0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مهاجران

مهاجران

كاظم احمدزاده

 

كلمات كليدي :

قرآن، مهاجران، حبشه، مدينه، پاداش
"مهاجرین" اسم فاعل و به معنای دور شوندگان از وطن است. این واژه از مادۀ "هجر" به معنای ترک و جدایی است.[1]

مهاجران به حبشه

در سالهاى نخستين بعثت پيامبر (ص) و دعوت عمومى او، مسلمانان در اقليت شديدى قرار داشتند، قريش به قبائل عرب توصيه كرده بود كه هر كدام، افراد وابسته خود را كه به پيامبر (ص) ايمان آورده است تحت فشار شديد قرار دهند و به اين ترتيب هر يك از مسلمانان از طرف قوم و قبيله خود، تحت فشار قرار داشت. آن روز تعداد مسلمانان براى دست زدن به يك "جهاد آزاديبخش" كافى نبود، پيامبر (ص) براى حفظ اين گروه كوچك، و تهيه پايگاهى براى مسلمانان در بيرون حجاز، به آنها دستور مهاجرت داد، و حبشه را براى اين مقصد انتخاب کرد و فرمود:
«در آنجا زمامدار صالحى است كه از ستم و ستمگرى جلوگيرى مى‏كند، شما آنجا برويد تا خداوند فرصت مناسبى در اختيار ما بگذارد.»
منظور پيامبر (ص) نجاشى بود (نجاشى اسم عامى بود همانند "كسرى" كه به تمام سلاطين حبشه گفته مى‏شد، اما اسم نجاشى معاصر پيامبر (ص) اصحمه كه در زبان حبشى به معنى عطيه و بخشش است بود). يازده مرد و چهار زن از مسلمانان در ماه رجب سال پنجم بعثت عازم حبشه شدند و از طريق دريا با كرايه كردن كشتى كوچكى راه حبشه را پيش گرفتند. چيزى نگذشت كه "جعفر بن ابو طالب" و جمعى ديگر از مسلمانان به حبشه رفتند و به آنان پیوستند.[2]

اسامی مهاجران به حبشه

عثمان و همسرش رقيه دختر پيامبر، زبير بن عوام، عبد الله بن مسعود، عبد الرحمن بن عوف، ابو حذيفه بن عتبه و همسرش سهله، سهل بن عمرو، مصعب بن عمير، ابو سلمه بن عبدالاسد و همسرش ام سلمه، عثمان بن مظعون، عامر بن ربيعه و همسرش ليلى دختر ابى خيثمه، حاطب بن عمرو و سهل بن بيضاء.. پس از آنان جعفر بن ابى طالب، و بدنبال او مسلمانان ديگر که درمجموع 82 تن مرد- به استثناى زنان و كودكان- در كشور نجاشى پناهنده شدند.[3]

برخورد نجاشی با مسلمانان مهاجر به حبشه

همین که قریش از هجرت این مسلمانان به حبشه آگاه شدند "عمرو بن عاص" و "عمارة بن ولید مخزومی" را با هدیههایی نزد نجاشی پادشاه حبشه فرستادند تا آنان را باز گردانند. اما نجاشی این هدایا را نپذیرفت و از تسلیم کردن پناهندگان به ایشان خود داری کرد. به همین جهت برخی از مفسران شأن نزول آیات 82 تا 84 سورۀ مائده را دربارۀ نجاشی و اصحاب وی دانستهاند.[4]

مهاجران به مدینه

‏   آنان پيامبر اسلام و مسلمانان نخستين بودند که ازمکه به مدينه هجرت کردند، اين مهاجران كه گاهى از آنها به مهاجرين بدر تعبير مى‏شود جایگاه شایستهای در تاريخ اسلام دارند، آنان  براى خدا از همه سرمايههاى مادى خود چشم پوشيدند.
اين مهاجران كه از آنها به "المهاجرون الاولون" تعبير مى‏شود در حقيقت سنگ زير بناى كاخ پر شكوه اسلام را تشكيل دادند، و قرآن از آنها با عظمت خاصى سخن مى‏گويد چرا كه از فداكارترين مسلمانها محسوب مى‏شدند.[5]
آنجا که میفرماید:
« وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فىِ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ ءَاوَواْ وَّ نَصَرُواْ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا  لهَُّم مَّغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ »(انفال 74)
«و آنها كه ايمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد كردند، و آنها كه پناه دادند و يارى نمودند، آنان مؤمنان حقيقى‏اند براى آنها، آمرزش (و رحمت خدا) و روزى شايسته‏اى است.»
در این آیه و آیه 100 سوره توبه از انصاِر نخستين بسان مهاجرین به نیکی یاد شده است  آنهايى كه با آغوش باز از پيامبر( ص) به مدينه دعوت كردند، و ياران مهاجر او را همچون برادران خويش مسكن دادند، و از آنها با تمام وجود خود دفاع كردند، و حتى بر خويشتن نيز مقدم داشتند.

ویژگی بارز مهاجران در راه خدا

« وَ الَّذِينَ هَاجَرُواْ فىِ اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فىِ الدُّنْيَا حَسَنَةً  وَ لَأَجْرُ الاَْخِرَةِ أَكْبرَُ  لَوْ كاَنُواْ يَعْلَمُونَ الَّذِينَ صَبرَُواْ وَ عَلىَ‏ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ »(نحل41 و 42)
«آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا، هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه (و مقام) خوبى به آنها مى‏دهيم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگتر است اگر مى‏دانستند! آنها كسانى هستند كه صبر و استقامت پيشه كردند، و تنها بر پروردگارشان توكّل مى‏كنند.»
با توجه به آیه یاد شده اخلاص، صبر و شکیبایی و توکل بر خدا  از خصوصیات بارز مهاجران است.
تعبير به «هاجَرُوا فِي اللَّهِ» كه حتى كلمه "سبيل" هم در آن ذكر نشده اشاره به نهايت اخلاص اين مهاجران است كه تنها براى خدا و در مسير اللَّه و به خاطر رضاى او و حمايت و دفاع از آئينش دست به چنين هجرتى زدند، نه براى نجات جان خود و يا اغراض مادى ديگر.[6]
در آیه دیگری، جهاد و صدق از دیگر ویژگیهای مهاجران بیان شده است.
« ...الْمُهَاجِرِينَ الَّذِينَ...َيَنصُرُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ  أُوْلَئكَ هُمُ الصَّادِقُون‏ »(حشر/8)
«...مهاجرانى كه...خدا و رسولش را يارى مى‏كنند و آنها راستگويانند.»

پاداش مهاجران در راه خدا:

« ...فَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَ أُخْرِجُواْ مِن دِيَرِهِمْ وَ أُوذُواْ فىِ سَبِيلىِ وَ قَتَلُواْ وَ قُتِلُواْ لَأُكَفِّرَنَّ عَنهُْمْ سَيَِّاتهِِمْ وَ لَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تجَْرِى مِن تحَْتهَِا الْأَنْهَرُ ثَوَابًا مِّنْ عِندِ الله‏ وَ اللَّهُ عِندَهُ حُسْنُ الثَّوَاب »(آل عمران/ 195)
«...آنها كه در راه خدا هجرت كردند، و از خانه‏هاى خود بيرون رانده شدند و در راه من آزار ديدند، و جنگ كردند و كشته شدند، بيقين گناهانشان را مى‏بخشم و آنها را در باغهاى بهشتى، كه از زير درختانش نهرها جارى است، وارد مى‏كنم. اين پاداشى است از طرف خداوند و بهترين پاداشها نزد پروردگار است.»
با توجه به آیه بخشودگی گناهان و ورود به بهشت، پاداش الهی به مهاجرانی است که به خاطر خدا و کسب رضایت الهی از سرزمین کفر و الحاد به سرزمین ایمان هجرت کردند. تا هجرت آنان زمینهای باشد برای برپاداری ارزشهای الهی.
در آیه دیگری بهره مندی از "رزق حسن" را پاداش همه مهاجران الهی قرار داده چه به مقام شهادت رسیده باشند و چه در این راه به مرگ طبیعی از دنیا رفته باشند.
« وَ الَّذِينَ هاجَرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ ماتُوا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقاً حَسَناً وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ »(حج/58)
«و كسانى كه در راه خدا هجرت كردند، سپس كشته شدند يا به مرگ طبيعى از دنيا رفتند، خداوند به آنها روزى نيكويى مى‏دهد كه او بهترين روزى‏دهندگان است‏.»
به گفته بعضی از مفسران "رزق حسن"، اشاره به نعمتهايى است كه وقتى چشم انسان به آن مى‏افتد، چنان مجذوب مى‏شود كه نمى‏تواند ديده از آن بر گيرد و به غير آن نگاه كند، و تنها خداوند قدرت دارد كه چنين روزى را به كسى دهد.[7]

رضایتمندی خداوند متعال از مهاجران

« وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضىِ‏َ اللَّهُ  عَنهُْمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ وَ أَعَدَّ لهَُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى تحَْتَهَا الْأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَدًا  ذَالِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ »(نساء/100)
« پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار، و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند، خداوند از آنها خشنود گشت، و آنها (نيز) از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته، كه نهرها از زير درختانش جارى است جاودانه در آن خواهند ماند و اين است پيروزى بزرگ! »
واژۀ "من" در جمله «مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ» تبعيضى است، نه بيانى، بنابرین همه آنان اين فضيلت را نداشتند، آيه شريفه مى‏فرمايد: "خداوند از ايشان و ايشان از خدا راضى شدند"، در حالی که به شهادت خود قرآن، همه مهاجرين و انصار اينطور نبودند، بلكه يك عده از ايشان بيمار دل و دهن بين بودند، و تحت تاثير سم‏پاشى‏هاى منافقين قرار مى‏گرفتند، عده‏اى ديگر فاسق بودند، عده‏اى از ايشان كسانى بودند كه رسول خدا (ص) از عمل آنان بيزارى جست، و معنا ندارد كه خدا از كسانى راضى باشد كه خودش آنها را به اين عناوين ياد كرده است. پس خدای متعال تعدادی ازمهاجرین و انصار را به این فضیلت ستوده است.[8]

زنان مهاجر

« يَأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا جَاءَكُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَانهِِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلىَ الْكُفَّارِ  لَا هُنَّ حِلٌّ لهَُّمْ وَ لَا هُمْ يحَِلُّونَ لهَُنَّ  وَ ءَاتُوهُم مَّا أَنفَقُواْ... »(ممتحنه/10)
«اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هنگامى كه زنان با ايمان بعنوان هجرت نزد شما آيند، آنها را آزمايش كنيد- خداوند به ايمانشان آگاهتر است- هر گاه آنان را مؤمن يافتيد، آنها را بسوى كفّار بازنگردانيد نه آنها براى كفّار حلالند و نه كفّار براى آنها حلال و آنچه را همسران آنها (براى ازدواج با اين زنان) پرداخته‏اند به آنان بپردازيد ...»
جمعى از مفسران در شان نزول آيه آوردهاند: یکی از مواد پیمان صلح حدیبیه با مشرکان مکه این بود كه هر كس از اهل مكه به مسلمانان بپيوندد او را بازگردانند، در اين هنگام زنى به نام "سبيعه" اسلام را پذيرفته و به مسلمانان پيوست همسرش از پیامبر(ص)، بازگشتِ وی را خواست آيه فوق نازل شد و دستور داد زنان مهاجر را امتحان كنند. نحوه امتحان  به اين ترتيب بود كه آنها را سوگند به خدا مى‏دادند كه مهاجرتشان جز براى قبول اسلام نبوده، و آنها به خاطر دشمنى با همسر و يا علاقه به مرد ديگرى، يا علاقه به سرزمين مدينه و مانند آن هجرت ننموده‏اند.
آن زن سوگند ياد كرد كه چنين است. در اينجا رسول خدا (ص) مهريه‏اى را كه شوهرش پرداخته بود و هزينه‏هايى را كه متحمل شده بود به او پرداخت، و فرمود: طبق اين ماده قرارداد تنها مردان را باز مى‏گرداند نه زنان را.
دستور به امتحان، با اينكه آنها را مؤمنان ناميده به خاطر آن است آنها ظاهرا شهادتين را بر زبان، جارى مى‏كردند و در سلك اهل ايمان بودند، اما امتحان براى اين بود كه اطمينان حاصل شود كه اين ظاهر با باطن هماهنگ است. [9]

پی نوشت ها:

[1] . راغب اصفهانى، حسين بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن، مادۀ «هجر»
[2] . مكارم شيرازى، ناصر؛  تفسير نمونه، دار الكتب الإسلامية، تهران، 1374 ش، چاپ اول، ج 5، ص 51
[3] .  طبرسى، فضل بن حسن؛ مجمع البيان فى تفسير القرآن، تهران، انتشارات ناصر خسرو 1372 ش، ج‏3، ص361
[4]  . همان، ص362
[5] . تفسير نمونه، ج‏7، ص 262
[6] . همان ج‏11، ص 238 . المیزان، ج12 ص254
[7]. مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏7 ، ص147
[8]. طباطبائى، سید محمد حسين؛ الميزان فى تفسيرالقرآن، ترجمه سيدمحمد باقر موسوى همدانى، قم دفتر    انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين، 1374 ش، ج 9، ص 507-509
[9] . تفسير نمونه، ج ‏24، ص 37
جمعه 21 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هجرت

هجرت

کاظم احمدزاده

"هجرت" از مادّۀ "هجر" به معناي ترك و جدايي است، مهاجرت در اصل به معناي بريدن از ديگري و ترك وي است خواه با بدن: [1]
«...وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ...»(نساء/34)
«در بستر از آنها دوري نمائيد»
يا با زبان و قلب:
«إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا »(فرقان/30)
«قوم من قرآن را رها كردند»
و گاهي بريدن از غير با هر سه (بدن، زبان، قلب) است:[2]
«وَ اصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا » (مزمل/10)
«و در برابر آنچه (دشمنان) مي‌گويند شكيبا باش و به طرزي شايسته از آنان دوري گزين!»
«...وَ الَّذِينَ هَاجَرُواْ...» (بقره/218)
«...و كساني كه هجرت كردند...»
يعني كساني كه از بلاد كفر به بلاد ايمان هجرت كردند.

اهميّت هجرت:

مسأله هجرت يكي از مهمترين مسائلي است كه در آغاز اسلام، اساسي‌ترين نقش را در پيروزي حكومت اسلامي ايفا كرد و در همۀ زمانها از اهميّت فوق‌ العاده‌اي برخوردار است كه از يك سو مؤمنان را از تسليم در برابر فشار و خفقان محيط باز مي‌دارد و از سوي ديگر عامل صدور اسلام به نقاط مختلف جهان مي‌شود.[3]

اقسام هجرت:

 

1) هجرت مكاني و ظاهري:

«الَّذِينَ آمَنُواْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ
وَ أَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ»(توبه/20)
«آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها پيروز و رستگارند »
سخن حضرت ابراهيم (ع) که فرمودند:
«...إّني مُهَاجِرٌ إِلَى رَبِّي...» (عنكبوت/26)
«...من بسوي پروردگارم هجرت مي‌كنم...»
ناظر به همين گونه از هجرت است، دوري از وطن و رفتن به سرزمين غربت براي اين بود كه كسي مانع يكتا پرستي حضرت ابراهيم (ع) نشود.[4] 

2) هجرت باطني و معنوي:

   هجرت از «ظلمت» به «نور» و از «كفر» به «ايمان» و از «گناه و نافرماني» به «اطاعت و فرمانبري» از مصاديق چنين هجرتي است كه پيام اصيل و فراگير پيامبران و كتابهاي آسماني همين است.[5] در احاديث مي‌خوانيم مهاجراني كه جسمشان هجرت كرده امّا در درون روح خود، هجرتي نداشته‌اند در صف مهاجران نيستند.
امام علي (ع) مي‌فرمايند:
«يَقُولُ الرَجُلُ هاجَرْتُ و لم يُهاجِرْ إنّما المُهاجِرونَ الّذين يَهْجُرونَ السَيّئاتِ و لَمْ يَاْتُوابها »[6]
«بعضي‌ها مي‌گويند مهاجرت كرده‌ايم در حالي كه مهاجرت واقعي نكرده‌اند، مهاجران واقعي آنهايي هستند كه از گناهان هجرت مي‌كنند و مرتكب آن نمي‌شوند.»
همچنين آيۀ:
«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ » (مدثر/5)
«از پليدي دوري كن»
ناظر به همين هجرت است.

آثار هجرت در راه خدا:

 

الف) مايۀ آزادي و آسايش:

«وَ مَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَ سَعَةً...»(نساء/100)
«كسي كه در راه خدا هجرت كند جاههاي امنِ فراوان و گسترده‌اي در زمين مي‌يابد...»
طبق اين آيه اسلام با صراحت دستور مي‌دهد كه اگر در محيطي بخاطر عواملي نتوانستيد آنچه وظيفه داريد انجام دهيد به محيط و منطقه امن ديگري مهاجرت كنيد.[7]

ب) بخشودگي گناهان:

«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَ الَّذِينَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أُوْلَـئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ »(بقره/218)
«كساني كه ايمان آورده‌اند و كساني كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نموده‌اند، آنها اميد به رحمت پروردگار دارند و خداوند آمرزنده و مهربان است »
بر پايۀ اين آيه مؤمنان و مجاهدان همگي به رحمت الهي اميد دارند البته مؤمنان اهل هجرت و جهاد در راه خدا، در مرتبۀ والا از رجاي واثق و رحمت خاص برخوردارند.[8]

ج) رهائي از محيط شرك آلود و كفر آميز:

«إذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا »(كهف/10)
«زماني را به خاطر بياور كه آن جوانان به غار پناه بردند و گفتند: «پروردگارا! ما را از سوي خودت رحمتي عطا كن و راه نجاتي براي ما فراهم ساز.»

پاداش مهاجرين:

«وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ فِي اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخْرة اکبر لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ »(نحل/41)
«آنها كه پس از ستم ديدن در راه خدا، هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه (ومقام) خوبي به آنها ميدهيم و پاداش آخرت، از آن هم بزرگتر است اگر مي‌دانستند!»
با توجه به آيه دو گونه پاداش از آنِ مهاجرين است:
1. پاداش دنيوي؛ كه عبارت بود از تشكيل جامعه صالح اسلامي كه واژۀ «حسنة» بر آن منطبق است.[9]
2. پاداش اخروي؛ كه بهتر از پاداش دنيوي است اگر مردم بدانند كه خدا در آخرت چه نعمتهايي برايشان فراهم ساخته است.

پاداش مرگ در هجرت:

«...وَ مَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللّهِ يَجِدْ فِي الأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَ سَعَةً وَ مَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَ كَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا »(نساء/100)
«...و هر كس به عنوان مهاجرت به سوي خدا و پيامبر او، از خانۀ خود بيرون رود، سپس مرگش فرا رسد پاداش او بر خداست و خداوند، آمرزنده و مهربان است»
مهاجرت به سوي خدا و رسول كنايه از مهاجرت به سرزمين اسلام است سرزميني كه انسانها مي‌توانند با كتاب خدا سنّت رسول خدا آشنا شده و سپس به آن دو عمل كنند.[10] و چنین شخصی اگر در این سفر بمیرد پاداش او با خداوند آمرزنده و مهربان است. 
خداي متعال در آيۀ ديگري به مهاجريني كه در راه خدا به مقام شهادت مي‌رسند و يا حتّي به مرگ طبيعي از دنيا مي‌روند وعدۀ «رزق حَسَن» داده است:
«...لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا...»(حج/58)
«...خداوند به آنها روزي نيكوئي ميدهد »
«رِزْق حَسَن» همان نعمتهاي بهشتي است چون بعد از مرگ، جز آخرت جايي نيست كه آدمي در آن از «رزق حسن» بهره‌مند بشود.[11]

پي‌آمد ترك هجرت:

«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا فَأُوْلَـئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِيرًا »(نساء/97)
«كساني كه فرشتگان (قبض ارواح) روح آنها را گرفتند در حالي كه به خويشتن ستم كرده بودند به آنها گفتند: شما در چه حالي بوديد؟ (و چرا با اينكه مسلمان بوديد، در صفِ كفّار جاي داشتيد؟!) گفتند: ما در سرزمين خود، تحت فشار و مستضعف بوديم. آنها [فرشتگان] گفتند: مگر سرزمين خدا، پهناور نبود كه مهاجرت كنيد؟ آنها (عذري نداشتند و) جايگاهشان دوزخ است و سرانجام بدي است.»
با توجه به سياق آيات مراد از "ظلم " در اين آيه، ظلم به خويشتن است و ظلم به خويشتن در اثر روي گرداني از دين خدا و ترك برپاداريِ شعائر الهي، حاصل مي‌شود و آن نيز در اثر زندگي در سرزمين كفر و شرك پديد مي‌آيد، انسان با زندگي در چنين محيطي عملاً راهي براي آموزش و عمل به معارف دين پيدا نمي‌كند.
 پس استصغاف آنان بطور مطلق نبوده بلكه استصغافي بوده كه خودشان خود را با سهل انگاري به آن دچار كردند و مي‌توانستند با مهاجرت از سرزمين شرك به سرزمين ايمان، خود را از آن برهانند.[12]

پی نوشت ها:

[1] . راغب اصفهاني، مفردات راغب؛ «هجر».
[2] . همان
[3] . مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374 ش، ج 19، ص 402.
[4] . طباطبائي، محمد حسين؛ المیزان ، تفسير الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374 ش، ج 16، ص 180.
[5] . جوادي آملي، عبدالله؛ تسنيم مركز نشر اسراء، قم، 1385 ش، چاپ اوّل، ج 11، ص 41.
[6] . مجلسي، محمد باقر؛ بحارالانوار، لبنان، مؤسسة الوفاء بيروت، 1404 هـ. ق، ج 97، ص 99.
[7] . تفسير نمونه، همان، ج 4، ص 90.
[8] . تسنيم، همان، ص 37.
[9] . ترجمه الميزان، همان، ج 12، ص 371.
[10] . الميزان ذيل آيه 100/نساء.
[11] . همان، ج 14، ص 565، طبرسي، مجمع البيان، تهران، انتشارات ناصر خسرو، 1372 ش، ج 7، ص 148.
[12] . همان، ج 5، ص 76.
جمعه 21 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جهانگردى در تاريخ و آيات و روايات

جهانگردى در تاريخ و آيات و روايات

آيت الله محمد هادى معرفت
استاد حوزه و دانشگاه
چكيده

جهانگردى در متون قرآنى و حديثى با تعبير هجرت و مهاجرت آمده است و آن براى نخستين بار در تاريخ اسلام در اوايل بعثت اتفاق افتاد; اما به تدريج‏به يك سنت تبديل شد و آثار مطلوبى به جا نهاد كه در اين مقاله تفصيل آن خواهد آمد .

كليد واژه‏ها:

جهانگردى، هجرت، مهاجرت، سفر، سياحت .

1 . مقدمه

هجرت و جهانگردى يك سنت ديرينه اسلامى است و آثار مطلوبى درپى دارد و بايد شرايط مساعد توسعه آن را فراهم آورد; منتها بايد از آن به نحو شايسته‏اى بهره بردارى كرد .

2 . پيشينه جهانگردى در اسلام

جهانگردى در اسلام از همان آغاز كه با نام هجرت شروع شد . همواره در طول تاريخ اسلام ادامه داشت . گرچه در آغاز براى رهايى از شكنجه و آزار دشمنان صورت مى‏گرفت، ولى بيشتر هدف از آن تقويت اسلام و نشر آثار و فرهنگ اسلامى بوده‏است .
نخستين هجرتى كه در اسلام رخ داد، هجرت حدود 85 نفر از جوانان تازه‏مسلمان بود كه با دستور پيامبر اسلام مكه را به قصد حبشه ترك گفتند (سيره ابن هشام، ج‏1 ص‏344 - 360) و آيين اسلام به دست اين مهاجرين در ديار حبشه شهرت يافت . در دوران خلفا پس از رحلت پيامبر، هجرت به اطراف كشور و آگاهى از اوضاع و احوال كشورهاى مجاور صورت مى‏گرفت و از جانب خلفا هيئت‏هاى رسمى گسيل مى‏شوند تا كسب اطلاع كرده، ضمنا زمينه را براى توسعه و نشر فرهنگ اسلامى آماده سازند . علاوه بر هيئت‏هاى سياسى كه به منظور بر قرارى روابط ديپلماتى اعزام مى‏شدند، در قرن سوم و چهارم هجرى شخصيات بارزى به جهانگردى دست زدند و آثار گران‏بهايى از خود به يادگار گذاردند .
از جمله احمد بن ابى يعقوب ابن واضح يعقوبى (ت حدود 290ق) كه او را بحاثة فى التاريخ و اخبار البلدان ياد مى‏كنند . او در دو زمينه تاريخ و جغرافى محقق فرزانه‏اى به شمار مى‏رود . شرق و غرب كشورهاى آسياى ميانه و دور را گرديده و اطلاعات زيادى فراهم ساخته‏است . او به تمامى بلاد فارس و ارمنستان و سپس شبه قاره هند و كشورهاى عربى و افريقايى، مغرب و اندلس (اسپانيا) سفركرده بود و عادت او بر اين بود كه از چگونگى احوال و اوضاع اجتماعى - سياسى كشورها به خوبى آگاه شود . از جمله آثار وى تاريخ گسترده اوست كه در آن رخدادهاى تاريخى را تا پايان سال 259 آورده‏است . ديگر كتاب البلدان است كه در شناخت اوضاع اجتماعى و فرهنگى و جغرافى شهرها از منابع ارزشمندى به شمار مى‏رود و نيز كتاب اخبارالامم و مشاكلة الناس لزمانهم و كتاب الممالك و المسالك و جز اينها .
ابوالحسن على بن حسين مسعودى (ت‏346ق) صاحب مروج الذهب از بزرگترين جهانگردان اسلامى به شمار مى‏رود . او را با عنوان الرحالة الكبير والمورخ الخبير ياد مى‏كنند . او بيشترين كشورهاى مجاور را گرديده و با شخصيات و رجال بزرگ ملاقات داشته و اخبار دست اول رااز افراد ذيربط به دست آورده‏است .
ولادت او در بغداد بود و به مصر و بلاد مغرب سفر نمود و در راه تحصيل دانش تا اقصى بلاد را پيمود . از همان ابتداى قرن چهارم به تمامى بلاد فارس، سپس شبه قاره هند تا آسياى دور و حتى جزيره سيلان و درياى هند سفر كرد . كشور پهناور چين و ماوراى آن را ديد و در اواخر نيمه اول همين قرن تمامى كشورهاى عربى و آسياى ميانه را پيمود و همواره در كسب اطلاعات بود .
او در اين زمينه آثار گران‏بهايى از خود باقى گذارد كه از جمله آنها مروج الذهب، اخبار الزمان، التنبيه و الاشراف، و جز آنهاست كه امروزه مورد بهره‏بردارى بسيار است .
عبيد الله بن خرداد به (ت‏300/280) از ايرانيان دانشمند و جغرافى‏دان بزرگ به شمار مى‏رود . در دائرة‏المعارف اسلامى از او با عنوان جغرافى عظيم من اصل فارسى ياد شده است (ج‏1، ص‏149) . كتاب او المسالك و الممالك و نيز جمهرة انساب الفرس از بهترين كتاب‏ها در اين زمينه شناخته شده‏است . در دائرة‏المعارف آمده است: «او از معتبرترين افراد مورد وثوق آن زمان بهره گرفته‏است . سر پرستى پست ويژه در خطه طبرستان و جمع آورى اخبار بلاد و شهرها به دو واگذار شده بود .
بلخى ابوزيد احمد بن سهل (ت‏322ق) جغرافى‏دان معروف در شهركى به نام شاستيان نزديكى بلخ ديده به جهان گشود . او از دانشمندان به نام و بر مذهب تشيع بود . او و كندى فيلسوف معروف فلسفه و جغرافيا را نزد ابى على جيهانى فراگرفت . كتاب او به نام صور الاقاليم معروف‏است .
اصطخرى ابو اسحاق ابراهيم بن محمد فارسى (ت‏340ق) جغرافى‏دان نامى كتابى با نام تقويم البلدان نگاشته كه به نام المسالك و الممالك معروف گشته است . او اين كتاب را مانند سابقين خود با گشت و سياحت در بلاد جمع و تدوين كرده‏است .
ابن حوقل ابوالقاسم محمد بن حوقل (ت حدود350ق) كه با عنوان رحاله جهانگرد سخت‏كوش و جغرافى‏دان فرزانه، مشهور گشته‏است، تمامى كشورهاى اسلامى را شرقا و غربا پيموده و با دقتى كامل معلومات فراوانى از اين كشورها فراهم آورده و از نوشته‏هاى پيشين خود، مانند نوشته‏هاى ابن خرداد به و وزير جيهانى و قدامه نيز بهره گرفته‏است . اصطخرى از او خواست تا نقشه‏هاى جغرافى او را تنظيم دهد و دقت‏بيشترى بخشد كه ابن حوقل تقريبا همان نوشته‏ها را با معلومات فرآهم آورده خود تكميل و كتاب المسالك والممالك را از رهگذر آن تاليف نمود .
ابو دلف مشعر بن مهلهل خزرجى (ت حدود390ق) شاعرى نغز نمكين گفتار كه شهره آفاق بود و بيشتر با صاحب بن عباد رفت و آمد داشت و از مساعدت‏هاى وى برخوردار بود و در سفرها از كتاب‏هاى او بهره‏مند مى‏شد . او شاعر رحاله وصف شده و او اولين جهانگرد اسلامى به شمار آمده است . بيشتر عمر خود را كه از نود سال گذشت، در سفرهاى دور و دراز صرف نمود . شوق فراوانى در آگاهى يافتن از عادات و رسوم و آداب ملت‏هاى مختلف داشت . عمان و رامهرمز و هند و كشمير و افغانستان را گرديد . سفرنامه او به نام عجائب البلدان معروف‏است . ياقوت حموى و قزوينى صاحب كتاب عجائب المخلوقات از آن بهره جسته‏اند . ياقوت حموى در وصف شهرك دورق در خوزستان مشاهدات قابل توجهى از كتاب او نقل مى‏كند كه از دقت كاملى حكايت دارد .
حكيم ناصر خسرو قباديانى (394 - 481ق) از حكما و متكلمين نامى در قباديان حوالى بلخ تولد يافت . از اوان جوانى به تحصيل و علوم و معارف و تحقيق پرداخت و اديب و شاعرى فرزانه بود . نخست‏به كارهاى ديوانى مشغول و سپس رها كرد و به جهانگردى و سير در آفاق و انفس پرداخت . در سفر هفت‏ساله خود حجاز، آسياى صغير، سوريه و مصر را ديد و به خطه خراسان رحل اقامت گزيد; ولى آزارها ديد و به ناچار به كنج عزلت در يمكان بدخشان خزيد و سفرنامه معروف خود را در آنجا به سال 444 به رشته تحرير در آورد و ديگر كتاب زادالمسافرين است كه پس از مراجعت از سفر خراسان و مازندران و طبرستان نگاشت .
ابوريحان محمد بن احمد بيرونى رياضى دان و فيلسوف نامى (362 - 440ق) در بيرون يكى از قلعه‏هاى داخل حدود خوارزم به دنيا آمد . او را با نام الفيلسوف الرياضى الفلكى الجواب ياد مى‏كنند . «جواب‏» به معناى جهانگرد سخت كوش‏است . ولع شديدى به سير و سياحت و سفر در آفاق داشت . دوستار آگاهى از اوضاع جغرافى و بهره‏گيرى از مظاهر طبيعت‏بود . سفر پر ثمرى به شبه‏قاره هندوستان داشت و تمامى نواحى آن را گرديد و با آداب و فرهنگ مردم آن زمين پهناور از نزديك آشنا شد و كتاب تحقيق ماللهند او از گران‏بهاترين منابع شناخت احوال و اوضاع هند در آن زمان به شمار مى‏رود .
ابو عبيد بكرى عبدالله بن عبدالعزيز اندلسى (ت 487ق) پس از سفرهاى طولانى در شرق و غرب كتابى در شناخت‏شهرها و كشورها و احوال و اوضاع بلاد به نام المسالك والممالك نگاشت .
ابن جبير ابوالحسن محمد بن احمد كنانى اندلسى (540 - 614ق) اديب و شاعرى فرزانه و دوستار علم و شناخت آثار و احوال بلاد بود . او را با عنوان رحالة اديب ياد كرده‏اند . به سير و سياحت علاقه فراوان داشت . سه مسافرت كنجكاوانه به شرق كشورهاى اسلامى دارد كه در سفر سوم در اسكندريه بدرود حيات گفت و در همين سفر اخير سفرنامه خود را به نام رحلة ابن جبير با عباراتى نغز و شيوا و پرمحتوا به رشته تحرير در آورد . امتياز آن بر رحله ابن‏بطوطه صداقت و دقت فراوان و خالى از مبالغه بودن گزارش‏هاى آن است .
ابن سعيد مغربى على بن موسى ابوالحسن (ت‏685ق) از نواده‏هاى صحابى جليل عمار بن ياسر مورخ، شاعر، اديب و دانشمندى فرزانه بود . زادگاه او شهركى در نزديكى غرناطه (اندلس) و در آن ديار شهره آفاق گشت . علاقه فراوان به گشت و سياحت داشت . به كشورهاى اسلامى مصر و عراق و شام سفر طولانى داشت و گزارش‏هاى خود را در اين سفر در كتابى به نام المغرب گردآورى نمود و پيوسته در سير و سفر بود تا در 75 سالگى در دمشق بدرود حيات گفت .
ابن بطوطه محمد بن عبدالله بن محمد (703 - 779ق) جهانگرد نامى تمامى كشورهاى اسلامى و آسياى دور را در مدت 27 سال گرديد و معلومات ارزنده‏اى از اين كشورها و آداب و رسوم ملت‏هاى گوناگون فراهم آورد . او را با نام اميرالرحالين (سرآمد جهانگردان) ياد مى‏كنند . سفرنامه او نياز به وصف ندارد و از شهرت به سزايى برخوردار است و با ارزشترين سفرنامه‏هاى علمى به شمار مى‏رود كه تا امروز از معلومات و مندرجات آن بهره‏مند مى‏شوند . بسيارى از مشاهدات او امروزه در شناخت‏برخى حيوانات و گياهان، علاوه بر مسايل جغرافى و فرهنگى مورد استفاده‏است . غربيان به اين سفرنامه عنايت‏خاصى دارند و اين كتاب شهرت جهانى يافته‏است .
اينها نمونه هايى‏است از جهانگردان جهان اسلام كه جهانگردى را وسيله شناخت و نشر معارف و تبادل افكار و انديشه‏هاى علمى و فرهنگى قرار داده‏اند و «فسيحوا في الارض; به گشت و گذار در پهناى زمين بپردازيد» (توبه، آيه 2) را به منظور «فانظر الى آثار رحمت الله; آثار گستره رحمت الهى را مشاهده كنيد» (روم، آيه 50) انجام داده‏اند و آيه «ا فلم يسيروا في الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها; آيا در زمين گردش نكرده‏اند، تا دلهايى داشته باشند كه با آن بينديشند» (حج، آيه 46) و آيه «قل سيروا في الارض فانظروا كيف بدا الخلق; بگو: در زمين بگرديد و بنگريد چگونه آفرينش را آغاز كرده است‏» (عنكبوت، آيه 20) را نصب العين خود قرار داده‏اند .

2 . آثار مطلوب جهانگردى

قرآن كريم و روايات، از جهانگردى با نام مهاجرت ياد كرده و به آن ترغيب نموده و آن را از اسباب توسعه فرهنگى و اقتصادى شمرده است: «و من يهاجر في سبيل الله يجد في الارض مراغما كثيرا و سعة; هركه در راه خدا مهاجرت كند، در پهناى زمين آسايش بيشتر و گشايشى به دست‏خواهد آورد» (نساء، آيه 100) . اين آسايش و گشايش، هر دو جهت مادى و معنوى را شامل مى‏شود . گسترش اقتصادى (تجارت و صنعت) هماهنگ با گسترش فرهنگى و علمى و سياسى پيش مى‏رود .
جهانگردى در گذشته با عنوان روابط تجارى و اقتصادى صورت گرفته است . تجار مسلمان، پيام اسلام را نيز با خود همراه مى‏بردند و بسيارى از ملتها در افريقا و آسياى دور از همين راه به آيين اسلام تشرف يافتند . پس از آن اهداف سياسى و علمى و فرهنگى نيز در جهانگردى مسلمانان مطرح شد و از اين سفرها و جهانگردى‏ها ذخاير فراوان حاصل شد . مسلمانان به مصداق آيه كريمه «يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا» (حجرات، آيه 12) نسبت‏به تمدن ملت‏هاى گوناگون آشنايى حاصل كردند و با بهره‏گيرى از دستاوردهاى مختلف جهانيان تمدنى گسترده و استوار براى خود فراهم ساختند .
در اين آيه يادآور مى‏شود همه مردم از يك پدر و مادر پديد آمده‏اند; لذا همه برادر و برابرند، و اين اختلاف نژادها و مليت‏ها كه جهانيان را به دسته‏ها و گروه‏هاى گوناگون در آورده، هرگز آنها را از هم جدا نساخته‏است; بلكه هر گروه بر حسب استعدادها و شرائط موجود خود دستاوردهايى دارند كه بايد مورد مبادله قرار گيرد و هر گروه با آشنا شدن با فرهنگ و تمدن ديگر گروه‏ها، بهترين و شايسته‏ترين را براى خود انتخاب كنند و با اين انتخاب متقابل، سطح فرهنگ و علم بشرى گسترش يافته، روز به روز ارتقا پيدا كند . آيه «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه; بشارت باد بندگان شايسته مارا كه گوش فرا مى‏دهند و بهترين را انتخاب كرده، پيروى مى‏كنند» (زمر، آيه 17 و 18) به همين حقيقت اشارت دارد . اين كه آدمى با دستاوردهاى ديگران آشنا شود و بهترين و شايسته‏ترين آنها را تشخيص داده، برگزيند، انتخاب‏است; نه تقليد .
زنده‏كردن جهانگردى، اين‏گونه نتايج نيك و شايسته و بلكه ضرورى را به دنبال دارد . آورده‏اند كه در سفر پنج فايده‏است: زدودن غم از دل، كسب معيشت، به دست آوردن علم، آشنايى با فرهنگ‏هاى گوناگون، دوست‏يابى، آن هم با افراد شايسته كه در سفر شناخته مى‏شوند .
در روايات، تعابيرى از قبيل سفر و سير و سياحت و هجرت در طلب علم و كسب معيشت‏بسيار به چشم مى‏خورد . امام صادق (ع) مى‏فرمايد: «سافروا تصحوا سافروا تغنموا; مسافرت كنيد تا سالم باشيد و مسافرت كنيد تا استفاده ببريد» (محاسن برقى، ج‏2، ص‏345) .
در حديث از پيامبر اكرم (ص) آمده‏است: «اوصى امتى بخمس: بالسمع، والطاعة، والهجرة، والجهاد، والجماعة; من امتم را به پنج چيز سفارش مى‏كنم: به گوش‏فرادادن، فرمانبردارى، جهانگردى، جهاد و وحدت‏» (مستدرك الوسائل، ج‏11، ص‏9) . بى‏ترديد در اين روايت مراد از هجرت هجرت از مكه به مدينه نيست; زيرا «لا هجرة بعدالفتح; پس از فتح مكه هجرت معنا ندارد» (سنن ترمذى، ج‏3، ص‏75) ; لذا مقصود، هجرت از مناطق جهل‏زده به مراكز علمى‏است .

3 . جلب جهانگرد

در جلب جهانگردان دو هدف اساسى يعنى آشنايى با فرهنگ و تمدن ملت‏ها، و نشر تعاليم اسلامى و تبليغ بايد منظور باشد . البته پى‏آمدهاى اقتصادى و سياسى هم به دنبال دارد; ولى هدف اصلى يك كشور اسلامى كه داعيه تبليغ رسالت دارد، همان آشنا كردن بيگانگان با فرهنگ و تمدن اسلامى‏است و اهداف ديگر بايستى در رتبه دوم قرار گيرند .
بسيارى از بيگانگان آوازه اسلام را از دور شنيده‏اند; ولى نمى‏دانند چقدر در پيشرفت تمدن بشرى تاثيرگذار بوده، و چه نوآورى‏هايى براى بهتر ساختن حيات جامعه انسانى به ارمغان آورده‏است . آنان نمى‏دانند، اسلام تنها براى ساختن حيات پس از مرگ نيست . «و ابتغ فيما آتاك الله الدار الآخرة و لا تنس نصيبك من الدنيا; و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن‏» (قصص، آيه 77) .
خداوند انسان را آفريده است تا حيات دنيا را، پيش از حيات آخرت، آباد سازد و آباد ساختن حيات آخرت به آباد ساختن حيات دنيوى بستگى دارد . «هو انشاكم من الارض و استعمركم فيها; او شما را از زمين پديد آورد و در آن شما را براى آبادساختن آماده كرد .» (هود، آيه 61) ; پس آدمى وظيفه دارد تا در آبادى زمين بكوشد و اين هدف و خواسته خدايى را جامه عمل بپوشاند .
ذوق سرشار و خلاقيت و هنر اسلامى - كه بر دست تواناى اسلام‏باوران فرزانه و فرهيختگان شايسته جهان اسلام، چه در رشته ادب يا فرهنگ يا هنر يا علم يا صنعت و آثار هنرى و نوشتارى مسلمانان در طول تاريخ با شكوه اسلامى پديد آمده و در ساختن تمدن بشرى نقش اساسى داشته و اسلام را دين زندگان معرفى مى‏كند، نه دين مردگان، بايد در معرض و ديد شيفتگان تمدن‏هاى اصيل، و پويندگان آثار هنرى و علمى بشر قرار گيرد و اين تنها با جلب جهانگردان شيفته ميسراست . خداوند درباره بيگانگان از دين توحيدى كه به محيط اسلامى روى مى‏آورند، مى‏فرمايد: «و ان احد من المشركين استجارك فاجره حتى يسمع كلام الله ثم ابلغه مامنه ذلك بانهم قوم لا يعلمون ; و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود; سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان قومى نادانند .» (توبه، آيه‏6)
نيز اسلام تحت عنوان مؤلفة قلوبهم سهمى از زكات را براى كسانى كه خارج ملت‏اند قرار داده تا دل‏هاى آنان را به سوى اسلام جذب كند و گرايش دينى و اسلامى در درونشان ايجاد نمايد; لذا وظيفه دولت اسلامى‏است تا امكانات جلب جهانگردان را به سرزمين اسلامى - كه اصالت اسلامى بر آن حاكم‏است - فراهم سازد .
ضمنا بايستى برنامه جلب جهانگردان بيگانه به گونه‏اى تنظيم شود كه بيشتر تحت تاثير قرار گيرند . اگر جلب جهانگردان به گونه‏اى باشد كه احيانا فرهنگ منحط خود را در معرض نمايش دلباختگان اجانب قرار دهند و از اين راه عده‏اى فريب خورده شوند و گمان برند فرهنگ و تمدن و آزادى همان‏است كه آنان همراه خود آورده‏اند، در آن صورت خطر عظيمى جامعه اسلامى را تهديد خواهد نمود و مخصوصا قشر زودباور كه هنوز در حالت‏خامى به سر مى‏برند، تحت تاثير قرار گرفته، خواه و ناخواه، گرايش‏هاى اسلامى و ملى آنان به سستى مى‏گرايد .

4 . نتيجه

جهانگردى كه در آيات و روايات از آن به هجرت و مهاجرت تعبير شده، پيشينه آن به صدر اسلام مى‏رسد كه براى اولين‏بار شمارى از مسلمان به منطور حفظ جان خود از مكه به حبشه نزد نجاشى رفتند; اما بعد هجرت به يك سنت جارى اسلامى تبديل شد و از اين رهگذر عالمان و جغرافى‏دانان بسيارى در ميان مسلمانان ظاهر شدند و آثار گران‏سنگى به جا نهادند . هجرت و جهانگردى با اهداف مختلفى صورت گرفته است . گاهى به قصد حفظ جان و گاهى به منظور تجارت و زمانى به نيت طلب علم و بارى به جهت تبليع دين بوده است . اين پديده مى‏تواند آثار مطلوبى بر جاى نهد . از سويى رونق اقتصادى و از سويى ديگر تبادل علمى و فرهنگى به دنبال داشته باشد . منتها نبايد وسيله هجمه فرهنگى قرار بگيرد; بلكه بايد از رهگذر آن فرهنگ قرآنى و اسلامى ترويج پيدا كند .

منابع

قرآن كريم
نهج‏البلاغة، تحقيق شيخ محمد عبده، بى‏چا، بيروت، دار المعرفة، بى‏تا
دائرة‏المعارف الاسلامية، ترجمه عربى
آقابزرگ تهرانى، محمدمحسن; الذريعه الى تصانيف الشيعه، چ‏3، بيروت، دارالاضواء، 1403ق
ابن‏الاثير، على بن‏ابى الكرم; الكامل فى التاريخ، بى‏چا، بيروت، دارصادر، بى‏تا، افست‏بيروت، دارالفكر، 1402 ق
ابن حجر، احمد بن على; تهذيب التهذيب، بى‏چا، بى‏جا، دارالكتاب الاسلامى لاحياء و نشر التراث الاسلامى، بى‏تا
ابن‏خلدون، عبدالرحمن (ت‏808ق)، مقدمة ابن‏خلدون، بى‏چا، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بى‏تا
ابن‏كثير، اسماعيل بن عمر; البداية والنهاية، ط‏1، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408ق
ابن‏هشام حميرى، عبدالملك; سيرة النبي (ص)، بى‏چا، مصر، مكتبة محمد بن على صبيح، و اولاده، 1383ق
امين عاملى، سيد محسن; اعيان الشيعة، بيروت، دارالتعارف، بى‏تا
برقى، احمد بن محمد بن خالد; المحاسن، بى‏چا، تهران، دار الكتب الاسلامى، بى‏تا
بغدادى، اسماعيل پاشا; ايضاح المكنون، بى‏چا، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى‏تا
ترمذى، عيسى بن محمد; سنن الترمذى، ج‏5، بى‏چا، استانبول، گاگرى يايينلار، 1401ق
حاجى خليفه; كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، بى‏چا، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى‏تا
حر عاملى، محمد بن‏حسن; وسائل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه، ط‏5، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1403 ق
خطيب بغدادى، احمد بن‏على; تاريخ بغداد، بى‏چا، بيروت، دارالكتب العلميه، بى‏تا
ذهبى، محمد بن‏احمد; سير اعلام النبلاء، ط‏7، بيروت، مؤسسة الرساله، بى‏تا
زركلى، خيرالدين; الاعلام، ط‏7، بيروت دارالعلم للملايين، 1986م
سهيلى; الروض الانف، بى‏چا، القاهرة، مكتبة ابن‏تيمية، 1410ق
كحاله، عمررضا; معجم المؤلفين، بى‏چا، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى‏تا
مجلسى، محمد باقر; بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمة الاطهار، ط‏2، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق و ط‏3، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى‏تا
مسعودى، على بن‏حسين; مروج الذهب و المعاون الجواهر، ج‏2، ط‏2، مصر، موسسة السعادة، 1384ق
نديم، محمد بن‏اسحاق; الفهرست، تحقيق رضا تجدد، بى‏چا، تهران، بى‏نا، 1350ش و بى‏چا، بيروت، دارالمعرفه، بى‏تا
نورى، ميرزاحسين; مستدرك الوسائل و مستبط الوسائل، بى‏چا، بيروت، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، بى‏تا

 

جمعه 21 مهر 1391  12:00 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جایگاه هجرت در مکتب اسلام

جایگاه هجرت در مکتب اسلام

سید جواد حسینی

«هجرت» در زندگی بشر و پیشرفت علوم و بوجود آمدن تمدنها نقش تعیین کننده‏ای داشته و دارد. اسلام به عنوان آخرین دین الهی در ابعاد مختلف مسئله هجرت را مطرح کرده و بر آن پای فشرده است. در این نوشتار برآنیم به مناسبت هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برخی از ابعاد مسئله هجرت در اسلام را روشن سازیم.

جایگاه و منزلت هجرت در متون دینی

 

1. هجرت یک دستور سازنده اسلامی:

قرآن در بیش از 14 آیه(1) به زبانهای مختلف دستور به هجرت داده است. گاهی با زبان ملامت، می‏گوید «مگر سرزمین خدا گسترده نبود، چرا دست به هجرت نزدید؟(2)» گاهی پاداش عظیم آن را گوشزد می‏نماید و می‏فرماید: «اَلَّذینَ امَنوُا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّه‏ِ بِاَمْوالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه‏ِ وَاوُلئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ»(3)؛ «آنان که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کردند درجه بزرگتری نزد خدا دارند و آنها رستگارند.»

2. هجرت، حرکت و خیزش ثمربخش:

کسی که در راه خدا هجرت کند، نقاط امن فراوان گسترده‏ای در زمین می‏یابد. «وَمَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّه‏ِ یَجِدُ فِی الاَْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً...»(1)؛ «آن که در راه خدا هجرت کند، موضعهای بسیار وسیعی در زمین می‏یابد.»

3. هجرت مبدأ تاریخ

هجرت مبدأ تاریخ مسلمانان و زیر بنای حوادث سیاسی، تبلیغی و اجتماعی آنان است. هر قوم و ملّتی برای خود مبدأ تاریخی دارند؛ مثلاً، مسیحیان مبدأ تاریخ خود را میلاد حضرت مسیح علیه‏السلام قرار داده‏اند و در اسلام با این که حوادث مهمّی مانند ولادت پیغمبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، بعثت، فتح مکّه و رحلت پیغمبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بوده، هیچ کدام انتخاب نشد و تنها زمان هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به عنوان مبدأ تاریخ انتخاب شد و مسلمانان تمام حوادث را با سال هجری تعیین می‏کردند، هرچند طبری و یعقوبی نظرشان این است که در زمان خلیفه دوم که اسلام توسعه یافته بود، به فکر تعیین مبدأ تاریخی که جنبه عمومی و همگانی داشته باشد، افتادند و پس از گفتگوی فراوان نظر علی علیه‏السلام را دائر بر انتخاب هجرت به عنوان تاریخ پذیرفتند(2).

انواع هجرت

 

1. هجرت برای فراگیری دانش:

قرآن می‏فرماید: «وَما کانَ الْمُؤمِنُون لِیَنْفِرُوا کافَّةً فَلَوْلا نَفَر مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فی الدّین...»(3)؛ «شایسته نیست مؤمنان همگی (به سوی میدان جهاد) کوچ کنند؛ چرا از هر گروهی از آنان طایفه‏ای کوچ [و هجرت] نمی‏کند تا در دین [و معارف و احکام اسلام [آگاهی یابند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود، آنها را بیم دهند؟»
در روایات به مسلمانان دستور داده‏اند که برای فراگیری علم اگر لازم باشد تا نقطه‏های دور دست همچون چین مسافرت و مهاجرت کنند. پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِالصّینِ(1)؛ علم کسب کنید اگر چه در چین باشد.»
در این هجرت خداپسندانه هزاران ملک طالب علم را مشایعت می‏کنند، چنان که پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «مَنْ خَرَجَ مِنْ بَیْتِهِ یَطْلُبُ عِلْما شَیّعَهُ سَبْعُونَ اَلْفَ مَلَکٍ یَسْتَغْفِرُونَ لَهُ(2)؛ کسی که از خانه‏اش برای کسب علم خارج می‏شود، هفتاد هزار ملک او را بدرقه می‏کنند و برای او استغفار می‏نمایند.»

2. هجرت برای حفظ دین:

پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمودند: «مَنْ فَرَّ بِدینِهِ مِنْ اَرْضٍ اِلیَ اَرْضٍ وَاِنْ کانَ شِبْرا مِنَ الاَْرْضِ اِسْتَوْجَبَ الْجَنَّةَ(3)؛ کسی که برای حفظ دین و آئین خود از سرزمینی به سرزمین دیگر هجرت کند، استحقاق بهشت می‏یابد.»

3. هجرت از دست ظلم ظالمان:

قرآن می‏فرماید: «وَالَّذینَ هاجَرُوا فِی اللّه‏ِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّءَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً»(4)؛ آنها که مورد ستم واقع شدند، و به دنبال آن در راه خدا مهاجرت اختیار کردند، جایگاه پاکیزه‏ای در دنیا به آنها خواهیم داد.»

4. هجرت از گناه (هجرت درونی):

اصولاً روح هجرت مقدس همان فرار از «ظلمت» به «نور» و از کفر به ایمان، از گناه و نافرمانی به اطاعت خدا است، و لذا در احادیث می‏خوانیم، مهاجرانی که جسمشان هجرت کرده اما در درون و روح خود هجرتی نداشته‏اند، در صف مهاجران نیستند، و به عکس آنها که نیازی به هجرت مکانی نداشته‏اند، اما دست به هجرت درونی زده‏اند، در زمره مهاجرانند. امیرمؤمنان علی علیه‏السلام می‏فرمایند: «وَیَقُولُ الرَّجُلُ هاجَرْتُ وَلَمْ یُهاجِرْ اِنَّمَا الْمُهاجِرُونَ الَّذینَ یَهْجُرُونَ السَّیِّئاتِ وَلَمْ یَأْتُوا بِها(5)؛ کسی می‏گوید مهاجرت کردم در حالی که مهاجرت واقعی نکرده است، مهاجران [واقعی] آنها هستند که از گناهان هجرت کنند و مرتکب آن نشوند.»

5. هجرت به سوی خدا:

در قرآن کریم از زبان حضرت ابراهیم علیه‏السلام (و بنا بر قولی از زبان لوط علیه‏السلام )(1) می‏خوانیم: «وَقالَ اِنّی مُهاجرٌ اِلی رَبّی اِنّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ(2)؛ و [ابراهیم [گفت: من به سوی پروردگارم هجرت می‏کنم که او عزیز و حکیم است.» ممکن است مراد از این هجرت یکی از انواع گذشته باشد؛ هجرت از دست ظالمان، هجرت برای حفظ دین... و یا مراد از آن همان ظاهر آیه باشد؛ یعنی، هجرت به سوی خداوند برای رسیدن به مقام نبوت یا مقام بالاتر و ... (3). و شاهد این مطلب این آیه است که : «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدینِ»(4)؛ «من به سوی خدای خودم می‏روم و او مرا هدایت خواهد کرد.»
از انواع هجرت، اهداف هجرت هم به دست می‏آید. گاهی هجرت برای کسب دانش و علوم است (یَطْلُبُ عِلْما)، گاهی به هدف حفظ دین (مَنْ فَرَّ بِدینِه مِن اَرضٍ...) و گاهی برای فرار از ظلم و ظالم (هاجَرُوا... من بعد ما ظُلموا) و گاهی برای رسیدن به خداوند (مُهاجِرٌ اِلی رَبّی) و زمانی برای فرار از گناه است (یَهْجُرُونَ السَّیِّئاتِ) و همه اهداف گذشته یا به نیّت خدا و (فی سَبیلِ اللّه‏) است یا برای غیر خدا. البته به استثنای دوم و پنجم که قطعا جنبه خدایی دارد.

مهاجران نمونه:

قرآن و روایات گاهی برای اهمیّت هجرت به نمونه‏های عینی و عملی هجرت اشاره می‏کند که در اینجا به بعضی از آنها اشاره می‏شود:

1. حضرت ابراهیم علیه‏السلام

حضرت ابراهیم علیه‏السلام بعد از جریان آتش سوزی نمرود و انجام رسالت خویش در سرزمین بابل تصمیم گرفت به سوی شام هجرت کند(5). در قرآن آیات مختلفی به این مطلب اشاره دارد:
1. «وَقالَ اِنّی مُهاجِرٌ اِلی رَبّی اِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ(6)؛ گفت من به سوی خدای خود مهاجرت می‏کنم. او عزیز و حکیم است.»
2. «اِنّی ذاهِبٌ اِلی رَبّی سَیَهْدین(1)؛ من به سوی خدای خویش می‏روم. بزودی مرا هدایت خواهد کرد.»
3. «وَ نَجَّیْناهُ وَلُوطا اِلَی الاَْرْضِ الَّتی بارَکْنا فیها لِلْعالَمینَ(2)؛ او (ابراهیم) و لوط را به سرزمینی که برای جهانیان پر برکتش ساخته بودیم، نجات [و رهائی] بخشیدیم.»

پاداش هجرت ابراهیم علیه‏السلام

خداوند به عنوان پاداش هجرت ابراهیم علیه‏السلام ، بعد از آن به او نعمتهای بزرگی عطا فرمود:
1. فرزندان لایق و شایسته که بتوانند چراغ ایمان و نبوت را در دودمان او روشن نگهدارند.
2. در دودمان حضرت ابراهیم علیه‏السلام نبوت و کتاب آسمانی قرار داد.
3. پاداش دنیوی همچون نام نیک و لسان صدق فی الاخرین به او عنایت فرمود.
4. در آخرت او را از صالحان قرار داد.
قرآن به همین پاداشها اشاره دارد، آنجا که می‏فرماید: «وَقالَ إِنّی مُهاجِرٌ الی رَبّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیم وَوَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَیَعْقُوبَ وجَعَلْنا فی ذُرِّیَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْکِتابَ وَءآتَیْناهُ اَجْرَهُ فِی الدُّنْیا وَاِنَّهُ فِی الاْءخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحینَ(3)؛ و [ابراهیم] گفت: من به سوی پروردگارم هجرت می‏کنم که او عزیز و حکیم است و ما به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم، و در دودمانش نبوّت و کتاب [آسمانی[ قرار دادیم و پاداش او را در دنیا دادیم و در آخرت از صالحان است.»
خداوند بر اثر هجرت و تلاش ابراهیم علیه‏السلام تمام احوال ناراحت کننده او را به ضد آن و به بهترین حالت تبدیل نمود؛ بت پرستان بابل می‏خواستند ابراهیم را با آتش بسوزانند آتش گلستان شد. آنها می‏خواستند او همیشه تنها بماند، خداوند آنچنان جمعیّت و کثرتی برای او قرار داد که دنیا از دودمان‏اش پر شد. بعضی از نزدیک‏ترین افراد به او ـ از جمله آذر ـ گمراه و بت پرست بودند، خداوند در عوض به او فرزندانی داد که هم خود هدایت یافته بودند و هم هدایتگر دیگران شدند.
ابراهیم علیه‏السلام در آغاز مال و جاهی نداشت، امّا خداوند در پایان مال و جاه عظیمی به او عطا کرد.
ابراهیم علیه‏السلام در ابتدا به قدری گمنام بود که حتّی بت‏پرستان بابل هنگامی که می‏خواستند از او یاد کنند می‏گفتند: «سَمِعْنا فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ اِبْراهیمُ»؛ «شنیدیم جوانکی گفتگوی بتها را می‏کرد که به او ابراهیم گفته می‏شود.» اما خدا آنچنان اسم و آوازه‏ای به او داد که به عنوان شیخ الانبیا یا شیخ المرسلین معروف شد. این همه بر اثر هجرت و تلاش او در راه خدا بود.

2. حضرت موسی علیه‏السلام

حضرت موسی علیه‏السلام یکی از فرعونیان را کشت. این قتل یک قتل ساده نبود؛ بلکه جرقه‏ای برای یک انقلاب و هجرت بود. دستگاه فرعونی نمی‏توانست به سادگی از کنار آن بگذرد که بردگان بنی اسرائیل، قصد جان اربابان خود کنند! زیرا تکرار آن تهدیدی علیه حکومت وقت بود. لذا جلسه مشورتی تشکیل دادند و حکم قتل موسی علیه‏السلام را صادر کردند. در این هنگام یک حادثه غیر منتظره موسی علیه‏السلام را از مرگ حتمی رهائی بخشید. «مردی از نقطه دور دست شهر (از مرکز فرعونیان) با سرعت آمد و به موسی علیه‏السلام گفت: این جمعیّت برای کشتنت به مشورت نشسته‏اند، فورا از شهر خارج شو که من از خیرخواهان توام(1).
موسی از شهر خارج شد، در حالی که ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏ای. عرض کرد پروردگارا! مرا از این قوم ظالم رهائی بخش. هنگامی که متوجّه جانب مدین شد، گفت: امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.(1)
آری موسی علیه‏السلام بعد از این که محیط را آلوده و نا امن تشخیص داد، تصمیم گرفت به سوی سرزمین «مدین» که شهری در جنوب شام و شمال حجاز و از قلمرو مصر و حکومت فرعونیان خارج بود هجرت کند.
موسی علیه‏السلام ، جوانی که در ناز و نعمت بزرگ شده، باید دوران هجرت و سختی را پشت سر بگذارد و از تارهائی که قصر فرعون بر گرد شخصیّت او تنیده بود، بیرون آید؛ در کنار مستضعفان قرار گیرد؛ درد آنها را با تمام وجودش احساس کند و آماده یک قیام الهی بر ضد مستکبران گردد.
پاداش هجرت موسی علیه‏السلام :
1. رسالت و نبوت.
2. کلیم اللّه‏ شدن. «خداوند فرمود: ای موسی تو را با رسالتهای خویش و با سخن گفتنم بر مردم برگزیدم.(2)
3. آسان کردن کارها.
4. گره گشائی از زبان.
5 . فصاحت و بلاغت.
6. وزارت برادر و... .
این پاداشها در آیات 24 تا 36 سوره طه بیان شده است.
3. هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مسلمانان
مسلمانان دو بار هجرت کردند:

1. هجرت محدود:

گروه کوچکی از مسلمانان بعد از دیدن وضع رقت‏بار مسلمانان و شکنجه بی‏امان مشرکان و... مسئله را با پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله مطرح کردند و از حضرت کسب تکلیف نمودند.
حضرت در پاسخ فرمود: «اگر به سرزمین حبشه سفر کنید، [برای شما بسیار سودمند خواهد بود] زیرا بر اثر وجود یک زمامدار نیرومند و دادگر در آنجا به کسی ستم نمی‏شود و آنجا سرزمین دوستی و پاکی است و شماها می‏توانید در آن سرزمین بسر ببرید تا خدا فرجی برای شما پیش آورد(3).»
کلام پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، چنان اثر کرد که در زمانی کوتاه آنهایی که آمادگی بیشتری داشتند، بار سفر بستند. شبانه و مخفیانه، برخی پیاده و بعضی سواره راه جدّه را پیش گرفتند و مجموع آنها در این نوبت ده یا پانزده نفر بودند. چهره شاخص آنها جعفر بن ابیطالب بود و میان آنها چهار زن مسلمان نیز دیده می‏شد(1).
شیرین‏ترین و زیباترین خاطره این هجرت سخنان جذاب و زیبای جعفر بن ابیطالب نزد نجاشی زمامدار حبشه بود. او رو به جعفر کرد و پرسید: چرا از آیین نیاکان خود دست برداشته‏اید و به آیین جدید که نه با دین تطبیق می‏کند و نه با کیش پدرانتان، رو آورده‏اید.
جعفر چنین پاسخ داد: «ما گروهی بودیم نادان و بت‏پرست که از مردار اجتناب نمی‏کردیم؛ همواره به دنبال کارهای زشت بودیم؛ همسایه پیش ما احترام نداشت؛ ضعیف و افتاده محکوم زورمندان بود و با خویشاوندان خود به ستیزه و جنگ برمی‏خاستیم. روزگاری به این منوال گذشت تا این که یک نفر از میان ما که سابقه درخشانی در پاکی و درستکاری داشت برخاست و با فرمان خدا ما را به توحید و یکتاپرستی دعوت نمود و ستایش بتان را نکوهیده و زشت شمرد؛ دستور داد در ردّ امانت بکوشیم و از ناپاکیها اجتناب ورزیم و با خویشاوندان و همسایگان خوش‏رفتاری نماییم و از خونریزی و آمیزشهای نامشروع و شهادت دروغ و نفله کردن اموال یتیمان و از نسبت دادن زنان پاکدامن به کارهای زشت بپرهیزیم. به ما دستور داد، نماز بخوانیم؛ روزه بگیریم و مالیات ثروت خود را بپردازیم. ما به او ایمان آورده، به ستایش و پرستش خدای یگانه پرداختیم و آنچه را حرام شمرده بود، حرام شمرده و حلالهای او را حلال دانستیم، ولی قریش در برابر ما ناجوانمردانه قیام نمودند و شب و روز ما را شکنجه دادند تا ما از آئین خود دست برداریم، بار دیگر سنگها و گِلها را بپرستیم، گرد خباثت برویم و ما مدتها در برابر آنها مقاومت کردیم تا آن که تاب و توانایی ما تمام شد. برای حفظ آیین خود، دست از مال و زندگی شسته به سرزمین حبشه پناه آوردیم، آوازه دادگری زمامدار حبشه بسان آهن‏ربا ما را به سوی خود کشانید و اکنون نیز به دادگری او اعتماد کامل داریم.(1)
بیان شیرین و سخنان دلنشین «جعفر» به قدری مؤثر افتاد، که شاه حبشه در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به او گفت: قدری از کتاب آسمانی پیامبر خود را بخوان. جعفر آیات 16 تا 35 سوره مریم را خواند و نظر اسلام را درباره پاکدامنی مریم و موقعیت عیسی علیه‏السلام روشن ساخت. هنوز آیات سوره به آخر نرسیده بود؛ که صدای گریه نجاشی و اسقفها بلند شد و قطرات اشک، محاسن و کتابها را ـ که در برابر آنها باز بود ـ تر نمود.
مدتی سکوت مجلس را فرا گرفت؛ زمزمه‏ها خوابید و نجاشی به سخن آمد و گفت: «اِنَّ هذا وَما جاءَ بِهِ عیسی لَیَخْرُجُ مِنْ مِشکاةٍ واحِدَةٍ؛ اینها و آنچه را که عیسی آورده است، از یک منبع نور سرچشمه می‏گیرد.» سپس خطاب به نمایندگان قریش که در مجلس حاضر بودند گفت: «بروید، من هرگز اینها را به قریش تحویل نخواهم داد.(2)» بعد از این سخنان، نمایندگان قریش به سرکردگی عمرو عاص و عبداللّه‏ بن ربیعه، از در حیله وارد شدند و به شاه حبشه گفتند: «این گروه درباره عیسی عقائد مخصوصی دارند، که هرگز با اصول و عقائد جهان مسیحیّت سازگار نیست و وجود چنین افرادی برای آیین رسمی شما خطرناک است.» «نجاشی» رو به نماینده جمعیّت مهاجران نمود و گفت: «درباره مسیح عقیده شما چیست؟» جعفر پاسخ داد، عقیده ما درباره حضرت مسیح همانست که پیامبر، خبر داده است. «هُوَ عَبْدُ اللّه‏ِ وَرَسُولُهُ وَرُوحُهُ وَکَلِمَتُهُ اَلْقاها اِلی مَرْیَمَ الْبَتُولِ الْعَذْراءِ(3)؛ وی بنده و پیامبر خدا و روح و کلمه‏ای از ناحیه اوست، که به مریم عطا نمود.»
شاه حبشه، از گفتار جعفر کاملاً خوشحال شد و گفت: «به خدا سوگند، عیسی را بیش از این مقامی نبود.» ولی وزیران و اطرافیان منحرف، گفتار شاه را نپسندیدند و او علی رغم افکار آنها عقاید مسلمانان را تحسین نمود و به آنها آزادی کامل داد.

ره‏آورد هجرت اوّل:

در نتیجه هجرت این گروه از مسلمانان بذر اسلام در بیرون از جزیرة العرب (از جمله قلب نجاشی) پاشیده شد، لذا در سفر بعدی جعفر به حبشه، به فرمان رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، علنا نجاشی به اسلام دعوت شد و او نیز اجابت نمود و ایمان آورد. به هنگام بازگشت جعفر و همراهان، چهل تن از اهل آن کشور که ایمان آورده بودند، به جعفر گفتند: به ما اجازه ده تا خدمت این پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله برسیم و اسلام خود را بر او عرضه بداریم. همراه جعفر به مدینه آمدند، هنگامی که فقر مالی مسلمانها را مشاهده کردند، به رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله عرض کردند: ما اموال فراوانی در دیار خود داریم، اگر اجازه فرمایید به کشور خود بازگردیم و اموال خود را همراه بیاوریم و با مسلمانان تقسیم کنیم، پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه فرمودند، رفتند و اموال خود را آوردند و میان خود و مسلمین تقسیم کردند، در این هنگام آیه‏های 52 تا 54 سوره قصص نازل گردید و خداوند از آنها تمجید کرد(1).

2. هجرت عمومی و همگانی

بعد از آن که سران قریش طبق پیشنهاد «ابوجهل» تصمیم گرفتند تا از تمام قبائل افرادی انتخاب شوند، و شبانه به طور گروهی به خانه پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله حمله برند و او را قطعه قطعه کنند، پیک وحی نازل شد و پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را از نقشه‏های مشرکان آگاه ساخت، «واِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثَبِّتُوکَ اَوْ یَقْتُلُوکَ اَوْ یُخْرِجُوکَ وَیَمْکُرُونَ وَیَمْکُرُ اللّه‏ُ وَاللّه‏ُ خَیْرُ الُماکِرینَ»(2)؛ «هنگامی که کافران ضد تو حیله کنند [و نقشه بکشند] تا تو را زندانی کنند یا بکشند یا تبعید نمایند، آنان با خدا از در حیله وارد می‏شوند و خداوند حیله می‏کند و خداوند بهترین حیله کنندگان است.»
قرآن از مهاجران یاد شده با عنوان «پیشگامان نخستین» یاد کرده است. چنان که می‏فرماید: «وَالسّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَالاَْنصارِ وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسانٍ رَضِیَ اللّه‏ُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ»(1)؛ «پیشگامان نخستین از مهاجرین و انصار، و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند، خداوند از آنها خشنود گشت و آنها (نیز) از او خشنود شدند.»
و آیه 41 سوره نحل: «وَالَّذینَ هاجَرُوا فِی اللّه‏ِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا...»(2)؛ «آنانی که در راه خدا هجرت کردند، بعد از آن که ستم شدند.» درباره این گروه نازل شده است.
گاه به این هجرت، هجرت اولیه و به هجرت گروهی از مسلمانان که بعد از صلح حدیبیه و به دست آمدن یک محیط نسبتا امن به مدینه هجرت نمودند، «هجرت ثانیه» گفته می‏شود، و گاهی بر هجرت تمام کسانی که بعد از جنگ بدر تا زمان فتح مکّه به مدینه مهاجرت کردند، این عنوان اطلاق می‏شود(3).

آثار هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله

بررسی تاریخ نشان می‏دهد که هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مسلمانان و جهاد، دو عامل اصلی در پیروزی اسلام در برابر دشمنان نیرومند بود. اگر هجرت نبود اسلام در محیط خفقان‏آور مکه از میان می‏رفت. هجرت پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اسلام را از شکل منطقه‏ای بیرون آورد و در شکل جهانی قرار داد. اگر بخواهیم آثار هجرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را به صورت فهرست‏وار برشماریم، اینگونه می‏توان برشمرد:
1. توسعه اسلام و ازدیاد مسلمانان.
2. تشکل مسلمین.
3. ایجاد ارتش اسلام.
4. ایجاد مرکز قدرت برای مسلمانان.
5. تشکیل حکومت اسلامی در مدینه، و تبدیل شدن یثرب (مدینه) به «مَدینَةُ الرَّسُول».
6. مهار دشمنان و سرکوب آنها (اعم از مشرکین و یهودیان).
7. بیرون آمدن اسلام از شکل منطقه‏ای و جهانی شدن و عزت آن.
8. پیروزیهای پی در پی و فتح مکّه.
9. فراهم آمدن زمینه تربیت انسانهایی چون سلمان و اباذر و عمّار و...

پاداش مهاجران

از جمله نکاتی که دلالت بر رفعت جایگاه هجرت در اسلام دارد، پاداشهای عظیمی است که خداوند در دنیا و آخرت به مهاجران عنایت نموده است، که به برخی موارد اشاره می‏شود:

1. جایگاه دنیوی و پاداش اخروی

«وَالَّذینَ هاجَرُوا فی اللّه‏ِ مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَلاََجْرُ الاْخِرَةِ اَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون»(1)؛ «آنها که مورد ستم واقع شدند، سپس برای خدا هجرت کردند، در این دنیا جایگاه [و مقام [خوبی به آنها می‏دهیم و پاداش آخرت، اگر بدانند، از آن هم بزرگتر است.»

2. امنیت گسترده و آمرزش گناهان

قرآن در این‏باره می‏فرماید: «ومَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّه‏ِ یَجِدْ فِی الاَْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً وَمَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِرا اِلَی اللّه‏ِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اَجْرُهُ عَلَی اللّه‏ِ وَکانَ اللّه‏ُ غَفُورا رَحیما»(2)؛ «و کسی که در راه خدا هجرت کند، نقاط امن فراوان و گسترده‏ای در زمین می‏یابد. کسی که از خانه‏اش به عنوان مهاجرت به سوی خدا و پیامبر او بیرون رود، سپس مرگش فرا رسد، پاداش او بر خدا است و خداوند آمرزنده و مهربان است.(3)

3. بهشت جاودان و بخشش گناهان

«فَالَّذینَ هاجَرُوا وَاُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَاُوذُوا فی سَبیلی وَقاتَلُوا وَ قُتِلُوا لاَُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِمْ وَلاَُدْخِلَنَّهُمْ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ ثَوابا مِنْ عِنْدِ اللّه‏ِ وَاللّه‏ُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ»(4)؛ ««آنها که در راه خدا هجرت کردند و از خانه‏های خویش بیرون رانده شدند، و در راه من آزار دیدند و جنگ کردند و کشته شدند، به یقین گناهانشان را می‏بخشم و آنها را در باغهای بهشتی که از زیر درختانش نهرها جاری است، وارد می‏کنم. این پاداشی است از طرف خداوند و بهترین پاداشها نزد پروردگار است.»

4. رحمت خدا و روزی شایسته

«وَالَّذینَ آمَنُوا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّه‏ِ وَالَّذینَ آوَوْا وَنَصَرُوا اُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَریمٌ»(1)؛ «و آنها که ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا جهاد کردند و آنها که [مهاجران را] پناه دادند و یاری نمودند، آنان مؤمنانی حقیقی‏اند. برای آنها آمرزش و روزی شایسته‏ای است.»
«وَالَّذینَ َهاجَرُوا فی سَبیلِ اللّه‏ِ ثُمَّ قُتِلُوا اَوْ ماتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللّه‏ُ رِزْقا حَسَنا وَاِنَّ اللّه‏َ لَهُوَ خَیْرُ الرّازِقینَ، لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْ خَلاً یرضَوْنَهُ واِنَّ اللّه‏َ لَعَلیمٌ حَلیمٌ»(2)؛ «و کسانی که در راه خدا هجرت کردند، سپس کشته شدند یا به مرگ طبیعی از دنیا رفتند، خداوند به آنها روزی نیکویی می‏دهد، و خداوند بهترین روزی دهندگان است. خداوند، آنان را در محلّی وارد می‏کند که از آن خشنود خواهند بود و خداوند دانا و بردبار است.»

5 . بالاترین درجه نزد خداوند و رستگاری ابدی

«اَلَّذینَ امَنوُا وَهاجَرُوا وَجاهَدُوا فی سَبیلِ اللّه‏ِ بِاَمْوالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّه‏ِ وَاوُلئِکَ هُمُ الْفائِزُونَ یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنه وَرِضْوانٍ وَجَنّاتٍ لَهُمْ فیها نَعیمٌ مُقیمٌ خالِدینَ فیها اَبَدا اِنَّ اللّه‏َ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ»(3)؛ «آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا با اموال و جانهایشان جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است و آنها رستگارند، پروردگارشان آنها را به رحمتی از ناحیه خود، و رضایت [خویش] و باغهایی [از بهشت [بشارت می‏دهد که در آن نعمتهای جاودانه دارند و همواره تا ابد در این باغها خواهند بود، زیرا پاداش عظیم نزد خداوند است.»
به راستی عظیم‏ترین و برترین پاداشها را خداوند برای مهاجران مؤمن و مجاهد در نظر گرفته است.
هجرت همچنان باقی است
هجرت پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله گرچه یک حادثه تاریخی است و در صدر اسلام اتفاق افتاده و با هجرتهایی چون هجرت امام حسین علیه‏السلام از مدینه به مکه و از آنجا به کربلا ادامه یافته است امّا به طور قطع در آنها خلاصه نمی‏شود و در طول تاریخ حیات بشر تا وقوع قیامت کبری همچنان بر قوت خود باقی است و آثار و برکاتش همانند چشمه‏ای زلال و جوشان، نصیب انسان می‏شود.
و امروز بر عالمان و وارثان پیامبران و ادامه دهندگان راه امامان معصوم علیهم‏السلام است که همچنان چراغ نورانی هجرت را روشن نگهدارند و پیامبر گونه "مدینه‏ها" و شهرهای دور افتاده و روستاهای دور دست و عقب مانده را همانند "مدینة الرسول" بازسازی نمایند. اگر امام راحل با هجرت به «بورسای »ترکیه و نجف اشرف و از آنجا به پاریس و سرانجام در سال 57 به تهران توانست عظیم‏ترین انقلاب تاریخ شیعی را بیافریند، بر وارثان روح اللّه‏ است که ادامه دهندگان راه او باشند و با هجرت خویش به نقاط مختلف کشور، بلکه دنیا، همچنان انقلاب و اسلام را زنده نگهدارند.
همان ضرورتی که هجرت پیامبر اکرم و یاران او و هجرت امام حسین علیه‏السلام و اصحاب و بستگان آن حضرت را اقتضا نمود ـ که تهاجم وسیع دشمن (نظامی، اقتصادی، فرهنگی) بر علیه شخص پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و مسلمانان و شخص امام حسین علیه‏السلام باشد ـ همان عوامل امروز با تمام قوا و توان به صورت تهاجم فرهنگی در تمام کشور و تا درون خانه‏ها (از طریق ماهواره، فیلم و...) و تهاجم نظامی در اطراف کشور (افغانستان، عراق و...) قد علم نموده و پا به میدان گذاشته، و وظیفه روحانیان و علما را چند برابر نموده است.
البته برای تشویق بیشتر به این امر مقدس؛ یعنی، هجرت، تذکر و یادآوری این نکته هم لازم است که: عبادت و تلاش و حفظ دین و صبر و بردباری و استقامت در مسیر دین وهدایت دیگران در زمان غیبت کبری، و در فراق آن یار سفر کرده، طبق روایات زیادی پنجاه برابر پاداش دارد(1)، چنان که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «سَیَأْتی قَوْمٌ مِنْ بَعْدِکُمُ الرَّجُلُ الْواحِدُ مِنْهُمْ لَهُ خَمْسینَ مِنْکُمْ، قالُوا: یا رَسُولَ اللّه‏! نَحْنُ کُنّا مَعَکَ بِبَدْرٍ وَ اُحُدٍ وَ حُنَیْنٍ وَ نَزَلَ فینَا الْقُرْآنُ فَقالَ: اِنَّکُمْ لَوْ تُحَمَّلُوا لِما حُمِّلُوا لَمْ تَصْبِرُوا صَبْرَهُمْ(2)؛ مردمی بعد از شما بیایند که هر مردی از آنها [پاداش] پنجاه نفر از شماها را دارد. عرض کردند: ای رسول خدا! ما در جنگ بدر و احد و حنین با شما بودیم و قرآن درباره ما نازل شد. پس حضرت فرمودند: اگر آنچه بر آنها وارد می‏شود بر شما وارد شود، توان صبر آنها را نخواهید داشت.»
"هجرت" در راه تبلیغ دین نیز در این زمان، علاوه بر آثار پیش گفته (بهشت جاودان، پاداش دنیوی و اخروی فراوان، آمرزش گناهان، رحمت و روزی شایان و...) پاداش مضاعف خواهد داشت؛ چرا که هجرت در زمان غیبت کبری و تحمل رنجها و مصائب در راه توسعه فرهنگ اسلامی و قرآنی در روستاها و بخشها قطعا مصداق بارز صبر و بردباری و توسعه دین الهی در زمان غیبت کبری شمرده می‏شود.
خطر جدیدی که مسئولیتها را دو چندان می‏کند، تهاجم نظامی آمریکا و انگلیس در منطقه و در کنار آن تبلیغ مسیحیّت توسط کشیشهای غربی با پوشش کمک رسانی به مردم عراق، و تصمیم مهاجمان مبنی بر تغییر سیستم آموزشی مدارس این کشور است.(3) شبیه این وضع در افغانستان نیز از مدّتها قبل شروع شده و مرزهای ما را نیز تهدید می‏کند؛ از این رو بر روحانیان است که کمر همّتِ هجرت را محکم بسته، روستاها و مخصوصا مرزنشینان را در مقابل تهاجمات فرهنگی تجهیز نمایند.

پی نوشت ها:

1. آل عمران/195؛ انفال/72، 74، 75؛ توبه/20؛ نحل/41، 110 و... .
2. نساء/97.
3. توبه/20.
1. نساء/100.
2. ابن جریر طبری؛ تاریخ طبری، بیروت، دار الکتب العلمیّه، چاپ سوم 1408، ج2، صص3 و 516 و ر.ک: ابن واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، مرکز انتشارات علمی، 1362، ترجمه دکتر ابراهیم آیتی، ج2، ص29.
3. توبه/122.
1. حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت،دار احیاء التراث العربی، ج18، ص14.
2. محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، ج1، ص170.
3. بحارالانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چاپ سوم، 1403، ج 19، ص 31؛ مجموعه ورّام، ج 1، ص 36.
4. نحل/41.
5. شیخ عباس قمی، سفینة البحار، مکتبة السنائی، مادّه هجر.
1. ر.ک: تفسیر نمونه (پیشین) ج16، ص239.
2. عنکبوت/26.
3. ر.ک: فیض کاشانی، تفسیر الصافی، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ج4، ص115.
4. صافات/99.
5. تفسیر نمونه (پیشین) ج13، ص452.
6. عنکبوت/26. این که در آیه اوّل و دوم گفته شد، «به سوی خداوند هجرت می‏کنم» روشن است که خداوند مکانی ندارد، اما مهاجرت از محیط آلوده به محیط پاک، هجرت به سوی خدا است، مهاجرت به سرزمین انبیا و اولیا و کانونهای وحی الهی مهاجرت به سوی خدا است. همان گونه که سفر به مکه «سفر الی اللّه‏» نامیده می‏شود. به علاوه مهاجرت برای انجام وظیفه و رسالت الهی سفر به سوی دوست محسوب می‏گردد و در این سفر هادی و راهنما در همه‏جا خدا است.
1. صافات/99.
2. انبیاء/ 71.
3. عنکبوت/26 ـ 27.
1. قصص/14 ـ 17.
1. قصص/20 ـ 22.
2. اعراف/144.
3. «لَوْ خَرَجْتُمْ اِلی اَرْضِ الْحَبَشَةِ فَاِنَّ بِها مَلِکا لا یُظْلَمُ عِنْدَهُ اَحَدٌ وَهِیَ اَرْضُ صِدْقٍ حَتّی یَجْعَلَ اللّه‏ُ لَکُمْ فَرَجا مِمّا اَنْتُمْ فیهِ» ر.ک: تاریخ طبری (پیشین) ج2، ص546. ر.ک: ابن هشام، سیره ابن هشام، بیروت، دار الکتاب العربی، چاپ ششم، 1418 ه .، ج1، ص349.
1. تاریخ طبری (پیشین)، ج2، ص546.
1. محمد بن محمد ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر (1399 ه. 1979 م.) ج2، ص 80 ـ 81.
2. فروغ ابدیت، (پیشین) ج1، ص256.
3. سیره ابن هشام، (پیشین) ج1، ص363 و ر.ک: تفسیر نمونه (پیشین)، ج13، صص 65 ـ 67.
1. تفسیر نمونه (پیشین)، ج23، ص393.
2. انفال/30.
1. توبه/100.
2. آیه به صورت کامل با ترجمه در قسمت آثار هجرت بیان می‏شود. ر.ک: تفسیر نمونه (پیشین)، ج11، ص235.
3. همان، ج7، ص262.
1. نحل/41.
2. نساء/100.
3. در آیه صد و ده سوره نحل می‏خوانیم: «اِنَّ رَبَّکَ لِلذینَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَصَبَرُوا اِنَّ رَبّکَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحیمٌ».
4. آل‏عمران/195.
1. انفال/74.
2. حج/58 ـ 59.
3. توبه/20 ـ 22.
1. ر ـ ک: بحار الانوار (همان)، ح52، ص127 ـ 130.
2. همان.
3. افق حوزه، پیش شماره بیست و دوم، 1/2/82، ص2.

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اوصاف مهاجران راستین

اوصاف مهاجران راستین

سید جواد حسینی

در تاریخ بشریت، کسانى بیشترین نقش سازنده را داشته‏اند که حرکت و هجرت کرده‏اند. هجرت آدم علیه‏السلام تاریخ بشر را، هجرت موسى علیه‏السلام تاریخ یهودیت را و هجرت مسیح علیه‏السلام سرنوشت مسیحیت را رقم زد و هجرت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سرآغاز فصل نوینى براى بشریت شد و حیات جاودانه و ابدى به کالبد بى جان انسان بخشید و هجرت على علیه‏السلام از مدینه به کوفه و هجرت حسین بن على علیهماالسلام از مدینه به مکه و از آنجا به کربلا، موجى شد که تمام حرکتها و موجها و هجرت گذشتگان در او جمع آمد و همین طور ائمه دیگر.
هجرت فقط یک حادثه تاریخى صدر اسلام نیست، بلکه هم چنان بر قوت خود باقى است و آثار و برکاتش همانند چشمه‏اى زلال و جوشان نصیب انسان مى‏شود. على علیه‏السلام درباره بقاى هجرت مى‏فرماید: «وَالهِجرَةُ قائمَة عَلى حَدِّها الاوَّل؛(1) هجرت بر جایگاه نخستین خود استوار است.»
در مجله مبلغان شماره 53، «جایگاه هجرت در اسلام» تبیین گردید و آنچه پیش رو دارید نگاهى است به اوصاف مهاجران شایسته و راستین؛ آنها که در بستر تاریخ همیشه حرکت‏زا و موج آفرین بوده‏اند.

الف. ایمان و اخلاص

«نیت» اساس خوبیها و بدیها است. انگیزه انسان براى انجام افعال اختیارى، گوناگون است ؛ بعضى از انگیزه‏ها براى تأمین نیازمندیهاى مادى و غرایز حیوانى است، و بعضى از آنها براى ارضاى عواطف اجتماعى و گاه انگیزه کارها و اقدامات انسان، رضایت خداوند و خشنودى او است. اولین ویژگى مهاجران راستین، اخلاص و انگیزه الهى است که از ایمان آنها سرچشمه مى‏گیرد. بعضى آیات و روایات را در این زمینه مى‏خوانیم:
1. در چند آیه از قرآن قید «فى سبیل اللّه‏؛ در راه خدا» براى هجرت مهاجران ذکر شده است؛ مانند «هاجَروا وَجاهَدوُا فى سَبیلِ اللّه‏»؛(1) «در راه خدا هجرت و جهاد کردند.» و «مَن یُهاجِر فى سَبیلِ اللّه‏ یَجِدْ فى الارضِ مُراغَما»(2)؛ «کسى که در راه خدا هجرت کند، در زمین جاهاى امن... مى‏یابد.» و مانند «وَالذینَ امَنوُا وَهاجَروُا... فى سَبیلِ اللّه‏»(3)؛ «کسانى که ایمان آوردند و هجرت کردند ... در راه خدا.»
پیامبر اکرم فرمود: «أیُّها النّاسُ اِنَّما الاَعْمالُ بِالنّیّاتِ و اِنَّما لِکُلِّ امْرى‏ءٍ ما نَوى، فَمَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ الى اللّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ اِلَى اللّه‏ِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ اِلى دُنْیا یَصیبُها اَوْ اِمرَأةٍ یَتَزَوَّجُها فَهِجْرَتُهُ اِلى ما هاجَرَ اِلیهِ؛(4) اى مردم! [ارزش و عدم ارزش [اعمال فقط با انگیزه‏ها است و فقط براى هر کس همان مى‏ماند که نیت کرده است. پس کسى که هجرتش به سوى خدا و رسولش باشد، پس هجرتش به سوى خدا و رسول او است و کسى که هجرتش به سوى دنیایى باشد که به آن برسد، و یا زنى که با او ازدواج کند، هجرتش به سوى همان چیزى است که به سوى آن هجرت کرده است.»
به همین جهت است که ابراهیم علیه‏السلام اعلان مى‏دارد «اِنّى مُهاجِرٌ الى رَبِّى»(1)؛ «به راستى به سوى خدایم هجرت مى‏کنم.» و «اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى»(2)؛ «من به سوى خداى خود مى‏روم.» آرى مهم‏ترین صفت و ویژگى مهاجر آن است که هجرتش، تلاشش، تبلیغش و... همه براى خدا باشد و ایمانش از سر تسلیم و رضایت خداوند: «مَنْ دَخَلَ فى الاِسلامِ طَوْعا فَهُو مُهاجِرٌ؛(3) هر کس داوطلبانه [و از سر تسلیم در مقابل رضایت خداوندى [به اسلام در آید، مهاجر است.»
2. دنبال خشنودى الهى رفتن: «لِلفُقراء المُهاجِرینَ الذّینَ أُخرِجوُا مِنْ دیارِهِمْ و َ اَموالِهِم یَبتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّه‏ وَ رِضْوانا و یَنْصُروُنَ اللّه‏ وَ رَسُولَهُ»(4)؛ «[این اموال] براى فقیران مهاجرى است که از خانه و کاشانه و اموال خود بیرون رانده شده‏اند، در حالى که فضل الهى و رضاى او را مى‏طلبند و خدا و رسولش را یارى مى‏کنند.»
در این آیه سه صفت براى مهاجران خدایى ذکر شده است: دنبال فضل الهى بودن، خشنودى او را در خواست نمودن، و خدا و رسول او را یارى کردن؛ ولى در واقع همه این صفات به یک هدف؛ یعنى، اخلاص برمى‏گردد.
3. حفظ ایمان: قرآن کریم درباره اصحاب کهف؛ جوانمردان مهاجر خداجو مى‏فرماید: «وَ نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالحَقِّ اِنّهُم فِتْیَةٌ امَنوُا بِرَبِّهِم وَ زِدْناهُمْ هُدىً وَ رَبَطْنا على قُلُوبِهِمْ اِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ»(5)؛ «ما داستان آنها را به حق براى تو بازگو مى‏کنیم، آنها جوانانى بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و ما بر هدایتشان افزودیم و دلهاى آنها را محکم ساختیم، در آن هنگام که قیام کردند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است.»
آیات فوق سراسر ایمان و توحید و انگیزه الهى جوانان مهاجر کهف را بیان مى‏کند، و نکات بس زیبایى در آن نهفته است که مجال بیان آن نیست.

ب. پاکیزگى و طهارت درونى

مبلغ مهاجر آن گاه سخنانش به دلها راه خواهد یافت که از دل پاک برآید. به همین جهت است که پیامبران، از جمله خاتم پیغمبران، آن گاه وحى را تلقى و دریافت مى‏کنند که به اوج پاکى رسیده باشند. و براى رسیدن به این مرحله باید:
اربعینها گریه و زارى کنند*** بهر آنکه روح را صافى کنند
و بعد از دریافت وحى و راه یابى به عمق کتاب تدوین، دستور راه یابى به قلب کتاب تکوین، یعنى انسان را مى‏یابند و به پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در روزهاى اول بعثت دستور چنین هجرتى داده مى‏شود. «وَالرُّجْزَ فاهْجُرْ»(1)؛ «و از پلیدى دورى کن.»
هر چند این فرمان جنبه دفعى دارد نه رفعى ؛ ولى به این مقدار این پیام را همراه دارد که مبلغان مهاجر باید هجرتى از گناهان داشته باشند و برخوردار از طهارت و پاکى روحى باشند.
بدان جهت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «أَشْرَفُ الْهِجْرَةِ أنْ تَهْجُرَ السَّیِئاتِ؛(2) برترین هجرت آن است که از گناهان هجرت کنى.»
آرى یکى از بارزترین صفات مهاجران ـ که حتى نام هجرت به خود گرفته ـ دورى از گناه و تمایلات نفسانى است.» پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «ألهِجْرَةُ هِجْرَتانِ: اِحْداهُما أَنْ تَهْجُرَ السَّیِئاتِ وَ الاُخْرى أَنْ تُهاجِرَ الى اللّه‏ِ تَعالى وَ رَسُولِهِ وَ لاتَنْقَطِعُ الْهِجْرَةُ ما تُقُبِّلَتِ التَّوْبَةُ؛ هجرت دو گونه است: یکى از آنها اینکه از بدیها دورى کنى و دیگرى آن است که به سوى خداوند متعال و رسولش هجرت کنى و تا زمانى که توبه پذیرفته مى‏شود، هجرت قطع نمى‏شود.»(3)
پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «أَفْضَلُ الهِجْرَةِ أَنْ تَهْجُرَ ما کَرِهَ اللّه‏؛(4) برترین هجرت آن است که فاصله بگیرى از چیزى که خدا بد مى‏داند.»
و فرمود: «أَفْضَلُ الْهِجْرَةِ أَنْ تَهْجُرَ السُّوء؛ برترین هجرت آن است که از بدى هجرت کنى.»(5)
و فرمود: «أَلْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ الخَطایا وَ الذُّنُوبَ؛ مهاجر کسى است که [از [خطاها و گناهان هجرت کند.» در اینجا به صورت حصر مى‏فرماید تنها مهاجر کسى است که از خطاها و گناهان هجرت کند.
این نکته را هم اضافه کنیم که در هجرت و دورى از گناه، هجرت دیگرى نهان است و آن هجرت از شهوات و تمایلات مى‏باشد. على علیه‏السلام فرمود: «أُهْجُروا الشَّهَواتِ فَاِنَّها تَقُودُکُمْ الى رُکُوب ِ الذُّنُوبِ و التَهَجُّمِ على السَّیِّئاتِ؛ از شهوات هجرت و دورى کنید، زیرا شهوات شما را به سوى ارتکاب گناهان و هجوم بردن بر زشتیها هدایت مى‏کند.»(1)

تائب کیست؟

روایات پیش گفته مى‏گویند: مهاجر کسى است که تائب باشد. پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «المُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِئاتِ و تابَ الى اللّه‏ِ؛(2) مهاجر کسى است که از بدیها هجرت کرده و به سوى خدا توبه کند.» حال باید دید که تائب چه کسى است؟
پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فرمود: «أَتَدْرونَ مَنِ التّائِبُ؟ قالُوا: اللّهُمَّ لا. قالَ: اِذا تابَ الْعَبْدُ وَ لَمْ یَرْضَ الْخُصَماءَ فَلَیْسَ بِتائِبٍ، و مَنْ تابَ وَ لَمْ یَزِدْ فِى الْعِبادَةِ فَلَیْسَ بِتائِبٍ وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ لِباسَهُ فَلَیْسَ بِتائِبٍ وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ رُفَقاءَهُ فَلَیْسَ بِتائِبٍ وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ مَجْلِسَهُ [وَ طَعامَهُ] فَلَیْسَ بِتائِبٍ وَ مَنْ تابَ وَ لَمْ یُغَیِّرْ فِراشَهُ وَ وِسادَتَهُ فَلَیْسَ بِتائِبٍ و مَنْ تابَ و لَمْ یُغَیِّرْ خُلْقَهُ وَ نِیَّتَهُ فَلَیْسَ بتائِبٍ و مَنْ تابَ و لَمْ یَفْتَحْ قَلْبَهُ و لَمْ یُوَسِّعْ کَفَّهُ فَلَیْسَ بتائِبٍ و مَنْ تابَ و لَمْ یُقَصِّرْ أَمَلَهُ وَ لَمْ یَحْفَظْ لِسانَهُ فَلَیْسَ بتائِبٍ و مَنْ تابَ و لَمْ یُقَدِّمْ فَضْلَ قُوتِهِ مِنْ بَدَنِهِ فَلَیْسَ بتائِبٍ و اِذَا اسْتَقامَ عَلى هَذِهِ الْخِصالِ فَذاکَ التَّائِبُ؛(3) آیا مى‏دانید توبه کننده کیست؟ گفتند: خدایا نه. فرمود: وقتى بنده توبه کند و طلب‏کاران را راضى نکند تائب نیست. و کسى که توبه کند و بر عبادت نیفزاید تائب نیست. و کسى که توبه کند و لباس [نامناسب [خود را تغییر ندهد پس تائب نیست. و کسى که توبه کند و رفقاى خود را تغییر ندهد [و از دوستان ناباب فاصله نگیرد] تائب نیست. و کسى که توبه کند و محل نشستن و غذاى خود را تغییر ندهد پس تائب نیست. و کسى که توبه کند و فرش و تکیه گاه خود را تغییر ندهد توبه کار نیست و کسى که توبه کند و خوى و نیتش را تغییر ندهد توبه کار نیست. و کسى که توبه کند و قلبش را باز نکند (سعه صدر پیدا نکند) و دستش را توسعه ندهد ( انفاق و سخاوت نداشته باشد) تائب نیست. و کسى که توبه کند ولى آرزوى خود را کوتاه نکند و زبان خود را حفظ ننماید تائب نیست. و کسى که توبه کند و اضافه قوت و غذاى خود را [به فقراء [ندهد تائب نیست و زمانى که [توبه کار] بر این اوصاف استقامت ورزید، پس او تائب است.»

ج. امام‏شناسى و ولایت مدارى

مسئله امامت و ولایت از مهم‏ترین مسائل اسلامى، بلکه اساس و ریشه آن است. بدین جهت امامت و شناخت امام در همه جا مطرح است، و همه مسائل به نوعى با مسئله امامت و ولایت مرتبط مى‏باشد. رسالت پیامبر، اکمال دین، تمام شدن نعمتها و حتى تأمین هدف خلقت، بستگى به شناخت امام و امامت دارد. امام حسین علیه‏السلام مى‏فرماید: «مردم بیدار باشید، خداوند بندگان را نیافرید مگر براى اینکه او را بشناسند، آن گاه که او را شناختند، پرستش کنند، وقتى که پرستش کردند از عبادت دیگران بى نیاز مى‏شوند.» یکى از یاران پرسید: «فَما مَعْرِفَةُ اللّه‏ِ؟ قالَ: مِعْرِفَةُ أَهلِ کُلِّ زمانٍ اِمامَهُمُ الَّذى یَجِبُ عَلَیْهِمْ طاعَتُهُ؛(1) پس شناخت خداوند چیست؟ فرمود: «[شناخت خداوند به این است که [اهل تمام زمانها، امامشان را بشناسند. [امامى که] بر آنها اطاعت و پیروى از او واجب است.»
و در مسئله هجرت، یکى از ویژگیهاى مهم مهاجر، مخصوصا مبلغان مهاجر، امامت و ولایت‏شناسى است. على علیه‏السلام در این باره مى‏فرماید: «لایَقَعُ اسْمُ المُهاجِرِ عَلى أَحَدٍ اِلاّ بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فى الاَرْضِ فَمَنْ عَرَفَها وَ أَقَرَّ بِها فَهُوَ مُهاجِرٌ؛ نام مهاجر را بر کسى نمى‏توان گذاشت جز آنکه حجت [خدا] بر روى زمین را بشناسد، هر کس او را شناخت و به او اقرار کرد، مهاجر است.»(1)

خاطره

برادرى روحانى مى‏گفت: براى تبلیغ مى‏رفتم، مردم از منبر و سخنرانیها خیلى استقبال نمى‏کردند، با بزرگى مشورت کردم، فرمود: توجهى به قطب عالم امکان، امام زمان علیه‏السلام در منبرها داشته باش و این امر فراموش نشود. طبق دستور او تصمیم گرفتم بعد از آن روز در ابتداى منبرم دعاى فرج «اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ....» را بخوانم. اتفاقا دیدم جمعیت هر روز بیشتر مى‏شود. به قدرى استقبال شدید شد که عده‏اى از مردم و پیرمردها از من سؤال کردند: حاج آقا چه کار کرده‏اى که این گونه جمعیت هجوم آورده‏اند؟ من داستان توجه به امام زمان علیه‏السلام را به آنها گفتم.
آرى امام زمان‏شناسى و توجه به او باید در سر لوحه کار مبلغان مهاجر باشد. ابا صلت هروى مدت یک سال در زندان بود. با تمام توسلات در طول یک سال، آن گاه زمینه آزادى او فراهم مى‏شود که به امام زمان خویش، جواد الائمه علیه‏السلام توسل پیدا مى‏کند، بلافاصله حضرت در زندان حاضر و او را از حبس نجات مى‏دهد.(2)

د. مکان مناسب

امام على علیه‏السلام فرمود: «لَیْسَ بَلَدٌ بِاَحَقٍّ بِکَ مِنْ بَلَدٍ، خَیْرُ البِلادِ ما حَمَلَکَ؛(3) هیچ شهرى براى تو شایسته‏تر از شهر دیگرى نیست، بهترین شهرها آن [شهرى] است که تو را پذیرا گردد. [و وسائل پیشرفت تو را فراهم سازد].»
ولى با این همه سفارشها و یا دقت در انتخاب مکانها، هجرت مشکلاتى را در پى دارد که باید با صبر و بردبارى آنها را تحمل کرد.

ه . صبر و بردبارى و تحمّل مشکلات

قرآن کریم مى‏فرماید: «فَالَّذینَ هاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مَنْ دِیارِهِمْ وَأوُذوا فى سَبِیلى وَقاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئاتِهِم»(1)؛ «آنها که هجرت کردند و از سرزمین خود بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگ کردند و کشته شدند [ولى همه را تحمل کردند [به یقین گناهان‏شان را مى‏بخشم.»
و در آیه دیگرى در توصیف مهاجران فرمود: «اَلَّذینَ صَبَروُا»؛(2) «آنها کسانى هستند که صبر و استقامت پیشه کردند.»
خداوند به پیامبرش ـ که کوه صبر بود ـ به عنوان مبلغ دستور مى‏دهد: «وَاصْبِرْ عَلى ما یَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرا جَمِیلاً»؛(3) «و در برابر آنچه آنها (مخالفان و دشمنان) مى‏گویند شکیبا باش و با طرز زیبایى از آنها هجرت و دورى نما.»
مرحوم طبرسى مى‏گوید: «این آیه دلالت مى‏کند بر اینکه مبلغین [مهاجر [اسلام و دعوت کنندگان به سوى قرآن، باید در مقابل ناملایمات شکیبایى پیشه کنند و با حُسن خلق و مدارا، با مردم معاشرت نمایند تا سخنان آنها زودتر پذیرفته شود.»(4)

و. توکل و امیدوارى

از دیگر ویژگیهاى مهاجران ـ که تقویت کننده اوصاف پیش گفته مخصوصا صبر است ـ توکل و اعتماد بر خداوند متعال مى‏باشد. قرآن کریم مى‏فرماید: «وَالَّذینَ هاجَرُوا وَجاهَدُوا فى سَبِیلِ اللّه‏ِ اُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّه‏ِ وَاللّه‏ُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛(5) «و کسانى که هجرت کردند و در راه خدا جهاد نمودند، آنها امید به رحمت پروردگار دارند، و خداوند آمرزنده و مهربان است.»
چنان که حضرت موسى علیه‏السلام هنگام هجرت به مَدْیَن، سخنش توکل بر خدا بود.
قرآن مى‏گوید: «هنگامى که متوجه جانب مدین شد، گفت: امیدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدایت کند.»(1)

ز. صداقت در عمل

یکى دیگر از صفات مهاجران که در موفقیت و نفوذ اجتماعى آنها نقش بسزاى دارد، راست گویى و صداقت پیشگى است. پیامبران مخصوصا پیامبر خاتم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله یکى از راه‏هاى موفقیتشان راست گویى بود؛ تا آنجا که پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله معروف به «امین» شده بود ؛ یعنى، در همه چیز و همه جا مورد اطمینان بود، و گفتار او سراسر صداقت بود. قرآن درباره این ویژگى مى‏فرماید: «لِلْفُقَراء الْمُهاجِرینَ الَّذینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ ....اُؤلئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ»؛(2) «[این اموال [براى مهاجران فقیرى است که از سرزمین خود بیرون رانده شدند...آنها راستگویانند.»
نقش و کاربرد این صفت درباره مبلغان مهاجر بیشتر ظاهر مى‏شود؛ چرا که نقل روایات، ترجمه آنها، ترجمه آیات، و همچنین روضه‏هایى که خوانده مى‏شود، باید به دور از تحریف و خلاف واقع باشد. در یک کلام، یک مبلّغ مهاجر، در گفتار و رفتار خود باید صادق و راستگو باشد، و عالم و مبلّغ راستین کسى است که رفتار او گفتارش را تصدیق کند و راستى آن را آشکار سازد.
على علیه‏السلام در توضیح سخن خداوند که مى‏فرماید: «اِنَّما یَخْشَى اللّه‏َ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛ «از میان بندگان خدا فقط علماء و دانشمندان از خدا مى‏ترسند.»(3) فرمود: «یَعْنى بِالعُلَماء مَنْ صَدَّقَ فِعْلُهُ قَوْلَهُ وَ مَنْ لَمْ یُصَّدِقْ فِعْلُهُ قَوْلَهُ فَلَیْسَ بِعالِمٍ؛ مقصود از علما کسى است که رفتار او گفتارش را تصدیق کند و کسى که رفتارش سخنش را تصدیق نکند، پس عالم نیست.»(4)
محصّل سخن این است که مهاجران راستین، داراى اخلاص برخواسته از ایمان و انگیزه‏هاى الهى، در مسیر امامت و ولایت و عارف و آشنا با مقام امامت، بردبار و صبور، متوکل و امیدوار به خداوند و صادق و راستگو هستند.

پی نوشت ها:

1. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، ص 370، خطبه 189.
1. بقره/ 218.
2. نساء / 100.
3. انفال / 72 و 74.
4. محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، دار الکتب الاسلامیه، ج 19، ص 38 الى 39.
1. عنکبوت / 26.
2. صافات / 99.
3. کافى، ج 8، ص 148، حدیث 126.
4. حشر / 8.
5. کهف / 13 و 14.
1. مدّثر / 5.
2. محمدى رى شهرى، منتخب میزان الحکمه، قم، دارالحدیث، 1422، ص 521.
3. همان، ص 521، روایت 6338؛ میزان الحکمه، ج 13، ص 6602.
4. منتخب میزان الحکمة، ص 521.
5. همان.
1. غرر الحکم، حدیث 2505.
2. محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، بیروت، دار احیاء التراث العربى، چاپ دوم، 1403 ه . ق 1983 م، ج 12، ص 28، باب 2.
3. همان، ج6، ص35 ـ 36، روایت 52.
1. شیخ صدوق، علل الشرایع، ص 9، حدیث 1؛ محمد بن على کراجکى، کنز الفوائد، ص 151؛ محمد دشتى، فرهنگ سخنان امام حسین علیه‏السلام ، ص 92.
1. نهج البلاغه، محمد دشتى، خطبه 189، ص 372.
2. حسین مظاهرى، چهارده معصوم، کانون پرورش فکرى، ص 131.
3. نهج البلاغه، حکمت 442.
1. آل عمران/ 195.
2. نحل/42 و 110.
3. مزمّل/10.
4. ابو على طبرسى، مجمع البیان، ج 10، ص379.
5. بقره / 218.
1. قصص / 22 ـ 20.
2. متن کامل آیه قبلاً گذشت.
3. فاطر / 28.
4. محسن فیض کاشانى، المحجة البیضاء، تهران، مکتبة الصدوق، ج 1، ص 135.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

ادب: خود نگه‌دارى از نكوهيده‌ها و پاى‌بندى به نيكى‌هاى كردارى و گفتارى

اَدَب، مصدر ثلاثى مجرّد از باب فَعُلَ يَفعُلُ و جمع آن، آداب است.[1] اصل اين واژه (أ‌د‌ب) به‌معناى دعا (فرا خواندن) بوده[2] و اَدْب به‌معناى دعوت، و جمع كردن مردم بر سر سفره خود[3] نيز از همين ريشه است. مفهوم متعارف اَدَب نيز با معناى لغوى آن ارتباط دارد. گويا، ادب سفره‌اى از نيكى‌ها است كه مردم بر گرد آن جمع مى‌شوند و همگان آن را نيكو مى‌شمارند.[4] اين واژه در فارسى، با كلمات متعدّد ديگرى مانند فرهنگ، هنر، خم و چم، حُسن معاشرت، حُسن محضر، طور پسنديده، حرمت، پاس و‌...‌، پيوند معنايى دارد.[5]
تعاريف متعدّدى ازاينواژه درفرهنگ‌نامه‌هاى فارسى ارائه شده كه در عمده آن‌ها، به عناصرى مانند: نيكى احوال و رفتار[6] پسنديده و شايسته‌بودن[7] و حُسن معاشرت و رعايت حرمت اشخاص[8] توجّه شده است.
واژه اَدَب در قرآن به‌كار نرفته; ولى در آيات فراوانى، به مفهوم آن كه مجموعه گسترده‌اى از روابط فردى و اجتماعى را دربرمى‌گيرد، اشاره شده‌است.
در اين مقاله، از پرداختن به حوزه‌هاى خاص مانند آداب عبادت، آداب توبه، آداب جنگ، آداب تجارت و‌... پرهيز، و به بحث از آداب عمومى بسنده مى‌شود; مانند: آداب حضور در مكان‌هاى مقدّس (احزاب/33،‌53)، برخورد با پيامبر(صلى الله عليه وآله)(حجرات/49،‌2‌ـ‌4)، برخورد با پدر و مادر (اسراء/17،‌23‌ـ‌24)، برخورد پدر با فرزند (صافات/37،‌102)، ورود به خانه ديگران (نور/24،27‌ـ‌28)، مهمانى (ذاريات/51،24‌ـ‌26 و احزاب/33، 53)، جاى دادن به ديگران در مجالس (مجادله/58، 11)، برخورد با نادانان (فرقان/25، 63 و 72 و نساء/4،5)، انفاق (بقره/2،‌262; فرقان/25، 67 و‌...)، سلام كردن (نور/24، 27 و 61 و ذاريات/51،24‌ـ‌25 و‌...)، برخورد با مخالفان عقيدتى (انعام/6‌، 108; نحل/16، 125 و‌...)، به‌كار بردن الفاظ كنايى در مسائل جنسى (بقره/2، 187 و‌...)، ورود به خلوت زن و شوهر (نور/24، 58‌ـ‌59)، نامه‌نگارى (نمل/27، 30‌ـ‌31)، برخورد با ماليات‌دهندگان (توبه/9،‌103)، راه رفتن (لقمان/31، 18‌ـ‌19)، برخورد با خطاكاران (يوسف/12، 92، 98 و 100)، ادب شاگرد در برابر استاد (كهف/18،66‌ـ‌69) و ادب برخورد با مرد نامحرم (احزاب/33، 32).

ادب حضور در مكان‌هاى مقدّس:

يكى از آداب مورد توجّه قرآن، ادب حضور در مكان‌هايى است كه نوعى تقدّس دارند. اين مكان‌ها يا همانند مساجد و معابد از آغاز، مكانى مقدّس در نظر گرفته شده‌اند; چنان‌كه خداوند به موسى(عليه السلام)فرمان مى‌دهد هنگام حضور در سرزمين مقدّس «طُوى» كفش‌ها را درآورده، پاى برهنه باشد: «فَاخلَع نَعلَيكَ اِنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى» (طه/20،12) يا به واسطه حضور اولياى خاصّ الهى مانند پيامبران، قداست يافته‌اند; چنان‌كه افراد با ايمان موظّف‌اند هنگام حضور درخانه‌هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) ادب را رعايت كرده، با اجازه وارد شوند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتَ النَّبىِّ اِلاّ اَن يُؤذَنَ لَكُم‌...». (احزاب/33،53)
رعايت اين ادب پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز نيكو شمرده شده است; چنان‌كه در جوامع حديثى شيعه، خواندن اذن دخول از آداب زيارت حضرت به‌شمار مى‌رود
[9] و رعايت اين ادب هنگام حضور در مرقدهاى مطهر امامان(عليهم السلام) نيز سفارش شده است.[10]

ادب برخورد با اولياى الهى:

خداوند در قرآن به مؤمنان فرمان مى‌دهد هنگام سخن گفتن با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، صداى خود را بلند نكنند:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَرفَعوا اَصوتَكُم فَوقَ صَوتِ النَّبىِّ ولا تَجهَروا لَهُ بِالقَولِ‌...». (حجرات/49،2) افزون بر اين سخن گفتن آرام و مؤدّبانه با حضرت، نشانه پرهيزكارى دانسته شده:«اِنَّ الَّذينَ يَغُضّونَ اَصوتَهُم عِندَ رَسولِ اللّهِ اُولـئِكَ الَّذينَ امتَحَنَ اللّهُ قُلوبَهُم لِلتَّقوى‌...» (حجرات/49،3) و كسانى‌كه بدون رعايت حرمت پيامبر، وى را از فراسوى حجره‌ها (از‌درون خانه‌هاى خود) صدا مى‌زنند، افرادى نابخرد و نادان شمرده شده‌اند: «اِنَّ الَّذينَ يُنادونَكَ مِن وراءِ الحُجُرتِ اَكثَرُهُم لايَعقِلون» (حجرات/49،4)، «لاتَجعَلوا دُعاءَ الرَّسولِ بَينَكُم كَدُعاءِ بَعضِكُم بَعضـًا». (نور/24، 63) [‌بنابراين‌كه اضافه «دعا» به «رسول»، اضافه مصدر به مفعول باشد ]لزوم رعايت ادب و نگه‌دارى حرمت حضرت هنگام صدا زدن او را بيان مى‌كند.[11] در قرآن كريم، رعايت اين ادب در برابر ديگران نيز سفارش شده است: «...واغضُض مِن صَوتِكَ‌...». (لقمان/31، 19)

ادب برخورد با پدر و مادر:

يكى از مهم‌ترين آدابى كه اسلام بر آن تأكيد فراوان دارد، ادب برخورد با پدر و مادر است. در آياتى از قرآن كريم به اين مسأله اشاره شده; از‌جمله سفارش خداوند به گفتار كريمانه با والدين و لزوم پرهيز از تندخويى با آنان است: «وقَضى رَبُّكَ اَلاّ تَعبُدوا اِلاّ اِيّاهُ وبِالولِدَينِ اِحسـنـًا اِمّا يَبلُغَنَّ عِندَكَ الكِبَرَ اَحَدُهُما اَو كِلاهُما فَلاتَقُل لَهُما اُفّ و لاتَنهَرهُما وقُل لَهُما قَولاً كَريمـا * واخفِض لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَةِ‌...». (اسراء/17، 23‌ـ‌24) برخى مفسّران، مقصود از گفتار كريمانه را نخواندن آن‌ها به اسم دانسته‌اند.[12]نمونه‌اى از اين ادب، برخورد مؤدّبانه يوسف(عليه السلام)با پدر و مادرش، هنگام ديدار در مصر است. يوسف به استقبال آنان شتافت و آن دو را بر روى تخت خود نشاند: «رَفَعَ اَبَوَيهِ عَلَى العَرشِ‌...» (يوسف/12، 100) برخورد مؤدّبانه اسماعيل(عليه السلام)با پدرش ابراهيم(عليه السلام) در مواجهه با پيشنهاد ذبح وى، نمونه ديگرى از ادب برخورد با والدين است.[13] او در برابر پيش‌نهاد ذبح، بدون بهانه‌آورى به پدر گفت: آن‌چه پروردگارت به تو فرمان داده، همان را انجام بده كه مرا از بردباران خواهى يافت: «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى قالَ يـاَبَتِ افعَل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ مِنَ الصّـبِرين» (صافات/37،102). پدر و مادر بى‌ايمان نيز از نگاه قرآن داراى ارج ويژه‌اى هستند و رعايت ادب و ملاطفت با آن‌ها نيز لازم شمرده شده است: «واِن جـهَداكَ عَلى اَن تُشرِكَ بى ما لَيسَ لَكَ بِهِ عِلمٌ فَلا تُطِعهُما وصاحِبهُما فِى الدُّنيا مَعروفـًا‌...» (لقمان/31،15).

ادب پدر در برابر فرزند:

همان‌طور كه رعايت احترام والدين و مراعات ادب در محضر آنان براى فرزندان لازم شمرده شده، در برابر، مراعات ادب در برخورد پدر و مادر با فرزندان نيز لازم و پسنديده است. برخى مفسّران، نظرخواهى ابراهيم(عليه السلام) از فرزندش اسماعيل درباره فرمان الهى مبنى بر ذبح او را ادبى از ناحيه پدر در برابر فرزند برشمرده‌اند:[14] «قالَ يـبُنَىَّ اِنّى اَرى فِى المَنامِ اَنّى اَذبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى‌...» (صافات/37، 102).

ادب شاگرد در برابر استاد:

براساس آيات قرآن، شكيبا بودن و اطاعت از استاد، ادب و شرط تعلّم است;[15] چنان‌كه موسى(عليه السلام)بر اطاعت كامل خود از خضر(عليه السلام) و سرپيچى نكردن از فرمان‌هاى او تأكيد كرد. به گفته برخى مفسّران[16] موارد فراوانى از ادب و متانت در كلام موسى(عليه السلام) ديده مى‌شود: 1.‌درخواست خود را جهت يادگيرى با استفهام آغاز كرد: «قالَ لَهُ موسى هَل اَتَّبِعُكَ عَلى اَن تُعَلِّمَنِ‌...» (كهف/18، 66); 2. مبدأ علم خضر را به جهت تكريم ذكر نكرد و با صيغه مجهول آورد; 3. علم او را رشدآفرين دانست: «مِمّا عُلِّمتَ رُشدا» (كهف/18، 66); 4. فقط بخشى از علم او را طلبيد (ممّا علّمت); 5. وعده صريح به صبر نداد; بلكه به‌صورت «قالَ سَتَجِدُنى اِن شاءَ اللّهُ صابِرًا» (كهف/18،69) ذكر كرد; 6. سفارش‌هاى او را امر تلقّى كرد و متعهّد شد كه با او در هيچ زمانى مخالفت نكند: «و‌لا اَعصى لَكَ اَمرا». (كهف/18،69)

ادب ورود به خانه ديگران:

مؤمنان بايد هنگام ورود به خانه ديگران اجازه بگيرند و چنان‌چه به عللى به آن‌ها اجازه ورود داده‌نشد، برگردند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لاتَدخُلوا بُيوتـًا غَيرَ بُيوتِكُم حَتّى تَستَأنِسوا ... فَلاتَدخُلوها حَتّى يُؤذَنَ لَكُم واِن قيلَ لَكُمُ ارجِعوا فَارجِعوا هُوَ اَزكى‌...» (نور/24، 27‌ـ‌28).

ادب سلام:

تحيّت ويژه مسلمانان به استناد آيات و روايات بسيار، سلام كردن است.[17] سلام كردن، خود، رفتارى مستحب، ولى پاسخ به آن، واجب است.[18] در آيات قرآن در موارد ذيل از تحيت «سلام» ياد‌شده است: سلام كردن هنگام ورود به خانه: «فَاِذا دَخَلتُم بُيوتـًا فَسَلِّموا عَلى اَنفُسِكُم تَحِيَّةً مِن عِندِ اللّهِ مُبـرَكَةً طَيِّبَةً» (نور/24،61)، اظهار ادب فرشتگان مهمان حضرت ابراهيم(عليه السلام) با سلام كردن بر ابراهيم و پاسخ حضرت: «هَل‌اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين * اِذ دَخَلوا عَلَيهِ فَقالوا سَلـمـًا قالَ سَلـمٌ‌...» (ذاريات/51،24‌ـ‌25)، پاسخ سلام با عبارتى بهتر و نيكوتر: «واِذَا حُيّيتُم بِتَحِيَّة فَحَيّوا بِاَحسَنَ مِنها‌...» (نساء/4، 86)، سفارش خداوند به پيامبر مبنى بر سلام به مؤمنان «واِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤمِنونَ بِـايـتِنا فَقُل سَلـمٌ عَلَيكُم‌...» (انعام/6،54)، اظهار ادب فرشتگان در برابر مؤمنان، هنگام مرگ با سلام كردن: «اَلَّذينَ تَتَوَفـّـهُمُ المَلـئِكَةُ طَيِّبينَ يَقولونَ سَلـمٌ عَلَيكُمُ‌...» (نحل/16، 32)، تحيّت و اظهار ادب بهشتيان به يك‌ديگر با سلام كردن: «...و تَحِيَّتُهُم فِيها سَلـمٌ‌...» (يونس/10،10)، «لايَسمَعونَ فيها لَغوًا و لا تَأثيما* اِلاّ قيلاً سَلـمـًا سَلـمـا» (واقعه/56، 25‌ـ‌26)، اظهار ادب فرشتگان در برابر بهشتيان با سلام كردن بر آنان: «...والمَلـئِكَةُ يَدخُلونَ عَلَيهِم مِن كُلِّ باب * سَلـمٌ عَلَيكُم بِما‌صَبَرتُم فَنِعمَ عُقبَى الدّار» (رعد/13، 23 و‌24)، «وسيقَ الَّذينَ اتَّقَوا رَبَّهُم اِلَى الجَنَّةِ زُمَرًا حَتّى اِذا جاءوها وفُتِحَت اَبوبُها وقالَ لَهُم خَزَنَتُها سَلـمٌ عَلَيكُم طِبتُم‌...» (زمر/39،73)، اظهار ادب اصحاب اعراف در برابر بهشتيان با سلام به آنان: «...‌و‌عَلَى الاَعرافِ رِجالٌ يَعرِفونَ كُلاًّ بِسيمَـهُم و نادَوا اَصحـبَ الجَنَّةِ اَن سَلـمٌ عَلَيكُم». (اعراف/7،46)

ادب ضيافت:

برخى مفسّران، از آيات قرآن كريم، آدابى را براى مهمان دارى استفاده كرده‌اند: پس از ورود مهمان، بى‌درنگ به پذيرايى او مبادرت شود و مهمان كم‌تر در انتظار پذيرايى بماند و ميزبان، پنهانى و دور از چشم مهمان براى فراهم ساختن غذا اقدام كند تا او، وى را از اين كار باز‌ندارد:[19] «هَل اَتـكَ حَديثُ ضَيفِ اِبرهيمَ المُكرَمين... فَراغَ اِلى اَهلِهِ فَجاءَ بِعِجل سَمين» (ذاريات/51،24‌ـ‌26). مهمان نيز نبايد بدون دعوت به خانه كسى برود و پس از پذيرايى و تناول غذا نيز بيش از حد معمول در خانه ميزبان نماند تا مزاحم او و خانواده‌اش نشود: «اِذا دُعيتُم فَادخُلوا فَاِذا طَعِمتُم فَانتَشِروا‌...». (احزاب/33،53)

ادب نشستن درمجالس‌عمومى:

از آداب اجتماعى مورد توجّه قرآن، جا دادن به تازهواردان در مجالس عمومى است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا قيلَ لَكُم تَفَسَّحوا فِى المَجــلِسِ فَافسَحوا يَفسَحِ اللّهُ لَكُم ... يَرفَعِ اللّهُ الَّذينَ ءامَنوا مِنكُم والَّذينَ اوتُوا العِلمَ دَرَجـت‌...». (مجادله/58،11) شأن نزول آيه، درباره گروهى از شركت كنندگان در جنگ بدر است كه در «صفّه» بر پيامبر و يارانش وارد شدند. پيامبر دستور داد كه حاضران به آنان جاى دهند.[20] برخى، اين عمل پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاشتن به پيش‌گامان جهاد و ايمان دانسته‌اند.[21] برخى نيز با توجّه به ذيل آيه، احتمال داده‌اند كه آيه به رعايت ادب در برابر عالمان و دانشمندان ناظر باشد.[22]

ادب برخورد با سفيهان و نادانان:

رعايت ادب در برخورد با جاهلان و نادانان از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا و اِذا خاطَبَهُمُ الجـهِلونَ قالوا سَلـمـا» (فرقان/25،63)، و اين ادب چيزى جز برخورد و رفتارى كريمانه با آنان نيست: «...‌و‌اِذا مَرّوا بِاللَّغوِ مَرّوا كِرامـا» (فرقان/25،72); چنان‌كه در آياتى ديگر به حسن گفتار با سفيهان و نادانان سفارش شده است: «...‌و‌قولوا لَهُم قَولاً مَعروفا». (نساء/4،5)

ادب انفاق و برخورد با فقيران:

قرآن كريم ضمن سفارش‌هاى فراوانى كه درباره انفاق اموال در راه خدا و رسيدگى به مستمندان و فقيران مى‌فرمايد، رعايت آدابى را در اين زمينه لازم شمرده است: برخورد با فقير و مسكين بدون هرگونه منّت و ايذاء: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم فى سَبيلِ اللّهِ ثُمَّ لايُتبِعونَ ما اَنفَقوا مَنًّا ولاَ اَذًى لَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم» (بقره/2،262)، و لزوم گفتار پسنديده با فقيران: «واِذا حَضَرَ القِسمَةَ ... والمَسـكينُ فَارزُقوهُم مِنهُ وقولوا لَهُم قَولاً مَعروفا» (نساء/4،8)، انفاق از بهترين و محبوب‌ترين اموال خود: «اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما‌كَسَبتُم‌...» (بقره/2، 267)، و «لَن تَنالوا البِرَّ حَتّى تُنفِقوا مِمّا تُحِبّونَ». (آل‌عمران/3، 92) از ديگر آداب انفاق، رعايت حدّ اعتدال و عدم اسراف و تبذير در آن است: «وءاتِ ذَاالقُربى حَقَّهُ والمِسكينَ وابنَ السَّبيلِ و لاتُبَذِّر تَبذيرا» (اسراء/17،26)، و اين نكته، از ويژگى‌هاى بندگان خالص الهى شمرده شده است: «و‌عِبادُ الرَّحمـنِ...* والَّذينَ اِذا اَنفَقوا لَم يُسرِفوا و لَم يَقتُروا و كانَ بَينَ ذلِكَ قَوامـا» (فرقان/25،63 و 67); چنان‌كه برخى مفسران، ذيل آيه «و‌لاتَجعَل يَدَكَ مَغلولَةً اِلى عُنُقِكَ و لاتَبسُطها كُلَّ البَسطِ فَتَقعُدَ مَلومـًا مَحسورا» (اسراء/17،29)، رعايت حدّ اعتدال در انفاق را از آداب انفاق دانسته‌اند كه خداوند به پيامبرش آموخته است.[23]

ادب برخورد با مخالفان عقيدتى:

اسلام، افزون بر آن‌كه مسلمانان را به رعايت اخلاق و آداب، با يك‌ديگر مى‌خواند، به مسلمانان سفارش مى‌كند كه در برخورد با مخالفان عقيدتى هم آداب را رعايت كنند:
1. رعايت ادب در گفتار و پرهيز از سبّ و ناسزاگويى: «و‌لاتَسُبُّوا الَّذينَ يَدعونَ مِن دونِ اللّهِ فَيَسُبُّوا اللّهَ عَدوًا بِغَيرِ عِلم‌...». (انعام/6،108)
2. سخن گفتن با آنان با نرمى و مدارا: «اِذهَبا اِلى فِرعَونَ اِنَّهُ طَغى * فَقولا لَهُ قَولاً لَيِّنـًا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَو يَخشى». (طه/20، 43‌ـ‌44)
3. سخن گفتن با مخالفان و دعوت آنان با بيانى حكيمانه و متقن: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ‌...». (نحل/16،125)
4. سخن گفتن با آنان با دليل و منطق: «قالَ يـقَومِ اَرَءَيتُم اِن كُنتُ عَلى بَيِّنَة مِن رَبّى ورَزَقَنى مِنهُ رِزقـًا حَسَنـًا و ما اُريدُ اَن اُخالِفَكُم اِلى ما اَنهـكُم عَنهُ». (هود/11،88)
5. رعايت انصاف و ادب در گفت و گو با آنان و واداشتن آنان به تفكّر و انديشه:
[24] «...‌و‌اِنّا اَو اِيّاكُم لَعَلى هُدًى اَو فى ضَلـل مُبين». (سبأ/34،24)
6‌. دعوت آنان همراه با پند نيكو: «اُدعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ والمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ». (نحل/16،125)
7. مجادله با مخالف، به‌صورت جدال احسن: «...وجـدِلهُم بِالَّتى هِىَ اَحسَنُ». (نحل/16،125) احتمال دارد در اين آيه، هنگام برخورد با مخالفان عقيدتى، ابتدا به گفتار حكيمانه و پند و اندرز و در‌صورت عدم تأثير به مباحثه با آن‌ها توجّه شده باشد. برخى مفسّران بر آنند كه قيد «احسن»، اين نكته را بيان مى‌كند كه در جدال با مخالفان عقيدتى بايد نكاتى را رعايت كرد; از‌جمله، پرهيز از سخنانى كه موجب تهييج و واداشتن او به دشمنى و لجبازى شود، به‌كار نبردن مقدّمات كاذب هرچند در نظر او راست پنداشته شود، پرهيز از به‌كار بردن تعبيرات سوء و توهين به او و آن‌چه در نظر او مقدّس است.
[25]
8‌. داشتن بردبارى و عدم مقابله به مثل در برابر توهين‌ها و تهمت‌هاى آنان: گفتار مؤدّبانه نوح(عليه السلام)در برابر سخنان بى ادبانه كافران، نمونه‌اى از اين ادب است، هنگامى كه آنان با عبارت «اِنّا لَنَركَ فى ضَلـل مُبين» (اعراف/7،60) به آن حضرت توهين كردند، او در كمال متانت و ادب فقط به اين پاسخ بسنده كرد: «يـقَومِ لَيسَ بى ضَلــلَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنصَحُ لَكُم». (اعراف/7، 61‌ـ‌62) نمونه ديگر آن، واكنش مؤدّبانه هود در برابر تهمت‌ها و گفتار ناشايست قومش بود كه با لسانى نرم و محبّت‌آميز به آنان فرمود: تهمت‌هايى كه به من نسبت مى‌دهيد، در من نيست و بدانيد كه من براى شما نصيحت‌كننده‌اى امين هستم. «قالَ المَلاَُ الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ اِنّا لَنَركَ فى سَفاهَة واِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكـذِبين * قالَ يـقَومِ لَيسَ بى سَفاهَةٌ ولـكِنّى رَسولٌ مِن رَبِّ العــلَمين * اُبَلِّغُكُم رِســلـتِ رَبّى واَنَا لَكُم ناصِحٌ اَمين». (اعراف/7، 66‌ـ‌68) علاّمه طباطبايى با ذكر نمونه‌هاى بسيارى از تحمّل و بردبارى پيامبران الهى در برابر انواع توهين‌ها و ناسزا گويى‌هاى مخالفان، و عدم مقابله به مثل با آنان، اين رفتار را از آموزه‌هاى الهى و ادب جميلى ناشى مى‌داند كه خداوند پيامبرانش را به آن مؤدّب ساخته است.[26]
9. پناه دادن به مخالفان عقيدتى و فراهم ساختن محيطى امن براى آنان به منظور تحقيق درباره مسائل دينى: «واِن اَحَدٌ مِنَ المُشرِكينَ استَجارَكَ فَاَجِرهُ حَتّى يَسمَعَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ اَبلِغهُ مَأمَنَهُ». (توبه/9،6)

ادب برخورد با خطاكار:

يكى از نكات مهمّ تربيتى كه تأثير فراوانى در تربيت افراد دارد، اين است كه خطاها و لغزش‌هاى افراد گنه‌كار به رخ آنان كشيده نشود. نمونه‌اى از اين‌گونه برخورد در مواجهه يوسف(عليه السلام) با برادران خطاكارش ديده مى‌شود. هنگامى كه برادران، پس از آن همه ظلم و بدى كه در حقّ يوسف روا داشتند، به ديدار او آمدند، يوسف(عليه السلام) از جفاهايى كه آنان در حقّ وى كرده بودند، اصلا سخنى نگفت و از آنان به بدى ياد نكرد، بلكه فقط با تعبير «نَزَغَ الشَّيطـنُ بَينى وبَينَ اِخوَتى‌...» (يوسف/12،100) به آن اشاره كرد و آنان را به آمرزش و بخشش الهى بشارت داد. (يوسف/12، 92) برخى مفسّران، اين سخن يوسف را از لطيف‌ترين ادب‌ها دانسته‌اند.[27]

ادب نامه‌نگارى:

از ديگر آداب مورد تأكيد قرآن، اين است كه نامه‌ها با نام مبارك خداوند و ذكر شريف «بِسمِ اللّهِ الرَّحمـنِ الرَّحيم» آغاز شود; چنان‌كه نامه حضرت سليمان(عليه السلام)به مردم سرزمين سبأ با اين ذكر شريف آغاز مى‌شود (نمل/27،30‌ـ‌31)، و سيره رسول گرامى اسلام نيز در نامه نگارى‌ها چنين بوده است.[28]

ادب برخورد زنان با مردانِ نامحرم:

قرآن كريم، زنان پيامبر را از سخن گفتن با مردان نامحرم به‌گونه‌اى نرم و هوس‌انگيز كه سبب طمع بيماردلان مى‌شود، نهى فرموده، و به آنان سفارش كرده است به طرزى شايسته سخن بگويند: «فَلا تَخضَعنَ بِالقَولِ فَيَطمَعَ الَّذى فى قَلبِهِ مَرَضٌ وقُلنَ قَولاً مَعروفـا». (احزاب/33، 32)
برخى مفسّران رعايت اين ادب را براى تمام زنان مسلمان، لازم دانسته‌اند.
[29]

ادب در امور جنسى:

يكى از آداب مورد تأكيد قرآن، عدم تصريح به عناوين جنسى است;[30] براى مثال از عمل آميزش همواره با الفاظ كنايى مانند «رفث» (بقره/2،187)، «لمس» (مائده/5،6)، «مسّ» (آل‌عمران/3، 47; مريم/19، 16‌و‌20)، «اتيان» (بقره/2،222)، «مباشره» (بقره/2،187)، «دخول» (نساء/4،23) و «قرب» (بقره/2،222) استفاده كرده است.
يكى ديگر از آداب امور جنسى، عدم حضور در خلوتِ زن و شوهر است. بر اساس آيات قرآن، خدمت‌گزاران و كودكان بالغ موظّفند هنگام ورود به اتاقى كه پدر و مادر در آن قرار دارند، اجازه بگيرند (نور/24، 58‌ـ‌59); حتّى كودكان نابالغ كه پيوسته نزد پدر و مادر هستند، لازم است اين‌گونه تأديب شوند كه دست كم در سه زمان (پيش از نماز صبح، پس از نماز عشاء و هنگام ظهر) كه به‌طور معمول پدر و مادر به استراحت مى‌پردازند، بدون اجازه به اتاق آنان وارد نشوند. (نور/24،58). برخى از مفسّران اين دستور قرآنى را نوعى ادب اسلامى دانسته‌اند.
[31]

ادب برخورد باماليات‌دهندگان:

قرآن كريم ضمن آن‌كه پرداخت زكات را سبب پاكى و طهارت معنوى و بركت در مال زكات‌دهندگان[32]مى‌داند، به پيامبر(صلى الله عليه وآله)سفارش مى‌فرمايد كه با آنان، برخوردى شايسته داشته باشد و با دعا و تحيّت براى آنان، به‌گونه‌اى از آنان سپاس و تشكر شود: «خُذ مِن اَمولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكّيهِم بِها وصَلِّ عَلَيهِم‌...». (توبه/9،103) عبارت «وصَلِّ عَلَيهِم» در ذيل آيه مى‌تواند ادب برخورد با پرداخت‌كنندگان ماليات، و دستورالعملى براى متصدّيان اخذ ماليات باشد تا ضمن برخورد مؤدّبانه با ماليات دهندگان، باعث تشكّر از آن‌ها و تشويق ايشان شود.

ادب راه رفتن:

يكى از ويژگى‌هاى بندگان ممتاز خداوند در قرآن، راه رفتن بدون تكبّر و با تواضع شمرده شده است: «وعِبادُ الرَّحمـنِ الَّذينَ يَمشونَ عَلَى الاَرضِ هَونـًا‌...». (فرقان/25،63) از آن‌جا كه رفتار ظاهرى انسان، به تدريج حالتى درونى متناسب با آن رفتار پديد‌مى‌آورد، شايسته است هر حركت و رفتارى كه نشان دهنده نوعى غرور و تكبّر در انسان است، كنترل شود تا به صفتى درونى تبديل نشود; از‌جمله راه رفتن همراه با تكبّر; به همين مناسبت، يكى از آدابى كه لقمان به فرزندش سفارش مى‌كند، آن است كه با غرور و بى‌خبرى راه مرو; بلكه همواره در راه رفتن معتدل و ميانه‌رو باش: «و‌لا تَمشِ فِى الاَرضِ مَرَحـًا اِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ كُلَّ مُختال فَخور * واقصِد فى مَشيِكَ‌...». (لقمان/31،18‌ـ‌19)

منابع

بحارالانوار; تفسير احسن‌الحديث; تفسير راهنما; تفسير الصافى; التفسير الكبير; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير نمونه; الجواهر الحسان فى تفسير القرآن، ثعالبى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; فرهنگ فارسى; الكافى; الكشاف; كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسيرالقرآن; المصباح المنير; معجم مقاييس‌اللغه; مكاتيب الرسول; الميزان فى تفسير‌القرآن.
محمد ابوطالبى




[1]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93; المصباح، ص‌9.
[2]. لسان‌العرب، ج‌1، ص‌93.
[3]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[4]. مقاييس‌اللغه، ج‌1، ص‌74.
[5]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[6]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[7]. لغت‌نامه، ج‌1، ص‌1313.
[8]. فرهنگ فارسى، ص‌178.
[9]. بحارالانوار، ج‌97، ص‌160.
[10]. همان، ص‌211.
[11]. راهنما، ج‌12، ص‌355.
[12]. الدرالمنثور، ج‌5، ص‌259.
[13]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[14]. الميزان، ج‌6‌، ص‌273.
[15]. راهنما، ج‌10، ص‌462.
[16]. الميزان، ج‌13، ص‌343.
[17]. كنزالعمال، ج‌9، ص‌114.
[18]. الكافى، ج‌2، ص‌644‌ـ‌647; بحارالانوار، ج‌76، ص‌10.
[19]. مجمع‌البيان، ج‌9، ص‌237; الصافى، ج‌5، ص‌71.
[20]. روح‌المعانى، ج‌28، ص‌39‌ـ‌40.
[21]. نمونه، ج‌23، ص‌439.
[22]. احسن‌الحديث، ج‌11، ص‌69‌.
[23]. التفسير الكبير، ج‌20، ص‌195.
[24]. نمونه، ج‌18، ص‌82‌.
[25]. الميزان، ج‌12، ص‌371‌ـ‌372.
[26]. الميزان، ج‌6‌، ص‌297‌ـ‌298.
[27]. همان، ص‌277.
[28]. مكاتيب الرسول، ج‌1، ص‌65‌.
[29]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌490.
[30]. الميزان، ج‌2، ص‌44.
[31]. تفسيرثعالبى، ج4، ص196; نمونه، ج‌14، ص‌545.
[32]
. الكشّاف، ج‌2، ص‌307.

 

جمعه 21 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : آداب كلام در كلام الهي

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : العقد الاجتماعی والقرآن الکریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : معناشناسی «میثاق غلیظ» در پیمان همسری و بررسی مؤلفه های بنیادین وفاداری به آن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:01 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : نقش وفاداری در اعتمادآفرینی و راهبردهای توسعه آن در نهاد خانواده با رویکرد به آیات و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : اهمیت «وفای به عهد» از دیدگاه آیات و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : وفای به عهد و پیمان در قاموس قرآنة حدیث و آزادمردان

دریافت فایل pdf

 

جمعه 21 مهر 1391  12:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : وفا، به عهد و پيمان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : وفا، به عهد و پيمان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  12:02 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

علم و عمل؛ خاستگاه فهم بالنده قرآن

علم و عمل؛ خاستگاه فهم بالنده قرآن

آيت الله محمدتقي مصباح يزدي

در باب وظايف قرآن پژوهان، توجه به دومحور مهم الزامي است: محور نخست عبارت است ازلزوم شناخت وبهره گيري از آثار قرآن پژوهان پيشين كه در حد تلاش خود گوهرهايي از درياي معارف قرآن را به بشر عرضه كرده اند. محور دوم، تلاش براي استخراج گوهرهاي ناشناخته و مستور قرآن است كه تاكنون در دسترس قرار نگرفته است. اين استخراج نياز به زمينه ها و شرايطي دارد كه افزون بر توانايي هاي علمي و نظر داشت حاصل عمر گذشتگان، عمل كردن و كاربست آموزه هاي قرآن از مهمترين آثار به شمار مي آيد. برخي آيات و احاديث، بيانگر ارتباط علم و عمل مي باشند. دراين نوشتار كه از ماهنامه معرفت شماره 143 انتخاب شده ، نمونه هاي عيني از تاثير عمل به آموزه هاي قرآن در درك عميق آن بيان شده است كه اينك با هم آن را از نظر مي گذرانيم:

لزوم كشف حقايق مستور قرآن با بهره مندي از آثار موجود

ما همه معتقديم سعادت دنيا و آخرت انسان در پيروي از اسلام است و اين وقتي حاصل مي شود كه ما اسلام را درست بشناسيم. اصيل ترين، محكم ترين، پايدارترين، و غني ترين منبع شناخت اسلام قرآن كريم است وطبق رواياتي، كه شايد متواتر معنوي باشد، قرآن كريم دريايي است كه كسي نمي تواند به عمق آن برسد (نهج البلاغه، خ 198) جز آنان كه خداي متعال حقايق را برايشان كشف كرده است. آنان حقيقت قرآن را لمس و مس مي كنند. خود قرآن نيز مي فرمايد: «انه لقرآن كريم في كتاب مكنون لايمسه الاالمطهرون» (واقعه: 77-79) به راستي كه آن خواندني ارجمندي است كه در نوشتاري پنهان قرار دارد و جز پاكيزگان بدان دست نمي يابند. بنابراين، بر اين باوريم كه قرآن آن قدر حقايق مفيد براي زندگي و سعادت انسان دارد كه هر چه ما كنجكاوي كنيم و بيشتر استنباط نماييم، بازهم پايان نمي گيرد و هيچ وقت نبايد فكر كنيم كه ديگر كار تحقيق درباره قرآن تمام شده است. ازنظر كار علمي، به عنوان يك دانشجو همواره بايد توجه داشته باشيم كه هرچه از معارف قرآن بفهميم قطره اي از درياست و هنوز اعماق ناشناخته اي وجود دارد كه جاي تحقيق بيشتر دارد. اگر اين را به واقع معتقد باشيم، انگيزه اي قوي در تحقيق و پژوهش خواهيم داشت.
كارهاي لازم و بايسته در زمينه پژوهش قرآني را مي شود به دو بخش تقسيم كرد: يكي اينكه از كارهايي كه ديگران در طول تاريخ اسلام و تشيع در اين زمينه كرده اند، درست بهره مند شويم، و ديگر اينكه سعي كنيم حقايق جديدي كشف كنيم و به معاصران و آيندگان عرضه نماييم. درست مثل كسي كه كنار يك دريا و يا كنار يك معدن عظيمي كه گنج هايي از آن استخراج شده و آماده استفاده است قرار گرفته، بايد از بخشي كه استخراج شده استفاده كرد؛ ولي بايد تلاش كنيم كه گنج هاي ديگري را نيز استخراج نماييم. وقتي مي دانيم كه در اعماق اين دريا يا در اعماق اين معدن هنوز جواهر و گوهرهاي ناشناخته اي وجود دارد، بايد تلاش كرد و آنها را كشف نمود و در معرض استفاده قرار داد. بنابراين، اولاً، بايد سعي كنيم از زحماتي كه ديگران كشيده اند حداكثر استفاده را ببريم و ثانياً، همت كنيم با بهره اي كه از دستاوردهاي ديگران مي بريم و ابزاري كه استفاده مي كنيم، معارف جديدي را استنباط نماييم و در دسترس جويندگان و پويندگان حقيقت قرار دهيم.
اما كار به اينجا تمام نمي شود، براي اينكه مفروض ما اين است كه قبل از اينكه بفهميم قرآن هنوز معارف ناشناخته اي دارد، بر اين اعتقاد بوديم كه قرآن تنها راه سعادت انسان است و اين مطالعات و تحقيقات و پژوهش ها براي اين است كه انسان چيزهاي جديدي به دست بياورد تا از آن براي سعادتش استفاده كند. زماني در اين ادعا صادق هستيم، كه به آنچه از معارف قرآن مي دانيم درست عمل كنيم. اگر مسائلي را كه در قرآن خيلي واضح و آشكار بيان شده و بر آن تأكيد گرديده، عملاً نشنيده و نديده بگيريم، چندان فرقي ندارد كه آيه اي در قرآن باشد يا نباشد. آيا در اين صورت، مي توانيم ادعا كنيم كه ما واقعاً قرآن را ضامن سعادت انسان مي دانيم؟ من خيال مي كنم- البته قياس به نفس مي كنم؛ آقايان هم مختارند به نفس خود مراجعه كنند و ببينند تا چه اندازه با بنده شباهت يا تفاوت دارند- صرف نظر از تحقيقات علمي در باب آياتي كه احتياج به مطالعات فني و تخصصي دارد، اگر يك بار روي قرآن مرور كنيم، به همين اندازه كه معناي تحت اللفظي عبارت هاي قرآن را درست بفهميم، خواهيم ديد كه قرآن مطالبي رابه ما عرضه مي كند كه در عمل به آن بسيار كوتاهي كرده و مي كنيم و به زحمت مي توان گفت كه اگر اين كتاب، كتاب عمل است، ما اهل عمل به اين كتاب هستيم! دقت ها و ريزبيني هاي مفسران وبزرگان به جاي خود محفوظ؛ مطالب روشن آيات هيچ نيازي به كارهاي تخصصي ندارد هركس كه با عبارات عربي و الفاظ قرآن انسي داشته باشد مي فهمد كه قرآن چه مي گويد. هم در بخش باورها، هم در بخش ارزش ها هم در روش هاي عملي مطالب بسيار واضحي در قرآن هست كه وقتي ما آنها را با باورها و روش هاي خودمان مقايسه كنيم مي بينيم زندگي ما با اينها تناسب ندارد، بلكه با آن خيلي فاصله دارد و نمي توان گفت زندگي ما براساس اين باورها و اين ارزش هاي قرآني شكل گرفته است.
مشروط بودن فهم عميق قرآن به عمل به آموزه هاي آن
به دست آوردن معارف عميق قرآن تا حد زيادي به عمل به قرآن بستگي دارد. معارف لطيف و عميق را كساني درك مي كنند كه به مفاد و معناي ظاهر آيات قرآن عمل كرده باشند. كساني كه به باورها و بايدها و نبايدهاي بيان شده در ظاهر قرآن متعبدند، توفيق درك مطالب عميق تر آن را مي يابند. در خود قرآن كريم آياتي دال بر اين مطالب داريم؛ مانند: «يا ايها الذين آمنوا ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا) (انفال:29)؛ اي كساني كه ايمان آورده ايد، اگر تقواي الهي پيشه كنيد خداوند براي شما وسيله تشخيص (حق از باطل) قرار مي دهد. در جوامع روايي نيز بابي با عنوان «استعمال العلم» (كافي، ج1، ص 44) آمده است؛ از جمله حديث منقول از حضرت امير(ع) كه مي فرمايد: «العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل و العلم يهتف بالعمل فان اجابه و الا ارتحل عنه»؛(همان) دانش پيوسته به عمل است، پس آنكه دانست بايد عمل كند. دانش فراخواننده عمل است، اگر بدان پاسخ داده شد (باقي مي ماند)، وگرنه از او كوچ خواهد كرد. تجربه عملي بزرگان نيز همين را نشان مي دهد. بنابراين، استفاده علمي از قرآن نيازمند عمل به قرآن است، وگرنه درك درستي از قرآن حاصل نمي شود. ما مي خواهيم معارف قرآن را استنباط كنيم تا هم خودمان سعادتمند شويم و هم راه سعادت را به بشر بياموزيم. مي خواهيم بگوييم: به اين قرآن عمل كنيد تا سعادتمند بشويد. اگر عمل خودمان با قرآن توافق چنداني نداشته باشد، نه در فهم و نه در دعوت ديگران موفق نخواهيم شد. البته عمل ما توافق جزئي با قرآن دارد. نمي شود انسان مؤمن باشد و به هيچ دستور قرآن عمل نكند! اما توافق جزئي با كلي خيلي فرق دارد. به عنوان نمونه كوچك، هر كس مروري بر آيات قرآن بكند به وضوح درمي يابد كه قرآن معتقد است اين زندگي دنيا با لذت هايي كه دارد و با زيورها و زينت هايي كه خدا در آن قرار داده، نسبت به حقايق ثابت اخروي و معنوي حكم فريب را دارد: (و الحياه الدنيا الا متاع الغرور) (آل عمران: 185)؛ زندگي دنيا چيزي جز كالاي فريبنده نيست. و اصلا در مقام مقايسه با آنها قابل مقايسه نيست. آدمي فطرتا به گونه اي آفريده شده كه تمايل به امور دنيا دارد؛ اما وجود ميل به امور دنيوي نشان از هدف بودن آن ندارد، بلكه اين تمايل براي هدف ديگري است. اگر انسان نسبت به موارد مختلف امتحان، از خوردني هاي طبيعي و نفساني علاقه اي نداشته باشد، زمينه امر و نهي و امتحان فراهم نمي شود. انسان بايد نسبت به چيزي تمايل داشته باشد، آنگاه به او بگويند اگر بنده و فرمانبري، اين كار را نكن. همه اين زينت هايي كه در دنيا قرار داده شده و روزي هم همه آنها گرفته خواهد شد، براي اين است كه ما امتحان بشويم. اگر ما باور داشته باشيم كه واقعا همه كالاهاي دنيا اسباب امتحان است، بايد نقش خود را در مقابل آن نشان دهيم تا به نتيجه برسيم و پاداش بگيريم. آن پاداش اصل مطلوب ما بوده و ثابت و هميشگي و بي عيب و نقص است و رنجي به همراه ندارد: (لايمسنا فيها نصب و لايمسنا فيها لغوب) (فاطر-53)
در آن سرا نه رنجي به ما مي رسد و نه درماندگي. نه خستگي دارد، نه رنج و زحمت. اينها همه مقدمه است براي اينكه ما لياقت دريافت آن را بيابيم. آن پاداش چه مراتبي دارد و اولياي خدا به كجا مي رسند؟ بايد از خود قرآن فراگرفت و به كمك عمل به قرآن فهميد كه انسان به چه جاهايي مي تواند برسد. اگر درست عمل نكنيم، هر چه به مغزمان فشار بياوريم، نمي توانيم بفهميم كه قرآن درپي رساندن انسان به كجاست.

مسئوليت بزرگ عمل به قرآن

ما امروز از جهات متعددي مسئوليت بزرگي در مقابل عمل به قرآن داريم. اين حقيقتي غيرقابل انكار است كه دنيا تشنه حقايق قرآن است. بنابراين، بايد تحقيق نماييم و معارف قرآن را ياد بگيريم. بايد اين گنج را استخراج كنيم و در اختيار مردم جهان قرار دهيم. معارف قرآن امانتي است كه بايد به اهل آن برسانيم. رفتار ما نيز مي تواند در انجام اين رسالت اثر داشته باشد؛ يعني اگر رفتارمان نشان بدهد كه ما چندان اهميتي به معارف و احكام قرآن نمي دهيم، چگونه مي خواهيم ديگران را به اهميت دادن به آن دعوت كنيم؟ اگر رفتارمان نشان از دلبستگي به دنيا دارد، چطور مي توانيم به ديگران بگوييم كه اين كار بدي است، شما آن را انجام ندهيد؟ قرآن هم از اين كار مذمت مي كند: (وآثر الحياه الدنيا) (نازعات- 83)؛ و زندگي دنيا را برگزيد.
(الذين يستحبون الحياه الدنيا علي الاخره) (ابراهيم3)؛ آنان كه زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح مي دهند. يعني زندگي دنيا را دوست تر مي دارند، بيشتر خوششان مي آيد، اين را جدي تر مي گيرند. قرآن آمده براي اينكه اين را به مردم بفهماند: (بل توثرون الحياه الدنيا و الاخره خير وابقي ان هذا لفي الصحف الاولي صحف ابراهيم و موسي) (اعلي: 61-91)؛ بلكه زندگي دنيا را انتخاب مي كنيد، حال آنكه آخرت بهتر و پايدارتر است. به راستي كه اين مطلب در كتاب هاي پيشين آمده است؛ كتاب هاي ابراهيم و موسي. اگر رفتارمان نشان بدهد كه به اين باور نداريم، آن وقت چگونه مي خواهيم ديگران را دعوت كنيم؟ در اين صورت، تبليغاتي كه ما از اسلام و قرآن مي كنيم، نتيجه اي دربر نخواهد داشت. كم كم به اين منتهي مي شود كه اولا، مي گويند آنچه كه از قرآن به زبان مي آورند، اعتبار چنداني ندارد؛ اينها يك برداشتي است، برداشت هاي ديگري هم هست! ثانياً، دعوت پيامبران براي آن است كه مردم حقوق ديگران را تا حدي رعايت نموده و كمتر به حقوق ديگران تجاوز كنند، ولي عذاب و جهنم و بهشت و اينها واقعيتي ندارد!(5) اكنون كار بدان جا رسيده كه استاد دانشگاه به نام اسلام شناسي صريح مي گويد هيچ دليلي نداريم كه آنچه قرآن گفته راست است و اصلا دليل نداريم كه هر چه خدا مي گويد راست است! خدا و پيامبر و قرآن همه درست، قرآن هم كلام خداست، اما ما هيچ دليلي نداريم كه راست مي گويد، اينها را گفته اند تا يك مقدار جلوي فسادها را بگيرند و نظمي برقرار بشود، زندگي فقط همين دنياست!
اگر رفتار ما همين تفكر را نشان دهد، صبح كه از خواب بلند مي شويم، فكر لذت دنيا هستيم، شب هم كه به بستر مي رويم، فكر لذت دنيا هستيم، و آنجايي كه تزاحم بين دنيا و آخرت هست دنيا را انتخاب مي كنيم: (بل توثرون الحياه الدنيا و الاخره خير وابقي) (اعلي: 61و 71) مثلا، اگر وظيفه واجب فرد در يك طرف، و پول هم در طرف ديگر باشد، پول را ترجيح مي دهد. و يا اگر قرآن بگويد- مثلا- نيم ساعت پيش از اذان صبح بلند شويد و چند ركعت نماز نافله شب بخوانيد معلوم نيست چند بار در عمرمان به آن عمل كنيم: (و من الليل فتهجد به نافله لك عسي ان يبعثك ربك مقاماً محمودا) (اسراء: 97)؛ و پاسي از شب را بيدار و متهجد باش و نماز شب را كه خاص توست به جاي آور كه خدا تو را به مقام محمود مبعوث گرداند. (و من الليل فاسجد له و سبحه ليلاً طويلا) (انسان: 62)؛ و پاسي از شب براي او سجده كن و شبي بلند او را به پاكي ستايش كن. آيا ما واقعاً دوستدار قرآن و مروج قرآن هستيم؟ نتيجه دوري از عمل به قرآن به اينجا مي رسد كه كم كم فهم ما اين گونه مي شود كه احكام قرآن هم تاريخمند است؛ يعني اين احكام براي يك زمان خاصي بوده است كه- مثلا- گفته اند اگر كسي چنين و چنان كرد او را تازيانه بزنيد، ولي الان كه بشر متمدن شده، بايد آزاد باشد هر كاري دلش مي خواهد بكند! اين سخن را چه كساني مي گويند؟ مسلمان ها و متدينان! اگر فرض كنيد فقط در دانشگاه آمريكا و اروپا مي گفتند، خيلي مهم نبود؛ براي اينكه آنان از اول بنا ندارند به قرآن عمل كنند. ولي عالم مسلمان نيز كم كم مصداق آيه (أفرأيت من اتخذ الهه هواه) (جاثيه: 32) (آيا مي بيني آن را كه هواي نفسش را خداي خود قرار داده؟) مي شود. با اينكه علم دارند، خدا گمراهشان مي كند، قلبشان سياه است و نمي فهمند. چقدر ما در قرآن تعبيرهايي داريم از قبيل (ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم) (بقره: 7) (خداوند بر دل ها و گوش هايشان مهر نهاده) و (طبع الله علي قلوبهم) (نحل: 801) (خداوند بر دل هايشان مهر نهاده) و امثال آن. چطور مي شود كه انسان اين گونه مي شود؟ ريشأ همأ اينها در اين آيات بيان شده است: (اتخذ الهه هواه) (جاثيه: 32)؛ هواي نفسش را خداي خود قرار داده. (واتل عليهم نبأ الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها فأتبعه الشيطان فكان من الغاوين و لو شئنا لرفعناه بها ولكنه أخلد الي الارض واتبع هواه) (اعراف: 571-671)؛ و بر آنان بخوان خبر كسي را كه نشانه هاي خود را به او داديم و او از آنها بيرون رفت. پس شيطان به دنبال او رفت و از گمراهان شد و اگر مي خواستيم او را با آن نشانه ها بالا مي برديم، ولي او به زمين چسبيد و از هواي خود پيروي نمود. حالا هر كسي حساب بكند آيا من مصداق اين آيه نيستم؟ نمونأ بارز اين محاسبه جايي است كه انسان در يك طرف تكليف واجبي داشته باشد و در طرف ديگر لذت دنيا باشد و اين دو با هم تزاحم داشته باشند، كدام را انتخاب مي كند؟
ما وقتي از عنايات الهي استفاده خواهيم كرد- و هيچ كس بدون عنايت خدا به جايي نمي رسد- و وقتي مشمول عنايات و ادعيه حضرت ولي عصر (ارواحنا فداه) قرار مي گيريم كه اين كتاب را جدي باور كنيم و بناي عمل به آن داشته باشيم. هر آيه را تحقيق كرديم و معناي واقعي آن را فهميديم، بناي عمل داشته باشيم، نه اينكه پرونده را بايگاني كنيم و بگوييم خوب فهميديم! بلكه بايد عمل كنيم؛ آيا اين آيه دروغ است؟ (لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون) (آل عمران: 29)؛ هرگز به نيكي نمي رسيد، مگر آنكه از آنچه دوست داريد (در راه خدا) خرج كنيد. آيا ما اين گونه هستيم؛ آن چيزهايي را كه دوست داريم انفاق مي كنيم؟ هركس به اندازأ خودش. آيأ (لن تنالوا البر) مخصوص ميلياردرها نيست، بلكه خطاب به همأ ماست. آيا ما دايم در اين فكريم و دوست داريم كه اندوخته هايمان افزوده شود و مصداق آيه (بل توثرون الحياه الدنيا) قرار گرفته ايم، يا دوست داريم زمينه اي فراهم بشود بهتر بتوانيم به ديگران رسيدگي و كمك كنيم؟ آيا در فرض نخست، قرآن را باور كرده و درپي ترويج آن با همين مضامين هستيم (چيزي كه خودمان باورمان نيست و خودمان عمل نمي كنيم!) نتيجه سخن آنكه ما دو وظيفه داريم:يكي اينكه سعي كنيم قرآن را بهتر بفهميم؛ ديگر اينكه سعي كنيم بهتر عمل كنيم و اين دو با هم تأثير و تأثر متقابل دارند. وقتي بهتر مي فهميم كه بهتر عمل كنيم. تا بهتر عمل نكنيم، لطايف قرآن را درك نمي كنيم.

نمونه اي از درك متعالي قرآن در پرتو عمل

گاهي خيال مي كنيم هرچه را بايد بفهميم فهميده ايم. اگر كسي اعتراف كند كه بعداز 06 سال تحقيق درقرآن، امروز چيزي فهميده است كه در طول اين 06 سال به ذهنش نرسيده است، مي گويند دروغ مي گويد. يك چيزهايي بزرگان نقل مي كنند كه بنده هم در اين سن و با ريش سفيد و استفاده از اساتيد هنوز راز آن را نمي فهمم. شايد بعضي ها به ياد داشته باشند مرحوم آيت الله اراكي(ره) قبل از انقلاب در مسجد امام حسن عسكري(ع) قم نماز جمعه مي خواندند و خيلي از ائمه جماعات هم به احترام ايشان جماعت ظهر خود را تعطيل مي كردند. در يكي از خطبه هاي نماز جمعه كه من هم حاضر بودم درباره فهم قرآن صحبت مي كردند، از مرحوم آخوند ملافتحعلي سلطان آبادي (اراكي) ياد كردند. وي در زمان ميرزاي بزرگ(ره) از طرف ايشان، در سامراء سه مسئوليت داشت: يكي اقامه نماز جماعت، ديگري درس اخلاق و سوم درس تفسير. مرحوم آيت الله اراكي راجع به تفسير ايشان نقل فرمودند كه وي در اواخر عمر نابينا شده بود و مطالعه ايشان تفكر در قرآن بود. روزي مشغول تفكر درباره آيه اي از قرآن بود كه ناگهان صيحه اي كشيد.نزديكان آمدند و از راز صيحه ايشان پرسيدند. ايشان در پاسخ فرمود: يك آيه و شش هزار معنا! ظاهرا مرحوم آقاي حكيم به استناد همين گونه بيانات مرحوم آخوند ملافتحعلي سلطان آبادي به جواز استعمال لفظ در بيش از يك معنا قايل شدند. ايشان در كتاب (حقايق الاصول، ج 1، ص 59) به اين نكته اشاره كرده اند كه مرحوم سلطان آبادي گاهي در تفسير يك آيه ده ها معنا بيان مي كردند؛ معناهايي كه همديگر را نفي نمي كنند. شايد چيزي شبيه آنچه در روايات است -و ما مقصود از آنها را نمي فهميم- كه «ان للقرآن ظهرا و بطنا»؛ به راستي براي قرآن ظاهر و باطني است. اين مطلب در احاديث فراواني آمده است؛ يك روايت نيست كه انسان بگويد اين از اسرائيليات است، يا سند آن ضعيف است. ده ها روايت به اين مضمون نقل شده است. ما معناي ظاهري آيه را درست نمي فهميم، كلي بايد زحمت بكشيم تا معناي ظاهري آيه را بفهميم؛ ولي وقتي معناي بعدي و دشوارتر فهميده مي شود كه انسان پس از فهم ظاهر آيه، آن را به دل بسپارد و عمل كند و بدان ملتزم شود. آن وقت دريچه اي باز مي شود تا معناي لايه زيرين را هم ببيند و همين طور نسبت به معناي عميق تر از آن.
قرآن گنج گران بهايي است كه قابل قيمت گذاري نبوده و به رايگاه دراختيار من و شماست و هنوز در باب استفاده از ظاهر آن درمانده و اندر خم يك كوچه ايم. معني آياتي كه عرض كردم، ظاهر بود.
مقصود ما باطن آيه (بل تؤثرون الحياه الدّنيا) نبود. اگر به همين ظاهر هم ملتزم نباشيم، چه استفاده اي از آن خواهيم كرد؟ قرآن كريم بزرگ ترين هديه الهي براي مخلوقات است كه با هيچ چيزي قابل مقايسه نيست. اگر چيزي بزرگ تر از اين ممكن بود، خداي متعال آن را مي داد. يك وقت يكي از اساتيد سؤالي خيلي ساده اما خيلي پرمعنا مطرح كردند؛ گفتند: شما فكر مي كنيد اگر ممكن بود بهتر از قرآن چيزي را بيان بكنند خداوند كوتاهي مي كرد و بخل مي ورزيد؟ خداوند اين همه تشكيلات درست كرد و از بهترين بندگانش پيغمبري فرستاد و پيامبر(ص) نيز همه مشكلات را تحمل كرد، براي اينكه قرآن به دست من و شما برسد. آيا اگر بهتر از اين مي شد، خدا كوتاهي مي كرد؟ يعني به برهان انّي اثبات مي شود كه كلامي بالاتر از اين ممكن نيست. اين قرآن در اختيار ماست كه فقط چند آيه اش را بخوانيم و يك مقدار تجويد و صوتش هم به عنوان يك هنر رعايت كنيم؟ يعني اين هنري است كه قاري نيز مانند يك آوازخوان كه آوازي مي خواند و برايش كف مي زنند، گروهي براي تشويق او «الله الله» بگويند؟ (ولو أن قرآناً سيّرت به الجبال أو قطعت به الأرض أو كلم به الموتي...) (رعد:13)؛ اگر قرآني مي بود كه كوه ها بدان جابه جا مي شد يا زمين بدان پاره پاره مي شد يا با آن با مردگان سخن گفته مي شد (همين قرآن است.) اين در وصف خود قرآن است. اگر آن بيان را به اين مطلب ضميمه كنيم؛ يعني اگر ممكن بود قرآن چنين باشد و اين قرآن نيست و چيز ديگري بايد باشد و خدا نازل نمي كرد، خدا بخل مي ورزيد! اين همان قرآني است كه (سيّرت به الجبال... او كلّم به الموتي...) اين همان قرآني است كه اهل قرآن با يك آيه آن بيمارهاي لاعلاج را شفا مي دادند؛ با خواندن يك آيه طي الارض داشتند. از كسي توقعي نيست كه به آن مراتب متعالي دست يابد، بلكه مي گوييم به همين دستورات ظاهري كه قرآن داده براي ثواب آخرت عمل كنيم. اگر باورمان است كه دنيا مقدمه است و آخرت هدف اصلي، و واقعاً خواستني است، ما كوتاهي كرده ايم.
آنچه بيان شد زبان حال خودم بود. به شما عزيزاني كه جوان هستيد و هنوز فرصت زيادي براي علم و عمل داريد، توصيه مي كنم كه قرآن را جدي بگيريد. سعي كنيد خودتان را با مضامين قرآن تطبيق بدهيد، مطالبي را كه به عنوان واقعيت ها بيان شده به جد باور كنيد. آياتي كه به عنوان دستورالعمل هست به حد توان عمل كنيد، وگرنه روزي پشيمان خواهيد شد. و پشيماني ما بيشتر از ديگران است؛ براي اينكه آنها كه نفهميدند وقتي هم بفهمند چنين چيزي از دستشان رفته، دست كم پيش خود و وجدانشان مي گويند كه ما نفهميديم. اما ما كه فهميديم و دانستيم و در اختيارمان بود و اين همه توصيه ها و تأكيدها براي عمل و توبيخ ها براي ترك آن ديده بوديم و باز هم اهميت نداديم، حسرتمان زيادتر خواهد بود. خدا انشاءالله به بركت عنايات حضرت ولي عصر- ارواحنا فداه- نورانيتي در دل هاي ما قرار دهد كه قرآن را بهتر بفهميم و بهتر عمل كنيم.


 

جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لزوم رعايت عهد و پيمان

لزوم رعايت عهد و پيمان

آيت الله محمدتقي مصباح يزدي

¤ براي امانات و عهدها در روايات، مصاديق خاصي ذكر شده است كه البته اينها مي تواند به عنوان نمونه مطرح باشد، وگرنه آيات اطلاق دارد. ارزش هاي اخلاقي و عرفي و عقلايي هم مطلق است، اختصاص به امور خاصي ندارد. گاهي بر بعضي امانت ها بخصوص تأكيد شده، يا چيزهايي است كه حتي شايد ما آنها را امانت به حساب نمي آوريم؛ مثلا حكومت بر مردم، حق حاكميت بر جامعه و امامت، در بعضي از روايات به عنوان امانت الهي تلقي شده است.
استواري بناي هر جامعه، و استحكام روابط اجتماعي انسان براساس رعايت عهد و پيمان افراد جامعه است.
به همين دليل مي توان گفت يكي از عام ترين ارزشهاي اخلاقي- انساني صرفنظر از اعمال تعهد شرعي «وفاي به عهد» است.
در نوشتار حاضر استاد محمدتقي مصباح به بررسي لزوم رعايت عهد و پيمان پرداخته است. مطلب را كه از شماره 110 ماهنامه معرفت انتخاب شده با هم از نظر مي گذرانيم:

هواپرستي: علت اصلي انكار خدا و معاد

(والذين هم لأماناتهم و عهدهم راعون.) (مؤمنون:8)
ترجمه تحت اللفظي آيه روشن است. «مفلحون» كساني هستند كه نسبت به امانت ها و نسبت به تعهداتشان رعايت مي كنند؛ يعني امانات را به صاحبش بر مي گردانند و به عهد و پيمانشان هم وفادارند.
براي توضيح اين آيه شريفه، مقدمه اي عرض كنم:
انسان به حسب طبع حيواني اش، دوست دارد كاملا آزاد باشد -آزاد نه به معناي حريتي كه مطلوب است- يعني: هيچ تقيدي نداشته باشد؛ هر وقت هر چه دلش مي خواهد عمل كند و چيزي مانع انجام خواستش نباشد. اين خواسته را حيواني يا شيطاني يا نفساني بگوييم فرقي نمي كند؛ چون به همه اينها انتساب دارد. اصلش طبيعت حيواني است كه اين گونه اقتضا مي كند. به حسب اصطلاح اخلاقي، اينها را مي گوييم: «هواهاي نفساني». شيطان هم از همين ها استفاده مي كند و اين خواست را تقويت مي كند و در حالت افراطي اش باعث مي شود كه حتي در شناخت انسان نسبت به عقايد انسان هم اثر بگذارد؛ يعني وقتي آدم دلش مي خواهد بي بند و بار باشد، مقيد به هيچ چيز نباشد، اگر در يك موضوعي فكر مي كند، بعد ناخودآگاه تصور مي كند كه اين فكر بناست به جايي منتهي شود، تقيدي براي آدم بياورد، اصلا حاضر نمي شود فكر كند. اگر به حسب شرايطي كساني اين فكر را به آدم القا كرده باشند و مجبور شود درباره اش فكر كند، بحثي پيش بيايد و كسي موعظه اي كند و او را به اين وادي بكشاند كه در آن زمينه فكر كند، سعي مي كند جوري مقدمات فكري را تنظيم نمايد كه نتيجه اش دلخواه خودش باشد. كسي نمي نشيند درباره اين مطالب فكر كند، همه اينها به صورت ناخودآگاه در نفس انسان انجام مي گيرد. اسمش «حيله هاي نفساني» است، مكر نفساني است، كيد نفساني است. عموما اين گونه فعاليت هاي نفساني زير پرده و در لايه هايي از ابهام انجام مي شود كه آدم خودش هم متوجه نيست. اگر هم در نهايت، مجبور شد و به جايي رسيد كه دليل واضحي داشت و كسي آن را برايش تبيين كرد، با اينكه نمي خواست بشنود، يا شنيد و نتيجه ذهني گرفت و يقين پيدا كرد كه واقع چيست، تازه نوبت مي رسد به اينكه دلش آن را نمي پذيرد. در اين مواقع، ايمان نمي آورد. مي داند ذهن پذيرفته، ولي به اصطلاح اخلاقي -قلب او نپذيرفته و به اصطلاح شرعي اش ايمان نياورده است؛ (و لما يدخل الايمان في قلوبكم.) (حجرات:14)
شايد اين آيه را بارها خوانده ايم كه قرآن مي فرمايد: علت اينكه كساني معاد را انكار مي كنند به خاطر آن نيست كه دليل عقلي براي نفي معاد دارند و فكر مي كنند خدا نمي تواند دوباره آدم را زنده كند، خداوند مي فرمايد: (أيحسب الانسان الن نجمع عظامه بلي قادرين علي أن نسوي بنانه بل يريد الانسان ليفجر أمامه) (قيامت: 3-5) كساني كه معاد را انكار مي كنند به خاطر آن نيست كه فكر مي كنند خدا نمي تواند آدم را زنده كند؛ نه، مي دانند كه خدا مي تواند دوباره آنها را زنده كند، بلكه حتي مي تواند خطوط سرانگشتانشان را هم دوباره تنظيم كند؛ همان گونه كه در اول بود. آنها مي دانند اين مي شود؛ پس چرا انكار مي كنند؟ به خاطر اينكه پذيرش معاد، تعهد مي آورد؛ وقتي قبول كردند كه معادي هست بايد مواظب خودشان باشند كه كار بدي نكنند كه مؤاخذه شوند، عذاب داشته باشند. به همين دليل، اول مي گويند: نيست تا خيالشان راحت شود: (بل يريد الانسان ليفجر أمامه.) (قيامت: 5) اين همان جهتي است كه عرض كردم كه اگر خودخواهي و علاقه به آزادي و بي بند و باري شديد باشد، حتي در اعتقاد آدم هم اثر مي گذارد، خدا را هم قبول نمي كند، با اينكه دلايل قطعي دارد. معاد را هم قبول نمي كند، با اينكه دلايل يقيني دارد. در مراتب خفيف ترش، اعتقادات را به نحوي قبول مي كند و ايمان مي آورد.

ايمان؛ اولين عهد انسان با خدا

«ايمان مي آورد» يعني چه؟ به اين موضوع هم در مباحث گذشته اشاره كرديم كه فرق بين «علم» و «ايمان» اين است كه وقتي آدم چيزي را دانست، اگر قلبا بنا داشت كه به لوازمش ملتزم باشد، اين «ايمان» است. اما اگر بنا داشت، كه مخالفت كند، اين مي شود: «جهود، انكار، كفر». اگر واقعا ايمان آورد؛ پيش خودش تصميم گرفت به لوازم اين اعتقاد عمل كند؛ يعني تعهد آدم پيش خودش، با خودش قرار گذاشت به لوازم اعتقاد به خدا و معاد ملتزم باشد. اين اولين عهدي است كه آدم با خودش مي بندد. بعد نوبت مي رسد به چيزهاي ديگر؛ نوبت مي رسد به اعمال خارجي. در ايمان، آدم همه اعمال را به تفصيل به ذهن خود نمي آورد. وقتي ايمان آورديم كه پيغمبر راست مي گويد، پيغمبر خداست، اجمالا مي گوييم: هرچه از طرف خدا گفت، قبول مي كنيم.
اما گاهي مطالبي را پيغمبر از طرف خدا بيان مي كند كه مي بينيم پذيرش آنها سخت است. درست است، اجمالا يك روز قول داديم كه عمل كنيم؛ اما چيزهايي مي گويد كه فكرش را نكرده بوديم. خودمان را مي گذاريم جاي بعضي از مسلمان هاي صدر اسلام؛ آمدند، ايمان آوردند، معجزه ديدند؛ معلوم شد پيغمبر خداست، و ايمان آوردند. گفتند: قبول كرديم. اما بعضي دستورات سختي كه داده شد -از جمله، دستور جهاد، انفاق و زكات- براي بعضي ها سنگين بود. براي مثل ما طلبه ها، وقتي مي گويند انفاق كنيد،خيلي سخت نيست؛ پول توي جيب ما چقدر است كه انفاق كنيم؟ صدتومان توي جيبمان است- مثلاً- ده تومانش را انفاق مي كنيم. اين خيلي سخت نيست؛ اما به كسي كه چند ميليارد دلار توي بانك هاي خارجي خوابانده است، بگويند بايد زكاتش را بدهي، يا بايد خمسش را بدهي، سرش سوت مي كشد! يك وقت مي بينيد دويست ميليون دلار بايد خمس بدهد. وقتي يك ميليارد دلار آنجا ذخيره دارد، بايد دويست ميليون دلارش را خمس بدهد، مي بيند نمي شود! مي گويد: من زحمت كشيده ام اين پول ها را پيدا كرده ام حالا چطور همه اينها را بدهم؟ نمي شود. اينجاها احتياج به تعهد جديدي دارد.
مسلمان ها به پيغمبر ايمان مي آوردند و مي گفتند: امنا، ا شهد ان لا اله الا الله و اشهد انك رسول الله صلي الله عليه و آله. ايمانشان تمام بود، ولي معمولاً پس از اينكه شهادتين را مي گفتند، در بسياري از موارد، پيغمبر از آنها بيعت هم مي گرفت كه اگر دشمني به ما حمله كرد شما بايد ما را ياري كنيد، كمك كنيد؛ دستوراتي از جانب خدا نازل مي شود و به شما ابلاغ مي كنم، شما بايد اينها را بپذيريد. حتي پيامبر از زن هايي كه مهاجرت مي كردند، بيعت مي گرفت. در قرآن، در اين باره آيه داريم. كيفيتش هم در روايات آمده است كه پيامبر ظرف آبي مي گذاشتند، دست خود را توي ظرف قرار مي دادند و خانم هايي كه مي خواستند بيعت كنند، دستشان را در آن ظرف مي گذاشتند. اين به منزله بيعت با پيامبر بود؛ (علي ان... لا يسرقن و لا يزنين) (ممتحنه: 12)؛ بر اينكه دزدي نكنند، اعمال خلاف عفت انجام ندهند، ... آنها اين گونه بيعت مي كردند. (1) با آنكه اصل پذيرش پيامبري يعني اينكه هرچه پيامبر بگويد از طرف خداست وما قبول داريم، ولي پيامبر بر چيزهاي مهم تفضيلاً تأكيد مي كرد و بيعت مي گرفت كه توجه داشته باشند بايد به آنها عمل كنند. اين تعهد جديدي بود كه صورت مي گرفت.
گاهي هم كار به جايي مي رسيد كه خود مردم هم با همديگر تعهدات متقابل انجام مي دادند؛ مثلاً، دو نفر با هم عهدي مي بستند. البته اين عهد مي توانست در امور عادي باشد؛ مثل معاملات كه به آنها «عقد» اطلاق مي شود، يا عهدهاي ديگر كه مفهوم «تعهد» هم از همان است. اين مفهوم خيلي وسيعي است كه دخول در ايمان يا خروج از حيوانيت يا خروج از ربقه شيطان، از زير بار بردگي شيطان درآمدن اقتضا مي كند كه آدم تعهدي را بپذيرد. اگر بخواهد بي بندو بار باشد حتماً نوكر شيطان خواهد بود. اگر بخواهد بنده خدا باشد بايد تعهدي را در مقابل خدا بپذيرد. بعد هم در مقابل بندگان خدا، پيغمبر خدا، امام معصوم و كسان ديگري كه تعهدات مشروعي نسبت به آنها انجام مي گيرد مسئول است.

لزوم وفاي به عهد

به همين دليل، مفهوم «عهد» گسترده است. در قرآن هم اگر مواردش را بررسي كنيد، مي بينيد مواردگوناگوني دارد؛ از عهدهاي فردي نسبت به خدا كه آدم عهد مي كند يا كساني عهد كردند كه اگر خدا مال و ثروتي به آنها بدهد بخشي از آن را در راه خدا انفاق كنند؛ (و منهم من عاهدالله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين) (توبه: 75)، يا عهدهايي كه بين انسان ها يا بين دو گروه از انسان هاست (مؤمنان با كفار) مشترك است؛ با هم عهدها و پيمان هايي مي بستند. پس «عهد» مفهوم گسترده اي دارد- همان گونه كه عرض كردم- از جمله عام ترين ارزش هاي انساني است، با مفهوم وسيعي كه دارد؛ يعني هر انساني، اگرچه دين حقي هم برايش ثابت نشده باشد، اما اين ارزش را به عنوان يك انسان بايد بپذيرد.
اگر دو تا انسان- هر چند هيچ ديني هم نداشته باشند - با هم قرار گذاشتند كاري انجام دهند- مثلاً - معامله اي كردند- يكي خانه اي را به ديگري فروخت، پولش را هم گرفت كه خانه را تحويل دهد- اگر نخواسته باشد به عهدش وفا كند سنگ روي سنگ بند نمي شود؛ اصلاً زندگي اجتماعي معنا پيدا نمي كند.
اساس زندگي اجتماعي كه دو يا چند نفر يا يك گروه از انسان ها بخواهند براساس آن با هم زندگي كنند به اين است كه نسبت به هم تعهدي داشته باشند، وگرنه- مثلاً- من بگويم: هر كاري دلم مي خواهد مي كنم، او هم مي گويد: من هم هر كاري دلم بخواهد مي كنم، و هيچ زندگي اجتماعي شكل نمي گيرد؛ مثلاً، هر وقت دلم بخواهد قرض تو را مي دهم، هر وقت نخواستم نمي دهم.
مثلاً، مرد و زني مي خواهند با هم ازدواج كنند، زن بگويد: هر وقت من دلم خواست اطاعتت مي كنم، هر وقت نخواستم اطاعت نمي كنم! مرد هم مي گويد: هر وقت دلم بخواهد به خانه مي آيم، هر وقت نخواهد نمي آيم! يا هر وقت دلم خواست خرجي مي دهم، هر وقت نخواستم نمي دهم! آيا اين مي شود ازدواج؟!
انسان هيچ ديني هم كه نداشته باشد، اصلاً زندگي انساني در شكل اجتماعي اش، اگر ادنا مراتبش هم بخواهد تحقق پيدا كند، افراد نسبت به هم نوعي تعهد دارند.
قولي كه مي دهند بايد پاي آن بايستند. در مفهوم وسيعش، پس از اينكه خدا را شناختند و قبول كردند، پس از اينكه پيغمبر را شناختند، با خدا هم مي توانند عهد ببندند، قول بدهند.
در اينكه از لحاظ فقهي لازم است به چه عهده هايي وفا كنند، اينها مسايلي دارد كه فقهاي عظام- كثرالله امثالهم- در مباحث فقهي مطرح مي كنند كه آيا تعهد يك طرفه الزام آور است يا نه؟ عهدي كه الزام آور است بايد طرفيني باشد. طرف مقابل هم بايد تعهدي براي انسان داشته باشد.
«المومنون عند شروطهم.» آيا شرط يك طرفه هم مي شود؟ اينها بحث هاي فقهي است كه در جاي خودش بايد مطرح شود.

تعهد اخلاقي

اما از نظر اخلاقي، هر نوع تعهدي كه انسان انجام دهد- اگرچه يك طرفه و داوطلبانه هم باشد- بايد رعايت كند.
اما اين تعهد تا چه اندازه ضرورت و وجوب دارد؟
ارزش هاي اخلاقي هم مراتبي دارد. همان گونه كه احكام فقهي از «مباح» شروع مي شود تا «وجوب موكد»، ارزش هاي اخلاقي هم همين طور است. همه ارزش ها يكسان نيست. مرتبه اي از آن حتي تعهدهاي شخصي را هم شامل مي شود.
اين ارزش اخلاقي است، هر چند كسي در مقابلش قولي نداده باشد. و عده اي كه آدم مي دهد اگر به آن عمل كند، خلف وعده نكند، اگرچه به طرف مقابل تعهدي نكرده باشد، پسنديده است؛ مثلاً، پدر وقتي به بچه اش وعده مي دهد، بدان عمل كند. در روايات است كه اگر به كودكان وعده داديد تخلف نكنيد؛ چون آنها تصور مي كنند شما روزي دهنده آنهاييد. (2)
پس يكي از عام ترين ارزش هاي اخلاقي، انساني صرف نظر از اعمال تعهد شرعي، «وفاي به عهد» است كه به يك معناي عام، شامل وعده يك طرفه هم مي شود.
اين يك ارزش اخلاقي است. بعضي مراتب آن هم وجوب فقهي دارد؛ آنجا كه قدر متيقن عقد شرعي لازمي باشد. اما بعضي هايش وجوب فقهي ندارد، اما ارزش اخلاقي دارد. خداي متعال در مواردي، بر عهدهايي هم كه انسان ها با خدا مي بندند تاكيد كرده است كه مواظب باشند رعايت كنند.
اگر رعايت نكنند عواقب بدي دارد! گاهي به طور كلي و به عنوان يك ارزش عام معتبر، مي فرمايد: بايد وفاي به عهد كرد؛ چون يك ارزش بزرگ اخلاقي است. در جايي مي فرمايد: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الآخر... و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين في الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المتقون. (بقره: 177) «بر» را شايد بتوانيم در مفهوم امروزي اش، ارزش اخلاقي، خوبي و نيكوكاري بدانيم.
اينكه مي فرمايد: والموفون بعهدهم اذا عاهدوا، با چه كسي عهد بستند؟ حتماً با خدا؟ نه، تعبير عام است، مطلق است. «خوبي» اين است كه آدم با هر كس عهد مي بندد، بدان وفا كند: الموفون بعهدهم اذا عاهدوا. البته اين وفا مراتبي دارد.
آنچه را از اول سوره تا اينجا گفتيم حد محدودي نداشت: قد افلح المومنون الذين هم في صلاتهم خاشعون والذين هم عن اللغو معرضون والذين هم للزكاه فاعلون (مومنون: 1-4)، زكات چه اندازه؟ عرض كرديم زكات در اينجا زكات واجب تنها نيست، بلكه هر نوع انفاق مطلوبي است. يا خشوع در نماز، از واجبات نيست، ولي براساس اصل، روي اين نكته تكيه مي كند: (الذين هم في صلاتهم خاشعون) كدام نماز؟ نماز واجب يا هر نمازي؟ مطلق است؛ هر نمازي را شامل مي شود. اينها ارزش هايي است كه داراي مراتب است. بعضي مراتبش واجب است، بعضي مستحب، بعضي مستحب مؤكد، بعضي واجب مؤكد. وفاي به عهد هم همين طور است. بعضي مراتبش فقط ارزش اخلاقي دارد، وجوب فقهي ندارد، ولي بعضي هايش وجوب فقهي هم دارد.

نفاق؛ پاداش خلف وعده!

تخلف از بعضي عهدها هم آثار بسيار بدي دارد؛ درباره بعضي خلف وعده ها قرآن خيلي شدت به خرج داده است؛ مثلاً، درباره منافقان مي فرمايد: بعضي از اين منافقان كساني هستند كه با خدا عهد بستند كه اگر خدا مالي به آنها بدهد از آن مال در راه خدا انفاق كنند. وقتي خدا مالي به آنها داد، فراموش كردند. اين وعده اي كه با خدا كردند ظاهراً در آن موقع تكليف واجبي هم نبود، خودشان تعهد كرده بودند، اما اين خلف وعده اي كه با خدا كردند، كارشان را به كجا كشانيد! (فاعقبهم نفاقاً في قلوبهم الي يوم يلقونه بما أخلفوا الله ما وعدوه.) (توبه:87) به خاطر خلف وعده اي كه با خدا كردند، به نفاق مبتلا شدند، و اين نفاق تا روز قيامت در قلب هايشان باقي خواهد ماند. چرا؟ (بما أخلفوا الله ما وعدوه)؛ به خاطر اينكه با خدا خلف وعده كردند؛ گفتند: اگر به ما پول بدهي انفاق مي كنيم. خدا به آنها پول داد؛ اما انفاق نكردند. خدا موقع سخت گيري خيلي سختگير است! حساب هايش دقيق است. موقع بخشش هم با توبه، با اظهار پشيماني، يك لحظه هم اگر پشيماني واقعي باشد، خدا گناهان را مي بخشد. اما آنجا كه پاي قانون است خيلي سختگير است: «و اشدالمعاقبين في موضع النكال و النقمه و اعظم المتجبرين في موضع الكبرياء و العظمه.»(3)
ارحم الراحمين است، ولي اشدالمعاقبين هم هست. با خدا نمي شود شوخي كرد؛ قول دادي، عمل كن! وقتي مي خواهي به خدا كلك بزني، خدا هم كلك مي زند؛ ايمانت را مي گيرد، به نفاق مبتلا مي شوي؛ آن هم نفاقي كه ديگر علاج پذير نيست؛ (الي يوم يلقونه.) اين يك مرتبه از خلف وعده است. با خدا عهد بستند، عمل نكردند.

ارزش وفاداري در فرهنگ اسلامي

اما اگر به عهد خود عمل كنند، خدا آنچنان به آنها پادش مي دهد، بر ايمانشان مي افزايد و توفيقاتشان را زياد مي كند كه حد و حساب ندارد! وقتي خدا سر كيسه رحمت را باز مي كند هيچ چيز نمي تواند جلويش را بگيرد؛ (رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه)(احزاب:32)؛ مرداني هستند كه نسبت به عهد خودشان با خدا وفادارند. شايد اين «رجال» منظور رجال در مقابل نساء نباشد، وصفي مدح آميز است. اگر زنان با خدا چنين عهدي بسته بودند اين آيه شاملشان نمي شد؟ مثلاً، آيه (رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذكرالله)(نور:73) شامل حضرت زهرا(س) نمي شود؟ بلكه ذكر «رجال» عنوان يك وصف مدح آميز است؛ يعني اينها مردانه عمل مي كنند. در فرهنگ عربي، بعضي لغات بار خاص ارزشي- اخلاقي دارد؛ مثل اينكه ما مي گوييم: مردانگي يا جوان مردي. «مردانگي» معنايش اين نيست كه زن بودن بد است. اين در فرهنگ ماست، در ادبيات ماست كه وقتي مي خواهند صفت خوبي را، شهامت و شجاعت را ذكر كنند، مي گويند: اين صفت مردانه است. در عربي هم چنين چيزي هست. آيه مزبور هم ظاهراً از همين باب است. مرداني هستند كه وقتي با خدا عهد مي بندند، به عهدشان وفا مي كنند. (فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا.) (احزاب:32) اينها پيش خدا عزيزند.
مرتبه اي از اين ارزش در وفا به عهدهايي است كه بين انسان ها وجود دارد كه گاهي بين يك فرد و ديگري است و گاهي بين دو گروه يا دو جامعه است. جامعه اسلامي زمان پيامبر اكرم(ص) با مشركان قرارداد مي بستند، پيمان عدم تجاوز و پيمان صلح و چيزهايي از اين قبيل. گاهي مشركان پيمان شكني مي كردند. خدا نسبت به اينها خيلي سخت گيري مي كرد. درباره همين هاست كه مي فرمايد: (واقتلوهم حيث ثقفتموهم)(بقره:191) چرا؟ چون: (لايرقبوا فيكم الا و لاذمه) (توبه: 9)اينها پايبند هيچ حرفشان نيستند، تعهدي را نمي پذيرند؛ امروز چيزي را مي گويند، فردا زير آن مي زنند. با اينها نمي شود به ملايمت رفتار كرد؛ بايد سخت گيري كرد. اما كساني كه با شما عهد بستند و برعهدشان ايستادند، شما هم بايد وفادار باشيد: (فما استقاموا لكم فاستقيموا لهم) (توبه: 8)؛ مادام كه آنها سر حرفشان ايستادند، شما هم بايستيد، شما عهدشكني نكنيد؛ حتي اگر با كافر و مشرك عهدي بستيد سر حرفتان بايستيد.

ارزش امانت داري در فرهنگ اسلامي

شبيه همين درباره امانت هم هست. اداي امانت به عنوان يك ارزش، و خيانت در امانت به عنوان ضدارزش، بديهي انسان است. همه اقوام ارزش امانت داري و درست كاري را و ضدارزش بودن خيانت را مي دانند؛ همه قبول دارند. اصلا انسان از واژه «خيانت» احساس چندش مي كند. به يك معنا، مي توان گفت: اداي امانت و درست كاري يكي از مصاديق وفاي به عهد است. وقتي كسي امانت را از كسي مي پذيرد يعني: با او قول و قرار مي گذارد كه هر وقت خواستي به تو مي دهم. اين خودش نوعي عهد است. ولي چون اهميت دارد خدا آن را جداگانه ذكر مي كند و در اين آيه شريفه، يكي از اوصاف مهم مفلحان (رستگاران) اين است كه امانت را ادا مي كنند و نسبت به عهد و پيمانشان وفادارند: (والذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون.)(مؤمنون:8)
براي امانات و عهدها در روايات، مصاديق خاصي ذكر شده است كه البته اينها مي تواند به عنوان نمونه مطرح باشد، وگرنه آيات اطلاق دارد. ارزش هاي اخلاقي و عرفي و عقلايي هم مطلق است، اختصاص به امور خاصي ندارد. گاهي بر بعضي امانت ها بخصوص تأكيد شده، يا چيزهايي است كه حتي شايد ما آنها را امانت به حساب نمي آوريم؛ مثلا، حكومت بر مردم، حق حاكميت بر جامعه و امامت، در بعضي از روايات، به عنوان امانت الهي تلقي شده است. خداوند مي فرمايد: (ان الله يأمركم آن تؤدوا الامانات الي اهلها.) (نساء:85) اهل اين امانت ها اهل بيت(ع) هستند. مردم موظفند اين امانت را به آنها بدهند. مويدش هم اين است كه مي فرمايد: (و اذا حكمتم بين الناس آن تحكموا بالعدل) (نساء: 85) نسبت به عهدهاي خاصي تأكيد شده است كه اينها بيشتر مراعات شود. متقابلا هم از كساني ستايش شده است كه عهدها را رعايت مي كنند: (و اوفوا بالعهد ان العهد كان مسؤولا.) (اسراء:43)
بعضي ها به (كان عنه مسؤولا) (اسراء:63) توجه ندارند و در ترجمه فارسي اين گونه ذكر مي كنند كه از خود عهد سؤال مي كنند؛ يعني به عهد مي گويند: به تو وفا كردند يا نكردند؟ اين اشتباه است. «مسئولا عنه» بودن يعني: چيزي كه درباره اش سؤال مي شود. مسئول شخص است. (ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤولا)(اسرا:63) معنايش اين نيست كه از گوش مي پرسند چه شنيدي، از انسان درباره گوشش مي پرسند كه به چه گوش دادي، يا درباره چشمش مي پرسند كه به چه نگاه كردي، نه اينكه از خود گوش بپرسند. اينكه خود اعضا و اندام روز قيامت شهادت مي دهند مسئله ديگري است، اما (كان عنه مسؤولا)، مسئول عنه بودن غير از مسئول بودن است. كساني كه با ادبيات عرب آشنا هستند، توجه داشته باشند مسئول عنه شخص نيست، مسئول عنه مورد مسئوليت است. آن شخص خودش مسئول است، نه مسئول عنه.
به هر حال، درباره عهد سؤال مي شود؛ يعني سؤال مي شود كه درباره عهدهايتان چه كرديد؟ آيا به عهدهايتان وفا كرديد يا نه؟ از چه كسي سؤال مي كنند؟ از اشخاص سؤال مي كنند، نه از خود عهد.

پی نوشت ها:

1- محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج12، ص 311، ح6، ب6.2
2- همان، ج 401، ص 37، ح32، ب.1
3- شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، «دعاي افتتاح».
جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي همپايي معرفت و عمل در قرآن كريم

بررسي همپايي معرفت و عمل در قرآن كريم

دکتر رمضان مهدوي آزاد بُني (دكتراي فلسفه دين و عضو هیئت علمی دانشگاه مازندران)
چكيده

اشاره: شأن معرفتي و شأن اخلاقي از شئون بسيار مهم حيات آدمي است و در قرآن كريم به عنوان يك كتاب آسماني كه مخاطب اصلي آن انسان است دو مقوله مذكور بارها مورد توجه و تأكيد بوده است به نحوي كه برخي آيات، فلسفة برانگيخته شدن پيامبران الهي را تعليم و تزكيه يعني شأن معرفتي و شأن اخلاقي بيان مي‌نمايد. در نوشته حاضر هدف، نشان دادن وجه اصلي معيت تعليم و تزكيه در كنار يكديگر است. به عبارت ديگر دو مقولة به ظاهر متفاوت شأن معرفتي و شأن اخلاقي(عملي) چگونه مي‌توانند در كنار يكديگر قرار گيرند و پيامبران الهي چگونه مأمور دعوت به دو مقوله به ظاهر متفاوت شده‌اند. براي اين هدف ابتدا نشان داده خواهد شد كه عوامل غيرمعرفتي همانند ظلم و فساد اخلاقي از نگاه قرآن بر حيات معرفتي انسان تأثير مستقيم دارد. سپس بيان خواهد شد كه تأثير و رابطه مستقيم ظلم و فساد اخلاقي بر حيات نظري انسان معلول مباني جهان‌شناسي و انسان‌شناسي قرآن كريم است. قرآن با بينش خاص خود نسبت به زمين به عنوان محل آزمايش انسان كه همه امور در آن به همين منظور سامان‌دهي گرديده و نيز با بينش خاص خود نسبت به ماهيت معرفت‌شناسي ديني انسان كه معارف توحيدي را فطري مي‌داند در فرايند كسب معرفت ديني فراتر از عوامل شناختي براي عوامل غيرشناختي نيز نقش قائل است. مفهوم عدل در مقابل ظلم به همين منظور يكي از اهداف برانگيخته شدن پيامبران (ع) بيان مي‌گردد و با ممارست عدل به‌وسيله انسان‌ها يك عنصر غير معرفتي و يك شرط مهم در تحصيل معرفت فراهم مي‌گردد.

مقدمه و طرح مسئله

تعريف رايج و سنتي از "شناخت" به آثار افلاطون برمي‌گردد1 كه بر اساس آن شناخت عبارت است از باور صادق موجه. معرفت‌شناسي به عنوان يك رشته علمي و فلسفي شاخه‌اي از فلسفه است كه در آن فيلسوفان سئوالات راجع به شناخت را مورد مطالعه و تحليل قرار مي‌دهند. نشان دادن رابطه ميان ظلم و فساد اخلاقي كه از عوامل غيرشناختي است با نياز معرفتي انسان هدف اصلي نوشته حاضر است. مقارنت دو مقوله به ظاهر متفاوت: "معرفت و عمل" در آيات الهي امر مشهودي است كه در نوشته حاضر تلاش مي‌شود تا مباني مقارنت مذكور آشكار گردد. در اين خصوص پرسش اساسي عبارت است از چگونگي امكان برقراري نسبت و رابطه ميان بُعد معرفتي با عوامل غيرمعرفتي و عملي حيات انسان. تلاش براي روشن نمودن نسبت ميان عناصر غير شناختي با شناخت، امري است كه نزد معرفت شناسان معاصر غرب نيز مورد توجه است. مكتب معرفت‌شناسي اصلاح شده2 كه دردفاع ازارزش و جايگاه معرفتي عقايد ديني مكتب معروفي است و برخي از فيلسوفان متعلق به مكتب مذكورميان معرفت و عوامل غير شناختي پيوند برقرار مي‌نمايند. مهم‌ترين چهره‌هاي برجسته‌ متعلق به مكتب مذكورعبارتند از: ويليام آلستون، آلوين پلنتينگاه، نيكولاس ولتر استارف، و... فيلسوفان مذكور در اين اعتقاد مشترك‌اند كه عقايد ديني در حالي‌كه استدلالي در توجيه آن‌ها فراهم نيست به‌طور پايه معقول‌اند و واجد ارزش و شأن معرفتي هستند. 3 آلوين پلنتينگا از جمله فيلسوفاني است كه در جهان معاصر همواره از شأن معرفتي عقايد ديني به‌طور پايه دفاع مي‌نمايد4 تصور رايج و سنتي راجع به چگونگي ساختار معرفتي ذهن و نحوه آرايش عقايد در ذهن انسان در قالب نظريه مبناگرايي مورد تحليل قرار مي‌گيرد. مبناگرايي كه ريشه در آثار ارسطو دارد5 نظريه‌اي است كه بر اساس آن اعتقادات به لحاظ نياز به توجيه و استدلال به دو دسته عقايد پايه و عقايد غيرپايه تقسيم مي‌گردند. عقايد پايه‌ به آن دسته از اعتقاداتي اطلاق مي‌شود كه بدون نياز به استدلال به‌طرز معقولي مورد تأييد و تصديق قرار مي‌گيرند. 6 به طور سنتي اعتقادات بديهي ذاتي و حسي‌ از مصاديق اعتقادات پايه محسوب مي‌شوند. اگرچه در تعيين مصاديق اعتقادات پايه‌اي و غيرپايه‌اي ميان معرفت‌شناسان اختلاف است. اعتقادات غيرپايه به اعتقاداتي گفته مي‌شود كه فاقد ويژگي‌هاي اعتقادات پايه‌ است. شرط تصديق معقولانه عقايد غيرپايه‌ منوط به ارجاع و استناد آن‌ها به عقايد پايه‌ است. از نظر معرفت شناسان اصلاحي عقايد پايه در حالي‌كه بي‌نياز از استدلال اند امّا فاقد هر نوع مبنا و اساس نيستند. به نظر آنهاوجود برخي شرايط، شأن پايه‌اي عقايد پايه را تأييد مي‌نمايد. قواي معرفتي انسان تنها در سايه تحصيل شروط دروني و بروني قادر خواهد بود تا وظيفه معرفتي يعني توليد عقايد درست را انجام دهند. شرط دروني يعني عملكرد درست و مناسب قواي معرفتي و شرايط بيروني يعني تحقق شرايط مناسب و شايسته‌اي كه قواي معرفتي تنها در چنان شرايطي قادرند عمل نمايند. 7 زماني ممكن است يك قوه معرفتي سالم باشد و سالم عمل نمايد ولي به دليل عدم تحقق شرايط مناسب نتيجه عملكرد قوه معرفتي مذكور توليد عقيده درست نباشد. به عنوان مثال چشم براي ديدن نياز به عملكرد سالم و درست دارد. امّا اين شرط به تنهايي كفايت نمي‌كند. و چه بسا يك چشم سالم در حالي‌كه درست نيز عمل مي‌نمايد امّا هم‌چنان قادر نيست عمل رويت را انجام دهد و دليل آن عدم تحقق شرايط مناسب باشد. شرايطي كه يك چشم سالم براي رويت به آن نياز دارد مثلاً نور كافي يا فاصله مناسب و... .8
يكي از مباني معرفت‌شناسي مكتب اصلاح شده را مي‌توان چنين بيان نمود: قواي معرفتي براي عملكرد درست و انجام وظيفه معرفتي خود كه توليد اعتقاد درست است نياز به شرايط معرفتي مناسب دارند و قواي معرفتي در هر شرايطي قادر نيستند به وظيفه معرفتي خود عمل نمايند. يعني هم عوامل معرفتي و هم غيرمعرفتي همزمان شرط توليد عقايدِ درست هستند.
بنابراين نقش‌دهي عوامل غيرمعرفتي در شناخت به‌طوركلي و در معرفت ديني به طور خاص به وسيله برخي معرفت‌شناسان به‌ويژه معرفت شناسان مكتب‌ اصلاح ‌گرايي مورد تاييد است. حال به نظر نويسنده مبناي مذكور يعني اين واقعيت كه عوامل غير معرفتي مي‌توانند ساختار معرفتي انسان و فرايند توليد اعتقادات اورا مورد آسيب يا تقويت قرار ‌دهند از جمله آموزه‌هايي است كه در آيات قرآن كريم مشهود است. اين مسئله در كلام اسلامي نيز از مباحث مطرح نزد متكلمين مسلمان بوده است. نظريه جداسازي عمل از ايمان به عنوان طرح كلامي در جهان اسلام به گروه مرجئه بر مي‌گردد. مهمترين وجه اين گروه تفكيك ايمان از عمل است. به نظر آنها ايمان بدون عمل هم ايمان است. 9 و عمل معصيت آميز هر چند هم مهم باشد لطمه‌اي به مؤمن بودن فرد وارد نمي‌كند.10

دغدغه معرفتي قرآن كريم

در فرهنگ اسلامي، قرآن كريم به عنوان تبيين كننده همه نيازهاي آدمي در رأس منابع ديني قرار دارد وبدون ترديد راجع به چيستي شناخت و چگونگي حصول و موانع آن مخاطبان خود را ياري مي‌نمايد... "وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًي وَرَحْمَةً و بُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ؛11 و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايه هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است" توجه در متون ديني مؤيد اين نكته است كه شناخت راجع ‌به مبدأ و معاد به ‌طور ضمني از انسان خواسته شده است و به عنوان تكليف بزرگ به عهده او گذاشته شده است و در اين خصوص انبياي الهي همانند چراغ راهنما براي انسان‌ها نقش ايفا مي‌نمايند. اگر نيازهاي آدمي را به دو نوع شناختي و غيرشناختي تقسيم نماييم بدون شك قرآن كريم به هر دو دسته از نيازها توجه نموده است. در رابطه با نيازهاي معرفتي كه مي‌توان شناخت مبداء و معاد را در كانون قرار داد دو نوع عامل معرفتي و غيرمعرفتي دخالت دارند. مراد از عناصر معرفتي عبارت است از آموزه‌هايي كه جنبه شناختي و نظري دارند و مراد از عناصر غيرمعرفتي عواملي‌اند كه جنبه‌ عملي و غيرنظري دارند. رشد و توفيق كودك در نيل به اهداف آموزشي منوط به دو نوع عامل شناختي و غيرشناختي است. عوامل شناختي عبارتند از: آمادگي ذهني كودك، معلم شايسته و متون درسي مناسب. عوامل غيرشناختي عبارتند از: كميت و كيفيت فضاي آموزشي، نوع رفتار معلم نسبت به دانشجو و....
مسئله شناخت و هدايت كه در قرآن كريم بارها مورد توجه قرار مي‌گيرد هر دو نوع داراي نقش هستند. عوامل شناختي مانند فكر و علم و عوامل غيرشناختي مانند ستم‌كاري (ظلم) و فساد اخلاقي كه در آيات الهي مورد اهتمام است. دل‌مشغولي اوليه قرآن كريم معطوف به نياز معرفتي است و در اين رابطه توجه به نقش عناصر غيرمعرفتي نيز قابل ملاحظه است. يعني در سير خروج از جهل و نيل به شناخت، عوامل غيرمعرفتي نيز داراي نقش مؤثر است و اين‌گونه نيست كه انسان صرفاً با تحصيل عناصر شناختي و رعايت ضوابط و شروط فكر و علم به معرفت راجع‌ به مبدأ و معاد دست يابد. نياز معرفتي كه در دستور كار قرآن كريم قرار دارد هدف برانگيخته شدن پيامبران الهي نيز مي‌باشد. از جمله اهداف بعثت انبياء بيان دو امر در كنار يكديگر است: تزكيه و تعليم- "هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأمِّيِّينَ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ؛12 او كسي است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان بر انگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مي‌آموزد و مسلما پيش از آن درگمراهي آشكار بودند" همين نكته در سوره بقره نيز از زبان حضرت ابراهيم (ع) بيان مي‌گردد: "رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛13 پروردگارا در ميان آنها پيامبري از خودشان بر انگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و آنها را كتاب وحكمت بياموزد و پاكيزه كند زيرا تو توانا و حكيمي" مدد به انسان در هجرت از جهل به سوي شناخت كه در سايه آن نهاد بي‌قرار انسان آرام گيرد هدف پيامبران دلسوز خداوند است. در اين رابطه قرآن كريم ميان عبادت و يقين كه بالاترين درجه از شناخت محسوب مي‌شود پيوند مي‌نهد: "وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ؛ و پرستش كن پروردگار خويش را تا به يقين برسي"14 و لذا توصيه مي‌نمايد كه به منظور نيل به يقين طريق عبادت پيشه نمايند. در قرآن كريم بيان مي‌شود هدف خلقت انسان عبادت است: "وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإنْسَ إِلا لِيَعْبُدُونِ؛ من جن و انس را نيافريدم جز اينكه عبادتم كنند"15 با وجود اين در فراتر از عبادت هدف بالاتري ذكر مي‌گردد و آن هدف معرفتي است. علي(ع) در اين رابطه مي‌فرمايد: "هدف ارسال انبياء به وسيله خداوند كمك رساندن به انسان در عمل به عبادت است16 امام همچنان مي‌فرمايد "خروج از تاريكي به سوي نور و رسيدن به شناخت هدف نهايي است كه به واسطه عبادت مي‌توان به آن نايل شد". خلاصه سخن اينكه قرآن كريم و متون اسلامي در رابطه با انسان دغدغه معرفتي را مورد اهتمام جدي قرار مي‌دهد.

پيوستگي معرفت و عمل در آيات الهي

به عنوان نمونه در سوره بقره بيان مي‌نمايد كه خداوند ظالمين را هدايت نمي‌كند.17 در اين آيه عدم هدايت و ظلم ملازم يكديگر قرار مي‌گيرند. اگر ماهيت هدايت به‌طور عام در نظر گرفته شود هدايت از مقوله مفاهيم نظري و شناختي خواهد بود در حالي‌كه ظلم در معناي عام خود جنبه‌ و شأن عملي دارد. نكته مذكور يعني هدايت ناپذيري ستمكاران در سوره هاي ديگر نيز اشاره گرديد18 پيوند يك مفهوم از مقوله شناخت با يك مفهوم از مقوله عمل در آيه مذكور به نظر نويسنده بيانگر نقش عوامل غيرشناختي در شناخت ديني است. مومنان كه به تصريح آيات الهي فرصت هدايت و شناخت دارند19 زماني توانايي نيل چنان هدفي را خواهند داشت كه از ظلم به عنوان يك مفهوم از مقوله عمل دوري جويند. بنابر تعاليم قرآن كريم سامان‌بخشي عملي و اخلاقي در ساختار اعتقادي و معرفتي انسان تأثير مستقيم دارد. به عبارت ديگر تهذيب اخلاقي شرط تهذيب معرفتي است. از اين منظر دوري از ارتكاب ظلم و سوء عمل نبايد صرفاً به‌واسطه ترس از مبتلا شدن به نتيجه سوء عمل،‌ دغدغه مؤمنان باشد. عمل سوء ظلم افزون بر دوزخ تهديد شده در آيات الهي مي‌تواند دوزخي از جنس جهل و نسيان براي انسان به عنوان نتيجه خود ببار آورد و اين جهل و نسيان نيز مي‌تواند منشأ اعمال سوء ديگر شود. در همين رابطه آيات الهي مخاطبان خود را همواره هشدار مي‌دهد كه دست از رفتار سوء خود بردارند در غير اين‌صورت خود را براي تاوان معرفتي اعمال سوء آماده سازند20 افزون بر اين قرآن كريم ياد آوري مي‌نمايد بر قلب‌هاي متكبران و پيروان هواي نفس مهر و قفل خواهد زد و به اين وسيله مانع از درك حقايق راجع به جهان خواهد شد.21 به كارگيري مفاهيمي چون كري و كوري و مهرزدن بر قلوب ناشي از رفتار سوء بيانگر چنين واقعيتي است. خلاصه سخن اينكه در آيات قرآن كريم دغدغه‌هاي معرفتي و اخلاقي كنار هم قرار مي‌گيرد به عنوان مثال در سوره بقره از جمله اهداف پيامبران الهي تعليم و تزكيه بيان مي‌شود22 و از جمله دلايل معيت شأن شناختي و شأن اخلاقي حيات انسان در كنار يكديگر ارتباط مستقيم ميان اين دو است. از نگاه قرآن كريم انسان طالب معرفت و شناخت راجع به جهان و انسان است و زماني قادر به نيل هدف خود خواهد شد كه به لحاظ اخلاقي نيز واجد شايستگي باشد كه از چنين شايستگي در آيات الهي با مفاهيمي چون طهارت باطن، تزكيه و.... تعبير مي‌شود. بنابر اين مناسك عملي موجود در دين و به عبارت ديگر توصيه به تزكيه كه جنبه عملي دين را نشان مي‌دهد پيش از آنكه سبب دخول در فردوس گردد سبب خروج از دوزخ جهل و ورود به بهشت معرفت مي‌گردد.
در روايات فراواني نيز بر مسئله تأثير عمل بر علم تأكيد شده است. در اين دسته روايات از سويي از علم با عنوان نور ياد شده "انما هو نور يقذفه الله تعالي في قلب من يريد الله ان يهديه"23 و از سويي ديگر به تأثير گناه و فساد اخلاقي بر عدم درك حقايق اشاره گرديده است. براي نمونه در روز عاشورا امام حسين(ع) پس از اينكه سپاه يزيد را نصيحت مي‌كند و از هدايت آنها نا اميد مي‌شود مي‌فرمايد: "شكم‌هايتان از حرام پر شده است".24 يعني لقمه حرام مانع وصول به حقيقت مي‌شود.

مباني پيوستگي تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي

در بخش قبلي معيت بُعد شناختي با بعد اخلاقي زندگي انسان در آيات الهي بيان گرديد. چنين معيتي و در كنار يكديگر قرار گرفتن نمي‌تواند بدون مبناي پيشيني راجع به انسان و جهان باشد. در اين بخش سعي مي‌شود مبناي جهان‌شناختي و انسان‌شناسي معيت تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي در آيات الهي بيان گردد. در چشم‌انداز قرآني انسان طالب معرفت -تعبير مناسب انسان طالب تذكره و خروج از نسيان ـ راجع به مبدا و معاد ناچار است تهذيب اخلاقي را پشت سر گذارد. مبناي جهان‌شناختي چنين معيتي ناظر به شرايطي است كه در زمين خاكي براي حيات بشر طراحي گرديده است. از نگاه قرآن كريم حيات فعلي براي انسان صحنه‌ آزمون است25 و همه ‌چيز در روي زمين بر اساس چنان هدفي طراحي شده است. مسئوليت عظيم در اين ميدان براي بشر معرفت خداوند و نزديكي به اوست. صحنه‌آرايي در زمين به عنوان محل رقابت يا انجام مأموريت و آزمون بايد چنان باشد كه اختيار و آزادي انسان مورد تعدي قرار نگيرد. اين‌كه چگونه چنين شرايطي قابل طراحي است خود موضوعي مستقل است. توجه به اين نكته ضرورت دارد كه زمين‌شناسي قرآن بيانگراين واقعيت است كه زمين ميداني براي آزمون انسان مي‌باشد. لذا همه امور از ابر و باد و مه و خورشيد و فلك بر اساس آن تنظيم و طراحي شده است نه صرفا از ان جهت كه ناني به دست آيد بلكه از آن جهت كه معرفتي حاصل آيد. تجلي خداوند و بروزو ظهور آيات الهي در آن به دو گونه‌ است: نخست آنكه شأن زمين به عنوان محل آزمون در معرض آسيب قرار نگيرد دوم اين‌كه حريم آزادي و اختيار انسان مورد حرمت قرار گيرد. در چنين وضعيتي از جمله عوامل مؤثر در فرآيند كسب معرفت و درك حضور و تجلي خداوند نمي‌تواند صرفاً در عوامل شناختي محدود گردد. زمين‌شناسي قرآن به گونه‌اي است كه همه چيز در آن اعم از عوامل شناختي و غيرشناختي در فرآيند آزمايش انسان مؤثر‌ند و داراي نقش مي‌باشند و به همين دليل قرآن تعليم و تزكيه را در حالي‌كه گاهي تقدم را به تعليم26 و زماني به تزكيه مي‌دهد27 در كنار يكديگر تبيين مي‌نمايد.

معرفت و عمل

در تلقي قرآني از ايمان، شناخت وتصديق برخي گزاره ها جزء ايمان محسوب مي‌گردد. بررسي اين جزء با عمل كه به طور متعدد در آيات قرآن كريم در كنار ايمان مطرح و توصيه مي‌گردد از مسايل موضوع بحث در كلام و فلسفه دين است. همان‌گونه كه اشاره شد جداسازي عمل از ايمان به عنوان طرح كلامي در جهان اسلام به گروه مرجئه برمي‌گردد. مهمترين وجه اين گروه تفكيك ايمان از عمل است. به نظر آنها ايمان بدون عمل همچنان ايمان است و عمل معصيت آميز هر چند هم مهم باشد لطمه‌اي به مومن بودن وارد نمي‌كند.28 بررسي رابطه ميان ايمان و عمل يا به معني نجات بخشي و يابه معني معرفتي است. به لحاظ نجات بخشي پرسش اين است كه آيا ايمان به تنهايي براي نجات يافتن و رستگاري كفايت مي‌كند يا عمل نيز بايد با آن همراه گردد. پاسخ مرجئه نفي دخالت عمل در نجات بخشي ايمان است. به نظر نويسنده رابطه ميان ايمان و عمل را مي‌توان از سه جهت مورد برسي قرار داد: الف) به لحاظ نجات بخشي. ب) به لحاظ معرفتي. ج) به لحاظ غايي. از جهت نسبت نجات بخشي، عمل شرط نجات بخشي ايمان است. به لحاظ غايي نيز عمل نتيجه و نشانه ايمان است و شدت و عمق پايبندي مومن در عمل، عمق ايمان او را نشان مي‌دهد. اما نسبت ديگري نيز ميان عمل و ايمان مي‌توان برقرار نمود: نسبت معرفتي. از اين جهت ايمان در ارزش معرفتي خود مستقل از عمل نيست و منوط به آن است. بر اساس چنين نسبتي جداسازي ايمان از عمل نه تنها شان نجات بخشي ايمان را آسيب مي‌زند بلكه به معناي فراهم شدن شرايط براي از دست دادن ايمان است. حضرت علي (عليه‌السلام) مي‌فرمايد: "لا تجعلوا علمكم جهلا و لا يقينكم شكا اذا علمتم فاعملوا و اذا تيقنتم فاقدموا؛ علم خود را به جهل و يقين خود را به شك تبديل نكنيد و علم را با عمل و يقين را با اقدام همراه سازيد"29 حضرت در اين سخن حكيمانه مورد ياد آوري قرار مي‌دهد كه مبادا علم به جهل و يقين به شك تبديل گردد و لذا توصيه مي‌نمايد براي اجتناب از چنين پديده تلخي بايد علم را با عمل و يقين را با اقدام همراه نمود. همچنين يكي از باب‌هاي اصول كافي باب استعمال العلم است كه در آن رواياتي در مورد به‌كارگيري علم در عمل جمع آوري گرديده است. امام صادق(ع) مي‌فرمايد: علم با عمل همدوش است. هر كه بداند بايد عمل نمايد و هر كه عمل كند خواهد دانست.30 در اين روايت بر جنبة ايجابي رابطه عمل و معرفت تأكيد شده و مي‌فرمايد عمل نيك موجب زايش معرفت است.

معرفت يا تذكره

مبناي ديگر در رابطه با معيت عوامل غيرشناختي و شناختي در كنار يكديگر انسان‌شناسي قرآن كريم است. از نگاه قرآن كريم وجه ديگر معيت شأن معرفتي و اخلاقي حيات آدمي و بيان آن دو دركنار يكديگر ناظر به ماهيت معرفت‌ ديني است. در اين رابطه اگر دغدغه معرفتي قرآن كريم مورد تأمل قرار گيرد روشن خواهد شد كه تعبير درست‌تر در رابطه با معرفت ديني مفهوم ذكر و تذكره است. در آيات قرآن كريم اگرچه مسئله تعليم به‌كار رفته است31 لكن تعبير دقيق با توجه به آيات ديگري از قرآن كريم در رابطه با معرفت ديني مفهوم"تذكره" است. از اين‌ چشم‌انداز معارف ديني راجع‌به مبداء و معاد فطري‌اند و ارائه آن‌ها از جانب پيامبران خدا به معناي آموزش اوليه و دعوت به پذيرش آموزه‌هاي نامأنوس و بيگانه با ساختار وجودي انسان نيست. انديشه فطري‌گرايي معارف ديني نزد مفسران معاصر نيز مورد تأييد مي‌باشد.32 از نگاه اين قبيل مفسران آياتي كه از قرآن كريم به عنوان ذكر33 و از پيامبر اكرم(ص) به عنوان مذكِّر توصيف مي‌نمايد34 بيانگر پيشيني بودن معارف توحيدي است. زيرا ماهيت ذكر بودن ايجاب مي‌كند كه انسان زماني واجد آن مقوله بوده و انس و آشنايي پيشين در كار بوده است. هم‌چنين مذكِّر بودن(به يادآورنده) پيامبران الهي بيانگر نوع سهم و نقش نبي نسبت به مخاطبان خود است. اين سهم از يك طرف به گونه‌اي است كه نه جنبه تحميلي دارد و نه دلالت بر نفي استيلاء نبي بر امت به لحاظ معرفتي35 لذا با اختيار انسان در تعارض نيست و نه از طرف ديگر به صورت آموزش اوليه و دعوت به امور جديد و بيگانه است. ماهيت مذّكِر بودن اشاره به چنين واقعيتي مي‌نمايد.
البته آيات ديگري نيز در قرآن وجود دارد كه از واكنش مطلوب و مورد انتظار انسان‌ها در قبال دعوت پيامبران الهي به عمل"ذَكر" به ياد آوردن تعبير مي‌نمايد. عمل به ياد آوردن از نگاه قرآن كريم زماني مفيد خواهد بود كه در روي زمين اتفاق بيفتد و الا در دوزخ قيامت وقتي جهنم آماده پذيرايي اهل دوزخ مي‌گردد و حوادث قبل و بعد از قيامت رخ مي‌دهد كافران در آن هنگامه آنچه را انبيا به آن دعوت مي‌نمودند به ياد خواهند آورد كه ديگر به حالشان سودي نخواهد داشت.36 بنابراين اگر معرفت ديني از مقوله امور فطري باشد در آن‌صورت تعبير مناسب‌تر در رابطه با ايمان مفهوم تذكره است. با فرض فطري بودن شناخت ديني نقش عوامل غيرمعرفتي محسوس‌تر است زيرا ماهيت ايمان دربردارنده شناخت به معناي آموزش از نو و اوليه نيست. بلكه ايمان حاصل اعتقادات و مستلزم تصديق‌هايي از مقوله تذكره(يادآوري) است. در چنين وضعيتي جنس ايمان به گونه‌اي خواهد بود كه امور غيرنظري مي‌تواند به‌طور مستقيم با آن مرتبط باشد. اين ارتباط معادل شراكت و نقش عوامل غيرمعرفتي در راستاي به ياد آوردن يا نسيان‌زدگي انسان در مورد برخي خصايص بنيادين راجع به انسان، خداوند جهان است.
خلاصه سخن اين‌كه وجه در كنار هم قرار گرفتن تهذيب معرفتي و تهذيب اخلاقي در قرآن كريم ناظر به نوع بينش نسبت به موقعيت زمين به عنوان محل سكونت انسان است. محلي كه ميدان آزمايش و صحنه رقابت است و همه امور در آن در مطابقت با آن تنظيم شده است.
هم‌چنين معيت مذكور معطوف به نوع بينش معرفتي خاص نسبت به انسان است. بينشي كه بر اساس آن انسان فاقد تصديق‌هايي كه ايمان مستلزم آن است نمي‌باشد بلكه انسان به نحو پيشيني واجد آن است و تذكره و يادآوردن تعبير مناسب‌تر در مقايسه با معرفت است. در چنين وضعيتي مقتضيات شناخت نمي‌تواند محدود و محصور در عوامل معرفتي گردد و عوامل غيرمعرفتي همانند سوء يا حسن رفتار نيز مي‌تواند در آن مؤثر باشد و به همين دليل آيات زيادي از قرآن كريم اين مسئله را مورد تنبه قرار مي‌دهد. شهيد مطهري نيز معيت حيات فكري و حيات عملي انسان را مورد توجه قرار داده و تصديق نموده‌ كه ماديت اخلاقي به ماديت فكري منتهي خواهد شد37 بنابراين چگونگي حيات عملي يا اخلاقي انسان به‌طور مستقيم بر چگونگي حيات فكري او مؤثر است و بخشي از دغدغه‌هاي اصولي قرآن ناظر به تنظيم حيات عملي(اخلاقي) انسان است. به همين جهت و به همان اندازه اگر قرآن يكي از اهداف بعثت پيامبران را در تعليم بيان مي‌نمايد در مقابل مفهوم "عدل" و برقراري قسط38 از اهداف ديگري است كه قرآن كريم در مورد هدف بعثت پيامبران بيان مي‌نمايد. بنابر آنچه در سوره مائده آمده آراستگي به زيور عدل نزديك شدن به تقوا كه شرط رسيدن به معرفت (تذكره و خروج از نسيان) است مي‌باشد.39 عدل از جمله مفاهيمي است كه مي‌توان آن را در مقابل مفهوم "ظلم" قرار داد.40 هر دو مفهوم در واقع بيانگر چگونگي حيات اخلاقي انسان است، عدل و ظلم دونوع حيات اخلاقي كاملاً متفاوت است كه مستلزم دو نوع حيات معرفتي خاص مي‌باشد به همين جهت قرآن بخشي از دغدغه‌هاي خود را ناظر به دو مفهوم مذكور نموده است. فاصله گرفتن انسان از مقام عدل نه تنها براي او نتيجه سوء عملي در دوزخ الهي دارد بلكه پيشاپيش زمينه ساز دوزخ معرفتي به نام جهل و نسيان‌زد‌گي مي‌گردد. به همين صورت در تعبير ديگر دوري انسان از طهارت باطن و تزكيه اخلاقي زمينه ساز كوري و كري مي‌شود و قرآن كريم چنين پيوندي ميان حيات معرفتي و اخلاقي را در قالب برخي آيات بيان مي‌نمايد. از جمله در سوره مطففين مي‌فرمايد "علت و ريشه مشكل معرفتي انسان ناظر به چگونگي حيات قلب او مي‌باشد"41. كري و كوري كه در ادبيات قرآني بارها به كار رفته است از مقوله معرفتي بوده و با مفاهيم از مقوله اخلاقي پيوند داده مي‌شود. نكته قابل توجه قرار دادن قلب به عنوان كانون اخلاق و معرفت است. در متون ديني قلب جايگاه محوري در رابطه با معرفت و اخلاق(تزكيه) دارد. چه بسا علت اين مسئله ناظر به اين واقعيت است اگر چه اعمال آدمي به وسيله اعضاي جسماني رخ مي‌دهد لكن نيت و انگيزه به عنوان عنصر رنگ دهنده افعال در درون دل مكتوم است و لذا بدي يا نيكي رفتار در نهايت به عنوان دو وضعيت و صفت راجع به حيات اخلاقي انسان به قلب نسبت داده مي‌شود. به اين نحو در متون ديني قلب آلوده از معرفت و به تعبير درست تر از توفيق عمل "ذكر" محروم مي‌ماند و دچار جهل و نسيان زدگي خواهد شد. از طرف ديگر قلب طاهر و تزكيه يافته آراسته به زيور شناخت و توفيق ذكر و خروج از نسيان‌زدگي خواهد بود.

تزكيه و معرفت در فلسفة اسلامي

فلاسفه مسلمان نيز همواره بر تزكيه و طهارت باطن براي دستيابي به دقايق عقلي و حقايق عالم هستي تأكيد ورزيده اند. مبناي اصلي اين تأكيد اين است كه از نگاه ايشان حصول معرفت براي انسان صرفاً از طريق ارتباط با عالم ماده و موجودات پيراموني به دست نمي‌آيد بلكه حصول معرفت رهين اتصال نفس انساني با عقل فعال كه از مراتب عالم مجردات است مي‌باشد. استدلال ايشان براي اين مطلب اين است كه حصول معرفت براي انسان، نوعي كمال و خروج از قوه به فعل است و خارج كننده نفس از قوه به فعل نمي‌تواند چيزي از عالم ماده باشد چون شأن ماده پايين‌تر از نفس انساني است. شيخ اشراق مي‌گويد: چيزي كه نفس انساني را از قوه به فعليت مي‌رساند همان موجودي است كه فلاسفه به آن "عقل فعال" گويند و در لسان شرع از آن به "روح القدس" ياد شده است.42 ايشان با توجه به آيات متعدد قرآن مثل "عَلَّمَ الإنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ"43 معلم حقيقي انسان را خداوند معرفي مي‌كند.44 ارتباط معرفت با طهارت درون در فلسفه اشراق كه شهود را مبنايي‌ترين نوع معرفت مي‌داند45 بديهي و روشن است ولي اعتقاد به چنين ارتباطي اختصاص به ايشان ندارد. ابن‌سينا كه پرچمدار حكمت مشاء است و محور اصلي فلسفه او مباحث صرفاً عقلي مي‌باشد، سه نمط آخر از مهمترين كتاب فلسفي خود ـ الاشارات و التنبيهات ـ‌ را به مباحث عرفاني و اخلاقي اختصاص مي‌دهد. به عقيده او "عقل فعال" همان فرشته وحي مي‌باشد. وي در بسياري از مباحث، عبارت "تلطف من نفسك" را به كار مي‌برد كه اشاره دارد به اينكه فهم مطلب نيازمند تلطيف نفس مي‌باشد. فلسفه باطني ابن سينا گرچه چندان مورد توجه قرار نگرفته ولي يكي از مصادر مهم فلسفه شيخ اشراق مي‌باشد.46
تأكيد بر ضرورت تزكيه نفس براي فهم حقايق در حكمت متعاليه صدرالمتألهين به اوج خود مي‌رسد.47 ايشان براي حكمت شرايطي را لازم مي‌داند كه از جمله آنها شرح صدر، سلامت فطرت، حسن خلق، داشتن نور الهي در قلب و... مي‌باشد.48 بنابر آنچه گفته شد نظر فلاسفه مسلمان در همگامي تزكيه و تعليم، مطابق آيات و روايات بلكه اخذ شده از آنها مي‌باشد.

نتيجه‌گيري

معرفت در حاليكه يك مقوله ذهني محسوب مي‌شود اما در متون ديني با مفاهيم عملي پيوند داده مي‌شود و منشاء چنين ارتباطي از يك طرف مبناي جهان شناختي قرآن است كه بر اساس آن زمين محل آزمايش انسان است و همه امور درآن براي چنين منظوري تنظيم يافته است. از طرف ديگر مبناي شناخت شناسي قرآن است كه بر اساس آن شناخت ديني به معناي آموزش اوليه نمي‌باشد بلكه از مقوله ذكر و يادآوري مي‌باشد. با چنين تلقي‌اي نسبت به شناخت ديني زمينه براي نقش دهي به مقولات عملي و غير شناختي ظاهر مي‌گردد. ظلم و فساد در قالب چنين مبنايي در حاليكه از مفاهيم غير شناختي اند مي‌توانند نقش مانع براي شناخت يا عمل ذكر داشته باشد و در مقابل آن عدل و هر عمل نيك نيز به عنوان يك امر عملي و غير شناختي نقش زمينه لازم براي تحصيل معرفت يا ذكر داشته باشد.

پي‌نوشت‌ها:

1. Plato, Thatetus,in the works of Plato,(1928) ed by Irwin Edman ,Random House: the modern library,1928,p. 408
2. reformed epistemology.
3. Quinn,2002,p. 515.
4. Plantinga,Alvin,(1983)reason and belief in God, in faith and rationality ed by Alvin Plantinga and Nicholas Wolterstorff, university of Notre dame press. ,p. 73
5. Aristotle,posterior,analytics,book Alpha
6. Chisholm, 1928, p. 47
7. Plantinga, Alvin,(1993)warrant and proper function, New York: oxford university press ,p. 4
8 Plantinga, Alvin,(1993)warrant and proper function, New York: oxford university press , 1993,p. 7
9. ولوي عليمحمد، تاريخ علم كلام اسلامي،ص314.
10. همان، ص 315.
11. نحل/ 89.
12. جمعه/2.
13 . بقره/ 129.
14. حجر/ 99.
15. ذاريات/ 56.
16. نهج‌البلاغه، خطبه 147.
17 . بقره/ 258.
18 . : مثل سوره آل‌عمران/ 86 و مائده/ 51.
19 . بقره / 97.
20 . چنانچه در سوره توبه آيه 87 و يونس آيه 74 به آن اشاره شده است.
21 . جاثيه/ 23.
22 . بقره/ 151.
23. منية المريد، باب 5، ص 167.
24. بحارالانوار، ج 22، ص 310.
25 . مائده/ 48.
26 . بقره/ 129.
27 . آل عمران/ 164.
28. ولوي عليمحمد، تاريخ علم كلام اسلامي، ص314.
29. نهج البلاغه، صبحي صالح، حكمت 274.
30. كليني رازي،ثقه الاسلام، اصول كافي، ترجمه و شرح سيد جواد مصطفوي، ج 1، ص55.
31 . جمعه/ 2.
32. جوادي آملي عبدالله، تفسير موضوعي قرآن. ج5، ص30
33 . غاشيه/ 21-22.
34. انبياء / 2و50 و فرقان / 18و29.
35. چنانچه در سوره غاشيه آيه22 به آن اشاره دارد.
36 . فجر/ 23.
37. مطهري مرتضي، علل گرايش به مادي گرايي، ص114.
38 . حديد/ 25.
39 . مائده./ 8.
40 . بقره/ 2.
41 . مطففين/ 14.
42. سهروردي، شهاب الدين، الالواح العماديه (مجموعه مصنفات شيخ اشراق)، ج 4، ص 88.
43 علق/ 5.
44. سهروردي، شهاب الدين، الالواح العماديه (مجموعه مصنفات شيخ اشراق)، ج 4، ص 88.
45. همو، حكمة الاشراق، ص 12-13.
46. نصر، سيد حسين، سه حكيم مسلمان، ترجمه احمد آرام، ص 47.
47. صدرالدين شيرازي، محمد بن ابراهيم، الحكمة المتعاليه في الاسفار الاربعة العقليه، ج 1، ص1، 12، 323 و ج 6، ص 306.
48. همان، ج 6، ص 7.
جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهي به كردار شايسته از ديدگاه قرآن

نگاهي به كردار شايسته از ديدگاه قرآن

سيد مهدي حسيني عربي

خوشبختي بشر در گرو دو امر است: نخست دانستن راه رستگاري و ديگري رفتن در آن راه براي رسيدن به مقصود. دانستن راه رستگاري نيازمند راهنما و مربي دانا و آگاه به خير و شر است؛ از اين جهت بشر براي رسيدن به رستگاري واقعي به پيامبران و كتب آسماني و جعل احكام و تكاليف از جانب خداوند حكيم نياز دارد؛ زيرا كسي جز او به مصالح و مفاسد فردي و اجتماعي بشر و راه سعادت و شقاوت وي به صورت كامل آگاه نيست. به همين سبب آفرينش بشر با راهنما همراه بوده و اين سنت الهي همواره ادامه داشته تا به خاتم پيامبران حضرت محمد مصطفي (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و معجزه جاودانه اش قرآن كريم پايان يافته و اين راهنماي الهي راه نجات و خوشبختي آدميان را تا قيامت تأمين فرموده و آن را در پيروي از قرآن و عترت قرار داده است، آنجا كه ميفرمايد: اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي؛ همانا من در بين شما دو گوهر گرانبها به جاي ميگذارم: كتاب خدا و اهل بيتم.
معجزه جاويدان پيامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) كه برنامه عملي انسان در دوره زندگي وي براي سعادت ابدي او است در جايگاه قرآن صامت و مفسران قرآن يعني اهل بيت (علیهم السلام ) به صورت قرآن ناطق در كنار هم موجبات سعادت دنيا و آخرت انسان را فراهم ميسازند. قرآن كه از هر جهت برنامه اي مدون و كامل شمرده ميشود، ارزش انسان را در ايمان و عمل صالح خلاصه كرده تا آن جا كه در بسياري از صفحات آن از اين دو مسأله ذكري به ميان آمده است؛ از آن جمله:
— و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسني و سنقول له من ا‡م¬رنا يسرا. (1)
مراد از عمل صالح چيست؟ علامه طباطبايي مي فرمايند: صلاح يعني به نحوي لياقت داشتن، و اين كلمه در آيات قرآن گاهي به خود انسان نسبت داده و گفته شده انسان صالح و گاهي به عمل و گفته شده عمل صالح و نمونههايي از اين دو عبارتند از:فليعمل عملا صالحا (2) و و انكحوا الايامي منكم و الصالحين من عبادكم و امائكم (3.) توجه قرآن به عمل صالح و تأثير آن در پرورش نسل صالح بسيار چشم گير است. استاد جعفر سبحاني ميفرمايند: عمل صالح، نه تنها نشانه وجود ايمان در دل ها و مايه تجلي و درخشش آن در قلمرو زندگي است - و ايمان بدون عمل و انجام مسؤوليت، بسان درخت بي ثمر است كه فقط به درد سوختن مي خورد نه براي تربيت و پرورش - بلكه عمل صالح نسبت به ايمان، به منزله تنه و شاخه به ريشه آن است كه هر يك در ديگري اثر متقابل دارد و وجود هر يك مايه تكامل ديگري است و آسيب پذيري يكي موجب آسيب پذيري ديگري نيز هست. (4) از اين رو آيت الله جوادي آملي در تفسير آيه 25 سوره بقره مي نويسد: كسي كه ايمان (حسن فاعلي) داشته باشد ولي هيچ عمل خيري (حسن فعلي) كسب نكرده باشد ايمانش به حال او سودمند نيست و مانند كسي است كه ايمان نياورده باشد. (5)

آثار عمل صالح

قرآن درباره آثار عمل صالح در دو مرحله سخن مي گويد كه يكي به سراي جاودان و ديگري به اين جهان مادي مربوط است.

آثار اخروي عمل صالح

همه كارهاي نيك به صورت سرمايههاي جاودان درآمده و در صندوق بس نسوز ذخيره مي گردد؛ چنان كه مي فرمايد: هر كس عمل نيك انجام دهد براي خود ذخيره مي سازد. (6)
قرآن هم چنين در بيان تأثير عمل صالح در نيكفرجامي و حيات اخروي، آثار زير را برشمرده است:
1. پاداش آنان نزد خدا است؛ (7)
2. آن ها ترسي ندارند؛(8)
3. پاداش نيكو براي آنان است؛(9)
4. آن ها داخل بهشت مي شوند؛(10)
5. اميد است از رستگاران باشند.(11)

آثار دنيوي كردار نيكو

كردار شايسته، زاييده ايمان به خدا و سراي ديگر است و فزوني عمل نيك، به قدرت ايمان بستگي دارد. در صفحات زندگي فردي كه سرلوحه زندگي او را آيه«ما عندكم ينفد و ما عند الله باق»(12) تشكيل مي دهد، اعمال صالح به صورت بي‌شمار خودنمايي مي كند.
2. زندگي پاكيزه: زندگي پاكيزه، گونه اي از زندگي است كه در آن مفاهيم انساني زنده شود، صلح و صفا، محبت و دوستي، همدردي و همكاري، آرامش و امنيت حكم‌فرما باشد و بشر از قيد خود محوري و ستم كاري بيرون آيد و جامعه در سايه ايمان به خدا از تباهي ها در امان ماند. اين نوع زندگي در پرتو كردار شايسته به جامعه باز مي گردد و افراد جامعه بسان اعضاي يك تن، به همياري يكديگر ميشتابند. قرآن در اين باره در آيه 97 سوره نحل ميفرمايد: هركس كار نيك انجام دهد در حالي كه مؤمن است، خواه مرد باشد يا زن، به او زندگي پاكيزه مي بخشيم.
3. افزايش نورانيت: خود ايمان، نور و روشني بخش است ولي افزوده شدن عمل صالح به آن، مايه درخشندگي بيش‌تر آن ميشود و انسان در زندگي از جهات مادي و معنوي، آگاه تر مي گردد. در آيه 11 سوره طلاق آمده است: پيامبري را براي شما بر انگيختيم كه آيه هاي روشنگر خدا را برايتان تلاوت كند تا افراد با ايمان و نيكوكار از تاريكي به روشنايي گام نهند... .
4. محبوبيت در دل مردم: يكي از نتايج مؤثر كار نيكو كه بعد اجتماعي آن، در خدمات و تعاون عمومي نمود مي يابد، توجه عواطف انسان و علايق قلبي مردم به افرادي است كه در جهت خدمت به جامعه گام برميدارند.
هيچ كس نميتواند اين حقيقت را انكار كند كه نتيجه مستقيم خدمت خالصانه به جامعه، جذب عواطف و نفوذ در قلوب است. قرآن مي فرمايد:
« آنان كه ايمان آورده و عمل نيك انجام داده اند، براي آن ها در قلوب انسان ها مهر و محبت پديد مي آوريم. » (13)
5. مايه آمرزش گناهان: اين حقيقت كه ايمان و كار نيكو موجب پاكشدن گناهان مي شود، در آيات متعددي آمده و از آن جمله آيه دو سوره محمد كه مي فرمايد: آنان كه ايمان آورده و عمل نيك انجام داده اند و بر آن چه بر محمد نازل شده در حالي كه آيين حق از جانب خدا است ايمان آورده اند، گناهان آنان را بخشوده و حال آن ها را اصلاح كرده است.

جاودانگي كار شايسته

طبيعت زندگي اين جهان مادي، نابودي است و محكم ترين بناها، قوي ترين انسان ها و هر چيز مستحكم ديگري سرانجام فرسوده و سپس نابود مي شود. اگر بتوان اين موجودات را به گونه اي با ذات پاك خداوند پيوند داد و براي او و در راه او به كار انداخت رنگ جاودانگي به خود مي گيرند؛ چرا كه ذات پاكش ابدي است و هر چيز با او نسبتي پيدا كند رنگ ابديت مي يابد. خداوند در دو آيه پي در پي سوره نحل مي فرمايد: هرگز پيمان الهي را با بهاي كمي مبادله نكنيد. آن چه نزد خدا وجود دارد، براي شما بهتر است اگر بدانيد. زيرا آنچه نزد شما مي باشد فاني است ولي آن چه نزد خدا است باقي ميماند.(14)
علي (علیه السلام) مي فرمايد: بسيار تفاوت دارند عملي كه لذتش از ميان مي رود و مسؤوليتش مي ماند و عملي كه درد و رنجش ميرود و اجرش باقي ميماند.(15)

پي نوشت ها:

1. كهف، 88
2.كهف، 110
3. نور، 32
4. جعفر سبحاني، منشور جاويد تفسير موضوعي قرآن كريم، ج 3، صص 315-316
5. آيت الله جوادي آملي، تفسير شبنم، مركز نشر اسراء، چاپ دوم، 1379 ش، ج2، ص 472
6. روم، 44
7. بقره، 62
8. مائده،69
9. كهف،88
10. مريم،60
11. قصص،67 ، روم، 44
12. نحل، 96
13. مريم، 96
14. تفسير نمونه، ج 11، ص 390-386
15. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 121-386
منبع: پرتو سخن
جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مباني نظري و عملي توسعه از نگاه قرآن

مباني نظري و عملي توسعه از نگاه قرآن

اسماعيلي، مجيد

 

مقدمه اي بر مباني نظري و عملي توسعه در مفهوم اسلامي بر اساس قرآن و روايات

توسعه اسلامي با توجه به اين كه از گذرگاه مباني معرفتي اسلام عبور مي كند مي بايد حساسيتهاي موجود در اين حوزه را درك و متناسب با آن به برنامه‌ريزي خود بپردازد. لذا با رجوع در قرآن كريم به دو واژه بسيار مهم در اين مسأله مواجه مي شويم: اول ايمان است و دوم عمل صالح؛ به تكرار در قرآن از ايمان و عمل صالح ياد شده و شرايط آن را به همراه نتايج آن بازگو كرده است. بنابراين در اين مبحث ما از ايمان به عنوان مباني نظري و از عمل صالح به عنوان مبناي عملي ياد مي كنيم. همواره ايمان قبل از عمل آورده شده و در بسياري موارد، ايمان و عمل صالح در كنار هم آمده است. طرح كلي اين مباني در شكل (2) آمده است. در اين مبحث به موارد زير دقت و توجه خواهد شد نخست بحث ايمان به خدا از نگاه آيات قرآني بررسي مي شود. دوم عمل صالح از نگاه آيات قرآني مورد ملاحظه قرار مي گيرد.
در بحث نخست به موارد ذيل خواهيم پرداخت؛ اول شعبات ايمان؛ دوم مقومات ايمان؛ سوم رابطه ايمان و عمل صالح در بحث دومين به چند مورد خواهيم پرداخت؛ اول اين كه عمل صالح به عنوان يك فعل كه واقعيت خارجي دارد به چه اجزايي تقسيم مي شود. دوم بررسي نظام حق و اين كه به جاء الحق در چه اجزايي مي تواند شكل يابد و همين طور جاء الباطل كه در چه مواردي صدق دارد سوم بررسي موردي از مسائلي مانند، قدرت، اطاعت، محبت، توليد و غيره... لذا دو بخش ايمان و عمل صالح در نهايت با يك جمع بندي و خلاصه به پايان مي رسد و مواد اوليه لازم براي طراحي و تبيين نظري اسلام نسبت به توسعه فراهم مي گردد. اين اجزا با تأكيد بر آيات قرآن و توجه به الفاظ ظاهري آن ترسيم شده است و بسياري از آيات كه مفهوم مرتبط با بحث داشته ولي لفظ مشخصي را نداشته اند به كار گرفته نشده است.
در نهايت ايمان و عمل صالح بعد از اين كه تحقق پيدا كردند باعث رسيدن به محصولاتي نظير: »حيوه طيبه«، »فلاح«، »فوز«، »تقرب«، »هدايت« مي شوند كه در واقع هدف از خلقت انسان و تمامي تلاشهاي انسان رسيدن به همين مسائل مي باشد. لذا تأكيد در اين بحث نمايش سير حركتي و نظام فكري است كه توسعه از آن زاده گرديده و مورد دفاع قرار مي گيرد بر اين اساس مي توان گفت: تمامي اجزا دين اسلام وسعت بخشيدن به تواناييهاي انسان است در نماز يك توسعه است و كلمه » اهدنا الصراط المستقيم« مؤيد اين مسأله است. در همين بستر و فضاست كه نمايه هاي اصلي زندگي صحيح و الهي ايجاد و تصوير مي گردد. اميد است كه در اين مبحث اين رسالت به تمامي به انجام رسد لازم است جهت تبرك به تعدادي از آيات كه مسير ايمان، عمل صالح و محصولات آن را بيان مي كنند اشاره كنيم؛ »ان الذين امنوا و عملواا الصالحات لهم جنات تجري«1[1] » ان الذين امنوا و عملواا الصالحات اولئك هم خير البريه«2[2] « الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون «3[3] »و الذين امنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم«4[4] »والذين آمنوا و عملواالصالحات لندخلنهم في الصالحين«5[5] »اما الذين آمنوا و عملواالصالحات فلهم جنات الماوي«6[6] »و يستجيب الذين امنوا و عملواا الصالحات«7[7] »و من عمل صالحاً فهو مؤمن فلنحيينه حيوه الطيبه«8[8] »ان الذين امنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن و دّا«9[9] » فالذين امنوا و عملوا الصالحات لهم مغفره و رزق كريم«10[10] »الذين امنوا و عملوا الصالحات طوبي لهم و حسن مآب«11[11] »ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم«12[12] كه بسياري از موارد ديگر در مباحث بعدي ذكر خواهد شد.
شكل (1-2)
شكل 2-2
نكته اي كه قبل از شروع اين بحث لازم به توضيح است پاسخ به اين سؤال است كه از كجا اين ايمان و عمل صالح مباني نظري و عملي توسعه اسلامي گرديده است و مستند اين مسأله چيست. توسعه بعد از پالايش و حذف زوائد، جوهر و ماهيت خاصي را توليد مي كند. اين ماه به مثابه عالي ترين خواسته و هدف يك جامعه، آرمان و آرزوي آن گرديده و چيزي كه يافتن آن همان تحصيل سعادت است، ارزيابي مي شود. اين ماده پر ارزش كه در حد سعادت، اقتدار، عزت، رفاه، آرامش و امنيت است، بسيار بسيار ضروري و مورد نياز است و جوانب مختلف زندگي ما را كه بسته به ايدئولوژي ما تغيير مي كنند در بر مي گيرد. اين مجموعه خصايص كه در تفكر اسلامي معادل يك يا همه اين موارد است معادل رسيدن به فلاح، هدايت، رستگاري، بهشت، مغفرت و آمرزش گناه، عاقبت به خيري، و حسن مآب، پاداش بي‌منت و بي حساب و فزاينده و مضاعف، رحمت، درجات بلند، جانشيني در زمين و اين كه از ظلمت به نور مي رسند و گناهان آنان به ثواب تبديل شود و به حيات طيبه برسند و خداوند رزق وسيع براي آنان در نظر گرفته و آنان را محبوب قرار مي دهد اين مفاهيم در آيات قرآن با اين تعابير آمده است: » فلا خوف عليهم«13[13] »ثم اهتدي«14[14] »لهم درجات العلي«15[15] »يدخلون الجنه«16[16] »فلنحينه حياه الطيبه«17[17] »فيوفيهم اجورهم«18[18] »يهديهم ربهم بايمانهم«19[19] »سيجعل لهم الرحمن وداًَ«20[20] »لهم مغفره و رزق كريم»21[21] «ليسخلفنهم في الارض«22[22] »لندخلنهم في الصالحين«23[23] »لنخرج... من الظلمات الي النور«24[24] »اولئك هم خير البريه«25[25] »يستجيب... و يزيد هم من فضله«26[26] »لهم جزاء الضعف«27[27] »فلا كفران لسعيه«28[28] »فلا يخاف ظلماً و لا هضماً«29[29] »لا يكلف نفساً الا وسعها«30[30] »هم فيها خالدون«31[31] و »طوبي لهم و حسن مآب«32[32] اين وضعيتهاي ياد شده در واقع به مثابه آن ماده و جوهر مطلوب توسعه است و مي توان استدلال كرد آنچه در تفكر اسلامي غايت و نهايت مطلوب است همان چيزهايي است كه در آيات ذكر شده است. بنابراين مفهوم توسعه در نظام اسلامي موارد ياد شده است كه مقدمه همه اين حالتها ايمان و عمل صالح است كه در تمام آيات ذكر شده است. پس به طور خلاصه مي توان گفت اين كه ايمان و عمل صالح به عنوان مباني توسعه نظام اسلامي قرار گرفته است به خاطر تناسب قابل توجه محصول اين مسأله با محتوا و جوهر توسعه است و جايگاه مفهوم توسعه در نظام اسلامي همان جايگاه محصولات ايمان و عمل صالح است، لذا بر اين اساس ايمان و عمل صالح را به عنوان بنيادهاي اساسي توسعه در نظام اسلامي مورد توجه و ارزيابي قرار خواهيم داد.

ايمان

بحث ايمان در آيات قرآن كريم به كرات آمده است و مورد امر نيز قرار گرفته است ؛ يعني بسياري از آيات امر مي كند كه ايمان بياوريد كه مانند آيه»آمنوا و رسله و ان تومنوا و تتقوا فلكم اجر …[33]33« و »فامنوا بالله و رسوله النبي الامي …[34]34« و همينطور در آيه »آمنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين35[35]« و »ربنا اننا سمعنا منادياً للايمان ان امنوا بربكم فامنا …[36]36« به اين امر اشاره شده است. اين امر الهي واجب مي شود و در ادامه آن آياتي آمده است كه به كساني كه ايمان آورده اند تذكر و يادآوري مي كند كه چه اعمالي را بايد انجام دهند و چه اعمالي بايد ترك شود. بسياري از آياتي كه با »يا ايها الذين آمنوا« آغاز مي گردد بيان بايدها و نبايد هاي دين را تعقيب مي نمايد »يا ايها الذين امنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول«37[37] »لا ترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي«38[38] » قوا انفسكم و اهليكم ناراً«39[39] » اتقواالله و كونوا مع الصادقين«40[40] » لا تتبعوا خطوات الشيطان«41[41] كه اين آيات در مقام عمل صالح قرار مي گيرد كه در بخش آن به طور مفصل بررسي خواهد گرديد و بسياري از آيات نيز شرايط كساني كه ايمان آورده اند را بيان مي كند و در واقع صفات و خصال افراد مؤمن را تشريح مي نمايد مانند آيه »والذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه«42[42] و »الذين يومنون بما انزل اليك و ما انزل من قبلك«43[43] و آيه »يسبحون بحمد ربهم و يومنون به و يستغفرون للذين آمنوا«44[44] كه اين آيات در قرآن بسيار وجود داشته و در آن ايمان به آخرت، ايمان به رسالت پيامبران، ايمان به روز جزا و رستاخيز، ايمان به وجود ملائكه و بسياري موارد ديگر مطرح گرديده است.

2-1- ايمان به خدا

مقدمه: مهمترين ركن براي توسعه از نگاه دين و در واقع بنياد اصلي و اساسي افزايش توانايي جامعه اسلامي براي رسيدن به حيات طيبه بحث ايمان به خداست. در اين بخش تلاش مي كنيم تا با توجه به آيات كريمه الهي به چند مسأله توجه كنيم؛ اول اينكه در آياتي كه به اين مسأله پرداخته اند كنار ايمان به خدا، چه مسائل ديگري نيز عنوان شده است ؟ به تقدم و تأخر آن نيز تا آنجا كه وارد به حوزه ها و بخشهاي ديگر بحث شود نيز مي پردازيم. دوم محصول، نتيجه و فرآيند ايمان به خدا را نيز بررسي مي كنيم بعد از اتمام آيات در شعبات ايمان و ثمرات آن به اين نكته خواهيم پرداخت. به طور مثال در سوره مباركه آل عمران خداوند متعال براي ايمان به خدا چند پيوست نيز قائل
هستند؛ اول ايمان به روز جزا و آخرت كه در حوزه ايمان است و سپس وارد حوزه عمل مي شود كه امر به معروف و نهي از منكر و سبقت در عمل خير قابل توجه است محصول و فرآيند عمل با تعبير صالحين مي باشد. در سوره مباركه تغابن آيه 11 ضمن بيان اينكه اگر مصيبت به كسي وارد شود حتماً با اذن خداست و در اين حالت ايمان به خدا باعث هدايت قلب مي شود. اين آيه هر چند به طور مشخص به ايمان و عمل خاصي اشاره ندارد ولي به تحقق ايمان در شرايط وجود مصيبت توجه كرده و آن را باعث هدايت قلب مي داند و در كنار آن با توجه به هدايت قلب كه امري ناديدني است تصريح مي كند كه خداوند به هر چيز داناست يعني چه ظاهر و چه پنهان. در سوره مباركه طلاق آيه 11 نيز براي ايجاد ايمان به طور مقدمه وجود رسول و پيامبري كه آيات الهي را بيان كند مطرح ساخته و مي فرمايد كه اين حالت باعث خروج از ظلمت به سوي نور خواهد شد و در عرصه عمل به عمل صالح به عنوان حركت بعد از ايمان تصريح كرده و محصول و فرآيند ايمان را بهشت با صفت جاودانگي آن و رزق مي داند. " قد احسن الله له رزقا" در آيه 69 سوره مباركه مائده باز اشاره دارد ايمان به خدا در كنار ايمان به روز جزاست و عمل صالح نيز تكرار شده ولي محصول ايمان دور شدن از هراس، حزن و اندوه تبيين گرديده است. در سوره مباركه توبه آيه 18 و 19ايمان به خدا را با آب دادن به حجاج و عمارت مسجد الحرام مطرح كرده و آن را غير قابل مقايسه شمرده و در آيه بعد در حوزه فعل و عمل صالح به مهاجرت در راه خدا و جهاد با مال و جان اشاره دارد محصول و فرآيند ايمان در اين آيه درجات عظيم و مقام فائزون است. در سوره مباركه صف آيه 10 و 11 نيز اشاره ميكند كه حصول ايمان، نجات از عذاب اليم است كه شرط آن جهاد در راه خدا با مال و جان مي باشد. در سوره مباركه بقره آيه 285 اشاره مفصلي به بحث ايمان داشته و آن را در ايمان به خدا، ملائكه، كتابهاي آسماني و ايمان به پيامبرانش بيان مي كند. محصول و فرآيند ايمان در اين آيه غفران است. در سوره مباركه انفال آيه 41 شرط ايمان را خمس مي داند كه به پيامبر، ذي القربي، ايتام، مساكين و در راه مانده ها تعلق دارد. در سوره مباركه بقره آيه 232 ايمان به خدا و روز آخرت به ايجاد پاكي مي انجامد و مقدمات اين ايمان به خدا اجراي احكام الهي است و در آيه 288 نيز باز اشاره دارد به همين احكام الهي. در سوره مباركه نور آيه 2 شرط ايمان به خدا شدت در اجراي احكام الهي و نداشتن رأفت است. در آيه 256 درباره ايمان به خدا تأكيد مي كند امر ايمان مربوط به حوزه اختيار است، لذا اجبار نداشته و خداوند به درون دلهاي مردم بيناست و محصول مهم و اساسي اين ايمان به خدا دست زدن به عروه الوثقي است كه هرگز اين رشته پاره نمي شود در سوره مباركه نساء آيه 59 ايمان به خدا و روز جزا شرط قرار مي گيرد براي اينكه اطاعت خدا و رسول و اولي الامر انجام شود و سپس در صورت وجود هر نزاع و اختلاف به آنان ارجاع شود و محصول اين حركت نيز خير و سرانجام نيكو باشد. در سوره مباركه توبه آيه 61 اشاره دارد به ايمان به خدا و ايمان به مؤمنين. در سوره مباركه توبه آيه 99 براي ايمان به خدا و روز جزا بحث انفاق را بيان مي كند كه براي نزديكي به خدا و رسول است، محصول اين ايمان به خدا و عمل انفاق رحمت و غفران خداوند است. در سوره تغابن آيه 9 محصول مهم ديگر ايمان به خدا را تكفير گناه و فوز عظيم مي داند. در سوره جن آيه 13 محصول ايمان عدم ترس از نقصان و ستم است در سوره مباركه هود آيه 58 و 66 و 94 ايمان به امر خداست كه براي هود، صالح و شعيب آمده است.
در مجموع مي توان گفت: همراه با ايمان به خدا موارد ذيل آمده است: اول ايمان به روز جزا، دوم ايمان به رسول خدا، سوم ايمان به ملائك و فرشتگان، چهارم ايمان به كتابهاي آسماني، پنجم ايمان به آنچه كه از طرف خدا آمده است، ششم ايمان به غيب، هفتم ايمان به دانا بودن خدا، هشتم ايمان به شنوا و بينا بودن خدا، نهم ايمان به مؤمنين، دهم ايمان به امر خداوند، يازدهم ايمان به احكام الهي، دوازدهم ايمان به بهشت و جهنم. در كنار اين ايمانها مواردي از عمل نيز مشهود است كه در بخش بعد توضيح خواهيم داد و بحث درباره محصول ايمان نيز به طور اجمال به آن پرداخته و سپس در مباحث بعدي به تفضيل بررسي خواهد شد. فرآيند ايمان طبق آنچه كه در آيات قبلي آمده است عبارت است از: اول: هدايت قلب، دوم: صالح شدن، سوم: رسيدن به فوز عظيم، چهارم: بخشش و غفران، پنجم: پاك شدن گناهان، ششم: استواري و قول ثابت در دنيا و آخرت، هفتم: عدم تسلط شيطان، هشتم: محبوب شدن، نهم: ايجاد بركت و بازشدن دربهاي آسمان، دهم: اطمينان و امنيت، يازدهم: پيروزي و غلبه بر كفار و دشمنان، دوازدهم: رزق و روزي، سيزدهم: عدم ترس از نقصان و ستم، چهاردهم: عروه الوثقي، پانزدهم: پاكي و صفاي قلب، شانزدهم: خروج از ظلمت و ورود به نور، هفدهم: عاقبت به خير شدن، هجدهم: درجات عظيم.
همانطور كه از اين محصولات پيداست، آنچه كه در سايه ايمان به خدا پديد مي‌آيد از ارزش بسيار بالايي برخوردار است. مواردي مانند رزق و روزي، اطمينان و امنيت و آرامش، ايجاد بركت و باز شدن درهاي آسمان و بسياري موارد ديگر، همگي مي‌توانند با چيزي تحت عنوان توسعه برابري كرده و از آن به مراتب افضل باشند. پس مي‌توان گفت در تفكر اسلامي آنچه كه به اسم توسعه در غرب وجود دارد به ايمان به خدا و عمل صالح كه همان حيات طيبه است ترجمه شده و ابعاد گسترده‌تري از آنچه كه توسعه پديد مي‌آورد به ما عرضه مي‌دارد.

2 – 2 – عناصر تشكيل دهنده ايمان

ايمان به خداوند را بايد از چند مسير دنبال كرد ولي ابتدا با آيه اي از قرآن به نگاهي اجمالي درباره اين مسأله مي پردازيم؛ قرآن كريم مي فرمايد: »ما كان لنفس ان تؤمن الا بإذن الله و يجعل الرجس علي الذين لا يعقلون«45[45] هيچ كس ايمان نمي تواند بياورد الا به اذن خدا، لذا عامل اول ايمان، اذن خداست. در قسمت دوم آيه مسأله مشكل و پيچيده باز شده و مي فرمايد، پليدي براي كساني است كه از عقل خود استفاده نمي كنند46[46]. به عبارت ديگر اگر از عقل استفاده كنيم پاكي براي ما بوجود مي آيد، آنگاه به اذن خدا مي توانيم ايمان بياوريم. بنابراين عامل دوم رسيدن به ايمان عقل است كه توليد طهارت مي كند و اين طهارت زمينه ساز توجهات خداوند و اولياء الهي مي شود.
در شكل (2-2) مي توان اين مسأله را به روشني دريافت و اينكه ايمان در نهايت از چه منابعي تغذيه مي شود. به طور اجمال ايمان از عقل و اذن خدا تغذيه مي شود؛ عقل بر اساس علم و عزم بنيان نهاده شده كه علم به علم دنيا و علم آخرت تقسيم و علم دنيا علمي است كه يا خير باشد و يا نفع و علم آخرت يا توحيد است يا نبوت يا معاد، با توجه به اينكه در تفاسير خير با ولايت و امامت مطابقت مي كند و حوزه امر شامل عدل هم مي شود. »هل يستوي هو و من يأمر بالعدل و هو علي صراط المستقيم«47[47] و »امرت لاعدل بينكم«48[48] لذا مجموعه اي از اصول و فروع دين در علم قرار دارد و لذا بعد از علم بايد به عزم توجه داشت كه در واقع عزم همان فضاي حاكم بر عمل است و ترك آن كه از حوزه قبول حق و رد باطل تغذيه مي شود. اگر علم باشد و عزم نباشد عقل حاصل نمي شود و اگر عزم بر انجام فعلي به وجود بيايد ولي نداند كه سير اين انجام از چه راهي است عقل حاكميت ندارد. در حاكميت عقل و اذن ايمان متحقق مي شود.

2-3-1- عقل

درباره جايگاه مهم عقل در حوزه معرفت اسلامي جاي ترديد نيست و تعقل دعوت انبياء در رأس پيام و دستورات الهي است. در اينجا ابتدا به چند مورد از آياتي كه درباره عقل بيان دارد توجه مي كنيم؛ «ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون«49[49]. بدترين جنبنده ها نزد خداوند كساني هستند كه داراي دو خصلت هستند. اول اينكه نمي شنوند و دوم اينكه نمي گويند و سپس توضيح آيه اين است كه اينها عقل ندارند. تعمق در اين آيه بر روي كلمه شنيدن و گفتن است، زيرا »صم« مخالف سمع و »بكم« مخالف قول است. ابتدا درباره اين كه شنيدن چه ارتباطي مي تواند با بحث عقل بوجود بياورد بحث مي كنيم. براي اين مسأله چند مقدمه لازم است، نخست اينكه شنيدن و ديدن از ابزار شناخت و معرفت محسوب مي شود و در واقع ابزار حسي شناخت است. دوم اينكه قرآن اشاره مي كند شنيدن باعث ايجاد ايمان مي شود. »ربنا اننا سمعنا منادياً ينادي للايمان ان آمنوا بربكم فآمنا«50[50]. سوم اينكه، اين شنيدن به تنهايي براي ايمان كافي نيست. »و منهم من يستمعون اليك افانت تسمع الصم و لو كانوا يعقلون«51[51]. چهارم اينكه همان حالتي كه براي لا يعقلون وجود دارد براي لا يؤمنون نيز آمده است. »ان شر الدواب عند الله الذين كفروا فهم لا يؤمنون«52[52]. پنجم اينكه شنيدن و ديدن فقط مادي نيست. آيه »لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها«53[53] نشان مي دهد كه چشم هست ولي نمي بيند. گوش هست، ولي نمي شنود، معلوم مي شود حقايق مادي نيست. ششم عقل و علم در آيات با هم مي آيند و رابطه آنها يا عموم و خصوص است يا تباين كه به نظر عموم خصوص مي آيد؛ »يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون«54[54] كلام خدا را يهوديان شنيدند ولي آن را نپذيرفتند در حالي كه از عقل خود استفاده هم كردند و علم هم داشتند. لذا مي توان به نقش ناقص علم و عقل در تحصيل ايمان اشاره كرد. از مجموع اين آيات و مقدمه كه ذكر شد مي توان فهميد كه براي عقل يك جزء ثابت و مهم وجود دارد و آن علم است و جزء ديگر عقل نيز طبق آيه 100 سوره مباركه يونس، مسأله اذن خداوند متعال مي باشد كه توضيحات آن خواهد آمد.
بطور كلي سامان دهي به مسأله عقل بسيار مهم و اساسي است، زيرا همين بحث عقل در تفكر غربي با يك برداشت خاص به مهمترين عامل توسعه تبديل مي شود. لذا بايد توجه داشت كه تا چه ميزان عقد در دو حوزه قابل اشتراك است. بحث عقل مي تواند ريشه بسياري از نابساماني ها را نابود كند و نياز به درك حوزه فعاليت آن بسيار مهم است. به نظر مي رسد عقلانيت در غرب در برابر اعتقاد به وحي قرار گرفته است و به گونه اي به اعمال اجتماعي مبتني بر وحي بدبين مي باشد. براي مشخص شدن اين مسأله به تفاوت و تشابه بين بحث عقل در تفكر اسلامي و تفكر غربي بطور اجمال خواهيم پرداخت و سپس به اين نكته مي پردازيم كه آنچه در تفكر اسلامي درباره عقل وجود ندارد تا چه حد مي تواند در روند توسعه تأثير گذار باشد و بر عكس اعتقادات غير مشترك تمدن غرب درباره مسأله عقل تا چه ميزان براي آن تمدن مشكل ساز است.
اشتراك بحث عقل در اين دو تفكر عبارت است از، ابتدا توجه به تفكر و فرآيند آن، قرآن كريم اين مسأله را بارها متذكر شده و به عنوان شاخص مهمي از اهل ايمان ذكر نموده است. دومين اشتراك در بحث مشاهده است كه در تمدن غرب مشاهده دقيق به طور قابل ملاحظه جهت پيشبرد ارابه توسعه مورد توجه است. در قرآن نيز بحث ديدن و نگاه كردن جايگاه بسيار مهمي دارد تا حدي كه بصير جزء صفات خداوند است و آيا نمي بينيد در بسياري از آيات بعنوان خطاب خداوند وجود دارد. سومين اشتراك در محاسبه گري است كه از پايه هاي پيشرفت محسوب مي شود و در آيات و روايات براي آن مي توان نمونه هايي پيدا كرد. چهارمين اشتراك مربوط به استقراء و قياس است كه موجب نوآوري و ابداع مي شود. اين مسأله در تفكر اسلامي بسيار قابل ملاحظه است. آيات بي شماري كه با »مثل« همراه است حركت استقرايي و قياسي را مورد توجه قرار مي دهد. پنجمين اشتراك مربوط به بحث تركيب و تجزيه است كه مي تواند تأثير فراواني بر بحث توسعه داشته باشد. اين مسأله در تفكر اسلامي مورد پذيرش مي باشد. ششمين نكته مربوط به بحث نظام مندي و سيستم سازي است،
كه در تمدن غرب شكل قوي و مستحكم آن بوجود آمده است. در معرفت اسلامي بدون شك اين نظام مندي مورد تأكيد مي باشد. هفتمين اشتراك در اين مسأله مربوط به علم است. در فرهنگ غرب علم جايگاه بسيار بلندي دارد كه نمي توان آن را به بلندي جايگاه علم در تفكر اسلامي دانست. هشتمين مسأله مربوط به بحث نخبگان است كه ارزش و جايگاه مناسبي براي آن وجود دارد.
اين موارد اهم مسائل مورد توافق بين تمدن اسلامي و غربي در حوزه عقل مي باشد، اختلافات آن به اين شرح است. ابتدا تفكر اسلامي ابزار عقل را ناكافي مي داند. در تفكر غرب عقل در نقطه اوج قرار دارد. دوم اينكه در تفكر اسلامي عقل ابزار مهم براي رسيدن به حيات آسماني است كه از دنيا آغاز و به آخرت امتداد مي يابد. در حالي كه در تفكر غربي ابزار عقل صرفاً مادي است. سوم اينكه در تفكر اسلامي عقل كاشف از رابطه هاي معنوي و مادي حاكم بر عالم خلقت است كه بر خلاف تمدنغرب مي باشد. چهارم اينكه عقل در تفكر غربي مخالف و در تضاد با وحي است، در حالي كه اين مسأله در تفكر اسلامي وجود ندارد. پنجم اينكه محصولات غربي عقل كه ناشي از چينش خاص مؤلفه هاي آن است با فرآيند عقل در تفكر اسلامي متفاوت است. عقل در تفكر اسلامي ايمان مي آورد در حالي كه در تمدن غربي تكنولوژي حاصل مي كند.
به نظر مي رسد جلوه هاي كاملي از عقل كه باعث ايجاد تحرك، پويايي و شتاب در جامعه شده و در نهايت توسعه را ايجاد مي كند در گنجينه معرفت اسلامي موجود است و نماهاي خاصي از عقل كه مورد توجه غرب مي باشد، عامل مهمي در ايجاد و استمرار حركت توسعه نمي باشد. اگر عقل را دانستني بدانيم كه به توانستن نائل شده و علم عمل را جهت نيل به هدف خود توأمان لازم و ضروري مي داند. بي ترديد گنجينه اي غني تر از فرهنگ اسلامي پيدا نخواهيم كرد. نكته مهم ديگر اين است كه فقدان اصول مطرود اسلامي عقل در تفكر غرب چه مسأله اي را بوجود مي آورد. بال هاي عقل در تفكر اسلامي قدرت مكاشفه اراضي معنوي را دارد و لذا پيامبر و امامان عقل كل ناميده مي شوند. اين توانايي از حوزه عقل غربي دريغ شده است، لذا فقدان معنويت در اين تمدن قابل رؤيت است. عقل دستان آسماني انسان است كه از عالم بالا وحي را دريافت و يا درك مي كند. اين دستان بريده از دامن عرش فرش نشيني را نيز در ذائقه مردمان مغرب زمين تلخ كرده است. در نهايت مي توان گفت ظرفيت هاي بحث عقل در تفكر تمدن غرب محدود، ولي يافت شده است، در حالي كه در تمدن اسلامي فراتر از آن بوده ولي به همان حد غرب نيز يافت نشده است. از سوي ديگر موادري مانند سكولاريسم، سودآوري نا محدود، صنعتي شدن نامحدود، دنيا پرستي و فرد گرايي مطلق كه بر اساس رهيافتي عقلي در غرب تأسيس شده نمي تواند تأثير تعيين كننده اي بر روند توسعه داشته باشد.

2-2-2- علم

اين علم از طريق شنيدن، ديدن و مسأله مهم قلب و فواد انتقال مي يابد. شنيدن به عنوان ابزار اين علم آنقدر مهم است كه »يعقلون« و »يسمعون« در يك عرض مطرح مي شود. »فتكون لهم قلوب يعقلون بها او اذان يسمعون بها«55[55] و بر عكس آن هم وجود دارد »ام تحسب انهم ان اكثرهم لا يسمعون او لا يعقلون«56[56] و كساني كه از خداوند مي خواهند تا به دنيا بازگشته و عمل صالح انجام دهند اول بينايي و شنوايي و سپس بازگشت، از خداوند طلب مي كنند. »ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون«57[57].
نكته مهم و قابل توجه مربوط به كاركرد قلب است. نخست اينكه ايمان به قلب وارد مي شود: »و لما يدخل الايمان في قلوبكم«58[58]. دوم اينكه سكينه نيز به قلب نازل مي شود :»انزل السكينه علي قلوب المؤمنين«59[59]. سوم اينكه جايي كه خاضع و خاشع مي شود قلب است؛ »اذا ذكر الله و جلت قلوبهم«60[60] و »ان تخشع قلوبهم لذكرالله«61[61] چهارم اينكه امتحان و آزمايش مؤمنين نيز از قلب آنان آغاز مي شود؛ »اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوي«62[62]. پنجم اينكه با ايمان آوردن قلب هدايت مي شود. به عبارت ديگر هم ايمان با قلب است و هم هدايت در قلب است؛ »من يؤمن بالله يهد قلبه«63[63] و به همين خاطر وقتي كه ايمان آورديم و هدايت شديم از خدا مي خواهيم كه قلوب ما را از شر شيطان محافظت كند.»ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا«64[64] ششم محل اطمينان و آرامش نيز قلب است: »الا بذكر الله تطمئن القلوب«65[65] و همينطور در آيه »قالوا نريد ان تاكل منها و نطمئن قلوبنا«66[66]. البته اين موارد همگي درباره ويژگي‌هاي مثبت قلب بود كه به آن پرداخته شد ولي درون قلب مي تواند موارد مخالفي نير صورت گرفته و باعث ضلالت و گمراهي گردد. اين موارد عبارت است از : اينكه قلب دچار قساوت و سختي مي شود؛ »ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجاره«67[67]. جايي كه مهر زده شده و باعث دوري از خدا مي شود در همين قلب است؛ »ختم الله علي قلوبهم و علي سمعهم و علي ابصارهم«68[68] لذا قلب امكان بيماري و مرض دارد كه اين مرض زمينه افزايش و كثرت گناه را فراهم مي كند ؛»في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً«69[69]. در صورتي كه قلب كاركرد و عملكرد خود كه فهميدن و علم داشتن است فراموش كرده و انجام ندهد، خداوند بر آن مهر زده و باعث گمراهي مي شود؛ »كذلك يطبع الله علي قلوب الذين لا يعلمون«70[70] نكته مهم ديگر اين كه آنچه كه باعث مي شود كه انسان بينايي خود را از دست داده و معارف الهي را نبيند نابينايي قلب است؛ »فانها لا تعمي الابصار و لكن تعمي القلوب التي في الصدور«71[71] مقايسه پليدي آيه 100 يونس و 125 سوره توبه بسيار آموزنده است، زيرا در آن آمده »و اما الذين في قلوبهم مرض فزادتهم رجساً الي رجسهم«72[72] كه مشخص مي كند رجس براي قلوبي است كه از آن استفاده نشده و مريض شده است، كما اينكه رجس براي كساني است كه از عقل خود استفاده نكردند، پس استفاده از قلب باعث عقل مي شود »ام لهم قلوب يعقلون بها«73[73] البته اين نكته قابل توجه است كه آنچه باعث مي شود تا خداوند از آنان روي برگرداند خود آنان مي باشند. »فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم«74[74]. به طور خلاصه بايد گفت : عقل از ركن علم شكل يافته كه اين علم از حوزه شنيدن، ديدن و ادراكات قلبي تغذيه مي گردد و در بعضي آيات وقتي كه اشاره مي كند صم بكم باعث بي تعقلي است، پس علت اين شنيدني كه باعث شنيدن نيست و انسان »صم« مي شود قفل و مهري است كه بر قلب آنان زده شده است »بل نطبع علي قلوبهم فهم لا يسمعون«75[75] و »و طبع الله علي قلوبهم فهم لا يعلمون«76[76].
درباره قسمت اول عقل كه علم مي باشد فقط اثبات مي شود كه بايد اين علم و شناخت آگاهي به وجود آيد تا عقل حركت خود را آغاز كند ولي خود اين علم را مي توان در تقسيمات ديگري آورده و به آن پرداخت »يعلمون ظاهراً من الحياه الدنيا و هم عن الآخره غافلون«77[77]. اين آيه درباره اينكه علم به دنيا و آخرت متوجه است تأكيد دارد و درباره علم حيات دنيا، ظاهر و باطني وجود دارد كه وقتي فقط ظاهر دنيا را فراگرفتيم و از باطن دنيا غافل شديم آنگاه از آخرت هم غافل شده ايم.
علم آخرت به چند نكته توجه دارد، نخست اشاره به »و يعلمون ان الله هم الحق المبين«78[78] كه بحث توحيد است. البته مجموعه علوم آخرتي در حوزه غيب است :»ان لو كانوا يعلمون الغيب مالبثوا في العذاب المهين«79[79]. مرحله ديگر علم متوجه نبوت است كه اشاره تنبيهي دارد. »و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيراً و نذيراً و لكن اكثر الناس لا يعلمون«80[80] و يا اين كه به صراحت اشاره مي كند »و اعلموا ان فيكم رسول الله«81[81] درباره معاد نيز اشاره دارد كه »ثم يجمعكم الي يوم القيامه لا ريب فيه و لكن اكثر الناس لا يعلمون«82[82]. اين مفهوم با عبارت ديگر نيز بيان گرديده است :»و اتقوا الله و اعلموا انكم ملاقوه و بشر المؤمنين«83[83] و »اتقوا الله و اعلموا انكم اليه تحشرون«84[84]. لازم به ذكر است بيان قرآن درباره خداوند و در قالب امر اعلموا به موارد ذيل متوجه است؛ »ان الله مع المتقين85[85] و آيه »ان الله شديد العقاب«86[86] و آيه »ان الله عزيز حكيم«87[87] و آيه »بكل شيء عليم«88[88] و آيه »بما تعملون بصير«89[89] و آيه »ان الله غفور رحيم«90[90] و آيه »ان الله سميع عليم«91[91] و آيه »ان الله غني حميد«92[92]. ولي خلاصه اين مطالب همان بيان نياز و احتياج به علم توحيد معاد و نبوت است كه در اين آيات قابل توجه و بررسي مي باشد. ولي دسته ديگر از آيات كه به مسأله علم توجه دارند، در علم دنيا به مواردي كه نفع دارند متوجه مي باشند، زيرا علومي كه ضرر و زيان دارند وجود دارد؛ »و يتعلمون ما يضرهم و لا ينفعهم«93[93] كه مربوط مي شود به علومي كه »يفرقون بين المرء و زوجه«94[94] و باعث جدايي زنان از مردان مي گردد كه ظاهراً علم سحر است »و لكن الشياطين كفروا يعلمون الناس السحر«95[95]. لذا در بحث علوم به علمي كه در مرحله اول نفع داشته باشد و در مرحله دوم امري بر آن وجود داشته باشد، توجه مي كنيم.
نخست علم به آنچه كه مربوط به حدود الله است كه مي بايست فراگرفته شود؛ »فتلك حدود الله يبينها لقوم يعلمون«96[96]. دوم علم به كتاب و حكمت مورد توجه است »يعلمه الكتاب و الحكمه«97[97]. سوم علم به آن چيزهايي كه احتياج و لازم است »و آتاه الله الملك و الحكمه و علمه مما يشاء«98[98] كه آن چيزي كه مي خواهند شامل همه نيازهاي مادي است كه در اين آيه مربوط به طالوت و جالوت است. چهارم يادگيري صنعت جنگ و دفاع در برابر دشمن »و علمناه صنعه لبوس لكم لتحصنكم من بأسكم …«99[99] كه اين آيه نيز به مسايل مربوط به صنعت زره سازي اشاره مي كند كه حضرت داود اين علم را فراگرفت و براي حفاظت سربازان، از دشمن استفاده كرد. پنجم وقتي در داستان حضرت ويوسف دقت مي كنيم متوجه مي شويم كه در آيه »رب قد آتيتني من الملك و علمتني من تأويل الاحاديث«100[100] منظور از احاديث رؤيا و خوابها نيست، بلكه مسائل و مطالبي است كه اتفاق مي افتد و مسأله مهم آن زمان قحطي و خشكسالي بوده و خداوند به حضرت يوسف علم كنترل و مديريت اين مسأله را مي آموزد كه به طور مشخصي درباره مسائل دنيا مي باشد. ششم در داستان حصرت سليمان نيز اين آيات بسيار مهم مي باشد. »قال الذي عنده علم من الكتاب أنا ءاتيتك به قبل ان يرتد اليك طرفك«101[101]. اين علم كتاب كه در حوزه علوم قرار گرفته است اهميت بسيار زيادي دارد، وقتي حضرت سليمان مي خواهد تا تخت ملكه سبا را حاضر كند، ابتدا عفريتي از جن اين امر را به عهده مي گيرد و اعلام مي كند كه قبل از اينكه محل را ترك نمايي تخت حاضر مي شود و تأكيد مي كند »اني عليه لقوي امين«102[102]. ولي كسي كه مقداري از علم كتاب نزد اوست حمل تخت از اين مسير بسيار طولاني بين سرزمين سليمان و ملكه سباء را در چشم بر هم زدني به انجام مي رساند. اهميت اين مسأله در بحث توسعه بسيار زياد است كه توضيح داده خواهد شد. در ادامه درباره اشتباه ملكه سباء درباره آب و آبگينه و اين كه وي در برخورد با اين جهل و ناداني از عبارت »ظلمت نفسي« استفاده مي كند، بسيار مهم است.
نكات و نتايج مهمي كه از بحث علم مي توان دريافت به اين شرح است؛ نخست اينكه بحث علم در قرآن منحصر در علوم توحيدي نيست و علوم ديگري نيز در قرآن به رسميت شناخته شده كه در راستاي زندگي توحيدي است، ولي به جنبه ها و حوزه هاي مادي بشر توجه دارد، لذا همان مقدار كه يادگيري علم توحيد در ايمان مؤثر است، ياديگري علومي كه عزت و اقتدار و تفوق و تسلط مسلمانان را اخذ و حفظ كند نيز مي تواند ايمان آور باشد و انحصار ايمان آوردن در علوم معنوي نمي تواند كارساز باشد. دومين نتيجه از اين بحث اين است كه راه رسيدن به تسخير و تسلط بر عالم ماده فقط از طريق معابر مادي نيست، بلكه علومي نيز وجود دارند كه مي توانند از طريق غير مادي بر ماديات مؤثر باشند. بنابراين انحصار علوم در علوم تجربي و كارآمدي آن در عرصه هاي اجتماعي قابل قبول نمي باشد. سومين نتيجه اين بحث تأكيد فراوان قرآن در بحث علوم است، به طوري كه آياتي كه با »اعلموا« در قرآن وجود دارند به حدود سي آيه مي رسد كه نشانه تأكيد قرآن در اين حوزه است. البته عبارت يعلمون و تعلمون به عنوان يك ارزش در دهها آيه آمده است. چهارمين نتيجه اين كه بحث علم به خاطر آسيبهاي احتمالي كه در آن متصور است با تقوي حمايت شده است،
به طوري كه امر علم آموزي با امر به تقوي در بسياري از آيات مشهود است و به عبارت ديگر مقدمه علم، تزكيه است كه در آيات قرآن تقديم يزكيكم بر يعلمكم به چشم مي خورد. نتيجه آخر اينكه دامنه بحث علم بسيار پهناور است و مي بايست بيش از پيش به آن پرداخت و حوزه هاي آن را شناسايي و تشريح نمود.

2-2-3 عزم

درباره علم به عنوان ركن مهم عقل به نتيجه رسيديم، ولي درباره اينكه عزم از كجا قابل توجه بوده و در كل معني عزم چه مي باشد بايد به طور اجمال مطالبي را مطرح كرد. براي اينكه هر فعلي به وقوع بپيوندد چند مسأله اتفاق مي افتد. اول، شناخت مسأله؛ دوم، قبولِ پذيرش به آن؛ سوم، نيت براي انجام آن؛ چهارم، تصميم نهايي و پنجم انجام عمل. اين مراحل براي هر فعل مورد تصور است، يعني اگر تمامي شناختها و علوم حاصل شود ولي تصميم جدي براي انجام آن عمل گرفته نشود، تعقل صورت نگرفته است. به طور مثال اگر ما از وجود چاه در سر راه اطلاع داشته ولي در آن بيفتيم عاقل نيستيم، اگر تصميم داشته باشيم هيچ گاه در چاه نيفتيم، ولي به خاطر عدم اطلاع از يك مسير در چاه آن بيفتيم باز هم عاقل نيستيم. لذا جايگاه عزم، فاصله بين علم و عمل است و در واقع زمان پيش از انجام عمل عزم است. بنابراين عزم اعم از عمل است و فراتر از آن مي باشد.
در بعضي آيات كه عقل را مطرح مي كند متوجه نكاتي مي شويم كه ما را در بحث عزم ياري مي‌كنند؛ »أتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و أنتم تتلون الكتاب افلا تعقلون«103[103]. اين آيه درباره عده اي كه قرآن مي خوانند و علم اجمالي درباره نيكي پيدا مي كنند، بعد از آن مردم را به انجام نيكي دستور مي دهند، ولي خود انجام نمي دهند خطاب بي عقل دارد. لذا نشان مي دهد فقط دانستن و امر كردن كافي نيست بلكه بايد تصميم و عزم براي انجام هم داشت. درباره آيه »ان شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لا يعقلون«104[104] نيز گفته شد بحث صم مخالف با سمع و از روشهاي علم است ولي درباره بكم معني لال آمده است و در واقع لال بودن جسمي فقط مورد نظر نبوده و ناگويايي ديگري مورد نظر است. در صم ما دريافت نمي كنيم ولي در بكم ما آنچه دريافت كرده ايم اعلام نمي كنيم. لذا جنس صم و بكم از يك ماده نيست. از آنجا كه عزم اعم از عمل است و چه بسا كسي كه عزم عبادت داشته و مسلمان مي شود، حتي يك ركعت هم نماز نمي گذارد ولي خداوند وي را در بهشت داخل مي كند، زيرا اگر مهلت داشته و زنده مي ماند حتما انجام مي داد.
نتايجي كه از بحث عزم مي توان دريافت عبارت است از : نخست اينكه عزم جدي ترين اقدام قبل از وقوع عمل است كه فاصله آن با فعل بسيار اندك است. دوم اينكه عزم تمام كننده بحث عقل است و هر مقدار كه علم بوجود آيد ولي عزم انجام آن به وجود نيايد باعث ايجاد فضاي عقلانيت نخواهد بود. لذا جايگاه عزم از اهميت بالايي برخوردار است. نكته سوم اينكه براي انجام يك فعل و عمل چند مرحله قابل تصور است كه مي تواند كمي تغيير نيز داشته باشد. ابتدا نيت است، دوم جمع آوري اطلاعات و فراگيري علم است، سوم خواستن است، چهارم اراده كردن است و پنجم عزم مي باشد كه اوج حركت محسوب شده و بعد از آن فعل به وقوع مي پيوندد. در اين حالت در صورت انجام فعل اجر آن محفوظ خواهد بود. نكته چهارم اينكه بعد از طي اين مراحل و رسيدن به مقطع و مرحله عزم، قرآن امر به توكل مي كند و لذا جايگاه توكل بعد از نيت، جمع آوري اطلاعات و عام آموزي، تحليل و دقت در جوانب مشاوره است. در اين حالت به نقش عوامل غير مادي براي صحت عمل تأكيد كرده و حضور عوامل مادي را نير لازم مي داند. نكته پنجم اين كه در قرآن كريم در بحث عزم به بحث صبر و تقوي اشاره مي كند و شرط مي كند اگر صبر كنيد و تقوي پيشه سازيد اين نشانه عزم است. لذا عزم واقعي و ديني زماني محقق مي شود كه صبر و تقوي در آن لحاظ گرديده شود. نكته ششم اينكه هرچند آيات مربوط به عزم در قرآن محدود مي باشد ولي جايگاه آن از تعيين كنندگي خاصي برخوردار است. مراحل تصميم سازي و قدرت انجام درستها و بايدها مسأله حساسي است كه نقش انسان و اراده او بسيار اهميت دارد. بنابر اين كسي كه نمي تواند پروژه تصميم گيري را اجرا نمايد عاقل نبوده و پيامد آن نمي تواند وارد حوزه ايمان شود. بحث عزم در ارتباط با موضوع توسعه اسلامي بسيار قابل توجه است. آنچه كه باعث مي شود بسياري از امور ناقص بماند و انجام آن به زمان هاي طولاني سپرده شود همين نقصان در عزم مسلمانان است. زيرا علم اجمالي به درست بودن بسياري از مطالب وجود دارد ولي اينكه به عمل نزديك نمي شود، ناشي از ضعف در عزم است و امري است كه متوجه ابعاد مادي شخصيت انسان بوده و بايد پردازش شود و در نهايت با توكل به انجام نهايي برسد.

2-2-4 اذن

در بعضي از آيات قرآن نكته بسيار مهمي به چشم مي خورد. »افتطمعون أن يؤمنوا لكم و قد كان فريق منهم يسمعون كلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون«105[105] پيامبر انتظار داشت كه يهوديان بعد از شنيدن كلام خدا ايمان بياورند ولي قابل توجه است كه يهود هم علم دارد و هم عقل به خرج داده ولي باز هم ايمان نمي آورد؛ لذا در اينجا يك نكته مهم پوشيده مانده است و آن مسأله مهم اذن است، يعني تا اراده خداوند نباشد اين حركت قلب، سمع، بصر و عقل هيچكدام به نهايت نرسيده و منجر به ايمان نمي گردد. ولي نكته ديگر اين است كه اين اذن عاملي مجزا از عقل است يا اينكه مرحله اي در حين اجراي مراحل عقل و مسأله ديگر توجه به اين نكته است كه چرا وقتي ما تمام مراحل يافتن علم را طي كرده ايم نياز به عامل ديگر وجود پيدا مي كند. براي پاسخ به اين مسأله دامنه اذن خدا را كمي بررسي مي نماييم. به نظر مي رسد كه در عالم وجود نه فقط ايمان بلكه هرچيز ديگر نيز تابع اين اذن مي باشد؛ »ما كان لرسول أن ياتي بآيه الا باذن الله لكل اجل كتاب«106[106] آمدن و رساندن آيات ره اذن خداست، غلبه بر دشمن به اذن خداست: »كم من فئه قليله غلبت فئه كثيره باذن الله«107[107] مرگ به اذن خداوند است:‌»و ما كان لنفس أن تموت الا باذن الله«108[108] پيروزي به دست و به اذن خداوند است؛ »فهزموهم باذن الله و قتل داود جالوت«109[109] خروج از ظلمت و وارد شدن به نور به اذن خداوند است؛ »انزلناه اليك لتخرج الناس من الظلمات الي النور باذن ربهم«110[110]، شفاعت به دست خداوند است: »من ذالذي يشفع عنده الا باذنه«111[111] معجزات پيامبران به اذن خداوند انجام مي گيرد: »تبرئ الاكمه و الابرص باذني«112[112] »فتنفخ فيها فتكون طيراً باذني«113[113] رسيدن مصيبت به اذن خداوند است؛ »ما اصاب من مصيبه الا باذن الله«114[114] اين كه آسمان و زمين برافراشته است به اذن خداست ؛ »و يمسك السماء ان تقع علي الارض الا باذنه«115[115]
اين مجموعه از آيات كه درباره اذن آمده دايره بسيار پهناوري را براي ما ترسيم مي كند به طوري كه هيچ مسأله خارج از اذن خدا اتفاق نمي افتد. براي اين كه اجراي عمليات اذن را متوجه شويم لازم است كه باز از آيات قرآن مدد بگيريم: »و لقد صدقكم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتي اذا فشلتم و تنازعتم في الامر و عصيتم من بعد ما أرئكم ما تحبون…«116[116] اين آيه اشاره مي كند به حادثه جنگ احد كه خداوند وعده فتح و پيروزي مي دهد كه به اذن خدا اختلال مي شود ولي اين اذن در سه حالت است كه منفي گرديده و ديگر ايمان دچار حاصل نمي شود. اين موارد در قرآن با عبارات ؛ نخست: »فشلتم«. دوم: »تنازعتم في الامر«. سوم: »عصيتم« آمده است. لذا براي اين كه اذن خدا به ما تعلق گيرد و عقل بتواند به ايمان برسد چند مسأله قابل توجه مي شود اول اين كه تلاش و كوشش نماييم. دوم اين كه وقتي كه امر خدا و رسول آمد ديگر سكوت كرده و با هم نزاع نكنيم و سوم اين كه دچار نافرماني نشويم. براي فهم جهت نافرماني نيز باز به سراغ قرآن رفته و از آن ياري مي طلبيم؛ »تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر«117[117] اين آيه وسعت اذن خدا را توضيح مي دهد كه مربوط به »كل امر« است. درباره امر در مباحث بعد بيشتر توضيح خواهيم داد ولي امر به طور كلي هم در برابرخلق مورد توجه قرار مي گيرد و هم در معناي فرمان و دستور و هم در شكل كار و مسأله مهم مي باشد. ظاهر مسأله اين است كه در اينجا با كلمه كل امر مي توان همه اين مسائل را مورد توجه قرار داد ولي مسأله مهم در بحث »تنزل« است كه در اينجا دو نكته قابل توجه است:‌نخست اين كه اين نزول بايد بر يك جا و محل مشخص نازل گردد و دوم اين كه اين نزول همواره در حال تكرار بوده و دفعي و مره نبوده و ادامه دار مي باشد: مكان اين تنزل پيشگاه امام زمان عليه السلام است و دلالت بر خالي نبودن حجت خدا بر زمين نيز مي باشد. لذا مي بايد در هيچ موردي كه احراز ناحيه خدا و حجت خدا است نافرماني نكنيم.
از آنجا كه اين بحث زيبايي خاص خود را دارد، به دنبال موارد ديگري كه درباره اذن خدا مي باشد در قرآن كريم جستجو مي نماييم. درباره تنازع، آيه؛ »و اطيعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم…«118[118] بسيار مهم است. زيرا به درستي اطاعت خدا و رسول را بيان كرده و سپس نهي مي كند از اينكه با هم نزاع كنند، زيرا نزاع را مقدمه تنبلي و ركود مي داند و اين دو باعث مي شود كه قدرت و عظمت شما زائل شود؛ درباره نزاع‌ها نيز كار را يكسره مي كند و مي فرمايد: »فان تنازعتم في شيء فردوه الي الله و الرسول«119[119]. در هر چيزي كه مشكل و مسأله پيش آمد به سراغ نظر خدا و رسول برويد و راه حل را از آنان طلب كنيد و اين عمل را شرط ايمان به خدا مي داند »ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر«120[120] كه اين قسمت مؤيد ارتباط نزاع، اذن و ايمان است.
درباره عصيان نيز چند آيه قابل توجه است »و من يعص الله و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا«121[121] كه عصيان از خدا و رسول را سزاوار عذاب آتش مي داند و »من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبيناً«122[122] كه عصيان از خدا و رسول را گمراهي آشكار مي داند و »من يعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها«123[123] كه براي عصيان از دستور خدا و رسول، جهنم و آتشي را وعده مي دهد كه در آن جاويدان خواهند بود.
لذا به طور خلاصه بايد گفت: بحث اذن متوجه سه حالت است: اول تلاش و پشتكار و عدم سستي، درنگ و كاهلي، دوم اتحاد و يگانگي و دوري از تفرقه و نزاع و سوم اطاعت محض از خدا و رسول كه در اين صورت اذن خدا جاري شده و ايمان متحقق مي گردد و محتواي اين مباحث پشتوانه بسيار قوي براي مقاصد توسعه مي باشد.

عمل صالح

ابتدا بايد درباره اين كه عمل صالح چيست مطالبي را بيان كرد تا بر اساس آن، تقسيمات عمل صالح و ويژگي هاي آن روشن شود. عمل، مرتبه اعلا و آخر يك نيت، خواست، اراده و عزم مي باشد كه به فعليت رسيده است. اين عمل يا صالح و يا غير صالح است، عمل صالح محور اين مبحث بوده و عمل غير صالح به عنوان بحث جانبي مطرح است. در قرآن كريم درباره عمل غير صالح اين آيه وجود دارد: »قال يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح»124[124] عمل غير صالح در وجود پسر نوح متجلي گرديده است. پسر نوح دعوت پدر را رد كرد و از كافران تبعيت نمود. آيه فوق در جواب درخواست پدر است كه وي را از اهل خود حساب آورده ولي خداوند اين مسأله را منتفي مي داند.
براي شناسايي عمل صالح و بررسي مفهوم آن ناگزير هستيم كه از قرآن استفاده نماييم. در آياتي كه قبلاً ذكر شد درباره همراهي عمل صالح با ايمان بحث شده است. در آيات ديگر قرآن از همراهي تقوي و توبه نيز مطالبي آمده است. درباره نتايج عمل صالح كه در همراهي ايمان و تقوي حاصل مي شود نيز مطالب زيادي در آيات آمده است. در خصوص صالحين نيز آيات متعددي آمده كه عمل فاعل فعل را تفسير و توضيح مي دهد. اين مجموعه از مطالب ما را در بحث عمل صالح ياري خواهد كرد. به طور كلي به نظر مي رسد عمل صالح قرار گرفتن در جريان خلقت و آفرينش است و تبعيت از فضاي حاكم بر جهان خلقت و عدم تمرد و عصيان در برابر نظام مسلط بر آن است. در واقع عمل صالح پاسخ به نداي خدا و پيامبران اوست كه همراهي وي را با روند حيات و موجودات زنده ديگر مي طلبد و همانطور كه تمامي آفرينش تسبيح خداوند مي كنند، وي نيز مراتب تعبد را به جاي آورد.لذا مي توان گفت درباره مصداق عمل صالح بايد به سه محور توجه داشت كه عبارت است از: عمل
در قرآن كريم بحث عمل به طور مفصل بيان شده است و خداوند متعال خود را بر اعمال بندگان خبير، عليم و بصير مي داند. در اين آيات جهت عمل به طور مشخصي قابل تشخيص است، بطوري كه مثلاً در دو آيه »الذين تتوفهم الملائكه ظالمي انفسهم … بما كنتم تعملون«125[125] و »الذين تتوفهم الملائكه طيبين … بما كنتم تعملون«126[126] در قبال عملي كه انجام شده است دو نگرش ظالمي انفسهم و طيبين مطرح مي شود و با عبارت »لتسئلن عما كنتم تعملون«127[127] به اهميت آن تأكيد مي كند. قسمتي از آياتي كه در وصف عمل آمده است را ذكر كرده و در نهايت از آن نسخه گيري خواهيم كرد؛ در آيه »اقيموا الصلاه و ءاتوا الزكوه …«128[128] درباره اقامه نماز و زكوه آمده است. در آيه »واتقوا الله و اعلموا …«129[129] درباره شير دادن به بچه صحبت مي كند؛ در آيه »و لا تنسوا الفضل بينكم… «130[130] به مسايل مربوط به طلاق و مهر مي پردازد، در آيه »ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله …«131[131] به عمل انفاق در راه خدا اشاره مي كند، در آيه »كونوا قوامين بالقسط … فلا تتبعوا الهوي …«132[132] به عمل قسط و امر مربوط به آن توجه دارد؛ در آيه »الم تر ان الله يولج الليل …«133[133] به مسأله و عمل نگاه كردن اشاره دارد؛ در آيه »كلوا من الطيبات و عملواا صالحاً…«134[134] با صراحت به فعل و عمل غذا خوردن اشاره مي كند، در آيه »تفسحوا فافسحوا في المجالس … انشزوا فانشزوا يرفع الله الذين آمنوا و الذين اوتوا العلم درجات …«135[135] به مسأله نشستن در مجالس و بحث و عمل علم مي پردازد.
در آيه »ان تبدوا الصدقات فنعما هي …«136[136] به مسأله عمل صدقه دادن مي پردازد؛ در آيه »وصينا الانسان بوالديه حسنا …«137[137] مسأله عمل احسان و شرايط آن را متذكر مي شود؛ در آيه »و ان تشكروا يرضه لكم …«138[138] به عمل شكر اشاره دارد. در آيات ديگر نيز بحث عمل آمده كه لحن آن با مقداري از امر همراه است؛ در آيه »اذكروا نعمه الله عليكم …«139[139] امر به عمل ذكر شده است، در آيه »اطيعوا الله و اطيعوا الرسول … «140[140] امر به عمل اطاعت از خدا و رسول است، در آيه »اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لبعد«141[141] امر به عمل تقوي است، در آيه »قل لا تقسموا طاعه معروفه …«142[142] به نهي از عمل قسم خوردن توجه دارد و در آيه »فتبينوا …«143[143] به مسأله تحقيق و تفحص تأكيد مي كند.

صالحين

ابتدا لازم است تا ارتباط عمل صالح و صالحين را از آيات قرآن متوجه شويم؛ »و الذين آمنوا و عملواا الصالحات لندخلنهم في الصالحين«144[144]. اگر ايمان و عمل صالح انجام پذيرد خداوند وعده مي دهد كه آنان را در زمره صالحين داخل نمايد، لذا براي اينكه جزء صالحين محسوب شويم لازم است به ايمان و عمل صالح توجه كنيم. اكنون با توجه به آيات قرآن صالحين را نيز بررسي مي كنيم. گروه اول صالحين را خداوند در قرآن به اين شرح مطرح مي سازد؛ »و زكريا و يحيي و عيسي و الياس كل في الصالحين«145[145] و همينطور آيه »و وهبنا له اسحاق و يعقوب نافله و كلاً جعلنا صالحين«146[146] و آيه »و اسمعيل و ادريس و ذالكفل كل من الصابرين و ادخلناهم في رحمتنا انهم في الصالحين«147[147] به نظر مي رسد در اين آيات انبياء پيامبران را جزء صالحين محسوب كرده است و با عبارت »كل« اين گروه را به طور كامل مشخص نموده است. گروه دوم صالحين كساني هستند كه داراي اين ويژگي هاي باشند. اول، امر به معروف و نهي از منكر و سرعت گرفتن در خير؛ »يؤمنون بالله و اليوم الآخر و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يسارعون في الخيرات و اولئك من الصالحين«148[148]، لذا هركس امر به معروف و نهي از منكر نمايد و در رسيدن به خيرات عجله و سرعت داشته باشد در اين زمره قرار مي گيرد. درباره اينكه خيرات چيست در بحث »خير« مطالب سودمندي آمده است. دوم كساني كه اطاعت خدا و رسول داشته باشند »و من يطع الله و الرسول فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا«149[149]. بحث مهم اطاعت بدون شك باعث داخل شدن در زمره صالحان خواهد بود كه درباره آن در قسمت اطاعت بحث شده است، ولي از اين آيه مي توان دريافت كه پيامبر از صديق بالاتر و صديق از شهيد بالاتر و شهيد از صالح بالاتر است، ولي مي توان اين مطلب را اضافه كرد كه پيامبر هم صديق و هم شهيد و هم صالح است و اين مسأله را از ذكر ترتيبي آن دريافت مي كنيم.
سوم داشتن حكم و علم كه باعث الحاق به صالحين است. آيه »آتيناه حكماً و علماً و نجيناه من القريه … و ادخلناه في رحمتنا انه من الصالحين«150[150] و يا آيه »رب هب لي حكما و الحقني بالصالحين«151[151] به اين مسأله اشاره دارد، حكم و علم ابزار داشتن و بدست آوردن مرتبه صالحين است كه درباره آن بحث خواهد شد.
چهارم، مواردي از قبيل مورد رحمت قرار گرفتن و برگزيده شدن و اينكه مورد عطاي اجر و حسنه دنيايي شود كه در آيات قرآني آمده است، »آتيناه أجره في الدنيا و انه في الآخره من الصالحين«152[152] »و لقد اصطفينه في الدنيا و انه في الآخره لمن الصالحين«153[153]، »آتيناه في الدنيا حسنه و انه في الآخره لمن الصالحين«154[154] »رب قد أتيتني من الملك و علمتني من تأويل الاحاديث … و الحقني بالصالحين«155[155]. اين آيات درباره صالحين به تحديد مرزهاي آن مي پردازد و براي يافتن معنا و مصداق عمل صالح ما را ياري مي نمايد.

عمل صالح

درباره عمل صالح تقسيمات بسياري وجود دارد و مي توان حالات زيادي را تصور كرده و جايگاه عمل صالح را تعيين كرد. بهترين بيان از عمل صالح بياني است كه آن را يك واقعيت خارجي و يك فعل محسوب مي نمايد لذا بايد در اين تقسيم توجه به اين وضعيت داشته باشيم. علاوه بر اين عمل صالح در واقع نفي را نيز به دنبال خود دارد، يعني به طور مطلق عمل نيامده است، بلكه همراه با صالح بودن نيز قيد شده است. در اين صورت در تقسيمات عمل صالح به اين بعد نفي گرايانه نيز بايد توجه داشت. بنابراين بهترين عمل صالح عملي است كه خداوند آن را تعريف كرده و در واقع مؤمنين ابزار آن قرار گيرند، يعني وجود انسان و داشتن خواسته هاي وي در فراي آن قرار گيرد. لذا به آيه »يحق الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون«156[156] مي توان توجه خاصي داشته و از آيه قبل آن نيز استفاده كرد »… و يريد الله ان يحق الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين«157[157] بنابراين در مباني عملي عمل صالح حق و باطل محوريت را در دست خواهند داشت و عمل صالح است كه به تثبيت حق و باطل كردن باطل توجه دارد. به بيان ديگر عمل صالح قرار گرفتن در جريان خلقت است زيرا »ان الله يفعل ما يريد«158[158] و »ان الله يحكم ما يريد«159[159] و به طور مشخص اراده خدا عمل و اجرا خواهد شد، فقط ما مي بايست خود را با اين سيستم و نظام الهي تنظيم كنيم. عمل صالح قرار گرفتن در اين نظام و همراهي با آن است. آيات »قل جاء الحق و زهق الباطل …«160[160] و »قل جاء الحق و ما يبدي الباطل و ما يعيد«161[161] و »يمح الله الباطل و يحق الحق«162[162] به بيان ويژگي حق و باطل مي پردازد. در اينجا طرفداران حق و باطل روشن بوده و فقط آشنايي اجمالي با اين آيه ها ما را درباره اين اشخاص آگاه مي نمايد. »ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين آمنوا اتبعوا الحق من ربهم«163[163] پيروان باطل همان كفار و پيروان حق همان اهل ايمان هستند.
 

جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

جایگاه ولایت و عمل در نجات از نظر شیعه

جایگاه ولایت و عمل در نجات از نظر شیعه

احمد رضا مفتاح

 

اشاره

در دیدگاه شیعه، ایمان، ولایت و عمل صالح به عنوان عوامل نجات برشمرده شده است. در مورد نقش ایمان به عنوان عامل اصلی نجات بحثی نیست. آنچه محل بحث است این است که در خصوص مسئله ولایت و عمل با دو دسته روایات روبه‏رو هستیم؛ یک دسته روایاتی که فضایل شیعه را بر می‏شمارند و علاوه بر این‏که نه تنها اعتقاد به ولایت را شرط قبولی اعمال و شرط نجات می‏دانند، به شفاعت و آمرزش گناهان شیعیان نیز وعده می‏دهند. دسته دیگر روایاتی است که اوصاف و آداب شیعه را بر می‏شمارند و بر ضرورت عمل صالح تأکید دارند. روشن است که چون زمینه صدور این روایات متفاوت بوده و هر کدام در مقام خاصی بیان شده‏اند، در کتب روایی و مباحث مربوط به طور جداگانه از آنها سخن رفته است. متأسفانه گاهی روایات مربوط به عمل کمتر مورد توجه قرار گرفته است. با در نظر گرفتن هر دو دسته روایات و تفسیر توأمان آنها از حیث نظری وجه جمع مشترک آنها روشن شده، از حیث عملی از نوعی برداشت افراطی و توهم‏انگیز از مسئله ولایت که ممکن است به بی‏پروایی نسبت به عمل صالح بینجامد، جلوگیری خواهد شد.
در این خصوص که نجات و رستگاری انسان از چه راهی حاصل می‏شود، به طور کلی دو دسته نظریه وجود دارد که می‏توان از آنها به عنوان نظریه‏های تک‏عاملی ونظریه‏های چندعاملی تعبیر کرد. در نظریه‏های تک‏عاملی بحث بر سر این است که نجات تنها از راه ایمان یا تنها از راه عمل یا تنها از راه فیض و رحمت الاهی حاصل می‏شود. در نظریه‏های چندعاملی گفته می‏شود نجات از راه ایمان و عمل با هم یا ایمان و رحمت الاهی با هم یا هر سه عنصر ایمان و عمل و رحمت الاهی با هم حاصل خواهد شد. در فرهنگ اسلامی دیدگاه قالب نظریه ترکیبی ایمان و عمل است. در شیعه علاوه بر ایمان و عمل، به مسئله ولایت‏باوری نیز توجه ویژه‏ای شده است. گرچه گاه ممکن است هر یک از اینها بیشتر از دیگر عوامل مورد تأکید قرار گرفته باشد، در مجموع می‏توان گفت که از نظر شیعه ایمان، عمل و اعتقاد به ولایت مهم‏ترین عوامل نجات برشمرده شده‏اند.
بدون تردید ایمان عامل اصلی نجات است و در تمام آیات و روایاتی که به نوعی به نجات و رستگاری اشاره شده از ایمان سخن رفته یا آن را مفروض گرفته‏اند. عمل در سایه ایمان ارزش و اعتبار پیدا می‏کند. از این رو، خدای متعال می‏فرماید: «کسانی که کارهای شایسته کنند، مرد باشند یا زن، در حالی که مؤمن باشند، داخل بهشت می‏شوند».(1) در واقع ایمان شرط پذیرش عمل است و نبودِ ایمان موجب تباهی عمل خواهد بود.(2) در قرآن، بی‏ثمربودن اعمال کافران به سراب و گاه به خاکستری تشبیه شده است که بادی تند در روزی طوفانی بر آن بوزد و چیزی از آن باقی نگذارد.(3)
مسلم است که قرآن سعادت اخروی را منوط به ایمان به خدا و جهان آخرت می‏داند. کسی که به خدا اعتقاد ندارد و جهان آخرت را نمی‏شناسد و هرگز برای آخرت بذری نپاشیده است چگونه می‏تواند در آخرت از آن بهره‏مند شود؟! «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه». کسی که به خدا و روز جزا ایمان ندارد، نمی‏تواند انگیزه الاهی و اخروی داشته، عمل را وسیله صعود قرار دهد. البته اگر کفر و عناد و دشمنی با حقیقت در کار نباشد، چه بسا اهل جهنم نباشد، بلکه در شمار مستضعفان و «مرجون لامر اللّه‏» قرار گیرد.(4) پس در اهمیت و جایگاه ایمان در نجات تردیدی وجود ندارد، از این‏رو اهمیت ایمان را در نجات مفروض می‏گیریم و به سراغ دو عامل دیگر می‏رویم، به‏ویژه آن‏که در روایات مربوط به ولایت و نیز آیات و روایات مربوط به عمل هیچ‏گونه تعارضی با ایمان به چشم نمی‏خورد.
آنچه بحث برانگیز است این است که دیدگاه نجات‏بخشی ولایت مختص شیعیان است، حال آن‏که در منابع اهل سنّت در کنار ایمان فقط بر عمل تأکید شده است و نه تنها برای مسئله ولایت جایگاهی قائل نشده‏اند، بلکه با اشاره به آیاتی نظیر «الا تزر وازرة وزر اخری» و «ان لیس للانسان الا ماسعی» امید به نجات‏بخشی از راه شفاعت و انتساب به برخی افراد ممتاز را بی‏فایده می‏دانند؛(1) هر چند ولایت به معنای محبت اهل‏بیت پیامبر مورد قبول همه اهل قبله است.
هم‏چنین ناگفته نماند که اصل مسئله شفاعت به استناد آیات و روایات، مورد پذیرش و اتفاق نظر همه مسلمانان است و در این باره ادعای اجماع شده است.(2) اگر در بین مذاهب اسلامی اختلاف نظری وجود دارد درباره ماهیت و چگونگی شفاعت و مصادیق شفاعت‏کنندگان و شفاعت‏شوندگان است.(3) از جمله این‏که معتزله شفاعت را ویژه مؤمنانِ تائب، و فایده شفاعت را ارتقای درجه شفاعت‏شونده می‏دانند.(4) گفتنی است که برخی آیات قرآن بر نفی شفاعت دلالت می‏کنند، از جمله آیاتی که می‏فرماید: «بترسید از روزی که هیچ کس چیزی [از عذاب خدا] را از کسی دفع نمی‏کند و نه از او شفاعتی پذیرفته و نه به جای وی بدلی گرفته می‏شود و نه یاری خواهد شد».(5)
در مورد این آیه و همانندهای آن پاسخ داده‏اند که آیات دیگری نیز وجود دارد که بر رحمت و مغفرت واسعه الاهی دلالت دارد، مثل این‏که می‏فرماید: «... از رحمت خدا نومید مشوید، در حقیقت خدا همه گناهان را می‏آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است»،(6) برای جمع بین آیات گفته‏اند که آیات ناظر به نفی شفاعت، مختص کافران و مشرکان است.(7) در برخی آیات مربوط به نفی شفاعت، آنجا که اذن یا رضایت الاهی در کار است استثنا شده، مثل «شفاعت در پیش او سودی نمی‏بخشد، مگر برای آن‏که به وی اجازه دهد»؛(1) «جز برای کسی که [خدا] رضایت دهد، شفاعت نمی‏کنند».(2)
بحث اصلی این است که برخی روایات مربوط به ولایت، و روایات مربوط به عمل در ظاهر متعارض به نظر می‏رسند، به‏ویژه آن‏که عده‏ای به استناد بشارتی که در این روایات به شیعیان داده شده گمان کرده‏اند که اهمیت عمل تحت‏الشعاع قرار گرفته است و حتی برخی دچار توهم شده‏اند که با صرف ادعای شیعه بودن و انتساب به ولایت می‏توان به نجات رسید. به قول شهید مطهری: «بدبختانه در اعصار اخیر فکر مرجئه در لباس دیگری در میان عوام شیعه نفوذ کرده است، گروهی از عوام شیعه صرفا انتساب ظاهری به امیرالمؤمنین(ع) را برای نجات کافی می‏شمارند. گمان می‏کنند اعمال بد و گناهان شیعه همه بخشیده خواهد شد و به نظر می‏رسد آنچه هیچ ارزشی ندارد عمل است و شرط کافی برای سعادت فقط این است که خود را شیعه بنامد و بس».(3)
مرجئه می‏گفتند: «هیچ معصیتی به ایمان ضرر نمی‏رساند».(4) زید بن‏علی درباره این عقیده می‏گفت: «این نظر فاسقان را به عفو خدا طمع‏کارتر کرده است».(5) استاد مطهری می‏گوید: «بعضی از جهّال شیعه نیز که راجع به ولایت و محبّت اهل بیت گمان کرده‏اند با محبت به امیرمؤمنان هیچ گناهی ضرر نمی‏رساند، همین تأثیر را در اجتماع گذاشته‏اند، یعنی طمع گناهکاران به عفو خدا را بیشتر کرده‏اند».(6)
عجیب‏تر آن‏که گاه بر اثر تأکیدات مبالغه‏آمیز بر مسئله آمرزش گناهان از راه تمسک به ولایت، گاه در جهان غرب به اشتباه اعتقاد شیعیان به مسئله امامت به ویژه شهادت امام حسین(ع)بامسئله‏فداء در مسیحیت‏مقایسه‏شده و این‏دو را شبیه‏یکدیگر قلمداد کرده‏اند.
برخی از اتباع صوفیه نیز دچار این توهم شده‏اند که عمل اهمیتی ندارد. از این‏رو، برخی از بزرگان آنان با این توهم مخالفت کرده‏اند: «آنچه مرجئه در زمان‏های سابق می‏گفتند و آنچه قلندریه در این زمان‏ها پیشه خود قرار داده‏اند باطل است که چون دست تو به دست ولیّ امر رسید هر چی خواهی بکن که بر تو هیچ گرفتی نخواهد بود، زنهار زنهار که مغرور این اقوال نشوی و خود را به ضلالت و عذاب ابد گرفتار نکنی، زیرا ایمان اقتضا می‏کند که انسان تابع اوامر و نواهی خلفای الاهی باشد».(7)
به این ترتیب، برای آن‏که از یک برداشت افراطی و توهم‏انگیز که با سیره ائمه اطهار(ع) سازگاری ندارد جلوگیری شود بجاست که ضمن توجه به روایات مربوط به فضایل شیعه، به آیات و روایاتی نیز که در خصوص تأکید عمل به شیعیان رهنمود داده نیز توجه کنیم.

جایگاه ولایت اهل‏بیت در نجات

تأکید بر نجات‏بخشی اعتقاد به امامت و ولایت اهل‏بیت(ع) از ویژگی‏های شیعیان است. چند دسته روایت در این زمینه وجود دارد که به برخی از آنها اشاره می‏کنیم:
1. روایاتی که شرط صحّت و قبولی اعمال را التزام به ولایت ائمه می‏داند و عمل صالح بدون ولایت را بی‏فایده می‏شمارد. در حدیث معروف زراره به نقل از امام صادق(ع) که می‏فرماید: اسلام بر پنج پایه بنا شده است: نماز، زکات، حجّ، روزه و ولایت. زراره از حضرت می‏پرسد کدام یک افضل است؟ امام می‏فرماید: ولایت افضل است، زیرا ولایت کلید آنهاست. در ادامه حدیث، به ترتیب فضیلت هر یک از آنها بر شمرده می‏شود و در پایان حضرت درباره اهمیت ولایت می‏فرماید: «اگر مردی شب‏ها را به عبادت سپری کند و روزها را روزه بدارد و تمام اموالش را صدقه بدهد و در تمام عمرش حج را به جا آورد، اما امر ولایت ولیّ خدا را نشناسد تا از او پیروی کند و تمام اعمالش با راهنمایی او باشد، برای او در ثواب خدای عزّوجل حقّی نیست و او در شمار اهل ایمان نیست. سپس فرمود: خدا نیکوکاران از ایشان [اهل ولایت یا مخالفان مستضعف [را به یمن رحمت خود در بهشت وارد کند».(1)
در روایتی پیامبر اکرم (ص) می‏فرماید: «اگر مردی خدا را ملاقات کند، در حالی که عمل هفتاد پیغمبر را انجام داده، اما ولایت اولی‏الامر از ما اهل بیت را نداشته باشد، خدا از او هیچ چیزی [=صرف و عدل[ را قبول نخواهد کرد».(2)
امام زین‏العابدین(ع) نیز می‏فرماید: «... بالاترین مکان‏ها ما بین رکن و مقام [حضرت ابراهیم] است. اگر مردی به اندازه عمر نوح در میان امتش، یعنی 950 سال عمر کند و در آنجا روزها را روزه بدارد و در شب‏ها عبادت را به پا دارد، سپس خدا را بدون ولایت ما ملاقات کند، آنچه انجام داده هیچ سودی به حال او نخواهد داشت».(1)
هم‏چنین در برخی روایات، ولایت امیرالمؤمنین(ع) از جمله مواردی است که مسلمانان باید در روز قیامت پاسخ‏گوی آن باشند. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «هنگامی که در روز قیامت [پل] صراط بر روی جهنم نصب می‏شود، از آن کسی عبور نمی‏کند، مگر این‏که جواز عبوری داشته باشد که در آن ولایت علی بن‏ابی‏طالب باشد و این همان سخن خدای تعالی است که: «و قفوهم انّهم مسئولون»، یعنی باید نسبت به ولایت علی بن‏ابی‏طالب پاسخ‏گو باشند».(2)
2. روایاتی که رستگاری را از آنِ شیعیان می‏داند، مثل این حدیث که نقل شده پیامبر اکرم (ص) بر شانه حضرت علی(ع) زد و فرمود: «هذا و شیعته هم الفائزون یوم القیامه».(3) در روایت دیگری پیامبر اکرم (ص) به حضرت علی(ع) می‏فرماید: «تو و شیعیانت در روز قیامت وارد می‏شوید، در حالی که هم شما خشنود هستید، هم خدا از شما خشنود است».(4) هم‏چنین پیامبر اکرم (ص) درباره اهل بیت می‏فرماید: «کسی که آنان را دوست بدارد و به آنان اقتدا کند، فوز و رستگاری عظیمی نصیب او می‏شود و نجات می‏یابد».(5)
3. روایات متعددی که به محبّان حضرت علی(ع) صریحا وعده بهشت می‏دهد؛ از جمله این‏که پیامبر اکرم (ص) به تفصیل فضایلی را برای محبّت به حضرت علی(ع) بر می‏شمارد که به قسمتی از آن اشاره می‏کنیم: «... آگاه باشید کسی که علی(ع) را دوست بدارد ملائکه برای او طلب مغفرت می‏کنند و درهای هشتگانه بهشت به روی او گشوده شود، پس بدون محاسبه اعمال از هر دری که بخواهد وارد شود... آگاه باشید هر که علی(ع) را دوست بدارد خداوند او را از آتش جهنم برهاند... آگاه باشید کسی که علی(ع) را دوست بدارد، برای او حساب و کتاب و میزانی برپا نمی‏شود و به او گفته می‏شود: بدون محاسبه اعمال وارد بهشت شو...».(1)
در روایتی پیامبر اکرم (ص) می‏فرماید: «کسی که بر محبّت آل محمد بمیرد، به حال شهادت مرده است، آگاه باشید کسی که بر محبت آل محمد بمیرد در حال توبه مرده است، کسی که بر محبّت آل محمد بمیرد با ایمان کامل مرده است، کسی که بر محبّت آل محمد بمیرد فرشته مرگ او را به بهشت بشارت می‏دهد... آگاه باشید کسی که با کینه آل محمد بمیرد، بوی بهشت به او نخواهد رسید...».(2)
4. روایاتی که محبّان اهل بیت را مشمول آمرزش الاهی می‏داند و آمرزش گناهان دوستداران اهل بیت را ثمره محبّت آنان می‏شمارد: «... محبّت ما اهل بیت، گناهان بندگان را فرو می‏ریزد، همان‏طور که بادْ برگ درخت را می‏ریزد».(3) امام رضا(ع) به نقل از پدرانش می‏فرماید: پیامبر اکرم (ص) فرمود: «محبّت ما اهل بیت، گناهان را می‏پوشاند و حسنات را چند برابر می‏کند و خداوند ستم‏های محبّان ما اهل بیت، را بر عهده می‏گیرد، مگر در جایی که به مؤمنان ضرر رسانده و ظلم کرده باشد...».(4) هم‏چنین در روایت دیگری وارد شده: «خداوند حیا می‏کند امّتی را عذاب کند که به امامی که منصوب از طرف خداست، ملحق شده باشد، گرچه در میان اعمال این امت اعمال ناصواب و خطا وجود داشته باشد».(5)
5. روایاتی که شفاعت پیامبر (ص) و اهل بیت را شامل حال کسانی می‏داند که به اهل بیت محبّت داشته باشند. پیامبر اکرم (ص) می‏فرماید: «به محبّت ما اهل بیت، ملتزم باشید. کسی که روز قیامت خدا را ملاقات کند، در حالی که ما را دوست داشته باشد، به خاطر شفاعت ما وارد بهشت می‏شود. قسم به کسی که جانم در دست اوست عمل هیچ بنده‏ای جز با معرفت حق ما به حال او سودی ندارد».(6)
هم‏چنین، پیامبر اکرم (ص) می‏فرماید: «چهار دسته را روز قیامت من شفاعت می‏کنم، هرچند به اندازه اهل زمین گناه داشته باشند... یک دسته از آنان کسانی‏اند که با قلب و زبان به اهل بیت محبّت داشته باشند».(1) در روایت دیگری امام کاظم و امام صادق(ع) می‏فرمایند: «قسم به خدا آن قدر از گناهکاران شیعیانمان شفاعت کنیم که وقتی دشمنان ما آن را ببینند بگویند: "فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم فلو انّ لنا کرّة فنکون من المؤمنین"».(2) مراد از ایمان در اینجا هدایت‏شدن به ولایت ائمه است.
حال سؤال این است که آیا این گونه روایاتی که نقش مهمّی برای محبّت اهل بیت قائلند بی‏قید و حد هستند و امان‏نامه‏ای برای شیعیان به شمار می‏آیند؟ آیا به صرف انتساب به تشیع یا اعتقاد به ولایت می‏توان به رستگاری رسید؟ واقعیت این است که در مقابل این روایات، روایات متعددی وجود دارد که بر نقش عمل در نجات تأکید دارد و اوصافی را برای شیعیان برشمرده است. باید مجموع روایات را در نظر گرفت تا قلمرو واقعی روایاتِ عام و مطلق معلوم شود و احیانا اگر تعارضی بین آنها و دیگر آیات و روایات به نظر می‏رسد با تفسیر برطرف گردد. با توجه به این‏که روایات مربوط به عمل از پشتوانه محکم آیات قرآنی نیز برخوردار است، در ابتدا به جایگاه عمل از نظر قرآن می‏پردازیم و پس از آن از روایات مورد نظر بحث خواهیم کرد.

جایگاه عمل در نجات از نظر قرآن

آیات بسیار زیادی بر جایگاه عمل تأکید دارند که به نمونه‏هایی از آنها اشاره می‏کنیم: 1. آیاتی که در آنها از عمل به «کسب» تعبیر شده و انسان مسئول عمل خود دانسته شده است: «کل نفس بما کسبت رهینه».(3) قرآن تأکید می‏کند که انسان با عمل خود چیزی را به دست می‏آورد. کار و عمل در انسان نقش سازنده‏ای دارد. انسان به تبع کاری که انجام می‏دهد ساخته می‏شود. کسی که عمل صالح انجام می‏دهد خود را صالح، و کسی که عمل فاسد انجام می‏دهد خود را فاسد می‏کند، از این رو قرآن می‏فرماید: «هر کسی در گرو دستاورد خویش است».(4) پس، از آنجا که عمل‏کننده در گرو عمل خود و تابع تأثیر آن است، عمل سبب سعادت یا شقاوت او خواهد شد. آیات دیگری نیز در این زمینه وجود دارد: «ان لیس للانسان الاّ ما سعی و أنّ سعیه سوف یُری ثمّ یجزیه الجزاء الاوفی».(1)
2. آیاتی که برخی سعادت‏ها یا مصیبت‏های دنیوی را نتیجه عمل انسان می‏داند. «و هر گونه مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست و خدا از بسیاری در می‏گذرد»؛(2) «و چه بسیار شهرها که از فرمان پروردگارشان و پیامبرانش سرپیچیدند و از آنها حسابی سخت کشیدیم و آنان را به عذابی بس زشت عذاب کردیم تا کیفر زشت عمل خود را چشیدند و پایان کارشان زیان بود.»(3)
علامه طباطبایی در خصوص این‏گونه آیات می‏گوید: «بعضی حوادث عالم به دنبال برخی اعمال واقع می‏شود. وقتی انسان خدا را اطاعت کند و در پی رضایت او باشد، خیر و برکت نازل می‏شود. و وقتی انسان از مسیر عبودیت خارج شود و به تباهی و گمراهی بیفتد و نیّت پلید داشته باشد، موجب ظهور فساد می‏شود و گسترده‏شدن ظلم باعث هلاکت امت‏ها، از بین رفتن امنیت و بروز جنگ‏ها، مصیبت‏ها و حوادث ناگهانی، مثل سیل، زلزله، صاعقه، طوفان و مانند آن می‏شود».(4)
البته ناگفته نماند که مصیبت‏ها و بلاها گاه بر انسان صالح وارد می‏شود که ابتلا و امتحان الاهی خواهد بود تا خداوند طیب را از خبیث متمایز سازد، مثل طلایی که با محک، عیار آن سنجیده می‏شود: «آیا مردم پنداشتند که تا گفتند ایمان آوردیم، رها می‏شوند و مورد آزمایش قرار نمی‏گیرند؟... آیا کسانی که کارهای بد می‏کنند، می‏پندارند که بر ما پیشی خواهند جست؟ چه بد داوری می‏کنند!».(5)
3. آیاتی که تأکید دارد که اعمالْ محفوظ و مکتوب هستند و به طور کلّی آیاتی که به نوعی تجسّم اعمال از آنها فهمیده می‏شود: «روزی که هر کسی کار نیکی را که به جای آورده و بدی‏ای را که مرتکب شده، حاضرشده می‏یابد...».(6)
«و کارنامه [عمل شما در میان] نهاده می‏شود، آنگاه بزهکاران را از آنچه در آن است بیمناک می‏بینی و می‏گویند: ای‏وای بر ما، این چه نامه‏ای است که هیچ کار کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته، جز این‏که همه را به حساب آورده است! و آنچه را انجام داده‏اند، حاضر یابند».(1) «در حقیقت، کسانی که اموال یتیمان را به ستم می‏خورند، جز این نیست که آتشی در شکم خود می‏بلعند و به زودی در آتشی فروزان در آیند».(2)
آنچه در متون دینی درباره تجسم اعمال گفته شده نیز مؤید اهمیت و جایگاه عمل است. گرچه واژه «تجسّم اعمال» به صراحت در آیات و روایات نیامده است، با این حال فحوای برخی آیات و روایات بر «تجسّم اعمال» دلالت می‏کند، علاوه بر این‏که واژه «تمثّل» که به نوعی همان معنای تجسم از آن فهمیده می‏شود، در روایات وارد شده است. روایاتی که تجسّم یا تمثل عمل از آنها فهمیده می‏شود در کتب و جوامع روایی مثل کافی، من لا یحضره الفقیه، تهذیب، امالی شیخ طوسی، امالی شیخ مفید، امالی شیخ صدوق، تفسیر علی بن‏ابراهیم قمی، تفسیر عیاشی، مجمع البیان طبرسی، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه وجود دارد. کثرت کتاب‏ها و روایت‏ها مایه اطمینان نسبت به صدور آنها از پیامبر و ائمه است.
روایاتی که به نوعی بر تجسم اعمال دلالت می‏کند، چند دسته است: 1. گروهی که بنا به مفاد آنها عمل انسان مصاحب و قرین اوست و با او دفن می‏شود؛ 2. روایاتی که تلویحا به ممثّل یا مجسم‏شدن عمل اشاره دارد، مثل روایت کافی که میت از صورتی که در کنارش هست می‏پرسد تو کیستی؟ می‏گوید: «من اعتقاد درست تو و عمل صالح تو هستم»؛ 3. روایاتی که در آنها از رؤیت و دیدن سخن رفته است. امام باقر(ع) می‏فرماید: «هیچ کار خوبی را که انجام می‏دهی کوچک مشمار؛ به درستی که آن را خواهی دید، به گونه‏ای که تو را خشنود می‏سازد و هیچ گناهی را که انجام می‏دهی کوچک مشمار؛ به درستی که آن را خواهی دید، به گونه‏ای که تو را ناراحت می‏سازد»؛(3) 4. روایاتی مثل این روایت که امام صادق(ع) می‏فرماید: «کسی که مال برادرش را از روی ظلم، بخورد و به او برنگرداند روز قیامت پاره‏ای از آتش را بخورد».(4)
قمی و عیاشی در تفاسیرشان، کلینی در کافی و مفید در امالی با سندهای خویش از سوید بن‏غفلة از امیرالمؤمنین(ع) نقل کرده‏اند که: «آن هنگام که آخرین روز حیات و اولین روز فرجام انسان فرا می‏رسد همسر، مال، فرزند و عمل وی در مقابلش مجسّم می‏گردند. در این حال... رو به عملش کند و گوید: به خدا قسم از تو روگردان بوده، تو را بر خود دشوار و سنگین می‏یافتم، پس بگوی که چه چیز از من نزد توست؟ عملش جواب دهد من با تو در قبر و در روز رستاخیز، قرین و همدم خواهم بود تا این‏که بر پروردگارت عرضه گردیم. حال اگر از اولیای خدا باشد کسی که خوش چهره‏ترین و خوشبوترین افراد است نزد او آید و به او گوید: بشارت باد تو را به آسایش از هر همّ و غم، و به رزقی از ارزاق بهشتی و... آن ولیّ خدا پرسد تو کیستی؟ پاسخ دهد: من عمل صالح توام...».(1) در روایت دیگری آمده: «عمل صالح به بهشت می‏رود و آنجا را برای صاحبش آماده می‏کند، همان‏گونه که مرد غلامش را بفرستد تا جایی را برای او آماده کند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «و أمّا الذین آمنوا و عملوا الصالحات فلأنفسهم یمهّدون».(2)
با توجه به این آیات و روایات و نیز دیدگاه و دلائل بزرگانی که قائل به تجسّم اعمال هستند، می‏توان گفت که عقیده رایج تجسّم اعمال است، گرچه این احتمال بعید نیست که تمام آیات و روایات مربوط از باب تقریب به ذهن و تشبیه معقول به محسوس است. به هرحال، تجسّم اعمال خواه پذیرفته شود، خواه به تأویل برده شود، مسلم است که آیات و روایات مذکور نقش برجسته عمل در رستگاری را خاطرنشان می‏کنند.

جایگاه عمل در روایات

در مقابل روایاتی که به طور مطلق اعتقاد به ولایت را عامل نجات می‏داند، روایات دیگری وجود دارد که شیعیان را به عمل صالح توصیه می‏کند و در واقع، روایات مربوط به ولایت را مقیّد می‏سازد. لازم به ذکر است که روایات مربوط به ولایت اگر به طور مطلق لحاظ شود، با سیاق کلّی آیات و نیز برخی روایات که بر عمل تأکید دارد سازگاری ندارد. همان‏طور که آیات زیادی بر اهمیت عمل تأکید دارد، روایات زیادی نیز بر اهمیت عمل تأکید دارد. در برخی از این روایات از عمل صالح به عنوان یکی از ارکان ایمان نام برده شده است: «الایمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالارکان».(1) حتی در برخی روایات آمده: «الایمان لا یکون الا بعمل».(2) در اینجا نمی‏خواهیم این دسته از روایات را به تفصیل مطرح کنیم. تنها به سراغ روایاتی می‏رویم که ناظر به روایات مربوط به ولایت هستند. این روایات به چند صورت بیان شده‏اند:
1. روایاتی که کاملاً بر عمل تأکید می‏کنند و تصریح می‏کنند که نسبت و خویشاوندی با اولیاء اللّه‏ در نجات نقشی ندارد: ابراهیم بن‏محمد ثقفی می‏گوید از امام رضا(ع) شنیدم که فرمود: «... میان خدا و هیچ کس رابطه خویشاوندی وجود ندارد و هیچ کس جز از راه طاعت به دوستی خدا نمی‏رسد. پیامبر اکرم (ص) به فرزندان عبدالمطلب فرمود: اعمالتان را برای من بیاورید، نه رابطه‏ها و نسَب‏هایتان را. خدای تبارک و تعالی می‏فرماید: "فاذا نفخ فی الصور فلا أنساب بینهم یومئذ و لا یتسائلون فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون و من خفّت موازینه فاولئک الذین خسروا انفسهم فی جهنّم خالدون(3)"».(4)
هم‏چنین، پیامبر اکرم (ص) فرمود: «ای مردم میان هیچ کس و خدا خویشاوندی یا چیزی که خیری به او برساند یا شرّی را از او دفع کند وجود ندارد، جز عمل. همانا کسی ادعا نکند و آرزو نکند و خیال نکند که غیر از عمل چیزی به حالش نفع می‏رساند. قسم به کسی که مرا مبعوث کرد، هیچ چیزی نجات‏بخش نخواهد بود، مگر عمل توأم با رحمت پروردگار. من نیز اگر عصیان کرده بودم سقوط می‏کردم».(5)
طاووس یمانی نقل می‏کند که شبی حضرت علی بن‏حسین(ع) را در حال طواف و عبادت و گریه و زاری مشاهده کردم و به حضرت گفتم: «ما باید چنین زاری کنیم که گناهکاریم. پدرِ تو حسین، و مادرِ تو فاطمه، و جدّ تو رسول خداست. حضرت فرمود: نه نه، ای طاووس! سخن از نَسَب را کنار بگذار. خدا بهشت را برای کسی آفریده است که مطیع و نیکوکار باشد، هرچند غلامی سیاه‏چهره باشد و آتش را برای کسی آفریده است که نافرمانی کند، هرچند از قریش باشد. آیا سخن خدای را نشنیده‏ای: «فاذا نفخ فی الصّور فلا أنساب بینهم یومئذ و لا یتسائلون» قسم به خدا روز قیامت چیزی به تو سود نرساند، جز عمل صالحی که از پیش بفرستی».(1)
هم‏چنین، در روایت دیگری حسن بن‏موسی وشاء بغدادی نقل می‏کند که در خراسان در مجلس علی بن‏موسی‏الرضا(ع) دیدم که برادر ایشان زید بن‏موسی خطاب به جماعت حاضر در مجلس به خاطر نسَب خود فخرفروشی می‏کرد. ابوالحسن که با گروهی سخن می‏گفت سخن زید را شنید، پس به او رو کرد و گفت: «ای زید آیا این سخن تو را فریفت که: «فاطمه دامان خود را پاک نگه داشت، پس خدا ذریه او را از آتش دور نگه داشت». قسم به خدا که این سخن جز در مورد حسن و حسین و فرزند در رحم او وارد نیست. مگر می‏شود موسی بن‏جعفر خدا را اطاعت کند و روزها را روزه بگیرد و شب‏ها را نماز بگذارد و تو خدا را معصیت کنی، آنگاه در روز قیامت مساوی باشید؟! اگر چنین است پس باید تو نزد خدای عزّوجلّ عزیزتر از او باشی. همانا علی بن‏الحسین می‏فرمود: پاداش نیکوکارانِ ما دو برابر، و کیفر برای گناهکارانِ ما چندبرابر است». سپس حضرت رضا(ع) با اشاره به آیه «قال یا نوح انه لیس من اهلک انه عملٌ غیر صالح» که بنا به مفاد آن چون فرزند نوح خدا را معصیت کرد، نسبت فرزندی او با نوح نفی شد، می‏فرماید: «همینطور کسی از ما که خدا را اطاعت نکند از ما نیست و تو تنها در صورتی که از خدای عزّوجلّ اطاعت کنی از ما اهل بیت خواهی بود».(2) در روایات دیگر نیز آمده است: «از کسانی مباش که بدون عمل به آخرت امید دارند».(3) در روایتی، هروی از امام رضا(ع) و او از پدرش نقل می‏کند که «اسماعیل به امام صادق(ع) گفت: ای پدر، درباره گناهکاران ما و دیگران چه می‏گویی؟ حضرت این آیه را تلاوت کردند: لیس بأمانیکم و لا أمانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجز به».(4)
2. روایات دیگری در این زمینه وجود دارد که اوصاف شیعیان را بر می‏شمارد و تأکید می‏کند که ولایت بدون عمل معنا ندارد. شیعه واقعی و محبّ واقعی کسی است که اهل اطاعت باشد. محمد بن‏مسلم از امام باقر(ع) نقل می‏کند که فرمود: «آرای گوناگون شما را این طرف و آن طرف نبرد؛ به خدا تنها کسانی از شیعیان ما هستند که خدای عزّوجلّ را اطاعت کنند».(1)
هم‏چنین جابر گوید: امام باقر(ع) به من فرمود: «ای جابر آیا کسی که ادعای تشیع می‏کند او را همین کفایت می‏کند که از محبت ما خانواده دم زند؟ به خدا شیعه ما نیست مگر کسی که از خدا پروا و اطاعت نماید. ای جابر، ایشان شناخته نشوند، جز با فروتنی، خشوع، امانت، کثرت یاد خدا، روزه، نیکی به پدر و مادر، مراعات همسایگان فقیر و مستمند و بدهکاران و یتیمان، راستی گفتار، تلاوت قرآن و بازداشتن زبان از مردم جز در مورد خوبی آنها و این‏که امانت‏دار فامیل خویش باشند... آیا برای مرد کافی است همین که بگوید من علی را دوست دارم و از او پیروی می‏کنم و با وجود این عمل دینی انجام ندهد؟ هرگاه بگوید من رسول خدا را دوست دارم، اما از رفتار او پیروی نکند و به سنتش عمل ننماید، محبتش به پیغمبر به او هیچ سودی نرساند، پس از خدا پروا کنید و برای آنچه نزد خداست عمل کنید. خدا با هیچ کس خویشاوندی ندارد. دوست‏ترین بندگان خدای عزّوجلّ با تقواترین و مطیع‏ترینِ آنهاست. ای جابر! به خدا جز با اطاعت به خدای تبارک و تعالی نتوان تقرب جست. همراه ما برات آزادی از دوزخ نیست و هیچ کس در برابر خدا حجتی ندارد. هر که مطیع خدا باشد دوست ما، و هر که نافرمانی خدا کند دشمن ماست. ولایت ما جز با عمل‏کردن به ورع به دست نیاید».(2)
امام باقر(ع) در ذیل روایتی که می‏فرماید: «به خدا ما از جانب خدا براتی نداریم» تأکید می‏کند که «وای بر شما! مبادا فریفته شوید، وای بر شما! مبادا فریفته شوید».(3) امام حسن مجتبی(ع) می‏فرماید: «شیعیان ما کسانی‏اند که از کارهای ما و از تمام اوامر و نواهی ما پیروی کنند. فقط آنان شیعیان ما هستند. اما کسی که در بسیاری از آنچه خدا بر او واجب گردانیده ما را مخالفت کند، از شیعیان ما نیست».(4) امام صادق(ع) نیز می‏فرماید: «از شیعیان ما نیست کسی که به زبان، خود را شیعه ما بنامد ولی اعمال و رفتارش مخالف اعمال ما باشد. شیعیان ما کسانی‏اند که با زبان و قلب خود موافق ما باشند و از کارهای ما تبعیت کنند و...».(5)
بنا به برخی روایات، کسی که مرتکب گناه شود شیعه به شمار نمی‏آید و فقط علاقه‏مند نامیده می‏شود. در روایت آمده به امیرالمؤمنین(ع) می‏گویند که فلانی غرق در گناهان هلاکت آفرین است و در عین حال ادعا دارد که از شیعیان شماست. حضرت شیعه بودن آن شخص را تکذیب کرده، می‏فرماید: «او دوستدار ماست، نه از شیعیان ما».(1) گرچه از برخی روایات دیگر فهمیده می‏شود، کسی که غرق گناه است به واقع، نمی‏تواند دوستدار حقیقی باشد. محبّ واقعی مرتکب گناه نمی‏شود. در شعری منسوب به امام صادق(ع) آمده است: «خدا را معصیت می‏کنی، در حالی که مدعی محبت او هستی؛ به جانم قسم که این کاری است ناپسند. اگر محبت تو راستین بود، او را اطاعت می‏کردی، به درستی که محبّ از محبوب خود اطاعت می‏کند».(2)
امام صادق(ع) می‏فرماید: «... من به نجات کسانی از این امت که حق ما را بشناسند، امیدوارم، جز یکی از این سه گروه: همدم سلطان ظالم، کسی که دارای هوی و هوس است، و کسی که آشکارا گناه می‏کند». سپس حضرت این آیه را تلاوت فرمود: قل ان کنتم تحبّون اللّه‏ فاتبعونی یحببکم اللّه‏(3)».(4) امام صادق(ع) از پدرش نقل می‏کند که فرمود: «ای پسر، من اگر عمل تو بر خلاف عمل من باشد، در روز قیامت همراه من نخواهی بود. سپس فرمود: کسانی که مدعی دوستی کسانی باشند، حال آن‏که در عمل با آنها مخالفت می‏کنند، به خدا سوگند که خدای عزّوجل در روز قیامت آنها را در یک جایگاه قرار نخواهد داد».(5)
محبّ باید به محبوب خود اقتدا کند. امیرالمؤمنین(ع) می‏فرماید: «آگاه باش که هر پیروی را پیشوایی است که در پی وی در آید و از نور دانش او روشنی جوید و بدان که پیشوای شما از دنیای خود به دو جامه فرسوده بسنده کرده است و دو قرص نان را خوردنی خویش نموده. بدانید که شما را توان چنین کاری نیست، لیکن مرا یاری کنید با پارسایی و تلاش [در راه صلاح و سداد] و پاکدامنی و کار بی‏عیب».(1)
3. دسته دیگری از روایات تصریح می‏کنند که مؤمنان و شیعیان گناهکار سرانجام به بهشت می‏روند، اما سزا و مجازات گناهان خود را خواهند دید و این تا زمانی است که از گناهانشان تطهیر شوند. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «ای گروه شیعه، از خدا بترسید. به درستی که بهشت از آنِ شماست، هرچند اعمال زشت، رسیدن شما به آن را با تأخیر مواجه سازد. پس برای درجات آن بکوشید، گفته شد: آیا کسی از محبّان تو و محبّان علی(ع) به جهنّم می‏رود؟ پیامبر فرمود: و کسی که با مخالفت محمد و علی خود را آلوده کند و مرتکب محرمات شود و به مردان و زنان مؤمن ظلم کند و از راه‏هایی که برای او ترسیم شده، روی گرداند، روز قیامت آلوده و ناپاک وارد می‏شود. محمد و علی به او می‏گویند: فلانی، تو آلوده‏ای و لیاقت هم‏نشینی با رهبران شایسته خود، و هم‏آغوشی با حوریه‏های زیبا و ملائکه مقرب را نداری. به آنجا نمی‏روی، مگر این‏که از آنچه در اینجا کرده‏ای، یعنی از گناهانت پاک شوی. پس داخل طبقه اوّل جهنّم می‏شود و به خاطر برخی گناهانش عذاب می‏شود. بعضی از آنان به خاطر برخی گناهانشان در روز محشر به سختی‏هایی دچار می‏شوند... بعضی از آنان که گناهانشان کمتر و سبک‏تر است در دنیا به سختی‏ها و مصیبت‏هایی دچار می‏شوند تا در قبر، پاک و پاکیزه دفن شوند، و بعضی مرگشان نزدیک می‏شود، حال آن‏که برخی از گناهانشان هنوز باقی مانده است، پس جان کندن آنها به سختی صورت می‏گیرند و بدین وسیله پاک می‏شوند... گناهانشان اگر بزرگ‏تر و بیشتر باشد با سختی‏های روز قیامت پاک می‏شود و اگر باز هم بزرگ‏تر و بیشتر باشد در طبقه اول جهنم پاک می‏شود. و میان محبّان ما این دسته بیشترین گناه و شدیدترین عذاب را دارند. آنان شیعه ما نامیده نمی‏شوند، بلکه دوستدار ما و دوستان اولیای ما و دشمنانِ دشمنان ما نامیده می‏شوند. همانا شیعیان ما کسانی‏اند که از ما پیروی کنند و کارهای ما را دنبال کنند و به اعمال ما اقتدا کنند».(2)
ناگفته نماند که این عذاب موقت که باعث تطهیر می‏شود، نوعی لطف و رحمت الاهی است، زیرا عذاب مؤمن گناهکار همچون حرارت دیدن طلا و نقره که آن را خالص می‏کند: «آتش دوزخ در حقیقت صورت رحمت الاهی برای اهل توحید است، زیرا رذایل نفسانی و حالات ظلمانی را از بین می‏برد و موجب رسیدن گناهکاران به کمالات موردنظر شده، آنان را آماده شفاعت می‏کند».(1)

نتیجه

1. مهم‏ترین نکته‏ای که در جمع‏بندی روایات باید مورد توجه قرار گیرد مسئله زمینه صدور هر کدام از این روایات است. روایاتی که در خصوص بحث امامت و ولایت صادر شده در صدد تأکید بر ضرورت اعتقاد به ولایت و نیز جایگاه آن در نجات و رستگاری است. از آنجا که این دسته از روایات به تفصیل در صدد تبیین عوامل نجات نبوده‏اند، به مسئله اهمیت عمل صالح در نجات نپرداخته‏اند. از سوی دیگر، روایاتی که اوصاف شیعه را بر می‏شمارد در صدد ترغیب شیعیان به فضایل و مکارم اخلاقی است و گاه کمالاتی را برای شیعه‏بودن بر می‏شمارند که اگر به ظاهر روایت اخذ شود باید بسیاری از شیعیان را از زمره تشیع خارج دانست. از این قبیل است این روایتِ منقول از امام صادق(ع) که: «فقط کسی از شیعیان ما است که ورع او در حدی باشد که حتی زن‏های پشت پرده از آن سخن بگویند و دوست ما نیست کسی که در شهری که ده هزار نفر در آن ساکن است پرهیزکارتر از او وجود داشته باشد».(2) در واقع، این روایت همانند این آیه شریفه در وصف مؤمنان است: «إنّما المؤمنون الّذینَ اذا ذُکر اللّه‏ وَجلتْ قلوبُهم و اذا تلیت علیهم آیاتُه زادتهم ایمانا و علی ربِّهم یتوکّلون».(3) روشن است که این آیه و آن دسته از روایات در مقام بیان شیعی کامل یا فرد اکمل شیعه می‏باشد.
شاهد بر دوگانه بودن زمینه صدور روایات آن است که هم در طبقه‏بندی باب‏های کتب روایی و هم در مطالبی که در این زمینه نوشته شده، تنها یک دسته از این روایات نقل شده است. به عنوان نمونه آنچه در کتب روایی تحت عنوان فضائل الشیعه(4) آورده شده، صرفا به روایات مربوط به جایگاه و فضیلت شیعیان و رستگاری آنان و وعده‏هایی که برای آمرزش گناهان آنان داده شده تأکید گشته و کمتر به اوصاف شیعیان اشاره شده است. از سوی دیگر، کتاب‏هایی که در باره اوصاف و آداب شیعه نوشته شده(1) بر اوصاف و ملکات اخلاقی شیعیان تأکید کرده است. درست است که برخی روایات این باب کمال مطلوب شیعه‏بودن را خواستار شده، اما تبعیت از ائمه اطهار در انجام اوامر الاهی و پرهیز از محرمات حداقل انتظاری است که از شیعیان خواسته می‏شود. مطابق با این فرموده امیرمؤمنان علی(ع) که شما نمی‏توانید مثل من باشید، ولی با تلاش در پرهیزکاری مرا یاری کنید، یک شیعه واقعی حداقل باید در این راه قدم بردارد و بکوشد.(2) ناگفته نماند که گاه بنابر اقتضائات خاص مکتوبات و به ویژه سخنرانی‏هایی که در این زمینه ارائه می‏شود روایات دسته اول بیشتر مطرح می‏شود و این امر چه بسا موجب افراط و تفریط می‏شود. بنابراین گرچه زمینه صدور روایات متفاوت است، اما باید توجه داشته باشیم که وقتی این دو دسته روایات را در کنار هم قرار دهیم ناگزیر باید از اطلاق آنها دست برداریم. از یک سو، روایات مربوط به عمل که از پشتوانه آیات قرآنی نیز برخوردار است، روایات مربوط به ولایت را تخصیص می‏زنند یا مقید می‏کنند. از سوی دیگر، روایاتی را که اوصاف شیعه را بر می‏شمارد، بر بیان و معرفی شیعیان کامل حمل می‏کنیم و روایاتی را که از آمرزش گناهان شیعه و نیاز ایشان به شفاعت سخن به میان می‏آورد بر شیعیان ناقص حمل می‏نماییم.(3)
2. روایات مربوط به ولایت در صدد تشویق و ترغیبِ تمسّک به ولایت و محبّت ائمه اطهار به عنوان ریسمان محکم الاهی است تا از راه این تمسّک، پیروان ولایت در مسیر هدایت قرار بگیرند، زیرا ولایت راه شناخت حقایق دینی و معارف الاهی است. در حدیث صحیح زراره از امام صادق(ع) که پنج رکن را برای اسلام بر می‏شمرد، در پایان آمده: «ولایت برتر از همه آنهاست، زیرا ولایت کلید آنهاست. والی راهنما و دلیل بر آنها است».(4) این‏که این همه بر محبت ائمه و اولیای الاهی تأکید شده، برای آن است که دوستداران آنان با تشبّه و اقتدا به آنان، متخلق به اخلاق الاهی شوند. محبّت نقش مهمی در تربیت دینی دارد، همان‏طور که محبت علی(ع) نقشی اساسی در تاریخ اسلام داشته است. استقامت و پایداری محبّان علی(ع) همچون ابوذر غفاری، حجر بن‏عدی و مانند آنها شاهد این گفته است.
2. باید توجه داشت که اگر برای معتقدان به ولایت و محبّان اهل بیت فضایلی ذکر، و به آنها بشارتی داده می‏شود، موردنظر به کسانی‏اند که واقعا به ولایت اعتقاد داشته، و شیعی و محبّ واقعی باشند. معلوم است که شیعه و محبّ واقعی به مولای خود اقتدا می‏کند و مرتکب گناه نمی‏شود. در واقع، ولایت آن است که شخص مؤمن با ولیّ یکی شود. انسان در صورتی می‏تواند ادعا کند که با ولیّ پیوند خاصی یافته و متحد شده است که خود را هم‏عقیده و هم‏مسلک مولای خود کرده باشد. در این صورت امکان ندارد که مرتکب گناه شود. این دل‏بستگی و محبّت باید در حدّی باشد که انسان را از دل‏بستگی‏های دنیوی جدا کرده، به عالم بالا رهنمون شود. کسی که با پیامبر و اهل‏بیت همراه و همدل شود عبادت در ذائقه‏اش شیرین و گناه در ذائقه‏اش تلخ خواهد شد. پس همه ولایت و محبت از شیعیان و محبان واقعی، و مشمول آن فضایل نیستند، زیرا در بسیاری موارد ادعای محبت چیزی جز توهم و خیال نیست، همان‏طور که امام باقر(ع) می‏فرماید: «به ولایت ما نتوان رسید، جز با پرهیزکاری و عمل نیک».(1)
هم‏چنین، باید در فهم و تفسیر این نوع روایات دقت ویژه‏ای مبذول کنیم. به عنوان نمونه این روایت که «محبّت علی بن‏ابی‏طالب حسنه‏ای است که هیچ گناهی به آن ضرر نمی‏رساند» معنایش این است که «محبّت علی(ع) نوعی محبّت عقلانی است، زیرا آن حضرت دارای فضایل حقیقی است و محبت به او به محبّت به آن حقایق و فضایل بر می‏گردد و کسی که چنین محبتی داشته باشد با عمل به آن فضایل به سعادت می‏رسد، و به این ترتیب هیچ گناهی به او ضرر نمی‏رساند».(2) اگر محبت علی(ع)، که نمونه کامل انسانیت و طاعت و عبودیت و اخلاق است، از روی صدق باشد، نه از روی تظاهر، مانع ارتکاب گناه می‏شود، مانند پادزهری که مصونیت ایجاد کرده، مانع نفوذ یا غلبه عامل بیماری در شخص واکسینه‏شده می‏شود. محبّت پیشوایی مانند علی(ع) که تجسّم عمل و تقواست، آدمی را شیفته رفتار علی(ع)، و فکر گناه را از سر او بیرون می‏کند. پس معنای روایت آنی نیست که جاهلان پنداشته و گفته‏اند که محبت علی(ع) چیزی است که با وجود آن هیچ گناهی هیچ تأثیری منفی در فرد ندارد.(3) بلکه به معنای آن است که با داشتن چنین محبوبی انسان به گمراهی نمی‏افتد.
3. به نظر می‏رسد که برخی روایات که به آمرزش گناهان بسیار سنگین وعده می‏دهد، ناظر به اعمال گذشته است. و گویا به شخص مؤمن فرصت داده می‏شود تا گذشته خود را جبران کرده، در مسیر هدایت گام بردارد. علامه طباطبایی ذیل آیه شریفه «ان اعبدوا اللّه‏ و اتقوه و اطیعون یغفر لکم من ذنوبکم»(1) می‏گوید: «منظور این است که گناهانِ قبل از ایمان آوردن آمرزیده می‏شود. اما معنا ندارد که گناهانی که هنوز محقّق نشده، پیشاپیش آمرزیده شود و معنا ندارد که وعده آمرزش گناهانی داده شود که در آینده تحقق می‏یابد، زیرا در این صورت با الغاء مجازات، لغوبودن تکالیف دینی لازم می‏آید. آیه شریفه «قل للذین کفروا ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف»(2) نیز مؤید همین برداشت است. و اما آیه شریفه «یا ایّها الذین امنوا هل ادلّکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم تؤمنون باللّه‏ و رسوله و تجاهدون فی سبیل اللّه‏ باموالکم و انفسکم ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات»(3) گرچه در آمرزش همه گناهان ظهور دارد، اما آمرزش را بر استمرار ایمان و عمل صالح تا پایان زمان حیات مبتنی کرده است. پس این آمرزش به گناهانی که هنوز انجام نشده و به گناهان آتی تعلق نمی‏گیرد و وعده‏ای بر آمرزش آن گناهان داده نشده است».(4)
4. وعده پاداش بهشت و رسیدن به نجات در مورد برخی مؤمنان گناهکار، چه بسا به عاقبت و سرانجام کار اشاره داشته باشد، یعنی ولایت موجب رسیدن به نجات می‏شود. حال اگر کسی بر اثر غفلت، شهوت، سستی و مانند آن مرتکب گناه شد طبیعی است که مُهر عدم اطاعت و گناهکاری بر پیشانی او زده می‏شود و باید سزای آن را ببیند. اما این امید وجود دارد که اظهار ولایت و محبت، سرانجام او را به ساحل نجات خواهد رساند.
5. کسی که امید به شفاعت دارد باید خود نیز گامی بردارد تا مستحق دریافت آن بشود. کلمه شفاعت از ماده «شفع» گرفته شده است و مراد از شفع این است که دو چیز با هم جفت شوند. در اینجا نیز فرد مؤمن باید یک ارتباط اخلاقی با ائمه داشته و نوری به دست آورده باشد تا به انضمام نور ولایتِ آنها شفاعت تحقق پیدا کند.(5) به عبارت دیگر، پذیرش ولایت به عنوان شرط لازم است و به تنهایی کافی نیست. با توجه به آنچه گذشت بدون اطاعت و عمل صالح ولایت ادعایی مخدوش خواهد بود.
6. نکته پایانی این‏که به نظر می‏رسد لحن دوگانه‏ای که در روایات دیدیم به منظور ایجاد نوعی حالت خوف و رجاء در مؤمنان است که از یک سو نسبت به قبولی اعمال از طرف خدا و مقبولیت داشتن نزد اولیای الاهی خوف داشته باشند و از سوی دیگر به رحمت الاهی و شفاعت اولیای الاهی امیدوار باشند.

کتاب‏نامه

قرآن مجید، ترجمه محمدمهدی فولادوند.
نهج‏البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی.
ابی‏الحدید، شرح نهج البلاغه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1387ق.
امین، احمد، فجر الاسلام، بیروت، دارالکتاب العربی، 1965م.
بحرانی، ابن‏میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، قم مکتبة آیت‏اللّه‏ المرعشی النجفی، 1406ق.
بحرانی، هاشم بن‏سلیمان، نهایة الاکمال، تهران، نشر تاسوعا، 1421ق.
بحرانی، یوسف، الشهاب الثاقب، تحقیق مهدی رجائی، قم، 1419ق.
تفتازانی، شرح المقاصد، قم، الشریف الرضی، 1370.
حرّ عاملی، محمد بن‏حسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق.
حلّی، ابن‏مطهر، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ترجمه ابوالحسن شعرانی، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1398ق.
خمینی، سید روح اللّه‏، تعلیق علی فصوص الحکم، بیروت، دار المحجه البیضاء، 1422ق.
ــــــــــــــ ، تقریرات فلسفه، به قلم سید عبدالغنی اردبیلی، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1381، ج3.
خواجویی، محمداسماعیل بن‏حسین، الرسائل الاعتقادیه، قم، دار الکتاب الاسلامی، 1411ق.
رفیعی قزوینی، سید ابوالحسن، غوصی در بحر معرفت، انتشارات اسلام، 1376.
زحیلی، وهبه، تفسیر المنیر، بیروت، دارالفکر المعاصر، 1418ق.
طباطبائی، محمدحسین، تفسیر المیزان، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1393ق.
ــــــــــــــ ، انسان از آغاز تا انجام، انتشارات الزهرا، 1371.
طبری، محمد بن‏جریر، جامع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفة، 1409ق.
قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، قاهره، مکتبة وهبة، 1408ق.
قطیفی، ابراهیم، الفرقة الناجیه، تصحیح محمدحسن محمدی مظفر، قم، انتشارات زائر، 1382.
کاشانی، فیض، المحجة البیضاء، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1403ق.
کلینی، محمد بن‏یعقوب، الکافی، چاپ چهارم، بیروت، دار صعب، 1401ق.
گنابادی، سلطان محمد (سلطان علیشاه)، مجمع السعادات، تهران، انتشارات حقیقت، 1379.
مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق.
مراغی، احمد مصطفی، تفسیر المراغی، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1364ق.
مصطفوی، سید جواد، ترجمه و شرح اصول کافی، تهران، بی‏تا.
مطهری، مرتضی، عدل الاهی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، 1374.
ــــــــــــــ ، یادداشت‏های استاد مطهری، انتشارات صدرا، 1382.
المفید، محمد بن‏محمد، الامالی، قم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1412ق.

پی نوشت ها:

1. «و من یعمل من الصالحات من ذکر او انثی و هو مؤمن فاولئک یدخلون الجنّة» (نساء: 124).
2. رک: مائده: 5؛ کهف: 18.
3. رک: ابراهیم: 18؛ نور: 39.
4. رک: مطهری، یادداشت‏های استاد مطهری، ج 8، ص 29.
1. رک: تفسیر المراغی، ج 8، ص 92؛ هم‏چنین التفسیر المنیر، ج 5، ص 286.
2. رک: علامه حلّی، کشف المراد، مؤسسة النشر الاسلامی، 1417، ص 564ـ565؛ هم‏چنین، تفتازانی، شرح المقاصد، ج 5، ص 157.
3. رک: همان، عبدالجبار، شرح الاصول الخمسة، ص688.
4. رک: عبدالجبار، پیشین؛ تفتازانی، پیشین.
5. «و اتقوا یوما لا تجزی نفس عن نفس شیئا و لا یقبل منها شفاعة و لا یؤخذ منها عدل و لا هم ینصرون» (بقره: 48)؛ هم‏چنین رک: بقره: 254؛ مدثر: 48.
6. «لا تقنطوا من رحمة اللّه‏ انّ اللّه‏ یغفر الذنوب جمیعا انّه هو الغفور الرحیم» (زمر: 53).
7. رک: حلّی، کشف المراد، ص 565؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج 5، ص 157.
1. «و لا تنفع الشفاعة عنده الاّ باذنه» (سبأ: 23).
2. «و لا یشفعون الاّ لمن ارتضی» (انبیاء: 28).
3. عدل الاهی، مجموعه آثار، ج 1، انتشارات صدرا، 1374، ص 228 و 230.
4. امین، احمد، فجر الاسلام، 292.
5. همان، ص293.
6. یادداشت‏های استاد مطهری، ج 6، ص 281.
7. گنابادی، رضا علیشاه، مجمع السعادات، ص332.
1. «... لو ان رجلاً قام لیله و صام نهاره و تصدّق بجمیع ماله و حجّ جمیع دهره و لم یعرف ولایة ولی اللّه‏ فیوالیه و یکون جمیع اعماله بدلالته الیه ما کان علی اللّه‏ عزّوجل حق فی ثوابه...» (کافی، ج 2، ص 18).
2. «... لو انّ رجلاً لقی اللّه‏ بعمل سبعین نبیا ثمّ لم یأت بولایة اولی الامر منا اهل البیت ما قبل اللّه‏ منه صرفا و عدلاً» (امالی شیخ مفید، ص 115).
1. «... انّ افضل البقاع ما بین الرکن و المقام ولو ان رجلاً عمّر ما عمّر نوح فی قومه الف سنة الاخمسین عاما یصوم النهار و یقوم اللیل فی ذلک الموضع ثمّ لقی اللّه‏ بغیر ولایتنا لم ینفعه ذلک شیئا» (بحار، ج 27، ص 173).
2. «اذا کان یوم القیامة و نصب الصراط علی جهنّم لم یجز علیه الاّ من معه جواز فیه ولایة علی بن‏ابی‏طالب...» (بحرانی، نهایة الاکمال، ص 196، به نقل از امالی طوسی، ص 290؛ البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 594).
3. مجلسی، بحار الانوار، ج 35، ص 346؛ ج 7، ص 179؛ ج 37، ص 217؛ ج 68، ص 67؛ ج 38، ص 95؛ ج 40، ص 26 و... .
4. «تأتی انت و شیعتک یوم القیامة راضین مرضیین» (مجلسی، بحار، ج 35، ص 347).
5. «فمن احبّهم و اقتدی بهم فاز فوزا عظیما و نجا» (بحار، ج 36، ص 322).
1. «الا و من احبّ علیا استغفرت له الملائکه و فتحت له ابواب الجنة الثمانیة...» (بحار، ج 68، ص 124ـ125).
2. «من مات علی حبّ آل محمّد مات شهیدا... الا و من مات علی حبّ آل محمد بشره ملک الموت بالجنة...» (بحار، ج 68، ص 137).
3. «انّ حبّنا اهل البیت یساقط عن العباد الذنوب کما تساقط الریح الورق من الشجر» (بحار، ج 68، ص 116).
4. «حبّنا اهل البیت یکفر الذنوب و یضاعف الحسنات... (خواجویی، الرسائل الاعتقادیه، ص 39، به نقل از: امالی شیخ صدوق، ج 1، ص 166).
5. «ان اللّه‏ یستحیی ان یعذب أمّةً دانت بإمام من اللّه‏...» (بحار، ج 68، ص 113).
6. «الزموا مودتنا اهل البیت فانّه من لقی اللّه‏ یوم القیامة و هو یودنا دخل الجنّة بشفاعتنا ...» (بحرانی، نهایة الاکمال، ص 173، به نقل از امالی طوسی، ص 186؛ بحار، ج 27، ص 101؛ امالی مفید، ص 43).
1. «اربعة أنا لهم شفیع یوم القیامة... و المحبّ لهم بقلبه و لسانه» (بحار، ج 68، ص 124).
2. «واللّه‏ لنشفعنّ فی المذنبین من شیعتنا...» (بحرانی، نهایة الاکمال، ص 253).
3. مدثر: 38.
4. همان.
1. نجم: 39ـ41؛ هم‏چنین رک: بقره: 80 ـ82؛ نجم: 31؛ احقاف: 19؛ تحریم: 7؛ روم: 44؛ توبه: 105؛ حجر: 92؛ نحل: 32.
2. «و ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم و یعفو عن کثیر». (شوری: 30).
3. «و کایّن من قریة عتت عن امر ربّها و رسله فحاسبناها حسابا شدیدا و عذّبناها عذابا نکرا فذاقت وبال امرها و کان عاقبة امرها خسرا» (طلاق: 8ـ10)؛ هم‏چنین رک: اعراف: 96؛ نحل: 112.
4. طباطبایی، محمد حسین، المیزان، ج 2، ص 181.
5. «احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون... ام حسب الذین یعملون السیئات ان یسبقونا ساء ما یحکمون» (عنکبوت: 4).
6. «یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء...» (آل عمران: 30).
1. «و وضع الکتاب فتری المجرمین مشفقین ممّا فیه و یقولون یا ویلتنا ما لهذا الکتاب لایغادر صغیرة و لا کبیرة الاّ احصاها و وجدوا ما عملوا حاضرا» (کهف: 48)؛ هم‏چنین رک: اسراء: 13؛ زلزال: 8.
2. «انّ الذین یاکلون اموال الیتامی ظلما انّما یاکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا» (نساء: 10).
3. «لا تستصغرنّ حسنة تعملها فانک تراها حیث تسرّک و لا تستصغرن سیئة تعملها...» (وسائل الشیعه، ج1، ص89).
4. «فمن اکل مال اخیه ظلما و لم یرده الیه أکل جذوة من النار یوم القیامه» (تفسیر طبری، ج 3، ص 273).
1. کلینی، فروع کافی، ج 3، کتاب الجنائز، ص 231ـ233؛ طباطبایی، محمد حسین، انسان از آغاز تا انجام، انتشارات الزهرا، 1371، ص 80.
2. مجلسی، ج 96، بحار الانوار، ص 185.
1. نهج‏البلاغه، کلمات قصار، ش227.
2. کافی، ج 2، 38.
3. مؤمنون: 101ـ103.
4. «... انّه لیس بین اللّه‏ و بین احد قرابة و لا ینال احد ولایة اللّه‏ الا بالطاعة...» (بحار، ج 96، ص 221).
5. ابن‏ابی‏الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 863.
1. بحار، ج 46، ص 81ـ82.
2. مجلسی، بحارالانوار، ج 49، ص 218ـ219؛ ج 96، ص 221ـ222.
3. «... لا تکن ممّن یرجوا الاخرة بغیر عمل» (بحار، ج 77، ص 412).
4. مجلسی، بحار، ج 96، ص 221.
1. «لا تذهب بکم المذاهب فواللّه‏ ما شیعتنا الا من اطاع اللّه‏ عزّوجلّ» (کافی، ج 2، ص 73).
2. «... فواللّه‏ ما شیعتنا الاّ من اتّقی اللّه‏ و اطاعه... فاتقواللّه‏ و اعملوا لما عنداللّه‏، لیس بین اللّه‏ و بین احد قرابة... ما تنال و لا یتنا الاّ بالعمل و الورع» (کافی، ج 2، ص 75).
3. «... واللّه‏ ما معنا من اللّه‏ برائة و لا بیننا و بین اللّه‏ قرابة... ویحکم لا تغتّروا» (کافی، ج 2، ص 75).
4. «انّ شیعتنا هم الذین یتّبعون آثارنا و یطیعوننا فی جمیع اوامرنا و نواهینا...» (بحار، ج 68، ص 162)؛ هم‏چنین رک: بحار، ج 68، ص 149ـ154؛ بحار، ج49، ص219؛ ج 36، ص 388؛ ج 78، ص 188.
5. «لیس من شیعتنا من قال بلسانه و خالفنا فی اعمالنا و آثارنا...» (بحار، ج 68، ص 164).
1. رک: بحار، ج 68، ص 155.
2. تعصی الاله و انت تظهر حبّه *** هذا لعمری فی الفعال قبیح
لو کان حبّک صادقا لاطعته *** انّ المحبّ لمن یحبّ مطیع
(بحار، ج 47، ص 24؛ ج 70، ص 15؛ ج 78، ص 174).
3. آل عمران: 31.
4. «... انّی لارجوا النجاة لمن عرف حقّنا من هذه الأمّة الا لاحد ثلاثة... الفاسق المعلن...» (بحرانی، نهایة الاکمال، ص 173).
5. عن ابی‏عبداللّه‏(ع) أنّ اباه قال: «بنیّ انّک ان خالفتنی فی العمل لم تنزل معی غدا فی المنزل، ثمّ قال أبی اللّه‏ عزّوجلّ ان یتولی قوم قوما یخالفونهم فی اعمالهم ینزلون معهم یوم القیامة کلاّ و ربّ الکعبه» (الروضة من الکافی، ج 8، ص 254).
1. «الا و أنّ لکل مأموم اماما یقتدی به... اعینونی بورعٍ و اجتهاد و عفة و سداد» (نهج‏البلاغه، نامه 45، ترجمه شهیدی، ص 317).
2. «... ان شیعتنا من شیّعنا و اتبع آثارنا و اقتدی باعمالنا» (بحار، ج 68، ص 154)؛ هم‏چنین رک: ج 68، ص 155، حدیث 11.
1. امام خمینی، تعلیق علی فصوص الحکم، الفص الابراهیمی، بیروت، دار المحجة البیضاء، 1422، ص 105.
2. رک: کافی، ج 2، ص 79.
3. انفال: 2
4. رک: مجلسی، بحار الانوار، ج68، باب فضائل الشیعة.
1. رک: فیض کاشانی، المحجة البیضاء، ج 4، کتاب اخلاق الائمة و آداب الشیعة.
2. رک: نهج البلاغه، نامه 45.
3. رک: ابراهیم قطیفی، الفرقة الناحیة، ص 267.
4. «... الولایة افضل لانّها مفتاحهنّ و الوالی هو الدلیل علیهن...» (کافی، ج 2، ص 17ـ18).
1. «لا تنال ولایتنا الا بالعمل و الورع» (کافی، ج 2، ص 60).
2. رفیعی قزوینی، سید ابوالحسن، غوصی در بحر معرفت، رساله حول عقائد الامامیة، انتشارات اسلام، 1376، ص281.
3. رک: مطهری، مرتضی، عدل الاهی، ص 331ـ332.
1. نوح: 2ـ3.
2. انفال: 38.
3. صف: 12.
4. طباطبائی، المیزان، ج 20، ص 27.
5. رک: تقریرات فلسفه امام خمینی، ج 3، ص 608.

 
جمعه 21 مهر 1391  12:03 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها