0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار و فوايد ذكر خدا

آثار و فوايد ذكر خدا

نفيسه فقيهى مقدس

«ذكر الهى» چون نسيم فرحبخش، حيات معنوى را به انسان هديه مى كند; قلب خسته و افسرده انسان با «ياد خدا» طراوت مى يابد و در كشاكش مشكلات و انبوه گرفتاريها به ياد معشوق است كه اطمينان و آرامش را براى جانها به ارمغان مى آورد.
انسانى كه در هر لحظه به ياد خداوند و فقر و احتياج خويش به ذات اقدس الهى و عقاب و ثواب باشد، در درون خويش راهى براى رشد و نمو رذائل اخلاقى و ارتكاب معاصى نخواهد گذاشت و همواره در صدد رشد و تعالى خويش مى باشد.
بنابراين «ذكر و ياد خدا» از مهم ترين عوامل رسيدن به قرب الهى است كه انسان را از جهان ماده به عالم معنا و معنويت مى رساند. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا * وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا» (احزاب / 41 - 42)
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، خدا را بسيار ياد كنيد و او را در صبحگاه و شامگاه تسبيح كنيد.

مفهوم ذكر

«ذكر» در لغت به معناى «ياد كردن» است، خواه با زبان باشد يا با قلب يا هردو، خواه بعد از نسيان باشد يا در ادامه ذكر. و نيز «ذكر» به معناى «حفظ شىء» است و خلاف نسيان مى باشد.
به بيان ديگر، «ذكر» عبارتست از اينكه آدمى نيروى ادراك خود را متوجه ياد شده كند، يا به اينكه نام او را ببرد و يا صفات او را به زبان جارى كند و مصداق مهمتر اينكه در قلب به ياد او باشد.
طبق اين معنا ذكر معناى عامى دارد كه هر چيزى را شامل مى شود، امّا آنچه خداوند در قرآن كريم به آن امر فرموده، «ذكر خداوند» و «يادآورى نعمتهاى الهى» مى باشد كه در سايه آن انسان غبار غفلت و دورى را از قلب خود بزدايد و برجان و روح خسته خويش، با باران ياد الهى گلهاى طاعت و بندگى را بروياند.

مراتب ذكر

ذكر مقامى بسيار بلند دارد و داراى مراتب و درجاتى است; اولين مرتبه آن، «ذكر لفظى و زبانى» است و مراد از «ذكر لفظى» حرف لقلقه زبان نمى باشد چرا كه اگر توجه به معناى الفاظ نباشد هيچ ارزشى ندارد و شاهد اين مدعا اينكه گاه انسان افرادى را مى بيند كه در عين اينكه با زبان مشغول «ذكر خداوند» هستند، با عمل خويش مرتكب گناه و معصيتى مى شوند! و حال آنكه ذكر حقيقى، انسان را از گناه باز مى دارد.
مرتبه دوم; ذكر قلبى است يعنى توجه به خداوند از دل انسان بجوشد و به زبان جارى شود، هر چند حتماً لازم نيست به زبان جارى شود.
مرتبه سوم; ياد كردن خدا در تمامى احوال است و اينكه انسان حتى يك لحظه هم از ياد خدا غافل نباشد و در تمامى اوقات خدا را حاضر و ناظر بر اعمال خويش بداند.
با دقت در آيات و روايات بدست مى آيد كه اساس ذكر توجه درونى است و اينكه انسان با تمام قلب و جان خويش به ذات پاك خدا توجه كند، پيمان توجهى كه انسان را از گناه باز مى دارد و به اطاعت فرمان او دعوت مى كند به همين دليل در احاديث متعددى از پيشوايان اسلام نقل شده كه منظور از ذكر خدا يادآورى عملى است.
بديهى است كه انسان از همان ابتدا نمى تواند به مرحله والاى ذكر و ياد كردن خدا در تمامى احوال نايل شود بلكه با تمرين و ممارست در گفتن «الفاظ» و دقت در معانى ذكرها، كم كم «پيوسته به ياد خدا بودن» براى او حاصل مى شود و چنين نيست كه «ذكر لفظى» ارزش و اعتبارى نداشته باشد، بلكه آن هم به نوبه خود مورد تأكيد قرار گرفته است و منشأ آثار فراوانى مى باشد.

آثار ذكر

«ياد خداوند» آثار و بركات فراوانى دارد كه در آيات و روايات به آن اشاره شده است و ما در اين جا به برخى از آن ها مى پردازيم:

1. مورد ياد خدا قرار گرفتن

«واذكرونى اذكركم واشكروا لى ولا تكفرون» مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و كفران نورزيد.
ذكر خدا معناى وسيع و مصاديق فراوانى دارد. انسانى كه در تمامى لحظات زندگى به ياد ذات پاكى است كه سرچشمه تمام خوبيها و نيكها مى باشد و به اين وسيله روح و جان خود را پاك و روشن مى سازد، خداوند نيز در تمامى مراحل زندگى و در اوج مشكلات و سختى ها او را تنها نمى گذارد.

2. همنشينى با خدا

كسى كه همواره به ياد خدا باشد، خداوند همنشين و جليس او خواهد بود چنانكه در حديث قدسى به حضرت موسى(ع) فرمود: اى موسى; من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند، موسى سؤال كرد: روزى كه هيچ پناهى نيست جز پناه تو چه كسى در پناه تو خواهد بود. فرمود: آنها كه مرا ياد مى كنند و من نيز آنان را يارى مى كنم، و با هم دوستى مى كنند در راه من، پس دوست دارم آنها را، اينان كسانى هستند كه وقتى بخواهم به اهل زمين بدى رسانم، آنها را ياد كرده و به خاطر آنان بدى را دفع مى كنم.

3. محبت خداوند

انسانى كه پيوسته به ياد خداست، حب الهى در قلبش جاى مى گيرد. چنانچه در زندگى روزه مره نيز چنين است كه اگر انسان در تمامى ساعات و در تمامى افكار خود شخص خاصى را در خاطر داشته باشد، كم كم محبت او در قلبش حاكم مى شود.
در روايت نيز آمده است.
«من اكْثَر ذكر الله احبْه» هر كس زياد خدا را ياد كند، محبت خداوند در قلبش حاكم مى شود.

4. فلاح و رستگارى

از نظر قرآن كريم ذكر خدا زمينه رستگارى انسان را فراهم مى سازد: «واذكر والله كثيراً لعلكم تفلحون» خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
5. افزايش بركت و حضور ملائكه
از روايات استفاده مى شود خانه اى كه ذكر خدا در آن بسيار شود، بركتش بسيار مى شود و ملائكه در آن خانه حاضر و شيطانها دور مى گردند، و آن خانه براى اهل آسمانها آنچنان درخشنده است كه ستارگان براى اهل زمين، و خانه اى كه در آن قرآن خوانده نشود و ذكر خدا در آن نشود، بركتش كم است، ملائكه از آن خانه گريزان.

6. آرامش

آرامش و اطمينان گمشده ى انسان امروزى است كه در آرزوى به دست آوردن آن مى باشد قرآن كريم راه رسيدن به آرامش را به بشر معرفى مى نمايد:
«الا بذكر الله تطمئن القلوب» همانا با ياد خدا دلها آرام مى گيرد. 7. دورى از شيطان
آنان كه به ياد خدا هستند از وسوسه هاى شيطان متأثر نمى شوند و ياد خدا سلاحى است كه از آنها در برابر شيطان محافظت مى نمايد.
«ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون»
پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسه هاى شيطان شوند، به ياد خدا و پاداش و كيفر او مى افتند; و (در پرتو ياد او، راه حق را مى بيند و) ناگهان بينا مى شوند.

8. غذاى روح

حضرت على(ع) مى فرمايد:«مداومت بر ذكر الهى غذاى روح و كليد رستگارى است».
با توجه به اهميّت «ذكر الهى» و نقش سازنده آن در پيشرفت معنوى انسانهاى مؤمن، خداوند مؤمنان را از توجه به امورى كه انسان را از ياد خدا باز مى دارد بر حذر مى دارد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمْ الْخَاسِرُونَ»
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اموال و اولادتان شما را از ياد خدا باز ندارد و هركس چنين كند از زيانكاران است.
بديهى است توجه به مال و زندگى دنيوى در صورتى نهى شده است كه انسان را از يادخدا باز دارد و به عبارت ديگر; هدف انسان در زندگى توجه به آنها باشد ولى در صورتى كه انسان مراقب نفس خويش باشد و از اينها به عنوان وسيله براى رسيدن به سعادت ابدى استفاده كند، نه تنها مذموم نيست بلكه سفارش هم شده است.
پس اموال و اولاد تا آنجا كه از آنها در راه خدا و براى نيل به حيات طيبه كمك گرفته شود، از مواهب الهى هستند و مطلوب مى باشد اما اگر علاقه افراطى به آنها سدى در ميان انسان و خدا ايجاد كند، بزرگترين بلا محسوب مى شود. و خسرانى بزرگ است كه در آيه شريفه به همين معنا اشاره شده است.
تعبير به «خاسرون» به خاطر اين است كه حب دنيا چنان انسان را سرگرم مى كند كه سرمايه هاى وجودى خويش را در راه لذت ناپايدار و اوهام و پندارها صرف مى كند و با دست خالى از دنيا مى رود در حالى كه با داشتن سرمايه هاى بزرگ براى زندگى جاودانه اش كارى نكرده است.
در حالات عالم بزرگ شيخ عبدالله شوشترى از معاصرين مرحوم علامه مجلسى نوشته اند: او فرزندى داشت كه بسيار مورد علاقه او بود، اين فرزند سخت بيمار شد، پدرش مرحوم شيخ عبدالله، هنگامى كه براى اداى نماز جمعه به مسجد آمد پريشان بود، هنگامى كه طبق دستور اسلامى، سوره منافقين را در ركعت دوم تلاوت كرد و به اين آيه رسيد، چندين بار آيه را تكرار كرد! پس از فراغت از نماز، بعضى ياران علت اين تكرار را سؤال كردند; فرمود:
هنگامى كه به اين آيه رسيدم به ياد فرزندم افتادم، و با تكرار آن به مبارزه با نفس خود برخاستم، آنچنان مبارزه كردم كه فرض كردم فرزندم مرده، و جنازه اش در برابر من است و من از خدا غافل نيستم، آنگاه بود كه ديگر تكرار نكردم!.

آثار دورى از ياد خداوند

همانگونه كه «ذكر الهى» منشأ آثار و بركات فراوانى است، دورى از ياد خداوند نيز پيامدهايى را به دنبال دارد كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:

1. خود فراموشى

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ...»
مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند نباشيد كه خدا نيز آنان را به خودفراموشى دچار ساخت.
و در آيات ديگرى نيز به اين مسأله «خود فراموشى» اشاره شده است.
«نسيان» مصدر فعل «نسوا» است، به معناى زايل شدن صورت معلوم از صفحه خاطرات، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بسته بود، اين معناى اصلى «نسيان» است ولى در استعمال آن توسعه داده اند و در مطلق روگردانى از چيزيكه قبلاً مورد توجه بوده نيز استعمال مى شود.
در حقيقت فراموشى خداوند، ترك شكر «ذكر الهى و ترك طاعت در بندگى را نيز به همراه دارد»، زيرا از يكسو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرو رود و هدف آفرينش خود را به فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند.
از سوى ديگر فراموشى خدا، همراه با فراموش كردن صفات پاك اوست كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتهاى از اوست و هر چه غير اوست وابسته و نيازمند به ذات پاكش مى باشد و همين امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز شمرد و بر نفس خود اعتماد كند، با اينكه بايد به پروردگارش اعتماد نموده و از او ترسان و به او اميدوار باشد.
و اينها همه عامل اصلى فسق و فجور و بلكه اين خود فراموشى بدين مصداق و خروج از طاعت خداست ولذا مى گويد «اولئك هم الفاسقون»

2. همراهى شيطان

«وَمَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمَانِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ»
و هر كس از ياد خدا رويگردان شود شيطانى براى او مى گماريم تا همنشين او شود.

3. سختى در زندگى

«وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى»
و هركس ازياد من رويگردان شود، زندگى (سخت) و تنگ خواهد داشت و روز قيامت او را كور وارد محشر مى كنم.

4. غفلت

«وَاذْكُرْ رَبَّكَ فِى نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنْ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ وَلَا تَكُنْ مِنْ الْغَافِلِينَ»
پروردگارت را در دل خود، از روى تضرع و خوف، آهسته و آرام، و صبحگاهان و شامگاهان ياد كن و از غافلين مباش.
مراد از «غفلت» در آيه شريفه بى توجّهى است كه در اثر دورى از ذكر الهى به انسان دست مى دهد و مقصود از غفلت در بيشتر آيات غفلت غير معذور و مذموم است.
در تعاليم پيشوايان دين و در روايات ائمه طاهرين(ع) نيز، از غفلت انسان نهى شده است از جمله:
قال الصادق(ع): «ان كان الشيطان عدواً فالغفلة لماذا و ان كان الموت حقاً فالفرح لماذا»
اگر شيطان دشمن شماست پس غفلت از حقايق و واقعيات براى چرا و اگر مرگ حق است پس خوشحالى شما براى چيست!؟

پانوشت ها:

. تفسير الميزان، ج 16، ص 328.
. ر.ك، فريده مصطفوى، روش خودسازى، ص 81.
. سوره بقره، آيه 152.
. چهل حديث حضرت امام(ره)، حديث 18، ص 287.
. ميزان الحكمة، ص 421. ج 3.
. سوره جمعه، آيه 10.
. سوره رعد، آيه 28.
. اعراف / 201.
. سوره منافقون، آيه 9.
. ر.ك، تفسير الميزان، ج 19، ص 291.
. تفسير نمونه، ج 24، ص 173.
. همان، ص 175
. سوره حشر آيه / 19.
. «الْيَوْمَ نَنسَاكُمْ كَمَا نَسِيتُمْ لِقَاءَ يَوْمِكُمْ هَذَا وَمَأْوَاكُمْ النَّارُ وَمَا لَكُمْ مِنْ نَاصِرِينَ» جاثيه / 34.
«نسوا الله فانساهم...». توبه / 67.
. تفسير الميزان، ج 19، ص 219.
. تفسير نمونه، ج 23، ص 540.
. سوره زخرف، آيه / 36.
. سوره طه آيه / 124.
. سوره اعراف آيه / 205.
. سفينة البحار، ج 2، ص 323 به نقل عرفان اسلامى، ج 2، ص 116.
جمعه 21 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ذکر عامل مهم غفلت زدایی

ذکر عامل مهم غفلت زدایی

آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

«یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه‏».(انشقاق/6) بسم الله الرحمن الرحیم
ریشه اشتباهات‏و تنزلات روحی و معنوی انسان از غفلت است. اگر آدمی به آن‏چه می‏بایست توجه‏می‏کرد و از آن‏چه می‏بایست قطع توجه کند می‏برید، سقوط نمی‏کرد. قرآن کریم‏خاسرین و کسانی که حیات خود را به باد داده‏اند و به هلاکت ابدی مبتلا شده‏اندبا «اولئک هم الغافلون‏» توصیف می‏کند. منشا خسران غفلت است.

توجه به سیر تکوینی و جبری

انسان لازم‏ترین چیزی که می‏بایست‏به آن توجه کنیم، این است که‏این حیاتمان سفر است. این نشئه‏ای را که ترک می‏کنیم و با آن آشنا هستیم دارای‏خاصیت‏حرکت و سیر است. ثبات و بقاء از ماهیت این نشئه به دور است، بخواهیم‏یا نخواهیم در حال حرکتیم و ما را می‏برند. این مرکب یک لحظه هم توقف نمی‏کند.
به تعبیر امیرالمومنین صلوات الله علیه ما را بر مرکب لیل و نهار زمان،سوار کرده‏اندو با شتاب به پیش می‏رود. این حرکتی است تکوینی و چیزی است که خود به خودانجام می‏گیرد: «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه‏» منتهای این‏سیر و مقصد این سیر هم الله تبارک و تعالی است، در داری که اسمش‏«دارالخلد» و «دارالاخره‏» است، در مقابل این داری که دار مجاز و دار عبوراست. در ظرفی که اسمش «یوم القیامه‏»، «یوم التلاقی‏»، «یوم اللقاء» و«یوم الاخره‏» است. پس در چنین مقصدی خواه ناخواه در حرکتیم. اگر به اصل‏حرکتمان توجه داشته باشیم و از این معنا غافل نشویم اولین نتیجه آن این است‏که قدر عمر خود را می‏دانیم و آن را بیهوده به باد نمی‏دهیم. می‏دانیم که این‏لحظات در گذر است و دیگر بر نمی‏گردد. یک لحظه آن هم که گذشت دیگر برنمی‏گردد.
کسانی که از این معنا غافلند، درصدد بر می‏آیند که این گذر عمر را نفهمند.
اگر می‏بینید که مردم دنیا دنبال سرگرمی‏های بیهوده‏اند برای همان غفلت است.
ما اگر بخواهیم غافل نباشیم باید قدر لحظات عمرمان را بدانیم و نگذاریم‏بیهوده بگذرند، نه این که خود را به چیزی سرگرم کنیم که نفهمیم چگونه گذشت.
تعبیر دقیق‏تر این است که مردم دنیا از خودشان سیرند، نمی‏خواهند به خودبیندیشند، و به حقیقت‏خود توجه کنند، بلکه توجه خود را به چیزهای دیگری‏معطوف می‏کنند، به صورتی که سرگرم شوند، و خود را فراموش کنند. حالا چرا انسان‏این چنین می‏شود، جای بحث زیاد دارد. اجمال مطلب این است که «نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» به آن کسی که باید توجه کنند توجه نکردند، لذا به این‏آفت مبتلا شدند. اگر در جایی، و یا لحظه‏ای تنها باشند وحشت می‏کنند اگر درخانه خود و در اتاق و جای گرم و راحت و آسوده باشند وحشت می‏کنند. از که؟ ازخود. آن‏قدر آلوده هستند که از خود وحشت می‏کنند. نمی‏فهمند که چرا وحشت‏می‏کنند، لذا، در صدد برمی‏آیند که کسی را پیدا کنند و با او سرگرم شوند. اگرکسی را پیدا نکردند به چیز دیگری خود را سرگرم می‏کنند. این آفتی است که‏انسان به آن مبتلا می‏شود. چرا آدم باید از خود وحشت کند؟ چون خود را نشناخته‏است. به هر حال اولین چیزی که باید به آن توجه کنیم این است که این عمر درگذر است و باقی نمی‏ماند و ما به سوی یک مقصدی که در آن جا توقف خواهیم کردروانیم و در آن جا خواهیم ماند.

نتایج توجه به سیر تکوینی

اگر به این مطلب‏توجه کردیم اولین اثر آن این است که قدر عمر خود را می‏دانیم و آن را راحت‏به‏باد نمی‏دهیم و ارزان نمی‏فروشیم. دوم این که سرنوشت ابدی ما مرهون همین عمرگذرا است. آن جایی که هرگز از آن خارج نمی‏شویم و گذری ندارد.لازمه‏اش بقاو ابدیت است. سرنوشت آن جا را در همین لحظات گذرای این جهانی بایدتعیین کرد. اگر آن جا سعادتی هست، ابدی است و با هیچ مقیاسی قابل اندازه‏گیری‏نیست. آن را باید با همین لحظات کوتاهی که در این جهان در اختیار ماست‏به‏دست‏بیاوریم.
بنابراین ارزش این عمر، ارزش آن نتیجه بی‏نهایتی است که بر آن‏مترتب می‏شود. درست است که گذرا و کوتاه است، اما با همین لحظات کوتاه است که‏می‏بایست آن سعادت ابدی را تهیه کرد. و اگر کوتاهی کنیم با همین لحظات گذرا،شقاوت ابدی برای ما تثبیت‏خواهد شد.
پس نه تنها دیگر از خود فرار نمی‏کنیم و به چیزهای دیگر سرگرم نمی‏شویم که گذرعمر را نفهمیم، بلکه درصدد بر می‏آییم که از هر لحظه عمر حداکثر استفاده راببریم.
اما این که راه استفاده بهتر چیست، تابع معرفت و علمی است که کسب می‏کنیم وبفهمیم که در هر لحظه‏ای چه وظیفه‏ای داریم و خدا از ما چه می‏خواهد و این جاست‏که علم ارزش پیدا می‏کند.
مخصوصا علم دین و علم فقه. تا وظیفه خود را بفهمیم و بدانیم در هر لحظه چه‏باید کرد و کلاه بر سرمان نرود. به کار کم ارزشی مشغول نشویم که کارهای‏ارزشمندتر از دستمان برود و روزی پشیمان شویم و حسرت بخوریم که ای کاش فلان‏لحظه را در فلان کار صرف نمی‏کردم، ای کاش به فلان سخن گوش نمی‏دادم، ای کاش به‏فلان منظره نگاه نمی‏کردم. هر قدر آدم بهتر بداند که چه باید بکند اگر درصددباشد و تصمیم داشته باشد می‏تواند انجام بدهد. پس توجه به این که این عمر،سازنده سعادت و یا شقاوت ابدی ماست‏باعث می‏شود که قدر این عمر را بهتربدانیم و سعی کنیم که حداکثر استفاده را از آن ببریم و به استفاده‏های کم‏قانع نشویم. چون قطعا روزی پشیمان خواهیم شد. حتی اگر به کارهای مباح هم‏مشغول شویم روزی پشیمان خواهیم شد، چون تفاوت بسیاری بین کار مباح و کارمستحب و واجب، در تاثیری که در سعادت ما دارد، هست. آن جا می‏فهمیم که چه‏ضررهایی کرده‏ایم، چقدر اشتباه کردیم. دل به چیزهایی خوش کردیم که هیچ ارزشی‏نداشت. اگر واقعا چیزی مباح باشد و هیچ عنوان مرجحی بر او عارض نشود درنهایت عمری داده‏ایم و هیچ چیز تحویل نگرفته‏ایم. آیا این ضرر نیست؟ هر لحظه‏ای‏را که به کار مباح و حلال پرداخته باشیم تازه ضرر کرده‏ایم و خسارت دیده‏ایم وسرمایه را باخته‏ایم; بدهکار نشده‏ایم اما چیزی هم به چنگ نیاورده‏ایم.
گوهر همه این توجهات، توجه به الله تبارک و تعالی است‏بر حسب تعبیری که درآیات شریفه آمده است: «و ان الی ربک منتهاها»(نازعات/44)، «ان الی‏ربک الرجعی‏»(علق/ 8)، «الا الی الله تصیر الامور» (شوری/53) آیاتی که لحنش‏این است که پایان کار ما رجوع الی‏الله است. با این دید که ما خود را در سفرمی‏بینیم او مقصد ما می‏شود. گو این که «هو الاول والاخر والظاهر والباطن‏» این‏آن دیدی است که او را آخر می‏بینیم. ما این سیر جبری و تکوینی را به سوی این‏مقصد داریم.

توجه به سیر اختیاری انسان

از توجه به سیر تکوینی و جبری انسان‏و نتایج آن سخن گفتیم، اما باید توجه کنیم که انسان، یک سیر اختیاری هم‏دارد. اگر به مسافر بودن خود و نیز مقصد خویش، که الله است، توجه کنیم آن‏گاه یک سیر اختیاری را شروع می‏کنیم که مرکب آن زمان نیست، آن سیری است درقلب و در اختیار شما. هر وقت می‏خواهید حرکت می‏کنید و هر وقت می‏خواهیدمی‏ایستید و هر وقت می‏خواهید عقب گرد می‏کنید. آن یک سیر عجیبی است. اختیار آن‏هم دست‏خودتان است که دل را متوجه کدام طرف کنید. خدای متعال آن چنان قدرتی‏به انسان عطا کرده که بتواند فورا مسیر آن را عوض کند. یک حرکتی است‏سریع که‏می‏تواند به سوی بالا برود یا با سرعت‏خود را از قله کوه به انتهای دره پرت‏نماید، هر دو در اختیار اوست، عروج کند یا سقوط. این سیر در اختیار او است.
تعیین جهت آن هم در اختیار خود انسان است. تعیین جهت آن سیر تکوینی به دست‏ما نبود بلکه ما را جبرا به سوی مقصدی که می‏بایست رفت، می‏بردند، اما این سیربه اختیار ماست دل با اختیار ما حرکت می‏کند به کدام طرف، الی الله یا الی‏الشیطان. چه قدر زمان می‏خواهد، بسته به همت است. سرعت این سیر بستگی به چه‏دارد؟ به شدت توجه. البته در ابتدا برای همه، سرعت‏بخشیدن به این سیر میسرنیست. وقتی هم آدم آلوده به حجاب‏ها شود، زود تغییر جهت‏برایش میسر نمی‏شود.برای او مشکلات پیش می‏آید.
ولی به هر حال هر کسی کم یا زیاد می‏تواند به سیر خود سرعت‏ببخشد یا تغییرجهت‏بدهد از بالا به پایین یا از پایین به بالا، آرام حرکت کند یا سریع.
این صددرصد تابع زمان نیست. ممکن است کسانی در لحظه‏ای آن قدر سیر کنند که‏کسان دیگری سال‏ها نتوانند یا نخواهند، یا در یک لحظه آن قدر ممکن است‏سقوطکنند که برای همه کس آن جور سرعت‏سقوط میسر نباشد. همه یک جور نمی‏توانندسقوط کنند. کسی که یک پله رفته بالا، وقتی سقوط می‏کند به اندازه یک پله سقوطمی‏کند. اما آن‏هایی که به اوج رسیده‏اند ممکن است در یک لحظه از همان اوج به‏ته دره سقوط کنند، لذا، خطر برای آن‏ها بیش‏تر است.

شدت ذکر و توجه

پس اگر ما توجه کنیم می‏توانیم از لحظات عمر خود و از حرکت‏ضروری و جبری خود برای حرکت اختیاری خود استفاده کنیم برای این که دل راهرچه بیش‏تر متوجه خدا کنیم. یک وقت مسئله کثرت و کمیت در توجه مطرح است‏مخصوصا در اذکار لفظی; مثلا کسی یک مرتبه تسبیح می‏گوید و کس دیگری صد مرتبه.
اما گاهی در توجهات قلب، تنها کمیت مطرح نیست، آن‏چه مهم‏تر است کیفیت و شدت وضعف است: «اذکروا الله کذکرکم آباءکم او اشد ذکرا»(بقره/200) «واذکرواالله کثیرا»(جمعه/10) ذکر یک مطلب است، اشد ذکرا مطلب دیگری است. در امورعادی گاهی آدم توجه‏اش به یک شی‏ء معطوف می‏شود اما یک توجه سطحی است و در عمق‏دلش اثر نمی‏گذارد زود هم قابل تغییر و انصراف است. فرض کنید در حال مطالعه‏هستید که بچه صدایتان می‏کند، شما به او جواب می‏دهید: بله، چون حواستان جمع‏مطالعه است توجه کرده‏اید، صدای او را شنیده‏اید، جوابی هم داده‏اید، اما توجه‏خیلی سطحی بود. گاهی آن چنان توجه عمیق است که آدم را به کلی از همه چیزدیگر غافل می‏کند اگر داد هم بزند متوجه نمی‏شود. آن شدت توجه است. هنر انسان‏این است که بتواند توجه شدید به خدا پیدا کند. البته همان توجه ضعیف هم برای‏مثل بنده خیلی خوب است، خیلی هنر است. اگر همان هم ادامه داشته باشد، خیلی‏ارزش دارد. ولی باید سعی کنیم که توجه شدت داشته باشد. عمق داشته باشد، تنهایک توجه سطحی نباشد. البته عموم مردم غیر از اولیا، که ما از حالشان درست‏خبر نداریم و نباید هم توقع و انتظار داشته باشیم که درست مقام آن‏ها را درک‏کنیم، این‏جور هستند که در همه حالات نمی‏توانند توجه عمیق داشته باشند. اگربخواهند توجه عمیقی به آن‏چه می‏بایست پیدا کنند از کارهای دیگر باز می‏مانند واگر دو رکعت نماز بخوانیم و هزار زحمت‏بکشیم، آخر آن توجه حاصل نمی‏شود و به‏فرض این که لحظه‏ای چنین توجهی برایمان حاصل می‏شود، از کارهای دیگر ما را بازمی‏دارد. پس چه کنیم که در این حرکت ضرر نکنیم.
خدای متعال برنامه‏ای برای انسان قرار داده که در شبانه روز لحظاتی را به این‏توجهات اختصاص دهد. و خود را از همه چیز منصرف کند. اگر بتوانیم این کار رابکنیم و قدر این نعمت‏خدا را بدانیم که ما را راهنمایی کرده که چگونه درشبانه روز اوقات خود را تنظیم کنیم و چه کنیم تا توجه‏مان به جانب او معطوف‏شود و قدر این نعمت‏خدا و راهنمایی او را بدانیم خدای متعال از لطف خودتوفیق توجهات بیش‏تر به ما مرحمت می‏کند. برخی از اولیای خدا، هستند که البته‏ما آنها را نمی‏شناسیم و عقلمان هم نمی‏رسد ولی خزانه خدا خالی نیست‏خدادوستانی داشته و دارد که اگر عامل غفلتی برایشان پیش بیاید، خدا نمی‏گذارد که‏آن‏ها غافل شوند. نمونه آن را عرض می‏کنم: در مورد حضرت یوسف علی نبینا وآله علیه السلام که آن شرایط عجیب برای او پیش آمد که هر غیر معصومی باشددر آن شرایط به دام غفلت و دام شیطان می‏افتد، می‏فرماید: «ولقد همت‏به وهم‏بها لولا ان رای برهان ربه‏» (یوسف/24) نمی‏دانیم برهان رب چیست، اما می‏دانیم‏که خدا چیزی به او ارائه و نشان داد.
خدا تکلیف واجب‏تری برای انسان معین کرده که در هیچ حالی ساقط نمی‏شود. اگرراست می‏گوییم در آن لحظات سعی کنیم به خدا توجه داشته باشیم. هر چه تحصیل‏علم برایمان واجب باشد نماز واجب از دوشمان برداشته نمی‏شود. اگر در جبهه جنگ‏هم باشیم، هرقدر اوضاع حاد باشد، نماز ساقط نمی‏شود و به شکلی که ممکن است‏باید نماز را خواند. سعی کنیم از این فرصت نماز درست استفاده کنیم. نماز راشوخی نگیریم، بقیه کار پیش کش. باید سعی کنیم این چند لحظه‏ای را که در حال‏نماز واجب هستیم دلمان را از آن‏چه نباید در او باشد خالی کنیم و متوجه کنیم‏به آن جایی که می‏بایست متوجه باشد. باید تصمیم بگیریم که هر کس به هراندازه‏ای که می‏تواند این کار را بکند. البته کسانی که مثل بنده باشند طاقت‏این که نماز خود را کاملا با حضور قلب بخوانند، با قیاس به نفس که می‏کنم،نمی‏توانند داشته باشند و کار مشکلی است، ولی اقلا سعی کنیم لحظات بیش‏تری ازنماز را با حضور قلب باشیم، از قبل خود را آماده کنیم که در وقت نماز به کاردیگری نپردازیم.

خلاصه

حاصل سخن این که خود و شما را توصیه کنم به این که سعی‏کنیم به مقام مقدس الهی به هر اندازه‏ای که برایمان میسور است، پیدا کنیم.
این که تنها اسمی از اسمای لفظی خدا را در ذهنمان بگذرانیم، توجه حقیقی‏نیست. البته همین هم خوب است و سعی کنیم که آن را از دست ندهیم ولی باید دل‏متوجه خدا باشد. سیر الی‏الله، سیر با زبان و با دست و پا نیست، بلکه با دل وقلب است، اگر اعمال دست و پا و زبان هم در او موثر باشد از آن جهتی است که‏مشتمل بر نیت و با توجه قلبی است. اصل سیر برای دل است. خدا در اعماق‏آسمان‏ها نیست که با سفینه فضاپیما به طرف او برویم، در اعماق دریاها هم نیست‏که با زیردریایی به طرف او برویم. خدا همه جا هست: «اینما تولوا فثم وجه‏الله‏». عمده این است که دل را به کدام طرف متوجه کنیم. اگر بخواهیم هر جا ودر هر حالی هستیم در حضور خداییم. می‏دانید که در پست‏ترین جاها و درحیوانی‏ترین حال‏ها، در شرع مقدس اسلام، تاکید شده که به یاد خدا باشید.
کثیف‏ترین جاها را که شما فرض کنید از آداب آن جا بسم‏الله گفتن و دعا خواندن‏است. در حیوانی‏ترین حالات، از آداب آن ذکر خدا است. ذکر خدا در هیچ جا عیب‏نیست. اما سعی کنیم به اذکار لفظی اکتفا نکنیم. آن‏چه مهم است این است که دل‏متوجه او باشد. انسانیت انسان، شعور و آگاهی او است. آن وقتی ما در حرکت‏سریع‏تر هستیم که این توجه قلبی در ما شدیدتر است. اگر توجه‏مان به سوی خداباشد هر قدر توجه شدیدتر باشد سرعت‏سیر بیش‏تر است و بیشتر به پیش می‏رویم.
زمان و کمیت دخالت زیادی ندارد. عمده این است که توجه عمیق داشته باشیم.
از جمله دام‏های بزرگ شیطان این است که کاری می‏کنیم و مغرور شویم فریب کمیت‏هارا نخوریم و از کیفیت‏ها باز نمانیم. تازه آنهایی که از دام شیطان رهایی پیداکرده‏اند و کارشان ریایی نیست و عبادت خالص هم انجام می‏دهند; مثلا از شب تاصبح شب زنده‏داری کرده‏اند، در صورتی این شب زنده‏داری باارزش است که توام باتوجه باشد، اگر غفلت آمیز باشد خواب از آن بهتر است، چون حرکت‏حقیقی، حرکت‏آگاهانه است و آن چیزی است که انسانیت انسان به آن بستگی دارد، درک انسان وشعور او است وگرنه مسئله زمان زیاد مطرح نیست. البته اگر آن درک طولانی باشدطبعا خیلی بهتر است. سعی کنیم توجه ما عمق پیدا کند. آن‏چه مانع از عمق یافتن‏این توجه است، دلبستگی به این دنیاست; یعنی کشش‏هایی که به طرف پایین در مابه وجود می‏آید. اگر آن وقت‏به خدا هم توجه کنیم، سطحی خواهد بود و این چیزی‏است که خدای متعال در وصف منافقین می‏فرماید: «ولا یاتون الصلاه الا و هم‏کسالی‏» (توبه / 54)، «یراءون الناس و لایذکرون الله الا قلیلا» (نساء / 142)
جا دارد خود را بیازماییم و ببینیم که ایمان ما چه اندازه عمق دارد، آلوده‏با نفاق است‏یا نه؟ یکی از معیارها همین آیه است. یکی از علائم نفاق این است‏که نماز را با کسالت، بی‏حالی، بی‏توجهی و سرسری می‏خواند، و توجه دل در نمازکم است: «لایذکرون الله الا قلیلا» (نساء/142)

جمعه 21 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار ذكر در زندگي انسان

آثار ذكر در زندگي انسان

محمد آصف عطايي
اشاره

از جمله مباحثي كه در آموزه هاي ديني، مورد توجه قرار گرفته و حفظ و مراقبت از آن، به همگان توصيه شده است، «ذكر» و ياد خداي متعال در تمام مراحل زندگي است، بدون اين كه به زمان، مكان و شرايط خاصي، محدود و منحصر شده باشد.
امام صادق(ع) مي فرمايد: هر چيزي حدي دارد كه در آن جا به پايان مي رسد مگر ياد خدا كه حدي پايان پذير ندارد. خداوند عزوجل فرايض را واجب كرد و هر كه آن ها را به جاي آورد، همان حد آن هاست... مگر ذكر، كه خداي عزوجل به اندك آن، رضايت نداده و حدي كه در آن جا، پايان پذيرد، برايش قرار نداده است، سپس اين آيه را تلاوت كرد: اي كساني كه ايمان آورده ايد خدا را، بسيار ياد كنيد و بامدادان و شامگاهان او را تسبيح گوييد.» (احزاب.42) (1)
در حديث ديگري امام صادق(ع) مي فرمايد: «فاكثروا ذكرالله ما استطعتم في كل ساعه من ساعات الليل و النهار فان الله امر بكثره الذكر له؛ (2) تا آن جا كه مي توانيد در تمام لحظات و ساعات شب و روز، خدا را بسيار ياد كنيد زيرا خداوند به بسيار ياد كردن خود فرمان داده است.»
نوشتار حاضر در صدد بررسي آثار ذكر و ياد خداوند در زندگي انسان از ديدگاه قرآن كريم است.

معني ذكر

اهل لغت در تعريف ذكر گفته اند: «الذكر جري الشي علي لسانك؛ (3) ذكر جاري كردن چيزي بر زبان است. راغب اصفهاني ذكر را به دو نوع لفظي و قلبي، تقسيم كرده، مي گويد: ذكر لفظي و قلبي، همان گونه كه به تنهايي و جداي از هم، امكان وقوع دارد، به صورت همزمان نيز ممكن است محقق شود؛ به گونه اي كه قلب و باطن انسان ذاكر، در حين جاري كردن الفاظ و كلمات، معاني و پيام الفاظ و اذكار را نيز به خوبي دريافت نموده متوجه شود.
در واقع، ذكر خدا به معناي «خدابيني» و توجه به قدرت مطلق اوست كه همه جا حاضر و ناظر بوده و عالم هستي با تمام وسعت و گستردگي آن، از بزرگترين كهكشان ها تا كوچك ترين موجودات ذره بيني، تحت سيطره و قدرت او قرار دارند. هرگاه ياد چنين قدرت با عظمت، بر زبان، جاري شده، درون و باطن انسان نيز آن را درك نمايد، بدون شك، تأثير شگرفي بر اعمال و رفتار انسان، خواهد داشت. چنانكه امام صادق(ع) مي فرمايد: ... ذكر بدين معني است كه وقتي با چيزي، مواجه مي شوي كه خداي متعال به آن، امر كرده است، آن را انجام دهي و اگر نهي كرده از آن دوري نمايي.»(4)

مراتب ذكر

ذكر، داراي مراتب مختلفي است كه از ذكر لفظي شروع و تا انقطاع كامل و رسيدن به قرب حق، ادامه پيدا مي كند. اولين مرتبه ذكر، ذكر لفظي است كه انسان با تكرار الفاظ و اذكار مخصوصي، ياد و نام خداي متعال را بر زبان جاري نموده و در حين ذكر لفظي، زبان را از اعمال و گناهاني چون: غيبت، تهمت، دروغ و... باز مي دارد و زمينه رسيدن به مراحل بالاتر را فراهم مي سازد.
مرحله دوم، مرحله ذكر معنوي است؛ انسان ذاكر در اين مرحله، علاوه بر جاري نمودن الفاظ، به معاني و مفاهيم بلند آن نيز توجه دارد.
مرحله سوم، ذكر قلبي است. در اين مرحله ياد و نام خداي قادر مطلق، از كانون قلب انسان ذاكر، جريان و سريان پيدا نموده، روح و روان او را صيقل مي دهد.
مرحله چهارم كه عالي ترين مرحله ذكر به شمار مي رود آن است كه بندگان خاص خداوند در تمام لحظات زندگي، اعمال، رفتار، گفتار و افكار و خويش را در محضر حق تعالي، احساس مي كنند؛ به گونه اي كه لحظه اي غفلت از خدا را گناه مي دانند. در چنين حالتي، انسان ذاكر، تمام وجودش را از عشق به حق لبريز و خود را به منبع انوار الهي، متصل مي بيند و امور مادي و غيرخدايي را به كلي فراموش مي كنند.

آثار ذكر خدا

ذكر و ياد خداي متعال در صورتي كه تداوم پيدا كرده و از حوزه و دائره لفظ، عبور و با روح و روان انسان، عجين شود، آثار گرانبهايي را، به دنبال خواهد داشت كه به صورت اجمال مرور مي شود:

1) رعايت احكام الهي

اولين اثري كه ياد خداي متعال، به همراه دارد، تقيد و پايبندي انسان ذاكر، نسبت به دستورات الهي و رعايت حلال و حرام خداوند است. در واقع، ذكر خداي متعال، باعث مي شود انسان، نعمت هاي الهي و اجر و پاداشي را كه به بندگان صالح و درستكار، وعده داده شده، به ياد آورد و براي رسيدن به آن، تلاش مضاعف نموده، و پذيرش مشكلات بندگي، برايش آسان شود. از سوي ديگر به واسطه تقويت ايمان، اراده ذاكر در جهت رعايت احكام و دستورات الهي، براي نجات و رهايي از عذاب و آتش جهنم كه براي انسان هاي متخلف، وعده داده شده، قوي تر خواهد شد؛ لذا قرآن مي فرمايد: «مؤمنان كساني هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهايشان، ترسان مي گردد و هنگامي كه آيات او بر آن ها خوانده مي شود، ايمانشان افزون تر مي گردد.»(انفال.2)
در آيه ديگري مي خوانيم: «آنچه را از كتاب ]آسماني[ به تو وحي شده، تلاوت كن و نماز را بر پا دار كه نماز ]انسان را[ از زشتيها بازمي دارد و ياد خدا بزرگتر است و خدا از آنچه انجام مي دهيد، آگاه است.» (عنكبوت. 54)
امام صادق(ع) مي فرمايد: «از جمله سخت ترين تكاليف الهي درباره بندگان، سه چيز است... سومي، ياد خدا است، منظور از ياد خدا اين نيست كه انسان، سبحان الله و الحمدلله را تكرار نمايد، مقصود اين است كه شخص آن چنان باشد كه تا با كار حرامي مواجه شد، ياد خدا كه همواره در دلش هست، جلو او را بگيرد.»(5) آن حضرت درباره آيه «ولذكر الله اكبر» نيز مي فرمايند: «منظور به ياد خدا بودن در هنگام رو برو شدن با حلال و حرام خدا است»(6)
بنابراين اولين اثر ياد خداي متعال، تقيد و پايبندي انسان ذاكر، نسبت به احكام الهي است، و هر قدر، ياد خداي متعال در ظاهر و باطن انسان از نظر كميت و كيفيت، بيشتر و عميق تر شود، تقيد و پايبندي انسان در برابر قوانين الهي، بيشتر خواهد شد.

2) بصيرت و بينايي

بصيرت و روشن بيني، اثر ديگري است كه ذكر و ياد خداي متعال، به دنبال دارد. قرآن مي فرمايد: «پرهيزگاران، هنگامي كه گرفتار وسوسه هاي شيطاني شوند، به ياد ]خدا و پاداش و كيفر او[ مي افتند و ]در پرتو ياد او، راه حق را مي بينند و[ ناگهان بينا مي شوند.»(اعراف. 201)
جمله«اذاهم مبصرون» اشاره به اين حقيقت دارد كه وسوسه هاي شيطاني، پرده بر ديده انسان مي افكند؛ آن چنان كه راه را از چاه، دوست را از دشمن و نيك را از بد، نمي شناسد، ولي ياد خدا به انسان بينايي و روشنايي مي بخشد، قدرت شناخت واقعيت ها را به او مي دهد، شناختي كه نتيجه اش نجات از چنگال وسوسه هاست.(7)
امام علي(ع) مي فرمايد: «عليك بذكر الله فانه نور القلوب؛(8) بر تو باد به ذكر خدا كه آن روشنايي دل هاست» و در جمله ديگر مي فرمايد: «الذكر، جلاء البصاير و نور السراير؛(9) ياد خدا، جلادهنده بينش ها و روشنايي درون هاست.»

3) ايمني از نفاق

ايمني و سلامتي از نفاق، اثر ديگر از آثار ارزشمند ياد خداي متعال براي انسان ذاكر است. قرآن مي فرمايد: منافقان، خدا را فريب مي دهند و حال آن كه خدا فريبشان مي دهد و چون به نماز برخيزند با اكراه و كاهلي برخيزند و براي خودنمايي و فريب، نماز مي خوانند و جز اندك، خدا را ياد نكنند.» (نساء142.)
ذكر اندك منافقان، باعث دوري آنان از خدا و در نتيجه موجب فريب كاري و نيرنگ بازي آن ها با خدا و خلق خدا مي شود. رسول اكرم(ص) مي فرمايد: «من اكثر من ذكر الله فقد بري من النفاق؛(01) هر كسي خدا را فراوان ياد كند؛ از نفاق به دور ماند.»
امام علي(ع) نيز مي فرمايد: «و خداي عز و جل را بسيار ياد كنيد كه آن بهترين يادهاست و از نفاق، مصون مي دارد و از آتش نگه مي دارد.»(11)

4) ثواب ويژه

از جمله آثار ذكر حق و ياد خدا ثواب ويژه آن است؛ چرا كه انسان ذاكر تا هنگامي كه ياد خدا را در ظاهر و باطن رعايت كند، به منزله كسي است كه مشغول نماز و انجام ركوع و سجود باشد؛ همچنانكه نماز هم به خاطر ذكر خدا اقامه مي شود، خداوند مي فرمايد: «من الله هستم معبودي جز من نيست مرا بپرست و نماز را براي ياد من به پا دار.»(طه. 41)
رسول اكرم(ص) مي فرمايد: «لاتزال مصليا قانتا ما ذكرت الله قائما او قاعدا او في سوقك او في ناديك او حيثما كنت؛(21) مادام كه به ياد خدا باشي، ايستاده يا نشسته، در بازار و يا در محفل صميمي و يا هر كجا كه باشي، پيوسته درحال نماز و قنوت هستي.»
امام باقر(ع) نيز مي فرمايد: «مومن تا زماني كه به ياد خدا باشد ايستاده و يا نشسته و يا خفته، پيوسته در حال نماز است خداي تعالي مي فرمايد: آنان كه خدا را ايستاده و نشسته و به پهلو ياد مي كنند.»(31)

5) توجه خداوند به انسان ذاكر

يكي ديگر از آثار ياد خداي متعال، اين است كه توجه پروردگار جهان نسبت به بنده اش، بيشتر خواهد شد. به عبارت ديگر، هرگاه بنده اي، دائم الذكر بوده و ياد و نام خداي متعال را بر لب داشته باشد و همراه با ذكر لفظي، روح و روان و قلبش نيز با زبان همراه شود، خداي متعال نيز در مقابل، بنده اش را بيشتر مورد عنايت و توجه قرار داده و به ياد او خواهد افتاد؛ لذا در سوره بقره مي خوانيم: «فاذكروني اذكركم(بقره152.)؛ مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم.»
از امام صادق(ع) از قول ذات باري تعالي نقل شده است كه: «اي پسر آدم! در درون خود به ياد من باش تا من هم در جانم به ياد تو باشم. اي پسر آدم! در خلوت به ياد من باش تا در خلوت به ياد تو باشم. اي پسر آدم! در ميان جمع مرا ياد كن تا تو را در ميان جمع بهتر از جمع تو ياد كنم. هيچ بنده اي نيست كه خدا را در بين مردم ياد كند، جز اين كه خداوند او را در جمع ملائك ياد خواهد كرد.»(41) رسول اكرم(ص) نيز مي فرمايد: «خداي تعالي فرمود: بنده ام! اگر مرا در تنهايي ياد كني تو را در تنهايي ياد كنم و اگر در ميان جماعتي، يادم كني، تو را در ميان جماعتي بهتر و فراوان تر از جمع تو، ياد كنم.»(51)

6) آرامش دلها

و بالاخره شاه بيت اصلي ياد خدا و به عبارتي، نتيجه نهايي ذكر حق، گوهر ناياب انسان ها، اصل ارزشمند آرامش دل ها و قلوب انسان هاي ذاكر است. براي روشن شدن مطلب، ذكر مقدمه اي لازم به نظر مي رسد:
انسان، موجود اجتماعي و داراي قوه تعقل و انديشه است. نيرويي كه باعث مي شود انسان در ارزيابي عملكرد روزانه اش، نيم نگاهي به گذشته داشته باشد و چشم اندازي نيز براي آينده خود، ترسيم كند. در تحليل و ارزيابي حوادث و ترسيم چشم اندازي از آينده، بدون شك حقايق، بايدها و نبايدها در ذهن و ضمير انسان، خطور مي نمايد كه به نوعي آرامش انسان را برهم زده، اضطراب و نگراني را فراروي او قرار مي دهد. ترس و دلهره از مسايل سياسي، اقتصادي، فرهنگي و خطرات دشمنان داخلي و خارجي و هزاران حوادث و اتفاقات كه هر لحظه و ساعتي، امكان دارد به وقوع بپيوندد، سلامتي و موقعيت انسان و يا اطرافيان او را به خطر اندازد و زندگي را به كام انسان، تلخ و ناگوار سازد. تلاش و فعاليت انسان در طول تاريخ، متوجه همين مطلب بوده است كه چه بايد كرد تا اضطراب و نگراني از قلمرو زندگي انسان، رخت بربندد و به جاي آن، آرامش و آسايش به وجود آيد.
از جمله آثاري كه در آموزه هاي ديني براي اصل ارزشمند «ذكر» و ياد خداي متعال، گفته شده است، اصل آرامش است. قرآن كريم در جمله اي كوتاه، ولي نغز و پرمحتوا، مي فرمايد: «الابذكر الله تطمئن القلوب؛(رعد28.) آگاه باشيد كه تنها راه مطمئن براي رسيدن به آرامش دل ها، ياد و نام خداوند است.»
ذكر و ياد خداوند و دقت و تأمل در آيات آسماني او، انسان را متوجه اين نكته مي سازد كه تمام فعل و انفعالات كه در عالم هستي «از كرات و كهكشان ها گرفته تا ذرات ريز و كوچك ذره بيني» محقق مي شود، خارج از قلمرو و قدرت مطلق الهي نخواهد بود. ايمان و اعتقاد به قدرت و نيروي برتر و بالاتر از نيروهاي مادي و طبيعي و ارتباط با آن، در واقع نگرش انسان را نسبت به جهان هستي، شكل خاصي مي دهد، جهان را هدفدار و هدف را خير و سعادت و تكامل انسان معرفي مي كند و دنيا را به عنوان كشتزار آخرت، قلمداد مي نمايد. با چنين بينشي، انسان حتي اگر در ظاهر ابرقدرت جهان شود، در برابر قدرت مطلق الهي، درحدي نيست كه بتواند نظام حاكم بر عالم خلقت و هستي را ذره اي مختل سازد.
هرگاه انسان مؤمن و متدين در سايه تقوا و تدين، دائم الذكر بوده و با تفكر و تأمل در آيات الهي از آموزه هاي بي بديل آن، بهره مند شود. اصول و ارزش هاي گرانسنگي را به دست خواهد آوردكه هركدام مي تواند زندگي انسان را دگرگون ساخته و متحول سازد.
انسان بايد بداند كه خداوند قادر متعال از رگ گردن، به او نزديك تر است. (ق16.) و چنانكه از او چيزي بخواهد، دعايش را مستجاب خواهد كرد؛(بقره186.) چرا كه خودش فرموده است: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم؛ «و قال ربكم ادعوني استجب لكم»(غافر60.) اگر انسان باور داشته باشد كه هرجا سه نفر با هم به رازگويي مشغول شوند خداوند چهارمي آنان خواهد بود و خدايي كه اعمال خوب و بد انسان را در دستگاه خلقت و آفرينش خود دقيقاً محاسبه خواهد نمود:(زلزال.8) و نه تنها اجر و پاداش نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد:(توبه120.) بلكه مزد و پاداش آنان را چندين برابر خواهد داد:(انعام160.)
با چنين اعتقاد و باورمندي، انسان هرگاه در برابر سيل حوادث اندوهناك، قرار گيرد، مردانه مي ايستد و مي گويد به ما جز آنچه خدا برايمان، مقرر و مقدر كرده است، نخواهد رسيد.(توبه51.) چنين انسان هايي در برابر مصائب و مشكلات، مضطرب نشده، جزع و فزع نخواهند كرد؛ چون اعتقاد دارند و مي دانند كه اگر مگسي چيزي از انسان بربايد، بازگرفتن آن، بدون اذن و اراده الهي، امكان پذير نخواهد بود:(حج73.)
چنين انسان هايي به رزق و روزي، مقام و موقعيت زندگي، و صحت و سلامت خود، اطمينان پيدا كرده و مي داند كه هيچ قدرتي، بدون اذن و اراده الهي، قدرت و توانايي دخالت و سنگ اندازي در زندگي او را نخواهد شد؛ چراكه «لشكريان زمين و آسمان ها از آن خداست و او دانا و حكيم است:(فتح.4)
باشد كه خداي متعال، توفيق دهد تا در ظاهر و باطن، خلوت و جلوت، و در تمام مراحل زندگي، ياد و نام او را ، همراه داشته و از آثار ارزشمند آن، به خصوص آرامش دروني بهره مند شويم، همان اصل ارزشمندي كه بشر در طول تاريخ، به دنبال آن بوده و شب و روز تلاش داشته و دارد تا به صورت نسبي، براي خود، خانواده اش و... تأمين و مهيا سازد.


 

پانوشت ها:

1- الكافي كليني، ج2، ص498
2- همان، ج8، ص7
3- كتاب العين، ج5، ص346؛ لسان العرب، 4، ص308، ذيل ماده «ذكر»
4- الكافي، ج2، ص18
5- الكافي، ج2، ص170
6- ميزان الحكمه، ج4، ص1856، ج6457
7- ر.ك، تفسير نمونه، ج7، ص56
8- غرر الحكم، ج189، ص3642
9- همان، ج189، ص3629
10- ميزان الحكمه، ج4، ص1852
11- بحارالانوار، ج47، ص291
12- ميزان الحكمه، ج4، ص1844، ج6383
13- وسائل الشيعه، ج7، ص150، ج8975
14 و 15- بحارالانوار، ج9، ص158
جمعه 21 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شنا در آسمان معنویت

شنا در آسمان معنویت

خلیل منصوری
انسان به معنويت از آن جايي نياز دارد که روحش سرشار از شوق و اشتياق به جهان مينوي و فراماده است. اين کشش دورني انسان به معنويت ريشه در روح لطيف و ملکوتي او دارد. انسان در هر حالتي از ماده خسته و از ماديات اشباع مي شود و به نوعي سيري مي رسد که گاه از آن به زدگي ياد مي شود؛ اما معنويت و امور معنايي از آن دسته مسايلي است که انسان از آن هرگز سير نمي شود و به حالت اشباع نمي رسد؛ بلکه هر چه بيش تر به آن دست مي يابد، نداي هل مزيد و فزوني خواهي او بلندتر و هويداتر مي گردد.
معنويت هر چه خالص تر و صافي تر باشد گرايش به آن براي انسان هاي معناگرا شديدتر است. انسان هاي معناگرا انسان هايي هستند که در جست و جو ذات در کليات مي انديشند و در جهان بي ماده سير مي کنند. عواطف و عقل در ايشان به نهايت تبلور و بلوغ رسيده است و به يک معنا عقل محض وعقل سرخ شده و بي توجه به ماده و امور دينوي به عقلانيت تجردي دست يافته اند. جهاني که مي توان از آن به جهان فرشتگان در ادبيات و گفتمان ديني و جهان عقول در گفتمان فلسفي ياد کرد.
عالم معنا و عقول، عالمي سرشار از معنويت است و آدمي را در مکان و مقامي قرار مي دهد که مي توان از آن به معراج انسان ياد کرد. سيري که در عالم معنا و عقول صورت مي گيرد، سير و سلوکي در دنياست با اين همه در عالم موازي آن و نيز برتر از عالم ماده انجام مي شود و پيامدها و آثار بسياري در سالک و ساير( سيرکننده) آن به جا مي گذارد.
در اين نوشتار کوشش مي شود تا نگرش قرآن به سير انسان در عالم معنا و عقول به صورت گذرا و شتاب آلود پرداخته و برخي از آثار و پيامدهاي آن از اين زاويه تبيين و تحليل گردد. هدف از بيان اين گونه مباحث نه تنها پرداخت به اموري کلي بلکه تاثير گذاري در روند زندگي انسان در همين دنياست؛ زيرا در آموزه هاي وحياني قرآن تنها به اموري پرداخته مي شود که براي انسان مفيد و سازنده و آثار آن در دنيا به عنوان مکان ساخت انسان کامل و کارگاه و کارخانه انسان سازي ، براي او ظاهر و برآيند آن در آخرت نمودار مي شود.
سير در عالم ملکوت

اگر به آيات قرآن از اين زاويه توجه شود به خوبي روشن مي گردد که مساله تسبيح نه تنها يک زمزمه و يا دعا و ورد تاثيرگذار بلکه يک بينش و نگرش اساسي در ساخت انسان کامل است. تسبيح در بينش قرآني مقامي از مقامات و حالتي از حالت انساني است. تسبيح گر کسي است که به مقامي دست يافته است که بيرون از مدار ماده است و انديشه معنايي و فراماده در او آن چنان تقويت شده است که جز معنا نمي بيند و نمي انديشد. از اين روست که در آيات معراجي همواره سخن از تسبيح است و عالم عقول نيز عالم اهل تسبيح شمرده شده است. تسبيح يکي از مقامات انسان کامل است که به عالم عقول دست يافته و هم نشين فرشتگان و اهالي آن عالم شده است. هر چند که انسان کامل موجودي است که از اين عالم فراتر مي رود و به برتر از آن عالم مي پرد ولي بي گذر از عالم معنا و عالم عقول دست يافتن به عالم برتر براي انسان شدني نيست. از اين روست که هر انسان کاملي که به کامل انسانيت رسيده و مصداق تام و کامل آن شده است از عالم معنا و تسبيح عبور کرده است. با اين همه عالم عقول عالمي است که دست يابي به آن براي همگان مقدور نيست هر چند که همگان به جهت وجود عناصري از آن عالم به آن سو گرايش داشته و خواهان حضور در آن مي باشند و هر گاه خود را از آن دور مي يابند دچار جنون و ديوانگي شده و از حالت طبيعي خارج مي شوند.
در آيات قرآني از انسان ها خواسته مي شود تا در زمان هاي مختلف و يا زمان خاص و ويژه اي به عالم معنا و عقول توجه يابند. ( انسان آيه 26 و فصلت آيه 38 و آل عمران آيه 41 و آيات ديگر) جهاني که از آن فرشتگان است و از آن به عالم علوي و مينوي ياد مي شود. براي اين که انسان آمادگي لازم براي دست يابي و ارتباط با آن عالم را در خود ايجاد و تقويت کند به مساله تسبيح گويي به اشکال مختلف اشاره مي شود. از اين رو تسبيح زباني و قلبي و ظاهري و باطني از آن دسته مسايلي است که قرآن بدان اشاره مي کند؛ زيرا آموزه هاي قرآني براي رسيدن انسان به کامل مطلق فرو فرستاده شده است و هر گزاره و آموزه اي براي رهايي از بندي از بندهاي مادي و راه و ابزاري براي دست يابي به مقامي از مقامات اسمايي انسان است که خداوند به صورت يک ظرفيت و توان در وي سرشته است.
تسبيح در آموزه هاي قرآني به معناي تنزيه خدا از هر عيب و نقصي است. در اين مقام شخص هر گونه نقصي را از خدا سلب کرده و به تقديس و تنزيه خدا مي پردازد. در تسبيح امور به چيزي تشبيه و همانند نمي شود تا ذهن و روح آلوده به مساله همانندي گردد و مشوب شود. از اين روست که شخص صفات سلبي را به جاي صفات اثباتي به خدا نسبت مي دهد و مي گويد که او ناشنوا و نابينا نيست به جاي آنه بگويد که خداوند بينا و شنواست. اين گونه است که خداوند را از هر گونه شريک و فرزند و يا هر صفتي که سزاوار ذات پاک او نيست مبرا و منزه بر مي شمارد. اهل تسبيح که خود را همانند اهل عقول مي کنند با شتاب تمام در جهاني سير مي کند که بندگي محض است و شنا کنان در هستي معنوي محض حرکت مي کند.( لسان العرب ج 6 ص 392)

اهميت و ارزش تسبيح

در اهميت تسبيح مي توان به آثار آن توجه داد با اين همه مي توان به اموري در قرآن اشاره کرد که خود بيان گر ارزش و اهميت تسبيح در آموزه هاي قرآني است. در مساله معراج و اسراي پيامبر، آغاز سير و معراج با تسبيح است. افزون بر آن تسبيح خداوند از جانب مومنان به عنوان هدفي براي بعثت پيامبر (ص) مطرح مي شود و خداوند در آيه 8 و 9 سوره فتح در اين باره مي فرمايد: انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذيرا لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بکره و اصيلا؛ ما تو را به عنوان گواه و مژده دهنده و ترساننده فرستاديم تا مومنان به خدا و رسولش ايمان آورده و خدا را بامدادان و شامگاهان تسبيح کرده و دين را ياري داده و بزرگ و گرامي داريد.
در ارزش و اهميت تسبيح و مقام بزرگ آن همين بس که موسي (ع) آن را به عنوان هدفي براي خويش از خدا درخواست مي کند تا بتواند در فرصت هاي مناسب در اين مقام قرار گيرد وبه تسبيح گويي خداوند بپردازد.(طه آيه 25 و 33) چنان که تسبيح گويي يونس در درون نهنگ موجب شد تا پس از چهل شبانه روز اسارت در ظلمات از آن رهايي يابد و به مقام خويش بازگردد. ( انبياء آيه 87) هم چنين زکريا قومش را بدان ترغيب و تشويق نمايد( مريم آيه 7 تا 11) و يا خداوند مومنان را بدان تشويق کند تا به ياري تسبيح از ظلمات ماديت و آثار و پيامدهاي آن رهايي يابند.(احزاب آيه 42 و 43)

آثار تسبيح و سباحت در عالم معنويت

فرشتگان خود را اهل تسبيح و تقديس بر مي شمارند و از اين که آدم را براي مقام خلافت برگزيده است اعتراض مي کنند که انسان نمي تواند به اين مقام دست يابد و اهل تسبيح باشد. در داستان آفرينش انسان و آدم اين مساله از آن جا مطرح مي شود که آدمي از خاک آفريده مي شود و عنصر ماده موجب مي شود تا آفريده از آن نتواند تسبيح گر خداوند باشد و به تقديس وي بپردازد. از اين رو خداوند به آنان مي فرمايد که انسان به جهت تعليم اسمايي مي تواند افزون بر مقام تسبيح به مقام تشبيه نيز دست يابد و نقش خلافت الهي را در هستي ايفا کند. اين مقام تشبيه به تنهايي براي خلافت الهي کفايت نمي کند ، زيرا موجب مي شود تا تشبيه گر در دام الوهيت و ربوبيت بيافتد و خود را برتر يابد؛ از اين روست که تسبيح و تشبيه به کمک يک ديگر مي تواند کمال انسانيت را بنمايد و مقام خلافت وي را بازتاباند.

آثار و کارکردهاي تسبيح

براي تسبيح آثار و کارکردهايي در دنيا و آخرت بيان شده است که نشان دهنده ارزش و اهميت اين مساله در آموزه هاي قرآني است.
نخستين کارکردي که قرآن براي تسبيح بيان مي کند ، تجردگرايي و رسيدن به مقام عقل محض و ورود به عالم مجردات و فرشتگان است. از اين رو در آغاز سوره اسراء سخن از تسبيح است و پيامبر با تسبيح الهي سير و سلوک معراجي خود را آغاز کرد. کسي که مي خواهد در آسمان معنويت و عالم مجردات سباحت و شناگري کند مي بايست اهل تسبيح باشد و در فکر و انديشه و عمل آن را در خود تجلي دهد.
رسيدن به مقام رضا و دست يابي به آن نيز به تسبيح خداوندي شدني است و کسي که مي خواهد خشنودي و رضايت الهي را به دست آورد مي بايست اهل تسبيح باشد.(طه آيه 120)
از کارکردهاي دنيايي تسبيح مي توان به رهايي و نجات از گرفتاري هاي روزمره زندگي و درد و رنج هايي است که بدان مبتلا مي شود. چنان که حضرت يونس (ع) با ذکر يونسي ( لا اله الا انت سبحانک اني کنت من الظالمين ) توانست از مصيبت و گرفتاري رهايي يابد.( انبياء آيه 87)
رهايي از غم و اندوه و دلتنگي ها(حجر آيه 97 و 98) نيز با تسبيح گويي خداوند شدني است (انبياء آيه 88) چنان که در روايتي پيامبر (ص) به اين مساله اشاره مي کند( الميزان ج 12ص 195) و برخورداري از نورانيت خانه ها به صلح و صفا و آرامش نيز بدان ممکن مي شود.(نور آيه 35 و 36)
مصونيت از عذاب اخروي و دنيوي نيز از آثار و کارکردهاي تسبيح است که قرآن در آيه 20 تا 28 سوره قلم به آن اشاره مي کند.
کساني که مي خواهند دعاها و خواسته هاي ايشان از سوي خداوند اجابت شود مي توانند با بهره گيري از ذکر تسبيح زمينه استجابت دعا را فراهم آورند.. قرآن با بيان داستان يونس به اين نکته اشاره مي کند که چگونه دعاي يونس در بدترين و سخت ترين شرايط اجابت شد در حالي که يونس در آن زمان به جهت عملي که رضايت خداوند در آن نبوده است و خود به ظلم بودن آن اشاره مي کند، گرفتار خشم الهي شده بود. بنابراين حتي در بدترين شرايط که اميد استجابت وجود ندارد مي توان با تسبيح رهايي براي رهايي و حتي جلب محبت و مهر خداوندي با تسبيح گشود چنان که حضرت يونس (ع) چنين کرد و خداوند در همان آيه سوره انبياء بيان مي کند که اگر ديگر مومنان نيز در حالتي مشابه گرفتار شده اند مي توانند با تسبيح گويي و اقرار در نزد خداوند از شر خشم الهي در امان مانند و حتي دعا و خواسته ايشان اجابت شود.
قرآن براي تسبيح و ارزش و جايگاه و کارکردهاي آن مطالب بسياري را بيان کرده است که اين نوشتار جاي بيان و تفصيل همه آن ها نيست .
خلیل منصوری

جمعه 21 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : حقیقت «ذکر»

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : روش تربيتي تذکر در قرآن کريم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : قرآن و احترام به پيامبر اعظم(صلى الله عليه وآله)

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  12:21 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : یاد خدا تنها در کثرت ذکر نیست(قسمت دوم)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : چراغ ياد در شبستان دل

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نكته هايي اخلاقي از كلمات امام خميني (ره)

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:22 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : یاد خدا

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : تأملی فلسفی و عرفانی در صلوات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الأخلاق القرآنیة: أخلاقیة التعامل مع الله سبحانه التقوی و الورع

 

دریافت فایل pdf

جمعه 21 مهر 1391  12:22 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

محبت به پیامبر و اهل بیت از دیدگاه قرآن و روایات

محبت به پیامبر و اهل بیت از دیدگاه قرآن و روایات

عین الله خادمی
مقدمه

در نظام تربیت دینی، محور و کانون همه محبت‏ها، حب و مهرورزی به حضرت حق است و سایر محبت‏ها باید بر محور این کانون بگردند.به تعبیر دقیق‏تر، بر اساس تربیت دینی، در نظام هستی محبت با لذات مختص حضرت حق است و جایز نیست که انسان نسبت به موجودات دیگر، در عرض محبت خدا، مهر بورزد.بلکه محبت نسبت به اشخاص و امور دیگر در صورتی مقبول است که در طول محبت خدا باشد و این محبت به نوعی از سوی حضرت حق مورد تأیید قرار گرفته باشد.زیرا لازمه محبت حقیقی، گشودن سفره دل فقط در محضر محبوب است. بر این اساس، کسی که خداوند را محبوب بالذات خویش قرار داده است، باید دقت کند، سفره دل خویش را در مواضع نامناسب نگستراند.بدین خاطر است که مولای متقیان علی(ع)فرمود: «مبادا محبت و دوستی‏ات را در غیر محل خود به کاربری!» (1)
انسان باید سفره دل خویش را در محضر محبوب‏هایی بگشاید که خیرخواه و دوستدار رسیدن او به کمال حقیقی هستند. پیامبر و اهل بیت او در زمره کامل‏ترین مصداق‏های چنین محبوب‏هایی هستند.در این مقاله، درباره محبت به پیامبر و اهل بیت او، از چند جهت سخن می‏گوییم.

الف)اهمیت و ضرورت محبت به پیامبر و اهل بیت او

همان‏طور که بیان کردیم، محبت به پیامبر الهی و خاندانش، محبتی در عرض مهرورزی نسبت به خدا نیست، بلکه در طول حب به خداوند است.پیامبر(ص) در کلام گهربارش متذکر این امر شده و به مؤمنان دستور داده است، مرا دوست داشته باشید، منتها باید دقت داشته‏ باشید، دوستی من در عرض دوستی خدا نباشد، بلکه مرا از آن جهت که مطیع و مجری فرمان‏های الهی و محبوب او هستم، دوست بدارید(مرا به خاطر خدا دوست داشته باشید).در ادامه می‏فرماید:اهل بیت مرا از آن جهت که ادامه دهنده راه من و محبوب من هستند، دوست بدارید (اهل بیت مرا به خاطر محبت به من دوست داشته باشید.) (2)
انسان باید نسبت به پیامبر الهی، از آن جهت که حلقه رابطه میان انسان و خداست و پیام‏های نجات‏بخش و کمال‏آفرین را از سوی حضرت حق به انسان‏ها تقدیم می‏کند، مهر بورزد.در واقع این محبت مؤید ایمان فرد است، چون نمی‏توان مدعی محبت کسی شد، اما نسبت به فرستاده او مهر نورزید.بر این اساس است که پیامبر گرامی اسلام(ص)فرمود:«هیچ یک از شما به مرحله ایمانی نمی‏رسد، جز این‏که مرا از فرزند، پدر و مادرش و همه مردم بیش‏تر دوست بدارد.» (3)
و در حدیث دیگری فرمود:«سوگند به کسی که جانم در اختیار اوست، هیچ یک از شما به مرحله ایمان نمی‏رسد، مگر آن‏که محبت او نسبت به من، از پدر و فرزندش بیش‏تر باشد و در واقع، من محبوب‏ترین مردم نزد او باشم.» (4)
از حضرت علی(ع)سؤال شد، دوستی شما نسبت به رسول خدا(ص)چگونه بود؟فرمود:«به خدا سوگند، او نزد ما از تمام مال و ثروتمان، فرزندان، مادران، پدرانمان و از آب سرد گوارا در حال تشنگی، محبوب‏تر بود.» (5)
محبت اهل بیت نیز مورد تأیید خداست، زیرا بنابر فرمایش مولای متقیان علی(ع)، آن‏ها ویژگی‏هایی دارند که مورد تأیید حضرت حق است:«اهل بیت پیامبر(ص) ستون‏های اسلام و پناهگاه چنگ زنندگان به دامانشان هستند.به واسطه آن‏هاست که حق در مدار خود قرار می‏گیرد و باطل از جایش ریشه کن و زبانش از بیخ قطع می‏شود.آنان کسانی هستند که دین را از روی نگه‏داشتن و به گوش دل گرفتن یافته‏اند، نه از روی شنیدن و روایت کردن.آنان گنج‏های ایمان و معدن‏های احسان هستند. اگر داوری کنند، به عدالت باشد و اگر دلیل و برهان آورند، مورد دشمنی قرار گیرند.» (6)
بر اساس فرمایش امیر مؤمنان(ع)در نهج البلاغه:«راز پیامبر بدان‏ها[اهل بیت‏]سپرده شده است و هر که آنان را پناه گیرد، به حق راه برده است.مخزن علم پیامبرند و احکام شریعت او را بیانگر، قرآن و سنت نزد آنان در امان. چون کوه افراشته، دین را نگهبان.پشت اسلام بدان‏ها راست و ثابت و پابرجاست.» (7)
بر اساس فرمایش علی(ع)، اهل بیت دارای برترین مقام و معیار، و ملاک حقانیت هستند:«و از این امت کسی را با خاندان رسالت همپایه نتوان پنداشت، و هرگز نمی‏توان پرورده نعمت ایشان را در رتبت آنان داشت که آل محمد(ص)پایه دین و ستون یقینند.هر که از حد در گذرد، به آنان بازگردد و آن‏که وامانده، بدیشان پیوندد. حق ولایت خاص ایشان است و میراث پیامبر مخصوص آنان.» (8)
در موضع دیگر نهج البلاغه، حضرت علی(ع)درباره منزلت والای اهل بیت می‏فرماید:«ما خاصگان و یاران و گنجوران نبوت و درهای رسالتیم.در خانه‏ها جز از درهای آن‏ها نتوان وارد شد و آن‏که جز از در خانه درآید،
کسی که خداوند را محبوب بالّذات خویش قرار داده است، باید دقت کند، سفره دل خویش را در مواضع نامناسب نگستراند. بدین خاطر است که مولای متقیان علی(ع)فرمود: «مبادا محبت و دوستی‏ات را در غیر محل خود به کاربری»
به دزدی سمر شود(دزد نامیده شود).» (9)

ب)آثار محبت به اهل بیت

محبت مؤمنان به اهل بیت، آثار مثبت فراوانی برای محبان دارد.ما در این نوشتار به برخی از مهم‏ترین آن‏ها اشاره می‏کنیم:

1.اتحاد ارواح مؤمنان محب با ارواح اهل بیت

انسان‏های مؤمن هر چه بیش‏تر خویش را از ناپاکی‏ها و گناهان دور نگه دارند و زنگارهای غفلت‏زا را از آینه دل خویش بزدایند و در راه مستقیم هدایت گام بردارند، هم محبت آن‏ها به اهل بیت بیش‏تر می‏شود و هم آثار این محبت فزون‏تر می‏گردد.چون محبت انسان نسبت به محبوب در گام نخستین انسان را به سوی مشابهت و همشکلی با محبوب سوق می‏دهد و انسان سعی می‏کند، گفتار و کردارش مشابه و هم سنخ با گفتار و کردار محبوبش باشد.افزایش مشابهت و همشکلی ارواح مؤمنان با اهل بیت کم‏کم آن‏ها را به سوی انجذاب و اتحاد با ارواح اهل بیت، سوق می‏دهد.این انجذاب و اتحاد باعث می‏شود که مؤمنان از آثار و برکات ارواح مطهر آن‏ها بهره‏مند شوند.
اگر بخواهیم این معنا را در قالب تمثیلی بیان کنیم، می‏توانیم بگوییم:ارواح مؤمنان مثل نور ضعیفی است که درجه و شدت روشنایی آن خیلی کم و از تیرگی‏های زیادی برخوردار است.در حالی که ارواح اهل بیت مثل نور واحدی، بسیار روشن و کامل است و هیچ‏گونه ضعف و تیرگی در آن نیست.حال هرچه قدر این نور ضعیف به نور کامل نزدیک‏تر شود و آن وحدت بیش‏تر یابد و در آن مستغرق باشد، به هر اندازه که غلبه و احاطه نور کامل به آن بیش‏تر باشد، نور ضعیف از روشنی نور کامل بیش‏تر برخوردار خواهد شد. (10)
نمونه‏هایی از این اتحاد ارواح مؤمنان به اهل بیت را می‏توانیم، در رفتار محبان علی(ع)مشاهده کنیم.یکی از این محبان عدیّ بن حاتم طائی است.او و فرزندانش از سربازان ایثارگر و عاشق مولای متقیان علی(ع)بودند. سه پسر والا مقام او با نام‏های طرفه، طریف و طارف، به خاطر اعتلای حق و نابودی باطل، جان شیرینشان را در جنگ صفین تقدیم راه خدا کردند.عدی پس از گذشت سال‏ها از شهادت فرزندانش، روزی با معاویه برخورد می‏کند.معاویه برای آزار رساندن به او می‏پرسد: «این الطرفات؟»(طرفه‏ها، یعنی فرزندانت کجا هستند؟)
عدی پاسخ می‏دهد:«در جنگ صفین، پیش روی حضرت علی(ع)به شهادت رسیدند.»
-علی در مورد تو انصاف را رعایت نکرد؟
-چرا؟
-زیرا فرزندان تو کشته شدند، اما فرزندان خود او باقی ماندند.
عدی پاسخ جانانه‏ای می‏دهد و می‏گوید:«من انصاف را در مورد علی(ع)رعایت نکردم.»
معاویه از این پاسخ متحیر می‏شود و می‏پرسد:«چرا؟»
عدی که تمام شخصیت او محو در خصال مولای متقیان است، عاشقانه می‏گوید:«زیرا علی به شهادت رسید، اما من هنوز زنده‏ام.»
در پاسخ به این سؤال که در فراق او چگونه‏ای، می‏گوید:«چون مادری که جگرگوشه‏اش را در دامانش سربریده باشند.» (11)
تذکر این نکته ضروری است که در صورتی ارواح انسان‏ها نسبت به ارواح اهل بیت اتحاد پیدا می‏کنند که میان محب و محبوب تناسبی وجود داشته باشد.زیرا غرض از محبت صفت خاصی در محبوب است که با مثل خودش در محب مطابقت دارد و محب را بر آن محبت وا می‏دارد.محبت میان دو شخص، یا به خاطر احسانی است که از محبوب به محب باز می‏گردد، یا به خاطر کمالات ذاتی محبوب است.
پیامبر گرامی اسلام(ص)در مورد محبت امور همجنس و همنوع چنین‏ فرموده است:«جان‏ها سپاهیان گوناگونی هستند. آن‏ها که همدیگر را بشناسند، با یکدیگر الفت می‏گیرند و آن‏ها که همدیگر را نشناسند، از یکدیگر جدا می‏شوند.» (12)
در این حدیث مقصود از سپاهیان گوناگون انواع و اشکال مختلف جان‏ها هستند و مراد از آشنایی جان‏ها با یکدیگر، مناسبت و هماهنگی آن‏ها با یکدیگر است. جان‏ها و ارواحی که از یک نوع باشند، با هم الفت می‏گیرند، و ارواحی که از یک نوع نباشند، از هم جدا می‏شوند؛زیرا در صورت اختلاف و تفاوت ارواح، میان آن‏ها مناسبت و الفتی برقرار نمی‏شود.به همین خاطر است که مشاهده می‏کنیم، هر نوع جانوری به همنوع خود تمایل پیدا می‏کند و هر صنفی از مردم، به همنوع خود گرایش دارند؛مثل گرایش:عالم به عالم و جاهل به جاهل، شاه با شاه و رعیت با رعیت، کبوتر با کبوتر، باز با باز و...
گاهی مناسبتی در امور عرضی و جانبی سبب الفت میان ارواح انسان‏ها می‏شود؛مثل الفت:غریب با غریب، بیمار با بیمار، غمگین با غمگین و عاشق با عاشق.
آورده‏اند که کلاغی به کبوتری الفت فراوان داشت.با آن می‏پرید و با آن دانه می‏چید.از این عمل تعجب کردند که علت الفت این دو پرنده غیر همنوع چیست.بعد از بررسی مشخص شد که هر دو پرنده لنگ هستند.یعنی یک عامل عرضی آن‏ها را به یکدیگر پیوند داده است.
عرفا بر این باور هستند که اگر عامل الفت، امر ذاتی و جوهری باشد، الفت میان محب و محبوب استمرار می‏یابد، اما اگر عرضی و جانبی باشد، این رابطه زود از هم می‏گسلد و این امر عینا در مورد دشمنی نیز صادق است.به همین خاطر گفته‏اند:هیچ صداقتی ثابت‏تر از صداقت جوهرها و هیچ عداوتی شدیدتر از عداوت و اختلاف جوهرها نیست. (13)
بر همین اساس، هر قدر که انسان مؤمن‏تر شود و به فضایل و کمالات اخلاقی بیش‏تر متصف شود، روح او با ارواح اهل بیت سنخیت بیش‏تری می‏یابد و با آن ارواح مقدسه اتحاد پیدا می‏کند و در ظل وجود پرفروغ آن‏ها، از کمالات بیش‏تری بهره‏مند می‏شود.

2.هدایت مردم به سوی خدا(قرب به خدا)

خداوند به صورت صریح، پاداش رسالت پیامبر گرامی اسلام را«موده فی القربی»معرفی کرده است و می‏فرماید: «ذلک الذی یبشر الله عباده الذین ءامنوا و عملوا الصالحات قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا ان الله غفور شکور» (14)
این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند، به آن نوید می‏دهد: «بگو من هیچ پاداشی از شما برای رسالتم درخواست‏ نمی‏کنم، جز دوست داشتن نزدیکانم.و هر کس عمل نیکی انجام دهد، بر نیکی‏اش می‏افزاییم؛چرا که خداوند آمرزنده و شکر گذار است.»

شأن نزول

شأن نزول آیات 23 تا 26 سوره شوری در تفسیر مجمع البیان چنین ذکر شده است:بعد از ورود پیامبر به مدینه و تحکیم پایه‏های اسلام، انصار خدمت پیامبر رسیدند و گفتند:در صورت بروز مشکلات مالی، ما اموال خویش را بدون قید و شرط در اختیار تو قرار می‏دهیم.هنگامی که این سخن را خدمت پیامبر عرض کردند، آیات 23 تا 26 سوره شوری که آیه‏«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»جزو آن‏هاست، نازل شد.پیامبر این آیات را بر آن‏ها تلاوت کرد و سپس فرمود:«نزدیکان مرا بعد از من دوست بدارید.»آن‏ها با خوشحالی از محضر پیامبر بیرون آمدند، اما منافقان گفتند:«با این سخن او بر خدا افترا بست و هدفش این است که ما را بعد از خود در برابر خویشاوندانش ذلیل کند.پس در آیه بعد، یعنی آیه 24(ام یقولون افتری علی الله کذبا...)به آن‏ها پاسخ گفته شد. پیامبر به سراغ آنان فرستاد و آیه را بر آن‏ها تلاوت کرد. گروهی پشیمان شدند.گریه کردند و سخت ناراحت گشتند.پس از این جریان، آیه 25 شوری‏(و هو الذی یقبل التوبة عن عباده...)نازل شد و باز پیامبر به سراغ آن‏ها فرستاد و آن‏ها را بشارت داد که توبه خالصانه آنان مقبول درگاه خداست. (15)
برای فهم این مطلب که امر رسالت متوقف بر «المودة فی القربی»است، باید آیات دیگر قرآن را که درباره اجر و مزد رسالت پیامبران سخن گفته است، نیز در نظر داشت.تا بتوان از مجموعه این آیات، تصور درستی از مطلب به دست آورد.
آیاتی را که درباره اجر و مزد در رسالت پیامبران سخن می‏گوید، از یک جهت می‏توان به دو دسته تقسیم کرد:
الف)آیاتی را که درباره اجر و مزد رسالت پیامبران سخن می‏گویند.قرآن در بسیاری از آیات این معنا را تکرار کرده است.پیامبران در برابر مخاطبان خویش که آن‏ها را
عرفا بر این باور هستند که اگر عامل الفت، امر ذاتی و جوهری باشد، الفت میان محب و محبوب استمرار می‏یابد، اما اگر عرضی و جانبی باشد، این رابطه زود از هم می‏گسلد و این امر عینا در مورد دشمنی نیز صادق است.
به همین خاطر گفته‏اند: هیچ صداقتی ثابت‏تر از صداقت جوهرها و هیچ عداوتی شدیدتر از عداوت و اختلاف جوهرها نیست
به سوی خدا دعوت می‏کردند، می‏فرمودند:«و ما اسئلکم علیه من اجران اجری الاعلی رب العالمین» (16) :از شما به خاطر زحماتی برای رسالت متحمل می‏شویم، اجر و پاداشی نمی‏خواهیم.پاداش ما تنها بر عهده خداوندی است که مربی همه جهانیان است.
ب)آیاتی که درباره پاداش رسالت پیامبر اسلام(ص) سخن می‏گویند.اگر ما در این دسته آیات تأمل کنیم، مشاهده می‏کنیم، خداوند درباره اجر و مزد رسالت پیامبران سه تعبیر متفاوت دارد:
1.در یک موضع قرآن می‏فرماید:«قل ما سئلتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله» (17) :ای پیامبر بگو:هر اجر و پاداشی از شما خواسته‏ام، برای خود شماست.اجر من تنها بر خداوند است.
در این آیه، درباره‏«فهو لکم»دو تفسیر وجود دارد:
تفسیر اول این است که به طور مطلق، هیچ اجری نمی‏خواهم.مثل این‏که ما می‏گوییم:«ما هر چه از تو خواسته‏ام، مال خودت»؛کنایه از این‏که چیزی از تو نخواسته‏ام.شاهد این سخن، جمله بعد از آن است که می‏گوید:«ان اجری الا علی الله.» بر اساس تفسیر دوم، اجر و پاداشی که از شما می‏خواهم، در واقع به خود شما بازگشت می‏کند.
2.در موضع دیگری، قرآن درباره پاداش رسالت پیامبر(ص)می‏فرماید، «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی.» (18) در این مورد نیز در واقع سود به خود شما می‏رسد، زیرا که مودت ذوی القربی به مسأله امامت و ولایت برمی‏گردد که تداوم خط نبوت است و برای هدایت شما ضرورت دارد.شاهد این سخن شأن نزولی است که بعضی در این‏جا نقل کرده‏اند و گفته‏اند، وقتی آیه‏«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»نازل شد، پیامبر(ص)به مشرکان مکه فرمود:خویشاوندان مرا ناراحت نکنید.آن‏ها نیز این پیشنهاد را پذیرفتند.اما هنگامی که پیامبر از بت‏های آن‏ها بدگویی کرد، گفتند: محمد منصفانه با ما رفتار نمی‏کند.از یک سو از ما می‏خواهد خویشاوندانش را آزار ندهیم، ولی از سوی دیگر با بدگویی از خدایانمان ما را آزار می‏دهد.
در این‏جا آیه‏«قل ما سألتکم من اجر فهو لکم»نازل شد که در آن آمده است:به آن‏ها بگو، آنچه من در این باره از شما خواستم، به نفع خود شما بود.حال می‏خواهید آن‏ها را آزار بکنید یا نکنید.»و در پایان آیه می‏فرماید:«و هو علی کل شی شهید.»یعنی اگر من پاداشم را از او می‏خواهم، به خاطر آن است که او از همه اعمال و نیات من آگاه است.
3.در جای دیگری، قرآن درباره اجر و مزد رسالت پیامبر(ص)چنین می‏فرماید:«قل ما اسئلکم علیه من اجر الا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا.» (19) یعنی:ای پیامبر بگو: من در برابر ابلاغ این آئین هیچ‏گونه پاداشی از شما مطالبه نمی‏کنم.تنها اجری که می‏خواهم این است که مردم راهی به سوی پروردگارشان برگزینند.یعنی تنها اجر و پاداش من هدایت شماست؛آن هم از روی اراده و اختیار، نه اکراه و اجبار.این تعبیر جالبی است که نهایت لطف و محبت پیامبر را نسبت به پیروانش می‏رساند.چرا که اجر و پاداش خود را سعادت و خوشبختی آن‏ها و رهنمون کردنشان به سوی خدا می‏شمرد.
اگر در این آیات تأمل کنیم، درمی‏یابیم که میان این تعبیرهای گوناگون ناسازگاری وجود ندارد.در برخی مواضع، قرآن به طور کلی تقاضای اجر و پاداش از بشر را نفی می‏کند و می‏فرماید:«پاداش رسالت پیامبران به عهده حضرت حق است.»در جای دیگری نیز می‏فرماید:«من تنها از کسی پاداش می‏خواهم که راهی به سوی خدا می‏جوید.»در آیه دیگری می‏فرماید:«پاداشی را که از شما خواسته‏ام، برای خود شماست.»بالاخره در آیه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی»می‏فرماید: «مودت در قربی پاداش رسالت من است:یعنی من پاداشی از شما خواسته‏ام که نفعش عاید من نمی‏شود، بلکه صد درصد به خود شما برمی‏گردد و اسباب هدایت شما به سوی خدا و قرب به او را فراهم می‏کند. (20)

3.نجات از گمراهی

یکی از آثار مهم محبت اهل بیت، نجات از گمراهی است.پیامبر(ص)این معنا را در نصیحت‏های خود به ابوذر، خیلی خوب تبیین کرده است.ابوالاسود دوئلی می‏گوید:«هنگامی که ابوذر در تبعیدگاه خود در ربذه به سرمی‏برد، به خدمت او رسیدم و او روایتی را برایم نقل کرد.ابوذر گفت صبحگاهی در مسجد به رسول خدا (ص)وارد شدم، ایشان نشسته بودند و کسی جز علی در کنارشان نبود.خلوت مسجد را غنیمت شمردم و به پیامبر(ص)عرض کردم، پدر و مادرم فدایت باد، مرا نصیحتی کنید که به سبب آن، خداوند به من نفع رساند. پیامبر(ص)فرمود:فقال(ص)نعم و اکرم بک یا اباذر انک من اهل البیت و انّی موصیک بوصیة فاحفظها، فانها جامعة لطرق الخیر فانک ان حفظتها کان بها کفلان...» (21) (ای ابا ذر خداوند به تو کرامت عطا فرماید.به تحقیق، تو از اهل بیت هستی.به عنوان وصیت نکته‏ای را به تو گوشزد می‏کنم، تلاش کن که آن را حفظ نمایی، زیرا همه راه‏ها و شیوه‏های خیر را دربردارد.اگر به این وصیت عمل کنی و آن را در مقام عمل حفظ نمایی، خداوند به تو خیر دنیا و آخرت عطا می‏فرماید.)
«یا اباذر، اعبد الله کانک تراه فان کنت لا تراه فانه یراک و اعلم ان اول عبادة الله المعرفة به...» (22) وصیت اول پیامبر به ابوذر این است که ای اباذر، آن‏چنان خدا را عبادت کن که انگار او را می‏بینی و در حضور او به عبادتش مشغول هستی.به این مطلب توجه داشته باش که اگر تو او را نمی‏بینی، او به تحقیق تو را می‏بیند.ای اباذر، آگاه باش که اولین گام در عبادت حضرت حق، شناخت پیدا کردن نسبت به اوست.
«ثم حب اهل بیتی، الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرّهم تطهیرا.و اعلم یا اباذر، ان الله عز و جل جعل اهل بیتی فی امتی کسفینة نوح من رکبها نجا و من رغب عنها غرق و مثل باب حطة فی بنی اسرائیل من دخلها کان آمنا...» (23)
وصیت دیگر پیامبر(ص)به اباذر این است که اهل بیت مرا دوست داشته باش، زیرا آن‏ها کسانی هستند که خداوند هرگونه پلیدی را از ایشان دور و کاملا پاک و مطهرشان گردانید.ای اباذر، آگاه باش به تحقیق خداوند بزرگ و بلندمرتبه موقعیت اهل بیتم را در میان امتم مثل کشتی حضرت نوح قرار داد.هر کس سوار این کشتی شود، نجات یابد و هر کس از آن روی گرداند و بر آن سوار نشود، غرق می‏شود.
پیامبر(ص)در ادامه می‏افزاید:«مثل اهل بیت من، مثل باب حطه در بنی اسرائیل است.وقتی بنی اسرائیل بر اثر ظلم و گناه بی‏شمار به غضب الهی مبتلا و چهل سال در بیابان«تیه»سرگردان شدند، بر اثر توبه و انابه، بار دیگر خدا به آن‏ها لطف کرد و باب توبه را که حطّه خوانده می‏شود، بر آنان گشود.»
قرآن در این‏باره می‏فرماید:«و اذ قلنا ادخلو هذه القریة فکلوا منها حیث شئتم رغدا و ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة نغفر لکم خطایاکم و سنزید المحسنین.» (24) یعنی:و هنگامی که گفتیم:به این شهر(بیت المقدس)درآیید و از نعمت‏های آن، هر جا که خواهید به فراوانی بخورید و به دروازه شهر سجده‏کنان وارد شوید و بگویید:خدایا از گناه ما در گذر تا خطاهای شما را بیامرزیم و زودا که (پاداش)نیکوکاران را بیفزایم.
بر اساس فرمایش قرآن، هر کسی از بنی اسرائیل که از باب حطه وارد می‏شد، علاوه بر این‏که عزت و سیادت یافت، گناهانش نیز آمرزیده می‏شد.پیامبر در نصیحت خویش به اباذر می‏فرماید:موقعیت اهل بیت من بسان کشتی حضرت نوح و باب حطه بنی اسرائیل است.یعنی اگر کسی می‏خواهد در گرداب موج‏های سهمگین از گمراهی مصون بماند، چاره‏ای ندارد جز این‏که سوار این کشتی شود و اگر هم گمراه شد، باید به خانه اهل بیت پناه ببرد تا از گمراهی نجات یابد و در امنیت کامل به‏سر ببرد.
پیامبر گرامی اسلام(ص)در احادیث متعدد دیگری نیز این معنا را به تعبیرهای متفاوت بازگو کرده است.ایشان درباره اثر محبت اهل بیت در تکمیل ایمان انسان می‏فرماید:«هر کس در حالی که دوستدار اهل بیت است، از دنیا برود، مثل کسی است که مؤمن است و ایمانش در اثر محبت به اهل بیت کامل شده است.» (25)
بنابر فرمایش پیامبر، تأثیری که محبت اهل بیت در تکمیل ایمان مؤمنان و رهایی از عوامل ضلالت بخش دارد، آن‏ها را به جایگاه رفیعی می‏رساند که فقط شهیدان راه حق و حقیقت از آن برخوردارند. (26)
از نظر پیامبر گرامی اسلام(ص)، همان‏طور که محبت اهل بیت در تکمیل ایمان انسان و نجات او از گمراهی تأثیر فراوانی دارد، میزان دشمنی نسبت به اهل بیت نیز در پیمودن سیر قهقرایی و گمراهی تأثیر سترگی دارد و اگر فردی به این دشمنی ادامه دهد.و با همین حال از دنیا برود مثل کسی است که کافر از دنیا رفته است. (27) .

4.آثار اخروی محبت به اهل بیت

محبت به اهل بیت، علاوه بر آثاری که ذکر شد، آثار اخروی متعددی دارد.پیامبر گرامی اسلام در حدیث‏های‏ متعدد، آثار مثبت اخروی محبت به اهل بیت را به مسلمانان گوشزد کرده است.بر اساس فرمایش ایشان، یکی از آثار اخروی محبت به اهل بیت این است که هر کس بر حب آل محمد از دنیا برود، خداوند گناهان او را می‏بخشد و عفو می‏کند. (28)
پیامبر در حدیثی دیگر می‏فرماید:«هر کس که دوستدار اهل بیت باشد و در چنین موقعیتی از دنیا برود، مثل کسی است که از گناهان خویش توبه کرده است.» (29)
پیامبر گرامی اسلام همین معنا را در حدیثی دیگر و با تعبیری دیگر بیان فرموده است:«هر کس دوستدار علی(ع)باشد، این محبت به علی باعث می‏شود که گناهانش بلعیده شوند و از بین بروند؛همان‏طور که آتش هیزم را می‏بلعد.» (30)
به قول مولوی:
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
از دیدگاه پیامبر، از آثار دیگر محبت اهل بیت و بعد از آن، این است که اگر کسی با محبت اهل بیت از دنیا برود، در هنگام مرگ ملک الموت به او بشارت می‏دهد که تو وارد بهشت می‏شوی.بعد از آن، دو فرشته نکیر و منکر نیز به او رفتن به بهشت را بشارت می‏دهند. (31)
بر اساس فرمایش پیامبر، یکی از آثار محبت به اهل بیت هنگام قرار گرفتن انسان در قبر این است که اگر در قلب کسی نسبت به اهل بیت دوستی وجود داشته باشد، خداوند قبرش را محل زیارت ملائکه رحمت خویش قرار می‏دهد. (32) بر اساس حدیث دیگری، خداوند در قبرش دو در به سوی بهشت می‏گشاید. (33)
پیامبر درباره اثر محبت به اهل بیت در روز قیامت می‏فرماید:«کسی که محبت اهل بیت در آشیانه قلبش رسوخ کرده باشد.روز قیامت او را با عزت و احترام فراوان به سوی بهشت می‏برند؛همان‏طور که عروس را با عزت و ناز فراوان از خانه پدرش به خانه شوهرش می‏برند.» (34)
پیامبر(ص)در حدیث دیگری به طور خلاصه می‏فرماید:«محبت امتم نسبت به من و اهل بیتم، در هفت موضع بسیار مهم برای آن با مفید است.این مواضع هفتگانه عبارتند از:هنگام وفات، داخل قبر، هنگام برانگیخته شدن از قبر، نزد کتاب و هنگام حسابرسی به اعمال و نزد میزان در پل صراط.» (34)
همان‏طور که محبت به اهل بیت آثار اخروی مثبت و فراوانی دارد، دشمنی نسبت به اهل بیت نیز آثار اخروی منفی دارد.پیامبر(ص)فرموده استک«هر کس نسبت به اهل بیت من دشمنی داشته باشد و با همان حالت از دنیا برود، روز قیامت از قباحت و زشتی این کارش آگاه می‏شود و با تمام وجود از رحمت واسعه الهی ناامید می شود.» (35)
در حدیث دیگری از پیامبر(ص)می‏خوانیم:«اگر کسی با نفرت و دشمنی نسبت به اهل بیت از دنیا برود، هرگز بوی بهشت را استشمام نمی‏کند.» (36)
از آثار متعدد مثبت اخروی محبت به اهل بیت نباید تعجب کرد، زیرا چگونه ممکن است خداوندی که حتی محبت انسان ظالمی نسبت به یک حیوان را بی‏پاسخ نمی‏گذارد و در عالم برزخ عذاب را از او رفع می‏کند (37) ، محبت به اهل بیت را که منشأ کمالات و فضایل متعدد هستند، فراموش کند؟

ج)راه‏های ابراز محبت نسبت به اهل بیت

بعد از آن‏که با اهمیت و آثار محبت به اهل بیت آشنا شدیم، این سؤال مطرح می‏شود که ما از چه راه‏هایی می‏توانیم، نسبت به شخصیت والامقام اهل بیت ابراز محبت کنیم؟
هر فردی می‏تواند از راه‏های متفاوتی به مقام شامخ اهل بیت احترام بگذارد و محبت صادقانه خویش را به آن‏ها ابراز کند.در این‏جا به برخی از این راه‏ها اشاره می‏کنیم:

1.معرفت نسبت به اهل بیت

اولین و مهم‏ترین راه ابراز محبت به اهل بیت، آگاهی از معرفت و کمالات و فضایل وجودی شخصیت آن‏هاست.زیرا محبتی که از طریق شناخت و معرفت به دست نیاید، یک محبت احساسی محض است.این نوع محبت، همان‏گونه که ممکن است خیلی سریع در قلب ایجاد شود، به همان ترتیب ممکن است خیلی سریع نیز از قلب زایل شود.به همین دلیل در روایات، یکی از وظایف مهم امت در برابر امام، معرفت نسبت به شخصیت امام است و گفته‏اند، اگر کسی از دنیا برود، در حالی که نسبت به امام زمانش معرفت نداشته باشد، به سان کسی است که در زمان جاهلیت از دنیا رفته است؛ (38) یعنی قلبش به نور اسلام منور نشده است.
حال این پرسش مطرح می‏شود که:از چه راه‏هایی می‏توانیم نسبت به اهل بیت معرفت پیدا کنیم؟
اولین راه معرفت نسبت به سیره اهل بیت آن است که یک بار تاریخ پرفراز و نشیب حیات اهل بیت را مطالعه کنیم تا از مواضع مختلف آن‏ها در جنگ‏ها و صلح‏ها، پیروزی‏ها و شکست‏ها، غم‏ها و شادی‏ها، هنگام فقر و ثروت، در اوج حاکمیت ظاهری و در هنگام اسارت و زندان، و از رابطه عاشقانه آن‏ها با خدا و روابط محبت‏آمیز با همسران و فرزندان و با مردان و زنان مؤمن، آگاه شویم.
راه دیگر، تأمل و تفکر درباره گفتار حکمت‏آمیز آن‏ها در زمینه‏های گوناگون است.

2.اطاعت از اهل بیت

طریق دیگر ابزار محبت به اهل بیت آن است که به فرمان‏های آن‏ها گوش جان بسپاریم و به فرمان‏هایی که برای اعتلای دین حق و تکامل روحمان صادر شده است، به صورت دقیق عمل کنیم و هنگامی که ما را از انجام برخی اعمال برحذر داشته‏اند به طور کامل از آن‏ها(محرمات) بپرهیزیم.زیرا نمی‏توان ادعای محبت کسی را کرد، اما به فرمان‏ها و نهی‏های او وقعی ننهاد.بزرگ‏ترین نشانه صدق ادعای محب آن است که عملی خلاف رضای محبوبش انجام ندهد.
یکی از راه‏هایی که می‏تواند برای اطاعت بیش‏تر ما از اهل بیت مؤثر باشد، این است که بدانیم اهل بیت چه عنایات و تفضلات خاصی نسبت به محبان خویش دارند و متّصف به چه فضایل و سجایای اخلاقی هستند.این نکته در روایات متعدد به شکل‏های متفاوت بازگو شده است.
امام سجاد(ع)می‏فرمایند:«نام‏های پیروان ما و اسامی پدرانشان ثبت شده و شناخته شده‏اند.خداوند از ما و آنان پیمان گرفته است، هرجا که ما وارد می‏شویم، آنان نیز وارد شوند.» (39)
امام صادق(ع)می‏فرماید:«ما هرجا که باشیم، شیعیانمان با ما هستند.» (40)
بر همین اساس است که امام صادق(ع)در ادامه آیه «ان الینا ایابهم ثم ان علینا حسابهم» 41 می‏فرماید:«چون روز قیامت فرا رسد، خداوند حسابرسی شیعیان ما را بر عهده ما می‏گذارد.» 42
و در حدیث دیگری نیز می‏فرماید:«ما برای پیروان خویش شفاعت می‏کنیم و خداوند هم شفاعت ما را رد نمی‏کند.» 43
البته عنایات اهل بیت نسبت به پیروان خویش فقط به زندگی اخروی آن‏ها محدود نیست، بلکه بر اساس آنچه از معارف الهی به دست ما رسیده است، نقش و فایده وجودی اهل بیت حتی تنها شیعیان و پیروان آن‏ها نیست، بلکه آن‏ها واسطه فیض بین حضرت حق و همه مخلوقات او هستند.این معنا به صورت بسیار زیبایی در زیارت «جامعه کبیره»چنین بیان شده است:«خداوند به واسطه شما عالم آفرینش را آغاز کرد و به وسیله کتاب، آفرینش را ختم می‏کند و به خاطر شما باران و ابر می‏فرستد و به سبب شما آسمان را نگه می‏دارد که جز با اذن او بر زمین نیفتد و به واسطه شما غم، اندوه و رنج‏ها از دل‏ها برطرف می‏شود...» 44
در فراز دیگر این دعا اهل بیت، طریق و پل برای رسیدن به معرفت و برکت اصلی و معادن حکمت، همچنین حافظان اسرار الهی و حاملان کتاب عرشی معرفی می‏شوند:«درود بر شما که دل‏هایتان محل معرفت خدا، مسکن برکت حق، معدن حکمت الهی و حافظ اسرار الهی و حامل کتاب الهی است.» 45
در همین دعا، درباره فضایل و سجایای اخلاقی اهل بیت و واسطه فیض الهی بودن آن‏ها چنین می‏خوانیم: «درود بر شما ای خاندان نبوت، و موضع و دایع رسالت، و محل نزول ملائک، و هبوط انوار ولی خدا، و معدن رحمت حق و گنج‏های علم و معرفت الهی، و صاحبان منتهای علم و اصول صفات کریمه و پیشوای امم، و ولی نعمت‏های روحانی، و ارکان بزرگواری و نیکوکاری، و عماد نیکویان عالم، و بزرگ و قائد بندگان، و ستون‏های محکم شهر علم، و درهای ایمان، و امین اسرار خدای رحمان...» 46
و درباره نقش ائمه در هدایتگری چنین می‏خوانیم: «درود بر شما امامان و راهنمایان راه حق و چراغ‏های تاریکی‏های امت و پرچمداران علم و تقوا و خردمندان بزرگ...و صاحب دعوت به سوی مهمترین کمال.» 47
در فراز دیگر این دعا، نقش اصلاحگری ائمه در امور دینی و اجتماعی چنین تبیین می‏شود:«پدر و مادر و جانم فدای شما.به واسطه ولایت و پیشوایی شما، خدا نشانه‏های دینمان را به ما آموخت و آنچه از دنیایمان تباه شده بود، اصلاح کرد و به واسطه پیشوایی شما سخن تمام شد و نعمت عظمت یافت و تفرقه‏ها به همدلی گرایید....» 48

3.ذکر فضایل اهل بیت

یکی دیگر از راه‏های ابراز محبت به اهل بیت آن است که در زمان ولادت آن‏ها و در ایام شهادتشان، مراسمی برگزار کنیم و فضایل و سجایای اخلاقی و کلمات حکمت‏آمیز آن‏ها را بازگو کنیم و از آن‏ها به عنوان الگوهایی راستین؛در زندگی خویش بهره گیریم.
امام صادق(ع)درباره تأثیر یاد خدا و ذکر فضایل اهل بیت در زندگی اخروی انسان می‏فرماید:«هر گروهی که در مجلسی جمع شوند، و خدا و ما را یاد نکنند، آن مجلس در روز قیامت مایه حسرت آنان خواهد شد.» 49
امام رضا(ع)می‏فرمایند:ذکر فضایل اهل بیت باعث آشنایی بیش‏تر مردم با اهل بیت و در نهایت، پیروی آن‏ها از ایشان می‏شود.فرمایش امام چنین است:«اگر مردم خوبی‏های حرف‏ها و تعالیم ما را بشناسند، از ما پیروی می‏کنند. 50
بیان این نکته خالی از لطف نیست که از یک جهت می‏توان فضایل اهل بیت را به دو دسته تقسیم کرد:
1.دسته‏ای از فضایل مربوط به خلقت و سرشت متعالی و نور خدایی آن‏هاست.این فضایل جزو الطاف خاص حضرت حق نسبت به اهل بیت است و افراد دیگر هرچه تلاش کنند، نمی‏توانند به این قسم از فضایل دست یابند.در این دسته از فضایل، جنبه عملی و سرمشق‏گیری وجود ندارد.
2.فضایل دیگری در ائمه وجود دارد که افراد دیگر می‏توانند به اندازه سعه وجودی خویش خود را به این فضایل متصف کنند.به بیان دیگر، امکان تأسی به این‏ فضایل، برای غیر اهل بیت وجود دارد.
ذکر قسم اول فضایل، شاید در همه محافل مناسب نباشد.افرادی هستند که به هر دلیلی ظرفیت شنیدن این فضایل را ندارند و حتی ممکن است، منکر آن‏ها باشند. ذکر این فضایل بدون ایجاد زمینه مناسب، حتی ممکن است باعث فاصله گرفتن آن‏ها از اهل بیت شود. بدین دلیل توصیه می‏شود، بر فضایل دسته دوم بیش‏تر تأکید شود و در صورت مستعد بودن افراد یا ایجاد زمینه مناسب در مخاطبان، فضایل قسم اول بیان شوند.
امام صادق(ع)همین معنا را برای یکی از صحابه خویش به نام مدرک بن هزهاز چنین بیان فرمود:«رحمت خدا بر کسی که مودت مردم را به سوی ما بکشد، به آنان سخنانی از ما بگوید که آن‏ها را می‏شناسند و می‏پذیرند و آنچه را حالت انکار و عدم پذیرش دارد، نگوید.» 51
اگر در بیان این فضایل از تکنیک‏های متفاوت هنری نیز استفاده شود، قطعا برای مخاطبان جذابیت بیش‏تری خواهد داشت و بیش‏تر آن‏ها را به سوی تأسی از اهل بیت سوق می‏دهد.

4.تعظیم و تکریم در برابر ذکر نام اهل بیت

یکی از راه‏های ابراز محبت به ائمه آن است که نام آن‏ها را با تکریم و احترام یاد کنیم و همراه با ذکر نام‏های آن‏ها، درود و صلوات بفرستیم، و در هنگام ذکر نام امام زمان(عج)از جا برخیزیم و دست بر سر نهیم.در احادیث مؤکدا توصیه شده است که هنگام شنیدن نام پیامبر گرامی اسلام(ص)بر او درود بفرستید.خود ائمه نیز با شوق و احترام از پیامبر(ص)و حضرت فاطمه(س) و اهل بیت یاد می‏کردند و این شیوه را به مخاطبانشان می‏آموختند.رسول خدا(ص)دست حضرت فاطمه زهرا(س)را می‏بوسید، به احترام او برمی‏خاست، او را در جای خودش می‏نشاند، بر دستان و دهان او بوسه می‏زد و بارها می‏فرمود:«پدرت به فدایت، پدر و مادرم به فدایت.» 52
از امام صادق(ع)درباره حضرت قائم(عج)پرسیدند که آیا او متولد شده است؟حضرت فرمودند:«نه، ولی اگر من او را دریابم، در طول حیاتم خدمتگزار او خواهم بود.» 53
سکونی در دیدار با امام صادق(ع)وقتی به آن حضرت خبر داد که خداوند به او دختری عطا کرده است، حضرت پرسید:«او را چه نامیده‏ای؟»
گفت:«فاطمه»
امام فرمود:«آه، آه.»
سپس دست بر پیشانی نهاد و به او توصیه کرد:«حال که نامش را فاطمه نهاده‏ای، به او ناسزا مگو و او را مزن.» 54

5.نامگذاری فرزندان خویش با نام‏های اهل بیت

یکی از راه‏های ابراز محبت به اهل بیت، این است که مسلمانان نام فرزندان خود را از نام اهل بیت اقتباس کنند تا از این طریق، نام پرخیر و برکت اهل بیت را جاودانه نگه دارند.
شخصی به نام ربعی بن عبد الله به حضور امام صادق(ع)رسید و پرسید:«من نام فرزندانم را از نام شما و پدران شما اقتباس و نامگذاری می‏کنم.آیا از این کار سودی می‏برم؟»امام صادق(ع)در پاسخ فرمود:«آری، سوگند به خدا، دین چیزی جز دوستی با آل محمد نیست.» 55

6.رابطه داشتن با اهل بیت

یکی دیگر از راه‏های ابراز محبت به اهل بیت، رابطه داشتن با آن‏هاست.از جمله راه‏های ارتباط با اهل بیت، زیارت مرقد مطهر آنان است.به همین دلیل است که در روایت‏ها برای زیارت مرقد اهل بیت ثواب بسیار ذکر شده است.از طریق زیارت، یک رابطه قلبی میان مؤمنان و اهل بیت ایجاد می‏شود و با استمرار آن، ارتباط قلبی قوی‏تر می‏شود.به همین خاطر، پیامبر گرامی اسلام فرموده است:«زیارت باعث افزایش و توسعه مودت میان اهل بیت می‏شود.» 56

زیرنویس

(1).لا تبذلن ودّک اذا لم تجد موضعا:اصغر ناظم‏زاده قمی، جلوه‏های حکمت، ص 568.
(2).احبونی لحب الله عزوجل و احبّوا اهل بیتی لحبی:محمدی ری‏شهری، میزان الحکمه، ج 2، ص 236.
(3).لا یؤمن احدکم حتی اکون احب الیه من ولده و والده و الناس اجمعین.علاء الدین
المتقی بن حسام الدین الهندی:کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، ج 1، حدیث 70، ص 37.
(4).و الذی نفسی بیده لا یؤمن احدکم حتی اکون احب الناس الیه من والده و ولده: همان، حدیث 71، ص 38.
(5).سئل علیه السلام:کیف کان حبکم للرسول(ص)؟فقال کان و الله احب الینا من اموالنا و اولادنا و امهاتنا و آبائنا و من الماء البارد علی الظمأ:اصغر ناظم‏زاده قمی، «جلوه‏های حکمت»، ص 150.
(6).هم دعائم الاسلام و ولائج الاعتصام، بهم عاد الحق فی نصابه و انزاح الباطل عن مقامه، و انقطع لسانه عن منبته، عقلوا الدین و عایة و رعایة، لا عقل سماع و روایة. هم کنوز الایمان، و معادن الاحسان، ان حکموا عدلوا، و ان حاجوّا خصموا:همان، ص 74.
(7).موضع سره و لجأ امره و عیبه علمه و موئل حکمه و کهوف کتبه و جبال دینه.بهم اقام انحناء ظهره:سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، خطبه 2، ص 74.
(8).لا یقاس بآل محمد صلی الله علیه و آله من هذه الامه احد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا.هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفی الغالی، و بهم یلحق الناس و لهم خصائص حق الولایه و فیهم الوصیة و الوارثة:همان.
(9).نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب.و لا تؤتی البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمی سارقا:همان، خطبه 154.
(10).محمد شجاعی، مقالات:طریق عملی تزکیه، سروش، چاپ سوم، 1379، ج 2، ص 117 و 118.
(11).شیخ عباس قمی، سفینه البحار، ج 2، ص 170.
(12).عبد الرحمن بن محمد الانصاری(ابن دباغ)، عشق اصطرلاب اسرار خداست، ترجمه قاسم انصاری، ص 68.
(13).همان، ص 67 تا 69.
(14).سوره شوری، آیه 23.
(15).مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 23، ص 402 و 403.
(16).شعراء، آیه 109.
(17).سوره سبا، آیه 47.
(18).سوره شوری، آیه 23.
(19).سوره فرقان، آیه 57.
(20).مکارم شیرازی و دیگران.تفسیر نمونه.ج 15.ص 132 و 133؛ج 18، ص 143 تا 145؛ج 20، ص 402 و 403 و 406 تا 410.
(21).ابی نصر الحسن بن الفضل الطبرسی، مکارم الاخلاق، ص 669.
(22).همان، ص 670.
(23).همان، ص 670.
(24).سوره بقره، آیه 58.
(25).الا و من مات علی حب آل محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان:مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 20، ص 413.
(26).من مات علی حب آل محمد مات شهیدا:همان، ج 2، ص 413.
(27).الا و من مات علی بغض آل محمد(ص)مات کافرا:همان، ص 414.
(28).الا و من مات علی حب آل محمد(ص)مغفورا له:همان، ص 413.
(29).الا و من مات علی حب آل محمد تائبا:همان، ص 413.
(30).حب علی یأکل الذنوب کما تاکل النار الحطب:محمدی ری‏شهری، میزان الحکمه، چ 1، ص 202.
(31).الا و من مات علی حب آل محمد بشره ملک الموت بالجنه ثم منکر و نکیر:مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 20، ص 413.
(32).الا و من مات علی حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملائکة الرحمه:همان، ص 413.
(33).الا و من مات علی حب آل محمد فتح له فی قبره بابان الی الجنة:همان، ص 413.
(34).همان، ص 413.
(35).محمدی ری‏شهری، میزان الحکمه، ج 2، ج 3203، ص 237.
(36).ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج 20، ص 414.
(37).همان، ص 414.
(38).محمد عوفی، جوامع الحکایات، بازنویسی به قلم محمد محمدی اشتهاردی، ص 198-197.
(38).من مات و هو لا یعرف امام زمانة مات میته جاهلیة:محمدی ری‏شهری، میزان الحکمه، ج 1، ص 171.
(39).ان شیعتنا لمکتومون معروفون باسمائهم و اسماء آبائهم اخذ الله المیثاق علینا و علیهم یردون مواردنا و یدخلون مداخلنا:علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 23، ص 313.
(40).اینما نکون فشیعتنا معنا:همان، ج 8، ص 41.
(41).سوره غاشیه، آیه 26.
(42).اذا کان یوم القیامة جعل الله حساب شیعتنا علینا:علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 7، ص 203.
(43).نشفع لشیعتنا فلا یردّنا ربّنا:همان، ج 8، ص 41.
(44).بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث و بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض الاباذنه و بکم ینفس الهمّ و یکشف الضر...:شیخ عباس قمی مفاتیح الجنان، ص 1081-1080.
(45).السلام علی محال معرفة الله و مساکن برکة الله و معاون حکمة الله و حفظة سر الله و حملة کتاب الله...:همان، ص 1073-1072.
(46).السلام علیکم یا اهل بیت النبوة و موضع الرسالة و مختلف الملائکة و مهبط الوحی و معدن الرحمة و خزان العلم و منتهی الحلم و اصول الکرم و قادة الامم و اولیاء النعم و عناصر الابرار و دعائم الاخیار و ساسة العباد و ارکان البلاد و ابواب الایمان و امناء الرحمن...:همان، ص 1072.
(47).السلام علی ائمة الهدی و مصابیح الدجی و اعلام التقی و ذوی النهی...و الدعوة الحسنی:همان، ص 107.
(48).و امن و تسی بموالاتکم علّمنا الله معالم دیننا و اصلح ما کان فسد من دنیانا و بموالاتکم تّمت الکلمه و عظمت النعمة و ائتلفت الفرقة:همان، ص 1082.
(49).ما اجتمع قوم فی مجلس لم یذکروا الله و لم یذکرونا الا کان ذلک المجلس حسرة علیهم یوم القیمة:محمد تقی مصباح یزدی، ره‏توشه، پندهای رسول اکرم(ص)به ابوذر، ص 265.
(50).ان الناس لو علموا محاسن کلامنا لا تبعونا:ثقه الاسلام کلینی، الکافی، ج 1، ص 193.
(51).رحم الله امرا اجترّ مودّه الناس الینا، فحدثهم بما یعرفون و ترک ما ینکرون: علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 2، ص 68.
(52).العوالم.ج 11، ص 136؛به نقل از:جواد محدثی، عشق برتر.
(53).علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 2، ص 361.
(54).تهذیب، ج 8، ص 112؛به نقل از:جواد محدثی، عشق برتر ص 53-52.
(55).لیس الدین الا حبنا آل محمد:تفسیر جامع، ج 1، ص 419، به نقل از:محمدی اشتهاردی، داستان‏ها و پندها، ج 5، ص 127.
(56).الزیارة تنبت المودة، محمدی ری‏شهری، میزان الحکمه، ج 4، ص 298.
جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : محبت از نگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : عشق و محبت از منظر قرآن كريم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اخلاق قرآنى حكمت لقمانى

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ملاك هاي قرآني تشخيص دوست از دشمن

ملاك هاي قرآني تشخيص دوست از دشمن

قادر مولايي

انسان ها به همان اندازه كه نيازمند دوستان و راه ها و ملاك هايي براي شناخت دوست هستند، به همان اندازه نيز نيازمند راه هاي شناسايي دشمن و ملاك هايي براي شناخت آنان مي باشند، زيرا چنان كه قرآن بيان مي دارد شناسايي دشمنان و آماده سازي براي مقابله با آنان امري بسيار ضروري ولازم است؛ در ضمن هدايت و مصونيت از انحراف در زندگي و دست يابي به كمالات و خوشبختي دنيوي و اخروي نقش و جايگاه مهم و اساسي دارد.
داشتن ملاك ها و معيارهايي براي شناسايي دشمن از دوست از آن جا لازم است كه بسياري از دشمنان براي دست يابي به اهداف خود رفتاري را در پيش مي گيرند كه امكان شناسايي شان را بسيار كم و محدود مي سازد.
نويسنده باتوجه به اهميت مسئله دشمن شناسي در همه امور و ابعاد زندگي با مراجعه به آموزه هاي قرآني تلاش كرده تا مهم ترين و اساسي ترين ملاك ها و معيارهاي شناسايي دشمن را معرفي كند. با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.

تحليلي از دشمن و دشمني

دشمني در مقابل دوستي و محبت قرار دارد و در اصل به معناي بيزاري، نفرت، عداوت، كراهت و خصومت است (فرهنگ فارس، ج2، ص 1538)
البته از همين واژگان كه براي تعريف و شناسايي مفهوم دشمني استفاده شده، مي توان نوعي تفاوت و مراتب دشمني را نيز به دست آورد؛ زيرا كراهت و نفرت، درجه و مرتبه اي از دشمني را بيان مي دارد ولي عداوت و يا خصومت مرتبه اي بالاتر را به نمايش مي گذارد. به عنوان نمونه خصومت به آن دشمني گفته مي شود كه دشمن با همه شدت تلاش مي كند تا به جنگ و تنازع با ديگري بپردازد در حالي كه به بطلان خود و حقانيت ديگري آگاه است. از اين رو، خصم، كسي است كه با آشكار بودن حق در نزد او به جنگ ديگري مي رود.
رفتارهايي كه يك دشمن انجام مي دهد در سطوح مختلف و گوناگوني است و درجه آن از نظر دشمني متفاوت مي باشد. آزار و اذيت رساني در صورت سلطه بر ديگري (ممتحنه، آيه2) تحقير و توهين به مردم در هنگام سلطه و چيرگي (همان) (تعدي و تجاوز به حقوق آنان (مائده آيه 2) جدال و درگيري كلامي (زخرف آيات 57 و 58) فريبكاري و نيرنگ (اعراف آيه 22 و طه آيات 117 تا 121) مكر و حيله (يوسف آيه 5) و جنگ ويرانگر (آل عمران آيه 103) نمونه هايي از رفتار دشمنان است كه در اين آيات به آنها اشاره شده است.
خداوند در آيات 43 و 45 سوره نساء به اين نكته توجه مي دهد كه انسان ها به علل و اسباب دروني و بيروني ناتوان از شناخت دشمنان و داراي محدوديت آگاهي نسبت به آنان هستند. اين مسئله موجب مي شود كه به سادگي نتوان همه دشمنان را شناخت؛ زيرا برخي از دشمنان از راه مكر و فريب و نيرنگ و از راه دوستي وارد مي شوند كه امكان شناسايي آنان را كاهش مي دهد و موقعيت شخص را در خطر مي افكند.
آيه 8 سوره توبه تبيين مي كند كه برخي از دشمنان با پنهان كردن دشمني و كينه خود نسبت به ديگري، موجب مي شوند تا انسان از شناسايي دشمن باز ماند و در دام فريب و نيرنگ آنان قرار گيرد و نتواند دشمن و كينه هاي آتش افروزش را ببيند.
فريب و نيرنگ دشمنان و محدوديت آگاهي و شناخت نسبت به كساني كه مكنونات قلبي خود را پنهان مي كنند و رفتاري ديگر نشان مي دهند كه به ظاهر دوستانه است، موجب مي شود كه مسئله دشمن شناسي و ملاك ها و معيارهاي شناخت آنان، از اهميت و ارزش بالايي برخوردار شود.
خداوند در آياتي چند به اين نكته توجه مي دهد كه محدوديت انسان ها از جمله محدوديت از آگاهي نسبت به قلب ها و دل هاي ديگران، موجب مي شود تا نيازمند اموري ديگر شوند و بتواند به شناسايي دشمنان بپردازند. از اين رو، لازم است كه براي شناخت دشمنان به خداوندي كه آفريدگار و پروردگار بشر است مراجعه شود؛ زيرا خداوند به همه خصوصيات و ويژگي هاي انسان، آگاه و داناست و مي تواند ملاك ها و معيارهايي را ارائه دهد كه انسان بتواند با آن دشمنان را بشناسد.
اين جاست كه ضرورت توجه به وحي براي شناسايي و شناخت دشمنان اهميت مي يابد (نساء آيه 45 و انفال آيه 60) زيرا خداوند در آيات قرآني و وحياني، روش هايي را براي شناخت دشمن ارايه كرده است (آل عمران آيه 118 و نساء آيه 45)
البته خداوند در نهاد آدمي عقلي را قرار داده كه خود يكي از ابزارهاي مهم شناسايي دوست از دشمن است. انسان ها با بهره گيري از اين ابزار ارزشمند مي توانند دشمنان خويش را شناسايي و با توطئه هاي آنان مقابله كنند (آل عمران آيه 118) بنابراين به دلايلي چون نهان بودن كينه و نفرت دشمنان و حيله و فريبكاري آنان، لازم است كه انسان با بهره گيري از خرد و انديشه ورزي، به شناسايي دشمنان بپردازد و همواره بيداري و هوشياري خود را حفظ كند. (توبه آيه 8) زيرا دشمنان از جايي كه انسان نمي داند و يا احتمال هجوم و يورش نمي دهد مورد تجاوز و حمله قرار مي گيرد.
خداوند همواره تأكيد مي كند كه شناخت دشمن عاملي مهم براي مصونيت يابي از توطئه هاي آنان (آل عمران آيه 118) است و عدم بهره گيري از ابزارهاي دروني چون تعقل و انديشه، يا آموزه هاي وحياني مي تواند موجب سلطه و چيرگي دشمنان شده و آدمي را از مسير حركت به سوي كمال و خوشبختي باز دارد.

معيارهاي دشمن شناسي

چنان كه بيان شد، انسان ها داراي محدوديت هاي شديدي نسبت به يك ديگر هستند؛ زيرا نمي توان از دل ها و آن چه در آن مي گذرد آگاه شد. محدوديت ابزارهاي شناخت و پنهان بودن دشمن و رفتارهاي آن و بهره گيري از ابزارهايي چون فريب و نيرنگ مي تواند حتي موجب آن شود كه انسان نتواند دوست را از دشمن تشخيص دهد و به جاي حمله به دشمن، دوستان را از خود براند و يا برنجاند.
اما دشمن هر چند اهل فريب و نيرنگ و پنهان كاري باشد، به شكلي خود را لو مي دهد و باطن خويش را آشكار مي سازد. از اين رو رفتارشناسي دشمن براي شناسايي او لازم و ضروري است؛ زيرا يكي از مهم ترين راه هايي است كه مي توان با آن دشمن را شناخت.
بر اين اساس خداوند در بيش تر ملاك ها و معيارهايي كه براي شناسايي دشمن نشان مي دهد به حوزه رفتارهاي او توجه مي دهد. به اين معنا كه دشمن هر اندازه كه اهل فريب و نيرنگ باشد به سبب رفتارهايي كه مخالف حق و حقانيت است، خود را آشكار مي كند و سرشت خويش را هويدا مي سازد.
در اين جا به مهم ترين ملاك ها و معيارهايي كه مي توان به كمك آن دشمن را شناخت اشاره مي شود:
1- بدخواهي: اصولا دشمن هرگز خواهان خير و خوبي براي انسان نيست. از اين رو هر كاري كه مي كند در راستاي به رنج افكندن اوست. آرزوي ديرين وي رنج و زحمت ديگري است و اگر نتواند آن را به انجام رساند دست كم آرزوي رنج و درد وي را دارد. ازا ين رو از قرار گرفتن انسان در رنج و گرفتاري خوشحال و شادان مي شود، هر چند كه آن را بر زبان نمي راند و يا در چهره نمي آورد. اگر در مجموعه گفتارها و رفتارها و ديگر نشانه ها دقت شود مي توان نشانه هايي از اين بدخواهي را در دشمن مشاهده كرد. خداوند در آيات 118 تا 120 سوره آل عمران از بدخواهي دشمنان به عنوان يك ملاك و معيارشناسي ياد مي كند و خواهان توجه به اين مهم مي شود؛ زيرا انسان هايي كه دوست آدمي هستند ويا نسبت به وي خنثي و بي تفاوت مي باشند، هرگز بدخواه وي نخواهند بود و از اين كه كسي در رنج باشد، خوشحال و شاد نمي شوند.
2. گفتار بغض آلود: بغض، همان كينه و نفرت دروني و بيزاري از كسي و يا چيزي است. كساني كه نسبت به ديگري دشمني دارند، خشم و نفرت خويش را در كلام و سخن خود به خوبي آشكار مي سازند. كساني كه به حوزه رفتارشناسي توجه دارند به آساني مي توانند از آهنگ كلام و سخن شخص دريابند كه وي تا چه اندازه نسبت به ديگري نفرت و بيزاري دارد. سخنان بغض آلود حتي اگر با آرايه هاي زيبا، شيوا وشيرين ادا شود خود را نشان مي دهد. البته برخي به سبب نهان كاري هاي شديد مي توانند بغض و كينه خويش را در وراي كلام بپوشانند ولي همين اشخاص به هرحال لحن و آهنگي در كلام خود دارند كه مي توان از آن دشمني و نفرت را به دست آورد (آل عمران آيه 118)
3. نفاق و دورويي، در رفتار و گفتار، از ديگر ملاك هايي است كه خداوند براي شناسايي دوست از دشمن بيان مي كند. دشمنان برخلاف آن چه مي گويند عمل مي كنند و هرگز ميان كلام و عملشان يگانگي و وفاق نيست. در سخنان خويش بسيار شيرين زبان و خيرخواه و حتي كاسه ازآش داغ تر هستند و در دلسوزي، دايه اي مهربان تر از مادر مي باشند بطوري كه شنوندگان سخنان آنان گمان مي برند كه خيرخواه تر از اين افراد كسي نيست. همواره از مهر و محبت و دوستي و صلح و دمكراسي و آزادي و عدالت چنان سخن مي گويند كه گويي اينان تجسم اين امور هستند و بي هيچ چشم داشتي حاضرند تمام سرمايه مادي ومعنوي خويش را بگذارند تا ديگري به خوشبختي برسد و صلح و عدالت و آزادي و مردم سالاري را درك كند. اين درحالي است كه هدف ايشان جز نفوذ وضربه زدن از در دوستي نيست. لذا هرگاه فرصتي يابند برخلاف شعارهاي انسان دوستانه اي كه مي دهند عمل مي كنند. چنان كه خشونت را براي خود تجويز مي كنند و اجازه مي دهند تا به هرشكلي به اهداف خود برسند. در سخنان خود كبوترهاي آزادي دارند و شاخه هاي زيتون كه نماد صلح و آزادي است در دست گرفته اند، ولي در دستانشان خنجرهاي كينه دارند كه هرگاه شخص به ايشان پشت كند و سستي و ضعف نشان دهد در قلب او فرو مي كنند. از اين رو بخش بسياري از آيات قرآني به مسئله نفاق و منافقان پرداخته است، زيرا آنها دشمنان بسيار خطرناكي هستند كه بايد هوشيارانه با آنان برخورد كرد (آل عمران آيه 118 و نساء آيات 81 و 82 و منافقون آيه 4)
4. دعوت به بدعت: چنان كه گفته شد دشمنان زيرك هرگز آن چه را در دل دارند بروز نمي دهند و راه شناسايي آنان بسيار دشوار است. اما رفتارهايي از خود بروز مي دهند كه مي تواند كار شناسايي را آسان كند. از آن جايي كه دشمن، مخالف آسايش و آرامش شخص يا جامعه است، با همه امور هنجاري، عقلاني و عقلايي كه نظم و امنيت و آسايش و آرامش را به كسي و يا جامعه اي مي بخشد، مخالفت مي ورزند. از اين رو تمام تلاش خويش را به كار مي گيرند تا جامعه و يا شخص از اين گونه رفتارها و كردارها دور باشد. اين گونه است كه بر مسئله بدعت تأكيد خاص و ويژه اي دارند؛ زيرا بدعت ها به معناي دور شدن شخص يا جامعه از اصول و مباني است كه آرامش و آسايش را به وي مي بخشد. لذا هرچيزي را كه بتواند هنجارها و اصول و مباني ارزشي جامعه يا شخصي را بشكند و از ميان ببرد، به عنوان امري مطلوب و ارزشي موردتوجه قرار مي دهند.
و مي كوشند تا آن را در جامعه نهادينه سازي كنند. به عنوان مثال اگر شورش و آشوب و اغتشاش خياباني عامل مهمي براي سلب امنيت و آرامش جامعه و يا آسايش آن است، از اين مسأله به عنوان يك هنجار خوب و مطلوب تعريف و تمجيد مي كنند و مردم را به سوي آن دعوت مي كنند؛ زيرا طرح يك ناهنجاري به عنوان هنجار و تغيير دادن ملاك ها و معيارهاي ارزشي و جايگزين كردن ديگري كه ضدارزشي مي باشد، مي تواند جامعه را به سوي درد و رنجي سوق دهد كه هدف اصلي دشمن است. اين جاست كه يك ضد ارزشي در تبليغات و طرح هاي دشمنان به عنوان يك ارزش مطرح و نهادينه مي شود تا بدخواهي خود را در جامعه اي از خيرخواهي به نمايش بگذارند و رنج و درد را براي شخص يا جامعه به ارمغان آورند.
خداوند در آيات 168و 169 سوره بقره تلاش براي واداشتن مردم به بدعت گذاري و تغيير ارزش ها و تصرف در اصول و مباني جامعه را كاري شيطاني دانسته و آن را ملاك و معياري براي تشخيص دشمن معرفي مي كند. بنابراين لازم است شخص يا جامعه به اين نكته توجه كند كه بدعت ها هرگز براي رشد و تعالي شخصي و يا اجتماعي نيست بلكه طرحي از سوي دشمن براي نفوذ و سلطه و يا در رنج افكني مردم مي باشد.
5- دعوت به فحشا: در ادامه روند تغيير ارزش ها دشمن همواره در اين انديشه است تا از طريق نيروهاي داخلي و همراهي فريب خوردگان، گام هايي براي تسلط يا رنج افكني مردم بردارد. از اين رو دعوت به فحشا و منكر به عنوان يك راهبرد اساسي مورد توجه دشمن است.
كساني كه شخص يا جامعه اي را به منكر و فحشا دعوت مي كنند، بي گمان خيرخواه آنان نيستند، زيرا گسترش فحشا و منكر جز رنج و درد براي شخص و يا جامعه به همراه نخواهد آورد و آدمي را تا هبوط و سقوط همراهي مي كند. خداوند در آيات 168و 169 سوره بقره تبيين مي كند كه يكي از نشانه هاي دشمن، دعوت هايي است كه دشمنان در قالب هاي مختلف براي فحشا و منكر دارند و مردم را به آن تشويق و ترغيب مي كنند؛ زيرا دوست هرگز راضي نمي شود تا شخص گرفتار فحشا و منكري شود كه اندك اندك وي را به سوي تباهي شخصيتي و اجتماعي و روحي و رواني مي برد و مانند خوره، هستي و ظرفيت هاي كمالي اش را نابود مي كند.
6- دعوت به زشتي ها، اصولاً دشمن راحتي و آسايش ديگري را نمي خواهد و از اين كه شخص در آسايش و آرامش باشد و يا جامعه اي از آن بهره مند گردد، ناخشنود و ناراضي است. از اين رو به هر چيزي كه اين چيزها را از وي سلب مي كند به عنوان يك راهكار مي نگرد. از آن جايي كه زشتي ها و كارهاي ناروا و ناهنجار عقلاني و عقلايي و شرعي مي تواند اين آسايش و آرامش را از شخص يا جامعه بزدايد، به عنوان يك ابزار مهم و كارآمد مورد توجه دشمن است. براين اساس دشمنان، مردم را به كارهاي زشت و ناروا دعوت مي كنند و خود نيز گاهي با آنان همگام و همراه مي شوند تا به آن عادت كنند. چنان كه در داستان ترياك خوانده ايم كه دشمنان براي اين كه ملتي بدان عادت كند، به شكل رايگان ترياك مي دادند و شيره آن را مي خريدند تا اين كه به آن عادت كردند و سپس براي آن، قيمت هاي گزاف تعيين كردند كه هم درآمدزا بود و هم ملتي را از تفكر و شادابي باز مي داشت. در اندلس با اعزام دختران زيباي فرانسوي، برنامه نابودي جامعه و تغيير دين را به اجرا گذاشتند. اينها تنها نمونه هاي كوچك است و با خواندن تاريخ مي توان نمونه هاي بسيار ديگري نيز در اين باره يافت.
7-فسادگري: از ديگر كارهايي كه مي توان آن را ملاكي براي شناسايي دشمن از دوست قرار داد، فسادگري است. اصولا دشمن آرزوئي جز رنج و درد براي ديگري ندارد و بدخواه مردم است؛ از اين رو مي كوشد تا با فساد در زمين، آسايش و آرامش را از شخص و جامعه حذف كند. بر اين اساس اموري را تشويق مي كند كه زمينه هاي آرامش و آسايش را مي زدايد. مصرف بي رويه كالاها و ترغيب به اسراف و تبذير و يا بهره گيري نادرست از منابع آب و خاك و از ميان بردن جنگل ها و درياها و مانند آن از اموري است كه دشمن همواره بدان تشويق مي كند. اگر خود بتواند مستقيم در اينكارها دخالت مي كند و اگر نتواند با دعوت ديگران مي كوشد تا فساد و تباهي در زمين گسترش يابد و زمينه هاي آسايش و آرامش از ميان برود. بنابراين مي توان گفت كه هر آن چه موجبات زوال آسايش و آرامش شخص ياجامعه باشد در دستور كار دشمن قرار دارد. انسان هاي هوشيار كساني هستند كه با تفكر و تدبر در رفتارهاي دشمن وي را مي شناسند و اجازه فعاليت را از او سلب مي كنند. (بقره آيات 204 و 205)
8-زمين سوخته: دشمن نسبت به رشد و شكوفايي ملت ها حساس است. از اين رو در برنامه خويش زمين سوخته را به عنوان يك راهبرد در نظر دارد. به اين معنا كه اگر توانست بر سر زميني تسلط يابد كه هيچ وگرنه مي كوشد تا زمينه نابودي كشتزارها و منابع شكوفايي تمدني را فراهم آورد، لذا برنامه تخريب كشتزارها و منابع غذايي مردم را به عنوان يك اصل مورد توجه قرار مي دهد؛ زيرا نابودي كشاورزي و كشتزارها به معناي نابودي امنيت غذايي جامعه و تسلط بر آن است. از اين رو همواره در انديشه تخريب است. روشي كه دولت غاصب اسرائيل در فلسطين اشغالي در پيش گرفته براساس اين اصل استوار است. زمين سوخته طرحي است كه سال هاست اشغالگران در سرزمين فلسطينان به اجرا مي گذارند.
9-نسل كشي: اصولا تخريب كشتزارها و طرح زمين سوخته و ايجاد كمبودهاي غذايي و دارويي و مانند آن و بلكه افزايش فساد و تباهي مانند هم جنس گرايي و فحشا و زنا براي اين انجام مي گيرد تا نسل ها ازميان برود. به اين معنا كه دشمن مي كوشد تا به هر شكلي شده شخص يا جامعه اي را از ميان بردارد. نسل كشي از طريق فسادهاي پيش گفته نمونه هايي از روش هاي به كار گرفته از سوي دشمن است. اگر به فلسطين و يا بالكان توجه شود به سادگي داشته مي شود كه چگونه به هدف نسل كشي از طرق مختلف همه امكانات و ابزارها به كار گرفته شده و مي شود. از اين رو خداوند انسان ها را به هوشياري و تدبر
فرا مي خواند و از آنان مي خواهد تا در رفتارهاي ديگران دقت و تامل كنند كه به چه هدفي كارهايي از جمله گسترش فساد و تباهي را انجام مي دهند و فريب ظاهر دشمنان را نخورند، زيرا هدف اساسي و اصلي آنان، نابودي مردم از جمله مسلمانان و مومنان است. (توبه آيه 89) بنابراين مي توان از مجموعه رفتارهاي آنان دريافت كه نسل كشي و از ميان بردن مومنان در دستور كار اصلي دشمنان است.(بقره آيات 204 و 205) و نبايد به سادگي از كنار بدعت ها و تشويق به منكرات و ناهنجارهاي اخلاقي و اجتماعي آنان گذشت. دعوت به شورش و يا آشوب براي آن است كه نسل مومنان از ميان برداشته شود و نامي و يادي از اسلام و قرآن و ايمان نباشد.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

دشمنان واقعى و پندارى

دشمنان واقعى و پندارى

دكتر احمد بهشتى

ملاك دوستى ها و دشمنى ها ايمان و خدا محورى است. اگر در دوست گزينى و دشمن گريزى, ايمان و رضاى خدا مبنا قرار گيرد, دوستى ها و دشمنى ها سعادت انسان را تكميل مى كند.
مشكل اصلى انسان اين است كه دچار پندارها و اوهام غلط مى شود و دشمنان واقعى را دوست, و دوستان واقعى را دشمن مى پندارد. اگر عقل بر احساس غلبه كند, انسان دشمنان واقعى را دوست و دوستان واقعى را دشمن نمى انگارد. اين مشكل, تنها گريبان گير انسانهاى نابالغ نيست. انسانهاى بالغ هم گرفتار اين مشكل مى شوند. خام بودن و ناپختگى, وجه مشترك انسانهاى بالغ و نابالغى است كه به جاى روىآوردن به دوستان واقعى به دوستان پندارى كه همان دشمنان واقعى مى باشند, روى مىآورند.
رهبران دينى كوشيده اند كه دوستان و دشمنان واقعى را به انسان بشناسانند, تا گرفتار دوستان و دشمنان پندارى نشود. آنان نه تنها دوستان و دشمنان واقعى و بدون واسطه را, بلكه دوستان و دشمنان با واسطه را هم معرفى كرده اند. به همين جهت است كه اميرالمومنين(ع) فرمود:
((اصدقك ثلاثه و عداوك ثلاثه))1.
((دوستان تو سه كس و دشمنان تو سه كس اند)).
سپس در توضيح و معرفى آنها فرمود:
((فصدقاوك: صديقك و صديق صديقك و عدو عدوك))2.
((دوستان تو عبارتند از دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن تو)).
((و عداوك: عدوك و عدو صديقك و صديق عدوك))3.
((و دشمنان تو, دشمن تو, و دشمن دوست تو و دوست دشمن تواند)).
حضرتش در وصيت به امام مجتبى(ع) فرمود:
((الصديق من صدق غيبه ... رب بعيد قرب من قريب و قريب بعد من بعيد... و من لم يبالك فهو عدوك))4.
((دوست كسى است كه پنهانش صادق باشد... چه بسا دورى كه از نزديك, نزديك تر است و چه بسا نزديكى كه از دور, دورتر است. هركس به سرنوشت تو اهميت نمى دهد, دشمن توست)).
آرى ملاك دوستى و دشمنى, خويشاوندى و علايق سببى و نسبى و عدم آنها نيست. چنانكه ملاك دوستى و دشمنى, هم نژادبودن و هم خون بودن و هم وطن بودن و هم طايفه بودن و هم قبيله بودن و عدم آنها نيست. چه بسا دو انسانى كه از نظر نژاد و خون و خاك و طايفه و قبيله و رنگ پوست, هيچگونه سنخيتى با يكديگر ندارند, بهترين دوست و برترين يار غمخوار يكديگرند و در مقابل, آنهايى كه از همه جهات فوق با يكديگر سنخيت دارند, دشمن جان و آبرو و ناموس يكديگرند.
قرآن كريم, اهل ايمان را از دشمنى نزديك ترين افراد به آنها برحذر داشته و چنين فرموده است: ((يا يها الذين آمنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم))5.
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد, برخى از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند. از آنها پرهيز كنيد)).
طبعا دشمنى اينها لازم نيست دشمنى با مال و جان و سلامت انسان باشد. بلكه دشمنى آنها با ايمان است و ممكن است به خاطر دشمنى با ايمان, به جان و مال و سلامت انسان نيز لطمه وارد كنند. خطرناك ترين دشمنان, كسانى هستند كه خود را دوست انسان مى شمارند و حتى حاضرند براى انسان فداكارىهايى هم داشته باشند, ولى دوستى آنها دوستى معنوى و روحى و ايمانى نيست. اينان دوست بدن و دشمن روح انسانند. به گفته شاعر:
يار بد بدتر بود از مار بد
تا توانى مى گريز از يار بد
مار بد تنها همى بر جان زند
يار بد بر جان و بر ايمان زند
آن همسران و فرزندانى دوستان واقعى و صميمى شمرده مى شوند كه انسان را در راه ديندارى و تقوا و بالابردن سطح معرفت, يارى رسانند و معنويات خانواده و محيط زندگى را فداى ماديات نكنند و از خواسته ها و توقعات بيهوده بپرهيزند و در راه تمين صفا و طراوت و پاكى خانواده تلاشگر باشند و در اين راه از هيچگونه فداكارى و كمك و خدمت, اغماض نكنند. در غير اين صورت, نبايد به محبت و غيرت و تعصب آنها كه به ملاكهاى مادى و شيطانى آلوده اند, دلخوش و مطمئن و اميدوار بود.
پدر و مادر نيز فرزندان خود را دوست مى دارند و چه بسا در دوستى دچار افراط و تفريط مى شوند و با همين افراط و تفريط خود, فرزندان محبوب خود را به مهلكه مى اندازند. اگر در دوستى ها تعادل و ميانه روى نباشد, هيچ كس سعادتمند نمى شود. در دوستى هاى متعادل هم بايد ملاك, سعادت روحى و معنوى, بلكه سعادت همه جانبه باشد. در حقيقت, بايد ملاك همه دوستى ها و دشمنى ها خدا باشد. طراوت و لطافت اين دوستى كارساز و چاره ساز است و رشته آن به قدرى استحكام دارد كه هرگز پاره شدنى و گسستنى نيست. اينگونه دوستى ها تا ابد, ادامه مى يابد. خداوند به ما دستور مى دهد كه از دوستى دشمنان خدا پرهيز كنيم و ملاك دوستى هاى خود را ايمان قرار دهيم. از اينرو مى فرمايد:
((يا يها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوكم ولي تلقون اليهم بالموده))6.
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد, دشمن من و دشمن خود را كه با آنها طرح دوستى مى افكنيد, اولياى خود قرار ندهيد)).
از سوى ديگر در دعاهاى قرآنى آمده است كه:
((ربنا غفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لا تجعل فى قلوبنا غلا للذين آمنوا ربنا انك رووف رحيم))7.
((پروردگارا, ما را و برادران ما را كه پيش از ما ايمان آوردند, بيامرز و كينه كسانى كه ايمان آورده اند, در دل هاى ما قرار نده, پروردگارا, تو مهربان و رحيمى)).
انسان بايد هوشيار باشد و افرادى را براى دوستى برگزيند كه مورد رحم خداوند باشند و كارى نكرده باشند كه خشم خداوند را بر خود برانگيزانند.
در حقيقت, دوستى با بندگان مورد رحم خدا, گرايش به سوى رحمت خداوند و ترك دوستى با بندگان مورد غضب خدا, گريز از خشم و غضب اوست. دستور قرآن در اين زمينه چنين است:
((يا يها الذين آمنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم قد يئسوا من الاخره كما يئس الكفار من صحاب القبور))8.
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد, با مردمى كه خداوند بر آنها خشمگين شده, طرح دوستى نيفكنيد, آنها از آخرت نوميد شده اند. همانگونه كه كافران از اهل قبور, نوميد شداه دند)).
جالب اين است كه در آيات مربوط به دوست گزينى و دشمن گريزى, روى سخن با توده مردم نيست. بديهى است كه توده مردم در مسير دوست گزينى و دشمن گريزى به طور عمده, گرايش مادى و دنيوى دارند و به همين جهت است كه در ميان آنها كمتر گذشت و ايثار ديده مى شود. حتى اگر گذشت و ايثار هم داشته باشند, باز هم بر محور منافع مادى و دنيوى است. در كار آنها آن اندازه كه غريزه حاكم است, عقل حاكم نيست و اگر عقل حاكم باشد, عقل حسابگر و منفعت طلب است, آنهم نه حساب معنوى و منفعت همه جانبه دنيوى و اخروى كه اگر اين باشد, كمال مطلوب است.
براى توده مردم, محور قرار دادن خدا و صفات جميل خدايى در دوست گزينى و دشمن گريزى نمى تواند به عنوان درس اول زندگى محسوب شود. مى توان گفت: اين, درس آخر است, نه درس اول و نه درسهاى وسط. تا انسان در صراط مستقيم كمال و معنويت, گامهايى برندارد و مراحلى را پشت سر نگذارد, به مرحله اى كه خدا را محور و اصل و مبناى همه دوستى ها و دشمنى ها قرار دهد, نمى رسد; چرا كه در اين مرحله, بايد همه چيز و همه كس را به خاطر خدا دوست بدارد و از هركه و هرچه غير خدايى است, پرهيز كند. تا انسان از برهوت نفس اماره خارج نشود و گام در وادى ايمن قلب نگذارد, به چنين مرتبه اى نائل نمى شود. آنان كه در طبيعت مادى و جسمانى غوطه ورند, مقامى برتر از حيوانات و نباتات ندارند و ظرفيت ندارند كه مسله حساس خدا محورى براى آنها مطرح شود و آنان كه از مرتبه طبع گذشته و به مرتبه نفس رسيداند, ولى با هواهاى نفسانى مبارزه نكرده اند, بايد به آنها جهاد نفس آموخت و براى اين كه بتوانند در اين جهاد پيروز شوند, بايد آنها را متوجه دشمنى خطرناك كرد كه با اولاد آدم, دشمنى ديرينه و آشتى ناپذير دارد. بايد به آنها گفت:
((لم عهد اليكم يا بنى آدم لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين))9.
((اى فرزندان آدم, آيا با شما عهد نبستم كه شيطان را نپرستيد, چه او دشمن آشكار شماست))؟. هرگاه انسان از مرحله نفس خارج شود و موسى وار قدم در وادى ايمن قلب گذارد و نداى ((نا الله رب العالمين))10 را به گوش جان بشنود, اين شايستگى را پيدا مى كند كه به او درس خدامحورى بدهند و به او بياموزند كه دشمن گريزى و دوست گزينى انسان وارسته -كه نفس اماره را به مسلخ برده و ذبحش كرده- چگونه و با چه ملاكى است11.
بى جهت نيست كه قرآن كريم مى فرمايد:
((ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمان ودا))12.
((آنان كه ايمان آورده و اعمال شايسته انجام داده اند, به زودى خداوند براى آنها دوستى و مودت قرار مى دهد)).

نكات آيه فوق

در آيه اى كه ملاحظه شد, سه نكته مطرح است:
1. اگر ايمان را به معناى اعتقاد راسخ قلبى بدانيم, نخستين چيزى كه براى خدايى بودن دوستى ها لازم است, ايمان است. آنان كه نور ايمان در فضاى دلشان نتابيده است, لايق چنين مقامى نيستند.
2. پس از ايمان, نوبت به اعمال صالح مى رسد. كلمه ((الصالحات)) -كه در اصطلاح, جمع محلى به لام است- معناى عموم مى دهد. بنابراين, براى رسيدن به مقام و منزلت دوستى خدايى كافى نيست كه انسان برخى از كارهاى شايسته را انجام دهد, بلكه بايد همه كارهاى شايسته اى كه مقدور اوست, در برنامه اجرائى او باشد و هيچ كار شايسته مقدورى را ترك نكند.
3. دوستى بر مبناى خدامحورى را خداوند به قلب انسان مى افكند. يكى از نعمتهاى بزرگى كه خداوند به انسان عطا مى كند, همين است. اين نعمت, نعمت عام نيست. در حقيقت, ظل نام رحيمى خداست. اگر ظل نام رحمانى خداوند بود, فراگير بود; ولى چون ظل نام رحيمى اوست, مجاهدت لازم دارد, تا شامل حال انسان گردد. اما آنچه ظل رحمانى اوست, بدون مجاهدت, نصيب همگان مى شود و همه را فرا مى گيرد.
فعل ((سيجعل)) فعل حال يا ماضى نيست. اگر حال بود, چنين معنا مى داد كه هم زمان با ايمان و عمل صالح, دوستى الهى حاصل مى شود و اگر ماضى بود, يعنى پيش از آن كه اشخاص به ايمان و عمل صالح روى آورند, دوستى الهى در قلبشان راسخ مى شود. ولى چون فعل مستقبل است, معناى آيه اين است كه پس از گام نهادن در وادى ايمان قلب و پابرجا شدن در راه ايمان و عمل صالح, نوبت به فرا رسيدن مرحله دوستى الهى مى رسد.
فعل مستقبل بر دو قسم است: نزديك و دور. مستقبل نزديك را با حرف ((سين)) و مستقبل دور را با حرف ((سوف)) بيان مى كنند.
در اينجا فعل مستقبل با حرف ((سين)) به كار رفته و اشاره به مستقبل نزديك دارد. بنابراين, خداوند به لطف بى كران خويش, در نزديك ترين فاصله زمانى, بعد از تحقق ايمان و اعمال شايسته, دل را به دوستى خدايى صفا و جلا مى بخشد و تحقق اين وعده را به آينده دور موكول نمى سازد.
هنگامى كه برادران خطاكار يوسف, متنبه شدند و از پدر خواستند كه براى آنها استغفار كند, به آنها گفت: ((سوف ستغفر لكم))13. ((بعدا براى شما استغفار مى كنم)). يعنى وعده داد كه در آينده دور براى آنها استغفار كند; ولى هنگامى كه نزد يوسف به خطاى خود اعتراف كردند, به آنها گفت:
((لا تثريب عليكم اليوم يغفر الله لكم و هو رحم الراحمين))14.
((امروز بر شما ملامتى نيست. خداوند شما را مىآمرزد و او رحيم ترين رحم كنندگان است)).
از اما باقر(ع) نقل شده است كه علت تخير استغفار يعقوب اين بود كه قلب جوان رقيق تر از قلب پير است و جنايت فرزندان يعقوب بر يوسف بود و جنايت آنها بر يعقوب, به خاطر جنايتشان بر يوسف بود; از اينرو يوسف, فورا از حق خود گذشت و يعقوب, عفو فرزندان را به تخير انداخت; چراكه عفو از حق غير بود; از اينرو استغفار را تا سحرگاه شب جمعه به تخير انداخت15.
لطف اين روايت در اين است كه هم از رقت قلب يوسف و هم از حكمت يعقوب, خبر مى دهد. رقت قلب يوسف هم حكيمانه است. چنانكه حكمت يعقوب هم با رقت قلب توم است. ولى رقت قلب جوان, فزون تر است.
يوسف به لطف و كرامت خود بى درنگ برادران را مشمول عفو قرار داد و آنها را به آمرزش الهى مطمئن ساخت و از همان روز, بذر دوستى خدايى را در دلهاى برادران افكند و دوستى خدايى خود را بروز و ظهور بخشيد و برادرانى را كه راه دوستى و دشمنى شيطانى برگزيده بودند, به راه آورد و هنگامى كه پدر از او پرسيد كه برادران با او چه كرده اند, پاسخ داد:
((يا بت لا تسلنى عن صنيع اخوتى و سل عن صنيع الله بى))16.
((پدر, از رفتار برادرانم نپرس, از لطف و احسان خداوند درباره من بپرس)).
آرى وعده خداوند كريم و لطيف اين نيست كه در درازمدت, قلوب مومنان صالح را كانون دوستى خدايى گرداند. بلكه اين عطيه الهى را در كوتاه ترين مدت تحقق مى بخشد.

پى نوشت:

1. نهج البلاغه: ح287 (فيض الاسلام, ص1219).
2. همان.
3. همان.
4. همان, نامه31 (فيض الاسلام, ص921 و 926).
5. التغابن: 14.
6. الممتحنه: 1.
7. الحشر: 10.
8. ممتحنه: 13.
9. يس: 60.
10. قصص: 30.
11. در اشاراتى كه به طبع و نفس و قلب داريم, نظر به منازل هفتگانه انسان است و چهار منزل ديگر, عبارتند از: روح, سر, خفى و اخفى.
12. مريم: 96.
13. يوسف: 98.
14. يوسف: 92.
15. نورالثقلين: ج2, ص465 و 466.
16. همان: ص469.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عشق و محبت حقيقى در آينه وحى (2)

عشق و محبت حقيقى در آينه وحى (2)

اسماعيل نساجى زواره‏

در بخش نخست اين نوشتار، با ويژگى‏هاى عشق و محبت حقيقى و كاذب؛ آشنا شديم، اينك دنباله بحث:
تمانع محبت راستين و دروغين‏
محبت خدا و محبت غير خدا در يك دل نمى‏گنجد و بايد از ميان اين دو، يكى را برگزيد. اگر واقعاً مؤمن هستيم بايد از دوستى با دشمنان خدا بپرهيزيم و گرنه ادعاى مسلمانى نكنيم. خداوند مى‏فرمايد:
«لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ اليَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ اِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ...»(1).
«اى پيامبر هرگز مردمى كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده‏اند، چنين نخواهى يافت كه با دشمنان خدا و رسول دوستى كنند، هرچند آنان دشمنان پدران يا فرزندان يا برادران و يا خويشان آنان باشند....».
آن‏هايى كه هم از محبت خدا و هم از محبت غير خدا دم مى‏زنند، يا ضعيف‏الإيمان هستند يا منافق؛ و لذا مى‏بينيم كه در «غزوات اسلامى» در صف مخالفان، جمعى از بستگان و خويشاوندان مسلمانان بودند؛ ولى چون خطشان را از خط الهى جدا كرده و به صفوف دشمنان حق پيوسته بودند، مسلمانان با آنها پيكار كردند و حتى جمعى از آنها را كشتند.
محبت پدران و فرزندان و برادران بسيار خوب است و نشانه زنده بودن عواطف انسانى است، اما هنگامى كه اين محبت رودر روى محبت خدا قرار گيرد، ارزش خود را از دست مى‏دهد. در آيه 24 سوره توبه مى‏فرمايد: «بگو اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و قبيله شما و اموالى كه به دست آورده‏ايد و تجارتى كه از كسادش مى‏ترسيد و مساكن مورد علاقه شما در نظرتان از خدا و پيامبرش و جهاد در راه او محبوب‏تر است، در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل مى‏كند»(2).
خداوند بيش از هر وجودى محبوبيت دارد و محبوبيّت او با محبوبيت ديگرى جمع نمى‏شود اين است كه وجود او مجمع مطلق ارزشهاست.

محور تربيت‏

محبّت؛ يكى از مبانى مهم «تعليم و تربيت» در اسلام است. قرآن كريم كه معلّم و مربى اخلاق است، مهم‏ترين محور فضايل اخلاقى را محبت مى‏داند و امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد: «خداى سبحان پيامبر خود را با محبت الهى تأديب و تربيت كرده است». كار خدا تأديب است و پيامبر مؤدَّب او و مدار تأديب آن حضرت‏صلى الله عليه وآله نيز محبت است.
هستى و كمالات آن، نخست از مولا شروع مى‏شود نه از بنده، يعنى اين انسان نيست كه در عبادت خدا سه راه دارد، بلكه اين خداست كه براساس مصلحت، با سه راه، انسان‏ها را مى‏پروراند. خدا عده‏اى را براساس ترس، عده‏اى را براساس بشارت و گروهى را براساس محبت تربيت مى‏كند.
همان‏گونه كه رزق موجودات براساس حكمت است: «اَللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ...»(3).
خداوند براساس مشيّت حكيمانه، به برخى پسر، به برخى دختر و به برخى ديگر، هم پسر و هم دختر مى‏دهد و به بعضى نيز فرزندى عطا نمى‏كند. در زمينه تعليم و تربيت نيز چنين است.
خداوند گروهى را براساس ترس از جهنم مى‏پروراند، آنها به گونه‏اى تربيت مى‏شوند كه فعل واجب و ترك حرام را براى اين كه در قيامت نسوزند، انجام مى‏دهند؛ برخى را براساس شوق به بهشت مى‏پروراند كه آنها فعل واجب و ترك حرام را براى رسيدن به بهشت انجام مى‏دهند و برخى را نيز فارغ از خوف و بشارت مى‏پروراند كه همان «اولياء اللّه» هستند و خداوند آنان را براساس محبت مى‏پروراند؛ چنانكه پيامبر را نيز بر مدار محبت پروراند. از اين رو عبادت پيامبر و اهل بيت‏عليهم السلام عبادت شاكرانه و محبّانه و عارفانه بوده است. چون ادب پيامبرصلى الله عليه وآله بر محور محبت است آن حضرت اسوه ماست، ما موظّف هستيم هم در ارتباط با خداى سبحان و هم در ارتباط با خلق، بر مدار محبت حركت كنيم، مثلاً براى بسيارى از نوآموزان در آغاز كار، پيمودن راه سوم يعنى مدار محبت دشوار است، ولى نبايد همه همّت اولياى منزل يا مدرسه اين باشد كه فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشويق يا تنبيه، تربيت كنند. البته بايد عده‏اى را بترسانند كه اگر در امتحان يا ساير برنامه‏ها موفق نشوند، تنبيه، مردود يا اخراج مى‏شوند و عده‏اى را نيز بايد تشويق كنند كه اگر در امتحان يا برنامه‏هاى كلاس كامياب شدند، هم جايزه مى‏گيرند و هم آينده‏سازان خوبى خواهند بود و... اين كارها سودمند است، اما كار نهايى نيست و بايد دانش‏آموز را بر محور محبت تربيت كرد تا دوستدار علم شود و براى مدرك، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عكس در مطبوعات و... درس نخواند. مسأله «تخويف» و «تبشير» در قرآن و روايات اهل بيت‏عليهم السلام فراوان است، اما نسبت به افراد ضعيف، مرحله نهايى، و نسبت به افراد متوسّط، مقدمه و وسيله است تا انسان در اوايل، از راه تنبيه و تشويق و كم‏كم براساس «تحبيب» حركت كند(4).

برترين جلوه عشق و محبت‏

از جلوه‏هاى برجسته عملى عشق به خداوند، عشق به اولياى اوست كه حب محبوب خدا، در واقع حبّ خداست: «بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست داشته باشد....»(5).
در روايتى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏خوانيم: «خداوند را دوست بداريد بدان جهت كه شما را غرق نعمت خويش ساخته و دل و جانتان را اشباع نموده است و مرا در شعاع محبت خدا دوست داشته باشيد؛ يعنى چون خداوند دستور به محبت من داده است، مرا دوست بداريد و اهل بيتم را به خاطر محبّتى كه به من داريد، دوست بداريد»(6).
در روايات فراوانى اين مضون را از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و ديگر امامان‏عليهم السلام داريم كه «ايمانتان ايمان واقعى نخواهد بود مگر آن كه مرا از جان خويش بيشتر و عترتم را از خاندان خودتان بيشتر و ذريه مرا از ذرّيه خويش بيشتر دوست داشته باشيد» (ميزان‏الحكمة، رى‏شهرى، ج‏2، ص 236).
محبت آل پيامبرصلى الله عليه وآله نيز همانند محبت خداوند بايد جلوه عملى داشته باشد و جلوه آن پاكى، تقوا و طهارت است آنان كه از اطاعت حق سر باز زده، گناه مى‏كنند و در عين حال دم از محبت عترت مى‏زنند، محبتشان شعارى است، امام على‏عليه السلام فرمود: «هركس ما را دوست دارد، بايد مطيع ما بوده و اعمالش همانند اعمال ما باشد» (همان، ص 238).
اصولاً راز اين همه تأكيد بر محبت و مودّت عترت‏عليهم السلام آن است كه امت از اين طريق به خداوند راه يابند و عشق و محبت او را بر همه چيز مقدم شمارند و هر علاقه و عشق بى‏قرار را تحت‏الشعاع علاقه به او قرار دهند و قلبشان در اختيار عشق به خدا قرار گيرد و وقتى قلبشان در اختيار عشق حقيقى به خدا قرار گرفت، خداوند پنج پاداش بزرگ براى آنان مقرّر مى‏دارد كه سه پاداش را در همين دنيا و دو پاداش را در قيامت به آنها مى‏دهد:
1. نخستين موهبت در اين جهان استقرار و ثبات ايمان آنهاست: «اُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإيِمانَ...» (مجادله، 22).
2. با روح تازه‏اى از ناحيه خودش آنها را تأييد و تقويت مى‏كند: «وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ...» (همان).
3. آنها را در حزب خويش جاى مى‏دهد و بر دشمنان پيروز مى‏گرداند: «..اُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حَزْبَ اللَّهِ هُمُ المُفْلِحُونَ» (همان).
4. و در آخرت، بهشت جاويدان را با تمام نعمتهايش در اختيار آنها قرار مى‏دهد: «..وَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهاَ الأَنْهار خالِدِينَ فِيها» (همان).
5. خشنودى خويش را از آنان اعلام مى‏كند و اين لذت‏بخش‏ترين احساسى است كه به آنها دست مى‏دهد: «..رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ...»(همان).
اگر به راستى محبت به خداوند و اولياى او صادقانه باشد، دل؛ كانون پاكى‏ها و طهارت مى‏شود و انسانى اين چنين عاشق، شايسته همه‏گونه تكريم و تجليل است. و بدين ترتيب آن همه ترغيب و تشويق به محبت عترت‏عليهم السلام گامى است در جهت توجه دادن امت به سيره و روش امامان معصوم‏عليهم السلام كه بدون پيروى از سيره آنان محبت، ثمره‏اى ندارد. به اميد آن كه عاشق و محبّ صادق باشيم.

پى نوشت:

1) مجادله، 22.
2) نمونه، ج‏23، ص 468 و 469.
3) رعد، 26.
4) مراحل اخلاق در قرآن، ج‏11، ص 330 - 331.
5) آل عمران، 31.
6) بحارالأنوار، ج‏74، ص 14.
جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عشق و محبت حقیقی در آینه وحی (1)

عشق و محبت حقیقی در آینه وحی (1)

اسماعیل نساجی زواره

عشق و محبت، گاهی صادق و حقیقی است و گاهی کاذب و بی‏معنا . در این نوشتار با ویژگی‏های هرکدام از این دو نوع عشق و محبت آشنا می‏شویم .
یکی از معیارهای اخلاقی حیات‏بخش مکتب اسلام «عشق و محبت‏» است .
قرآن کریم در مورد محبت می‏فرماید:
«و من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم کحب الله و الذین آمنوا اشد حبا لله ...» (1) .
«بعضی از مردم معبودهایی غیر از خداوند برای خود انتخاب می‏کنند و آن‏ها را همچون خدا دوست دارند، اما آنهایی که ایمان دارند، محبت‏شان به خدا شدیدتر است ...» .
مؤمنان به خدا دل بسته‏اند و دوستان او هستند ولی مشرکان و کافران دوستان بت‏ها هستند، اما محبت مؤمنان به خدا از حبت‏بت‏پرستان بیشتر است; چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی به اندازه مؤمن عارف نیست، از این‏رو هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست . مؤمنان مردمی اندیشمند و دانا هستند و هرگز ذات پاک او را که منبع همه کمالات است، رها نمی‏کند .
هر میل و محبتی در برابر عشق به خدا در نظر مؤمنان بی‏ارزش و ناچیز است . اصولا آنها غیر او را شایسته عشق و محبت نمی‏بینند; زیرا عشق حقیقی همیشه متوجه نوعی از کمال است . انسان مؤمن هرگز عاشق عدم و کمبودها نمی‏شود، بلکه همواره دنبال هستی و کمال می‏رود و به همین‏دلیل آن کسی که هستی و کمالش از همه برتر است، از همه کس به عشق‏ورزیدن و حبت‏سزاوارتر است .
همان‏طور که آیه فوق می‏گوید: عشق و علاقه افراد با ایمان نسبت‏به خدا از عشق و علاقه بت‏پرستان به معبودهای پنداریشان ریشه‏دارتر و عمیق‏تر است .
چرا چنین نباشد؟ آیا کسی که واقعیتی را دریافته و به آن عشق و محبت می‏ورزد با کسی که گرفتار خرافه و تخیل است می‏تواند یکسان باشد؟ (1) .
محبت مؤمن به خدا از محبت مشرک به بت‏برتر است; زیرا بت اگرچه زیبا باشد، زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیبایی‏ها به وسیله گوش و چشم و تاثیر این محبوب‏ها در حد وهم و خیال است، چون انسان ناآگاه می‏پندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است، بنابراین، معرفت‏بت‏پرستان در حد توهم; و زیبایی‏شناسی آن‏ها در حد خیال است و به همین دلیل محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمی‏گذرد، ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی محبوب حقیقی را می‏نگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را می‏نگرد و درک او قوی‏تر است و چون درکش قوی‏تر است در نتیجه محبت او هم بیشتر است .
در نبردهایی که بین مردان با ایمان و کافران در طول تاریخ اتفاق افتاده است، مؤمنان همواره پیروز بوده‏اند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کامل‏تر است، علاقه آنها نیز کامل‏تر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کامل‏تر است، ایستادگی آنها نیز کامل‏تر و بیشتر است و چون مقاومت و ایستادگی آنها بیشتر است، قهرا پیروزی از آن آنهاست .
البته امدادهای غیبی، نقش سازنده‏ای دارد ولی زمینه‏ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبت‏ها، معرفت‏ها، عشق‏ها و شوق‏های وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت‏بوده است (1) .

انواع محبت

در دایره خلقت، محبت‏به پنج درجه تقسیم می‏شود:
الف) محبت نزولی: مانند محبت والدین نسبت‏به فرزند .
ب) محبت صعودی: مانند محبت فرزند نسبت‏به والدین .
ج) محبت عرضی: مانند محبت‏بین زن و شوهر و خواهر و برادر .
د) محبت‏خیالی: مانند محبت‏بین مردم .
ه) محبت فطری: مانند محبت‏بین خدا و بنده .
این پنج درجه محبت‏بر دو نوع است:
1 . محبت صادق (فطری) .
2 . محبت کاذب (بقیه موارد) .

عشق و محبت راستین

محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و وقتی به کمال آگاهی پیدا کند به آن دل می‏بندد; مانند محبت‏به خدا، که این نوع محبت جاذبه‏ساز است و تنها یک علاقه قلبی نیست، بلکه باید آثار آن در عمل انسان منعکس شود . کسی که مدعی حب پروردگار است، نخستین نشانه آن این است که باید از پیامبر و فرستاده او پیروی کند .
«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله ...» (2) .
«بگو ای پیامبر اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید که خدا شما را دوست دارد ...» .
در حقیقت این اثر طبیعی محبت است که انسان را به سوی «محبوب‏» می‏کشاند و این‏گونه محبت آثار علمی دارد و دارنده آن را با محبوب پیوند می‏دهد و در مسیر خواسته‏های او به تلاش پرثمر وا می‏دارد . دلیل این موضوع روشن است; زیرا عشق و علاقه انسان به موجودی، حتما به خاطر این است که کمالی در آن یافته است .
هرگز انسان به موجودی که هیچ نقطه قوتی در آن نیست، عشق نمی‏ورزد، بنابراین، عشق انسان به خدا به خاطر این است که او منبع و سرچشمه اصلی هر نوع کمال است، مسلم چنین وجودی، تمام برنامه‏ها و دستورهایش نیز کامل است و در این حال چگونه ممکن است انسانی که عاشق تکامل و پیشرفت است از آن برنامه‏ها سر باز زند و اگر سر باز زد، نشانه عدم واقعیت عشق و محبت است .
آنها که شب و روز از عشق پروردگار یا عشق و محبت پیشوایان اسلام و مجاهدان راه خدا و صالحان و نیکان دم می‏زنند، اما در عمل کمترین شباهتی به آنها ندارند، مدعیان دروغین بیش نیستند .
آنها که سر تا پا آلوده گناهند، با این حال قلب خود را مملو از عشق خدا، پیامبر، امیر مؤمنان و پیشوایان بزرگ می‏دانند و یا عقیده دارند که ایمان و عشق و محبت تنها به قلب است و ارتباطی با عمل ندارد، از منطق اسلام به کلی بیگانه‏اند; بنابراین، محبت‏یک علاقه عملی است و کسی که خدا را دوست می‏دارد، از فرمان او پیروی می‏کند و خداوند هم او را دوست دارد و به دنبال این دوستی، آثارش در مناسبات او با انسان آشکار می‏گردد، گناهانش را می‏بخشد و او را مشمول رحت «رحمانیه‏» و رحیمیه‏» خویش قرار می‏دهد .
دلیل دوستی متقابل خداوند نیز روشن است; زیرا او وجودی است از هر نظر کامل و بی‏پایان و به هر موجودی که در مسیر تکامل گام بردارد، بر اثر سنخیت، پیوند محبت‏خواهد داشت (1) و هرچه این پیوند قوی‏تر باشد، انسان را به سوی «محبوب‏» می‏کشاند; مخصوصا محبتی که انگیزه آن کمال محبوب است، احساس این کمال سبب می‏شود که انسان سعی کند خود را به آن مبدا کمال و اجرای خواسته‏های او نزدیکتر گرداند (2) .
در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‏خوانیم که فرمود:
«هیچکس ایمانش به خدا خالص نمی‏شود مگر آن زمانی که خداوند در نظرش محبوب‏تر از جانش و پدر و مادر و فرزند و خانواده و مالش باشد» (3) .
در حقیقت اخلاص در دین هنگامی به‏طور کامل واقع می‏شود که قلب انسان به غیر خداوند متعال (حتی به منظورهای اخروی از قبیل رسیدن به نعمت‏بهشت و یا خلاصی از آتش) بستگی پیدا نکند، بلکه تنها و تنها متعلق قلبش خداوند متعال باشد . پس اخلاص در دین تنها با حب الهی صورت می‏گیرد .
آری حب و دوستی، تنها وسیله ارتباط هر طالبی به مطلوب خود می‏باشد و دوست را به سوی «محبوب‏» و معشوق خود جذب می‏کند تا بدینوسیله نقص خود را کامل نماید و هیچ بشارتی برای «محب‏» لذت‏بخش‏تر از آن نیست که به او خبر دهند محبوبت، ترا دوست دارد .
انسان غذا را دوست دارد و به سوی آن می‏رود، می‏خوهد نقصی را که در خود به واسطه گرسنگی احساس می‏کند، رفع نماید . کسی هم که دوست‏خود را می‏جوید برای انس‏گرفتن با او و رفع تنهایی خود می‏باشد .
پس بنده‏ای که راه محبت الهی را طی می‏کند، آرزویی جز آنکه خداوند او را دوست داشته باشد، ندارد . او می‏خواهد چنانکه خدا را دوست دارد، خدا هم او را دوست داشته باشد و چنانکه او برای خداست، خدا هم برای او باشد . اما سخن در اینجاست که خدای متعال هر محبتی را لایق خود محسوب نمی‏دارد، بلکه محبتی را لایق خود می‏داند که صادق باشد و بنده صراط توحید را (به آن اندازه‏ای که در ادراکش می‏گنجد) طی کند و متدین به دین توحید و اسلام شود; همان اسلامی که تمام انبیاء و سفرای الهی به آن دعوت کرده و در آخرین دین آسمانی یعنی «اسلام‏» به نحو احسن و اکمل بیان شده است .
خود پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله راهی را که در طریق توحید و اخلاص طی کرده است، معرفی نموده که راه من دعوت به سوی خداوند از روی بصیرت کامل و اخلاص بدون شرک می‏باشد، پس راه پیامبر دعوت به سوی حق و اخلاص است و تابعین او هم چنان خواهند بود .
خدای متعال هم بیان داشته که شریعت این پیامبر، آیینه تمام‏نمای همان راه; یعنی «دعوت به سوی حق و اخلاص‏» می‏باشد که بر پایه اخلاص و حب خداوند پایه‏گذاری شده است (1) که این اخلاص و محبوبیت همان عشق حقیقی است که در جهان پاکی‏ها غلغله به پا می‏کند و عاشق را از خود بیخود می‏کند تا آنجا که جز او را نمی‏بیند و سودایی جز سودای او در دلش نیست و آنگاه وجود عاشق در آتش عشق معشوق شعله‏ور می‏گردد و در نتیجه عاشق هیچ نبیند، هیچ نخواهد، هیچ نپسندد و هیچ راه نپوید مگر حضرت دوست را .

عشق و محبت دروغین

محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقه‏مند گردد; مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت; محبت کاذب، جاذبه‏ای است که عین دافعه است; چنانکه افعی‏ها با نفس‏کشیدن، برخی از حشرات را جذب می‏کنند، اما نه برای پرورش و کمال، بلکه برای هضم و نابود کردن . بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است .
زرق و برق دنیا نیز چنین است . انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب می‏کند، اما این جذب برای این است که او را درهم بکوبد و نابود کند; ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است، بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت‏خود جذب می‏کند تا آنها را بپروراند و احیاء کند . از این رو هر محبتی غیر از محبت‏خدا باطل و دروغین است .
(مراحل اخلاق در قرآن، ج‏11، ص‏327 - 326) .
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون‏» می‏گوید:
لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت . او به مادرش وصیت کرد:
«پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک بیماری همه طراوت خود را از دست‏بدهد و نشاط او فرو بنشیند; بلکه محبوبی را انتخاب کن که زوال‏پذیر نباشد» . بنابراین شناخت و معرفت، حبت‏حقیقی می‏آورد و غفلت، محبت کاذب.
(همان، ص‏328) .

پی نوشت ها:

1) بقره، 165 .
1) تفسیرنمونه، ج‏1، ص‏565 .
1) مراحل اخلاق در قرآن، آیت الله جوادی آملی، ج‏11، ص‏325 و 326 .
2) آل عمران، 31 .
1) تفسیر نمونه، ج‏2، ص‏385 - 384 .
2) همان، ج‏15، ص‏138 .
3) سفینة‏البحار، ج‏1، ص‏201 .
1) ترجمه تفسیر المیزان، استاد عبدالکریم نیری بروجردی، ج‏3، ص‏289 - 288 .

 
جمعه 21 مهر 1391  12:23 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بازگشت به خدا - برآيند خوف و رجا

بازگشت به خدا - برآيند خوف و رجا

فاطمه ركنى يزدى

هر انسان با معرفت و انديشه‏مندى چون به كردار گذشته خود نظر افكند، بى‏شك خويش را در برابر وجدانش شرمسار و در پيشگاه با عظمت آفريدگار گناهكار مى‏يابد. اگر شخصى را اين حال نباشد يا غافل و بى‏فكر است يا بى‏معرفت.
اين حال كه از آن به يقظه يا هشيارى وجدان تعبير مى‏كنند، مبدأ حركتى است روحانى كه از آگاهى برمى‏خيزد و انسان را به بازگشت به خداى مهربان و جبران خسران گذشته وا مى‏دارد، در حالى كه با نوعى بيم و خشيت همراه است.
بيمى كه در اين هشيارى و تنبّه آدمى را در بر مى‏گيرد، بيم از جزاى عمل و اجراى عدالت الهى است كه سنّتى است جارى و همگانى. از سوى ديگر انسان مؤمن باور دارد كه خداى مهربان براى آنكه بندگان خطاكارش در حال بيم و ترس نمانند، درى از رحمتِ فراگيرش را به روى آنان گشوده و اميدوارشان كرده تا از مهر و عنايتش روى برنتابند و با همه گناه و خطايى كه دارند به سويش توجّه نمايند و توبه كنند؛ چنان كه مى‏فرمايد: «تُوبُوآ اِلَى اللّهِ جَمِيعًا اَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1).
اينك به تفصيل مطلب مى‏پردازيم:

خوف

در اصطلاح حالى است روحى كه از رسيدن مكروهى يا از دست دادن محبوبى پديد مى‏آيد(2). تا خوف در دل است انسان پيرامون گناه نمى‏گردد، امّا همين كه خوف از دلش برفت راه گم كند و به بيراهه گرفتار آيد(3).

سبب خوف

خوف از علم و معرفت به وجود آيد: نخست علم و اطلاع بنده به خطاهاى خود، و غفلتى كه داشته و گناهانى كه مرتكب شده و با وجود اين همه تقصير، هميشه نعمت و رحمت حق شامل حالش بوده. مَثَل او چون كسى است كه از پادشاهى خلعت و نعمت بسيار دريافت كرده باشد، آن گاه در حرم و خزانه او خيانت كند، ناگاه متوجه شود كه پادشاه، او را در آن حال مى‏ديده است و در ضمن داند كه آن مَلِك غيور است و منتقم. چنين است حال انسان در پيشگاه خداى حىّ حاضر؛ در اين هنگام آتش خوف در جان وى پديد آيد، چون احساس مى‏كند ديگر هيچ قرب و منزلتى نزد پروردگار نخواهد داشت.
دوم معرفت: وقتى بنده صفات حق تعالى و جلال و بزرگى و توانايى او را شناخت و دانست كه اگر بارى تعالى همه عالم را هلاك كند يك ذرّه از مملكت او كم نشود به ناگاه آتش خوف در دلش افتد(4).
چگونه بنده از خداى نترسد و حال آنكه نه سرانجام كار خويش داند و نه براى او عملى است تا با توسّل به آن استحقاق خلاصى يابد و نه قدرت بر انجام كارى دارد و نه گريزگاهى براى اوست(5).
امام صادق عليه‏السلام فرمود: مؤمن ميان دو ترس قرار دارد: 1ـ گناهى كه انجام داده و نمى‏داند خدا درباره او چه مى‏كند. 2ـ عمرى كه باقى مانده و نمى‏داند چه گناهانى كه مايه هلاك اوست مرتكب مى‏شود، پس هر دم ترسان است و جز ترس اصلاحش نكند(6).

انواع خوف

بنا به نقل علامه مجلسى(7) علما بر اساس حالات بنده، انواعى را بدين شرح براى خوف برشمرده‏اند:
خوف، خشيت، وجَل، رهبت و هيبت.
خوف براى گناهكاران، خشيت براى عالمان، وجل براى فروتنان، رهبت براى عبادت‏كنندگان و هيبت براى عارفان است.
امّا خوف به خاطر ارتكاب گناه است؛ چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ»(8). خشيت به خاطر ديدن قصورى است كه بنده در انجام عبادات مى‏كند، خداى‏تعالى مى‏فرمايد: «اِنَّما يَخشَى اللّه‏َ مِن عِبادِهِ العُلَماءُ»(9)، امّا وجل به خاطر ترك خدمت است. در قرآن مى‏فرمايد: «الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّه‏ُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»(10). رَهبت به سبب كوتاهى در انجام عبادات است، چنان كه مى‏فرمايد: «يَدعُونَنَا رَغَبا وَ رَهَبا»(11). هيبت به خاطر مشاهده حق هنگام كشف اسرار است: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللّه‏ُ نَفسَهُ»(12).

ثمره خوف

ثمره خوف، در دل و تن و جوارح است.
ثمره خوف در دل اين است كه عبد را توان پرداختن به شهوات نيست، بلكه حال دل در خوف، خضوع و خشوع است و تمام مدت در حال مراقبه و محاسبه و دقّت به عاقبت خويش است و چيزى از صفات رذيله چون كبر، حسد و شَرَه در وجودش باقى نماند. ثمره آن در تن، شكستگى و زردى چهره است. و ثمره آن در جوارح، نگه داشتن آن از ارتكاب معاصى و رعايت ادب در طاعت پروردگار است.
خوف اگر از شهوات باز دارد عفّت، اگر از حرام باز دارد وَرَع، اگر از شبهات باز دارد تقوا و اگر از هر چه جز زادراه آخرت است باز دارد، صدق ناميده شود(13).
با توجّه به آنچه گذشت، خوف از احوالى است كه وجود آن ضرور است. «انسان مؤمن سزاوار است از خداوند بترسد، گويى كه اِشراف بر جهنّم دارد و بدو اميدوار باشد، گويى از بهشتيان است»(14). در واقع بهترين كارها، رعايت اعتدال در خوف و رجا است(15).
اينك بجاست حديثى كه امام سجاد عليه‏السلام به نقل از پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آورده‏اند ذكر شود:
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: منجيات به سه دسته تقسيم مى‏شود.
گفتند: اى رسول خدا! منجيات چيست؟
حضرت فرمود: ترس از خداوند در كارهاى پنهانى، گويى كه تو او را مى‏بينى. اگر تو او را نبينى، او تو را مى‏بيند. رعايت عدل در خشنودى و خشم، و ميانه‏روى در توانگرى و فقر(16).
و در دعاى صحيفه است:
اين جايگاه كسى است كه در ميان بيم و اميد به تو ايستاده و تو شايسته‏تر كسى هستى كه به او اميد ورزد و سزاوارتر كسى كه از او بترسد و پروا كند(17). اى كه خطاكاران از بيم تو به‏شدّت مى‏گريند(18)، قلبم را به خوف و هراس از خود نشاط بر عملش ده(19) و ترس و وحشت اندوه از عذاب را روزى‏ام كن(20)، تا به سبب بيم و خوف از سيّئات در امان مانم(21).
تذكر: حكيم طوس، خواجه نصير الدين با استناد به آيه‏اى از قرآن بر اين باور است كه: سالك چون به درجه رضا رسد خوف او به امن بدل شود(22): «اُولـئِكَ لَهُمُ الاْءَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(23).
نويسنده گويد اين سخن تمام نيست؛ زيرا چنان كه پيشتر گفتيم، خوف از علم به قصور يا تقصير خود و معرفت به عظمت و عزّت حق تعالى دست مى‏دهد و در حال رضا هم اين علم و معرفت هست و بلكه افزايش مى‏يابد؛ امّا حال رضا بنا به تعريفى كه خواجه خود كرده «خشنودى است و آن ثمره محبت است و مقتضاى عدم انكار است، چه در ظاهر و چه در باطن، چه در دل و چه در قول و چه در فعل»(24).

رجا

رجا در لغت به معناى اميد داشتن است(25) و در اصطلاح، دل بستن به چيزى دلخواه كه در آينده حاصل خواهد شد(26).
گفته‏اند رجا ايمنى دل است به جود كريم و رؤيت جلال است به چشم جمال و شادى دل است به وعده‏هاى نيكو(27).
خوف و رجا به سان دو قدم‏اند براى سالكان كه بدان قطع منازل و مراحل كنند، گاهى به قدم خوف از مهلكه سستى و سكون مى‏گذرند و گاهى به قدم رجا از ورطه يأس و قنوط عبور مى‏كنند(28).
حضرت على عليه‏السلام شخصى را ديد كه از بسيارىِ گناهانش از آمرزش نااميد بود. به او فرمود: «نوميد مشو كه رحمت او از گناه تو عظيم‏تر است»(29).
آرى رجا انسان را به طاعت مى‏كشاند، همان‏گونه كه خوف از معصيت باز مى‏دارد.
گويند: عبادت خداى تعالى به اميد فضل و كرم، نيكوتر از عبادت اوست با هراس از عقوبت؛ چرا كه از اميد محبّت خيزد و از خوف بيم نفرت(30).
امام صادق عليه‏السلام فرمود: پدرم مى‏فرمود: هيچ بنده مؤمنى نيست، جز آنكه در دلش دو نور است: نور ترس و نور اميد. اگر وزن شوند، هيچ يك بر ديگرى افزون نباشد(31).
رجا سه گونه است: 1ـ انسانى كه نيكى كند و اميدوار است كه مورد قبول حق واقع شود. 2ـ انسانى كه كار ناپسند كند و سپس به درگاه حق تعالى توبه كند و اميدوار باشد كه خدا او را بيامرزد. 3ـ انسانى كه رجاء كاذب دارد؛ يعنى پيوسته مرتكب گناه مى‏شود و اميد دارد كه خداى تعالى او را بيامرزد.
در اين باب سخن حضرت صادق عليه‏السلام نقل كردنى است. يكى از اصحاب گويد: به امام صادق عليه‏السلام عرض كردم: مردمى هستند كه گناه مى‏كنند و مى‏گويند ما اميدواريم و همواره چنين هستند تا مرگشان فرا رسد.
حضرت فرمود: ايشان مردمى هستند كه آرزوهايشان آنان را به اين سو و آن سو مى‏برد و دروغ مى‏گويند، اميدوار نيستند، هرگاه كسى به چيزى اميدوار باشد آن را طلب كند، و هرگاه از چيزى بترسد از آن بگريزد(32).

فوايد رجا

«رجا شامل فوايد بسيارى است، باعث ترقى درجات كمال شده و بر سرعت سير در طريق وصول به مطلوب مى‏افزايد: «يَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ * لِيُوَفِّيَهُمْ اُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ»(33). نيز رجا مقتضى حُسن ظن است به مغفرت و عفو بارى تعالى و ثقت به رحمت او: «اُولـئِكَ يَرجُونَ رَحْمَةَ اللّه‏ِ»(34).
حضرت سجاد عليه‏السلام قطع اميد از آنچه در دست مردم است و تنها اميدوار بودن به خداى وهاب را متذكر مى‏شود. اين اميد تنها براى متاع دنيوى نيست، بلكه به مشكلات روحى نيز توجّه دارند كه مى‏فرمايند:
«الهى چون غم و اندوه سينه‏ام را بفشارد تو دلخوشى منى وچون محروم گردم تو محل اميد منى و چون غم و غصه و مصيبت بر من هجوم آورد پناهم به توست»(35).
«اى خداى من آن را كه جز تو عطاكننده‏اى نمى‏يابد نا اميد مكن و كسى را كه به وسيله احدى جز تو يارى نشود خوار مگردان»(36).
«پروردگارا گناهانم مرا از تو مأيوس مى‏گرداند و علم من به رحمت واسعه‏ات مرا از ترست ايمن مى‏گرداند، پس خدايا بر محمّد و آل محمّد درود و رحمت فرست و اميدى كه به تو دارم تحقق بخش و خوفى را كه از تو دارم راست مدار و چنان كه به تو حسن ظن دارم با من رفتار كن اى مهربان‏ترين مهربانان»(37).
«غير تو كسى را نمى‏خوانم و به غير حضرتت به احدى اميد ندارم»(38).
بايد توجّه داشت رجا و تمنّى، معنايى نزديك به هم دارند و گاه در فارسى آن دو را مترادف مى‏گيرند؛ امّا ميان آن دو فرق است، تمنّى صاحبش را به كاهلى كشاند و رجا به عكس، او را به جدّ و جهد وا مى‏دارد(39)؛ چنان كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: «مؤمن مؤمن نباشد تا آنكه ترسان و اميدوار باشد، و ترسان و اميدوار نباشد تا آنكه براى آنچه مى‏ترسد و بدان اميدوار است عمل كند»(40).
نتيجه اينكه بايد به وظايف عمل كرد و تكاليف شرعى را انجام داد، سپس اميدوار بود.
علامت صدق رجا تهيه اسباب وصول است و آن دو چيز است: توجّه به خداى تعالى و گسستن دلبستگيها و موانع كه قرآن در اين باره به نفى شرك و عمل صالح تعبير كرده است(41):
«فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحًا وَ لاَ يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ اَحَدًا»(42).

توبه

طبيعت مادى انسان در زندگى دنيوى كه محيط تزاحم و برخورد است كم و بيش لغزش و گناه را پيش مى‏آورد؛ زيرا از يك سو انسان را غفلت از حق فرا مى‏گيرد، و از ديگر سو گاه گرفتار خواهشهاى نفسانى مى‏شود و به ورطه خطا مى‏افتد، و گاه فريب اين سراى غرور را مى‏خورد و از فرمان خدا سرپيچى مى‏كند.

ضرورت توبه

بى‏گمان بنده آلوده به گناه نمى‏تواند به پيشگاه قرب الهى بار يابد و از رحمتش بهره‏مند گردد؛ زيرا پس از گناه محجوب است و مهجور، آلوده است و دور افتاده. امّا خداى رحمان درِ توبه را به روى بندگانش گشوده و آنان را امر به بازگشت از خطا كرده است(43)، تا در ظلمت معصيت نمانند و به راه رستگارى و فلاح درآيند.
عزالدين محمود كاشانى(44) (م 735) درباره توبه مى‏نويسد:
اميرالمؤمنين على عليه‏السلام گفته است: «العَجبَ مِمَّن يَقنَطُ وَ مَعَهُ النَّجاة». پرسيدند: «و ما النَّجاةُ؟»
گفت: «التوبةُ و الاستغفار» و چون سبب رهايى نفس از مهالكِ ذنوب توبه است، كوتاهى و به تأخير انداختن آن، ظلم به نفس است: «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأؤلـئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»(45).
اكنون كه ضرورت توبه را دانستيم بديهى است كه براى سالك الى اللّه‏ كه در پى كسب معرفت بيشتر است، توبه نخستين گام اين حركت است؛ زيرا تا شخص قصد بازگشت به سوى خداى مهربان نكند گام در راه نگذاشته و رو به مقصد متعال نكرده است.

معناى توبه

توب و توبه و متاب به معناى بازگشت از گناه و رجوع به حق تعالى است(46)، با پشيمانى از معصيت و ترك اصرار بر آن و اداى همه حقوق الهى(47). حقيقت توبه آن است كه رونده به سوى خدا از آنچه مانع وصول به محبوب حقيقى است، از مراتب دنيا و عقبى، اعراض نمايد و رو به سوى او آورد(48).
اهميت توبه در طىّ مقامات عرفانى به آن حد است كه خداى تعالى خود را دوستدار توبه‏كنندگان معرفى كرده(49) و در احاديث و كتب اهل سلوك براى آن مقدمات و شرايطى برشمرده‏اند كه نقلش لازم است:

يقظه

مقدمه توبه يقظه است كه نخستين قدم در راه بازگشت از گناه است، و در بعضى كتب با نام «تنبيه»(50) از آن ياد شده كه از نظر مفهوم به هم نزديك است.
يقظه حالى است كه در ابتداى توبه ـ كه خود سرآغاز حركت عرفانى است ـ به سالك دست مى‏دهد و او را از خواب غفلت بيدار كرده، به خطاهايش آگاه مى‏سازد، چنان كه امام زين‏العابدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«پروردگارا ما را از خوابى كه سبب گرايش به او (شيطان) است بيدار كن و به توفيق خود ما را در مسير مبارزه با او يارى ده»(51).
سپس حالت ندامت به او دست مى‏دهد و او را به بازگشت از گناه و توجّه به حق تعالى وا مى‏دارد. در طلب چنين حالى است كه حضرت زين‏العابدين عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«اگر پشيمانى در پيشگاه حضرتت توبه است، پس من از همه پشيمان‏ترم»(52).
حال كه با قلبى شكسته و دلى پر از اميد به سوى او باز مى‏گرديم بايد عزمى راسخ داشته باشيم كه ديگر قدم در اين راه نگذاريم و پيرامون گناه نگرديم، چنان كه سيدالساجدين تعليم مى‏دهند:
«بارالها در موقعيتى كه در آنم از گناهان بزرگ و كوچكم و از گناهان پوشيده و آشكارم و از لغزشهاى گذشته و تازه‏ام به سويت باز مى‏گردم، مانند بازگشت توبه‏كننده‏اى كه خيال گناه در درونش نگذرد و فكر برگشتن به گناه را به خاطرش راه ندهد»(53).

انواع توبه

اهل معرفت توبه را سه نوع دانسته‏اند بر حسب ميزان معرفت توبه‏كنندگان:
توبه عام كه همه بندگان را شامل مى‏شود و آن توبه گنهكاران است.
توبه خاص كه ويژه انبياى سلف است، توبه ايشان از ترك اولى باشد؛ زيرا ترك اولى شايسته آنان نيست، توبه حضرت آدم و ديگر انبياء از اين‏گونه است.
توبه اخص كه براى مقربان خاص است و آن از دو چيز بوَد: اول، توجّه به غير حق تعالى كه مقصد اصلى ايشان است گناه محسوب مى‏شود. توبه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آنجا كه فرمود: «و اِنَّهُ لَيُغانُ على قَلبى و اِنّى لاَءَستَغفِرُ اللّه‏َ فِى اليَومِ سَبعينَ مَرَّةً»(54) از اين نوع است(55)، و ديگر، رضايت به مرتبه‏اى كه از آن بايد گذشت و به مراتب بالاتر دست يافت(56).

مقارنات توبه

توبه‏كننده بايد عيوب افعال خود را ببيند؛ يعنى به هيچ يك از افعالش به ديده استحسان ننگرد، بلكه آن را معيوب و ناتمام بيند؛ چرا كه به هر حال خالى از حظوظ نفسانى نيست. او بايد پيوسته نفس خود را به محاسبه كشد و به بررسى افعالى كه از وى صادر مى‏شود بپردازد. او بايد بداند كه هر آن و لحظه پروردگار مراقب حركات، سكنات و نيّات اوست. پس همان‏طور كه در ظاهر از ارتكاب گناه خوددارى مى‏كند و شرم دارد، در باطن نيز بايد مراقب نيّات و خواطر خود باشد تا ظاهر و باطن يكى گردند(57).

شرايط توبه

1ـ اداى فرايض؛ يعنى تمام واجبات شرعى را در اوقات و ساعات معيّن شده انجام دهد و از منهيات بپرهيزد.
2ـ قضاى مافات: هر آنچه در گذشته از انجامش سرباز زده، حال قضايش را به جا آورد. بنابراين بايد روزه‏هاى قضايش را بگيرد، نمازهاى فوت شده را جبران كند و مخصوصا حق النّاس را كه بر ذمّه اوست ادا نمايد.
3ـ طلب حلال: بايد در خوردنيها و پوشيدنيهايش دقت نمايد كه شبهه‏اى در آن نباشد؛ چرا كه تصفيه آن در تصفيه باطن اثر زيادى دارد و شرع بر التزام آن تأكيد نموده كه «طَلَبُ الحَلالِ فَريضَةٌ بعدَ الفَريضَة».
4ـ ردّ مظالم؛ يعنى آنچه از حقوق ديگران كه بر عهده اوست ادا شود. اگر اين مظلمه از قبيل اموال باشد بايد بازگردانده شود، اگر از قبيل جنايت باشد بايد با قصاص يا ديه ذمّه خود را از آن برى گرداند(58).
بايد دانست كه حق‏الناس دامنه گسترده‏اى دارد و شامل پدر و مادر، معلّم، مصاحبان، همسايگان و غير آنان مى‏شود كه تفصيل آن در رساله حقوق حضرت سجّاد عليه‏السلام آمده است و به رعايت اختصار از آن در مى‏گذريم. گفتنى است كه توبه حق النّاس فقط اداى ما فى الذمّه به آن شخصى است كه وامدارش مى‏باشيم و تنها با استغفار پذيرفته نمى‏شود. حق پيامبر و ائمه معصومين عليهم‏السلام اين است كه آنان را واجب الاطاعة بدانيم و تعليماتشان را كه همان راه و رسم سلوك الى اللّه‏ است پذيرا باشيم.
5ـ مخالفت با نفس: كه رياضت دادن نفس است در برابر شهوات و خواسته‏هايش(59).

نتايج توبه

هرگاه توبه با شرايطش انجام گرفت نتايجى در پى دارد كه در حديثى(60) به شرح زير ذكر شده است:
1ـ پاك شدن گناهان: توبه‏كننده از گناه تمام گناهانش پاك مى‏شود؛ مانند كسى كه مرتكب هيچ گناهى نشده(61).
معاوية بن وهب گويد: شنيدم حضرت صادق عليه‏السلام مى‏فرمود: چون بنده توبه نصوح كند خدا او را دوست دارد و در دنيا و آخرت بر او پرده‏پوشى كند.
گفتم: چگونه بر او پرده‏پوشى كند؟
فرمود: همه‏گناهانى كه دو فرشته موكّل او برايش نوشته‏اند، از يادشان ببرد و به اعضاى بدن او وحى كند كه گناهان او را پنهان كنيد و به قطعه‏هاى زمين كه در آن مرتكب گناه شده مى‏فرمايد: گناهانى را كه بر روى تو انجام داده است پنهان كن. پس خداى را در حالى ملاقات مى‏كند كه هيچ چيزى كه به ضرر او بر گناهانش گواهى دهد موجود نيست(62) و تمام گناهان او پاك شده است.
2ـ برخوردارى از محبّت الهى: در قرآن مى‏فرمايد: «خداوند توبه‏كنندگان را دوست دارد»(63).
محمّد بن فضيل گويد: از حضرت موسى بن جعفر عليه‏السلام درباره آيه «توبه كنيد به سوى خدا توبه نصوح» پرسيدم؟ فرمود: بنده بايد از گناه توبه كند و ديگر به آن باز نگردد. محبوب‏ترين بندگان نزد خداوند كسانى هستند كه در فتنه گناه واقع شوند و بسيار توبه كنند(64).
البته اين بدان معنى نيست كه ما خود را به مهلكه گناه افكنيم و سپس توبه كنيم، بلكه اگر به گناهى آزموده شديم راه بازگشت براى ما باز است و خدا بازگشت‏كنندگان به سويش را بسيار دوست دارد؛ امّا پر واضح است كه اگر پيرامون گناه نگرديم كارى است با فضيلت‏تر؛ چنان كه امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: كسى كه خود را آلوده به گناه نكرده بهتر است از آن‏كه گناه كند و توبه نمايد(65).
3ـ تبديل سيئات به حسنات: در قرآن مى‏فرمايد: «خداوند بديهايشان را به خوبى تبديل مى‏كند»(66). همانند اين مضمون در كتاب مصباح الهدايه نيز آمده است كه بيانگر تشابه اين معنى در ادعيه و سخنان عارفان است.
به نظر نويسنده توبه تنها عبادتى فردى نيست كه بايد در خلوت دل به آن پرداخت، بلكه ظهور واقعى آن در عرصه اجتماع است. سالك در هر موقعيّت و مقام اجتماعى كه قرار دارد در صورت ارتكاب خطايى بايد از اين رمز فلاح بهره جويد و نه تنها در پيشگاه الهى توبه نمايد، بلكه اگر در اداى وظايفش قصور يا تقصيرى كرده از بندگان خدا پوزش طلبد و درصدد جبرانِ مافات برآيد؛ زيرا يكى از شرايط توبه اداى حقوق ضايع شده ديگران است. بنا به توصيه امام سجاد عليه‏السلام جامعه محل اجراى مكرمتهاى اخلاقى است. حضرت مى‏فرمايد:
«پروردگارا! خويهاى عالى را به من عطا فرما... صفاتى چون گستردن عدل و داد، فرو نشاندن خشم، نرمخويى، فروتنى، خوشرفتارى و وقار... گفتن سخن حق اگر چه سخت باشد، كم شمردن نيكى خود در گفتار و كردار اگر چه بسيار باشد، بسيار شمردن بدى در گفتار و كردار اگر چه كم باشد»(67).
بنابراين نبايد از گفتن سخن حق سر باز زد، گر چه ظاهرا به زيان ما باشد؛ زيرا خير و صلاح جامعه بسى پر اهميت‏تر از منافع شخصى است و در پايان بايد به خدا پناه برد و قدرت انجام دادن چنين كارى را از او خواست چنان كه حضرت مى‏فرمايد:
«اينك در مقام پناه آورنده به تو و اقراركننده به گناه ايستاده‏ام»(68)». «بارخدايا به تو پناه مى‏بريم از فته‏انگيزيهاى شيطان و از حيله و مكرهاى گوناگونش و از تكيه كردن به آرزوها و وعده‏ها و فريب او و در افتادن به دامهايش»(69).

منابع و مآخذ

1ـ جرجانى، على بن محمّد، التعريفات، تهران، انتشارات ناصر خسرو.
2ـ ترجمه رساله قشيريه با تصحيحات بديع الزمان فروزانفر، چاپ چهارم: انتشارات علمى ـ فرهنگى، 1374.
3ـ غزالى، امام محمّد، كيمياى سعادت، به كوشش حسين خديو جم، چاپ چهارم: شركت انتشارات علمى ـ فرهنگى، 1368.
4ـ حرّ عاملى، محمّد بن حسن، وسائل الشيعه، چاپ سوم: تهران، مكتبة الاسلاميه، 1396ق.
5ـ طوسى، خواجه نصيرالدين، اوصاف الاشراف، تصحيح سيد نصراللّه‏ تقوى، مطبعه دولتى آلمان در برلين به چاپ عكسى 1306ش.
6ـ كاشانى، عزالدين محمود، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، تصحيح استاد جلال الدين همايى، قم، چاپخانه ستاره.
7ـ كلينى، محمّد بن يعقوب، اصول كافى، ترجمه سيد هاشم رسولى، تهران، كتابفروشى علميه اسلاميه، بى‏تا.
8ـ شبسترى، محمّد بن عبدالكريم، گلشن راز، با مقدمه و تصحيح صمد موحّد، تهران، كتابخانه طهورى، 1368.
9ـ بيهقى، احمد بن على، تاج المصادر، تصحيح هادى عالم‏زاده، تهران، 1366.
10ـ مجلسى، محمّد باقر، بحارالانوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الوفا، 1403ق.
11ـ صحيفه سجّاديه، با مقدمه سيد محمّد حسين الحسينى الجلالى.

پی نوشت ها:

1 ـ نور / 31.
2 ـ جرجانى، التعريفات.
3 ـ رساله قشيريه، ص 193.
4 ـ محمّد غزالى، كيمياى سعادت، ص 401.
5 ـ قال النبى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «... كَيفَ لا يخافُ العبدُ وَ هُوَ غَيرُ عالمٍ بما تُختم صحيفته و لا لَهُ عَمَل يَتَوسَّلُ بهِ استحقاقا و لا قُدرة له عَلى شَى‏ءٍ وَ لا مَفَرّ...» (بحارالانوار، ج 67، ص 391).
6 ـ عَن ابى عبد اللّه‏ عليه‏السلام قال: «المؤمنُ بين مخافَتين: ذَنبُ قَد مَضى لا يَدرى ما صنع اللّه‏ُ فيهِ و عمرٌ قَد بَقِىَ لا يَدرى ما يكتَسِبُ فيهِ مِنَ المَهالِكِ، فَهُوَ لا يُصبِحُ اِلاّ خائفا وَ لا يُصلِحُهُ اِلاَّ الخَوفُ» (الكافى، ج 3، ص 114).
7 ـ انواع الخوف خَمسةُ، خوف و خشية و وَجَل و رَهبَة وَ هيبَه، فَالخوفُ للعاصينَ وَ الخَشيَةُ للعالمين وَ الوجل للمُخبِتين و الرهبة للعابدينَ و الهيبَةُ للعارفينَ، أما الخوف فَلاِءجلِ الذُّنوب قال اللّه‏ عز و جل: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» و الخَشيةُ لاِءَجلِ رؤيَةِ التَقصير، قال اللّه‏ عز و جلّ: «اِنَّمَا يَخْشَى اللّه‏َ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» و أمّا الوجل فلأجل ترك الخدمة، قال اللّه‏ عزّوجلّ: «الَّذينَ إذا ذُكِرَ اللّه‏ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» و الرهبة لرؤيَةِ التَقصير قال اللّه‏ عز و جل: «يَدعُونَنَا رَغَبا وَ رَهَبا» و الهيبة لاِءجلِ شهادة الحقِّ عند كشفِ الأسرار قال اللّه‏ عز و جلّ: «و يُحَذِّرُكُمُ اللّه‏ُ نَفسَهُ». (بحارالانوار، ج 67، ص 380).
8 ـ الرّحمن / 46.
9 ـ فاطر / 28.
10 ـ انفال / 2.
11 ـ انبياء / 90.
12 ـ آل عمران / 30.
13 ـ كيمياى سعات، ص 402.
14 ـ «ينبغى للمؤمنِ أن يخافَ اللّه‏َ خَوفا كأنّه مُشرفٌ على النّارِ، وَ يَرجوه رجاءً كأنّه من أهل الجنّه...» (وسائل الشيعه، ج 11، ص 112).
15 ـ «خَيرُ الأعمال اعتدال الرّجاء و الخوف» (غرر الحكم، ص 66).
16 ـ على بن الحسين عليه‏السلام قال: قال رسول اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «ثلاثٌ منجياتٌ و ثلاثٌ مهلكاتٌ. قالوا يا رسولَ اللّه‏! مَا المنجيات؟ قال: خوفُ اللّه‏ِ فى السِّرِّ، كَأنَّكَ تَراهُ. فإن لَم تَكُن تَراهُ، فانَّهُ يَراكَ، و العدلُ فى الرّضا و الغَضَب، و القَصدُ فِى الغنا و الفقر... (بحارالانوار، ج 67، ص 7).
17 ـ «و هذا مقامُ مَن... واقفا بين الرَّغبةِ اِليكَ وَ الرَّهبَةِ منكَ، اَنتَ أَولى من رَجاهُ و احقّ مَن خَشيَهُ و اتَّقاه». (دعاى 32، ص 331).
18 ـ «يا مَن لِخيفَتِه يَنتَحِبُ الخاطِئون» (دعاى 24، ص 374).
19 ـ «و انعَشهُ بِخوفِكَ و بالوَجَلِ مِنكَ» (دعاى 43، ص 450).
20 ـ «ارزُقنى خَوفَ غَمِّ الوَعيدِ» (دعاى 44، ص 452).
21 ـ «و آمَنَ مِنَ السَّيِّئاتِ فَرَقا وَ خَوفا» (دعاى 42، ص 452).
22 ـ خواجه نصيرالدين طوسى، اوصاف الأشراف، ص 38.
23 ـ انعام / 82.
24 ـ اوصاف الأشراف، ص 61.
25 ـ تاج المصادر، ص 90.
26 ـ رساله قشيريه، ص 199؛ التعريفات، ص 48.
27 ـ رساله قشيريه، ص 199.
28 ـ عزالدين محمود كاشانى، مصباح الهدايه، ص 395.
29 ـ كيمياى سعادت، ص 386.
30 ـ همان، ص 385.
31 ـ عن أبى عبداللّه‏ عليه‏السلام قال: «كان أبى عليه‏السلام يَقولُ: اِنَّه ليس مِن عبدٍ مَؤمنٍ اِلاّ فى قَلبِه نورانِ: نورُ خيفَةٍ و نورُ رَجاءٍ لَو وُزِنَ هَذا لَم يَزِدْ عَلى هذا» (الكافى، ج 3، ص 110).
32 ـ عَمَّن ذَكَرَهُ عن ابى عبداللّه‏ عليه‏السلام قال: قلتُ لَه قومٌ يعملون بالمعاصى و يقولون نرجو، فلا يزالون كذلك حتّى يأتيَهُم المَوتُ. فقال: «هؤلاءِ قومٌ يَتَرجّحونَ فِى الأمانىّ، كَذَبوا لَيسوا براجينَ، مَن رَجا شيئا طَلَبَهُ و من خافَ مِن شَى‏ءٍ هَرَبَ مِنهُ» (وسائل الشيعه، ج 15، ص 216).
33 ـ فاطر / 30-29.
34 ـ بقره / 218.
35 ـ «اللّهُمَّ اَنتَ عُدَّتى اِن حَزِنْتُ وَ اَنتَ منتجعى اِن حُرِمتُ، وَ بِكَ استِغاثَتى اِن كُرثتُ».
36 ـ الهى لا تُخَيِّب من لا يَجِدُ مُعطيا غَيرَكَ، وَ لا تَخذُل مَن لَمْ يَستَغنِ بِاَحَدٍ دونَكَ» (دعاى 24، ص 377).
37 ـ اللّم اِنَّ ذنوبى تُؤيِسُنى اَن اَرجوكَ، و اِنَّ عِلمى بسِعَةِ رَحمَتِكَ يُؤمِّنُنى اَن اخشاكَ، فَصَلِّ على محمّد و آل محمّد، وَ حقِّق رَجائى لَكَ وَ كذِّب خوفى مِنكَ وَ كُنْ عِندَ حُسنِ ظَنّى بِكَ يا اَرحَمَ الرَّاحِمينَ» (صحيفة السجادية الجامعه، دعاى 37، ص 84).
38 ـ «فلا اَدعو سِواكَ، و لا اَرجُو غَيرَكَ» (دعاى 38، ص 437).
39 ـ رساله قشيريه، ص 199.
40 ـ عن الحسن بن أبى سارَةَ قالَ: سمِعتُ أبا عبداللّه‏ عليه‏السلام يَقولُ: «لا يَكونُ المُؤمِنُ مُؤمنا حتّى يكونَ خائفا راجيا، و لا يكونُ خائفا راجيا حتّى يكونَ عامِلاً لِما يَخافُ وَ يَرجُوا» (الكافى، ج 3، ص 113).
41 ـ مصباح الهداية، ص 395.
42 ـ كهف / 110.
43 ـ «اَنتَ الَّذى فَتَحتَ لِعِبادَكَ بابا الى عَفوِكَ وَ سَمَّيتُهُ التوبة. و جعلتَ على ذلك الباب دليلاً من وحيِكَ لئلاّ يضلّوا عنه، فقلت ـ تبارك اسمُك ـ (توبوا الى اللّه‏ توبةً نصوحا)» (دعاى 20، ص 351).
44 ـ مصباح الهداية، ص 366.
45 ـ حجرات / 11.
46 ـ تاج المصادر؛ معجم مقاييس اللغة، ماده «ت و ب».
47 ـ التعريفات، ص 32.
48 ـ گلشن راز، ص 258.
49 ـ «انَّ اللّه‏َ يُحِبُّ التَّوَّابينَ وَ يُحِبُّ المُتَطَهِّرين»(بقره / 222).
50 ـ مصباح الهداية، ص 366.
51 ـ «و ايقظنا عن سنةِ بالرُّكونِ اليه و احسن بتوفيقكَ عَونَنا عليه» (دعاى 29، ص 396).
52 ـ «اللّهُم اِن يَكن النَّدمُ توبةً اليكَ فَاَنَا اَندَمُ النّادِمينَ» (دعاى 21، ص 365).
53 ـ «اللّهُم اَتوبُ اِليكَ فى مَقامى هذا من كبائرِ ذُنوبى و صَغائرها و بَواطِنِ سَيِّئاتى و ظَواهرها و سَوالِفِ زَلاّتى و غَوايرها و سَوابقِ خَطيئاتى و حوادثُها، تَوبةَ مَن لا يُحدِّثُ نَفسَهُ بِمَعصيةٍ وَ لا يُضمِرُ اَن يَعودَ فى خَطيئَةٍ» (دعاى 21، ص 362).
54 ـ به درستى كه تاريكى بر دل من مى‏آيد و من هر روز هفتاد مرتبه استغفار مى‏كنم.
55 ـ اوصاف الأشراف، ص 17.
56 ـ همان، ص 21؛ كيمياى سعادت، ص 322.
57 ـ مصباح الهدايه، ص 368-367.
58 ـ همان، ص 369.
59 ـ همان.
60 ـ براى مطالعه حديث به صورت كامل بنگريد به: الكافى، ج 4، ص 166-165.
61 ـ عَن جابر عن ابى جعفر عليه‏السلام قال: سمعتُهُ يقولُ: «التّائِبُ مِنَ الذَّنب كَمَن لا ذَنبَ لَهُ...».
62 ـ عن معاوية بن وهبٍ قالَ: سمعتُ أبا عبداللّه‏ عليه‏السلام يقولُ: إذا تابَ العَبدُ تَوبةً نَصوحا اَحَبَّهُ اللّه‏ُ فَسَتَر عَليهِ فِى الدّينا وَ الآخرةِ»
فَقُلتُ: وَ كَيفَ يَستُرُ عَليهِ؟
قالَ: «يُنسى مَلَكَيهِ ما كَتَبا عليهِ مِنَ الذُّنوبِ وَ يُوحى إلى جَوارحِهِ اكتُمى عَليه ذُنوبَهُ وَ يوحى إلى بقاعِ الأرضِ اكتُمى ما كانَ يَعملُ عليكِ مِنَ الذنوب، فيلقَى اللّه‏ حينَ يَلقاهُ و ليس شَى‏ءٌ يَشهَدُ عليهِ بِشَى‏ءٍ مِنَ الذُّنوب» (الكافى، ج 4، ص 164؛ بحارالانوار، ج 6، ص 22).
63 ـ «اِنَّ اللّه‏َ يُحِبُّ التَّوَّابينَ» (بقره / 222).
64 ـ قال محمّد بن الفُضَيل: سَأَلتُ عن قول اللّه‏ عز و جل: «يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا تُوبُوا اِلَى اللّه‏ِ تَوبَةً نَصُوحا»فقالَ: «يَتوبُ مِنَ الذَّنبِ ثُمَّ لا يَعودُ فيه وَ اَحَبُّ العِبادِ اِلَى اللّه‏ِ تعالى المُفَتَّنونَ التَّوّابونَ» (وسايل الشيعه، ج 6، ص 357؛ بحارالانوار، ج 6، ص 357).
65 ـ عن ابى جميله قال: قال ابو عبداللّه‏ عليه‏السلام : «اِنَّ اللّه‏َ يُحبّ العبد المُفتّنَ التّوابَ و من لَم يَكُن ذلك منه كان اَفضَلَ» (الكافى، ج 4، ص 168).
66 ـ «فَاؤلـئِكَ يُبَدِّلُ اللّه‏ُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَناتٍ» (فرقان / 70).
67 ـ صحيفه سجاديه، با مقدمه سيد محمّد حسين الحسينى الجلالى، دعاى 36، ص 421.
68 ـ همان، دعاى 15، ص 330.
69 ـ همان، دعاى 29، ص 396.
جمعه 21 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

اميد: انتظار وقوع خيرى مسرّت بخش

اميد در لغت به معناى گمان وقوع خيرى ممكن‌الحصول در آينده آمده است.[32] معانى ترس*، توقع، انتظار و شوق نيز براى آن ذكر شده است.[33] شايد بتوان گفت اين معانى به لوازم معناى اميد يا به بخشى از آن اشاره دارد، زيرا از آن رو كه متعلق اميد امرى ممكن الحصول است نه قطعى، و ترس از تحقق نيافتن آن وجود دارد اميد را به خوف معنا كرده‌اند و از آن رو كه متعلَّق اميد، امرى خير و مسرّت بخش است و طبعاً موجب اشتياق شخص اميدوار به آن امر شده و حالت انتظار و توقع به او دست مى‌دهد، اميد را به توقع و شوق و انتظار معنا كرده‌اند.
در اصطلاح علم اخلاق، به راحتى و لذتى كه از انتظار تحقق امرى محبوب، در قلب حاصل مى‌شود اميد مى‌گويند.
[34]
موضوع اميد در بسيارى از آيات قرآن كريم با مشتقات واژه «رجاء» (عنكبوت/29،5) و «عسى» (اعراف/7،129) طرح شده است. در برخى از آيات نيز اميد با واژه‌هايى مانند عسى (مائده/5 ،52) و لعلّ (طه/20، 44) به خداوند نسبت داده شده است. در اين‌گونه موارد، اگر نگوييم استعمال اميد مجازى است، بايد آن را با توجه به انسانها و اعمال و رفتار آنها تصور كرد و گفت خداوند در موارد مزبور خواسته است با اين روش، مخاطب يا شخص ديگرى را نسبت به وقوع امرى اميدوار سازد. البته با همين رويكرد است كه آيات ياد شده به موضوع اين مقاله مربوط گشته و بررسى مى‌شود؛ همچنين بحث نااميدى در قالب واژگانى همچون: «يأس» (عنكبوت/29، 23)، «قنوط» (حجر/15، 55) و «إبلاس» (روم/30، 49) مطرح است. يأس به معناى نبودن اميد و طمع[35]، قنوط به معناى يأس شديد[36] و إبلاس به معناى يأس شديدى كه از سوء عمل شخصى ناشى شده و موجب حزن است[37] يا حزن ناشى از يأس شديد[38] آمده است. افزون بر موارد ياد شده، مفهوم اميد در آيات فراوان ديگرى كه در آنها از خداوند سبحان با اوصاف «رحيم»، «غفور» و «توّاب» ياد شده و آيات مشتمل بر وعده‌هاى الهى قابل بررسى و پيگيرى است.
برخى درصدد برآمده‌اند تا اميد بخش‌ترين آيات را شناسايى كنند. در اين زمينه آيات 48
[39] يا 110[40] نساء/4؛ 53 زمر/39[41] و 30 شورى/42 و 84 اسراء/17[42] ذكر شده است. به نقل حضرت اميرالمؤمنين از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)اميدبخش‌ترين آيات، آيه 114 هود/11 است: «واَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَىِ النَّهارِ وزُلَفـًا مِنَ الَّيلِ اِنَّ الحَسَنـتِ يُذهِبنَ السَّيِّـاتِ» [43] برخى از امام باقر(عليه السلام)نقل كرده‌اند كه اميدبخش‌ترين آيات، آيه 5 ضحى/93 است: «ولَسَوفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضى» [44]

اميد عامل حركت:

اميد، عامل حركت انسان به سوى كمال است. بر پايه روايات هركس به چيزى اميد داشته باشد، براى رسيدن به آن مى‌كوشد.[45] انجام اعمال مناسب و پرهيز از امور منافى نشانه اميد است: «فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صــلِحـًا ولا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَدا» (كهف/18،110)، بنابراين، تنها كسى كه از گناهان پرهيز و به وظيفه خود عمل كرده و اسباب اميد را فراهم كند، شايسته است به فضل* الهى اميد داشته باشد[46]، چنان‌كه قرآن كريم ايمان، هجرت و جهاد را عوامل اميد به رحمت حق دانسته است: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ هاجَروا وجـهَدوا فى سَبيلِ اللّهِ اُولـئِكَ يَرجونَ رَحمَتَ اللّهِ» (بقره/2،218) دليل مطلب ياد شده آن است كه هرگونه راحتى قلبى، اميد نيست، بلكه امر محبوبى كه انسان توقع آن را دارد، اگر بيشتر اسباب آن فراهم بود راحتى قلبى ناشى از انتظار آن اميد است و اگر اسباب آن فراهم نبود، غرور و حماقت است و اگر معلوم نبود كه اسباب آن موجود است يا معدوم، تمنى و آرزوست.[47]
حركت تكاملى انسان بايد به خداوند، سراى آخرت، لقاى خدا و رحمت الهى منتهى شود و انسان تا به امور ياد شده اميد نداشته باشد حركت تكاملى او تحقق نخواهد يافت، ازاين‌رو قرآن كريم اميد به خدا: «لَقَد كانَ لَكُم فى رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَن كانَ يَرجوا اللّهَ ...» (احزاب/33،21)، جهان آخرت:«... و ارجُوا اليَومَ الأخِرَ ...» (عنكبوت/29،36)، لقاء اللّه: «من كان يرجو لقاء اللّه ...» (عنكبوت/29،5) و رحمت حق: «... و يَرجوا رَحمَةَ رَبِّه» (زمر/39،9) را مطرح كرده و در حد ضرورت و لزوم از آنها ياد كرده و نيز بيان داشته است كه اگر كسى به لقاى الهى اميد داشته باشد قطعاً به آن خواهد رسيد. (عنكبوت/29،5)

متعلَّق اميد:

اميد در قرآن كريم به امور گوناگونى تعلق گرفته است:

1. امور عادى و دنيوى:

گاهى متعلَّق اميد، امرى دنيوى است، چنان كه يعقوب(عليه السلام) اميد داشت خداوند همه فرزندان وى را نزد او جمع آورد (يوسف/12،83) و موسى(عليه السلام) اميد داشت آتشى بياورد تا خانواده وى خود را گرم كنند (نمل/27،7؛ قصص/28،29) و همسر فرعون اميد داشت موسى(عليه السلام) براى وى و فرعون سودى داشته باشد. (قصص/28،9)

2. امور معنوى و الهى:

در آيات فراوانى اميد به امور معنوى و الهى تعلق گرفته است؛ مانند: اميد به آخرت (عنكبوت/29،36)، عفو الهى (نساء/4،99)، رحمت حق (اسراء/17،8 ؛ نور/24، 56)، رستگارى(قصص/28،67؛آل‌عمران/3،200)، پوشاندن گناهان و وارد كردن به بهشت (تحريم/ 66،8)، هدايت يافتگى (توبه/9،18؛ آل‌عمران/3، 103)، تقوا (بقره/2،21)، شكرگزارى (بقره/2، 185)، تعقّل (يوسف/12،2) تفكّر (بقره/2،266)، تذكّر (انعام/6 ،152)، يقين به لقاى الهى (رعد/13،2)، تسليم (نحل/16،81)، منع كافران از آسيب‌رساندن به مؤمنان (نساء/4،84)، پيروز كردن مؤمنان (مائده/5 ،52)، نابود ساختن دشمنان و جانشين كردن مؤمنان در زمين (اعراف/7،129)، توبه الهى (توبه/9،102)، هدايت الهى (كهف/18، 24)، برخوردارى از نعمتهاى خداوند (كهف/18، 40) و ايجاد دوستى بين مؤمنان و دشمنانشان. (ممتحنه/60 ،7) در برخى آيات نيز به راضى شدن رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)(طه/20،130) و رسيدن ايشان به مقام محمود كه مقام شفاعت است (اسراء/17،79) اظهار اميد شده است.

3. لقاى خداوند:

در آياتى، اميد به لقاى الهى تعلق گرفته است؛ مانند 5 عنكبوت/29 و 21 احزاب/33.

اميد به لقاى الهى:

مؤمنان خاص اميدشان به لقاى الهى است. (عنكبوت/29،5 ؛ احزاب/33،21) شبيه اين مضمون در آيه 6 ممتحنه/60 نيز آمده است. نوع مفسران در اين‌گونه موارد اميد ]به] خدا را با حذف مضاف به معناى اميد به ثواب و نعمت خداوند گرفته يا با تأويل بردن كلمه «يرجوا» به معناى «يخاف» و «يَخْشى»، جمله «يرجوا اللّه» را «از خدا مى‌ترسند» معنا مى‌كنند[48]؛ ليكن تحقيق در اين زمينه آن است كه آيه از معناى ظاهر و حقيقى خود خارج نگشته و در تفسير آن به اراده خلاف ظاهر يا تقدير گرفتن احتياجى نيست، بر اين اساس اميد به خداوند مفهوم لطيف خود را دارد، زيرا رجاء و اميد به ثواب الهى مرتبه‌اى از اميد براى انسانهايى است كه خداوند را از روى حجاب مى‌شناسند و به او ايمان دارند؛ امّا متعلق اميد انسانهاى اهل يقين، خود خداوند سبحان است[49]؛ به گفته‌اى ديگر: اميد به خدا به معناى تعلق قلب به خداوند و ايمان به اوست[50]، چنان‌كه رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)و ائمه هدى(عليهم السلام) در دعاها و مناجاتهايشان خداوند سبحان را تنها اميد خود: «اللّهم أنت الْمُرْجى» «اللّهم أنت المَرْجُوّ» «أنت رجائي» و نهايت اميد خويش در مسير بازگشت، «إنّك ... و غاية رجائي فى منقلبي و مثواي» دانسته‌اند.
ازاين‌رو انسانهاى كامل برخلاف ديگر انسانها كه متعلق اميد آنان ثواب، نعمت و بهشت بوده و از كيفر الهى بيمناك‌اند، متعلق اميد و بيم آنها وصل و هجران خداوند سبحان است، چنان‌كه در دعاى كميل آمده است: «فهبني يا الهي و سيدي و مولاي و ربّي صبرتُ على عذابك فكيف أصبر على فراقك»
[51]

گستره اميد و آثار آن:

همه انسانها به نوعى اميدوارند؛ امّا هرگز وسعت محدوده اميد انسان مادّى كه تنها به دنيا و نعمتهاى زوال‌پذير آن دل بسته است به اندازه محدوده اميد انسان الهى نيست كه افزون بر نعمتهاى دنيا (اعراف/7،32) چشم روشنى او در نعمتهاى ماندگار آخرت (احزاب/33، 21) و بالاتر از آن لقاى الهى (عنكبوت/29،5) است و اساساً اين دو قابل قياس نيستند: «وما اوتيتُم مِن شَىء فَمَتـعُ الحَيوةِ الدُّنيا وزينَتُها وما عِندَ اللّهِ خَيرٌ واَبقى اَفَلا تَعقِلون * اَفَمَن وَعَدنـهُ وَعدًا حَسَنـًا فَهُوَ لـقيهِ كَمَن مَتَّعنـهُ مَتـعَ الحَيوةِ الدُّنيا ثُمَّ هُوَ يَومَ القِيـمَةِ مِنَ المُحضَرين»  (قصص/28،60 ـ 61)
از جمله تفاوتهاى اساسى و بنيادين بين موحدان و غير آنان تفاوت در كيفيت نگرش به فرجام انسانها و چگونگى سرانجام وضع زمين است؛ پيروان اديان الهى براساس داده‌هاى كتب آسمانى، معتقد به ظهور و بروز منجى انسانها بوده
[52] و جهان را به سوى صلح و صفا در حركت مى‌بينند و به فرا رسيدن روزى اميد دارند كه متقيان و صالحان بر دنيا حكومت كنند: «و لَقَد كَتَبنا فِى الزَّبورِ مِن بَعدِ الذِّكرِ اَنَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّــلِحون» (انبياء/21، 105) انسانهاى بهره‌مند از تعليمات انبيا و مؤمن به غيب بر اين باورند كه زندگى همراه با سعادت، خوشبختى و مقرون با عدل و آزادى در انتظار بشر است؛ امّا انسان مادى مسلك كه از تعليمات پيامبران و غيب بهره‌اى ندارد ممكن است به آينده بشر بدبين بوده و حتى احتمال دهد كه زندگى بشر قبل از رسيدن به كمال خاتمه يافته و عمر جهان به انجام برسد[53]، ازاين‌رو شيعه با الهام از تعاليم نورانى معصومين(عليهم السلام)به فرا رسيدن روزى اميدوار است كه جهان با ظهور حضرت قائم(عج) از ظلم و بيداد رهايى يافته و از عدل و داد پرشود، زمين بركات خود را ظاهر كند و تهيدستى يافت نشود و اين همان تحقق معناى سخن خداوند است كه عاقبت از آن متقيان است[54]، چنان كه باطل از بين رفتنى و حق پايدار و ثابت است (رعد/13، 17؛ اسراء/17،81 ؛ انفال/8 ، 8 ؛ انبياء/21،18) و كسانى كه به ايام اللّه ـ كه براساس روايتى از مصاديق آن، روز ظهور حضرت مهدى(عج) و رجعت ائمه(عليهم السلام)است[55] ـ اميد ندارند بايد منتظر كيفر سخت الهى باشند: «قُل لِلَّذينَ ءامَنوا يَغفِروا لِلَّذينَ لا يَرجونَ اَيّامَ‌اللّهِ لِيَجزِىَ قَومـًا بِما كانوا يَكسِبون» (جاثيه/45،14)
از آيات قرآن مى‌توان آثار گوناگونى براى اميد استفاده كرد؛ از جمله: صدور اعمال صالح
[56] (كهف/18،110)، صبر در برابر مشكلات[57]:«اِن تَكونوا تَألَمونَ فَاِنَّهُم يَألَمونَ كَما تَألَمونَ وتَرجونَ مِنَ اللّهِ ما لا يَرجونَ ...» (نساء/4،104) و برخورد نيكو با مستمندان[58]:«واِمّا تُعرِضَنَّ عَنهُمُ ابتِغاءَ رَحمَة مِن رَبِّكَ تَرجوها فَقُل لَهُم قَولاً مَيسورا» (اسراء/17،28)

همراهى بيم و اميد:

برخى، از آيات 49 ـ 50 حجر/15 لزوم همراهى خوف و رجا را استفاده كرده‌اند: «نَبِّئ عِبادى اَنّى اَنَا الغَفورُ الرَّحيم * و اَنَّ عَذابى هُوَ العَذابُ الاَليم»  زيرا آيه اول بشارت به مغفرت و رحمت الهى و آيه دوم انذار به عذاب دردناك است. جالب‌تر از آيه ياد شده در اين باره آيه 30 آل‌عمران/3 است:«... ويُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفسَهُ واللّهُ رَءُوفٌ بِالعِباد» و لطيف‌تر از آيات پيشين آيه 33 ق/50 است؛ آنجا كه مى‌فرمايد:«... مَن خَشِىَ الرَّحمـنَ بِالغَيبِ» زيرا خوف و خشيت، به رحمان كه بيانگر رحمت الهى است معلق شده تا دربردارنده خوف در متن امنيت باشد.[59] در آيه‌اى نيز به خوف و رجاى اولياى الهى، تصريح شده است: «... يَرجونَ رَحمَتَهُ و يَخافونَ عَذابَه» (اسراء/17،57) راز لزوم همراهى بيم و اميد اين است كه تقويت يك جانبه روح اميد در انسان آفاتى در پى دارد؛ بر پايه روايتى اميد و بيم همواره بايد توأم باشد، تا انسان با داشتن اميد از خطر ورود در زمره كافران رهايى يافته و با دارا بودن بيم، خود را از مكر الهى در امان نبيند: «اِنَّهُ لا يايـَسُ مِن رَوحِ اللّهِ اِلاَّ القَومُ الكـفِرون» (يوسف/12،87)، «اَفَاَمِنوا مَكرَ اللّهِ فَلا يَأمَنُ مَكرَ اللّهِ اِلاَّ القَومُ الخـسِرون» (اعراف/7،99)[60] اميرمؤمنان، امام على(عليه السلام) بيم و اميد را به دو بالى تشبيه مى‌كند كه انسان [بنده [با آن به سوى رضوان الهى پر مى‌كشد و دو چشمى كه به وسيله آن وعده‌ها و وعيدهاى خدا را مى‌بيند.[61]
از مسائلى كه در باره همراهى بيم و اميد مطرح شده لزوم، برابرى يا ترجيح يكى از آن دو است؛ امام باقر(عليه السلام)فرمودند: بنده مؤمنى نيست مگر اينكه در قلب او دو نور وجود دارد: نور بيم و نور اميد، كه هر يك اگر وزن شود از ديگرى فزون‌تر و سنگين‌تر نخواهد بود.[62] ابن‌عربى مى‌گويد: سزاوار است در هنگام احتضار اميد انسان بر بيم او غلبه كند؛ ولى قبل از آن بايد خوف و رجاى انسان يكسان باشد.[63]

نااميدى:

يأس و نااميدى از رحمت خدا از گناهان كبيره است و خداوند از آن نهى كرده است[64]: «... لا تَقنَطوا مِن رَحمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَغفِرُ الذُّنوبَ جَميعـًا» (زمر/39،53) و تنها گمراهان[65]: «قالَ و مَن يَقنَطُ مِن رَحمَةِ رَبِّهِ اِلاَّالضّالّون» (حجر/15،56) و كافران[66] (يوسف/12،87) از رحمت حق نااميدند. در ادعيه و روايات اهل بيت(عليهم السلام)برخى از گناهان موجب نااميدى شخص دانسته شده است.[67] انسان بايد در هر شرايطى به رحمت خدا اميدوار باشد، زيرا گاهى در اوج نااميدى رحمت حق شامل حال بندگانش مى‌شود[68]: «و هُوَ الَّذى يُنَزِّلُ الغَيثَ مِن بَعدِ ما قَنَطوا و يَنشُرُ رَحمَتَهُ ...» (شورى/42،28؛ نيز روم/30،49؛ يوسف/12،110) آيه23 عنكبوت/29 كفر به آيات خدا و لقاى الهى را عامل نااميدى از رحمت حق دانسته است[69]:«والَّذينَ كَفَروا بِـايـتِ اللّهِ ولِقائِهِ اُولـئِكَ يَئِسوا مِن رَحمَتى ...» و در آياتى ديگر تأكيد شده است كه نبايد هنگام وقوع سختيها و مشكلات از رحمت* حق نااميد شد[70]: «لا يَسـَمُ الاِنسـنُ مِن دُعاءِ الخَيرِ واِن مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَـوسٌ قَنوط» (فصّلت/41،49 و نيز هود/11، 9؛ اسراء/17، 83 ؛ روم/30، 36) نااميدى از لقاى الهى و آخرت، داراى پيامدهاى ناگوارى مانند داخل شدن در آتش جهنم (يونس/10، 7 ـ 8)، رها شدن در طغيان (يونس/10،11)، درخواستهاى نادرست از پيامبران(عليهم السلام)(يونس/10،15؛ فرقان/25،21) و نزول عذاب الهى (فرقان/25،40؛ جاثيه/45،14) است.

منابع

احياء علوم الدين؛ اقبال الاعمال؛ بحارالانوار؛ البرهان فى علوم القرآن؛ تاريخ الغيبة الكبرى؛ التبيان فى تفسير القرآن؛ تحف‌العقول عن آل‌الرسول(صلى الله عليه وآله)؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير القرآن الكريم، ابوحمزه ثمالى؛ تفسير الصافى؛ تفسير فرات الكوفى؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتألهين؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نورالثقلين؛ تفسير نمونه؛ جامع البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لاحكام القرآن، قرطبى؛ جامع السعادات؛ الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ الفتوحات المكيه؛ الكافى؛ كامل الزيارات؛ كتاب الخصال؛ كشف الاسرار و عدة الابرار؛ لسان العرب؛ مجمع البحرين؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن؛ مجموعه آثار، استاد مطهرى؛ المحجة البيضاء فى تهذيب الاحياء؛ معجم الفروق اللغويه؛ مفردات الفاظ القرآن؛ مكاتيب الرسول؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ نثر طوبى؛ نهج‌البلاغه.
محمد هادى ذبيح‌زاده و بخش فلسفه و كلام




[32]. مفردات، ص 346؛ الفروق‌اللغويه، ص 248، «رجا»؛ التحقيق، ج 4، ص 70، «رجو».
[33]. مجمع‌البحرين، ج 2، ص 155، «رجو»؛ نثر طوبى، ج 1، ص 297؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 1، ص 844 ، «رجاء».
[34]. المحجة البيضاء، ج 7، ص 249.
[35]. مقاييس اللغه، ج 6 ، ص 153؛ مفردات، ص 892 ، «يأس».
[36]. لسان‌العرب، ج11، ص319؛ التحقيق، ج9، ص325، «قنط».
[37]. التحقيق، ج 1، ص 330، «بلس».
[38]. مفردات، ص 143، «بلس».
[39]. مجمع البيان، ج 3، ص 90.
[40]. تفسير قرطبى، ج 5 ، ص 106.
[41]. التبيان، ج 9، ص 37؛ تفسير فرات كوفى، ص 570 .
[42]. مجمع‌البيان، ج 9، ص 47؛ الصافى، ج 4، ص 377؛ البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 447.
[43]. تفسير ابوحمزه ثمالى، ص 203؛ مجمع‌البيان، ج 5 ، ص 307 ـ 308.
[44]. مجمع البيان، ج 10، ص 765؛ التفسيرالكبير، ج 31، ص 213؛ الدرالمنثور، ج 8 ، ص 543 .
[45]. نهج البلاغه، خطبه 160؛ الكافى، ج 2، ص 68 ؛ تحف‌العقول، ص 213، 362.
[46]. احياء علوم الدين، ج 4، ص 2318.
[47]. المحجة البيضاء، ج 7، ص 249؛ جامع السعادات، ج 1، ص 281.
[48]. جامع‌البيان، مج 11، ج 21، ص 173؛ كشف‌الاسرار، ج 8 ، ص 28؛ مجمع البيان، ج 8 ، ص 548 .
[49]. تفسير صدرالمتألهين، ج 3، ص 204.
[50]. الميزان، ج16، ص 289.
[51]. اقبال‌الاعمال، ج 3، ص 335؛ بحارالانوار، ج 67 ، ص 196.
[52]. تاريخ الغيبة الكبرى، ص 253.
[53]. مجموعه آثار، ج 3، ص 358 ـ 361، «امدادهاى غيبى در زندگى بشر».
[54]. بحارالانوار، ج 52 ، ص 338 ـ 339.
[55]. الخصال، ص 108؛ نورالثقلين، ج 2، ص 526 ؛ اطيب‌البيان، ج 12، ص 114.
[56].  مجمع‌البيان، ج 6 ، ص 770.
[57]. الميزان، ج 5 ، ص 63 ؛ نمونه، ج 4، ص 109.
[58]. مجمع‌البيان، ج 6 ، ص 634 ؛ الميزان، ج 13، ص 82 ـ 83 .
[59]. تفسير صدرالمتالهين، ج 3، ص 205 ـ 206.
[60]. نهج‌البلاغه، حكمت 377.
[61]. بحارالانوار، ج 67 ، ص 390.
[62]. الكافى، ج 2، ص 67 .
[63]. الفتوحات المكيه، ج 13، ص 619 .
[64]. الميزان، ج 11، ص 234.
[65]. مجمع‌البيان، ج6 ، ص523؛ الميزان، ج12، ص181.
[66]. مجمع البيان، ج 5 ، ص 395؛ الميزان، ج 11، ص 234 ـ 235.
[67]. اقبال الاعمال، ج 1، ص 115؛ مكاتيب الرسول، ج 3، ص 574 .
[68]. الميزان، ج16،ص202؛ نمونه،ج16،ص469ـ470.
[69]. مجمع‌البيان، ج8، ص438؛ الميزان، ج16، ص119.
[70]
. تفسير قمى، ج 2، ص 267؛ نمونه، ج 20، ص 320.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:24 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها