0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

قرآن کریم و نیکو سخن گفتن

قرآن کریم و نیکو سخن گفتن

مهدی تجلیل
مقدمه

چنان که می‏دانیم آدمی یک خود فردی دارد و آن مجموعه‏ای از اندیشه‏ها، آمال، امیال، خواست‏ها و شهوات اوست که در این قلمرو، کارهای عادی خود را انجام می‏دهد. این مرتبه را می‏توان مرتبه«دانی و حیوانی»او نامید و دیگری خود«علوی، انسانی و ملکوتی»اوست.خود حیوانی و خاکی آدم تنها وسیله و مرکبی برای رسیدن به خود انسانی وی به شمار می‏رود.«اما خود متعالی»انگیزه معنوی و الهی دارد، پایگاه کرامت ذاتی انسان محسوب می‏شود و با این جنبه از وجود خود است که آدمی ارزش، قداست و تعالی پیدا می‏کند.
باری همین خود ملکوتی انسان است که سرچشمه ارزش‏های متعالی و انسانی می‏شود و به اخلاق معنایی فراتر از سود و مصلحت می‏بخشد.بنابراین، با قبول این جنبه از خود انسانی، ارزش‏های اخلاقی انسان اثبات می‏شوند و به منصه ظهور می‏رسند.
در این مقاله، ابتدا کلیاتی را تحت عنوان«نکته‏ها»در خصوص آثار نیکو سخن گفتن و خوش کلامی از زبان پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)و ائمه معصومین (علیهم السلام)می‏آوریم، آن‏گاه به متن قرآن و تفسیر وارد می‏شویم و آیاتی را در زمینه خوش کلامی و با یکدیگر به نیکی سخن گفتن نقد و تحلیل می‏کنیم.

الف)نکته‏ها

در ستایش سخن خوش و نیکو روایات بسیار است.در این‏جا به نمونه‏هایی از آن‏ها به شرح زیر اشاره می‏کنیم:
1.رسول خدا(ص)فرمود: ثلاث من لقی اللّه تعالی‏ بهنّ دخل الجنّة من ایّ باب شاء:من حسن خلقه، و خشی اللّه فی المغیب و المحضر، و ترک المراء و ان کان محقّاً. 1
ترجمه:«سه چیز است که هر که خدا را با آن‏ها ملاقات کند، از هر دری که بخواهد داخل بهشت می‏شود کسی که خلقش نیکو باشد، کسی که در نهان و آشکار از خدا بترسد، و کسی که ترک جدال کند، اگر چه حق با او باشد.»
2.و فرمود:خوش کلامی و اطعام شما را در بهشت جای می‏دهد. 2
3...و فرمود:در بهشت غرفه‏هایی هست که(از درخشندگی)بیرون آن‏ها از درون و درون آن‏ها از بیرون دیده می‏شود. خدا آن‏ها را برای کسانی آماده کرده است که مردم را اطعام کنند و خوش سخن باشند. 3
4...و فرمود:الکلمة الطّیّبة صدقة. 4
ترجمه:«سخن نیکو صدقه است.»
5.امام باقر(ع)فرمود:قولوا للنّاس احسن ما تحبّون ان یقال لکم.
ترجمه:«با مردم به نیکوترین وجهی که می‏خواهید با شما سخن گفته شود، سخن بگویید.»
6.همچنین، پیامبر اکرم(ص) فرمودند 5 :
-سه چیز است که در هر که نیست، کارش انجام نگیرد:تقوایی که وی را از گناه باز دارد، اخلاقی که با مردم بسازد و مدارا کند و حلمی که با آن سبکی را از نادان سبکسر دفع کند.
-خدا مهربان و دارنده رفق است و کسی را که چنین باشد، دوست دارد و آن پاداشی که بر رفق و نرمی می‏دهد، بر عنف و درشتی نمی‏دهد.
-هر کس در کار خود رفق داشته باشد، به آنچه از مردم بخواهد، می‏رسد.
-هر که را رفق و نرمی دادند، خیر دنیا و آخرت به او دادند و هر که را از رفق محروم ساختند، او را از خیر دنیا و آخرت محروم کردند.
7.امام کاظم(ع)نیز فرمودند 6 : «نصف عیش و زندگی آدمی رفق و نرمی است.»
و به تجربه دریافت و مکرر ملاحظه شده است که اموری که با رفق و مدارا اجرا می‏شوند، هرگز با خشونت و درشتی به انجام نمی‏رسند.و هر پادشاهی که به لشکر و رعیت خود مهربان و نرم است، امور مملکت او منتظم و سلطنت او دوام دارد.

ب)قرآن کریم و نیکو سخن گفتن

اکنون می‏پردازیم به بحث اصلی خود، یعنی دیدگاه قرآن کریم درباره نیکو سخن گفتن:
قرآن کریم می‏فرماید:
...و قولوا للنّاس حسناً و اقیموا الصّلاة و آتوا الزّکاة. 7
ترجمه:«و با مردم(به زبان) خوش سخن بگویید و نماز را به پای دارید، و زکات را بدهید.»

بیان تفسیری آیه از دیدگاه تفاسیر

1.صاحب تفسیر«منهج الصادقین»وجه آوردن«حسن»را در «قولوا للنّاس حسناً»به منظور مبالغه می‏داند و مراد از آن را تخلّق و ارشاد یاد می‏کند.ایشان آیه را چنین معنا می‏کند:«با عامه مردم گفتاری نیکو داشته باشید و با اخلاق حسنه رفتار کنید و ایشان را به راه صواب و رشد رهنمون باشید.» 8
2.صاحب تفسیر«نور الثقلین» در ذیل آیه شریفه‏«قولوا للنّاس حسناً...»به ذکر سه روایت از سه کتاب اکتفا کرده است که به آن‏ها اشاره می‏کنیم:
در کتاب شریف«کافی»به نقل از ابی عمرو الزبیری از ابی عبد اللّه(ع)نقل شده است که:«خداوند تبارک و تعالی ایمان را بر اعضای بدن آدمی واجب کرده و وظیفه‏های هر یک را جداگانه توضیح داده است.از جمله:«گفتن را بر زبان، و بیان را بر قلب و هر چه باور دارد نزدیک کرده است.در همین راستا خداوند می‏فرماید:و قولوا للنّاس حسناً». 9
و در کتاب«مصباح الشریعه»از قول حضرت صادق(ع)نقل شده است که فرمود:«با هر لحنی و در هر حالی مردم را نخوانید و دعوت نکنید.خداوند عزوجل فرمود:با مردم به زبان خوش رفتار کنید.» 10
*** در جای دیگری قرآن کریم می‏فرماید:قول معروف و مغفرة خیر من صدقة یتبعها اذی و اللّه غنیّ حلیم. 11
ترجمه:«گفتاری پسندیده(در برابر نیازمندان)و گذشت(از اصرار و تندی آن‏ها)، بهتر از صدقه‏ای است که آزاری به دنبال آن باشد و خداوند بی‏نیاز بردبار است.»

بیان تفسیری آیه

در تفسیر«مجمع البیان»، ذیل ترکیب«قول معروف»تعبیرهای گوناگونی نقل شده است:
-در یک تعبیر، در معنای«سخن و کلام نیکو و زیبا»نقل شده و با آن مترادف دانسته شده است و در تعبیری دیگر، در مفهوم«دعای خوب و شایسته»آورده است. 12
در بیان دیگر(به نقل از ضحاک) در«اصلاح ذات البین»به کار رفته است.
از پیامبر(ص)ذیل آیه شریفه نقل شده است که فرمود:«چون سائلی از شما چیزی خواهد، خواسته او را بر وی قطع مکنید، تا آن‏که از آن فارغ شود.سپس با وقار و نرمی به او پاسخ دهید که آن پاسخ به وجه نیکو اندک چیزی است به او.»
گاهی کسی به سوی شما می‏آید که نه انسان است نه جن.حق تعالی فرشته‏ای را به صورت سائلی نزد شما می‏فرستد تا شما را بیازماید که با وی چگونه رفتار می‏کنید(در عین لطف و تفضلی که به شما ارزانی داشته است). 13
*** و همچنین، قرآن کریم در بیان برخورد با کسی که می‏خواهد بین پیامبر(ص)و دشمنان آن حضرت کینه و نفاق ایجاد کند، فرموده است:...ادفع بالّتی هی احسن فاذا الّذی بینک و بینه عداوة... 14
ترجمه:«بدی را با آنچه بهتر است دفع کن، آن‏گاه کسی که میان تو و میان او دشمن است...»

بیان تفسیری آیه

صاحب تفسیر«نور الثقلین»، مراد از«ادفع بالّتی هی احسن...»را «ادفع سیّئة من اساء الیک بحسنتک» می‏داند، یعنی:«بدی کسی را که به تو زشتی کرده است، با نیکی کردن از خود دور کن.» 15
مرحوم طبرسی در ذیل این آیه و این که آیه خطاب به پیامبر گرامی(ص) است، در تفسیر«مجمع البیان» می‏گوید:«مراد از آیه‏ادفع بالّتی هی احسن...، ادفع بحقّک باطلهم و بحلمک جهلهم و بعفوک اساءتهم» است.
در واقع، خداوند رسول گرامی(ص)را مورد خطاب قرار می‏دهد و به وی می‏گوید:«با حق خودت، باطل دیگران و با حلم خودت، جهل آن‏ها و با بخشش خودت، بی‏احترامی و بدی آن‏ها را از خود دور کن.» 16
آن‏گاه خدای سبحان دفع به أحسن را به بهترین و بلیغ‏ترین وجه، ستوده و فرموده است:و ما یلقّاها الاّ الّذین صبروا، و ما یلقّاها الاّ ذو حظّ عظیم.
ترجمه:«کسی این سفارش را نمی‏پذیرد، مگر کسانی که صبور هستند و نیز آنان که بهره‏ای بزرگ از کمال انسانیت و صفات نیک برده‏اند.»
در مضون این آیه شریفه علاء بن حضرمی، یکی از شاعران عرب، شعری سروده است که در این‏جا نقل می‏کنیم:
و حیّ ذوی الاضغان تسبّ قلوبهم
تحیّتک العظمی فقد یرفع النّغل
فان اظهروا خیراً فجاز بمثله
و ان خنسوا عنک الحدیث فلا تسل
فانّ الّذی یؤذیک منه سماعه
فانّ الّذی قالوا وراءک لم تقل
17 ترجمه:
1.گروهی کینه‏جو هستند و همیشه دل‏هایشان نفرین می‏فرستد- اما این اسلام بزرگ و مؤثر توست که هرگونه کینه و نفاق را از بین می‏برد.
2.هرگاه آن‏ها خیری ظاهر کنند، تو متقابلاً پاداش نیک بده-اما هرگاه از تو رویگردان شدند، تو از آن‏ها رویگردان مباش.
3.در برابر کسی که به تو آزار رسانده و سخنان بد از او شنیده‏ای-آن‏ها که پشت سر تو حرف زده‏اند، حرف بدی نزن و با آن‏ها به مقابله و جدال نپرداز.
لازم به ذکر است که پیامبر(ص) پس از شنیدن شعر علاء بن حضرمی، خطاب به وی فرمود:«بعضی از شعرها، حکمت‏ها را می‏سرایند و پاره‏ای از بیان‏ها، نوعی سحر هستند.همانا شعر تو نیکوست و به راستی که کتاب خدا(قرآن)از همه نیکوتر است.»
*** و نیز خداوند در قرآن می‏فرماید: و اذا حییتم بتحیّة فحیّوا باحسن منها او ردّوها انّ اللّه کان علی‏ کلّ شی‏ءٍ حسیباً. 18
ترجمه:«و چون به شما درود گفته شد، شما به(صورتی)بهتر از آن درود گویید، یا همان را(در پاسخ) برگردانید، که خدا همواره به هر چیزی حسابرس است.»

بیان تفسیر آیه

در کتاب«عوالی اللئالی»، علی بن ابراهیم از امام صادق(ع) مطالبی نقل کرده و طی آن، مراد از «تحیت»در گفتار خداوند را«سلام و درود»و موارد دیگری از قبیل «نیکی و احسان»دانسته است. 19
مرحوم طبرسی در مجمع البیان، ذیل آیه شریفه:«و اذا حییتم فحیّوا باحسن منها...»می‏گوید:«شخصی خدمت پیامبر اکرم(ص)رسید و عرض کرد:السّلام علیک. پیامبر(ص)فرمود:علیک السّلام و رحمة اللّه.
دیگری عرض کرد:السلام علیک و رحمة اللّه.پیامبر(ص) فرمود:و علیک السلام و رحمة اللّه و برکاته.
شخص دیگری خدمت حضرت رسید و گفت:السلام علیک و رحمة اللّه و برکاته.پیامبر(ص) فرمود:و علیک السّلام و رحمة اللّه و برکاته.
هنگامی که از پیامبر اکرم(ص) سؤال شد:چرا تحیت اول و دوم را با تحیت بیش‏تری پاسخ دادید، اما بر تحیت سوم چیزی نیفزودید؟ فرمود:او چیزی از تحیت برای من باقی نگذاشت.از این رو، همان را به او بازگردانیدم.» 20
سلمی یکی دیگر از شاعران عرب در این باره گوید:
انّا محیّوک یا سلمی‏ فحیّینا
و ان سقیت کرام النّاس فاسقینا
من کلّ ما نال الفتی‏
قد تلته الاّ التّحیّة
21 1.ای سلمی، ما تو را درود می‏فرستیم، تو نیز ما را درود فرست -اگر خواستی بهترین مردم را بهره‏مند سازی، ما را هم بهره‏مند کن.
2.به هر مقصدی که فتوت و جوانمردی رسیده-من هم به آن نائل می‏شوم، جز ادای درود و سلام(از عهده ادای حق سلام بر نمی‏آیم).
در آیه دیگری خداوند می‏فرماید:
و قل لعبادی یقولوا الّتی هی احسن انّ الشّیطان ینزغ بینهم. 22
ترجمه:«و به بندگانم بگو:آنچه را که بهتر است بگویند، چرا که شیطان میان آن‏ها را به هم می‏زند.»

بیان تفسیری آیه

مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه فوق، مطالبی را نقل کرده است.از جمله این که:«سخنانی را بگویید و از روش‏هایی پیروی کنید که بهترین و عالی‏ترین باشد.در آن مطالب گفتارها و سخنان زیر تجلی‏ می‏کند:
1.گروهی گفته‏اند، مراد از گفتن بهترین گفتار، ذکر و گفتن شهادتین و هر آنچه خداوند از ذکرها واجب کرده است.
2.منظور آیه این است که خداوند به آنچه فرمان داده، امر به کار بستن آن را کرده و از آنچه نهی فرموده، ما را باز داشته است.
3.گفته شده، مراد این است که مردم با یکدیگر به نیکوترین وجه صحبت کنند و از کلمات و ترکیباتی چون«رحمک اللّه»، یعنی خداوند تو را ببخشاید، استفاده کنند.
4.مفهوم آیه فوق در آیه شریفه:
لهم البشری‏ فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه اولئک الّذین هداهم اللّه و اولئک هم اولوا الالباب. 23
ترجمه:آنان را مژده باد، پس بشارت ده به آن بندگان من که به سخن گوش فرا می‏دهند و بهترین آن را پیروی می‏کنند.اینانند که خدا هدایتشان کرد و اینان همان خردمندان هستند.
نمایان است و بدین معنی در مقام مقایسه بین سخن بر حق پیامبر(ص) و سخن باطل مشرکان تبعیت از سخن حق رسول گرامی(ص)به عنوان گفتار احسن و پسندیده لازم الاتباع شمرده می‏شود.» 24
*** و نیز می‏فرماید:ادفع بالّتی هی احسن السّیّئة نحن اعلم بما یصفون. 25
ترجمه:«بدی را به شیوه‏ای نیکو دفع کن.ما به آنچه وصف می‏کنند داناتریم.»

بیان تفسیری آیه

مرحوم طبرسی(ره)در تفسیر «مجمع البیان»، ذیل این آیه، به نکات ظریف دیگری اشاره کرده که بدین شرح هستند:
وی با اشاره به موضوع چشم‏پوشی و بخشش آیه را بیان کرده و فرموده است:«ادفع بالّتی هی احسن السّیّئة...در این معناست که بدی بد رفتار را با چشم‏پوشی و بخشش دفع و از خود دور کن.» 26
و نیز نقل کرده است که:«آیه در معنای دیگری نیز گفته شده است. این که، عمل باطل مشرکان را با بیان دلایل، با لطیف‏ترین راه‏ها، روشن‏ترین و نزدیک‏ترین سخن‏ها برای قبولشان دفع کن.» 27

زیر نویس

(1).المولی المهدی النراقی، جامع السعادات، ترجمه دکتر سید جلال الدین مجتبوی.ج دوم. ص 381 و 382.
(2).همان.
(3).همان.
(4).همان.
(5).همان، ج اول، ص 373.
(6).همان، ص 371.
(7).سوره البقرة، آیه 83.
(8).ملا فتح اله کاشانی، تفسیر منهج الصادقین، ج 1، ص 225.
(9).العروسی الحویزی و الشیخ عبد علی ابن جمعه، نور الثقلین، ج 1، ص 94.
(10).همان، ص 95.
(11).سوره البقرة، آیه 263.
(12).ابو علی فضل بن الحسن الطبرسی، مجمع البیان لعلوم القرآن، ج 2، ص 375.
(13).همان.
(14).سوره فصّلت، آیه 34.
(15).تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 549.
(16).تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص 12.
(17).تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 550.
(18).سوره النساء، آیه 86.
(19).تفسیر نور الثقلین، ج 1، ص 525.
(20).تفسیر مجمع البیان، ج 3، ص 85.
(21).همان، ص 84.
(22).سوره الإسراء، آیه 53.
(23).سوره الزمر، آیات 17 و 18.
(24).تفسیر مجمع البیان، ج 6، ص 421.
(25).سوره المؤمنون، آیه 96.
(26).تفسیر مجمع البیان، ج 7، ص 117.
(27).همان.
منابع

1.قرآن کریم.
2.الطبرسی، ابو علی فضل بن الحسن. مجمع البیان لعلوم القرآن.شرکة المعارف الاسلامیة.1379 ق.
3.العروسی الحویزی و العلامة الخبیر الشیخ عبد علی ابن جمعه.تفسیر نورالثقلین.علمیه قم.
4.کاشانی، ملافتح اله.تفسیر کبیر منهج الصادقین فی الزام المخالفین.چاپخانه محمد حسن علمی.اردیبهشت 1333.
5.النراقی، المولی المهدی.جامع السعادات. ترجمه دکتر سید جلال الدین مجتبوی.تهران. انتشارات حکمت، ج دوم.
6.آیت ا.الله تجلیل تبریزی، ابوطالب، ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها در قرآن.دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. 1366.
7.عبد الباقی، محمد فؤاد.المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم.قاهره. دار الکتب المصریه.1364.
8.طباطبایی، محمد حسین.تفسیر المیزان. بنیاد علمی و فکری علامه طباطبایی با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجا.

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:49 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاکدامنی و اهمّیّت آن از دیدگاه قرآن

پاکدامنی و اهمّیّت آن از دیدگاه قرآن

محسن آشتیانی
چکیده:

پاکدامنى از فضایل برجسته‏اى است که در آموزه‏هاى دینى ما به ویژه در قرآن‏کریم و روایات بر آن تأکید شده است. مشتقّات واژه‏ى عفّت که به معناى پاکدامنى است در قرآن‏کریم در چهار مورد به کار رفته است؛ که یکى در آیه‏ى 273 سوره‏ى بقره و دیگرى آیه‏ى 6 از سوره‏ى نساء و آخرین مورد آن در آیات 33 و 60 از سوره‏ى مبارکه‏ى نور مى‏باشد. البتّه آیات دیگرى هم در قرآن به کار رفته است که پاکدامنى را از صفات برجسته‏ى مؤمنین معرّفى فرموده است، تا جایى که به نقل از روایات، پاکدامنى برترین عبادت‏ها محسوب شده است. علاوه بر همه‏ى این‏ها یکى از شرایط مهم انتخاب همسر در متون روایى و قرآن کریم همین صفت برجسته یعنى پاکدامنى بیان شده است.

کلید واژه‏ها:

عفّت، تَعَفُّف، استعفاف.

مقدّمه:

پاکدامنى یکى از خلقیّات پسندیده و صفات عالیه‏ى انسانى است. ملکه‏ى عفّت، تمایلات جنسى آدمى را تعدیل مى‏کند و انسان را از پلیدى‏هاى غریزه جنسى مصون نگاه مى‏دارد.
اثر این سجیّه‏ى اخلاقى، نظارت بر غریزه‏ى جنسى است، در مواردى که غریزه‏ى جنسى قصد سرکشى و طغیان دارد و آدمى را به تندروى و تجاوز از حدّ خویش امر مى‏نماید، ملکه‏ى عفّت، مانند سدّ محکمى، در برابرش ایستاده و از تجاوز و گناهکارى آن جلوگیرى مى‏نماید، و در نتیجه آدمى را از پلیدى اخلاقى و سقوط حتمى محافظت مى‏کند. کسانى که از خوى پسندیده‏ى پاکدامنى بى‏بهره‏اند و از این سجیّه‏ى انسانى محرومند، همواره در معرض سقوط اخلاقى و خطرات ناشى از آن هستند، اگر پیش‏آمدهاى زندگى، آنان را به پرتگاه غریزه‏ى جنسى و اعمال منافى با عفّت سوق دهد، بعید است بتوانند خود را حفظ کنند و از عوارض شوم و بدبختى‏هاى آن مصون بمانند. از نظر دین اسلام نیز این صفت، از برترین فضایل اخلاقى مى‏باشد. در حدیثى از امام على علیه‏السلام ، آمده است: «علیک بالعفاف فانه أفضل شیم الأشراف»(1) «بر تو باد عفّت ورزیدن که آن برترین شیوه‏هاى مردم با شرافت است».
از سوى دیگر غریزه‏ى جنسى یکى از نیرومندترین غرایز انسان است. ناکامى‏ها و شکست‏هایى که از این راه، نصیب بشر مى‏گردد، تمایلات سرکوفته و خواهش‏هاى واپس زده شده‏ى این غریزه که در ضمیر انسان پنهان مى‏شود مى‏تواند در روان آدمى عقده‏هاى عظیمى به وجود آورد و منشأ فسادها، بدبختى‏ها، خیانت‏ها، جنایت‏ها، قتل‏ها و غارت‏ها شده و گاهى باعث بیمارى روحى یا دیوانگى گردد و با توجه به این‏که پاکدامنى عامل تعدیل این غریزه است، دین اسلام براى آن اهمّیّت زیادى قائل است و به عنوان یک ارزش در جوامع اسلامى مطرح است.
اهمّیّت پاکدامنى به اندازه‏اى است که امام على علیه‏السلام معتقد است، پاداش کسى که در راه خدا شهید مى‏شود از فرد پاکدامن بیشتر نیست. در حدیثى از ایشان آمده است: «ما المجاهد الشهید فى سبیل اللّه بأعظم أجراً ممن قدر فعف لکاد العفیف أن یکون ملکاً من الملائکة»(2) «پیکارگرى که در راه خدا شهید مى‏شود اجرش بیشتر از کسى که قدرت گناه دارد و چشم مى‏پوشد نیست. عفیف (پاکدامن) نزدیک است فرشته‏اى باشد از فرشتگان». در این بخش قبل از بیان اهمّیّت پاکدامنى، واژه‏ى عفّت در قرآن‏کریم و سپس پاکدامنى از نظر علم اخلاق بررسى مى‏شود و پس از آن به بیان اهمّیّت پاکدامنى پرداخته مى‏شود.
* * *

واژه‏ى عفّت در قرآن کریم:

واژه‏ى عفّت در قرآن به کار نرفته است. لکن مشتقّات این واژه چهار بار در قرآن کریم آمده است. یک بار از مصدر «تعفّف» و سه بار از مصدر «استعفاف»(3)، البتّه در رابطه با موضوع پاکدامنى، علاوه بر این موارد، آیات دیگرى نیز آمده است.(4)
«تعفّف» به معناى کوشش و مبالغه در نگهدارى عفّت نفس، پاکدامنى، پرهیزکارى، خوددارى کردن و حفظ نفس از به جا آوردن اعمال بد و اموال حرام و اخلاق ناپسند است.(5)
خداوند متعال در قرآن کریم مى‏فرماید: «لِلْفُقَرَاءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِى سَبِیلِ اللّهِ لاَ یَسْتَطِیُعونَ ضَرْباً فِى الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»(6). صدقات مخصوص فقیرانى است که در راه خدا ناتوان و بیچاره‏اند و توانایى آن‏که کارى پیش گیرند ندارند و از فرط عفاف چنان اموالشان به مردم مشتبه مى‏شود که هر کس از حال آن‏ها آگاه نباشد پندارد او غنى است و بى‏نیاز...»
عفاف و تعفّف یعنى: خوددارى از حرام و سؤال از مردم،(7) یعنى خوددارى نفس از انجام محرّمات و خوددارى کردن سؤال و تقاضاى از مردم.(8) که در این آیه معناى دوم مراد است. از امام باقر علیه‏السلام چنین نقل شده است که این آیه درباره‏ى اصحاب «صفّه» نازل شده است. اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مکّه و اطراف مدینه بودند که نه خانه‏اى در مدینه داشتند و نه خویشاوندانى که به منزل آن‏ها بروند و از این جهت در مسجد پیامبر مسکن گزیدند و آمادگى خود را براى شرکت در میدان‏هاى جهاد اعلام داشته بودند؛ ولى چون اقامت در مسجد با شئون مسجد سازگار نبود، دستور داده شد به صفّه (سکوى بزرگ و وسیع) که در بیرون مسجد قرار داشت منتقل شوند، که آیه‏ى فوق نازل شد و به مردم دستور داد که از کمک‏هاى ممکن به این گروه از برادران خود مضایقه نکنند؛ آن‏ها هم چنین کردند.(9)
«ابن جریر طبرى» درباره‏ى اصحاب صفّه مى‏گوید:(10)
«مردمانى بودند درویش و از دنیا چیزى نداشتند و نیز از مردمان به اصرار هیچ نخواستند. و اگر کسى در حقّ ایشان شفقتى بردى، و مراعاتى کردى، رد نکردندى، و بدان قانع و خرسند بودندى و روزگار به سر بردندى به طاعت و عبادت و سیماى خوب و روشن و نیکو داشتندى، جماعتى بدین صفت و سیرت بودندى».
بعضى از مفسّران تصریح کرده‏اند که آن‏ها پاسداران پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و محافظان ایشان بوده‏اند.(11)
از امام باقر علیه‏السلام نقل شده است که «انّ اللّهَ یبغض المخلف» «همانا کسى که با اصرار چیزى را از مردم بخواهد مورد غضب خداوند است.»(12)
واژه‏ى «استعفاف»، در اصل به معناى امتناع و ترک است و استعفاف طلب عفاف است که شخص خود را از حرام و کارهاى ناروا و خواسته‏هاى پست دنیایى و آن‏چه ناپسند است، باز دارد.
گفته شده: استعفاف طلب عفاف است و آن خوددارى از حرام و سؤال کردن (گدایى کردن) از مردم است.(13) استعفاف، گاه موردش دست نگه داشتن و خوددارى از تصرّف در مال دیگران است. مانند این که دامن خود را از صرف مال یتیم نگه دارد.
خداوند در قرآن کریم مى‏فرماید: (.... وَمَن کَانَ غَنِیّاً فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَن کَانَ فَقِیراً فَلْیَأْ کُلْ بِالْمَعْرُوفِ...)(14). «... و هر کسى از اولیاى یتیم داراست از هر تصرّف در مال یتیم به نفع خویش خوددارى کند و هر که فقیر است در مقابل نگهبانى او از مال یتیم به مقدار متعارف ارتزاق کند...».
در اینجا خطاب به کسانى است که به عنوان ولى و قیّم و سرپرست براى یتیم معیّن شده‏اند. از وظایف آنان است که در مال یتیم اسراف نکنند. یعنى بدون استحقاق و احتیاج دست تعدّى به مال یتیم دراز نکنند. امّا اگر طفل فقیر باشد و ناچار براى تأمین زندگى، یا باید دنبال کسب برود یا اینکه امر یتیم را سرپرستى نماید، در این صورت مانعى ندارد که به اندازه‏ى مخارج ضرورى خود از مال یتیم برداشت کند. و این برداشت در واقع به عنوان کارمزد در مقابل عملش مى‏باشد. و البتّه در این مورد رعایت عدالت لازم است و باید بر طبق معروف رفتار کرد.(15)
در «تفسیر عیّاشى» در ذیل این آیه از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است که فرموده‏اند: «فقیر کسى است که ممرّ معاشى نداشته باشد، و چنین کسى مى‏تواند به مقدار متعارف از اموال یتیم ارتزاق کند، و این در صورتى است که فعّالیّت خود را نیز در طریق مصالح آن یتیم به کار انداخته باشد، و در عین حال اگر بودجه‏ى مال یتیم ضعیف است، نباید از آن برداشت کند.»(16)
«استعفاف» گاه به معناى قدرت جلوگیرى از شهوات نفسانیّه و غریزه جنسى است که به واسطه‏ى ریاضت، شهوت را سرکوب کند.(17) مانند:
«وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لاَیَجِدُونَ نِکَاحاً حَتَّى یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ» «و آنان که وسیله‏ى نکاح نیابند، باید عفّت نفس پیشه کنند تا خدا آن‏ها را به لطف خود بى‏نیاز گرداند...(18)».
در حدیثى که از پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمده است: «یا معشر الشباب من استطاع الباءة فلیتزوج، فانه أغض للبصر، و أحصن للفرج...». «اى گروه جوانان! هر که از شما قدرت بر نکاح داشته باشد باید که ازدواج کند، چرا که ازدواج بهترین چیزى است که چشم را از نامحرم بپوشد و فرج را از آن نگه دارد.(19)
معناى دیگر «استعفاف» درباره‏ى زن یائسه است که اگر به پوشاندن خویش از نظر نامحرم طلب عفّت و پاکدامنى کنند براى آنان بهتر است.
«وَ أَن یَسْتَعْفِفْنَ خَیْرٌ لَهُنَّ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».(20) و اگر باز هم عفّت و تقوى بیشتر گزینند بر آنان بهتر است و خدا به سخنان خلق شنوا و آگاه است.
یعنى زنانى که یائسه باشند و امید ندارند که مردى طالب ازدواج با آن‏ها باشد و رغبت به نزدیکى با ایشان کند، گناهى بر ایشان نیست که جامه‏ى ظاهرى خود را که چادر است بنهند، در صورتى که زینت خود را اشکار نکنند. و اگر باز هم عفّت بورزند و چادر سر کنند بهتر است و خدا به گفتار آنان با مردان دانا به مقصود باطنى‏شان شنواست.(21)
از آن‏جا که این تحقیق در نظر دارد که موضوع پاکدامنى را از دیدگاه قرآن و روایت مورد بررسى قرار دهد، پس تنها دو معناى اخیر با موضوع مرتبط مى‏باشند، که هر دو مورد نیز در سوره‏ى مبارکه‏ى «نور» آمده است. این سوره را مى‏توان سوره‏ى پاکدامنى و عفّت و مبارزه با آلودگى جنسى دانست. چرا که قسمت عمده‏ى دستوراتش بر محور پاکسازى اجتماع از طرق مختلف، از آلودگى‏هاى جنسى دور مى‏زند.(22) در بخش‏هاى بعدى به تناسب موضوع، پیرامون آیات مربوطه مفصّلاً بحث خواهد شد.

اهمّیّت پاکدامنى

همان‏طور که قبلاً اشاره شد پاکدامنى از نظر قرآن و روایات از اهمّیّت ویژه‏اى برخوردار است. براى روشن شدن این موضوع در این قسمت به برخى از آیات و روایاتى که در این زمینه آمده است، اشاره مى‏گردد. این قسمت شامل مباحث زیر است: پاکدامنى از صفات برجسته‏ى مؤمنین، پاکدامنى برترین عبادت‏ها، پاکدامنى شرطى مهم در انتخاب همسر، پاکدامنى عامل حفظ سلامت جامعه و فضیلت افراد پاکدامن. حال به شرح هر یک از موارد مذکور پرداخته خواهد شد:

(1) پاکدامنى از صفات برجسته‏ى مؤمنین

آیات آغازین سوره‏ى مؤمنون ویژگى‏هاى مؤمنان را در عباراتى کوتاه، زنده و پرمحتوا تشریح مى‏کند. خداوند متعال در این سوره یکى از ویژگى‏هاى مؤمنین را مسأله‏ى پاکدامنى و عفّت به طور کامل، و پرهیز از هرگونه آلودگى جنسى قرار داده و چنین مى‏گوید: «وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ»(23) «و آن‏ها که دامان خود را از آلودگى به بى‏عفّتى حفظ مى‏کنند».
«علاّمه طباطبائى» در تفسیر این آیه چنین فرموده‏اند:
«کلمه‏ى فروج جمع فرج است، به طورى که گفته‏اند؛ عورت زن و مرد است، که مردم از بردن نام آن‏ها شرم مى‏کنند و حفظ فروج کنایه از اجتناب از مواقعه‏ى نامشروع است. از قبیل زنا و لواط و یا جمع شدن با حیوانات و امثال آن».(24)
یکى دیگر از مفسّران معتقد است که(25) این آیه پاکى روح و خانواده و جامعه است و نگهدارنده‏ى نفس و خانواده و اجتماع از رواج بى‏حساب شهوات در آن و از فساد خانواده و انساب است. و اجتماعى که شهوات بى‏حساب در آن شایع شود، جامعه‏اى فاسد است. زیرا در آن امنیّتى براى خانه و حرمتى براى خانواده نیست. و چون خانواده اوّلین واحد در بناى جامعه است، باید در آن امنیّت استقرار داشته و پاکى برقرار باشد و زن و مرد هر دو با اطمینان از یکدیگر در آن زندگى کنند.
در آیه‏ى بعد مى‏فرماید: «إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ»(26)تنها اجازه‏ى آمیزش جنسى با همسرانشان و کنیزانشان دارند که در بهره‏گیرى از آن‏ها ملامت نمى‏شوند.» این جمله استثناء از حفظ فروج است، و «على أزواجِهِم» به معناى زنان حلال، و «أَوْمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ» به معناى کنیزان مملوک است که مواقعه‏ى با زنان خود یا کنیزان مملوک ملامت ندارند.(27) آرى مؤمنین کسانى هستند که فروج خود را در جمیع احوال حفظ مى‏کنند، مگر در حال ازدواج یا در مورد کنیزان و آن‏ها در این حال مورد سرزنش قرار نمى‏گیرند.
در این‏جا تعبیر به همسران شامل همسران دائم و موقّت هر دو مى‏شود. در حدیثى آمده است:
عن‏جعفربن‏محمد عن ابیه عن آبائه‏علیهم‏السّلام قال: قال: امیرالمؤمنین علیه‏السلام «تحل الفروج بثلاثة وجوه: نکاح بمیراث، و نکاح بلامیراث، و نکاح بملک یمین».(28) جعفر بن محمد از پدرش از آباء گرامیش‏علیهم‏السّلام روایت کرده است که امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمودند: «فرج‏ها به یکى از سه طریق حلال مى‏شوند، یکى نکاح به میراث و یکى نکاح بدون میراث و نکاح به ملک یمین». و در کافى از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است که کسى از امام در مورد متعه پرسید، فرمودند: «حلال است ولى زنهار که صیغه مکن مگر زن عفیف را که خداى عزّوجلّ مى‏فرماید: «وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ» «پس فروج خود را در جایى که ایمن نیستى مگذار».(29)
در این حدیث معناى حفظ به حدّى تعمیم داده شده است که شامل ترک ازدواج با غیر عفیفه هم شده است. و در این دو روایت متعه را نکاح و ازدواج خوانده است و از نظر روایات بى‏شمارى مطلب، همین طور است و مبناى فقه امامان اهل بیت علیهم‏السلام هم بر این است. بعضى مفسّران اهل سنّت در اینجا گرفتار اشتباهى شده‏اند و خواسته‏اند از این آیه شاهدى براى نفى ازدواج موقّت بیاورند و بگویند آن هم در حکم زنا است! «سیوطى» مى‏نویسد: عن‏القاسم بن محمّد انه سئل عن المتعة فقال: انى لارى تحریمهما فى القرآن ثم تلا «وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ».(30)
از قاسم‏بن‏محمّد درباره‏ى متعه سؤال شد و او گفت: همانا من تحریم آن را در قرآن مى‏بینم و سپس این آیه را تلاوت کرد: «وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْمَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ». «فخر رازى» معتقد است که(31)، این آیه دلالت بر تحریم متعه مى‏کند بر اساس آن‏چه که از قاسم‏بن‏محمّد روایت شده، متعه زوجیّت نیست؛ زیرا که زوجین در آن از یکدیگر ارث نمى‏برند.
امّا با توجّه به این حقیقت که «ازدواج موقّت» (متعه) به طور مسلّم در زمان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله حلال بوده است، احدى از مسلمانان آن را انکار نمى‏کند؛ امّا بعضى مى‏گویند در آغاز اسلام بوده و بسیارى از صحابه نیز به آن عمل کرده‏اند، سپس نسخ شده است و بعضى مى‏گویند: عمربن‏خطّاب از آن جلوگیرى به عمل آورد با توجّه به این واقعیّت‏ها مفهوم سخن این دست از دانشمندان اهل سنّت این خواهد بود که پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله -العیاذ باللّه- زنا را حداقل براى مدّتى مجاز شمرده است، و این غیر ممکن است.
برخى از مفسّرین اهل سنّت با این نظر مخالف هستند، «زمخشرى» معتقد است که(32): این آیه دلیل بر تحریم ازدواج موقّت نیست، زیرا ازدواج موقّت هم یکى از انواع ازدواج است هنگامى که نکاح صحیح باشد.
از آن‏جا که غریزه‏ى جنسى سرکش‏ترین غرائز انسان است و خویشتن‏دارى در برابر آن نیاز به تقوى و پرهیزکارى فراوان و ایمان قوى و نیرومند دارد. در آیه‏ى بعدى بار دیگر بر همین مسأله تأکید کرده و مى‏گوید:
«فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ‏الْعَادُونَ» «هر کس غیر این طریق را (جهت بهره‏گیرى جنسى) طلب کند متجاوز است.»
«علاّمه طباطبائى» در ذیل این آیه مى‏نویسند:
«این تفریع است بر مطلب قبل یعنى، مستثنا و مستثنامنه. و معنایش این است که وقتى مقتضاى ایمان این شد که به کلّى فروج خود را حفظ کنند، مگر تنها از دو طایفه از زنان، پس هر کس با غیر این دو طایفه مساس و ارتباط پیدا کند، متجاوز از حدود خدا شناخته مى‏شود، حدودى که خداى تعالى براى مؤمنین قرار داده است.(33)»
در سوره‏ى مبارکه‏ى «معارج» نیز به برخى از اوصاف مؤمنین اشاره شده است. در آیات بیست‏ونهم تا سى‏ویکم این سوره همین آیات آمده و از پاکدامنى به عنوان یکى از صفات برجسته‏ى مؤمنین یاد شده است.(34)
آرى، اسلام طرح جامعه‏اى را مى‏ریزد که هم به غرایز فطرى در آن پاسخ داده مى‏شود و هم آلوده‏ى فحشاء و فساد جنسى و مفاسد ناشى از آن نیست. در این‏جا ذکر یک نکته ضرورى است و آن این که حلال بودن کنیزان (زنان برده) مشروط بر شرایط متعدّدى است که در کتب فقهى آمده است، و چنان نیست که هر کنیزى به صاحب آن حلال باشد و در واقع در بسیارى از جهات و شرایط، همان شرایط همسران را دارد، هر چند در عصر و زمان ما این موضوع منتفى است.
در آیه‏ى سى‏وپنجم سوره‏ى مبارکه‏ى «احزاب» که به اوصاف اعتقادى و اخلاقى و عملى مؤمنین اشاره مى‏کند، پاکدامنى را یکى از این اوصاف مى‏داند، آن‏جا که مى‏فرماید: «وَالْحَافِظَینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ» «...و مردانى که دامان خود را از آلودگى به بى‏عفّتى حفظ مى‏کنند و زنانى که عفیف و پاکند....»
با توجّه به آیات فوق و تفسیر آن‏ها، این موضوع روشن مى‏شود که یکى از صفات برجسته‏ى مردان و زنان مؤمن، پاکدامنى و پرهیز از آلوده شدن به انحرافات جنسى در جمیع احوال مى‏باشد.

(2) پاکدامنى برترین عبادت‏ها

در احادیث نقل شده از معصومین علیهم‏السلام از پاکدامنى به عنوان برترین عبادت‏ها یاد شده است. این موضوع با بیانات گوناگون و در منابع متعدّدى آمده است که در این بخش به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود.
عن أبى عبداللّه علیه‏السلام کان أمیرالمؤمنین علیه‏السلام یقول: «أفضل العبادة العفاف(35)».
به روایت امام صادق علیه‏السلام امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏فرمودند: «برترین عبادت پاکدامنى است». گفته شده(36) ممکن است حمل عفاف در اینجا شامل ترک جمیع محرّمات باشد.
در روایت دیگرى آمده است: قال‏الباقر علیه‏السلام : «أفضل العبادة عفة البطن و الفرج»(37). امام باقر علیه‏السلام فرمودند: «برترین عبادت‏ها عفّت شکم و فرج است». عن أبى جعفر علیه‏السلام قال: «ما من عبادة أفضل عنداللّه من عفة بطن و فرج(38)». امام باقر علیه‏السلام فرمودند: «هیچ عبادتى نزد خداوند بهتر از عفّت در شکم و فرج نیست». عن امیرالمؤمنین علیه‏السلام انه قال: «أفضل العبادة شى‏ء واحد و هو العفاف»(39)
از امیرالمؤمنین علیه‏السلام نقل شده است که فرمودند: «برترین عبادت یک چیز است و آن عفّت و پاکدامنى مى‏باشد».

(3) پاکدامنى، شرطى مهم در انتخاب همسر

در قرآن و روایات معصومین علیهم‏السلام از پاکدامنى به عنوان شرط مهم، در انتخاب همسر یاد شده است. خداوند متعال در قرآن کریم مى‏فرمایند: «...وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ....)(40) این آیه درباره‏ى ازدواج با زنان پاکدامن از مسلمان و اهل کتاب سخن مى‏گوید و مى‏فرماید: «... زنان پاکدامن از مسلمانان و از اهل کتاب براى شما حلال هستند و مى‏توانید با آن‏ها ازدواج کنید به شرط آن که مهر آن‏ها را بپردازید.»
مفسّرین معتقدند که،(41) این آیه دلیل بر جواز ازدواج با زنان پاکدامن مؤمن و زنان پاکدامن اهل کتاب مى‏باشد، احصان (مصدر محصنه) به معناى عفیف بودن، آزاده بودن، همسر داشتن و مسلمانان بودن است. در آیه‏ى مورد بحث تنها معناى اوّل و دوم مى‏تواند مراد باشد و برداشت فوق بر اساس معناى اوّل است. این برداشت را فرمایش منقول از امام صادق علیه‏السلام تأیید مى‏کند، که درباره‏ى آیه فوق فرمودند: «هنّ العفائف» (آنان پاک‏دامنانند) آرى، ایمان به خدا اعتقاد به وحى و رسالت و عفّت و پاکدامنى، از ارزش‏هاى والا در انتخاب همسر و تشکیل خانواده مى‏باشد. در ادامه‏ى این آیه مى‏فرماید: «مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَلاَ مُتَّخِذِى أَخْدَانٍ» «پاکدامن باشید نه زناکار و نه دوست پنهانى گیرید...»
پاکدامنى و عفّت مردان، از شرایط حلّیّت ازدواج آنان با زن عفیف و پاکدامن مى‏باشد. اخدان جمع خدن به معناى رفیقان است که به مناسبت مورد، مراد از آن رفاقت‏هاى جنسى نامشروع و مسافحین از سفاح به معناى زنا است. این آیه دلالت بر حرمت روابط آشکار و مخفیانه‏ى مردان و زنان دارد. و این نشانگر اهتمام اسلام به عفّت و پاکدامنى جامعه است. فقها نیز بر این مسأله تأکید کرده و در بیان آداب نکاح، یکى از شرایط همسر را پاکدامن بودن او بیان مى‏نمایند. یکى از فقها معتقد است که(42) مستحبّ است که مردان کسى را اختیار کنند که باکره و پاکدامن و داراى اصالت خانوادگى باشد، «امام‏خمینى(ره) در این‏باره مى‏گوید:
«سزاوار است که در انتخاب زن، تنها به جمال و مال او نگاه نشود، بلکه اختیار کند زنى را که داراى صفات شریف و شایسته باشد، که در اخبار مدح او آمده است و صفات بد را نداشته باشد، و احادیث به مذمّت او ناطقند.(43) و جامع‏ترین خبر در این زمینه آن است که از پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وارد شده است. که فرمودند:
«و ان خیر نسائکم الولود الودود العفیفة، العزیزه فى أهلها، الذلیلة مع بعلها، المتبرجه مع زوجها، الحصان على غیره التى تسمع قوله و تطیع امره(44)». «بهترین زنان شما زنى است که اولاد آور و دوستدار و عفیف باشد و در بین اهلش عزیز باشد و نسبت به شوهرش متواضع باشد و جمالش را به شوهر آشکار نماید و بر غیر شوهر، خود را حفظ کند. زنى که حرف او را مى‏شنود و امر او را اطاعت مى‏کند».
خداوند متعال در قرآن کریم مى‏فرماید: «الزَّانِى لاَ یَنکِحُ إِلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزَّانِیَةُ لاَ یَنکِحُهَا إِلاَّ زانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ»(45)
«مرد زناکار جز با زن زناکار یا مشرک ازدواج نمى‏کند و زن زناکار جز مرد زناکار یا مشرک را به ازدواج خود در نمى‏آورد، و این کار بر مؤمنان تحریم شده است». ظاهر این آیه تحریم ازدواج با زانى و زانیه است، البتّه این حکم در روایات اسلامى مقیّد به زنان و مردانى شده است که مشهور به این عمل بوده‏اند و توبه نکرده‏اند، اگر مشهور به این عمل نباشند، یا از عمل گذشته‏ى خود کناره‏گیرى کرده و تصمیم بر پاکى و عفّت گرفته، و اثر توبه‏ى خود را نیز عملاً نشان داده‏اند، ازدواج با آن‏ها شرعاً بلامانع است.(46)
بعضى از مفسّران در شأن نزول این آیه چنین نوشته‏اند:
«مردى از مسلمانان از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله اجازه خواست که با «ام مهزول» زنى که در عصر جاهلیّت به آلودگى معروف بود و حتّى پرچمى براى شناسایى بر در خانه‏ى خود نصب کرده بود! ازدواج کند، آیه‏ى فوق نازل شد و به آن‏ها پاسخ داد.»(47)
در حدیثى از امام باقر علیه‏السلام آمده است: فى قوله اللّه عزّوجلّ: «الزَّانِى لاَ یَنکِحُ إِلاَّ زَانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً». قال «هم رجال و نساء کانوا على عهد رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مشهورین بالزنا فنهى اللّه عن أولئک الرجال و النساء و النسا الیوم على تلک المنزلة، من شهر شیئاً من ذلک أو أقیم علیه الحد فلا تزوجوه حتى تعرف توبته» «این آیه اشاره به مردان و زنانى است که در زمان رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مشهور به زنا بودند، و خداوند از ازدواج با این مردان و زنان نهى مى‏کرد، و امروز نیز چنین است، کسى که مشهور به این عمل شنیع گردد، یا حدّ زنا بر او واجب شود، با او ازدواج نکنید تا توبه‏ى او ظاهر و شناخته شود».
آرى، در امر ازدواج باید کاملاً مواظب بود که نکاح با زنان صالحه و عفیفه صورت گیرد، تا از رحم پاک آن‏ها اولاد نیکو و صالح به عمل آید. زنان پاکدامن و پوشیده، مانند جواهرات نفیسه‏اى هستند که کمتر در دسترس اشخاص قرار مى‏گیرند. بر مؤمنان خواه زن و خواه مرد، لازم است که نفس خود را از ازدواج با افراد فاسد حفظ کنند. همسران انسان باید از افرادى پاکدامن و از خانواده‏هاى اصیل و تربیت شده و نجیب باشند تا بهتر بتوانند کودکان را تربیت کنند.

پى‏نوشت‏ها:

1 . احسانبخش، صادق، «آثار الصادقین»، جلد سیزدهم، گیلان: روابط عمومى ستاد برگزارى نماز جمعه گیلان، چاپ اول، 1375، 295.
2 . نهج‏البلاغه، سخن 482.
3 . عبدالباقى، محمد فؤاد، المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الکریم، مطبعة دارالکتب المصریة، طبعة‏الاولى، 1364، 466.
4 . ر.ک. فانى، کامران و بهاءالدین خرمشاهى، «فرهنگ موضوعى قرآن مجید» تهران: انتشارات الهدى، چاپ دوم، 1369.
5 . شعرانى، ابوالحسن، «نثر طوبى» یا «دائرة‏المعارف قرآن مجید»، جلد دوم، تهران: انتشارات کتابفروشى اسلامیه، چاپ دوم، 1398 ه.ق. 169.
6 . سوره‏ى بقره، آیه 273.
7 . الجزرى ابن‏الاثیر، محمد، «النهایة فى غریب الحدیث الجزء الثالث، قم: مؤسسة اسماعیلیان، چاپ چهارم، 1376، 264.
8 . الطریحى، فخرالدین، «مجمع البحرین»، المجلد الخامس، بیروت: دار و مکتبة الهلال، الطبعة الاولى، 1985 م، 101.
9 . مکارم شیرازى، ناصر و دیگران، «تفسیر نمونه»، جلد دوم، تهران: دارالکتب الاسلامیة، چاپ سى‏ام، 1377، 355.
10 . طبرى، ابن‏جریر، «جامع‏البیان فى تفسیر القران». جلد اول، ترجمه حبیب یغمایى، انتشارات توس، 1367، 175.
11 . مکارم شیرازى، ناصر و دیگران، پیشین، 356.
12 . الحسینى البحرانى، السید هاشم، «البرهان فى تفسیر القرآن»، الجزء الاول، تهران: مرکز الطباعة و النشر فى مؤسسة البعثة، الطبعة‏الاولى، 1415 ه.ق، 550.
13 . ابن منظور، «لسان العرب»، المجلد التاسع، بیروت، داراحیاء التراث العربى، طبعة الاولى، 1408 ه.ق، 290.
14 . سوره‏ى نساء، آیه 6.
15 . شعرانى، ابوالحسن، پیشین، 170.
16 . عیاشى السلمى السمرقندى، مسعودبن‏محمد «تفسیر عیاشى»، جلد اول، تهران: مکتبة علمیة الاسلامیة، چاپ اول، 221.
17 . شعرانى، ابوالحسن، پیشین، 170.
18 . سوره‏ى نور، آیه 33.
19 . البخارى الجعفى، محمّدبن‏اسماعیل، «صحیح‏البخارى»، الجزء السابع، بیروت: داراحیاء التراث العربى، الطبعة الاولى، بى‏تا، 3.
20 . سوره‏ى نور، آیه 60.
21 . شعرانى، ابوالحسن، پیشین، 171.
22 . اسرار، مصطفى، «دانستنیهاى قرآن»، تهران: انتشارات فلق، چاپ چهارم، 1372، 51.
23 . سوره‏ى مؤمنون، آیه5.
24 . طباطبائى، سیدمحمّدحسین، «تفسیر المیزان» جلد پانزدهم، ترجمه‏ى سیدمحمدباقر موسوى‏همدانى، بنیاد علمى و فرهنگى علامه طباطبائى، چاپ سوم، 1367، 12.
25 . سید قطب، «تفسیر فى ظلال القرآن»، «المجلد الرابع»، القاهره: دارالشروق، 1412، ه.ق 2455.
26 . سوره‏ى مؤمنون، آیه 6.
27 . طباطبائى، سیدمحمّدحسین، پیشین، 13.
28 . العروسى الحویزى، عبدعلى بن جمعة، تفسیر نورالثقلین، الجزء الثالث، قم: دارالکتب العلمیّة، الطبعة الاولى، 531.
29 . پیشین، 531.
30 . السیوطى، جلال‏الدین، «الدر المنثور فى التفسیر بالمأثور»، الجزء الخامس، تهران: المکتبة‏الاسلامیه و مکتبة‏الجعفرى، الطبعة‏الاولى، بى‏تا، 5.
31 . الرازى، فخرالدین، «مفاتیح‏الغیب المشتهر بالتفسیر الکبیر»، الجزء السادس، الطعبة الاولى، 271.
32 . الزمشخرى، محمودبن‏عمر، «الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فى وجوه التاویل»، الجزء الثالث، بى‏جا: الطبعة الاولى، ص177.
33 . طباطبائى، سیدمحمدحسین، پیشین، 13.
34 . ر.ک. قرآن‏کریم، سوره‏ى مبارکه‏ى معارج، آیات 31ـ29.
35 . قمى، عباس، «سفینة‏البحار»، الجزء الثانى، بیروت: دارالمرتضى، الطبعة الاولى، 207.
36 . المجلسى، محمّدباقر، «بحارالانوار»، الجزء الثامن و الستون، بیروت، مؤسسة‏الوفاء، الطبعة الثانیة، 1403 ه.ق، 268.
37 . الحرانى، حسن‏بن‏على، «تحف‏العقول عن‏آل رسول»، بیروت: منشورات مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، الطبعة الخامسة، 1394 ه.ق، ص217.
38 . کلینى، محمّدبن یعقوب، «اصول الکافى»، جلد چهارم، ترجمه‏ى محمّدباقر کمره‏اى، انتشارات اسوره، چاپ دوم، 1372، 242.
39 . احسانبخش، صادق، «آثارالصادقین»، جلد سیزدهم، گیلان: روابط عمومى ستاد برگزارى نماز جمعه‏ى گیلان، چاپ اول، 1370، ص295.
40 . سوره‏ى مائده، آیه5.
41 . هاشمى رفسنجانى، اکبر، «تفسیر راهنما» جلد چهارم، قم: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم، چاپ اوّل، 1376، 252 ـ 250.
42 . الحلى، ابوالقاسم نجم‏الدین جعفربن‏الحسن، «المختصر النافع» جلد اوّل، مؤسسة مطبوعات دینى، چاپ پنجم، 1374، 117.
43 . موسوى خمینى، روح‏اللّه، «تحریرالوسیله»، جلد سوم، ترجمه‏ى على اسلامى، قم: دقتر انتشارات اسلامى، چاپ دوازدهم، 1374، 423.
44 . پیشین، 423.
45 . سوره‏ى نور، آیه 3.
46 . مکارم شیرازى، ناصر و دیگران، «تفسیر نمونه» جلد چهاردهم، تهران: دارالکتب الاسلامیة، چاپ هیجدهم، 1378، 366.
47 . طبرسى، ابوعلى فضل‏بن حسن، «تفسیر مجمع‏البیان»، جلد هفدهم، ترجمه‏ى احمد بهشتى، مؤسسه انتشاراتى فراهانى، چاپ اوّل، 1354.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مبادی و مبانی نهضت خدمت رسانی به مردم از منظر قرآن کریم و سیره معصومین ( علیه السلام )

مبادی و مبانی نهضت خدمت رسانی به مردم از منظر قرآن کریم و سیره معصومین ( علیه السلام )

مجتبی کوچکزاد
مقدمه :

بزرگترین جهاد معنوی که از جمله رموز پایداری، بقاء و تداوم انقلاب اسلامی بوده است خدمت رسانی به مردم می باشد. سال 1382 به عنوان سال نهضت خدمت رسانی به مردم معرفی گردید(1) تا مسئولین بیش از پیش کمر خدمت به مردم را بسته و فاصله خود را با مردم کم نموده و با ساده زیستی، قناعت ورزی، عدل گستری و گره گشایی از کار مردم، خود را محبوب خدا و خلق نموده و با فرهنگ سازی خدمت به مردم، تداوم گر سیره قرآنی حضرات معصومین ( علیه السلام ) در انقلاب اسلامی باشند.

واژه های مطرح در نهضت خدمت رسانی :

عدل گستری؛ رعایت میزان، عمل معروف؛ هدایت گری؛ اصلاح گری؛ امانت داری؛ وفای به عهد؛ ادای حقوق ؛ خدمت رسانی؛ همیاری و تعاون.

عدل گستری :

( ان الله یامر بالعدل و الاحسان )(2)
عدالت صفت خداست و انسان که خلیفه خداست باید متخلق به اخلاق الهی باشد ( تخلقوا باخلاق الله ) عدل گستری و رعایت عدالت در بین مردم یکی از بالاترین خدماتی است که مردم انتظار آن را می کشند قرآن کریم می فرماید : ( و اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل...(3) و هنگامیکه بین مردم حکم می کنید به عدالت حکم نمایید ). و در آیه دیگر فرموده است : ( ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی )(4) به درستیکه خدا به عدل و نیکی و بخشش به نزدیکان امر نموده است.
یکی از مصداق های خدمت رسانی به مردم مهربانی کردن به آنهاست، گسترش عواطف در جامعه و زدودن خشکی ها و خشونت ها و بی عدالتی هاست، باید سختی مردم برای ما سخت و رفاه و آسایش آنها برا ما آرامش خاطر باشد (5).
حضرت امام خمینی در خصوص عدل گستری حکومت اسلامی فرموده اند :
(( ما آرزوی یک همچنین حکومتی را داریم؛ یک حکومت عادل می خواهیم و حکومتی که نسبت به افراد علاقمند باشند و عقیده اش این باشد که باید من نان خشک بخورم مبادا یک نفر در مملکت من زندگیش پایین باشد، گرسنگی بکشد ما چنین حکومت عدلی رامی خواهیم. (6)

رعایت میزان :

یکی از اموری که باعث سامان یافتن مسائل اجتماعی و اقتصادی و خدمت رسانی به مردم می گردد رعایت حدود و حقوق است در قرآن کریم آمده است ( فاوفوا الکیل و المیزان و لا تبخسوا الناس اشیاءهم ) در سنجش کیل و وزن با مردم عدل و درستی پیشه کنید، کم و گران نفروشید. (7)
مقام معظم رهبری در خصوص رعایت میزان و نقش آن در خدمت رسانی به مردم تاکید داشته اند ((ایشان گسترش عشق و علاقه به کار و بیزاری از کم فروشی، بیکاری و کم کاری در همه اقشار مردم و بالا بردن کیفیت کارها ( وجدان کاری ) و سامان دادن به نظارت و بازرسی در همه امور کشور که باعث پیشگیری از جرائم می شود را از مصادیق خدمت رسانی به مردم دانسته اند.))

عمل معروف :

یکی از امور بارز در خدمت رسانی به مردم ( عمل معروف ) مسئولین با مردم است. مصادیق (عمل معروف بسیار است که ما به چند نمونه از آنها بسنده می کنیم ـ اسلام خواهی و اسلام گرایی و جذب جوانان به ارزش های دینی با اعمال معروف و شایسته مسئولین تقویت می گردد واگر اسلام و ارزش های آن در مقام عمل به خوبی و زیبایی نمایان گر شود و ظهور یابد بالاترین امر به معروف و تبلیغات اسلامی تحقق یافته است. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرموده اند: کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم . (8 )
برخورد نیکو با مردم و قولوا للناس حسنا ـ با مردم به نیکویی سخن بگویید. (9)
انفال و کمک به مردم الذین ینفقون فی السراء و الضراء ـ متقین کسانی هستند که در وسعت و تنگدستی انفاق می کنند. (10)
مهربانی کردن با مردم ان الله بالناس لرؤف الرحیم ـ به درستیکه خدا نسبت به مردم رئوف و مهربان است. (11)
تواضع نسبت به مردم و لا تصعر خدک للناس و لا تمش فی الارض مرحا ـ و هرگز با تکبر و ناز از مردم رخ متاب و در زمین با غرور و تکبر قدم بر مدار.(12)
و احفض جناحک للمومنین ـ در برابر مومنان متواضع باش.(13) تسامح در انتقام و ملاطفت با مردم و لو یواخذ الله الناس بما کسبوا ما ترک علی ظهرها من دابه ـ و اگر خداوند مردم را به خاطر کردار زشتشان مواخذه کند در پشت زمین هیچ جنبنده ای باقی نمی گذارد. (14)
بدی ها را با خوبی جواب دادن ادفع بالتی هی احسن ـ همیشه بدی خلق را به بهترین عمل پاداش ده (15)
احسان نمودن به مردم و احسن کما احسن الله الیک ـ و نیکی کن همچنانکه خداوند به تو نیکی کرد. (16)
خیر رسانی به مردم فاستبقوا الخیرات ـ در کارهای خیر بر یکدیگر پیشی بگیرید. (17)
دیدار با مردم و الذین یصلون ما امر الله به ان یوصل ـ رابطه هایی را که خداوند به آنها دستور داده است برقرار سازید . (18)
مذاکره و گفتگو با مردم امام صادق علیه السلام فرموده اند : یجب للمومن علی المومن النصیحه له فی المشهد و المغیب ـ واجب است بر مومن که ناصح و خیرخواه مومنین در آشکار و پنهان باشد. (19)
- امام صادق فرموده اند : به زیارت یکدیگر بروید زیرا باعث زنده گردانیدن دل های شما و یاد نمودن احادیث ماست که شما را به هم متوجه می سازد و ا گر به آنها عمل نمایید هدایت و نجات یابید. (20)
از دیگر مصادیق عمل معروف، صالح و شایسته که جنبه خدمت رسانی به مردم دارد شادمان سازی مومنان، صله رحم، اطعام مومنان، رفع گرفتاری ها، دوستی و رفاقت با مردم، احیاءمومنان و حفظ آبروی آنها و حسن معاشرت و سلوک با بصیرت با مردم می باشد. (21)

هدایت گری :

از جمله برنامه های انبیاء هدایت مردم و راهنمایی آنها به توحید، به عبادت خالصانه ، به تقوی ، به آزادی از اسارت ها و به تعلیم و تربیت بوده است ( و جعلنا هم ائمه یهدون بامرنا ) و آنها هادیان مردم به امر ما هستند (22)
هدایت کردن از مصادیق بارز خدمت رسانی است . قرآن کریم می فرماید‌:
الراء و الکتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور. این کتابی است که آن را فرو فرستادیم بر تو که مردم را از تاریکی به سوی روشنایی ببری. (23).
پیامبر گرامی اسلام در ارتباط با اهمیت هدایت گری به عنوان یکی از بالاترین خدمات به امام علی (ع) فرموده اند : یک نفر به دست تو هدایت شود بهتر است برای تو از آنچه که آفتاب بر آن بتابد.

اصلاح گری :

خداوند تبارک و تعالی یکی از وظایف انبیاء و حکومت های الهی را اصلاح گری دانسته است در قرآن کریم آمده است و قال موسی لاخیه هارون اخلفنی فی قومی و اصلح و لا تتبع سبیل المفسدین ( 24)
قرآن همه مردم را به اصلاح گری دعوت می کند و شروع این اصلاح را، اصلاح افکار و اعمال می داند ـ یصلح لکم اعمالکم و یغفر لکم ذنوبکم ( 25 ) یکی از مصادیق اصلاح گری، اصلاح ذات البین است ـ امام علی (ع) در این ارتباط می فرمایند: (صلاح ذات البین افضل من عامه الصلاه و الصیام ) یعنی آشتی دادن بین دو نفر و اصلاح اختلافات و مشاجرات آنها بالاتر از همه نمازها و روزه های ( مستحبی ) است. (26)
اصلاح گری در همه ابعاد فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی مردم لازم است تا راه رشد و تعالی آنها هموار گردد.

امانت داری :

یکی از ویژگی های صالحان مشتاق خدمت رسانی به مردم امانت داری است، انبیاء الهی امین و امانت دار مردم بوده اند در 6 سوره از قرآن آمده است ( انی لکم رسول امین (27) ـ رعایت امانت از صفات مومنان است. قد افلح المومنون .... و الذینهم لاماناتهم و عهدهم راعون (28) ـ خداوند تبارک و تعالی در ارتباط با رعایت امانت و ضرورت سپردن امانت به اهلش فرموده است ( ان الله یامرکم ان تودو الامانات الی اهلها و فرمان داده است که در امانت هایی که به ما سپرده شده است خیانت نکنیم). ( یا ایها الذین آمنوا لا تخونوالله و الرسول و تخونوا اماناتکم و انتم تعلمون ) (30) کسی که در امانت خیانت کند از چشم خدا و رسول و ائمه اطهار و مردم می افتد و ذلیل می شود. ( ان الله لا یحب الخائنین )(31).
حضرت امام خمینی در ارتباط با امانت داری مسئولین نظام از نمایندگان مجلس گرفته تا وزرا فرموده اند : در جمهوری اسلامی زمامداران مردم نمی توانند با سوء استفاده از مقام، ثروت اندوزی کنند و یا در زندگی روزانه امتیازی برای خود قائل شوند باید ضوابط اسلامی را در جامعه و در همه سطوح به دقت رعایت کنند و حتی پاسدار آن باشند. (32).

وفای به عهد:

( یا ایها الذین آمنوا اوفوا بالعقود )
قرآن کریم وفای به عهد را یکی از اوصاف ابرار و نیکان شمرده است. ولکن البر من آمن بالله ... و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا (33) مسئولین بایستی به عهدی که با خدا، قرآن، امام، شهیدان و رهبری دارند پایبند باشند و قول هایی که برای خدمت صادقانه و خالصانه داده اند را زیر پا نگذارند، تاکید قرآن به لزوم وفای به عهد است ( و اوفوا بعهد الله عاهدتم ) (34). قرآن کریم از کسانیکه وفای به عهد داشته ستایش نموده و افرادی که عهد خود را نادیده گرفته اند نکوهش نموده است ـ قرآن به صراحت مومنان را بخاطر وفاء به عهد خویش ستایش می کند و منافقان را به خاطر عدم وفاء به عهد خویش مذمت می کند.(35) کسانی که منافقانه با قول و پیمان های دروغین به مسئولیت رسیدند ولی به تمامی ارزش های این ملت شهید داده پشت کردند و عهد و پیمان خود را نقض کردند از رحمت الهی دورخواهند بود ( والذین ینقضون عهد الله و ... )(36 )
حضرت امام خمینی در این ارتباط فرموده اند : ( وصیت اینجانب به (مسئولین ) در این عصر و عصرهای آینده آن است که خود را وقف در خدمت به اسلام و جمهوری اسلامی و محرومان و مستضعفان بنمایند و در کلامی دیگر فرموده اند : ( شما هرچه خوف دارید از خودتان بترسید، از اینکه مبادا خدای نخواسته مسیر، یک مسیر دیگر بشود و راه، یک راه دیگری باشد و توجه به این چیزی که الان هست، از دست برود )(37).

ادای حقوق :

احیای زکات، خمس، صدقات، انفاقات وظیفه مسئولین نظام اسلامی است (38) پرداخت زکات یکی از اوصاف برجسته ابرار و صالحان و یکی از برنامه های مستمر مومنان بوده و نشانه آیین محکم و استوار و موجب اخوت در دین و افزایش برکت و رحمت و تطهیر اموال می باشد ـ اگر حقوقی که مومنان بر یکدیگر دارند و حقی که مردم به ویژه فقرا، مساکین، بدهکاران، در راه ماندگان و سایر از مصادیق مصرف زکات بر عهده مسئولین دارند رامورد توجه قرار دهیم و بر ادای حقوق آنها تاکید کنیم (39) بسیاری از نابسانانی های اجتماعی ـ اقتصادی و فرهنگی مرتفع گشته و ارزش های دینی در جامعه تقویت می گردد.
امام صادق علیه السلام فرموده اند : حق مسلمان بر مسلمان آن است که آن سیر نباشد و برادرش گرسنه و او سیراب و برادرش تشنه و او پوشیده و برادرش برهنه. پس چه بزرگ است حق مسلمان بر مسلمان ـ برای برادر مسلمانت بخواه آنچه برای خود می خواهی (40 ).
حضرت علی علیه السلام فرموده اند: خدا را؛ خدا را در مورد طبقه محروم فراموش نکنید آنانکه دستاویزی ندارند، مستمندان و محتاجان و گرفتاران را دریابید که این دستگیری ها سبب خیر و برکت و دوام نعمت در زندگی انسان می شود (41)

خدمت رسانی :

پیامبر گرامی اسلام فرموده اند : ( من اصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس منهم ... ) کسی که صبح کند و اهتمام به کارها و حوائج مسلمانان نداشته باشد از آنها نیست و کسی که ندای فردی را بشنود که مسلمانان را به یاری می طلبد و او را اجابت نکند مسلمان نیست (42 ) و در روایت دیگر آمده است که حضرت فرموده اند : محبوبترین مردم نزد خدا کسی است که نفعش به مردم برسد و به خانواده ای شادی رساند (43 )
امام صادق علیه السلام فرموده اند : ( من قضی لاخیه المومن حاجه قضی الله عز و جل له یوم القیامه ماه الف من ذلک ) کسی که حاجت مومنی را برآورد خداوند بزرگ روز قیامت صد هزار حاجت شبیه آن را از او برآورد. (44) و در روایت دیگر حضرت فرموده اند : مسلمانی حاجت مسلمانی را بر نمی آورد مگر اینکه خدای بزرگ به او ندا می کند بر من است پاداش تو و راضی نمی شوم برای تو به کمتر از بهشت (45 ).
همچنین امام صادق (ع) فرموده اند : مومنی نیست که تلاش کند در جهت برآوردن حاجت برادر مومنش مگر اینکه خدای بزرگ می نویسد برای او در مقابل هر قدمی که برداشته، حسنه ای و از او گناهی محو می کند و درجات او بالا می رود و ده حاجت او برآورده می شود. (46) رسول گرامی اسلام (ص) در ارتباط با خدمت رسانی فرموده اند : کسی که مومنی را یاری کند خداوند هفتاد و سه گرفتاری را از او برطرف سازد که یکی از آنها در دنیا و هفتاد گرفتاری در عالم آخرت از او برطرف می شود. (47 ) و در روایت دیگر از حضرت آمده است : کسی که حاجت مومنی را برآورد خداوند حوائج زیادی از او برآورده نماید که کمترینش دخول به بهشت است. (48 )

همیاری و تعاون :

افزایش روحیه همیاری و تعاون و تقویت این فرهنگ کارساز در حل معضلات و مشکلات فرهنگی ـ اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی یکی از وظائف مسئولین نظام می باشد. فرهنگ همیاری و تعاون در صدر اسلام رمز موفقیت مسلمانان بوده است و ما همین روحیه را در سال های اول انقلاب به صورت چشمگیر مشاهده نمودیم، همیاری و تعاون مردم در پیشرفت نظام مقدس اسلامی نقش بسزای دارد انحراف این همیاری و تعاون موجب گسترش نابسامانی و روحیه بی تفاوتی در اقشار مختلف مردم نسبت به مسائل مبتلا به جامعه می شود.
قرآن کریم می فرماید : تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان (49 ).

مصادیقی دیگر از خدمت رسانی :

از دیگر فعالیت های مسئولین برای خدمت رسانی به مردم بر اساس فرهنگ قرآنی و سیره انسانی ساز معصومین ( علیه السلام ) موارد ذیل می باشد.
1- تقویت ایمان مردم و گسترش تقوا
2- تقویت ولایت و ولایت پذیری
3- تقویت فرهنگ دینی و دین مداری
4- توجه به قرض الحسنه و توسعه خیریه

مصادیقی از خدمت رسانی به مردم در فرمایشات مقام معظم رهبری :

1- ایجاد امنیت و آسایش روحی، اجتماعی ـ شغلی و معیشتی به گونه ای که باعث افزایش امید و بالندگی و شکوفایی گردد.
2- ایجاد اشتغال مولد و رفع بیکاری و توسعه اقتصادی کشور
3- تربیت مدیران کارساز، کارآمد و متعهد و متخصص
4- مبارزه جدی با بی سوادی و بالا بردن فهم اجتماعی و احترام به قانون
5- مبارزه با فقر، فساد، تبعیض و بی عدالتی.
6- کشف استعداد ها و رشد استعدادهای درخشان در جهت پیشرفت کشور اسلامی
7- جلوگیری از اسراف و تبذیر در همه ابعادش ( آب، برق، گاز، نفت، بنزین، وقت، عمر ....)
8- تشویق به ازدواج صحیح و مطلوب اسلامی با ارائه مشاوره های خانوادگی به نسل جوان
9- گسترش مسکن و افزایش خانه های ارزان قیمت و ایجاد تمهیدات لازم برای خانه دار شدن بی خانمان ها
10- سامان دادن آموزش ها برای بالابردن کارایی نیروها و افزایش مهارت های تخصصی
11- سامان دادن به نظارت و بازرسی در همه امور کشور که باعث پیشگیری از جرائم و اصلاح مجرمین می گردد.
12- بالابردن ارزش پژوهشی و تحقیقات در مسائل آموزشی کشور
13- افزایش روحیه و فرهنگ وجدان کاری و گسترش عشق و علاقه به کار و بیزاری از بیکاری و کم کاری.
14- گسترش انضباط اقتصادی و مبارزه با اسراف و تبذیر.
15- مبارزه با رباخواری ـ رشوه خواری و گسترش نظام قرض ا لحسنه (50 ).
والسلام

منابع و مصادر :

1- سال 1382 را رهبر معظم انقلاب اسلامی سال نهضت خدمت رسانی به مردم معرفی نمودند.
2- قرآن کریم ـ سوره نحل آیه 90
3- قرآن کریم ـ سوره نساء آیه 58
4- قرآن کریم ـ سوره نحل آیه 90
5- اشاره ای به آیه 119 سوره هود
6- در جستجوی راه از کلام امام خمینی ـ دفتر اول صفحه 23
7- قرآن کریم ـ سوره اعراف آیه 85
8- اصول کافی مجلد 3
9- قرآن کریم ـ سوره بقره آیه 83
10- قرآن کریم ـ سوره آل عمران آیه 134
11- قرآن کریم ـ سوره حج آیه 65
12- قرآن کریم ـ سوره لقمان آیه 18
13- قرآن کریم ـ سوره حجر آیه 88
14- قرآن کریم ـ سوره فاطر آیه 45
15- قرآن کریم ـ سوره فصلت آیه 34
16- قرآن کریم ـ سوره قصص آیه 77
17- قرآن کریم ـ سوره مائده آیه 48
18- قرآن کریم ـ سوره رعد آیه 21
19- اصول کافی جلد 3 ص 296 حدیث 2
20- اصول کافی جلد 3 ص 268 حدیث 2
21- برای استفاده از احادیث مربوطه به مجلدات سوم و چهارم اصول کافی مراجعه نمائید.
22- قرآن کریم ـ سوره انبیاء آیه 73
23- قرآن کریم ـ سوره ابراهیم آیه 1
24- قرآن کریم ـ سوره اعراف آیه 142
25- قرآن کریم ـ سوره احزاب آیه 7
26- نهج البلاغه ـ نامه 48
27- سوره های دخان / 17ـ شعراء 106 ـ شعراء 125 ـ شعراء 142 ـ شعراء 26 و شعراء 178
28- قرآن کریم ـ سوره مومنون آیه 8
29- قرآن کریم ـ سوره نساء آیه 58
30- قرآن کریم ـ سوره انفال آیه 27
31- قرآن کریم ـ سوره انفال آیه 58
32- صحیفه نور ج 2 ص 280
33- قرآن کریم ـ سوره بقره آیه 177
34- قرآن کریم ـ سوره نحل آیه 91
35- قرآن کریم ـ سوره احزاب ـ آیات 15ـ16ـ123
36- قرآن کریم ـ سوره رعد آیه 25
37- صحیفه نور ج 16 ص 263
38- قرآن کریم ـ سوره حج آیه 41
39- قرآن کریم ـ سوره توبه آیه 60
40- اصول کافی جلد 3 صفحه 212
41- نهج البلاغه ( ترجمه صبحی صالح ) ص 438
42- اصول کافی جلد 3 صفحه 239 حدیث 5
43- اصول کافی جلد 3 صفحه 239 حدیث 6
44- اصول کافی جلد 3 صفحه 277 حدیث 1
45- اصول کافی جلد 3 صفحه 277 حدیث 7
46- اصول کافی جلد 3 صفحه 283 حدیث 5
47- اصول کافی جلد 3 صفحه 286 حدیث 25
48- میزان الحکمه جلد 2 صفحه 539
49- قرآن کریم ـ سوره مائده آیه 2
50 سخنرانی های متعدد مقام معظم رهبری در سال

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : اخلاق القرآن (1-5)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مباحث هاذفة من تعالیم القرآن الأخلاق فی القرآن الکریم (1)

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : ارتباط تقوی و بسط عدل در دعای مکارم الاخلاق امام سجاد(ع)

دریافت فایل pdf

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:50 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : اخلاق مدیریت از منظر آیات و روایات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : الخاتمة عند الممات بین الفوز و الخسران نظرة فی المنجیات والمهلکات

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : مصادیق بندگان مرضی از دیدگاه قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

تقرّب : نزديكى جستن به خدا

تقرّب مصدر باب تفعّل و از ريشه «ق ـ رـ ب» است. قُرب در لغت خلاف بُعد[1] و به معناى نزديكى است[2]؛ خواه مادى يا معنوى[3]، بنابراين در موارد گوناگونى مانند نزديكى از حيث زمان، مكان، نسبت، منزلت و... به كار مى رود.[4] گفته شده است: قرب در مكان و قربت در منزلت و قربى و قرابت در خويشاوندى استعمال مى شوند.[5] به اعتقاد برخى واژه قرب ابتدا درباره پديده هاى جسمانى به اعتبار نسبت مكانى آن ها به كار مى رفت؛ ولى پس از آن توسعه يافت و در غير مكان مانند نزديكى از جهت زمان نيز استعمال شد و سپس مجدداً گسترش يافت و در حقايق غير جسمانى نيز به كار رفت.[6] تقرّب در لغت به معناى طلب نزديكى است.[7]
در فرهنگ اسلامى، تقرّب به معناى طلب نزديك شدن به خداوند با انجام دادن عملى است[8] و كسانى كه به قرب الهى رسيده اند «مُقَرَّب» ناميده مى شوند و از آنجا كه در حقيقت خدا بنده خويش را به خود نزديك مى سازد، يكى از اسماء الهى «مُقَرِّب»[9] است.
تقرّب و قرب در علوم گوناگون اسلامى خصوصاً عرفان كاربرد فراوان دارند؛ عارفان قرب
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 396
را به صورت هاى گوناگونى تعريف كرده اند؛ مانند استغراق وجود سالك در عين جمع (مقام جمع)، با غيبت از جميع صفات خود، تا جايى كه از صفت قرب، استغراق و غيبت خود هم غايب شود، از ميان برداشتن هرچه پيش آيد، اطاعت خدا
[10]، نزديكى به خدا با مكاشفه و مشاهده[11] و انقطاع از غير خدا.[12]
در فلسفه اخلاق، برخى قرب به خدا را مطلوب نهايى انسان و ملاك ارزشمند بودن فعل اخلاقى را تأثير آن در نزديك كردن صاحبش به خدا دانسته اند.[13]
در علم فقه، قصد قربت، شرط صحت عبادات دانسته شده[14] و وجوب آن در عبادات با آيات، روايات و اجماع ثابت شده است[15]؛ ولى فقيهان در تفسير قصد قربت مفاهيم ديگرى به جز قرب روحانى را ارائه كرده اند.[16] يكى از بزرگ ترين فقيهان اماميه، قصد قرب روحانى را از غايات و انگيزه هاى قصد امتثال دانسته و گفته است: قصد قرب روحانى قطعاً واجب نيست و اثبات وجوب آن با آيات و روايات ناممكن است.[17]
براى قرب تقسيماتى ذكر شده است كه مهم ترين آن ها تقسيم به قرب فرايض و نوافل است. عارفان با اقتباس از حديث مشهور نبوى[18] اين تقسيم را ارائه كرده و در توضيح آن گفته اند: قرب فرايض هنگام فناى ذات بنده در ذات خداوند حاصل مى شود و نتيجه آن اين است كه بنده، گوش و چشم و دست خدا مى گردد و قرب نوافل، هنگام فناى صفات وى در صفات الهى حاصل مى شود و نتيجه آن اين است كه خدا، گوش و چشم بنده مى گردد، بنابراين رتبه قرب فرايض از قرب نوافل برتر است[19]؛ ولى برخى مرتبه قرب نوافل را برتر دانسته اند.[20]
برپايه تقسيم ديگرى، قرب يا با علم نظرى به دست مى آيد يا با علم كشفى يا با عمل و قسم سوم، خود يا با اداى واجبات حاصل مى شود يا با انجام دادن مستحبات و برترين قرب، علم كشفى توحيد است.[21]
قرآن كريم در آيات بسيارى با واژه ها و
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 397
تعبيرهايى گوناگون، به گونه اى بر تقرّب و مسائل آن تأكيد كرده است؛ مانند مشتقات قرب (مائده/5،27؛ مريم/19، 52؛ سبأ/34، 37؛ توبه/9، 99؛ واقعه/56، 11)، طلب وسيله (مائده/5، 35؛ اسراء/17،57)، لقاء الله
[22] (عنكبوت/ 29، 5؛ كهف/18، 110)، طلب وجه الهى[23](رعد/13، 22؛ بقره/ 2، 72؛ روم/ 30، 38 - 39؛ انسان/76،9؛ ليل/ 92، 20؛ انعام/6، 52؛ كهف/ 18، 28)، عنديّت[24] (قمر/54، 55؛ آل عمران/3، 15 - 16؛ انعام/6، 127؛ حديد/ 57، 19؛ يونس/ 10، 2)، مقام محمود[25] (اسراء/17،79)، توبه به سوى خدا[26] (هود/ 11، 3 ، 52 ، 61 ، 90) با اين توضيح كه در اين آيات به استغفار و سپس توبه فرمان داده شده است و چون استغفار توبه از گناهان را در بردارد، مى توان گفت مقصود از توبه در اين آيات، توبه كردن از گناهان نيست، بلكه حركت و تقرّب به سوى خداست[27]، رفتن به سوى خدا[28](صافّات/37، 99)، آمدن نزد خدا[29] (صافّات/37، 84)، دنوّ (نجم/53،8، 9)، صعود (فاطر/ 35، 10)، اتّخاذ سبيل[30] (فرقان/25، 57؛ مزمّل/73، 19؛ انسان/76، 29؛ عنكبوت/ 29، 69؛ فاتحه/1، 6 ،7؛ آل عمران/3، 101)، ولايت[31] (يونس/ 10، 62)، رفع (آل عمران/3، 55)[32]، عمل صالح[33] (كهف/ 18، 110)، نُسُك (انعام/ 6، 162)[34]، تسليم چهره به سوى خدا[35] (لقمان/ 31، 22؛ بقره/2، 112؛ نساء/4، 125) و مشتقات اخلاص. (نساء/4،146؛ زمر/39،2؛ بقره/2،139؛ اعراف/ 7، 29؛ بيّنه/ 98، 5؛ صافّات/37، 4) عمل خالص، عملى است كه هيچ انگيزه اى جز طلب قرب الهى در آن نيست.[36]
در روايات[37] و ادعيه[38] نيز به تقرّب، توجّهى ويژه شده است.

مفهوم تقرّب:

نزديكى بنده به خدا دو گونه است: عام و خاص.
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 398
قرب عام آن است كه هر انسانى: «يـاَيُّهَا الاِنسـنُ اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحـًا فَمُلـقيه» (انشقاق/84،6) بلكه هر موجودى (شورى/42، 53) پيوسته به سوى خدا نزديك شده، سرانجام به اسماى لطف يا قهر او مى رسد.
[39]در قرآن كريم آيات فراوانى با تعبيرهايى گوناگون نظير رجوع (آل عمران/3، 83)، صيرورت (نور/24، 42)، حشر (انعام/6، 38)، انتهاء (نجم/53،42) و اياب (غاشيه/88، 25) بر اين مطلب دلالت دارند؛ اما قرب خاص آن است كه تنها انسان هاى مؤمن هر يك به اندازه درجه ايمان و عمل صالح خود به خدا نزديك مى شوند (توبه/9،99) و در نهايت، تنها برخى به لقاى الهى مى رسند. (واقعه/56، 11 - 14؛ عنكبوت/ 29، 5) محور بحث در اين مقاله قرب خاص و طلب آن است.
آيات و روايات تقرّب، برخى از فرقه هاى اسلامى را به انديشه تجسم كشانده است؛ ولى همه مفسران با واكنش جدى به اين رويكرد تصريح كرده اند كه نزديكى بندگان به خداوند، نزديكى مكانى
[40] يا زمانى[41] نيست و قول مشبّهه كه از نزد خدا بودن فرشتگان (اعراف/ 7، 206) چنين برداشت كرده اند كه خدا مكان و جهت دارد باطل است[42]؛ اما در اينكه نزديك شدن بندگان به خداوند كه در آيات متعددى مانند آل عمران/3،45؛ نساء/4،172؛ سبأ/34، 37؛ ص/38، 25، 40؛ واقعه/ 56، 11؛ مطّففين/ 83، 21،28؛ علق/96،19 به آن اشاره شده است، حقيقى است يا مجازى، اختلاف نظر هست.
برخى با رويكردى فلسفى، نزديكى بندگان به خداوند را حقيقى و آن را قرب ذاتى، معنوى
[43] و روحانى[44] دانسته اند كه واقع شدن بنده در معرض شمول رحمت الهى[45] و اتصاف به صفات الهى، مانند حكمت، علم، حلم، رحمت و غناست، گرچه متصف شدن انسان ها به اين صفات، مانند اتصاف خداوند به آن ها نيست:[46] خداوند كمال مطلق و نامحدود است و از طرفى، حقيقت وجود، مساوى با كمالى است و هر كمال واقعى مانند علم، قدرت، حيات، اراده و... به حقيقت وجود باز مى گردد. موجودات در اصل آفرينش (قوس نزول) يا در مرحله بازگشت به سوى خدا (قوس صعود) به هر نسبت كه از وجودى كامل تر (قوى تر و شديدتر) برخوردار باشند، همان اندازه به خداوند كه وجود محض و كمال صرف است نزديك ترند.
انسان به حكم مرتبه وجودى خود بايد اين
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 399
بازگشت را با اختيار و عمل خويش انجام دهد. وى با پيمودن طريق طاعت پروردگار، واقعاً مراتب و مراحل هستى را طى كرده، به كانون نامتناهى هستى نزديك مى شود.
[47]
بعضى با ديدگاهى اخلاقى ـ عرفانى پس از آنكه قرب به خداوند را تخلّق به اخلاق الهى از لحاظ علمى و عملى و حقيقت آن را فناى فى الله و بقاى بالله دانسته اند كه پس از حصول ملكه، استقامت و تمكين به دست مى آيد، هرگونه قربى حتى ذاتى را نفى كرده اند.[48]
در مقايسه ميان ديدگاه فلسفى و عرفانى مى توان گفت ديدگاه فلسفى بر مبناى تشكيك در وجود است كه بر اساس آن مخلوقات داراى اصالت و وجودند، گرچه وجود آن ها ضعيف و عين ربط به خداست، بنابراين نزديك شدن آنان به خدا ذاتى و معنوى است؛ ولى بر اساس ديدگاه عرفانى تنها خدا داراى اصالت و وجود است و آفريدگان تنها مظهر وجود و نمودى از آويند، پس حتى قرب ذاتى نيز تصور كردنى نيست.
در برابر معتقدان به حقيقى بودن قرب الهى، برخى مفسران با رويكردى كلامى، نزديك شدن به خداوند را مجازى و آن را نزديك شدن به بهشت و نعمت هاى بهشتى و برخوردارى هرچه بيشتر از آن ها
[49] يا نزديك شدن به ثواب و كرامت الهى[50] و فضل و رحمت خداوند[51] يا قرب به شرف نظير نزديك بودن وزير به پادشاه[52] دانسته اند.
بعضى در تفسير نزد خدا بودن فرشتگان (اعراف/ 7، 206) گفته اند: فرشتگان در مكانى هستند كه خداوند به آن مكان كرامت و شرافت بخشيده است
[53] و برخى نيز هر گونه قرب حسى و عقلى ميان ممكنات و خداوند را نفى كرده و نسبت ميان جميع ممكنات و واجب را نسبت بُعد و مباينت صرف معنوى دانسته اند.[54]

عوامل تقرب:

قرآن كريم مقرَّب بودن را، هم صفت برخى از انسان ها (واقعه/ 56، 11) و هم ويژگى برخى فرشتگان (نساء/ 4، 172) دانسته است، پس مقام قرب هميشه مقامى اكتسابى نيست، زيرا فرشتگان مقامات خود را كسب نمى كنند، بلكه اين مقام براى آنان غير اكتسابى (وَهْبى) است؛ ولى انسان ها بايد با عمل آن رابه دست آورند.[55] قرب الهى تنها با پاك كردن پليدى ها[56]، دورى از دنيا و شرور
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 400
آن
[57]، نفى صفات ناپسند و خودبينى و حصول تسليم صرف و فناى كامل و عبوديت تام[58] به دست مى آيد و اين به معناى در آمدن تحت ولايت الهى است، از اين رو مقربان، اولياى الهى هستند.[59]
تنها مقرِّب حقيقى خداست و اوست كه برخى انسان ها را به خود نزديك مى كند، چنان كه در آياتى اين امر را به خود نسبت داده است: «وقَرَّبنـهُ نَجيـّا» (مريم/19،52) و اين مطلب از به كار رفتن صيغه اسم مفعولِ «مقرَّبون» در آياتى ديگر (واقعه/56،11،88؛ مطفّفين/ 83، 21 - 22) نيز فهميده مى شود؛ ولى تلاش انسان ها نيز در طول مقرِّب بودن خداوند مى تواند در نزديك ساختن آنان به خدا مؤثر باشد.
در قرآن كريم از آنچه انسان را به خدا نزديك مى كندبا واژه هايى نظير «قربان»، «وسيله»، «نُسُك» و «قربة» ياد شده است. قربان گرچه در اصل مصدر است؛ ولى به معناى هر چيزى است كه با آن به سوى خدا تقرّب جويند و در عرف مسلمانان معمولاً براى قربانى به كار مى رود.
[60] انجام دادن كارى نيك به قصد تقرّب به خدا امرى فطرى است و قدمتى به درازاى تاريخ انسان دارد. دو فرزند آدم هر يك فعلى را به قصد تقرّب به خدا انجام دادند[61]؛ ولى تنها عمل فرزند پرهيزگار پذيرفته شد: «واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ ابنَى ءادَمَ بِالحَقِّ اِذ قَرَّبا قُربانـًا فَتُقُبِّلَ مِن اَحَدِهِما ولَم يُتَقَبَّل مِنَ الأخَرِ». (مائده/5،27)
گفته شده است: قربان در امت هاى گذشته مانند صدقه ها و زكات ها در امت اسلامى است؛ علامت قبول يا رد شدن آن در زمان هاى گذشته اين بود كه آنچه پذيرفته مى شده با آتشى مى سوخته است؛ ولى در امت ما قربان، اعمال پسنديده مانند نماز، روزه، صدقه و زكات است و در دنيا نمى توان فهيمد كدام يك از قربان ها پذيرفته شده اند.
[62] طبق آيه اى يهوديان ادعا كرده اند كه خداوند با آنان عهد بسته كه به هيچ پيامبرى ايمان نياورند، مگر صدقه[63] يا عمل نيك[64] ديگرى جهت تقرّب به خدا بياورد و آتش آن را بسوزاند. آنان از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)نيز چنين درخواستى داشتند: «اَلَّذينَ قالوا اِنَّ اللّهَ عَهِدَ اِلَينا اَلاَّ نُؤمِنَ لِرَسول حَتّى يَأتِيَنا بِقُربان تَأكُلُهُ النّارُ». (آل عمران/3، 183)
در آيه اى به مؤمنان فرمان داده شده است كه به سوى خدا وسيله بجويند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ».(مائده/5،35)
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 401
بر اساس آيه اى ديگر از ميان اولياى الهى آنان كه به خدا نزديك ترند در پى وسيله اى براى تقرّب هرچه بيشتر به او هستند
[65] يا آنكه اولياى الهى در پى وسيله اى هستند تا دانسته شود كدام يك به خدا نزديك ترند[66]: «اُولـئِكَ الَّذينَ يَدعونَ يَبتَغونَ اِلى رَبِّهِمُ الوَسيلَةَ اَيُّهُم اَقرَبُ». (اسراء/17، 57)
بر اساس احتمالى، مراد از اين دو آيه جستن وسيله اى است كه انسان را به خدا نزديك مى كند
[67] و اين وسيله مفهوم وسيعى دارد و هر كار نيك و شايسته و هر صفت پسنديده اى را در بر مى گيرد كه از جمله آن ها توسل به مقربان الهى براى بهره مندى از شفاعت آنان است[68]، چنان كه در رواياتى «وسيله» به امام تفسير شده است.[69]
در آيه 35 مائده/5، پيش از طلب وسيله به تقوا امر شده است كه از آن برمى آيد در طلب وسيله نيز بايد تقواى الهى را رعايت كرد و نبايد از هر وسيله اى براى تقرّب به خدا بهره جست.[70] بر اساس احتمالى ديگر در آيات ياد شده واژه «وسيله» خود به معناى قرب و مفاد آيات، طلب قرب الهى است.[71]
قرآن كريم در آياتى تنها عامل تقرّب به خدا را ايمان و عمل* صالح مى شناساند: «وما اَمولُكُم و لا اَولـدُكُم بِالَّتى تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفى اِلاّ مَن ءامَنَ وعَمِلَ صــلِحـًا». (سبأ/34، 37) اين برداشت در صورتى است كه استثنا در آيه منفصل و مفاد آيه آن باشد كه تنها ايمان و عمل صالح انسان را به خدا نزديك مى سازند[72]؛ شايد استثنا متصل باشد، در نتيجه اموال و فرزندان انسان نيز در صورت برخوردارى وى از ايمان و عمل صالح، مايه تقرّب او به خدا هستند.[73]
در آيه اى ايمان* وسيله دستيابى به مقام قرب خدا معرفى شده است[74]: «وبَشِّرِ الَّذينَ ءامَنوا اَنَّ لَهُم قَدَمَ صِدق عِندَ رَبِّهِم» (يونس/10،2) و در آيه اى ديگر از صعود «كلم طيب» به سوى خدا و اينكه عمل صالح آن را بالا مى برد سخن رفته است: «اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِّبُ والعَمَلُ الصّــلِحُ يَرفَعُهُ». (فاطر/35،10) مقصود از صعود، تقرّب به خدا و مقصود از كلم طيب، اعتقادات حقى است كه انسان با پذيرش آن ها و عمل بر اساس آن ها سعادتمند مى شود و از آنجا كه هر اعتقادى قائم به معتقِد آن است، تقرّب اعتقاد به خدا همان تقرّب معتقِد به خداوند است. عمل
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 402
صالح نيز اعتقاد حق را در صعود به سوى خدا يارى كرده، آن را بالا مى برد، زيرا هر چه عمل بر اساس اعتقاد تكرار شود، باور راسخ تر و روشن تر و تأثير آن بيشتر مى گردد.
[75]
در آيه اى نيز به كسى كه اميد دارد به لقاى پروردگارش برسد دستور عمل صالح و پرهيز از شرك در عبادت داده شده است: «فَمَن كانَ يَرجوا لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صــلِحـًا ولا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَدا». (كهف/18،110)
در آياتى متعدد به امورى اشاره شده است كه مايه تقرّب انسان به خداست؛ مانند انفاق: «... و يَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُبـت عِندَ اللّهِ... اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم» (توبه/9،99
[76] و نيز بقره/2، 272)، زكات: «و ما ءاتَيتُم مِن زَكوة تُريدونَ وجهَ اللّهِ»(روم/30،39 و نيز ليل/92،18 - 20)، اطعام فقيران:«اِنَّما نُطعِمُكُم لِوَجهِ اللّهِ» (انسان/ 76، 9)، صبر: «والَّذينَ صَبَرُوا ابتِغاءَ وجهِ رَبِّهِم» (رعد/13، 22)، اميد به لقاى الهى: «مَن كانَ يَرجوا لِقاءَ اللّهِ فَاِنَّ اَجَلَ اللّهِ لاَت» (عنكبوت/29، 5)، تقوا: «لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبِّهِم...» (آل عمران/3، 15[77] و نيز قمر/ 54، 54 - 55)، دعا: «ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىِّ يُريدونَ وجهَهُ» (انعام/6،52 و نيز كهف/18، 28)، دعاى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله): «و صَلَوتِ الرَّسولِ اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم» (توبه/ 9، 99)[78]، نماز: «فَصَلِّ لِرَبِّكَ...» (كوثر/ 108،3[79] و نيز علق/96، 19)[80]، سجده: «واسجُد واقتَرِب» (علق/96،19)[81]، كشته شدن در راه خدا: «ولا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللّهِ اَموتـًا بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون» (آل عمران/3،169)، قربانى: «فَصَلِّ لِرَبِّكَ وانحَر» (كوثر/108، 3[82] و نيز ص/38، 33[83])، التزام به آيات الهى و پرهيز از دنياگرايى و هواپرستى: «واتلُ عَلَيهِم نَبَاَ الَّذى ءاتَينـهُ ءايـتِنا... ولَو شِئنا لَرَفَعنـهُ بِها ولـكِنَّهُ اَخلَدَ اِلَى الاَرضِ واتَّبَعَ هَوهُ» (اعراف/7،175 - 176)[84]، پاكى دل از مرض هاى روحى و اخلاقى: «اِذ جاءَ رَبَّه بِقَلب سَليم» (صافّات/37،84)[85]، اداى شهادت: «واَقيمُوا الشَّهـدَةَ لِلّهِ» (طلاق/65، 2)[86] و تذكر: «قَد فَصَّلنَا الأيـتِ لِقَوم يَذَّكَّرون * لَهُم دارُ السَّلـمِ عِندَ رَبِّهِم». (انعام/6،126 - 127 و نيز
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 403
مزمّل/73، 19؛ انسان/76، 29)
روايات نيز براى تقرّب به خدا عوامل گوناگونى برمى شمرند؛ مانند اطاعت از خدا و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اولواالامر
[87]، دورى از گناهان، زهد، گريه از ترس خدا[88]، تلاش براى برآوردن حاجت مؤمن[89]، دشمنى با اهل معاصى و دورى از آنان[90] تعقل.[91]
قرآن كريم در كنار عوامل حقيقى تقرّب به خدا، به پندارهايى اشاره مى كند كه بر خلاف گمان برخى، در نزديك ساختن انسان به خدا هيچ اثرى ندارند. مهم ترين اين امور، پرستش آلهه اى به جز خداست. مشركان، آن ها را به اين انگيزه مى پرستيدند كه آنان را به خدا نزديك ساخته، در نيازهايشان شفيع آنان باشند: «والَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِهِ اَولِياءَ ما نَعبُدُهُم اِلاّ لِيُقَرِّبونا اِلَى اللّهِ زُلفى...» (زمر/39، 3)[92]، چنان كه يكى از عوامل پرستش بت ها ميان قوم عاد، همين امر دانسته شده است: «و ما نَحنُ بِتارِكى ءالِهَتِنا عَن قَولِكَ» (هود/11،53)[93]؛ ليكن اين آلهه به هنگام نياز مشركان و نزول عذاب الهى براى مشركان هيچ سودى نداشته[94]، نمى توانند آنان را يارى كنند: «فَلَولا نَصَرَهُمُ الَّذينَ اتَّخَذوا مِن دونِ اللّهِ قُربانـًا ءالِهَةً» (احقاف/46،28)، بلكه در آن هنگام گم مى شوند؛ يعنى رابطه الوهيت و عبوديتى كه مشركان مى پنداشتند مى گسلد: «بَل ضَلّوا عَنهُم». (احقاف/46،28)[95]
در آيه ديگرى عامل تقرّب بودن اموالى كه برخى به آن افتخار مى كنند و فرزندانى كه به آنان تكبر مىورزند، نفى شده است: «وما اَمولُكُم ولا اَولـدُكُم بِالَّتى تُقَرِّبُكُم عِندَنا زُلفى». (سبأ/34، 37)[96]
بر اساس آياتى يهوديان و نصارا خود را فرزندان و دوستان خدا و از مقربان الهى مى پنداشتند[97]: «نَحنُ اَبنـؤُا اللّهِ واَحِبّـؤُهُ» (مائده/ 5، 18) و در آيه اى از يهوديان خواسته شده است اگر در ادعاى خود بر ايمان و قرب به خدا صادق اند آرزوى مرگ كنند و به اين ترتيب، دروغ بودن ادعاى آنان براى همگان آشكار مى شود: «قُل اِن كانَت لَكُمُ الدّارُ الأخِرَةُ عِندَ اللّهِ خالِصَةً مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ اِن كُنتُم صـدِقين». (بقره/2،94)[98]

اهمّيّت و آثار تقرّب:

مطلوب نهايى
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 404
انسان
[99] و غايت همه عبادت ها[100] رسيدن به قرب الهى است و در ميان اولياء الله، بالاترين مقام از آنِ مقربان است.[101] برخى حقيقت جهنم را وسيله دورى از خدا و حقيقت بهشت را ابزار نزديكى به خدا دانسته اند.[102]
در قرآن تمام آيات تقرّب و قرب، به گونه اى بر اهميت قرب الهى دلالت و به آن تشويق مى كنند. تلاش براى تقرب به سوى خدا در كنار تقوا و جهاد مى تواند انسان را به سعادت و رستگارى برساند: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اتَّقُوا اللّهَ وابتَغوا اِلَيهِ الوَسيلَةَ و جـهِدوا فى سَبيلِهِ لَعَلَّكُم تُفلِحون». (مائده/5،35) بر اساس احتمالى در آيه «قُل لا اَسـَلُكُم عَلَيهِ اَجرًا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِى القُربى» (شورى/42،23) پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) اجر رسالت خويش را تنها آن نهاده است كه مؤمنان با خدا دوستى كرده، با اعمال نيك به سوى او تقرب جويند[103]، گرچه با توجه به سياق آيه و روايات فراوان شيعه و اهل سنت، اين آيه درباره دوستى با اهل بيت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) است.[104]
از آنجا كه تقرب به معناى نزديك شدن واقعى به كانون بى نهايت هستى يعنى خداوند است لازمِ آن، شدت و قوت و كمال يافتن وجود است كه مساوى است با فزونى و استكمال در كمالات وجودى؛ مانند علم و قدرت و حيات و اراده و مشيت و ازدياد دايره نفوذ و تصرّف.[105] عارفان معمولاً قرب را مقدم بر اطاعت و علت آن و نيز اطاعت از خدا را از آثار قرب دانسته اند.[106]
قرآن كريم آثار گوناگونى براى قرب بر شمرده است؛ از جمله مقربان، كتاب ابرار را مشاهده مى كنند كه درجه آن ها پايين تر از مقربان است و در آن كتاب جزاى ابرار نوشته شده است: «كَلاّ اِنَّ كِتـبَ الاَبرارِ لَفى عِلّيّين * ... * كِتـبٌ مَرقوم * يَشهَدُهُ المُقَرَّبون» (مطفّفين/83،18 - 21)[107] و طبق آيه ديگرى اهل يقين، جهنم را مى بينند: «كَلاّ لَو تَعلَمونَ عِلمَ اليَقين * لَتَرَوُنَّ الجَحيم» (تكاثر/102، 5 - 6) و چون ديدن جهنم همسنگ مشاهده كتاب ابرار است، مقربان، اهل يقين اند.[108] در تفسير آيات 18 - 21 مطّففين آراى ديگرى نيز هست.[109]
ديگر آثار قرب الهى، دورى از تكبر نسبت به عبادت خداوند و خسته نشدن از عبادت: «و مَن عِندَهُ لايَستَكبِرونَ عَن عِبادَتِهِ ولا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 405
يَستَحسِرون» (انبياء/21،19
[110] و نيز اعراف/ 7، 206؛ فصّلت/41، 38) و برخوردارى از هدايت الهى است: «و قالَ اِنّى ذاهِبٌ اِلى رَبّى سَيَهدين» (صافّات/37،99) و نيز از آثار پرداخت زكات با قصد تقّرب، زياد شدن مال در دنيا و ثواب در آخرت است: «وما ءاتَيتُم مِن زَكوة تُريدونَ وجهَ اللّهِ فَاُولـئِكَ هُمُ المُضعِفون» (روم/30،39)[111] و از ديگر آثار مهم قرب خداوند، آسايش و راحتى مقربان هنگام احتضار و بهره مندى از روزى بهشتى است: «فَاَمّا اِن كانَ مِنَ المُقَرَّبين * فَرَوحٌ و رَيحانٌ...». (واقعه/56،88 - 89)[112] در تفسير اين آيه آراى ديگرى نيز هست.[113]
مقربان در برزخ نيز از رحمت ويژه الهى بى بهره نيستند، چنان كه كشته شدگان راه خدا، نزد پروردگارشان زنده بوده، روزى مى خورند و به آنچه خداوند از فضل خويش نصيبشان ساخته است، شادمان اند: «بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون * فَرِحينَ بِما ءاتـهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ». (آل عمران/3، 169 - 170)
مهم ترين اثر قرب خداوند، برخوردارى مقربان از رحمت الهى، بهشت مخصوص و نعمت هاى ويژه بهشتى است. خداوند باديه نشينانى را كه با انفاق خويش تقرب به سوى خدا را مى خواهند، مشمول رحمت خود قرار داده، وارد بهشت خواهد ساخت
[114]: «... اَلا اِنَّها قُربَةٌ لَهُم سَيُدخِلُهُمُ اللّهُ فى رَحمَتِهِ». (توبه/9،99) قرآن كريم بهشت مقربان را «جنت نعيم» ناميده است: «اُولـئِكَ المُقَرَّبون * فى جَنّـتِ النَّعيم» (واقعه/56،11 - 12)، «فَرَوحٌ و رَيحانٌ و جَنَّتُ نَعيم» (واقعه/56،89) كه برخى آن را درجه بالاى بهشت[115] و بعضى بهشت ولايت دانسته اند.[116] مقربان به سوى ثواب و رحمت الهى و بهشت از ديگر بهشتيان پيشى مى گيرند: «والسّـبِقونَ السّـبِقون * اُولـئِكَ المُقَرَّبون». (واقعه/56،10-11)[117]
خداوند از نعمت هاى گوناگون مقربان در بهشت نعيم چنين ياد مى كند: «عَلى سُرُر مَوضونَه * مُتَّكِـينَ عَلَيها مُتَقـبِلين * يَطوفُ عَلَيهِم وِلدنٌ مُخَلَّدون * بِاَكواب واَباريقَ وكَأس مِن مَعين * لا يُصَدَّعونَ عَنها ولا يُنزِفون * وفـكِهَة مِمّا يَتَخَيَّرون * ولَحمِ طَير مِمّا يَشتَهون * وحورٌ عين * كَاَمثـلِ اللُّؤلُوِ المَكنُون * جَزاءً بِما كانوا يَعمَلون * لا
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 406
يَسمَعونَ فيها لَغوًا ولا تَأثيما* اِلاّ قيلاً سَلـمـًا سَلـمـا؛ بر تخت هاى بافته (به زر و گوهر و مرواريد) روياروى هم بر آن ها تكيه زده اند، پسرانى هماره نوجوان ]به خدمت ]پيرامون ايشان مى گردند؛ با صراحى ها و كوزه ها و جام هايى از مى صافى گوارا كه از ]نوشيدنِ[ آن سر درد نگيرند و مست و بى خرد نشوند و از هر ميوه اى كه برگزينند و از گوشت مرغانى كه بخواهند و دوشيزگانى با چشم هاى سياه و درشت، همچون مرواريد پوشيده در صدف ـ كه هوا در آن اثر نكند و روشنى اش بر جاى باشد ـ، به پاداش آنچه مى كردند؛ در آنجا سخن بيهوده و گنه آلود نشنوند، مگر گفتارى: سلام، سلام». (واقعه/56، 15 - 26)
بر اساس برخى آيات نيز در بهشت چشمه اى به نام تسنيم هست كه تنها مقربان از آن به صورت خالص مى نوشند؛ ولى ابرار از شرابى ممزوج با تسنيم مى نوشند: «اِنَّ الاَبرارَ لَفى نَعيم * ... * يُسقَونَ مِن رَحيق مَختوم * ... * و مِزاجُهُ مِن تَسنيم * عَينـًا يَشرَبُ بِهَا المُقَرَّبون». (مطفّفين/83،22 - 28)
[118] برخى مقصود از چشمه تسنيم را معرفت خدا و محبت و لذت لقاى او دانسته اند.[119]

مقربان:

مقربان هم در ميان فرشتگان مصداق دارند (نساء/ 4، 172) و هم در ميان انسان ها. (واقعه/56، 11 ، 88) فرشتگان مقرب، فرشتگانى اند كه خداوند آنان را به خود نزديك كرده و بر ديگر مخلوقات خود برترى داده است.[120] گفته شده است: فرشتگان مقرب 4 فرشته جبرئيل، ميكائيل، عزرائيل و اسرافيل هستند[121] و از ميان آنان جبرئيل مقرب تر است.[122] برخى، آيات «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى» (نجم/53،8-9) را درباره نزديك شدن جبرئيل به خدا دانسته اند.[123] قرب جبرئيل را مى توان از آيات «ذى قُوَّة عِندَ ذِى العَرشِ مَكين * مُطاع ثَمَّ اَمين» (تكوير/81،20 - 21) نيز فهميد.
انسان هاى مقرب كسانى اند كه از ديگران در راه بازگشت به سوى خدا پيشى گرفته اند.
[124] ميان آنان و پروردگارشان هيچ حجاب قلبى مانند گناه، جهل و شك نيست[125] و درجات ايشان نزد خدا بالا و مراتبشان در بهشت عالى است.[126] آنان در دنيا به سوى اطاعت الهى، ايمان، هجرت، نمازهاى پنج گانه، جهاد، توبه و اعمال نيك و هر آنچه خدا به سوى آن فرا خوانده است پيشى مى گيرند:
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 407
«والسّـبِقونَ السّـبِقون * اُولـئِكَ المُقَرَّبون». (واقعه/56،10 - 11)
[127] بر اساس روايتى، «سابقون» 4 نفرند: هابيل فرزند آدم(عليه السلام)، مؤمن آل فرعون در امت موسى(عليه السلام)، حبيب نجار در امت عيسى(عليه السلام) و على بن ابى طالب(عليه السلام) در امت محمد(صلى الله عليه وآله).[128] در روايت ديگرى «سابقون» على(عليه السلام) و شيعيان وى دانسته شده اند.[129]
قرآن كريم درباره عدد مقربان فرموده است: بسيارى از آنان از پيشينيان و كمى از ايشان از پسينيان هستند: «ثُـلَّةٌ مِنَ الاَوَّلين * وقَليلٌ مِنَ الأخِرين» (واقعه/56،13 - 14)؛ يعنى بسيارى از مقربان از امت هاى پيش از امت اسلامى و كمى از آنان از امت اسلامى اند.[130] برخى گفته اند: مقصود آن است كه بسيارى از مقربان از مسلمانان صدر اسلام و كمى از آنان از بقيه امت اسلامى هستند.[131]
قرآن كريم به مقرب بودن برخى پيامبران(عليهم السلام) تصريح كرده است؛ ولى هيچ كس مقرب تر از پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيست. چگونگى نزديك شدن پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به خدا[132] هنگام معراج چنين بيان شده است: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوسَينِ اَو اَدنى؛ سپس نزديك شد و نزديك تر شد تا به اندازه دو كمان يا نزديك تر». (نجم/53،8 - 9) مفسران اين دو آيه را به صورت هايى گوناگون تفسير كرده اند.[133]
عارفان در تقسيمى مقربان را 4 نوع دانسته اند: 1. كسى كه تنها صاحب قرب نوافل است؛ 2. كسى كه فقط صاحب قرب فرايض است؛ 3. كسى كه جامع ميان دو قرب با هم است و اين شخص، صاحب مرتبه جمع و داراى مقام «قاب قوسين» است؛ 4. كسى كه به هيچ يك از مقامات سه گانه مقيد نيست، بلكه به گونه اى است كه در هر يك از آن ها ظهور مى يابد و ميان آن ها جمع مى كند، بى آنكه به هيچ يك از آن ها مقيد شود و اين شخص، صاحب مرتبه احديت جمع و داراى مقام «اَو اَدنى» است و اين مقام، بالاصاله به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله)اختصاص دارد.[134] بدين ترتيب، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در معراج تمام مراحل قرب را به دست آورده اند.
از ديگر پيامبرانى كه قرآن كريم مقرب بودن آنان را اعلام كرده عبارت اند از ابراهيم(عليه السلام): «اِذ جاءَ رَبَّه بِقَلب سَليم» (صافّات/37،84)، عيسى(عليه السلام): «... و مِنَ المُقَرِبين» (آل عمران/ 3، 45)؛ «... و رافِعُكَ اِلَىَّ»
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 408
(آل عمران/ 3، 55)،
[135] موسى(عليه السلام) «... وقَرَّبنـهُ نَجيـّا» (مريم/19،52 و نيز 51)، داود(عليه السلام): «و اِنَّ لَهُ عِندَنا لَزُلفى» (ص/38،25)، سليمان(عليه السلام) (ص/38، 40) و يوسف(عليه السلام):«اِنَّهُ مِن عِبادِنَا المُخلَصين». (يوسف/12،24)

منابع

احياى حكمت، عليقلى بن قرچغاى خان (م. 1091 ق.)، به كوشش فاطمه فنا، احياء كتاب، 1377 ش؛ اربعين، البهائى (م. 1031 ق.)، ترجمه و كوشش: بخشايشى، قم، نويد اسلام؛ اسرار الحكم، هادى السبزوارى (م. 1289 ق.)، به كوشش ميانجى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1362 ش؛ اعلام قرآن، خزائلى، تهران، اميركبير، 1371 ش؛ اعلام القرآن، شبسترى، قم، دفتر تبليغات، 1379 ش؛ بصائر ذوى التمييز، الفيروز آبادى (م. 817 ق.)، به كوشش محمدعلى النجار، بيروت، المكتبة العلمية؛ تاج العروس، الزبيدى (م. 1205 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دارالفكر، 1414 ق؛ التبيان، الطوسى (م. 460 ق.)، به كوشش احمد حبيب العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التبيان فى آداب حملة القرآن، النووى (م. 676 ق.)، به كوشش احمد عدنان، بغداد، مطبعة السعد، 1989 م؛ التحقيق، المصطفوى، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ ترتيب العين، خليل (م. 175 ق.)، به كوشش بكايى، قم، نشر اسلامى، 1414 ق؛ تفسير الجلالين، جلال الدين المحلى (م. 864 ق.)، جلال الدين السيوطى (م. 911 ق.)، بيروت، النور، 1416 ق؛ تفسير راهنما، هاشمى رفسنجانى و ديگران، قم، دفتر تبليغات، 1373 ش؛ تفسير روح البيان، بروسوى (م. 1137 ق.)، بيروت، دارالفكر؛ تفسير الصافى، الفيض كاشانى (م. 1091 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402 ق؛ تفسير غريب القرآن الكريم، الطريحى (م. 1085 ق.)، به كوشش محمد كاظم، قم، زاهدى؛ تفسير فرات الكوفى، الفرات الكوفى (م. 307 ق.)، به كوشش محمد كاظم، تهران، وزارت ارشاد، 1374 ش؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م. 774 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة، 1409 ق؛ تفسير القرآن الكريم، صدرالمتالهين (م. 1050 ق.)، به كوشش خواجوى، قم، بيدار، 1366 ش؛ تفسير القرآن الكريم، سيد مصطفى خمينى (م. 1356 ش.)، به كوشش سجادى، تهران، وزارت ارشاد، 1362 ش؛ تفسير القمى، القمى (م. 307 ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411 ق؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م. 606 ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413 ق؛ تفسير مجاهد، مجاهد (م. 102 ق.)، به كوشش محمد عبدالسلام، دارالفكر الاسلامى الحديثة، 1410 ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ تفسير نورالثقلين، العروسى الحويزى (م. 1112 ق.)، به كوشش رسولى محلاتى، اسماعيليان، 1373ش؛ جامع البيان، الطبرى (م. 310 ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415 ق؛ الجامع لأحكام القرآن، القرطبى (م. 671 ق.)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417 ق؛ الجواهر الحسان، الثعالبى (م. 875 ق.)، به كوشش ابومحمد الغمارى، بيروت، دارالكتب العلمية، 1416 ق؛ جواهر الكلام، النجفى (م. 1266 ق.)، به كوشش قوچانى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ خلاصة شرح تعرّف، به كوشش احمد على رجايى، بنياد فرهنگ ايران؛ دايرة المعارف فارسى، مصاحب و ديگران، تهران، اميركبير، 1356 ش؛ ذخيرة المعاد، محمد باقر السبزوارى (م. 1090 ق.)، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ رساله هاى شاه نعمت الله ولى، به كوشش جواد نوربخش، تهران، انتشارات خانقاه نعمت اللهى، 1356 ش؛ الروضة البهيه، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، به كوشش كلانتر، قم، مكتبة الداورى، 1410 ق؛ روض الجنان فى شرح ارشاد الاذهان، الشهيد الثانى (م. 965 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياءالتراث؛ رياض المسائل، سيد على الطباطبائى (م. 1231 ق.)، قم، موسسة آل البيت(عليهم السلام)، 1418 ق؛ زادالمسير، ابن الجوزى (م. 597 ق.)، بيروت، المكتب الاسلامى، 1407 ق؛ شرح توحيدالصدوق،قاضى سعيد قمى (م. 1107 ق.)، به كوشش حبيبى، تهران، وزارت
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 8، صفحه 409
ارشاد، 1415 ق؛ شرح چهل حديث، امام خمينى(قدس سره) (م. 1368 ش.)، تهران، نشر آثار امام(قدس سره)، 1376 ش؛ شرح فصوص الحكم، قيصرى (م. 751 ق.)، به كوشش آشتيانى، تهران، علمى و فرهنگى، 1375 ش؛ فتح القدير، الشوكانى (م. 1250 ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفتوحات المكيه، محيى الدين بن عربى (م. 638 ق.)، به كوشش عثمان يحيى، قاهرة، الهيئة المصرية، 1405 ق؛ فرشتگان (تحقيق قرآنى روايى و عقلى)، عليرضا رجالى تهرانى، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1376 ش؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، سيد جعفر سجادى، تهران، زبان و فرهنگ ايران، 1378 ش؛ فرهنگ نوربخش اصطلاحات تصوّف، جواد نوربخش، يلدا قلم، 1372 ش؛ فقه القرآن، الراوندى (م. 573 ق.)، به كوشش حسينى، قم، كتابخانه نجفى، 1405 ق؛ فلسفه اخلاق، محمدتقى مصباح، تهران، روزنامه اطلاعات؛ القاموس المحيط، الفيروزآبادى (م. 817 ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1417 ق؛ الكافى، الكلينى (م. 329 ق.)، به كوشش غفارى، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375 ش؛ كشف الاسرار، ميبدى (م. 520 ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361 ش؛ كنزالعمال، المتقى الهندى (م. 975 ق.)، به كوشش صفوة السقاء، بيروت، الرسالة، 1413 ق؛ لسان العرب، ابن منظور (م. 711 ق.)، به كوشش على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1408 ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م. 548 ق.)، به كوشش گروهى از علماء، بيروت، اعلمى، 1415 ق؛ مجموعه آثار، مرتضى مطهرى (م. 1358 ش.)، تهران، صدرا، 1377 ش؛ المحجة البيضاء، الفيض الكاشانى (م. 1091 ق.)، به كوشش غفارى، قم، نشر اسلامى؛ مستند الشيعه، احمد النراقى (م. 1245 ق.)، قم، آل البيت(عليهم السلام) لاحياء التراث، 1415 ق؛ المصباح، الكفعمى (م. 905 ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1414 ق؛ المصباح المنير، الفيومى (م. 770 ق.)، قم، دارالهجرة، 1405 ق؛ مصباح الهدايه، عزالدين محمود الكاشانى (م. 735 ق.)، به كوشش همايى، تهران، هما، 1372 ش؛ معجم اعلام القرآن الكريم، محمد القونجى، كويت، مركز المخطوطات والتراث والوثاق، 1416 ق؛ المعجم المفهرس لالفاظ الصحيفة السجادية الجامعه، مصطفى الدرايتى، احمد الدرايتى، اطلاعات و مدارك علمى ايران، 1377 ش؛ معجم مقاييس اللغه، ابن فارس (م. 395 ق.)، به كوشش عبدالسلام محمد، قم، دفتر تبليغات، 1404 ق؛ مفردات، الراغب (م. 425 ق.)، به كوشش صفوان داودى، دمشق، دارالقلم، 1412 ق؛ المقام الاسنى، الكفعمى (م. 905 ق.)، به كوشش فارس الحسون، مؤسسة قائم آل محمد(عج)؛ موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمد على تهانوى، بيروت، مكتبة لبنان ناشرون، 1996 م؛ الميزان، الطباطبايى (م. 1402 ق.)، بيروت، اعلمى، 1393 ق؛ نثر طوبى، الشعرانى (م. 1393 ق.)، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1398 ق.
احمد جمالى

تقسيمات سور => سوره




[1]. لسان العرب، ج 11، ص 82؛ مقاييس اللغه، ج 5، ص 80؛ مفردات، ص 663، «قرب».
[2]. ترتيب العين، ج 3، ص 1454؛ الصحاح، ج 1، ص 198؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 211، «قرب».
[3]. التحقيق، ج 9، ص 226،«قرب».
[4]. مفردات، ص 663؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 253؛ نثر طوبى، ص 293 - 294، «قرب».
[5]. المصباح، فيومى، ص 495، «قرب».
[6]. الميزان، ج 19، ص 120.
[7]. القاموس المحيط، ج 1، ص 211.
[8]. الصحاح، ج 1، ص 199؛ لسان العرب، ج 1، ص 664؛ تاج العروس، ج 2، ص 308، «قرب».
[9]. المقام الاسنى، ص 95؛ المصباح، كفعمى، ص 358.
[10]. مصباح الهدايه، ص 417 - 418؛ خلاصة شرح تعرّف، ص 335 - 336؛ فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفانى، ص 637.
[11]. كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313.
[12]. همان.
[13]. فلسفه اخلاق، ص 182.
[14]. الروضة البهيه، ج 1، ص 321؛ روض الجنان، ص 27.
[15]. مدارك الاحكام، ج 1، ص 186؛ ج 3، ص 310؛ رياض المسائل، ج 1، ص 18؛ مستند الشيعه، ج 2، ص 45.
[16]. ذخيرة المعاد، ص 24؛ مفتاح الكرامه، ج 2، ص 312 - 313؛ مستند الشيعه، ج 2، ص 48.
[17]. جواهر الكلام، ج 2، ص 86 - 88؛ ج 9، ص 157.
[18]. الكافى، ج 2، ص 352؛ كنزالعمال، ج 7، ص 770.
[19]. شرح فصوص الحكم، ص 350 - 351؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313؛ فرهنگ نوربخش، ج 6، ص 242 - 243.
[20]. شرح توحيد صدوق، ج 1، ص 29؛ كشاف اصطلاحات الفنون، ج 2، ص 1313.
[21]. رساله هاى شاه نعمت الله ولى، ج 2، ص 179.
[22]. تفسير سيد مصطفى خمينى، ج 5، ص 550؛ الميزان، ج 13، ص 406 ؛ ج 16، ص 102؛ چهل حديث، ص 453 ـ 454 ، 601.
[23]. تفسير فرات الكوفى، ص 568؛ التبيان، ج 7، ص 35؛ الميزان، ج 13، ص 302.
[24]. مفردات، ص 590، «عند»؛ تفسير قرطبى، ج 7، ص 226؛ الميزان، ج 8، ص 383؛ ج 14، 265.
[25]. نمونه، ج 12، ص 225.
[26]. راهنما، ج 8، ص 14.
[27]. همان.
[28]. جامع البيان، ج 23، ص 89؛ التبيان، ج 8، ص 515؛ الصافى، ج 4، ص 274.
[29]. راهنما، ج 15، ص 417.
[30]. الصافى، ج 4، ص 21؛ ج 5، ص 243 ، 266؛ الميزان، ج 20، ص 69؛ ج 1، ص 33.
[31]. شرح فصوص الحكم، ص 440 ـ 441.
[32]. راهنما، ج 2، ص 457.
[33]. مجمع البيان، ج 6، ص 770.
[34]. روح البيان، ج 3، ص 128 - 129.
[35]. همان، ج 8، ص 502.
[36]. محجة البيضاء، ج 8، ص 129؛ التبيان فى آداب حملة القرآن، ص 32؛ تفسير قرطبى، ج 2، ص 98.
[37]. الكافى، ج 1، ص 187 - 188؛ ج 2، ص 74 - 75 ، 80 ، 196؛ كنزالعمال، ج 3، ص 24.
[38]. الكافى، ج 2، ص 545؛ المعجم المفهرس لالفاظ صحيفة السجاديه، ص 468 - 470.
[39]. الميزان، ج 1، ص 28 ؛ ج 3، ص 195.
[40]. مجمع البيان، ج 2، ص 749؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111؛ تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[41]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[42]. التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[43]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24؛ التحقيق، ج 9، ص 228، «قرب».
[44]. مفردات، ص 665، «قرب»؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[45]. الميزان، ج 19، ص 121.
[46]. مفردات، ص 664 - 665 ؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[47]. مجموعه آثار، ج 3، ص 292، «ولاها و ولايتها».
[48]. اسرار الحكم، ص 514.
[49]. ر. ك: مجموعه آثار، ج 3، ص 291، «ولاها و ولايتها».
[50]. مجمع البيان، ج 2، ص 749؛ ج 10، ص 783؛ الميزان، ج 20، ص 327.
[51]. مجمع البيان، ج 4، ص 793؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[52]. التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[53]. مجمع البيان، ج 4، ص 793؛ التفسير الكبير، ج 15، ص 111.
[54]. احياى حكمت، ج 2، ص 515.
[55]. الميزان، ج 3، ص 195.
[56]. مفردات، ص 665؛ بصائر ذوى التمييز، ج 4، ص 254.
[57]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[58]. التحقيق، ج 9، ص 228، «قرب».
[59]. الميزان، ج 19، ص 121.
[60]. التفسير الكبير، ج 3، ص 450؛ مفردات، ص 664؛ بصائر ذوى المتييز، ج 4، ص 253.
[61]. جامع البيان، ج 6، ص 254 - 257؛ مجمع البيان، ج 3، ص 282؛ تفسير مجاهد، ج 1، ص 306.
[62]. جامع البيان، ج 6، ص 260.
[63]. همان، ج 4، ص 262؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 89؛ فتح القدير، ج 1، ص 406.
[64]. مجمع البيان، ج 2، ص 901؛ التفسير الكبير، ج 14، ص 10.
[65]. الصافى، ج 3، ص 198؛ فتح القدير، ج 3، ص 237.
[66]. مجمع البيان، ج 6، ص 651.
[67]. فقه القرآن، ج 1، ص 369؛ الصافى، ج 2، ص 33؛ الميزان، ج 13، ص 128.
[68]. نمونه، ج 12، ص 165.
[69]. تفسير قمى، ج 1، ص 195؛ الصافى، ج 2، ص 33.
[70]. راهنما، ج 4، ص 367 - 368.
[71]. جامع البيان، ج 15، ص 133؛ التبيان، ج 3، ص 509؛ تفسير قرطبى، ج 6، ص 181.
[72]. مجمع البيان، ج 8، ص 615؛ التبيان، ج 8، ص 399؛ تفسير قرطبى، ج 14، ص 195.
[73]. جامع البيان، ج 22، ص 122؛ مجمع البيان، ج 8، ص 615؛ الصافى، ج 4، ص 222.
[74]. راهنما، ج 7، ص 367.
[75]. الميزان، ج 17، ص 23.
[76]. تفسير قرطبى، ج 8، ص 234؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 398؛ نثر طوبى، ص 294.
[77]. راهنما، ج 2، ص 352.
[78]. جامع البيان، ج 11، ص 9؛ مجمع البيان، ج 5، ص 96؛ الميزان، ج 9، ص 371.
[79]. مجمع البيان، ج 10، ص 837؛ نمونه، ج 27، ص 372 - 373.
[80]. مجمع البيان، ج 10، ص 783؛ تفسير قرطبى، ج 20، ص 128.
[81]. مجمع البيان، ج 10، ص 783؛ تفسير ثعالبى، ج 3، ص 504.
[82]. مجمع البيان، ج 10، ص 837.
[83]. همان، ج 8، ص 741.
[84]. راهنما، ج 6، ص 344.
[85]. راهنما، ج 15، ص 418.
[86]. مجمع البيان، ج 10، ص 460.
[87]. الكافى، ج1، ص187 - 188؛ ج2، ص74 - 75.
[88]. همان، ج 2، ص 80 ، 483.
[89]. همان، ص 196.
[90]. كنز العمال، ج 3، ص 65.
[91]. همان، ص 384.
[92]. جامع البيان، ج 22، ص 227 - 228.
[93]. مجمع البيان، ج 5، ص 258.
[94]. همان، ج 9، ص 139.
[95]. الميزان، ج 18، ص 214.
[96]. جامع البيان، ج 22، ص 121.
[97]. مجمع البيان، ج 3، ص 272؛ تفسير غريب القرآن، ص 93؛ الميزان، ج 5، ص 249.
[98]. جامع البيان، ج 1، ص 596.
[99]. فلسفه اخلاق، ص 182.
[100]. اسرار الحكم، ص 514.
[101]. الفتوحات المكيه، ج 4، ص 137.
[102]. تفسير صدرالمتألهين، ج 4، ص 264.
[103]. جامع البيان، ج 25، ص 34 - 35؛ مجمع البيان، ج 9، ص 43؛ زادالمسير، ج 7، ص 285.
[104]. الميزان، ج 18، ص 45 - 46.
[105]. مجموعه آثار، ج 3، ص 292، «ولاها و ولايتها».
[106]. خلاصة شرح تعرف، ص 335؛ دايرة المعارف فارسى، ج 2، ص 2533.
[107]. الميزان، ج 20، ص 235.
[108]. همان.
[109]. تفسير قرطبى، ج 19، ص 173؛ الدرالمنثور، ج 8، ص 448 - 449؛ فتح القدير، ج 5، ص 402.
[110]. راهنما، ج 11، ص 325.
[111]. مجمع البيان، ج 8، ص 479؛ الصافى، ج 4، ص 134؛ الميزان، ج 16، ص 185.
[112]. مجمع البيان، ج 9، ص 379؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 321 - 322؛ الميزان، ج 19، ص 139.
[113]. التبيان، ج 9، ص 514؛ زادالمسير، ج 8، ص 156؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 232 - 233.
[114]. جامع البيان، ج 11، ص 9؛ مجمع البيان، ج 5، ص 96؛ تفسير جلالين، ص 258.
[115]. التبيان، ج 9، ص 490؛ مجمع البيان، ج 9، ص 358.
[116]. الميزان، ج 19، ص 121.
[117]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ زادالمسير، ج 8، ص 156؛ فتح القدير، ج 5، ص 148.
[118]. جامع البيان، ج 30، ص 135 ـ 136؛ فتح القدير، ج 5، ص 404؛ الميزان، ج 20، ص 239.
[119]. روح البيان، ج 10، ص 372.
[120]. جامع البيان، ج 6، ص 50؛ مجمع البيان، ج 3 - 4، ص 225.
[121]. فرشتگان، ص 101؛ معجم اعلام القرآن، ص 99.
[122]. اعلام قرآن، ص 278؛ اعلام القرآن، ص 241؛ كشف الاسرار، ج 1، ص 290.
[123]. جامع البيان، ج 27، ص 62؛ زادالمسير، ج 8، ص 66.
[124]. الميزان، ج 3، ص 195.
[125]. الميزان، ج 1، ص 273.
[126]. تفسير صدرالمتألهين، ج 7، ص 24.
[127]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 129؛ فتح القدير، ج 5، ص 148.
[128]. مجمع البيان، ج 9، ص 325؛ تفسير فرات الكوفى، ص 465.
[129]. نورالثقلين، ج 5، ص 209.
[130]. تفسير قمى، ج 2، ص 359؛ التبيان، ج 9، ص 490؛ جامع البيان، ج 27، ص 223.
[131]. زادالمسير، ج 8، ص 134 - 135؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 130؛ تفسير ابن كثير، ج 4، ص 315.
[132]. تفسير قمى، ج 2، ص 343؛ الميزان، ج 19، ص 28؛ زادالمسير، ج 8، ص 66.
[133]. جامع البيان، ج 27، ص 59 - 62؛ تفسير قرطبى، ج 17، ص 59 - 61؛ فتح القدير، ج 5، ص 106.
[134]. شرح فصوص الحكم، ص 351.
[135]
. راهنما، ج 2، ص 457.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شرح صدر در قرآن

شرح صدر در قرآن

مهدي آريان‌فر

عضو حلقة علمي‌قرآن

چكيده

شرح صدر به معناي باز كردن سينه و برطرف ساختن دل‌تنگي و كنايه از تحقق استعداد رسيدن به كمال و توان‌مندي روحي و معنوي مي‌باشد. اين ويژگي موهبتي الهي است كه داراي آثاري مي‌باشد و عواملي مانند تدبر در قرآن، ذكر، تسبيح، دعا و ... آن را تقويت مي‌كند و فوايدي همچون هدايت الهي، آراسته شدن به نور عقل، علم و ايمان، عفو و گذشت و دل كندن از دنيا دارد. اين ويژگي در پيامبران الهي مانند نوحu، ابراهيمu و موسيu يافت مي‌شود. تجلي بيشتر شرح صدر در اخلاق حسنة پيامبر گرامي‌اسلام6است كه هم‌رديف ساير معجزات پيامبران ديگر شمرده شده است.

كليدواژگان:

شرح صدر، ضيق، حلم و صبر، پيامبر اسلام6، اخلاق فردي

مقدمه

يكي از مفاهيم اخلاقي كه در قرآن و تعاليم اهل‌بيت: بر آن تأكيد شده است، شرح صدر مي‌باشد. از آيات قرآن برمي‌آيد كه شرح صدر ابزاري است كه پيامبران الهي در مسير رسالت خويش از آن بهره مي‌گرفتند و در ساية اين موهبت الهي، به تبليغ دين و ارشاد مردم مي‌پرداختند.
در اين نوشته مي‌كوشيم ابعاد مختلف اين موهبت الهي مانند عوامل، نشانه‌ها و نقش آن را در رسالت انبيا بررسي كنيم. اميد است اين نوشتة مختصر، راه‌گشاي عملي مديران، مبلغان و همة كساني كه با مردم در تعامل هستند، قرار گيرد.

مفهوم‌شناسي  

شرح صدر مركب از دو واژة شرح و صدر مي‌باشد. صدر به معناي قفسة سينه و جمع آن صدور است. اين واژه براي برجسته و مقدم‌ترين بخش هر چيزي استعمال مي‌شود، مانند صدر كلام، صدر كتاب، صدر مجلس و از آنجا كه قلب در سينه قرار دارد، براي قلب هم مجازاً استعمال مي‌شود[1].

تفاوت كاربردي قلب و صدر در قرآن

راغب اصفهاني مي‌گويد: «قلب اشاره به عقل و علم دارد و صدر، افزون بر اينها شامل ساير قواي شهويه، غضبيه و ... مي‌شود.» «رب اشرح لي صدري»؛ «ساير قوايم را اصلاح كن!». «يشف صدور قوم مومنين»؛ «اين قوا را شفا بده». «و لكن تعمي ‌القلوب التي في الصدور»؛ «عقولي كه در ساير قوا مندرس و هدايت نيافته است»[2].
توضيح اينكه ارتباط صدر و قلب همانند سفيدي چشم و سياهي آن و يا همانند حياط خانه و خانه است. همان‌طور‌كه در حياط خانه ممكن است چيزهايي از قبيل حيوان، درخت و ... يافت شود كه در خانه نباشد، در صدر هم ممكن است چيزهايي يافت شود كه در قلب نباشد! و نيز همان‌گونه ‌كه عرق، گرد و خاك و ... به سفيدي چشم، راه مي‌يابد، صدر نيز جايگاه ورود وساوس و آفات مي‌باشد! صدرمانند حوض آب است و قلب چون آب! و از آنجا ‌كه صدر در ابتداي مقام قلب است، مسمّي ‌به صدر شده است. از آيات قرآني برمي‌آيد كه صدر، پذيرندة انواع وساوس، آفات، شهوات و هواهاي نفساني است، چراگاه نفس اماره و همواره مورد آزمايش است، به صورتي كه اگر وسوسه‌ها تداوم يابد، وارد قلب مي‌شود و از سوي ديگر محل ورود نور ديانت نيز مي‌باشد كه اگر تداوم يابد، وارد قلب شده و تبديل به نور ايمان مي‌گردد. از اين رو انشراح و ضيق به صدر ـ و نه قلب ـ اختصاص دارد.   
قلب داخل صدر است (حج/46)؛ معدن نور ايمان و تقوي (فتح/26) است، حالات و صفاتي همچون سكينه (فتح/4)، اطمينان (مائده/213)، خشوع (حديد/16)، خلوص و طهارت (احزاب/53) جايگاهش در قلب است كه با عبور از صافي صدر به قلب مي‌رسند[3].
شرح به معناي كشف و بيان، توسعه، باز كردن، گشودن، گستردن، فراخي بخشيدن، روشن و آشكار نمودن است[4]. شرح مطلب يعني باز كردن، توضيح دادن و روشن ساختن آن. اصل آن از شرح اللحم يعني تكه كردن گوشت مي‌باشد[5]. مشتقات اين واژه پنج مرتبه در قرآن آمده است (انعام/125؛ نحل/106؛ طه/25؛ زمر/22؛ انشراح/1) و در تمامي‌موارد همراه با واژة صدر است. با توجه به معناي لغوي شرح مي‌توان گفت سعة صدر هم مترادف با شرح صدر مي‌باشد.

معناي اصطلاحي شرح صدر

شرح، نوع خاصي از توسعه و بسط موضوع است كه در مقابل قبض و بسته بودن قرار دارد. به مفاهيم تبيين، توضيح، تفسير، كشف و ... از آنجا كه موضوع را بسط مي‌دهند، شرح نيز گفته مي‌شود. شرح صدر، انبساط در صدر و رفع انقباض و موانع است تا استعداد پذيرش نور ايمان فعليّت يابد. بنابراين انشراح همان تحقق اقتضا، استعداد و آمادگي است. آيات دربردارندة شرح صدر، مؤيّد اين مطلب مي‌باشد: } وَ وَضَعنَا عَنكَ وِزْرَكَ... {[6]، } فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَى قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ ... [7]{، } وَ يَسِّر لِي أمرِي وَ احلُلْ عُقدَىً مِن لِسَانِي ...[8] { كه اينها بيان‌گر رفع موانع و تحقق اقتضا هستند و اين نوعي پاداش، لطف، منت الهي و وسيلة هدايت است: } فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ {.[9] « لام» در اينجا لام منفعت است و كنايه از انتفاع بردن و تحصيل اسلام و ايمان مي‌باشد. امّا در آية } ...وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ ...{.[10] واژة شرح را به همراه حرف «با» مي‌بينيم. از اين رو، بيان مي‌كند كه در اين‌جا شرح طبيعي نيست، بلكه به وسيلة كفر است؛ پس موقت و ظاهري خواهد بود[11]. صدر مرتبة اوليه و ظاهرية قلب است و قابليّت پذيرش اسلام و كفر را دارد و در اين آيه به بنده نسبت داده شده، چرا كه خداوند هيچ‌گاه قلب بندة خود را با كفر انشراح نمي‌دهد. هركس از حق دل‌تنگ شود، دلش با باطل وسعت گيرد و هركس از باطل دل‌تنگ شود، دلش براي حق وسعت يابد. تنگ‌دلي انبيا كه ناشي از تكذيب قوم‌شان است، از نوع دوم مي‌باشد و ضيق صدر كفار را از دستة اول مي دانيم.
نتيجه اينكه شرح صدر تحقّق استعداد براي طلب كمال، اوّلين شرط در سير الي الله و باب ورود به هدايت است[12].
برخي از مفسرين مراد از قلب را روح و جان آدمي مي‌دانند. اين ديدگاه مي‌گويد با دقت در ساير جان‌داران درمي‌يابيم كه با اغما، بي‌هوشي و مانند اينها شعور و ادراك از جان‌دار جدا مي‌شود، بي‌اينكه جانش از بين برود و نبضش قطع شود. اما در حالتي كه قلب از كار افتد، بي‌فاصله جانش گرفته مي‌شود، زيرا روح هر جان‌داري در مرحلة اول و پيش از هر چيز به قلبش تعلق مي‌گيرد و سپس به ساير اعضا سرايت مي‌كند. همة آثار و خواص روحي مانند شعور و اراده، حب و بغض، اميد و ترس و ... از آن جهت به قلب نسبت داده مي‌شود كه قلب اولين عضو دربردارندة روح حيات است؛ بنابراين مراد از قلب روح و جان است[13].
با توجه به اين مطلب، شرح صدر به معناي گستردگي روح است كه كنايه از توان‌مندي روحي و معنوي مي‌باشد. «شرح صدري كه ظرف علم و عرفان است، همان توسعه‌اي است كه باعث مي‌شود انسان هر حقي را بپذيرد و به آن عمل نمايد. اين حالت، ناشي از روشنايي قلب است»[14].

تقابل شرح صدر با ضيق صدر و قساوت قلب

از آية } فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاء كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَي الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ {[15] برداشت مي‌شود كه در مقابل شرح صدر ضيق صدر است و همان‌طور كه انشراح صدر مقدّمة هدايت است، ضيق صدر هم مقدمة ضلالت و گم‌راهي مي‌شود. بنابراين در جبهة مقابل شرح صدر، ضيق و قساوت قلب قرار دارد. } أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَي نُورٍ مِّن رَّبِّهِ فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَى قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ ...{[16] ضيق صدر به معناي دل‌تنگي و سخت شدن دل و كنايه از كم‌حوصلگي و تحمّل پايين مي‌باشد؛ به صورتي كه در مواجهه با حق و حتّي باطل عكس‌العمل سريع و تندي در رد يا اثبات آن صورت گيرد. امام عليu مي‌فرمايد: «من ضاق صدره لم يصبر علي أداء حق»؛ «هر كس ضيق صدر داشته باشد، اداي حق را برنمي‌تابد»[17]. آية ديگري كه مي‌توان از آن تقابل شرح و ضيق را فهميد، آية دوم سوره اعراف است: } كِتَابٌ أُنزِلَ إِلَيْكَ فَلاَ يَكُن فِي صَدْرِكَ حَرَجٌ مِّنْهُ لِتُنذِرَ بِهِ وَذِكْرَي لِلْمُؤْمِنِينَ { اين آيه ، بيان مي دارد كه در تبليغ قرآن، پيامبر هيچ‌گونه دل‌تنگي به خود راه ندهد و همواره شرح صدر داشته باشد. به بياني ديگر «شرط رسالت و تبليغ سعه صدر است»[18]. بنا‌برآنچه گذشت، دانستيم كه ضيق صدر از صفات روحاني است كه به سراغ هر انساني مي‌آيد و آنچه ضرورت دارد اين است كه انسان بايد تمام تلاش خود را به كار گيرد تا اين ضيق صدر به شرح صدر تبديل گردد.

آثار و لوازم شرح صدر

شرح صدر صفات پسنديدة اسلامي را در انسان آشكار مي‌كند.

1. بيرون آمدن از حالت ترديد و تصميم بر كار

«ضيق صدر كفار و معاندين نتيجة گناه و جهل آنان به حقايق است. گرفتگي سينه، ضعف اراده و تحير را دامن مي‌زند و از نوعي انفعال و تأثّر روحي سرچشمه مي‌گيرد كه برگرفته از آثار و كشش تخيلات و جاذبه‌هاي آن است. همين كه انسان بتواند خود را از معرض جاذبه‌هاي مخالف و تأثيرات آن برهاند و در يك جهت مصمم شود، سينه‌اش باز و سيرش آسان گردد. بنابراين مهم‌ترين اثر شرح صدر بيرون آمدن از حالت ترديد و تصميم بر كار و تحمل دشواري‌ها و اطمينان نفس است».[19]

2. گشاده‌رويي

قلب انسان منشأ تأثرات فكري و نفساني است و در هنگام بسط و گشادگي در چهره نمايان مي‌شود.

3. عطوفت و لطف

انسانی که بسط وجودی پیدا می‌کند، لطفي فراگیر دارد. هرچه حیطة توانايي روحي يك فرد بیش‌تر شود، عطوفت و لطف او نيز افزون مي‌گردد که شرح صدر این مشخصه را در خود دارد.

4. عیب‌پوشی

انساني كه شرح صدر دارد، رفتار مردم را حمل بر صحت می‌كند. قرآن كريم در مورد پيامبر مي‌فرمايد:
} وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَى لِّلَّذِينَ آمَنُواْ مِنكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ {[20]؛ «از آنان گروهي پيامبر را آزار مي‌‏دهند و مي‌‏گويند: او آدم خوش‏باوري است! بگو: خوش‏باور بودن او به نفع شماست! (ولي بدانيد) او به خدا ايمان دارد و (تنها) مؤمنان را تصديق مي‌‏كند و رحمت است براي كساني از شما كه ايمان آورده‏اند! و آنها كه رسول خدا را آزار مي‏دهند، عذاب دردناكي دارند!» گروهی از منافقان که سخنان ناروا در مورد پیامبر مي‌گفتند و در حقيقت يكي از نقاط قوت پيامبر6را كه وجود آن در يك رهبر كاملاً لازم است، به عنوان نقطة ضعف نشان مي‏دادند، از اين واقعيت غافل بودند كه يك رهبر محبوب، بايد نهايت لطف و محبت را نشان دهد، تا حد توان عذرهاي مردم را بپذيرد، و در مورد عيوب آنها پرده‏دري نكند (مگر در آنجا كه اين كار موجب سوء استفاده شود).[21]

5. آرامش و وقار

انساني كه دلش نور حق و ایمان را بپذيرد، شرح صدر و آرامش مي‌يابد و از اضطراب و بی‌ثباتی آزاد می‌گردد. او بر آنچه از دست می‌دهد، اندوهگين نمي‌شود و به آنچه دارد دل نمي‌بندد، پس چنین کسی در ادارة امور دچار تزلزل نخواهد شد. سكينه و آرامش دروني موجب مي‌شود آدمي در برابر سختي‌ها به‌ويژه در ميدان‌هاي نبرد از پا نيفتد، همچنان ‌كه در تاريخ مي‌بينيم خداوند با اعطاي سكينه و آرامش مسلمانان را در جنگ پيروز مي‌گرداند[22].

6. بردباری، شکیبایی و فروبردن خشم

انسانی که نور علم و حکمت، جانش را فرا مي‌گيرد و توفيق معرفت خداوند را مي‌يابد، رحمتش بر غضب پیشی دارد، خشمش را در اختیار مي‌گيرد و همواره صبر پيشه مي‌سازد؛ صبر كردن در برابر مصائب، شكيبايي در انجام واجبات و ترك محرمات، بردباري در رويارويي با مشكلات و آزار فرد مقابل كه ناشي از جهل وي است و صفات ديگري از اين دست، همگي در پي شرح صدر مي‌آيد.
در مقابل آثار شرح صدر، اوصاف زشتي مانند قساوت قلب، كينه، نفاق، حسادت، جهل، ظرفيت پايين و كم‌حوصلگي از ضيق صدر منشعب مي‌شود كه اگر برخي از اينها ـ به جز دو مورد اخير ـ در عمل بروز نمايد، موجب بدبختي و خسران فرد خواهد شد.
تا اينجا دانستيم صفات حلم، صبر، آرامش، عطوفت و اطمينان نفس در شرح صدر ريشه دارد و قساوت قلب، كينه، نفاق و ترديد در عمل منشعب از ضيق صدر مي‌باشد.

عوامل شرح صدر

بررسي آيات قرآن نشان مي‌دهد كه توجه به برخي امور در شرح صدر مؤثر است و آن را در انسان تقويت مي‌نمايد:

1. تدبر در قرآن

صدر، نهان‌خانة قلب است كه اسرار و صفات روحي و باطني ـ فضايل و رذايل ـ در آن جاي مي‌گيرد. صحت و استقامت قلب در فضائل است و بيماري آن در رذايل؛ بنابراين رذيله مرض قلبي است. براي اين مرض، دارويي لازم است:
} يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءتْكُم مَّوْعِظَى مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاء لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًي وَرَحْمَى لِّلْمُؤْمِنِينَ {[23]؛ «اي مردم! اندرزي از سوي پروردگارتان براي شما آمده، و درمان آنچه در سينه‏ها است، و هدايت و رحمت براي مؤمنان».
شفاي آنچه در سينه است، كنايه از نابودي صفات روحي زشت و گناهان قلبي است كه موجب ضيق قلب شده است[24].
شفابخشي قرآن شرطي دارد كه بدون آن قلب‌ها تسكين نمي‌يابد و آن تدبر و تفكر در آيات آن است؛
} أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَي قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا {[25]؛ «آيا آنها در قرآن تدبر نمي‌كنند يا بر دل‌هايشان قفل نهاده شده است؟»

2. ذكر

ذكر لفظي و معنوي از ديگر عوامل شرح صدر است. اميرالمؤنينu مي‌فرمايد: «الذكر يشرح الصدر»[26]؛ «ذكر جان را گشاده مي‌گرداند». قلب انسان خواهان رسيدن به سعادت و دوري از شقاوت است. تنها سببي كه هيچ‌گاه مغلوب و نابودشدني نيست، خداوند است؛ پس تنها با ياد خداوند دل‌‌‌ها آرام مي‌گيرد: } ...أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ {[27] و توجه به غير خدا قلب را مضطرب و متزلزل مي‌سازد[28].
امام صادقu مي‌فرمايد:
«اوحي اللَّه عزّوجلّ الي موسي يا موسي لا تفرح بكثرى المال، و لا تدع ذكري علي كل حال، فان كثرى المال تنسي الذنوب، و ان ترك ذكري يقسي القلوب‏»؛ «خداوند متعال به موسيu وحي فرستاد كه اي موسي! از فزوني اموال خوش‌حال مباش و ياد مرا در هيچ حال ترك مكن، چرا كه فزوني مال غالباً موجب فراموش كردن گناهان است، و ترك ياد من قلب را سخت مي‏كند!»[29]
البته آية فوق (يعني: ...أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)، منافاتي با آية } إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ...{[30] ندارد؛ زيرا لرزش و ترس قلب مقدمه‌اي است براي اطمينان. به بيان ديگر قلب مؤمن با يادآوري عقاب الهي مي‌لرزد و با التفات به ثواب و نعمت‌هاي الهي آرام مي‌گيرد[31]. به عبارت ديگر نگراني ويران‌گر كه برخاسته از عوامل مادي است، در مؤمنين ندارد، در حالي ‌كه نگراني سازنده كه از مسئوليت‌پذيري ناشي مي‌شود، در مؤمن يافت مي‌شود[32].

3. تسبيح و عبادت

ازديگر اسباب شرح صدر و رفع دل‌تنگي، تسبيح و عبادت است.
} وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ {[33]؛ «و ما مي‌دانيم سينه‌ات از آنچه آنان مي‌گويند تنگ مي‌شود و تو را سخت ناراحت مي‌كند. براي رفع ناراحتي از آنان پروردگارت را تسبيح و حمد بگو و از سجده‌كنندگان باش».
گاهي اوقات پيامبر اسلام6از تمسخر مشركين و همچنين از درخواست‌هاي نامعقول آنان دل‌گير مي‌شد[34]. جهت خداوند براي رفع اين دل‌تنگي دستور مي‌دهد او تسبيح گويد و سجده گذارد كه سجده كنايه از نماز و عبادت است. بدين ترتيب با تسبيح الهي و عبادت به‌ويژه با نمازگزاردن انسان از دل‌تنگي رها مي‌شود. بايد ضيق صدر پيامبران در راستاي رسالت و منبعث از تكذيب مخالفان مي‌باشد، پس امري طبيعي به نظر مي‌رسد.

4. دعا و درخواست از خداوند

آخرين عاملي كه در شرح صدر نقش مهمي ‌دارد، دعا كردن و درخواست از خداوند است. اين عامل را از آية سورة حجر كه پيش‌تر آمد، مي‌توان برداشت كرد. افزون بر آن، سيرة انبيا در تقاضاي اين موهبت نيز مؤيّد ديگري مبني بر اين است كه شرح صدر از سوي خداوند به بشر اعطا مي‌شود و بايد آن را از خداوند خواست درخواست. رفتار حضرت موسيu نمونه‌اي از اين سيرة انبيا است. } قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي {[35]؛ «گفت پروردگارا سينه‌ام را آماده (براي پذيرش مسوليت رسالت و مشكلات آن) ساز».
در اين ميان عده‌اي، مطالعات پي‏گير و مستمر و ارتباط مداوم با علماي صالح، خودسازي و تهذيب نفس، پرهيز از گناه و به‌ويژه غذاي حرام را نيز از عوامل شرح صدر دانسته و در برابر، جهل، گناه، لجاجت، جدال، مراء، هم‌نشيني با بدان و فاجران و مجرمان، دنياپرستي و هواپرستي را زمينه‌ساز تنگي روح و قساوت قلب مي‏دانند.[36]

فوايد شرح صدر

كسي كه شرح صدر دارد، طبيعتاً در رفتار و روحيات اخلاقي وي نمايان مي‌شود، به گونه‌اي كه از اين راه مي‌توان فهميد شرح صدر دارد، يا از ظرفيت پايين برخوردار است. دسته‌اي از اين فوايد را مي‌توان از قرآن برداشت كرد:

1. هدايت الهي

از مهم‌ترين فوايد شرح صدر مؤمن، هدايت الهي است.
} فَمَن يُرِدِ اللّهُ أَن يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ ...{[37]؛ «پس خدا هر كه را بخواهد هدايت كند، سينه‌اش را براي پذيرش اسلام گشاده مي‌گرداند».
بنابراين شخص هدايت‌يافته همواره برخوردار از شرح صدر است، به‌گونه‌اي كه در پذيرش حق و واقعيت هيچ‌گونه لجاجت وعنادي ندارد. امام صادقu مي‌فرمايد:
«ان الله اذا اراد بعبد خيرا شرح صدره للاسلام»[38]؛ «خداوند اگر خير و نفع بنده‌اي را بخواهد، به وي شرح صدر عطا مي‌كند تا اسلام را بپذيرد». بنابراين هدايت شدن به اسلام از فوايد شرح صدر است.

2. آراستگي به نور الهي

كسي كه برخوردار از شرح صدر است، همواره از نور الهي بهره مي‌گيرد. انساني كه از طريق شرح صدر تسليم محض الهي مي‌شود و حقيقت را از روي بصيرت و فهم قبول مي‌كند، مانند اين است كه سوار بر مركبي از نور، گسترة وسيعي از حق را مي‌بيند و آن را از باطل باز مي‌شناسد. چنين شخصي در ايمان خود دچار تزلزل و اضطراب نمي‌شود.
} أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ فَهُوَ عَلَي نُورٍ مِّن رَّبِّهِ فَوَيْلٌ لِّلْقَاسِيَى قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ اللَّهِ أُوْلَئِكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ{ [39]؛ «آيا كسي كه خدا سينه‏اش را براي اسلام گشاده كرده، و بر فراز مركبي از نور الهي قرار گرفته (همچون كوردلاني است كه نور هدايت به قلب‌شان راه نيافته) واي بر آنان كه قلب‌هايي سخت در برابر ذكر خدا دارند، آنان در گم‌راهي آشكارند».
اين نور الهي مي‌تواند عقل، علم و عرفان باشد كه مسلمان با آنها حق را از باطل تشخيص مي‌دهد[40]. نشانه‌اش اين است كه در برابر ياد خدا دل‌هايشان لرزان است[41]. برخلاف كساني كه دل‌هايي سخت دارند كه به ياد خدا هيچ اهميتي نمي‌دهد و مانند سنگ سخت است؛ بلكه سخت‌تر از سنگ چرا كه برخي از سنگ‌ها مي‌شكافد و از آن نهرها جاري مي‌گردد و برخي ديگر تكه مي‌شود و آب تراوش مي‌كند[42]، اما شخص سنگ‌دل حتي اين‌گونه نيست. پيامبر اكرم6مي‌فرمايد: «اذا دخل النور القلب انفتح القلب و استوسع»[43]؛ «هرگاه نور الهي در دل مؤمن تابيد، دلش باز مي‌شود و وسعت مي‌گيرد».
همچنين مي‌تواند مراد از نور ادلّة موكد باشد، «بدان سان كه شبهات برايش حل شده باشد و گمان‌ها و افكار را دور ريزد. فَهُوَ عَلي‏ نُورٍ (پس بر او نوري است) يعني دلالت و هدايتي مِنْ رَبِّهِ (از پروردگارش)، خداوند ادله را به نور تشبيه كرده چون با وساطت آنها حق شناخته مي‏شود. آن چنان كه به واسطة نور و روشني مكان‌ها در دنيا شناخته مي‌شود»[44].

3. عفو و گذشت

شرح صدري كه در دل انسان به وجود آمده ، در رفتار وكردار وي بروز پيدا مي‌كند. عفو و گذشت يكي از پي‌آمدهاي آن است. زيرا هر كه ظرفيت بالايي دارد، در عقاب كردن نمي‌شتابد و تا جايي كه بتواند مي‌بخشد.
} فَبِمَا رَحْمَى مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ ...{[45]؛ «به بركت رحمت الهي در برابر آنها (مردم) نرم و مهربان شدي و اگر خشن و سنگ‌دل بودي، از گرد تو پراكنده مي‌شدند. پس آنها را ببخش...» اين آيه پس از جنگ احد هنگامي‌كه برخي از مجاهدين فراري از جنگ ، نزد پيامبر6آمده و اظهار ندامت و پشيماني مي‌كردند، نازل گشت. پيامبر6هم آنان را عفو كرد. در اين آيه به يكي از ويژگي‌هاي پيامبر6در سعة صدر داشتن و نرم‌دلي نسبت به خطاكاران اشاره مي‌كند و از پيامبر6مي‌خواهد كه عفو و گذشت را سرلوحة اعمال خويش قرار دهند؛ زيرا نبود گذشت و بخشش در برخي موارد موجب پراكندگي مردم و تشتت و اختلاف مي‌گردد. بنابراين بر رهبري جامعه لازم است با سعة صدر از خطاهايي كه پس از آن ندامت دارند، درگذرد. همچنان كه امام عليu مي‌فرمايد:
«آلى الرياسى سعى الصدر»[46]؛ «گشوده‌جاني سينه از ابزار مديريت است».[47]

4. دل كندن از دنيا

آخرين فايدة شرح صدر كه در اينجا مي‌آوريم، دل بريدن از دنيا است. دل‌بستگي به دنيا ناشي از اين است كه صدر، براي پذيرش كفر آماده بوده است نه اسلام. زيرا مسلماني كه شرح صدر دارد، دارالغرور را بر دارالخلود برتري نمي‌دهد:
} ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّواْ الْحَيَاى الْدُّنْيَا عَلَي الآخِرَى ...{[48]؛ «اين به علّت آن است كه زندگي دنياي پست را بر آخرت ترجيح داده‌اند و خداوند افراد بي‌ايمان را هدايت نمي‌كند».
اين پي‌آمد شرح صدر با كفر است كه در آية قبل آن بيان شده است:
} وَلَكِن مَّن شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ {.[49]
اما نتيجة شرح صدر با اسلام ـ شرح صدر واقعي ـ دل كندن از دنيا است. پيامبر6در ادامة حديثي كه قبلاً آمد، مي‌فرمايد: «قالوا: فهل لذلك من إمارى يعرف بها؟ قال6: نعم الإنابى إلي دار الخلود، و التجافي عن دار الغرور، و الإستعداد للموت قبل نزول الموت»[50]؛ «پرسيدند آيا اين نور نشانه‌اي دارد؟ فرمود: بلي و نشانة وجود آن نور (كه ناشي از شرح صدر بود) بي‌ميلي به سراي غرور (دنيا)، رغبت به دار خلود (آخرت)، و آمادگي براي مرگ پيش از فرود آمدن آن است.  
بنابراين دنيازدگي موجب اضطراب و تزلزل دروني مي‌شود و براي برون‌رفت از آن بايد با سعة صدر، نسبت به دنيا بي‌اعتنا باشيم. پس از بيان عوامل و نشانه‌هاي شرح صدر به بحث جايگاه آن در رسالت انبيا مي‌رسيم.

شرح صدر پيامبران

يكي از ويژگي‌هاي رهبري، داشتن شرح صدر است. پيامبران الهي كه به نوعي نقش رهبري پيروان خود را ايفا مي‌كردند، برخوردار از سعة صدر بوده‌اند و در هنگام مواجهه با ضعف ياران خود و قوت دشمنان از آن بهره مي‌گرفتند. در اين ‌جا به نمونه هايي از شرح صدر برخي پيامبران اشاره مي‌شود:

1. حضرت نوح

نوح مردي نجار بود كه خداوند وي را به نبوت برانگيخت. گاه او را پدر دوم انسان خوانده‌اند او مدت 950 سال مردم را به توحيد دعوت كرد، در حالي كه همه او را استهزا مي‌كردند.
از آيات سوره‌هاي نوح، قمر و مؤمنون برمي‌آيد كه وي قوم خود را پيوسته دعوت مي‌كرد و همة تلاش خويش را در اين راه به كار مي‌بست. اين مجاهدت فراوان تنها ايمان اندكي از مردم را در پي داشت[51]. اما باز او با از خودگذشتگي و شرح صدر به دعوت خود ادامه مي‌داد تا اينكه ماجراي طوفان نوح رخ داد.

2. حضرت ابراهيم

حضرت ابراهيمu از پيامبران بزرگ الهي، پايه‌گذار يكتاپرستي است. قرآن كريم در مواردي فراوان به مناسبت از اين پيامبر ياد مي‌كند. بررسي زندگاني حضرت ابراهيمu نشان مي‌دهد كه حيات وي فراز و نشيب‌هاي فراواني داشته است. قرآن در دو مورد به صفت حلم ايشان تصريح مي‌كند و قبلاً بيان شد كه اين صفت ناشي از شرح صدر است. نخست در استغفار كردن براي آزر مشرك بود كه همواره مخالف ابراهيم و سد راه وي مي‌شد، اما با همان حال ابراهيمu وعدة استغفار به وي داد. قرآن اين را ناشي از حلم ابراهيمu مي‌داند:
} إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ {[52]؛ «همانا ابراهيم مهربان و بردبار است».
ديگري در مورد عذاب قوم لوط است. پس از اينكه فرشتگان عذاب نزد ابراهيم آمدند و بشارت فرزند دادند، خبر عذاب قوم لوط را به ابراهيم ابلاغ مي‌كنند و او نيز به اميد هدايت مردم و اينكه لوط در ميان ايشان است، با آنها به مجادله مي‌پردازد، غافل از اينكه حكم خدا در مورد آنها قطعي شده بود:
} فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءتْهُ الْبُشْرَي يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ {[53]؛ «پس وقتي ترس ابراهيم فرو نشست و بشارت به او رسيد، دربارة قوم با ما مجادله مي‌كرد؛ چون ابراهيم مهربان و دل‌سوز و بسيار بازگشت‌كننده به سوي خدا بود».
افزون بر آن، سعة صدر ابراهيم را مي‌توان از داستان‌هايي مانند ذبح اسماعيل و رها كردن زن و فرزند در صحرا نيز برداشت كرد كه شرح هر يك در اين مختصر نمي‌گنجد.

3. حضرت موسي

پس از اينكه خداوند حضرت موسيu را به تبليغ فرمان داد و از درجة نبوت به مقام رسالت رساند و پس از اينكه معجزات عصا و يد بيضا را به او عنايت كرد، حضرت موسي نخستين درخواست خود را شرح صدر قرار داد. موسي در هنگام مواجه شدن با امر رسالت از يك سو ابهت و شوكت قبطيان ـ كه در رأس آنها فرعون است ـ را به ياد مي‌آورد؛ همان فرعوني كه خود را رب مردم مي‌دانست و مردم را به ضعف كشانده بود؛ از سوي ديگر ناتواني و خواري بني‌اسرائيل را مي‌بيند و در كنار اينها كم‌تحملي خودش و واكنش سريع وي در برابر ظلم و ستم را پيش چشم مي‌آورد. در قضية كشتن آن قبطي[54] و در مصاحبت با خضر پيامبر و پرسش پي در پي از حكمت كارهايي كه خضر انجام مي‌داد، اين بي‌صبري‌ها نمايان است. همة اينها نشان‌گر اين است كه وي كم‌تحمل بود. بدين‌جهت در اين هنگام درخواست كليدي خود را مطرح مي‌سازد: } قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي * وَاحْلُلْ عُقْدَى مِّن لِّسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي {[55]؛ «گفت پروردگارا سينه‌ام را گشاده كن و كارم را برايم آسان گردان و گره از زبانم بگشاي تا سخن مرا بفهمند».  
حضرت موسيu با درخواست شرح صدر، زمينة تسهيل امر رسالت را فراهم مي‌آورد. چون اگر قرار است رهبري قوم بني‌اسرائيل را در مواجهه با فرعونيان قدرت‌مند به عهده گيرد، لازم است سعة صدر داشته باشد تا در برابر تكذيب‌شان دل‌تنگ نگردد.

4. حضرت عيسي

زندگاني حضرت عيسيu از سخن گفتن در گهواره شروع مي‌شود و سپس وقتي به پيامبري مي‌رسد، خداوند وي را به سوي بني‌اسرائيل مبعوث مي‌كند تا آنان را به دين توحيد دعوت نمايد. رسالت اين پيامبر با معجزاتي نيز هم‌راه بوده است همچون خلقت پرنده، درمان پيسي و برص، زنده كردن مرده، خبر دادن از مسايل غيبي مردم كه همة اينها با اذن خدا بوده است[56]. عيسيu مبناي دعوت و شريعتش را دو چيز قرار مي‌دهد: يكي تصديق شريعت موسيu با نسخ اندكي از محرمات تورات و ديگري بشارت به ظهور منجي و آخرين پيامبر پس از خودش كه احمد6نام دارد[57].
عيسيu پس از تلاش فراوان براي دعوت مردم به دين توحيد با مخالفت و عناد آنان روبه‌رو مي‌شود و در عين حال با شرح صدري كه دارد به دعوتش ادامه داده و اندكي از پيروان خود را كه حواريون نام گرفتند، برمي‌گزيند[58]. در پايان يهود تصميم به قتل وي مي‌گيرند و خداوند مانع شده و امر را بر يهود مشتبه مي‌سازد تا شخص ديگري را به صليب بياويزند. حضرت عيسيu نيز به سوي خدا عروج مي‌كند. (نساء/157)[59] 

5. پيامبر اسلام(ص)

پيامبر گرامي ‌اسلام6آيينة تمام‌نماي شرح صدر است. داراي اخلاقي نيكو } وَإِنَّكَ لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ {[60] و نرم‌دل است. } فَبِمَا رَحْمَى مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ {[61]. رنج‌هاي مردم بر ايشان سخت است و اصرار بر هدايت آنان دارد و به دين‌داران مهر مي‌ورزد: } لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ {[62]. پيامبر اكرم6ماية رحمت براي جهانيان و به‌ويژه مؤمنان است. } وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَى لِّلْعَالَمِينَ {[63]، } ... وَرَحْمَى لِّلَّذِينَ آمَنُواْ مِنكُمْ ...{[64] پيامبر در پي سعة صدري كه داشت، كلام همه را با خوش‌رويي مي‌شنيد، تا جايي كه برخي مي‌گفتند پيامبر خوش‌باور است. } وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ ...{[65]. به علّت اين گشاده‌رويي، مردم جرأت پيدا مي‌كردند حتي مسائل خصوصي خود را با پيامبر در ميان بگذارند و گاهي اين مسئله موجب به هدر رفتن وقت ارزش‌مند پيامبر مي‌شد. از اين رو، خداوند حكم كرد مردم پيش از نجوا و ديدار خصوصي با پيامبر صدقه بدهند. پس از پي بردن مسلمانان به اهميت نجوا با پيامبر6حكم صدقه نسخ مي‌شود[66]. همچنين شرح صدر پيامبر موجب مي‌شود كه برخي از مسلمانان حتي بي‌دعوت به خانة پيامبر و غذا بخورند، سپس به صحبت بنشينند كه پيامبر نيز حيا مي‌كرد و چيزي نمي‌گفت. اما خداوند با صراحت اين مسأله را مطرح مي‌كند:
} ...فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ ...{[67]؛ «اما هنگامي كه دعوت شديد داخل شويد و وقتي غذا خورديد پراكنده شويد، و (بعد از صرف غذا) به بحث و صحبت ننشينيد، اين عمل پيامبر را ناراحت مي‏كرد ولي او از شما شرم مي‏كند، اما خداوند از (بيان) حق شرم ندارد ...». نكتة گفتني ديگر اينكه وقتي مردم پيامبر را مي‌آزارند، ايشان به جاي نفرين و درخواست عذاب، براي آنها دعا مي‌كرد و مي‌گفت: «اللهم اهد قومي ‌فانّهم لايعلمون»[68].

مقايسة پيامبر اسلام(ص) با حضرت موسي

همان‌طور كه گذشت، حضرت موسي پس از رسالت ، از خداوند خواست به او شرح صدر عنايت كند تا بتواند در برابر مشكلات و مسائل تبليغ مبارزه كند. } قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي {[69] اين مسئله مقداري به روحيات اخلاقي حضرت موسي به ويژه كم تحملي، برمي‌گشت؛ اما در برابر، نسبت به پيامبر و به عنوان موهبتي عطا شده مطرح مي‌شود:
} أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ {[70]؛ «آيا ما سينة تو را گشاده نكرديم؟».
برخي از مفسّران براي شرح صدر پيامبر6 اين‌گونه نوشته اند: پيامبر در آن هنگام كه خردسال بود و سني حدود 3 سال داشت (8 سال و يا 10 سال هم گفته شده است) دو فرشته آمدند و ايشان را به جايي بردند. سپس سينة ايشان را شكافتند و دلش را بيرون آوردند و با آب زمزم شستند. خون‌هاي بستة دل ايشان را گرفتند و دور انداختند. سپس دست به شكم ايشان زدند كه خوب و سالم شد.[71]
به خوبي آشكار است كه بر فرض صحت ، اين روايت نوعي تمثيل است و مراد قلب جسماني پيامبر نيست.[72]
شرح صدر پيامبر6ظرفيتي است كه او را قادر مي‌ساخت حقايق را دريافت كند و از آزار مردم سنگ‌دل نشود.
} وَضَآئِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَن يَقُولُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْهِ كَنزٌ أَوْ جَاء مَعَهُ مَلَكٌ {[73]؛ } وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ {[74].
اين صفت پيامبر6هم‌رديف معجزات ديگر پيامبر شمرده شده است: «لقد سألت ربي وددت اني لم اسأله قلت: اي رب انه قد كان انبياء قبلي منهم من سخرت له الريح و منهم من كان يحيي الموتي. قال فقال الم اجدك يتيما فاوتيك؟ قال قلت بلي! قال الم اجدك ضالاً فهديتك؟ قال قلت بلي اي رب! قال: الم نشرح لك صدرك و وضعت عنك وزرك؟ قال قلت بلي رب».[75]
«من از خدا چيزي خواستم كه اي كاش نمي‌خواستم، گفتم پروردگارا براي برخي پيامبران گذشته باد را مسخر كردي و برخي مرده زنده مي‌كردند، خدا گفت: آيا يتيمي ‌نبودي كه تو را پناه دادم. گفتم: بلي. پس خدا گفت: آيا گم‌شده نبودي كه تو را هدايت كردم. گفتم: بلي اي خدا! گفت: آيا سينه‌ات را گشاده نكرده‌ام و سنگيني را از تو برنداشتم؟ گفتم: بلي اي پروردگار».
اين حديث به اهميت نعمت شرح صدر به پيامبر6اشاره دارد و اعطاي شرح صدر به پيامبر6را هم‌رديف معجزات بزرگي مانند احياي مرده و تسخير باد قرار داده است كه شدت تأثير آن در باب رسالت و تبليغ را مي‌رساند.

نتيجه‌گيري

با توجه به آنچه گذشت، درمي‌يابيم براي هر رهبر، مدير، مبلغ و به طور كلي هر كس كه با مردم سر و كار دارد، داشتن شرح صدر لازم است. انسان بايد در برابر مشكلات و مصائب زندگي ظرفيت بالايي داشته باشد و از راه تدبر در قرآن، ذكر، دعا و تسبيح سعة صدرش را افزايش دهد و همانند پيامبران بزرگ الهي اوصافي كه برگرفته از شرح صدر است، مانند حلم، صبر، بردباري، عفو و گذشت را به كار بگيرد تا همواره مسير سعادت را بپيمايد.

 منابع

1.      قرآن كريم.
2.      ابن‌كثير، اسماعيل‌بن‌عمر، قصص الانبياء، تحقيق مصطفي عبدالواحد، دارالكتب الحديثى، 1388ق.
3.      ابن‌منظور، محمّد‌بن‌مكرم، لسان العرب، چاپ سوم، دار صادر، بيروت، 1414ق.
4.      انصاريان، حسين، عرفان اسلامي، ناصر خسرو، تهران، 1363.
5.      ترمذي، ابوعبدالله محمّد‌بن‌علي الحكيم، بيان الفرق بين الصدر و القلب و الفواد و اللب، تحقيق: احمد‌بن‌الرحيم السايح، مركز الكتاب للنشر، قاهره.
6.      حويزي، عبدعلي‌بن‌جمعه، نورالثقلين، تحقيق: سيّد هاشم رسولي محلاتي، چاپ چهارم، موسسة اسماعيليان، قم، 1412ق.
7.      راغب اصفهاني، حسین‌بن‌محمّد، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، 1404ق.
8.      سيوطي، جلال‌الدين عبدالرحمن‌بن‌ابي‌بكر، الدر المنثور، دار المعرفى، جده، 1365ق.
9.      طباطبايي، سيّد محمّدحسين، الميزان في تفسير القرآن، جامعة مدرسين حوزة علمية قم، قم، بي‌تا.
10.  طبرسي، فضل‌بن‌حسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، چاپ سوم‏، ناصرخسرو، تهران‏، 1372.
11.  طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، تحقيق: سيّد احمد حسيني، چاپ سوم، كتاب‌فروشي مرتضوي، تهران 1375.
12.  طوسي، محمّد‌بن‌حسن، الامالي، دارالشفا، قم.
13.  قرائتي، محسن، تفسير نور، مركز فرهنگي درس‌هايي از قرآن، تهران، 1383.
14.  قرشي، سيّد علي‌اكبر، قاموس قرآن، چاپ ، دارالكتب الاسلاميى، تهران، 1371.
15.  مجلسي، محمّد‌باقر، بحار الانوار، چاپ دوم، موسسة وفاء، بيروت، 1403ق.
16.  محمّدي ري شهري، محمّد، ميزان الحكمى، دار الحديث، 1491ق.
17.  مصطفوي، سيّد حسن، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1360.
18.  مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، چاپ بيست و يكم، دار الكتب الاسلاميى، تهران، 1382.
19.  نهج‌البلاغه، ترجمة محمّد دشتي.

پی نوشت ها:

.[1]  شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسيرالقرآن، ج2، ص275.
[2] . حسین‌بن‌محمّد راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص276.
[3] . ر.ك: ابوحكيم ترمذي، بيان الفرق بين الصدر و القلب و الفواد و اللب، صص19ـ20.
[4] . ر.ك: فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، ج24، ص380؛ سيّد علي‌اكبر قرشي، قاموس قرآن، ج4، ص12؛ ابن‌منظور، لسان‌العرب، ج2، ص497.
[5] . حسین‌بن‌محمّد راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص258.
[6] . انشراح/2.
[7] . زمر/22.
[8] . طه/25.
[9] . انعام/125.
[10] . نحل/106.
[11] . شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج2، ص731.
[12] . سيّد حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص32.
[13]. علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج2، ص223.
[14]. همان، ج7، ص341.
[15] . انعام/125.
[16] . زمر/22.
[17] . محمّد محمّدي ري شهري، ميزان الحكمى، ج1، ص657.
[18] . محسن قرائتي، تفسير نور، ج4، ص16.
[19]. حسين انصاريان، عرفان اسلامي، ج1، ص28.
[20] . توبه/61.
[21] . ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج8، ص15.
[22] . توبه/26
[23] . يونس/57.
[24]. علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج11، ص80.
[25] . محمّد/24.
[26] . محمّد محمّدي ري شهري، ميزان الحكمى، ج2، ص972.
[27] . رعد/28.
[28] . علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج11، ص354.
[29] . محمّدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج70، ص142.
[30] . انفال/2.
[31] . شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج4، ص798.
[32] . ر.ك: ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج13، ص215.
[33] . حجر/97 و 98.
[34] . هود/25.
[35] . طه/25.
[36] . ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج19، ص428.
[37] . انعام/125.
[38] . محمّد محمّدي ري شهري، ميزان الحكمى، ج1، ص658.
[39] . زمر/22.
[40] . علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج17، ص387.
[41] . انفال/2.
[42] . بقره/74.
[43] . شيخ طوسي، الامالي، ص532.
[44] . شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ص8، ص772.
[45] . آل عمران/159.
[46] . نهج‌البلاغه، حكمت176.
[47] . ر.ك: ناصر مكارم شيرازي، تفسير نمونه، ج3، ص165.
[48] . نحل/107.
[49] . همان/106.
[50] . شيخ طوسي، الامالي؛ نيز: ر.ك: شيخ طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج4، ص561.
[51] . هود/40.
[52] . توبه/114.
[53] . هود/74 و75.
[54] . قصص/15.
[55] . طه/25ـ28.
[56] . آل‌عمران/49.
[57] . صف/6.
[58] . آل عمران/52.
.[59]  ر.ك: ابن‌كثير، قصص الانبياء، صص393ـ461؛ علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج3، صص193ـ290 و274ـ310، ج19، ص251.
[60] . قلم/4.
.[61] آل‌عمران/159.
[62] . توبه/128.
[63] . انبياء/107.
[64] . توبه/61.
[65] .همان.
[66] . مجادله/12 و 13.
[67] . احزاب/53.
[68] . علاّمه مجلسي، بحارالانوار، ج20، ص21.
[69] . طه/25.
[70] . انشراح/1.
[71] . جلال‌الدين عبدالرحمن‌بن‌ابي‌بكر سيوطي، الدر المنثور، ج6، ص262.
[72] . علاّمه طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج2، ص317.
[73] . هود/12.
[74] . حجر/97.
[75] . عبدعلي‌بن‌جمعه حويزي، نور الثقلين، ج6، ص124.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«عزت» از منظر قرآن و سنت

«عزت» از منظر قرآن و سنت

رضاحق پناه

 

چکیده:

کلمه «عزت» از کلمات کلیدی قرآنی و حدیثی است که به مفهوم مانع از مغلوب شدن انسان و ظلم و ستم‏ناپذیری او در برابر مستکبران است. در این مقاله، عزت از نظر لغوی، قرآن، روایت و سیره معصومان علیهم‏السلام به بحث گذاشته شده است. از دیگر بحثهای مهم این مقاله، بحث پیامدهای عزت در دو حوزه فردی و اجتماعی و سرانجام، عوامل دستیابی به عزت در فرهنگ اسلامی است که عبارتند از: اطاعت از خداوند، حاکمیت ارزشهای اسلامی، تقویت هنجارهای اخلاقی، تقوا، قناعت و صبر.

کلید واژگان:

عزت، ذلت، قرآن، سنت.

درآمد:

واژه «عزّت» در عین آشنایی، از غرابت و ژرفای بسیاری برخوردار است. بازکاوی و نگرش دقیق به محتوای آن، نشان می‏دهد که چرا یکی از مسائل بنیادین تربیتی اسلام و از اصول عمده تربیتی قرآن و سیره معصومان می‏باشد. نورانی‏ترین رهنمودها و تعبیرات درباره عزّت و چگونگی فراهم آوردن آن، در قرآن کریم و سخنان معصومان علیهم‏السلام است و در مرحله عمل، تبلور و تجسّم این رهنمودها در وجود ائمّه طاهرین علیهم‏السلام و پیروان مخلص آنان مشهود است.
صفت «عزّت» اولاً و بالاصاله، از آن خداوند است؛ زیرا او غالب غیر مغلوب و شکست‏ناپذیر است و انسان، به ماهیت امکانی خود ـ فقر محض ـ مالک چیزی نیست مگر این که با عزیز مطلق و مرکز عزّت ارتباط برقرار کند و خداوند از سر رحمت خویش، بهره‏ای از عزّت بدو بخشد. پس یگانه راه کسب عزّت و کرامت، تخلّق به اخلاق الهی و منوط به ورود در این مدار و برخورداری از فیض الهی در این صفت می‏باشد. هرچند در انسان، استعداد عزیز شدن ـ در پرتو عزت الهی ـ و ذلیل شدن در اثر دوری از خدا و پیروی از هوای نفس وجود دارد، اما این، وظیفه مؤمن است که خود را ذلیل و خوار نکند و اسباب عزّت را؛ چون ایمان، تقوا، شجاعت، همت بلند و پیوند با اولیای الهی، فراهم سازد تا با رسیدن به سرچشمه عزّت، هیچ چیز نتواند او را از پا درآورده و همت و ایمانش را ضعیف کند.
به مناسبت نام‏گذاری امسال (1381 ه .ش) از طرف مقام معظم رهبری به سال عزّت و افتخار حسینی، مبحث عزّت را از دیدگاه قرآن و سنّت و به ویژه با تکیه بر سنّت و سیرت حسینی پی‏جویی می‏کنیم. باشد که چونان نوری، فراسویمان را روشن ساخته، در دنیای نامردیها و تحقیر انسان، راهی به سوی عزّت و افتخار انسانی بازیابیم. در این نوشتار، از بررسی واژگانی، اهمیت و جایگاه عزّت در قرآن و حدیث و دستاوردها و پیامدهای آن، سخن به میان می‏آید.

معنی‏شناسی عزّت

عزّت در لغت یعنی شکست‏ناپذیری و حالتی که مانع مغلوب شدن انسان می‏شود. در اصل از «ارض عزاز»؛ یعنی زمین محکم و نفوذناپذیر گرفته شده است(1) (و شی‏ء کمیاب را از آن جهت عزیز و عزیزالوجود گویند که در آن، حالت توانایی قرار گرفته و رسیدن به آن، سخت است). با توجه به معنای صلابت و حالت شکست‏ناپذیری، این واژه، در معانی دیگری، از جمله: غلبه، صعوبت، سختی، غیرت، حمیت و غیره استعمال شده است(1):
عزت در معنای اولش به مفهوم قاهر و غالب بودن و نه مقهور و مغلوب بودن است، و معنای حقیقی آن، مختص به خدای عزّوجل است؛ زیرا به غیر از خداوند، همه موجودات، ذاتا فقیر و در نفس خویش، ذلیل هستند و مالک هیچ چیزی برای خود نیستند، مگر آن که خداوند با رحمت خود، بهره‏ای از آن بدانان بخشد؛ چنان که این را با مؤمنان انجام داده و فرموده است: «و للّه‏ العزّة و لرسوله و للمؤمنین» (منافقون/ 8).(2)
در قرآن کریم نیز واژه عزّت به همان معنای لغوی به کار رفته است؛ یعنی شکست‏ناپذیری، توانایی و مغلوب نشدن. واژه «العزّة» ده بار و «عزیز» 92 بار و مشتقات دیگر آن، بسیار در قرآن آمده و هر جا به معنای خاصی که گونه‏ای ارتباط با شکست‏ناپذیری دارد، اشاره دارد. چنان که این تعبیر، غالبا در معنای نیک و شایسته استعمال شده و ذات الهی را به «العزیز» یا «عزیز» توصیف می‏نماید: «و اللّه‏ عزیز حکیم»(3).
گاهی از عزّت مذموم حکایت می‏کند و آن، نفوذناپذیری در مقابل حق، روی برتافتن از حق‏پذیری و اصرار بر انحراف است که عین ذلّت می‏باشد: «و إذا قیل له اتّق اللّه‏ أخذته العزّة بالإثم»(4). عزت به معنای ممدوح آن؛ یعنی قاهر و غالب بودن، در اصل، از آن خداوند است: «فلایحزنک قولهم إنّ العزّة للّه‏ جمیعا و هو السمیع العلیم»(5)، «و بشّر المنافقین بأنّ لهم عذابا الیما، الّذین یتّخذون الکافرین أولیاء من دون المؤمنین أیبتغون عندهم العزّة فإنّ العزّة للّه‏ جمیعا»(6).
هدف منافقان در پذیرش ولایت کافران، دستیابی به عزت و شکوه است، در حالی که تمامی عزت، تنها از آن خداوند است و پذیرش ولایت کفار، هرگز مایه عزّت و سربلندی نیست، بلکه چون از عزت واقعی تهی‏اند، تکیه بر آنان، خسران است. این آیه شریفه، دعوتی است ضمنی که برای دستیابی به عزت پایدار، به خداوند روی آورید! چرا که اعتقاد به عزت و قدرت مطلقه الهی، مانع گرایش به عزت و اقتدار موهوم کافران می‏گردد. این که منافقان، عزت را در ولایت کافران می‏جویند، نوعی نفاق سیاسی است که از نفاق عقیدتی آنان ناشی می‏شود(1) و مایه سرسپردگی و وابستگی سیاسی و روحی به بیگانگان و عدم استقلال در عرصه‏های بین‏المللی است. اما مؤمنان، چون به خدا ایمان می‏آورند، که همه عزت از آن اوست، از نظر سیاسی نیز عزتمند بوده و ولایت بیگانه را نمی‏پذیرند.
در واقع، کسب عزت، تنها در گرو پذیرش ولایت خداوند است: «یقولون لئن رجعنا إلی المدینة لیخرجنّ الأعزّ منها الأذلّ، و للّه‏ العزّة و لرسوله و للمؤمنین و لکنّ المنافقین لایعلمون»(2).
در سایه عزت الهی است که جامعه اسلامی بر کفار و منافقان پیروز می‏شود و همواره عزتمند و شرافتمند می‏زید: «و لینصرنّ اللّه‏ من ینصره إنّ اللّه‏ لقویّ عزیز»(3)؛ «کتب اللّه‏ لأغلبنّ أنا و رسلی إنّ اللّه‏ قویّ عزیز»(4).
خدای بزرگ، یاری هر که او را یاری کند و عزت‏بخشی هر که او را عزیز دارد، بر عهده گرفته است.

بازشناسی جایگاه اخلاقی عزّت

غریزه صیانت ذات، غریزه‏ای طبیعی و نخستین قانونی است که بشر از هنگام خلقت، بالفطره از آن پیروی و حیات خود را در این مسیر هدایت می‏کند. این غریزه که جزء میلهای روحانی انسان است، به او آگاهی می‏دهد تا مطابق طبیعتش زندگی کند. به گفته «سیسرون»، خطیب و سیاستمدار رومی:
از آغاز که یک جوان متولد می‏شود، بر خود سلطه دارد و میل صیانت ذات در او ظاهر می‏شود و لزوما ذات خود و آنچه را زیبنده حفظ و صیانت آن است، دوست دارد و از انعدام آنچه به هستی و حیات او لطمه می‏زند، جلوگیری می‏کند.(1)
آدمی به صیانت ذات بسنده نمی‏کند و از دایره تسکین مشتهیات جسمانی فراتر رفته، به سوی عالم خواسته‏های معنوی و روحانی که همان شرافت، کرامت و عزّت نفس است، طی مسیر می‏کند و با عوامل تحقیرکننده که مانع نشو و نمای او می‏شود، ناسازگاری می‏کند.
عزت نفس (Self-Esteem) مفهومی است که به ادراک فرد از ارزش شخصی و به تعبیر بهتر، «خودارزشمندی» اشاره دارد. این ادراک، همان ارزشیابی عاطفی نسبت به خود است که معمولاً بر اساس ویژگیهای مثبت و منفی سنجیده می‏شود. برخی از روان‏شناسان گفته‏اند: «عزت نفس، چگونگی احساس ما درباره خودمان است و می‏توان گفت کلید رفتار فرد است»(2) و به «قضاوت شخصی فرد از ارزش خود» نیز تعریف شده است.
اهمیت عزت نفس یا ارزشیابی شخص از خود، یکی از مهمترین عوامل تحوّل روانی فرد است، بدون تردید، افرادی که از عزت نفس بالا برخوردارند، تصویر خوب و مثبتی از خود دارند و از بسیاری جهات با افراد دارای عزت نفس پایین، متفاوت هستند. آنها اهداف بالاتری را انتخاب می‏کنند، اضطراب کمتری دارند، فشار روانی کمتری را تجربه می‏کنند، به شکست و انتقاد، کمتر حساس هستند، احساس کنترل بیشتری دارند؛ یعنی کمتر از احساس درماندگی، رنج می‏برند، تمایل بیشتری به مواجهه و رویارویی با مشکلات دارند، تمایل بیشتری به کاوش و جست‏وجو دارند و به طور کلی، از نظر اخلاقی، افراد برانگیخته‏ای هستند که نه فقط شایسته‏اند، بلکه نگرشی مثبت نسبت به خود دارند.(3)
اشاره شد که در معنای «عزت»، قوّت و شکست‏ناپذیری نهفته است؛ «عزت نفس» نیز دارای همین مفهوم می‏باشد و در آن، حفظ آبرو، عدم کرنش و دریوزگی در برابر زور و زر، لحاظ شده که بالاترین نوع شکست‏ناپذیری و قوّت است. جوهر عزت نفس به عنوان خلق و خوی برتر، ابتدا در جان و روح انسان جوانه می‏زند و شخصیّتی را تربیت می‏کند که در برابر وسوسه‏ها و معاصی، موفق و سازش‏ناپذیر است و در مرحله بعد، او را از خضوع و سازش و خودباختگی در برابر ستم و بی‏عدالتی و هر آلودگی دیگر بازمی‏دارد؛ چنان که علی علیه‏السلام فرمود: «المؤمن نفسه أصلب من الصلد»(1)؛ (نفس مؤمن از سنگ خارا سخت‏تر است). هیچ چیز مانند فقدان عزت نفس، آدمی را مستعدّ تباهی نمی‏سازد؛ زیرا وقتی ذلت بر وجود فرد حاکم شد، او را آماده پذیرش هر خواری و پستی و به تعبیر اقبال لاهوری، «بندگی آدم» می‏کند؛ کاری که حتی حیوانات هم در مقابل همنوع خود نمی‏کنند. بنابراین، ریشه همه ناهنجاریها و تباهگریها در ذلت نفس است؛ حتی مبتلا شدن به تکبّر، خودپسندی و گردنکشی، به سبب پستی و حقارتی است که متکبّر در خود احساس می‏کند(2) و حتی نفاق که هلاک‏کننده‏ترین بیماری دل است، ریشه در ذلت نفس دارد.
انسان تا احساس حقارت و پستی نکند، ریا نمی‏کند: «نفاق المرء من ذلّ یجده فی نفسه»(3). اگر این ریشه خشکانده شده، این مرض درمان شود و انسان به عزّت الهی، عزیز شود، از همه ناراستیها وارسته می‏گردد، زمینه‏های عزت فردی، خانوادگی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی را فراهم می‏نماید، در برابر باطل و گناه، نفوذناپذیر و در صراط حق، محکم و استوار خواهد شد.

عزّت و ذلّت در سیرت معصومان علیهم‏السلام

در روایات نیز بر مقوله عزت و شکوهمندی، بسیار تأکید شده و صدها بار این واژه، با تعبیرهای گوناگون به کار رفته و در تمامی آنها به عزّت الهی و عزتمند شدن مؤمن در پرتو عزت خداوندی، توجه شده است که به نمونه‏هایی از آن می‏پردازیم:
رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم : «اطلبوا الحوائج بعزّة الأنفس»(1)؛ (حوائج و خواسته‏های خود را با عزت نفس طلب کنید).
علی علیه‏السلام : «ساعة ذلّ لاتفی بعزّة الدّهر»(2)؛ (یک ساعت ذلت با عزت تمام دوران زندگی برابری نمی‏کند).
امام حسن مجتبی علیه‏السلام : «إذا أردت عزّا بلا عشیرة و هیبة بلا سلطان فاخرج من ذلّ معصیة اللّه‏ إلی عزّ طاعة أللّه‏»(3)؛ (هرگاه بدون داشتن فامیل و سلطنت، عزت و شکوه را بخواهی، از ذلت نافرمانی خدا به سوی عزت اطاعت خدا درآی).
امام سجّاد علیه‏السلام : «ما أحبّ أنّ لی بذلّ نفسی حمر النعم»(4)؛ (دوست ندارم دارای شتران سرخ مو (کنایه از ثروت کلان) باشم، ولی در برابر تحصیل آن، لحظه‏ای تن به ذلت دهم).
امام صادق علیه‏السلام : «عزّ المؤمن استغنائه عن الناس»، «إنّ اللّه‏ تبارک و تعالی فوّض إلی المؤمن أموره کلّها و لم‏یفوّض إلیه أن یذلّ نفسه»(5)؛ (خداوند متعالی همه کارهای مؤمن را به خود مؤمن واگذارده، جز این که به او اجازه نداده خود را ذلیل کند).
امام حسین علیه‏السلام در سراسر عمر و به ویژه در کربلا و بیعت نکردن با یزید، سخنان بسیاری درباره عزت و دوری از ذلت دارند که مستقلاً مطرح خواهد شد.
عزتی که در این روایات و مانند آنها آمده، سربلندی، تن به ظلم و پستی و گناه و آلودگی ندادن است. انسان، بریده از جامعه نیست و با دیگران در تعامل می‏باشد. اما در این ارتباط و در رفع خواسته‏ها، هرگز نباید خود را ذلیل و حقیر کند و نیاز خویش را با شکستن عزت خود تأمین نماید. اگر حصار ارزشمند عزت مؤمن بشکند، همه چیز او فرومی‏ریزد. «خودی و هویت» انسان در عزت اوست و با از بین رفتن عزت، حصارهای امنیت اعتقادی او فرومی‏ریزد و بی‏هویتی و پوچی بر او چیره می‏شود. از این رو، هیچ مؤمنی نباید خود را خوار سازد؛ گرچه دنیایش تأمین شود. رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «لایحلّ لمؤمن أن یذلّ نفسه»(1)
مؤمن مانند زمین سخت و کوه استوار است که چیزی را یارای نفوذ در حیات عزتمند او نیست، بلکه به تعبیر امام صادق علیه‏السلام از کوه نیز سخت‏تر است؛ چرا که کوه تراشیده شده و خرد می‏شود، اما مؤمن هرگز از دینش کم نمی‏شود و خرد نمی‏گردد.(2) به همین جهت، در راه حفظ دین، تحمل شکنجه‏ها، سختیها و محرومیتها بر آنان آسانتر از تسلیم و سازش و دریوزگی دیوصفتان است.
بدین سبب است که در آیات و روایات، در مقابل «عزت»، واژه «ذلت» قرار داده شده(3) که به معنای خواری، رام شدن و تسلیم دونان یا هوای نفس شدن است و با شدت هرچه تمامتر، از آن نهی شده است. از آموزه‏های دینی برمی‏آید که ذلت و ذلت‏پذیری، از منفورترین واژه‏ها در مکتب تربیتی اسلام می‏باشد. قرآن و رهبران الهی از آغاز، بر اشمئزاز آن تأکید نموده و مسلمانان را از آن، برحذر می‏داشتند و بر اسلام و مسلمانان، جز عزت و شکوه روا نمی‏شمردند: «و لاتهنوا و لاتحزنوا و أنتم الأعلون إن کنتم مؤمنین»(4)، «و جعل کلمة الذین کفروا السفلی و کلمة اللّه‏ هی العلیا»(5)
«فلاتهنوا و تدعوا إلی السلم و أنتم الأعلون و اللّه‏ معکم»(1)، «و للّه‏ العزّة و لرسوله و للمؤمنین»(2).
امّا متأسفانه در درازمدت، جای این آموزه‏های عزّت بخش را ذلت و بیچارگی گرفت؛ نخست این بلا گریبانگیر سران و حاکمان کشورهای اسلامی شد که از این همه تصریحات قرآنی و روایی، هیچ نیاموخته و دنائت و ذلت را به جایی رساندند که بی‏رخصت ائمه کفر، آب از گلویشان پایین نمی‏رود و به مصداق «الناس علی دین ملوکهم»، این روحیه به توده مردم نیز سرایت کرده و بسیاری از مسلمانان با نادیده گرفتن این رهنمودها، دست ذلت به سوی بیگانگان دراز می‏کنند.
امروزه، بر اثر ضعف عملکرد مسلمانان از یک سو و تفرعن جهان استکبار از سوی دیگر، مسلمانان از جوامع ذلیل و تحقیر شده به حساب می‏آیند و دیگران برای آنان تصمیم می‏گیرند و ثروتهای طبیعی، فرهنگی و انسانی آنها را به یغما می‏برند. این وضع، برای هرکس که عِرق دینی داشته باشد، سخت ناگوار است. حضرت امام خمینی قدس‏سره در برابر یکی از این تحقیرها که در ایران پیش از انقلاب انجام شد (تصویب لایحه کاپیتولاسیون) فرمودند:
... استقلال ما را فروختند، باز هم چراغانی کردند... عزت ما پایکوب شد، عظمت ایران از بین رفت، عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند. قانونی به مجلس بردند... که اگر یک خادم آمریکایی یا یک آشپز آمریکایی مرجع تقلید شما را در وسط بازار ترور کند... پلیس ایران حق ندارد جلو او را بگیرد... باید پرونده به آمریکا برود و در آنجا، اربابها تکلیف را معین کنند.(3)
در هر حال، همان گونه که مشهود است، دو واژه «عزّت» و «ذلّت» در معارف اسلامی به تکرار آمده تا مسلمانان به سرچشمه عزت و افتخار رهنمون شده، از ذلت برهند. حتی در فقه آمده است که یکی از موارد جواز تیمم با وجود آب، جایی است که اگر انسان بخواهد از کسی آب بگیرد، همراه ذلت و منّت و خواری باشد. در چنین موردی، مؤمن می‏تواند تیمم کند، ولی ذلت آب طلبیدن را از دیگران تحمل نکند.(1)
در برخی آموزه‏های دینی، گاه به صورت دعا و یا اعلام موضع، به این دو صفت پرداخته شده است؛ مثلاً امام سجّاد علیه‏السلام می‏فرماید: «لاترفعنی فی‏الناس درجة إلاّ حططتنی عند نفسی مثلها و لاتحدّث لی عزّا ظاهرا إلاّ أحدثت لی ذلّة باطنة عند نفسی بقدرها»(2).
نکته شایان توجه این که در فرمایشات اهل بیت علیهم‏السلام اشاراتی به موزون شدن عزت و ذلت وجود دارد: عزت و بزرگی در چشم خلق، و ذلت در نزد خویش و خدا (تا به استکبار، طغیان و خودبزرگ‏بینی مبتلا نشود).
امام حسین علیه‏السلام ، در دعای عرفه می‏فرمایند: «و فی نفسی فذلّلنی و فی أعین النّاس فعظّمنی» و امام سجّاد علیه‏السلام فرمود: «و ذلّلنی بین یدیک و أعزّنی عند خلقک و ضعنی إذا خلوت بک و ارفعنی بین عبادک»(3).
البته نتیجه این آموزه‏ها، در عمل یک مؤمن باید ظهور و بروز داشته باشد. ائمه علیهم‏السلام در مقابل ذات حق، نهایت تذلّل و خضوع را داشتند. دعا، مناجات و رفتار آنان در همه حالتها نشان‏دهنده این امر است. آنان همچنین با مردم، با نهایت تواضع و غمگساری رفتار می‏کردند و به تعبیر قرآن، «خفض جناح» داشتند، امّا در عین حال، از مهابت و عظمت والایی برخوردار بودند که در مقابل ستمگران و گردنکشان، به هیچ روی حاضر به تسلیم و ذلت نبودند و هرگز تن به خواری نمی‏دادند. امت اسلامی نیز باید این سیره شکوهمند را برگزینند تا عظمت و عزت دیرین خود را بازیابند و بدانند که سر تسلیم در مقابل دونان فرود آوردن، نوعی طمع است؛ طمع به مال یا ادامه حیات، و این چنین طمعی، از جنس بردگی است.(4) مسلمانی که بردگی ندارد، طمّاع هم نیست و از مهمترین آثار عزت، آزادی از قید عبودیت و بردگی دیگران است.
همه این تعابیر اهل بیت علیهم‏السلام حاوی یک مفهوم است و آن این که ذلت با مسلمانی قابل جمع نیست و جامعه اسلامی ذلیل و مسلمان ذلت‏پسند، یک تناقض است.

آوردگاه عاشورای حسینی، تبلور افتخار و عزّت

تبلور و تجسّم آیات قرآن کریم و احادیث نبوی، در همه زمینه‏ها، از جمله عزت، به طور کامل در صحنه کربلا ظهور کرد. امام حسین علیه‏السلام که در دامان پیامبر تربیت یافته و آموزه‏های وحیانی و نبوی و علوی را چشیده بود، برای همیشه به بشریت درس کرامت، غیرت و عزت داد. بنی‏امیه که هم خود مردمانی پست بودند و جز جنایت و رذالت در کارنامه خود نداشتند و هم در به ذلت کشیدن امت اسلامی، سهم بسزایی داشتند، می‏خواستند ذلت بیعت با خود را بر آل محمد علیهم‏السلام تحمیل کنند، اما آل اللّه‏ با فدای جان، زیر بار نرفتند و چنین سرودند که:
و اندر کنام غیرت ما نیستش ورود*** از آستان همت ما ذلت است دور
ای مرگ همتی که نخواهیم این قیود*** بر ما گمان بندگی زور برده‏اند
سخنان آن حضرت، هر یک، درسی است برای نایل آمدن به عزت الهی؛ مانند این جملات: «مثلی لایبایع مثله»(1)، «لاأعطیکم بیدی إعطاء الذلیل»(2)؛ (همچون ذلیلان، دست بیعت به شما نخواهم داد).
و در صبح عاشورا فرمود: «به خدا سوگند آنچه را از من می‏خواهند (تسلیم) نخواهم پذیرفت تا این که خدا را آغشته به خون خویش، دیدار کنم»(3) و باز با رد درخواست بیعتِ ذلیلانه، فرمود: «ألا و إنّ الدعیّ بن الدعیّ قد رکزنی بین اثنتین،بین السلّة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة...»(4) و در ادامه فرمود: «زیرا خدا و پیامبرش‏و مؤمنان از این که ما به زیر بار ذلت برویم و دامنهای پاک مادران و انسانهای پاکدامن و جانهای غیرتمند و نفوس باشرافت روا نمی‏دارند که اطاعت افراد پست را بر قتلگاه انسانهای کریم و نیک‏منش، مقدم بداریم» و در جای دیگر می‏فرماید: «موت فی عزّ خیر من حیاة فی ذلّ»(5)؛ (مرگ باعزت، از زندگی باذلت بهتر است)و این سخن که در پهنه تاریخ، همواره درس عزّت می‏دهد: «الموت أولی من رکوب العار»(1)؛ (مرگ، از پذیرش ننگ، سزاوارتر است).
امام علیه‏السلام در سخنی ماندگار در مقابل تهدید مرگبار لشکر حرّ فرمود:
من از مرگ باکی ندارم؛ مرگ، راحت‏ترین راه برای رسیدن به عزت است. مرگ در راه عزّت، زندگی جاودانه است و زندگی ذلت‏بار، مرگ بی‏حیات؛ مرا از مرگ می‏ترسانی؟ چه گمان باطلی! همتم بالاتر از این است که از ترس مرگ، ظلم را تحمل کنم. جز این که مرا بکشید! مرحبا بر مرگ در راه خدا. ولی شما با کشتنم نمی‏توانید شکوه و عزت و شرف مرا از بین ببرید، چه هراسی از مرگ!(2)
ایشان در سخنی، کساد حق و رواج باطل را زمینه‏ساز قیام در راه حق و آماده شدن برای شهادت ـ اوج عزت یک مؤمن ـ می‏داند و می‏فرماید:
ألا ترون أنّ الحقّ لایعمل به و أنّ الباطل لایتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء اللّه‏ محقّا فإنّی لاأری الموت إلاّ السعادة و لا الحیاة مع الظالمین إلاّ برما.(3)
حماسه کربلا، حماسه عزت مؤمنان است. شاگردان این مکتب، به خوبی آموخته‏اند که سعادت حقیقی، همان عزت ـ ارزش نهادن برای خود و بهایی برای دنیا قائل نشدن ـ است و زندگی در کنار ستمگران، جز ذلت نیست؛ پس چه بهتر که انسان بمیرد و ذلیل نشود.
امام حسین علیه‏السلام ، این اسوه عزت، پیروان صدیق خود را به این سیره حیات‏بخش دعوت کرده، می‏فرماید: «فلکم فیّ أسوة»(4)؛ (من اسوه و الگوی شما هستم). این روحیه پرافتخار در سیره همه اهل بیت علیهم‏السلام موج می‏زند. علی علیه‏السلام می‏فرماید: «المنیّة و لا الدنیّة و التقلّل و لا التوسّل»(5)؛ (مرگ آری، اما تن دادن به پستی هرگز؛ قناعت به کم آری، اما دست نیاز به سوی دیگری هرگز).
ابن ابی‏الحدید معتزلی می‏گوید:
سرور کسانی که زیر بار ذلّت نرفتند، کسی که به مردم حمیّت و مرگ زیر سایه شمشیرها را آموخت و چنین مرگی را بر پستی و ذلّت ترجیح داد، ابوعبداللّه‏ حسین بن علی بن ابی‏طالب علیهماالسلام است که به او و یارانش امان داده شد، اما از آن جا که نمی‏خواست تن به ذلت دهد و نیز خوف آن داشت که ابن زیاد، اگر هم او را نکشد، به نوعی او را خوار و ذلیل سازد، مرگ را بر این زندگی ترجیح داد.(1)
پیام عاشورا، پیام عزتی است که ناشی از انقطاع از تعلّقات دنیایی است. شعار جاودان او این است: «أنا الحسین بن علیّ آلیت أن لا أنثنی...»(2). او نه‏تنها «قتیل العبرة» است که «قتیل العزّة» است، و این عزت خدایی در فرزندان، برادران، و یکایک یاران صادقش تجلّی داشت که خود آن حضرت، آنان را به صلابت و آمادگی برای جانبازی و شهادت، ستوده است.(3)
پس از حادثه عاشورا، هر نهضتی اسلامی و شیعی که با پیوند با آن معدن غیرت و عزت صورت گرفت، همین روحیه عزتمندی در آنان به چشم می‏خورد. دشمن همواره از همین هراس داشته که این روحیه آزادی‏پرور، در مردم رسوخ کند و مانع بزرگی بر سر راه آنان پدید آورد. امام حسین علیه‏السلام به همه عزت‏خواهان، این درس را آموخت که با دست خالی و نفراتی اندک و در محیطی خفقان‏آور، می‏توان به پا خاست و گوهر گرانمایه انسانی؛ یعنی شرافت و بزرگی را حفظ کرد و اگر بر خدا و حق تکیه داشت، پیروزی حاصل می‏شود.

پیامدهای عزّت در دو حوزه فردی و اجتماعی

پیش از بیان پیامدها، تذکر این نکته لازم است که عزت دارای اقسامی است:
1. عزت فردی؛ یعنی فردفرد انسانها باید دارای این روحیه باشند. خودارزشمندی و اهمیت برای خود، در جان همه بنی‏آدم هست، نهایت این که در اثر علل و عواملی چون تربیت، آموزش و پرورش، والدین، اجتماع و نوع حکومت، تقویت یا تضعیف می‏شود. آموزه‏های دینی، عزت فردی را مورد توجه قرار داده و در واقع، از فردسازی آغاز می‏کند.
2. عزت اجتماعی؛ که در حوزه‏های سیاسی، نظامی و اقتصادی بروز می‏کند.
عزت در هر دو حوزه، آثار و پیامدهایی دارد که به اجمال به اهم آنها اشاره می‏شود:

1. طاغوت‏ستیزی و ستم‏گریزی

اگر این خصلت ارزشمند، جز آزادگی و عدم قبول سلطه طاغوتها اثری نداشت، برای فضیلت و عظمت آن کافی بود. چنان که پیشتر گذشت، این خوی بزرگ، انسان را بلندهمت بار آورده و ثبات، پایداری و تحمل سختیها و ناملایمات در راه اهداف متعالی را به صاحب آن ارزانی می‏دارد و او را چون کوه در برابر تندبادهای ویرانگر، مقاوم می‏سازد و در اثر این علوّت همت، به شیاطین درون و برون، پشت پا می‏زند. توصیه قرآن به مؤمنان این است که بر خدا توکل کنند، تنها ولایت او را بپذیرند و از غیر خدا هراسی به خود راه ندهند (قرآن کریم برای مؤمنی که سلطه بیگانه را بپذیرد، کرامت و شخصیتی قائل نیست.(1))
طاغوتها با بزرگ‏نمایی مشکلات و راه‏گشایی خود، می‏خواهند مؤمنان از ولایت الهی سر باز زنند. سلطه‏پذیری، از آثار حقارت نفس است .تاریخ، پیوسته گواهی می‏دهد که ستمگران و استثمارگران، تنها از طریق افراد درمانده که گرفتار کم‏شخصیتی و عقده حقارت بوده‏اند، بر مردمان، کشورها و امتها سلطه می‏یابند. آنها از میان مردمان حقیرالنفس و تحقیر شده که آمادگی انجام جنایتی دارند(2)، سربازگیری می‏کنند، اما به هیچ قیمتی نمی‏توانند افراد عزتمند را تحت سلطه خویش درآورند؛ ولو به قیمت جان آنان تمام شود.

2. هنجاریابی اخلاقی

چنان که قبلاً اشاره شد، اسلام، محور و پایه همه تعلیمات اخلاقی خود را بر عزت و کرامت نفس نهاده و در آموزه‏های دینی، روی هیچ موضوعی به این اندازه تکیه نکرده است.(1) در این راستا اسلام هر چیزی را که زمینه‏ساز ذلت باشد یا کمترین رابطه‏ای با خوار شدن انسان داشته باشد، نهی کرده است؛ از جمله: تقاضا و درخواست از اشخاص. روزی پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به اصحاب فرمود: «آیا با من بیعت نمی‏کنید؟» گفتند: چرا! فرمود: «تبایعونی علیّ أن لاتسألوا الناس شیئا»؛ (با من چنین بیعت کنید که هیچ چیز از مردم تقاضا نکنید). پس از این گفت‏وگو، اصحاب به قدری مواظب بودند از کسی تقاضایی نکنند که حتی اگر سوار بر مرکب بودند و تازیانه از دستشان بر زمین می‏افتاد، به کسی نمی‏گفتند آن را به ما بده، بلکه خودشان پیاده می‏شدند و آن را برمی‏داشتند.(2)

3. استقلال و خوداعتمادی

روحیه استقلال و خوداتّکایی ناشی از کرامت و عزت نفس، از آثار این خصلت ارجمند است و در آموزه‏های دینی، همواره مورد تأکید قرار گرفته است. امام صادق علیه‏السلام فرمود: «عزّ المؤمن استغنائه عن الناس»؛ (عزت مؤمن در بی‏نیازی او از مردم است). در زندگی اجتماعی، مردم با کارهای مختلف بر اساس سلیقه‏ها و تخصّصها، نیازهای یکدیگر را برطرف می‏کنند. عار از کار و انتظار این که دیگران به جای او کارها را سامان دهند، مشمول عکس این فرمایش است که همان ذلت و طمع‏ورزی است. ایشان در جای دیگر فرموده‏اند: «شیعه ما از مردم چیزی تقاضا نمی‏کند، گرچه از گرسنگی بمیرد».(1)

4. تقویت اراده و خودباوری

از مهمترین پیامدهای عزت نفس، داشتن اراده آهنین و قوی است که در انجام هیچ کاری احساس درماندگی و شکست نمی‏شود، اما «شخصی که به خودش شک می‏کند، مثل مردی است که دشمنانش را صف‏آرایی نموده، علیه خودش وارد جنگ می‏کند. شکست چنین شخصی، قطعی است؛ زیرا خود معتقد به شکست خویش است.»(2)
شخص کریم‏النفس با خودباوری و نهراسیدن از شکست، بر خود و مشکلات غلبه می‏کند و به همین جهت، مخالفت با شهوات حیوانی برایش آسان است.(3) مشکل ما آدمیان، بر زمین ماندن کارهای ضروری، سرنوشت‏ساز و سخت است که ناشی از نبود همت بلند و غیرت و مردانگی است و این ناشی از عدم عزت نفس کافی است. به هر مقدار که نفس، عزیز و ارجمند باشد، اراده و انگیزه‏اش نیز قوی می‏شود و از انجام کارهای دشوار، اما مفید و انسانی، ابایی ندارد. روح بلند و عزتمند، جسم را به دنبال خود می‏کشد و نمی‏گذارد به خور و خواب و کم‏کاری عادت کند.
تبعت فی مراده الأجسام(4)*** إذا کانت النفوس کبّارا

عوامل رسیدن به عزّت در فرهنگ اسلامی

همان گونه که اسلام بر اصل عزت تکیه کرده و آن را محور تعلیمات خود قرار می‏دهد، راههای رسیدن به آن و یا تقویت آن را نیز نشان می‏دهد. اسلام به منظور این که همه، با عزت نفس بار آیند و به ذلت آلوده نگردند، در تمام برنامه‏های عبادی، اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی و اقتصادی خود، روح کرامت و عزت را مورد عنایت قرار داده، بلکه تمام آموزه‏های خود را با این خصلت پسندیده، هم‏آوا ساخته است که رعایت آنها عوامل پدیدآورنده عزت در جامعه اسلامی است. در این جا به برخی از آن موارد اشاره می‏شود:

1. اطاعت از خداوند

از آن جا که تمام عزت در اختیار خداست، بی‏تردید، اطاعت از او، عزت‏آفرین و دوری از او، ذلت و زندگی نکبت‏بار است. رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «إنّ اللّه‏ یقول کلّ یوم: أنا ربّکم العزیز فمن أراد عزّ الدارین فلیطع العزیز»(1)؛ (خداوند هر روز ندا می‏دهد: من پروردگار عزیز شمایم و هر کس که خواهان عزّت دو جهان است، از خدای عزیز اطاعت کند).
علی علیه‏السلام فرمود: «من أطاع اللّه‏ عزّ و قوی»(2)؛ (هر کس خدا را اطاعت کند، عزت یابد و قوی گردد). و فرمود: «إذا طلبت العزّ فاطلبه بالطاعة»(3)؛ (هرگاه خواهان عزت شدی، آن را در اطاعت خدا بجوی)؛ زیرا «هیچ عزتی به پای طاعت و فرمانبرداری خدا نمی‏رسد»(4).
اطاعت از خداوند، در چند مرحله است:
نخست، ایمان به خداوند؛ تا اعتقاد شخص نسبت به خداوند، کامل و صحیح نباشد، دیگر گامها مؤثر نخواهد بود. و در این مرحله باید چنان اعتقادی پیدا کند که دیگر هیچ چیز در دید او، قدر و منزلتی نداشته باشد.(5)
و در مرحله بعد، دستورات الهی را به طور کامل انجام دهد و به تعبیر قرآن کریم «عمل صالح» داشته باشد.
این دو مرحله آیه شریفه: «من کان یرید العزّة فللّه‏ العزّة جمیعا إلیه یصعد الکلم الطیّب و العمل الصالح یرفعه»(1) آمده است. این که قرآن کریم، عزت را از آنِ خدا، رسول و مؤمنان دانسته، از آن روست که مؤمنان با اعتقاد طیّب به خداوند و با اطاعت از فرامین او به مدار عزت وی نزدیک می‏شوند. سنّت الهی بر این قرار گرفته که تا این رابطه میان خالق و مخلوق وجود دارد، عزت مؤمن باقی باشد و اگر از این مدار خارج شدند، جز ذلت و خواری نخواهند دید. نزدیکی به قدرتهای پوشالی بشری، پذیرش ولایت کفار برای دست‏یابی به شکوه و عزت، جز خواری دربرندارد.
در حدیث قدسی آمده است که خداوند به داوود علیه‏السلام وحی کرد: «یا داوود! إنّی وضعت... العزّة فی طاعتی و هم یطلبونه فی خدمة السلطان فلایجدونه»(2)؛ (من عزت را در اطاعت از خودم قرار داده‏ام و آنها آن را در خدمت سلطان [صاحبان قدرت غیر حقیقی] می‏طلبند و نمی‏یابند). علی علیه‏السلام فرمود: «من یطلب العزّ بغیر حقّ یذلّ»(3).
مصلح بیدار، سیدجمال‏الدین اسدآبادی در این باره، مسلمانان را چنین مخاطب قرار می‏دهد:
خداوند در آیات محکم خود، ما را چنین رهنمود داده که هیچ امتی از عرش عزت خود پایین نیامده و هلاک نشده و نامش از لوح هستی محو نگردیده است، مگر زمانی که به سنتها و نوامیس الهی که خداوند آن را بر اساس حکمت بالغه خود مقرر داشته، پشت کرده‏اند. خداوند، عزت و برتری و رفاه و زندگی ساده و امنیت و راحت هیچ قومی را تغییر نمی‏دهد، مگر آن که آن قوم آنچه را در نفوس خود از نور عقل و صحت فکر و اشراق و بصیرت دارند، تغییر دهند و از افعال خداوند نسبت به ملل گذشته و تدبّر در احوال ملتهایی که از راه خدا منحرف و هلاک شدند، عبرت نگیرند... ما اطاعت خدا را پشت سر افکندیم و از نصرت وی بهره نبردیم و او ما را به سبب بدی اعمالمان مجازات کرد و برای ما راه نجاتی جز توبه و رجوع به سوی او باقی نمانده است.(4)

2. حاکمیت ارزشهای اسلامی

یکی از عوامل مؤثّر و مهم در ایجاد عزت و تقویت آن، حاکم شدن ارزشهای اسلامی در همه زمینه‏ها و در زندگی فردی و اجتماعی است. این ارزشها در یک تعبیر کلی، همان فرامین الهی و خواسته‏هایی است که مکتب اسلام، مردم را به رعایت آن الزام کرده است؛ از قبیل تحقق کامل عدالت، امنیت، اصلاح امور فرهنگی و اجتماعی، آبادانی و عمران، ارتقای سطح فکر و اندیشه، پرهیز از غفلت، نفاق، تملّق و رفتارهای تحقیرآمیز(1)، بها دادن به انسان به عنوان خلیفه خدا، تساوی در برابر قانون(2)، دوری از ظلم و تبعیض و هرگونه فساد، امر به معروف و نهی از منکر و رعایت اصل اهلیت و شایستگی در تصدّی امور، اجرای دقیق قوانین و... .
با حاکم شدن این گونه ارزشها، امت اسلامی، عزتمند گشته و زیر بار هیچ ذلتی نخواهد رفت. اما قطعا چنین حاکمیت فراگیری از ارزشها بدون وجود حکومت دینی که خود نیز از جمله ارزشهاست، امکان‏پذیر نیست. علت این که اسلام، علاوه بر عرضه ارزشها و قوانین عزت‏آفرین، بر روی مجری قانون و تحقّق آن آرمانها، چه با نصب (در زمان حضور) یا توصیف (در زمان غیبت)، تأکید دارد، همین است که ارزشهای دینی، چون با اجتماع سروکار دارد و جامعه‏ای بدون رهبری ره به جایی نمی‏برد، نیاز به حکومتی آگاه (أعلمهم بأمر اللّه‏ فیه) و قوی (و مقتدر) دارد.
حکومت دینی بر اساس شرافت و کرامت انسانها بنا شده و تعلیم و تربیت و تکامل فرهنگی و معنوی و پیشرفت، سرلوحه کار آن است. در حکومت غیر دینی، ممکن است برخی افراد با همت بلند، کرامت و عزت خود را حفظ کنند، اما اکثریت جامعه، تابع برنامه‏های حاکمان هستند که نه از عزت آگاهند و نه ارزشهای دینی. از این رو، تحکیم همه‏جانبه و عزت‏آور ارزشهای دینی، نیازمند حکومت آگاه و مقتدر دینی است.(3)
علی علیه‏السلام درباره فلسفه بعثت رسول اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم می‏فرماید:
فإنّ اللّه‏ تعالی بعث محمّدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم لیخرج عباده من عبادة عباده إلی عبادته و من عهود عباده إلی عهوده و من طاعة عباده إلی طاعته و من ولایة عباده إلی ولایته.(1)
این که قرآن کریم از ولایت دشمنان خدا(2)، دوستی غیر مؤمنان(3) و ولایت‏پذیری کفّار(4) و منافقان به شدت نهی می‏فرماید، برای این است که در چنان ولایتهایی،چون ارزشها حاکم نیست، عزتی وجود ندارد. پس عزت در سایه تحکیم ارزشها حاصل می‏شود و حاکمیت ارزشها بدون حکومت دینی، قابل پیاده‏سازی و اجرا نمی‏باشد.

3. تقویت هنجارهای اخلاقی

رابطه بین عزت نفس و هنجارهای اخلاقی، رابطه دادوستدی و تعامل مثبت و سازنده است. انسان عزتمند، هنجارهای اخلاقی را رعایت می‏کند و رعایت هنجارهای اخلاقی به تقویت و پایدار شدن عزت می‏انجامد. اساس و محور اخلاق در اسلام بر عزت و تکریم نفس و تطهیر آن از هرگونه آلودگی قرار داده شده است. تهذیب نفس، آزادسازی آن از بند شهوات و مبارزه با امیال حیوانی، در اسلام، جهاد اکبر نام گرفته؛ زیرا موفقیت در این میدان، وی را کریم‏النفس می‏سازد و به سادگی دچار آلودگی نمی‏شود. کسی که برای نفس خود ارزشی قائل نیست، هوای نفس او رها شده و میدان‏دار است، و در واقع، برده و اسیر خواسته‏های نفسانی می‏شود.
منظور از این نفس، همان خودِ حیوانی است که در واقع، ناخود است. روح انسان، میدان مبارزه دائمی میان خود اصلی و ناخود (امیال حیوانی) است. هرجا عقل حاکم نباشد و میلهای حیوانی پیروز گردند، روی عقل و فطرت انسانی پوشیده شده و شهوات، یکّه‏تاز میدان روح او می‏شود و از عزت و ارجمندی، اثری نمی‏ماند. در این صورت، خود اصلی انسان، مغلوب و فراموش و به تعبیری، «گم» شده است و باید آن را پیدا کرد: «قل إنّ الخاسرین الذین خسروا أنفسهم...»(1).
علی علیه‏السلام درباره لزوم خودیابی فرموده‏اند: «عجبت لمن ینشد ضالّته و قد أضلّ نفسه فلایطلبها»(2). در این گمگشتگی، نهایت حیرت، بی‏هویتی و حقارت نهفته است. لذا در نظام اخلاقی اسلام، تسلّط بر نفس و مهار آن از آغازین روزهای حیات توصیه شده است، تا از ابتدا خود را گم نکند و بر فرض که غفلت کرد، آن را ادامه ندهد و به خود آید و مردانه در ترمیم و جبران مافات برآید.(3)
علی علیه‏السلام می‏فرماید: «غالبوا أنفسکم علی ترک المعاصی تسهل علیکم مقادتها إلی الطاعات»(4)؛ (با ترک گناهان، بر نفس سرکش خود غلبه کنید تا عنانش را در دست گیرید و به آسانی به راه اطاعت بکشانید).
عزت نفس، با پستی، ناپاکی اخلاقی و آلودگی به گناهان، ناسازگار است. عزت نفس و شرافت، نیرویی است که خودبه‏خود، مردم را به راه وظیفه‏شناسی و تعهد اخلاقی سوق داده، از اعمال خلاف اخلاق بازمی‏دارد. علی علیه‏السلام می‏فرمایند: «من کرمت علیه نفسه لم‏یهنها بالمعصیة»(5)؛ (کسی که نفسش را گرامی می‏دارد، آن را با معصیت خوار و پست نمی‏کند).

4. تقواگزینی

یکی از مهمترین عوامل و ابزار به دست آوردن عزت مؤمنانه، تقواست: علی علیه‏السلام می‏فرماید: «لا عزّ أعزّ من التقوی»(6)؛ (هیچ عزتی عزیزتر از تقوا و پرهیزگاری نیست). یعنی نه‏تنها تقوا عزت‏آفرین است، که خود بزرگترین کرامت و عزت می‏باشد؛ زیرا تقوا نیرویی روحی، متعالی و مقدس است که منشأ کششها و گریزهایی می‏شود: کشش به سوی ارزشهای معنوی و فوق حیوانی و گریز از پستیها و آلودگیها، و نتیجه این دو، مسلّط شدن آدمی بر خود است. به همین جهت علی علیه‏السلام تقوای عزت‏آفرین را حفاظ و پناهگاه و مصونیت معرفی فرموده است: «بندگان خدا! بدانید که تقوا حصاری بلند و غیر قابل تسلّط است و بی‏تقوایی و هرزگی، حصاری است که مانع و حافظ ساکنان خود نیست و آن کس که به آن پناه ببرد، حفظ نمی‏کند. همانا با تقوا نیش گزنده خطاها بریده می‏شود.»(1)
رسول اکرم اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم فرمود: «هر کس می‏خواهد باعزت‏ترین مردم باشد، تقوای الهی پیشه کند»(2)؛ زیرا «هیچ کرامتی چون تقوا، انسان را عزیزترین فرد نمی‏سازد»(3). اما کدام تقوا چنین اثری دارد؟ مسلما تقوایی که انسان را از فروافتادن در گناهان حفظ کند؛ یعنی تقوای «دلیل» و راهنما و رهگشا و فرقان حق و باطل: «إن تتّقوا اللّه‏ یجعل لکم فرقانا»(4) و این همان تقوایی است که خلق و خوی پیامبران است: «علیک بالتقی فإنّه خلق الأنبیاء»(5) و تقوایی است که نصیب هر کس گردد، خیر دنیا و آخرت به او رسد(6) و انسان را باصلابت و نفوذناپذیر می‏کند.(7)
لازمه رسیدن به چنین تقوایی، برداشتن دو گام است: نخست، انجام واجبات و دستورات الهی و دوم، ترک حرامها که در مقابل این تقوا، تقوای فریب یا صرف لقلقه زبان و تظاهر وجود دارد و حتی پیشوایان جور با تمسّک و تظاهر به آن، کار خود را موجّه جلوه می‏دهند.
به گفته «کواکبی»:
هر مستبدی کوشش می‏کند برای تحکیم و تثبیت پایه‏های استبداد خود، به خودش جنبه قدسی بدهد و از مفاهیم دینی برای این منظور بهره جوید. تنها آگاهی و بالا بردن سطح شعور دینی و سیاسی مردم است که جلوی این سوء استفاده‏ها را می‏گیرد.(8)
تاریخ گواهی می‏دهد که «معاویه» دم از تقوا می‏زد و «یزید» با آن همه جنایت، می‏گفت: «أوصیکم عباد اللّه‏ بتقوی اللّه‏ العظیم»(1) و «حجاج» که به تعبیر «ابن خلّکان» در سفّاکی و خون‏ریزی نظیر نداشت(2) نیز می‏گفت: «اتّقوا اللّه‏».
در کنار این جورپیشگان و مستبدان، عالمان متهتّک و متظاهر به تقوایی هستند که توجیه‏گر اعمال و رفتار آنان و عامل خوار کردن مظلومان و مستضعفانند. همانان که کمر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را شکستند و با نام اسلام، مانع تحقّق آرمانهای ایشان شدند(3) و به تعبیر امام سجاد علیه‏السلام قطب آسیاب ظلمند و نردبان گمراهی.(4) آری! چنین تظاهر و خودنمایی، نه تقواست و نه موجب عزت می‏شود. از سوی دیگر، تقوای مثبت نیز دو گونه است:
1. تقوای عزت‏آفرین که با حضور در صحنه و مصونیت ایجاد کردن در روح خود که تحت تأثیر محیط، جو، دنیا و خواهشهای نفس قرار نگرفته و ملکه‏ای مقدس در روح او پیدا شود و به روح، قوّت و نیرو دهد و نفس اماره و احساسات سرکش را رام و مطیع سازد. چنین تقوایی: «در درجه اول و به طور مستقیم، از ناحیه اخلاقی و معنوی، به انسان آزادی می‏دهد و او را از قید رقیّت و بندگی هوا و هوس آزاد می‏کند، رشته حرص و طمع و حسد و شهوت و خشم را از گردنش برمی‏دارد و به طور غیر مستقیم نیز در زندگی اجتماعی، آزادی‏بخش انسان است. رقیّتها و بندگیهای اجتماعی، نتیجه رقیت معنوی است. آن کس که بنده و مطیع مال یا مقام است، نمی‏تواند از جنبه اجتماعی، آزاد زندگی کند. بنابراین، درست است که بگوییم «عتق من کلّ ملکة»؛ یعنی تقوا همه گونه آزادی به انسان می‏دهد. پس تقوا، نه‏تنها قید و محدودیت نیست، بلکه عین حریت و آزادی است.(5)
2. گونه دیگر، تقوای گریز، پناه بردن به غار و انزوا و دوری کردن از محیط آلوده، از ترس مبتلا شدن به مرض است. چنین تقوایی نمی‏تواند دستور اسلام و عزّت‏آور باشد؛ چون هیچ هنری نیست. تقوایی هنر و عزت‏آور است که در میدان اجتماع و نبرد با دشمنان به دست آید. نبرد و جهادی که هر کس آن را رها کند، ذلیل می‏شود.(1)

5 . قناعت‏پیشگی

یکی از راهها و عوامل رسیدن به عزت، قناعت و دوری از رفاه‏زدگی است. قناعت از ویژگیهای مؤمنان و از امتیازات انسانهای بافضیلت است. افراد خودساخته و آراسته، دارای روحیه قناعت و عزتند و با این روحیه عالی، هیچ گاه چشم طمع به مال دیگران ندوخته و برای کسب مال و مقام، شخصیت والای خویش را خرد و حقیر نمی‏کنند.
در روایات اسلامی از قناعت به عنوان وسیله عزت و بی‏نیازی و گنج فناناپذیر یاد شده است و در نقطه مقابل، اسراف و تبذیر و مصرف‏گرایی، وسیله شکست و ذلت معرفی شده است. تنها با نگاهی به تاریخ جوامع، درمی‏یابیم که ملتی توانسته است به خودکفایی اقتصادی و پیروزی در برنامه‏های خویش نایل آید که بر خود سخت گرفته و احتیاجات زاید بر زندگی و رفاه بیشتر را از خود دور کرده و ذلت زودگذر را فدای عزت پایدار نموده باشد.
امام خمینی رحمه‏الله منادی عزت و استقلال، گاه از ژاپن یاد می‏کرد(2) که این روحیه قناعت و صرفه‏جویی، آنان را واداشته تا حداکثر استفاده را از امکانات موجود خود بنمایند و بسیاری از مردم جهان را نیازمند مصنوعات خود سازند. در حالی که با کمال تأسف، در کشور ما شاهد شاخص بالای اسراف و تبذیر و مصرف‏گرایی و تجمل هستیم و پس‏مانده مواد غذایی ما حجم بالایی از زباله‏ها را تشکیل می‏دهد.(3)
امام راحل با حساسیت نسبت به موضوع می‏فرمود: «مردم در سر دو راهی عزت و ذلت قرار داشته و باید تصمیم بگیرند: یا رفاه و مصرف‏گرایی یا تحمل سختی و استقلال»(4). آری! قناعت از مکارم اخلاق و از خصایص پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم است و ما باید به پیروی از آن اسوه بشریت، خود را به این صفت متّصف کنیم.
امام صادق علیه‏السلام فرمود:
خداوند امتیاز پیامبرش را مکارم اخلاق قرار داد. شما نیز خود را در این مورد بیازمایید؛ اگر این ویژگیها در شما بود، خدا را سپاس گویید و از او بخواهید که آنها را زیادتر کند. این امتیازات عبارت است از: یقین، قناعت، صبر، شکر، رضا، حسن خلق، سخاوت، غیرت، شجاعت و مردانگی.(1)
از آثار قناعت، عزت و سرفرازی است. علی علیه‏السلام فرمود: «القناعة عزّ»(2)؛ (قناعت، سبب عزت است) و فرمود: «قناعت، وسیله عزت و بی‏نیازی از مردم است»(3) و «لا أعزّ من قانع»(4)؛ (هیچ کس از قانع عزیزتر نیست).
که قناعت همه دریا باشد*** تشنه جوی کریمان نشوی
سَرِ همت به ثریا باشد(5)*** مرد را پای قناعت به زمین
«صفت قناعت، مرکبی است که آدمی را به مقصد می‏رساند و وسیله‏ای است که سعادت ابدی را به جانب آدمی بکشاند.»(6)

6 . تمرین صبوری

یکی از امتیازاتی که سبب پدید آمدن عزت پایدار می‏شود، صبر و بردباری است. صبر یعنی «حبس» و «منع» و این که انسان، خود را مهار کند و از قید نفس آزاد سازد؛ زیرا نتیجه صبر، حریّت از اسارت نفس، و از ثمرات بزرگ این حریت، صبر در بلیّات و نوائب است.
امام صادق علیه‏السلام می‏فرمایند:
آزاده در هر حال، آزاده است و اگر دچار گرفتاری شود، صبر کند و اگر مصیبتها بر سرش فروریزد، او را نشکند؛ ولو آن که اسیر و مغلوب شود و سختی جایگزین آسایشش شود؛ چنان که یوسف صدیقِ امین را بردگی و مغلوبیت و اسارت؛ زیان نبخشید و تاریکی و ترس چاه و آنچه بر سرش آمد، زیانش نزَد، تا خدا بر او منت گذارد و ستمگر سرکش را بنده کرد، پس از آن که مالک او بود. خدا او را به رسالت فرستاد و به واسطه او به امّتی رحم کرد. صبر چنین است و خیر در پی دارد؛ پس شکیبا باشید و دل به شکیبایی دهید تا پاداش ببینید.(1)
صبر به مفهوم استقامت و نگه‏داری نفس است که عین رشد و جهادی دائمی است که گاه در تحمّل مصائب و زمانی در خویشتن‏داری در برابر معاصی و گاه در ثبات قدم در اطاعت حق تجلّی می‏کند.(2) توضیح هر یک از این سه حوزه صبر، به درازا می‏کشد؛ تنها به اشاره، درباره صبر از معاصی می‏گوییم: این جا صحنه اصلی کارزار است و با پیروزی در این صحنه، انسان به عزتی دائمی می‏رسد؛ زیرا مبارزه با نفس و بت اعظم است که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم آن را دشمن‏ترین دشمنان خواندند.(3)
سهل شیری دان که صفها بشکند *** شیر آنست آن که خود را بشکند
اگر نفس را حبس نکنی، تو را حبس می‏کند و اگر او را مطیع خود نسازی، او تو را مشغول و مطیع خود می‏سازد: کانون اصلی صبر و استقامت، این جاست. تا طمع که یکی از شعله‏های سرکش نفس است، حبس نشود، اسارت و سرنگونی در پای آن هست. طمع، بردگی جاودان است و هر که خواستار آزادی است، باید از اسارت نفس بِرَهد و طمع را در قلب خود جای ندهد؛ چرا که ثمره طمع، ذلت دنیا و بدبختی آخرت است(4): «أکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع»(5)؛ (قربانگاه عقلها غالبا در پرتو طمعهاست).
بنابراین، صبر و مقاومت در برابر خواهشها و طمعهای نفس، انسان را عزیز و باکرامت می‏کند.
حقیقتا انسان را عار آید که به واسطه شکم خود یا راه انداختن شهوت خویش، این قدر ذلت و خواری به خود راه دهد و از این مخلوق بی همه‏چیز و فقرای بی‏دست و پا و ذلیلان بی‏دانش، منت بکشد. منت اگر می‏کشی، از غنی مطلق و خالق سماوات و ارض بکش... .(1) ای بسا قدرتمندان و دارای سلطنتهای ظاهره که از حریت و آزادی نفس و بزرگواری و بزرگمنشی بویی نبردند و بنده ذلیل و عبد مطیع نفس و هوی هستند و بدین‏جهت، از مخلوق ناچیز نیز تملق گویند. از حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام منقول است که فرمود... «همانا من عار دارم از این که دنیا را خواهش کنم از آفریدگارِ آن، پس چگونه از مخلوقی مثل خود طلب کنم»(2)... بدان که از برای صبر، نتایج بسیار است که از جمله آنها ارتیاض و تربیت نفس است. اگر انسان مدتی در پیشامدهای ناگوار و بلیّات روزگار و در مشقت عبادات و مناسک و تلخی ترک لذت نفسانیه، به واسطه فرمان حضرت ولی‏النعم صبر کند و تحمل مشاق را اگرچه سخت و ناگوار باشد، بنماید، کم‏کم نفس عادت می‏کند و مرتاض می‏شود و از چموشی بیرون می‏آید و سختی تحمل مشاق بر آن آسان می‏شود و از برای نفس، ملکه راسخه نوریه پیدا می‏شود که به واسطه آن از مقام صبر ترقی می‏کند و به مقامات عالیه دیگر نایل می‏شود. بلکه صبر در معاصی، منشأ تقوای نفس شود و صبر در طاعات، منشأ انس به حق گردد و صبر در بلیات، منشأ رضا به قضای الهی شود... صبر، کلید ابواب سعادات و سرمنشأ نجات از مهالک است. بلکه صبر، بلیات را بر انسان آسان می‏کند و مشکلات را سهل می‏نماید و عزم و اراده را قوت می‏دهد و مملکت روح را مستقل می‏نماید و جزع و بی‏تابی، علاوه بر عاری که خود دارد و کاشف از ضعف نفس است، انسان را بی‏ثبات و اراده را ضعیف و عقل را سست می‏کند.(3)

پی نوشت ها:

1. راغب اصفهانی، المفردات، ص332؛ مجمع البیان، ج1، ص407.
1. یوسف/ 88؛ ص2 و 23؛ فصلت/ 41؛ توبه/ 128.
2. المیزان، ج17، ص20، ذیل آیه 10 سوره فاطر.
3. توبه/ 40.
4. بقره/ 206.
5. یونس/ 65.
6. نساء/ 138ـ 139.
1. اکبر هاشمی رفسنجانی و دیگران، تفسیر راهنما، ج4، ص109ـ110.
2. منافقون/ 8.
3. حج/ 40.
4. مجادله/ 21.
1. ژان بُدن، فلسفه رواقی، ترجمه دکتر ابوالقاسم پورحسینی، ص129.
2. Carson I. Benner V. and Arnold E.N., (1996), Mental Health Nursing, the Nurse Patient Journey, W.B. Saunders Company.
3. سیدجلال صدرالسادات و حسن شمس اسفندآباد، عزت نفس در افراد با نیازهای ویژه، ص15.
1. نهج البلاغه، حکمت 333.
2. الکافی، ج2، ص312.
3. غرر الحکم، ج2، ص298.
1. الجامع الصغیر، ج1، ص44.
2. غرر الحکم، ص434.
3. بحارالانوار، ج44، ص139.
4. مستدرک الوسائل، ج2، ص464.
5. فروع کافی، ج5، ص63.
1. تاریخ یعقوبی، ج2، ص101.
2. وسائل الشیعه، ج11، ص424.
3. در روایتی آمده است: «العزّة ضدّها الذلّة» (اصول کافی، ج1، ص112)، که این خود مقابله بین عزت و ذلت را می‏رساند. در صحاح اللغة می‏نویسد: «ذلیل، شخصی را گویند که آشکارا خوار باشد. و ناقه ذلول، شتر رام است». این معنای لغوی، با استعمال قرآنی مطابق و هماهنگ می‏باشد؛ مثلاً: «فنتّبع آیاتک من قبل أن نذلّ و نخزی» (طه/ 134). کلمه «ذلت» هفت بار در قرآن کریم به کار رفته و به صراحت در مقابل «عزت» استعمال شده است: «تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء» (آل عمران/ 26). این آیه تصریح دارد که عزت و ذلت در دست خداست، اما علت ذلیل و عزیز شدن و مقدمات کسب این دو صفت، در خود انسان و عملکرد او نهفته است. از این رو، قرآن کریم همواره ذلت و خواری را به کفار و بدکاران نسبت می‏دهد؛ آن هم به خاطر کردار و گفتار ناشایست و کفر و الحادشان: «ضربت علیهم الذلّة و السکنة... ذلک بأنّهم کانوا یکفرون بآیات اللّه‏ و یقتلون النبیّین بغیر الحقّ» (بقره/ 61).
4. آل عمران/ 139.
5. توبه/ 40.
1. محمد/ 35.
2. منافقون/ 8.
3. صحیفه نور، ج1، ص415.
1. تحریرالوسیله، ج1، ص104.
2. صحیفه سجادیه، دعای 2.
3. دعای روز عرفه.
4. علی علیه‏السلام فرمود: «الطمع رقّ مؤبّد.» (نهج البلاغه، حکمت 150).
1. مقتل خوارزمی، ص184.
2. ارشاد شیخ مفید، ج2، ص98.
3. موسوعة کلمات الامام الحسین علیه‏السلام ، ص432.
4. همان، ص423.
5. بحارالانوار، ج44، ص192.
1. همان، ج78، ص128.
2. اعیان الشیعه، ج1، ص581.
3. بحارالانوار، ج78، ص116.
4. نفس المهموم، ص190.
5. نهج البلاغه، حکمت 396.
1. شرح ابن ابی‏الحدید، ج3، ص245.
2. اعیان الشیعه، ج1، ص69؛ نفس المهموم، ص353.
3. مقتل مقرّم، ص265.
1. آل عمران/ 28.
2. علی علیه‏السلام می‏فرمایند: «النفس الدنیّة لاتنفکّ عن الدنائات»؛ کسی که فرومایه و دنیّ‏النفس است، از کارهای پست و موهن جدایی ندارد. (غرر الحکم، ص117.)
1. شهید مرتضی مطهری، فلسفه اخلاق، ص168.
2. بحارالانوار، ج96، ص158.
1. همان.
2. سیدجلال صدرالسادات و حسن شمس اسفندآباد، عزت نفس در افراد با نیازهای ویژه، ص132.
3. علی علیه‏السلام فرمود: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته» (نهج البلاغه، حکمت 441).
4. شعر از متنبّی است. مرتضی مطهری، گفتارهای معنوی، چاپ دوم، صدرا، 1363، ص172.
1. جوامع الجامع، ج2، ص364.
2. غرر الحکم، ج2، ص190.
3. همان، ج1، ص279.
4. همان، ج2، ص344.
5. نهج البلاغه، خطبه 193 (همام).
1. فاطر/ 10.
2. بحارالانوار، ج78، ص453.
3. الکافی، ج8، ص27.
4. العروة الوثقی، ص171ـ172.
1. نهج البلاغه، حکمت 37.
2. همان، نامه 53.
3. همان، خطبه 40.
1. الوافی، ج3، ص22.
2. ممتحنه/ 1.
3. آل عمران/ 118.
4. نساء/ 139؛ مائده/ 51؛ برائت/ 23؛ ممتحنه/ 9.
1. زمر/ 15.
2. غرر الحکم، فصل 54، حدیث 18.
3. ر.ک: امام خمینی، چهل حدیث، ص5، شرح حدیث اول.
4. غرر الحکم، ص677.
5. غرر الحکم، ص677.
6. نهج البلاغه، حکمت 371.
1. نهج البلاغه، خطبه 157.
2. بحارالانوار، ج70، ص285.
3. شیخ صدوق، الامالی، ص264.
4. انفال/ 29.
5. غرر الحکم، ج2، ص18.
6. کنز العمّال، ج3، ص91.
7. غرر الحکم، ج1، ص42.
8. مرتضی مطهری، نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص46.
1. عقد الفرید، ج3، ص132 و 137.
2. وفیات الاعیان، ج2، ص31.
3. المحجّة البیضاء، ج1، ص124.
4. تحف العقول، ص198ـ 199.
5. مرتضی مطهری، ده گفتار، ص7 به بعد.
1. نهج البلاغه، خطبه 27.
2. صحیفه نور، ج14، ص17.
3. در خبرها آمده است: «سالانه غذای 20 میلیون نفر را دور می‏ریزیم»! (روزنامه قدس، دوشنبه، 14 مرداد 1381).
4. صحیفه نور، ج17، ص98.
1. وسائل الشیعه، ج11، ص139؛ خصال صدوق، ج2، ص198؛ بحارالانوار، ج66، ص368؛ امالی صدوق، ص184، مجلس 39، حدیث 8.
2. فهرست غرر، شماره 66.
3. همان، شماره 689.
4. همان، شماره 10592.
5. کلیات دیوان مرحوم استاد شهریار، ج5، ص331.
6. معراج السعادة، ص282.
1. کافی، ج2، ص82؛ بحارالانوار، ج71، ص69.
2. کافی، ج2، ص91.
3. تنبیه الخواطر، ج1، ص95.
4. غرر الحکم، ج1، ص322.
5. نهج البلاغه، حکمت 219.
1. امام خمینی، چهل حدیث، ص256.
2. همان.
3. همان، ص261ـ262.

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عزت و شرافت

عزت و شرافت

عبد المجید رشید پور

«من کان یرید العزة فلله العزة جمیعا»
«قرآن مجید»
«در مقامی که صدارت بفقیران بخشند» «چشم دارم که بجاه از همه افزون باشی»
«حافظ»
حسن عزت‏طلبی-شرافت واقعی- شکوه و عزت در گرو چه عاملی‏ است-تعدیل تمایلات و اثران-حس‏ عزت‏طلبی
آدمی از دو جنبهء مادی و معنوی ترکیب یافته است و شاهکار آفرینش انسان در او،همین آمیختن جسم و روح او میباشد،بدون تردید انسان از نظر جسمی نیازمندیهائی را دارد مثلا بغذا و لباس و مسکن‏ نیازمند است و وضع جسمی او ایجاب می‏کند باین مسائل مادی محتاج باشد ولی نیازمندی انسان محدود بامور مادی شما باشد.مشابه این تقاضا و نیاز را در مسائل روحی دارد،پس از تدبر و دقت فراوان معلوم میشود در انسان علاوه بر نیازهای اقتصادی یک عطش معنوی هم وجود دارد. این احساس آدمی را راحت نگزارده،دائما او را تحریک میکند،میخواهد مجهولات او کمترشده بر دانائی و بینش او افزوده گردد علاوه بر این‏ دوست دارد کمالات روحی او روزبروز زیادتر شود.دلش میخواهد جلوی‏ انحرافات فکری و روحی خود را گرفته و در میدان مبارزه عقل و نفس‏ پیرو دستورات عقلی بوده از هوی‏پرستی بدور باشد.خواسته‏های معنوی‏ انسان را نمیتوان محدود کرد چه کمال انسان بی‏نهایت بوده و بهمان‏ نسبت تقاضاهای روحی او بیکران است.
یکی از هزاران موضوع روحی که همه درصدد پیدا کردن آن‏ هستند موضوع(عزت و شرافت)است این است حس از لوازم خودپرستی و کمال‏ دوستی انسان است.
این حس در ابتدائی‏ترین مراحل حیات،یعنی خردی و کودکی‏ ظهور و بروز مینماید یک کودک خردسال دلش میخواهد عزیز پدر و مادر باشد؛گاه‏وبیگاه عزت و مهر برادران و خواهران که در دل پدر و مادر او جائی دارد او را ناراحت میکند و گاه بصورت حسادت‏ها و رقابت‏ها جلوه‏گر میشود چه بسیار بچه‏هائی که از این رهگذر عقده‏ ها در دلشان بسته و رنج و تعب فراوانی عایدشان میگردد.
این حالات بخوبی میرساند که حس عزت‏طلبی از سایر حواس‏ زودتر بیدار شده و میزان فعالیت آن بسیار فراخ و وسیع میباشد.
حس برتری‏جوئی و تقدم از همین حس عزت‏طلبی سرچشمه میگیرد اختراعات و اکتشافات بشری گرچه معلول نیاز و حاجت است‏ ولی نمیتوان انگیزهء تفوق‏یابی و جلو افتادن را ندیده گرفت.
انسان شیفتهء عزت و شرافت است و بسیاری از تلاش‏های بشری‏ برای رسیدن باین هدف میباشد.
اگرچه گاهی انسان در تشخیص عوامل شوکت و عزت اشتباه‏ می‏نماید.
بهمان اندازه که آدمی شیفته عزت است از ذلت و خواری‏ گریزان است از عقب‏ماندگی می‏ترسد از شکست خوردن در زندگی‏ بیم و باک دارد چه در این‏نوع موارد در خود احساس زبونی و پستی می‏ کند و نیروهای خود را تحلیل شده می‏پندارد.شاید رنج و تعبی که از تصور زبونی و خواری در ما بوجود میآید بمراتب از اصل شکست و عقب‏ افتادگی شدیدتر و ناگوارتر است چه بسیار اتفاق افتاده است که کودکی‏ بر زمین میافتد رنج و آزاری که نصیب کودک در اثر این افتادن میگردد در برابر احساس حقارت روپستی در نظر دیگران بسیار ناچیز و خرد میباشد...
خودکشی‏هائیکه در اثر شکست در زندگی بوجود میآید بسیاری‏ از آنها معلول خودخوداهی و احساس ضعف و ناتوانی است.بسیاری از کسانیکه خودکشی میکنند میخواهند بوسیلهء این عمل حاد اظهار قدرت و شهامتی کرده آن زبونی و حقارت را جبران و ترمیم نمایند.
شاید بتوان ادعا کرد که همین روح شرافت‏طلبی یک عامل‏ قوی از برای خاموش کرن آتش‏های هوی‏وهوس بشمار می‏آید؛ چه در برخی افراد که گرفتار انحرافات روحی میباشند،و ضمنا حس عزت‏طلبی در ایشان قوت دارد،همین معنی سبب میگردد که‏ گرد عصیان و گناه نگردند،چه در صورت خلاف بحیثیت و شرافت آنان‏ لطمهء وارد خواهد آمد.
لذا برخی از گناهکاران اجتماعی تمایلات غلط و انحرافی‏ خود را پنهانی سیراب مینمایند و بخیال خود باین وسیله توانسته‏اند هم بهوسرانی‏های خود برسند و هم حقیقت اجتماعی خود را محفوظ نگه دارند غافل از اینکه زشتی‏ها مانند زهر و سم بوده و پس از مدتی‏ اثرات خود را بر خود و بیگانه آشکار خواهد ساخت گرچه در پنهان کاسهء زهر را بسر کشیده باشد.

شرافت واقعی؟

زیبائی و جمال بر دو قسم است،یکی صوری و دیگری معنوی‏ قسم اول آن را گویند که کسی دارای اندامی زیبا و چهرهء گیرا بوده باشد،گرچه دارای صلاحیت اخلاقی نبوده،و گرفتار روحیات‏ ناپسندی بوده باشد ولی در خیال این زیبائی صوری و ظاهری زیبائی‏ دیگری وجود دارد و آن عبارت از دارا بودن کمالات و اوصاف روحی‏ است،و ناگفته پیداست که زیبائی روحی قابل سنجش با زیبائی جسمی‏ نمی‏باشد.
در تشخیص عزت حقیقی بسیاری دچار اشتباه میگردند و بسیاری‏ بجای رسیدن بحقیقت آن بجنبه‏های صوری و غیر واقعی می‏پردازند. عدهء چنین می‏پندارند که امتیازات مالی و شأنی باعث عزت و تفوق‏ آدمی میگردد،و برای رسیدن باین عزت موهوم سعی و تلاش فراوان‏ مینمایند،و بخیال خود می‏پندارند که با فراهم آوردن ثروت و مکنت و یا تحصیل شأن و منصب بعزت واقعی خود رسیده‏اند.
پروردگار جهان در قرآن مجید باین طرز تفکر اشاره نموده و در سوره کهف میفرماید
«فقال لصاحبه و هو یحاوره انا اکثر منک مالا و أعز نفرا»
و در واهی بودن این‏نوع طرز تفکر همین بس که جمعی برای‏ رسیدن بچنین هدفی تعداد زیادی از حیثیت و آبروی خود را از دست‏ میدهند،پس چگونه میتوان باور کرد که عزت و شرافت در جمع‏آوری‏ اموال و تجملات زندگی مادی است.

شکوه و عزت در گرو چه عاملی است؟

در مواردی از آیات قرآن کلمه عزت بکار برده شده است و تدبر و تفکر در این آیات میرساند،که یگانه راه رسیدن بعزت،در گرو نزدیکی و ارتباط با پروردگار جهان میباشد.
در سوره فاطر خداوند میفرماید
«من کان یرید العزة فلله‏ العزه جمیعا»
یعنی هرکه درصدد رسیدن بعزت و شرافت است باید بداند که تمام شکوه و جلال‏ها در نزد پروردگار است در آیه دیگری‏ که در سوره آل عمران است،عزت و ذلت وابسته بمشیت الهی قرار داده‏شده است،در آیه(206)میفرماید
«تعز من یشاء و تذل من تشاء»
یعنی هرکه را خواهی عزیز میکنی،و هرکه را خواهد خوار و ذلیل‏ گردانی.
گرچه از ظواهر این آیات چنین مستفاد میگردد که خدا عزیز میکند؛و اوست که خوار و زبون میسازد ولی واقع مطلب که عوامل عزت‏ و ذلت هردو وابسته کردار خود آدمی میباشد و این انسان است که خودرا عزیز و یا پست و زبون میسازد.در تمام آیات قرآنی نمیتوان‏ موردی را پیدا کرد که قوم و جمعیتی بدون در نظر گرفتن رفتار و کردارشان بعزت رسیده،و یا خوار و ذلیل شده‏اند،بلکه تعالی و سقوط هر امتی بستگی باوضاع روحی و کردار خارجی ایشان دارد.
«لیس للانسان الا ما سعی»
***

تعدیل تمایلات و اثر آن

انسان مجموعه‏ایست از تمایلات درونی،سعادت و شقاوت انسان‏ وابسته نوع بهره‏برداری از این خواسته‏ها و تمایلات است،ممکن است کسی‏ بسلامت و درستی از این نیروهای باطنی و خواسته‏های روحی برخور دار شده،خود را بعزت و سعادت برساند و باز ممکن است کسی در اثر زیاده‏روی در برخورداری از تمایلات درونی،بشقاوت و بدبختی در افتد.
خداوند میفرماید
«قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها»
پس باید سعی کرد که نوع بهره‏برداری ما از تمایلات دچار رکود، و یا زیاده‏روی نگردد،چه افراط و تفریط در خواسته‏های درونی موجب‏ بدبختی و شقاوت است.
برای روشن شدن این نکته.باید توضیح داد که،گاهی آدمی‏ در اثر زیاده‏روی و افراط دچار بدبختی میگردد و میتوان از این‏ قبیل کسانی را بشمار آورد،که دچار تمایلات افراطی و سرکش میباشند اصل شهوت باعث تولید نسل و بقاء نظام است ولی وقتی این حس‏ از مدار اعتدال خود خارج شود و بصورت آتشی سوزنده و سرکش درآید،باعث ویرانی نظام اجتماعی دنیای جامعه خواهد بود،؛برای‏ تأیید این نکته باید گفتهء پیشوایان دینی که در عین اختصار معنای آن‏ بسیار وسیع و دائرهء آن بسی فراخ است توجه داشت، فرموده‏اند «عز من قنع و ذل من طمع»
یعنی هرکه راه‏ اعتدال و قناعت پیش گرفت عزیز گردد،و هرکه حرص و طمع ورزد، ذلیل شود.گرچه در ابتدای امر چنین مفهوم میشود که مراد اقتصاد در زندگی است؛ولی با تأمل میتوان پی‏برد که منظور عمومیت‏ داشته و اختصاصی بوضع زندگی مادی ندارد.چه بسیار روشن است که‏ زیاده‏روی و طمع در هر امری باعث ذلت و خواری میگردد،و برای‏ وضوح مطلب باید متذکر شد که نوع بدبختی‏ها و انحرافات مربوط بزیاده‏روی در خواسته بقای آدمی می‏باشد خواه این خواسته بسته بمال‏ و جاه و یا شهوت غذا و یا غریزه جنسی باشد.
امام محمد باقر علیه السلام در وافی چنین می‏فرماید!
«بئس‏ العبد عبد له یقوده و بئس العبد عبد له رغبة تذله»
یعنی بدترین بندگان کسانی هستند که میل‏های کاذب و ناروائی‏ در خاطرشان رخنه کرده باعث بیچاره‏گی و ذلیل شدن آنها میگردد.
در پارهء از موارد ذلت و خواری معلول رکود و تنبلی است مثلا برخی راه تن‏پروری را در پیش گرفته از کار و فعالیت دست کشیده‏ بزندگی انگلی خو میگیرند،این عده بجای سعی و کوشش از دسترنج‏ دیگران بهره‏مند شده،و بهمین میزان بشخصیت خود لطمه زده حیثیت و آبروی خود را لکه‏دار مینمایند.
اسلام برای جلوگیری از این عمل،بزندگی استقلالی دستورداده،و از سعی و کوشش تحسین و تمجید نموده است تا بدین وسیله از زندگی‏ اتکالی ممانعت کرده باشد.
و بسیار واضح است که هیچ مرد عزیزی نمیتواند بزندگی انگلی‏ خو کند،چه علاقه بحیثیت و روح عزت‏طلبی آدمیرا از خواری و زبونی که‏ از لوازم زندگی انگلی است برکنار میدارد.
در کتاب اصول کافی از امام محمّد باقر علیه السّلام چنین روایت شده است: «شرف المؤمن قیام اللیل و عزة استغناؤه عن الناس»یعنی‏ شرافت مرد باایمان در عبادت‏های شبانه،و عزت او در گرو بی‏نیازی‏ او از مردم است.
در مطالب گذشته بخوبی توان استنباط کرد،که شرافت و عزت‏ در سایه بدست آوردن اعتدال روحی است و این خویشتن‏داری و پرهیز کاری بدست نمی‏آید مگر در اثر پیروی و متابعت از دستورات دینی، چه برنامه‏های دینی همانند طرحهای بهداشتی که سلامت تن را متکفل میباشد،بهداشت روح و روان را در عمده بعهده دارد.
لذا در اسلام بجای امتیازات صوری ملاک تقدم و شرافت وابسته‏ ایمان و تقوی دانسته‏شده است،و همین عامل است که سبب پیدایش عزت‏ و شرافت میگردد.
خداوند در قرآن میفرماید:
«ان اکرمکم عند الله اتقاکم»
همانا برترین شما کسانی هستند که پرهیزگاری آنان فزونتر باشد.
تقوی باعث پیدایش وقار و بستگی است،چه بسیار مردان با تقوائی وجود داشته‏اند که هیبت و شوکت روحی آنان لرزه بر ارکان‏ دیگران میانداخته است.
نشانه عزت واقعی همین است که دنیائی در برابر آن بخضوع و خشوع درمیاید.
علی علیه السلام در کتاب نهج البلاغه عزت را در گرو تقوی و ایمان‏ دانسته میفرماید:«لاعز اعز من التقوی»یعنی هیچ عزت و شوکتی‏ ارزنده‏تر از پارسائی و تقوی نیست و بهمین نسبت گناه عصیان باعث زبونی‏ و خواری میباشد هرکه دامنش بگناه و عصیان آلوده‏تر باشد از عزت‏ و شوکت دورتر خواهد بود.
عند زوال النعم یتبین الصدیق من العدو
امیر المؤمنین علی(ع)
وقتی که ثروت از دست میرود و فقر میآید و دوست از دشمن معلوم میشود.
التواضع یرفع التکبر یضع
امیر المؤمنین علی(ع)
تواضع و فروتنی مرد را بلند کند و برافرازد و تکبر او را خوار و زبون سازد.

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:51 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : عزت در قرآن مجيد

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : امید به آینده؛ ویژگی بزرگ مؤمنان

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر و قرآن كريم

بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر و قرآن كريم

اعظم پرچم*
زهرا محققيان**


چكيده

داشتن اميد به آينده يكى از موضوعات اساسى براى ايجاد آرامش و بهبود زندگى نابسامان آدمى است. در روان شناسى مثبت نگر، اعتقاد بر آن است كه سازه هايى همچون اميد، مى تواند از افراد در برابر رويدادهاى استرس زاى زندگى حمايت كند. از سوى ديگر، با توجه به تأثير جهان بينى هر فرد در جهت گيرى و چگونگى زندگى آدمى، نمى توان از نقش دين در پيدايش اميد چشم پوشيد.
مقاله حاضر به روش تطبيقى سعى دارد پس از بيان و تحليل موضوع اميد و راه هاى ايجاد و افزايش آن از ديدگاه روان شناسى مثبت نگر، آن را بر قرآن عرضه نمايد تا ضمن استخراج نظر قرآن در اين باره و بيان نقاط اشتراك و افتراق اين دو حوزه، راه كارهاى مناسبى را براى ايجاد و افزايش اميد در افراد بشر با استفاده از آموزه هاى قرآنى ارائه نمايد. از نتايج بارز اين پژوهش، آن است كه بسيارى از اين راه كارها، در قرآن نيز موجود است و ميان يافته هاى بشرى و آموزه هاى وحيانى در اين موضوع، اشتراكات بسيارى وجود دارد.

كليدواژه ها:

اميد، راه كارهاى قرآنى افزايش اميد، روان شناسى مثبت نگر، ريچارد اسنايدر.

مقدّمه

بشر در قرن اخير به پيشرفت هاى چشم گيرى در زمينه فناورى و صنعت دست يافته است، ولى در كنار اين دستاوردها، در ميان عموم مردم، بخصوص جوانان، اميد به آينده و فرداى روشن رو به كاهش است. در نيم قرن اخير، همواره تلاش روان شناسان بر درمان كمبودها و رفع ناتوانى ها بوده است، اما امروزه جنبش نوظهور روان شناسى مثبت نگر، تنها تمركز بر بيمارى ها و ضعف ها ندارد، بلكه بيشتر به دنبال افزايش شادى و سلامت روانى افراد است؛ چراكه اگر فرد، مهارت هاى لازم براى مقابله با چنين مسائلى را كسب نكرده باشد، در معرض خطر بيشترى براى ابتلا به اختلالات روانى از جمله افسردگى است.1
بيش از 40 سال پيش، اثر جروم فرانك2 (1968ـ1975)، اميد را فرايندى مفهوم سازى كرد كه در تمام رويكردهاىروان درمانى مشترك است. كارل منينجر3 (1959) نيز، به عنوان رئيس انجمن روان شناسى آمريكا، اولين بار در يك سخنرانى در محفل روان شناسان آمريكا، با اشاره به «اميد» به عنوان نقطه قوت در درمان جويان، همكارانش را تشويق كرد كه به بررسى جدى تر نقش اميد در فرايند درمان بپردازند و قدرت اميد به خود و قدرت اميد به بيمارانشان را در فهم و درمان بيمارى روانى به رسميت بشناسند.4 در همين دوره، بسيارى از محققان در رشته هاى مختلف (از پرستارى گرفته تا روان شناسى) نظريه هايى در مورد اميد ارائه نمودند (همان گونه كه اغلب در مورد يك حيطه جديد رخ مى دهد.) اين افراد از كار يكديگر آگاه نبودند. از اين رو، يك ديدگاه واحد يا نظريه منسجم وجود نداشت تا در مورد آن تحقيق و بررسى صورت گيرد. اسنايدر5 (روان شناس آمريكايى) نيز از جمله افرادى بود كه به درخواست منينگر6 اين سازه رامورد بررسى علمى قرار داد. وى در سال 1990 نظريه خود تحت عنوان «نظريه اميد» را مطرح كرد و پس از آن، اين سازه مورد توجه محققان و متخصصان قرار گرفت.7 لازم به ذكر استتاكنون نظريه پردازان بسيارى پيرامون موضوع اميد، اظهارنظر نموده اند، اما از آن رو كه نظريه اسنايدر در اين زمينه، از جامعيت بيشترى برخوردار است، اين پژوهش تنها به بررسى نظريه او پرداخته است.8
از سوى ديگر، تأثير دين و آموزه هاى دينى در زندگى انسان بسيار مهم، بلكه تعيين كننده است. به اعتقاد انديشمندانى مانند شهيد صدر، رسالت جهانى اسلام، پاسخ گويى به نيازهاى روز و رفع شبهات است. از اين رو، موضوعات مورد بررسى در دين، بايد در عالم خارج بررسى شود تا از تجارب و راه حل هاى بشرى استفاده گردد.9 در حقيقت، از آن رو كه پژوهش در علوم انسانى (به منظور شناخت، برنامه ريزى، ضبط و مهار پديده هاى انسانى) در راستاى سعادت واقعى بشر، ضرورتى انكارناپذير است و استفاده از عقل و آموزه هاى وحيانى در كنار داده هاى تجربى و عينى، شرط اساسى پويايى، واقع نمايى و كارآيى اين گونه پژوهش ها در هر جامعه است،10 به همين دليل، اين انديشمند، معتقد است در تفسير موضوعات قرآنى، بايد يافته ها و تحقيقات دانشمندان علوم انسانى را بر قرآن عرضه نمود و ضمن بهره گيرى از آنها، به پاسخ گويى سؤالات و شبهات روز پرداخت؛ چراكه در گفت وگوى با قرآن نتايجى حاصل مى گردد كه علاوه بر آنكه پاسخ گوى نيازها و سؤالات بشرى است، مى تواند حقايق بلند قرآنى را در صحنه اجتماع به طور ملموس آشكار نمايد.11 تنها در اين صورت است كه رهيافت هاى بشرى استفاده بهينه اى دارد و قابليت آن را دارد كه بشر را در بُعد معرفتى به سمت تكامل معنوى خويش سوق داده و در مقابل عوامل بازدارنده، مصونيت بخشد.
اما تاكنون نظريه ها و تحقيقات بسيارى، معنويت را به عنوان يك منبع بالقوّه كه مى تواند بر افزايش اميد آدمى تأثير گذارد، معرفى كرده اند.12 سرچشمه اين تحقيقات به سال هاى 1880 تا 1930 برمى گردد و بررسى علمى آن به پايان قرن بيستم. بسيارى از روان شناسان همچون ويلهم ونت،13 ويليام جيمز،14 استنلى هال،15 كارل يونگ16 مربوط مى شودكه در طى تحقيقات خويش به اين نتيجه رسيدند كه آدمى بايد از مذهب براى افزايش اميد خويش استفاده كند.17 روبرت18 در تحقيقات جامع خود پيرامون نيازهاى اعتقادى انسان ها، قرن بيست ويكم را قرن معنويت خواند و بهترينراه ايجاد اميد را، رابطه با خداوند معرفى كرد.19 امروزه نيز، باورهاى دينى و معنوى مراجعان، نه تنها كارآمد و غيرمنطقى و به عنوان راهكارى ضعيف در ايجاد و غنى سازى اميد آدمى تلقّى نمى شوند، بلكه به عنوان منبعى تأثيرگذار و قدرتمند براى بهبود و درمان بيماران نااميد نيز در نظر گرفته مى شوند. علاوه بر اينكه در بسيارى موارد، مشكل مراجعان با مسائل مذهبى آميخته گرديده و بدون مداخله معنوى، درمان كامل نمى شود.20
همان گونه كه در قبل نيز اشاره كرديم، تاكنون روان شناسان بسيارى درباره اميد اظهارنظر نموده اند، اما از آنجايى كه تنها نظريه اسنايدر در اين زمينه جامعيت دارد و او نيز در نظريه خويش نسبت به معنويت و رويكرد دينى ساكت است، به همين دليل پژوهش حاضر سعى دارد (در حد گنجايش خويش) تنها در پرتوى بررسى نظريه او و در راستاى انديشه يك عالِم بزرگ شيعه، به روش تطبيقى، به بررسى راه كارهاى تازه براى ايجاد و افزايش اميد آدمى در حوزه روان شناسى و دين بپردازد تا روشن شود كه آيا مى توان برخى از نيازهاى بشر حاضر را از طريق علم روان شناسى كاوش نمود و سپس به تطبيق آن در مفاهيم قرآنى پرداخت؟ مشتركات و مفترقات حاصل از اين تطبيق تا چه حد راه گشا و مفيد است؟ به همين دليل، پس از معرفى اجمالى نظريه اسنايدر، به واكاوى آموزه هاى الهى پيرامون اين موضوع پرداخته و پس از تطبيق رهيافت هاى بشرى بر داده هاى وحيانى، نقاط اشتراك و افتراق اين دو حوزه، در موضوع فوق را بيان نموده است.

1. نظريه اميد در روان شناسى

از نظر اسنايدر، اميد عبارت است از «ظرفيت ادراك شده براى توليد مسيرهايى به سمت اهداف مطلوب و انگيزه ادراك شده براى حركت در اين مسيرها.»21 از اين رو، اميد يعنى: انتظار مثبت براى دست يابى به اهداف. انتظار مثبتداراى دو مؤلفه «عامل»22 و «گذرگاه»23 است.24
در حقيقت، در نظريه اميد اسنايدر، سه مؤلفه وجود دارد: تفكر هدف (هر چيزى كه خود فرد مايل است بدان دست يابد، آن را انجام دهد يا تجربه يا ايجاد كند)، تفكر عامل (يك مؤلفه انگيزشى براى به حركت در آوردنِ فرد، در مسير راه هاى درنظر گرفته شده براى رسيدن به هدف) و تفكر گذرگاه (توانايى ادراك شده فرد براى شناسايى و ايجاد مسيرهايى به سمت هدف).25
اين سه مؤلفه بر يكديگر اثر متقابل دارند. تعيين اهداف مهم، منجر به افزايش انگيزه مى شود و اين انگيزه برانگيخته شده، به نوبه خود ممكن است به يافتن گذرگاه كمك كند.26
براى داشتن تفكر اميدوارانه، بايد ياد بگيريم كه چطور با موانع برخورد كنيم. به طور كلى، افراد داراى اميد بالا، هنگام برخورد با موانع به دليل ايجاد راه هاى جانشين و جديد براى رسيدن به هدف يا استفاده از اهداف جانشين، پاسخ هاى هيجانى سازگارترى ارائه مى دهند.27 به اين ترتيب، هنگام مواجهه با مانع، انعطاف پذير بوده و به دنبال هدف ديگرىمى روند يا بر ديگر حيطه هاى زندگى خود تأكيد مى كنند.

 

1ـ1. مراحل اميددرمانى در كار با مراجع

اميددرمانى، به منظور افزايش تفكر اميدوارانه و غنى سازى فعاليت هاى مربوط به تعقيب اهداف، طراحى شده و از دو مرحله اصلى تشكيل گرديده است كه هريك شامل دو گام مى باشند. مرحله اول، القاى اميد28 است كه مشتمل بر دو گام اميديابى29 و پيوند يا تحكيم اميد30 مى باشد و مرحله دوم، افزايش اميد31 است كه آن هم مشتمل بر دو گام غنى سازىاميد32 و ابقاى اميد33 مى باشد.34

 

1ـ1ـ1. مرحله اول: القاى اميد يا اميدسازى:

گام اول. يافتن اميد: در اين گام، درمانگر به منظور كمك به مراجع براى يافتن اميدى كه در گذشته آن را تجربه كرده، از او مى خواهد تا داستان زندگى اش را تعريف نمايد. در حقيقت، طى فرايند بيان داستان زندگى، درمانگر متوجه مى شود كه چگونه اميد، در زندگى فرد ايجاد شده، كاهش يافته يا راكد مانده است. طى اين فرايند، آنها نسبت به افكار يا رفتارهاى مخرب اميد، آگاه مى شوند.35
گام دوم. تحكيم اميد: در اين مرحله، درمانگر به الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه مى پردازد و بدين ترتيب، تفكر عامل و گذرگاه را در مراجع افزايش مى دهد. توانايى درمانگر در الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه، ممكن است در اثربخشى درمانى، نقش مؤثرى داشته باشد؛ چراكه به واسطه آن، مى توان انگيزه مراجع و نيز گذرگاه هاى رسيدن به هدف را افزايش داد.36

 

1ـ1ـ2. مرحله دوم: اميدافزايى:

گام اول. غنى سازى اميد: در اين مرحله، درمانگر از طريق ارائه راه كارهايى كه به ايجاد هدف، توسعه گذرگاه و افزايش عامل در فرد منجر مى شود، به غنى سازى اميد مراجع خويش مى پردازد.37 اين راه كارها عبارتند از:

 

الف) راه كارهايى براى ايجاد هدف:

فن 1. فراهم كردن ساختارى براى اهداف روشن: اين فن، به مراجع كمك مى كند تا با ايجاد فهرستى از ابعاد جارى زندگى كه برايش اهميت دارند، به بررسى اهداف مختلف زندگى خود بپردازد و در مورد ميزان رضايت خود از هريك از آنها بحث كند.38
فن 2. طرح اهداف روشن و عملى: وقتى حيطه هاى مهم شناسايى شدند، درمانگر و مراجع، بايد در گسترش اهداف روشن و عملى با هم همكارى كنند. براى اينكه كاملاً بتوانيم مؤثر باشيم، اهداف بايد مشخص و متمركز، همچنين در قالب جملات مثبت باشند.39

 

ب) راه كارهايى براى توسعه و تقويت افكار گذرگاه:

غالب مشكلات در يافتن مسيرى درست براى رسيدن به هدف به وجود مى آيند. يك رويكرد مناسب در اين مورد، اين است كه به مراجع ياد دهيم گذرگاه هاى خود را به مجموعه اى از گام هاى كوچك بشكند. هرقدر اين گام هاى متوالى، خاص و روشن باشند، مؤثرترند.40
فن 3. ايجاد يك فيلم درونى: افراد مى توانند بياموزند كه گام هاى خود به سمت هدف را، به صورت ذهنى اجرا كنند، به گونه اى كه گويى مشغول تماشاى خود در يك فيلم سينمايى هستند. در پايان نيز اين فيلم را بازنگرى كنند و بدين ترتيب، براى كار كردن به سمت اهداف، طبق يك برنامه روزانه قدم هاى مشخصى بردارند.41

 

ج) راه كارهايى براى ايجاد و حفظ عامل:

فرد ممكن است اهداف و گذرگاه هاى عملى توليد كند، اما اهداف همچنان تحقق نيافته باقى بمانند. براى تكميل اين فرايند نيازمند انگيزه هستيم. يك راه حل كليدى براى افزايش انگيزه، كمك به مراجع براى خودشناسى است تا بتواند انگيزش شخصى خود را افزايش دهد. سؤالاتى مانند «من در گذشته چگونه بر انگيخته مى شدم؟ و...» مى تواند بسيار مفيد باشد.42
فن 4. جست وجوى داستان هاى اميدآفرين: يك فن خاص براى ايجاد داستان هاى اميدآفرين كه مى تواند براى اشاره به اراده و انگيزه به كار رود، فن تجسم مثبت43 است.44 اين رويكرد بسيار شبيه به خلق يك فيلم درونى است. در تجسممثبت، از مراجع خواسته مى شود كه داستان شخصى و خوش بينانه اى را درباره مفهوم سازى هدفى، شروع كار به سمت آن هدف، و سپس عبور موفقيت آميز از آن و غلبه بر موانع براى دست يابى نهايى به هدف بگويد.45
فن 5. نيمرخ سازى: در اين مرحله، درمانگر از مراجع مى خواهد داستان هاى كوتاهى درباره پيگيرى هاى قبلى و فعلى هدف، طبق چارچوب خاصى بنويسد تا اميد را كه جزئى از تركيب روان شناختى فرد است، آشكار سازد. نوعا 5 داستان حداقل 2 تا 5 صفحه اى با بيان جزئيات تعقيب هدف در حيطه هاى مختلف زندگى، راه ها و اراده موردنياز ذى ربط در تعقيب اميدوارانه را آشكار مى سازد. همچنين مراجع، زبان اميد را با شناسايى تفكر هدفمند، تفكر عامل و تفكر گذرگاه (اراده مند) منتسب در داستان هايش ياد مى گيرد.46
فن 6. يافتن پوشش نقره اى (يافتن روزنه اميد): گاهى افراد نمى توانند يك داستان اميدوارانه در زندگى خود پيدا كنند و بيان مى دارند كه هيچ چيز مثبتى در زندگى شان رخ نداده است. در چنين مواردى، جست وجوى داستان هاى اميدوارانه شخصى براى استفاده به عنوان نقطه شروع، بسيار دشوار است. البته بايد مراجع را تعقيب كرد تا راه هاى مختلف را امتحان كند. براى مثال، در اين مورد يك نقطه شروع ديگر، مى تواند اين باشد كه از او بخواهيم به يك عنصر مثبت در موقعيت هاى مختلفى كه در طول روز رخ مى دهد، بينديشد. در اين فن، از فرد خواسته نمى شود كه همه جنبه هاى مثبت يك موقعيت را مشخص نمايد، بلكه از او خواسته مى شود كه فقط يك جنبه مثبت را پيدا كند.47
فن 7. الگوى ABC سليگمن:48 گاهى اوقات مشكل اصلى اين است كه فرد نمى تواند بر موانع غلبه كند. در چنينشرايطى، بايد تشخيص داد كه آيا موانع، حقيقى و حاصل حقايق تلخ و غيرقابل تغيير زندگى هستند يا حاصل افكار منفى؟ در مواردى كه موانع، حقيقى هستند، اهداف و گذرگاه ها بايد تغيير يابند. اما در مواردى كه موانع، حاصل افكار منفى هستند، افكار بايد تغيير يابند. براى مبارزه با اين افكار غيرمولّد، فرد نيازمند مهارت هايى است. مراجع مى تواند با استفاده از فنونى، نظير الگوى ABCسليگمن، راه هايى براى افزايش افكار مثبت و به چالش كشاندن افكار منفى بياموزد. در اين الگو، از فرد خواسته مى شود تا رويداد فعال كننده را به عنوان يك مشاهده گر بيرونى توصيف كند (A)، سپس همه باورهاى خود را در مورد آن واقعيت بنويسد (B) و در نهايت، در مورد پيامدهاى خوب و بد اين باورها به بحث بپردازد (C).49
گام دوم. حفظ و ابقاى اميد: اين راه كار، مراجع را ترغيب مى كند كه از طريق شناخت افكار هدف و افكار مانع، خود، عامل افزايش اميد در خود باشد. عنصر كليدى فرايند حفظ اميد، توانايى شناخت افكار هدف و افكار مانع است.50

2. اميد در قرآن

مسئله اميد و اميدوارى به آينده، در قرآن به دفعات متعدد و به شيوه هاى مختلف، بيان گرديده است. به طور كلى، مفهوم اميد در لايه مثبت و منفى، در قرآن كريم، از راه كليدواژه هايى همچون رجاء (انتظار امرى محبوب و پسنديده كه اكثر اسباب آن محقق باشد)، طمع (تمايل نفس از روى حرص و آرزوى شديد، به چيزى خارج از دسترس)، أمل (آرزويى كه انتظارى طولانى در آن وجود دارد) و تمنى (ميل به حصول امرى همراه با تقدير و اندازه گيرى آن) قابل پيگيرى است.51 از ميان واژگان فوق، تنها در واژه «رجاء» است كه فرد اميدوار در راه رسيدن به اميدش، كار و تلاش مى كند و موجبات رسيدن به امر محبوب را فراهم مى آورد.52
با بررسى آيات مشتمل بر واژگان اميد، مى توان بدين نكته دست يافت كه گرچه اميد، ماهيتى مثبت و پسنديده دارد، اما از آن رو كه عوامل پديدآورنده آن و موانع به هم زننده آن، ممكن است ماهيتى حقيقى و يا كاذب داشته باشند، مى توان به تنويع و تقسيم آن به صورت زير پرداخت:
الف) اميد مطلوب، صادق و حقيقى: اين نوع اميد، مربوط به امورى است كه در جهت رضاى الهى و هماهنگ با واقعيت وجودى انسان است و به دو گونه در قرآن مطرح گرديده: اميد به آخرت و برخوردارى از رحمت الهى كه عموم مؤمنان چنين اميدى دارند، و اميد به لقاى خدا كه مؤمنان خاص و انسان هاى كامل، از آن برخوردارند. اين نوع در قالب واژگانى همچون رجاء ممدوح و پسنديده، و طمع مثبت و پسنديده بيان شده است.
ب) اميد نامطلوب، كاذب و مجازى: اين نوع، مربوط به امورى است كه رضاى الهى در آن لحاظ نمى گردد و حاصل وسوسه هاى نفس يا القائات شيطان است: «وَلأُمَنِّيَنَّهُمْ.»(نساء: 119) اين نوع اميد در قالب واژگان رجاء مذموم و ناپسند، طمع منفى و ناپسند، أمل، و تمنّى بيان گرديده است.
بدون ترديد، اميد صادق و كاذب تأثير بسيار زيادى در زندگى آدمى دارد و تنها اميد صادق و حقيقى است كه انسان را به ياد خداوند انداخته و همواره وجود او و حاضر و ناظر بودن او را به انديشه آدمى مخاطره مى نمايد. به همين دليل، در اين قسمت، در پرتو معرفى محورهاى اميدبخش قرآن كريم، به شرح و تفصيل سيماى الگوى پسنديده اميد در قرآن پرداخته شده است.
به طور كلى، مفهوم اميد در قرآن كريم، در دو محور اعتقادى و رفتارى قابل بررسى و پيگيرى است؛ چراكه قرآن افزون بر بيان راه كارهايى اعتقادى و فردى براى القاى اميد و رسيدن به آرامش نسبى در دنيا، به ارائه راه كارهاى رفتارى و اجتماعى فراوانى براى تقويت و افزايش اين نياز اصيل بشرى نيز پرداخته است. در بُعد اعتقادى، به تقويت پايه هاى معرفتى و اعتقادى افراد پرداخته شده كه مهم ترين اصول اعتقادى اسلام، ايمان و عقيده به توحيد، نبوت و معاد مى باشند؛ زيرا اين سه اصل، پايه و اساس دريافت اسلام را تشكيل مى دهند و ساير آموزه هاى اسلام، معنابخشى خود را از اين سه اصل دريافت مى نمايند و نياز به اين آموزه ها، براى ايجاد اميد و روحيه اميدپرورى در آدمى، از آن روست كه چون انسان سالم و كامل، داراى شخصيتى مى باشد كه به طور طبيعى در زندگى فردى و اجتماعى خود را نشان مى دهد، به همين دليل، اگر از نظر شخصيتى نسبت به آينده اميدوار نباشد، به طور طبيعى، رفتارى بيرون از عرف طبيعت انسانى از خود بروز مى دهد كه در جهت دادن جامعه به سمت نااميدى و افسردگى بى تأثير نخواهد بود. در بُعد رفتارى نيز، قرآن كريم براى افزايش اميد آدمى در زندگانى دنيوى و نيز پرورش روح اميد در جامعه، در قالب راه كارهاى رفتارى به تقويت روح اميد در جامعه پرداخته است. مهم ترين راه كارهاى رفتارى قرآن در حوزه فردى عبارتند از: ذكر، تهجّد، نماز، و تلاوت قرآن، و در حوزه اجتماعى عبارتند از: انفاق، احسان، عفو و بخشش، امر به معروف و نهى از منكر و وفاى به عهد.
بنابراين، همان گونه كه گفته شد، در فرهنگ قرآن، مسئله اميد و اميدوارى از جهات مختلف و به زبان هاى گوناگون مورد تأكيد و ترغيب واقع شده كه در ادامه، تفصيل هريك بيان گشته است و اگر آدمى به مفهوم واقعى اين محورها و زيرمجموعه هاى آن به صورت عمقى و نه سطحى پى ببرد، طبعا بخش عمده اى از چگونه زيستن را خواهد آموخت.

 

2ـ1. راه كارهاى اعتقادى (معرفتى) قرآن براى ايجاد و القاى اميد

مقصود از راه كارهاى اعتقادى، روش هاى شناختى براى افزايش و تقويت اميد در آدمى است كه به ديدگاه و اعتقاد فرد نسبت به هستى، آغاز و فرجام جهان و نقش انبيا و اولياى الهى مى پردازد و از سوى ديگر، تأثير آن را در افزايش يا كاهش اميد صادق و حقيقى در آدمى، مورد ارزيابى قرار مى دهد.
الف) اعتقاد به توحيد و تأثير آن در ايجاد اميد: اعتقاد به توحيد و يگانه بودن خداوند، موجب مى شود به جاى آنكه انسان پيوسته به عوامل متعدد مؤثر در زندگى خويش بينديشد و از آنها بيم به دل راه داده و يا به آنها اميد ببندد، به مرجع و ملجأى واحد چشم بدوزد.53 كمترين تأثير چنين نگرشى، انسجام و تعادل بين شناخت ها، عواطف و اعمال در بسيارى از بخش هاى زندگى است. به ديگر بيان، توحيد و يگانه پرستى است كه عناصر نفس و روان آدمى را همبستگى بخشيده و روند قواى فكرى او را براى دريافت و شناخت به طرف يك منبع، متحد و هماهنگ مى سازد و از اين رهگذر، يك اثر تركيبى سازنده در شخصيت انسان بارور مى گرداند. بعكس، تعدّد آلهه و شرك و يا به عبارت ديگر تعدّد منابع ترس و نفع و ضرر، منجر به تشتّت و ازهم پاشيدگى روان انسانى و تفرق و تقسيم قدرت آگاهى او به جهات متعدد مى شود.54 و سرانجام نيز، به ازهم گسيختگى پيوندهاى شخصيت آدمى و ايجاد اختلالات روانى در او مى انجامد. بنابراين، از مجراى توحيد است كه انسان مسئله پناه بردن به خداوند را درك مى نمايد. چنين انسانى همواره به ياد خدا بوده و قلبش كاملاً آرام است: «الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ... .» (رعد: 28)
از اين رو، در قرآن كريم، اميد حقيقى در ارتباط با «اللّه» است؛ چراكه هيچ مفهوم عمده اى جداى از خدا، در قرآن وجود ندارد. به ديگر بيان، اميد در راستاى تكامل انسان است و تكامل انسان در قرآن، به سوى خليفه اللّه: «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً»(بقره: 30) و مظهر تجلّى اسماى الهى است. از اين رو، اميد نيز در راستاى تجلّى صفات الهى نهادينه شده در وجود بشر مى باشد و آدمى بدين وسيله مى تواند از آشفتگى هاى روانى و نابسامانى هاى فكرى رهايى يابد.
ب) اعتقاد به نبوت و تأثير آن در تحكيم اميد: بشر براى داشتن زندگى سالم در اين دنيا، به فرستادگانى از جانب خالق يكتا نيازمند است و اميد به حيات اخروى نيز از همين رهگذر ميسر است. به طور كلى، انبيا و اديان الهى مى توانند نويدبخش اميد به آينده در سايه ايمان، پرهيزگارى، تزكيه روح و جسم و عمل صالح باشند و تنها ايشانند كه مى توانند به مؤمنان نويد آينده اى روشن در پرتو ايمان به خداوند بدهند.
از سويى ديگر، همان گونه كه پيش تر نيز بيان شد، اميد در راستاى تجلّى اسماى الهى است كه اين تجلّى طبق آيات قرآن كريم، از مسير نبوت و ولايت اولياى الهى صورت مى گيرد. به ديگر بيان، از آن رو كه انسان مظهر خليفه اللّه است،55 اين آموزه در پرتو رهنمودهاى انبيا به آدمى القا مى گردد: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء» (بقره: 31) و از اين طريق، تربيت اسمايى بشر تحقق مى يابد. از اين رو، اعتقاد به نبوت انبيا و اولياى الهى به آدمى اين اميد را بشارت مى دهد كه مى تواند با پيروى از اين الگوهاى بشرى و بخصوص از طريق اسوه حسنه، به طور كامل مظهر اسماء و تجلّى صفات پروردگارى قرار گيرد و به اميد حقيقى خويش راه يابد: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.» (احزاب: 21) پس بر كسى كه مدعى اميد حقيقى است، واجب است از فرستادگان او پيروى كند تا اين پيروى اش، به اميد راستين منتهى شود: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»(آل عمران: 31) و تنها در اين صورت است كه اميد به آينده، اميدى واقعى و سرشار از حقيقت جلوه مى كند و آدمى مى تواند از توابع آن، كه همان دورى از انواع گناهان است و نتيجه اى جز پشيمانى، نااميدى و نگرانى ندارد، مصون ماند:56 «ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاء الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّهُمْ لَن يُغْنُوا عَنكَ مِنَ اللَّهِ شَيئا وإِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاء بَعْضٍ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ» (جاثيه: 18ـ19)
بعد از انبيا نيز، آدمى به پيروى از امامان و ائمّه معصوم عليهم السلام كه حضورى نبى گونه دارند، سفارش شده كه اين پيروى از امام على عليه السلام آغاز و به وجود مبارك خاتم الانبيا حجه بن الحسن ـ عجل اللّه تعالى فرجه ـ ادامه مى يابد. در عصر حاضر نيز، شناخت وجود مبارك امام زمان عليه السلام و آشنايى با سيره و رفتار او، بى ترديد معبر و گذر از جاهليت به سوى حياتى معقول و باورى اميدبخش است و هيچ گاه نخواهد گذاشت بارقه اميد در دل هاى شيعيان خاموش گردد.
ج) اعتقاد به معاد و تأثير آن در تحكيم اميد: ايمان به معاد، ريشه يأس ها و نااميدى ها را كه آفت جان انسان هاست، مى سوزاند و انسان را اميدوار مى سازد كه هيچ يك از اعمال نيك او از صفحه هستى پاك نمى شود و مصائب و ناكامى هايش در اين دنيا، بى پاسخ نخواهند ماند. شخص معتقد به معاد عقيده دارد كه زندگى به اين جهان ماده خلاصه نمى گردد، بلكه انسان پس از مرگ، زندگى ديگرى در پيش دارد و در آنجا به بسيارى از خواسته ها و آرزوهاى مناسب خود نايل مى شود. از نظر قرآن نيز، حيات باقيه و زندگانى جاويد و سعادت ابدى در آخرت است57 و در آنجا آسايش، آرامش و امنيت مطلق وجود دارد.58 از اين رو، هيچ گونه كمبودى احساس نمى گردد و اگر هم انسان در اين دنيا محروميتى احساس مى كند، با يادآورى نعمت هاى عالم آخرت بر طرف مى گردد؛ چراكه شخص مؤمن، اميدوار است كه در آن جهان از نعمت هاى الهى برخوردار شود.

 

2ـ2. راه كارهاى رفتارى قرآن براى افزايش و تقويت اميد در آدمى

مقصود از راه كارهاى رفتارى، روش هاى عملى براى افزايش و تقويت اميد در آدمى است؛ راه كارهايى كه به رفتار و عملكرد آدمى براى افزايش اميد صادق و حقيقى مى پردازد. اين راه كارها در فرهنگ قرآن، در دو قالب فردى و اجتماعى مطرح گرديده اند تا آدمى علاوه بر غنى ساختن اميد در درون خويش، به افزايش اميد در جامعه نيز كمك نمايد؛ چراكه يكى از ويژگى هاى دين اسلام اين است كه آيين تك روى و تك مسئوليتى نيست و جامعه اى كه در آن، اصول اجتماعى و پيوندهايى نظير انفاق، احسان و امثال آن وارد شوند و اجرا گردند، بدون شك مى تواند تضمين گر آرامش و امنيت و همچنين تقويت كننده روحيه اميد و اميدوارى در تمامى انسان ها باشد.
لازم به ذكر است كليه عبادات و اعمال دينى در فروزانى و تقويت چراغ اميد در دل، نقش دارند، اما نقش راه كارهاى زير، به عنوان اساسى ترين و فراگيرترين آموزه ها، به مراتب اثربخش تر و جاودانه تر است:

 

1ـ2ـ2. راه كارهاى فردى:

الف) ذكر خداوند: علت اصلى اضطراب ها و آشفتگى هاى روانى و روحى انسان معاصر، غفلت از ياد خداست. به طور كلى روح انسان، ربّانى است59 و تا با خدا پيوند نداشته باشد، آرام و قرار نمى گيرد. پيوند روح و دل انسان با خدا، به وسيله ذكر خدا پديد مى آيد و برقرار مى ماند؛ پيوندى ناگسستنى و استوار: «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ.» (بقره: 152) در سايه اين پيوند، آدمى شيرينى و گوارايى اتصال خود را با خداوند، حس مى كند و توانايى آن را مى يابد كه از عادات نامأنوس و خلق وخوى هاى نادرست برهد و قوانين طبيعت و خواسته هاى نفسانى را مقهور خود سازد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَواْ إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُبْصِرُونَ.» (اعراف: 201) به همين دليل، براى آرامش دل بايد به ذكر و ياد خدا روى آورد: «أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.» (رعد: 28)
ب) ترس از خدا (ترس اميدآفرين): خداوند در آيات بسيارى تأكيد مى ورزد كه آدمى بايد تنها از او بترسد و اين ترس همواره بايد در او موجود باشد: «فَلاَ تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ» (آل عمران: 175)؛ چراكه اين نوع ترس، در صورت نفوذ در ژرفاى درونِ انسان، او را از ارتكاب اعمال مهلك باز داشته و به كار نيك و پيشتازى در عرصه فضيلت وامى دارد و در حقيقت، ترسى است اميدآفرين كه سبب تحكيم پايه هاى اميد در آدمى مى گردد. به همين دليل، در بسيارى از آيات مربوط به اميد، اين نوع ترس در كنار واژه طمع استفاده شده است.60
ج) توبه و انابه به سوى خداوند: توبه و انابه به سوى پروردگار، راهى است كه خدا در برابر انسان ها قرار داده است تا از يأس و نااميدى بپرهيزند و بدانند آفريدگارشان پذيرنده افراد عاصى است: «وَهُوَ الَّذِي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَعْفُو عَنِ السَّيِّئَاتِ.» (شورى: 25) از اين رو، انسان گنهكار كه با انجام گناه دچار عصيان گرديده و اميدش را در زندگى از دست داده، با انابه مى تواند آرامش خود را باز يابد و اميد خويش را تحكيم نمايد: «يَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ أَنَابَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ.» (رعد: 27ـ28)
د) تهجّد و شب زنده دارى: خداوند در سوره «زمر»، شب زنده داران و متهجّدان را «اميدوار» خوانده و نماز شب و شب زنده دارى را از عوامل اميدبخش معرفى كرده است: «أَمَّنْ هُوَ قَانِتٌ آنَاء اللَّيْلِ سَاجِدا وَقَائِما يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ» (زمر: 9)؛ چراكه در دل شب و به هنگام فرو نشستن غوغاى زندگى مادى و آرامش روح و جسم انسان پس از قدرى استراحت، حالت توجه و نشاط خاصى به انسان دست مى دهد كه در عين بى نظير بودن، فوق العاده روح پرور، تكامل آفرين و اميدبخش است. در چنين زمانى، اميدواران حقيقى با تمام وجود، رو به درگاه معبود مى آورند و سر بر آستان معشوق مى سايند و با بيم و اميد او را مى خوانند.
ه.) هجرت و جهاد در راه خدا: طبق آيه «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أُوْلَـئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ» (بقره: 218)، اميد به لطف و رحمت پروردگار، مشروط به ايمان، هجرت و جهاد است و مكلفى كه بر پايه معرفت دينى، از ايمان به خدا و روز قيامت برخوردار شده و براى حفظ دين و تبليغ آن و مصونيت دادن به سلامت معنوى خود و خانواده اش، از ديار كفر به سرزمين ايمان، هجرت نموده است و با مال و جان به جهاد در راه خدا برخاسته، شايسته رحمت خدا، مغفرت و آمرزش اوست. از اين رو، هجرت و جهاد در راه خداوند، سرچشمه هاى اميدى پايدار و پويا هستند و در پرتو افزايش روح اميد و اميدوارى در آدمى، زمينه ساز طلوع رحمت و مغفرت از افق زندگى انسان مى باشند.

 

2ـ2ـ2. راه كارهاى اجتماعى:

الف) انفاق: يكى از مهم ترين آثار انفاق، از بين بردن تنش هاى اجتماعى و افسردگى هاى ناشى از فقر است؛ چراكه انفاق خالصانه سبب تطهير و تزكيه نفس است: «خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا»(توبه: 103) و نه تنها نفس انسان را از پليدى بخل و خودخواهى نسبت به فقرا پاك مى گرداند، بلكه سبب رشد آن و اعتلا بخشيدن خيرات و بركات اخلاقى و فضايل انسانى در درون آدمى مى شود تا جايى اين صفات در درون جان تثبيت مى گردد: «الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَتَثْبِيتا مِنْ أَنفُسِهِمْ» (بقره: 265) و آرامش حقيقى و ثبات روحى بر آدمى حاكم مى شود. اما افرادى كه انفاقشان، همراه با اذيت و يا از روى ريا و خودنمايى است، دايم در حال بى ثباتى، ناآرامى، نگرانى، اضطراب و تضاد روحى به سر مى برند.61
ب) امر به معروف و نهى از منكر: امر به معروف و نهى از منكر، نشانه علاقه به سلامتى جامعه و وجود روح نشاط و اميدوارى ميان مردم جامعه است. به واسطه امر به معروف و نهى از منكر، اجتماع از صورت يك جامعه مُرده و فاقد تحرك بيرون آمده، به يك جامعه زنده و پويا تبديل مى گردد. همچنين ترك امر به معروف، زمينه ساز كفر است62 و كفر نيز يكى از علل نااميدى و يأس مى باشد: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَلِقَائِهِ أُوْلَئِكَ يَئِسُوا مِن رَّحْمَتِي.» (عنكبوت: 23) بنابراين، براى افزايش و تقويت روحيه اميد در خود و ساير افراد، بايد به اين فريضه مهم پرداخت تا يأس و نااميدى را ريشه كن نمود.
ج) احسان: از نظر قرآن، شخص محسن و نيكوكار، انسانى است اميدوار به لطف و عنايت خداوند و معتقد به وعده هاى او. از اين رو، هر كس اميدوار به رحمت الهى مى باشد، بايد نيكوكار گردد.63
د) عفو و گذشت: عفو و صفح، از مصاديق احسان است: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»(مائده: 13) و رحمت خداوند كه مؤمنان همواره در اميد و انتظار آن به سر مى برند64 و آرزوى رسيدن به آن را در دل مى پرورانند، به محسنين و نيكوكاران نزديك است: «إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ.» (اعراف: 56) بنابراين، مؤمنان و اميدواران به رحمت الهى از طريق عفو و بخشش ديگران، مى توانند به اميد و آرزوى خود، كه همان دريافت رحمت الهى و پاداش هاى او مى باشد، دست يابند و به آرامش حقيقى نايل شوند.
ه.) وفاى به عهد: قرآن كريم، يكى ديگر از ويژگى ها و خصوصيات افراد باايمان را، كه در پرتو اميد به لقاى الهى، بهشت را به ارث مى برند، وفاى به عهد مى داند.65 بديهى است انسانى كه به وقوع روز جزا اميد دارد و فرارسيدن آن را در دل آرزو مى كند، همواره به اين مهم توجه دارد و آن را در سرلوحه زندگانى خويش قرار خواهد داد.66

3. بررسى تطبيقى راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد از ديدگاه روان شناسى و قرآن

 

1ـ3. تعريف اميد

بر اساس آنچه در محور اول مقاله آمد، اميد در روان شناسى عبارت است از: ظرفيت ادراك شده براى توليد مسيرهايى به سمت اهداف مطلوب و انگيزه ادراك شده براى حركت در اين مسيرها.67
اميد در لغت عرب و فرهنگ قرآن، به معناى انتظار امرى محبوب و پسنديده است كه اكثر اسباب و موجبات آن امر محبوب نيز محقق باشد. اين واژه در زبان عربى مترادف با «رجاء» است.68

 

2ـ3. نظريه اميد

نظريه اميد در روان شناسى، يك نظريه شناختى ـ رفتارى است؛ چراكه مراجع از طريق آگاهى و شناخت خويشتن، به اصلاح رفتارهاى خود براى رسيدن به اهداف مى پردازد.69 مؤلفه هاى اميد در اين نظريه عبارتند از: الف) تفكر هدف؛ب) تفكر گذرگاه: توانايى طراحى گذرگاه هايى به سوى هدف هاى مطلوب به رغم موانع موجود؛ ج) تفكر عامل: توانايى ايجاد انگيزه براى شروع و تداوم حركت در اين گذرگاه ها.70
در قرآن نيز، اميد مطلوب و پسنديده، به عنوان يك نظريه جامع كه داراى ابعاد شناختى ـ رفتارى است، مطرح گرديده؛ زيرا خداوند با بيان راه كارهاى اعتقادى، به اصلاح ديدگاه و اعتقاد فرد مى پردازد و از طريق راه كارهاى رفتارى، درصدد اصلاح رفتارهاى انسان برمى آيد.71 از منظر قرآن نيز، مؤلفه هاى اميد عبارتند از: الف) تفكر هدف: خليفه اللهى و مظهر تجلّى اسماء الهى بودن. ساير اهداف (دنيوى)، بايد در ارتباط با اين هدف اساسى باشند. ب) تفكر عامل: انگيزه يا انرژى روانى لازم براى تعقيب هدف، ايمان و افزايش روح معنوى است. قرآن درباره افرادى كه به خداوند ايمان كامل داشتند و از دشمنان نهراسيدند، مى فرمايد: «إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدىً» (كهف: 13) كه افزودن «هدايت» به سبب داشتن روحيه معنوى ايشان است. ج) تفكر گذرگاه: مجموع تلاش هاى آدمى براى نيل به اهداف دنيوى و اخروى خويش؛ البته با فرض رعايت تقوا و اخلاص در انجام امور و به طور كلى، انجام كليه كارهايى كه موجب خشنودى خدا و پيامبرش مى شود. همچنين پرهيز از ارتكاب معاصى و گناهان و هر آنچه كه موجب خشم خدا و رسول او مى گردد.72

 

3ـ3. راه كارهاى ايجاد و افزايش اميد

همان گونه كه بيان گرديد، اميددرمانى در روان شناسى از دو مرحله اصلى تشكيل گرديده است: القاى اميد و افزايش اميد.73 قرآن نيز، در قالب راه كارهاى اعتقادى و رفتارى، به القاى اميد و افزايش آن در انسان مى پردازد. در حقيقت، خداوند از طريق بيان راه كارهاى اعتقادى به القاى اميد، و از طريق بيان راه كارهاى رفتارى، به افزايش اميد در نهاد آدمى پرداخته است.

 

1ـ3ـ3. راه كارهاى ايجاد اميد:

الف) گام اول. يافتن اميد: در اين گام، درمانگر به منظور كمك به مراجع براى درك اميدى كه تاكنون دارا بوده و در گذشته آن را تجربه كرده است، از او مى خواهد داستان زندگى اش را تعريف نمايد تا بدين ترتيب، ديدگاه مثبت ترى نسبت به آينده خويش پيدا كند.74
قرآن، به يادآورى نعمت هاى الهى در زندگى فردى و مسيرى كه آدمى تاكنون پيموده دستور داده است: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ.» (فاطر: 3) علاوه بر آن، خود خداوند نيز به منظور پيدايش روح اميد در مسلمانان، به بيان داستان هاى اميدبخش در زندگى آنان پرداخته است. براى نمونه، در ماجراى جنگ احد كه مسلمانان هنگام مشاهده سپاهيان دشمن، به دليل تأثير پذيرفتن از وسوسه هاى شيطان و نيز هواى نفس خويش، دچار نااميدى و افسردگى گشتند، خداوند با تعريف نمودن داستان جنگ بدر و يادآورى نقش و تأثير خود در آن ميدان، به اميدسازى و القاى روح اميد در آنان پرداخت75 و به آنان گوشزد نمود تا زمانى كه تمامى اميد آدمى، معطوف به خالقش باشد، هيچ گاه نااميدى و شكست در او نفوذ نمى نمايد: «وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُؤْمِنِينَ.» (آل عمران: 139) از اين رو، بهترين راه براى يافتن اميد، يادآورى نعمت ها و امدادهاى الهى در گذشته است.
ب) گام دوم. تحكيم اميد: در اين مرحله، درمانگر به الگوسازى تفكر و رفتار اميدوارانه مى پردازد و بدين ترتيب، تفكر عامل وگذرگاه رادرمراجع افزايش مى دهد.76
قرآن كريم نيز براى تحكيم اميد انسان، او را به سوى اعتقاد به نبوت و معاد سوق مى دهد و بدين ترتيب، به افزايش عامل و گذرگاه در او كمك مى كند. به ديگر بيان، علاوه بر سفارش آدمى به الگوگيرى از انبيا و اولياى الهى به عنوان مصداق انسان هاى كامل و اميدواران حقيقى، سعى مى نمايد در پرتو اعتقاد به معاد و ايجاد نگرش مثبت نسبت به مرگ، خانه اميد آدمى را استحكام بخشد.
در بيان وجه اشتراك و اختلاف قرآن و روان شناسى پيرامون تحكيم اميد، مى توان گفت كه در هر دو، توجه به الگو سبب تحكيم اميد در فرد مى شود، البته با اين تفاوت كه الگو در بينش قرآن، پيامبران و اولياى الهى اند (انسان هاى كامل و اميدواران حقيقى) كه نسبت به الگوهاى موجود در روان شناسى، از جايگاهى بسيار عظيم و والا برخوردارند. وجه اختلاف نيز آن است كه قرآن حيات اخروى را هدف و مقصود حيات دنيوى مى داند و دنيا را پلى به سوى آخرت مى شمارد. به همين دليل، از طريق تقويت انديشه اعتقاد به معاد و بيان ويژگى هاى حيات اخروى، به تحكيم اميد در افراد مى پردازد. همچنين ميزان اعتبار انديشه اعتقاد به معاد در قرآن، بدان حدّ است كه كفر يا انكار آن، بستر مناسبى براى پيدايش ويروس يأس و نااميدى شمرده شده است. به ديگر سخن، قرآن كريم مهم ترين عامل نااميدى و يأس را فراموشى آخرت و يا انكار آن مى داند. به همين دليل، در بينش قرآن، اعتقاد به معاد، اهميت بسيار زيادى براى تحكيم روح اميد در آدمى دارد و اين در حالى است كه نظريه اميد در روان شناسى، نسبت به اين بحث ساكت است؛ چراكه اولاً، نوع هدف دنيوى يا اخروى را تعيين ننموده و ثانيا، اهداف دنيوى نيز، براساس نگرش و جهان بينى افراد مادى گرا يا معناگرا تعريف مى گردند. بنابراين، راه كارهاى قرآن، بسيار بيشتر از راه كارهاى روان شناسى به تحكيم اميد در آدمى كمك مى نمايند.

 

2ـ3ـ3. راه كارهاى افزايش اميد:

گام اول. غنى سازى اميد: در اين مرحله، درمانگر روان شناسى از طريق ارائه راه كارهايى كه به ايجاد هدف، توسعه گذرگاه و افزايش عامل در فرد منجر مى شود، به غنى سازى اميد مراجع خويش مى پردازد.77 قرآن كريم نيز براى غنى سازى اميد در انسان، به ارائه راه كارهايى رفتارى در حوزه فرد و اجتماع پرداخته است. اما راه كارهاى روان شناسى در مقايسه با راه كارهاى قرآن، از چند جهت قابل بررسى هستند:
1. راه كارهايى كه نظريه اميد براى افزايش و غنى سازى اميد ارائه نموده، به گونه اى است كه مراجع، خود بايد به تنهايى يا دست كم با كمك درمانگر به ايجاد آنها (ايجاد هدف و عامل و توسعه گذرگاه) بپردازد. در حالى كه راه كارهاى قرآنى، بر خلاف نظريه اميد، همگى از سوى خداوند از قبل تعيين شده اند؛ چراكه خداوند در قرآن، بارها از طريق بيان هدف خلقت، هدف زندگانى آدمى را نيز مشخص و بيان نموده: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاريات: 56) و گذرگاه هاى رسيدن به آن را نيز تعيين كرده است: «فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدا.» (كهف: 110) همچنين انگيزه لازم براى به اجرا درآوردن اين راه كارها را نيز مشخص كرده تا آدمى را در طول اين مسير حفظ نمايد78 و آدمى موظف است از طريق گذرگاه هاى تعيين شده از سوى خداوند، يعنى عمل صالح توأم با اخلاص و با انگيزه بهره مندى از رحمت الهى يا رسيدن به لقاى او و نيز در راستاى هدف خلقت خويش، به تعيين و تعريف ساير اهداف دنيوى خويش بپردازد. به همين دليل، مى توان گفت كه راه كارهاى قرآن براى غنى سازى اميد در آدمى، بسيار كامل تر از راه كارهاى روان شناسى در اين حوزه است و علاوه بر تقويت گذرگاه، عامل و هدف اصلى را نيز تعيين و بر آن تأكيد مى كند. مهم ترين راه كارهاى قرآن در اين بخش در حوزه فردى عبارتند از: ذكر، نماز و تهجّد و... و در حوزه اجتماعى نيز عبارتند از: انفاق، احسان، عفو و... .
2. راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد در روان شناسى، عمدتا جنبه فردى دارند و نسبت به جنبه اجتماعى ساكت اند، در حالى كه در قرآن، خداوند علاوه بر ارائه راه كارهاى فردى، به ارائه راه كارهاى رفتارى در حوزه اجتماع نيز پرداخته است تا آدمى علاوه بر غنى ساختن اميد در درون خويش، به افزايش اميد در جامعه نيز كمك نمايد؛ چراكه اسلام، جامعه را يك خانواده بزرگ ناميده است كه در آن، تمامى افراد در برابر يكديگر داراى وظايفى مى باشند. بنابراين، راه كارهاى اسلام براى افزايش اميد، بر راه كارهاى روان شناسى برترى دارد.
گام دوم. حفظ اميد: در اين مرحله،مراجع ترغيب مى شود كه از طريق شناخت افكار هدف و افكار مانع، ضمن حفظ اميد، بتواند خود، عامل افزايش اميد در خود باشد.79
در قرآن نيز خداوند براى حفظ و ابقاى اميد انسان، همواره از او خواسته است به شناسايى هدف اصلى زندگانى خويش بپردازد80 و از طريق شناسايى افكار مانع و مخرب، به مبارزه با آمال و آرزوهايى برخيزد كه او را از هدف اصلى خويش دور مى سازند. قرآن كريم درباره اين نوع افكار مانع و آرزوهاى بى حاصل كه حاصل هواهاى نفس يا وسوسه هاى شياطين است، چنين هشدار داده است: «وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ.» (ص: 26)

نتيجه گيرى

با توجه به يافته هاى اين پژوهش، مى توان بدين نكته دست يافت كه تلاش هاى روان شناسان، تلاشى است در خور توجه و شايسته ستايش، و به ميزان قابل توجهى توانسته است دستاوردهاى گران بهايى را در اختيار افراد قرار دهد و شباهت زيادى نيز با مفاهيم قرآنى موجود در اين حوزه دارد. از اين رو، پيرامون موضوع فوق در حوزه روان شناسى و قرآن، يافته هاى بشرى بسيار شبيه به آموزه هاى قرآنى است. درذيل،به برخى ازمشتركات اين دوحوزه اشاره مى شود:
ـ اميد به معناى انتظار براى دست يابى به هدف همراه با تلاش و عمل است.
ـ اميددرمانى از دو مرحله اصلى تشكيل شده است: القاى اميد و افزايش اميد.
ـ يادآورى داستان هاى اميدآفرين و تمركز بر موفقيت هاى گذشته، باعث ايجاد اميد در آدمى مى گردد.
ـ شناخت هدف ومانع،سبب حفظ اميد در آدمى مى شود.
ـ تفاوت هاى اين دوحوزه نيزدرامورزيرمشاهده مى گردد:
ـ نظريه اميد در قرآن، برخلاف روان شناسى براساس هدف خلقت بشر و در راستاى تكامل اوست و اساس و شالوده آن، ايمان به خداوند سبحان است.
ـ الگوهاى موجود در قرآن براى تحكيم اميد (پيامبران و اولياى الهى) نسبت به الگوهاى موجود در روان شناسى، از جايگاهى بسيار عظيم و والا برخوردارند.
ـ راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد در روان شناسى براى افزايش اميد، عمدتا جنبه فردى دارند، در حالى كه قرآن كريم، علاوه بر ارائه راه كارهاى فردى، به ارائه راه كارهاى رفتارى در حوزه اجتماع نيز پرداخته است.
ـ راه كارهاى ارائه شده در نظريه اميد، توسط مراجع و با كمك درمانگر تعيين مى شود، اما در قرآن، از قبل به طور كامل از سوى خداوند تعيين و تعريف گشته اند.

منابع

• ـ ابن فارس، احمد، معجم مقاييس اللغه، دمشق، مكتب الاعلام الاسلامى، 1404ق.
• ـ ابن منظور، محمدبن مكرم، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار صادر، 1414ق.
• ـ اعتمادى، عذرا، «ايمان و معنويت در مشاوره و روان درمانى»، تازه هاى روان درمانى، ش 35، 1387، ص 131ـ146.
• ـ بهارى، فرشاد، مقايسه تأثير مشاوره زناشويى متمركز بر اميد و مدل تركيبى بخشودگى و اميد بر تحريف هاى شناختى بين فردى و تعارضات زناشويى زوج هاى مراجع به مراكز مشاوره شهر اصفهان، پايان نامه دكترى، گروه مشاوره، اصفهان، دانشكده علوم تربيتى و روان شناسى دانشگاه اصفهان، 1388.
• ـ راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، تحقيق صفوان عدنان داودى، بيروت، دارالعلم الدارالشاميه، 1412ق.
• ـ صدر، سيد محمدباقر، سنت هاى اجتماعى و فلسفه تاريخ در مكتب قرآن، بى جا، رجاء، 1369.
• ـ طباطبائى، سيد محمدحسين، الميزان فى تفسيرالقرآن، چ پنجم، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.
• ـ طيب، سيد عبدالحسين، اطيب البيان،چ دوم،تهران،اسلام،1378ق.
• ـ عزيزى ابرقويى، مريم، بررسى اثربخشى معنويت درمانى بر ميزان اميد و كيفيت زندگى دانشجويان دانشگاه اصفهان، پايان نامه كارشناسى ارشد گروه روان شناسى، اصفهان، دانشكده علوم تربيتى و روان شناسى دانشگاه اصفهان، 1389.
• ـ علاءالدينى، زهره، بررسى اميددرمانى گروهى بر دانشجويان دانشگاه اصفهان، پايان نامه كارشناسى ارشد گروه روان شناسى، اصفهان، دانشگاه اصفهان، 1387.
• ـ فراهيدى، خليل بن احمد، العين، چ دوم، قم، هجرت، 1410ق.
• ـ فقيهى، على نقى، جوان و آرامش روان: مشكلات، مشاوره و درمانگرى با نگرش اسلامى، چ ششم، قم، پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1389.
• ـ گنابادى، سلطان محمد، تفسير بيان السعاده فى مقامات العباده، چ دوم، بيروت، مؤسسه الاعلمى للمطبوعات، 1408ق.
• ـ مصطفوى، حسن، التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1360.
• ـ وست، ويليام، روان درمانى و معنويت، ترجمه شهريار شهيدى و همكاران، تهران، رشد، 1383.
• - Snyder, C. R., The Psychological of HOPE: You can get there from here, New York, Free Press, 1994.
• - Snyder, C.R., Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, (ed.byC.R.Snyder),USA,Acaemic Press, 2000.

پی نوشت ها:

* استاديار گروه الهيات، دانشگاه اصفهان. azamparcham@gmail.com
** كارشناس ارشد الهيات، دانشگاه اصفهان z.mohaghegh89@yahoo.com دريافت: 11/7/89 ـ پذيرش: 10/3/90.
• 1ـ مريم عزيزى ابرقويى، بررسى اثربخشى معنويت درمانى بر ميزان اميد و كيفيت زندگى دانشجويان دانشگاه اصفهان، ص 40.
• 2 Jerom Frank.
• 3 Carl Menninger.
• 4ـ فرشاد بهارى، مقايسه تأثير مشاوره زناشويى متمركز بر اميد و مدل تركيبى بخشودگى و اميد بر تحريف هاى شناختى بين فردى و تعارضات زناشويى زوج هاى مراجعه كننده به مراكز مشاوره شهر اصفهان، ص 53.
• 5. Snyder.
• 6 Maninger.
• 7 C. R. Snyder, Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, (ed. by C.R. Snyder), p. 6.
• 8ـ لازم به ذكر است كه اسنايدر 23 كتاب در زمينه روان شناسى مثبت به چاپ رسانده كه 6 مورد از آنها پيرامون نظريه اميد است.
• 9ـ سيد محمدباقر صدر، سنت هاى اجتماعى و فلسفه تاريخ در مكتب قرآن، ترجمه سيدجمال موسوى همدانى، ص 25.
• 10ـ على نقى فقيهى، جوان و آرامش روان: مشكلات، مشاوره و درمانگرى با نگرش اسلامى، ص 5.
• 11ـ سيد محمدباقر صدر، همان، ص 49ـ50.
• 12ـ على نقيى فقيهى، همان، ص 47ـ48.
• 13 Wilhelm Wudnt.
• 14. William James.
• 15. Stanly hall.
• 16. Carl Jung.
• 17ـ مريم عزيزى ابرقويى، همان، ص 40.
• 18 Robert.
• 19ـ ويليام وست، روان درمانى و معنويت، ترجمه شهريار شهيدى و همكاران، ص 15.
• 20ـ عذرا اعتمادى، «ايمان و معنويت در مشاوره و روان درمانى»، تازه هاى روان درمانى، ش 35، ص 134.
• 21C. R. Snyder, Handbook of HOPE: Theory, Measures and Applications, p.5
• 22Parthway.
• 23. Agency.
• 24. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 6.
• 25ـ زهره علاءالدينى، بررسى اميد درمانى گروهى بر دانشجويان دانشگاه اصفهان، ص 6.
• 26. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 13.
• 27. C. R. Snyder, The Psychological of HOPE: You can get there from here, p. 65.
• 28. Instilling hope.
• 29. hope-finding.
• 30. hope-banding.
• 31. increasing hope.
• 32. hope-enhancing.
• 33. hope-reminding
• 34ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 36.
• 35ـ فرشاد بهارى، همان، ص 112.
• 36ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 43، به نقل از: بوردين، 1976.
• 37ـ فرشاد بهارى، همان، ص 115، به نقل از:
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 46.
• 38. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 27.
• 39ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 46، به نقل از: پدروتى و ديگران.
• 40ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 47.
• 41ـ فرشاد بهارى، همان، ص 117؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 49.
• 42ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 43. positive visualization technique.
• 44ـ فرشاد بهارى، همان، ص 118، به نقل از: ريسكين و ديگران، 1996.
• 45ـ همان، ص 119.
• 46ـ فرشاد بهارى، همان، ص 120، به نقل از: لوپز و ديگران، 2003؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 50.
• 47ـ فرشاد بهارى، همان، ص 121، به نقل از: ريسكين و ديگران، 1996؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 48. Activating event, Belifs, Consquences.
• 49. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 42.
• 50ـ فرشاد بهارى، همان، 128، به نقل از:
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 51.
• 51ـ ابن منظور، لسان العرب؛ ابن فارس، معجم مقاييس اللغه؛ اسماعيل بن حمّاد جوهرى، الصحاح؛ حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات القرآن؛ خليل بن احمد فراهيدى، العين؛ راغب اصفهانى، المفردات، ذيل ريشه كلمه.
• 52ـ عبدالحسين طيب، اطيب البيان، ج 5، ص 344؛ رشيدالدين ميبدى، كشف الاسرار، ج 3، ص 462؛ محمدجواد مغنيه، الكاشف، ج 3، ص 341؛ محمد گنابادى، بيان السعاده، ج 2، ص 189؛ عبدالرحمن بن محمد ثعالبى، جواهرالحسان فى تفسيرالقرآن، ج 3، ص 40.
• 53ـ ر.ك: توبه: 118.
• 54ـ ر.ك: يوسف: 39.
• 55ـ ر.ك: بقره: 30.
• 56ـ سيد محمدحسين طباطبائى، الميزان، ج 3، ص 158ـ159.
• 57ـ ر.ك: غافر: 39.
• 58ـ ر.ك: انعام: 127.
• 59ـ ر.ك: اسراء: 65.
• 60ـ ر.ك: اعراف: 57.
• 61ـ ر.ك: بقره: 264.
• 62ـ ر.ك: مائده: 77ـ78.
• 63ـ ر.ك: اعراف: 56.
• 64ـ ر.ك: بقره: 218.
• 65ـ ر.ك: مؤمنون: 8.
• 66ـ ر.ك: اسراء: 34.
• 67. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 5.
• 68ـ احمدبن فارس، همان، ذيل ريشه كلمه.
• 69. C. R. Snyder, Handbook of HOPE, p. 5.
• 70ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 3، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 71ـ ر.ك: شورى: 40.
• 72ـ ر.ك: توبه: 71.
• 73ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 36، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 74ـ فرشاد بهارى، همان، ص 112، به نقل از: مك درموت و ديگران، 1999.
• 75ـ ر.ك: آل عمران: 123ـ127.
• 76ـ زهره علاءالدينى، همان، ص 42، به نقل از:
• C. R. Snyder, Handbook of HOPE.
• 77ـ فرشاد بهارى، همان، ص 115؛ زهره علاءالدينى، همان، ص 45.
• 78ـ ر.ك: نساء: 56ـ57.
• 79ـ فرشاد بهارى، همان، ص 128؛
• C. R. Snyder, The Psychological of HOPE.
• زهره علاءالدينى، همان، ص 54.
• 80ـ ر.ك: مؤمنون: 115.
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

رجاء

رجاء

محمد مؤذني

 

كلمات كليدي :

قرآن، رجاء، خوف، طمع، اميدواري
"رجاء" در لغت به معنای گمان به وقوع چیزی است که موجب خوشحالی باشد که در فارسی از آن به امید، تعبیر میگردد.[1]

تفاوت رجاء با أمَل و طمع:

"أمل" گمان داشتن به وقوع چیزی است که حصول آن بعید است، امّا "طمع" گمان داشتن به وقوع چیزی است که حصول آن بعید نیست، و رجاء، حالتی بین أمَل و طمع میباشد.[2]

رابطۀ خوف و رجاء:

رجاء در مقابل خوف استعمال میگردد، چون "خوف" به معنای اضطراب از عدم وقوع آن چیز میباشد، در حالی که در "رجاء" توقع حصول خیر وجود دارد.[3]

قرآن و امیدواری:

قرآن در جهت امیدوار کردن انسانها و ریشه کنی نا امیدی، زمینههای فراوانی را ایجاد نموده است:

1-  ممنوعیّت نا امیدی از رحمت الهی:[4]

یکی از تدابیری که قرآن در این زمینه بکار گرفته این است که همۀ انسانها را از نا امیدی منع نموده و به رحمت خداوند امیدوار کرده است:
«...قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً... »[5]
«بگو: اى بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‏ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همه گناهان را مى‏آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است‏»
با توجه به اينكه "قنوط" به معنى مايوس شدن از خير است به تنهايى دليل بر اين است كه گنهكاران نبايد از " لطف الهى" نوميد گردند.[6]

2- باز بودن راه توبه:

ارتکاب گناه، به منزلۀ خراب کردن پلهای پشت سر و افتادن در مسیر هلاکت میباشد، امّا از آنجا که اسلام، برای نجات انسانها از تباهی نازل شده، راه بازگشت را برای گنهکاران، باز گذاشته تا امیدوارانه به جبران گذشته بپردازند:
«وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُود »[7]
«از پروردگار خود، آمرزش بطلبيد و به سوى او بازگرديد كه پروردگارم مهربان و دوستدار (بندگان توبه‏كار) است!»
این آیه خداوند را با دو صفت رحیم و ودود معرفی نموده که نشانگر عشق بی پایان او به بندگانش میباشد و این نکته بیانگر آن است که حتی با عظیمترین گناهان نیز راه تؤبه باز است.[8]

3- قبولی توبه و تبدیل سيّئات به حسنات:

زمینۀ دیگری که در قرآن برای گسترش نور امید در نظر گرفته شده این است که علاوه بر باز بودن راههای توبه، نه تنها به بندگان، نوید قبولی توبه را داده بلکه به آنها بشارت تبدیل سيّئات به حسنات را نیز داده است:
«غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقابِ ...»[9]
«خداوندى كه آمرزنده گناه، پذيرنده توبه، داراى مجازات سخت... است‏ »
مجموع "غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ" به منزله يك صفت است و به يك نوع از رفتار خدا با بندگان گنهكار، اشاره دارد و آن اين است كه ايشان را مى‏آمرزد، گاهى با توبه، و گاهى با شفاعت.[10]
و اینکه خداوند توبه پذیر، گناهان تؤبه کنندگان را ، به حسنات تبدیل مینماید:
«...إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً »[11]
«...مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و عمل صالح انجام دهند كه خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدّل مى‏كند..»
از نظر مفسرین، تبدیل گناهان به حسنات به سه طریق امکان دارد:
الف ) با اصلاح رفتار ناپسند خود بعد از توبه.
ب) خداوند سيئات اعمال او را محو مى‏كند، و به جاى آن حسنات مى‏نشاند.
ج) منظور از سيئات‏، آثار سوئى است كه از گناه بر روح انسان نشسته‏ که با توبه، تبديل به آثار خير مى‏گردد.[12]

4- پاداش چندين برابر از ناحیۀ خداوند:

یکی از اموری که باعث رشد اقتصادی و به گردش در آمدن چرخهای اقتصاد در جامعه میگردد، در نظر گرفتن پاداش برای فعالان اقتصادی میباشد، خداوند نیز در قرآن به کسانی که با او معامله نمایند و در راه او انفاق کنند وعدۀ سود چند برابر میدهد:
«مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً...‏»[13]
«كيست كه به خدا "قرض الحسنه‏اى" دهد،تا آن را براى او، چندين برابر كند؟...»
"اضعاف" جمع " ضِعف" به معنى دو يا چند برابر كردن چيزى است، و چون اين واژه به صورت جمع آمده و با كلمه"كثيرة"، تاكيد شده و جمله "يضاعف" نيز بر تاكيد بيشترى، دلالت دارد، از مجموع اين نکات، استفاده مى‏شود، كه خداوند، براى انفاق كنندگان پاداش بسيار فراوانى قرار داده و اینگونه پاداش دادن از ناحیۀ خداوند سبب میشود که افراد جامعه، بدون دلهره و با امید مضاعف، به یاری هم نوعان خود بپردازند که باعث.[14]

5- جبران گناهان، با ابتلاء به گرفتاریها:

برنامۀ دیگری که برای امیدوار کردن انسان در نظر گرفته شده این است که مؤمن با مبتلا شدن به مصیبت ها از ناحیۀ خداوند، خطاهای خود را جبران نموده و لذا با امید و احساس امنیّت بیشتری با آینده روبه رو میگردد، بنابر روایات متعدد، گناهان مؤمن با مبتلا شدن او به بلایا، بخشیده میشود و این باعث میشود که فرد با امید بیشتری به سوی سعادت گام بردارد:
امام صادق (ع)فرمودند:
«هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه در بدنش دردی وجود دارد که تا زمان مرگ همراه اوست، که آن درد کفارّۀ گناهان او میباشد.»[15]

رابطۀ دعا با امید:

یکی از عوامل رشد امید در انسان این است که او خود را مورد حمایت افراد عالی مقام در جایگاههای مادّی و معنوی بداند، تا در شرایط نامساعد زندگی، به آنها تکیه نماید، دعا انسان را به عالیترین مقام هستی متصل میگرداند که آرامش  روح را به انسان هدیه میدهد و لذا در قرآن نیز انسانها را به این اصل مهم متوجه نموده که خداوند بهترین و نزدیکترین تکیه گاه است که میتوان بوسیلۀ دعا به او تکیه نمود:[16]
«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ... »[17]
«و هنگامى كه بندگان من از تو در باره من سؤال كنند (بگو) من نزديكم! دعاى دعا كننده را به هنگامى كه مرا مى‏خواند پاسخ مى‏گويم...»
از طرفی نیز انبیاء الهی و فرشتگان برای مؤمنان دعا نموده و از خداوند طلب مغفرت میکنند که موجب افزایش امید میگردد:
«الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْش‏..يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَ اتَّبَعُوا سَبِيلَك‏..»[18]
« فرشتگانى كه حاملان عرشند.. براى مؤمنان استغفار مى‏كنند (و مىگويند:) پروردگارا! رحمت و علم تو همه چيز را فراگرفته است پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مى‏كنند بيامرز..»

رابطه کوشش با امیدواری:

یکی از شرایط امیدواری، تلاش و کوشش در کارهاست، چرا که اگر انسان اميد چيزى را دارد بايد خود را براى استقبال از آن آماده كند و اگر اثرى در عمل او نمايان نباشد، در واقع مدعى دروغينى بيش نیست:
«..فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً..»[19]
«پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد، بايد كارى شايسته انجام دهد»

موانع امیدواری:

 

1-گمراهی:

یکی از موانعی که از امیدوار شدن افراد جلوگیری مینماید گمراهی میباشد زيرا وقتى انسان بكلّى از راه حقّ منحرف و گمراه گشت، اميدى براى هدايت و رسيدن برحمت و درك فيوضات إلهى پيدا نخواهد كرد.[20]
«قالَ وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّون »[21]‏
«..جز گمراهان، چه كسى از رحمت پروردگارش مأيوس مى‏شود؟»
"قنوط" عبارتست از يأس شديد و نااميدى تمام، در حقيقت قنوط از آثار و نتايج گمراهی میباشد.

2- کفر:

مانع دیگری که سر راه امید قرار دارد کفر است، چون خداوند متعال، مبدء رحمت است و صفت اميد،در ذات اوست و هرگز بندگان خود را از رحمت خود مأيوس نمى‏كند، مگر آنكه ديگران خودشان را از أنوار لطف او محروم سازند و این چیزی جز کفر نیست.[22]
«لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُون‏»[23]
«تنها گروه كافران، از رحمت خدا مأيوس مى‏شوند»

3-وقوع مشکلات:

یکی از موانع امیدواری،بروز مشکلات میباشد، چرا که انسانهای تربیت نشده که قلبشان، نور معرفت الهی را درک نکرده، به هنگام پشت کردن دنيا
مايوس می گردند[24]، که قرآن دربارۀ آنها فرموده:
«وَ إِنْ مَسَّهُ الشَّرُّ فَيَؤُسٌ قَنُوط »[25]
« و هر گاه شرّى به او رسد، بسيار مأيوس و نوميد مى‏گردد!»

پی نوشت ها:

[1].راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات في غريب القرآن، تحقیق:صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیة، دمشق بیروت، چاپ یکم،1412ق، ص 346
[2].مصطفوی، حسن؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه ونشر کتاب، 1360 ش، ج‏4، ص 79
[3]. التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص 79
[4]. تفسير نور، ج‏6، ص 143
[5]. زمر/ 53
[6]. مکارم شیرازی، ناصر؛ تفسير نمونه، دارالکتب الاسلامیه، 1374 ش، چاپ اول،  ج‏19، ص  499
[7]. هود/ 90
[8]. تفسير نمونه، ج‏9، ص 211
[9]. غافر/ 3
[10].طباطبائی، سیّد محمد حسین؛ ترجمه الميزان، سیّد محمد باقر موسوی همدانی، قم،دفترانتشارت اسلامی جامعۀ مدرسین، 1374  ش، چاپ پنجم، ج‏17، ص 460
[11].  فرقان‏/ 70
[12]. تفسير نمونه، ج‏15، ص 160و161
[13].بقره/ 245
[14]. تفسير نمونه، ج‏2، ص 225
[15]. مجلسی ،محمد باقر؛ بحارالأنوار ، مؤسسۀ الوفاء، بیروت،1404ق، وزیری، چاپ اول ، ج  64 ص  242 ح 73
[16]. تفسير نمونه، ج‏1، ص 639
[17]. بقره/ 186
[18]. غافر/ 7
[19]. كهف/‏110
[20]. مصطفوی،حسن؛ تفسير روشن ، تهران ،مرکز نشر کتاب ، 1380 ش،چاپ اول،ج‏12، ص 341
[21]. حجر /56
[22].تفسير روشن، ج‏12، ص 87
[23]. يوسف/ ‏87
[24]. تفسير نمونه، ج‏20، ص 320
[25].فصلت‏/ 49

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : اهداف عبرت آموزی قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

  عنوان مقاله : آینه عبرت

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : عبرتهاي تاريخي از ديدگاه قرآن

 

دریافت فایل pdf

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:52 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : روش عبرت دهي در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : بازشناسی مفهوم تدبر در قرآن

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

  عنوان مقاله : پژوهشی پیرامون مفهوم کفایت الهی در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

پنج شنبه 20 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاستگاه مدارا و عفو از دیدگاه قرآن و حدیث

خاستگاه مدارا و عفو از دیدگاه قرآن و حدیث

جواد ایروانی[1]
چکیده:

«مدارا و عفو» از مهم‌ترین عناصر استوارسازی ارتباطات میان‌فردی، آرامش فردی و فضیلتهای اخلاقی است. با این حال، ضرورت مرزبندی و بازشناسی حوزة این فضیلت اخلاقی، از محدودة سازش و مجامله‌کاری و تساهل و تسامح ناروا بسیار ضروری است.
این نوشتار، با نگاهی به مفهوم مدارا و عفو، محدودة شدّت عمل و قاطعیت و همچنین حوزة هر یک را بازشناسانده و موارد آنها را برشمرده است. آن‌گاه ضمن تبیین ارزش و جایگاه مدارا و عفو، آثار مثبت آنها را در عرصه‌های مختلف زندگی بررسیده و راهبردهای دست‌یابی به شخصیت مدارا و عفو و راههای کنترل خشم را ارائه کرده است.

کلید واژگان:

مدارا، عفو، خشم، قرآن، حدیث.

درآمد

در اندیشة اسلامی، رابطة خداوند با موجودات بر اساس رحمت[1] و محبّت و بر بنیان ربوبیت[2] استوار گشته و ارتباط افراد جامعه با همدیگر بر پیوند ناگسستنی «اخوّت»[3] بنا نهاده شده است؛ پیوندی که تقویت و تحکیم آن، با گسترش و نهادینه شدن فرهنگ «مدارا و گذشت» که میوة شیرین آن، صلح، صمیمیت و وحدت است، رابطة مستقیمی دارد. با وجود این، ضرورت مرزبندی و بازشناسی حوزة مدارا و گذشت، از محدودة سازش و مجامله‌کاری و همچنین تساهل و تسامح ناروا، بر کسی پوشیده نیست؛ چه اینکه «نرمش و بخشش» با تمام امتیازات و محاسنش، گاه نامطلوب و حتی زیان‌آور است. از سوی دیگر، دست‌یابی به فضیلت مدارا و گذشت، به تحقّق زمینه‌های عقیدتی، اخلاقی و روانی در فرد و جامعه و نیز به‌کارگیری راهکارهای مناسب منوط است که در این میان، توجّه به آثار مثبت فردی و اجتماعی، در کنار آثار معنوی مدارا و گذشت، از مؤثرترین عوامل در این باره است.

مفهوم‌شناسی مدارا و عفو

ابتدا لازم است به مفهوم‌شناسی واژگان مدارا و عفو، و نیز واژة «رفق» که هم‌معنای آن دو به شمار می‌رود، بپردازیم و پیوند مفهوم مورد نظر از آنها را با معنای اصلیشان روشن سازیم.

1. مدار

مدارا از مادة «دَری‌» یا «درأ» اشتقاق یافته است. «دَری‌» به معنای آگاهی و شناختی است که از راه مقدماتی پنهان و غیرمعمول به دست می‌آید؛[4] از این رو، دربارة صید آهو از راه حیله و مقدمات غیرمعمول گفته می‌شود: «دریْتُ الظبیَ».[5] «درأ» نیز در اصل به معنای «دفع کردن» است.[1] بر اساس این، واژة «مدارا» که به معنای «ملاطفت و برخورد نرم» است،[2] اگر از مادة «دری» باشد با معنای اصلی آن در «دریْتُ الظبیَ» تناسب دارد، گویی آدمی با تحمّل طرف مخالف و برخورد ملایم با او، وی را در کمند محبّت خویش گرفتار می‌سازد؛ و اگر از «درأ» مشتق باشد به این مناسبت است که آدمی با برخورد ملایم خویش، بدی او را دفع می‌کند.[3] بنابراین، در مدارا، مفهوم «پرهیز و احتیاط» نهفته است؛ از این رو، کاربرد بیشتر آن دربارة مخالفان و دشمنان است، بر خلاف «رفق» که غالباً دربارة موافقان و دوستان و بیشتر از آن، دربارة غیرمخالفان کاربرد دارد.[4]

2. عفو

عفو در اصل به معنای «صرف نظر کردن و رها کردن» است؛ از این رو، برای بیان صرف نظر کردن از عقوبت گناه، «عفا عنه» به کار می‌رود.[5] در مورد پشم و موی حیوان که بی‌توجّهی و عدم پیرایش آن، افزایش آن را موجب شده، عفو معنای «تکثّر» می‌دهد؛ بدین‌مناسبت، در معنای «نموّ و افزایش» نیز به کار رفته است و در عبارت قرآنی ?حتّی عفوا و قالوا?[6] به همین معناست.[7] «عفا» به معنای «خاک» نیز آمده است که چنین معنایی بدین جهت است که به خاک توجّهی نمی‌شود.[8]

3. رفق

رفق در اصل، به معنای «نرمی و لطافت»، در مقابل «شدّت و خشونت» است.[1] در همة موارد کاربرد آن، مفهوم «نرمی و راحتی» را دربردارد.[2] از آن‌جا که به‌طور معمول، میانه‌روی در انجام دادن کارها، سهولت انجام دادن آنها و نیکی و استحکام عمل را در پی دارد، واژة رفق به معنای «میانه‌روی»، «حسن انجام دادن عمل» و «اِحکام عمل» نیز به کار رفته است.[3]

محدودة مدارا و آسان‌گیری، خشونت و صلابت

از مباحث اساسی مدارا و گذشت، مرزبندی و حوزه‌شناسی مدارا و آسان‌گیری از یک‌سو و تفاوت خشونت ناروا با صلابت و سخت‌گیری از سوی دیگر است. تمایز ننهادن میان محدودة هریک، ارزشگذاری آنها را دشوار یا نادرست می‌سازد.[4] بی‌گمان، مدارا و عفو چنان‌که به آن خواهیم پرداخت، از ارزشهای والای انسانی و دینی و مورد تأکید اسلام است، ولی مداهنه[5] و سازشکاری از نظر عقل و شرع، کاری ناپسند است؛ همان‌گونه که خشونت ظالمانه، محکوم، و صلابت و قاطعیّت مورد ستایش است. پس چگونه می‌توان محدودة آنها را تشخیص داد؟
از تحلیل و جمع‌بندی نصوص دینی و تأمل در سیرة پیامبران و امامان می‌توان نتیجه گرفت که محدودة تسامح و عفو و مدارا، در امور شخصی و حوزة شدّت عمل و قاطعیّت، دربارة مسائل مربوط به اصول و ارزشهای دینی و دفاع از حق و عدالت است. درشتی و تندی در مورد نخست، کاری ناپسند و غیراخلاقی است و تسامح و انعطاف در مورد دوم، عین مداهنه و سازشکاری. در سیرة پیامبر اکرم? گفته‌اند: «رسول خدا هیچ‌گاه برای شخص خود از کسی انتقام نگرفت، اما اگر حرمتهای الهی شکسته می‌شد، برای خدا انتقام می‌گرفت».[1] با توجّه به اهمّیت این موضوع، به طور مفصّل به آن می‌پردازیم و موارد هر یک را برمی‌شماریم.

الف) محدودة شدّت عمل و قاطعیّت
1. حفظ اصول و ارزشه

نرمی و مدارا، ابزاری برای ارائة بهتر حق است، نه زیر پا نهادن بخشی از حقیقت؛ چرا که برای رضایت خلق و یا رسیدن به منافع شخصی و به بهانة مدارا، اگر بخشی از حقیقت زیر پا نهاده شود، دیگر ارزش نیست، بلکه جلوه‌ای از نفاق و تظاهر، مداهنه و چاپلوسی است. در شأن نزول سورة کافرون آمده است که جمعی از سران مشرک نزد پیامبر? آمده، گفتند: یک سال تو خدایان ما را عبادت کن و سال دیگر، ما خدای تو را عبادت می‌کنیم...، یا دست کم، بعضی از خدایان ما را لمس کن و از آنها تبرّک بجوی تا ما هم تو را تصدیق کنیم.... این‌جا بود که سورة کافرون نازل شد و هرگونه سازشکاری در اصول دینی را منتفی دانست.[2]
بدین‌سان قرآن کریم هشدار می‌دهد که حوزة اصول و ارزشها، هیچ‌گونه تسامح و سازشی را برنمی‌تابد و هرگونه پیشنهاد سازش و معامله بر سر اصول[3] را مردود دانسته و می‌فرماید: ?فلاتطع المکذّبین٭ ودّوا لو تدهن فیدهنون?.[1]
به طور کلی، از تفاوتهای اساسی بین عفو و مداراِی اسلامی با تساهل و تسامح غربی در همین نکته است؛ منادیان تولرانس[2] معتقدند اصول و ارزشهای انسانی و دینی را باید به مسلخ تساهل و تسامح برد، بلکه اساساً چیزی به عنوان «حقیقت و ارزش» وجود ندارد تا پافشاری بر آن، به قیمت از دست دادن تسامح و رویکرد به خشونت (!) باشد![3]

2. مقابله با دشمنان

عبارت قرآنی ?محمّد رسول الله و الذین معه أشدّاء علی الکفّار رحماء بینهم?[4] محدودة شدّت و خشونت و نیز عفو و محبّت را مشخص می‌کند؛ مؤمنان کانونی از عواطف و محبّت نسبت به دوستان و هم‌کیشان هستند و آتشی سخت و سوزان و سدّی محکم در برابر دشمنان.[5] البته مراد از ?الکفّار? در این عبارت، کفّاری‌اند که سر جنگ، عناد و توطئه دارند؛ چون صرف کفر عقیدتی شدّت و سرسختی با آنان را موجب نمی‌شود؛ چرا که قرآن کریم، بر ایجاد پیوند محبّت‌آمیز با غیرمسلمانانی که سر جنگ ندارند، تصریح دارد.[6]

3. برخورد با توطئه‌گران منافق

گاهی در جامعه، افراد و جریاناتی، نقشة براندازی حکومت اسلامی را در سر می‌پرورانند و دست به اقداماتی عملی می‌زنند و یا با اشاعة سخنان نادرست و پخش شایعات در جامعه، ایجاد اضطراب و تزلزل می‌کنند. در این باره، قرآن کریم دستور می‌دهد که در صورت ادامة این شیوه، برخوردی سخت و به دور از تسامح با آنان صورت گیرد: «اگر منافقان و کسانی که در قلبشان بیماری است و نیز کسانی که اخبار دروغ در مدینه پخش می‌کنند، دست از کارشان برندارند، ما تو را بر ضدّ آنان می‌شورانیم و بر آنها مسلّط می‌کنیم. سپس جز مدّت کوتاهی نمی‌توانند در کنار تو در این شهر بمانند، هر کجا یافت شوند، گرفته شده و به قتل خواهند رسید».[1]
شیوة برخورد امام علی? با خوارج، تأمل‌برانگیز و درس‌آموز است. حکومت علوی، تا زمانی که مخالفان و منافقان، اقدامی در جهت براندازی آن حکومت انجام نداده بودند با آنها مدارا کرد، ولی آن‌گاه که در صدد اقدام عملی برآمدند، به شدّت با آنان برخورد کرد.[2]

4. اجرای حدود الهی

در اجرای حدود الهی و اصلاح مجرمان، گرفتار شدن در دام محبّتها و احساساتی شدنهای بی‌مورد، نتیجه‌ای جز فساد و آلودگی اجتماعی دربرندارد؛ از این رو، قرآن کریم می‌فرماید: «زن و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید و هرگز در دین خدا رأفت (و محبّت کاذب) شما را نگیرد، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید و باید گروهی از مؤمنان مجازات آنها را ببینند.»[3]
البته باید توجّه داشت که به هنگام آلودگی برخی از افراد به گناه و ارتکاب جرم نباید در کیفر از حدّ لازم تجاوز کرد و آنها را از جامعه طرد کرد تا مباد
کاملاً به صف دشمن بپیوندند. قرآن کریم که همواره تمامی جوانب امر ر
مدّ نظر دارد، ما را به این نکتة حساس توجّه داده است؛ بدین‌گونه که پس از
داستان «افک» که جمعی از مسلمانان فریب‌خورده با القائات منافقان، شخص بی‌گناهی را به عمل منافی عفت متهم کرده بودند، آیات کوبنده‌ای در نکوهش آنان نازل شد[1] و گروهی از صحابه سوگند یاد کردند که به هیچ یک از کسانی که در این ماجرا درگیر بودند، کمک مالی نکنند. در این هنگام، این آیه نازل شد و آنها را از این شدّت عمل و خشونت باز داشت و فرمود: «آنها که برتری (مالی) و وسعت در زندگی را دارند، نباید سوگند یاد کنند که از انفاق به نزدیکان، مستمندان و مهاجران در راه خدا دریغ کنند؛ آنها باید عفو کنند و صرف نظر کنند. آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد و خداوند آمرزنده و مهربان است».[2] و این، ترسیمی بسیار زیبا از جاذبه و دافعة اسلامی است.

5. اجرای عدالت

صلابت و قاطعیت، لازمة اجرای عدالت است و نرمش و تسامح، موجب تضییع حقوق انسانها. بزرگ‌منادی عدالت، امیرمؤمنان? در تمام طول زندگی خویش، اندک تسامحی را در زمینة حقوق افراد روا نمی‌دانست؛ به گونه‌ای که حتی برخی از صحابه، از سختگیری ایشان در اجرای عدالت، به پیامبر? شکوه کردند. ایشان در پاسخ فرمودند: «زبان از شکوة علی بن ابی‌طالب برگیرید که به یقین او در ذات پاک خدا (و اجرای اوامر او) سختگیر است و اهل سازش و نرمش در دین او نیست».[3]
صفحات تاریخ نمونه‌های فراوانی از قاطعیت امام علی? در اجرای عدالت را ثبت کرده است. برای نمونه، جریان نزدیک کردن آهن تفتیده به دست برادرش عقیل، معروف است.[4]

6. در برابر ستم

عفو و نرمش ناشی از ضعف در برابر ستمگر قدرتمند، عین عجز و ذلّت و نوعی تسلیم و رضایت به ظلم به شمار می‌رود و ظالم زورگو را جسورتر می‌کند؛ از این رو، اسلام چنین عفو و مدارایی را روا نمی‌داند. امام سجاد? در این باره می‌فرمایند:
و اگر می‌دانی که بخشش، زیان دارد، (برای مقابله) یاری بطلب؛ چرا که خداوند متعال می‌فرماید: و کسی که بعد از مظلوم شدن، یاری طلبد، ایرادی بر او نیست.[1]
بنابراین، عفو در جایی است که انسان، قدرت انتقام دارد و بخشش او از موضع ضعف نیست؛ چه این عفو سازنده است، هم برای مظلوم پیروز که به او اعتماد به نفس و صفای دل می‌بخشد و هم برای ظالم مغلوب که او را به اصلاح خویش وامی‌دارد؛ حدیث معروف «إذا قدرتَ علی عدوّک فاجعل العفو عنه شکراً للقدری علیه»،[2] خود، گواهی بر این مدّعاست. انتقام و مقابله نیز در جایی است که ظالم به ظلم خویش ادامه می‌دهد و عفو و گذشت، از موضع ضعف و موجب تقویت ستمگر است؛ از این رو، امام علی? می‌فرمایند: «عفو از کسی شایسته است که به خطای خود اعتراف دارد، نه آن که بر عملش اصرار ورزد»؛[3] چرا که عفو بی‌جا، پیامدی جز فساد و تباهی ندارد. امیرمؤمنان? در این باره می‌فرمایند: «عفو به همان اندازه که موجب اصلاح کریم است، باعث تباهی انسان فرومایه است».[4]

ب) حوزة مدارا و عفو

حوزة مدارا و عفو بسی گسترده است. در مسائل شخصی، به‌ویژه در معاشرت و همزیستی اجتماعی که با حقوق دیگران در تقابل نیست، اصل بر تسامح، نرمش، مدارا و گذشت است؛ از این رو، توسّل به خشونت و شدّت، جز به هنگام ضرورت مجاز نیست. امیرمؤمنان? به یکی از زمامداران حکومتش دستور می‌دهد: «جایی که جز درشتی به کار نیاید، درشتی در پیش گیر».[5] بنابراین، در مقام عمل، موارد نرمش، عفو و مدارا به مراتب از موارد شدّت و خشونت بیشتر و گسترده‌تر است.
حتی در مواردی که شدّت و قاطعیت لازم است، باید به حدّ ضرورت اکتفا شود؛ برای نمونه، در اجرای حدود و مجازاتهای اسلامی، نمودهایی از عفو و انعطاف وجود دارد، از جمله: تشویق به عفو در حق الناس،[1] عفو مجرم در صورت توبة قبل از صدور حکم در حقوق الهی،[2] حق عفو برای حاکم در مورد اقرار،[3] و...؛ این موارد نشان می‌دهد که اجرای حدود، نه نماد خشونت که نمود رحمت، لطف و کرامت الهی نسبت به جامعة انسانی و به هدف اصلاح جامعه است.
همچنین، توسّل به زور و خشونت در برابر دشمنان در صورتی ضرورت می‌یابد که شیوه‌های مسالمت‌آمیز و عفو و مدارا مؤثّر نباشد. نخستین گام در سیرة انبیا? در برخورد با مخالفان، همواره نرمش و مدارا بوده است.[4] با توجّه به این نکته، می‌توان شیوة برخورد با مخالفان از دیدگاه قرآن را مورد تحلیل قرار داد؛ بنابراین، در بینش اسلامی، عفو و مدارا، مرزهای عقیدتی و فکری را درنوردیده و به وسعت انسانیّت، گسترش یافته است و هرگز آن را به مؤمنان محدود نساخته، بلکه تمامی انسانها[5] را (مسلمان[6] یا اهل کتاب[7] و مشرک،[8] و نیز گناهکاران[9]) در جای خود، سزاوار گذشت و مدارا می‌داند.

ارزش و جایگاه مدارا و عفو

عفو و مدارا و تحمّل دیگران، از والاترین ارزشهای اخلاقی و انسانی و نیز نشانة تعالی روح و عظمت شخصیت آدمی است. ایجاد جامعه‌ای منسجم و قدرتمند در گرو آن است که افراد آن، اندیشه‌ها و سلیقه‌های مختلف را تحمّل کنند و از کنار برخوردهای سفیهانه، با اخلاق کریمانه درگذرند و با عفو و بخشش، کینه‌ها را به محبّت مبدّل سازند. حال مناسب است به طرح و تحلیل شماری از آیات قرآن و سخنان معصومان? بپردازیم که ارزش والای عفو و مدارا را تبیین کرده و بر تقویت و فراگیر ساختن آن تأکید ورزیده‌اند.

1. عفو، پرتوی از تقو

هنگامی که قرآن کریم، سیمای پارسایان را به تصویر می‌کشد، تسلّط بر خشم و عفو و بخشش را از برجسته‌ترین صفات آنان برمی‌شمارد و می‌فرماید: ?أعدّت للمتّقین٭ الذین ینفقون فی السرّاء و الضرّاء و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس و الله یحبّ المحسنین?.[1]
این آیه، به سه مرحله از برخورد متّقیان به هنگام خشم اشاره می‌کند که همچون یک سلسله مراتب تکاملی، پشت سر هم قرار گرفته‌اند:
الف) فرو بردن خشم: ?و الکاظمین الغیظ?. خشم حالت خطرناکی است که گاه در شکل نوعی جنون خودنمایی می‌کند و بسیاری از تصمیمها و جنایات خطرناک در چنین حالی انجام می‌شود؛ از این رو، فروبردن خشم، اثر فوق‌العاده‌ای در تکامل معنوی و تقویت روح ایمان دارد.
ب) گذشت از خطای مردم: ?و العافین عن الناس?. فروبردن خشم به تنهایی کافی نیست؛ زیرا ممکن است کینه و دشمنی را از دل انسان ریشه‌کن نسازد؛ بنابراین، لازم است با عفو و گذشت، کینه و تنفّر را از صفحة دل شست‌وشو داد.
ج) نیکی کردن: ?و الله یحبّ المحسنین?. این مرحله، مرحله‌ای بالاتر از عفو است. انسان باتقوا نه‌تنها با عفو و گذشت، کینه را از دل خود می‌زداید، بلکه با احسان به طرف مقابل (آنجا که شایسته است) دشمنی را از دل او نیز می‌زداید و قلب او را نسبت به خویش مهربان می‌کند.
جالب اینکه قرآن کریم نمی‌گوید مؤمنان غضب نمی‌کنند؛ چرا که خشم، جزء طبیعت انسان است و در جای خود برای خدا و احقاق حقّ مظلوم ضرورت دارد، بلکه می‌فرماید، آنان به هنگام خشم، نه‌تنها دست به گناه و جنایت نمی‌زنند، بلکه به سراغ عفو و بخشش نیز می‌روند: ?و إذا ما غضبوا هم یغفرون?.[1]

2. عفو، زمینه‌ساز آمرزش و محبّت الهی

قرآن کریم با جملاتی زیبا، دلنشین و آکنده از محبّت، عواطف پاک مؤمنان را مخاطب خود می‌سازد و می‌فرماید: «آیا دوست ندارید خداوند شما را ببخشد؟ پس شما نیز از خطا و لغزش دیگران درگذرید»: ?و لیعفوا و لیصفحوا ألا تحبّون أن یغفر الله لکم و الله غفور رحیم?.[2] نکتة جالب این است که قرآن کریم، عفو و گذشت حتی در برابر غیرمسلمانان را مایة جلب محبّت الهی برمی‌شمارد و می‌فرماید: ?فبما نقضهم میثاقهم لعنّاهم... فاعف عنهم و اصفح إنّ الله یحبّ المحسنین?.[3]

3. پاداش الهی

افزون بر آمرزش گناهان، خداوند پاداش کسی را که به سبب سامان یافتن امور جامعه، از حقّ شخصی‌اش درگذرد، خود به عهده گرفته است؛ ?فمن عفا و أصلح فأجره علی الله?.[4] گرچه حقّی از او ضایع گشته، به سبب گذشتی که مایة انسجام جامعه، کم شدن کینه‌ها، افزایش محبّت و آرامش اجتماعی است، خداوند پاداش او را از فضل بی‌پایانش بر عهده گرفته است و به فرمودة امام صادق?، به دلیل اینکه خشمش را اعمال نکرده، خداوند در قیامت دلش را از خشنودی خویش لبریز می‌سازد.[1]
رفق و مدارا با بندگان خدا حتی برای افراد بی‌ایمان نیز بی‌پاداش نیست. امام کاظم? به علی بن یقطین فرمود:
در بنی‌اسرائیل مرد باایمانی بود که همسایة کافری داشت. همسایة کافر با او پیوسته به رفق و مدارا رفتار می‌کرد و به او نیکی می‌ورزید. وقتی از دنیا رفت، خداوند برای او خانه‌ای بنا کرد که مانع از گرمای آتش شود و روزی‌اش را از جای دیگر می‌رساند و به او گفته می‌شد: این، به سبب رفق و نیک‌رفتاری تو نسبت به همسایة مؤمنت است.[2]

4. عفو، برترین مکارم اخلاق

بردباری و بخشش هرگاه خلق و خوی آدمی گردد و به صورت ملکه درآید، نشان از تعالی روح داشته و برترین مکارم اخلاقی به شمار می‌رود. امام صادق? از رسول خدا? نقل می‌کنند که فرمود:
آیا برترین اخلاق دنیا و آخرت را به شما نگویم؟! گذشت از کسی که بر تو ستم روا داشته و پیوند با آن که از تو بریده و نیکی به شخصی که با تو بدی کرده و بخشش به کسی که تو را محروم ساخته است.[3]
در حدیثی دیگر، بردباری در برابر جاهلان از مکارم دنیا و آخرت به شمار آمده است.[4]

5. عفو، مکمّل قانون

گاه در جامعه حوادثی روی می‌دهد که حسّ نزاع و انتقام‌گیری را تحریک می‌کند و صرف اجرای قانون که طبعاً خشک و بی‌روح است، نمی‌تواند مسئله را به طور ریشه‌ای حلّ و فصل کند. در این موارد، «اخلاق اسلامی» نیز مانند عفو و گذشت، مکمّلی برای نظام حقوقی بوده، خلأ موجود را پر می‌کند؛ نتیجة چنین امری، آن است که ارزش و اهمیت عفو و مدارا بیشتر نمود می‌یابد. برای نمونه، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

الف) عفو از قصاص

حکم اوّلی در قتل عمد، قصاص است و اولیای مقتول، حقّ قصاص قاتل را دارند،[1] ولی در کنار آن، قرآن کریم راه عفو و گذشت را (با گرفتن خونبها یا بدون آن) باز گذاشته، با تعبیراتی عاطفی، اولیای مقتول را به عفو تشویق می‌کند: ?فمن عفی له من أخیه شی‌ء فاتّباع بالمعروف و أداء إلیه بإحسان ذلک تخفیف من ربّکم و رحمة?.[2]
از واژة «أخیه» در آیه، استفاده می‌شود که قرآن، رشتة برادری را در میان مسلمانان به اندازه‌ای مستحکم می‌داند که حتی بعد از ریختن خون به ناحق، باز برقرار است؛ از این رو، برای تحریک عواطف اولیای مقتول، آنها را برادران قاتل معرفی می‌کند و با این تعبیر، آنان را به عفو و مدارا تشویق می‌کند.[3] در آیه‌ای دیگر نیز برای تشویق به عفو می‌فرماید: «کسی که از حقّ خود در مورد قصاص بگذرد و ببخشد، کفّاره‌ای برای گناهان او به شمار می‌رود».[4]
البته واضح است که عفو دربارة کسانی است که بر اثر هیجان احساس خشم و... به چنین عملی دست زده و از کار خود نیز پشیمان‌اند، اما جنایتکارانی که به جنایت خود افتخار می‌کنند و از آن ندامتی ندارند، نه شایستة نام برادرند و نه مستحق عفو و گذشت.[5]

ب) عفو و گذشت بعد از طلاق

معمولاً هنگام طلاق و جدایی زن و شوهر، روح نزاع و کشمکش بر هر دو طرف و بستگانشان حاکم می‌شود؛ از این رو، قرآن کریم تأکید می‌کند که در این مورد نیز هرگز گذشت و نیکوکاری را در میان خویش فراموش نکنید: ?و إن طلّقتموهنّ من قبل أن تمسّوهنّ و قد فرضتم لهنّ فریضة فنصف ما فرضتم إلا أن یعفون أو یعفو الذی بیده عقدة النکاح و أن تعفوا أقرب للتقوی و لا تنسوا الفضل بینکم?.[1]
پرداخت نصف مهر، حکم قانونی مسئله و توصیه به عفو و احسان، جنبة اخلاقی و عاطفی آن است. گاه مواردی پیش می‌آید که سرسختی کردن در گرفتن نصف مهر آن هم پیش از عروسی، ممکن است احساس شوهر و اقوامش را جریحه‌دار کند و در صدد انتقامجویی برآیند، این‌جاست که پدر برای حفظ مصلحت دخترش لازم می‌بیند از حقّ او گذشت کند.
در مقابل جملة ?و أن تعفوا أقرب للتقوی?، وظیفة مردان را بیان می‌کند، بدین صورت که اگر تمام مهر را پرداخته‌اند، چیزی پس نگیرند و اگر نپرداخته‌اند، همة آن را بپردازند؛ زیرا مسلّم است دختر یا زنی که از شوهر خود جدا می‌شود، ضربة سختی می‌خورد و از نظر روانی و اجتماعی با مشکلاتی روبه‌رو می‌شود. بی‌گمان، گذشت شوهر و پرداخت تمام مهر، تا حدّی بر این جراحات مرهم می‌نهد. به هر حال، اگر مرد و زنی نتوانند با هم زندگی مسالمت‌آمیز داشته باشند و به دلایلی از هم جدا شوند، دلیلی ندارد که میانشان عداوت و دشمنی حاکم گردد.

6. عفو، جوهر انفاق

گذشت و بردباری، به‌ویژه در برابر پرخاشگری نیازمندان، از بهترین نوع انفاق به شمار می‌رود که گاه ارزش آن از انفاق مالی نیز بالاتر است؛ از این رو، هنگامی که از پیامبر? می‌پرسند که چه چیزی را انفاق کنند، قرآن کریم به آن حضرت دستور می‌دهد که در پاسخ بگوید: «عفو» را انفاق کنند: ?یسئلونک ماذا ینفقون قل العفو?.[1] بدین‌سان، قرآن کریم نظر به اهمیت عفو و گذشت، سؤال آنان از انفاق مالی را با «انفاق عفو» پاسخ می‌فرماید و این، به نوبة خود، از موارد فصاحت و بلاغت است.[2]
قرآن کریم در جای دیگری، این مطلب را با صراحت بیشتری بیان کرده و فرموده است: ?قول معروف و مغفرة خیر من صدقة یتبعها أذی و الله غنی حلیم?.[3] آنها بر اثر هجوم گرفتاریها و فشار فقر، گاه پیمانة صبرشان لبریز شده و ممکن است سخنان اهانت‌بار و خشونت‌آمیزی بر زبان جاری سازند. کمترین میزانِ جبران افراد متمکّن در برابر محرومیّت آنان، این است که سخنان آنان را که زبانه‌های آتش درون آنهاست، تحمّل کنند، با بردباری بشنوند و آن را با ملایمت خاموش سازند.[4]

راز ارزشمندی مدارا و عفو

راز فضیلت عفو و مدارا در نظام ارزشی اسلام را با توجّه به آثار مثبت آنها در عرصه‌های فردی و اجتماعی، در این دو نکته می‌توان جست‌وجو کرد:
1. کسی که فاقد روحیة سماحت و گذشت است و در اثر کوچک‌ترین برخوردی، خود را درگیر نزاع و کشمکش با افراد و اعمال خشم و خشونت می‌کند، نه‌تنها آسایش زندگی از او سلب می‌شود، بلکه به بسیاری از گناهان، لغزشها و گاه جنایاتی بزرگ گرفتار می‌گردد که تا ابد در آتش ندامت آن خواهد سوخت؛ از این رو، در روایات، حلم و مدارا در ردیف ورع و تقوا ذکر شده است که به سان سپری در برابر گناهان عمل می‌کند و حتی بدون آن، هیچ عمل نیکی به کمال خود نمی‌رسد. امام صادق? از رسول خدا? نقل می‌کنند که فرمودند: «هر کس که در او سه خصلت نباشد، هیچ عملی از او کامل نگردد: ورع (و تقوایی) که او را از نافرمانی خدا بازدارد، اخلاق نیکی که با مردم مدارا کند و حلم (و بردباری) که نادانی نادان را دفع سازد».[1] بنابراین، قهر و جدایی دو مسلمان که بازتاب فقدان روحیة عفو و سماحت است، حتی مانع قبول شدن اعمال نیک دیگر نیز می‌شود؛ چنان که رسول خدا? به ابوذر می‌فرماید: «ای ابوذر! از جدایی و ترک برادرت بپرهیز که در این حال، عمل (نیکی) قبول نمی‌شود».[2]
2. اسلام برای اتّحاد، همبستگی و پیوند محبّت میان افراد جامعه، اهمیت زیادی قائل است؛[3] به گونه‌ای که اجازه نمی‌دهد دو فرد باایمان جز زمانی اندک، در قهر و جدایی به سر برند. امام باقر? در این باره می‌فرمایند:
هرگاه دو مؤمن، بیش از سه روز پیوند برادری خود را بگسلند، روز سوم از هر دوی آنها بیزاری می‌جویم! عرض شد: این دربارة ستمگر است، اما مظلوم چه گناهی دارد؟ فرمود: چرا مظلوم نزد ظالم نمی‌رود و به او نمی‌گوید، من ستم کردم (و مقصّر، من بودم) تا صلح و آشتی برقرار شود؟[4]
در روایت دیگر می‌خوانیم: «هر کدام زودتر سر صحبت با برادرش را باز کند (و از در آشتی پیشقدم شود) قیامت زودتر وارد بهشت می‌گردد».[1]
البته گاه لازم است، طرفین نزاع برای مدّتی کوتاه از همدیگر دور باشند تا شعله‌های غضب فروکش کند و فرصت خلوت با خود را بیابند و با اندیشیدن یا تذکّر دیگران، به اشتباه خویش پی برند. همچنین تا با این کار، نارضایتی خویش را به عمل خلافی که طرف مقابل انجام داده، به او بفهمانند؛ از این رو، در روایات، جدایی کمتر از سه روز مجاز شمرده شده است.
با این حال، آنان که از درجات عالی ایمان و اخلاق برخوردارند، به گونه‌ای عمل می‌کنند که غالباً به این جدایی کوتاه‌مدّت نیز نیازی نیست. رسول خدا? در این باره می‌فرماید: «انسان مؤمن، نرم‌خو، ملایم، باگذشت و دارای اخلاق نیک است».[2]
طبق روایات، آنان که در زندگی اجتماعی خود، شیوه‌ای جز خشونت ندارند، از جرگة «شیعیان واقعی» خارج‌اند.[3]

آثار مثبت مدارا و عفو در زندگی

عفو و مدارا آثار مثبت فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد. مهم‌ترین این آثار، در دو بخش فردی و اجتماعی بیان می‌شود:

الف) آثار فردی
1. سلامت روانی و جسمانی

در دهة گذشته، تحقیقات گسترده‌ای دربارة عفو و گذشت و تأثیر آن در سلامت روان انجام شده و اغلب پژوهشهای صورت‌گرفته بیانگر تأثیر مستقیم عفو و گذشت با ابعاد تأثیرگذار در سلامت روان بوده است.[4] این تحقیقات نشان می‌دهد که عفو و گذشت، در کاهش اضطراب، افسردگی، عصبانیت، پرخاشگری، اختلالات عاطفی ـ رفتاری و افزایش اعتماد به نفس، امیدواری و درمان اختلالات روانی مؤثّر است. افزون بر آن، نقش مؤثّر عفو و گذشت در کاهش بزهکاری، استفاده از موادّ مخدّر و داروهای آرام‌بخش و نیز کاستن از رفتارهای ضدّ اجتماعی همچون کمرویی، بدبینی و لجبازی از سوی پژوهشگران غربی تأیید شده است.[1]
از سوی دیگر، دانشمندان دریافته‌اند که بروز یا تشدید برخی از بیماریهای جسمانی مانند بیماری عروق کرونر، قلب، سرطان، آسم و... از حالات روانی فرد متأثّر است که از آن به «اختلال روان‌تنی» نام می‌برند؛ برای نمونه، تجزیه و تحلیلهای آماری، نیز نشان‌دهندة همبستگی معناداری بین خصومت و خشم و انسداد عروق است.[2] بنابراین، خشم و خشونت عامل بروز یا تشدید پاره‌ای از بیماریهای روانی و جسمانی است و عفو و مدارا دارویی است که از سوی اسلام تجویز شده است.

2. آرامش و آسایش

زندگی اجتماعی با ناملایمات و نزاعهایی آمیخته است که از تزاحم منافع افراد با یکدیگر ناشی می‌شود که در این حال، خشم و پرخاشگری و نیز نزاع و درگیری بی‌مورد، در وهلة نخست، آرامش روحیـ روانی فرد را از بین می‌برد. در چنین وضعی، غالباً عفو و اغماض و تحمّل و سعة صدر، تنها راه برخورداری از آرامش و آسایش در زندگی است. امیرمؤمنان? در کلامی کوتاه و حکمت‌آمیز به این واقعیت اشاره فرموده است: «رنج و آزار را تحمّل کن، وگرنه هرگز خرسند نخواهی بود».[3]

3. برکت و فزونی روزی

در آموزه‌های اسلامی رفق و خوش‌اخلاقی، موجب خیر، برکت و زیادی روزی معرفی شده است. رسول گرامی اسلام? می‌فرمایند: «همانا در رفق، زیادی و برکت است و هر کس از فضیلت رفق محروم باشد، از خیر محروم ماند».[1] امام کاظم? نیز فرموده‌اند: «همانا رفق و نیکی و خوش‌اخلاقی، سرزمین را آباد می‌سازد، و روزی را افزایش می‌دهد».[2]
بدیهی است که مدارا با مردم و حسن معامله با آنان، و در نتیجه، کسب اعتماد و اعتبار اجتماعی، از مهم‌ترین اسباب کسب روزی است.[3] افزون بر آن، ممکن است خوش‌اخلاقی و مدارا، از عوامل غیبی و معنوی برکت و افزایش روزی نیز باشد.

ب) آثار اجتماعی
1. تبدیل کینه‌ها و دشمنیها به محبّت و دوستی

معمولاً هرگاه کسی بدی کند، انتظار مقابله به مثل را دارد، اما هنگامی که آدمی می‌بیند که طرف مقابل، نه‌تنها بدی را با بدی پاسخ نمی‌دهد، بلکه با خوبی و نیکی برخورد می‌کند، طبعاً توفانی در وجودش برپا می‌شود و وجدانش بیدار می‌گردد و برای طرف مقابل، شخصیت و بزرگی قائل می‌شود، این‌جاست که سردیِ تنفّر و کینه به گرمیِ محبّت و صمیمیت می‌گراید و این، از آثار مهم عفو و احسان است. قرآن کریم این واقعیت را چنین بیان می‌کند: ?و لا تستوی الحسنة و لا السیّئة ادفع بالتی هی أحسن فإذا الذی بینک و بینه عداوة کأنّه ولیّ حمیم و ما یلقّاها إلا الذین صبروا و ما یلقّاها إلا ذو حظّ عظیم?.[4]
تعبیر ?کأنّه ولی حمیم? در آیه، به این مطلب اشاره دارد که اگر طرف مقابل واقعاً در صف دوستان صمیمی هم درنیاید، دست‌کم، در ظاهر، دست از دشمنی برمی‌دارد.[1]
در سیرة عملی معصومان? موارد فراوانی از این روش عالی و اثر مطلوب آن به چشم می‌خورد که به ذکر نمونه‌ای از آن بسنده می‌کنیم:
شخصی از اهل شام به مدینه آمد. چشمش به مردی افتاد که در کناری نشسته بود. توجّهش به او جلب شد و پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد: «حسین بن علی». بر اثر تبلیغات سوء امویها در شام علیه آل علی?، دیگ خشمش به جوش آمد و با قصد قربت، بسیار به او دشنام داد. هرچه خواست گفت و عقدة دل را گشود. امام حسین? بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن[2] (دربارة حسن خلق و عفو و اغماض) قرائت کرد و به او فرمود: ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آماده‌ایم. آن‌گاه از او پرسید: آیا از اهل شامی؟ جواب داد: آری. فرمود: من با این خلق و خوی سابقه دارم و سرچشمة آن را می‌دانم. سپس فرمود: تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری، حاضریم به تو کمک کنیم، در خانة خود از تو پذیرایی کنیم، تو را بپوشانیم و به تو پول بدهیم. مرد شامی که منتظر عکس‌العمل شدیدی غیر از این بود، چنان منقلب شد که گفت: آرزو داشتم در آن وقت، زمین شکافته می‌شد و به زمین فرومی‌رفتم. تا آن ساعت برای من در روی زمین، کسی از حسین و پدرش مبغوض‌تر نبود، و از آن ساعت بر عکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوب‌تر نیست![3]
البته روشن است که این، یک قانون غالبی است نه همیشگی؛ چرا که همیشه اقلیّتی هستند که از این شیوة برخورد، سوء استفاده می‌کنند و جز با زور، دست از اعمال زشت خویش برنمی‌دارند.

2. محبوبیّت

از آثار مثبت مدارا و عفو با مردم، کسب محبوبیّت در میان آنان است؛ چرا که درگیری با جاهلان، آدمی را در نظر مردم پست و بی‌ارزش می‌سازد. در مقابل، بردباری و بزرگواری، به او شخصیت و بزرگی می‌بخشد؛ از این رو، امام صادق? می‌فرمایند: «اگر می‌خواهی گرامی و محترم باشی، نرمخو باش و اگر می‌خواهی خوار و ذلیل گردی، خشونت روا دار».[1]

3. امنیت

در جامعه، افرادی هستند که بر اثر نادانی یا غرض‌ورزی، پیوسته آزار و اذیّت دیگران را موجب می‌شوند. برخورد متقابل با این‌گونه افراد، غالباً اثر معکوس دارد و بر لجاجت و خشونت آنان می‌افزاید، در حالی که تحمّل و مدارا، تنها راه در امان ماندن از شرّ آنان است. امام حسن عسکری? در این باره می‌فرمایند:
همانا مدارا با دشمنان خدا، از بهترین نوع صدقة انسان بر خود و برادرانش است. روزی رسول خدا? در منزل بود. عبدالله بن ابی‌سلول[2] اجازة ورود خواست، پیامبر? فرمود: بد برادری برای خویشاوندان است! بگویید وارد شود. وقتی وارد شد، حضرت او را با احترام نشاند و با او خوشرویی کرد. پس از رفتن او عایشه پرسید: ای رسول خدا! ابتدا دربارة او، آن سخن را گفتی (که بد برادری است) ولی در برابر او خوشرویی کردی؟ حضرت فرمود: ای عایشه! همانا بدترین مردم نزد خدا در روز قیامت کسی است که برای در امان ماندن از شرّش، او را اکرام کنند....[3]
در ادامه، امام عسکری? سخن حضرت صادق? را نقل می‌کنند که فرمود: «و اما مخالفان؛ پس مسلمان، با مدارا با آنان سخن بگوید... و بدین‌وسیله، خود و برادران دینی‌اش را از شرّ آنان حفظ کند».[1]
بدین‌سان، بهترین شیوة برخورد با این‌گونه افراد، نادیده گرفتن جسارت آنان و بی‌اعتنایی توأم با بزرگواری ایشان است؛ چنان که امیر مؤمنان? می‌فرماید: «هیچ چیز مانند سکوت نمی‌تواند احمق را کیفر دهد».[2]

4. جذب افراد به دین

به یقین، مدارا و خوش‌خُلقی پیامبر بزرگوار اسلام?، اولیای دین و تودة مسلمانان در طول تاریخ، مهم‌ترین عوامل گسترش اسلام و جذب مردم به دینداری بوده است. روزی که پیامبر اکرم? بر مشرکان مکّه همانان که سالها به آزار و شکنجة مسلمانان پرداخته و آنان را از خانه و کاشانة خود بیرون کرده بودندـ پیروز شد، با بیان محبّت‌آمیز ?لا تثریب علیکم الیوم?،[3] فرمان عفو عمومی را صادر فرمود.[4] نتیجة این عفو کریمانه، گرویدن دسته دستة مردم به اسلام بود: ?و رأیت الناس یدخلون فی دین الله أفواجاً?؛[5] از این رو، قرآن کریم، نرم‌خویی و خوش‌خُلقی پیامبر اکرم? را رحمتی از جانب پروردگار می‌داند که باعث گرایش مردم به ایشان می‌شد: ?فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم...?.[6]
به طور کلّی، یکی از اهداف بلند اسلام در ترغیب بیشتر مردم، مدارا با مخالفان و زمینه‌سازی برای جذب آنان به دین است. امام صادق? در این باره می‌فرمایند: «مؤمنان باید با مخالفان به مدارا سخن بگویند تا به ایمان جذب شوند».[1] موارد این‌گونه برخورد در سیرة ائمه? بسی فراوان است.[2]
با وجود این، به همان اندازه که خوش‌خُلقی و مدارای دینداران در طول تاریخ، گسترش دینداری در میان بشریت را در پی داشته، توسّل به زور و خشونت، به‌ویژه از سوی پیروان مسیحیت تحریف‌شده، اسباب دین‌گریزی و گرایش به مادّیگری را فراهم کرده است. نظر به اهمیت این موضوع، آن را با اندکی تفصیل بیان می‌داریم.

خشونت دینداران؛ آثار و پیامده

در عصر حاضر، تمدن غرب را بحق می‌توان «تمدّن مادّی» نامید؛ تمدّنی که ایمان و معنویت را به حاشیه رانده و دین را در انزوا نهاده است. بی‌گمان، از مهم‌ترین عوامل گرایش جهان غرب به مادّیگری، عملکرد نادرست کلیسا در قرون وسطی بوده که پیامد منفی آن، دامنگیر اصل دین و دینداری شده است. کلیسا علاوه بر اینکه برخی از باورهای علمی بشری را که از فلاسفة پیشین و علمای کلام مسیحی به ارث برده بود، در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست. با این حال، کلیسا صرفاً به ظهور ارتداد اکتفا نمی‌کرد، بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن، در جست‌وجوی عقاید و باورهای افراد بوده و با حیله‌هایی نغز، کوشش می‌کرد تا کوچک‌ترین نشانه‌ای از مخالفت با عقاید مذهبی در فرد یا جمعی را بیابد و با خشونتی وصف‌ناشدنی، آن فرد یا جمع را آزار دهد.[3]
این فشار شدید که از قرن 12 تا 19 میلادی در کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانیا معمول بود، پیامدهای ناگواری برای اصل دین به وجود آورد؛ از جمله، انزوای دین و حذف آن از عرصه‌های سیاسی و اجتماعی، کاهش شمار پیروان، رواج مسلکهای انحرافی و مفاسد اجتماعی، گرایش شدید به مادّیگری و بحران معنویت، به‌ویژه در مهد تمدّن مغرب‌زمین. افزون بر آن، پیدایش اندیشة «تولرانس» و نتایج آن از جمله، «پلورالیسم»،[1] «سکولاریسم»[2] و «لیبرالیسم»[3] را می‌توان محصول قرنها خشونت ارباب کلیسا دانست.[4]

تأثیر رفق و مدارا در تربیت

از اثرهای عفو و مدارا، تأثیر آن در مقولة تربیت است. بی‌گمان، رفتارهای خارجی، از نحوة نگرش و بینش اشخاص در مسائل مختلف برمی‌خیزد؛ از این رو، تلاش برای اصلاح رفتار دیگران، زمانی ثمربخش است که به اصلاح بینش و نگرش آنان منجر شود؛ چرا که صرف تغییر رفتار بر اثر اعمال فشار دیگران یا تقلید، تا زمانی که به تغییر نگرش و در نتیجه، تغییر حالت منتهی نشود، دوام و ثبات نمی‌یابد. از سوی دیگر، توسّل به خشونت و زور ساختار عقیدتی و فکری اشخاص را دگرگون نمی‌سازد؛ بنابراین، شیوة صحیح و مؤثّر در این زمینه، به‌کارگیری تشویق، رفق و مدارا در روشهای تربیتی است. مربّی آگاه با نرم‌خویی و مدارا از عواطف و احساسات برای تغییر نگرشها و اصلاح رفتار کمک می‌گیرد. رسول گرامی خدا? در این باره می‌فرمایند: «با معلّم و متعلّم خود به نرمی رفتار کنید».[5] جالب توجّه است که در روایات برای اصلاح رفتار، بر اصلاح نگرش افراد از راه عفو و مدارا تأکید شده است. مردی از خدمتکاران خود نزد پیامبر? شکایت برد. حضرت فرمود: «از آنان گذشت نما تا بدین‌وسیله، دلهای آنان را اصلاح کنی».[6]
استفاده از تنبیه به عنوان یک محرّک آزاردهنده برای تغییر رفتار، تنها در مواردی کاملاً محدود و استثنایی به کار می‌رود که از راه محبّت و رحمت نتوان به آن رسید. امام علی? در این باره می‌فرماید: «آن کس را که مدارای شایسته اصلاح نکند، مجازات مناسب وی را به راه آورد».[1]
استفاده از شیوة رفق و مدارا در تربیت، به‌ویژه اعضای خانواده و کودکان، تأکید بیشتری شده است:

الف) به‌کارگیری رفق و مدارا در تربیت اعضای خانواده

بی‌گمان، انسان در قبال تربیت صحیح خانوادة خویش مسئول است.[2] تأکید قرآن کریم بر این است که در برابر رفتار نادرست آنان، نباید شدّت عمل نشان داد، بلکه باید در عین قاطعیت در حفظ ارزشها، از شیوة عفو، محبّت و گذشت در امر تربیت استفاده کرد: ?یا أیّها الذین آمنوا إنّ من أزواجکم و أولادکم عدوّاً لکم فاحذروهم و إن تعفوا و تصفحوا و تغفروا فإنّ الله غفور رحیم?.[3]
بنابراین، در به‌کارگیری رفق و مدارا با اعضای خانواده، دو نکته را باید مدّ نظر داشت:
1. عاطفه و احساسات یا اصرار زن و فرزند، آدمی را از مسیر اطاعت الهی خارج نسازد؛
2. در عین حال، از بدخلقی و خشونت پرهیز کرد و با ابزار عفو و مدارا، آنان را به اطاعت خدا رهنمون گردد.
در هر حال، در موارد خاصّی که در پیش گرفتن این شیوه برای تربیت مؤثّر نباشد، می‌توان به طور محدود از تنبیه و قهر استفاده کرد؛ چنان که در روایتی آمده است: مردی نزد رسول اکرم? آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! خانواده‌ام نافرمانی مرا می‌کنند، چگونه آنان را کیفر کنم؟ فرمود: گذشت نما. مرد عرب سخن خود را برای بار دوم تکرار کرد و حضرت همان پاسخ را داد. مرتبة سوم پیامبر? فرمود: «اگر کیفر کردی، تنها به مقدار گناه کیفر کن...».[1]

ب) به‌کارگیری رفق و مدارا در تربیت کودکان

طبع نازک و روحیة لطیف و احساس پاک کودکان، بیش از همه به برخوردهای نرم و عاطفی نیازمند است. خشونت پدر و مادر و سختگیریهای بی‌حساب، نفرین و دشنام و تنبیه بدنی کودک، خلاف شرع و عقل است و نتیجة آن، چیزی جز سوء تربیت فرزندان نیست. در مقابل، تحریک غریزة حبّ ذات در آنان با تشویق و محبّت، رفق و مدارا و دلگرمی دادن به آیندة درخشان، از هر شیوة دیگری بهتر می‌تواند در تربیت صحیح آنان مؤثر باشد؛[2] پیامبر اکرم? می‌فرمایند: «خدا رحمت کند کسی که فرزندش را بر نیکوکاری‌اش یاری سازد؛ بدین شیوه که از گناهش درگذرد و به درگاه خدا برایش دعا کند».[3]
خشونت و تندی شاید برای مدّتی، کودکان را به انجام دادن وظایف خود وادار کند، اما هیچ‌گاه از آنها افرادی باشخصیت و بزرگ نمی‌سازد.[4] ترس از تنبیه تنها از ارتکاب آشکار خلاف بازمی‌دارد، ولی گاهی به فریب دادن، دروغگویی و ریاکاری نیز منجر می‌شود. در مواردی هم که تنبیه ضرورت می‌یابد، باید از مجازاتهای عاطفی همچون بی‌توجّهی و قهر کوتاه‌مدّت بهره گرفت، نه پرخاشگری و تنبیه بدنی؛ چنان‌که در روایت آمده است که مردی در حضور امام کاظم? از فرزند خود شکایت کرد. حضرت فرمود: «فرزندت را نزن و برای ادب کردنش با او قهر کن، ولی مواظب باش قهرت به طول نینجامد و هرچه زودتر آشتی کنی».[1]
در شرح این حدیث گفته شده است:
قهر کردن پدر برای طفل بزرگ‌ترین مجازات روحی و معنوی اوست. امام به پدر فرموده، از او قهر کن، ولی نه طولانی؛ زیرا اگر قهر پدر در روح طفل اثر عمیق داشته باشد، طولانی شدنش باعث شکست روحی کودک است و اگر کم‌اثر باشد، در اثر طول مدت قهر، شخصیت پدر در نظر طفل کوچک می‌شود و در آینده گله‌مندی و قهر او اثری نخواهد داشت.[2]
تقویت روحیة پرخاشگری در کودک از آثار سوء خشونت پدر و مادر است؛ از این رو، حتی هنگامی که کودک رفتاری پرخاشگرانه از خود بروز می‌دهد، نباید به خشونت و تنبیه بدنی متوسل شد؛ چرا که این کار به وضوح، اهمیت آن رفتار پرخاشگرانه را برای او روشن می‌سازد و باعث تشویق او می‌شود. پدر و مادر عصبی و پرخاشگر مطمئن باشند که فرزندانی عصبی و پرخاشگر پرورش خواهند داد؛[3] حفظ خونسردی هنگام عصبانیت، درسی عملی به کودک در مقابلة صحیح با خشم است.[4] این نکته را نیز بیفزاییم که انتقادهای لفظی مکرّر از رفتار کودک، تاروپود اعتماد به نفس وی را نابود می‌سازد. طبق آنچه دانشمندان تحقیق کرده‌اند، سرزنش لفظی به مراتب بیش از کتک زدن، به اعتماد به نفس کودک لطمه وارد می‌کند.[5]
در پایان این بحث، نکتة جالب توجّه این است که در برخورد با دیگران، به‌ویژه در رفتارهای افراد تحت تربیت، با لغزشها و ناهنجاریهای فراوانی از ناحیة آنان روبه‌رو می‌شویم که اگر در برابر تمامی آنها واکنش نشان دهیم، تأثیر چندانی در اصلاح و تربیت آنان نیز نخواهد داشت. از سوی دیگر، اظهار توجّه به یک رفتار غلط و سکوت در برابر آن، نوعی تأیید برای آن شمرده شده، زشتی آن را کمرنگ می‌کند؛ از این رو، گاه لازم است رفتار ناشایست شخص را نادیده انگاریم؛ به‌گونه‌ای که تصوّر کند متوجّه آن نشده‌ایم. این مهم، به‌ویژه در تربیت کودکان که گاه رفتاری غلط را صرفاً برای جلب توجّه انجام می‌دهند، ضرورت می‌یابد. در روایات اسلامی، با عنوان «تغافل» (نادیده انگاشتن) به این مسئله، اشاره شده است. جاحظ،[1] دانشمند معتزلی، می‌گوید:
محمد بن علی بن حسین (امام باقر?)، اصلاح امور دنیا را در دو کلمه جمع کرده و فرموده است: «اصلاح امور زندگی و معاشرت، پر کردن پیمانه‌ای است که دوسوم آن، زیرکی و یک‌سوم آن، نادیده انگاشتن است».[2]
همچنین امیر مؤمنان? می‌فرمایند: «شریف‌ترین اخلاق شخص کریم، نادیده‌انگاشتن چیزی است که می‌داند».[3]

سزاواران به داشتن فضیلت مدارا و عفو

عفو و مدارا برای همگان، فضیلتی شایسته و زیبنده است، ولی برای افرادی خاص، شایسته‌تر، از جمله:

1. دانشمندان

دانشمندان به سبب آگاهیشان به حقایق، بایسته است که وجود خویش را از خشم و خشونت ناروا بپیرایند و دانش خویش را با حلم و وقار بیارایند؛ چه اینکه «وقار و بردباری، زینت علم و ثمرة آن است».[4] امیر مؤمنان?، خشمناکی سریع را بر همگان زشت و بر عالمان زشت‌تر دانسته‌اند![1]

2. مبلّغان دینی

راز تأثیر تبلیغ در افراد، در وهلة نخست، نفوذ به درون دلها و جذب آنان است و در این راه، خوشخویی و تحمّل، اثری اعجازگونه دارد. قرآن کریم، این ویژگی را از صفات دعوت‌کنندگان به سوی خدا برمی‌شمرد و می‌فرماید: ?و من أحسن قولاً ممّن دعا إلی الله... ادفع بالتی هی أحسن فإذا الذی بینک و بینه عداوة کأنّه ولیّ حمیم?.[2]
قرآن کریم در موارد فراوان، با گزارش شیوة برخورد پیامبران? با قوم خود در مسیر تبلیغ، تابلویی زیبا و درس‌آموز را فراروی مبلغان راستین ترسیم می‌کند.[3]
نکتة دیگر آن است که در آیات نازل‌شدة آغاز بعثت (به‌ویژه در مکه) به عفو، تحمّل و روی‌گردانی از مشرکان[4] و در آیات نازل‌شده در نیمة دوم بعثت (مدینه) دستور برخورد شدید با کافران و منافقان بسیار دستور داده شده است.[5] در این تفاوت رویکرد، عللی وجود دارد؛ از جمله اینکه در ابتدای نهضت و تبلیغات دینی، گذشت و برخورد کریمانه با دشمنان، امری لازم و بایسته است و توسل به زور در مواقع نیاز، به مراحل پایانی مربوط است که دعوت، مؤثر نیفتد و ترس از فساد و فتنه باشد.[6] سیرة مداراگونة پیامبران و اولیای الهی در امر تبلیغ، فراتر از گنجایش این مقال است.[7]

3. زمامداران

ضرورت نرمش، انعطاف و مدارای رهبر و زمامداران جامعه، بر کسی پوشیده نیست؛ چه اینکه تندخویی و خشونت حاکمان، سلب رضایت و حمایت مردم را در پی دارد و منتهی به شکست و ناکامی حکومت است. قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم? می‌فرماید: «در پرتو رحمت و لطف پروردگار، در برابر آنها نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطرافت پراکنده می‌شدند، پس آنان را عفو کن...».[1] از این رو، رسول خدا? حکومت را شایستة شخصی می‌داند که با بردباری، بر خشم خویش چیره شود و با رعیّت به سان پدری مهربان رفتار کند.[2] پیامبر? در جای دیگر، مسئولان دلسوز جامعه را این‌گونه مورد عنایت و دعای خویش قرار می‌دهد: «بارالها! هر کس در میان امّت من، مسئولیتی بر عهده گیرد و با مردم به رفق رفتار کند، تو نیز با او به رفق رفتار کن و هر که بر ایشان سخت گیرد، تو نیز بر او سخت گیر»![3]

راهبردهای دست‌یابی به شخصیت مدارا و عفو
الف) ایجاد و تقویت مبانی عقیدتی و اخلاقی

به نظر می‌رسد مهم‌ترین عامل دست‌یابی به فضیلت عفو و مدارا، ایجاد و تقویت مبانی‌عقیدتی و اخلاقی آن است؛ چرا که در حقیقت، باورها زیرساخت خُلق‌وخو و حالات آدمی است و رفتارها، برآیند اخلاق و حالات او؛ از این رو، قرآن کریم برای ایجاد تحوّل و اصلاح در اعراب جاهلی و تشکیل جامعه‌ای اسلامی، نخست به بازسازی‌باورهای اعتقادی آنان می‌پردازد؛ چنان که در سوره‌های نازل‌شده در سالهای آغازین بعثت مشهود است.
این مسئله، دربارة کسب فضایل اخلاقی از جمله عفو و مدارا نیز صادق است؛ از این رو، به بررسی مهم‌ترین زیرساختهای عفو و مدارا از دیدگاه قرآن کریم می‌پردازیم.

3. تقویت شرح صدر و بزرگی روح در سایة ایمان

قرآن کریم در سورة جاثیه، پیش از آنکه دستور عفو مشرکان را صادر کند، تصویری زیبا را از عظمت پروردگار در جهان آفرینش ترسیم می‌کند و با این توصیفها، صحنه‌هایی از شکوه جهان هستی را فراروی مؤمنان مجسّم می‌سازد و بر درجة ایمان و باورشان به قادر متعال می‌افزاید. آن‌گاه از آنان می‌خواهد تا در برابر کفار که بر اثر دور بودن از مبادی ایمان و تربیت الهی، گاه برخوردهای خشن و نامطلوب دارند و تعبیرهای زشت و زننده‌ای دارند، با بزرگواری و سعة صدر برخورد کنند: ?قل للذین آمنوا یغفروا للذین لا یرجون أیّام الله لیجزی قوماً بما کانوا یکسبون?.[1] چنین عفو و گذشتی که از روحی بلند و سرشار از ایمان و آرامش نشئت می‌گیرد، هیچ‌گاه رنجش و دلتنگی، احساس ضعف و حقارت یا کینه‌توزی و انتقام‌جویی را موجب نمی‌گردد، بلکه فرومایگان را محرومانی می‌بیند که شایستة ترحّم و بخشایش‌اند.[2]

2. اعتقاد به سرای آخرت

اعتقاد به روز واپسین و پاداشهای الهی و نیز هدف‌مندی و حکمت‌داری جهان آفرینش، سهولت تحمّل و نادیده گرفتن آزار مخالفان و فروبردن خشم و غضب را در پی دارد؛ از این رو، قرآن کریم پس از یادآوری این هدف‌مندی و حتمی بودن وعدة قیامت، به رسول اکرم? دستور می‌دهد تا در برابر نادانیهای مشرکان ملایمت نشان دهد و به زیبایی از آنان روی گرداند: ?و ما خلقنا السموات و الأرض و ما بینهما إلا بالحقّ و إنّ الساعة لآتیة فاصفح الصفح الجمیل?.[3] این تفریع معنادار، نشان‌دهندة آن است که زیربنای مسائل اخلاقی و از جمله عفو، ایمان به مبدأ و معاد است و چنین اعتقادی، تحمّل خشونت مخالفان را آسان می‌گرداند.[1]

3. صبر و تقو

از دیگر مبانی اخلاقی عفو و مدارا از دیدگاه قرآن، صبر و پرهیزگاری است. قرآن کریم برای تقویت روحی مؤمنان و بالابردن میزان تحمّل آنان در برابر سخنان آزاردهندة مخالفان، دستور می‌دهد، صبر و تقوا پیشه سازند[2] و آن‌گاه که به پاسخ گفتن به بدیها با حلم و مدارا دستور می‌دهد، مبانی اخلاقی چنین برخوردهایی را در عبارتی کوتاه و پرمعنا این چنین بیان می‌کند: «به این خصلت، جز کسانی که دارای صبر و استقامت هستند و بهرة بزرگی (از ایمان و تقوا و کمالات انسانی) دارند، نایل نمی‌گردند».[3]

ب) مقابله با خاستگاههای خشم

خشونتهای ناروا، گاه برخاسته از خودبرتربینی و خودخواهی ناشی از قدرت، ثروت و نژادپرستی است و گاه بر اثر علاقة شدید به کسب جاه و مقام و ثروت؛ از این رو، جدال و درگیری، زمانی ناشی از لجاجت، خودرأیی، تعصّب و تنگ‌نظری است و گاهی در اثر همنشینی با افراد خشمگین که اِعمال خشم را شجاعت می‌پندارند و عفو را ذلّت! گاهی نیز خشم به دلیل مشکلهای روحی از قبیل احساس یأس، ناکامی و افسردگی یا جسمی مانند بیماری، خستگی مفرط، تشنگی و گرسنگی زیاد و کم‌خوابی و عواملی از این قبیل است. روشن است که تا وقتی علل و عوامل شعله‌ورشدن آتش خشم، شناسایی و کنترل نشوند، مهار خشم برافروخته‌شده چندان آسان نیست.[4]

ج) توجّه به آثار مثبت مدارا و عفو

توجّه مستمر به آثار عفو و مدارا بر جسم و جان و آرامش روحی انسان و نقش اعجازگونه‌اش در کاستن از کینه‌ها و دشمنیها و تحکیم پیوندها، به همراه آثار فراوان معنوی و پاداشهای اخروی آن، که پیشتر به تفصیل بیان شد، از مؤثرترین عوامل انگیزه‌ساز رویکرد به گذشت و مدارا و پرهیز از اعمال خشم و خشونت است؛ به‌گونه‌ای که شیوة ارشادی آیات و روایات مربوط نیز بیش از همه، بر همین نکته متمرکز است.

د) تمرین و مراقبت

رسوخ فضایل اخلاقی در دل، نیازمند تمرین و مراقبت مستمر و پی‌درپی است. شخص در مراحل اولیّه، باید بکوشد تا در حدّ امکان از اِعمال خشونت و واکنشهای منفی پرهیز کند و خشم خویش را فرونشاند. با تکرار این کار، به تدریج تسلّط بر خشم به صورت یک عادت مثبت درمی‌آید؛ به گونه‌ای که به راحتی، خشمگین نمی‌گردد و در صورت خشم، بدون زحمت می‌تواند آن را کنترل کند؛ در این صورت، گام‌به‌گام به کسب فضیلت حلم و مدارا نزدیک‌تر می‌گردد. امیر مؤمنان? در این باره می‌فرمایند: «اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار؛ چه اندک است کسی که خود را همانند گروهی کند و از جملة آنان نشود»![1]

راهکارهای عملی در مهار خشم

از بحثهای پیش، روشن شد که انسان در راستای کنترل نیروی خشم، دو وظیفه دارد:
الف) تلاش برای دستیابی به ملکة حلم و مدارا؛ به گونه‌ای که نیروی غضب را به خدمت عقل درآورد و به سادگی خشم نگیرد.[2]
ب) هنگام برافروخته شدن نابجای خشم، بتواند آن را فرونشاند و از اِعمال آن بپرهیزد.
شیوه‌هایی که تا کنون مطرح شد، بیشتر در راستای وظیفة نخست (دست‌یابی به ملکة حلم و مدارا) بود. حال به راهکارهایی عملی برای کاستن از آثار منفی خشم و فرونشاندن آن به هنگام برافروخته شدن اشاره می‌کنیم:
1. تغییر وضعیت فوری به هنگام غضب.[1]
2. استعاذه کردن[2] از وسوسه‌ها و تحریکات شیطانی و پناه بردن به خداوند.[3]
3. وضو گرفتن، به‌ویژه با آب سرد.[4]
4. پرهیز جدّی از هرگونه اقدام، تصمیم‌گیری و داوری در حال خشم.[5]
5. تخلیة ناراحتی و احساسات خشم‌آلود به طریقی غیر از پرخاشگری و انتقام.[6]

پي نوشت ها:

[1]. j25vd@noavar.com
[1]. ر.ک: انعام/ 12؛ غافر/ 7.
[2]. در قرآن کریم، از صفت ربوبیت الهی، حدود 970 بار، و بیش از صفات دیگر الهی یاد شده است.
[3]. ر.ک: حجرات/ 10.
[4]. راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق محمد سیدگیلانی، بیروت، دارالمعرفه، ص168.
[5]. ابن منظور، لسان العرب، سوم، چاپ بیروت، دار صادر، 1414 ق.، ج14، ص255.
[1]. ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، بیروت، دار الجیل، بی‌تا، ج2، ص271.
[2]. ابن منظور، لسان العرب، ج14، ص255؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج1، ص137.
[3]. ر.ک: ابن منظور، لسان العرب، ج14، ص255.
[4]. برای نمونه، در این باره در روایات چنین آمده است: «لا تحملوا علی شیعتنا و ارفقوا بهم» (ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج8، ص334)، «و أمّا المخالفون فیکلّمهم بالمدارای» (ر.ک: محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص401) البته واژة مدارا گاه در معنایی وسیع به کار می‌رود و هر دو گروه را شامل می‌شود؛ مانند: «أمرنی ربّی بمدارای الناس» (ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج3، ص179).
[5]. ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج4، ص56؛ نیز ر.ک: خلیل بن احمد، العین، چاپ اوّل، بیروت، مؤسسی الاعلمی، 1408 ق.، ج2، ص258؛ ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص72. ابن فارس هرچند «ترک» و «طلب» را دو معنای اصلی برای عفو ذکر می‌کند، اما برای معنای دوم، موارد استعمال را اندکی برمی‌شمارد و تمایل دارد آن را نیز به معنای نخست بازگرداند (ر.ک: معجم مقاییس اللغی، ج4، ص61).
[6]. «تا انبوه شدند و گفتند» (اعراف/ 95).
[7]. ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج4، ص58ـ59.
[8]. همان، ص58.
[1]. خلیل بن احمد، العین، ج5، ص149؛ ر.ک: ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج2، ص418؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج5، ص169.
[2]. ر.ک: خلیل بن احمد، العین، ج5، ص149؛ ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج2، ص418.
[3]. ر.ک: فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج5، ص169ـ172. بر اساس چنین معنایی، گاهی رفق در مقابل «تبذیر» قرار می‌گیرد (ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج3، ص182).
[4]. ابهام در معانی الفاظ و عدم شفافیت مقصود گوینده، منازعات طولانی و بی‌حاصلی را در پی دارد. در سالهای اخیر، مباحث فراوانی در مقولة خشونت و تسامح، و حسن و قبح آن در سطح جامعه، به ویژه مطبوعات، مطرح شده که متأسفانه غالب آنها معلول همین واقعیت است. (ر.ک: اصغر افتخاری، «خشونت‌شناسی»، کتاب نقد، شمارة 1415، بهار و تابستان 1379، ص2ـ23).
[5]. «دُهن» در اصل به معنای «نرمی و سهولت» است و به همین مناسبت روغن را دهن گویند و ادهان و مداهنه به معنای «نرمش و سازش» است (ر.ک: ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج2، ص308). این واژه، به طور معمول، دربارة سازشکاری منافقانه و مذموم به کار می‌رود؛ به گونه‌ای که برای رسیدن به منافع شخصی، بخشی از حق و حقیقت، مورد معامله قرار گیرد (ر.ک: فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج6، ص250؛ فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، چاپ اوّل، بیروت، دار المعرفه، 1406 ق.، ج10، ص501).
[1]. متقی هندی، کنز العمال، بیروت، مؤسسی الرسالی، ج7، ص221.
[2]. ر.ک: فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج10، ص840؛ محمد حسین فضل‌الله، خطوات علی طریق الاسلام، چاپ سوم، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1402 ق.، ص60ـ61.
[3]. محمد بن احمد قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1966 م.، ج18، ص231.
[1]. «از تکذیب‌کنندگان اطاعت مکن٭ آنها دوست دارند نرمش نشان دهی تا آنها نیز نرمش نشان دهند» (قلم/ 8 و 9).
[2]. Tolerance.
[3]. علی‌اکبر نوایی، «سماحت و سهولت یا تسامح و تساهل اسلامی»، اندیشة حوزه، شمارة 24، 1379، ص172ـ174.
[4]. «محمّد? فرستادة خداست و کسانی که با اویند، در برابر کفّار، سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند» (فتح/ 29).
[5]. قرآن کریم تصریح می‌کند که این شدّت و خشونت، چنان آشکار باشد که دشمنان آن را به روشنی احساس کنند (ر.ک: توبه/ 73 و 123؛ تحریم/ 9).
[6]. ر.ک: ممتحنه/ 8.
[1]. احزاب/ 60ـ61.
[2]. ر.ک: محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، بیروت، مؤسسی الاعلمی، ج4، ص36 و 53؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج33، ص343ـ406.
[3]. نور/ 2.
[1]. ر.ک: نور/ 11ـ22.
[2]. نور/ 22.
[3]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص385.
[4]. ر.ک: سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبة 224.
[1]. شوری/ 41. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج11، ص138.
[2]. «اگر بر دشمنت دست یافتی، بخشیدن او را سپاس دست یافتن بر وی ساز» (سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، حکمت 10).
[3]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص89.
[4]. همان، ج74، ص421.
[5]. سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، نامة 46.
[1]. مانند عفو از قصاص، ر.ک: بقره/ 178.
[2]. مائده/ 33ـ34.
[3]. امام علی? می‌فرمایند: «و إذا أقرّ الرجل علی نفسه بسرقی فذلک إلی الإمام إن شاء عفا و إن شاء عاقب» (ر.ک: حسین نوری، مستدرک الوسائل، چاپ اوّل، قم، آل البیت، 1408 ق.، ج18، ص34).
[4]. ر.ک: اعراف/ 60ـ61 و 66ـ67؛ مریم/ 42ـ47؛ طه/ 44؛ شعراء/ 23ـ29؛ حجر/ 85؛ زخرف/ 89.
[5]. ر.ک: آل عمران/ 134؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص116.
[6]. ر.ک: آل عمران/ 159؛ فتح/ 29؛ بقره/ 237.
[7]. ر.ک: بقره/ 109؛ آل عمران/ 186؛ مائده/ 13.
[8]. ر.ک: جاثیه/ 14؛ زخرف/ 89؛ حجر/ 85.
[9]. ر.ک: نور/ 22؛ بقره/ 178؛ رعد/ 23؛ مؤمنون/ 49.
[1]. «(بهشتی که) برای پرهیزگاران آماده شده، همانها که در وسعت و پریشانی انفاق می‌کنند و خشم خود را فرومی‌برند و از خطای مردم درمی‌گذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد» (آل عمران/ 133ـ134).
[1]. «(مؤمنان) کسانی هستند که به هنگام غضب، عفو می‌کنند» (شوری/ 37).
[2]. نور/ 22. واژة «صفح» در اصل به معنای «پهنا، پهلو و سطح هر چیزی» است؛ از این رو، سنگ و شمشیر و ورق فلزی پهن را «صفیحه» گویند. «مصافحه» (دست دادن) نیز از همین مادّه است. هرگاه «صفح» با «عَن» به کار رود، به مقتضای مفهوم عَن (مجاوزه)، معنای «اعراض و روی‌گردانی» را می‌رساند که گاه به سبب قهر و بی‌اعتنایی است و گاه به سبب گذشت بزرگوارانه (ر.ک: ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج3، ص293؛ فخرالدین طریحی، مجمع البحرین، ج2، ص386؛ ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، چاپ سی و دوم، تهران، دار الکتب الاسلامیه، 1374 ش.، ج1، ص400).
[3]. «به سبب پیمان‌شکنی، آنها [یهود] را از رحمت خویش دور ساختیم...؛ پس از آنان درگذر و صرف نظر کن که خداوند، نیکوکاران را دوست دارد» (مائده/ 13).
[4]. «هر کس عفو و اصلاح کند پاداش او با خداست» (شوری/ 40).
[1]. ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص110.
[2]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج8، ص349.
[3]. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص107.
[4]. همان.
[1]. ر.ک: بقره/ 178؛ مائده/ 45.
[2]. «اگر کسی از ناحیة برادر دینی خویش عفو شود (و حکم قصاص با رضایت طرفین تبدیل به خونبها گردد) باید از روش پسندیده‌ای پیروی کند (و برای پرداخت دیه، طرف را در فشار نگذارد) و او نیز در پرداختن دیه کوتاهی نکند و این، تخفیف و رحمتی از سوی پروردگارتان است» (بقره/ 178).
[3]. محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعة مدرسین، ج1، ص432.
[4]. مائده/ 45؛ ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج7، ص358.
[5]. ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج1، ص612.
[1]. «و اگر زنان را پیش از تماس (و آمیزش) طلاق دهید، در حالی که مهری برای آنها تعیین کرده‌اید، (لازم است) نصف آنچه تعیین کرده‌اید، به آنها بدهید مگر اینکه حقّ خویش را ببخشند و یا (در صورتی که صغیر و سفیه باشند) کسی که گره ازدواج به دست اوست، آن را ببخشد و گذشت کردن شما به پرهیزگاری نزدیک‌تر است و گذشت و نیکوکاری را در میان خود فراموش نکنید...» (بقره/ 237(
[1]. بقره/ 219.
[2]. گرچه غالب مفسران، مراد از «عفو» در این‌جا را «حدّ وسط» یا «مازاد بر نیازمندیها» می‌دانند، برخی تصریح کرده‌اند که مانعی ندارد همان معنای معروفش، یعنی «گذشت از لغزش دیگران» نیز مراد باشد (ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج2، ص121). به هر حال، به‌کارگیری این واژه، به هر معنایی که باشد، اشارة لطیفی در آن نهفته است.
[3]. «گفتار پسندیده (در برابر نیازمندان)، و عفو (و گذشت از خشونتهای آنان) از بخششی که آزاری به دنبال آن باشد، بهتر است و خداوند بی‌نیاز و بردبار است» (بقره/ 263).
[4]. ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج2، ص321؛ سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج2، ص389.
[1]. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص116. «حلم» در اصل به معنای «خودنگهداری» و «آرامش نفس در برابر خشم و احساسات» است؛ به گونه‌ای که شخص، به راحتی به خشم نیاید و هنگام خشم، فروبردن آن دشوار نباشد و چون در وقت خوابیدن، خشم و هیجانی وجود ندارد، به آن «حُلْم» گویند و زمان بلوغ را که هیجان و اضطراب کودکی فروکش می‌کند، «حُلُم» نامند. بدین‌سان، کسی که فضیلت «حلم» را کسب نکرده و با دشواری خشم خود را فرومی‌برد، می‌گویند، تحلّم و کظم غیظ می‌کند. (ر.ک: ابن فارس، معجم مقاییس اللغی، ج5، ص184؛ حسن مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج2، ص273ـ274؛ محمد بن احمد غزالی، احیاء علوم الدین، ج3، ص169).
[2]. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج8، ص587.
[3]. برای آشنایی با جایگاه رفیع وحدت در نظام ارزش‌گذاری اسلام، ر.ک: آل عمران/ 103ـ105؛ انفال/ 46؛ طه/ 94.
[4]. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج8، ص586.
[1]. همان، ص585.
[2]. همان، ص511.
[3]. همان، ص402.
[4]. ر.ک: باقر غباری بناب، «رابطة عفو و گذشت با میزان اضطراب...»، حوزه و دانشگاه، سال هشتم، شمارة 31، تابستان 1381، ص56.
[1]. ر.ک: همان، ص59.
[2]. ر.ک: بهنام بهراد و یدالله رستگاری، «تحلیل رابطة خصومت و خشم با شدّت انسداد عروق کرونر در قلب»، پژوهشهای روان‌شناختی، شمارة 1ـ2، 1377 ش.، ص9 به بعد.
[3]. سید رضی، نهج البلاغه، شرح و ترجمة فیض‌الاسلام، حکمت 213.
[1]. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج2، ص119.
[2]. ابن شعبه حرّانی، تحف العقول، چاپ دوم، قم، مؤسسة انتشارات اسلامی، 1404 ق.، ص395.
[3]. ر.ک: محمدباقر مجلسی، مرآی العقول، چاپ اوّل، تهران، دار الکتب الاسلامیه، 1367 ش.، ج8، ص239.
[4]. «هرگز نیکی و بدی یکسان نیست. بدی را با شیوه‌ای بهتر دفع کن که در این صورت، آن که با تو دشمنی دارد، بسان دوستی صمیمی گردد و این خصلت را جز کسانی که دارای صبر و استقامت‌اند، نمی‌یابند و آن را جز صاحب بهره‌ای بزرگ (از ایمان و تقوا) نخواهد یافت» (فصلت/ 34ـ35).
[1]. ر.ک: ناصر مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج20، ص283.
[2]. اعراف/ 199ـ202.
[3]. ر.ک: ابن عساکر، تاریخ مدینی دمشق، تحقیق علی شیری، دارالفکر، 1415 ق.، ج43، ص224؛ عباس قمی، منازل الآخری، تحقیق سیدیاسین موسوی، چاپ اول، مؤسسة نشر اسلامی، 1419 ق.، ص207 (ترجمه به نقل از: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج18، ص211).
[1]. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، ص26.
[2]. عبدالله بن اُبی بن سلول (اُبی نام پدر و سلول نام مادرش است) سرکردة منافقان مدینه در عصر پیامبر اکرم? بود (ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج3، ص188؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج9، ص63؛ ج20، ص62، 311 و 316؛ ج90، ص81؛ نَوَوی، شرح مسلم، چاپ دوم، بیروت، دار الکتاب العربی، 1407 ق.، ج15، ص167).
[3]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص401؛ تفسیر منسوب به امام عسکری?، ص142.
[1]. همان.
[2]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج71، ص424؛ قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج15، ص362.
[3]. «امروز هیچ‌گونه سرزنش و توبیخی بر شما نیست» (یوسف/ 92).
[4]. ر.ک: محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج4، ص225ـ226؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص132؛ احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، قاهره، مکتبی النهضی المصریی، 1379ق.، ج1، ص47.
[5]. «و ببینی که مردم، گروه‌گروه به دین خدا وارد می‌شوند» (نصر/ 2).
[6]. «در پرتو رحمت و لطف پروردگار، در برابر آنها نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده می‌شدند؛ بنابراین، آنها را عفو کن و برای آنها آمرزش طلب کن...» (آل عمران/ 159).
[1]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص401.
[2]. برای نمونه ر.ک: همان، ج46، ص289؛ ابن شهر آشوب، المناقب، ج3، ص337؛ مرتضی مطهری، «داستان راستان»، مجموعه آثار، ج18، ص207.
[3]. ر.ک: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، چاپ اوّل، انتشارات صدرا، 1368 ش.، ج1، ص487؛ ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج18، ص349 و 351 (به نقل از: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج1، ص488)؛ نیز نک: علی‌اکبر نوایی، «نگرشی تحلیلی بر مقوله‌های آزادی مدارات و خشونت»، اندیشة حوزه، شمارة 21، فروردین و اردیبهشت 1379، ص121 (به نقل از: م. و. فرال، انگیزیسیون یا دادگاه تفتیش عقاید، ترجمة لطفعلی بریمانی، ص1).
[1]. Pluralism.
[2]. Secularism.
[3]. Liberalism.
[4]. ر.ک: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج1، ص487.
[5]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص62.
[6]. حسین نوری، مستدرک الوسائل، چاپ اوّل، قم، آل البیت?، 1408 ق.، ج9، ص7.
[1]. عبدالواحد آمدی، غرر الحکم، ترجمة سیدهاشم رسولی محلاتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377 ش.، ج1، ص359؛ نیز ر.ک: سیدجواد حسنی، «بررسی تحلیلی تنبیه از منظر روایی، فقهی و روان‌شناسی»، مجله معرفت، شمارة 33، فروردین و اردیبهشت 1379، ص51ـ60.
[2]. ر.ک: تحریم/ 6؛ طه/ 132.
[3]. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بعضی از همسران و فرزندانتان دشمنان شمایند، از آنها بر حذر باشید و اگر عفو کنید و ببخشید (خدا شما را می‌بخشد) چرا که خداوند بخشنده و مهربان است» (تغابن/ 14).
[1]. محمد بن حسن حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج18، ص582.
[2]. برای توضیح بیشتر ر.ک: سعید شاملو، بهداشت روانی، چاپ پانزدهم، تهران، رشد، 1381 ش.، ص114ـ116.
[3]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج104، ص98.
[4]. ر.ک: حسن احدی و شکوه‌السادات بنی‌جمالی، روان‌شناسی رشد، چاپ دوازدهم، پردیس، 1379 ش.، ص162ـ164.
[1]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج104، ص99.
[2]. محمدتقی فلسفی، کودک از نظر وراثت و تربیت، چاپ پانزدهم، تهران، هیئت نشر معارف اسلامی، 1341ـ1342، ج1، ص483 (با تلخیص).
[3]. ر.ک: سیروس عظیمی، روان‌شناسی کودک، چاپ اول، تهران، معرفت، 1369 ش.، ص136138.
[4]. در این باره، ر.ک: ابراهیم امینی، آیین تربیت، چاپ پنجم، تهران، انتشارات اسلامی، 1362 ش.، ص285ـ287.
[5]. ر.ک: استفانی مارستون، معجزة تشویق، ترجمة توراندخت تمدن، چاپ دوم، علمی، 1379 ش.، ص118ـ119.
[1]. جاحظ، عمرو بن بحر، (160255 ق.)، رئیس فرقة جاحظیه از فرقه‌های معتزله و دارای
کتابهایی بسیار، از جمله کتاب الحیوان و البیان و التبیین است (ر.ک: علی‌اکبر دهخدا، لغت‌نامه،
ذیل واژه).
[2]. عمرو بن بحر جاحظ، البیان و التبیین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، مصر، ج1، ص84؛ نیز: محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج46، ص289.
[3]. عبدالواحد آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ترجمة سیدهاشم رسولی محلاتی، چاپ اوّل، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1377 ش.، ج2، ص256.
[4]. همان، ج1، ص291.
[1]. نعمان بن محمد، دعائم الاسلام، چاپ دوم، مصر، دار المعارف، 1385 ق.، ج1، ص83.
[2]. «کیست نیکوسخن‌تر از آن که به سوی خدا دعوت می‌کند؟... همواره بدی را به نیکوترین وجه پاسخ ده تا آن که با تو دشمنی دارد، به سان دوستی صمیمی گردد» (فصلت/ 33ـ34).
[3]. ر.ک: اعراف/ 60 و 61 و 66ـ67؛ مریم/ 42ـ47؛ طه/ 44؛ شعراء/ 23ـ29؛ قلم/ 4؛ محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج4، ص225ـ226؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج21، ص132 و ج98، ص167؛ احمد بن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ج1، ص47.
[4]. ر.ک: جاثیه/ 14؛ زخرف/ 89؛ حجر/ 85؛ فصلت/ 34.
[5]. ر.ک: توبه/ 73؛ تحریم/ 9.
[6]. ر.ک: اکبر هاشمی رفسنجانی و دیگران، تفسیر راهنما، چاپ اوّل، قم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، 1378 ش.، ج9، ص281؛ سید قطب، فی ظلال القرآن، چاپ پنجم، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1386 ق.، ج7، ص241.
[7]. برای نمونه‌هایی از برخورد مداراگونة امام علی? در تبلیغ، ر.ک: سید رضی، نهج البلاغه، شرح و ترجمة فیض‌الاسلام، حکمت 420؛ محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج10، ص126 و ج29، ص46.
[1]. آل عمران/ 159.
[2]. محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج1، ص407.
[3]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج72، ص352؛ احمد بن شعیب نسایی، السنن الکبری، چاپ اوّل، بیروت، دار الکتب العلمیّه، 1411 ق.، ج5، ص275؛ متقی هندی، کنز العمال، ج6، ص80 و 88.
[1]. «به مؤمنان بگو: کسانی را که امید به ایام الله (رستاخیز) ندارند، عفو کنند تا خداوند در آن روز، هر قومی را به آنچه انجام می‌دادند، جزا دهد» (جاثیه/ 14).
[2]. ر.ک: سید قطب، فی ظلال القرآن، ج7، ص386ـ387.
[3]. «ما آسمان و زمین و آنچه میان آن دو است را جز به حق نیافریدیم، و ساعت موعود (قیامت) قطعاً فراخواهد رسید، پس از آنان (دشمنان) به زیبایی (بدون ملامت) صرف نظر کن» (حجر/ 85).
[1]. ر.ک: آل عمران/ 134 و 136؛ رعد/ 23 و 24؛ شوری/ 40؛ جاثیه/ 14.
[2]. ر.ک: آل عمران/ 186.
[3]. فصّلت/ 35؛ ر.ک: سیدمحمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج17، ص392.
[4]. در این باره، ر.ک: محمدمهدی نراقی، جامع السعادات، ج1، ص290‍ـ295؛ محمد غزّالی، احیاء علوم الدین، بیروت، دارالقلم، بی‌تا، ج3، ص165.
[1]. سید رضی، نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، حکمت 198.
[2]. چنان که عالمان اخلاق گفته‌اند، ریشه‌کن ساختن غضب بر فرض امکان، مطلوب نیست؛ چرا که در مواقعی (برای خدا، دفاع از دین، جان، مال و...) ضرورت می‌یابد و ریشه‌کن‌سازی آن به بی‌غیرتی و ذلّت‌پذیری منتهی می‌شود. مطلوب آن است که با پرهیز از افراط و تفریط، راه اعتدال پیموده شود و نیروی خشم در خدمت عقل قرار گیرد (ر.ک: محمدمهدی نراقی، جامع السعادات، ج1، ص286ـ290.
[1]. مثلاً اگر شخص غضب‌ناک، ایستاده است، لحظه‌ای بنشیند. این دستور از پیامبر اکرم? نقل شده است (ر.ک: محمد غزّالی، احیاء علوم الدین، ج3، ص167) یا خود را سرگرم کار فیزیکی دیگری کند و در صورت امکان، برای مدّتی از آن موقعیت فاصله بگیرد تا خشمش فروکش کند.
[2]. یعنی گفتن «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم».
[3]. این مطلب از پیامبر? نقل شده است (ر.ک: همان).
[4]. رسول خدا? می‌فرمایند: «هرگاه یکی از شما خشمگین شد، با آب (سرد) وضو بگیرد...» (ر.ک: همان).
[5]. چرا که در حال خشم، غالباً نیروی خرد، مقهور غضب می‌شود و قدرت دوراندیشی از انسان سلب می‌گردد. عامل بسیاری از طلاقها، قتلها و خشونتها، تصمیم‌گیری در حال خشم بوده است.
[6]. گاه کسانی که به طور موقّت، خشم خویش را فرومی‌برند، آن را در جایی دیگر و بر سر افراد دیگر خالی می‌کنند یا به صورت کینه‌های عمیق و طولانی، به درون خود سرازیر می‌سازند؛ از این رو، لازم است انسان خشمگین احساسات خود را سریع، مستقیم و به دور ازتوهین و تحقیر، با دیگران در میان گذارد. اگر از کسی شکوه دارد، در شرایط مطلوبی با وی مطرح سازد تا احساس خشمش فروکش کند و اگر لازم بود کلمه‌ای دالّ بر معذرت‌خواهی و اظهار تأسف بر زبان آورد؛ چرا که با این کار، می‌تواند روان خود را بدون رنج دادن دیگران از تألّم تخلیه کند و به احساس بهتری برسد (جان گری، زن، مرد، ارتباط، ترجمة مهدی قراچه‌داغی، چاپ دوم، نشر دایره، 1378 ش.، ص200ـ203؛ همچنین دربارة شیوه‌های کنترل پرخاشگری دیگران، ر.ک: یوسف کریمی، روان‌شناسی اجتماعی، چاپ دوم، نشر آرَسباران، 1375 ش.، ص252258).

 
پنج شنبه 20 مهر 1391  11:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها