0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

درنگي در جايگاه « صبر » در آيات قرآن ؛ ميزان سنجش ايمان

درنگي در جايگاه « صبر » در آيات قرآن ؛ ميزان سنجش ايمان

صدیقه درویش زاده

آنجا كه مصايب و مكروهات نفساني چون سرب مذاب بر مغز جانت مي نشيند و ناله عاجزانه جوارحت سپرهاي آسمان را مي شكافد، آنجا، آنسوتر از آن جام يأس اندود و ضجه هاي مرگ آلود حبل متين الهي نيز مي درخشد، «استعينو بالصبر و الصلوة» (بقره 45) كه چون آبي خنك بر آتش دروني ات مي نشيند و دريچه اي بر سايه سار امن الهي به رويت مي گشايد و نداي «ان ا... مع الصابرين» (بقره 153) كه بر تنشهاي زندگي فرش آرامش مي گستراند و نهاد آه آلودت را به آسودن مي خواند، شيطنتهاي شدايد را از دشت ملكوتي ضميرت زدوده و در وسعت صدر خود مستور مي دارد.
اي ايمان آورندگان صبور باشيد، زيرا دنيا دار مشقت و سختي است و قبل از هر چيزي صبوري و ايستادگي مي طلبد. (آل عمران200) اگر پيروزي مي خواهيد بايد از دشمن صبورتر باشيد؛ پس ايستادگي كنيد تا غالب شويد و راسخ باشيد در همه امورتان (ازمرزهاي جغرافيايي گرفته تا عقايد و آرمانهاي الهي تان) به هيچ عنوان عقب ننشينيد و در تمام مراحل پرهيزگار باشيد تا رستگار شويد. حتي اگر دندانه هاي اره بر جانت نهادند، عقيده ات را صيقل نتوانند، اگر با تبر دو نيمه ات كردند، صبوريت را نخراشند (اشاره به شهادت جانسوز حضرت زكريا)
«فاصبر كما صبر اولواالعزم من الرسل» كه صبر پيامبران از اين سنخ است. (احقاف 35)
مگر از اعراب جاهل و بت پرست كه ننگ هزاران آلودگي در دامنشان بود؛ استقامت و صبوري پيامبر(ص) غسيل الملائكه نساخت؟!
مگر آن نستوه قامتاني كه كوه در مقام استواريشان به زانوي ادب مي نشيند، از همين اعراب جاهل و بت پرست نبودند؟ كه به مرتبه اي از صبر و استقامت رسيده بودند، كه وقتي قطعه اي از كوه، زير پاي آن مشرك بر سينه تازه به رمق اسلام نشسته بلال، فشرده مي شد و او برهنه بر ريگهاي تفتيده، و غلتان در خون دل بود، وقتي كه بند بند كوه در زير خشم شرك و جهالت از هم مي گسست گويا، احد احد، آخرين رمق هستي اش بود و چه صبورانه بر عمق جانش مي نشست .
تاريخ سرشار از صبوري هاي راد مرداني است كه در راه عقيده و ايمانشان مثله مثله، مي شدند، اما به عقيده و ايمانشان گرد ندامت هم نمي نشست. چنانچه امام صادق( ع) مي فرمايند: كسي كه ايمان دارد از آهن سخت، محكم تر و پايداري اش بيشتر است، چون آهن در برابر آتش سست مي شود، ولي مؤمن اگر كشته شود باز زنده مي شود و دوباره كشته شود ايمانش پابرجاست و سستي نمي شناسد .
همان طور كه يحيي پسر ام طويل را در آزمون دشنام دادن به امير و مولايش به «قتل صبر» كشتند و او صبورانه مقاومت كرد.
گويا «صبر» سنگ محك ايمان است و ايماني كه به صبر آبديده نباشد در استواري اش جاي ترديد است. مگر سيد و سالار شهيدان در دشت بلا بر عطش خود و خانواده اش صبوري نكرد؟ يا مظلومه بني هاشم كه چه آزمونها بر صبوري نداد ؟ بر كبودي پهلوي مادر يا فرق شكافته پدر؛ بر لبان سبزفام برادر يا بر لبان خشكيده و تفتيده كودكان بي گناه يا اينكه نه بر قتل برادر صبر، كه در مقابل ديدگان سيده صبور كربلا صورت مي گرفت ؟
گويا :
هر كه در اين بزم مقرب تر است ***جام بلا بيشترش مي دهند
مي گويند؛ روزي كه امير دشتستان صبر را كشان كشان براي بيعت مي بردند؛ مردي يهودي كه شاهد بر اين صحنه بود بي درنگ لب به تهليل گشوده مسلمان مي شود. وقتي سبب را مي پرسند مي گويد، آخر اين مرد همان دلاور ميدانهاي جنگ است كه نامش رعشه بر اندام خصمش مي نشاند. او كسي است كه عمربن عبدود قهرمان نامي مشركان را به خاك ذلت نشانيد، او فاتح خيبر است. اما اكنون ببين كه در برابر جهل اين هرزگان چگونه سكوت كرده و جام صبر مي نوشد. واي از جهل اين قوم و فرياد از كنه ضميراين دلير مرد نستوه؛ كه اگر اين دين و آيين حقيقتي در كنه او نبود؛ اين مرد در برابر اين حقارتها و اهانتها لحظه اي ملزم به صبر نبود.
در واقع عظمت صبر اين والي صبور؛ او را به كيش صابران كشانيد.
زيرا آنان به خويي الهي آراسته اند و از دغدغه و تشويش خاطر؛ پيراسته؛ و از حضيض شكوه خالق بر خلق گشودن رسته كه به عظمتي روحاني پيوسته اند.
بر بند لب و تن زن چون غنچه وچون سوسن
رو صبر كن از گفتن چون صبر كليد آمد (ديوان شمس)
اما آنچه سبب مي شود صبوري در انسان بيشتر شود معرفت، شناخت و يقين انسان نسبت به خداوند و جهان است كه هرچه عميق تر باشد انسان را صبورتر مي كند و ديگر توجه داشتن به جنبه هاي مثبت صبر؛ كه قبل از هر چيزي تضمين كننده پيروزي دنيايي است و مصايب را به لطف و رحمت الهي تبديل مي كند؛ ديگر اينكه دعاي صبوران را به اجابت نزديكتر مي كند و اميدواريشان را به آخرت بيشتر؛ چنانكه درسوره رعد مي فرمايد: سلام عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار (رعد 24)
نوح از موج غم قوم نرست
تا به كشتي صبوري ننشست
يوسف از صبر به يعقوب رسيد
صحت از صبر ايوب رسيد
يافت از صبر كليم ا... عون
جامه در نيل فنا زد فرعون
احمد از صبر برآزار قريش
زهرشان ريخت در آبشخورعيش
خاتم صبر كه عالي گهر است
نقش آن " من صبر قد ظفر " است (جامي)
و به پاس اين صبراست كه خداوند خود ضامن بر پاداش و اجرشان شده است، «آنان به پاس آنكه صبر كردند غرفه هاي بهشتي را به پاداش خواهند يافت و در آنجا باران تحيت و سلام الهي است كه بر سرشان ريزان است.» (فرقان 75) زيرا پاداش صابران با بهترين كار نيكشان محاسبه مي شود.
(نحل96)
بر آن جانها بلا سوداي عشق است
نشاط و مستي صهباي عشق است
اما (صبوري تحمل بليات بي ثمر و بي اثر نمي باشد كه صبوري نيكان در واقع روي ديگر تعقل و دورانديشي آنان است.)
يعني همان طور كه زندگي برنامه مي خواهد و برنامه تدبر و تعقل مي طلبد؛ پيمودن مسير هدف و برنامه هم ايجاب مي كند كه انسان دورانديشي لازم براي مواجهه با مصايب را داشته باشد؛ زيرا هر لحظه ممكن است كمين مصايب و مشكلات بر آرامش برنامه و هدفمان گشاده گردد. آنجاست كه نبايد غافلگيرانه تسليم شد و از خير برنامه و هدف گذشت و بر تاراج سرمايه و داراييها صبورانه نگريست، زيرا قرار نيست كه جهان غلام حلقه به گوشمان باشد كه بتوانيم بر برنامه و هدفمان استوار باشيم اگر با وجود اين فراز و فرود و مشكلات، بتوانيم استوار بمانيم، صبور بوده ايم. زيرا انسان صبور برنامه زندگي اش را به مشكلات نمي سپارد، بلكه مشكلاتش را در برنامه و عزم راسخ خود حل مي كند.
چه سختي ها كه گيتي در پي انگيخت
چو نيروي صبوري ديد بگريخت
بيابان جهان پر خار و خاشاك
صبوري بر مثال رخش چالاك
چو رخش صبر باشد نرم رفتار
گذارد پا به نرمي برسر خار
در واقع صبوري عاقلانه به كيميايي مانند است كه به هر مسي برسد؛ آن را طلاي ناب مي كند. اگر بر روان ساييده شود، آن را چون سپر محافظي؛ در برابر آثار شوم مصايب مي كند. ديگر استرس، افسردگي، شيون و زاري در رواني كه به گوهر صبوري آذين شده است؛ نمي گنجد، زيرا آسيبهاي روحي و رواني از جمله عوارض ناشكيبايي است. صابران مصيبت را امري برنامه ريزي شده از طرف خداوند مي دانند و اين نحوه نگرش به مصيبت؛ اضطراب آن را كاهش مي دهد؛ انسان صابر با تسلطي كه بر خود دارد كسب آرامش مي كند نه با جزع و فزع و شيون و زاري و اين تسلط و آرامش به انسان اعتماد به نفس و قدرت تصميم گيري منطقي مي دهد؛ در نتيجه سختي ها در نظرش ناچيز مي شود و در برابر حوادث ناگهاني، قوي دل و استوار مي ايستد
اگر ز سهم حوادث مصيبتي رسدت
درين نشيمن حرمان كه موطن خطر است
مكن به دست جزع خرقه صبوري چاك
كه فوت اجر مصيبت مصيبتي دگر است
(خاتمه الحيات/جامي)
از طرف ديگر عدم شكيبايي، جداي از مشكلات روحي و رواني به علت روي آوردن عجولانه به امور نامعقول، تنيدگي و پيچيدگي مشكل را افزون مي كند به نحوي كه انسان در برابر آن احساس عجز و ناتواني كرده و مصيبت را چندين برابر مي بيند.
گويا از كاه حادثه كوه مصايب مي سازد و آمادگي و اميدش را براي مواجهه و ادامه زندگي به يأس و دلمرگي بدل مي كند.
از اين روست كه لقمان به فرزندش مي فرمايد: فرزندم بر آنچه بر سرت مي آيد شكيبا باش؛ زيرا صبوري حاكي از عزم و اراده تو در امور است.(لقمان17)
چو سختي پيش آيد مرد هوشيار
به پاي صبر بشتابد پي كار
به جانش صبر او آرام بخشيد
فلاحش دست گيرد كام بخشيد
نگردد تنگدل درهيچ سختي
برآرد شاخ صبرش نيكبختي
صبوري در واقع امري است كه در تمام اركان زندگي انسان ثمربخش مي باشد. يعني به جز مسائل عبادي، بليات و آزمونهاي الهي و يا سلوك و خودسازيهاي عارفانه، صبر بر تمام بخشهاي زندگي انسان حاكميتي مؤثر دارد، يعني انسان در اجتماع موفق نمي شود مگر با توسل به صبر، مثلاً در امر تحصيل يا ورود به دانشگاه، كه اگر انسان صبورانه تلاش نكند در واقع عمر خود را بي ثمر تلف كرده است.
رسالت انبيا و پيامبران از جمله مصاديق استقامت و صبوري در هدايت و رهبري بوده و در واقع صبوري، سنگ بناي اين دعوت است .
برخوان غم چو آدميان را صلا زدند
اول صلا به سلسله انبيا زدند
گويا صبوري، رمز موفقيت در رهبري و رسيدن به هدف مي باشد. مي توان رهبري را به صبوري معني كرد، روزي با نشستن و انتظار كشيدن و روزي با نبرد و استقامت.
وقتي براي تربيت و به بار نشستن يك درخت، باغبان در كنار خار هجران، صبر بلبل مي كند، رهبر جامعه كه با خيل انسانها سر و كار دارد چگونه مي تواند ناصبور باشد؟
چگونه مي تواند عوامل مؤثر در پيشرفتشان را بررسي نكند و صبورانه در انتظار تأثير آنها ننشيند؟
رهبران و مديراني كه انتظار دارند با يكي دو جلسه سخنراني نفوس خلق را تسخير نموده و ساختار جامعه را زيرو رو كنند و صبوري نمي دانند، معمولاً از مقصد و مراد، خود را بدور مي دارند، كه :
او بمانده دور از مطلوب خويش
سعي ضايع، رنج باطل، پاي ريش
همان طور كه پيامبر(ص) كه با آن دم عيسايي خود بر جاهليت عرب دميد، و قلوب شيدا و راسخ الايمانها آفريد، باز مي بينيم كه بعد از رحلت جانگدازش، چگونه عده اي فرصت طلب، طي آشوبي جامعه را به سير قهقرايي مي كشانند. آنچنانكه علي(ع) مي فرمايد: همان درد بي درماني كه داشتيد (جاهليت) دوباره عود كرد. و چه آشوبها بر سر قبيله پرستي و جهل پرستي شان كه به پا نكردند!؟
زيرا هنوز رسم جاهليت به طور كامل از فرهنگ عرب پاك نشده بود. گويا جهلي كه به روزگاران بر جان نشيند بيرون نمي توان كرد الا به روزگاران.
آنها كه صيقل جهل كمتر بر جانشان نشسته بود به راه افتاده بودند اما هنوز هم عده اي بودند كه تاول چركين جهلي كه با خود مي كشيدند؛ سر به عفونت نهاده از جسم و جانشان فراتر رفته بود، و بي صبرانه براي گشودن اين عقده سنگين، فرصت مي جستند. آنچنانكه به شورش و بازي احمقانه اي رضايت داده و چه بي دريغ انبان جهلشان را به روي تاريخ گشودند!
اينجاست كه آن امير صبور همچنان صبر مي نوشد: «كه اگر بانگي برآرم خواهند گفت به سلطنت حريص است و اگر خاموش نشينم خواهند گفت، ازمرگ مي ترسد، من و آن همه سابقه و اين نسبتهاي ناروا» ؟!
اين عمق جهل را جز صبوري چه تدبيري است؟
واصبر و ما صبرك الا باا... (نحل127) در جاي ديگري در شكايت از قريش مي فرمايد: (و قريش به من گفتند) بدان كه گاه حق را مي گيري و گاه هم از آن محروم مي شوي، پس يا غمگنانه شكيبا باش و يا از اندوه بمير، من هم چشم خاشاك رفته را بر هم نهادم و آب دهانم را همچون كسي كه استخوان در گلويش گير كرده باشد فرو بردم و با فرو خوردن خشم صبر كردم، صبري كه از حنظل تلخ تر و براي دل از تيزي شمشير بران درد آورتر بود.
رهبر ديني، در واقع سنگ صبور ناملايمات جامعه است و رهبري او كشور گشايي و حكمراني جغرافيايي نيست كه با صبر نسازد، بلكه گشودن دروازه هاي انفس به روي جلوه ها و مظاهر ديني و الهي است كه تنها مركب رهوار آن صبر است.
چه بسيار امامان هدايي كه گرچه از حكومت بر جغرافياي مسلمانان معزول هم بوده اند، اما سايه امنيت گستر هدايت و رهبريشان بر جانها و انفس مؤمنان همچنان تابنده و مستدام مي درخشد.
علي(ع) مي فرمايد: «محبوبترين راهها به سوي خدا، ازطريق دوجرعه است، جرعه اندك خشمي كه به خويشتنداري از آن بگذري و ديگري جرعه اندوهي كه با شكيبايي و پايداري از آن چشم بپوشي.» (تحف العقول/ص340)
كوره صبر آنچنان سازنده است كه لهيب آن به هر صفتي برسد آن را به كمال مي رساند طوري كه ترسو در پناه آن شجاع، بي شرم عفيف، خودپرست خداپرست و خلاصه كفر، ايمان مي شود.
به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند
چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
نعمت الهي و بي كرانه صبر اهلش را در ظل حمايت و امداد الهي بيمه مي كند، آنچنانكه با سپاهيان غيبي و فرشتگان نشاندارش، در سختي ها ياري مي شوند. به شكلي كه بيست نفر شكيبا مي تواند بر دويست نفر ناشكيبا غالب گردد و يكصد نفر شكيبا مي تواند بر هزار ناشكيبا پيروزگردد.
(انفال 65)
همان طوركه حبيب بن مظاهر در خطاب به سپاه يزيد مي گويد: درست است كه شما عده و تجهيزاتتان بيشتر است، ولي ما باوفاتر و صبورتريم و بر سپاه دشمن تاخته، عده زيادي را به خاك ذلت مي كشاند.
وقتي كه ظرف وجودي انسان انباشته از يقين و صبوري مي شود، قواي جسماني اش نيز سر به تصاعد مي نهد .
و اين است عظمت و اهميت صبر كه خداوند به داود(ع ) مي فرمايد: متخلق شو به اخلاق من كه من صبور و شكيبايم؛ صابر اگر بر صبر بميرد شهيد مرده و اگر بماند عزيزمانده است.
پس بياييد در اين آشفته بازار دنيايي، مجال گسترانيم در حلقه اتصال به اوصاف خدايي.
«فاصبرصبراً جميلاً» (معارج 5) صبورانه و نيكو در بيان شاعر:
در پرده سوز و ساز هم مي خنديم
با داغ درون گداز هم مي خنديم
چون لاله نوشكفته اي در باران
از گريه پريم و باز هم مي خنديم (سيد حسن حسيني)

جمعه 21 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صبر

صبر

محبوبه محجوب - محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، صبر، صابران، انبياء، پايداري و استقامت
صبر در لغت به حبس، امساک و در محدودیت قرار دادن اطلاق میگردد؛[1] و در اصطلاح علم اخلاق به حفظ نفس از اضطراب، اعتراض و شكايت و همچنین به آرامش و طمأنینه گفته می‌شود.[2] صبر موارد مختلفی دارد، از جمله: صبر در خوداری از سخن گفتن را "کتمان" و صبر در اجتناب از خوردن و آشامیدن را "صوم (روزه)" گویند.[3]

صبر از دیدگاه قرآن

انسان و محل زندگی او به نحوی آفریده شده که با آفات، کمبودها، موانع و مصیبتهای فراوانی همراه است و همیشه آفات و مصائبی در اموال، عزیزان، دوستان و... در کمین نعمتهاست که موجب از دست دادن آنها می‌شود؛ از سویی دیگر انسان در معرض حملات شدید تمایلات نفسانی است که همهی این موارد ابزار آزمایش انسان توسط خدای متعال به شمار میآیند:[4]
«وَ نَبْلُوَكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُون‏‏»[5]
«و شما را با بديها و خوبيها آزمايش مى‏كنيم و سرانجام بسوى
ما بازگردانده مى‏شويد!»
در این میان تنها کسانی از میان موانع و مشکلات، سلامت به مقصد میرسند که با صبر، به قضای الهی راضی شده و تمایلات نفسانی را حبس نموده، و تسلیم امر خداوند گشتند. مصائب گوناگون آنان را از شکر، اطاعت و عبادت خداوند باز نداشته و با وجود تمام مشکلات، خود را به انجام وظایف الهی وادار سازند.[6]
خداوند در قرآن کریم در موارد مختلف به شکلهای گوناگون به این موضوع پرداخته و انسانها را با جایگاه و ارزش صبر آشنا ساخته است؛ همچنین به صابرین همراهی و یاری خود را در مراحل سخت زندگی، وعده داده و نعمت‌های ویژه‌ای عنایت کرده است:[7]
«وَ بَشِّرِ الصَّابِرين... أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُون‏‏»[8]
«بشارت ده به استقامت‏كنندگان!... اينها، همانها هستند كه الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آنها هستند هدايت‏يافتگان!»
واژهی صبر و مشتقات آن 103 بار در قرآن به کار رفته که نشان از اهمیت ویژهی این حرکت اخلاقی از دیدگاه دین مبین اسلام و قرآن کریم دارد.

اقسام صبر

صبر در یک تقسیم‌بندی کلی به دو قسم تقسیم می‌شود:

1. صبر بدنی

صبر بدنی در مقابل مشقت‌هایی است که بر بدن و جسم انسان وارد می‌شود. این صبر یا با عمل تحقق می‌یابد، مثل قیام به عبادات مشکل، یا با تحمل و استقامت، مثل صبر بر کتک‌های شدید، امراض بزرگ و جراحات هولناک، که قرآن کریم دربارهی صبر ایوب نبی در برابر امراض و مصیبتهایش این‌گونه از او یاد میکند:
«وَاذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى‏ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ‏...
إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا»[9]
«و به خاطر بياور بنده ما ايّوب را، هنگامى كه پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است‏... ما ایوب را شکیبا یافتیم.»
حضرت ایوب(ع) یکی از انبیاء بزرگ الهی است که دارای مال و فرزندان فراوان و بسیار اهل بخشش بود. او مورد امتحانهای سخت الهی قرار گرفت؛ اموال او از بین رفت، فرزندان او هلاک شدند، بدن او دچار امراض سخت شد؛ اما او در برابر کوه مصائب و مرضهای شدیدی که بر او وارد شد، صبر نمود و هیچ شکایتی نکرد؛ لذا به عنوان اسوه و الگوی صبر شناخته شد.[10]

2. صبر نفسی

یکی از اقسام صبر، صبر در مقابل شهوات نفسانی است که قرآن این‌گونه بیان کرده است:
«فَأَمَّا مَنْ طَغى‏ وَ آثَرَ الْحَياةَ الدُّنْيا... وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ
وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى...‏»[11]
«امّا آن كسى كه طغيان كرده، و زندگى دنيا را مقدّم داشته‏... و آن كس كه از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوى بازدارد...»
این آیه به دو گروه از انسانها اشاره دارد که یک گروه از آنها در مقابل هوای نفس خود سر فرود آورده و در مقابل زرق و برق آن، صبر خود را از کف داده؛ اما گروه دیگر به خاطر ترس از مقام پروردگار خویش، نفس خویش را حبس نموده و صبر را پیشه‌ی خود می‌سازد.[12]

انگیزهی صبر

از نظر قرآن، صبر در صورتي ارزشمند است که به قصد تقرب و براي کسب رضاي الهي باشد که خداوند صاحبان عقل را چنين ستوده است:
«إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب‏... وَالَّذينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ...
أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّار»[13]
«تنها صاحبان انديشه متذكّر مى‏شوند... و آنها كه بخاطر ذات (پاك) پروردگارشان شكيبايى مى‏كنند و نماز را برپا مى‏دارند... پايان نيك
سراى ديگر، از آن آنهاست‏»
این آیه به صفات اولوالالباب اشاره نموده که یکی از این صفات صبر بر مصائب در راه کسب رضای الهی است.[14]

مراتب صبر

بنابر روایات نقل شده از پیامبر اکرم(ص)، صبر دارای مراتب سهگانه است:[15]

1. صبر بر مكروهات و مصايب

شکیبایی انسان در برابر حوادث تلخ و ناگوار مثل خسارات مالی، مرگ عزیزان، بیماری و... از جملهی مراتب صبر است که قرآن کریم از آن این‌گونه یاد کرده است:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ
وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرين‏ الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ
قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون‏»[16]
«قطعاً همه‌ی شما را با چيزى از ترس، گرسنگى، و كاهش در مالها و جانها و ميوه‏ها، آزمايش مى‏كنيم و بشارت ده به استقامت‏كنندگان! آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: ما از آنِ خدائيم
و به سوى او بازمى‏گرديم!»
در این آیه خداوند، به کسانی که در برابر مصایب و مکروهات، صبر پیشه کردهاند، بشارت میدهد؛ چراکه آنان مالکیت حقیقی را از آن خدا میدانند و او را صاحب حق هرگونه تصرفات در عالم به حساب میآورند؛ پس به‌طور قطع چنین کسی از وارد شدن مصایب و مشکلات متأثر نمیگردد.[17]

2. صبر بر طاعت

تکالیفی که خدای متعال بر عهده‌ی بندگان قرار داده، با دشواریهایی همراه است؛ لذا ممكن است انسان به خاطر دشواری در انجام آن کوتاهی کرده و آن را ترک كند؛ از اين رو قرآن کریم انسانها را به صبر بر امتثال وظایف دینی توصيه کرده است:[18]
«رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبادَتِه‏»[19]
«همان پروردگار آسمانها و زمين، و آنچه ميان آن دو قرار دارد!
او را پرستش كن و در راه عبادتش شكيبا باش!»

3. صبر در معصیت

بالاترين مرحله از صبر، صبر بر معصيت است و آن ایستادگی در برابر شعله‌های سرکش شهوات و هیجان‌های برخاسته از هوي و هوس و یا مقامات دنیوی است؛ چراکه بيشتر انسان‌ها در برابر فقر و گرفتاري طغيان نمي‌كنند؛ ولي وقتي خدا مقام، پول و صحّت بدن بدهد، آن وقت خيلي سخت است كه خودش را سالم نگه دارد و صبر پیشه کند و این نعمت موجب غفلت و معصیت او نگردد. از این قسم به صبر بر نعمت نیز تعبیر میکنند.[20] قرآن کریم در اینباره میفرماید:
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّيِّئاتُ عَنِّي
إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات‏»[21]
«و اگر بعد از شدّت و رنجى كه به او رسيده، نعمتهايى به او بچشانيم، مى‏گويد: مشكلات از من برطرف شد، و ديگر باز نخواهد گشت! و غرق شادى و غفلت و فخرفروشى مى‏شود... مگر آنها كه (در سايه‌ی ايمان راستين،) صبر و استقامت ورزيدند و كارهاى شايسته انجام دادند.»
صبر در برابر معصیتها و هوای نفس آنقدر عظیم است که حتی یوسف نبی(ع) نیز خود را از شرّ آن ایمن ندانسته و به خدا پناهنده میشود:[22]
«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي‏»[23]
«من هرگز خودم را تبرئه نمى‏كنم، كه نفس (سركش) بسيار به بديها امر مى‏كند، مگر آنچه را پروردگارم رحم كند!»
یوسف(ع) فرزند یعقوب نبی(ع) که در کودکی مورد حسد برادران خود قرار گرفت و با بیرحمی او را در چاه انداختند، سپس به بهایی اندک فروختند؛ و در مصر نیز به دلیل ردّ درخواست نامشروع همسر عزیز مصر و دیگر زنان مصری، سالها به زندان افتاد، اما در برابر همه‌ی این مصائب صبر پیشه کرد و بر خدا توکل نمود.[24]

مصادیق صبر و صابران

در قرآن کریم مصادیق زیادی برای صبر و صابران ذکر شده که به برخی از آنها اشاره میگردد:
1. صبر و پایداری انبیاء(ع)
قرآن کریم سرگذشت پیامبران الهی را به عنوان الگوی صبر و استقامت بیان نموده و می‌فرماید:
«وَكَأَيِّن مِّن نَّبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُواْ لِمَا أَصَابَهُمْ
فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ مَا ضَعُفُواْ وَ مَااسْتَكَانُواْ...»[25]
«چه بسیار پیامبرانی که مردان الهی فراوانی به همراه آنها جنگ کردند، آنها هیچ‌گاه در برابر آنچه در راه خدا به آن می‌رسیدند، سست نشدند، و ناتوان نگردیدند و تن به تسلیم ندادند...»
خداوند در این آیه برای تشویق و ترغیب مؤمنان به سوی جهاد، از سرگذشت پیامبران گذشته و صبر و پایداری آنان در راه خدا و تحمل سختیهای جدال با دشمنان خبر میدهد، تا مؤمنان از آنان سرمشق بگیرند و در مقابل مشقّات جنگ، سست نشوند.[26] 

2. صبر مجاهدان

یکی از مصادیق بارز صبر، صبری است که مجاهدان در راه خدا در میادین نبرد حق، علیه باطل از خود نشان داده و با صبر خود بر دشمن غلبه نمودهاند:
«كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ»[27]
«چه بسیار گروه اندکی که به یاری و اذن خدا بر گروه بسیاری
غلبه کرده است و خداوند با صابران است.»
این آیه به خوبی نشان میدهد که آنچه در جهاد با دشمن اهمیت دارد، زیادی تعداد نفرات نیست؛ بلکه ایمان به یاری خدا و صبر در برابر مشکلات جهاد است که نتیجه‌ی جنگ را تعیین میکند.[28]

3. صبر در برابر دسیسهها

صبر در برابر دسیسههای دشمنان از دیگر مصادیق صبر است که قرآن کریم از آن یاد نموده و مؤمنان را به آن سفارش کرده است:
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِن‌تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا
وَ إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَيَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا»[29]
«اگر نیکی به شما رسد، ناراحت می‌شوند و اگر حادثه‌ی ناگواری برای شما رخ دهد، خوشحال می‌گردند؛ اما اگر (در برابر آنها) استقامت و پرهیزکاری پیشه کنید، نقشه‌های (خائنانه‌ی) آنها به شما زیانی نمی‌رساند.»
خداوند در این آیه به مؤمنان آموزش میدهد که با مسلّح شدن به صبر و تقوا هیچگونه آسیبی از ناحیه‌ی دشمنان به آنها کارساز نخواهد شد؛ چراکه با این سلاح از تصمیمهای عجولانه پرهیز نموده و به درستی تدبیر مینمایند و این چیزی جز محفوظ ماندن از کید دشمنان نیست.[30]

4. صبر در برابر تکذیب کنندگان

از مواردی که قرآن کریم برای تشویق و ترغیب به روحیهی صبر از آن یاد نموده، ذکر صبر و شکیبایی انبیاء گذشته در برابر تکذیب کفار عصر خود میباشد:
«قَدْنَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لايُكَذِّبُونَكَ... وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِّن قَبْلِكَ فَصَبَرُواْ عَلَى مَا كُذِّبُواْ وَ أُوذُواْ حَتَّى أَتَاهُمْ نَصْرُنَا»[31]
«ما مى‏دانيم كه گفتار آنها، تو را غمگين مى‏كند، ولى (غم مخور! و بدان كه) آنها تو را تكذيب نمى‏كنند... پیامبرانی پیش از تو نیز تکذیب شدند
و در برابر تکذیب‌ها صبر و استقامت کردند، و (در این راه) آزار دیدند،
تا هنگامی که یاری ما به آنها رسید، (تو نیز چنین باش).»
پیامبر اسلام(ص) در گفتگوهای منطقی و مبارزات فکری که با مشرکان لجوج داشت، گاهی از شدت لجاجت آنها و عدم تأثیر سخن در روح آنان و گاهی از نسبت‌های ناروایی که به ایشان می‌دادند، غمگین و اندوهناک می‌شد؛ اما خداوند برای دلداری پیامبر به ذکر مشکلات انبیاء گذشته و شکیبایی آنان در برابر دشمنان میپرداخت، تا با دلگرمی و صبر و استقامت بیشتر، برنامه‌ی خویش را تعقیب کند.[32]

5. صبر در روابط با دیگران

انسانها در زندگی خود با افکار و عقاید گوناگونی، موافق یا مخالف برخورد میکنند، که به لحاظ اهمیت، انسان را به موضعگیریهای متفاوتی وادار میکند؛ لذا قرآن کریم به مؤمنان سفارش میکند که برای مقابله با عقاید باطل و رفتار خشونتآمیز دشمنان اسلام، صبر پیشه کنند و به بهترین وجه به مقابله با آنها برخیزند:[33]
«ادْفَعْ بِالَّتي‏ هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَميمٌ ‏
وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ الَّذينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاها إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظيمٍ»[34]
«بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است! امّا جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند، به اين مقام نمى‏رسند، و جز كسانى كه بهرهی عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند، به آن نايل نمى‏گردند!»
فضیلت و ارزش صبر در آیینه‌ی قرآن
در باب ارزش والای صبر همین بس که قرآن در آيات متعددي با عبارت «الله مع الصابرين»، «إنّ الله يحبّ الصابرين» و عبارات دیگر به آنان م‍ژده مي‌دهد که خداوند با صابران همراه است و آنان را بسیار دوست دارد،[35] و در بیان علت رسیدن بعضی از بنیاسرائیل به مقام امامت و هدایت مردم میفرماید:
«وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»[36]
«و از آنان امامان (و پيشوايانى) قرار داديم كه به فرمان ما (مردم را) هدايت مى‏كردند؛ چون شكيبايى نمودند، و به آيات ما يقين داشتند.»
در این آیه صبر را از مقدمات رسیدن به مقام پیشوایی شمرده و انسان را در مقام قرب الهی تا جایی بالا میبرد که شایستگی امامت بر مردم را پیدا میکند که خود دلیلی آشکار بر ارزش والای صبر در راه خداست.[37]

پاداش و منزلت صابران

خداوند در موارد مختلف به پاداش صابران پرداخته که تنها به اشاره‌ی یک مورد بسنده میشود:
«وَ جَزاهُمْ بِماصَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريراً...»[38]
«و در برابر صبرشان، بهشت و لباسهاى حرير بهشتى
را به آنها پاداش مى‏دهد!...»
این آیه و آیات بعد که در وصف صبر بر گرسنگی و ایثار طعام امام علی(ع) و خانوادهی ایشان نازل شده است، به پاداش آن اشاره نموده و نعمتهای بهشتی را که به خاطر صبر به آن بزرگوارن داده شده، بیان می‌کند، و این خود بیان‌گر نشانهای بر پاداش عظیم و منزلت صابران در درگاه خداوند است.[39]

پی نوشت ها:

[1]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن، تحقیق صفوان عدنان داودی، دمشق بیروت، دارالعلم الدارالشامیة، 1412ق، چاپ اول، ص474؛ ابن منظور، محمدبنمكرم‏؛ لسانالعرب‏، بیروت‏، دارصادر، 1414ق‏، چاپ سوم، ج‏4، ص438.
[2]. مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش، ج‏6، ص182.
[3]. المفردات في غريب القرآن، ص474 و لسان العرب، ج‏4، ص438.
[4]. طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، ناصرخسرو، 1372ش، چاپ سوم، ج‏7، ص74-75.
[5]. انبیاء/35.
[6]. بلاغى نجفى، محمدجواد؛ آلاء الرحمن فى تفسير القرآن‏، قم، بنیاد بعثت، 1420ق، چاپ اول، ج1، ص141.
[7]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1374ش، چاپ اول، ج1، ص530-531.
[8]. بقره/155و 157.
[9]. ص/41 و 44.
[10]. طباطبائی(علامه)، سیّدمحمدحسین؛ الميزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیۀ قم، 1417ق، چاپ پنجم، ج‏17، ص208- 209.
[11]. نازعات/37 و 40.
[12]. تفسير نمونه، ج‏26، ص 107، 109 و 110.
[13]. رعد/19 و 22.
[14]. سبزوارى نجفى، محمدبن حبيبالله؛ الجديد في تفسير القرآن المجيد، بیروت، دارالتعارف، 1406ق،  چاپ اول، ج‏4، ص124.
[15]. کلینی، محمد بن یعقوب؛ اصول کافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1365ش، ج2، ص91.
[16]. بقره/155-156.
[17]. طيب، سيد عبدالحسين؛ أطيب البيان في تفسير القرآن، تهران، اسلام، 1378ش، چاپ دوم، ج‏2، ص259-261.
[18]. مدرسى، سيد محمدتقى‏؛ من هدى القرآن‏، تهران، دار محبی الحسین، 1419ق، چاپ اول، ج‏7، ص77.
[19]. مریم/65.
[20]. تفسير نمونه، ج‏9، ص33.
[21]. هود/10و11.
[22]. طوسى، محمد بن حسن‏؛ التبيان فى تفسير القرآن‏، تحقيق احمد قصير عاملى‏، بيروت‏، دار احياءالتراث العربى‏، ج‏6، ص155.
[23]. یوسف/53.
[24]. حسينى همدانى، سيدمحمدحسين‏؛ انوار درخشان‏، تحقیق محمدباقر بهبودی، تهران، كتابفروشى لطفى‏، 1404ق، چاپ اول، ج9، ص9.
[25]. آل عمران/146.
[26]. بانوی اصفهانی امین، سیّده نصرت، مخزن العرفان فی تفسير قرآن، تهران، نهضت زنان مسلمان، 1361ش، ج‏3، ص288.
[27]. بقره/249.
[28]. تفسير نمونه، ج‏2، ص244.
[29]. آل عمران/120.
[30]. طالقانى، سيد محمود؛ پرتوى از قرآن‏، تهران، شركت سهامى انتشار، 1362ش، چاپ چهارم، ج‏5، ص307.
[31]. انعام/33 - 34.
[32]. تفسیرنمونه، ج 5، ص209.
[33]. سبزوارى نجفى، محمدبن حبيب‌الله‏؛ ارشاد الاذهان الى تفسير القرآن‏، بیروت، دارالتعارف‏، 1419ق‏، چاپ اول،ج1، ص485.
[34]. فصلت/34 و 35.
[35]. ر. ک. بقره/155- 157، هود/11، رعد/23 و 24 و آل عمران/146.
[36]. سجده/24.
[37]. صادقى تهرانى، محمد؛ الفرقان في تفسير القرآن بالقرآن، قم، فرهنگ اسلامى، 1365ش، چاپ دوم، ج‏23، ص301.
[38]. انسان/12. ر. ک. فرقان/75، رعد/24، بقره/157، نحل/96، قصص/54 و زمر/10.
[39]. مغنيه، محمدجواد؛ تفسير الكاشف‏، تهران‏، دارالكتب الإسلامية، 1424ق، چاپ اول، ج‏7، ص483.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بازخواني صبر زينب (س) بر پايه آموزه هاي قرآن

بازخواني صبر زينب (س) بر پايه آموزه هاي قرآن

خليل منصوري

بي گمان يكي از خصلت ها و فضيلت هاي انساني، تحمل و بردباري برمشكلات و سختي هايي است كه از هر سوي به انسان هجوم مي آورد. انسان زماني مي تواند در برابر سختي ها و مصيبت ها خود را بيمه نمايد و با هر مصيبتي جزع و فزع نكند كه از خصلت صبر برخوردار باشد. اين خصلت در آموزه هاي قرآني به عنوان يكي از برترين فضايل انساني شمرده و دارندگانش به بزرگي ستوده و تكريم شده اند.
از كساني كه در گروه صابران مورد ستايش و تجليل قرار گرفته اند، پيامبران بزرگ خداوند هستند كه به جهاتي چند به داشتن اين خصلت و فضيلت ستوده شده و در قرآن به اين صفت گرامي داشته شده اند.
با توجه به نگرش منفي و گاه تحليل و تبيين نادرست مفهوم صبر، برداشت هاي ناروايي از آن شده كه اين خصلت را از فضيلت گاه به حد رذيلت تنزل مي دهد و به جاي آن كه بستري براي كمال انساني باشد خود عاملي بازدارنده و مانعي بزرگ براي آن به شمار مي آيد. از اين رو بازخواني مفهوم صبر بر پايه آموزه هاي قرآني ضرورتي است كه مي بايست انجام پذيرد.
حضرت زينب(س) نه تنها در ميدان كربلا و رخداد دردناك طف، جلوه هايي از صبر قرآني را نشان داد بلكه در تمام طول زندگي خويش از زماني كه در كنار مادر در دفاع از ولايت كبرا و خلافت عظما قرار گرفت تا زماني كه دركنار امير مؤمنان(ع) در برابر قاسطين و ناكثين و مارقين و تا در كنار امام حسن مجتبي در برابر خودفروشان اهل دين و تا دركنار امام سجاد براي دفاع از امامت و حريم ولايت ايستادگي و پايداري ورزيد، نمونه اي عيني از صبر و مفهوم درست و واقعي از حقيقت آن را نشان داد. از اين رو در اين نوشتار تلاش شده است تا با تحليل و تبيين آموزه هاي قرآني، مفهوم و نيز اهميت آن در زندگي فردي و اجتماعي آن حضرت نشان داده شود. بازخواني مفهومي اين واژه مي تواند جايگاه و مقام والاي آن دخت بزرگ اميرمؤمنان(ع) را باز شناساند و حقيقت وي را دوباره بر ما نمايان سازد. باشد تا با پيروي از اين اسوه كامل صبر و استقامت در زندگي فردي و اجتماعي خويش به خوبي از آثار و فوايد صبر بهره مند گرديم.

گستره معنايي صبر

صبر در زبان عربي به معناي شكيبايي و خودداري است. اين واژه در خصوص انسان به معناي حالتي است كه موجب مي شود شخص خود را نسبت به فشارها، سختي ها، مشكلات، مصيبت ها و از دست دادن ها از درون پايدار و با استقامت كند و واكنش هاي تند و احساسي و دور از عقل و شرع بروز ندهد. به اين معنا كه انسان به طور طبيعي در برابر فشارهاي سخت و مصيبت هاي جانكاه به ويژه آنهايي كه ناگهاني و بدون پيش بيني بوده و از بزرگي خاصي برخوردارند، واكنش هاي تند و عصبي از خود بروز مي دهد و تحت تأثير عواطف و احساسات، رفتاري به دور از عقل و شرع انجام مي دهد. از جمله واكنش هاي عصبي و عاطفي كه دست كم، بسياري از كساني كه اهل صبر و شكيبايي نيستند مي توان به جزع و فزع و آه و ناله اشاره كرد. درمراحل عاطفي شديدتر، نيز رفتاري را انجام مي دهند كه به دور از تدبير و عقلانيت است و بي حساب و كتاب به آب زده و اعمال و كرداري را مرتكب مي شوند كه هم به زودي از آن پشيمان مي شوند و هم آثار بدي را به دنبال مي آورد كه گاه جبران آن ناممكن و ناشدني است. با توجه به كاربردهاي قرآني واژه صبر كه با مشتقات آن 103 بار در قرآن به كار رفته است، (معجم المفهرس) مي توان بر اين معنا و مفهوم تأكيد كرد كه مفهوم قرآني آن به معناي فضيلتي غيرقابل انكار مورد توجه و تأكيد قرآن است.
دراين مفهوم، صبر عبارت از تحمل و شكيبايي در برابر سختي ها و بلايا و مصيبت ها و از دست دادن جان و مال و مسائل مرتبط با آن در دنياست. از اين رو قرآن با بر شمردن مصاديقي از اين مصيبت ها و از دست دادن ها، به ستايش صابران مي پردازد و مي فرمايد: ولنبلونكم بشي من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين، و ما شما را به چيزهايي چون ترس از آينده و گرسنگي و كمبود و از دست دادن هايي در جان و مال و ميوه ها مي آزماييم و تو به افرادي كه در برابر آن صبر مي كنند مژده بهشت را بده!(بقره آيه157)
آيه 146 سوره آل عمران، صابران را كساني برمي شمارد كه در برابر مصيبت ها و هر بلا و سختي و فشاري كه برانسان وارد مي شود و چيزي را از او مي گيرد، تحمل نشان داده و سستي و ضعف به ايشان دست نمي دهد و ناتوان و عاجز نمي شوند.
بنابراين صبر و شكيبايي در آيات قرآني به معناي تحمل سختي ها و مصيبت ها و مشكلات است به گونه اي كه مهار امور از دست انسان بيرون نرود و كنترل اوضاع را به دست عواطف و احساسات نسپرد و با عقلانيت و تدبير، عقل و شرع استقامت و پايداري كند تا به مقصد خويش برسد و آن چه را مي خواهد به دست آورد. از اين روست كه مسئله صبر و شكيبايي در ميدان جنگ به عنوان يك اصل اساسي براي دستيابي به پيروزي برشمرده شده و به مؤمنان صابر وعده پيروزي داده شده است. (انفال آيه 65 و 66)

انواع صبر

غزالي صبر را به چهار دسته بدني و نفساني و نيز نفساني را به فعال و منفعل تقسيم كرده است. وي آن گاه براي هرگونه از شكيبايي و صبر با توجه به موارد و مصاديق و زمينه هاي بروز و ظهورش نامي مي دهد. به اين معنا كه شكيبايي در برابر شهوات جنسي و شكمبارگي را عفت مي نامد و يا شكيبايي در جنگ و كارزار را شجاعت و در برابر خشم را حلم و در ناملايمات و نگراني ها سعه صدر و در برابر خواسته هاي تجملي زهد و در برابر افشاگري، رازداري و مانند آن مي نامد.(احياي علوم الدين ص 67)
به نظر مي رسد كه اين نوع برخورد با مفاهيم قرآني نوعي استحسان باشد. از آن جايي كه بر اين باوريم كه هر واژه عربي خود معناي خاصي را بر مي تابد و حتي در مواردي كه برخي آن را از مترادفات دانسته اند مي توان تفاوت ظريف و دقيقي را يافت، بايد گفت كه در بسياري از مطالبي كه غزالي بيان داشته نوعي اشتباه و خلط ميان مفاهيم گوناگون صورت پذيرفته است. از اين رو به جاي بازخواني كتاب احياء علوم الدين به سراغ آيات قرآني مي رويم تا انواع و اقسام شكيبايي را بازشناسيم.
خداوند در آيه 177 سوره بقره مصاديق صبر را بيان مي كند كه مي تواند نوعي دسته بندي وتقسيم براي صبر و اقسام آن باشد. خداوند در اين آيه مي فرمايد: والصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس؛ صابران در هنگامه مصايب و دشواري هاي زندگي و فقر و نداري و زيان ها و در هنگام جنگ.
در اين آيه صبر به حسب زمينه هاي گوناگون آن مشخص شده است كه مهم ترين مصاديق را مي توان در سه دسته، سختي ها و نداري ها، زيان ها و جنگ شناسايي كرد.

جلوه هاي صبر زينبي

بي گمان صبر و شكيبايي حضرت زينب(س) همانند ديگر اعضاي اين خاندان مطهر، برخاسته از بينش و نگرش توحيدي ايشان بوده است. اگر بخواهيم اين خاندان را به صفتي ياد كنيم و بزرگ داريم مي بايست به سراغ آيات قرآن برويم و هر صفت و فضيلت نيكو و پسنديده اي را كه قرآن، كسي را بدان ستوده، در ايشان جست و جو كنيم؛ زيرا ايشان همانند جد بزرگوارشان حضرت پيامبر اكرم(ص) اسوه كامل و حسنه اي هستند كه مي بايست از آنها در زندگي تبعيت كرد.
در وصف ايشان همين بس كه خانواده اي بهشتي هستند و خداوند در سوره انسان و نيز آيات بسياري از جمله آيه 33 احزاب آنان را ستوده و بزرگ داشته است. خوي و خلق ايشان همان خلق قرآني است و حضرت زينب كبرا(س) نيز همانند ديگر اعضاي اين خاندان پاك، قرآن ناطق و انسان كاملي است كه هيچ ترديدي در منش و كنش و واكنش هاي ايشان نيست.
قرآن اگر كسي را به نامي ستوده است بدان معنا نيست كه او از ديگر صفات خالي بوده و يا آن را در حد كم تري دارا مي باشد بلكه به اين معناست كه وي در شرايطي قرار داشت كه اين خصلت و صفت در وي بيشتر نمود پيدا كرده است. اگر از صبر ايوب و يعقوب سخني مي رود بدان معنا نيست كه از ديگر صفات كامل برخوردار نبوده و يا كم تر در وي تجلي و ظهور يافته است بلكه بدان معناست كه وي را در زندگي وضعيتي بود تا اين گونه خود را نشان دهد.
زينب كبرا(س) نيز در طول زندگي دچار مسائلي شد كه اين صفت (صبر) در وي بيشتر تجلي و ظهور يافت و از اين رو صبر زينب(س) در زبان ها افتاد و ضرب المثل شد.
آن حضرت از آغاز دوره خردسالي و كودكي با مصيبت هاي جانكاهي مواجه شد. نخست غم جد بزرگوارش را تحمل كرد و آن گاه يتيم شد و مادري بزرگ و فرزانه را از دست داد و آن گونه وي را شبانه به خاك سپرد و اين گونه مصيبت ها و دردها و رنج ها به سراغ او آمد. اگر قرآن از سه مصداق كامل شكيبايي و صبر در برابر مشكلات و مصيبت ها و نداري ها و جنگ و كارزار را سخن مي گويد همه اين ها را اين كودك در خردسالي تجربه كرد. هنوز نوجوان يا جوان بود كه پدرش را در جنگ هاي چند در برابر قاسطين و ناكثين و مارقين ياري داد. آن گاه در غم شهادت غريبانه پدرش در مسجد كوفه نشست و روزي نگذشته بود كه برادرش را در دام دوستان نادان يافت كه محاصره كرده و شمشير به پاي مباركش زدند تا او را به كينه معاويه بكشند. آن گاه جام زهر معاويه را در جان برادر ديد و شهادت وي را به جان خريد. در همه اين مصيبت ها شكيبايي ورزيد.
زماني در كربلا بر جنازه فرزندان وبرادرزادگان نشست و داغ ايشان را تحمل كرد. اين همه را همانند خاندان مطهرش كه در سوره انسان آمده است تنها براي خدا و وجه الله به جان خريد. آن گاه به اسارت رفت و هنگامي كه از وي به طعنه خواستند كه سخني بر آن چه رفته بگويد، همه را زيبا توصيف كرد و فزع و جزعي بر نياورد و گفت: ما رايت الا جميلا؛ جز از خدا نيكي نديدم.
زينب هم در كارزار، صبر و شكيبايي پيشه كرد و همه در نداري و فقر دست به سوي كوفيان دراز ننمود و از ايشان چيزي نخواست و هم در سختي اسارت فزع نكرد و خود را تسليم مشيت و اراده الهي نمود كه خواسته بود ايشان را اسير و برادر و برادرزادگان را كشته بيابد. (ان الله شاء ان يراك قتيلا و ان الله شاء ان يراهن سبايا).
آن حضرت در همه جا از خود صبر و شكيبايي نشان داد. هر مصداقي را در قرآن براي صبر بيابيد و آيه اي در ستايش صابران به مصداقي اشاره داشته باشد، آن را به كمال و تمام در حضرت زينب مي توان جست و جو كرد.
آن حضرت با آن كه در ميان جمعيت به دفاع از حريم اهل بيت(ع) پرداخت اما هرگز هتك حرمت و حريم نكرد. از اين روست كه مي گوييم او واكنشي فعالانه داشت و برپايه عقل و شرع عمل مي كرد و احساسات و عواطف خويش را مهار و كنترل كرده و در راستاي كمال خويش و جامعه به كار مي گرفت.
مي گويند هنگامي كه وارد شهر كوفه شد، جمعيتي عظيم براي تماشا گرد آمده بودند. آن حضرت براي پيام رساني مسئوليت و مأموريتي كه داشت به سخنراني ايستاد. در اين جا گزارشگران به دقت همه جزئيات را گزارش مي كنند و موقعيت آن حضرت را نسبت به مردم تماشاچي بيان مي كنند. در عبارتي گزارشگري مي نويسد: و قد اومات الي الناس ان اسكتوا فارتدت الانفاس و سكنت الاجراس؛ آن حضرت به جمعيت اشاره كرد كه خاموش شويد. ناگهان نفس ها در سينه ها بند آمد و هياهوي زنگ ها فرونشست. آن گاه به سخنراني ايستاد و سخناني را بر زبان راند كه جامعه را به تكاپو كشيد و خفتگان را بيدار كرد. گزارشگر در توضيح چگونگي منش ايشان هنگام سخنراني به اين جزئيات اشاره مي كند كه بسيار عبرت آميز است. وي بيان مي كند كه سخنان ايشان نشان مي داد كه چه مقام بزرگي دارد و چگونه زني صابر و شكيباست و با اين همه مصيبت و بلا، رفتاري دور از ادب و نزاكت انجام نمي دهد و خود را تحت تأثير احساسات و عواطف نمي گذارد. اين زن در اوج مصيبت و درد از دست دادن پسران برادر و برادرزادگان و دوستان وخويشان به گونه اي سخن مي گويد كه هم عظمت دارد و هم حيا و عفت را حفظ مي كند و مصيبت، او را به رفتاري ناخوش و نادرست نمي كشاند.
اين گونه است كه صبر و شكيبايي زينب ستايش همگان را برانگيخت. در راه خدا اكنون با شمشير زبان به جنگ دشمن رفته بود و مي بايست چنان كند كه خدا و رسولش را دلشاد سازد. در هيچ جايگاه و موقعيتي كه او با دشمن مواجه شد وي ذره اي از اصول دين دست برنداشت و تنها باتوجه به آموزه هاي وحياني سخن گفت و استدلال كرد و كنش و واكنش هاي خويش را سامان داد. اين گونه است كه تأثيري شگرف بر مردمان و جامعه كوفي و حتي شامي مي گذارد به گونه اي در كاخ يزيديان نيز برخي ضد يزيد به پا مي خيزند و دراين راه شهيد مي شوند.

ثمرات صبر زينب

شكيبايي و صبر زينب(س) در كوتاه مدت به بار نشست و مردم كوفه ومدينه و برخي از نواحي ديگر به خونخواهي سالار شهيدان به پا خاستند و اين گونه شد كه قيام توابين شكل گرفت بلكه مي توان گفت اثر تدبير نيكوي زينب و امام سجاد(ع) و شكيبايي و صبر ايشان و مديريت بحران به بهترين وجه برپايه عقل و شرع، موجب شد تا قيام هاي ديگري چون قيام مدينه و مكه صورت بگيرد و حكومت يزيد در مدت كوتاهي فروريزد و سه سال بيش از حكومت وي نگذشته خود به دوزخ رهسپار گردد.
آن حضرت با آن كه در فشارها و سختي هاي جانكاهي قرار داشت ولي مهار نفس خويش را به حكم واصبر نفسك را در دست داشت و همه آن مصيبت ها را تحمل كرد.با اين همه نمي بايد اين صبر و شكيبايي را به معناي ناديده گرفتن احساسات و عواطف به طور مطلق گرفت. اگر اين احساسات از سوي شخص مهار شود و به خوبي و در جاي خود ابراز گردد نه تنها اشكالي نداشته بلكه بسيار مفيد و سازنده است. به سخني ديگر اين گونه رفتار همانند سخن يعقوب(ع) است كه با اين كه از صبر جميل (يوسف آيه 18) در فقدان ازدست دادن فرزند، سخن مي گويد؛ در همان حال مي فرمايد: انما اشكو بثي وحزني الي الله؛ من شكايت درد و رنج و اندوهم را به پيشگاه خدا مي برم.
حضرت زينب(س) نيز اين گونه بود. چنان كه در عصر عاشورا هنگامي كه ايشان را به عنوان اسير به سوي كوفه مي بردند از كوفيان مي خواهند كه آنان را به ميدان قتلگاه برد و در آن جا خود را به برادران و فرزندان مي رساند و در سوگ فراقشان گريه مي كند و ناله سرمي دهد. با اين همه نمي گذارد به گونه اي رفتار كند كه دشمن از وضعيت پيش آمده سوءاستفاده نمايد. چنان كه مي بينيم در مجلس ابن زياد و يزيد چگونه زمام امور مجلس را به دست مي گيرد و ولوله اي د رمجلس و كاخ يزيديان مي افكند.
● منبع: روزنامه - کیهان

جمعه 21 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صبر در آموزه های قرآن

صبر در آموزه های قرآن

خلیل منصوری
بی گمان یکی از خصلت ها و فضلیت های انسانی تحمل و بردباری بر مشکلات و سختی هایی است که از هر سوی به انسان هجوم می آورد. انسان زمانی می تواند در برابر سختی ها و مصیبت ها خود را بیمه نماید و با هر مصیبتی جزع و فزع نکند که از خصلت صبر برخوردار باشد. این خصلت در آموزه های قرآنی به عنوان یکی از برترین فضایل انسانی شمرده و دارندگانش به بزرگی ستوده و تکریم شده اند. از کسانی که در گروه صابران مورد ستایش و تجلیل قرار گرفته اند، پیامبران بزرگ خداوند هستند که به جهاتی چند به داشتن این خصلت و فضلیت ستوده شده و در قرآن از ایشان به این صفت گرامی داشته شده اند.
با توجه به نگرش منفی و گاه تحلیل و تبیین نادرست مفهوم صبر، برداشت های ناروایی از آن شده که این خصلت را از فضلیت گاه به حد رذیلت فرو می کاهد و به جایی آن که بستری برای کمال انسانی باشد خود عاملی بازدارنده و مانعی بزرگ برای آن به شمار می آید. از این رو بازخوانی مفهوم صبر بر پایه آموزه های قرآنی ضرورتی است که می بایست انجام پذیرد.
در تاریخ کسان بسیار دیگر به غیر از پیامبران (ع) بودند که در صبر و شکیبایی اسوه های کاملی برای بشریت می باشند . از این میان می توان از حضرت زینت (س) یاد کرد که وی نه تنها در میدان کربلا و رخداد دردناک طف جلوه هایی از صبر قرآنی را نشان داد بلکه در تمام طول زندگی خویش از زمانی که در کنار مادر در دفاع از ولایت کبرا و خلافت عظما تا زمانی که در کنار امیرمومنان (ع) در برابر قاسطین و ناکثین و مارقین و تا در کنار حسن مجبتی در برابر خودفروشان اهل دین و تا در کنار سجاد برای دفاع از امامت و حریم ولایت ایستادگی و پایداری ورزید، نمونه ای عینی از صبر و مفهوم درست و واقعی از حقیقت آن را نشان داد.
در این نوشتار تلاش شده است تا با تحلیل و تبیین آموزه های قرآنی مفهوم و نیز اهمیت آن در زندگی فردی و اجتماعی انسان نشان دهیم که چگونه می توان این خصلت را به دست آورد و از فواید آن بهره مند شد. بازخوانی مفهومی این واژه از دیدگاه قرآن و بیان نمونه های عینی می تواند جایگاه و اهمیت این خصلت را باز شناساند و مفهوم واقعی آن را دوباره بر ما بازتاباند.
گستره معنایی صبر

صبر در زبان تازی به معنای شکیبایی و خودداری است. این واژه در کاربرد آن نسبت به انسان به معنای حالتی است که موجب می شود شخص خود را نسبت به فشارها، سختی ها، مشکلات، مصیبت ها و از دست دادن ها از درون پایدارو با استقامت کند و واکنش های تند و احساسی و دور از عقل و شرع بروز ندهد. به این معنا که انسان به طور طبیعی در برابر فشارهای سخت و مصیبت های جانکاه به ویژه آن هایی که ناگهانی و بدون پیش بینی بوده و از بزرگی خاصی برخوردارند، واکنش های تند و عصبی ار خود بروز می دهد و تحت تاثیر عواطف و احساسات رفتاری به دور از عقل و شرع انجام می دهد. از واکنش هایی عصبی و عاطفی که دست کم بسیاری از کسانی که اهل صبر و شکیبایی نیستند می توان جزع و فزع و آه و ناله اشاره کرد. در مراحل عاطفی شدید تر نیز رفتاری را انجام می دهند که به دور از تدبیر و عقلانیت است و بی حساب و کتاب به آب زده و اعمال و کرداری را مرتکب می شوند که هم به زودی از آن پشیمان می شوند و هم آثار بدی را به دنبال می آورد که گاه جبران آن ناممکن و ناشدنی می باشد.
با توجه به کاربردهای قرآنی واژه صبر که با مشتقات آن 103 بار در 93 آیه و 45 سوره قرآن به کاررفته است،(معجم المفهرس ) می توان بر این معنا و مفهوم تاکید کرد که مفهوم قرآنی آن به معنای فضیلتی غیر قابل انکار مورد توجه و تاکید قرآن است.
در این مفهوم صبر عبارت از تحمل و شکیبایی در برابر سختی ها و بلایا و مصیبت ها و از دست دادن جانی و مالی و مساییل مرتبط با آن در دنیاست. از این رو قرآن در آیه با برشمردن مصادیقی از این مصیبت ها و از دست دادن ها ، به ستایش صابران و شکیبا ورزان می پردازد و می فرماید: و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین ؛ و ما شما را به چیزهایی چون ترس از آینده و گرسنگی و کمبود و از دست دادن هایی در جان و مال و میوه ها می آزماییم و تو به افرادی که در برابر آن شکیباورزان هستند بشر و مژده بهشت را بده!( بقره آیه 157)
در آیه 146 سوره آل عمران شکیباورزان و صابران را کسانی بر می شمارد که در برابر مصیبت ها و هر بلا و سختی و فشاری که بر انسان وارد می شود و چیزی را از او می گیرد ، تحمل کرده و سستی و ضعف به ایشان دست نمی دهد و ناتوان و عاجز نمی شوند.
بنابراین صبر و شکیبایی در آیات قرآنی به معنا و مفهوم تحمل سختی ها و مصیبت ها و مشکلات است به گونه ای که مهار امور از دست انسان بیرون نرود و کنترل اوضاع را به دست عواطف و احساسات نپسرد و با عقلانیت و تدبیر عقل و شرع استقامت و پایداری کند تا به مقصد خویش برسد و آن چه را می خواهد به دست آورد؛ زیرا صبر و شکیبایی رمز توفیق انسان است و با آن می تواند از آزمایش و ابتلای الهی سر بلند بیرون آید.( بقره آیه 155 و آل عمران آیه 186) از این روست که مساله صبر و شکیبایی در میدان جنگ به عنوان یک اصل اساسی برای دست یابی به پیروزی بر شمرده شده است و از به مومنان صابر وعده پیروزی و طفر را می دهد .(انفال آیه 65 و 66)
برخی با برداشتی نادرست صبر را به دو دسته صبر انفعالی و صبر فعال بخش کرده اند. از آن جمله امام غزالی می نویسد: صبر بر دو گونه است: جسمانی و نفسانی. صبر جسمانی و بدنی خود نیز بر دو گونه است : گاهی عبارت از انجام دادن کارهای دشوار است و از زیر کار در نرفتن که این صبر فعال است؛ و گاهی عبارت است از تحمل و بردباری و شکیبایی در برابر ضربات سخت و بیماری های شدید و زخم های سهمگین که این صبر انفعالی است.
صبر جسمانی هر گاه با موازین شرع منطبق باشد، صبر پسندیده است؛ اما صبر تمام عیار و کامل که مورد نظر شارع مقدس اسلام است و در هر شرایطی پسندیده می باشد، صبر نفسانی است که عبارت از آن است که انسان خویشتن را از هوس و دلخواه ناروا بازدارد و خواسته های نفسانی خویش را به بند کشد و افسار اسب سرکش نفس را در دست گیرد.(احیاء علوم الدین ج 4 ص 66)
به نظر می رسد که صبر در مفهوم قرآنی حالتی نفسانی است و همواره فعال است. به این معنا که شخصی را صابر و شکیبا می داند که واکنش مثبتی را در برابر مشکلات و سختی ها و مصیبت ها از خود بروز دهد. از این رو، شکیبایی همواره در حوزه واکنش ها قرار می گیرد نه در حوزه کنش ها و فعل ها. این معنا که شکیبایی به معنای استقامت و پایداری در برابر مشکلات و کنش هایی است که از بیرون و یا درون بر شخص وارد می شود و واکنش هایی که شخص در این زمان بر پایه عقل و شرع بروز می دهد وی را در زمره صابران و جرگه شکیباورزان قرار می دهد. بنابراین کنشی نیست تا آن را فعال بنامیم .
به سخن دیگر، شخص هنگامی که با کنشی درونی و بیرون سخت و دشوار (مصیبت و بلا و جنگ و مانند آن ) رو به رو می شود، می تواند دو گونه واکنش از خود بروز دهد: گاه می تواند تحت تاثیر عواطف و احساسات قرار گیرد و شتابزده واکنشی بر پایه آن بروز دهد که در بیشتری موارد آسیب زاست و پیامد آن پشیمانی است و یا می تواند بر پایه عقل و شرع واکنشی مناسب و درخور رخداد و کنش از خویش بروز دهد که نه تنها مصیبت را کاهش داده بلکه آن را ابزار و وسیله ای برای رشد و تکامل انسانی و گامی به سوی دست یابی به هدف اصلی قرار می دهد.
البته می توان این گونه نیز به تفسیر کلام غزالی پرداخت و آن را به معنا و مفهوم درست بازگرداند. به این که گفته شود واکنش های دوگانه انسان می تواند به شکلی فعالانه و یا انفعالی باشد. به این معنا که انسان در برابر هر کنشی مصیبت بار و سخت می تواند دو گونه واکنش از خود بروز دهد که یکی واکنشی فعال است که برخاسته از بینش و نگرش عقل و شرع می باشد و دیگری واکنشی منفعلانه که برخاسته از احساسات و عواطف زودگذر است که قرآن به آن واکنش های احساسی به عنوان جزع یاد می کند.
در آیه 21 سوره ابراهیم درباره وضعیت دوزخیان می گوید که امروز دیگر تفاوتی ندارد که صبر کرده و واکنش درستی نسبت به مصیبت ها نشان دهید و یا جزع و فزع کنید که واکنشی بر پایه احساسات و عواطف است.
با این همه این توجیه نمی تواند سخن غزالی را درست کند؛ زیرا غزالی صبر فعال را انجام دادن کارهای دشوار معنا می کند در حالی که در صبر سخن از انجام دادن و آغاز به کاری کردن نیست. به نظر می رسد که غزالی شکیبایی را با مفهوم استقامت و پایداری اشتباه گرفته است. به این معنا که تفاوت روشن معنایی میان دو واژه صبر و استقامت( یعنی شکیبایی و پایداری است) صبر در حوزه واکنش ها قرار می گیرد در حالی که استقامت در حوزه کنش ها معنا می یابد. انسانی که به کارهای سخت اقدام می کند انسان صابر و شکیبا نامیده نمی شود بلکه انسانی قوی و شجاع و قوی و با استقامت نامیده می شود.
به هر حال شکیبایی و صبر در حوزه صفات اخلاقی پسندیده و فضایلی است که ارتباط تنگاتنگی با واکنش های انسانی دارد و در حوزه کنش های قرار نمی گیرد. به این معنا که کنشی که از سوی صابر و شکیباورز انجام می گیرد، بازتاب واکنشی است که در برابر کنشی انجام می شود. البته این کنش می تواند منفعلانه و بر پایه احساسات و عواطف و یا فعالانه و بر پایه عقل وشرع باشد.
قرآن به صبر فعالانه در آیه 28 سوره کهف اشاره کرده و می فرماید: واصبر نفسک، خویشتن دار باش و زمام امور را هنگام مصیبت ها و سختی ها و دشواری ها در دست بگیر و نگذار تا نفس بر تو غلبه کند و بر پایه احساسات و عواطف واکنش نشان دهی.

انواع صبر

غزالی صبر را به چهار دسته بدنی و نفسانی و نیز نفسانی را به فعال و منفعل بخش کرده است. وی آن گاه برای هر گونه از شکیبایی و صبر با توجه به موراد و مصادیق و زمینه های بروز و ظهورش نامی می دهد. به این معنا که شکیبایی در برابر شهوات جنسی و شکمبارگی را عفت می نامد و یا شکیبایی در جنگ و کارزار را شجاعت و در برابر خشم را حلم و در ناملایمات ونگرانی ها سعه صدر و در برابر خواسته های تجملی زهد و در برابر افشاگری، رازداری و مانند آن می نامند.( همان پیشین ص 67)
به نظر می رسد که این نوع برخورد با مفاهیم قرآنی نوعی استحسان باشد. از آن جایی که بر این باوریم که هر واژه عربی خود معنایی خاصی را بر می تابد و حتی در مواردی که برخی آن را از متردافات دانسته اند می توان تفاوت ظریف و دقیقی را یافت، می بایست گفت که در بسیاری از مطالبی که غزالی بیان داشته نوعی اشتباه و خلط میان مفاهیم گوناگون صورت پذیرفته است. از این رو به جای بازخوانی کتاب احیاء علوم الدین به سراغ آیات قرآنی می رویم تا انواع و اقسامی اگر برای شکیبایی باشد بازشناسیم.
خداوند در آیه 177 سوره بقره مصادیق صبر را بیان می کند که می تواند نوعی دسته بندی و تقسیم برای صبر و اقسام آن باشد. خداوند در این آیه می فرماید: والصابرین فی الباساء و الضراء و حین الباس ؛ شکیباورزانی در هنگامه مصایب و دشواری های زندگی و فقر و نداری و زیان ها و در هنگام جنگ و کارزار.
در این آیه صبر به حسب زمینه های گوناگون آن مشخص شده است که مهم ترین مصادیق را می توان در سه دسته ، سختی ها و نداری ها و زیان ها و جنگ و کارزار شناسایی کرد. واژه باساء در آیه به معنا و مفهوم سختی و در رنجی است موجب می شود تا آدمی در تنگنا قرار گیرد و راه گریزی نیابد. این واژه هر چند با واژه باس از نظر ریشه لغوی یگانه هستند ولی از نظر مفهومی تفاوت های ماهوی دارند از این رو در کنار هم قرار گرفته اند و تکرار یک واژه برای بیان یک معنا نیست. به سخن دیگر باساء دشواری ها و کمبودهایی است که در زندگی بشر پیش می آید و آدمی می بایست برای رهایی از آن بسیار سختی را تحمل کند و فشارهای جانکاهی را به جان خرد با این همه در این حالت وی ضرر و زیانی نمی کند و از نظر مالی و جانی و عرضی نقصی در وی پدید نمی آید؛ اما ضراء فشارها و سختی ها و مصیبت هایی است که موجب می شود تا نقصی در بدنی و مالی و جانی را از خود و خانواده متحمل شود . اما باس به معنای کارزار و جنگ است که آدمی را در تنگنایی قرار می دهد که گریز از آن مگر به کشتن و اسارت دشمن شدنی نیست. به این معنا که یا می بایست بکشد و در بند گیرد و یا کشته شود و در بند گرفته شود و ذلت و خواری بردگی و بندگی دیگران را به جان و تن خرد.
در این آیه به سه دسته از مصیب هایی که انسان در زندگی با آن رو به رو می شود به طور کلی پرداخته است ولی در آیه 155 سوره بقره مصادیق جزیی تر این موارد بیان شده است. به این معنا که می توان گفت از جمله مصادیق جزیی باس (جنگ و کارزار) خوف و ترس از آینده است. آدمی هنگامی که در کارزار قرار می گیرد می ترسد ؛ زیرا هر آینه این گمانه است که کشته شود و یا به بند گرفتار آید و به بردگی رود. خوف ترس از آینده تاریکی است که از آن آگاهی ندارد ، چنان که حزن و اندوه بر گذشته ای است که از دست رفته و نتوانسته به هدف و مقصد و مقصود خود دست یابد. انسانی که هراسان و ترسان است همواره ار پیش آمدهایی در هراس است که هنوز رخ نداده است و می ترسد که این رخداد موجب شود تا جانی و مالی و عرضی را از دست دهد و یا به هدف و مقصد و مقصودی نرسد. به کاربردن خوف به جای باس در این آیه از یک نظر نوعی عمومیتی را نیز بیان می کند. به این معنا که یکی از مصادیق متناظر باس نیز می تواند باشد . به این معنا که گفته شود که خوف از نظر معنایی و مفهومی عام و باس و جنگ مصداقی از آن است . از این رو می توان باس را یکی از مصادیق خوف دانست . با این همه خوف و باس متناظر به یک دیگر هستند و دو آیه یک معنا و یا یک نوع از انواع صبر را بیان می کند که انسان می بایست در برابر این دسته از آزمایش ها و ابتلاء و امتحان الهی خود را آماده کرد و در برابر آن صبر و شکیبایی پیشه کند.
تقدم خوف بر مصادیق دیگر در حقیقت بیان این معناست که انسان بیش از هر چیز دغدغه امنیت دارد و مساله امنیت و آرامش روحی و روانی از یک سو و آرامش و امنیت اجتماعی و جانی و مالی از سوی دیگر مهم ترین دغذغه آدمی است. از این رو هنگامی که از دغدغه های آدمی سخن به میان می آید همواره از مساله امنیت سخن گفته می شود. به گونه ای که در مفهوم سعادت و خوشبخت دو عنصر امنیت و آسایش به عنوان مولفه های اساسی و بنیادین آن سخن به میان می آید. در آیات قرآن در باره جامعه برتر زمینی از جامعه ای سخن گفته می شود که آمنه مطمئنه یاتیها رزقها رغدا، سرزمینی که از امنیت برخوردار بوده و جامعه با آرامش (اطمینان ) روحی و روانی از آسایش همه جانبه برخودار می باشد. در این آیه امنیت و آرامش در کنار آسایش به عنوان عناصر و مولفه های جامعه برتر مطرح شده است.
از صفات بهشت قرآنی بر می آید که عناصر اصلی آن را امنیت و آرامش و آسایش تشکیل می دهد و انسان در آن جا دچار خوف از آینده و اندوه بر گذشته نیست ( فقدان امنیت و آرامش روحی و روانی ) و هم چنین همه چیز فراهم است و در آسایش کامل به سر می برد.( نگاه کنید سوره انسان و واقعه و الرحمان و ده ها سوره و آیه دیگر )
به هر حال فقدان خوف و دست یابی به امنیت به عنوان اساسی ترین بعد از ابعاد زندگی بشری در این آیه مورد توجه قرار گرفته است و از آن جایی که دغدغه اساسی است و بیشترین آسیب را انسان از این ناحیه متحمل می شود به عنوان نخستین موارد ابتلایی از آن یاد شده است تا هم ارزش و هم شمار آن باز نموده شود و تحمل و شکیبایی نسبت به آن را در مرحله نخست قرار دهد.
قرآن راه دست یابی به امینت و آرامش را اموری چند بر می شمارد که یکی از مهم ترنن آن ها دفع فتنه و از میان برداشتن آن است.( وفاتلوهم حتی لاتکون الفتنه) مصابره و صبر در میدان عمل و جنگ و جهاد می تواند این پیروزی را تضمین کند.( انفال آیات 55 و 56)
اما مصداق باساء، در این آیه جوع و گرسنگی است که انسان در این حالت دچار سختی و رنج و کمبودهایی در زندگی روزانه خوداست ولی دچار نقص نمی گردد و با تحمل این گرسنگی و مانند آن ها می تواند از آن رهایی یابد. شکیبایی (صبر) و بردباری ( حلم ) و استقامت( پایداری ) می تواند بهترین راه برای رهایی از چنین مشکلاتی باشد. این گونه گرفتاری ها و کمبودها که دومین عنصر از عناصر اصلی زندگی بشر را مورد هجوم قرار می دهد و آسایس وی را دچار اختلال می سازد در طول زندگی بسیار اتفاق می افتد. از این رو در آیه نسبت به نقص مقدم شده تا بیان داشته شود که در چه مرتبه ای از دغدغه های انسانی است و هم این شمار این نوع ابتلائات بیش از دیگر انواع آن است. شخص می بایست هم چنان که نسبت به آزمایش هایی که درباره امنیت و آرامش وی صورت می گیرد صبر و شکیبایی پیشه کند می بایست نسبت به مسایلی که آسایش وی را تهدید می کند و او را در رنج و کمبود می افکند شکیبایی ورزد.
بخش سوم آیه به بیان مصادیق ضراء پرداخته است. ضراء به معنای ضرر و زیان ازبهره و سود است. به خلاف خسران که زیان از سرمایه و اصل مال است. در این جا به مساله صررهایی اشاره می شود که نقصی را در مال و جان و بهره هایی آن پدید می آید. این ها هر چند که مهم هستند ولی از نظر ارزشی در آیات قرآن در مرحله سوم قرار می گیرند؛ زیرا زیان مالی و جانی زمانی که خسران نباشد مشکل اساسی نیست. انسان می تواند هر گونه ضرر و زیانی را جبران کند. تقدم مال بر جان از آن رو صورت گرفته است که مال به جان هر شخصی بسته است. سخن در این آیه از آزمون است و کسی که متحمل آزمون می گردد جانی عزیزی را از دست می دهد نه آن که جانش گرفته می شود؛ زیرا با جان ستانی و از دست دادن جان دیگر امتحان معنایی ندارد. در این آیه سخن از آزمون شخص با نقص هایی که دچار می شود. البته می توان برای نفس و نقص در آن دو معنا دیگر نیز گفت . به این معنا که گاه مراد از نقص در نفس به معنای از دست دادن بخشی از تن و بدن است مانند آن که دست و پایش بریده شود و یا چشم و گوشش را از دست دهد و گاه مراد از نقص در نفس همان از دست دادن فرزندان باشد که جزو نفس انسان است.
بنابراین سه احتمال در نفس و کمبود درآن داده می شود که در هیچ یک از احتمالات از دست خود جان شخصی که مبتلا می شود نیست ؛ زیرا در این صورت نه تنها ابتلا و امتحان معنا نخواهد یافت بلکه نقص مفهوم درستی نمی یابد؛ زیرا نقص به معنای از دست دادن بخشی از چیزی است که کامل خود را از دست خواهد داد و اگر شخص خود جانش برود در این صورت نقص نیست بلکه فقدان کل است.
به هر حال شخص مبتلا ممکن است عزیزی را از دست دهد و یا فرزندی را و یا بخشی از تن خویش را از دست دهد و دچار نقص گردد.
تقدم مال بر جان و نفس در این صورت معنای درستی می یابد؛ زیرا در این آیه مال بر نفس مقدم شده تا نشان دهد که ابتلا بر مال سخت از نفس است. این زمانی درست می نماید که جان شخص از میان نرود و باقی و برقرار باشد. این گونه است که می توان گفت که برای بیشتری مردم از دست دادن مال خویش سخت تر از دست دادن نفس است( عزیزی یا فرزندی و یا بخشی از تن و بدن) .
از دیگر مصایق ضراء و نقص و از دست دادن، ثمرات و میوه هاست . به این معنا که آزمایش دیگری که انجام می شود نسبت به سود سرمایه های مالی و جانی است. مانند آن که نوه و نبیره ای را از دست دهد و یا بهره و سود سرمایه ای او کاهش یابد و از این لحاظ دچار ضرر و زیان گردد.
با توجه به آیات قرآنی می توان به سادگی دریافت که ضبر بر چه چیزهایی از ارزش والایی برخوردار می باشد. ترتیب ذکر شده در آیه 157 سوره بقره به خوبی این معنا را باز می نماید.
برخی صبر را به دو دسته کلی صبر و خویشتن داری نسبت به خواهش های نفسانی و دوست داشتنی ها و صبر بر ناخوشایندها و ناملایمات بخش کرده اند. (قرضاوی ) ولی با توجه به مطالب گفته شده دانسته شد که اصولا صبر در حوزه دوم معنا و مفهوم می یابد و حوزه نخست به تقوا و یا مانند آن ارتباط پیدا می کند و در حوزه صبر قرار نمی گیرد. بنابراین ابتلا به خیر که در آیه 35 سوره انبیاء مطرح شده است از بسترها و زمینه های صبر و شکیبایی نیست.
امام غزالی از صبر بر سراء و کامیابی ها و رفاه سخن می گوید و آن را دشوارتر از صبر بر ضراء بر می شمارد ؛ زیرا صبر بر کامیابی همراه باتوانایی بر همه کار است و صبر در این حوزه به معنای آن است که شخص از برخی از کارهایی که توانای انجام آن را دارد ، دست بدارد.(احیاء علوم الدین ، ج 1 ص 70)
اما با توجه به آیات دانسته شد که ابتلا به خیر و سراء و کامیابی و رفاه و خودداری و خویشتن داری از آن ها به معنای صبر در مفهوم قرآنی نیست؛ زیرا هیچ یک از مصادیق عام و خاص صبر به شمار نمی آید.
به عنوان نمونه خداوند در مساله شهوات و خواستن زنان می فرماید که شما به ایشان گرایش و میل شدید دارید و دوست می دارید که با زنان باشید. ( زین للناس حب الشهوات من النساء) ولی حال اگر به جهت تنگدستی نتوانستید به زن دست یابی پیدا کنید و همسری برای خود بر گزیند ولی می ترسد که از نظر چیرگی شهوت به رنج (عنت ) بیافتند می تواند با کنیزان به جای آزادگان زناشویی کند ولی اگر صبر کند آن بهتر است. (نساء آیه 25) در این جا نیز سخن از عنت و ناملایمات و صبر و شکیبایی در برابر آن است؛ نه آن که در برابر اصل خواسته شهوانی بیایستد و صبر کند تا گفته شود که یکی از مصادیق صبر مبارزه و یا مقابله با خواهش های نفسانی است. در این آیه نیز سخن از ناملایمات و مصیبت ناتوانی و کمبود و نقصی است که دست داده و شخص را از گرفتن زن آزاده باز داشته و فشار شهوت وی را به رنج افکنده است. از این رو وی را دعوت به صبر و شکیبایی می کند. در حقیقت در تمام مواردی که سخن از صبر در قرآن آمده است مساله مصیبت مطرح است که یکی از آن ها عنت است. بنابراین به او نیز این حکم کلی می شود که : واصبر علی ما اصابک ؛ بر آن چه از مصیبت برتو وارد می شود ، شکیبایی ورز و صبرپیشه کن.(لقمان آیه 17)
درباره ایوب(ع) نیز مساله نصب و عذاب است که وی بر این دوره از مشکلات ومصیبت ها صبر پیشه می کند و خداوند می فرماید که پس از این همه درد و رنج وی را صابر و شکیبا یافتیم: وجدناه صابرا(ص آیات 41 تا 44)
یعقوب (ع) نیز در فراق از دست دادن فرزند خویش شکیبایی می ورزد ( یعنی مصداق جزیی از نقص فی الانفس به شکلی دیگر) و در این باره می گوید که شکیبایی نیکویی را پیشه می کنم .( فصبر جمیل: یوسف آیه 18)

زمینه های صبر

برای این که شخص به مقام صبر دست یابد و صابر و شکیبا گردد می بایست از نظر اعتقادی و بینشی و نیز نگرشی به گونه ای باشد که مشکلات و مصیبت های گوناگون را برتابد و جا نزند. قرآن در برخی از آیات به زمینه ها و بسترهای ایجادی صبر اشاره کرده است که در این جا به برخی از آن ها پرداخته می شود.
1. هستی شناسی : انسان می بایست به این مقام بینشی دست یابد که همه هستی در دست با اقتدارفرزانه ای آگاه و دانا و توانا می گردد و هیچ چیزی از دایره قدرت وعلم او بیرون نیست. از این رو بداند که هر چیزی از بد و خوب می رسد با علم و آگاهی خداوند است. بنابراین اگر بدی و آسیبی به او رسد بداند که از سوی خداوند است و اوست که امور هستی را می گرداند و به افرادی چیزی می دهد و یا می گیرد.(آل عمران آیه 140 و نحل آیه 53) و بر این باور پافشارد که انا لله و انا الیه راجعون (بقره آیه 156)
2. سنت الهی : بر این باور باشد که خداوند سنت دارد که می بایست همگان را بیازماید و سنت آزمون و ابتلا و فتنه را بشناسد و آن را باور داشته باشد. ( بقره آیه 155 و آل عمران آیه 146) و بر این باور باشد که آزمون امت سخت تر و دشوارتر است و به گفته ایمان آوردیم نمی تواند خود را در آرامش و آسایش ببیند: احسب الناس ان قالوا آمنا وهم لایفتنون ( )
3. سنت پاداش: این که هر ایمان به آیه ای از آیات خدا و عمل به هر کار نیکوی و اطاعت از هر دستوری از دستورهای خدا و پیامبر و اولوالامر پاداشی را به دنبال خواهد داشت. پس اگر بر مصیبت ها صبر کند از خدا پاداشی در خور می یابد و بداند و باور داشته باشد که خداوند : نعم اجر العاملین الذین صبروا و علی ربهم یتوکلون ؛ پاداش انسان های پر تلاش و شکیبایی که در همه کارهایشان بر خدا توکل می ورزند بسیار خوب می دهد.(عنکبوت آیات 58 و 59) این اجر و پاداش فراتر از عملی است که انجام می دهند و فراتر از واکنشی است که نسبت به مصیبت از خود بروز می دهند.(نحل آیه 96)
4. امید قطعی به گشایش : انسان می بایست به این مساله امید داشته باشد که در پی هر تنگنا و سختی و مصیبی آرامش و آسایش و آسانی است؛ بلکه به این مقام از باور برسد که این گشایش فراتر و بیش تر و از نظر شمار نیز افزون تر از مصیبت و سختی است که بدان مبتلا شده بود. از این رو خداوند می فرماید که پس از هر عسر و سختی دو آسانی است.(انشراح آیات 5 و 6) این آسانی هم در دنیاست و هم در آخرت می باشد. به این معنا که وی دو سود در دنیا می برد و یا دست کم از گشایش و آسانی دوگانه ای برخوردار می گردد.
خداوند در آیات 41 و 42 سوره نحل بیان می دارد که این پاداش ها در همین دنیا خواهد بود و اختصاص به آخرت ندارد و ما برای صابران در همین دنیا جایگاه نیکو و پاداش خوب در نظر گرفته ایم.
5. یادکرد قهرمان صبر: انسان به طور طبیعی از الگوها پیروی می کند و آنان را سرمشق زندگی خویش قرار می دهد. الگوها به یاد می آورند که انسان هم توانا به عبور از بحران مشکلات و مصیبت هاست و هم این که این راه پیش از این پیموده شده و انسان هایی با پیروی از راه صبر و شکیبایی به پیروزی و مقصد و مقصود رسیده اند. از این رو قرآن به کسانی که گرفتار مصیبت هستند الگوهایی ار مطرح می سازد که از آن میان پیامبران اولعزم (ع) هستند: فاصبر کما صبر اولوالعزم من الرسل ؛ پس همانند پیامبران دارای عزم و اراده قوی شکیبایی ورز.(احقاف آیه 35)
6. ایمان به قضا و قدر: یکی دیگر از مسایلی که به انسان کمک و یاری می رساند تا در برابر دشواری ها و مصیبت ها صبرو شکیبایی پیشه کند، باور به قضا وقدر است. وقتی انسان بداند که هر چیزی که انسان بدان گرفتار شده بر پایه برنامه ای از پیش تعیین شده است، مقاومت کم تری از خود بروز می دهد و جزع و فزع نمی کند. به ویژه کسانی که می دانند که این از ناحیه خداوندی حکیم و فرزانه ای است.
خداوند در آیه 22 یسوره حدید به قضا و قدر در مصیبت ها و سختی ها این گونه اشاره می کند: ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبراها ان ذلک علی الله یسیر....؛ به هیچ کس مصیبتی در بیرون (زمین ) و یا در جانشان نمی رسد مگر آن که از پیش از این در کتابی نوشته شده باشد و خداوند این کار آسان است. بنابراین انسان نمی بایست از آن چه از دست بداده اندوهگین شود و افسوس بخورد و به آن چه به دست آورده شادمان گردد.
در این آیه از مردم می خواهد که به مصیبت های وارده به گونه ای بنگرند که از جانبت خداست و قضا و قدر حتمی است که می بایست ایجاد شود و انسان در برابرش شکیبایی کند نه آن که افسوس و حسرت بخورد و به حزن و اندوه دچار شود.
انسانی که معتقد به قضا و قدر و سنت الهی باشد واکنشی مثبت از خود بروز می دهد که همان شکیبایی و صبر است؛ زیرا می داند که سنت و قوانین الهی قابل تغییر و تحویل نیستند.(فاطر آیه 43)
این ها شماری از امور بینشی و نگرشی است که به انسان کمک می کند تا شخصی صابر و شکیبا شود.در حقیقت این مسایل و اعتقادات بستر و زمینه ایجادی صبر را فراهم می آورد.
7. ابزار تکاملی : انسان می بایست به این باور برسد که دنیا برای انسان بستری برای آزادسازی ظرفیت هاست و در این جاست که می توان راه تکامل را در پیش گیرد و به کمال شایسته اش برسد. باور به این که ابتلائات و مصیبت هایی که بر او وارد می شود بستر و زمینه ساز بروز استعدادها و توانمندی هایی است که در او سرشته شده و در این مشکلات و سختی ها خود را آزاد می سازد و به فعلیت می رساند. باور به این فلسفه وجودی بسیاری از مصیبت ها و آزمایش ها و ابتلائات توانمندسازی و ظرفیت سازی برای رشد و تکامل اوست و این که در شکیبایی است که می تواند به کمال خود برسد، یکی از بسترهای مناسب تعالی و تکامل بشر است.( فرقان آیه 20)

موانع ایجادی صبر

قرآن همان گونه که علل و عوامل ایجادی صبر توجه می دهد به آسیب شناسی آن پرداخته و علل و عواملی که مانع از ایجاد صبر در شخص می شود را توضیح و تبیین می کند. در این جا تنها به یکی از مهم ترین این موانع اشاره و بدان بسنده می شود؛ زیرا این مانع از موانع مهمی است که قرآن در چند آیه بدان اشاره می کند و حتی پیامبر (ص) را نسبت بدان هشدار باش می دهد. این مانع، چیزی جز شتابزدگی نیست؛ زیرا عاملی بسیار مهم در راه تحقق صبر و شکیبایی است.
انسان دارای طبیعتی است که وی را شتابزده می کند: خلق الانسان من عجل(انبیاء آیه 37) هر گاه کارها به مراد نرفت جام صیرش لبریز می شود و رفتاری شتاب آلوده درپیش می گیرد. از این رو خداوند به پیامبر(ص) دستور می دهد و سفارش می کند که همانند پیامبران اولوالعزم عمل کند و در کارها شتابزدگی پیشه نکند. ( احقاف آیه 35) بنابراین میان شتابزدگی و عچله از سویی و صبر ارتباط معنا داری است. این آیه به صراحت بیان می کند که هر گاه شتاب از دری آمد صبر از دری دیگر گریخت. بنابراین لازم است انسان خود را کنترل و مهار کرده و نگذارد تا غریزه و یا فطرت و یا طبیعت شتابزدگی بر وی چیره شود؛ بلکه تلاش کند تا آن را نیروی عقل و خرد و تقوا مدیریت کند و نگذارد تا بر جان و قلب و عقلش حاکم گردد.
بنابراین می توان گفت که از جمله موانع ایجادی بلکه مهم ترین و اساسی ترین مانع که قرآن برای صبر بر می شمارد، شتابزدگی است که همگان می بایست نسبت به آن حساس و هوشیار باشند.

صبر در روایات

امیرمومنان علی (ع) می فرماید : ینزل الصبر علی قدر المصیبه و من ضرب یده علی فخذه عند مصیبته خبط عمله ؛ صبر به اندازه مصیبت نازل می شود و هرکس در هنگام مصیبت با دست بر رانش بزند عمل را از میان برده و پاداشش را از دست داده است.( نهج البلاغه ، صبحی صالح ص 495)
هم چنین می فرماید: اگر صبر پیشه می کنی مانند آزادگان (و یا اهل کرامت ) صبر ورز؛ و گرنه همانند نادانان نا آزموده (و چهارپایان) آن را فراموش کن.( همان ص 548 دو حدیث)
و نیز می فرماید: صبر و شکیبایی در نهایت پیروزی را به همراه خواهد داشت هر چند زمان به درازا کشد.( همان ص 499)
هم چنین فرمود: صبر بر دو گونه است: صبر بر مکاره و چیزهایی که تو را ناخوشایند است و صبر بر چیزهایی که دوست می داری و آن را از دست می دهی.( همان ص 478)

جمعه 21 مهر 1391  12:11 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : خردگرایی در آیین محمدی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : استعانت به صبر و نماز

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : صبر و شکیبایی

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:14 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : مفهوم صبر

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الصبر فی القرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الصبر عند الابتلاء

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : بازتاب مفهوم قرآني صبر در آثار عطار نيشابوري

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : عباد الرحمن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نقش فضیلت اخلاقی صبر در بهداشت روان

دریافت فایل pdf

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : جرعه اى از زلال وحى (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : رهايي از التهاب

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:15 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صراط؛ شكرانه وحي

صراط؛ شكرانه وحي

مفاهيم- آيت الله عبدالله جوادي آملي

در سوره اسراء هست كه «وَآتَيْنَا مُوسَي الْكِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًي لِّبَنِي إِسْرَائِيلَ أَلاَّ تَتَّخِذُواْ مِن دُونِي وَكِيلًا
٭ ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا ٭ وَقَضَيْنَا إِلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِي الأَرْضِ مَرَّتَيْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيرًا». به آنها هم گفته شد «أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِن دُونِي وَكِيلاً». سؤالي مطرح است كه چرا شما تورات و اين همه نعمت به بني‌اسرائيل داديد؟ فرمود به شكرانه سوابق طولاني اينها.
اين جماعت يك گروه خاصي بودند كه پدرانشان محصول تبليغات 9 قرن و نيم نوح(ع) را حفظ كردند. وجود مبارك نوح 950 سال تبليغ كرد؛ «ف َلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلاّ خَمْسِينَ عَاماً»(1) نه اينكه عمر حضرت 950 سال بود، عمر مباركش بيش از اين بود. در اين قرن‌هاي تبليغ يك گروه اندكي ايمان آوردند. همين گروه اندك را وجود مبارك نوح(ع) سوار بركشتي كرد و بعد آن طوفان كه پديد آمد همه غرق شدند و همين گروه ماندند.
اين گروه ظاهرا جزء ذراري حضرت نوح بودند براي اينكه قبلاً هم به مناسبتي در سوره مباركه هود كه اين بحث مي‌شد آيه77 سوره مباركه صافات به آن مناسبت خوانده شد؛ «وَجَعَلْنَا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الْبَاقِينَ»؛ اينها ذراري حضرت نوح بودند كه به آن حضرت ايمان آوردند. بعد از رحلت وجود مبارك نوح(ع) انبياي ابراهيمي آمدند يكي پس از ديگري و همان مكتب نوح را حفظ كردند كه درباره حضرت ابراهيم آمده است: «وَإِنَّ مِن شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ» (2) كه يكي از شيعيان مكتب نوح، حضرت ابراهيم است.
انبياي ابراهيمي آمدند تا به‌وجود مبارك موساي كليم ‌رسيد و بني اسرائيل؛ اينها ذريه بلاواسطه نيستند، ذريه مع‌الواسطه هستند؛ ذريه كساني‌اند كه همسفران حضرت نوح بودند و سوار كشتي شدند و محفوظ شدند. پدرانشان آن همه تلاش و كوشش را حفظ كردند بنابراين ما بايد به اينها كتاب بدهيم، دين بدهيم، شريعت بدهيم و مانند آن.
درباره شكوربودن حضرت نوح هم چندتا روايت است كه در بحث‌هاي روايي و تفسيرهاي روايي وجود دارد كه بخشي از آنها را مرحوم فيض(رض) نقل كرده است. نقل اين است كه در آغاز و انجام نعمت‌ها وجود مبارك نوح شكر فراواني داشت؛ شكر كردن در برابر وحي و نبوت هم معرفت است، اعتقاد است، تخلق و عمل و نشر است.
فرمود ما به اين بني‌اسرائيل يك مطلب رسمي را اعلام كرديم، گذشته از آن تكاليف عادي؛ «وَقَضَيْنَا إِلَي بَنِي إِسْرَائِيلَ فِي الْكِتَاب»؛ِ به‌صورت سوگند گفتيم و اعلام كرديم كه «لَتُفْسِدُنَّ فِي الأرْضِ مَرَّتَيْنِ». شما 2 بار روي زمين شورش مي‌كنيد، فساد مي‌كنيد، حالا اين «في الارض» مربوط به همان منطقه خاورميانه‌اي است كه اينها زندگي مي‌كنند.
«وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّاً كَبِيراً» كه «كَلاَّ إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَي ٭ أَن رَآهُ اسْتَغْنَيٰ» (3)؛ فرمود: شما برتري‌طلبيد، داعيه استكبار داريد. اين كار را 2 بار انجام مي‌دهيد؛ يك بار كه اين كار را كرديد ما كساني را بر شما مسلط مي‌كنيم تا شما را سركوب كنند، آن وقت شما توبه مي‌كنيد و معتدل مي‌شويد و براساس «إِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا٭ وَإِن تَعُودُوا نَعُدْ»(4) فيض ما و رحمت ما نصيب شما مي‌شود و سامان مي‌پذيريد و دوباره طغيان مي‌كنيد. آن طغيان دوباره شما را هم ما سركوب مي‌كنيم.
الان اين فلسطيني‌هاي محروم، اميدوارند كه اين همان طغيان دوباره اسرائيلي‌ها باشد كه با سركوب الهي بايد از بين برود ولي مفسران ديگر مي‌گويند اين بار اول آن وقتي بود كه وجود مبارك زكريا را شهيد كردند و مانند آن بار دوم وقتي بود كه يحيي را شهيدكردند؛ درصدد قتل حضرت عيسي(ع) بودند. بنابراين هر دو بار گذشت اما اينها معتقدند و اميدوارند كه اين بار دوم همين باشد كه الان روي مردم مظلوم فلسطين فشار آوردند و آنها را از خانه و زندگي‌شان آواره كردند كه اگر ان‌شاء‌الله اين برداشت درست باشد اميد انقراض كلي اين صهاينه مطرح است.

پي‌نوشت:

(1). عنكبوت / 14،
(2). صافات / 83،
(3). علق / 6 ـ 7،
(4). اسراء / 8
جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شكرگزارى در قرآن‏

شكرگزارى در قرآن‏

زهرا نساجى زواره‏
شكر خدا

از مسائلى كه فرهنگ اسلامى بر آن تأكيد كرده و در قرآن و روايات به عنوان خصلتى ارزنده و نيك براى انسانها بيان شده شكرگزارى و سپاس از بابت نعمتهاى الهى است. اسلام مى‏خواهد افراد به درجه‏اى از يقين برسند كه در هر حالى اعم از آرامش و يا روى آوردن مصائب شكر خدا را بجاى آورند. بنظر مى‏رسد كه انسانها پس از دريافت نعمت، شكر بجاى آورند امّا عارفان و اهل معرفت معتقدند كه حتى بلايى كه انسان بدان گرفتار مى‏شود جاى سپاس دارد و شخصى كه به ناراحتى مبتلا شده خداوند را حمد گويد كه از ميان بلاهاى گوناگون به يكى از آنها گرفتار آمده است. علماء درجه شكر را از صبر برتر دانسته و گفته‏اند شكر از رضا برخيزد و ريشه صبر در ناپسندى نهفته است.

شكر در قرآن و منابع اسلامى‏

شكرگزارى بدرگاه الهى از مهمترين خصوصيات انسان است. گرچه نعمتها و فضل پروردگار بسيار زياد مى‏باشد و قابل احصاء نيست امّا همين معرفت و شناخت كه بشر بداند از شكر الهى عاجز است مقدمه‏اى بر رويش اين فرهنگ در وجود او خواهد بود. به قول شاعر:
فضل خداى را كه تواند شمار كرد
يا كيست آنكه شكر يكى در هزار كرد
بنده همان به كه زتقصير خويش‏
عذر به درگاه خداى آورد
ورنه سزاوار خداونديش‏
كس نتواند كه به جاى آورد
ثناگويى در برابر نعمت و بخشش را شكر گويند. چنانچه قرآن درباره حضرت ابراهيم مى‏فرمايد: «شاكراً لانعمه و هداه الى صراط مستقيم(1)؛چون حضرت ابراهيم نسبت به نعمت‏هاى الهى شكرگزار بود و در اين راه ايستادگى كرد و از مشركان اعراض نمود، خداوند وى را به عنوان رسول خويش برگزيد و به راه راست هدايت كرد.»
هم چنين وقتى كه حضرت ابراهيم هاجر و اسماعيل را در سرزمين بى‏آب و علف مكه قرار داد با خداوند راز و نياز كرد كه‏اى پروردگار ما: برخى از فرزندانم را به وادى بى‏آب و علف نزديك خانه گرامى تو جاى دادم تا نماز بگذارند پس اى خداوند متعال دلهاى مردمان را چنان كن كه بسوى آنها ميل كنند و از هر ثمره‏اى روزيشان ده باشند كه سپاس گذارند.(2) در اين آيه كه ترجمه آن گذشت حضرت ابراهيم در دعاى خويش بر شكر و سپاسگزارى بر نعمتهاى الهى تأكيد مى‏ورزد. همانگونه كه يادآورى نعمت و اظهار آن را شكر گويند. فراموش نمودن نعمت و غفلت از آن و تفكر نكردن درخصوص منعم، خود كتمان حقيقتى است كه معادل كفر محسوب مى‏شود.
شكر مراتب و درجاتى دارد، تشكر به قلب و اعماق روح و روان و تذكر به آنچه اعطاء شده است، جارى ساختن بر زبان و ثناگويى منعم، بروز شكر بر جوارح و اعضاء به نحوى كه انسان در حد توان بتواند از قواى خود در جهت مصالح و امورى كه رضايت الهى در آن نهفته است اقدام نمايد.
در منابع اسلامى شكر را اينگونه معرفى كرده‏اند: ثناگويى و سپاسگزارى بر زبان آوردن الفاظ نيست كه بر سبيل تكرار و به منظور ساقط شدن بار تكليف ادا گردد. بلكه شكر گويى مرحله‏اى بالاتر و رتبه‏اى ژرف‏تر دارد. انسان شاكر در فيض هستى و سرچشمه رحمت و نعمت الهى تفكر مى‏كند و از رهگذر اين انديشه به باورى مى‏رسد كه رشته هستى او را به طور عملى و عينى به بارگاه پروردگار ربط مى‏دهد چنين تفكر و باورى موجب مى‏شود كه انسان حتى لحظه‏اى از عمر خود را تباه نسازد و اوقات گرانبهاى خويش را به عبث نگزارند و از تلاش در جهت تزكيه و سبقت در تحصيل خيرات و كمالات دست بر ندارد و براى نيل به مكارم و فضايل اهتمام ورزد. روايت شده كه خداوند به حضرت موسى وحى فرستاد كه‏اى موسى حق شكر مرا به جاى‏آر، عرض كرد پروردگارا چگونه شكر كنم تو را كه حق شكر تو باشد در حالى كه هيچ شكرى نيست كه به آن ترا شكر كنم، مگر آنكه همان شكر هم نعمتى است كه تو به من ارزانى داشتى، فرمود: اى موسى اكنون حق شكر مرا ادا كردى كه دانستى آن هم از من است.(3)
علامه طباطبائى در توضيح آيه...سيجزى اللّه الشاكرين مى‏فرمايد: و حقيقت شكر اظهار نعمت است. چنانكه حقيقت كفرى كه مقابل آن است اخفاء نعمت مى‏باشد و اظهار نعمت عبارت از استعمال آن در محلى است پس شكر خدا به اين است كه انسان نعمت را در محل خودش بكار برده و در موقع استفاده از آن نيز متذكر خدا بوده باشد.(4)
قرآن كريم تشكر از خدا را قرين با ذكر پروردگار مى‏داند و مى‏فرمايد: «فاذكرونى اذكركم و اشكرولى ولاتكفرون»(5) در اينجا ياد كردن و شكر الهى تنها يك ذكر زبانى صرف نيست بلكه منظور از ياد، پاك ساختن روح و جان از رذايل و آماده شدن آن براى پذيرش رحمت پروردگار است و منظور از شكر استفاده كردن هر نعمتى به جاى خود و در راه همان است كه براى آن آفريده شده. معناى ديگر شكر كه از آيه: «اعملوا آل داود شكراً»(6) مستفاد مى‏شود اين است كه شكر بيشتر عمل انسان را در بر مى‏گيرد گرچه يكى از اقسام شكر عمل به جوارح است. امّا بايد تلاش گردد با بهره‏گيرى صحيح از نعمت‏هاى داده شده شكر آن را در عمل بجا آوريم كه اقل مراتب شكر است. به عبارتى ديگر مى‏توان بيان داشت كه شكر آن است كه انسان هميشه و در همه حال بدون فراموشى به ياد خدا باشد و بدون انجام گناه به دستورات الهى گردن نهد.

شكر از ديدگاه معصومين(ع)

وظيفه شكرگزارى نعمتى است كه بزرگان دين در كسبش كوشيده‏اند و خويش را بدان آراسته‏اند. از امام صادق(ع) روايت شده كه رسول خدا(ص) در شبى كه نزد عايشه بود در پيشگاه الهى سر تواضع فرود آورده و به عبادت و دعا مشغول شد، عايشه كه اين حالت را از پيامبر خدا ديد به او گفت: يا رسول اللّه چرا خود را به زحمت مى‏اندازى با اينكه خداوند تو را آمرزيده است نسبت به گذشته و آنچه آينده خواهى داشت. آن حضرت فرمود: اى عايشه نبايد بنده شاكرى باشم؟(7)
توفيقى كه انسان به گاه شكر و عبادت به درگاه حق بدست مى‏آورد نعمتى است ارزنده كه خداوند او را بدان مفتخر نموده و لازم است به پاس اين شكرگزارى به شكرى ديگر پردازد چنانچه امام سجاد(ع) در مناجات شاكرين مى‏فرمايد: چگونه مى توانم حق شكر تو را به جاى آورم در حالى كه همين شكر من نياز به شكر جديدى دارد و هر زمانى كه مى‏گويم الحمدللّه. بر من فرض است كه بخاطر همين توفيق شكرگزارى بگويم: الحمدللّه.
حضرت على(ع) در موارد متعددى به اهميت شكر و فضيلت آن اشاره كرد و مى‏فرمايد: حمد و سپاس سزاى خداوندى است كه حمد را به نعمتها و نعمتها را به شكر پيوند زده و به ازاء نعمتها حمد را واجب كرده و شكر را سبب فراوانى آنها قرار داده، بر نعمت هايش او را حمد مى‏كنيم چنانكه بر بلايش سپاسگزاريم.(8)
نعمتهاى الهى افزون بر شكر و حمد انسانهاست و يادآورى اين مطلب كه بشر از سپاسگزارى الطاف بى حد الهى عاجز است نزول نعمت از جانب پروردگار را بيشتر نموده و زمينه اين امر را تحقق مى‏بخشد. با اين حال اگر انسان از ديد خويش پنداشت كمتر از نعمتها بهره‏مند شده و به بلايا و سختى‏ها گرفتار آمده وظيفه دارد به سپاسگزارى آفريدگار جهان بپردازد. و اين نكته‏اى است كه حضرت على(ع) بدان اشاره فرموده است: اى مردم زهد، دل نبستن به دنيا، كم كردن آرزوها و شكرگزارى نعمتهاى - خداوندى - و دورى از حرامهاست. پس اگر به اين سه چيز دست نيافتيد حرام بر شكيبايى و صبر شما غالب نشود و شكرگزارى از نعمتها را فراموش نكنيد.(9)
شكر به هنگام برخوردارى از نعمت‏ها و يادآورى عظمت و ارزش آنها اعم از مادى و معنوى موجبات تقرب به درگاه الهى و قرار گرفتن در بستر پرستش حق است كه نهايت هدف جهان خلقت مى‏باشد.
انجام اعمال صالح و بروز رفتار صحيح و پسنديده از جلوه‏هاى شكرگزارى و بيانگر تواضع، معرفت و شناخت بندگان با ايمان است و مسلماً بايد خداوند را به عمل شكر گفت، امّا بزرگان و پيشوايان دين حمد و سپاس از طريق زبان را نيز نوعى شكرگزارى دانسته‏اند. صفوان جمال مى‏گويد:
امام صادق(ع) به من فرمودند: خدا هر نعمتى كه به بنده‏اى دهد كوچك يا بزرگ و او بگويد الحمدللّه شكرش رابجا آورده و باز فرمود: خدا هر نعمتى به بنده‏اش دهد كه آن را از دل بفهمد شكرش را ادا كرده است.(10)
از آموزه‏هاى دينى درمى‏يابيم كه ايمان دو قسم است يكى صبر و ديگرى شكر، چنانچه در احوالات پيامبر اسلام(ص) آورده‏اند كه هرگاه امرى پيش مى‏آمد كه آن حضرت را شاد مى‏كرد. مى‏فرمود: حمد خدا را بر اين نعمت و چون امر غم آورى برايش رخ مى‏داد، مى‏فرمود: حمد خدا را به هر حال.

تشكر از واسطه‏هاى نعمت‏

از نشانه‏هاى ايمان در وهله اول سپاسگزارى و شكر نسبت به خداوند است كه مظهر لطف و بخشش بوده و با نعمتهاى فراوان مخلوقاتش را به بندگى و اطاعت از خويش فرمان داده است. در مرتبه دوم تشكر از كسانى كه راه رسيدن به نعمات الهى را هموار نموده و واسطه اين فيض شده‏اند وظيفه‏اى است كه مورد سفارش خدا و اولياء دين مى‏باشد. در روايت است كه: «من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق» هر كس در مقابل احسان و نيكى بندگان خداوند شكرگزارى نكند خدا را شكر نگفته است. بنابراين اگر در جامعه روحيه تشكر و قدردانى از انسانهاى خيّر، مبتكر و خلّاق از بين برود، گرايش به فعاليت‏هاى مثبت و سازنده كمرنگ شده و دلسردى و خمودگى جاى آن را خواهد گرفت.
از آنجايى كه تشكر و تشويق به انگيزش افراد در ارائه خدمات بهتر و مطلوبتر كمك مى‏كند و روح و روان آنها را شاد و بانشاط مى‏گرداند، اين امر هميشه مورد تأكيد اسلام و پيشوايان دينى بوده است.
در روايت است كه خداوند به يكى از بندگانش در روز قيامت فرمان مى‏دهد به آتش، آن بنده گويد پروردگارا مرا امر مى‏كنى كه به آتش بروم در حالى كه من قرآن تلاوت نمودم، خطاب مى‏رسد، آرى قرآن خواندى ولى نعمت مرا كه به تو داده بودم شكر نكردى. بنده مى‏گويد: خدايا هر نعمتى كه دادى من شكر آن را بجا آوردم. آنگاه نعمتها را بر مى‏شمارد و بيان مى‏كند كه شكر آنها را انجام دادم. خطاب مى‏رسد. بنده من راست مى‏گويى وليكن تو شكر كسى كه نعمت مرا به تو رسانيد انجام ندادى و من تعهد كردم برخودم كه نپذيرم شكر بندگان خودم را در مقابل نعمت هايى كه به او دادم مگر آنكه شكر كند بنده‏اى را كه به او نعمت مرا رسانيده است.(11)
علامه جعفرى مى‏گويد: شكر و سپاس، يكى از عالى‏ترين عوامل سازنده روح انسانى است. آغاز چنين معرفت و عمل، آغاز تكامل انسانى و برقرارى يك ارتباط معقول ميان او و جهان هستى و همنوعان خويش مى‏باشد. در راه وصول به چنين مقام والا، نخستين معرفتى كه نصيب انسان مى‏گردد، اين است كه اولاً مى‏فهمد كه به هيچ وجه از خلاق هستى و فيض بخش كائنات، طلبكار نيست كه در نتيجه آن‏چه را كه در اين زندگانى به دست مى‏آورد، يك ضرورتى باشد كه خداوند مجبور است آن را به مخلوقات خود بدهد؟ تنها چنين معرفت است كه فيض بودن هستى را براى انسان قابل درك مى‏سازد. يك نتيجه بسيار با اهميت كه از اين درك حاصل مى‏شود طراوت و انبساط و سرور درونى است كه با غوطه ورشدن در مصائب و ناگوارى‏هاى حيات طبيعى هرگز مختل نمى‏گردد... هر نعمتى شايسته شكرى است كه براى برآمدن از عهده حق آن نعمت بايستى آن را به جاى آورد و خود اين توجه و آگاهى تدريجاً مى‏تواند اراده شكرگزارى را تحريك نموده و اين كمال را نصيب انسان سازد.(12)

ثمرات شكرگزارى‏

خداوند در قرآن آورده است «لئن شكرتم لازيدنّكم ولئن كفرتم انّ عذابى لشديد» از اثرات قابل توجه شكر فزونى نعمت است و از اثرات كفر نعمت، عذاب پروردگار مى‏باشد. با دقت در آيه فوق درمى‏يابيم كه خداوند در برابر نعمت‏هايش نيازى به شكر ما ندارد گرچه دستور به شكرگزارى داده و اينكار موجب نعمت ديگرى بر ما مى‏شود، مهم اين است كه ببينيم حقيقت شكر چيست و بخشنده نعمت كيست؟ كه اين توجه و آگاهى قدم اول شكر و ثنا با زبان مرحله بعدى و از هر دو بالاتر اقدام و شكر عملى است.
افزايش نعمتهاى خداوند كه به شكرگزاران وعده داده شده تنها به نعمتهاى مادى تازه منحصر نمى‏باشد. بلكه نفس شكرگزارى توأم با توجه خاص به خداوند و عشق به ساحت مقدس ربوبى است خود نعمتى بزرگ مى‏باشد كه موجب تربيت نفس و هدايت به مسير حق مى‏گردد.
در روايت است كه حضرت رضا(ع) فرمود: بپرهيزيد خدا را و بر شما باد تواضع و شكر و حمد خدا، به درستى كه در بنى‏اسرائيل مردى بود كه شبى در خواب ديد كسى كه گفت نصف عمرت در وسعت رزق و روزى هستى، انتخاب كن نصف اول عمر باشد يا نصف آخر، مرد گفت صبر كن تا با شريك زندگيم - همسرم - مشورت كنم و بعد پاسخ گويم. صبح كه از خواب بيدار شد به همسرش گفت: ديشب مردى به من خبر داد كه نصف عمرت در رفاه خواهى بود و مخيرى انتخاب كنى كه نصف اول باشد يا نصف آخر و من مهلت خواستم تا با تو مشورت كنم. حال تو انتخاب كن. همسرش گفت: نصف اول را انتخاب مى‏كنيم. مرد پذيرفت و آنگاه دنيا به او روى آورد و هرچه نعمت بر او بيشتر مى‏رسيد همسرش مى‏گفت به فلان همسايه و فلان فاميل كه محتاجند كمك كن و اين روش آنها بود هر وقت نعمتى خداوند به آنها مى‏داد صدقه مى‏دادند، شكر مى‏كردند و بخش مى‏نمودند تا اينكه شبى در خواب ديد كه به او گفتند نصف عمرت كه بايد در رفاه باشى تمام شد. مرد گفت صبر كن با همسرم مشورت كنم صبح به همسرش گفت: ديشب مرا خبر دادند كه نصف عمرت كه بايد در رفاه باشى تمام شده است. همسرش گفت: خداوند به ما نعمت داد و ما شكر كرديم و خدا وعده داد، كه اگر شكر نعمت كنيد، نعمت شما زياد مى‏شود و او اولى به وفاء است پس شب به مرد خبر دادند كه گفته همسرت درست است و نصف ديگر عمرت را نيز در رفاه خواهى بود. زيرا كه شكر نعمت كردى.(13)
ثمره شكر متوجه خود انسان است خداوند مى‏فرمايد: «ان اشكرلله و من يشكر فانما يشكر لنفسه و من كفر فان اللّه غنى حميد»(14) هر كس سپاس گذارد جز اين نيست كه براى خود سپاس گزارد، زيرا خداوند بى‏نياز و حميد است. نتيجه شكر و يا كفر نعمت به سود و يا ضرر خود انسان است. زيرا كه خداوند از همگان بى‏نياز است و اگر همه عالم شكر گويند و يا كفران كنند به ساحت الهى گردى نمى‏نشيند بلكه سود شكرگزارى كه دوام نعمت و پاداش اخروى است عائد خود انسان مى‏شود همانگونه كه زيان كفران نعمت فقط دامان خودش را مى‏گيرد.
حضرت على(ع): محققاً خدايتعالى را در هر نعمتى حق سپاس است، پس هر كه بجا آورد خداوند از آن نعمت بر او فراوان دهد و هركه در بجاآوردن آن حق كوتاهى كند خدا آن نعمت را در خطر نابودى و دور شدن اندازد.(15)

سجده شكر

خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اركعوا و اسجدوا و اعبدوا ربكم»(16) اى كسانى كه ايمان آورديد ركوع كنيد و سجده كنيد و پروردگار خود را عبادت كنيد. يكى از مشخصه‏هاى ايمان آورندگان سجده به درگاه الهى جهت عرض حال، تقصير و شكر مى‏باشد كه بارزترين نمونه آن را در فعل و رفتار پيامبر(ص) و ائمه معصومين (ع) مشاهده مى‏نمائيم.
از امام صادق(ع) روايت است: هر مؤمن كه براى خدا سجده كند از جهت نعمتى در غير نماز، حقتعالى ده حسنه برايش بنويسد و ده گناه او را محو كرده و ده درجه در بهشت او را بلند گرداند و در حديثى ديگر فرمود: سجده شكر واجب است بر هر مسلمانى بدرستى كه هرگاه بنده نماز بگذارد و بعد آن سجده شكر كند، پروردگار عالميان حجاب را از ميان بنده و ملائكه بردارد و بگويد اى ملائكه من، نظر كنيد بسوى بنده من كه ادا كرد فرض مرا و تمام كرد عهد مرا و سجده كرد نزد من براى شكر آنچه من بر او انعام كرده‏ام. اى ملائكه من او را چه بايد داد؟ گويند پروردگارا رحمت تو، پس فرمايد: ديگر چه؟ گويند پروردگارا بهشت تو و باز فرمايد، ديگر چه؟ و ملائكه گويند كفايت مهمات او و بر آوردن حاجاتش، پس حق تعالى مكرر سؤال كند و ملائكه جواب گويند: تا آنكه ملائكه گويند پروردگارا ديگر چيزى نمى‏دانيم. آنگاه خداوند كريم فرمايد: كه من او را شكر كنم چنانچه او مرا شكر كرد و اقبال كنم بسوى او به فضل و رحمت عظيم خود در روز قيامت.(17)
ظاهراً لفظ شكر بعد از نماز بر زبان جارى مى‏گردد. امّا اين عمل جلوه شكر قلب و رضايت انسان است به آنچه پروردگار به او بخشيده، چنين بنده‏اى به مقام تسليم پروردگار نائل شده و در پيشگاه او به مقامى بلند دست مى‏يابد.
امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) در سفرى بر پشت شترى سوار بود كه ناگهان پياده شد و پنج بار سجده كرد، سپس سوار شد همراهان از علت اين كار پرسيدند؟ فرمود: جبرئيل نزد من آمد و از طرف خداوند به من مژده داد و من بخاطر هر يك سجده‏اى بجا آوردم. و در ادامه فرمود: هرگاه يكى از شماها نعمت خدا را به ياد آورديد، بايد گونه بر خاك نهاده و به شكرانه آن سجده كنيد. اگر سواره باشد پياده گردد و گونه بر خاك گذارد و اگر از بيم شهرت نتوانست پياده گردد همانجا سجده كند. و خدا را بدانچه بر او نعمت بخشيده سپاس گويد.(18)

شكر در دعا

شكر در قبال نعمات مادى و معنوى كه خداوند به ما ارزانى داشته تنها به زبان خلاصه نمى‏گردد. رسيدن به مقام شاكرين و قرار گرفتن در اين جايگاه از آن افرادى است كه دائماً در محضر الهى خويش را سنجيده و به عجز و ناتوانى در مقابل اينهمه نعمت اعتراف كرده‏اند. امام سجاد(ع) كه به عاليترين مراتب شكر و سپاسگزارى نائل گشته در مناجات الشاكرين مى‏فرمايد: اى خدا نعمتهاى پى‏درپى تو مرا از انجام وظيفه شكرگزارى غافل كرد و...عجز و ناتوانى مقام كسى است كه به نعمت‏هاى فراوان تو اعتراف كرده و به تقصير در اداى شكر آنها روبروست.
شكر در مقابل نعمتهاى پروردگار نصيب افرادى مى‏گردد كه به قرب پروردگار رسيده و در انجام فرامين او كوشيده‏اند. و در پى رضايت او بوده‏اند. حضرت على(ع) در دعاى كميل مى‏فرمايد:
اسئلك بجودك ان تدنينى من قربك و ان توزعنى شكرك. از تو مى‏خواهم به بخشش و جودت كه مرا به مقام قربت نزديك كنى و سپاسگزارى و شكر به درگاهت را نصيبم گردانى.

پى‏نوشت‏ها: -

1. سوره نحل، آيه 121.
2. سوره ابراهيم، آيه 37.
3. اصول كافى، ج 4، ص 301.
4. تفسير الميزان، ج 7، ص 65.
5. سوره بقره، آيه 152.
6. سوره سباء، آيه 12.
7. اصول كافى، ج 4، ص 289.
8. نهج البلاغه، خطبه 113.
9. همان خطبه 80.
10. اصول كافى، ج 4، ص 293.
11. همان، ص 303.
12. ترجمه و تفسير نهج البلاغه، علامه جعفرى، ج‏12، ص 13-10.
13. مشكاة الانوار،ص 45.
14. سوره لقمان، آيه 14.
15. نهج‏البلاغه، حكمت 236.
16. سوره حج، آيه 77.
17. مفاتيح الجنان، سجده شكر.
18. اصول كافى، ج 4، ص 301.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

گنجينه‏ هاي روزي در قرآن: شكر گزاري

گنجينه‏هاي روزي در قرآن: شكر گزاري

محمد باقر حيدري

در اين نوشتار برآنيم تا با گشت و گذاري در باغستان هميشه سرسبز آيات و گلستان هميشه شكوفاي روايات به شناسايي و معرفي عواملِ گشايش و كاستي روزي بپردازيم؛ چرا كه تنها راه مطمئن براي فهم حقايق جهان هستي، روي آوري به وحي و پناه بردن به امينان وحي مي‌باشد:
روحيه شكر و سپاس، از بارزترين ويژگي‌هاي انسان است. آدمي فطرتاً در برابر احسان كننده و نعمت دهنده خويش، احساس خضوع و فروتني مي‌كند؛ مگر آن كه با غفلت و عصيان، آينه صاف فطرت خويش را دچار زنگاري غليظ كرده باشد.
شاكر بودن، خصلتي است الهي كه هر انسان با ايمان بايد براي رهايي از عذاب دنيوي و اخروي و رسيدن به سعادت و اوج كمال انساني خود را بدين خوي خدايي آراسته گرداند: «مَا يفعَلُ اللّهُ بِعَذابِكُمْ اِنْ شَكَرتُمْ وءَامَنْتُمْ وَكانَ اللّهُ شاكِراً عَليماً؛ اگر شكرگزاري كنيد و ايمان آوريد؟ خدا مي‌خواهد با عذاب شما چه كند؟ خدا شكرگزارِ آگاه است. (اعمال و نيات شما را مي‌داند و در مقابل اعمال نيك شما، پاداشي نيك عطايتان مي كند.) (سوره نساء، آيه 147)

بي‌نيازي آفريدگار از شكرآفريدگان

آنان كه از معرفت و حكمت بهره‌اي دارند، نيك مي‌دانند كه شكرِ نعمت‌هاي خداوند، وظيفه‌اي انساني است كه مايه رشد و تعالي روح و آثار بي شماري براي خودِ ايشان خواهد بود. اين انسان است كه به شكرگزاري و آثارِ ارزشمند آن، نيازمند است و گرنه خداوند، ذاتي است نامحدود و بي نياز:
«ولَقدْ ءَاتَيْنَا لُقْمانَ الحِكْمَةَ اَنِ أُشْكُرلِلّهِ وَمَنْ يشْكُرُ فانّما لِنَفْسِهِ ومَنْ كَفَرَ فاِنَّ اللّهَ غَني حميد؛ ما به لقمان حكمت داديم؛ (و به او گفتيم:) شكر خدا را به جاي آور. هر كس شكرگزاري كند، (هيچ سودي به خداوند نمي‌رساند؛ بلكه) تنها به سود خويش شكر كرده است و آن كس كه كفران كند، (به زيان خود اوست و هيچ زياني به خدا نمي‌رساند؛ چرا كه) خداوند، بي‌نياز و ستوده صفات است». (سوره لقمان، آيه 12)

رهاورد شُكر

شكرگزاري از نعمت‌هاي الهي، آثار و نتايج ارزشمندي را براي انسان در همين دنيا به ارمغان مي‌آورد كه آشكارترينِ آن «فراواني روزي» ، «فزوني خير و بركت»، «دوام و ماندگاري نعمت» و «در امان ماني نعمت از بلا و نقمت» مي‌باشد؛ آثار گرانبهايي كه از رهگذر آيات و روايات بخوبي قابل اثبات و دستيابي است:
«واِذ تَأَذَّنَ رَبّكُمْ لَئِنْ شَكَرتُمْ لَأَزيدنَّكُمْ ولَئن كَفَرتُمْ انَّ عذابي لَشَديد؛ پروردگارتان اعلام داشت كه: اگر شكرگزاري كنيد (نعمت خود را) بر شما خواهم افزود؛ و اگر كفران و ناسپاسي كنيد، مجازاتم شديد است». (سوره ابراهيم، آيه 7) امام صادق(ع) در تفسير آيه فوق مي‌فرمايند: زيادتي نعمت، براي كسي است كه حمد و شكر خداوند را بر نعمتهايش به جا آورد و بداند كه نعمتها تنها از آن خدا و از سوي اوست؛ نه از غير او.1
و در جايي ديگر مي‌فرمايند: در تورات آمده است كه: هر كه تو را نعمتي داد شكرش گزار و بر هر كه شكرت گزارد، نعمت بخش؛ چرا كه با شكرگزاري نعمتها نابود نگردد و با ناشكري پايدار نماند؛ شكرگزاري مايه فزوني نعمت و ايمني از دگرگوني و نقمت است.2
بنابراين هر كه توفيق شكرگزاري دايم بيابد، از خير و بركت و فزوني مداوم نعمت بهره‌ور خواهد بود و هر كه از ناسپاسان باشد و شكرگزاري ننمايد، نعمت‌هاي موجود را نيز از دست خواهد داد. به قول مولوي:
شكرِ نعمت، نعمتت افزون كند كفر نعمت، از كفت بيرون كند.
توصيه امام باقر(ع) به ما اين است كه: با پناه بردن به شكرگزاري خداوند، كمي و كاستي روزي را با استمداد از فضلِ خداوند به فزوني و زيادت تبديل نماييد.3

شيوه شكرگزاري

نعمت‌هاي خداوند بر بندگان، بي‌اندازه است و هيچ آفريده‌اي را به نهايت و شمارش آن راهي نيست:
«واِنْ تُعَدّوا نِعْمَةَ اللّه لا تُحْصُوها؛ وآنچه را نتوان شمرد، شكرش چون توان كرد؟!»
به قول ابوسعيد ابوالخير:
من بـي تو دمي قرار نتوانم كرد احسان تو را شـمار نتـوانم كرد
گربرتن من زبان شود هر مويي يك شكر تو از هزار نتوانم كرد
حال كه از شكر و حتّي شمارش نعمت‌هاي الهي عاجزيم، چه بايد كرد؟

1. اعتراف به عجز و ناتواني از شكرگزاري نعمت‌هاي الهي.

بايد در حدّ توان و همراهِ اعتراف به عجز، در شكرگزاري از خداوند بكوشيم و توفيق آن را نيز از خود او بطلبيم و بدانيم كه هر شكر ما، خود توفيقي از جانب اوست كه نيازمند شكر و سپاسي ديگر است. آري، سزاوار آنست كه انسان در مقام شكرگزاري خداوند، همواره به ناتواني خويش، معترف باشد؛ همچون موسي(ع) كه از جانب خداوند خطاب به او وحي آمد كه: «اي موسي! مرا چنان كه سزاوار من است، شكرگزار». عرض كرد: «پروردگارا! چگونه چنان كه سزاوار توست، شكرت گزارم؛ در صورتي كه هيچ شكري نگزارم جز آن كه همان شكرهم نعمتي است كه تو عطايم فرموده‌اي». خطاب آمد: «اكنون كه دانستي حتّي شكرگزاري نيز از جانب من است، حقّ شكر مرا، چنان كه سزاوار من است ادا نمودي».4
عطايي است هر موي از وي بر تنم چگونه بر هر موي، شكري كنم
توقائـم بـه خـود نيستـي يك قـدم زغيـبت مـدد مي‌رسد دم به دم

2. شكر هر نعمت؛ پرهيز از حرام

شكرگزاري از هر نعمتي، به تناسب نوع نعمت مي‌باشد؛ مثلاً شكرِ علم آن است كه به آن عمل شود و به طالبانش عرضه شود.5 امّا شكر عمومي هر نعمتي اين است كه از آن در راه رضاي خداوند استفاده شود و به وسيله آن، گناه و حرامي انجام نگيرد. امام علي(ع) ـ‌اسوه پرهيزگاران‌ـ مي‌فرمايند:
«شكر هر نعمتي، آن است كه از محارم الهي پرهيز و خودداري شود».6

3. شكرگزاري از خدا در شكرگزاري از خلق خُدا.

از ديدگاه اسلام، شكرگزاري از آفريدگاني كه واسطه رحمت و نعمتهاي الهي مي‌گردند؛ مانند والدين، كلّيه ذوي الحقوق و احسان كنندگان ديگر، لازم و مكمّل شكر خداست تا جايي كه امام رضا(ع) مي‌فرمايند: «همانا خداوند عزّوجلّ به شكرگزاري خويش و شكرگزاري والدين در كنار هم، امر فرمود. پس هر كه شكر والدين خود را به جا نياورد، شكر خدا را نيز به جا نياورده است».7

پاورقيها:

1. تفسير عياشي: ج2، ص 222
2. كافي: ج 2، ص 94، حديث 3
3. تحف العقول: 285
4. قصص الانبياء راوندي، ص 161، روايت 178
5. غرر الحكم: 5667
6. مشكاة‌الانوار: 35
7. علل الشرايع: ص 560، حديث 3

 
جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مفهوم شکر نعمت در قران وسنت

مفهوم شکر نعمت در قران وسنت

زهرا غیور انزله

شكر در لغت « تصور نعمت و آشكار كردن آن است» و در اصطلاح علم اخلاق آمده است، شكر عبارت است از: شناختن نعمت از منعم و شاد شدن به آن و صرف كردن آن در راهي كه منعم به آن راضي باشد.
از اين تعريف، معلوم مي‌گردد كه شكر، يكي از برترين اعمال و داراي فضيلت بسيار است و از سه عنصر علم، حال و عمل تشكيل مي‌شود كه علماي اخلاق آن را به حقيقت شكر تعبير كرده‌اند. علم عبارت از آن است كه بداني نعمت، استقلال ندارد و وابسته به نعمت دهنده است.
عنصر حال يعني، وقتي كه انسان به منعم حقيقي معرفت پيدا كرد و دانست كه نعمت وابسته به اوست، ثمره‌اش اين است كه از اين نعمت، در دل شادي و سروري همراه با خضوع و تواضع ايجاد مي‌شود، و به اين جهت نعمت را هديه‌اي از سوي خدا و توجّهي از جانب او به خود مي‌داند. و امّا سومّين عنصر، عمل مي‌باشد و آن اقدام به چيزي است كه مقصود و محبوب منعم است، اين عمل ممكن است با قلب، زبان يا اعضاي ديگر انجام شود.
قلب « شكرگزار » همواره به ياد نعمت و بخشش « نعمت گستر » و بزرگداشت و تعظيم خداوند است و در برابر بزرگي و توجّه خداوند اظهار كوچكي و نياز مي‌كند و با تفكّر در كارهاي بزرگ و مخلوقات گوناگون خداوند و اراده خير رساني به بندگانش، شگفتي خويش را ابراز مي‌دارد و خضوع و خشوع او افزون مي‌گردد.
بعد از اين كه نعمت بودن نعمت، يعني ماهيّت واقعي‌آن، بر شخص عاقل روشن شد، سرچشمه‌هاي شكر از قلب به زبانش جاري مي‌شود و با قلبش از منعم خود. راضي و سپاسگزاري مي گردد و اين رضايت و سپاس علاوه بر اين كه قلب انسان را سرشار از شكر منعم مي‌كند، در گفتار و رفتار او هم ظاهر مي‌شود. يعني فرد شكرگزار به تمجيد و ثناگويي و تسبيح و تحليل مي‌پردازد و در حدّ فكر و توان خود، او را مي‌ستايد، بنابراين شكر زباني به تنهايي، نعمتي از جانب خداوند است كه نياز به شكر دارد.
مرحلة مهمّي كه در موضوع شكر مورد غفلت واقع شده مرحلة عملي است. شكر عملي، شكر كامل است و از انسان، شاكر كامل مي‌سازد. شكر عملي ثمرة دو مرحلة شكر قلبي و زباني است. به عبارت ديگر، وقتي كه انسان به دل، نعمت بودن نعمت را فهميد و به زبان آن را اظهار كرد و شكر منعم را به جاي آورد، حق بر اين است كه در عمل نيز شكر خدا را ظاهر نمايد. بنابراين « شاكر حقيقي » بايد نعمتهاي الهيه را صرف رضا و مقصود منعم نمايد و همواره بايد آگاه باشد كه از نعمتهاي خدا در چه مسيري استفاده كند تا مرتكب كفران نعمتهاي الهي نگردد.
شكر به اعتبار نعمت دهنده به سه قسمت تقسيم مي‌شود :
اوّل شکر انسان از خداوند بوده كه به حكم عقل وظيفۀ الزامي هر انساني است. و پايه آن بر اين است كه انسان، در بندگي اخلاص داشته باشد و همة نعمتها را از خداوند بداند، در هيچ شرايطي به خضوع در غير پيشگاه خدا راضي نشود و هيچ علاقۀ قلبي براي داشتن نعمت از غير خداوند نداشته باشد و راضي به آنچه خداوند اعطا كرده، باشد. بنابراين بهترين نوع شكر از نعمات بيكران خدا، اطاعت و امتثال فرمانهاي اوست، و براي شكرگزاري قبل از هر چيز بايد شخص منعم را شناخت و اينجاست كه خط شكر به خط توحيد منتهي مي‌شود.
قسم دوم از اقسام شكر، شكر خدا از انسان نيكوكار است. خداوند به نوعي شكرگزار بندگان نيكوكار خويش مي‌باشد. به اين معني كه خداوند پاداش عمل صالح آدمي را به نيكي مي‌دهد، بنابراين چون عمل آدمي مورد لطف و شكر خداوند واقع مي‌شود آن عمل، مشكور خوانده مي‌شود. ديگر از اقسام شكر، شكر انسان از هم نوع مي‌باشد. كه خداوند متعال براي رساندن نعمتهاي بيكران خويش به دست بندگان، از مخلوقاتش به عنوان واسطه استفاده مي‌كند. يكي از شروط شاكربودن اين است كه تمام كساني را كه در راه رسيدن فيوضات الهي به ما كمك مي‌كنند را مورد سپاس خود قرار دهيم. چون هر نعمتي كه خدا در اختيار بنده خود قرار مي‌دهد و هر موهبتي كه به او مي‌بخشد، بوسيله اسباب و وسايط انجام مي‌گيرد، و بنابراين علاوه بر خداوند كه منعم اصلي و حقيقي است، از مخلوق نيز كه واسطه و سبب اين نعمت و موهبت شده، بايد شكرگزاري نمود. البته انسان، نبايد واسطه و مخلوق را به طور مستقل، منعم واقعي خود بداند، چون اين امر خود نوعي شرك مي‌باشد.
ملکۀ شكرگزاري داراي آثار بسيار مهمّ فردي و اجتماعي مي‌باشد.
آثار فردي آن شامل آثار دنيوي و اخروي است، و آثار دنيوي آن عبارتند از فراواني نعمت، كسب فضائل اخلاقي و دوري از زشتيها، دوام و ثبوت نعمت، ايمن بودن از انواع بلاها، و آثار اخروي شامل، كسب پاداش الهي و دوري از عذاب اخروي است.
اما آثار اجتماعي شكر اين است كه اگر همة افراد جامعه تمام نعمتهايي كه در دسترس دارند را ببينند و استفاده بهينه از‌ آنها بكنند، مي‌توانند با برنامه‌ريزي دقيق مسائل و مشكلات اجتماعي موجود را برطرف كنند. نكتۀ مهمّي كه در اجتماع مؤثر است اين است كه نعمتها اظهار شود. افراد اجتماع بايد براي بهره‌گيري بهتر از نعمتها، خود را به اظهار نعمتها در جامعه عادت دهند. اگر بازگو كردن نعمتها به عنوان شكر وسپاس الهي و نه به عنوان افتخار برتري‌جويي انجام گيرد، علاوه بر اينكه انسان را در مقام عبوديّت پروردگار تكامل مي‌بخشد و اثرات مثبت اجتماعي دارد، در روح و جان انسان نيز اثر آرام‌بخشي مي‌گذارد.
بنابراين به نظر مي‌رسد كه اگر افراد اجتماع به تقويت روحية شكرگزاري در خويش بپردازند، به اين معنا كه در برابر خدمت ديگران از آنان سپاسگزاري نمايند، دلهاي افراد به يكديگر نزديك مي‌گردد و افراد تشويق به خدمت رساني به همنوعان خويش مي‌گردند.
از جمله آثار ديگر شكر آثار فرهنگي است. فردي كه از نعمتهاي خداوند كه در اختيارش است، استفاده مي‌نمايد، و شكر آنها را به جاي مي‌آورد، يعني توانسته تواضع و فروتني را در خود تقويت كند، و با اين خصوصيّت اخلاقي بالا در اجتماع حاضر مي‌شود، و نسبت به تمام كساني كه در اطرافش هستند و به نوبه‌اي او را در اداي امر زندگي كمك و ياري مي‌كنند، سپاسگزاري مي‌كند و با اين رفتار خوب خود، روابط اجتماعي سالم را در جامعه رشد مي‌دهد و فرهنگ جامعه را رو به ترقي و رشد مي‌برد و با تمام وجود باور دارد كه شكرگزاري از زحمات و خدمات مخلوق نيز، راهي براي تشكر و قدرداني از خداوند است. در نتيجه در برابر اعمال مردم هر چند كوچك باشد، از آنها تشكر و قدرداني مي‌كند. و با اين كار خود، روحيۀ خدمتگزاران در اجتماع را بالا مي‌برد. فردي كه خود را در قبال هر نوع نعمتي اعم از نعمتهاي مادي و معنوي مسئول دانسته و هم زمان، غناي طبع هم در او رشد كرده باشد، هيچ‌گونه توقّعي از ديگران ندارد و به هيچ وجه حاضر نمي‌شود كه بار مسئوليّت خود را به دوش ديگران بيندازد، بلكه فردي مسئوليت پذير و انجام وظيفه مي‌كند، كه اين عملكرد او عكس‌العمل متقابل را به همراه دارد، يعني ديگران نيز از او توقعي براي انجام كارهاي خود ندارد. با پيشرفت اين فرهنگ در بين خانواده‌ها و اجتماع، فعاليّتهاي روزمره انسانها سريعتر انجام مي‌شود و افراد به صورت فردي مسئوليّت پذير و وظيفه شناس، كم توقّع و خدمتگزار بار مي‌آورد، كه اين خود بهترين عامل براي ترقي و تكامل اجتماع مي‌باشد.
در مورد آثار اقتصادي بايد گفت، در اجتماعي كه افراد آن با اظهار نعمت و اظهار بي‌نيازي نسبت به چيزي شروع به حركت و تلاش مي‌كنند، بايد اثرات پيشرفت اقتصادي را در آن جامعه به روشني ديد و درك كرد اين روحيه شكرگزاري باعث بي‌نيازي اقتصادي جامعه مي‌شود، زيرا افراد آن جامعه با تلاش و كوشش و به خدمت گرفتن تمام نعمتهايي كه در اختيار دارند شبانه‌روز تلاش مي‌كنند، تا پله‌هاي ترقّي و استقلال مالي را طي كنند، در نتيجه از نظر اقتصادي نيز تأمين مي‌شوند و دست نياز به سوي كسي دراز نمي‌كنند و با صرفه‌جويي و قناعت باعث تمكن مالي هر چه بيشتر جامعه مي‌شوند، در اينصورت با قطع اميد از همه كشورها و همه بيگانگان و باور كردن نعمتهاي خود، دست به تلاش و تكاپو بزنند و از زير بار استعمار و استثمار بيگانگان خارج شوند.
براي اينكه روحيّۀ شكرگزاري در انسان تقويت شود و انسان در زمرة شاكرين به حساب آيد، مي‌توان از راههاي گوناگون استفاده كرد كه يكي از آن راهها تفكّر در نعمت‌هاي خداوند است. اصولاً انگيزه شكرگزاري و گرايش به آن، گاه از اينجا سرچشمه مي‌گيرد كه انسان، معرفت كامل نسبت به نعمتها پيدا كند و در نعمتهاي الهي تفكّر مي‌كند. اگر ما در نعمتهاي معنوي يعني هدايت انبيا و رهنمودهاي معصومين ( عليهم‌السلام ) و نزول كتب آسماني بينديشيم، آن‌گاه خواهيم دانست، تا چه حد مواهب بر ما عظيم و توان ما به شكر و سپاس او ناچيز است، در اينصورت پي به شناخت منعم مي‌بريم پس انگيزه ديگر در روحيۀ شكرگزاري از طريق معرفت نعمت حاصل مي‌شود و زمانيكه معرفت پديد آمد، به تبع آن، شناخت و معرفت منعم نيز پديد مي‌آيد. ديگر از اموري كه باعث ايجاد انگيزه و تقويت روحيۀ شكرگزاري مي‌شود، راضي بودن به قضا و قدر الهي است. اگر انسان به نعمتهايي كه دارد راضي و خشنود باشد و آنها را موهبتي از جانب خداوند بداند و درك كند كه خداوند اين نعمتها را شايسته او دانسته، در نهايت از خالق عالم و دانا، سپاسگزاري مي‌كند و خود را در برابر شكر نعمتهاي خداوند عاجز و ناتوان مي‌بيند و از خشنودي خداوند خشنود مي‌شود.
پس از آنكه انگیزۀ شكرگزاري در انسان ايجاد شد و روحيۀ شكرگزاري تقويت گرديد، انسان در زمرۀ شاكران قرار مي‌گيرد كه داراي ويژگيهايي مي‌باشد، از جمله شكر در برابر نعمتها، صبر در برابر بلا، قناعت به قسمت خدا و ترك حمد و تعظيم غير خدا. شخص شاكر، به آنچه از خدا به او رسيده قناعت مي‌ورزد و چشم طمع به دارايي ديگران ندوخته و عتاي خود را در قناعت مي‌بيند، چنين شخصي با چنين صفات، هرگز حاضر به ستايش و حمد غير خدا نمي‌شود، چرا كه مسبب‌الاسباب حقيقي را تنها خدا مي‌داند و صاحب تمام دارايي‌ها را نيز خدا مي‌بيند، پس تنها در برابر او سر تسليم فرود مي‌آورد و خضوع مي‌كند.
همانگونه كه شكر و سپاس نجات دهنده و رساننده انسان به سعادت ابدي و افزوني نعمت در دنياست، ضد آن يعني كفران و ناسپاسي، از مهلكات و كشانندة آدمي به شقاوت هميشگي و عقوبت دنيا و سلب نعمتهاست.
در تعريف كفران آمده است كه : كفران نشناختن نعمت از منعم و شاد نبودن به آن و صرف نكردن آن در مصرفي كه منعم به آن راضي است.
بنابراين كساني‌ كه كفران نعمت مي‌كنند از سوي انسانهاي ديگر مورد لرزش و عيب‌جويي قرار مي‌گيرند و اينگونه افراد داراي ويژگيهايي مي‌باشند ا ز جمله اينكه آنان مورد مذمّت قرار گرفته‌اند آنان اشخاص مسرف، پست، دوزخي و مي‌باشند، زيرا نعمتهايي را كه خداوند به آنان عطا فرموده است چه نعمتهاي مادّي و چه معنوي را كفران نموده‌اند. مثلاً نعمت پيامبر (صلی‌الله‌عليه‌واله‌وسلّم) و ائمه اطهار (عليهم‌السّلام) خصوصاً امام عصر (عج‌الله‌تعالي‌فرجه الشّریف) مورد كفران قرار گرفته شده‌اند. واقعيّت اين است كه اكثر مردم حتي شيعيان و دوستداران ائمه (عليهم‌السلام) با حقوق پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌واله‌وسلّم ) و اهل بيت (عليهم‌السلام)، به طور كامل آشنا نيستند و گاهي اصلاً به ضرورت اين نعمت الهي توجّه ندارند، اگر هم موعظه‌اي شنيده و متذكر شوند به زودي آن را فراموش مي‌كنند و عنايتي را كه نسبت به امور دنيوي خويش دارند، هيچ گاه در مورد اهل بيت (عليهم‌السلام) ندارند، در حالي كه حقّ ايشان از هر صاحب حقّي بالاتر است.
بايد توجّه داشت كه ناسپاسي نعمت، آثار سوء گسترده‌اي از نظر معنوي و مادّي در زندگي انسانها دارد، از يك سو سبب زوال نعمتها مي‌شود و از سوي ديگر سبب مي‌شود كه انسان از معرفه الله دور بماند و اين بزرگترين خسران و زيان است.
حال كه معناي كفران نعمت بر ما معلوم گرديد و آثار منفي آن روشن شد، بر هر انسان عاقلي لازم است كه بداند علّت به وجود آمدن كفران نعمت چيست و شخص مبتلاي به اين صفت ناپسند، چگونه مي‌تواند از اين بيماري نجات يابد؟
يكي از مواردي كه مانع شكرگزاري، و انگيزه‌اي براي ناسپاسي قرار مي‌گيرد اين است كه منعم را نشناسيم. عدم اين شناخت باعث مي‌شود در مقابل عطايا و نعم او بي‌تفاوت باشيم، از روزيهاي فراوان اين خالق و رازق مهربان استفاده مي‌كنيم اما از وجود خداي رحيم و لطيف غافليم. انسان بايد با ديدن نعمت، سعي در شناختن بخشنده آن كرده و حق را در برابر او به جاي آورد. انگيزه ديگر ناسپاسي عدم معرفت به ارزش نعمت مي‌باشد كه معمولاً چون نعمتها در نظر افراد، حقير و بي‌ارزش است، اين امر سبب ناسپاسي آنها شده است. در صورتي كه اگر انسان فكر كند، درمي‌يابد هر نعمتي كه به دست او مي‌رسد، صدها نفر به طور مستقيم و غيرمستقيم در تهيه آن مؤثر بوده‌اند و اينجاست كه بايد از اعماق جان، خدا را شكر كند.
بنابراين پي بردن به اسرار آفرينش در اثر تفكّر و مطالعه، باعث خضوع و خشوع بنده در مقابل خالق مطلق هستي مي‌شود و اين كرنش و خضوع بهترين نوع سپاس و قدرداني از خداوند متعال است.
ديگر از انگيزه ناسپاسي اين است كه انسانها خود را سزاوار نعمت خداوند مي‌دانند، مثل اين كه از خدا طلبي دارند، در حالي كه آنچه خدا به بنده عطا مي‌كند، عين تفضّل و ترّحم است و كسي به عمل و عبادت، استحقاق نعمت پيدا نمي‌كند. ريشه اين كفران نعمت، غرور است و غرور نيز غالباً ناشي از عدم شناخت و جهل به قدر و منزلت انسان در پيشگاه خداست. بنابراين انسان نبايد به عبادت و اعمال خود مغرور شود و خود را سزاوار نعمتهاي الهي بداند، بلكه بايد به اين مطلب توجه داشته باشد كه اگر تمام عمر شكر خداوند كند، حتي قادر نخواهد بود، شكرگزار جز كوچكي از نعمتهاي خداوند باشد.
فراواني نعمت و ارزاني نعمتها، يكي ديگر از انگيزه‌‌هاي ناسپاسي است. بعضي انسانها در اثر نزول نعمتهاي الهي از هر طرف، دچار غفلت گشته، به آن نعمتها مشغول مي‌شوند و از شكر عطا كنندة آن باز مي‌مانند. آيات و مثلهاي قرآني، براي ما انسانها درسي است كه خداوند و نعمتهاي مادّي و معنوي او را سپاس گوييم و در هر حال شكر نعمتش را بجا آوريم.
ديگر از انگيزه ناسپاسي اين است كه انسان معمولاً خود را با كساني كه از نظر دنيوي بالاتر از او هستند مقايسه مي‌كند، و در نتيجة اين مقايسه، زندگي و نعمتهايي كه خداوند به او عطا كرده، در نظرش پست و حقير جلوه مي‌كند، و در نهايت به كفران نعمت مبتلا مي‌شود، و هميشه از خداي خود، گله‌ها و نزاعهايي دارد.
بنابراين انسان بايد در امور دنيوي به پايين‌تر از خود نگاه كند و در امور ديني به بالاتر از خويش نگاه كند، در اينصورت روح شكرگزاري در او تقويت مي‌شود.
در پايان بايد گفت كه انسانها بايد خود را به اين حسنه اخلاقي ملزم كرده و در جهت آن تلاش نمايند و كفران نعمت را از خود دور كنند تا سعادت دنيا و آخرت را شامل حال خود گردانند. والسلام.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ارتباط شكر و شكوفايي

ارتباط شكر و شكوفايي

خليل منصوري

شكوفايي استعدادها و به فعليت درآمدن قواي بالقوه انسان نيازمند زمينه مناسب و مقتضيات لازم است. شكر خداوند سبحان و تشكر از كساني كه خدمتي به ما كرده اند مي تواند زمينه مناسب بيروني را براي شكوفايي استعدادها و قواي انسان فراهم سازد. در اين مقاله نويسنده كوشيده است تا براساس آيات قرآن مجيد ارتباط شكر و شكوفايي را مطرح سازد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:

معني و مفهوم شكر

شكوفايي به معنا و مفهوم اظهار و ابراز سرمايه ها و داشته هاي باطني و دروني است. شكفتن شكوفه هاي طبيعت زماني اتفاق مي افتد كه همه گونه شرايط و مقتضيات براي بروز آن فراهم شده باشد و از نظر دروني گياه به بلوغ رسيده و نمو و رشد كاملي را طي كرده باشد و از نظر شرايط بيروني در موقعيتي قرار گيرد كه بتواند آثار و ثمرات دروني را به شكل شكوفه ها و در نهايت بر و ميوه هاي متنوع بروز و ظهور دهد.
از سوي ديگر شكر و سپاس به معنا و مفهوم تصور نعمت و اظهار آن (مفردات راغب اصفهاني ص 461 واژه شكر) و بهره گيري درست و بهينه از نعمت در مسير كمالي است كه شخص نعمت دهنده از وي خواسته است. شخصي كه كتابي را به كسي مي بخشد انتظار آن را دارد كه شخص گيرنده آن را بخواند و از فوايد آن بهره برد و در زندگي از آن استفاده كند و دست كم از آن لذتي ببرد. اما اگر شخص كتاب را در گوشه اي بيندازد در حقيقت نه تنها به بخشنده كتاب اهانت كرده است بلكه از نعمت در مسير درست و كمالي آن سود نبرده است. از اين رو گفته اند كه شكر نعمت استفاده و بهره گيري درست آن است. بخشنده نعمت نه تنها بهره مندي شخص را همان سپاس مي داند بلكه دوباره كتابي ديگر را در اختيار شخص مي گذارد و از اين كه گيرنده به خوانش آن اقدام مي كند شادان و خشنود مي شود بلكه اين را سپاس واقعي مي شمارد حتي اگر گيرنده به زبان و يا به شكل ديگري از او تشكر نكند و سپاسگزار وي نباشد ولي همين استفاده درست و كمالي را عين سپاس و تشكر مي شمارد و در درون خشنود و راضي است.
اگر انسان از نعمت ها و سرمايه هاي وجودي كه خداوند به او بخشيده و عنايت كرده است به درستي و در مسير كمالي كه مسير هدايت و رشد و تقرب است استفاده كند زمينه ها و شرايط بهتر و بيش تري را فراهم مي آورد و روز به روز بر شكوفايي خود مي افزايد. هر جامعه نيز اين گونه است و شكر و سپاس نعمت ها و داشته ها و سرمايه ها به او كمك مي كند تا به شكوفايي بهتر و بيش تر برسد و رشد و شكوفايي معنوي و مادي را تجربه كند و مؤلفه هاي دوگانه سعادت و خوشبختي يعني آرامش و آسايش را فراهم آورد.
قرآن در آياتي چند به اين مسأله اشاره كرده است و ارتباط تنگاتنگي ميان شكر و شكوفايي مي يابد. اين ارتباط ميان امور تكويني و تشريعي مانند تأثير كلمات بر كلمات وجودي چون دعا و نيايش بر بارش باران امري ثابت است؛ بنابراين ارتباط ميان امور تكويني امري قطعي و يقيني است.

مؤلفه هاي شكر

شكر چنان كه گفته شد به معناي شناخت احساس و نشر آن (لسان العرب، ابن منظور ج 7 ص 170) و به تعبير راغب اصفهاني تصور نعمت و اظهار آن است. اين دو مؤلف به نام در حوزه ادبيات عربي شناخت و تصور نعمت را به عنوان يكي از دو مولفه شكر مطرح مي كنند. به اين معنا كه شناخت نعمت و تصور و آگاهي از نعمت بودن يكي از پايه هاي اساسي شكر است. شخص مي بايست از اين كه چيزي چون كتاب كه به وي بخشيده شده است نعمتي است و چه فوايد و آ ثاري براي او خواهد داشت؟ آگاهي و شناخت داشته باشد تا متأثر از آن عمل كرده و از بخشنده تشكر و سپاسگزاري كند. به اين معنا كه به شناخت و آگاهي از آن چيز و نعمت به وي كمك مي كند از آن به درستي بهره گيرد. اگر به كودكي كتابي داده شود از آن جايي كه هيچ شناختي نسبت به آن ندارد آن را پاره كرده و دور مي ريزد و يا بخشيدن رايانه به كسي كه رايانه را نمي شناسد همانند بخشيدن يك جعبه است. زماني شخص ارزش كتاب و رايانه را مي داند كه از كاربردهاي آن آگاهي داشته باشد و ارزش آن را بشناسد و بداند. آن گاه است كه شخص از بخشنده آن تشكر مي كند.
مولفه دوم تشكر نشر و اظهار آن است. اظهار آن امري است كه مي تواند به اشكال مختلف انجام پذيرد. بسياري از مردم با اين بخش آشنا هستند و از اين روست كه دست كم متوقع و منتظر تشكر زباني و اظهار هدايا و بخشايش خود از سوي گيرنده هستند و خود نيز اين گونه در برابر هر نعمت و بخششي تشكر مي كنند. در جشن هاي زادروز كودكاني كه هديه اي مي آورند دوست دارند كه كودكي كه آن را مي گيرد هديه را باز كند و از او به اين شكل تشكر شود و شادي و ذوق زدگي را در دوست خود بنگرد.
با بيان اين مطلب روشن شد كه تشكر مي تواند به شكل هاي مختلف انجام پذيرد. دست كم سه شكل و گونه براي تشكر و سپاس از سوي زبان شناسان و روان شناسان و علماي اخلاق شناسايي و بيان شده است.

مراتب شكر

راغب اصفهاني كه در حوزه فرهنگ قرآن صاحب نظر و استاد بزرگي است به گونه اي كه علامه طباطبايي در هر واژه اي به كتاب مفردات الفاظ القرآن وي رجوع مي كند، در اين باره مي نويسد: شكر بر سه قسم است: 1-شكر قلبي كه يادآوري نعمت است؛ 2-شكر زباني كه سپاسگزاري و ستايش بر نيكي احسان كننده و صاحب نعمت است؛ 3-شكر ساير اعضاي بدن كه به كارگيري و صرف آن در جاي خود است.
به نظر مي رسد كه شكر به معناي اخير كه به مفهوم به كارگيري نعمت در جاي خود است مهم ترين و اصلي ترين نوع شكرگزاري باشد به ويژه اگر خداوند مورد نظر باشد؛ زيرا خداوند نيازمند تشكر زباني و قلبي انسان نيست و در حقيقت همه بخشش ها و نعمت هايي كه به انسان مي دهد در راستاي فضل و كرم اوست و از انسان و هر موجود ديگري مي خواهد تا با بهره گيري درست از آن در مسير كمالي قرار گيرند. از اين روست كه به كارگيري درست و به جا از هر نعمتي شكر نعمت دانسته شده است.
گاه واژه شكر درباره خداوند نيز به كار مي رود و گفته مي شود كه خداوند شاكر و سپاس گزار است. راغب اصفهاني بر اين باور است كه مراد از كاربرد اين واژه و وصف شاكرين درباره خداوند به معناي انعام و احسان بر بندگان و دادن جزاي عبادات و پاداش اعمال نيك و خير اشخاص است.(مفردات ص 461)
ابن منظور بر اين راي و نظر است كه مراد از وصف شكر در حق خداوند آن است كه خداوند موجبات رشد اعمال نيك مردمان را فراهم مي آورد و اعطاي پاداش مضاعف به آن هاست.(لسان العرب ج 7 ص 170)
به هر حال خداوند با افزايش نعمت از نظر كمي و كيفي رفتارهاي بندگان خويش را پاداش مي دهد و تشكر از سوي خداوند به اين معنا و مفهوم است.

آثار شكر و سپاس در زندگي

بي گمان شكر و سپاس به هر معنايي كه گرفته شود و به هرشكل و نوعي انجام شود مي تواند آثار و كاركردهاي متنوع و متعددي در زندگي بشر به جا گذارد. بيان اين آثار و كاركردها از آن جايي كه جايگاه و اهميت ارزشي شكر و سپاس را روشن مي سازد مي تواند براي تشويق و ترغيب مردم به انجام آن موثر باشد؛ از اين رو در اين جا به برخي از اين آثار و كاركردها اشاره مي شود.
ناگفته نماند كه در بينش و تصوير قرآني از شكر و سپاس به اين مسئله توجه داده شده است كه شكر و سپاس آدمي هيچ نفع و سودي به خدا نمي رساند چنان كه عبادت و پرستش خداوند براي خداوند سود نمي رساند و خداوند بي نياز از پرستش و ستايش آفريدگانش است و از نظر قرآن اين گونه اعمال عبادي و رفتاري موجب مي شود تا انسان از نعمت هاي خداوند به درستي و در مسير كمالي خود بهره برد. از اين روست كه در آيات 40 سوره نمل و 12 سوره لقمان و هم چنين 7 سوره زمر مي فرمايد كه سود اين شكر و سپاس آدمي به خود او باز مي گردد: من شكر فانما يشكر لنفسه؛ هركس سپاس گزار باشد از خودش سپاس گزار بوده است.

افزايش نعمت

قرآن براي سپاس و تشكر آثار و كاركردهاي چندي را بيان مي كند كه يكي از مهمترين هاي آن افزايش نعمت و رشد و ترقي كمي و كيفي آن است. خداوند در آيه 7 سوره ا براهيم مي فرمايد: لئن شكرتم لازيدنكم؛ اگر سپاس گزار باشيد هر آينه بر شما مي افزاييم. به نظر مي رسد كه از آثار شكر و سپاس افزايش نعمتي است كه به شخص داده شده است. به اين معنا كه اگر شخص از نعمت كتابي كه به وي داده شده و يا غذايي كه به او بخشيده شده تشكر كند بر مقدار كتاب ها و يا حجم و كيفيت غذاها افزوده مي شود. اين معنا هرچند كه درست است ولي آن چه در آيه مطرح است امري فراتر از اين معناست؛ زيرا خداوند مي فرمايد كه شكر نعمتي موجب مي شود كه خود سپاسگزار به شكلي زيادت و افزايش يابد. اين بدان معنا خواهد بود كه با هر تشكر و سپاسي شخص از نظر كمالي و وجودي به مرتبه اي برتر دست مي يابد و ترقي و تعالي مي يابد.
اگر اين معنا درست باشد كه هست بايد گفت كه تشكر دراين تصوير قرآني امري عملي است و اين كه شخص از نعمتي كه به او داده شده است مانند نعمت بينايي و شنوايي و چشايي و ديگر نعمت هاي ظاهري و باطني و مادي و معنوي مي بايست به درستي بهره گيرد و آن را در مسير كمالي قرار دهد تا موجبات افزايش بينايي و شنوايي وي شود و از آن مقام به مقام برتري چون بصيرت و رويت برسد. اگر بينايي مثلا گام نخست است بهره گيري درست آن در مسير كمالي موجب مي شود تا استعدادها و ظرفيت ها و توانايي هاي نهفته و سرشته دراين بخش خودشكوفايي يابد و در مسير كمالي خود قرار گرفته و در نهايت به مقام رويت و بصيرت برسد و به جاي مشاهده اموري حسي از اين قابليت برخوردار گردد تا ملكوت و جهان باطن را مشاهده و رويت نمايد.

شكوفايي استعدادها

در حقيقت خداوند بهره گيري از هر نعمتي را در مسير درست و كمالي آن موجب شكوفايي استعدادهاي آن بخش مي داند. در علوم مختلف چون فيزيك و روان شناسي اين معنا اثبات شده است كه به كارگيري هر حسي موجب مي شود تا سلول هاي آن تقويت و افزايش يابند. مي گويند كه هريك از انسان بسته به شغل و فعاليت هاي ذهني و بدني بخشي از سلول هاي مغزي را فعال مي سازند و از ميليون ها سلول مغزي تنها درصد كمي از آن به كار مي افتد و باقيمانده آن آكبند و بي استفاده مي ماند. به گونه اي كه اينشتن با آن همه بهره مندي از مغز خود در حوزه دانش رياضي تنها 45 درصد از سلول هاي خود را به كار گرفته بود.
بهره مندي از نعمت و به كارگيري درست از آن موجب مي شود تا افزون بر آنچه داشته بخش هاي ديگري نيز شكوفا و فعال شود و به كار افتد. با اين گونه سپاس و تشكر است كه شخص به حقيقت شكر نعمت را به جا آورده و رضايت و خشنودي خداوند را جلب و جذب نموده است.

بهره مندي مضاعف

در همين زمينه آيه 58 سوره اعراف توضيح مي دهد كه چگونه سپاسگزاري به مفهوم درست آن مي تواند زمينه و بستري مناسب براي تصرفات باشد واشخاص را در موقعيت و جايگاهي قرار دهد كه قدرت تصرفات بيشتري بيابند. هرچند كه تصرف از سوي خداوند در اين آيه مورد توجه قرار گرفته است ولي از جايي كه اين تصرف درباره كساني صورت مي گيرد كه اهل سپاس و شكر هستند و به درستي از نعمتي بهره گرفته اند درحقيقت بازتاب تصرفات الهي به شخص بازمي گرد و شخص مي تواند در هريك از آيات وجودي خود و جهان تصرف كند.
به سخن ديگر شكرگزاري به درگاه الهي عاملي مهم در بهره مندي انسان از آيات خداوند و آفاق و انفس است و شخص به اذن الهي مي تواند از نعمت هاي فزون تر و كاملتري برخوردار گردد.
شيخ طبرسي در كتاب مجمع البيان مي نويسد كه مراد از آيه 11سوره رعد اين است كه شكر نعمت هاي الهي مايه افزايش نعمت و كفران آن موجب سلب نعمت است (مجمع البيان ج5و6 ص432)
زمخشري نيز درباره آيه 40 سوره نمل براين باور است كه مراد از «يشكرلنفسه» افزايش نعمت مي باشد (كشاف ج3 ص368 و نيز تفسير صافي ج4 ص 67)
بهره گيري درست از نعمت و استفاده به جا در راستاي اهداف انساني و اسلامي و تكاملي به عنوان مهمترين عامل شكوفايي تمدني در آيه 112 سوره نحل شده است. در اين آيه آمده است كه خداوند كساني را كه شكر نعمت را به جا آورند و همچنين جامعه اي كه بر مسير تكاملي حركت مي كند به گونه اي به آنان كمك و ياري مي رساند كه در كمال آسايش و آرامش قرار گيرند. دراين حالت است كه از هر سو نعمت و بركات بر آنان نازل مي شود و آرامش و امنيت روحي و اجتماعي جامعه را فرامي گيرد.
در آيه 15 و 16 سوره سبا نيز با اشاره به كفران نعمت از سوي قوم سبا به اين مسئله اشاره مي كند و مي گويد كه آنان با آن كه داراي محيط زيستي خوب و پاك با نعمت هاي فراوان و آب فراوان بودند ولي كفران نعمت كردند و به سبب ناسپاسي دچار بحران شدند و سرزمين شان به زميني تبديل شد كه تنها گياهي ناچيز و اندكي سدر و گياهان بدمزه دارد.

تداوم نعمت

تداوم نعمت و بقاي آن (نحل آيه112 و سباء آيه 15 و 16) و نيز درك آيات خداوند و دريافت نور و روشنايي از مبدا آن و نوآوري و شكوفايي (ابراهيم آيه 5 و لقمان آيه 31) رضايت خداوندي (زمر آيه 7) و قبولي طاعات و اعمال (احقاف آيه 15 و 16) و نجات و رهايي از خشم و عذاب الهي (قمر آيه 34 و 35) برخورداري از نعمت ها و نيكي هاي دنيايي (نحل آيات 121 و 122) و قرارگرفتن در مسير كمالي (نحل آيات 120 و 121) و موفقيت در آزمون هاي الهي (نمل آيه40) از ديگر آثار شكر و سپاس نعمت است.
به نظر مي رسد كه قرآن ارتباط تنگاتنگي ميان آباداني و تمدن بشري ازسويي و مسئله شكرگزاري از سوي ديگر قايل است و در آيات 57 و 58 سوره اعراف احياي زمين به امر خدا و افزايش آباداني را مقتضي شكرگزاري مي شمارد.
بنابراين بر انسان است كه براي دستيابي به شكوفايي و نوآوري و تمدني و افزايش نعمت هاي خدادادي به درستي و به جا و در مسير كمالي سود برد و كفران نعمت نكند.

جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلام في القرآن و الحديث

سلام في القرآن و الحديث

ناقد و توصيف كننده: مهدوي‏راد، محمد علي

محمد الغروى. (بيروت، دارالاضواء، 1411). 320 ص، وزيرى.
موضوع كتاب بسيار با اهميت و گزينش مؤلف ستودنى است. توجه اعجاب آفرين اسلام به «سلام» نشانگر نقش شگرف آن در روابط اجتماعى است. امّا سوگمندانه تلقّى جامعه اسلامى از آن بسيار نابهنجار و رفتارهاى آميخته به آن نشانى از عدم تلقى درست جايگاه آن در جامعه اسلامى است. مؤلف محترم ابتدا به بازشناسى واژه سلام در لغت، قرآن و حديث پرداخته و آنگاه فصول كتاب را آغاز كرده است. برخى از فصول آن بدين گونه است: «السلام» از اسماء الهى، سلام تحيت و درودى كه خداوند براى مسلمانان برگزيده است، آغاز به سلام، گسترش سلام در عالم، سلام قبل از سخن، سلام به عنوان اجازه خواستن به هنگام ورود به منازل، آداب سلام كردن، سلام كردن مستحب و جواب آن واجب، گروههايى كه از سلام به آنها منع شده است.
مؤلف خاتمه‏اى را براى كتاب ترتيب داده و در آن از صلاة معراج و اسرار آن، تفسير آيه «سلام عليه يوم ولد و يوم *84* يموت و يوم يبعث حيّا» و سلام كائنات بحث كرده است. شيوه بحث و نگارش كتاب، قرآنى و روايى است و مؤلف با تتبّعى در خور تحسين تمام آيات و روايات مربوط به بحث را گرد آورده و در ذيل عناوين ياد شده به تفسير و توضيح آنها پرداخته و نكات مهمى از مباحث فقهى، اجتماعى، اخلاقى را عرضه كرده است. در اين زمينه گو اينكه پيشتر آثارى نگاشته شده است كه اينك يا در دست نيستند و يا به صورت خطى در زواياى كتابخانه‏ها مانده‏اند؛ امّا اين كتاب جايگاه والاى خود را در اين بحث سودمند دارد. در پايان كتاب، فهرستهاى متنوع و سودمندى آمده است: فهرست آيات، احاديث، اعلام، فرق و قبايل، اديان، مذاهب، امثال، اشعار، جايها، لغات و... حروفچينى و تجليد كتاب نيز چشم نواز و ستودنى است.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:16 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تحيت

تحيت : گفتار و كردار احترام‌آميز هنگام روبه‌رو شدن با ديگران

تحيت از ريشه «ح ـ ى ـ ى» و در لغت به معناى بقا و ملك (پادشاهى)[1]، سلامتى[2] و زندگى خواستن براى ديگرى[3] آمده و در اصطلاح عبارت است از گفتار يا كردار احترام‌آميزى كه هنگام روبه‌رو شدن با ديگران يا وارد شدن به مكانى خاص صورت مى‌گيرد.[4]
به نظر برخى، تحيّت در اصل به معناى دعاكردن براى حيات شخص ديگر بوده. سپس در معناى مطلق دعا كردن شيوع يافته و در نهايت در متون شرعى در معناى دعاى مخصوص يعنى «سلام عليك» و مانند آن به كار رفته است.[5]
واژه «سلام» نيز به معناى درود فرستادن و تحيت است، با اين تفاوت كه مفهوم واژه تحيت عام است و هرگونه گفتار احترام‌آميز مانند «حياك‌الله = خدا تو را زنده نگه دارد» و «لك البشرى = بشارت بر تو باد» و مانند آن را در برمى‌گيرد، در حالى كه سلام شامل اين موارد نمى‌شود.[6]
در احاديث نيز تحيت در معنايى فراتر از سلام به كار رفته، كارهايى همچون مصافحه (دست دادن) و معانقه (صورت بر صورت گذاشتن)[7] و تعابيرى مانند «يرحمكم الله» و «يغفرالله لكم» كه هنگام عطسه كردن رد و بدل مى‌شوند[8] و حتى هر كار نيك[9] مصداقى از تحيت دانسته شده است.
واژه صلوات نيز در اصل به معناى دعا بوده، سپس در معانى ديگر از جمله نماز، ثنا و تحيت و نيز تحيت خاص بر پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) به كار رفته است.[10]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 340
مفهوم تحيت در قرآن با واژگان و تعابير گوناگونى آمده است؛ از جمله: 1. واژه «حيى» و مشتقات آن كه در قرآن بسيار به كار رفته؛ ولى در 8 آيه به معناى تحيت آمده است؛ مانند «و اِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا‌بِاَحسَنَ مِنها». (نساء/4،86 و نيز يونس/10، 10؛ ابراهيم/ 14،23؛ مجادله/58، 8) 2. «سلام» و مشتقات آن كه در آيات متعددى آمده؛ اما در حدود‌30‌آيه به معناى تحيت به كار رفته است؛ مانند «فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم»(انعام/6،54)؛ «فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم».(نور/24، 61) 3. «صلوات» و مشتقات آن كه در بيشتر آيات به معناى دعا و نماز است و در چند آيه به معناى تحيت آمده است؛ مانند «اُولـئِكَ عَلَيهِم صَلَوتٌ مِن رَبِّهِم»(بقره/2،‌157 و نيز احزاب/33، 56)؛ همچنين در برخى آيات ديگر از تحيت با تعبيرهايى مانند «و‌خَرّوا لَهُ سُجَّدًا»(يوسف/12، 100)[11]، «بورِكَ مَن فِى النّارِ»(نمل/27، 8)[12] و «رَحمَتُ اللّهِ و بَرَكـتُهُ عَلَيكُم»(هود/11، 73)[13] ياد شده است. در اين آيات قرآن‌كريم از تحيت خداوند و فرشتگان الهى و نيز تحيت مؤمنان در دنيا و آخرت سخن به ميان آورده و به برخى از احكام فقهى آن پرداخته است.

پيشينه تحيت در شرايع و ملل:

تحيت و درود فرستادن و شادباش گفتن هنگام ملاقات با ديگران از آداب و سنتهاى مهم اجتماعى است كه در ميان همه اقوام و ملل رايج بوده است، هرچند به تناسب اخلاق، آداب و سنتهاى حاكم، هر يك از آنها شيوه خاصى براى تحيت داشته‌اند. شرايع الهى نيز اين سنت پسنديده را تأييد و ترغيب كرده‌اند.[14] تحيت عمده روميان هنگام روبه‌رو شدن با يكديگر جملات «سالم باشى»، «جسمى قوى داشته باشى» و تحيت يونانيان جمله «شادباشى» بود.[15]مسيحيان به هنگام تحيت دست بر دهان مى‌گذاشتند و يهوديان با انگشت به يكديگر اشاره[16] و در برابر بزرگان خود سجده مى‌كردند.[17] تحيت مجوسيان به صورت خم شدن يا بوسيدن دست يا پا يا زمين بود.[18] اعراب عصر جاهلى با جملاتى مانند «صبح به خير» يا «شب به‌خير»[19] يا «خدا چشمت را با نعمت روشن كند» به يكديگر تحيت مى‌گفتند[20] و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 341
هنگام روبه‌رو شدن با پادشاهان از تعبيرهايى همچون «بسيار سالم باشى» و «1000‌سال زنده باشى» استفاده مى‌كردند.[21]
به نظر عده‌اى از مفسران آيه 8 مجادله /58: «و‌اِذا جاءوكَ حَيَّوكَ بِما لَم يُحَيِّكَ بِهِ اللّه»به برخى از همين تحيتهاى عصر جاهلى اشاره دارد.[22] برخى نيز آن را اشاره به تحيت منافقان[23] يا اهل كتاب[24] مى‌دانند كه با تعبير «السام عليك» و مانند آن به پيامبر اسلام توهين مى‌كردند، افزون بر اين، شيوه‌هاى ديگرى براى تحيت مانند دست دادن، دست گذاشتن بر سينه يا سر، دست روى دست گذاشتن، بوسيدن دست يا پيشانى و برداشتن كلاه، در ميان ملل گوناگون مرسوم بوده است.[25]
قرآن‌كريم در آياتى به برخى مصاديق تحيت در ملل و شرايع پيشين و نيز ميان مسلمانان اشاره كرده‌است. برخى آيات از تحيت در زمان حضرت‌ابراهيم(عليه السلام) ياد مى‌كند؛ از جمله هنگامى كه فرشتگان الهى به عنوان مهمان بر آن حضرت وارد شدند و با تعبير سلام بر آن حضرت تحيت گفتند: «و‌نَبِّئهُم عَن ضَيفِ اِبرهيم * اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلـمـًا»(حجر/15،51 ـ 52 و نيز هود/11، 69) و حضرت ابراهيم(عليه السلام)نيز با همان تعبير تحيت آنان را پاسخ گفت: «قالَ سَلـمٌ»(هود/11، 69)؛ همچنين در آيه‌اى ديگر به تحيت آن حضرت براى عمويش آزر اشاره شده است: «قالَ سَلـمٌ عَلَيكَ سَاَستَغفِرُ لَكَ رَبّى».(مريم/‌19، 47)
در آيه 100 يوسف/ 12 به سجده حضرت يعقوب و فرزندانش در برابر يوسف اشاره شده: «و‌رَفَعَ اَبَوَيهِ عَلَى العَرشِ وخَرّوا لَهُ سُجَّدًا».برخى مفسران اين كار را نوعى تحيت در برابر يوسف دانسته‌اند[26]، چنان‌كه برخى سجده كردن ملائكه براى آدم(عليه السلام) را نيز تحيت شمرده‌اند.[27] نظر ديگر اين است كه اين كار خانواده حضرت يوسف تحيت نبوده، بلكه آنان به شكرانه نعمت يافتن يوسف، براى خدا سجده كردند.[28]
در شريعت موسى(عليه السلام) نيز سلام به عنوان تحيت مطرح بوده است، از اين رو آن حضرت و برادرش هارون هنگام ملاقات با فرعون با گفتن سلام بر پيروان هدايت بر وى تحيت گفتند:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 342
«فَأتياهُ فَقولا اِنّا رَسولا رَبِّكَ ... والسَّلـمُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى».(طه/20،47)
تحيت شريعت اسلام نيز همان تحيت ديگر شرايع الهى يعنى «سلام» است كه قرآن در آيات متعدد پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) و مسلمانان را به گفتن آن توصيه كرده است. در آيه 54 انعام/6 خداوند به پيامبر‌اكرم فرمان مى‌دهد كه هرگاه مؤمنان نزد او آمدند با سلام به آنان تحيت بگويد: «و اِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم»(انعام/6، 54) و در آيه‌اى ديگر خطاب به مسلمانان آمده است كه هرگاه وارد خانه‌اى شدند به يكديگر يا خود سلام كنند[29]:«فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم»(نور/24،61)؛ همچنين به نظر برخى مفسران در آيه 94 نساء/ 4 به مسلمانان فرمان داده شده كه اگر كسى به آنان سلام گويد حق ندارند به وى بگويند مؤمن نيستى[30]: «و لا تَقولوا لِمَن اَلقى اِلَيكُمُ السَّلـمَ لَستَ مُؤمِنـًا». اين امر بدان جهت است كه «سلام‌كردن» تحيتى اسلامى و نشانه مسلمان بودن فرد به شمار مى‌رود.[31]
برخى درباره برترى تحيت در قالب سلام كردن بر تحيتهاى ديگر وجوهى را برشمرده‌اند؛ از جمله اينكه «سلام» دعايى است كه به وسيله آن شخص براى تحيت شونده آرزوى سلامتى از آفات دينى و دنيوى مى‌كند[32] يا سلام كننده با اين تحيت به مخاطب مى‌گويد: تو از جانب من در سلامت و امنيت هستى و هيچ آسيبى از ناحيه من به تو نمى‌رسد[33]؛ همچنين سلام نامى از نامهاى خداوند است: «هُوَ المَلِكُ القُدّوسُ السلام»(حشر/59،23) و مسلمان با انتخاب اين نوع تحيّت افزون بر تحيت فرستادن بر ديگرى نام خدا را نيز بر زبان مى‌آورد، افزون بر اين سلام، تحيت خداوند است، زيرا خداوند در 12 آيه با اين تحيت بر پيامبران و بندگان مؤمن خويش درود فرستاده است؛[34] مانند «سَلـمٌ عَلى نوح فِى العــلَمين» (صافّات/37،79 و نيز 109، 120، 130، 181 صافّات)، به علاوه، سلام تحيت فرشتگان در دنيا: «فَقالوا سَلـمـًا»(حجر/ 15، 52) و آخرت: «اَلَّذينَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلـمٌ‌عَلَيكُمُ»(نحل/16،32) بر مؤمنان است و نيز تحيت بهشتيان به شمار مى‌رود: «و تَحِيَّتُهُم فِيها سَلـمٌ».(يونس/10،10[35] و نيز فرقان /25، 75؛ واقعه/56، 26 و ...)

تحيت شوندگان:

قرآن‌كريم در آياتى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 343
چند از مورد تحيت قرار گرفتن، ملائكه، پيامبران و مؤمنان در دنيا و آخرت از سوى خداوند، فرشتگان و نيز مؤمنان سخن به ميان آورده است. اين تحيتها با تعابيرى مانند سلام و صلوات يا گونه‌هاى ديگر صورت گرفته است. مهم‌ترين اين موارد عبارت‌اند از:

1. فرشتگان:

در آيات 24 ـ 25 ذاريات/51 از ورود ملائكه به صورت ناشناس بر حضرت ابراهيم(عليه السلام)[36] و سلام كردن آنان بر آن حضرت و نيز سلام كردن ابراهيم(عليه السلام) بر آنان ياد شده است: «هَل‌اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين * اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلـمـًا قالَ سَلـمٌ». (و نيز هود/11، 69) برخى مراد از ضيف ابراهيم را جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل دانسته‌اند كه مأمور عذاب قوم لوط بودند.[37] شمارى ديگر كروبيل را نيز جزو آنان دانسته‌اند. برخى شمار اين ملائكه را 9، 11 يا 12 دانسته‌اند.[38] در تفسير آيه «سَلـمٌ هِىَ حَتّى مَطلَعِ الفَجر» (قدر/97،5) نيز گفته شده كه مراد، سلام فرشتگان الهى در شب قدر است كه تا سپيده دم بر يكديگر سلام مى‌كنند.[39]

2.پيامبران‌الهى:

خداوند درآيه181 صافّات/37 بر همه پيامبران الهى درود فرستاده است: «و سَلـمٌ عَلَى المُرسَلين». در آيه‌اى ديگر بندگان برگزيده خدا مورد تحيت قرار گرفته‌اند: «و سَلـمٌ عَلى عِبادِهِ الَّذينَ اصطَفى» (نمل/27،59) كه طبق يك نظر مراد انبياى الهى هستند[40]؛ همچنين در آياتى ديگر برخى پيامبران به طور خاص مورد تحيت قرار گرفته‌اند؛ از جمله در آيه 48 هود/11 بر نوح پيامبر و همراهان او در هنگام فرود آمدن از كشتى درود فرستاده شده است[41]: «قيلَ يـنوحُ اهبِط بِسَلـم مِنّا وبَرَكـت عَلَيكَ و عَلى اُمَم مِمَّن مَعَكَ» و در آيه‌اى ديگر نيز بر آن حضرت درود فرستاده شده و طبق نظر برخى مفسران اين سلام تا قيامت ادامه دارد[42]: «و‌تَرَكنا عَلَيهِ فِى الأخِرين * سَلـمٌ عَلى نوح فِى العــلَمين».(صافّات/37،78 ـ 79) در آيه 109 صافّات/37 خداوند بر ابراهيم(عليه السلام)درود فرستاده: «سَلـمٌ عَلى اِبرهيم» و در آيات 69 هود/11 و 52 حجر/ 15 و 25 ذاريات/ 51 نيز تحيت فرشتگان الهى بر آن حضرت ذكر شده است.
موسى و هارون از ديگر پيامبران الهى‌اند كه مورد‌تحيت خداوند قرار گرفته‌اند: «سَلـمٌ عَلى موسى‌و هـرون»(صافّات/37،120)؛ همچنين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 344
قرآن بر الياس‌پيامبر درود فرستاده است[43]: «و اِنَّ اِلياسَ لَمِنَ‌المُرسَلين ... سَلـمٌ عَلى اِلياسين».(صافّات/37،123 ـ 130) برخى مفسران مراد از «الياسين» را در آيه، پيروان الياس[44]، پيامبر اسلام[45] يا آل‌محمد(عليهم السلام)[46] ذكر كرده‌اند، چنان‌كه معناى اخير در روايات اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز تأييد شده است.[47] برخى نيز مراد از آن را همان «يس» دانسته‌اند كه نام سوره‌اى از قرآن است. آنان گفته‌اند كه اين سلام خطاب به كسانى است كه به قرآن ايمان مى‌آورند.[48]

3. پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) و اهل‌بيت(عليهم السلام):

افزون بر اينكه پيامبر‌اكرم به عنوان يكى از پيامبران الهى در برخى آيات از جمله آيه 130 و 181 صافّات/37 و 51 نمل/ 27 مورد تحيت قرار گرفته، در آياتى ديگر نيز به طور خاص بر آن حضرت و خاندان او درود فرستاده شده است؛ از جمله در آيه 91 واقعه/ 56 از سلام اصحاب يمين بر آن حضرت سخن به ميان آمده[49]: «فَسَلـمٌ لَكَ مِن اَصحـبِ اليَمين»؛ همچنين در تفسير «سلام» در آيه 5 قدر/ 97 گفته‌اند كه مراد، سلام‌بر پيامبر و اهل‌بيت(عليهم السلام)است.[50] در روايتى اين آيه چنين تفسير شده است كه ملائكه الهى از آغاز هبوط خود در شب قدر تا سپيده‌دم بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)[51] و امام(عليه السلام)[52] درود مى‌فرستند.
بنابر آيه 56 احزاب/ 33 خداوند و فرشتگان بر پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) درود مى‌گويند، افزون بر اين، مؤمنان نيز مأمور شده‌اند كه بر آن حضرت درود بفرستند: «اِنَّ اللّهَ و مَلـئِكَتَهُ يُصَلّونَ عَلَى النَّبىِّ يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا صَلّوا عَلَيهِ وسَلِّموا تَسليمـا». در شأن نزول آيه، از شيعه[53] و اهل سنت[54] روايت شده است كه پس از نزول اين آيه، مردم از پيامبر پرسيدند كه چگونه بر شما صلوات بفرستيم آن حضرت فرمود: بگوييد «اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على إبراهيم و آل‌إبراهيم». در رواياتى ديگر اين دعا نيز افزوده شده: «و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل‌إبراهيم»[55]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 345
يا اين دعا «وارحم محمداً و آل محمد كما رحمت ابراهيم و آل إبراهيم».[56]در رواياتى ديگر كيفيت صلوات چنين ذكر شده است:«اللهم صل على محمد و آل محمد كما سلمت على ابراهيم»[57]يا «اللهم تحنّن على محمد و آل محمد كما تحنّنت على إبراهيم و آل‌إبراهيم».[58]تحيت بر آل محمد(عليهم السلام) در پى درود فرستادن بر آن حضرت تا آنجا مورد تأكيد پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) بوده است كه آن حضرت فاصله‌انداختن ميان تحيت بر خود و تحيت بر خاندانش را با كلمه «على» جايز ندانسته[59] يا آن را تحيتى ناقص شمرده است.[60] بنابر احاديث، تحيت كامل بر پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)آن است كه تحيت بر آل او نيز بر صلوات بر آن حضرت افزوده شود.
در ادامه آيه 156 احزاب/33 مؤمنان افزون بر صلوات*، به سلام كردن بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز مأمور‌شده‌اند: «و سَلِّموا تَسليمـا».برخى گفته‌اند: مراد از اين جمله، سلام كردن بر پيامبر است، چنان‌كه در روايتى آمده كه با جمله«السلام‌عليك يا رسول الله»بر آن حضرت سلام كنيد.[61] نظر برخى ديگر اين است كه مراد از اين تعبير آن است كه در همه امور تسليم و سر‌سپرده آن حضرت باشيد.[62] (درباره وجوب يا‌استحباب صلوات => همين‌مقاله، احكام فقهى تحيت)

4. بندگان برگزيده خدا:

در آيه 59 نمل/27 خداوند به پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) فرمان مى‌دهد كه پس از حمد الهى، بر بندگان برگزيده خداوند تحيت فرستد: «قُلِ‌الحَمدُ لِلّهِ وسَلـمٌ عَلى عِبادِهِ الَّذينَ اصطَفى».برخى بندگان برگزيده خدا را پيامبران دانسته‌اند.[63] در برخى روايات نيز آنان آل محمد[64] و فرزندان پيامبر از ذريّه فاطمه دانسته شده‌اند، زيرا آنان از آل ابراهيم اند كه خداوند آنان را در آيه «اصطَفى ءادَمَ ونوحـًا وءالَ اِبرهيم» از بندگان برگزيده خدا دانسته است.[65] برخى نيز آنان را اصحاب پيامبر[66]، علماى اسلامى[67] يا امت آن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 346
حضرت‌شمرده‌اند.[68]

5. مؤمنان:

مؤمنان به سبب جايگاه رفيع خود نزد خداوند كه از ايمان آنها نشئت گرفته همواره مورد تحيت خداوند و فرشتگان قرار دارند و خداوند به تحيت فرستادن به آنان فرمان داده است. در آيه 43 احزاب/33 از درود فرستادن خداوند و ملائكه او بر مؤمنان سخن به ميان آمده است: «هُوَ الَّذى يُصَلّى عَلَيكُم ومَلـئِكَتُهُ لِيُخرِجَكُم مِنَ الظُّـلُمـتِ اِلَى‌النّورِ وكانَ بِالمُؤمِنينَ رَحيمـا»؛ همچنين برخى مفسران آيات 4 ـ 5 قدر/ 97 را كه در آن از نزول فرشتگان الهى در شب قدر و تحيت فرستادن آنان تا بامدادان سخن گفته:«تَنَزَّلُ المَلـئِكَةُ والرّوحُ ...* سَلـمٌ هِىَ حَتّى مَطلَعِ الفَجر» به معناى تحيت ملائكه بر همه مردان و زنان مؤمن دانسته‌اند.[69] به نظر برخى، ملائكه در اين شب بر اهل مسجد سلام مى‌كنند. البته به نظر برخى ديگر سلام در اين آيه به معناى سالم و پاك بودن اين شب از شرور و آفات است.[70]
همچنين خداوند به پيامبرش فرمان داده كه هرگاه مؤمنان نزد او آمدند، به آنان سلام كند: «و اِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم».(انعام/6،54) در شأن نزول اين آيه روايات مختلفى نقل شده است؛ از جمله اينكه مراد از «الَّذينَ يُؤمِنونَ»مسلمانانى بودند كه خداوند پيامبر را از طرد كردن آنان از نزد خود منع كرد. قول ديگر اين است كه آيه درباره مؤمنان گنهكار و توبه كننده نازل شده است.[71] پس از نزول اين آيه، پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) هرگاه اين گروه از مؤمنان را ملاقات مى‌كرد بر آنان سلام مى‌گفت و مى‌فرمود: خدا را سپاس كه در ميان امت من كسانى را قرار داد كه مرا به سلام كردن به آنان فرمان داده است.[72] در آياتى ديگر نيز مؤمنان به تحيت گفتن بر يكديگر هنگام ملاقات كردن با آنان يا وارد شدن به خانه‌هايشان توصيه شده‌اند. ( =>همين مقاله، احكام فقهى تحيت)
افزون بر دنيا، مؤمنان در آخرت نيز مورد تحيت خداوند و فرشتگان قرار مى‌گيرند. در آيه‌32 نحل/16 از تحيت فرشتگان مأمور قبض روح هنگام گرفتن جان مؤمنان ياد شده است[73]: «اَلَّذينَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلـمٌ عَلَيكُم».برخى اين سلام را در هنگام خارج‌شدن آنان از قبرها[74] يا زمان ورودشان به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 347
بهشت دانسته‌اند.[75]
در آيه‌اى ديگر از تحيت مؤمنان هنگام ملاقات با خدا سخن به ميان آمده است: «تَحيَّتُهُم يَومَ يَلقَونَهُ سَلـمٌ واَعَدَّ لَهُم اَجرًا كَريمـا».(احزاب/33،44) به نظر برخى، مراد تحيت ملائكه بر مؤمنان هنگام قبض روح است.[76] بنابر نظر ديگر خود مؤمنان هنگام دريافت پاداش الهى بر يكديگر درود مى‌فرستند.[77]
همچنين هنگام هدايت مؤمنان به سوى بهشت و باز شدن درهاى آن بر روى آنان، فرشتگان به آنها‌سلام و خوشامد مى‌گويند: «و سيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها و فُتِحَت اَبوبُها و قالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم فَادخُلوها خــلِدين».(زمر/39،73 و نيز ر. ك: حجر/15،25؛ ق/50،34) مؤمنان هنگام استقرار در بهشت نيز مورد تحيت ملائكه قرار مى‌گيرند: «والمَلـئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَيكُم...». (رعد/13،23 ـ 24) آيه‌اى ديگر اين تحيت ملائكه را بر مؤمنان از جانب خدا دانسته است[78]: «سَلـمٌ قَولاً مِن رَبّ رَحيم»(يس/36،58)، افزون بر اين، مؤمنان در بهشت خود نيز بر يكديگر درود مى‌فرستند: «تَحِيَّتُهُم فيها سَلـم».(ابراهيم/14،23؛ يونس/10، 10 و نيز ر. ك: الفرقان /25،75) بنا بر آياتى ديگر مؤمنان در بهشت جز سخن نيك و سلام نمى‌شنوند: «لاّ يَسمَعونَ فِيها لَغوًا اِلاّ سَلـمـًا...».(مريم/19،62 و نيز ر. ك: واقعه/56، 25 ـ 26)
در برخى آيات، بهشت خانه سلام (دارالسلام) ناميده شده: «واللّهُ يَدعوا اِلى دارِالسَّلـم».(يونس/10،23 و نيز ر.‌ك: انعام /6،127) اطلاق اين نام بر بهشت از آن روست كه سلام نام خداوند و بهشت خانه اوست يا از آن جهت كه بهشتيان از آفات در امن و سلامتى هستند[79] يا بدان جهت كه اهل بهشت مورد تحيت و سلام خداوند قرار مى‌گيرند.[80] (=> دارالسلام)

5. جاهلان:

در آيه 63 فرقان/25 يكى از ويژگيهاى بندگان خاص خدا سلام كردن بر جاهلان؛ دانسته شده است به هنگامى كه از آنان سخنان نابخردانه مى‌شنوند[81]: «و عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا واِذا خاطَبَهُمُ الجـهِلونَ قالوا سَلـمـا»؛ همچنين‌يكى از ويژگيهاى مؤمنان سلام كردن به گويندگان سخن لغو شمرده شده است: «و‌اِذا سَمِعوا اللَّغوَ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 348
اَعرَضوا عَنهُ و قالوا لَنا اَعمــلُنا و‌لَكُم اَعمــلُكُم سَلـمٌ عَلَيكُم لا نَبتَغِى الجـهِلين».(قصص/28،55)
مفسران درباره تفسير سلام در اين آيات، اقوال مختلفى دارند؛ برخى آن را به معناى سلامتى و در امان بودن دانسته‌اند؛ يعنى مؤمنان به جاهلان مى‌گويند كه آزارى از زبان و عمل ما به شما نخواهد رسيد[82]؛ اما بسيارى با تفسير سلام به معناى برائت جستن و متاركه، گفته‌اند: مراد اين است كه ما با شما كارى نداريم و هر يك به راه خود مى‌رويم[83]، چنان كه ابتداى آيه مذكور نيز به اين مفهوم اشاره دارد: «اَعرَضوا عَنهُ و قالوا لَنا اَعمــلُنا ولَكُم اَعمــلُكُم».برخى از مفسران سلام حضرت ابراهيم به آزر را كه در آيه‌47‌مريم/‌19 آمده: «سَلـمٌ عَلَيكَ سَاَستَغفِرُ لَكَ رَبّى» به همين معنا دانسته و گفته‌اند كه مراد آن حضرت جدايى ميان وى و آزر بوده است[84]، چنان‌كه به نظر شمارى ديگر فرمان خداوند به پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)مبنى بر روى گرداندن آن حضرت از كافران و سلام دادن به آنان نيز به همين معناست[85]: «فَاصفَح عَنهُم و قُل سَلـمٌ فَسَوفَ يَعلَمون».(زخرف/43،89)

اسباب و زمينه‌هاى تحيت :

با الهام از تعابير قرآن در برخى آيات مى‌توان دريافت كه برخى خصايص و ارزشهاى معنوى در انسان موجب مى‌شوند كه وى مورد تحيت خداوند و فرشتگان الهى يا مؤمنان قرار گيرد. برخى از اين اسباب و زمينه‌ها عبارت‌انداز:

1. ايمان:

در آيه 43 احزاب/33 از تحيت خداوند و فرشتگان بر مؤمنان ياد شده و در پايان آيه، خداوند نسبت به مؤمنان رئوف شمرده شده است. به نظر برخى مفسران، ذكر كلمه «مؤمنين» حاكى از نقش ايمان در برخوردارى از اين نعمت الهى است[86]، چنان‌كه در آيه 52 انعام/6 خداوند به پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله)سفارش كرده كه بر مؤمنان درود فرستد: «و‌اِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم».

2. نيكوكارى و عمل صالح:

خداوند با فرستادن درود بر نوح پيامبر آن را پاداش نيكوكارى آن حضرت شمرده است «سَلـمٌ عَلى نوح فِى العــلَمين * اِنّا كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين»(صافّات/37،79 ـ 80)؛ همچنين در آياتى ديگر، اين صفت نيكو از جمله اسباب تحيت خداوند بر برخى پيامبران و اولياى الهى از جمله ابراهيم(عليه السلام): «سَلـمٌ عَلى اِبرهيم * كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين»(صافّات/37، 109 ـ 110)، موسى و هارون(عليهما السلام): «سَلـمٌ عَلى موسى و هـرون * اِنّا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 349
كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين(صافّات/37، 120 ـ 121) و الياس(عليه السلام): «سَلـمٌ عَلى اِلياسين * اِنّا كَذلِكَ نَجزِى المُحسِنين»(صافّات/37، 130 ـ 131) به شمار رفته است؛ همچنين ايمان و عمل صالح موجب مى‌شود كه انسان وارد بهشت شده، مورد تحيت فرشتگان يا مؤمنان قرار گيرد: «واُدخِلَ الَّذينَ ءامَنوا ... و عَمِلوا الصّــلِحـتِ جَنّـت تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ... تَحِيَّتُهُم فيها سَلـم».(ابراهيم/14،23) در آياتى ديگر نيز اين ويژگى براى برخى مصاديق عمل صالح مانند وفاى به عهد، صله رحم، اقامه نماز، انفاق در راه خدا در نهان و آشكارا و دفع بدى به نيكى ذكر شده است. (رعد/13،‌20‌ـ‌24)

3. تقواى الهى:

از ديگر خصلتهاى نيك كه موجب ورود در بهشت و تحيت فرشتگان الهى مى‌شود، تقواست: «وسيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا... و قالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم فَادخُلوها خــلِدين».(زمر/39،73) مشابه اين مفهوم در آياتى ديگر نيز مطرح شده است: «اُزلِفَتِ الجَنَّةُ لِلمُتَّقينَ ... * ... مَن خَشِىَ الرَّحمـنَ بِالغَيبِ وجاءَ‌بِقَلب مُنيب * اُدخُلوها بِسَلـم».(ق/50، 31، 33 ـ 34)

4. صبر بر طاعت و مصيبت:

ملائكه بر كسانى كه در راه اطاعت از اوامر خداوند[87] و سختيهاى دنيا[88] صبر پيشه كنند در بهشت درود مى‌فرستند: «والمَلـئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَيكُم بِما صَبَرتُم» (رعد/13،23 ـ 24 و نيز ر. ك: فرقان/25،75)؛ همچنين كسانى كه هنگام ابتلا به مصيبت بردبارى كرده و جمله «اِنّا لِلّهِ واِنّا اِلَيهِ رجِعون»را مى‌گويند مورد تحيت خداوند قرار مى‌گيرند: «اَلَّذينَ اِذا اَصـبَتهُم مُصيبَةٌ قالوا اِنّا لِلّهِ‌واِنّا اِلَيهِ رجِعون * اُولـئِكَ عَلَيهِم صَلَوتٌ مِن رَبِّهِم و رَحمَةٌ واُولـئِكَ هُمُ المُهتَدون».(بقره/2،‌154 ـ 157)

احكام فقهى تحيت

1. تحيت گفتن:

قرآن در آيه 61 نور /24 به مؤمنان توصيه مى‌كند كه هنگام ورود به خانه‌اى، از جانب خداوند بر خود سلام كنند: «فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم تَحِيَّةً مِن عِندِ اللّهِ مُبـرَكَةً طَيِّبَةً»؛ همچنين در آيه‌اى ديگر آنان از ورود به خانه‌هاى ديگران بدون اجازه‌گرفتن (استيناس) و سلام كردن بر اهل خانه منع شده‌اند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا تَدخُلوا بُيوتـًا غَيرَ بُيوتِكُم حَتّى تَستَأنِسوا و تُسَلِّموا عَلى اَهلِها ذلِكُم خَيرٌ لَكُم لَعَلَّكُم تَذَكَّرون».(نور/24،27) درباره چگونگى تحيت در اين موارد و وجوب يا عدم وجوب آن دانشمندان اسلامى آراى گوناگونى دارند. درباره تعبير «سلام كردن بر خود»: «فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم» (نور/24، 61). برخى گفته‌اند مراد اين است كه هنگام ورود به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 350
خانه خود لازم است بر اهل خانه سلام كرد.[89] در حديثى از اهل‌بيت(عليهم السلام) نيز اين تفسير آمده‌است.[90] برخى مراد از «بيوت» را مساجد دانسته‌اند[91]؛ ولى شمارى ديگر تعبير آيه را عام و شامل همه مكانها دانسته‌اند[92]؛ همچنين گفته شده كه هرگاه كسى وارد خانه‌اى شود كه شخصى در آن حضور دارد، بر وى سلام كند و اگر كسى در آن حضور ندارد سزاوار است با تعبير «السلام علينا و على عباد الله الصالحين»[93]و بر پايه برخى روايات با «السلام علينا من عند ربنا»[94]تحيت‌گويد. در روايتى نيز نقل شده كه جمله: «السلام عليكم و رحمة الله و بركاته»گفته شود. در اين صورت مخاطب او دو فرشته شاهد بر كارهاى آدمى‌اند.[95]
درباره عبارت «تَستَأنِسوا وتُسَلِّموا عَلى اَهلِها»(نور/24،27) نيز گفته‌اند كه مراد از «استيناس» اجازه خواستن يا خوگرفتن يا طلب انس و الفت يافتن با افراد حاضر در خانه است كه با كارهايى مانند تنحنح (صدايى خاص)، بر زمين كوفتن يا كشيدن كفش، تكبير، تهليل و زدن كوبه دَرِ خانه صورت مى‌گيرد و مراد از «تسلّموا» سلام كردن است.[96] برخى گفته‌اند: در آيه تقديم و تأخير صورت گرفته و تقدير كلام چنين است «حَتّى تُسَلِّموا و تَستَأنِسوا»، بر اين اساس آيه اقتضا‌دارد كه سلام كردن پيش از اجازه خواستن باشد.[97] به تصريح احاديث نيز پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) هنگام وارد شدن به خانه ابتدا سلام مى‌كرد و سپس اجازه ورود مى‌طلبيد[98] و به ديگران نيز چنين توصيه مى‌كرد.[99]
درباره وجوب يا عدم وجوب سلام در موارد ذكر شده يا به طور كلى، در فقه اسلامى دو ديدگاه وجود دارد: معدودى از فقها با اين استدلال كه در اين آيات مسلمانان به سلام كردن فرمان يافته‌اند و امر بر وجوب دلالت دارد يا بدين استدلال كه سلام شعار اسلام است و اظهار شعار اسلام واجب است، سلام كردن (ابتدا به سلام) را واجب شمرده‌اند[100]؛ اما اكثر قريب به اتفاق فقهاى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 351
شيعه[101] و اهل سنت[102] ابتدا كردن به سلام را مستحب مى‌دانند.

2. پاسخ دادن به تحيت:

آيه 86 نساء/4 به مؤمنان فرمان داده است كه تحيت ديگران را همانند يا بهتر از آن پاسخ گويند: «و اِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها اَو رُدّوها اِنَّ اللّهَ كانَ عَلى كُلِّ شَىء حَسيبا». همه فقهاى شيعه[103] و اهل‌سنت[104] با استناد به امر خداوند مبنى بر پاسخ دادن به تحيت در اين آيه و نيز تعابير روايات، پاسخ دادن به سلام را واجب دانسته‌اند، افزون بر اين، برخى از آن رو كه جواب ندادن به سلام اهانت به مؤمن شمرده مى‌شود، پاسخ دادن به سلام را واجب شمرده‌اند.[105]
در صورتى كه تحيت و سلام خطاب به گروهى صورت گيرد، شمارى از فقهاى اهل سنت وجوب پاسخ سلام را عينى[106]؛ اما فقهاى اماميه[107] و بيشتر فقهاى اهل سنت[108] آن را واجب كفايى دانسته‌اند؛ همچنين وجوب جواب سلام به نظر بيشتر فقها فورى است.[109] برخى آن را از حرف فاء در «فحيّوا»كه بر تأخير نداشتن پاسخ تحيت دلالت دارد، استفاده كرده‌اند.[110] شمارى ديگر آن را از امر به جواب پس از ذكر تحيت: «اِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا» استفاده كرده‌اند.[111]
همچنين فقها از عموم آيه استفاده كرده‌اند كه پاسخ دادن به سلام در همه حالات حتى نماز، واجب است.[112] فقهاى اماميه با استناد به روايات اهل‌بيت(عليهم السلام)گفته‌اند: نمازگزار بايد با جمله «سلام عليكم» پاسخ دهد نه با «عليكم السلام»[113]؛ ولى فقهاى اهل سنت پاسخ دادن با الفاظ را در حال نماز موجب بطلان نماز دانسته[114]، بر آن‌اند كه نمازگزار بايد با اشاره دست يا سر پاسخ دهد.[115] شمارى از اهل سنت نيز گفته‌اند كه نمازگزار بايد
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 352
پس از نماز با الفاظ صحيح سلام ديگران را پاسخ‌گويد.[116]
فقهاى امامى درباره اينكه پاسخ چه نوع تحيتى واجب است آراى متفاوتى دارند؛ برخى از آنان تنها پاسخ دادن به تحيتى را واجب دانسته‌اند كه با واژه «سلام» صورت گيرد، زيرا تنها آن را تحيت مى‌دانند[117]؛ اما برخى ديگر پاسخ دادن به گونه‌هاى ديگر تحيت را نيز واجب شمرده[118] و حتى برخى بر آن‌اند كه پاسخ گفتن به هر سخن يا لفظى كه عرفاً تحيت به شمار رود واجب است.[119]
به نظر فقها مستحب است پاسخ تحيت نيكوتر از خود تحيت باشد[120]؛ مانند اينكه در پاسخ «سلام عليكم» گفته شود «سلام عليكم و رحمة الله» يا در پاسخ «سلام عليكم و رحمة الله» گفته شود «سلام عليكم و رحمة الله و بركاته».[121] بنا بر روايتى، پيامبراكرم(عليهم السلام) در پاسخ فردى كه آن حضرت را با عبارت «سلام عليكم و رحمة الله و بركاته» تحيت گفت با واژه «عليك» پاسخ داد و در پاسخ اين پرسش كه چرا پاسخ تحيت شما بهتر نبود، فرمود كه وى چيزى براى افزودن بر پاسخ تحيت باقى نگذاشت.[122] در روايتى ديگر نقل شده كه على(عليه السلام)در مقابل كسانى كه تحيت آن حضرت را با كلماتى بيش از پاسخ پيشگفته جواب دادند، فرمود: از تحيت ملائكه الهى بر ابراهيم تجاوز نكنيد، زيرا آنان به «رحمة الله و بركاته عليكم أهل البيت» بسنده كردند.[123] برخى گفته‌اند كه پاسخ تحيت به گونه بهتر آن است كه هرگاه تحيت با لفظى جز واژه «سلام» صورت گيرد، مسلمان آن را با واژه «سلام» پاسخ گويد، زيرا اين بهترين تحيت‌است.[124]

3. تحيت بر پيامبر و اهل‌بيت(عليهم السلام):

بنا بر نص آيه 56 احزاب/ 33 و نيز احاديث متعددى كه از طريق شيعه و اهل‌سنت نقل شده مسلمانان مكلف‌اند كه بر پيامبر‌اكرم(صلى الله عليه وآله) و اهل‌بيت(عليهم السلام)درود فرستند (=> همين مقاله، تحيت شوندگان، 3.‌پيامبر و اهل‌بيت(عليهم السلام))؛ اما فقها درباره وجوب يا استحباب اين تكليف و چگونگى آن آراى گوناگونى دارند؛ نظر مشهور در ميان فقهاى اماميه اين است كه صلوات بر پيامبر و خاندان او تنها در تشهد نماز واجب است.[125] مستند اين رأى جمله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 353
«صلّوا عليه و سلّموا»(احزاب/33، 56) است؛ با اين استدلال كه امر مذكور بر وجوب صلوات دلالت دارد و از آنجا كه اين كار به نظر فقهاى اماميه در غير نماز واجب نيست، جايگاه آن در نماز است. برخى از فقيهان اهل‌سنت از جمله شافعى نيز صلوات را تنها در نماز واجب مى‌دانند[126]؛ اما شمارى ديگر از فقيهان اهل سنت و اماميه آن را تنها يك بار در طول عمر [127] و برخى يك بار در هر مجلس واجب شمرده‌اند[128] و برخى ديگر بر آن‌اند كه هر بار كه نام آن حضرت برده شود صلوات بر آن حضرت واجب است.[129]

4. تحيت بر كافران:

از آنجا كه سلام كردن نوعى دعاى خير و طلب سلامتى، عزت و رحمت براى سلام شونده است[130] و يكى از ويژگيهاى مسلمانان و شعار اسلام[131] و تحيت بهشتيان[132] به شمار مى‌رود، برخى از فقها سلام كردن بر كافر را جايز ندانسته‌اند؛ همچنين گفته‌اند كه در صورت تحيت گفتن بر كافر، بايد همانند تحيت پيامبران بر كافران باشد؛ مانند «السلام على من اتبع الهدى»يا «السلام علينا و على عباد الله الصالحين» يا تحيتى كه بر آبادى دنياى آنان دلالت داشته باشد.[133]
برخى احاديث شيعه[134] و اهل سنت[135] نيز از سلام كردن به كافر منع كرده‌اند؛ اما برخى فقها با استناد به آيه‌8‌ممتحنه/60 كه بر جواز نيكى كردن به كافران غير محارب دلالت دارد: «و لا يَنهـكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذينَ لَم‌يُقـتِلوكُم فِى‌الدّينِ ولَم يُخرِجوكُم مِن ديـرِكُم اَن تَبَرّوهُم و تُقسِطوا اِلَيهِم اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقسِطين» و نيز سفارش قرآن به تأسى كردن به ابراهيم(عليه السلام)(ممتحنه/60،4) و اينكه از جمله كردارهاى آن حضرت تحيت فرستادن بر عموى كافر خود بود: «سَلـمٌ عَلَيكَ سَاَستَغفِرُ لَكَ»(مريم/19،47) سلام‌كردن بر كافران را جايز شمرده‌اند.[136] در برخى احاديث نيز سلام كردن به كافران به ويژه در موارد ضرورت جايز شمرده شده است.[137]
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 354
درباره پاسخ تحيت كافران نيز در فقه اسلامى آراى گوناگونى وجود دارد؛ بيشتر فقها با استناد به عموم آيه‌86‌نساء/4: «و اِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها اَو رُدّوها»پاسخ تحيت كافر را واجب دانسته‌اند[138]؛ اما معدودى از فقها آن را واجب نمى‌دادند[139] يا حتى آن را ممنوع مى‌شمارند.[140] برخى گفته‌اند كه مراد از پاسخ بهتر در آيه مذكور، پاسخ تحيت مسلمان است و مراد از پاسخ همانند: «اَو‌رُدّوها»، پاسخ تحيت كافران و اهل كتاب است.[141] در احاديث بسيارى كه در منابع شيعه و اهل سنت نقل شده به پاسخ تحيت كافر با تعابيرى مانند «عليك»[142]،%%«عليكم»[143]،%%«سلام»
[144]يا«بارك‌الله لك في دنياك»[145]و مانند آن توصيه شده است.

منابع

احكام القرآن، الجصاص (م.‌370‌ق.)، به كوشش صدقى محمد، مكة، المكتبة التجاريه؛ الاذكار النوويه، النووى (م.‌676‌ق.)، بيروت، دارالفكر؛ اضواء على السنة المحمديه، محمود ابوريّة (م.‌1385‌ق.)، دارالكتاب الاسلامى؛ اعانة الطالبين، السيد البكرى الدمياطى (م.‌1310‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1412‌ق؛ الاقناع، الشربينى (م.‌977‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الام، الشافعى (م 204‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الانتصار، السيد المرتضى (م.‌436‌ق.)، به كوشش و نشر النشر الاسلامى، قم، 1415‌ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر الرائق، ابونجيم المصرى (م.‌970‌ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ بدائع الصنائع، علاء الدين بن مسعود كاشانى الحنفى (م.‌587‌ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409‌ق؛ تاج العروس، الزبيدى (م.‌1205‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تحفة الاحوذى، المبارك فورى (م.1353‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1410‌ق؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374ش؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1414‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م.‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م.‌1137‌ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ تفسير كنزالدقايق، المشهدى، به كوشش درگاهى، تهران، وزارت ارشاد، 1411‌ق؛ تفسير المنار، رشيد رضا (م.‌1354‌ق.)، قاهرة، دارالمنار، 1373‌ق؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م.‌1112‌ق.)، به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 355
كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع‌البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع الصغير، السيوطى (م.‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1401‌ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م.‌940‌ق.)، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411‌ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م.‌875‌ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م.‌1266‌ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ حاشية الدسوقى، الدسوقى (م.‌1230ق.)، احياء الكتب العربيه؛ حاشية رد المحتار، محمد امين ابن عابدين (م.‌1232‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1415ق؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م.‌1186ق.)، به كوشش على آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363‌ش؛ خصائص الوحى المبين، ابن البطريق (م.‌600‌ق.)، به كوشش مالك المحمودى، قم، دارالقرآن الكريم، 1417‌ق؛ دائرة‌المعارف بستانى، معلم بطرس البستانى، بيروت، دارالمعرفه؛ الدرالمنثور، السيوطى (م.‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ روح المعانى، الآلوسى (م.‌1270‌ق.)، به كوشش محمد حسين، بيروت، دارالفكر، 1417‌ق؛ روضة الطالبين، النووى (م.‌676‌ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلميه؛ رياض‌السالكين فى شرح الصحيفة السجاديه، على خان الحسنى، به كوشش محسن الحسينى، قم، نشر اسلامى، 1409‌ق؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م.‌1231‌ق.)، قم، موسسة آل‌البيت(عليهم السلام)، 1418‌ق؛ زبدة‌البيان، المقدس الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش استادى و زمانى نژاد، قم، مؤمنين، 1378‌ش؛ سبل السلام، الكحلانى (م.‌1182‌ق.)، مصر، مكتبة مصطفى البابى، 1379‌ق؛ سلام در اسلام، محمود اركان حائرى، اول، قم، الهادى؛ سنن ابن ماجه، ابن‌ماجه (م.‌275‌ق.)، به كوشش محمد فؤاد، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1395‌ق؛ سنن ابى داود، السجستانى (م.‌275‌ق.)، به كوشش محمد عبدالعزيز، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416‌ق؛ سنن الدار قطنى، الدار قطنى (م.‌385‌ق.)، به كوشش مجدى الشورى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417‌ق؛ صحيح البخارى، البخارى (م.‌256‌ق.)، به كوشش بن‌باز، بيروت، دارالفكر، 1418‌ق؛ صحيح مسلم بشرح النووى، النووى (م.‌676‌ق.)، بيروت، دارالكتاب العربى، 1407‌ق؛ صراط‌النجاه، ميرزا جواد التبريزى، دارالاعتصام، 1417‌ق؛ العروة‌الوثقى، سيد محمد كاظم يزدى (م.‌1337‌ق.)، قم، دارالتفسير، اسماعيليان، 1419‌ق؛ عوالى اللئالى، ابن ابى جمهور (م.‌880‌ق.)، به كوشش مرعشى و عراقى، قم، سيدالشهداء، 1403‌ق؛ عون المعبود، العظيم آبادى (م.‌1329‌ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ غنائم‌الايام، ميرزا ابوالقاسم القمى (م.‌1221‌ق.)، به كوشش تبريزيان، الاعلام الاسلامى، 1417‌ق؛ فتح‌البارى، ابن حجر العسقلانى (م.‌852‌ق.)، دوم، بيروت، دارالمعرفه؛ فتح‌القدير، الشوكانى (م.‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ فتح‌الوهاب، زكريا بن محمد الانصارى (م.‌926‌ق.)، به كوشش دارالكتب العلمية، 1418‌ق؛ فقه‌الصادق(عليه السلام)، سيد محمد صادق روحانى، قم، دارالكتاب، 1413‌ق؛ فقه الكتاب والسنه، امير عبدالعزيز، دارالسلام؛ فيض القدير، المناوى (م.‌1031‌ق.)، به كوشش احمد عبدالسلام، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م.‌817‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417‌ق؛ قصص الانبياء، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش محمد الفاضلى، بيروت، المكتبة العصرية، 1418‌ق؛ الكافى، الكلينى (م.‌329‌ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ كشف الغطاء، كاشف الغطاء (م.‌1227‌ق.)، اصفهان، مهدوى؛ كفاية الاحكام (كفاية الفقه)، محمد باقر السبزوارى (م.‌1090‌ق.)، اصفهان، مدرسة صدر مهدوى؛ كلمة التقوى (فتاوى)، محمد امين زين الدين، قم، مهر، 1413‌ق؛ كنزالعرفان فى فقه القرآن، مقداد السيورى (م.‌826‌ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، مرتضوى، 1373‌ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م.‌975‌ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413‌ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 356
و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مجمع الفائدة والبرهان، المحقق الاردبيلى (م.‌993‌ق.)، به كوشش عراقى و ديگران، قم، انتشارات اسلامى، 1416‌ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م.‌676‌ق.)، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش مركز الابحاث والدراسات، قم، دفتر تبليغات، 1416‌ق؛ مدارك الاحكام، سيد محمد بن على الموسوى العاملى (م.‌1009‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1410‌ق؛ مسالك الافهام الى تنقيح شرايع الاسلام، الشهيد الثانى (م.‌965‌ق.)، قم، معارف اسلامى، 1416‌ق؛ المستدرك على الصحيحين، الحاكم النيشابورى (م.‌405‌ق.)، به كوشش مصطفى عبدالقادر، بيروت، دارالكتب العلمية، 1411؛ مستدرك الوسائل، النورى (م.‌1320‌ق.)، بيروت، آل‌البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1408‌ق؛ مستمسك العروة الوثقى، سيد محسن حكيم (م.‌1390‌ق.) قم، دارالتفسير، 1416‌ق؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م.‌1245‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياء التراث، 1415‌ق؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م.‌241‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415‌ق؛ مشكاة‌الانوار، الطبرسى (م.‌قرن 7)، به كوشش مهدى هوشمند، دارالحديث؛ مصباح الفقاهه، تقريرات البحث الخوئى (م.‌1413‌ق.)، توحيدى، قم، انصاريان، 1417‌ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م.‌770‌ق.)، قم، دارالهجرة، 1405‌ق؛ معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى دشتى، قم، دانش، 1376‌ش؛ معانى الاخبار، الصدوق (م.‌381‌ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361‌ش؛ معجم الفروق اللغويه، ابوهلال العسكرى (م.‌395‌ق.)، قم، انتشارات اسلامى، 1412‌ق؛ المعجم الكبير، الطبرانى (م.‌360‌ق.)، به كوشش حمدى عبدالمجيد، دار احياء التراث العربى، 1405‌ق؛ مغنى المحتاج، محمد الشربين (م.‌977‌ق.)، بيروت، دار احياءالتراث العربى، 1377‌ق؛ منتهى المطلب، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش مجمع البحوث الاسلامية، مشهد، آستان قدس رضوى، 1412‌ق؛ منهاج الصالحين، موسوى الخوئى (م.‌1413‌ق.)، قم، مدينة العلم، مهر، 1410‌ق؛ الموسوعة الفقهية الميسره، محمد على الانصارى، قم، مجمع الفكر الاسلامى، 1415‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النصائح الكافيه، السيد محمد بن عقيل (م.‌1350‌ق.)، قم، دارالثقافة، 1412‌ق؛ نصب الراية لاحاديث الهدايه، جمال الدين الزيلعى (م.‌762‌ق.)، به كوشش ايمن صالح، قاهرة، دارالحديث، 1415‌ق؛ نظم دررالسمطين، الزرندى (م.‌750‌ق.)، مكتبة الامام اميرالمؤمنين(عليه السلام)، 1377‌ق؛ نظم الدرر، البقاعى (م.‌885‌ق.)، به كوشش غالب المهدى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1415‌ق؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م.‌726‌ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410‌ق؛ نيل الاوطار، الشوكانى (م.‌1255‌ق.)، بيروت، دارالجيل، 1973 م؛ وسائل‌الشيعه، الحر العاملى (م.‌1104‌ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث، 1412‌ق.
سيد جعفر صادقى فدكى




[1]. القاموس المحيط، ج‌4، ص‌322؛ لسان‌العرب، ج‌14، ص‌216؛ المصباح، ص‌160، «حيى».
[2]. تاج العروس، ج‌10، ص‌107، «حيى»؛ لسان‌العرب، ج‌14، ص‌216، «حيا».
[3]. مجمع‌البحرين، ج‌1، ص‌608، «حيى»؛ التحقيق، ج‌2، ص‌338، «حىّ».
[4]. معارف و معاريف، ج‌3، ص‌513.
[5]. المصباح، ص160، «حيى»؛ عون‌المعبود، ج‌12، ص‌262؛ الحدائق، ج‌9، ص‌68.
[6]. الفروق اللغويه، ص‌119؛ تفسير المنار، ج‌5، ص‌311.
[7]. الكافى، ج‌2، ص‌646؛ وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌73؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌525.
[8]. الميزان، ج‌5، ص‌35؛ كنز الدقائق، ج‌2، ص‌557؛ مصباح الفقيه، ج‌2، ص‌421.
[9]. مجمع‌البحرين، ج1، ص‌608؛ عوالى الئالى، ج‌2، ص‌51؛ بحارالانوار، ج‌81، ص‌273.
[10]. لسان العرب، ج‌7، ص‌397، «صلا»؛لغت نامه، ج‌9، ص‌13253، «صلوات».
[11]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌405؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌264؛ فتح القدير، ج‌3، ص‌56 ـ 57.
[12]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌330؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌57؛ تفسير قرطبى، ج‌13، ص‌158.
[13]. زادالمسير، ج6، ص57؛ نورالثقلين، ج2، ص386؛ الميزان، ج‌5، ص‌35؛
[14]. الميزان، ج‌5، ص‌31.
[15]. دائرة‌المعارف بستانى، ج‌9، ص‌707.
[16]. التفسيرالكبير، ج10، ص211؛ سلام دراسلام، ج1، ص25.
[17]. المعجم الكبير، ج8، ص31؛ نصب الرايه، ج‌2، ص‌412.
[18]. سلام در اسلام، ج‌1، ص‌25.
[19]. الاذكار النوويه، ص‌365؛ سنن ابى داود، ج‌2، ص‌524.
[20]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌355؛ بحارالانوار، ج‌17، ص‌28؛ فيض‌القدير، ج‌4، ص‌196.
[21]. لسان العرب، ج‌14، ص‌217؛ الحدائق، ج‌8، ص‌453؛ بحارالانوار، ج‌82، ص‌292.
[22]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌355؛ نورالثقلين، ج‌5، ص‌261.
[23]. جامع البيان، ج‌28، ص‌20؛ التبيان، ج‌9، ص‌549؛ زادالمسير، ج‌7، ص‌320.
[24]. جامع‌البيان، ج‌28، ص‌19؛ التبيان، ج‌9، ص‌549؛ الميزان، ج‌19، ص‌186.
[25]. دائرة‌المعارف بستانى، ج‌9، ص‌708؛ سلام در اسلام، ج‌1، ص‌30 ـ 31.
[26]. جامع البيان، ج‌13، ص‌90؛ مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌405.
[27]. التبيان، ج‌6، ص‌332؛ قصص الانبياء، ابن كثير، ج‌1، ص‌304؛ بحارالانوار، ج‌11، ص‌140.
[28]. مجمع‌البيان، ج6، ص406؛ بحارالانوار، ج‌12، ص‌336.
[29]. التبيان، ج‌7، ص‌464؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌274؛ مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌406.
[30]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌146؛ الصافى، ج‌1، ص‌484؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌298.
[31]. جامع‌البيان، ج5، ص302؛ مجمع‌البيان، ج3، ص145؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌217.
[32]. التفسيرالكبير، ج10، ص209؛ روح‌البيان، ج‌9، ص‌459؛ دائرة‌المعارف بستانى، ج‌9، ص‌707.
[33]. الميزان، ج‌14، ص‌79.
[34]. التفسير الكبير، ج10، ص209ـ210؛ الميزان، ج5، ص32.
[35]. الميزان، ج‌5، ص‌32.
[36]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌272؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌42 ـ 43.
[37]. تفسير قرطبى، ج17، ص44؛ تفسير ابن كثير، ج4، ص‌252؛ فتح القدير، ج‌5، ص‌87.
[38]. مجمع‌البيان، ج5، ص272؛ ج9، ص262؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌42؛ روح المعانى، ج‌12، ص‌138.
[39]. التبيان، ج‌10،ص‌386؛ تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌134؛ فتح القدير، ج‌5، ص‌472.
[40]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌356؛ زاد المسير، ج‌6، ص‌76؛ الميزان، ج‌15، ص‌391.
[41]. جامع‌البيان، ج‌12، ص‌73؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌255.
[42]. التبيان، ج‌8، ص‌506؛ مجمع البيان، ج‌8، ص‌699؛ زاد‌المسير، ج‌6، ص‌299.
[43]. جامع البيان، ج‌23، ص‌114 ـ 115؛ تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌78؛ التحرير والتنوير، ج‌23، ص‌170.
[44]. تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌78؛ التحرير والتنوير، ج‌23، ص‌170.
[45]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌714؛ كنزالدقائق، ج‌11، ص‌175.
[46]. جامع‌البيان، ج23، ص115؛ تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌79؛ نورالثقلين، ج‌4، ص‌432.
[47]. نورالثقلين، ج‌4، ص‌432؛ الصافى، ج‌4، ص‌282.
[48]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌714.
[49]. التفسيرالكبير، ج29، ص202؛ تفسيرثعالبى، ج5، ص‌374.
[50]. بحارالانوار، ج‌36، ص‌145 ـ 146.
[51]. الكافى، ج‌1، ص‌248؛ بحارالانوار، ج‌25، ص‌80؛ نورالثقلين، ج‌5، ص‌642.
[52]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌431؛ الصافى، ج‌5، ص‌353.
[53]. مجمع‌البيان، ج8، ص‌579؛ وسائل الشيعه، ج‌7، ص‌197؛ مستدرك الوسائل، ج‌5، ص‌348 ـ 349.
[54]. مسنداحمد، ج1، ص162؛ صحيح‌البخارى، ج4، ص118؛ سنن ابن ماجه، ج‌1، ص‌292.
[55]. مسند احمد، ج‌4، ص‌241؛ صحيح البخارى، ج‌4، ص‌118؛ بحارالانوار، ج‌17، ص‌19.
[56]. كنزالعمال، ج‌1، ص‌496؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌517؛ بحارالانوار، ج‌95، ص‌108.
[57]. كنزالعمال، ج1، ص495؛ مستدرك‌الوسائل، ج5، ص348.
[58]. نظم درر السمطين، ص‌47؛ كنز العمال، ج‌2، ص‌272؛ مستدرك الوسائل، ج‌5، ص‌348.
[59]. مستدرك الوسائل، ج‌5، ص‌15؛ سنن الدار قطنى، ج‌1، ص‌348؛ اضواء على السنة المحمديه، ص‌86.
[60]. وسائل‌الشيعه، ج‌7، ص‌207؛ خصائص الوحى المبين، ص‌207؛ النصائح الكافيه، ص‌229.
[61]. التبيان، ج‌8، ص‌360؛ مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌579؛ بحارالانوار، ج‌17، ص‌19 ـ 20.
[62]. مجمع‌البيان، ج‌8، ص‌579؛ الصافى، ج‌4، ص‌201.
[63]. مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌393؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌76؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌381.
[64]. تفسير قمى، ج2، ص129؛ الصافى، ج4، ص71؛ نورالثقلين، ج‌4، ص‌94.
[65]. بحارالانوار، ج‌43، ص‌279؛ الميزان، ج‌17، ص‌45.
[66]. جامع‌البيان، ج‌19، ص‌4؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌393؛ زادالمسير، ج‌6، ص‌76.
[67]. الميزان، ج‌17، ص‌45.
[68]. مجمع‌البيان، ج7، ص394، تفسير قرطبى، ج13، ص‌220؛ الميزان، ج‌17، ص‌45.
[69]. جامع‌البيان، ج28، ص‌330؛ الدرالمنثور، ج‌8، ص‌570؛ الميزان، ج‌20، ص‌472.
[70]. مجمع‌البيان، ج10، ص790؛ التفسير الكبير، ج32، ص36.
[71]. جامع‌البيان، ج7، ص271ـ272؛مجمع‌البيان، ج4،ص475 ـ 476؛ تفسير قرطبى، ج‌6، ص‌435.
[72]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌65؛ زادالمسير، ج‌3، ص‌34؛ تفسير‌قرطبى، ج‌6، ص‌435.
[73]. جامع‌البيان، ج‌14، ص‌137؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌52.
[74]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌552؛ تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌358.
[75]. زاد المسير، ج‌4، ص‌324.
[76]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌568؛ الدرالمنثور، ج‌6، ص‌623.
[77]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌568.
[78]. همان، ج‌8، ص‌283؛ فتح القدير، ج‌4، ص‌377.
[79]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌156؛ التفسير الكبير، ج‌13، ص‌188.
[80]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌156؛ كنزالدقايق، ج‌6، ص‌47.
[81]. التبيان، ج‌7، ص‌504؛ تفسير ابن كثير، ج‌3، ص‌337؛ الميزان، ج‌15، ص‌239.
[82]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌279؛ زبدة البيان، ص‌408؛ بحارالانوار، ج‌4، ص‌196.
[83]. التبيان، ج‌6، ص‌339؛ الصافى، ج‌4، ص‌23.
[84]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌798؛ الصافى، ج‌3، ص‌283؛ تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌111.
[85]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌90؛ بحارالانوار، ج‌81، ص‌121؛ الميزان، ج‌18، ص‌127.
[86]. مجمع البيان، ج‌8، ص‌568.
[87]. التبيان، ج‌6، ص‌246؛ تفسير قرطبى، ج‌9، ص‌313؛ الميزان، ج‌11، ص‌347.
[88]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌34؛ الدر المنثور، ج‌4، ص‌57 ـ 58.
[89]. جامع‌البيان، ج‌18، ص‌229؛ مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌246 ـ 247؛ رياض الصالحين، ص‌404.
[90]. معانى الاخبار، ص‌163؛ وسائل‌الشيعه، ج‌12، ص‌81؛ بحارالانوار، ج‌73، ص‌5.
[91]. المستدرك، ج‌2، ص‌436؛ نيل‌الاوطار، ج‌2، ص‌164؛ احكام القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌434.
[92]. جامع‌البيان، ج18، ص230؛ تفسيرقرطبى، ج12، ص‌318.
[93]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌247؛ حاشيه رد المحتار، ج‌6، ص‌734؛ روضة الطالبين، ج‌7، ص‌433.
[94]. وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌81؛ بحار الانوار، ج‌73، ص‌3؛ الصافى، ج‌3، ص‌450.
[95]. تفسير قمى، ج‌2، ص‌109؛ نورالثقلين، ج‌3، ص‌627؛ بحارالانوار، ج‌73، ص‌3.
[96]. جامع‌البيان، ج‌18، ص‌146 ـ 149؛ مجمع البيان، ج‌7، ص212؛ الموسوعة الفقهيه، ج‌2، ص‌199.
[97]. جامع‌البيان، ج‌18، ص‌146 ، 149؛ مجمع البيان، ج‌7، ص‌213؛ الميزان، ج‌15، ص‌110.
[98]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌213؛ الكافى، ج‌5، ص‌528؛ وسائل الشيعه، ج‌20، ص‌216.
[99]. مجمع البيان، ج‌7، ص‌213؛ الدرالمنثور، ج‌5، ص‌38.
[100]. التفسير الكبير، ج‌10، ص‌211؛ سبل السلام، ج‌4، ص‌148.
[101]. مجمع‌البيان، ج3، ص131؛ تذكرة‌الفقهاء، ج1، ص406؛ كشف الغطاء، ج‌1، ص‌292.
[102]. فتح‌البارى، ج11، ص5؛ حاشية ردالمحتار، ج6، ص‌734؛ سبل‌السلام، ج‌4، ص‌148.
[103]. منتهى‌المطلب، ج1، ص41؛ مختلف‌الشيعه، ج2، ص‌203؛ جامع المقاصد، ج‌2، ص‌355.
[104]. الام، ج‌1، ص‌234؛ بدائع الصنائع، ج‌1، ص‌264؛ نيل‌الاوطار، ج‌4، ص‌44.
[105]. التفسير الكبير، ج10، ص211 ـ 212، 214؛ تفسير بقاعى، ج‌2، ص‌292.
[106]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌192؛ فقه الكتاب والسنه، ج‌3، ص‌1372.
[107]. العروة الوثقى، ج1، ص715؛ مصباح‌الفقيه، ج2، ص‌423؛ مستمسك العروه، ج‌6، ص‌566.
[108]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌192 ـ 193.
[109]. جامع المقاصد، ج‌8، ص‌217؛ كفاية الاحكام، ص‌23.
[110]. زبدة البيان، ص‌103؛ مستند الشيعه، ج‌7، ص‌72؛ ذخيرة‌المعاد، ج‌2، ص‌365.
[111]. فقه‌الصادق(عليه السلام)، ج‌5، ص‌146.
[112]. الانتصار، ص‌153؛ نهاية الاحكام، ج‌1، ص‌518؛ غنائم‌الايام، ج‌3، ص‌232.
[113]. مختلف الشيعه، ج‌2، ص‌203 ـ 204؛ منتهى المطلب، ج‌1، ص‌313؛ نهاية الاحكام، ج‌1، ص‌518.
[114]. اعانة‌الطالبين، ج4، ص217؛ بدائع الصنائع، ج1، ص‌237؛ كشاف القناع، ج‌1، ص‌457.
[115]. المجموع، ج4، ص‌611؛ حاشية‌الدسوقى، ج‌1، ص‌194؛ اعانة‌الطالبين، ج‌4، ص‌217.
[116]. المجموع، ج4، ص‌610؛ روضة الطالبين، ج‌7، ص‌433؛ مغنى‌المحتاج، ج‌4، ص‌215.
[117]. مدارك الاحكام، ج‌3، ص‌475؛ ذخيرة المعاد، ج‌2، ص‌365؛ جواهرالكلام، ج‌11، ص‌104 ـ 105.
[118]. مصباح الفقيه، ج‌2، ص‌421.
[119]. مجمع‌الفائدة، ج‌3، ص‌117.
[120]. زبدة‌البيان،ص105؛ فتح‌البارى، ج11، ص5؛ تفسيرابن‌كثير، ج‌1، ص‌554.
[121]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌131؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌193؛ الدرالمنثور، ج‌2، ص‌605.
[122]. جامع‌البيان، ج‌5، ص‌259؛ مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌131؛ زبدة‌البيان، ص‌101.
[123]. الكافى، ج‌2، ص‌646؛ وسائل‌الشيعه، ج‌12، ص‌70.
[124]. بحارالانوار، ج‌81، ص‌314.
[125]. منتهى‌المطلب، ج1، ص293؛ تذكرة‌الفقهاء، ج1،ص125؛ رياض المسائل، ج‌1، ص‌171.
[126]. المجموع، ج‌3، ص‌467؛ فتح الوهاب، ج‌1، ص‌80؛ الاقناع، ج‌1، ص‌126.
[127]. تفسير قرطبى، ج‌14، ص‌233؛ احكام القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌484؛ ذخيرة المعاد، ج‌2، ص‌289.
[128]. حاشية ردالمختار، ج1، ص556؛ فتح‌القدير، ج4،ص301؛ الحدائق، ج‌8، ص‌408.
[129]. تفسيرقرطبى، ج14، ص233؛ البحر الرائق، ج‌1، ص‌530؛ كنزالعرفان، ج‌1، ص‌133.
[130]. تحفة الاحوذى، ج5، ص188؛ فيض‌القدير، ج1، ص483.
[131]. فقه الكتاب والسنه، ج‌3، ص‌1375.
[132]. احكام القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌571.
[133]. مسالك الافهام، ج‌3، ص‌77؛ فقه الكتاب والسنه، ج‌3، ص‌1376؛ فتح البارى، ج‌11، ص‌33.
[134]. الكافى، ج‌2، ص‌649؛ وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌77؛ بحارالانوار، ج‌59، ص‌63.
[135]. صحيح مسلم، ج‌7، ص‌5؛ الجامع الصغير، ج‌2، ص‌728؛ كنزالعمال، ج‌9، ص‌129.
[136]. تفسير قرطبى، ج‌11، ص‌111 ـ 112؛ فتح‌البارى، ج‌11، ص‌33.
[137]. الكافى، ج‌2، ص‌650؛ وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌83 ـ 84؛ احكام‌القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌571.
[138]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌196؛ فقه الكتاب والسنه، ج‌3، ص‌1376؛ منهاج الصالحين، ج‌1، ص‌399.
[139]. صراط‌النجاة، ج1، ص‌448؛ تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌196؛ زبدة‌البيان، ص‌105.
[140]. فتح البارى، ج‌11، ص‌35.
[141]. جامع البيان، ج‌5، ص‌258؛ زبدة البيان، ص‌101؛ ذخيرة‌المعاد، ج‌2، ص‌364.
[142]. صحيح مسلم، ج‌7، ص‌123؛ الكافى، ج‌2، ص‌649؛ وسائل‌الشيعه، ج‌12، ص‌77.
[143]. صحيح مسلم، ج‌7، ص‌121 ـ 122؛ احكام القرآن، جصاص، ج‌3، ص‌452؛ زبدة‌البيان، ص‌101.
[144]. الكافى، ج‌2، ص‌649؛ وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌77؛ نورالثقلين، ج‌1، ص‌526.
[145]. وسائل الشيعه، ج‌12، ص‌84؛ مشكاة الانوار، ص‌348؛ نورالثقلين، ج‌2، ص‌276.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها