0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلام، بهترین هدیه اسلامی

سلام، بهترین هدیه اسلامی

فرج الله فرج اللهی

سلام و تحیت، پیام‏آور سلامت و امنیت و آشتی و دوستی و محبت است؛ سلام نشانه آسودگی از خطرها و کدورتها است. و در یک کلام: سلام، سلامت می‏آورد.
در میان همه امتها و اقوام و طوایف، چه گذشتگان و چه معاصرین؛ چه زمان جاهلیت یا چه عصر الکترونیک و ارتباطات، به هنگام برخورد با یکدیگر برای خود تحیّت و تعارف و احترامی داشته و دارند. منتها خود در گفتار و عمل، انواع و اقسام گوناگون دارد مانند: برداشتن کلاه، دست بلند کردن، سر فرود آوردن، زانو زدن، (مخصوصا در برابر بزرگان و شاهان و....) و یا گفتن کلماتی به فراخور آداب و رسوم هر قوم و طایفه‏ای که حاکی از خضوع و خشوع و احترام اشخاص در برابر یکدیگر و کوچکترها در مقابل بزرگترها و... که رائج بین مردم در اعصار گوناگون بوده و هست با آداب و سنن گوناگون و ملتهای مختلف اعم از سیاه و سفید و سرخ و زرد و...
اسلام که خود دین صلح و آشتی و محبت و مودّت بوده و همیشه پیروان خود را به این امر مهم دعوت کرده، طرز برخورد با اشخاص را به بهترین وجه بیان کرده و روشن ساخته است که جایگاه تحیت در اسلام چیست، و چه کسانی باید آغازگر این مهم باشند؟ و آیا مانند زمان جاهلیت (جاهلیت قرون وسطائی یا عصر ارتباطاتی)، باید همیشه ضعفا و کوچکترها و بی‏پولها و... به بزرگان و قدرتمندان و پولداران و صاحبان اسم و رسم احترام بکنند یا اسلام در این مورد تعریف دیگری دارد؟

سلام، تحیت اسلامی

برخلاف آداب و رسوم اکثر مردم جهان در گذشته و حال که احترامشان بر همدیگر، بیشتر احترام و تحیت ارباب رعیتی یا نوکر و آقائی و یا شاه و گدائی می‏باشد، تحیّت و احترام در ادیان الهی بالاخص اسلام، در سطح عالی روحی و روانی و روانشناسی طراحی شده و حاکی از سلامت و ایجاد آرامش و امنیت می‏باشد چرا که دستور اسلام هنگام ملاقات و برخورد انسانها با همنوعان خود، لفظ «تحیت» و «سلام» است. وقتی کسی به دیگری سلام می‏کند، در واقع به طرف مقابل می‏فهماند که از طرف من در امانی و یا خدا تو را از تمام بلیات و زشتیها حفظ کند و آرزوی سلامت تو را دارم و زنده باشی.
راستی غیر از اسلام در کدام مکتب اعم از مادی و معنوی دیده شده که احترام انسانها هنگام برخورد با یکدیگر تا ا ین اندازه با الفاظ لطیف و روحبخش و محبت‏آمیز و مایه صلح و دوستی آغاز شده باشد؟ اسلام در این مورد آنقدر پیش می‏رود که اگر کسی بدون این‏که سلام بگوید، شروع به سخن گفتن کند، جواب ندهید چنانکه پیشوای اسلام می‏فرماید:
«فَمَن بدأ بِالکلامِ قبلَ السَّلام فَلا تُجیبُوهُ».
«هرکس پیش از سلام، سخن گفتن آغاز نماید، پاسخ ندهید»(1).
همچنین فرمود: نزدیکترین مردم به خدا و پیامبر کسی است که سخن خود را با سلام شروع نماید: «إِنَّ اَولیَ النّاسِ بِاللّهِ و بِرَسُوله مَن بدءَ بِالسّلام»(2).
«نزدیک‏ترین مردم به خدا و پیامبرش، کسی است که سخن خود را با سلام آغاز نماید».
باز نقل شده است که رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به انس فرمود:
«یا أنس سَلِّم علی مَن لقَیتَ یزید اللّه فِی حسناتِکَ و سلَّمْ فی بیتِکَ یزید اللّه فی برکتک»(1).
«ای انس هرکس را ملاقات کردی سلام کن که خدا بر حسنات تو می‏افزاید و [هروقت]به خانه خود وارد شدی سلام کن که خدا برکت خانه‏ات را زیاد می‏کند».
چنانکه از فرمایش رسول گرامی اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله استفاده می‏شود، باید به همه سلام کرد مگر جاهائی که استثناء شده که انشااللّه در شماره آینده تحت عنوان «سلام از دیدگاه اهل بیت علیهم‏السلام » خواهد آمد.
می‏بینیم حتی انسان هنگام ورود به خانه خود هم بهتر است سلام کند. در مقابل، توصیه شده است که جواب سلام را به بهتر از الفاظی که طرف سلام کرده یا حداقل مثل آن لفظ بدهد. چنانکه در آیه شریفه 86 سوره نساء می‏خوانیم: «و إِذا حُیِّیْتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسنَ مِنْها أوْ رُدُّوها...»(2).
«هرگاه به شما تحیت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا(لااقل) به همانگونه پاسخ گوئید....».

تحیّت چیست؟

تحیت در لغت از ماده «حیات» و به معنی دعا برای حیات دیگری کردن است خواه این دعا به صورت «سلام علیک»(خدا تو را به سلامت دارد) و یا «حیّاک اللّه»(خدا تو را زنده بدارد) و یا مانند آن باشد ولی معمولاً این کلمه هر نوع اظهار محبتی را که افراد به وسیله سخن با یکدیگر می‏کنند، شامل می‏شود که روشنترین مصداق آن همان موضوع سلام کردن است.
همچنین از تفاسیر استفاده می‏شود اظهار محبتهای عملی نیز در مفهوم (تحیت) داخل است چنانکه در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر علیه‏السلام نقل شده «المرادُ بالتحیّة فی الآیة السّلام و غیره من البِرّ»: منظور از تحیت در آیه(1)، سلام و هرگونه نیکی کردن است.
یکی از کنیزان امام حسن مجتبی علیه‏السلام به آن حضرت گلی اهدا کرد، امام در برابر آن گل، کنیز را آزاد کرد. عرض کردند: ارزش یک شاخه گل آزادی کنیز بود؟ آن حضرت با استناد به آیه شریفه فرمود: ادب ما ایجاب می‏کند که پاسخ محبت را به بهترین وجه بدهیم(2).

سلام و تحیت از دیدگاه قرآن

در قرآن مجید به مناسبتهای گوناگون آیاتی در این زمینه وارد شده و با الفاظی همچون «تحیت» و «سلام» آمده و وظائف اشخاص را نسبت به همدیگر درباره سلام و اینکه چگونه سلام کنند و به چه کسانی سلام کنند و طرز پاسخ سلام دیگران چیست، یاد داده و به بهترین وجه بیان کرده است.
آیه فوق همان‏طور که اشاره شد، گرچه معنی وسیعی دارد، اما یک مصداق روشن آن سلام کردن است بنابر طبق این آیه همه مسلمانان موظّفند که سلام را به‏طور عالیتر و یا لااقل مساوی جواب گویند چرا که سلام کردن مستحب و جواب آن واجب است(3).
اینک آیات:
«و إذا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بأَحسنَ مِنها أَوْ رُدُّوها...»(4)
«هرگاه به شما تحیت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا(لااقل) به همانگونه پاسخ گوئید....».
«..و َتَحِیَّتُهُم فِیها سِلامٌ...»(1).
«گفتار(و دعای) آنها(بهشتیان) در بهشت این است که: «خداوندا، منزّهی تو»! و تحیت آنها در آنجا سلام؛ و آخرین سخنشان این است که: «حمد، مخصوص پروردگار عالمیان است!».
«وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلنا بِابراهِیمَ بِالبُشْری قالُوا سلاما قال سلامٌ...»(2).
«فرستادگان ما[= فرشتگان] برای ابراهیم بشارت آوردند، گفتند: «سلام!» (او نیز) گفت: «سلام» و..».
و نَبِّئْهُمْ عَن ضَیفِ ابراهیمَ* إِذْ دَخلُوا علیهِ فقالُوا سلاما...»(3).
و به آنها(مردم) از مهمانهای ابراهیم خبر ده! هنگامی که بر او وارد شدند، گفتند: سلام».
«...یَقُولُون سلامٌ علیکُمْ ادْخُلُوا الجَنَّةَ بِما کُنتُم تَعْمَلُون»(4).
«همانها که فرشتگان(مرگ) روحشان را می‏گیرند در حالی که پاک و پاکیزه‏اند؛ به آنها می‏گویند: «سلام بر شما!» وارد بهشت شوید...».
«قال سلامٌ علیکَ سَأَسْتَغْفِرُ لکَ رَبِّی»(5).
«ابراهیم(به پدرش) گفت: «سلام بر تو! من به زودی از پروردگارم برایت تقاضای عفو می‏کنم....».
«لا یسْمَعُونَ فِیها لغوا الاّ سلاما....»(6).
[بهشتیان] در آنجا هرگز گفتار لغو و بیهوده‏ای نمی‏شنوند؛ و جز سلام در آنجا سخنی نیست...».
«....فإذا دَخَلْتُمْ بُیوتا فَسَلِّمُوا علی أَنْفُسِکُمْ تَحیَّةً مِن عند اللّه مُبارکاطیَّبةً...»(1).
«..و هنگامی که داخل خانه‏ای شدید، بر خویشتن سلام کنید، سلام و تحیتی از سوی خداوند، سلامی پر برکت و پاکیزه!».
«... و إذا خاطَبَهُمُ الجاهِلُونَ قالُوا سلاما*.... و یُلّقُونَ فِیها تحیَّةً و سلاما»(2).
«.. و هنگامی که جاهلان آنها(بندگان خدای رحمان) را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می‏گویند(و با بی‏اعتنایی و بزرگواری می‏گذرند. آری آنها(بندگان خدا) هستند که درجات عالی بهشت در برابر شکیباییشان به آنان پاداش داده می‏شود، و در آن، با تحیت و سلام روبه‏رو می‏شوند».
«تحِیَّتُهُم یَومَ یَلقَونَهُ سلامٌ»(3)
«تحیت آنان(مؤمنان) در روزی که او(خدا) را دیدار می‏کنند، سلام است؛... و برای آنها پاداش پرارزشی فراهم ساخته است».
«اِلاّ قیلاً سلاما سلاما»(4). «تنها چیزی که(بهشتیان) می‏شنوند، سلام است».
چنانکه از این آیات استفاده می‏شود سلام؛ نه تنها تحیّت و هدیه و شعار مؤمنان و خوبان در دنیا می‏باشد، بلکه تحیت و هدیه اهل بهشت هم می‏باشد. متأسفانه در جامعه اسلامی ما گرچه بعضیها آن را به فراموشی سپرده‏اند.
رهبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به همه سلام می‏کرد حتی به کودکان و بردگان. و در سلام کردن سبقت می‏جست به‏طوری که اگر کسی می‏خواست پیشدستی کند و به پیامبر زودتر از آن حضرت سلام دهد، مشکل بود.

پی نوشت ها:

1. اصول کافی، ج2، ص 469، باب التسلیم.
2. بحارالأنوار، ج76، ص 12.
1. همان، ص 3.
2. نساء: 86.
1. 86 نساء.
2. تفسیر نمونه، ج4، ذیل آیه 86 سوره نساء.
3. تفسیر نمونه، ذیل آیه 86 سوره نساء.
4. نساء: 86.
1. یونس: 10.
2. هود: 68 و 73.
3. حجر، 51 و 52.
4. نحل: 32.
5. مریم: 47.
6. مریم: 62.
1. نور: 61.
2. فرقان: 63 و 75.
3. احزاب: 44.
4. واقعه: 26.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلام و تحيت در قرآن

سلام و تحيت در قرآن

خليل منصوري
مفهوم سلام و تحيت

دورود و يا دورباد در زبان پارسي به معناي دور شدن بيماري و مرگ از ساحت شخص است. هركسي در ديدار نخست خويش با اعلان خشنودي و رضايت از سلامتي كس ديگر با دل و زبان از خداوند خواهان سلامتي فرد و دوري بيماري و مرگ تا ديدار آينده است. در زبان عربي واژه سلام و سلامت به معناي صلح و دوري از هر نقص به كار رفته است
.
واژه ديگري كه در عربي به معنا و مفهوم اصطلاحي سلام به كار مي رود، واژه تحيت است. تحيت برگرفته از واژه حيات و به معناي درخواست از خدا براي بقا و زندگي ديگري است. اين واژه بيشترين كاربرد را در معناي اصطلاحي سلام متعارف دارد.
در زبان پارسي نيز معادل اين واژه از ديرباز به كار مي رفته است كه همان زنده باد است. هرگاه كسي به ديگري مي رسيد پس از دورود و دورباد واژه زنده باد را براي درخواست زندگي جاويد و دراز براي ديگري خواهان مي شد.
به كار بردن جملات دعايي در همه جا از مسايل طبيعي و پديده هاي عادي اجتماعي است. اين جملات دعايي افزون بر كاركرد دعايي، همبستگي اجتماعي را افزايش مي دهد و الفت و محبت را در ميان مردمان و جامعه تقويت مي كند و باعث مي شود تا خوشي و خرمي در زندگي فزوني يابد.(نور آيه 61) و بركات و خير مادي و معنوي در جامعه گسترش يابد. (نور آيه61) مقاله حاضر نگاهي هرچند كوتاه به موضوع سلام و دورود فرستادن و فضيلت آن در قرآن دارد.

اقسام سلام و تحيت

در قرآن و آموزه هاي آن براي سلام به جهات مختلف اقسامي بيان شده است. مي توان از سه نوع از سلام سخن گفت: سلام خوف و سلام طمع و سلام محبت. به سخني ديگر همان گونه كه مي توان براي پرستش و عبادت خدا، اين سه قسم را تصور كرد، براي سلام نيز مي توان سه قسم ياد شده را ترسيم نمود.

1- سلام خوف

از اين رو گاه فردي به جهت خوف از شخصي به وي سلام مي كند و مي كوشد تا از دست و زبان و اعمال و رفتار آن شخص در امان باشد. اين سلام به معناي اعلان صلح است.
در زندگي معمولي ما بارها اتفاق افتاده است كه به شخصي ظالم سلام كرده ايد و در پاسخ اعتراض دوستان، به مسأله در امان ماندن از شرش اشاره نموده ايد.
در قرآن نيز اعلام صلح نسبت به مخالفان و دشمنان امري است كه به صورت يك آموزه دستوري به مؤمنان تعليم و آموزش داده شده است.
قرآن به مؤمنان مي فرمايد كه براي در امان ماندن از شر زباني و عملي مخالفان هرگاه با ايشان روبه رو شديد به ايشان اعلان سلام و صلح كنيد و بيان نماييد كه از سوي ما هيچ خطري وجود ندارد و ما خواهان صلح و صفا هستيم.
مؤمن هنگامي كه با مخالفان جاهل مواجه مي شود و ترس آن وجود دارد كه مخالف جاهل گمان كند از سوي مؤمن آسيبي ممكن است به وي برسد، با اعلان صلح و سلامت مي كوشد تا چنين تصوري را از ذهن مخاطب دور سازد: » و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(فرقان آيه63)
اين شيوه را فرشتگان نيز به كار برده اند. آنان كه به شكل مرداني غريب و نا آشنا برحضرت ابراهيم وارد شده بودند، براي آن كه آن حضرت از ايشان نهراسد و گمان دشمني نبرد بر آن حضرت سلام مي كنند تا بدين وسيله خوف را از مخاطب بزدايند و به وي اعلان صلح و دوستي دهند: اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال انا منكم وجلون؛ هنگامي كه فرشتگان بر ابراهيم درآمدند، بي درنگ گفتند: سلام. آن حضرت گفت من از شما هراسانم.(حجر آيه52)
در آيه 25 سوره ذاريات بيان مي كند كه علت اين ترس، ناشناس بودن مهمان بود. اين ترس هرچند با سلام كاهش يافت ولي هنگامي كه آنان دست به غذا نبردند آن حضرت را خوف دربر گرفت و مسايلي پيش آمد كه اين جا محل نظر ما نيست.
به هر حال يكي از علل سلام از سوي گوينده آن رهايي از خوفي است كه در او وجود دارد و نسبت به شنونده آن، احساس ترس و خوف دارد و يا احساس مي كند مخاطب از وي مي هراسد بنابراين براي رهايي از اين خوف و حالتي كه ميان دو طرف وجود دارد اعلان سلام و صلح و صفا مي شود.
نمونه اين گونه ترس حتي در ميان تازه مسلمانان وجود داشته است. به اين معنا كه زماني كه اسلام قدرت برتر جزيره عربي شد و همگان گروه گروه به سوي اسلام روي آوردند، برخي از مؤمنان داراي سابقه به كساني كه تازه مسلمان شده بودند شك مي كردند كه آنان براي رهايي از مرگ و قدرت اسلام ايمان آورده اند و با سلام و تحيت گويي مي كوشند خود را مسلمان وانمود كنند بنابراين وقتي سلام مي كردند، برخي با آنان مخالفت مي ورزيدند و مي گفتند كه شما مسلمان نيستيد و تنها از ترس جان سلام مي كنيد. قرآن به اين مسأله و بحران اجتماعي كه در آغازين روزهاي قدرت گيري اسلام پيش آمده توجه مي دهد و با بيان گزارشي از موضوع، دستور چگونگي برونرفت از اين معضل را بيان مي دارد. خداوند در قرآن مي فرمايد: ولا تقولوا لمن القي اليكم السلام لست مؤمنا؛ به كساني كه به شما سلام مي كنند نگوييد شما مسلمان نيستيد. (نساء آيه94) در اين آيه به خوبي نشان داده شده است كه برخي براي رهايي از ترس سلام مي كردند و سلام ايشان از روي ترس از مسلمانان بود. بنابراين به مسلمانان مي فرمايد كه در برابر اين گونه سلام ها، شما اصل را بر پذيرش اسلام از سوي آنها قرار دهيد و نگوييد كه شما مسلمان نيستيد.
نكته ديگري كه از اين آيه استفاده مي شود آن است كه سلام به عنوان نمادي ديني و نشانه اي از اسلام در ميان افراد جامعه شيوع يافته بود به گونه اي كه هر كس سلام مي كرد به عنوان مسلمان شناخته و از فوايد آن بهره مند مي شد. اين بهره مندي از فوايد اسلام با بيان سلام و تحيت موجب شده بود كه برخي سوءاستفاده ها از سوي برخي از كافران صورت پذيرد.
مسلمانان براي جلوگيري از سوءاستفاده كافران گاه به مقابله برمي خاستند و آنان را متهم به سوءاستفاده مي كردند. در اين زمان بود كه جامعه با مشكلي جدي مواجه شد. برخي نگران بودند كه از اين نشانه سوءاستفاده شود و برخي ديگر براي سوءاستفاده به سلام رو مي آورند و تشكيك در جامعه افزايش يافت و مردمان نسبت به يك ديگر به شك و ترديد افتادند. گرايش گسترده به اسلام و انبوه مسلمانان موجب مي شد كه نتوان به درستي از اسلام واقعي آوردن و يا نياوردن آنان آگاه شد. از اين رو نياز به راهي براي خروج از معضل بود. راهي كه بتواند الفت و انس در جامعه را افزايش دهد. در اين جاست كه خداوند دستور مي دهد كه هر كس سلام كرد و اعلام اسلام و صلح كرد با او به عنوان مسلمان و خواهان صلح و صفا برخورد كنيد. اين گونه شد كه اين بحران اجتماعي نيز حل شد و مسلمانان كسي را متهم به دروغ نكردند و به ظاهر اعلان اسلام و نشانه سلام اكتفا كردند.

2- سلام طمع

قسم ديگر از اقسام سلام، سلام طمع است. به اين معنا كه فردي براي كسب منفعت به مخاطب سلام مي كند تا از سوي وي نعمتي به او برسد: و لقد جاءت رسلنا بالبشري قالوا سلاما قال سلام؛ هنگامي كه فرستادگان ما با مژده اي نزد ابراهيم آمدند گفتند سلام و آن حضرت پاسخ سلامشان را داد.(هود آيه69)

3- سلامت محبت

نوع سوم سلام، سلام محبت است. اين سلام ويژه مؤمنان است. خداوند گزارش مي كند كه مؤمنان در بهشت هرگاه بر يك ديگر وارد مي شوند سلام مي كنند. بلكه از آنان جز سخنان نيكو و سلام و صلح شنيده نمي شود و از سخنان لغو و بيهوده اعراض مي كنند.(مريم آيه 62)

كاركرد تحيت و سلام

سلام به معناي رهايي از بلا و بيماري و نقصان است. انسان سالم كسي است كه دچار بيماري جسمي و روحي نيست. سلامت امري است كه همگان طالب آن هستند و مي كوشند آن را به دست آورند.
در زندگي دنيايي، انسان گرفتار انواع و اقسام بلايا و بيماري است كه مي خواهد از آنها رهايي يابد. در قرآن بيان شده است كه يكي از نام هاي خداوند سلام است. سلام به معناي رهايي از هر نقص و عيب و بيماري و بلايي است. خداوند با بيان اين كه هرگاه با يك ديگر مواجه شديد از خدا بخواهيد تا با اسم سلام بر طرف مقابل ظاهر شود و او را از بيماري و بلا و نقص برهاند چنان كه هنگامي كه حضرت ابراهيم(ع) در آتش انداخته شد، خداوند با نام سلام بر او ظاهر شد و به آتش فرمان داد كه براي او كمال و سلامتي باشد نه آن كه وي را به نقص و بيماري بگيرد.(انبياء آيه69)
ما همواره از خدا خواهان آنيم كه ما را به نام سلام بگيرد و در تمام حالات تحت اين نام قرار گيريم؛ چنان كه پيامبران بزرگش را چنين كرد. در گزارش هاي قرآني آمده است كه خداوند به پيامبران بزرگش سلام مي فرستد از زمان تولد تا مرگ تا رستاخيز.(مريم آيات 15و 33) به هرحال در آموزه هاي اسلامي تحيت و سلام (زنده باد و درود و صلح خواهي) امر پسنديده اجتماعي است كه كاركردهاي گوناگون دارد.

جمعه 21 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سلام گفتمان بهشتيان

سلام گفتمان بهشتيان

احمد صادقي اردستاني

زبان،عضو كوچكي از اعضاي بدن انسان است.يكي از كارهاي آن بيان اسرار درون است.آن چه را در نهان داريم، با زبان ابراز و بيان مي‌كنيم، تا آن جا كه گفته‌اند:
تا مرد سخن نگـفته باشـد عيب و هنرش نهفته باشد1
زبان مي‌تواند: كينه‌ها، بدخواهي‌ها، كدورت‌ها و خصلت‌هاي زشتي را كه در نهان آدمي نهفته است با كلماتي بيان كند كه موجب ناراحتي و گرفتاري‌هاي خود انسان و سبب آزردگي ديگران را فراهم كند و نيز فتنه‌ها و آشوب‌ها و تيره بختي‌ها به وجود آورد.بدين جهت، پيامبر اسلام (ص) فرموده است:«بلاء الإنسان من اللّسان؛2بلا و گرفتاري انسان، از ناحيه زبان اوست.»
هم چنين آن حضرت فرموده:«فِتنَةُ اللّسان أشَّدُ مِن ضَربِ السَّيف؛فتنه و آشوب آفريني زبان، از ضربه شمشير شديدتر و خطرناك‌تر است.»3
امام علي (ع) هم فرموده:«المرءُ يعثِرُ بِرِجلِهِ فَيبريءُ وَ يعثِرُ بِلِسانِهِ فَيقطِعَ رأسُهُ؛انسان، با پاي خود مي‌لغزد و به زمين مي‌خورد(و احياناً پاي او مي‌شكند) امّا بهبودي مي‌يابد، ولي به وسيله زبان خود مي‌لغزد، امّا سر او قطع مي‌شود و به باد فنا مي‌رود!»4
به پاي دار شنيدم، ز قيچي فولاد زبان سرخ، سر سبز مي‌دهد بر باد
از سوي ديگر، اگر زبان از نيش زدن، دروغگويي، تهمت و ناسزاگويي مهار شود و بلكه با سخنان متين و سنجيده، دلسوزانه و خير خواهانه و كلمات عاقلانه و مؤدبانه و محبّت آميز سبب راهنمايي و ارشاد ديگران شود، غير از اين كه آسايش و آرامش خود انسان را فراهم آورده، موجب جلب محبّت و نفوذ در قلب ديگران نيز مي‌گردد.
رسول گرامي اسلام (ص) فرموده:«راحةُ الإنسان من حَبسِ اللّسان؛آسايش و راحتي انسان در حبس و مهار زبان است.»5
امام علي (ع) نيز فرموده است:«ما من شيءٍ أجلب لقلب الإنسان من اللّسان؛هيچ چيزي براي جلب و جذب قلب انسان‌ها، از زبان محبّت آميز مؤثرتر نيست.»6
حضرت زين العابدين مي‌فرمايد:«زبان انسان در هر صبحگاه، به سراغ ساير اعضاي بدن(چشم،گوش،دست و پا و…) مي‌رود و از آنها احوال پرسي مي‌كند، آنها جواب مي‌دهند:حال ما خوب است،اگر تو ما را به حال خويش واگذاري، بعد اضافه مي‌كنند:تو را به خدا، ما را به حال خود واگذار، زيرا ما به وسيله تو (اگر سكوت كني) پاداش دريافت مي‌داريم(و اگر ناروا بگويي) گرفتار و مجازات مي‌شويم!»7
امام باقر (ع) زبان را كليد خير و شر ناميده كه شخص مؤمن وظيفه دارد، همانطور كه طلا و نقره و جواهرات قيمتي خود را در صندوق مي‌گذارد و حفظ مي‌كند، زبان خويش را هم بايد از لغزش و ناروا گويي حفظ نمايد.8
زبان مي‌تواند، با نارواگويي و ماجرا جويي،زندگي خويش و ديگران را آشفته و تلخ نمايد و پريشاني و ناامني فردي و اجتماعي به وجود آورد، همانطور كه زبان محبّت آميز و خيرآفرين مي‌تواند، روح اعتماد و اطمينان، صلح و آرامش، مهر و محبّت و صفا و صميميت را تحكيم بخشد و در زندگي، طراوت و شادابي و زيبايي به وجود آورد كه در برخي از خانواده‌ها، محفل‌ها،اداره‌ها و كانون‌هاي اجتماعي مشاهده مي‌كنيم و لذت مي‌بريم و آرزو مي‌كنيم كه اي كاش!همه زبان‌ها محبّت آميز،آرامش بخش و صلح آفرين بودند و جامعه انساني به چنين «مدينه فاضله‌اي» دست مي‌يافت!
در بهشت كه همه نعمت‌ها در اختيار بهشتيان است، از جمله نعمت‌هاي بزرگ الهي «ادب گفتاري» زبان پاك و سالم و سخنان دل نشين، لذّت بخش و صفا آفرين است كه نماهايي از آن را مورد مطالعه دقيق قرار مي‌دهيم:

سلام و درود

سلام، دعا و درود است و طبق احاديث فراوان اسلامي كه از پيامبر اكرم (ص) و امامان معصوم نقل شده است، كساني داراي اين خصلت اخلاقي هستند كه از طرفي از خوي تكبّر و غرور و بخل پيراسته و از طرف ديگر به روح معرفت و دانايي و تواضع و فروتني آراسته باشند.9
اما در فضاي انساني و عطر آگين بهشت كه جايگاه مؤمنان و صالحان و پاكان و شايستگان است و اثري از خصلت‌هاي زشت حسد و بخل و كينه و كدورت يافت نمي‌شود، ادبيات و گفتمان آنان هم، جز سلام و درود و دعا چيزي نيست و هيچ سخن ناروا و ناسزايي به گوش نمي‌رسد.
قرآن كريم، چنين فضاي باصفا و لذّت بخشي را كه از سه عنصر فيزيولوژيكي، معنوي و عنصر انساني براي همگان (زنان و مردان و جوانان و كودكان) تشكيل مي‌شود، اين گونه ترسيم كرده است:

1. به هنگام ورود

يكي از نام‌هاي خدا سلام است10 خداوند، مؤمنان را به «دارالسّلام» بهشت دعوت مي‌كند.11
و برخي از مؤمنان هم، در دنيا چنان پاكيزه و سالم زندگي كرده و با عبادت و اطاعت خدا و خدمت به خلق، به تعالي و تكامل انساني رسيده‌اند كه وقتي مرگ آنان فرا مي‌رسد و بايد قبض روح شوند و از اين جهان به جهان ديگر منتقل شوند، به بيان قرآن، فرشتگان الهي بر آنان وارد مي‌گردند و مي‌گويند:«سلام بر شما، وارد بهشت شويد، به خاطر اعمال نيكي كه انجام داده‌ايد».(سوره نحل، آيه 32)
پس از ورود به بهشت هم، گاهي فرشتگان از هر دري به ديدن و احوال پرسي آنان مي‌آيند و مي‌گويند:«سلام عَلَيكُم بما صَبَرتُم، فَنعمَ عقبي الدّار؛سلام بر شما، به خاطر صبر و شكيبايي‌هايي كه (در دنيا در برابر مصايب و خويشتن داري از گناه و آلودگي‌ها) داشته‌ايد، اكنون چه پايان (نامه و سرنوشت) خوبي داريد و چه سراي جاويداني نصيب شما شده است».(سوره رعد، آيه 24)

2. در غرفه‌هاي بلند

پاكان و نيكان، پس از ورود به بهشت، در غرفه‌ها و بالاخانه‌هاي زيبا كه بر منظره‌هاي زيبا و چشم نواز و لذّت بخش اشراف دارد، ساكن مي‌شوند كه صحنه بسيار دل نشين و آرام بخشي را براي آنان فراهم مي‌آورد و گويا در همين غرفه‌هاست كه با «شراب طهور» كه هيچ گونه مستي و بي‌هوشي ندارد، با احترام از آنان پذيرايي مي‌شود.قرآن كريم،درباره اين گونه مؤمنان مي‌فرمايد:«اولئك يجزَونَ الغُرفَةَ بِما صَبَروُا وَ يلقونَ فيها تَحِيةً وَ سَلاماً؛به آنان، به خاطر صبر و شكيبايي‌ها، غرفه و بالاخانه پاداش داده مي‌شود و در آن جا با تحيت و سلام با يك ديگر ملاقات مي‌كنند و در آن جا استقرار مي‌يابند كه جايگاه (جاويدان) و خوبي است».(سوره فرقان، آيات 75 و 76)
درباره حال و هواي معنوي و فضاي لذّت بخش انساني بهشت نيز قرآن مي‌فرمايد:«يتَنازَعُونَ فيها كأساً لا لَغو فيها و لا تأثيم…؛آنان ، جام‌هاي پر از شراب طهور را با شوخي و مزاح، از دست يكديگر مي‌گيرند كه نه مستي و بيهوده گويي دارد و نه مرتكب گناه و لغزش و انحرافي مي‌شوند و خدمتگزاران نوجوان بهشتي، پيوسته براي خدمت آنان گردش مي‌كنند كه مانند مرواريدهاي در صدف مي‌باشند و آنان در كنار هم، از وضع گذشته خويش پرس و جو مي‌كنند و در آرامش زندگي مي‌نمايند و در مقايسه با وضع دنيا مي‌گويند:ما قبل از اين، در خانه‌هاي خود هم، خائف و ترسان بوديم!(سوره طور،آيه23-26)

3.‌بر تخت‌هاي زيبا

پس از آن،بهشتيان از لذت كاميابي در خانه‌ها و غرفه‌ها و بالاخانه‌ها اندكي خسته مي‌شوند، به فكر لذّت و آسايش بيشتر مي‌افتند و به فضاي باز مي‌روند و در سايه درختان زيبا و سرسبز و در كنار نهرها و جويبارها، روي تخت‌هاي زيبا مي‌نشينند و با خيال راحت و آرامش لذت بخش،تكيه مي‌دهند و بدون اين كه كينه و حيله و كدورتي در دل داشته باشند، به گفتگوهاي سالم و با نشاط و دل نشين مي‌پردازند. قرآن كريم در اين باره فرموده است:«وَ نَزَعنا ما في صُدُورِهِم مِن غِلٍّ إخواناً علي سُرُرٍ مُتقابِلينَ؛آن چه را از كينه و ناراحتي در دل داشتند كنديم و برادرانه روي تخت‌ها، روبه روي هم نشينند و هيچ گونه نگراني ندارند.»(سوره حجر،آيه47)
هم چنين، قرآن درباره چنين صحنه با صفايي مي‌فرمايد:«مُتّكئين عليها مُتقابِلينَ… لا يسمَعُونَ فِيها لَغواً و لا تأثيماً إلاّ قيلاً سَلاماً سَلاماً؛مؤمنان در حالي كه بر تخت‌ها تكيه زده‌اند، رو به روي هم قرار دارند و در باغ‌هاي بهشت،سخنان لغو و بيهوده و سخنان باطل و گناه آلودي نمي‌شنوند و فقط چيزي كه مي‌شنوند، سلام است سلام.(سوره واقعه،آيه 16-26)

4. در همه جا

سراسر زندگي بهشتيان ، سرشار از طراوت و لذّت و صفاست.آنان در همه حالات و برخوردها به فرموده قرآن:«تحيتُهُم يومَ يلقونَهُ سَلام؛تحيت و درود آنان، آن گاه كه خدا را ملاقات و ديدار و احساس مي‌كنند، سلام است.»(سوره احزاب، آيه 44)
و نيز در ملاقات و برخورد با هم، خوش آمدگويي و دعا براي سلامت و جاوداني دارند و آن گاه هم كه در فضاي زندگي بهشتي،دوشيزگان تازه سينه برآمده و هم سن و سال آنان، با شراب‌هاي طهور بهشتي از آنها پذيرايي مي‌نمايند، به قدري فضا با صفا و لذّت بخش و اطمينان آور و خالصانه و پاك و بدون دغدغه است كه:«لايسمَعُونَ فيها لَغواً وَ لا كِذّاباً؛در آن جا، هيچ گونه سخن لغو، بيهوده، باطل، دروغ و غافل كننده از ياد خدا شنيده نمي‌شود».(سوره سباء، آيه 35)
بنابراين، همه گفتمان‌ها در فضاي انساني و شاد بهشت، به گونه‌اي است كه:
انسان‌هاي مؤمن و برگزيده، در آن سراي موعود، با سلام و سلامتي خواهي و دعاگويي خالصانه با هم برخورد مي‌كنند؛
فرشتگان الهي، با سلام و درود به آنان خوش آمدگويي دارند؛
و از همه برتر و بالاتر، از ناحيه پروردگار رحيم و مهربان هم به آنها سلام داده مي‌شود:«سَلام قولاً مِن ربٍّ رَحيم»ٍ(سوره يس،آيه58)

پاورقيها:

1. گلستان سعدي، ص 21.
2 و 3. بحارالانوار، ج 68، ص 286.
4. بحارالانوار، ج 68، ص 293.
5. بحارالانوار، ج 68، ص 286.
6. غرر الحكم، ص 231.
7. اصول كافي، ج 2، ص 115،بحارالانوار، ج 68، ص 278، مجموعة الأخبار، ص 263.
8. تحف العقول، ص 218.كافي،ج 2، ص 114. بحارالانوار، ج 68، ص 301.
9.كنزالعمال، ج 9، ص 117، بحارالانوار، ج 73، ص 3 تا 12.
10. سوره حشر، آيه 23.
11. سوره يس، آيه 25، سوره انعام، آيه 127.
جمعه 21 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : سلام چراغ سبز آشنایی

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بررسی مفاهیم و مواضع سلام و مشتقات آن در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : نقش تربیتی سلام در قرآن و روایات

 

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  12:17 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : فرهنگ سلام از منظر قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الحریة و الاسلام و الحکم فی الاسلام

 

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : دارالسلام در قرآن و راه رسیدن به آن

دریافت فایل pdf

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي صدق از ديدگاه قرآن

بررسي صدق از ديدگاه قرآن

دكتر محمدحسين-دكتر امير -مهرداد برومند، جودوي و عباسي
مقدّمه

«صدق» و مفاهيم مرتبط با آن از مباحث اصلي علم اخلاق به شمار مي آيند كه اهميت و جايگاه آن در سلوك فردي و روابط اجتماعي بر هيچ كسي پوشيده نيست. صدق در لسان قرآن، از دو زاويه قابل بررسي است. از اين رو، اين مقاله نيز به دو بخش اصلي تقسيم گرديده است: در بخش اول، صدق خبر، مستقل از نيت و هدف گوينده آن مطرح است كه اين معني از صدق، قابل انطباق با مفهوم راستگويي و دروغگويي و نيز ارزش گذاري صحيح و غلط بر روي گزاره هاست. در اين بخش، تطابق اخبار و اقوال با امر واقع و نيز حقيقت نزد خداوند سنجيده شده، در مورد اتصاف گزاره ها به صدق يا كذب سخن گفته شده است.
در بخش دوم، صدق معناي رفتاري به خود مي گيرد; چنان كه به مفاهيمي نظير ايمان، تقوا و وفاي به عهد نزديك مي شود. به بياني ديگر، صدق در اين بخش پيش از آنكه به صدق و كذب گزاره ها از جهت تطابق با واقعيت بپردازد، به نيات و اهداف انسان ها در برخورد با يكديگر مربوط مي شود.

1. صدق خبري (تطابق با واقع)

معناي اصلي و متداول تر صدق در رابطه با خبر يا گفتار، قابل بررسي است. يك سخن وقتي مي تواند صادق باشد كه با واقع تطبيق كند. به عبارت ديگر، هر گاه خبري مطابق با حقيقت باشد، صادق و چنان چه مطابق با آن نباشد، كاذب ناميده مي شود. اين همان معياري است كه موجب اتصاف فرد به عنوان راستگو يا دروغگو در عرف رايج است.
بررسي آيات مربوط به صدق با توجه به قائل اخبار يعني خدا و انسان ها صورت مي گيرد. انسان ها نيز در ميان خود به دو گروه پيامبران و انسان هاي عادي تقسيم مي شوند; زيرا اهميت مسئوليت خطير گروه اول لوازمي از جمله صدق را به همراه دارد كه آنان را به كلي در اين زمينه از ديگران متمايز مي سازد.

الف. قول و اخبار خداوند

قول خداوند: گفتار خداوند صادق است، اما بديهي است كه در ظاهر شباهتي بين گفتار خدا و انسان نيست; زيرا در مورد انسان تطابق يا عدم تطابق الفاظ و كلماتي كه از دهان او خارج مي شود، ملاك صادق يا كاذب بودن وي قرار مي گيرد. اما مراد از قول يا گفتار خداوند، هر آن چيزي است كه از جنس الفاظ و عبارات بوده، منسوب به او باشد. بنابراين، قول خداوند در دو قسمت مورد بررسي قرار مي گيرد: اولا، آياتي كه صدق گفتار را بدون هيچ واسطه اي به خداوند نسبت داده، او را صادق مي نامد. ثانياً، آياتي كه دال بر صدق واسطه هاي الهي، اعم از فرشتگان و كتاب هاي آسماني است.
قول بيواسطه: مسئله صدق در روابط بين دو موجود به قدري اهميت دارد كه خداوند براي تأكيد هر چه بيشتر بر روي تحقق نظام جزا و پاداش، خود را راستگوترين معرفي مي كند: «الله كه هيچ خدايي جز او نيست، حتماً شما را در روز قيامت، كه ترديدي در آن نيست، جمع مي كند و چه كسي از خدا راستگوتر است؟»1 در اين آيه، از جمع شدن همه انسان ها در روز قيامت با عبارت «ترديدي در آن نيست» خبر مي دهد كه هرگونه شكي را از اين مطلب مي زدايد. در پايان، با استفهامي كه متضمن معناي انكار است،2 وجود موجودي صادق تر از خداوند را رد مي كند، زيرا در اخبار او هيچ گونه كذبي راه ندارد; چرا كه لازمه آن نقص، و اين امر بر خداوند محال است.3
قول باواسطه: وحي راه ارتباط ميان خداوند و انسان هاست كه در آيات متعددي به صدق و حقانيت آن اشاره شده است. اساساً وحي به علت صدور از جانب حق مطلق، از جنس حق و حقيقت است. چنان كه آيات و معجزاتي كه پيامبران به عنوان صدق ادعاي خود ارائه كرده اند، حق ناميده شده است: «وقتي حق از جانب ما براي آن ها آمد گفتند: اين سحري آشكار است.»4
ملائكه نيز مأموران و كارگزاران خداوند هستند كه در بسياري از موارد سنت و اراده الهي از طريق آنان در عالم جاري مي گردد: «و بر آن ها فرشتگان سخت دلي هستند كه از اوامر خداوند سرپيچي نمي كنند و به هر چه امر مي شوند انجام مي دهند.»5 اين آيه و نظاير آن، دلالت بر اطاعت بدون عصيان و بي چون و چراي ملائكه در دنيا و در آخرت دارد.6
كتاب هاي آسماني نيز بهترين تجلي گفتار به حق خداوند در برابر مخلوقات است. چنان كه آيات قرآن، كه از جانب پروردگار جهانيان بر قلب مبارك رسول او نازل شده، حق است: «و آنچه از كتاب به تو وحي كرديم حق است.»7 قرآن بيان حقايق عالم از ديدگاه پروردگار آن است و از وقايعي خبر مي دهد كه يا رخ داده، يا در حال انجام است، يا به وقوع خواهد پيوست.
وعده خداوند: در مورد وعده الهي نيز آياتي وجود دارد كه بيانگر حقانيت آن است.
حقانيت وعده خدا در دنيا: در جريان داستان موسي(عليه السلام)، كه مادر به امر خدا كودك را داخل صندوق گذاشته، در آب رودخانه رها نمود، تنها اميد و دل خوشي او به وعده پروردگار بود كه خطاب به او فرمود: «ما او را به سوي تو باز مي گردانيم.»8 يعني دنبال اين عبارت، تمهيدات عمل به اين وعده تشريح و در نهايت، تعليل آن اين گونه بيان گرديد: «پس ما او را به مادرش بازگردانديم تا چشمش به ديدار موسي روشن شود و غمگين نباشد و بداند كه وعده خداوند حق است.»9 منظور از علم به حق بودن وعده الهي، علم از طريق مشاهده است.10
حق بودن وعده به قيامت: تعداد قابل توجهي از آياتي، كه عهده دار بيان حقانيت وعده الهي است، مرتبط با بازگشت انسان ها به سوي خداوند و برپايي قيامت به عنوان مهم ترين وعده خداوند مي باشد: «بازگشت همه شما به سوي اوست كه وعده حق خداوند است.»11 اما شيطان با تزيين ظواهر دنيا موجب سرگرمي و فراموشي مردم از اين موضوع مي شود: «اي مردم! وعده خداوند حق است. پس زندگاني دنيا شما را مغرور نكند و شيطان فريبنده مغرورتان نگرداند.»12 بنابراين، تعجبي ندارد كه انسان وعده حق خداوند را جدي نگيرد و گاه نسبت به حق بودن آن آگاهي نداشته باشد و حتي مدعي شود كه قيامتي در كار نيست و آن را افسانه اي ساخته و پرداخته پيشينيان بداند.13

ب. اخبار و اقوال انسان ها

در ابتدا بررسي اين نكته لازم است كه آيا ملاك تعيين صادق و كاذب نزد خداوند همانند مردم است؟ آيا ممكن است سخن يك فرد با واقعيت مطابق باشد، اما او نزد خداوند كاذب محسوب گردد؟ ماجراي «افك» در سوره «نور» ضمن روشن كردن پاسخ اين سؤالات، زاويه نگاه به مسئله صدق و كذب را گسترده تر و تاحدي متفاوت مي نمايد.
آيات ابتدايي سوره «نور» از نحوه اثبات وقوع زنا در مورد زنان سخن گفته و حكم كلي الهي را در اين باب، احضار چهار شاهد و شهادت آنان بر رؤيت اين امر مي داند. سپس به ماجراي افك مي پردازد. خلاصه ماجراي افك از اين قرار است كه يكي از همسران پيامبر(صلي الله عليه وآله)متهم به اقدام به اعمال منافي عفت شده، خبر آن توسط گروهي از مردم در شهر مدينه منتشر مي گردد.14آنگاه قرآن موضع خود را در برابر اين قضيه و افراد داخل در ماجرا را بيان مي كند كه از اين رهگذر چند نكته به دست مي آيد:
1. قرآن به صراحت افرادي را كه چنين افترايي را متوجه همسر پيامبر خدا كرده اند، دروغگو مي شمارد; زيرا آنان نتوانسته اند براي اثبات ادعاي خود چهار شاهد حاضر كنند: «چرا آنان بر دعوي خود چهار شاهد نياورده اند؟ حال كه شاهد نياوردند، نزد خداوند دروغگو هستند.»15 نكته مهم و نهفته در آيه آن است كه دروغگو بودن اين عده به دليل واقع شدن يا واقع نشدن اين امر در عالم خارج نيست ـ گرچه مطمئن باشيم كه واقع نشده است ـ بلكه به اين دليل است كه آنان صدق ادعاي خود را از طريق حكم الهي، يعني احضار چهار شاهد اثبات ننموده اند. به عبارت ديگر، سخني كه حجت شرعي بر آن اقامه نشده باشد، نزد خدا «كذب» ناميده مي شود و اين همان معناي كذب «عندالله» است. از اين رو، بر شخص مرتكب به آن حد جاري مي شود.16 از اين رو، چنين فردي كاذب است، خواه آن امر اتفاق افتاده باشد يا خير.17
2. قرآن مؤمنان را امتي واحد مي داند كه بايد به يكديگر گمان خير داشته باشند و نبايد به مجرد شنيدن خبري در مورد ديگران آن را باور كرده، براي همه بازگو نمايند: «آيا بهتر نبود وقتي مردان و زنان مؤمن اين سخن را شنيدند، حسن ظنشان نسبت به يكديگر بيشتر مي شد و مي گفتند: اين افك و دروغي آشكار است؟»18 «افك» دروغ بزرگي است كه مطلب را از صورت حقيقي آن منحرف مي سازد.19 مؤمنان بايد در بين خودشان با شنيدن اين اتهام ها، همچون فردي مطمئن و داراي يقين، خبر را دروغي بزرگ و آشكار قلمداد كنند;20 به گونه اي كه گويي آن تهمت هرگز قابل تصور نيست: «چرا وقتي اين سخن را شنيديد نگفتيد كه تكلم به اين كلمات هرگز براي ما روا نيست. سبحان اللّه! اين تهمتي بزرگ است.»21 و حتي سخن گفتن در مورد آن را بر خود جايزنشمارند، چه برسدبه اينكه آن را اشاعه دهند.
3. قول بدون علم و گفتاري كه بدون آگاهي از دهان خارج مي گردد، منشأ بسياري از دروغ ها و مشكلات ناشي از آن هاست. در ماجراي افك، مردم امري را ساده انگاشتند كه نزد خدا بسيار عظيم و حايز اهميت بود: «زيرا شما سخنان آنان را از زبان يكديگر تلقّي مي كنيد و چيزهايي را مي گوييد كه نسبت به آن علمي نداريد و تصور مي كنيد اين كار كوچك است، در حالي كه نزد خدا بزرگ است.»22
با اين نگرش به مسئله صدق و كذب، پيچيدگي ها و احياناً تناقضات ظاهري موجود در برخي از آيات به خوبي روشن مي گردد.
پيامبران: گفته شد كه گفتار خداوند عين حق است كه از طريق فرشتگان وحي و كتاب هاي آسماني در اختيار بشر قرار مي گيرد. در اين ميان، انسان هاي ويژه و برجسته اي هستند كه رسالت ابلاغ اين سخنان را به مردم به عهده دارند. اين گروه عظيم الشأن همان انبياي الهي هستند كه دين و تشريع خداوند بر پايه سخنان آن ها بنا نهاده شده است. از اين رو، ضمن دارا بودن بسياري از مكارم اخلاقي در حد كمال، صادق ترين انسان ها در ميان مردم عصر خويش مي باشند; زيرا كوچك ترين تغيير يا كوتاهي در امر تبليغ دين الهي، پيام الهي ناقص به مردم خواهد رسيد.
صدق پيامبران: جايگاه پيامبران در قيامت بالاتر از همه انسان ها، حتي صديقان قرار دارد: «پس آنان با كساني هستند كه خداوند به آن ها انعام نموده و عبارتند از: پيامبران و صديقان و شهيدان»23 و تقدم ذكر آنان بر سه گروه ديگر، ضمن اشاره به ارج و قرب آن ها، بيانگر فضل آنان در صداقت حتي بر صديقان است. در صدق پيامبران همين بس كه همواره با بيّنه با قوم خود سخن گفته اند: «و ما پيش از تو رسولاني به جانب قومشان فرستاديم كه بيّنات براي آنان آوردند.»24 بيّنه حجت آشكار و ظاهري است كه به وسيله آن، حق و باطل از يكديگر متمايز مي گردند.25 و در اين آيه منظور از بيّنات، معجزات و آيات روشني است كه پيامبران براي ادعاي نبوت به مردم ارائه مي نمودند تا حجت را بر آنان تمام كنند.
همچنين وصف «صديق» براي بعضي از پيامبران از جمله ابراهيم(عليه السلام)به كار رفته است: «و ياد كن در كتاب، ابراهيم را كه صديق و پيامبر بود.»26 صديق به معناي فردي است كه حق را بسيار تصديق مي كند.27 و چون صيغه مبالغه مي باشد، وصف كسي است كه بسيار اهل صدق است و هيچ تناقض و تفاوتي بين قول و فعل او نيست.
از پيامبري با نام اسماعيل(عليه السلام) نيز با لقب «صادق الوعد» ياد شده است: «و ياد كن در كتاب، اسماعيل را كه هم صادق الوعد بود و هم رسول و نبي بود.»28 بر سر اينكه مراد از «اسماعيل» در آيه كيست، بين مفسران اخلاف است. در روايتي از امام صادق(عليه السلام)آمده است: اين پيامبر، غير از اسماعيل بن ابراهيم مي باشد، بلكه پيامبري با نام اسماعيل بن حزقيل است كه به سوي قومش فرستاده شد و آن ها پوست سر و صورت او را كندند. درباره وجه تسميه او به «صادق الوعد» نيز گفته اند: او با مردي وعده اي كرد و در محل حاضر شد، اما آن مرد دچار فراموشي شد و اسماعيل مدت بسيار زيادي را تا آمدن او منتظر ماند تا كه او آمد.29
شبهات مربوط به كذب پيامبران: ظاهر برخي آيات قرآن به شكلي است كه ممكن است براي برخي ايجاد شبهه كذب براي تني چند از پيامبران نمايد كه طبيعتاً بحث هاي فراواني را ذيل اين آيات، بخصوص از سوي معتقدان به عصمت انبيا به دنبال دارد.
براي مثال، قهرمان توحيد و ابوالانبياء ابراهيم(عليه السلام) در مناظره اي با مشركان و غير خداپرستان زمانه، به گونه اي سخن گفته كه گويي از دايره صدق خارج و به كذب متوسل گشته است. وي در مقابل مشركان ستاره، ماه و خورشيدپرست، با ديدن هر يك از اين اجرام، آن ها را رب خود خواند.30
آيا ابراهيم(عليه السلام) با وجود علم به ربوبيت خداوند واحد، مي خواسته از اين طريق زوال پذير بودن غير او را به رخ مشركان بكشاند يا اينكه واقعاً به چنين چيزي اعتقاد داشته است؟
در روايتي از معصوم(عليه السلام) آمده است: «ابراهيم(عليه السلام) به هنگام مشاهده ستاره به دنبال ربّ حقيقي خويش بود و هرگز به كفر نگراييد و هر كس در مورد او چنين انديشه اي كند، خودش كافر است.»31 از امام رضا(عليه السلام)نيز نقل شده است: «هنگامي كه ابراهيم(عليه السلام) از مخفيگاه خود خارج شد، با سه گروه از مردم زهره، ماه و خورشيدپرست روبه رو شد و به محض ديدن هر يك از اين سه، آنان را ربّ خود خواند; اما بر سبيل انكار و استخبار، نه بر سبيل اخبار و اقرار. در واقع، ابراهيم(عليه السلام) از اين طريق مي خواست بطلان دين آن سه گروه را برايشان روشن سازد و به آنان بفهماند كه عبوديت تنها سزاوار خالق يكتا و آفريدگار آسمان ها و زمين است و اين همان حجتي است كه خداوند به ابراهيم(عليه السلام)آموخت: "و اين حجت ماست كه به ابراهيم در مقابل قومش داديم."32
بنابراين، ابراهيم(عليه السلام) حقيقت امر يعني تدبير همه امور توسط خداوند را به خوبي مي دانست، اما در ظاهر خود را يكي از مشركان نشان داد. وي در واقع با فرض صحت عقايد خرافي خصم، گويي از زبان او سخن گفته و فساد عقل اهل شرك را نشان داده است. اين روش، بهترين راه براي جلب انصاف طرف مقابل و آماده كرده او براي شنيدن حرف حق است.33
نمونه ديگر يوسف(عليه السلام) است كه وقتي به عزيزي مصر رسيد و برادران براي تهيه آذوقه، كنعان را به قصد مصر ترك كردند و نزد او حاضر شدند، يوسف(عليه السلام) براي نگه داشتن برادر مادري خود بنيامين در نزد خويش، نقشه اي ترتيب داد. قرآن كيفيت اجراي اين نقشه را چنين بيان مي كند: «چون بار آن قافله را مهيا ساخت، جام را در رحل برادرش نهاد. آنگاه يك نفر ندا داد: اي اهل قافله! شما دزديد. رو به مأموران كرده، گفتند: چه چيزي گم كرديد؟ گفتند جام شاه گم شده است.»34 اين آيات ظاهراً شامل عباراتي منافي واقعيت است كه گرچه از سوي كارگزاران يوسف(عليه السلام) و نه خود او بيان شده، ولي تحت اشراف و دستور او بوده است.
سؤال اين است كه چگونه اقدام به چنين عملي را، كه مستلزم افترا به عده اي بي گناه و قلب واقعيت است، مي توان از سوي پيامبري كه قرآن با عنوان «صديق» از او ياد مي كند، پذيرفت؟
پاسخ به اين اشكال با در نظر گرفتن روايات اهل بيت(عليهم السلام)چنين است: منظور از نسبت دادن سرقت به برادران، سرقت يوسف(عليه السلام) در زمان كودكي بوده است. از اين رو، نه برادران مرتكب سرقت جام شدند و نه يوسف(عليه السلام)مرتكب كذب. ائمه(عليهم السلام)سخنان پيامبران را چند پهلو دانسته و گفتارهاي خود را نيز از اين جهت شبيه آنان شمرده اند. در روايتي از ابوبصير به امام صادق(عليه السلام) عرض شد: «گفته مي شود شما به گونه اي سخن مي گوييد كه گاهي كلام شما بر هفتاد وجه قابل انطباق است. امام(عليه السلام) در پاسخ فرمودند: ابراهيم گفت: من بيمارم، در حالي كه بيمار نبود و مرتكب دروغ نشد. همو گفت: بلكه بزرگ ترشان اين كار را كرد، در حالي كه بت بزرگ اين كار را نكرده بود و دروغ نگفت. يوسف(عليه السلام) گفت: اي كاروان! شما دزديد و به خدا سوگند نه آنان ]در آن هنگام[ دزدي كردند و نه يوسف(عليه السلام) دروغ گفت.»35
انسان هاي عادي: اقوال صادر شده از انسان به دو نوع تقسيم مي شود: نوع اول، سخنان و ادعاهايي است كه انسان يا در مورد مسائل معنوي و غيبي مانند خدا و معاد مطرح مي كند، يا در برابر پروردگار مطلبي را در رابطه با مسائل اخروي بيان مي نمايد. در اين نوع، هيچ گونه ارتباطي بين شخص و محيط خارج او، يعني انسان هاي ديگر وجود ندارد و در نتيجه، سود و زيان مترتب بر صدق و كذب عبارات، فقط متوجه خود فرد مي باشد. نوع دوم گفته هاي اشخاص در ميان جامعه انسان ها و در مورد امور مادي و معنوي و دنيوي مي باشد. به طوري كه صدق يا كذب آن ها در ارتباط هاي انساني بسيار تأثيرگذار است.

امور معنوي:

1. سوگند بيش از حد: برخي از افراد در امور مختلف، اعم از دين و غيردين، چه حق و چه باطل به سوگند پناه مي برند و توجهي به صدق يا كذب امر ندارند: «و اطاعت نكن از فردي كه حلاف و مهين است.»36 «حلاف» كسي است كه به دليل كم اهميت دادن به مسئله كذب، بسيار بر باطل قسم مي خورد و «مهين» فردي است كه در رأي و تشخيص حق و باطل ضعيف است. گفته اند: مقصود از «مهين» كذاب و بسيار دروغگوست; چرا كه شخص معروف به كذب در بين مردم، فردي ذليل و حقير مي باشد.37 و لازمه كثرت قَسَم در هر امر كوچك و بزرگ يا حق و باطلي، آن است كه فرد هيچ گونه حرمتي براي آنچه كه به آن قسم مي خورد، قايل نباشد. از سويي اگر فرد قَسَم هايش را به خداوند ياد كند، عظمت او را ناديده گرفته و همين به تنهايي براي رذالت او كافي است.38
2. كذب در اعتقادات: تعداد قابل توجهي از آيات قرآن، عهده دار تبيين صدق و كذب اقوال، ادعاها و عقايد انسان ها، به ويژه كفار و مشركان در رابطه با مسائلي است كه اعتقادات بشر در زمينه امور معنوي و ماوراءالطبيعي را تشكيل مي دهد. اين مهم به اشكال گوناگون نظير طرح سخنان آنان و به دنبال آن، موضع گيري دقيق قرآن يا به صورت خطاب نهي به همراه توبيخ معتقدان به برخي عقايد صورت مي پذيرد. دروغ بستن به خدا يكي از اين موارد است كه همواره مورد مذمت شديد قرآن واقع شده و عواقب سنگيني براي آن مطرح گرديده است. فردي كه مرتكب چنين دروغ پردازي مي شود، ظالم ترين شخص است: «پس چه كسي ظالم تر است از كسي كه بر خدا دروغ مي بندد يا آياتش را تكذيب مي كند. خداوند بدكاران را رستگار نمي كند.»39
گفتارهاي كذب انسان ها در مورد معاد نيز نمونه ديگري است كه خود به دو دسته تقسيم مي گردد: دسته اول، افرادي كه در موضع گيري نسبت به تحقق معاد دچار گفتار خلاف حق مي شوند و دسته دوم، افرادي كه در مورد اتفاقات قيامت نظير تعيين جايگاه خود در آن عالم ادعاهايي دارند. نمونه گروه اول، كفاري هستند كه بر عدم وقوع قسم مي خورند: «با تأكيد زياد به خدا سوگند ياد كردند كه هرگز كسي را كه بميرد زنده نخواهد كرد. بله البته قيامت وعده حق خداست وليكن بيشتر مردم نمي دانند. تا آنچه را كه در آن اختلاف داشتند روشن كند و تا اينكه كافران بدانند كه دروغگو بودند.»40 و نمونه گروه دوم، افرادي از يهود و نصارا هستند كه مدعي بودند از اوليا و مقربان درگاه الهي هستند. اما هدف غايي آنان از طرح چنين دعاوي باطلي، اثبات برخورداري از جايگاهي خوب در آخرت و دخول در بهشت و عذاب نشدن در جهنم بوده است: «و يهود و نصارا گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستيم. بگو پس چرا شما را به خاطر گناهانتان عذاب مي كند؟ بلكه شما بشري هستيد.»41

امور مادي:

1. موضع گيري در برابر خبرهاي ديگران: صدق و كذب اخبار و اقوالي كه از منابع گوناگون به گوش انسان مي رسد، اهميت بسزايي در اخذ تصميمات در زندگي عادي و روزمره انسان ها دارد. چه بسا با يك سخن كذب، فردي بي گناه سال ها در زندان بماند. يا حتي به قتل برسد، يا اينكه در ميان مردم بي آبرو گردد. قرآن مجيد براي پيشگيري از چنين پيشامدهايي راه حل هايي دارد. مثلا براي تشخيص خبر صدق از كذب به هنگام صدور آن از سوي شخص فاسق، مي فرمايد: «اي مؤمنان! اگر فاسقي خبري براي شما آورد تحقيق كنيد. مبادا ندانسته رنجي به عده اي برسانيد و سپس به خاطر اين كارتان پشيمان شويد.»42 امام صادق(عليه السلام)با توجه به همين آيه، «فسوق» را به «كذب» معني كردند.43توقف و درنگ به محض شنيدن اخبار، امر طبيعي به نظر مي آيد كه بناي عقلا و مدار عمل نيز بر آن قرار دارد.44 اگر چه طرف مقابل فاسق هم نباشد.
يكي از مصاديق جالب در اين زمينه، نحوه برخورد سليمان(عليه السلام) با يكي از كارگزارانش يعني هدهد مي باشد. وقتي سليمان(عليه السلام) به لشكريان خود نظر انداخت و هدهد را در بين آن ها نديد، تهديد كرد كه چنان چه او باز گردد، از سه حال خارج نيست: «يا به شدت او را مجازات خواهم كرد، يا او را از بين خواهم برد، مگر اينكه ]در حالت سوم[ دليلي قانع كننده براي غيبت خود بياورد.»45 اين پرنده، پس از مدتي به حضور سليمان(عليه السلام)رسيد و دليل غيبتش را رفتن به سرزمين سبأ و جريانات آنجا بيان كرد، سليمان(عليه السلام) پس از شنيدن تمام حرف هاي او، هر چند كه از مجازات و ذبح او صرف نظر كرد، اما در پاسخ فرمود: «دقت مي كنم كه آيا راست گفتي يا از دروغگويان بودي.»46 به عبارت ديگر، قبول صدق اخبار او در مورد غيبت و ديدارش از قوم سبأ را موكول به تحقيق و بررسي نمود; چرا كه هدهد در موضع متهم قرار داشت. او محل خدمت خود را ترك گفته و بدون اذن سليمان(عليه السلام) به سرزمين ديگر رفته بود.47
2. اخفاي گناه، انگيزه اصلي برخي دروغ ها: از مهم ترين انگيزه ها براي دروغگويي، سرپوش گذاشتن بر عملي است كه شخص از روي هوي و هوس انجام داده و خود نيز از زشتي فعلش آگاه است و از آنجا كه نمي خواهد ديگران از خطاي او مطلع گردند، اقدام به دروغگويي مي نمايد. نمونه چنين افرادي برادران يوسف(عليه السلام) هستند كه پس از نهادن يوسف(عليه السلام) در چاه، گريه كنان به حضور پدر رسيدند و با بيان عباراتي شروع به توجيه عمل خود نمودند: «و شبانه گريه كنان نزد پدر بازگشتند. گفتند: اي پدر! ما براي مسابقه رفتيم و يوسف را كنار متاع خود گذاشتيم و گرگ او را خورد و هر چند ما راست بگوييم ولي تو باور نمي كني.»48 آن ها گريه را پيش گرفتند تا همگان مخصوصاً پدر را متقاعد سازند كه در گفته خود صادقند. سپس سخنان كذب خود را، كه هدفي جز مخفي كردن عمل زشتشان نداشتند، آغاز كردند.

2. صدق رفتاري

تطابق يا عدم تطابق گفتار يك فرد با حقيقت و در نتيجه، اطلاق وصف صادق يا كاذب به او، تنها موضوع بخشي از آيات مرتبط با صدق است; چرا كه صدق مفهوم گسترده تري دارد، معناي صدق در اينجا، در ارتباط مستقيم با فاعل فعل و تحليل نيست، بلكه چگونگي عملكرد اوست. بنابراين، اين معني از يك سو، در كنار مفاهيمي همچون: وفا، امانتداري، پايداري بر پيمان و اخلاص مي باشد و از سوي ديگر، در تقابل با مفاهيمي نظير: نقض عهد، خيانت، فريب و نفاق قرار مي گيرد. براي فهم بهتر ارتباط موجود بين صدق و اين مفاهيم بايد توجه داشت كه با لحاظ كردن گوينده و نيت او، سه حالت زير قابل تصور است:
1. گفتار يك شخص ممكن است از جهتي صدق و از جهت ديگر كذب باشد; زيرا صدق به معناي مطابقت گفتار شخص با درون او و با واقعيت، هر دو با هم است و چنان چه يكي از اين دو شرط نقض شود، گفته به طور كامل صادق نخواهد بود، بلكه از يك نظر صدق و از نظر ديگر كذب مي باشد.49 بنابراين، ممكن است يك فرد با وجود تطابق گفته اش با حقيقت، كاذب خوانده شود، به اين دليل كه چيزي را كه مي گويد با درونش مطابقت ندارد و تنها آن را بر زبان جاري ساخته است. بارزترين نمونه در اين مورد، شهادت منافقان به رسالت پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) است: «وقتي منافقان نزد تو آمدند، گفتند: شهادت مي دهيم كه تو رسول خدا هستي و خداوند مي داند كه تو رسول او هستي و خداوند شهادت مي دهد كه منافقان دروغگويند.»50
رسالت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله) امري است كه سراسر قرآن آن را فرياد مي زند و هيچ شك و شبهه اي در آن نيست، اما وقتي نوبت به منافقان و شهادت آن ها بر اين امر حق فرا مي رسد، خداوند پس از تأكيد بر شهادت خود در مورد حقانيت رسالت ايشان از جانب خود، بر كاذب بودن منافقان شهادت مي دهد. در واقع خداوند آنان را در اينكه مي گويند به رسالت پيامبر(صلي الله عليه وآله)اعتقاد دارند، كاذب به شمار مي آورد.51 امام باقر(عليه السلام)منافقان مذكور در آيه را قومي معرفي كردند كه شهادت حق دادند، در حالي كه دروغگو بودند.52
2. براي دستيابي به ويژگي هايي چون وفا، امانتداري و اخلاص، سخن حق گفتن و ادعايي مطابق با واقع نمودن، در ابتداي كار، شرط لازم است، اما كافي نيست. چه بسا ممكن است فردي به هنگام سوگند، در گفتار خود هم صادق به معناي اول باشد، يعني بر مطلب حقي سوگند بخورد و هم اينكه به آن اعتقاد داشته باشد، اما به علت سختي ها و مشكلات يا وسوسه هاي شياطين نتواند بر سوگند يا قول خود پايدار بماند و در نتيجه، عهد خود را بشكند، يا در امانت خيانت نمايد. چنين فردي نيز در عرف قرآن كاذب ناميده مي شود: «آيا مردم تصور مي كنند كه وقتي بگويند ايمان آورديم، رها مي شوند و امتحان نمي شوند؟ ما گذشتگان آنان را امتحان كرديم تا خداوند راستگويان و دروغگويان را معلوم گرداند.»53 انسان هاي مورد نظر در اين آيات با منافقان تفاوت دارند; زيرا اهل نفاق از همان ابتدا به دروغ اظهار ايمان كرده، تنها قصد استهزاء دارند و خود نيز بر كذب و عدم ايمانشان به خدا و رسول واقفند. در حالي كه، با توجه به سبب نزول آيه54 اين افراد در ابتدا بدون هيچ غرض نادرستي به زبان اظهار ايمان نموده اند و اينك بايد ديد آيا پس از مبتلا شدن به فتنه هاي دنيا باز هم بر ايمان خود باقي مي مانند يا خير؟ كه در حالت اول، صادق و در حالت دوم، كاذب خواهند بود.
3. در دو حالت قبل، با وجود صدق مخبر، به دليل تفاوت بين گفته و اعتقاد، يا عدم توانايي بر عملي كردن ادعا، از سوي قرآن كاذب ناميده شد. اما گاهي هم خبر كاذب و غير مطابق با واقع است و هم مخبر در نيت خود غيرصادق. به اين معني كه فاعل فعل در اين حالت قصد دارد امري باطل را به گونه اي جلوه دهد كه ديگران آن را حق تصور كنند. نمونه بارز اين قسم، فريب شيطان است. شيطان با توسل به كذب، اغواگري و تزيين اعمال، همواره در صدد گمراه كردن انسان ها برمي آيد و امر را چنان مشتبه مي سازد كه هر انساني به هنگام پذيرش آن، گويي به صدق او اعتقاد پيدا مي كند. چنان كه آمده است: «و براي آن ها قسم ياد كرد كه من براي شما ناصح هستم.»55 او بر خيرخواهي و دلسوزي خود نسبت به آدم(عليه السلام) و حوا سوگند ياد كرد، در حالي كه اين سوگند تنها ابرازي براي فريب و وارونه جلوه دادن حقيقت درخت ممنوعه بود. او از طريق همين فعل غيرصادقانه، موجبات هبوط آدم(عليه السلام) را فراهم ساخت.
از نمونه هاي بارز افرادي كه صدق رفتاري دارند، افرادي هستند كه در اين آيه معرفي شده اند: «نيكوكاري به اين نيست كه روي به جانب مشرق و مغرب كنيد و ليكن نيكوكار كسي است كه به خدا، روز قيامت، ملائكه، كتاب و پيامبران ايمان داشته باشد و مال را با وجود علاقه مندي و نياز به آن، به خويشاوندان، يتيمان، بيچارگان، در راه ماندگان و فقيران و نيز در راه آزاد كردن بندگان انفاق نمايد، و نماز به پا دارد و زكات بپردازد و نيز وفا كنندگان به عهد، هرگاه عهد ببندند و صبر كنندگان در هنگام گرسنگي و ترس و بيماري مي باشند. اينان كساني هستند كه راست گفتند و همين ها متقيان هستند.»56 آيه، ضمن بيان ويژگي هاي ابرار و افراد نيكوكار، آنان را صادق و متقي مي خواند. به عبارت ديگر، انساني صادق است كه نيكوكار و داراي اعمال فوق باشد; يعني بين گفتار و اعتقاد او با اعمالش هماهنگي كامل برقرار باشد.
چنين فردي با ويژگي هاي زير تعريف شده است:
1. از نظر اعتقادي به خدا، روز قيامت، فرشتگان، كتاب هاي آسماني و پيامبران ايمان قلبي دارد. اين جامع جميع معارف حق است كه از بندگان خواسته شده است. منظور از «ايمان» هم در اينجا ايماني است كه هيچ گونه اشكال و ايرادي در قلب، اخلاق و عمل بر آن وارد نيست.57
2. از نظر عملي اين كارها را انجام مي دهد: انفاق مال به افراد مذكور در آيه، اقامه نماز و پرداخت زكات. اين سه عمل عبادي موجب تزكيه انسان مي گردد; زيرا نماز تزكيه نفس، روزه تزكيه بدن و زكات تزكيه مال است.58
3. از نظر اخلاقي اين گونه رفتار مي نمايد: اولا، چنان چه پيماني ببندد به آن وفا مي كند. عهدي كه وفاي به آن بر انسان واجب است، بر دو قسم مي باشد: يكي، آنچه بين بنده و پروردگار است. مانند سوگند، نذر و ساير عهدهاي فقهي و ديگري، عهدي است كه در بين مردم جريان دارد. نظير بيع و اجاره و دين. فرد صادق به هر دو قسم اين عهدها، چه در برابر خدا و چه در برابر مردم، پاي بند و ملتزم است. ثانياً، به هنگام بروز گرسنگي و تشنگي و وقوع ترس، بيماري و مرگ، صبر پيشه مي كند.59 كه منظور از صبر، صرف رضايت دادن به آن ها نيست، بلكه استقامت در برابر شدايد و سختي هايي است كه بر انسان عارض مي گردد.60 گرچه وفاي به عهد و صبر همه اخلاق نيست، ولي با تحقق اين دو، صفات ديگر نيز محقق خواهد شد.
پس از اين ويژگي ها، در انتها مي فرمايد: «اين ها همان كساني هستند كه راست گفتند»; يعني كساني كه چنين اعمالي دارند، صادق هستند و عالي ترين مصاديق آن ها طبق بسياري از روايات ائمّه معصومان(عليهم السلام)هستند.61 صدق رفتاري در قرآن، خود به دو قسم قابل تقسيم است: «صدق شخصيتي» و «صدق در هدف».

صدق شخصيتي

منظور از صدق شخصيتي آن است كه فرد داراي شخصيتي معروف به صدق باشد، به نحوي كه هر آنچه مي گويد، عمل كند و به آن اعتقاد داشته باشد. تحقق آن منوط به رعايت دو اصل مهم است:
1. پايداري بر وعده و پيمان: فرد صادق قبل از هر چيز بايد به آنچه مي گويد وفادار باشد و ادعاي خود را در عمل به اثبات رساند، اگر مدعي ايمان به خدا باشد، لوازم آن را بپذيرد. چنان چه عهدي بست، به آن وفا كند، در امانت خيانت ننمايد، در ميان مردم نيز به پيمان ها و سوگندهاي خود مقيد بوده، هرگز عهدشكني نكند.
وفاي به عهد و صدق وعده خداوند: گفته شد كه خداوند معيار سنجش حق است. در زمينه صدق وعده و وفاداري نيز او خود همان گونه است كه از انسان ها مي خواهد كه باشند. گاهي آيات از تحقق وعده خدا در قبال پيامبران(عليهم السلام) سخن مي گويند و گاهي در قبال مؤمنان و زماني در ارتباط با كافران.
خداوند سرگذشت انبياي گذشته را براي پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله)اين گونه خلاصه مي كند: قبل از تو نيز به پيامبران زيادي وحي شد و در نهايت، وعده اي را كه به آن ها داده بوديم وفا كرديم.62منظور از وعده در اينجا، ياري دين آنان و اعتلاي كلمه حق و نجات آنان در برابر مشركان است.63 قريب به همين معني در سوره «صافات» هم بيان شده است. در اين سوره، از پيامبران بزرگ خدا نظير نوح، ابراهيم، اسماعيل و موسي(عليهم السلام) به همراه سرگذشت اجمالي آنان، با تأكيد بر نجات و غلبه آنان بر دشمنانشان ياد شده است. پس از اتمام ذكر اين عده، به عنوان جمع بندي و گويي نتيجه گيري از مطالب سوره، در انتها مي فرمايد: «كلمه خداوند براي بندگان فرستاده اش يعني پيامبران از پيش قطعي و مسلم شده است. اين كلمه خداوند عبارت است از وعده خدا به پيامبران مبني بر اينكه همواره از سوي خدا نصرت مي شوند و فقط همان ها هستند كه هميشه پيروزند.»64
مؤمنان نيز در جاي جاي قرآن مورد تكريم قرار گرفته، به سبب اعمال صالح در دنيا مستحق جزاي دنيوي و اخروي دانسته شده اند. يكي از زيباترين نمونه هاي صدق وعده هاي الهي نسبت به مؤمنان، بازگرداندن موسي(عليه السلام) به مادر، با وجود موانع و مشكلات زياد در مسير تحقق آن بود. از آنجا كه امكان داشت عاطفه مادري بر امر خداوند فايق آمده، مانع از سپردن كودك به امواج دريا گردد، پروردگار به او اين گونه بشارت داد: «ما او را به سوي تو باز مي گردانيم و از پيامبران قرار مي دهيم.»65 از اين دو وعده الهي، يعني بازگرداندن فرزند و به نبوت رسيدن او، اولي در فاصله اي بسيار نزديك، در حالي كه موسي(عليه السلام) در سلامت كامل به سر مي برد، به وقوع پيوست.66 و دومي سال ها بعد با بعثت او محقق گرديد.
وعده خداوند به اهل كفر، چيزي جز ذلت و مصيبت در دنيا و عذاب در آخرت نيست. همان آياتي كه نشان دهنده تحقق وعده خداوند نسبت به مؤمنان است، خود به خود، بيانگر تحقق وعده الهي نسبت به كافران نيز مي باشد; زيرا جنگ بين مؤمنان و كافران سكه اي دو روست كه يك روي آن، تحقق وعده الهي براي مؤمنان و پيروزي آنان و روي ديگر آن، تحقق وعده الهي در مورد كافران و شكست آنان است.
وفاي به عهد انسان ها: وفاي به عهد انسان عبارت است از اينكه چنانچه ادعايي نمود، آن را عملي سازد و اگر بر سر انجام كاري با ديگري پيمان بست، تا پايان بر سر عهد خود ايستاده، آن را به انجام رساند. بنابراين، اين موضوع از دو جنبه قابل بررسي است: اولا، وفاي به عهد انسان در برابر خدا و رسول در مورد بندگي و اطاعت; ثانياً، در برابر انسان هاي ديگر در مورد امور دنيوي و پيمان هاي رايج بين مردم. گفتني است تصديق و تكذيب گفته شخص، به هنگام بستن عهد و پيمان معنايي ندارد و نحوه عملكرد افراد است كه مي تواند بهترين ملاك براي تعيين صدق افراد در عمل محسوب شود.
يكي از صحنه هايي كه اين مفهوم را در ارتباط با خداوند ملموس تر مي گرداند، صحنه گرفتار شدن انسان در ميان امواج سهمگين درياست. گروهي از مردم به هنگام مصيبت و آنجا كه يقين به هلاك خود پيدا مي كنند، خدا را به خلاف گذشته، مخلصانه مي خوانند و از او تقاضاي كمك نموده، خطاب به او چنين مي گويند: «اگر ما از اين واقعه نجات يابيم از شاكران خواهيم بود.»67 يعني آنان به سركشي و ظلم در زمين پرداخته، عهد خود را با خدا فراموش مي كنند.

هماهنگي ظاهر و باطن

معيار دوم در تعيين صادق يا كاذب بودن شخص، آن است كه در رفتار با ديگران به گونه اي عمل كند كه تفاوتي بين قول او در ظاهر و اعتقادش در باطن وجود نداشته باشد. به عبارت ديگر، سعي در كتمان درون خود نكند. بررسي حالات منافقان بهترين راه براي درك اين جنبه از مفهوم صدق مي باشد. ضمن اينكه تقابل بين صادقان و منافقان تأييدي براي اين مدعاست: «تا اينكه خداوند صادقان را به خاطر صدقشان پاداش دهد و منافقان را عذاب نمايد.»68 اما پيش از پرداختن به بحث «نفاق»، به موضوع «تقيه»، كه ارتباط مستقيم با عنوان اين بحث دارد، مي پردازيم.
تقيه: اين كلمه در لغت به معناي ترس است و در اصطلاح، گفتار يا عملي است كه در حالتي خاص مانند اضطرار از شخص مؤمن به خلاف اعتقاد او سر بزند به شكلي كه به دليل خوف از جان يا هر چيز ديگر، آنچه در درون به آن معتقد است آشكار نكرده، مخالف آن رفتار نمايد. بنابراين، در نگاه اول ممكن است تقيه مشابه با نفاق به نظر برسد، اما از اين نكته نبايد غافل ماند كه نفاق، كفر درون و تظاهر به ايمان است. در حالي كه، در تقيه امر كاملا برعكس مي شود; يعني ايمان در قلب جاي گرفته، اما اقتضاي شرايط و ترجيح حق، فرد را بر آن مي دارد كه ايمان خود را مخفي نمايد.
نمونه اي از افرادي كه تقيه آنان در قرآن نقل شده، مؤمن آل فرعون است. هنگامي كه فرعون خطاب به اطرافيانش، از كشتن موسي(عليه السلام)سخن مي گفت، اين فرد به سخن درآمده، مطالبي را در دفاع از حق و موسي(عليه السلام) به زبان آورد. قرآن از حالت او در ميان آل فرعون اين گونه خبر مي دهد: «مرد مؤمني از آل فرعون، كه ايمانش را مخفي كرده بود، گفت...»69 اين آيه نشان مي دهد كه او از خاصان فرعون بود، اما بر اساس تقيه، ايمان خود به موسي(عليه السلام) را اظهار نمي كرد. روايات متعددي از ائمّه اهل بيت(عليهم السلام) عمل وي را تقيه شمرده، دلالت بر تأييد و مدح وي دارند. از جمله امام صادق(عليه السلام)فرمودند: «تقيه قسمتي از دين من و پدرانم است و كسي كه تقيه نكند، دين ندارد. آن سپر خدا در زمين است; چرا كه مؤمن آل فرعون اگر ايمانش را اظهار مي كرد، به قتل مي رسيد.»70 همچنين از پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله) روايت شده است: «صديقان سه نفرند: حبيب نجار، كه همان مؤمن آل يس است و حزقيل، كه همان مؤمن آل فرعون است و علي بن ابيطالب(عليه السلام) كه افضل از آن هاست.»71
نفاق: نفاق يعني ادعاي ايمان در عين كفر. وجود دوگانگي ميان اعمال و اقوال (به عنوان نماينده ظاهر) و درون و قلب (به عنوان نماينده باطن). قرآن در اولين وضع ذكر گروه منافقان، ويژگي آنان را اين گونه بيان مي كند: «بعضي از مردم مي گويند: به خدا و روز قيامت ايمان آورده ايم در حالي كه مؤمن نيستند.»72 آيه با اينكه از لفظ منافقان استفاده نكرده، در مورد برخي از آنان; يعني عبدالله بن ابي و امثال او نازل شده است.73 آنان در گفتار و ادعا مؤمن به خدا و روز قيامت هستند، اما قرآن آنان را تكذيب مي كند; زيرا اين گفته ها مخالف با اعتقاد قلبي آنان است. قصد آن ها از اظهار ايمان چيزي نيست جز اينكه با نزديك شدن به پيامبر(صلي الله عليه وآله) و مؤمنان، علاوه بر برخورداري از جايگاهي مناسب، اسرار آنان را به كفار انتقال دهند.

صدق در هدف

يكي ديگر از معيارهاي فعل صادقانه، آن است كه هدف فاعل آن، فريب و به اشتباه انداختن طرف مقابل نباشد. با توجه به اين معيار، لازمه غيرصادق دانستن يك عمل آن است كه علاوه بر كذب فاعل، يعني پنهان كردن حقيقت از ديگري، خبر او نيز كاذب يعني غيرمطابق با واقع باشد. به عبارت ديگر، چنانچه شخص خبري نادرست را براي فردي ديگر به گونه اي جلوه دهد كه او تصور كند آن خبر صادق است و در نتيجه آن را بپذيرد، آن شخص از «صدق در هدف» برخوردار نيست. چنان كه فريب ها و نيرنگ هاي شياطين و بسياري از فريب هاي موجود در بين انسان ها داراي اين دو ويژگي است.

فريب و حيله گري:

1. فريب شيطان: شيطان به طور عام، و ابليس به طور خاص، در رأس موجودات اهل فريب قرار دارند; زيرا او به هنگام خلقت آدم(عليه السلام) با سوگند به عزت خداوند، بر فريب دادن و گمراه ساختن ذريه او قسم ياد نموده و خدا نيز اين مهلت را به او داده و مخالفتي نكرده است. او در روز قيامت نيز صريحاً به روش فريفتن خود، كه همانا وعده دادن و عمل نكردن به آن است، اعتراف مي نمايد: «چون امر به پايان رسد، شيطان گويد: خدا به شما وعده حق داد و من به خلاف حق وعده دادم و هيچ حجت و دليل قاطعي براي شما نياوردم. فقط شما را دعوت كردم و شما هم اجابت كرديد. پس مرا سرزنش نكنيد، بلكه خودتان را سرزنش كنيد.»74 رمز موفقيت او در دنيا، با اغفال بندگان و زينت دادن مظاهر مختلف دنيا در چشم هاي آنان است، به گونه اي كه تمام اسباب دنيوي و از جمله خودشان را طوري جلوه مي دهند كه در نظر اهل غفلت، مستقل در تأثير محسوب مي گردند و بدين ترتيب، خدا به فراموشي سپرده مي شود.75
2. فريب در ميان انسان ها: فريب هاي انسان ها، گاهي متوجه خداوند است و گاهي نسبت به انسان ها ديگر. نمونه گروه اول، در قرآن مجيد، «اصحاب السبت»، يعني گروهي از يهوديان هستند كه در كنار دريا زندگي مي كردند و به سبب اعمالشان، به فتنه و بلاي الهي دچار شدند. خداوند آنان را از اين گونه امتحان كرد كه ماهي هاي موجود در ساحل شهر آن ها در روزهاي شنبه به روي آب آمده، خود را ظاهر مي كردند; به خلاف روزهاي ديگر كه حتي يك ماهي نيز نمي توانستند صيد كنند. اما از آنجا كه يهوديان در روز شنبه مجاز به صيد نبودند، همين امر موجب لغزش عده اي از آنان گرديد.76 قرآن عمل آنان را تجاوز به حرمت روز شنبه مي نامد.77 حرص به صيد ماهي موجب شد كه آنان حفره ها و جوي هايي در كنار دريا ايجاد كردند كه ماهي هاي روز شنبه از طريق آب به داخل آن ها مي افتادند و اين گروه فرداي آن روز، يعني يكشنبه به سراغ ماهي ها رفته، صيدشان مي كردند و مي گفتند: ما در روز يكشنبه ـ و نه شنبه ـ به صيد مشغوليم.78
از مصاديق فريبكاري در ميان مردم، حيله گري در خريد و فروش، به ويژه كم فروشي است: «واي بر كم فروشان. آنان كه چون چيزي به پيمانه از مردم بگيرند تمام بگيرند و چون چيزي به پيمانه يا وزن به مردم بدهند، كم بدهند.»79 آنان پيمانه را به طور كامل ستانده، اما در برگرداندن معادل آن به مردم، آن ها را فريب داده، كمتر از مقداري كه بايد، به آنان مي پردازند. در ميان اقوام پيشين، قوم حضرت شعيب(عليه السلام)معروف به رعايت نكردن حقوق مردم و كم فروشي بوده اند. آنان با وجود بهره مندي فراوان از نعم الهي و موعظه هاي مكرر پيامبرشان، همچنان اين عمل را ادامه مي دادند.80

دو واژه مرتبط با فريب:

1. كيد: كيد گونه اي از چاره جويي است81 كه معمولا بعد از تفكر و تدبر صورت مي پذيرد.82 اين كلمه به خودي خود داراي بار ارزش معنايي نيست، بلكه با توجه به عملي كه اين نام را به خود مي گيرد، مي توان در مورد حسن و قبح آن سخن گفت. چنان كه اين كلمه هم درباره يكي از اعمال ابراهيم(عليه السلام)به كار رفته است: «به خدا سوگند نسبت به بت هايتان كيد ميورزم بعد از اينكه برگشتيد»83 و هم درباره به آتش انداختن آن حضرت توسط بت پرستان: «قصد كيد نسبت به او داشتند پس ما آنان را زيان كارترين قرار داديم.»84
2. مكر: مكر نيز مانند كيد، پس از تدبير و تفكر، بدون اينكه طرف مقابل بفهمد، عليه او انجام مي گيرد.85 نيز گفته شده: به معناي جلوگيري از رسيدن طرف مقابل به مقصودش است.86بسياري از كاربردهاي مكر، در قرآن مشابه كيد است.
از مصاديق اين كلمه در قرآن، گروهي از قوم ثمود هستند كه تصميم به قتل مخفيانه صالح(عليه السلام) و خانواده او در شب گرفتند و براي تبرئه خود، به دروغ نيز متوسل شدند: «گفتند: هم قسم شويد كه به خدا سوگند به او و خانواده اش شبيخون مي زنيم و سپس به وارثش مي گوييم كه ما در محل قتل حاضر نبوديم و ما راستگو هستيم و مكر زدند و ما هم ]در مقابل[ مكر زديم، به طوري كه آنان نمي فهميدند.»87 توطئه آنان در مورد شبيخون زدن به خانه صالح(عليه السلام) و به عهده نگرفتن اين جرم پس از اتمام آن، مكر نام گرفته است.

پي‌نوشت‌ها

1ـ نساء: 87.
2ـ مولى محسن فيض كاشانى، الصافى فى تفسير كلام اللّه، مشهد، دارالمرتضى النشر، ج 1، ص 443.
3ـ محمدبن محمدرضا قمى مشهدى، (تفسير) كنزالدقائق و بحرالغرائب، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366، ج 3، ص 493.
4ـ يونس: 76.
5ـ تحريم: 6.
6ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، الميزان، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1397 ق، ج 19، ص 387.
7ـ فاطر: 31.
8ـ قصص: 7.
9ـ قصص: 13.
10ـ قمى مشهدى، پيشين، ج 10، ص 42.
11ـ يونس: 4.
12ـ فاطر: 5.
13ـ احقاف: 17.
14ـ اين زن در منابع اهل سنت عايشه و در منابع شيعه ماريه قبطيه معرفى شده است. (فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 130 / مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 3، ص 423 / على بن جمعه العروسى حويزى، نورالثقلين، چ دوم، قم، مطبعه العلمية، ج 3، ص 581 / قمى مشهدى، پيشين، ج 9، ص 259 / سيد محمدحسين طباطبائى، پيشين، ج 5، ص 104.)
15ـ نور: 13.
16ـ مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 3، ص 425.
17ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 15، ص 98.
18ـ نور: 12.
19ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 131.
20ـ مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 3، ص 424.
21ـ نور: 16.
22ـ نور: 15.
23ـ نساء: 69.
24ـ روم: 47.
25ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 522.
26ـ مريم: 41.
27ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 516.
28ـ مريم: 54.
29ـ على بن جمعه العروسى حويزى، پيشين، ج 3، ص 341.
30ـ انعام: 76.
31ـ على بن جمعه العروسى حويزى، پيشين، ج 1، ص 738 / السيد هاشم الحسينى بحرانى، البرهان فى تفسيرالقرآن، تهران، بعثت، 1415ق، ج 2، ص 439.
32ـ انعام: 83 / قمى مشهدى، پيشين، ج 4، ص 371.
33ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 7، ص 187.
34ـ يوسف: 70ـ72.
35ـ مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 3، ص 33 / قمى مشهدى، پيشين، ج 6، ص 341 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 11، ص 263.
36ـ قلم: 10.
37ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 322 / قمى مشهدى، پيشين، ج 13، ص 380.
38ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 20، ص 29.
39ـ يونس: 17.
40ـ نحل: 38ـ39.
41ـ مائده: 18.
42ـ حجرات: 6.
43ـ سيدالهاشم الحسينى بحرانى، پيشين، ج 5، ص 205.
44ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 18، ص 338.
45ـ نمل: 21.
46ـ نمل: 27.
47ـ محمّدحسين فضل الله، من وحى القرآن، چ سوم، بيروت، دارالزهرا للطباعة و النشر والتوزيع، 1405 ق، ج 17، ص 223.
48ـ يوسف: 16ـ17.
49ـ راغب اصفهانى، مفردات الفاظ قرآن، بيروت، دارالقلم، 1416 ق، ص 478.
50ـ منافقون: 1.
51ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 5، ص 291.
52ـ مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 5، ص 177 / سيدهاشم حسينى بحرانى، پيشين، ج 5، ص 337.
53ـ عنكبوت: 2ـ3.
54ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 272.
55ـ اعراف: 21.
56ـ بقره: 177.
57ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 1، ص 463.
58ـ محمدجواد مغنيه، الكاشف، چ سوم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1981 م، ج 1، ص 269.
59ـ على بن ابراهيم بن هشام قمى، تفسير القمى، چ سوم، قم، مؤسسه دارالكتاب للطباعة و النشر، ج 1، ص 24.
60ـ محمدجواد مغنيه، پيشين، ج 1، ص 269.
61ـ على بن ابراهيم قمى، پيشين، ج 1، ص 37 / مسعودبن عياش السلمى، تفسير عياشى، ج 2، ص 116 / فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 3، ص 80 / مولى محسن فيض كاشانى، پيشين، ج 2، ص 387 / على بن جمعه العروسى حويزى، پيشين، ج 2، ص 280 / قمى مشهدى، پيشين، ج 5، ص 568.
62ـ انبياء: 7ـ9.
63ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 39 / سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 14، ص 277.
64ـ صافات: 171ـ173.
65ـ قصص: 7.
66ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 215.
67ـ يونس: 22.
68ـ احزاب: 24.
69ـ غافر: 28.
70ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 4، ص 520.
71ـ السيدهاشم الحسينى بحرانى، پيشين، ج 5، ص 95.
72ـ بقره: 8.
73ـ فضل بن حسن طبرسى، پيشين، ج 1، ص 45.
74ـ ابراهيم: 22.
75ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 12، ص 43.
76ـ سيد محمّدحسين طباطبائى، پيشين، ج 8، ص 308.
77ـ اعراف: 163.
78ـ محمدجواد مغنيه، پيشين، ج 3، ص 410.
79ـ مصطفين: 1ـ3.
80ـ شعراء: 181ـ183.
81ـ راغب اصفهانى، پيشين، ص 728.
82ـ الحسن بن عبداللّه العسكرى ابوهلال، الفروق اللغويه، بيروت، دارالكتب العلميه، 1421 ق، ص 289.
83ـ انبياء: 57.
84ـ انبياء: 70.
85ـ الحسن بن عبداللّه العسكرى ابوهلال، پيشين، ص 290.
86ـ راغب اصفهانى، پيشين، ص 772.
87ـ نمل: 49ـ50
جمعه 21 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار و نشانه هاي راستگويي

آثار و نشانه هاي راستگويي

عباس قربان زاده

راستي و درستي يكي از فضايل بزرگ انساني است كه در همه مكاتب الهي و حتي مكاتب مادي داراي ارزش والا است. برعكس آن، دروغ و دروغگويي است كه در همه مكاتب به ويژه مكتب اسلام منفور بوده و سرچشمه گناهان بسيار شمرده شده است.
در اين مقاله نويسنده كوشيده است نگاهي اجمالي به آثار و نشانه هاي راستگويي داشته باشد. مطلب را با هم از نظر مي گذرانيم:
***

كاركردهاي راستگويي

يكي از ياران پيامبر(ص) از اين كه گرفتار گناه مي شود به پيامبر(ص) گلايه برد و خواستار راهنمايي آن حضرت شد. پيامبر(ص) به وي مي فرمايد: دروغ نگو! آن شخص گفت: همين. پيامبر(ص): فرمود: همين و بس. مرد رفت و در برابر امري قرار گرفت كه گناه بود و چون خواست آن را مرتكب شود گفت اگر پيش پيامبر(ص) رفتم و گفت اين كار را كردي چه بگويم؟ دروغ بگويم. من كه وعده داده ام دروغ نگويم. چند مسئله ديگري نيز رخ داد و او براي اين كه به پيامبر دروغ نگويد از ارتكاب آن خودداري كرد. اين گونه است كه رفتار خود را اصلاح كرد.
قرآن در آيات 70 و 71 سوره احزاب به تأثير و كاركرد راستگويي مومنان در گفتارشان اشاره كرده و آن را سبب اصلاح اعمال آنان مي داند. از اين رو فرمان مي دهد براي اين كه اعمال ايشان به اصلاح گراييد همواره قول سديد و گفتار خالي از هرگونه شائبه دروغ و لغو بگويند و سخني را بر زبان آورند كه ظاهر آن با باطن آن موافق باشد. (مجمع البيان ج 7 و 8 ص 584)
در آيه 20 و 21 صداقت و راستگويي را موجب تسليم شدن شخص در برابر دستورهاي خداوند و آموزه هاي وحياني آن مي شمارد. علامه طباطبايي در تفسير آيه مي نويسد: برخي «طاعه و قول معروف» را خبر مبتداي محذوف دانسته اند كه در اصل «امرهم يا ايمانهم بنا طاعه» بوده است. بدين معنا كه هرگاه سوره اي نازل مي شود اگر اظهار طاعت كنند و به هنگام عمل نيز با صدق و راستي آن را به اجرا درآرند براي آنان بهتر است. (الميزان ج 18 ص 239)
بنابراين كساني كه اهل صداقت و راستي هستند كساني هستند كه در برابر آموزه هاي وحياني تسليم مي باشند و هرگز بر خلاف آن عمل نمي كنند و رفتارشان همواره در چارچوب آموزه هاي ديني است و گامي برخلاف آن برنمي دارند.
اصولا رستگاري جز با راستگويي امكان پذير نيست و كسي كه دروغ مي گويد و ظاهر كلامش با باطن آن موافقت ندارد و بر خلاف واقع سخني را بر زبان مي راند نمي تواند اميد به رستگاري داشته باشد. خداوند در آيه 119 سوره مائده مي فرمايد: روز قيامت تنها كساني رستگار مي شوند و از آتش دوزخ رهايي مي يابند كه راستگو باشند. امروز روزي است كه تنها صدق و راستي راستگويان است كه به فرياد ايشان مي رسد و سربلند و پيروز از آزمون دنيا بيرون مي آيند.
درحقيقت كساني كه راستگويي را منش و روش خويش قرار داده اند و در هر حال و مقامي راستگويي مي كنند و سخني به دروغ بر زبان نمي رانند در قيامت از راستگويي خويش بهره مند مي شوند. (مائده آيه 119)
از ديگر آثار راستگويي كه در آيات 35 و نيز 70 و 71 سوره احزاب بدان اشاره شده است بهره مندي از مغفرت الهي است. به اين معنا كه راستگويان در پوشش خالص الهي قرار مي گيرند و خداوند آنان را از شر و آسيب اموري زيانبار حفظ مي كند.چون اهل راستگويي و صداقت هستند در دام گناه نمي افتند و خداوند در اطراف ايشان حفاظي را پديد مي آورد تا گرفتار گناه نشوند.
درحقيقت با بهره گيري از منش و روش راستگويي براي خود ديوار حفاظتي مي سازند كه خداوند آن را خود برپا مي دارد و در حفاظ و پوشش اوست كه از گناه ايمن مي شوند و غفران و غفاريت الهي آنان را در بر مي گيرد. اين گونه است كه زمينه هاي رشد و ترقي انسان براي دست يابي به مقامات معنوي فراهم مي آيد. اين همان چيزي است كه هر كسي خواهان آن است و مي خواهد تا به قدرت و توانايي ذاتي خويش دست يابد.
خداوند در آيات 56 و 57 سوره مريم گام نخست دست يابي به مقامات معنوي و استعدادهاي نهفته و سرشته در ذات آدمي را بهره گيري از سلوك راستگويي مي داند.
در آيه 57 سوره مريم دست يابي به مقام عالي و مكانت رفيع را جز در راستگويي به عنوان منش و خصلت شخص نمي داند. اصولا گام اول و بلند براي دست يابي به مقام انسان كامل آن است كه شخص خود را از دام دروغ برهاند و راست گويي جزو منش وي شود. آن گاه است كه به مقام انباء و نبوت مي رسد. مقام انباء و نبوت نوعي ارتباط ميان خدا و انسان است كه شخص مي تواند از آموزه هاي خاص خداوند بي واسطه حتي در امور جزيي زندگي خويش بهره برد. البته مقام انباء و نبوت مقامي نيست كه شخص بتواند براساس آن ديگري را راهنمايي كند مگر اين كه به مقام رسالت و پيامبري برسد كه خاص افرادي ويژه است كه از آدم تا خاتم (ص) بوده است و به حكم الهي اين گونه از نبوت رسالتي پايان يافته است ولي نبوت غير رسالتي براي همگان ممكن است اتفاق افتد و اين زماني است كه انسان خود را در مسير كمالي قرار دهد و در سير و سلوك قرآني و وحياني عمل كند و گامي از آن دور نشود و به سخن ديگر صداقت جزو ذات و سرشت وي شود و راستگويي جزو منش او قرار گيرد.
خداوند در آيه 41 سوره مريم صدق و راستگويي به معناي منش و خصلت فعليت يافته شخص را زمينه دست يابي به مقام نبوت مي شمارد و در آيه 56 همين سوره بر آن تاكيد مي كند.
تاكيد بر منش بودن راستگويي به اين دليل است كه در آيه سخن از صديق كه صيغه مبالغه است به ميان آمده است و مراد كسي است كه راستگويي جزو منش و روش وي قرار گرفته است و شخص در حد اعلاي راستگويي است و عمل و كلامش و ظاهر و باطنش با هم مطابقت دارد و مخالفتي ميان سخن ظاهر و باطن رفتار و واقع نيست؛ زيرا ملاك در امر نبوت صدق است و تصديق كننده آيات و معجزات سزاوار اين است كه به مقام نبوت دست يابد. (روح المعاني ج 9 جزء 16 ص 139)
چنين شخصي از سوي خداوند تكريم مي شود و به مقامات معنوي و مكانت عالي مي رسد كه مورد توجه و يادكرد خداوند قرار مي گيرد و خداوند وي را به طور شخصي مورد عنايت خويش قرار مي دهد و ارتباط خاصي را با او برقرار مي كند كه از آن نبوت انبائي ياد مي شود. (مريم آيات 41 و 56)
بنابراين براي دست يابي به مقامات معنوي راست گويي نه تنها گام نخست بلكه گام بلندي است كه شخص را تا مقام نبوت انبايي بالا مي برد و مورد توجه و عنايت خاص خداوند قرار مي گيرد و اين گونه است كه مي تواند با فضل و عنايت خاص خداوند ديگر ظرفيت ها و توانمندي هاي سرشته و ذاتي خويش را به فعليت برساند و ديگر مقامات معنوي را بپيمايد.
براساس اين كاركردها و آثار راستگويي است كه خداوند در آيه 119 سوره توبه راستگويي و راستي را داراي ارزشي والاتر از ايمان و تقوا مي شمارد؛ زيرا نمود تقوا و ايمان در راستگويي به مفهوم پيش گفته ظاهر مي شود. كسي كه منش وي راستگويي مي شود ميان باورها و اعمالش تطابق است و اين مطابقت براساس اعمال صالح و راستي است كه در حوزه اطاعت امر الهي قرار مي گيرد. از اين روست كه برتر از ايمان بي عمل و يا تقواي بي راستي و درستي قرار مي گيرد. شخص راستگو و صديق كسي است كه در اوج ايمان علمي و تقواي راستي است.

مقام راستگويان

مقام راستگويي برخلاف مقام مومنان و مقام متقين مقامي است كه پيامبران در آن قرار دارند (مريم آيات 41 و 56) اين مقام هم براي پيامبران رسول و هم نبي مي باشد و بلكه مقامي است كه اهل نبوت انبايي در آن جا گرفته اند و خداوند از اين رو در آيه 177 سوره بقره آن را از آن ابرار مي شمارد كه در عقايد و اخلاقيات و رفتارهاي اجتماعي خويش در مقام بلندي قرار گرفته اند. با نگاهي به آيه 38 و 40 سوره نمل مي توان دريافت كه اين مقام ارتباط تنگاتنگي با قدرت در تصرفات و امور خارق عادت دارد؛ زيرا در اين آيات خداوند با معرفي آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان(ع) نشان مي دهد كه او در اين مقام و مكانت نشسته بود و از اين روست كه در امور تصرف مي كرد و توانايي آن را يافته بود كه در چشم بر هم زدني تخت سنگين ملكه سبا را از يمن به فلسطين و بيت المقدس آورد.
بنابراين مي توان گفت كه مقام صديقين مقام رسولان و پيامبران مامور و پيامبران انبايي و ابرار و نيكان خاص درگاه الهي است. از اين رو در آيات مختلف حضرت ابراهيم (شعراء آيه 69 تا 84) ادريس (مريم آيه 56) اسحاق (مريم آيه 49 و 50) و اسماعيل (مريم آيه 54) و شعيب (شعراء آيه 177 و 179) و كل پيامبران و رسولان (احزاب آيه 7 و 8 و يس آيه 13 تا 17) را به عنوان راستگويان مطرح مي سازد.
هم چنين در آيات 52 سوره آل عمران و نيز 111 سوره مائده حواريون و ياران حضرت عيسي (ع) و خضر (كهف آيات 68 تا 78) را جزو راستگويان مي شمارد كه در گفتارش هرگز راستگويي را ترك نكرد و او در كلام خويش و اعمال خويش برحق و راستي و راستگويي بوده است.

نشانه هاي راستگويي

اگر بخواهيم خود را بيازماييم و بدانيم كه راستگو هستيم و بر منش و روش راستگويان مي باشيم و يا راستگويي را در ديگران بجوييم مي توان از نشانه هايي كه قرآن بيان داشته بهره بريم. اين نشانه ها به ما كمك مي كند تا راستگويان راستين را از دروغ گويان دغل كار باز شناسيم و در دام حيله هاي ايشان نيافتيم.
نخستين نشانه از راستگويي تطابق قول و عمل شخص است. اگر گفتار شخص با رفتار وي مطابقت نداشت وي را مي بايست از دروغگويان و يا دست كم كساني دانست كه صديق نيستند بنابراين نمي توان در برابر ايشان متواضع بود و آنان را الگو قرار داد و خود را مريد ايشان دانست. اين مساله را مي توان با نگاهي به اعمال آنان به دست آورد. اصولا كساني كه اهل راستگويي هستند براي مردم دل مي سوزانند و براي رهايي مردم تلاش مي كنند و آنان را از اسارت و بندگي و بردگي استعمارگران رهايي مي بخشند. از اين روست كه اهل انفاق هستند و مي كوشند تا با كمك هاي مالي خويش ديگران را از بند بردگي برهانند. (بقره آيه 177) بنابر اين اگر موردي ديده شد كه شخص مي كوشد تا مردم را برده و بنده خود كند در حقيقت او فريبكار است؛ زيرا كسي كه حاضر نيست كه شخصي در بند بردگي ديگري باشد چگونه اجازه مي دهد كه به شكل ديگر برده و بنده او شود؟
از اين رو راستگويان اهل انفاق و كمك به ديگران و انسان هاي نوع دوستي هستند كه دستگير هر در راه مانده اي هستند. (بقره آيه 177) و به حاجت مندان و فقيران كمك مي كنند. (همان) و يتيمان و ناتوانان را دستگير مي باشند. (همان) به آخرت ايمان داشته (بقره آيه 77) و نماز به پا مي دارند (همان) و زكات مال خويش را مي پردازند و اهل وفاي به عهد هستند. خويشان را دوست داشته و به هر شكلي به آنان كمك مي كنند. اين ها نمونه هايي است كه قرآن تنها در يك آيه بدان اشاره كرده است.
اصولا راستگويان اهل اخلاص هستند(حشر آيه 8) و در انجام وظايف عبادي واجتماعي و اخلاقي خويش كوتاهي نمي كنند و با تحمل مشكلات و رنج ها آن را انجام مي دهند. (بقره آيه 177) اهل ايثار مال (حجرات آيه 15) و جهاد در راه خدا (بقره آيه 246 و 249) و صبر و شكيبايي (بقره آيه 177) مي باشند.
در انديشه و اعتقاد خويش با برهان و دليل مي باشند و اين مساله خود مهم ترين دليل بر راستگويي ايشان افزون بر صدق در عمل آنان است. (بقره آيه 111 و انبياء آيه 24) و آيات ديگر)
با توجه به اين نشانه ها، انسان به سادگي و آساني مي تواند راستگوي واقعي و راستين را از راستگويان مدعي و دروغين باز شناسد. بنابراين نمي بايست برخي از اعمال و رفتار گروهي فريبكار موجب شود تا در دام آنان افتاد. برخي با گريه و ساير شواهد ظاهري مي كوشند تا مردم را فريب دهند (يوسف آيه 16 و 18) و اصولا نبايد برخي از رفتارهاي ظاهر و تظاهري مبنا و ملاك داوري قرار گيرد. بسيار ديده ايد كه دروغگويان به گريه متوسل مي شوند. از اين روست كه قرآن گريه را حربه دروغگويان مي شمارد و مي گويد كه آنان با گريه مي كوشند تا حقيقت را بپوشانند و مردمان را گمراه كنند. بنابر اين نمي بايست گريه و ديگر تظاهرات ظاهري مردمان را ملاك داوري قرار داد. (بقره آيه 204) اينان در ظاهر رفتاري را انجام مي دهند كه با باطن ايشان مطابقت ندارد و حتي گرفتارهاي ايشان زيبا و دل پسندتر و شگفت انگيزتر است. (همان و نيز منافقون آيه 1 و 6)

جمعه 21 مهر 1391  12:18 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : صمت در آیات و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بازشناسی زهد در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

جمعه 21 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راستگويى و دروغگويى در فلسفه اخلاق

راستگويى و دروغگويى در فلسفه اخلاق

محمد لگنهاوزن

و لا تلبسوا الحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون‏»(بقره: 42) حقيقت را با گمراهى درهم نياميزيد وحقايق را مخفى نكنيد، در حالى كه آن رامى‏دانيد.
طبق آيه شريفه فوق‏الذكر، دروغگويى وفريب‏كارى با سخن نادرست تفاوت دارد.گاهى انسان سخن نادرست را بدون قصد فريب‏و صرفا از روى اشتباه مطرح مى‏كند و گاهى بامخفى كردن حقيقت و حتى بدون بيان جمله‏نادرست ديگران را فريب مى‏دهد. از امام‏صادق‏عليه السلام روايت‏شده است كه راستگويى‏نوعى هماهنگى بين زبان و قلب است (1) .بنابراين، اگر كسى حقيقتى را بيان كند كه ازنظراو نادرست است راستگو نيست.
آيات و روايات بسيارى در مذمت‏دروغگويى وجود دارد. به همين لحاظ،دانشمندان مسلمان در آثار خود، دروغگويى راتقبيح و راستگويى را ستوده‏اند. فريب دادن،دروغ گفتن (عموما) و عدم درستكارى، علاوه‏بر اينكه موضوعاتى مذهبى هستند، ازقديمى‏ترين موضوعات در قلمرو اخلاق عملى‏به شمار مى‏روند كه فلاسفه بدان توجه كرده‏اند.
فلاسفه مسلمان، در بحث از راستگويى ودروغگويى به متون مذهبى (قرآن و احاديث)،متون فلسفى (مانند اخلاق نيكوماخوس ارسطو) وكتب سنتى عرفان اسلامى (مانند قوت القلوب‏المكى) استناد كرده‏اند، گرچه محور بحث آنهابر اساس فضايل مثبتى، مانند اخلاق و صدق،است كه مانع دروغگويى مى‏شوند، نه چگونگى‏منع دروغگويى. گاهى رذايل بر اساس قوايى كه‏رذيله اخلاقى بدان مربوط است، يعنى عقل،غضب و شهوت، تقسيم مى‏شوند. از اينرو،فريب از رذايل عقلى مى‏باشد كه در اثر تسلطقواى غضبيه و شهويه بر آن ناشى مى‏شود وارتباط نزديكى با نيرنگ و شيطنت دارد. (2)
ابن‏سينا صدق را از اقسام حكمت‏مى‏شمارد; اما از نظر ابوحامد غزالى، صدق‏فضيلتى عرفانى است كه كسب فضايل عرفانى‏ديگرى همچون صبر و عشق را براى افرادمستعد ميسر مى‏سازد. غزالى براى صدق شش‏جنبه قايل است:
1) صدق در گفتار; لذا، نه تنها انسان بايد ازگفتن سخن نادرست‏بپرهيزد، بلكه همچنين بايدبه شيوه‏اى صحبت كند كه مستمعان برداشت‏نادرست نكنند، گرچه وى استثنائاتى را كه درآنها سخن راست موجب زيان مى‏شود مجازمى‏داند. به ويژه، از نظر غزالى، فريب درتاكتيكهاى جنگى، براى اصلاح ذات‏البين وحفظ روابط حسنه ميان زن و شوهر مجاز است.
2) صدق در رابطه با خدا اقتضا دارد كه‏انسان در مناجات با او كلمه‏اى مخالف حالت‏روحى خود بيان نكند. اين نوع صدق به‏اخلاص مربوط است و بايد انسان قصد قربت‏داشته باشد; زيرا عدم قصد قربت مستلزم نوعى‏دورويى است.
3) لازمه صدق در نيت عدم ترديد وقاطعيت در عمل بر طبق اصول انسانى است.
4) لازمه صدق در اجراى‏نيت، عمل مطابق‏با نيت است، در حالى كه شرايط آن مهيا باشد.
5) صدق در عمل منوط به تطابق بين‏حالت درونى و عمل بيرونى است، بطورى كه‏جايى براى نفاق باقى نماند.
6) بالاترين صدق همراهى تام و تمامى باديگر منازل متعدد عرفان، مانند خوف، رجا،زهد، رضا و توكل دارد. به عنوان مثال، وقتى‏شخص به كمال توبه مى‏رسد صدق در توبه راكسب مى‏كند. فردى كه در تمام فضايل عرفانى‏به مرحله صدق پا نهد «صديق‏» ناميده مى‏شود وبه بالاترين مرتبه ممكن درتقوى دست‏يافته‏است. (3)
متفكران مسلمان معمولا در مواردى‏استثنايى دروغ گفتن را مجاز مى‏دانند. در اين‏خصوص، غالبا به داستان عمارياسر اشاره‏مى‏كنند. والدين وى به دليل تبرى نجستن ازپيامبرصلى الله عليه وآله وسلم زير شكنجه جان دادند ولى‏عمارياسر آنچه را كفار مى‏خواستند بر زبان‏آورد و نجات يافت، سپس جريان را براى‏پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم نقل كرد و پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم وى رادلدارى داد. علما، در عدم تحريم كلى فريب،به اين واقعه استناد مى‏كنند. اين نوع فريب واعتقاد به جواز آن را «تقيه‏» گويند.
در دوران امام باقرعليه السلام، براى حفظ شيعه،تقيه لازم بود و آن خود نمونه‏اى از تقوى تلقى‏مى‏شد. تبيين اين اصل بحثهاى بى‏شمارى را برسر موارد جواز و عدم جواز فريب به دنبال‏داشته است. (4)
برخى از علماى مسيحى، فلاسفه غرب وافراد برجسته‏اى همچون آگوستين و كانت نيزمى‏گفتند كه دروغ گفتن مطلقا خطاست. درهمان زمان، جواز بيان جملات گمراه كننده درموارد اندكى پذيرفته شده بود. براى حل اين‏تضاد، دروغگويى به نحوى تعريف مى‏شد كه‏بعضى موارد را شامل نشود. لذا، گروسيوس و به‏دنبال وى تعداد بى‏شمارى از متفكران‏پروتستانى معتقد بودند كه سخن نادرست گفتن‏به كسانى مانند دزدها و قاتلها، كه حقيقت‏مديون آنها نيست، دروغ محسوب نمى‏گردد.
در علم اخلاق كاتوليك، نظريه نگه‏دارى‏ذهنى به وجود آمد. بر اساس اين نظريه، فردمجاز است‏سخن اشتباه بر زبان بياورد، به شرط‏آنكه آنچه مصحح اشتباه است‏به ذهن بياورد.به عنوان مثال، اگر دزدى از شما بپرسد پول‏داريد يا نه؟ شما مى‏توانيد جواب منفى بدهيدولى در ذهن خود اضافه كنيد: «نه در دستم‏».ابتدا نظريه «نگه‏دارى ذهنى‏» موارد محدودى‏داشت ولى راه سوء استفاده را هموار كرد; زيرابه جاى بيان موارد جواز و عدم جوازدروغگويى، راه گريز از آن را نشان داد و درهمه جا به كار رفت. اگر در دادگاه كسى‏مى‏خواست‏به دروغ به نام خدا سوگند بخورد ازعذاب خداوند مى‏ترسيد ولى با توجه به اين‏نظريه، اين باور به وجود آمد كه نگه‏دارى‏ذهنى، كه خداوند از آن آگاه است، در دادگاه‏مى‏تواند مجوز شهادت دروغ شود. بنابراين،دزد مى‏توانست ادعا كند كه چيزى ندزديده‏است ولى در ذهن خود اضافه كند: «از وقتى كه‏دستگير شده‏ام‏» و يا «از امپراطور چنين چيزى‏ندزديده‏ام‏». پاسكال در كتاب خود بنام ‏«Provincial letters »اين نوع سوء استفاده را به‏استهزا مى‏گيرد. (5)
كانت نظريه «نگه‏دارى ذهنى‏» و نيزتوصيفهايى از دروغگويى، مانند «افرادمحدودى هستند كه حقيقت‏بدانها مديون‏است‏»، را رد مى‏كند. وى تاكيد مى‏كند كه‏«صدق از حقوق فرد بر خويشتن است‏». كانت‏دروغ را چنين تعريف مى‏كند: «گفتن تعمدى‏جمله‏اى نادرست‏به ديگرى‏»، همچنان كه ازنظر وى راستگويى وظيفه‏اى است كه در هيچ‏شرايطى ملغى نمى‏شود; زيرا دروغگويى لطمه‏زدن به آبروى خويشتن است. كانت دروغ گفتن‏را، حتى در مواقعى كه تنها راه گريز قربانى ازدست قاتل توسل به دروغ باشد، مردود اعلام‏كرده است. در اين مورد، انسان با گفتن حقيقت‏مسؤول قتل نيست و مورد شماتت قرارنمى‏گيرد، اما اگر دروغ بگويد مسؤول تمام‏پيامدهاى آن براى قربانى و ديگران است، گرچه پيامدها عمدى نباشند.
ازنظركانت، حتى‏اگرانسان اجبارا دروغ‏بگويد مقصر است; زيرا عليه وظيفه عمومى‏مرتكب خطا شده است. «وى استدلال مى‏كندكه دروغگويى موجب بى‏اعتبار شدن سخن‏شده و تمام حقوق مبتنى بر قرارداد را باطل وضعيف مى‏كند و به بشريت زيان مى‏رساند; زيرادروغ هميشه به ديگرى ضرر مى‏زند. حتى اگربراى فرد خاطى مضر نباشد، دست‏كم، به حال‏بشريت مضر است; چون منبع قانون را تباه‏مى‏كند.» (6)
با وجود استثنا، به ندرت فيلسوف يامتكلمى مطلق‏گرايى كانت را امضا كرده است.حتى طرفداران كانت‏براى تضاد بين حقوق ووظايف، در مواردى، دروغ گفتن را جايزشمرده‏اند. چنان كه متذكر شديم، قانون كلى‏لازم الرعايه اين نيست كه هميشه راست‏بگوييم،چنان كه كانت فكر مى‏كرد، بلكه هميشه بايدراست‏بگوييم تا با چنين كارى حقوق و وظايف‏ديگر نقض نشود، مانند وظيفه حفظ بى‏گناه ازضرر. دروغ گفتن براى نجات فرد از دست‏قاتل تخلف از اين وظيفه كلى نيست; زيراوظيفه در مواردى كه در آن قتل محتمل است‏كاربردى ندارد.آن دسته از طرفداران كانت، كه‏مخالف مطلق‏گرايى كانت هستند،اظهار مى‏كنندكه اطاعت‏برده‏وار از اين قانون بيش از موارداستثنايى، كه كانت‏با آن مخالف است، حيثيت‏بشرى را تهديد مى‏كند.
در زمينه دروغگويى، نظريه افراطى‏مخالف با مطلق‏گرايى كانت نگرش سودگرايان‏به اين امر است. ازنظر مكتب سودگرايى،دروغگويى، جداى از سود و يا ضرر آن، به‏خودى خود خنثى است. در هر موقعيتى،بهترين كار آن است كه حداكثر سود نصيب‏بيشتر مردم شود، اعم از اينكه فريبى در آن‏باشد يا صداقتى. به هرحال، طرفداران‏سودگرايى با حساسيت‏بدين مطلب مى‏پردازندكه دروغگويى نمى‏تواند، فى حدنفسه، موردبررسى قرار گيرد; زيرا هميشه جزئى از نتايج‏است و به طور كلى، اين نتايج‏براى دروغگويى‏عموما منفى هستند; چون اگر چه دروغ نهادنظامهاى قراردادى را كاملا از بين نمى‏برد ولى‏اعتماد اجتماعى را خدشه‏دار مى‏كند. بنابراين، وقتى انسان نتايج و مصاديق دروغگويى و ياراستگويى را مى‏سنجد سودگرايان اظهارمى‏كنند كه بايد به يك پيش‏فرض ابتدايى بر ضددروغگويى قايل شد. (7) سودگرايان خبره ادعامى‏كنند كه مى‏توانند اعتراضات طرفداران كانت‏را نسبت‏به دروغگويى از طريق كشف و بيان‏نتايج مخفى و منفى دروغ توجيه كنند.
سودگرايان براى توجيه تئورى خود غالبا به‏«دروغهاى سفيد»، دروغهاى بى‏اهميتى كه به‏كسى زيان نمى‏رساند، استناد مى‏كنند. اين‏دروغها آنقدر بى‏اهميت هستند كه هزينه‏بررسى و ارزيابى احتمالى آنها از ضررهاى‏ناچيز احتمالى خود آنها بيشتر است. به علاوه،دروغهاى سفيد غالبا مفيد و مورد تاييد اصل‏سودمندى است. به عنوان مثال، اگر ميزبان‏زحمت زيادى براى تهيه غذا متقبل شده باشد واين غذا مورد پسند ميهمان نباشد بيان اينكه‏«چقدر غذا لذيذ است!» براى ميهمان بى‏ضرراست‏يا ضرر ناچيزى به دنبال دارد، در حالى‏كه اجتناب از گفتن اين دروغ احساسات ميزبان‏را جريحه‏دار مى‏كند; زيرا بى‏ضرر بودن دروغ‏سفيد عرفا و عملا تاييد شده و بر اساس‏سودگرايى، آسان‏تر از اصول كانت قابل توجيه‏است. سودگرايان ادعا مى‏كنند كه گفتن دروغ‏سفيد و از نظر اخلاقى آن را بى‏اهميت تلقى‏كردن گواه صدق سودگرايى است.
مى‏توان بر عليه سودگرايان كه دروغ سفيدرا بى‏اهميت تلقى مى‏كنند دلايلى چند اقامه كرد:اولا، اين استدلالها لغزنده و شيب‏دار (8) هستند ودر ميان انواع فريبهايى كه به عنوان دروغ سفيدبه حساب مى‏آورند مواردى پيش پاافتاده وجوددارد، مانند وقتى كه كسى در جواب احوالپرسى‏مى‏گويد: خوبم، در حالى كه واقعا سردرد داردو يا دادن دارو به كسانى كه نگران سلامتى‏خويش هستند، در حالى كه تجويز دارو توسطپزشكان، كه غالبا به عنوان دروغ سفيد تلقى‏مى‏شود، شايد، از نظر روانى، موجب وابستگى‏بيمار به دارو نيز بشود و خطر پى‏بردن مريض‏به فريب را نيز به دنبال داشته باشد كه در نتيجه،موجب بى‏اعتمادى وى به پزشك مى‏شود.
سودگرايان، با توجيه دروغهاى سفيد،زمينه پذيرش فريبهاى مضر را فراهم مى‏كنند.سودگرا ممكن است ادعا كند كه تئورى وى‏دقيق طراحى شده و ارزيابى صحيحى ارائه‏مى‏دهد، اما معترض اصرار بورزد كه مهم نيست‏كه سودگرايان در ارزيابى تئوريكى چنين‏مواردى چقدر موفق هستند، در عمل از اين‏تئورى سوء استفاده شده و مردم براى توجيه‏فريبهاى مضر به اصل سودمندى تمسك‏مى‏كنند. به نظر مى‏رسد كه، براى رفع اين‏اشكال، سودگرا بايد نظريه خود را قانونمندكند. (9) اما متقابلا سودگرا اظهار مى‏كند كه منع‏كلى دروغگويى منجر به منع دروغهاى واقعامفيد نيز مى‏شود.
اشكال دومى كه به سودگرايان وارد است‏اين كه آنها، به جاى توجه به عمل، بر مواردخاصى تكيه مى‏كنند كه اين تكيه موجب غفلت‏از زيانهاى فزاينده گرديده است و بالقوه موجب‏ازدياد اعمال فريبكارانه مى‏شود. گرچه‏گاهى‏تجويز دارو بر اساس اصل سودمندى قابل‏توجيه است، اما با عموميت‏يافتن آن، شرافت‏حرفه پزشكى از بين مى‏رود. سودگرا، براى‏مواجهه با اين مشكل نيز، به برخى از اشكال‏سودگرايى قانونمند تمسك مى‏جويد. اصل‏سودمندى ممكن است، به جاى موارد خاص،در عمل قابل اطلاق باشد.
سيسلاباك (كه اين مقاله عمدتا مرهون‏آثاروى مى‏باشد)، يكى‏ازمهمترين‏نويسندگان‏معاصر، درباره فريب چنين مى‏گويد:
«همان‏گونه كه دروغ گفتن در مورد در خطربودن جان يك انسان نشان‏دهنده غير قابل‏انعطاف بودن بيش از حد تحليل كانت است،دروغ سفيد نيز شاهد ناكافى بودن ارزيابى‏سطحى سودگرايان است. اين انتقاد اساس‏سودگرايى را مورد حمله قرار نداده; زيرااهميت‏بررسى نتايج را رد نمى‏كند، بلكه بيانگراين امر است كه سودگرايان اغلب در برداشت‏عجولانه خود نسبت‏به بى‏ضرر بودن دروغهاى‏سفيد همه عوامل لازم را مورد توجه قرارنمى‏دهند. آنها اغلب به موارد عملى فريب وروشهاى تكثير و تقويت آن توسط موارد ديگرعنايتى ندارند و بيشتر به موردى خاص و ازديدگاه فرد دروغگو توجه دارند.» (10)
باك به بررسى ضررهاى پنهان تجويز داروو نوشتن توصيه‏نامه‏هاى مطنطن مى‏پردازد. وى‏نتيجه‏گيرى مى‏كند كه اكثر دروغهاى به ظاهرسفيد، دست كم، غيرضرورى و اغلب آنها قطعاو يا به احتمال زياد مضر مى‏باشند. باك‏مى‏پذيرد كه اگر بخواهيم احساسات كسى رابدون دليل جريحه‏دار نكنيم از تعارفات وعذرخواهيهاى بالطبع فريبنده گريزى نيست وافراد گرفتار تجويز دارو و تمجيدهاى مطنطن‏گزينه بهترى ندارند. اما وى بر اندك بودن اين‏موارد اصرار مى‏ورزد:
«بى‏شك، اكثر ما، بيش از هر نوع فريب‏ديگر، با دروغهاى سفيد سروكار داريم. هرچه‏توجه‏بيشترى به انواع دروغهاى سفيد مبذول‏داشته‏ودرحذف آنهااز كلام خود موفق شويم،به همان نسبت، نياز به توسل بدانها تقليل‏خواهديافت. اگر بتوانيم به ديگران بفهمانيم كه‏به دروغهاى سفيد آنها احتياج نداريم از مسائل‏بغرنج و بى‏مورد بى‏شمارى اجتناب خواهدشد.» (11)
قابليت توجيه اخلاقى دروغ در حال‏اضطرار نشانه شكست مطلق‏گرايى كانت است ونياز به محدودساختن دروغهاى سفيد عدم‏كارايى سودگرايى را نشان مى‏دهد. نوع ديگردروغ كه از تعهداتى ويژه ناشى مى‏شودبخصوص به بعضى از طرفداران كانت،كه ضدمطلق‏گرايى هستند، مربوط مى‏گردد. پزشكان،كشيشها، روزنامه‏نگاران و روان‏شناسان همه‏روابط ويژه‏اى دارند كه ناگزيرند مطالب‏مراجعان خود را افشا نكنند. غالبا به نظرمى‏رسد كه براى حفظ راز در روابط شغلى،بايد دروغ گفت. سودگراى سطحى‏نگر به‏تعهدات خاص توجه ندارد و معيار وى درحفظ و يا افشاى راز فقط اصل سودمندى است.
از سوى ديگر، بر اساس نظر طرفداران‏كانت، «وظيفه‏» مهمترين نقش را دارد، بويژه‏وظايف شغلى كه بسيار مهم است. وقتى‏ناچاريم براى حفظ راز مراجعه كننده دروغ‏بگوييم بين وظايف تزاحم پيش مى‏آيد. روش‏روشنى‏براى‏تقدم وتاخر راستگويى ورازدارى‏وجود ندارد. ممكن است افشاى راز ماننددروغگويى مهم و يا كم اهميت‏باشد. در هر دومورد، نقص در انجام وظيفه به نهادهاى جامعه‏آسيب مى‏رساند. هيچ تئورى اخلاقى نمى‏تواندراه حل ساده‏اى براى اين تزاحم ارائه نمايد.گفتگو درباره تئوريهاى اخلاقى فقط تا آنجامفيد است كه حساسيت فرد را نسبت‏به معناى‏اخلاق عملى افزايش دهد.
دروغهاى مقامات دولتى از مهمترين انواع‏فريبها هستند كه با آن موجه‏ايم. اين دروغهاچنين توجيه مى‏شوند كه براى رفاه و نفع عموم‏ضرورى‏اند. بنابراين، اصل سودمندى به سادگى‏قابل توجيه است. حتى از نظر افلاطون، كه براى‏حقيقت ارزش والايى قايل بود، دروغى كه‏براى كشور گفته مى‏شود شريف است: «اگر كسى‏بتواند دروغ بگويد اين حكام شهر هستند كه‏مى‏توانند بنا به مصلحت و براى تامين منافع‏كشور به شهروندان و دشمنان به دليل انگيزه نوع‏دوستى نهفته در اين‏گونه‏دروغ، افلاطون آن را شريف، (gennaion) ناميده است كه همچنين منعكس‏كننده باوربرترى حكام نسبت‏به رعايا مى‏باشد. از نظرآنها، بسيارى از اوقات فريب خوردگانشان‏قضاوت مناسب و عكس‏العمل درستى در قبال‏حقايق نشان نمى‏دهند.
دروغ شريف غالبا با خودفريبى همراه‏است. به عنوان مثال، وقتى حاكم براى حفظقدرت خويش دروغ مى‏گويد، با اين توجيه كه‏خدف وى از مقام قدرت براى كشور مضراست، در اثر اغواى قدرت، در واقع خود رافريب داده است. گاهى چنين استدلال مى‏شودكه براى اداره امور سياسى، دروغ گفتن ضرورى‏است و هيچ دولتى، به طور كامل، از آن اجتناب‏نمى‏كند. حتى در صورت پذيرفتن اين مطلب،اختلاف بسيارى بين جوامع گوناگون در نوع وكثرت فريب و نيز در بين افراد يك دولت‏واحد و بين دولتهايى كه متعاقبا در يك كشوربر سر كار مى‏آيند، وجود دارد.
فراگير بودن فريب در سياست نياز به يافتن‏ابزارى براى بالا بردن استاندارد صداقت راتقليل نمى‏دهد. گفته مى‏شود كه استانداردهاى‏اخلاقى كارايى دولت را ضعيف مى‏كند. بنا به‏دلايلى، عدم انتقاد مبتنى بر روابط صادقانه بين‏دولت و ملت‏به طور عميقترى دولت را ضعيف‏خواهد كرد. به دنبال افشاى فريبهاى اعمال شده‏توسط نيكسون، رئيس جمهور آمريكا، طبق‏نظرسنجيها، 69 درصد مردم آمريكا معتقدبودند كه رهبران سياسى مداوما به آنها دروغ‏گفته‏اند. عمدتا بى‏علاقگى گسترده مردم آمريكانسبت‏به مسائل سياسى معلول عدم اعتماد آنهابه مقامات دولتى است.
باك اظهار مى‏دارد كه حتى در مواردموجهى كه دولت‏به منظور جلوگيرى از احتكارو بورس‏بازى، به‏طور آشكارا، دروغ مى‏گويد،بررسى دقيق عواقب سياست توام با دروغ به‏يك ارزيابى مجدد خواهد انجاميد. همين كه‏موارد موجه شناسايى شد، موارد ديگر با مواردمجاز يكى دانسته شده و نيز انواع مواردى هم‏كه در آن دروغ مجاز شمرده مى‏شود، مانندقارچ، زياد مى‏شود. وقتى دروغى گفته شد براى‏پوشاندن آن فرد مجبور است‏باز هم دروغ‏بگويد و همين‏طور دروغ دوم، دروغ سوم رامى‏طلبد و ممكن است تعداد آنها از كنترل‏خارج شود. هر چه دولت‏بيشتر فريب بدهد،چه مستقيم و از طريق دادگاه‏ها و مطبوعات وچه غير مستقيم و به وسيله حرفها و تناقض بين‏اظهارات دولت و حوادث جارى، فريبها بيشترآشكار مى‏شوند. هرچه فريبها بيشتر آشكارشود اعتماد به دولت كمتر مى‏شود.
بحثهاى باك عليه دروغهاى شريف براساس نتيجه‏گرايى (13) است. وى اظهار مى‏داردكه اين‏گونه دروغها بايد حتى‏المقدور محدودشود. دلايل توجيه آن به سبب نتايج مضر واغلب درك نشده‏اش ناموفق بوده است. وى‏همچنين استدلالهايى دروغ دارد كه بر اساس‏نظريات طرفداران كانت مى‏باشد; مثلا،مى‏گويد: دروغ گفتن به مردم بر خلاف حقوق‏آنهاست; زيرا در حكومت‏بر مردم رضايت‏آنها شرط است. همچنين، با اين تصور كه آنهانمى‏توانند بر اساس اطلاعات صحيح قضاوت‏درستى داشته باشند، حيثيت آنها لكه‏دارمى‏شود و دروغهاى دولت، چون حالت‏اجبارى دارد، آزادى مردم را محدود مى‏كند.
باك در صفحات پايانى بررسى خود اظهارمى‏دارد كه چون از گذشته ساختار دروغ وتوجيهات ممكن مورد توجه قرار گرفته مطالعه‏نظريات سنتى در اين باره ضرورى است:
«ما بايد از نظريات سنتى استفاده كنيم. به‏عنوان مثال، بايد ببينيم چرا عملا اين‏گونه تلقى‏شده كه دروغ، با برنامه قبلى، بدتر از دروغ،بدون طرح قبلى، است. همچنين تحريك‏ديگران به دروغگويى (به وسيله تعليم‏فريبكارى در خانواده، محيط كار يا مدرسه) ازخود دروغ گفتن بدتر است. دروغ گفتن به‏كسانى كه حق دارند اطلاعات صحيح داشته‏باشند، در مقايسه با ديگران، يا دروغ گفتن به‏كسانى كه در امور مهم به ما اعتماد كرده‏اند ازدروغ گفتن به دشمن بدتر است. اكنون منابع‏جديدى در اختيار ماست: اطلاعات و روشهايى‏كه به وسيله آنها مى‏توانيم نظر دقيق‏تر وسنجيده‏ترى درباره مفيد و مضر بودن نتايج‏دروغ ارائه نماييم. امروزه منابع بيشترى پيرامون‏چگونگى مكانيسم سودگيرى و دليل‏تراشى دردسترس ماست. بالاخره آنكه، ما بر خلاف‏انديشمندان، كه تنها به مسائل پيش پاافتاده‏دسترسى داشتند، در استناد به اعمال فريبكارانه‏شواهد بسيارى در اختيار داريم. (14)
با وجود آنكه باك اهميت نظرات سنتى رامى‏پذيرد، به زمينه تئوريكى مساله، كه نظريات‏سنتى يونانى، يهودى، مسيحى و اسلامى براساس آن به بررسى پرداخته‏اند، عنايت اندكى‏مبذول داشته است. همان گونه كه در آغاز اين‏مقاله در بحث از آثار سنتى - اسلامى پيرامون‏دروغ اشاره گرديد، از نظر مسلمانان دروغ‏گناهى است كه با فضيلت صدق ناسازگار است.با در نظر گرفتن اين نكته، مى‏توانيم به سؤالات‏باك راحت‏تر پاسخ دهيم. به عنوان مثال، وى‏سؤال مى‏كند كه چرا دروغ با برنامه قبلى ازدروغ بالبداهه بدتر است؟ از ديدگاه سنتى، كسى‏كه با برنامه قبلى دروغ مى‏گويد از حيث صفات‏اخلاقى ضعيف‏تر مى‏باشد. تعليم دروغگويى ازخود آن بدتر است; زيرا با تعليم دروغ به‏صفات متعلم شكل مى‏دهيم. دروغ گفتن به‏هموطن از دروغ گفتن به دشمن بدتر است; زيرافضيلت در متن ارتباطات، آداب و رسوم ونهادهاى يك جامعه وجود دارد. اين ارتباطات‏در ميان يك مت‏بسيار قوى و در ميان دشمنان‏آنها، كه ارزشهاى متضاد دارند، بسيار ضعيف‏است.
در ديدگاه ارسطويى، اخلاق بر پايه آداب‏و رسوم و نهادهاى يك جامعه استوار است.رسوم و نهادها خود بر حسب تكامل و سعادت‏فرد و جامعه ارزيابى مى‏شوند. بسيارى ازاستدلالهاى باك عليه دروغگويى متناسب بااخلاق ارسطويى است; زيرا وى نيز مانندارسطو به رسوم اجتماعى و چگونگى تضعيف‏آن به وسيله دروغ تكيه مى‏كند. به عنوان نمونه‏استدلال وى عليه دروغهاى پدرانه بر اين مساله‏مبتنى است كه دروغ روابط والدين و فرزند رابا ترويج‏بى‏اعتمادى و بدگمانى و ساير اشكال‏نادرستى، تضعيف مى‏كند. بنابراين، براى‏شكوفايى نهاد خانواده بايد به پرورش فضيلت‏صدق پرداخت. اين استدلال دروغ پدرانه رامطلقا ممنوع نمى‏كند، گرچه در منع آن ازنتيجه‏گرايى سطحى‏نگر سخت‏گيرتر است; چون‏به جاى اعمال و قواعد خاص، به عادات، رسوم‏و نهادها در بافت اجتماع نظر دارد.
از ديدگاه مذهبى، صدق و كذب شديدا به‏فضيلت و رذيلت مخصوص مذهبى مربوط‏اند.اولين بار، ابليس به آدم‏عليه السلام دروغ گفت.خداوند حقيت را خلق و آن را به‏پيامبرانش‏عليهم السلام وحى نمود. انسانهاى شرورصدق را تحريف و رسولان الهى را انكارمى‏كنند. بنابراين، انكار حقيقت، دروغگويى وطرد رسولان الهى ارتباط نزديكى باهم دارند.دروغگويى انعكاس عدم خضوع در برابر اوامرالهى است. دروغگو چنين تصور مى‏كند كه‏تحريف وى از حقيقتى كه خدا آفريده بهتراست. حتى گفتن «دروغ شريف‏» مستلزم آن‏است كه به خطا تصور كند كه مى‏تواند گفته‏اش‏را پيش‏بينى نمايد و اين خود نوعى كبر است.كسى كه واقعا تقواى الهى داشته باشد حتى درگفتن دروغهاى سفيد احتياط مى‏كند; زيرا دروغ‏علامت‏بى‏حرمتى نسبت‏به حقيقت است. فرد باايمان به ندرت و فقط در صورت اضطرار،مانند دفاع از عقيده يا اصلاح ذات‏البين، دروغ‏مى‏گويد. مؤمن در پى خلوص است و فريب‏نوعى آلودگى است و كسى كه نسبت‏به ديگران‏صادقانه عمل نكند در صداقت‏با خود دچارمشكل خواهد شد.
وقتى انسان به دروغگويى عادت كندخودفريبى بر او غالب مى‏شود. خودفريبى‏فى‏نفسه مورد توجه فلاسفه و موضوع بسيارى ازكتابهاى مهم بوده است. (15) مطالعات فلسفى‏خودفريبى بر فعاليتهايى تكيه دارد كه از حقايق‏و موضوعات مهم روگردان بوده و نتايج آن‏بيانگر ناديده‏گرفتن و يا فقدان آگاهى كامل‏است كه مى‏تواند توصيف كننده نوعى ازدروغگويى، يعنى دروغ گفتن به خود، باشد.سؤالهايى نيز پيرامون لوازمات اخلاقى و روانى‏خودفريبى مطرح مى‏شود. خودفريبى با از خودبيگانگى، در نوشته ماركس و هگل، با اعتماد به‏نفس، در مكتب اگزيستانسياليسم و با مسؤوليت‏و احساس رضايت از خود، در ديگر مكاتب‏ارتباط دارد. خودفريبى با نفاق نيز ارتباطتنگاتنگ دارد، موضوعى كه حضرت على‏عليه السلام‏درباره آن فرموده است: «بدترين گناه آن است‏كه گناهكار آن را درست‏بداند».

پى‏نوشتها:

1- Imam Ja|far Al- sadiq, The Lantern of the path(Long mead: Element Books, 1989), p.24
2- Cf. Muhammad Mahdi ibn Dahrr al Naraqi, Jami al - Sadat (Tehran: Wofis, 985)
3- Mohamed Ahmed Sherif, Ghazali|s Theory of virtue (Albany: State University of New york press, 1975),P. 117 - 119.
4- CF.Allamah sayyid Muhammad Hussayn Tabatabai,shiite Islam ( Houston:FreeIslamic Literature, 1979), PP.223- 225. For The development or The doctrine or taqyyahduring The Imamate ofImam al- Baqir and Imam
al- sadiq,see S.H.M jafri The origing and Development of shia Islam (Qom:
Ansarian publication,1989), PP, 298 ff
5- Sissela Bok, Lying (New York: Vintage Books, 1979), pps.14-1
6- From Immanuel kant, Critique of practical Reason and othet W
Moral Philosophy, ed. and tr. Lewis White Bock Chicago: University or
Chicago Press, 1949), pp. 346 - 350, reprinted in Bok, pp 285 - 290
10- Bok,OP.cit 63 - 64
11- Bok.OP.cit 76
Republic (deontotogists)
14- Bok, pp . 262 - 263
15- E.g. Herbert Fingarette, selt-Deception (London; humanities
1967); Mike w. Martin, self-Deception and Morality (Lawrence: university
press of Kansas, 1986);mike W.Martin, ed., self - Deception and self -
Under standing (lawrence; University) Press of Kansas, 1985); Brain P.
Mclaughin and Amelie Rorty eds., Perspectives on Self - Deception (
Berkeley: University of California Press, 1988); LIOYA H. Steffen, self
Deception andThe Common Life (New York: peter lang, 1986).
16-Nahj al-Balagha,saying number 348.
● منبع: خبرگزاری - فارس
جمعه 21 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تكبير

تكبير: به بزرگى ياد كردن خداوند با گفتن «اللّه أكبر»

تكبير واژه اى عربى از ريشه «ك ـ ب ـ ر» به معناى بزرگ شمردن، بزرگ داشتن و بزرگ گردانيدن است.[1] و در كاربرد متون دينى، تكبير به معناى بزرگ داشتن و به بزرگى ياد كردنِ خداوند است و بيشتر با گفتن «الله اكبر» صورت مى گيرد.[2] درباره «الله أكبر» گفته اند كه هرچند واژه «اكبر» در اصل صفت تفضيلى و به معناى برتر بودن است؛ ولى در اينجا معناى مفاضلت و برترى ندارد و مفهوم آن اين است كه خداوند بزرگ است[3]؛ به تعبير ديگر، خداوند بزرگ است و ديگران همه كوچك اند، زيرا بزرگى آنان عَرَضى و در حكم زوال است.[4]برخى الله أكبر را به همان معناى لغوى آن دانسته؛ ولى كلمه «كبير» را در آن مقدر دانسته و گفته اند كه اين عبارت در اصل «اللّهُ أكبرُ كبير» بوده است؛ يعنى خدا بزرگ ترين بزرگ است[5] يا آنكه اين جمله در اصل «الله أكبر مِنْ كُلِّ كبير»؛ بوده است؛ يعنى خدا از هر بزرگى بزرگ تر است.[6] برخى ديگر بر آن اند كه معناى اين جمله «الله أكبر من كل شىء» است؛ يعنى خداوند از هر چيزى بزرگ تر است؛ ولى به سبب واضح بودن معنا، عبارت «من كل شيء» حذف شده است.[7]
برخى روايات اهل بيت(عليهم السلام) الله أكبر را «الله أكبر مِنْ أَنْ يوصَف» تفسير كرده اند؛ يعنى خدا بزرگ تر از آن است كه وصف شود و برخى معانى ديگر از جمله «الله أكبر من كل شيء» را مردود دانسته اند، زيرا لازمه اين معانى محدود كردن خداست.[8]
تكبير گاه زبانى نيست و در عمل و اعتقاد است؛ مانند تعبد و عمل به طاعات الهى از جمله
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 497
نماز، روزه و حج
[9] و نيز مبرا دانستن خداوند از آنچه سزاوار او نيست[10]، بر اين اساس برخى درباره معناى تكبير در آيه 111 اسراء/17:«وكَبِّرهُ تَكبيرا» وجوه مختلفى گفته اند؛ از جمله: 1. تكبير در ذات و آن عبارت است از اعتقاد به واجب الوجود بودن خدا در ذات و بى نيازى او از غير خود. 2. تكبير در صفات؛ يعنى خداوند را تنها داراى صفات كمال دانسته، او را از صفات نقصان منزه بدانيم. 3. تكبير در افعال؛ يعنى هرآنچه را در عالم انجام مى گيرد به اراده خدا بدانيم. 4. تكبير در احكام؛ يعنى تنها خداوند را حكم كننده بدانيم و اعتراض به احكام الهى را براى ديگران روا ندانيم. 5. تكبير در اسما؛ يعنى خداوند را تنها با اسماى حسنايش ياد كنيم و از ذكر او با هر اسم و صفتى كه مناسب مقامش نيست اجتناب كنيم.[11]
واژه تكبير تنها در يك آيه آمده است: «و كَبِّرهُ تَكبيرا» (اسراء/17،111) و دو بار نيز به شكل صيغه امر: «و رَبَّكَ فَكَبِّر» (مدثّر/74،3 و نيز اسراء/17،111) و در دو آيه به صورت فعل مضارع به كار رفته است: «ولِتُكَبِّروا اللّهَ عَلى ما هَدكُم». (بقره/2،185؛ حجّ / 22، 37) در آياتى ديگر از ياد كردن خداوند در روزهايى خاص سخن به ميان آمده است؛ مانند «واذكُروا اللّهَ فى اَيّام مَعدودت» (بقره/2،203 و نيز حجّ/22، 28) كه مفسران مراد از آن را تكبير گفتن در اين روزها دانسته اند.[12]
قرآن در آياتى مؤمنان را به بزرگداشت خداوند فرمان داده است: «و قُلِ الحَمدُ لِلّهِ ... و كَبِّرهُ تَكبيرا». (اسراء/17،111 و نيز مدثّر/74،3) از اين آيات به دست مى آيد كه مؤمنان وظيفه دارند در همه حالات خداوند متعالى را بزرگ شمارند و از راه هاى بزرگ شمردن خداوند، گفتن اللّه أكبر است، چنان كه در احايث به اين ذكر بسيار سفارش شده است.[13]
در سيره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز فراوان نقل شده كه آن حضرت در رخدادهاى گوناگون، خود تكبير مى گفت و مسلمانان را نيز به آن توصيه مى كرد؛ از جمله نقل شده كه آن حضرت در جنگ احزاب تكبير گفت و به مسلمانان فرمان داد تا آنان نيز تكبير بگويند.[14] در نبرد با يهوديان بنى نضير[15] و جنگ خيبر[16] نيز تكبير آن حضرت گزارش شده است. در جنگ با يهود بنى قريظه آن گاه كه سعدبن
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 498
معاذ درباره آنان داورى كرد و به كشتن مردان و اسارت زنان و فرزندان و تصرف اموال آنان حكم داد (احزاب/33، 26)، تكبير گفت و به سعد فرمود: تو حكم خدا را درباره آنان اعلام كردى
[17]؛ همچنين پس از آنكه آيه «اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ و رَسولُهُ والَّذينَ ءامَنوا اَلَّذينَ يُقِيمونَ الصَّلوةَ و يُؤتونَ الزَّكوةَ و هُم ركِعون» (مائده/5، 55) نازل شد و آن حضرت دانست كه على(عليه السلام) انگشتر خود را در ركوع به سائل داده، تكبير گفت و فرمود: ولىّ شما پس از من على(عليه السلام) است[18]؛ همچنين روايت شده كه در شب ازدواج اميرمؤمنان، على و فاطمه(عليهما السلام) نيز آن حضرت به همراه جبرئيل و ميكائيل و ديگر فرشتگان تكبير گفتند و از آن به بعد تكبير به عنوان سنتى در اين گونه مجالس رايج شد.[19] پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در خطبه اى در هنگام فتح مكه نيز سه تكبير گفت؛ همچنين در اواخر رسالت آن حضرت آن گاه كه آيه اكمال دين: «اليَومَ اَكمَلتُ لَكُم دينَكُم» (مائده/5، 3) درباره نصب على(عليه السلام) به خلافت نازل شد، تكبير گفت و خدا را بر كامل شدن دين الهى و تمام شدن نعمت بر مؤمنان ستود[20]؛ نيز در روايات اسلامى اذكار خاص از جمله «الله أكبر»از مصاديق «الباقيات الصالحات» در آيه 76 مريم/ 19 دانسته شد است.[21]

احكام فقهى تكبير

1. تكبير در نماز:

همه نمازهاى واجب و مستحب با تكبير آغاز مى گردند. اين تكبير، «تكبيرة الاحرام»[22] يا «تكبيرة الافتتاح»[23] ناميده مى شود. وجه تسميه آن به تكبيرة الاحرام آن است كه با گفتن آن انجام دادن برخى كارها حرام مى شود[24] و وجه نامگذارى آن به «تكبيرة الافتتاح» اين است كه نماز با آن آغاز مى شود.[25]
قرآن در آيه 3 مدثّر/ 74 مسلمانان را به بزرگداشت ياد خدا فرمان داده است: «و رَبَّكَ فَكَبِّر». فقها مراد از «فَكَبِّر» را، اداى تكبيرة الاحرام دانسته اند[26]، با اين استدلال كه قرآن در اين آيه تكبير خداوند را با فرمان دادن به آن واجب دانسته و از آنجا كه جز تكبيرة الاحرام تكبير ديگرى بر مسلمانان واجب نيست، مراد اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 499
آيه تكبيرة الاحرام است.
[27] بنا بر روايتى، در پاسخ پرسش مردم كه مى گفتند: نماز را با چه چيز آغاز كنيم، اين آيه نازل شد.[28] برخى مفسران مراد از تكبير در آيه «وكَبِّرهُ تَكبيرا» (اسراء/17،111) را نيز تكبيرة الاحرام دانسته اند.[29] شمارى ديگر، ذكر را در آيه «و ذَكَرَ اسمَ رَبِّهِ فَصَلّى» (اعلى/87،15) به تكبيرة الاحرام تفسير كرده اند[30]، با اين استدلال كه در اين آيه برپايى نماز فرع بر ذكر خدا قرار داده شده و چون نماز بدون تكبيرة الاحرام منعقد نمى شود، پس مقصود از ذكر خدا به زبان آوردن تكبيرة الاحرام است.[31]
همچنين قرآن در آيه 2 كوثر/108 به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) فرمان داده كه نمازگزارده، قربانى كند[32]: «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وانحَر». عده اى از مفسران مراد از «وَانحَر» را بالا بردن دست ها تا زير گلو هنگام گفتن تكبيرة الاحرام دانسته اند.[33] بنابر روايتى، هنگامى كه اين آيه نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جبرئيل از معناى نحر پرسيد. جبرئيل پاسخ داد: خداوند به تو فرمان داده كه هنگام تكبيرهاى آغاز نماز، هنگام ركوع و برخاستن از آن و هنگام سجده دست ها را بالا ببرى. سپس گفت: نماز ما و نماز فرشتگان در آسمان ها اين گونه است و براى هر چيزى زينتى است و زينت نماز بالا بردن دست ها هنگام تكبير است.[34] در روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز «وَانَحر» به بالا بردن دست ها تا مقابل صورت هنگام اداى تكبيرة الاحرام تفسير شده است.[35] برخى از فقهاى امامى بالا بردن دست ها هنگام تكبيرة الاحرام را واجب[36]؛ اما بيشتر آنان[37] و نيز فقهاى اهل سنت[38] آن را مستحب شمرده اند.
راز بالا بردن دست ها تا گردن يا صورت بر پايه برخى روايات، انقطاع نمازگزار از غير خداوند و حضور قلب بيشتر در نماز است
[39]؛ گويا با اين كار هرآنچه غير خداست را پشت سر مى اندازد؛ همچنين گفته اند كه بلند كردن دست ها به معناى آن است كه نمازگزار همه اموال و تعلقات دنيوى را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 500
پشت سر مى افكند و با دست تهى به درگاه خدا روى مى آورد.
[40]
فقهاى امامى بر آن اند كه لفظ تكبيرة الاحرام تنها «اللّه أكبر» است.[41] برخى فقهاى اهل سنت آن را با اذكار ديگرى از جمله «اللّه الأكبر، اللّه الجليل الأكبر، الله الجليل أكبر، الله أكبر و أجلّ و أعظم» نيز جايز دانسته اند.[42] حنفيان گفته اند كه تكبيرة الاحرام با هر لفظى كه بر بزرگ شمردن خداوند دلالت كند، هرچند عربى نباشد، جايز است، زيرا آيه «و رَبَّكَ فَكَبِّر» (مدثّر/74،3) بر مطلق تعظيم خداوند اشاره دارد.[43]

2. تكبير در عيد فطر:

در آيه 185 بقره/ 2 پس از تصريح به وجوب روزه بر مسلمانان، آنان مأمور شده اند كه روزه ماه رمضان را كامل كرده، خداوند را در برابر نعمت هدايتش، بزرگ شمارند: «شَهرُ رَمَضانَ الَّذِى اُنزِلَ فيهِ القُرءانُ... فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهرَ فَليَصُمهُ... و لِتُكمِلوا العِدَّةَ ولِتُكَبِّروا اللّهَ عَلى ما هَدكُم ولَعَلَّكُم تَشكُرون». برخى مفسران[44] و بيشتر فقهاى شيعه[45] و اهل سنت[46] مراد از «ولِتُكَبِّروا اللّهَ» را تكبير گفتن در عيد فطر دانسته اند. در فقه اهل سنت اقوال ديگرى نيز مطرح شده است؛ از جمله تكبير در شب عيد فطر يا از هنگام ديدن ماه شوال تا رفتن براى نماز و جز اين ها.[47] فقهاى امامى به استناد برخى احاديث[48]، مراد از آن را تكبير گفتن مسلمانان پس از 4 نماز در شب و روز عيد فطر يعنى نمازهاى مغرب، عشاء، صبح و عيد فطر دانسته اند.[49] در برخى احاديث، تكبير زينت اعياد خوانده شده و مسلمانان به تكبير در اين روزها سفارش شده اند.[50]
چگونگى تكبيرهاىِ عيد فطر با جملاتى گوناگون نقل شده؛ اما بيشتر فقهاى شيعه و اهل سنت آن را اين گونه مى دانند: «الله أكبر، اللّه أكبر، لا إله إلاّ الله والله أكبر و للّه الحمد اللّه أكبر على ما هدانا».[51] معدودى از فقها با استناد به اين آيه و برخى احاديث، گفتن تكبير در عيد فطر را
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 501
واجب
[52]؛ اما بيشتر فقيهان آن را مستحب دانسته اند.[53]
برخى عرفا درباره فلسفه گفتن تكبير در روز عيد فطر گفته اند كه چون اين روز انسان از بهره هاى نفسانى برخوردار مى شود، خداوند مؤمنان را به تكبير گفتن واداشته تا اين نعمت هاى نفسانى آنان را از عظمت خداوند و مراعات حقوق الهى غافل نسازد.[54]

3. تكبير در حج و عيد قربان:

در آيه 203 بقره/2 مؤمنان به ياد كردن خداوند در روزهايى معين (ايام معدودات) مأمور شده اند:«واذكُروا اللّهَ فى اَيّام مَعدودت». مراد از «ايام معدودات» به نظر برخى از فقها و مفسران 10 روز نخست ذيحجّه[55] يا روز عيد قربان و دو روز پس از آن[56] است؛ ولى بيشتر مفسران مراد از آن را ايام تشريق يعنى روزهاى يازدهم تا سيزدهم ذيحجّه دانسته اند.[57] در روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز اين مطلب آمده است.[58]
درباره مراد از «ذكر*» در اين آيه نيز اقوال گوناگونى مطرح شده است؛ برخى مراد از آن را مطلق ياد خدا دانسته اند.[59] شمارى ديگر معتقدند كه منظور، تكبير گفتن يا ذكر خدا هنگام رمى جمرات و قربانى كردن است[60]؛ اما بيشتر مفسران و فقهاى شيعه[61] و اهل سنت[62]برآن اند كه مراد از ذكر، تكبيرهاى خاصى است كه پس از نمازهاى واجب در منا گفته مى شود؛
همچنين قرآن كريم در آيات 27 - 28 حجّ/22 يكى از علل دعوت مردم به حج را ذكر خداوند در روزهايى مشخص دانسته است:«و اَذِّن فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأتوكَ ... لِيَشهَدوا مَنـفِعَ لَهُم ويَذكُرُوا اسمَ اللّهِ فى اَيّام مَعلومـت عَلى ما رَزَقَهُم مِن بَهيمَةِ الاَنعـمِ». در تفسير «اَيّام مَعلومـت» آراى متعددى از جمله 10 يا 9 روز آغاز ذيحجّه، عيد قربان همراه با سه روز پس از آن، روز ترويه همراه با 4 روز پس از آن، روز عرفه همراه دو روز بعد و ايام تشريق بيان شده است.
[63]

دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 502
در روايتى از امام صادق(عليه السلام) مراد از «اَيّام مَعلومـت» همان «اَيّام مَعدُودات» يعنى ايام تشريق، دانسته شده است.
[64] مراد از «ذكر» در اين آيه نيز همان آراى مطرح شده در ذيل آيه 203 بقره/2 است.[65]
در آيه 37 حجّ/22 نيز از تكبير خداوند سخن به ميان آمده است: «و كَذلِكَ سَخَّرَها لَكُم لِتُكَبِّروا اللّهَ عَلى ما هَدكُم».مفسران و فقها مراد از آن را مطلق ياد خدا[66]، نام بردن از خداوند[67]، تكبير گفتن هنگام ذبح[68] يا تكبيرهاى خاص در روز عيد فطر و ايام تشريق دانسته اند[69]؛ همچنين مراد از ذكر در آيه «فَاِذا قَضَيتُم مَنـسِكَكُم فَاذكُروا اللّهَ...» (بقره/2،200) تكبير در منا و در ايام تشريق دانسته شده است.[70]
تكبيرهايى كه در ايام تشريق گفته مى شوند به نظر فقهاى شيعه چنين اند: اللّه أكبر، اللّه أكبر، لا إله إلاّ اللّه و اللّه أكبر، اللّه أكبر و للّه الحمد، اللّه أكبر على ما هدانا، والحمد للّه على ما أولانا، اللّه أكبر على ما رزقنا من بهيمة الأنعام[71]؛ ولى به نظر فقهاى اهل سنت اين تكبير، دو يا سه بار گفتن «اللّه أكبر» است.[72] درباره وجوب و استحباب اين تكبيرها نيز اختلاف نظر وجود دارد؛ برخى با استناد به مفاد امرىِ كلمه«اذكُروا» در آيه 200 بقره/2 گفتن اين تكبيرها را واجب شمرده اند.[73] در برخى از روايات اهل بيت(عليهم السلام) نيز وجوبِ اين تكبيرها آمده است[74]؛ اما بيشتر فقيهان اماميه[75] و شمارى از فقهاى اهل سنت[76] آن ها را مستحب دانسته، آيات و احاديث مذكور را بر استحباب حمل كرده اند.

منابع

الاحتجاج، ابومنصور الطبرسى (م. 520 ق.)، به كوشش سيد محمد باقر، دارالنعمان، 1386 ق؛ الاقناع، الشربينى (م. 977 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الامالى، الطوسى (م. 460 ق.)، قم، دارالثقافة، 1414 ق؛ الانتصار، السيد المرتضى (م. 436 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1415 ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م. 1110 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403 ق؛ البحر
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 503
الرائق، ابونجيم المصرى (م. 970 ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418؛ بدائع الصنائع، علاء الدين الكاشانى (م. 587 ق.)، پاكستان، المكتبة الحبيبية، 1409 ق؛ بداية المجتهد، ابن رشد القرطبى (م. 595 ق.)، به كوشش خالد العطار، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر (م. 571 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ تذكرة الفقهاء، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1414 ق؛ تفسير جامع آيات الاحكام، زين العابدين قربانى لاهيجى، قم، سايه، 1375 ش؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415 ق؛ التوحيد، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش حسينى تهرانى، بيروت، دارالمعرفة، 1387 ق؛ تهذيب الاحكام، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش موسوى و آخوندى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1365 ش؛ جامع احاديث الشيعه، اسماعيل معزى ملايرى، قم، الصحف، 1413 ق؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405 ق؛ جامع المقاصد، الكركى (م. 940 ق.)، قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، 1411 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ حاشية رد المحتار، محمد امين ابن عابدين (م. 1232 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الحدائق الناضره، يوسف البحرانى (م. 1186ق.)، به كوشش آخوندى، قم، نشر اسلامى، 1363 ش؛ الخلاف، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش سيد على خراسانى و ديگران، قم، نشر اسلامى، 1418 ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414 ق؛ ذخيرة المعاد، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، آل البيت(عليهم السلام)لاحياءالتراث؛ الذكرى، الشهيد الاول (م. 786 ق.)، چاپ سنگى؛ الرسائل العشر، ابن فهد الحلى (م. 841 ق.)، به كوشش رجائى، قم، مكتبة النجفى، 1409 ق؛ روضة الطالبين، النووى (م. 676 ق.)، به كوشش عادل احمد و على محمد، بيروت، دارالكتب العلميه؛ زادالمسير، جمال الدين الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407 ق؛ زبدة البيان، المقدس الاردبيلى (م. 993 ق.)، به كوشش بهبودى، تهران، المكتبة المرتضويه؛ سبل السلام، الكحلانى (م. 1182 ق.)، مصر، مصطفى البابى، 1379 ق؛ السرائر، ابن ادريس (م. 598 ق.)، قم، نشر اسلامى، 1411 ق؛ شرايع الاسلام، المحقق الحلى (م. 676 ق.)، به كوشش سيد صادق شيرازى، تهران، استقلال، 1409 ق؛ شرح اصول كافى، محمد صالح مازندرانى (م.1081ق.)؛ شرح توحيد الصدوق، قاضى سعيد قمى (م.1107 ق.)، به كوشش حبيبى، تهران، وزارت ارشاد، 1415 ق؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد (م. 656 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1415 ق؛ علل الشرايع، الصدوق (م. 381 ق.)، بيروت، اعلمى، 1408 ق؛ عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش و ترجمه مستفيد و غفارى، تهران، صدوق،1372 ش؛ الغدير، الامينى (م. 1390 ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1366 ش؛ غنائم الايام، ميرزا ابوالقاسم القمى (م. 1221 ق.)، به كوشش تبريزيان، الاعلام الاسلامى، 1417 ق؛ فتح البارى، ابن حجر العسقلانى (م. 852 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ فتح العزيز، عبدالكريم بن محمد الرافعى (م. 623 ق.)، دارالفكر؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفتوحات المكيه، محيى الدين بن عربى (م. 638 ق.)، به كوشش عثمان يحيى، قاهرة، الهيئة المصرية، 1405 ق؛ فقه السنه، سيد سابق، بيروت، دارالكتاب العربى؛ الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت(عليهم السلام)، عبدالرحمن الجزيرى، محمد غروى و مازج ياسر، بيروت، الثقلين، 1419 ق؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ القاموس الفقهى لغةً و اصطلاحاً، سعدى ابوجيب، دمشق، دارالفكر، 1419 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 504
الاسلامية، 1375 ش؛ كشاف القناع، منصور بن يونس البهوتى (م. 1051 ق.)، به كوشش محمد حسن، بيروت، دارالكتب العلمية، 1418 ق؛ كشف القناع، اسد الله التسترى محقق كاظمى، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ المبسوط، السرخسى (م. 483 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع البحرين، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مجمع الزوائد، الهيثمى (م. 807 ق.)، به كوشش العراقى و ابن حجر، بيروت، دارالكتاب العربى، 1402 ق؛ المجموع فى شرح المهذب، النووى (م. 676 ق.)، دارالفكر؛ مختلف الشيعه، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، قم، النشر الاسلامى، 1412 ق؛ مدارك الاحكام، سيد محمد بن على الموسوى العاملى (م. 1009 ق.)،قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1410 ق؛ المسائل الفقهيه، سيد عبدالحسين شرف الدين (م. 1377 ق.)، تهران، الاعلام الاسلامى، 1407 ق؛ مسالك الافهام الى آيات الاحكام، فاضل الجواد الكاظمى (م. 1065 ق.)، به كوشش شريف زاده، تهران، مرتضوى، 1365 ش؛ المستدرك على الصحيحين، الحاكم النيشابورى (م. 405 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1406 ق؛ مستدرك الوسائل، النورى (م. 1320 ق.)، بيروت، آل البيت لاحياء التراث(عليهم السلام)، 1408 ق؛ مسند احمد، احمد بن حنبل (م. 241 ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1415 ق؛ مصباح الفقيه، رضا الهمدانى (م. 1322 ق.)، تهران، مكتبة الصدر؛ مصطلحات الفقه، على مشكينى، قم، الهادى، 1379 ش؛ معانى الاخبار، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، انتشارات اسلامى، 1361 ش؛ المعتبر، المحقق الحلى (م. 676 ق.)، مؤسسه سيدالشهداء، 1363 ش؛ المغنى والشرح الكبير، عبدالله بن قدامه (م. 620 ق.) و عبدالرحمن بن قدامه (م. 682 ق.)، بيروت، دارالكتب العلميه؛ من لا يحضره الفقيه، الصدوق (م. 381 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى، 1404 ق؛ مواهب الجليل، الحطاب الرعينى (م. 954 ق.)، به كوشش زكريا عميرات، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416 ق؛ الموسوعة الذهبيه، فاطمه محجوب، قاهرة، دارالغد العربى؛ ميزان الحكمه، رى شهرى، قم، دارالحديث، 1416 ق؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نهاية الاحكام، العلامة الحلى (م. 726 ق.)، به كوشش رجائى، قم، اسماعيليان، 1410 ق؛ نيل الاوطار، الشوكانى (م. 1255 ق.)، بيروت، دارالجيل، 1973 م؛ وسائل الشيعه، الحر العاملى (م. 1104 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث، 1412 ق.
عباسعلى وحيدى

تكبيرة الاحرام => تكبير




[1]. لسان العرب، ج 12، ص 13؛ مجمع البحرين، ج 4، ص 9، «كبر».
[2]. مصطلحات الفقه، ص 163؛ القاموس الفقهى، ص 313؛ المجموع، ج 5، ص 39.
[3]. مجمع البحرين، ج 4، ص 11، «كبر»؛ شرح اصول كافى، ج 4، ص 24؛ الفتوحات المكيه، ج 6، ص 120.
[4]. الفتوحات المكيه، ج 6، ص 120.
[5]. مجمع البحرين، ج 4، ص 11؛ الموسوعة الذهبيه، ج 10، ص 318 - 319.
[6]. القاموس الفقهى، ص 313؛ زادالمسير، ج 4، ص 229.
[7]. مجمع البحرين، ج 4، ص 11؛ لسان العرب، ج 12، ص 13؛ فتح البارى، ص 173.
[8]. الكافى، ج 1، ص 117؛ التوحيد، ص 313؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 191.
[9]. التفسير الكبير، ج 2، ص 259.
[10]. التبيان، ج 6، ص 535.
[11]. التفسير الكبير، ج 7، ص 420.
[12]. مجمع البيان، ج 2، ص 532؛ ج 7، ص 129 -130؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 4 - 5؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 340.
[13]. الكافى، ج 2، ص 505 -506؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 183؛ مستدرك الوسائل، ج 5،ص 324؛ ج 13، ص 266.
[14]. مجمع البيان، ج 2، ص 269؛ بحارالانوار، ج 17، ص 170؛ ج 20، ص 189؛ شرح نهج البلاغه، ج 13، ص 284.
[15]. تفسير قمى، ج 2، ص 359؛ مسند احمد، ج 3، ص 111.
[16]. بحارالانوار، ج 20، ص 165.
[17]. مجمع البيان، ج 8 ، ص 149؛ بحارالانوار، ج 20، ص 212؛ الميزان، ج 16، ص 302.
[18]. وسائل الشيعه، ج 9، ص 479؛ بحارالانوار، ج 35، ص 183؛ الصافى، ج 2، ص 46.
[19]. وسائل الشيعه، ج 20، ص 92؛ الامالى، ص 258؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 127.
[20]. الاحتجاج، ج 1، ص 214؛ بحارالانوار، ج 31، ص 411؛ الغدير، ج 1، ص 165.
[21]. تفسير قمى، ج 2، ص 53؛ جامع البيان، ج 15، ص 316؛ مستدرك الوسائل، ج 5، ص 325.
[22]. مصطلحات الفقه، ص 163؛ السرائر، ج 1، ص 216؛ ذخيرة المعاد، ج 2، ص 266.
[23]. جواهر الكلام، ج 9، ص 214 -215؛ مصباح الفقيه، ج 2، ص 247؛ وسائل الشيعه، ج 6 ، ص 16.
[24]. ذخيرة المعاد، ج 2، ص 266؛ البحر الرائق، ج 1، ص 506.
[25]. الحدائق، ج 8 ، ص 22؛ السرائر، ج 1، ص 216.
[26]. المسائل الفقهيه، ص 44؛ البحر الرائق، ج 1، ص 506؛ زبدة البيان، ص 80.
[27]. الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت (عليهم السلام) ، ج 1، ص 320 -321؛ المسائل الفقهيه، ص 44؛ البحرالرائق، ج 1، ص 506.
[28]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 41.
[29]. زبدة البيان، ص 80؛ فقه القرآن، ج 1، ص 101.
[30]. مختلف الشيعه، ج 2، ص 177.
[31]. مجمع البيان، ج 10،ص 331؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 22؛ فتح القدير، ج 5، ص 425.
[32]. جامع البيان، ج 30، ص 423؛ مجمع البيان، ج 10، ص 460 -461؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 219.
[33]. جامع البيان، ج 30، ص 422؛ مجمع البيان، ج 10، ص 461؛ فقه القرآن، ج 1، ص 108.
[34]. مجمع البيان، ج 10، ص 461؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 30؛ المستدرك، ج 2، ص 538.
[35]. مجمع البيان، ج 10، ص 460 -461؛ تهذيب، ج 2، ص 66؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 27.
[36]. الانتصار، ص 147؛ السرائر، ج 1، ص 242.
[37]. الخلاف، ج 1، ص 319؛ المعتبر، ج 2، ص 200؛ مختلف الشيعه، ج 2، ص 171.
[38]. فتح العزيز، ج 3، ص 269؛ المجموع، ج 3، ص 304؛ روضة الطالبين، ج 1، ص 338.
[39]. علل الشرايع، ج 1، ص 264؛ عيون اخبارالرضا (عليه السلام) ، ج 1، ص 117؛ وسائل الشيعه، ج 6، ص 29.
[40]. شرح توحيد صدوق، ج 1 ،ص 607.
[41]. الانتصار، ص 140؛ الرسائل العشر، ص 146؛ شرايع الاسلام، ج 1، ص 62.
[42]. الانتصار، ص 140؛ روضة الطالبين، ج 1، ص 336 -337؛ الاقناع، ج 1، ص 121.
[43]. الفقه على المذاهب الاربعة و مذهب اهل البيت (عليهم السلام) ، ج 1، ص 322؛ نيل الاوطار، ج 2، ص 185.
[44]. جامع البيان، ج 2، ص 214؛ زادالمسير، ج 1، ص 171؛ التبيان، ج 2، ص 125.
[45]. نهاية الاحكام، ج 2، ص 66؛ جامع المقاصد، ج 2، ص 448 - 449.
[46]. المغنى، ج 2، ص 225 -226؛ المجموع، ج 5، ص 30؛ بداية المجتهد، ج 1، ص 176.
[47]. بداية المجتهد، ج 1، ص 176؛ كشاف القناع، ج 2، ص 64 ؛ المجموع، ج 5، ص 30.
[48]. الكافى، ج 4، ص 167؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 167؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 455.
[49]. الخلاف، ج 1، ص 652؛ غنائم الايام، ج 2، ص 68.
[50]. ميزان الحكمه، ج 3، ص 2198؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 197؛ كنزالعمال، ج 8، ص 546.
[51]. الخلاف، ج 1، ص 653؛ المعتبر، ج 2، ص 321؛ المغنى، ج 2، ص 257.
[52]. الانتصار، ص 173؛ الحدائق، ج 10، ص 277؛ المغنى، ج 2، ص 226.
[53]. تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 160؛ الحدائق، ج 10، ص 277؛ المغنى، ج 2، ص 225.
[54]. الفتوحات المكيه، ج 7، ص 462.
[55]. مجمع البيان، ج 2، ص 53؛ تذكرة الفقهاء، ج 1، ص 402 -403؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 1.
[56]. زادالمسير، ج 1، ص 198؛ الدرالمنثور، ج 1، ص 234.
[57]. جامع البيان، ج 2، ص 413 - 414؛ تفسير قمى، ج 1، ص 71؛ مجمع البيان، ج 2، ص 52.
[58]. الكافى، ج 4، ص 516؛ من لا يحضره الفقيه، ج 2، ص 554؛ معانى الاخبار، ص 297.
[59]. تفسير جامع آيات الاحكام، ج 4، ص 204.
[60]. تفسير قرطبى، ج 3، ص 4؛ زادالمسير، ج 1، ص 197؛ تفسير جامع آيات الاحكام، ج 4، ص 204.
[61]. مجمع البيان، ج 2، ص 52 - 53؛ تذكرة الفقهاء، ج 4، ص 153 - 154؛ الذكرى، ص 241؛ جواهرالكلام، ج 20، ص 35.
[62]. التفسير الكبير، ج 2، ص 340 - 341؛ تفسير قرطبى، ج 3، ص 4 - 5؛ المبسوط، ج 2، ص 43.
[63]. زادالمسير، ج 5، ص 291؛ مجمع البيان، ج 7، ص 129.
[64]. وسائل الشيعه، ج 14، ص 271؛ جامع احاديث الشيعه، ج 14، ص 440؛ معانى الاخبار، ج 2، ص 213.
[65]. مسالك الافهام، ج 2، ص 123؛ تفسير قرطبى، ج 12، ص 29؛ مجمع البيان، ج 7، ص 129 - 130.
[66]. جامع البيان، ج 17، ص 225؛ فتح القدير، ج 3، ص 455؛ فقه القرآن، ج 1، ص 296.
[67]. التبيان، ج 7، ص 320؛ فقه القرآن، ج 1، ص 296.
[68]. سبل السلام، ج 2، ص 71؛ مواهب الجليل، ج 4، ص 329؛ فتح القدير، ج 3، ص 455.
[69]. فقه السنه، ج 1، ص 325؛ تفسير قمى، ج 2، ص 84.
[70]. مدارك الاحكام، ج 2، ص 170؛ زبدة البيان، ص 275 -276؛ المجموع، ج 5، ص 31.
[71]. مجمع البيان، ج 2، ص 53؛ تذكرة الفقهاء، ج 4، ص 154؛ جواهرالكلام، ج 20، ص 35.
[72]. المجموع، ج 5، ص 39؛ روضة الطالبين، ج 1، ص 588؛ بداية المجتهد، ج 1، ص 176.
[73]. فقه القرآن، ج 1، ص 300؛ بدائع الصنائع، ج 1، ص 195 - 196؛ حاشية رد المحتار، ج 2، ص 192.
[74]. تهذيب، ج 5، ص 304.
[75]. مسالك الافهام، ج 2، ص 220؛ جواهرالكلام، ج 20، ص 34.
[76]
. سبل السلام، ج 2، ص 71؛ فقه السنه، ج 1، ص 325.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ذكر

ذكر

كاظم احمدزاده

 

كلمات كليدي :

قرآن، ذكر خدا، پاداش، آثار، اعراض، كيفر، بصيرت
به گفتۀ راغب در مفردات، ذكر دو معني دارد گاه به معني حضور چيزي در ذهن (ياد آوري) و گاه به معني حفظ و نگاهداري معارف و اعتقاداتِ حق در درون جان است.[1]

ذكر خدا:  

«يا ايّها الّذين آمَنوا اذكُرو اللهَ ذِكْراً كثيراً » (احزاب/ 41)
«اي كساني كه ايمان آورده‌ايد، خدا را بسيار ياد كنيد.»
در آيۀ ديگري مي‌فرمايد:
«فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ » (بقره/ 152)
«پس به ياد من باشيد، تا به ياد شما باشم! و شكر مرا گوييد و در برابر نعمتهايم، كفران نكنيد.»
منظور از ذكر خدا تنها ياد آوري به زبان نيست، كه زبان ترجمان قلب است، هدف اين است با تمام قلب و جان به ذات پاك خدا توجه داشته باشيم، همان توجهي كه انسان را از گناه باز مي‌دارد و به اطاعت فرمان او دعوت مي‌كند، به همين دليل از پيشوايان اسلام نقل شده است كه منظور از ذكر، ياد آوري عملي است.

مراتب ذكر:[2]

 

1-    ذكر لفظي:

« وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا» (مزمّل/8)
«و نام پروردگارت را ياد كن و تنها به او دل ببند!»

2-    ذكر قلبي:

« وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ وَلاَ تَكُن مِّنَ الْغَافِلِينَ »(اعراف 205)
«پروردگارت را در دل خود، از روي تضرّع و خوف، آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان، ياد كن و از غافلان مباش!»

3-    ذكر معنوي و باطني:

«...فَإِذَا قَضَيْتُم مَّنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُواْ اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا...» (بقره/ 200)
«.. خدا را ياد كنيد، همانند ياد آوري از پدرانتان بلكه از آن هم بيشتر!...»
در اين آيه "ذكر" را به وصف "شدّت" توصيف كرده و معلوم است كه مقصود از آن ذكر باطني و معنوي است چون ذكر لفظي، شدت و ضعف ندارد. [3]
تأثير ذكر خدا:
ذكر و ياد خدا تأثير عميق و ژگرفي در دلهاي مؤمنان مي‌گذارد:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ »(انفال/1)
«مؤمنان، تنها كساني هستند كه هر گاه نام خدا برده شود، دلهاشان ترسان مي‌گردد و هنگامي كه آيات او بر آنها خوانده مي‌شود، ايمانشان فزونتر مي‌گردد و تنها بر پروردگارشان توكّل دارند.»

پاداش ذكر خدا:

 

1) آمرزش الهي:

«وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيرًا وَالذَّاكِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيمًا » (احزاب/35)
«...زنان و مرداني كه بسيار به ياد خدا هستند، خداوند براي همۀ آنها مغفرت و پاداش عظيمي فراهم ساخته است.»

2) بهشت:

پاداش ذاكر خداوند، در پي ارتكاب گناه و ظلم به نفس:
« َالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ أُوْلَـئِكَ جَزَآؤُهُم مَّغْفِرَةٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ» (آل عمران 135 و 136)
«و آنها كه وقتي مرتكب عمل زشتي شوند، يا به خود ستم كنند، به ياد خدا مي‌افتند و براي گناهان خود، طلب آمرزش مي‌كنند و كيست جز خدا كه گناهان را ببخشد؟ و بر گناه اصرار نمي‌ورزند با اينكه مي‌دانند آنها پاداششان آموزش پروردگار، و بهشتهايي است كه از زير درختانش، نهرها جاري است جاودانه در آن مي‌مانند چه نيكو است پاداش اهل عمل!»[4]

آثار رويگرداني از ذكر و ياد خدا:

 

1)   زندگي سخت:

«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا...»
«و هر كه از ياد من روي گرداند حتما براي او زندگي(سخت و) تنگ خواهد بود...»
مقصوداز "ذكر خداي تعالي" يا معناي مصدري (ياد آوري) است و يا به معناي قرآن و يا به معناي مطلق كتابهاي آسماني و يا به معناي دعوت حقّه است و اگر دعوت حقّه را "ذكر" ناميده از اين باب است كه لازمه پيروي دعوت حقه و اعتقاد به آن، ياد خداي متعال است و اگر فرمود: «كسي كه از ذكر من اعراض كند معيشتي (تنگ) دارد» براي اين است كه اگر كسي خدا را فراموش كند و با او قطع ارتباط نمايد ديگر چيزي جز دنيا باقي نمي‌ماند كه به آن دل ببندد و آن را مطلوب يگانه خود قرار دهد و در نتيجه همه تلاشهاي خود را منحصر در آن مي‌كند و فقط به اصلاح زندگي دنيايش مي‌پردازد و روز به روز آنرا توسعه بيشتري مي‌دهد و اين معيشت، وي را آرام نمي‌كند، براي اينكه هر چه به دست مي‌آورد به آن قانع و راضي نمي‌شود و دائماً چشم به اضافه‌تر از آن مي‌دوزد بدون اينكه حرص و تشنگيش به جايي منتهي شود، پس چنين كسي در حالت فقر و تنگي بسر مي‌برد و هميشه دلش علاقمند به چيزي است كه ندارد. [5]

2)    تسلّط شيطان:

«وَ مَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ » (زخرف/36)
«و هر كس از ياد خدا رويگردان شود شيطان را به سراغ او مي‌فرستيم پس همواره قرين اوست.»

3)    گمراهي:

«فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ »(زمر/22)
«واي بر آنان كه قلبهاي سخت در برابر ذكر خدا دارند: آنها در گمراهي آشكاري هستند.»[6]

كيفر اعراض از ذكر خدا:

 

1)    نابينايي در قيامت:

«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِيرًا قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آيَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَلِكَ الْيَوْمَ تُنسَى.» (طه/124-126)
«و هر كه از ياد من روي گرداند حتما براي او زندگي تنگي خواهد بود و روز قيامت او را نابينا محشور مي‌كنيم مي‌گويد: پروردگارا چرا مرا نابينا محشور كردي در حالي كه من (در دنيا) بينا بودم؟! مي‌فرمايد: آن گونه كه آيات من براي تو آمد، تو آنها را فراموش كردي امروز نيز تو فراموش خواهي شد.»

2)    جهنّم:

« وَعَرَضْنَا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِّلْكَافِرِينَ عَرْضًا الَّذِينَ كَانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطَاء عَن ذِكْرِي وَكَانُوا لَا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعًا » (كهف 100-101)
«در آن روز جهنّم را بر كافران عرضه مي‌داريم! همانا كه پرده‌اي چشمانشان را از ياد من پوشانده بود و قدرت شنوايي نداشتند.»

آثار ذكر خدا:

 

1)    آرامش:

ذكر خدا، تنها آرام بخش دلهاي مؤمنان:
«الَّذِينَ آمَنُواْ وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/28)
«آنها (توبه كنندگان) كساني هستند كه ايمان آورده‌اند و دلهايشان به ياد خدا مطمئن (و آرام) است آگاه باشيد! تنها با ياد خدا دلها آرامش مي‌يابد.»

2)منع از فحشاء و منكر:

نماز به عنوان مصداقي از ذكر، برترين مانع فحشاء:
«... وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي» (طه/14)
«و نماز را براي ياد من بپادار »
«وَ أَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء وَالْمُنكَرِ...» (عنكبوت/45)
«و نماز را بپادار، كه نماز (انسان را) از زشتيها و گناه باز مي‌دارد.»

3)    بصيرت:

ذكر خدا به هنگام وسوسه انگيزيهاي شيطان موجب بصيرت تقوا پيشگان:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ » (اعراف/201)
«پرهيزكاران هنگامي كه گرفتار وسوسه‌هايي شيطان شوند به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مي‌افتند و (در پرتو ياد او، راه حق را مي‌بينند و ناگهان بينا مي‌گردند.»

پی نوشت ها:

[1] . راغب اصفهانی، مفردات، مادّۀ «ذكر»
[2] . جهت مطالعه رجوع شود به اخلاق در قرآن، مكارم شيرازي با همكاري جمعي از فضلاء، ناشر: مدرسه امام علي بن ابيطالب(ع)، چاپ اول، قم، 1377 ش، ج 1، ص 362.
[3] . طباطبائي، محمد حسين؛ الميزان فی تفسیرالقرآن، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين 1374 ش، ج 1، ص 511.
[4] . جهت مطالعه بيشتر رجوع شود به فرهنگ قرآن (كليد راهيابي به موضوعات و مفاهيم قرآن كريم) اكبر هاشمي رفسنجاني و محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن، قم، بوستان كتاب، ج 14، ص 249.
[5] . ترجمه الميزان، همان، ج 14-15، ص 314.
[6] . جهت مطالعه بيشتررجوع شود به فرهنگ قرآن، ج 14، مادّۀ «ذكر».

 
جمعه 21 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

معماری ذکر و معماری غفلت از منظر قرآن کریم

معماری ذکر و معماری غفلت از منظر قرآن کریم

سیدمحمدرضا علاءالدین

در قرآن کریم آمده است «انّا نحن نزلنا الذّکر و انّا له لحافظون»(1) ما ذکر (قرآن) را نازل کردیم و خود نگهبان آنیم – ذکر یکی از نام‌های قرآن کریم این قانون نامه زندگی می‌باشد که ما را نسبت به فطرت و میثاق توحید و راه حق هدایت می‌کند و از ذهن، فکر، اندیشه و راه ما غفلت زدائی می‌کند.
ذکر : ذکر به معنای یادآوری و تذکر و توجّه دادن انسان به موضوعی در آیات متعدد قرآن کریم آمده است. نظیر عبارات زیر در قرآن کریم بسیار تکرار شده است. (افلا تتذکرون)(2) پس آیا متکر نمی‌شوید؛ (قلولا تذکرون)(5) پس آیا متذکر نمی‌شوند؟ (لعلکم تذکرون)(6) شاید متکر شوند؛ (ولیذکّر اولوالالباب)(7) تا صاحبان خرد و اندیشه پند گیرند؛ (انما یتذکّر اولوالالباب)(8) تنها صاحبان خرد متذکر می‌شوند؛ (انما یتذکّر اولوالالباب)(9) تنها خردمندان متذکر می‌شوند؛ (و ما یذکّر الا اولوالالباب)(10) بجز خردمندان کسی متذکر نمی‌شوند.
«یاد آوری» علاوه بر اهمیتی که از نظر دینی دارد در زندگی علمی و عملی انسان نیز از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. اگر قرآن و فرهنگ ذکر و به عبارتی دائماً به یاد خدا بودن؛ و یادآوری تفضلات و نعمت‌های فراوانی که خدا عطا فرموده است و نیز یادآوری آخرت و روز جزا و پاداش و کیفری که در انتظار انسان است، و دعوت انسان به تقوا و عمل صالح و آراسته شدن به فضائل اخلاقی و گسترش خیرات و نیکی‌ها در علم و عمل معماران در هر حیطه حضور یابد آن وقت فضا و معماری ذکر به جود می‌آید.
«غفلت» هرگاه خدا فراموشی رایج گردد و به دعوت رسول و معصوم و شریعت پشت گردد و بصارت و رویت و نظارت و شهادت و سماعت الهی نادیده گرفته شود و ذکر و تبلیغ و تعلیم و تربیت الهی مسکوت ماند نتیجه این وضعیت در علم و عمل معماران چیزی جز فضا و معماری غفلت نیست و سکونت در معماری غفلت جز کوری چشم آخرت بین و دریده‌گی چشم آخوربین سرانجام دیگری ندارد.

نقش قرآن در معماری ذکر

(فذکّر بالقرآن …. به آیات قرآن متذکر ساز)(11)
وجه نامگذاری قرآن به ذکر از این جهت است که موجب یادآوری خداوند متعال می‌گردد و پرده غفلت و فراموشی را از ساحت دل زدوده و نورالهی را بدان می‌تابانند.
انا نحن نزلنا الذّکر (12)- و ما قرآن را بر تو نازل کردیم….. تا با آیات قرآن مردم را متذکر به خالق و هستی بخشی‌اش نمائی.
نقشی که قرآن بعنوان ذکر از خود بروز داده است دو جلوه دارد یکی روشنائی و نورانیت فکر معمار و دیگری عمل و اثر معمار است و بدین صورت در حیطه‌های مختلف معماران را به اوج ایمان و صلاح و شایستگی رساند و دیگران که از اثر و عمل معماران متأثر می‌شوند نیر در همین مسیر قرار می‌گیرند.
آیات قرآن بر هر جا از در، دیوار، سقف، گنبد، محراب، منبر، شیشه، چوب و کاغذ نمایان شده هر ذکر یاد و نام خدا را که طبیعی‌ترین حالت روحی و روانی انسان و مبتنی بر فطرت سلیم و پاک الهی اوست متجلی ساخته توانسته است بیداری، هوشیاری تقواگرایی و آخرت بینی را در عصرها ونسل‌ها ایحاء و زنده بدارد.
وقتی به میراث مکتوب، تابلو نوشته‌ها و ساختمان مساجد محراب‌ها، تکایا، مقابر، مکتب‌خانه‌ها، مدارس، کتابخانه‌ها، حسینیه‌ها، مهدیه‌ها و حجرات حوزه‌ها و سردرخانه‌ها و ایوان‌ها می‌نگریم کلمات و حروف نورانی آیات الهی قرآن کریم و کلمات درخشان قرآن‌های ناطق حضرات معصومین (علیهم السلام) را به صورت خط نسخ، نستعلیق ساده و شکسته، خط بنائی، خط ثلث در معماری و مهندسی این فضاها می‌بینیم و این نقوش خود حکایت‌گر اُنس و ارتباط و نقش‌پذیری صدها خطاط، خوشنویس، کاشیکار، منبت‌کار، محجرکار، مُذّهب کار، گچ کار، کَنْده‌کار، آینه کار، مینیاتوریست، خاتم کار، عاج کار، فیروزه کار، شیشه‌گر، بلورکار، طراح، نقاش، صحاف و بنا از قرآن است و این معماران قرآنی با علم و عمل قرآنی خود گام بزرگی در معماری ذکر برداشته‌اند و بواسطه نقشی که از قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت گرفته‌اند معماری ذکر را به این زیبائی و گرانبهائی مصور کرده‌اند.(13)
وقتی به منبرها، رحل‌ها، قلمدان‌ها، جعبه‌ها، جلدها، فرش‌ها و پرده‌ها نگاه می‌کنیم باز شاهد هنرآفرینی صدها هنرمند می‌شویم که چگونه زیبا از قرآن نقش گرفته و هنر قرآنی خود را جاودانه ساخته‌اند و این چشمان تذکرپذیر و عبرت‌گیر است که با نگاه به آیات الهی قرآ“ که در متن و پیرامون زندگی او با زیبائی هرچه تمام‌تر قرار گرفته‌اند راه زندگی قرآنی را تشخیص می‌دهد و در آن مسیر حرکت می‌کند تأثیر گذاری شگفت‌انگیز و معجزه‌آسای الهی قرآن (ذکر) در کلام و کردار عالمان، فقیهان، متکلمان، مفسران، اندیشمندان و فیلسوفان، معلمان، اُدبا و شعرا، عارفان و شهیدان شاهد برکسی پوشیده نیست و راز بقای تعلیم و تربیت آنها در طول قرن‌ها، فناناپذیری آیات الهی قرآن (ذکر) می‌باشد که آنها را در مدرسه خود به رشد و تعالی رسانده است.(14)
رسول گرامی اسلام (ص) فرموده‌اند: نورّ بیوتکم بتلاوة القرآن و ذکرالله (15)
جلوه دیگر از نقش قرآن در معماری ذکر این است که بواسطه قرائت، تلاوت و حفظ و تکرار و بکارگیری آیات زندگی‌ساز قرآن، فضا و روحیه‌ای سرشار از شفا، آرامش، نشاط و طراوت در انسان ایجاد می‌؛ردد. (الا بذکر الله تطمئن القلوب)(16) آگاه باشید تنها با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد. جامعه‌ای که به نور قرآن مُزیّن شود و تلاوت با تدبّر و عمل صالح در متن زندگانی افراد آن قرار گیرد معماری غفلت با تمام مختصات آن درهم می‌شکند و مفاسد اخلاقی، اجتماعی، اقتصادی و خانوادگی که همه بی‌عدالتی و ستم و زیر پا نهادن حقوق دیگران و بی‌انصافی را به همراه دارد فرو می‌پاشد و جای خود را به فضایی می‌دهد که آرامش و اطمینان قلبی و بصیرت در آن شکل می‌گیرد و این ظهور نقش قرآن در معماری ذکر است.
معماری ذکر حیات خود را مدیون قرآن کریم و رسول اکرم (ص) و حضرات معصومین (علیهم السلام) می‌داند، قرآن مجموعه زیبائی‌هاست و این زیبائی‌ها درمعماری ذکر نمایان است.
عالم اندیشمند حضرت آیةالله خامنه‌ای در ارتباط با هنرمندی قرآن فرموده‌اند:
«قرآن یک اثر هنری فوق بشری است، الهی است. اگر قرآن این زبان هنری را نداشت، شاید نمی‌توانست مفاهیم الهی را این طور به انسان‌ها ارائه کند. الان شما برای حرکت دادن یک جامعه مسلمان، بهترین ابزارتان آیات قرآن است. هر جا هستید برای صیقل زدن به این سلاح و در دست گرفتن آن تلاش کنید…»(17)

نقش معصوم در معماری ذکر:

رسول اکرم (ص) و جانشیان معصوم ایشان سه رسالت بزرگ را همواره پیگیری نموده‌اند (رسالت‌های ذکر، شفا و هدایت) آن بزرگواران براساس رسالت ذکر به معماری فضائی پرداخته و می‌پردازد که انسان را از غفلت، نسیان و سهل‌انگاری نجات می‌دهد.
قرآن کریم بر این مطلب اشاره دارد که شیطان از طریق فراموشکاری که به انسان دست می‌دهد در او نفوذ می‌کند و او را وامی‌دارد که احیاناً از انجام برخی از کارهای مهم که مصلحتش در آنها است غفلت ورزد و بدین شکل انسان را در معرض آسیب‌ها و خطرات قرار می‌دهد.(18)
شیطان تلاش مضاعفی دارد تا یاد خداوند سبحان مورد غفلت و سهل‌انگاری انسان قرار گیرد، آنگاه او را شکار می‌کند.
اصولاً سلاح شیطان برای گمراه کردن و وادار کردن انسان به فراموشی از یاد خدا همان نفوذ و تأثیر او در آنان از طریق انگیزه و شهوات خودشان است و اساساً این نقطه ضعف بشری برای اشباع لذّات هواها و هوس‌ها و شهوات جایگاه نفوذ و دام‌گستری شیطان برای انسان می‌گردد.
«استعوذ علیهم الشیطان فأنساهم ذکرالله اولئک حزب الشیطان الا انّ حزب الشیطان هم الخاسرون»(19)
شیطان بر آنها چیره شده و یاد خداوند را از خاطر آنها برده است. آنها حزب شیطانند و بدانید که حزب شیطان زیانکارانند.)
حضرات معصومین (علیهم السلام) با معماری ذکر فراموشکاری انسان را مبدل به آگاهی، هوشیاری و بیداری و توجه و یادآوری می‌کنند و دست انسان را گرفته از دام‌های گسترده شیطان نجات می‌دهند. با نجات‌یابی انسان از غفلت و فراموشی و نفوذ شیطان دومین رسالت معصوم (علیهم السلام) آغاز می‌گردد و آن رسالت (شفا) است ( و تنزیل من القرآن ما هوشفاء و رحمة للمؤمنین)(20) معصوم (علیهم السلام) با گسترش فضای ذکر روح و تن آسب دیده و بیمار شده انسان را شفا می‌دهد و عقل خداداد او را صیقل می‌دهد و و با سلاح نماز بعنوان والاترین اذکار ضعف‌های انسان را پوشش می‌دهد که (ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر)(21) نماز ابزار ذکر و زمینه‌ساز یاد خداست.
و انسان قرار گرفته در فضای ذکر و نماز؛ دعای هدایت می‌خواند و از خالق و مالکش هدایت را طلب می‌کند و اینجا سومین رسالت معصوم (علیهم السلام) به اوج می‌رسد و هدایت‌گری انسان به حیات معنوی و حیات طیبه و سرمنزل مقصود و کمال الهی پرشتاب می‌گردد.
رسول اکرم (ص) و حضرات معصومین (علیهم السلام) تجسم و تبلور قرآن کریم و نقشی که قرآن کریم در معماری ذکر و فضاسازی تربیتی داشته است می‌باشند تا مردم زیبایی قرآن و معیاری آنرا بالعیان ببینند و باور کنند در وجود معصوم نقش قرآن جان می‌گیرد و قول به عمل و صدا به تصویر بدل می‌گردد – کتاب صدای رسول (ص) و معصوم (ع) است و رسول و معصوم تصویر مجسم کتاب.
خداوند تبارک و تعالی فرموده است:
«لقد کان لکم فی رسوالله اُسوة حسنة» (23)
و فرموده است: «و کیف تکفرون و انتم تتلی علیکم آیات الله و فیکم رسوله»(23) و اینجاست که قرآن صدا و پیام رسول و معصوم می‌شود و رسول (ص) و معصوم (ع) تصویر مجسم کتاب می‌گردد ومعماری ذکر و فضای تربیتی آن با آهنگ تلاوت آیات الهی و تجسم و تبلور مشهود‌ آیات الهی از سیره معصومین (علیهم السلام) بنا می‌شود.
و هنر معصومین (علیهم السلام) تخریب عنکبودخانه غفلت، خدافراموشی و خودفراموشی و تأسیس و معماری فضای ذکر با زیبائی هرچه تمامتر و آفرینش عینی ومجسم‌سازی آنچه را در سیر از (غیب) به (شهادت) بدان رسیده‌اند می‌باشد و معصوم در کنار قرآن، بعثت می‌کند و معماری ذکر و رسالت شفا و هدایت قرآن را جان می‌دهد و در خود به نمایش می‌گذارد و مصداق عینی و شکل بیرونی معماری ذکر قرآن می‌گردد.

شیطان و معماری غفلت

سرآغاز معماری غفلت پس از خلقت انسان ودمیدن روح خدائی در او و سرپیچی ابلیس از فرمان الهی مبنی بر سجده بر انسان می‌باشد – ابلیس بواسطه نافرمانی و تکبر مورد لعنت قرار گرفت و از درگاه الهی رانده شد و ابلیس پس از مهلت طلبی، خداوند را تهدید کرد که بنی‌آدم را مورد اغواء و گمراهی خود قرار خواهد داد.(24)
و گفت: «آنچه در زمین است برای آدمیان زینت نموده و زیبا جلوه خواهم داد و بدینوسیله آنان را به ضلالت و گمراهی خواهم کشاند» «لازنین اهم فی‌الارض ولاغونیم اجمعین)(25) آگاهی و شناخت ابلیس از نقش و تأثیری که قرآن و معصوم در تخریب عمارت غفلت و معماری ذکر دارند باعث شده تا تمامی تلاش خود را در دور کردن و غفلت مردم از قرآن و معصوم بکار گیرد.
هنر شیطان در معماری غفلت این است که نخست چشم فطرت و دل را می‌بندد تا جمال و زیبائی حقیقی را نبیند و درک لذّتی از فضای ذکر نداشته باشد. سپس چشم نفس را می‌گشاید. تا در جلوه‌گاه شیطانی خود، زشتی را در لباس زیبائی عرضه نماید بنابراین قاعده، شیطان وجود آدمی را به تخسیر می‌کشد و او را از درون می‌پوساند و جز اندام انسانی با اعضاء و جوارج مادی‌اش چیزی برای او باقی نمی‌گذارد. قلب طبیعی‌اش کار می‌کند اما با آن به درک حقیقتی نائل نمی‌آید، چشم طبیعی‌اش فعالیت می‌کند، اما با آن معنویت فضای ذکر و زیبائی‌های حقیقی را نمی‌بیند.
لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها (26) در تفسیر المیزان ذیل آیه هشتم سوره فاطر آمده است «آراستگی دنیا در نظر انسان او را به هواهای نفسانی و شهوانی می‌خواند»(27)
«نفس» جلوه‌گاه زیبائی شیطان است. شیطان هم برای حضور انسان در فضای غفلت، چشم نفس را می‌گشاید،‌نفس تحریک می‌گردد و از تماس با دنیا و مظاهر آن احساس لذّت و خوشی می‌کند در این رهگذر است که «زشتی» جای خود را با «زیبائی» عوض می‌کند در عین حال لذّت نفس، چشم را کور می‌کند و چون همه چیز از چشم نفس دیده می‌شود، حتی بدترین زشتی‌ها زیبا می‌نماید.
«افمن زیّن له سوء عمله فرأه حسناً – آنکه برایش زینت داده شد، بدی عملش، او همان‌ها را خوب می‌بیند.»(28)
نتیجه عملکرد شیطان در معماری غفلت، فریبندگی دنیا در نظر آدمی و زیبندگی مظاهر آن در چشم اوست و این روند برای ساکنان فضای غفلت آنچنان ادامه می‌یابد که آنها نسبت به گذشته خود بیگانه و بیگانه‌تر می‌شوند و به حیوان شباهت بیشتری پیدا می‌کنند در این فضا همه چیز عوض می‌شود «منکر»، «معروف» می‌شود، «ضدارزش»، «ارزش» تلقی می‌گردد و (بدی) «نیکی» معرفی می‌شود. و بدین ترتیب انسان از (احسن تقویم قرآنی)(29) و (حیات طیبه معصوم)(30) به (اسفل السافلین)(31) سقوط می‌کند.

پی‌نوشت‌ها :

1- سوره حجر/ آیه 9.
2- سوره انعام/آیه 80.
3- سوره اعراف/آیه 3.
4- سوره قصص/آیه 46.
5- سوره واقعه/آیه 62.
6- سوره اعراف/آیه 57.
7- سوره ابراهیم/آیه 52.
8- سوره رعد/آیه 19.
9- سوره زمر/آیه 9.
10- سوره آل‌عمران/آیه 7.
11- سوره ق/آیه 45.
12- سوره حجر/آیه 9.
13- نقش قرآن بر اصفهان – اثر نگارنده.
14- نقش قرآن بر اصفهان – اثر نگارنده.
15- اصول کافی – ج 4 – باب قرآن.
16- سوره رعد/آیه 28.
17- حدیث ولایت جلد هشتم صفحه 127.
18- برداشتی از آیه 68 سوره انعام.
19- سوره مجادله/آیه 19.
20- سوره اسراء/آیه 82.
21- سوره عنکبوت/آیه 45.
22- سوره احزاب/آیه 21.
23- سوره آل‌عمران/آیه 101.
24- برداشتی از آیه 35 سوره حجر.
25- سوره حجر/آیه 35.
26- سوره اعراف/آیه 179.
27- تفسیر المیزان اثر علامه طباطبائی (قدس سره).
28- سوره فاطر/آیه 8.
29- سوره فاطر/آیه 4.
30- سوره نحل/آیه 97.
31- سوره تین/آیه 5.
جمعه 21 مهر 1391  12:19 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار ذكر در سازندگى روحى و اخلاقى - قسمت دوم

آثار ذكر در سازندگى روحى و اخلاقى - قسمت دوم

اسماعيل نساجى زواره

در قسمت قبلى تعداى از آثار سازنده روحى و اخلاقى ذكر و ياد خدا را از نظر خوانندگان گرامى گذرانديم, اينك با تعدادى ديگر از اين آثار سازنده, آشنا مى شويم.

8. باطن بينى

در پرتو تداوم در ذكر خدا مى توان ديده ملكوت بين پيدا كرد و درهاى آسمان معنى را به روى خود گشود: ((و فتحت لهم ابواب السمإ...))(1). نور ذكر, باطن امور را بر ما مى گشايد حتى به حقايق آخرت و جهان ديگر مى توان آگاهى يافت. حضرت على(عليه السلام) در خطبه اى كه صفات اهل ذكر است صريحا اين حقيقت را بيان فرموده است:
((گويا دنيا را به پايان رسانده و به آخرت درآمده و مشاهده كننده صحنه آخرت هستند و گويا بر احوال پنهان اهل برزخ در مدت اقامتشان در آنجا آگاهند و قيامت تاى وعده هاى خويش را جلو چشم ايشان محقق ساخته و در همان حال كه هنوز در دنيا هستند پرده غيب از جلو چشمشان كنار رفته به طورى كه مى بينند آنچه را كه ديگر مردم نمى بينند و مى شنوند آنچه را كه ديگران قادر به شنيدن آن نيستند))(2).

9. افزايش هدايت

ذكر خدا درجات هدايت را افزايش مى دهد. در سوره كهف آمده است:
((...و إذكر ربك اذا نسيت و قل عسى ان يهدين ربى لاقرب من هذا رشدا))(3).
((پروردگارت را ياد كن و بگو شايد خداهم مرا به چيزى كه به حق و صواب نزديكتر از اين باشد, هدايت كند)). در اين آيه خداوند به پيامبرش دستورى مى دهد تا امت از آن استفاده كنند, مى فرمايد: اگر خدا را فراموش كردى به ياد خدا باش تا بر هدايت تو افزوده گردد. معلوم مى شود هر درجه اى از ذكر كه هم سطح خود ايمان و هدايت را در بر دارد, زمينه اى است براى درجه بعدى و هدايت بالاتر و ايمان افزون تر. (و إذكر ربك اذا نسيت...), يعنى اگر آن درجه عاليه را از دست دادى, باز هم به ياد خدا باش و متذكر حق باش تا خداوند رشد بيشتر و بهترى به تو مرحمت كند(4).

10. عدم از خودبيگانگى

يكى از موجبات عمده ركود و بى ثمرى انسان, در افتادن به ورطه خود فراموشى و از خودبيگانگى است. قرآن كريم تنها عامل خودفراموشى را خدافراموشى معرفى مى كند كه به وسيله ذكر و ياد خدا مى توان از اين ورطه هولناك نجات يافت:
((و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون))(5).
((مانند آن افرادى مباشيد كه خدا را فراموش كردند پس خداوند هم آنان را از ياد خودشان برد و اينان همان فاسقان هستند)).

11. مقبوليت و پذيرش

يكى از نشانه هاى اينكه فرد بداند مورد رضايت خدا هست يا نه؟ اين است كه فرد ببيند اهل ذكر است يا نه. آنان كه مى بينند توفيق ذكر خدا را دارند بايد مطمئن باشند كه مقبول خداى تعالى و مورد عنايت او هستند تا وقتى كه خداوند از بنده اى خشنود نباشد, اجازه نمى دهد نام پاكش بر دهان او جارى شود و مداومت در ذكر داشته باشد. كسانى كه مى بينند ذاكر خداى متعال هستند بايد اطمينان داشته باشند كه خدا نخست ذاكر آنها بوده است(6).

12. كنترل قواى فكرى

يكى ديگر از آثار و ثمرات ذكر, كنترل قواى فكرى و حواس است. در مسير تهذيب نفس, انسان بايد به تدريج بر قواى درونى و همه ابعاد گفتارى و رفتارى وجود خود مسلط شود. يكى از ابعاد گريزپا و سركش درون انسان قوه تفكر اوست. سركشى اين بعد را مى توان در نماز به خوبى درك كرد. يكى از عوامل بسيار موثر در كنترل فكر, مداومت در ذكر است(7):
((يا ايها الذين آمنوا إذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكره و اصيلا))(8).
((اى مومنان! خدا را بسيار ياد كنيد و هر صبح و شام او را تسبيح گوييد)).
امام صادق(عليه السلام) از سيره پدر بزرگوارش امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند:
((پدرم امام باقر(عليه السلام) بسيار ذكر خدا مى گفت. من همواره با او راه مى رفتم و او به ياد خدا بود و با او غذا مى خوردم و او ذكر خدا مى گفت و حتى وقتى با مردم حرف مى زد, شركت در جلسات مردم او را مانع از ذكر خدا نبود و من مرتب مى ديدم كه زبانش به زير گلويش مى چسبد و لا اله الا الله مى گويد و او پيوسته ما را جمع مى كرد و بين الطلوعين بيدار نگه مى داشت و ما را به خواندن ذكر, دعا و قرآن امر مى فرمود تا آفتاب طلوع كند))(9).
بنابراين ذكر زياد و توبه به معناى آن به تدريج انسان را توانا مى كند تا تمركز حواس كسب كند و هر لحظه به هرچه اراده كرده, بينديشد و فكر را از سركشى مانع شود و اين قدرت در ابعاد بسيارى مى تواند فكر و قواى درونى را مهار كند.

13. زدودن غم و اندوه

غم و اندوه غالبا بر اثر از دست دادن يك چيز, به دست نياوردن مطلوب, ترديد وبلاتكليفى و مشاهده صحنه هاى تإثرانگيز پيش مىآيد.
ياد خدا در همه اين موارد مى تواند به نحو معجزهآسايى غم و غصه را برطرف سازد. گاهى غمى كه بر دل شخص سنگينى مى كند ناشى از تإسف او به خاطر از دست دادن يك فرصت, يك موقعيت و يا چيزى از مال و مقام دنياست. خداوند متعال مى فرمايد:
((لكيلا تإسوا على ما فاتكم...))(10).
((نسبت به آنچه از دست داده ايد افسوس نخوريد)).
با ياد خدا مى توان به مرحله اى از معرفت دست يافت كه به خاطر از دست دادن هيچ چيزى اندوهگين نشد. كسى كه صرفا به ياد خداست مىآموزد كه پيوسته حاجات خود را از خدا بخواهد و به لطف و كرم او اميد ببندد.
حضرت يعقوب(عليه السلام) فرمود:
((..انما اشكو بثى و حزنى الى الله و اعلم من الله ما لا تعلمون)(11).
((من غم و درد دل خود را به خدا مى گويم و مى دانم از خدا آنچه را شما نمى دانيد)).
بعضى اوقات غم و غصه نتيجه ترديد و بلاتكليفى است. كسانى كه نسبت به اجرا يا عدم اجراى كارى دو دل هستند, دچار پريشانى و اندوه مى گردند. چنين غصه هايى براى كسى كه به ذكر خدا مشغول باشد, كمتر پديد مىآيد; زيرا ياد خدا او را صاحب تشخيص و اراده اش را قوى مى كند و روح اعتماد و توكل به خدا را در او زنده مى كند.
و بالاخره ديدن صحنه هاى تإثرانگيز موجب اندوه شديد مى گردد در اين گونه موارد ياد خدا بهترين داروى معنوى اثربخش است; مثلا اگر از روى توبه به ذكر خدا مشغول شود, اين ذكر او را از معنويت سرشار خواهد كرد, غمش را خواهد زدود و قلبش را از فشارهاى ناشى از غم, خلاص خواهد كرد(12).

14. نجات از غفلت

همه گناهان كوچك و بزرگ در حالت غفلت و بى خبرى رخ مى دهد و عوامل غفلت زا بسيار است. زن, فرزند, زينت ها, زخارف دنيوى, دارايى هاى منقول و غير منقول, رياست ها, حكومت ها, عنوان هاى فاميلى و مقام علمى و روحانى و حتى بسيارى از عبادتها ممكن است انسان را به غفلت بياندازد. شيطان براى غافل كردن هركسى از طريق ويژه اى كه با حال و شغل او متناسب و در او موثر است, وارد مى شود و او را به آن سرگرم مى سازد. آنچه غفلت را برطرف, عمل را صالح و انسان را تربيت مى كند, ياد خدا و تذكر است و عوامل تذكر نيز فراوان است. بعضى از عوامل تذكر, تكوينى و برخى ديگر تشريعى است.
اجرام زمينى و آسمانى, شب و روز, نعمت هاى مادى, پديده حيات و تمامى ذرات جهان هستى كه صنع صانع يكتاست, عوامل تكوينى تذكر است كه نظركردن به آنها اهل معرفت را به ياد خدا مى اندازد. و عوامل تشريعى تذكر, همان عبادات است كه بهترين رافع غفلت است و خلاصه آنكه بر اساس آيات قرآن و به حكم عقل و اثبات تجربه, ياد خدا انسان را از حالت غفلت خارج مى كند و از ابتلا به پيامدهاى آن كه ارتكاب معاصى, مفاسد شخصى و اجتماعى تباه كننده است, دور مى سازد(13).
از آثار و ثمرات ذكر گفتيم و در اينجا متذكر مى شويم كه يكى از مصاديق والاى ذكر, قرآن است. بنابراين تمام آثارى كه بر قرآن كريم مترتب است و همه بهره مندىهايى كه انسان از رهگذر قرآن كريم مى تواند به آن برسد, خود ثمرات و آثار ذكر خواهد بود و نيز تمامى اثرات عظيمى كه بر نماز مترتب است, در شمار ثمرات ذكر است; زيرا نماز يكى از مصاديق والاى ذكر است.

پى نوشت:

1. نهج البلاغه, خطبه 222, 13.
2. همان, خ222, 8, 9, 10.
3. كهف, 24.
4. پاسدار اسلام, شماره137, ص45.
5. حشر, 19.
6. مجله تربيت, سال دهم, شماره1, ص30.
7. همان, 31.
8. احزاب, 41 و 42.
9. پاسدار اسلام, شماره137, ص9.
10. حديد, 23.
11. يوسف, 86.
12. نمازشناسى, حسن راشدى, ص79.
13. همان, ص168 و 169.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آثار ذكر در سازندگى روحى و اخلاقى - قسمت اول

آثار ذكر در سازندگى روحى و اخلاقى - قسمت اول

اسماعيل نساجى زواره

ذكر و ياد خدا آثار سازنده روحى و اخلاقى فراوانى دارد كه ياد متقابل خدا از بنده, روشنى دل, آرامش قلب, ترس از(نافرمانى) خدا, بصيرت و شناخت شيطان, بخشش گناهان, و علم و حكمت از جمله آنهاست.
يكى از زيباترين جلوه هاى ارتباط عاشقانه با خدا و اساسى ترين راه هاى سير و سلوك, ذكر است; يعنى مترنم بودن زبان و قلب انسان به اسمإ حسناى الهى و شاداب نگه داشتن گل روح در زير باران يا دحق.
ذكر خدا, از يادبردن هستى محدود خويش در رهگذر ياد اسماى الهى است و تداوم و استمرار آن زنگار گناهان را از روى دل مى زدايد; زيرا غفلت و فراموشى حق تعالى, ساحت دل را مكدر مى كند. از اينجاست كه يكى از رسالت هاى اولياى الهى و كتابهاى آسمانى, برطرف نمودن اين كدورت و تاريكى است و به همين علت ((ذكر)) را از اوصاف پيامبر و از نام هاى قرآن شمرده اند; چنانكه قرآن مجيد به ذكر بودن پيامبر(ص) چنين اشاره مى كند:
((...قد انزل الله اليكم ذكرا رسولا يتلوا عليكم آيات الله...))(1).
((خداوند ذكرى (رسولى) را به سوى شما فرستاد تا آيات خدا را بر شما تلاوت كند)). همچنين از نام هاى قرآن مجيد ذكر مى باشد: ((انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون))(2). ((ما ذكر (قرآن) را بر تو نازل كرديم و آن را حفظ خواهيم كرد)).
وجه نامگذارى پيامبر(ص) و قرآن به ذكر اين است كه موجب يادآورى خداوند متعال مى باشند; زيرا يادآورى منوط به دانش قبلى است و اين پيامبران و كتاب هاى آسمانى مى باشند كه پرده غفلت و فراموشى را از روى دل كنار زده و نور الهى را بدان مى تابانند. بنابراين ياد خدا انسان را از حضيض ماديت به اوج معنويت مى رساند و اميد را در انسان زنده مى كند و يإس و نااميدى را كه از تنگناهاى زندگى مادى و معادلات بشرى ناشى مى گردد, برطرف مى كند.
ذكر خدا ارتباط معنوى عبد سالك با رب مالك است و اين انسان است كه نبايد خود را وقف زندگى مادى كند و مقصد را در خود و دنياى خود محدود سازد, بلكه بايد خود را براى سفر پر فراز و نشيب ابديت آماده و مهيا كند.
ذكر خداوند آثار و ثمرات اعجابآور و با شكوهى دارد كه هريك از آنها در سازندگى روحى و اخلاقى انسان تإثير به سزايى دارد. عمده ترين اين آثار و ثمرات به شرح زير است:

1. ياد خدا نسبت به بنده

اولين اثر ياد خدا اين است كه خداى متعال نيز انسان را ياد مى كند: ((فاذكرونى اذكركم...))(3) ((مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم)). از اينكه در اين آيه شريفه ياد خداوند متعال, منوط به يادكردن بنده شمرده شده است, يك نكته دقيق فهميده مى شود و آن عبارت است از تصور دو نوع ذكر از طرف خدا; الف: ذكر عام. ب: ذكر خاص.
ذكر عام عبارت از هدايت عام الهى است كه شامل تمام موجودات مى باشد و اختصاص به گروه خاصى ندارد و شاهد آن آثار ذكر عام الهى در پهنه گيتى مى باشد. و آن اعطاى مواهب و عطاياى گوناگون خداوند به تمام ممكنات مى باشد و اين ياد همگانى كه فيض مستمر الهى است, هرگز قطع نمى شود.
اما ذكر خاص به بندگان خاص و ذاكر تعلق دارد و يك نوع توجه و لطف است از جانب خداوند متعال.

2. روشنى دل

خداوند; ذكر خويش را موجب نورانى شدن و بيدارى دل ها مى داند. مردن دل و افسردگى از هولناك ترين سيه روزىهاست; به طورى كه حضرت على(عليه السلام) اولين سفارششان به امام حسن مجتبى(عليه السلام) -در نامه اى كه به فرزند ارجمندشان نوشته اند- اين است كه بيش از هرچيز به آبادانى دل خويش بپردازد: ((فانى اوصيك بتقوى الله -اى بنى- و لزوم امره و عماره قلبك بذكره...))(4). ((پسرم! تو را به تقوا و التزام به فرمان خدا, آباد كردن قلب و روح با ذكر او و چنگ زدن به ريسمان الهى توصيه مى كنم...)).
يكى از موثرترين عوامل علاج مرگ دل و احياى دوباره آن, پناه بردن به ذكر خداست; ذكر حق نور است و مداومت در آن, قلب را از تاريكى و نااميدى و قساوت نجات مى دهد; شفافيت و لطافت و درك و شور و عشق به آن مى بخشد و گرمى و تپش و نشاط تازه در آن مى دمد. اين ثمره ذكر را حضرت على(عليه السلام) چنين گوشزد مى كند:
((ان الله تعالى جعل الذكر جلإ للقلوب تسمع به بعد الوقره و تبصر به بعد العشوه و تنقاد به بعد المعانده...))(5); ((خداوند متعال ياد خويش را جلاى قلبها قرار داده, كه در اثر آن گوش, پس از سنگينى مى شنود و چشم پس از كم سويى مى بيند و بدين وسيله پس از لجاجت و دشمنى منقاد و رام مى گردد)).

3. آرامش قلب

سومين اثرى كه براى ياد خدا بيان مى شود آرامش دل آدمى است. به تعبير قرآن طمإنينه و سكون قلب از جمله آثار مستقيم ياد خداست: ((الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكرالله الا بذكر الله تطمئن القلوب))(6); ((كسانى كه ايمان آورده اند و دل هايشان به ياد خداست, بدانيد تنها با ياد خدا دل ها آرام مى گيرد)).
ياد خدا داروى معنوى اضطراب و افسردگى است كه از نظر روانشناسى علل آن ترس, آينده مبهم, نگرانى از شكست خوردن, ترس از بيمارىها و نگرانى از عوامل طبيعى مى باشد. گذشته از مسإله بيمارى اضطراب, آرامش طلبى در فطرت انسان ريشه دارد و در سرشت انسان ها حس آرامش جويى نهفته است و بسيارى از فعاليت هاى آدمى در حقيقت پاسخ به نداى الهى فطرت است.
وقتى به زندگى خود و بسيارى از افراد نظر مى كنيم, مى بينيم هدف بسيارى از كارهاى ما دست يابى به گوهر گرانبهاى آرامش است; يعنى انسانها در طول زندگى خود تلاش مى كنند تا به آرامش خاطر و طمإنينه نايل شوند. در اين نقطه بين انسان ها اشتراك نظر وجود دارد, ولى اختلاف نظر در تعيين و تشخيص چيزهايى است كه به زندگى آرامش مى بخشد.
بسيارند كسانى كه اين گوهر نفيس را در گرو ثروت اندوزى و رفاه مادى مى دانند و آرامش گم شده خود را در آن مى جويند و به قول خودشان, پشت خود را مى بندند تا براى عمرى, خيال آسوده و آرامش خاطر داشته باشند; گروهى نيز آرامش را در كسب مقام و شهرت مى بينند و براى آن خود را به آب و آتش مى زنند; گروهى -به اشتباه- آرامش را در پناه بردن به دامن ((اعتياد)) مى بينند تا دمى آرامش و تسكين يابند كه اين آرامش كاذب است.
ولى قرآن مجيد تنها نسخه شفابخش اضطراب را ياد خدا مى داند و تنها پاسخ نداى فطرت را ذكر خدا مى بيند(7) ولى مقصود ذكر قلبى است نه ذكر زبانى; زيرا قرآن كريم آن ذكر زبانى را كه با ذكر قلبى همراه نيست, ممدوح نمى شمارد بلكه مذموم مى داند درباره نماز مى فرمايد: (...اقم الصلاه لذكرى)(8) ((نماز را با ياد من اقامه كن)). و در سوره ماعون مى فرمايد: (فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون)(9) ((واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافل اند)). معلوم مى شود اگر كسى نماز بخواند, هرچند كه ذكر خدا بر زبانش جارى است ولى غافل باشد و نداند چه مى گويد, كارش زار است.
بنابراين, مقصود اصلى, ذكر قلبى است نه ذكر زبانى. ذكر زبانى زمينه است براى پيدايش ذكر قلبى و آرامش با ذكر قلبى مشكلات را حل مى كند(10).
خداوند در سوره طه خطاب به حضرت موسى و هارون(عليه السلام) مى فرمايد: (اذهب انت و اخوك بآياتى و لا تنيا فى ذكرى)(11) ((تو و برادرت با آيات و معجزات من حركت كنيد و در ياد كردن من سستى نكنيد)). اين ذكر, ذكر قلب است; زيرا انسانى كه در برابر خطر مواجه مى شود و به مقاومت در برابر آن خطر, مإموريت پيدا مى كند, با ذكر زبانى نمى تواند مشكلى را حل كند; طمإنينه است كه مشكلات را حل مى كند و طمإنينه, با ذكر قلب است نه با ذكر زبان. البته ذكر زبان خوب است و زمينه را براى ذكر قلب فراهم مى كند(12).
در خصوص اين بحث كه ياد خدا و ذكر قلبى آرام بخش دلهاست, امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: ((ان القلب ليتجلجل فى الجوف يطلب الحق فاذا اصابه اطمإن و قر))(13). ((دل آدمى از درون مضطرب مى شود و در حقيقت خواهان حق است پس آنگاه كه به حق رسيد, آرام و قرار مى گيرد)).

4. خشيت و ترس از خدا

از جمله آثار ياد خدا براى مومنان, خداترسى و خشيت مى باشد. قرآن در اين زمينه مى فرمايد: (انما المومنون الذين اذا ذكر الله و جلت قلوبهم...)(14) ((تنها مومنان هستند كه هرگاه يادخدا به ميان آيد, دل هايشان ترسان شود)). كه اين ترس از درك عظمت و علم ايشان سرچشمه مى گيرد; لذا خداوند در قرآن تنها عالمان را متصف به خشيت مى داند و در سايه خشيت از خداوند است كه انسان از ارتكاب معاصى اجتناب مى ورزد.

5. بصيرت يافتن و شناخت شيطان

يكى از عوامل اصلى سقوط انسان و سيه روزى او, افتادن به دام هاى ناپيداى شيطان است و ذكر حق به انسان بصيرتى مى دهد كه وسوسه هاى پنهان و دام هاى ناپيداى شيطان را به سهولت بشناسد و در دام او نيفتد:
(ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذا هم مبصرون)(15). ((اهل تقوا آن هنگام كه دچار وسوسه گروهى از شياطين شوند به ياد خدا مى افتند و در آن وقت است كه بينا مى گردند)).

6. بخشش گناهان

از آثار و ثمرات اخروى ياد خداوند, مغفرت الهى مى باشد كه شامل حال يادكنندگان خدا مى گردد و اضافه بر آن, خداوند وعده اجر و پاداش بزرگ نيز به ايشان داده است. قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد: (... و الذاكرين الله كثيرا و الذاكرات اعد الله لهم مغفره و اجرا عظيما)(16).
((مردان و زنانى كه بسيار ياد خدا كنند, خداى متعال براى آنان آمرزش و پاداش بزرگ آماده نموده است)).
انسان مومن بر اثر لغزش هايى كه در مدت عمر داشته است, در اندوه و نگرانى به سر مى برد و دائم به دنبال انجام كارهايى است كه باعث آمرزش گناهان وى گردد, از طرفى خداى غفار, باب توبه و آمرزش خود را بر روى بندگان خود گشوده و فرموده است: (قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا...)(17). ((بگو اى بندگان من كه با ارتكاب گناهان بر خود زياده روى نموديد از رحمت خداوند نوميد نباشيد; زيرا خداوند متعال جميع گناهان را مىآمرزد)).
از طرف ديگر; خداوند كارها و راه هاى متعددى را براى آمرزش بندگان قرار داده است و هركس با وسيله اى مى تواند براى خود آمرزش طلب كند و از آن جمله است ذكر بسيار خداى متعال.

7. حكمت و علم

يكى ديگر از ثمرات ذكر, پختگى عقل و كمال و حكمت است. ذكر باعث فروزان شدن قوه ادراك انسان و جوشش فكر و انديشه مى شود. جان فرد شايستگى اين را پيدا مى كند كه منعكس كننده حقايق غيبى در خود گردد و خداوند به انديشه و عقل اين افراد مدد رساند. اين حقيقت را اميرالمومنين(عليه السلام) صريحا بيان نموده و بزرگانى هم آن را تجربه كرده اند. شيخ الرئيس ابن سينا و صدرالمتإلهين تصريح دارند كه گاه در يك مسإله علمى و فلسفى به بن بست رسيده و قادر به حل آن نبوده اند و به ذكر و نماز پرداخته اند و مطلب برايشان آشكار شده است.
حضرت على(عليه السلام) مى فرمايد: ((...و ما برح لله - عزت آلاوه- فى البرهه بعد البرهه و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم فاستصبحوا بنور يقظه فى الابصار و الاسماع و الافئده...))(18). ((و همواره براى خداى تعالى -كه نعمتهايش بزرگ است- در هر برهه اى بعد از برهه ديگر و در دوران هاى نبودن پيامبران و سستى دين, بندگانى بوده اند كه خداوند در انديشه هايشان با آنان راز گفته و در عقل هايشان با آنان سخن مى گفته است. اينان چراغ هدايت را به روشنايى بيدارى در ديده ها و گوش ها و دل ها افروختند...)).

پى نوشت:

1. طلاق, 10 و 11.
2 . حجر, 9.
3. بقره, 152.
4. نهج البلاغه, نامه 31.
5. همان, خ222 / 2.
6. رعد, 28.
7. فضايل و آثار ذكر, عليرضا مسعودى, ص105 تا 107.
8. طه, 14.
9. ماعون, 4 و 5.
10. مجله پاسدار اسلام, شماره136, ص17.
11. طه, 42.
12. همان, ص17.
13. اصول كافى, ج2, ص421.
14. انفال, 2.
15. اعراف, 201.
16. احزاب, 35.
17. زمر, 53.
18. نهج البلاغه: خطبه 222 / 3 و 4.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

"ذكر" و "فكر" دو روي سكه خردمندي نگرشي بر مفهوم خرد از ديدگاه قرآن

"ذكر" و "فكر" دو روي سكه خردمندي نگرشي بر مفهوم خرد از ديدگاه قرآن

محتشم مؤمنی

از ميان اصناف موجوداتي كه خداوند بر قامت آنها لباس هستي پوشانيده و به خلعت وجود سرافرازشان فرموده است انسان به واسطه دارابودن گوهري به نام عقل از ساير موجودات متمايز گشته و به همين دليل شايسته مقام خليفة‏اللهي شده است.
عقل، همان امانت ارجمندي است كه طبق آيه 72 سوره مباركه احزاب، خداوند عزيز پس از آفرينش آن، آن را بر آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشت، ولي همگي آنها از قبول اين امانت الهي خودداري كرده و «عذر تقصير به درگاه خداوند» بردند. ولي انسان آن را پذيرفت و با اين پذيرش بر ظلوم و جهول‏بودن خود مهر تأييد زد:... انه كان ظلوماً جهولاً1، و به تعبير حافظ:
آسمان بار امانت نتوانست كشيدقرعه فال به نام من ديوانه زدند
و اما به خاطر قبول همين امانت الهي است كه آدمي بر ساير موجودات برتري يافته و عصاره هستي و خلاصه وجود او را "عقل "تشكيل مي‏دهد و از همين روست كه قرآن كريم در آيات بي‏شماري از سور گوناگون خود از خردمندان تعبير به اولواالالباب مي‏نمايد. چرا كه الباب جمع كلمه "لبّ" است و لبّ هم به معناي «برگزيده و خالص هرچيزي2» است.
ابوالفتوح رازي، مفسر قرن ششم مي‏گويد: «... لبّ چيزي، مغز او باشد، و اگر عقل را لبّ خوانند سزاوار است براي آن‏كه پوست، قشر تن است و سينه، قشر دل است، و دل قشر عقل است. اگر آنچه در يك قشر باشد لبّ بود، اولي و اُخري آن‏كه در سه قشر باشد لبّ بود و اين بر سبيل تشبيه بود3».
و اما سوءالي كه پس از اين مقدمه كوتاه به ذهن مي‏آيد اين‏كه: ويژگي و علامت خردمندان چيست؟ به تعبير بهتر، چه زماني مي‏توان كسي را در زمره اولواالالباب به حساب آورد و آيا به صرف اين‏كه كسي از لحاظ هيئت و شكل و شمايل ظاهري در جمع انسان‏ها و آدميان قرار گرفت و از موجودات ديگر متمايز گرديد مي‏توان گفت «خردمند» است و برخوردار از عقل، اين امانت گرانسنگ خداوند؟!
آنچه مسلم است اين‏كه بنا به قاعده عقلاني «نه هركه سر بتراشد قلندري داند»، نمي‏توانيم بر هر انساني تنها به جهت هيئت ظاهري و تفاوتش با ساير موجودات، نام خردمند گذاريم. پس لاجرم بايد به دنبال آثار و علائم خردمندان رفته و پس از علم و آگاهي به اين علائم درباره ميزان خردمندي انسان‏ها قضاوت كنيم و براي دست‏يافتن به نشانه‏هاي خردمندان، بهترين روش، رجوع به آيات قرآن كريم و جست‏وجو در آن‏هاست چرا كه قرآن كريم سخن و كلام خداوندي است كه خود اولاً و بالذات عقل مطلق بوده و ثانياً آفريننده و عرضه‏كننده عقل بر آدميان است. لذا ما براي رسيدن به پاسخ سوءال خود در خصوص علائم خردمندان، هيچ راهي را بهتر و برتر از مراجعه به قرآن نمي‏دانيم و با مراجعه به قرآن و آياتي كه در آنها سخن از اولواالالباب به ميان آمده است، مشاهده مي‏كنيم كه خردمندان از نظرگاه سخن پروردگار، از صفات و ويژگي‏هاي چندي برخوردارند كه ذيلاً به شرح مختصر آنها مي‏پردازيم:

الف - استمرار و مداومت در ياد خداوند

در آيات پاياني سوره مباركه آل‏عمران مي‏خوانيم: إنّ في خلق السموات والارض واختلاف الليل والنهار لايات لاولي‏الالباب، الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم.... (آل عمران/ 190 و 191): «همانا در آفرينش آسمان‏ها و زمين و آمدوشد شب و روز نشانه‏هايي است براي خردمندان، آنان‏كه خداوند را ياد مي‏كنند ايستاده و نشسته و به پهلو خوابيده...».
براساس اين آيات شريفه نخستين و اولين صفت خردمندان به ياد خداوند بودن در همه احوال و حالات است. از منظر اين آيات، خردمندان يك آن و يك لحظه از ياد خداوند غافل نبوده و او را ناظر و حاضر دانسته و خود را همواره در محضر او مي‏دانند. براي آنان مسجد و بازار، محيط كار و تفريح، كوچه و خيابان، خانه و بيابان و خلاصه همه‏جا محل تجلي نور خداوندي است و آن ذات اقدس را مراقب خود مي‏بينند. و هيچ كاري و عملي آنها را به فراموش‏كردن خداوند وادار نمي‏سازد. به تعبير آيه 37 سوره مباركه نور: «مرداني هستند كه حتي تجارت و دادوستد نيز ايشان را از ياد خداوند باز نمي‏دارد». در همان‏حال كه در دكان و مغازه خود و يا اداره و كارخانه مشغول فعاليت اقتصادي و كار و كسب و توليد توزيع هستند، گويي در حال نماز و ذكر بوده و حضور خداوند را احساس مي‏كنند، اعضا و جوارح آنها سرگرم انجام امور دنيوي است ولي روح و قلب و جانشان به ياد خداوند و درك حضور او شاد و متنعم است. براي اينان سخت‏ترين لحظات و دردناك‏ترين دقايق و ساعات عمر، زماني است كه از ياد خداوند غافل شوند هرچند سهواً و از روي خطا و اشتباه، بهترين و شادترين لحظات زماني است كه موءذن بانگ اذان سر مي‏دهد و آنان را به نماز فرا مي‏خواند چرا كه نماز باشكوه‏ترين و زيباترين لحظات ذكر و ياد خداوند بوده و با آن به آرامش و اطمينان قلب مي‏رسند كه: الا بذكرالله تطمئن القلوب، و نماز تجسّم ذكر واقعي است كه: إنّ الصلوة تنهي عن‏الفحشاء والمنكر و لذكرالله اكبر (عنكبوت/ 45).
همان‏طور كه از لابه‏لاي اين سطور مستفاد مي‏گردد، مراد از ذكر، به ياد خدابودن و حاضردانستن او در جميع احوال است و نه ذكر لساني و اشتغال زبان به تحميد و تقديس و تسبيح خداوند درحالي‏كه قلب را غبار غفلت و فراموشي فرا گرفته باشد. كه اگر چنين باشد، حاصل و نتيجه‏اي در برنخواهد داشت و آدمي را در طي طريق كمالات عرفاني به جايي رهنمون نمي‏شود، هرچند از ذكر لساني مي‏توان به‏عنوان مقدمه و نردباني براي وصول به ذكر قلبي و تقويت ياد خداوند در جان و دل بهره جست، ولي توقف در اين مرحله و بسنده‏كردن به اذكار زباني نه‏تنها آدمي را به بارگاه قرب الهي نمي‏رساند، بلكه خود حجابي عظيم است كه چه‏بسا راه آدمي را به سوي اسفل‏السافلين هموار مي‏كند.
جالب‏توجه اين‏كه آيات مورد اشاره در صدر اين بخش، بدون در نظرگرفتن آيه 269 سوره مباركه بقره، اولين آياتي هستند كه به بيان صفات اولواالالباب مي‏پردازند و نخستين ويژگي آنها را «ذكر دائمي» و «استمرار در ياد پروردگار» برمي‏شمرد و اين خود بيانگر اهميت و مقام والاي اين صفت نيكوست. البته در همان آيه 269 سوره مباركه بقره نيز باز سخن از تذكر و يادآوري اولواالالباب در برابر نعمت حكمت و دانش به ميان آمده است ولي صراحت كلام در آيات سوره مباركه آل‏عمران تجلي بيشتري پيدا كرده و خداوند بدون هرگونه ابهام و كنايه‏گويي به بيان صفات خردمندان و از آن جمله غوطه‏وربودن آنان در درياي ياد پروردگار مي‏پردازد.
خلاصه آن‏كه نخستين و بارزترين نشانه خردمندان از نظر قرآن كريم ذكر دائمي است و هركس از اين ويژگي و نشانه بهره بيشتري داشته باشد خردمندتر بوده و به خردمندان نزديك‏تر است.

ب - تفكر و انديشه دائمي

در ادامه آيات سابق‏الذكر از سوره مباركه آل‏عمران، چنين مي‏خوانيم:... ويتفكرون في خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلاً سبحانك فقنا عذاب‏النار: «... و در آفرينش آسمان‏ها و زمين انديشه مي‏كنند و مي‏گويند پروردگارا اين را بيهوده و باطل نيافريدي پاك و منزهي تو، پس ما را از عذاب آتش نگاه‏دار».
براساس اين بخش از آيات قرآن كريم، دومين ويژگي و مشخصه خردمندان همانا انديشه و تفكر و بهره‏گيري از نيروي تعقل است و با عنايت به اين‏كه در بيان اين صفت از فعل مضارع بهره‏گرفته شده و اين‏گونه افعال بيانگر استمرار و تداوم هستند، نتيجه مي‏گيريم كه تفكر و انديشه اولواالالباب محدود به زمان و مكان خاصي نبوده و آنان همچنان كه دائم‏الذكرند، دائم‏التفكر نيز بوده و مدام سر به جيب انديشه فرو برده و به تفكر و تعقل مشغول‏اند.
اصولاً يكي از عناصري كه در دين مبين اسلام بدان توجه و توصيه فراوان گرديده است عنصر فكر و انديشه است و اين عنايت، تا بدانجا پيش رفته كه به جرأت مي‏توان گفت شايد به ندرت بتوان صفحه‏اي از قرآن كريم را يافت كه در آن يا صراحتاً و يا به كنايه اشاره‏اي به تفكر و تعقل نشده باشد و فراواني كلمات افعالي نظير: يعقلون (تعقلون)، يشعرون (تشعرون)، عقلوه، نعقل، يعقلها، يعشرنّ، يشعركم، يتفكرون (تتفكرون)، تتفكروا(يتفكروا)، تفقهون (يفقهون)، يفقهوا، يتفقّهوا و... خود دليل اين مدعاست. و با اين حساب چندان جاي شگفتي نيست كه از ديدگاه اين كتاب آسماني مهم‏ترين صفت ممتازترين مخلوقات خداوند، بعد از ياد خداوند، بهره‏گيري از نيروي انديشه باشد. و البته توجه به اين نيروي خدادادي در آيين آسماني اسلام منحصر به قرآن كريم نبوده و در سخنان و كلمات پيشوايان اين مكتب انسان‏ساز نيز مي‏توان به صدها مورد سفارش به تفكر و انديشه اشاره كرد كه از باب نمونه به دو مورد از آنها اشاره مي‏كنيم: «عن ابي محمد العسكري (ع) قال: ليست العبادة كثرة‏الصيام والصلوة و إنماالعبادة كثرة التفكر في امرالله4»: امام عسگري(ع) فرمود: معيار بندگي و عبادت، بسياري روزه و نماز (يعني صوم و صلوة مستحب نيست)، بلكه عبادت، بسياري تفكر در آفريده خداوند و تعقل در آيات حكيمانه پروردگار جهان است.
- «عن علي عليه‏السلام: الفكر مرآة صافية و الاعتبار منذر ناصح و كفي ادباً لنفسك تجنّبك ماكرهته لغيرك5»: علي عليه‏السلام فرموده‏اند: فكر و تدبر، آيينه پاكي است كه حقيقت را به آدمي نشان مي‏دهد، عبرت‏گرفتن از دگران، ترساننده‏اي است كه به انسان پند و اندرز مي‏گويد و براي ادب و تربيت همين بس است كه بپرهيزي از آنچه كه ميل نداري دگران مرتكب شوند.
آري نيروي تفكر و انديشه آن نعمت بي‏مثل و مانند خداوندي است كه بدون آن زندگي، مادي و معنوي، دنيوي و اخروي آدميان قوام و دوام نخواهد داشت و با بهره‏گيري از آن به هر خير و خوبي مي‏توان دست يافت و همان‏طور كه در صدر اين مقال گفتيم اساساً مهم‏ترين وجه تمايز آدمي از ساير موجودات عقل اوست كه تفكر و انديشه نيز محصول و ميوه گرانسنگ آن است و با نبود او انسانيت انسان بي‏معنا خواهد بود و انسان بدون فكر جز پوست و استخواني بي‏ارزش نيست و به تعبير مولوي:
اي برادر تو همين انديشه‏اي مابقي خود استخوان و ريشه‏اي
و خردمندان و اولواالالباب با توجه به همين ارج و ارزش عقل و خرد است كه در بهره‏جويي و استفاده از آن كوچك‏ترين قصوري نكرده و هر دقيقه‏اي از دقايق عمر خود را به تفكر و انديشه در آغاز و انجام آفرينش و عظمت خالق مي‏پردازند و در نتيجه حياتي سرشار از انديشه و تعقل را سپري مي‏كنند كه حاصل آن نيز جز سعادت دو سرا نخواهد بود.
از آنچه تاكنون گفتيم مي‏توان نتيجه گرفت كه «ذكر» و «فكر» في‏الواقع به منزله دو روي يك سكه‏اند كه با فقدان هريك سكه خردمندي آدمي ضرب نخواهد شد و اين دو ملازم و لازم و ملزوم يكديگرند و انساني را كه تنها به ذكر مي‏پردازد و از فكر غافل است نمي‏توان انساني كامل و به تعبير ديگر خردمند دانست، همچنان‏كه كسي را كه تمام همت خود را صرف تفكر مي‏نمايد و ذكر را وا مي‏نهد، نمي‏توان خردمند ناميد. اگر نگاهي به تاريخ تمدن و فرهنگ بيندازيم خواهيم ديد كه اكثر مصائبي كه دامنگير جامعه بشري شده، نتيجه چشم‏پوشي از يكي از اين دو عنصر بوده است و آنان‏كه يا به ذكر اكتفا كردند و يا به فكر، هريك به گونه‏اي راه به مقصود نبرده و به جاي درمان دردها بر رنج‏ها و آلام آدميان افزودند كه بررسي و تحقيق پيرامون اين موضوع مجال و زماني ديگر را مي‏طلبد، ولي به‏طور خيلي خلاصه كافي است بدانيم كه توجه به ذكر جداي از فكر عده بسياري را به وادي صوفي‏گري و رهبانيت كشانيد كه انحرافي عظيم از مسير اديان آسماني را باعث شدند و عنايت به فكر بدون توجه به ذكر، آدميان را به سوي مادي‏گرايي كشانيد كه اگر بگوييم بن‏بست اخلاقي كه غرب و شرق جهان با آن روبه‏روست نتيجه همين رويكرد يك‏جانبه به سوي تفكر است، سخني به گزاف نگفته‏ايم.
و اما به غير از ذكر و فكر در قرآن كريم براي اولواالالباب ويژگي‏هاي ديگري نيز بيان شده است كه در ادامه اين مقال به آنها مي‏پردازيم.

ج) عبرت‏آموزي از حوادث و پديده‏هاي جهان آفرينش

خداوند عزيز در آخرين آيه از سوره مباركه يوسف و پس از بيان تمامي فراز و نشيب‏هاي زندگي آن پيامبر عظيم‏الشأن، مي‏فرمايد: لقد كان في قصصهم عبرة لاولي‏الالباب...: «در سرگذشت‏هاي آنها درس عبرتي براي صاحبان انديشه است...».
در اين آيه شريفه، صفت ديگري از انديشمندان بيان شده كه همانا «عبرت‏گرفتن» از حوادث و پيشامدهايي است كه در عرصه زندگي مادي و معنوي انسان‏ها به وقوع مي‏پيوندند. اين حوادث و پيشامدها از منظر ديد يك انسان معمولي و عاري از خرد و انديشه، اتفاقاتي تصادفي و روزمره و لازمه زندگي مادي شمرده مي‏شوند و از همين‏رو ساليان سال از عمر چنين انسان‏هايي مي‏گذرد بي‏آن‏كه ذره‏اي بر كمالات عقلي و روحي آنها افزوده شود و به هدف هستي و آفرينش جهان و خود پي برده و خويشتن را مهياي زندگي ابدي نمايند. با پشت‏سرگذاردن ساليان كودكي و نوجواناني و جواني و رسيدن به دوران ميانسالي و كهولت تنها تفاوتي كه در زندگي و منش آنها مي‏توان مشاهده كرد گران‏قيمت‏تر شدن بازيچه‏هاي مادي آنهاست ولاغير. در گذشته به عروسك و توپ و دوچرخه دلخوش بودند و اينك به اتومبيل و خانه و زمين.
ولي خردمندان و يا به تعبير قرآن اولي‏الالباب، فرشته‏سيرتاني هستند كه روزي از عمرشان سپري نمي‏شود الا اين‏كه از رهگذر مطالعه و انديشه در احوال خود و ديگران، درس‏هاي فراوان عبرت، آموخته و بر كمالات عقلاني خود مي‏افزايند.
از نظر آنان اجزاي جهان هستي از جماد و نبات تا حيوان و حوادث و پيشامدهاي اين جهان، همگي جداي از اين‏كه مجموعه‏اي هستند به‏هم‏پيوسته و هدفدار كه براي مقصود و غرضي والا و ارزشمند آفريده و خلق مي‏شوند، هريك به تنهايي و به خودي خود، دنيايي از اسرار و رموز عجيب و شفگت‏آور را در خود جاي داده‏اند. اسرار و رموزي كه انسان انديشمند را به تفكر واداشته و از هريك از آنها حكمتي و درسي مي‏آموزد و آن را محملي مي‏كند براي رسيدن به نيكبختي دو سرا.
نظر و نگاه آنان در اين پديده‏ها همچون نگاه بي‏خردان، تنها يك مشاهده خالي از تعمق و تأمل نيست، بلكه با نگاهي دقيق و تيزهوشانه، ظاهر اجزا و پديده‏هاي مادي را شكافته و به باطن آنها راه جسته و به غرض نهايي كه همانا پي‏بردن به اسرار نهفته در دل آنهاست نايل مي‏شوند.
به‏عنوان مثال، در طول سال‏هاي متمادي كه از تخريب ايوان مدائن مي‏گذشت، عده بي‏شماري از انسان‏ها به هنگام عبور از كنار ويرانه‏هاي برجاي مانده از آن، نظاره‏گر آثار به جاي مانده از آن يادگار عصر ساساني بوده‏اند، ولي در اين ميان تنها عده قليلي بوده‏اند كه همچون خاقاني - شاعر بزرگ ايراني - ديده جان را گشوده و با نگاهي از روي تأمل و انديشه به آن خرابه‏ها، درس بي‏وفايي دنيا و دل‏نبستن به اين سراي فاني و نيز بي‏سرانجام بودن ظلم و ستم را گرفته‏اند:
هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مدائن را آيينه عبرت دان
يك ره ز لب دجله منزل به مدائن كن وز ديده دوم‏دجله بر خاك مدائن ران...
خداوند عزيز نيز در كتاب خود داستان زندگي يوسف(ع) را سرشار از عبرت و درس‏آموزي مي‏شمارد، ولي همان‏طور كه گفته شد متذكر مي‏گردد كه اين عبرت‏آموزي خاص خردمندان و اولواالالباب است و اين خود صفتي ديگر از صفات ارزنده و ارزشمند اين بندگان برگزيده حق‏تعالي است، آنان كه از كنار پديده‏ها و حوادث به سادگي نمي‏گذرند و هر حركت كوچك و به‏ظاهر حقير و هر پديده ناچيز هستي را موشكافانه تحت نظر و نگاه خود گرفته و از آن، درس‏ها مي‏آموزند. از ديدگاه آنان «جهان سر به سر حكمت و عبرت است» و به همين دليل عمر گرانمايه خود را در انديشه «تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا» سپري نمي‏كنند. سخن حكيمانه مولاي متقيان علي(ع) را كه فرمود: «رحم الله امرءاً تفكر فاعتبر و اعتبر فأبصر...»: «خدا رحمت كند مردي را كه انديشه كند و عبرت گيرد، و عبرت گيرد و بينا شود...6»، آويزه گوش جسم و جان خود نموده و عمري را به انديشه و اعتبار مي‏گذرانند. و در نتيجه همين انديشه و اعتبار به سعادت حقيقي كه همانا بهشت ملاقات پرودگار است واصل مي‏شوند و نيوشنده پيام ارجعن الي ربك راضية مرضية، فادخلي في عبادي وادخلي جنّتي7 مي‏گردند.

د) آزادانديشي و در پي حكمت‏بودن

در آيه 17 و 18 از سوره مباركه زمر چنين مي‏خوانيم:... فبشّر عباد،الذين يستمعون القول فيتّبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم اولوالالباب: «بندگان مرا بشارت بده، كساني كه سخنان را مي‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروي مي‏كنند آنها كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندان‏اند».
در اين آيات خداوند متعال به صفت بارز ديگري از خردمندان اشاره فرموده و آن را متذكر مي‏گردد. اين صفت ارزشمند كه گزينش سخنان نيكو از ميان انبوه اقوال و گفتارهاست، نشانه آزادانديشي خردمندان و انتخابگري آنان براساس عقل و خرد است. چرا كه خردمند واقعي و انديشه‏ورز حقيقي بيش از آن‏كه در بند «من قال» باشد به «ما قال» مي‏نگرد. براي او گوينده مهم نيست بلكه گفتار را مدنظر قرار مي‏دهد. چنانچه سخني را شايسته و حكمت‏آميز يافت بدان گراييده و آن را مي‏پذيرد اگرچه گوينده آن از نظر ملاك‏هاي ظاهري نظير سن و سال و زشتي و زيبايي، فقر و غنا و جنسيت و مليت، مورد تأييد او نباشد. چرا كه معتقد است: «الحكمة ضالّة‏الموءمن يأخذها اينما وجدها»: «حكمت و دانش گمشده موءمن است هرجا آن را بيابد مي‏گيرد».
براي يك انسان خردمند، سخن حكمت‏آميز و كلام عالمانه حتي از جانب آنان‏كه از لحاظ عقيده و شيوه تفكر و عمل مورد تأييدش نباشند نيز پذيرفتني است! زيرا از نظر او اين سخنان حكيمانه همچون گوهرهايي هستند كه در شوره‏زار و منجلاب جان انسان‏هاي بدرفتار قرار گرفته و همان‏گونه كه انسان عاقل براي به دست آوردن گوهر، از دست‏بردن در آلودگي‏هاي لجنزار ابايي ندارد، از پذيرش علم و دانش از جانب افراد بدعقيده نظير كافران و منافقان نيز خودداري نمي‏كنند: قال علي عليه‏السلام: «خذالحكمة ولو من المشركين8» و در حديث ديگري: «خذالحكمة ولو من اهل الضلال9».
آري خردمندان واقعي نه آن‏چنان بي‏اراده و تسليم بي‏قيد و شرط‏اند كه هرچه را شنيدند دربست پذيرفته و بدان ملتزم شوند و نه آن‏چنان متعصب و لجوج كه تنها به انديشه و عقايد خود مغرور شده و سخنان حق ديگران را نپذيرند، بلكه آنان در عين اعتقاد راسخ به راه و روشي كه با تفكر و انديشه و پژوهش برگزيده‏اند، هرگز خود را بي‏نياز از حكمت ندانسته و همچون تشنه‏اي كه در پي آب روان است حكمت را مي‏جويند و پذيراي آن مي‏شوند. اينان همواره گوشي شنوا براي شنيدن گفتار و سخن ديگران دارند زيرا معتقدند سخنان و گفتار ديگران از دو حال خارج نيست يا سخناني بي‏پايه و اساس و برخاسته از هوي و هوس و ناشي از جهل و ناداني است كه در اين صورت نيازي به فراگرفتن آنها نداشته و در موارد لزوم و با بودن شرايط به هدايت و اصلاح گوينده پرداخته و اشتباهات او را به او گوشزد مي‏كنند و يا اين‏كه سخنان او را منطبق با عقل و خرد و نشأت‏گرفته از منطقي صحيح مي‏يابند كه در اين صورت متواضعانه در برابر آنها خاضع شده و از پذيرش آن خودداري نمي‏كنند.
و البته همان‏طور كه قبلاً اشاره شد گاه نيز در لابه‏لاي سخنان اهل ضلال و گمراهي، گوهرهاي حكمت را مي‏يابند كه باز هم از پذيرش آنها سر باز نمي‏زنند.
از آنچه تاكنون گفتيم در مي‏يابيم كه از نظر قرآن كريم نمي‏توان صفت خردمندي را به كسي نسبت داد مگر اين‏كه اين صفات اربعه يعني تذكر، تفكر، عبرت‏آموزي و گزينش سخنان نيكو را در عمل و رفتار او مشاهده كرد و كساني كه بدون داشتن اين صفات، خود را خردمند و عاقل مي‏دانند في‏الواقع و در حقيقت بهره‏اي از عقل نداشته و در حقيقت اداي عاقلان را درآورده و ديوانگاني هستند كه مي‏خواهند خود را عاقل جلوه دهند.
و اگر به ترتيب قرار گرفتن اين صفات در قرآن كريم و جايگاه آنها در آيات اين كتاب آسماني توجه كنيم درمي‏يابيم كه از ديدگاه قرآن نخستين نشانه خردمند، استمرار در ياد خداوند است و پس از آن اشتغال به تفكر و انديشه و سپس عبرت‏آموزي و آن‏گاه گزينش سخنان نيكو، كه همين ترتيب نيز نشانه برتري هريك از اين صفات نسبت به ديگري است.
در پايان اين نوشتار ذكر اين نكته را لازم مي‏دانيم كه مسلماً صفات خردمندان، منحصر به اين صفات چهارگانه نبوده و يقيناً براي خردمندان مي‏توان صفات فرعي فراواني را برشمرد كه چون بازگشت هريك از آنها به يكي از اين صفات اصلي بوده و درواقع اين صفات همچون ريشه و اساس ديگر صفات است از ذكر آنها خودداري كرديم.

پاورقيها:

1 - سوره مباركه احزاب، آيه 72.
2 و 3 - فرهنگ معين، ج3، ص 3553.
4 - مرتضي فريد، الحديث (روايات تربيتي) ج1، ص324.
5 - همان، ص 325.
6 - نهج‏البلاغه فيض، خطبه 102.
7 - سوره مباركه فجر، آيات 28 تا 30.
8 و 9: مرتضي فريد، همان، ج1، ص375.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:20 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها