0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تجارت با خدا، خريد و فروشى از نوع ديگر

تجارت با خدا، خريد و فروشى از نوع ديگر

پورمنصورى، صائب

داد و ستد با خدا به چه معناست؟ ويژگي آن چيست و چه مزايا و آثاري براي فرد و جامعه دارد؟
كنكاش پيرامون اين سؤالات و اين موضوع كه انفاق در اسلام از چه جايگاهي برخوردار است، دستمايه مقاله حاضر است كه در نگاه تحليلي نويسنده مورد بحث و بررسي قرارگرفته است. با هم آن را مي خوانيم:
¤¤¤

عرف داد و ستد

هر داد و ستدي، فروشنده و خريداري دارد و دراين ميان چيزي كه ماليت و ارزش خريد و فروش دارد ازسوي مالك و صاحب قانوني آن عرضه مي شود و خريدار در برابر مالك شدن آن، چيز با ارزشي را مي دهد.
با اين داد و ستد چيزهايي جا به جا مي شوند و هريك آن چيزي را كه با رضايت و خشنودي گرفته مالك مي شود.
همواره در داد و ستدهاي ما حقي و مالي كه از آن ماست جابه جا مي شود. در هر نقل وانتقال و خريد و فروش ها هردو سوي معامله مي كوشد تا چيزي را كه به دست مي آورد ازنظر ارزشي برابر باشد و يا نوعي برابري و هم ارزشي در آن وجود داشته باشد تا مغبون نشود و زيان نكند. از اين رو هريك از دو سو براين باور است كه دراين معامله سودكرده و زيان نبرده است و يا اگر زياني ديده آن اندازه نبوده است؛ زيرا هدف وي به دست آوردن آن چيزي بوده كه به نظر وي از ارزش ديگري برخوردار است كه شايد به چشم نيايد.

تجارت با خدا

اما نوع ديگري از تجارت است كه در آن صاحب حق و مال، در ازاي پرداخت چيزي مال خودش را مي خرد و اين تنها ميان خدا و بنده اتفاق مي افتد. انفاق در راه خدا از مصاديق اين معناست. خداوندي كه خود مالك هستي و همه چيز آن است حاضر مي شود تا همان چيزهايي را كه مال خودش است از انسان بازخرد و درمقابل چيزي ديگر را با ارزش تر بدهد.

ويژگي تجارت با خدا

انفاق در راه خدا به تعبير قرآن از اموري است كه تجارت با خدا شمرده مي شود و فروشنده نه تنها از عذاب دوزخ رهايي مي يابد بلكه اين فرصت براي او فراهم مي شود كه ازچشم پوشي و مغفرت و رحمت خداوند بهره مند گردد و بهشت رضوان را در آخرت از آن خود كند.
خداوند در آيه 10تا 12سوره صف مي فرمايد: اي كساني كه ايمان آورده ايد آيا شما را به تجارتي رهنمون شوم تاشما را از عذاب دردناك رهايي بخشد؟ ايمان به من مي آوريد و در راه او به اموالتان مجاهدت مي كنيد... تا خداوند از گناهان شما درگذرد و شما را به بهشت هايي درآورد كه از زير درختان آن رودها روان است.
در آيه 29سوره فاطر از انفاق مال در راه خدا به عنوان تجارتي كسادناپذير ياد مي كند كه هرگز زياني در آن راه نمي يابد و بازار آن كساد نمي شود.
در آياتي ديگر با كنايه وتعبير لطيف از اين داد و ستد به وام دادن به خدا ياد مي كند (بقره آيه 245) و بيان مي دارد كه اگر شما به مستحقي انفاق مالي كنيد و در راه خدا پولي را هزينه كنيد آن كه اين مال را مي گيرد در حقيقت خداست و پيش از آن كه به دست او برسد در دستان خدا قرار گرفته است و اين خداوند است كه آن را دريافت و به بنده خود مي دهد. خداوند در آيه 104 سوره توبه مي فرمايد: «الم يعلموا ان الله هو... و ياخذ الصدقات؛ آيا نمي دانيد كه خداوند... صدقات را مي گيرد.
بنابراين در بينش قرآن و آموزه هاي وحياني، انفاق در راه خدا از مصاديق تجارت با خدا دانسته شده كه در آن فروشنده نه تنها زياني نمي كند بلكه سود بسيار كرده و همواره تجارت و بازارش گرم خواهد بود و كسادي دراين بازار و تجارت راه ندارد.
خداوند نيز اين كمبود مادي را كه ازطريق انفاق ايجاد مي شود به گونه اي ديگر درهمين دنيا جبران مي كند و در مالش بركت مي دهد. از اين رو به كساني كه انفاق مي كنند يادآور مي شود از اين كه مالي از دستشان مي رود اندوهگين نشوند زيرا خداوند درهمين دنيا آن را جبران مي كند. (سبا آيه 39) بلكه نه تنها در اين دنيا اين كمبود را جبران مي كند (انفال آيه 60) بلكه در همين دنيا به چند برابرش افزايش سرمايه مي دهد. (بقره آيه 245 و 268)
در ارزش و اهميت انفاق در راه خدا و اين تجارت پر سود همين اندازه بس كه خداوند تجارت با خدا را از ويژگي هاي بندگان خاص خود دانسته است كه به جهت شناخت كامل از هستي و خالقيت و ربوبيت الهي به تجارت با وي مشغول مي شوند.
در سوره انسان تجارت كنندگان با خدا را از ابرار برشمرده است كه مقامي عالي است و همين بس كه اهل بيت(ع) در توصيف قرآني از مصاديق روشن آن مي باشند. (انسان آيه 5 تا 8)

نماز و انفاق لازمه تقوا

اگر بخواهيم از ارزش انفاق سخن بگوئيم مطلب به درازا مي كشد و تنها به همين مقدار بسنده مي كنيم كه قرآن انفاق را در كنار نماز كه مصداق كامل و تمام عبوديت و پرستش است، قرار داده و در بسياري از آيات و آموزه هاي دستوري به پيشينيان و نيز مسلمانان، از آنان خواسته است در راه خدا انفاق كنند. در نخستين آيات سوره بقره وقتي از ويژگي هاي متقين سخن مي گويد مي فرمايد: الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاه و مما رزقناهم ينفقون؛ متقين كساني هستند كه به غيب ايمان مي آورند و نماز به پا مي دارند و از آن چه روزيشان كرده ايم انفاق مي كنند. (بقره آيه 3)
در اين آيه دو نكته ظريف را مي توان يادآور شد: نخست آن كه فعل را در همه آيه، مضارع مي آورد تا از دايمي بودن اين شيوه در نزد متقيان خبر دهد و بيان كند كه متقي كسي است كه همواره در حوزه نظر و بينش و عقيده بر اين باور است و به هر آن چه نهان و ناپيداست ايمان دارد و در حوزه عمل به دو كار نيك و صالح همواره پاي بند است و دست از آن بر نمي دارد يكي آن كه نماز به پا مي دارد و حق خالقيت و روبيت خداوندي را در حد امكان به جا مي آورد و ديگر آن كه در راه او انفاق مي كند. نكته دوم اين است كه در اين آيه سخن از انفاق هر آن چه روزي شده به ميان آمده است؛ بنابراين انفاق، خاص مال نيست بلكه از هر آن چيزي كه خداوند به او روزي داده مي بايست قدري را انفاق كند و به ديگران برساند. وي در اين جا همانند واسطه فيض عمل مي كند. پس، از دستي مي گيرد و به دستي ديگر مي رساند. اين روزي مي تواند مال يا علم و دانش و يا هر چيز ديگري باشد. بلكه جان را نيز شامل مي شود، از اين روي سخن از انفاق جان در راه خدا نيز شده است كه اين نهايت تجارت و اوج بندگي است كه در آن رضوان خدا را به دست مي آورد.
بنابراين اگر از زكات هرچيزي در روايات سخن رفته از اين روست كه متقي كسي است كه از هر آن چه خدايش روزي مي كند، چيزي را در راه خدايش مي بخشد.
اميرمومنان در نهج البلاغه مي فرمايد: لكل شيء زكاه، و زكاه البدن الصيام؛ براي هر چيزي زكات است و زكات بدن روزه گرفتن است. امام باقر(ع) نيز مي فرمايد: زكاه العلم ان تعلمه عبادالله؛ زكات دانش، آموختن آن به بندگان خداست، و در برخي از روايات مشهور نيز آمده است كه: زكاه العلم نشره؛ زكات دانش، آموزش آن به ديگران و انتشار آن در ميان خلق است.

انفاق مادي، و معنوي

انفاق گاه مادي است مانند ساختن راه ها، بيمارستان ها، مدارس، پل ها، مساجد، خوابگاه هاي دانشجويي و صدها كار كه سود و بهره اش را همگان مي برند؛ و گاه معنوي كه شامل آموزش دانش و تربيت و تعليم و مانند آن مي شود. (نگاه كنيد: تفسير قرطبي ج 1 ص 126 و مجمع البيان طبرسي ج 1 ص 122 و تفسير نمونه ج 1 ص 74)
اگر انسان با خداوند معامله و تجارت مي كند بايد رعايت خريدار را بكند و چيز بد به او نفروشد. از اين روست كه خداوند به مومنان سفارش مي كند كه از بهترين چيزهايي كه خداوند روزيشان كرده است انفاق كنند و چيز بد به خداوند نفروشند. (بقره آيه 215)
در قرآن بيان شده بهترين معيار براي اين كه تشخيص دهيد چه چيزي بد و چه چيزي خوب و خير است كه مي توان آن را انفاق كرد اين است كه به خودتان مراجعه كنيد و آن چه را براي خود نمي پسنديد براي خدا و ديگران هم نپسنديد و آن چه را خود مي پسنديد و خير و خوب مي دانيد همان را براي خدا و ديگران بخواهيد. بنابراين بهترين معيار، خود انسان است كه اگر چيزي را محبوب دانست از همان محبوبش انفاق كند: تنفقوا مما تحبون (آل عمران آيه 92)
در انفاق نه بايد از نظر حجمي كم گذاشت و نه از نظر كيفيت و مطلوبيت كوتاهي كرد، با اين همه نبايد از آن سوي افراط غلتيد و به دام اسراف و هلاكت افتاد؛ بنابراين انسان نبايد در انفاق آن اندازه زياد روي كند كه خود را در رنج و هلاكت اندازد. (بقره آيه 195) و يا تنگدستي اندازد آن گاه خود را سرزنش كند و يا ديگران وي را بر اين رفتار و عمل نكوهش نمايند: ولا تجعل يدك معلوله الي عنقك ولا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسور (اسراء آيه 29)

امنيت اجتماعي انفاق

اين تجارت نيكو و پر سود با خداوند آثار مهمي در دنيا و آخرت براي فرد و اجتماع به همراه خواهد داشت. در آيات قرآن به هر دو دسته آثار اشاره شده است ولي آن چه براي ما در اين نوشتار مهم است نگاهي به آثار اجتماعي اين پديده است.
قرآن يكي از آثار مهم اجتماعي اين عمل را ايجاد و گسترش امنيت در جامعه و بوجود آمدن سلامت اجتماعي آن مي داند. بسياري از مفسران بر اين باورند كه اگر انفاق در راه خداوند صورت نپذيرد جامعه دچار نوعي بحران مي شود كه نتيجه آن جز چيرگي دشمنان بر سرزمين هاي اسلامي نيست.
كساني كه در راه خدا از هر آن چه روزيشان كرده است انفاق مي كنند، اين فرصت را به ديگر اعضاي جامعه مي دهند تا خود را در سطح برابر قرار دهند و از عقب افتادگي مادي و معنوي رهايي يابند. گسترش تضادهاي طبقاتي و يا افزايش آن، زمينه را براي ايجاد بحران داخلي فراهم مي آورد و دشمن را براي هجوم ترغيب مي كند.
اين كه خداوند در آيه 195 سوره بقره مي فرمايد در راه خدا انفاق كنيد و با دستان خويش خود را به هلاكت نياندازيد، اين به هلاكت انداختن در رابطه با مساله انفاق تنها زماني معنا مي يابد كه انفاق به عنوان بازدارنده عمل كند و جلوي بحران اجتماعي را بگيرد. بنابراين انفاق به جهت آن كه بحران تضاد را در اجتماع كاهش مي دهد و نوعي اعتدال برقرار مي كند زمينه تجاوز دشمن را كاهش مي دهد.
انفاق، عاملي مهم در جلوگيري از گسترش ناامني در جامعه است و از اين نظر بسيار حايزاهميت مي باشد. (نگاه كنيد: مجمع البيان ج 2 ص 516 و نيز الميزان ج 2 ص 64 و تفسير كبير فخر رازي ج 5 ص 149).

 

جمعه 21 مهر 1391  12:46 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار و بركات انفاق

آثار و بركات انفاق

فقيهي مقدس، نفيسه

انفاق در راه خدا آثار و بركات عظيمى را به دنبال دارد كه هم از حيث فردى و هم از حيث اجتماعى قابل بررسى مى باشد. در ذيل به برخى از آنها اشاره مى شود:

الف. آثار فردى

آثار فردى انفاق، تنها در پاداش ها و ثواب هاى اخروى خلاصه نمى شود بلكه در همين دنيا نيز بركات چشمگيرى شامل حال انسان مى شود كه در اين مبحث سعى مى كنيم تا حدامكان به هر دو جنبه بپردازيم:

1. بركت و افزايش اموال

بر خلاف تصور افراد ظاهربين، انفاق نه تنها موجب كم شدن اموال انسان نمى شود، بلكه بركت و يا افزايش اموال را نيز به دنبال دارد.
قرآن كريم مى فرمايد: «مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنـبُلَة مِّاْئَةُ حَبَّة وَاللَّهُ يُضَـعِفُ لِمَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيم; «مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند همانند دانه اى است كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه صد دانه باشد، خداوند براى هر كس كه بخواهد [آن را] چند برابر مى كند و خدا گشايشگر داناست».
«يضاعفه» از ماده «ضعف» تنها به معناى دو برابر نيست، بلكه تا چندين برابر را نيز شامل مى شود كه در انفاق تا هفتصد برابر و بيشتر در قرآن آمده است.[1]
با توجه به اطلاق در آيه مى توان استفاده كرد كه زياد شدن صدقات و بركت آن علاوه بر اين كه شامل اموال دنيا اعم از زياد شدن رزق و روزى، اداء دين و... مى باشد افزونى پاداش ها و ثواب هاى الهى در آخرت را نيز شامل مى شود، چنان چه در روايات هر دو مورد بيان شده است:
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: «اِستنزلوا الرِزْقَ بالصدقه;[2] به وسيله صدقه، رزق و روزى را براى خود نازل كنيد».
امام صادق(ع) فرموده است: «الصَّدَقَه تَقْضِى الدّين و تخلف بالبركة;[3] صدقه دين را ادا مى كند و بركت را براى انسان به دنبال دارد».
امام على(ع) مى فرمايد:«هر گاه بى چيز شديد بوسيله صدقه با خدا تجارت كنيد».[4]
همچنين پيامبر اسلام فرموده است: «خداوند صدقه شما را افزايش داده و زياد مى كند همانطور كه يكى از شما فرزند خود را رشد داده و پرورش مى دهد، تا اين كه روز قيامت در حالى كه به بزرگى كوه احد رسيده است او را ملاقات مى كند».[5]
آن حضرت در جاى ديگر مى فرمايد: صدقه بدهيد، همانا صدقه مال را زياد مى كند، پس صدقه بدهيد خداوند شما را مورد رحمت خويش قرار دهد».[6]

2. دورى بلا و مرگ بد

رفع بلا، دورى از مرگ سوء و... از اثرات انفاق مى باشد كه در روايات نيز به آن اشاره شده است:
امام باقر(ع) مى فرمايد: «صدقه هفتاد بلا را از انسان دور مى كند و نيز مرگ سوء را از انسان دور مى نمايد چرا كه صاحب صدقه هرگز با مرگ سوء از دنيا نمى رود».[7]
و در جايى ديگر آمده است: «با دست خود صدقه دادن، انسان را از مرگ سوء حفظ مى كند و هفتاد نوع از انواع بلايا را از انسان دور مى كند».[8]

3. طول عمر

همانطور كه در تعاليم اسلامى آمده است، برخى عوامل بر مدت عمر انسان تأثير مى گذارد و كاهش يا افزايش طول عمر انسان را به همراه دارد «صدقه دادن» از عواملى است كه طبق بيان صريح روايات، موجب افزايش طول عمر مى شود:
پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: « صدقه و صله ى رحم شهرها را آباد مى كند و بر عمرها مى افزايد».[9]

4. شفاى مريض

از ديگر آثار مهم، صدقه و انفاق، شفاى مريض مى باشد كه نقش اساسى و مهمى دارد و اثر آن بارها به تجربه رسيده است، حديثى كه به اين مسأله تصريح مى كند از پيامبر اكرم(ص)، امام صادق(ع)، امام كاظم (ع) و اميرمؤمنان(ع): نقل شده است:
«داووا مَرَضاتِكم بِالِصَّدَقة;[10] بيماران خود را به وسيله صدقه درمان كنيد». و در حديث ديگرى مى خوانيم كه مستحب است مريض با دست خود صدقه بدهد.[11]

5. دوركننده فقر

از امام باقر(ع) نقل شده است: «نيكى و صدقه فقر را دور مى كند...».[12]

آثار معنوى انفاق

از نظر قرآن كريم انفاق در راه خدا، تجارتى پرسود و معامله اى ارزشمند است[13] كه موجب جلب پاداش هاى عظيم[14] و رسيدن به بهشت الهى شده، انسان را از هول و هراس قيامت ايمن نموده[15] و موجب نجات از عذاب دردناك الهى مى شود.[16]
علاوه بر اين، آثار معنوى زيادى بر انفاق مترتب مى شود كه دقت در آن ها، موجب ترغيب و تحريك هرچه بيشتر انسان به سوى اين عمل خدا پسندانه مى گردد; در اين مبحث برخى از اين آثار و بركات معنوى مورد بررسى قرار مى گيرد:

1. تزكيه و طهارت انسان

«خُذْ مِنْ أَمْوَلِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَوتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيم;[17] از اموال آنها صدقه اى بگير تا به واسطه ى آن پاك و پاكيزه شان سازى و برايشان دعا كن زيرا دعاى تو براى انان آرامشى است».
در مورد شأن نزول آيه شريفه آمده است: در ميان كسانى كه از رفتن به تبوك خوددارى كردند، 3 نفر بودند كه بدون هيچ گونه شك و ترديدى همراه رسول خدا نرفتند، اين سه نفر وقتى آيات عتاب و تهديد را راجع به منافقان شنيدند، يقين كردند كه جهنمى شده اند، خود را به ستون هاى مسجد بستند و در همين حال بودند تا حضرت مراجعت فرمود و از احوال آن ها جويا شد; به ايشان گفته شد، آن ها توبه كرده و قسم خورده اند كه تا وقتى شما به دست مبارك خود بازشان نكنيد; آزاد نگردند. حضرت فرمود: من نيز قسم مى خورم تا زمانى كه دستورى نرسد بازشان نكنم، بعد از 50 روز آيه «عَسَى اللَّهُ أَن يَتُوبَ عَلَيْهِم»[18] نازل گشت و رسول خدا(ص) بر خاست و نزد آن ها رفته، آزادشان فرمود، اين سه نفر اموال خود را نزد رسول خدا(ص) آورده گفتند: اين اموال را به كفاره ى تخلفى كه كرده ايم، صدقه بده، حضرت فرمودند: دستورى براى گرفتن اموال ندارم، تا اين كه آيات مورد بحث نازل گشت و حضرت اموال آن ها را در مصالح عمومى مصرف فرمود.[19]
رفع رذيله «شح نفس» يكى از مصاديق تزكيه و طهارت جان انسان مى باشد كه به طور خاص در آيات قرآن به آن اشاره و ما نيز به بررسى آن مى پردازيم:
از آن جايى كه حرص و طمع و بخل از مهم ترين شعبه هاى حب دنيا بوده و هر يك از آن ها خود منشاء رذايل فراوان ديگرى مى گردد، مبارزه با اين بيمارى روحى نقش اساسى را در فرهنگ اسلامى داراست.
عنصر »انفاق« نقش به سزايى براى تحفظ و درمان اين رذايل اخلاقى دارا مى باشد و به تعبير قرآن كريم، عاملى براى جلوگيرى از شح نفس مى باشد:
در سوره ى حشر آيه 9 نيز اين اثر بيان شده است: «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَكَ هُمُ الْمُفْلِحُون» كه در شأن نزول آيه گفته اند: آيه در مورد انصار نازل شده كه هر چند خود شديداً نياز داشتند، اموال خود را به مهاجران مى دادند و حتى چشم داشتى به غنائمى كه به مهاجران داده مى شد نداشتند و آن ها را بر خود مقدم مى كنند و برخى مى گويند در مورد جنگجويان احد نازل شده كه 7 نفر از آن ها سخت تشنه و مجروح بودند، فردى به مقدار نوشيدن يك نفر آب آورد و سراغ هر يك رفت او را به ديگرى حواله داد و بر خود مقدم شمرد، سرانجام همگى تشنه جان سپردند; خداوند در اين آيه ايثارگرى آنها را ستود، در حال عموميت مفهوم آيه قابل تطبيق بر موارد مشابه است.[20]
«فَاتَّقُواْ اللَّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَ اسْمَعُواْ وَ أَطِيعُواْ وَ أَنفِقُواْ خَيْرًا لاَِّنفُسِكُمْ وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون; و تا آن جا كه در توان داريد تقواى الهى را پيشه كنيد و گوش دهيد و اطاعت كنيد و انفاق نماييد كه براى شما بهتر است; و آن ها را كه از بخل و حرصه خويشتن مصون بمانند رستگار و پيروزند».
«شح»; بخل همراه با حرص را گويند و لذا شديدتر از بخل مى باشد، در روايتى از امام صادق(ع) آمده است: «بخيل كسى است كه در مورد آنچه دارد بخل مىورزد ولى شحيح هم نسبت به آن چه در دست مردم است بخل مىورزد و هم آنچه خود در اختيار دارد تا آن جا كه هر چه را در دست مردم مى بيند آرزو مى كند آن را به چنگ آورد، از طريق حلال باشد يا حرام و هرگز به آن چه به او داده قانع نيست».[21]
«يوق» از ماده «وقايه» به معناى حفظ شىء است از آن چه اذيت و ضرر مى رساند[22] و در اين جا هر چند به صورت مجهول آمده است، اما پيداست كه فاعل آن خداست; يعنى هر كس با انفاق در راه خدا اوامر الهى را اطاعت كند خداوند او را از اين صفت مذموم كه سبب هلاكت انسان است نجات مى دهد.
در حديثى از امام صادق(ع) مى خوانيم: حضرت از شب تا صبح طواف خانه خدا را به جا مى آورد و پيوسته مى فرمود: «خداوندا! مرا از حرص و بخل نگهدار» يكى از يارانش عرض كرد: فدايت شوم! امشب غير از اين دعا دعاى ديگرى از شما نشنيدم; فرمود: چه چيز از بخل و حرص نفس مهم تر است. در حالى كه خداوند مى فرمايد: «وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَـئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون»[23]
از اين آيه استفاده مى شود كه انفاق، عاملى است براى تحفظ انسان از رذيله شح نفس، كه اگر انسان همواره و به طور منظم اهتمام به صدقات داشته باشد، سعادت و فلاح را در پرتو نجات از اين رذيله براى خود تضمين كرده است.
در روايت نيز به «رفع شح نفس» توسط صدقه كه مصداقى از انفاقات مى باشد اشاره شده است:
امام على(ع) مى فرمايد: «بر تو باد صدقه دادن تا از پستى شح نفس رهايى يابى».[24]

2. مغفرت و تكفير گناهان

انفاق هم عاملى براى مغفرت و تكفير گناهان مى باشد و هم عاملى براى قبولى توبه است و آيات مختلفى در قرآن به آن تصريح يا تلويح كرده است از جمله: «أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَ يأْخُذُ الصَّدَقَـتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم;[25] آيا نمى دانستند كه فقط خداوند توبه را از بندگانش مى پذيرد و صدقات را مى گيرد و خدا توبه پذير مهربان است».
كه اشاره به نقش «صدقه) در پذيرش توبه دارد و آياتى كه به مغفرت و تكفير گناه توسط انفاق تصريح مى كند: «إِن تُقْرِضُواْ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا يُضَـعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيم;[26] اگر به خدا وامى نيكو دهيد، آن را براى شما دو چندان مى گرداند و بر شما مى بخشايد، خداست كه سپاس پذير و بردبار است».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
«وَلَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَـقَ بَنِى إِسْرَ ءِيلَ... لَئِنْ أَقَمْتُمُ الصَّلَوةَ وَءَاتَيْتُمُ الزَّكَوةَ وَءَامَنتُم بِرُسُلِى وَعَزَّرْتُمُوهُمْ وَأَقْرَضْتُمُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا لاَُّكَفِّرَنَّ عَنكُمْ سَيِّـَاتِكُمْ وَلاَُدْخِلَنَّكُمْ جَنَّـت تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَـرُ ...;[27] و خدا از بنى اسرائيل پيمان گرفت... اگر نماز به پا داريد و زكات را بپردازيد و به رسولان من ايمان بياوريد و آنها را ياد كنيد و به خدا وامى نيكو دهيد [در راه او به نيازمندان كمك كنيد]، گناهان شما را مى پوشانم و شما را به در باغ هايى از بهشت كه نهرها از زير درختانش جارى است، وارد مى كنم...».

3. آرامش روحى و روانى

از جمله آثار اعمال نيكو به طور عام و انفاق به طور خاص، رسيدن به آرامش روحى و روانى است كه شامل فرد مى شود. در مورد نقش انفاق در ايجاد آرامش مى توان به آيه زير استشهاد نمود: «الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَ لَهُم بِالَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُون;[28] كسانى كه اموال خود را در شب و روز و نهان و آشكار انفاق مى كنند، پاداش آنان نزد پروردگارشان خواهد بود و نه بيمى بر آنان است و نه اندوهگين مى شوند».
«حزن» به معناى اندوه و غصه و «خوف» به معناى ترس مى باشد،[29] و تفاوت آن ها در اين است كه «خوف» نگرانى از آينده است و «حزن» ناراحتى از چيزيست كه واقع شده و گذشته است.[30]
در روايات بيان شده كه آيه در شأن على بن ابى طالب(ع) نازل شده كه آن حضرت چهار درهم پول داشت، يكى را در شب، يكى را در روز، سومى را پنهانى و چهارمى را علنى صدقه داد و اين آيه در مدح و ستايش آن جناب نازل گشت و حضرت را به قبول صداقاتش بشارت داد.[31]
در هر حال مفهوم آيه كلى است و بشارتى است براى كسانى كه از روى صدق و خلوص نيت، در راه خدا انفاق مى كنند.

4. وسيله تقرب به خدا

«تقرب به سوى خدا امرى حقيقى و خداگونه شدن است كه انفاقات مالى نقش مهمى در اين مسير دارد. قرآن كريم مى فرمايد: «وَ مِنَ الاَْعْرَابِ مَن يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ وَ يَتَّخِذُ مَا يُنفِقُ قُرُبَـت عِندَ اللَّهِ وَ صَلَوَ تِ الرَّسُولِ أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِى رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيم;[32] گروهى از عرب هاى باديه نشين، به خدا و رستاخيز ايمان دارند و انفاق خويش و دعاهاى رسول خدا را مايه تقرب به خدا مى دانند، آگاه باشيد اين ها، مايه تقرب آن هاست، به زودى خداوند آن ها را در رحمت خود وارد خواهد ساخت و به يقين خدا آمرزنده و مهربان است».
«قرب» به معناى نزديكى مى باشد و اقسامى از جمله قرب زمانى، مكانى، نسبى، مقام و منزلت و مرتب رعايتى را شامل مى شود.[33]
در آيه شريفه مراد از «تقرب به سوى خدا» قرب مقام و منزلتى مى باشد كه همان وصول الى الله است. «به اين معنا كه انسان بوسيله انفاق در راه خداوند، به خداوند نزديك شده و ثواب و رضاى الهى را طلب مى كند.[34]
زمانى كه انسان از اموال مادى خود دل بر مى كند و با تقديم آنها با ساحت ربوبى، زمينه خلوص جان و تصفيه درون از علائق دنيوى را فراهم مى سازد، در نتيجه ى آن موجبات تقرب الى الله، را براى خود فراهم ساخته كه پاداشى بس بزرگ است.

5. مايه جلب رحمت الهى

از جمله عوامل ريزش الطاف الهى «انفاق در راه خدا» مى باشد كه آيات مختلفى نيز در قرآن كريم به اين مسأله تصريح كرده است از جمله:[35]
«...وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْء فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَالَّذِينَ هُم بِـَايَـتِنَا يُؤْمِنُون;[36] ... و رحمتم همه چيز را فرا گرفته و آن را براى آن ها كه تقوا پيشه كنند و زكات بپردازند و آنها كه به آيات ما ايمان بياورند مقرر خواهم داشت».
در اين آيه گرچه ريزش رحمت خاص را مترتب بر عنوان تقوى نموده كه عنوان جامع، در اعمال نيك است ولى اختصاص ذكر عنصر «زكوة» و انتخاب آن از ميان تمامى اعمال نيك، دليلى بر غايت ويژه بر انفاق، در جلب رحمت الهى مى باشد.
«رحمت» در مورد خداوند به معناى عطا و احسان است[37] و به دو گونه مى باشد:
1. رحمت عام كه شامل تمام موجودات مى باشد.
2. رحمت خاص كه شامل اهل ايمان است و در دنيا و آخرت فقط نصيب مؤمنان مى شود و ديگران از آن بهره اى ندارند. رحمت خاص الهى حقى است از بهشت الهى مى باشد، چرا كه رحمت الهى با ابقاء خداوند باقى است و تمام شدنى نيست در حالى كه بهشت تا زمانى باقى است كه خداوند بخواهد.[38]

آثار و بركات اجتماعى انفاق

آثار اجتماعى انفاق و فوائدى كه از انفاق عائد كل جامعه مى شود بسيار وسيع است و در يك نگاه كلى مى توان تمامى آن ها را در دو عنوان «عدالت اقتصادى» و «اصلاح اجتماع» خلاصه نمود:

1. عدالت اقتصادى و برطرف شدن خلأهاى اقتصادى در جامعه

از اهداف عاليه تعاليم اسلام در نظام اقتصادى، اصل عدم تمركز ثروت و رفع اختلاف هاى فاحش و غير عادلانه در نظام اقتصادى مى باشد كه در قرآن هم مورد تأكيد قرار گرفته است، به طورى كه طبق آيه شريفه «...كَىْ لاَ يَكُونَ دُولَةَ بَيْنَ الاَْغْنِيَآءِ مِنكُم»[39] توزيع ثروت هاى عمومى به منظور جلوگيرى از تمركز ثروت و در نتيجه ايجاد توازن اقتصادى از اهداف مهم اقتصاد اسلامى مى باشد.[40]
يكى از آثار انفاق اين است كه مى تواند جريان پول را از طبقات ثروتمند به سوى طبقات كم درآمد سوق داد، و در جهت رفع «فقر» نقش فعال داشته باشد; اين در حالى است كه از سوى ديگر همواره بر كار و كوشش براى استقلال اقتصادى توصيه و تأكيد و از اظهار احتياج و فقر نهى شده است[41] و استغناء و بى نيازى از مردم مورد تحسين اسلام مى باشد[42] لذا با اين جامع نگرى دستورات اسلام در زمينه اقتصادى، هم كمبودها و خلأها جبران گشته و هم از سستى و تنبلى و بار خويش را گردن ديگران افكندن، جلوگيرى به عمل آمده است.

2. اصلاح اجتماع

از آن جايى كه يكى از عوامل انحراف و سقوط اخلاقى در هر اجتماع «فقر» مى باشد و بسيارى از جرائم و بزهكارى ريشه در نياز شديد مالى دارد، لذا تعاليم اسلام درصدد است كه قبل از وقوع جرم، واقعه را علاج نمايد.
تعاليم اسلام مى خواهد انسانى بسازد كه به هم نوع خود توجه داشته باشد و خود را در برابر برادران دينى در جامعه مسؤول بداند و در رفع حوائج و نيازمندى هاى آن ها تلاش نمايد تا علل انحراف هاى اخلاقى در ريشه خشكانده شود و جامعه از ورطه هلاكت و تباهى مصون و محفوظ بماند چرا كه جامعه انسانى به منزله تن واحدى است كه داراى اعضاى مختلفى مى باشد كه در غرض و مقصد زندگانى متحد مى باشند، وقتى يكى از اعضا نعمتى را از دست مى دهد مثلا فاقد صحت و سلامتى مى شود و در عمل خود كند مى گردد، تمام اعضاى بدن در عملكرد خود سست مى شوند; همينطور اگر يك فرد در جامعه دچار فقر و احتياج شد تبعات فقر او دامنگير همه جامعه شده و سبب هلاكت همه اجتماع مى شود، بنابر يك تفسير، آيه 195 بقره نيز ناظر به همين مسأله مى باشد: «وَأَنفِقُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَأَحْسِنُواْ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِين; در راه خدا انفاق كنيد; (و با ترك انفاق) خود را به دست خود به هلاكت نيفكنيد و نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست دارد».
بنابراين در جامعه اى كه روح كمك و تعاون بر آن حاكم باشد، و طبق تعاليم اسلام، مردم فقرا را در اموال خود شريك دانسته و حقى براى آن ها قائل باشند.[43] علاوه بر كاهش چشمگير انحرافاتى مثل سرقت، قتل، جنايت و... بسيارى ديگر از درگيرى هاى اجتماعى و مشكلات خانوادگى كه در مسائل مالى ريشه دارد، برطرف مى شود و با اجراى اين دستور اسلامى كه در قرآن نيز مورد تأكيد قرار گرفته، فرد نقش به سزايى در اصلاح جامعه و حركت جامعه به سوى سازندگى، رشد، پيدا مى كند و در نهايت آرامش و امنيتى كه در جامعه ايجاد مى شود شامل حال خود او نيز مى گردد.

پى‏نوشتها:

1 . سوره مباركه بقره، آيه 261، برخى آيات ديگر عبارتند از: بقره/ 245 و 276، روم/ 38، حديد/ 11 و18.
2 . محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 96، ص 121 و 131.
3 . همان، ص 134.
4 . شيخ حر عامل، وسائل الشيعه، ج 6، ص 255.
5 . همان، ص 126.
6 . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 4، ص 257.
7 . محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، جلد 96، ص 135.
8 . همان، ص 129 و 130 و 131 (متعدد آمده است).
9 . همان، ص 130.
10 . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، ج 4، ص 258 و 261; محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 96، ص 120 و 123 و 130.
11 . وسائل الشيعه، ج 4، ص 262.
12 . بحارالانوار، ج 96، ص 130.
13 . سوره فاطر، آيه 139.
14 . سوره حديد، آيه 18.
15 . سوره انسان، آيات 9 ـ 11.
16 . سوره صف، آيات 10 و 11.
17 . سوره توبه، آيه 103.
18 . سوره توبه، آيه 102.
19 . سيوطى، الدرر المنثور، ج 3، ص 272.
20 . ر.ك: مجمع البيان، ذيل آيه شريفه.
21 . طريحى، مجمع البحرين، ج 2، ص 379.
22 . على اكبر قرشى، قاموس قرآن، ج 7، ص 23 و 27.
23 . مكارم شيرازى، تفسير نمونه، ج 24، ص 209.
24 . عبدالواحد احدى، غررالحكم، ص 482.
25 . سوره توبه، آيه 104.
26 . سوره تغابن، آيه 17.
27 . سوره مائده، آيه 12.
28 . سوره بقره، آيه 274.
29 . على اكبر قرشى، قاموس قرآن، ج 1، ص 312.
30 . همان، ج 3، ص 126.
31 . تفسير الواحدى، ج 1، ص 191.
32 . سوره توبه، آيه 99.
33 . على اكبر قرشى، قاموس قرآن، ج 5، ص 293.
34 . ابن جودى، زادالمسير، ج 2، ص 302.
35 . برخى آيات ديگر: نور/ 56، توبه/ 71 و 99.
36 . سوره اعراف، آيه 156.
37 . مجمع البحرى، ج 6، ص 68 و قاموس قرآن، ج 3، ص 70.
قابل ذكر است كه رحمت در اصل به معنى مهربانى و رقت قلب است كه از ديدن شخص محتاج عارض مى شود و شخص را به احسان وامى دارد ولى در خدا فقط به معناى احسان و نعمت است چرا كه اوصاف نفسانى كه به خدا نسبت داده مى شود به لحاظ نتيجه ى آن مى باشد نه به لحاظ مبدأ آن.
38 . ر.ك: تفسير شعراوى، ج 9، ص 5441.
39 . سوره حشر، آيه 7.
40 . ر.ك: دكتر عباس موسويان، كليات نظام اقتصادى اسلام، ص 88 و 89.
41 . شيخ حر عاملى، وسائل الشيعه، باب كراهة اظهار الاحتياج و الفقر، ج 4، ص 311.
42 . همان، باب استحباب الاستغناء عن الناس و ترك طلب الحوائج منهم، ص 313.
43 . «وَ فِى أَمْوَ لِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّآئِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (ذاريات/ 19)
جمعه 21 مهر 1391  12:46 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مثل نهم، انفاق خالصانه در راه خدا

مثل نهم، انفاق خالصانه در راه خدا

جعفر سبحاني
عمل كساني كه اموال خود را در راه خدا انفاق مي‏كنند، همچون باغي در نقطه‏اي مرتفع است كه با ريزش باران درشت، دو برابر ثمر دهد.
«وَ مَثَلُ الّذينَ يُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّه‏ِ وَ تَثْبيتاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ كَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ اَصابَها وابِلٌ فَآتَتْ أُكُلَها ضِعْفَينِ فَإِنْ لَمْ يُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَاللّه‏ُ بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ»1.
«و كار كساني كه اموال خود را براي خوشنودي خدا و تثبيت ملكات انساني در روح خود انفاق مي‏كنند، همچون باغي است كه در نقطه بلندي باشد و بارانهاي درشت به آن برسد(و از هواي آزاد و نور آفتاب به حدّ كافي بهره گيرد) و ميوه خود را دو چندان دهد (كه هميشه شاداب و باطراوت است) و اگر باران درشت به آن نرسد، باراني نرم به آن مي‏رسد و خداوند به آنچه انجام مي‏دهيد، بيناست».
تفسير واژه‏ها

«ربوة» : مفرد، و جمع آن «رُبي» است، و به نقطه بلند از زمين گفته مي‏شود.
«وابل»: باران درشت.
«طَلٌّ»: باران ريز.

اخلاص در عمل يا انقلاب ارزشها

اخلاص در عمل و يا كار براي خدا از اصولي است كه اسلام به آن دعوت كرده و مايه انقلاب ارزشها شده است، و اگر اين اصل در جامعه پياده شود، فضاي زندگي جامعه را شفّاف و خندان خواهد گردانيد و بسياري از كشمكشها و خودخواهي‏ها پايان مي‏پذيرد.
مسلّما كار، بدون انگيزه صورت نمي‏پذيرد و كار بدون انگيزه نوعي خطا و غفلت بشمار مي‏رود. چيزي كه هست محرّك و انگيزه در امور فردي، نوعاً سود شخصي مي‏باشد. مثلاً آنجا كه انسان احساس نياز مي‏كند، براي رفع نياز خود دست به تلاش مي‏زند، يك چنين كار در چهارچوب كارهاي فردي بسيار مستحسن و ستوده است.
ولي آنجا كه كار، آهنگ اجتماعي پيدا مي‏كند، انگيزه بايد دگرگون گردد و رضاي الهي و يا علاقه به انسانها محرّك انسان باشد، اگر انگيزه كار انحراف پيدا كرد، خودخواهي و «غير خود نخواهي» محرّك انسان شده، كار؛ تظاهري بيش نبوده و ديري نخواهد پائيد.
قرآن در تبيين عقيم ماندن كارهاي ريايي و در مقابل، ثمربخش بودن كارهاي توأم با اخلاص از دو تمثيل بهره مي‏گيرد كه با تمثيل نخست در شماره قبل آشنا شديم، اكنون به تبيين تمثيل دوم در مورد كارهاي همراهِ با اخلاص مي‏پردازيم.
كشاورزي، زمين مناسبي را در يك نقطه بلندي براي احداث باغ اختصاص مي‏دهد، نقطه‏اي كه هم از تابش آفتاب بهره مي‏گيرد و هم از بارانهاي فصلي؛ اعم از درشت و ريز، او نهالها را در دل زمين كاشته و هماهنگ با شرايط جوّي به پرورش آنها همّت مي‏گمارد، چيزي نمي‏گذرد كه نهالها به صورت درخت برومند درآمده و دوچندان ميوه مي‏دهد.
شگفت آنجا است كه باران درشت گاهي مايه تباهي زراعت مي‏گردد چنانكه در مَثَل قبلي بيان گرديد، در حالي كه در اين تمثيل باران درشت مايه پرورش نهالها و درختان مي‏گردد، چطور شد كه يك عامل در شرايطي ويرانگر و در شرايطي ديگر نعمت پرور است؟
علت آن اين است كه در تمثيل نخست كشاورز بدون آگاهي از شرايط زمين دانه بر خاك ضعيفي كه روي سنگ را پوشانيده بود، افشانده بود. طبعاً در چنين شرايطي بوته در دل زمين ريشه نمي‏دواند و باران درشت خاك و بوته را مي‏شويد و به رودخانه مي‏ريزد.
در حاليكه در تمثيل دوم، نهالهاي كشاورز پنجه در دل زمين افكنده و در قشري از زمين پنهان شده است، باران نه تنها درخت را از جاي برنمي‏كَند، بلكه در دل زمين نفوذ كرده و ريشه‏ها را آبياري مي‏كند.
با توجه به اين امر، موقعيت مرد رياكار با انسان مخلص كاملاً روشن مي‏گردد، مَثَل رياكار مَثَل آن كشاورزِ بذرافشان است كه بر خاك ضعيفي كه بر روي سنگ قرار گرفته بذر مي‏افشاند، اگر دانه در اين حالت در دل زمين ريشه نمي‏دواند، عمل رياكار نيز بر روح و روان انسان ريشه ندوانيده و جز ظاهرسازي چيزي نمي‏باشد.
از اين بيان روشن مي‏گردد كه چرا اعمال رياكاران پس از اندي مي‏خشكد و از حركت باز مي‏ماند ولي كارهاي مردان خدا دور از ريا صدها سال، نعمت و بركت مي‏دهد.
بي‏ريشه بودن كار ريايي، هم مورد تأييد وحي الهي است و هم مشاهدات اجتماعي، آن را تأييد مي‏كند.
جمله «وَ تَثْبيتاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ» به اين معني است كه انفاق كنندگان با اخلاص نه‏تنها در انفاق، خواهان تحصيل رضاي خدا هستند، بلكه پيوسته خود را آماده مي‏سازند كه در آينده آن را با منّت باطل نسازند.
اين جمله مي‏تواند اشاره به مطلب ديگري باشد و آن اينكه افراد با ايمان، با انفاق در راه خدا به نفس و روان خود ثبات و آرامش مي‏بخشند. و انفاق مايه آرامي روح آنان مي‏گردد زيرا (أَلا بِذِكْرِ اللّه‏ِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ): «دلها با ياد خدا آرام مي‏گيرد».

كمال اخلاص

اخلاص براي خود مراتب مختلفي دارد كه مرحله اتمّ آن از آنِ اولياي خدا است.
در دوران نوجواني از استادي شنيدم: بعد از درگذشت والد «شريف مرتضي» و «شريف رضي» قرار شد اثاث خانه تقسيم شود پس از تقسيم همه اثاث، قرآني در وسط باقي ماند، مقسِّم تصميم گرفت آن را به يكي از دو برادر بدهد.
مقسِّم گفت: قرآن را آن‏كس بردارد كه از زمان تكليف تا به حال گناهي را مرتكب نشده است، ناگهان هر دو برادر دست روي قرآن نهادند.
مقسِّم گفت: اين قرآن را كسي بردارد كه تاكنون مكروهي را مرتكب نشده، هر دو برادر دست روي قرآن نهادند.
مقسِّم گفت: اين قرآن را كسي بردارد كه هيچوقت مباحي را مرتكب نشده باشد.
در اين موقع مرتضي دست روي قرآن نهاد و رضي از نهادن دست روي قرآن خودداري كرد.
مقسِّم پرسيد: چگونه هيچ مباحي را مرتكب نشدي؟
مرتضي گفت: من از دوران تكليف به اين طرف همه كارهاي خود را از خواب و خوراك براي خدا انجام مي‏دهم، تا در سايه انجام امور مباح بتوانم در خدمت خدا و اطاعت او باشم!.
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!
مولوي در مثنوي داستاني را از اخلاص حضرت علي عليه‏السلام نقل مي‏كند كه به حق آموزنده است زيرا انسان از نظر اخلاص به پايه‏اي مي‏رسد كه خشم خود را در برابر دشمني كه به او پيروز شده، فرو مي‏برد و پس از فروكش كردن خشم براي خدا، به زندگي دشمن خاتمه مي‏بخشد زيرا در حال خشم از آن واهمه دارد كه كشتنش براي خشم خويش باشد نه براي خدا، چنانكه مي‏فرمايد:
از علي‏آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزّه از دغل
در «غزا» بر پهلواني دست يافت زود شمشيري برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روي علي افتخار هر نبي و هر ولي
او خدو انداخت بر رويي كه ماه سجده آرد پيش او در سجده‏گاه
در زمان انداخت شمشير آن علي كرد او اندر غزايش كاهلي
گشت حيران آن مبارز زين عمل از نمودن عفو و رحم بي‏محل
گفت: بر من تيغ تيز افراشتي از چه افكندي مرا بگذاشتي
آن چه ديدي بهتر از پيكار من تا شدي تو سست در اشكار من
تا اينكه مي‏گويد علي عليه‏السلام پاسخ گفت:
گفت من تيغ از پي حق مي‏زنم بنده حقّم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گواه2

قرآن و دعوت به اخلاص

قرآن به صورتهاي گوناگون به اخلاص در عمل دعوت مي‏كند و تحت عناوين يادشده در زير، اين حقيقت را بيان مي‏كند:

1. مرضات اللّه‏

قرآن آن گروه را مي‏ستايد كه كار را براي تحصيل رضا و خشنودي خدا، انجام دهند آنجا كه مي‏فرمايد:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّه‏ِ و اللّه‏ُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ»3.
«برخي از مردم با جان خود رضاي الهي را مي‏خرند، خدا به بندگان مهربان است».

2. وجه اللّه‏.

در بسياري از آيات، انگيزه را وجه اللّه‏ معرّفي مي‏كند و مي‏فرمايد:
«...وَ ما تُنْفِقُونَ إلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللّه‏ِ...»4.
«انفاق نمي‏كنيد مگر براي تحصيل رضاي خدا»
كلمه «وجه» در اين موارد به معني ذات خداست چنانكه مي‏فرمايد:
«وَ يَبْقي وَجْهُ رَبِّكَ ذُوالْجَلالِ وَ الإِكْرامْ»5.
«گواه بر اينكه وجه به معني ذات است اينكه در اين آيه، ذوالجلال وصف «وجه» است، نه وصف «ربّ» زيرا اگر وصف «ربّ» بود، لازم بود بفرمائيد: (ذي الجلال والإكرام) مسلّماً آنچه كه داراي جلالت و عظمت است، ذات حق تعالي است.

3. رضوان اللّه‏

سوّمين واژه‏اي كه قرآن در دعوت به اين اصل به كار مي‏برد، واژه «رضوان» است كه در نزد اهل معرفت جذبه و كشش خاصّي دارد، و براي اهل كمال لذّتي بالاتر از تحصيل آن نيست و نهايت آرزوي هر عارف اين است كه اعمال بدني و قلبي او مظهر رضاي حق باشد. قرآن اين لفظ را به صورتهاي «رضوان اللّه‏»، «رضوان من‏اللّه‏»، «رضوانه»، «رضوان» و «رضواناً» به كار مي‏برد، از باب نمونه «تَراهُم رُكّعاً سُجّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّه‏ِ وَ رِضْواناً» (فتح / 29)، پيامبر و ياران او را در حال ركوع و سجود مي‏بيني كه خواهان كرم خدا و خشنودي او مي‏باشند.

پاورقيها:

1. البقرة / 265.
2. مثنوي: 1/ 97-98، دفتر اوّل.
3. بقره / 207.
4. بقره / 272.
5. رحمان / 27.

جمعه 21 مهر 1391  12:47 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : انفاق از منظر قرآن و عترت

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : انفاق در رهنمود قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اطاعت از خاتم پیامبران در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:47 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اطاعت: فرمانبردارى

اين واژه از ريشه «ط‌ـ‌و‌ـ‌ع» (ضد كَرْه) به‌معناى فرمان بردن[1] همراه با خضوع و رغبت است.[2] در تفاوت اطاعت با «اِتّباع» و «اجابت» گفته‌اند: اطاعت فرمانبرى از موجودى برتر است، درحالى‌كه اِتّباع، مطلق پيروى* با فرمان يا بدون‌فرمان، و اجابت، پذيرش درخواست موجود زير دست است.[3]
واژه اطاعت و مشتقات آن 78 بار در قرآن به‌كار رفته و مضمون آن از برخى آيات نيز كه مشتمل بر اين واژه و مشتقات آن نيست، استفاده‌مى‌شود.

اقسام اطاعت:

اطاعت بر دو گونه تكوينى و تشريعى است:

1. اطاعت تكوينى:

اين اطاعت خود در دو‌بخش قابل بررسى است:

الف. اطاعت تكوينى از فرمان الهى:

موجودات عالم دو نحوه وجود دارند: يكى وجود علمى كه جايگاه آن صُقع ربوبى است و ديگرى وجود عينى كه ظرف آن مرتبه فعل خداوند و عالَم خارج است. وجود علمى اشيا سايه‌ها و مرتبه نازله اسما و صفات در مرتبه واحديت است و از لوازم ذات، بلكه به اعتبارى عين ذات حق است[4]، ازاين‌رو اطاعت در آن قابل تصور نيست; امّا وجود عينى اشيا مسبوق به اراده خداست: «اِذا اَرادَ شيــًا اَن يَقولَ لَهُ كُن فَيَكون» (يس/36،82) خطاب «كُنْ» به مرتبه شيئيت اشيا كه همان وجود علمى آنهاست، تعلق دارد و بر اثر آن اشيا با طوع و رغبت (بدون تجافى) از مرحله علم به مرحله عين درآمده و به‌صورت وجود خارجى ظاهر‌مى‌شوند. اين همان چيزى است كه از آن به «اطاعت تكوينى» اشيا تعبير شده و همه موجودات، اعم از جاندار و بى‌جان و عاقل و غير‌عاقل را در برمى‌گيرد.
بديهى است كه امتثال و فرمانبردارى ياد شده از روى ميل و رغبت است; نه كره و اضطرار، ازاين‌رو مى‌توان آن را اطاعت ناميد; ولى بايد خاطرنشان كرد كه موجودات عالم ماده را دو وجهه است: ملكوتى و مُلْكى. با توجه به وجهه ملكوتى آنها كه سراسر علم و شعور و حيات و اراده و قدرت و حضور است، فرمانبردارى از روى ميل و رغبت به وضوح قابل تصور است; ولى با توجه به وجهه مُلْكى اشيا و مراعات خصوصيات عالم ماده كه عالم احتجاب و تزاحم و تضاد است، فرمانبردارى موجودات به نحو كره و اجبار رخ مى‌نمايد و چنانچه هر دو وجهه پيشگفته مورد نظر قرار گيرد از اطاعت به «اسلام» تعبير مى‌شود كه اعم از طوع و كره است: «ولَهُ اَسلَمَ مَن فى السَّمـوتِ والاَرضِ طَوعـًا وكَرهـًا...» (آل‌عمران/3،83)
افزون بر اطاعت تكوينى، اشيا در اصل تحقق وجود آنها، در پذيرش هرگونه تغيير و تحولى در اوصاف و كمالات وجود (ذاتى و عرضى) نيز مطيع فرمان پروردگارند و آياتى كه از عبوديّت (مريم/19،93)، سجده (رعد/13،15)، تسبيح (جمعه/62،1) و قنوتِ (روم/30،26; بقره/2،116) همه موجودات پرده برمى‌دارد، هريك حكايت از اطاعت اشيا در اوصاف وجود دارد; همچنين در آياتى به اطاعت تكوينى برخى از موجودات در اوصاف وجود اشاره شده است; مانند زمين كه در داستان نوح(عليه السلام) آب خود را فرو برد: «يـاَرضُ ابلَعى ماءَكِ» (هود/11،44)، آسمان كه در همان واقعه از باران باز ايستاد: «يـسَماءُ اَقلِعى» (هود/11،44)، چشم و گوش و پوست مجرمان كه به زيان آنان شهادت مى‌دهند:«حَتّى اِذا ما‌جاءوها شَهِدَ عَلَيهِم سَمعُهُم واَبصـرُهُم وجُلودُهُم بِما كانوا يَعمَلون‌* و قالوا ... اَنطَقَنَا اللّهُ الَّذى‌...» (فصّلت/41، 20‌ـ‌21)، اصحاب سبت كه به بوزينه تبديل شدند: «فَقُلنا لَهُم كونوا قِرَدَةً خـسِـين» (بقره/2،65)، آتش نمرود كه بر ابراهيم(عليه السلام)سرد و سلامت شد:«يـنارُ كونى بَردًا و سَلـمـًا...» (انبياء/21،69)، زمين كه به فرمان خدا رام انسان است: «هُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرضَ ذَلُولاً‌...» (ملك/67،16)، بلد طيّب كه به اذن خدا گياه خود را مى‌روياند:«والبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخرُجُ نَباتُهُ بِاِذنِ رَبِّه» (اعراف/7،58)، حجاره‌سجّيل (سنگِ گِل) كه اصحاب ابرهه را هدف قرار داد: «تَرميهِم بِحِجارَة مِن سِجّيل» (فيل/ 105، 4)، آسمان كه به فرمان خدا شكافته مى‌شود: «اِذَا السَّماءُ انشَقَّت * واَذِنَت لِرَبِّها وحُقَّت» (انشقاق/84،1‌ـ‌2)، زمين كه به اذن حق اخبار خويش را باز مى‌گويد: «يَومَئِذ تُحَدِّثُ اَخبارَها» (زلزله/99،4)، بادها كه درختان را بارور‌مى‌سازند: «واَرسَلنَا الرِّيـحَ لَوقِحَ» (حجر/15،22) و زنبور عسل كه از كوهها خانه اختيار مى‌كند و از شهد همه ميوه‌ها عسل مى‌سازد: «و اَوحى رَبُّكَ اِلَى النَّحلِ اَنِ اتَّخِذى مِنَ الجِبالِ بُيوتـًا ... ثُمَّ كُلى مِن كُلِّ الثَّمَرتِ‌...» (نحل/16،68‌ـ‌69)

ب. اطاعت تكوينى از غير خداوند:

اطاعت تكوينى موجودات ـ‌در اصلِ وجود و كمالات و اوصاف‌ـ بالاصاله در برابر فرمان الهى است; ولى با مشيّت* الهى، ممكن است موجودات از فرمان انسانهايى همچون پيامبران نيز در هر دو بعد ياد شده اطاعت تكوينى داشته باشند، چنان كه كوهها و پرندگان در تسخير داود(عليه السلام)بوده و از او اطاعت مى‌كردند و به هر جا كه اراده وى بود، بازمى‌گشتند: «اِنّا سَخَّرنَا الجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحنَ بِالعَشىِّ والاِشراق * والطَّيرَ مَحشورَةً كُلٌّ لَهُ اَوّاب» (ص/38،18‌ـ‌19)[5] و جريان باد و شيطانهاى بنّا و غوّاص و شيطانهاى در غل و زنجير كه مطيع و فرمانبر سليمان(عليه السلام)بودند: «فَسَخَّرنا لَهُ الرّيحَ تَجرى بِاَمرِهِ ... الشَّيـطينَ كُلَّ بَنّاء وغَوّاص‌...» (ص/38، 36‌ـ‌37)[6] و آفريدن پرنده از گل و زنده ساختن مردگان و شفادادن كور مادرزاد كه به اذن خداوند، به دست عيسى(عليه السلام)صورت گرفت:«...‌اِذ تَخلُقُ مِنَ الطّينِ كَهَيـَةِ الطَّيرِ بِاِذنى‌...» (مائده/5،110) (مائده/5،110) و افتادن خرما از درخت خشكيده كه براى مريم واقع شد: «...‌تُساقِط عَلَيكَ رُطَباً جَنيّاً» (مريم/19،25) و اطاعت اجزاى به هم آميخته 4 مرغ در پى فراخواندن ابراهيم(عليه السلام): «...‌فَخُذ اَربَعَةً مِنَ الطَّيرِ... ثُمَّ ادعُهُنَّ يَأتينَكَ سَعيـًا» (بقره/2،260)

2. اطاعت تشريعى:

اطاعت تشريعى فرمانبرى ارادى از حكم و قانونى است كه از ناحيه شخصِ برخوردار از حق تشريع و آمريت، اعتبار شده باشد. بديهى است كه اين اطاعت در حوزه رفتار ارادى موجوداتى مختار، مانند انسان معنا مى‌يابد و پذيرش آن در گرو نفى مسلك جبر و بر مبناى ارادى بودن اطاعت است كه اطاعت و عصيان، ارزش يا ضد ارزش محسوب مى‌شود. موارد اطاعت تشريعى به شرح زير است:

1. اطاعت از خداوند:

براساس نگرش توحيدى در ربوبيت تشريعى، حق اطاعت بالاصاله، ويژه ذات ربوبى است و اطاعت از حكم و فرمان غير خداوند اگر به فرمان و اذن الهى نباشد، به شرك در اطاعت منتهى مى‌شود. شمارى از آيات قرآن به اطاعت از خدا اشاره كرده و آن را لازم شمرده است: «قُل اَطيعوا اللّهَ...» (آل‌عمران/3، 32، 132; نساء/4،59; مائده /5،92) امر به اطاعت از خداوند، در آيات ياد شده ارشادى است; نه مولوى و گرنه موجب تسلسل مى‌شود، چون اين عقل انسان است كه او را به اطاعت از پروردگار وا مى‌دارد و آيات «اَطيعُوا اللّهَ» وى را به آن حكم عقلى ارشاد مى‌كند[7] يا مى‌تواند تأكيد حكم عقل‌باشد.[8]

2. اطاعت از پيامبر اسلام:

در آيات فراوانى، اطاعت از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)در رديف اطاعت از خدا، مطرح شده است; مانند: «قُل اَطيعوا اللّهَ والرَّسولَ» (آل‌عمران/3،33)،«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ...» (نساء/4،59) با توجه به اينكه اطاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)به دستور خدا لازم شده است، اطاعت از وى اطاعت از خدا محسوب مى‌شود[9]: «مَن يُطِعِ الرَّسولَ فَقَد اَطاعَ اللّهَ» (نساء/4،80) نه تنها در زمين كه در آسمانها نيز پيامبر واجب الاطاعه است و فرمانش را فرشتگان اطاعت مى‌كنند، ازاين‌رو در شب معراج، فرشتگان به فرمان پيامبر درهاى بهشت را گشودند[10]: «مُطاع ثَمَّ اَمين» (تكوير/81،21) و چون شريعت محمدى(صلى الله عليه وآله)تا قيامت پابرجاست، اطاعت از فرمانهاى آن حضرت پس از وفات ايشان نيز واجب است.[11]
آيات مربوط به اطاعت از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)دو دسته است: در برخى از آنها كلمه «اَطيعُوا» تكرار نشده (آل‌عمران/3،33; انفال/8،49) و در برخى ديگر تكرار شده است; مانند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ...» (نساء/4،59; نور/24،54; تغابن/64،12) در دسته نخست كه «اطيعوا» تكرار نشده، مى‌توان گفت معناى اطاعت از رسول، همان اطاعت از خداست; ولى در دسته دوم در باره وجه تكرار «اَطيعُوا» با آنكه به نصّ قرآن (نساء/ 4،8) اطاعت از رسول، همان اطاعت از خداست، مفسّران نظراتى متفاوت ارائه داده‌اند:
الف. براى مبالغه است
[12] و اطاعت پيامبر، مانند اطاعت از خداست.[13]
ب. براى دفع توّهم كسى است كه <[قائل به حسبنا كتاب‌اللّه بوده و] مى‌پندارد پيروى از احكام پيامبر كه در قرآن نيامده، واجب نيست.[14]
ج. «اَطيعُوا اللّه» يعنى وجوب پيروى از كتاب الهى و «اَطيعُوا الرَّسول» يعنى وجوب پيروى از سنّت نبوى.[15]
د. مقصود آن است كه اطاعت رسول هم بايد به قصد اطاعت‌اللّه باشد.[16]
هـ‌. شخصيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دو حيثيت دارد: حيثيت تبليغ وحى الهى و آگاه كردن مردم از معارف و احكام شريعت و تفصيل كليات قرآن، و حيثيت زمامدارى و ولايت او بر جامعه. زمامدار به اقتضاى رهبرى لازم است براى اداره جامعه و حفظ اساس نظام اسلامى، فرمان بدهد و مردم نيز به اطاعت از احكام حكومتى وى موظّف‌اند. اطاعت از اين اوامر در حقيقت اطاعت خداست; ولى براى بيان لزوم اطاعت در اين احكام، واژه اطاعت تكرار شده‌است.[17]

3. اطاعت از اولى الامر*:

گروهى ديگر كه در قرآن به اطاعت از آنان امر شده، اولى‌الامر هستند:«...اَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ واُولِى الاَمرِ مِنكُم...». (نساء/4،59) مفسّران عامه اولى‌الامر را بر مصاديق گوناگونى مانند اصحاب‌پيامبر، خلفاى راشدين، اهل علم و فقه، فرماندهان جنگى، واليان و حاكمان و اهل حل‌و‌عقد تطبيق كرده‌اند[18]; امّا بيشتر مفسران شيعه، بر‌اساس مطلق و بى‌قيد و
شرط بودن امر به اطاعت از اولى‌الامر، لزوم عصمت اولى‌الامر را استفاده كرده و آن را بر امامان دوازده‌گانه(عليهم السلام)تطبيق داده‌اند. اين مطلب در روايات فراوان منقول از اهل بيت(عليه السلام) نيز تأكيد شده است، چون وجوب اطاعت مطلق مانند اطاعت از خدا و رسول در صورتى پذيرفتنى است كه فرد از خطا مصون باشد و هرگز به‌كار خطا و زشت فرمان ندهد و چنين ويژگى را در اميران يا عالمان نمى‌توان يافت، بنابراين، اولى‌الامر به امامان دوازده‌گانه اختصاص خواهد داشت.
[19] (‌=>‌اولى‌الامر)
البته كسانى هم كه اولى‌الامر را خصوص معصوم نمى‌دانند، بر اين معنا تأكيد مىورزند كه اطاعت از اميران و رهبران سياسى جامعه اطاعت مطلق نيست، بلكه تا زمانى است كه فرمانروايى آنها بر اساس مصالح عمومى اجتماعى بوده و عصيان و تخطّى از اوامر الهى نباشد.
[20] در روايات‌نيز نقل شده كه اطاعت، در معروف است و در فرمان به‌معصيت روا نيست.[21] از اميرمؤمنان(عليه السلام)نقل شده است كه امام حق بايد بر اساس عدل حكمرانى كند و امانتدار باشد و در اين صورت است كه مردم بايد از او فرمانبردارى كنند[22]، پس نظام سياسى حاكم بر جامعه در صورتى مشروعيت دارد و مى‌تواند الزام سياسى كند كه در مقام اجرا و تنفيذ حكمِ نازل شده از سوى خداوند باشد و طبق قوانين شرعى حكم كند و چنانچه التزام سياسى جامعه از نظام، موجب معصيت الهى باشد بايد ترك گردد[23]: «لا‌دين لمن دان بطاعة المخلوق في معصية الخالق=[24] كسى كه از مخلوق در معصيت الهى پيروى كند، دين ندارد».

4. اطاعت از پيامبران:

خداوند به اطاعت از همه پيامبران فرمان داده است: «وما اَرسَلنا مِن رَسول اِلاّ لِيُطاعَ بِاِذنِ اللّهِ» (نساء/4،64) و قرآن از پيامبرانى چون عيسى، نوح، هود، صالح، لوط و شعيب نقل مى‌كند كه پيام مشترك آنان براى قوم خود، امر به تقواى الهى و اطاعت از خويش بوده است: «فَاتَّقوا اللّهَ واَطيعون» (آل‌عمران/3،50; شعراء /26، 108، 110، 126، 131، 144، 150، 163، 179) در پاره‌اى از موارد، پيش از بيان پيام بالا، جمله «اِنّى لَكُم رَسولٌ اَمين» (شعراء /26، 107، 125، 143، 162، 178) ذكر شده و نشان مى‌دهد كه پيامبران، چون رسول‌الهى بوده و براى بر دوش‌گرفتن بار سنگين رسالت، امين هستند، همين امانتدارى علّت لزوم اطاعت از ايشان است[25] و تكرار اين پيام از سوى پيامبران اولواالعزم و غير اولواالعزم گوياى جوهره و فلسفه بعثت است; يعنى دعوت به اطاعت از كارهايى كه مقرّب ثواب و مبعّد عقاب مى‌شود و سعادت بشريّت را تأمين مى‌كند. پيامبران، هرچند در برخى فروع جزئى شريعت، بر اثر مقتضيات زمانى گوناگون‌اند; ولى در پيام اطاعت هم آوا بودند.[26]

5. اطاعت از شوهر:

فرمانبرى زن از همسر خود در مسائل زناشويى، از مواردى است كه خداوند بدان فرمان داده است. از رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)نقل است كه «بهترين زنان، كسى است كه وقتى به او فرمان دادى، از تو اطاعت كند». زنى كه مخالفت كند و ناشزه شود، از پاره‌اى حقوق از جمله حق همخوابى محروم مى‌گردد[27] (‌=>‌‌نشوز) و چنانچه از سرپيچى دست برداشت و مطيع گرديد، شوهر حق ستم و آزار وى را ندارد: «...‌فَاِن اَطَعنَكُم فَلا تَبغوا عَلَيهِنَّ سَبيلاً» (نساء/4،34)

آثار اطاعت از خدا و رسول :

اطاعت از خدا و رسول، آثار و بركاتى را در پى دارد:

1.‌بهره‌مندى از رحمت الهى:

«واَطيعوا اللّهَ والرَّسولَ لَعَلَّكُم تُرحَمون» (آل‌عمران/3،132)

2. ورود به بهشت:

«...‌و مَن يُطِعِ اللّهَ و رَسولَهُ يُدخِلهُ جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ‌...» (نساء/4،13) ورود اهل طاعت به بهشت طبق قاعده عقلى وجوب وفا به وعده است كه ترك آن ظلم محسوب مى‌شود.[28]

3. قرار گرفتن در كنار نعمت داده شدگان:

«ومَن يُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَاُولئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّــلِحين». (نساء/4،69)

4. پاداش نيكو و عدم كاستى در آن:

«...‌فَاِن تُطيعوا يُؤتِكُمُ اللّهُ اَجرًا حَسَنـًا» (فتح/48،16)، «...‌و‌اِن تُطيعُوا اللّهَ ورَسولَهُ لا‌يَلِتكُم مِن اَعمــلِكُم شيــًا».[29](حجرات/49،14)

5. رسيدن به فوز بزرگ:

«ومَن يُطِعِ اللّهَ و رَسولَهُ فَقَد فازَ فَوزًا عَظيمـا». (احزاب/33،71) برخى با تمسك به آيات 66 مائده/5; 96 اعراف/7 و 52 نور/24، وسعت روزى و گشايش درهاى خير را هم از آثار اطاعت دانسته‌اند.[30] در مقابل، پيامدهاى سوء اطاعت نكردن از خدا و رسول و نافرمانى امر و نهى الهى، گريبانگير خود فرد وجامعه عصيانگر مى‌شود. وظيفه پيامبر(صلى الله عليه وآله)تنها رساندن پيام الهى است[31]: «واَطيعُوا اللّهَ واَطيعُوا الرَّسولَ فَاِن تَوَلَّيتُم فَاِنَّما عَلى رَسولِنَا البَلـغُ المُبين» (تغابن/64،12) و اين انسان است كه با عصيان فرمان خدا و رسول، گرفتار گمراهى آشكار خواهد شد[32]: «...‌و مَن يَعصِ اللّهَ و رَسولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلـلاً مُبينـا» (احزاب/33،36)

اطاعتهاى نامشروع:

اطاعتهاى نامشروع، دو دسته است: دسته نخست مواردى است كه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و ياران وى يا همه مؤمنان صريحاً از اطاعت نهى شده‌اند (شماره‌هاى 1‌ـ‌8) و دسته دوم مواردى كه پيامدهاى سوء برخى اطاعتهاى نادرست، به پيامبر يا مؤمنان گوشزد شده است (شماره‌هاى 9‌ـ‌13).

1. اطاعت از كافران:

«فَلا تُطِعِ الكـفِرينَ» (فرقان/25،52; احزاب/33،1، 48)

2. اطاعت از منافقان:

«ولا تُطِعِ الكـفِرينَ والمُنـفِقينَ». (احزاب/33،1، 48) طبق اطلاق اين آيه، اطاعت از كافران و منافقان، هرچند دعوت به حق كنند جايز نيست و انجام دادن كار حق بايد براى خود حق باشد; نه براى دعوت كافران و منافقان.[33]

3. اطاعت از تكذيب كنندگان:

«فَلا‌تُطِعِ المُكَذِّبين» (قلم/68،8) كه هرگونه موافقت گفتارى و رفتارى با آنان حرام است.[34]

4. اطاعت از بسيار سوگند خورنده پست:

كه‌اهل عيبجويى و سخنچينى است و از كار خير، بسيار منع مى‌كند و متجاوز، گنهكار، كينه‌توز، پرخور، خشن و بى‌ريشه است: «ولا تُطِع كُلَّ حَلاّف مَهين * هَمّاز مَشّاء بِنَميم * مَنّاع لِلخَيرِ مُعتَد اَثيم‌*‌عُتُلّ بَعدَ ذلِكَ زَنيم» (قلم/68،10‌ـ‌13)
خداوند در آيات ياد شده به 9 صفت زشت اشاره فرموده و پيامبر را از اطاعت صاحبان چنين اوصافى بازداشته است. درحقيقت خداوند با اين نهى خواسته افراد مزبور را به حاشيه اجتماع براند تا ديگران ـ‌با توجه به روحيه تأثيرپذيرى انسانها‌ـ تحت تأثير آنها قرار نگيرند.
[35]

5. اطاعت از غافلان از ياد خدا و پيروان هواى نفس:

«ولا تُطِع مَن اَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ» (كهف/18،28)

6. اطاعت از گناهكاران:

«ولا تُطِع مِنهُم ءاثِمـًا...». (انسان/76،24) تعليق نهى از اطاعت بر صفت گناهكارى و كفر، مفيد عليّت اين دو ويژگى براى حرمت مطلق اطاعت از كافران و فاسقان است، و حرمت اختصاص به جايى ندارد كه آنها دعوت به گناه يا كفر مى‌كنند.[36]
در موارد پيشگفته خطاب نهى متوجه پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) بود. در دو مورد نيز خطاب نهى متوجه همه مؤمنان يا متوجه انسان است كه به‌ترتيب عبارت است از:

7. اطاعت از مسرفان كه اهل فساد در زمين‌اند[37]:

«ولا تُطيعوا اَمرَ المُسرِفين» (شعراء/26،151)

8. اطاعت كوركورانه از پدر و مادر، در دعوت به شرك:

«و اِن جـهَداكَ لِتُشرِكَ بى ما‌لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما» (عنكبوت/29،8; لقمان/31،15)

9. اطاعت از اكثريت:

«واِن تُطِع اَكثَرَ مَن فِى الاَرضِ يُضِلّوكَ عَن سَبيلِ اللّهِ اِن يَتَّبِعونَ اِلاَّالظَّنَّ واِن هُم اِلاّ يَخرُصون » (انعام/6،116) مهم‌ترين ويژگى اطاعت از اكثريت كه باعث گمراهى است پيروى از حدس و گمان است. انسان در امور جزئى زندگى دنيا معمولا چاره‌اى جز پيروى از حدس و گمان ندارد; ولى در امور اساسى زندگى و سعادت و شقاوت ابدى نمى‌تواند از كسانى كه مبناى نظرشان گمان است و به عالم واقع و كشف يقينى راهى ندارند پيروى كند، ازاين‌رو قرآن هم پيامبر را از اطاعت اكثريت باز‌مى‌دارد و هم به مردم هشدار مى‌دهد كه فراموش نكنيد، پيامبر خدا در ميان شماست و خير و رشد جامعه در گرو اطاعت مردم از اوست; نه‌اينكه وى پيرو مردم باشد و طبق هواى آنها ـ‌كه بيشتر ريشه در گمان داشته و مبناى عقلانى ندارد‌ـ حركت كند: «لَو يُطيعُكُم فى كَثير مِنَ الاَمرِ لَعَنِتُّم‌...» (حجرات/49،7)

10. اطاعت از برخى همسران و فرزندان:

«... اِنَّ مِن اَزوجِكُم واَولـدِكُم عَدُوًّا لَكُم فَاحذَروهُم» (تغابن/64،14)، چون بعضى از همسران و فرزندان دشمن انسان‌اند و انسان را از اطاعت الهى باز مى‌دارند.[38]

11. اطاعت از بزرگان و سران گمراه:

در قيامت، اهل دوزخ مى‌گويند: خدايا ما از سران و بزرگان خود اطاعت كرديم و آنان ما را گمراه‌ساختند: «...‌اِنّا اَطَعنا سادَتَنا وكُبَراءَنا فَاَضَلّونَا السَّبيلا». (احزاب/33،67) سرّ اين اطاعت را مى‌توان در دو امر جستوجو كرد: استخفاف مردم به وسيله سران خود، و فسق مردم: «فَاستَخَفَّ قَومَهُ فَاَطاعوهُ اِنَّهُم كانوا قَومـًا فـسِقين» (زخرف/43،54)

12. اطاعت از كافران و نفاق افكنان از اهل كتاب:

قرآن در اين باره به مؤمنان هشدار مى‌دهد كه فرجام اين‌گونه اطاعتها ارتداد و بازگشت به كفر است: «اِن‌تُطيعوا فَريقـًا مِنَ الَّذينَ اوتُوا الكِتـبَ يَرُدّوكُم‌بَعدَ‌ايمـنِكُم كـفِرين» (آل‌عمران/3،100) و عاقبتى جز زيانكارى نخواهد داشت: «فَتَنقَلِبوا خـسِرين» (آل‌عمران/3،149)

13. اطاعت از پيروان شياطين:

آنان كه با مؤمنان به مجادله برمى‌خيزند تا احكام خدا را زير سؤال ببرند: «...‌واِنَّ الشَّيـطينَ لَيوحونَ اِلى اَولِيائِهِم‌لِيُجـدِلوكُم واِن اَطَعتُموهُم اِنَّكُم لَمُشرِكون» (انعام/6،121)

منابع

بحارالانوار; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تفسير التحرير و التنوير; تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين; التفسير الكبير; تفسير المنار; تفسير نورالثقلين; دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلاميه; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; كشف الاسرار و عدة الابرار; موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم; مجمع البيان فى تفسيرالقرآن; المصباح المنير; معجم مقاييس اللغه; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن.
مصطفى جعفر پيشه‌فرد و بخش فلسفه و كلام




[1]. مقاييس‌اللغه، ج3، ص431; المصباح، ج2، ص380، «طوع».
[2]. مفردات، ص‌529; التحقيق، ج‌7، ص‌138، «طوع».
[3]. التحقيق، ج‌1، ص‌377، «تبع».
[4]. شرح فصوص الحكم، ص‌62.
[5]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌731.
[6]. همان، ص‌743‌ـ‌744.
[7]. دراسات فى ولاية الفقيه، ج‌1، ص‌64.
[8]. التبيان، ج‌2، ص‌589.
[9]. جامع‌البيان، مج، 4، ج‌5، ص‌242.
[10]. كشف الاسرار، ج‌10، ص‌398.
[11]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌100.
[12]. همان، ص‌99.
[13]. التبيان، ج‌2، ص‌590.
[14]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌99.
[15]. جامع‌البيان، مج4، ج5، ص203‌ـ‌204; مجمع‌البيان، ج3، ص‌99‌ـ‌100; التفسير الكبير، ج‌10، ص143.
[16]. التبيان، ج‌2، ص‌590.
[17]. الميزان، ج4، ص‌388; ج9، ص‌95، 338; ج‌18، ص‌247.
[18]. جامع‌البيان، مج4، ج5، ص204ـ208; التفسيرالكبير، ج‌10، ص‌144‌ـ‌145.
[19]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌100; نورالثقلين، ج‌1، ص‌497‌ـ‌505; الميزان، ج‌4، ص‌388‌ـ‌398، 408‌ـ‌412.
[20]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌208.
[21]. صحيح البخارى، ج‌8، ص‌134; صحيح مسلم، ج‌6، ص‌525‌ـ‌526.
[22]. التفسير الكبير، ج‌10، ص‌143; التحرير والتنوير، ج‌5، ص‌96.
[23]. تفسيرالمنار، ج5، ص276‌ـ‌277; ج‌8، ص‌308.
[24]. بحارالانوار، ج‌70، ص‌392.
[25]. الميزان، ج‌15، ص‌296.
[26]. همان، ص‌300.
[27]. جامع البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌82‌ـ‌99.
[28]. الميزان، ج‌11، ص‌35.
[29]. جامع البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌185.
[30]. كشف الاسرار، ج‌3، ص‌179; التفسير الكبير، ج‌30، ص‌137.
[31]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌158.
[32]. همان، مج‌12، ج‌23، ص‌16‌ـ‌17.
[33]. التبيان، ج‌8، ص‌313.
[34]. الميزان، ج‌19، ص‌372.
[35]. همان، ج‌20، ص‌371‌ـ‌372.
[36]. همان، ص‌141.
[37]. جامع البيان، مج‌11، ج‌19، ص‌125.
[38]
. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌158; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌452.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تبعيت از ديدگاه قرآن

تبعيت از ديدگاه قرآن

پريچه ساروى
مقدّمه

انسان موجودى دو بعدى است كه اختيار دارد در راه خير يا شر حركت كند. اگر در راه خير گام بردارد، به كمال مطلوب و سعادت اخروى نايل مى‏شود و در صورتى كه در راه شر قدم بردارد، گرفتار عذاب و بدبختى ابدى مى‏گردد. البته در اين ميان خداوند مهربان او را به حال خود رها نكرده، بلكه رسولانى به سوى او فرستاده است كه تبعيت از آنان ضامن رسيدن وى به سعادت ابدى مى‏باشد. بنابراين، آشنا شدن با ديدگاه قرآن درباره تبعيت از اين هاديان، به عنوان تنها راه رسيدن به كمال و سعادت جاودانى امرى ضرورى است. پيش از بررسى ديدگاه قرآن درباره اين امر مهم، ابتدا معناى لغوى تبعيت و انواع آن بيان مى‏گردد.

تعريف تبعيت و انواع آن

تبعيت يعنى پى‏روى، دنباله‏روى، پذيرفتن، تعقيب كردن، موافقت كردن، جانشينى، فرمانبردارى، امتثال امر، و ملحق شدن. در همه اين موارد تابع، مَتِّبع، مُتتابِع يا مُتابِع از متبوع، مُتَّبَع، متتابَع يا متابَع در كارها و اعمال و حالات پيروى مى‏كند و او را الگو، پيشرو، بالا دست و اسوه قرار مى‏دهد و بدين‏وسيله در صدد است تا خود را مثل او كند. بديهى است كه تبعيت و پيروى به معناى مزبور به خودى خود نه خوب است و نه بد، بلكه با توجه به خوب يا بد بودن متبوع به دو نوع "ممدوح" و "مذموم" تقسيم مى‏شود. تبعيت ممدوح تبعيتى است كه نسبت به افراد يا اعمال پسنديده انجام گيرد و تبعيت مذموم آن است كه نسبت به اشخاص يا اعمال ناپسند انجام شود.

تبعيت در قرآن

واژه تبعيت در قرآن كريم 174بار به شكل‏هاى مختلف به كار رفته كه برخى از آن‏ها از نوع ممدوح و بعضى ديگر از نوع مذموم است.
شناسايى تبعيت ممدوح از ديدگاه قرآن از قرائنى همچون امر به آن و توصيفات و پيامدهاى مثبت آن حاصل مى‏شود. مذموم بودن تبعيت را نيز از قرائنى مانند نهى از آن و توصيفات و پيامدهاى منفى آن مى‏توان دريافت.

تبعيت ممدوح

الف. رسولان الهى: قرآن كريم در آيات بسيارى لزوم تبعيت از رسولان الهى را بيان نموده و انسان‏ها را به تبعيت از آنان امر فرموده است؛ از جمله: "پس ايمان آوريد به خدا و رسولش كه به خدا و كلماتش ايمان دارد و از او تبعيت نماييد، اميد است هدايت شويد." (اعراف: 158)
در اين آيه، شرط هدايت انسان‏ها ايمان همراه با تبعيت ذكر شده است. بنابراين، كسى كه فقط او را تصديق مى‏كند ولى تبعيت نمى‏نمايد، از هدايت دور بوده، در گمراهى به سر مى‏برد.
در برخى ديگر از آيات، اين موضوع را با نوعى تمجيد و ستايش از تبعيت‏كنندگان از رسولان خدا و يا ملاطفت و مهربانى با آنان نشان داده است؛ چنان‏كه يك جا در مقام دلجويى و تسكين قلب پيامبر 9در مقابل آزار و اذيت و نيز عصيان و سركشى دشمنان، به آن حضرت خطاب شده است: "اى پيامبر! خدا و مؤمنانى كه از تو تبعيت مى‏كنند، براى تو كافى مى‏باشند." (انفال: 64)
در اين آيه، عبارت "مؤمنانى كه از تو تبعيت مى‏كنند" به كلمه "خدا" عطف شده است؛ يعنى مؤمنان تبعيت‏كننده از تو براى تو كفايت مى‏كنند.
برخى گفته‏اند معناى آيه اين است: اى محمد! خداوند تو را كفايت مى‏كند و نيز خداوند مؤمنانى را كه از تو تبعيت نمودند كفايت مى‏كند. اما به نظر مى‏رسد معناى اين آيه به صورت "اى محمد! خداوند و مؤمنان تو را كفايت مى‏كنند" صحيح‏تر باشد؛ زيرا آيه 62همين سوره صراحت دارد در اين‏كه خدا و مؤمنان محمد (ص) را يارى كردند.
در تفسير اهل‏بيت(ع) مذكور است كه مراد از اين آيه، اميرالمؤمنين (ع) و تابعان آن حضرت مى‏باشند و ظواهر اخبار شاهد اين قول است.
و نيز در جايى ديگر خطاب به پيامبر اسلام (ص) در ارتباط با پيروانش آمده است: "و آن‏گاه پر و بالت را بر پيروان باايمانت بگستران." (شعراء: 215)
اين تعبير زيبا كنايه از تواضع توأم با محبت و ملاطفت است. همان‏گونه كه پرندگان وقتى مى‏خواهند به جوجه‏هاى خود اظهار محبت كنند، بال‏هاى خود را گسترده و پايين آورده، آنان را زير بال و پر مى‏گيرند تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون مانند و هم از تشتت و پراكندگى حفظ شوند، پيامبر (ص) نيز مأمور است مؤمنان راستين را زير بال و پر خود بگيرد.
آياتى كه بيانگر حال ظالمان در هنگام ديدن عذاب الهى است نيز به گونه‏اى ديگر نشان دهنده لزوم تبعيت از رسولان الهى است؛ از جمله: "و بترسان مردم را از روزى كه عذاب به آن‏ها مى‏رسد. پس ظالمان مى‏گويند: پروردگارا! ما را تا اجل معين به تأخير بينداز تا دعوت تو را اجابت كنيم و از رسولانت تبعيت نماييم." (ابراهيم: 44)
مفسرّان در مورد اين‏كه سخن مذكور مربوط به زمان مرگ است يا روز قيامت، اختلاف‏نظر دارند. ممكن است مراد روز قيامت باشد، لكن بعيد نيست كه همان حين موت و حالت احتضار باشد؛ زيرا اگر روز قيامت بود، مى‏گفتند: ما را به دنيا برگردان، نه اين‏كه اجل و مرگ ما را به تأخير انداز.››
ب. قرآن: "و اين كتابى است كه با بركت و خير نازل كرديم. پس، از آن تبعيت نماييد و تقوا پيشه كنيد تا مشمول رحمت گرديد." (انعام: 155)
قرآن به مردم بركت مى‏رساند و آن‏ها را به صراط مستقيم هدايت مى‏كند و از راه‏هاى ضلال دور مى‏گرداند، عوامل مفيد در دنيا و آخرت را براى آن‏ها روشن مى‏سازد و از ظلمات به سوى نور خارج مى‏كند. لذا تبعيت از آن در تمامى موارد از قبيل شيوه تفكر و سلوك و نيز معاملات و ارتباطات و احكام و تعاليمش لازم است. البته اين تبعيت بايد با تقوا همراه باشد تا اين‏كه به دليل بى‏ظرفيتى، در فهم آن اشتباه و انحراف رخ ندهد.
ج. رضوان خدا: "آيا كسى كه از رضوان خدا تبعيت نموده، مانند كسى است كه به خشم خدا باز گشته است؟! و منزلگاه او جهنم، و فرجام او بسيار بد است." (آل عمران: 162)
مفسّران در معناى اين آيه نظريات مختلفى ارائه داده‏اند: 1. آيا آن كس كه موجبات خشنودى حق را با طاعت خود متابعت مى‏كند، مانند كسى است كه خشم او را با معصيت، بر خود فرود مى‏آورد؟ 2. آيا آن‏كس كه با ترك خيانت، رضاى خدا را پيروى مى‏كند، چون فردى است كه با عمل خيانتكارانه خود خداوند را به خشم مى‏آورد؟ 3. آيا آن‏كس كه با جهاد در راه حق، رضاى حق را مى‏جويد، مانند كسى است كه موجبات خشم حق را با فرار از جنگ و جهاد از روى تنفر و ترس از جهاد فراهم مى‏آورد؟ 4. آيا اهل‏بيت مانند كسانى هستند كه با آن‏ها دشمنى مى‏كنند؟ زيرا در روايتى از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمودند: "كسانى كه از رضوان خدا تبعيت مى‏كنند، همان ائمه(ع) هستند. براى مؤمنان درجاتى نزد خداوند وجود دارد و با توجه به دوستى و شناختشان نسبت به ما، خداوند بر حسنات مؤمنان مى‏افزايد و درجات عالى آن‏ها را بالا مى‏برد و اما كسانى كه به خشم خداوند رجوع نموده‏اند، همان‏هايى هستند كه حق على‏بن ابى‏طالب (ع) و حق ائمه: - يعنى ما اهل‏بيت - را انكار نمودند. پس به همين دليل به خشم خداوند رجوع نموده‏اند.››
با دقت در نظريات مزبور درمى‏يابيم كه تمامى آن‏ها باهم قابل جمع بوده، منافاتى با يكديگر ندارند. بنابراين، مى‏توان گفت تبعيت از رضوان خدا تبعيت از هر چيزى است كه موجبات رضا و خشنودى پروردگار را فراهم آورد كه در عمل به صورت‏هاى مختلفى نمايان مى‏گردد.
د. آنچه از ناحيه پروردگار نازل شده است: «تبعيت نماييد از آنچه كه از ناحيه پروردگارتان به سوى شما نازل شده است." (اعراف: 3 ) درباره اين آيه بعضى از مفسرّان گفته‏اند: يعنى از قرآن متابعت كنيد با انجام اوامر و ترك نواهى آن و يا از پيامبر (ص) متابعت كنيد در هر چه بر شما خوانده و به شما گفته است از قرآن و سنّت. برخى ديگر از مفسّران گفته‏اند: اين تبعيت در امور واجب و مستحب و مباح است كه بايد در اين امور تابع دستور خدا بوده، به آن اعتقاد داشت؛ همچنان‏كه از حرام واجب است اجتناب كرد.››
ه'. بهترين آنچه از جانب پروردگار نازل شده است: "و تبعيت كنيد از بهترين آنچه از ناحيه پروردگارتان به سوى شما نازل شده است." (زمر: 55 )
مفسرّان آراء متفاوتى را درباره مصداق يا مصاديق "بهترين آنچه از ناحيه پروردگار نازل شده است"، ارائه نموده‏اند. برخى از اين نظرات به شرح ذيل است:
1. منظور بهترين چيزى است كه از ميان اسباب طاعت و مغفرت مى‏توان در نظر گرفت؛ زيرا وسايل زيادى براى اين دو وجود دارد كه از لحاظ نتيجه دادن متفاوتند. عاقل كسى است كه اسبابى را انتخاب كند كه از همه بهتر بوده، بيش‏ترين ثمره و فراوان‏ترين نتيجه را دارا باشد.
2. مثلا خداوند هم مباح بودن خواب را نازل كرده است و هم مستحب بودن عبادت را در شب. تبعيت از احسن - مثلا - عبادت است و اين‏گونه بيان بر طبق ترغيب است نه الزام.
3. يعنى قرآن و ولايت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه: دليل بر اين مطلب، قول خداوند - عزّوجلّ - است: «تا اين‏كه نفس گويد يا حسرتا به خاطر افراطكارى در جنب خدا»؛ زيرا از امام صادق (ع) نقل شده كه فرموده‏اند: «ما جنب خدا هستيم.››
4. بعيد نيست كه منظور خطاب‏هايى باشد كه به طريقه انجام حق عبوديت در راه امتثال خطاب‏هاى الهى اشاره مى‏كند، خواه مواردى كه مربوط به عقايد است و خواه مواردى كه مربوط به اعمال مى‏شود. مانند خطاب‏هايى كه به استغراق در ذكر خداوند و نيز حبّ خدا و تقواى او و اخلاص در دين دعوت مى‏كنند؛ زيرا پيروى از اين خطاب‏ها موجب برخوردارى انسان از حياتى طيّب و دميده شدن روح ايمان در او شده، اعمالش را صالح ساخته، او را در نور ولايت خدا، يعنى بالاترين كرامت، داخل مى‏نمايد.
و. راه كسى كه به سوى خدا بازگشته است: خداوند متعال پس از اين‏كه در آيه 14سوره "لقمان" انسان را به شكرگزارى در مقابل خود و نيز پدر و مادر سفارش مى‏نمايد، در آيه 15همين سوره وى را از اطاعت آن دو در مواردى كه به شرك خدا منجر مى‏شود؛ نهى كرده، نسبت به رفتار نيكو با آنان در اين دنيا - حتى در همين صورت - امر نموده و در ادامه مى‏فرمايد: "و از راه كسى كه به سوى من بازگشته، تبعيت كن.››
‹‹ كسى كه به سوى من بازگشته» يعنى كسى كه به طاعت من بازگشته است، كه مقصود پيامبر (ص) و مؤمنان هستند.››
جمله مزبور مبنى بر حصر است؛ بدين معنا كه فقط از طريقه كسانى بايد پيروى نمود كه راه آنان قيام به وظايف دينى و توجه به آفريدگار است. چنانچه درخواست پدر و مادر نيز چنين باشد، بايد از خواسته آنان پيروى نمود و فى‏الجمله، شكرگزارى و مصاحبت با آن‏ها كرد.
در اين جمله اختصار لطيفى به كار رفته است؛ زيرا در عين كوتاهى مى‏فهماند كه اگر پدر و مادر با خدا باشند، بايد راهشان را پيروى كرد و گرنه اطاعتشان واجب نيست و بايد راه غير آن دو نفر، يعنى راه كسانى را كه با خدا هستند، پيروى نمود.

لازمه تبعيت

الف. تسليم بى‏چون و چرا: كسى كه از متبوع موردنظر خداوند تبعيت مى‏كند، در حقيقت خود را به كسى سپرده است كه نسبت به راه‏هاى هدايت آگاهى كامل دارد و هرچه انجام مى‏دهد حق است. چه او حقانيت يكايك اعمال متبوع را كاملا درك كند و چه درك نكند، اجمالا مى‏داند هرچه وى انجام دهد، حق است. بنابراين، هرگاه در حين تبعيت با وضعيتى روبه‏رو شود كه نتواند حقانيت آن مورد خاص را درك كند، نبايد به چون و چرا كردن حول و حوش آن يا سرپيچى و عصيان از تبعيت وى بپردازد، بلكه بايد كاملا تسليم بوده، توضيح حقانيت آن مورد را به شخص متبوع واگذار نمايد تا هر وقت خود صلاح دانست، به آن مبادرت ورزد.
نمونه چنين تبعيتى در قرآن كريم داستان حضرت موسى (ع) و عالم لدنّى است؛ وقتى عالم لدنّى در مقابل درخواست موسى (ع) مبنى بر تبعيت از وى، اظهار داشت كه نمى‏توانى صبر كنى، حضرت موسى (ع) گفت: "انشاءالله مرا صابر خواهى يافت و تو را در هيچ امرى عصيان نمى‏ورزم." (كهف: 69 ) عالم لدنّى نيز به وى گفت: "پس اگر از من تبعيت كردى چيزى از من نپرس تا اين‏كه خودم برايت بگوم." (كهف: 70)
معناى جمله اين است كه اگر از من پيروى كردى، در مورد هر چيزى كه ديدى و برايت گران آمد، نبايد سؤال كنى تا خودم معنا و وجه آن را بيان نمايم و در اين جمله اشاره است به اين‏كه به زودى اعمالى از من خواهى ديد كه تحملش برايت سنگين است، ولى من خودم برايت توضيح خواهم داد. اما براى موسى (ع) مصلحت نيست كه ابتدا سؤال نمايد، بلكه سزاوار است صبر كند تا او خود بيان نمايد.
ب. تبعيت همه جانبه: تبعيت از رسولان خدا در صورتى با ارزش و ممدوح مى‏باشد كه همه جانبه بوده، تمامى موارد را در برگيرد، نه اين‏كه هرگاه به استفاده شخص باشد، تبعيت كند و هرجا ضررى متوجه او باشد، سرپيچى نمايد.
بعضى از انسان‏ها در موارد آسان تبعيت مى‏كنند و در موارد سخت تبعيت نمى‏كنند." (توبه: 42 ) معناى آيه اين است كه اگر تو ايشان را به كارى دعوت مى‏كردى كه نفع مالى مسلم و نقدى مى‏داشت و به دست آوردنش هم آسان بود، مسلما تو را اجابت مى‏كردند و با تو بيرون مى‏آمدند تا به طمع خود برسند و غنيمتى را كه وعده داده بودى، به چنگ آورند و ليكن تو ايشان را به سفرى دور و دراز و كارى دشوار دعوت كردى و لذا درباره آن تثاقل ورزيدند و به زودى بعد از آن‏كه از جنگ برگشتيد و آن‏ها را به خاطر تخلفشان سرزنش كرديد، به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر توانايى داشتيم با شما مى‏آمديم. اين‏ها با اين روشى كه در امر جهاد در پيش گرفته‏اند كه هر وقت آسان و پر درآمد بود، شركت كنند و هر وقت دور و پر مشقت بود، تخلف نموده، عذرها و سوگند دروغين بياورند، خود را هلاك خواهند كرد و خدا مى‏داند كه در سوگندشان دروغگويند.

راه شناسايى تبعيت‏كنندگان حقيقى

ملاك و معيار سنجش تبعيت و عدم تبعيت فرد، انجام امتحان است. اين امتحان از طريق نزول بلايا و اجراى احكام و حدود محقق مى‏گردد. نمونه‏اى از اين امتحانات حكم تغيير قبله در صدر اسلام بود: "و ما قرار نداديم قبله‏اى را كه بر آن بودى مگر براى اين‏كه بدانيم كسانى را كه از رسول تبعيت مى‏كنند از كسانى كه به مخالفت وى برمى‏خيزند، و اين تغيير قبله سنگين بود به جز بر هدايت يافتگان به خدا." (بقره: 143)
در بعضى از تفاسير در توضيح اين آيه آمده است: «مگر براى اين‏كه امتحان كنيم مردم را تا تشخيص دهيم تبعيت‏كنندگان از رسول را در نماز گزاردن به آن جهت، از كسانى كه برمى‏گردند به حالت سابق خود به خاطر الفت و علاقه به قبله پدرانشان.››
از امام حسن عسگرى (ع) نقل شده كه فرمودند: «مردم مكه هواى قبله شدن كعبه را به سر داشتند. خداى تعالى با قبله قرار دادن بيت‏المقدس امتحانشان كرد تا معلوم شود چه كسى بر خلاف هواى نفسش رسول خدا (ص) را پيروى مى‏كند، بر خلاف مردم مدينه كه هواى بيت‏المقدس به سر داشتند و خداى تعالى به برگرداندن قبله دستورشان داد تا با هواى نفس خود مخالفت نموده، رو به كعبه نماز بگزارند تا باز معلوم شود چه كسى پيروى رسول خدا (ص) مى‏كند و چه كسى مخالفت مى‏نمايد، كه هركس او را بر خلاف ميل درونى‏اش اطاعت كند مصدِّق و موافق اوست.››

پيامدهاى تبعيت

جلب محبت الهى: «بگو اگر خدا را دوست مى‏داريد، پس، از من تبعيت نماييد تا خدا هم شما را دوست بدارد.» (آل عمران: 31)
در تفسير اين آيه آمده است: يا محمد! بگو اگر شما حقيقتا خدا را دوست مى‏داريد، پس مرا پيروى كنيد، زيرا آنچه من از نزد خدا آورده‏ام، مبيّن صفات و اوامر و نواهى اوست و محبّ صادق و دوستدار واقعى كسى است كه بر معرفت محبوب و شناسايى امر و نهى او حريص باشد تا به وسيله امتثال امر او و اجتناب از نهى او به او تقرّب بجويد؛ و اگر متابعت من نماييد، خدا هم شما را دوست خواهد داشت و شما را توفيق خواهد داد و به راه راست هدايت خواهد فرمود.
اكنون كه شما از پيغمبر من تبعيت نمى‏كنيد، معلوم مى‏شود نسبت به من محبت نداريد. دروغ مى‏گوييد. پس چگونه مى‏شود كه من شما را دوست داشته باشم؟ اگر انسان خدا را دوست داشته باشد، به دليل عقل لازمه‏اش اين است كه هر كسى را خدا دوست دارد، او نيز دوست داشته باشد. يقينا خدا پيامبر خدا را دوست دارد. بدون شك پيامبر (ص) هم آل خود يعنى ائمه(ع) را دوست دارد. پس ترديدى نيست كه بايد انسان اهل‏بيت: را دوست داشته باشد. اخبار فراوانى از خاندان عصمت و طهارت وارد شده و به اين آيه استدلال نموده‏اند كه اطاعت ايشان اطاعت خداست.
از امام صادق (ع) در ارتباط با آيه مزبور نقل شده كه فرموده‏اند: هركس كه دوست دارد حق تعالى او را دوست داشته باشد، پس بايد خداى تعالى را اطاعت و از ما پيروى نمايد. به خدا سوگند كه بنده از خداى تعالى فرمانبردارى نكند، مگر آن‏كه خداوند پيروى از ما را نيز در اطاعت از خود داخل كند و به خدا سوگند كه بنده از ما پيروى نمى‏كند، مگر اين‏كه خداوند او را دوست مى‏دارد و به خدا سوگند كه كسى از پيروى ما خوددارى نمى‏كند، مگر اين‏كه ما را دشمن مى‏دارد و به خدا سوگند كسى با ما دشمنى نمى‏كند، مگر اين‏كه خدا را عصيان مى‏ورزد و هر كه بميرد در حالى كه نسبت به خداى تعالى عاصى باشد، خداوند او را رسوا ساخته، در آتش جهنم مى‏اندازد.
گفته‏اند: در عهد رسول خدا (ص) جماعتى ادعا كردند كه خدا را دوست دارند. حق تعالى گفت:اين محمد (ص) دوست من است. اگر شما در اين ادعا راستگو هستيد، از او متابعت كنيد تا من نيز شما را دوست بدارم و الاّ ادعايى باشد بى بيّنت و ادعاى بى‏بيّنت باطل باشد. از ابن عباس نقل كرده‏اند: رسول خدا (ص) نزد قريش آمد در حالى كه آن‏ها در مسجدالحرام بتان را مى‏پرستيدند. ايشان را ملامت كرد و گفت: شرم نداريد؟ دين پدر خود ابراهيم و اسماعيل را رها كرده‏ايد و جمادى را مى‏پرستيد كه در آن نفعى وضررى نيست. آن‏ها گفتند: ما اين‏ها را به خاطر دوستى خدا مى‏پرستيم. خداى تعالى اين آيه را بر پيامبر فرستاد و فرمود: بگو اگر طالب چيزى هستيد كه شما را به خدا نزديك گرداند، از من متابعت كنيد تا خداى تعالى شما را دوست بدارد كه من سزاوارترم به تعظيم از اين بت‏ها، كه من رسول خدايم.
تقرب به رسولان الهى: «هركس از من تبعيت نمود، از من است.» (ابراهيم: 36)
در قاموس دينى و جهان معنويت، معتبرترين ملاك براى نزديكى به رسول خدا (ص) و قرار گرفتن در زمره اهل‏بيت(ع) تبعيت است و صرف خويشاوندى و رابطه خونى در اين زمينه‏ها راهگشا نيست؛ چنان‏كه ابراهيم (ع) در آيه مزبور به همين مطلب تصريح نموده است و نيز پيامبراسلام (ص) در مورد سلمان غيرعرب فرمودند: او از ما اهل‏بيت: است.
هدايت و مصونيت از گمراهى و شقاوت: «خداوند به وسيله آن )قرآن( هركسى را كه از رضوانش تبعيت كرده است به راه‏هاى امن و سلامت هدايت نمايد و آن‏ها را از تاريكى‏ها به سوى نور خارج كند و به صراط مستقيم هدايت نمايد.» (مائده: 16)
- و آن شخص مؤمن گفت: اى قوم! از من تبعيت كنيد تا شما را به راه رشد هدايت نمايم." (غافر: 38 ) در مورد كاربرد تركيبى واژه هدايت به عنوان پيامد تبعيت، توجه به اين نكته ضرورى است كه گرچه از آن با تعابير مختلفى همچون هدايت به راه‏هاى امن و سلامت و صراط مستقيم و راه رشد ياد شده است، ولى در حقيقت بازگشت همه آن‏ها به يك چيز، يعنى همان راهى است كه انسان را به خداوند نزديك مى‏كند. به تعبير ديگر، اگر به راه‏هاى امن و سلامت اشاره شده، از اين جهت است كه گام نهادن در تمام اين راه‏ها يا اعمال، انسان را از خطر گمراهى و سرگردانى ايمن مى‏دارد و اگر صراط مستقيم ناميده شده، بدين لحاظ است كه مجموعه اين اعمال ما را در راهى قرار مى‏دهد كه مستقيما به خداوند منتهى ميگردد و اگر به عنوان راه رشد مطرح شده، از اين نظر است كه موجب رشد و كمال انسان مى‏شود. ضمن اين‏كه استفاده از تعابيرى مانند عدم گمراهى و شقاوت (طه: 123) نيز به صورتى ديگر به تبيين همان معنا كمك مى‏كند؛ زيرا بديهى است وقتى تبعيت موجب هدايت شود، طبيعتا مانع از گمراهى و همچنين شقاوت خواهد شد. مقصود از شقاوت در اين‏جا، بدبختى و بيچارگى اخروى است.
اگر شقاوت به معناى بدبختى و بيچارگى دنيوى ناشى از مشكلات و سختى‏ها باشد، در اين صورت مضمون آيه مخالف احاديث بسيارى است كه در آن‏ها بيان شده ميزان افزايش مشكلات و سختى‏ها متناسب با ميزان افزايش ايمان است.
تفوق و برترى بر كفار: «و تبعيت‏كنندگان از تو عيسى (ع) را تا روز قيامت بر كفار تفوّق و برترى مى‏دهيم.» (آل‏عمران: 55 )
كسى كه تبعيت مى‏كند، به دليل برخوردارى از محبت الهى، طبيعتا از حمايت او نيز بهره‏مند است و چون حمايت‏كنده داناترين و قدرتمندترين است و دست قدرتش بر همه دست‏ها غلبه دارد (فتح: 10)پس وى نيز هيچ‏گاه شكست نمى‏خورد و مغلوب نمى‏گردد.
ايجاد رافت و رحمت در قلب: "و در قلب كسانى كه از وى (عيسى) تبعيت كردند، رأفت و ر حمت قرار داديم." (حديد: 27 )رسولان الهى خود مظهر رحمت خداوندند؛ چنان‏كه پيامبراسلام (ص) به عنوان "رحمت براى عالمين" معرفى گرديده‏اند. (انبياء: 107)بنابراين، طبيعى است كه تبعيت‏كنندگان از آنان نيز از آن‏جايى كه به خاطر تبعيتشان روز به روز بيش‏تر متخلّق به اخلاق آنان مى‏شوند، از چنين صفتى نيز به همان نسبت برخوردار گردند. به علاوه كه نتيجه طبيعى اعمال صالح خالصانه نيز داشتن قلبى پاك است كه خود به خود منشأ مهر و محبت و رحمت مى‏باشد.
پوشيده شدن بدى‏ها: "كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند... خداوند بدى‏هايشان را پوشانيد... زيرا مؤمنان از حق كه از جانب پروردگارشان نازل گرديده است تبعيت نمودند." (محمد: 2-3)
تبعيت امرى نسبى است و مراتبى دارد؛ كسى كه شروع مى‏كند به تبعيت كردن از رسول، مسلما در همان ابتداى كار تمام اعمالش صدر درصد منطبق براعمال رسول نمى‏شود، بلكه به مروز زمان هرچه بر تبعيتش افزوده مى‏گردد، به رسول نزديك‏تر مى‏شود. بنابراين، تا آن مرحله‏اى كه پيش رفته، يك سرى از اعمالش اصلاح و از بدى‏ها مبرّا گرديده است، ولى به ميزانى كه از رسول (ص) فاصله دارد، هنوز داراى نقايصى مى‏باشد. خداوند عيب‏ها و نقايص وى را تا رسيدن به كمال مطلوب، از ديد ديگران پنهان مى‏دارد.
آسودگى خاطر: "كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند... خداوند خاطرشان را آسوده نمود... زيرا مؤمنان از حق... تبعيت نمودند." (محمد: 2/3)
كسى كه از رسول تبعيت مى‏كند، خيالش راحت است به دنبال كسى حركت مى‏كند كه چون همواره به حق عمل مى‏نمايد، هيچ خطايى مرتكب نمى‏شود و در نتيجه، دچار هيچ‏گونه گمراهى و انحرافى هم نمى‏گردد. پس از اين جهت دچار نگرانى نيست؛ مى‏داند به ريسمانى چنگ زده است كه جدايى ندارد. (بقره: 256)

تبعيت مذموم

گام‏هاى شيطان: در قرآن كريم سه جا نسبت به تبعيت از گام‏هاى شيطان نهى شده است كه دو مورد آن در ارتباط با خوردن است:
‹‹ - از خوراكى‏هاى حلال و پاكيزه زمين بخوريد و از گام‏هاى شيطان تبعيت نكنيد.» (بقره: 168)
- از آنچه كه خدا به شما روزى داده است بخوريد و از گام‏هاى شيطان تبعيت مكنيد." (انعام: 142)
معلوم مى‏شود ميزان تأثير وسوسه‏هاى شيطان بر انسان ارتباط زيادى با چگونگى كسب روزى او از لحاظ حلال يا حرام بودن دارد. بنابراين، براى اين‏كه بتواند خود را از وسوسه‏هاى شيطان دور نگه دارد و از او تبعيت ننمايد، بايد نسبت به حلال بودن روزى خود دقت و حساسيت زيادى داشته باشد.
از سوى ديگر، تعبير گام‏هاى شيطان در اين آيه، گويا اشاره به يك مسأله دقيق تربيتى دارد و آن اين‏كه: انحراف‏ها و تبهكارى‏ها تدريجا در انسان نفوذ مى‏كند، نه به صورت دفعى و فورى؛ مثلا براى آلوده شدن يك جوان به مواد مخدر يا قمار و شراب، معمولا مراحلى وجود دارد: نخست به صورت تماشاچى در يكى از جلسات شركت مى‏كند و انجام اين كار را زياد مهم تلقّى نمى‏نمايد. گام دوم، شركت تفريحى در قمار (بدون برد و يا باخت) و يا استفاده از مواد مخدر به عنوان رفع خستگى يا درمان بيمارى و مانند آن است. گام سوم، استفاده از اين امور به صورت كم و به قصد اين است كه در مدت كوتاهى از آن صرف‏نظر كند. سرانجام گام‏ها يكى پس از ديگرى برداشته مى‏شود و شخص به صورت يك قمار باز حرفه‏اى خطرناك و يا يك معتاد سخت بينوا درمى‏آيد. وسوسه‏هاى شيطان معمولا به همين صورت است و انسان را قدم به قدم و تدريجا پشت سر خود به سوى پرتگاه مى‏كشاند.
هوا و هوس: در آيات بسيارى از قرآن كريم تبعيت از هوا و هوس مورد مذمّت يا نهى واقع شده است. مثلا در يك‏جا در رابطه با حكم و داورى چنين آمده است: "پس ميان مردم به حق حكم كن و از هوا و هوس تبعيت مكن." (ص :26)
هواى نفس پرده ضخيمى بر چشمان حقيقت بين انسان مى‏افكند و ميان او و عدالت جدايى مى‏اندازد. از اين‏رو، در ادامه مى‏گويد: "اگر از هواى نفس پيروى كنى، تو را از راه خدا، كه همان راه حق است، باز مى‏دارد." بنابراين، هرجا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است و هر جا هواى نفس است نتيجه آن گمراهى است.
و در جايى ديگر درباره ظالمان آمده است: "بلكه ظالمان از هوا و هوسشان تبعيت كرده‏اند، بدون آن‏كه علمى نسبت به آن داشته باشند." (روم: 29)
و نيز درباره كسانى كه دعوت پيامبر (ص) را اجابت نكرده‏اند، چنين ذكر شده است: "پس اگر تو را اجابت نكردند، بدان كه آن‏ها فقط از هوا و هوس خود تبعيت مى‏كنند." (قصص: 50)
راه نادانان: "از راه نادانان تبعيت مكنيد." (يونس:89) يعنى طريق كسانى كه به حكم و مصلحت الهى جاهل هستند و سبيل نادانان را كه در كارها عجله دارند، مپوييد.

پاورقيها:

1- خليل بن احمد فراهيدى، كتاب العين، قم، دارالهجره، 1410ه'.ق، ج2، ص / 78ابن منظور، لسان العرب، داراحياء التراث العربى، 1408، ج8، ص / 27فخرالدين ظريحى، مجمع‏البحرين، تهران، المكتبة المرتضوية، 1365ه'.ش، ج4، ص 305.
2- فتح‏الله كاشانى، منهج الصادقين فى الزام المخالفين، تهران، اسلاميه، 1344ه'.ش، ج 2، ص 151.
3- سيد عبدالله شبّر، الجواهر الثمين فى‏تفسير الكتاب‏المبين، الفين، 1407ق، ج 3، ص 40.
4- محمدجواد مغنيه، التفسير الكاشف، تهران، اسلاميه، 1364ش، ج 3، ص 504.
5- حسين بن احمد احمد حسينى شاه عبدالعظيمى، تفسير اثنى عشرى، تهران، ميقات، 1364ش، ج 4، ص 371.
6- محمدجواد نجفى، تفسير آسان، تهران، اسلاميه، 1374ه'.ش، ج 15، ص 9.
7- سيد عبدالحسين طيب، اطيب البيان فى تفسير القرآن، تهران، اسلاميه، 1366ش، ج 7، ص 401.
8- محمدحسين فضل‏الله، من وحى‏القرآن، بيروت،دارالزهراء، 1405ق، ج 9، ص 294.
9- ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379ق، ج 1، ص 530.
10- ابوالنصر محمدبن مسعودعياشى، تفسيرعياشى، تهران،اسلاميه، ج 1، ص 205.
11- فتح‏الله كاشانى، پيشين، ج 4، ص 4.
12- ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 394.
13- محمد كرمى، التفسير لكتاب اللّه المنير، قم، علميه، 1402ق، ج 7، ص 15.
14- محمد حسينى شيرازى، تقريب القرآن الى الاذهان، بيروت، الوفاء، 1400ق، ج 24، ص 25.
15- على بن ابراهيم قمى، تفسير القمى، قم، دارالكتاب، بى‏تا، ج 2، ص 250.
16- سيد محمدحسين طباطبايى، تفسيرالميزان، تهران، اسلاميه، 1397، ج17، ص 298.
17- محمدبن‏حسين طوسى، التبيان فى تفسيرالقرآن، قم،الاعلام، 1409، ج 8، ص 274.
18- محمد حسينى همدانى، انوار درخشان در تفسير قرآن، تهران، لطفى، 1380ق، ج 12، ص 274.
19- سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 16، ص /227ج 13، ص / 230ج 9، ص 297.
20- سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 16، ص /227ج 13، ص / 230ج 9، ص 297.
21- سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 16، ص /227ج 13، ص / 230ج 9، ص 297.
22- سيد عبدالله شبّر، پيشين، ج 1، ص 155.
23- سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 2، ص 160.
24- عليرضا ميرزادخسروانى، تفسيرخسروى، تهران،اسلاميه، 1397ق، ج 1، ص 438.
25- محمدجواد نجفى، پيشين، ج 2، ص 256.
26- محمدبن يعقوب كلينى، اصول و روضه كافى، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، 1392ق، ص 289.
27- حسن بن على خزاعى نيشابورى (ابوالفتوح رازى)، روض الجنان فى تفسير القرآن، مشهد، آستان قدس رضوى، 1374ش، ج 4، ص 277.
28- ابوالقاسم حسين‏بن‏محمد راغب اصفهانى، تهران، دفتر نشر كتاب، 1404ق، ص 115.
29- محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 3، ص 359-351.
30- ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران، اسلاميه، 1366ش، ج 1، ص 417.
31- همان، ج 19 ،ص 261.
32- على‏رضا ميرزا خسروانى، پيشين، ج 4، ص 224.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن (1)

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن (1)

حسین الربیعی

إنّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون*أولئک أصحب الجنّة خلدین فیها جزاء بما کانوا یعملون(الأحقاف:46).

ما هی الإستقامة؟

الإستقامة:هی لزوم المنهج المستقیم و الثبات علیه بمواصلة الحرکة فیه و حفظه من التحریف و أداء جمیع متطلباته، و لو کلف ذلک التضحیة بالغالی و النفیس.
إن الثبات و الإستقامته مرتبط بمدی صلاحیة المبدأ الفکریة و العلمیة.و شموله لجمیع جوانب حیاة الإنسان و الإیمان به و الوعی الکی له و العمل به وفق مقرراته الموضوعیة، و الحرکة نحو تحقیق أهدافه علی المدی البعید...
و مقومات الإستقامة هی:صلاحیة المبدأ و فهما سلیما، بل وعیه وعیا عمیقا، و التفانی من أجله فکرا و عاطفة و سلوکا.
أما صلاحیة المبدأ فهو الشرط الأساس فی استقامة الإنسان علیه.و هنا یجدر بنا أن نعرض بشکل إجمالی لشروط المبدأ الصالح الذی یمکن للإنسان الثبات رغم کل الظروف و الصعاب، أما تلک الشروط فهی:
1-أن یکون قابلا للإثبات العقلی و الإستدلال المنطقی، و بعبارة أخری:أن لا یکون مخالفا للعقل السلیم و المنطق الصحیح و نقول العقل السلیم، لأن هناک ما یشبه العقل و لیس من العقل فی شی‏ء. فقد ورد عن الإمام الصادق(علیه السّلام): أنه سئل ما العقل؟قال(علیه السّلام):ما عبد به الرحمن و اکتسب الجنان، قال:قلت: فالذی کان فی معاویة؟فقال(علیه السّلام): تلک النکراء (1) .
تلک الشیطنة و هی شبیهة بالعقل، و لیست بالعقل (2) .
2-أن یعطی تفسیرا واضحا و کاملا للحیاة و الوجود، یجیب فیه علی المسائل الأساسیة الکلیةالمرتبطة بالوجود الکی للإنسان و الکون و الحیاة عموما، مبدا و معادا.و لا یکتفی بالتفسیرات الجزئیة الناقصة علی أن یکون هذا التفسیر ثابتا، و قابلا للإعتماد و الإدامة الی آخر مطاف حیاة الإنسان.
3-أن تکون له هدفیة بناءة و سلیمة و واقعیة تخلق فی الإنسان الشوق للحرکة فی تحقیق تلک الأهداف.
4-أن یکون له القدرة علی إیجاد القدسیة فی نفوس معتنقیه.
5-أن یکون قادرا علی خلق الشعور بالمسؤلیة فی أعماق حاملیه.
6-أن لا یکون متعارضا مع الغرائز و الدوافع الطبیعة فی الإنسان کما هی فی الرهبانیة المسیحیة.
7-أن یحتوی المبدأ علی نظام کامل و شامل لجمیع جوانب الحیاة مترابطا مع خطه العقائدی، و مستندا الیه، و منطلقا منه...
بقی علینا أن نشیر بایجاز الی معالم الشخصیة المبدئیة من ناحیة الإیمان بالمبدأ، و الوعی له، و العمل به، و التحرک نحو تحقیق اهدافه، و لا شک أن هذه العوامل مترابطة ترابطا جذریا لا یمکن أن یفصل بعضها عن البعض الأخر...فلا یصح الإیمان إذا لم یعتمد علی الوعی العمیق، و الفهم السلیم القائم علی الأدلة العقلیة، و البراهین المنطقیة. و کل ایمان لا یدعمه العلم و المعرفة الصحیحة إیمان و اه یمکن أن یتزلزل و ینهدم بسرعة، و کل علم لا یؤدی الی عمل و بناء لقلقة لفضلیة فارغة لا قیمة لها.
یقول مولانا امیر المؤمنین (علیه السّلام):«العلم ینادی العمل، فإن أجابه و إلا ارتحل».
و فی ضوء هذا نستطیع القول:إن الإستقامة المبدئیة هدف قائم بذاته‏ تتحق من خلاله کل الأهداف الأخری. و ما لم تتحق الإستقامة فی داعیة المبدأ لا یمکن أن یحقق بقیة الأهداف:
فاستقم کما أمرت و من تاب معک(هود:112).
و لأهمیة و عظمة هذا الأمر قال إبن عباس:ما نزل علی رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)آیة کانت أشد علیه و لا أشق من هذه الایة.و لذلک قال لأصحابه حین قالوا له:أسرغ الیک الشیب یا رسول اللّه:
«شیبتنی هود و الواقعة» (3) .

الإستقامة فی القرآن الکریم

هی الثبات علی العقیدد الإلهیة، بالإلتزام الواعی المحکم بالأوامر، و الإنتهاء عن النواهی، و مواصلة الحرکة الجدیة الفاعلة، لنشر و تحکیم شرعة اللّه فی الأرض، و تحقیق إرادته.و الصبر علی تجاوز العقبات و العوائق المعترضد لخط السیر نحو تحقیق الأهداف الکلیة لرسالة السماء.
و بتعبیر أدق:هی قوة إیمانیة، و طاقة رسالیة تنشأ فی النفس و تترسخ فیها، من خلال المعرفة باللّه، و العلم بأحکامه، و الحب له فتمنحها الصمود الحرکی فی خط الإیمان، و المقاومة العنیفة للتیارات المعاکسة و الکدح المتواصل فی طریق ذات الشوکة بدون و هن، و لا ضعف و لا استکانة، و لا تراجع. رجاء رضاه فقط، و التقرب الیه بقلب مطمئن عامر بالإیمان و الحیویة، موقنة بالنصر علی کل حال.
و بعد فهی کرامة إلهیة یمنحها اللّه لخلّص عباده الصابرین فی البأساه و الضرّاء و حین البأس کما جاء فی دعاء صاحب الأمر و الزمان(عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف):«و أکرمنا بالهدی و الإستقامة».
إن الشخصیة القرآنیة لها ممیزات و أبعاد رسالیة ابتنت منها.و قامت علیها نذکرها بشکل إستطرادی مختصر دون الدخول فی التفاصیل، لأنها خارجة عن البحث، و هذه الممیزات مقتبسة من أحادیث أهل البیت(علیهم السّلام)خصوصا زبور آل محمد، «الصحیفة السجّایة» و أبرز تکل الخصائص هی:
إنها مؤمنة بوعد اللّه تعالی إیمان یقین لا ریب فیه، و بما أن هذه المیزة هی الأساس الذی یقوم علیه البناء الفوقی‏ للشخصیة نجد أئمة الهدی یتوسلون باللّه تعالی أن یثبتها فیهم رغم ثباتها فیهم قولا و فعلا.فقد ورد فی دعاء أبی حمزة عن السّجاد(علیه السّلام):
«اللهم إنی أسألک إیمانا لا أجل له دون لقاءک، أحینی ما أحیتنی علیه، و توفنی إذا توفیتنی علیه، و ابعثنی إذا بعثتنی علیه...اللهم إنی أسألک إیمانا تباشر به قلبی و یقینا حتی أعلم أنه لم یصبنی إلا ما کتبت لی».
کما ورد فی أدعیة اخری:«اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد، و هب لی ثبات الیقین، و محض الإخلاص، و شرف التوحید، و دوام الإستقامة، و معدن الصبر...»
راضیة بقضاء اللّه، موقنة بأن هذا القضاء لخیرها، و صلاحها و تکاملها. قائلة فی مواجهة کل الصعاب:لن یصیبنا إلاّ ما کتب اللّه لنا...و هذه السمة من السمات الأساسیة فی شخصیة المسلم.لأنها تملأ القلب طمأنینة و تجعله راضیا بکل ما یلاقی فی سبیل اللّه تعالی.فعن الإمام علی بن الحسین(علیه السّلام)قال:«الصبر و الرضا عن اللّه رأس طاعة اللّه، و من صبر و رضی عن اللّه فیما قضی علیه فیما أحب، أو کره لم یقض اللّه عز و جل له فیما أحب أو کره إلا ما هو خیر له». (4)
و عن أبی جعفر(علیه السّلام)قال: «أحق خلق اللّه أن یسلم لما قضی اللّه عز و جل من عرف اللّه عز و جل، و من رضی بالقضاء أتی علیه القضاء و عظم اللّه أجره، و من سخط القضاء مضی علیه القضاء و أحبط اللّه أجره» (5) .
مسلمة الأمر اللّه تسلیما مطلقا من دون لماذا؟و کیف؟و متی لا أمر لها مع أمره و لیس لها قدرة علی الخروج من سلطانه.
متطلعة الی بلوغ درجة إیمانیة علیا، و نیة رشیدة، و سلوک طریقة لا زیغ فیها، و زیادة فی العمل الصالح و جلة من عدم قبوله.
طامحة الی تطهیر نفسها من ذمائم الأخلاق و من أدران المعاصی، عاملة علی تفریغ قلبها من غیر حب اللّه تعالی، مائلة الی طاعته، جاریة فی سبیله علی کل حال.
زادها من الدنیا تقوی اللّه، و رغبتها فیما عنده من النعم و الخیرات الرحمة فی دار الخلود.و قبل ذلک ساعیه لنیل رضاه تعالی.فرضا اللّه غایة کل عمل عندها.
لا تنسی ذکر اللّه فیما أولاها من النعم، و لا تغفل إحسانه فیما ابتلاها من الفتن.فلا تیأس من إجابته و إن أبطا عنها فی سراء، أو ضراء، أو شدة أو رخاء، أو عافیة، أو بلاء...
راجیة أن یغنیها اللّه من فضله، و أن ینفرد بحاجتها و أن یتولی کفایتها، و أن لا یوکلها الی أحد من خلقه قریب، أو بعید...
طالبة العون منه علی شهواتها متحسرة علی الذنوب متورعة عن المحارم و الشبهات.
هواها فیما عند اللّه، و رضاها فیما یرد علیها منه علی کل حال...
مهتدیة بنور اللّه فی الظلمات الفکریة، و الإجتماعیة السیاسیة مستضیئة بمبادئ اللّه تعالی و أحکامه من کل شک.
أشغل قلبها خوف غم الوعید، و شوق ثواب الموعود...
تعمل الحسنات شوقا، و تهرب من السیئات فرقا و خوفا، متحفظة من الخطایا، محترسة من الزلل فی حال الرضا و الغضب.
مؤثرة رضا اللّه تعالی علی رضا کل أحد علی درجة واحدة فی الأولیاء و الأعداء.لا یخرجها الغضب من العدل، و لا یدخلها الرضا فی الجور.
تستقل الخیر من أعمالها و لو علت الجبال، و تستکثر الشر منها و لو صغر عن الذرة...
صابرة فی الشدائد، و قرة فی الهزاهر، شاکرة فی النعماء.
دعائها فی الرخاء کدعائها فی الشدة و الضراء.
سالمة الصدر من الحسد فلا تحسد الناس علی ما أتاهم اللّه من فضله.و لکنها ترجو أن ینعم اللّه علیها بأفضل ما أنعم به علی الأخرین.
ملتزمة بعهد اللّه الذی قطعته علی نفسها أن لا تشرک به شیئا، و لا تخلف له عهدا، و لو در علیها کل اموال الدنیا کلها. لعلمها أن مخالفة العهد خیانة و اللّه لا یحب الخائنین.
صادقة فی قولها و فعلها مع اللّه و رسوله و أولیائه و عامة الناس و خاصتهم، مؤثرة الصدق حتی لو أضر بها، متجنبة الکذب حتی لو خدم مصاحها...
لا یجد الوهن الی نفسها طریقا عند ملاقاة الشدائد و الصعاب فی طریق اللّه...و إنما تمضی بقوة، و جدارة غیر أبهة بکل ما أصابها فی سبیل اللّه.بل تحتسبه عند اللّه، و تطمع بعفوه، و مغفرته، و رضوانه.
إذا رأت طغیان الباطل، و تعالیه، و اجتماعه، و وحدته لحرب الحق و أهله لا ینقص ذلک من إیمانها شی‏ء و إنما تزاد إیمانا و جهادا، و مواصلة فی الکدح الی اللّه تعالی.
دائمة التفکیر فی عظمة اللّه تعالی المتجلیة فی مخلوقاته من أصغر مخلوق الی أکبر جرم سماوی.و فی حرکة التاریخ و جریانه و متغیراته، و سننه، و ما قام به أئمة العدل، و أئمة الضلال، و عاقبة کل منهما.
معرضة عن اللغو و عن کل عمل لا یعود علی الإنسانیة بفائدة مادیة أو معنویة.
مسارعة الی الخیرات لا یسبقها سابق، و لا یمنعها طمع و لا بخل، و لا جبن، و لا یشغلها طلب الدنیا عن الأخرة، بل طلب الدنیا عندها وسیلة للفوز بنعیم الأخرة الدائم.
مبلغة رسالة اللّه الی الناس، و مجاهدة فی سبیله لا تأخذها فی اللّه لومة لا ئم، و لا تخشی فی هذا المسلک غیر اللّه تبارک و تعالی.تدعو الناس باحکمة و الموعظة الحسنة.
تلک بعض ممیزات الشخصیة القرانیة و کل تلک الخصائص إرتباط باللّه تعالی، و لا نشک أن من إرتبط باللّه تعالی إرتباطا واعیا، و صادقا، و مخلصا فلن یثنیه شی‏ء، و لن تزلزله شدة مهما بلغت، فإن جوهر الإسلام و روحه هو الإرتباط باللّه.و ما عداة فی الإسلام فهو متفرع منه و راجع الیه...و ما العبادات و الأذکار.و جمیع الفرائض من واجبات، و مستحبات و مکروهات، و محرمات و المباحات بکل أحکامها إلا وسیلة لتبعید الإنسان للّه، و تحقیق ملکة التقوی فیه... و یمکن تقسیم العرض القرآنی للإستقامة الی ثلاثة اقسام هی:
أولا:التأکید علی الإستقامة
ثانیا:بیان عاقبة المستقیمین
ثالثا:وسائل الإستقامة
أما التأکید علیها فقد جاء بصیغة الأمر القطعی الذی لا یقبل التردد و التراجع.و من المعلوم أن الأمر یفید الوجوب.یقول تعالی:فاستقم کما أمرت و من تاب معک و لا تطغوا إنّه بما تعملون بصیر(هود:112).
فلذلک فادع و استقم کما أمرت و لا تتّبع أهواء هم(الشوری:15).
فما استقاموا لکم فاستقیموا لهم إنّ اللّه یحب المتقین(التوبة:7).
إذا تأملنا جیدا فی هذه الآیات نجد أن الأوامر قطعیة ملزمة بوجوب الإستقامة و الثبات علی إمتثال أوامر اللّه تعالی، و الصمود فی وجه العدوان علی حرمات اللّه حتی یرتد منحسرا، کسیرا، مخذولا، خاسئا، ذلیلا، و بغیر الإستقامة لا یمکن أن یتحقق شی‏ء من أهداف الإسلام العظیم و لذا قال أمیر المؤمنین (علیه السّلام):
«من إستقام فإلی الجنة، و من زل فإلی النار».
و جاء تأکیده علی الإستقامآة بعبارة أوضح فی قوله(علیه السّلام):«العمل العمل، ثم النهایة النهایة، و الإستقامة الإستقامة».
و أما القسم الثانی من آیات الإستقامة فقد بینت عاقبة المستقیمین علی دینهم الثابتین علی عقیدتهم، و زفت لهم البشری بالإمداد الغیبی، و نصرة عباده المطهرین من الملائکة المقربین الی اللّه فی الدنیا و الآخرة.کما بشرهم تعالی بالجنة و النعیم الدائم یقول تعالی:
إنّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملئکة ألاّ تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون*نحن أولیاؤکم فی الحیوة الدّنیا و فی الآخرة و لکم فیها ما تشتهی أنفسکم و لکم فیها ما تدّعون(فصلت:30-31).
إن سعادة المجتمع البشری و إزدهاره بالخیر و البرکات مقرون باستقامة الأمة علی منهاج أمر اللّه تعالی و علی الطریقة الصالحة فی عبادته، و نیل‏ تقواه مما یهطل السماء رحمة و برکة علی أهل الأرض.
و ألّو استقاموا علی الطریقة لأسقینهم ماء غدقا(الجن:16).
و لو أنّهم أقموا التوریة و الإنجیل و ما أنزل إلیهم من ربّهم لأکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم منهم أمّد مقتصدة و کثیر منهم ساء ما یعملون(المائدة:66).
و أما القسم الثالث من أیات الإستقامة فقد بینت السیل و الوسائل المؤدیة الی الإستقامة نذکر منها علی سبیل الإجمال:

1-الإیمان بالإمداد الغیبی

یستمد المؤمن العون من اللّه تعالی علی تجاوز العقیات فی طریقه.لعلمه بأنه بعین اللّه تعالی لن ینساه، و لن یقلیه. و أنه معه أینما حل، و أینما ارتحل...إن الشعور بالمعیة الإلهیّة یمنح الإنسان قوة جبارة تتناسب تناسیا طردیا مع درجة إیمانه ففی الساعات الحرجة، و الظروف الصعبة نجد الحبیب المصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)حیث رأی الحزن و الإضطراب بادیا علی صاحبه و هما فی الغار لا ناصر لهما و لا معین، و کل العالم یطارد هما لیستأصل شوکة الإسلام یقول له:لا تحزن إنّ اللّه معناعلام الحزن و الإضطراب إذا کانت ید اللّه هی التی تسددک، و تعینک، و توجهک، و تکفیک کید الأعداء؟!و تأکیدا لهذه الحقیقة جاءت آیات الإستقامة صریحة تبشر المؤمنین بالإمداد الغیبی لهم معنویا مادیا.متجسدا بإنزال الملائکة لنصرتهم فی جهادهم ضد العدو الکافر، یقول تعالی فی وصف هذه العدو الکافر، یقول تعالی فی وصف هذه الحقیقة:
إذ تمتغیثون ربّکم فاستجاب لکم أنّی ممدّکم بألف من الملئکة مردفین*و ما جعله اللّه إلاّ بشری و لتطمئنّ به قلوبکم و ما النّصر إلاّ من عند اللّه إنّ اللّه عزیز حکیم(الأنفال:19).
إذ یوحی ربّک إلّی الملئکة أنّی معکم فثبتوا الّذین ءامنوا سالقی فی قلوب الّذین کفروا الرّعب فاضربوا فوق الأعناق و اضربوا منهم کلّ بنان(الأنفال:12).
و قوله تعالی:إذ تقول للمؤمنین ألن یکفیکم أن یمدکم ربکم بثلثة ءالف من الملئکة منزلین*بلی إنّ تصبروا و تتقوا و یأتوکم من فورهم هذا یمددکم ربّکم بخمسة ءالف من الملئکة مسوّمین(آل عمران، 124-125).
إن هذا الإحساس بالإمداد الغیبی یجعل المؤمن قویا مستقیما لا یطلب العون من غیر بارائه، و هذا هو السلاح الجبار الذی تسلح به رسل اللّه علی طول خط الرسالة، فقد کانوا یستمدون النصر و العون من هذا الایمان و الشعور بالإمداد الغیبی، و خیر مثال علی ذلک خلیل الرحمن(علیه السّلام)حین یلقی فی النار لم یطلب العون حتی من جبرئیل(علیه السّلام) حین عرضه علیه کما فی بعض الروایات، و لم یغیر هذا الموقف من شعوره و إحساسه بنصر اللّه و ثقته الکاملة به، و لم یجره الی الخوف، أو التراجع قید أنمله...و هذا موسی(علیه السّلام)حین قال له أصحابه:إنا لمدرکون، یعنی من جیش فرعون المطارد لهم و هم متوجهون الی البحر، حیث البحر أمامهم و العدو خلفهم أجاب:کلاّ إنّ معی ربّی سیهدین(الشعراء:62).
و هکذا رأینا خاتم الرسل(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)فی ساعة العسر و الشدة حین أقبلت زحوف قریش و أمامها عدد قلیل من المؤمنین و عدد ضعیفة، یقول إبن مسعود:ما سمعت مناشدا ینشد أشد من منا شدة محمد(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)یوم بدر جعل یقول:«اللهم إنی أنشدک عهدک و وعدک، اللهم إن تهلک هذه العصابة لا تعبد» (7) .
تلک هی المواجهة الحقیقة بقوة اللّه لا بقوته.حین تکالبت قوی الکفر و الشرک و النفاق و أجمعت علی إطفاء شعلة التوحید و أقبلت من کل مکان صوب المدینة المنورة.و هکذا لا زال هاتفا متضرعا بخشوع تتهافت له الجبال الرواسی و ترتعد منه السماء حتی یسقط رداؤه (8) یستمطر النصر و یستمد العون من اللّه تعالی...

2-مواصلة ذکر اللّه تعالی:

إن لکل مبدأ قاعدة ینطلق أتباعه منها، و یرجعون إلیها، و یستمدون العون منها...و لما کان الإیمان باللّه هو قطب الرحی فی التصور الإسلامی.مبدأ، و حرکة، و معادا.بل کل شی‏ء یتعلق بحیاة الإنسان، و تقریر مصیره فی الدنیا و الآخرة، و هذا هو مدلول الشعار الإسلامی:إنّا للّه و إنّا إلیه رجعون فقد سمع أمیر المؤمنین رجلا یتلفظ بهذا الشعار، فقال(علیه السّلام)إن قولنا«إنا للّه»إقرار علی أنفسنا بالملک، و قولنا «و إنا إلیه راجعون»إقرار علی أنفسنا بالهلک» (9) .
و ما دام الإنسان معرضا للغفلة و النسیان، و کان ذلک من أهم أسباب الزلل و الإنحراف عن جادة الحق، لذا یلزم علی المؤمن أن یواصل ذکر اللّه بطاعته، یقول رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم):
«من أطاع اللّه فقد ذکر اللّه و إن قلّت صلاته و صیامه و تلاوته للقرآن، و من عصی اللّه فقد نسی اللّه و إن کثرت صلاته و صیامه و تلاوته للقرآن».
یقول العلامة الطباطبائی معلقا علی الحدیث:«فی الحدیث إشارة الی أن المعصیة لا تتحق من العبد إلا بالغفلة و النسیان، فإن الإنسان لو ذکر ما حقیقة معصیته و ما لها من الأثر لم یقد علی معصیة» (10) .
و من هنا کانت مواصلة الذکر حصانة و مناعة تجعل المؤمن فی یقظة و حذر و انتباه تمنعه من الوقوع فی المخالفات الشرعیة.
إذن الذکر الدائم عامل مهم بل من أهم العوامل التی تؤدی الی الإستقامة المبدئیة، و حینئذ یکون الإنسان فی شعور دائم بأنه یعین اللّه، و أن اللّه معه هو دلیله و معینه.و لهذا جاء البرنامج العبادی فی الإسلام رابطا للإنسان المؤمن باللّه عز و جل فی کل حالة من حالاته لئلا یتعرض للإنحراف و لذلک نجد فی التعالیم الإسلامیة ذکرا خاصا لکل حالة.و ما من وضع خاص من أوضاع الإنسان سواء کان حرکة أو سکونا إلا وله ذکر خاص من نوم، أو أکل، أو لقاء، أو مجلس عام، أو خاص، أو حرب أو سلم.و لعل هذا هو مدلول قوله تعالی:فإذا قضیتم الصّلوة فاذکروا اللّه قیما وقعودا و علی جنوبکمو هو کنایة عن الذکر المستوعب لجمیع الأحوال (11) .
و قوله تعالی فی وصف عبادة الذاکرین:الّذین یذکرون اللّه قیما و قعودا و علی جنوبهم(آل عمران:191) و قد روی عن رسول اللّه(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم)أنه کان یذکر اللّه فی أحواله.
إن استمراریة الذکر تحفظ الإنسان من الزیغ و الإنحراف و بذلک تتحق الإستقامة علی خط الإیمان...فاصلاة الیومیة، و صلاة الجمعة، و العیدین و غیرها من الصلوات الواجبة و المستحبة محطات أمان من الغفلة النسیان. و لذا کانت الصلاة ناهیة عن الفحشاء و المنکر، بل اعتبر مواصلة الذکر صلاة و هو أبلغ تعبیر عن أهمیة الذکر فی استقامة حیاة الإنسان الإیمانیة، فعن الإمام الباقر(علیه السّلام):«لا یزال المؤمن فی صلاة ما کان فی ذکر اللّه قائما کان أو جالسا، أو مضطجعا إن اللّه تعالی یقول:الّذین یذکرون اللّه قیما وقعودا و علی جنوبهم و یتفکّرون فی خلق السموات و الأرض ربّنا ما خلقت هذا بطلا سبحنک فقنا عذاب النّار (12) .
و لیست الصلاة و حد هما ذکرا بل إن الصوم و الحج و الجهاد و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر کلها فرائض تشد الإنسان الی خالقه إذا لا حظنا الشرط الأساسی فیها و هو«نیة التقرب الی اللّه» حیث لا یقبل إی عمل بدونها وحدها بلا ضمیمة اخری الهیا.و باجماع الفقهاء إن الإنسان إذا أدخل معها أی ضمیمة اخری أو قصدا آخر فقد العمل قیمته الرسالیة مهما کان کبیرا.و لو بمستوی بذل النفس، لأن الأصل فی الإسلام:إن قیمة العمل تنشأ من الدوافع التی ینطلق منها و لیس من المنافع التی یتمخض عنها.
و لم یقتصر الإسلام فی مسألة الذکر علی الفرائض الیومیة المعروفة.بل شمل جمیع شؤون الإنسان الاخری، لیکون ذکر اللّه تعالی عنصرا فعالا فی تربیة، و بناء شخصیة و هذا یواکیه من مبدأ تکوینه حین یوضع نطفة فی رحم أمه حیث یسمی الواضع باسم اللّه، و مرورا بیوم ولادته حیث یؤذن باذنه الیمنی و یقام فی الیسری-و انتهاء بر حیله من هذه الدنیا حیث یخاطب«یلقن»من باب مخاطبة الروح للروح-بأسس الإسلام العظیم:اللّه، الرسول، القرآن، الإمام، القبلة، القیامة فی آخر محطة یفارق فیها الدنیا و یحل فی الآخرة...

الهوامش

(1)النکراء:هی الدهاء و الفطنة و هی جودة الرأی، و حسن الفهم...
(2)الکافی 3:16.
(3)تفسیر المیزان 11:66.
(4)أصول الکافی ج 2 باب الرضا بالقضاء.
(5)المصدر نفسه.
(6)نهج البلاغه الخطبة:176.
(7)السیرة النبویة لإبن کثیر 2:419.
(8)المصدر نفسه:411.
(9)نهج البلاغه الکلمات القصار رقم:99.
(10)المیزان فی تفسیر القرآن 1:32.
(11)تفسیر المیزان 5:63.
(12)بحار الأنوار 93:158.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:48 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن الکریم (2)

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن الکریم (2)

حسین الربیعی
ثالثا:الإنتاصر للّه تعالی

الإنتصار للّه هو أن یمضی المؤمن مستجیبا لأمر اللّه تعالی بنیة خالصة لنیل رضاه و التقرب منه، فالمنتصر للّه منتصر علی کلّ حال، سواء کان غالبا أو مغلوبا، قاتلا أو مقتولا.لأنه فاز بإحدی الحسنیین:إمّا الشهادة -و هی منتهی أمنیة المؤمنین-، و إمّا الحیاة بعزّ و سعادة فی ظلّ عدالة الإسلام العظیم.و لهذه الحقیقة شواهد کثیرة فی التأریخ الرسالی إذا نظرنا إلی النصر من منظار العقیدة الإلهیة.
إن خلیل الرّحمن(علیه السّلام)حین حطم الأصنام و تحدّی قومه کان منتصرا، و حین خرج مرفوع الرأس کان منتصرا...و علیّ(علیه السّلام)حین صرع الأبطال فی میادین الجهاد کان منتصرا. و حین نزل سیف الغدر و النفاق علی رأسه الشریف صرخ صرخة النصر و الفوز حتی دوت فی السماء و ارتجف من عظمتها ملائکة الرحمن:«فزت و ربّ الکعبة»کان منتصرا...
و لنتساءل بماذا فاز علیّ حین صرع فی محرابه مضرجا بدمه؟هل فاز بغیر الإستقامة علی دین اللّه الی اخر لحظة من حیاته.
«هذا الرجل العظیم قال:فزت و ربّ الکعبة، کان أسعد إنسان و لم یکن أشقی إنسان، لأنه کان یعیش لهدفه، و لم یکن یعیش لدنیاه، کان یعیش لهدفه و لم یعش لمکاسبه، و لم یتردّد لحظة و هو فی قمّة هذه المآسی و المحن فی صحّة ماضیه و فی صحّة حاضره، و فی أنه أدّی دوره الذی کان یجب علیه» (1) .
و سیّد الشهداء الحسین بن علیّ (علیهما السّلام)انتصر حین سقط مضمخا بدماء الرسالة، و حین قطع رأسه الشریف و رفع علی الرماح من العراق إلی الشام. لأنه استجاب للّه تعالی و مضی ناصرا لدینه، متوکّلا علیه دون سواه، راضیا بقضائه، و هذا هو منتهی النصر فی منطق العقیدة الإلهیة.
و بهذا المنطق الرسالی بقی الحسین خالدا مسیّرا لعجلة التأریخ إلی یومنا هذا و إلی یوم القیامة، نستمدّ من مواقفه أسمی دروس الصمود و التحدّی لقوی الضلال، و هذا هو عطاء التوکّل علی اللّه تعالی...
و موسی بن جعفر(علیه السّلام)کان منتصرا علی قوی البغی و العدوان حین ألقی فی طومیر السجون، و حین أخرج من السجن مسموما شهیدا محمولا علی أکتاف الحمالین، فصار منارا للمعذّبین فی السجون، و أمثولة حیّة یرتشف المؤمنون من بحر صبره و تحمّله دروس الصبر فی سبیل اللّه...و لو استطردنا فی ذکر الشواهد لاحتجنا إلی مجلّدات کثیرة، بل لعلّنا لا نقف علی نهایة ذلک.

لوازم الإنتصار للّه تعالی

إن الإنتصار للّه تعالی لا یتحقّق إلاّ إذا تحقّقت فی المؤمن خصال ثلاثة یکتسبها بوعی و صدق و إخلاص و هی:

1-التوکّل علی اللّه تعالی

و للتوکّل رکنان أساسیان، و هما: العزم علی المقاومة و الصمود فی سبیل اللّه، و الإعتصام باللّه لاستمداد العون و النصر منه دون سواه.بحیث یکون المؤمن علی یقین تامّ بأنه لا مؤثّر فی الوجود و لا مغیّر إلا اللّه تعالی.و بناء علی ذلک لا یکون معنی التوکّل ترک السعی فی الأمور الضروریة و عدم الحذر عن الأمور المحذورة بالکلّیة، بل لابدّ من التوسّل بالوسائل و الأسباب علی ما ورد فی الشریعة من غیر حرص و مبالغة فیه، و مع ذلک لا یعتمد علی سعیه و ما یحصله من الأسباب بل یعتمد علی مسبّب الأسباب.
قال المحقّق الطوسی(قدسه سرّه) فی«أوصاف الأشراف»:
«المراد بالتوکّل أن یکل العبد جمیع ما یصدر عنه و یرد علیه إلی اللّه تعالی لعلمه بأنه أقوی، و أقدر علیه علی وجه أحسن‏ و أکمل ثم یرضی بما فعل و مع ذلک یسعی و یجتهد فیما و کله اللّه إلیه و یعد نفسه و قدرته و إرادته من الأسباب و الشروط المخصصة لتعلّق قدرته تعای و إرادته بما صنعه بالنسبة إلیه، و من ذلک یظهر معنی لا جبر و لا تفویض، بل أمر بین أمرین» (2) .
إذن حقیقة التوکّل هی أن یتحرّک المؤمن مستجیبا لأمر اللّه تعالی، معتمدا علیه، و مطمئنا لتأییده و نصره، مؤدّیا لواجبه الشرعی المکلّف به، دون أن یری لنفسه استقلالیة و أصالة فیما یحقّقه اللّه علی یده، فإذا کان کذلک فلا یعجب بقوّته و عدده و عدده حین یخوض المعارک لأجل رفع رایة الحقّ، بل یمضی لتأدیة واجبه خاشعا راجیا من اللّه العون و النصر، و هذا أفضل حصانة من الأمراض النفسیة الخبیثة:العجب، و الغرور، و الریاء...و قد ضرب اللّه لنا مثلا رائعا من وقائع التأریخ الرسالی و هو ما حدث فی واقعة حنین، حین انهزم المسلمون فیها لشی‏ء من الغفلة أصیبوا بها حیث أعجبوا بعددهم و عددهم، فاعتمدوا علی قوّتهم المادّیة. یقول تعالی:لقد نصرکم اللّه فی مواطن کثیرة و یوم حنین إذ أعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم الأرض بما رحبت ثمّ ولّیتم مّدبرین(التوبة:25).
«إن معرکة حنین التی یذکرها السیاق هنا لیعرض نتائج الإنشغال عن اللّه و الإعتماد علی قوّة غیر قوّته، لتکشف لنا حقیقة أخری لیست بشی‏ء، إنما هی القلّة العارفة المتصلة الثابتة المتجرّدة للعقیدة، و إن الکثرة لتکون أحیانا سببا فی الهزیمة، لأن بعض الداخلین فیها التائهین فی غمارها، ممن لم یدرکوا حقیقة العقیدة التی ینساقون فی تیارها، تتزلزل أقدامهم و ترتجف فی ساعة الشدة، فیعیشون الإضطراب و الهزیمة فی الصفوف، فوق ما تخدع الکثرة أصحابها، فتجعلهم یتهاونون فی توثیق صلتهم باللّه، إنشغالا بهذه الکثرة الظاهرة عن الیقظة لسرّ النصر فی الحیاة» (2) .
و من هنا یتبین الفرق بین التوکل و الإتکال، و الذی أراده الإسلام من أتباعه الأوّل لا الثانی، بدلیل قوله تعالی لنبیّه: فإذا عزمت فتوکّل علی اللّه إنّ اللّه یحبّ المتوکّلین(آل عمران:159).
فإذا عقد المؤمن العزم ماضیا قاطعا بجدّیة و وعی یأتی دور الإعتصام باللّه تعالی: و من یعتصم باللّه فقد هدی إلی صرط مّستقیم(آل عمران:110).
و هذا مسلک العارفین باللّه تعالی الذین اهتدوا بهدیه عندما واجهتهم تحدیات أقوامهم قالوا:و ما لنا ألاّ نتوکّل علی اللّه و قد هدینا سبلنا و لنصبرنّ علی ما ءاذیتمونا و علی اللّه فلیتوکّل المتوکّلون(إبراهیم:12).
و معنی الإعتصام أن یوقن الإنسان المؤمن أن لا مانع و لا قوّة تحمیه و تسدّده إلاّ اللّه، و لا کافی یکفیه إلاّ اللّه، و لا حافظ یحفظه إلاّ اللّه تعالی.یقال: «إعتصمت باللّه إذ امتنعت بلطفه من المعصیة».و هذا لا یتحقّق إلاّ إذا عرف المؤمن معرفة یقینیة أن اللّه معه أینما حلّ و أینما ارتحل و فی کل الحالات یسرا أو عسرا، شدّة أو رخاء.و هذا هو سلاح جمیع المرسلین فی مواجهة الضغوط التی واجهتهم فی الدعوة إلی اللّه.فهذا موسی یجیب قومه عندما قالوا له: إنّا لمدرکون*قال کلاّ إنّ معی ربّی سیهدین(الشعراء:62).
و هذا أبو الأنبیا إبراهیم(علیه السّلام) لم یطلب العون من غیر اللّه بل رفضه فی أحرج الساعات حینما ألقاه نمرود فی النار تقول بعض الروایات:
«فتلقاه جبریل فی الهواء، فقال:هل لک من حاجة؟فقال:أمّا إلیک فلا، حسبی اللّه و نعم الوکیل، فاستقبله میکائیل، فقال:إن أردت أخمدت النار فإن خزائن الأمطار و المیاه بیدی، فقال:لا أرید، و أتاه ملک الریح، فقال:لو شئت طیرت النار، قال:لا أرید، فقال:جبریل فسائل اللّه! فقال:حسبی من سؤالی علمه بحالی» (4) .
و بهذا السلاح الجبار، سلاح الإیمان بمعیة اللّه و حمایته واجه الرسول الأکرم محمّد(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)قوة قریش و جبروتها و هی تطارده و تکاد أن تدرکه فی غار ثور لیس معه غیر صاحبه الذی بدی علیه الحزن و الخوف، فقال(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):لا تحزن إنّ اللّه معنا(التوبة:40).

رابعا:وعی أنباء الرسل(علیهم السّلام)

رسالة اللّه إلی خلقه واحدة علی طول تأریخ الأنبیاء و المرسلین من آدم إلی خاتم الرسل(صلّی الّله علیه و علیهم أجمعین) فی أهدافها الکلیة، و هی سلسلة واحدة علی طول مسار البشریة.و کلّ رسول أو نبیّ یمثل حلقة من الرتل الرسالی فی هذا الخطّ المتصل الرابط بین الأمم و الأجیال‏ بعضها ببعض.فأدیان السماء کافة فی رأی الإسلام، دین إلهی واحد وضع بوضع الشریعة الأولی و اکتمل باکتمال الشریعة الأخیرة و لم یختلف إلا بمقدار ما تفرضه سنة التطوّر و لم یتبدل إلا بما یقتضیه سیر الحکمة و حاجة المجتمع.فدین اللّه هذا هو الذی أرسل به رسوله الأکبر هو بذاته الذی أوصی به أنبیاءه السالفین و فرض علی الناس أن یقیموه و نهاهم أن یتفرّقوا فیه:
شرع لکم مّن الدّین ما وصّی به نوحا و الّذی أوحینا إلیک و ما وصّینا به إبراهیم و موسی و عیسی أن أقیموا الدّین و لا تتفرّقوا فیه(الشوری:12) (5) .
و من خلال هذا الترابط بین المرسلین فإن عرض قصص الأنبیاء و الرسل یهدف إلی تثبیت المؤمنین و استقامتهم فی المسیر الطویل إلی اللّه تعالی من خلال استلهام الدروس و العبر من حیاتهم الزاخرة بالإیمان و الصبر و الجهاد.یقول تعالی:و کلاّ نّقصّ علیک من أنباء الرّسل ما نثبّت به فؤادک و جاءک فی هذه الحقّ و موعظة و ذکری للمؤمنین(هود:120).
یقول الفخر الرازی فی تفسیره الکبیر: «إعلم أنه تعالی لما ذکر القصص الکثیرة فی هذه السورة ذکر فی هذه الآیة نوعین من الفائدة»و نحن نذکر الأولی فقط منهما:
الفائدة الأولی:تثبیت الفؤاد علی أداء الرسالة و علی الصبر و احتمال الأذی، و ذلک لأن الإنسان إذا ابتلی بمحنة و بلیة فإذا رأی له فیه مشارکا خفّ ذلک علی قلبه، کما یقال:«المصیبة إذا عمّت خفّت».فإذا سمع الرسول هذه القصص و علم أن حال جمیع الأنبیاء(صلوات اللّه علیهم) مع أتباعهم هکذا، سهل علیه تحمل الأذی من قومه و أمکنه الصبر علیه (6) .
و الفائدة الثانیة:نستفیدها من سیاق الآیات الکریمة و هی أن وعی أنباء الرسل یوقف المؤمن علی سنن اللّه فی التأریخ، و یکشف له تلک السنن علی طول التاریخ البشری، و بذلک یکون واضح الرؤیة، محدد الهدف، ثابت الخطی فی مساره، و من خلال ذلک الوضوح یستلهم دروسا و عبرا قیّمة تمنحه الصبر و الصعود فی طریق التضحیة و الفداء یقول تعالی:
لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألبب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الّذی بین یدیه و تفصیل کلّ شی‏ء و هدی و رحمة لّقوم یؤمنون(یوسف:111).
و نقصد بالوعی هو النتیجة الحاصلة من الفهم و الحفظ و القبول لما یتلقی من أفکار و مفاهیم بحیث تمتزج فی وجدانه و عواطفه و تتجسد فی سلوکه و لذا قیل:«لا یعذّب اللّه قلبا وعی القرآن»؛قال ابن الأثیر: أی عقله إیمانا به و عملا، فأمّا من حفظ ألفاظه و ضیّع حدوده فإنه غیر واع له. (7)
إننا عندما نتأمل جیدا فی الآیات المتقدمة نجد أنها تبرز الصفات المهمّة و الحسّاسة فی شخصیات الأنبیاء و المرسلین و هی إشارة عظیمة إلی وجوب الإتصاف بها و التمسک بمدلولاتها.
إنها صفات تدلّ علی الإستقامة المبدئیة، و تکون عاملا فعالا فی مواصلة السیر و السلوک إلی اللّه.و بذلک نتعلم منهم(صلوات اللّه علیهم جمیعا)الصدق مع اللّه و الصبر علی تحمل مشاق الطریق إلیه، و الإخلاص له فی السرّاء و الضرّاء. و الخشوع و الضراعة إلیه، و الوفاء بالوعد و النصیحة لخلقه تعالی.
و من الملفت للنظر أن ذکرهم ورد بصیغة الأمر، أی بوجوب ذکرهم للتأسی و الإقتداء بسیرتهم العطرة:
قد کان لکم أسوة حسنة فی إبراهیم و الّذین معه إذ قالوا لقومهم إنّا برءاؤا منکم و ممّا تعبدون من دون اللّه کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء أبدا حتّی تؤمنوا باللّه وحده(الممحتنة:4).
لقد کان لکم فیهم أسوة حسنة لمن کان یرجوا اللّه و الیوم الآخر... (الممتحنة:6).

خامسا:مخالفة الأهواء

أهمّ عامل من عوامل انحراف الفرد و فساد المجتمع، بل هلاک الحرث و النسل هو متابعة الأهواء و الإنصیاع لها.یقول تعالی‏و لو اتّبع الحقّ أهواءهم لفسدت السّموات و الأرض و من فیهنّ بل أتینهم بذکرهم فهم عن ذکرهم مّعرضون(المؤمنون:71).
و الأهواء هی مجموعة المیول و الغرائز النفسیة التی تحرّک الإنسان و تحقّق عنده مستوی من اللذة، و قد وردت کلمة «الهوی»فی مواقع کثیرة من القرآن الکریم بلغ تعدادها أکثر من تسعة و أربعین موضعا.و هذا دلالة علی أهمّیة و خطورة هذا الأمر علی حیاة الإنسان الإیمانیة.و کذلک وردت فی الأحادیث الشریفة کثیرا کقول أمیر المؤمنین‏ (علیه السّلام):«إنّما أخاف علیکم اثنتین: إتباع الهوی و طول الأمل.أمّا اتباع الهوی فیصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فینسی الآخرة»، و یقول الإمام الصّادق(علیه السّلام):«لا تدع النفس و هواها، فإن فی هواها رداها، و ترک النفس و ما تهوی أذاها، و کفّ النفس عما تهوی دواها» (8) .
و خطورة اتباع الأهواء النفسیة فی زعزعة الإستقامة علی دین اللّه تتجلی لنا إذا عرفنا خصائص الهوی بدقة و أهمّ هذه الخصائص هو أن الرغبة الناجمة من الغریزة الجامحة مطلقة لا تعرف الحدود و الإکتفاء، بل دائما تطلب المزید.
ورد عن رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):«لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لابتغی و راءهما ثالثا...»
و هذا الجموح وراء الأهواء لیس له حدّ محدود فی مرحلة من مراحل العمر عن رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم): «یشیب ابن آدم و تشب معه غریزتان: الحرص و طول الأمل».
کما أن الأهواء من أقوی الضواغط الداخلیة علی سلوک الإنسان.یقول تعالی:إنّ النّفس لأمّارة بالسّوء إلاّ ما رحم ربّی...، و من لطف اللّه تعالی أن الأهواء لا تسلب الإنسان إرادته.لأن اللّه تعالی منحه عقلا و إرادة تمکنه من التحکم فیها.و هی تتلطف و تضعف إذا عاکسها الإنسان و حکّم عقله فیها. و بالعکس إذا استجاب لها فإنها تغلظ و تستحکم و تسیطر علیه (9) .
و من هنا فإن الإنسان إذا استطاع أن یتحکم فی میوله النفسیة و یوجهها وفق ما أمره اللّه تعالی فإن ذلک یکون عاملا مهمّا من عوامل الثبات و الإستقامة، بل یستطیع أن یجعل تلک الطاقات الحاصلة من مخالفة الأهواء قوّة جبارة یواجه بها الضغوط الخارجیة...فإذا حصن الإنسان داخله من متابعة الأهواء استطاع أن یواجه ضغوط الأعداء الخارجیة، لأن الأهواء عبارة عن قیود داخلیة تشدّ الإنسان الی الأرض و تمنعه عن الصعود الی مدارج الکمال و السموّ و القرب من اللّه تعالی، و ما لم یتحرّر الإنسان من قیوده الداخلیة لا یستطیع أن یکسر القیود المضروبة علیه من الخارج.و لهذا جعل القرآن الکریم أساس الفوز فی الدنیا و الآخرة و نیل السعادة الدائمة فی مخالفة الؤهواء.یقول تعالی:و أمّا من خاف مقام ربّه و نهی النّفس عن الهوی* فإنّ الجنّة هی المأوی، و یقول تعالی: و نفس و ما سوّیها، فألهمها فجورها و تقویها*قد أفلح من زکّیها*و قد خاب من دسّیها.
و من مخاطر اتباع الأهواء إنه یصدّ عن سبیل الحقّ:
و لا تتّبع الهوی فیضلّک عن سبیل اللّه(ص:26).
لأن متبع الهوی فی حقیقته عبد لشهواته و لیس عبدا للّه تعالی کما صرح القرآن الکریم بذلک:
أرأیت من اتّخذ إلهه هویه... (الفرقان:43).
أفرأیت من اتّخذ إلهه هویه و أضلّه اللّه علی علم...(الجاثیة:23).

التمسّک و الإعتصام بالقول الثابت

یقول تعالی:یثبّت اللّه الّذین ءامنوا بالقول الثّابت فی الحیوة الدّنیا و فی الآخرة و یضلّ اللّه الظّلمین و یفعل اللّه ما یشاء(إبراهیم:27).
یکاد یجمع أکثر المفسرین أن القول الثابت هو کلمة الإیمان و التوحید و الحق، و هذه الکلمة أطبقت علی الدعوة إلیها جمیع رسالات السماء عبر حلقاتها جمیعا، و علی طول خطها التوحیدی بشعارها الخالد«لا إله إلا اللّه»الذی یمنح الإنسان الإستقلال الفکری و الهدایة الرشیدة و السلوکیة المستقیمة.و هو یمثل قود رفض لکل«الألوهیات الموهومة»، و ینسف کل العقائد الفاسدة. لأنه فی الوقت الذی یمثل قوة رفض و سلب یمثل قوة جذب و إیجاب و تثبیت، فهو العمود الفقری فی العقیدة الإسلامیة، بل کل ما نزل فی کتاب اللّه تعالی من دلالات عقلیة و براهین فطریة و دساتیر سماوید تستند فی صیاغتها و أهدافها إلی إرساء عقیدة التوحید لتخلق الإنسان الموحد بکل ما للکلمة من أبعاد الثبات و الإستقامة علی کلمة التوحید و هدایة إلی صراط اللّه:
قل نزّله روح القدس من رّبّک بالحقّ لیثبّت الّذین ءامنوا و هدی و بشری للمؤمنین(النحل:102).
و قال الّذین کفروا لولا نزّل علیه القرءان جملة وحدة کذلک لنثبّت به فؤادک و رتّلنه ترتیلا(الفرقان:32).
إن الغرض الأساسی من نزول القرآن الکریم نجوما متفرقة حسب الوقائع و الأحداث و حاجة الأمة إلی أمر معین هو تثبیت فؤاد الرسول(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)و تربیة الأمة علی مراحل متعددة، و قد ثبت علمیا و عملیا أن التعلیم المرحلی «أثبت فی النفس و أوقع فی القلب و أشد استقرارا و أکمل رسوخا فی الذهن و خاصة فی المعارف التی تهدی إلیها الفطرة.فإن الفطرة إنما تستعد للقبول و تتهیأ للإذعان إذا أحست بالحاجة» (10) .
و القول الثابت یبتنی علی الأسس التی جاء بها القرآن الکریم وقام علیها البناء الفوقی للأمة الموحّدة، فهو أعظم ذکر لمن أراد أن یستقیم و یثبت علی دین اللّه لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه:و ما هو بقول شیطن رّجیم* فأین تذهبون*إن هو إلاّ ذکّر للعلمین*لمن شاء منکم أن یستقیم (التکویر:25-28).
و لذا فإن مواصلة قراءته و متابعة البحث فیه بتأمل و تحر لأسراره سبیل عظیم من سبل الإستقامة.یقول أمیر المؤمنین(علیه السّلام):«و ما جالس هذا القرآن أحد إلا قام عنه بزیادة أو نقصان، زیادة فی هدی أو نقصان فی عمی» (11) .
و أخیرا فإن العمل بما أمر اللّه تعالی فی امتثال الواجبات و اجتناب المحرمات هو حصیلة التمسک و الإعتصام بالقول الثابت و بالعمل یثبت اللّه المؤمن فی طریق الإیمان:
و لو أنّهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لّهم و أشدّ تثبیتا(لنساء:66).

نماذج رسالیة أمتحنت فاستقامت

عندما نستعرض التأریخ الرسالی و نتأمل فیه جیدا نجد فیه نماذج کثیرة تعرضت لامتحانات رهیبة من ضغوط اجتماعیة و سیاسیة و فکریة و نفسیة و بدنیة، فصبرت و تحدت تلک الضغوط و لم تستسلم لها اعتمادا علی اللّه و رجاء لنیل ثوابه و رضاه.فأصبحت أمثلة حیة یقتدی بها علی طول مسار خط الإیمان، و ظلت مشاعل تنیر الدرب للسائرین إلی یوم القیامة.إنها نماذج استعلت علی زخارف الدنیا و استهانت بالطغاة، فلم تخضع لکل المؤثرات و المغریات الدنیویة.و هذه النماذج الحیّة حریّة بالدراسة و التحلیل و التأمل فی مواقفها، فإنها رسالة سماویة تجسدت فیهم علی الأرض، و عرفتنا قوة الإیمان و صلابة المؤمن و مدی ما یمکن أن یبذله المؤمن فی سبیل اللّه.
و قد ضرب القرآن الکریم أمثلة مهمة من أولئک العظماء کمؤمن آل فرعون، و امرأة فرعون، و موقف التحدی الذی برز علی سحرة فرعون بعد إیمانهم باللّه حین عرفوا أن الحق مع موسی و هارون، و تحدوا أعتی طغاة الزمان«فرعون» وردوا علی تهدیده بالصلب و قطع الأیدی و الأرجل بقوة و جرأة إیمانیة:
لن نّؤثرک علی ما جاءنا من البیّنت و الّذی فطرنا فاقض ما أنت قاض إنّما تقضی هذه الحیوة الدّنیا إنّا ءأمنّا بربّن لیغفرلنا خطینا و ما أکرهتنا علیه من السّحر و اللّه خیر و أبقی(ط:72-74).
لأهمّیة هذا الموقف، ذکره تعالی فی کتابه الکریم ثلاث مرات، لأنه عبر عن عمق الإیمان و صلابة المؤمن فی عمر إیمانی قصیر جدا، هذا مضافا إلی قصص الأنبیاء و المرسلین و ما تعرضوا له من تحدیات و ضغوط، و ما حدثنا التأریخ من صلابة أصحاب الرسول الأعظم(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)و أصحاب علیّ (علیه السّلام)و أولاده المعصومین فی مواجهة القوی المعاکسة لتیار الحق و العدل و صبرهم فی طریق ذات الشوکة.
لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألبب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الّذی بین یدیه و تفصیل کلّ شی‏ء و هدی و رحمة لّقوم یؤمنون(یوسف:111).

الهوامش

(1)أهل البیت:تنوع أدوار و وحدة هدف، للمرجع الشهید الصدر:17.
(2)بحار الأنوار 71:127.
(3)فی ظلال القرآن 4:166.
(4)بحار الأنوار 71:156.
(5)الإسلام، ینابیعه، مناهجه، غایاته، لمحمّد أمین زین الدین.
(6)التفسیر الکبیر 18:19.
(7)لسان العرب 15:396.
(8)أصول الکافی 2:336.
(9)هذه الخصائص مقتبسة من محاضرات الشیخ الآصفی.
(10)تفسیر المیزان 15:211.
(11)نهج البلاغة، خطبة 176.
جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استقامت امام علي(ع)در آينه قرآن

استقامت امام علي(ع)در آينه قرآن

زهرا رضاييان

زندگي دنيوي انسان ،آميخته با مشكلات و سختي هاي عجيبي است كه اگر در مقابل آنها بايستد و شكيبايي و مقاومت به خرج دهد ، يقينا پيروز خواهد شد ولي اگر ناشكيبايي كند و در برابر حوادث زانو خم كند ،هيچ گاه به هدف و مقصود نخواهد رسيد.
منظور از صبر همان استقامت در برابر مشكلات و حوادث گوناگون است و نقطه مقابل آن جزع،بي تابي و از دست دادن مقاومت و تسليم شدن در برابر مشكلات و سختي هاست.
صبر يكي از واژه هاي كليدي قرآن است كه حدود 70بار به صورت هاي مختلف در آن به كار رفته است.اين واژه ،به يكي از اصول مهم اخلاقي و صفات برجسته و ضروري انساني دلالت دارد كه زمينه ساز آراستگي آدمي به فضيلت هاي بسيارمي شود.
مردم در برخورد با مشكلات و مصيبت ها به چند گروه تقسيم مي شوند:
1-برخي آنچنان بي تاب و كم تحمل اند كه به اعتراض مي پردازند.قرآن در اشاره به اين افراد مي فرمايد:" إنّ‌ الانسان خُلِق هَلوعا . ا ذا مسّه الشّرّ جَزوعا ؛ كه انسان مخلوقي سخت و حريص وبي صبر است.چون شر و زياني به او رسد جزع و بي قراري كند" (1)
2-گروهي نيز هنگام مواجه شدن با مصيبت ها ،شكيبايي در پيش مي گيرند.قرآن با اشاره به اين افراد مي فرمايد:" اولئكَ يُوتُونَ اَجرَهم مَرَّتَين بمَا صَبَروا بالحَسَنَة السَّيئة وَمما رَزَقنَاهم يُنفقُون ؛ اينان را دو بار پاداش نيكو دهند ،زيرا صبر و ثبات ورزيدند و بدي را به نيكي دفع مي كنند و از آنچه روزي آنان كرديم انفاق مي كنند."(2)
3-عده اي نيز افزون بر صبر و پايداري در برابر سختي ،شكر خدا را به جاي مي آورند (3) و دسته اي بالاتر از همه ،چون از مراتب يقين بالاتري برخوردارند ،خود به سوي سختي ها مي شتابند" و لا علي الّذين اذا ما اتَوكَ لتَحملَهُم قُلتُ لا اَجدُ ما اَحملُكُم عَلَيه تَوَلّوا وَ اَعيُنُهُم تَفيضُ من الَّدمع حَزنا الا يَجدوا ما يُنفقُون؛همچنين بر آن مؤمناني كه مهياي جهاد شده و نزد تو آيند كه لوازم سفر آنها را مهيا سازي و پاسخ دهي كه ندارم به شما مساعدت كنم و آنها برمي گردند در حالي كه اشك از چشمشان جاريست كه نمي توانند مخارج سفر خود را فراهم سازند بر آنها گناهي بر ترك جهاد نيست" (4)
به رغم مشكل بودن صبر و تحمل در برابر ناملايمات ،در تمام دوره هاي تاريخ به انسان هاي بسيار شكيبا و با استقامتي برمي خوريم كه حوادث تلخ بزرگ هم اراده شان را متزلزل نساخته است.اين افراد به چند دليل راه صبر در پيش مي گيرند:
1-قوت نفس و اطمينان خاطر كه تا حدودي امري طبيعي است و در افراد مختلف فرق مي كند اما قابل تقويت و تربيت مي باشد.
2-اميد رسيدن به درجات معنوي و توقع ثواب و عنايت الهي.
3-تسليم در برابرخواسته هاي الهي و دل در گرو مهر يار نهادن.قرآن در توصيف اين افراد مي فرمايد:" اولئك عَلَيهم صَلَوات من رَبّهم وَ رَحمَة و اولئك هُمُ المُهتدوُن؛آن گروهند مخصوص به درود و الطاف الهي و رحمت خاص خداوند و آنها به حقيقت به سوي خدا هدايت يافتگانند." (5)
توجه فراوان قرآن به صبر به خاطر ارزش ديني و اخلاقي آن است.صبر،يك فضيلت اخلاقي درجه دوم يا تكميلي نيست؛بلكه يك ضرورت است و ترقي وتعالي و تكامل انسان-چه از جهت مادي و چه از جهت معنوي-جز در سايه آن امكان پذير نيست. اگر صبر نباشد سعادت و خوشبختي فرد و جامعه هيچ كدام ميسر نمي گردد .بدون صبر نه دين پايدار مي ماند و نه دنيا برقرار.بنابراين صبر ، هم يك ضرورت دنيوي است و هم يك ضرورت ديني.چه دردنيا و چه در آخرت ، پيروزي و رستگاري جز در پرتو صبر ميسر نيست.
قرآن به صراحت براين نكته تأكيد مي ورزد كه صبري مورد ستايش خداوند است كه انگيزه آن فقط جلب رضايت و خشنودي خداوند متعال باشد نه اينكه شخص بخواهد به وسيله آن كسب شهرت كند يا با صبروتحمل سختيها وشكنجه ها در نظر ديگران به صورت قهرمان درآيد."وَلرَبّكَ فَاصبر؛و براي خدا صبر و شكيبايي پيش گير" (6)و باز در تبيين اوصاف خردمندان واقعي مي فرمايد:"وَالَّذين صَبَروا ابتغاءَ وَجه ربّهم وَاَقامُوا الصّلوة وَاَنفَقُوا ممّا رَزَقناهُم سرّا و علانية وَ يَدرَؤنَ بالحَسَنَة السَّيئةَ اولئك لَهُم عُقبَي الدّار؛و آنان كه در طلب رضاي خدا راه صبر پيش مي گيرند و نماز به پا مي دارند و از آنچه نصيبشان كرديم به فقرا پنهان و آشكار انفاق مي كنند و در عوض بديهاي مردم نيكي مي كنند اينان هستند كه عاقبت منزلگاه نيكو يافتند"(7) اين طرز تحليل قرآن در رابطه با صبر كه قرآن آن را مايه و پايه خوشبختي و رمز تكامل انسان مي داند، نشان از يك حقيقت مهم دارد كه ويژگي اخلاقي قرآني است.در مكتب اخلاقي قرآن همه چيز رنگ خدايي و رباني دارد . قرآن به رفتارهاي قراردادي كه اصطلاحا اخلاق به حساب مي آيد و ريشه در معنويات ندارد، و با جان و دل انسان سرو كار ندارد، توجهي نكرده است .
علاوه بر زندگي مادي ، در زندگي معنوي نيز صبر وجود دارد . اگر انسان در برابر نفس سركش و هوا و هوس ها و زرق و برق دنيا و جاذبه هاي گناه ايستادگي نكند و د ر طريق معرفة الله و اطاعت فرمان او با مشكلات نجنگد ، هرگز به جايي نمي رسد. از اين رو علماي علم اخلاق‌، صبر را به سه دسته تقسيم مي كنند:
1- صبر بر طاعت ، يعني شكيبايي در برابر مشكلاتي كه در راه اطاعت وجود دارد .
2- صبر بر معصيت ، يعني ايستادگي در برابر انگيزه هاي نيرومند و محرك گناه .
3- صبر بر مصيبت ، يعني پايداري در برابر حوادث تلخ و ناگوار و عدم برخورد انفعالي و ترك جزع و فزع .
اما صبر بر حسب زمينه ها و موارد گوناگون نمونه هاي ديگري نيز دارد كه به جرأت مي توان امام علي (ع)را نمونه عيني و مصداق كامل آنها دانست.

استقامت در برابر آزار ديگران

صبر نمونه هاي مختلفي دارد كه از آن جمله صبر و استقامت در مقابل مشكلاتي است كه انسان در حصول آن از خود اختياري ندارد ولي در دفع آن مختار و صاحب اراده مي باشد مانند آزار و اذيتي كه از سوي جاهلان و سفيهان بر فردي وارد مي شود.خداوند در قرآن كريم بارها و بارها پيامبر(ص)را امر به صبر در مقابل اذيت و آزار قولي و فعلي افراد سفيه نموده است.اين آيات در حقيقت عاملي است براي ايجاد روحي بزرگ در افراد مؤمن و مسلمان تا در پرتو آن با وقار و سنگيني تمام از كنار آزار ديگران گذر كنند"وَاصبر عَلي ما يَقُولُون وَاهجُرهُم هجرا جَميلا؛و بر طعن و ياوه گويي كافران و مكذبان صبور باش و به طرز نيكو از آنان دوري گزين" (8)
در روايتي وارد شده است كه اميرالمؤمنين مشغول خواندن نماز صبح بود كه ابن كواء از پشت سر آن حضرت با صداي بلند اين آيه قرآن را تلاوت كرد"لَقَد اوُحي اليك وَالي الَّذين من قَبلكَ لَئن اَشرَكتَ لَيَحبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكوننَّ الخاسرين؛و همانا برتو و بررسولان پيش از تو چنين وحي شده كه اگر به خدا شرك آوري عملت را محو نابود مي گرداند و سخت از زيانكاران خواهي گرديد"(9)و مرادش از تلاوت اين آيه اين بود كه به علي(ع) بگويد نمازت باطل است چرا كه جهت خودنمايي و رياء نماز برپا مي كني،كسي كه عبادت خود را جهت رياء و خودنمايي برپا كند مشرك است پس نماز تو باطل است.امام بار اول كه ابن كواء اين آيه را تلاوت كرد ساكت گشت و به اين آيه قرآن گوش فرا داد و ابن كواء براي بار دوم نيز اين آيه را تلاوت كرد ،امام (ع)به احترام قرآن چون بار اول سكوت اختيار كرد و به آيه قرآن گوش فرا داد .ابن كواء براي بار سوم تلاوت خويش را تكرار كرد و امام اين بار نيز چون بار اول و دوم سكوت اختيار كردو پس از استماع آن اين آيه را تلاوت فرمود"فَاصبر انَّ وَعدَالله حَقّ وَلا يَستَخَفَّنَّكَ الَّذينَ لا يُوقنون؛پس صبر پيشه كن كه وعده خدا حق و حتمي است و مراقب باش كه مردم بي علم و يقين مقام حلم و وقارت را به خفّت وسبكي نكشانند"(10)(11)

استقامت در برابر مصائب

يكي ديگر از نمونه هاي صبر ،صبر و استقامت بر مشكلات و حوادث ناگواري است كه آدمي نه در حصول و پيدايش‌ آن از خود اختياري دارد و نه در دفع آن مي تواند مختار و صاحب اراده باشد.صبر بر مصيبت به معناي ترك جزع مي باشد.از اين روست كه قرآن كريم صبر بر مصيبت را در مقابل جزع قرار داده است"وَبَرَزُا لله جَميعافَقال الضُّعَفؤُا للَّذينَ اسْتَكبَرُوا انَّا كنَّا لَكُم تَبَعآ فَهَل اَنتُم مُغنُون عنَّا من عَذاب الله من شَيءٍٍ قَالوُا لَو هَدنَا الله لَهَدَينَاكُم سَواءٌ‌ عَلَينَا اَجَزَعنَا اَم صَبَرنَا مَا لَنَا من مَحيص؛ و روزي كه مردم از قبرها برانگيخته و به پيشگاه خداوند حاضر شوند در آن روز ضعيفان به گردنكشان گويند ما در دنيا تابع رأي شما بوديم آيا امروز شما هم از عذاب خدا ما را كفايت خواهيد كرد؟جواب دهند كه اگرما را از خدا سعادت هدايت بود ماهم شما راهدايت مي كرديم اكنون هرچه جزع و التماس كنيم يا صبر و تحمل يكسان است و هيچ از عذاب گريزگاهي نداريم"(12)
خداوند در قرآن چنين صابران را معرفي مي نمايد"اَلَّذينَ اذا اَصابَتهُم مُصيبةٌ قَالوا انّا لله وَ انّا اليه راجعون؛آنان كه چون به حادثه سخت و ناگواري دچار شوند صبوري پيش گرفته و گويند ما به فرمان خدا آمده ايم و به سوي او رجوع خواهيم كرد"(13)و امام علي (ع)نمونه راستين صابران است.صبر و استقامت امام(ع)در جريان رحلت پيامبر(ص) و پس از مدتي كوتاه از اين واقعه تلخ و جانگداز شهادت صديقه كبري(س)برجسته ترين مصداق اين آيه شريفه است.
در روايت است كه هنگامي كه حضرت زهرا(س) وفات كرد امام علي(ع) خود كار كفن و دفن آن بانو را بر عهده گرفت . وقتي با دست مبارك خود آن بانو را در خاك نهاد ، اندوه و غم بر دلش هجوم آورد.پس سيلاب اشك بر گونه هايش جاري شد و رو به جاني قبر رسول خدا (ص) گرداند و گفت:" اي رسول خدا! از من بر تو سلام باد و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبيبه ات و نور ديده ات و زايرت و كسي كه در آرامگاه تو در ميان خاك خفته و آن كس كه خداوند زود رسيدن به تو را برايش برگزيده است. يا رسول الله ! صبرم در فراق دختر برگزيده ات كاسته شد و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستي گراييده‌،‌ جز اين كه در تأسي من به سنت تو و در اندوهي كه با جدايي تو بر من فرود آمد ، جاي صبر و بردباري (بر عزاي فاطمه ) باقي است‌،‌ همانا من تو را در لحد آرامگاهت نهادم . پس از آن كه جان مقدست بر روي سينه ام جاري گشت (هنگام جان دادن سرت به سينه من چسبيده بود ) و تو را با دست خود به زير خاك پنهان نمودم و خودم شخصا امورت را به عهده گرفتم. آري در كتاب خدا آيه اي است كه سبب مي شود مصيبت ها را با آغوش باز بپذيريم:"ما همه از آن خداييم و همه به سوي او باز خواهيم گشت "(14)(15)فقدان زهرا آنقدر بر علي سنگين بود كه زهرا خود از قبل علي را به صبر و استقامت بر اين مصيبت دعوت مي كرد. (16)پس از رحلت رسول خدا(ص)ماجراهاي بسيار تلخي نسبت به خاندان آن حضرت رخ داد كه امام علي(ع)در بحراني ترين شرايط قرار گرفت.از يك سو فراق پيامبر(ص)از سوي ديگر شهادت حضرت زهرا(س)و از سوي ديگر غصب مقام رهبري و هتاكي هاي شكننده اما آن حضرت با صبر و استقامت انقلابي با همه نا ملايمات را برخود هموار مي كرد و مي فرمود "ديدم صبر و تحمل به عقل و خرد نزديك تر است از اين رو با اينكه (در برابر حوادث سخت)همچون كسي بودم كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته صبر و استقامت نمودم"(17)شايد به جرأت بتوان گفت پس از پيامبر(ص) هيچ كس مانند امام علي(ع)با مصايب و رنج ها مواجه نشد ولي هرگز اظهار عجز و ضعف ننمود. امام صادق(ع)مي فرمايد "آن حضرت در مواقع طاقت فرسا برمي خاست و نماز مي خواند و در پناه نماز به خود آرامش مي بخشيد و اين آيه را تلاوت مي فرمود"وَاستَعينُوا بالصَبر و الصَلاة"(18)

استقامت در جهاد

يكي ديگر از نمونه هاي صبر و استقامت ،صبر و استقامت در جنگ است.جامعه اسلامي براي داشتن زندگي شرافتمندانه و حفظ اصالت و استقلال و ايجاد امنيت براي مال و ناموس و عرض خود بايستي در مقابل دشمن سرسختانه ايستادگي كند و از كيان خويش پاسداري نمايد.عزت و شرف در گرو جنگ است ،شرافت و عزت جنگ در پيروزي و غلبه بر دشمن تنها در سايه صبر و استقامت امكان پذير است. هم چنان كه خداوند مي فرمايد"يا ايها الَّذين امَنوا اذا لَقيتُمُ الَّذين كَفَروا زَجفاً فَلاتُولّوُهُمُ الاَدبارَ. وَمَن يُولّهم يَومَئذدُبُرَهُ الا مُتَحَرفّا لقتال اَو مُتَحَيّزا الي فئَة فَقَد باءَ بغَضَب منَ‌الله وَمَاوه جَهَنَّمُ وَ بئسَ المَصير؛اي اهل ايمان هر گاه با تهاجم و تعرض كافران در ميدان كارزار روبرو شويد مبادا از بيم آنها پشت كرده و از جنگ بگريزيد.هر كه در روز جنگ به آنها پشت نمود و فرار كرد به طرف غضب خدا روي آورده و جايگاهش دوزخ كه بدترين منزل است خواهد بود مگر آن كه از ميمنه به ميسره ويا از قلب به جناح براي مصالح جنگي رود يا از فرقه اي به ياري فرقه اي ديگر شتابد"(19)
خداوند در قرآن كريم صبر و استقامت در جنگ را از نيكي ها و افراد ثابت قدم و با استقامت در ميدان كارزار را از نيكو كاران دانسته است. (20)
امام علي (ع) خطاب به فرزندش محمد بن حنفيه در جنگ جمل ، در باب صبر و پايداري در جنگ و فرار نكردن از ميدان جنگ ، چنين مي فرمايد:"پاي خود را چون ميخ در زمين بكوب(يعني در ميدان جنگ ثابت قدم و استوار باش و از بسياري دشمن نترس)" (21)
در جنگ احد نيز كه دشمن يكباره دست به حمله زد و از شكاف گردنه بر مسلمانان هجوم آورد ،مسلمانان به كوه هاي اطراف گريختند و تنها امام علي(ع)و تني چند از ياران پيامبر بودند كه به مقابله با دشمن ادامه دادند.قرآن از اين جوانمردان با ايمان و اين مجاهدان شكست ناپذير تجليل مي كند ، و كساني را مه به ميدان نبرد پشت كرده، پيامبر(ص ) را تنها گذاشتند و رفتند ،مورد سر زنش و نكوهش قرار مي دهد:" أَم حَسبتُم أَن تَدخُلُوا الجنَّة وَ لَمَّا يَعلَم الله الّذينَ جاهَدُوا منكُم وَ يَعلَمَ الصّابرينَ . وَ لَقَد كُنتُم تَمَنَّونَ المَوتَ من قَبل أَن تَلقَوهُ فَقَد رَأيتُمُوهُ‌ وَ أنتُم تَنظُرُون ؛ گمان كرده ايد كه اين گونه مي توانيد به بهشت درآييد ؟! خداوند هنوز مجاهدان راستين و صابران پولادين شما را باز نشناخته است . مگر شما نبوديد كه پيش از آن كه مرگ به ديدارتان بيايد ، آرزوي مرگ مي كرديد؟ حال كه مرگ به ديدارتان آمده است ، چرا اين چنين چشمانتان آن را مي نگرد؟" (22)در اين جنگ امام علي(ع)ثابت قدم ماند و از پيامبر(ص)و رسالت الهي او دفاع كرد و از هر طرف كه دشمنان به وي حمله مي كردند در مقابل حملات آنها جان خود را سپر رسول خدا(ص) قرار مي داد. ثبات قدم امام در اين جنگ به حدي بود كه در روايت است كه در آن روز بيش از 60 زخم و جراحت از شمشير و نيزه و تير بر بدن علي(ع) وارد شده بود اما حضرت هم چنان مقاومت مي كرد و از هر سو كه دشمن حمله مي نمود آن را دفع مي كرد . (23)درهمين جنگ بود كه جبرئيل سند افتخار "لا سَيف الا ذوالفَقار ،لا فَتي الا علي"را در بين جمع ارائه نمود و با آواز بلند كه براي همگان قابل شنيدن بود،قرائت نمود. (24)

استقامت در عهد و پيمان

استقامت در عهد وپيمان يكي ديگر از نمونه هاي صبر و استقامت است.خداوند در آيه اي چهار مورد از مواردي كه استقامت در آنها نيكوو پسنديده است ،برشمرده و دارندگان اين صفت پسنديده را مي ستايد"...وَالموفُون بعَهدهم اذا عاهَدُوا و الصَّابرينَ في البَاساءو الضَّرَّاء و حينَ البَاس اولئكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ اولئكَ هُمُ المُتَقون؛...و با هر كه عهد بسته بموقع خود وفا كندو در كارزار و سختي ها صبور و شكيبا باشد و به وقت رنج و تعب صبر پيشه كندكساني كه بدين صفت آراسته اند آنها به حقيقت راستگويان عالم و آنها پرهيزكارانند"(25)از جمله اين صفات بر طبق اين آيه شريفه استقامت در عهد و پيمان است.
استقامت در عهد و پيمان يا همان وفاي به عهد امري است كه همه عقلا و خردمندان آنرا تأييد كرده اند .پسنديده بودن وفاداري به عهد و پيمان ريشه در فطرت انساني دارد.اين امر ،امري سفارش شده در اسلام است آن چنان كه حقيقت دين را با عهد توأم قرار داده است.رسول خدا(ص)مي فرمايد"لا دينَ لمَن لا عَهدَ لَه؛كسي كه به عهد خود وفادار نيست،دين ندارد"(26)چرا كه در حقيقت دين پيمان و عهدي است ميان پروردگار و بنده و بنده اي كه به عهد خود وفا نكند پيمان خود با خدا را شكسته و اسلام او تنها اسلام ظاهري است.
دوران زندگي 13 ساله پيامبر(ص)در مكه سرشار از حمايت هاي بي دريغ امام علي(ع) است و آخرين آن ماجراي ليلةالمبيت بود؛يعني شبي كه بنا بود پيامبر(ص)با نقشه يي زيركانه در خانه اش ترور شود و مرد شجاعي لازم بود كه اين توطئه را خنثي كند.امام در جاي پيامبر(ص)خوابيد و با اين كار هم جان آن حضرت را نجات داد و هم مانع لو رفتن نقشه هجرت گرديد. و بدين سان يكبار ديگر به عهدي كه در مهماني خويشان به دعوت پيامبر(ص)با آن حضرت بسته بود،وفا نمود. (27)

استقامت در تبليغ عملي

يكي ديگر از جلوه هاي صبرو استقامت ،استقامت در تبليغ با رفتار و كردار است.خداوند در قرآن خطاب به پيامبر(ص)مي فرمايد"فَلذلك فَادعُ وَ استَقم كَما اُمرت...؛اي رسول تو همه را به دين اسلام و كلمه توحيد دعوت كن و چنانكه مأموري پايداري كن..." (28)
دعوت و تبليغ با رفتار و كردار بسي مشكل تر و سخت تر از دعوت با زبان و گفتار است.دعوت با رفتار مؤثرتر از دعوت به وسيله گفتار است.از همين روست كه استقامت و پايداري در دعوت با رفتار بسيار مشكل تر از استقامت و پايداري در دعوت به وسيله گفتار است.استقامت در تبليغ با گفتار و كردار از سويي نشان دهنده اين است تبليغ كننده به مرام و سبك خود پاي بند بوده و به هدف خويش ايمان دارد و ازسويي ديگر اثري كه در تبليغ با كردار است در تبليغ با گفتار نيست؛چرا كه مردم آنچه را كه به چشم خويش مي بينند زودتر و سريعتر مي پذيرند.
امام علي (ع)كه تمامي لحظات زندگي اش دعوت عملي و تبيلغ اسلام راستين با كردار و رفتار بود ،در جنگ صفين پس از آن كه سپاهيانش آب را از لشكر معاويه گرفتنددر پاسخ يارانش كه از حضرت خواستند تا مانع برداشتن آب توسط سپاه معاويه شود فرمود:"نه مانع و حايل ميان آنان و آب نشويد ،و من آن كاري را كه جاهلان و نادانان كردند نمي كنم،ما كتاب خدا را برايشان عرضه خواهيم كرد و به هدايت دعوتشان خواهيم نمود اگر پذيرفتندكه به هدف خود رسيده ايم و گرنه زبانه تيز شمشير ما را از اين كارهاي جاهلانه بي نياز خواهد كرد" (29)و مانع از اين شد كه يارانش آب را از ياران معاويه دريغ دارند و بدين سان با عمل خود اسلام راستين را تبليغ نمود.
جنگ هاي امام هيچ يك با هدف پيروزي براي رسيدن به حكومت نبود بلكه جنگ انسانيت بود. از همين رو بود كه امام هدف عالي خود را با رفتار و كردار تبليغ مي كرد.آب دادن به سپاه تشنه دشمن،خود پيروزي بود ؛زيرا يكي از اصول اسلام و انسانيت به اجرا درآمده و راه حقيقت به همگان نشان داده شده بود.
به حقيقت علي(ع)شخصيتي است كه بر قله رفيع تاريخ نشسته و نظاره گر و گواه اعمال ماست.او وسيله تقرب به خدا و صراط مستقيم و دستاويز محكم و جان پيامبر(ص) است؛شخصيتي كه عدالت به وجودش مفتخر است.انساني متعالي ،مظهر حق و كمال كه هيچ كس را توان هم پروازي با وي نبود.صبر و استقامت شاگرد مكتب او بودند.به راستي علي(ع)معجزه اسلام،مبين قرآنو احكام شريعت و جلوه تمام نماي يك فدايي جان بر كف در راه خدا بودكه تا لحظه شهادت با اسلام و براي اسلام زيست.

پی نوشت ها

1.المعارج19و20.
2.قصص:54.
3.لقمان:31.
4.توبه:92.
5.بقره:157.
6.مدثر:7.
7.رعد:22.
8.مزمل:10.
9.زمر:65.
10.روم:60.
11.مناقب ابن شهر آشوب،ج2،ص113.
12.ابراهيم:21.
13.بقره:156.
14.بقره:156.
15.شيخ مفيد، امالي ،ص320.
16.ابوالمواهب عبدالوهاب بن احمدشعراني،الطبقات الكبري،ج2،ص247.
17.نهج البلاغه،خطبه3.
18.بقره:45،تفسير صافي ذيل همين آيه.
19.انفال:16-15.
20.بقره:177.
21.نهج البلاغه، خطبه11.
22.آل عمران:142و143.
23.سيد هاشم رسولي محلاتي،زندگاني اميرالمؤمنين،ص102.
24.شيخ مفيد،الارشادج1،ص73.
25.بقره:177.
26.بحارالانوار،ج69،ص198.
27.بحارالانوار،ج19،ص60.
28.شوري:15.
29.زندگاني اميرالمؤمنين،ص518.
جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استقامت در سيره پيامبر اعظم (ص)

استقامت در سيره پيامبر اعظم (ص)

مرتضي عمراني

شخصيت وجودي پيامبر اسلام(ص) در تمامي ابعاد الگوي يك انسان كامل است. لذا محقق بر آن شد با الهام گرفتن از قرآن كريم و فرموده‌هاي بزرگان دين، استقامت و بردباري آن حضرت در ابعاد مختلف مورد تحقيق و پژوهش قرار دهد.

چكيده

استقامت در سيرة پيامبر اعظم(ص) در عرصه‌ها و حوزه‌هاي مختلف، ظهور و بروز و نمود مي‌يابد. از يك سو در تبليغ دين اسلام به قدري نمود دارد كه خداوند در آيات شريفه قرآن كريم آن حضرت را مورد خطاب قرار داده است (سوره كهف، آيه 6). از سوي ديگر، آن حضرت در مقابل فشارهاي شديد اقتصادي در شعب ابي طالب، دشمنان را وادار به عقب نشيني كرده و صفحات زيبايي را در تاريخ استقامت رقم زده است. در حوزة نظامي علي رغم تمام كمبود امكانات، تاريخ شاهد غزوات بسياري از پيامبر اعظم(ص) بوده كه در سايه صبر و استقامت و توكل به خداوند انجام شده است و در حوزه سياسي، استقامت آن حضرت(ص) در قبال تهديدهاي منافقان و مخالفان، بسيار درخور توجه است.

واژه‌ كليدي:

پيامبر اعظم(ص) ، سيره، استقامت، اسلام

مقدمه

پيامبر گرامي اسلام(ص) كه در كودكي پدر را از دست داده و در زندگي با مشكلات فراوان روبه رو بودند، تلاش وافر داشتند كه همواره بر صراط مستقيم استوار باشند. رفتارشان چنان سرآمد همگان بود كه از شدت مهرباني و مهرورزي، زبانزد همه و به خاطر صداقت و امانتداري به محمد امين معروف شدند.
آن حضرت مشكلات زندگي خود را يكي پس از ديگري با صبر و بردباري، تحمل و استقامت و توكل بر خداوند بزرگ پشت سر گذاشتند، تا اينكه در سن چهل سالگي، در مكه و در شرايطي كه جهل و ناداني در سراسر عربستان بيداد مي‌كرد، به رسالت مبعوث شدند. در روزهاي آغازين رسالت، با علي(ع) و حضرت خديجه براي عبادت به خارج شهر مكه مي رفتند و بعد از مدتي در خود كعبه نماز مي‌گزارند. سه سال شرايط به همين منوال گذشت تا آن حضرت با دعوت از خويشاوندان در منزل خود، آنان را به اسلام فراخواندند و تبليغات دين اسلام را با كمك و همدلي علي(ع) و جمعي از خويشاوندان كه پيشتر مسلمان شده بودند، آشكار فرمودند.
كم كم با بالا گرفتن تعاليم پيامبر(ص)، بر شدت مخالفت مخالفان نيز افزوده شد. از اين رو درگامهاي نخست سعي كردند با ريش سفيدي و وساطت اين بحران را حل كنند. آنان به نزد ابوطالب رفتند كه بزرگ قوم بود، ولي ابوطالب از پيامبر(ص) دفاع كرد. وقتي از اين راه نوميد شدند، تصميم به استهزا و تمسخر پيامبر اسلام گرفتند. ولي اين ترفند آنان نيز با سعة صدر و بزرگواري حضرت (ص) كه نتيجه اي نداشت.
شخصيت وجودي پيامبر اسلام(ص) در تمامي ابعاد الگوي يك انسان كامل است. لذا محقق بر آن شد با الهام گرفتن از قرآن كريم و فرموده‌هاي بزرگان دين، استقامت و بردباري آن حضرت در ابعاد مختلف مورد تحقيق و پژوهش قرار دهد.

استقامت در جهت تبليغ دين اسلام

رسول گرامي اسلام(ص) در تبليغ دين مبين اسلام از هيچ تلاش و كوششي دريغ نفرمودند و همواره در برابر معضلات سر راه خود، مقاومت و صبر پيشه مي‌كردند. وجود مباركشان آنچنان پر از رحمت و مهرباني و عطوفت بود كه ايشان را مظهر رأفت خداوند و كانون محبت و مودّت براي همه مردم كرده بود. آن چه وجود پيامبر(ص) را از ديگران متمايز كرده بود اين بود كه مهرورزي و رحمتشان مختص به مسلمانان و خواص نبود، بلكه به مسلمانان و غيرمسلمانان محبت مي‌كرد؛ چرا كه خداوند بزرگ مي فرمايد: "و ما ارسلناك علي رحمه للعالمين" (انبيا، آيه 107) (و ما تورا جز رحمتي براي جهانيان نفرستاده ايم.)
شكيبائي واستقامت آن حضرت دربرابر زخم‌زبانها به همراه نگاه محبت آميزشان، چهرة زيبايي از دين را به نمايش گذاشته كه خود تبليغ زواياي مختلف دين است.
"فيما رحم من الله لنت لهم ولوكنت فظا غليظ القلب لا نفضوا من حولك" (آل عمران، آيه 159)(پس تو به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر درشتخوي و سخت دل بودي بي شك از دور تو پراكنده مي شدند.)
اوج رأفت و مهرباني پيامبر اعظم(ص) در تبليغ دين اسلام و استفامت در برابر كج فهمي‌ها را مي‌توان از آيه ذيل فهميد: " فلعك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا لهذا الحديث اسف" (سور‌‌ة كهف، آية 6) (چه بسا تو از پي اعراض آنها، اگر به اين گفتار ايمان نياوردند، خود را از اندوه هلاك كني.)
خداوند در اين آيه آن حضرت را خطاب قرار مي‌دهد كه اين قدر برخود سخت نگيرد و خود را به رنج و عذاب نيندازد كه اگر آنان ايمان نياوردند از غم و غصه و شدت اندوه از دار دنيا بروند.
در جنگ احد وقتي كه دندان آن حضرت را شكستند و صورتشان را مجروح كردند، اصحاب از ايشان خواستند تا نفرين كنند. ولي آن حضرت در برابر اين خواسته، مقاومت كردند و فرمودند: "اني لم ابعث لعانا ولكني بعثت داعيا و رحمه" (من نه براي نفرين، بلكه در مقام صاحب دعوت و كانون محبت مبعوث شدم.)
آنگاه دست به دعا برداشت و از كوته نظري مردم عذرخواهي كرد و فرمود: (خدايا قوم مراهدايت كن؛زيرا اينان نادانند و ازسرجهل برمن ستم رواداشتند.)(بلاغي، 1359، ص10)
همو مي‌گويد: اگر يكي از دوستان پيامبر اكرم(ص) دو روز غيبت مي‌كرد، احوال او را مي‌پرسيد. اگر غايب بود، برايش دعا مي‌كرد و اگر حاضر بود به ديدنش مي‌رفت و اگر مريض بود، از او عيادت مي‌كرد. (طبرسي، 1420، ص 19)
معمار كبير انقلاب، حضرت امام (ره) در مورد عطوفت و استقامت پيامبر مي‌فرمايد: "پيغمبر اسلام(ص) همانطور كه براي مؤمنين رحمت و دلسوز بود، براي كفار هم بود، دلسوز بود براي كفار؛ يعني متأثر مي‌شود كه اين كفار به كفر خودشان باقي باشند و منتهي به آتش جهنم بشوند. (دعوتش براي اين بود كه نجات بدهد اين اشخاص كافر را)، آن اشخاص عاصي را. خداي تبارك و تعالي خطاب مي‌فرمايد كه: "مثل اينكه مي‌خواهي خودت را بكشي براي اينها كه اينها ايمان نياوردند." متأثر بود كه اينها چرا ايمان نياوردند، اينها چرا نجات پيدا نمي‌كنند." (امام خميني، 1361، ج 7، ص 259)
استاد مرتضي مطهري (ره) در اين خصوص مي فرمايد: "در خانواده مهربان بود، نسبت به همسران خود هيچگونه خشونتي نمي‌كرد و اين برخلاف اخلاق و خوي مكّيان بود. بد زباني برخي از همسران خويش را تحمل مي‌كرد، تا آنجا كه ديگران از اين همه تحمل رنج مي بردند... ". "او با فرزندان و با فرزند زادگان خود فوق‌العاده عطوفت داشت و مهربان بود. به آنها محبت مي‌كرد. روي دامن خويش مي‌نشاند، بر دوش خودش سوار مي كرد، آنها را مي‌بوسيد و اينها همه برخلاف خلق و خوي رايج آن زمان بود."
"روزي در حضور يكي از اشراف، يكي از فرزند زادگان خويش (امام حسن مجتبي(ع)) را بوسيد. آن مرد گفت: دو پسر دارم و هنوز حتي يك بار هيچ كدام از آنها را نبوسيده‌ام. فرمود: "من لايرحم لايرحم"؛ (كسي كه مهرباني نكند، رحمت خدا شامل حالش نمي شود.)
"نسبت به فرزندان مسلمين خود مهرباني مي‌كرد... نسبت به بردگان، فوق‌العاده مهربان بود. به مردم مي‌گفت: اينها برادران شمايند. از هر غذا كه مي‌خوريد به آنها بخورانيد و هر نوع جامه كه مي‌پوشيد آنها را بپوشانيد. كار طاقت فرسا به آنها تحميل مكنيد. خودتان در كارها به آنها كمك كنيد. مي‌گفت: آنها را به عنوان بنده يا كنيز خطاب نكنيد؛ زيرا همه مملوك خدائيم و مالك حقيقي خداست. مي‌گفت: آنها را به عنوان "فتي" (جوانمرد) يا "فتاه" (جوان‌زاده) خطاب كنيد." (مطهري، 1368، ص 173-171)

استقامت در حوزه اقتصادي

بعد از فراخوانهاي متعدد پيامبر(ص) از اطرافيان براي دعوت آنان به دين اسلام و بالا رفتن روحيه و زمينة پذيرش اطرافيان و مردم براي پذيرش دين حق، مخالفان به فكر افتادند تا با وساطت بزرگان، رسول گرامي اسلام(ص) را از اين دعوت منصرف كنند، ولي موفقيتي حاصل نشد. در گامهاي بعدي، قريش تلاش كرد تا طرفداران حضرت را كه اغلب از قبايل قدرتمند نبودند، تحت فشار قرار دهد كه اين حركت قريش باعث به شهادت رسيدن عده‌اي از ياران رسول گرامي اسلام(ص) شد. علي‌رغم تمام اين فشارها، همچنان پيامبر اعظم(ص) و ياران وفادارش از خود استقامت نشان داده و تن به ذلت نمي‌دادند. آن حضرت دستور داد عده‌اي از مسلمانان به سرپرستي جعفربن ابي طالب به حبشه مهاجرت كنند. جعفربن ابي طالب در جمعي علمي به مناظره با هيئت مسيحي حبشه پرداخت كه بسيار موافقيت‌آميز بود. قريش بعد از اطلاع از اين وضعيت، سعي در بازگرداندن آنان كرد كه تلاش آنها با حمايت نجاشي بي‌نتيجه ماند. رفتن عده‌اي از مسلمانان به حبشه باعث كم شدن مسلمانان در مكه و فشار زياد قريش به آن عده شد. در اينجا بود كه قريش طرح محاصره اقتصادي را با هدف ضربه زدن نهايي به بني‌هاشم به مرحله اجرا گذاشت. كه اين محاصره سه سال به طول انجاميد بني هاشم را به بدترين وضعيت ممكن اقتصادي سوق داد. حضرت خديجه تمامي سرمايه و ثروت خود را براي تسهيل اين محاصره هزينه كرد و مسلمانان نهايت استقامت را از خود نشان دادند. ابوطالب به خاطر حفظ جان پيامبر(ص) و قدرت كم مسلمانان، همه بني‌هاشم و بني‌مطلب را در شعب جمع كرد تا هم از خطرات احتمالي جلوگيري شود و هم شرايط محاصره اقتصادي آسان‌تر گردد. در نهايت، اين محاصره با استقامت مسلمانان و در زمان مرگ ابوطالب، بزرگ بني‌هاشم شكسته شد.

استقامت در حوزة نظامي

استقامت رسول گرامي اسلام(ص) در حوزة نظامي، علي‌رغم كمبود امكانات و انجام غزوات بسياري كه در سايه توكل به خدا و صبر و بردباري شكل گرفت، نشانگر اهميت و نگاه ويژة آن حضرت به مسائل نظامي است.
قريش كه بعد از جنگهاي فراوان به قدرت نظامي پيامبر(ص) پي مي‌برد، بزرگترين تصميم نظامي خودرا به اميد يكسره كردن كارايشان مي‌گيرد وتمامي هم پيمانان خود را براي نبرد با پيامبر(ص)آماده مي‌كند.تجمع اين گروهها براي جنگ با پيامبر(ص) آن قدرزياد بودكه اين نبردبه جنگ احزاب ناميده شد.رسول‌خدا(ص)براي مقابله با دشمن، دستور كندن خندق را دادند كه به تعويق افتادن جنگ منجر شد. (طبرسي، 1375، ص 1173)
استقامت و صبر و بردباري پيامبر(ص) و القاي آن به مسلمانان باعث شد تا زمان محاصره به طول بينجامد و فرقه‌اي فراوان در بين دشمنان به وجود آيد و علي‌رغم قدرت چشمگير قريش، مسلمانان در اين جنگ به پيروزي برسند. اين خود بيانگر آن است كه پيامبر اسلام(ص) با حداقل امكانات ولي با استقامت و بردباري توانسته‌اند بر دشمناني كه تا بن دندان مسلح بودند، پيروز شوند.
آن حضرت همواره تلاش مي‌كردند تا مسلمانان بر اثر پيروزي‌هاي به دست آمده دچار غرور نشوند؛ چرا كه غرور بي‌جا موجبات تباهي را فراهم خواهد كرد. در جنگ حنين كه پس از فتح مكه رخ داد، بر اثر غرور برخي از سپاهيان اسلام و كم تجربگي تعداد تازه مسلمان و نيز كمين دشمن، لشكر اسلام وحشت‌زده در آستانه شكست قرار گرفت و به اطراف پراكنده شد و در نتيجه، رسول خدا(ص) و چند تن از ياران وفادارش در معرض حملة دشمن قرار گرفتند كه البته با توكل به خدا و شجاعت و دلاوري و جنگ دليرانة سپاهيان اسلام، جنگ به نفع مسلمانان تغيير كرد. در اين جنگ نيز استقامت و تيز بيني پيامبر اعظم(ص) مسلمانان را از يك شكست حتمي نجات داد.
نكتة قابل توجه در حوزة استقامت نظامي آن حضرت، استقامت در جهت رعايت اجراي قانون است. رسول گرامي اسلام(ص) به عنوان قانون‌گذار، حافظ و نگهدار قانون، هرگز اجازه نمي‌داد نيروهاي تحت امرش نقض قانون كنند؛ چرا كه خود در حفظ و اجراي آن هميشه پيشگام بود.
در جنگ بني‌قريظه پس از چيره شدن سپاه اسلام بر يهوديان و كشتن خيانتكاران و به اسارت گرفتن بقيه، اموال زيادي از آنان به غنيمت مسلمانان درآمد. برخي همسران پيامبر(ص) از آن حضرت خواستند بخشي از آن همه ثروت و طلاهاي غنيمت گرفته را به آنها اختصاص دهد؛ اما رسول خدا(ص) تن به خواستة آنان نداد. آيات 28 تا 35 سورة احزاب به همسران پيامبر(ص) هشدار فرمود كه اگر خواهان خدا و پيامبر(ص) و سراي آخرتند، بايد به زندگي زاهدانه قناعت كنند و تخطي را از پيامبر(ص) مطالبه نكنند. (طوسي، 1409، ج 8، ص 334-332)
رسول اكرم(ص) به لشكري از مسلمانان مأموريت جنگي داد و فردي از انصار را به فرماندهي آن برگزيد. فرمانده در بين راه بر سر موضوعي بر نيروهاي تحت امر خود خشم گرفت و دستور داد هيزم فراواني جمع كنند و آتش بيفروزند. همين كه آتش برافروخته شد، گفت: آيا رسول خدا(ص) از شما نخواسته است كه به اوامر من گردن نهيد؟ گفتند: بلي. گفت: فرمان مي دهم همه خود را در اين آتش بيفكنيد. آنان امتناع كردند. وقتي رسول خدا(ص) از اين ماجرا اطلاع يافت، بر فرمانده برآشفت و فرمود: اطاعت در موردي است كه فرمانده در چارچوب قانون دستور بدخد. (جمعي از نويسندگان، بي‌تا، ص8-4؛ به نقل از: صحيح مسلم، ج6، ص16)
آنچه در سيرة نظامي آن حضرت بايد به آن توجه ويژه داشت اين است كه پيامبر اعظم(ص) در دادن مسئوليتهاي نظامي به جوانان هرگز ترديد نمي‌كرد. رسول گرامي اسلام(ص) در يكي از حساس‌ترين لحظات عمر با بركت خويش، آنگاه كه لشگركشي به سرزمين روم را به خاطر وضعيت جسمي و روحي خود امكان‌پذير نمي‌دانست، تلاش كرد فردي را با انرژي و مديريت بالا به فرماندهي برگزيند. از اين رو، اين مسئوليت مهم را به جواني 18 ساله (اسامه بن زيد) واگذار كرد. در صورتي كه در جمع آن لشگر، افرادي با تجربه و مسن تر نيز بودند. ولي رسول خدا(ص) با تكيه بر نيروي عظيم جواني، مسئوليتي به اين مهمي را به اسامه بن زيد واگذار فرمود.
حضرت رسول(ص) در هر شرايطي سعي مي‌كردند عزت و عزت‌مداري خويش و مسلمانان را حفظ كنند. همان عزتي كه خداوند بزرگ در قرآن كريم مي‌فرمايد: "ولله العزه و لرسوله و للمومنين" (منافقون، آيه 8) (عزت از آن خدا و از آن رسول خدا و از آن مؤمنان است.)
رسول خدا(ص) عزت خود را در ساية عبوديت و در پرتو لطف الهي مي‌دانست و مؤمنان را براي رسيدن به آن ترغيب و تشويق مي‌فرمود. عزت‌مداري و عزت‌مندي در تمامي ابعاد زندگي پيامبر اعظم(ص) جريان داشت و از اصول جدا نشدني و خدشه ناپذيرشان به حساب مي‌آمد. در دوران مكي و آن زمان كه مشركان براي خاموش كردن مشعل اسلام به هر دري مي‌زدند و به هر پيشنهادي از جمله واگذاري رياست، اموال، دختران زيبارو و ... متوسل مي‌شدند تا پيامبر(ص) عزت و عزت‌مداري را به خود وابسته كنند تا از اعتقادات خويش دست بردارد، آن حضرت در برابر همة اين پيشنهادها، با بزرگ منشي و عزتمندي استقادمت كرد و حتي حاضر نشد يك قدم از اعتقادات خويش عقب نشيني كند.
بعد از تشكيل حكومت اسلامي در مدينه كه با شروع تهاجمات سنگين دشمن روبه رو بود، علي‌رغم در مضيقه بودن از لحاظ اقتصادي و نظامي، ذره‌اي ضعف و سستي از خود نشان نداد و دست نياز به سوي دشمن دراز نكرد. حتي در يكي ازجنگها پيشنهاد كمك گرفتن از گروهي ديگر از مشركان را با توجه به نياز مبرم به آنها، به شدت رد كرد.
رسول گرامي اسلام(ص) در هنگام شكست ظاهري از دشمن نيز حاضر نبود مسلمانان در برابر دشمنانشان، احساس ذلت و وابستگي كنند. از اين رو، در جنگ احد پس از پيروزي دشمن، دربرابر شعار ابوسفيان كه با ايجاد جنگ رواني دستور داده بود نيروها فريا برآورند: "سربلند باد هبل" و با اين كار وانمود كنند شكست مسلمانان به خاطر خداپرستي و پيروزي آنها به خاصر بت‌پرستي بوده است، پيامبر(ص) دستور فرمود فرياد برآورند: "خداوند برتر و بزرگ تر است" و با اين تدبير، اجازه نداد دشمن از موقعيت به وجود آمده سوء استفاده و عزت مسلمانان را خدشه‌دار كند.
عزت‌مداري در سيرة پيامبر اعظم(ص) مي‌تواند الگوي مناسبي بر حاكمان حكومت اسلامي در مقابله با دشمنان براي حفظ و اقتدار ملت مسلمان باشد؛ چرا كه استكبار جهاني در عصر ما نيز مي‌كوشد سياست وابستگي جهان اسلام را به خود پياده كند.
ملت ايران پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و در دوران 8 سال دفاع مقدس، همواره تلاش كردند تا در برابر زورگويي‌ها و قلدر مأبي‌هاي سردمداران زور و ناداني، از خود استقامت نشان دهند و عزت خويش را با توكل به خداوند قادر حفظ كنند. نتيجة اين استقامت، خوار و ذليل شدن دشمنان در عرصه‌هاي بين المللي و عزت و بزرگ منشي ملت بزرگ ايران در عرصه‌هاي گوناگون است.
دورانديشي و تحليل و ارزيابي مسائل نظامي با ديدگاه سياسي جهت حفظ عزت و سربلندي مسلمانان، بسيار مورد توجه رسول حق بود. ابتدا همة احتمالات را مورد بررسي قرار مي‌داد و بعد تصميم‌گيري مي‌كرد. در جريان صلح حديبيه با آنكه بيشتر سپاهيان با قرارداد صلح مخالف بودند، حضرت رسول(ص) كه آيندة كار را روشن و موفقيت‌آميز ارزيابي مي‌كرد و مي‌دانست با پذيرش صلح، عزت مسلمانان حفظ خواهد شد، آن را پذيرفت. البته بعدها در مسير حوادث معلوم شد كه تصميم حضرت پس از سنجيدن و ارزيابي همه جانبه صورت گرفته است. پيامبر محبت و مهرباني در مسائل نظامي با فرماندهان سپاه خود مشورت مي‌كرد و به نظرشان احترام مي‌گذاشت و به آنان محبت مي‌نمود و هيچ‌گاه اشتباه فردي را در جمع و با صداي بلند به نحوي كه عزتش مورد خدشه قرار بگيرد به او متذكر نمي‌شد و همواره براي شخصيت فردي آنان ارزش فوق العاده‌اي قائل بود.
در سيرة نظامي آن حضرت به وضوح پيداست كه ايشان مي‌كوشيد تا جنگها با كمترين تلفات جاني و مالي همراه باشد. از اين رو، تعرض به غير نظاميان و ويران ساختن مزارع، نخلستانها و آبادي‌ها را روا نمي‌شمرد و دست رزمندگان پيروز را براي چپاول نمي‌گشود. آنگاه كه لشگر اسلام به فرماندهي پيامبر اعظم(ص) بر سر سخت‌ترين دشمنان اسلام كه يهوديان خيبر بودند پيروز شدند، اجازه نداد تا مزارع و كشتزارهاي آنها را نابود و ويران كنند؛ بلكه دستور داد مزارع و ... در اختيار همانها بماند تا به كشت و درآمد بپردازند و مقداري از آن درآمد را به عنوان "جزيه" به حكومت اسلامي بدهند. با اين كار، هم محبت و رأفت اسلامي را به آن نشان داد و هم عزت آنان را به عنوان يك انسان حفظ كرد.

استقامت در حوزة سياسي و حكومتي

پيامبر اعظم(ص) بعد از مبعوث شدن به رسالت، در انديشة تشكيل حكومت و ساماندهي جامعه بر اساس آموزه‌هاي الهي براي از بين بردن جهل و ناداني و مقابله با پليدي و ناهنجاري‌هاي اجتماعي و تجاوزات دشمنان و ايجاد يك سيستم سياسي كارآمد براي استقلال و آزادي بود؛ چرا كه بر عهده گرفتن زمام امور جامعه مي‌تواند علاوه بر هدايت و نجات انسانها، نقش قابل تأملي را در جهت حفظ آيات الهي و آرمانهاي جامعه ايفا كند. از اين رو، بعد از هجرت، براي تشكيل دولت اسلامي اهتمام ورزيد. اگر چه اين كار با مخالفتها و تهديدهاي دشمن داخلي و خارجي بسيار همراه بود، ولي استقامت و بردباري و دقت نظر آن حضرت در قبال دشمنان و موقعيت‌شناسي ايشان، باعث شد كه نمونة كاملي از حكومت ديني با ويژگي‌هاي خاص خود را به وجود بياورند كه در ذيل به مواردي از ويژگي‌ها به عنوان شاخصه‌هاي آموزنده و سازنده خواهيم پرداخت.

استقامت و مدارا با دشمنان

پيامبر اعظم(ص) براي آنكه بتوانند زواياي بسيار زيباي دين را كه استقامت، محبت، گذشت و عنايت است، به مردم عصر خود بفهمانند، تلاش مي‌كردند بيشترين رفتارهاي خود را با مدارا همراه كنند تا مردم اصل دين را در جامعه بپذيرند. از اين رو، مخالفت، استهزا و تمسخرهاي جاهلان آن عصر با استقامت و گذشت نبي مكرم اسلام(ص) همراه مي‌شد. در اين بين، بيشترين استقامت و مداراي پيامبر(ص) در برابر منافقان مدينه بود؛ چرا كه برخورد شديد با آنان خطري جدي عليه حكومت اسلامي به‌شمار مي‌آمد. عبد بن ابي رئيس منافقان مدينه بود كه به رغم اقدامات و خيانتهايش در مرحله گوناگون، پيامبر(ص) عليه او اقدامي نكرد. او در مدينه از جايگاهي برخوردار بود و پيامبر(ص) با او مدارا مي‌كرد. پس از غزوه(بني مصطلق) او گفت: اگر به مدينه برگرديم، پيامبر را از آنجا بيرون مي‌كنيم. اين خبر به آن حضرت رسيد و اصحاب خواستار برخورد شديد با او شدند تا جايي كه مسئله قتل او شايع شد. بنابراين، پسرش از پيامبر(ص) خواست كه اگر چنين است، خودعامل اين حكم باشد تا مبادا او بخواهد قاتل پدرش را بكشد و دستش به خون مسلماني آغشته شود. امّا رسول خدا(ص) در برابر اين درخواست اصحاب استقامت كرد و در پاسخ پسرش فرمود: چنين حكمي مطرح نيست. (ابن هشام، 1360، ج2، ص372)

استقامت در برابر خواسته‌ها و انديشه‌هاي نادرست و پايبندي به صداقت

امروزه بسياري از طالبان يا صاحبان قدرت در جوامع مختلف براي به دست آوردن يا حفظ قدرت از هر وسيله‌اي مثل وعده و وعيدهاي دروغين، استخدام وسيله‌هاي نامشروع و ... تا حد امكان استفاده مي‌كنند تا پايه‌هاي حكومت خويش را مستحكم كنند. ولي پيامبر(ص) و رهبران پيرو آن حضرت، در سخت‌ترين و بحراني‌ترين شرايط، صداقت و راستگويي را از ياد نمي‌برند و همواره تلاش مي‌كنند از راه درست و صحيح، آموزه‌هاي ديني را به مردم برسانند. پيامبر اعظم(ص) در اوايل بعثت نزد قبيلة "بني عامر صعصعه" كه از قبايل بزرگ و متنفذ عرب بود رفتند و آنان را به اسلام فرا خواندند. رئيس قبيله به افراد خود گفت: اگر من اين جوان را از قريش بگيرم، به دست او بر عرب چيره خواهم شد. در پي اين طرح در پاسخ به دعوت پيامبر(ص) گفت: اگر دست بيعت به تو دهيم و در پرتو حمايت ما خدا تو را بر مخالفان چيره سازد، آيا امر حكومت و زمامداري بعد از تو از آن ما خواهد بود؟ پيامبر(ص) فرمود: "ان الامر الي الله نصيعه حيث يشاء"؛ (امر (امامت و جانشيني من) به دست خداست، هر جا كه بخواهد قرار مي‌دهد.)
رئيس قبيله با دريافت اين پاسخ صريح و قاطع رسول خدا(ص) از رسيدن به هدف خود مأيوس شد و گفت: ما گردنهاي‌مان را براي تو هدف تيرهاي عرب قرار دهيم، ولي بعد از پيروزي تو، حكومت از آن ديگري باشد؟ ما هرگز چنين كاري نمي‌كنيم. (ابن هشام، 1360، ج 2، ص 66).
رسول گرامي اسلامي(ص) هرگز حاضر نشدند در برابر خواستة نامشروع اين قبيله سرتعظيم فرود آوردند، بلكه استقامت كردند تا براي به‌دست آوردن رضايت قبيله‌اي، بر اعتقادات راستين خود پا نگذارند. پيامبر اعظم(ص) با اين حركت، نظرية ماكياوليسم را كه مدعي است هدف، وسيله را توجيه مي‌كند، رد كرد.
آن حضرت(ص) در برابر انديشه‌هاي نادرست برخي از مردمان آن عصر استقامت مي‌كردند تا خرافات و غلو در دين جاي نگيرد. آن‌گاه كه تنها پسر رسول خدا(ص) به نام ابراهيم از"ماريه قبطيه" فوت كرد و اتفاقاً آفتاب در آن روز نيز گرفت، گروهي ساده انديش و بي‌خبر از قوانين الهي حاكم بر طبيعت، فكر مي‌كردند خورشيد گرفتگي به‌خاطر حزني است كه بر پيامبر عارض شده است. ولي ايشان در برابر اين انديشه ناصحيح، از خويش استقامت نشان داد و بي‌درنگ بر منبر مسجد تكيه زد و به روشن گرايي پرداخت: "خورشيد و ماه از نشانه‌هاي قدرت الهي‌اند و در چارچوب قوانين استوار نظام هستي بر مدار خود مي‌چرخند و هرگز براي مرگ و حيات كسي نمي‌گيرند." (برقي، بي‌تا، ص 313) ايشان مي‌توانستند به عنوان يك رهبر سياسي نهايت استفاده را از ساده‌انديشي مردم به نفع خود بنمايند و خود را نزد عموم جامعه محبوب نشان دهند، ولي صداقت و راستگويي آن حضرت، اذهان را روشن و از وارد شدن خرافات در دين جلوگيري كرد.

استقامت در جهت دادن مسئوليت به جوانان

جوان به عنوان يك عنصر پرتوان و پرانرژي، در اسلام از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است؛ زيرا به دليل داشتن فكر پويا و نو مي‌تواند با بهره‌گيري از تجربيات پيشكسوتان، در تنگناها از خود خلاقيت نشان دهد. مديريت اين قشر مهم در 8 سال دفاع مقدس كه در برخي از موارد شبيه به معجزه بود و تلاش در جهت رسيدن به دانش و انرژي صلح آميز هسته‌اي و سلولهاي بنيادين و علوم پزشكي و... نمونه‌هاي بارز پتانسيل بالاي جوانان برومند ايران اسلامي است. بايد باور كرد كه جوان مي‌تواند با توكل به خداوند و همت والاي خود معجزه بيافريند. از اين رو، اعتماد به اينان و دادن پستها و مسئوليتهاي مهم، احترام به باورهاي وجودي آزادانديشان و خيرخواهان جامعه است. اين توجه در سيرة پيامبر اعظم(ص) به وضوح آشكار است؛ چرا كه در نظر ايشان، جوانان از توانمندترين اقشار جامعه محسوب مي‌شوند كه بايد در نظام حكومتي نيز بيشترين نقش را در ابعاد گوناگون ايفا كنند. لذا پيامبر اسلام(ص) با دادن مسئوليتهاي مهم به جوانان، زمينة حضور و مشاركت آنان را در حوزه‌هاي مختلف فراهم مي‌كردند و چه بسا اين نوع حركتهاي پيامبر اعظم(ص) در برخي موارد، بسيار مورد اعتراض صحابه قرار مي‌گرفت، ولي ايشان در برابر آنان استقامت مي‌كردند.
گماردن جواني 21 ساله(عتاب بن اسيد) پس از فتح مكه به عنوان والي آن شهر، علي‌رغم حضور افراد مسن در بين صحابه كه مدعي نيز بودند و عمرو بن جزم 17 ساله به امارات نجران و در نهايت مهم‌تر از همه، واگذاري مسئوليتهاي مهم تبليغي، سياسي، مديريتي و نظامي به علي(ع) در سنين جواني، خود نشانه‌هاي بارزي از سيرة جوان‌گرايي واقعي آن فرستاده حق است.

مهرورزي

مهرورزي و عشق و علاقه به مردم را مي‌توان يكي از عمده‌ترين دلايل پيروزي پيامبر اعظم(ص) در مديريت حكومت اسلامي دانست. اگر اين شيوة كارآمد در مديريت آن حضرت به كار نمي‌رفت، هرگز صبر و استقامت در برابر مشكلات و موانع طاقت فرسا امكان پذير نبود. حضرت رسول(ص) در برابر پرخاشگري و بي‌احترامي دشمنان و جاهلان استقامت پيشه مي‌كرد لذا و با مهرباني و عطوفت به آنان سخن مي‌گفتند، هرگز افروخته نمي‌شدند و اعتقاد داشتند اگر قرار باشد دين مبين الهي بر گسترة جهان استيلا يابد، بايد صبر و تحمل و استقامت را سرلوحة امور قرار داد. بي‌شك اين رحمت از سوي پروردگار بزرگ در به بار نشستن زحمات رسول گرامي اسلام(ص) نقش تعيين كننده‌اي داشت. در قرآن كريم آمده است: "فما رحمه من‌الله لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ‌القلب لانفضّوا من حولك" (آل عمران، آية 159) (به موجب رحمتي كه خداوند به تو عنايت كرده بود براي آنان نرم شدي كه اگر تندخو و سخت‌دل بودي همه از اطراف تو پراكنده مي‌شدند.)
چشم‌پوشي و لطف و محبت رسول گرامي اسلام(ص) مختص به زماني كه آن حضرت داراي يار و ياور معدودي بوده، نمي‌شود؛ بلكه حتي در سال هشتم هجري كه پيامبر(ص) با اقتدار و پيروزي كامل به مكه برگشت و افسار حكومتي مكه را نيز به دست گرفت در مورد مشركان و آناني كه در 20 سال گذشته، بدترين ستمها و جسارتها و دشمني‌ها را در حق آن حضرت و يارانش كرده و در هاله‌اي از ترس و وحشت به سر مي‌برند، شامل مي‌شود. هنگامي كه رسول خدا(ص) فرياد سعد بن عباده پرچم‌دار خود را شنيد كه فرياد مي‌زد: امروز روز جنگ و خونريزي و اسارت است؛ ناراحت شد و دستور داد پرچم اسلام را از او گيرند و به‌دست حضرت علي(ع) بسپارند، سپس با سخنان آرام‌بخش و ملاطفت ‌آميز خود، دشمنان ديرينة خويش را آرامش داد. آن حضرت فرمود: شما در مورد من چگونه مي‌انديشيد؟ مشركان گفتند: ما جز نيكي و محبت از تو انتظاري نداريم! ما تو را برادري بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مي‌دانيم. رسول خدا(ص) فرمود: من آنچه را برادرم يوسف(ع) در مورد برادران ستمگر خود انجام داد، همان مي‌كنم و همانند او مي‌گويم: "لاتثريب عليكم اليوم..."؛ (يوسف، آيه 92) (امروز ملامت و سرزنشي بر شما نيست.)
وقتي رسول مهرباني و عطوفت، مردم هراسناك را آرام نمود فرمود: امروز روز نبرد و انتقام نيست، بلكه روز رحمت و محبت است و من از تمام جنايات و گناهان شما گذشتم. آنگاه جمله معروفش را به زبان آورد: "اذهبوا فاتم الطّلقاء"؛ (به دنبال زندگي‌تان برويد كه همه شما آزاد هستيد.) (مجلسي، 1303، ج 21، ص 132)
حاصل اين حركت پيامبر رحمت و محبت(ص) اين بود كه به غير از تعداد معدودي، همگي عشق رسول حق در وجودشان جاي گرفت و به اسلام روي آوردند.

استقامت در جهت اجراي عدالت

آنگاه كه رسول گرامي اسلام(ص) در مدينه به قدرت لازم دست پيدا كرد، تمامي سعي و تلاش خود را براي برقراري عدالت و احياي ارزشهاي الهي و انساني متمركز نمود و به همگان، عدالت‌خواهي و تساوي حقوق انسانها و احترام به حقوق بشر را گوشزد فرمود. آن منادي راستين عدالت و آزادي هنگامي كه مشاهده كردند يكي از اصحاب عرب ايشان، سلمان فارسي را به خاطر غير عرب بودن تحقير مي‌كند، در برابر اين حركت تبعيض آميز مقاومت كردند و در سخني حكيمانه فرمودند: "ان الناس من عهد آدم الي يومنا هذا مثل اسنان المشط لافضل للعربي علي العجمي و لا للاحمر علي الاسود الابالتقوي" (همه مردم از زمان حضرت آدم(ع) تا به امروز همانند دانه‌هاي شانه مساوي و برابر هستند. عرب و سرخ برتري ندارند. مگر با تقوي.)(نوري، 1411، ج 12، ص 89)
در فتح مكه، زني از قبيله "بني مخزوم" مرتكب سرقت شد و از نظر قضايي جرمش محرز گرديد. خويشاوندان آن زن كه اجراي مجازات را براي قبيله اشرافي خود ننگ مي‌شمردند، تلاش فراواني كردند و فردي را به نام اسامه بن زيد كه نزد پيامبر(ص) محبوبيت داشت، براي شفاعت نزد آن حضرت فرستادند. ولي رسول اعظم(ص) در برابر اين فشارها استقامت و مقاومت كرد و دستور اجراي حكم را صادر فرمود و بعد به ايراد خطبه پرداخت:
"اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند؛ زيرا در اجراي قانون تبعيض روا مي‌داشتند. هر گاه يكي از طبقات بالا مرتكب جرم مي‌شد او را از مجازات معاف مي‌كردند و اگر كسي از زيردستان به جرم مشابه آن مبادرت مي‌ورزيد، او را مجازات مي‌كردند. قسم به خدايي كه جانم در دست اوست در اجراي قانون درباره هيچ كس كوتاهي و سستي نمي‌كنم، اگر چه مجرم از نزديكان من باشد"(نجاري، بي‌تا، ج 5، ص 269) همان‌گونه كه ملاحظه شد پيامبر گرامي اسلامي(ص) در اجراي قوانين هيچ‌گونه تبعيضي روا نمي‌داشته و شفاعت احدي را نمي‌پذيرفته و در برابر فشارها و تهديدات استقامت مي‌ورزيده‌اند.

استقامت در جهت اجراي اصل شايسته سالاري

معيار انتخاب مديران و مسئولان از نظر آن حضرت(ص): تقوا، سابقه خوب، تخصص و پايبندي به اصول و ارزشهاي ديني بوده و هيچ گاه ارتباطات، قوم‌گرايي و خويشاوندي در نزد رسول گرامي اسلام(ص) براي تعيين مسئول جايي نداشته است، حضرت رسول(ص) همواره در برابر پيشنهادها و اصرار صاحبان نفوذ استقامت مي‌كرد. دليل بر مدعاي پيشين آن است كه هنگام نزول آيه زكات(توبه، آيه 60)، پيامبر اعظم(ص) سلمان فارسي، بلال حبشي، ابوذر غفاوري، عمار عربي را كه هر يك از يك منطقه و نژاد بودند انتخاب كردند. چون سهمي براي كساني كه زكات جمع‌آوري مي‌كردند داده مي‌شد، عده‌اي از بني‌هاشم نزد رسول خدا(ص) آمدند و از ايشان تقاضا كردند به سبب خويشاوندي، جمع‌آوري زكات را به آنان واگذار كنند؛ ولي حضرت رسول(ص) در برابر در خواست آنان استقامت نمود و فرمود: "صدقه و زكات بر من و بني هاشم حرام است. آيا گمان مي‌كنيد من ديگران را بر شما ترجيح مي‌دهم؟ خير؛ بلكه من خوبي و صلاح شما را مي‌خواهم". (كليني، 1370، ج 4، ص 58)

وفاق اجتماعي

بعد از تشكيل دولت از سوي پيامبر اعظم(ص)، آن حضرت وفاق اجتماعي را به عنوان يك ساز و كار اساسي در بين اصحاب خود معرفي كردند. با اندكي تأمّل در حيات سياسي پيامبر(ص) نمونه‌هاي فراواني از اين وفاق را مي‌توان بيان كرد كه در جهت يك دلي و سازگاري مسلمانان بوده است. نگاه عميق و تأكيد فراوان رسول خدا(ص) در ساختن مساجد، پيمان عمومي بين مسلمانان، يهوديان و مشركان يثرب، قرارداد برادري و... نشانه‌هاي بارز اين وفاق است كه بر چند اصل راهبردي استوار بود: ايمان به خداي يكتا و اعتقاد به آموزه‌هاي ديني و قوّت بخشيدن به گرايش توحيدي كه پيامبر(ص) آن را مهم‌ترين ركن وفاق واتحاد مي‌دانست(جعفريان، 1377، ص 436).
پيامبر(ص) بهترين و استوارترين راستي را تنها در گرو مؤمنان مي‌دانست و با چنين ديدگاهي، وفاق را در محدودة آنان تلقي مي‌كرد. اين اصل در سال نهم هجري و در اوج اقتدار دولت اسلامي و با الهام از آيه "انما المومنون اخوه" (حجرات، آيه 10) نهادينه شد؛ آيه‌اي كه تمامي مؤمنان را بايكديگر برادر مي‌داند.
سازگاري با غير مسلمان به عنوان يك تاكتيك و در جهت پيشبرد منافع اسلام وجود داشته است و چنين وفاقي عاري از امتيازدهي يك سويه بوده و برتري اسلام و مسلمانان در آن لحاظ شده است. (فصلنامه فرهنگ كوثر، 1381، 50، ص 127).

نتيجه

صبر و استقامت و تحمل دشواري‌ها در راه خداوند يكي از صفات برجسته پيامبران اولوالعزم بوده‌است و پيامبرگرامي‌اسلام(ص)هم مأموريت داشته‌است تاآن را پيشه خود كند. در قرآن كريم آمده است: "فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل"؛ (احقاف، آيه 35). (پس همان گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند صبر كن.)
پيامبر اعظم(ص) مأموريت داشته كه بشريت را از ظلمات شهوت و جهالت و استبداد و پرستش بتها و تعصبات نژادي و طبقاتي رهايي بخشد و مقياسهاي دروغيني را كه قرنها وسيلة سنجش عادات و اخلاق شناخته شده و زشتي‌ها را در نظر مردم زيبا مي‌نمود، بر هم زند و مقياس راستين نيكي را جايگزين آن كند كه اين جز در ساية صبر و استقامت امكان‌پذير نيست. از آنجايي كه رسول خدا(ص) هم در برابر بدانديشي و نابكاري دشمنان داخلي و خارجي پايداري كردند و هم در مقابل كج فهمي نزديكان، دوران 23 سال رسالت آن حضرت يكسره درس استقامت و پايداري است. تكذيب، تهديد، تمسخر و اذيت و آزار، محاصره اقتصادي، تحميل جنگهاي فراوان بر دولت نوپاي اسلامي، اخلال در امور، ايجاد اختلاف بين مسلمين و كارشكني منافقان و... مشكلاتي بود كه بر سينه آن حضرت سنگيني مي‌كرد، اما او با سلاح ايمان و توكل به خدا استقامت كردند و هرگز اجازه ندادند اين مشكلات، استقامت و بردباري ايشان را از بين ببرد. رهبر فرزانه انقلاب مي‌فرمايد: "مي‌دانيد نبي اعظم اسلام(ص) مسلمانها را ... از چه گذرگاههاي لغزنده و دشواري عبور داد و به آن قله‌ها رساند؟ يك چنين حركت عظيمي كار هيچ انساني نبود. آن مردمي كه هيچ نمي‌فهميدند و از اخلاق انساني هيچ بويي نبرده بودند، پيغمبر(ص) اينها را به انسانهايي تبديل كرد كه فرشتگان الهي در مقابل عظمت و نورانيت آنها احساس حقارت مي‌كردند. استقامت اين است. امروز ما احتياج به استقامت داريم... استقامت كردن درمقابل فريبها و تهديدهاي دشمن،هنر بزرگي است‌كه اگريك ملت اين هنر را داشته باشد، آن وقت به قله مي‌رسد. به جايي كه ديگر دشمن فايده‌اي در تهديد نمي‌بيند و مجبور است با او بسازد و يا درمقابل او تسليم شود". (در ديدار عمومي بسيجيان، 6/1/85).
با نگاهي گذرا به حيات پيامبر اعظم(ص) در حوزه‌هاي مختلف، به وضوح مي‌توان دريافت كه استقامت و بردباري در برابر موانع موجود آن زمان و نوع برخورد كريمانة آن حضرت(ص) به همراه عزّت نفس و ساده زيستي و پاك و عاري بودن از هر نوع تجملات، مهرو محبت ورزيدن به مردمان عصر خود، نشانه‌هاي بارزي از مديريت صحيح در حوزه‌هاي گوناگون دين مبين اسلام است. بايد در نگاه اول شاخصه‌هاي زندگاني پيامبر اعظم(ص) را در خود نهادينه كرده، بعد براي اجرايي شدن آن در جامعه تلاش كنند تا در برابر مشكلات ايستادگي و ملت را براي رسيدن به حقوق حقّ خود ياري نمايند. اين امر ميسّر نخواهد شد مگر با تأسي و پيروي از سيرة پيامبر گرامي اسلام(ص) كه منشور زندگي واقعي است.

كتابنامه (استقامت در سيره پيامبر اعظم(ص))

1.قرآن كريم.
2.ابن هشام، عبدالملك بن هشام(1360)، سيره النبويه، تهران، خوارزمي.
3.امام خميني (1361)؛ صحيفه نور، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.
4.برقي، احمد بن محمد(بي‌تا)؛ المحاسن، بي‌جا، دارالكتب الاسلاميه.
5.بلاغي، صدرالدين (1359)؛ پيامبر رحمت، تهران، حسينه ارشاد.
6.جعفريان، رسول (1377)؛ سيره رسول خدا، قم، دفتر نشر الهادي.
7.جمعي از نويسندگان(بي‌تا)؛ محمد خاتم پيامبر، تهران، حسينه ارشاد
8.دهخدا، علي اكبر (1372)؛ لغت نامه دهخدا، تهران، مؤسسه چاپ و انتشارات دانشگاه تهران.
9.طبرسي، حسن بن فضل(ق1420)؛ مكارم الاخلاق، قم، دارالكتب الاسلامي.
10.طبري، محمد بن جرير (1375)؛ تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پايبند، تهران، انتشارات اساطير.
11.طوسي، محمد بن حسن (1409ق)؛ في تفسير القرآن، [بي‌جا]، مكتب الاعلام الاسلامي
12.فصلنامه كوثر(1381)؛ شماره 50.
13.كليني، محمد بن يعقوب(1370ق)؛ اصول كافي، تهران، اسوه
14.مجلسي، محمد باقر (1303ق)؛ بحار الانوار، لبنان، دارالحياء التراث العربي.
15.مطهري، مرتضي(1368)؛ وحي و نبوت، قم، انتشارات صدرا.
16.نوري، ميرزا حسين (1411ق)؛ مستدرك الوسايل، قم، مؤسسه آل البيت (عليهم السلام).

جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تبعيت از ديدگاه قرآن

تبعيت از ديدگاه قرآن

پريچه ساروى
چكيده

با اين‏كه عموم انسان‏ها فطرتا كمال جويند، ولى بسيارى از ايشان با انحراف از مسير كمال حقيقى و فرو غلتيدن در كژ راهه‏هاى كمال پندارى در دنيا و آخرت نصيبى جز سرگردانى و بدبختى ندارند. قرآن كريم راه رسيدن به كمال واقعى و نجات از بدفرجامى را تبعيت از رسولان الهى و كتاب و دستوراتشان معرفى نموده است. اين مقاله درصدد تحقيق و بررسى اين مسأله مهم است. بدين منظور ابتدا آيات مربوط به تبعيت استخراج و دسته‏بندى شده است و در مرحله بعد، تحت عناوين خاص همچون «تبعيت ممدوح و مذموم در قرآن» و «راه شناسايى هر يك از انواع تبعيت از ديدگاه قرآن» و... مورد بررسى قرار گرفته است. نتيجه كاربردى اين تحقيق اين است كه كمال هر انسانى بر اساس تبعيت او معلوم و مشخص مى‏گردد و خداوند مراتب انسان‏ها را با توجه به درجه تبعيت آن‏ها در آن فرد يا چيزى كه تبعيت مى‏كنند تعيين كرده و بر اساس آن به ايشان كيفر و پاداش مى‏دهد.

مقدّمه

انسان موجودى دو بعدى است كه اختيار دارد در راه خير يا شر حركت كند. اگر در راه خير گام بردارد، به كمال مطلوب و سعادت اخروى نايل مى‏شود و در صورتى كه در راه شر قدم بردارد، گرفتار عذاب و بدبختى ابدى مى‏گردد. البته در اين ميان خداوند مهربان او را به حال خود رها نكرده، بلكه رسولانى به سوى او فرستاده است كه تبعيت از آنان ضامن رسيدن وى به سعادت ابدى مى‏باشد. بنابراين، آشنا شدن با ديدگاه قرآن درباره تبعيت از اين هاديان، به عنوان تنها راه رسيدن به كمال و سعادت جاودانى امرى ضرورى است. پيش از بررسى ديدگاه قرآن درباره اين امر مهم، ابتدا معناى لغوى تبعيت و انواع آن بيان مى‏گردد.

تعريف تبعيت و انواع آن

تبعيت يعنى پى‏روى، دنباله‏روى، پذيرفتن، تعقيب كردن، موافقت كردن، جانشينى، فرمانبردارى، امتثال امر، و ملحق شدن.(1) در همه اين موارد تابع، مَتِّبع، مُتتابِع يا مُتابِع از متبوع، مُتَّبَع، متتابَع يا متابَع در كارها و اعمال و حالات پيروى مى‏كند و او را الگو، پيشرو، بالا دست و اسوه قرار مى‏دهد و بدين‏وسيله در صدد است تا خود را مثل او كند. بديهى است كه تبعيت و پيروى به معناى مزبور به خودى خود نه خوب است و نه بد، بلكه با توجه به خوب يا بد بودن متبوع به دو نوع «ممدوح» و «مذموم» تقسيم مى‏شود. تبعيت ممدوح تبعيتى است كه نسبت به افراد يا اعمال پسنديده انجام گيرد و تبعيت مذموم آن است كه نسبت به اشخاص يا اعمال ناپسند انجام شود.

تبعيت در قرآن

واژه تبعيت در قرآن كريم 174 بار به شكل‏هاى مختلف به كار رفته كه برخى از آن‏ها از نوع ممدوح و بعضى ديگر از نوع مذموم است.
شناسايى تبعيت ممدوح از ديدگاه قرآن از قرائنى همچون امر به آن و توصيفات و پيامدهاى مثبت آن حاصل مى‏شود. مذموم بودن تبعيت را نيز از قرائنى مانند نهى از آن و توصيفات و پيامدهاى منفى آن مى‏توان دريافت.

تبعيت ممدوح

الف. رسولان الهى: قرآن كريم در آيات بسيارى لزوم تبعيت از رسولان الهى را بيان نموده و انسان‏ها را به تبعيت از آنان امر فرموده است؛ از جمله: «پس ايمان آوريد به خدا و رسولش كه به خدا و كلماتش ايمان دارد و از او تبعيت نماييد، اميد است هدايت شويد.» (اعراف: 158)
در اين آيه، شرط هدايت انسان‏ها ايمان همراه با تبعيت ذكر شده است. بنابراين، كسى كه فقط او را تصديق مى‏كند ولى تبعيت نمى‏نمايد، از هدايت دور بوده، در گمراهى به سر مى‏برد.(2)
در برخى ديگر از آيات، اين موضوع را با نوعى تمجيد و ستايش از تبعيت‏كنندگان از رسولان خدا و يا ملاطفت و مهربانى با آنان نشان داده است؛ چنان‏كه يك جا در مقام دلجويى و تسكين قلب پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مقابل آزار و اذيت و نيز عصيان و سركشى دشمنان، به آن حضرت خطاب شده است: «اى پيامبر! خدا و مؤمنانى كه از تو تبعيت مى‏كنند، براى تو كافى مى‏باشند.» (انفال: 64)
در اين آيه، عبارت «مؤمنانى كه از تو تبعيت مى‏كنند» به كلمه «خدا» عطف شده است؛ يعنى مؤمنان تبعيت‏كننده از تو براى تو كفايت مى‏كنند.(3)
برخى گفته‏اند معناى آيه اين است: اى محمد! خداوند تو را كفايت مى‏كند و نيز خداوند مؤمنانى را كه از تو تبعيت نمودند كفايت مى‏كند. اما به نظر مى‏رسد معناى اين آيه به صورت «اى محمد! خداوند و مؤمنان تو را كفايت مى‏كنند» صحيح‏تر باشد؛ زيرا آيه 62 همين سوره صراحت دارد در اين‏كه خدا و مؤمنان محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را يارى كردند.(4)
در تفسير اهل‏بيت عليهم‏السلام مذكور است كه مراد از اين آيه، اميرالمؤمنين عليه‏السلام و تابعان آن حضرت مى‏باشند و ظواهر اخبار شاهد اين قول است.(5)
و نيز در جايى ديگر خطاب به پيامبر اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در ارتباط با پيروانش آمده است: «و آن‏گاه پر و بالت را بر پيروان باايمانت بگستران.» (شعراء: 215)
اين تعبير زيبا كنايه از تواضع توأم با محبت و ملاطفت است. همان‏گونه كه پرندگان وقتى مى‏خواهند به جوجه‏هاى خود اظهار محبت كنند، بال‏هاى خود را گسترده و پايين آورده، آنان را زير بال و پر مى‏گيرند تا هم در برابر حوادث احتمالى مصون مانند و هم از تشتت و پراكندگى حفظ شوند، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز مأمور است مؤمنان راستين را زير بال و پر خود بگيرد.(6)
آياتى كه بيانگر حال ظالمان در هنگام ديدن عذاب الهى است نيز به گونه‏اى ديگر نشان دهنده لزوم تبعيت از رسولان الهى است؛ از جمله: «و بترسان مردم را از روزى كه عذاب به آن‏ها مى‏رسد. پس ظالمان مى‏گويند: پروردگارا! ما را تا اجل معين به تأخير بينداز تا دعوت تو را اجابت كنيم و از رسولانت تبعيت نماييم.» (ابراهيم: 44)
مفسرّان در مورد اين‏كه سخن مذكور مربوط به زمان مرگ است يا روز قيامت، اختلاف‏نظر دارند. ممكن است مراد روز قيامت باشد، لكن بعيد نيست كه همان حين موت و حالت احتضار باشد؛ زيرا اگر روز قيامت بود، مى‏گفتند: ما را به دنيا برگردان، نه اين‏كه اجل و مرگ ما را به تأخير انداز.»(7)
ب. قرآن: «و اين كتابى است كه با بركت و خير نازل كرديم. پس، از آن تبعيت نماييد و تقوا پيشه كنيد تا مشمول رحمت گرديد.» (انعام: 155)
قرآن به مردم بركت مى‏رساند و آن‏ها را به صراط مستقيم هدايت مى‏كند و از راه‏هاى ضلال دور مى‏گرداند، عوامل مفيد در دنيا و آخرت را براى آن‏ها روشن مى‏سازد و از ظلمات به سوى نور خارج مى‏كند. لذا تبعيت از آن در تمامى موارد از قبيل شيوه تفكر و سلوك و نيز معاملات و ارتباطات و احكام و تعاليمش لازم است. البته اين تبعيت بايد با تقوا همراه باشد تا اين‏كه به دليل بى‏ظرفيتى، در فهم آن اشتباه و انحراف رخ ندهد.(8)
ج. رضوان خدا: «آيا كسى كه از رضوان خدا تبعيت نموده، مانند كسى است كه به خشم خدا باز گشته است؟! و منزلگاه او جهنم، و فرجام او بسيار بد است.» (آل عمران: 162)
مفسّران در معناى اين آيه نظريات مختلفى ارائه داده‏اند: 1. آيا آن كس كه موجبات خشنودى حق را با طاعت خود متابعت مى‏كند، مانند كسى است كه خشم او را با معصيت، بر خود فرود مى‏آورد؟ 2. آيا آن‏كس كه با ترك خيانت، رضاى خدا را پيروى مى‏كند، چون فردى است كه با عمل خيانتكارانه خود خداوند را به خشم مى‏آورد؟ 3. آيا آن‏كس كه با جهاد در راه حق، رضاى حق را مى‏جويد، مانند كسى است كه موجبات خشم حق را با فرار از جنگ و جهاد از روى تنفر و ترس از جهاد فراهم مى‏آورد؟(9) 4. آيا اهل‏بيت مانند كسانى هستند كه با آن‏ها دشمنى مى‏كنند؟ زيرا در روايتى از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: «كسانى كه از رضوان خدا تبعيت مى‏كنند، همان ائمه عليهم‏السلام هستند. براى مؤمنان درجاتى نزد خداوند وجود دارد و با توجه به دوستى و شناختشان نسبت به ما، خداوند بر حسنات مؤمنان مى‏افزايد و درجات عالى آن‏ها را بالا مى‏برد و اما كسانى كه به خشم خداوند رجوع نموده‏اند، همان‏هايى هستند كه حق على‏بن ابى‏طالب عليه‏السلام و حق ائمه عليهم‏السلام ـ يعنى ما اهل‏بيت ـ را انكار نمودند. پس به همين دليل به خشم خداوند رجوع نموده‏اند.»(10)
با دقت در نظريات مزبور درمى‏يابيم كه تمامى آن‏ها باهم قابل جمع بوده، منافاتى با يكديگر ندارند. بنابراين، مى‏توان گفت تبعيت از رضوان خدا تبعيت از هر چيزى است كه موجبات رضا و خشنودى پروردگار را فراهم آورد كه در عمل به صورت‏هاى مختلفى نمايان مى‏گردد.
د. آنچه از ناحيه پروردگار نازل شده است: «تبعيت نماييد از آنچه كه از ناحيه پروردگارتان به سوى شما نازل شده است.» (اعراف: 3) درباره اين آيه بعضى از مفسرّان گفته‏اند: يعنى از قرآن متابعت كنيد با انجام اوامر و ترك نواهى آن و يا از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله متابعت كنيد در هر چه بر شما خوانده و به شما گفته است از قرآن و سنّت.(11) برخى ديگر از مفسّران گفته‏اند: اين تبعيت در امور واجب و مستحب و مباح است كه بايد در اين امور تابع دستور خدا بوده، به آن اعتقاد داشت؛ همچنان‏كه از حرام واجب است اجتناب كرد.»(12)
ه. بهترين آنچه از جانب پروردگار نازل شده است: «و تبعيت كنيد از بهترين آنچه از ناحيه پروردگارتان به سوى شما نازل شده است.» (زمر: 55)
مفسرّان آراء متفاوتى را درباره مصداق يا مصاديق «بهترين آنچه از ناحيه پروردگار نازل شده است»، ارائه نموده‏اند. برخى از اين نظرات به شرح ذيل است:
1. منظور بهترين چيزى است كه از ميان اسباب طاعت و مغفرت مى‏توان در نظر گرفت؛ زيرا وسايل زيادى براى اين دو وجود دارد كه از لحاظ نتيجه دادن متفاوتند. عاقل كسى است كه اسبابى را انتخاب كند كه از همه بهتر بوده، بيش‏ترين ثمره و فراوان‏ترين نتيجه را دارا باشد.(13)
2. مثلاً خداوند هم مباح بودن خواب را نازل كرده است و هم مستحب بودن عبادت را در شب. تبعيت از احسن ـ مثلاً ـ عبادت است و اين‏گونه بيان بر طبق ترغيب است نه الزام.(14)
3. يعنى قرآن و ولايت اميرالمؤمنين عليه‏السلام و ساير ائمه عليهم‏السلام دليل بر اين مطلب، قول خداوند ـ عزّوجلّ ـ است: «تا اين‏كه نفس گويد يا حسرتا به خاطر افراط‏كارى در جنب خدا»؛ زيرا از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه فرموده‏اند: «ما جنب خدا هستيم.»(15)
4. بعيد نيست كه منظور خطاب‏هايى باشد كه به طريقه انجام حق عبوديت در راه امتثال خطاب‏هاى الهى اشاره مى‏كند، خواه مواردى كه مربوط به عقايد است و خواه مواردى كه مربوط به اعمال مى‏شود. مانند خطاب‏هايى كه به استغراق در ذكر خداوند و نيز حبّ خدا و تقواى او و اخلاص در دين دعوت مى‏كنند؛ زيرا پيروى از اين خطاب‏ها موجب برخوردارى انسان از حياتى طيّب و دميده شدن روح ايمان در او شده، اعمالش را صالح ساخته، او را در نور ولايت خدا، يعنى بالاترين كرامت، داخل مى‏نمايد.(16)
و. راه كسى كه به سوى خدا بازگشته است: خداوند متعال پس از اين‏كه در آيه 14 سوره «لقمان» انسان را به شكرگزارى در مقابل خود و نيز پدر و مادر سفارش مى‏نمايد، در آيه 15 همين سوره وى را از اطاعت آن دو در مواردى كه به شرك خدا منجر مى‏شود؛ نهى كرده، نسبت به رفتار نيكو با آنان در اين دنيا ـ حتى در همين صورت ـ امر نموده و در ادامه مى‏فرمايد: «و از راه كسى كه به سوى من بازگشته، تبعيت كن.»
«كسى كه به سوى من بازگشته» يعنى كسى كه به طاعت من بازگشته است، كه مقصود پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و مؤمنان هستند.»(17)
جمله مزبور مبنى بر حصر است؛ بدين معنا كه فقط از طريقه كسانى بايد پيروى نمود كه راه آنان قيام به وظايف دينى و توجه به آفريدگار است. چنانچه درخواست پدر و مادر نيز چنين باشد، بايد از خواسته آنان پيروى نمود و فى‏الجمله، شكرگزارى و مصاحبت با آن‏ها كرد.(18)
در اين جمله اختصار لطيفى به كار رفته است؛ زيرا در عين كوتاهى مى‏فهماند كه اگر پدر و مادر با خدا باشند، بايد راهشان را پيروى كرد و گرنه اطاعتشان واجب نيست و بايد راه غير آن دو نفر، يعنى راه كسانى را كه با خدا هستند، پيروى نمود.(19)

لازمه تبعيت

الف. تسليم بى‏چون و چرا: كسى كه از متبوع موردنظر خداوند تبعيت مى‏كند، در حقيقت خود را به كسى سپرده است كه نسبت به راه‏هاى هدايت آگاهى كامل دارد و هرچه انجام مى‏دهد حق است. چه او حقانيت يكايك اعمال متبوع را كاملاً درك كند و چه درك نكند، اجمالاً مى‏داند هرچه وى انجام دهد، حق است. بنابراين، هرگاه در حين تبعيت با وضعيتى روبه‏رو شود كه نتواند حقانيت آن مورد خاص را درك كند، نبايد به چون و چرا كردن حول و حوش آن يا سرپيچى و عصيان از تبعيت وى بپردازد، بلكه بايد كاملاً تسليم بوده، توضيح حقانيت آن مورد را به شخص متبوع واگذار نمايد تا هر وقت خود صلاح دانست، به آن مبادرت ورزد.
نمونه چنين تبعيتى در قرآن كريم داستان حضرت موسى عليه‏السلام و عالم لدنّى است؛ وقتى عالم لدنّى در مقابل درخواست موسى عليه‏السلام مبنى بر تبعيت از وى، اظهار داشت كه نمى‏توانى صبر كنى، حضرت موسى عليه‏السلام گفت: «انشاءالله مرا صابر خواهى يافت و تو را در هيچ امرى عصيان نمى‏ورزم.» (كهف: 69) عالم لدنّى نيز به وى گفت: «پس اگر از من تبعيت كردى چيزى از من نپرس تا اين‏كه خودم برايت بگوم.» (كهف: 70)
معناى جمله اين است كه اگر از من پيروى كردى، در مورد هر چيزى كه ديدى و برايت گران آمد، نبايد سؤال كنى تا خودم معنا و وجه آن را بيان نمايم و در اين جمله اشاره است به اين‏كه به زودى اعمالى از من خواهى ديد كه تحملش برايت سنگين است، ولى من خودم برايت توضيح خواهم داد. اما براى موسى عليه‏السلام مصلحت نيست كه ابتدا سؤال نمايد، بلكه سزاوار است صبر كند تا او خود بيان نمايد.(20)
ب. تبعيت همه جانبه: تبعيت از رسولان خدا در صورتى با ارزش و ممدوح مى‏باشد كه همه جانبه بوده، تمامى موارد را در برگيرد، نه اين‏كه هرگاه به استفاده شخص باشد، تبعيت كند و هرجا ضررى متوجه او باشد، سرپيچى نمايد.
بعضى از انسان‏ها در موارد آسان تبعيت مى‏كنند و در موارد سخت تبعيت نمى‏كنند.» (توبه: 42) معناى آيه اين است كه اگر تو ايشان را به كارى دعوت مى‏كردى كه نفع مالى مسلم و نقدى مى‏داشت و به دست آوردنش هم آسان بود، مسلما تو را اجابت مى‏كردند و با تو بيرون مى‏آمدند تا به طمع خود برسند و غنيمتى را كه وعده داده بودى، به چنگ آورند و ليكن تو ايشان را به سفرى دور و دراز و كارى دشوار دعوت كردى و لذا درباره آن تثاقل ورزيدند و به زودى بعد از آن‏كه از جنگ برگشتيد و آن‏ها را به خاطر تخلفشان سرزنش كرديد، به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر توانايى داشتيم با شما مى‏آمديم. اين‏ها با اين روشى كه در امر جهاد در پيش گرفته‏اند كه هر وقت آسان و پر درآمد بود، شركت كنند و هر وقت دور و پر مشقت بود، تخلف نموده، عذرها و سوگند دروغين بياورند، خود را هلاك خواهند كرد و خدا مى‏داند كه در سوگندشان دروغگويند.(21)

راه شناسايى تبعيت‏كنندگان حقيقى

ملاك و معيار سنجش تبعيت و عدم تبعيت فرد، انجام امتحان است. اين امتحان از طريق نزول بلايا و اجراى احكام و حدود محقق مى‏گردد. نمونه‏اى از اين امتحانات حكم تغيير قبله در صدر اسلام بود: «و ما قرار نداديم قبله‏اى را كه بر آن بودى مگر براى اين‏كه بدانيم كسانى را كه از رسول تبعيت مى‏كنند از كسانى كه به مخالفت وى برمى‏خيزند، و اين تغيير قبله سنگين بود به جز بر هدايت يافتگان به خدا.» (بقره: 143)
در بعضى از تفاسير در توضيح اين آيه آمده است: «مگر براى اين‏كه امتحان كنيم مردم را تا تشخيص دهيم تبعيت‏كنندگان از رسول را در نماز گزاردن به آن جهت، از كسانى كه برمى‏گردند به حالت سابق خود به خاطر الفت و علاقه به قبله پدرانشان.»(22)
از امام حسن عسگرى عليه‏السلام نقل شده كه فرمودند: «مردم مكه هواى قبله شدن كعبه را به سر داشتند. خداى تعالى با قبله قرار دادن بيت‏المقدس امتحانشان كرد تا معلوم شود چه كسى بر خلاف هواى نفسش رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را پيروى مى‏كند، بر خلاف مردم مدينه كه هواى بيت‏المقدس به سر داشتند و خداى تعالى به برگرداندن قبله دستورشان داد تا با هواى نفس خود مخالفت نموده، رو به كعبه نماز بگزارند تا باز معلوم شود چه كسى پيروى رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏كند و چه كسى مخالفت مى‏نمايد، كه هركس او را بر خلاف ميل درونى‏اش اطاعت كند مصدِّق و موافق اوست.»(23)

پيامدهاى تبعيت

جلب محبت الهى: «بگو اگر خدا را دوست مى‏داريد، پس، از من تبعيت نماييد تا خدا هم شما را دوست بدارد.» (آل عمران: 31)
در تفسير اين آيه آمده است: يا محمد! بگو اگر شما حقيقتا خدا را دوست مى‏داريد، پس مرا پيروى كنيد، زيرا آنچه من از نزد خدا آورده‏ام، مبيّن صفات و اوامر و نواهى اوست و محبّ صادق و دوستدار واقعى كسى است كه بر معرفت محبوب و شناسايى امر و نهى او حريص باشد تا به وسيله امتثال امر او و اجتناب از نهى او به او تقرّب بجويد؛ و اگر متابعت من نماييد، خدا هم شما را دوست خواهد داشت و شما را توفيق خواهد داد و به راه راست هدايت خواهد فرمود.(24)
اكنون كه شما از پيغمبر من تبعيت نمى‏كنيد، معلوم مى‏شود نسبت به من محبت نداريد. دروغ مى‏گوييد. پس چگونه مى‏شود كه من شما را دوست داشته باشم؟ اگر انسان خدا را دوست داشته باشد، به دليل عقل لازمه‏اش اين است كه هر كسى را خدا دوست دارد، او نيز دوست داشته باشد. يقينا خدا پيامبر خدا را دوست دارد. بدون شك پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هم آل خود يعنى ائمه عليهم‏السلام را دوست دارد. پس ترديدى نيست كه بايد انسان اهل‏بيت عليهم‏السلام را دوست داشته باشد. اخبار فراوانى از خاندان عصمت و طهارت وارد شده و به اين آيه استدلال نموده‏اند كه اطاعت ايشان اطاعت خداست.(25)
از امام صادق عليه‏السلام در ارتباط با آيه مزبور نقل شده كه فرموده‏اند: هركس كه دوست دارد حق تعالى او را دوست داشته باشد، پس بايد خداى تعالى را اطاعت و از ما پيروى نمايد. به خدا سوگند كه بنده از خداى تعالى فرمانبردارى نكند، مگر آن‏كه خداوند پيروى از ما را نيز در اطاعت از خود داخل كند و به خدا سوگند كه بنده از ما پيروى نمى‏كند، مگر اين‏كه خداوند او را دوست مى‏دارد و به خدا سوگند كه كسى از پيروى ما خوددارى نمى‏كند، مگر اين‏كه ما را دشمن مى‏دارد و به خدا سوگند كسى با ما دشمنى نمى‏كند، مگر اين‏كه خدا را عصيان مى‏ورزد و هر كه بميرد در حالى كه نسبت به خداى تعالى عاصى باشد، خداوند او را رسوا ساخته، در آتش جهنم مى‏اندازد.(26)
گفته‏اند: در عهد رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جماعتى ادعا كردند كه خدا را دوست دارند. حق تعالى گفت:اين محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دوست من است. اگر شما در اين ادعا راستگو هستيد، از او متابعت كنيد تا من نيز شما را دوست بدارم و الاّ ادعايى باشد بى بيّنت و ادعاى بى‏بيّنت باطل باشد. از ابن عباس نقل كرده‏اند: رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نزد قريش آمد در حالى كه آن‏ها در مسجدالحرام بتان را مى‏پرستيدند. ايشان را ملامت كرد و گفت: شرم نداريد؟ دين پدر خود ابراهيم و اسماعيل را رها كرده‏ايد و جمادى را مى‏پرستيد كه در آن نفعى و ضررى نيست. آن‏ها گفتند: ما اين‏ها را به خاطر دوستى خدا مى‏پرستيم. خداى تعالى اين آيه را بر پيامبر فرستاد و فرمود: بگو اگر طالب چيزى هستيد كه شما را به خدا نزديك گرداند، از من متابعت كنيد تا خداى تعالى شما را دوست بدارد كه من سزاوارترم به تعظيم از اين بت‏ها، كه من رسول خدايم.(27)
تقرب به رسولان الهى: «هركس از من تبعيت نمود، از من است.» (ابراهيم: 36)
در قاموس دينى و جهان معنويت، معتبرترين ملاك براى نزديكى به رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و قرار گرفتن در زمره اهل‏بيت عليهم‏السلام تبعيت است و صرف خويشاوندى و رابطه خونى در اين زمينه‏ها راهگشا نيست؛ چنان‏كه ابراهيم عليه‏السلام در آيه مزبور به همين مطلب تصريح نموده است و نيز پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مورد سلمان غيرعرب فرمودند: او از ما اهل‏بيت عليهم‏السلام است.
هدايت و مصونيت از گمراهى و شقاوت: «خداوند به وسيله آن (قرآن) هركسى را كه از رضوانش تبعيت كرده است به راه‏هاى امن و سلامت هدايت نمايد و آن‏ها را از تاريكى‏ها به سوى نور خارج كند و به صراط مستقيم هدايت نمايد.» (مائده: 16)
«و آن شخص مؤمن گفت: اى قوم! از من تبعيت كنيد تا شما را به راه رشد هدايت نمايم.» (غافر: 38) در مورد كاربرد تركيبى واژه هدايت به عنوان پيامد تبعيت، توجه به اين نكته ضرورى است كه گرچه از آن با تعابير مختلفى همچون هدايت به راه‏هاى امن و سلامت و صراط مستقيم و راه رشد ياد شده است، ولى در حقيقت بازگشت همه آن‏ها به يك چيز، يعنى همان راهى است كه انسان را به خداوند نزديك مى‏كند. به تعبير ديگر، اگر به راه‏هاى امن و سلامت اشاره شده، از اين جهت است كه گام نهادن در تمام اين راه‏ها يا اعمال، انسان را از خطر گمراهى و سرگردانى ايمن مى‏دارد و اگر صراط مستقيم ناميده شده، بدين لحاظ است كه مجموعه اين اعمال ما را در راهى قرار مى‏دهد كه مستقيما به خداوند منتهى ميگردد و اگر به عنوان راه رشد مطرح شده، از اين نظر است كه موجب رشد و كمال انسان مى‏شود. ضمن اين‏كه استفاده از تعابيرى مانند عدم گمراهى و شقاوت (طه: 123) نيز به صورتى ديگر به تبيين همان معنا كمك مى‏كند؛ زيرا بديهى است وقتى تبعيت موجب هدايت شود، طبيعتا مانع از گمراهى و همچنين شقاوت خواهد شد. مقصود از شقاوت در اين‏جا، بدبختى و بيچارگى اخروى است.(28)
اگر شقاوت به معناى بدبختى و بيچارگى دنيوى ناشى از مشكلات و سختى‏ها باشد، در اين صورت مضمون آيه مخالف احاديث بسيارى است كه در آن‏ها بيان شده ميزان افزايش مشكلات و سختى‏ها متناسب با ميزان افزايش ايمان است.(29)
تفوق و برترى بر كفار: «و تبعيت‏كنندگان از تو (عيسى عليه‏السلام ) را تا روز قيامت بر كفار تفوّق و برترى مى‏دهيم.» (آل‏عمران: 55)
كسى كه تبعيت مى‏كند، به دليل برخوردارى از محبت الهى، طبيعتا از حمايت او نيز بهره‏مند است و چون حمايت‏كنده داناترين و قدرتمندترين است و دست قدرتش بر همه دست‏ها غلبه دارد (فتح: 10)، پس وى نيز هيچ‏گاه شكست نمى‏خورد و مغلوب نمى‏گردد.
ايجاد رافت و رحمت در قلب: «و در قلب كسانى كه از وى (عيسى) تبعيت كردند، رأفت و ر حمت قرار داديم.» (حديد: 27) رسولان الهى خود مظهر رحمت خداوندند؛ چنان‏كه پيامبراسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به عنوان «رحمت براى عالمين» معرفى گرديده‏اند. (انبياء: 107) بنابراين، طبيعى است كه تبعيت‏كنندگان از آنان نيز از آن‏جايى كه به خاطر تبعيتشان روز به روز بيش‏تر متخلّق به اخلاق آنان مى‏شوند، از چنين صفتى نيز به همان نسبت برخوردار گردند. به علاوه كه نتيجه طبيعى اعمال صالح خالصانه نيز داشتن قلبى پاك است كه خود به خود منشأ مهر و محبت و رحمت مى‏باشد.
پوشيده شدن بدى‏ها: «كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند... خداوند بدى‏هايشان را پوشانيد... زيرا مؤمنان از حق كه از جانب پروردگارشان نازل گرديده است تبعيت نمودند.» (محمد: 3ـ2)
تبعيت امرى نسبى است و مراتبى دارد؛ كسى كه شروع مى‏كند به تبعيت كردن از رسول، مسلما در همان ابتداى كار تمام اعمالش صدر درصد منطبق براعمال رسول نمى‏شود، بلكه به مروز زمان هرچه بر تبعيتش افزوده مى‏گردد، به رسول نزديك‏تر مى‏شود. بنابراين، تا آن مرحله‏اى كه پيش رفته، يك سرى از اعمالش اصلاح و از بدى‏ها مبرّا گرديده است، ولى به ميزانى كه از رسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فاصله دارد، هنوز داراى نقايصى مى‏باشد. خداوند عيب‏ها و نقايص وى را تا رسيدن به كمال مطلوب، از ديد ديگران پنهان مى‏دارد.
آسودگى خاطر: «كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند... خداوند خاطرشان را آسوده نمود... زيرا مؤمنان از حق... تبعيت نمودند.» (محمد: 3/2)
كسى كه از رسول تبعيت مى‏كند، خيالش راحت است به دنبال كسى حركت مى‏كند كه چون همواره به حق عمل مى‏نمايد، هيچ خطايى مرتكب نمى‏شود و در نتيجه، دچار هيچ‏گونه گمراهى و انحرافى هم نمى‏گردد. پس از اين جهت دچار نگرانى نيست؛ مى‏داند به ريسمانى چنگ زده است كه جدايى ندارد. (بقره: 256)

تبعيت مذموم

گام‏هاى شيطان: در قرآن كريم سه جا نسبت به تبعيت از گام‏هاى شيطان نهى شده است كه دو مورد آن در ارتباط با خوردن است:
ـ «از خوراكى‏هاى حلال و پاكيزه زمين بخوريد و از گام‏هاى شيطان تبعيت نكنيد.» (بقره: 168)
ـ «از آنچه كه خدا به شما روزى داده است بخوريد و از گام‏هاى شيطان تبعيت مكنيد.» (انعام: 142)
معلوم مى‏شود ميزان تأثير وسوسه‏هاى شيطان بر انسان ارتباط زيادى با چگونگى كسب روزى او از لحاظ حلال يا حرام بودن دارد. بنابراين، براى اين‏كه بتواند خود را از وسوسه‏هاى شيطان دور نگه دارد و از او تبعيت ننمايد، بايد نسبت به حلال بودن روزى خود دقت و حساسيت زيادى داشته باشد.
از سوى ديگر، تعبير گام‏هاى شيطان در اين آيه، گويا اشاره به يك مسأله دقيق تربيتى دارد و آن اين‏كه: انحراف‏ها و تبهكارى‏ها تدريجا در انسان نفوذ مى‏كند، نه به صورت دفعى و فورى؛ مثلاً براى آلوده شدن يك جوان به مواد مخدر يا قمار و شراب، معمولاً مراحلى وجود دارد: نخست به صورت تماشاچى در يكى از جلسات شركت مى‏كند و انجام اين كار را زياد مهم تلقّى نمى‏نمايد. گام دوم، شركت تفريحى در قمار (بدون برد و يا باخت) و يا استفاده از مواد مخدر به عنوان رفع خستگى يا درمان بيمارى و مانند آن است. گام سوم، استفاده از اين امور به صورت كم و به قصد اين است كه در مدت كوتاهى از آن صرف‏نظر كند. سرانجام گام‏ها يكى پس از ديگرى برداشته مى‏شود و شخص به صورت يك قمار باز حرفه‏اى خطرناك و يا يك معتاد سخت بينوا درمى‏آيد. وسوسه‏هاى شيطان معمولاً به همين صورت است و انسان را قدم به قدم و تدريجا پشت سر خود به سوى پرتگاه مى‏كشاند.(30)
هوا و هوس: در آيات بسيارى از قرآن كريم تبعيت از هوا و هوس مورد مذمّت يا نهى واقع شده است. مثلاً در يك‏جا در رابطه با حكم و داورى چنين آمده است: «پس ميان مردم به حق حكم كن و از هوا و هوس تبعيت مكن.» (ص :26)
هواى نفس پرده ضخيمى بر چشمان حقيقت بين انسان مى‏افكند و ميان او و عدالت جدايى مى‏اندازد. از اين‏رو، در ادامه مى‏گويد: «اگر از هواى نفس پيروى كنى، تو را از راه خدا، كه همان راه حق است، باز مى‏دارد.» بنابراين، هرجا گمراهى است پاى هواى نفس در ميان است و هر جا هواى نفس است نتيجه آن گمراهى است.(31)
و در جايى ديگر درباره ظالمان آمده است: «بلكه ظالمان از هوا و هوسشان تبعيت كرده‏اند، بدون آن‏كه علمى نسبت به آن داشته باشند.» (روم: 29)
و نيز درباره كسانى كه دعوت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را اجابت نكرده‏اند، چنين ذكر شده است: «پس اگر تو را اجابت نكردند، بدان كه آن‏ها فقط از هوا و هوس خود تبعيت مى‏كنند.» (قصص: 50)
راه نادانان: «از راه نادانان تبعيت مكنيد.» (يونس: 89)؛ يعنى طريق كسانى كه به حكم و مصلحت الهى جاهل هستند و سبيل نادانان را كه در كارها عجله دارند، مپوييد.(32)

پى‏نوشت‏ها

1ـ خليل بن احمد فراهيدى، كتاب العين، قم، دارالهجره، 1410 ه.ق، ج 2، ص 78 / ابن منظور، لسان العرب، داراحياء التراث العربى، 1408، ج 8، ص 27 / فخرالدين ظريحى، مجمع‏البحرين، تهران، المكتبة المرتضوية، 1365 ه.ش، ج 4، ص 305.
2ـ فتح‏الله كاشانى، منهج الصادقين فى الزام المخالفين، تهران، اسلاميه، 1344 ه.ش، ج 2، ص 151.
3ـ سيد عبدالله شبّر، الجواهر الثمين فى‏تفسير الكتاب‏المبين، الفين، 1407 ق، ج3، ص 40.
4ـ محمدجواد مغنيه، التفسير الكاشف، تهران، اسلاميه، 1364 ش، ج 3، ص 504.
5ـ حسين بن احمد احمد حسينى شاه عبدالعظيمى، تفسير اثنى عشرى، تهران، ميقات، 1364ش، ج 4، ص 371.
6ـ محمدجواد نجفى، تفسير آسان، تهران، اسلاميه، 1374 ه.ش، ج 15، ص 9.
7ـ سيد عبدالحسين طيب، اطيب البيان فى تفسير القرآن، تهران، اسلاميه، 1366ش، ج 7، ص 401.
8ـ محمدحسين فضل‏الله، من وحى‏القرآن، بيروت،دارالزهراء،1405 ق، ج 9، ص 294.
9ـ ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1379 ق، ج 1، ص 530.
10ـ ابوالنصر محمدبن مسعودعياشى، تفسيرعياشى، تهران،اسلاميه، ج 1، ص 205.
11ـ فتح‏الله كاشانى، پيشين، ج 4، ص 4.
12ـ ابوعلى فضل بن الحسن طبرسى، پيشين، ج 2، ص 394.
13ـ محمد كرمى، التفسير لكتاب اللّه المنير، قم، علميه، 1402 ق، ج 7، ص 15.
14ـ محمد حسينى شيرازى، تقريب القرآن الى الاذهان، بيروت، الوفاء، 1400 ق، ج 24، ص 25.
15ـ على بن ابراهيم قمى، تفسير القمى، قم، دارالكتاب، بى‏تا، ج 2، ص 250.
16ـ سيد محمدحسين طباطبايى، تفسيرالميزان، تهران، اسلاميه، 1397،ج17،ص298.
17ـ محمدبن‏حسين طوسى، التبيان فى تفسيرالقرآن، قم،الاعلام،1409، ج 8، ص 274.
18ـ محمد حسينى همدانى، انوار درخشان در تفسير قرآن، تهران، لطفى، 1380 ق، ج 12، ص 274.
19الى 21ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 16، ص 227/ ج 13، ص 230 / ج 9، ص 297.
22ـ سيد عبدالله شبّر، پيشين، ج 1، ص 155.
23ـ سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 2، ص 160.
24ـ عليرضا ميرزادخسروانى، تفسيرخسروى، تهران،اسلاميه، 1397ق، ج 1، ص 438.
25ـ محمدجواد نجفى، پيشين، ج 2، ص 256.
26ـ محمدبن يعقوب كلينى، اصول و روضه كافى، تهران، دارالكتاب الاسلاميه، 1392 ق، ص 289.
27ـ حسن بن على خزاعى نيشابورى (ابوالفتوح رازى)، روض الجنان فى تفسير القرآن، مشهد، آستان قدس رضوى، 1374 ش، ج 4، ص 277.
28ـ ابوالقاسم حسين‏بن‏محمد راغب اصفهانى، تهران، دفتر نشر كتاب، 1404 ق، ص 115.
29ـ محمدبن يعقوب كلينى، پيشين، ج 3، ص 351ـ359.
30ـ ناصر مكارم شيرازى، تفسير نمونه، تهران، اسلاميه، 1366 ش، ج 1، ص 417.
31ـ همان، ج 19، ص 261.
32ـ على‏رضا ميرزا خسروانى، پيشين، ج 4، ص 224.
جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فرهنگ استقامت در راه راست

فرهنگ استقامت در راه راست

علي جواهردهي

يكي از پرسش هاي مطرح اين است كه آيا مي شود انسان هاي معمولي و عادي نيز از فرشتگان و توجه و عنايت خاص خيرگونه آنان بهره مند شوند، چنان كه برخي از مردم از كمك و ياري جنيان خوب و بد در زندگي دنيوي خويش بهره مند مي شود و گاه حتي اولياي ابليس نيز از ابليس بهره مند شده و در مسير شر و پليدي از او سود مي برند؟
در آيه 30 سوره فصلت به چند اثر مهمي كه استقامت براي استقامت پيشه كنندگان به همراه دارد توجه مي دهد كه يكي از مهم ترين آن ها ناظر به پرسش فوق است. اين نوشتار مي كوشد تا از زواياي مختلف با توجه به تحليل قرآني آن را بررسي كند. با هم اين مطلب را از نظر مي گذرانيم.
¤¤¤

ويژگي استقامت

يكي از ويژگي ها و صفات اصلي دين اسلام، استقامت است؛ از اين روست كه خداوند در قرآن از آموزه هاي و حياني اسلام به صراط مستقيم ياد مي كند. استقامت صفت راهي است كه از آدم(ع) تا خاتم(ع) بر ديني كه بر پيامبر آن فرو فرستاده شده، گذاشته شده است.
در اين ميان كسي كه بر اين دين پايداري ورزيده و در برابر مشكلات و فشارهاي دروني و بيروني صبر و شكيبايي پيشه كرده اند، صفت برازنده اهل استقامت گذاشته شده و خداوند در آيات بسياري آنان را به عناوين مختلف ستوده و آثار و بركاتي كه شامل آنان در دنيا و آخرت شده را ذكر كرده است.
از آثار بزرگي كه بر اهل استقامت از سوي خداوند به شكل خاص نازل مي شود و از رحمت رحيمي خداوند افزون بر رحمت رحماني وي در همين دنيا سود و بهره مي برند، در آيات 6 و 7 سوره فاتحه به عنوان منعم عليهم ياد شده است. اين انعام خاص شامل اموري بسياري است كه از مهم ترين آنها مي توان به امري ياد كرد كه مفهوم خوشبختي را بيان مي كند. به اين معنا كه از آثار استقامت دست يابي به خوشبختي در دنيا و آخرت است كه خداوند در آيات بسياري به اين مساله اشاره مي كند.

مفهوم شناسي استقامت

استقامت از واژه قوم به فتح واو گرفته شده كه به معناي استمرار و پايداري (اساس اللغه ز مخشري ص 538)، راستي، ايستادن، راست شدن، راست ايستادن (لغت نامه دهخدا) و قرار داشتن در راه راست بي هيچ انحراف و كژي به سمت و سويي است. (مفردات راغب اصفهاني ذيل ماده قوم)
هنگامي كه قرآن از استقامت سخن مي گويد ناظر به راه مستقيمي است كه از آن به اسلام ياد مي كند. بر اين اساس هرگونه عملي بيرون از دايره اسلام مي تواند خروج معنايي از استقامت باشد. اما اين همه كلام درباره استقامت ورزي نيست؛ زيرا آن چه در استقامت و معنابخشي مفهومي آن دخالت تمام و كاملي دارد، مفهوم پايداري است. به اين معنا كه استقامت پايداري بر راه راست است به گونه اي كه هيچ عاملي نتواند آن را از مسير اصلي بيرون برده و يا به سوي كژي بكشاند. از اين روست كه دو مفهوم پايداري و صبر از سويي و ماندن در مسير راه راست و عدم تمايل به چپ و راست متناظر (مفهوم ديگري از راست در مقابل چپ) مي باشد.
به سخن ديگر استقامت در مفهوم و كاربردهاي قرآني پايداري بر صراط مستقيم الهي است كه همان اسلام مي باشد كه خط امتدادي آموزه هاي وحياني خداوند از آدم (ع) تا خاتم(ص) را شامل مي شود. از آن جايي كه مفهوم اسلام در عصر پس از رسول اكرم(ص) به آموزه هاي وحياني قرآن و نبوي تعلق گرفته است هرگونه عملي بيرون از اين چارچوب نمي تواند مصداق اسلامي باشد كه منظور و مراد خداوند است. بر اين اساس پايداري بر دين اسلام همان معناي استقامت در ديني است كه منظور و مراد اين نوشتار است.

آثار استقامت

كساني كه در صراط مستقيم اسلام حركت و عمل مي كنند و سير و سلوك خويش را براساس آموزه هاي شناختي و عملي آن تنظيم مي كنند در حقيقت اهل اسلام هستند. اگر اين اشخاص در مسير خويش با هر وسوسه دروني و تهديدات و وسوسه هاي بيروني مقاومت كرده و مقابله نمايند به مقام اهل استقامت مي رسند و از آثار خاص و ويژه اي در زندگي دنيوي و اخروي بهره مند مي شوند.
از آن جايي كه مفهوم استقامت بر صراط مستقيم به سختي مي تواند تحقق خارجي يابد و دشواري هاي متعدد شمار كساني كه مصداق اهل استقامت هستند را به شدت تهديد و در معرض خطر و كاهش قرار مي دهد يكي از فرمان هاي خاص خداوند به پيامبر(ص) قرار گرفتند و باقي ماندن وي به عنوان الگو و اسوه اهل استقامت در مسير كاملي است. اين مساله براي پيامبر(ص) دشوار نمي باشد؛ زيرا وي با تلاش هاي بسيار و سختي هايي كه تحمل كرد به اين مقام رسيد. آن حضرت در اين باره مي فرمايد: هيچ پيامبري در مسير دعوت به اسلام و توحيد همانند من اذيت و آزار نديد.
اما پيامبر(ص) از سوي خداوند ماموريت مي يابد كه افزون بر خود ديگران را نيز در مسير استقامت نگه دارد. اين مساله موجب مي شود كه آن حضرت مي فرمايد: شيبتني سوره هود، سوره هودموي مرا سپيد كرد؛ زيرا در آيه 112 اين سوره خداوند مي فرمايد: فاستقم كما امرت و من تاب معك و لاتطغوا؛ چنان كه مامور شدي و فرمان يافتي خود با كساني كه با تو توبه كرده و به سوي خداوند بازگشتند استقامت و پايداري در راه مستقيم اسلام كنيد و طغيان نورزيد.
آن حضرت با آن كه در آيه 15 شورا نيز مامور به استقامت در دين شده بود و به فرماني چنين خداوند مي دهد كه: فادع و استقم كما امرت و لاتتبع اهوائهم؛ آنان را به اسلام دعوت كن و در آن چه مامور شدي استقامت ورز و از هواهاي نفساني و خواسته هاي بيهوده ايشان پيروي مكن، با اين همه آن حضرت نمي فرمايد كه آيه 15 شورا و يا آيات سوره هاي شورا و هود مرا پير كرده است بلكه مي فرمايد كه سوره هود و آيه 112 آن مرا پير نموده است؛ زيرا وي خود توانايي و ظرفيت بالايي داشت كه به انشراح صدر و صبر پيشه گي به دست آورده بود ولي مستقيم نگه داشتن ياران و پيروان به گونه اي كه طغياني نورزند و به راست و چپ و افراط و تفريط گرايشي نيابند و در مسير كامل توحيد و صراط مستقيم اسلام حركت كنند، كاري بس دشوار و توان فرساست. از اين روست كه آن حضرت هنگامي كه فرمان مي يابد كه چنين كاري را انجام دهد تحت فشار مضاعف قرار مي گيرد و پير و سپيد موي مي شود.
اين مطالب بيان گر آن است كه باقي و برقرار ماندن در مسيري كه شخص را مصداق مفهوم مستقيم كند و اهل استقامت به شمار آورد بسيار سخت و دشوار و تا اندازه اي نشدني است. به هرحال هر كسي در مسير زندگي خويش هرازگاهي در امور ريز و درشت طغياني مي كند و عمل به كژي دارد هر چند كه در توبه و بازگشت به سوي خدا و صراط مستقيم همواره تا دم مرگ باز است ولي ديگر چنين شخصي را نمي توان اهل استقامت و پايداري برشمرد. به ويژه اگر فشارهاي اجتماعي و بيروني زياد باشد و شدت آن نيز فزوني يابد.
اگر كسي در مسير استقامت قرار گيرد در زندگي دنيوي خويش آثاري را مي بيند كه وي را به برخي از چيز هايي مي رساند كه مصداق خوشبختي بلكه مولفه و عناصر اصلي آن است.
برخي از اين آثار كه براي اهل استقامت در آيات قرآن بيان شده مي توان به پيروزي بر دشمنان (بقره آيات 249 و 251 و آل عمران آيه 146 و 148 و هم چنين آيه 152)، رستگاري (انفال آيه 45) و دست يابي به محبت خداوندي (آل عمران آيات 146 و 148 و صف آيه 4) اشاره كرد.

آثار استقامت در مسير خوشبختي در دنيا

با نگاهي به آيات قرآني و زندگي كساني كه اهل تقوا و عمل بودند و به عنوان اهل استقامت و صراط مستقيم شناخته و معرفي شده اند مي توان گفت بخشي از آثار و بركات بسياري از اعمال در دنياخود را به نمايش مي گذارد و آدمي آن را درك مي كند.
در مسئله استقامت پيشه كنندگان نيز مي توان به آياتي اشاره كرد كه به بازتاب و آثار و پيامدهاي دنيوي چنين عملي پرداخته اند.
انسان همواره دوست مي دارد كه به شكل مستقيم پس از عملي از سوي نيكو شونده توجهي مبذول شده و گوشه چشمي به وي شود. اگر خداوند خود نمي تواند اين نظر مستقيم را داشته باشد مي تواند برخي از نمايندگان مقرب و متشخص خويش را براي نشان دادن توجه خود بفرستد. از اين رو ديدار روي مهدي (عج) و يا فرشتگان امري است كه بسياري طالب آن هستند.
خداوند در آيه 30 فصلت مي فرمايد كه فرشتگان بر اهل استقامت وارد مي شوند و آنان را در مسير زندگيشان ياري مي رسانند و به آنان دلگرمي مي بخشند.
بنابراين نه تنها انسان مي بايست اميدوار ديدار آنان باشد بلكه مي بايست اميدوار باشد كه همواره آنان در هر شرايطي بر اهل استقامت نازل شده و آنان را ياري و دلداري دهند.
اين فرشتگان چنان كه خداوند مي فرمايد نه تنها يك بار بلكه بارها و بارها بر اهل استقامت وارد مي شوند و به آنان كمك و ياري رسانده و خوف و ترس ايشان را از آينده و اندوه و غم ايشان از گذشته را از دل هايشان مي زدايند و در همين دنيا آنان را به آرامش و آسايش خاصي مي رسانند كه نوعي بهشت پيش از موعد است.
به سخن ديگر، اهل استقامت با فرشتگان حشر و نشر دارند و از آنان در زندگي روزانه خويش بهره مند مي شوند. از اين روست كه اين افراد هرگز گرفتار اندوه و ترسي نيستند و چشم به بهشت دوخته و آن را مي نگرند و از بوي بهشت بهره مند مي گردند. اين فرشتگان در هر مشكل و دشواري با نشان دادن بهشت برين مي كوشند تا حزن از دست دادن چيزي و يا ترس از كف رفتن امري را با نشان دادن بهشت و پاداش از ميان بردارند.
حضور فرشتگان در هر مشكل و دشواري در كنار اين افراد موجب مي شود تا در دل ايشان هيچ اندوهي نباشد و هيچ ترسي نداشته باشند. اين حضور امري دايمي و هميشگي است.
فرشتگان چنان كه آيا قرآني بيان مي كند در دو موضوع براي امور مختلفي نازل مي شوند. همه فرشتگان خداوند در شب قدر بر امام معصوم وارد مي شوند و مسايل هستي را به او گزارش داده و مقدرات هر كس و هر چيزي را به امام معصوم(ع) مي رسانند و برنامه آينده هر كس و هر چيزي را به امام ارايه مي دهند. اين گروه از فرشتگان كه با روح اعظم عالي ترين فرشته بر امام معصوم(ع) به عنوان انسان كامل و خليفه ربوبي طولي الهي وارد مي شوند. در اين ديدار برنامه اين ساله امام(ع) و وضعيت بخش مديريتي هستي از سوي خليفه معلوم و مشخص مي شود.
مورد ديگري كه فرشتگان به طور دايمي نازل مي شوند و همراه با اشخاص هستند، فرشتگاني هستند كه مأمورند تا با اهل استقامت باشند و به آنان روحيه مضاعف ببخشند و در مسير استقامت و سير و سلوك صراط مستقيم شريعت اسلام آنان را ياري برسانند. اين فرشتگان مأمور هستند كه افزون بر همراهي و همدلي و همكاري با اهل استقامت آنان را از هرگونه افسردگي و ناراحتي بيرون آورند و سرور و شادماني باطني را از راه بشارت به بهشت و نشان دادن نعمت هاي آن در دل هايشان شكوفا كنند.
بنابراين هر كسي كه بخواهد از هم نشيني دايمي و هميشگي فرشتگان و هم چنين ياري و كمك هاي آن ها بهره مند شود و از حزن و اندوه و ترس و خوف رهايي يابد مي بايست اهل استقامت شود.
اما پرسش اين است كه چگونه اهل استقامت شويم تا از اين فرشتگان و هم نشيني و همراهي و همكاري آنان بهره مند گرديم؟

علل و عوامل تحقق استقامت در دين

براي دست يابي به اين هدف مي بايست شخص در مسير صراط مستقيم الهي قرار گيرد كه مصداق امروزين و عصري آن اسلام و شريعت پيامبر(ص) است. هرگونه طغيان و كژ روي از اين مسير موجب مي شود كه مصداق اهل استقامت نباشد و از دايره نام و نشان آنان بيرون رود.
از اين روست كه خداوند افزون بر اسلام، شرط ايمان واقعي را بيان مي كند؛ زيرا ايمان چنان كه آيات قرآني توضيح مي دهد پس از اسلام با انجام آزمون ها و ابتلائات و بلاهاي مختلف به دست مي آيد. مؤمن كسي است كه در يك فرآيند طولاني و گذر از آزمون ها و ابتلائات در خير و شر خويش را در مسير صراط مستقيم آموزه هاي وحياني و نبوي نگه دارد و كوچك ترين خللي در ايمان وي پديدار نشود. بسياري از اهل اسلام با اين كه در مسأله و يا آزموني از آزمون ها سربلند بيرون آمدند ولي در جايي ديگر لنگ زدند و از دايره ايمان بيرون رفتند. برخي از ايشان در هنگام جهاد و برخي ديگر در آزمون ولايت و برخي ديگر در آزمون دين و دنيا شكست خوردند. از اين روست كه انسان همواره در مرحله آزموني است كه پيش از آن تجربه نكرده است. بسياري از مؤمنان عصر پيامبر(ص) در آزمون آخري ولايت پذيري اميرمؤمنان(ع) شكست خوردند و از دايره اهل استقامت بيرون رفتند.
خداوند در آيات قرآني براي تحقق عنوان استقامت به دو دسته از علل و عوامل اشاره مي كند. برخي از اين علل و عوامل كلي و عام است كه از آن ميان مي توان به اسلام و ايمان اشاره كرد. (آل عمران آيه139) ولي برخي ديگر علل و عوامل خاص مي باشند. از اين جمله اين عوامل كه موجب مي شود تا شخص اهل استقامت گردد مي توان به توكل بر خداوند در همه كارها به ويژه در هنگام سختي ها و دشواري ها اشاره كرد كه خداوند در آيه 112 سوره آل عمران و نيز 172 و 173 همين سوره و هم چنين آيه 71 سوره يونس به اين عامل مهم اشاره مي كند و آن را در ايجاد تحقق مفهوم استقامت در شخص اصالت مي بخشد.
از ديگر علل و عوامل مهم كه در آيات 1 تا 10 سوره مزمل بدان اشاره مي كند شب زنده داري است؛ زيرا شب زنده داري توانايي و ظرفيت بشري را براي دست يابي به استقامت افزايش مي دهد و شخص را توانا مي كند تا در برابر مشكلات و سختي ها مقاومت داشته باشد. اگر به كساني كه تحت شكنجه ها خود را مي بازند توجه كنيد بسياري از آنان به سبب عدم تحمل بيداري بسيار است كه خود را مي بازند و در دام خواسته هاي دشمن مي افتند. از اين روست كه شب زنده داري خود موجب تقويت روحيه و مقاومت پذيري انسان مي شود. افزون بر اين كه شب زنده داري و تأمل در هستي و تدبر در آيات تكوين و يا آيات قرآني مي تواند آدمي را نسبت به وضعيت خود در هستي آگاه سازد و ديگر اين كه پذيرش مطالب سنگين و علمي را در وي افزايش دهد. در همين آيات مزمل براي شب زنده داري آثار و كاركردهاي متنوع و متعددي برشمرده است كه خود بيانگر ارزش ذاتي شب زنده داري است. مهم ترين اثري كه مي توان براي شب زنده داري بر اساس همين آيات برشمرد استقامت شخص است كه براي دست يابي به امور مهم تر در زندگي همانند پله پرش است.
بهره مندي از آيات قرآني و تدبر و تفكر در آن آدمي را به استقامت مي رساند. كساني كه به تحقيق در آيات قرآني و سرگذشت پيامبران مي پردازند با نمونه هاي عيني مقاومت و استقامت آشنا مي شوند و راهكارهاي مقابله با دشمنان و فشارهاي بيروني و دروني را درمي يابند. اين گونه است كه خداوند در آيه 102 سوره نحل قرآن را عامل استواري و استقامت مؤمنان در ايمان خود بر مي شمارد و ديگران را براي دست يابي به آن از راه قرآن و بهره مندي از آن دعوت و تشويق مي كند.
تذكر و تأمل در رخدادهاي بيروني و پيراموني و هوشياري نسبت به آن مي تواند خود عامل ايجادي استقامت در انسان شود. از اين روست كه خداوند در آيات چندي چون 104 سوره نساء و نيز 214 سوره بقره و آيه 146 سوره آل عمران، تفكر و تدبر و نيز يادآوري و تذكر از مقاومت هاي ديگران و نيز خسارت هايي كه بر دشمنان رفته را عامل استقامت سازي مي شمارد و از همه دعوت مي كند كه به اين عامل توجه نمايند و در زندگي خويش بهره مند شوند.
البته انسان نمي بايست هرگز دعا و نيايش را فراموش كند؛ زيرا نيايش عامل ارتباطي و ريسمان ميان انسان و خداست كه شخص مي تواند از راه آن به خدا نزديك و از محبت و نظر خاص خداوندي بهره مند شود. آيه 250 سوره بقره و نيز آيات 147 و 148 سوره آل عمران با اشاره به نيايش و تأثير آن در ايجاد و تقويت روحيه مقاومت در برابر دشمنان مي كوشد ديگران را به بهره مندي از آن دعوت كند و تشويق نمايد.
چنان كه آيه 104 سوره نساء بيان مي كند آدمي مي بايست همواره اميدوار به موفقيت و پيروزي باشد و اين كه خداوند همواره آدمي را در هر حالي ياري و كمك مي كند و چيزي او را مشغول نمي سازد كه به او توجه و عنايتي نكند. بر اين اساس كساني كه هماره چشم اميد به ياري خدا دوخته اند مي توانند اهل استقامت باشند و در برابر مشكلات به اميد امدادهاي خداوندي صبر و شكيبايي پيشه كنند. چنين است كه خداوند با اشاره به اميدواري مؤمنان به مسأله امدادهاي غيبي نيز اشاره مي كند كه دل و جان مؤمنان را نيز تقويت مي كند و روحيه آنان را براي مقاومت و مبارزه چند برابر افزايش مي دهد. از اين روست كه آدمي مي تواند اميدوار باشد كه نه تنها خداوند از راه اسباب عادي بلكه با امدادهاي غيبي دست مؤمنان را مي گيرد و آنان را ياري مي رساند.اگر افراد به پيرامون خويش توجه كنند درمي يابند كه خداوند چگونه با انواع و اقسام اسباب عادي و غيرعادي دستگير آنان بوده و آنان را براي دست يابي به استقامت و موفقيت ياري مي رساند. نمونه آن باران بر مؤمنان بود كه دل و جان ايشان را هم چون پاهايشان سفت و محكم كرد و آنان را در جنگ بدر پيروز گرداند. (نحل آيه27 و انفال آيه11 و 43 ومحمد آيه7)

جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن الکریم (2)

الاستقامة و مقوماتها فی القرآن الکریم (2)

حسین الربیعی
ثالثا:الإنتاصر للّه تعالی

الإنتصار للّه هو أن یمضی المؤمن مستجیبا لأمر اللّه تعالی بنیة خالصة لنیل رضاه و التقرب منه، فالمنتصر للّه منتصر علی کلّ حال، سواء کان غالبا أو مغلوبا، قاتلا أو مقتولا.لأنه فاز بإحدی الحسنیین:إمّا الشهادة -و هی منتهی أمنیة المؤمنین-، و إمّا الحیاة بعزّ و سعادة فی ظلّ عدالة الإسلام العظیم.و لهذه الحقیقة شواهد کثیرة فی التأریخ الرسالی إذا نظرنا إلی النصر من منظار العقیدة الإلهیة.
إن خلیل الرّحمن(علیه السّلام)حین حطم الأصنام و تحدّی قومه کان منتصرا، و حین خرج مرفوع الرأس کان منتصرا...و علیّ(علیه السّلام)حین صرع الأبطال فی میادین الجهاد کان منتصرا. و حین نزل سیف الغدر و النفاق علی رأسه الشریف صرخ صرخة النصر و الفوز حتی دوت فی السماء و ارتجف من عظمتها ملائکة الرحمن:«فزت و ربّ الکعبة»کان منتصرا...
و لنتساءل بماذا فاز علیّ حین صرع فی محرابه مضرجا بدمه؟هل فاز بغیر الإستقامة علی دین اللّه الی اخر لحظة من حیاته.
«هذا الرجل العظیم قال:فزت و ربّ الکعبة، کان أسعد إنسان و لم یکن أشقی إنسان، لأنه کان یعیش لهدفه، و لم یکن یعیش لدنیاه، کان یعیش لهدفه و لم یعش لمکاسبه، و لم یتردّد لحظة و هو فی قمّة هذه المآسی و المحن فی صحّة ماضیه و فی صحّة حاضره، و فی أنه أدّی دوره الذی کان یجب علیه» (1) .
و سیّد الشهداء الحسین بن علیّ (علیهما السّلام)انتصر حین سقط مضمخا بدماء الرسالة، و حین قطع رأسه الشریف و رفع علی الرماح من العراق إلی الشام. لأنه استجاب للّه تعالی و مضی ناصرا لدینه، متوکّلا علیه دون سواه، راضیا بقضائه، و هذا هو منتهی النصر فی منطق العقیدة الإلهیة.
و بهذا المنطق الرسالی بقی الحسین خالدا مسیّرا لعجلة التأریخ إلی یومنا هذا و إلی یوم القیامة، نستمدّ من مواقفه أسمی دروس الصمود و التحدّی لقوی الضلال، و هذا هو عطاء التوکّل علی اللّه تعالی...
و موسی بن جعفر(علیه السّلام)کان منتصرا علی قوی البغی و العدوان حین ألقی فی طومیر السجون، و حین أخرج من السجن مسموما شهیدا محمولا علی أکتاف الحمالین، فصار منارا للمعذّبین فی السجون، و أمثولة حیّة یرتشف المؤمنون من بحر صبره و تحمّله دروس الصبر فی سبیل اللّه...و لو استطردنا فی ذکر الشواهد لاحتجنا إلی مجلّدات کثیرة، بل لعلّنا لا نقف علی نهایة ذلک.

لوازم الإنتصار للّه تعالی

إن الإنتصار للّه تعالی لا یتحقّق إلاّ إذا تحقّقت فی المؤمن خصال ثلاثة یکتسبها بوعی و صدق و إخلاص و هی:

1-التوکّل علی اللّه تعالی

و للتوکّل رکنان أساسیان، و هما: العزم علی المقاومة و الصمود فی سبیل اللّه، و الإعتصام باللّه لاستمداد العون و النصر منه دون سواه.بحیث یکون المؤمن علی یقین تامّ بأنه لا مؤثّر فی الوجود و لا مغیّر إلا اللّه تعالی.و بناء علی ذلک لا یکون معنی التوکّل ترک السعی فی الأمور الضروریة و عدم الحذر عن الأمور المحذورة بالکلّیة، بل لابدّ من التوسّل بالوسائل و الأسباب علی ما ورد فی الشریعة من غیر حرص و مبالغة فیه، و مع ذلک لا یعتمد علی سعیه و ما یحصله من الأسباب بل یعتمد علی مسبّب الأسباب.
قال المحقّق الطوسی(قدسه سرّه) فی«أوصاف الأشراف»:
«المراد بالتوکّل أن یکل العبد جمیع ما یصدر عنه و یرد علیه إلی اللّه تعالی لعلمه بأنه أقوی، و أقدر علیه علی وجه أحسن‏ و أکمل ثم یرضی بما فعل و مع ذلک یسعی و یجتهد فیما و کله اللّه إلیه و یعد نفسه و قدرته و إرادته من الأسباب و الشروط المخصصة لتعلّق قدرته تعای و إرادته بما صنعه بالنسبة إلیه، و من ذلک یظهر معنی لا جبر و لا تفویض، بل أمر بین أمرین» (2) .
إذن حقیقة التوکّل هی أن یتحرّک المؤمن مستجیبا لأمر اللّه تعالی، معتمدا علیه، و مطمئنا لتأییده و نصره، مؤدّیا لواجبه الشرعی المکلّف به، دون أن یری لنفسه استقلالیة و أصالة فیما یحقّقه اللّه علی یده، فإذا کان کذلک فلا یعجب بقوّته و عدده و عدده حین یخوض المعارک لأجل رفع رایة الحقّ، بل یمضی لتأدیة واجبه خاشعا راجیا من اللّه العون و النصر، و هذا أفضل حصانة من الأمراض النفسیة الخبیثة:العجب، و الغرور، و الریاء...و قد ضرب اللّه لنا مثلا رائعا من وقائع التأریخ الرسالی و هو ما حدث فی واقعة حنین، حین انهزم المسلمون فیها لشی‏ء من الغفلة أصیبوا بها حیث أعجبوا بعددهم و عددهم، فاعتمدوا علی قوّتهم المادّیة. یقول تعالی:لقد نصرکم اللّه فی مواطن کثیرة و یوم حنین إذ أعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا و ضاقت علیکم الأرض بما رحبت ثمّ ولّیتم مّدبرین(التوبة:25).
«إن معرکة حنین التی یذکرها السیاق هنا لیعرض نتائج الإنشغال عن اللّه و الإعتماد علی قوّة غیر قوّته، لتکشف لنا حقیقة أخری لیست بشی‏ء، إنما هی القلّة العارفة المتصلة الثابتة المتجرّدة للعقیدة، و إن الکثرة لتکون أحیانا سببا فی الهزیمة، لأن بعض الداخلین فیها التائهین فی غمارها، ممن لم یدرکوا حقیقة العقیدة التی ینساقون فی تیارها، تتزلزل أقدامهم و ترتجف فی ساعة الشدة، فیعیشون الإضطراب و الهزیمة فی الصفوف، فوق ما تخدع الکثرة أصحابها، فتجعلهم یتهاونون فی توثیق صلتهم باللّه، إنشغالا بهذه الکثرة الظاهرة عن الیقظة لسرّ النصر فی الحیاة» (2) .
و من هنا یتبین الفرق بین التوکل و الإتکال، و الذی أراده الإسلام من أتباعه الأوّل لا الثانی، بدلیل قوله تعالی لنبیّه: فإذا عزمت فتوکّل علی اللّه إنّ اللّه یحبّ المتوکّلین(آل عمران:159).
فإذا عقد المؤمن العزم ماضیا قاطعا بجدّیة و وعی یأتی دور الإعتصام باللّه تعالی: و من یعتصم باللّه فقد هدی إلی صرط مّستقیم(آل عمران:110).
و هذا مسلک العارفین باللّه تعالی الذین اهتدوا بهدیه عندما واجهتهم تحدیات أقوامهم قالوا:و ما لنا ألاّ نتوکّل علی اللّه و قد هدینا سبلنا و لنصبرنّ علی ما ءاذیتمونا و علی اللّه فلیتوکّل المتوکّلون(إبراهیم:12).
و معنی الإعتصام أن یوقن الإنسان المؤمن أن لا مانع و لا قوّة تحمیه و تسدّده إلاّ اللّه، و لا کافی یکفیه إلاّ اللّه، و لا حافظ یحفظه إلاّ اللّه تعالی.یقال: «إعتصمت باللّه إذ امتنعت بلطفه من المعصیة».و هذا لا یتحقّق إلاّ إذا عرف المؤمن معرفة یقینیة أن اللّه معه أینما حلّ و أینما ارتحل و فی کل الحالات یسرا أو عسرا، شدّة أو رخاء.و هذا هو سلاح جمیع المرسلین فی مواجهة الضغوط التی واجهتهم فی الدعوة إلی اللّه.فهذا موسی یجیب قومه عندما قالوا له: إنّا لمدرکون*قال کلاّ إنّ معی ربّی سیهدین(الشعراء:62).
و هذا أبو الأنبیا إبراهیم(علیه السّلام) لم یطلب العون من غیر اللّه بل رفضه فی أحرج الساعات حینما ألقاه نمرود فی النار تقول بعض الروایات:
«فتلقاه جبریل فی الهواء، فقال:هل لک من حاجة؟فقال:أمّا إلیک فلا، حسبی اللّه و نعم الوکیل، فاستقبله میکائیل، فقال:إن أردت أخمدت النار فإن خزائن الأمطار و المیاه بیدی، فقال:لا أرید، و أتاه ملک الریح، فقال:لو شئت طیرت النار، قال:لا أرید، فقال:جبریل فسائل اللّه! فقال:حسبی من سؤالی علمه بحالی» (4) .
و بهذا السلاح الجبار، سلاح الإیمان بمعیة اللّه و حمایته واجه الرسول الأکرم محمّد(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)قوة قریش و جبروتها و هی تطارده و تکاد أن تدرکه فی غار ثور لیس معه غیر صاحبه الذی بدی علیه الحزن و الخوف، فقال(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):لا تحزن إنّ اللّه معنا(التوبة:40).

رابعا:وعی أنباء الرسل(علیهم السّلام)

رسالة اللّه إلی خلقه واحدة علی طول تأریخ الأنبیاء و المرسلین من آدم إلی خاتم الرسل(صلّی الّله علیه و علیهم أجمعین) فی أهدافها الکلیة، و هی سلسلة واحدة علی طول مسار البشریة.و کلّ رسول أو نبیّ یمثل حلقة من الرتل الرسالی فی هذا الخطّ المتصل الرابط بین الأمم و الأجیال‏ بعضها ببعض.فأدیان السماء کافة فی رأی الإسلام، دین إلهی واحد وضع بوضع الشریعة الأولی و اکتمل باکتمال الشریعة الأخیرة و لم یختلف إلا بمقدار ما تفرضه سنة التطوّر و لم یتبدل إلا بما یقتضیه سیر الحکمة و حاجة المجتمع.فدین اللّه هذا هو الذی أرسل به رسوله الأکبر هو بذاته الذی أوصی به أنبیاءه السالفین و فرض علی الناس أن یقیموه و نهاهم أن یتفرّقوا فیه:
شرع لکم مّن الدّین ما وصّی به نوحا و الّذی أوحینا إلیک و ما وصّینا به إبراهیم و موسی و عیسی أن أقیموا الدّین و لا تتفرّقوا فیه(الشوری:12) (5) .
و من خلال هذا الترابط بین المرسلین فإن عرض قصص الأنبیاء و الرسل یهدف إلی تثبیت المؤمنین و استقامتهم فی المسیر الطویل إلی اللّه تعالی من خلال استلهام الدروس و العبر من حیاتهم الزاخرة بالإیمان و الصبر و الجهاد.یقول تعالی:و کلاّ نّقصّ علیک من أنباء الرّسل ما نثبّت به فؤادک و جاءک فی هذه الحقّ و موعظة و ذکری للمؤمنین(هود:120).
یقول الفخر الرازی فی تفسیره الکبیر: «إعلم أنه تعالی لما ذکر القصص الکثیرة فی هذه السورة ذکر فی هذه الآیة نوعین من الفائدة»و نحن نذکر الأولی فقط منهما:
الفائدة الأولی:تثبیت الفؤاد علی أداء الرسالة و علی الصبر و احتمال الأذی، و ذلک لأن الإنسان إذا ابتلی بمحنة و بلیة فإذا رأی له فیه مشارکا خفّ ذلک علی قلبه، کما یقال:«المصیبة إذا عمّت خفّت».فإذا سمع الرسول هذه القصص و علم أن حال جمیع الأنبیاء(صلوات اللّه علیهم) مع أتباعهم هکذا، سهل علیه تحمل الأذی من قومه و أمکنه الصبر علیه (6) .
و الفائدة الثانیة:نستفیدها من سیاق الآیات الکریمة و هی أن وعی أنباء الرسل یوقف المؤمن علی سنن اللّه فی التأریخ، و یکشف له تلک السنن علی طول التاریخ البشری، و بذلک یکون واضح الرؤیة، محدد الهدف، ثابت الخطی فی مساره، و من خلال ذلک الوضوح یستلهم دروسا و عبرا قیّمة تمنحه الصبر و الصعود فی طریق التضحیة و الفداء یقول تعالی:
لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألبب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الّذی بین یدیه و تفصیل کلّ شی‏ء و هدی و رحمة لّقوم یؤمنون(یوسف:111).
و نقصد بالوعی هو النتیجة الحاصلة من الفهم و الحفظ و القبول لما یتلقی من أفکار و مفاهیم بحیث تمتزج فی وجدانه و عواطفه و تتجسد فی سلوکه و لذا قیل:«لا یعذّب اللّه قلبا وعی القرآن»؛قال ابن الأثیر: أی عقله إیمانا به و عملا، فأمّا من حفظ ألفاظه و ضیّع حدوده فإنه غیر واع له. (7)
إننا عندما نتأمل جیدا فی الآیات المتقدمة نجد أنها تبرز الصفات المهمّة و الحسّاسة فی شخصیات الأنبیاء و المرسلین و هی إشارة عظیمة إلی وجوب الإتصاف بها و التمسک بمدلولاتها.
إنها صفات تدلّ علی الإستقامة المبدئیة، و تکون عاملا فعالا فی مواصلة السیر و السلوک إلی اللّه.و بذلک نتعلم منهم(صلوات اللّه علیهم جمیعا)الصدق مع اللّه و الصبر علی تحمل مشاق الطریق إلیه، و الإخلاص له فی السرّاء و الضرّاء. و الخشوع و الضراعة إلیه، و الوفاء بالوعد و النصیحة لخلقه تعالی.
و من الملفت للنظر أن ذکرهم ورد بصیغة الأمر، أی بوجوب ذکرهم للتأسی و الإقتداء بسیرتهم العطرة:
قد کان لکم أسوة حسنة فی إبراهیم و الّذین معه إذ قالوا لقومهم إنّا برءاؤا منکم و ممّا تعبدون من دون اللّه کفرنا بکم و بدا بیننا و بینکم العداوة و البغضاء أبدا حتّی تؤمنوا باللّه وحده(الممحتنة:4).
لقد کان لکم فیهم أسوة حسنة لمن کان یرجوا اللّه و الیوم الآخر... (الممتحنة:6).

خامسا:مخالفة الأهواء

أهمّ عامل من عوامل انحراف الفرد و فساد المجتمع، بل هلاک الحرث و النسل هو متابعة الأهواء و الإنصیاع لها.یقول تعالی‏و لو اتّبع الحقّ أهواءهم لفسدت السّموات و الأرض و من فیهنّ بل أتینهم بذکرهم فهم عن ذکرهم مّعرضون(المؤمنون:71).
و الأهواء هی مجموعة المیول و الغرائز النفسیة التی تحرّک الإنسان و تحقّق عنده مستوی من اللذة، و قد وردت کلمة «الهوی»فی مواقع کثیرة من القرآن الکریم بلغ تعدادها أکثر من تسعة و أربعین موضعا.و هذا دلالة علی أهمّیة و خطورة هذا الأمر علی حیاة الإنسان الإیمانیة.و کذلک وردت فی الأحادیث الشریفة کثیرا کقول أمیر المؤمنین‏ (علیه السّلام):«إنّما أخاف علیکم اثنتین: إتباع الهوی و طول الأمل.أمّا اتباع الهوی فیصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فینسی الآخرة»، و یقول الإمام الصّادق(علیه السّلام):«لا تدع النفس و هواها، فإن فی هواها رداها، و ترک النفس و ما تهوی أذاها، و کفّ النفس عما تهوی دواها» (8) .
و خطورة اتباع الأهواء النفسیة فی زعزعة الإستقامة علی دین اللّه تتجلی لنا إذا عرفنا خصائص الهوی بدقة و أهمّ هذه الخصائص هو أن الرغبة الناجمة من الغریزة الجامحة مطلقة لا تعرف الحدود و الإکتفاء، بل دائما تطلب المزید.
ورد عن رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم):«لو کان لابن آدم وادیان من ذهب لابتغی و راءهما ثالثا...»
و هذا الجموح وراء الأهواء لیس له حدّ محدود فی مرحلة من مراحل العمر عن رسول اللّه(صلّی الّله علیه و آله و سلّم): «یشیب ابن آدم و تشب معه غریزتان: الحرص و طول الأمل».
کما أن الأهواء من أقوی الضواغط الداخلیة علی سلوک الإنسان.یقول تعالی:إنّ النّفس لأمّارة بالسّوء إلاّ ما رحم ربّی...، و من لطف اللّه تعالی أن الأهواء لا تسلب الإنسان إرادته.لأن اللّه تعالی منحه عقلا و إرادة تمکنه من التحکم فیها.و هی تتلطف و تضعف إذا عاکسها الإنسان و حکّم عقله فیها. و بالعکس إذا استجاب لها فإنها تغلظ و تستحکم و تسیطر علیه (9) .
و من هنا فإن الإنسان إذا استطاع أن یتحکم فی میوله النفسیة و یوجهها وفق ما أمره اللّه تعالی فإن ذلک یکون عاملا مهمّا من عوامل الثبات و الإستقامة، بل یستطیع أن یجعل تلک الطاقات الحاصلة من مخالفة الأهواء قوّة جبارة یواجه بها الضغوط الخارجیة...فإذا حصن الإنسان داخله من متابعة الأهواء استطاع أن یواجه ضغوط الأعداء الخارجیة، لأن الأهواء عبارة عن قیود داخلیة تشدّ الإنسان الی الأرض و تمنعه عن الصعود الی مدارج الکمال و السموّ و القرب من اللّه تعالی، و ما لم یتحرّر الإنسان من قیوده الداخلیة لا یستطیع أن یکسر القیود المضروبة علیه من الخارج.و لهذا جعل القرآن الکریم أساس الفوز فی الدنیا و الآخرة و نیل السعادة الدائمة فی مخالفة الؤهواء.یقول تعالی:و أمّا من خاف مقام ربّه و نهی النّفس عن الهوی* فإنّ الجنّة هی المأوی، و یقول تعالی: و نفس و ما سوّیها، فألهمها فجورها و تقویها*قد أفلح من زکّیها*و قد خاب من دسّیها.
و من مخاطر اتباع الأهواء إنه یصدّ عن سبیل الحقّ:
و لا تتّبع الهوی فیضلّک عن سبیل اللّه(ص:26).
لأن متبع الهوی فی حقیقته عبد لشهواته و لیس عبدا للّه تعالی کما صرح القرآن الکریم بذلک:
أرأیت من اتّخذ إلهه هویه... (الفرقان:43).
أفرأیت من اتّخذ إلهه هویه و أضلّه اللّه علی علم...(الجاثیة:23).

التمسّک و الإعتصام بالقول الثابت

یقول تعالی:یثبّت اللّه الّذین ءامنوا بالقول الثّابت فی الحیوة الدّنیا و فی الآخرة و یضلّ اللّه الظّلمین و یفعل اللّه ما یشاء(إبراهیم:27).
یکاد یجمع أکثر المفسرین أن القول الثابت هو کلمة الإیمان و التوحید و الحق، و هذه الکلمة أطبقت علی الدعوة إلیها جمیع رسالات السماء عبر حلقاتها جمیعا، و علی طول خطها التوحیدی بشعارها الخالد«لا إله إلا اللّه»الذی یمنح الإنسان الإستقلال الفکری و الهدایة الرشیدة و السلوکیة المستقیمة.و هو یمثل قود رفض لکل«الألوهیات الموهومة»، و ینسف کل العقائد الفاسدة. لأنه فی الوقت الذی یمثل قوة رفض و سلب یمثل قوة جذب و إیجاب و تثبیت، فهو العمود الفقری فی العقیدة الإسلامیة، بل کل ما نزل فی کتاب اللّه تعالی من دلالات عقلیة و براهین فطریة و دساتیر سماوید تستند فی صیاغتها و أهدافها إلی إرساء عقیدة التوحید لتخلق الإنسان الموحد بکل ما للکلمة من أبعاد الثبات و الإستقامة علی کلمة التوحید و هدایة إلی صراط اللّه:
قل نزّله روح القدس من رّبّک بالحقّ لیثبّت الّذین ءامنوا و هدی و بشری للمؤمنین(النحل:102).
و قال الّذین کفروا لولا نزّل علیه القرءان جملة وحدة کذلک لنثبّت به فؤادک و رتّلنه ترتیلا(الفرقان:32).
إن الغرض الأساسی من نزول القرآن الکریم نجوما متفرقة حسب الوقائع و الأحداث و حاجة الأمة إلی أمر معین هو تثبیت فؤاد الرسول(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)و تربیة الأمة علی مراحل متعددة، و قد ثبت علمیا و عملیا أن التعلیم المرحلی «أثبت فی النفس و أوقع فی القلب و أشد استقرارا و أکمل رسوخا فی الذهن و خاصة فی المعارف التی تهدی إلیها الفطرة.فإن الفطرة إنما تستعد للقبول و تتهیأ للإذعان إذا أحست بالحاجة» (10) .
و القول الثابت یبتنی علی الأسس التی جاء بها القرآن الکریم وقام علیها البناء الفوقی للأمة الموحّدة، فهو أعظم ذکر لمن أراد أن یستقیم و یثبت علی دین اللّه لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه:و ما هو بقول شیطن رّجیم* فأین تذهبون*إن هو إلاّ ذکّر للعلمین*لمن شاء منکم أن یستقیم (التکویر:25-28).
و لذا فإن مواصلة قراءته و متابعة البحث فیه بتأمل و تحر لأسراره سبیل عظیم من سبل الإستقامة.یقول أمیر المؤمنین(علیه السّلام):«و ما جالس هذا القرآن أحد إلا قام عنه بزیادة أو نقصان، زیادة فی هدی أو نقصان فی عمی» (11) .
و أخیرا فإن العمل بما أمر اللّه تعالی فی امتثال الواجبات و اجتناب المحرمات هو حصیلة التمسک و الإعتصام بالقول الثابت و بالعمل یثبت اللّه المؤمن فی طریق الإیمان:
و لو أنّهم فعلوا ما یوعظون به لکان خیرا لّهم و أشدّ تثبیتا(لنساء:66).

نماذج رسالیة أمتحنت فاستقامت

عندما نستعرض التأریخ الرسالی و نتأمل فیه جیدا نجد فیه نماذج کثیرة تعرضت لامتحانات رهیبة من ضغوط اجتماعیة و سیاسیة و فکریة و نفسیة و بدنیة، فصبرت و تحدت تلک الضغوط و لم تستسلم لها اعتمادا علی اللّه و رجاء لنیل ثوابه و رضاه.فأصبحت أمثلة حیة یقتدی بها علی طول مسار خط الإیمان، و ظلت مشاعل تنیر الدرب للسائرین إلی یوم القیامة.إنها نماذج استعلت علی زخارف الدنیا و استهانت بالطغاة، فلم تخضع لکل المؤثرات و المغریات الدنیویة.و هذه النماذج الحیّة حریّة بالدراسة و التحلیل و التأمل فی مواقفها، فإنها رسالة سماویة تجسدت فیهم علی الأرض، و عرفتنا قوة الإیمان و صلابة المؤمن و مدی ما یمکن أن یبذله المؤمن فی سبیل اللّه.
و قد ضرب القرآن الکریم أمثلة مهمة من أولئک العظماء کمؤمن آل فرعون، و امرأة فرعون، و موقف التحدی الذی برز علی سحرة فرعون بعد إیمانهم باللّه حین عرفوا أن الحق مع موسی و هارون، و تحدوا أعتی طغاة الزمان«فرعون» وردوا علی تهدیده بالصلب و قطع الأیدی و الأرجل بقوة و جرأة إیمانیة:
لن نّؤثرک علی ما جاءنا من البیّنت و الّذی فطرنا فاقض ما أنت قاض إنّما تقضی هذه الحیوة الدّنیا إنّا ءأمنّا بربّن لیغفرلنا خطینا و ما أکرهتنا علیه من السّحر و اللّه خیر و أبقی(ط:72-74).
لأهمّیة هذا الموقف، ذکره تعالی فی کتابه الکریم ثلاث مرات، لأنه عبر عن عمق الإیمان و صلابة المؤمن فی عمر إیمانی قصیر جدا، هذا مضافا إلی قصص الأنبیاء و المرسلین و ما تعرضوا له من تحدیات و ضغوط، و ما حدثنا التأریخ من صلابة أصحاب الرسول الأعظم(صلّی الّله علیه و آله و سلّم)و أصحاب علیّ (علیه السّلام)و أولاده المعصومین فی مواجهة القوی المعاکسة لتیار الحق و العدل و صبرهم فی طریق ذات الشوکة.
لقد کان فی قصصهم عبرة لأولی الألبب ما کان حدیثا یفتری و لکن تصدیق الّذی بین یدیه و تفصیل کلّ شی‏ء و هدی و رحمة لّقوم یؤمنون(یوسف:111).

الهوامش

(1)أهل البیت:تنوع أدوار و وحدة هدف، للمرجع الشهید الصدر:17.
(2)بحار الأنوار 71:127.
(3)فی ظلال القرآن 4:166.
(4)بحار الأنوار 71:156.
(5)الإسلام، ینابیعه، مناهجه، غایاته، لمحمّد أمین زین الدین.
(6)التفسیر الکبیر 18:19.
(7)لسان العرب 15:396.
(8)أصول الکافی 2:336.
(9)هذه الخصائص مقتبسة من محاضرات الشیخ الآصفی.
(10)تفسیر المیزان 15:211.
(11)نهج البلاغة، خطبة 176.
جمعه 21 مهر 1391  12:49 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهي اجمالي به فرهنگ ايثار و مقاومت در قرآن

نگاهي اجمالي به فرهنگ ايثار و مقاومت در قرآن

محمد ملك زاده

ايثار و مقاومت از اصول اوليه اي است كه انبياي الهي بدون بهره مندي از آن هرگز موفق به انجام رسالت خويش نمي شدند. پيامبران با ايستادگي و مقاومت در برابر سنت هاي غلط و مناسبات نادرست اجتماعي و بذل ايثار و از خودگذشتگي در اين راه به اصلاح جامعه پرداخته و بدون به دل راه دادن هرگونه ترس و واهمه اي از سختي ها و مشكلات فراروي، رسالت هاي سنگين الهي خود را به انجام رسانيدند تا آنجا كه خداوند درباره ايشان مي فرمايد:
«الذين يبلغون رسالات الله و يخشونه و لايخشون احدا الا الله و كفي بالله حسيبا؛ (1)
(پيامبران) كساني بودند كه تبليغ رسالت هاي الهي مي كردند و (تنها) از او مي ترسيدند و از هيچ كس جز خدا واهمه نداشتند و همين بس كه خداوند حسابگر (و پاداش دهنده اعمال آنها) است.»
در اين مقاله نويسنده كوشيده است. سطوري را به كنكاش پيرامون موضوع ايثار و مقاومت در قرآن اختصاص دهد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

ايثار، نشانه مومن

يكي از ويژگي هاي مهم مومنان راستين برخورداري از روحيه ايثارگري است.(2) اميرمومنان علي(ع) در روايتي ايثار را بهترين كرامت اخلاقي براي انسان ها دانسته است (خيرالمكارم الايثار) و در روايت ديگر از آن با عنوان بالاترين نيكي ها ياد نموده است (الايثار اشرف الاحسان). (3)
در تاريخ اسلام، پس از هجرت پيامبر اكرم(ص) و اصحابش از مكه به مدينه، مردم مدينه كه در اصطلاح تاريخ اسلام به انصار معروف شدند از مهاجران مسلمان استقبال كرده و با جان و مال به حمايت از آنان برخاستند.
پنج سال بعد زماني كه يهوديان بني نضير تسليم مسلمانان شدند پيامبر اكرم(ص) خطاب به انصار فرمود: «اگر شما مايل باشيد اموال و خانه هايتان را با مهاجران تقسيم كنيد و دراين غنايم جنگي با آنها شريك شويد و اگر مي خواهيد اموال و خانه هايتان از آن خودتان باشد ولي از اين غنايم چيزي به شما نرسد.» انصار در پاسخ گفتند: هم اموال و خانه هايمان را با آنها تقسيم مي كنيم و هم چشمداشتي به غنايم جنگي نداريم. ما، مهاجران را بر خود مقدم مي داريم. (4)
اين ايثار و فداكاري انصار موجب شد كه آيه 9 سوره حشر در شان و مقام ايشان نازل شود:
... و يوثرون علي انفسهم ولو كان بهم خصاصه...(5)
(انصار، ديگران را) بر خودشان مقدم مي دارند اگرچه خود دچار تنگدستي باشند.
در اين آيه شريفه انصار به سبب برخورداري از روحيه ايثارگري و ترجيح دادن مهاجران بر خودشان در شرايطي كه خود محتاج و نيازمند بودند؛ به عنوان نمونه اي از مومنان راستين مورد تقدير قرار گرفته اند.
امام صادق(ع) در ذيل آيه شريفه با اشاره به صفات و ويژگي هاي مومنان، ايثار را يكي از نشانه هاي مومن مي داند كه خداوند ايشان را به آن وصف نموده است. (6)

وعده الهي به يكتاپرستان پايدار بر حق

در آيه 30 سوره فصلت خداوند متعال به يكتاپرستان پايدار بر توحيد بشارت به بهشتي مي دهد كه در روز واپسين استقامت ورزان در مسير حق از نعمت هاي آن بهره مند خواهند شد. «ان الذين قالو ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لاتحزنوا و ابشرو بالجنه التي كنتم توعدون» (7)
كساني كه گفتند پروردگار ما خداست سپس ايستادگي كردند فرشتگان (هنگام مرگ) بر آنان نازل مي شوند (و مي گويند) نترسيد و غم مخوريد و بشارت باد شما را به آن بهشتي كه به شما وعده داده مي شد.»
اينكه خداوند متعال توحيد را در كنار استقامت و پايداري قرار داد، حاكي از ارزش بالاي پايداري و مقاومت در مسير حق است. (8)
بسيارند كساني كه دم از توحيد و خداپرستي مي زنند ولي آن گاه كه پاي عمل در ميان آيد پايداري از خود نشان نمي دهند و استقامت نمي ورزند ايمان واقعي زماني در انسان ظاهر مي شود كه وقتي فرد در برابر طوفان اميال و هوس هاي نفساني قرار گرفت و يا منافع و مصالح شخصي اش در معرض خطر افتاد بتواند پا روي اميال نفساني گذارده و از آزمون الهي سربلند بيرون آيد.
علي(ع) در يكي از خطبه هاي نهج البلاغه پس از تبيين عظمت قرآن و نهي از بدعت گذاري در دين در ذيل آيه فوق، مردم را اين گونه پند مي دهد:
شما گفتيد پروردگار ما الله است اكنون بر سر اين سخن پايمردي كنيد بر انجام دستورهاي كتاب او و در راهي كه فرمان داده و در طريق پرستش شايسته او استقامت به خرج دهيد از دايره فرمانش خارج نشويد. در آيين او بدعت مگذاريد وهرگز با آن مخالفت نكنيد.(9)
در روايت ديگري از پيامبر گرامي اسلام(ص) مي خوانيم كه وقتي اين آيه را تلاوت نمود فرمود: «گروهي اين سخن را گفتند سپس اكثر آنها كافر شدند اما كسي كه اين سخن را بگويد و همچنان بر آن تداوم داشته باشد تا مرگش فرا رسد او از كساني است كه بر آن استقامت كرده است .» (10)
در ارزش استقامت و پايداري در صراط حق همين بس كه طبق بشارت الهي در آيه مورد بحث، فرشتگان بر انسان نازل مي شوند و پيام الهي را كه سراسر لطف و رحمت است به او اعلام مي دارند.(11)

صبر و استقامت عامل پيروزي

جنگ هايي كه پيامبر اكرم(ص) به همراه اصحاب با ايمانش با مشركان مكه و يا ديگر مخالفان سرسخت اسلام انجام داد نمونه بارزي از صبر و استقامت و ايثار را به نمايش مي گذارد. در پايان جنگ احد لشگر مغرور ابوسفيان كه پس از تحمل شكستي سخت در جنگ بدر تا حدودي احساس پيروزي و غرور مي كرد به سرعت راه مكه را در پيش گرفت اما ديري نپاييد كه مصمم شد مجددا به سوي مدينه بازگردد و كار مسلمانان را يكسره سازد.
اين خبر به پيامبر اكرم(ص) رسيد. ايشان با تدبيري به جا فورا دستور داد كه لشگر احد و تمام كساني كه در اين جنگ شركت داشته اند ولو مجروحان جنگ بايد خود را براي شركت در نبرد ديگري آماده كنند. اين فرمان بدون چون و چرا مورد اطاعت مسلمانان و پيروان راستين آن حضرت قرار گرفت. حتي زخميان جنگ احد نيز به دستور فرمانده خويش گردن نهادند و خود را براي نبرد ديگري مهيا ساختند. اين خبر به لشگر قريش رسيد مقاومت و ايثار وصف ناشدني مسلمانان، مشركان مكه را دچار وحشت ساخت و آنان را از بازگشت به مدينه منصرف نمود. قرآن كريم ضمن اشاره به استقامت و پايداري اصحاب پيامبر(ص) در اين واقعه تاريخي آنان را در آيات 172 الي 174 سوره آل عمران اين گونه مورد ستايش قرار مي دهد:
«آنان كه دعوت خدا و پيامبر را پس از آن همه جراحاتي كه به آنها رسيد اجابت كردند (و هنوز زخم هاي ميدان احد التيام نيافته بود به سوي ميدان جنگ حركت نمودند) از ميان آنها براي كساني كه نيكي كردند و تقوا پيش گرفتند پاداش بزرگي خواهد بود اينان كساني بودند كه (بعضي از) مردم به آنها مي گفتند: مردم (دشمنان) براي (حمله به) شما اجتماع كرده اند از آنها بترسيد اما (آنها به جاي ترس) ايمانشان زيادتر شد و گفتند: خدا ما را كافي است و بهترين حامي ماست به همين جهت آنها (از اين ميدان) به فضل پروردگار بازگشتند در حالي كه هيچ ناراحتي به آنها نرسيد و از فرمان خدا پيروي كردند و خداوند داراي فضل و بخشش بزرگي است.» (12)
برخي از مجروحاني كه خود را براي نبرد آماده كردند به قدري وضعشان وخيم بود كه حتي قادر نبودند با پاي خود به آن منطقه بروند ولي براي آن كه از دستور پيامبر(ص) سرپيچي نكرده باشند با زحمت زياد و كمك ساير مسلمانان خود را به منطقه جنگي رساندند.(13)
اگر انسان به هدفش ايمان داشته باشد هرقدر با مشكلات بيشتر روبرو شود نه تنها هراسي به دل راه نمي دهد كه قدرت و استقامتش نيز افزون مي گردد و با ايثار و از خودگذشتگي براي رسيدن به هدف مقدسي كه در پيش رو دارد تلاش مي كند.

احدي الحسنيين

خداوند متعال در آيه 65 از سوره انفال پس از آن كه از پيامبرش مي خواهد مؤمنين را براي جنگ با دشمنان ترغيب كند مي فرمايد: «يا ايهاالنبي حرض المؤمنين علي القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مأتين و ان يكن منكم مئه يغلبوا الفا من الذين كفروا بانهم قوم لايفقهون؛ اگر شما صبور و مقاوم باشيد بيست نفر از شما مي توانند بر دويست نفر از دشمنان غلبه كنند و صد نفر از شما بر هزار نفر غالب مي شوند به خاطر اين كه آنان (كفار) مردمي هستند كه نمي فهمند.»(14)
علامه طباطبايي ذيل اين آيه شريفه آورده است:
«... سرش اين است كه مؤمنان در هر اقدامي كه مي كنند اقدامشان ناشي از ايمان به خداست و ايمان به خدا نيرويي است كه هيچ نيروي ديگري معادل آن نبوده و در برابر آن تاب مقاومت نمي آورد... چنين كسي اطمينان و يقين دارد به اين كه به هر تقدير چه كشته شود و چه بكشد برد با اوست زيرا هر دو تقدير پاداشش بهشت است و او در خود مصداقي براي مرگ به آن معنايي كه كفار معتقدند و آن را نابودي مي پندارند نمي بيند.»(15)
يكي از علت هاي پيروزي رزمندگان اسلام، صبر و استقامت ايشان و اعتقاد به اين اصل مسلم بود كه در هر حال پيروزي از آن آنان مي باشد و همين عامل سبب گرديد كه با وجود تنگناهاي شديد تجهيزات و ادوات جنگي، ارتشي را كه تا بن دندان از سوي قدرتها و دشمنان نظام جمهوري اسلامي مسلح گرديده بود به زانو درآورند.
مركز فرهنگ و معارف قرآن

 

پی نوشت ها:

1. احزاب.39.
2. اهل لغت ايثار را به مفهوم عطا كردن و ديگري را بر خود ترجيح دادن معني كرده اند.
3. غررالحكم، ص 376 و .495
4. مجمع البيان: ج9، ص.261
5. تفسير راهنما، ج.18
6. بحار، ج67، ص .351
7. فصلت. .30
8. مفردات راغب، ماده قوم- صحاح اللغه، ج5، ص.2017
9. نهج البلاغه، خطبه 176- تفسير نمونه، ج20، ذيل آيه30 سوره فصلت.
10. مجمع البيان، ج9، ذيل آيه 30 سوره فصلت.
11. فصلت .30
12. تفسير نور، ج2، آيات 172 الي .174
13. تفسير نمونه، ج3، ذيل آيه 172 آل عمران.
14. انفال. .65
15. تفسير الميزان، ج9، ذيل آيه 9 سوره حشر.
جمعه 21 مهر 1391  12:50 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

استقامت

استقامت: پايدارى در دين

اين واژه از ريشه «ق‌ـ‌و‌ـ‌م» است و براى آن معانى مختلفى مانند اعتدال[1]، ثبات و مداومت[2] استمرار[3]، پايدارى، ايستادن، درست شدن و قيمت‌نهادن[4] را بازگو كرده‌اند و معناى اعتدال شهرت بيشترى دارد.[5] برخى گفته‌اند: استقامت همان اقامه است; ولى اضافه شدن دو حرف «س» و «ت» معناى آن را تأكيد مى‌كند.[6] در معنايى جامع مى‌توان گفت نظر به اينكه اصل واحد در اين ماده، مفهومى است در برابر قعود و معناى اصلى آن به پاداشتن و فعليت عمل است، استقامت با توجه به معناى‌طلبى باب استفعال، به‌معناى طلب قيام است و استمرار و استدامت و مانند آن از لوازم معناى اصلى به‌شمار مى‌آيد.[7]
استقامت در مفهوم قرآنى آن اصطلاحى براى پايدارى در دين و مسير حق در برابر كژيهاست.[8] اهل معرفت تعابيرى چون «اهل استقامت» و«منزل‌استقامت» را كه مرحله‌اى از مراحل سلوك الى اللّه است به‌كار مى‌برند.[9] در نظر عارفان، استقامت برزخى است بين پرتگاههاى مخوف عالم تفرق و سدرة‌المنتهاى عالم جمع و روحى است كه احوال سالكان بدان زنده و باقى‌است.[10]
واژه استقامت به‌صورت مصدرى در قرآن نيامده است; اما صورتهاى فعلى و اسم فاعلى آن 47‌بار به‌كار رفته است: در 9 آيه، مشتقات فعلى استقامت 10 بار به صورتهاى «استقم» (هود/11، 112; شورى/42،15)، «استقيما» (يونس/10،89)، «استقيموا» (فصّلت/41،6) براى امر به استقامت، و به گونه «يستقيم» (تكوير/81‌،28) و «استقاموا» (توبه/9،7; فصّلت/41،30; احقاف/46، 13‌ـ‌14; جنّ/72،16) براى بيان آثار استقامت، استعمال شده است. در 37 آيه ديگر نيز واژه «مستقيم» كه‌اسم فاعل مصدر استقامت است كاربرد دارد; از جمله در 51 آل‌عمران/3; 4 يس/36 و 61 زخرف/43.
بيشتر مباحث قرآنى استقامت مربوط به 9 آيه‌اى است كه متضمن مشتقات فعلى استقامت است. در اين آيات جز آيه‌7 توبه/9 كه به موضوع استقامت در عهد و پيمان پرداخته ساير آيات، استقامت را در مورد توحيد و سير به سوى خدا مطرح كرده است.
همان‌گونه كه واژه‌پژوهان براى استقامت چندين معنا برشمرده‌اند مفسران نيز در معنا و تفسير آن معانى اعتدال*، و دورى از افراط و تفريط
[11]، ثبات و دوام[12]، و طلب قيام[13] را بازگو كرده‌اند. تفسير استقامت به طلب قيام به اين صورت است كه انسان در حال قيام وايستادن در متعادل‌ترين حالت و مسلط بر تواناييها و كارهاى خود است و اين تسلط انسان را به شخصيت و شأن انسانى خود مى‌رساند تا بتواند كارهاى مناسب با استعداد انسانى خود را انجام دهد. به اين جهت، از متعادل‌ترين حالت هر چيز به‌گونه‌اى كه امكان نمايان شدن همه آثار و تواناييهاى آن وجود داشته باشد، به‌صورت استعاره با واژه «قيام» ياد مى‌شود، بنابراين، قيام عمود، اين است كه به‌صورت طولى برافراشته گردد و قيام عدل به گسترش عدالت در زمين است. استقامت نيز چون مصدر باب استفعال است و معناى طلب دارد به معناى طلب قيام و استدعاى ظهور همه آثار و منافع است. نمايان شدن همه ويژگيها و آثار هر پديده‌اى نيز به حسب توانايى و شخصيت ذاتى آن گوناگون است; به‌طور مثال، استقامت طريق عبارت است از برخوردارى آن از هر چيزى كه براى «راه» لازم است; مانند: هموارى، وضوح و به گمراهى نينداختن رهرو، و استقامت انسان در امرى آن است كه شخص قيام به آن امر و اصلاح آن را از خود طلب كند، به‌گونه‌اى كه كامل شود و فساد و نقص در آن راه نيابد، بنابراين، معناى استقامت در هر آيه‌اى با توجه به زمينه‌اى كه استقامت در آن مطرح شده، متفاوت است; مانند قيام به حق توحيد در عبوديت:«قُل اِنَّما اَنا بَشَرٌ مِثلُكُم يوحى اِلَىَّ اَنَّما اِلـهُكُم اِلـهٌ واحِدٌ فَاستَقيموا اِلَيهِ» (فصّلت/41،6)، و ثبات بر ربوبيت حق در همه شئون زندگى و محافظت بر توحيد در همه امور باطنى و ظاهرى: «اِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا» (فصّلت/41،30) و قيام به وظايف دينى: «فَاَقِم وَجهَكَ لِلدّينِ حَنيفـًا» (روم/30،30)[14] و شايد به همين جهت مفسران، تفسيرهاى گوناگونى از استقامت در آيات مربوط ارائه‌كرده‌اند.[15]
براساس اين تفسير، استقامت مفهومى جامع‌تر از آنچه ديگر مفسران در معناى آن گفته‌اند دارد، زيرا چيزى را برپا داشتن به‌گونه‌اى كه همه آثار آن ظاهر گردد مستلزم اعتدال، صبر* و ثبات در آن است، ازاين‌رو هر يك از اين تعريفها را مى‌توان تعريف به لازم استقامت و آنها را به لحاظ مفهومى، مستقل از استقامت دانست، زيرا صبر در لغت به معناى حبس نفس و بردبارى در ناملايمات است و جنبه سلبى در آن لحاظ شده است، برخلاف استقامت كه ويژگى اثباتى و ايجابى دارد و همچنين الزاماً در ناملايمات به‌كار گرفته نمى‌شود. شايد بتوان گفت با توجه به موارد كاربرد استقامت و صبر در قرآن، استقامت به معناى پافشارى و پايدارى در اصل دين و ارزشهاى دينى و عدم انحراف از راه حق به بيراهه‌هاى كفر و شرك و نفاق است كه بيشتر بعد فكرى و عقيدتى در آن لحاظ شده است و صبر به معناى شكيبايى در برابر سختيهاى اطاعت و دشواريهاى مصائب و عدم تمكين در برابر طغيان‌شهوات است كه بيشتر در مقام عمل متصور است[16]، افزون بر اين، كاربرد استقامت و صبر در روايات[17] به‌صورت قسيم يكديگر و به‌صورت دو مفهوم جدا از هم، بر استقلال مفهومى هريك دلالت دارد. اعتدال هم در لغت به معناى مراعات تساوى و حد وسط بين دو چيز[18] و ثبات به معناى دوام شئ است.[19] برخى گفته‌اند: ثبات ويژه امور مادى و استقامت مربوط به امور معنوى است.[20]
ويژگيهاى معنايى واژه استقامت به همراه مفهوم قرآنى آن‌كه از زمينه طرح استقامت در آيات شكل مى‌گيرد، پيوستگى اين مفهوم را با مجموعه‌اى گسترده از آيات و مفاهيم قرآن نشان مى‌دهد، زيرا تحقق استقامت در هر زمينه‌اى، افزون برهمراهى بااعتدال و صبر و ثبات، پرهيزاز هرگونه زيغ، ضلل، عوج، الحاد، فسق و فساد را مى‌طلبد، ازاين‌رو مفسران «عدل» (مائده/5،106) و «حنف» (انعام/6،79) را به استقامت معنا كرده‌اند[21] و برخى، صبر و ثبات را در آيات، مرادف استقامت دانسته‌اند[22] و زيغ[23]، فساد[24]، فسق[25]، عوج‌و‌الحاد[26] را به خروج از استقامت تعريف كرده‌اند. مفهوم قرآنى استقامت نيز بدان سبب كه همه آيات (جز يك آيه) در يك نگاه كلى استقامت را در زمينه «توحيد و باور به ربوبيت خداوند و سير به سوى او بر اساس اين باور»، مطرح كرده (همين مقاله => موارد استقامت) و مى‌توان از آن به «استقامت در دين» تعبير كرد، با مفاهيمى چون صراط مستقيم، هدايت*، عبوديت، ايمان، عمل صالح، تقوا* و هرآنچه لازمه ديندارى است، پيوند دارد، زيرا استقامت در اين مفهوم پس از پذيرش دين مطرح مى‌شود: «اِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا» (فصّلت/41،30; احقاف/46،13)، «فاستَقِم كَما اُمِرت» (هود/11،112) و استقامت به كمال رساندن مؤلفه‌هاى لازم ديندارى چون هدايت، ايمان،* عبوديت، تقوا و عمل صالح است; اما براى روشن شدن پيوند اين مفهوم با موضوع «صراط مستقيم» بايد توجه داشت كه انسانها همگى در مسيرى به سوى خداوند در تكاپو و حركت‌اند: «يـاَيُّهَا الاِنسـنُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحـًا فَمُلـقيه» (انشقاق/84‌،6)، «و اِلَيهِ المَصير» (تغابن/64،3) و اين سير و حركت نيز در يكى از سه راه نعمت يافتگان: «انعمت عليهم»، غضب شدگان: «مغضوب‌عليهم» و گمراهان: «الضّالّين» واقع مى‌گردد.[27] چون راه بندگان نعمت يافته خدا همان «صراط مستقيم» است كه به سبب هدايت الهى حاصل مى‌شود: «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقيم * صِراطَ الَّذينَ اَنعَمتَ عَلَيهِم غَيرِ المَغضوبِ عَلَيهِم ولاَ الضّالّين» (فاتحه/1،6‌ـ‌7) و صراط* مستقيم نيز چيزى جز بندگى خدا و دين نيست: «اعبُدونى هـذا صِراطٌ مُستَقيم» (يس/36،61)، «هَدنى رَبّى اِلى صِرط مُستَقيم دينـًا قِيَمـًا» (انعام/6،161) و استقامت كنندگان نيز بخشى از جامعه انسانى‌اند كه بر مدار باور و راه توحيدى كه همان عبوديت و دين* حق است در حركت‌اند، مى‌توان گفت صراط مستقيم راه اهل استقامت است كه خداوند آنان را بندگان نعمت يافته شناسانده است: «الصِراطَ المُستَقيم * صِراطَ‌الَّذينَ اَنعَمتَ عَلَيهِم» (فاتحه/1،6،7)، بنابراين، شناخت ويژگيهاى صراط مستقيم و رهروان آن (انعام/6،87; يس/36،4; صافّات/37،118) ما را به شناخت اهل استقامت مى‌رساند، ازاين‌رو پيامبران، صدّيقان، شهيدان و صالحان كه بندگان نعمت يافته خدايند اهل استقامت‌اند و هركس پيرو خدا و رسول او باشد با آنان همراه مى‌گردد و از استقامت كنندگان به‌شمار مى‌آيد[28]: «مَن يُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَاُولـئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّــلِحين» (نساء/4،68)
اين ويژگيهاى مفهومى و گستردگى ارتباط با مفاهيمى بنيادين چون هدايت و عبوديت، استقامت را در تعاليم قرآن و روايات دينى در جايگاه ويژه‌اى نشانده است، چنان‌كه در قرآن دو‌بار به پيامبر* اسلام فرمان به استقامت داده شده‌است: «فاستَقِم كَما اُمِرت» (هود/11،112) و در ادامه يكى از اين دو خطاب (هود/11،112) پيروان پيامبر نيز به استقامت مكلف شده‌اند: «فاستَقِم كَما اُمِرتَ ومَن تابَ مَعَك». از موسى و هارون(عليهما السلام) نيز استقامت خواسته شده است. (يونس/10،89) افزون بر اين موارد در قرآن آثارى چند براى استقامت بازگو شده كه نشان اهميت آن است. (همين مقاله => آثار استقامت) در روايات دينى هم دعوت به استقامت جايگاه گسترده‌اى دارد.
[29] در بزرگى و دشوارى استقامت از پيامبر‌اسلام روايت شده است كه خطاب «فاستَقِم كَما اُمِرتَ و مَن تابَ مَعَك» (هود/11،112) آن‌حضرت را پير كرده است.[30] اين سخن پيامبر را مى‌توان بر اثر دشوارى امر استقامت براى پيروان آن حضرت دانست، زيرا در آيه‌اى ديگر (شورى/42، 15) پيامبر به تنهايى دعوت به استقامت شده است و چنين سخنى از آن حضرت روايت نشده است.

موارد استقامت:

يك آيه از 9 آيه‌اى كه مشخصاً به موضوع استقامت پرداخته استقامت را در زمينه عهد و پيمان مطرح كرده است: «فَمَا‌استَقـموا لَكُم فَاستَقيموا لَهُم» (توبه/ 9،7) و ساير آيات مربوط به استقامت در زمينه توحيد و ايمان به ربوبيت و الوهيت خدا و سير به سوى او (استقامت در دين) است. در يك آيه از اين آيات ذكر بودن قرآن براى كسانى مفيد دانسته شده كه مى‌خواهند اهل‌استقامت در حق[31] باشند: «اِن هُوَ اِلاّ ذِكرٌ لِلعــلَمين * لِمَن‌شاءَ مِنكُم اَن‌يَستَقيم» (تكوير/81‌،27‌ـ‌28) ساير آيات در يك تقسيم كلى يا فرمان استقامت داده (يونس/10،89; هود/11،112; شورى/42،15) يا از آثار استقامت سخن گفته است. (احقاف/46،13; جنّ/72،16) مخاطب يك آيه از 4 آيه‌اى كه فرمان استقامت داده همه انسانها هستند. اين آيه با بيان وحدانيت خداى سبحان خواهان استقامت بندگان در مسير حركت به سوى خداست:«اَنَّما اِلـهُكُم اِلـهٌ واحِدٌ فَاستَقيموا‌اِلَيهِ» (فصّلت/41،6); اما سه آيه ديگر مشخصاً بعضى از پيامبران را مخاطب قرار داده است. در دو آيه از پيامبر اسلام خواسته شده است همان‌گونه كه به او فرمان داده شده، استقامت ورزد. (هود/11، 112; شورى/42،15) ظاهر اين آيات به روشنى خواهان استقامت بر مدار فرمانهاى خداوند است; اما مفسران مراد از فرمانها را در اين آيات متفاوت بيان كرده‌اند; بعضى اين فرمانها را چيزى غير از قرآن مى‌دانند كه در اين آيات خداوند پيامبر را مأمور اجراى آن كرده‌است[32]; اما مفسرانى ديگر استقامت را ناظر به دستورهاى قرآن مى‌دانند كه پيش از نزول اين آيات بر پيامبر فرود آمده است.[33] موسى* و هارون(عليهما السلام)ديگر پيامبران الهى‌اند كه در قرآن مأمور به استقامت شده‌اند: «قالَ قَد اُجيبَت دَعوَتُكُما فاستَقيما ولا تَتَّبِعانِّ سَبيلَ الَّذينَ لا يَعلَمون». (يونس/10،89) با توجه به عبارت «لاتَتَّبِعانِّ» كه در ادامه آيه، موسى و هارون* را از پيروى راه نادانان بر حذر مى‌دارد مى‌توان گفت كه مراد، استقامت بر پيروى از راه خداست. برخى مقصود از آن را استقامت در دعا دانسته‌اند.[34] بعضى از مفسران با توجه به اينكه مخاطب سه آيه‌اخير پيامبران الهى هستند و يكى از مهم‌ترين دستورهاى خداوند براى آنان به انجام رساندن رسالت و ابلاغ پيام خداست، استقامت را، استقامت در تبليغ دين و پيامبرى هم مى‌دانند.[35]
در ميان دسته‌اى ديگر از آيات كه آثار استقامت را در انديشه و حركت توحيدى بيان مى‌كند دو آيه‌اى كه استقامت در اعتقاد به ربوبيت الهى را مطرح مى‌كند از شهرت بيشترى برخوردار است: «الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا» (فصّلت/41،30;‌احقاف/46،13) برخى، از كلمه «ثمّ» كه براى تراخى است استفاده كرده‌اند كه بايد در حال و آينده استقامت داشت و با استقامت از دنيا رفت.[36] آيه ديگر نيز استقامت در راه حق[37] ايمان[38] و اسلام[39] را مطرح كرده است: «و‌اَلَّوِ استَقـموا عَلَى الطَّريقَةِ» (جنّ/72،16) در رواياتى مقصود از آيات فوق، استقامت بر ولايت‌اهل بيت(عليهم السلام)دانسته شده[40]، چنان‌كه صراط مستقيم نيز اهل بيت(عليهم السلام)هستند.[41] آيات ديگرى نيز به‌صورت غير مستقيم به استقامت در امورى مانند جهاد پرداخته است. (انفال/8‌،45)

آثار و موانع استقامت:

در قرآن آثارى چند براى استقامت بازگو شده كه بخشى از آن، پاداش اهل استقامت در دنيا و پاره‌اى ديگر پاداش استقامت در آخرت است; اما ويژگى بهره‌مندى از ولايت الهى، در دنيا و آخرت شامل بندگان با استقامت مى‌گردد: «الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلـئِكَةُ... نَحنُ اَولِياؤُكُم فِى الحَيوةِ الدُّنيا وفِى الأخِرَةِ» (فصّلت/41،30‌ـ‌31) مى‌توان عبارت «نَحنُ اَولِياؤُكُم» را از جانب ملائكه دانست; اما چون فرشتگان واسطه رحمت خداوند بوده، از خود ولايتى ندارند، اين عبارت به ولايت الهى تفسير مى‌شود.[42] اهل استقامت، از رهگذر بهره‌اى كه از ولايت الهى و نزول فرشتگان بشارت دهنده دارند، از چنبره ترس و اندوه آزادند: «الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقـموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلـئِكَةُ اَلاّ تَخافوا‌و لا تَحزَنوا ... نَحنُ اَولِياؤُكُم فِى‌الحَيوةِ الدُّنيا و فِى الأخِرَةِ» (فصّلت/41،30‌ـ‌31; احقاف/46،13) اهل استقامت در دنيا از بركات خداوند بهره‌مند مى‌شوند: «واَلَّوِ استَقـموا عَلَى الطَّريقَةِ لاََسقَينـهُم ماءً غَدَقـا» (جنّ/72،16) عبارت «ماءً غَدَقـا» دراين آيه كه به آب فراوان[43] معنا شده كنايه از وسعت و فراوانى روزى است.[44] مشابه اين تعبير كنايى درباره اهل كتاب نيز آمده است[45]: «ولَو اَنَّهُم اَقاموا التَّورةَ والاِنجيلَ و ما اُنزِلَ اِلَيهِم مِن رَبِّهِم لاََكَلوا مِن فَوقِهِم و مِن تَحتِ اَرجُلِهِم» (مائده/5،66) برخى نيز «ماءً‌غَدَقـا» را به هدايت[46] و علم كثير[47] تفسير كرده‌اند. در آخرت هم زندگى جاودانه در بهشت موعودى كه همه چيز در آن فراهم است، فرجام نيكوى بندگانى است كه بر ربوبيت خداوند استقامت مىورزند[48]: «واَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتى كُنتُم توعَدون ... لَكُم فيها ما تَشتَهى اَنفُسُكُم ولَكُم فيها ما تَدَّعون» (فصّلت/41،30 ـ31)، «اُولـئِكَ اَصحـبُ الجَنَّةِ» (احقاف/46،14) استقامتورزى براى مؤمنان، به سبب عوامل بازدارنده‌اى در بيرون و درون وجود آدمى، همواره با موانع و دشواريهايى همراه است كه با توجه به مفهوم استقامت، هر كوتاهى و نقصى در عبوديت خدا را، مى‌توان مانع استقامت تلقى كرد، ازاين‌رو در‌بعضى از آيات‌مرتبط با استقامت به چند عامل كلى اشاره شده است. اين موانع عبارت است از: فراموشى ياد خدا[49] (جنّ/ 72،17)، پيروى از هوا و هوس[50] (شورى/ 42،15)، پيروى از راه نادانان[51] (يونس/ 10،89)، ممانعت شيطان از حركت انسان در صراط مستقيم[52](اعراف/7،16)، اختلاف و تنازع (انفال / 8‌،46) و دنياطلبى. (آل‌عمران/3،152)

منابع

ارشادالعقل السليم الى مزايا القرآن الكريم، ابى‌السعود; بحار الانوار; بصائر ذوى‌التمييز فى لطائف الكتاب العزيز; تاج العروس من جواهر القاموس; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; ترتيب كتاب العين; تفسير التحرير و التنوير; تفسير راهنما; تفسير غريب القرآن; التفسير المنير فى‌العقيدة والشريعة و المنهج; تفسير نمونه; تفسيرنورالثقلين; تهذيب اللغه; جامع البيان عن تاويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; رحمة من الرحمن فى تفسير و اشارات القرآن; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; روض الجنان و روح الجنان; الصحاح تاج اللغة و صحاح‌العربيه; غرائب التفسير و عجائب التأويل; فتح‌القدير; الفتوحات المكيه; فرهنگ فارسى; القاموس‌المحيط; الكشاف; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان‌العرب; لطائف الاشارات; لغت نامه; مجمع البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مدارج‌السالكين; معجم‌الفاظ غررالحكم و دررالكلم آمدى; معجم الفروق اللغويه; معجم مقاييس‌اللغه; المعجم‌الوسيط; مفردات الفاظ القرآن; منازل‌السائرين; الميزان فى تفسيرالقرآن; النكت‌والعيون، ماوردى; النهاية فى غريب‌الحديث و الاثر; نهج‌البلاغه.
سيد عباس رضوى، غلامرضا قدمى




[1]. تاج العروس، ج‌17، ص‌592; الصحاح، ج‌5، ص‌2017; مجمع البحرين، ج‌3، ص‌566.
[2]. النهايه، ج‌4، ص‌125.
[3]. الفروق اللغويه، ص‌51; ترتيب العين، ص‌694.
[4]. لغت نامه، ج‌6، ص‌2181; فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌255.
[5]. القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1517; المعجم‌الوسيط، ص‌768; الصحاح، ج‌5، ص‌2017.
[6]. غرائب‌التفسير، ج‌1، ص‌435; رحمة من‌الرحمن، ج‌1، ص‌265.
[7]. التحقيق، ج9، ص341; الميزان، ج11، ص47‌ـ‌48.
[8]. التحرير والتنوير، ج‌11، ص‌282.
[9]. الفتوحات المكيه، ج‌2، ص‌217; منازل‌السائرين، ص‌42; مدارج‌السالكين، ج‌2، ص‌108.
[10]. منازل السائرين، 42.
[11]. روح‌المعانى، مج‌7، ج‌12، ص227; التحريروالتنوير، ج‌6، ص‌237.
[12]. جامع البيان، مج‌7، ج‌11، ص‌209; مجمع البيان، ج‌9، ص‌38; الميزان، ج‌10، ص‌116.
[13]. الميزان، ج‌11، ص‌47.
[14]. همان، ص‌47‌ـ‌48.
[15]. الميزان، ج‌10، ص‌116; ج‌17، ص‌389; ج‌20، ص‌46.
[16]. مجمع البحرين، ج‌2، ص‌577; بصائر ذوى التمييز، ج‌3، ص‌371.
[17]. نهج البلاغه، خطبه 176.
[18]. لسان العرب، ج‌9، ص‌83; القاموس المحيط، ج‌2، ص‌1361; تاج العروس، ج‌15، ص‌147، «عدل».
[19]. التحقيق، ج‌2، ص‌5.
[20]. تفسير قرطبى، مج‌4، ج‌8، ص‌240.
[21]. الميزان، ج6، ص196; ج7، ص191; غريب‌القرآن، ص‌388.
[22]. نمونه، ج3، ص122; ج‌4، ص‌234; راهنما، ج‌6، ص‌192، 196.
[23]. الميزان، ج‌3، ص‌23.
[24]. مفردات، ص‌636، «فسد».
[25]. تاج العروس، ج‌13، ص‌401‌ـ‌402، «فسق».
[26]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌693.
[27]. الميزان، ج‌1، ص‌28‌ـ‌29.
[28]. همان، ج‌1، ص‌31‌ـ‌32.
[29]. الخصال، ج‌2، ص‌404; معجم الفاظ غررالحكم، ص‌951.
[30]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌304; تفسير قرطبى، مج‌5، ج‌9، ص‌71.
[31]. الميزان، ج‌20، ص‌220.
[32]. روح المعانى، مج‌7، ج‌12، ص‌227.
[33]. الميزان، ج‌11، ص‌48.
[34]. تفسير قرطبى، مج‌4، ج‌8، ص‌240.
[35]. كشف‌الاسرار، ج‌4، ص‌209، 452; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌304; تفسير قرطبى، مج‌4، ج‌8، ص‌240.
[36]. لطائف الاشارات، ج‌2، ص‌327.
[37]. جامع البيان، مج‌14، ج‌29، ص‌141; روض الجنان، ج‌19، ص‌450.
[38]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌559.
[39]. روح المعانى، مج‌16، ج‌29، ص‌155; فتح القدير، ج‌5، ص‌308; الميزان، ج‌20، ص‌46.
[40]. بحارالانوار، ج‌6، ص‌148; ج‌24، ص‌24‌ـ‌29.
[41]. نورالثقلين، ج‌1، ص‌20‌ـ‌21.
[42]. الميزان، ج‌17، ص‌390.
[43]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌559; الميزان، ج‌20، ص‌46.
[44]. تفسير ماوردى، ج‌6، ص‌116; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌305; الميزان، ج‌20، ص‌46.
[45]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌559.
[46]. تفسير ماوردى، ج‌6، ص‌117.
[47]. بحارالانوار، ج‌24، ص‌29.
[48]. الميزان، ج‌18، ص‌196.
[49]. همان، ج‌20، ص‌46.
[50]. الكشاف، ج‌4، ص‌216.
[51]. همان، ج‌2، ص‌366.
[52]
. همان، ص‌91.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها