كشف الاسرار و عدة‌الابرار; الكلينى والكافى; كنزالعمال فى سنن الاقوال والافعال; لسان العرب; لغت نامه; مجمع البيان فى تفسير‌القرآن; مسالك الافهام الى آيات‌الاحكام; معجم مقاييس اللغه; مفردات الفاظ‌القرآن; من لا يحضره الفقيه; الميزان فى تفسيرالقرآن.
محمد خراسانى




[1]. لسان‌العرب، ج‌8، ص‌166، «طعم»; لغت نامه، ج‌2، ص‌2450، «اطعام»
[2]. لسان‌العرب، ج‌8، ص‌164; تاج العروس، ج‌17، ص‌437، «طعم»
[3]. لسان‌العرب، ج‌8، ص‌164.
[4]. مقاييس‌اللغه، ج‌3، ص‌411; لسان‌العرب، ج‌8، ص‌164; ترتيب‌العين، ص‌488، «طعم»
[5]. مفردات، ص‌519; لسان‌العرب، ج‌8، ص‌164، «طعم»
[6]. فتح‌القدير، ج‌5، ص‌285; تفسير قرطبى، ج‌18، ص‌177; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌834.
[7]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌834; زادالمسير، ج‌8، ص‌353.
[8]. الفرقان، مج‌9، ج‌7، ص‌357.
[9]. الكشاف، ج‌4، ص‌756.
[10]. سبل‌الهدى، ج‌1، ص‌306.
[11]. كشف‌الاسرار، ج10، ص319ـ321; البرهان، ج‌5‌، ص546ـ547; روح‌المعانى، مج16، ج29، ص270.
[12]. من لايحضره الفقيه، ج‌2، ص‌134‌ـ‌135; ج‌3، ص‌402; بحارالانوار، ج‌73، ص‌157‌ـ‌158.
[13]. الفرقان، ج‌29، ص‌314‌ـ‌315.
[14]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌84; الفرقان، ج‌29، ص‌310.
[15]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌750; نورالثقلين، ج‌5، ص‌584.
[16]. الكافى، ج‌2، ص‌201; كنزالعمال، ج‌9، ص‌243; نورالثقلين، ج‌5، ص‌584.
[17]. جواهرالكلام، ج33، ص262; زبدة‌البيان، ص631.
[18]. جواهرالكلام، ج‌33، ص‌266; مسالك‌الافهام، ج‌3، ص‌157.
[19]. جامع البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌58; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌379.
[20]. مجمع‌البيان، مج‌3، ص‌379; تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌203; مسالك الافهام، ج‌2، ص‌264.
[21]. الكشاف، ج‌1، ص‌678‌; مسالك‌الافهام، ج‌2، ص‌271.
[22]. مسالك‌الافهام، ج‌2، ص‌272; الميزان، ج‌6، ص‌140.
[23]. زبدة‌البيان، ص212ـ213; البرهان، ج1، ص‌387; مسالك‌الافهام، ج‌1، ص‌320‌ـ‌321.
[24]. التبيان، ج2، ص‌158; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌519.
[25]. الكشاف، ج‌3، ص‌158; زبدة البيان، ص‌301.
[26]. الكشاف، ج‌4، ص‌804‌; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌735; الميزان، ج‌20، ص‌368.
[27]. التفسيرالكبير، ج32، ص113; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌435; الميزان، ج‌20، ص‌368.
[28]. بحارالانوار، ج‌6، ص‌96.
[29]. احكام‌القرآن، ج1، ص556; التبيان، ج2، ص‌256.
[30]. شواهدالتنزيل، ج‌2، ص396‌ـ‌397; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌616.
[31]. الكافى، ج6، ص284; بحارالانوار، ج71، ص362، 368.
[32]. بحارالانوار، ج‌71، ص‌379، 386.
[33]. همان، ج‌72، ص‌449.
[34]. التبيان، ج‌10، ص‌346.
[35]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌751; روح‌المعانى، مج‌9، ج‌16، ص‌8.
[36]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌418; البرهان، ج‌8، ص‌163.
[37]
. جامع‌البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌357.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:52 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

احسان

احسان: انجام دادن كار نيك، نيكى كردن به ديگران، انجام دادن شايسته كارى در شكل كامل‌آن

احسان، مصدرباب افعال از ريشه «ح‌س‌ن» است. حُسْن (مصدر و اسم مصدر) در مقابل سُوْء و سَوْء[1](بدى و بد شدن) و نيز قُبح[2] (زشتى و زشت‌شدن)، به‌كار رفته و متناسب با موارد كاربرد در معناى اسم مصدرى آن، مفهوم زيبايى[3]، خوبى، نيكى، شايستگى، مورد پسند و‌... را مى‌رساند. اين واژه و مشتقّاتى چون حَسَن، حَسَنَة، حَسَنَات، حُسْنى، محسن و اَحْسَن كه در قرآن نيز فراوان آمده است (نحل/16،67; بقره/2، 201; هود/11، 114; اعراف/7،137; نساء/4، 59)، در وصف آن دسته از امور دينى و دنيايى به‌كار مى‌رود[4] كه به‌سبب داشتن گونه‌اى از زيبايى عقلى، عاطفى، حسّى و‌... مى‌تواند با برانگيختن احساس خوشى، رضايت، زيبايى و تحسين در انسان، او را به خود جذب كند.[5] واژه احسان در مقابل إساءة بوده[6] (إسراء/17، 7; نجم/53،31) و دو گونه كاربرد دارد: با حرف إلى كه بيش‌تر با آن به‌كار مى‌رود و نيز با حرف لام و باء به‌معناى نيكى و خوبى كردن به كسى و بدون حرف اضافه، مفهوم كار نيكو كردن و نيز انجام دادن نيكو و شايسته يك كار در شكل كامل آن را مى‌رساند.[7] قرابت معنايى اين واژه با كلماتى چون اِنعام، اِفضال، و برّ، واژه‌پژوهان[8] و مفسّران[9] را بر آن داشته است تا به بيان روابط و تفاوت‌هاى آن‌ها بپردازند. احسان كه در فارسى به‌معناى خوبى، نيكوكارى، بخشش، انعام، افضال و ... آمده،[10] در كنار مجموعه اسما و افعال مرتبط با آن به‌طور كلّى 71 بار در 66 آيه از 28 سوره به‌كار رفته‌است.
مفهوم احسان در هر سه معنا، تصوير ارزش و جايگاه آن در نظام فكرى و ارزشى اسلام، در كنار بيان و تحليل مصاديق و پى‌آمدهاى گوناگون روانى، اخلاقى، عرفانى، فردى، اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و آخرتى آن، حوزه بسيار گسترده‌اى از احاديث شيعه[11] و سنّى[12] و نيز مباحث تفسيرى، فقهى[13]، اخلاقى[14]، عرفانى[15] و كلامى[16] آنان را تشكيل داده و در زبان و ادبيّات آنان نيز اعمّ از فارسى[17] و عربى بازتاب گسترده‌اى يافته است. بخش قابل توجّهى از احاديث مربوط به احسان كه بيش‌تر به مباحث جزئى‌تر پرداخته، در تفسير آيات گوناگون احسان، مورد توجّه و استناد مفسّران شيعه[18] و سنّى[19] قرار گرفته است. مفسّران، افزون بر ديدگاه‌هاى متفاوت در تفسير پاره‌اى از آيات مربوط[20] كوشيده‌اند تا تعريف واحدى از احسان ارائه كنند; امّا بيش‌تر تعاريف به‌سبب گستردگى مصاديق و عناصر دخيل در مفهوم احسان و نيز عدم تفكيك كامل بين كاربردهاى سه‌گانه آن، جامعيت لازم را ندارد. تعاريفى چون، رساندن نفع نيكو و شايسته ستايش به ديگرى،[21] كارى كه از سر آگاهى و به شكل شايسته انجام پذيرد،[22] و نيز انجام كارى به شكل نيكو و با انگيزه خدايى و رساندن خير يا سودى به ديگرى بدون چشم داشت هرگونه پاداش و جبران كردنى[23] از اين قبيلند.[24] از مجموع آيات برمى‌آيد كه عناصر مهمّى چون ايمان، انگيزه و نيّت‌الهى (حُسن فاعلى)، نيك بودن ذاتى يك كار (حُسن فعلى)، شكل شايسته انجام (هيأت صدور)، رساندن خير و خوبى به ديگرى، در مفاهيم سه گانه احسان دخيلند. در پاره‌اى از مصاديق، همه و در پاره‌اى ديگر فقط بخشى از عناصر ياد‌شده، مرز معنايى احسان را تشكيل مى‌دهند; بنابراين، ارائه تعريف جامع براى هر سه معنا و همه مصاديق آن‌ها امكان‌پذير نيست. استناد به آيات و روايات مربوط به احسان براى استنباط احكام فقهى، در ابواب گوناگونى چون بيع، نكاح، طلاق، جهاد، ضمان و قصاص به شكل گسترده به‌وسيله فقيهان اهل‌سنّت[25] و شيعه[26] صورت گرفته است. قاعده احسان از قواعد مهمّ فقهى و مبتنى بر آيات 92‌ـ‌93 توبه/9 كه كاربرد فراوانى در ابواب گوناگون فقهى دارد، از رويكردهاى مهمّ احسان در فقه اسلامى است.[27] در منابع اخلاقى[28] و عرفانى[29] نيز آيات و روايات احسان همراه با پاره‌اى تحليل‌ها، برداشت‌ها، پيامدهاى احسان و آثار غفلت از آن در فرايند سلوك و تكامل اخلاقى و معنوى فرد و جامعه و نيز ترسيم حوزه‌هاى گوناگون آن آمده است.

حوزه معنايى احسان در قرآن:

واژه احسان به هر سه معنا در قرآن به‌كار رفته است. معناى نخست، (انجام دادن كار نيك) به‌طور عمده در آياتى به چشم مى‌خورد كه پس از بيان امورى چند، عاملان آن، محسن خوانده شده‌اند. (بقره/2،58; آل‌عمران/3، 134; اعراف/7، 55‌ـ‌56) در اين آيات، ضمن بيان مصاديق كارهاى نيك، خداوند، مخاطبان قرآن را به انجام‌دادن كار نيك ترغيب كرده است. آياتى كه با تصوير بخش‌هاى مهمّى از شخصيّت فكرى، عاطفى و رفتارى شمارى از پيامبران، آن‌ها را نمونه بارزى از مُحسنان (نيكوكاران) معرّفى مى‌كند نيز در اين دسته جاى دارند. (يوسف/12،51‌ـ‌56; قصص/28، 14; صافات/37، 102‌ـ‌105) در پاره‌اى ديگر از آيات، بدون تعيين مصاديق نيكى، به نيكى كردن به ديگران (معناى‌دوم) امر و سفارش شده است. (نساء/4، 36; انعام/6، 151; قصص/28، 77) احسان به‌معناى انجام دادن نيكو و شايسته يك كار در‌شكل كامل آن (معناى سوم) نيز در آياتى به‌چشم مى‌خورد. (يوسف/12، 23; سجده/32، 7; تغابن/64، 3) چنان‌كه از كاربردهاى قرآنى نيز بر مى‌آيد، فاعل احسان در معناى اخير، محسن خوانده نمى‌شود.[30]
مطالعه و تأمّل در آيات نشان مى‌دهد كه احسان، مفهومى انتزاعى، و جامع هر گونه خير و نيكى است،[31] و براى عرب عصر نزول، مفهومى شناخته شده بوده است سخنى كه حتّى از برخى سران شرك در ستايش از آيه «اِنَّ اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسـنِ» (نحل/16، 90) گزارش شده است، مؤيّد آشنايى ياد‌شده مى‌باشد.[32] البته با اين تفاوت كه قرآن آن را كه بيش‌تر در قلمرو روابط انسانى كاربرد داشته به حوزه معنايى نسبتاً جديدى آورده است. از‌جمله پاره‌اى از مصاديق احسان در حوزه ارتباط انسان با خدا، دين و پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى‌تواند از اين قبيل باشد.
احسان كه در نظر غالب مفسّران، حُسن آن عقلى است و از راه سيره عقلا تأييد مى‌شود،[33] در عين تفاوت مفهومى، از حيث مصاديق، داراى گستره‌اى يك‌سان با برخى مفاهيم بنيادين و پردامنه ديگر قرآن است; از‌جمله در پاره‌اى آيات، «تقوا» (آل‌عمران/3، 133‌ـ‌134; يوسف/12، 90; زمر/39، 33‌ـ‌34; و => تقوا)، و در پاره‌اى ديگر، ايمان و عمل صالح (كهف/18،30)، به احسان (انجام دادن كار نيك)، تعريف شده است. هم‌چنين از مقايسه برخى آيات با يك‌ديگر بر مى‌آيد كه انجام دادن عمل صالح (بقره/2، 62، 81 و 112; نساء/4، 125) و حسنه (انعام/6، 160; نمل/27، 89) مترادف با احسان به‌معناى انجام‌دادن كار نيك است.[34]در تفاوت مفهومى احسان با مفاهيم ياد‌شده براى نمونه مى‌توان از‌جمله به‌معناى پرهيزگارى براى خدا در تقوا كه بيان‌گر انگيزه خدايى فعل است و مفهوم «نيك‌بودن» دراحسان كه بيشتر «حُسن» فعل را مى‌رساند، اشاره كرد. از سوى ديگر، شمارى از آيات، مفاهيم عامى چون ظلم (بقره/2، 58‌ـ‌59; يوسف/12، 78‌ـ‌79; صافات/37، 113; و <= ظلم)، كفر و تكذيب آيات الهى (مائده/5، 86; لقمان/31، 22‌ـ‌23; زمر/39، 58‌ـ‌59; مرسلات/77، 40‌ـ‌45) و تعدّى از حدود الهى را (بقره/2،229) در برابر احسان به‌معناى «انجام‌دادن كار نيك» آورده‌است.
احسان به‌صورت يكى از مفاهيم بنيادين و پر‌دامنه قرآن، هر چند بيش از همه در گستره اخلاق به‌كار رفته است، امّا قلمرو معناى قرآنى آن، افزون بر چارچوب كلّى اعتقادى، با ترسيم نظامى از ارزش‌هاى اساسى اسلام كه در هم تنيده و تفكيك‌ناپذيرند، شاكله عاطفى، رفتارى و گفتارى مؤمنان را در حوزه‌هاى گوناگون ارتباط با خدا (بقره/2، 58; آل‌عمران/3، 148)، خود (اسراء/17، 7)، ديگران (بقره/2، 83 و 195; آل‌عمران/3، 4)، دين (انعام/6، 84; توبه/9، 91) و بيگانگان (مائده/5،13) به تصوير مى‌كشد. توجه به تصوير جنبه‌هاى گوناگون شخصيّت شمارى از انبيا و معرّفى آنان در جمع محسنان مى‌تواند دليل ديگرى بر توسعه قلمرو معنايى ياد‌شده باشد. (يوسف/12، 56; قصص/28، 14; صافات/37،80)

مصاديق احسان:

1. احسان به‌معناى انجام دادن كار نيك:

احسان به اين معنا، افزون بر كاربرد در حوزه‌هاى گوناگون ارتباط انسان با دين، انبيا(عليهم السلام) و ديگران، بيش از همه در حوزه ارتباط شناختى، عاطفى و رفتارى انسان با خدا به‌كار رفته است.

الف. ارتباط با خدا:

شمارى از آيات، پاره‌اى از باورها، عواطف، گفتارها و رفتارهاى انسان را در ارتباط با خدا به مفهوم خاص آن، از مصاديق احسان (انجام دادن كار نيك) معرّفى مى‌كند. در برخى از اين آيات، امورى چون ايمان به خدا، رسول(صلى الله عليه وآله)، قرآن، انتظار درك زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، آرزوى گرويدن به گروه مؤمنان، از مصاديق كارهاى نيك شمرده شده است. در آيه‌82 مائده/5 يهود و مشركان، دشمن‌ترين، و نصارا به‌سبب وجود قسّيسان و رهبانان در ميان آنان و نيز عدم خودبرتربينى، دوست‌ترين افراد براى مؤمنان معرّفى شده‌اند. در ادامه آيات، از اشك شوق آنان هنگام شنيدن قرآن و شناخت حق، سخن رفته است و آن‌ها به‌سبب اظهار ايمان به خدا، رسول(صلى الله عليه وآله)، قرآن و نيز درخواست از خدا كه آنان را در شمار درك‌كنندگان رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)[35] نوشته و در گرو صالحان درآورد، جزو نيكوكاران خوانده شده‌اند: «و‌اِذَا سَمِعوا ما اُنزِلَ اِلَى الرَّسولِ تَرَى اَعيُنَهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ مِمّا عَرَفوا مِنَ الحَقِّ يَقولونَ رَبَّنا ءامَنّا فَاكتُبنا مَعَ الشّـهِدين * وما لَنا لانُؤمِنُ بِاللّهِ و ما جاءَنا مِنَ الحَقِّ و نَطمَعُ اَن يُدخِلَنا رَبُّنا مَعَ القَومِ الصّــلِحين * فَاَثـبَهُمُ اللّهُ بِما قالوا جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ خــلِدينَ فيها و ذلِكَ جَزاءُ المُحسِنين». (مائده/5، 83‌ـ‌85)
ظاهر جمله «فَاَثـبَهُمُ اللّهُ بِما قالوا‌...» ، نشان مى‌دهد ابراز سخنان ياد‌شده[36] كه گويا در‌برابر اعتراضِ هم‌كيشان به ايمان آن‌ها، صورت‌گرفته[37] و نوعى استدلال بر حقّانيّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دين او است، بيش از اصل ايمان آنان، نوعى احسان خوانده مى‌شود; هم‌چنين در آياتى، آرزوى كافران هنگام ديدن عذاب براى بازگشت به‌دنيا و پيوستن به زمره نيكوكاران، گزارش شده‌است: «اَو‌تَقولَ حينَ تَرَى العَذابَ لَو اَنَّ لى كَرَّةً فَاَكونَ مِنَ المُحسِنين * بَلى قَد جاءَتكَ ءايـتى فَكَذَّبتَ بِها واستَكبَرتَ و كُنتَ مِنَ‌الكـفِرين». (زمر/39، 58‌ـ‌59) در اين 2 آيه نيز ايمان به آيات الهى، مصداق احسان معرّفى شده و كفر در برابر آن قرار گرفته است. در آيات ياد‌شده، از‌جمله عدم خود برتربينى به‌صورت زمينه انجام كار نيك و ايمان، و جاودانگى در بهشت پاداش آن معرّفى شده است. (مائده/5، 82‌ـ‌85; زمر/39، 59)
شمارى ديگر از اين دسته آيات، با نيكوكار خواندن فاعلان برخى امور، الگوهاى نيك روانى، رفتارى، گفتارى و زمان راز و نياز با خدا را ارائه مى‌كند: «اِنَّ المُتَّقينَ فى جَنّـت و عُيون * ءاخِذينَ ما ءاتـهُم رَبُّهُم اِنَّهُم كانوا قَبلَ ذلِكَ مُحسِنين * كانوا قَليلاً مِنَ الَّيلِ ما يَهجَعون * و بِالاَسحارِ هُم يَستَغفِرون * و فى اَمولِهِم حَقٌّ لِلسّائِلِ والمَحروم». (ذاريات/51، 15‌ـ‌19) اين آيات، سبب بهره‌مندى پرهيزكاران از باغ‌ها، و چشمه‌ساران بهشتى و ديگر نعم الهى را «نيكوكار» بودن آنان در دنيا و خواب اندك شبانه، استغفار* در سحرگاهان و اختصاص حقّى براى سائل و محروم از اموالشان معرّفى مى‌كنند. در آيه‌56 اعراف/7 به خواندن خدا همراه با تضرّع* و صداى آهسته و نيز با حالت روانى و متعادل خوف و رجاء فرمان، و از نزديك بودن رحمت الهى به‌صورت پاداش «نيكوكاران» خبر داده شده است: «و‌لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ بَعدَ اِصلـحِها وادعوهُ خَوفـًا و طَمَعـًا اِنَّ رَحمَتَ اللّهِ قَريبٌ مِنَ المُحسِنين». (اعراف/7، 56)
ذكر كمك مالى به سائل و محروم و نيز عدم افساد در روى زمين به همراه رفتارهاى عبادى مذكور، نشان مى‌دهد كه چگونه از منظر قرآن، افزون بر قرار گرفتن هر دو حوزه ارتباط انسان با خدا و جامعه در دايره احسان، آن دو از يك‌ديگر تفكيك‌ناپذيرند. (ذاريات/51، 17‌ـ‌19; اعراف/7، 56) قرآن كريم در كنار معرّفى نحر شتران فربه در موسم حج به شكرانه نعمت هدايت و نيز نفى ارزش گوشت و خون قربانى نزد پروردگار و معرّفى تقوا به‌صورت معيار ارزش و قبولى آن، از بشارت به نيكوكاران سخن گفته است: «لَن يَنالَ اللّهَ لُحومُها و لا دِماؤُها و لـكِن يَنالُهُ التَّقوى مِنكُم كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُم لِتُكَبِّروا اللّهَ عَلى ما هَدكُم و بَشِّرِ المُحسِنين». (حج/22، 36‌ـ‌37) اين آيات به همراه آيات پيش از آن (حج/22، 28، 30، 31 و 33‌ـ‌34)، برآن‌اند كه در كنار نفى ارزش‌هاى جاهلى با هدف زدودن انحرافاتى كه با گذر زمان در آيين قربانى كردن پديد آمده است، با بيان فلسفه و هدف توحيدى آن به‌صورت يكى از مناسك ديرين عبادى و بر جاى مانده از ابراهيم خليل(عليه السلام)، محتواى از دست رفته آن را بازگردانند. از آيات ياد‌شده كه در كنار رعايت ارزش‌هاى الهى همچون ذكر نام خدا و چگونگى كشتن قربانى، و نيز پرهيز از ارزش‌هاى جاهلى، انگيزه خدايى را نيز مطرح كرده است بر مى‌آيد كه در اتّصاف عمل قربانى* به «كار نيك» بودن، افزون بر چگونگى انجام فعل (حُسن فعلى)، خلوص نيّت (حُسن‌فاعلى) نيز دخيل است (حج/22،31‌ـ‌37). در سوره لقمان، آيات قرآن، مايه هدايت و رحمت براى نيكوكاران و آن‌ها با عنوان برپا كنندگان نماز و پرداخت كنندگان زكات* از سر يقين به آخرت معرّفى شده‌اند: «تِلكَ ءايـتُ الكِتـبِ الحَكيم * هُدًى و رَحمَةً لِلمُحسِنين * اَلَّذينَ يُقيمونَ الصَّلوةَ و يُؤتونَ الزَّكوةَ و هُم بِالاخِرَةِ هُم يوقِنون * اُولئِكَ عَلى هُدًى مِن رَبِّهِم و اُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون». (لقمان/31، 2‌ـ‌5)
ذكر برجسته‌ترين رفتار اقتصادى ـ اجتماعى (پرداخت زكات) در كنار بارزترين رفتار عبادى (اقامه نماز) از يك سو، و آوردن آن دو، همراه با يقين به آخرت* از سوى ديگر نشان مى‌دهد كه چگونه از منظر قرآن، مثلث ارتباط با خدا، جامعه و آخرت، با يك‌ديگر ارتباط تنگاتنگ داشته و در اتّصاف كارهاى ياد‌شده به «نيك» بودن و نيز «نيكوكار» خوانده شدن انسان، دخالت تام دارد; بنابراين يكى از دو كار اقامه نماز و پرداخت زكات بدون ديگرى و هر دو با نبود يقين به آخرت، مصداق «كار نيك» نخواهد بود. از اين آيات كه ابتدا «نيكوكاران» را ذكر، آن‌گاه با عنوان اقامه‌كنندگان نماز و پرداخت كنندگان زكات از سر يقين به آخرت، آن‌ها را شناسانده است برمى‌آيد كه عناصر ياد‌شده، مصاديق جديد احسان كه براى عرب عصر نزول ناشناخته بود، معرّفى شده‌اند. ياد‌كردن از آن امور به‌صورت زمينه بهره‌مندى از هدايت و رحمت آيات قرآن، در كنار معرّفى انجام دهندگان آن با عنوان همان گروه رستگاران با توجّه به آشنايى عرب با مفهوم «رستگارى» مى‌تواند مؤيّد سخن گفته شده باشد.
پاره‌اى ديگر از آيات در بيان ارتباط مطلوبى كه انسان دوباره مى‌تواند پس از نافرمانى خدا با او برقرار سازد، گردن‌نهادن به فرمان الهى و طلب آمرزش گناهان را از مصاديق «كارهاى نيك» برشمرده‌اند. قرآن پس از بيان نافرمانى‌هاى بنى‌اسرائيل، به رغم مشاهده آيات و بهره‌مندى از نعمت‌هاى فراوان الهى: (بقره/2، 49‌ـ‌57; اعراف/7، 159‌ـ‌160)، از دستور خود به آنان مبنى بر داخل شدن به شهر بيت‌المقدس[38]، ورود متواضعانه و خاشعانه از دروازه آن[39] و درخواست آمرزش گناهان با گفتن واژه‌اى چون «حِطَّة»[40] سخن گفته است و اين‌كه در اين صورت، گناهان آن‌ها را آمرزيده و افزون بر آن، «نيكوكاران» را پاداش بيش‌ترى خواهد داد; آن‌گاه از تغيير جمله‌اى[41] كه بايد در مقام توبه مى‌گفتند از سوى ستم‌گران آن قوم و دچار شدن آنان به عذاب آسمانى خبر مى‌دهد: «و‌اِذ قُلنَا ادخُلوا هـذِهِ القَريَةَ فَكُلوا مِنها حَيثُ شِئتُم رَغَدًا وادخُلوا البابَ سُجَّدًا و قولوا حِطَّةٌ نَغفِر لَكُم خَطـيـكُم و سَنَزيدُ المُحسِنين * فَبَدَّلَ الَّذينَ ظَـلَموا قَولاً غَيرَ الَّذى قيلَ لَهُم فَاَنزَلنا عَلَى الَّذينَ ظَـلَموا رِجزًا مِنَ السَّماءِ بِما كانوا يَفسُقون». (بقره/2، 58‌ـ‌59) در اين آيات، كسانى‌كه با اطاعت از خدا،[42] آن لفظ خاص را در مقام توبه گفته‌اند، نيكوكار، و تغيير آن لفظ، ظلم دانسته شده است; بنابراين افزون بر اين‌كه ظلم در برابر احسان آمده مى‌توان گفت كه در آيات ياد‌شده، بيش‌تر تعبّد و تسليم بى‌چون و چرا در برابر امر خدا مصداق احسان و فزونى پاداش در كنار آمرزش گناهان پيامد آن معرّفى شده است. هم‌چنين آن‌جا كه ابراهيم* به‌سبب اقدام به ذبح فرزند عزيز خويش از سر كمال تسليم در برابر خدا، جزو نيكوكاران ياد‌شده، تسليم* محض و بى‌چون و چراى خدا بودن، مصداق احسان خوانده شده است: «فَلَمّا اَسلَما و تَلَّهُ لِلجَبين * و نـدَينـهُ اَن يـاِبرهيم * قَد صَدَّقتَ الرُّءيا اِنّا كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (صافات/37، 103‌ـ‌105) از‌امورى چون اعلام سرفرازى در اين امتحان به ابراهيم(عليه السلام)، دادن قربانى براى ذبح به جاى اسماعيل* و نجات او از مرگ، ماندگار كردن نام ابراهيم(عليه السلام) ميان آيندگان و سلام خداوند به او به‌صورت پاداش چنين كار نيكى ياد‌شده است (صافات/37، 104‌ـ‌110).
دوبار تصريح به چگونگى پاداش نيكوكاران و نيز تعدّد و نوع پاداش‌هاى ياد‌شده نشان مى‌دهد كه تسليم محض خدا بودن، از عالى‌ترين مراتب احسان و داراى ارزش و منزلت بسيار والايى نزد خداوند است.
در آياتى از قرآن و به دنبال گزارش از جنگيدن شمار بسيارى از مردان الهى، همراه پيامبران خويش با دشمنان خدا[43] و عدم سستى و ناتوانى و نيز تسليم‌ناپذيرى و پايدارى آن‌ها در برابر سختى‌ها و مصائب اين راه (آل‌عمران/3، 146)، آنان «نيكوكار» خوانده شده‌اند; چرا كه در وضعيّت دشوار ياد‌شده در اعتراف به گناه* و ابراز ناتوانى خويش، سخنى جز درخواست از خداوند مبنى بر آمرزش گناهان و گزافه كارى‌ها، پايدارى در راه خدا و پيروزى بر كافران بر زبان جارى نكرده‌اند: «و‌ما‌كانَ قَولَهُم اِلاّ اَن قالوا رَبَّنَا اغفِر لَنا ذُنوبَنا و اِسرَافَنا فى اَمرِنا و ثَبِّت اَقدامَنا وانصُرنا عَلَى القَومِ الكـفِرين * فَـاتـهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنيا و حُسنَ ثَوابِ الأخِرَةِ واللّهُ يُحِبُّ المُحسِنين». (آل‌عمران/3، 147‌ـ‌148) اين آيات با معرّفى امور ياد‌شده به‌صورت كارهاى نيك، بر آن است كه الگوى درست نگرش به حوادث، هنگام شكست و ناكامى در مبارزه با دشمنان خدا را ارائه كند تا مؤمنان از يك سو بدون نگاه نادرست به زمينه‌هاى ناملايمات ياد‌شده، ريشه آن را عمل‌كرد ناصواب خويش دانسته، از خدا، به‌سبب آن، آمرزش بطلبند و از سوى ديگر، بدون نااميد شدن، با تصحيح رفتار خويش و استعانت از خدا، در راه خدا و دين او پايدارى كنند.
خداوند پاداش دنيايى (پيروزى بر دشمن و غنايم جنگى)[44] و ثواب* نيك آخرت (بهشت و نعمت‌هاى آن، مغفرت)[45] را نتيجه كارهاى نيك ياد‌شده دانسته و از نشانه محبّت خود به «نيكوكاران» خبر داده است.

ب. ارتباط انسان با دين و پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله):

حوزه ديگرى است كه احسان به‌معناى انجام‌دادن كار نيك، در آن به‌كار رفته و امورى چون تبليغ باورها و ارزش‌هاى توحيدى، دفاع از آن در برابر دشمنان و تحمّل انواع فشارها و اذيّت‌ها، از مصاديق آن شمرده شده است. در اين حوزه نيز آيات، قلمرو احسان را افزون بر رفتار، به محدوده عواطف و گفتار هم كشانده و بر آن است تا با معرّفى الگوهاى نيك، راه‌كارهاى مطلوب روانى، فرهنگى، اجتماعى و نظامى را براى گسترش فرهنگ دينى و صيانت از آن ارائه كند. در اين معنا، الياس* پيامبر(عليه السلام) به‌سبب فراخوان قوم خود به پرهيزكارى، پرهيز از بت‌پرستى و پرستش خدايى كه احسن الخالقين و پروردگار آن قوم و نياكان نخستينشان است، نيكوكار خوانده شده: «اِذ قالَ لِقَومِهِ اَلا تَتَّقون * اَتَدعونَ بَعلاً و تَذَرونَ اَحسَنَ الخــلِقين * اَللّهَ رَبَّكُم و رَبَّ ءابائِكُمُ الاَوَّلين ... و تَرَكنا عَلَيهِ فِى الأخِرين * سَلـمٌ عَلى اِلياسين * اِنّا كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين». (صافات/37، 124‌ـ‌126 و 129‌ـ‌131) ماندگارى نام نيك الياس ميان آيندگان و سلام خدا بر او، پاداش كارهاى نيك وى خوانده شده است. آيه‌131 نشان مى‌دهد كه خداوند، پاداش ياد‌شده را به هر شخص ديگرى كه مردم را به باورها و ارزش‌هاى توحيدى دعوت و از كفر و شرك پرهيز دهد، ارزانى مى‌كند. در آيه‌120 توبه/9 كسانى‌كه رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله) را در جهاد با دشمنان يارى كرده، انواع سختى‌ها و ناملايمات اين راه را به جان مى‌خرند، نيكوكار خوانده شده‌اند: «ما كانَ لاَِهلِ المَدينَةِ و مَن حَولَهُم مِنَ الاَعرابِ اَن يَتَخَلَّفوا عَن رَسولِ اللّهِ و لايَرغَبوا بِاَنفُسِهِم عَن نَفسِهِ ذلِكَ بِاَنَّهُم لايُصيبُهُم ظَمَأٌ و لا نَصَبٌ و‌لا‌مَخمَصَةٌ فى سَبيلِ اللّهِ و لايَطَـونَ مَوطِئـًا يَغيظُ الكُفّارَ و لايَنالونَ مِن عَدُوّ نَيلاً اِلاّ كُتِبَ لَهُم بِهِ عَمَلٌ صــلِحٌ اِنَّ اللّهَ لايُضيعُ اَجرَ المُحسِنين». عمل صالح خواندن كارهاى ياد‌شده در مقام بيان پاداش عاملان آن و در ادامه، سخن‌گفتن از تباه ساختن پاداش نيكوكاران، نشان مى‌دهد كه عمل* صالح و احسان، در اين‌جا به يك معنا هستند; حتّى افراد ضعيف و بيمار كه افزون بر ناتوانى، چيزى براى هزينه كردن در راه جهاد ندارند، در‌صورتى كه خيرخواه خدا و رسول بوده و از آن‌چه در توان دارند، مضايقه نكنند، نيكوكار خوانده شده‌اند: «لَيسَ عَلَى الضُّعَفاءِ و‌لا‌عَلَى المَرضى و لا عَلَى الَّذينَ لايَجِدونَ ما‌يُنفِقونَ حَرَجٌ اِذا نَصَحوا لِلّهِ و رَسولِهِ ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيل‌...» (توبه/9،91)، و سرانجام اين‌كه در سوره عنكبوت/29، 69، مطلق جهاد* و تلاش براى خدا، اعمّ از جهاد نظامى، فرهنگى، جهاد با نفس و‌...‌،[46] كار نيك معرّفى شده است: «والَّذينَ جـهَدوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا و اِنَّ اللّهَ لَمَعَ المُحسِنين». تعبير «فينا» مى‌رساند كه جهاد و تلاش ياد‌شده در‌صورتى كه فقط براى خدا باشد، كار نيك بوده و هدايت به راه خدا و نيز «انواع عنايت‌هاى الهى»[47] را در پى خواهد داشت. «پايدارى در راه دين» و «تحمّل انواع آزار و اذيّت‌هاى روحى و جسمى دشمنان»، مصداق ديگرى از كار نيك در اين حوزه است: «واصبِر و ما صَبرُكَ اِلاّ بِاللّهِ و لاتَحزَن عَلَيهِم و لاتَكُ فى ضَيق مِمّا يَمكُرون * اِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذينَ اتَّقَوا والَّذينَ هُم مُحسِنون». (نحل/16، 127‌ـ‌128; هود/11، 115) نام بردن از پيامبرانى چون نوح*(عليه السلام)، ابراهيم(عليه السلام)، موسى*(عليه السلام) و هارون*(عليه السلام)در شمار نيكوكارانى برجسته، در كنار توجّه به شخصيّت فكرى و رفتارى آن‌ها در قرآن نشان مى‌دهد كه همه موارد ياد‌شده بهويژه دعوت به باورها و ارزش‌هاى توحيدى و مبارزه با كفر و شرك با شيوه‌هاى گوناگون، از مصاديق برجسته و مراتب عالى احسان درباره دين است. (صافات/37، 75‌ـ‌80، 114‌ـ‌121 و 130‌ـ‌131)

ج. ارتباط با ديگران:

حوزه ديگرى است كه احسان به‌معناى انجام دادن كار نيك، در آن به‌كار رفته و قرآن با شناساندن پاره‌اى از مصاديق، مؤمنان را به انجام آن ترغيب كرده است. سفارش به رفتار نيك با همسر به‌ويژه زنان، در اين حوزه بيش‌تر به چشم مى‌خورد. پرهيز مرد از آزار و اذيّت همسر خويش با استفاده از حقّ رجوع در‌طلاق* از اين موارد است: «الطَّـلـقُ مَرَّتانِ فَاِمسَاكٌ بِمَعروف اَو تَسريحٌ بِاِحسـن». (بقره/2،229) براساس گزارش مفسّران برخى مردان بنا به رسم جاهليّت*، بارها همسر خويش را طلاق و هر بار با رجوع پيش از انقضاى عدّه، وى را محروم از پاره‌اى حقوق، در بلاتكليفى قرار مى‌داده‌اند;[48] ازاين‌رو طلاق رجعى محدود به دو بار، و بر اساس ظاهر آيه، مردان موظّف شده‌اند كه در هر مرتبه، رجوع و به‌طور شايسته (بدون آزار همسر و با پرداخت نفقه و‌...)[49] همسر خود را نگه‌دارند يا با پرهيز از رجوع و در نتيجه انقضاى عدّه، او را رها سازند;[50] البتّه ديدگاه دوم براساس برخى احاديث، «تسريح به احسان» را به طلاق سوم براساس حكم الهى، تفسير كرده است كه باز، مصداق احسان خواهد بود.[51] در آيه‌128 نساء/4 نيز سازگارى و مصالحه مردان با همسر خويش و چشم‌پوشى از برخى حقوق خود براى رفع اختلاف و حفظ زندگى زناشويى[52]از مصاديق احسان خوانده شده است: «و‌اِنِ امرَاَةٌ خافَت مِن بَعلِها نُشوزًا اَو اِعراضـًا فَلا جُناحَ عَلَيهِما اَن يُصلِحا بَينَهُما صُلحـًا والصُّلحُ خَيرٌ و‌اُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحَّ واِن تُحسِنوا و تَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا». احسان در اين آيه، بيش‌تر در پرهيز از حالت روانى حرص و آز مورد توجّه است كه زمينه صلح و سازش را از بين مى‌برد. دادن متاع و مالى در خور و به قدر توان هر‌كس، به زنانى كه پيش از آميزش و تعيين مهر، طلاق داده مى‌شوند، مصداقى از احسان مالى در حقّ زنان است كه در آيه‌236 بقره/2 بيان شده‌است: «لا جُناحَ عَلَيكُم اِن طَـلَّقتُمُ النِّساءَ ما‌لَم‌تَمَسّوهُنَّ اَو تَفرِضوا لَهُنَّ فَريضَةً و‌مَتِّعوهُنَّ عَلَى الموسِعِ قَدَرُهُ و عَلَى المُقتِرِ قَدَرُهُ مَتـعـًا بِالمَعروفِ حَقـًّا عَلَى المُحسِنين».
شمارى ديگر از جلوه‌هاى احسان در اين حوزه، با رويكرد غالب عاطفى، براى تلطيف روابط اجتماعى و تنش‌زدايى از آن مورد توجّه و تأكيد قرار گرفته‌اند. در آيات 133‌ـ‌134 آل‌عمران/3، پرهيزكاران با عنوان كسانى‌كه هنگام توان‌گرى و تنگ‌دستى انفاق كرده و هنگام عصبانيّت از دست ديگران، با فرو خوردن خشم خويش از خطاى مردم در مى‌گذرند، تعريف شده‌اند: «و‌سارِعوا اِلى مَغفِرَة مِن رَبِّكُم و جَنَّة عَرضُهَا السَّمـوتُ و‌الاَرضُ اُعِدَّت لِلمُتَّقين * اَلَّذينَ يُنفِقونَ فِى السَّرّاءِ والضَّرّاءِ والكـظِمينَ الغَيظَ والعافينَ عَنِ النّاسِ واللّهُ يُحِبُّ المُحسِنين».
تناسب آمرزش الهى و بهشتى به وسعت آسمان‌ها و زمين به‌صورت پاداش و نشانه محبّت خدا به نيكوكاران، با كارهاى نيك ياد‌شده به‌صورت بازتابى از مهر و شفقت انسان با ديگران، قابل توجّه است. در اين آيات، پرهيزكاران به نيكوكاران تعريف شده‌اند. عفو و گذشت با توجّه به تأثير سازنده‌اى كه در تأليف قلوب و تربيت نفوس دارد، حتّى با افراد غير خائن از اهل‌كتاب نيز سفارش و كار نيك خوانده شده است: «فَبِما نَقضِهِم ميثـقَهُم لَعَنّـهُم و‌... و‌لا‌تَزالُ تَطَّـلِعُ عَلى خائِنَة مِنهُم اِلاّ قَليلاً مِنهُم فَاعفُ عَنهُم واصفَح اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُحسِنين». (مائده/5، 13) در‌آيه‌78 يوسف/12، افراد كهن‌سال كه به‌سبب وضعيّت سنّى و روحى خاص، نيازمند رعايت و تأمين عاطفى بيش‌ترى هستند، مورد توجّه قرار گرفته و دل‌سوزى به آن‌ها با پرهيز از اقدامى كه ضربه عاطفى به دنبال دارد، كار نيك معرّفى شده است: «قالوا يـاَيُّهَا العَزيزُ اِنَّ لَهُ اَبـًا شَيخـًا كَبيرًا فَخُذ اَحَدَنا مَكانَهُ اِنّا نَركَ مِنَ المُحسِنين». تعبير «اِنّا نَركَ‌...» نشان مى‌دهد كه كار نيك ياد‌شده از مصاديق بديهى و شناخته شده احسان و در نتيجه مورد انتظار از افراد نيكوكار است. ايجاد توافق بين 2‌طرف درگيرى از مصاديق ديگرى است كه در برابر ديگران، احسان به‌شمار مى‌رود: «فَكَيفَ اِذا اَصـبَتهُم مُصيبَةٌ بِما قَدَّمَت اَيديهِم ثُمَّ جاءوكَ يَحلِفونَ بِاللّهِ اِن اَرَدنا اِلاّ اِحسـنـًا و تَوفيقـا». (نساء/4،62)
تخصيص بخشى از درآمد و دارايى به اقشار نيازمند جامعه، جلوه ديگرى از عواطف اجتماعى است كه اسلام با قرار دادن آن در حوزه كارهاى نيك، مؤمنان را بدان فرا مى‌خواند. پرداخت زكات (لقمان/31، 2‌ـ‌4)، و حقّ سائل و محروم (ذاريات/51، 19)، از اين جمله‌اند; چنان‌كه در جاى ديگر، مطلق صدقه*، احسان خوانده شده است: «و‌ءاتَينـهُ مِنَ الكُنوزِ... * وابتَغِ فيما ءاتـكَ اللّهُ الدّارَ الأخِرَةَ و لاتَنسَ نَصيبَكَ مِنَ الدُّنيا و اَحسِن كَما اَحسَنَ اللّهُ اِلَيكَ‌...». (قصص/28، 76‌ـ‌77) عدم مسامحه و رعايت بايسته‌ها و شايسته‌ها در پرداخت خون‌بها، مصداق ديگرى از احسان در حوزه روابط اجتماعى است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا كُتِبَ عَلَيكُمُ القِصاصُ فِى القَتلَى ... فَمَن عُفِىَ لَهُ مِن اَخيهِ شَىءٌ فَاتِّباعٌ بِالمَعروفِ و اَداءٌ اِلَيهِ بِاِحسـن‌...». (بقره/2،178)
در شمار ديگرى از آيات، پاره‌اى از عناوين عام، احسان به‌معناى انجام دادن كار نيك، معرّفى شده‌اند كه اغلب بر مصاديق كارهاى نيكى كه ذكر آن رفت، قابل تطبيق است. عمل صالح (نساء/4، 124‌ـ‌125; لقمان/31، 22)، پرهيز از افساد* در روى زمين (اعراف/7، 56)، پرهيز از گناهان بزرگ و كارهاى زشت (نجم/53، 31‌ـ‌32; نحل/16‌ـ‌90) و نيز شكيبايى در برابر ناملايمات زندگى (يوسف/12، 15‌ـ‌22 و 90) از اين قبيل‌هستند.

2. احسان به‌معناى نيكى به ديگران:

احسان به اين معنا هر چند در مصاديق احسان به‌معناى انجام دادن كار نيك هم به چشم مى‌خورد، اما كاربرد متمايزى از آن دارد; زيرا از آن‌جا كه در پاره‌اى از مصاديقش، فوايد احسان، بيش از فرد نيكوكار، متوجّه افرادى است كه نيكى به آن‌ها به‌سبب وضع خاصّى كه دارند، سفارش شده است و در مواردى نيز هيچ منفعتى براى نيكى‌كننده نداشته و نيازى از وى تأمين نمى‌كند. اين معنا در ارتباط خدا با انسان، انسان با ديگران و خود به چشم مى‌خورد.

الف. نيكى خدا به بندگان:

قرآن براى نيكى خدا به بندگانش، افزون بر دنيا و در زمينه نيازهاى روانى و مادّى، در آخرت نيز مصاديقى را آورده است. در آيه‌100 يوسف/12 حضرت يوسف(عليه السلام)خداوند را عامل رهايى خويش از زندان و آورنده خانواده‌اش از باديه به مصر معرّفى كرده، آن را نيكى خدا به خود مى‌خواند: «...‌و‌قالَ يـاَبَتِ هـذا تَأويلُ رُءيـىَ مِن قَبلُ قَد جَعَلَها رَبّى حَقـًّا و قَد اَحسَنَ بى اِذ اَخرَجَنى مِنَ السِّجنِ و جاءَ بِكُم مِنَ البَدوِ مِن بَعدِ اَن نَزَغَ الشَّيطـنُ بَينى و بَينَ اِخوَتى اِنَّ رَبّى لَطيفٌ لِما يَشاءُ اِنَّهُ هُوَ العَليمُ الحَكيم». (يوسف/12، 100) آمدن خاندان يعقوب، به‌سبب جاى‌گزينى زندگى در مصر به جاى باديه‌نشينى، رهايى آنان از خشك‌سالى و نيز قحطى به دنبال مرگ احشام، هم‌چنين پايان دادن به جدايى يوسف(عليه السلام) و خانواده‌اش، نيكى خدا به وى خوانده شده است.[53]
گاهى ثروت و دارايى نيز مصداق نيكى خدا به انسان دانسته شده است. قرآن در كنار گزارش از گنج شايان قارون* (قصص/28، 76)، آن را از زبان بنى‌اسرائيل، احسان خدا به وى مى‌خواند: «...‌و‌اَحسِن كَما اَحسَنَ اللّهُ اِلَيكَ‌...» (قصص/28،77). در‌سوره الرحمن، ضمن بيان شمارى از نعمت‌هاى بهشتى براى خداترسان: (الرحمن/55، 46‌ـ‌58)، از اين‌كه پاداش نيكى جز نيكى چيز ديگرى نيست، سخن گفته شده است: «هَل جَزاءُ الاِحسـنِ اِلاَّ الاِحسـن». (الرحمن/55،60) بنابر ظاهر آيه و نيز قرينه آيات پيشين، نعمت*هاى ياد‌شده، مصداق نيكى خداوند است كه به‌صورت پاداش كارهاى نيك خداترسان در دنيا، براى آنان مهيّا شده است. ساختار پرسشى آيه، بديهى بودن قاعده نيكى در برابر نيكى و اطلاق آيه، كلّى بودن آن را حتّى درباره كافران نيز مى‌رساند.[54] هم‌چنين در آيه‌11 طلاق/65 رزق بهشت* و جاودانگى در آن، مصداق ديگرى از احسان خدا به كسانى ياد‌شده است كه اهل ايمان و عمل صالح هستند: «...‌و‌مَن يُؤمِن بِاللّهِ و يَعمَل صــلِحـًا يُدخِلهُ جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ خــلِدينَ فيها اَبَدًا قَد اَحسَنَ اللّهُ لَهُ‌رِزقـا» .

ب. نيكى كردن انسان به ديگران:

در پاره‌اى از آيات، نيكى در عواطف، گفتار و رفتار به افراد خاصّى از جامعه كه توجّه بيش‌ترى را مى‌طلبند، همراه با تأكيد بيش‌تر به برخى از آن‌ها به چشم مى‌خورد. در اين ميان، نيكى به پدر* و مادر به‌سبب اين‌كه دست كم بيش از ده بار و به‌طور معمول پس از توحيد به آن سفارش شده است (بقره/2،83; نساء/4، 36; انعام/6، 151 و‌...) (=>‌برّ)، جاى‌گاه ويژه‌اى دارد. در آيات 23‌ـ‌24 اسراء/17، بر روا نداشتن كم‌ترين اهانت به پدر و مادر،[55] گفتار نرم، نيكو و سنجيده، نهايت فروتنى از سر مهر و شفقت (و‌نه از سر ناچارى)، طلب آمرزش و رحمت الهى و نيز كمك مالى به‌صورت مصاديق نيكى به پدر و مادر به‌ويژه در اوان پيرى، تأكيد شده است: «و‌قَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ و بِالولِدَينِ اِحسـنـًا اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفّ و لاتَنهَرهُما و قُل لَهُما قَولاً كَريمـا * واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ و قُل رَبِّ ارحَمهُما كَما رَبَّيانى صَغيرا». از «فَلاتَقُل لَهُما اُفّ» به بعد، چنان‌كه پاره‌اى مفسّران نيز گفته‌اند، تفسير و تبيين احسان است.[56] (نيز: نساء/4، 36) در آيه‌15 احقاف/46 بر رنج‌هاى مادر در دوران باردارى، زايمان، شيردهى و كودكى فرزند به‌صورت عاملى كه نيكى به وى را مى‌طلبد، تصريح شده است: «و‌وصَّينَا الاِنسـنَ بِولِدَيهِ اِحسـنـًا حَمَلَتهُ اُمُّهُ كُرهـًا و وضَعَتهُ كُرهـًا و حَملُهُ و فِصــلُهُ ثَلـثونَ شَهرًا حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُدَّهُ‌...». اين آيه مى‌رساند كه بايد به مادر بيش از پدر نيكى كرد. در آياتى كه به نيكى به پدر و مادر سفارش شده، از پاداش آن و نيز نيكوكار بودن فرزند به‌سبب آن، سخنى نيامده است و اين مى‌تواند بدين سبب باشد كه احسان ياد‌شده در برابر زحمات و رنج‌هاى پدر و مادر است و نبايد انتظار پاداش و ستايش داشت. فروتنى و كمك مالى به خويشان، يتيمان*، بيچارگان، همسايگانِ* دور و نزديك، دوستِ هم‌نشين، در راه ماندگان، بردگان و پرهيز از خودپسندى، فخرفروشى و بخلورزى با آن‌ها از مصاديق ديگر نيكى به ديگران است: «و‌بِالولِدَينِ اِحسـنـًا و بِذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ والجارِ ذِى‌القُربى والجارِ الجُنُبِ والصّاحِبِ بِالجَنـبِ و ابنِ السَّبيلِ و ما مَلَكَت اَيمـنُكُم اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَن كانَ مُختالاً فَخورا * اَلَّذينَ يَبخَلونَ‌...» (نساء/4، 36‌ـ‌37)، نيز: بقره/2، 83‌. روشن است كه نوع و اهمّيّت نيكى به هر يك از گروه‌هاى ياد‌شده در مقايسه با ديگرى متفاوت‌است.

ج. نيكى كردن انسان به خود:

از منظر قرآن، انسان پاداش و كيفر و ديگر پيامدهاى عقايد، عواطف، گفتار و رفتارهاى خوب و بد خويش را در دنيا و آخرت مى‌بيند (براى نمونه: نجم/53، 31; بيّنه/98، 6‌ـ‌8‌; زلزله/99، 7‌ـ‌8); ازاين‌رو، انجام هرگونه كار نيك از سوى انسان را نيكى به خود او مى‌خواند: «اِن اَحسَنتُم اَحسَنتُم لاَِنفُسِكُم‌...» (اسراء/17، 7); بنابراين، انجام كارهاى نيك ياد‌شده، مصداق نيكى انسان به خود نيز به‌شمار مى‌رود.

3. احسان به‌معناى انجام دادن شايسته كارى در شكل كامل آن:

قرآن، اين معنا را كه متناسب با هر موردى، متفاوت است، بيش‌تر به‌صورت يكى از صفات فعل الهى، به‌كار برده است. در آيه‌7 سجده/32 آفرينش همه مخلوقات: «اَلَّذى اَحسَنَ كُلَّ شَىء خَلَقَهُ‌...» ، و در آيه‌64 غافر/40، و 3 تغابن/64، آفرينش انسان، نيكو و در كامل‌ترين شكل آن معرّفى شده است: «...‌و‌صَوَّرَكُم فَاَحسَنَ صُوَرَكُم‌...» نيز: تين/95، 4.‌در مواردى هم كه از خدا با وصف «اَحسَنُ الخــلِقين» ياد مى‌شود، همين معنا مقصود است: (مؤمنون/23، 14; صافات/37، 125). درباره «خلقت احسن» هر چند مفسّران وجوهى متفاوت و در عين حال قابل جمع ذكر كرده‌اند،[57] مقصود از آن را چنان‌كه برخى مفسّران نيز تصريح دارند،[58] خود قرآن دست كم درباره انسان* بيان كرده است; «و‌لَقَد خَلَقنَا الاِنسـنَ مِن سُلــلَة مِن طين * ثُمَّ جَعَلنـهُ نُطفَةً فى قَرار مَكين * ثُمَّ خَلَقنَا النُّطفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقنَا العَلَقَةَ مُضغَةً فَخَلَقنَا المُضغَةَ عِظـمـًا فَكَسَونَا العِظـمَ لَحمـًا ثُمَّ اَنشَأنـهُ خَلقـًا ءاخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ اَحسَنُ الخــلِقين». (مؤمنون/23، 12‌ـ‌14) در اين آيه، ستايش خداوند با آوردن، «فاء» تفريع و پس از بيان مراحل گوناگون آفرينش انسان نشان مى‌دهد كه آفرينش به‌گونه‌اى كه در آيه آمده، وجه «خلقت احسن» انسان و «احسن الخالقين» بودن خداوند است. شأن نزولى كه درباره آيه‌93 انعام/6، گزارش شده، مؤيّد اين معنا است.[59] در آيه‌23 يوسف/12 نيز احسان به‌معناى انجام دادن شايسته و به نحو احسن يك كار، به خدا نسبت داده شده است: «و‌قالَت هَيتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى اَحسَنَ مَثواىَ اِنَّهُ لايُفلِحُ الظّــلِمون». در اين آيه، يوسف(عليه السلام)ناز و نعمتى را كه در خانه عزيز مصر داشت، جاى‌گاه نيكو و گرامى داشتى مى‌خواند كه خداوند به وى ارزانى كرده است. برخلاف آن‌چه بيش‌تر مفسّران[60] گفته‌اند، قراين جدّى نشان مى‌دهد كه مقصود از «ربّى» نمى‌تواند عزيز مصر باشد;[61] البتّه در هر دو صورت، احسان به يك معنا خواهد بود.
احسان به‌معناى انجام دادن نيكوى يك كار، فقط در يك مورد، آن هم درباره ايمان و عمل صالح به انسان نسبت داده شده است: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا و عَمِلوا الصّــلِحـتِ اِنّا لانُضيعُ اَجرَ مَن اَحسَنَ‌عَمَلا» (كهف/18،30).
اين نكته مى‌تواند ازاين‌رو باشد كه انسان به‌سبب فقدان احاطه علمى به جوانب گوناگون يك رفتار از‌جمله پى‌آمدهاى دنيايى و آخرتى آن نمى‌تواند بدون هدايت الهى، نيك يا بد بودن آن‌را تشخيص، و در نتيجه، در كامل‌ترين و شايسته‌ترين شكل، انجامش دهد. (هود/11، 7; فصلت/41، 33).

منابع

احكام‌القرآن، جصاص; احياء علوم الدين; ارشادالعقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود; اسباب نزول، واحدى; الاقتصاد الهادى الى طريق الرشاد; اقرب الموارد فى فصح العربية والشوارد; الانتصار; بصائر ذوى التمييز فى لطائف الكتاب العزيز; تاج‌العروس من جواهر القاموس; التبيان فى تفسيرالقرآن; التحقيق فى كلمات القرآن; ترتيب كتاب‌العين; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير العياشى; التفسيرالكبير; تمهيد القواعد; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جامع السعادات; جمهرة‌اللغه; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; الدروس الشرعيه; الدرالمنثور فى‌التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسيرالقرآن العظيم; زادالمسير فى علم التفسير; شرائع الاسلام فى مسائل الحلال والحرام; شرح‌الاسماء او شرح دعاءالجوشن الكبير; شرح فصوص‌الحكم; شعب‌الايمان; الصحاح تاج‌اللغة و صحاح‌العربيه; صحيح‌البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; العناوين الفقهيه; فقه‌القرآن، راوندى; القاموس المحيط; القواعدالفقهيه; الكشاف; كشف المراد فى شرح تجريدالاعتقاد; كليات سعدى; لسان‌العرب; لغت‌نامه; المبسوط، سرخسى; المبسوط فى فقه الاماميه، طوسى; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المحاسن; مصباح‌الانس; المصباح المنير; معجم‌الفروق اللغويه; معجم مقاييس اللغه; مفاهيم دينى و اخلاقى در قرآن; المغنى والشرح‌الكبير; مفردات الفاظ قرآن; من لايحضره الفقيه; شرح المواقف، الايجى; موسوعة اخلاق القرآن; الموسوعة الفقهية الميسره; الميزان فى تفسير القرآن.
على اسدى




[1]. ترتيب‌العين، ص‌180; مقاييس‌اللغه، ج‌2، ص‌58; التحقيق، ج‌2، ص‌221‌ـ‌222، «حسن».
[2]. جمهرة اللغه، ج‌1، ص‌535; مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌58; الصحاح، ج‌5، ص‌2099، «حسن».
[3]. القاموس المحيط، ج‌2، ص‌1563; تاج العروس، ج‌18، ص‌140; اقرب الموارد، ج‌1، ص‌649، «حسن».
[4]. مفردات، ص‌236‌ـ‌237; لسان‌العرب، ج‌3، ص‌178‌ـ‌179; التحقيق، ج‌2، ص‌221‌ـ‌222، «حسن».
[5]. مفردات، ص236; بصائر ذوى التمييز، ج2، ص‌67‌; مفاهيم اخلاقى، ص‌278‌ـ‌280.
[6]. مقاييس اللغه، ج‌2، ص‌58; القاموس المحيط، ج‌2، ص‌1564; لسان‌العرب، ج‌3، ص‌179، «حسن».
[7]. الصحاح، ج‌5، ص‌2099; لسان‌العرب، ج‌3، ص‌178‌ـ‌179; المصباح المنير، ص‌136.
[8]. مفردات، ص‌114، 236 و 815‌; الفروق اللغويه، ص‌23 و 548.
[9]. التبيان، ج‌3، ص‌14; الميزان، ج‌20، ص‌124 و 202.
[10]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌926.
[11]. المحاسن، ج‌1، ص‌255; الكافى، ج‌2، ص‌107، 157 و 432 و ج‌5، ص‌511 و ج‌8، ص‌11; من‌لا‌يحضره الفقيه، ج‌3، ص‌165، 272‌ـ‌273.
[12]. مسند احمد، ج‌1، ص‌46 و ج‌5، ص‌103; صحيح‌البخارى، ج‌1، ص‌22; صحيح مسلم، ج‌3، ص‌34 و ج‌6‌، ص‌72.
[13]. الانتصار، ص‌443; المبسوط، ج‌7، ص‌56 و ج‌20، ص‌166; المغنى، ج‌8، ص‌48 و 233.
[14]. شعب‌الايمان، ج‌7، ص‌501; احياء علوم‌الدين، ج‌2، ص‌793‌ـ‌799 و ج‌3، ص‌182‌ـ‌184; جامع‌السعادات، ج‌3، ص‌73.
[15]. شرح فصوص‌الحكم، ص‌615; مصباح‌الانس، ص‌22‌ـ‌23; تمهيد‌القواعد، ص‌136‌ـ‌137 و 145‌ـ‌146.
[16]. الاقتصاد الهادى، ص‌48 و 121‌ـ‌123; كشف‌المراد، ص‌418‌ـ‌419 و 460; شرح المواقف الايجى، ص‌203 و 306.
[17]. كليات، ص‌241‌ـ‌264; ر.ك: مثنوى مولوى; ديوان پروين اعتصامى.
[18]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌267 و ج‌1، ص‌146; مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌631‌ـ‌632; الميزان، ج‌13، ص‌98.
[19]. الكشاف، ج‌2، ص‌658‌ـ‌660‌; احكام‌القرآن، ج‌3، ص‌291، 511 و 516; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌174 و 501.
[20]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌5، ص‌419; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌516; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌279.
[21]. التبيان، ج‌2، ص‌153 و ج‌4، ص‌426 و ج‌6‌، ص‌189.
[22]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌248.
[23]. الميزان، ج‌4، ص‌20 و ج‌12، ص‌332.
[24]. تفسيرابى‌السعود، ج1، ص147‌ـ‌148; روح‌المعانى، مج9، ج‌16، ص48.
[25]. المبسوط سرخسى، ج5، ص46‌ـ‌47 و 190‌ـ‌201; المغنى، ج‌7، ص‌433، ج‌8‌، ص‌48 و ج‌10، ص‌460.
[26]. شرايع الاسلام، ج‌2، ص‌20; الدروس، ج‌3، ص‌181; جواهرالكلام، ج‌20، ص‌291 و ج‌21، ص‌24 و 180.
[27]. العناوين الفقهيه، ج‌2، ص‌473; الموسوعة الفقهيه، ج‌1، ص‌323‌ـ‌327; القواعد الفقهيه، ج‌2، ص‌251‌ـ‌279.
[28]. شعب الايمان، ج7، ص501; احياء علوم‌الدين، ج2، ص793‌ـ‌799; موسوعة اخلاق القرآن، ج‌1، ص‌43‌ـ‌53.
[29]. شرح فصوص الحكم، ص‌615; مصباح‌الانس، ص‌22‌ـ‌23 و 55; تمهيد القواعد، ج‌1، ص‌151‌ـ‌154 و 160‌ـ‌162.
[30]. التبيان، ج‌1، ص‌267; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌515.
[31]. جامع‌البيان، مج‌8‌، ج‌14، ص‌214; مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌586; موسوعة اخلاق القرآن، ج‌1، ص‌43.
[32]. مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌587; تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌110; تفسير ابن‌كثير، ج‌2، ص‌604‌ـ‌605‌.
[33]. فقه القرآن، ج‌1، ص‌213; شرح الاسماء، ج‌1، ص‌314; الميزان، ج‌1، ص‌95.
[34]. الميزان، ج‌1، ص‌258.
[35]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌9; التبيان، ج‌4، ص‌4‌ـ‌5; الميزان، ج3، ص‌205.
[36]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌11; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌363; الميزان، ج‌6‌، ص‌82‌.
[37]. التبيان، ج‌4، ص‌4; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌362.
[38]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌426; التبيان، ج‌1، ص‌262; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌247.
[39]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌427; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌247.
[40]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌428; التبيان، ج‌1، ص‌263; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌247.
[41]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌432; مجمع‌البيان، ج‌1، 248.
[42]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌121; التبيان، ج‌1، ص‌266.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌854‌ـ‌855‌; الميزان، ج‌4، ص‌41; زادالمسير; ج‌1، ص‌472.
[44]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌162; التبيان، ج‌3، ص‌13; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌855‌.
[45]. همان.
[46]. مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌458; تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌242; الميزان، ج‌14، ص‌411.
[47]. التبيان، ج‌8‌، ص‌226; مجمع‌البيان، ج‌8‌، ص‌458; الميزان، ج‌16، ص‌152.
[48]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌618‌; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌578; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌279.
[49]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌619‌; تفسير عياشى، ج‌1، ص‌117; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌578.
[50]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌619‌; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌578; الميزان، ج‌2، ص‌233.
[51]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌621‌; تفسير عياشى، ج‌1، ص‌116‌ـ‌117; التبيان، ج‌2، ص‌248.
[52]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌412‌ـ‌419; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌184; الميزان، ج‌5، ص‌100.
[53]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌406; الميزان، ج‌11، ص‌247.
[54]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌261; التفسير الكبير، ج‌30، ص‌377‌ـ‌378; الميزان، ج‌1، ص‌386 و ج‌19، ص‌113.
[55]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌550; مجمع‌البيان، ج‌6‌، ص‌630‌ـ‌631‌; الميزان، ج‌13، ص‌98.
[56]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌550; احكام‌القرآن، ج‌3، ص291.
[57]. جامع‌البيان، مج3، ج3، ص307‌ـ‌308; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌448، 620، 683 و 775‌ـ‌776; زادالمسير، ج‌8‌، ص‌281.
[58]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌251‌ـ‌252.
[59]. اسباب‌النزول، ص‌148; تفسير قرطبى، ج‌7، ص‌27‌ـ‌28; تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌251‌ـ‌252.
[60]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌238; مجمع‌البيان، ج‌5، ص341; تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌109.
[61]. الميزان، ج 11، ص‌125.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:53 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جرعه اى از زلال وحى (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : فی اللطائف المستنبطه من قولنا اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:57 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اِستعاذه

اِستعاذه: پناه بردن به خدا

استعاذه مصدر باب استفعال و از ريشه «ع‌ـ‌و‌ـ‌ذ» به معناى پناه بردن، درخواست كمك[1] و چنگ زدن (اعتصام) آمده است.[2] «عُوذه» از همين ريشه، به چيزى گفته مى‌شود كه بهوسيله آن از چيزى پناه برده شود.[3]
مفسّران، بر حسب كاربرد اين واژه و مشتقاتش، تعابير چندى را در توضيح آن ذكر كرده‌اند; مانند: اعتصام به خدا براى درخواست نجات، خضوع و خاكسارى براى خدا جهت كسب توفيق و رها نشدن به حال خود[4]، اتصال به حضرت حق براى حفظ از شرّ هر اهل شرّى[5]، پناه بردن به خدا و توجه به او[6]، درخواست دفع شرّ به وسيله شخص پايين‌تر از بالاتر با خضوع* و فروتنى[7]، حرز گرفتن[8] و خود را در حيازت چيزى براى حفظ از بدى قرار دادن.[9] برخى نيز استعاذه را لطفى دانسته‌اند كه جلو تأثير وسوسه‌هاى شيطان را مى‌گيرد.[10]
استعاذه در اصطلاح قاريان به زبان آوردن عبارتهايى مانند «أعوذُ باللّهِ من الشّيطنِ الرَّجيم» است.[11] در آيه‌اى، به استعاذه هنگام تلاوت قرآن امر شده است:«فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّه» (نحل/16،98) درباره وجوب يا استحباب استعاذه[12] و وقت آن‌كه پيش از تلاوت است يا پس از تلا،وت[13] نيز در بلند يا آهسته گفتن استعاذه، بين مفسران اختلاف است.[14] (‌=>‌تلاوت)
فقها نيز استعاذه را در ركعت اول نماز، قبل از خواندن حمد، مستحب دانسته‌اند.
[15] گفته شده: قارى قرآن، هنگام اشتغال به تلاوت، بايد حالت استعاذه داشته باشد[16] و گفتن الفاظى خاص سبب ايجاد اين حالت در نفس قارى مى‌شود; نه اينكه خود آن استعاذه باشد، مگر مجازاً به آن استعاذه گفته شود.[17]

استعاذه در قرآن:

مشتقات استعاذه و واژه‌ها يا عبارتهاى مرتبط با آن در قرآن به سه شكل آمده‌است:

1. پناه بردن به خدا:

مانند: «أعوذ» (بقره/2،67; هود/11، 47; مريم/19،18; مؤمنون/23،97; فلق/113،1; ناس/114،1)،«استعذ» (اعراف/7،200; نحل /16،98; غافر/40،56; فصّلت/41،36)، «أعيذ» (آل‌عمران/3،36)، «عذت» (غافر/40،27; دخان/44،20)، «معاذ» (يوسف/12،23، 79)، «تذكّر» (اعراف/7،201)، «ملجأ» (توبه/9،118)، «ملتحد» (كهف/18،27)، «موئل» (كهف/18،58) و «توكّل». (نحل/16،99)

2. پناه بردن ممدوح به غير خدا:

مانند: «أوى» (كهف/18،10) و «فأووا». (كهف/18،16)

3. پناه بردن مذموم به غير خدا:

مانند: «ملجأ» (توبه /9، 57)، «يعوذون» (جنّ/72،6)، «ءاوى». (هود/11،43) اين‌گونه پناه بردن به غير خدا كه به فرمان او نبوده، بلكه در مقابل پناه بردن به خداوند است، ازنظر قرآن مذموم است و براى چنين افرادى پناه حقيقى وجود ندارد، چنان‌كه پسرنوح(عليه السلام)هنگام آمدن عذاب، به پدرش گفت: به كوهى پناه مى‌برم تا مرا از غرق شدن برهاند: «قالَ‌سَـاوى اِلى جَبَل يَعصِمُنى مِنَ الماءِ» (هود/11،43) و نوح(عليه السلام) پاسخ داد: كسى را كه رحمت الهى نجاتش ندهد در اين روز هيچ پناهى ندارد: «قالَ لا عاصِمَ اليَومَ مِن اَمرِ اللّهِ اِلاّ مَن رَحِم» (هود/11،43) گروهى از انسانها در مسافرت چون به درّه‌اى وارد مى‌شدند[18] يا در سفرهاى شبانه[19]، براى حفظ خويش به جنيان پناه‌مى‌بردند. قرآن نتيجه اين پناه بردن را افزايش رَهَق (گناه، ترس، شرّ، ذلّت و ضعف)[20] دانسته‌است: «واَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الاِنسِ يَعوذونَ بِرِجال مِنَ‌الجِنِّ فَزادوهُم رَهَقـا» (جنّ/72،6) (‌=>‌جنّ) اين‌گونه استعاذه‌ها از بحث خارج است و فقط به مباحث مربوط به قسم اول و دوم پرداخته مى‌شود.
در معناى هر يك از واژه‌هاى مربوط به پناه‌بردن، خصوصيتى وجود دارد كه آنها را از واژه استعاذه متمايز مى‌سازد; مثلا با توجّه به موارد كاربرد قرآنى، شايد بتوان چنين استنباط كرد كه غالباً «مأوا» در مورد پناه بردن به چيز مادّى به‌كار‌مى‌رود و «ملجأ» پناه بردن از مصيبتِ واقع شده است و «موئل» پناه بردن همراه با رهايى است و «التحاد» در جايى به‌كار مى‌رود كه انسان از كسى كه ميل به او داشته، رويگردان شود و به ديگرى پناه‌برد.

اهميت و آثار استعاذه:

قرآن، دشمن انسان را به روشنى به وى معرفى كرده، ضمن تبيين خطرات پنهان و آشكار وى براى انسان به او مى‌آموزد كه جهت مصون ماندن از اين خطرات، بايد به خداوند پناه برد. البته اصل پناه بردن به قدرتى برتر هنگام مواجهه با خطر، امرى فطرى و غريزى بوده و در سرشت آدمى ريشه دارد.
سفارش به استعاذه در موقعيتهاى حساس، چون تلاوت قرآن و براى رهايى از خطرات جانى و اخلاقى و توجه به پناهجويى انبيا و اولياى الهى و نقل آنها، حاكى از اهميت و تأثير استعاذه است.تعابيرى چون «أعوذ باللّه» ، «أستعيذ باللّه» و «معاذ اللّه» افزون بر دعا، ذكر نيز هست و بنده را متوجه خدا مى‌كند و توجه به خدا وسوسه شيطان* را بى‌اثر يا كم‌اثر مى‌كند، زيرا شيطان بر مؤمنانى كه به خداوند پناه برده و بر او توكل مى‌كنند سلطه‌اى ندارد:«فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم * اِنَّهُ لَيسَ لَهُ سُلطـنٌ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وعَلى رَبِّهِم يَتَوَكَّلون» (نحل/16، 98‌ـ‌99) برخى از مفسران آيه دوم را به منزله تعليل براى امر «فَاستَعِذ» در آيه نخست دانسته
[21] و نتيجه گرفته‌اند كه استعاذه نوعى توكّل* است.[22] زمخشرى به دليل عطف آيه «فَاِذا قَرَاتَ القُرءَانَ‌...» با فاء به «عمل صالح» در آيه قبل، استعاذه را از مصاديق عمل صالح دانسته است.[23] جمله شرطيه «و اِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ‌الشَّيطـنِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللّهِ» در آيه 200 اعراف/7 بر جلوگيرى استعاذه از تأثير وسوسه شيطان صحّه مى‌گذارد. آيه «اِنَّ الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طـئِفٌ مِنَ الشَّيطـن» (اعراف/7،201) به منزله تعليل براى امر «فَاستَعِذ» بوده و نشان مى‌دهد كه پناه بردن به خدا هنگام وسوسه شيطان، راه پارسايان است و خدا آنان را كفايت و كيد شيطان را از ايشان دفع مى‌كند.[24] از آيه «من شرّ الوسواس الخنّاس» (ناس/114،4) برمى‌آيد كه خداوند از استعاذه كننده مراقبت و او را از شرّ شيطانها كفايت مى‌كند، زيرا اگر چنين نبود، خداوند وى را به استعاذه فرا‌نمى‌خواند.[25]
از ديگر آثار استعاذه مصون ماندن از خطر متكبران (غافر/40،27)، دور ماندن از درخواستهاى نابجا (هود/11،47; بقره/2،67)، نجات از آلوده شدن دامن به گناه* (يوسف/12،23)، پرهيز از ظلم* (يوسف/12،79)، مصون ماندن از شرّ موجودات شرور* (فلق/113، 2‌ـ‌5) و خطرات ديگر (دخان/44،20) است.
خويشتن‌دارى يوسف(عليه السلام) از گناه در حساس‌ترين موقعيت لغزش، با ذكر «معاذ اللّه» حاكى از تأثير استعاذه است: «قالَ معاذَ اللّهِ‌...» (يوسف/12،23) استعاذه موسى*(عليه السلام)به‌صورت جمله خبرى و با صيغه ماضى: «و إنّى عذتُ بربّى و ربّكم» (دخان/44،20)، نشان مى‌دهد كه تأثير استعاذه نزد حضرت قطعى بود و آن به امنيتى اشاره دارد كه خداوند پيش از آمدن موسى به سوى فرعونيان براى او ايجاد كرده است.
[26]
نزول دو سوره «ناس» و «فلق» درباره استعاذه كه به «معوّذَتَيْن» شهرت يافته‌اند[27] و پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره آنها فرموده است «مثل آن دو را نديده‌ام»[28] مؤيّدى بر جايگاه مهم و تأثير استعاذه است. اثر‌بخشى استعاذه، افزون بر اينكه از آثار دينى استفاده مى‌شود امرى تجربه شده نيز هست.[29]

اركان استعاذه:

هر استعاذه‌اى 4 ركن دارد: 1.‌كسى كه پناه مى‌برد (مستعيذ، پناهنده). 2.‌كسى يا چيزى كه به آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ به، پناهگاه). 3. چيزى كه از آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ منه). 4. هدف و مقصدى كه براى به دست آوردن آن پناه برده مى‌شود (مستعاذٌ‌له).[30] با توجه به اينكه مباحث مربوط به اين ركن با مباحث مربوط به اهميت و آثار استعاذه يكى است در اينجا به توضيح موارد ديگر مى‌پردازيم.

1. مستعيذ (پناهنده):

پناهنده بايد به خداوند و قدرت او عقيده راسخ داشته باشد، زيرا اين باور كه خدا پناهگاهى مطمئن است، شرط لازم براى استعاذه است، چنان‌كه در صدر اسلام شمار اندكى از مسلمانان از غزوه تبوك سر باز‌زدند و در پى آن، چنان عرصه بر آنان تنگ شد كه يقين كردند هيچ پناهى جز خدا وجود ندارد: «ظَنّوا اَن لا مَلجَاَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيه» (توبه/9،118)
قرآن از انسانهاى بزرگى نام مى‌برد كه به خداوند پناه برده‌اند. نوح(عليه السلام) در ماجراى طوفان از خداوند خواست تا پسرش را از غرق‌شدن برهاند. خداوند در پاسخ وى فرمود: پسر تو از اهل تو نيست. نوح(عليه السلام)گفت: «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ اَن اَسـَلَكَ ما لَيسَ لى بِهِ عِلمٌ = پروردگارا! به تو پناه‌مى‌برم از اينكه چيزى را درخواست كنم كه از [درستى]آن آگاهى ندارم». (هود/11،47)
موسى(عليه السلام) هنگام رويارويى با قوم فرعون از رجم آنان به خدا پناه برد و گفت: «واِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم اَن تَرجُمون» (دخان/44،20) يوسف(عليه السلام) نيز درخواست كامجويى همسر عزيز مصر را با گفتن «معاذالله» ردّ كرد. (يوسف/ 12،23) وى در ماجراى پيشنهاد گروگان‌گيرى يكى از برادرانش به جاى بنيامين، با گفتن همين جمله، از پذيرش پيشنهاد آنان خوددارى كرد: «قال معاذ اللّه» (يوسف/12،79)
گفتنى است كه برخى استعاذه انبيا را به دليل عصمت آنان، از باب ادب و تواضع‌دانسته‌اند.
[31]
همسر* عمران نيز هنگام زادن مريم*(عليها السلام) به خداوند گفت: من، مريم و ذريه‌اش را از [شر]شيطانِ رانده شده به پناه تو مى‌سپرم: «اِنّى اُعيذُهابِكَ وذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (آل‌عمران/3،36) آنگاه كه جبرئيل در شمايل بشر بر مريم(عليها السلام)تمثّل يافت مريم(عليها السلام) به او گفت: «اِنّى اَعوذُ بِالرَّحمـنِ مِنكَ اِن كُنتَ تَقيـّا = من، به [خداى]رحمان، پناه مى‌برم اگر تو پروا‌دارى».(مريم/19،18)

2. مستعاذٌ به (پناهگاه):

از ديدگاه قرآن، تنها خداوند است كه بايد به او پناه برد: «ولَن تَجِدَ مِن دونِهِ مُلتَحَدا» (كهف/18،27)، «...‌لَن يَجِدوا مِن دونِهِ مَوئِلا». (كهف/18،58) در برخى از آياتى كه درباره پناه بردن به خداست اسم جامع «اللّه» مطرح شده: «مَعاذَ الله» (يوسف/12،79)، «فَاستَعِذ بِاللّهِ» (نحل/16،98)، «أَعوذُ بِاللّهِ» (بقره/2،67) در برخى ديگر صفت رحمانيت خدا ذكر شده است: «إنّىِ أَعوذُ بِالرَّحمنِ» (مريم/19،18) و در برخى صفتِ «ملك النّاس» (ناس/114،2) و در جايى صفت الوهيت: «إِلهِ النّاسِ» (ناس/114،3) و گاه صفتِ «ربّ‌النّاس» (ناس/114،1) آمده است.
درباره ذكر صفات سه‌گانه «ربّ»، «مَلِك» و «إله» در سوره ناس گفته شده: انسان به‌طور طبيعى براى دفع شر از خود به كسى پناه مى‌برد كه توانايى دفع آن را داشته باشد و آن‌كس يا مربى و مدبّر انسان است يا صاحب قدرت فائقى كه‌حكمى نافذ دارد; مانند پادشاهى از پادشاهان، يا‌اله و معبود وى است، و خداوند، هر سه صفت را داراست و راز اينكه صفت ربّ بر آن دو مقدم شده نزديك‌تر بودن مربّى انسان است و ولايت پادشاه اعمّ از ولايت مربى است و اله وليى است كه انسان از روى اخلاص به او توجه مى‌كند; نه به‌لحاظ طبع مادّى. عطف نشدن و مستقل ذكر گرديدن هريك از اين صفات، براى بيان استقلال عليت هركدام از آنهاست.
[32]
خداوند به استعاذه‌كنندگان وعده داده است كه پاسخگوى استعاذه آنان است و از خواست قلبى ايشان آگاهى دارد. (اعراف/7، 200)
در برخى آيات قرآن نيز از پناه بردن مؤمنان به غير خداوند ياد، يا به آن دستور داده شده است; مانند پناه بردن اصحاب* كهف به غار به فرمان خداوند: «اِذ اَوَى الفِتيَةُ» (كهف/18،10)، «فَأوُا اِلَى الكَهفِ» (كهف/18،16) اين گونه پناه بردن چون با اجازه و دستور خداوند بوده، بى‌اشكال، بلكه در حقيقت پناه بردن به خداست و با توحيد در استعاذه منافاتى ندارد.

3. مستعاذٌ منه (امورى كه بايد از آنها پناه‌برد):

بيشترين محور آيات استعاذه امورى است كه بايد از آنها به خدا پناه برد و از خداوند براى غلبه برآنها استمداد‌كرد.

1. شيطان:

در قرآن دو دسته آيات درباره استعاذه از شيطان وجود دارد: دسته نخست، آياتى كه از شيطان بدون اشاره به اعمال وى سخن گفته است; مانند: «اِنّى اُعيذُها بِكَ وذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (آل‌عمران/3،36)، «فَاِذا قَرَأتَ القُرءانَ فَاستَعِذ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطـنِ الرَّجيم» (نحل/16،98) در اين‌گونه آيات، روشن بودن شرّ و وسوسه‌گرى شيطان، علت طرح نشدن آن و عدم ذكر كارهاى زشت شيطان براى عموميت بخشيدن به آنهاست، به‌گونه‌اى كه شامل همه شرها بشود![33] چنان‌كه در آيه‌اى از قرآن، سفارش‌شده از شر همه مخلوقات به خدا پناه برده‌شود. (فلق/113،1‌ـ‌2)
با اين حال، در آياتى به پناه بردن از خصوص شيطان به خدا، امر شده كه حاكى از اهميت توجه به خطر وسوسه‌هاى شيطان است.
دسته دوم، آياتى است كه در آنها شر رسانى شيطان بازگو و از آن استعاذه شده يا به استعاذه سفارش گرديده است:
الف. به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمان داده شده كه از وسوسه‌هاى شياطين به خدا پناه ببرد: «وقُل رَبِّ اَعوذُ بِكَ مِن هَمَزتِ الشَّيـطين» (مؤمنون/ 23،97) «هَمْز» در لغت به معناى اشاره
[34]، و در آيه، مقصود وسوسه* واغواگرى است.[35] در روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) هَمْز شيطان به «موته» (جنون) معنا شده است.[36] همز در تفاسير به «خَنِق» يعنى فشردن گلو براى قطع نفس[37]، «نَزْغ»[38]، دميدن[39]، دعوت به باطل و گناه[40]و هرچه از وسوسه شيطان كه در قلب واقع شود[41] معنا شده است. از قرار‌گرفتن آيه در سياق آيات مربوط به مشركان به‌دست مى‌آيد كه ابتلاى مشركان به شرك و تكذيب از همز شيطان است[42] و صيغه جمع «هَمَزات» مفيد تكرار وسوسه يا تنوع آن يا تعدد شياطين وسوسه‌گر است.
خداوند، در پى سفارش به استعاذه، به پيامبر فرمان مى‌دهدكه از حضور شياطين به خدا پناه‌ببرد: «واَعوذُ بِكَ رَبِّ اَن يَحضُرون» (مؤمنون/23،98) منظور از حاضر شدن شياطين بازداشتن آنها از طاعت يا حضور هنگام نماز* يا تلاوت* قرآن يا در همه احوال و مواقع است.
[43]
ب. در دو آيه امر شده است كه انسان از نزغ شيطان به خدا پناه ببرد: «واِمّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيطـنِ نَزغٌ فَاستَعِذ بِاللّهِ اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَليم» (فصّلت/41،36; اعراف/7،200) «نَزْغ» در لغت داخل شدن در چيزى براى فاسد كردن آن است[44] و برخى آن را افساد دانسته‌اند.[45] به غضب انداختن[46]، تحريك قلب، رسيدن عوارضى از شيطان و بازداشتن از آنچه خدا به آن فرمان‌داده[47]، ابتداى وسوسه[48]، به حركت درآوردن و گمراه‌كردن كه بيشتر در حال غضب رخ مى‌دهد، و كمترين وسوسه‌اى را كه از ناحيه شيطان صورت‌مى‌گيرد نيز از معانى نَزْغ برشمرده‌اند.[49] برخى با توجه به سياق آيات، معناى آيه را برحذر‌بودن از غضب و انتقام، با استعاذه به خدا دانسته‌اند كه هرگاه شيطان بخواهد شما را در برابر اعمال جاهلان و سوء رفتارشان، به غضب و انتقام تحريك كند به خدا پناه‌ببريد.[50]
ج. هرگاه وسوسه‌اى از شيطان به پرهيزگاران برسد آنان خدا را ياد كرده، بصيرت مى‌يابند: «اِنَّ‌الَّذينَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُم طـئِفٌ مِنَ الشَّيطـنِ تَذَكَّروا فَاِذا هُم مُبصِرون » (اعراف/7،201) «طائف» به كسى گفته مى‌شود كه دراطراف چيزى مى‌گردد تا آن را شكار كند.[51] «مسّ» دست‌گذاشتن بر چيزى و كنايه از اصابت يا كمترين حد اصابت است.[52] برخى، «طائف» را شيطانى كه در اطراف قلب مى‌گردد تا وارد آن شود و برخى وسوسه شيطان[53] و برخى نيز غضب دانسته‌اند[54] كه انسان بايد در آن حال به ياد خدا باشد.
در آيه ياد شده، به صراحت از استعاذه سخن به ميان نيامده; ولى به قرينه مسّ شيطان و ذكر آن پس از امر به استعاذه در آيه پيشين، مقصود از «تَذَكَّروا» متنبه شدن و در نتيجه پناه بردن به خدا از وسوسه شيطان است كه همان مفاد استعاذه است، ازاين‌رو، مفسران، آيه را تأكيد بر استعاذه دانسته‌اند.
[55] برخى نيز آيه را به منزله تعليل براى امر به استعاذه دانسته و استعاذه را نوعى تذكر معرفى كرده‌اند.[56]
د. به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور داده شده از وسوسه‌گر نهانى (جنّ* يا انسان) كه در سينه‌هاى مردمان وسوسه مى‌كند، به پروردگار پناه برد: «قُل‌اَعوذُ بِرَبِّ النّاس * ... مِن شَرِّ الوَسواسِ الخَنّاس‌* اَلَّذى يُوَسوِسُ فى صُدورِ النّاس * مِنَ الجِنَّةِ والنّاس». (ناس/114، 1‌ـ‌6) وسوسه، انديشه بد و پست و اصل آن از «وسواس» به معناى صداى نهفته و آرام است.[57] آوردن صفت وسواس به جاى نام شيطان براى مبالغه در كار اوست، بدين ترتيب گويا شيطان، خودِ وسوسه است، افزون بر اين، مى‌توان مضافى مانند «ذى» را در تقدير گرفت.[58]

2. متكبّران:

آنگاه كه فرعون موسى(عليه السلام)را به قتل تهديد كرد: «ذَرونِى أقْتُل موسى» موسى گفت: از هر متكبرى به پروردگار پناه مى‌برم: «اِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم مِن كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤمِنُ بِيَومِ الحِساب» (غافر/40،27) منظور از متكبر كسى است كه نسبت به اقرار به الوهيت خدا و اطاعت از او تكبّر ورزد.[59]

3. خطر:

حضرت موسى هنگام دعوت فرعون و قومش، از رجم آنان به خداوند پناه برد: «واِنّى عُذتُ بِرَبّى ورَبِّكُم اَن تَرجُمون» (دخان/44،20) براى رجم، مصاديقى ذكر شده است: رجم به قول، يعنى اتهام سحر، سنگسار‌كردن، كشتن، بدگويى، زدن و اذيت كردن. جمله «اَن تَرجُمون» همه موارد ياد شده را دربرمى‌گيرد.[60]

4. جهالت:

در دو آيه از جهالت به خدا پناه برده شده است: نوح(عليه السلام)وقتى پسرش را در ماجراى طوفان در حال غرق شدن ديد از خداوند مدد خواست ... : «رَبِّ اِنَّ ابنى مِن اَهلى واِنَّ وعدَكَ الحَقُّ» (هود/11،45) خداوند پاسخ داد كه او از خانواده تو نيست. نوح از اينكه درخواست جاهلانه‌اى داشته باشد به خدا پناه برد: «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ اَن اَسـَلَكَ ما لَيسَ لى بِهِ عِلمٌ» (هود/11،47)
موسى(عليه السلام) نيز در ماجراى ذبح گاو بنى‌اسرائيل و رهنمودهاى وحيانى‌اش به آنان و متهم شدن به استهزاى قوم خود گفت: به خدا پناه مى‌برم كه از جهالت‌پيشگان باشم: «اَعوذُ بِاللّهِ اَن اَكونَ مِنَ الجـهِلين» (بقره/2،67) به قرينه سياق آيه، مقصود از جاهلان استهزاكنندگان هستند و تعبير از آنان به جاهلان از آن‌روست كه استهزا از جهل* برمى‌خيزد.
[61]

5. آلودگى دامن:

زمانى كه جبرئيل در خلوت مريم به‌صورت انسانى متعادل براى او متمثل شد مريم از او به خداوند رحمان پناه برد: «اِنّى اَعوذُ بِالرَّحمـنِ مِنكَ اِن كُنتَ تَقيـّا» (مريم/19،18)
يوسف(عليه السلام) آن هنگام كه همسر عزيز مصر در خلوتگاه از او كام خواست به خدا پناه برد: «ورودَتهُ الَّتى هُوَ فى بَيتِها عَن نَفسِهِ وغَلَّقَتِ الاَبوبَ وقالَت هَيتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى اَحسَنَ مَثواىَ» (يوسف/12،23)

6. ظلم:

هنگامى كه برادران يوسف(عليه السلام) از وى خواستند كه به جاى بنيامين يكى ديگر از برادران را به گروگان گيرد يوسف گفت: پناه بر خدا كه جز كسى را بازداشت كنيم كه كالايمان را نزد او يافته‌ايم كه در اين صورت ستمكار خواهيم بود: «مَعاذَ اللّهِ اَن نَأخُذَ اِلاّ مَن وجَدنا مَتـعَنا عِندَهُ اِنّا اِذًا لَظــلِمون» (يوسف/12،79)

7. موجودات شرور:

شر، هر نوع بدى را در برمى‌گيرد. برخى شر را شامل شرور دنيا و آخرت، انسان و جنّ و شياطين، درندگان و گزندگان، آتش، آب، غذاهاى زيانبار، قحطى و بيمارى برشمرده‌اند.[62] در قرآن، يك بار (به‌صورت مطلق) به استعاذه از شرّ اين‌گونه موجودات سفارش شده است: «مِن شَرِّ مَا خَلَق» (فلق/113،2) «مَا خَلَقَ» شامل همه آفريدگان مى‌شود و «شرّ»، آنها را به مخلوقاتى مقيّد مى‌كند كه منشأ شرّ باشند.[63]
در آياتى نيز مصاديقى براى شرور بيان شده است كه بايد از آنها به خدا پناه برد:
الف. تاريكى فراگير:
در آيه 3 فلق/113 به پناه بردن از شرّ تاريكى* به پروردگار فرمان داده شده‌است:«مِن شَرِّ غَاسِق إِذا وَقَب». تعبير «غاسِق اِذا وَقَب» در تفاسير و روايات، به شب هنگامى كه با تاريكى‌اش داخل شود، غروب ثريا يا ستاره‌اى ديگر، غروب ماه[64]، كسوف ماه، نيش زدن مارهاى سياه[65] و هر مهاجم شرورى[66]، تفسير شده است; امّا بيشتر مفسران آن را بر معناى نخست حمل كرده‌اند. در اين صورت ذكر آن به دليل اقدام فاسق به فسق و فجور و اقدام حشرات و درندگان به آزار و اذيت به هنگام شب است.[67] برخى نسبت دادن شر به شب را به اين سبب دانسته‌اند كه با تاريكى خود به شرير براى انجام دادن شر كمك مى‌كند، پس شرّ در شب، بيشتر از روز اتفاق مى‌افتد.[68] ذكر شب پس از «مَا خَلَقَ» را نيز از باب ذكر خاص پس از عام و براى اهميت دادن به آن معرفى كرده‌اند.[69] برخى نيز به عكس، نكره آوردن آن را براى دلالت بر عموم دانسته‌اند.[70]
ب. جادوگران:
در ادامه سوره فلق فرمان داده شده از شرّ دمندگان در گرهها به پروردگار پناه برده شو:«ومِن شَرِّ النَّفّـثـتِ فِى العُقَد» (فلق/113،4)‌«نفث» در لغت، دميدن است[71] و منظور از آن، دميدن در رُقيه‌ها و گرههاست[72] و مقصود از «نفّاثات» زنانى است كه براى جادوكردن، در گرههاى بند مى‌دمند.[73] گفته شده: آنان زنانى هستند كه قلب مردان را به دوستى خود مى‌ربايند[74] يا زنانى كه تصميم مردان را تغيير داده و آنان را به رأى خود باز مى‌گردانند.[75]
از اين آيه، تأثير سحر* استفاده مى‌شود[76]; اما برخى، تأثير آن را نپذيرفته و گفته‌اند: لزوم پناه‌بردن به خدا از شر ساحران، براى اين است كه آنان اين توهم را ايجاد مى‌كنند كه قدرت دارند انسان را بيمار كنند يا شفا بخشند يا قادر به انجام كارهاى خير و شرّند[77] يا اينكه مقصود از استعاذه از زنان جادوگر را استعاذه از جادوگرى و گناه جادوى آنان، استعاذه از فتنه‌اى كه با آن مردم را فريب‌مى‌دهند و استعاذه از شرى كه آن را خداوند هنگام جادوى آنان ايجاد مى‌كند دانسته‌اند.[78]
ج. حسودان:
در آيه پايانى سوره فلق فرمان داده شده از شر حسود، زمانى كه حسد* مىورزد به پروردگار پناه برده شود: «و مِن شَرِّ حاسِد اِذا حَسَد». (فلق/113،5) مقصود از قيد «إذا حَسَد» اين است كه به حسد خويش ترتيب اثر داده، طبق آن عمل كند.[79] گفته شده: آيه، پناه بردن از نفس حسود و چشم زخم وى را بيان مى‌كند.[80] برخى، يهود را مصداق حاسد‌برشمرده‌اند.[81]

8. عناد كافران:

خداوند به پيامبرش دستور داده است كه در برابر جدال و عناد بى‌دليل كافران درباره آيات خدا، به خدا پناه ببرد، زيرا در دلشان جز كبر نيست: «اِنَّ الَّذينَ يُجـدِلونَ فى ءايـتِ اللّهِ بِغَيرِ سُلطـن اَتـهُم اِن فى صُدورِهِم اِلاّ كِبرٌ ما هُم بِبــلِغيهِ فاستَعِذ بِاللّه» (غافر/40،56)، بنابراين، استعاذه در آيه، به معناى پناه بردن به خدا از جدال* و عناد كافران‌است.
يادآور مى‌شويم كه يكى از مصاديق مستعاذٌ منه، خداوند است (توبه/9،118) كه مراد از آن، پناه‌بردن از كيفر خدا به عفو او و از خشم خدا به‌رضاى اوست.
[82]

مراتب استعاذه:

استعاذه داراى دو‌مرتبه است:

1. استعاذه زبانى:

اولين مرتبه استعاذه، گفتن الفاظى خاص با زبان است. قرآن براى استعاذه عبارتهايى را از اولياى الهى نقل كرده است; از موسى(عليه السلام) «اَعوذُ بِاللّهِ‌...» (بقره/2،67)، از نوح(عليه السلام) «رَبِّ اِنّى اَعوذُ بِكَ‌...» (هود/11،47) و از مريم(عليها السلام) «اِنِّى اَعوذ بِالرّحمنِ‌...» (مريم/19، 18) و از يوسف(عليه السلام) «معاذاللّه» (يوسف/12،23)، چنان‌كه به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز فرمان داده شده كه الفاظى را بر زبان جارى سازد. (مؤمنون/23، 97‌ـ‌98; فلق/113، 1; ناس /114،1) در اينكه با چه‌عبارتى بايد استعاذه كرد ميان مفسران اختلاف است; آنان عبارتهايى را مانند: «أعوذ باللّه من الشّيطن الرّجيم» ، «أستعيذ باللّه‌...» ، «معاذ‌اللّه» ، «أعوذ باللّه السّميع العليم‌...» و «أللّهمّ إنّى أعوذ‌...» ذكر‌كرده‌اند.[83]

2. استعاذه قلبى:

مرتبه بالاى استعاذه، پناه بردن قلبى به خداست و گفتار زبانىِ صرف، بدون معرفت قلبى بى‌فايده است[84]، چنان‌كه ياد دارو، شفابخش نيست.[85] عبارت «اِنَّهُ هُوَ السَّميعُ العَلِيم» پس از فرمان استعاذه در آيه 36 فصّلت/41 اشاره دارد كه استعاذه زبانى وقتى مؤثر است كه حقيقت آن در قلب جاى گيرد; گويا خداوند فرموده است: با زبان استعاذه را بگو، من شنوا هستم و در قلب و انديشه‌ات متوجه آن باش، من از نهانت خبر دارم.برخى گفته‌اند: تماميت استعاذه به اين است كه بنده بداند از جلب منفعت و دفع ضرر عاجز است و خداوند بر آن قدرت دارد و در قلب بخواهد كه خداوند او را پناه دهد و با زبان آن را بطلبد.[86]
عده‌اى نيز حقيقت استعاذه را مرتبه قلبى آن دانسته و گفته‌اند: استعاذه كيفيتى نفسانى است كه از علم كامل برهانى و ايمان به مقام توحيد فعلى حق حاصل مى‌شود.[87] استعاذه يادآورى نعمتهاى بزرگ خدا و ذكر شدّت كيفر اوست و اين دو، بنده را به دورى از هواى نفس و رويكرد به شريعت فرا مى‌خوانند.[88] بر اساس اين نظر، گفتار زبانى، فقط بيانگر حقيقت استعاذه محسوب شده[89] و اشاره به حالتى است كه انسان در مواجهه با شرور مى‌يابد و در گفتار و عقيده و عمل از آنها مى‌گريزد.[90]
برخى نيز حقيقت استعاذه را داراى سه مرتبه دانسته‌اند: الف. استعاذه در مقام توحيد فعلى. ب.‌استعاذه در مقام توحيد صفاتى. ج. استعاذه در مقام توحيد ذات، و احتمال داده‌اند كه دعاى منسوب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله):«أعوذ بعفوك من عقابك و أعوذ برضاك من سخطك و أعوذبك منك» به اين سه مقام اشاره داشته باشد.[91]

منابع

احكام القرآن، جصاص; بحارالانوار; بيان السعادة فى مقامات العباده; پرواز در ملكوت; تاج العروس من جواهر‌القاموس; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير‌البصائر; تفسير التحرير و التنوير; تفسير روح البيان; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; التفسير الكبير; تفسير المنار; جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع‌لاحكام القرآن، قرطبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; سرالصلوه; معراج‌السالكين و صلوة العارفين; السنن الكبرى; الفرقان فى تفسير القرآن; القاموس المحيط; الكشاف; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان العرب; مجمع‌البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مفردات الفاظ القرآن; الموسوعة الذهبية للعلوم الاسلاميه; الميزان فى تفسير القرآن.
محمد مرادى




[1]. مفردات، ص‌595، «عوذ».
[2]. لسان‌العرب، ج‌9، ص‌464، «عوذ».
[3]. مفردات، ص‌595، «عوذ».
[4]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌286.
[5]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌16.
[6]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541.
[7]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌593.
[8]. روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌499.
[9]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌64.
[10]. التفسير الكبير، ج‌15، ص‌98.
[11]. الموسوعة الذهبيه، ج‌4، ص‌264.
[12]. تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌62; الدرالمنثور، ج‌5، ص‌165; الموسوعة الذهبيه، ج‌4، ص‌263.
[13]. احكام القرآن، ج‌3، ص‌282; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌14.
[14]. تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌14‌ـ‌16.
[15]. الخلاف، ج‌1، ص‌324; مستمسك العروه، ج‌6، ص‌271.
[16]. مجمع‌البيان، ج6، ص593; الميزان، ج12، ص344; الفرقان، ج‌14، ص‌478.
[17]. الميزان، ج‌12، ص‌344.
[18]. جامع البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌134.
[19]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌555.
[20]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌555.
[21]. التحرير والتنوير، ج‌14، ص‌278.
[22]. الميزان، ج‌8، ص‌381; ج‌12، ص‌344.
[23]. الكشاف، ج‌2، ص‌632.
[24]. الميزان، ج‌8، ص‌385.
[25]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌498.
[26]. الميزان، ج‌18، ص‌139.
[27]. مجمع‌البحرين، ج‌3، ص‌275، «عوذ».
[28]. السنن الكبرى، ج‌3، ص‌378.
[29]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541.
[30]. التفسير الكبير، ج1، ص64; الفرقان، ج30، ص544; پرواز در ملكوت، ج‌2، ص‌141.
[31]. روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌452.
[32]. الميزان، ج‌20، ص‌395‌ـ‌396.
[33]. روح‌البيان، ج‌1، ص‌4.
[34]. القاموس المحيط، ج‌1، ص‌728، «همز».
[35]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌117.
[36]. القاموس المحيط، ج‌1، ص‌728، «همزه».
[37]. جامع‌البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌66.
[38]. كشف‌الاسرار، ج‌6، ص‌466.
[39]. همان، ص‌467.
[40]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌187; كشف الاسرار، ج‌6، ص‌466.
[41]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌68.
[42]. الميزان، ج‌15، ص‌65.
[43]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌178.
[44]. مفردات، ص‌798، «نزغ».
[45]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌208.
[46]. جامع‌البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌208.
[47]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌788.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌788.
[49]. الميزان، ج‌8، ص‌380.
[50]. همان، ص‌380‌ـ‌381.
[51]. مفردات، ص‌531، «طوف».
[52]. التحرير و التنوير، ج‌9، ص‌232.
[53]. روح‌المعانى، مج‌6، ج‌9، ص‌215; الميزان، ج‌8، ص‌385.
[54]. روح المعانى، مج 6، ج‌9، ص‌215.
[55]. التحرير والتنوير، ج‌9، ص‌231، 233.
[56]. الميزان، ج‌8، ص‌381.
[57]. مفردات، ص‌868، «وسوس»; الكشاف، ج‌4، ص‌823.
[58]. الكشاف، ج‌4، ص‌823; التفسير الكبير، ج‌32، ص‌198.
[59]. جامع البيان، مج‌12، ج‌24، ص‌73.
[60]. همان، مج‌13، ج‌25، ص‌155.
[61]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌274.
[62]. التفسيرالكبير، ج32، ص177; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌501.
[63]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌457; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[64]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌457‌ـ‌459.
[65]. الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[66]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌866.
[67]. همان، ص‌569.
[68]. الكشاف، ج‌4، ص‌821; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌503; الميزان، ج‌20، ص‌393.
[69]. الميزان، ج‌20، ص‌393.
[70]. مجمع البيان، ج‌10، ص866; روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌502.
[71]. تاج العروس، ج‌3، ص‌272، «نفث»; كشف الاسرار، ج‌10، ص‌670.
[72]. مفردات، ص‌816، «نفث».
[73]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌459; الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[74]. كشف الاسرار، ج‌10، ص‌670.
[75]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[76]. الميزان، ج‌20، ص‌393.
[77]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌866.
[78]. الكشاف، ج‌4، ص‌821.
[79]. همان، ص‌822; الميزان، ج‌20، ص‌393.
[80]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌493.
[81]. جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌460.
[82]. السنن الكبرى، ج‌1، ص‌452; بحارالانوار، ج‌83، ص‌134; بيان‌السعاده، ج‌1، ص‌24.
[83]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌89; تفسير قرطبى، ج‌1، ص‌62; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌15.
[84]. التفسير الكبير، ج‌15، ص98.
[85]. التحقيق، ج‌8، ص‌258.
[86]. البصائر، ج‌60، ص‌750.
[87]. پرواز در ملكوت، ج‌2، ص‌140.
[88]. التفسير الكبير، ج‌15، ص‌98.
[89]. تفسير المنار، ج‌9، ص‌541; الفرقان، ج‌14، ص‌478‌ـ‌479.
[90]. الفرقان، ج‌30، ص‌544.
[91]
. سر الصلوه، ص‌84; بيان السعاده، ج‌1، ص‌24.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:57 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها