0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اميد، عامل حركت تكاملى انسان

اميد، عامل حركت تكاملى انسان

خلیل منصوری

اميد، عامل حركت انسان به سوى كمال است. از آن جايى كه انسان از نقص بيزار است، دوست ندارد تا در آن بماند; از اين رو مى كوشد تا نقص را از خود دور ساخته و در هر موردى به كمال آن برسد. اين هرچند شرط لازمى براى تلاش و حركت است ولى به تنهايى كافى نيست، بلكه نيازمند امر ديگرى است. آن امر ديگر چيزى جز اميد رسيدن به كمال نيست.
هنگامى كه انسان اين گمان در او پديد آيد كه مى تواند با تلاش از نقص بگريزد و به كمال دست يابد، حركت تكاملى را آغاز مى كند. اين انگيزه رسيدن به كمال و رهايى از نقص همان اميد است كه گاه در شكل آرزو و گاه به صورت آرمان خودنمايى مى كند. بنابراين مى توان به اين نتيجه رسيد كه اميد به عنوان موتور و نيروى محركه حركت تكاملى نقش به سزايى را ايفا مى كند.
انسان نوميد، هيچ انگيزه اى براى تلاش و حركت ندارد و هماره در رنج به سر مى برد و به نوعى خمود و افسردگى دچار است. از اين رو، بايسته است تا در اين گونه افراد بذر و تخم اميد كاشت، تا انگيزه اى براى حركت و رهايى از افسردگى فراهم گردد. در حقيقت انسان نوميد، انسانى مرده، بى تحرك، بى انگيزه، سرد و بى روح است.

واژه شناسى

اميد در جايى به كار مى رود كه انسان گمان وقوع خيرى را در آينده، ممكن بداند و به انتظار تحقق و وقوعى خير باشد. [1] البته گفته شده اميد به معناى ترس، توقّع، انتظار و شوق نيز به كار رفته است.[2] شايد بتوان گفت اين معانى به لوازم معناى اميد و يا به بخشى از آن اشاره دارد، نه آن كه معناى حقيقى واژه باشد; زيرا از آن جايى كه متعلق اميد امرى ممكن نه قطعى است[3] و همواره اين ترس و نگرانى وجود دارد كه آن امر تحقق نيابد، اميد را به ترس و خوف معنا كرده اند; و از آن جايى كه متعلق اميد، امرى خير و مسرّت بخش است و طبعاً موجب اشتياق شخص اميدوار نسبت به آن امر شده و يك حالت انتظار و توقع به او دست مى دهد، اميد را به توقع و شوق و انتظار نيز معنا كرده اند. به هرحال آن چه از كاربرد واژه مى توان فهميد آن است كه اميد، آرزوى بهبود اوضاع در زمانى است كه ترس از عدم تحقق آن وجود دارد.
مير سيد شريف جرجانى اميد و رجاء را مترداف با آرزو دانسته و در اصطلاح به توجه قلب يا دلبستگى انسان به حصول مراد و امر محبوب در آينده، تعريف كرده است.[4] همين معنا را فيض كاشانى به عنوان اصطلاح اخلاقى دانسته و مى گويد: در اصطلاح علم اخلاق نيز اميد راحتى و لذتى است كه از انتظار تحقق امرى محبوب، در قلب حاصل مى شود.[5]
بنابراين اميد هرچند از عواطف انسانى است، ولى از حالت هاى انفعالى نيست، بلكه از عوامل محرّك و فعّال در روح و جان انسان است و انگيزه تحرك در اوست. از نظر اهل سلوك و عرفان عبارت از آرامش و اطمينانى است كه در دل به جهت بر آورده شدن وعده خيرى پديد مى آيد; و آن را از جمله مقامات سالكان و عارفان دانسته اند. چنان كه گفته اند فرق ميان اميدوارى و تمنا آن است كه انسان اميدوار در راه رسيدن به اميدش كار و تلاش مى كند و بى كار نمى نشيند ; ولى كسى كه تمناى وصال و رسيدن به چيزى را دارد كارى نمى كند و كاهلى پيشه مى گيرد. غزالى در احياء العلوم مى نويسد: شايسته است كه بنده به كرم و بزرگوارى خداوند گمان نيكو داشته باشد، ولى تمناى بى جاى مغفرت حرام است. فرق ميان آن ها اين است كه گمان نيكو پس از توبه و انجام كارهاى نيك است ; و تمنا و آرزو آن است كه آرزوى مغفرت در كار باشد، اما توبه و نيكوكارى نباشد.[6] امام صادق (ع) كمان نيكو را به عمل پيوند مى زند و اميد را بى عمل لغو بر مى شمارد و مى گويد: گمان نيكو به خداوند اين است كه جز به خدا اميد، و جز از گناه خويش بيم نداشته باشى.[7] امير مؤمنان نيز اميد را ملازم عمل صالح دانسته مى فرمايد: پاره اى گمان مى برند به خدا اميد دارند، اما سوگند به خداوند بزرگ كه دروغ مى گويند، اگر راست مى گويند پس چرا اين اميدوارى در عملشان به چشم نمى خورد; زيرا هركس اميدى داشته باشد، مى توان آن را در عملش مشاهده نمود. هر اميدى جز به خدا نابجا و هر ترس و بيمى جز ترس از خدا نادرست است.[8]
اميد و اميدوارى به عنوان يك كليد واژه و مفهوم كليدى[9] در بسيارى از آيات قرآن كريم با مشتقات واژه «رجاء»[10] و «عسى»[11] مطرح شده است. در برخى از آيات نيز اميد با واژه هايى مانند «عسى»[12] و «لعل» [13] به خداوند نسبت داده شده است. در اين گونه موارد، خداوند طبق محاورات عرفى سخن گفته و در واقع خواسته است با اين روش، مخاطب و يا شخص ديگرى را نسبت به وقوع امرى اميدوار سازد. هم چنين بحث نوميدى در قالب كلمه هايى هم چون: «يأس»،[14] «قنوط» [15] و «إبلاس»[16] مطرح مى باشد. يأس به معناى فقدان اميد و طمع;[17] قنوط به معناى يأس شديد،[18] و إبلاس به معناى يأس شديدى كه از سوء عمل شخصى ناشى شده و موجب حزن مى باشد،[19] و يا حزن ناشى از يأس شديد[20] است. افزون بر موارد ياد شده، مفهوم اميد در آيات فراوان ديگرى كه در آن ها از خداوند سبحان با اوصاف رحيم، غفور و توّاب ياد گرديده و آياتى كه در آن ها وعده هاى الاهى مطرح مى باشد، قابل بررسى و پيگيرى است.
برخى در صدد برآمده اند تا اميد بخش ترين آيات را شناسايى كنند.[21] در اين زمينه، آيات 145 سوره آل عمران، 48[22] يا 110 سوره نساء، 53 سوره زمر،[23] 30 شورى[24] و 282 بقره[25] ذكر شده است. حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل كرده اند كه اميدبخش ترين آيات، آيه 114 سوره هود است كه خداوند مى فرمايد:«واَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وزُلَفـًا مِنَ الَّيلِ اِنَّ الحَسَنـتِ يُذهِبنَ السَّيِّـاتِ;[26] در دو سوى روز و آغاز شب نماز بگذار; چون كه نيكويى ها، زشتى ها را مى زدايد». برخى از امام باقر(عليه السلام) نقل كرده اند كه اميد بخش ترين آيات، آيه 5 سوره ضحى است كه خداوند در آن جا مى فرمايد:«ولَسَوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضى;[27] به زودى خداوند به تو مى بخشد تا تو خشنود شوى». در تفسير اين آيه گفته شده كه اين بخشش در روز قيامت است به طورى كه آن حضرت شفاعت امت خويش را مى كند و خداوند به او اجازه مى دهد كه بسيارى از پيروانش را به بهشت وارد كند و اين آن چنان زياد است كه پيامبر بدان خشنود مى شود.

اميد عامل حركت

چنان كه گفته شد، اميد، عامل حركت انسان به سوى كمال است. بر پايه روايات هركس به چيزى اميد داشته باشد، براى رسيدن به آن تلاش مى كند.[28] صدور اعمال مناسب با اميد از انسان، نشانه اميدوارى وى است: «فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صــلِحـًا ولا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَدا»;[29] هركس كه به ديدار و لقا خداوند در آخرت اميدوار است، بايد كردارى نيكو داشته باشد و در پرستش پروردگارش كسى را شريك و همتاى او نگيرد. بنابراين تنها كسى كه از گناهان پرهيز كرده و به وظيفه خود عمل نموده و اسباب اميد را فراهم كند، شايسته است به فضل الاهى اميد داشته باشد.[30] چنان كه قرآن كريم، ايمان، هجرت و جهاد را عوامل اميد به رحمت حق دانسته است و مى فرمايد: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هاجَروا وجـهَدوا فى سَبيلِ اللّهِ اُول

پی نوشت ها:

[1]. مفردات راغب، ماده رجا; معجم الفروق اللغويه، ماده رجا، شماره 976; التحقيق، ج 4، ص 70.
[2]. مجمع البحرين، ج 1، ص 155، ماده «رجو»، نثر طوبى، ص 297، موسوعة كشاف اصطلاحات، ج 1، ص 844.
[3]. المحجة البيضاء، فيض كاشانى، ملا محسن، ج 7، ص 249; دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 161.
[4]. جرجانى، سيد شريف، التعريفات، تصحيح ابراهيم الابيارى .
[5]. المحجة البيضاء، ج 7، ص 249.
[6]. كشاف اصطلاح الفنون، ذيل واژه رجا.
[7]. المحجة البيضاء، فيض كاشانى، ملا محسن، ج 7، ص 249; دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 161.
[8]. نهج البلاغه، خطبه 16.
[9]. نك: دايرة المعارف تشيع، جمعى از محققان، ج 8، ص 160 و نيز دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى، خرمشاهى، بهاء الدين، ذيل واژه رجا.
[10]. عنكبوت(29)،5
[11]. اعراف(7)،129
[12]. مائده(5)، 52
[13]. طه (20)، 44
[14]. عنكبوت (29)، 23
[15]. حجر(15)، 55
[16]. روم/ 30، 49
[17]. مقاييس اللغة، ج 6، ص 153; مفردات، ص 892.
[18]. لسان العرب، ج 11، ص 319; التحقيق، ج 9، ص 325.
[19]. التحقيق،ج 1، ص 330.
[20]. مفردات، ص 143.
[21]. نك: دايرة المعارف تشيع، ج 8، ص 160
[22]. مجمع البيان، ج 3، ص 110.
[23]. تبيان، ج 9، ص 37; تفسير فرات كوفى، ص 570.
[24]. مجمع البيان، ج 9، ص 47; الصافى، ج 4، ص 377.
[25]. المحجة البيضاء، ج 7، ص 257.
[26]. مجمع البيان، ج 5، ص 307 و 308; تفسير ابوحمزه ثمالى، ص 203.
[27]. كبير، ج 16، ص 213; درالمنثور، ج 8، ص 543; مجمع البيان، ج 10، ص 382.
[28]. نهج البلاغة، خطبه 160، ص 84; كافى، ج 2، ص 69; تحف العقول، ص 213 و 362.
[29]. كهف(18)،110
[30]. احياء العلوم، ج 4، ص 2318.
جمعه 21 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زندگی در سایه امید

زندگی در سایه امید

خلیل منصوری

اشاره اميد داشتن مهم ترين انگيزه در زندگي انسان است. اگر انسان از زمان مرگ خويش آگاه بود به کاري دست نمي زد. اگر مي دانست چند سال ديگر مي ميرد، جفتي بر نمي گزيند و کاري را آغاز نمي کند و تنها به امور و مسايل روزانه خويش بسنده مي کند. ناآگاهي از زمان مرگ و اميد به زندگي است که وي را وامي دارد تا درس بخواند، کاري بزرگ را آغاز کند و يا ازداوج نمايد و خانه و خانواده تشکيل دهد.
قرآن اميد را عاملي مهم در حرکت و زندگي بشر بر مي شمرد و بيان مي کند که اميد است که وي را به سوي کاري و يا عملي سوق مي دهد. به عنوان نمونه بيان مي کند که اميد به پاسخ گويي از سوي خداوند علت و انگيزه براي دعا و طلب از او مي شود.(بقره ايه 186) و اميد به آينده برتر در اين دنيا و يا آخرت است که موجب مي شود تا باورها و کنش ها و واکنش هاي خويش را تصحيح کند و به بازسازي و اصلاح اعمال و رفتار خود بپردازد.( يونس آيه 7 و 8)
خداوند در آيه 110 سوره کهف مي فرمايد: فمن کان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا؛ هر کسي که به ديدار و لقاي پروردگارش اميد بسته است مي بايست کارهاي نيکو و صاحل انجام دهد.
در اين نوشتار نقش و کارکرد اميد در زندگي انسان از ديدگاه قرآن و آموزه هاي وحياني بررسي و گزارش مي شود.

اهميت و ارزش اميد در زندگي

بهترين و ساده ترين راه براي شناخت ارزش و اهميت امري در زندگي بشر، بررسي و تحليل آثار و کارکردهايي است که موضوعي در زندگي بشر به جا مي گذارد. از اين رو در آغاز اين نوشتار به بررسي مهم ترين کارکردها و آثار اميد پرداخته مي شود تا ارزش و اهميت آن نيز دانسته شود.
قرآن، مهم ترين اثر و کارکرد اميد در زندگي بشر را آسان شدن سختي ها و تقويت روحيه انسان مي داند. به اين معنا که انسان براي هر عملي مي بايست انگيزه اي داشته باشد و هر چه کار سخت و دشوارتر باشد, مي بايست اميد به بهره وري و بهره مند نيز بيش تر باشد. نقش عواطف و احساسات در زندگي بشر گاه بيش تر از عقل و خرد است. به اين معنا که اگر عقل و خرد حکم کند که کاري هر چند سخت و دشوار در زندگي او مفيد خواهد بود به آن روي مي آورد؛ ولي اين به تنهايي موجب نمي شود تا انسان به کاري اقدام کند ؛ زيرا روحيه انساني ارتباط تنگاتنگي با عواطف و احساسات وي دارد.
اميد موجب مي شود تا روحيه شخص از نظر روحي و رواني تقويت شود و عاملي براي انجام کارهاي سخت و دشوار گردد.
در اين راستا توجه به پاداش بزرگ نيز مي تواند عاملي براي آساني شدن کارها براي شخص شود. کسي که با انجام کاري اميد به پاداش در خور و شايسته داشته باشد به آساني به کارها اقدام مي کند و هر سختي را بر خود تحمل مي کند.
قران به اين مساله با بيان مصداقي در آيه 104 سوره نساء اشاره مي کند و مي فرمايد که چگونه سختي جنگ براي کساني که اميد به ديدار خدا داشته و از وي اميد پاداش دارند، آسان مي شود و همه سختي ها را به جان مي خرد.
روحيه شخص با اميد به رسيدن به هدف تقويت مي شود و شخص در برابر سختي ها واکنش مثبتي از خود نشان مي دهد و اميدوار مي شود تا با تحمل آن به مقصد خويش دست يابد. اين بدان معنا نيست که شخص به قطع به هدف خويش مي رسد بلکه تنها اميدوار است که شايد به آن دست يابد و همين انگيزه اي مي شود تا سختي هاي جانکاه را تحمل کند.
در حقيقت اميد به پاداش و دست يابي به اهدافي خاص موجب مي شود تا انسان تلاشي را صورت دهد. اگر انسان اميدي به دست يابي نداشته باشد، هرگز به تلاشي دست نخواهد زد و کوششي براي رفع و برداشتن مشکلات از خود بروز و ظهور نمي دهد.(يوسف آيه 87)
به عنوان نمونه کسي که اميد به اجابت دعا نداشته باشد هرگز دست به دعا بر نخواهد داشت و در پيشگاه خدا انابه و تضرع نمي کند. اميد به استجابت دعا موجب مي شود که شخص اين سختي و رنج را بر خود تحميل کند و به اشکال مختلف و راه هاي گوناگون به دعا بپردازد و از خدا براي رهايي از مشکلات زندگي و دردهاي روحي و جسمي و برآورد نيازهايش دعا کند.(بقره آيه 186)
اگر کسي به اين باور باشد که کارش هيچ تاثير نداشته باشد اقدامي به انجام آن نمي کند ولي اگر اميدوار باشد که شايد اين کار تاثيري خواهد گذاشت به اميد دست يابي به اين کار اقدام مي ورزد. در اين جا مساله احتمال و گمان رسيدن به نتيجه براي او کافي است تا به کاري دست زند. بر همين پايه و اساس است که شخص به آموزش و پرورش خطاکاران و بزهکاران اقدام مي کند؛ زيرا اين اميد را به خود مي دهد که شايد اين اشخاص بزهکار و خطاکار تحت آموزش و پرورش درست اصلاح گردند.(نساء آيه 64 و نيز توبه آيه 102 و 106)
اميد به رسيدن به پيروزي است که شخص را در برابر مستکبران قرار مي دهد و مانع اي مي گردد تا جلوي فساد و افساد ظالمان و مستکبران را بگيرد.(فرقان آيه 21 و عنکبوت آيه 36)
اين ها بخشي از آثار اميد است که در آيات قرآن بدان اشاره شده است. در همه اين ها به مساله روحي و رواني اميد و تاثير آن در اين حوزه پرداخته شده است. اگر کسي بخواهد درباره اميد در قرآن تحقيق و پژوهشي را انجام دهد مي بايست به حوزه روان شناسي اميد بيش از جنبه هاي ديگر آن توجه کند؛ زيرا اميد مساله اي است که ارتباط تنگاتنگي با حوزه روان شناسي رفتار دارد. به اين معنا که هر رفتار انساني انگيزه اي مي خواهد که اميد به عنوان عامل و علتي مهم در انگيزه سازي نقش آفرين است.
از اين جا به اهميت و ارزش اميد و نقش آن در زندگي نيز رسيده ايم؛ زيرا به خوبي و روشني اثبات شد که اميد تا چه اندازه در زندگي انسان نقش سازنده و مثبتي را ايفا مي کند به گونه اي که بدون اميد نمي توان اميدوار بود که انسان زندگي در دنيا را تحمل کند و مانند بسياري از انسان که اميد بريده اند، گرفتار افسردگي مي شوند و در نهايت به جهت احساس بيهودگي و لغويت به خودکشي دست مي زنند. اميد است که مي توان جلوي افسردگي را بگيرد و از خودکشي انسان ها جلوگيري به عمل آورد.
در حقيقت مهم ترين کارکرد اميد را مي بايست افزون بر تحرک بخشي و تلاش زايي در انسان، در جلوگيري از افسردگي و خودکشي دانست.
قرآن از نوميدي و آثار آن به اشکال مختلف سخن گفته است. در آياتي که به اين مساله پرداخته شده است , هر چند به اين نکته با صراحت اشاره نشده است که نوميدي عامل و انگيزه خودکشي است ، اما به اين مطلب عمومي و کلي اشاره شده است که نوميدي در انسان موجب مي شود تا انسان موجودي سرکش گردد و به طغيان نسبت به خدا و قوانين آن دست يازد.(يونس آيه 11 و فرقان آيه 21) کفر به خدا و نعمت هاي او (يوسف آيه 87) و دست شويي از رحمت خداوندي و مدد و ياري او (زمر آيه 63 و يوسف آيه 87) از نتايج و پيامدهاي طبيعي نوميدي است. بنابراين کسي که نوميد مي شود دچار سستي و ضعف مي شود(نساء آيه 104) و در برابر مشکلات خود را مي بازد. خواسته هاي نامعقولي را مي خواهد (فرقان آيه 21) و در نتيجه عدم دست يابي با آن دچار افسردگي مي گردد. افسردگي فزاينده موجب مي شود تا دست به خودکشي بزند که مصداقي از طغيان بر خدا و رحمت او به شمار مي آيد. ( يونس آيه 11)
به هر حال در نگرش و بينش قرآني اميد عاملي مهم براي تحرک و تلاش و زندگي و مانع اي براي دوري از افسردگي و خودکشي و طغيان است.

جمعه 21 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بیم و امید، ابزاری کارآمد برای تکامل

بیم و امید، ابزاری کارآمد برای تکامل

خليل منصوري

در حديث مشهوري پرستشگران به سه گروه دسته بندي شده اند: 1) گروهي كه از ترس دوزخ و جهنم پرستش مي كنند؛ 2) گروهي كه به شوق بهشت عبادت مي ورزند؛ 3) گروهي كه به عشق و محبت خدا سر بر سجده مي نهند(1). اين دسته بندي به مراتب طولي پرستشگران توجه مي دهد، بنابراين كسي كه به خاطر ترس از دوزخ پرستش مي كند، شوق به بهشت نيز دارد؛ ولي از آن جايي كه ترس از دوزخ در نهادش قوي تر بروز و ظهور كرده، شوق به بهشت تحت شعاع آن قرار گرفته و خود را آن چنان كه بايسته است نشان نمي دهد؛ چنان كه كسي كه شوق به بهشت دارد ترس از جهنم و دوزخ نيز در نهادش نهان است و ظهور آن چنان بايسته و شايسته است نمي يابد.
از اين دسته بندي در مي يابيم كه مسأله خوف و رجا و ترس و اميد به عنوان عاملي مهم در راستاي تكامل انساني به كار مي رود. هرچند كه نسبت به عامل عشق دو عامل ديگر بسيار ناپسند جلوه مي كند ولي نمي توان از تأثير شگفت خوف و رجا در قرار دادن انسان در جاده تكامل چشم پوشيد. عشق به عنوان يك عامل و جاذبه طبيعي و اختياري مهم ترين عامل در حركت تكاملي است ولي از آن جايي كه شيطان در راه تكامل انسان «لأقعدن لهم صراطك المستقيم» نشسته است و همگان گرفتار جاذبه عشق نيستند و به اختيار نمي توانند در راه قرار گيرند، گاه خداوند ناچار است تا با ابزارهاي ديگر ولو به صورت جبر قطعي انسان را در طريق قرار دهد تا طعم عشق و محبت را بچشد و آن گاه از خود به اختيار ادامه دهد. البته اين گونه نيست كه عاشقان در آن مقام از خوف و رجاء برخوردار نيستند و اين دو در آن جايگاه صفت ممدوح و پسنديده اي نيست بلكه كسي كه در جاذبه عشق الهي قرار دارد ترس از دوزخ و اسماي جلالي خداوند و مظاهر آن دارد و به بهشت و نام هاي مجالي و مظاهر آن شوق و گرايش دارد. ولي اين شوق و خوف او در سايه عقل تعديل شده و از آن جايي كه نفس مطمئني يافته منتظر لقاءالله است. پيامبر اكرم(ص) كه در مقام عشق امت خداوند را از آن جا كه فاطر آسمان و زمين است(2) اهل عبادت مي يابد(3) و از آن رو كه اطعام كننده و منعم است به عنوان ولي مي گيرد(4) و از عذاب روز بزرگ و جلال و عظمت خداوند در هراس است(5).
از نظر قرآن ابزار خوف و اميد بهترين ابزار براي در راه قرار دادن انسان به سوي هدايت و كمال مطلق است.
از اين رو قرآن با اشاره به عذاب شديد، ترس و هراس در دل ها مي افكند و با اشاره به مغفرت و رحمت الهي شوق و گرايش به بهشت را تشديد مي كند و بيان رضوان محبان و عاشقان را مي نوازد.(6) چنان كه عاشقان از عذاب فراق به شدت مي سوزند و مي نالند.(7)

نفساني وعقلاني

ترس واميد داراي مراتب چندي است؛ پايين تر آن خوف و رجاي نفساني است. كساني كه نسبت معرفتي آنان به خداوند بسيار ضعيف است در اين مرحله و مرتبه قرار دارند. درخواست هاي ايشان نيز زاهدانه و از خدا جز نجات از دوزخ و اسم جلالي چيزي نمي خواهند و اگر درخواستي داشته باشند از بهشت خواهي تجاوز نمي كند.
اما كساني كه خداوند سبحان را به عظمت شناخته اند، ترس آنها از خداوند ترس عقلي و سوز آنان از فراق اوست. آن چه در آنان نمود دارد شوق لقاي خدا و خوف هجران اوست و اگر در پرتو اين اشتياق و سوز به بهشت گرايش و از دوزخ گريزانند، گرايش و گريز آنان نيز عقلي است.(8) چنان كه ترس فرشتگان نيز عقلي است.(9) آنان با شناخت جلال و عظمت الهي خائف هستند و از آن حريم مي گيرند.
بهشت و دوزخ انسان بسته به مرتبه هاي كمال و نقصي اوست. هرچه درجه وجودي نفس انسان كامل تر و از نقص مبراتر باشد بهشت او كامل تر است؛ و هرچه انسان به نقص نزديك و از كمال دورتر باشد، دوزخ او در همان سطح و درجه خواهد بود. نفس به هر پايگاهي وجودي برسد خوف و رجاي او نيز به همان اندازه خواهد رسيد. كسي كه به مقام تجرد برزخي (مثالي وخيالي) برسد خوف و رجاي وي نيز در همان اندازه مثالي و خيالي خواهد بود؛ و اگر به مقام تجرد عقلاني راه يابد ترس و اميد او نيز معقول خواهد بود هرچند كه از هراس و اميد وهماني و خيالي نيز برخوردار خواهد بود؛ زيرا عقل، تجرد برزخي را در جاي خاص خود حفظ مي كند، نه آن كه آنها را حذف كند. بنابراين انسان كامل كه عاشقانه عبادت مي كند مراتب پايين تر را نيز دارد؛ زيرا آن كه صد را دارد نود نيز در پيش او حاضر است. بنابراين همان گونه كه از نظر معرفت شناختي (معرفت نظري) رشد يافت و از نظر وجود شناختي (معرفت عملي و وجودي) نيز كامل شد، به مراتب معرفتي و وجودي پايين تر را نيز حافظ خواهد بود؛ بنابراين بهشت و نيز اميد او، جسماني وعقلاني خواهد بود (10) و به همان مقدار كه از نظر معرفتي و وجودي تكامل ضعيف و ناقص باشد به همان اندازه از ترس برخوردار خواهد بود و در نتيجه دوزخ او نيز عقلي و جسمي است. قرآن سخن از آتشي دارد كه در دل ها مي سوزد و در آن شعله ور است. اين آتش كه دل ها افروخته مي شود همان آتش عقلي است.(11)

كاركرد خوف و رجا در تكامل انساني

بي گمان اشتياق عاشقانه نقش مثبت و سازنده اي در توجه انسان به كمال و روي آوري به آن دارد. انسان با شناخت كمال مطلق به آن گرايش مي يابد و مي كوشد تا خود را بدان برساند؛ از اين رو، در راستاي مناسخت مي كوشد تا وجوه كمالي را بشناسد و خود را بدان بيارايد و از نقص مي گريزد تا دامن خويش از آن مبرا سازد.
با اين حال نمي بايست از كاركرد مثبت خوف و رجا نيز غافل شد. بيم از دوزخ ظاهري همانند هراس از دوزخ هجران خدا امري پسنديده و تأثيرگذار در روند تكاملي بشر است چنان كه شوق به بهشت ظاهري همانند اشتياق به رضوان الله ممدوح و درگرايش وي به سوي كمال مؤثر مي باشد.
انسان كامل همانند كوهنوردي است كه به سوي قله هاي جلال و جمال خداوند حركت كرده و خود را به نزديكي آن رسانده است. در آن حال، وي وقتي به پايين قله مي نگرد هماره ترس از سقوط به ته دره وحشتناك دوزخ جلالي، وي را وا مي دارد تا استوارتر از پيش گام بردارد و هرگز احتياط را از دست ندهد؛ زيرا هركه بالاتر مي رود و به نوك قله نزديك تر است، از سويي سقوط وي ممكن تر و احتمال آسيب شديدتر است و از سوي ديگر از آن جايي كه چشم به قله كمال دارد تلاش بيشتري مي كند، چون اميد رسيدن به آن وي را بر سر شوق مي آورد.
ترساندن و انذار به عنوان يك مأموريت براي پيامبر تعيين شده است(12) ولي بي گمان با آن كه همگان انذار و بيم داده مي شوند با اين همه تنها زندگان معنوي هستند كه از بيم و انذار به خشيت مي افتند و تحت تأثير آن به سوي كمال رانده مي شوند و جمال الهي را مي جويند(13) بنابراين ترس و بيم واقعي دانشمندان واقعي ريشه در همان حيات معنوي ايشان دارد(14) و كسي كه از خداوند بيم و خشيت دارد به مقام رضايت مي رسد كه خود نوعي كمال است(15) و چون از نظر معرفتي مي داند كه خداوند حكيم و داناست و به كسي ظلم و اجحاف نمي كند پس نسبت به آن چه مي رود خشنود است و از نظر عملي نيز جانش در آرامش است و هيچ گونه اضطراب روحي و رواني ندارد، زيرا به مقام اطمينان وارد شده است. چنين كسي است كه مي تواند به مقام جنت ذات و لقاءالله راه يابد(61)، زيرا هم به جهت دانشش به عظمت و جلال خدا از او هراسناك است و هم به جهت اميد به مقام جمال و ورود در ساحت جنت ذات انساني راضي و مرضي است و در آن مقام قرار دارد. به هر حال انسان طبيعي كه فطرتاً به سوي كمال گرايش دارد دو حالت بيم و اميد در او وجود دارد، (17) و اين در عالم عامل و انسان كامل قوي تر است، زيرا به مقام خشيت مي رسد. خشيت اين است كه خداوند را منشأ اثر در همه عالم و آدم مي داند. البته خشيت به معناي «منشأ اثر دانستن» تنها در برابر خدا رواست و در برابر غير او امري ناپسند است، به خلاف خوف، چون او مبدأ واقعي همه آثار است ولي خوف كه ترتيب اثر عمل دادن است ويژه خداوند نيست، بلكه نسبت به هر وجود زيانباري درست است. خشيت و رهبيت تنها نسبت به خدا و از خدا امري كمالي است و نسبت به غيرخدا نقص و ناپسند است. به اين ترتيب بايد گفت كه مؤمن آن كمال را داراست و از اين نقص منزه و مبراست، در حالي كه منافق از آن كمال محروم و به اين نقص مبتلاست. (18)
به هر حال صرف داشتن خوف نقص نيست، بلكه توقف در آن نقص است. انسان كامل همواره در سير صعودي است تا به كمال مطلق برسد يا آن كه رسيده و در مقام جامعيت و حضرت جمع الجمع ثابت است. غرض آن كه خوف و رجا در انسان كامل، چون در طول رسيدن به لقاء الله است كمال خواهد بود و اين غير از خوف و رجا وهمي و خيالي است كه در افراد عادي يافت مي شود. سر كمال بودن آن اين است كه خوف و رجاي مزبور در پرتو كمال عقلي به خوف از هجران ديدار خدا و نيز اميد به لقاي حق مي رسد كه در اين حال نقص موردهاي وهم و خيال و عيب نفساني بودن را خواهند داشت.
بنابراين خوف و رجايي كه تحت رهبري و در راستاي لقاءالله باشد از جهاتي تعديل شده است و مي تواند الگويي براي همه خائفان باشد. از اين رو، چنين بيم و اميدي، خوف و رجاي معقول و مقبول خواهد بود و همه آن را پسنديده و امري ارزشي برمي شمارند.
نكته شايان ذكر اين است كه به همان نسبت كه درك و شناخت رسول اكرم(ص) به هستي و معارف و مطالب قوي تر است به همان اندازه مسئوليت آن حضرت نيز سنگين تر است و در نتيجه پي آمد ترك مسئوليت هم، سنگين تر خواهد بود. از اين رو هراس آن حضرت از قيامت بيشتر از ديگران است. پس اين كه اوليا و امامان معصوم(ع) هراسناك تر از ديگران بودند براي اين است كه معرفتشان از ديگران بيشتر بود و براين اساس مسئوليت بيشتري نيز داشتند. هم چنان كه پي آمد چنين مسئوليتي نيز سنگين تر است.
آن چه از قرآن در مباحث معرفتي و آموزه هاي تربيتي و اخلاقي آن مي توان در اين مساله استنباط كرد و به دست آورد آن است كه خوف و رجا و نيز بهشت و دوزخ به عنوان دو ابزار در راستاي تكامل و شدن انسان مورد توجه بوده است. دوزخ در مفهوم قرآني آن بدترين «شدن»، مصير و صيروره است. به اين مفهوم كه در بعد نقص بالاتر از اين نمي توان تصور كرد و شايد همين مساله موجب شده كه برخي به اين باور پافشارند كه دوزخ به عنوان يك نهايت تعريف شود ولي بهشت بي گمان پايان و نهايت «شدن» در جنبه تكاملي انسان نيست، از اين رو قرآن هرگز از آن به بهترين شدن و نعم المصير تعبير نكرده است بلكه با تاكيد بر مساله «رضوان الله اكبر» مي كوشد تا بر اين نكته تاكيد ورزد كه بهشت تنها به عنوان يك هدف مياني و متوسط مي تواند در انديشه بشر جا گيرد. آن چه هدف و غايت قصواي انسان مي بايست مطرح و مورد سعي و كدح قرار گيرد مساله لقاء الله است. اين لقاءالله مي توان امري غير از بهشت با همه مراتب جسماني، مثالي و عقلاني آن باشد. از اين رو ما همان گونه كه به ابزاري بودن خوف و رجا تاكيد داريم بر ابزاري بودن بهشت تاكيد مي ورزيم تا به اصل و هدف نهايي اشاره كنيم كه آن جنت ذات و لقاء الله است. بي گمان شدن هاي انسان در بعد تكاملي بي نهايت است، به خلاف شدن در بعد نقص و سقوط از درجه بشري و انساني كه دوزخ مي تواند به عنوان نهايت و پايان شدن در آن بعد مطرح شود.

پي نوشت ها:

1- نهج البلاغه، حكمت 237- بحارالانوار- ج 67- ص 18 و 255
2- انعام/ 142
3- بحارالانوار/ ج 67- ص 186
4- انعام- 14
5- انعام- 15
6- حديد- 20
7- مفاتيح الجنان- دعاي كميل.
8- انسان- 10- الرحمن 46- نازعات- 40 تا 41
9- نحل- 50
10- رحمن- 46
11- همزه- 6 و 7
12- يس- 70
13- نازعات 45
14- فاطر- 28
15- بينه- 8
16- فجر- 27 و 30
17- سجده- 16
18- حشر- 13
جمعه 21 مهر 1391  12:25 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : تکامل خط عربی در پرتو صیانت از قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اصل توحید محوری و تأثیر آن بر اخلاق فردی و اجتماعی در المیزان

 

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تزكيه مقدم است يا تعليم

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  12:25 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نقش تزکيه و تربيت قرآني در شکوفايي انسان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تقدم و تأخر تزکیه و تعلیم در قرآن با استناد به منابع تفسیری

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : فتنه‌ها و راه‌های گریز از آنها

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  12:26 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : پاسداری و مراقبت از خویشتن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نگرشی بر استقامت پیامبر در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : شرایط و آداب استغفار از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:27 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نكته‏اي روانشناختي تربيتي در الميزان

نكته‏اي روانشناختي تربيتي در الميزان

سيّد ابراهيم سيّد علوي

قرآن كريم كه وحي و سروش آسماني است و بر قلب نازنين رسول اكرم‌? نزول يافته، منشاء حيات علمي و معنوي و سرچشمه‌ي پر بار فرهنگ انساني است. اين كتاب مقدّس در زمينه‌ي شناخت زواياي وجود آدمي و در تبيين آنچه كه موجب ارتقا و تكامل هويّت او مي‌شود، رهنمودهاي ارزنده‌اي دارد و عالمان ربّاني و مفسّران مكتب اهل بيت همچون غوّاصان دُرر معاني از اين اقيانوس ژرف و ناپيدا كرانه گوهرهاي نفيس به چنگ آورده و جويندگان و سالكان راه حق را سيراب و كامياب مي‌سازند.
موضوع مورد پژوهش ما در اين مقال كوتاه، نكته‌اي است كه علاّمه طباطبايي (قدس سرّه) در تفسير آيه‌ي چهل ونهم سوره‌ي نساء به بيان آن پرداخته و از روي حقيقتي كه‌‌همچنان‌‌بر بسياري از مردمان متديّن و پيرو مكتب قرآن، پوشيده مانده، پرده برداشته‌‌است و با اين كار ارزشمند در واقع گامي بزرگ در مسير عرفان حق تعالي برداشته‌‌و‌‌با سفتن آن دُرّ گرانبها، تشنگان زلال معرفت و تلاشگران در راه تهذيب نفس و پالايش روح و روان را مدد رسانده است و حجاب از چهره‌ي يك جهل مركّب كنار زده است.

خودستايي ممنوع

ألـم تـر الي الذين يزكّون أنفسهـم بل اللّه يزكّي من يشاء و لا يظلمون فتيـلاً (نســاء، 4/49)، آيا نديدي كساني را كه تزكيه‌ي نفس و خود ستايي مي‌كنند؟ ! بلكه خداوند است كه هر كه را بخواهد تزكيه مي‌كند و مي‌ستايدش و احدي از آنان، مورد ظلم و ستم واقع نمي‌شوند.
در اين آيه‌ي شريفه، مردم از تزكيه‌ي نفس و خودستايي،منع و نهي شده‌اند و اين امر را فقط براي خداي عزّوجل مجاز شمرده‌است كه او بدون ظلم و اجحاف و بي تضييع حق كسي، تزكيه فرموده و ستايش مي‌فرمايد.
بايد ديد كه مراد از تزكيه در اين آيه‌ي شريفه، چيست و تزكيه‌ي مورد منع و نهي كدام است و نسبت آن با تزكيه‌ي لازم و مورد تأكيد قرآن كريم چيست؟!

مفهوم تزكيه

از نظر راغب اصفهاني، تزكيه اصل مفهوم زكات، رشد ونمّو حاصل از بركت الهي است و تزكيه‌ي نفس آدمي دو نوع است.
1. فعلي و كرداري، كه آن عملي است پسنديده و كاري است مرغوب و شارع مقدّس به آن امر فرموده ا ست و مقصود از آيات سوره‌هاي اعلي و شمس اين نوع تزكيه است.
قد افلح من تزكّي (أعلي، 14/18) رستگار شد آن كس كه پاكيزه گرديد.
قد أفلح من زكّيها و قد خاب من دسّيها (شمس،91/9ـ10) رستگار گرديد هر كس كه نفس را تزكيه كرد و پاكيزه‌اش ساخت و زيانكار شد هر كه آن را بيآلود.
پيامبران الهي و رسول گرامي اسلام نيز، چنين تزكيه‌اي را هدف داشته‌اند و آن را، جزو تعاليم اصلي شريعت خود مي دانستند.
2. كلامي و گفتاري، و آن مثل ستودن خويشتن به عدالت و پاكي و ديگر صفات است، چنين تزكيه و خودستايي، كه توسط خود آدمي صورت مي‌گيرد، زشت و نكوهيده است و خداوند متعال، از آن منع و نهي فرموده است. باز داشت از چنين تزكيه و خود ستايي گامي است در تربيت انساني، زيرا خودستايي و تعريف و تمجيد از خويشتن خويش، عقلاً و شرعاً زشت و نكوهيده است.
از حكيمي پرسيدند:‌آن چيست كه هر چه حق و راست باشد باز هم نيكو و پسنديده نيست؟ گفت: تعريف و ثناگويي خود و به اصطلاح خودستايي!1
علامه‌ي طباطبايي مي‌نويسد: آيه‌ي مورد بحث، بخشي ازآياتي است كه حال و وضع اهل كتاب را بيان مي‌كند و ظاهراً اين مردمِ خود ستا، اهل كتاب و يا برخي از ايشان هستند ولي در آيه‌ي شريفه، با وصف اهل كتاب ياد نشده‌اند زيرا شايسته نيست كه عالمان الهي و منسوبان به كتب آسماني و آشنايان با آيات خدايي، با چنان صفات زشت و با آن گونه رذايل، موصوف شوند، زيرا اتّصاف به چنان صفتي و اصرار داشتن به چنان حالي، درواقع خود نوعي دور شدن از علم و دانش الهي و كتاب آسماني است.
مؤيّد اين احتمال كه آنان، همه‌ي اهل كتاب نيستند و فقط عدّه‌اي منحرف به آن‌چنان انحطاط عملي گرفتارند، آياتي است كه وضع و حال عده‌اي يهود و نصاري را حكايت مي‌كند.
وقالت اليهود والنصاري نحن أبناء الله وأحبائه (مائده، 5/18)، يهود و نصاري گفتند:‌ما پسران خدا و دوستان او هستيم…
و در ديگر جا از ايشان نـقل فرمود: و قالوا لن تمسّنا النار إلاّ أياماً معدودة… (بقره،2/80)، و گفتند: آتش جز چند روزي ما را فرا نخواهد گرفت .
يهود مي‌پنداشتند كه آنها فقط، اهل ولايت الهي‌اند و ا ين مزيّت به ايشان اختصاص دارد و قرآن طي آيه‌اي ازاين پندار پرده برداشت و فرمود:
يا أيّها الذين هادوا إن زعمتم انّكم أولياء‌للّه من دون الناس فتمنّوا الموت إن كنتم صادقين (جمعه، 62/6)،‌اي يهوديان! اگر مي‌پنداريد كه شما فقط اولياء و دوستان خدا هستيد و نه ديگران پس آرزوي مرگ كنيد و لقاي خدا را بخواهيد اگر راستگو هستيد؟ !
اين سلسله آيات درباره‌ي يهود و نصاري، شواهد روشني است مبني براين‌كه آنان مردماني مستكبر و خود بزرگ‌بين هستند و هرگز در برابر حق و حقيقت خاضع و تسليم نيستند و به خداوند سبحان و آيه‌هاي او ايمان راستين ندارند و به همين سبب مستحقّ لعن و نفرين الهي شده و در اثر همين خودبيني و خودستايي به چنان نكبتي گرفتار گشته‌اند.
استاد علاّمه در ادامه‌ي‌بحث چنين مي‌نويسد: اين، نوعي پي‌گيري موضوع خودستايي ممنوع و ردّ عمل زشت تعريف و تمجيد ازخويشتن خويش است كه در آغاز آيه مطرح شده‌است.
توضيح آنكه: ستايش و تعريف و تمجيد، از شؤون پروردگار متعال است و به او اختصاص دارد و امّا انسان هر چند كه با صفات فاضله و خصال نيكو و پسنديده، موصوف باشد و به انواع فضيلت‌هاي اخلاقي و روحي آراسته باشد با اين وجود به چنان مزايا و دارندگي‌ها ، نبايد اعتماد كند زيرا اعتماد و اتّكا به آنها او را از خدا غافل مي‌كند و سرانجام به استقلال انگاري و تصوّر بي نيازي از خدا، مي‌كشاند و چنان چيزي از دعوي خدايي و ادّعاي الوهيّت و شراكت با خالق هستي، سردر مي آورد.!
بينوا انسان كه مالك هيچ نفع و ضرر، سود و زيان و مرگ و حيات براي خود نيست، چگونه مي‌تواند بي نياز از خداوند غني مطلق باشد؟ او در هر خير و شر و در اصل هستي و در تمام شؤون حيات و زندگي و خيري كه مي‌پندارد مالك آنست و در همه ابزار و وسايل، به خداوند وابسته است و همه خير بدون استثنا ملك مطلق خداوند است پس براي انسان چه باقي مي‌ماند؟2
اين چنين غرورو خودبيني كه انسان را به تزكيه‌ي نفس و خود ستايي وامي‌دارد از رذايل اخلاقي ريشه‌دار، بلكه ريشه‌ي رذايل نفساني است و اين گونه انسان‌هاي مغرور، تنها به خود اعتماد مي‌كنند بي آنكه خويشتن را محتاج خدا بدانند و ازاين صفت رذيله، صفت زشت ونكوهيده‌ي ديگري مي‌زايد كه تكبّر و خود بزرگ‌بيني، باشد و همين به اوج شدّت خود مي‌رسد و به صورت سلطه‌جويي بر بندگان خدا در مي‌آيد و در نتيجه، انسان‌هاي آزاده را به بند مي‌كشد و به بردگي وا مي‌دارد و به آنان هر نوع ظلم و تجاوز را روا مي‌شمارد و تمام حرمت‌هاي الهي را هتك مي‌كند و بي آنكه حق داشته باشد، خون مردم بي‌گناه را مي ريزد و با آبروي اشخاص محترم بازي مي‌كند و اموال و دارايي مردم را حيف و ميل مي‌نمايد و همه اين بديها ـ تازه ـ وقتي است كه آن‌ها، يك صفت و خصلت فردي باشند، امّا اگر از جنبه فردي و شخصي بگذرد و به صورت خلق و خوي اجتماعي، گروهي و ملّي در آيد خطر و مصيبت بس عظيم‌تر خواهد بود زيرا تباهي نوع انساني و گسترش فساد در روي زمين را به دنبال خواهد داشت و اين همان چيزي است كه خداوند هشدار داده و فرموده است:
… و منهم من أن تأمنه بدينار لا يؤدّه اليك إلاّ ما دمت عليه قائما ذلك بأنّهم قالوا ليس علينا في الأميّين سبيل… (آل عمران، 3/75).
و از ا هل كتاب، كساني هستند كه اگر مال فراواني به آنان امانت بسپاري، تمام و كمال به تو باز مي‌گردانند و برخي از ايشان هستند كه اگر يك دينار هم به رسم امانت نزد آنان بگذاري به تو بر نمي‌گرداند مگر آنكه پيوسته بالاي سر او باشي،سبب آنست كه آنان گفتند بر ما در مورد اميّان راهي نيست يعني برما ملامتي نيست و بردن مال ومنال مردمانِ عادي رواست!
بدون ترديد، هيچ انساني نمي‌تواند براي خود فضيلتي را بر زبان آورد وخويشتن را با آن بستايد اعم ا ز اينكه او در گفته خود صادق و راستگو باشد و ياكاذب و دروغگو.
زيرا او براي خود مالك چيزي نيست امّا خداوند تعالي مالك همه چيزو آن چيزي است كه انسان را مالك آن، قرار داده است و عطا كننده‌ي همه‌ي فضيلت‌ها و مزيّت‌ها اوست و براي هر كس و هر گونه بخواهد مي‌بخشد و او مي‌تواند هر كه را بخواهد تزكيه كند و فضيلتي به وي نسبت دهد و نعمتي به او افاضه فرمايد و خداوند است كه مي‌تواند هر كه را بخواهد تزكيه كند و بستايد و او را به داشتن صفاتي نيكو و خصالي شريف توصيف نمايد، چنانكه درباره‌ي‌پيامبران و ديگر انسان‌هاي كامل فرمود:
إنّ اللّه اصطفي آدم ونوحاً وآل إبراهيم وآل عمران علي العالمين… (آل عمران،3/33)، همانا خداوند ، آدم، نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان بر گزيد.
واذكر في الكتاب إبراهيم إنّه كان صدّيقاً نبيّاً (مريم، 19/41)، در كتاب از ابراهيم ياد كن كه او پيغمبري راستگو و درست كردار بود.
برگزيده بودن و صادق و راستگو بودن و ديگر وارستگي‌هاي خُلقي و رفتاري، چيزهايي هستند كه خداوند متعال رسولان و انسان‌هاي بزرگ را بدانها ستوده است همچون: يعقوب، يوسف، سليمان، موسي، عيسي، ايوب، ادريس،اسماعيل و حضرت محمد صلي الله عليه و عليهم اجمعين كه در سوره‌هاي انعام، مريم، انبياء، صافّات و ص و جز اينها آمده است. 3
خلاصه آن‌كه تزكيه، حق خداوند سبحان است و احدي حق شركت در آن را ندارد، زيرا تزكيه و ستايش، از انسان‌ها از روي ظلم و زياده روي، صادر مي‌گردد ولي از حق تعالي جز از طريق عدل و به دور ازافراط و تفريط صادر نمي‌شود و اين است مفهوم و معناي ذيل آيه‌ي مورد بحث كه فرمود:‌ولا يظلمون فتيلاً و آن، تعليلِ حكم و بمنزله‌ي بيان دليل است.
استاد علاّمه‌ي طباطبايي با توجّه به گفته‌ي راغب اصفهاني، مي نويسد:‌آيه، هر چند كه مطلق است و هر دو نوع تزكيه‌ي قولي و فعلي را به خداوند اختصاص مي دهد و هر دو نوع تزكيه و خود‌ستايي را نهي مي‌كند، لكن مورد آيه، تزكيه‌ي قولي و گفتاري است زيرا تزكيه‌ي فعلي و آراستگي به فضايل و وارستگي‌ها، تكليف و فرض است.
پس از بحث و بررسي آيه‌ي شريفه، دو مطلب، آشكار شد.
1. هيچ صاحب فضيلتي به سبب داشتن آن، نبايد خود بين باشد و خويشتن را با آن بستايد زيرا تزكيه و ستايش انسان‌ها مخصوص خداوند است و حتي انساني، انسان ديگر را جز با آنچه خداوند آن‌را فضيلت دانسته نبايد تعريف و تمجيد كند. بنابراين فضايل، همان‌هايي هستند كه خداوند آنها را فضيلت دانسته و صاحبان آنها را تزكيه فرموده و ستوده است و صفت و خصلتي كه دين آن‌را فضيلت و ارزش نشناسد و فضل و مزيّت نشمارد، قدر و ارزشي ندارد. لازمه اين كلام آن نيست كه فضايل و ارزش‌ها در ميان مردم از بين برود و آنان براي صاحبان فضيلت بهايي قايل نباشند و قدر و منزلت ايشان نشناسند و در بزرگداشت ايشان نكوشند، بلكه شناسايي فضيلت‌ها و حفظ حرمت ارزشها، جزو شعاير الهي است.
ومن يعظّم شعائر الله فانّها من تقوي القلوب (حج،22/32):هر كس شعاير الهي را بزرگ مي‌شمارد آنها از تقوي و پارسايي دلهاست.
جاهل و نادان در برابرعالِم و دانا بايد خاضع باشند و قدر و منزلت او بشناسند و چنين چيزي از مصاديق پيروي حق است.
«آيا برابرند آنان كه مي‌دانند و آنانكه نمي‌دانند» (زمر، 39/9): البتّه عالمان و دانشمندان نيز نبايد به علم و دانش خود مباهات كنند و به ديگران فخر بفروشند و خويشتن را با آن وصف بستايند كه راز همه فضيلت‌ها در همين، نهفته است (و درخت هر چه پر بار‌تر باشد سرو شاخه به زير است).
2. موضوعي را كه برخي روانشناسان غربي گفته‌اند و بعضي اهل بحث و نظر از ما مسلمانان از ايشان تبعيّت كرده و اعتماد به نفس را جزء فضايل نفساني و اخلاق كامل انساني بر شمرده‌اند مطلبي نيست كه دين اسلام آن را بشناسد و چنان چيزي با مذاق قرآن مطابقت ندارد بلكه تنها چيزي كه قرآن كريم آن را صحيح مي‌داند اعتماد به خدا و طلب عزّت و حشمت از اوست.
الّذين قال لهم النّاس إنّ النّاس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم إيماناً وقالوا حسبنا اللّه و نعم الوكيل (آل عمران، 3/173)، كساني كه مردم به ايشان گفتند توده‌ها براي از بين بردن شما گرد آمده‌اند از ايشان بترسيد ولي ايمان ايشان فزوني يافت و گفتند:‌خدا ما را بس است و او وكيل خوبي است.
در آيات قرآني انسان چنان تربيت مي‌شود كه نيروها و عزّت‌ها و عامل‌هاي آن را از آن خدا بداند و بس و نسبت‌هاي مجازي و ملك‌هاي عاريتي او را نفريبد و موجب لغزش او‌نشود.
ان القوّة للّه جميعاً (بقره،2/165): همه‌ي نيرو و قوت از آنِ خداوند است و بس.
ان العزّة للّه جميعاً (يونس،10/65): همه‌ي عزت و حشمت‌براي خداوند است و بس.4

جمع‌بندي

از نقطه نظر تعليم و تربيت اسلامي و از ديدگاه روانشناسي و از بُعد عرفان حق تعالي، اعتماد به نفس كه در افواه مردم هم فراوان جاري است و آن را فضيلت نفساني و مزيّت رواني مي‌انگارند، نه تنها فضيلت نيست و از جنبه‌ي اخلاق انساني مورد تأييد نمي‌باشد بلكه آن، نشانه‌ي‌دوري از معرفت حق تعالي است و اين معني چنانكه استاد رحمة الله عليه از آيه‌ي شريفه استفاده كرده‌اند با فرهنگ قرآني و سنّت قطعي كاملاً مطابق و هماهنگ است زيرا در هيچ آيه‌اي از آيات ذكر حكيم از انسان خواسته نشده كه به خود اعتماد كند و در احاديث نبوي و روايات امامان معصوم? هم، چنين عبارتي ديده نمي‌شود البتّه ضعف نفس و برخي صفات منسوب به نفس آدمي در قرآن كريم واحاديث شريف مورد توجّه‌اند، لكن آنها غير از عنوان مورد بحث مي باشند و اعتماد به نفس در برابر اعتماد به خدا قرار دارد و اعتماد انسان به خويشتن خويش و يا ديگران از نقطه ضعف‌هاي اخلاقي و رواني است و تنها چيزي كه فضيلت محسوب مي‌شود: اعتماد، اطمينان، اتكال، توكل و وثوق به خداست و بس و به عبارت ديگر اعتماد به نفس، قسيم اعتماد به خداست و آن دو در تقابل همند و اعتماد به نفس و هر انسان و شخص ديگر از ضعف روحي و كاستي معرفت حق تعالي حكايت دارد و ما براي آنكه بحث به درازا نكشد عنوان‌هايي را كه به نفس نسبت داده شده و درآيات قرآني و يا احاديث اسلامي، آمده است مورد اشاره قرار داده و به بحث پايان مي‌دهيم.
الف ـ صفاتي كه به نفس آدمي منسوب‌اند و به صورت استعداد و بالقوّه در طبيعت هرانساني وجود دارند و احياناً با بروز و فعليّت آنها كيان وجودي شخص شكل مي‌گيرد مانند: آرامش،اطمينان، اضطرار، تسويل، حديث، جرأت، جسارت، خسارت، خساست، خشم، ذلّت، سخاوت، سلامت، ضعف، طيب، ظرافت، غنا، فتنه ، قساوت و وسوسه‌ي نفس.
ب ـ صفات و عناويني كه فعلي از افعال نفس‌اند و به او منسوب مي باشند مثل: اعتدال، توكل،توطين، جهاد، خوف، خشيت، رياضت، شحّ، صيانت، عزّت، عصيان، فساد، معرفت، مخالفت، نسيان، وحشت، هجر و هواي نفس.
ج ـ در بررسي واژه‌هاي اتكال، اطمينان، اعتماد و وثوق نفس اعم از آن‌كه مثبت باشند و يا منفي هر دو بعد در احاديث، مشخص شده و در ذكر حكيم و احاديث به نكاتي اشاره شده، لكن هرگز اعتماد به نفس جزو فضايل روح و روان آدمي ياد نشده امّا جمله‌ها و عنوان‌هاي زير فراوان به چشم مي‌خورد:
اتّكال به خدا در جميع امور، اتّكال به حسن اختيار خداوند، اتّكال به رحمت الهي و مغفرت خداوندي، حلم پروردگاري، اتّكال به شفاعت، استغاثه به خدا، اعتماد، اطمينان، توكل و وثوق به خداوند متعال و درخواست نيرو و توان فقط از او.5
امام جواد‌?، در يك حديث سرتاسر حكمت و عرفان و در راستاي موضوع بحث مقال، فرمود: «الثقة باللّه تعالي ثمن لكل غال و سلّم الي كل عال»6
وثوق، توكل و اعتماد به خدا، بهاي هر چيز گرانبها و نردبان هر امر بلند و بالاست.
و برتر از كلام حق تعالي و سخن اولياي معصوم چه جاي سخن ديگر است؟!

پاورقيها:

1. ابوالقاسم حسين بن محمد، المفردات/213، تهران: مرتضوي.
2. سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان، 4 / 394‌.
3.همان، با اقتباس و اختصار.
4. متن كلام استاد:‌ان ما ذكره بعض باحثينا و اتّبعوا في ذلك ما ذكره المغاربه ان من الفضائل النفسانيه الاعتماد بالنفس، امر لا يعرفه الدين ولا يوافق مذاق القرآن و‌الذي يراه القرآن في ذلك هو الاعتماد بالله و‌التعزّز بالله. رك: الميزان، 4/ 398‌ .
5. معجم الفاظ احاديث بحارالانوار، واژه‌هاي نفس و توكل و جز آنها.
6. شيخ عباس قمي، الانوار البهيّة/240، چاپ خراسان.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:27 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تزكيه در قرآن

تزكيه در قرآن

محسن اديب بهروز

قرآن هفت درياي مفاهيم است و هفت آسمان بينايي، و از كران تا كران آن را نتوان پيمود، بي آن كه در آيه آيه? آن غرق شد، و اگر چه نتوان بحر را در كوزه ريخت اما به استعداد مي‌توان از آن جرعه‌اي برگرفت كه:
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگي بايد چشيد
در اين جست‌وجوي بايسته، جويباري از اقيانوس را توان پيمود و در ميان دفينه‌هاي قيمتي‌اش، دُرّي را توان جست. بر اين مبنا، اين نوشتار، با نام تزكيه در قرآن، به يكي از دُرر قرآن پرداخته و آن را از ديدگاه مفسّران و واژه شناسان به كاوش نشسته است.
موارد استعمال و كاركرد آن را در آيات مختلف بررسي كرده و به چيستي و چگونگي‌اش پرداخته و در حد توان آن را كاويده‌ايم.
بخش پيشين اين مقاله، سعي بر يافتن پرسش‌هايي در اين باره داشت و اينك بخش ديگري از آن به بهره? عملي و ثمره? عيني آن مي‌پردازد.

نمونه قرآني تزكيه

«قُل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم و يحفظوا فروجهم ذلك ازكي لهم انّ اللّه خبير بما يصنعون» (نور، 24/30) مؤمنان را بگو كه ديدگان خويش را فرو دارند و شرمگاه‌هاي خود را نگاه دارند، اين براي آنان پاكيزه‌تر است، كه خدا به كارهايي كه مي‌كنند، آگاه است.1
يكي از راه‌كارهاي رفتاري ورهنمودهاي انديشه‌اي در پيراستن و به ويژه آراستن نفس،نگه‌داشت ونظارت بر نگريستن‌هاي روزانه است، كه مجموعه‌اي از تصويرها و منظره‌هاي گوناگون كه سمت‌و‌سوي تمايلات دروني را با جاذبه‌هاي بروني، تعيين گراست.
در اين رابطه? دو‌سويه، اگر رهايي و آزادي كامل وجود داشته باشد، فرجامي دهشتناك و ويرانگر براي فرد و جامعه درپي خواهد داشت. از هدر رفتن گوهر گرانمايه? عمر آدمي و به آبشخور رفتن ديده و دل مي‌آغازد، و تا آن كران امتداد مي‌يابد كه شخصيت آدمي دستخوش تغيير شده و بازگشت به خويش، دشوار و غير ممكن مي‌نمايد. بنابر اين در راستاي پيشگيري، كه همواره از درمان، آسان‌تر و مؤثرتر است راه‌كار پيشنهادي قرآ ن، محدود ساختن منظرهاي ديدگان است.
طبري در نشان دادن منظره‌هاي ممنوع مي‌نويسد:
در پديده‌هايي كه خداوند، نگاه كردنش را منع كرده. نگاه‌هايشان را از آنجا كه دل مي‌خواهد، باز گردانند.2
اگر چه كلام طبري، از يك نگاه كلي، نيازمند تبييني دقيق و استوار است، امّا از نگاه ديگر، شفاف و آشكارا مي‌نمايد، آن مواردي كه جاذبه? بروني، دل را ابزار چشم، به تعقيب و جست‌و‌جو وا مي‌دارد و در پي آن تصّورات زيبا و واكنش‌هاي رفتاري را به همراه مي‌آورد و اينجاست كه اگر خدا باوري ملك دل را سلطنت كند بازگردانيدن چشم از منظر جذّاب و دلربا، آسان شود و انسان را براي آراستن به كمال و زيبايي، آماده نمايد. در اين آيت الهي كه پيشتر گفته شد، خطاب آيه به مو?منان است، آنانكه به بيان مفسّر عارف، ميبدي، خاك نيستي در چشم هستيِ خود افكنده و از لوح وجود خود،هجو نفس مكاره برخوانده… و ايشان كه سابقان و صادقان و سالكان راه‌اند و هرگز ذره‌اي به خود التفات نكرده از هستي خود شاد نبوده و به چشم پسند خود ننگريستند.3
در معناي «يغضوا من ابصارهم» ابوالفتوح رازي نيز مي‌نويسد: مراد نه آن است كه اطباق جفن يعني فرو پوشانيدن پلكها كنند بر حدقه، معنا آن است كه چشم نگه‌دارند از آنچه ايشان را نيست كه در او نگرند، از روي عقل و شرع.4
فرو پوشانيدن پلكها به طور پيوسته ممكن نيست، زيرا روابط اجتماعي مشكل آفرين خواهد بود و انسان را از يك ارتباط سالم و مفيد با ديگران محروم مي‌نمايد و اين حرمان، نه تنها پيراستن از آلودگيها و آراستن به كمال نيست، بلكه در مواردي تصّور و خيال واهي تزكيه را، جايگزين باور و واقعيت محسوس تزكيه نمودن است كه اين آفتي براي پيراستن و آراستن خواهد بود. و چه زيبا است تعبيراتي كه مفسّران، براي معناي «يغضوامن ابصارهم» آورده‌اند: نگه‌داشتن، كم كردن و باز گردانيدن نگاه و خيره‌ننگريستن.5 كه اين خيره‌نگريستن و ديدن، در مواردي صدق مي‌كند كه به تعبير قرطبي، پي‌آمد آن فتنه باشد. بنگريد كلام اين مفسّر را: چشم، بزرگ‌ترين ورودي قلب است و آبادترين راه‌هاي حواس به آن. بدين جهت، بيشترين زيانها، برخاسته از چشم است…. پس مي‌بايست از همه? مناظر حرام و هرآنچه كه بيم فتنه از آن مي‌رود، نگاه را باز‌داشت و بازگردانيد.6
طرفه آنكه، به منظرهايي كه دل بخواهد يا عقل و شرع آن را نمي‌پسندد و يا پي‌آمد آن فتنه باشد، چشم ندوخته، خيره ننگرد، نگاه را نگه‌دارد، بازگرداند و كم كند، زيرا خيره نگريستن، فرجامي ناشايست به همراه داشته و بيم آن مي‌رود كه نتواند شرمگاه را نگه‌دارد.
ابوحيان اندلسي، در پاسخي به اين پرسش كه چرا «يغضوامن ابصارهم» پيش از «يحفظوا فروجهم» وحي شده است، مي‌نويسد: چون پي‌آمد نگريستن و چشم دوختن، اراده? زنا نمودن و پيشرو زنا كاران شدن است… به گونه‌اي كه نتوان از آن دوري جست و كناره‌گيري كرد.7
در خيره شدن و چشم دوختن، اين چنين فرجامي نهفته است اما اگر نگه‌دارد نگاه را و بازگرداند آن را، دستاوردي گران سنگ خواهد داشت.
ابن‌قيّم، در ذيل اين آيت الهي با اشاره به برخي از اين دستاوردهاي ارزشمند، مي‌نويسد: بازگردانيدن نگاه از چشم اندازهاي حرام، سه فايده دارد:
نخستين ثمره? آن درك شيرني و لذّت ايمان است…
دومين آن روشنايي قلب و به حقيقت پيوستن حدسها و گمانها…
و سومين اين جهد، نيرومندي، آرامش و بي‌باكي قلب است…8
باور داشتن خداوند عليم، بصير، حكيم، خبيروشهيد، علايمي دارد، كه انس باخويشتن نمونه‌اي از آن است: در اين همدمي، حلاوت و شيريني پايداري وجود دارد كه در انس با غير خود نمي‌توان به دست آورد، آنگاه كه چنين انسي با دلبر باشد، بازگردانيدن نگاه از بيگانگان دلبر، آسان بُود و در اين پيوند مقدس كه پيوستگي و تداومش، چشم دل و قلب را به درك حقيقتها مي‌گشايد و يقين و باور را جايگزين حدس مي‌كند كه نخستين فرجام آسودگي، توانمندي و نهراسيدن است، زيرا سرچشمه? برخي از هراسها، دلبستگي و انس با بيگانگان است، آنان كه با خويشتن همخواني، سازگاري و هم آوايي ندارند. بهترين، نيرومندترين ابزارهاي دلمشغولي آرامش بروآشوب انگيز، بازگردانيدن نگاه است و چشم ندوختن، كه خانه بايد از اغيار تهي باشد تا غبار پاي نامحرم ننشيند كه:
خلوت دل نيست جاي صحبت اغيار
ديـو چـو بيـرون رود فـرشتـه درآيـد
و در ادامه حفظ زهارها، ناموس10، شرمگاه11 و اندام12 است، كه در اين آيت الهي، بدان اشارت شده است.
ابوالفتوح رازي، بابيان دو معنا براي «يحفظوا فروجهم» مي‌نويسد:… در آن دو قول گفته‌اند: يكي آنكه از زنا نگه‌دارند و از آنچه شرع دستوري نداده ايشان را. ابن‌زيد گفت: هر كجا در قرآن، حفظ فرج است، مراد زناست الاّ اين‌جا، كه مراد ستر عورت است، يعني چشم نگه‌داري از آن كه در عورت كسي نگري و عورت نگه‌داري به حفظ از آن كه كسي در او نگرد و گفت: دليل اين، آن است كه در اينجا «مِن» نياورده، چنان كه در غض بصر آمده است، نگفت و يحفظوا من فروجهم و اين وجهي قريب است و نيز از روي نظم مناسبتي دارد.13
طبرسي در استواري اين كلام، به بيان روايتي از امام صادق(ع) پرداخته، مي‌نويسد: «امام صادق(ع) فرمود: براي مرد، نگريستن به شرمگاه برادرش و نيز زن به شرمگاه خواهرش، روا نيست.»14
موضع بسياري از مفسران ديگر نيز چنين است، بهاءالدين شريف لاهيجي با استناد به كلام امام صادق(ع) نوشته است: «ويحفظوا فروجهم» يعني يحفظوا من المحرمات فروجهم، بنابر اين مفعول يحفظوا نيز مقدر است يعني و نگاه داريد فرج‌هاي خود را از نامحرم و مراد از حفظ فروج در اينجا نگاه‌داشتن آن از زنا و لواط نيست، چنان كه كافي از حضرت صادق(ع) روايت كرده كه: «كل شيء في القرآن من حفظ الفرج فهو من الزنا الاّ هذه الآية فانّها من النظر فلا يحل لرجل مؤمن ان ينظر الي فرج اخيه و لا تحل للمرأة ان ينظر الي فرج اختها.15
و علي‌بن ابراهيم چنين روايت كرده كه: كل آية في القرآن في ذكر الفروج فهو من الزنا الاّ هذه الآية فانّها من النظر.16
به هر تقدير مراد اين است كه هرچه باشد در قرآن از حفظ فرج يا هر آيتي كه در قرآن باشد در ذكر فروج، مقصود نگاه داشتن فروج است از زنا، به خلاف اينجا كه مقصود ستر آن است از نظر نامحرم و چون محرمات ابصار، كم‌تر از محرمات فروج است، «من» تبعيض در ابصار در آورده و واژه فروج را مطلق گذاشته است …»17
اين كلام از ابن زيد باشد يا از ششمين اسوه? مكتب اسلام، در يكدستي معنا و مقصود در كلام مفسران خللي وارد نمي‌آورد و آن نگه داشتن نگاه به شرمگاه است كه اگر نگاه باز گردانده نشود، پيراستن از فرجام آن بسي دشوار است و در مواردي تكرار نگريستن نه تنها خستو نشود بلكه پيراستن را ديگر نتواند.
علامه طباطبائي نيز از روياروي دو عبارت «يغضوا من ابصارهم» با «يحفظوا فروجهم» استواري اين معنا را اثبات كرده، ايشان مي‌نويسد: از مقابله ميان كلام الهي كه فرمود: «يغضوا من ابصارهم» و «يحفظوا فروجهم» چنين به دست مي‌آيد كه مقصود از حفظ فروج پوشيدن آن است از نگريستن، نه آنكه از زنا و لواط باز داشتن و…»18
كه نگه داشتن نگاه از منظرهايي كه عقل و دين، خيره شدن بر آن را، پسند نمي‌دارد و ننگريستن به زهار و شرمگاه ديگري و پوشيدن شرمگاه خود، رفتاري است كه پيراستن از آلودگيها و آراستن به زيبايي‌هاي الهي را همراه دارد، چنان كه باعث مي‌شود در موقعيت و محدوده? خود تحقق نمايد و بلكه فراتر از آن، به تزكيه? ديگر اعمال كمكي بسيار نمايد.
شيخ طوسي در تفسير «ذلك ازكي لهم» نوشته است: متي فعلوا ذلك كان ازكي لاعمالهم عند اللّه. «آن سان كه چنين نمودند، عملهايشان در پيشگاه خداوند، پيراسته‌تر و آراسته‌تر بود.»19
گستره? تأثير گذاريِ خيره ننگريستن بر منظرهايي كه بيم فتنه از آن مي‌رود و پوشيدن شرمگاه از نگاه نامحرمان، چنان است كه دين و حيات آدمي را سود رساند و ايمانش را فربه كند.
طبرسي در تفسير «ذلك ازكي لهم» مي‌نويسد: «براي دين و دنيا نيز، براي پاك ماندن از تهمت، سودمند‌تر و به تقوا نزديك‌تر.»20
پرهيز از نظر افكندن و پيشگيري از نگاه‌هاي فتنه خيز، نه تنها در نگه داشتن شرمگاه تأثير گذار است، بلكه براي خنثي نمودن تهمت انسان‌هاي ناشايست نيز مفيد‌ترين عامل خواهد بود، كه در اين صورت از ايجاد بخش مهمي از مشكلات اجتماعي، اختلالات روحي، درگيري‌هاي خانوادگي و تزلزل نظام قدرتمند خانواده پيشگيري خواهد شد و چنين است كه قرآن از اجراي ايستايي در نگاهها و پاسداري شرمگاهها، تعبير ازكي را اختيار كرده است چرا كه اين دو فرمان را پيراسته‌تر شدن و ماندن، مي‌داند. شاهد بر اين ادعا آن كه چون مؤمنان، طرف خطاب آيه قرار دارند و اينان به گونه‌اي بايد بر پيراستگي خويش افزوده و بر كهين و كم‌ترين پيراستي بسنده ننمايند، كه اين به تقوا نزديك‌تر است.
علامه طباطبايي در ذيل اين آيت الهي مي‌نويسد: «آنگاه به مصلحت اين حكم اشاره كرده و با بيان آن مردم را تحريك مي‌كند كه مراتب اين حكم باشند و آن اشاره اين است كه مي‌فرمايد: اين بهتر شما را پاك مي‌كند ….»21
به راستي اگر تحريك و ترغيبي نباشد جاذبه‌هاي مناظر فتنه‌آور، نگاه را به نظر و خيرگي وا مي‌دارد و به سادگي نتوان از آنها روي گردانيد، اما آن سان كه سخن از پيراسته‌تر شدن است. انگيزه‌اي خواهد بود، براي پاك‌تر گشتن.
شريف لاهيجي در تداوم استواري اين معنا مي‌نويسد: «بهتر است مر ايشان را و نزديك‌تر است به پاكي ايشان از زنا و اين ترغيب است ايشان را به غض ابصار و حفظ فروج.»22
كم كردن و باز گردانيدن نگاه و ادب چشم علاوه بر پيراسته شدن انسان، در پالايش زدايي جامعه اسلامي و آراسته‌تر شدن مردم به زيبايي‌هاي اجتماعي در ارتباطي دو سويه تأثير گذار است. دكتر اسماعيل سالم با بيان آثار اين حكم مي‌نويسد: «قلب‌هايتان را پاك‌تر و جامعه اسلام را پاكيزه‌تر مي‌نمايد و بر نيالودن جامعه به ناپاكيها و دچار نگشتن به بيماري‌هاي بدني و روحي، ضمانت‌گر است.»23
اگر نگاه به ازكي را تغيير دهيم و با توجّه به نگاه لغويان معناي آن را جست و جو كنيم، هم‌چنان شاهد دستيابي به راهكاري خواهيم بود كه خيره ننگريستنها و حفظ زهارها پيامد آن خواهد بود.
عفيف عبد الفتاح طبّاره، با استناد به معناي لغوي رشد و نموّ براي توضيح واژه ازكي مي‌نويسد: «نگه داشتن نگاه از شهوات و پاسداري شرمگاه از زنا، عطاياي خداوندي به انسان را مي‌پروراند و براي وي توانايي‌هاي جسمي و بدني را نگه مي‌دارد.»24
بسا در برخي از انسانها و يا در مواردي، چنين نتايجي بدون حفاظت نگاهها و شرمگاه، ديده شود، اما تداوم و تحقق آن به كم شدن نگاهها به منظره‌هاي فتنه‌آور و به انحصار آوردن شرمگاه براي صاحبانش، مي‌انجامد و نتوان بي آن، شاهد چنين دستاوردي ارزشمند و هميشگي بود.

پاورقيها:

1. ترجمه قرآن: دكتر سيد جلال الدين مجتبوي.
2. تفسير طبري، 10/154، جزء 18 و نيز ر.ك: به تفسير البغوي، 3/338.
3. كشف الاسرار، 6/527.
4. روض الجنان، 14/123.
5. تفسير طبري، 10/154؛ روض الجنان، 14/ 123؛ مجمع البيان، 7/192؛ تفسير آسان، 14/17؛ التحرير و التنوير، 20/18.
6. الجامع لاحكام القرآن، 12/148.
7. بحر المحيط، 6/412 و نيز ر.ك به: محمد علي صابوني، تفسير آيات الاحكام، 2/148.
8. الضوء المنير علي التفسير، 4/349، گرد آوري توسط علي محمد صالحي از آثار ابن‌قيّم، مؤسسه نور.
9. ترجمه? قرآن، دكتر ابوالقاسم امامي.
10. ترجمه? قرآن، بهاء الدين خرمشاهي.
11. ترجمه? قرآن، كاظم پور جوادي و نيز: ترجمه? دكتر سيد جلال الدين مجتبوي.
12. ترجمه قرآن، مهدي الهي قمشه‌اي.
13. روض الجنان، 14/123.
14. مجمع البيان، 7/191 و نيز ر.ك به: تفسير صافي، 5/229 و الميزان، 15/111.
15. كافي، 2/30.
16. تفسير قمي، 2/101.
17. تفسير شريف لاهيجي، 3/279، با مقدمه و تصحيح مير جلال الدين حسيني ارموي.
18. تفسير الميزان، 15/111.
19. تبيان، 7/428.
20. مجمع البيان، 7/192. و نيز ر.ك به: تفسير البلابل و القلاقل، 2/445 از ابو المكارم حسني (قرن هفتم). به تصحيح محمد حسين صفا خواه، چاپ انتشارات احياء كتاب.
21. ترجمه? تفسير الميزان، 15/ 155.
22. تفسير شريف لاهيجي، 3/279.
23. تفسير سوره? نور/121، دار الصحوة، 1407 هـ.ق.
24. تفسير سورة النورو احكامها/57، دار العلم للملايين، 1993 م.
جمعه 21 مهر 1391  12:27 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تزكيه در قرآن

تزكيه در قرآن

محسن اديب بهروز

قرآن، اعجاز كلام است و هفت درياي مفاهيم، و در اين موج موج واژگان كه حاملان وحي خداوندي‌اند، مي‌توان مفاهيمي را جست‌و‌جو كرد كه از ژرفا و عمق بيشتري برخوردار است. اين واژگان، بار عظيم انتقال فرهنگ قرآني را به دوش دارند و بهره‌گيري از آنها، هم در فهم و برخورداري از مفاهيم قرآني سودمند است و هم در روشنگري جايگاه انسان در زندگاني ارزشمند.
تزكيه يكي از اين واژه‌ها است كه با خود مجموعه‌اي از اهداف رسالت را حمل مي‌كند. در معناي لغوي آن، واژه‌شناسان مطالب بسياري را ذكر كرده‌اند. خليل بن احمد فراهيد در زير اين واژه و مشتقاتش به مفاهيمي چون راستي و استواري اشاره مي‌كند و محمد دريد، زكاء‌الزرع را به معناي حاصل و درآمد كِشته مي‌گيرد. مفسران و قرآن‌پژوهان نيز در فهم آن هر يك به راهي رفته‌اند؛ چنان كه طبري تزكيه را در معناي تطهير اعتبار كرده و ابن‌عباس آن را به معناي اطاعت خداوند گرفته است و شيخ طوسي تنها به گزارش اقوال پيش‌تر اكتفا كرده است. قرآن‌پژوه معاصر شيخ حسن مصطفوي درباره? آن مي‌نويسد:
معني اصلي در اين ماده (ز‌‌ـ‌‌ك‌‌ـ‌‌ي) كنار زدن آنچه كه حق نيست و بيرون كردن آن از وجود سالم… مي‌باشد.
در جمع‌بندي اقوال مي‌توان تزكيه را در معناي مختلفي چون پيراستن و آراستن و رشد و فزوني دادن معني كرد و مفسراني چون فيض كاشاني، علامه طباطبايي، سيد قطب و… بر اين باوراند.
واژه تزكيه و مشتقات آن ـ بيشتر در ساختار مضارع ـ بيست و پنج بار در قرآن آمده است و مي‌توان آن را گهي با تلاوت آيات همراه ديد و گاه با تعليم كتاب و حكمت.
1‌. در آيه 129 سوره? بقره، ابراهيم از خداوند مي‌خواهد پيامبري را از خاندان او برگزيند كه به سه وظيفه قيام كند؛ تلاوت آيات، تعليم كتاب و حكمت، و تزكيه. نيشابوري در تبيين سومين ويژگي نوشته است:
اركان ارشاد به آراستن و پيراستن است.
تزكيه را نمي‌توان به پيرايش ظاهر محدود كرد، بلكه پالايش درون از شرارت‌هاي شرك‌آلود نيز شامل آن است و در پيراستن از شرك، تشخيص نوع آن ضرورتي است انكارناپذير و ابن عاشور مي‌نويسد:
يزكيهم، زدودن بزرگ‌ترين شرك است و آن شرك به خداست.
شرك و كفر، تنها آلودگي بايسته پيرايش نيست بلكه رفتارهاي زشت و ناهنجاريها نيز مشمول آن است. سيد عبدالحسين طيب در اين‌باره مي‌نويسد:
تزكيه به معناي تطهير از شرك، كفر، ظلالت، اخلاق رذيله، صفات خبيثه و معاصي كبيره و صغيره است و مرتبه? اعلاي آن عصمت است.
2‌. در آيه? 151 سوره? بقره در پاسخ دعا و براي «معرفت يافتن بر نعمتِ» كلام وحي، گزينش پيامبر را گوشزد مي‌كند كه آمده تا آيات قرآن را بر شما بخواند و از كفر و شرك شما را بپيرايد. و اين كنايه‌اي تأثيرگذارتر از صراحت است.
در تفسير اين آيه، در نظر مفسران، يك‌سويي ديده نمي‌شود اما تزكيه از منظر مفسران در دو آيه? ذكر شده؛ پيراستن، آراستن و آگاهي دادن و به كمال رسانيدن است.
پيراستن از باورهاي واهي، شرك، كفر و رفتارهاي زشت. آراستن به انديشه‌هاي بنيادين، اصيل و رفتارهاي بايسته الهي. آگاه نمودن بر ابزارهاي پاكيزگي، پاكيزه‌خواهي و پاك بودن. و فرجام آن، شكوفايي استعدادهاي عقلي و عملي ـ عقل نظري و عملي ـ و رشد و كمال آدمي.
3‌. در تفسير آيه? 2 سوره? جمعه كه در آن اشاره به بعثت پيامبري از خودتان شده «تا آيات را بر شما بخواند و شما را تزكيه كند.»؛ شيخ طوسي پس از تبيين بعثت پيامبر و امي بودن آن حضرت مي‌نويسد:
به واسطه? آنچه كه آنان را به ايمان رهنمون مي‌كند از آلودگي‌هاي شرك مي پيرايد تا از پاكان گردند.
شيخ مصطفوي مراغي، تزكيه را دومين هدف بعثت پيامبر دانسته است. محدوده? تزكيه در نگاه سيد قطب گسترده‌تر و فراخ‌تر از آن چيزي است كه عالماني چون فخر رازي و قرطبي گفته‌اند.
تزكيه، آراستن به انديشه‌هاي استوار الهي و روابط الهي فردي و اجتماعي است، اما چه كساني شايستگي آن را دارند؟ آيا تزكيه انتخاب است؟ نمونه‌هاي قرآني آن كدام است و چهره‌هاي دروغين آن كجاست؟
آنچه در اين نوشتار مي‌آيد پاسخي است بر اين پرسشها.

تزكيه؛ اراده الهي يا انساني

پيراستن و زدايش آثار رفتار و ماهيت انديشه و گفتارهاي ناشايست و ناسالم از خويشتن، آن‌چنان دشوار مي‌نمايد كه بسياري از آدميان از انجام آن بيم دارند، به‌ويژه آن كه اين مهم با علم‌جويي و خداخواهي ذهني نيز آميخته شود. اما اگر از منظر قرآن بنگريم چنين نيست. در برخي از آيات، انسان، ناتوان از واقعيت بخشيدن به آن معرفي مي‌شود: «ولو لا فضل‌اللّه عليكم و رحمته، ما زكي منكم من احد ابداً و لكن‌اللّه يزكي من يشاء» (نور، 24/21)؛ و در آيتي ديگر ميل انساني، نطفه و محرك و آغازين؛ «فقل هل لك الي ان تزكي». (نازعات، 79/18)
طرفه آن كه با مطالعه و چينش آيات در كنار هم، تزكيه در عين دشواري، ناممكن نمي‌نمايد اما دستيابي به آن تنها با اتكاي اراده و آگاهي انسان و يا بدون تقاضاي خويشتن، خيالي بيش نخواهد بود.
«يا ايها الذين آمنوا، لا تتبعوا خطوات الشيطان و من يتبع خطوات الشيطان، فانه يأمر بالفحشاء و المنكر و لو لا فضل‌اللّه عليكم و رحمته ما زكي منكم من احد ابداً و لكن‌اللّه يزكي من يشاء واللّه سميع عليم.» (نور، 24/21)
اي كساني كه ايمان آورده‌ايد! از پي گام‌هاي شيطان مرويد و هركه گام‌هاي شيطان را پيروي كند ـ‌بداند كه‌ـ او به زشتكاري و كارهاي ناپسند فرمان مي‌دهد و اگر فضل و بخشايش خدا بر شما نبود، هرگز هيچ‌كس از شما پاك نمي‌شد و ليكن خداوند هركه را خواهد پاك سازد و خدا شنوا و داناست.1
آيه خطاب به مؤمنان است، آنان كه به وحدانيت خداوند معترف و بر رسالت رسولانش تصديق گراند. رهرو راه‌هاي غير خدايي مباشيد، زندگي و حيات راهي است كه رهرواني پيوسته و بايسته دارد و در اين راه، آثار و نتايج قطعي و هميشگي است. در اين راه راهنمايان بسياراند اما به هوش توقف، تفكر و انتخاب نمي‌توان داشت، چرا كه حركت را با ايستادن كاري نيست و اين دو نه با هم‌اند كه مرگ هم‌اند:
ما زنـده به آنـيـم كـه آرام نگيـريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست
بنابراين، پيراستن و آراستن را با لطف خداوندي مي‌توان آغازيد و به فضل وي به سرانجام رسانيد؛ چنان‌كه شيخ طوسي نوشته است:
آن كس كه بداند براي او از جانب خداوند، لطفي است كه به واسطه? آن بر كارهاي نيك پايدار است، تزكيه مي‌شود.2
و خداوند لطفش را درباره? آن شخص انجام مي‌دهد تا آن شخص در نزد وي پاك و پاكيزه شود.‌3
در نظام هستي و بر اساس قوانين قطعي الهي، در صورتي مي‌توان به زدودن نتايج و آثار گناهان، دست يافت كه رحمت و فضل الهي آدمي را در برگيرد و بهره‌مند سازد؛4 زيرا پنهان ساختن آثار زشتِ خوي‌هاي بد و كج‌انديشيها تنها با قدرت و اراده? خداوندي به انجام مي‌رسد.5
«و لكن اللّه يزكي من يشاء».
خداوند هر كه را بخواهد پيراسته مي‌سازد ـ تنها ـ اراده و خواست وي لازم است. تجلي اراده? الهي و چهره? شفاف آن در كجا هويدا مي‌شود؟ از نگاه مفسران، فراخواني به توبه و پذيرش آن اجراي مشيت الهي براي تحقق تزكيه است.
بيضاوي، فيض كاشاني، نورالدين محمد كاشاني، ميرزا محمد مشهدي، مصطفي مراغي و… در تفسير اين آيت الهي مي‌نويسند:
«ولكن اللّه يزكي من يشاء»؛ يعني توبه و پذيرش توبه.‌6
بر استواري اين ديدگاه، بيان علامه طباطبايي خواندني است:
خداوند متعال به پيراستن و آراستن انسان‌هايي مي‌پردازد كه براي تزكيه اعلام آمادگي مي‌نمايند. گواه اين سخن، كلام الهي است كه مي‌فرمايد: «واللّه سميع عليم»؛ خداوند بر اعلام نياز و آمادگي تزكيه‌گر شنوا و آگاه است.‌7
در فرجام سخن به كلام قرآن‌پژوه معاصر شيخ ابوالاعلي مودودي مي‌پردازيم:
روش خداوند متعال در تزكيه و پاك گردانيدن مردم از آلودگي‌هاي فواحش و منكرات، قانونمند است بلكه بر يك نظام راستين و آگاهي گسترده استوار است؛ پس ميل به نيكي و بدي در انسانها و هر چه در درون دارند و… آگاه است. بنابراين با چنين گستردگي در علم الهي، بايسته است كه اراده? الهي به تعيين تزكيه‌گر بپردازد.8
حلاوت‌فزا در اين معنا آن كه زندگي و حيات آدمي لطفي است كه از آفريننده به او ارزاني شده و آگاهي وي بر اين نعمت گرانمايه، زمينه و بستر مناسبي است براي پيراستن و زدايش انديشه، كلام و رفتار ناهمگن او با سرشت الهي‌اش؛ كه اگر خودآگاهي بازگشت به خويشتن خويش را ـ توبه ـ فراهم نمايد، فضل و رحمت الهي، وي را فرا مي‌گيرد و آن‌گه پيراستن آغاز مي‌شود و زنهار كه تداوم نمي‌يابد مگر آن كه رهرو را راهنمايي الهي باشد.
«و ما عليك الا يزكي» (عبس،80/7)9
در عالمي كه پيراستن را جز با رحمت الهي نمي‌توان آغاز كرد، چگونه آراستن به زيباييها، كمالها و ارزش‌هاي واقعي، واقعيت عيني و محسوس پيدا خواهد كرد. بي‌آن كه رهنمون، اسوه و الگويي الهي ـ انساني در ميان باشد.
اما كدامين شايسته، تزكيه‌شده و كمال‌يافته‌اي را مي‌توان سرمشق قرار دارد؟ كدامين كس با اصلش همگن است كه همرهان را هم‌عنان كند؟
«ربنا و ابعث فيهم رسولاً منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلّمهم الكتاب و الحكمة و يزكيهم، انّك انت العزيز الحكيم» (بقره، 2/129)10
مجري تزكيه، انساني است از مردم همان سامان كه خودمزكّي است؛ آن كس كه به تلاوت آيات، تعليم كتاب و حكمت و تزكيه مي‌پردازد و در تزكيه به پيراستن از زشت‌خوييها و كج‌انديشيها و آراستن به كمال و زيباييها آگاهي مي‌دهد. و آن كس كه پيراستن و آراستن را در وجود آدميان، تحقق مي‌بخشد به آن جامه? عمل مي‌پوشاند.
مفسران در اين ديدگاه وحدت نظر دارند؛ شيخ طوسي، حسين بن مسعود بغوي، خواجه عبدالله انصاري، ابوالفتوح رازي، طبرسي، فخر رازي، قرطبي، بيضاوي، نسفي، نيشابوري، آلوسي، مراغي و… در تفسير «و ما عليك الا يزكّي»؛ جملگي نوشته‌اند: «اي پيامبر(ص) در پيراستن و آراستن انسانها، وظيفه‌اي جز رسانيدن پيام نداري».11
آگاه نمودن و آگاهي دادن به ناراستي انديشه? ناسالم، سخنان زيانبار و حرف‌هاي بيهوده و رفتارهاي ناشايست و شناسانيدن و نشان دادن زيباييها، ارزشها و كمالات انساني، در زندگي ساده و پيچيده، لباسي است برازنده ابراهيم خليل و محمد امّي(ص).
دغدغه و دلمشغولي‌هاي رسولان و راهبران الهي نسبت به جامعه?‌بشري واقعيتي است هميشگي و پيوسته. ويژه آن كه در جامعه? غرق در آلودگيها، انس با آرزوهاي دراز و توهمات، جسارت و گستاخي در برابر توبه به وجود مي‌آيد و اين چنين است كه نگراني، جايگزين دغدغه و رنج مدام، جانشين دلمشغولي رسول الهي(ص) مي‌گردد تا آنجا كه خداوند اين مايه? رحمت جهانيان12 را، خطاب نموده و به دفع نگراني و رنج وي فرمان مي‌دهد؛ چرا كه او از پيامبر، مزكّي بودن انسانها را نمي‌خواهد، بلكه آشنا نمودن آنها به پيراستن و آراستن را خواستار است.
علامه? طباطبايي در اين مقال مي‌نويسد:
از پيراسته نشدن و آراسته نبودن، باكي به خود راه مده.13
و فيض كاشاني، ضمن استواري اين معنا مي‌نويسد:
وامدار ثروتمندان و بي‌نيازان مادي مباش؛ خواه پيراسته و آراسته باشند و خواه آلوده.14

ميل به تزكيه

همان‌‌گونه كه پيراستن و آراستن، بي‌اسوه و راهنمايي الهي ـ‌انساني به سرانجام نمي‌رسد، بي‌نيازي به تزكيه نيز فرجامي خوشايند نخواهد داشت. براي رُفتن آلودگيها و نشاندن زيبايي‌هاي الهي‌ـ انساني، تنها فضل و رحمت الهي و آن خودآگاهي كه با پيامبر(ص) آغاز مي‌شود كافي نيست بلكه احساس نياز روح، ميل واقعي، تمايل باطني، تقاضاي دل و عشق به تزكيه نيز لازم است. «فقل هل لك الي ان تزكّي»؛(نازعات، 79/18)
پس بگوآيا تو را هيچ ميل و رغبتي هست كه به پاكي‌گرايي.15
ميل و كشش به تزكيه، آدمي را در راه دشوار و پرزحمت و خستگي‌آور پيراستن از كج‌انديشي، نارواگويي و زشت‌خويي، توانمند و مقاوم نگه مي‌دارد و آن‌گه فضل الهي با افشاندن پرتوهايش توبه را تحقق مي‌بخشد.
اكنون كلام مفسران را بنگريم:
فخر رازي، ضمن بررسي واژه? تزكي، دو گونه قرائت براي اين واژه، مي‌نويسد:
آيا به آن چه تو را از عيبها پاك گردانيد، ميل و رغبتي داري.16
بيضاوي، عبداله نسفي، ابوحيان اندلسي، ابن كثير دمشقي، فيض كاشاني، سيدمحمد آلوسي بغدادي، علامه طباطبايي و… با بياني مشترك در تفسير اين آيت الهي نوشته‌اند:
آيا براي پاك شدن از آلودگي‌هايِ طغيان، ميل داري و پذيراي راه و روش و مسلكي كه به واسطه? آن پاك گردي، هستي؟17
مرحوم مراغي با توضيح بيشتر، مي‌نويسد:
آيا ميل داري وجودت را ازگناهاني كه در آن فرو رفته‌اي پاك كني و به آن چه ره يافته‌اي عمل نمايي و از ره‌آوردِ زشتي‌هاي خويش، دور گردي و از فرجام نافرماني به خدايت ترسان باشي، تا سرانجام از بازتاب و واكنش آنها مصون بماني؟18
با اين اوصاف مي‌توان تزكيه را با فضل و رحمت الهي و به واسطه? توبه و پذيرش آن آغاز كرد، آن‌گاه با تمسك به پيام‌رساني و آگاهي‌هاي روشن و عينيِ پيامبر(ص) راه دشوار و پيچيده پيراستن از تمامي آلودگيها و آراستن به تمامي زيبايي‌ها و كمال‌ها را طي كرد؛ مشروط به آن كه نياز، ميل و عشق، هميشه همراه و ملازم انسان باشد.
براي فهم اين معنا مي‌توان از قرآن بهره جست و با بررسي، تأمل و آزمودنِ نمونه‌هاي تزكيه در قرآن عزم پيمودن را جايگزين تصور رفتن نمود و پيراستن را آغاز كرد.

نمونه‌هاي قرآني تزكيه

1‌. «الذي يؤتي ما له يتزكي» (ليل، 92/18)
آن كه مال خود را مي‌دهد تا پاك و پيراسته شود.19
بخشيدن مال و ثروت براي انسان دشوار است مگر آن كه هدف و انگيزه‌اي در ميان باشد و روشن است كه نوع بخشش و ميزان آن بستگي به مقصد و مقصودي دارد كه بخشنده، در پي رسيدن به آن است.
وابستگي انسان به دنيا و داراييها نيز روشن است و دل كندن از آن بسي دشوار، و تا انسان از اين كمند رها نشود زمينه ورود به وادي معرفت را نخواهد داشت؛ بنابراين انساني كه خواهان پيراستن از آلودگيها و آراستن به زيبايي‌هاي الهي است بايست از دارايي‌هاي مادي خويش بياغازد، كمند را بگسلد و زمينه ورود به معنويت را ايجاد كند. شيخ طوسي ـ‌رضوان‌اللّه عليه‌ـ در تفسير آيه? ياد شده بدين نكته اشاره كرده و نوشته است: «الذي يؤتي ما له يتزكي»؛ كسي كه با بذل اندوخته‌هاي مادي، پيراستن خويش را خواهان است.‌20
بذل، پرداخت و انجام تعهد نيست بلكه تقديم و پيش‌كش است، جدا كردن است و فراتر از اينها انفاق است؛ نه براي محبوب شدن در جامعه و نامي شدن بلكه براي تزكيه شدن. آن‌گونه كه امين‌الاسلام مرحوم طبرسي مي‌نويسد:
در راه خدا انفاق مي‌كند، نه براي خودنمايي بلكه براي تمناي پيراستگي از پيشگاه ربوبي.21
اگرچه در نگاه سطحي تقديم و بذل اندوخته‌هاي مادي از دست دادن دارايي صاحب مال است اما نگاه انسان فهيم و فكور، از دست رفتن نيست بلكه معاوضه و جايگزيني شايسته و بايسته‌اي است، آن‌سان كه مرحوم بيضاوي در تفسير اين آيت الهي نوشته است:
ثروت خويش را در خاستگاه نيكي، تبديل مي‌كند.22
پس جابجايي است بين آنچه كه رفتني و بي‌دوام است و آنچه كه ماندني و پابرجاست. به واقع معامله? پرسودي است اما آن كس كه در اين معامله خودنمايي و شهرت‌طلبي را پيشه كند آن چه را كه داشته تباه كرده است و چه زيبا سخني است، كلام محمدبن آشور كه مي‌نويسد:
اندوخته‌هاي مالي خويش را با انگيزه سودبري الهي، مي‌بخشد و حال آن كه، مشركان براي فخر و ريا و فساد و تباهي، مي‌دهند.23
بنابراين بذل، تقديم و انفاق دارايي‌هاي مادي براي پيراستگي از آلودگيها و آراسته شدن به ارزش‌هاي الهي به تزكيه? انديشه و رفتار، كمك شاياني مي‌نمايد، ويژه آنكه نخستين گام عملي در پيراستن و آراستن باشد.
2‌. «خذ من اموالهم صدقه، تطهرهم و تزكيهم بها و صلّ عليهم…» (توبه، 9/103)
از مال‌هاي آنان صدقه‌اي ـ‌زكات‌ـ بگير كه بدان وسيله پاكشان سازي و آنان را بركت و فزوني بخشي ـ‌اموال يا حسناتشان را نشو و نما دهي‌ـ و ايشان را دعا كن.
اگر اموال در زبان فارسي به معناي دارايي به كار مي‌رود اما در زبان عرب، تنها ثروت و دارايي مادي نيست، بلكه هر آنچه از بهره‌هاي دنيايي و نيز، به سودِ حاصل از آن اموال، گفته مي‌شود.24 بنابراين بايد از واژه اموال، در قرآن تفسيري مبتني بر فرهنگ عرب داشت و لذا مفسر بزرگ، شيخ طوسي ـ‌رضوان‌اللّه عليه‌ـ با توجه بدين نكته? دقيق مي‌نويسد:
تعبير اموال در اين آيت الهي به جهت اختلاف ـ‌اشخاص در نوع‌ـ دارايي است چرا اگر فرموده مي‌شد: خذ من ماليهم مي‌بايست نوع معيني اراده مي‌شد ـ‌و حال آنكه تعبير اموال دارد‌ـ.25
بنابراين تعبير، نمي‌توان مقدار معين و مشخصي از مال را براي انسانها در نظر گرفت بلكه به تناسب نوع دارايي و ثروت مادي، مورد و نمونه? اموال نيز تغيير مي‌كند. در اين آيت الهي، برخلاف آيت پيشين، سخن از بخشيدن و بذل و انفاق نيست، بلكه گرفتن است و جدا ساختن و بيرون آوردن و لذا نمي‌توان به مجموع اندوخته و داشته‌هاي مادي نظر داشت؛ زيرا ممكن نيست براي انسانِ تزكيه نشده، عاقلانه و انديشمندانه به حساب نيايد. علاوه بر اين، عامل و وسيله‌اي در پيراستن وي، نخواهد بود، بلكه در گريز او از پيراستن، اثربخشي خواهد داشت و اگر با نگاه دقيق و عميق بنگريم در بيشتر نمونه‌ها، تمامي دارايي‌هاي مادي، آلودگي نيست تا با گرفتنش، پيراسته شود، بلكه به طور عادي جدا نمودن و گرفتن بخشي از آن در پيراستن و آراستن اندوخته‌ها تأثيرگذار خواهد بود.
شيخ طوسي با توجه به اين نكته مي‌نويسد: «واژه من در جمله «خذ من اموالهم» در بيان گرفتن بخشي از اموال است و لذا فرمود پاره‌اي از اموال را بگير».26
پس بخشي از اموال را بايست، گرفت نه تمام اندوخته مادي را! اين گرفتن و جدا نمودن در انساني، پيراستن از آلودگيها و آراستن به ويژگي‌هاي برجسته كمالي را تحقق مي‌بخشد، كه مقصد و مقصود گيرنده، براي اجراي ارزش‌هاي الهي ـ انساني، در جامعه است و كمبودها و كاستي‌هاي مادي جامعه را برطرف مي‌نمايد چنانچه، شيخ طوسي در تعريف واژه صدقه مي‌نويسد:
صدقه پرداخت مال و ثروت است براي ارزش نهادن به فقر و نياز.27
توجه داشتن و بها دادن به نيازهاي مادي مردم است كه انسان را بر مي‌تابد و بر دفع آن مي‌شوراند، آنگه رَستن از آلودگي‌ها مي‌آغازد و پاكي، خويشتنش را در بر مي‌گيرد. امين‌الاسلام طبرسي -رضوان‌اللّه عليه‌- در تفسير آيه بدين نكته اشاره كرده و نوشته است:
تطهّرهم؛ اين جمله صفت است براي صدقه و «تا» براي خطاب است. صدقه‌اي كه به آن وسيله، تو آنها را پاك و تزكيه مي‌كني و با اين وجه هر دو فعل به پيامبر اسناد داده مي‌شود.
وجه ديگر آن است كه «تا» در تطهّرهم تأنيث باشد براي صدقه؛ يعني صدقه، آنها را پاك و مطهر مي‌سازد و در تزكيهم خطاب به رسول اكرم، يعني تو آنها را به پاكي نسبت مي‌دهي.28
راز ارتباط تطهير و تزكيه در اين آيت الهي چيست و چرا تطهير پيش از تزكيه آمده است؟
بنگريم پاسخ برخي از مفسران را، كه از ارتباط واژگان در يك آيه و رابطه? آيات در سوره به كشف معنايي فراتر از معناي واژه و آيه مي‌پردازند.
زمخشري با توجه بدين نكته، در معناي تزكيه نوشته است:
تزكيه مبالغه در تطهير است.‌29
معناي ديگري مرحوم طبرسي براي تزكيه آورده و مي‌نويسد:
تزكيه به دو معناست:
1‌. مبالغه و زيادي در تطهير و پاكي؛
2‌. بركت و افزايش در مال و ثروت.‌30
بر استواري اين معنا، مفسران ديگري، اشارت داشته‌اند.‌31
لطافت و ظرافت ارتباط تطهير و تزكيه تنها با كلام مفسراني كه از آنان سخني رفت شفاف نمي‌شود. علامه طباطبايي ـ‌رضوان‌اللّه عليه‌ـ در بياني رسا و كوتاه به ارتباط اين دو واژه پرداخته و مي‌نويسد:
تطهير؛ بيرون راندن آلودگي‌ها و پليدي‌ها از چيزي، تا وجودش را پاكيزه و پالوده گرداند؛ تا براي رشد و شكوفايي و بهره‌دهي مناسب و مفيد آماده گردد. تزكيه؛ به رشد و شكوفايي رسانيدن است تا سعادت و افزوني نمايان شود… بنابراين، جمع تطهير و تزكيه در اين آيه حاكي از لطافت در تعبير است.32
اگر كلام اين مفسر بزرگ قرآن را بپذيريم، بايست تزكيه را آراستن به خوبيها، ارزشها و برتري‌هاي واقعي و عيني دانست و نيز تطهير را پيراستن از زشتي‌ها، آلودگي‌ها و پليدي‌هاي دروني و بروني.
كلام محمدطاهر بن آشور، دراستواري اين ديدگاه، خواندني است: جمله «تطهّرهم» به مقام پيراستن از بديها «تزكيّهم» آراستن به مقام فضيلت‌ها و نيكي‌ها اشارت دارد و به ناچار پيراستن بر آراستن پيشي دارد.33
بنابراين نمي‌توان تزكيه را بدون تطهير آغازيد و به تعبير قرآن‌پژوه ارجمند، استاد حسن مصطفوي:
تطهير نخستين شرط براي عينيت يافتن صفا، خلوص و نورانيت است و تطهير را با قدرت و توانايي خويش نمي‌توان به دست آورد؛ و به دست آوردن آن ميسّر نيست مگر با قدرتي گسترده‌تر از قدرت انساني؛ ان‌اللّه اصطفاك و طهرك…. (آل عمران، 3/42)34
اكنون مي‌توان به استواري و استحكام ديدگاه مفسراني پي برد كه مخاطب «تطهرهم و تزكيهم» را رسول‌الله(ص) دانسته‌اند و ايشان را با گرفتن بخشي از اموال مردم، مطهر مي‌دانند!
علامه طباطبايي ـ‌رضوان‌الله عليه‌ـ با توجه بدين نكته نوشته است:
مخاطب جمله? «تطهرهم و تزكيهم» پيامبر(ص) است و نه وصف صدقه؛ گواه بر اين ادعا تعيين صدقه براي مرجع ضمير در كلمه? بها مي‌باشد.35
طرفه آن كه گرفتن و جدا نمودن بخشي از دارايي‌هاي مادي، توسط رسول‌اللّه(ص) جهت برطرف كردن فقر و پاسخ‌گويي به نيازمندان اقتصادي، گامي است در تزكيه و فرجام آن تطهير!
اميد آن كه در نوشتاري ديگر به بررسي و تبيين ديگر نمونه‌هاي قرآني دست يازيم و بر شفافيت، پيراستگي و آراستگي بحث بيفزاييم.

پی نوشت ها:

1‌. در ترجمه? آيات از ترجمه? قرآن دكتر سيدجلال‌الدين مجتبوي بهره گرفته شده است. سوره? نور يكصدمين سوره‌اي است كه در مدينه نازل شده است (مجمع‌البيان، 10/ 165؛ الميزان، 15/78؛ الاتقان، 1‌/60 و…) آهنگ كلي سوره، تبيين احكام و قوانيني است كه در روابط سالم اجتماعي، بسيار تأثيرگذار و اثربخش است، كه به تناسب اين قوانين معرفت‌هاي الهي نيز بيان شده است. (الميزان، 15/78؛ التحرير و التنوير، 18/140 و التربية‌الاسلاميه/17) و در نخستين آيت سوره، هدف اصلي، بيان شده است. (الميزان، 15/78، و تفسير سورة النور و احكامها/‌9 از عفيف عبدالفتاح).
2‌. تبيان، 7/420 و نيز ر.ك: به محدث علي بن حسين عاملي، الوجيز في تفسير القرآن العزيز، 2/379‌.
3‌. ترجمه? تفسير جوامع‌الجامع، 4/298.
4‌. عمدة‌الحفاظ في تفسير اشرف‌الالفاظ، 3/1893، واژه? «غفران».
5‌. ر.ك: تفسير البغوي، 6/26، چاپ دارطيبه.
6‌. حاشية الشهاب علي تفسير البيضاوي، 7/29؛ تفسير الصافي، 3/426، چاپ مؤسسة‌الاعلي للمطبوعات؛ تفسير المعين، 2/923؛ تفسير كنزالدقائق، 7/35؛ تفسير المراغي،6/338؛ التفسير الفريد للقرآن المجيد، 3‌/2163 و تفسير النسفي، 2/495.
7‌. تفسير الميزان، 15/93.
8‌. ابوالاعلي المودودي، تفسير سوره? نور/‌137، ابوالاعلي المودودي، دار السعوديه، چاپ سوم، 1408 هـ.ق.
9‌. سوره? عبس بيست و يكمين سوره‌اي است كه در مكه، نازل شده است (الاتقان، 1/ 59؛ مجمع‌البيان، 10/65 و التحرير و التنوير، 30/101).
آهنگ كلي سوره، نكوهش آدمياني است كه فقر مادي را مجوزي بر كوچك انگاشتن و ضعيف شمردن نيازمندان مادي مي‌دانند و اندوخته‌هاي مادي را ملاك برتري و بزرگ شمردن بي‌نيازان مي‌پندارند كه در نخستين آيات سوره تبيين شده است و در آيات ديگر به خواري انسان در نظام آفرينش و نيازمندي وجودي‌اش كه با طغيان و سركشي به نبود حاكميت خداوند و يك نظام قانونمند در جهان هستي مي‌پردازد، پرداخته و در پايان، فرجام زندگي انسان، بيان شده است. (الميزان، 20/199؛ في ظلال القرآن، 6/3822 و…).
10‌.و نيز بنگريد آيات 151 از سوره بقره و آيه? 2 از سوره? جمعه و بخش اوّل اين مقاله در همين فصلنامه، ش 24.
11‌. تبيان، 10/270؛ تفسير البغوي (معالم‌التنزيل)، 4/447؛ كشف‌الاسرار، 10/382؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان ، 20/149؛ ترجمه تفسير جوامع‌الجامع، 6/562؛ تهذيب التفسير الكبير،7/390؛ الجامع لاحكام القرآن، 19/140؛ حاشية‌الشهاب علي تفسير البيضاوي، 9/414؛ تفسير النسفي، 4/487؛ غرايب القرآن، 6/447؛روح‌المعاني، 16/71 از جزء 30؛ تفسير المراغي، 10/329 و الوجيز في تفسير القرآن العزيز، 3/426.
12‌. الحاقه، آيه? 40؛ اعراف، آيه? 158؛ اعراف، آيه? 188. نيز ترجمه? قرآن بهاءالدين خرمشاهي و انبيا، آيه 107 ترجمه? قرآن بهاءالدين خرمشاهي.
13‌. تفسير الميزان، 20/201.
14‌.تفسير صافي، 5/285.
15‌. سوره? نازعات، هشتادمين سوره‌اي است كه در مكه بر پيامبر(ص) نازل شده است. الاتقان، 1/59؛ مجمع‌البيان، 10/165 البته با توجه به تكرار سوره? قمر، در شمارش اوليه هشتاد و يكم به شمار مي‌آيد اما اين شمارش اشتباه است. ابن عاشور، (التحرير و التنوير، 30/59) و محمد عزه دروزه (تفسير الحديث، 1/15) آن را هشتاد و يكمين سوره دانسته‌اند. آهنگ كلي سوره اثبات و گزارش روشن و محسوسي از قيامت است و نيز زمان آن. (الميزان، 20/178؛ التحرير و التنوير، 30/60 و تفسير البصائر، 52/7.)
16‌. تفسير كبير، 11/39، چاپ جديد از دار احياء تراث‌العربي، 1417 هـ.ق.
17‌. حاشية‌الشهاب علي تفسير البيضاوي، 9/403؛ تفسير النسفي، 4/483؛ البحر المحيط، 10/398؛ تفسير القرآن‌العظيم، 8 /315، و نيز بنگريد به: الوجيز في تفسير القرآن العزيز، 3/421 و الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، 2/1170 با تحقيق صفوان عدنان.
18‌. تفسير المراغي، 10/319‌.
19‌. سوره? ليل هشتادمين سوره‌اي است كه در مكه نازل شده است (الاتقان، 1/58؛ البرهان في علوم‌القرآن، 1/280؛ مجمع‌البيان، 10/164 و…) آهنگ كلي سوره، تبين والايي و برتري انديشه، گفتار و كلام مؤمن است و نيز عيب‌يابي و نكوهش مشركان و فرجام حيات هر كدام.
20‌. تبيان، 10/366‌.
21‌. مجمع‌البيان ، 10/298 و نيز ر.ك: تفسير النسفي، 4/531؛ غرائب‌القرآن، 6/ 512 و الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، 2/1209.
22‌. حاشية‌الشهاب علي تفسير البيضاوي، 9/508.
23‌. التحرير و التنوير، 30/391.
24‌. عمدة‌الحفاظ في تفسير اشرف‌الالفاظ، 4/2546، واژه? «مول».
25‌. التبيان، 5/292.
26‌. همان.
27‌. همان.
28‌. ترجمه تفسير جوامع‌الجامع، 3/15.
29‌. تفسير كشّاف، 2/293 ، با تحقيق عبدالرزاق المهدي، دار احياء التراث العربي.
30‌. ترجمه? تفسير جوامع‌الجامع، 3/15.
31‌. تفسير نسفي، 2/206؛ بحر المحيط، 5/499؛ تفسير صافي، 2/371 و….
32‌. الميزان، 9/377.
33‌. التحرير و التنوير، 11/23.
34‌. التحقيق في كلمات القرآن، 7/130.
35‌. الميزان، 9/377.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:27 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تزكيه

تزكيه : پيراستن نفس از صفات رذيله و آراستن آن به صفات حميده

تزكيه از ماده «زـ ك ـ و» و در لغت به معناى استوار ساختن و دور كردن شئ از عيب و كاستى[1] و ايجاد رشد، بركت و طهارت[2] در آن يا به معناى دور دانستن شئ از عيوب و گواهى به پاكى و طهارت* آن[3] است. برخى معناى اصلى تزكيه را كنار زدن نادرستيها از امور صحيح دانسته و ديگر معانى را از لوازم و آثار آن به حساب آورده[4] و افزوده‌اند: تفاوت تزكيه با تطهير و تهذيب در اين است كه در تطهير دستيابى به «طهارت» در برابر «رجس» و در تزكيه كنار زدن آنچه بايد كنار گذاشته شود و در تهذيب، حاصل شدن صلاح و خلوص، مورد نظر است.[5] البته به گفته برخى تزكيه مبالغه در تطهير است[6] وعده‌اى هم گفته‌اند: تطهير پيراستن و تزكيه آراستن است[7] و به عبارت ديگر تطهير بيرون راندن آلودگيها و پاك كردن شىء است تا آماده رشد و نمو گردد و تزكيه رشد دادن و به شكوفايى رساندن آن است.[8]
تزكيه در اصطلاح علم اخلاق عبارت از پاك كردن و پيراستن نفس از نقايص و صفات رذيله و آراستن آن به صفات پسنديده و كمالات نفسانيه است[9] و برخى براى آن مراحلى برشمرده‌اند؛ از جمله: 1. توبه؛ 2.‌مشارطه (شرط كردن با خود مبنى بر بازنگشتن به گناه)؛ 3. محاسبه؛ 4. معاتبه و معاقبه (عتاب و عقاب كردن نفس در صورت‌گناه).[10]
تزكيه به معناى پاك كردن يا پاك دانستن نفس از آلودگيها به صورتهاى گوناگون بيش از 20‌بار در قرآن به كار رفته و افزون بر آن از واژه‌ها و موضوعات ديگر مرتبط با تزكيه نيز استفاده شده‌است. در اين موارد عمدتاً از مطالبى چون
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 498
تزكيه هدف از بعثت پيامبران (بقره/2،129)، رستگارى و مخلّد بودن اهل تزكيه در بهشت (طه/20،76؛ اعلى/87،14) و عوامل، موانع، آثار و بركات تزكيه (توبه9/، 103؛ بقره/2،174؛ طه/20،75 ـ 76) سخن به ميان آمده است.

اهميت تزكيه:

تزكيه نفس* از رذايل اخلاقى و شهوات نفسانى به جهت آثار و فوايدى كه براى انسان در پى دارد مورد توجه همه ملتها و اديان الهى بوده و آنان براى تحصيل اين امر از روشهاى گوناگونى بهره مى‌جسته‌اند. برهمائيان، پيروان يكى از مذاهب هند قديم گرچه به توحيد و نبوت اعتقادى نداشتند؛ ليكن به تزكيه نفس اهتمام مىورزيدند. آنان مدت عمر خويش را به 4 مرحله تقسيم كرده، يكى از مراحل آن را به ترك لذتهاى مادى و دنيوى و پناه بردن به جنگلها براى تزكيه نفس اختصاص داده بودند.[11]
فرقه بودايى، مذهب خود را بر تهذيب نفس و مخالفت با هواها بنا كرده بودند. بودا رئيس اين فرقه كه از شاهزادگان بود در جوانى ماديات و سلطنت را رها كرده و براى رياضت و معرفت نفس به جنگلها پناه برد.[12]
مانويه، نفس را از عالم نور مى‌دانستند كه به عالم تاريك بدن هبوط كرده و معتقد بودند كه نفس جز با مرگ و خروج آن از بدن يا رياضت به سعادت نخواهد رسيد.[13]
صابئيه از ديگر فرقه‌هاى بت‌پرست و مشرك[14] ـ يا موحد به نظر برخى[15] ـ تطهير نفس از شهوات و تهذيب اخلاق را بر خود واجب كرده، راه دستيابى به اين مرتبه را رياضت و دورى از شهوات مى‌دانستند.[16]
اهل كتاب يعنى يهود، نصارا و مجوس نيز به تزكيه نفس اهتمام فراوانى مىورزيدند و در كتب آنان دستورات فراوانى براى اصلاح نفس و تهذيب آن از شهوات وجود دارد، چنان كه قرآن‌كريم در آياتى به برخى اعمال نصارا براى تهذيب نفس همچون ترك دنيا و انتخاب رهبانيت (مائده/5،82 و نيز حديد/‌57،27)[17] و برخى اعمال متعبدان يهود چون تلاوت آيات خدا در حال سجده (آل‌عمران/3،113)، گوشه‌گيرى از مردم براى عبادت و خودسازى (مريم/19، 16)، ترك دنيا و انتخاب رهبانيت (مائده/5،/82) اشاره كرده‌است.
اسلام نيز براى تزكيه نفس و تطهير پيروان خود از آلودگيهاى كفر و گناه* و اخلاق ناپسند اهميت فراوانى قائل شده كه اين اهتمام را از موارد ذيل مى‌توان استفاده كرد:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 499

1. تزكيه هدف بعثت انبيا:

قرآن در آياتى يكى از عمده‌ترين اهداف انبيا را تزكيه‌نفس وپاك كردن بشر از آلودگيها دانسته است؛ از جمله در آيه 151 بقره/2 خطاب به مسلمانان مى‌گويد: ما به سوى شما پيامبرى فرستاديم تا با تلاوت آيات الهى شما را از آلودگيها پاك سازد: «اَرسَلنا فيكُم رَسولاً مِنكُم يَتلوا عَلَيكُم ءايـتِنا ويُزَكّيكُم».(نيز‌ر. ك: (آل‌عمران/3،164؛ بقره/2،129؛ نازعات/79،17ـ 18)

2. رستگارى در گرو تزكيه:

رسيدن به فلاح اخروى از بالاترين اهداف مؤمنان است كه قرآن راه دستيابى به آن را مبارزه با هواهاى نفسانى و تزكيه ذكر كرده است: «قَد اَفلَحَ مَن زَكـّها»(شمس/91،9)؛ همچنين قرآن در آياتى ديگر مؤمنانى را رستگار دانسته است كه در جهت تزكيه نفس مى‌كوشند: «قَد‌اَفلَحَ المُؤمِنون ... * والَّذينَ هُم لِلزَّكوةِ فـعِلون».(مؤمنون/23،1، 4) زكات در اين آيه اعم از پرداخت زكات و تزكيه نفس است.[18]

3. تقدم تزكيه بر تعليم و تعلم:

قرآن در 4 آيه تزكيه را با تعليم* و تعلم در كنار يكديگر آورده كه در سه آيه تزكيه را مقدم داشته: «و يُزَكّيكُم ويُعَلِّمُكُمُ الكِتـبَ والحِكمَةَ»(بقره/2،151؛ آل‌عمران/3،164؛ جمعه/ 62،2) و در يك آيه تعليم مقدم شده است: «و‌يُعَلِّمُهُمُ الكِتـبَ والحِكمَةَ ويُزَكّيهِم».(بقره/2،129) در اينكه فلسفه اين تقديم و تأخير چيست و كدام‌يك در واقع بر ديگرى تقدم دارد اقوال متعددى در بين مفسران مطرح است؛ ولى آنچه از همه قوى‌تر به نظر مى‌رسد اين است كه تعليم هرچند از جهت وجود خارجى بر تزكيه مقدم است؛ اما از جهت اهميت و رتبه از آن متأخر است، زيرا تعليم و تعلم مقدمه و وسيله‌اى براى رسيدن به تزكيه است كه اگر اين هدف بدون تعليم حاصل مى‌شد ضرورتى براى تعليم نبود[19] و تقدم تزكيه در سه آيه از 4 آيه مؤيد همين امر است[20]؛ اما اينكه در دعاى ابراهيم(عليه السلام)تعليم بر تزكيه‌مقدم شده بدان جهت است كه ابراهيم در مقام طلب چند خواسته از خداوند است و در مقام تحقق و عالم خارج علم مقدم بر تزكيه است، زيرا انسان ابتدا بايد به اعمال صالح و اخلاق فاضله آگاه شود و بعد خود را تزكيه‌كند.[21]

4. سوگندهاى متعدد بر رستگارى اهل تزكيه:

خداوند در سوره شمس به خورشيد و ماه و شب و آسمان و بناكننده آن و زمين و گستراننده آن و نفس انسان و مرتب‌كننده آن سوگند ياد كرده است كه تزكيه كننده نفس رستگار خواهد شد: «والشَّمسِ وضُحـها * والقَمَرِ اِذا تَلـها * والنَّهارِ اِذا جَلـّها * والَّيلِ اِذا يَغشـها *
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 500
والسَّماءِ و ما بَنـها * والاَرضِ و ما طَحـها * و نَفس و ما سَوّها... * قَد اَفلَحَ مَن زَكـّها».(شمس/ 91، 1 ـ 7، 9) سوگندهاى ياد‌شده نشان آن است كه مسئله اصلى بشر همين تزكيه نفس است كه در صورت وجود آن انسان اهل سعادت و گرنه اهل شقاوت و بدبختى خواهد‌بود.[22]

اسباب تزكيه:

عوامل و اسباب متعددى در درون يا برون آدمى وجود دارد كه هريك به نوعى درتزكيه نفس نقش دارد. اين عوامل عبارت‌اند از:

1. خداوند:

منشأ همه امور خير خداوند است و تا اراده او به چيزى تعلّق نگيرد تحقق آن از سوى بشر امكان‌پذير نيست، بر اين اساس انسان در همه امور از جمله تزكيه نفس نيازمند عنايت الهى و توفيق اوست و اگر فضل و رحمت خدا نباشد هيچ انسانى به تزكيه خود قادر نخواهد بود: «و لَولا فَضلُ اللّهِ عَلَيكُم ورَحمَتُهُ ما زَكى مِنكُم مِن اَحَد اَبَدًا و لـكِنَّ اللّهَ يُزَكّى مَن يَشاءُ واللّهُ سَميعٌ عَليم»(نور/24،21)، به همين جهت از جمله اسماى الهى كه در روايات و ادعيه ذكر شده «مزكّى[23]» يعنى تزكيه‌كننده است و همان‌گونه كه تزكيه كننده حقيقى خداست تنها كسى كه مى‌تواند به حق بر پاكى و تزكيه افراد گواهى دهد خداوند است: «اَلَم تَرَ اِلَى الَّذينَ يُزَكّونَ اَنفُسَهُم بَلِ اللّهُ يُزَكّى مَن يَشاءُ ولا يُظلَمونَ فَتيلا».(نساء/ 4، 49) در شأن نزول آيه فوق نقل شده كه اهل كتاب خود را انسانهايى پاك و برتر از ديگران مى‌دانستند كه آيه فوق نازل شد و تزكيه كننده حقيقى را خداوند دانست[24] و اين بدان جهت است كه خداوند از ظاهر و باطن افراد بهتر از خود آنان آگاهى داشته، مى‌تواند پاكى يا ناپاكى آنان را تصديق كند.[25]

2. رهبران الهى:

پيامبران، امامان و اولياى خاصّ الهى ـ كه بر فطرت پاك آفريده شده و به طور موهبتى و غير اكتسابى از آلودگيهاى شرك و گناه و صفات ناپسند منزه‌اند[26]: «قالَ اِنَّما اَنَا رَسولُ رَبِّكِ لاَِهَبَ لَكِ غُلـمـًا زَكيـّا»(مريم/19،19) ـ به عنوان مواسطه فيض الهى و مربّى انسانها از عوامل عمده تزكيه انسانها به شمار مى‌روند كه با تلاوت آيات قرآن و بيان احكام الهى و فضايل اخلاقى انسانها را از آلودگى شرك و گناه و اخلاق رذيله پاك مى‌كنند[27] (آل‌عمران/ 3، 146، 164 و نيز جمعه/ 62، 2) و به همين جهت كه اينان نقش عمده‌اى در جهت تزكيه انسانها دارند ابراهيم(عليه السلام) از خداوند تقاضاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 501
فرستادن پيامبرانى مى‌كند تا نسل او را از آلودگيها پاك كنند: «رَبَّنا وابعَث فيهِم رَسولاً مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايـتِكَ ويُعَلِّمُهُمُ الكِتـبَ والحِكمَةَ و يُزَكّيهِم»(بقره/2،129)
همچنين قرآن در آيات 17 ـ 18 نازعات/79 به موسى(عليه السلام) فرمان مى‌دهد كه به سوى فرعون رفته، او را به تزكيه فرا خواند:«اِذهَب اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَقُل هَل لَكَ اِلى اَن تَزَكّى». به نظر برخى مراد از تزكيه بشر از سوى انبيا تزكيه در قول است؛ يعنى آنان در قيامت بر پاك بودن نفوس شهادت مى‌دهند.[28]

3. پاى‌بندى به ايمان و عمل صالح:

هرچند خداوند با فرستادن پيامبران و توفيق و عنايت خويش زمينه تزكيه انسانها را فراهم مى‌كند؛ ولى اين خود افراد هستند كه با پذيرش آگاهانه و آزادانه دعوت انبيا و پاى‌بندى به دستورات و مقررات الهى، خويش را از بركات بعثت پيامبران برخوردار ساخته، پاكى و تزكيه را براى خود رقم مى‌زنند، از اين‌رو قرآن‌كريم در آيات 75 ـ 76 طه/20 از يك سو بهشت و درجات عالى آن را براى مؤمنان و صالحان ثابت مى‌كند و از سوى ديگر همه آنها را جزاى اهل تزكيه مى‌داند: «و مَن يَأتِهِ مُؤمِنـًا قَد عَمِلَ الصّــلِحـتِ فَاُولـئِكَ لَهُمُ الدَّرَجـتُ العُلى * جَنّـتُ عَدن تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ خــلِدينَ فيها و ذلِكَ جَزاءُ مَن تَزَكّى» و اين بدان معناست كه تزكيه بدون ايمان و عمل صالح به دست نمى‌آيد. در آيه‌اى ديگر، قرآن مؤمنان را از خودستايى و پاك شمردن خود برحذر داشته و خداوند را آگاه‌تر به حال تقوا‌پيشگان معرفى كرده است:«فَلا‌تُزَكّوا اَنفُسَكُم هُوَ اَعلَمُ بِمَنِ اتَّقى».(نجم/53،32) از اين آيه به دست مى‌آيد كه راه دستيابى به تزكيه، تقوا* و عمل است نه ادعاى پاك بودن.[29]
همچنين در آيه 18 فاطر/35 تزكيه بدل از خشيت و اقامه نماز معرفى شده است: «و‌لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخرى واِن تَدعُ مُثقَلَةٌ اِلى حِملِها لا يُحمَل مِنهُ شَىءٌ ولَو كانَ ذا قُربى اِنَّما تُنذِرُ الَّذينَ يَخشَونَ رَبَّهُم بِالغَيبِ واَقاموا الصَّلوةَ و مَن تَزَكّى فَاِنَّما يَتَزَكّى لِنفسِهِ واِلَى اللّهِ المَصير»و اين از پيوند عميق تزكيه با اعمال انسان پرده برمى‌دارد، براين اساس مى‌توان گفت عمده‌ترين فلسفه تشريع عبادات و مكلّف ساختن انسانها دور‌كردن آنها از آلودگيها و رشد و تكامل معنوى آنان است، چنان كه قرآن در آيات متعددى به برخى از عبادات اشاره كرده و آنها را عامل دورى انسان از آلودگيها دانسته است؛ مانند:

الف. نماز:

نماز از عباداتى است كه اگر با آداب و شرايط آن به جا آورده شود هم باعث جلوگيرى از آلوده شدن انسان به گناه مى‌گردد: «و‌اَقِمِ الصَّلوةَ اِنَّ الصَّلوةَ تَنهى عَنِ الفَحشاءِ والمُنكَرِ»(عنكبوت/29،45) و هم او را از گناهانى كه مرتكب شده پاك مى‌كند: «واَقِمِ الصَّلوةَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 502
طَرَفَىِ النَّهارِ وزُلَفـًا مِنَ الَّيلِ اِنَّ الحَسَنـتِ يُذهِبنَ السَّيِّـاتِ».(هود/11،114) در شأن نزول آيه فوق نقل شده كه يكى از مسلمانان بنام ابواليسر براى پاك شدن خود از گناهى كه مرتكب شده بود نزد رسول خدا آمد كه آيه فوق نازل شد و پس از آن، پيامبر به وى فرمود: نماز تو كفاره گناه توست.[30] در روايتى نماز همچون آبى دانسته شده است كه همه گناهان بين دو نماز را محو مى‌كند[31] و برپايه روايتى ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: نمازى كه با آداب و شرايط اقامه شود گناهان را همچون برگ خزان مى‌ريزد.[32]

ب. انفاق در راه خدا:

انفاق مال چه واجب و چه مستحب موجب پاك شدن و تطهير قلوب از آلودگيها و صفات ناپسند همچون بخل و دوستى دنيا مى‌گردد[33]: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها». (توبه/9، 103) بيشتر مفسران مراد از آيه فوق را گرفتن زكات واجب دانسته‌اند[34]؛ اما برخى مراد از آن را بخشى از اموال افراد گنهكار دانسته‌اند كه جهت كفاره گناه خويش مى‌پردازند.[35] شأن نزول آيه فوق[36] كه به گناه ابولبابه و گرفتن بخشى از اموال او از سوى پيامبر جهت كفاره گناه اشاره دارد و نيز آيه بعد كه از پذيرش توبه گناهكاران و قبول انفاقهاى آنان از سوى خداوند سخن گفته: «اَلَم يَعلَموا اَنَّ اللّهَ هُوَ يَقبَلُ التَّوبَةَ عَن عِبادِهِ و يأخُذُ الصَّدَقـتِ»(توبه/9،104) مؤيد اين نظرند، اگرچه استفاده حكم زكات واجب و انفاقهاى ديگر از آيه با يكديگر تنافى ندارد. در آيات‌18‌ـ‌19 ليل/ 92 نيز به انفاق در راه خدا و نقش آن در تزكيه اشاره كرده و آن را از صفات متقين دانسته است: «و سَيُجَنَّبُها الاَتقى * اَلَّذى يُؤتى مالَهُ يَتَزَكّى». در روايات اسلامى نيز بر تأثير انفاق در تزكيه و محو گناهان تأكيد شده است؛ از جمله پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: هر كس خانواده مسلمانى را يك شبانه روز پذيرايى كند خداوند گناهان او را محو مى‌كند.[37]

موانع تزكيه:

موانع دستيابى انسان به رشد معنوى و تزكيه نفس فراوان است كه برخى از آنها عبارت‌اند از:

1. شيطان:

از آنجا كه شيطان دشمن انسان است (فاطر/35،6) و سوگند ياد كرده تا همه انسانها را گمراه كند (حجر/15،39 ـ 40) وى يكى‌از عوامل اصلى آلوده شدن انسانها به گناه و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 503
مانع عمده تحصيل تزكيه به شمار مى‌رود، بر همين اساس قرآن مؤمنان را از پيروى او برحذر داشته، مى‌گويد اگر لطف خدا نبود ـ با توجه به دامها و وسوسه‌هاى شيطان[38] ـ هيچ‌كس قادر به تزكيه خود نبود: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَتَّبِعوا خُطُوتِ الشَّيطـنِ ومَن يَتَّبِع خُطُوتِ الشَّيطـنِ فَاِنَّهُ يَأمُرُ بِالفَحشاءِ و المُنكَرِ ولَولا فَضلُ اللّهِ عَلَيكُم ورَحمَتُهُ ما زَكى مِنكُم مِن اَحَد».(نور/24،21)

2. عصيان و گناه:

نافرمانى خداوند و ارتكاب برخى گناهان از ديگر امورى است كه قرآن در آياتى آن را مانع تطهير قلوب مؤمنان برمى‌شمارد، چنان كه در آيه 174 بقره/2 و آيه 77 آل عمران/3 به برخى از اين گناهان از جمله پيمان شكنى يهود و كتمان حقايق به قصد رسيدن به مال دنيا اشاره كرده و آن را مانع تزكيه آنان دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلَ اللّهُ مِنَ الكِتـبِ ويَشتَرونَ بِهِ ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ ما يَأكُلونَ فى بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ ولا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيـمَةِ ولا يُزَكّيهِم»، %%«اِنَّ الَّذينَ يَشتَرونَ بِعَهدِ اللّهِ واَيمـنِهِم ثَمَنـًا قَليلاً اُولـئِكَ لا خَلـقَ لَهُم فِى الأخِرَةِ ولا يُكَلِّمُهُمُ ... و لايُزَكّيهِم».مراد از عدم تزكيه اين افراد اين است كه خداوند آنان را از آلودگى گناهشان به وسيله آمرزش پاك نمى‌كند. البته برخى گفته‌اند: مراد از عدم تزكيه آن است كه خداوند به پاكى و طهارت آنان گواهى نمى‌دهد[39] يا مراد اين است كه خداوند اين افراد را در جايگاه پاكان قرار نمى‌دهد. [40]

آثار تزكيه:

تزكيه و تطهير نفس از آلودگيها آثار و فوايد فراوانى براى فرد و جامعه دارد كه در درجه اوّل اين فوايد به خود تزكيه كننده باز مى‌گردند:«و مَن تَزَكّى فَاِنَّما يَتَزَكّى لِنفسِهِ».(فاطر/35،18) برخى از اين فوايد عبارت‌اند از:

1. فلاح و رستگارى:

تزكيه نفس موجب رستگار شدن فرد در دنيا و آخرت است: «قَد اَفلَحَ مَن زَكـّها».(شمس/91،9 و نيز اعلى/87،14).

2.‌نجات از آتش جهنم:

پرهيزگارانى كه با دادن اموال خود در راه خدا نفس خويش را از آلودگيها پاك مى‌كنند از آتش جهنم نجات خواهند يافت: «فَاَنذَرتُكُم نارًا تَلَظّى * ... و سَيُجَنَّبُها الاَتقى * اَلَّذى يُؤتى مالَهُ يَتَزَكّى».(ليل/ 92، 14، 17 ـ 18)

3. برخوردارى از درجات بالاى بهشت:

پاداش مؤمنانى كه قلوب خود را از آلودگيها تزكيه كرده، اعمال صالح انجام دهند درجات بالاى بهشت و زندگى دائمى در آن است: «ومَن يَأتِهِ مُؤمِنـًا قَد عَمِلَ الصّــلِحـتِ فَاُولـئِكَ لَهُمُ الدَّرَجـتُ العُلى * جَنّـتُ عَدن تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ خــلِدينَ فيها و ذلِكَ جَزاءُ مَن تَزَكّى».(طه/20،75 ـ 76)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 504

منابع

اخلاق در قرآن، محمدتقى مصباح، به كوشش اسكندرى، قم، مؤسسه امام خمينى(قدس سره)، 1376‌ش؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البلد الامين، الكفعمى (م.‌905‌ق.)، 1382‌ق؛ تاريخ جامع اديان، جان بى‌ناس، ترجمه: حكمت، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1373‌ش؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ ترتيب العين، خليل (م.‌175‌ق.)، به كوشش بكايى، قم، نشر اسلامى، 1414‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م.‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405‌ق؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ التفسير الكبير، التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير المراغى، المراغى (م.‌1371‌ق.)، دارالفكر؛ تفسير منهج الصادقين، فتح الله كاشانى (م.‌988‌ق.)، به كوشش مرتضوى، غفارى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، 1385‌ق؛ التفسير المنير، وهبة الزحيلى، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ جامع السعادات، محمد مهدى النراقى (م.‌1209‌ق.)، به كوشش كلانتر، بيروت، اعلمى، 1408‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ رياض السالكين، على‌خان الحسنى المدنى، به كوشش الحسينى، قم، نشر اسلامى، 1409‌ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م.‌880‌ق.)، به كوشش مرعشى و عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403‌ق؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ فيض القدير، المناوى (م.‌1031‌ق.)، به كوشش احمد عبدالسلام، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ الكشاف، الزمخشرى (م.‌538‌ق.)، قم، بلاغت، 1415‌ق؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م.‌975‌ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م.‌395‌ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404‌ق؛ معراج السعاده، احمد نراقى (م.‌1245‌ق.)، قم، هجرت، 1378‌ش؛ المقام الاسنى، الكفعمى (م.‌905‌ق.)، به كوشش فارس الحسون، مؤسسة قائم آل محمد(عج)؛ الملل والنحل، الشهرستانى (م.‌548‌ق.)، به كوشش سيد گيلانى، بيروت، دارالمعرفه؛ المنجد فى اللغه، لويس معلوف (م.‌1946 م.)، بيروت، دارالمشرق، 1996 م؛ منهج القرآن فى تربية المجتمع، عبدالفتاح عاشور، مصر، مكتبة الخانجى، 1979 م؛ مواهب الرحمن، سيد عبدالاعلى السبزوارى، دفتر آية الله سبزوارى، 1414‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النهايه، ابن‌اثير مبارك بن محمد الجزرى (م.‌606‌ق.)، به كوشش محمود محمد و طاهر احمد، قم، اسماعيليان، 1367‌ش؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. ترتيب‌العين، ص‌348، «زكو».
[2]. مقاييس‌اللغه، ج3، ص17، «زكى»؛ النهايه، ج‌2، ص‌107؛ لسان العرب، ج‌6، ص‌64، «زكا».
[3]. المنجد، ص‌616، «زكو».
[4]. التحقيق، ج‌4، ص‌293 «زكو».
[5]. همان، ص‌294.
[6]. الصافى، ج‌2، ص‌371؛ جوامع‌الجامع، ج‌2، ص‌92.
[7]. التحرير و التنوير، ج‌11، ص‌23.
[8]. الميزان، ج‌9، ص‌377.
[9]. جامع‌السعادات، ج‌1، ص‌400؛ معراج‌السعاده، ص‌75 ـ 78.
[10]. رياض‌السالكين، ج‌3، ص‌152؛ اخلاق در قرآن، ج‌1، ص‌217.
[11]. الميزان، ج‌6، ص‌182 ـ 183.
[12]. همان، ص‌183 ـ 184؛ تاريخ جامع اديان، ص‌180.
[13]. الميزان، ج‌6، ص‌184.
[14]. جامع‌البيان، ج17، ص‌169؛ تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌16.
[15]. مجمع‌البيان، ج1، ص259؛ المنير، ج‌1، ص‌177 ـ 179.
[16]. الميزان، ج‌6، ص‌184؛ الملل والنحل، ج‌2، ص‌31.
[17]. الميزان، ج‌6، ص‌184 ـ 185.
[18]. النهايه، ج‌2، ص‌107 «زكا»؛ الكشاف، ج‌3، ص‌176؛ التفسيرالكبير، ج‌23، ص‌79 ـ 80؛ الفرقان، ج‌17 ـ 18، ص‌208.
[19]. الفرقان، ج‌1 ـ 2، ص‌161.
[20]. الفرقان، ج‌1 ـ 2، ص‌161.
[21]. الميزان، ج‌19، ص‌265.
[22]. نمونه، ج‌27، ص‌47 ـ 48.
[23]. البلد الامين، ص‌323؛ المقام الاسنى، ص‌95؛ فيض‌القدير، ج‌2، ص‌194.
[24]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌90 ـ 91 ؛ الميزان، ج‌4، ص‌372.
[25]. مواهب الرحمن، ج‌8، ص‌277.
[26]. همان، ص‌276.
[27]. التحرير والتنوير، ج1، ص‌194؛ تفسير مراغى، ج11، ص‌16 ـ 17.
[28]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌395.
[29]. الفرقان، ج‌27، ص‌447 ـ 449.
[30]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌307،308؛ منهج‌الصادقين، ج‌4، ص‌460.
[31]. تهذيب الاحكام، ج‌2، ص‌237؛ وسائل الشيعه، ج‌4، ص‌12.
[32]. منهج‌الصادقين، ج‌4، ص‌462.
[33]. منهج القرآن فى تربية المجتمع، ص‌204؛ بحارالانوار، ج‌6، ص‌104؛ نمونه، ج‌8، ص‌117.
[34]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌102؛ الميزان، ج‌9، ص‌377؛ المنير، ج‌11 ـ 12، ص‌28.
[35]. جامع البيان، ج‌11، ص‌25؛ مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌102.
[36]. جامع‌البيان، ج‌11، ص‌24 ـ 26؛ الميزان، ج‌9، ص‌384.
[37]. عوالى‌اللئالى، ج‌3، ص‌283؛ بحارالانوار، ج‌71، ص‌389؛ كنزالعمال، ج‌15، ص‌775.
[38]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌210.
[39]. همان، ج2، ص779؛ التفسير الكبير، ج‌8، ص‌112.
[40]. همان، ج2، ص779؛ التفسير الكبير، ج‌8، ص‌112.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه هاي تخليه و تحليه نفس

راه هاي تخليه و تحليه نفس

حبيب حسيني

هر كسي پيش از آن كه خويش را به صفات كمالي بيارايد، مي بايست خانه از اغيار خالي دارد. از اين رو تخليه پيش از تحليه از مهم ترين مسايل در مسير سلوك الهي و متاله شدن دانسته شده است.
بسياري از مردم مي كوشند تا پيش از تصفيه نفس و ايجاد فضا و بستري مناسب و پاك، خانه وجود خويش را به صفات كمال بيارايند و در اين راه بسيار تلاش مي كنند ولي به سبب آن كه تصفيه باطني نداشته اند، با مجموعه اي از متناقضات رو به رو مي شوند و در عمل از آن همه تلاش، بسيار كم تر سود مي برند.
براي اين كه انسان بهره اي كامل و تمام از تلاش هاي خويش ببرد، مي بايست نخست پيش از تحليه به تخليه اقدام نموده و جان و ظرف كمالي خويش را از هرگونه اغيار پاك كند. اينجاست كه نقش تصفيه نفس و ارزش و جايگاه آن به خوبي روشن مي شود. براي دست يابي به اين مهم مي بايست از تقوا و تزكيه نفس به عنوان دو عامل مهم جارو كردن جان از اغيار ياد كرد.
نويسنده در اين مطلب بر آن است تا با استفاده از آيات قرآن، ضرورت بهره گيري از تقوا و تزكيه را مورد بررسي قرار دهد كه با هم آن را از نظر مي گذرانيم.
تزكيه نفس و تقوا، گام نخست خدايي شدن
هر انساني براي دست يابي به اهداف آفرينش مي بايست نخست به تزكيه نفس بپردازد، زيرا بي خانه پالايش شده از آلاينده ها نمي توان اميد داشت كه صفات كمالي در آن مستقر گردند و چنان كه بايسته و شايسته است عرض اندام نمايند.
انسان زماني مي تواند در نقش متاله، ظهور و بروز كند و در مقام خلافت الهي قرار گيرد كه بتواند با معرفت از همه چيز و اطاعت عبادي از خداوند، اغياري را كه بازدارنده از حضور و بروز صفات كمالي الهي مي باشند، از خانه دل بيرون راند.
تزكيه نفس كه با عمل شايسته و طريقه پسنديده انجام مي پذيرد، درحقيقت تلاشي براي دست يابي به سبب هايي است كه اغيار را از جان بيرون مي كند و زمينه و فرصت مناسب براي ظهور و بروز اسما و صفات كمالي الهي در جان فراهم مي آورد. از اين رو مي توان گفت كه تزكيه نفس و خودسازي درحقيقت گام نخست متاله گرديدن انسان و قرار گرفتن در مسير كمالي و هدف آفرينش مي باشد.
خداوند در آيات 128 و 129 به مهم ترين اثر تزكيه وخودسازي اشاره كرده و در آن جا تبيين مي كند كه پاكيزگي انسان ها از آلودگي ها، موجب رسيدن امت ها و ملت ها به مقام تسليم در برابر خداوند مي باشد؛ زيرا درخواست هاي ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) براي بعثت پيامبري از ميان فرزندان آنان در پي درخواست تشكيل امت مسلم، بدين جهت مي باشد كه اين بعثت و هدف هاي آن از جمله تزكيه نفس و خودسازي، از ضروريات بنيادي براي تشكيل امت مسلمان است.
به سخن ديگر، تا عوامل اصلي و نخست امت مسلم يعني تزكيه نفس و خودسازي يكايك افراد امت فراهم نيايد نمي توان اميد داشت تا امت مسلمي وجود پيدا كند. بنابراين دست يابي به هر كمالي از جمله امت مسلم، تنها زماني شدني است كه تزكيه و خودسازي انجام گرفته باشد.
آيات 77 و 79 سوره واقعه توضيح مي دهد كه پاكي نفس و منزه بودن آن از گناه، زمينه هاي لازم براي درك حقايق قرآني را فراهم مي آورد. اين بدان معناست كه دانش واقعي و علم حقيقي زماني در آدمي تحقق مي يابد كه انسان پيش از آن، نفس و جانش را از هرگونه آلودگي ها پاك كرده باشد. از اين رو تزكيه را بر تعليم مقدس دانسته اند. به اين معنا كه پرورش و خودسازي نفس از هرگونه آلودگي ها و ناپاكي ها، مي تواند موجبات تحقق علم و دانش واقعي را در انسان فراهم آورد.
اصولا از ديدگاه قرآن، داشتن تقوا به معناي دست يابي به بسياري از چيزهاست كه از جمله آن دانش و علم و قدرت تحليل و جداسازي حق از باطل مي باشد. خداوند در آيه 282 سوره بقره خودسازي و تقوا را زمينه ساز بهره مندي از تعليمات ويژه الهي و دانش هاي خاص مي داند و در آيه 29 سوره انفال رعايت تقوا و پرهيزگاري را موجب بهره مندي از بصيرت ويژه براي شناخت حق از باطل معرفي مي كند.
اين آيات در حقيقت بر اين نكته تاكيد دارند كه دست يابي به دانش و بصيرت واقعي تنها از راه تزكيه نفس و تقواشدني است و هر علم و دانش و بصيرتي كه از راه هاي ديگر به دست آيد، دانش واقعي و بصيرت حقيقي شمرده نمي شود و تاثيرات و آثار واقعي و خاص خود را نخواهد داشت.

بيدار دلي، ثمره تقوا و تزكيه

از اين كه فرقان يعني جداسازي حق از باطل و درست از نادرست را به صورت نكره آورده اين معنا را مي توان استنباط كرد كه اين بصيرت خدادادي، عنايتي ويژه است و يك توانايي همانند ديگر توانمندي هاي عمومي نيست كه خداوند به همه بشر ارزاني داشته است. بنابراين نمي بايست اين اثر بصيرت و فرقان را كه از راه تقوا و پرهيزگاري به دست مي آيد همان دانش و بصيرت عقلاني و يا فطري و يا مانند آن برشمرد بلكه توانايي خاصي است كه مي توان از آن به بيدار دلي تعبير كرد. به اين معنا كه انسان با تقوا به بيداردلي و بصيرتي دست مي يابد كه حق را از باطل به سادگي مي شناسد و جدا مي كند.
ريشه اين توانايي را مي بايست در نوري جست كه از طريق تقوا در درون جان آدمي فروزان و روشن مي گردد. آيات 48 سوره انبيا و 28 سوره حديد بيان مي كند كه انسان هاي پرهيزگار به نوري دست مي يابند كه به آنان توانايي شناخت دقيق و كامل حق از باطل را مي دهد و جداسازي ميان آن ها را ممكن مي سازد.
اين گونه است كه با تزكيه نفس و پرهيزگاري محبت خداوند در جان ها ريشه مي كند (بقره آيات 222 و توبه آيه 108) و جان پاك و مطهر انسان، بستر مناسبي را فراهم مي آورد تا انسان با متاله شدن و تحقق بخشي به صفات و اسماي الهي در خود، رستگاري و فلاح واقعي را تجربه كند (اعلي آيه 14 و شمس آيات 7و 9) و رضايت الهي را به دست آورد (ليل آيات 18 و 21) و در مقام عبوديت ربوبي نشيند و فلسفه آفرينش را در خود تجلي بخشد و ماموريت خويش را در مقام ربوبيت به انجام رساند.
از اين رو خداوند در آيات 62 و 63 سوره يونس و نيز 19 سوره جاثيه، تقوا و پرهيزگاري انسان را سبب دست يابي به ولايت الهي مي شمارد و از مردم مي خواهد تا اين گونه خود را در جرگه ولايت الهي وارد ساخته و ماموريت انساني خويش را به اتمام رسانند.
بنابراين مي توان به اين نكته به طور قاطع اشاره كرد كه هرگونه بهره مندي انسان از تعاليم الهي و نورانيت خاص و بصيرت ويژه و در نتيجه متاله شدن تنها از راه تقوا و تزكيه نفس شدني است و راه هاي ديگر يا انسان را به مقصد و مقصود نمي رسانند يا راه هاي بس دراز و طولاني است كه موجبات خستگي و درماندگي انسان را فراهم مي آورد.

چگونگي خودسازي و تزكيه نفس

اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه اگر بخواهيم تزكيه نفس كنيم و يا خودسازي را براي تخليه نفس از آلودگي ها و ناپاكي ها انجام دهيم چه كاري بايد انجام دهيم و چگونه خودسازي داشته باشيم؟
برخي براي انجام خودسازي و تزكيه نفس، راه هاي سخت رياضت و رهبانيت را در پيش مي گيرند و خود را چنان به رنج و سختي مي افكنند كه گاه بسياري از توانمندي ها و ظرفيت هاي خدادادي سرشته در ذات انسان نيز با آن از بين مي رود.
رفتار آنان همانند كسي است كه بخواهد براي از ميان بردن چند موش كه در انبار غله اش افتاده انبار خويش را به آتش كشد كه در اين ميان موش ها از ميان مي روند ولي غلات نيز به آتش اين انديشه مي سوزد و از ميان مي رود و حتي گاه ممكن است كه غلات بسوزد و انبار از ميان برود ولي موشها از آتش بگريزند و خود را تقويت كرده و بدتر از پيش به جان وي افتند.
رياضت هاي غيرشرعي و رهبانيت هاي خودساخته، انسان را از بسياري از توانمندي ها و ظرفيت هاي خدادادي محروم مي سازد. از اين رو بسياري از افراد كه گرفتار عرفان هاي كاذب و باطل و دروغين و مدعيان آن مي افتند، به جاي آن كه تزكيه نفس نمايند و خانه از اغيار پاك گردانند، خانه و جان خويش را مي سوزانند.
قرآن راه دست يابي به تزكيه نفس و خودسازي را، راهي آسان و ساده و سالم گرفته است كه هم موشان غارت گر را بكشد و يا بيرون كند و هم خانه جان را مهيا و آماده براي پذيرش حقايق نوراني و صفات كمالي كند. اين گونه است كه شريعت غراي اسلام را به عنوان بهترين و آسان ترين و كامل ترين راه دست يابي به حقيقت معرفي مي كند.
هر انساني كه بخواهد از طريقت شريعت به حقيقت متاله شدن و بصيرت و نورانيت الهي برسد به سادگي مي تواند اين راه را بپيمايد بي آن كه آسيبي به توانايي ها و ظرفيت هاي ديگر وارد سازد.
به جاي انتخاب روش سخت رياضت، مي توان با روش هاي سالم و ساده طريقت شريعت، به گونه اي عمل كرد كه هم موشان دين و ايمان از خانه رانده و ياكشته شوند و هم تمام امكانات خدادادي وجود بشري مورد استفاده كامل قرارگيرد. حتي به نظر مي رسد كه از راه شريعت اسلام مي توان موشان را به گونه اي تسليم كرد تا اين دشمنان موذي و مضر خود به نيروها و ياران انسان تبديل شده و در خدمت منافع و اهداف انسانيت درآيند. از اين رو حضرت پيامبر(ص)مي فرمايد كه «اسلم شيطاني بيدي» شيطانم به دست من تسليم شد يا اسلام آورد. در حقيقت شيطان و دشمن درون خويش را نه تنها از راه طريقت شريعت به بند كشيد و تسليم نمود بلكه كاري كرد تا در مسير اهداف اسلامي به او ياري رساند.
بسياري از هواهاي نفساني كه دشمن جان آدمي هستند و به عنوان غرايز از آنان ياد مي شود، با راه هاي ساده و آسان شريعت، قابل مهار و مديريت هستند به گونه اي كه خود به عوامل كمالي انسان تبديل شوند. به عنوان نمونه به جاي آن كه انسان شهوت جنسي خويش را سركوب كند و با رياضت هاي سخت و باطل، آن را نابود سازد، مي تواند با بهره گيري از راهكار ازدواج، آن را به عنوان يك عامل كارساز و مفيد براي متاله شدن درآورد. خداوند در آياتي چون 78 سوره هود و 232 سوره حديد، ازدواج را راهي براي مديريت و مهار اين قوه و توان نفساني معرفي مي كند و از مومنان مي خواهد تا اين روش را براي دست يابي به تزكيه نفس در پيش گيرند.
تاكيد خداوند در آيه 30 سوره نور بر عفت و حيا از آن روست كه عمل به اين روش مي تواند آدمي را نسبت به طغيان هواهاي نفساني و خواسته هاي جنسي از راه باطل باز دارد. از اين رو عفت گزيني را به عنوان يكي از مهم ترين روش هاي دست يابي به تزكيه نفس در برابر شهوت هاي جنسي مطرح مي سازد تا انسان بتواند خود را در برابر خواسته هاي شيطاني جنسي نگه دارد.
در راستاي تحقق اين مهم است كه در آيات 27 و 28 سوره نور بر رعايت توصيه هاي الهي به مومنان درباره آداب ورود به منازل يك ديگر سفارش مي كند؛ زيرا اگر انسان اين اصول را در زندگي رعايت كند مي توان اميد داشت تا جامعه طاهر و پاك داشته باشيم و فرصت ها و بسترهاي تعرضات جنسي كاسته شود؛ چون بسياري از تجاوزات جنسي به سبب عدم مراعات اصول و آداب معاشرت هاي اجتماعي ميان زن و مرد مي باشد. در اين راستا، دستور حفظ حجاب و پرهيز از چشم چراني براي آن صادر شده است تا زمينه براي تعرضات جنسي فراهم نشود و هر يك از زن و مرد بتوانند در حريم حيا و عفت، از خواسته هاي شيطاني نفس دور باشند.
از ديگر مشكلات انسان، گرايش به دنيا و ماديات آن است. براي رهايي از اين گرايش طبيعي و غريزي به دنيا و ماديات لازم نيست تا با رياضت هاي سخت و شديد چون مرتاضان هندي عمل شود و يا به جاي زندگي با مردم به كوه و جنگل پناه برد و از خوردن گوشت و مانند آن خودداري كرد و به گياه خواري و مانند آن اقدام نمود؛ بلكه مي توان با بهره گيري از همه آموزه هاي انسان ساز قرآني راهي براي مديريت و مهار آن جست، به گونه اي كه خود اين قوه سركش در خدمت انسان و انسانيت در آيد.
به عنوان نمونه خداوند در آيات 18 و 20 سوره ليل، از انفاق به عنوان يك راهكار براي تزكيه نفس و خودسازي ياد مي كند. به اين معنا كه انسان مي تواند با انفاق برخي از نعمت هاي خدادادي، خود را از اسارت ماديات رهايي بخشد و اجازه ندهد تا نفس به تكاثر اقدام كند. به سخن ديگر انسان مي تواند با انفاق هر آن چه كه از ماديات به دست مي آورد و بخشش آن به نيازمندان، آن را به كوثري تبديل كند كه زمينه متاله شدن و خدايي گرديدن وي را فراهم مي آورد.
خداوند در آيه 103 سوره توبه پرداخت زكات از سوي مردم را مايه تطهير و تزكيه اهل ايمان مي شمارد و به آن سفارش مي كند. اين آيه و آيات ديگر، خود گواه اين معناست كه اصولا انسان در دام ماديات است مگر آن كه از راه هاي مشروع آن را مديريت و مهار نمايد كه از جمله اين راه هاي مشروع، دادن صدقه و انفاق كردن اموال و پرداخت زكات است.
خداوند در آيه 6 سوره مائده پس از بيان برخي از احكام و تشريع آن به اين نكته توجه مي دهد كه هدف از تشريع احكام آن است تا انسان ها به آن عمل كرده و زمينه تزكيه نفس و خودسازي را از راه آن فراهم آورند و جان خويش را از بسياري از دشمنان و اغيار پاك سازند.
در حقيقت برخي از آموزه هاي قرآني و شريعت اسلامي براي آن است كه انسان از راه آن خود را تزكيه كند و جان از بيگانگان و اغيار خالي كند و يا به مديريت غرايز نفساني بپردازد.
چنان كه برخي ديگر از احكام و قوانين الهي نيز براي ايجاد امور كمالي و صفات الهي در انسان است.
به سخن ديگر، قوانين شريعت به دو دسته اصلي بخش مي شوند. برخي از آن براي تخليه نفس از ناپاكي ها و آلودگي هاست و برخي ديگر براي تحليه نفس به فضايل اخلاقي و صفات كمالي مي باشد. (تحليه از حلي و ح ليه به معني آراستگي است)
از آياتي چون 129 سوره بقره اين معنا به دست مي آيد كه انسان مي تواند با تعليم و آموزش حكمت و ديگر آيات الهي و انديشه در هستي و اهداف آن، زمينه هاي تطهير و تزكيه نفس را فراهم آورد؛ زيرا آگاهي يابي نسبت به اهداف هستي و شناخت درست از آن به انسان كمك مي كند تا هر آن چه را كه براي تعالي و تكامل مفيد است بشناسد وبه كار گيرد و از هر آن چه زيانبار و بازدارنده از سير صعودي است دوري ورزد و تقوا پيشه گيرد.
اين ها نمونه ها و مصاديقي براي تزكيه نفس و تطهير آن از برخي از قواي بازدارنده و مشكل ساز در مسير متاله شدن آدمي است كوتاه سخن آنكه هر عمل صالح و كار نيكي مي تواند افزون بر اين كه موجبات تزكيه نفس و خودسازي انسان را فراهم آورد مي تواند به عنوان عامل متاله شدن نيز باشد. به اين معنا كه انسان امكان مي يابد با عمل نيك و صالح، گام هاي بلندي به سوي تزكيه و تطهير نفس و تخليه آن از رذايل انساني و ناپاكي ها بردارد و هم چنين صفات كمالي را در خود تجلي و تحقق و متاله شدن را تجربه كند. (طه آيات 75 و 76)
از آيات قرآني اين معنا به دست مي آيد كه انسان در همه عمرش به ويژه پيش از چهل سالگي اين فرصت را دارد كه به خودسازي و تزكيه نفس بپردازد و صفات و اسماي الهي را در خود فعليت و تحقق بخشد. البته برخي از زمان ها و فرصت ها براي بشر اين امكان را فراهم مي آورد تا به سادگي و آساني به اين هدف دست يابد. از اين رو خداوند ماه رمضان و نيز زمان حج را دوره هاي خاص و ويژه اي دانسته است كه انسان در آن زمان و فرصت، بهتر و آسان تر مي تواند به تزكيه نفس و خودسازي اقدام كند. پس بهتر است كه از اين فرصت به شكل كامل بهره بريم و زيانكار و خاسر از دنيا نرويم.

جمعه 21 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرب به خدا

قرب به خدا

آيت الله جوادى آملى

«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغدو اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون لا يستوى اصحاب النار واصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون‏».
ترجمه: اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، از خدا پروا داريد; و هركسى بايد بنگرد كه براى فردا [ى خود] از پيش چه فرستاده است و[باز] از خدا بترسيد. در حقيقت‏خدا به آن چه مى‏كنيد آگاه است.و چون كسانى مباشيد كه خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان‏را دچار خودفراموشى كرد; آنان همان نافرمانان‏اند. دوزخيان بابهشتيان يكسان نيستند، بهشتيانند كه كاميابانند».
گرچه همه دستورها براى تهذيب است ولى اين آيات مباركه ارتباطمستقيمى با تهذيب نفس دارد. هر خطرى كه ديگران را به كام كشددر اثر نسيان نفس است، لذا فرمود: «يا ايها الذين آمنوااتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله‏» آن گاه‏فرمود نظير كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كرده‏اند بلكه هم‏چون كسانى باشيد كه به ياد خدايند. اوليا به ياد خدايند و خداهم به ياد آن‏هاست و آن‏ها را هم به ياد خودشان متذكر مى‏كند.كفار و منافقان از خدا غفلت كردند خدا هم آن‏ها را از خودشان‏اغفال كرده است. اين‏كه فرمود: «يا ايها الذين آمنوا اتقواالله و لتنظر نفس ما قدمت لغد» آن گاه فرمود: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله‏» يعنى مانند اين گروه نباشيديعنى نظير گروه ديگر باشيد. اين كه فرمود: «لقد كان لكم فى‏رسول الله اسوة حسنة‏» يا در باره حضرت ابراهيم سلام الله‏عليه فرمود: او اسوه شماست‏يعنى مانند اينها باشيد. قرآن نمى‏فرمايد خدا را فراموش نكنيد كه بشود يك دستور العمل خشك ويك اصل كلى، بلكه مى‏فرمايد: مانند آنان كه خدا را فراموش‏كردند نباشيد; يعنى عده‏اى بودند كه خدا را فراموش كردند و به‏دام نفاق و كفر افتادند و به سرنوشتشان هم رسيدند. اين، به‏اصطلاح همان بيان قاعده است‏به ذكر موردش كه اكتفا به يك امرعلمى محض. پس از اين طرف هم كسانى هستند كه به ياد خدايند وخدا هم به ياد آن‏هاست كه فرمود: «فاذكرونى اذكركم‏» و كسانى‏هستند كه به ياد خدايند و خداوند آن‏ها را به ياد خود آن‏هاانداخته است كه: اليوم هم «اشهدهم على انفسهم‏» هست. امروزهم كسانى هستند كه خدا آن‏ها را به ياد خود آن‏ها انداخت و خودآن‏ها را نشان خودشان داد. نه اين «و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسيهم انفسهم‏» تاريخ برمى‏دارد و نه آن «اشهدهم على‏انفسهم‏». اينها قضاياى تاريخى نيست كه در فلان سال شمسى ياقمرى يا ميلادى اتفاق افتاده باشد، اگر كار مال روح است نسيان‏روح يا ياد روح منزه از زمان و مكان است. آن‏ها كه خودشان رافراموش مى‏كنند يا به ياد خودشان هستند اين در افق زمان نيست.قهرا آن «اشهدهم على انفسهم‏» در يك جناح، و اين «انسيهم‏انفسهم‏» در جناح ديگر است.اين كه به ما فرمود: «و لا تكونوا كالذين نسوا الله‏» يعنى‏كونوا كالذين اشهدهم على انفسهم. امروز هم هستند كسانى كه خداآنها را نشان خودشان مى‏دهد و آنها خودشان را مى‏بينند; يعنى ازراه خودشناسى به ياد حق مى‏رسند. آيه 105 سوره مائده، طبق بيان‏سيدنا الاستاد علامه طباطبائى رضوان الله تعالى عليه به‏منزله شرح اين آيه است‏يعنى «يا ايها الذين آمنوا عليكم‏انفسكم لا يضركم من ضل اذا اهتديتم‏» به منزله شرح اين آيه است.

چهار نوع قرب در آيات قرآن

شما تقريبا اين چهار دسته آيه‏را در قرآن كريم به ياد داريد كه درباره اين است كه خدا به‏انسان نزديك است، فقط با انسان سخن مى‏گويد: دسته اول اين است‏كه شما دعا كنيد خدا نزديك است: «و اذا سالك عبادى عنى فانى‏قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان‏» در همين آيه مباركه هفت‏مورد خدا از خود به ضمير متكلم وحده ياد مى‏كند. آن قدر مساله‏قرب خدا مطرح است كه گرچه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم‏در سؤال واسطه است اما در جواب، ديگر واسطه نيست، چون‏نفرمود: اذا سالك عبادى عنى فقل انى قريب بلكه فرمود: اگر از تو سؤال‏كردند من خودم جواب مى‏دهم براى اين كه من به تو از تو نزديك‏ترم، به آن‏ها از آن‏ها نزديك‏ترم، به سؤال از خود سؤال نزديك‏ترم‏و امثال آن. نشانه قرب را در همين نحوه جواب فهماند، ديگرنفرمود تو در جواب آن‏ها بگو از تو سؤال مى‏كنند ولى من جواب‏مى‏دهم. اين دسته اول آيات كه فقط اصل قرب را مى‏فهماند. دسته دوم آيات اين است كه در سوره مباركه واقعه مى‏فرمايد افراد وپرستارانى كه در بالين محتضر هستند نگران‏اند، خدا مى‏فرمايد:شما با اين كه به بيمار نزديك‏ايد من از شما به او نزديك‏ترم:«و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون‏» يعنى و هو يبصر اماو لكنهم لا تبصرون يعنى نه اين كه نه شما مى‏بينيد نه او مى‏بيند اوالان در يك حالى است كه ما را خوب درك مى‏كند، ما را خوب‏مى‏شناسد، اما شما نمى‏دانيد كه ما يعنى من با مامورانم به اين‏محتضر از شما كه در بالين او هستيد نزديك‏ترم. دسته سوم آيات‏كه نزديكى بيش‏تر را مى‏رساند همان است كه در سوره مباركه «ق‏»مشخص كرد و فرمود: «و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به‏نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» در اين نوع سوم سخن اين‏نيست كه خدا به ما از ديگران نزديك‏تر است‏بلكه سخن بر اين است‏كه خدا به ما از آن رگ حيات ما نزديك‏تر است. نوع چهارم همان است كه در سوره مباركه انفال آمده است كه خدابه ما از خود ما نزديك‏تر است «و اعلموا ان الله يحول بين‏المرء و قلبه‏». خوب قلب ما همان حقيقت ماست، منظور اين جرم‏مادى كه هر انسان يا هر حيوانى دارد كه نيست. اين كه خدا فرمودحرف ما را كسى درك مى‏كند كه داراى قلب باشد: «لمن كان له قلب‏او القى السمع و هو شهيد» كسى كه داراى دل باشد حرف ما رادرك مى‏كند منظور اين قلب مادى كه نيست‏خوب اين قلب مادى راهمه دارند و ممكن است قلب يك انسان منافق يا كافر را وقتى‏متخصص قلب معاينه مى‏كند بگويد اين قلب سالم است، اما قرآن‏در باره همين فرد مى‏فرمايد: «فى قلوبهم مرض‏» پس منظور قلب‏مادى نيست، قلب انسان همان روح انسان است، همان است كه يا طيب‏و طاهر است‏يا معصيت‏كار كه: «و من يكتمها فانه آثم قلبه‏»خوب، پس قلب ما همان حقيقت ماست چيز ديگر نيست در كريمه سوره‏انفال هم فرمود: «و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه‏»يعنى بين ما و خود ما احاطه حق حائل است پس چيزى براى خود مانمى‏ماند.

علت نزديكى انسان به خدا

اكنون اين سؤال را مطرح مى‏كنيم كه چرا قرآن اصرار دارد كه خدارا به ما نزديك معرفى كند؟ اين براى چند نكته است: 1) هرگونه شرك و ثنويت را از بين ببرد; يعنى ديگران كه به دام‏شرك افتاده بودند مى‏گفتند كه خدا حقيقتى است كه ما به او دست‏رسى نداريم نه او را مى‏توانيم بشناسيم و نه بپرستيم، قهرا يك‏سلسله از موجودات مقدس را بايد بپرستيم تا واسطه بين ما و اوباشند كه: «ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى‏» اين بت‏هارا عبادت نمى‏كنيم مگر اين كه وسيله تقرب باشند، ما را به خدانزديك بكنند. اين آيات فراوان كه نمونه‏هاى قرب را مشخص كرد براى آن است كه‏روى اين توهم خط بطلان بكشد كه بين ما و خداى ما فاصله است وبت‏ها را بايد پرستيد تا آنها ما را به خدا نزديك كنند اين‏نيست، چون خدا به ما از خود ما نزديك‏تر است از هر چيزى هم‏نزديك‏تر است. روزى كسى به امام هفتم سلام الله عليه اعتراض‏كرد كه مناسب نيست كه شما امروز در محيط پرازدحام نمازمى‏خوانيد; جايى نماز بخوانيد كه خلوت باشد، فرمود: كسى را كه‏من عبادتش مى‏كنم به من از همه اين‏ها نزديك‏تر است. خوب اين كه‏در آيات و روايات آمده است‏براى آن است كه كسى توهم نكند خدااز ما دور است ما نيازى به بتها داريم معاذ الله تا اين بت‏هاما را به خدا نزديك بكنند.اين معنا در باره غير انسان نيست، چون تنها انسان است كه‏بت‏پرست مى‏شود وگرنه غير انسان هر چه هست موحد است، آيه شريفه‏«له اسلم من فى السموات و الارض‏» و «لله يسجد ما فى‏السموات و ما فى الارض‏» و «لله يسجد من فى السموات و الارض‏»مساله سجود مساله اسلام مساله طوع همگانى است كه «اتيناطائعين‏» سراسر جهان خلقت، مسلم، منقاد، مطيع ذات اقدس‏اله‏اند. «ان من شى‏ء الا يسبح بحمده‏» تسبيح انسان هم در صحابت‏تحميد است هم مسبح حق‏اندو هم حامد حق‏اند چون بت‏پرستى در هيچ‏موجودى نيست فقط در انسان است، لذا خداوند سبحان اين مراحل وآن چهار نوع قرب را فقط در مورد انسان ذكر كرده است.
2) نكته ديگر آن است كه گرچه سراسر جهان خدا را به عنوان‏معبود مى‏شناسند و براى او تسبيح و تقديس مى‏كنند، اما هيچ‏موجودى مثل انسان نمى‏تواند قرب خدا را درك كند همان طورى كه درطرف نفى، انسان مشرك «على قلوبهم اكنة‏» است و از هر جمادى‏هم بدتر است: «فهى كالحجارة او اشد قسوة‏»، در طرف اثبات به‏جايى مى‏رسد كه هيچ موجودى مثل انسان نيست، اگر هر موجودى اهل‏تسبيح و تحميد است، تسبيح و تحميد انسان حساب ديگرى دارد، اوست كه اول مى‏تواند بفهمد خدا نزديك است، در قدم دوم مى‏تواندبفهمد كه خدا به او از ديگران نزديك‏تر است، در قدم سوم‏مى‏تواند بفهمد كه خدا به او از رگ گردنش به او نزديك‏تر است ودر قدم چهارم اگر كسى در آن جا پا نهاد مى‏فهمد كه خدا به اواز او نزديك‏تر است، لذا اين چهار نوع قرب، فقط براى انسان‏آمده است وگرنه آن آيات كلى كه «الرحمن على العرش استوى‏» و«انه بكل شى‏ء محيط‏» و «ان الله بكل شى‏ء عليم‏» و «لا يعزب‏عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الارض‏» و همچنين دعاى حضرت‏سجاد سلام الله عليه در صحيفه سجاديه كه فرمود:«الدانى فى علوه و العالى فى دنوه‏» شامل همه مى‏شود. اين انسان است كه مى‏تواند اين مراحل را طى كند لذا شما درمناجات شعبانيه مى‏بينيد كه فراز و فرود دارد، گاهى بالا مى‏رودو گاهى پايين مى‏آيد، گاهى «منادى‏» است و زمانى «مناجات‏»است، وقتى سخن از «يا» و «ندا»ست و گاهى سخن از«نجوا»ست، گاهى انسان به قدرى نزديك مى‏شود كه ديگر سخن ازندا نيست‏به خودش اجازه نمى‏دهد كه من ندا كنم، داد بزنم بگويم‏«اى خدا» «اى‏» را رها مى‏كند. در نماز و اذان و اقامه هم‏ببينيد اول سخن از «اشهد ان لا اله الا الله‏» است، بعد ديگرسخن از «اشهد» نيست‏بلكه سخن از «لا اله الا الله‏» است،ديگر جايى نيست كه انسان بگويد من شهادت به توحيد مى‏دهم، بلكه‏مى‏گويد من موحدم. مناجات شعبانيه يك روش خوبى به انسان يادمى‏دهد تا به جايى مى‏رسدكه اهل نجوى مى‏شود و با خدا مناجات‏مى‏كند. بيان نورانى حضرت امير در نهج البلاغه فرازى بالاتر از اين رادارد و مى‏فرمايد اين‏ها كسانى هستند كه:«ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم‏» ديگر به جايى‏مى‏رسند كه حالا خدا با آنان مناجات مى‏كند، آن‏ها ديگر به خودشان‏اجازه حرف زدن نمى‏دهند، ادب محضر طورى آن‏ها را مى‏گيرد كه حتى‏مناجات هم نمى‏كنند بلكه خدا با آن‏ها مناجات مى‏كند. جريان‏معراج از همين قبيل است كه: «ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات‏عقولهم‏». فرازهاى ديگر اين مناجات شعبانيه از «نجوا»برمى‏گردد به «ندا» كه چه طور مى‏شود كه اول «منادى‏» است‏بعد «مناجات‏» است‏بعد منادات است و امثال ذلك. اين انسان‏است كه بالاخره مى‏تواند اين راه‏ها را طى كند، راه‏هاى ابتدايى‏اش‏همان است كه به ما آموختند. يكى از بيانات نورانى امام حسن‏عسكرى -سلام الله عليه- كه از غرر روايات ماست، اين است كه‏فرمود: «ان الوصول الى الله سفر لا يدرك الا بامتطاء الليل من‏لم يحسن ان يمنع لم يحسن ان يعطى‏» انسان كه مسافر است‏سفرش‏الى الله است اين به لقاء الله مى‏رسد. در بحث‏هاى قبل ملاحظه‏فرموديد اگر كسى نرفت او را مى‏برند، منتهى با «خذوه فغلوه ثم‏الجحيم صلوه‏» مى‏برند چه بهتر كه انسان خودش برود اين چنين‏نيست كه اسرار عالم بعد از مرگ براى كافران روشن نشود آن جاروشن مى‏شود، مى‏گويند: «ربنا ابصرنا و سمعنا» گرچه آن عمق‏معرفت در آن عالم هم روشن نمى‏شود «انهم عن ربهم يومئذلمحجوبون‏» ولى خيلى از اسرار براى ديگران روشن مى‏شود و اگركسى نرفت او را مى‏برند، اما با «خذوه فغلوه‏» مى‏برند، ازهمان دالان برزخ يعنى مرگ با فشار مى‏برند تا نشانش بدهند و بعدبگويد «ربنا ابصرنا و سمعنا».اما آنان كه خودشان رفته‏اند در همان طليعه برزخ به استقبال اومى‏آيند. تمام سختى در خصوص همين چند روزه است وگرنه در دالان‏برزخ در همين سوره مباركه نحل دارد كه فرشته‏ها براى هنگام قبض‏روح مومن به استقبال او مى‏آيند: «الذين تتوفاهم الملائكة‏طيبين‏» آن‏ها كه طيب و طاهرند فرشته‏ها در هنگام مرگ به‏استقبال آن‏ها مى‏آيند بعد مى‏گويند: «سلام عليكم طبتم فادخلوها خالدين‏» درهاى بهشت را باز مى‏كنندمى‏گويند از هر درى كه خواستى وارد شو. اين «سلام علكيم طبتم‏» اين حال براى همان فرشته‏هاست كه به‏استقبال محتضر مى‏آيند. دو قسمت از قرآن دو آيه دارد كه در باره‏افرادى است كه تبهكارند و به سختى مى‏ميرند كه: «و الملائكة‏يضربون وجوههم و ادبارهم‏» در هنگام مرگ به صورت و پشت آنان،محكم سيلى مى‏زنند اين است كه فشار مى‏بيند، اين چنين نيست كه‏اگر كسى نديد نشانش ندهند، بلكه با فشار نشان مى‏دهند، پس چه‏بهتر كه انسان اين راه را خودش طى كند. امام يازدهم سلام‏الله عليه فرمود:«ان الوصول الى الله‏» مى‏بينيد سخن از ياد حق نيست‏سخن ازخود حق است اين چنين نيست كه در سوره مجادله كه فرمود: «استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله‏» با اين جا كه‏فرمود: «لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم‏» يك سياق‏باشد يا آن جا كه فرمود: «فاذكرونى اذكركم‏» با آن جا كه‏«و اذكر ربك‏» كه در پايان سوره اعراف است‏يك سياق باشد اين‏چنين نيست، به يك عده مى‏گويند:«اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم‏» به ياد منعم و ولى نعمت‏باشيد، به عده‏اى هم مى‏گويند سخن از نعمت نباشد كه به احترام‏نعمت‏به ياد من باشيد، به ياد خود من باشيد، اگر نعمتى هم ازمن به تو نرسد باز بايد به ياد من باشى. اين «فاذكرونى‏اذكركم‏» غير از «اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم‏» است. اين‏جا هم آنانى كه وصول الى الله دارند سفرشان از نماز شب شروع‏مى‏شود. ان الوصول الى الله سفر لا يدرك الا بامتطاء الليل، امتطاء همان‏اخذ مطيه است. «مطيه‏» مركب راهوار را مى‏گويند.اگر كسى يك مركب راهوار خوبى بگيرد مى‏گويند «امتطى‏»، مطيه‏خوبى گرفت، آن‏ها كه قربانى‏هاى خوبى دارند در روز دهم در منى‏يا در موارد ديگر قربانيان و مطاياى آن‏هايند: «ضحاياهم‏مطاياهم‏». خلاصه اين‏ها در اين سفر مركب خوبى دارند. فرمود: شب، مركب‏بسيار خوبى است، تنها يكى از كارهاى شب، نماز شب است، سبك‏بودن، كمتر غذا خوردن، كمتر خوابيدن، اينها مطاياى شب‏اند. اين‏چنين نيست كه كسى اين راه را با فكر و بحث علمى بتواند طى‏كند، چون در علوم عقلى فقط ثابت مى‏شود كه روح غير از بدن وغير از مزاج است و از جنس ماده نيست‏بلكه موجودى مجرد است. اين بحث‏هاى علمى و نظرى، مقدارى از راه را حل مى‏كنند، مباحث‏نظرى علم اخلاق هم گوشه‏اى را به انسان نشان مى‏دهد، آن‏چه كه‏انسان را مى‏رساند سلوك عملى است. فرمود: اين راهى است كه قدم‏اولش نماز شب خواندن است، اصلا بدون نماز شب و بدون اين كه‏انسان براى خود شب برنامه‏اى داشته باشد شدنى نيست، اين لسانش‏حصر است. شب عاشورا حضرت سيد الشهدا -سلام الله- عليه فرمود:اين ليل است فاتخذوه جملا چون سفر معمولا سفر در شب بود در آن‏منطقه‏هاى گرمسير، روز را استراحت مى‏كردند شب هنگام سفر بودمى‏فرمايد اين سفرهاى معنوى هم بدون مطيه‏گيرى شب ميسر نيست. حضرت، در ذيلش هم اين جمله را دارد آن كه نمى‏داند كجا منع كندنمى‏داند كجا ببخشد، خوب چه چيز را منع كند و چه چيز را اعطانمايد؟ حضرت امير -سلام الله عليه- در كتاب شريف نهج البلاغه‏در يك بيانش مشخص فرمود كه شما اگر بخواهيد بخشش كنيد وسخاوتمندانه كارى بكنيد بين جسم و جانتان اين بخشش را رعايت‏كنيد; يعنى از جسم‏تان به جانتان بدهيد، اين را مى‏گويند سخا. در خطبه 183 مى‏فرمايد كه: «فالله معشر العباد و انتم سالمون‏فى الصحة قبل السقم و فى الفسحة قبل الضيق فاسعوا فى فكاك‏رقابكم من قبل ان تغلق رهائنها» اين را كه قرآن مشخص كردفرمود: «كل نفس بما كسبت رهينة‏» «كل امرى‏ء بما كسبت رهين‏»فرمود كه: اين چنين نيست كه شما آزاد باشيد آزاده‏مردان گروه‏كمى هستند، اكثرا در رهن‏اند، بدهكار بايد گرو بسپارد، اگر مال‏بدهكار باشد خانه و فرش را گرو مى‏سپارد اما اگر در مسائل دينى‏بدهكار باشد اين را كه خانه و فرش از او قبول نمى‏كنند خودانسان را گرو مى‏گيرند. اين كه در بسيارى از ادعيه «فك رقاب‏»و «فك رقبتى‏» مخصوصا در دعاهاى ماه مبارك رمضان آمده براى‏همين است، اين فك رقبه، فك، مال رهن است فك الرهن از اصطلاحات‏رهن است، انسان تا بدهكار نباشد گرو نمى‏گذارد وقتى بدهكار شدخودش را گرو مى‏گيرند:«كل امرى‏ء بما كسبت رهين‏»، «كل نفس بما كسبت رهينة‏» مگرآن‏ها كه بدهكار نيستند: «الا اصحاب اليمين‏» اصحاب اليمين‏آزادند از آزاد كسى گرو نمى‏خواهد چون بدهكار نيست ديگران‏بدهكارند اين دين را اگر بدهكار در آن ظرف معين داد فك رهن‏كرد اگر بدهكار اين دين را نداد اين عين مرهونه مال مرتهن‏مى‏شود. بالاخره اين انسان كه گرو است‏يا آزاد مى‏شود يا در بنداگر دين‏اش را پرداخت اين رهن را فك مى‏كند و مى‏شود فك الرهن.اين همان است كه در دعاها آمده است: «فك رقابنا»، «فى فكاك‏رقبتى‏» اگر دين را نداد اين رهن كه يك ملك نيم بسته است اغلامى‏شود در مقابل فك. اين جا حضرت فرمود:«فاسعوا فى فكاك رقابكم من قبل ان تغلق رهائنها» قبل ازاين كه صاحب دين اين رقبه شما را بگيرد شما آن را آزادش كنيد.چگونه؟ «اسهروا عيونكم‏» چشم‏هايتان را كم‏خواب كنيد«و اضمروا بطونكم‏» شكم‏ها را كمى لاغر كنيد، روح را كه امانت‏الهى است‏به جمع‏آورى زباله مشغول نكنيد. انسانى كه زياد غذامى‏خورد، روح آسمانى‏اش بالاخره مجبور مى‏شود بدنش را حفظ كند;يعنى تمام تلاش و كوشش او اين است كه زباله‏ها را جمع كند وديگر فرصتى ندارد، تا مى‏رود آرام بگيرد دوباره به او غذامى‏دهند. حضرت در ادامه فرمود: جواد و بخشنده باشيد، از جسم‏تان‏بگيريد و به جانتان بدهيد; بخل نورزيد كه از جسمتان نگيريد به‏جانتان ندهيد. «فجودوا بها على انفسكم و لا تبخلوا بها عنها». بعد فرمود:خدايى كه همه چيز را به شما داد دست قرض به سوى شما دراز كردچه قدر لطيف و دوستانه با شما سخن گفت، آن گاه كه فرمود:«كيست كه به من قرض بدهد» تا به اين جا رسيد كه فرمود:«فقد قال الله سبحانه ان تنصروا الله ينصركم و يثبت‏اقدامكم‏» و قال تعالى:«من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجركريم‏». آن گاه فرمود اين دو تعبير، تعبير ذليلانه نيست‏بلكه‏عزيزانه و لطيفانه است: «فلم يستنصركم من ذل‏» نه چون ذليل‏است از شما مدد خواست «و لم يستقرضكم من قل‏» و نه چون ندارداز شما قرض خواست‏بلكه در حالى كه همه خزائن زمين و آسمان ازاوست و خودش هم بى‏نياز است از شما قرض خواست: «و له جنودالسموات و الارض و هو العزيز الحكيم و استقرضكم و له خزائن‏السموات و الارض و هو الغنى الحميد و انما اراد ان يبلوكم ايكم‏احسن عملا فبادروا باعمالكم‏». خوب حالا چه بشويم؟ كجا برويم؟فرمود اگر اين كارها را كرديد: «تكونوا مع جيران الله فى‏داره‏» با همسايه‏هاى خدا فى دار الله هستيد نه اين كه مى‏ميريدبعد از مردن همسايه حق مى‏شويد (چون يكى از راه‏ها همان است‏آنهايى كه در دنيا همسايه حق نشدند بالاخره آن جا مى‏شوند) امانفرمود وقتى كه مرديد به آن مقام مى‏رسيد بلكه فرمود: «تكونوامع جيران الله فى داره‏» اين «داره‏» غير از «جنات تجرى من‏تحتها الانهار» است، هر كسى به آن مقام «جنة اللقاء» رسيديقينا اين «جنات تجرى‏» را دارد و اين جنات تجرى من تحتهاالانهار» را داراست، اما بعضى كه به اين «جنات تجرى من تحتهاالانهار» مى‏رسند آن مرحله «جنة اللقاء» را طالبند فرمود:«تكونوا مع جيران الله فى داره رافق بهم رسله و ازارهم‏ملائكته و اكرم اسماعهم ان تسمع حسيس نار ابدا و صان اجسادهم‏ان تلقى لغوبا و نصبا ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله‏ذو الفضل العظيم اقول ما تسمعون و الله المستعان على نفسى وانفسكم و الله حسبنا و نعم الوكيل‏»هم لذت‏هاى روحانى را بيان‏فرمود و هم لذت‏هاى جسمانى را، جسد آن‏ها هرگز رنج نمى‏برد جان‏آنان همسايه خداست رفقاى با انبيا، اين همان است كه «و من‏يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من‏النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا»اينها رفقاى خوبى‏اند. اين چنين نيست كه روح آنان حتما بايد اين بدن را رها بكند تارفقاى رسول اكرم و اهل بيت عليهم السلام باشند نه، در دنياهم رفقاى آن‏هاست. اگر روح به اين مقام رسيد ديگر براى او دنياو آخرت ندارد آن‏چه كه مربوط به جسم است آن يك حساب و كتاب‏ديگرى دارد كه فرمود جسم اينها در بهشت از هر گزندى مصون است،اما روح آنان هم «فى جنات و نهر» و يا اين كه «عند مليك‏مقتدر» است. در مقابلش آن گروه ديگرى بودند كه «استحوذ عليهم الشيطان‏»بنابر اين دو نكته هست كه مرتب قرآن اصرار مى‏كند كه خدا نزديك‏است.

نقش شفاعت و توسل در قرب به خدا

توسل فوايدى دارد، يكى از آن‏ها اين است كه پرده را كنار مى‏زندو حقايق را به ما نشان مى‏دهد، نه اين كه اوليا و انبيا ومعصومان عليهم السلام بين ما و خداى ما هستند تا ما را به‏خدا نزديك كنند، بلكه ما به بركت آنها خدا را مى‏بينيم. آيه‏شريفه «و ابتغوا اليه الوسيلة‏» همه وسايل را شامل مى‏شود:هم وسايل عبادى، هم وسايل توسل، هم شفاعت و امثال آن. درتفسير اين آيه شريفه آمده است كه: نماز، روزه، شفاعت اهل بيت،محبت اهل بيت، زيارت آنان، جهاد، حج و خلاصه همه عبادت‏هايى كه‏دستور آن‏ها در دين آمده وسيله است.ما اگر بخواهيم به آيه «و ابتغوا اليه الوسيلة‏» تمسك كنيم وبگوييم كه توسل خوب است، اين تمسك به عام در شبهه مصداقيه خودعام است كه احدى تجويز نمى‏كند، «الوسيلة ما هى‏» اين را بايددليل خارج بگويد و گفته است از نماز تا محبت اهل بيت و ازمحبت اهل‏بيت تا نماز وسيله‏اند. اين وسيله نه براى آن است كه‏بين ما و بين خداى ما باشد بلكه اين توسل براى آن است كه اين‏حجاب را بردارند تا آن كسى را كه از رگ گردن هم به ما نزديك‏تراست مشاهده كنيم، آن كسى كه «و اعلموا ان الله يحول بين المرءو قلبه‏» را مشاهده كنيم. اين كار فقط از راه عمل به نفس وشناخت نفس و سير در نفس ساخته است از چيزهاى ديگر برنمى‏آيد،انسان وقتى كه در قلب خودش حضور ندارد چگونه مى‏تواند بيابد،اگر قلبش «فى حجاب‏» است «فى كنان‏» است چگونه ببيند، اگرقلبش اعماست «فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى‏الصدور» چگونه ببيند. توسل كارش اين است كه اين چشم را بينامى‏كند وقتى انسان را بينا كرد مى‏بيند. نقش عبادت‏ها اين است كه‏انسان را بصير مى‏كند وقتى انسان بصير شد مى‏بيند وگرنه فاصله‏نيست. موجودات ديگر، اين گونه نيستند بلكه فقط انسان چنين‏ويژگى ممتاز را داراست.

جمعه 21 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جهاد با نفس در قران

جهاد با نفس در قران

سمیه دعائی

 

معنی جهاد[1]

جهاد به طور مطلق به معنی مبارزه و تلاش در راه خداست و برای خدا، به منظور رسیدن به اهداف الهی. خواه از طریق کسب معرفت باشد یا جهاد با نفس یا مبارزه با دشمن و... .
در آیه 69 سوره عنکبوت خداوند می فرماید: «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین : کسانی که جهاد کنند مشمول هدایت الهی هستند.» این وعده خداوند همراه با تأکید در این آیه آمده است.

تزکیه[2]

در قرآن کریم، خداوند در سوره اعلی آیه 14، خداوند عامل فلاح و رستگاری را در سه چیز می داند: 1- تزکیه 2- ذکر نام خداوند 3- به جاآوردن نماز.
به طور کلی تزکیه به معنای پاکسازی است. اما آنچه مفسرین در آیات قرآن در تفسیر این آیه گفته اند این است که ممکن است به یکی از این سه معنی یا هر سه باشد: 1- پاکسازی روح از آلودگی شرک 2- پاکسازی از اخلاق رذیله 3- پاکسازی عمل از محرمات.
هر سه مورد اینها نوعی جهاد به حساب می آید.

معنی نفس

برخی از بزرگان نفس را به سه قسم تقسیم کرده اند: نفس لوامه، اماره، مطمئنه و برخی دیگر به 7 قسم: «نفس زکیه، نفس مطمئنه، نفس مهتدی، نفس لوامه، نفس اماره، نفس زائغ، نفس قاسیه.»[3]
اما آنچه که در این تحقیق مختصر از معنای نفس مورد نظر است، همان نفس اماره یا بعد حیوانی انسان می باشد.

برنامه خودسازی

راه خودسازی در سوره عبس: «آیات پایانی سوره عبس (33 تا 42) برنامه جامعی برای خودسازی است.»[4]
1- به انسان دستور می دهد که برای درهم شکستن کبر و غرور به آغاز آفرینش خود برگردد و ببیند که چگونه از نطفه بی ارزش آفریده شده است؟ یکی از بزرگترین موانع خودسازی همین کبر و غرور است.
2- از سوی دیگر هدایتهای الهی را به عنوان بهترین زاد و توشه معرفی می کند. اعم از هدایتهایی که از طریق وحی و رهنمودهای انبیاء و اولیاء سرچشمه می گیرد و هدایتهایی که از طریق عقل و بررسی قوانین و نظامات عالم تکوین حاصل شود.
3- سپس به انسان دستور می دهد به غذای جسمانیش خوب بنگرد که خداوند چگونه انواع مواد غذایی را از خاک تیره برای او آفریده و در برابر ربوبیتش سر تعظیم فرود آورد. بلکه چگونگی تحصیل آن را نیز مورد توجه قرار دهد. زیرا که غذای پاک و حلال یکی از پایه های مهم خودسازی است.
4- به طریق اولی باید به غذای روحش توجه کند که از کدامین سرچشمه تراوش کرده است. حضرت علی علیه السلام به فرزند خود امام حسن علیه السلام می فرمایند: «عجب دارم از آنها که به غذای جسم خود می اندیشند اما در غذای روح دقت نمی کنند، خوراک زیانبار را از شک خود دور می دارند، اما قلب را با مطالب مهلک آکنده می سازند.»
5- به خاطر بیاورد که صیحه گوش خراش محشر همه را از خواب مرگ بیدار می کند و انسان را در برابر اعمالش قرار می دهد و آنچنان اوضاع محشر هولناک است که انسان عزیزترین عزیزانش را فراموش می کند.
باید بیندیشد آیا امروز کاری می کند که در آن روز چهره ای خندان و مسرور و نورانی داشته باشد، یا چهره ای زشت و عبوس و تاریک پس از هم اکنون خود را برای آن روز آماده کند.

سه دستور مهم در زمینه خودسازی[5]

خداوند کریم در آیه 55 سوره مؤمن، سه دستور را به عنوان راهنمایی در زمینه خودسازی معرفی می فرماید:
1- تحمل شکیبایی در برابر شدائد و موانع، زیراکه وعده خدا حق است. 2- استغفار برای گناهان و پاک ساختن دل از زنگار گناه و از هر گونه آلودگی 3- تسبیح پروردگار و ستایش او.

اخلاص در جهاد اکبر

«نیروی بزرگی که باعث می شود در زندگی پیروز شویم این است که انسان کاری بکند که مددکارش خدا باشد. این مطلب یک حقیقت قرآنی است و در جاهای مختلف آیات قرآن به آن اشاره شده است.
وقتی انسان برای خدا و در راه او به تلاش و پیکار برمی خیزد درها به روی او گشوده می شود و مشکلات و سختیها قابل تحمل می گردد. عدم اخلاص را می توان به عنوان یک عامل اساسی و مهم در شکست ها و ناکامی های خود بدانیم.»[6]

نمونه جهاد در قرآن

در اسلام برترین جهاد، جهاد با نفس است، که در روایتی از پیامبر جهاد اکبر نامیده شده است. یعنی برتر از جهاد با دشمن که جهاد با اصغر نام دارد. اصولاً تا جهاد اکبر به معنی واقعی در انسان پیاده نشود در جهاد با دشمن خارجی پیروز نخواهد شد.
در قرآن مجید، صحنه های مختلفی از میدان جهاد اکبر در رابطه با پیامبران و سایر اولیاء الله ترسیم شده است که سرنوشت و سرگذشت حضرت یوسف و داستان عشق آتشین همسر عزیز مصر، یکی از مهمترین و بارزترین این مبارزات می باشد.
می توان دلایلی را که حضرت یوسف از این مبارزه، موفق بیرون آمد، چنین بیان کرد: 1- یاری خدا و سپردن خویش به خدا 2- توجه به نمک شناسی نسبت به عزیز مصر که در خانه وی سکون داشت و توجه به نعمتهای بی پایان خداوند که او ر از قعر چاه وحشتناک به محیط امن و آرامی رسانید. 3- خودسازی و بندگی توأم با اخلاص.»[7]
درست است که راه خدا مشکلات فراوان دارد، مشکل از نظر شناخت حق، وسوسه های شیطانی، از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بی رحم، لغزشهای احتمالی و... . اما آنچه که حقیقت است این است که خداوند به انسان در برابر این مشکلات نیرو و اطمینان می دهد و حمایت می کند.[8]

تهذیب نفس وظیفه بزرگ انسان

خداوند کریم در سوره شمس در این مورد می فرماید: این سوره با بیشترین تعداد سوگند و مؤکدترین سوگندها شروع شده است. بخصوص سوگند به ذات پاک خداوند که سه بار در آن تکرار شده است و سرانجام بر روی این مسأله تکیه شده است که فلاح و رستگاری در تزکیه نفس است و محرومیت و شکست و بدبختی در ترک تزکیه می باشد.
این مسأله مهمترین نکته در زندگی انسان است و در حقیقت قرآن با این تعابیر فوق اشاره می فرماید که رستگاری انسان در مال و فرزند و ثروت و مقام و اعمال اشخاص دیگر نیست بلکه فقط به پاکسازی و تعالی روح و جان در پرتو ایمان و عمل صالح است.
در تواریخ آمده است که همسر عزیز مصر (زلیخا) هنگامی که یوسف مالک خزائن ارض شد و حاکم بر سرزمین مصر کشت، او را ملاقات کرد و گفت: «حرص و شهوت پادشاهان را برده ساخت و صبر و تقوی بردگان را پادشاه کرد.» یوسف سخن او را تصدیق کرد و این کلام الهی را به او خاطر نشان کرد: «هر کس تقوی و شکیبایی را پیشه کند خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمی سازد.»
آری بندگی نفس سبب بردگی انسان و تقوی و تهذیب نفس سبب حکومت بر جهان هستی است.»[9]

پی نوشت ها:

[1] - ناصر مکارم شیرازی و جمعی از نویسندگان، تفسیر نمونه، ج16، دار الکتب الاسلامیه، چاپ هفتم، زمستان 1369، ص 349.
[2] - همان، ج26، ص 403.
[3] - سید کاظم ارفع، اصلاح نفس، مؤسسه فیض کاشانی، بهمن 1368.
[4] - رک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج16، ص 33 تا 42.
[5] - همان، ج16، ص 135.
[6] - همان، ص 350 و 351.
[7] - همان، ج9، ص 377تا 375.
[8] - همان، ج16، ص 348.
[9] - رک: همان، ج27، ص 44 تا 62.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:31 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اصلاح: برطرف كردن فساد و تباهى از شىء و ايجاد سلامت و بهبودى در آن

اصلاح مصدر باب افعال از ريشه «ص‌ـ‌ل‌ـ‌ح» و نقطه مقابل افساد[1] است و در منابع واژه‌نگارى فارسى[2] و عربى[3] به معناى به‌صلاح آوردن، بهبودى بخشيدن، تعمير كردن، آشتى‌دادن، نيكويى كردن و آراستن و سامان‌دادن آمده است. معناى مشترك در همه مشتقات اين واژه، سلامت از فساد* است كه شامل سلامت در ذات[4]، نظر و عمل[5] مى‌گردد. اصلاح گاه به اقامه و برپاداشتن چيزى پس از فساد و خرابى[6] و گاه به بازگشت به حالت اعتدال حاصل مى‌شود.[7] واژه انگليسى Reform بيشتر با رويكرد اجتماعى و سياسى به معناى درست كردن، آشتى، تعمير و‌... به‌كار‌مى‌رود.[8]
واژه اصلاح و ديگر مشتقات ماده صلح از جمله صلاح، صالح، مصلح و صُلح، نزديك به‌80 بار در قرآن به‌كار رفته كه گاه در برابر فساد (اعراف/7،56، 142; يونس/10، 81) و گاه در برابر سوء (غافر/40، 58; عنكبوت/29،7; توبه/9،102) آمده است. اين مجموعه موارد را مى‌توان در يك دسته‌بندى موضوعى چنين‌برشمرد: مصالحه و گذشت (نساء/4،128; شورى/42،40)، رفع نزاع بين دو نفر يا اصلاح ميان انسانها[9] (بقره/2،224; نساء/4، 35، 114; حجرات/49، 9‌ـ‌10)، رفع اختلافات خانوادگى (بقره/2،228; احقاف/46،15); جوان ساختن پير و رفع نازايى[10] (انبياء/21،90)، احسان به والدين[11] (احقاف/46،15)، توبه و جبران گذشته (انعام/6،54; مائده/5،39; بقره/2،160; نساء/4،16،146; نور/24،5; اعراف/7،36; يوسف/12،9)، تقوا و انجام دادن عمل صالح[12] (اعراف/7،35، 170; بقره/2،11)، امر به معروف و نهى از منكر[13] (هود/11،88) و قبولى اعمال.[14] (احزاب/33،71)

حوزه معنايى اصلاح :

در نگاهى كلى، اصلاح در قرآن گاه به خداوند نسبت داده شده است: «و اَصلَحَ بالَهُم» (محمّد/47،2)، «اِنَّ اللّهَ لا يُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين» (يونس/10،81)، «يُصلِح لَكُم اَعمــلَكُم» (احزاب/33،71) و گاهى به بندگان نسبت داده شده كه بيشترين كاربرد آن در قرآن از اين قسم است. (بقره/2،160; آل‌عمران/3،89; نحل/16،110; نور/24،5) در مواردى كه اصلاح از طرف خداست به معناى بهتر‌كردن وضع زندگى يا قبولى اعمال است. «و‌اَصلَحَ بالَهُم» يعنى دنياى آنان را يا دين و دنياى آنان را بهبود بخشيد تا در دنيا بر دشمنانشان پيروز شده و در آخرت وارد بهشت گردند[15]; اما اصلاح از طرف بندگان به معناى اداى تكليف* است و اين تكليف در هر موقعيتى مصداق خاصى مى‌يابد. اگر اصلاح را همراه با ريشه آن «صلاح» در نظر بگيريم با بسيارى از مفاهيم ديگر قرآنى مانند احسان*، فلاح، خير و برّ، و مفاهيم متضاد با آنها همانند فساد و سيئه رابطه بسيار نزديكى خواهد‌يافت.

اصلاح و احسان:

اين دو واژه افزون بر اشتراك معنايى در مواردى، داراى كاربردهاى ويژه‌اى نيز هستند. مفهوم صلاح گاه در برابر سوء به‌كار مى‌رود و يكى از معانى احسان نيز در مقابل اسائه است.[16] اصلاح به معناى بهبودى بخشيدن روابط اجتماعى مى‌آيد و احسان نيز به معناى نيكى كردن به ديگران است[17]، جز آنكه احسان به معناى مطلق «كار نيكو كردن» مى‌آيد: «اِنَّ‌اللّهَ يَأمُرُ بِالعَدلِ والاِحسـنِ» (نحل/16،90)، در‌حالى كه اصلاح به رفع نقص در كار اختصاص دارد; وقتى خداوند به كسى احسان مى‌كند مى‌تواند تفضلى از خداوند باشد; نه آنكه لزوماً رفع نابسامانى كرده‌باشد.

اصلاح و افساد:

در برخى آيات، اصلاح در برابر افساد به‌كار رفته است; مانند آيه 81 يونس/10 كه در آن از قول موسى خطاب به ساحران تأكيد مى‌كند كه خداوند عمل مفسدان را اصلاح نمى‌كند: «اِنَّ اللّهَ سَيُبطِـلُهُ اِنَّ اللّهَ لا‌يُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين» (يونس/10،81) علامه طباطبايى معتقد است كه صلاح و فساد دو امر متقابل و ضد يكديگر است و سنت الهى بر آن است كه اثر متناسب و ويژه هريك از صلاح و فساد را بر صالح و فاسد مترتب كند و اثر عمل صالح سازگارى و هماهنگى با ساير حقايق عالم و اثر عمل فاسد ناسازگارى با ساير حقايق عالم است، پس اين پديده استثنايى به‌طور طبيعى بر اثر واكنش ساير اسباب عالم با همه قوا و وسائل مؤثرش، محكوم به نابودى است، بنابراين، باطل در نظام آفرينش دوام نمى‌يابد و سرانجام جهان روبه بهبودى و اصلاح است: «واللّهُ لا يَهدِى القَومَ الظّــلِمين» (بقره/2،258)، «انّ اللّهَ لا‌يَهدِى القَومَ الفـسِقين» (منافقون/63،6)، «اِنَّ اللّهَ لا‌يَهدى مَن هُوَ مُسرِفٌ كَذّاب» (غافر/40،28)، «اِنَّ اللّهَ لايُصلِحُ عَمَلَ المُفسِدين».[18](يونس/10،81)
بنابر ديدگاه پيشگفته، انسان نيز كه جزئى از عالم آفرينش است از اين قانون كلى بيرون نيست، پس اگر طبق هدايت فطرتش رفتار كرد به آن سعادتى كه برايش مقدر شده مى‌رسد و اگر از حدود خود تجاوز كرد، يعنى در زمين فساد پيشه كرد، خداى سبحان به قحط و گرفتارى و انواع عذابها و نقمتها گرفتارش مى‌كند، تا شايد به سوى صلاح و سداد بگرايد: «ظَهَرَ الفَسادُ فِى البَرِّ والبَحرِ بِما كَسَبَت اَيدِى‌النّاسِ لِيُذيقَهُم بَعضَ الَّذى عَمِلوا لَعَلَّهُم يَرجِعون» (روم/30،41)‌و اگر همچنان بر انحراف و فساد خود بماند و بر اثر اينكه فساد در دلش ريشه دوانيده از آن دل برنكند، به عذاب استيصال گرفتارش مى‌كند: «ولَو اَنَّ اَهلَ القُرَى ءامَنوا واتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكـت مِنَ السَّماءِ والاَرضِ ولـكِن كَذَّبوا فَاَخَذنـهُم بِما كانوا يَكسِبون» (اعراف/7،96)، «و ما كانَ رَبُّكَ لِيُهلِكَ القُرى بِظُـلم واَهلُها مُصلِحون» (هود/11،117)، «اَنَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّــلِحون» (انبياء/21،105) و اين بدان جهت است كه وقتى انسان صالح شد، قهراً عملش هم صالح مى‌شود، و چون عمل* صالح شد، با نظام عمومى جهان سازگار مى‌شود و با اين اعمال صالح، زمين براى زندگى صالح مى‌شود.
[19] در آياتى ديگر از منافقانى ياد شده كه ادعاى اصلاح مى‌كنند، درحالى‌كه ماهيت عملشان افساد است:«واِذا قيلَ لَهُم لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحون». (بقره/2،11)

اصلاح و اضلال:

قرآن گاه اصلاح را در برابر اضلال* قرار مى‌دهد: «اَلَّذينَ كَفَروا وصَدّوا عَن سَبيلِ اللّهِ اَضَلَّ اَعمــلَهُم * والَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ وءامَنوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد وهُوَ الحَقُّ مِن رَبِّهِم كَفَّرَ عَنهُم سَيِّـاتِهِم و اَصلَحَ بالَهُم» (محمّد/47،1‌ـ‌2) در اين آيه دو تعبير «اَضَلَّ اَعمــلَهُم» و «كَفَّرَ عَنهُم سَيِّـاتِهِم و اَصلَحَ بالَهُم» در برابر هم قرار گرفته است، بنابراين، ايمان و عمل صالح كه به سوى سعادت راهبرند، جز با هدايت اعمال و رفع زشتيها از سوى خداوند به انجام نمى‌رسد.[20] ذكر اصلاح در برابر اضلال گوياى آن است كه كفر و حق ستيزى، سبب نابودى اعمال گشته[21] و ايمان* و اعمال صالح، سبب اصلاح امور دنيايى و دينى مى‌گردد.[22] برخى نيز اصلاح را در دنيا به نصرت الهى در عبادت[23] و در آخرت به ورود به بهشت معنا كرده‌اند[24] و گروهى ديگر به معناى اصلاح نيّات گرفته‌اند; يعنى خداوند نيّاتشان را اصلاح مى‌كند.[25]

اصلاح و توبه:

اين دو مفهوم گاه در قرآن به يكديگر عطف مى‌شود: «تابوا واَصلَحوا» (بقره/2،160; نساء/4،146)، «اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن‌بَعدِ ذلِكَ واَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (آل‌عمران/3،89)، «فَاِن تَابا واَصلَحا فَاَعرِضوا عَنهُما». (نساء/4،16) برخى مفسران در توضيح اين آيات گفته‌اند: انسان بايد بعد از توبه* خود را اصلاح كند; يعنى اعمال نيك به جا آورده و كارهاى زشت را ترك گويد.[26] در مقابل، شمار فراوانى از مفسران معتقدند كه منظور خداوند در اين آيات اين است كه توبه افراد بايد واقعى و راستين باشد[27]، در نتيجه اگر فردى با خلوص نيت توبه كرد; اما قبل از انجام دادن عمل صالح درگذشت، بنا به رأى نخست توبه او ناقص و طبق قول دوم توبه او كامل است، زيرا نفس توبه خالص، مصداقِ «اصلحوا» است.[28] در همين باره خداوند در آيه‌اى ديگر آمرزش را به اصلاح مشروط مى‌كند: «اَنَّهُ‌مَن عَمِلَ مِنكُم سوءًا بِجَهــلَة ثُمَّ تابَ مِن بَعدِهِ واَصلَحَ فَاَنَّهُ غَفورٌ‌رَحيم». (انعام/6،54) اگر بنده توبه كند و پس از توبه عمل صالح انجام ندهد و به اصرار بر گناه باز گردد و اگر بعد از توبه، اعمال واجب را انجام ندهد و اعمال حرام را ترك نكند، اساساً توبه نكرده است.[29] حتى در برخى موارد كيفرهاى دنيوى با توبه و اصلاح برداشته مى‌شود: «...‌والَّذينَ يَرمونَ المُحصَنـت‌... اِلاَّ الَّذينَ تابوا مِن بَعدِ ذلِكَ واَصلَحوا فَاِنَّ اللّهَ غَفورٌ رَحيم» (نور/24،4‌ـ‌5)، «والَّذانِ يَأتِيـنِها مِنكُم فَـاذوهُما فَاِن تَابا واَصلَحا فَاَعرِضوا عَنهُما اِنَّ اللّهَ كَانَ تَوّابـًا رَحيما». (نساء/4،16)
در آيه‌اى ديگر رابطه اصلاح و توبه اين گونه بيان شده كه ريشه‌هاى كفر و نفاق نمى‌خشكد، مگر توبه و اصلاح با هم باشد: «اِنَّ‌المُنـفِقينَ فِى‌الدَّركِ الاَسفَلِ مِنَ النّار ... * اِلاَّ الَّذينَ تابوا واَصلَحوا واعتَصَموا بِاللّهِ واَخلَصوا دينَهُم لِلّه» (نساء/4،145‌ـ‌146); به اين معنا كه بازگشت به سوى خدا هنگامى مفيد است كه فرد آنچه را تاكنون تباه ساخته، اصلاح كند و اين اصلاح نيز نتيجه نمى‌دهد، مگر آنكه انسان خودش را از لغزش و خطا به خدا بسپارد:«وَاعْتَصَمُوا بِاللّه» و از او عصمت و مصونيت بخواهد و باز اين اعتصام به سرانجام نمى‌رسد، مگر اينكه انسان دين خود را براى خدا خالص كند، زيرا شرك ظلم است و بخشيده نمى‌شود، پس وقتى كه بيماردلان توبه كرده و مفاسد خود را اصلاح كردند و به خدا اعتصام جستند و دين خود را براى خدا خالص كردند، آنگاه مؤمن حقيقى خواهند بود
[30]: «...‌الَّذينَ تابوا واَصلَحوا واعتَصَموا بِاللّهِ واَخلَصوا دينَهُم لِلّهِ فَاُولـئِكَ مَعَ‌المُؤمِنينَ وسَوفَ يُؤتِ اللّهُ المُؤمِنينَ اَجرًا‌عَظيمـا» (نساء/4،114، 146)

اصلاح و ايمان، عمل صالح و تقوا:

سه مفهوم ايمان، عمل صالح و تقوا در تعامل نسبتاً نزديكى با يكديگر در قرآن به‌كار رفته است; گاه ايمان و عمل صالح با هم مى‌آيند: «ءامَنوا و عَمِلوا الصّــلِحـتِ» (بقره/2،25; آل‌عمران/3، 57; نساء/4،173) و گاه ايمان و تقوا (مائده/ 5، 65; اعراف/7، 96; بقره/2، 103) گاه نيز تقوا در كنار اصلاح ياد شده است: فَمَنِ اتَّقى واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون (اعراف/7،35) و در مواردى نيز هر سه با هم: «لَيسَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ جُناحٌ فيما طَعِموا اِذا مَا اتَّقَوا وءامَنوا وعَمِلوا الصّــلِحـتِ ثُمَّ اتَّقَوا وءامَنوا». (مائده/5،93) ايمان، عمل صالح و تقوا* در قرآن در نقش مقدمه اصلاح مطرح شده است و ازاين‌رو در آيه ذيل، آنها شرط اصلاح اعمال معرفى شده است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وقولوا قَولاً سَديدا * يُصلِح لَكُم اَعمــلَكُم» (احزاب/33، 70‌ـ‌71) رابطه ملازمه بين اين دو (قول سديد و اصلاح اعمال) بيانگر اين نتيجه است كه پايبندى به نيكوكارى انسان را به سوى اصلاح اعمال كشانيده و به آمرزش گنا*هان منتهى مى‌كند.[31] مفسران در تفسير «اصلاح اعمال بندگان» گفته‌اند: خداوند به آنها در مورد اعمالشان لطف و عنايت كرده تا به روشى سالم و دور از فساد بر راه ايمان استقامت ورزند.[32] در آيه‌اى ديگر مصاديق اعمال صالح را برشمرده و صاحبان آنها را از مصلحان برمى‌شمارد: «والَّذينَ يُمَسِّكونَ بِالكِتـبِ واَقاموا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجرَ المُصلِحين». (اعراف/7،170) در كنار اين مجموعه در آياتى ديگر، از منافقانى ياد شده كه از روى ايمانى ظاهرى براى فريب خدا و مؤمنان ادعاى اصلاحگرى مى‌كنند: «و مِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ وبِاليَومِ الأخِرِ وما هُم بِمُؤمِنين * يُخـدِعونَ اللّهَ والَّذينَ ءامَنوا...» (بقره/2،8‌ـ‌9)، درحالى‌كه ماهيت عمل آنان در تناسب با كفر باطنى آنها، افساد و نه اصلاح است:«واِذا قيلَ لَهُم لاتُفسِدوا فِى الاَرضِ قالوا اِنَّما نَحنُ مُصلِحون» (بقره/2،10)

حوزه‌هاى اصلاح:

كاربردهاى‌اصلاح در قرآن را مى‌توان در سه رده رابطه انسان با خدا، انسانهاى ديگر و جهان طبيعت دسته‌بندى كرد:

رابطه انسان با خدا:

در پاره‌اى از آيات از نماز در نقش رابطه‌اى عبادى ميان خدا و انسان و از مصاديق اصلاحگرى ياد شده است: «والَّذينَ يُمَسِّكونَ بِالكِتـبِ واَقاموا الصَّلوةَ اِنّا لا نُضيعُ اَجرَ المُصلِحين» (اعراف/7،170) بين انسان و بازگشت به خدا (توبه) در ارتباط با اصلاح اعمال نيز رابطه‌اى مستقيم برقرار‌است، زيرا توبه از سويى شرط اصلاح اعمال و از سوى ديگر از راههاى برقرارى ارتباط با خداوند، شمرده شده است: «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما اَنزَلنا مِنَ البَيِّنـتِ والهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّـهُ لِلنّاسِ فِى الكِتـبِ اُولـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ ويَلعَنُهُمُ اللّـعِنون * اِلاَّ‌الَّذينَ تابوا واَصلَحوا وبَيَّنوا فَاُولـئِكَ اَتوبُ عَلَيهِم و اَنَا التَّوّابُ الرَّحيم (بقره/2، 159‌ـ‌160); همچنين از كاربردهاى اصلاح در حوزه ارتباط انسان با خدا، درخواست اصلاح و نيكى براى ذريّه و نسل، از خداى سبحان است: «...‌واَصلِح لى فى ذُرِّيَّتى...» (احقاف/46،15)

رابطه انسان با انسانهاى ديگر:

بيشترين موارد كاربرد اصلاح در قرآن به اين حوزه مربوط مى‌شود كه گاه در دامنه محدودترى به اصلاح امور خانواده مربوط مى‌شود و گاه در سطح روابط اجتماعى به آن پرداخته مى‌شود:

1. رفع اختلافات خانوادگى:

قرآن براى حل اختلافات داخلى خانواده پيشنهاد مى‌كند كه هنگام ترس از جدايى دو همسر از يكديگر، داورى از سوى مرد و داورى از طرف زن تلاش كنند تا ميان اين زن و شوهر دوستى و آشتى ايجاد كنند[33]: «واِن خِفتُم شِقاقَ بَينِهِما فَابعَثوا حَكَمـًا مِن اَهلِهِ وحَكَمـًا مِن اَهلِها اِن يُريدا اِصلـحـًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَينَهُما...» (نساء/4،35) و در صورتى نيز كه زن بداند شوهرش به عللى مانند پيرى يا بيمارى از او رويگردان شده پيشنهاد اوليه قرآن، برقرارى صلح و آشتى ميان آنهاست. مراد از صلح در اين آيه سازش و مصالحه است كه با چشم‌پوشى زن از برخى يا تمام حقوق همسرى حاصل مى‌شود و حتى چنين سازشى از مفارقت و جدايى بهتر است[34]: «و اِنِ امرَاَةٌ خافَت مِن بَعلِها نُشوزًا اَو اِعراضـًا فَلا جُناحَ عَلَيهِما اَن يُصلِحا بَينَهُما صُلحـًا والصُّلحُ خَيرٌ واُحضِرَتِ‌الاَنفُسُ الشُّحَّ و اِن تُحسِنوا و تَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا» (نساء/4،128) و در آيه 129 نساء/4 نيز به مردانى كه بيش از يك همسر برگزيده‌اند سفارش مى‌كند كه از مراعات عدالت ميانشان روى نگردانده، همواره درصدد اصلاح و برقرارى محبت ميانشان باشند[35]: «واُحضِرَتِ الاَنفُسُ الشُّحَّ واِن تُحسِنوا وتَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ بِما تَعمَلونَ خَبيرا ... فَلا تَميلوا كُلَّ المَيلِ فَتَذَروها كالمُعَلَّقَةِ واِن تُصلِحوا وتَتَّقوا فَاِنَّ اللّهَ كَانَ غَفورًا رَحيمـا» (نساء/4،128‌ـ‌129) و در صورت وقوع طلاق نيز تنها هنگامى شوهر حق بازگشت به همسرش را دارد كه خيرخواهانه درصدد اصلاح اختلافات برآمده باشد; نه آنكه قصد آزار و اذيت او را داشته باشد[36]: «والمُطَـلَّقـتُ يَتَرَبَّصنَ... وبُعولَتُهُنَّ‌اَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ فى ذلِكَ اِن اَرادُوا اِصلـحــًا...» (بقره/2،228)

2. اصلاح در وصيّت:

در آيه 180 بقره/2 درباره وصيت، به محتضر سفارش شده كه به معروف و نيكى وصيت* كند و حق را در نظر بگيرد و به‌گونه‌اى وصيت نكند كه موجب اختلاف و نزاع خانوادگى شود:«كُتِبَ عَلَيكُم اِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ المَوتُ اِن تَرَكَ خَيرًا الوَصِيَّةُ لِلولِدَينِ والاَقرَبينَ بِالمَعروفِ حَقًّا عَلَى‌المُتَّقين» (بقره/2،180) و در آيه 182 همان سوره يادآورى شده كه اگر ميت برخلاف وظيفه شرعى خود، به‌گونه‌اى اختلاف‌انگيز وصيتى كرد، وصى مى‌تواند آن را اصلاح كرده، به شيوه مناسب تغيير دهد و از اين جهت گناهى بر او نيست[37]:«فَمَن خافَ مِن موص جَنَفـًا اَو اِثمـًا فَاَصلَحَ بَينَهُم فَلاَ اِثمَ عَلَيهِ اِنَّ اللّهَ غَفورٌ‌رَحيم» (بقره/2،182)

3. اصلاح در امور يتيم:

آيه 220 بقره/2 به سرپرستان يتيمان سفارش مى‌كند كه به اصلاح امورشان همت گمارده آن را نسبت به ديگر مسائل مانند استقلال اقتصادى آنان در اولويت قرار دهند و البته خداوند به روشنى قصد اصلاح حقيقى را از ديگر مقاصد باز مى‌شناسد[38]: «و‌يَسـَلونَكَ عَنِ اليَتـمى قُل اِصلاحٌ لَهُم خَيرٌ واِن تُخالِطوهُم فَاِخونُكُم واللّهُ يَعلَمُ المُفسِدَ مِنَ المُصلِح» بسيارى از فقها براساس آيه مزبور فتوا‌داده‌اند كه ولىّ يتيم* بايد دقت كند كه اگر آميختن اموال او با اموال خودش به نفع يتيم است به آن اقدام كند.[39]

4. آشتى دادن بين مردم:

از ديگر مصاديق اصلاح، آشتى دادن بين مردم (اصلاح ذات‌البين) است، چنان‌كه در آيه 114 نساء/4 آمده است: «لاَ‌خَيرَ فى كَثير مِن نَجوهُم اِلاّ مَن اَمَرَ بِصَدَقَة اَو مَعروف اَو اِصلـح بَينَ النّاسِ ومَن يَفعَل ذلِكَ ابتِغاءَ مَرضاتِ اللّهِ فَسَوفَ نُؤتيهِ اَجرًا عَظيمـا» كه نجوا را تنها در صورتى مُجاز مى‌داند كه قصد اصلاح و آشتى دادن بين مردم در ميان باشد. اصلاح ميان مردم به ايجاد مودت و رفع نزاع و به‌طور كلى هر چه در بردارنده خير و نيكى به ديگران باشد تفسير شده است.[40] در‌اين آيه از اصلاح در رديف صدقه و كار نيك ياد‌شده و براى آن، پاداش بسيار بزرگ وعده داده شده‌است.
در آيه 9 حجرات /49 نيز دستور داده شده كه در صورت وقوع درگيرى ميان دو گروه از مؤمنان، ميانشان آشتى برقرار شود: «و اِن طَـائِفَتانِ مِنَ المُؤمِنينَ اقتَتَلوا فَاَصلِحوا بَينَهُما» مفسران در بيان مبنا و مفاد اين آشتى از نصيحت و دعوت به حق و فرمان خداوند
[41] و رضايت به حكم قرآن[42] ياد كرده‌اند. سپس در ادامه آيه به بررسى كيفيت اصلاح بين گروههاى متخاصم چنين پرداخته مى‌شود كه اگر يكى از آن دو گروه سركشى كرد و پيشنهاد آشتى را نپذيرفت در آن صورت با آن گروه بجنگيد تا در برابر فرمان خداوند سر خم كرده، آنگاه بر مبناى عدل و داد به داورى ميانشان بپردازيد[43]: «فَاِن بَغَت اِحدهُما عَلَى الاُخرى فَقـتِلوا الَّتى تَبغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمرِ اللّهِ فَاِن فاءَت فَاَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدلِ واَقسِطوا اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين» مفسران در تفسير كلمه «بالعدل» گفته‌اند: پس از شكست قوم سركش بايد از ستم به آنها و تضييع حقوقشان پرهيز شود.[44] فقهاى شيعه ذيل اين آيه فتوا داده‌اند كه مراد از قوم ستمگر طايفه‌اى است كه بر امام معصوم خروج كنند و بر عموم مسلمانان، دفع طاغى، واجب كفايى است.[45] گروهى از فقهاى اهل‌سنت نيز تعبير «فَاَصلِحوا بَينَهُما بِالعَدلِ» را چنين تفسير كرده‌اند كه حقوق‌افراد را از ستمگران باز ستانيد.[46]
ضرورت اصلاح بين مردم در آيه‌اى ديگر در قالب تأكيد بر اصل برادرى مورد توجه قرار گرفته است:«اِنَّمَا المُؤمِنونَ اِخوَةٌ فَاَصلِحوا بَينَ اَخَوَيكُم» (حجرات/49،10) توسعه پيوندهاى برادرى ميان ساير مؤمنان به نوعى طرفهاى درگيرى را به آشتى فراخوانده و ديگران را به‌واسطه شدن در اين امر برمى‌انگيزاند.[47] قرآن در تكميل فرايند اصلاح ميان مردم سفارش مى‌كند كه انسانها در درگيريهاى روز مره همواره گذشت و بخشش را بر انتقام ترجيح داده، زمينه اصلاح را گشوده و از پاداش الهى برخوردار شوند:«جَزؤُا سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثلُها فَمَن عَفا واَصلَحَ فَاَجرُهُ عَلَى اللّهِ» (شورى/42،40) و البته اين نه از آن جهت است كه خداوند ستمگر را دوست داشته باشد: «اِنَّهُ لا يُحِبُّ الظّــلِمين».[48](شورى/42،40)

5. اصلاحگرى رهبران:

موسى در ماجراى سفر به كوه طور پس از جانشينى هارون براى رهبرى بنى‌اسرائيل به وى سفارش كرد كه در اين مسير از پيروى آراى مفسدان پرهيز كرده، به اصلاح در ميانشان برخيزد[49]: « وقالَ موسى لاَِخيهِ هـرونَ اخلُفنى فى قَومى واَصلِح ولا‌تَتَّبِع سَبيلَ المُفسِدين» (اعراف/7،142)

6. اصلاح در روابط اقتصادى:

رعايت انصاف و عدالت در روابط اقتصادى، از جمله خريد و فروش از ديگر مصاديق اصلاح در قرآن است: «واِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا قالَ يـقَومِ اعبُدُوا اللّهَ... ولا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزانَ...» (هود/11،84) شعيب* در گفتوگوهاى خود با مردم مدين از آنان خواست كم*فروشى نكنند، ترازوها را عادلانه تنظيم كرده و از اتلاف حق مردم بپرهيزند و در پايان با شمردن همه كارهاى مذكور در زمره افساد، از گرايش به آن منع كرد: «ويـقَومِ اَوفُوا المِكيالَ والميزانَ بِالقِسطِ ولا تَبخَسوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (هود/11،85) سپس وى در پاسخ تمسخر قوم خود گفت: من قصد مخالفت و درگيرى با شما را ندارم، بلكه به اندازه توان در پى اصلاح برخاسته‌ام و در اين مسير تنها به خداوند تكيه كرده، از او آرزوى موفقيت دارم: «...‌وما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ اِن اُريدُ اِلاَّ الاِصلـحَ مَااستَطَعتُ وما تَوفيقى اِلاّ بِاللّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلتُ واِلَيهِ اُنيب» (هود/11،88)

رابطه انسان با طبيعت:

در آياتى از قرآن با پرهيز از خرابى و افساد در طبيعت به لزوم اصلاح و آبادانى آن توجه داده شده است: «و‌مِنَ النّاسِ مَن يُعجِبُكَ قَولُهُ فِى الحَيوةِ الدُّنيا و يُشهِدُ اللّهَ عَلى ما فى قَلبِهِ و هُوَ اَلَدُّ الخِصام * و اِذا تَوَلّى سَعى فِى الاَرضِ لِيُفسِدَ فيها و يُهلِكَ الحَرثَ و النَّسلَ واللّهُ لايُحِبُّ الفَساد» (بقره/2، 204‌ـ‌205) در آياتى ديگر از اسراف و تبذير نيز به عنوان مصداق فساد ياد شده است: «كُلوا واشرَبوا مِن رِزقِ اللّهِ ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (بقره/2،60) كه به قرينه تقابل ميان افساد و اصلاح، نشان دهنده ضرورت محافظت از طبيعت است.

نتايج و پيامدهاى اصلاح:

يكى از پيامدهاى اصلاح جلوگيرى از نزول عذاب الهى است: «و ما كانَ رَبُّكَ لِيُهلِكَ القُرى بِظُـلم و اَهلُها مُصلِحون». (هود/11، 117) تعبير «مصلح» نشان مى‌دهد كه صالح بودن افراد كافى نيست، بلكه بايداصلاحگر نيز باشند; همچنين از آيه استظهار مى‌شود كه تنها زمانى عذاب الهى نازل مى‌شود كه فساد همگانى شود[50] و بر گروه مصلح غير ظالم، بلا و عذاب نازل نمى‌شود، هرچند مشرك باشند.[51] در آياتى، ايمان، تقوا و اصلاحگرى عامل سعادتمندى و موجب اطمينان از آينده شمرده شده است: «فَمَن ءامَنَ واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون» (انعام/6،48)، «فَمَنِ اتَّقى واَصلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون». (اعراف/7،35)

منابع

اقرب الموارد فى فصح العربية و الشوارد; تاج‌العروس من جواهر القاموس; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن الكريم; تذكرة الفقهاء; ترتيب كتاب العين; تفسير الجلالين; تفسير الصافى; تفسير غريب القرآن الكريم; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير المنار; تفسير نورالثقلين; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; جواهرالكلام فى شرح شرايع الاسلام; زبدة البيان فى براهين احكام القرآن; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; فرهنگ فارسى; فرهنگ معاصر انگليسى‌ـ‌فارسى; القاموس المحيط; كشف الحقائق; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مجمع الفائدة والبرهان; المصباح المنير; المغنى والشرح الكبير; مفردات الفاظ القرآن; الميزان فى تفسير القرآن.
على اكبر ميرسپاه




[1]. الصحاح، ج‌1، ص‌384، «صلح».
[2]. لغت‌نامه، ج‌2، ص‌2391; فرهنگ فارسى، ج‌1، ص‌293، «اصلاح».
[3]. لسان‌العرب، ج‌7، ص‌384; ترتيب‌العين، ص‌453‌ـ‌454، «صلح».
[4]. ترتيب العين، ص‌454، «صلح».
[5]. لسان‌العرب، ج7، ص384; التحقيق، ج‌6، ص265، «صلح».
[6]. لسان‌العرب، ج‌7، ص‌384; اقرب الموارد، ج‌3، ص‌272; تاج‌العروس، ج‌4، ص‌125، «صلح».
[7]. مفردات، ص‌636، «فسد».
[8]. فرهنگ معاصر، ص‌378.
[9]. مفردات، ص‌489‌ـ‌490; مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌624، «صلح»; التبيان، ج‌3، ص‌192.
[10]. التحقيق، ج‌6، ص‌265‌ـ‌266، «صلح»; الميزان، ج‌14، ص‌316.
[11]. الميزان، ج‌18، ص‌201.
[12]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌641.
[13]. تفسير المنار، ج‌12، ص‌145.
[14]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص584; الصافى، ج4، ص‌206; تفسير الجلالين، ص‌430.
[15]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌146.
[16]. لسان‌العرب، ج‌3، ص‌179‌ـ‌180; القاموس‌المحيط، ج‌2، ص‌1564، «حسن».
[17]. الصحاح، ج‌5، ص‌2099; المصباح، ص‌136; لسان العرب، ج‌3، ص‌179، «حسن».
[18]. الميزان، ج‌10، ص‌110‌ـ‌111.
[19]. همان، ج‌15، ص‌305‌ـ‌306.
[20]. همان، ج‌18، ص‌223‌ـ‌224.
[21]. الميزان، ح‌18، ص‌223.
[22]. التبيان، ج9، ص‌292; مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌146.
[23]. تفسير غريب القرآن، ص‌447.
[24]. همان، جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌51.
[25]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌149.
[26]. التبيان، ج‌2، ص‌526; ج‌4، ص‌150; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌790.
[27]. الميزان، ج‌3، ص‌340.
[28]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌311; ج‌3، ص‌200.
[29]. التبيان، ج‌2، ص‌526; ج‌4، ص‌150.
[30]. التبيان، ج‌3، ص‌369; الميزان، ج‌5، ص‌124.
[31]. الميزان، ج‌16، ص‌347‌ـ‌348.
[32]. التبيان، ج‌8، ص‌366.
[33]. التبيان، ج‌3، ص‌192; مجمع البيان، ج‌3، ص‌70; تفسير المنار، ج‌5، ص‌78‌ـ‌79.
[34]. مجمع‌البيان، ج3، ص183; الصافى، ج‌1، ص‌507; الميزان، ج‌5، ص‌106.
[35]. مجمع‌البيان، ج3، ص‌185; الميزان، ج‌5، ص106.
[36]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌100; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌278.
[37]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌171‌ـ‌172.
[38]. الميزان، ج‌2، ص‌197‌ـ‌198.
[39]. تذكرة‌الفقهاء، ج2، ص‌82; المغنى، ج‌4، ص‌294; المجموع، ج‌13، ص‌355.
[40]. زبدة البيان، ص‌581‌ـ‌582.
[41]. الصافى، ج‌5، ص‌50.
[42]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌167; تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌208.
[43]. التبيان، ج9، ص‌346; مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌200; الميزان، ج‌18، ص‌315.
[44]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌26، ص‌164; تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌316; الصافى، ج‌5، ص‌50.
[45]. مجمع‌الفائده، ج‌7، ص‌524; جواهرالكلام، ج‌21، ص‌322‌ـ‌323.
[46]. المجموع، ج‌19، ص‌209‌ـ‌210.
[47]. التبيان، ج‌9، ص‌346; الميزان، ج‌18، ص‌315.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌51.
[49]. تفسيرالمنار، ج‌9، ص121; الميزان، ج‌8‌، ص236.
[50]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌309.
[51]
. كشف الحقائق، ج‌2، ص‌108.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:32 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تزكيه نفس و آثار آن در قرآن

تزكيه نفس و آثار آن در قرآن

مركز فرهنگ و معارف قرآن
جستارگشايى

تزكيه نفس از رذائل اخلاقى و شهوات نفسانى به جهت آثار و فوائدى كه براى انسان دارد مورد توجه تمام ملت ها و اديان الهى بوده و آنان براى تحصيل اين امر از روش هاى گوناگونى بهره مى جسته اند. اهل كتاب يعنى يهود، نصارى و مجوس نيز به تزكيه نفس اهتمام زيادى مىورزيدند و در كتب آنان دستورهاى فراوانى براى اصلاح نفس و تهذيب آن از شهوات وجود دارد; چنان كه قرآن كريم در آياتى به برخى اعمال آنان براى تهذيب نفس همچون تلاوت آيات الهى و خواندن نماز در نيمه هاى شب [1] گوشه گيرى از مردم براى عبادت و خودسازى[2] ترك دنيا و انتخاب رهبانيت [3] اشاره كرده است.[4] اسلام نيز براى تزكيه نفس و تطهير پيروان خود از آلودگيهاى كفر و گناه و اخلاق ناپسند اهميت زيادى قائل شده كه اين امر را از موارد ذيل مى توان استفاده نمود:
1. تزكيه هدف بعثت انبياء: قرآن در آيه 51 سوره بقره خطاب به مسلمانان مى گويد: ما به سوى شما پيامبرى فرستاديم تا با تلاوت آيات الهى شما را از آلودگيها پاك سازد. در آيه اى ديگر خداوند بر فرستادن رسولان خويش براى تزكيه بشر بر آنان منت نهاده است.[5] در آيه 129 سوره بقره نيز حضرت ابراهيم و اسماعيل دو پيامبر بزرگ الهى از خداوند تقاضاى فرستادن رسولانى مى كنند تا نسل و ذريه آنان را از آلودگيها پاك نمايدو در آيه اى ديگر خداوند موسى(عليه السلام) را با پيام دعوت به تزكيه به سوى فرعون مى فرستد.[6] از مجموع اين آيات بدست مى آيد كه تزكيه و طهارت نفس يكى از عمده ترين هدف تمام رسولان الهى بوده است
2.رستگارى در گرو تزكيه: رسيدن به فلاح اُخروى از بالاترين اهداف مؤمنان است كه قرآن راه دستيابى به اين هدف از مبارزه با هواهاى نفسانى و تزكيه ذكر كرده است.[7] همچنين قرآن در آياتى ديگر مؤمنانى را رستگار دانسته است كه در جهت تزكيه نفس تلاش مى كنند.[8] كه زكات در اين آيه اعم از پرداخت زكات و تزكيه نفس است.[9] 3. تقدم تزكيه بر تعليم و تعلم: قرآن در چهار آيه. تزكيه را با تعليم و تعلم در كنار يكديگر مطرح نموده كه در سه آيه تزكيه را مقدم داشته [10] و در يك آيه تعليم مقدم شده است.[11] در اين كه فلسفه اين تقديم و تأخير چيست و كداميك در واقع تقدم بر ديگرى دارد اقوال متعددى در بين مفسران مطرح است. برخى تزكيه را مقدم دانسته به اين دليل كه در سه آيه تزكيه مقدم گرديده علاوه بر اين كه هدف اصلى از تعليم تزكيه انسانها است.[12] عده اى معتقد به تقديم تعليم بوده و به دليل تقدم آن در يك آيه و نيز به اين دليل كه تزكيه بدون تعليم و تعلم و آگاهى امكان پذير نيست.[13] برخى قائل به تساوى رتبه اين دو بوده و معتقدند اصولا در موضوع تزكيه و تعليم و تقديم و تأخير معنى ندارد و در قرآن كريم موضوعات دنيوى و اُخروى به طور آميخته و در كنار يكديگر آمده است مثلا در حالى كه در يك سوره سخن از مسائل مالى است در كنارش از موضوعات عرفانى سخن بميان آمده است. روى همين جهت گاهى تزكيه مقدم شده و گاهى تعليم[14] برخى تقدم و تأخر تزكيه را از باب تعدد مراتب آن دانسته و گفته اند: تزكيه مراتب گوناگونى دارد. مرتبه اى از آن تنها ارشاد محض و اتمام حجت است مرتبه اى ديگر دور كردن رذائل اخلاقى از نفس است مرتبه متحلى شدن انسان به فضائل اخلاقى و مرتبه ديگر تجلى انسان به اسماء و صفات ربوبيت است كه براى هر يك از اين مراتب درجاتى است و آياتى كه در آن تزكيه مقدم شده اشاره به مرتبه اى از تزكيه و آيه اى كه تزكيه مؤخر شده اشاره به مرتبه اى ديگر از مراتب آن دارد.[15] و لكن ضمن صحت برخى از اين توجيهات، نظريه صحيح تقدم تزكيه بر تعليم است و اين تقدم نه از حيث وجود خارجى و بلكه[16] از جهت اهميت و درجه است كه تمام تلاشها و تعليم و تعلم ها مقدمه و براى رسيدن به تزكيه است كه اگر اين هدف بدون تعليم حاصل مى شد ضرورتى براى تعليم نبود ضمن اين كه علم بدون تزكيه همچون بار نهادن كتب بر حيوان است. «كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارًا» [17] و تقدم تزكيه در سه آيه از چهار آيه مؤيد همين نظريه است[18] اما اين كه در دعاى ابراهيم تعليم بر تزكيه مقدم شده بدان جهت است كه ابراهيم در مقام طلب چند خواسته از خداوند است و در مقام طلب تقدم و تأخر نقشى ندارد بلكه اين مشمول اجر است كه در مرحله عمل به اين خواسته ها، بايد تقدم و تأخر را رعايت كند.[19]
4. قرار دادن خداوند، انبياء در زمره تزكيه كنندگان: امر ديگرى كه حكايت از اهميت تزكيه و جايگاه والاى آن در اسلام دارد اين است كه قرآن، خداوند و انبياء الهى را در زمره كسانى قرار داده كه وظيفه تزكيه بشر را بر عهده داشته و او را در اين راه يارى مى رسانند.

عوامل تزكيه

عوامل و اسباب متعددى در عالم خارج يا درون انسان وجود دارد كه هر يك به نوعى در تزكيه انسان نقش دارند كه اين عوامل عبارتند از:
1ـ توفيق الهى: مهمترين عامل تزكيه بشر توفيق الهى و فراهم كردن اسباب از جانب خداوند است كه اگر فضل و رحمت خداوند در اين مورد وجود نداشته باشد هيچ انسانى قادر به تزكيه خود نخواهد بود[20] و لكن تزكيه بشر از سوى خداوند دو نوع است. گواهى موهبتى و غير اكتسابى است به اين معنى كه خداوند از همان آغاز برخى انسانها همچون انبياء امامان و برخى اولياء خاص الهى را بر فطرت پاك خلق كرده و آنان را در برابر آلودگيها از حمايت ويژه خود برخوردار مى نمايد. چنان كه ابراهيم، اسحاق و يعقوب را پاك و خالص نموده و آنان را از برگزيدگان قرار داد.[21] ( و پليدى و رجس را از اهل بيت(عليهم السلام)دور نموده و آنان را پاك گردانيد[22] و يا مريم را از ميان زنان عالم برگزيد و به او طهارت نفس عطا كرد[23] و گاهى اكتسابى است كه بشر خود بايد با تلاش، نفس خويش را از آلودگيها منزه سازد ولى خداوند اسباب و زمينه هاى تزكيه را فراهم مى كند مانند فرستادن پيامبران الهى براى آشنا كردن انسان با معارف دينى و تطهير انسان [24] و يا توفيق توبه انسان از گناه و پذيرش توبه[25] و يا امور ديگرى همچون عبادات و... كه براى حصول تزكيه تشريع نموده است و تزكيه خداوند تنها شامل كسانى مى شود كه استعداد تزكيه را داشته و با زبان استمداد از خداوند تزكيه را طلب نمايند چنان چه جمله «سَميعٌ عَليم» در آيه «ولـكِنَّ اللّهَ يُزَكّى مَن يَشاءُ واللّهُ سَميعٌ عَليم»[26] دلالت بر همين امر دارد; يعنى خداوند نسبت به درخواست كسانى كه خواهان تزكيه اند شنواست و نسبت به كسانى كه آمادگى تزكيه را دارند آگاه است[27] اما كسانى كه از دين و ايمان روى برتافته و در راه كفر سرعت مى گيرند مورد تزكيه خداوند قرار نخواهند گرفت[28] چنان كه عهد شكنان و كسانى كه دين را به دنيا مى فروشند نيز از تزكيه الهى بى بهره خواهند بود.[29]
2. رهبران الهى: پيامبران، امامان و ديگر رهبران الهى با آشنا كردن انسانها با معارف دين، از ديگر عوامل عمده تزكيه انسانها به شمار مى روند.[30] و روى همين جهت كه اينان نقش عمده اى در اين جهت دارند ابراهيم(عليه السلام)از خداوند تقاضاى فرستادن پيامبرانى مى كند تا نسل او را از آلودگيها پاك نمايند.[31] و لكن يكى از شرائط پيشوايان الهى و هر آن كس كه وظيفه تزكيه ديگران را بر عهده دارد تزكيه خود قبل از ديگران است چنان كه خداوند به پيامبر كه وظيفه تزكيه مردم را بر عهده دارد فرمان مى دهد كه از آلودگيها دورى نمايد «وثيابَكَ فَطَهِّر * والرُّجزَ فَاهجُر» [32] كه مراد به تطهير لباس، تزكيه نفس است چنان كه «رجز» نيز تمام افعال و اخلاق ناپسند و گناهان را شامل است[33] على(عليه السلام)نيز در روايتى فرمود: كسى كه امامت ديگران را بر عهده دارد بايد قبل از تربيت ديگران به تربيت خود بپردازد[34] همچنين آنان بايد به دنبال افراد آلوده رفته و آنان را دعوت به تزكيه نمايند نه اين كه منتظر آمدن افراد به نزد آنان جهت تزكيه باشند.[35]
3ـ قرآن كريم: قرآن كتابى است كه عمل به آن انسان را از تاريكيها به سوى نور و روشنايى هدايت مى كند (ابراهيم/14 و باعث مى شود انسان از آلودگيهاى جهالت، شرك و گناه پاك گرديده و نفس خود را تطهير نمايد[36].
4ـ ايمان و عمل صالح: پذيرش دين الهى و انجام اعمال نيك از ديگر عوامل تزكيه در نگاه قرآن است [37 ]عمل صالح اختصاص به كارى خاص نداشته بلكه انسان هر كارى را خالصانه و به قصد تقرب به خدا انجام دهد موجب دور شدن از آلودگيها و تزكيه نفس خواهد شد.[38]
5ـ تقوا: خداوند در طبيعت آدمى هم زمينه ارتكاب فجور و هم زمينه كسب تقوا را به وديعه نهاده و تنها آن كس را اهل فلاح و رستگارى دانسته است كه راه تقوا را برگزيده و بدين وسيله نفس خود را تزكيه نمايد.[39 ]در آيه اى ديگر قرآن مؤمنان را از خودستايى و پاك شمردن خود برحذر داشته و خداوند را آگاه تر به حال تقوا پيشگان معرفى كرده است[40] كه از اين آيه بدست مى آيد كه تنها راه دستيابى به تزكيه تقوا و عمل است، نه ادعا و حرف[41] همچنين در آيات 17 و 18 سوره ليل، از سرگذشت با تقواترين انسان در قيامت خبر داده كه با انفاق مال خويش براى تزكيه نفس از آتش جهنم دورى مى كند كه توصيف چنين افرادى به صفت تقوا نشانگر نقش مهم تقوا در تزكيه نفس مى باشد. برخى مراد به «اتقى» در آيه فوق را ابى بكر[42] و برخى ابى دحداح[43 ]دانسته اند و لكن بر فرض صحت اين روايات موارد مذكور از قبيل مصداق آيه است و لطمه اى به عموميت آيه نمى زند. در روايتى على(عليه السلام) نيز تقوا را داروى دردهاى قلب و پاك كننده آلودگيها از نفس دانسته است.[44]
6ـ خوف خداوند: خوف از خداوند باعث مى شود انسان نفس را از هواها و خواسته هاى باطل نهى كرده و از ارتكاب گناه دورى گزيند [45] و انذارهاى انبياء الهى را بشنود و در نتيجه نفس خود را از آلودگيها پاك نمايد.[46]
7ـ عبادات: تمام عبادات و اعمال نيكى كه اسلام براى پيروان خود تشريع نموده و مسلمانان را ترغيب به آن نموده است خود عاملى براى تزكيه نفس و دور شدن فرد از آلودگيها به شمار مى رود كه برخى از عباداتى كه قرآن در اين جهت بدان اشاره نموده عبارت است از الف: نماز: نماز از عباداتى است كه اگر با آداب و شرائط آن بجا آورده شود هم باعث جلوگيرى از آلوده شدن به گناهان مى گردد[47] و هم انسان را از گناهانى كه مرتكب شده پاك مى نمايد.[48] در شأن نزول آيه فوق نقل شده كه يكى از مسلمانان بنام ابواليسر گناهى را مرتكب شد و براى پاك شدن خود نزد رسول خدا آمد كه آيه فوق نازل شد و پس از آن پيامبر به وى فرمود: نماز تو كفاره گناهت مى باشد.[49] در آيات 14 و 15 سوره اعلى نيز تزكيه و نماز موجب رستگارى مؤمنان دانسته شده است كه ذكر نماز بعد از تزكيه مى تواند ذكر خاص بعد از عام و يكى از مصاديق تزكيه باشد. در روايتى نماز همچون آبى دانسته شده است كه تمام گناهان بين دو نماز را محو مى كند[50] و در روايتى ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: نمازى كه با آداب و شرائط اقامه شود گناهان را همچون برگ خزان مى ريزاند.[51] ب: روزه: از آنجا كه يكى از شرائط اصلى روزه ترك محرمات و حتى اجتناب از برخى امور حلال است اين عمل موجب دور شدن انسان از گناه و طهارت نفس و ايجاد تقوا مى گردد.[52] ج: وضو، غسل، تيمم: سه عمل وضو، غسل و تيمم نيز علاوه بر اين كه موجب طهارت ظاهرى است طينت و باطن مؤمن را نيز از آلودگيهاى گناه و صفات ناپسند پاك مى گرداند.[53 ]در روايتى پيامبر وضو را موجب پاك شدن گناهان قبل از آن دانست[54] و نيز فرمود: وضو موجب باز شدن گره ههاى شيطان و طهارت نفس است[55] از امام رضا(عليه السلام)نيز نقل شده كه وضو موجب پاك شدن از نجاسات رفع كسالت و چرت و تزكيه نفس مى باشد.[56] د: انفاق: انفاق مال چه واجب و چه مستحب موجب پاك شدن اموال و نيز تطهير قلوب از آلودگيها و صفات ناپسند همچون بخل، دوستى دنيا مى گردد[57] برخى دادن زكات و انفاق مستحبى را هم موجب تزكيه فرد و هم تزكيه جامعه دانسته مى گويند: بسيارى از آلودگيها در جامعه به خاطر فقر است و انفاق به افراد نيازمند موجب رفع فقر و پاك شدن جامعه از بسيارى از آلودگيها مى گردد.[58 ]خداوند در آيه 102 سوره توبه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمان مى دهد كه بخشى از اموال مسلمانان را گرفته تا بدين وسيله آنان را تطهير و تزكيه نمايد. بيشتر مفسران مراد از آيه فوق را گرفتن زكات واجب دانسته اند.[59] اما برخى مراد از آن را بخشى از اموال افراد گنه كار دانسته اند كه جهت كفاره گناه خويش پرداخت مى نمايد.[60] شأن نزول آيه فوق[61] كه به گناه ابى لبابه و گرفتن بخشى از اموال او از سوى پيامبر جهت كفاره گناه اشاره دارد و نيز آيه بعد كه از پذيرش توبه گناهكاران و قبول صدقات آنان از سوى خداوند ياد نموده [62] نيز اين نظريه را تأييد مى كند اگر چه استفاده حكم زكات واجب از آيه منافاتى با شأن نزول و آيه بعد از آن ندارد. در آيات 18 و 19 سوره ليل نيز به انفاق مستحبى و نقش آن در تزكيه اشاره كرده و آن را از صفات متقين دانسته است. در روايات اسلامى نيز بر تأثير انفاق در تزكيه و محو گناهان تأكيد گرديده از جمله پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: هر كس خانواده مسلمانى را يك شبانه روز پذيرايى كند خداوند گناهان او را محو مى كند.[63]
8ـ رعايت احكام و قوانين الهى: قرآن در آياتى، پس از آن كه از برخى احكام و قوانين الهى سخن به ميان مى آورد رعايت اين قوانين از سوى مؤمنان را موجب تزكيه و تطهير قلوب آنان برمى شمارد. از جمله در آيه 232 سوره بقره از سخت گيرى نسبت به زنان مطلقه نهى نموده و رعايت آن را موجب طهارت و تزكيه دانسته است. در آيات 28 سوره نور از اجازه گرفتن از صاحبان خانه ياد نموده و در آيه 30 همين سوره مؤمنان را سفارش به عفت نموده و عمل به اين توصيه ها را موجب تطهير و تزكيه قلوب آنان برشمرده است. همچنين در آيه 53 سوره احزاب به مؤمنان سفارش نموده كه با زنان پيامبر از وراى حجاب سخن گفته و اين امر را هم موجب طهارت قلوب مردان و هم طهارت قلوب زنان پيامبر(صلى الله عليه وآله) دانسته است.
9ـ مسجد: مسجد مكانى است كه مؤمنان با ورود به آن هم خود را از آلودگيهاى ظاهرى پاك مى سازند و هم با عبادت و ذكر خدا قلوب خود را تطهير مى نمايند قرآن در آيه 108 سوره توبه از مسجد قبا[64] و ورود مؤمنانى كه دوست دارند خود را در آن تطهير نمايند ياد نموده است «لَمَسجِدٌ اُسِّسَ عَلَى التَّقوى مِن اَوَّلِ يَوم اَحَقُّ اَن تَقومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبّونَ اَن يَتَطَهَّروا». كه تطهير در اين آيه هم تطهير ظاهرى را شامل است چنان كه برخى روايات[65] بر اين امر دلالت دارند و هم پاكسازى روحانى از آثار شرك و گناه[66] و تزكيه نفس را.

موانع تزكيه

موانع دستيابى انسان به رشد معنوى و تزكيه نفس فراوان است كه برخى از آنها عبارت است از:
1ـ شيطان: از آنجا كه شيطان دشمن انسان است (فاطر/35،6) و سوگند خورده كه همه انسانها را گمراه نمايد[67] يكى از عوامل اصلى آلوده شدن انسانها به گناه و مانع عمده تحصيل تزكيه بشمار مى رود بر همين اساس قرآن مؤمنان را از تبعيت او برحذر داشته و مى گويد اگر لطف خدا نبود ـ با توجه به دامها و وسوسه هاى شيطان[68] هيچ كس قادر به تزكيه خود نمى بود.[69]
2ـ كفر و نفاق: عدم پذيرش دين الهى و نفاق از ديگر موانع طهارت قلب و تزكيه است.[70]
3ـ عصيان و گناه: نافرمانى خداوند و ارتكاب گناه از ديگر امورى است كه قرآن در آياتى آن را مانع تطهير قلوب مؤمنان برمى شمارد. از جمله در آيه 77 آل عمران به پيمان شكنى يهود به قصد رسيدن به مال دنيا اشاره كرده و آن را مانع تزكيه آنان دانسته است كه مراد به عدم تزكيه اين افراد اين است كه خداوند آنان را از آلودگى گناهشان به وسيله آمرزش پاك نمى كند و يا مراد تزكيه در گفتار است يعنى خداوند چنان كه اولياء خود را مدح مى كند آنان را مورد ستايش قرار نمى دهد.[71] يا مراد اين است كه خداوند اين افراد را در جايگاه پاكان قرار نمى دهد.[72] در آيات 41 و 42 مائده/5 نيز به گناهانى همچون، گوش سپارى به شايعات، سخنان دروغ، جاسوسى براى ديگران، تحريف كتب آسمانى و حرام خوارى از سوى يهود اشاره نموده و ارتكاب آنها را از موانع تطهير قلوب برشمرده است.

آثار تزكيه:

تزكيه نفس و تطهير آن از آلودگيها آثار و فوائد فراوانى براى فرد و جامعه اى كه فرد در آن زندگى مى كند دارد كه در درجه اوّل اين فوائد به خود تزكيه كننده باز مى گردد.[73] از جمله اين فوائد عبارت است از:
1ـ فلاح و رستگارى: تزكيه نفس موجب رستگار شدن فرد در دنيا و آخرت است[74].
2ـ محبت خداوند: پيامد ديگر تزكيه جلب محبت خداوند است «فيهِ رِجالٌ يُحِبّونَ اَن يَتَطَهَّروا واللّهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرين»[75]
3ـ فهم معانى باطنى قرآن: قرآن كريم ظاهرى دارد و باطنى و دست يابى به معانى ظاهرى قرآن براى غالب انسانها ميسر است اما به معانى باطنى قرآن جز پاكدلان دست نخواهند يافت.[76] طهارت در اين آيات علاوه بر اين كه طهارت ظاهرى را شامل بوده و دلالت بر حرمت مس قرآن بر غير طاهرين دارد طهارت باطنى را نيز شامل است و بر اين مطلب اشاره دارد كه تنها كسانى به اسرار و معانى باطنى قرآن دست مى يابند كه قلوب آنان از آلودگيهاى شرك و گناه پاك باشد و دست يافتن به تمام يا بخشى از اين معانى بستگى به مقدار طهارت باطنى فرد دارد كه در درجه اول پيامبر و امامان معصوم هستند و در درجات بعد ديگر انسانها هر يك به اندازه طهارت نفس خود.[77]
4ـ پاداش الهى: پاداش مؤمنانى كه قلوب خود را از آلودگيها تزكيه نموده و اعمال صالح انجام دهند درجات بالاى بهشت و زندگى دائمى در آن است.[78] علاوه بر اين كه اين گونه افراد از آتش جهنم مبرا بوده و از ناحيه آن ضررى نخواهند ديد.[79]

پى‏نوشتها:

1 . آل عمران، 114
2 . مريم/ ،16
3 . مائده،82 و نيز حديد،27
4 . الميزان، ج 6، ص 182 ـ 185.
5 . آل عمران، 164
6 . نازعات، 17و 18
7 . اعلى،14 و نيز شمس ،9
8 . مؤمنون،1 و 4
9 . نهايه، ج 2، ص 107; الفرقان، ج 17 ـ 18، ص 207; تفسير كبير، ج 8، ص 261.
10 . بقره،151 و نيز آل عمران،164 و جمعه،2
11 . بقره،129
12 . بيّنات، شماره 16، ص 157.
13 . همان.
14 . همان، ص 157 ـ 158.
15 . مواهب الرحمن، ج 2، ص 165.
16 . الفرقان فى تفسير القرآن، ج 1 ـ 2، ص 161.
17 . جمعه،5
18 . الفرقان فى تفسير القرآن، ج 1 ـ 2، ص 161.
19 . بيّنات، شماره 16، ص 159.
20 . نور،21
21 . ص، 47
22 . احزاب، 33
23 . آل عمران، 42
24 . جمعه، 2
25 . تفسير بيضاوى، ج 7، ص 29; مراغى، ج 6، ص 338; صافى، ج 3، ص 426; كنزالدقائق، ج 7، ص 35.
26 . نور، 21
27 . الميزان، ج 15، ص 93 ـ 94.
28 . مائده، 41
29 . آل عمران، 77
30 . آل عمران، 164
31 . بقره، 129
32 . مدثر، 4 و 5
33 . همان، ج 20، ص 81; مجمع البيان، ج 10، ص 581.
34 . نهج البلاغه، حكمت 73; ميزان الحكمه، ج 4، ص 3327.
35 . نازعات، 17 و 18
36 . بقره،151 و نيز ،129، و آل عمران، 164 و جمعه، 2)
37 . طه، 75 و 76.
38 . هود، 114
39 . شمس، 9 و 10
40 . نجم، 32
41 . الفرقان، ج 27، ص 447.
42 . تفسير كبير، ج 11، ص 188; درالمنثور، ج 8، ص 538.
43 . الميزان، ج 20، ص 308.
44 . نهج البلاغه، خ 198; ميزان الحكمه، ج 4، ص 3333.
45 . نازعات، 40 و 41
46 . فاطر، 18
47 . عنكبوت، 45
48 . هود، 114
49 . مجمع البيان، ج 5، ص 307،308; منهج الصادقين، ج 4، ص 460; مستدرك الوسائل، ج 5، ص 16.
50 . بحارالانوار، ج 82، ص 220.
51 . منهج الصادقين، ج 4، ص 462.
52 . بقره، 183
53 . مائده، 6
54 . مجمع البيان، ج 3، ص 259.
55 . الدعوة الاسلاميه منهجها و معالمها، ص 132.
56 . آداب الصلوة، ص 115.
57 . منهج القرآن فى تربية المجتمع، ص 204; بحارالانوار، ج 6، ص 104; تفسير نمونه، ج 8، ص 117.
58 . تفسير نمونه، ج 8، ص 117 و 118.
59 . مجمع البيان، ج 5، ص 102; الميزان، ج 9، ص 377; التفسير المنير، ج 11 ـ 12، ص 28.
60 . جامع البيان، ج 7، ص 25 و 26; مجمع البيان، ج 5، ص 102.
61 . جامع البيان، ج 7، ص 25 و 26; الميزان، ج 9، ص 384.
62 . توبه، 104
63 . بحارالانوار، ج 74، ص 389.
64 . كشاف، ج 2، ص 109; مجمع البيان، ج 5، ص 109.
65 . مجمع البيان، ج 5، ص 111.
66 . تفسير نمونه، ج 8، ص 140.
67 . حجر، 39 و 40
68 . مجمع البيان، ج 7، ص 210.
69 . نور، 21
70 . مائده، 41
71 . تفسير كبير، ج 8، ص 106; مجمع البيان، ج 2، ص 464.
72 . مجمع البيان، ج 2، ص 464.
73 . فاطر، 18
74 . شمس، 9 و نيز اعلى، 14)
75 . توبه، 108
76 . واقعه، 77 ـ 79
77 . الفرقان فى تفسير القرآن، ج 28، ص 103 ـ 104.
78 . طه، 75 و 76
79 . ليل، 14 ـ 18
جمعه 21 مهر 1391  12:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها